######OpenITI# #META# Origin: converted with Kraken (ocr model: 10-2022_ArabicTestOutputModel_New_20_0.mlmodel, segmentation model: DEFAULT) #META# Date: 2022-10-18 #META#Header#End# # بسبهرت ~~ر ~~باده. مه لرضر ~~بروفور ها سرنم ورتو ر ~~و شه ~~روت ~~تولررها ~~بتهبت جهمادكى كلترت ~~*سٹ ~~ن نايره وهل ~~ر) ~~بجاهب ك الربهى الان ~~ح PageV00P001 ~~============================================================ ~~ن ا اب يل ه رى او شنه نانان ف بيى مى هاب اون ته نتان ثات ختنة زيتنرنه ويت ~~الر قع يه م فة غ تا ~~اتنتنا د ش PageV00P002 ~~============================================================ ~~12 ~~5 ~~الورحار بهرو ~~ممد مد ~~د ~~ماييتاه23 ~~س ~~زدى تهيسه ~~وم تجيح و مترش مست ~~قازيب PageV00P003 ~~============================================================ ~~مركز نشرد اتشگاهى ~~تاريغ علم ~~572 ~~كتاب الصيدنة فى الطب ~~تاليف ابوريحان بيرونى ~~تصحيح دكتر عباس زرياپ ~~مركز نشر داتشگاهى، تهران ~~چاپ اول1370 ~~تعداد2500 ~~وا. بانچيست: خيرالنساء آقاجانى ~~صفحه آراة محمد سيداخلاقى ~~خطاطى روى چلدة محمد احصايي ~~ناظر چاب: محمدتقى اعتبارى ~~هروفچينى: لاينوترون مركز نشرد انشگاهى ~~ليتو گرافى: بهزاد ~~چاپ و صحافى: ديبا ~~800 تومان ~~حق چاپ براى مركز نشردانشگاهى محفوظ است ~~ابوريحان بيروتى، محيدبن احمده 362.220 فى ~~الصيدنة قى الطب ~~ص. ع. به انگليى: ~~ة (ار1ال8 ~~81028 ~~در اين تسخه مواضع افتاده از نسخهاصل عريى يا مواضع آن در ترجهآ قارسى برشده ~~1. داروشناسى -متون قديمى تاقرن4اق.2. دار و شناسى- واژهنامهها.3. گياهشناسى ~~هزشكى. متون قديمى تا قرن ؟اق الف زرياب، عياس مصحح ب. مركز نشر ~~(دانشگاهى. ج. عنوان. # 61581 PageV00P004 ~~============================================================ ~~حى رنرويته بات يتهاط ~~آ ى ييى ش ~~فهرست ~~ر ~~عنوان ~~يشگفتار ~~مقدمه ~~متن صيدنه ~~623 ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيهاى ~~فهرست نام كتايها ~~727 ~~فهرست نام اشخاص ~~فهرست تج جايها چام ~~فهرست نامهاى علمى گياهان و جان و كانيها ~~فهرست لغات يونانى ز ~~قهرست منايعى كه در مقدمه و حهى يطور مستقيم يا غير مستتم ى ~~گن استفاده شده است PageV00P005 ~~============================================================ PageV00P006 ~~============================================================ ~~ا ا ا ب ا ا ا ا ا م ~~نه د ~~دل للرم ~~.پيشگفتار ~~در پائيز سال 1341 هجرى شمسى كه به دعوت ايرانشناس بزرگ پرفسور هنينگ به داتشگاه بركلى ير ~~واقع در كاليفرنيا رفته بودم ايشان نسخهاى عكسى از كتاب الصيدنه تآليف ابوريحان ms001 بيرونى را ر ~~(نسخهآ عكسى كتابخانه غورشونلى زاده واقع در بورسه) به من دادند و از من خواستند تا لقات ~~2 خوار زمي آن كتاب را براى ايشان استخراج كنم و نيز گفتند اگر ممكن است كتاب را براى طبع و نشر ~~آماده سازم. من لغات خوارزمى نسخه را براى ايشان آماده كردم، اما در آماده كردن كتاب براى نشر ر ~~مردد شدم، زيرا مشكلات كتاب از جهتخط و افتادگى و تحريف و تصحيف مخصوصادر لغات يونانى و يه ~~سريانى و هندى و سندى فراوان بود و من به جهت هين مشكلات در خود جرئت اقدام به اين كار را ~~نديدم. اما مرحوم هنينگ مرا تشويق فرمود و گفت شما مى توانيد اين كار را بكنيد و بايد اقدام كنيد.ر ~~دو سال اقامت من در بر كلى به جهت شغل تدريس در دانشگاه آن شهر كافى نبود كه من حتى مطالمه ~~و بررسى خود را در اين كتاب به پايان برسانم. پس از بازگشت به تهران در مدت اشتغال در دانشگاه ~~نتوانستم به اين كار بپردازم. پس از آنكه ناگزير به ترك دانشگاه شدم فراغتى دست داد تا آرزوى ر ~~مرحوم هنينگ را جامهآ عمل بپوشانم و در مدت دو سال كار رونويسى و تصحيح و تحشيه به پايان ~~رسيد. اما مشكل عظيمى كه در تهران داشتم و دارم دسترسى نداشتن به منابع و مأخذيراى تصحيح و جه ~~تحشيه بود و من توانستم فقط با مراجعه به منابع محدودى كه در تهران امكان دسترسى به آنها موچود جه ~~بود اين كار را انجام دهم و به هين دليل تصديق مى كنم كه اين كار هنوز ناتمام است. # هفت PageV00P007 ~~============================================================ ~~در سال 1362 كار خود را با راهنمايى دوستان دانشمند خود آقايان دكتر مهدى محقق و بهاءالدين ~~خرمشاهى از نظر آقاى دكتر نصرالله پورجوادى رئيس بحترم مؤسسهآ نشر دانشگاهى كه از فضلاى يور ~~نامدار مملكت ماهستند گذراندم و ايشان دستور طبع و ms002 نشر آن را دادند و اين كار را به عهده جوان ~~دانشمند آقاى مهندس معصومى همدانى گذاشتند. خوشبختى اين كتاب در اين بود كه شخص فرزانه و ~~برجستهاى مانند مهندس معصومى هيدانى كه كارهاى علمى بالاتر و بايستهتراز اين كار داشت كار ~~چاپ آن را زير نظر گرفت و مخصوصا در تهيهآ فهارس لاتينى و يونانى يارى بسيار گرانبهايى كرد. من ~~اكنون به خوانندگان اعلام مى كنم كه اگر در چاپ اين كتاب محسناتى مى بينند از آقاى مهندس ~~معصومى است و متآسفانه اغلاط چاپى كتاب از غفلت من ناشى شده است. # واى من برخود فرض ميدانم كه اولا از آقاى دكتر پورجوادى تشكر كنم كه اين كتاب را مورد توجه ~~قرار دادند و ازهيچ گونه مساعدتى در تسريع و بهبود كار دريغ نكردنده و اگر تآخيرى در چاپ كتاب ~~حاصل شد ناشى از عوارض خارج از قدرت ايشان بود، و ثانيا از آقاى مهندس معصومى همدانى كه يايهر ~~همهآ مشاغل و گرفتاريهاى علمي وقت پرارزش و گرانبهاى خود را صرف تصحيح نمونهها و نظارت بر ور ~~طبع كردند و من هرگز از عهدهآ سهاس ايشان بر نخواهم آمد. ، ~~از كار كنان دلسوز و علاقه مند و فاضل نشرد انشگاهى مخصوصا از آقاى اخلاقى كه هميشه با روى ~~باز و آمادگى كامل تقاضاها و زحماتى را كه به ايشان ميدادم ميپذيرفتند و حد اعلاى مساعدت را يه ~~مى فرمودند تشكر مى كنم. # چنانچه قسمت دوم اين كتاپ كه مخصوص تعليقات است چاپ شود نظريات و تصحيحات و وه ~~ملاحظات بيشترى مبنى بر كتب و انتشارات و تحقيقات تازه در اين باب خبواهد أمد ~~عباس زرياب ~~شهريور 1349 ~~هشت PageV00P008 ~~============================================================ ~~اق .. . ج ه ج جب ~~مقدمه ~~نسخهآ اصلى كتاب الصيدنهج ~~نسخهآ عربى كتاب الصيدنه تآليف ابوريحان بيرونى (متوقى در دوم رجب سال 440) در ~~كتابخانهآ وقفى حاج ابراهيم غورشونلى زاده (تاريخ وقف ظاهرا 1268، دو رقم اول در ~~مهر ناخواناست) واقع در شهر بورسه ms003 از شهرهاى تركيه بهدست آمده است. اين نسخه يور ~~را نخستين بار پرفسور زكى وليدى طوغان از دانشمندان بنام تركيه شناخت و آن را به ه ~~پرفسور هلموت رينر دانشمند اسلام شناس مشهور آلمانى اطلاع داد. ريتر هم آن را به ~~دكتر ماكس مايرهوف كحال و خاورشناس آلمانى كه سالها در تاريخ طب و داروشناسى وور ~~اسلامى كار مى كرد خير داد (در ژوتيهآ 1930 م.). اين نسخه كه نخست در شهر قيصريه ~~(سزارياى قديم واقع در كاپادوكيه) بود و از آنجا به بورسه آورده شد به درخواست ريتر ر ~~و با اجازهآ فهمى بيك مدير نسخ خطى وزارت آموزش تركيه از بورسه به استانيول برده ~~شد و در آنجا از آن عكس برداشتند. نسخهآ عكسى در پايان سال 1930 بهدست ~~مايرهوف رسيد و او در پائيز سال 1931 از زكى وليدى طوغان اجازه گرفت تا درباره ~~كشف او اطلاعاتى منتشر كند و با اين ترتيب جهان دانش از وجود اين نسخه مطلعو ~~گرديد. # اما از وجود ترجمهآ فارسى كتاب الصيدنة مذتها پيش اطلاع حاصل شده بود. آقاى ~~بوريج (ع111ع1.167) در سال1902 مسپحى نسيخهاى از ترجمه فارسى را كه به ~~نشانى 2243.»ل در موزه بريتانيا موجود بود در مجلهآ جمعيت آسيائى پادشاهى (سال ~~1902، ص 333 تا 335) معرفى كرده بود. نسخه مذكور در سال 1190 هجرى قمرى ~~در شهر دهلى استنساخ شده بود (مايرهوف، مقدمه آلمانى بر مقدمه كتاب الصيدنه، ص ~~9 و 10). PageV00P009 # ============================================================ ~~مايرهوف مقدمهآ كتاب الصحيدنهآ بيرونى را در مجموعهآ منابع و تحقيقات علوم طبيعى و ه ~~پزشكى (دفتر سوم، از جلد سوم)، نشر يوليوس اشيرينگر، 1932، با تزجمهآ آلمانى و ~~حواشى و توضيحات منتشر ساخت (متن عربى مقدمه در 17 صفحه و ترجمه آلمانى در ه ~~52 صفحه). # كاتب نسخه عربى شخصى است به نام ابراهيم بن محمدين ابراهيم تبريزى معروفج ~~به غضنفر كه آن را در سال 678 هجرى قمرى استنساخ كرده است. ما دربارهآ غضنفر ~~تبريزى در صفحات ms004 آينده سخن خواهيم گفت. او در پايان نسخه نوشته است: «ين آولر ~~وهذاالكتاب الى الجزء التاسع. عشر كان بخط حيوان عديم العقل سقيم الرأىيه ~~مختلط الذهن مختل الادراك مأوف الطبع مشوش موسوس و كان ملقبابديودست، قاجهدت ه ~~فى تصحيحه واصلاحه، فلم يمكنتى لفرط سقم الكتابة وكثرة خطاياها وذلك بعد تضييع ~~برهة من الزمان بامحاء ما عثرت عليه من الزلل و اصلاح ما فجمت عليه من الخلل وجه ~~الخطا الفاحش وانما ذكرت ذلك ليعلم من وقع اليه هذاالكتاب ان الفساد من اى جهة ه ~~وقع فيه ولاينسبه الى جانب المصنف او الى غيره والله اعلم، كتبه غضنفر التبريزى ف يه ~~آخر سنة 678 هچريه». # ترجمه: «از آغاز اين كتاب تا جزه نوزدهم په خط جانورى بى خرد بيماررآى ~~آشفتهذهن پريشان حواس آفت سرشت درهم ديوانهوار بود كه ديودست لقب داشت، من ~~در تصحيح و سامان دادن آن كوشيدم اما نتوانستم زيرا نوشتن او بسيار نادرست و ور ~~لغزشهاى آن زياد بود و اين پس از آن بود كه مدتى وقت ضايع كردم تا لغزشهايى را كه ~~به آن بر خوردم محو كنم و نابسامانيهاى آن را به سامان بياورم. اين همه بزاى آن گفتم ~~تا كسى كه اين كتاب به دست او برسد بداند كه تباهيها در.آن از چه راهى رسيده است ~~و آن تباهيها را به مصنف يا كسى ديگر نسبت ندهد، و خداوندداناتر است. اين سخنان وه ~~را شضنفر تبريزى در پايان سال 678 هجرى نوشته اين «ديودست» كه غضنفر نسخه ~~صيدنه را از دست نويس او استنساخ كرده است خود آن را از روى نسخه اى نوشته بود يو ~~كه تاريخ كتابت آن روز چهارشنبه بيستم ربيع الاول سال 468 بوده است (پايان ورق ~~2133). اين نسخه مورخ سال 468 در قرن ششم هجرى به دست دانشمندى به نام ~~ظهيرالحق ابوالمحامد محمدين مسعودبن محمدبن الزكى الغزنوى افتاد و او آن را با ه ~~نسخة اصل كه به خط ابوريحان ms005 و شيخ احمد نهشعى (كذا! و درست: بيهقى) بوده ~~مقابله كرده است. او مى گويد كاتب نسخه مورخ 468 اهل تصحيف (تغيير و تبديل) ~~بوده است. PageV00P010 # ============================================================ ~~اما نسخهآ اصلى كه به خط ابوريحان و احمدا بيهقى بوده است و محمدبن مسعود ~~غزنوى نسخه 468 را با آن مقابله كزده است در حال «سواد» يعنى طرح و گرده بوده و ~~به «بياض» يعنى وضع قطعى و نهائى در نيامده بوده است، زيرا مصادف با سالهاى آخر ~~ابوريحان بوده است و مجال آن پيدا نشده است كه از حالت مسوده بيرون پيايد و به ~~صورت نهائى عرضه شود متن نسخه به خطه شيخ احمد بيهقى بوده است كه نامهاى ى ~~داروهاى مشهور را، فهرست وار، از روى كتب ديگر نوشته بود. حواشى متن به خط جو ~~ابوريحان بوده است كه خطى درهم (مقرمط) و آشفته (مشوش) بوده است و در شرح ~~داروهاى مذكور در متن و وصف داروهاى غريب و ذكر نامهاى گوناگون و معانى متفاوت ~~ان بوده است و چون در حاشيه نوشته شده بود سطرهاى آن مرتب و يكسان نبوده ~~.است وبه اصطلاح غزنوى «مختلفة الاوضاع، بوده است وحروف را ناقص نوشته بوده ه ~~است. از اين رو، نسخههاى مختلف كه از روى اين نسخه اصل استنساخ شده بود. # داراى كاستى و فزونى و تصحيف و تحريف بوده اسست و ترتيب و فصل بندى آنها نيزه ~~مختلف و متفاوت بوده است. # نويسنده نسخهاى كه از روى نسخه سال 468 نوشته است اين نوشته غزنوى را كه ~~در پشت ورق نخستين ثيت كرده عيتا استنساخ كرده و براى خوانندگان بعدى حفظ ~~كرده است و پس از نقل نوشتهآ غزنوى رقم مالكيت نسخه را كه نيز غزنوى نوشته يود ~~نقل كرده است و نخست گفته است: «ثم كتب اسمه عليه هكذى» و بعد قول غزنوى را يهد ~~آورده است: «تداولت الايام بالتوبة لمحمدبن مسعودبن محمدبن الزكى فى سنة تسع وه ~~اربعين وخمسمائة ms006 فتصفحه وكان كاتبه مصحفا فصحح بالمقابلة و كان بعض الكلمات ~~فى السواد مقطوعة الذنابى لتقويس الكتابه فلذلك جاءت بتراء». بعد مى افزايد: «تم كلام ~~الامام محمدالغزنوى فيما حكاه عن جال هذاالكتاب وكانت الحواشى المكتوبة ف ه ~~هذه النسخة كلها ايضا يخطه رضى اللهعنه، ~~ترجمه: «روزگار اين كتاب را به نوبت دست به دست گردانيد و در سال 549 به ~~محمدبن مسعودبن محمدبن الزكى سپرد. او آن را بررسى كرد (و دريافت) كه نويسندهآ ر ~~آن تصحيف گر بوده است. بنابراين آن را با نسخههاى ديگر اين كتاب مقابله و تصحيح ~~كرد. بعضى كلمات در سواد نسخه اصلى دم بريده بود زيرا خط و كتابت را قوسدار ور ~~كرده بودند و از اين رو كلمات دم بريده بودل. «سخن امام محمد شزنوى در بيان وضع و وهد ~~حالت اين كتاب به پايان رسيد. حواشى كه در اين نسخه نوشته شده بود نيز همگى به ه ~~خط او بود خداوند از او خشنود بادام PageV00P011 ~~============================================================ ~~غضتفر تبريزى پس از اين سختان چنين نوشته است: «كتبه ابراهيم بن محمدين ~~ابراهيم التبريزى المعروف بغضنفر فى اواخر سنة 678 هجرية على صاحبهايه ~~افضل الصلوة والتحيات». مهر بادامى كه ظاهرا مهر خود غضنفر است در نسخهآ عكسى وه ~~سياه شده است. # از آنچه نقل شد مطالب ذيل معلوم مى گردد ~~1. غضتفز تبريزى كه سخت معتقد و شيفته ابوريحان بوده است، و رسالهاى به نام ~~و.المشاطة لرسالهالفهرست درباره او نوشته است (و ما در اين باره سخن خواهيم گفت)، ~~كتاب الصيدنه را از روى تسخه «ديودست» استنساخ كرده و در پايان كتاب او را به ~~جهت ناشايستگى او به بى شعورى و آشفتگى حواس متهم داشته است و همه اغلاط و ~~تحريفات را به گردن او انداخته است. اما چنانكه غزنوى متذكر شده است بيشتر و ~~تحريفات و تصحيفات ناشى از خود نسخه اصلى بوده است زيرا آن نسخه در حالو ~~«سواك بوده و به بياض تيامده است ms007 و كاتبان بعدى هم به جهت درهم بودن خطو ~~و ى ابوريجان نتوانستهاند آن را بخوانند. غزنوى مى گويد كاتب نسخهآ 468 هم تصحيفگر ~~بودهااست و بنابراين انداختن همه تقصيرات به گردن «ديودست» شايد درست نباشد ~~تشخيص اينكه چه تحريفات و تصحيفاتى در نسخهآ 468 بوده و چه تحريفاتى بر اثر ~~بى شايستگى ديودست بوده است ممكن نيست. # و.ا. متن كتاب الصيدنه هرگز از سواد په بياض نيامده و به صورت نهائى عرضه نشده ~~است. چنانكه ابوريحان خود در مقدمه صيدنه (ص 17) گفته است، شيخ احمد بيهقى ه ~~. او را در تدوين كتاب يارى داده است و ابوريحان در حال تأليف كتاب بيش از هشتاد ~~سال داشته است و چشمش ضعيف و گوشش سنگين بوده است. چنانكه از نوشته ور ~~غزنوى برمى ايد بيهقى متن مسوده را به خط خود نوشته است و اين متن متضمن نام ~~داروهاى مشهور از روى كتابهاى داروشناسى بوده است. شرح داروها را ابوريحان در ~~حواشى نوشته و نام داروهاى نامشهور (غريب) را بر آن افزوده و نامها و معانى ه ~~گوناگون آن را ياد كرده است. يعنى كار ابوريحان اگرچه در حاشيه نوشته شده است، ~~كار اصلى بوده است و كار بيهقى اگرچه در متن بوده است اما فهرست وارى از نام ~~داروها بوده است تا ابوريحان آن را ببيند و شرح دهد. ابوريحان يه جهت ضعف چشم ~~سطور را در حواشى يكسان نتوشته و خطش آشفته و درهم بوده است و حروف را نيره ~~گاهى ناقص نوشته است.. # 3. نسخهاى كه سر سال 48؟ نوشته شده بود به دست محمدبن مسعود غزنويير ~~دوازده PageV00P012 ~~============================================================ ~~منافتد و او اين نسخه را با نسخه اصل يعنى خط ابوريحان و بيهقى مقايله مى كند ~~نسيخههاى ديگرى هم از اين كتاب در دست او بوده است كه همه در ترتيب و تبويب و وه ~~ا:كاييتى و فزونى متفاوت بودهاند نسخه غزتوى در نتيجه تصحيح و مقابله بهتر ازوه ~~نسخههاى ديگر ms008 شده است. # 2. نسخه اى كه غضنفر از آن استتساخ كرده است به خط ديودست بوده است. اما ~~معلوم نيست كه ديودست آن را از روى همان نسخهآ 468 استنساخ كرده است يا از ~~روى نسخهاى كه از روى آن توشته شده بوده و په عبارت ديگر معلوم نيست كه نسخه ~~ديودست از لحاظ ترتيب در مقام دوم است يا سوم. # 5. از گفتهآ غزنوى چنين برمى آيد كه كاتبان و از جمله كاتب نسخهآ 468 حواشى وهر ~~: ابوريحان و متن بيهقى را با هم درآميختهاند و آن را به صورت متن در آورده اند. اما خود ر ~~غزنوى بر نسخه خود حواشى نوشته است و كاتب بعدى همان حواشى را عينا در ~~حاشيه نقل كرده است. اين نكته براى مطالبى كه خواهد آمد مهم است. # شادروان مجتبى مينوى كه نسخه عكسى از اين كتاب براى دانشگاه. تهران تهيه يور ~~كرده است در ضمن شرح حال مفيدى از ابوريحان در مجموعه بررسيهائى درباره و ~~ابوريحان به مناسبت هزارهآ ولادت او كه از طرف شوراى عالى فرهنگ و هنر در 1352 ~~در تهران منتشر شده است، مطالبى درباره اين نسخه غورشونلى زاده دارد كه متأسفانه ~~وا اا بعضى اشتباهها در آن ديده ميشود. # شادروان مينوى در صفحه47 مجموعه مذكور مى نويسد: نسخه به چند خط مختلف ى ~~است. صفحهآ اول به خط غضنفر تبريزى است و از ورق 125 تا آخر از حيث خط و ~~كاغذ متفاوت است و ظاهرا خط اين اوراق هم خط همين غضنفر باشد.... در حواشى ~~اوراقى پهم كه به خط همان ديودست است تعليقاتى به خط غضنفر تبريزى ديده مى شود ~~كه عالبا چون مركيش دوائى داشته است كه در كاغد نفوذ مى كرده اطراف خط و پشت ~~صفحه سياه شده است. خط او شبيه به خط زنانه است ولى خط ديودست هم بسيار يد ~~است...» (ص 47 و 48). # اين سخن شادروان مينوى به چند جهت درست نيست. ms009 نخست اينكه آقاى مينوى ور ~~پتداشته است كه فقط صفحهآ اول و نيز ازورق 125 تا آخر كتاب به خط غضنفر است، ~~و ا چنانكه در صفحه 9؟ نيز مى گويد: «ديودست از روى اين نسخهآ خط غزنوى استنساخو ~~كرده بوده و غضنفر تبريزى آن را تمام و تصحيح كرده است». ايشان ظاهرا اين مطلب و ~~را از عبارت غضنفر در آخر كتاب «.. كان بخط حيوان عديم العقل..» استتباط كرده PageV00P013 ~~============================================================ ~~است. آما از اين عبارت غضنفر برنمى آيد كه همين نسخه بهخط ديودست است بلكه ~~مقصود غضنفر نسخهاى است كه او از روى آن استنساخ كرده است و اينكه پس از آن ~~مى گويد: من اين را نوشتم تا اغلاط كتاب را به مصنف يا ديگران نسيت ندهند مؤيد ج ~~اين مطلب است. غضنفر مى گويد: مذتى در محو لغزشها و اصلاح خللهاى آن صرف ~~كردم..؛ اگر نسخه به خط ديودست بوده است و غضنفر در محو و اصلاح خطايا ~~كوشيده است بايد اثرى از اين محو و اصلاح در آن قسمت كه به خط ديودست است و ~~ديده شود در صورتى كه در سرتاسر نسخه چنين محو و اصلاحهايى ديده نمى شود و وز ~~معلوم ميشود كه كاتب همان قسمت هم خود غضنفر بوده است. نيزخط صفحه اول كه ير ~~به دليل امضاى غضنفر از خود اوست با خط بقيهآ كتاب فرقى ندارد و معلوم است كه ~~همه به يك خط است. بلى از ورق125 به بعد خط و كاغذ فرق مى كند ولى تغيير خط و ~~و م به جهت تغيير كاغذ است و معلوم مى شود كه غضنفر پس ازمدتى كه كاغذش تمام شده ~~بود بقيهآ كتاب را برروى كاغذ ديگر نوشته است و اين تغييرگونهاى در خط او پديد ~~آورده است ولى باكقت معلوم مى شود كه خط همان خط است و تغيير ظاهرى فقط در ~~نتيجهآ تغيير كاغذ و قاصلهآ زمانى بوده است. # آقاى مينوى نوشته ms010 أست كه حواشى به خط غضنفر است ولى چون مركيش دوائى ور ~~داشته است كه در كاغذ نفوذ كرده، اطراف و پشت صفحه سياه شده است. لازمه اينجوه ~~حرف آن است كه صفحهآ اول كتاب و آن قسمت كه از متن به خط غضنفر است و نيز جه ~~تمام حواشى كتاب چنين باشد در صورتى كه خط اين قسمتها روشن است و در ان هيج بور ~~سياهى ديده نمى شود (مانند حواشى اوراق93ب و 94ب و كب و 2’1اب و بسيارى ردر ~~از حواشى ديگر). # علت سياه شدن بعضى حواشى چيز ديگرى است و آن اينكه به شهادت اوراق دروچو ~~بعضى حواشى سياهى ديده ميشود و با دقت در اين سياهيها معلوم ميشود كه خطوط ~~و نوشتههاى آن معكوس و مقلوب است و به روشنى معلوم ميشود كه نويسنده در وه ~~بعضى جاها يلافاصله پس از نوشتن كتاب را بسته است و مركب خشك نشده در صفحهآ ور ~~مقابل اثر سياهى گذاشته است و اين آثار سياهى پس از دقت نشان ميدهد كه عكس. # همان حواشى صفحهآ مقابل است. ه. # نكتهآ ديگرى كه آقاى مينوى متذكر شده است و كاملا بى دليل است اين است كه ~~توشته است دخط غضتفر شبيه به خط زنانه است ولى خط ديودست. هم بسيار بد ~~است». ايشان براى خط زنانه و شباهت به خط زناته دليلى نياوزذه اند و اين استنباط ~~چهارده ~~.1م - - -- . . ضه تضتة فتضه فقتففة ضففات PageV00P014 ~~============================================================ ~~قابل قبول نيست و چنانكه گفتيم خط سرتاسر كتاب يكى است. اينكه گفته است ون ~~تعليقاتى به خط غضنفر ديده ميشود نيز درست نيست. تعليقات به شهادت ورق اول ~~كتاب كه نقل شد حواشى محمدبن مسعود غزنوى بر نسخه 468 بوده است و ديودست وه ~~و غضنفر شرط امانت را بجاى آورده و آن تعليقات و حواشى را درست در حواشى و ~~نوشتهاند و ما در اين باره باز سخن خواهيم گفت. # ماكس مايرهوف در مقدمهاى ms011 كه به آلمانى بر ترجمهآ آلمانى مقدمهآ الصيدنه نوشته ه ~~است دربارهآ تسخه كتاب غضنفر مى گويد:جى ~~«نويسنده تسخه عربى صيدنه موجود در كتايخانه بورسه داتشمند ايرانى معر ونى است به نام ~~ابواسحاق ابراهيم بن محمدبن ابراهيم تبريزى معروف به غضتفر. زاخاو در مقدمهآ اتارالياقيه از ~~غضنفر تبريزى تا اتدازهاى به تفصيل سخن گفته است. غضنقر در فهرست كتب محمدبن ~~زكرياى رازى تأليف بيرونى كه در ليدن به شماره 2133ن حفوظ است نقش مهمى دارد. در ~~اين نسخهآ منحصر به فرد اطلاعات بسيار گرانبهائى درباره زندگى و آثار محمدبن زكرياى وه ~~رازى طبيبمايرانى از ابوريحان بيرونى ديده مى شود. در اين فهرست فهرست آثار خود بيرونى ~~هم آمده است و غضنفر تتمهاى بر آن نوشته است كه در آن درباره سال شملرى زندگى و وه ~~وفات بيرونى و تحقيقاتى در آثار بير ونى گزارش شده است. پس از آن عضنفر در اين نسخه (از ~~ورق 66 تا 68) خلاصهاى كوتاه از كتاب صوان الحكمة تأليف ايوسليمان محمدين ~~طاهرالسجستانى فيلسوف ايراتى ساكن در يغداد آورده است. غضنفر به گفتهآ خودشوهر ~~صدوهشتاد و چهار سال شمسى پس از مرگ بيرونى متولد شده است به گفته زاخاو سال ~~مرگ او بايد پيش از سال692 هجرى قمرى - 1293 مسيحى باشد و بنابراين غضنفر كه ~~تسخە بورسه را در آخر سال 678 هچرى (تقريبا در ماه مه 1279) تكميل كرده است در ~~حدود ده سال پيش از مرگ احتمالى خود اين كار را انجام داده است. غضنفر ظاهرا قسمتى از ه ~~زندگى خود را وقف تحقيق در آثار «استاده كرده است. او مى گويد كه چگونه در آغاز بيهوده .. # مى كوشيده ابست تا كتاب التفهيم ابوريحان و ترجمهآ او را از كتاپ هندى ياتتجلى دريايد و ه ~~چگونه استادش ابو عبدالله محمدبن ابى بكر تبريزى او را به فهم درست اين كتاب راهنمانآى ~~كرده است. پس از اين راهنمائى غضنقر در آثار بيرونى تخصص مييايد و از ms012 اين رو انتظار ~~و.ميرقت كه نسخه اى كه از كتاب الصيدنه استنساخ كرده است بى عيب باشد. اما چنانكه قتبلا ~~اشاره شد معلوم گرديد كه چنين نيست و بسيارى از آشفتگيها و مواضع تحريف شده بايد ناشى ~~از وضع بد تسخهاى باشد كه در برابر او قرار داشته است و چنانكه ديديم خود غضفر از اين ~~وضع شكايت كرده است. اما ظاهرا خود غضتفر هم گاهى در حين نوشتن خوايش پرده است ~~و مرتكب خطاها و غفلتهايى شده است كه مى توانست يه آسانى از آن پرهيز كند. نسخهآ او ~~بورسه علاوه بر اين كاستيها نقص بزرگى دارد و آن افتادگيهاى زياد آن است و بهمين ج ~~پانزده PageV00P015 ~~============================================================ ~~جهت نمى توان از روى اين نسخه منحصر به فرد چاپ كاملى از متن عربى منتشر كرد. # نسخه خطى كتاب الصيدنه كتايخاتهآ بورسه 134 ورق دارد كه هر ورقى داراى 22 سطر ~~بهم فشرده است و هميشه خوانا نيست. حروف آن بهم پيوسته و در پيشتر جاها عارى از نقاط ~~است. خواندن خط غضنفر چندان دشوار تيست؛ بيشتر دشوارى ها در اضافات ميان كلمات و ~~در ملاحظات در حواشى است كه ظاهرآ آن چنان استنساخ شده است كه بحمد غزنوى در جوه ~~نسخهآ خود نوشته بود. اين ملاحظات پيشتر به شكل كج و معوج نوشته شده است و مركب ج ~~آن در كاغذ قابل نقوذ حاشيه نفوذ كرده است و بيننده مى پندارد كه محو شده است1 ، از اين و ~~رو من از محمود ضدقى اقندى كه در خواندن متون دشوار ممارست دارد خواستم تا از نسخةه ~~عكسى دست نويسى براى من آماده كند. البته اين نسخهآ او نيز نياز به تصحيحات زيادى دارد. # مقدمهآ كتاب صيدنه را بى هيچ ترديدى خود ايوريحان به تتهائى توشته است. اين مقدمه به ~~وضوح نشان شخصيت اصيل او وحرص علمى او را به موضوعات مختلف و اطلاعات وسيع و ه ~~علاقهآ او را به استطراد ms013 يه مطالب جنبى دارد. از همين قسمت كوتاه مى توان آشكارا تمايل او را يه ~~به علوم طبيعى و تاريخ و زياتشناسى دريافت. در اين كتاب موضع عميق او در برابر دين اسلام ~~و اعجاب او به ارزش علمى زبان عربى پيشتر از تأليفات ديگر او ديده مى شود. شايان توجه ~~است كه در اين كتاب از مجادله درباره مؤلفان قديم تر كتابهاى داروسازى خبرى نيست. من در ~~زبان عريى يك رساله داروسازى كه در برابر آثار گذشتگان ملاحظات انتقادى نداشته باشد ~~نديده ام. # آنچه در تسخهآ خطى كتاب صيدنه بورسه موجود است 720 موضوع داروشتاسى است، با يهد ~~توجه به اينكه همه موضوعات مربوط به حرف هر» وبيشتر حروف («ب) و رجه و «ق) از نسخه ~~افتاده است. بيرونى چنانكه در آخر مقدمه گفته است داروهاى حيوانى و نباتى و معدنى را به ~~ترتيب الفبائى دقيق اورده است. يحموع داروهاى مذكور در اصل نسخه بايد در حدود 0ك8 ~~. دارو بوده باشد و اين معنيرا ميتوان به آسانى از ترجمهآ قارسى صيدنه، در صورت كامل بودن آن، ~~دريافت. طول مياحث داروهاى گوناگون بسيار متفاوت است و از يك سطر تا چند صفحه رآ ~~در بر مى گيرد. از اينجا معلوم مى گردد كه اين اتر در شكل كتونيش آماده براى عرضه به ~~عموم نيوده است. احتمال ميرود كه بيرونى قصد داشته است بيشتر مباحث را يا مطالب ~~جديدتر و تحقيقات بيشتر تكميل كند. در فصول طولانى دربارهآ داروها نخست نام آن داروها را ور ~~به زبانهاى بختلف ذكر مى كند. اين زيانها تقرييا در همه جا شامل زبانهاى يونانى و سرياتى و ~~فارسى و هندى است و در بيشتر جاها نام داروها را به زبان عربى و زبانهاى آسياى مركزى و ه ~~جنوبى (خوارزمى و بلخى و تخارى و زايلى و سجزى و سندى و غير آن) نيز مى اورد. پس از و ~~1). در اينجا مايرهوف همان اشتهاه شادروان ميثوى ms014 را بصورت ديگرى مرتكب شده است. آقاى مينوى محو خطوط را از ~~داروئى كه در مركب بوده ميداند و مايرهوف آن را از كاغذ قابل تقوذ حاشيه. گمان مى كنم آقاى مينوى نوشته مايرهوف ~~را ديده و آن را بنحو ديگرى خواسته است اصلاح كند ~~شانزده ~~فقطتننت ن PageV00P016 ~~============================================================ ~~آن توضيحى دربارهآ نام عربى دارو ميدهد و صورتهاى گوناگون و مترادفات آن را و آمدن اين جوه ~~كونامها را در اشعار عربى نيز متذكر مى گردد و اشعار زيادى را در اين باره نقل مى كند پس از وه ~~آن خلاصهاى از نويسندگان علوم پزشكى و طبيعى دربارهآ شكل و بو و كيفيات ديگر آن ~~مى آورد و نيز مطالبى دربارهآ مبدأ دارو و صفات آن و دربارهآ تقلباتى كه داروسازان در آن دار و ~~مى كنند و دربارهآ بدل يا جانشين آن نقل مى كند. بعد گاهى يه گونهآ سطحى و گذرا به خواص ر ~~درمانى آن دارو هم اشاره مى كند. بيرونى بطور كلى از ذكر خواص طبى داروهائى كه نقل ~~مى كند خوددارى مى كند و چنانكه در مقدمه گفته است اين كار براى او دشوار بوده است. ا و ر ~~خود را در امور طبى صاحب صلاحيت نميداند و بتابراين كتاب او طرح ساده اى براى وه ~~توصيف داروها است. # هكارى بيرونى با احمد بيهقى يا توجه بنحوى كه بيروتى در مقدمه گفته است و با توچه به ~~آنچه بحمد غزنوى درباره نسخه اصلى گزارش داده است چگونه بوده است؟ به دلايل عينى ~~تعيين كيفيت اين همكارى خالى از اشكال نيست. زبانشتاسان بايد دربارهآ نقل قولهاى فراوانى ~~كه در اين كتاب از مؤلفان قديم تر آمده است از روى اصول سبك شناسى تحقيق كتند. كلهل ~~عمدهآ بيرونى در مواضع متعدد از تنوع گزارش هاى او و از استطرادهاى جالب توجه كاملا ~~پيداست. در آنجا كه سخن از رأى و نظر شخصى به ميان مى آيد ظاهر است ms015 كه صاحب رآى ~~خود ابوريحان است و سهم بيهقى در آن معلوم نيست. تا زمانى كه تحقيق اساسى زبانشناسى در ور ~~متن يه عمل آيد مى حواهم آنچه را غزنوى در ورق نخستين كتاب آورده است بيذيرم، وان ~~اينكه همكارى بيهقى به دستيارى و معاونت علمى محدود بوده است، يعنى او مطالب مربوط به ~~وصف داروها را از كتب مؤلمقان سابق استخراج كرده و در دست بيرونى گذاشته است و تيز ~~داروها را براى پيرونى آماده مى كرده تا او دربارهآ آنها تحقيق كند. ناتمام بودن متن چنانكه گفته ~~شد از بيشتر فصول كتاب معلوم مى شود مثلا بر من روشن است كه بيرونى در بارهآ «عوده ~~80012)) كار زيادى نكرده است. اين ماده كه در جهان اسلام يراى و ~~عطر دود آن با اهميت بوده است فقط نيم صفحه از كتاب را به خود اختصاص داده است و ر ~~فقط اندكى از انواع آن در نواحى مختلف هند ذكر شده است و از خريد و فروش پسيار ~~گستردهآ آن در بنادر آسياى جنويى اصلا سخنى يه ميان نيامده است. يكى از ناسخان كه به ~~احتمال همان محمدين مسعود غزنوى باشد، در كنار متن حاشيهاى طولانى بر آن نوشته است و وه ~~در آن از انواع عود و درجات خوبى و يدى آن سخن به ميان آورده و سرانجام جمترين راه را ~~در بدست اوردن چوب عود كه امروز هم معمول است و يا تازه ساختن تنمهاى اين درخت ~~انجام مى گيرد شرح داده است. # همچتين در بعضى مواضع مطالبى در يقدمه و جاهاى ديگر ديده ميشود كه نمى توان آن را ~~ناشى از تنظيم قطعى آراء او دانست. البته گاهى، نه هميشه، تقصير بايد متوجه كاتبى باشد كه ~~به جهت تندنويسى لقب «ديودست، داشته است. در اين گونه مواضع جملههائى به طور كامل ~~هفده PageV00P017 ~~============================================================ ~~حدف شده است و در اشعار تحريف و تصحيف راه يافته است و يا اين اشعار ms016 در محل اصلى ~~خود نيامده است. من نتوانستهام در همه مواضع متن را به يارى دوستان صديق خود به صورت و ~~قابل استفاده در آورم» ~~مايرهوف پس از آن از باب مثال ترجمهآ فصل مربوط به «اظفارالطيب» (102065 ~~11118 يا پوسته حلزون دريائى قلاقع1 ق180101) را از صيدته بيرونى مى اورد يج ~~و آن را با فصل همين دارو در ابن البيطار مقايسه مى كند كه قسمتى از ان از كتاب ~~داروشناسى احمدالغافقى (قرن ششم هجرى. قرن دوازدهم مسيحى) گرفته شده است و ور ~~ميگويد1: «در اين كتاب ابن البيطار بيشتر از اطباى مغرب عالم اسلام شاهد آورده شده ~~است، مانند اسحاق بن عمران تونسى اقرن سوم هجرى. نهم مسيحى) و على بن ~~رضوان مصرى معاصر جوانتر بيرونى. آنها هم از اظفار الطيب عربستان گزارش ~~ميدهند، اما نه مانند گزارش زنده بيرونى كه بجز آن از آنچه از اين دارو خود در ~~هندوستان ديده است خبر ميدهده. كتاب صيدنه بيرونى به عقيده مايرهوف بر كتايهاى يه ~~الغافقى و ابن البيطار بى چون و چرا برترى دارد تا چه رسد به كتابهاى داروشناسى مهم ه ~~ديگر و اين به رغم ناتمام بودن كتاب بيرونى است. # «اين دو مؤلف (اسحاق ين عمران و على بن رضوان) با فضل نمائى صفحاتى از قول دانشمندان ~~ديگر پر مى كنند كه همگى مطالب يكسان از مؤلفان يونانى يا مؤلفان سريانى دربارهآ يك دارو ~~تقل مى كنند. ضمنا گاهى آگاهيهاى خود را از گياهان داروئى اسيانيانى و آفريقاى شمالى و ~~ى ى مصرى و سوريه مياورند. بيرونى نقلهاى خود را بطور منسجم بر طبق معنى و محتوا مرتب ~~مى كند و شواهدى از ادبيات عرب مى آورد و همهآ اين مطالب را با عقايد و تجربيات خود ~~وسعت ميبخشد. اين شواهد براى اظهار فضل و معلومات تيست بلكه براى آنست كه نشان وه ~~دهد اين دارو در زبان: عرب چه نامهائى داشته است. مثلا درباره نارنج ms017 مى گويد كه عربى آن ~~اترج و اترنج است و عوام مخصوصا در نيشابور آن را طرنج مى نامند و بعد مى گويد كه در ~~سريانى اطروكا است و در فارسى باذرنگ است و وجه اشتقاقى براى آن از حمزة آصفهانى نقل ه ~~مى كتد. بيرونى پس از آنكه مطلبى از جاليتوس نقل مى كند و انواع مختلف نارنج را ذكر ر ~~ميكند هشت شاهد از شعراى عرب مى آورد كه تخستين آنها ابن الرومى است. # ابن البيطار در كتاب داروشناسى خود، كه حجم آن تقريبا شش برابر كتاب بيرونى است، ~~1. ترجمه تا اندازه اى آزاد است. # ميجده PageV00P018 ~~============================================================ ~~از صد و پنجاه مؤلف نقل مى كند كه تقريبا همهآ آنها پزشك هستتد و از اين باب خدمتى به تاريغخ يوه ~~و طب كرده است كه بياندازه گرانبهاست. بيرونى فقط تقريبا از صد مؤلف تقل مى كند كه در ~~ميان آنها اطبا و علماى طبيعى و حكما و اصحاب لغت و شعرا ديده ميشوند. علاوه بر اين از وه ~~كتابهاى نقل مى كند كه تاكنون تاشناخته بودهاند و فقط از اين منقولات مى توان به صفات و ~~خصوصيات آنها پى برد. بيرونى با اين كار به يك حوزهآ فرهنگى نظر مى اندازد كه ناكتون ~~نويسندگان تاريخ علم آن را از نظر دور داشتهاند يعنى حوزهآ فرهنگى شرق ايران و مرزهاى قه ~~هند در پايان هزارهآ اول پس از مسيح.په ~~2 چون من همهآ كتاب را به يعلت صعوبت قرائت به دقت بررسيى نكردهام با نگاهى به مقدمهآ ~~آن و به فصل الف يعنى تقريبا به يك هشتم كتاب، قهرستى از مؤلفانى كه در اين قسمت مذكورور ~~است به دست ميدهمء ~~بيروتى از يونانيان از ارسطو نقل مى كند و در تقل خود بيشتر از دانشمندان مسلمان ديگر ~~ترديد و احتياط دارد و مثلا در حالى كه كتاب الحيوان را از ارسطو مى داند درباره كتاب ~~الاحجار مى گويد: *منسوب به ارسطوه ms018 از اطباى يونانى از جالينوس و اوريباسيوس و هر ~~اطيوس و بولس ايگينائى نقل مى كند. نيز از عهد عتيق يعنىى از روايت سبعينى آن ، كه در ~~خاورمياند و آسياى مركزى به زيان سريانى متداول بود، و نيز از اطباى سريانى مشهور و و ~~مترجمان يونانى كتب طبيعى و پزشكى: از ما سرجويه پهودتى و پزشكان مسيحى جهاريخت و ~~يوحنا بن ماسويه و سلمويه و حنين بن اسحاق و حبيش و قسطاين لوقا و ايشوع بخت اسقف ~~سريانى تقل مى كتد. و هنچنين از جبرئيل نامى سخن به ميان اورد كه شايد با سومين عضوه ~~خاندان مشهور بختيشوع يكى باشد، خاندانى كه از قرن دوم تا قرن پنجم هجرى (قرن هشتم ~~تا يازدهم مسيحى) اطبا و عمال نامدارى براى خلفاى بغداد پيرون داده است. بيرونى از ج ~~اطبائى كه به زيان عربى كتاب نوشتهاند محمدين زكرياى رازى و على بن ربن طبرى را نام ~~ميبرد و هيپنين از پزشكان مسيحى يعتى ابوجريج و ابن البطريق و مسيح بن حكم و عيسى و ~~بن ماسه و ابوعثمان دمشقى و سابوربن سهل نقل مى كند. بيرونى از ميان فيلسوفان، يجز ه ~~ارسطو وكندى، از فارابى وابن الخمار وابوالحسن عامرى و مسكويه مطالبى مى آورد. اما از ~~كتب ابن سينا، بزرگترين فيلسوف معاصر خودش، سخنى به ميان نمى آورد. شايد نسخمهاى ~~مؤلقات ابن سيتا بدست او نرسيده بود، اما ممكن هم هست كه مناقشاتى كه ميان آن دو روى ~~داده يود موجب شده باشد كه بيرونى آثار ابن سيتا را ناديده گرفته باشد زيرا او از يك پزشكجو ~~معاصر ايرانى خود به تام ابن مندويه تقل مى كند. # بيرونى خود ميگويد كه نخستين محرك او براى تأليف كتاب القيدنه دو كتاب از محتدبن ~~زكرياى رازى بوده است. يعنى كتاب صيدله و كتاب الايدال او. اما آنچه رازى درباره بر ~~داروشناسى نوشته است منحصر به اين دو كتاب تيست، زيرا بير ونى در فهرست ms019 كتب رازى ر ~~بجز دو كتاب مذكور كتابهاى ذيل را هم در داروشناسى به او تسبت ميدهد: كتاب بزرگى ~~نوزده PageV00P019 ~~============================================================ ~~دربارهآ عطر وترشىها وبخورها (كتابه الكبير فى العطر والاتبجات والادخان) والقرا يادين ~~الكبير و القراباذين الصغير و الادويه المسهلة فى كل مكان و بعضى كتابهاى كوچك رر ~~موضوعات خاص. بر اين كتابها بايد مجلدات 21 تا24 مجموعه عظيم او را كه الحارى فى الطتب ~~نام دارد و بجموعه داروشناسى بسيار پر حجمى است، نام برد. اين كتاب پس از مرگ او منتشر ~~شده است2. # علاوه بر اين. بيرونى تقرييا در هر صفحه اى از صفحات كتاب خود از كتابهاى مؤلفانى نام ~~مى برد كه ظاهرا در دار وشناسى بودهاند و براى ما كاملا يا تقريبا ناشناخته هستند از اين قبيل ~~است: الاخوز2 يعنى خوزستاني ها وبشربن عبدالوكاب الفزارى مؤلف كتاب تفاسير الادويه و ~~ايوزيد ارجانى وابوالعباس خشكى 7 وابومعاذ الجواركاتي9 ورسائلى وابوالحسن ترتجى وابوه ~~محمد القيسىء و ابوحرالخطيبي7 كه از او همچون خيره در افيون نام مى برد هر ~~بيرونى از زپانشناسان ماتند ابوحتيقهآ دينورى مؤلق كتاب النبات و اضمعى و حمزء اصفهانى ~~و خليل ين احمد و ابن دريد و ابن السكيت ومبرد و ابوعبيده (معمر؟) و محمدبن ابى يوسف و ~~كسائى و ابن الاعرابى نيز نقل مى كندر ~~بيرونى با علاقه از شعراى عرب ماتند ابونواس و كتير و ناغهآ جعدى و اخوص و متنتى و ~~ابن المعتز وابن الرومى وبديهى وكميت وحجاج وطرماح و شمعلة بن الاخضر وبشرين آبى ه ~~حاوم و ديگران شاهد مى آورد. باقوت او را اديب اريب و لغوى مى خواند و مى گويد كتابى در ~~«شرح شعر ايوتمامه نوشته يود ياقوت مى گويد اين كتاب را كه ناتمام مانده است و بخط خود ~~بيرونى بوده است ديده است. حاجى خليفه نيز اين شرح را ديده است. # بيرونى از كتابهائى تام مى برد كه تعيين هويت آن تاكنون براى من ممكن نشده است، ms020 از ان ~~جمله است: اخبار مروان9 وكتاب السموم وكتاب المشاهير كه از مؤلف آن به نام «صاحبه ~~المشاهير» تام مىبرد، وكتاب الياقوته’“ ~~افتاد گيهاى نسخهآ بورسه يه ~~نسخهآ عربى كتاب الصيدنه موجود در بورسه يگانه نسخهاى است كه از اين كتاب ~~1. رجوع شود به فهرست كتابهاى رازيء شمارههاى 35 و 13 و 14 و 12. و نيز شمارههاى 29 و 32 و 25. # 2. در قهرست كتابهاى رازى، شماره 1 ميگويد: «الجامع الكبير و قد مرف بالحاوى وهو كتعاليق لم يتصرق قيها و لم تتمه» ~~3. در اين ياره به آنچه بعد در اين مقدمه خواهد آمد رجوع فرمائيد. # ا4. درپارهآ كتاب اين شخص يه قسمت يعدى آين مقدمه رجوع شود ~~5. نام اين شخص در متن ما يه اشتياء جوازكاتى چاپ شده است. رجوع يه مطالب پعدى شود ~~اد *. درست القتييى آست ومقصود ابن قتيبه دينورى است. # وي7. درست أبونصر الخطيهى است. به ماده افيون ير متن صيدته رجوح شود ~~8. درست اخيار مرر است و كلمه بعدى *ان» بوده است. مترجم قارسى نيز اين اشتياه را كرده است. # 9. نقل و ترچمه به اختصار او مقدمهآ ماكس مايرهوف از صقحة 12 تا22. # است PageV00P020 ~~============================================================ ~~..: صدبحيه وج ~~بدست آمده است. دويا سه تسخه از روى آن نوشته شده است كه په آن اشاره خواهيم ~~كرد. # اين نسخهآ اصل افتادگيهاى زيادى دارد و با مقايسه با ترجمه فارسى كه كامل است ~~ميتوان گفت كه نسخه عربى شامل 82 درصد نسخهآ اصل است (كريموف ، مقدمه ص ر ~~23). به اين معنى كه نسخه ناقص عربى شامل 926 عنوان است و ترجمهآ فارسى داراى ~~1160 عنوان است و بنابراين از نسخهآ عربى بورسه 198 شماره افتاده است. # اين افتادگيها در پنج جاست:1. ميان ورق 34ب و 35] . در اين قسمت با مقايسه با ~~ترجمه فارسى از شماره 1130 تا شمارهآ 140 افتاده است (از اواسط وباشان» تا اواسط ~~«بقله يهوديه»). 2. ميان ورق 44ب و ورق 245. يعنى از شمارهآ 229 تا شمارهآ 270 ms021 (از ~~اواسط تين تا اواسط «جندبيدستر» . 3. ميان ورق 62 ب و 263، يعنى از شماره 441 تا ~~شماره 480 (از اواسط «دند» تا اواسط «زاج». 4. ميان ورق 80 ب و 81آ يعنى از شماره ~~582 تا شمارهآ 632 (قسمتى از «سياه داوران» تا قسمتى آز «صبر»). 5. ميان ورق ~~106ب و ورق 107آ، يعنى از شمارهآ 849 تا شماره 887 (قسمتى از «قطران» تا قسمتى ~~از «كرم». به محاسبه كريموف (ص 23) نسخه عربى بورسه شامل 82 درصد از مجموع ~~داروهاى مذكور در اصل صيدنه است و چون اين 82 درصد در 133 ورق است ميتوان ايد ~~حدس زد گه اصل نسخه عربى در حدود 143 ورق داشته است. # نسخههائى كه از روى نسخهآ بورسه نوشته شده است. # چنانكه مايرهوف در «مقدمه» نوشته است او از محمود صدقى افندى كه در استنساخ متون وه ~~دشوار ممارست داشت خواست تا از روى نسخهآ عكسى بورسه براى او نسخه اى آماده ~~كند. به گفتهآ مايرهوف اين توشتهآ محمود صدقى افندى هم نيازمند اصلاح و تصحيح ~~است. اين نسخه اكتون در كتابخانه ملى قاهره به شماره 3014ل نگاهدارى مى شود. # من در تصحيح متن كتاب صيدنه از نسخهآ عكسى اين نسخه استفاده كرده ام ، اما اكنون ور ~~ابه آن دسترسى ندارم. # نسخه ديگرى از روى نسخهآ بورسه براى اب انستاس كرملى (19471886) ~~و.دانشمند زبانشناس عرب استنساخ شده است. اين نسخه در كتابخانهآ موزهآ عراق در ه ور ~~بغداد به شماره 1811 محفوظ آست. كرملى در پشت نسخه به زبان فرانسه نوشته است ~~1. من در شماره گذارى داروها از ترجمه روسى كريموف پيروى كردهام تا براى مراجعه كنندگان كار آسان شود ~~بيت و ياي PageV00P021 ~~============================================================ ~~كه در سال 1935 به تهيهآ اين نسخه دستور داده است. اين نسخه را به خط نسخوه ~~نوشتهاند و 272 ورق است و انستاس حواشى و تعليقات زيادى در كنار صفحات و ميان ~~. سطرها نوشته است. او در پايان كتاب داروهايى را كه حدس ms022 ميزده است از نسخهآ او ~~بورسه افتاده است به روش ابوريحان با ذكر اسامى يونانى و سريانى و فارسى بر آن ~~افزوده است. انستاس نسخههاى ترجمهآ فارسى را نديده بود وگرنه نيازى نداشت كه از ~~پيش خود و به حدس خود مطالبى در آخر بيفزايد. ناشران متن عربى صيدنه در پاكستان ~~پنداشتهاند كه اين اضافات انستاس از خود ابوريحان است و آن را در متن گذاشتهاند و ~~اشاره اى نكردهاند كه اين اضافات در متن نبوده است و در پايان نسخه بوده است. اين ~~كار ناشران پاكستانى موجب شده است كه خوانندگان آن اضافات را از خود ابو ريحان ~~بهندارند. اما دقت بيشتر نشان خواهد داد كه اين مطالب اضافى نمى توان از زمان بيرونى ~~باشد و از قرنهاى متاخر است. # اصافات انستاس كرملى از ورق 219 (با شماره صفحات ازص 428) به بعد است ، ~~در همين ورق 219 (ص 428 و 429) انستاس ترجمه عربى نامه فريتز كرنكو را به او ~~واى ا درج كرده است. كرنكو نامهاى از كمبريج در دوم سيتامبر 1935 به او نوشته و در آن او ~~را از رسيدن عكس كتاب صيدنه بيرونى اگاه كرده است و گفته است كه از روى اين . # عكس نسخهاى براى خود برداشته است و گفته است كه گمان مى كند در خواندن ~~بعضى مواضع مشكل موفق شده است. كرنكو اظهار تأسف مى كند كه نسخهآ ديگرى از و ~~متن عربى صيدنه پيدا نشده است و از وجود دو نسخه از ترجمه فارسى آگاهى داده است ~~و گفته است كه هيچ يك از اين دو نسخه رضايت بخش نيست (نسخهآ موزهآ بريتانيا و ~~نسخهآ عليگره هند). او مى گويد كه نسخه موزهآ بريتانيا كاملتر است اما از آب زيان ~~ديده است و نسخهآ عليگره هم كرم خوردگى دارد. كرنكو به افتادگيهاى فصول ج وق از ~~نسخهآ عربى اشاره كرده است و گفته است كه مطلب مربوط به «چايه را از نسخهآ ms023 ~~فارسى ترجمه كرده و به «جمع علمى عربى» دمشق براى چاپ فرستاده است. انستاس ~~متن فرانسوى نامهآ كرنكو را نيز در صفحات 430 و 431 نسخدآ خود نقل كرده است. # براى آنكه معلوم شود اضافات انستاس كرملى كه در متن چاپ صيدنه پاكستان به ~~نام بيرونى منتشر شده است با آنچه بيرونى خود نوشته بوده است چه اندازه فرق دارد ~~اضافات او را با مواذى كه در ترجمه فارسى آمده است (و از متن عربى ساقط است) در ~~حرف «ٹ» مقايسه مى كنيم: ~~يست و هو PageV00P022 ~~============================================================ ~~ترجمهآ فارسى صيدنه اضافات كرملى كه در چاپ پاكستان ~~گنجانده شده ~~1. تاقب الحجر ~~1. شماره 230 ~~2. تالقطرون ~~2. ش 231 ~~تجير ~~3. تجير ~~3. ش232 ~~4. تفاء ~~2. ش 233 ~~تلج صنير ~~5 ثليه ~~5ش 234 ~~6. ثلج صينيه ~~6. ش 235 ~~توعون و ٹوموس ~~7. ثمام ~~107 ش 236 ~~8. توم ~~9. ثوم برى ~~10. ثومالايا ~~11. توس ~~12. تيل ~~اين تفاوت در خود داروهاست آما وصف و شرح داروها بسيار فرق دارد و با اتدكى دقت ~~معلوم مى شود كه انستاس كرملى بيشتر از ابن البيطار نقل كرده است. جالب توجه ~~است كه انستاس در ذيل «ثلج صينى» مى گويد: «هواليارود المعروف پبزهرة حجر ~~اسيوس» كلمهآ «بارود» در عصر ابوريحان متداول نبوده است و انستاس آن را از اينه ~~البيطار نقل كرده است. # بنابر اين مراجعه كنندگان به چاپ صيدنهآ پاكستان بايد متوچه باشند كه حروف ساقط ~~از تسخه عربى كه ما به آن اشاره كرديم و در متن چاپ مذكور آمده است از ابوريحان و ~~نيست، اگرچه ممكن است از لحاظ مطلب مفيد باشد ~~انستاس كرملى در ذيل صفحهآ 3 نسخهآ خود نوشته است: «ميان اين كتاب و آنچه ~~ابن سينا در قسم دوم كتاب، كه در آن ادويه مفردهآ مستعمل ميان عرب (صحيح : ~~.مسلمانان) آن زمان را، آورده است شباهت زيادى ياقتمه. اما اين ادعا درست نيست و ه ~~مقايسه ميان داروهائى كه هر دو، يعنى ابن سينا و ايوريحان ذكر كردهاند اين ادعا ms024 را رد ~~1. آنچه در ترجمهآ فارسى مذكور استه همين هفت شماره است. PageV00P023 # ============================================================ ~~مى كند. شيوه ابوريحان چنانكه مايرهوف نيز در مقدمه گفته است اين است كه نام ~~داروها را در زبانها و لغات مختلف ذكر مى كند و از اشعار و ادبيات شاهد مى آورد و ~~چنانكه خود در مقدمه صيدنه گفته است به اوصاف درمانى و خواص داروها نمى پردازد ~~اما اين سينا داروها را به طريق طبى و اصولى توصيف مى كند و درياره هر داروئى چند ~~موضوع را به ترتيب ذكر مى كند: ~~1. ماهيت دارو و تعريف علمى آن بنابر اطلاعات موجود در زمان خود ~~2. اختياره يعنى آن توع از اين دارو كه بايد برگزيده شود: ~~3. طبع، يعنى حرارت و برودت و خشكى و ترى داروى مورد بحت؛ ~~4. افعال و خواص طبى و درمانى دارؤ ~~5. زينت، يعنى كماربرد آن دارو در آرايش ظاهر بدن از رنگ و مو و برطرف ساختن ~~زشتيهاى اندام بدن ~~4. جراح و اورام و ثبور كه كاريرد آن داروفا در زخها و آماس ها و جوش ها است؛ ~~7. نفع دارو در اعضاى بدن از سر و چشم و اعضاى تنفس و گوارش و دفع: ~~8. تقع اين دارو در از ميان بردن تيها: ~~9. تفع آن در دفع سموم: ~~10. ابدال يا جانشينهائى كه براى اين دارو در درمانها موجود است. # خلاصه آنكه اين سيتا در قسمت ادويهآ مفردهآ قانون ماتند يك پزشك و داروشناس بحثوه ~~مى كند و ابوريحان همچون ياك عالم طبيعى گياهشناس و جانورشناس و كانى شناس و وه ~~زيانشتاس. # ترجمهآ فارسى كتاب الصيدنه ~~در دهه سوم قرن هقتم هجرى شخصى به نام ابو بكر على بن عثمان بن اسفرا الكاسانيجوه ~~صيدنه ابوريجان را از عربى يه فارسى ترجمه كرد و آن را به كتابخاتهآ خاص شمس الدين ~~ابوالفتح ايلتتمش يا ايلتيش هديه كرد. ايلتتمش غلام1 قطب الدين اييك از سلاطين ~~معزى هند بود و پس از قوت او در سال 607 بر ms025 تخت دهلى نشست وپس از جنگها و وه ~~فتوحات زياد و بيست و شش سال سلطنت روز دوشتبه بيستم شعبان 33 ع درگذشت. در ~~1. شادروان مينوى در بررسى هائى.. ص 50 توشته است كه *اين شمس الدين ايلتتمش پسر قطب الدين ايبك بوده و اين ~~مطلب اشتهاه است. ايلتتمش تملام قطب الدين ايباك بود و اين پادشاه او را پسر خود مى خواند رچوع شود به طيقات ~~ناصرى ص240 به بعد ~~ييست و چهار ~~ختشق نت PageV00P024 ~~============================================================ ~~اه ب حسبيج* ~~زمان سلطنت او هجوم سپاه مغول به فرماندهى چنگيزخان بر بلاد ماوراء النهر و خراسان ور ~~و ويرانى و كشتار مردم آن ديار اتفاق افتاد. در اين هجوم بسيارى از دانشمندان اينو ~~شهر يا كشته شدتد يا به هندوستان و عراق و شام پناهنده شدند در هندوستان بهترين ~~ملجأ براى فضلا دربار ناصرالدين قباجه و دربار همين سلطان ايلتتمش پود و هر دودر ~~بزرگداشت دانشمندان مي كوشيدند. از كسانى كه به دربار اين دو تن راه يافتهاند ~~و سديدالذين محمد عوفى مؤلف لياب الالباب است كه ابتدا در خدمت ناصرالدين قباجهه ~~بود و پس از مرگ او در سال 625 به دربار ايلتتمش رفت و كتاب معروف ~~جوامع الحكايات را به نام او تآليف كرد. # .از كسانى كه از ماوراء النهر گريخته و به دربار ايلتتمش رفته بودند يكى هم مترجم ~~فارسى كتاب الصيدته يعنى ابوبكر على بن عتمان بن اسفرا الكاسانى بوده است. # «كاسان» به گفتهآ بارتولد در تركستان (ترجمه انگليسى ص 162 به بعد) از شهرهاى ~~فرغانه ماوراءالنهر است و در پنج فرسخى اخسيكث در كنار رودى به همين نام واقع ه ~~است. به گفتهآ بارتولد اين شهر هنوز در كنار ويرانههاى كهن آن باقى است. يعقوب و ~~(تاريخ، ج آ، چن 478) مى گويد كه كاسان (در زمان مهدى خليفه عباسى) مقر پادشاه ~~فرغانه بود. اما كلمه «اسفرام كه نام جد مترجم فارسى است بى ارتباط با نام محلى ms026 در ~~فرغانه به نام «اسبره» نيست (رجوع شود به ابن حوقل، ص 513 و 514). «اسبره» نام ~~««كوره» يا ناحيهاى از فرغانه بود كه شامل كوه د دشت ميشد و از شهرهاى ان وه ~~طماخس و «بامكاخس» را نام مى برند. در اين محل اكتون دهى به نام ««اسفره) موچوده ~~است (بارتولد، تركستان ، ص 141). در نامهاي جغرافيائى اتفاق مى افتد كه گاهى نام ~~شخص بر يك محل داده ميشود و گاهى نام محل به يك شخص داده ميشودآ چناتكه در ~~همين ناحيه شهرى به نام «مسكان» بوده است (بارتولد، ص 141)، و چنانكه مى دانيم ~~مسكان يا مشكان نام شخص هم هست. # و از شرح حال مترجم فارسى صيدنه چيزى معلوم نيست جز آنكه به گفته خودش در ~~اغاز جوانى به ديار غربت افتاده است ا(ص ك از مقدمه صيدنه فارسى) و در طلب دانش وه ~~برامده است و سرانجام به دربار سلطان ايلتتمش راه يافته است كه «اشراف بلاد ~~خراسان و ماوراء النهر خود را از سموم حوادث در ظل عنايت و كنف حمايت او آورده ~~بودند، (ص 12) و اشارهاى است به فرار ارباب دانش از جلو سيل لشكر مغول. # مترجم مى گويد (ص 15) كه در مدت يكسال و نيم اقامت او در دربار ايلتتمش ور ~~عده اى از شورشيان و گردنكشان به شومى مخالفت با سلطان جان خود را از دست و ~~دادهاند. اين يك سال و نيم بايد ميان ساهاى 622 و 624 باشد، زيرا به گفتهآ قاضى ~~بيست و پنج PageV00P025 ~~============================================================ ~~منهاج سراج (ص 445) سلطان به ديار لكهنوتى لشكر كشيد (در سال 623) و ~~غياث الدين عوض خلجى را به اطاعت خود درآورد و در سال 623 عازم رنتهور گرديدر ~~و آن قلعه را متصرف شد و در سال 624 به سوى قلعهآ مقدور رفت كه از ناحيه سوالك ~~بود و آن را فتح كرد و در سال 625 آچه وملتان بدست او افتاد (ص 444 و 447)، و ~~ملك ناصرالدين ms027 قباجه در جمادى الاخرى 625 خود را در پتجاب غرق كرد و ملكهوه ~~سنان الدين جنيسر والى ديول و سند بخدمت سلطان آمد ~~چون مترجم از ناصرالدين پسر سلطان و كارهاى او نام مى يرد معلوم ميشود كه و ~~سالهاى اقامت او در دربار ايلتتمش پيش از سال 626 كه سال مرگ ناصر الدين استه ~~بوده است. از سوى ديگر مترجم از آمدن رسول خليفه به دربار ايلتتمش (دوشنبه 22 ~~ربيع الاول سال 626) كه واقعهآ بسيار مهمى بوده است سخن نمى گويد و از اينجا ~~برمى آيد كه ترجمه كتاب پيش از سال 626 بوده است. # آقاى ايرج افشار در مقتمهآ چاپ صيدنآ فارسى (ص 25) مى گويد كه آقاى نذير ~~احمد از دانشمتدان هند در مجلهآ ايندو ايرانيكا ترجمهآ فارسى صيدنه را از سال 11ع هجرى ~~دانسته است و اولمان در كتاب طب در اسلام (ليدن 1970) سال 625 را سال ترجمة ~~كتاب گفته است اما اولمان اين مطلب را از بوريج (در مجله پادشاهى آسيائى سال ~~1902) نقل كرده است و من اكنون به اين دو مأخذ دسترسى ندارم تا دلايل دو محقق ~~مذكور را بر رسى كنم و آنچه مى توانم بگويم اين است كه سال 625 به دلايلى كه مذكور ~~افتاد به حقيقت نزديكتر است زيرا در سال 611 هنوز چنگيزخان عازم ماوراء النهر نشده ~~بود و اهل دانش آن ديار و ديار خراسان هنوز از اوطان خود نگريخته بودند ~~ترجمهآ فارسى صيدنه با همت و تصحيح ايرج افشار و منوچهر ستوده در سال 1358 ~~از روى پنج نسخه در دو جلد در تهران منتشر شد و بر آن مقدمه اى با 120 صفحه ~~فهارس مختلف كه به دقت تنظيم شده است افزودهاند. مصححان داروها را شماره گذارى ~~كردهاند كه 819 شماره است و شمارهآ آخرى ينتون است (ص 736). مصجحان در ~~تصحيح خود از متن نسخدآ عربى نيز استفاده كردهاند ~~من مواضع افتاده از نسخه اصل عربى را به ms028 پيروى از كريوف (مترجم صيدنه به ~~روسى) با مواضع مطابق آن در ترجمهآ فارسى پر كرده ام و در اين مواضع از سه نسخة ~~عكسى ترجمه فارسى كه در حين تصحيح در دست من بود استفاده كردم. متن فارسى چاپى وه ~~افشار در همان زمان به چاپ مى رسيد كه من به تصحيح متن عربى مشغول بودم وبهمين جهد ~~جهت نتوانستم از آن استفاده كنم. سه نسخهآ فارسى كه من استفاده كردهام چنين است: ~~1. نسخهآ كتابخانهآ عمومى شهر مغنيسا واقع در تركيه به شماره 1789 كه شادروان ~~پيست و شش PageV00P026 ~~============================================================ ~~مينوى از آن عكسى براى كتابخانهآ دانشگاه تهران تهيه كرده است و درباره اين نسخه ~~چنين ميگويد: «در نسخه مفنيسا اوراق 39 تا45 از جاى اصلى خود كه بين ورق 30 و ~~31 بوده است خارج شده، بعد از ورق 38 ورق 48 مى ايد. در ورق 133 پشت، ترجمة ~~قسمتى از صيدنه تمام مىشود از باب الالف كلمه آب تا لفظ مو از حرف ميم مىرود.. # اوراق مابعد آن گم شده است، جمعا 177 ورق است به خط نسخ زيز تحريرى و نسبة و ~~كم غلط، به قطع خشتى. خواندن خط آن بسيار مشكل است چون غالب نقطهها را جا يه ~~گذاسشته» ابررسيهائى.. ص 50 و 51). # شادروان مينوى متوجه نشده است كه در «ورق پشت 133» ترجمه همةآ صيدنه تمام ~~. ميشود نه قسمتى از آن و در اين ورقه كتاب ديگرى شروع ميشود زير عنوان جو ~~«خواص ادويه مفرده ازين كتاب صيدنه كه ذكر معرفت و هيات و منبت و ايراد؟ هر يك ~~كرده است بر ترتيب حروف معجم از تصنيف بوريحان ترجمهآ قاضى جلال كاسانى». # آغاز اين كتاب از «آب داروه است نه «آب» و پايان آن قسمتى از فصل «مو» است ~~كه در ورق 177 پشت يا «ب» است و بعد از آن باقى كتاب افتاده است. # و .اين قسمت دوم از ابوريحان نيست و مطالب آن در ms029 متن عربى صيدنه نيست زيرا اينو ~~كتاب در خواص ادويه است و ابوريحان خود در مقدمهآ صيدنه گفته است كه به خواص ~~ادويه نمى پردازد مگر آنكه حال و مقام او را ناگزير سازد و مى گويد ذكر خواص ادويه ~~براى او ممكن نيست (زيرا طبيب نيست). بنابراين اين قسمت را كسى پس از ابو ريحان ~~نوشته و به آخر نسخه الحاق كرده است، و اين شخص كه در عنوان كتاب «قاضى جلال جوهر ~~كاسانى، ناميده شده است نبايد همان مترجم فارسى صيدنه يعنى ابو بكربن على بن عثمان ~~كاسانى باشد زيرا اگر چنين بود مترجم اين لقب را براى خود در ترجمهآ فارسى صيدته وه ~~ذكر مى كرد. # و در همهآ نسخههاى ديگر ترجمهآ فارسى كه در دست است و ايرج افشار در چاپ خود ~~از آن استفاده كرده است اين كتاب دوم را داخل متن صيدنه كردهاند و مطالب آن را در ~~ذيل هر يك از ادويه ذيل عنوان «خاصيت» آوردهاند و اين كار يكى از ناسخان بعدى وه ~~بوده است كه خواسته است برخلاف اقرار صريح بيرونى، كه خواص ادويه را ذكر ~~نمى كند، اين قسمت دوم را با كتاب او درآميزد. مزيت نسخهآ مغنيسا كه خط آن بدو ~~بسيار مغلوط است اين است كه از نسخ ديگر ترجمه قديمتر است و اين قسمت دوم را كه ~~شخصى ديگر از كتاپى منسوب به ابوريحان ترجمه كرده است در آخر كتاب جداگانه ~~نوشته است و اين دليل محكمى است كه مباحث «خاصيت»ها در ترچمه فارسى جزو اصل ~~بيست ر صفت PageV00P027 ~~============================================================ ~~ترجمه نيوده است. براى نشان دادن مغلوط بودن نسخهآ مقتيسا كافى است كه ميان اين دو ه ~~جمله از اين نسخه و متن چاپ افشار مقايسه شود ز ~~نسخهآ مغنيسا ورق4 الف: «تا اگر در معالجت طبيب كرام مقاسات منت ايام حاجت ~~افتد برك بدل و مروت محض كرم و فتوت باشدل ~~چاپ افشار (ص 10 ، س 7): «تا ms030 اگر در معاطات طينت كرام به مقاسات متت لنام ~~حاجت افتد ترك بذل و مروت محض كرم و فتوت باشده. # 2. نسخهآ كتابخانهآ مجلس شوراى ملى (مجلس شوراى اسلامى امروز). عكس اين ~~نسخه كه در دست من است شمارهآ كتابخانه را ندارد. آقاى افشار نسخه را از قرن نهم ور ~~هجرى ميداند و عدهآ اوراق آن را 340 گفته است (ص هشت از مقدمه). خط نسخه ~~خطى خوش است و صفحات آن داراى جدول است، هر صيفحه اى مشتمل بر 17 سطر ~~است. كاتب آن اهل كتابت بوده است زيرا رعايت نظم و دقت را در نوشتن نسخه كرده ر ~~است. اين نسخه نيز مقلوط است و مقدارى از پايان افتادگى دارد (آخرين داروى ور ~~مذكور «هليلج» است). # 3. نسخد كتابخانهآ موزهآ بريتانيا به شماره 5849 با خط نستعليق خوانا و صفحات ~~جدول، هر صفحه با 27 سطر تاريخ كتابت هفدهم شوال جمعه سال 1190 هجرى ~~قمرى است و كاتب آن خواجه محمد سميع دهلوى است. كتاب داراى 175 ورق است ~~و ظاهرا در سال 1900 مسيحى وارد كتابخانه مذكور شده است، زيرا در حاشيه ورق ~~175 تاريخ اكتبر 1900 و شماره اوراق نوشته شده است . اين نسخه همان است كه ~~پوريج آن را در سال 1902 در مجله جمعيت آسيايى پادشاهى (ص 333 تا 335) معرفي ~~كرده است. ظاهرا هشت صفحه انگليسى كه در پشت كتاب راجع به مطالب مقدمة ~~صيدته نوشته شده است از همين بوريج باشد. در صفحهآ اول كتاب مهر بزرگى است كه ه ~~نقش آن چنين است: «خوش است مهركتبخانهآ سليمان جاه بهر كتاب مزين چو نقش ~~بسم الله 1244» و اين مهر در پايان كتاب نيز زده شده است. مهرهاى بزرگ ديگرى نيز ور ~~در پشت كتاب زده شده است. اين نسخه تنها نسخه ايست كه كريوف مترجم روسى ~~افتاد گى هاى نسخهآ عربى را از روى آن جبران كرده است و بهترين نسخ سه گانه ايست ~~كه ms031 من از آن در جبران افتادگيهاى نسخهآ عربى استقاده كردهام و اغلاط آن كمتر از دو ~~نسخهآ ديگر است. معرفى سه نسخهآ ديگر را آقاى ايرج افشار در مقدمهآ چاپ صيدته ~~فارسى آورده است. # آقاى ايرج افشار در مقدمهآ چاپ فارسى صيدنه (ص چهارده تا بيست) به تفاوتهايه ~~بيست و هشتز PageV00P028 ~~============================================================ ~~متن عربى با ترجمه فارسى اشاره كرده و سؤالاتى را مطرح ساخته است. آقاى افشار ~~پس از ذكر بعضى تفاوتها و اختلافها مى گويد: «فعلا هيچ ضابطه و وسيله اى نداريم تا ~~بوانيم كه اين اختلاف ها از چه راه ايچجاد شده است. ناچار سؤلطايى بدين گونه ميتوان ~~مطرح كرد: آيا مترجم، متن عربى ديگرى از صيدنه (بغير از متنى مانند نسخهآ موجود در ~~بورسه) در دست داشته؟ در اين صورت متن اصيل صيدنه مبسوطتر از متن عريى ~~موجود بوده أست» ~~در پاسخ اين سؤال آقاى افشار بايد گفت كه خوشبختانه ضابطه و وسيله اى در دست ~~است كه معين كند اين اختلافات از كجا ناشى شده است. نسخهآ عربى در بورسه به خط ~~غضنفر تبريزى است كه آن را از روى نسخداى كه به خط «ديودست» بوده است ~~استنساخ كرده است. ديودست هم آن را از روى نسخهآ 468 استنساخ كرده است. اين ~~نسخه همان است كه در سال 549 بدست ابو المحامد محمدبن مسعود غزنوى افتاده است ~~و اين محمدبن مسعود آن را با نسخ ديگرصيدنه مقايسه كرده و حواشى به خط خود بر ~~اين نسخه نوشته است كه ظاهرا زياداتى بوده است كه در نسخ ديگر نبوده است . # ديودست هم بقول غضنفر تبريزى تصحيف و تحريف زيادى در متن كرده است. # پس نسخهآ بورسه نسخهآ كاملى نيست. اما در ترجمهآ فارسى زياديهائى ديده مى شود كه ~~بد قراتن زمانى و عنى از ابور حان است (بجز اضافاق كه مترجم فارمى كرده است و از ~~مين قراتن معلوم است) و بنابراين پايد از روى نسخهآ ديگرى كه ms032 غير ازتسخهآ بورسد ~~است ترجمه شده باشد و من به اين اضافات در محل خود اشاره كرده ام. # اما تفاوت مهم كه نشان مى دهد مترجم فارسى نسخهآ ديگرى را در دست داشته است ~~هبان حواشى غزنوى بر نسخهآ 468 است . ديودست امانت نشان داده و همين حواشى ~~غزنوى را در نسخة خود آورده است. اين حواشى غير از آن است كه : اثر غفلت در ~~متن نيامده است و با علامت مشخص شده است. ترجمهآ فارسى فاقد اين حواشى است و ~~اين خود دليل استوارى است بر اينكه مترجم فارسى از روى نسخهآ ديگرى ترجمه كرده ~~است. من در اينجا نام داروهائى را كه در حاشيهآ نسخهآ بورسه آمده ولى نسخهآ فارسى ~~فاقد آن است مى آورم: ~~1. در حاشيهآ ورق 46 ب نوشته است كه «من هنا (يعنى از «الحبة السوداء) كانت ~~فاللانت س داودعانى يكه ور اصل ور حاضه بو ده آست از اين قرار است: ~~الحبة السودلم، حب النيل. حت الصنوبر، حب السمنة حب الزم. حب الملولق حجرالروميه، ~~حجر ينطفى بالزيت، حجرالاكليل. حجر مريم، حجرالحية، حجراليهود، حجرارمنى، ~~بست و فه PageV00P029 ~~============================================================ ~~ججرهندى، حجراميايطوس، خجرعاجى، حجرالقمر، حجرالبلور حجرافروجيا، ى ~~حجراليشف، حجرالغلبة، حجارة الققر، حجرغاشاطيس، حجرليسوس، حجرفرعون، نهنهن ~~حجرفادزهر، حجرمغناطيس، حجرالتيس، حجرالضفدع، حجرالاساكفة حجرالدم، ~~حجر الجدرى، حجرالناس: در پايان اين دارو در حاشيهآ ورق 49ا نوشته است: «هيهنا جى ~~آخر الحاشية المذكوره»، و پس از آن «الحبرة» مى آيد كه در حاشيه نوشته است: «من هاهتا ~~فى المتن». داروهاى مذكور در ترجمه فارسى نيامده است و بنابراين نسخه مترجم فارسى جوه ~~غير از نسخه بورسه بوده است ~~آ. در حاشيهآ ورق 49 ب داروهاى «حرض» و «حرشا، و «حزنيل» آمده است كه در ~~ترجمهآ فارسى مذكور نيسست. # 3. در حاشيه ورق ادب و 53ا ماده حى العالم به تفصيل مذكور است. اما در نسخوه ~~خطى ترجمه فارسى، بجز نسخهآ مغنيسا، در ذيل حى العالم نوشته اندة «ابوريحان ححى العالم ~~را در حرف ms033 حاء ذكر نكرده است بلكه او را ميشنا نام كرده است و ذكر خاصيت و هيأت ~~او در حرف ميم كردهراست». چون اساس چاپ صيدنه افشار نسخهآ مغنيسا است مطلب ~~مذكور در اين چاپ ذكر نشده است. آنچه در ترجمهآ فارسى درباره حى العالم آمده است ~~با متن عربى مطابقت تدارد و از اينجا برمى آيد كه متن عربى كه مترجم از آن ترجمه وه ~~كرده است نسخه بورسه نبوده است. # 2. در حاشيهآ ورق 3شب «حواصل» شرح داده شده است. اين ماده در ترجمهآ فارسى ~~نيست و كريوف نيز ان را از قلم اتداخته است. # 5. در حاشيه ورق ؟اكب «خبزالماء مذكور است كه در ترجمهآ فارسى نيامده است وه ~~كريموف هم آن را ذكر نكرده است. # 6. در حاشيهآ ورق 57ا و 7كب «خراطين» در ترجمهآ فارسى نيامده است. # 7. حاشيهآ ورق 60آ: كلمهآ «خوخ» مذكور در اين حاشيه در ترجمه فارسى بسيار ~~مختصر است ~~8. «دبق» مذكور در حاشيهآ ورق 61ب در ترجمهآ فارسى نيست. # 9. «دقلى» و «در» مذكور در حاشيهآ ورق 62آ در ترجمه فارسى تيامده است. # 10. «دارم» در حاشيهآ 2عب در فارسى نيست. # 11. «زبرجد و زمردم، حاشيهآ ورق 43آ در فارسى نيست. # 12. «سقولوقندريون» و «سقورديون»، حاشيهآ 73ب، در ترجمه فارسى نيست. # 13 بصقراشون» مذكور در حاشيه ورق اهب در فارسى نيست ~~نشتگتم نت.. PageV00P030 # ============================================================ ~~: بيكگى ~~14. «صمغ البلاطه مذكور در حاشيهآ 83 الف در ترجمهآ فارسي مذكور نيست. # 15. «طحال» مذكور در حاشيهآ ورق كهب در ترجمهآ فارسى نيامده است. # 16. «اعروس»، حاشية هم8ب، در ترجمهآ فارسى نيسته ~~17. «عقيق» و «علكالانباطه مذكور در حاشيهآ ؟9ب در ترجمه فارسى نيست. # 18. «عنصل» مذكور در حاشيهآ 93ب در فارسى نيست. # 19. «عنقر» مذكور در 4هب در فارسى نيامده است. # 0ا. «فج» مذكور در حاشيهآ 97ب در فارسى مذكور نشده است. # 21 لعويشه، (101ب)، در فارسى نيست. # 22. «قات (102ب)، در قارسى نيست. # 23. «ليموم (115ا)، در فارسى نيست. # 24. «لبخ» (115ب) در فارسى ذيل «برسيون» آمده است. # 25. «ماقين» (117ا) در قارسى ms034 نيست. # 26. «محروث» (117ا)، در ترچمهآ فارسى نيامده است و در ذيل «اشق» ذكر شده ~~است. # 27. «المرى» (118ب)، در ترجمهآ فارسى به شماره 736 آمده است اما با مطاليى ~~متقاوت. در قسمت دوم كه در ذكر خواص ادويه است در ذيل مرى، شماره 726 آمده ~~است و ميگويد: «ذكر او در قسم اول كتاب بيامده است. # 28. «مر»: (در حاشيهآ 119ا): در ترجمهآ فارسى (شمارهه 733) آمده است اما يا ~~مطالبى متفاوت. # 29. «مصل». (در حاشيهآ 122ا) خيلى مختصر و در ترجمهآ فارسى به شماره 745 با ~~مطاليى متفاوت. # 30. «مين»، (در حاشيهآ 123 ب) ، بر ترجمهآ قارسى ذيل اين عنوان نيامده است وذيل ~~«شمع» ذكر شده است (شماره 484) و در متن عربى ماده شمع ساقط است و شمارهآ آن ~~در متن ما 615 است كه از ترجمه فارسى نقل شده است. # 31. «ميبه»، (در حاشيهآ 124آ)، در ترجمه فارسى اين عنوان نيامده است. # :از مقايسههائى كه نشان داده شد برمى آيد كه اساس ترجمهآ فارسى نسخهآ ديگرى ~~بوده ايست. # آقاى افشار مى پرسد: «آيا ممكن است ابو ريحان كلمهآ «تلبينه» را بدون به دست دادن ~~شرحى در باب آن به نحوى كه نسخهآ فعلى عربى حاكى است در اتر خود مندرج ساخته ~~سى و يى PageV00P031 ~~============================================================ ~~باشدته (تلبينه در متن عربى به صورت تنبينه در محلى كه حرف دوم بايد ن باشد قرآر ~~گرفته است). # در پاسخ بايد گفت كه به شهادت غزنوى احمد بيهقى دستياز بيرونى نامهاى داروهاى ور ~~گوناگون را جمع كرده و در متن نوشته بود و ابوريحان شرح و وصف آن داروها را در ~~حاشيه داده بود احتمال ميرود كه احمد بيهقتى تلبيته را يه صورت تنبينه در متن نوشته ~~يوده است و بيروبى مجال نكرده است كه شرحى درباره آن بنويسد مترچيم فارسى و صذه ~~آن را از ابوحنيفه دينورى نقل كرده است. احتمال مى رود كه خط «مشوش و مقرمط ، ~~ابوريحان در حاشيه خوانا نبوده است و از اين رو ms035 در نسخه بورسه نيامده است. # آقاى افشار مى پرسد: «آيا مترجم مطالب اضافى در متن فارسى را از مآخذ ديگرى ~~آورده است2» ~~2 پاسخ مثبت است. مترجم مطالب اضافى را كه دربارهآ لغت است از تهديب اللغه تأليف ~~آزهرى نقل كرده است و ابوريحان به گواهى قسمت هاى عربى موجود هرگز از ازهرى ~~نقل نكرده است. و نيز مترجم مطالب ديگرى را از «منقول مخلص» و «امام الدين مغربى» ~~تقل مى كند كه از اين دو نام در متن عربى ذكرى نمى شود. اين دوتن ناشناخته هستند. # مترجم در مواردى كه خواسته است بر ابوريحان از جهت لغت خرده بگيرد از «ازهرى» ~~شاهد مى اورد ~~آقاى افشار مى پرسد: «آيا مترجم آراء و عقايد خود را بر اين متن الحاق كرده ~~است؟» ~~پاسخ مثبت است، مخصوصا در مواردى كه مترجم خواسته است در لغت عربى اظهار وه ~~داتش كند و بر ابوريحان ايراد بگيرد. مثلا پس از آنكه در مقدمه سخن بيرونى را در بارهآ ~~معنى صيدنانى و صيدلانى ترجمه كرده است مى گويد: «و يكى از متبحران اين صناعت و ~~چنين گويد كه شك نيست كه ابوريحان در رد اقاويل اهل لغت جرئت تموده است، اما از ~~آنچ مذهب عرب است در تعريف انحراف كرده است و در بوادى بى سدادى قطع ~~مراحل بى مرادى كرده..» (ص 24). پس از آن سخنان ابوعبيد و ثعلب را درباره ~~صيدنانى تقل مى كند كه گفتهاند: «صيدنانى در لغت عرب جانورى است از جتسر وه ~~جنبتدگان كه او در زمين از جهت خود خانه سازد و آن را بهوشد و پنهان كند و استشهاد ~~آن در شعر اعشى نموده است در صفت شترى، و شعر اين است: ~~و زورا ترى فى مرفقيه تجانفا نبيلا كبيت الصيدنانى تامك ~~اى مرتفعا (در متن چاپى «ابن مرتفعا»له)، و ثعلب روايت مى كند از ابن الاعرابى كا هر ~~سى و هو PageV00P032 ~~============================================================ ~~صيدنانى در لغت عرب جانورى بوده ms036 است كه پايهاى او به سبب بسيارى و تفاوت درچ ~~كوتاهى و درازى شمردن متعذر است و صيدنانى را به سبب كثرت اصناف ادويه و ~~اختلاف انواع آن به نام آن جانور خواندهاند و شعر اعشى به نقل كباير ائمه لغت شاهد ~~شد و توجيه ابوريحان از حيز اعتبار بيرون امد» (ص 24 و 25). # اما مترجم اهل بررسى و تحقيق نبوده است و در نيافته است كه لغت شناسان عربو ~~بيشتر در بند جمع شواهد بوده اند اما در كيفيت بهره گيرى از اين شواهد ضعيف بوده اند و ~~استدلال منطقى را در اين موارد بكار نبسته اند اما ابوريحان كه تمرين و تدريب علمى ه ~~داشته و داراى مغزى منطقى و استدلالى بوده است عقل خود را در بهره گيرى از شواهد ج ~~هم بكار بسته است. # توضيح آنكه در تهذيب اللغه تأليف آزهرى (ج 12 ، ص 145) آمده است : «تعلب از ~~ابن الاعرابى نقل مى كند كه به جانورى كه پاهاى زياد دارد و از كثرت به شمار در ~~نمى آيد، و كوتاه و بلند است، صيدنانى گويند و صيدنانى به معنى دوافروش به اين چانور ~~تشبيه شده و به ان ناميده شده است و اين تشبيه به جهت زيادى داروهاى اوست ل. از ~~اين بيان پيداست كه ابن الاعرابى خواسته است وجه اشتقاقى براى صيدنانى بسازد ووه ~~و.اين معنى را براى كلمة صيدنانى جعل كرده است و بيت مذكور را از اعشى كه در وصف ~~شتر است شاهد آورده است. اما معنى شعر مذكور مبهم است. «تامك، را «مرتفع» معنى ه ~~كردهاند. اگر معنى تامك «مرتفع» باشد بايد خانهآ جانور هزارپا بلند باشدا و همينطور اگر ~~معنى صيدنانى «روباه» باشد بموجب اين شعر بايد خانه و لانه روباه مرتفع باشدا نگاهى ى ~~به لسان العرب (ذيل صيدن) معلوم مى دارد كه لغت شناسان مذكور نه معتى شعر اعشى را يه ~~دريافتهاند و نه معنى صيدنانى را. حق با ms037 ابوريحان است و اين مترجم فارسى آست كه به ~~«اراه بى سدادى» رفته است. # كتاب خواص ادويه كه به آخر ترجمهآ فارسى كتاب صيدنه در نسخهآ مغنيسا جنه ~~افزوده شده است ~~عنوان كتاب خواص ادويه كه به آن اشاره شد و به پايان نسخهآ مغنيسا افزوده شده ~~است چنين است: «خواص ادويه مفرده ازين كتاب صيدنه كه ذكر معرفت و هيات و وه ~~بسنبت و ايراد هر يك كرده است بر ترتيب حروف معجم از تصنيف بوريحان ترجمه قاضيه ~~جلال كاسانى». # اين عنوان شايان دقت و بررسى است. چنانكه پيش از اين گفتم ابوريحان در مقدمهآ ~~صيدنه گفته است كه در اين كتاب نمى خواهد به خواص ادويه بيردازد برآى توضيح و ~~سى و سه PageV00P033 ~~============================================================ ~~بيشتر عين عبارت ابوريحان را مى آورم: «و لست اعدو هذه الدرجة الي ذكر شيء من ج ~~قوى الادوية وخواصها لانبساط القول فيها و تعذره على مثلى الا ان يضطر الى ذكر ذلك ~~حال». يعنى من از اين پايه به گفتن چيزى از قوا و خواص داروها غمى گذرم زيرا سخن و ~~در آن گسترده است و براى ماتتد من ممكن نيست، مگر آنكه احوال مرا به گفتن چيزى ~~(از اين خواص) ناگزير سازد. # اگر بخواهيم عنوان مذكور را با اين گفتهآ خود ابوريحان سازگار سازيم بايد جملهآ ~~معترضه «كه ذكر معرفت وهيات ومنيت و ايراده هر يك كرده است» صفت و نعتى به ه ~~««ازين كتاب صيدنه» دانسته شود يعنى كتاب صيدنه كه ابوريحان در آن چنين و چنان ~~كرده است. در اين صورت كتاب خواص ادويه تأليف ابوريحان نمى شود و آن كتابر ~~ديگرى بوده است در خواص ادويه كه شخصى به نام قاضى جلال كاسانى آن را ترجمه ى ~~كرده است. كلمهآ «ايراده هم در عنوان فوق بى معنى است و درست بايد «ابدال» باشد ~~زيرا ابوريان به ابدال يا جانشين داروها هم اشاره كرده است. # ناسخان بعدى كتاب صيدتهآ فارسى اين ms038 قسمت را جداگانه نياوردهاند بلكه خواص ~~ادويه را از آن گرفته و در ذيل هر دارو نوشتهاند يعنى داخل متن كتاب صيدته كردهاند جقوهد ~~اين است علت آنكه چرا اين قسمت در نسخه مغنيسا جداگانه است و نيز در اين نسخه وه ~~مغنيسا از كتاب صيدنه ذكر خواص نشده است و فقط در نسخههاى متاخر چنين است. # . ظاهرا كسى كه اين نسخهآ خواص ادويه را ترتيب داده بوده است از كتابى از ~~««ارجانى» نامى كه در خواص ادويه بوده است نقل كرده است، زيرا در نسخ فارسى، بجز وجه ~~نسخهآ مغنيسا، تقريبا در همه مواضع پس از عنوان خاصيت آمده است: «ارجانى گويده ~~مؤلف «خولاص ادويه» كتاب صيدنهآ ابوريحان را در برابر چشم داشته است، زيرا تا يهد ~~آنجا كه توانسته است در ذكر نام داروها و در ترتيب الفبائى آن از بيرونى پيروى كرده ~~است ~~آقاى افشار به اين كتاب هم يعنى به داروهاى آن شماره داده است كه جمعا 799 ~~شماره است. اما شماره داروهاى صيدنآهآ فارسى بناير شماره گذارى آقاى افشار 819 ~~است و بنابراين فقط خواص بيست دارو ذكر نشده است. # متن عربى صيدنه چاپ پاكستانه ~~متن عربى صيدنه بيرونى به تحقيق حكيم محمد سعيد و دكتر رانا احسان الهى زيروه ~~«اشراف مؤسسه همدرد وطتى» در سال 1973 در كراچى پاكستان به چاپ رسيد و اين به ~~سى و چهار PageV00P034 ~~============================================================ ~~تاسبت هزارهآ ولادت ابوريحان و برگزارى كنگرهآ بين المللى به همين مناسبت بود كه از22 ~~رامير تا10 دسامير1973 برگزار شد. اين چاپ از روى دستنويس دكتر رانا ر ~~حسان الهى اسنتاد دانشگاه پنجاب به ضورت عكسى انجام يافته است. متن عربى در وه ~~43 صفحه است (دو صفحه در يك صفحه). آقاى رانا در ذيل هر صفحه خواشى وه ~~وضيحات مفيدى نوشته است و متن را هم به انگليسى ترجمه كرده است و در پايان ~~حرف توضيحاتى دربارهآ داروها به زبان انگليسى داده است. آقاى خلف ms039 حمارنه شرحى به جيور ~~سيدنه نوشته است كه آنهم در 1973 در كراچى بر طبع رسيده است. # عيب چاپ صيدئه پاكستان در اين است كه مطالبى را كه انستاس كرملى در پايان و ~~سخه خود براى جبران افتادگى هاى متن عربى از ابن البيطار و كتب متآخر ديگر به ~~غط خود نوشته است داخل متن كتاب صيدنه كردهاند بى آنكه به آن اشاره و توجهى و ~~اده باشند و اين امر كار را بر اهل تحقيق آشفته و مشوش مى سازد (به قسمت هاى قبلى ~~ين مقدمه نيز مراجعه شود). اگر اين عيب و نقص در چاپ پاكستان تبود شايد من ~~پجمت تصحيح و نشر مجدد را به خود نمى دادم. # نرجمهآ روسى صياسه وز ~~كتاب صيدنهآ ابوريحان با ترجمه روسى و حواشى و تعليقات و مقدمه به آن زبان و فهارس و ~~مفصل توسط او. اى كريموف در سال 1973م. در تاشكند در نشريات «فن» جمهوريهر ~~سوسياليستى اوزبكستان شوروى منتشر شد و اين چهارمين كتاب از نشر آثار منتخب ~~ابوريحان است كه آكادمى فنون جمهورى اوزبكستان منتشر كرده است. كريوف مقدمهآ ر ~~مفصلى به زبان روسى (123 صفحه) بر صيدنه نوشته است وپس از آن ترجمه روسى متن ~~را با حواشى عالمانه در ذيل هر دارو اورده است. بعد فهارس مفصل دقيقى مشتمل بر ه ~~اعلام و اماكن و نام داروها و نامهاى لاتينى و يونانى و عربى و فارسى بر ان افزوده ~~است. # اطلاع من از زبان روسى آن اندازه نيست كه از مقدمهآ عالمانه وحواشى محققانه اين ~~كتاب بهره ببرم اما بزور استفاده از فرهنگ هاتوانسته ام به اهميت عظيم اين كار پى بيرم ~~و در هر جا كه توانسته ام از آن استفاده كرده ام و به قطع و يقين مى توانم بگويم كه اين و ~~كار نشانهآ بارز تحقيق است و نظاير آن بسيار كم است .جه ~~من پس از در دست داشتن اين اثر ms040 ارزنده بود كه توانستم چرئت چاپ متن صيدنه ~~را داشته باشم و اگر اين ترجمه و تحقيق در دست من نبود بسيارى از مشكلات بر منج ~~سى و پتج PageV00P035 ~~============================================================ ~~حل نمى شد. اتشاءالله يكى از جوانان آشنا به زبان روسى بتواند دست كم اين مقدمهآ ~~نفيس را به زبان فارسى ترجمه كند. # مطالبى از صيدنه در حواشى متهاج البيانجه ~~(نسخهآ كتابخانه مركزى دانشگاه تهران، شماره 8190) ~~كتاب منهاج البيان فى ما يستعمله الانسان در ادويه مفرده تأليف يحيى بن عيسى بن على بن ه ~~جزله طبيب، متو فى در اواخر شعيان 493 است. نسخهاى آز اين كتاب در كتابخانهة ~~مركزى دانشگاه تهران موجود است كه به جهت حواشى مهمى كه از كتابهاى متعدد ~~داروشناسى بر آن افزوده شده است از اهميت بسيارى بر خوردار است و اگر نبود كه ~~دست صحافى نادان از حواشى آن كتاب تراشيده و صدمهاى جبران ناپذير به اين كتاب و ~~زده است يكى از نفايس بسيار مهم ميبود.ع { ~~چون اين نسخه گرانبهائى است لازم است دربارهآ آن و حواشى و اضافات آن ~~توضيح بيشترى داده شود. نسخه داراى 208 ورق است. از ورق اول تا ورق 23 كتاب ~~ديگرى است به نام دفع المضآر الكلية للابدان الانسانية از شيخ الرئيس ابوعلى سيناء. ابن ~~سينا اين كتاب را براى شيخ ابوالحسن احمدين محمد السهلى وزير علي بن مامون ~~خوار زمشاه تأليف كرده است و نام آن در بعضى از نسخ ديگر دفع المضار الكلية عن ~~الابدان الانسانية بتدارك انواع خطأ التدبير است (فهرست نسخههاى مصنفات ابن سينا ~~تأليف دكتر يحيى مهدوى ص 114_115). از پايان اين نسخه مقدارى افتاده است و ر ~~كاتب آن به دليل خط غير از كاتب منهاج البيان است. خط آن نسخ خوانا و خوب و هر ه ~~صفحهآ آن داراى 20 سطر است. # نسخه منهاج البيان از ورق 23آ شروع مى شود ولى از آغاز آن يكى دو ورق افتاده ~~است و ms041 در ورق 205ا پايان مى پذيرد. خط آن نسخ خوب خوانا است و هر صفحه آن ~~داراي20 سطر باست. تاريخ كتاب آن روز يكشتبه 15 ذوالقعده سال 615 هجرى است ~~و كاتب نام خود را ذكر نكرده است. # در رجب سال 626 شخصى به نام حسن بن على بن حسن الطبيب (الجاستى) كه ور ~~مردى دانشمند و با ذوق بوده است اين نسخه را با نسخهاى ديگر از منهاج البيان به قول ور ~~خودش لفظ به لفظ و حرف به حرف در شهر كاشان مقابله كرده است. ظاهرا پيش آز ه ~~او شخص ديگرى اين نسخه را با نسخهآ امام ظهير الدين ابى القاسم مقابله كرده و ه ~~مواضعى را كه برايش تاريك بوده روشن ساخته است. # سى و شش PageV00P036 ~~============================================================ ~~ورق 205ب رسالهآ كوچكى است در ياى صفحه به نام مقدار آشمارالادوية كه در 38 ~~سطر است و به خط نسخ فشردهآ خوب خوانا است. ورق 206 آ رسالهآ كوچكى است به ه ~~نام قوانين الابدال كه به همان خط و همان روش رسالهآ قبلى نوشته شده است. # ورق 206 ب و 207ا فصلى است از كتاب الاقناع تأليف سعيدبن هبة الله بن الحسين ~~كه به گفتهآ قفطى در عيونالانياء در سال 489 هجرى در حال حيات بوده است (ص ه ~~343). سعيد بن هبة الله كتاب ديگرى دارد به نام المغنى كه آن را براى المقتدى بالله ~~خليفهآ عباسى تأليف كرده است. قفطى مى گويد كه روزى سعيد بن هبةالله در بيمارستان ~~عضدى به اطاق ديوانگان يا مبتلايان به امراض روحى رفت و در آنجا ديوانه اى او را به ود ~~باد مسخره گرفت و گفت: تو كتاب كوچكى در طب نوشتهاى و نام آن را المغى فى الطب ~~نهاده اى، اما كتاب مفصلترى نوشتهاى و نام آن را «اقناع» كردهاى، در صورتى كه اينو ~~نامگذارى مى بايست برعكس باشد. سعيد بن هيةالله به اشتباه خود اعتراف كرد و ~~گفت ms042 چون اين دو كتاب در ميان مردم متداول شده است برگرداندن نام هاى آن ممكن وه ~~نيست (ص 243). اين قصل منقول از الاقناع در اينجا مربوط به امراض مسرى و ~~محافظت و پرهيز از آن هاست. خط آن ريز فشرده ولى خوانا است. پس از پايان فصل در وهر ~~عرض صفحه مطالبى راجع به آنبجات و رواصير ذكر شده است و در آن ملاحظه اى ور ~~آمده است كه از نظر مطلبى كه بعدا ذكر خواهد شد مهم است و آن اين است: ~~ا«استعمل ذلك بجيى بن ماسويه فى بعض كتبه و غيره من الجند يسابوريين» مقصود ازه ~~جنديسابوريون بنظر من همان «الخوزه است كه مكرر در كتاب صيدنه از آن ذكر شده ~~است و من در اين مقدمه از آن سخن خواهم گفت وه ~~اما مهمتر از همه حواشى است كه همين حسن بن على الجاستى در كنار منهاج البيان از ور ~~كتب و رسائل مهم طبى و داروشناسى نقل كرده است كه از جمله از همين كتاب الصيدنهاو ~~بيرونى است. كاتب حواشى مى گويد كه از تحشيه آن در سال 626 فارغ شده است. عين ~~عبارت كه در پايان نسخهآ متهاج البيان (ورق 205ا) آمده است چنين است: «فرغت من ~~تحشية فى الثانى عشر من ربيع الاول سنة ست وعشرين و ستمائه وذلك ببلدة قاشان ~~فى المدرسة المحمدية عمرها الله ببقاء بانيها وكتبه الحسن بن على بن الحسن الطبيب ~~غفرالله له ذنوبه وسترعيو به» بعد مى افزايد: «صحت الفائتة من نسخة الاصل فى سلخ و ~~جمادى الاخرة سنةست ويعشرين وستمائه بتوشاباذ عمرها الله باهاليها وكتبه الحسن بن ج ~~على حامدا للله و مصليا على نبيه). # پس از آن حسن بن على جاستى به شرح حواشى كه از كتب گوناگون بر كنازه هاى ~~مى و هفت PageV00P037 ~~============================================================ ~~اين كتاب افزوده است مى پردازد از اين قرار:و ~~1. كتاب التبات ابوحتيفهآ دينورى. در اين باره چنين مى نويسد: «قابلت ادويته ~~بكتاب النيات ms043 لابى حنيفة الدينورى الذى الحقت انتخابه باخر هذاالكتاب فما وجدت منهه ~~صبيحة اعلمت عليه «صح ت» وما وجدته تصحيفا تركته كماكان على هينته فى المتن وو ه ~~اثبت قول الذينورى على الحاشية واشرت الى كتاب النبات وذلك بنوشاباذ فى العشر ~~ول الاول من رجب ست وعشرين وللله الحمد على ذلك والصلوة على خير خلقه محمدوه ~~عترته». # در حواشى كتاب مطالب زيادى از كتاب النيات تقل شده است اما متأسفانه در آخر ~~نسخه از «انتخابى» كه از اين كتاب كرده است اثرى ديده نمى شود. # 2. الموازنة بينالعربية والفارسية از حمزهآ اصفهانى. در اين باره چنين نوشته است: ~~«ان ما على حواشى هذاالكتاب بعلامة مو، فهو من كتاب الموازنة بين العربية والفارسة ~~لحمزة الاصفهانى. كتبته منه فى جمادى الاولى سنة ثلث و ثلثين و ستمائه). # وا 3. كتابى از عبدالله بن محمدبن عيسى الباوردى درباره عطريات و اشريه و ربوب وه ~~غير آن: در اين باره چنين مى نويسد: واو ~~«كل ما على حواشى كتابى هذا مما اوله «قال الباوردى» فذلك ملتقط من كتاب وجدته ~~بقاسان فييد بعض موالى متعدالله بفضله، الفه عبدالله بن محمدبن عيسى الباوردى العطار ~~من اهل سابور لبعض اخوانه يصف فيه معادن العطر وجواهره و جلبه وعمله و اتخاذه وه ~~عمل المياه المصعدة والاشرية والربوب و الانبجات و تربية السمسم بانواع الرياحين و ~~عمل شمامات العطر و عمل الزجاج و الرخام و الكاغذ و الصابون و غير ذلك من ~~الصناعات وقد نقلت منه حواشى هذاالكتاب اكثره سوى ما كان فى هذا بعبارة اخرى و ه ~~وا ذلك فى ربيع الاول سنة سبع وعشرين و ستمائة. كتبه حسن بن على الجاستى الطبيب ~~حامدا لله ~~4. كتابى از ابوسعيد عبيدالله بن جيرائيل بن عبدالله بن بختيشوع بن جبرائيل از ~~اطباى قرن پنجم هجرى (متو فى در چهار صد و پنجاه و اتد، قفطى، ص 214) موسوم به ه ~~طبايع الحيوان و خواصها. نويسنده درباره آن چنين ميگويد: و ن ~~«رأيت ببلدة قاسان آوان ms044 مقامى بها في صفر سنة سبع و عشرين و ستمائه كتابا فى منافع ~~اعضاء الحيوان وخواصها، الفه عبيدالله بن جبريل فطالعته من اوله لى آخره ووجدته ~~كثير الفوائد غزير القوي.؟ يشتمل على ما ادعى انه جربه على ممر الاوقات وطول الزمان ~~على تتخواص الاشياء التى.. لاطائل فيها و اكثرها بل كلها اباطيل مموهته واقاويل ~~ى و هشته PageV00P038 ~~============================================================ ~~.. . يبچب ~~مزخرفة يعجب الناظرفيها فحسب... حراني جربتها تجدها احاديث تشمئزها، فرايت ~~لنفسى آن انتخب من ذاك الكتاب الاقرب فالاقرب ... ففعلت و نقلتها الى حواشى كتاب ~~هذا اعنى المنهاج واشرت اول كل فصل الى مصنفه... قال ابن جبريل... و بالله اعتصم و ~~كتب الحسن بن على بن الحسن الجاستى». # 5. مطالبى از كتاب الصيدنه تأليف ابوريحان بيروتى كه نويسنده در حواشى در كنار ور ~~داروهاى مربوط در متن منهاج البيان آورده است اما نه به نام كتاب اشاره كرده است و ~~نه يه نام مؤلف؛ و اين شايد به آن سبب باشد كه نسخهاى كه دست حسن بن على ار ~~جاستى بوده است از آغاز ناقص بوده است و او نام كتاب و نويسنده را در نيافته است . # . متأسفانه اين مطالب منقول از صيدنه چندان زياد تيست ولى همين مطالب در تصحيح متن ه ~~صيدنه بسيار مفيد واقع شد و مخصوصا در مواضعى كه از متن نسخه بورسه ساقط شده ~~ايست. # من مخصوصا در مواضع ساقط از متن عربى عين مطالب منقول در حواشى را آورده ام ور ~~و در مواضع ديگر هم آنجا كه براى تصحيح مفيد بوده است نقل كرده ام. از جمله مواد ور ~~مهم كه در متن عريى افتاده است ولى در متن فارسى هست و خوشبختانه در اين حواشى ود ~~نقل شده است مادهآ چاى است كه كهن ترين سند موجود در كتب عربى و فارسى درباره ~~اين گياه است. متأسفانه نادانى صحافى كه كنارههاى اين كتاب را بريده است بعضى از ه ~~مطالب منقول از صيدنه را تاقص كرده ms045 است و در اين گونه مواضع فقط بايد يه حدس وه ~~ظن متكى شد. # هيچنين در حواشى اين كتاب مطالبى به مناسبت داروهاى متن از ابن سينا و ~~ابن التلميذ و محمدبن زكرياى رازى و ديگران ذكر شده است كه تفصيل آن را مجالى ~~ديگر لازم است و شايد اگر فرصتى داشته باشم بتوانم رساله اى جداگانه در اين باره ~~بنويسم. فقط متذكر مى شوم كه از خود همين حسن بن على الجاستى حواشى مفيدى دره ~~اين كتاب درپارهآ لغات محلى بعضى داروها در امده است. # محتدبن مسعود غزنوى ~~ظهيرالدين ابوالمحامد محمدبن مسعود بن محمد الزكى الغزنوى كه نسخهآ صيدنه مورخه ~~468 را مقابله و تصحيح كرده است وبر آن حواشى افزوده است دانشمند معروفى بوده ~~است و مؤلف كتابى است به نام كفاية التعليم فى صناعة التنجيم به فارسى كه نسخ متعددى ~~از آن در كتابخانههاى ايران و موزه بريتانيا و قاهره و پاريس موجود است. # سى و ته PageV00P039 ~~============================================================ ~~مع مردأ ذلن ل هطانى و ر دعته حاب التفهم اورحان حناب كفاية العليم را از جله ~~لاسي يمى سند ع دم ارحل لير بيله ا اصلا ارادتر د يالدهه ~~الا يل دآسينى حجو ى بعود اصى ايه ارمطقنهآصا و تدته وانده علآ تله ~~ريحل ملتو قاى ا و حصابل مال مله ا ارحالب فل سل لرار حانه الع ~~بياس صسى كاهة لعلم را صح رن و جالع تتن تحصى تلحوم موداند طه أز ~~كتاب تفهيم نوشته شده است. - ~~ء ناورخدتالى كنفاية انتعليم به گفهآ مرحوم هانى و بنابر محاسبهآ اوماء محرم سال522 ~~مچرى مطايق دهاء سال 6 اه شسى بيزد گردى وكه اكه شمسى مجرعى انست أمدد. حن ~~موا ~~انا العلامه مانى در مقدمه التفهيم چند اعتراض را كه محمدبن مسعود غزنوى در ~~تعاب نلم أر احر جاه كوده ات باسع تحفله آسحق الطلقتده حر ورط ره عمدر ~~ومند فيه ا له ا در اليع قله ارحراد ابه تسبر ms046 ستد نه لع ~~الياي ال ن ا ا ال د ر ن الى اله ا اد ملى اسل و لد دوده رسآه ~~بون داو را با اوالعاند صدين مسعود نحى مانسعه است ان دف قال ~~يعشود ادين حسلين بيعيد مردملى است و مر مآل *ا2 مجرعى سحسى لده اذله ~~الي سبلده اين امشبد واس بوه بر در راله لانآ الار لرحيه حى در هم سال ~~الدين جان اس به عليه سوه مانر سا اه تمهره مدره ملانه ماسلا ~~الف ن س حه اد الا ارلحه السح الصن الصا ترا رل رو لرايه ~~(ا ال الحايد صسبه سعوه خزويا ولشرد الدبين صدين سورد ته عد مسلودعه ذل ~~جهان دانش با هم معاصر بودهاند. # ان ا لم ال لحقة يكحاي ته صوان المكمة يا سرالترور تأليف قاضى معين الدين ~~بيقلهانرا سويم ها لئ صرده لورع ا مصم ل ت مل رله ار لرره ~~لا يلدر ي ول ا ا ا اة صعبه مسعه قر ان اسه ى اه ~~لا ي ينآ س الا س فالى س اه سل تا ال م وا س ود ~~ل اوا ار ان صروا اصان]() جوسله اعودان ستحه مرا لعدطاة رعرعه ~~دانشگاه پرداشته شده است نقل مى كنم : ~~«الشيخ ابوالمحامد محمدبن محمودبن بن مسعود الزكى» ~~يل لحاس كير المحله عبل اينسان اتحمل الادين قد لد مه ملد كه ادم صاخنه و ~~مد قل ان يلم استه لم علد مدرغ ادرأصلة را عهده ساء ال ل ل ل لط PageV00P040 ~~============================================================ ~~:الك توستتننفقتص طتت نجن هيشان نە، ~~الشيب افواده، تخيما (در اصل: محما) بجناب العلوم باسرها والفضايل باجمعها حتي وريت هن ~~له زنادهاو بسط لاجله منادها فغدا فقيها فطنا فى نوعى الفتوى والنظرراويا حافظاه ~~لاصول اللغة عالما لقوانين الاعراب جامعابين بلاغة الكتاب فى النثر و إقلاق الشعراء ~~فى النظم وحكيما ماهرا فى صناعة التنجيم والحساب حاذقا فى الطب وامورالمعالجات وه ~~جليسا يوخدعفوا و يشرب صفوا و يحق ان يحمد خلايق ms047 من ليس فى خيره شريكدره ~~على الصديق ولا فى صفوه كدر و كان القائل وا ~~وا صديق لنا مثل بدراليتيچى يكلمنا بلسان الملك ~~و يكتم اسرار خلانه و لكن ينم بسرالقلك ~~. پس از آن مقدارى از اشعار او و از جمله يك قطعه 23 بيتى را نقل مى كند كه در اين ~~قطعه «ابوالفضل» نامى را مى ستايده از جملهآ ايياتى كه از او آورده است اين دو بيته ~~است: ~~يا اهل غيزنة لاتحزنوا و اني أضرم الحزن نارالفتن ~~او لآتيأسوالطف صنع الاله فصبرا جميلا عسى الله ان ~~تاريخ سرودن اين دو بيت، كه در آن از وقوع فتنه در غزنين و دلدارى و تسليت به مردم ~~اين شهر سخن گفته است بايد به سال 545 مربوط باشد كه در آن سال شهر غزنين به ه ~~دست علاءالدين جهانسوز غورى ويران گرديد. # خضتفر تبريزى ~~چنانكه پيش از اين گفتيم كاتب نسخهآ عربى صيدنه موجود در يورسه شخصى است كه ور ~~در ورق اول كتاب نام خود را ابراهيم بن محمدبن ابراهيم التبريزى المعروف بغضنفر ذكر ~~كرده است و در آنجا تاريخ كتابت را سال 678 ثبت كرده است و همين تاريخ را در آخر ر ~~كتاب نيز قيد كرده است. # اين غضنفر تبريزى سخت شيفته ابوريحان بيرونى بوده است و او به رسالهآ فهرست ه ~~كتابهاى محمدبن زكرياى رازى تأليف بيرونى تتمه اى نوشته است و آن را المشاطة لرسالة ~~القهرست نام كرده است و در آن تاريخ تولد و وفات و مقدار عمر بيرونى را با يعضى ه ~~وملاحظات نجومى و محماسبات درج كرده است. رساله فهرست كتب محمدبن زكرياى ور ~~رازى در 1936 مسيحى به وسيلهآ پول كراوس به طبع رسيده است و همين رساله با ج هد ~~المشاطه و تصحيح و ترجمهآ آن به فارسى به وسيله دكتر مهدى محقق استاد دانشگاه تهران ~~و مؤسسهآ انتشارات وچاپ دانشگاهنهران در شهر يور1362 ه. ش به طبع رسيده است. ms048 # چهل و يك PageV00P041 ~~============================================================ ~~رسالهآ فهرست آثار محمدبن زكرياى رازى از بيرونى و رساله المشاطه در ضمنو ~~مجموعهاى خطى است در ليدن به نشاني133 شرقى گوليوس 4 1429: فهرست اين و ~~مجموعه را آقاى دانش پژوه در فهرست ميكر وقيلمهاى كتابخانهآ مركزى دانشگاه تهران ~~ص 5565 بدست داده است. # علاوه بر آن سه رسالهآ كوچك در اين مجموعه از غضنفر هست : 1. تعليق من كتاب ~~تتتخب صوان الحكمه 2. ختصر تتمة صوان الحكمة للبيهقى: 3. مختصرالملحقه يتتمة ~~صوان الحكمة يا مختصر الرسالة الماحقة بكتاب تتمة صوان الحكمة يا اتمام التتمة. علاوه بر ~~اين تعليقات و حواشى بر اين سه كتاب هم از غضنفر است. آقاى دانش پژوه. (ص ~~556) مى گويد: «نويسندهآ نسخه كه همان ابن الغلام القونوى است و در 692 همة اينها ~~را به انجام رسانده است مى گويد كه اين تعليقات و حواشى را من در نسخهآ استادم ~~غضنفر به خط خود او يافتم و در اين نسخه آوردم.» ~~ابن إلغلام القونوى نويسنده نسخه نام استاد خود را چنين آورده است: ~~«مولانا الشهيد المتبحر افضل المتأخرين فيلسوف الروم فخرالدين ابواسحق ابراهيم ~~الغضنفر بن محمدبن ابراهيم التبريزى»؛ بنابراين پيش از سال 92ع كه سال كتابت اين ~~نسخه است غضنفر تپريزى «شهيدي و يا به عبارت ديگر كشته شده بوده است و چون ~~صيدنه را در سال 678 كتابت كرده است پس مرگ او ميان سال 678 و 692 بوده است. # غضتفر تبريزى در رسالهآ المشاطه ميگويد كه از زمان وفات ابوريحان تا سال ولادت و ~~من 184 سال فارسى گذشته است. در همين رساله تاريخ وفات ابوريحان را شب جمعه آ وه ~~رجب سال 440، از قول ابوالفضل سرخسى شاگرد ابوريحان، نقل كرده است. صد و وه ~~هشتاد و چهار سال شمسى تقريبا 189 سال و هشت ماه قمرى مى شود و با اين حساب ور ~~سال تولد غضنفر تبريزى بايد سال 630 هجرىى باشد (تقريبا) ~~اينكه ابن الغلام قونوى نويسنده نسخه غضنفر تبريزى را ms049 «فيلسوف الروم» خوانده ه ~~است نشانى است بر اين كه غضفر همچنانكه در رياضيات و نچوم دست داشته است ~~فيلسوف هم بوده است و اين مطلب از علاقهآ او به شرح حال حكما و تلخيص صواز و ~~المحكمة و لواحق آن معلوم مى گردد و نيز معلوم مى شود كه او در روم يعنى در حوزه ~~اقتدار سلاطين سلجوقى روم و شايد هم در قونيه زندگى مى كرده است و شايد هم قتل ~~در نتيجهآ آشوب ها و فتنههاى آن سرزمين كه در آن زمان گرفتار حملات مغول و مصرياز ور ~~بود اتفاق افتاده است. # چنانكه اشاره شد غضنفر در المشاطه (ص 80) مى گويد كه يكى از شاگردار ~~چهل و دو PageV00P042 ~~============================================================ ~~ا ا ا ~~ابوريحان بنام ابوالفضل سرخسى صاحب كتاب جوامع التعليم كه از نزديكترين ملازمان و ~~. اخص خادمان او بود وفات او را در حاشيه يكى از كتاب هاى استادش شب جمعه دوم ~~رجب سال440 تبت كرده است. پس از آن مى گويد در جاى ديگر به خط شخص ~~ديگرى عمر بيرونى هفتاد و هفت سال و هفت ماه قمرى نوشته شده است. # اما ابوريحان در مقدمهآ كتاب صيدنه عمر خود را افزون بر هشتاد گفته است: «الانافة ~~على الثمانين افسدت من المتخيلة قوتيها العمليتين اعنى المدمع والمسمع» ، يعنى افزايش سال جه ~~از هشتاد در نيروى عملى (چشم و گوش) را از متخيله تباه كرده است، كه اشاره به ~~ضعف شنوائى و بيتائيش در سالهاى بعد از هشتاد است و بنابراين گفته آن شخص كه ~~:عمر او را هفتاد و هفت سال و هفت ماه گفته است درست در نمى ايد. # غضنفر كه عمر هفتاد و هفت سال و هفت ماه را براى بيرونى پذيرفته است با دره ~~نظر گرفتن دوم رجب سال 440 براى وفات او سال تولدش را پنجشنبه سوم ذى الحجه و ~~سال362 هجرى گفته است (ص 78). اما اگر اين سال وفات را برأى او بپذيريم ms050 و ~~عمرش را بقول خودش بيش از هشتاد بدانيم سال تولد او بايد پيش از سال 360 ~~هجرى قمرى باشد. # غضنفر تبريزى كتاب المسائل فى الطب تأليف حنين بن اسحق عبادى را مختصر كرده ~~و آن را حاصل السائل ناميده است (سزگين، ج3، ص 251). # منابع كتاب الضيدنه ~~چنانكه مايرهوف در «مقدمه» گفته است بيرونى در صيدنه از كتابهاى فراوان وه ~~داروسازى كه در زمان او در مشرق ايرآن موجود بوده است استفاده كرده است. اين وه ~~منابع شامل كتابهاى اطباى يونانى و سريانى (از روى ترجمههاى عربى) و اطياى جهان جوه ~~اسلام و نيز بعضى كتب هندى بوده است. # آقاى كريموف در مقدمهآ روسى ترجمهآ صيدنه به تفصيل اين منابع را اعم از شناخته يا وه ~~ناشناخته ذكر كرده است و جلد سوم و چهارم كتاب سزگين كه در تاريخ طب ور ~~داروشناسى و گياهشناسى جهان اسلام تا نيمهآ اول قرن پنجم هجرى است نيز مقدار ور ~~.زيادى از اين منابع را شرح داده است و همچنين در جلد اول مقدمه بر تاريخ علم تآليف ~~جرج سارتن مى توان بسيارى از اين منابع را يافت. من نيز يادداشتهاى زيادى در اينجو ~~باره دارم كه اگر فرصتى دست دهد به عنوان تعليقات بر صيدنه منتشر خواهم ساخت. # اما در اين مقدمه بايد به چند نكته مهم و ضرورى اشاره كنم. # چهل و سه PageV00P043 ~~============================================================ ~~الخوز يا اطباى جنديشايوره ~~در كتاب صيدنه بارها از «الخوز و «الخوزيه مطالبى نقل شده است. در نقل از آن وه ~~گاهى «قالت الخوزه (ش 895 ذيل «كراث») و گاهى «قال الخوزم (ش 1064 ذيل ~~«نيلوفر» وش 215 ذيل «تفاح») و گاهى «قال الخوزى» (ش 167 ذيل «بل» و 195 ~~ذيل «بيش موشك (و گاهى فقط «الخوزى» بدون فعل (ش 494 ذيل «زرنيخ» و ش ه ~~890 ذيل «كرسنه») و گاهى «فى الخوز» (ش 364 ذيل «حى العالم» و يك بار «الحاوى ~~عن الخوز» (ش 915 ذيل «كماشير») ms051 آمده است. # مقصود از «الخوزه همان اطباى مكتب جنديشاپور است كه از زمان خسرو انوشروان جه ~~تا قرن سوم هجرى بزرگترين مركز طبى براى ايران و عراق بوده است و اطباى ~~نامدارى به جهان اسلام عرضه داشته است. «فى الخوزه چنانكه پس از اين يه تفصيلجوه ~~خواهد آمد كتاب يا كتابهائى را كه اطباى اين مكتب در داروشناسى و طب نوشتهاند بيان ~~مى كند. اين كتاب يا كتابها بصورت جمعى و گروهى نوشته شده بود و چنين مى تمايد كه ~~اگر همگى بر مطلبى متفق بودند در نقل از آن به «قالت الخوزه تعبير شده و اگر يكى از ~~ايشان مطلبى خاص به خود اظهار داشته بود از گفته او به «قال الخوزى» تعبير شده ~~است. نظير اين اختلاف در الحاوى رازى در مواضع متعدد و در ابن البيطار (شايد به نقل ~~از الجاوى) ديده ميشود ~~در اين باره لكلرك در تاريخ طب عربى (ج 1، ص 277) چنين مى گويد : ~~«ما در ترجمه لاتيتى الحاوى پنجاه بار نقل از «الخوز» مى بينيم اما در كتابهاى ديگر تيز به ~~اين كلمه برميخوريم. سراپيون بزرگتر (پدر) سه بار اين كلمه را آورده است (در ترجمة ~~لاتينى) و سراپيون كوچكتر (پسر) 26 بار و ابن ماسويه 8 بار و ابن البيطار 44 بار و ابن سينا ~~13 پار و تذكرهآ سوئدى در مواضع متعدد. # اينكه سراپيون بزرگتر از «الخوز» نقل مى كند به ادوار نخستين طب عربى مربوط ميشود جوه ~~يعنى به آغاز قرن نهم مسيحى، و از آين جهت است كه مساله اهميت و اصالت بيشترى پيدا ور ~~مى كند. اقوالى كه از «المخوزه يا «الخوزى» نقل مى شود بسيار خشك است و اطلاعى دربارهآ آن جوه ~~به ما نميدهد. خود كلمه نيز به شكلهاى گوناگون نقل شده است. در متن ابن البيطار و رازى ور ~~(ترجمهآ لاتينى حاوى) تقريبا همه جا «الخوزه است و اما «الخوزى» نيز ديده مى شود. يك سوم ms052 ~~منقولات در ترجمهآ لاتينى حاوى «الخوزى» است. ابن سينا هر دو صورت را دارد، آما معلوم ~~نيست كه مقصود از آن نسيت است يا اسم سويدى همواره «الخوز» آورده است. ترجمه عبرى وهر ~~الادويةالمقرده سرابيون همواره «الخوزى» دارد. تريمههاى لاتينى سراپيون پدر وپسر و ابن ~~ماسويه پيوسته «الخوزيه است كه معلوم مى شود در اصل عبرى آن نيز چنين بوده است» ~~چهل و چهار PageV00P044 ~~============================================================ ~~ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ~~علاوه بر آن در نقل از «الخوز» ترجمههاى لاتينى گاهى بچاى اندقل (قال) ا 10ع1 ~~(قالت) دارد كه مؤيد متن عربى آن است. در ابن البيطار نيز بارها بجاى «قاله وقالت» آمده ~~است كه با ترجمهآ لاتينى مطايق است. اين امر به اضافه صورت غالب «الخوزه و نيز فقدان ~~وجهى كه مشخص كند «الخوز» يك تن بوده است اين حدس را پيش مى آورد كه مقصود از وه ~~«الخون» نظر طبى مكتب جنديشاپور واقع در خوزستان بوده است. منقولات از «الخوزه همه بر ~~ادويه مفرده است و در ميان آنها مواد جديدى ماتند «بل» و «طباشى و «ديودارم ديده ~~مى شود.» ~~مايرهوف در مقدمهآ آلمانى صيدنه حدس لكلرك را تآييد مى كند و مى گويد مقصود از ج يهر ~~وا.«الخوز» مكتب مشهور اطباى جتديشايور واقع در خوزستان است كه در قرن پنجم ~~مسيحى به وسيله خسرو انوشروان تاسيس شده بود و تا قرن سوم هجرى از اعتبارو ~~احترام زيادى برخوردار بود. # اولمان در كتاب طب در اسلام (ص 101) يمى گويد: «كناش الخوز كه بيشتر زير ر ~~عنوان «قالت الخوز» از آن نقل مى شود ظاهرا رساله اى طبى بوده است كه اطباى ~~جنديشاپور در خوزستان تأليف كرده بودند. ظاهرا اين كتاب به زبان سريانى (ونه به ~~زيان پهلوى ايرانى ميانه) نوشته شده بود. از ترجمهآ عربى آن قطعات قراوانى دردست ~~و است از ms053 جمله در الجاوى رازى و جامع ابن البيطار وغير آن» (اولمان به صفحات مواردى وه ~~كه در الحاوى و جامع الادويه ابن البيطار آمده است ارجاع مىدهد. # با اينهمه، سزگين در تاريخ تآليفات عرب (ج م، ص 184_185) پس از نقل سخنان ~~لكلرك ومايرهوف و با استناد به نقلهائى كه در الحاوى (بجلدات 9 و10 و19 و 20) ~~از «الخوز» و «الخوزى» شده است حدس ميزند كه به دليل فعل مؤنث «قالت، مقصود ~~از «الخوز» نام زنى است كه طبيب بوده است و آيا اين زن از جتديشاپور (بى آنكه الخوز ~~را با نام خوزستان ربط بدهند) بوده است و يا سريانى و يا عربى مسيحى، معلوم نيست. # اما مى توان حدس زد كه او متاخر از قرن دوم هجرى يا هشتم مسيحى نبوده است. # سزگين اين حدس را بر اين پايه استوار مى سازد كه «خوزه بايد نام يك تن باشد زيرا در ~~الماوى بارها «الخوز و ابن ماسويه» و «الخوز و ابن ماسه» و«شرك والخوز و ابن ~~ماسويه» و «ابن ماسويه وماسرجويه والخون) آمده است و رازى در يك موضع (ج14 ~~گ ~~ص 238) صريحا گفته است: «الخوز و الطبرى قالا». اما بررسىهاى آقاى سزگين در ~~الاوى كامل نبوده است، زيرا در جلد21 آن دو بار بصورتى از «الخوزه نقل شده است ~~كه حدس هاى لكلرك و مايرهوف و اولمان را در اينكه مقصود از «الخوزه مكتب اطباى ه ~~چهل و پنج PageV00P045 ~~============================================================ ~~خوزستان جنديشاپور و يا خود اطباى مذكور است تأييد مى كند. # توضيح آنكه در چلد 21، ص 45 الحاوى آمده است: «قالت الخوز قاطبة» و در ص ~~70 همان جلد آمده است: «الخوز قاطبة، و همين جمله با صراحت و قاطعيت مى رساند كه ~~«الخوزه گروهى از مردمان خوزستان بودهاند كه همان اطباى جنديشاپور باشند و اين ~~گروه بطور مشترك كتابى در طب يا ادويه مفرده تأليف كرده بودند كه نام آن كناش ~~الخوز بوده است واز اين كناش ms054 الخوز بيرونى در الجماهر، ص 205 س1 در ذيل ~~«ذكر المومياى» نقل كرده است ومصحكح آن در ذيل صفحه گفته است : «لعل هذا الكناش ~~تصنيف عدة من الاطياء فى جنديسابوره. # ظاهرا اين كناش الخوز بجز كتاب شوسماهى است كه رازى درج ’ا الحاوى ص وه ~~11م ذيل خشخاش (شماره 305) گفته است: الخوز فى شوسماهى و در ص 412 همان ~~جلد گفته است: «و اصبت فى شوسماهى للخوز»، و درچ 21 ص 202 ذيل غاريقون ~~گفته است: «و قيل فى شوشماهى الخوزه، و در همين جلد ص 337 ذيل الماءم الخوز ~~و فى شوسماهى و نيز در همين جلد ص 563 ذيل «مرداستج): فى شوسماهى الخوز آمده ~~است. # اولمان در طب در اسلام شوسماهى را با پشق شماهى كه كلمه سريانى و به معنى ~~شرح الاسماء است يكى ميداند. او درباره پشق شماهى ميگويد: ~~«در قرن9 و 10 مسيحى ذيل عنوان سرياتى تيشق شماهى لغت نامه هائى به چهاريا پنج يا يه ~~حتى ده زبان تآليف شده است. يكى از قديم ترين آنها ظاهرا بايد پشق شماهى اطباى وه ~~خوزستان باشد كه رازى از آن نقل كرده است. ابن البيطار دو بار از پشق شماهى حنين نقل ~~كرده است. # . رازى به پشق شماهى بختيشوع ارجاع ميدهد (الحاوى، ج 11 ص 65). بگفتهآ اين ابى ~~اصيبعه قسم هفتم كتاب الجاسع رازى تفسير نامها و اوزان و كيلها و تام اتدامها و داروها به ~~يونانى و سريانى و فارسى و هندى و عربى آست يه طريق كتابهائى كه يه پشق شماهى معروف ~~است» (ص 235 و 236). # بيرونى در مقدمهآ صيدنه (قصل پنجم) مى گويد: «در دست نصارا كتابى است كه آن را ~~بشاق شماهى مى نامند كه يه معنى تفسير الاسماء است و به «چهار نام» تيز معروف استوه ~~كه در آن نام داروها را به چهار زبان عربى و سريانى و يونانى و فارسى شرح داده است. # بيرونى مى گويد از اين كتاب ms055 نسخهاى يه زبان سريانى در دست داشته است. # چهل و شش ~~س خففختت -...-، PageV00P046 ~~============================================================ ~~هچنانكه اشاره شد ظاهرا شوسماهى بجز پشقى شماهى است، زيرا اولا اين دو نام ~~اگرچه سريانى هستند ولى با هم فرق دارند وثانيا پشق شماهى چنانكه ابن اصيبعه و ~~بيرونى گقتهاند تفسير نامها به چهار يا پنج يا ده زبان است ولى منقولاتى كه رازى از ~~شوسماهى خوز مى كند در وصف يا خواص داروها است، مثلا رازى در ذيل افيون ادر جه ~~موضع مذكور در فوق) مى گويد: «الخوز فى شوسماهى: ان الافيون لفرط برده يشنج واه ~~يقتل» و يا: «و اصبت فى شرسماهى للخوز ان الافيون يخدر و يسكر (در اصل يسكن) ~~سكرا شديدا جذا» و يا: الخوز فى شوسماهى: الماءالعذب يقوى الجسده (ج 21 ص ~~552) و يا: «فى شوسماهى الخوز: المرداسنج المبيض اعظم منافعه انه يجلوالاثار التى يبقى ~~فى الوجه من القروح و غيرها.. # از پنقولات فوق برمى آيد كه كتاب شوسماهى در خواص ادويه بوده است و نه ى ~~مانند پشق شماهى در تفسير نامها. ظاهرا در هين كتاب است كه از الكناش الصغير ~~تأليف اوريباسيوس نقل شده است. ابوريحان در صيدنه ذيل كرات (ش 895) مى گويد: ~~و«قالت الخوز من الكناش الصغير لاوريباسيوس». ابن ابى اصيبعه (ص 20) گويد: «و ~~اوريباسيوس يحكى فى كناشه الكبير.» كه معلوم مى كند اريباسيوس دو «كناش» داشته ~~است يكى «كبير» و ديگرى «صغير». # و لازم به تذكر است كه مقصود از «الخوز» مردم خوزستان است. در لسان العرب ذيل ~~«لاخوزه مى گويد: «و الخوز جيل من الناس معروف، اعجمى معرب»؛ و ياقوت ذيلجه ~~«خوز» ميگويد كه خوز بلاد خوزستان را گويند و مردم آن بلاد را نيز خوز گويند. و از ~~توزى نقل مى كند كه «اهوازه به فارسى «هو رمشير» است و نام آن «اخوازه بود و مردم ~~معرب كردتد و اهواز گفتند. # از گفتار جاحظ (الجيوان، ج 5 ص 289) برمى آيد كه زبان مردم خوزستان خوزى ms056 ر ~~بوده است و زبان بسيار دشوارى بوده است. مى كويد شخص يك ماه به خريد و فروش ~~زنج (سياهان) مى پردازد و در طى اين يك ماه به زبان ايشان آشنا مى شود، اما مدتها با ~~«اخوز» معامله مى كند و با آنها جاور ميشود ولى چيزى از زبان ايشان نمى فهمد. # بنابراين، الخوز، اسم جمع و اسم قوم و واحد آن «خوزى» است و زبان ايشان نيز خوزى تد ~~ناميده ميشد. كتاب شوسماهى و يا كتاب كناش الخوز كتابى يوده است ظاهرا در ادويه و ~~مفرده كه بصورت جمعى از سوى اطياى جنديشاپور به زبان سريانى كه زبان علمى بوده ~~است تدوين شده بوده است و اگر همهآ مؤلفان كتاب بر امرى مثلا خاصيت داروئى متفق يور ~~بودند از آن به «قالت الخوزه و «(قالت الخوز قاطبة» و يا «الخوز» تعبير شده است وه ~~چهل و هفت PageV00P047 ~~============================================================ ~~اگر يكى از ايشان مطلب خاصى را بيان داشته است از او به «الخوزى» تعبير شده است. # بررسى هاى بيشتر و دقيق تر در كتاب الحاوى ممكن است آگاهى هاى بيشترى در اين باره ~~پدهد ~~در اينجا باپد بيفزايم كه در كتاب طبقات الاطباء ابن ابى آصييعه در شرح يوحنا بن ~~ماسويه كه اصلش از جنديشاپور بوده است از قول خود او خطاب به الواثق بالله خليفة ~~عباسى او را «يوحنابن ماسويه الخوزيه خوانده است كه دليل محكمى است بر اينكه ~~اطباى جنديشاپور را «الخوزى» مى گفتند (ص 249). # ابوالعباس الخشكى و كتاب جيب العروس تميمى يو ~~يكى از منابع كتاب إلصيدنه ابوريحان درباره مواد عطرى گياهى و معدنى كتاب العطر ~~تأليف ابوالعباس الخسكى است. از اين شخص وكتاب العطر او در كتب ديگر اثرى ر ~~نيست. در كتاب الصحيدنه در ذيل «أشنه» (شمارهآ 58) مى گويد : «قال ابوالعباس الخشكى ~~و فى كتاب العطر». در ذيل مواد گياهى معطر مانند قرنفل و قسط وقصب النريره ومحلب ه ~~و مصطكى و منشم و كبابه ms057 وزرنب وغير آن از او به عنوان «قال الخشكى» يا فقط ~~«الخشكى» ياد مى كند و در موارد متعدد هم نام او را با نام يحيى يا يحيى بن ماسويه با هم ~~ذكر مى كند. در ترجمهآ فارسى در ذيل «بسباس» (شماره 148) آمده است: «يحيي بن ~~ماسويه گويد بسباس برگ جوزبوا است». اين بحيى بن ماسويه كه همان يوحنا بن ~~ماسويه معروف است از اطباى معروف و نامدار خلفاى عباسى يعنى هارون و مامون و وه ~~امين و معتصم تا زمان متوكل بوده است كه روز دوشنبه چهارم جمادى الاخر سال 243 در ~~زمان خلافت متوكل در گذشته است (ابن ابى اصيبعه ص 255). پدر او ماسويه در ~~بيمارستان جنديشاپور شاگرد داروساز بوده است و بر اثر چهل سال داروسازى با آنكه ر ~~تحصيلات طبى نداشته در فن معالجه بيماران به مقام عالى رسيده است و از جاريهاى كه هر ~~جبرائيل بن بختيشوع باو بخشيده بود دو فرزند پيدا كرده است كه يكى همين يحيى يا ججه ~~يوحنابن ماسويه بوده است (ابن ابى اصيبعه صفحات 242 تا 255). # اما در ميان تأليفات يوحنابن ماسويه كتابى كه درباره عطر و مواد عطرى و نهيهآ ~~عطريات باشد نيامده است. ولى در نسخه خطى منحصر بفردى كه بنام جيب العروس و ~~ريحان النفوس است بارها از كتاب يوحنا كه درباره طرز آماده كردن عطريات است و ~~نيز از ابوالعباس خشكى و كتاب او سخن به ميان آمده است و از اين كتاب معلوم ~~ميشود كه نام كامل خشكى ابوالعباس محمدبن العباس بوده است. اين كتاب ر ~~چهل و هشت PageV00P048 ~~============================================================ ~~ا ا ا ات ن دياندوششنرنجفتهيت ~~و جيب العروس مهمترين كتابى است كه تاكنون دربارهآ ساختن عطريات در جهان اسلام ~~واى از بدست آمده است و نشانى از اوج و اعتلاى فرهنگ و زندگى مرفه و مجلل بسيار عالى ~~بزرگان و رؤساى مستلمين در قرن دوم و سوم هجرى است و با اينهمه تاكنون ناشناخته ~~ماتده ms058 است. از اين رو لازم است كه از اين كتاب قدرى بيشتر سخن گفته شود. # جلد سوم اين كتاب نفيس كه تاكنون هنوز نسخهاى از آن در فهرستهاى و ~~كتابخاتههاى جهان ديده نشده است در كتابخانهآ جلس شورا به شماره 6614 ~~نگاهدارى ميشود و آقاى دكتر عبدالحسين جائرى رئيس محترم آن كتابخانه اجازه داد ~~كه نسخهاى عكسى از آن براى من تهيه شود و من به همين مناسبت در اينجا از ايشان وه ~~صميمانه تشكر مى كنم. # از اين كتاب شهاب الدين احمدبن عبدالوهاب نويرى در كتاب بسيار معروف و معتبر ~~خود يعنى نهايةالارب فى فنون الادب (جلد دوازدهم) نام برده است و اين جلد بقول خود ~~مؤلف «قسم پنجم از فن چهارم» اين كتاب است درباره انواع عطرها و غاليهها وهر ~~بخورات و روغنهاى معطر و نضوحات (عطرهاى پاشيدنى و بقول امروز «اسپرى»ها) ~~و غير آن است و مشتمل بر يازده باب است. باب نخستين آن دربارهآ «مشك و انواع آن» ~~است و در آغاز اين باب مى گويد: «قال محمدبن احمد بن الخليل بن سعيدالتميمى المقدس ~~و فى كتابه المترجم بجبيب العروس وريحان النفوس..». مصحح كتاب آقاى احمدالزين در ~~حاشيه نوشته است كه قفطى و ابن ابى اصيبعه در كتاب خود از او به محمدبن احمدبن ~~سعيد ياد كردهاند و «خليل» را در نسب او نياوردهاند. # آقاى احمدالزين در مقدمهآ اين جلد دوازدهم نهاية الارب (ص ج) نوشته است: «مؤلف ه ~~و (يعنى نويرى) در اين جزء كتاب جيب العروس وريحان النفوس تأليف محمدبن احمد ~~تميمى مقدسى را در بابهاى اول تا نهم اين جزء كه دربارهآ انواع عطر و بخورات و... # و . است خلاصه كرده است و ما در كتابخانههائى كه فهارس آنها در دست ما است از اينه ~~كتاب اطلاعى نيافتيم... و در ضبط نام گياهان و داروها و عقاقيرى كه در اين جزء است و ~~اسمى را ضبط نمى كنيم مگر آنكه درباره ضبط آن ms059 نص صريحى كه قابل تآويل نباشد از ~~كتابهاى موتق كه در دست ماست داشته باشيم..0). # درباره اين مطلب مربوط به ضبط نامها در اينجا بطور جملهه معترضه مى گوئيم كه و ~~مصحح در ص 4 همين جزء نام محمدبن العياس الخشكى را به محمدبن العباس المسكى ~~تصحيح كرده است در صورتيكه همان «الخشكى» صحيح است كه موضوع اين بحت ما ه ~~است. # چهل و نه PageV00P049 ~~============================================================ ~~.بهر حال از ص2 اين جزء از نماية الارب تا ص141 آن تقريبا بيشتر مطالب كتاب ~~مأخوذ از همين كتاب جيبالعروس و ريجان النفوس تميمى است. # اما محمدبن احمدبن سعيد تميمى مقدسى بگفتهآ قفطى در اخبارالحكاء (ص 105) ~~طبيبى از مردم بيت المقدس بود و جدش سعيد نيز طبيب بود. او در زادگاه خود و در ~~سهرماع ميگكر به حصل يزشكى پرداخت و آن را پخوى د سافيتى بهم ترگكيب يليندها ~~علاقهآ خاص داشت و «ترياق فاروق» را با افزوسن بعضى از مواد تكميل كرد. كتاهاى ~~زيادى دربارهآ «ترياق» دارد. او از خاصان حسن بن عبيدالله بن طغج بود كه بر شهر رمله ~~و بلاد ساحلى مستولى شده بود و به او علاقه داشت و براى او جوارش ها و لخلخمهاى ~~خوريشبو كه از پيمارها جلوگيرى مى كند مى ساخت و پس از آيكه دولت فاطمى رايهكد ~~. مسلط شد به آنجا رفت و به مصاحبت يعقوب بن كلس وزير معز و عزيز رسيد و براى ا و ر ~~كتابى بزرگ در چند جلد به نام مآة البقاء تاليف كره او با الطانتى كه در مصا جبتا مصعلد ~~مغرب آمده بودند و نيز با اطباى مصر رفت و آمد كرد و در مذاكرات خود با آنها منصف ~~بود و بر كسى چز از راه حقيقت رذ نمى كرد. اين تميمى در حدود سال 370 در مصر زنده ~~قفطى و ابن أصيبعه از كتاب جيب العروس او سخنى نگفتهاند و در جزء سوم اين ~~كتاب كه در دست ms060 ما است مؤلف نام خود را همواره «محمدبن اجمد» مى گويد و ما نام ~~كامل او را بعتوان مؤلف جيب العروس از نهاية الارب داريم كه همه اجزاء كتاب دردست ~~او بوده است و از آن استفاده كرده است. * ~~آقاى فؤاد سزگين كه اين نسخهآ خطى را در كتابخانهآ مجلس شوراى ملى ديده است ~~دريجلد سوم كتاب تاريخ كتابها و نوشتمهاى عربى (ص 340) از آن ياد كير ده است لها ~~موقق به تعيين هويت مؤلف نشده است زبرا از خلاصهاى كه از آن در نجانة الارب بعيدل ~~آمده است خبر نداشته است. او در كتاب خود نام اين كتاب را حبيب العروس نوشته ~~است در صورتى كه در پايان نسخه به صراحت و وضوح نام آن جيب العروس آمده ~~است، هچنانكه در نهاية الارب نيز چنين است. علاوه بر آن آقاى سزگين موضوع كتاب ~~را داروسازى و شبيه كتاب الصيدنه ابوريحان ميداند در صورتيكه چتين نيست و ر ~~محتويات هين جزه سوم كتاب منحصر به عطربات و ساختن چركيبات عطرى اسبته و از ~~ادويهآ مفرده در آن خبرى نيست. ديگر آنكه آقاى سزگين مى گويد از منابع ناشناخته اين ~~كتاب تنها كتاب ابوالعبايس محمدبن العباس خشكى است كه منبع كتاب الصيدنه بيرونى ~~نيز هست، ولى كتاب خشكى تنها منبع مشترك ميان جيب العروس و صيدنهآ بيرونى نيست PageV00P050 ~~============================================================ ~~بلكه كتاب يحيى (يا يوحنا) بن ماسويه نيز از منابع مشترك ميان دو كتاب مذكور است و ور ~~همچنين كتاب العطر و التصعيدات كندى علاوه بر اين چنانكه از گفتار قفطى كهوه ~~ميگويد او در سال 370 در مصر بوده است برمى ايد كه او از رجال قرن چهارم بوده و ~~است نه قرن پنجم. # و علاوه بر نويري در نهاية الارب قلقشندى هم در كتاب صبح الاعشى اج آ، ازص جه ~~119 تا 131) از مؤلف كتاب ياد كرده است و آن در فصلى است بعنوان «نفيس الطيب» ~~كه درباره مواد معطر است، ms061 اما او نام كتاب را طيب العروس ذكر مى كند كه اشتباه ~~است. اين قسمت از صبح الاعشى درياره مسك و عنبر و عود و صندل است و در آن از ~~قول محمدبن احمد تميمى از «محمدبن العباس الخشكى» نيز نام مى برد (مثلا درص 126). # متأسفانه نسخهآ مجلس شورا كه فقط جزء سوم از اين كتاب نفيس است از آغاز ~~افتادگى دارد و ده ورق نخستين آن مجعول و الحاقى است. متن كتاب ازورق 10 الف جه ~~آغاز مى شود و مغلوم نيست كه از اول جزء سوم چه مقدار افتاده است و بهمين جهت ما ج هد ~~از ساختار كلى كتاب و تقسيم بندى آن بى اطلاع هستيم. املاى كتاب شبيه املاى خط و ~~مغربى است و ظاهرا در شمال افريقا كتابت شده است. حرف «قاف» در همه جا با يك ~~نقطه در بالا و حرف «قام) همه جا با يك نقطه در زير مشخص شده است. در همه ه ~~جايجاى «الفت» «اللفت» نوشته شده است. جالب توجه است كه در ذيل روغنى كه ه ~~سبب خوش كردن موى و بلند كردن و تقويت ريشههاى آن است و از همين كتاب ور ~~جيب العروس درص 116 جلد 12 نهاية الارب نقل شده است در اصل نهاية اللفته بوده ~~است و مصحح كتاب در ذيل صفحه آن را تحريف پنداشته است در صورتيكه در نسخةآ و ~~خطى جيب العروس، در عنوان شرح ساختن روغن مذكور (ورق 899 الف) همان اللفته ~~مانند موارد مشابه آن آمده است و از اينجا اين حدس پيش مى آيد كه شايد نسخهآ خطى و ~~كه مؤلف نهاية الارب از آن استفاده كرده است همين نسخهآ كتابخانه مجلس شوراى ملى توه ~~بوده است. # بهر حال در اين كتاب به تفصيل و به تكرار از ابوالعباس خشكى و يوحنابن ماسويه ~~كه همان يحيى مذكور در صيدنه است سخن رفته است. اما فرقى كه هست در اينجا است ms062 و ~~و كه منقولات در صيدنه از خشكى و يحيى همه دربارهآ مفردات است و در اين جزء سوم ~~جيب العروس سخنى از مفردات معطر و شرح و وصف آن نيست و آنچه هست نسخهآ اوه ~~عطريات مركب از قبيل روغن ها و لخلخلهها و نضوحات و عرق ها و نظاير آن است. از ~~اينجا برمى آيد كه كتابهاى «عطر» خشكى و يحيى حداقل شامل دو قسمت بوده است وه ~~پنجاه و ياي PageV00P051 ~~============================================================ ~~يعنى عطريات مفرد و مركب، و ابوريحان در صيدنه از قسمت مفردات خشكى و يحبى وه ~~نقل كرده است. خود كتاب جيب العروس نيز شايد در اصل چنين بوده است و اين جزء هوه ~~سوم كه در دست ماست فقط در بيان عطريات مركب و طرز ساختن آنها است. شاهد ~~ديگر بر اين مدعا آن است كه در نهاية الارب از كتاب جيب العروس مفردات عطرى هم ~~نقل شده است مانند مشك و عنبر و عود و صندل و سنيل هندى و قرنفل و قسط ووه ~~انواع و اصناف آنها كه از ص1 تا51 جلد دوازدهم نهاية را در بر مى گيرد و در آن بارها ~~از ابوالعباس خشكى ياد شده است و بدين وجه فقط ازص 52 تا 142 خلاصة همين ~~جزء سوم يعنى عطريات مركب است. در قسمتى كه در نهاية الارب از جيب العروس نقلهوه ~~شده است باب عمل غاليهها و ندها است (ند عطرى است كه دود مى كنند) و از اين جه ~~باب در نسخهآ خطى اثرى نيست و هچنين باب ساختن رامك و سك (نوعى عطر مركب ~~از مشك). اگر اين بابها از جزء سوم جيب العروس باشد بايد گفت كه افتادگى آن ~~زياد است. # اين كتاب جيب العروس تا آنجا كه اطلاعات من اجازه ميدهد يكى از مهمترين ووه ~~مفصل ترين كتابهاى عطرشناسى و عطرسازى در جهان اسلام است و شايد هم كتابى به ه ~~اين تفصيل در اين باره ms063 از سوى مسلمانان نوشته نشده است. در اين كتاب انواع ~~عطرها و روغن هاى معطر و «عرق»هاى معطر برآى شستن دست و صورت و ه ~~«خسولات، يا صابونهاى مايع و پاشيدنيها (نضوحات) كه براى پاشيدن به سر وه ~~صورت و لباس و اطاق است، و «صياحات» كه شايد عطرهاى تند، باشد و انواع ~~عطرهاى زنانه و مردانه و عطرهاى خاص براى سر و صورت و موى سر و براى مالش وهر ~~به بدن و لياس و داروهائى براى عطرآگين كردن و رنگين كردن ملافهها و لباس ها و ~~عطرهاى مخصوص مالش بدن و عطرهائى محرك كه به نام هاى مختلف «ماجن» و «خنت» ~~و «ساهر» ذكر مى شود با بيان طرز ساختن و آماده كردن آن و نسبت ابداع و اختراع هر ~~آن به اشخاص و بزرگان دربارى مانند برامكه و شاهزادگان و زنان حرم آمده است. # نسخههاى داروهاى معطر مفصل و پيچيده و طرز تهيه آن نيز پيچيده و دقيق است و ~~حكايت از زندگى مرفه و مجلل و اشرافى است و تهيه آن براى افراد عادى ميسر نيست و هر ~~بسيار گران تمام مى شود. خود مؤلف در تهيه و ساختن تركييات معطر استاد بوده آست و ~~بسيارى از اين تركيبات را بعنوان «الفته» بخود نسبت ميدهد. # منقولات از «الخشكى» يا ابوالعباس محمدبن العباس الخشكى زياد است و شايد ~~بيشتر از همه از او نقل شده است و آخرين نسخهآ كتاب طرز ساختن رنگ طلائى است و ~~پنجاه و دو PageV00P052 ~~============================================================ ~~كه باز از كتاب خشكى نقل شده است. متقولات از كتاب العطر كه براى معتصم نوشتهه ~~وا شده است نيز زياد است و از كتابهاى كسانى مانند ابوالحسن البصرى (در نهاية آن را به ه ~~مصرى تصحيح كردهاند!) و خالدين العباس و احمدبن ايى يعقوب نيز زياد نقل شده ~~است. در اينجا بايد بگويم كه «خشكى» منسوب است به «خشك» كه شهرى بوده أست ~~از نواحى كابل و ms064 نزديك تخارستان (معجمالبلدان ياقوت، ذيل «خشك»).ج ~~ابومعاذ جوانكانى يجه ~~نام او در اين متن در دو جا به اشتباه جوازكانى (شماره 37، ذيل آزاذ درخت) وه ~~جروكانى (شماره 435 ، ذيل دلفين) آمده است. اشتباه نخستين ناشى از غلط خوانى خود ~~من بوده است، زيرا جوانكائى را در متن نسخه خطى بصورت «جوانكانى» با فاصلهآ ير ~~حرف نون از كاف نوشته است كه من آن را جوازكانى تصور كردهام. اما صورت دومى ~~همان جروكانى نوشته شده است. # ابوريحان در الجماهر (ص 204 ، ذيل مومياى) از او به ابومعاذ الجوامكانى ياد كرده ~~انست و آنچه از او درباره مومياى در آنجا نقل شده است در صيدنه در ذيل مومياى جوه ~~(شماره 1025) هم آمده است اما فقط به «ابومعاذم اكتفا شده است. مايرهوف هم دره ~~و«امقدمه» اين نسبت را «جواركان» خوانده است اما از ياقوت صورت درست آن را كه ~~«جوانكان» باشد نقل كرده است (مقدمه، ص 20، حاشيه آخر). آنچه در معجم البلدان ~~ياقوت ذيل «جوانكان» آمده است منقول از الانساب سمعاتى است بدون ذكر مآخد. # سمعانى «جوانكان» را بفتح يا ضم جيم و فتح نون و كاف ضبط كرده است و گفته است ~~كه آن از دهات جرجان است. ابوريحان در ذيل «آزاذدرخت» از كتاب تفاسير الادويه او ~~نام برده است و ظاهرا هرچه او از ابومعاذ نقل كرده است (در حدود صد بار) از همين ~~كتاب ابومعاذ بوده است. ابومعاذ هم از كناش دمشقى (عيسى بن حكم دمشقى مشهور به ور ~~سيح، ابن ابى اصيبعه، ص 178،177) نقل مى كند. عيسى بن حكم در نيمة اول قرن ~~سوم هجري مى زيسته است. يك بار هم ابومعاذ از صاحب كتاب كافى نقل مي كند. كتاب ور ~~الكافى فى الطب تأليف ابن مندويه ابوعلى احمدبن عيدالرحمن اصفهانى (متو فى در 410) ~~است. نقل ابومعاذ از الكافى ذيل «مشكطرامشيره (شماره 967) آمده است. طبيب ~~ديگرى كه ايومعاذ از او نقل كرده است على بن ربن طبرى از ms065 اطياى مشهور نيمهآ اول و ~~قرن سوم است (نقل در ذيل «انفاقين» شماره 103). در ذيل «سجسبويه» (شماره 526) ~~از كتاب صيدنهآ رازى و تذكره عبدوس نقل مى كند. عبدوس از اطباى معتضد بوده ~~پنجاه و سه PageV00P053 ~~============================================================ ~~است و ابن ابى أصيبعه از كتاب التذكرة فى الطب او ياد كرده است. # از منقولاتى كه بيرونى از ابومعاذ آورده است برمى آيد كه او با نامهاى فارسى و محلى ~~ايرانى داروها آشنا بوده است. مثلا دربارهآ «زنجبيل الكلاب» مى گويد كه آن را در ~~طبرستان «فلفلك» خوانند. در ذيل «زوان» (شماره 509) مى گويد: فارسى آن توى وش ~~است. به گفته او «جتدبيدستر» را «خزرونيك» خواتند و «خرنوب» نبطى را «زنكورج) ~~گويند و از اين قبيل. # اما ابوريحان بارها اقوال ابومعاذ را دربارهآ هويت داروها تخطئه كرده است. # بشرالسجزى ~~در متن صيدنه نام بشر يجزى دو بار آمده است: يكى در ذيل «بيش» (شماره 194) وديگرى ~~زيل «سنيل» (شماره71). منتهى در متن چاپى در ذيل شماره 194 يعنى «بيش» به اشتباه ~~«بشرالجزى» آمده است و اين اشتباه در فهرست اعلام تكرار شده است. دليل اشتباه من آن ~~بوده است كه چنانكه در ذيل «بيش» در تعليق شمارهآ 61) آورده ام مطلب منقول از بشر سجزى وهر ~~و درحاشيهآ نسخه بخط ريز نوشته شده است ومن درهنگام خواندن بجاى «سجزى» «جزى) ~~خوانده ام و مايرهوف نيز در ترجمه غافقى در نقل از صيدنه (ص 366) آن را بشر جزى ~~خوانده است و اشاره كرده است كه اين نام در حاشيهآ ورق 41 الف صيدنه آمده است. امادر ~~مقالهآ راجع به ««بيش» كه در «اسلاميك كلچر» حيدرآباد (145) چاپ كرده است صورت ~~درست آن را آورده است. از قضادر هر دو موره صيدنه مطلب منقول از بشر سجزى در بارهآ يكجور ~~مطلب است و آن «سنيل ازب» است كه من در حواشى شماره 194 دربارهآ صحت اين كلمه ور ~~و . ترديد كردهام و اكنون گمان مى كنم ترديد من صحت ms066 نداشته است. ت و ~~و اما مقصود از بشر سجزى ابوسهل بشربن يعقوب بن اسحق المتطيب السجزى مؤلف ~~كناش يا الرسائل الطبيه كه آن را برأى امير خلف بن احمد (متو فى در 399 در جوزجان) نوشته ~~است. ديتريش در(ننا6ت8 لع (ص 45) درباره اين شخص گويد: «كتاب ~~الرسائل الطبيه تأليف شخصى به نام ابوسهل بشر بن يعقوب بن اسحاق المتطبب السجزى از ~~كتابهائى است كه تا امروز كمياب بوده است. بر وكلمان در تاريخ ادبيات عرب جلد دوم ~~ضميمه ص1092 (شماره 19) او را جزء مؤلفانى ذكر كرده است كه زمان و مكانشان مشخص ~~نيست. اما نسبت سنجارى مذكور در آن جا درست نيست: مؤلف از سجستان (سيستان) ~~است، همچنانكه در آغاز نسخهاى كه شرح آن ذكر خواهد شد آمده است، مؤلف كتاب را به ~~امير ابواحمد خلف بن احمد اهدا كرده است. اين امير از صفاريان است و از سالهاى 40 قرن ~~پنجاه وچهار PageV00P054 ~~============================================================ ~~چهارم هجرى مستقلا ميان ال بويه و سامانيان در سجستان حكومت كرده است. وفات اودر وه ~~جوزجان در سال 1009/399 بوده است (شپولر در آيران در دورههاى نخستين اسلام ~~ويسبادن 1952، ص 105 و 111 ببعد). كتاب الرسائل الطبيه او در رامپور و استانبول موجود ~~است... آنگاه مؤلف به وصف نسخهآ تورعثمانيه 3578 مى پردازد و از مقدمهآ سجزى ووهر ~~تقسيمات كتاب سخن مى گويد (تا ص 48). من در تعليقاتى كه جداگانه منتشر خواهد شددر ~~. اين باره بيشتر سخن خواهم گفت. # ابن سمجون ~~ابو پكر حامدين سمجون (از اطباى اندلس در قرن چهارم هجرى) را كريوف (ص 101 ~~مقدمه) و سزگين (ج 3 ص 317) از منابع كتاب صيدنه شمررهاند. در حقيقت نام اين شتجون ~~دو بار پدر صيدنهآ بيرونى آمده است (ذيل خزامى ش . 374 و لبنى ش . 396)، اما در هر دو باردر ~~حاشيهآ نسخهآ خطى اصل (نسخهآ بورسه) آمده است و از اينجا ترديد حاصل مى شور كه هردو و ~~مورد ممكن است از اضافات محمدبن ms067 مسعود بن الزكى غزنوى باشد. من درذيل «خزامى» به ور ~~اين ترديد اشاره كرده ام. آنچه اين ترديد را تأييد مى كند اين است كه در ترجمه فارسى صيدنه ~~نامى از ابن شمجون و گفته او تيامده آست و معلوم مى شود كه در نسخهآ صيدنه مترجم فارسى ~~ذكرى از او نبوده است. . مر ~~ابن سمجون به گفتهآ اين ابى اصيبعه (به نقل از ابو يحيى اليسع بن عيسى بن حزم دركتاب ~~المغرب عن يحاسن اهل المغرب) الادوية المفرده را در ايام منصور حاجب محمدبن ابى عامروه ~~متوفى در392 تأليف كرده است. # نام كامل كتاب ابن سمجون در آغاز بادليان اكسفورد (43 ع1320) چنين است: الجامع ~~لاقوال القدماء والحدثين من الاطباء والمتفلسفين فى ادوية المفردة . نسخههائى از الادوية ~~المفردة در استاتبول وحلب وموزهآ بريتانى و اكسفورد موجود است (سزگين ج 3 ص 317) . # من در باره منابع كتاب صيدنه در قسمت تعليقات كه انشاء الله به عنوان جلد دوم اين كتاب ور ~~منتشر خواهد شد به تفصيل سخن خواهم گفت و انچه در فوق نوشته شد بعضى نكات مهم و يه ~~ضرورى براى متن صيدنه بود. # آقاى دكتر صادق كيا استاد زبانهاى ايرانى دردانشگاه تهران لغاتى را كه در كتاب صيدنه از ~~و.گويشهاى نقاط مختلف ايران آمده است زير عنوان وازههاى گويشى ايرانى در نوشتههاى ه ~~بيرونى (تهران 1353 ه.ش.) منتشر ساخته است كه بسيار با ارزش است. # آقاى دكتر منوچهر آميرى استاد دانشگاه شيراز در كتاب فرهنگ داروها و وازههاى ~~دشواريا تحقيق دربارهآ كتاب الاتبيه از متن عربى صيدنه و ترجمه فارسى ان بسيار نقل كرده ~~پنجاه و پنج PageV00P055 ~~============================================================ ~~است وملاحظات مهم ومفيدى اظهار داشته است. # ده من از هر دو كتاب در ه تعليقات» كه در جلد دوم انشاء الله منشر خواهد شد بهره برده ام و ~~براى هر دو استاد آرزوى توقيق دارم. # چنانكه قبلا اشاره كردم چاپ ترجمهآ فارسى صيدنه كه به همت ايرج افشار و منوچهر ms068 ستوده ~~انجلم گرفته است كار بسيار ارزنده اى است وپيراى جاى اين متن سهبار مهم بولده اسيحيق ~~چياسى صيدته ياكستان به اشراف و تحقيق حكيم محمد سعيد و دكتر رانا احسان الهى كمك ~~زيادى در تهيه و تصحيح اين چاپ كرده است.ز ~~ر سيانيكه قبلا م كفتهام يهر من مساعدت را در اين زمينه مقدمه و تر جه روسى كريوف به من ~~كرده است و من در اينجا از ههآ استادان و دانشمندان مذكور سباسگزارى مى كنم. # عياس زرياپ ~~شهريور1469 ~~پنچاه و شش’ PageV00P056 ~~============================================================ ~~.. .:و قي ايدر از بت بته فمرت ~~اه قنز توار عشت قواتتيته ~~انئ ف ن آ ه فمد فه قن ففضفة فتوت رت ت ~~اشتنشنه. :.بفمرسع ط م تآقتيه ~~02 ~~2... # ير ~~ل ~~م الماالمالر ~~ب ~~2 ~~ة7 ~~لالد ~~است ندپر سل بر و ~~بالاليركا ليدنها طا افجلفل أ ~~والل كالماوهه لا غيركاه ~~:م ~~االتها ~~لن ~~م بخيازيهزهيه ~~اه بخوصات* ~~نننالة ~~اللالكاتتاتتلا ~~وارا اه اافححشه تگا ~~اواليانن ~~الا ابقد البدزع تييرن والعذا البدزاخوى نه ~~ونه حخرا ~~ي ~~ن ~~يل ليانليها افطلياقل انررتا ~~اا ~~ت ~~اجمه . جد ~~انا ~~الذل مس تفه لمالاحاح لتا * ~~و4 ~~لال و ي از اتمير قفع لابالحد ~~ر پنخ ~~1ضن ~~ن ننبتات ~~2 ~~42 ~~و4ا ~~والميندة مفالكي المكتكنما ~~ل ~~ياكن امعتدل اوحان اهاره اورطه آداسة آو مزقهل ~~120 ~~ل ~~* ~~*رتن ند ~~222 ~~التافلض فالشاة ~~ولمايجوازن الق ناتب اما النكن عيونبا ~~ه كه *به ~~اوه كوزم ناتاوچوا ~~1** ~~س ~~لقللة ~~زنى بر ~~فوننين* ~~جنهههە ~~2 ~~راا ~~فاينه اشلماله1 ~~ونانى طيايساچ كتر ~~الاناح/9ا ~~20 ~~يميا نه ~~نواحلوه ~~الرالباتوره قاتالابلشكة فانهالترط ال دزو ا عانوظ ~~علعضلكاا ~~ناص * ~~ت ه ن ~~الان الا اتقلخنناد ~~لم الاك عاض ه بلشللا ~~ننالي اللاضل ~~2 ~~نلمة ~~ولمته لليابكام بله ~~امضباله و اناشرية لمضررن ~~2 ~~بير اوشاه ززر ~~لن ~~موم ~~تن نهوى ~~اضتضر ~~ارقالى نورن ا(ايلووتاد فار اللانا لمذهره ما قلم اكره ولب تخظ اليدا ~~ن ~~كت ~~نين ل اذلل ~~مرسفربتم زخر ~~ايوال طخ ms069 واسالاثه ~~**نه:. # مل لم للصخر) ~~ه ~~ن ~~اساتللاك ~~ان ااس ~~تماسالهء ~~تارا ~~ل اججيم نيسقلته الغخينرة الحائه ~~انمهانم ~~ل ~~التكدب ~~النتااة» ~~ااممالوومة ~~ابتكلجيزوشارب ~~اوالمالميوكالاتيو والرتكخج ~~ي ~~72 ~~صاق اللاثاللام ~~اوالعآتفلنن ذالن فله تمنمالكا والا. # ت ~~35 ~~يوع انفيد الك الافتقة خاليذ ~~انسلة ~~اتجاضر بباماان ~~الخال تكقشنا لاناد ~~لعلة فانعك المع نن ~~لمع مزحادناه اردن ~~اكبالطسعا ~~اماشبل ~~2 ~~ه ~~الشينزاله فليلهزلومخينو كلر الخالهدا ~~*ذههو ~~سيخ ~~ن عمهت ~~اخالتلكلنل1 ~~ا2 ~~لحادعلالطتةللة ~~ينانحالم يرقلا ~~يروالا للمارعرله ~~خا و مى ~~اللاف انرفيه ~~ن ~~هر و ~~لل ~~م ~~فله1 ~~الدة له متنملتة لعنة ~~8 ~~الارح ولبالاشيا الي ~~نه ~~ممة2 ~~ختاشلقد ~~ور ~~الففةفف ~~فن ~~امشت* ~~اصليد * والتم لل ~~ش ~~ه ~~وفاصطة تلالض مضنااهآ نه ~~ف ~~مفعاض ~~9ن ~~* ~~ل ~~ف ~~18 ~~نن ~~ه ~~قمحنة ~~لزا* ~~االاللد ~~ل ~~12 ~~ت ~~قنت ~~متر ~~ت ~~لن) ~~842 ~~الللرلم ~~ن9 ~~له ~~نن* ~~ه بنرر ت ~~2.حة ~~ان ~~صفحه اى از منهاج البيان كه مطالبى از صيدنه در حاشيهآ آن آمده است. PageV00P057 # ============================================================ ~~زرر رنيفه ه انه بى ار ~~يسنة نمسسزن فارت ~~ى: ~~ننه ~~ن ~~3خ ~~*22 ~~7 ~~260 ~~نتت انز ~~4 ~~گ ~~2 ~~يو*جل ~~4 ~~ات ~~م ~~(*6 ~~ا ااتد ~~22810 ~~224 ~~2ا44 ~~وموزلادوة التتونة الوأبع شينر فبتسلانثبها ~~الدايخات ~~اي1 ~~ص ~~ان ~~التلااففلة متتق ~~2 ~~ايالر الازاللة ارامجخلة ~~وقلاشتاخالا ~~الة الرببباع لها وبن لثرا ~~524 ~~4) ~~ترس ~~~~العلق وثوصل لماوان ~~141 ~~229 ~~* ~~2 ~~وسلا للهاو بنن نمالوا بتااى ~~222 ~~يم بب ~~1 ~~2 ~~3 ~~بان ~~ااان1 ~~222 ~~2 ~~نتالالاا ~~ان ~~* ~~قرك لنيلع اتيقجاله شغالازيزترشيا ~~24 ~~31 ~~مى ر ~~ن ~~اد ~~لتالالناقوتصاوترارافلةا ~~222) ~~*422 ~~. # اه مجفتصدلد ~~ت بج ~~التان النانلا اينانا ~~اني لر ي ركدبه المرناع والتبرويم لنلدل ~~الاش ~~ه چا ~~اوالا اا افنا ~~انه ~~يه و ى حمد ~~121 ~~يك يينا ~~نين ~~ابفلدابن ~~اليب بغضحبد وبقطلا بنه وش ~~* قيبكر ه ~~* الن سنا فرادان ~~~~اا ~~فا المتفيه لر يلس حورلاناناسنر الين او الشيع تجابى عالازعظز شيه ~~ق ~~نسته يبفانهار ~~انان ~~ننست سسنا الوترزن والصفه وسات ms070 كالة تاملف ~~~~ه ~~يهير ~~عحصه ته ل يا نهمالشد اذه طابع ى ~~ريوچو ~~ى ينت ~~االنالنلافلةا ~~واا ~~تختر نز ~~ي فقي فر منلان فرنابرليل نخلف ا عيول ~~ت ~~تلنلالحل ~~: ان منورمنرى ~~اا ~~از زار ب فقة سيم لا رلهاء النن ~~و ~~تة ~~ومع بتت ودن ~~ار؛ ~~2 ~~ب ~~2 ~~بابى ~~ن ~~ه شن وا ~~ة ~~لصفتة الراكةت ~~االنناة ~~ا: ~~اااا ~~~~ن وزاب د ~~ااسالة علاروا تب1 ~~8 ~~ال رو بقلا ~~يته ~~اذت ~~ت ر ~~لثالاال ~~7 ~~تا له ناض ال تا ~~لثر ~~شنله ~~ينم به ~~اا ~~ت ~~زاتوتر ~~1 ~~ن نن ~~ن ~~2 ~~چزج ~~ااى ~~ن ~~2 ~~نن ~~4 ~~ة ~~ان ت است ~~ال ~~2 ~~ق ا ى نن ~~ل ~~ال ا لمه ت ن رنا ~~1 ~~ان ~~2 ~~2 ~~... بزچم: ~~ررقو: ~~2 ~~ع ت ~~اى ت اشن ~~صفحة 7ت ب از منهاج البيان. حاشية دست راست مطالبى است منقول از صيدنه درباره چاي و قديمى ترين ~~مطلب دربارة اين ماده است. (رك. ص 145 متن). PageV00P058 # ============================================================ ~~الصييرنة ~~(لطب PageV00P059 ~~============================================================ ~~5 ~~3 ~~54 ~~1 PageV00P060 ~~============================================================ ~~كتاب الصيدنة فى الطب ~~مما جمعه الحكيم الاجل الامام العلامة افضل علماء المتقدمين والمتاخرين واعظم ~~فضلاء الرياضيين من الاسلاميين و من قبلهم من الماضين الاستاذ ابوالريحان ~~محمدبن احمد البيرونى رفع الله نفسه و روح رمسه. # ولو كان على ظهر ورقة الاؤلى من النسخة التى نسخت عنها هذه النسخة بخط ~~الشيخ الامام الفاضل ظهيرالدين ابى المخامد محمدبن مسعودين محمدبن الزكى ~~الغزنوى نورالله حفرته ماهذه صورته: النسخ الموجودة كلها منقولة من السواد و ~~كان السواد بخطى الشيخين رحمهماالله وهما الشيخ احمدالنهشعتى والاستاذ ~~ابوريحان البيرونى ومتن السواد بخط الشيخ احمد لذكر ادوية مشهورة موجودة ~~فى الكتب كلها وحواشيه بخط الاستاذ مقرمطأ مشوشا على سطورمختلفة الاوضاع و ~~حروف منقوصة لشرح تلك الادوية و لذكر ادوية غريبة وشرحها بالاسامى ~~المختلفة والمعانى المتفاوتة فلذلك جاءت النسخ كلها مختلفة الكلمات بالزيادة و ~~النقصان والتصحيف والتحريف والترتيب والتبويب الانسخة نقلتها وقابلت هذه PageV00P061 ~~============================================================ ~~2 كتاب الصيدنة فى ms071 الطب ~~النسخة بها بعون الله و توفيقه. ثم كتب اسمه عليه هكذى: ~~تداولت الايام بالنوبة لمحمدين مسعودين محمدالزكى فى سنة تسع واربعين وهد ~~خمسمائة فتصفحه و كان كاتبه مصجفا فصحح بالمقابلة و كان بعض الكلمات ~~فى السواد مقطوعة الذنابى لتقويس الكتابة فلذلك جاءت بتراء. تم كلام الامام ~~محمد الغزنوى فيما حكاه عن حال هذا الكتاب وكانت الحواشى المكتوبة فىى هذه ~~النسخة كلها ايضا بخطه رضى الله عنه. كتبه ابراهيم بن محمدبن ابراهيم التبريزى ~~المعروف بفضنفر فى اواخرسنة 78ع هجرية على صاحبها افضل الصلوة والتحيات. PageV00P062 # ============================================================ ~~بسم الله الرحمن الرحيم ~~كتاب الصيدنة مما جمعه الحكيم المعظم العالم الاكبر الاقدم اعظم الفضلاء ~~ولر وافضل الحكماء امام ائمة الاولين والاخرين ورئيس مبرزى المتقدمين والمتاخرين ~~قطب مدارات اقاصى مطالب العقول ومقاصد الهمم و محيط بحار معالى المعارف و ها ~~حقائق الحكم ذوالقوة الحاوية على غايات المعالم النظرية والرتبة العالية على نهايات ~~الاقدام اليشرية طامس شعائر عظماء الرياضيين من الاسلاميين ومن قبلهم ~~من الماضين الوحيد الفريد العالى المحل والسيدالمولى الاستاذالاجل برهان الحق ~~ابوالريحان محمدبن احمد البير ونى رفع الله نفسه و روح رمسه و رضى عنه و ارضاه و ~~جعل اعلى عليين مثواه ممادون فى الصيدنة منذالفى ستة. # فصل1ي [1] ~~الصيدنة اعرف من الصيدلة والصيدلانى اعرف من الصيدنانى وهو المحترف بجمع ه ~~الادوية على احمد شورها واختيارالاجود من انواعها مفردة ومركبة على افضل ~~التراكيب التى خلدهاله مبرزوا اهل الطب؛ وهذه اولى مراتب صناعة الطب، اذاكان ~~الترقى فيها من سفلاها الى العليا، و ريمالم تعد فى جملة مراقيه فانقردت بنفسها PageV00P063 ~~============================================================ ~~2 كتاب الصيدنة فى الطب ~~كانفراد كتب اللغة عن صناعة الترسل والعروض عن الشعر والمنطق عن الفلسفة و ~~ذلك لانها الات لها لامنهاء والدرجة العليا من الطب وهى الاحاطة بالطبيعيات مقترنة ~~الاصول بما فيها من براهين ، فاذا سلك فيها طريق التحليل استنارت طرق سائرها ه ~~الى ان يبلغ الصيدنة: وإن ترقى من هذه كان ظلام التقليد فيها غالبا وخاصة ~~فى هذه السفلى؛ فان التقليد فيها والاخذبالسماع اغلب والتقدم ms072 فيها حاصل بتلمذة ~~المهرة ثم دوام المزاولة لتنطبع صورالادوية وهيأتها واحوالها فى طباعه فلايتحير ~~فى تمييز بعضهامن بعض:و تورثه كثرة المشاهدةمزية الحفظ فى المعاينة اذالتعويل عليه ه ~~فى جميع الصتائع كماقيل فى بعض الوصايا: ليكن علمك مالايسلبه منك عرى ه ~~ول ولا يقيده عليك فى الحمام ندى. والحفظ بكل مابرهن اعلق واليه أسرع واقرب ~~لكنه موهبة من الله تعالى غيرمكتسبة بل يختص به قوم دونقوم يحرمونه ه ~~فلا يكاديصلون الى الممكن فيه منهم الا بالمواظية والبؤوب على الممارسة. قال (2) ~~ابوسعدبن دوست او غيره: ~~عليك بالحفظ دون الجمع من كتب فان للكتب آفات تفرقها ~~النار تحرقها والماء يغرقها والفأر يخرقها واللص يسرقها ~~فمن يباهى بها من غير معرفة بملا خزائنه منها و يغلقها ~~ال و يقطع النفع عمن بات مقتبسا و ذاك توع من الاهلاك يوبقها ~~ومن ذوى الجهل من يشتد بغضته لاهلها و لمافيها فيمحقها و ~~وقتية المرء ماقيذاته فاذ ا زالت اتت دونه حال فتسحقهاه ~~يكفيك معتبرا احوال مدخر. يجوزها غيره رغما فينفقها ~~1. عنوان فصل در اينجا از من است. شماره گذارى فصول ديباجه نيز از من است براى تسهيل در ور ~~مراجعه و تنظيم قهرستها. آ. ابو سعد عبدالر حمن بن محمد بن دوست از اعيان فضلاى نيشابور در قرن ~~چهارم هجرى ايتيمه جلد 4). دو بيت نخستين دريتيمه تيز آمده است و بتابر اين شايد ترديد ابوريحان ~~يا تاييد يتيمه از ميان برود. PageV00P064 # ============================================================ ~~فصل (2) 5 ~~فصل [2] ~~ر فى الصادالذى فى اول اسم الصيدنة والصيدنانى شمة من الدلالة على انه معرب الجيم ~~كمافعل بالصين و صيمور(1) وصنف(2) و صنفير (3) والصر(4) فى البحر و ~~رأس المصيرة(5) و بوصى(6) فى السفن والصيمرة (7) والصغانيان (8) والصالقان(9) ~~والقفص (10) والبلوص (11) و بصنى (12) طرازالستور الزنبورية؛ و فى الاسماء ~~صول (13) جرجان وصصة(14) بن داهر وصنوبر (15) و صولر (16) و من الالات ~~صرم(17) و صنج (18) و رصاص (19) و ريصال (20) و صنوبر. و صليب (21) ~~والصرارة(22) من النعال و اشباه ذلك؛ ولهذا لااستنكر من حمزة الاصبهانى قوله فى ~~الصيدنانى انه معرب ms073 چندنانى وذلك ان ولو ع الهند بالصندل يفوق ولوعهم بسائر ه ~~اهضام العطر و افواه الطيب ويسمونه چندن وچندل؛ وتجار السلع المجلوبة من ه ~~شواسع البلاد واقاصى الجزائر والسواحل ينسبوناما الى الامتعة التى يتبايعون بها (3ب) ~~واما الى المعادن التى جلبوها منها واما الى سموت طرقهم التى جاؤا منها واما الى ~~الفرض التى ارفئوا اليها و ذلك كالعنبرى لبياعه والمسكى لشاريه و ~~كالشلاهطى (23) والشحرى (24) فى تاجر العنبر والهندى والتبتى لجالب المسك ~~والمشرقى والمغربى اذا طرق من سمتهما و كالخطى (25) من الرماح نسبة الى القرى ~~التى بين صحار(26) ارض عمان وبين ارض الشحر فانها فرض متوالية على الساحل ~~كهيئة الخط، ومنها دارين (27) مرفأ السفن الحاملة فى قديم الزمان العطر والطيب ثم ~~تنشرها العطارون فى اهل البوادى ومن هم يابة له كقريش المخصوصين بالحذق فى ~~خلطها و تركيبها والاتجاربها كحذق اهل اليمامة بعمل الادهان، ولهذا اشتهر العطار ~~عندالعرب بالدارى نسبة الى تلك الفرضة كمانسب العطر ايضا اليها: وجا ~~فى الاثر: مثل الجليس الصالح كمثل الدارى إلا يحذك من عطره يعلقك من ريحه وه ~~مثل الجليس السوء كمثل القين إلا يحرقك بشرره يؤذك بدخانه؛ و اشعار العرب ~~تنطق بنسبة المسك الى دارين فتوهم تلك الفرضة والى الدارى فتوهم العطار، و PageV00P065 ~~============================================================ ~~* كتاب الصيدنة فى الطب ~~تسمية البلد بالهند او جزيرة دارينا هوتخريج لاحقيقة له: قال النابغة الجعدى ~~رحيقا عراقيا وريطا يمانيا ومعتبطا من مسك دارين اذفرا ~~باصداف هنديين زب لحاهما يبيعان فى دارين مسكا و عنبرا جه ~~ووقدافصح بأن دارين فرضة وردها الهنديان. وقال كثير: ~~مسائح فؤدى راسه مشمعلة(28 جرى مسك دارين الاحم خلالها ~~وقال الاحوص: ~~كان فأرة مسك فض خاتمها صهباء ذاكية من مسك دارين ~~و قال العجاج يصف كناس ظبى: ~~متواة عطارين بالعطور اهضامها والمسك والققور (29، ~~فأتبع دارين بعطارين اى ان بعر هذا الظبى فى كناسه كعطر العطار فى بيته . # وقال ابو نواس: ~~منامسك دارين فيها تفحة الفأر ~~21]) فيه مدام كعين الذيك صافية ~~و قال ابن ميادة: ~~فبتنا كأنا ببيتتنا لطيمة ~~من ms074 المسك او دارية و عيابها ~~و قال ابن الرومى: ~~و مسك دارينكم الاذفر ~~نعال كنبايت(30) والعنبر ~~و قال آخر: ~~من المسك راحت فى مفارقه تجرى يه ~~اذا التاجر الدارى جاء بفأرة ~~و قال الجغدى فى خمر يصفها: ~~القى فيها فلجان من مسك دارين و فلج فلفل ضرم ~~والقلج مكيال غرب من السريانية وهو فالغا اى القاسم ومنه الكر الفالج بالسواد. # ولر و يقال ايضا للملاح والنوتى داري لانه مع صاحب العطر فى مركب وورودهمامعا ه ~~لاانه صادرة من جزيرة مسماة بهذا الاسم كماقالوا. قال العجاج: PageV00P066 ~~============================================================ ~~فصل ]2] 7 ~~قرقور(31) ساج ساجه مطلى رفع من جلاله الدارى ~~فاما قول بعض اللغويين فى الصيدنانى انه ذويبة طويلة لاتكاد ارجلها تعد لكثرتها و ~~نفاوتها فى الطول والقصر، قدشبه به الصيدلانى لكثرة ادويته واختلاف جربه ~~واوعيته فهو لغوبحت و كانه اشار الى دخال الاذان المعروف مرة بالاربع والاربعين ~~و و آخرى بالسبع والسبعين، و كنت عددت ارجل واحد منها فكانت مآتى و اربعين وه ~~رجلاء. و ربما جعلوا النسبة فى بعض الاشياء اسما كالعود فانهم يسمونه مندليا نسبة ه ~~الى موضعه. قال ابن هرمة: ~~(33)11 ~~كان الركب اذ تركتك باتو بمندل (32) او بقارعتى قمارا (33) ~~فجعل مندل موضعا كقامرون (34) والاقمير الذين الديبجات جزائر هم، ثم يسمون ~~العود نفسه مندلا؛ قال آخر: ~~اذا ماخدت يعلى عليها المندل الرطب ~~فهذه حال نسب الامتعة وجالبيها. فاما نسبة الصيدنانى الى الصندل ، وهى ايضا ~~و سبب يصيره صندلانيا، فهواصوب، و قديجوز ان يقارب الفرس الهند فى الرغبة ~~فى الصندل حتى يسموا جلابه جندنانيااذلم تكن العرب تفردله اسما و (4ب] ~~نسبة او لقبا، و كانهم كانوا يزهدون فى الصندل فنقلوا هذا الاسم المعرب من مزاولى ~~العطر الى مزاولى الادوية لمالم يكن فى جملة عطورهم ولم يكادوا يميزون بين العطار ~~وبين النطاستى (36) وعمموهما، لقلة الهداية، بالعرافة نسبة الى العلم والمعرفة . قال: ~~ترومح (32) الى العطار تبغى شبابها أئصلح العراف (28) ما افسدالدهر ~~ومنه عراف اليمامة لجمع ادهانهم الاوجة الى التداوى والمنفعة . # 1. چيمور واقع در لار ms075 [گجرات فعلى) مدتى مركز مهم بازرگانى بوده است (مقدمهآ مايرهوف 26)20. # چمپا، مو قعيت آن با آنام و كوشين شين امر وزى تطبيق مى كند (مقدمه ماير هوف 26). برنج چمپا كه ~~در ايران معروف است منسوب به آنجا بايد باشد.3. ماير هوف (موضع مذكور) آن را معرب چمپانير ~~تام شهرى در گجرات نزديك بمييى ميداند.4. صر در عرى به معنى سرماى سخت يا سرماى مطلقر PageV00P067 ~~============================================================ ~~8 كتاب الصدنة فى الطب ~~است و در قران مجيد نيز آمده است: «كمتل ريح فيها صر». اما گفته اند كه آن معرب است، و نيزبودنر ~~آن در دريا گفته نشده است. پس بايد كلمه اى باشد كه معنى آن مجهول است و اصطلاحى دريايى ~~است.5. المصيرة جزيره بزرگى است در درياى عمان (ياقوت). جزيره بزرگى در ساحل جنو بشرقى وه ~~سربستان كه در قديم زاراپيدوس نسوس تاميده ميشده است (مقدمه مايرهوف ص 27). مايرهوف ~~نمى داند كه چرا بايد صاددر مصيره كه عربى خالص است ازچ فارسى تبديل شده باشد شايد مصيره ~~عربى خالص نباشد و شايد اصل آن فارسى نباشد و هندى يا زبان ديگرى باشد. *. در لسان العرب ~~بوصى را نوعى كشتى دانسته است كه اصل كلمه فارسى بوده و معرب شده است. هم در آنجا از قول ~~اين سيده نقل كرده است كه بوصى به معنى ملاح است. و از قول ابو عبر و لغوى نقل كرده است كه ~~بوصى به معنى زورق است و فارسى آن «ابوزى» است. شعريى كه آز معلقه طرفة بن عبد شاهد آورده ~~است زورق بودن ان را تاييد مى كند: «كسكان بوصى بدجلة مصعد». 7. صيمرة شهرى بوده است از ور ~~مهرگان كذك ميان خوزستان و بلاد جبل (در لرستان كنونى) و از ميوه هايى كه از آن گفتهاند معلوم ~~ميشود كه قسمتى از ان در خوزستان و گرمسپر بوده و قسمتى ديگر در كوهستان بوده و ييلاقى بوده ر ~~است. بنا به آنچه ابو ريحان در ms076 اينجا گفته است بايستى نام آن دراصل چيمره يا چيزى مانند آن بوده ~~باشد 8. چغانيان از ماوراء النهر و متصل به ترمد بوده واز نهرهايى كه از جيحون اب مى گرفته ~~سيراب ميشده است (ياقوت). 9. چالكان شهركى بوده است در بست به فاصلة يك مرحله از آن ~~(ياقوت). به گفته حدودالعالم «شهر كيست با آبروان و بيشتروى جولاهه انده (ص 103). در آنجا ~~ول يغلط حالكان يا حاى بى نقطه آمده و در حاشيه اصلاح شده است. و نيز قريداى بوده است در بلخ ور ~~(ياقوت). 10 و11. كوچ و پلوچ. 12. دراصل: «لصنى» و آن درست نيست. بصنى از شهرهاى ور ~~خوزستان بوده است و مردان و زنانشان پشم مى ريسته اند و فرشها و پردهها مى بافتهاند و بر حاشيه ~~آن مى نوشتهاند: «بصنى» (ياقوت).13. چول ياصول هم نام پادشاه ترك گرگان و هم نام محلى در آن ~~ولايت بوده است. ممكن هم هست نام قبيله يا قومى بوده باشد (تولد كه، تاريخ ساسانيان، ص123 ~~157)14. اين نام در چچنامه «جيسيه بن داهر» آمده است كه آخرين پادشاه از شاهان دره سند بوده ~~است كه بهدست بنى اميه كشته شده است. نام صصة و چيسيه شايد با خود نام چچ بى مناسبت نباشد. # رجوع شود بهچچنامه، دهلى، 1939. 15. ظاهرا صنو بر كلمه عربى است و از فارسى معرب نشده ~~است. 14. ضبط درست اين نام برمن معلوم نشد. كريموف آن را صولو يا چولو خوانده است (143). # نام خاقان ترك كه در سال 119 هجرى به دست قواى عرب كشته شد و عرب اورا «ابومزاحم» لقب ير ~~داده بودند، به گفته بارتولد در تركستان (187) سولو بوده است. 17. چرم. 18. چنگ. 19. به گفتهآ ~~مايزهوف (28) اين كلمه سامى خالص است. 20. ريچار و ريچال مرباى دوشابى و آنچه از شپر و ~~ماست گوسفند و غيره پزند (يرهان قاطع). 21. چليباء 2آ. «النعال الصرارة وهى التى لهاصريراى ~~صوت اذامشى الانسان فيها..» (الانساب ذيل: «الصرارى»). بنايراين كلمة «البغال» اصل را ms077 بايذ ~~النعال» خواند. 23 . در حدود العالم (ص 19) جاوه وشلاهط (سلاهط) را يك جزيره داتسته است و ~~ميگويد از آن عنير و كبابه و صندل و سنبل و قرنفل خيزد. نيز رجو ع شود به حواشى مينورسكى ص ه ~~187. ياقوت شلاهط زا دريايى بزرگ ميداند كه جزيره سيلان دران واقع است.24. شحر در ساحل PageV00P068 ~~============================================================ ~~فصل 31] 9 ~~ترياى هند ميان عدن و عمان واقع است و عنير شحرى به آن منسوب است. (ياقوت).25. خط در ~~ساحل بحرين قديم، در قطيف و عقير، واقع است (نولد كه، تاريخ ساسانيان، 20) و اين گفته مخالف ~~توجيه بيرونى است. 26. صحار مركز عمان بوده است (ياقوت). 27. دارين بندر بحرين قديم ~~(أوال) بوده اسيت ومسك از هتدوستان به آنجا صادر مى شده است (ياقوت) 28. در لسان العرب اين ~~كلمه را «مسبغلة» روايت كرده است و آن با معنى بيت سازگارتر است: «شعز مسبغل: مسترسل» ~~(لسان العرب ذيل «سبغل»). 29. «قفوره را در لسان العرب «كافور» معنى كرده است و در معنى شعر ~~گفته است: «قال ابومتصور اراه يصف حفرة حفرها الثورالوحشى فكنس فيها، شبه رائحة بعرها ~~برائجة هذه العطور» (ذيل هضم). در حاشيه نسخه اصل در اين موضع نوشته است: «الشراب اذامزج ~~قيل قتل الشراب والمسك اذاشيب قيل هضم والقفورالذى لم يركب بشيءي اخر بل ترك خالصاصرفا». # 30. در هندى «كاميهايا» در انگليسى (81902ت، بندرى در شمالغربى هند. تعال نفيس كنياتيه را هور ~~مقدسى نيز ذكر كرده است (مقدي مايرهوف 31). 31. «القرقور ضرب من السفن و قيل ~~هى السفينة العظيمة اوالطويلة» (لسان العرب ذيل قرر) . ازيوناني *4644009 (كريوف 145) و ~~دوزى ج2 ص 32.335. «مندل بلدبالهند منه يجلب العودالفائق الذى يقال له المندلى» (ياقوت) . 33. # «قمار» يا «اقمير» همان خمر يا كامبوج است. 34. قامرون يا قامر وب 12100220109 ناحيه ايست واقع ~~در آسامهند (مقدمهآ مايرهوف ص33). 35. ديبجات از سانسكريت دويپا بهمعنى چزيره. جزأير وهد ~~مالديو واقع در اوقيانوس هند، چهارصد ميلى جنو بغربى سيلان. ابوريحان اشتباه كرده است كه اين ~~جزايريرا از ms078 قامرون واقمير دانسته است. (مقدمهآ مايرهوف ص 33) 36.«كل من تأنق فى الامور و ~~دقق النظر فيها فهونطس ومتنطس .. ومنه قيل للطبيب نطاسى و نطيس وذلك لدقة نظره فى الطب..» ~~(لسان العرب ذيل نطس). 37. در كتاب التربيع والتدوير جاحظ (ص 23) اين بيت وماقيل آن چنين ~~است: . # عجوز ترجى آن تكون فتة قدلحب الجنبان واحدودن الظهر ~~تدس الى العظار ميرة اهلها وهل يصلح العطار ما افسدالدهر ~~38.«و يقال للحازى عراف و للقناقن عراف وللطبيب عراف لمعرفة كل منهم بعلمه والعراف الكاهن ~~(لسان العرب ذيل عرف). # فصل [3] ~~الادوية مفردة ومركبة منها؛ ومفرداتها تسمى عقاقير، جمع شقار، وخاصة اذاكان ~~نبتأ؛ واصله من السريانية، فان الارومة والجرثومة تسمى فيها عقارا ثم سوى فيه ~~فى الكتب اصل النبات وفرعه وأذخل فيه ايضا ماليس بنبات كما يسمى العطور ~~اهضاما، جمع هضمة، وافواها (1) ، بل الات الطبيخ ابازير والقدور(2) توابل PageV00P069 ~~============================================================ ~~و10 كتاب الصيدنة فى الطب ~~و والتكفين حنوطا (3). وجميع مايتناول بقصد او بجهل فمنقسم فى اول الامر الى اطعمة ~~و سموم تتوسطهما الادوية: فالاغذية متكيفة من القوى الفاعلة والمنفعلة باؤلى ~~و درجاتها الاربع فقوى البدن المعتدل على احالتها الى نفسها بالهضم التام ~~و والاستمراء المبدل ما انحل منه بها ولهذا صارالبدن مؤثرافيها اولا ثم متاثرا منها ~~بالصلاح؛ واما السموم فانها تكيفت من تلك القوى بأقصى درجاتها وهى الرابعة ~~فعرمت واستولت على البدن و احالته احالة ممرضة اومميته بحسب وضعها من يه ~~عرض الدرجة ولهذا صارت مؤثرة فى الابدان ومتأثرة لامحالة منها اخيرا ان كان ~~1151 قدبقى فى الابدان حياة أوقوة تقاومها بها ولم يسابقها اليها فعلها بتلف وجتى اوه ~~ضعف ردى وبى؛ والادوية واقعة فى البين لانها بالاضافة الى الاغذية مفسدة والى ~~السموم مصلحة لا يظهر فعلها الا تدبير الطبيب الحاذق المشفق لها ولهذا توسط بينها ~~وبين الاغذية ماسموه غذاء دوائيا وبينها وبين السموم ماسموه دواء سميا واعتمدها ~~الاطباء بعد اصلاح قواها والاحتيال لدفع غوائلها حتى تم الانتفاع بها: وكان ميلهم ~~و فى العلاجات الى الاغذية الدوائية اكثر منهم ms079 الى السمية الا عندالاضطرار؛ واوصوا ~~بالاقتصار فى العلاج على الاغذية والتنوق فى تركيبها وترتيبها، فان لم يقنع ذلك دون ~~الادوية فالميل الى بسائطها المفردة ثم من المركبة الى ماهواقل اخلاطا واسلم ~~اجناسا. وهاهنا اعجوبة بين اطبائنا وهى ان منهم من صرف همته الى فن واحد ~~فتخرج فيه و سمى كحالا او جرائحيا او تجبرا اوفصادا، و كذلك يذكر فى كتب الهند ~~ان فى طبقات اطبائهم طبقة يعرفون بالمداوين للسموم وحتى ان دلائلهم ومصارف ~~احوالهم يذكر فى كتب احكامهم النجومية كمايذكر احوال الدهاقين والجنديين ~~ول والتجارو سائر الطوائف، والى الآن لم يتفق لى الاطلاع على حقيقة احوالهم وكيفية ~~طرق صناعتهم و ماسمعت مما يشبهها شيئا سوى ان احد اعيان كرديز(2) حكى ان ~~اباه منى بعلة البواسير واشتد به الامر فاجتمع على علاجه من كان بهذه النواحى ~~من الاطباء ولم ينجح فيه شىء من تدابيره فحضر هندى وادعى الاهتداء لابرائه PageV00P070 ~~============================================================ ~~فصل ]4] 11 ~~فسالهايؤمله منه واجابه بانى ماجثآت طامعا(5) كهؤلاء الحاكة الذين (دب) ~~احتوشوك(8) ولكنى قصدتك ناصحا فان حصل النجاح من قبلى كان باب المكافاة ~~حينئذ فيما بينى وبينك بكنه الفتوة مفتوحا؛ قال فبماذا تريد ان تعالجنى ابقطع ~~اوكت؟ قال الهندى لاارفع عنك ازارا ولااحل تكة وسروالا وانما استكشفك المتن ~~والمطاة (7) والقطن(8): ثم شرط من ظهره و مافوق الكليتين واخذ يسيل دمه ~~بحاى البيش عليه والهينمة بالرقى، فليسوايخلون منها، واطعمه من البيش شيئا يسيرا ~~غشى عليه بعقبه ثم تركه حتى اذا قارب الاندمال نكأالموضع و عاد لمافعل اولا و ~~كررذلك عليه مرارا فانحسمت البواسير وذهبت عنه اصلا وماعادته الى آخره ~~عمره، و قدامتد طويلا، فاكرمه وآجزل جائزته وصرفه. وهؤلاء قوم لهم فى الطب ~~فصول كفصول يقراط يلتزمونها ولايتصر فون فيها بتغايير الاحوال ويقع لهم منها ه ~~اصابات عجيبة يطول الكلام بذكر ماشاهدت منهم فيها.ه ~~1 . «افواه الطيب ما يعالج به الطيب كما ان التوابل ما تعالج به الاطعمة يقال فوه وآفواه بثل سوق ~~واسواق ثم افاويه» (لسان العرب ذيل فوه) .2. چنين است در ms080 اصل و درست بايد «قدير» باشد: «قال ~~الليث القدير ما طبخ من اللحم يتوابل فان لم يكن ذاتوابل فهو طبيخ» (لسان العرب ذيل قدر) .3 . # «والحنوط طيب يخلط للميت خاصة..» السان العرب ذيل حنط).4. در اصل كردير (باراء بى نقطه در ~~آخر) و آن درست نيسست: «گر ديز شهرى است بر حدميان بثمزنين و هندوستان بر سر تلى نهاده ومراو ه ~~را حصارى محكم است و سه باره دارد ومردمان او خوارج انده (حدودالعالم. ص 71).5. در اصل در ~~عبارت پس و پيشى روى داده است: «ماجنت طامعاولكنى قصدتك ناجحالهؤلاء الحاكة.» و بدينگونه ~~معنى مشوش و ناصواب مى گردد. اصلاج از پاول كراوس است امقدمة مايرهوف ص عى حاشيه]4. # «احتوش القوم فلانا جعلوه فى وسبطهي (اقرب الموارد) .». چنين است در اصل . ودر لسان العرب «مطاء ~~ضبط شده است: «والمطا مقصورا الظهر لامتداده وقيل هو حبل المتن من عصب او عقب اولحم والجمع ~~امطاءه (ذيل مطا) ه. «القطن ما بين الوركين الى عجب الذنب وما انحدر من ظهر الانسان واستوى) ~~(اقرب الموارد). # فصل [4] ~~الصيدنة اذهى معرفة العقاقير المفردة باجناسها وانواعها وصورها المختارة لها وهة PageV00P071 ~~============================================================ ~~12 كتاب الصيدنة في الطب ~~خلط المركبات من الادوية بكنه (1) نسخها المدونة او بحسب ماير يدالمريدالمؤتمن ~~المضلح، فان الذى يعلوها فى المرتبة هومعرفة قوى الادوية المفردة وخواصها ، ولو ~~كان لماحصل منه بطول التجر بة وتسليط القياس عليه حد لكان ديسقو ريدس اولى ~~بحصره وجالينوس احق بتحديده وفى المحدثين يحيى بن ماسويه وماسرجويه و ه ~~محمدبن زكريا و ابوزيدالارجانى على انهم جماعون وعن اجتهاد اولئك الاوائل ~~قاصرون. و بالصيدلاتى بهذا الفن اعظم حاجة لامرين: احدهما الحذف ~~(26) والاخر التبديل: اما الحذف فواجب عليه وعلى الطبيب اذا رام تركيبا مشهورا ~~بالنجح فى علة حاضرة يضطر فيها اليه ثم اعوزه عقار واحد آن لاينكل ولايمنعه ذلك ~~عن اتمام المخلوط اوالمعجون بسبب ذلك الواحد الفائت كيلا يفيت العليل مايرجى ه ~~وله من المنفعة فان ذلك النقصان فى المعاجين شبيه بالنقصان فى بعض ms081 اعضاء الحيوان ~~فان النقصان فى فعله يدخل يحسبه ولايبطل الانتفاع بافعاله فى سائر اعضائه فلن قج ~~يعجز ذواصبع اواكثر عن قبض ما على مطلوب كمالا يعجز الاعرج عن قطع مسافة جه ~~بتقل وان ايطأ اوعيى اكثر من السالم: واما التبديل فهو من انفع الامور وينقسم الى ~~قسمين: احدهما التبديل فى النوع فهو ان الاشياء تختلف فى معادنها ومنابتها بحسب هه ~~الترب والماء والهواء و تتباين بالنيقة(2) من جهة جانيها ومستنبطها ومقتنيها فتجود ~~و فى بعض البقاع وتركؤ فى بعض و للجيد منها الى ردئيه نسبة ما فى المشاكلة ولايبلغ ~~تباعد مابينها الى المضادة، فان عدم جيده كان ذلكالرديء أولى آن يبدل به واحق ان ~~يستعمل ولايحذف اصلا؛ فلئن لم يقم مقامه كهيئته فان فيه من قوى الجيد شيئاما وان ~~نزر فلامحالة ان بازاء تلك القوى مالايبطل به نفعه. و كذلك يبدل البرى والبستانى ~~احدهما بالاخر بعدالتنقيص والتزييد فى الكمية بحيث يظن معه التساوى فى القوة ~~ولايبعد ابدال الاجزاء يعضها ببعض من اصل و ساق وغصون و اوراق و زهر و ه ~~(6ب] قشوروثماروبزورو عصارات وصموغ و البان. و اما الذى فى الجنس فآن (3)دل ~~الفائت بشىء مغايرله بالشبح مشارك اياه فى شىءما من القوة المطلوبة بعد اصلاح ما ه PageV00P072 ~~============================================================ ~~فصل 41] 13 ~~عسى يكون فيه من قوة لاتوافق المطلوبة .و قداوردالقدماء والمحدثون فى الابدال ~~شيئا غير كامل ولاكاف و ذلك ان فى كل عقار قوى كثيرة يختص بكل واحدة منها ~~شفاء من علة فيكثر النفع به من صنوف علل سقيا وتضميدأ وطليا و تكميدأ و نطلا ~~وغسلا و تبخيرا ففى بدله مايقوم مقامه مثلا فى السقى وليس فيه ما يغنى عنه ه ~~فى الطلى و غيره و كذلك الحال فى كل واحد من سائرها: فواجب على المبدل ان يعين ~~موضع البدل آهو فى السقى اوالطلى او غيرهما؛ وقليل من القوم من اعتنى بهذا الفن ~~فلذلك بقى غير محصل ولامكمل، والاطباء احقاء بالسعى فى اتمام الصناعة و ~~إنهاضها بجناحى العلم والتجربة و ms082 تسليمها الى آمناء الصيادلة ليخدموهم خدمة ~~الاطباء الطبيعية. و كل واحد من الامم موصوفة بالتقدم فى علم ما اوعمل : ~~و واليونانيون منهم قبل النصرانية موسومون بفضل العناية فى المباحث وترقية ~~الاشياء الى اشرف مراتبها وتقريبها من كمالها ولو كان متهم ديسقوريدس ف ~~نواحينا وقصر جهده على تعرف ما فى جبالنا و بوادينا لكانت تصير حشائشها كلها يه ~~ادوية(4) ومايجتنى منها بحسب تجاربه اشفية ولكن ناحية المغرب فازت به و بامثاله ~~وافازتنا بمشكور مساعيهم علما وعملا. واما ناحية المشرق فليس فيها من الامم من ه ~~ويهتز لعلم غيرالهند ولكن هذه الفنون خاصة عندهم مؤسسة على اصول مخالفة لما ~~اعتدناه من قوانين المغربيين ثم المبانية وبينهمفىاللغة والملة والعادات والرسوم [7ا) ~~وافراطهم فى المجانبة بالطهارة والنجاسة تزيل المخالطة عن البين و تفصم شرى ه ~~المباحثة. # 1. «الكنه جوهرالشيء وقدره وروجهه»(القرب الموارد). ودر اينجا به معنى «وجه» است اى على وجه ~~نسيخها المدونة. 2 . النيقة اسم التنوق» (لقربالموارد). 3. در اصل «فان يبدل بشىء مغاير له للفائت ~~بالشيح» كه معنى درستى ندارد. تصحيح متن از پول كراوس است در12. 540. (كريوف ص 148). # و ا. در اصل: «اودية» و ان در اينجا تادرست است. PageV00P073 # ============================================================ ~~14 كتاب الصيدنة فى الطب ~~فصل (5] ~~ديننا والدولة عربيان، والدين حوالدولة(1) التو آمان يرفرف على احدهما القوة. # الالاهية وعلى الاخراليد السماوية وكم احتشد طوائف من التوابع وخاصة منهمق ~~الجيل(2) والديلم فى الباس الدولة جلابيب العجمة فلم ينفق لهم فى المرادسوق؛ و ~~مادام الاذان يقرع آذانهم كل يوم خمسا ويقام الصلوات بالقران العربى المبين خلف ~~الائمة صفأ صفا ويخطب لهم فى الجوامع بالاصلاح كانوا لليدين وللفم وحبل الاسلام ~~غيرمنفصم وحصنه غيرمنثلم. والى لسان العرب تقلت العلوم من اقطارالعالمقج ~~فازدانت(3) وحلت فى الافئدة وسرت محاسن اللغة منها فى الشرايين والاوردة وان ~~كانت كل امة تستحلى لغتها التى آلفتها واعتادتها واستعملتها فى مآربها مع الافهاو ~~اشكالها: واقيس هذا بنفسى وهى مطبوعة على لغة لوخلدبها علم لاستغرب ~~استغراب البعير على الميزاب والزرافة فى الكراب ثم منتقلة الى العربية ms083 والفارسية ~~فانافى كل واحدة دخيل ولها متكلف، والهجو بالعربية احب الى من المدح بالفارسية . # ولر ويستعرف مصداق قولى من تأمل كتاب علم قدنقل الى الفارسى كيف ذهب رونقه و ه ~~كسف باله واسود وجهه و زال الانتفاع به اذلاتصلح هذه اللغة الا للاخبار ~~الكسروية والاسمارالليلية. و كان الاميريمين الدولة رحمه الله، على بغضه للعربية ، ~~باحث احد(4) بطانته يوما فى امر آطبائه و درجاتهم فاجابه المخاطب بأن معين كل ه ~~ا7ب] واحدمن استاذه المفيد وتلميذه المستفيد هوالكتب منها يستقونواليها يرجعون ووهر ~~يفزعون وكانت باليونانية والسريانية ولايهتدى له سوى النصارى فنقلت الى ~~و العربية حتى احتظى المسلمون بها وتخرجوا فيها فالمتقدم منهم فى الصناعة من كان قه ~~للغة اشد هداية ليكون بما فى الكتب اتم احاطة و يباين فى استقلاله بها من يحلم ~~بتخاييلها و يتصور منها غيرمافيهاء قال كانك تعنى طاهرا السجزى قال اى والله الا ~~ان جوابى كان غيرجزوى. والعرب فى مباديهم بالبادية قوم اميون يعولون فى التخليد ~~على الحفظ والتلقف من الالسنة ولهذا صارالشعر دواوينهم للمعارف و تذاكيرهم PageV00P074 ~~============================================================ ~~فصل [4) 15 ~~الايام و انساب ولاجل هذا ربما رجعنا فيى التعرف والاستشهاد الى اشعارهم و ~~استشففنا المطالب منها اما لماذكرتاه ان صدقنافيه واما لتنبيه من القى السمع و اه ~~شهدمن حاملى الاسفار على الانفة من وصمة لاادرى مافى الكتاب اذلم يكن باللغة ~~التى سموا فيها كتبه فان كذبآنا فى هذه الشفقة فالحق من بينتا الارغام والالجاء الى ~~الاعتراف بالجهل فان نشط بعد ذلك للاستفهام والتعلم فبتوفيق من الله وانج ~~اعرض وتولى ورجع الى اهله يتمطى فالى نارالله الموقدة التى تطلع على الافئدة. # 1. در اصل: «دينناوالدولة عربيان والدين التوآمان» ويچون عبارت به اين صورت درست تيست، هه ~~مايرهوف چنين خوانده است: «ديننا والدوله عربيان توامان» و كلمة «الذين» را زايد پنداشته است. # من كلمه «والدولة» را اضافه كردم و چنين مى يندارم كه اشاره اى باشد به قول معروف متسوب هوه ~~به اردشير بابكان كه «الدين والملك توآمان» . كلمه التوآمان هم بايد ms084 بدون الف ولام باشد. 2. ظاهرا ~~اشاره اى است به تسلط آل بويه و آل زيار برپنواحى شمالى و مركزى و غربى ايران درقرن چهارم، اما ~~بايد دانست كه پادشاهان آل بويه و مخصوصا عضدالدوله و معزالدولة و حكام ديلمى در بغداد طرفدار ~~فرهنگ عربى بوده اند و از آل زيار شمس المعالى قابوس نيز طرفدار عربيت بوده أست و رسائل او ه ~~وابه عربى به بلاغت مشهور است. اشاره ابو ريحان شايد بيشتر به مرداويج زيارى باشدد *. در اصل: ~~«افان دانت» اصلاح ااز مايرهوف. 4. احتمالا اين شخص خود ابوريحان بوده است و نگاهداشت ~~جانب طاهر سجزى را از خود أسم نيرده است. # فصل [6] ~~قدحظيت فى غزيزتى منذ حدائتى بفرط الحرص على اقتناء المعارف بحسب السن جه ~~والحال و يكفى شاهدا عليه ان روميا حل ارضنا فكنت اجئ بالحبوب والبزور ~~والثمار والنبات وغيرها واسأله عن اسمائها بلغته واحررها. ولكن للكتابة العربية ~~آقة عظيمة هى تشابه صورالحروف المزدوجة فيها واضطر ارها فى التمايز الىالنقط [28) ~~العجم و علامات الاعراب التى اذاتركت استبهم المفهوم منهاء فاذا انضاف اليه ~~اغفال المعارضة واهمال التصحيح بالمقابلة، وذلك من الفعل عام قومنا، يساوى ه ~~به وجود الكتاب وعدمه بل علم مافيه وجهله. ولولاهذه الافة لكفى نقل مافى كتب ه PageV00P075 ~~============================================================ ~~كتاب الصيدنة فى الطبهه ~~سقوريدس وجالينوس و بولس و اوريباسيوس المنقولة الى العرب من الاسامى ه ~~بونانية الا انالانثق بها ولانأمن التغايين فى نسخها. و للتراجمة فيها خيانة اخرى ~~.ترك بعض مايوجد فى ارضنا من العقاقير ، وفى لغة العرب اسم لهاء على حاله ه ~~ليونانية حتى يحوج بعدالترجمة الى تفسير كالكرفس (1) الجبلى والجزر (2) البرى ~~لزرشك(3) ولحية التيس(4) و امثالها فانهم لم ينقلوها الى العربية كمالم ينقلوا اسما ~~ب المنطق من المدخل(5) والمقولات(6) والعبارة (7) والقياس (8) والبرهان (9) ~~بضاعف البغض والبرودة فيها من جانب الخصوم . ويجرى فى ايدى العوام كتاب ~~سوم بدهنام فاسد النسخ، لاينتفع به اصلا، و كاذب اللقب، فليس فيه لكل مذكور ~~شرة اسماء بعشرلغات. وفى ايدى النصارى كتاب يسمونه ms085 بشاق (10) شماهى اى وهر ~~سير الاسماء ويعرف ايضا جهار نام بمعنى ان كل واحد ممافيه مسمى بالرومية ه ~~لسريانية والعربية والفارسية. وكنت وجدت له نسخة بالخط السورى وليس فيه ~~و ىء من الآفات المؤدية الى التصحيف فنقلت ممافيه اكثره. ولهم كتب تسمى ه ~~كسيقونات (11) يشتمل على غرائب اللغات و تفسير المشكل منها و وبما افردوها ~~كتاب كتاب، فعندى لكسيقون لزيج بطليموس مكتوب مافيه بالخط السرياتى ثم ~~مينه بالعربى ثم تفسيره واليه ارجع فى مطالبى. و وجدت فى كل واحدمن كتاب ~~لمحشائش المفيد بتصاويره وكناش اريباسيوس مكتوبا عندالادوية اساميها بالخط ~~ليونانى فنقلتها منهما موثوقا (12)بها؛ ولو ظفرت بياقى الكتابين كذلك لتم الامر. # فى الاحاطة باسم الدواء الواحد بصنوف اللغات فوائد: واتذكران بعض امرا عء يه ~~نوارزم اعتل وانفذاليه من نيسابور نسخة دواء لعلته وعرضت على الصيادنة فلم ~~هتد لعقار واحدفيها الا واحد منهم ذكرانه عنده فاشترى منه بخمس مائة درهم ~~سرف خمس عشر واخرج اليهم اصل السوس (13) فاستنكروه وقال مابعتكم الآه ~~باجهلتموه من الاسم دون الجسم. فجميع ما اوردته فمحصل مماذكرت والمتروك مالم جهو ~~عصل لى منه لئلايحملنى الجهل به على نقله من باب الى باب آخر. PageV00P076 # ============================================================ ~~فصل ]7] 17 ~~1. كرفس جبلى را در كتابهاى ادويه «اوراسالينون» هم گفته اند كه يوتانى آن بمته *هنه است. # رجوع شود به ذيل «كرفس» در همين كتاب. 2 . جزربرى در يونانى *لي8 است كه در عرى ~~به صورت دوقس آمده است. رجوع شود به ذيل «جزر» در همين كتاب.3. زرشگ را به نام يونانى ان ور ~~انبر باريس (ق21-7112 706115) مى شناختند. اين نام اگرچه يونانى است اما در كتب يونانيان و ~~ذكرى از آن نشده است (شرح اسماء العقارشمارە 17).4. لحية التيس دريونانى 44693 ~~است و در كتب دارويى به آن هيو فقسطيدأس مى گفتند. رجوع شود يه ذيل الحية التيس» در همين و ~~كتاب. 5. مدخل منطق در كتب منطق ايساتوجى= 701خوانده مى شود. ع. مقولات را به1. # قاطيغو رياس مى خواندند. 7. كتاب العبارة ياكتاب ms086 القضايا بارى ارمشناس خوانده مى شد 8 كتاب ~~القياس را انالوطيقاى آول مى ناميدند. 9. كتاب البرهان را اتالوطيقاى دوم مى خواندند. 10. در ~~و سريانى (پشاق شماهى رجوع شود يه مقدمه ماير هوف ص44 حاشيهآ 11.1. در يونانى *164 ~~12. در اصل: «مرتوقا». اصلاح از مقدمه مايرهوف ص 16. 13. نر اصل همين طور است و چون و ~~مفيد معنى است همان طور نقل كردم. كريموف (ص 150) «اصل السوسن» خوانده است. # -فصل=[7] ~~الانافة على الثمانين افسدت من المتخيلة قوتيها العمليتين اعنى المدمع والمسمع. اما هة ~~سالم المدمعين فليس خاليا عن ظلمة العشا بمثل الفحمة بين العشاء والعشاءة واما ~~الاذن فلاتأذن لغير مقارع الاصوات دون تمييز حروف اللغات ومن كان هذه حاله لم ~~يسبتغن فى مقاصده عن معاضد مجانس يعاون على البر والخبر دون العدوان والضير وه ~~و وليس يسمح الزمان والمكان بعدة منهم موصوفين هذه الصفة وانى وكيف الا فى ندرة ~~تخرج بهاالعدة عن العدد والمحمد للواحد الاحد على الواحدمنهم كابى حامد احمدبن قجه ~~محمدالنهشعى(1) المميز عن اشكاله بالتصرف فى اللغة وماتلاها والاحتظاء ~~من الفنون التى بعدها ثم الاعتصام بالطب تلمذة للمبرزين واجتهادا فى كتب ~~القدماء والمحدثين فلايكاديشار الى فصل من ذلك الكتب اونكتة فيها الا اشارالى ~~موضعه)منها و تصرف فيها تصرف المجتهد المستزيد وزاده تقدفا فى ذلك تولية !29! # البيمارستان من يد من قصد الحسبة وجانب الرئاء والريبة: و قدقام بحق المعاونة ~~فى اضافة مامعه الى مامعى ودوام السعى فى مسائلة من له يصر بالصيدنة بحسب ه PageV00P077 ~~============================================================ ~~18 كتاب الصيدتة في الطب ~~المكان والزمان ثم حمل الادوية المفردة الى ماقبلى لإصفها عن عيان فقد كنت طالعت ~~لابى بكرالرازى كتابيه فى الصيدنة والابدال لم أفز منهما بالكفاية فأضفت بعض ~~مافيهما الى ما اجتمع عندى تذكرة لنفسى، وهى اقرب قريب، ثم لمن جانسنى يحب ه ~~ول الفضيلة واقتفائها بشرط المكافات فى تصحيح ما امكن تصحيحه من زلة او سهو عه ~~اوغفلة . ولست اريد آن أغدوهذه الدرجة الى ذكرشىء من قوى الادوية وخواصها ~~لانبساط القول فيها وتعذره ms087 على مثلى الا ان يضطر الى ذكر ذلك حال. وقدتحوت ~~فى الترتيب حروف المعجم دون حروف الجمل لانها بين الجمهوراشهر؛ ثم جعلت فى و ~~كل باب اعراب الحرف الاول من الاسم فلايتقدم مكسوره على مفتوحه ه ~~وولامضمومه على مجروره وولاء حروف المعجم فى الحرف للثانى من الاسم ولم ينفك ~~عنه كبزر قطونا كان الاعتبار فيه بالبزردون قطونا وان ذكر وحده مستغنيا عن البزر ~~كان الاعتبار به آولى والبزر فضل؛ ثم الاعمال بالنيات ولن يحبط عندالله عمل ~~ار انتوى فيه الخير للغير وهو أعلم بالسرائر والمجازى بمافى الضمائر. # 1. چنين نسبتى در كتب لغت وانساب نديدم. در نسخ ترجمه فارسى نهشعى و بنهشفى وبهشفى و بهسفى كه ~~آمده است (ترجمه فارسى، ص34)، با مقايسهآ اين اختلاف قراات حدس ميزنم كه در اصل بيهقى. # بوده است و استنساخ كننده اصلى نتوانسته است آن را درست بخواند و به صورتى نوشته است كه ~~موجب اين همه اختلاف شده است. PageV00P078 # ============================================================ ~~حرف الالف ~~1. آ(1)=.1020/8 يا ق، فل8161 ~~نبت ليس من الادوية وانما ذكرته بسبب رديف الهمزة الممدودةوهو الالف. قال (هب] ~~ذوالرمة: ~~ألهاه(2) آء و تنوم و عقبته من لائح المرو والمرعى له عقب ~~1: در اصل : «1ا» «اء على وزن عاع شجر واحدته أقة.. قإلى البليث: «الاء شجر له ثمر ياكله ~~النعام. قال و تسمى الشجرة سرحة..» السان العرب ذيل آ و اه . و رجوع شود بهذيل كلمة ~~«سرح» درهمين كتاب 2. قوله: «آء نبت وكذلك التنوم و هونبت ايضا و عقبته يريد عقية ~~الظليم مما لاح من المرو اى ظهر والمرو الحجارة البيض والعقبة ان ترعبى فى هذا مرة وفى هذا هه ~~مرة والظليم يأكل الحجارة واصله من الاعتقاب» (ديوان ذى الرمة بشرح ابوتصر باهلى ص 117 ~~از جلد اول) ~~2. آب(1) دارو ~~قال محمدبن زكرياء انه يشبه الليف و ماعلى عروقه اشد سوادا من لون الليف ~~دقيق القضبان شبيه براس السنبل ملتصق بعضه بيعض ليس له كثير طعم ~~اورانحة. # 1. در برهان قاطع بآب دار) بر وزن «تاب ms088 داره ضبط شده است. # 3 اباغلس(1) ع0 ق76 ةم يا عنيلة18 ~~اع57122 ~~و يسميه النبط اباكيرا(2). زعم قوم ان ماكان زهره لازوردى اللون فهويرد ه PageV00P079 ~~============================================================ ~~20 كتاب الصيدنة فى الطب ~~المقعدة الى مكانها و ما احمر فهو يزيدها نتوءا .ه ~~1. بهدليل معادل يونانى آن درست بايد اتلخملس يا اناغاليس با نون باشد نه با «ب» رازى (ج ~~2 ص 116) ذيل «اتاغاليسه آورده است. آ. اينجا تيز درست «اناكيرا» با «نون» است ته با ~~«باء». لوو (ص0؟) حدس زده است كه اصلش «ادناعكبرا» بوده است يعنى گوش موشان. # ا،اباغورس (1)واباخورس 12ليا000016انا206 قا6لل ~~وجد فى ثبت الاسماء لحنين انه عقار يسمى بالعربية الذيح والذيحة. و قال نهجه ~~جالينوس: انه منتن الرائحة حاذها. # 1. به دليل معادل يوتانى «اتاغورس» با «نون» است غافقى نيز اناغورون و اناغورس ذكر كرده ~~است. 2. «قال الفراء: ذبحة وذبحةه (كتاب النبات 411). # 5. ابيغل(1) ع1لةا لا01 15الناع يا11120106 ~~05لقاا يايبا ل16 سان12 ~~دواء عربى وهو اصل يشبه اصل الحند قوقى وينبت فى الربيع فيشايه الرطبة ~~اعنى رطب القت و يكبر قضبانه وفى بزره مشابه من بزرالجزر. وهذا الاسم ~~غيرمسموع فالثقة زائلة عن حرفه الثانى. # و1. ابوريحان اين نام را ايشبتباه خوانده است و به همين جهت درباره آن شاك كرده است. درست ~~آن تفل (النفل) است كه رازى در الحاوى (ج 20 ص 72) ذكر كرده است و ابو ريحان وصف ~~مذكور را از همان جا تقل كرده است. رازى التفل را در حرف الف ذكر كرده است (و موضعوه ~~درستش حرف نون است). و هميين امر ابوريحان را به اشتباه انداخته و نسخهاى را كه در ~~ذسترسش بوده و لابد كمى محزف هم بوده است ابيغل خوانده است. نفل را فرهنگ نويسان ~~عرب نقل كردهاند: «والنفل ضرب من بق النبات وهومن احرارالبقول تتبت متسطحة ولها ه ~~حسك يرعاه القطا وهى مثل القت لهاتورة صفراء طيبة الريح واحدته نفلة..» السان العرب ذيل ~~نفل). از نامهاى ديگر آن اكليل الملك وحنتم است (شرح ms089 مايرهوف بر خافقى شماره 30). PageV00P080 # ============================================================ ~~حرف الالف21 ~~6. ابردبار(1) ~~و كان قبل الباء منه غنة فانه يوجد ايضا امردبار. و قال الرازى: هوالذى ه ~~يسمى عندنا الجواهل و بالعراق امندر وهو شجرة كشجره الكبر حادة الرأس يهن ~~تقيلتها وله تمر مغلف. و قال ابوجريج اته اقوى فعلا من الكاكنج وعنب هنه ~~الثعلب ~~1. اين دارو با اين وصف در الخاوى (ج20 ص 38 - 36) «امدريان» آمده است و در آنجا ~~بهجاى «الجواهل» «الجواهر» و بهجاى «امتدر» بوامتدارياه آمده است. ابن البيطار «اندريان» ~~گفته است و مى گويد در بيرون بيت المقدس و در درون آن ميرويد و خود او آن را دره ~~گورستانهاى باب شرقى شهر دمشق زياد ديده است و اوصافى را كه در اصل مذكور است براى جهور ~~وآن ذكر مى كند وحتى وصف منقول از ابوجريج (حبيش بن الحسن) را. در غافقى (شمارة 56) ~~«ارديابى» آمده است يا اوصاف مذكور در اصل. به گفته مايرهوف شارح غافقى اين دارو را ~~ابن سينا ذيل «اردقيانى» و ابن جزله ذيل «اردقياقى» آورده اتد و ادريسى آن را «اردقياى» نوشته ~~است. و بهنقل از فرايتاگ نام علمى ان را يا0ق1 000 ذكر كرده است. # اردقيانى در برهان قاطع بهصورت «اردفتافى» به كسر ثانى و سكون ثالث و قتح فاء ضبط شده ~~است و آن را قثاء الحمار دانسته است. يراى تفصيل بيشتر رجوع شود به شرح مايرهوف ير وهر ~~غاققى. در حاشيه نسخهآ اصل در برابر اين دارو نوشته شده است: «و يشبه ان يكون هذا الذى وه ~~نسميه بهراة انتيماهك (استيماهك نيز خوايده مى شود) و باذر پيچان هبرانك (بدرانك نيز خوانده ~~مى شود) لان شجرته كشجرة الكبر وله فقاح ابيض وتمر مقلق و فعله اقوى من عنب الثعلب ~~والكاكنج وله فعل قوى فى تنقية الجراحات العفنة والحامها و قتل الدودفيها ، ~~7. انوس 02عا.11نك1 لر 001108ل و 16لة1 ~~1106106/10 ). # وهونوعان احدهما ملمع بسواد فى صفرة تلميع الجزع و ربما تلاصق لوناهه ~~ت ~~باستواء و ربما ms090 اختلطا بالتعاريج و يجلب هذا النوع من سواحل الزنج و ~~جزائرهم ويسمى بلغتهم منيكو شجره كشجرة العناب و بزره كبزر الجناء وه ~~منه هناك صنف لطيف موشى بحمرة لكية فى بياض صندل بزره كالفلفل وه ~~يستعمل فى نصب السكاكين و سيات القسى و ربما سمى شوحطا و ليسه PageV00P081 ~~============================================================ ~~22 كتاب الصيدتة فى الطب ~~بالشوحط(1) الذى تعمل العرب منه قستهم. وفى سفرالملوك من الكتب التابعة ~~[210) للتورية فى جملة ما حمل لسليمان بن داود عليهما السلام من ارض الهند ~~خشب(2) مصور عمل منه فى الهيكل آلات و انه لم يجيئ ارض اسرائيل بعد جه ~~ذلك مثله. و قال المفسرون ان هذا الخشب يسمى بالسريانية فيشوثا (3) يحمل ~~من مملكة النساء(4) التى فى داخل الصين يضيى كاللؤلؤ و يظهر فيه تصاوير من ~~الاصباغ تفوح منه رائحة طيبة لايقف على الماء وما اظنه الآ الابنوس وضياؤه ~~صقالته. وجميع انواع الابنوس ترسب بثقلها فى الماء ولايطفو وخشب العناب ~~يشابهها فى التقل والرسوب والتركب من لونين ابيض واحمر تركب استقامة ه ~~كالتلاصق ولايتخلف عنه شيشف(3) الذى ينحت منه الهنود قوائم نعوشهم . وهاه ~~قال ديسقوريدس: الابنوس الهندى فيه مواضع بيض وخضر و غير ذلك من جه ~~الالوان وليس بموصوف فى الجودة ولم نشاهد نحن ولم نسمع فيه غيرالسواد جه ~~والصفرة والحمرة. و قال ابوحنيفة الدينورى فى كتاب النبات: ان الكرم الذى ق ~~ينسب الصحاف اليه شجر غير باسق لكنه غليظ و موشى بسواد وصفرة وهاه ~~ربما كان بحمرة بدل الصفرة و منابته فى جبال دروب الروم و اجناس الخلنج ~~و كثيرة و هذا اكرمها. والنوع الاخرمن الابنوس اسود حالك خال عن لون هنهة ~~و اخر يجلب من الوقواق من جزائر قمير و اهل الوقواق سود ويرغب فى هنه ~~رقيقهم اكثرما يرغب فى سائر قميرالذين هم شمر على صورالاتراك خرزموه ~~الآذان. و هذا الابنوس الاسود لب خشبة قدالقى ما حوله وهواصلب من يه ~~([10ب) الملمع واجود. قال ديسقوريدس: آقواه الحبشى وهو اسود كانه قرن محكوك ~~وليس بالحبشة ابنوس ولكن ms091 السودان كلهم يذكرون فى كتب اليونانيين كوش(6) ~~و اكثر المترجمين يعبرون عنه بالحبشة و بالهند. و قال ديسقوريدس فى موضعه ~~آخر: اجوده الذى يأتى من كوش، وهو ناحية السند والسودان، الحالك الشبيه ~~بالذبل فى الملاسة. والسند لايدخل فى هذا ولالهم و للهند ابنوس. والساسم PageV00P082 ~~============================================================ ~~حرف الالف 23 ~~بالساسب لغتان فى مسمى واحد قال ابوحنيفة فيه: ان قوما زعموا اتهه ~~لابنوس و قال اخرون انه الشيز؛ تم انكر ذلك بقوله ان كليهما لايصلحان ~~قسي العرب وهم يتخذونها من الشاسم. وجفان العرب يعرف بالشيزى. قاليه ~~لاصمعى: يبلغ من قعلظ الشيز ان ينحت منه جفان واتما جفان العرب من ~~خشب الضبر(2) النابت فى جبال السراة وهوجوز الا انه لآيربى ثمرته ثم ~~بسود جفانه بالدسم فتشبه الشيز. وهذا غير مستنكر ومالم يكن فى الميدأ لهم ~~جفان من الشيز مشهورة لم ينسب هذه اليها. واكثر شجرالميس بحمان عظام ه ~~كالغرب بيض الاجواف وحدثها اذا عتقت اسودت و لغلظ اشجارها تنحت ه ~~بنه الموائد. # 1. «والشوحط ضرب من التبع تتخذمنه القياس وهى من شجرالجيال جيال السراة» السان ~~العرب ذيل شحط). 2. آنچه در سفر ملوكاصحاح 10 آمده است نام سرزمينى كه از آن ~~چيزهاى گرانبها و از جمله چوب مذكور آمده است «اوفيره است كه در تعيين موقعيت ان ميان جهوه ~~مفسران عهد عتيق اختلاف است و سر زمين هند نظر بعضى مفسران است. نام چوب مذكور تيز وه ~~الموگ يا الگوم است كه آن را به چوب صندل ترجمه كردهاند (دائرة المعارف بريتانى ذيل جه ~~«لوفير»). 3. در لوو ص 211 قيثوثا بخط سريانى. 4. در نقشة ديوان لغات الترك: «بلدة ~~النساء». 5. در لفت نامه يلاتس (ص 740). «شيشم وشيشوه. 6. «كوش» در تورات نام پسر ~~ارشد حام بن نوح است و سرزمين كوش يعنى سرزمين بنى حام كه بدسرزمين حيشه اطلاقوه ~~مى شود. پس كوش اصطلاح تورات است نه اصطلاحى يونانى. 7. در اصل: «الصبر النايت قى ~~جبال السواد و آن درنست نيست. اصلاح از كتاب النيات ص 16. # 8. ابن (1)، ابن الارض ms092 ~~قال ابوحنيفة: ابن الارض يخرج فى اصول الاكام له اصل ولايطول وكانه ~~شعر(2) و يؤكل. و قدلقب فى اليونانيين رجل مشهور بهذا اللقب. # 1. در اصل «ابن الارض» و «ابن داية» و «ابن عرس» ذيل عتوان «ابن» مذكور است. آ. در ~~اصل «سعده. اصلاح از كتاب النبات (شمارهآ 65). PageV00P083 # ============================================================ ~~24 كتتاب الصيدنة فى الطب ~~9. إبن دآية ~~وابن ذآية(1) الغراب. # 1. «ابن دأية الغراب سمى بذلك لانه يقع على دأية البعير الذير فيتقرها» السان العرب ذيل ~~داى). و داى به معنى دنده اتسان و حيوان است. # 1. ابن عرس 11570 قذاة2ل11 ع101021 ~~و ابن عرس معروف وهو باليونانية موغالى(1) و يستعمل مرارته. وقال يولس ~~فى الابدال: ان مرارة القرد تقوم مقامه ومرارة ابن عرس مقام مرارة الافعى ~~1. چنانكه در عنوان ملاحظه ميشود ابن عرس را در پونانى «گاله» گويند و موغالى ~~16 موش صحرائى را گويتد اليدل و اسكات). # 11. شجرة ابراهيم(1) 2ق ب قللاق 5لال 7112 ~~قالوا تنبت بارض بابل وتعظم و يكثر ورقها وزهرها اصفر طيب الريح يسعى جه ~~(711) البرم و يشمه اهل سوراويتبركون به. # 1. ايوريحان «ابراهيم» را ملاك گرفته و در حرف الف آورده است نه «شجرة» را. اين گياه ~~ظاهرا همان بنجنگشت است و ««شجرة الطهر» نيز خواتده مى شود. # 12. أبهل 0700 يا 30800- با 3810 1006205 ~~هو يالرومية بروتانون و ايضا بروتون و بالسريانية بروثا و بالفارسية برس و ~~ورس لان الباء والواو فيها متقاربان ويتبادلان و بالهندية اوهير (1) و قيل هوه. # ثم قيل فى هوه انه حب الخروع وعرييته المحضة عرعر ومنه يتخذالقطران كما ~~* م ~~ذكر فى بابه. وحب الابهل يسمى بالزابلية ورس غنده(2) اى بنادق الابهل وهو ~~احمر الى السواد مدور فى عظم التبقة اشبه شىء بالزعرور الاحمر دهين PageV00P084 ~~============================================================ ~~حرف الالف 25 ~~حادالرائحة جدا، اجاصى الجلدة، عليه نتوءات منه كما تكون على العفص وا ~~ملى جوز السرو، نواه ثلاث مهندمة كانها واحدة والغالب على طعامه طعم حبة ه ~~لخضراء. و قال جالينوس: بدله فى المعجونات ضعفه من الذار صينى. وقال ms093 ~~لرازى: بدله فى ادرار الطمث و إفساد الاجنة وزنه سليخة ووزنه جوز السرو ~~1. در مخزن الادويه (ص 99): «اوهير و هوهيره. آ. در برهان قاطع و خزن الادويه: «برس ~~انجه». # 14. أترج و اترنج 11100110 يا 160000080 6ل1نن ~~لللا ياا 16. # والعوام يقولون طرنج و خاصة بنيسابور(1). وهو بالسريانية اطروكا (2) و ~~بالفارسية باذرنگ. و من سمى القثاء بالفارسية خيارا سمى القتد خيار ~~باذرنگ تشبيها به لقصره وتجمعه. قال حمزة الاصبهانى: هو وادرنگ اى لازال ~~هذا اللون موجودا وباذرنگ اى لازال هذا اللون باقيا ويسمى فى بعض كور ~~الاهواز ترنگ و منه غرب. و قال ابوحنيفة: المتك هو الاترج وقرأ قوم ~~هذاالحرف: و اعتدت لهن متكا و قالوا: هوالاترج. و قال جالينوس: ان ~~اليونانيين يعرفونه بالتفاح المائى (3) كمايعرفون المشمش بالتفاح2) الارمنى و ~~هذه تشبيهات بعيدة وصفات ركيكة لاتتقارب بينهما صورة فتميز بالنسبة.و [11ب) ~~يكون منه بمصر مشرج(5) كالبطيخ و خطوط شرائجه(5) خضر، و يفرطون، اه ~~والجاحظ خاصة، فى وصف عمظمه حتى يزعمون انه ربما سترالجليس عن جليسه ~~اذا توسطها كمايفرطون فى صفة ما بارض الزنج منه فيذكرون انه ربما قوره ~~نصفه و عبر عليه رجلآن عبورهما فى الزورق. قال ابوالحسن العامرى: ~~وا المجدرة والملززة تكونان فى شجرة واحدة والمجدرة حامضة الحماض والملززة ~~حلوته، والامتحان لايشهد باتساق ذلك. وجميع الاترج المحمول من طبرستان PageV00P085 ~~============================================================ ~~26 كتاب الصيدقة فى الطب ~~محبب مجدر والذى بجرجان املس ملزز وحموضة الحماض تعمهما لكته ربما ~~وجدت فى كبار الطبرية اترجة فى جوف اترجة وحماضا هها مختلقان حلواحدهما ته ~~والاخر حامض وانسيت الحلاوة فى ايهماكانت. و يكثر الحماض الحلو فى اترج ~~والهند و يسمون النارنج جتبيرى(6)، و من شجره عندهم مايحلو حماضه ~~والحامض اكثر. قال ابن الرومى: ~~كانكم شجر الاترج طاب معا ~~حملاو نؤرا وطاب العود والورق ~~وقال ابوالقاسم(7) الدينورى: ~~كلعبسة من ذهب مخصرة ~~اترجة مسكية معطرة ~~ككرةآ من سفن معصفرة ~~ر ضمت الى نارنجة مدورة ~~وقال ابوالعباس(8) الضبحة ~~سطرا كاشخاص جثون على الركب ~~وااومايرى الاترج منضودالتا ~~فكاتما اجسادها و جيادها ~~صورالسلاحف ms094 قدصتعن من الذهب ~~وقال (9) ابن طباطبا: ~~لاتقبلنها وإن شررتا ~~اترجة قداتتك برا ~~الاتهو اترجة فانى رأيت مقلويه هجرتا. # وبالسوس من الاهواز الشمامات المعروفة بينج انگشت وهى اترجات مقفعة ~~تشبه بالكف و اصايعها تذكو رائحتها جدا و يحمل الى حيث امكن. وقال ~~ابوطالب الرقى (10) : ~~(2مصفرة الظاهر بيضاء الحشا ابدع فى صنعتها رب السماء ~~كانها كف محب ذنف مبعد يحسب ايام الجفاء ~~وقال البديهى (11) : * ~~كان اترجنا النضيروقد دان(12) لاحباينا مققه ~~ايد من التبرابصرت بدرا من جوهر فاتثنت تجمعه PageV00P086 ~~============================================================ ~~حرف الالف 27 ~~و قال آخر: ~~صورة مركبة كان فيها المدام قدملطا ~~انظرالى ~~حاسب غلطت فهى من الخوف تحذرالغلطاى ~~كاته كف ~~و قال آخر: ~~و مفضض يعلوه ثوب مذهب اضحى العيير اليه فخراينبه ~~متألف متفرق فكأنه فى عقدصورته اكف تحسبه ~~1. در اصل: «نيسابور». 2. درلوو (ص 46): «تروگاه و «اتروگاه (يخط سريانى). 3. درست: ~~«الماذى» يا «الماهى» است بهمعنى منسوب به «ماده يا «ماه» هچنانكه از عتوان يونانى ~~«ديكاملا» برمى آيد. 4. به يوتانى «ملون آرمنيكون». 5. در اصل «مشرح» و «شرائحه» در هر ~~دو با حاء بى نقطه. درست بايد مشرج و شرائجه با جيم باشد و بهمعنى «داراى دورنگه مآخور و ~~از «شريجان» باشد وهمالونان مختلفان من كل شٹى. 6. در اصل: «حنبيرى» با حاه. در لغت نامه ~~پبلاتس «جميهير) و«جبهيرى» (ه38) و «جنبير» (391).7. ايو القاسم عبدالله بن عبدالرحمن ~~دينورى از شعراى يتيمه (ج4 ص 136 تا 142).8. ابو العباس احمدبن ابراهيم الضبى از ~~شعراى يتيمه (ج3 ص 287 تا 294). دو شعر مذكور در آنجا در ص 293 ثبت است و در ~~بيت دوم بهجاى «جيادهام «جسادها» دارد. 9. ابوالقاسم احمدبن اسماعيل معروف به ابن طياطبا ~~از شعراى يتيمه متو فى در 345 (1بن خلكان). 10. از شعراى يتيمه (ج 1 ص 282 و 283) و ~~دو بيت مذكور در آن كتاب ص 283 ثبت است. 11. ابوالحسن على بن محمدالبديهى از مردم ~~شهر زور، از شعراى بيتيمه (ج3 ص 339 تا 341) 12. در اصل: «زان» و ظاهرا درست ~~قعيته. # 14. أقبة(1) ~~قال ms095 ابوحنيفة: هى دوحة محلال لالوف من الناس فى ظلها تنبت نباته ~~شجر الجوز العظام و ورقها كورقه و ثمرها مثل التين الابيض الصغار وحبه هاه ~~كحيه و فيه كراهة و قديؤكل.ه ~~1. در كتاب النبات (شمارهآ 3) ذيل «آتأب» PageV00P087 ~~============================================================ ~~28 كتاب الصيدنة فى الطب ~~15. أثآل 4=0/8 3 يا مل16 ~~ة 11001018 ~~شجرة تشبه الطرفاء. وهى بالهندية برواه. و ليس بين الآثل والطرفاء فرق ~~سوى العظم فى الايل حتى ينحت منه اقداح واوان لفضل الجودة فى عوده. # 16. ايمد 11830ى يا بااها1ل = 11رانا5، لماللاللا18للناللا ~~هو حجر الكحل وبالفارسية سرمه و بالهندية كرتياجن (1) . و يذكر صيادلة هذه ~~النواحى ان خيره الاصبهانى المفلس الذى يكون فيه عيون وله بريق وبصيص ثم اه ~~الهروى ثم الزروبى(2) فى معادن الذهب بزابلستان والدرامشى (3) ناحية منها نحوالرخذ ~~والسنكبنى(4) فى حدود الجوزجان و كلها بعدالاصبهانى كمدة كدرة غير براقة . و ~~قيل انه سمى من التمد لقلة مايوجدمنه و نحن نرى الامرفيه بالضد وانما ~~و هوتخريج من اللغويين، ولوقالوا لقلة استعماله فى العين لكان اقرب. و قيل فيه اه ~~ايضا انه يسمى اللاصف(53). و قال ديسقوريدس، وهو فى كتاب ماسرجويه جه ~~[12ب) ايضا: ان اقواه ما اذافتت كان لفتاتريق ولمع و كان ذا صفائح سريع التفتت ~~نقيامن الاوساخ. قال: و يحرق بان يوضع حتى يحمر كالجمرة ثم يغسل . # والكحل ليس يختص بالاتمد وانما يقع على جميع مايكتحل به بالميل، وانشد: ~~رمد بعينك يا على فليتنى كحل بعينك من سحيق الاتمد ~~1. در مخزن الادوية: «انجن» (ص 105). 2. در حاشيه نسخه منهاج البيان «زرونى» و در ترجمه ~~فارسى نسخه مج «زروانى» و در مب «زروانى) شايد منسوب يه «زروبان» باشد كه به صورته ~~«زرويان» مكرر به عنوان معدن طلا در الجماهر (فصل ذهب) ذكر شده ابست، اگر زروپان باياء ~~درست پاشد پايد در متن زرويى خواند و در اين صورت گمان مى كنم در اصل «زر رويان» بوده ~~است. 3. متسوب يه درمشان. «درمشان از دو ناحيت است يكى از بست و ديگر از گوزگانان..» ~~(حدودالعالم ms096 ص96). و مقصود در متن كه از رخداست همان است كه از بست است. ؟. اين ه ~~كلمه را وليدى طوغان در صقة المعموره و كريموف (ص 165) «سفلبنى» خواندهاند و درست ه ~~نيست. در اصل سنگبنى است و منسوب است به سنگ ين كه يه تصر يج حدودالعالم از ربوشاران ر PageV00P088 ~~============================================================ ~~حرف الالف29 ~~از ناحيه گوزگانان است (ص 98). 5. در اصل: «اللاصفة» است و آن درست نيست. متن جه ~~مطابق السان العرب است: «واللاصف الائمدالمكتحل به، قال ابن سيده اراه سمى بهمن حيثه ~~وصفه بالتالل وهوالبريق» اذيل لصف). # 17. اجاص ل2 و الل70 ا لات100 ~~وانجاص كالاترج والاترنج والاجانة والانجانة . و قال صاحب كتاب المشاهير: ~~هوالانجاص بالصاد و بالسين وهو تخريج مبخس. وهو بالر ومية دمسقينى (1) ~~واظنه نسبة الى دمشق، و بالسريانية حاحى اكامى وايضا حوحانيثا (7) ، و ~~بالفارسية كرك سياه والمعهود عتدنا من اسمه بالفارسية آلو و يوصف بالسواد ~~فان المشمش يشاركه فى اسم آلو و يباينه بالصفة بالصفرة فيكون زردآلو وذاك ~~و سياه آلو. و اهل بلخ يسمون انواعه الغنجار(3) و ذلك ان منه مستدير و اه ~~مستطيل و منه اصفر و احمر و غيرهمامن الالوان ولاصفره فضل قوة على جياه ~~احمره. والكبار منه الابيض الحلو يسمى بالعراق شاهلوج مدحا له بالتقدم على ~~وانواعه كانه شاه آلو. قال مأمون: والشاهلوج لايلين الطبيعة تليين الاسود ~~الصغار اياها ويسمى احمره الحلو بلغتنا ما ترجمته قلوب الدجج. وابوالخيريهه ~~وا الحسن بن سوار المعروف بابن الخمار يفضل الدمشقى منه على غيره كمايفضل ~~وفى هذه النواحى القومسى والبخارى(2) والبستي. و قيل ان بدمشق اجاصا ~~عاقلا للبطن يسمى بالرومية ققوميلاس(5) اى تفاح الدب. و قال جالينوس ~~وا لست ادرى لم حكم ديسقوريدس على الاجاص الدمشقى انه عاقل و نحن يه ~~وا نجده مطلقا. والرازى يمدح منه القومست. فاما الطبري الذى يذكره فهوه ~~النيشق. ومن انواعه جبلى بعضه احمر هو الذى يطبخ ويمرس ويعمل منه ه ~~و اقراص كالجرادقو يحمل الى البلدان للطبيخ ولمزورات المرضى وهو فى غاية (213) ~~الحموضة. ms097 وكذلك قال حمزة ان نيشه آلو هوالاجاص الطبرى. وبعض النيشق ~~وال اصفر ومن احمره اعظم و اقل حموضة و يكون بستانيا. والتلك من هده ه PageV00P089 ~~============================================================ ~~30 كتاب الصيدنة فى الطب ~~الانواع فى قدالنبق وهو نوعان يكون مختلطان احدهما ابيض فى لون اللبن يقق ~~ول والاخر احمر قانى، و الحلاوة عليهما غالبة ويسميان عندنا الوكچه. و شجرة و ~~نسميها(6) برودا فى غاية الكثافة يغرس عندترع (7) البساتين فينعطف الى ~~مدخل الماء ولايسده وانما يمنع من رام دخول البستان من حيوان(8) اوانسان و ~~ثمره كاحمر النلك الى التفرطح مدلى من الشجر حامض مزو ربما خالطه مرارة ه ~~و وهو لا يتخلف(9) فى طعمه (10) عن النيشق، يستعمل السهامون قضبانه وهى حمريه ~~و بان يقشرون جلدتها تقشيرا لولبيما (11) فينصل و يلفونها من عنداصل النصل ق ~~و الى قريب من اربع اصابع من السهم وهو تحسين جرى به الرسم لالفائدة وهاه ~~يسميه سهامو بخارا محلبا لان نواه لايغادر نواه و ربما غش به فى الدخن . ومن ~~النلك نوع اذانضج شاب خضرته صفرة وربما احمر منه موضع حمرة ما يسميه ه ~~اهل جرجان وطبرستان سيم تلو وهو حلومز لذيذ. والاجود من الاجاص بهذه ه ~~الديار هوالمجلوب من بست ويسمونه كرمشى واكثره يكون مزدوجا توأما ~~ثنائيا مملوءأ لحما و شيرجا فاترالحموضة والى الحلاوة. واهل الاندلس يسمون ~~وا الاجاص عين البقر. و قال ابوحنيفة: الاجاص من نبات ارض العرب وان ج ~~اهل الشام يسمونه الكمثرى وعين البقر ويسمون الاجاص مشمشا. ثم قالفه ~~فى عين البقر انه لقب عنب اسود غير حالك يعظم حبه ولايصدق حلاوته وهو ه ~~نوع من اعناب السراة، و هذا العنب يسمى بلغتنا ما ترجمته مقلةه ~~(13ب] الثورولايستعمل الا فى الخل. # ل ، لوو ص 149. 2. «حوحانيثا» در لووص 149. 3. چنين است در اصل ~~با كسره زبر غين و حرف راي در آخر. در برهان قاطع «غنجال» بر وزن چنگال «هر ميوهآ ترش ~~را گويند..». 4. در اصل «التخارى» اصلاح از حاشيه متهاج البيان ورق آ 34. آلوى بخارا ~~امروز نيز ms098 معروف است. 5. در اصل: «فقوميلاس». رجوع شود به عنوان يوتانى. *. در اصل: ~~«سيها». بايد «سميها» باشد يعنى مادر خوارزم آن را چنين مى ناميم. رجوع شود بهذيل جو ~~محلب» در همين كتاب. 7. در اصل نزع. اصلاح از كريموف (ص 167). 8. در اصل «جيران» و PageV00P090 ~~============================================================ ~~حرف الالف 32 ~~نبايد درست ياشد زيرا جيران يا همسايهها نيز انسان هستند. ««حيوان» حدس كريموف است ~~(ص 147).9. در اصل: «لن يتخلف». 10. در اصل به گونهآ ديگرى است و من صورت درست ~~آن را درنيافتم. 11. در اصل: «لو بيام. اصلاح از حاشيد منهاج البيان. # 18. اخيروس (1) عمنه1/1=.10له 260 0) ~~وا هوالقمح البرى غيرالمتعاهد بالزرع والحصاد.جه ~~1. در لغت نامه ليدل واسكات اخيروس بهمعنى كاه و سوس و نخاله آمده است. در برهان ~~قاطع «اخيروس» و «اخيينوس» بهمعنى گتدم دشتى و گندم خودرو آمده است. # 19. أذريونه(1) ردله7 يا ب160707470809= 0عا ~~160 يا لل60 ق1 ~~وهى بالرومية طالون و يقال اطروكيا و يسمون اصله ليطفورس(2) و ايضا ه ~~وا ليطفورين و بالسريانية عرطنيثا واصله عقارا دعرطنيئا. والمعروف ه ~~عندالصيادلة انه بالفارسية بلال و يعرف بفلار ويسمونه ايضا گليم شوى لانه ~~يبيض الصوف و لذلك يغسل به اللحى البيض. وكتب ايوالخير على حاشية ان ~~كناش بولس: انه اصل الزعفران و ما اظنه فيه مصيبا حكم اوحكى. # 1. در ترجمه فارسى صيدته : «أذربويه» با باء. در برهان قاطع نيز «أذربويه» است: «گل اشنان ~~است و بعضى گويند بيخ زعفران است و بعضى ديگر گويند بيخ خارى است كه شيرازيان ور ~~چوبك اشنان خواننده و «يخور مريم» نوعنى از آنست. اما در حاشيه منهاج البيان كه از نسخة و ~~ديگرى از صيدنه نقل كرده است صريحا «أذريونه» است (ورق ب 33). در الحاوى تيز آذريونه ~~است (ج20 ص 12 و 71)2. در تزجه عربى ديسقوريدس (91 از سوم) : «لاونطو باطلن» يا ~~الاونطوفوديون». رجوع به عنوان يونانى. # 20. آذريونح با تللة1160ل لللعلة ~~هى الحنوة(1) فى ارض العرب على ماقيل. والشعراء يذكرون الحنوة كما PageV00P091 ~~============================================================ ~~32 كتاب الصيدنة فى الطب ms099 ~~و يذكرون الاذريون فيوهم انهما متغايران. وآذريون من بين الزهر شديدالاشتهار ~~و وحصة العين منه اوفرمن حصة الانف واسمه بالفارسية غير معرب آذرگون (1 ~~ااى انه على لون النار فى الاشراق. # 1. «الجنوة بالفتح نبات سهلى طيب الريح.. و قيل هى عشبة وضيئة ذات نوراحمر.. و قيل ~~هى آذريون البر..» (لسان العرب ذيل حنا). 2. «آذرگون نوعى از شقائق است كه كنارهاى آن ه ~~سرخ و ميانش سياه مى باشد و بعضى گويند گياهى است سرخ رنگ كه در ميان آب مى رويد. # ديگر گفتهاتد نوعى از بابونه است و گل هميشه بهار را نيز گويند.» (برهان قاطع). # 21. آذان الفار عد ينلانا ..910 ع2اقلل106 ق106111 يا ~~202000113 ~~قال حبيش و ابوجريج: هى حشيشة تنبسط فى الفيوء(1) على وجه الارضجه ~~و دقيقة القضبان كل غصن منه ذوثلاث جوانب صغيرة الورق يشبه آذان الفار وعه ~~بهاسميت وليس لها رائحة ولاطعم قوى وتنبت فى المواضع الظليلة من البساتين قن ~~ولهذانسبه(2) ديسقوريدس الى الظل و ذلك من لوازم اللغة و سماه ~~اورباسيوس باليونانية اناغليس. و قالوا فى زهره انه لازوردى اللون وفى بزره ~~انه كبزر الكزبرة فى وعاء مثلث يأكله الخطاف ولبنه يقرح الجلد لكنهم نسبوا ~~قوته الى البرودة و الرطوية ومثله لأيقرح وانما يسكن اللذع. واما الخطاف فانه ~~ور يغتذى بالدود والهمج و مايطير فى الجو دون النبات والبزور. وقال اطيوس ه ~~الامدى انها حشيشة يجلى بها الزجاج وليس كذلك، فان جالينوس يقول ان ~~1141) قوتها قوة الحشيشة التي تجلى بها الزجاج (3) لان جوهرها مائى بارد او ربما كان ~~هذا الجلاء بخاصيته فانا تنقى الزجاج بالذع شيى وامره كالقلى والنورة. و قال ~~و فى كتاب قاطاجانس: ان قوة آذان الفار كقوة اللبلاب فى البردو الرطوبة . وه ~~قال الرازى ان هذه الحشيشة غير معروفة عندنا بهذا الاسم و قداجمعوا على ن ~~الانتفاع بها من اللقوة فان كانت عصارتها تحترالجلد كما قال ابوجريج فليست PageV00P092 ~~============================================================ ~~حرف الالفى 33 ~~بباردة. واما ظن بعض الناس بانها المرزنجوش فهوخطا ومتخيل من الاسم ms100 فان ~~مرز هوالفار الا ان هذه ليست بالمرزنجوش. # 1. در اصل: «الضوعه و آن درست نيست زيرا آن در سايه ميرويد نه در روشنى. درست همانوه ~~«الفيوء» جمع فيي به معنى سايه است. آ. نام اين گياه چنانكه در عنوان يونانى مذكور شد ~~به يونانى مواوس اوتيس است كه بهمعنى آذان الفار يا گوش موشان است. در ترجمه عربجو ~~ديسقوريدس (71 از چهارم) اين گياه زير عنوان «السيينى» اتقفهله ذكر شده است و در ~~وتوجيه اين نام گويد: «انما سمى بهذا الاسم لانه ينبت فى المواضع الظليلة اوفى البساتين..» . يا اين ~~توجيه من گمان مى كنم «السئى، قل101 درست تر از «آلسيتى» باشد زيرا السثى بدمعنى جه ~~«مر بوط يه درختستان يا بيشه زار» است (رچوع بهليدل و اسكات) 3. ظاهرا چيزى از اصله ~~افتاده است. در ترجمه قارسى در اين موضع چتين آمده است: «و دليل ديگر آنكه ما بيان ~~كرديم جوهر او مائى است و سرد است از راهطيع و اين خاصيت مناسب نيست مرتصفيه را هد ~~زيرا كه تصفيه جوهر بهچيزى ممكن شود كه در وى حدتى بود و لذاع باشد چون آهك و امتال ~~آن»4. در اصل: «تحمى الجلده و آن درست نمينمايد. اصلاح از الحاوى (ج20 ص 70). # 22 ااخر 6101006 ح .ا0005606للي يا ~~1ل00011لل8 ~~انما يستعمل فقاحه و يضاف فى الذكر اليه. والفقاح من التفقح وهو التفتح ~~ول والتشقق للنور فالتور اذا هو الفقاح. و قال حمزة فى الفقاح انه المطول من الزهر ~~والزهرماكان فى الرياحين والنجم و غقد النور فى الاشجار قبل التفتق جماعه . و ~~قال ابن ذريد: الفقاح فغو الشجر من اى شجركان. والاذخر يسمى بالهندية ~~ل شوندهى و فقاحه كتر بيلا(1). و ذكر ابن البطريق ان اسمه بالعربية النجم وهو ه ~~اغرسطس(2). و اصحاب السوائم يسمونه گورگيا اى رغى العير. والحلفاء ~~بالسجزية كرته والاذخر كرتهآ دشتى لانه نوع من الحلفاء دقيق القصبة قصيرها ~~وا مندفن الاصل له آسل اعرض من اسل الكولان و كعوبه ms101 اصغر و برعمته ~~كالقظته المنفشة(33) يشبه برعمة القصب. و فصبه يستعمل فى المكانس يضربه ~~لونه الى الحمرة وله رائحة طيبة تستعمله النساء فى الدخن وطعمه اذا مضغحه PageV00P093 ~~============================================================ ~~34 كتاب الصيدنة فى انطب ~~كطعم القرنفل ممضوغا مع المصطكتى. و قال جالينوس ان منه نوعا اجاميا ~~ور والمختار منه على ما قال اوريباسيوس والرازى، الحديث الكثيرالزهر الطيب ~~الرائحة الضارب الى الحمرة اذا تشقق كان منه فرفيرية وهى شبه البتفسجية و ~~اذا دلك على الكف وردها يلذع اللسان و يحذيه. و بجرجان فى الجبال التى فيها ~~(12ب) قلعة جناشك نبات يشبه اوراقه اوراق الخس عظرى الطعم يسمون (4) ~~گوزن تل(5) يسكر كالبنج ثم يضيفون الى تسكيره التكلم مايقال وقت قلعه . # 1. در بخترن الادوية (ص 109): «بهندى كتدهيس و كندبيل و كنتول و سوندهى.0.» ~~. .3 در اصبل: «المنقشة». اصلاح از حاشيه منهاج البيان (ورق ب 34). 4. # چنين است در اصل و ظاهرا «يسمونه». 5. در ذيل *گورگيا» در همين كتاب: «كوزنيك و ظاهرا ~~همين درست است: گوزنيك منسوب به گوزن ~~23. اذن الحمار *01=ا قنلا 06ل و ال301 ~~20 ~~ابوحنيفة: له ورق فى عرض الشبر واصل اعظم من الجزر بقدر الساعد يؤكل وه ~~فيه حلاوة. # 22. اريدبريد(1) ب236 ح 115، ق21081 يا قللدفل ~~55611 22. # قالت الخوز اته دواء فارسى يشبه البصل المشقوق و يجلب من سجستان. # 1. در الماوى (ج 20 ص 69): «ارتدبريده. # 25. أرز 10020= ة1125 ~~يقال له الرز ايضا كما يقال للبط الأوز والوز و زادفيه صاحب المشاهير الرنز ~~وهو بالرومية اريزون و بالسريانية رزا و بالفارسية برنج و لئلايشتبه مع الشبه PageV00P094 ~~============================================================ ~~ف مانخمانن ته تس نت تنذن ناد نته ناشا ة نشقت ~~حرف الالف 25 ~~يسمونه كرنج والمقشر منه بالهندية جاول(1) وغير المقشر شالى و قيل فى قشره ~~انه سم. وهو نوعان ابيض واحمر و يكثر اصنافه بارض الهند. وقال بولس فى ه ~~بدله انه دقيق الشعير وكيف وفى الارز تيبيس وتسخين وفى الشعير تبريد وه ~~تزطيب الا ان يشتركان فىى الجلاء اوالتقوية. # 1. در لغت نامه يلاتس (ص 420): «چاول». # 26. ارزة0ع 0= 02فله ms102 فا دع يا ت166 5ل1 ~~ن116 ~~قيل انه بالرومية اغروسطوس (1) و ايضا مروسيا و بالسريانية يبلا و ايضا ~~شعيعاديما و بالفارسية فرزدجويبار(2) و بالعربية الحشيشة، هكذا وجد فى بعض ~~الكتب. فاما لغة العربية فالارزة عنداصحابها الصنوبر الصغار و فرزد جويبارجه ~~المذكور بالفارسية هوالتيل . قال ابوحنيفة: الارز ذكور الصنوبر لاتحمل شيئا ~~ير وانما يخرج الزفت من عروقه. وقال الخليل: الارزة العرعر. وفى الخبر الماثور ~~مثل المؤمن كمثل الخامة(3) من الزرع تفيها الريح مرة هاهنا ومرةهاهنا ومثل ~~ولر الكافر كمثل الارزة المجذية من الارض حتى يكون انجعافها بمرة واحدة. # 1. رجوع شود به حاشيه (2) از ذيل «اذخر». 2. در اصل زير فاء كسره گذاشته است. در ~~برهان قاطع «فرزد بضم فاؤراء». 4. «الخامة من الزرع الطاقة منه، تفيتها: تحبي بهاوتذهب ~~والارزة شجرة الصنوبر وقيل هى العزعر والانجعاف: الانقلاع والسقوط..ه السان العرب ~~ذيل جذا ~~27ارنب 16102 122ا1617لل ~~بالر ومية لاغوس (1) و ايضا لاغوذى و به لقب يطلميوس ملك مصر لغوس (2) ~~وا نسبة الى اسم امه. وهو بالسريانية ارنبا و بالفارسية خرگوش. ويقال فى ~~العكر شة وهى انثاه انها تحيض كالنساء بلى قد يقال انه قديحدث بها فى كل (215) PageV00P095 ~~============================================================ ~~36 كتاب الصيدنة فى الطب ~~سنة فرج جديد غيرالمتقدم ولو كان لهذا اصل لما خفى مع كثرة ما يصطادمنها و ه ~~يضرب يه المثل فى الجبن. قال ابوالطيب المتنبى: ~~ارانب غيزانهم ملوك مقتحة عيونهم تيام ~~28. الارنب البحرى ل1 10=1 ة6 151م ~~و والارنب البحرى من جملة الخزفيات كالاصداف و امثالها. قالوا وهو قطاع ~~حجرية تضرب الى الجمرة وفى خلالها مايشبه زبانى (3) السرطان وهو يقتله ~~بتقريحه الرئة و تحلق الشعر بالضماد. و فى كتاب الاحجار المتسوب الى ~~وارسطوطاليس ان رأس ارنب الماء حجرى واذا لاقى لحمأ لاشعر عليه التصق ~~به و قلعه من غيران يسيل منه دم. وقال بولس ان الصدف النهرى(6) بدل من ج ~~الارنب البحرى، ولم نسمع بصدف فى ماء جارى وانما يتولد النبطيات منهاه ~~المعروفة بآذان السمك فى النقائع والمياه القائمة الآسنة. # 1. در اصل: «لاغوغس» و ms103 آن درست نيست. 2. خاندان بطالسهآ مصر را لاغودى 5ع1810 ~~ميگفتد. لاگوس اسم پدر بطلميوس اول معروف به بطلميوس سوتر بود و نام مادر او آرسى وه ~~نوته16قلام بوده است. پس نسبت لغوسى يا لاغوذى به پدر او أست نه مادر او 3. در اصل ~~«زيانة». «زبانى العقرب قرناها و قيل طرفت قرناها وهمازياتيان (لسان العرب). 4. در اصل ~~«الزهرى» خوانده مى شود و آن درست تيست. ارنب در يونانى لاگوس ثالاسميوس *121251. # 02عل است. # 29. ارمال = 220005812020 51141005 ~~قال اين ماسة: هوخشب يشبه القرفة طيب الريح يجلب من اليمن و ينحت منه ه ~~حفوف النساجين. و قال صهاربخت: هوتصحيف ارماك الذى هورب الخشب ~~الكدرالرطب(1) و جاء فى نسخة ارماط وهو شاهدلما قال فان الطاء فى تصحيف ~~الكاف اقرب منه الى تصحيف اللام. # 1. كريموف (ص 174) به تقل از شرح قاتون كازرونى آن را «كاذى» خوانده است. PageV00P096 # ============================================================ ~~حرف الالف *. # 30. ارميس (1) ~~هوشوكة يستعمل ورقها اللين وهى فى تفسير حنين العليق. # 1. اگر تفسير حنين كه ارميس «عليق» است پدرست باشد يس بايد اين كلمه مصحف ~~رامنوس 6ل01 ياشد. رجوع شود بهزيل عليق در همين كتاب. # 31. آراك = .61111) 1651 ~~ار شجر معزوف يستاك بقضيانه و ثمره البريرة واذا كان غضا فهو المرد. قالقهه ~~ابوحنيفة: للاراك ثلاث ثمرات الكباث ضخام يكاد آن يشبه التين والمرد ألين ~~واكثر رطوبة على لون الكباث و البرير كالحززالصغار(1) الاحر ان (2) لون ~~الثمرة واحدك، والناس والسوائم يأكل جميعها و فيها حرافة]على اللسان . و [15ب) ~~قال ابن الاعرابى: البرير والكياث جنسان فالبرير اعظم حبا واصغر عنقودا ~~و واعظمه يملأالكف و يفوق الحمص فى المقدار وله تجم مدور صغير صلب.هاه ~~و والكباث فويق حب الكزبرة و كلاهما يبدو اخضر ثم يحمر ويجلو و فيه ~~حروفة(3) ويسود و يزداد حلاوة و ليس للكباث عجم و عنقود البرير يملا ~~الكف والكباثىيملاالكفين. وقال الاصمعى هوالغض منه والكباث هوالمذرك ~~والبرير يجمعهما . وقال غيره: الكباث الذى لم يذرك والمرد النضيج وعلى تضاد ~~هذه التصاوير فانها(2) تخالف تصوير ابى حنيفة اياها فيوجب التساوى بين ms104 ه ~~الانواع الثلاثة المذكورة وانها لاتختلف الا بتغايير الاحوال الطارثة عليها بين ~~النشوء والادراك. # 1. در اصل: «كالجوز العظام» و چون سخن از ميوه است نه از درخت (ميوهآ گردو به غربى ~~جوزة وجمع آن جوزات است) درست نتواند بود. در كتاب النبات شماره (1) : «فكانه الخرز ~~الصغاره2. در اصل: «الا ان اللون ..» اصلاح از كتاب التبات. 3 . دركتاب النيات : «و فيه ~~وبعد حراوة». 4. چنين است در اضل و ظاهراء «لاتخالف». PageV00P097 # ============================================================ ~~38 كتاب الصيدنة فى الطب ~~32. أرطى ا 0111051 0117 حللة ~~قال صاحب المشاهير انه الطرفاء واحدها طرفة. و قال بشربن عبدالوهاب ~~الفزارى فى تفاسير الادوية هوالرمث(1) واسمه بالهندية مهت. وقال ابوحنيفة: ~~الارطى والغضا متشابهان وانما يتباينان بان الغضا يعظم شجره والارطى غصن جه ~~فى قدالقامة نابت فى الرمال اهدب الاوراق و نوره اصغر من نورالخلافجه ~~البلخى و على لونه و عروقه شديدالحمرة. # 1. ابوحنيفة در كتاب النبات ذيل رمث (شماره 425) گويد: «وله هدب كهدب الارطى الاانه ~~مورد والارطى احمر كانه الرمان الاحمر». # 33. أرطميسا و أرطماسا ساسفاعاه حبا ق71121 116 ~~و بالسريانية شواصر1(1) و شوصرا و بالعر بية القيصوم بالصاد و بالسين معآ. # قال بشرالفزارى: والجتجات(2) والرطا(3). و قيل فى القيسوم انه الشيح. وهو ~~بالفارسية فلسب و ايضا فريرسب وبوى ماذران ويعرف بالبر نجاسب بالراءه ~~ور واللام و بالسجزية بزيير. و ربما يجيى فى الكتب مروشيران و فى كتاب ~~ضهاربخت مرو اردشيران(2) وهو بوى ماذران. و قال ابوحنيفة: هومن نبات ه ~~2161) البر آهدب الاوراق ينهض على ساق ويطول و بورقه جماعة براعيمر ~~صغار. وفى كتاب: انه نبات يشبه الافسنتين ذورطوبة تدبق اليد و منه صنفيه ~~اصغر اغصانا و اعظم ورقا وله زهردقاق صغار بيض وصفر يظهر فى الصيف. # و و قال ديسقوريدسة اكثر نباته فى السواحل فى مواضع مالحة يدوم اشراق ه ~~الشمس عليها. ومنه صنف دقيق الاصل يطول شبرا وورقه رخص يشبه ه ~~العدس ومذاقته مالحة. وصنف اخر زهره الى الفرفيريه تقيل الرائخة جدا. وه ~~قال بولس: هونبات طيب الرائحة. وقال الرازى: ms105 بدله فى النفع من الصداع ~~البارد بابونج. PageV00P098 # ============================================================ ~~حرف الالف 39 ~~1. رجوع شود بهذيل كلمهآ ««شواصره» در همين كتاب آ. به گفتهآ مايرهوف در شرح اسماء العقار ~~(شماره 337) تام يوتانى قيصوم بدن است قيصوم نر با 4للا810قف160ل ~~ابست و قيصوم ماده با ق111821531ا، 11018ل5 است. آه رچوع شود بهذيليه ~~«جشجات» در همين كتاب. 3. كرببوف (ص 179) حدس ميزند «ابرطا» باشد همان ابروتونون ~~مذكور در حاشيهآ شماره (1). رجوع شود بهذيل «شيح» در همين كتاب ؟. در برهان قاطع ~~بهصورت ««اردشيزان»: «نوعى از مرواست و آن گياهى باشد خوشبوى لكن بسيار تلخ است» . # 32 ارو *ن27ا لكلل يا 8للك ~~ل3 116102نا ~~هوخس الحمار. قال ديسقوريدس: ورقه كورق الخس الدقيق الى السواد له ه ~~و زغب و عقد كثير حول الاصل متلاصق باصوله وهو فى غلظ اصبع يحمر فى ~~الصيف بحيث يصبغ اليد بقنوه اذامس. وقال ابوزيدالارجانى: اتفق اطباء ~~دهرنا على ان السنجار جيد لوجع الاذن ثم ذكره باسم شنغار و شنجار وهو ه ~~وخس الحمار و بزابلستان يسمى الطلخشقوق(2) و خرجكوك و فيه مشابه من ~~اسم خس الحمار. وينبت يخوارزم فى مزارع القت نبات يسمونه شنتغار صافى جوه ~~ه ~~الخضرة فى اوراقه شرف و اسنان وهو شديدالمرارة وزهره لازوردى وعلى هيةآة ه ~~و زهرالعرار و بزره كبرز الهندباء و ربما استعملوه مكانه فى التداوى به. # 1. ابوريحان در همين كتاب ذيل «خس» به تقل از الحاوى «خس الحمار» را انجوسيا گفته است. # در المحاوى (ج20 ص46) خس الحمار ذيل «انجوشا، آمده است. در ترجمه عربى ديسقوريدس و ~~(23 از چهارم) «انحسا، آمده است. همه ايتها تصحيف «اتخوساه است. رجوع به عنوان يونانى، ر ~~آ. در اصل: «طلجشقوق» با جيم و آن درست نبايد باشد. زيرا جزء اول اين كلمه تلخ يا طلخ ~~است. در برهان قاطع «تلخ جكوك و «تلخ جوك بهمعنى كاسنى صحرائى است. طلخشقوق و ~~طرخشقوق صورتهاى ديگرى از «تلخ جكوك» هستند. كوك بهمعنى «كاهو» يا «خس» است و ه ~~مكن است از اين ms106 امرچنين استنباط كرد كه تلخ جكوك و طلخشقوق شايد در اصل تلخچه كوك پوده است. # 35. أربيان =11006209 ~~هو حيوان بحرى كثير الارجل دقاقها شبيهة بعروق البصل ذو ذنب صغير و ز PageV00P099 ~~============================================================ ~~40 كتاب الصيدنة فى الطب ~~جلد رقيق كالقشرة عديم الدم يسمونه جرادالبحر يستطاب طعمه و يحمل الى ~~161ب) البلدان لذاك ولمعونته على الباه. و اذا اصطيدكان على طوله وهو قدراصبع ~~متى رش بماء الملح انقبض واستدار ومات و حينئذ يوضع براتي الزجاج ~~كالاطواق(1) و يأكله التصارى فى ايام صومهم. # 1. در اصل: «كالاطراق». الاطواق مناسب تر مى نمايد به دليل «انقيض و استداره. # 36. ارجوان 126ع= 1للة تل676 ~~اننه قال حمزة: هو معرب أرگوان شجرة ذات حمل احمر ويقال لها ايضا داذا روان و ~~فى نسخة داراروان. والذى نراه من شجرة الارجوان انها لاتبسق والژآهر عليها ~~مزدحم احمر ناصع فيه فرقيرية يستحسن منظرا وليست له ثمرة غيرمابه توليد ه ~~المثل بالبزر. وهذا اللون فى الملابس مما كانت القياصرة تختص به فيمامضى و اه ~~تحظره على غيرهم. واصحاب اللغة يحملونه على ما اشتدت حمرته. وقيل ان نه ~~شجرالداذى اشبه شي به و هذا عندنا اعرف من شجرالذاذى. # 37. آزاذ درخت حيا مك 08ق261ة1611 ~~هذا هواسمه بالفارسية و اما بالعربية فالسيسبانة و ذكرها ابن الحجاج فى ~~شعره: ~~للها فى سرمها حب صغار على مقدار حب السيسبانة ~~به ترمى لحنى متعشقيها كما ترمى الفتى بالزربطاة ~~ول و قال بشربن عبدالوهاب: بالفارسية آزاذ درخت و بالسندية نم(1) و بالعربية ~~وعلقم. والمشهور فى العلقم انه الحنظل ثم يوقع على كل ماصدقت مرارته بل ربما ~~ولحمل على السم من اجل الكراهة. و ثمرهذه الشجرة فى قدر النيق ابيض الى ~~الصفرة يشبه اهليلج باضلاعه وزهره يشبه الخيرى لونا و رائحته فى غايةيه PageV00P100 ~~============================================================ ~~حرف الالف21 ~~الطيب ويكثر بجرجان فيصعدون مامه ولايعرفونه الا بالون. وقال جبريل و ار ~~ابومعاذ الجوازكانى فى تفسيره للادوية ان اهل الرى يعرفونه بالهليلج. وقال ~~بعض الرازية انه يعرف عندنا بزهرة زمى (7). و قال بعض هو الون ms107 كما حكينا ~~عن اهل جرجان وان زعم بعضهم ان الون هو شجر البطم. و قال صهاربخت : ~~حب الازاذ درختلشبيه بالنبق قتال. و قال يوحتابن ماسويه فى كتابه فى 171آ) ~~الابدال: فرب شجرة ثمرتها قاتلة و اغصانها نافية للسنم كالازاذ درخت فان ~~ثمرتها الشبيهة بالتبق قتالة و اغصانها دواء من السم القاتل. وقال الرازى : ~~بدل ورقها ورق الشاهدانج، و كانه فى تطويل الشعر، فانه مشتهر به . # 1. در اصل: «لم» بالام. در حاشيهآ منهاج البيان «تمن، ودر ترحمه فارسى «نم». شكل اخير درست ~~است: در لغتنامه بلاتس: «نيم». آ. در اصل: «بزمرة ومى». وچون در حاشيهآ منهاج البيان و ~~ترجمهآ فارسى «زهره زمى» يود ما آن را در اصل گذاشتيم. # 38. أس 001للا.ا يلةل601 1111205 ~~هو بالر ومية مرسينى و بالسريانية آسا و بالفارسية والسندية مورد و منه جنس ~~الر يسمى بالسريانية گدلنفسى (1) و معناه جاءبك(2) نفسه. قال صاحب المشاهير: ~~العمارهوالاس(3) و يقال هوالتحية بالآس وكل شيء يوضع على الرآس ~~و فهوالعمار. وقال حمزة: كان الملوك يحيون به تيمنأ لان اصل اسمه مورذ اى ~~لايتبدل. وقال: ومن اسمائه بالفارسية اسمار(6) ومارمورد وماهومورد وه ~~و مورداسبرم. و قال الرسائلى فى مورد اسبرم انه الاس الكرمانى المستدير ~~الورق. وقال الرازى فيه انه اس برى نبطى دقيق الورق وهو نوعان ابيض و ~~اسود، و كانه عنى الثمرة. لكن ثمرة البستانى كذلك ابيض واسود والكثرة ~~للاسود. وفى كتاب المنجح انه شابايك(5). وذكر ابؤمعاد انه وجد فى كناش ~~مجهول انه الاشنه. واظن هذا خرافة سببها الرامشنة. قال حمزة: الرامشنة ورقه PageV00P101 ~~============================================================ ~~42 كتاب الصيدنة فى الطب ~~تتفق فى خلال ورق الاس ذات رأسين وأصل واحد يضعونها على آذانهم ~~اجلالاا لها و تيمنأ بها و اذا حيوابها قالوا: شاذى و آرامش. قال بكربن ~~النطاح (6): ~~ته4 ~~حيتك بالرامشن رامشنه اطيب من رامشنة الآس ~~و قال: «وبتنا كانافى قضيبين من رنده ذهبوا فيه الى ان الرند هو الآس وانكره ~~(17ب) ابوعبيدة. و قال ابوحنيفة: اخبر شيخ من عرب الشام ان الرند معروف ms108 ~~عندهم وهو شجر الغار. و قال غيره: هوشجر طيب الريح من شجر البادية وريما ~~سموا عودالتبخير رندا لسبب الرائحة. وسعى ابوحنيفة حمل الاس فطساء و اه ~~قال ديسقوريدس: الاس البستانى اقوى والجبلى اضعف والمختارمنه الشديد ~~الخضرة والمائل منه الى السواد اقوى من المائل الى البياض و ثمرة الابيض ~~اقوى من الاسود. و قال بولس فى بدل عصارته عصارة التوث و بدل حبه ~~عصارة ورقه. بنك الاس. قال ديسقوريدس: هذا يكون على ساق شجرته شبيه جه ~~بلون الاس مشابه الكف فى شكله و نحن نرى امثال هذه الزوائد تبرز ~~من الاشجار: والخارج من شجرالخلاف بين الصفرة و الخضرة اشبه شيء فى ~~الهيئة بنصف قطعة مستديرة من اختاء البقر و داخله ابيض يقق واذا جف ه ~~خف جدا حتى ربما يغش به الغاريقون. # 1. در لوو (ص 51) بهخط سريانى: گدى لنفشه: در ترجمهآ فارسى: «كر لنفسا». ا. درترجمه ~~وفارسى: ««و معنى او خصومت كننده باشد با تن خوده گويا عبارت اصل را «جادل نفسه، ~~وخوانده است و آن نيايد درست باشد. 3. «والحمار والعمارة كل شيء على الراس من عمامة او ~~قلنسوة او تاج او غيرذلك... والعمار الآس و قيل كل ريحان عمار. .. و قيل العحمار الريحان يزين ~~به مجلس الشراب و تسميه الفرس ميوران...» السان العرب ذيل عمر). 4. «إسمار بكسر اول ~~دوائى است كه آن را مورد گويند و بعربى آس خواننده (برهان قاطع) . در نسخهآ اصل به فتح ~~اول ضبط شده است. ڈ. در الحاوى (ج21 ص 118) «شابابك». هر دو يا باى موحده و در ~~برهان قاطع «شابانك» با نون. «شابايك» با ياء وجهى دارد و آن اينكه مركب باشد از شاه و ~~بايك، بايه يعنى بايسته و پسنديده شاه. 6. در اصل «البطاح» با باء است. اصلاح از اغاتى در PageV00P102 ~~============================================================ ~~حرف الالف 33 ~~شرح حال او. 7. در اصل: «جثتك» و آن درست نيست زيرا مقصود از رامشنه در مصراع ~~نخستين نام جاريهآ يكى از افراد قبيلهآ بنوحنيفه است و اين شعر را ms109 خطاب به صاحب جاريه ~~گفته است (اغانى شرح حال بكربن النطاح). # 49. اسارون بلل0لنا ل8560508 ~~الاسم رومى ويسميه بعض الناس ناردينا بريا و سنبلابريا، و بالسريانية ~~ناردين ديرا و كذلك سماه ديسقوريدس. وهو ينبت فى الجبال طيب الرائجة ~~ويشبه ورقه قسوس الذى هو شجراللادن لكنه اصغرمنه واشد استدارة، و ~~فيمابين ورقه مايلى الاصل فقاح ارجوانى اللون الى الفرفيرية ووعاء برزه ه ~~كوعاء البنج وكالزبيب اليابس وهو ذوعروق كثيرة فيها عقد عريضة دقيقةه ~~يشبه الثيل. وزاد يحيى بن ماسويه فى صفات ديسقوريدس آياه ان بزره يشبه ه ~~القرطم. و قال جالينوس: الذى ينفع منه هواصوله وقوته قوة الوج؛ و كانه ~~يذهب فى الاصول الى القضبان فان الموجود منه عندنا بالقضبان اشبه منهه ~~بالاصول ادق من اليسفايج وفيه حراوة(1) تحذو اللسان كالدارفلفل و سائر [718) ~~صفاته كماذكر. و يسمى بالهندية بنتى تكر(2) و يتداوون به من الجدري بان ه ~~يسقون منه قبل حدوث العلة وزن نصف درهم مع سر وهو نبيذالارز و يقولون ه ~~ان من ثبر بهذا التدبير وقت هيجان الجدرى لايخرج منه عليه الا افراد ويجلب ~~و هذا العقار من الروم. و قيل ان جبال همذان مملوءة منه و يحمل من ارض الترك ~~الى بلخ شى شبيه به واطول قضبانا واغلظ واشبع سوادا ويسمى قرنفلا جبليا ~~لمشايهة بينهما فى الرائحة ويستعمل بدل الاسارون اذا عز و ربما غش به. و قاله ~~ابن ماسويه: بدله فى ادوية الكبد حب البلسان و فى غيرها القردمانا. و قال ~~الرازى: بدله مثله(3) قردمانا و وزنه و ثلث وج و ثلث وزنه حماما. # 1. در أصل: «حرارة» و آن درست نيست. «حراوة» بهمعنى «حراقت» است. آ. در اصل: «انيتيه ~~تكر» بهتقديم نون بر باء در لغتنامه بلاتس= 110012114، 110111011 01106) PageV00P103 ~~============================================================ ~~اتنت نتانشنت سشن تلش ~~62 كتاب الصيدنة فى الطب ~~ل20. «سر بضم اول شرايى باشد كه از برنج سازند» (برهان قاطع). 3. در حاشيه: ~~«مثلاه» و آن درست تيست. در اصل كتاب الابدال مطابق متن است. # 2. اسطوخودوس تن228-.ا 10666ة18ل0611 ~~وهو منقول ms110 من الرومية ستوخس. و قال الفزارى هو بالسندية دهار(11). و قال ~~ديسقوريدس انه سمى باحدى الجزائر التى يجلب منها وهو نبات دقيق التمر له ~~حمة(2) كحمة(3) السعتر الا آنه اطول ورقامنه وفى خلاله قضبان دقاق غبر فى ~~لون الافتيمون و فى شكله الا انه لابزرفيه. وقال ابن ماسويه انه ينبت على جه ~~ساق وله بزراذافركته فاحت منه رائحة الكافور واجوده اخضره ورقا. ويقع ه ~~الى يلد غزنة من ناحية لنجستان وهى فيما بين برشاور من ارض الهند بين جيال جه ~~والافغانية فى جانب دهك نوع منه مخالف للرومى لانه اكبرمنه والى البياض ~~اميل منه الى الحمرة. و قال الرازى: بدله الفراسيون. # 1. در لغت نامەهآ پلاتس (ص 538) دهارى گياهى وصف شده كه در رتگرزى به كار ميرود = ~~5ا116 /لاو نيز نام گياه ديگرى است = 1161617671030ن2. چيتين است ~~در اصل با حاء بى نقطه و آن قيايد درست باشد زيرا يشمة به معنى رنگ تيره است. جمة درست ~~است كه به معنى مجتمع موى سر است و در اينجا مجازا به معنى برگهايى كه در بالاى ساق گياه ~~است مى باشد. # 41 اسقورديون ل=ا 1لآل60111181602 ~~قال ديسقوريدس: هوالثوم اليرى ينبت فى الجبال ورقه يشبه ورقنه ~~خندريوس(1) غير اته ليس بمشقق الاطراف ، وردى الزهر مر المذاق رائحته ~~رائحة الثوم وتشقق الاطراف مما يظن بمعناه الشق بالطول كالكراث وانه ~~ليس بصحيح الاستدارة انبوبا كالبصيلا(1) و اوراق البصل ولهذا وجد على ه ~~الحواشى فى تفسيره كراث الكرم(3). و قال الرازى فيه والارجانى انه يشبه ه PageV00P104 ~~============================================================ ~~حرف الالف 25 ~~الثوم البرى لكنه اصغرمنه له زهر وورق و قضبان بيض اللون. وفى الحاوى ~~للرازى: ان سقارداياس(2) هوثوم كرائى وصدقه لتشقق الاطراف واسماء ~~الروم تختم بالسين و ربما ختمت بعينها بالنون فكلاهما زائدتان بنحوهم ~~غيراصليين. و قال جالينوس ان اسم الثوم سقرديوسون وهوثوم كراثى لانه ~~قوته مركبة منهما و انا اظن ان تركبه من جهة انه ثوم الارومة كراث الورق . و ~~حكى جالينوس من بعض الاطباء ان قتلى ms111 حرب صرعوا على منابته فمنيه ~~ماسه لبث ولم يعفن كما عفن من لم يماسه وخاصة اعضاء التماس منه. وقيل فى ور ~~التوم البرى انه يسمى ثوم الحية. واتخيل فى سببه اشتراك الجان بين الشيطان و ~~بين الحية فان العامة تسمى بصل الزيز ديوسير وهو ثوم برى اوراقه كاوراقه ~~السوسن. و قال ابن ماسويه فى بدل الثوم البرى انه مرة ونصف من ~~الذكرالذى يوجد فى الثوم فان لم يوجد فالحيصل(5) واظنه العنصل فان ~~الحيصل(5) وهو لا يتصل بذلك. # 1. در ترجمهآ عربى ديسقوريدس (106 از سوم): «له ورق شبيه بورق النبات الذى يقال له ~~كمادريوس...». پس بايد «ختدريوس» را «خدريوس) خواند. رجوع شود پهذيل «كمادريوس» ~~در همين كتاب. 2. شايد بصيلة=1 1-01ةلالهي 3. رجوع شود به ذيل كراث در ~~و همين كتاب. ؟. در اصل: «مقاداياس». در الحاوى (ج21 ص 30): «سقاريداش، هذا هوثوم ~~كراتى». هبان اسقورديون است. ڈ. در اصل: «الحنصل» با نون و آن درست نيست. حيصلور ~~ب بدمعنى بادنجان است. # 22 اسقولوفندريون تدا06 02نا 1للل016111 ~~يا ل1 161820001، 0 ~~وار واسقوروفندريون بالراء واللام، هواصل الكبر الرومى و هكذى فسره ~~صهاربخت. وظن ابومعاذ انه العنصل و حكاه عن قراباذين سايور. وعنه ~~الرازى فى الحاوى(1) بان فيه: اصبت فى ثبت الاسماء انه العنصل. # 1. الحاوى ج21 ص 82. PageV00P105 # ============================================================ ~~و26 كتاب الصيدنة فى الطب ~~43 اسقورولوس (1) ع(2با 1000518 010قم ~~قال اوريباسيوس: هوالخنثى واصله السراش وحكىابومعاذ هذا ايضا عن ~~اوريباسيوس وان الخنشى هوغرى الاساكفة(7) وهؤلاء لايستعملون ه ~~السراش لكنه والغرى لزاقان معار ~~1. چنين است در اصل ولى درست چنانكه از عنوان يونانى برمى أيد «اسفودالوس » است ودر ~~ترجمه عربى ديسقوريدس نيز چنين است. آء «الغراء ماطلى به... وقال ابوحنيفة: قوم يفتحون ~~الغراء فيقصرونه وليست بالجيدةه للسان العرب). # 23 اسطوماخوس (1ادانع1ا عل186ل 0561لا ~~قال بولس: هوحشيشه بزره متحجر ابيض.1’ ~~1. مايرهوف در شرح اسماء العقار (شماره326) حدس ميزند كه كلمهآ اسطوماخوس شايد جو ~~تحريفى از استاخوس چدهين»5 يونانى باشده يونانى اين گياه همان است كه در عنوان نوشته شد ~~45. اسفنج 107716ا عل11 ms112 0002 ~~ر يسمى غيما و بالفارسية عندالعامة ابرمرده(1) لانه اذا ألقى فى الماء نشفه وحمل ~~منه قريبا من جشته و لهذا يسمى بالعربية الهرشفة(2) لانه يهرشف الماء وهو ~~وجسم خفيف يميل الى السواد مع قليل حمرة كالدكنة رخو متخلخل ينبت على قنه ~~صخور السواحل. و ما كان منه دقيق التقب كثيرها سماه ديسقوريدس ذكرا ~~فى جنسه وانثاه بخلافه. وذكروا آن له چسا يدل عليه انقباضه وتجمعه اذا لمس ~~و و ليس هذا بدليل صادق عليه. و قال ايشوع بخت المطران: حيوان النبات ه ~~الاسفنج والحلزون، وهو الارجوان يعنى الحلزون الارجوان، والصدف: فانها ~~بانقباضها من يداللامس تسمى حيواتا و بنشوءها من الارض فى قعر البحر ~~و تسمى نباتا ولم يصب فيماذكر فان الحلزون والصدف خزفان فى ضمنهما حيوان يه ~~ينتقل بالدبيب والماء له كالهواء لنا و نحن تلزم الارض كمايلزمها الصدف PageV00P106 ~~============================================================ ~~حرف الالف 37 ~~ولانسبح فى الهواء كمالايسبح هو فى الماء وانما يدب ببطوء. و قيل فى اولية وجود ~~صبغ القرمز من انه ماروى من دم الحلزون على خطم كلب ابيض فى بلد صور جه ~~فعبر هو عن القرمز بالارجوان لاشتراكهما فى الحمرة المشبعة وان تغايرا.ه ~~والمختار من الاسفنج هوالحديث العهد بماء البحرالملح وان تجفيفه بذلك يكون ه ~~اقوى ويدل على ذلك بقاء رائحة ماءالبحرفيه. ويوجد فى الاسفنج حجر يعرف ه ~~وا به فيقال حجرالاسفنج كماذكر ديسقوريدس. # 1 . ثر حاشيه منهاج البيان (ا 38) : «وباصفهان يسمى اقر يعنى السحاب» 2. «الهرشفة خرة ~~ينشق يها الماءه السان العرب ذيل هرشف». 3 . در حاشيهآ منهاج البيان در اينجا اقزوده است : ~~«وقدييل الاسفنج بماءالبحر و يوضع فى القمر فيشتد بياضه». و رجوع شود به تزجمه عرب ~~ديسقوريدس (101 از پنجم). # 446. اسنان الذيب 110077009 . ع1ل6 1ل1102يا ~~1620ي 1111 ~~بالرومية اورغيون وايضا هوراغون و بالفارسية دندان گرگ و بالسريانية (219) ~~شنث ذييى و ايضا شوشنذيما (1) وهو بهذا اعرف. قال اطيوس الامدى وچبريل ه ~~و و صهاربخت انه بقلة اليهود و قال ابومعاذ: حشيشة يأكلها التمور والاطباء ~~يطيبونها بالزيت والكمون ms113 لاصحاب الزحير. وآكلة اللحوم لاتتناول الحشائش ~~الا للقذف تداويا بالهام. # 1. لوو در كتاب نامهاى نباتات نزد يهوديان : «سوسن دابام (به نقل كريموف: 192). # 47. اسد الارض ب5علاه1010-1695ل7 0ل ~~ابومعاذ عن ابن ماسه انه بزر الزيتون(1) البرى. و قال الدمشقى: ~~هوالمازريون. والاسدالذى هوالسيع بالرومية لاون و بالسريانية اريا و ~~وبالفارسيه شير و بالتركية ارسلان و بالهندية ينيو(7). PageV00P107 # ============================================================ ~~488 كتاب الصيدنة فى الطب ~~1. به گفتهآ مايرهوف در شرح اسماء العقار (شماره 237) زيتون برى به يونانى «خايلايا» يا ~~«تييلاياه است و تام علمى آن با 1 ع101 و يالاع6علدع1ه ع0 ~~است. 2. در لفتتامهه يلاتس (ص 711) هسره تحريف يافته از «شيره. # 48.اسفند 7776ارا8 ذ380يا(1100)ا له 8510 ~~وهوالخردل الابيض و ربما سمى ثالاسفيس(1). قال ابومعاذ: اسفند سغاره ~~وهوالخردل الابيض. # 1. رجوع شود بهذيل «تالاسقيس، در همين كتاب. # 69. اسفتدسناه(1) ~~ولوقاس فى نسخة بالعربية انه الخيرى الابيض . قال: واراه الخردل الابيض و ~~و ان التصحيف وقع فى الخيرى والخردل. # 1. در اصل «اسفند سفاه» تيز خوانده ميشود. در ترجمه فارسى «و ابومعاذ گويد او را ه ~~ااسفندشغان خواتتد يعتى خردل سفيده. # ك. اسبيذمرد(1) ~~قال ابوالحسن الترنجى: هوالذى تبيعه الصيادلة على اته فلفل اييض.ن ~~1. در برهان قاطمع: «سپيدمرد.. .رستنئى باشد مانند بستان اقروز كه ساق ان سفيد و برگش سيزباشده. # 51. اشچل(1) ~~شجرة يستاك بها ويشبه يها الاصابع للين والتعمة وانشد ~~و تعطو(2) برخص غير شئن كانه اساريع ظبى او مساويك اسچل ~~1. در كتاب النبات ابوحنيفة (شمارە 2) : «اخبرنى اعرابى من ربيعة ان الاسحل شجر يشيه ~~الاتل يغلظ كما يغلظ الاثل . قال: ومن لايعرفهما لايكاد يقرق بينهما». 2 . شعر از امرئ القيس ~~است (كتاب النبات ولسان العرب ذيل سرع وسحل) «تعطو اى تعطى وتتناول والشتن الذى ~~فى انامله غلظ والاسروع دوديكون على الشوك و ظبى اسم واد بتهامةه.ه PageV00P108 ~~============================================================ ~~جرف الالف 29 ~~52 استنقور 0 نڑڑ لله2 ~~هو بالسريانية حردانا دنيلوس (1) وهو حيوان يشبه الضب يجلب من نيل مصر . # وزعموا ان اجوده هو المصطاد ايام اغتلامه فى الربيع واجود مواضعه بطنه (2) و ~~شرته واجوده ما ms114 كان طريا غير كثير ملح فاما ماملح و قدد فسداد من عوز ~~قال ديسقوريدس: هوالتمساح البرى يكون بالهند ومصر و منه مايتولد فى نوهر ~~بحرسوف(3) اى البردى(2) وهى بحرالقلزم ويكون بلوذيا(5) الى موريسا وفى ~~مواضع اخر و جنسه وهيئته واحدة فى جميعها وهذا من قوله يدل على كونه فى ~~بحرالر وم فان المواضع المذكورة لاتقارب بحرا غيره . واخبر ابونصر الخطيبى و ~~سائر المخبرين على مثلهن التمساح يبيض فى النيل على شطوط النيل و [220) ~~يحضن البيض يالبروك عليها فما تبعه من الافرخة فهو تمساح وماذهب الى البر ~~فهو اسقنقور. و يبلغ من تعظيم اهل مصر طينته ان رجلا مرشحا لذبح ~~المصطادمنه بسكين ذهب يختمه ومالم ير عليه الختم لم يرغب فيه. فاما فيينه ~~شطوط انهارالهند قلايزال السفانون يبحثون الرمل عن بيضه و بيض ~~السلاحف المائية ويجعلون منها العجة والمسلوق، ولم يذكروا بروكأ عليها وه ~~ربمالم يشاهدوه. واما الاسقنقور فما عرفه الهند صورة ولافعلا و خاصية. و قيل ~~ان لكل واحد من ذكران الاسقنقور والحرذون والضب ايرين ولاناثهاحران ~~وزعموا ان اصل الايرين واحد والقرع اثنان و يقال له النرك وقال (6) ~~وچسل (7) له نزكان كانا فضيلة على كل حاف فى البلاد و ناعل ~~وانشد الكسائى (8) : ~~تفرقتم لازلتم قرن واحد تفرق ايرالضب والاصل واحد ~~و قالت مى المدينية: ~~وددت بانه ضب وان ضبيبة كذية وجدت(9) خلاءا ~~قال بولس: بدل الاسقنقور خصى الثعلب، والاغلب انه عنى الحيوان دون النبات. PageV00P109 # ============================================================ ~~50 كتاب الصيدنة فى الطب ~~1. در اصل: «حردانا دينارس». درست آنست كه در ترچمهآ فارسى آمده است: «حردانا دنيلوس» ~~يعنى سوسمار نيل. آ. در اصل: (يظنه». 4. بحرسوف از عبرى «م سوف» يعنى «درياى فى و ~~قصب» مآخوذ است كه بيشتر بهشمال درياى سرخ گفته ميشد (پاولى كوچك: «اريثرا ثالاتا). # 4. بردى تريمهآ همان سوف عبرى است يعنى نى، 5. در ترجمهآ عربى ديسقوزيدس: «ومته ~~مايوجد فى البلادالتى يقال لها غيتوليا التى من بلاد مورسيادس» (65 از دوم). 6. شعر منسوب ~~به ابوالحجاج يا حمران ذى الغصة است السان العرب ms115 ذيل نزك). 7. حسل بچة سوسمار است. در ~~لسان العرب: سبحل است كه بهمعنى سوسمار است. 8. «ورآيت فى حواشى امالى ابن برى ه ~~بخط فاضل ان المفجع انشد فى الترجمان عن الكسائى.مه (السان العرب ذيل نزك) . 9. در لسان ~~العرب (موضع مذكور): «وحدا». # 53. اسفلياطيقوس(1) م 4077ح تلتناله اق يا ~~ل )16ت ~~و ايضا اسطيرا وهو نبات يعرف بالخرم(2) وهو بالحالبى اشهر لان التضميدبه ~~يشفى من ورم الحالب. واما الخرم(7) فهو نوع من الزهر المزينة للمجالس ~~كجوزة بين البياض والخضرة منقشة بمثل نظام فلوس السمك يبرزمن رأسها ه ~~انوار صغار كهب يشابه بها قلانس الطواويس و يصفه الشعراء. # 1. چنين است در اصل و آن درست نيست و به دليل اصل يونانى آن بايد «اسطر اطيقوس» باشد ~~كه در الحاوى (ج 20 ص 20) نيز چنين است. استراتيكوس يعنى يستارهآ اتيكا. 2. در اصل ~~(الحزم» با حاى بى نقطه وزاء كه درست نيست. «الخرم نبت كاللو بيا شمه والنظراليه مفرح جدا ، ~~(اقرب الموارد). # 54. اسقيل 231110ا 1/8 قليه1 يا 2 11261 ~~061 ~~بالسريانية اسقال و سقيلا وهو بالرومية افيلطون و ايضا اقنوقراطيس (1) و ~~ايضا اسلوقوطيس(2) وهوالعنصل. وفى كتاب المشاهير انه البصل البرى و ~~(20 ب! ذكره فى كتاب الياقوته مردف بالمنصل ايضا وهو منو ساوس الشيطان ~~اللئطان. والعنضل يعرف انه ايضا ببصل الفار لانهم زعموا انه يقتلها ولايمتنع PageV00P110 ~~============================================================ ~~حرف الالف51 ~~ذلك فانه كما قيل فى كتاب السموم مقرح للجلد بالدلك وخاصة فى الحمام . وقه ~~يسمى بالفارسية كذلك پياز موش وموشان پياز و قال الفزاري يسميه السند ~~قويا بصل و ان اهل العراق يأكلون ورقه كالكراث وهو بصل كبار متطاول ~~حريف الى المرارة يكثر فى جبال الصرود و يعظم حتى ان بعض الصيادلة ذكر ~~انه وزن منه عنصلة فكانت خمسة ارطال. قال ابوجريج والرازى انه يخرج فى ~~الحقول من غير زرع وورقه كورق القاقلى اوالسوسن يطول ساقه بزهر على ه ~~رأسه احمر الى السواد يحصل فيه حب اسود كبزر البصل لكنه اكبرمنه واصله ه ~~كالرمان ابيض كالبصل فى ms116 قشوره منتن الرائحة حريف الطعم يربب فى الخل ~~ول والعسل. و بولس يستعمل بدله البلابس. والصيادلة بمسكون العنصل مشويا لما ~~امر به فى الكتب. وقال ديسقوريدس فى شيه انه يجعل فى جوف عجين اوطين وه ~~يوضع فى التنوز على الجمر حتى ييبس ما عليه وينضج تعما تم يرمى بقشره ~~الخارج ويسلك الباقى فى الخيط ويعلق. ومنهم من يجعله فى قدرماء ويضعه فى وا ~~التنور ثم يصب مائه و يجدده ولا يزال يفعل ذلك الى ان لايبقى شيئى من ه ~~مرارته فحينئذ يجففه. ومنه نوع بدرامشان(3) بين الرخد و زابلستان صغير جدا ~~كالبندق احمر وابيض حريف غير مر يتأدمون به ويسمونه كوك. و انواع ~~البصل الاهلية والبرية كثيرة فربما لايكون هذا عنصلا اذا خالفت صفته صفته. # 1. بايد فنقراطيس باشد . يونانى آن ب2 است الوو 75 و كريوف 197). 2. بايد ~~«اسقيليطيقون» باشد. يونانى آن چگه نهل5 است (لوو75).3. درامشان يا درمشان ~~دو ناحيه بوده است يكى در بست و يكى در گوزگاتان (حدودالعالم96 و 103). در اينجا ~~مقصود درامشان بست است ~~شك. اسفيذاج(1) بن41 21055 ~~قال حمزة هو اسپيذاب وهو بالعربية الرثنين. قال الصنوبرى ج PageV00P111 ~~============================================================ ~~52 كتاب الصيدنة فى الطب ~~211ا) و ذات لونين فيها خد معشوق وخد معتشق فى معشق عانى ~~اوخد صفراء بالرثنين لؤنه ايدى الجوالى لتزيين و احسان ~~وهو نوعان انكى ورصاصى و اذا احرق الانكى بالكبريت احمر وصار اسرنجا ه ~~ولله و لطف كماقال جالينوس ان الاسرنج الطف من الاسفيذاج. و قال ماسرجويه ه ~~الاسفيذاج يعمل من الاسرب بالخل والاسرنج من الاسرب بالحرق. قالقج ~~بولس: بدل الاسفيذاج خبث الرصاص والمعروف من الاسفيذاج (7) المعمول ~~بالخل دون المحرق بالنار. قال ديسقوريدس فى عمله: يجعل الخل فى انية ويوضع ~~صفائح الانك فوقه على قصب بحيث لايقرب من الخل ولايصيبها ويغطى ويطلى ~~رأسها و يدثر وذلك فى الصيف الصائف فان الاسفيذاج يعلو الصفائح كالزنجار ~~وعلى النحاس فيوضع فى اجانة ويغسل عنها و تعادالى الآنية. وقال فى موضع ه ~~آخر: يصب الماء فى منحاز هو ms117 ومدقته من الاسرب ويسحق حتى يسودالماء وه ~~يشخن فينقل عنه و كذلك يفعل حتى يجتمع منه مقدار تم يقرص فيضرب لونه جه ~~الى البياض. # 1. فرمول شيمياتى آن و0 112210)10 (كريوف ص 199). 2. در اصل: «والمعمول،. # 5. اسرنج (1) .ل، يا 804ى 81يا اللفلل ~~بالسريانية سيريقون وذكره بولس سندوقس و لاشك انه يونانى وهو بالسجزية ~~و سنج(2) و كانه سنجفر محذوف فان الفزارى ذكر انه السنجفر، و بالفارسية ~~شنگرف و بالسندية سنو (3)، و اقام بولس بدله المرداسنج غير محمر فانه ~~يقاربه(؟) . و تحميره ان يحرق الاسرب بالايقاد كفعل الغضائرى وقداصفر ثم ~~الر يدق نعما ويصفى بالماء حتى يتهيى فاذا يبس اعيدالى القدر وحمل على كل ثلاثة ~~امناء استار(5) كبريت ويوقد تحته و يدام سوطه الى ان يرضى لونه بان يضرب يه ~~منه على الجدار مقدار ملعقة فيكون نقيا من السواد. و قال جبريل ان اسفيذاج PageV00P112 ~~============================================================ ~~حرف الالف53 ~~الرصاص اذا احرقصاراسرنجا: فان كان عنى يالرصاص الانك فهو كذلك و [721] ~~ان كان عنى القلعى فهو غير بعيد ان يحمر الكبريت ايضا الا انه لم يتقررعندنا ~~سماعا اوعيانا. # 1. يفرمول شيميائى آن پ0)20 .200 (كريوف 199) . 2. سنج «رنگى را نيز گويند كه مصوران ~~و نقاشان كارفرماينده (برهان قاطع).3. «وبهندى سيندور گويند» (يخزن الادويه ص 121).4. # در اصل: «يعاره» وآن درست نيست. ك «الاستار فى الوزن اربعة مثاقيل ونصف وفى القاتون عن جه ~~ابن سرافيون هواربعة مثاقيل فقطه (لاقرب الموارد). # 57 اسروع ~~يسمى نبات الرمل. قال يعقوب ين السكيت و ابوحنيفة: اسروع ويسروعه ~~دودة فى الرمل ملونة بالوان، ذات قوائم صغار تطول اكثره شبرا و يأكلها ~~الكلاب والذتاب(1) والطير و تنسلخ عن فراشة و قدظنا (2) ان هذا الانسلاخ ~~يخصها. فاما هوعام لجميع الديدان قاتها تسقط جلدها ذالقوائم مستكنة فى جن ~~صنوف اكنان ثم تسلخ تلك الجلدة الثانية ويطير صنوف فراشات ذوات اجنحة هاه ~~و ربما لم تطر. و مثال جميعها قريب من دودة القر ~~1. در اصل: «الدباب». اصلاح از لسان العرب ذيل «سرع» . 2. در اصل: «ظتاه و آن نبايد ~~درست ms118 باشد زيرا مقصود ابن السكيت و ابوحنيقه است. نيز رجوع شود به كرييوف(ص 200) . # 58أشتد(1)/6000= .لا1 لتناية 6قلا يا.10 1.2016 ~~يا 5500161 1281. # قال الفزارى: هو بالهندية سيلبوا و بالسندية سيابروا وهو بالسجزية زالكه (2) و ~~بهذا ذكره ابونصر بن ابى زيد صهاربخت فى اقرايادينه و فسره بانه الكرباسوه ~~بايه تشبيها باصايع سام ابرص و هكذا عرف فى كتب الطب و ربما قيل باله. PageV00P113 # ============================================================ ~~54 كتاب الصيدنة فى الطب ~~قال ابوالعباس الخشكى فى كتاب العطر انه نبات على ساحل البحر من قه ~~جدة(3) الى آيلة ورائه الطور و كمايدور من جدة على اليمن الى ساحل البصرة ~~ار يشبه ورقه الشيح البستانى كاسف اللون تعلوه امواج البحر عندقوة الريح ~~فيعلق به غتاء البحر و يحيط به كالجلدة ثم تجففه سوافى الرياح ولايستعمل الآ ~~بعدالفرك بين الراحتين و نفضه ليسقط عنه الغناء و يصفو بياضه. و قديغش ~~بطروس الصحف المقطعة على هيئته ويشبه ان يكون هذا سبب تسمية الزابلية ~~دواله(4) كانهم اخذوه من هذا المزور قال جالينوس : وهو محلل ملين وخاصة ~~ماوجدمنه على شجرالصنوبر، و عبرعنه بولس يشجر القطران، وهوهو، فقد ه ~~221) ذكر فى كتاب الميامر دهن الصنوبالمعروف بالقطران. وقال الرازى وغيرهانه ~~ويلتف على شجرالجوز و البلوط و الصنوير التفاف الكشوث ابيض طيب ~~الرائحة وما مال منه الى السواد فردى واجوده ما التف على الصنوبر، وذكر ه ~~بعضهم الشونيز(5) مكان الصنوبر و كانه تصحيف. و هذه الصفات مخالفة ~~و لصفات الخشكى و العطارين و كانه جنس اخر. والمعروف منه عندالصيادلة هة ~~نوعان: بغدادى وهو الابيض الارج الفائق الذى يتخذمنه العبير وليس بغداد ~~بمعدن له وانما يكثر فيه لرواج العطر بين اهله ودونه الهندى رائحة ولونا وليس ه ~~يندق الا بعد البل بالماء. وقال ابن ماسويه و الرازى فى بدله انه القردمانا. # 1. در حاشيهآ منهاج البيان آب 38] ذيل اشنه مطالبى هست كه ظاهرا از صيدنه گرفته شده ~~است و معادل يونانى و سرياتى آن را درير دارد. ناسخ اصل در اينجا نيز مانتد بسيارى از ~~مواضع ms119 ديگر آن را از قلم انداخته است: «اشنه بالعربية، و باليونانية بر واتوفن... وهو فيثا و ه ~~بالسريانية شبثا و بالفارسية... فس وهى كالخبوط و باصفهان يسمى دواله يبخرون الذرائر ~~تدخينا و يجعلونه فيها..». «ابرواتوفن» تصحيفى از برواون است ارجوع شود به عنوان ه ~~يونانى). «شبتا، تحريفى است از «شتئاء الووص 385) «.. فس» بايد «كرفس» باشد كه همانه ~~كرپاسه است كه كرپاسو و كربس و كرفش نيز گفته ميشود (حواشى معين بر برهان قاطع ر ~~ذيل كرپاسو). در حاشيهآ منهاج البيان ذيل «.. فس» نوشته است : اى كروش. بنابراين كروش ~~تيز صورت ديگرى است. آ. «زالكه تام گياهى است دوائى شبيه بانگشتان چلهاسه و زغن، PageV00P114 ~~============================================================ ~~حرف الالف 5د ~~(برهان قاطع). 3. در اصل: «يده» و آن درست نيست. نيز رجوع شود به كريوف (ص 202). # 2. «دواله بهمعنى دوالك است كه داروى خوشبوى باشد و ان را به عربى شيبة العجوز خوانند و ~~بهمعنى دول هم هست» (برهان قاطع). ڈ. در ترجمه عربى ديسقوريدس (18 از اول): ~~«الشر پين». # 59 أشق ان ما لالل نالاة 2060 65ا2 يا ~~10 ي1ل61610160 1106 ~~و أشج و يدل القاف(1) فيه والجيم على التعريب. وهو بالرومية امونياقون ~~وامونيقون. وقال صهاريخت: هو كماماى. وقيل انه بالفارسية كز(2). وقال غيره ~~ان كز هوالوج لا الأشق. وقال الارجانى انه يسمى لزاق الذهب. وقال الرازى: ~~خيره مانقى من البزور والعيدان والوسخ وشابه اللبان وفاحت منه رائحة الكزبآرة. # و قال ماسرجويه: هوصمغ المحروث واجوده الشديد الانضمام النقى من القذى قيه ~~الشبيه باللبان القوى الرائحة المرالطعم؛ فان كان عنى بالمحروث الاشترغاز فليس ~~الاشق بصمغه. وقال ديسقوريدس: هوصمغ شجرة خضراء يشبه شجرة الفلخ(3) ~~يكون فى ارض لو بيه. و قال فى موضع آخر. يشبه القناء مرالطعم و فى رائحته جند بيد و ~~ستريه. وقال قسطا: هو عصارة الخشخاش ومنهم من قال عصارة ورقه، وقدابعدوا ~~و نسوا بردهذه العصارة وحرالاشق. وقال بولس والرازى فى بدله و سخ ه ~~كوائر النحل و قيل فى مغشوشه انه ينزع الخشخاش ms120 الرطب مع اصله ويغسل و [22ب) ~~يقطرمنه هذا الماء ثم يقطع صغارا ويجعل فى قدر ويشدرأسها ويوقدتحتها بنارلينة ~~وا حتى يذوب بالتهرى ويصفى ثم يعمل بالحرمل الرطب مثل ذلك و يلقى من مائه جزهع وهه ~~على جزئين من ماء الخشخاش ويطبخ لينا حتى يقاوم العسل ثم ييبسس. # 1. در اصل: «وبدل». 2. درترجمهآ فارسيى: «اهل سيستان اورا اوشك خوانند و بعضى از پارسيان اورا يهر ~~كج خوانند». در السامى (ص 197) «كزغ». 2. چنين است در اصل و درست «كلخ» است كه به گفته ~~داودانطاكى: «ويعرف بمصر الكلخ». احتمال مى رود كه در متن قلخ پوده است يا قلح به معنى نى الو و وه ~~339).3. درترجمه عربى ديسقوريدس (79 ازسوم): «القنام كه با معنى قلح و قلخ (نى) مناسب أست. PageV00P115 # ============================================================ ~~56 كتاب الصيدنة فى الطب ~~6. أشترغاز 108001 1، =ه2101 160 يا 2102 ~~9ن5106ق5 ~~ذكر فى اخبارمرو(1) ان اسمه بالعربية الجنزاب(2) و يجلب من رمال مغازة مرووه ~~س ~~يحمل الى الآفاق له قشرة سوداء تتقشر بالعرض والاستدارة عن جوف ابيض ~~هش (3) يتشظى بالطول. قال: ويكون اول مايستخرج حلوا لغضاضته فاذا ضربته ه ~~الريح خالطته حرافة تزداد على ازدياد يبسه ورائحته رائحة الانجدان ويقطع ~~و في القلايا ويخلل ايضا. وكنت قطعت منه للتخليل مقدارا ما فصدعجتنى رائحته و ه ~~حممت و سال من لبنه على يدى فقرحها و بقيت فى اذاه مدة. و يسمى ايضا محروثا. وه ~~قال ابومعاذ والرسائلى وابوحنيفة فى المحروث انه ساق الانجدان واصله وكذلك ~~وقال الفزارى انه اصل الانجدان الطيب و انه بالفارسية گز انگدان خوش وه ~~بالسندية متى هنكفار (4). و هذه الساق تكون ذات براعيم على لونه يكون فيها ه ~~الانجدان ويخلل فيقارب فيها الاشترغاز ولا يلحق به فانه غيره. وما سمعنافى ه ~~الانجدان انه بزرالاشترغاز ولاجلب الانجدان من مفازة مرو وانما هو بزرجه ~~راز(5) الذى يسميه اهل خراسان كما (6) وهو شجرة الحلتيت. فاما الحنزاب حهو ه ~~الجزر البرى على ماذكر ابومحمد القتيبى و ابوحنيفة وصاحب المشاهير، ثم وصفه ~~ابوحنيفة بانه ms121 عريض الورق ابيض الاصل فى الارض كالفجلة يطبخ ويؤكل . # 1. در اصل: «ذكر فى اخبار مروان ان..» ولى درست اخبار مرواست به قرينهآ عبارت بعدى . 8.2..و ~~قال ابوزياد من الاحرار الحتزاب وله ورق عراض وعرق في الارض اييض كانه عرق الفجلة يآكله ~~الناس و يطبخونه...» (كتاب النبات شماره 228) . 3. الهش الرخواللين من كل ششى. 4. در ذيل ~~محروث در همين كتاب «متن هنك فار». در مخزن الادوية «اونت كتاره» (ص133). براونت» به هندى ~~بهمعنى شتر است (لفتنامه پلاتس ص 108) و كتاره يا كتارا به معنى نوعى خار است الغت نامهه ~~پلاتس813). پس اونت كتاره به معنى اشترخار است. ك. چنين است در اصل و در برهان قاطع «ران» ~~با نون «... درخت انگوزه را نيز گويند و به معنى انگوزه هم آمده است». 6. «بضم اول گياهى باشد ر ~~بغايت بدبو و گنده و متعفن و آن را كماى نيز گفته انده (پرهان قاطع). PageV00P116 # ============================================================ ~~حرف الالف 57 ~~1. أشنان 1820716=.ا فلة، 6018ل58 ~~ذكر فى كتاب السموم ان وزن الخمسة دراهم من الفارسى يسقط الجنين ووزن ~~العشرة يقتل؛ وألطفه الذى يشبه خروء العضافير و يعرف بكرمك(1)تشبيهابه و ~~(223) ~~يستعمل فى غسول اليد و ربما سمى اشنان الخف لخفته. وآحده الاخضر الذى ~~ر يستعمله القصارون ومنه يتخذالقلى كما يتخذ من القاقلى. قال الترنجى: الاشنان ~~الرطب المعروف بالقاقل يعرف ايضا بالزائا (2) وهو شديدالملوحة. وقال ابوحنيفة : ~~الحرض (3) هو الاشنان ولم نرمنه انقى واشد بياضا من النابت فى جوالخضارم (4) وهو ~~وادباليمامة. والحرض بالرومية اذرقوس وايضا اذرقيس و بالسريانية حلا(5) ~~دقاصرى(6) و بالفارسية اشنان گازران. # 1. «كرمك... اشنان را نيز گويند كه بدان رخت شويند» (برهان قاطع).2. درلو و(ص42): «اشتان ~~زاتاه. 3. در اصل: «الحواض» كه مسلمأ نادرست است. 4. رجوع شود به معجم البلدان ذيل ~~«الخضارم». 5. در حاشيهآ منهاج البيان (ا39): «احلا» و آن نيز درست است (لوو42).6. در اصل: ~~«تقاصرى». اصلاح از كريوف (ص 206). # 67. أصف 058200اة قلة10 ~~وهو بالكبر اعرف. قالوا هوالاصحف واللصف. وقال ابوحنيفة: الشفلح ثمر اللضف ~~ال وهو الكبر. وقيل هو ثمره ms122 اذاتفتح. وقال الفراء فى اللصف انه شيء كالقثاء يخرج فى ~~اصول الكبر. و قال غيرهما اللصف شجر الاصف وهى تخريجات بحسب الرؤية. # وهو بالرومية بلباسى(1) و ايضا ايفلوفوس (2). وذكره جالينوس و اوريباسيوس: ~~وافاريس(3). يقال بالسريانية دهنون دوذي و بالفارسية كبر. قال الفزارى: ~~هو بالسندية والهندية قوترى. و قال ديسقوريدس انه ينيت فى الصحراء والجزائر ~~ووالارضين الندية المهملة الخراب خشبى الاصل متشعث مشوك كصنارات العوسج ~~منبسط على الارض ورقه كورق الزيتون فاذا عظم ابيض و اذا انتثر فقاحه ~~و ظهرالاصف منه كالبلوط الصغار طوال اذا ادركت و تفتحت خرج حبمنه ه PageV00P117 ~~============================================================ ~~58 كتاب الصيدنة فى الطب ~~صغارحمر. وكان المنصور اوفد عمارة بن حمزة على قيصر فى رسالة قال قد تغديت معه . # يوما فدعا بجرة صغيرة مختومة وامر باخراج شي منه فى اسكرجة و وضعه بين يدى و ه ~~اذاهو كامخ كبر فتبسمت و سألنى فقلت هذا عندنا يكثر جدا فقال فأرضكم اذن ~~خربة فان هذا لاينبت الا فى الخرابات ولذلك يعز عندنا . قال بولس فى بدله احد ~~(23ب] اصولالينبوت و الآس والطرفاء. و قيل فى الذى ينبت منه بناحية بحرالقلزم انه ~~ينفط الفم ويأكل اللثآة حتى يعرى الاسنان. وذكر ابوالخير فى الاغذية قضبان الآس ~~الحاد ثم قال فيها اظنها الكبر. # 1. شايد: «02-4210» بلناس. (كريوف 207). بالانوس بلوط وهر ميوه شبيه آن را گويند اليدل و ~~اسكات). آ. درترجمهآ فارسى: «ابيو لو بوس» شايد «افيو سطافيلن حن كه يكى از ~~معانى آن كبر است (ليدل واسكات). 3. چنين است در اصل و درست آن «قابارس» است «ترجمة ~~و عربى ديسقوريدس 172 از دوم). # 63. آصابع(1) صفرقاق 20 1(7) يا 6100(2) ~~19ف01ل2ا ~~و وهو بالفارسية انگشت زرد (2) وذكر فى الكتب بكلتى هاتين اللغتين . قال الارجانى: ~~يشبه الكف فى شكله مركب اللون من صفرة وبياض صلب المكسر فى طعمه ادنى جه ~~حلاوة، فان صدق الظن فهذه صفة دستك مرغزى وهو الفتجنگشت. و قال الرازى ~~فى بدله، اذا تدووى به الجنون، وزنه و نصفه هزارجشان وثلثى وزنه سعد. ms123 # 1. تعيين هويت اين گياه مشكل است. رجوع شود به شرح مايرهوف بر غافقى شماره 2.60. در ~~حاشيه افزوده است: «وزردچو به» به گفته مايرهوف (موضع مذكور) اصابع صفر امروزدر قاهره به ~~زردچوبه گفته ميشود. # 64. اصابع هرمس ددنا ع/0000لة لالنمل01 ~~قالت الخوز: هوفقاح السورنجان. و قال ابومعاذ قدقيل انه السورنجان نفسه ه ~~ور والفقاح اصح. ويسمى العامة هذا الفقاح چغزب وچغرب وهو اول نورينجم فى PageV00P118 ~~============================================================ ~~حرف الالف 59 ~~اول الر بيع عند ذوب التلج عن وجه الارض ويكون منه ابيض واصفر واكهب هاه ~~وهى برية وبستاتية. # 65. اصابع الملك ~~ذكره الرسائلى ولم يفسره بشى.ه ~~66. اصابع اللصوص ~~هذا بالهندية جورانكلى(1) ولم الق من يصفه لى واتما حمل الى بزره ويسمونه وتنكان و ~~شبه الارز غير المقشر اذا امسك فى الفم ساعة فابتل انشق وانبسط من لبه اشياء ~~بيض كالقطن يشبهونها بفروجة(2) اوز ويصفونه بالغاية فى امر الباه. # 1. «چور» در هندى به معنى دزد است الغت نامه پلاتس ص450) و«انگلى» به معنى انگشت الغت نامه ~~پلاتس97).2. كريموف آن را «فروخة ارزه (سنيل برنج) خواتده است (ص 209). # 67. آصابع العذارى(1) ~~قال ابوحنيفة: هوصنف من اعناب السراة اسود طوال كالبلوط وعنقوده ذراع . و ~~بالرى عنب على هذه الصفة ابيض يسمونه انگشت كنيزكان. و نسبته اليهن احق ~~من نسبة ماهواسود ~~1. در حاشيهآ منهاج البيان ([41) مطالبى هست كه گويا از صيدنه گرفته شده است و اگر چنين باشد ~~مؤيد آن است كه ناسخ اصل، مانند هميشه مطالبى را از قلم انداخته است: «اصابع العذارى، يسمونه ~~بالرى. العنب الابيض وكثير هناك و نسبته اليهن احق من الاسود الا اذا كانت اصابعهن مخضية. # و زعم مصنف كتاب التبات ان اصابع العذارى پسمى دخش انگشت لان دخت و دخش اسمان واقعان ~~على العذارى وهو تمر كالعنب الاسود طويلا كاته البلوط يشبه الاصابع المخضبة للعذارى ومنابته ~~بالسراة». # 68. اصل ~~كثيرا ما يجيثى ذكره فى الانكرافاذينات(1) . قال الدمشقى فيه انه الخمر الصافى . PageV00P119 # ============================================================ ~~60 كتاب الصيدنة فى الطب ~~1. چنين است در اصل و درست پايد «اقراقاذينات» ms124 باشد ~~69. اصطرك 11004ع111 1132 يا 1نيا ~~ل1 1116165 ~~وال ذكرالرازى انه صمغ الزيتون و ذكر الرسائلى اصطركا هنديا. و قال ~~2242] ديسقوريدسو بولس اته ضرب من الميعة. و قال جالينوس: استعمل اصطركا ~~و سيالا فاظنه ميعة رطبة ويعرف جودته بحدة الرائحة، ثم جعل بدله جندييدستر. # 7اطموط 116 4ع0/10 قق يا 12020 . # با لالتعل5ل ~~و ذكر بعضهم انه دواء رومت و قيل الباقلى الهندى المنقط بالسواد الصلب كالحجر ~~المسمى بلغتهم اكتمكت. وذكره الرازى اطماط وانه دواء هندى وقوته كقوة ~~البوزيدان. # 71. إطرية(1) .009 نبا ~~بكسر الهمزة وضمها، وهى بالرومية والسريانية اطرين وبالفارسية شاه افروش ~~ملك الاخبصة او خبيص الملك. و قال الامدي: الزلابية والقطائف و مايعمله ~~.من الفطير و يسقى العسل فهواطرية. وقال الخليل هو طعام تتخذه اهل الشام و ~~ليس لجماعته واحدة . و قال الفارابى فى ديوان الادب(2) انه طعام يتخذه الاتراك من ~~اللحم المدقق ورقاق العجين الفطير المقطع كالخيوط دقة ويسمونه كذلك رشتة. واما ~~اشارة صهاربخت فيه الى شيء كالعقار دون الطبيخ فليس فيها بمصيب.ه ~~1. «والاطرية بكسير الهمز مثل آلهبرية ضرب من الطعام ويقال له بالفارسية لاخشه . قال شمر الاطرية ~~اشيء يعمل مثل النشاستج المتلبقة (لسان العرب ذيل طرى). لاخشه ولاخشته را نوعى از اش اردو PageV00P120 ~~============================================================ ~~حرف الالف 1ع ~~نيز آش تتماج گفته اندو اين غير از اقروشه و شاه افروشه است كه در آن عسل بريزند. رجوع شود به ~~ذيل افروشه دربرهان قاطع . در حاشيهآ منهاج البيان (ب، 41) ذيل اطريه گويد: «يخبزمن العجين ~~السميذ ويبسط... ويقطع صغارا ثم يقلب فى الطنجير ويضرب العسل ويسمى شاه افروش». آ. اين جه ~~تعريف با تعريف لاخشه و تتماج موافق است. در ترجمه فارسى صيدنه «نسخه مج» اقزوده است: «و ~~اورا در ماوراءالنهر اكرا گويند» در برهان قاطع: «اگرا بر وزن بغرا نوعى از آش آرد باشده. # 72 اظفار الطيب 5ع1001 6008106لل02لا يا 1026005 262 ~~تقلال500 يا عف10101100 1160001000 ~~بالرومية انخوس و بالسريانية ظفرى بسما و بالهندية شاه بسن و بالفارسية ناخن ~~پريان و ms125 ناخن فريكان(1) و ناخن خوش و ناخن بوا. قال مسيح هى قطاع تشبه وهوهر ~~الاظفار و تدخل فى الدخن وهى خزف حيوان مائى كالكائن فى جوف شنك(2) يج ~~المعروف بسبيذ مهره ويلتزق بلزوجته على الخخشب فى الماء وهو جنس من الودع. و ه ~~قال حمزة هى فلوس جلدة ميشماهى. ابن ماسويه والحشكى: الميشماهى افلوس وه ~~دابة(3) بحرية] ملتزقة باللحم والجلد كهيئة فلوس السمك تنزع من جلدها و تكون ~~فى بحر اليمن وربما وجد فى فوهة البحر بناحية البصرة وتحمل طرية الى عبادان و وار ~~اكثر مايجلب من البحرين وهى اجودهاللدخن. ومنها منتن الرائحة وفى مشويه شمة ه ~~من رائحة العنبر. وقال الكندى: دابة الاظفار كمعاء فى طرفيهشبه الكرتين فى كل (24ب) ~~كرة ظفرة ويقال انهما عيناها؛ وبين هذا وبين الميشماهى بون بعيد. والسمك فى البحر ~~يشبه من صورها ومن حركاتها باشياء برية خيل التشابه بينهما فاذا اخرجت فه ه ~~و سمك و ذلك مثل القنفذ البحرى فانه سمى، للحبات البارزة منه بدل الشوك هاه ~~البري لاذنب له ولاقوائم ولونه اغبر فاذا شوى احمر: و مثل السمك المستى ~~الضيراك(4) وبالفارسية گورماهى شبهت بالعير لخط اسود على ظهره كالنازل من ~~لر ظهر العير الى مرفقيه وينتو من أدنيه لحيمتان لاعظم فى بدنه سوى الجمجمة و ~~فقرات الصلب، ويمكن فى الميشماهى حال اوجب تشبيهها بالشاة. والاظفار انواع PageV00P121 ~~============================================================ ~~62 كاب الصيدنة فى الطب ~~خيرها القرشية والهند ترغب فيها و تسميها تهآ كرشى اى الظفر القرشى ويحمل مما ~~بين جدة وعدن وهى صغار تضرب الى الصفرة فى قدالانجدانة وعلى مثل تقعير ~~قشرالفستق. وزعم احدالصيادلة ان الهاشمية تتلوها فى الجودة وهبى اكيرمن ~~القرشية قانية اللون وانكر ذلك سائرهم: تم المعروفة باظفار الحمار لكبرها ولغلظها ~~فانها فى قدر الدرهم والى السواد. قال الخشكى: الاظفار المكية تجلب من جدة و ~~عشح : ساحل مكة وهى دون البحرينية وغير محمودة فى الدخن وهى تشبه الاصداف و ~~وا.يضرب لونها الى الحمرة واذا قلعت من دوابها عولجت بما يطيبها ثم تباع. وقال ms126 ابن ~~ماسويه: الميسوسن يطيبها اذاغمست فيه. فاما غسلها و سقيها فقدقال الخشكى ~~فيه: تنقع فى ماء وملح ثلاثة ايام ثم تغسل بماء حار حتى يذهب طعمها وشهوكتها و ~~وال تجفف ثم تطبخ بالافاويه طبخة جيدة وتنقى(5) بالرمل المكتى وتجفف ثم تشوى و ~~يحذر عليها الاحتراق. و قديقع من ارض الهند شىء نباتى كانه قشرفستق يشبه جه ~~اظفارالناس احد وجهيه ابيض والاخر الى الصفرة وله رائحة ما وسمى ناخنه ~~يستعمله الهند فى الدهب(6) وهو دخنة لهم. # 1. «فريك» به معنى پرى است كه در پهلوى «پريك» است. آ. رجوع شود به ذيل كلمهآ «ودع» در همين ~~كتاب. 3. عبارت ميان دو علامت از حاشيه منهاج البيان افزوده شد زيرابى آن معنى درست در نمى آيد. # : آ. در اصل: «الفراك». «ضيزالكه حدس ناسخ نسخة بغداد است شايد به راهنمايى انستاس كرملى.. # براصل: «يبقى.... 6. مايرهوف در شرح بر غافقى (شماره 111) حدس زده است كه شايد ذب يا وه ~~ذب باشدزبرا*لل لالالك در سانسكريت به معنى تدخين است. # 73اغافت با داالا6 80 ~~(225؛ ذكره اوريباسيوس، هو بالر وميةافطريون(1) وبالسريانية عقارا دبشكرا(2) وايضا ~~تريامان وايضأ اغفت. قال جالينوس فى عصارته انه ايوفاطريوس (3) و قال ~~صهاريخت هيو فاطاريقون وهما نسبة الى فطريون، فايو فى الابتداء ربما يكتب هيو و ه ~~كانه اسم العصارة، واواخر الاسامى يكون بكل واحدمن السين والنون فى لغتهم . و . PageV00P122 # ============================================================ ~~حرف الالف هه ~~قال الرازى فى عصارته انه اسود صلب عسر المكسر يشبه قطاعه خبث الحديد ~~فى الخشونة والرزانة مرة الطعم و بدله فى النفع من الحميات نصف وزنه اسارون و ~~نصف وزنه افستتين. # 1. فطريون همان اويهاتريون يا ايوفاطريون (ايوفاطريوس) است كه منسوب است به مهردا ~~اويهاتور (داراى پدر شريف) پادشاه پونتوس. آ. در سريانى عقارا دابجر منسوب به ابجر يكى از ~~بادشاهان حران الووص 33). 3. در اصل: «ابو فاوطريوس» رجوع شود به حاشيه (1). # 72. اغالوجى(1) 47680109 -.125210 0ة22 2ةلنل0 : ~~قال ديسقوريدس: هو خشب يجلب من الهند صلب ملززمنقط طيب الرائحة له قشبرة.. # كانه جلد موشى يدخل فى ms127 البخور والدخن. # 1. رجوح شود به ذيل كلمه «عود) در همين كتاب. # 15. اغيراطون(1) با 2528للنا ~~تفسيره دواء لايشيخ. وفى تسخة سلمويه الحلفاء والبردى. # 1. اگير اتون در يونانى به معنى «پير نشو» است و بنابر اين درست «لايشيخ» است. اما در اصل آن را ~~الايشيخ» ضبط كرده است و مترجم فارسى نيز چنين خوانده و آن را «داروئى كه پير نگردانده ترجمه ~~كرده است. از تفسيرى كه ديسقوريدس از آن كرده است برمى آيد كه همان «لايشيخ» (پير نشو) ~~درست است: «وأنما يسمى بهذا الاسم اغير اطن لبقاء زهره عليه زمانا طويلا على حالة واحدة اى الذى ~~لايتشيخ هذا النبات (50 از چهارم). درچاپ ترجمه عريى «لايتشنج» آمده است وآن درست نيست. # 74. افستين ب9اللالا 1لالافلا8ق0ه تلل161 ~~هو بالر ومية افسنثآيون وبالفارسية على ما ذكر ابومعاذ مروه وبالزابلية مستار (1). # و قال ديسقوريدس: هومن الشيجات واجوده مانيت من ارض بنطس و غلاطيه و ورز ~~قبادوقيه وفى جبل طورس21) وكذلك عده جالينوس منها فقال: هواقل حرارة من قجه ~~جميع انواع الشيح ومن هذا سماه بعض الاطباء شيحا روميا كماسماه بعضهمج PageV00P123 ~~============================================================ ~~و 64 كتاب الصيدنة فى الطب ~~كشوثا روميا. قال اين ماسويه والرسائلى انه انواع نبطى و فارسى و خراسانى و لر ~~سورى. وقال: واجوده السورى اى الشامى والطرسوسى الشبيه بزغب الفراخ ~~صفرة و فيه حقد كانه بزر الصعتر الفارسى صادق المرارة اذا فرك فاحتا ~~منه الرائحة الصبرية؛ والنبطى اشد مرارة واكثر قبضا وفيه عطرية وورقه وزهره ~~اصغر من سائر انواعه والقبض فى ماعدا قليل والمرارة والنتن يعمها وعصارته اشد ~~حرارة من حشيشها ويغش بعصارة الفراسيون. قال بولس: الشيح الارمنى بدله، و ه ~~(25ب) قال الرازىبدله من الجعدة مثله. و قال ابن ماسويه: بدل الافسنتين الفارس ~~الفوذنج وفى ادوية الكبد الستبل: وقيل ان بدله فى تقوية المعدة و تفتيح الشدد وزنه ~~اسارون و نصف وزنه هليلج اسود. # 1. بامستار بروزن دستار نام گياهى است دوائى وبوى خوشى دارد و در غايت تلخى هم هست و آن را ms128 يه ~~مرونيزگويند و باشين نقطهدار (مشتار) هم هست، (برهان قاطع)2. رشتهآ جبالى در آسياى صغير كه ~~امر وز به تركى تو روس گويند. از قلل آن بيكداغلارى و كلدى داغ است (پاولى كرچى). # 37. افيشمون (1) يو401 -11 1ااع ال6ل1 ~~بالرومية بتيمون(2). وقال الفزارى هو الكمون الرومى وهو بزر وزهر و قضبان ~~صغاردقاق مختلطة. قال ديسقوريدس: هو فقاح شجرة يشبه الصعتر وهو اثخن منه وه ~~رأسه الاعلى خفيف دقيق مثل الشعر. والمختارمنه المبزر الاحمر اللون الحاد الرائحة ~~فى طعمه حدة و حرافة، المجلوب من اقريطا، وهى جزيرة معروفة ظنها بعض جه ~~الشارحين بيت المقدس فأبعد ولو قال انطاكيه لقارب فانه لايزال ينسب اليه ، ~~و والردى منه هوالاخضر العديم البزرالذى تفوح منه رائحة الصعتر اذا فرك باليد و ~~يسمى صعتريا لرائحته وجرمقانيا (3) لمكان معدنه المجلوب منه. قال الرازى: بدله ~~فى اسهال السوداء وزنه تربد و ثلث وزنه حاشا. # 1. در ترجمه عربى ديسقوريدس (132 از چهارم) چنين است و آن تقريبأ معادل اصل يونانى آنست. PageV00P124 # ============================================================ ~~حرف الالف 25 ~~اما در كتب طبى و داروشناسى اسلامى آن را «افتيمون»(به تقديم تاء بر ياء) نوشته اند. در اصل ~~بى نقطه. 2. درست بايد ابتيمون باشد. 3 . منسوب به باجرما (بيث جرمايه) يا «باجرمق» (بيت ~~جرمق) از مواضع آرامى در شرق دجله (نولد كه، تاريخ ساسانيان ص 35 حاشيهآ (1) و مقايسه شود با ~~«باجرما» و«اباجرمق» در معجم البلدان). # 78. افيون :10ى010 (شيرهآ ا 17160111621101) ~~الاسم رومتى وهو بالسريانية دعثادميقون و ايضا دعثا رمانى دشعلا اى عصارة رمان وه ~~السعال وبالفارسية دوشش نارخوك ويجب ان يكون كوك ليتميز من الخنزير فأنما ~~قيل هذا لقرب الجوار فى مخرجى الحرفين. وقال الفزارى: هو بالفارسية ملبند (1) ~~خوشخواك سياه و بالستدية سرستنى رس(2). قال الارجانى و ابومعاذ: هو عصارة واهاه ~~الخشخاش المصرى الاسود: وزاد ابوعلى بن مندويه فى صفاته المستطيل وحنين ه ~~المستطيل. وذكر بولس خشخاش الافيون فدل على انه لايكون من كل خشخاش. # وقال حمزة: هو توذرشير اى لبن الخشخاش [وان توذرو(3) توذرى واحد ms129 والمعروف ~~من هذا الاسم فى الادوية ليس الخشخاش] وحمزة بالفارسية ابصر . والافيون قطاع ~~فى لون القسط واشد سوادا كريه الرائحة واقواه ارزنه واشده رائحة وامره طعما ~~واسهله انحلالا بالماء املس الا يتعقد اذا ديف فى الماء(7) و ينحل فى الشمس وان [726) ~~الهب فى السراج لم يكن مظلما. و قال ابن ماسويه اجوده ما اصفر لونه وذكت ~~رائحته. واما المغشوش منه فما غش بالمامييا كان اصفر وان ديف بالماء(5) صفره ~~كالزعفران. و ماكان بعصارة الخس مال الى الخشونة وضعفت رائحته وماكان ~~بالصمغ فصافى اللون ضعيف القوة . وذكر ابونصر الخطيبى انه يغش بدقيق الباقلى ~~و والحمص و ان منهم من يغشه بالعذرة ولاغرو فان العوام يكنون عن العذرة جهن ~~بالافيون. فالمقدارالقاتل منه درهمين. و شوهد من مات من احتمال شيافة افيون ~~فبالحرى ان يكون الحزم فى اكله اكثر. واهل الجروم(6) وخاصة بمكة يعودون انفسهم ~~فى تناوله بالتدريج من اقل مقدار الى ان يبلغوا المقدار القاتل ويداومونه كل يوم وه PageV00P125 ~~============================================================ ~~66 كتاب الصيدنة فى الطب ~~غرضهم فيه ردالكرب و قمع تأثير الحرفى البدن و تثقيل النوم و تنقية اخلاطهم من ق ~~العفونات واجودالافيون ماجف على شجرته اذا خدشت. قال ديسقوريدس انهم ~~يقطعون غصنه قليلا بسكين و يتقبونه غير عميق ولامستوى بل معوجا ويرفعون ~~مايخرج الى قارورة و ليس ذلك بجيد بل قائم مقام العصارة. واما الجيد فهواللبن ~~الجامد على موضع التقب اذا تركوه ثم رجعوا اليه بعد قليل فيجمعونه ويرفعونه. # قال و يتحفظ مزاولوه ان يصيب ثيابهم مته شش. وقال الخطيبى اجوده المعمول ق ~~باسيوط من مدن الصعيد الاعلى بمصر ودونه المعمول باشمون (7). وذكر انهم يعملونه ه ~~و من الخشخاش الابيض بان يشرطون ثمرته عندالقرب من ادراكها و يقصدون ه ~~261 ب] فى الشرط اسافلها عند متعلقها شرطات من جميعجوانبها و يتركونه يخرج منها ه ~~رب ~~الافيون ويشخن فوقها فير فعونه بالسكين ويجمعونه فى قدح ويضمونه حتى يختمر وه ~~و يدرك ثم يلف قطاعا فى اوراق الخشخاش ويييسونه، فعلى هذا هو صمغ لاشصارة. ms130 # 1. ملبند شايد به معنى «شيرهآ منجمده (مل * بند) باشد. «خوشخواكه ممكن است شكلى ديگر از ~~خشخاش باشد نيزرجوع شوذ به كرييوف (219). در برابر «و بالفارسيه دوشش نارخوكن در حاشيه ~~.نوشته شده است: هذا دوشش كوكنار او دوشش ناركوك آ. درست پوستى رس (از يوست به معنى ~~خشخاش و رس به يمعنى شيره)الغتب نامهآ پلاتس و كرييوف. 3. عبارت ميان دو قلاب در حاشيه است و ~~بنظر ميرسد كه متعلق به همين محل باشد. در ترجمهآ فارسى در اين مونضع آمده است: و حمزه خشخاش را ر ~~بتو در شير تعريف كيرده است و معنى تو در شير چنين باشد يعنى شير خشخاش ازيرا كه تو در وتودرى ~~مرخشخاش را گويند جزانكه در ادويه آنچ اورا تودرى گويند در متعارف تخم نياتى ديگر است و آن دو ور ~~نوع است و ذكر او در حرف تاء كرذه شود و لفظ تودرى مشتركست ميان خشخاش و دانه اى كه اورا يهور ~~تودرى گويند و استعمال تودرى در خشخاش نادرست است و در آن دانه مشهور.2. در اصل چنينو ~~است و شايد لاينعقد با نون درست تر باشد. 5. در اصل: «اذا اذيف، و آن درست نيست. «اذا ديفه ~~درست است. در ترچمه فارسى در اين قسمت آمده است: و چون آب در او ريخته شود ع. در اصل ~~«الحروم» با حاء حطى و آن درست نيست. الجروم با جيم درست است به معنى گرمسيرها. 17. در اصل ~~«شمونى» و آن درست نيست: اشمون بالنون و اهل مصر يقولون الاشنونين وهى مدينة قديمة ازلية ~~عامرة، قصبة كورة من كورالصعيد الادنى غرب النيل (مراصد الاطلاع 84). در ترجمه فارسى نسخهآ ~~مغنيسا «اشمونين» و اين دليل است بر اينكه ابوريحان اشمونين نوشته بوده است. PageV00P126 # ============================================================ ~~اه معشنتمنن سد عقم شم ممح شنمنت ت ~~حرف الالف 7 ~~79. افاريقون (نقل2/6) لسلة/6120 ل1156 ~~قال الرازى هو دواء رومى و هذا من كلامه غير مفيد شيئا. و حكى ابومعاذ عن ه ~~ابن ماسه انه ms131 بزرالزيتون البرى ولايقال لنوى الزيتون بزر و كانه ششى اخر ~~اسمى بزيتون و قال الذمشقى هوالمازريون. # 8. افيقرون(1) لء 20 ل1110560 ~~نبات فى زروع الحنطة له اغصان صغار و ورقه كورق السذاب حوح قوتهه ~~كقوة الافيون. # 1. نام اين گياه در ترجمنه عربى ديسقوريدس «افيغوون» (ص 334) آمده است و همين شرحى ~~كه ابوريحان گفته است براى آن ذكر شده است. آقاى دوبلر ناشر ديسقوريدس در ور ~~ص7بآمعادل يونانى مذكور در عنوان را براى آن ذكر كرده است. نيز رجوع شود به كريموف و ~~220. در ترجمهآ فارسى صيدنه گفته است: «افيقرونرا بدلغت رومى بيقرون گويند و معنى بيقر ه ~~بپارسى تلخ باشده. قي0كلا1 در يونانى به معنى تلخ است اما ظاهرا نام اين گياه با اين كلمه ~~امربوط نبأشد ~~81. افعى ~~قال جبريل انه يحدالبصر ويزيد فى العمر. اما تحديده البصر ففى اخبار العرب ~~و ينفع(1) [من... السموم القاتله و سموم الحيات و العقارب اذا جعلوا ~~فى الترياق و ينفع مرقته من العلل الحادثة من الرطوبات كالوضح ومن دا م ه ~~الاسد و هوالجذام واجودها آنثاها المصطادة فى الربيع). # 1. قسمت ميان دو قلاب در حاشيه نسخهآ اصل است و من جاى نقطه گذارى را در اصل ~~تتوانستم بخوانم. # 82. اقاقيا (سذ)=(عت8 ت00)9 61606 ~~الاسم رومى كماقال اورباسيوس وبالسريانية دعثاد قرطى و بالعربية ققل (1) PageV00P127 ~~============================================================ ~~68 كتاب الصيدنة فى الطب ~~قال الفزارى وهو بالقارسية ملبند شدرك و بالسندية سلغارها. قالجي ~~اديسقوريدس لايدخل منه فى ادوية العبن غيرالمصرى واجوده ماضرب سواده ~~الى الحقضرة وطابت رائحته وصلب مع الرزانة ووصف شجرته بانها مبسوطة ه ~~غير مستوية النبات فقاحها ابيض و ثمرتها كالترمس ولم يختلفوا فى انها القرظ ~~وأنما وقع الاختلاف فى الصفة فقال جالينوس هوصمغه وقال بولس هو ربه وه ~~قال اورياسيوس هو صارته بجفف ويقرص وقال اخزون هو عصارة القرظه ~~اعنى ورق شجر الخرنوب الشامت ويدبغ به الآدم بارض العرب. وبين ما ذكروا حه ~~فروق: فالصمغ مايسيل من شجر طوعا من منافذ يتفق فيها و يكون بعدتضجه ه ms132 ~~و والعصارة ماعصر من مدقوق الثمرة او النبات فخرج قهرالم يعتبرفيه التضج يه ~~556 ~~والاذراك والرب مأئغلى بالماء حتى يخرج اليه قوته ثم يصفى و يغلظ بالتشميس ~~اوالطبخ. # 1. در اصل «ققل است ولى در كتب لفتى كه در دست من است چنين كلمه اى نيست. در ~~تاج العروس ذيل ققل آمده است: والققل بالضم شجر حجازى يضخم ويتخذالنساء من ورقه ه ~~عمرا يجيى احمر واحدته قفلة وحكاه كراع بالفتح و وصفها الازهرى فقال تنبت قى تجودالارض . # و تيبس فى اول الهيج ~~83. اقاقاليس 16م2046له للاة 102 ~~و ذكر بولس انه تمرة شجرة صغيرة بمصر ينقع بالماء و يخلط (1) بالشيافات ~~المحدية للبصر. # 1. در اصل بيحطب» و آن در اينجا معتى نميدهد. در ترجمه عربى ديسقوريدس (ص 87) ذيل ~~اقاقليس داردة ويستعقل مايتقعه قى اخلاط شياف العين» بثابراين شايد «يخلطه مناسبتر ه ~~باشد. نيز رجوع شود به كرييوف 222. PageV00P128 # ============================================================ ~~حرف الالف 69 ~~اا اقحوان تل،0(1816016 ~~لقلكياا 6112011163 6816ل ~~ل11816 ~~هوالبابونج ويقال القراص وقال الفزارى انه البايونج)و بالسندية فلانج قال (227) ~~ابوحنيفة هوالاقحوان والقحوان. قال عمروبن معدى كرب ~~خضرا(1) يشبه برده و بياضه بالتلج او يمنور القحوان ~~قال ابوحنيفة سألت اعرابيا عنه فقال هو بابونجكم ويسميه اهل الجبلجه ~~پنيرك وورقه فتل(2) كورق الشيح غير منبسط والذى يعرف من پنيرك انه ~~جنس من الخطمى و من يناسب النجم بعدم الساق والزحف على الارض ~~وللره ولايغادر الخطمى الا بصغر الجتة و الورق ووعاء البزر. وقال ابوالحسن اللحام ~~الجوالى ~~و ياسائلى عن جعفر عهدى به رطب العجان و كفه كالجلمدوهن ~~ثم ضمنه بيت النابغة ~~كالاقحوان غداة غب سمائه جفت اعاليه واسقله تدى ه ~~و وقداكيروا فى بيت النابغة فبعض اصاب وبعض بعد وخاب. وجميع الانوار يهتزن ~~.بالمطر لكن الاقحوان احوج اليه لبياضه فان الغبار والوسخ يكون عليه اظهر ~~و للونه اكدر فاذا اصابه مطرالليل غسله و ينقى الهواء من الغبار فلم يعد اليه ~~وا واصبح على غضارته قدارتفع عنه قطرات الندى فخلص منها جافا لاجفافجه ~~بيس و بقيت اسافله ندية ms133 ترفده و تحفظ عليه رونقه. و قال عبدالله بن المعتز ~~ال و تضحك عن اقحوان الريا ض يغسله بالعشى الندى يجواه ~~و قال مجنون ~~ول و هل مالت اليك قرون ليلى كمثل الاقحوانة فى نداهاه ~~و قال ابوالنجم PageV00P129 ~~============================================================ ~~70 كتاب الصيدتة فى الطب ~~كالا قحوان اهتز فى المسايل فى يوم صخو غب غيث هاطل ~~و قال اخر ~~ول يفلجن الشفاه على اقحوان جلاه غب سارية قطاره ~~والاقحوان البستانى عندنا يسمى كافوريا لان ورقه وهو كورق الخس اذا اخذ ~~فى اول مايطلع وفرك باليد فاحت منه اطيب ريح واما البرى فهو البابونج. و ~~قال الرازى فى الاقحوان انه البابونج الابيض وزهره ابيض وهذا يوهم انج ~~ورق شجرته بيض وليس كذلك وانما البياض متجه على اوراق نوره المحيطعجه ~~بالصفرة فى وسطه وليس يخلص هذا البياض فى البايونج البرى ولهذا قيل ~~(22ب فيالبهار انه من جنس الاقحوان لان تلك الاوراق منه تكون فرا والجثة ~~و اكبر مع المشابهة فى الشكل. وقال ابومعاذ هو الكافورى الكثير الفقاح الابيضه يه ~~و قدقلنا ان تسبته الى الكافور بسبب رائحة ورقه عند عنفوان بروزه. وقال فه ~~ابن ماسويه هو البابونج ثم وصفه بان له قضبانا دقاقا خضرا و زهرا مقببة صفرا ~~يحيط بها اوراق بيض يشبه بها الاسنان حاد الرائحة مرالطعم. و قال ~~و. ديسقوريدس انه ينبت فى الربيع على اصنافي ثلاثة كثير الشعب ورقه صغار جه ~~دقاق مدورة داخلها ابيض وزهره الى الصفرة شبيه الطوق و كانه خطأه ~~من المترجم اذقد وضع لونيه بالخلاف مما قال. و قال بولس هونوعان ابيض هه ~~واحمر: وقال جبريل بعضه ابيض وبعضه اصفر و كانه ذهب فيهما الى ما يحيطه ~~بوسطه. # اريچنين است در اصل و در ديوان او (چاپ دمشق 1974م.) «خصر آ». و آن صفت است به ~~و «مفلجا» در شعر قبل از آن: دارلعمرة اذتريك مفلجا / عذب المذاقة واضح الالوان. 2 . در اصيل ~~«قيل» خوانده مي شود كه درست نتواند بود صحيح فتل يا قتل است: الفتلة ms134 واحدة الفتل ~~وهومايكون مفتولا من ورق الشجر كورقي الطرفاء والاتل وتحوهما .. و قال ابوحنيفة الفتل ~~ماليس بورق الا انه يقويم مقام الورق وقيل الفتل مالم ينيسط من النبات ولكن تفتل فكان ~~كالهدب وذلك كهدب الطرفاء والاثل والطرفاء السان العرب ذيل فتل) در ترجمه فارسى دراين PageV00P130 ~~============================================================ ~~ت تته فت ت ية شر مفر ماينى امن هناته ~~حرف الالف 271 ~~مورد آورده است: «و برگهاى او تافته باشد چنانكه برگ شيح». آ. در حاشيهآ اصل درباره ~~(قطى (1= 5801612) شرحى آمده است كه گمان نمى رود از ابوريحان باشد ~~به دليل آنكه ذكرى از عبدالرحمن بن الهيثم مى كند كه شايد همان عبدالرحمن بن اسحق بنه ~~الهيثآم اهل قرطبه باشد اين شخص به قول ابن ابى اصيبعه از اعيان اطباء اندلس بوده است و ~~من گمان نمى كنم كه ابوريحان از او استفاده كرده باشد. و نيز در آن به نقل از همين عبدالرحمن ~~نام لاتينى (و به وجه اصح نام اسهانيايى) اين دارو را ذكر مى كند و ابوريحان از كتب داروى و ~~اندلس و اسامى اسهانيايى آن باخبر نيوده است و ذكرى به ميان نياورده است. به هرحال چون ~~به قول ناسخ «كانت هذه حاشية على الكتاب» ما نيز اينجا ذكر مى كنيم: اقطى هذا النباتيه ~~.نوعان شجرى وحشيشى وكلاهما يجفف ويدمل و يحلل تحليلا معتدلا. قال عبدالرحمن بن الهيثم ~~شجرالاقطى هوشجر الخابور وهوصنفان احدهما يسمى اقطى على الحقيقة باليونانيه ويذقه ~~(16220) ادر اصل: يدقه] باللطيتية، ومعنى اقطى فى لسانهم الارضيه، والصنف الاخر يست ~~اما اقطى (1مللهه() وباللطينية شبوقه (5800160). فاما اقطى فله غصن رخوة بيضيه ~~خارجة من اصل شجرته وورق شبيه بورق الجوز الا انه اطول والين منه وله جمم كيجمم الشيب ه ~~(در اصل: حمحم كحمحم الشيب. تصحيح من قياسى است: والجمع جمم الشعر الكثير جيا ~~والشيب سيرالسوط) وزهر أبيض صغير اذا سقط خلفه حب مدور و اذا نضي اسود يستعمله ~~الصباغون عندنا فى اصباغهم: واما خاما اقطى فهوشجر يتبت على المياه ms135 وحكلهي ورق يشبيه ه ~~بورق الاول الا انه لايسمو سمو الاول وقال ديسقوريدس كذلك. وقال جالينوس هذا التبات ~~نوعان وأحد كبير يدخل فى عدادالشجر و آخر صغيير يدخل فى عداد الحشيش و قال وقوة نوعى ه ~~اقطى قوبة تجفف و تدمل و تحلل تحليلا معتدلا . قال اورباسيوس اذا طبخ ورق اقطى بالماء والملع ~~وطيب بالمرى والزيت واكل و شرب ماؤه اسهل البطن. قال بولس اقطى الكبير والذى يستى ~~خاما اقطى لهماقوة ميبسة ولس (ظ. يعين) بعض الغش (ظ. النهش) ويعرى (ظ. ويبرى) وان ~~شربا او اكلا اسهلا. قال ديسقوريدس قوة الخاما اقطى مبردة مسهلة لرطوبة مائية وهوردين ~~والر للمعدة. واذا طيخ ورقه كمايطيخ القل اسهل مرة وبلغماو اذا طيخت ساقه وهى رطية فعلت ه ~~ذلك و اذا طبخ اصله بالشراب واعطى منه مع الطعام نفع الذين بهم الاستسقاء و اذا شرب منه ~~نفع ايضا من نهشة الافعى و اذا طبخ بالماء وحبس النساء فى طيخه لين صلابة الرحم وفتح ~~و اتضيام فمها واصلح فساد حالها و اذا شربت الثمرة بالشراب فعلت ذلك و اذا لطختوه ~~على الشعر سوده واذا خلط ورقه الطرى بسويق الشعير و يضمدبه سكن الاورام الحارة و وافقج ~~حرق النار وعضة الكلب و قديلصق النواصير واذا يضمد به مع شحم التيس نفع من النقرس. و ه ~~قال بعض الاطياء بدل الكبير الصغير. الى هيهنا. # 85. اكسيوس ~~قال هوالحشيش الذى يتخذمنه المكانس و هذا تفسير لايفيد فان حشايش يه PageV00P131 ~~============================================================ ~~72 كتاب الصيدنة فى الطب ~~المكانس مختلف فى كل بقعة. # 846. اكليل الملك لللعابا تفلةلل فل1ن قلادلنلعل ~~ذكره جالينوس هلليسفاقوس وهو بالسرياتية كليل ملكا و بالفارسية شاه يسه ~~و قال ابومعاذ شاه افسر و قال الفزارى هو بالسندية سوتن وذكر الخشكى قه ~~ال ا فيه عندالهند آنه اسبرك وآنه حشيش ينبسط على الارض وينتشر وله قضيبه ~~على رأسه شبه اكليل مثل الاذريون حتى ان بعضهم قال فى تفسيره الاذريونجه ~~انه اكليل الملك وهو صحراوى. وذكره ديسقوريدس ماليلوظس. وصفته من هيه ~~كتابه ms136 فى الحشائش ان قضبانه كثيرة مربعة يضرب الى البياض و ورقه كورقه ~~السفرجل الى الطول ماهو والصغير طيبة الريح وثمرته فوق قضبانه ومنبته ه ~~و فى مواضع خربة وهكذا هو قضبان وزهر فى خلالها جتارات حادة الرؤوس و ~~ال معقفة بيض و صفر صلية المكسر مجوفة. # 87 اكتمكت = قعااعة ق1 ~~[28ا) دواء هندى يعمل عمل الفاونيا وفى جامع ابن ماسويه انه بدلفاونيا ولهذا ظن ~~قوم انه ثمرة شجر الفاونيا اظنه بعيدا فان الفاونيا رومى وهذا هندى الا ان ~~يذهب فيه الى تشييه ما. # 88. الماس كقه-ينللللل06 ~~بالرومية اذامس و ايضا اذمينطون و بالسريانية المياس و ايضا كيفا دالماس اى ~~حجر الالماس وهو جوهر مشف فى لونه كالزجاجية ومنه مايضرب الى الصفرة ~~و وينبعث منه فى ضياء الشمس الوان مقزحة وماعدا هذين اللونين فليس يكون ه ~~و منه قوس قزح. والمنتشر منه فى الالسن انه سم ولم يسفرالتجربة عن ذلك، و اه PageV00P132 ~~============================================================ ~~حرف الالف 73 ~~.حكى الارجانى عن بعض الاطباء ان الالماس يقتل من سقيه على مدة من ~~الزمان ثم يقولون ان ذلك لثآقبه الكبد والامعاء قياسا على ما تحققوه من ~~صرامته وانه يغلب جميع الاحجار ويكسرها ولا يغلبه شيى منها الا ان الاسرب ~~وايغلبه و قيل يكون فى مواضع الافعى. # 89. الوسن(1) ددد8ء =ا علتاقلةة للللاققلمم يا ثنا6 1228 ~~6 . # قال بولس معنى اسمه انه يذهب بالكلب و ذلك لانتفاع معضوض الكلب ~~الكلب به. # 1. در اصل: الونس. در ترجمه فارسى درست الوسن آورده است. # 9. السفاقن ب هلاع1ٹ=ا تللة، 1646 ~~ظن انه رعى الاايل(1) وهوالقلام. # و. 1. از اصل يونانى كلمه برمى آيد كه بايد الالسفاقن باشد و اين البيطار نيز مى گويد كه الف و ~~لام برسر آن از اصل كلمه است. 2. چنين است در اصل. ابن البيطار مى گويد: معناه باليونانية ~~لسان الابل قاله نقولا الراهب ولقد غلطا من ظن انه رعى الابل (ج 1 ص 54) . ينايراين ممكن . # است در اصل «لرعى الابل» بوده است. # 91. آملج =.ا 110106500 ~~هو بالسريانية املك و ms137 شجرته كبيرة صغيرة الاوراق وطعم الثمرة قبل ادراكها ~~حامض فيه قليل عفوصة و كنانلقيه فى الشمس حتى يحمر من خضرته احمرار جه ~~و الحصرم والتفاح الحامض الفج المشمسين فما كاد(1) يغادر طعمه طعم هذا ~~التفاح المشمس. قال الرازى اجوده ما احمر لونه و احتدت رائحته وجلب من ~~جزيرة اقريطش و هذه الصفات غير لائقة يه. والذى بهذه الديار منه فمجلوب جيه PageV00P133 ~~============================================================ ~~74 كتاب الصدنة فى الطب ~~من ارض الهند. وفى جبال كشمير غياض منه ومن البليلج كنا نراهما غير جه ~~و مدركين بالتمام. واما شير املج فانه يجلب من جزائر البحر كمايجلب الهليلج ~~و الاصفر منها. وقال ابوجريج والرسائلى انه املج ينقع فى بلده فى اللبن لينكسر ~~[28 ب] شدة قيضهو يسمى ايضا راح العرب. و قال اخرون بل هوافضل اجناسه ~~فسمى لذلك شاه املج كالشاهبلوط والشاهلوج والشاهمروذ(2) و امثالها وهاء ~~الشاه ربما نقل الى الراء فقيل شاز غرشستان و شير باميان. فشير املج هو ه ~~شاه املج. # 1. ترجمه اين جمله در ترجمه فارسى چنين است: و طعم او به واسطهآ آفتاب چنان شود كه طعم ~~سيب خام كه او را در آفتاب اندازى. آ. در ترجمهآ فارسى به جاى شاهمروذ (شاه امرود) «شاه ~~ترج» آمده است. # 92. أمبرباريس 791ل12=.ا تلة12 111185 يا ق00611 ~~351811161210 ~~يكتب بالميم كما يكتب بالنون لانه فى الاصل غنة وهو بالفارسية زرشگ و ~~زرك (1) و زيركش و اسم شجرته فى كتاب الحاوى قاليورس(2) وهو فى كتاب ه ~~اورباسيوس اوقانتوس. و قال ديسقوريدس ان معنى اسيه باليونانيةه ~~و الحادالشوك و قال ابوحنيفة الاثرار(3) هوالانبر باريس. و شجرته قضبان ~~لايعظم جدا و شوكه يزدوج فى كل موضع منها ثلاثا فى ثلاث جهاتي اثنتان على جه ~~استقامة والثالثة قائمة عليها والجهة المقابلة لها خالية عن الرابعة وزهره اصفر و ~~براعيم مجتمعه وهو نوعان احمر مستدير حامض واكثر سهليه على هذا ~~و والاخراسود مستطيل كثيرالرب اسوده وفى خموضته مزازة وهو اقواهما واكثرجه ~~و جبليه كذلك. و نبات كلى النوعين على ms138 شطوط الانهار(5) ~~1. در اصل چنين نوشته شده است. اما در برهان فاطع زرك بكسر اول و ثانى و سكون كاف PageV00P134 ~~============================================================ ~~ايفس ف ~~حرف الالف 235 ~~ضبط شده است. 2. الحاوى ج 21 ص 3.276. الإترارة نيت يسمى بالفارسية زريك؛ عن ابى ~~وحنيقة، وجمعها إثرار السان العرب ذيل ثرر). 4. در اصل: «سهلية». ڈ. در ترجمه قارسى افزوده ~~است: بو اهل سيستان او را زيربارك خوانند. # 93. أمبروسيا مفي00لا1 ا للنكة/0105191ييل ~~قال ديسقوريدس قوم يسمونه عنقودا(1) و اخرون ارطاماسيا (2) . وهو فى طول ه ~~ثلاثة اشبار ورقه ممايلى ساقه صغير كورق السذاب كثيرالاغصان ممتلثة بزورا حه ~~وا:شبه العناقيد تفوح منه رائحة الخشخاش و ليس له زهرو من اغصانه يعمله ~~اكاليل. # 1. در ترجمه عربى ديسقوريدس: «ومن الناس من يسميه بطرس» . و قلاماننا در يوتانى به معنى ه ~~خوشهآ انگور است كه ابو ريحان آن را به عنقود ترجمه كرده است. اما به معنى امبر وسياو ارتميسيا ~~نيز آمده است كه موضوع شماره 110 از مقالهآ سوم كتاب ديسقوريدس است و من گمان و ~~مى كنم نبايستى آن را به عنقود ترجمه مى كرد. 2 . در اصل: «ارطيسيا» و متن از ترجمه عربيوه ~~اديسقوريدس اصلاح شد. # 94. آفعاء الارض(1) س 77 16716 ل06للا ~~ول فى نسخة الجنين انها الخراطين وسميت الخراطين فى كتاب قلو بطرا ملك مصر جه ~~شحمة الارض و يقال للامعاء بنات البطون لانها فى البطن كالخراطين فى الطين ~~لر ويقال للجائع اذا أير بالائل سكىن بنات بطنك و ربما عنوا به الصفر اعنى ~~حيات البطن فانها توذى اذا جاعت و تقرقر قال يه ~~لايتارى لما فى القدر يرقبه ولا يعض على شرسوفه الصفر ~~1. در ترجمه عربى ديسقوريدس ذيل «جسانتارا» ذكر شده است. ا. الصفر دابة تعض الضلوع ~~والشراسيف. قال اعشى باهلة يرثى اخاه لايتارى ... الخ و قيل الصفر ههنا الجوع السان ~~العرب ذيل صفر) PageV00P135 ~~============================================================ ~~76 كتاب الصيدنة فى الطب ~~95. أم غيلان بللذ0 8621681 ~~(729) قيل هى الشوكة المصرية و قال بولسقوم يسمونها الشوكة الاعرابية ويسمى ~~بالسندية ms139 جاماها وبلغة اهل بغشور حاله(1) غوره. وهو شجر كبار كثيرة النار. # ول والعضاه كل شجرة مشوكة والسمر نوع منها والطلح ايضا وهو ام غيلان. قال ~~والر * حمزة هوالسدر البرى و لهذا الطلح شوك آحجن. قال ابوحنيفة هو اعظم ~~العضاه واشدها خضرة واكثرها صمغا و شوكه طوال ضخام ليس لها حرارة فى جوه ~~وا الرجل وله برمة طيبة الريح ثم تخرج الغلف كفول الباقلى و كالخرنوب ~~الشامى اذا اجتمع من شجرها جمل فى واي سميت التؤطة(2) و يقال لصغارها ~~الجلاذى(3). و صمغ الطلح احمر و يظهر بين لحائه و بين صميمه شى يشبه ه ~~الصمغ وليس بصمغ لزج لازق باللحاء حلو لذيذ طيب الرائحة يمتصه الناس وه ~~لتطييب النكهة و متى قلع اللحاء وجد فى جوفه شى احمر كالدم يرمى به ه ~~و ويغسل الباقى و يمضغ فيكون اجود علك واشده بياضا. واما الطلح المذكور فى ~~القران فلاخلاف بين المفسرين فى انه الموز يدلك عليه صفته بالمنضود كالطلع ~~النضيد و لن يظن به فى آنه ام غيلان الا جاهل بموضع النعمة وكيفية التشبيه ~~فى الوعد و كذلك صفة السدر بالخضد نفى للمودى عنه من الشوك. # 1. چنين است در اصل، و شايد جاله يا چاله يا خاله. 2. النوطة الارض يكثر فيها الطلح ~~اوالطرفاء. والمكان فى وسطه شجر وطرقاه لا شجرفيها وهو مرتفع عن السيل. والموضع المرتفع ~~من الماء... و ماينصب من الرحاب من البلد الظاهر الذى به الغضا (اقرب الموارد). 3. الجلاذي ~~صغارالشجر و خص ابوحنيفة به صغار الطلم (لسان العرب ذيل جلد). # 96. أ كلب (1) 90=ا2061 ق1 ~~قال ابوحنيفة هوشجيرة جبلية لهاورق و نور اصفران مثل ورق الخلاف ~~يستحسنها الناظر فاذا حركها فاحت منها انتن ريح وربما حاكتها (2) الاغنام PageV00P136 ~~============================================================ ~~حرف الالف 7 ~~قانتنت و نحاها الحلاب عن البيوت. # 1. ديسقوريدس در شمارهآ 143 از مقاله سوم ترجمه عربى ديسقوريدس در ذيل اناغيرس ~~لله.2. چنين است در اصل ودر تاج العروس به نقل از ابوحنيفة: ريما تخللتها الغتم ~~فحاكتها فانتنت اتاج العروس ذيل كلب). # 97.آم ms140 وجع الكبد 8ق ن11610012 يا 10001024 11600601 ~~قال ايوحنيفة هى من دق البقل وسميت لما فيها من شفاء وجع الكبد و قمع ~~الصفراء. # 98. أمطى(1) ~~نيت من الشجر الرمل يأكله البقر و يقال له ايضا لبان العذارى و علك ~~الاعراب لانهم يمضغوته(2) ~~1 . در اصل: اييطى ومن از لسان العرب (ذيل مطا) تصحيح كردم. در لسان العرب امطى هم ~~به صمغ (ظاهرا اين درخت) و هم بهخود درخت گفته شده است. نيز رچوع شود به كريوق ص ور ~~233. آ. در ترچمه فارسى اورسه است: ««وليانه درخت امطى است». درست لبايه با ياء است: ~~قال ابن الاعرابى اللباية بالضم شجر الامطى (تاج العروس ذيل ليى). # 99. انيسون ب6=ا لا قلله 114106 يا 0111قلل3 ~~116111 ~~الاسم رومى فقدقال ديسقوريدسو اورباسيوس انسون وهو بالسريانية (29ب] ~~زرعشامرا و يشبه الدوقو و لايخالفه الاطعما ولهذا يغش به وهو رازيانج رومى عه ~~ولل و لايخالف النبطى فى طعمه لكنه اقل حرافة ولافى الصورة الا انه اصغر يزرا ~~على ان لحرارته فضلا على حرارة النبطتى. وقال ابومعاذ هو الرازيانج الشامى PageV00P137 ~~============================================================ ~~78 كتاب الصيدنة في الطب ~~واقام ابن ماسويه بدله الرازيانج الفارستى. وقال الفزارى هو بالسندية سروق ~~اواته قيل فيه اته نانخواه رومتى. و قيل انه بلغة اهل اسبيجاب سكزاغند و ~~يقولون انه كرفس رومت و سكزه عندهم نورابيض يظهر من تحت التلج اذا ه ~~ول اخذ فى الذوبان كالحال فى جغزبه التى هى السورنجان وفى كتاب غير معتمد ه ~~وا ينسب الى هرمس: الانيسون الرومى حار معتدل والفارست والهندى حارانه ~~يابسان والصينى باردلين. # 100. آتك 1100001100 ~~هوالاشرب و فى ادوية العين يسمى آبار و يه يعرف شياف. وذكر طاهر ~~و. السجزى انه بالسريانية اپار بالباء المعربة فائه. وزعم محمدبن ابى يوسف انه ~~و فى اللغة أبار وانشد: ذهب يباع بانك و آبار و قال الترنجى الابار ليس ~~بالرصاص القلعى وانما هو الاسرب اللين الصافى المعروف بالميانج لانه ~~وا بين الاسرب المبتذل و بين القلعى. و يحرق قبل ان يستعمل فى ms141 ادوية العين. # واحراقه على مقلاة حديد هوان يبسط فوقها قدر حفنة من شعير ويلقى فوقها ه ~~وا كبريت و يوقد تحتها حتى يشتعل النار فى الكبريت ويطرح صفائح الانك فوقه ~~و و يحرك بحديدة حتى يحترق و يزاد فى الشعير الى ان ينعم احتراقه ثم ينظف من ه ~~الفحم والرماد و يغسل مرات حتى ينقى. وديسقوريدس ذكر الشعير فى موضعه ~~(230) و لم يذكره فى اخر و حذر ضرر ريحه و قال فى احراقه انه يوضعفىحديدة ه ~~على النار و يقلب حتى يصير فى لون الزرنيخ و هذا هو الاجود دون الذ ~~استعمل فيه الكبريت. والذى شاهد نامنه ان يوضع فى فدر و يوقد نحته حنى ~~يذوب فيعلوه قشرة تنحى بالملعقة الى جاتب منها و تتبعه اخرى تنحى ايضا وه ~~ولايزال يفعل ذلك حتى يفنى الذائب و يصير كله كالرماد ثم يؤخذ فى سوطه و ~~تشويته حتى يبيض الى الصفرة ويتهبى وهو المحرق المطلوب و على مثله PageV00P138 ~~============================================================ ~~حرف الالف 79 ~~احراق الرصاص القلعى العرائس. و قال ديسقوريدس فى خبث الابار إن ~~اجوده مالم يكن على لون الكبريت يل على لون التفاح مجتمعا صلبايه ~~وعسرالمكسر لم يبق فيه شى من الآيار و بهذه الصفة يكون الاسرب المحرقق ~~عندالحوارين(1). # 1. حور الثياب بيضها (اقرب الموارد). شايد در اينجا مقصود سفيدگران مس باشد. # 101. اتزروت 6002003= .3106011111111فل8آ1161 يا ~~10101ال11 61 ~~ول و ربما وضع بدل الالف عين لقرب المخرج او لانه بالسريانية عزرو و ايضاه ~~ازروى و ايضا انزروتا وذكره ديسقوريدس بالرومية صرقوقولا وهو بالهنديية يهر ~~وا جنجر و يعرفونه ايضا بانزروت وهو بالسجزية زنجرو(1) و بالفارسية ~~كنجذه(2) و قال حمزة كونڑده(3) و ليس بمخالف لكنجذه. قال جالينوس واه ~~بولس هوصمغ شجرة ببلادالفرس و ذلك اته يجلب من ارض طوران و اه ~~من الجبال التى بين مكران وكرمان. قال ماسرجويه هوصمع شجرة مشوكة ~~اشبهها ديسقوريدس بشجرالكتدر وهو لونان اييض يسيل من شجرته بالليل ~~اوفى الجهة المظللة و يختص بادوية العين و اجوده ما اشبه اللبان وضرب ~~الى ms142 الصفرة و كان فى طعمه مع العفوصة مرارة واسرع تفتته. واللون الاخر ~~احمر قد لؤنته الشمس باشراقها عليه وكذلك سائرالصموغ تتغير الوانهاه ~~بالضحاء(4) للشمس والاجتذاب(3) منها. وقال حمزة انه صمغ نوع من القتاد ~~و كان عنده كل ذات شوك فهو قتاد والقتاد بالبوادى ولاانزروت لها . # 1. زنجرو بهفتح اول و سكون ثانى و جيم و راء بى نقطهآ مضموم نام صمغى است كه گاهى ورق ~~طلا و نقره را بدان حل كنند و آن را عنزروت و انزروت هر دو خوانند (برهان قاطع)20 . # كنجدك نام صمغى است كه آن را عنزروت خوانند و كنجده بهضم اول و كسر تالث بهمعنى و PageV00P139 ~~============================================================ ~~80 كتاب الصيدنة فى الطب ~~كنجدك است (يرهان قاطع ذيل كنجدك و كنجده). 3. در برهان قاطع ذيل گوزده آورده است ور ~~و گفته است كه به فتح زاى فارسى (ز) هم آمده است. ژده به معنى صمغ است. ؟. ضجى الشيور ~~ضحا اصابته الشمس (اقرب المولرد). 3 . در اصل: الاجتذان. اجتذاب نيز معتى چندان مناسبيجه ~~ادر اينجا ندارد ~~102. أنبح =.ا 1111 ~~(30ب] هو معرب من الهندية و انه انب و شجرته من الدوح العظام ايشبه ورقها ورق ~~و الجوز يثمر عناقيد يبلغ العدد فى العنقود الى ثلاثين انبا وكل واحد مستطيل و ~~فى صورة متوسطة بين الجوزة واللوزة وعلى لون الجوزة القجة مزالطعم لذيذ ج ~~لولاكثرة الخيوط فيه متصلة بالنواة لايتميز عنها وفى النواة مشابه اللوز وينفع ~~مشويامن استطلاق البطن. وقال ابوحتيفة هو كثير بارض العرب من نواحى ه ~~فعممان و نباته بالغرس و ثمره لونان احدهما كاللوز حلومنذ ظهوره والاخر فى ون ~~هيئة الاجاص يبدو حامضا ثم يحلو اذا اينع ومن رسمهم ان يكبسوا الحيات(1) ~~و فى غضاضته فيكون عندادراكه كالموز فى طعمه ورائحته ويكون الحلومنه اصفرجه ~~ولبهوالمز(2) احمر. و قال جمزة انبج هو معرب انبه و صدق. ثم قال والانبة ~~والافشرجة واحد ولم يصدق. ثم عددالاتبجات فقال سنكبيل آتبه، ~~وهو الزتجبيل، و ليمواتبه و هليله انبه و على هذا ms143 و ليست بافشرجات معصورة جه ~~وانما وقع له هذا الغلط فى الانبجات لان العامة يوفعون هذا الاسم على جميع ~~المربيات فيقولون انبجات ولا يضيفونه الى واحد كما عددوا السبب فى هذه هد ~~التسمية ان انب كان يحمل الى العراق مربيا فى جملة الهليلج والزنجبيل وامتالهما ~~مربيات و كان انب من بينهما فاكههة يستلذ و يرغب فيها فاستعير ه ~~اسمها لجميعها. # 1. عبارتى كه در ايتجا از ابوحنيقه نقل شده است ناقص است و ظاهرا تقصير ناسخ بايد ج ~~باشده من عبارت ايوحنيفه را در اين موضع از لسان العرب (ماده نيج) ذكر مى كنم: «... و . PageV00P140 # ============================================================ ~~القفني ا فقآن شا فقا نرلهافة تا ~~حرف الالف81 ~~يكبس الحامض منهماء وهو غض ، فى الجياب حتى يدرك فيكوين كاته الموز فى طعمه .» . پس حتات ~~آدانمما) كه در اصل آيده درست نيست زيرا خود ميوهآ انه را و نه داندعاى آن را نگه ~~ميدارند. جباب جمع سب است به معنى چاه و مقصود اين است كه ميوههاى تزش انبه را در ~~چاهها اتبار مى كنند تا يرسد. ناسخ «جباب» را حيات خوانده است و چون معنى را درك نكرده ~~است عبارت را تغيير داده است. ميترجم فارسى صيدنه نيز معنى را درنيافته و جباب را حباب ~~جمع حب (با حاء بى نقطه) دانسته و آن را خمها ترجمه كرده است. كبس با چاه مناسب است نه ~~با خم. 2 . در اصل مر (با راء بى نقطه) و من از لسان العرب (ذيل نبج) اصلاح كردم . مترجم ~~فارسى نيز در اين مورد نرش شيرين ترجمه كرده است. # 103 اتفاقين بل1 7361101ل ~~قال ايومعاذ عن على بن رين الطبرى انه اسم الحصرم بالرومية و ذكرنه ~~صهاربخت فى غيرموضع عصيرالحصرم المعقد و سماه امفاقيون و قال جه ~~ماسرجويه كل شيء عصر(1) فان الروم تسميه انفاقين. # 1. چنين است در اصل. و احتمال ميدهم «غض» باشد. در ترجمه فارسى نيز به «تازگى و ~~غضاضته (در چاپى نازكى) برگردانده شده است. # 104. انجير ms144 ادم = .ايل6011101ة8ل يا 7 8618111110. # اى تين(1) آدم وهى ثمرة اكبرمن الجوزة سوداء الى الدكنة ملساء صلبة مدورة ~~فيها تفرطح يشبه بهاالتين و يجلب من جبال كايل للنساء فانهن يستعملته ~~للتسمين. و ذكر ان يتلك الجبال حيوان كالارنب يتبع الاغنام فى مراعيها وهاه ~~يمتص البانها ومن اكل لحم هذا الحيوان جن على المكان اوتلف و انه يأوى الى ~~شجر اغصانها كالخلافنختلط بالحطب منها غصن و اوقد عليه غشى على [31]) ~~المصطلى بها و ريما مات. و قالوا انها شجرة انجير آدم. # 1. انجير آدم نام ميوهايست در هندوستان شبيه به حتظل (يرهان قاطع) PageV00P141 ~~============================================================ ~~82 كتاب الصيدنة قى الطب ~~105 اشاميس قلاع000 با ة1100111 11611115)811 ~~ضرب من البابونج وهو الاقحوان البرى اهن ~~106. انفحه 700 111نااما012 ~~بالسريانية سبوثا و بالسجزية روك و يعرف بينيرمايه اى خيرة الجبن لانه ~~هوالذى يعقده و يجبنه. وهو لين مجتمع فى كرش ماله كيرش فى اوائل النتاج ~~و ت ~~قبل ان يطعم غيراللبن. والانفحة فى كتاب الحيوان لارسطوطالس المشوه (1) . و ~~من الانافح المذكورة فى كتب الطب انفحة الفوقى(2) وهو حيوان ذواربع ليس ه ~~و له اذنان بارزتان و يلد حيوانا ولايبيض. و قال ارسطوطالس كل حيوانه ~~يلدمثله فله اذنان ماخلافوقى والدلافين وقوة ضروع فوقى قوة الجند بيذستر. # 1. چتين است در اصل كه منتوه نيز خوانده مى شود. در كتاب طباع الحيوان ارسطو (شرح و و ~~تعليق عبدالرحمن يدوى) «المسوة امده است: والمسوة لبن فيه چين يكون من حرارة الحيوان اذا ه ~~نضج اللبن». در نسخه خطى المنتوه بوده است و آقاى بدوى در حاشيه توصيح داده است كهه ~~«المسوة به فتح الميم وسكون السين المتفحة 10لا0ت6ل19»(ص 143). در حاشيه نسخهآ اصل: مسوئو ~~اى الجبن. 2. نام اين حيوان در اصل «قوفى» آمده است و ما آن را از كتاب طباع الحيوان (ص ~~269) اصلاح كرديم. بدوى اص 547) نامهاى ذيل را براى اين حيوان ذكر كرده است: ~~ي110- 1111111 7ن (1111 1110 ~~107 انجدان ب0اى= ا 06ق2111ع ~~قال ديسقوريدس سلفيون شجرةالانجدان و صمغه الحلتيت، بتبت ms145 فى ارضجه ~~سوريا وهى الشام و فى ارميتية وماه، اى ارض الجبل و ليبوى و هى ما اجنبه ~~عن مصر. ويسمى بالسريانية انكزانا اوكاما وبالفارسية انگذان و بالسجزية ه ~~هينگ و بالهندية هينگ(1) رترى اى ورق الحلتيت. وهو نوعان ابيض واسود. # قال ماسرجويه خيره الابيض يخلط بالاطعمة والادوية و شره الاسود PageV00P142 ~~============================================================ ~~حرف الالف3 ~~لايستعمل الا فى الادوية قط . ولاقتراب مابين اصل الانجدان و بين الاشترغاز ~~قالوا ان الانجدان هو بزرالمحروث وليس المحروث بشجرة الانجدان. وهاهن ~~وابوعلى بن مسكويه فى كتاب الطبيخ يؤثر السرخسى منه .واه ~~1. سانسكريت آن هينگو 20( است (مايرهوف، شرح اسماء المقار ص 12). او گمان ~~ميكند كه اتگذان با اين كلمه سانسكريتى مربوط است. # 108 الانجرة 47لم2=ا د11 1ا يا 118 ~~1101 ~~وا و ذكره اورياسيوس اقاليفى(1) وهو القريص بالعربية و قال ابومغاديهاه ~~هو بالفارسية كزنه و بالسرياتية قاروصبثو. و هذا نبات كنت اراه بجرجان ه ~~فى السكك على شطوط الجداول اذا مس الجلد اورث لذعا و حكاكا. وقال ~~قسطا ادا افرط تحكيك البدن به قتل. ثم كنت اسمع بجرجان انه يهيأ منه ~~طبيخ. قال قسطا و حبه زرقملس مفرطحة صغار و شبهها بعضهم يبزرالكتان [31ب) ~~بسبب البريق والزلق و ليس يشبهه لأنه مدور ليس بمستطيل كالكتان واتما هو ~~يزر المرو اشبه لوتأ وملاسة ولعابأ لايباينه الا بالتفرطح فان بزرالمرو كالمدور ~~وو ليس فيه ما فى بزرالانجرة من الحرافة التى تحذو اللسان ~~1. در اصل افاليقى. # 109. انبوب الملك = با 111ع01201ل0710 ~~قال الدمشقى(1) هوصنف من حتى العالم. # 1. در اصل: دمشقى (بى الف و لام). PageV00P143 # ============================================================ ~~84 كتاب الصيدنة فى الطب ~~110. اومالى(1) 4ع030ل21 ~~وهو دهن اتخن من ألعسل يسيل من ساق شچربتدمر حلوة المذاق واجوده ~~العتيق الثخين الدسم الصافى و بولس يسميه الذهن العسلى. ويهيا من اغصان ه ~~هذه الشجرة ايضا دهن لكن اجوده ماتقدم ذكره. # 1. درست بايد الاومالى باشد همچتاتكه از يوتانى آن برمى آيد. در ترجمه عربى ديسفوريدس ~~مقالةه اول شمارهآ 30 نيز الاومالى آمده است. # 111. اوقاريقن(1) . با 6111 1ل1112226 ~~هوالداذى ms146 الرومى. # ا.1. اين نام در اصل ««اوماريقى» ذكر شده است. در ترجمه عربى ديسقوريدس (مقالهآ سوم شماره ~~147) «اوفارقن» آمده است. تيز رجوع شود به كريميوف ص 242. در الحاوى (شماره 96) ~~اوفاريقون است و مى گويد: كان تقسيره الدازى بالرومئة. # 112. اواسر(1) ~~قال الرازى هوليف محزوم حزما شبه ما يستعمل الحاكة وفى طعمه و رائحتهه ~~ادنى عطرية و يحدث حدة اذا اطيل مضغه. # 1. در ترجمهآ فارسى صيدته آمده است: رازى گويد او پوست نباتى است خرد بهم بازيسته ~~چتاتكه غرواشه بافندگان. در يرهان قاطع ذيل غرواش آمده است: ليف شويمالان وجولاهگان ~~و كقشدوزان باشد و آن گياهى است كه آن را ماتند جاروب بندند و بدان آب و آهارو شوريا ر ~~بر جامه اى كه مى باقتد بپاشند و زتجبيل شامى رانيز غرواش گويند در الحاوى كلمهآ او اسر را ثياقتم. # 113. اوسيذ = .911 1لق0 11ل001للاعل1 ~~قال ماسرجويه هوضرب من النيلوفرالهندى ولم يذكر له لونا فان مابأرض الهند ه ~~ابيض واحمر و ليس فيها النيلى الا فى الاطراف المصاقبة لطخارستان . # 1. رازى (شماره 63 از الحاوى) و اين سينا آن را «اوسبيده ضبط كردهاند. در برهان قاطع ~~اوسييد است. غافقى (شعاره 103) اوسين آورده است. PageV00P144 # ============================================================ ~~حرف الالف شه ~~114. آلاء ~~على وزن العلاء. قال صاحب المشاهير هى شجرة تنيت بالرمل لها ثمرة كسثآيل ~~الذرة يشبه الاس فى دوام الخضرة لايتغير (1) فى القيظ . قال يخضر(7) ما اخضر ~~الالا والآس و دخل اعرابي الحضر فرأى فبه مكاء ميتا فقال ~~الا ايها المكاء مالك هيهنا الاء و تنوم(3) و اين تبيض ~~ترقع (4) الى ارض المكاكى واجتنب قرى الريف لاتصبح وانت مريض ~~و قيل هو ثمرة السرح والسرح عنب يؤكل و يتخذمنه الرب و ورقه اهدب ه ~~والسرح آء(5) . و قال الميرد فى الكامل آلآلاء شجر الدقلى(6) والواجدة آءة (7) ~~واتشد لابى نواس ~~بذلت من نفحات الورد بألآء ومن صبوحك در الابل والشاء ~~و ما اظن آعة واحدة آلاء يل تكون الالاءة. قال شمعلة بن اخضر ~~و فخر على الآلاءة لم يوسد ms147 ~~ار و قد صاراليماء له خمارا ~~و قال اخر(8) ~~فخر على الالاءة لم يوسد ~~كان جبينه سيف صقيل ~~ل و قال الطرماح ~~ومجتمع الالاعة والغضاة [32]] ~~وا لنا المجبلان من ازمان عاد ~~قال الكميت ~~ان تدن من فنن الالاءة تعلق ~~اوفوق طاوية الحثار مليةاه ~~كنسا و قال رؤبة: فى ظل(9) ارض ~~و قال العجاج: فى ضالة اوالالاء ~~خضر آلاؤه و قال ايضا ~~ارطى المجانى والالاء ياقعا ~~وادلج(10) الزجاجة الفوادعا ~~و قيل الالاء شجرة لها ساق وحملها و ورقها دباغ ويشبه الشيح مخضرة طول ه ~~الشتاء والصيف و واحدتها الاعة و اكثرالدباع عفص قباض اومر. وقالقهنه PageV00P145 ~~============================================================ ~~86 كتاب الحيدنة فى الطب ~~بشربن ابى حازم ~~فانكم و مدحكم بجيرا ابا لجأ كما امتدح الالاء ~~ايراه الناس اخضر من بعيد و تمنعه المرارة والاباء ~~وا و مما يتصل ذكره به ماحدت بعضهم انه كان بوجيرستان وهى ناحية على طريق وه ~~الرخد من غزنة بمراحل منها اربع او خمس والزمان خريف لم يبلع بعد برده ه ~~اجمادالماء و انه اصبح قلقا من لواذع الخمار شديد العطش فسعى شاكرى له يجه ~~الى الصحراء وجاء بجمد برد به الماء وانه ساله عنه فأراه نباتا يسمونه تاتران ~~على صيغة النبات المسمى جاى روب اميرى اى المكنسة الاميرية وزعم ان ~~ندى الليل يجتمع فى وسطه ويجمدفيه فاذا اشرقت الشمس عليه اذابته وابطلته. # 1. در اصل: «لاينغر» . ودر لسان العرب (ذيل آلا) به نقل از ابو زيد: لاتغير فى القيظ . 2. در اصل ~~«تخضر ما اخضر الالا.» تصحيح از لسان العرب (ذيل الا). 3. در لسان العرب: «الاء ~~ولاأرطى.ه (ذيل ارط).2. در لسان العرب (موضع مذكور) : «فاصحد...». 5. در اصل: ااآء. 6. # دراصل: «الديلى». 7. در اصل اآمة 8. قائل اين شعر در لسان العرب (ذيل الأ): ابن عنمة. 9 . # اين مصراع در ديوان روبة (طبع الوارد ص3) چنين است: من ظل ارطى خضل الائه وه ~~مصراح اول: قى الظل حيث اصطفقت افناؤه. 10. اين شعر را در ديوان رؤبه (طبع الوارد) ~~تديدم. # 115. آيدع = لة10 11080811ل6 110861 ~~قال ms148 ابوحنيفة اخبرنى بعض الاعراب انه صمغ احمر يؤتى به من سقوطراه ~~ول فى العكوم الى صحار ارض عمان ولحمرته يشبه الدم به وزعم بعض الرواة انه ~~وا شجر يطيخ فيخرج منه ما بمنزلة اللك ~~116 ايرسا و ايريسا عمهأ =. 1510/09 ~~و(1)هوالسوسن الآسمانجونى و بهذا يعرف اصله وهو بالسريانية ايضا عقاراد ~~شوشنا و بالرومية ايرينون و ايضا قيرينوس(2) و ايضا ارنيوقرينوس و ايضا PageV00P146 ~~============================================================ ~~حرف الالف 87 ~~افاميرون(3). له ساق عليه زهر منحنى هو ثلاثة اوراق فى ضمن ثلاثة اخرىه ~~اعظم و مخالفة الوضع للاولى فيه الوان مختلفة متوازية من بياض وصفرة و [32ب) ~~فرفيرية ولون السماء يجمعها و فيه نقط فى اسطر ولاختلاف هذه الالوان فيه ~~شيه بايرسا وهو قوس قزح و اوراقه غلاظ و اصوله صلبة ذات عقد طتبةه ~~الريح و اجوده ما كان كثيفا قصيرا عسرالرض مائلا إلى الحمرة ولايخالط ~~رائحته الطيبة رائحة النداوة بحذو اللسان بقوة ومن شاته اذا عتق ان يتسوس جه ~~.ويتفتت(4) فتزداد بذلك رائحته. و قال الرسائلى اجوده ماكترماءه و اتدمجت ~~اجزائه و كان قصيرا اغبر منخسفا متلاحم الاجزاء طيب الرأئحة بعيدة عن قجغه ~~كراهة العفن يضرب الى الصفرة ولايستثبت له طعم يعطس من دقه بقوة، و اه ~~قال ديسقوزيدس هواصل السوسن باطلاق ثم حدد(5) انواع فقاحه فان منه ه ~~ابيض يضرب الصفرة وارجوانيا ومنه مايضرب الى لون السماء ويشبه قوسه ~~قزح وينبغى اذا قلع اصوله ان يجفف فى الظل و ينظم للتعليق فى خيط واجوده ه ~~ما كان فى بلاد لوريس(14 و ماقيدونيا والذى بارض لوبيه ابيض و قوته دون ~~ذلك. فاما انواع السوسن فانها تكثر عندنا ولافائدة فى صفاتها. # 1. بعد از كلمهآ ايريسا در اصل كلمهاى است بهصورت «وقنى» كه معنى ان در اينجا براى من ~~معلوم نشد. 2. در مقاله سوم شمابه 97 از ترجمه عربى ديسقوريدس «قرينون صواسنين» امده ~~است كه آن را گل سوسن ناميده است. 2. در شمارهآ 69 از مقاله چهارم ديسقوريدس اين كلمه ر ~~افيمارن است: «افيمارن وهو الايرسا».4. ms149 در اصلة يتتقب و آن درست نيست. در ترجمه ترب ور ~~ديسقوريدس (شمارهآ اول از مقاله اول آمده است: «و اذا عتق الايرس توس وتفتت». 5. در ~~اصل: حدوا با حاء. تصحيح من قياسى است تا با «حدوا» سازگار باشد. در ترجمه فارسى در اين ~~موضع آمده است: «و انواع شكوقههاى سوسن را بر شمرده است». اگر مترجم درست خوانده ~~باشند بايد «عدد»ا با عين خواند نه حدو يا حاء 6. در اصل ميتوان اين كلمه را لوديس تيز ر ~~خواند. لوريس در ترجمه عربى ديسقوريدس ذيل ايرس (شماره 1 از مقاله 1) ~~117. إيل ~~قال الخليل يسمى إيلا لانه يؤول الى الجبال فيتحصن بها وهو ذكرالاوعال PageV00P147 ~~============================================================ ~~هه كتاب الصيدنة فى الطب ~~ولر والذى نعرفه فى هذه الديار من الوعل انه العنز الجبلى ذوالقرنين الشامخين ~~منعطفى الطرف الى وراء ولايزداد جئته على جتة التيوس الاهلية. واما الايل ~~ففى قدالتيران و يشابهها بالخطم و قرناه عاليتان ذواشعب كثيرة يخرج من جن ~~واحد هو كالاصل لها و ربما قارب وزن كل قرن العشرة الامناء و فيهما حتفه ~~(233) اذا دخل قيضة آشبة فارتبكفيها بقرنيه. و منه جنس ينبسط قرنه كالطبق ~~وا المقتر تبرز من حواشيه شعب كالاصابع. واكثر هذا يكون بارض الترك فى ~~ناحية الشمال. واجمع الاطباء فى طرف ذنبه انه سم يقتل اكله. ومعلوم ان ~~من النبات ماهومرعى لحيوان وضار بالانسان على مثال اشياء تنهضم فى المعدة و ~~تغذى ثم انه بعينه ينفط الجلدالخارج و يقرحه كالثوم وآمثاله ولهذا كثيرما ~~يحدث من اكل السمانى تشنج لسبب تغذيه كما ذكروا بالخربق و عن اكله ~~السمك التابت على شطوط انهارها الجبلاهنك قئى عنيف ريما اهلك ومن البان ~~و البقرالتى يعتلف المرار اسهال مفرط. و فى هذه الايام تناول بعض الخدم شيئا ~~وار يسيرا من الزبد فهاض وفاظ فى التالث ولم يعرض له ذلك من جهة الكمية ~~فانما عرض من كيفية رديئة مما كانت الحلوبة اعتلفته و قد تقدم ذكرالحيوان ~~الكابلى الذى يجن اكله لانه يتناول كما ذكروا نباتا ms150 من جنس اليتوع ويستظل ~~به ولهذا النبات قضبان كقضبان الخلاف دقاق واوراق تشبه المازريون فلاغروه ~~ان امر الايل يشابهها فانه يأكل الحيات ولا يستضربها (2)ثم يتلف الانسان طرف ~~وا ذنبه كانه صار مغيضا لسمومها و مجتمعالها ولا يبعدان يكون فى لحمه بعض السمج ~~كماذكر فى كتاب دفع مضار الاغذية وخاصة اذا اصطيد فى زمان الحر ولم يرو ~~بالماء الكتير بعد. و قال بولس فى بديل شحمه انه شحم الوز و صفرة البيض ~~المشوية بدل مخه. # 1. در اصل: يفرز. و ان در ايتيا معنى نميدهد. آ. در اصل: لايستقرو PageV00P148 ~~============================================================ ~~ااا رفنشخله ناه تا خيت ~~حرف الالف 89 ~~118.ايردوبساناس ب20ا0001ن116100111له 111ل105116) ~~فى ثبت الاسماء انه نوع من الهيو فاريقون. وقال حنين انه نوع من الداذى. # 1. وصفى كه در اينجا براى اين نام ذكر شده است در الحاوى (شماره 59) در ذيل اندروسافس ~~و اندروساخس آمده است: اتدروسافس و اندروساخسة اثبت هذا فى تيت الاساء لحنين انه ~~نوع من الهيوفاريقون وهو المدن. وزعم حنين انه نوع من الداذى در ترجة فارسي ~~«ايردوسياناس» است. كريموف آن را با اندروسامن = 11110011117 111 102ل87 ~~8هه (ديسقوريدس مقاله سوم اشماره 149) يكى دانسته وذيل اندر وساماس اورده ~~وى است. در اين البيطار زير نام ديگرى ثبت شده است. به هر حال صورت دقيق و درست ان معلوم ~~نيست. ابوريحان حرف دوم اين كلمه را «دياء» ميدانسته است به دليل ذكر ان در اين رديف. # 119. ايراماميز (1) ~~قالت الخوز(2) انه اسم فارسى لشجرة اغصانها مثل الصوف. # 1. غاققى از رازى وصف اين درخت را در ذيل ايذماميذ آورده است (شماره 99). 2. مقصود ~~از خوز بايد پزشكان خوزستان يعنى پزشكان جنديشاپور باشد. رازى تيز از ايشان به عتوان ~~خوزياد ميكند. مترجم فارسى صيدنه «قالت الخوز انه» را درست درك نكرده و ان را «خوزانه، ~~خوانده و از پيش خود وجه نادرستى براى آن ذكر كرده است: «خوزاته زنى بوده است در ~~غايت فطانت و حذاقت». چون «خوز» جمع است قعل آن مؤنث امده است. ms151 # ايذوسارون(1) ).(ا خللف70 ت16 [33ب) ~~و قال جالينوس: لبزره حدان كحدى الفأس و طعمه مرمع عفوصة. # 1. در اصل: ايذوتيارون و آن اشتباه است. ناسخ «سام را «نياه خوانده است . اين دارو همان ~~است كه در شمارە124آ از مقالهآ سوم ديسقوريدس اترجمه عربى ديسقوريدس) تحته ~~ايذوصارون ذكر شده است. رازى در الحاوى (شماره 69) اندروصارون آورده است. نام علمى وه ~~اين گياه اقتباس از مايرهوف (غاققى شماره 43) است كه كريموف نيز همان را نوشته است. در ~~قيدل واسكات در برابر آن: للات 101761 (بهانگليسى ل226-765). # 121. ايارج(1) ~~ت ~~و ليس هذا من مفردات العقاقير واتما هومن المركبات والمعروف منه انه اسم جه PageV00P149 ~~============================================================ ~~90 كتاب الصيدتة في الطب ~~و الحب ثم مايتبعه يكون اما صفةله و اما اسم مستنبطه مثل فيقرا(2) ذكره ~~ابومعاذ انه الصغير و ذكره جالينوس فى الميامر بالدواء المر فكان فيقرا ~~و.هوالمرارة. و قال حمزة انه باكر (3) اى المنقى. ومن الايارج ايارج جالينوس و اه ~~ايارج اركاغانيس وهو ارخيجانس (2) منسوبة الى اصحابها. و وجدت فى كتابه ~~رت ~~و ان الايارج تعريب الايار اى العظيم و ان معنى اللوغافيا مهتك الاستار ~~ول والثيادريطوس عطية الله واركاغانيس رئيس الاجناس والفيقرا من الفقرونق ~~وهوالمر واصطخيقون(5) نضوج المعدة والترياق دم الافاعى والسجرينيا الخيرة ~~ربالكل والشليثا الف اداة وسواء اعتمد ذلك اولم يعتمد فانى لم آرآن اخل ~~بحكايته حروي اكسيميلين هوالسكنجبين. # 1. مهعه (يرا) در زيان يونانى نام پسيارى از دواها است اليدل و اسكات). 2. در يونانيجر ~~4،* طپعه (يراپيكرا) (همان فرهنگ) ؟. يعنى كلمهآ فيقراى يونانى را با «پاكه فارسيوه ~~يكى دانسته است! ؟. ارخيگن تن1ت!ان تهم از مردم افاميه واقع در سوريه بوده و در قرن ~~اول مسيحى زندگى مى كرده است. كتابى درباره ادويه و كتابى در بارهآ لوازم آرايش نوشته است. # 5. استوماخوس متمهه. معده. 6. ذكر اكسيميلين در اينجا در ترتيب حروف الفباييوه ~~نيست و بنأبر اين نمى توان آن را عنوانى مستقل دانست. ذكر آن در ضمن ايارج و اينكه خودش ~~نيز از مقردات نيست ما ms152 را وادار كرد كه آن را ذر صمن ايارج بياوريم با افزودن «واو تطف» بر ~~فشاتمانه ~~*وزيرنه الحار فاسلائى PageV00P150 ~~============================================================ ~~ن ن يتوننى يديد مخ خد يخ صح بحدح ~~حرف الباء ~~123. باذاورد سا 11ة تل6ف1 يا 60111611 ~~-6 811 يا با 01للانلا1001011511 ~~اسم فارسى يدل على(1) خفة الوزن و اجتماع الاغضان لتدحرج الريح اذا ~~اجتث من فوق الارض وهو بالرومية لوقيقتثى و ايضا دربيقا و بالسريانية ~~و كباعر بايا و ايضا سابا حوارا و بالعربية الشكاع. وذلك ان الناس منهم من هياه ~~يجمع اسم باذاورد و شكاع على شى واحد و منهم من يجعلهما شيئين ~~فنؤخر القول الاخير الى الشكاع ونذكر هيهناما فى الاول . قال الرازى باذاورد ~~شوكة شبيهة بالحسك بيضاء اللون واقل شوكامنه. و قال ابومعاذ و ابوالخير ~~هوالشوكة البيضاء والشكاع باذاورد. و قالوا ان باذاورد يسمى بسيستان ~~جولاه كش و شكاعى هو الشوكة المسماة بالفارسية تر(7) وهى التى يتكون ~~عليها الترنجبين و ما اظن هذا صادقا لان الترنجبين ينعقد على الحاج وان كان ~~الحاج خفتة اشبه باتيان الريح. و قال غيرهم ان بادآورد يسمى باليونانية [22]) ~~الشوكة البيضاء ينبت فى جبال و غياض شبيهة بشوكة الحسك الا انها بيضاء و ~~اقل شوكة و ورقه يشبه ورق الحماما الا انه ادق واشدبيضا و عليه كزغب ه ~~ساقه نحوذراعين جوفاء غلظها كالاصبع و على طرفه راس مشوك شبيه براسجه ~~القنفذ البحرى الا انه اصغرمنه مستطيل وله زهر فرفيري فيه بزر كاصغر حب هاه ~~من القرطم البرى مستطيل وله زهر فرفيرى اللون. و قيل ان هذه الصفة ~~ر بالهيشر المسمى بالسجزية«زاز»(3) أولى. و قال الرازى ان الشاهترج بدله PageV00P151 ~~============================================================ ~~92 كتاب الصيدنة فى الطب ~~فى النفع من الحمى العتيقة(4). # 1. در اصل پس از «على» در روى سطر كلمه «ذلك، افزوده شده است و اگر درست باشد بايد ~~خواند: «يدل على ذلكه ولى درست تتواند بود. زيرا سبكى وزن نمى تواند دلالت بر فارسى بودن ر ~~اسم داشته باشد بلكه كلمه ”باذآورد، دليل بر سبگى ms153 وزن گياه ميتواند باشد در ترجمةآ ~~قارسى: ”و اين تام دليل كند برانك اين دارو بوزن سيك بوده. 2. در اصل چنان است كه ~~منتوان «قر» نيز خواند ولى درست نيست: كسانى از كلمه ترنجبين چتين استنباط كزده اند كه ~~اين كلمه كه مركب است از «قرهوانگيين به معتى اتگبين تر است و تر نام آن گياهى است كه ~~ترانگبين از آن يه دست مى آيد و آن را باذآورد پتداشتهاند و گقتهاند كه شكاعى همان خاريست و ~~كه به فارسى تر خوانده ميشود. ماكس مايرهوف در شرح بر تافقى ذيل باداورد (شماره 143) ~~كلمه «وهى» را در عبارت ابوريحان يه «تر» چسباتده و آن را تروهى خوانده است؛ كريموفه ~~(21) آن را قروهى خوانده است. مترجم فارسى صيدنه نيز اين اشتباه را كرده و گقته است: ~~و شكاع ان خاريست كه به لغت پارسى او را كروهى گويند!3. در اينجا نيز نظير اشتباه فوق ~~بهمايرهوف و كريموف (موضع مذكور) دست داده است و ”اولى» را با زاز تركيب كرده و از آن ~~ى 0 زازاونى و زازاولى ساختهاتدا4. در نسخه اصل در حاشيه سطرى كه در آن نام سرياتى اين دارو و ~~را دارد نوشته است: «كبوخورو اى الشوكة الييضاء». # 124. باذروچ للاا لد. با الملااانل(ا الملاالاف( ~~بالرومية اوقيمون و بالسريانية حوكا و ايضا اوكا(1) و بالعر بية الحوك و هومن ~~المفرحات و اقام بولس السيسنبر بدله و ذكر شيئا سماه فيمونوادس(2) و ~~ترجم بالشبيه بالباذروج فى المنظر ويسميه بعض الناس فيلاطاريون ومعناهه ~~وال محت الصاحب. قيل الضومر هو الباذروج. و قال ابوحنيفة الضومران هوالحوك. # 1. نر اصل «لو كاه رجوحع شود به لو و ص43 و كرتيوف (253). 2. درست «اقيموابدس) ~~شلناهن اكرتيوف 353). # 125. باذرنجبويه 4100 5ككب8علا= .ا 1112) ن1 ~~و و11) يقال باذرنبويه، هى بقلة متشعبة الاوراق شعبها ذات قضبان حر تفوح منها اه ~~ى ~~رائحة الباذرنج وهو الاترج و يسميه بعض الناس شاه تره تعظيما لها لاانها ~~الشاهترج الدوائى. و يعرفه بعضهم بمفرح القلب و ms154 عند بعضهم باذرواكوهى. PageV00P152 # ============================================================ ~~حرف الياء93 ~~قال الرازى بدله فى منافع القلب وزنه ايريسم و تلشى وزنه اترج اخضر. # 1. در حاشيه منهاج الهياين پيش از قسمتى از شرح مذكور اضافه دارد: اسم فارسى معناه ~~الاترجى و يسنى ايضا بقلة الستور و البقلة الاترجية. # 126. باذزهر - . . # قيل فى امتحانه انه يحك فى حليب فان جمد فهو جيد. قال حمزة معدنه فى اقاصى جه ~~الهند و اوائل الصين وهو خمسة الوان : ابيض واصفر واخضر واغبر ومنكت. # فمن سقى من حكاكه زنة اتناعشر شعيرة نفض السم عن بدنه بالعرق هه ~~والرشح. و قال الرازى فى الطب الملوكى رأيت من الباذ زهرالحجرى قوة ~~والعجيبة فى مقاومة الييش لم ارمثلها لمفرد ولالترياق اصلا و كان الحجر بينه ~~الصفرة والبياض فى لون الختو(1) رخوأ متشظيأكالشب اليمانى المشطب. قال (34ب) ~~ابن مندوية هواصفر فى بياض و خضرة يشبه الشب اليمانى والمردار سنججه ~~فى التشطيب. وقال صاحب النخب آن معدنه بكرمان فى جبل زرند فمنه اخضر جه ~~سلقى و اخضر مايضرب الى البياض والى الحمرة ومنه ماهواجف(2) و فيه شى ~~و يسمى مخاط الشيطان لايحرق بالنار(3). # 1. در اصل الختتو. و آن اشتباه است: درست ختواست همچتانكه در ترچمه فارسى آمده است. # مؤلف عرايس الجواهر (نشري ايرج اقشار ص 148) نيز «ختو» دارد و اساسا بيشتر مطالب ~~عرايس درباره پادزهر ظاهرا اقتباس از ايو ريحان است. ؟. چتين است در اصل رأن درست و ~~نتواند بود. درست «اجوف، است. ابوريحان در الجماهر (ص 200) گويد: «ومنه اجوف يتضمن ~~شيئا يسمى مخاط الشيطان»، در عرايس (موضع مذكور) نيز دارد: «و درو چيزى باشد كه به آتش ~~نسوزده. در ترجمه فارسى تيز چنين است. 3- در نسخه اصل در حاشيهآ سطرى كه در أن «من ~~حكاكه» فهست توشته است: «من المحكك منه بالمبرده. # 127. باذنجان ببا 1115119 /10181011 ~~بالسريانية ييروحى والبرى منه يبروحى دشينا(1). قال حمزة باذ(2) اينگان اى PageV00P153 ~~============================================================ ~~94 كتاب الصمدتة فى الطب ~~بقيت هذه الروح و فى كتاب الموازتة المعد هوالباذنجان و فى الجمهرة بالغين ~~معجمة. ms155 و قال ابوحنيفة المغد ايضاشجر يلتوى(3) على الشجر ادق(2) من الكرم ~~ورقه طوال دقاق ناعمة يخرج(15 جراء كالموز ادق قشرا واكتره ماء حلو لا يقشر ~~و وله خب كحب التفاح ينتابه الناس و ينزلون عليه فياكلونه و يبدأ أخضر ثم ~~و يصفر و يحمر عندالغاية. و ليس هذا بالباذنجة. و قال صاحب المشاهير المغد ~~و ( معجنم العين مفتوحها و مسكتها هو الباذنجان والفتح اصوب. و قال صاحب هاه ~~الياقوتة هوالمغد والانب وكأن هذا تشبيه بالانب الهندي و قال ايضا ~~هوالكهكب. وقال ابوحنيفة هوالحدق والمغد. وروى انه الوغد على طينته وه ~~على مايعمل منه حتى ان مقلوه ينسب الى بوران بنت ابرويز كماينسب الدراهم ~~اليها. يكرهه قوم وتهجوته و قال ابوالفرج بن هندو جه ~~بادنجانة فى المسطعم ~~يا ذاالذى يعقد ~~انهاك عن صورالمحا ~~جم قدملين من السدم_ ~~و قال غيرهب ~~و واحكم الوصف فيه بالنعت ~~اذا اجادالذى يشتهه جه ~~قال كرات الاديم قدحشيته ~~ويسمم فمعت(6) بكيمختهه2. # وا و جواب ابى الحسن الجوهرى و ~~و باذنجانة حشيت حشاها19’ز ~~صغارالدر باللين الحليب ~~من الاس الرطيب على قضيب ~~تفضفضت الينفسج واستقلتر ~~1. در اصل: دشتيا و آن درست نيست محترهسكمسعملكم. يبر وحا دشينا در لوو 188. 2. در ~~حاشيه منهاج البيان: «ياذابيگان، اى يقيت هذه بلاروح» ): در لسان العرب: يتلوى. 4. در ~~لسان العرب اذيل مفد): ارق. 5. در اصل تخرج. تصحيح از لسان الغرب. 6. در اصل: قمعا. # تصحيح از لسان العرب. PageV00P154 # ============================================================ ~~الم اماقة فة لن ن نن زنت ماليه ناين ما نا لا نن ان رمرناندنيك بكصدنن لين كة رخ لن ن ددن وا ماشش ت تتفيهة قة طتب ثقزامه رفخ فيا نمع ية ~~حرف الياه 15 ~~18ة1 5110ق ~~128. باشيون(1) و باخيون 1910090 -. # هوالسعلة لانها تسكن السعال ~~1. در شماره 107 از مقاله سوم ديسقوريدس (ترجمه عربى): بيخين. درباره اين گياه رجوع ~~شود به كريموف 257 و شرسح مايرهوف بر غافقى كه مطالب كريموف نيز مأخوذ از آنست (ص ~~316). نامهاى ديگر آن: 18للل02لا و مققللقع14 و ع2ق1ل ~~حشيشة السعال ms156 و غير آن ~~129. بابونج(1) لذ= ا 5لة10 1له يا 61 ~~با مالف0للقل1ن ~~بالرومية اميرون، جالينوس: انفاليوس و ايضا بالرومية امرقون (2) و. # بالسرياتية ميثوبا و بالفارسية كلنجه(3) . ارجانى: نوعان اصفر واسود. وقاللفهه ~~بعضهم ثلاثة انواع يفرق بعضها بالزهر فقط وهى ابيض واصفر وفرفيرى و ه ~~طول اغصانها نحوشبر فيها شعب كثيرة و ورق صغار دقاق مستديرة ينبت ه ~~فى اماكن خشنة. الرسائلى: هونوعان احمر وابيض. وقيل القراص(2) البابونج ~~وهو الاقحوان ايضا الاصفرمنه خروسوقولى(5)، اورباسيوس : ارانثموس (3). # 1. اين قسمت در حاشيهآ ورق (ب34) نوشته شدهاست و بر بالاى آن نوشته است: «فى الحاشية » ~~كه ميرساند در نسخهآ اصل كاتب نيز در حاشيه بوده است. آر ت (لور 327).3. # كربموف اين كلمه را گاو خواتده و آن را در اصل (بابونه گاوى) پنداشته است. ولى كلمه در ~~اصل بوضوح «كلنجه» نوشته شده است. نقطه گذارى دقيق اين كلمه معلوم نشده * . در اصل: ~~«القرض» كه درست نيست. 5. در اصل: خرولسوقومى: خافقى (شماره 151) خروسقاليس ~~7861 سللص006لل1 (زيياى طلايى). 6. در اصل اتدلوس. اصلاح از شرحي ~~ايرهوف بر شاففى (موضع مذكور): 09//1ع671011. # 130. باشان ~~الرازى: هوثلاثة عروق كثيرة التلوى شبيه بالوج (1). # رازى گويد كه باشان(2) بيخ نباتيست و هيأت او آنست كه سه بيخ باشد PageV00P155 ~~============================================================ ~~96 كتاب الصيدنة فى الطب ~~درهم پيچيده و پوست او را تشنج بسيار باشد و به وج مشابهت دارد يعنيه ~~فريج(3) و مباينت ميان او و وج به آنست كه رنگ باشان نيك سرخ باشد و ~~طعم او عفص باشد و وج را اين دو صفت نباشد. # 1. از اينجا تا قسمتى از «البقلة اليهودية» از نسخهآ اصل اقتاده است و ما اين قسمت را از ~~ترجمهآ قارسى (نسخهآ مغنيسا) مى آوريم و آن داروها را كه در حاشيه متهاج البيان ذكر شده و ~~به ظن قوى از بيرونى است تيز به لفظ تقل مى كنيم. 2. در اصل: اباشنان 3. فريج هم يه اين ~~صورت و هم بهصورتهاى فريز و فريڑ و قزيز در برهان فاطع ms157 ذكر شده است. در حاشيهآ برهان ~~قاطع اين بيت نزارى قهستانى را از فرهنگ جهاتگيرى شاهد آورده است: ~~اى كه در بستان چانم شاخ مهر دست درهم داده چون بيخ فريزبر ~~از اين بيت معلوم ميشود كه شباهت فريج به ياشان درست است: «سه بيخ درهم پيچيده» ~~131. باشمه ~~رازى گويدة باشمه چوب پارهها باشد بشبه تراشه و او را بوى نباشد ولون ~~او يهلون قسط، و در طعم او اندكى تلخى ياشد و چون خاييده شود در آخر ~~شيرينى يدوق رساند. # 132. باقلى 02/ء02 =ا 602 1ل16 ~~باقلى را اهل مصر فول گويند و بعضى او را جرجر گويند و او معرب گرگرور ~~است و ابوعبيد گويد قول را باقلى گويند به تشديد حرف لام و هرگاه كه ~~به تشديد لام گفته شود الف را در آخر او مقصور كنند و هرگاه بتخفيف لام ~~گفته شود الف را ممدود كنتد. و ليث گويد اهل عراق جرجر را فول گويند و وه ~~پوست لوبيا و باقلا و مانند آن را غدقة(1) گويند. و شمر گويد عرب غلاف و ~~باقلا ولوبيا و عدس را وانچه بدان ماند جمله را سنوف گويند و يكى را از ان جو ~~سنف گويند. و ابوريحان گويد باقلا را بلغت رومى كيراتس(2) گويند وز ~~قويارس(3) نيز گويند و فافا(؟) هم گويند و فاطن(5) گويند و بسريانى كومى PageV00P156 ~~============================================================ ~~حرف الياء97 ~~گويند. و حمزه گويد باقلا را بلغت قيطى فول گويند و بلغت سجزيه ~~كالوسك(6) و به بستى كوسك(7) گويند. و ابوالحسن(8) اهوازى گويد باقلا را ~~در معارف بلاد روم فاروطس گويند و گفته كه گلها و شكوفهها بباد شمال ~~خوشبوى شود و شكوفه باقلا بباد جنوب. # الباقلى(1) والباقلاء مقصور وممدود وبالسجزية كالوشك و مادام فى غلافه ~~فهو كوسك و ان جميع الانوار تذكو روائحها فى ريح الشمال و نؤر الباقل ~~فى ريح الجنوب. # الموازنة(10): باقلى لفظ سريانى و فارسيته خوشك مادام فى غلافه فاذا تربل ~~بمن غلافه سماه.... القارسية ms158 باقية فى لغة مكران و قد يسمى الجرجر... والفول ~~ايضا اسم للباقلى معرب عن فولا بلغة القبط واهل مصر لايقولون غيره. وب اه ~~قال مصنف كتاب التبات الباقلى والجرجر والقول اسماء ليست بعربية وكذلك ~~اللوبيا والترمس قبطى معرب عن ترمسا و فارسية الترمس خوشك امحرى و ~~معناه الباقلى المصرى و يسمى فى كتاب الطب كركرامحرى. # 1. چنين است در نسخهآ موزهآ بريتاتى، ودر تسخه مغنيسا «غرفه» و آن نادرست است: والقدفة ~~والغدفة لباس الفول والدجر (لوبيا) و نحوهما السان العرب ذيل غدف). 2 و 3. شايد اين دو ~~صورت محرف قوامس يا كوامس 14711111103 (نام يوتاتى باقلا) باشد. در تسخه موزه بريتانى: ~~«كيراتيس» . نيز رجوع شود به كريوف 4.259. قافا صورتى از نام لاتين آن 100ە! ايست. 5. # اين كلمه شايد با فاكى عمكلە] يونانى يكى باشد (رجوع شود به كريوف 259 و لو و 173). 6. # «كالوسك بسكون سين بى نقطه وكاف باقلا را گويتد» (برهان قاطع).7. «كوسك به فتح اول و ~~كسر ثانى و سكون ثالث و كاف باقلا را گويند و به عربى جرجير خوانند» (برهان قاطع) 8. # جمله «ابوالحسن اهوازى گويده در نسته مغتيسا و نسخه مجلس نيست و مقصود ~~ابوالحسين احمدين الحسين الاهوازى است كه بيرونى در الآتارالباقية از كتاب معارف الروم او نام ~~برده است. نيز ديده شود كريموف 259. 9. نقل از حاشيه منهاج البيان كه بهظن قوى از گفته ~~ابوريحان خلاصه شده است (ورق ا49). 10. اين قسمت نيز به تقل از كتاب الموازنة حمزه ~~اصفهانى از همان حاشيهآ منهاج الييان نقل شد براى آنكه احتمال مى رفت ابوريحان از ان نقلنهر ~~كرده باشد. (رمز الموازنه در حاشيه مذكور «مو» است.) PageV00P157 ~~============================================================ ~~98آ كتاب الصيدنة فى الطب ~~133 باله(1) عنالدن10 قل0156لل) يا 5لا1011105 قل6ق11101 ~~رازى گويد پاله نباتى است دشتى و شاخهاى او جعد باشد و بيخهاى او كز ~~باشد و بروى مويهاى خرد خرد باشد و هر نباتى(2) يا ميوه اى كه او را مويهاجه ~~بود، چنانكه آبى را از ميوهها ms159 و خس الحمار را از نباتها، عرب او را مزغب ~~گويند و مزغب را از زغب گرفتهاند و زغب آن مونهاى خرد بود كه بر وه ~~چوزه31آ) مرغ باشد در وقتى كه از بيضه بيرون ايد و چون معنى مزغب درين ~~اموضع تقرير كرديم بعد ازين در مواضع حاجت بر لفظ زغب و مزغب اقتصار ور ~~كنيم زيراك موى را بهانواع ميوهها و نباتها نسبت كردن متعارف پارسيان وه ~~نيست و چون زغب در عبارت پارسى اورده شود جز به لفظ موى از آن ه ~~عبارت نتوان كرد. به اين ضرورت معنى لفظ مزغب گفتيم و موضع اشتقاق او ه ~~باز نموديم و در مولضع حاجت بر لفظ تازى اقتصار كرديم تا تعريف او وه ~~برخلاف متعارف تيفتد و باز بصفت باله آمديم رازى گويد باله ~~باسطوخودوس مشايهت دارد يرنگ و بوى ~~باله هو قضبان جعدة واصول متعقفة عليها زغب شبيه بالاسطوخوذوس فى لونه ه ~~و و رائحته و قيل هو اللبنى اليابسة (حاشيهآ منهاج الييان ورق آ 50) . # 1. نام علمى مذكور براى ياله در لغتنامهآ پلاتس (ص 124) براى «بالاه نقل شده است و ما ~~به پيروى از كريموف ان را نقل كرديم. 2. اين تفصيل دراز غير لازم يراى زغب و مزغب از ~~ابوريحان نيست، اضاقه مترجم فارسى است. 4. در نسخه مغنيسا: جوڑه. # 134. بان(1) ةة102 يا 116100611 10218 ~~11111) يا 4611) 10111518 ~~حب البان يسمى فستق البادية. قال (2) يوحنا البان شجرة يكون فى جزيرة العرب ~~و تهامة و بان اسم لاينفرد و انما يضاف بحبه او ذهنه وله دهن طيب الرائحة PageV00P158 ~~============================================================ ~~حرف الياء 99 ~~يطبخ بالطيب فيقوى رائحته ويغش بالمسك والعنبر فيفوق الادهان الطيية (3) ~~كلها. ويسمى(؟) حبه بالسريانية فستقى لانه يشبهه غير انه مثلث الشكل ~~والفستق ذوضلعين وليه كلبه الا اته ابيض من قلب الفستق ازرق حلو ينفلق ~~ابنصفين و يقال لشجرته الشوع. و شجرته يطول فى الاستواء كالاثل ورقه ~~هدب وخشبه خفيف خوار شديدالحخضرة وتمرته يشبه قرون اللوبيا فيها حبهجه ~~ول و ms160 قيل هو اعظم من الحمص منته الى البياض ومنه الى السواد قريب مت الفستق ه ~~الصغار ينفلق عن حب ابيض دهين يكتر بكرمان و قيل(5) حتدهني البانجه ~~بسجستان يعمل من حمل الطرفاء ويسمونه گزدانه اكبرمن المحلب يستخرجعه ~~دهنه و يربى بالافاويه فيخرج كالبان ويسمى گزروغن. و كذبه(6) فى ذلك ~~السجزيون. # 1. تقل از حاشيه متهاج البيان اورق ب 50) كه قطعا از ابوريحان است (با مقايسه با ترجمهآ ~~فارسى).2. در ترجمهآ قارسى: «و ابوالعباس خشكى گويد بان درختى است در نواحى نهامه وه ~~جهينه». 3. در ترنجمه فارسى: «و نيكوترين انواع او آن باشد كه عطر در او كرده باشند و اين ~~نوع مدنى باشد و او را عرب مغشوش گويند يعنى يا عطر آميخته و از پس او كونى». 4. در ~~ترجمه فارسى: «و بولس و ابوالخير گويند بان دانه ايست كه به بسته مشايهت دارد...» ك. در ترجمه ~~فارسى : «حمزه گويد در سيستان از تخم درخت گز روغنى مى سازنده..» ع. بنا به ترجمه فارسى ور ~~ضمير گذبه رأجع است به مزه. # 135. بخور مريم(1) = ا ال610312 اكفل ~~وا يقال له بخراسان گليم(2اشوى وهو قطاع خشب اغبر اسود شبيه اللونن ~~بالكمثرى المقدد حادالطعم و قيل هوالحرمل و كانه لاشتراكها فى الخاصية من ~~(3)1 ~~ادرارالحبض و قيل بخور مريم هوالسعد والصحيح انه العرطنيثا (3).1 ~~بخور مريم اورباسيوس گويد او را بلغت رومى فوقيلاطينوس (4) گويند و ~~محمدزكريا در كتاب حاوى او را بخور مريم گفته است و يعضى گفتهاند نام او ز ~~بلغت رومى تافع باشد يعنى سودمند. و ديسقوريدس گويد بخور مريم را اهل PageV00P159 ~~============================================================ ~~100 كتاب الصيدتة فى الطب ~~جزيره و عراق بعرطنيثا گويند و در صفت او اوردهاند كه بخور مريم چوب و ~~پارهنها است و بهلون تيرهرنگ باشد كه بسياهى زند و بشكل به كشتهآ امرود ~~ماند و طعم او تلخ باشد و يوى او خوش يود و بعضى گويند بخور مريم ~~حرمل رأ گويند و چنان تمايد كه حرمل را به ms161 بخور مريم نسبت ازين روى ور ~~كردهآند كه هر دو ادرار حيض يگشايند. # 1. تقل از حاشيه منهاج البيان (ورق ب 50) كه مسلما يا مقايسه يا ترجمه فارسى اختصارى استر ~~از اصل صيدته.2. اين نام به جهت خاصيتى است كه در كتب ديگر براى آن ذكر كردهاند مثلا ر ~~رجوع شود يه لوو ص 305: «و حكى جيريل عته و عن جالينوس مثل ذلك و قال هو عشب ~~يغسل بهالصوف و عرطنيثا يقعل ذلك و يغسل بهاهل ديار ربيعة الصوف». 3. عرطتيثا نام ~~سريانى آن است. 4. محرف از قوقلامينوس 411011108م ~~136. بذاشغان(1 = ا 711لاع6لل 121111 ~~هو حشيشة يعمل متها الزتوج اسورتهم. و قال اهل سجستان ان زتوجهم يعمل ه ~~لصبيانهم اسورة من الكولان وهى حشيشة صفراء ذهبية تنبت فى الاجام ~~كالبردى فى طوله الا انه ادق والين فلعل ماقالوه عنوا به الكولان و اسمه ~~بالسجزيةآ تسك. # بذاشغان(2) ابن ماسويه و ابن ماسه و رازى گويند او را در ادويه بدلور ~~گشت(3) برگشت استعمال كنند و او نوعى است از نبات كه اهل زنگبار ازو ~~دست برنجن سازند و يكى از اطياء گويد زنگيان و لوليان از كولان دست ~~برنجنها سازند كودكان را و اين دليل است برانكه بذاشغان كولان را هور ~~گويند. و گفتهاند كولان نباتى است كه رنگ او زردست بلون زر و معدن او در ~~بيشهها و مرشزارها باشد و قامت او باندازه قامت بردى است مقدارى ودر ~~باريكتر و سجزيان او را تسك گويند. و خواجه(2) امام اجل حافظ الدين مغرب و ~~گويد سلمه الله تعالى كه چنين شنيدم از بعضى تقات سيستان كه بيخ تسك جعد . PageV00P160 # ============================================================ ~~حرف اليله 101 ~~پاشد چون بيخ نى و در سالهاى قحط بيخ او را يكوبند و پوستها ازو جدا ى ~~كنند و جرم بيخ او از ميان پوست بيرون ايد و صلب باشد انگاه او را خرد ور ~~خرد بشكتند و در اسيا اس كنند و با آرد گندم بياميزند و نان يزند و ms162 در اوقات ور ~~حاجت باو روزگار گذارند و نبات او را شاخها بود و سخت باشد و سرهاى هوردر ~~او تيز بود و اهل اندلس او را اديس(5) گويند و بلغت تازى اسل گويند و اهل ته ~~6(6) ح ~~شام سل(4) گويند به تشديد لام (2). # 1. نقل از حاشيهآ منهاج الييان اورق ب 50) كه به دليل مطابقت در كليات يا ترجمه فارسى آز ~~ابوريحان است. صورتهاى ديگر اين نام كه در يرهان قاطع آمده است: بداسقان، يدسقان ~~بدشغان، بدشگان. در ذيل بداسقان گويدن «به يونانى حشيشى است گرم و خشك و ان را كف ~~الكلب خوانند». و در ديل بدسغان: «نام گياهى است برهم پيچنده ماتند ريسمان تافته و آن از ه ~~پتج عدد بيشتر نمى شود و بهعربى عشقه ولبلاب خواتنده. بههمين جهت است كه اشتينگاس آن ~~را يه ل117 و تلاان1017ل117) ترچمه كرده است. در تمافقى بهصورتهاى بدسكان و باداسقان و وه ~~يداسكان20. از ترجمه فارسى (تسخههاى مغنيسا وموزه بريتانى ومجلس) 3. در برهان قاطع ~~ذيل گشت يرگشت همان تعر يفى كه از يدسغان كرده است (قسمت بالا مراجعه شود) ذكر شده ~~است و بدين ترتيب گشت برگشت عين بداسقان است نه بدل او. 4. از اينجا تا آخر ماده ~~بداشغان ظاهرا از ابو ريحان نيست. 5. در نسخه مغنيسا رس. 6. در نسخه مجلس، اسل. 7. غافقى ~~(شماره 142) از اين سرافيون نقل كرده است كه بدسكان گياه گردى است كه از آذربايجان ~~مى آورند. ماكس ماير هوف(شماره 67 غافقى ذيل اسل) نامهاى علمى ديگرى براى اسل ذكر كرده ~~است ا لااة تلقاللال وا قلا111 و ا ف 111لة18) لانلالال و شير ان ~~*13 براجيل ا 65 11ل14م يا 111ل1115110ل1ل511086 ~~.1102100 ~~ليث گويد پارسيان او را كرفس گويند و او از انواع ترههاى بستانى است و ه ~~قوت و خاصيت كرفس در باب كاف گفته شود انشاءالله. # 138. بردى(1) 7002ل- .ا قلا07ا151510 ~~لفولخ وبمصر كانت القراطيس تعمل من حثره. و محرقه اضعف من القرطاس PageV00P161 ~~============================================================ ~~102 كتاب ms163 الصيدنة فى الطب ~~و فى التجفيف ولاصله قوة غاذية و لذلك يمضغه اهل مصر و نحن لانزى اهل يجه ~~وا مصر يخصون به فان صبيان كل بقعة يفعلون ذلك عند غضارته استلذاذا ~~لااستغذاء. وقيل الحفأمهموزا ومقصورا اصل البردى والعنقز(2) معجم الزاى ~~اضله و قدجاء غيرمعجمة. ويقال لاصول البردى والقصب حين يخرج عتقرا و اه ~~يكون له على رأس قصبته صوف يسمى بالرومية اوسولوقا و يالفارسية نان ~~كوره و بالعريية الطوط. والطوط فى الاصل القطن وقيل البيلم قطن البردى. # بردى(3) را اهل خراسان لخ گويند. ديسقوريدس گويد در بيخ لخ قوت وهد ~~غذائيست و آزين معنى اهل مصر بيخ او را بخايند و لعاب كه ازو حاصل شود جه ~~بخورند. و ديسقوريدس گويد اهل مصر را باو تخصيص كردهاند اما در بيشتر ور ~~بلاد خوردن و خاييدن بيخ او متعارف است در وقت ترى و تازگى و چنانكه ور ~~بانواع غذاهاى نباتى رغبت نمايند باوهم رغبت كنند. وصاحب المشاهير گويد ~~عرب حفأ، كه آخر او مهموز باشد و مقصور بيخ بردى را گويند و بعضى ه ~~عنقز گويند بيخ او را چون سپيد باشد و بيخ نى را بزاى معجم و حميدبن ثورور ~~در شعر خود بهراى غير معجمه اورده است: سيي ~~م(4) الق عشرة بعداد هى ناشى خرجت بعطفة قلنها متزر ~~ل برزت عقيلة اربع هادينه بيض الؤجوه كأنهن العنقر ~~و در وقتى كه نبات بردى رسته شود و بيخ او را نحسلج(5) گويند و آن پشم كه و ~~بر سر نيات بردى باشد بلغت رومى آن را اقتلقا گويند و بلغت پارسى ~~ايكور(16 گويند و اهل ترمد كابور گويند. و ابن دريد گويد عرب آن پشم را ~~كه بر سر بردى باشد بيلم گويند. و ابو ريحان گويد جز در زاولستان در مواضع و ~~ديگر نبات بردى را تخم نديدم و در زاولستان نخم نبات بردى ديدم بمقدار دانه ~~پلهل بود و پودته و طرخون را در هيچ موضع ms164 نخم نديدم جز در غزنين. # 1. نقل از حاشيهآ منهاج البان كه با مقايسه با ترجمه فارسى قطعأ خلاصهاى از اصل عربى اسبت. PageV00P162 # ============================================================ ~~رت ضبخفه من ~~حرف الياء 03 ~~2. والعنقز اصل القصب الغض وهو يالراء ماعلى السان العرب ذيل عنقز). 3. از ترجمه فارسى ~~نسخههاى مغنيسا وموزه بريتانى و نسخهآ مجلس. 4. از ديوان تحميدبن ثورالهلالى به تصحيح استاد ~~عبدالعزيزالميمنى تقل شد زيرا نسخههاى مذكور اين دو ييت را به صورت مغلوط ذكر كرده اند. # 5. ظاهرا عسلج و عسلوج شاختر هر نيات و درختى را گويند و اختصاص به بردى تدارد ~~(رجوع شود به لسان العرب ذيل عسلج). اما بيغ بردى را عسلج گقته باشند در كتب لقت ~~متعارق كه در دسترس من بود نديدم. 26. در يعضى نسخهها اپگور است. # 139. پرسياوشان 100= با 15 0 00ااااةلله ~~0(2) ح ~~اورباسيوس(1) گويد پر سياوشان را بلغت رومى اذيارطون(2) گويند و معدن ~~او بر لبهاى جوى و جشمهها باشد و ديسقوريدس گويد نبات او را اطراف ~~شكافته بود و ساقهاى نبات او دراز بود و او را شكوفه و ميوه نبود. وبولس ر ~~و اطيوس و ابن سراييون گويند پر سياوشان نياتى است كه عرب او را ه ~~شعرالجبار گويتد و صاحب المنقول گويد بلغت يونانى او را بوليطريخو(2) ~~گويند و بلغت لطينى قافلا گويند. و جبريل گويد منبت او در سايها بود و اب هت ~~چشمهها و چاههاى آب و جويها و برگ او بكرفس ماند و از برگ كرفس و ~~تنكتر بود و ساقهاى نبات او سرخ باشد و باريك بمقدار بدست و در بعضيه ~~و مواضع او را كرفس ديو گويند. جالينوس(2) گويد او را شعرالعيار گويند و ~~چنان نمايد كه او تصحيفى است از شعرالجبار. # و1. در نسخه معنيسا «اورباسيوس گويده نيمست و درست همين است زيرا اورباسيوس فارسى وجوه ~~نمى دانسته است تا بگويد پر سياوشان را به لغت رومى چه مى گويند، مگر اينكه در ترجمة عرى ~~اورباسيوس عنوان اصلى بر ms165 سياوشان يوده باشد آ. درست «اديانطون، است: تود 420013 3. # 2الاا20).2. جالينوس عربى نمى ذاتسته است تا شعر الجبار را به شعر العيار تحريف كند. # 14 برسيون(1) 7609 .ا110 11188851611 ~~ابوالخير گويد برسيون درختى است كه منيت او در اسكندريه است ومبوه آوه ~~در اوائل كشنده بوده است و چون درخت او را از اسكندريه به مصر نقلور PageV00P163 ~~============================================================ ~~102 كتاب الصيدنة في الطب ~~كزدند خوردن او معتاد شد چنانكه سيب وامرود و بيش كسى را هلاك نكرد. و وز ~~ابوريحان گويد اين درخت كه ابوالخير صفت او كرده است او برا لبخ گويند و وه ~~.جالينوس او را درخت پارسى گويد و ديسقوريدس او را به فرساتا(3) نام برده ~~است و اين جمله دليل است برانكه منبت آين درخت در زمين فرس بوده ~~است زيراك بلغت ديگر او را بر فرس(3) نسبت كردهاند و نيقالاوس نيز مثل ور ~~اين تقرير كرده است. و جالينوس در كتاب ميامر اورده است كه درختوه ~~پارسى كه او را لبخ گويند معدن او جزدر اسكندريه نديدم و او نيز ذكر تقل او هوه ~~كرده است از زمين فرس بزمين مصرء و ابوحنيقه دينورى گويد ليخه درختى و ~~بزرگست باندازهآ درختى كه عرب او را اتأبة گويد و برگ او به برگ درخت تد ~~جوز ماند و ميوهآ او ترش(2)شيرين باشد و خوردن او تشنگى آرد و چون زير ~~او آب خورده شود نفخ ارد و در اين معنى شعرى ايراد كرده است و آن شعر ~~اين است: ~~من يشرب الماء و يأكل اللب ترم عروق بطنه وينتفخ ~~و و ابوحنيفة گويد چنين شنيدم از تقات كه در شهر انصنا از بلاد مصر، وآن ~~شهر سحره فرعون است، درختى است كه او را لبخ گويند و او يزرگ باشد جور ~~باتدازه درخت دلب يعنى چنار و ميوه او شيرين باشد و بخرما مشايهت دارد و ~~در طعم او مقدارى كراهيت باشد و درد دتدان را منفعت ms166 كند و در وقتى كه او وه ~~را به آره بشكافند و تختهها كنند خون بينى آرد و تخته او در غايت تقوم پاشد و ~~يكى از خاصيات او آنست كه چون تخته را از او يديگرى وصل كنند بر ~~يكديگر استوار پيوندد و اجزاى هر دو بيكديگر در رسته(3) شود و در ميانور ~~ايشان اثر بريدگى و وصل نماند. و بولس در قآليف خود آورده است كه لبخ بوه ~~درختى است كه آن را مرسيفا(6) گويند و بعبارت سرياتى حولانا(7 گويند و وز ~~او بغايت قايض است مرسيلان خون را و در فارس هر كه او را بخوردى ود PageV00P164 ~~============================================================ ~~حرف الباء 105 ~~هلاك شدى. و بولس گويد لبخ را معدن در زمين بابل است و او مدر أست ه ~~مرحيض راء ~~1. نقل از نسخههاى مغنيسا و موزهآ بريتانى و مجلس ترجمه فاربى. آ در ترجه عربى ~~ديسقوريدس (شماره 147 از مقاله اول): «يرسيام. 3. «وقدزعم قوم ان هذه الشجرة كانت قيليه ~~فى يلاد الفرس فبعدان نقلت الى مصر صارت تؤكل ولاتضره (ترجمه عربى ديسقوريدس، موضع ~~مذكور). 4. ظاهرا در تسخهآ عربى كه در دست مترچم فارسى بوده است «مزه يازاء معجمه ~~نوشته بوده است كه آن را به ترش شيرين ترجمه كرده است. اما در تاج العروس و لسان العرب ~~به تقل از ايوحتيفه: همره باراء بى نقظه به معنى تلخ. 5. چنين است در نسخة موزه بريتاتى ، در ~~نسخهآ مجلس: «رشته»؛ در تسخهآ مغتيسا: «پيوسته». *. كريموف حدس زده است كه اين كلمه وه ~~«فرسيا» باشد. 7. كريوف به نقل از نامهاى نباتات نزد بهوديان تآليف لوو (ج3 ص 347): ~~لاحولافام ~~141. برطانيقى(1) 7771 ا 8161115126012 ~~حنين در ثيت الاسماء آورده است كه برطانيقى بستان افروز است و وه ~~محمدزكريا در جامع خود چنين آورده است و گفته است نبات او به برگ ~~حماض دشتى ماند جزانكه برگ برطانيقى بزرگتر است و بصورت نيكوتر و به هيد ~~سياهى مايل است و قوت بستان افروز گفته ms167 شود انشاءالله. # 1. نقل از نسخ خطى مذكور ترجمهآ فارسى مايرهوف در شرح غافقى (شماره 155) گويد ~~شرحى كه ديسقوريدسى براى بريتانيكى (شماره 2 از مقاله چهارم) گفته است چنان مبهم ~~است كه تعيين ماهيت آن مشكل است. به گفتهآ پلهنوس بريتانيكى گياهى بوده است در سواحلر ~~زرمانيا در مقابل بر يتانيا كه سرنازان رومى زرمانيكوس آن را براى دواى وخم دهان و درد زانو ~~به كازر منى برده اند. ظاهر][ اين گباه نوعى ترصله بوده است كه براى خاصيت صد فباد مجكين ~~معروف است. ولى ظاهرا ايرانيان و عربها آن را با بستان افروز 008940ل2 يكى دانسته اند. # 142 و 143. برنج ~~برنج را برشيه(1) كه نوعى است از چواهر معدنى اطلاق كنند و برارز’12 نيز ~~اطلاق كنند. PageV00P165 # ============================================================ ~~106 كتاب الصيدنة فى الطب ~~1. ابوريحان در كتاب الجماهر (ص 199) در ذيل سيج شرح نسية ميسوطى از اين مادهآ معدتى ~~آورده است و آن يغيراز برتج. قلز تركيبى مخلوط از مس و غير آن. است كه يه رنگ زرد ~~مى ياشد. اما ظاهرا اين برنج فلز را نيز «شيه» مى گفتهاند (رجوع شود به عرايس الجواهر نشر ~~ايرج افشار ص 244).2. ذكر آن در حرف الف گذشت. # 144. برنج(1) = .1311100 066ان12 0010614 ~~و از انواع ادويه گياهى است كه آن را برنج گويند و بلغت هندى آن را . # برتگ گويند و معدن او از زمين هند در شعرام و ميرت است. # 1. بيشتر به نام برنگ كابلى معروف است. # 145. برمس(1) عالا10* = با 5ل7100/11111 ~~پرمس نباتيست كه او را يه جزيره اى كه معدن اوست يعنى يرمس ~~بازخوانده اند و ايوريحان گويد در كتابى معتير يافتم كه بوصير در منافع بدل ~~برمس است وهر دو از راه صورت به يكديگر مشابهت تمام دارند باين سيب ~~خاصيت او در تقرير خاصيات بوصير اورديم و قوت بوصير در موضع او گفته ~~اشود انشاءالله ~~1. رچوع شود به بوصصير. # 146. برنجاسف(1) ماع= با 218للال 216111151 ~~هو برنج اسف عرب فقيل ارزالخيل وهو ms168 القيصوم وهو الجتجات(2) ايضا. قال ~~وال محمذبن احمدخيره ما اصفر زهره و اخضر ورقه يمنع تولدالسوس والفراش ه ~~في الشعير والحنطة. وبرنجاسف بالراء واللام هو القيصوم بالسين والصاد معاو ~~بالرومية ارطميسا و بالسرياتية شواصر و بالفارسية بوى(3)ماذران و قيل مروه ~~اردشيران. ومن صنفه حكنبات(6)ي ورقه اشبه شيء بالعدس صغير الاصلوه PageV00P166 ~~============================================================ ~~حرف الباء107 ~~دقيق حالساقي قدر شبر فى مواضع مالحة يشرق عليها الشمس طول التهار ~~مذاقته مالحة، والصنف الاخير تقيل الرائحة زهره الى الفرفيرية. و قيل يا ~~حتالقيصوميه نبات يشبه الافسنتين يدبق باليد رطوبة... و قيل هو نيات من بعه ~~الير نوره اصفر... من براعيم صغار يتصل على ساق و يطول. برنجاسب(5) و اهة ~~بلنجاسب قيصوم را گويند و بعضى گفتهاند شيح قيصوم را گويند و قيصوم را يهد ~~بلغت رومى ارطميسيا گويند و بلغت سريانى شواصرا خوانند. و بولس در ه ~~كتاب خود قيصوم را يه ارطاميسا تعريف كرده است و ابوالخير گويد بلغته ~~سريانى قيصوم را شوصرا گويند و او را پارسيان بوى ماذران خوانند و در ~~كتاب خود صهاربخت او را مروردشيران گفته است. و ديسقوريدس گويد پر ~~اطراميسا برنجاسب را گويند و معدن او بيشتر در سواحل است. و يك نوع وهز ~~از قيصوم آنست كه نبات او به نبات عدس ماند و بيخ اين نوع خرد باشد و وهد ~~ياريك و ساق نبات او باندازه يك بدست باشد و معدن او بيشتر در زمينى بود ~~كه خاك شور دارد و آفتاب بر و بسيار تابد و طعم اين نوع شور باشد. و يكه ~~نوع ديگر ازو آنست كه يوى گران دارد و رنگ شكوفهآ او برنگ بنفشه ماند ~~ول وابوالخير و بولس را اتفاق است كه اين هر دو نوع كه ياد كرديم قيصوم ~~است و ايشان گويند نبات قيصوم به نبات افسنتين مشابهت دارد و نبات او ~~بسبب ترى بر دست آدمى برچفسد. و يك توع ديگر را از قيصوم برگها و ه ~~شاخها بزرگتر ms169 بود و شكوفه اين نوع خرد خرد باشد و بلون سهيد و زرد و ~~نبات اين نوع در قصل تابستان رسته شود. ابوحنيفه گويد قيصوم نبات دشتي هوه ~~است و برگهاى او برتاقته باشد و گل او زرد است و سرهاى گل او بر ى ج ودر ~~موضع بود و متفرق نبود و به مقدار خرد خرد بود و ساق شكوفه او دراز ~~باليده بود ~~1 . نقل از حاشبة منهاج البيان (ورق ب 51) كه به دليل انطباق آن با ترجمه فارسى اختصارى از PageV00P167 ~~============================================================ ~~108 كتاب الصيدنة قى الطب ~~و متن عريى است. آ. در اصل «حتحاث» و آن درست تيست. قال ابوحنيقة الجنجات من احرار ~~الشجر وهو اخضر ينبت بالقيظ له زهرة صقراءء. السان العرب ذيل جش). 3. يومادران در ~~حاشيه برهان قاطع محمد معين به نقل از گل گلاب گياه ديگرى است با نام علمى تل1آلللل86 ~~0102 (جلد اول ص320). 4. قسمتهايى كه ميان دو علامت گذاشته است در اصل از ~~و . ميان رفته است و ما بقريته ترچمه قارسى افزوده ايم. همچنين است قسمتههايى كه يا چند تقطه ~~مشخص شده است. ك). تقل از نسخههاى مغتيسا وموزه بريتانى و مجلس. از اوردن نسخه بدلها ~~ب كه مفيد چيزى نيست خوددارى شد. # 147. براقه ~~نوعى است از ادويه و او بيخ نبانتى است بعضى از او خرد باشد و بعضى از او ه ~~بزرگنر و جرم او را تشنج بسيار باشد و اندك مزه بود و در دست زود شكسته ~~شود و لون او به قسط مشابهت دارد و در طعم او اندكى تيزى و سوختن و وه ~~خاريدن بود ~~148. پسباس(1) .)110/1 1132/05 1151 ~~يحيى بن ماسويه گويد بسباس برگ جوز بوياست و جوز بويا در ميان برگى هودر ~~باشد كه او را صيادنه و اطياء بسباس گويند بشبه جلى(2) در حواشى او آمده ~~باشد و چون جوز بويا از درخت او باز كنند بسباس را ازو جدا كنند و ~~خشكى گويد ms170 در بصره همچنين ديدم. و جماعتى از بازرگانان دريا كه تقات ~~بودند چنين گفتند كه جوز بويا و بسياس از يك درخت آست و درخت اودر ~~اقاصى بلاد هند بود و يكى از قصبات معدن او را سور(3) گويند. و حسنوه ~~زنگانى گويد معدن بسياس در حدود زمين چاوه است و جاوه اول زمينى است اوه ~~كه آن را عرب ارض الذهب(4) گويند يعنى زره و بسباس را يلغت رومينه ~~راديقوس گويند و بسريانى بسباس. و در منقول مخلص اوردهاتد كه بسباسهو ~~را بلغت يو نانى طريفوليا گويند و طريفولين نيز گويند. و فزارى گويد بسباس جو PageV00P168 ~~============================================================ ~~حرف الياء 109 ~~را اهل هند و سند جادوبوى گويند و بزبان پارسى سبزدار(5) گويند. و بعضى جه ~~گويند او را بلغت هندى ابرسناروا گويند. و بقوت بسياس و جوز بويا يد ~~يكسانند اما بسباس لطيفتر است و بسباس به برگى ماند كه در فصل تير ماه هوهر ~~از درخت بريزد و بر يك موضع بماند و عفن گردد و باهم ديگر برگيرد و ~~خشك شود و رنگ او بسرخى و زردى مايل باشد و هر كه او را بيند چنان جور ~~داند كه برگ درخت با پوست او درهم آميخته است و چنانكه كبابه زيان را يه ~~بگزد بسباس نيز زيان را بگزد و بسوزد و بولس گويد بسياس پوست درختى ~~است كه از زمين هند نقل كنند و نگفته است كه او برگ درخت چوز بويا ج يده ~~(6) ~~است (3). # 1. در كتب ادويه (مفردات قانون ابن سينا، تذكرهآ داودانطاكى، مفردات اين البيطار و غير آن) ~~بسياسه آمده است. در ترجمه عربى ديسقوريدس (شماره 88 مقالة اول) زير عنوان «ماقير ~~وهوالبسباسه، آمده است. اين قسمت از نسخ خطى مذكور ترجمة صيدنه نقل شد. 2. چنين هر ~~است در نسخه موزه يريتانى. در نسخه مغتيسا «جنى»)، در تسخه مجلس «حنى». 3. ظاهرا مقصود ~~سوباره يا سوفاره است كه شهرى اسبت. واقع در تانه از نواحى بمشى. ms171 زيرا كريموفى به نقل از ~~كازرونى آورده است: قال الخشكى رأئته ياليصرة كذلك و اخيرنى جماعة من تجارالبحر ان ~~جوزيوا و بسيباسة من شجرة واحدة و هى بيلاد سفالة الهند و قصبتها تسمي سوريا (كريوف ~~271). درباره سو باره رجويع شود به شرح ميتورسكى بر حدودالعالم (244245). 4. در اينجا ~~اشتياهى رخ داده است كه سفاله يا سوباره هند را با سفالهآ افريقا يكى دانستهاند. اين سفاله ~~افريقا است كه به زمين طلا معروف بوده است . مسعودى در مروج الذهب (در اخيار سودان) ~~گويد: «و كذلك اقاصى بحر الزنج هو بلاد سقاله و اقاصيه بلاد الواق واق وهى ارض ~~كثيرة الدهب» اين سفاله قسمت جنوبى موزامبيك پرتغال است (مينورسكى، كتاب مذكورص وه ~~472). راجع يه جاوه بايد گفت كه بعضى از جغرافى تو يسان قديم آن را مجاور آفريقاى شرق ~~ميدانستند (مينورسكى 473). 5. سيزدار بايد محرف بزباز شكل ديگرى از بسباس ياشد. نيز ~~رجوع شود به كريموف (271) كه به نقل از فولرس آن را بزبار با راى بى نقطه گفته است . 6. # آنچه چند سطر بالاتر از منقول مخلص نقل كرده است كه بسباسه را به يونانى طريقوليا و وهر ~~طريفولين گويند ظاهرا اين دو كلمه بايد محرف از طليسفورون 000»دكات) يونانى باشد كه ~~آن را به طاليسفر برگرداندهاند. اما ديموك (م91006) گفته است كه طاليسفر كلمه ~~ساتسكريتى است: قاليسه پتره به معنى سرخدار ((60) (مايرهوف بر شرح اساء العقار صوه ~~(21 PageV00P169 ~~============================================================ ~~110 كتاب الصيدنة في العب ~~129. يستان افروز(1) .ا 11112 ف11ل1812ل81 ~~هكذا يسمى ببغداد و فارس اى مضيح اليساتين و يقال له زينة الرياحين ايضا يه ~~و ايضا داح فانه يقع على كل مايستحسن حتى يقال للشمس داح و داحه. # بستان(2))فروز اهل بغداد او را بستان افروز گويند و در ميافارقين(3) او را ه ~~و زينة الرياحين گويند و در يعضى مواضع داح تيز گويند و عرب هر چيزى را كه ور ~~بصورت تيكو بود داح و داحه گويند و باين سبب اقتاب را داح. گويند ms172 و ز ~~قوس قزح را نيز داح گويند. و او نوعى است از بقلهآ يمانى. # 1. نقل از حاشيهآ منهاج البيان اورق آ 56).2. نقل از نسخههاى خطى مذكور ترجمه فارسى ~~در نسخههاى محلس و معنيسا: بوستان اقروز *. مياقارقين از شهرهاى ديار يگر است. در نسخه ر ~~جلس و مغنيسا ”ميان قارقينه در نسخه موزه بريتانى: «ميارقارچقين». # 15. بسد(1) 7ن206211 1ا 11181 1811يا قف15 ~~ة1 700115 ~~بالرومية قوراليون (2) اشتق اسمه من الشجر والصخر لانه شجرة تنيت فى الماء ~~فاذا اقتلعتها الغاصة حتو وقعت الى الهواء صلب ومنه احمر ومنه اسود. وهاه ~~قيل هو قطاع حجرية لها قضبان حمر دقاق و غلاظ. و قيل هو المرجان وانه جه ~~اشهر هذا و اصحاب اللغة يأبونه و يقولون ان المرجان صغار اللآلى و قيل هن ~~وسد و عرب على بسد وهو المرجان. و خروهك جنس منه و عرب ~~بالخراهك(3). و قيل ان شجرته تعظم حتى تخرق السفن المارة عليها وهذا ~~يوجب الصلب قبل ملاقاة الهواء. # بسد(؟) را بلغت رومى قولوريون گويند و پعضى گفتهاند بسد را قوالن و ~~گويند. و صاحب التهذيب گويد چنين آوردهاند كه بسد و مرجان نوعى است اوه ~~از جواهر معدنى و لون او سرخ است و پريان او را در دريا اندازند. و PageV00P170 ~~============================================================ ~~حرف الياء 111 ~~ديسقوريدس گويد كه بسد درختى است كه در آب دريا رسته شود و چون ~~غواصان او را بركشند و هوا او را دريابد جرم او صلب شود و محكم گردد. و ~~نيكوترين. انواع او آن بود كه به لون سرختر بود و اطراف ساقهاى او هر ~~راست باشد و زود درهم شكسته شودء و بولس گويد يك نوع ازو سرخ است ودر ~~و نوع ديگر ازو سياه51). و ابومعاذ از دمشقى روايت كند كه درخت مرجان را جهر ~~بسد خواتتد واين قول درستتر است به نزديك اطباء. و صيادنه و اهل لغت ~~گويند مرجان مرواريد خرد را گويند. و حمزه گويد بسد در اصل ms173 وسد بوده ~~است و او را عرب معرب گرداتيده است و بسد معرب اوست و نوعى ازورا هد ~~خروهى گويند: و محمدزكريا در جامع خود آورده است كه درخت بسد بزرگ ور ~~باشد و منبت او در درياها باشد و در بعضى مواضع كه كشتى را باد بقوت بر ~~درخت بزند كشتى خرد بشكند بسبب او و قول او دلالت ميكند برانكه جرم ~~واو پيش از ملاقات هوا صلب و محكم باشد. # 1. حاشيه منهاج البيان ورق آ 56. 2 . در اصل: قواريون. 3. اين وجه اشتقاق كه بير ونى ذكر ~~كرده است مريوط به تام ديگر بسد است: در الجماهر (ص 191) پس از اين كلمه افزوده ~~است: وهو تشبيه لاصل البسذ بقلنسوة الديك كماشبه به نوع من بستان افروز عريض متشنج و هاه ~~پسمى خول خروه. اين همانست كه امروز تاج خروس گويند 4. تقل از نسخ خطى مذكور ~~:ترجمه فارسى صيدنه. 5. مرجان سياه انواع دارد كه يكى از آتها 11170ع1ان تن «الللال عا ~~(اكريموف 272)و ديگرى ا118ا5ل8 و نا5ل0801 مى ياشد (مار هوف ~~بر خاققى ص 372). # 150. (مكرر) بسد(1) 106838 018ا6ل ~~وزهر الخيرى الاحمر يسمى بسد . # 1. منقول از حاشيهآ منهاج البيان (آ 56) كه در دنبالهآ بسد ذكر شده است. PageV00P171 # ============================================================ ~~112 كحاب الصيدنة فى الطب ~~151. بسبايج(1) 7518 .ا خ1نالا 11010000 ~~لغت(2) رومى است و به زبان هندى او را كهن(3)كالى گويند و او بيخى است ور ~~كه بر جرم او گرهها باشد و گران سنگ و سخت بود و به هيأت به جانورى اد ~~و كه او را پارسيان هزارپاى گويد مشابهت دارد و به رنگ به روين مشابهت ~~دارد. و چنين گويند كه چوب بسيايج خاك فام باشد و باريك و او را شاخهاى ور ~~بسيار بود ولون او بسياههى زند و باندكى سرخى مشوب پاشد و نيكوتر ازو چوز ~~آن باشد كه سطبرى او باندازهآ انگشت خرد دست باشد و چون شكسته شود ~~جرم او زرد بيرون آيد و تلخى او باندازهآ ms174 تلخى قرنفل باشد. و ماسويه گويد ور ~~نيكوترين انواع او آنست كه لون او بسرخى مايل باشد و در طعم او اندكى ~~شيرينى باشد با عفوصت بهم وخوزى گويد معدن بسبايج در بيشهها يود بر ~~درختى كه او را دردار گويند. و ابومعاذ گويد فولوفدين2 به جانورى ماند كه او ر ~~را دخال الاذن گويند يعنى جانورى كه در گوش درآيد و اين جانور را هفتاد ~~و دوپاى بود. و بعضى گفتهاند بسبايج سرخس را گويند كه بعضى از صيادنه ~~او را گيل دارو گويند و اين تقرير از صدق دوز است زيرا كه ميان بسبايج و هوه ~~ميان گيل دارو كه او را بسرخس تعريف كنند مباينت ظاهر است. # 1. نقل از نسخههاى خطى مذكور ترجمهآ فارسى. آ. بسبايج لغت رومى (يونانى) نيست. لغت ~~فارسى است مركب از بس * بايك يعتى داراى پاى بسيار كه معادل يونانى ان پولو پوديون نيز جه ~~به همين معنى است. ايوريحان تا اندازهاى يو نانى ميدانسته است و زيان فارسى دا نيز خوب ~~ميدانسته است و اينقدر به امر اشتقاق وارد بوده است كه بداند بسبايج چيست. گمان مى كنم ور ~~اشتپاه ازمترجم فارسى باشد 3. در اصل «كهن فانى» تصحيح از مخزن الادوية اذيل بسفايج). # 4. در نسخهها قولوقدرين و قولوفدرين. # 152. بسبس(1) ~~با در كتاب حاوى از جالينوس نقل كردهاند كه او را از بلاد هند نقل كنند جوه ~~باطراف و به هيات به پوست درخت ماند و او را آز جهت بوى خوش در ز PageV00P172 ~~============================================================ ~~حرف الياء113 ~~مجمرها بسوزند. و اين تعريف كافى نيست مرشتاختن او را و اين صقات ~~دلالت كند برانكه او بسباس (2) است. # 1. نقل از نسخ خطى مذكور. در نسخمهاى موزه بريتانى و مجلس بسيس؛ و آن درست نيست به ~~دليل سباس. آ. در نسخه مجلس بسدا ~~153. بصل(1) وو201016 با 2 1لفالهي ~~بصل را بلغت رومى قروميذيا گويند و قاراماون نيز گويند و بزيان سريانى ود ~~بصلا گويند و به سندى ms175 نيز بصلا گويند. و محمدزكريا گويد تلخ پياز تيزتر جوز ~~باشد و انچه از پياز او را شلار خوانند حدت در او كم بود و ابوريحان گويد ~~در بلاد ما انچه ازو تيزتر باشد آن را زرنك(2) گويند و شعبههاى او با همديگر ~~فراهم آمده باشد و شاخهاى او بر قطار باشد بشكل دندانها و پياز قاينى كه وه ~~او را سير تمك خوانند باو مشابهت دارد و دتدانهاى هر دو متشابهند و فرق ~~ميان ايشان بطعم توان كرد. و در درهآ(3) خمار پيازيست كه او را سرخ پياز ر ~~گويند. و اتچه او را به بصل(4) الفار تعريف كنند در غايت تيزى باشد. و اه ~~واى نوش پياز را حدت در طعم از همه كمتر است. و ابو الخپر گويد توعى از انواع يو ~~پياز را عرب بصل الزيز گويند و طايفهاى او را به قعنب(5) تعريف كنند و ~~طايفهآ ديگر بلابس گويند و طايفهآ ديگر قحفوز(6) گويند و گويتد نباتى كه او را ~~بصل الزيز خوانند او را دندانها باشد چنانكه سير را وبوى او بغايت كريه وه ~~گنده باشد و از جهت دفع بوى او را در گل پنهان كتند تا بوى او كم شود ج ~~آنگاه او را در سركه به پرورند و به كرات سركه را ازو بيرون ريزند و سركهآ ر ~~تازه مى كنند تا بوى او خوش شود و منبت او بيشتر در معادن تيات سعدو ثيلير ~~باشد در مرغزارها و باخها و آبدانها و برگ او به برگ نيات سوسن مشابهت ه ~~دارد و عامه او را ديوسير گويند. PageV00P173 # ============================================================ ~~114 كتاب الصيدنة فى الطب ~~1. تقل از نسخ خطى مذكور ترجمهآ فارسى. آ. در نسخهآ محلس چنين صبط شده است يعني روى ~~حرف دوم ضخمه گذاشته شده است. 3. در نسخهآ موزه بريتانى «درجه». ؟. در تسخه موزه ~~بريتانى فقط «الفاره و در نسخههاى مجلس و مغنيساء «عنصل القار، و ان درست نيست زيرا يه ms176 ~~انچه هست بصل القار است نه عتصل الفار و غنصل به تنهائى نام ديگرى است از بصل القار ج ~~چتانكه در ذيل اسقيل گقته شد: «والعنصل يعرف ايضا بيصل الفار». 5. در تاج العروس واه ~~لسان العرب در معاتى قعنب: بصل الزيز نيامده است. 6. در تاج العروس ققط آمده است كه ~~«والقعفوز بالضم نيت» . # 152. بصاق(1) القمر 61704766ل 0 0115ة الالمااتا يا ~~لا27 القة7 ~~هوالطلق. و يقال ان بصاق القمر زبدالقمر و بزاقه و بصاقه يوجد يالليل ~~بارض العرب فى زيادة القمر ابيض خفيف شفاف و يقال له المهور (2). # بصاق31) القمر ديسقوريدس گويد در زمين عرب در وفنى كه ماه در نقصان وه ~~نبود عادت عرب آن باشد كه به شبها بيرون ايند و بزاق القمر را پگهرند و ~~عرب او رأ بزاق القمر و بضاق القمر و بساق القمر نيز گويند و جرم او سپيد اه ~~باشد و تنك كه روشناتى از يك طرف او بديگرسو نفوذ كند و در بعضى مواضع ر ~~عرب او را مهو گويند. # 1. تقل از حاشيهآ منهاج البيان (ورق ب 56). 2. در برهان قاطع مهور بر وزن شهپر ضيبط شده ~~است ودر ترجمه فارسى و الجماهر مهو آمده است. در لسان العرب (ديل بمها) آن را مهو ضبط ~~كرده است: والمهو حصى ابيض يقال له بصاق القمر. محمد معين در حاشيه برهان قاطع مهور را ~~مصحف مهو دانسته است: من گمانمى كنم مهوردرست است و مركب است از ماه * ور ~~همچناتكه تام اين ستگ در بيشتر لغات با ماه تركيب شده است از جمله 41100اخ1ف2ا ~~(سنگ ماه) در يونانى و ت50159712 در لاتينى و 00111095در انگليسى و 70تلق45225106) در ~~فرانسوى و غير آن (مايرهوف بر غافقى 377) كلمهآ مهونيز شايد در اصل مهو (ماهو) يوده ~~است و در عربى به آن شكل درآمده است. 3. نقل از نسخ خطى مذكور ترجمه فارسى ~~5ك1. بطباط(1) 7ع 17087010ا 1601 01011101 ~~و برسيان داروج نياتى را گويند كه عرب او را عصاالراعى ms177 گويد و بعضى هنه PageV00P174 ~~============================================================ ~~حرف الباء115 ~~گفتهاند خشخاش را باين دو نام كه ياد كرديم تعريف كنند و عصاالراعى رآ وهر ~~بزيان زابلى صدا2) پيوندك گويند. و بولس گويد نبات او را شاخ هاى باريك ~~باشد و قوت عصاالراعى در حرف عين گفته شود انشاءالله ~~1. نقل از نسخ مذكور ترجمهآ فارسي2. قابل توجه است كه نام صدپيوند يا نام عمومى اين ~~نبات پولى گونوم اداراى مفصلهاى متعدد) متناسب است و نيز با نام فرانسوى ان وه ~~نا ~~156. بطم(1) يا 2ل6 ~~تل16060111 ~~بالرومية اقططرمنئوس (2) و بالسرياتية بطما و قيل بالرومية طرابنتيوس و ايضا ~~طرا حكمنييوس(3)ي و ايضا اقطاطافيس و بالسرياتية بطمتا. قال حنينه ~~قداجتمع فى اليطم جميع ما حديكون- للزيادة فى الباء والمنى لانه مغي حار... # للرياح وفيه زيادة قبض يعين ويزيدالمنى. وبطم يقال له الضرو و بالرومية..، و ~~بالفارسية كتبهن(2) و بالهندية خروك و بالتيسابورية باتقش و بالفارسية ~~و اونيره(5) و صمغه علك الانباط. و اهل العراق يسمون ماسوى اللبانقن ~~وله والمصطكى من الاعلاك علك الانباط و علك اليطم هو صمغ البطم . # و بطم(6) ليث گويد بطم درختى سبز است و يكى را ازو عرب يطمه گويد و و ~~بعضى بطم گويند بتشديد ميم ابوعبيد از اصمعى روايت كند كه بطم بتشديد ج ~~حبة الخضرا را گويند و بلغت رومى او را اقوقوس گويند و طراسانوس(2) نيز ~~گويند و اقطاطاقيس گويند و بلغت سريانى او را بطما گويند و بزبان پارسى جو ~~كنبهن گويتد و اهل خراسان خنچك(4) و بهندوئى خروك گويند و بلغت ه ~~سجزى كنبشك(9) گويند و اهل نشابور و قاين نانكش و اهل مكران و ~~قزدار(10) كل انگور خوانند و ابومعاذ گويد او را بپارسى اونيزه گويتد. و حمزه ~~گويد حبة الخضرا را اسفردانه(11) و وندانه گويند و ونوشك(12) خوانند وون PageV00P175 ~~============================================================ ~~116 كتاب الصيدتة فى انطب ~~درخت او را گويند و وشك بلغت پارسى دانه را گويند و چون دانه را باو جه ~~اضاقت كنند وندانه ووشكدانه(13) گويند ms178 و صمغ او را عرب علك الانباط ~~خواند و حمزه گويد صمغ او را پپارسى ونژد خوانند و بلغت سريانى دتا(14) و ~~بطما و ذعتا دشغاري151) نيز گويند و بفارسى خسك(16) خوانند. و صهاربخت ه ~~گويد او را راتيتج171) گويند. و بر حواشى كتاب خويونس طبيب چنين جه ~~نوشته بود كه صمغ بطم رزا بسريانى حكرا. تينج(18) گويند. و ايوالخير گويد ~~اهل عراق جز لبان ومصطكى جمله صمغ ها را علك الانباط خواتند. وابومعاد ه ~~و گويد بشكجه(19) و علك البطم صمغ درخت خضرا را گويند و حمزه جويد ~~بشكزد علك الانباط را خوانتد وديسقوريدس گويد نوعى ازو سپيد باشد و ه ~~صافى و بجرم آبگينه مشابهت دارد و ازو بمشام بوى حبة الخضراء آيد. وبعضى ~~گويند مصطكى اين علك است و اين كلمه از صدق دور است زيرا كهر ~~مصطكى رومى است و علك الانباط نبطى. چون اين نوع كه ياد كرديم از اوه ~~علك الانباط كهنه شود او را در مصطكى بياميزند وبقيمت مصطكى بفروشند جه ~~بسبب مشابهت كه ميان او و مصطكى است. و ابوحنيفه گويد علك بطم به ه ~~هيأت چنان باشد كه گوئى او را حبها كردهاند گردگرد و بمصطكى ماند و ~~جرم او از مصطكى نرم تر باشد و بسبب گردى و استدارت كه در علك بطم وه ~~باشد چون او را بزمين بگذارند بهرطرف متفرق شود و در مواضعى كه پست ~~باشد از زمين قرار گيرد. و كبك را عادت باشد كه انچه به هيأت مستدير باشد ~~به منقار برچيند و در دست صيادنه او بهمين هيات باشد ~~1. تقل از حاشيهآ منهاجالهيان (ورق آ 57).2. در اصل اوططراشوش و آن درست نيست: ~~2 71 (قل44121001110)) 3. قسمت ميان دو علامت در خاشيه از ميان رفته ~~است و همچتين در فسمتهاى بعدى كه كلمات ميان دو علامت باشد، و اگر يا چند نقطه مشخصه ~~شود اين معنى را ميدهد كه من كلمهآ محدوف را نتوانسته ms179 ام خدس بزنم . 4. در برهان قاطع: كن ~~تهن بكسر اول و سكون ثاتى و فتح ثالث و ها و نون هر دو ساكن: به معنى ون است و آن را به PageV00P176 ~~============================================================ ~~حرف الباء 117 ~~تركى چتلاقوج خوانند و يه عربى حبةالخضراء گويند. ش. ظاهرا ونيزد يا ونيزد مذكور در يرهان ~~قاطع 6. تقل از نسخ خطى مذكور ترجمه قارسى. 7. بايد طرابنينوس باشد (رجوع به عنوان ~~اين كلمه) . 8. در برهان قاطع به كسر خاء ضبط كرده است. 9. ممكن است مركب پاشد از كن ~~(در اول كن بهن) وي بشك (وشك مذكور در سطور آيتده) ورجوع شود به حاشيه 12. 10. در ~~اصل: قردار. 11. كريموف (ص 277) حدس زده است كه اين كلمه بايد سقز ياشد. اگر ~~مقصود سقز تركى است نبايد درست باشد زيرا گمان مى كنم در زمان حمزه اصفهانى اين كلمة و ~~تركى رايج بوده است وانگهى سقزدانه چه معنى دارد؛ 12. اين احتمال هم هست كه كن بشك ~~مذكور در بالا و ون وشك يك كلمه باشد يعنى گن به كاف فارسى باشد و در آن صورت ون و وز ~~«گن» دو شكل مختلف از يك كلمه باشند (مانند گرگ و ورگ و گستهم و وستهم و نظاير آن) ، و ور ~~چون وشك و بشك به گفته حمزه به معنى داته است گن يشك به معنى ون وشك باشد. 13. وندانه ~~درست ولى وشكدانه (در صورت بودن وشك به معنى دانه) چه معنى ميدهده گمان مى رود يا ج يد ~~مترجم فارسى اشتباه كرده است ويا ناسخان در عبارت تصر فى بى مورد كردهاند. 14. در نسخه ~~موزه برينانى «اوختاه است كه درست نيست ودرست پادعتام است كه در نسخههاى مغنيسا و ه ~~بجلس آمده است و صحيح چنانكه در لوو (ص 68) آمده است ذعتا دبطمتا است. ك1. در ~~نسخه موزه بريتانى و مغنيسا «سفارى» و در نسخه مجلس «فارسى» است. صحيح «اشغارى» ~~است كه ابوريحان نيز ذيل علك الانباط گفته است (كريوف (647) به نقل ms180 از نام گياهان در ~~ميان يهود، تأليف لوو، ج 1 ص 194). 16. ابو ريحان در ذيل علك الاتياط گويد كه اين علك را ~~يه قارسى چسك تامند و بنابراين معلوم نيست كه خسك درست است يا جسك 17. در هر سه ~~نسخهآ خطى تينچاه است. احتمال ميرود كه راتينج باشد. اگرچه در فارسى راتينج و راتيانج به ود ~~معنى صمغ صنوير است (برهان قاطع) ولى رتيته در يونانى به معنى مطلق صمغ درخت است. # 18. رجوع به حاشيه قبل. 19. در نسخه موزه بريتانى «تشكحه» و در مغنيسا «بشكجه) و در ~~مجلس «يشكحه، من گمان مى كنم درست بشكجد باشد: صورت ديگرى از وشكزد و بشكزد. # 15. بطيخ(1) ران47 - 780.ا 11510 111ل6ل) ~~اسمه ملفونا و بالفارسية خربزه. والملفون معرب مليونا و قد قيل انه البطيخ ل ~~الصيفى المستحيل عن القثاء(2). والبطيخ المعروف عندنا بالهندى (3) يسميه ج ~~اهل بغداد الرقى و بماوراء النهر الخر بز. والهليون (2) نوع من البطيخ المطاول ~~يؤكل مع لبه. قال ثابت رايت بطيخة وزنها اربعون منا. ورائحتها كلها ه ~~يفسدالخمر الا ان يبخر الموضع بالسعد والآس. # (6) ~~بطيخ(5) اهوازى(6) گويد خربزهآ (7) خام را در معارف بلاد روم انكورن PageV00P177 ~~============================================================ ~~118 كتاب الصيدتة فى الطب ~~خوانند و خربزه پخته را پيهون گويند. ابوريحان گويد خربزه هندى را به ~~بغداد رقى گويند و در ماوراءالنهر خربز گويند. و ازهرى گويد در كتاب ر ~~حاوى آوردهاند كه هليون نوعى است از انواع خربزهها و جرم او به هيات ~~دراز باشد و معتاد آنست كه اين نوع را با تخم به كار برند. و ابوالخير گويد ج ~~هليون خربزهايست در زمين شام كه به شمام ماند و در بعضى از مواضع جى ~~هليون به هيأت دراز باشد. و بوى خربزه خمر را تباه كند و طريق رفع مضرت ~~او مرخمر را آنست كه در موضعى كه خمر باشد به سعد و شاخ مورد بخور چ* ~~كنند، و ابو ريحان گويد تواند بود كه ازين معنى فقاع در آيام ms181 خربزه باطل شود ~~بسيب ججاورت خربزه. # 1. نقل از حاشيهآ منهاج البيان (ورق ب 56). آ. به همين جهت در طبقه بندى علمى امروز ~~گياهان خربزه از خانوادهآ ع6عانرا0006ن (خانوادهآ خياريان) است (گل گلاب ص 112).3. # يطيخ هتدى همان است كه ما هندوانه مى ناميم ق7112818 قلهاتلا. گ. بايد ملپون باشد. هليون ~~ارچوبه است 01 1180206عه.5 نقل از نسخ خطى مذكور ترجمه فارسى 6. اين ~~شخص ابوالحسين احمدبن الحسين الاهوازى الكاتب است كه مؤلف كتابى بوده است به نام ~~تمعارف الروم و ابوريحان دو بار از او در الاثارالباقيه نام برده است. بنابراين يايد عبارت متن ~~چنين باشد: «اهوازى در معارف پلاد روم گويده. نيز رجوع شود بد كريموف 7.278. مقصود ~~از خربزه خام و پخته براى من روشن نشد. جه ~~158. بقلة(1)المقاء ا07 0300- با 11866 101101 ~~اندرخانا بالرومية و بالسريانية بر بخينا و بالفارسية بفرخ وفربهن و بالعربية ~~و الفرفخ والرجلة والعامة يسميها الحمقاء. بقلة الحمقاء هى بقلة الزهراء وه ه ~~منسوبة الى فاطمة ابنة رسول الله صلى الله عليه وكانت تحبها وتكثر من هيه ~~اكلها فسماها بنوامية بذلك و جعلوا بدل الزهراء الحمقاء. حتوك بالعربية ~~فرفخ والرجلة ايضا حدوى قل ما يكتب بالالف واللام. والفرفخ معرب فرفهن PageV00P178 ~~============================================================ ~~جرف الياء 119 ~~و يكتب فرفين بالنون و كانه تعريب بربهن بلغة جرجان و تخفيف السريانية ~~اعنى فرفخينى(7). والعامة تصحف النون و يقولون فرفير. و بالنيسابورية ه ~~بوخل. فاما و صفها بالمباركة فلكثرة منافعها و بالحماقة لنباتها فى المذانب ~~فيذهب بها السيل. واقتصر الاطباء فيها بالبقلية دون الصفة واذا ذكروا بزرها ~~قالوا بزربقلة لان ترك التعريف يدل على سقوط الصفة. # بقلة الحمقاء اورباسيوس گويد خرقه را كه بلغت تازى به بقلة الحمقاء ~~تعريف كنند اندرخنا گويند. و فزارى گويد خرفه را بلغت هندى لونيه(3) وهر ~~لونك خوانند و بعضى از پارسيان قرفينه گويند و بزبان تازى فرفخ و رجله جاوهر ~~گويند و بعضى فرفين گويند و چنانستى گوئى فرفين معريست از لفظ پرپهن. # و اهل ms182 جرجان خرفه را پرپهن گويند. و ابوريحان گويد عامه و جهال صيادنه ور ~~او را فرفير گويند و نون را به راء مبدل كنند. و فرقير عرب بنفشه را گويد و ورز ~~لون ارجوان را نيز فرفيرى گويند. و بلغت سجزى وشفنگ(4) گويند و بلغت ~~بستى كلنكك(5) گويند و اهل هرى سنجاب(6) گويند و اهل نيشابور بوخل ر ~~گويند و اهل بلخ و زاولستان خفرج گويند. و در منقول مخلص آورده است كه هوهر ~~بقلة الحمقاء را بلغت لطينى برققلى(7) گويند. و صاحب التهذيب آورده است اه ~~و كه بقلة الحمقاء را فرفخ نيز گويند و شعرى(8) عربى نظير آورده است در اين وه ~~معنى. ووآن اين است(9): . # ودستهم كما يداس الفرفخ ؤكل احيانا وحينا يشدخ ~~ار اسا ~~وازهرى گويد عرب مر او را كف نيز گويد. و ابو ريحان گويد اهل بغداد او را هوهر ~~مباركه گويند بسبب بسيارى منفعت او و بعضى او را به فاطمه رضى الله عنها يه ~~اضافت كنند و باين معنى او را بقلة الزهراء نيز گويند و بسبب شهرت اودر جهر ~~منافع و فضائل بر ذكر بقلة اختصار كنند و در بعضى مواضع او را ظاهره نيز جه ~~خوانند. و گويند نبات او دو نوع است بستانى و بيابانى و جالينوس گويد تخم فرفخ ور PageV00P179 ~~============================================================ ~~120 كتاب الصيدنة فى الطب ~~دشتى مسهل است چون نباتى كه او را يتوع خوانند و ذكر انواع يتوع در وه ~~حرف ياء ياد كرده شود اتشاءالله. و حمزه گويد فرفخ معرب فرفه وپرپهنه ~~است. و انچه از وى بستانى است دو نوع است: يكى از آن را برگهاى بد ~~عريض است و سطبر و نخم او به تخم بستان افروز ماند و سجزيان او را ه ~~وشفنك كرمه گويند و اهل بلخ خفرج بغدادى وشكنك101) گويند و نبات او ر ~~ناكشته كمتر رويد و نبات او بزرگتر باشد و سطبر از نوع ديگر؛ و نوع ديگر ور ms183 ~~از بستانى را برگها تنك باشد ساق نبات لو سرخ باشد و كشته و ناكشته در ~~هر موضع برويد و بدين معنى حمق را باو نسبت دادهاند و چون بقله را از الف ~~و لام مجرد كنند بقله صفت111) نباشد مر او را بلكه مضاف باشد باو. # 1. تقل از حاشيهآ منهاج البيان (ورق ب 57) كه در دو جاى مختلف از حاشيهآ مذكور نوشته شده ~~است ولى به دليل مطابقت كلى با ترجمه قارسي بايد خلاصه اى از اصل صيدته باشد. آ. در اصل ~~«فرفختنى» و آن درست نيست. 3. در لغتنامه يلاتس: لونيا و لونيكا (ص 971). 4. و شفتگ ~~به فتح اول و قاء بر وزن فرسنگ.. (برهان قاطع). 5. كلنك به كسر اول بر وزن خشتك و ~~كلنكك به كسر اول و فتح رابع (برهان قاطع). 6. در برهان قاطع يكى از معاتى سنجاب را كنايه ~~از سبزه دانسته است. 7. ت0161 (لو و. نامهاى آرامى گياهان ص 321).8. در نسخه موزه ~~بريتافى: ««عرب وشعرى»، در يجلس: «و عرب شعرى». 9. شعر از العجاج است السان العرب ~~ماده فرفخ).10. شكنك ظاهرا بجهت شكننده بودن ساقهاى آن 11. بقله صفت نيست بلكه ~~موصوف است. # 159. بقله(1)يمانيه ت7 - .0ك1 010 689لهر يا ~~ااقا0ة6 لا6001ن يا با 1 828011105للل1. # جالينوس گويد بقلهآ يمانى را بلطاون گويند و بزبان هندى چاولائى(2) و به ~~سندى فانتهارى گويند و اهل جرجان بورمندي31) و بلخيان مخنخ(2) گويند و ~~اهل بخارا دخنخ(5) گويند و نبات او بسرخى مايل باشد و برگ او به برگ ~~زردألو مشابهت دارد و مباينت ميان او و بستان افروز آنست كه نباتوه PageV00P180 ~~============================================================ ~~جرف الياء 121 ~~بستان افروز سرخ باشد و نبات مخنخ سبز و تخم هر دو بيكديگر مشابهت تمام ~~دارند. و يك نوع از يقلهآ يمانى آنست كه پارسيان او را سرخ مرد61) گويند و ~~.ساق و برگ و شاخ او سرخ بود و ساق و اطراف او درازتر باشد و بعضى از هر ~~اين نوع را فخنج نر ms184 گويند و آن ديگر را ماده گويند. # 1. نقل از نسخ خظى مذكور ترجمه فارسى. 2. در لغتنامه پلاتس (ص 453) چولائى ضبط ~~شده است و آن را قلالل0017 قلقاله ترجمه كرده است. *. چنين است در نسخههاى ز ~~مغنيسا ومجلس و در نسخه موزه بر يتانى: «بورمنى». بورمندى شايد با «بوزمنده مذكور در برهان ه ~~قاطع يكى باشد. به گفته برهان بوزمند گياهى باشد به غايت خوشبوى. ؟. چنين است در ~~نسخهها كه در بعضى بى نقطه است و مغنيسا چنان است كه بخنخ يا بخنج نيز مى توان خواند و ور ~~در يك جا در نسخه موزه بريتانى صريحا بخنج است. 5 . احتمال ميدهم كه وخنج يا وخنخ ن ~~باشد و در آن صورت با قرائت بخنج در حاشيه قبلى يكى ميشود («و» به «ب» قابل تبديل ~~است). 6. در برهان قاطع سرخ مزد و سرخ مرز هر دو ضبط شده است. # 16. بقله(1) يهوديه با ناع1، 21210 يا مل01 ~~اق1يا 08100/111664ل6 ~~بلغت سريانى او را شنا ذيبا گويند. معنى او بلغت تازى اسنان الذئب باشد و هر ~~به پارسى دندان گرگ و در موضع خود ياد كرده(لريأنية اى اسنان الذيب. [35]] ~~1. نقل از نسخ خطى مذكور ترجمه فارسى20 . افتادگى نسخهآ اصل تا اينجا بود. جمله بالا دنباله ~~البقلة اليهوديه است.. # 161. بقلة العدس .7 6211100ل111 6018 ~~قال يحيى فى المنجح انه الفوذنج البرى ~~162. البقلة الحسينية ~~بقلة تشبه الثوم الا انها اطيب منه واقل حدة واعرض اوراقأ قريبة من اوراق ~~الطرخون. PageV00P181 # ============================================================ ~~122 كتاب الصيدنة فى الطب ~~163. البقلة الفارسية ~~المعروفة بتره داهان اى بقلة الاماء وبتره گربه اى يقلة السنانير لان السنانير تولع ~~برائحتها وتأكلها وتستظل بها و تتمرغ من الفرح على اغصانها واوراقها (1) . # 1. در نسخههاى ترجمه فارسى اضافه دارد: «و اين نبات را پلنگ مشك خوانند و معرب او ه ~~فلنجمشك باشد و در حرف فاء گفته شوده ~~164. بقم = با 586ل6581 ~~بالفارسية داربرنيان وبالخوارزمية بنحنك(1). قال حمزة هو معرب فكم وهودار ~~برتيكان. معدنه جزيرة لامرى(2) و منه ms185 مع الخيزران يجلب. ورقه كورق السذاب ~~والوحمله كالخخرنوب لكنه علقم لايؤكل. ويغرسونه فلايقطع الا بحضور المشترى ~~ول و قدجعل ماعنده من السلع قطعا هى اعواض الوزن. ومعنى الوزن ان يختار ه ~~المشترى ثلاث رجال كيف شاء هم والبائع رجلين فيتعلقون جملة بطرفجيه ~~و القرسطون الى ان يرتفع الطرف الاخرالذى فيه البقم فما حملوا فهوالوزن ه ~~فيكون كل وزن من البقم تل و كل تل مائة قاطية و كل قاطية منا و ربع، وه ~~و يباع كل تل فى صتفير (3) بطنية ذهب والطنية ستة عشر ماشجة والماشجة اربع ~~دوانيق ذهب. و سعر ذهبهم نصف نيسابورى. و قال الخليل الشرف (4) ~~الداربرنيان. و قال السرى الرقاء البقم هوالعندم. لكن المشهور من العندم ~~عندالصيادلة انه دم الاخوين المعروف بالقاطر. و ليس بعجب ان يكون ~~ثحصارته التى تسيل و تتقطر. قال ابوحنيفة ورق اليقم مثل ورق ~~اللوزالاخضر(5) والافنان حمر. و قال اهل السواحل ان البقم لونان احدهما ~~يجلب من صنفير و يعرف بانسودالظهر و فيه حمرة(6) والاخرى يجلب منقيه ~~و لامرى و يعرف بابيض الظهر وهو اصفى حمزة. ه ~~1. در ذيل بقم كه در حاشيهآ منهاج البيان (ورق ب 57) به طور قطع از صيدنه نقل شده است PageV00P182 ~~============================================================ ~~حرف الياء123 ~~بمعادل خوارزمى بقم «برجنك» است و همچنين است در نسخ خطى سه گانهآ مذكور ترجمهآ فارسى ~~2. رجوع به تعليقات آخر كتاب. 3 . در چحاشيه نسخه اصل: «وهى عن جنوب سرمزه»، رجوع ~~به تعليقات آخر كتاب.ا. «قال الليث الشرف له صبغ احمر يقال له الدار برتيان السان العرب ~~ذيل شرف). 5. عبارت به اين شكل درست نيست. عين عبارت ابوحنيفة چنين است: «ورقه ~~مثل ورق اللوز اخضر فاما السيقان والافنان نحمر» (كتاب النبات شماره 80).6. كلمة «حمرة» ~~در حاشيه آمده است و يه زجمت آن را ميتوان خواند. # 145. يقر ~~اخثلؤه بالسريانيةزبلادثورا و سمن لبنه بالرومية بوطوروس (1) و بالسريانية (35ب) ~~حيوثا. # 700090 ،9 ~~166. بكير(1) =.1 اق8518 ~~قال ماسرجويه هو بالهندية خيار چنير. # 1. در اصل: «يكير» و در نسخههاى يحلس ms186 و موزهآ بريتانى ترجمهآ فارسى نيز چنين است. اما درنسخه ور ~~فارسى مغنيسا «بكير» است و همين بايد درست باشد. در برهان قاطع آمده است: «بكير به فتح اول ~~و باى ابجد و سكون ثانى و راى قرشت ادوائى است كه آن را خيارچنبر گويند و در مسهلات ~~به كار برند. و بعضى گويند اين لغت هندى است» ~~167 بل(1)7 866106215 ~~قال صهاربخت هودواء هندى. قال الخوزى هوالقثاء البرى الهندى. و فى كتاب ه ~~جهار نام انه مثل ثمرة الكبر. و قيل هو مرقايض. وقال ابن ماسه انه شبهجه ~~الزنجبيل. و قال ابومعاذ بلغنى انه الخطمى ولايصح ذلك. و قال صيادنة هذه ه ~~التواحى انه انجير آدم و قدتقدم له ذكر. # 1. به گفتهآ مايرهوف در شرح بر غافقى (شمارهآ 125) كلمه بل از 109» (سانسكريتى) و ~~للا (هندى) مشتق است و درخت آن نزد هنديان مقدس است زيرا برگهاى آن داراى سه PageV00P183 ~~============================================================ ~~124 كتاب الصيدنة فى الشب ~~بريدگى است كه مظهرى است از تثليث بر هماو شيوا و ويشنو. شايد تسميه انجير آدم با اين ~~اعتقاد بى ارتباط نباشد ~~168. بلاط ~~و حكى السلامى عن ايى عبيدة ان اهل الشام يسمون مافرشوا من الارض ~~بالمرمر ومافرشوه بالجص والساروج بلاط. وصمغ البلاط فى كنيسة الرهى ~~وبين الحجرين بمنزلة الجص ينحت منه الى الان بحديدة و يتداوى به. # 169. بلادر 410100020با ل1لل8 ق166080 ~~هو بالرومية انقراديا وهو ثمرة تشبه توى التمرالهندى الا انه اكبرمنه لها قمع ~~ال يحيط باصله الى نصفه وله لب كلب اللوز حلوالمذاق غير ضار وقشره اسود ~~و ( متخلخل مثل قشور اللوز فى ثقبه عسل اسود لزج غير مكروه الرائحة مقرح ~~للجلد. قال الرازى هو شبيه بالتمر الصيحانى له اقماع كاقماع البتدق و فى ~~داخله عسل اسود. و قال فى بدله خمسة اوزاته بندق و ربع وزنه دهن بلسانه ~~وسدس وزنه تفط ابيض. و قال ماسرجويه ان لم يرفق به قتل. # 1. مايرهوف در شرح غافقى (شماره 126) گويد: كلمهآ بلاذر از كلمهآ سانسكريتى 18قلقلله11 ms187 ~~مشتق است و تامهاى هندى امروزى بههلا و بهيلوه يادآور اصل سانسكريتى آن است. # 70 بلبوس منك311 للنل 1لاة1182101110 ~~و ذكر ايوالخير فى الحاشية على متن بولس ان البلابس سريانى وفى الصيدنة ~~و حكاية عن ابى جريج انه بصل صغار مأكول يشبه بصل الزعفران و ورقه يشبه ه ~~الكرات و ورده وردالبنفسج. و قال ابومعاذ هوالبصل الحلو على ما قال ~~الدمشقى تحمرالنساء به وجوههن. و(1) يكون بسجستان بصل احمر ارجوانى قه ~~مشبع الارجوانية مطاول حلو يسمى البصل البسدى يسلق بقشره البيض ~~فينصبغ كانصباغه بالفوة. (2) ديسقوريدس: منه حلو احمر ومنه مر يشبه البصليه) PageV00P184 ~~============================================================ ~~حرف الباء 125 ~~وهو اچود ~~1. از اينچا تا «كاتصباغه بالفوة» در حاشيه است. به جاى آن در متن آمده است: «مشبع ~~الارجوانيه مطاول كماينصبغ من الفوة» كه معنى محصلى ندارد وپيداست كه كاتب در متن صفحه ~~اشتباه كرده و بعد صحيح آن را در حاشيه نوشته است و ققط كلمهآ بالارجوانيه را بعد از ~~«مشبع» باز از قلم انداخته است. آ. از اينجا تا آخر نيز در حاشيه ذكر شده است. # 171. بلسان بههي221001)-.2 01111810 1111111101 ~~يا 5616 1/18ل8 ~~وا هواسم شجرة قل مايذكر مجردا وانما يذكر مع الدهن اوالحب اوالعود قاله ~~ول ماسرجويه والارجانى هذا الشجر يكون بعين شمس من مصر فقط عمظمها ~~كعظم شجرة الحضض يشبه ورقه ورق السذاب الاانه اكبر وارق واشد (236) ~~بياضا. ولاينبت فى موضع آخر اذلم يكن له حب يبذر ولايغرس بغرس لان ~~اغصانه التى يصلح للغرس يشرط لاستخراج دهنها التى هى عصارتها فلم يكن هنه ~~بهادهن. وقال الخطيى ليس له حب وانما الحب المنسوب اليه حب شيء آخر و ~~لكنه يعرف به ومنيته بمصر يسمى المخرفة(1) و جالينوس سماه بالسمون و اه ~~اورباسيوس بالسامون. وقيل ان نباته اعنى قضبانه يسمى البلسم. و قيل حبه ه ~~اقوى من عوده ودهنه افضل من حبه. قال الرازي لايمكن ان يغش عيدانه و اه ~~ول حبه غشا عامضا و يكون ببلاد اليهود اعنى فلسطين و يجتمع منه ms188 فى كل سنة ه ~~من الذهن خمسون رطلا الى ستين رطلاء وهذه حكاية عن ديسقوريدس محرفة ~~عن وجهها فان هذا المقدار يجتمع من دهن النوى ثم يدل على انه كان موجودا ه ~~وا بنبج فى غير عين شمس. قال ديسقوريدس حبه يجلب من نواحى فيطر(2) وه ~~هذا دليل على ان حبه حب شيء آخر وقديغش بحت هيوفاريقون لانه يشبهه ه ~~الا آنه اكبر من الخالص و ليس فى جوفه شيء وطعمه طعم الفلفل (3). و قال ~~نيقلاوس من النبات ماهو طيب الرائحة فى اجزائه كلها كالبلسان يكون بالشام PageV00P185 ~~============================================================ ~~126 كتاب الصيدنة فى الطب ~~بقرب بحرالزفت يعنى بحيرة زغر(4)؛ فيشهد على وجوده فى غير عين شمس. # و. واما عوده فهو بالرومية اسفكوخوس و ايضا بوبلسمون(5) و بالسريانية ~~قيسى(6) دافورسما. حمزة: عوده بالفارسية دارافرسام و اجود عوده الحديث ~~الدقيق الاحمر الخشن الطيب الرائحة لاحموضة فيه ويلذع اللسان وبدله ~~عندبولس اصل البنفسج الابيض و بزره واما دهنه فقال ماسرجويه يشرط ~~شجرته بحديدة عندطلوع الكلب يعنى الشعرى العبور ويجمع ماسال منهه ~~بقطن. ويقوى رائحته حديثة ويسرع انحلاله و يلذع اللسان و اذا قطر منه ~~قطرة على صوفة وغسل لم يبق له اثر واذا قطر على الماء اسرع انحلاله وه ~~(36ب) امتزاجه يه كامتزاج اللبن بالماء و ان قطر على اللبن اجمده فان عتق خالصه ~~ولثخن وفسد. قال الخطيبى يشرط فى اواخر الصيف و يعلق عليها قوارير يجتمع ه ~~فيها مايسيل وهو صفوته المخزونة. ثم يقطع قضبانه فيسيل منه ثانية ويستعمل عه ~~بدل النفط. قال ديسقوريدس ظن قوم انه يرسب ثم يطفو بعد ذلك وأنما يختلط ~~لانه يطفو . و نحن نرى انه صمغ يذاب فى الماء كسائر الصموغ فيكون منه ه ~~و..هذا الاختلاط. ويغش بدهن حبة الخضراء و دهن الحناء و دهن المصطكى و ه ~~دهن اللوز ودهن الاس واشياء كالشمع والعسل و غيرها . الرازى: يجتمع فيه ~~وفى كل سنة خمسين رطلا الى ستين وهو يلهب على الكراث والحديد والمغشوش ~~منه يطفو مثل الزيت على الماء ms189 ويجتمع او يتفرق ككواكب الدهن متفرق اوه ~~وا مجتمع. ديسقوريدس: يجتمع منه فى السنة ست اواق او سبع ونيباع على المكان ه ~~بمثل وزنه فضة(2). قال و من ظن ان قطرته تنزل الى قعر الماء تم يطفو فقد ~~اخطأ. واظن فى سبب ما قال فى امتزاجه بالماء لانه صمغ لادهن. ثم زاد فى ~~صفات الجيد منه انه لاحموضة فيه وهذا لان الخالص هو صمغ خالص. ايوب هن ~~الرهاوى: البلسان كالزبد و ليس له رطوبة به كسائر الادهان وهو بالرومية ~~افو بلسمون و ايضا افو بسمون و بالسريانية مشحاذافورسا و ايضا رحششتا. واه PageV00P186 ~~============================================================ ~~حرف الباء 127 ~~اما الخالص فاجوده ان قضبانه يحمل الى البلد داراتي ملوثة وعليها شيء ما ~~جمع من خالصه فيغلى بالماء حتى يختلط به ذلك الملوث و ربما خرج من تحت ه ~~القشر شيء ايضا. فاذا لم يتنوق فى تشميسه ورفع الماء عنه حمض لامحالة. قال ~~الخطيبى يباع قضياته من الصيادلة فيقشرونه و يبيعون القشر لانه يؤكلجه ~~للتسخين: ثم يستخرجون من قصبه بقية الدهن الذى ذكرنا وهو المحمول الى ~~البلدان. قال الرسائلى الجيد منه يتفشى فى الماء والمغشوش يطفو ويعنى بهذا ~~الغش دهن لوز يفرك فيه راس اس غض حتى يعتق فيه ثم يصفى ويلقى فيه ه ~~راتينج وكميه(8) ويشمس حتى يذوبافيه فيتعلق النارفيه. قال ابن ماسويه رايت ه ~~اصح المعرفة بين جيده ومغشوشه ان يقطر على ماء بارد صافى فان طفافيه فهو جه ~~مغشوش و ان تفشى فهو جيد. و قيل فى امتحانه ايضا يغمس فيه صوفة تم ~~و يحرق و يجمع رمادها و يعجن يماء فان اجتمع كالموم فهو جيد و ان لم يوجد اه ~~جيده فبدله مثله من الزيت الجيد؛ و ان كان فى دواء من ادوية الخاصرة اوالمثانة ~~او بعض ادوية الريح اولتمريخ الاعضاء فمثله زيت و مثله دهن زنبق جيدحه ~~مرتفع. بولس والرازى يدله المر السائل. قال الرازى بدله دهن كاذى و نصفه هه ~~نارجيل و ربعه زيت عتيق. # 1: «والمخرفة كمرحله البستان نقله ms190 الجوهرى و قيده بعضهم من النخل. و قال شمر المخرفة سكة ~~بين صفين من نخل يخترف المخترف من ايهماشاء اى يجتنى» (تاج العروس ذيل خرف). آ. در. # اصل قتطر. در ترجمه عربى ديسقوريدس (شماره 16 از مقالهآ اول) ايطرا. به همين يهت من ه ~~حدس ميزنم كه فيطر باشد و مقصود از آن پترا يا ە11/86 *ندالهر باشد كه ناحيه اى بود در ~~شمال غربى شبه جزيره عربستان و به طور كلى به آن مملكت نبط اطلاق مى شد. 3 در حاشيه ~~اين قسمت مطلبى دربارهآ صفت دانه بلسان آمده است: اجود حبه ماكان حديثا ممتلئا تقيلا احمر ~~اشقر يلذع اللسان يسيرا ويفوح منه رائحة اليلسان و يكون فى قدرالفلفل . 4. «زغر بوزن زفر ~~قرية بمشارف الشام فى طرف البحيرة المنتنة و تسمى البحيرة بهام (مراصدالاطلاع ذيل زغر ) . # بنابراين بحيرة زغر «بحرالميت» امروزى است. 3. 100008،70400 (لوو، نامهاى گياهان به ~~ترامي74). 6. در لوو (يحل مذكور) قيسادافورسما. 7. آنچه در ترجمه عربى ديسقوريدس ~~(شماره 16 از مقاله اول) آمده است اين است: والذى يجتمع مته فى كل عمام مابين الخمسين الى PageV00P187 ~~============================================================ ~~128 كتاب الصيدنة فى الطبپ ~~الستين رطل ويباع فى مكانه يضعف وزنه فصة. 8. كيه به كسر اول و فتح ثانى نوعى از علك ~~رومى است كه مصطكى باشد (برهان قاطع). # 172. بكس(1) ا 6 يا .1716 160161018 ~~قال صاحب المشاهير هوالتين. و هذا معلوم فى الجمهور. # 1. لكلرك گويد فورسكال گفته است كه بلس 08668 5ل276 است (شماره 352) . # 173. بكم() با ق102051011 ل151 ~~هوحساس(2) السمك الصغار فان جاوزت تصف الاصبع فهى الشيم ويعرفهاه ~~بالهازبا(3). ثم لايزال يسمى شيما الى غاية كبره فان كان فى ماء جارى على ~~الرضراض او اوى الى عين اوقناة كذلك فهوالصحورى (4) وصغاره هوالمختار ~~1. «البلم محركة صغارالآسمكه (قامرس وتاج العروس). 2. «الحساس سمك صغار باليحرين ~~يجفف حتى لاييقى قيه شيء من مائه، الواحدة حساسة. قال الجوهرى والحساس بالضم الحف وهو ~~و سمك صغار يجفف السان العرب ذيل حس). اما عبارت متن درست نمى نمايد ms191 شايد در اصل چنين ~~بوده است: هوالحساس وهوالسمك الصغار «والهازبى جنس من السمك» السان العرب: هزب) . # 4. چنين است در اصل. كريموف (291) آن را الضخورى خوانده است. # 174. بلسن(1) = .106 55160تلعا ~~و قال(2) فيه اته العدس. و هذا ايضا مشهور و خاصة عند اهل مكة. # 1. لغويون بلس به ضم باء ولام و يا سين آخر وبلسن به ضم باء وسكون لام وضم سين و ~~نون آخر، هر دو وچه را ذكر كردهاند السان العرب ذيل بلس). آ. فاعل «قال» معلوم نيست. # شايد از جمله «هذا ايضا مشهوره بتوان حدس زد كه مقصود «صاحب المشاهير» مذكور در شرح ~~كلمهآ بلس باشد. PageV00P188 # ============================================================ ~~ال ~~حرف الباء 129 ~~175. بلوط 206 = .12 قل116 ~~قال(1) هو بالر ومية دوروس خمايوطس يعنى بلوط الارض. و فى الحاوى وهد ~~كتاب الاغذية واظنه حكاية عن اورباسيوس ان بغذاءه يجاوز غذاء الثمار حتى ~~قارب غذاء الحبوب التى تختير . و قد كان الناس فيما سلف يعيشون بالبلوط ~~وحده ويقولون انه يحمل سنة بلوطا و سنة عفصا. وكذا قال ثاوفرسطيس. و اه ~~قال ابن الحجاج فعام عفص وعام بلوط وليس ببعيد فان الفستق يكون سنة ه ~~(الاخرى شيء اجوف يسمى ثرغند (2) يشبه قشرالفستق العالى على صلبه [37ب) ~~ول و يقوم مقام القرظ فى الدبغ ومقام العفص فى الحبر، قال ابوحنيفة شجرتا ~~البلوط و الطرفاء مران و ينضحان عسلا حلوا يجمع الناس الكثير منه وا ~~يهشمون ورقه فى عسله و يوعونه فى الاوعية فيتلبد ثم يأكلون ويسموته ه ~~گزانگبين اى عسل الطرفاء ولايذكرون البلوط . قال افلاطون فى الثانية من ~~كتاب السياسة ان اسيودس الشاعر قال جعل الله شجرة البلوط لاهل العدل ~~لان اغصانها يحمل البلوط وفى اوساطها كوارات النحل وورقها علف مخصب حه ~~و لذوات الضوف و فيها خير كثير. # 1. اين جملهآ اول اصلا ربطى به بلوط ندارد جزدر نام بلوط الارض. خمايوطس گياهى است كه ~~در كتابهاى طيى قديم به آن كمادريوس مى گفتند و محرف كلمه يونانى ق1لة10م است كه ~~درست به معنى ms192 بلوط الارض است و نام علمى آن سل ق20ل6قلك 610ل76 است ~~(مايرهوف بر اسماء العقار شماره 189) و در ترجمه عربى ديسقوريدس (شماره 93 از مقاله ~~سوم) زير عنوان حاملروس و خدريس ذكر شده است. خود ابوريحان در فصل كاف آن را ذكر ~~كرده است و من غميدانم چرا اين چمله را در اينجا آورده است. آ. چنين است در اصل ودر جوه ~~ترجمهآ فارسى بزغنج. بزغنج و بزشند به يك معنى است. در برهان قاطع ذيل بزغتج گويد: به ضم ~~اول و سكون ثالث چيزى است كه بدان پوست را دباغت كنند. گويند كه درخت پسته يك سال ~~ميوه مفزدار بارآورد و يك سال بى مغز و آن را كه بى مغز است بزغنج گويند. PageV00P189 # ============================================================ ~~130 كتاب الصيدنة فى الطب ~~176. بلوط الملك 2267010 لق1 6161161ة) يا ~~61101 1658 يا .1118581478ق8 ~~قال جالينوس هوالجوز و فى متن كتاب بولس وحاشيته لابى الخير ذكر البلوط ه ~~الخمرى و البلوط الذكر واظنه الشاهبلوط . # 177. بلور (1) ~~قال حمزة هومناسب للزجاج من بعض الجهات ونوع منه يسمى ريم بلور وه ~~هذا ليس بنوع له اتما يقوم مقام درديه المسعى نفث(7). # 1. و310(كربيموف، ذيل همين شماره). آ . ذر حاشيهآ نسخهآ اصل چنين نوشته است: قيل الصافى ~~من البلور يذوب ذوب الزجاج و من علق عليه لايرى احلاما ردية. # 178. بليلج 100080001 =02 لق161000 ~~جوزات ملس محددة الرؤوس غبرالالوان فى عظم العفص الكبار لها نويات ~~و.على شكلها ينكسر عن لبوب مأكولة كلب اللوز. او البندق حلوة المذاق دسمة ~~مغيية محددة الرؤوس من صفات الهليلج الكابلى كذلك تشنجه فاما البليلج فالى ~~الاستدارة اقرب والملاسة والصفرة. # 179. بتك (1) رد02ا يا 1200 و شايد 142049090 ~~قال يحيى والخشكى انه يؤتى به من اليمن و يقال لنه من اصل شجرام غيلان ~~ينخر هناك فيسقط من سوق الشجر و يشبه داخل كرب النخل النخر. قاما ~~المخير فيحمل من ارض الذهب فيقال انه نخرالصندل واجوده الاصفر السريع قه ~~التفتت(2) و اما الاول فيستى عمانيا و يكون منه ms193 بارض مكران كماقيل. # 1. براى نامهاى يوتانى آن رجوع شود به كريموف ذيل همين شماره و ليدل و اسكات، كه آن را ~~نوعى يوست خوشبوى درخت هندى معرفى مى كند و احتمالا ينك باشده آ . در اصل: النقيب. PageV00P190 # ============================================================ ~~حرف الباء131 ~~180. بنج 111000015 111080615و. 181005 ~~11.200615 . # هو بالرومية هيوسقاموس و بالسريانية زرع شخرونا(1) و بالهندية هاتوراقال() ~~ر الفزارى البنج جبلى و بستانى وهو بالفارسية گوز ماتل(2) و بالسندية ~~دهطورا(3). و ليس البنج بجوز ماتل و لكن اقراص البنجيين(2) ربما نسبت الى ~~جوز ماتل. و قيل فى البنج انه نوعان: اسود ارجوانى الزهر لاخيرفيه و ابيض ه ~~اصفر الزهر و يقال له فى الاستعمال بنج ابيض اوالذى زهره اصفر للتمييز قالج ~~اديسقوريدس ورقه عريض طويل اسود خشن اغصانه منتظمة رمانات ممتلية ه ~~بزرا. والذى يشبه الخشخاش احمر الفقاح والاخر فقاحه كفقاح التفاح لين ~~رسن ~~ب ~~القضبان احمرالبزر. وذكر ابوالحسن الترنجى البنج(6) و انه حشيشة الشرك (13 ~~ابيض اللون عروقى و ربما تصحفه الاطياء و يظنونه بنجا.ه ~~2. در اصل: سخرونا، رجوع شود به لوو، نامهاى گياهان به آرامى، ص 2.381. بيشتر با ثاء ~~سه نقطه مى تويسند. رجوع شود مثلا به برهان قاطع ذيل «جوز ماتل» 3. در فرهتگ پلاتس ~~تورا- 117ف 11118 يا 081112 در برهان قاطع ذيل «جوز ماثل» گويد كه ~~عوام آن را تاتوله گويند. تاتوله همان دهتوراى سندى و داتوراى لاتينى است. 4. در اصلر ~~«المسمين» كه معنى ندارد. در ترجمه فارسى در اين موضع آمده است: «بنج جوز باثل نيست اما ~~و عادت طايفهاى كه بنگ فروشند آنست كه قرصها سازند...» بنابراين بايد «البنجيين» خواند. # كريموف، 297، از عبارت قانون در ذيل بنج ««ويدخل فى التسمين» حدس ميزند كه بايد اقراص ~~التسمين باشد. حدس من به جهت موافقيت با ترجمه فارسى است كه لايد نسخهاى كه دردست ~~و مترجم بوده است البنجيين داشته است. 5. در اصل «البج و ظاهرا بايد چنين باشد زيرا ~~ابوريحان مى گويد: «و ربما تصحفه الاطباء ويظنوته بنجا» و ms194 اگر در اصل بنج بود تصحيفى روعا ~~نميداد. اما در همهآ كتب گاهى بنج را با شوكران يكى دانستهاند و اين ميرساتد كه اصل كلمه ~~ينج بوده است. ع. لوو (نامهاى گياهان به آرامى 381) شواهدى دارد كه بنگى را در زبانهاى ~~آرامى و عربى شوكران يهم مى گفتهاند. لو و حدس ميزتد كه ممكن است كلمة شوكران از اصل ~~آرامى شكر به معنى بخدر مشتق باشد. در اين صورت حشيشة الشرك شايد حشيشة الشكر ~~ياشد كه همان شوكران است. # 181. بنجنگشت(1) مر .ا قلااق8، 21115 11152 ~~قال الارجانى هونبات يلحق بالشجر فى يمظمه ينبت بقرب المياه فى مواضع PageV00P191 ~~============================================================ ~~132 كتاب الصيدنة فى الطب ~~ول م وعرة و اغصانه عسرة الرض وورقه كورق الزيتون لكنه الين منه قليلا. قاله ~~وديسقوريدس هو اغنوس(2) ينبت على شاطى الانهار و فى الآجام صلب ه ~~القضبان ورقه الين من ورق الزيتون و فقاحه الى البياض والارجوانية وحبه ه ~~كالفلفل. قال جالينوس ان مافى الطب زهره وورقه وتمره فقط. و سمى فى نه ~~كتاب الترياق فنطافيلن و قيل ان شجرته يسمى شجرة الطهر وبزره حباه ~~الفقد. و قال جبريل الرهبانية(3) يفترشونه والمسافرون(؟) يمسكون منه عصيا. # قال بولس بدله صمغ زيتون الحبش. فاما بنجتگشت فانه سمى بعقار ابيض فى ~~و قدالدرهم منه كالكف ينشعب منها شعب كالاصابع من اثنين الى خمسة واكثر. وهاه ~~اما الموصوفات فى هذا الباب فانها صفات العرفج المسمى بالسجزية مزدر. # 1. اين پنج انگشت كه در اينجا ذكر شده است از خانوادهآ 762060865 يا خانوادهآ شاه پسند ~~است (گل گلاب 218). خانوادهآ ديگرى از گياهان به نام پنج انگشت است كه *1101601011 ~~خوانده ميشود (ايضا 107). 2. در ترجمه عربى ديسقوريدس (شماره 1110 از مقالهآ اول) در ~~ذيل اغنس آمده است : «و سمى اغنس وهو الطاهر لان المتزهدات من النساء يفتر شنه فى الهياكل ~~ليقمع الشهوة». و اين همان است كه ابوريحان «شجرة الطهر» مي گويد. 3. رجوع به حاشيهآ ~~قبل. 4. ديسقوريدس (در همان موضع) گويدة «و قديظن به ms195 قوم انه اذا عملت منه عصاو توكأ ~~عليها المشاة المسافرون منعت عنهم الحفا» وحفا به معنى رقت قدم است. در ترجمه فارسى صيدنه وهز ~~در اين موضع آمده است: «عادت زهاد ترسايان آنست كه ازو فرشها سازند و برو نشينند و ~~چون سفر كنند از چوب پنج انگشت عصاها سازند و در دست گيرند و غرض ايشان از ور ~~ملازمت ان انست كه تا قوت شهوانى كمتر شود، اين جملهآ اخير كه در اصل عربى نيست ~~ميرساند كه از اصل در اين موضع چيزى ساقط شده است. # 182. بنذق 0ف-11007 000 ل806 11110 ~~01ب! بالرومية ايلرسيا و بالسريانية فندقا. قيلانجلوز هندى. و فى كناش ~~الآمدى انه الجوز الصغار و ليس كذلك فان الجوز صغر اوكبر متشنج القشر ~~الصلب متشنج اللب و البندق كالبندقة فى الحقيقة احمر القشر الخارج شبيه ~~اللب بلب المشمش و اشد استدارة. PageV00P192 # ============================================================ ~~حرف الياء133 ~~1. لوو (تامهاى گياهان به آراسي4948) حدس زده است كه كلمات فتدق و بندق از پونتيكن ~~(منسوب به درياى پونت. بنطس. درياي سياه) گرفته شده است. در سواحل درياى سياه و ~~درخت فندق فراوان است و به همين جهت يوناييان آن را كاروا پونتيكا (گردوى پونتيا ~~مى ناميدند. # 183 بتفسج بايا = ا 111512 01 ~~اورباسيوس: بالرومية ياون و بالسريانية متشخا(1). و فى ديوان الادب الفرفير ~~هوالبنفسج و يقال اشتريت بنفشا من العطار(2). و دهنه بالرومية فسوه ~~ر شى ليون. قال بولس بعض التاس يستعمله من الذى لونه كالفرفير وبعض جه ~~من الذى لونه كالزعفران و بعض من الابيض. # 1. در اصل: متشحيا». اصلاح از شرح مايرهوف بر غافقى 2.325. در اصل: الخطار. # 184. بورق(1)= مخلوطى از تركيبات سوديم 5قل1ل الم لآل0 ملللل01 ~~للللت لل50، ع10082 ~~بالرومية افينطرون (2) و بالسرياتية نترا و بالسندية اوس . واجوده الارمنى وهو ~~خفيف متصفح اى ذوصفائح سريع التفتت فرفيرى اللون شبيه بالزبد لذاع. وا ~~شت ~~ويجب ان لايدخل داخل البدن الا عن ضرورة. و قال ديسقوريدس اجوده جه ~~و ماخف و توردلونه او ms196 ابيض ويتتقب مثل الاسفنج. والمجلوب من بلاد قو (12 ~~هذه صفته. و سمى اورباسيوس الارمنى منه ابر ونيطرون. قال الرسائلى اجوده ه ~~الخقيف الوردى اللون الكثير التخلخل و مخرج هذا من افق الجزيرة. قال ~~جالينوس البورق الزبدى الافريقى يستعمل فى الحمام لجلائه. وزبدالنطرون ~~يقال انه البورق الارمنى. و قال سسردالهندى البورق منه معدنى ومنه شعيرى ه ~~يعمل من حراقة الشعير اذا طبخ وكذلك من حراقة الشجر. و قيل بورق ه ~~الغرب زائدة تخرج من شجر الغرب. واما بورق الغرب فانه بجمد على مشادخ ه PageV00P193 ~~============================================================ ~~134 كتاب الصيدنة فى الطب ~~شجرة الغرب وخفيف منتفخ ويستعمل فى طبخ اللك. و بسجستان هشم واه ~~يقوم مقام الحراق. قال الرازى بورق(2) الخبز قطاع بيض كالسبخة التى على ~~اصول الحيطان و اجوده الراوندى.ج ~~1. رجوع شود به شرح مايرهوف بر غافقى (شماره 183). 2. درست افرونيطرون ~~65ل است. 3. اين مطلب در ديسقوريدس ذيل نيطرون (شمارهآ 95 از مقالهه پنجم) ~~نيامده است. اما ابن البيطار ذيل بورق نظير اين عبارت را به ديتسقوريدس نسبت داده است. # (والذى يجلب من فوفور من بلاد ليقوريا وهو على هذه الصقة» . لكلرك در ترجمه (شمارهآ 381) ~~آن شهر را به من16220 و ولايت آن را بد عفان چ نا برگردانده است. ليگورى ناحيه اى است ~~در شمال ايتاليا واقع در كنار خليج ثن. 4. غافقى گويد از آن جهت «بورق الخيزه ناميده ~~ميشود كه نانوايان مصر آن را در آب حل كنند و پيش از پختن نان بر آن بمالند تا نان براق ~~اشود ~~185. يوزيدان *1018 ق ، 6لا لللات1 ~~7132 .)160ل قلل8) ~~(739) هذا الاسم فارسى و بالسندية شذوار و بعضهم يصحفه ويبدل الياء بالنون ~~ذلك خطأ. وهو عروق بيض ملس فيه تشنج بالطول ومنه نوع بغدادى يعرف ه ~~بمستعجل وهو املس غير متشنج يتناول للسمن. قال الارجانى والرسائلى ~~والذمشقى هو عقار هندى واجوده ما ابيض و نغلظ عوده وكثرخطوطهه ~~ووالاملس الدقيق الضعيف البياض ردي قال ابن ماسوية بدله مثليه بهمنن ~~ابيض. # 1. در تعيين هويت اين ms197 دارو اتفاق نظر نيست. رجوع شود به شرح مايرهوف بر غافقى (شماره ~~(120 ~~186. بوسكان(1). # قال الرازى بدله وزنه و نصف درونج و كمون كرمانى بالسوية. # 1. در تسخههاى خطى ترجمه قارسى صيدنه «بوسگاره با راء است. PageV00P194 # ============================================================ ~~ال لية الفض فش ن هن اظح اققنه اخض نآذالاخلتق ا توه مز ~~حرف الياء135 ~~187 بوصير(1) رننتاه ا- 11110605 11للاك7108 ~~يعرف بهذا الاسم بالجزيرة ويوجد فى بعض النسخ باسم ترمس(2). و قال ق ~~جالينوس منه اييض الورق دقيقه وهوالذكر و يعرض ورق الاتثى ويكير و اه ~~منه اسودالورق و منه بري ذهبى يحمر به الشعر(3). # 1. تام اين گياه در غافقى بوصين است و آن مطايق است با نام سريانى آن «بوصينا» (مايرهوف ~~بر غافقى شماره 164، لو و، نامهاى گياهان به آرامى ص46). 2. اين كلمه برمس نيز خوانده ~~شده است و پيش از اين در ذيل برمس شرحى درپارهآ آن آمده است . 3. در حاشيه امده است: ~~«و حيث ماوقع جمع الصراص»، داود انطاكى نيز چنين خاصيتى را براى جنس تر اين گياه ذكر ~~گرده است. # 188. بوذهيارج ~~قال ابن ماسه انه يشبه خشب الفاوتيا و يجلب من الهند. # بول(1) ~~بالرومية ارون و بالسريانية تبوثتا. # 1. اين شرح در حاشيهآ نسخهآ اصل نوشته شده است. براى مطابقت با شماره گذارى كريموف ~~امن به آن شماره ندادم. # 18 بهار(1) 106)= . قق176ة لم يا م ~~1ية10 6ا ياا 1ل يا ~~1 قللم يا 18 2605للام يا .7 ~~اورباسيوس: هو بوفثالمون و ايضا بوثلمون و بالسرياتية عينى تورا وبالفارسة هز ~~گاوچشم. و قيل انه ايضا جرجار وهو بالعربية الترار قال الاعشى (2) ~~بيضاء ضحوتها وصفر راءآ العشية كالعراره ~~لان العتيق الحسن الناعم البدن يضرب لونها الى الحمرة فى متوع النهار ومن قه PageV00P195 ~~============================================================ ~~136 كتاب الصيدنة فى الطب ~~العصر الى المغرب الى الصفرة. وذكر جالينوس عين الثور و انه من جنس جه ~~البابونج و سماه صهاربخت عين البقر. قال بولس و ديسقوريدس زهره شبيه جه ~~بالعيون وبزهر البابونج لكته اعظم واكثر حرافة وسطه احمر يحيط ms198 به اوراق ه ~~صفر ~~1. ماپرهوف در شرح بر غافقى گويد كه ماهيت اين گياه با وصفى كه از آن شده است هنوز ~~معين نشده است ارجوع شود به شرح خافقى شماره 152). 2. مقصود ~~ابو بصيرميمونين فيس بن جتدل است و شعر در ديوان او (الصبح المتير فى شعر ابى بصير ص يو ~~111) است. در لسان العرب (ذيل عرر) به جاى ضحوتها برغدوتها» است ودر معنى شعر گفته ~~است: معناه ان المرآة الناصعة البياض الرقيقة البشرة تبيض بالغداة ببياض الشس وتصفر ~~بالعشى باصفرارها ~~190. بهرامج .7 88لة5 يا 10 لة5 يا *16 ~~1050080811 ~~قال صاحب المشاهير هو الرنف وهو بهرامج(1) البر ويظن من ذلك انه العصفر ~~والبرى. و قال الفزارى الرنف بالفارسية بوركر(2) و فى نسخة بوبكر و ~~بالسندية سريس(3) وهو البهرامة قال ابوحنيفة الرنف من شجرالجبال وهو ~~الخلاف البلخى وبهرامج (4) البر ينضم ورقه الى قضبانه بالليل و ينتشر بالنهار ~~(39ب! وهو فارسى و انه ضربان احدهماشر(5) نوره مشرب حمرة والاخر اخضر ~~هيادب(6) النور وهوالخلاف البلخى و كلا النوعين طيب الرائحة. قال ~~الفهلمان (7) هو من الرياحين. # 1. اين كلمه هم در اينجا و هم در دو سطر بعد در اصل ”بهرام هلير» نوشته شده است. در ~~حاشيهآ منهاج البيان (ورق ا61) «بهرام جله» نوشته شده است. در كتاب النيات ابوحنيفه ذيل . # رنف (شماره 421) دارد: الرنف بهرامج البر. من احتمال مىدهم كه ناسخ اصلى (يعنى آنكه ~~تسخهآ اصل و حاشيه منهاجالبيان .از روى آن نوشته شده است) در موقع نوشتن كسى يه او ه ~~املاء وبه اصطلاح امروز ديكته مى كرده است و او بهرامج البر را بهرام جلبر شنيده ونوشته ه ~~است. درباره اين نبات رجوع شود به اچماهر بيرونى ص 35 و 2036. احتمال ضعيفى PageV00P196 ~~============================================================ ~~حرف الياء 137 ~~ميدهم كه بوركر تصحيف و تحريفى از بيدگربه باشده3. پلاتس در لغتنامه هندى و آردو ~~نوشته است كه سرس نام چند گياه است (ص 653). 4. رجوع به شماره (1) . 5. در اصل: ~~«سقر». متن از كتاب النيات ايوحنيفه (شماره ms199 91) اصلاح شدر 6. اصل: «هادب». متن از ~~كتاب النبات (موضع مذكور) اصلاح شد. 7. نام اين شخص در طيقات الاطباء اين ابى اصيبعه ~~قهلمان آمده است و به قول او از معاصران اطباى اسكندرانى بوده و يا زمانش نزديك به زمان ~~ايشان بوده است. نيز رجوع شود به كريموف، 304. # 191. بهمن - 1 161ع3 68 ابمن سفيد)، ص1ة31 ~~للللللا (بهمن سرخ) ~~هو نوعان احمر و ابيض قطاع خشب حمر و بيض متشنجة. فابيضه يشبه لون هوه ~~الثربذ و احمره احمراللون رزين صلب المكسر فى طعمه حلاوة يتبعها مرارة . و ~~كنت اراه فى الجبال فماكنت أشبه نباته و أرومته الا بالجزر لولا حمرة الأرومة. # قال الرازى بدله تودرى وزنه و لسان العصافير تصف وزنه. # 192. بهمى 511014 با ع16/2 00نلسا ~~قال ابوحنيفة حبه دقيق جدا يجمعه النمل فى قراها(1) و اذا اقحط الناس ~~احتفروا عنه(2) و طعمه طعم الشعير. # 1. در اصل «قواها»، اصلاح اذ كتاب للنيات (89). 2. در كتاب التنبات: احتفرواعنه قرى ~~التمل فاستخرجوه يطحتونه فاكلوه. # 194. بيزه(1) ح.68ل1 ~~نبات يجلب من بلاد الارمن و يستعملونه فى الروم و الاذربيجان ووجه استعماله ه ~~يؤخذ وينقع فى ماء الملح اياما ثم يوضع فى الماست ويؤكل معه شيء من الطعام و ~~يحلل الرياح و يحدث الجسم...؟ له رائحة طيبة. و اهل اذربيجان يسمونه هه ~~بيوه زا. PageV00P197 # ============================================================ ~~138 كتاب الصيدنة فى الطب ~~1. نام اين گياه در حاشيهآ نسخهآ اصل نوشته شده است و گمان نمى رود از ابوريحان باشد زيرا ر ~~اخلاط نحوى در آن هست. مثلا يؤخذون يه جاى يؤحد و يوضعون به جاى يوضع و ينقعون به ~~جاى ينقع. كريموف آن را قرصعنه =ا 2 1ن حدس زده است. يه گفته ~~مايرهوف در شرح اسماء العقار (190) قرصعنه همان بقلة اليهوديه است كه در فلسطين همچون ~~سالاد به كار ميبرند. قرصعنه در شرح اسماءالعقار ذيل كمافيطوس آمده است. من گمانور ~~مى كنم نويسنده حاشيه اهل آذربايجان بوده أست. # اا بيش .لها 1220 للالا0 ~~يسمى بالهندية بش. منيته بارض الهند فى ms200 جبال كشمير و اسم الجبل الذى ينبت ه ~~عليه شنكرنستاجن(1) فى حد كرناوه من ادشتان (2) قصبة كشمير اليه ثمانون قه ~~كروة (3) اى اميالا و ارتفاع الجبل ثلاثة اميال و شربته القاتلة نصف مثقال . و ~~( فى الكتب ان السمانى تأكله و تسمن عليه. قال حبيش تاكله فارة والسلوى ، ~~كانه شيء آخر عبر عنه بالبيش فان البيش يشبه السعد. و انواعه باسماء طبقات ~~و الهند(4) وهى كالدر ومنكن و شرنك و هلاهل. فكالدر هو بيش اخضر و منكنر ~~وهو شودراسود و شرنك وهو برهمن ابيض قتال و هلاهل وهى كشتر اصفر. # قيل اوحاه قتلا بوزن شعيرة هو كالكوت اسود المكسر صلب وسطهه ~~الى البياض ماهو ذوثلاثة قرون. و قيل ان البرهمن الابيض يقتل منه دانق . و ه ~~و بيش(5) حلو صلب غيرمكتنز الى الحمرة يقتل منه دانقان وكشتر بين البياض هه ~~والسواد صلب ووسط مكسره ابيض يحيط به سواد. و شودر بين الصفرةوه ~~والبياض يقتل منه نصف درهم وجندال يقتل منه دانق. و قال قسطا هو اوحى ه ~~السموم قتلا حتى ان رائحته ربما يصرع. ويطلى عصير رطبه على التصولجه ~~فيقتل وهو ثلاثة الوان كلها قاتلة واولها البرهمن الابيض اخبثها غائلة يفسخ وه ~~(120) يقتل على المكان. والثانى يشبه القرون يوجدفى سنبل الطيب عود كنصف اصبع ~~دقيق منقط بنقط بيض صغار كسحيق الطلق له بصيص. والثالث يصابه ~~ور فى السنبل الطيب عود قدراصبع مثل القصب الفارسى عقدتحقد. و للبيش جه PageV00P198 ~~============================================================ ~~حرف الباء 139 ~~مع السنبل مجاورة وماذكر هى السموم على حدة دون البيش. قال ابن مندويه ~~كلاكوت يشبه السعد و قال قوم فيه انه يعجل القتل و ربما تتول برآس قناة ~~فيض و قل مايقع منه الى بلاد الاسلام. وقال(6) بشرالجزى هو خمسة انواع واه ~~اوحاها قتلا الهلهل ويوجد فى السنبل شبيه بالعنبر يقتل منه وزن خردلة وربماه ~~قتل ريحه ولاينفع فيه الترياق واكثر مايوجد فىى السنبل الارب (7) وهو ما كان ~~فيه سواد و بياض. والذى يسم به الثياب يسمى كلكل يخيطها الخياط ms201 مغلف ~~الاصابع. وذكر بعض الهنود ان هلاهل و كالكوت اسمان لمسمى واحد وهو ~~نوع من البيش اسود الى الزنجارية. والبرهمن الابيض اسلمها ويشبه الوج و اه ~~به يقع التداوى. ثم ينحط اللون عن البياض ويزداد الشر الى ان يكون ~~شودرالاسود المكسر شرها. و كلما كان اسمن واقل غضونا (8) و تشنجا فهو ~~اشد عملا وشر اوقاته فى السقى ماقارب طلوع الشمس الى نصف النهار. وقيل ~~فى الهلهل انه يشبه القسط ولهذا يكره ذواق القسط. ومنه نوع يسمى شرتكه ~~اى الشعد(9) لشبهه به و منيته فى جبل يسمى كاليدهار من حدود كشمير ~~المتصلة بويهند(10). و قالت الصيادلة يوجد منه فى هلاوش (11) و فى القسط و ~~كذلك فى كروه و يعثر عليه بان ينقع فى الماء فيرسب البيش ويطفو كروه. # 1. در اصل «نستاجن» بى نقطه است اما در حاشيهآ منهاج البيان (ورق ا61) «نستاجن» است. # ا. بيرونى در كتاب الهند ميگويد كه ادشتان قصبه كشمير است و رود «جيلم» از آن ميگذرد ~~(ص 166).3. در كتاب الهند مى گويد: «وكل واحد من الفراسخ اربعة اميال اعنى كروه» (ص ~~159)4. به گفتهآ بير ونى در كتاب الهند (ص 76 به بعد) طبقات هند در آغاز چهار بوده است ~~كه يراهمه بالاترين آن طيقات هستند. پس از براهمه كشترها هستند و پس از طبقهآ كشتر طيقة ~~بيش است. پيشه وران كه پست تر از ايشان هستند آنتز خوانده مى شوند. گازران و كفشگران و ~~بازيگران و زنبيل يافان و صيادان و غيره پست تر از پيشموران ديگرند. اما گروهى كه به نام ~~«اهادى» و «ادوم» و چندال» و «ابدهتو» ناميده مى شوند به كارهاى پست اشتغال دارند و جزو ه ~~هيچ طيبقه نيستند و به گفتهآ هندوان حرامزادهاند و از پدرى «شودر» و مادرى «برهمن» زاييده اند. # از مطالب بعدى معلوم مى شود كه ظاهرآ شودر نام طبقهآ چهارم بوده است. 5. بيش مذكور در ~~اينجا نام طبقه سوم از طبقات هند است كه اتفاقا با ms202 نام بيش (داروى مورد بحث) يكى است: PageV00P199 ~~============================================================ ~~140 كناب الصيدنة فى الطب ~~بيش برهمن سفيد است و بيش كشتر زرد يا ميان سياهوسقيد است و پيش «ابيش» شيرين ~~سخت است و بيش «شودر» ميان زردى و سفيدى است. 6. از اينجا تا (والذى يسم» در حاشيه ~~است. 7. گمان مى كنم به دليل مطالب قبلى بايد سنبل الطيب باشد والستبل الارب معنى ندارد ~~و همچنين «الآزب» كه قرائت مايرهوف است در شرح غاففى (شماره 181). 8. در اصل ~~«غصوتاه و آن درست تيست. «غضون» به معنى درهم رفتگى و تشنج است. 9. در اصل ~~«سعدى» است. گمان مى كنم يه دليل مطالب قبلى بأيد «سعده باشد. 10. وهند به گفته پيروتى ~~دركتاب الهند (ص 165) قصبه قندهار است. 11. مايرهوف در شرح غافقى (شماره 181) از ~~قول مايلا تقل مى كند كه ةل111000 داروبى است هندى كه همان قك2010116100 ~~وتا.لا است. مايرهوف حدس ميزند كه شايد هلاوش همين هيلاموشيگا باشد. # 195. بيش موشك ~~قال صهاربخت هوفارة غذاؤها البيش. و قال غيره باذزهرالبيش فارة المسمىه. # به. و قال الترتجى اذا عضت اسالت اللعاب والدموع. قال بشرين المعتمر ~~وو فارة البيش على بيشها احرص من ضب على تمره ~~و قال الخوزى انه ينبت مع البيش نبات يسمى بوحا يؤتى به من الهند مع البيش ~~(0آب) فمنافعه مثل منافعييش موش الذى هو حيوان صغير، يكون فى اصل البيش. # 1. در اصل بى تقطه. در برهان قاطع ذيل «بوحاه آمده است: با حاى بى نقطه به الف كشيده يه ~~لغت يونانى گياه ماه پروين را گويند و بيخ آن را به عربى جدوار خواتند و گويند با بيش در يك ~~اجا رويد. # 194 بيقيه 0ب21 ا141ن1 .ا 716،10 ~~قال اطيوس حب يشبه العدس يؤكل فى المجاعات وخاصة فى الرييع طريا . وه ~~قال حنين هوحشيش الدواب بالشام و بمصر. # 197. بيلمون(1) 41167 ~~قال الفرفخ البرى. PageV00P200 # ============================================================ ~~حرف الياء 141 ~~1. در كتاب شرح اسماء العقار موسى بن ميمون قرطبى (شماره 59) ذيل يقلة حمقاء (قرفخ) ~~گويد: واسم البرى من هذا ms203 التيات بيليون. مايرهوف يونانى آن را 09ف601 گفته است. رازى ~~در الحاوى (شمارهآ 160) آن را ذيل بيلين آورده و گفته است: «وهو الفرفخ البري: قال ~~جالينوس فى الثامنة انه كاليتوع وبزره نارى مسهله شايد در اصل كتاب «قال الرازى» بوده ~~است. # 198. بيض ندنن- /1711 ~~بالرومية اوا. و قال الاهوازى فى المعارف ابغا و بالسريانية بيغا (1) و ~~قشره البواقى بالعربية يسمى القيض، معجم الضاد والغشاء الرقيق ~~بين البياض والقيض هو الغرقنى بالهمز ~~ى 1، در ترجمهآ فارسى: بيضاه PageV00P201 ~~============================================================ ~~حرف التاء ~~199. تالاسفيس 9074- .ا ع161185812 يا ني1قة1ل1 ~~61151 ~~فى ترياق حنين انه الحرف البابلى ~~200. تامول = .ا عاع1 1151 ~~اما الهند فانهم يستونه تنبول وهو اوراق كاوراق التوث يحتالون فى جلبه غضاه ~~من السواحل الجنوبية الى اقصى ارض الهند يلف الورق ويغمس فى نورة ه ~~وا معجونة و ييضغ بعدالطعام ثم الفوفل بعده فيطيب النكهة و يجفف ويقوى ~~العمور (1) ويشدها وهو بارد فى الاولى يابس فى الثانية ويجودالاستمراء. واما ~~الفوفل فثمر شجرة كالنخلة المشبه البندق المعقدة(3) و فيه مشابه ه ~~قشورالسمكة. قال ابوحنيفة ان التامول طيب الريح والطعم من جملة اليقطين ~~يزرع بنواحى عمان فيرتقى فى الشجر و ما كان بارض العرب فمن عمان (3). # 1. در اصل: «الغمور» . 2. در حاشيه: «المعقره»! شايد المقعره. 3. در حاشيه افزوده است: ~~«ايوحنيفة: تامول طيب الريح والطعم ينبت نبات اللوبيا وطعمه طعم القرنقل يمضغ فيطيب . # (ليطيب) رائحة النكهة وهو ببلاد العرب من ارض عمان واسمه عجمى» . مقايسه شود با كتاب ~~النبات (شماره 131). # 201. تافسيا و تفسيا 10114 =ا /111610518 ~~بالرومية، هوالصمغ السذاب البرى اوالجبلى. فى متن كتاب بولس و PageV00P202 ~~============================================================ ~~رف التاء143 ~~اورباسيوس و حواشى جبريل هو الينتون و سمى باسم الجزيرة(1) التى وجد ~~فيها اولا. قال ديسقوريدس ورقه يشبه الرازيانج فى طرف كل قضيب ظلل (2) ~~كالشبت و لون فقاحه لون التفاح و نوره (بزره؟) عريض واصله ابيض كثير ه ~~غليظ القشر حريف. يشرط اصله ويؤخذ ما يقطر منه و يعمل ايضا من اصله واه ~~من ورقه عصارة تشمس واقوا هما الذى من الاصل ms204 وهو شديد الرائحة. و اه ~~بنبغى لجامع اللبن ان يستدبرالشق لانه بحدته يورم الوجه و ينفط الاوصال (41]) ~~اذا اصابها و من كان عاريا يمسح جسده بالثوم الرطب. وفى كتاب قاطاجانس ه ~~والميامر ان قوته تضعف فى سنة ولا ينتفع به بعد ثلاث سنين وتسميه الزابلية ~~جيسد ايب ~~1. به گفتهآ فرهنگ نويسان نايسوس 11180609 يكى از جزاير يونان بوده آست. آ. در مشن ~~چنين است و درست است: ظلل جمع ظله است كه به معنى چتر است. شيت (شود) و تافسيا هر ه ~~دو از خانوادهآ چتريان هستند (ق11ع 110010)- رجوع شود به گل گلاب (ص123 به بعد) كه ~~اليته تافسيا را ندارد. در ترجمه عربى ديسقوريدس (ص 559) به جاى ظلل «اكلة» (جمع اكليل) ~~دارد كه آن هم درست است. # 202. ترياق 101006 ~~هوالدافع للسموم ولم اقف على تفسير و اشرفها المعروف بالفاروق الذى هو ه ~~مثروديطوس(1) بتركيب اقراص الافاعى وامثالها فيه. والفاروق (7)اما ~~هوالمنجى واما هو المفرق بين البدن و بين السم. و قيل فى امتحانه انه ان اطعم ~~انسان ثوماثم الترياق بطلت رائحة الثوم من نكهته اصلا. و قيل يذاب منه ه ~~مقدار حبة زبيب ويطرح فيه توم مدقوق فان بطلت رائحة التوم بعد ساعةه ~~فهوجيد. و امتحانه ايضا انه يقطع القى والاسهال اللذين بالسقمونيا. وقيل هاه ~~انه يطلق المعتقل و يعقل المنطلق من الحصر والهيضة . و قيل ان جيده ان القى يه ~~و فى دم خنزير جامد ذاب من ساعته ولكن السجرينا (3) والشلييا والمثروديطوس PageV00P203 ~~============================================================ ~~144 كتاب الصيدنة فى الطب ~~يحل الدم الجامد ايضا. وما من بقعة الا و فيها اشياء يسميها اهلها ترياقات ه ~~وولايعتمد الا بعد توتقه فان اكثرها يتوعات. # 1. بعنى ميتريداتس (مهرداد) اوياتور پادشاه پونتوس (63_132 قبل از مسيح). او درباره ~~داروها و پادزهرها مطالعاتى كرده بود كه يه دستور پميه سردار رومى به لاتينى ترجمه شده است. # ترياق يا پادزهر مثروديطوس از قديم به نام او معروف بوده است (سارتن ج 1 ص 214).2. # در اصل «اثماه ms205 كه درست تيست. *. اين دو نام در ذيل ايارج نيز مذكور شده است (سجرينيا به ~~جاى سجر پنا). # 203. الترياق الهروى ~~قال الترنجى حشيشة بهراة ورقها كورق السوسن و بزرها(1) كالسوسنه ~~الابيض له رائحة صالحة تحمل اصوله مثل الايرسا وهو ترياق لسع الافاعى. # ول و ذكر عن اهل هراة ان اليتوع التى يسمونها ترياقا يلتقط من شجره عشرة اه ~~من ديداته و يودع فى وعاء و يترك حتى يأكل بعضها بعضا فيكون الواحد ~~الباقى منها سم ساعة وذكر آخر ان نباتا كاشغر او بلاساغون يسمونه جه ~~قرايوت(2) اى الحشيش الاسود ان قطع بسكين ولم يغسل و قطع به اد ~~(41ب) بزماوردقتل على المكان ~~1. چنين است در اصل و در ترچمه فارسى: «گل او چون گل سوسن سپيد است». بنابراين بايد ~~و به جاى «يززها» «زهرها» بأشد آ. در اصل حرف اولى فاقد نقطه است. يوت و اوت در ترگى وه ~~ايه معنى علف است ~~204.. ترياق لغيرى(1) ~~هومن المفردات اصل كالشلجم يستعمله اهل زرنج رطبا بالاكل وطلاء فينفع ~~من القروح والسعف و يكون ايضا بزابلستان وهو مر بشع خناق ولو كانه ~~اصفر يشابه الزراوتد المدحرج فى لونه و شكله و انه اذايبس كان فيه مشابه ~~الغاريقون فى سرعة التفتت و بياض الداخل و المرارة المشوبه بالحلاوة. PageV00P204 # ============================================================ ~~جرف التاه 125 ~~1. لغيريان طايفه اى بودهاند در سيستان و زابلستان. رجوع شود به تاريخ سيستان به تصحيح ~~و ملك الشعراء بهار (ص 142) كه انجا از قيام محمدبن شدادلغيرى در زمان مهدى سخن منيرود. و ~~بهار در حاشيه جلو لغيريان علامت سؤال گذاشته و احتمال داده است كه بلعنير يان؟ باشد. ذكر ~~اهل زرنگ و زايلستان در متن دليل آن است كه اين لغيرى با لغيريان مذكور در تاريخ سيستان ور ~~يكى است. # 205. ترياق اهل بلد ~~هوالتوم و سماه ايومعاذ و غيره ترياق اهل الرستاق(1) . # 2) . در ترجهآ فارسى افزوده است: «زيرا كه اهل روستا را بر ترياقات ديگر اطلاع كم بوده. # 206. ترياق تركى چ ~~شاهدت فى ms206 حداثتى شيخا من التركماتية كان يجى الى خوارزم بترياقات وار ~~ادوية من الحشائش مركبات وكان يدعى ان ما فى الكتب من المقرد والمركب ~~قدحصلتهآ من النبات و شاهدت من موميائه ما كان كالمعجز.ه ~~207. تريد 11730- 11ع11005871 ~~يا ا3 قل1070170 ~~بالرومية اليثيون وايضا الطريون (1) و ايضا سندريون (7) و بالسريانية طربد و ~~ايضا طربيد و بالفارسية تربد و بالهندية تربج. والمختارمنه الابيض نايزه (3) لان ~~رليه يسل و يرمى به وهو رطب ويبقى القشر نايزات متشتجة و ان ذلك يعمل ~~فى طراوته. ورطوبته يكون مصمغالقوته ويجلب من نهلواره من بلاد السند. # و(؟)من الابيض نوع اخر هندى مصمت غير مسلول هو اصل الجيلهنكجه ~~يستعمل فى ادوية القى. ابن ماسرجويه وابوجريج الراهب : اجوده الابيض ~~الجوف الاملس الظهر المضمغ الدسم المجوف كاتاييب القصب لايبدى تقشيره PageV00P205 ~~============================================================ ~~146 كتاب الصيدنة فى الطب ~~عن اكال او عروق الرقيق العود ليس بذى شظايا غير متأكل سريع التفتت ~~وار والكسر ليس بغليظ ولارزين يسرع سحقه ويبيض و اذا طال الزمان به تأكل ~~كالخشب يدل عليه ثقب على ظهره كانها برآس آبرة ويخف وزنه و يضعف ~~(222) عندالكسرفيزول خيره. # 1. 447887 (كريوف 315). 800.2ف(همان موضع). 3. «نايزه به معنى گلوگاه ولوله ~~ابريق و لوله هرچيز ديگر و نى ميان خالى و هر چوبى و نى ميان خالى كه برگ بر آن رسته و ~~گرهها داشته باشد.» (برهان قاطع). بنايراين تايزه مذكور در متن هميان نايڑه فارسى است . 4 . # در حاشيه منهاج البيان (ورق آ 62) مختصرى از فصل تربد كه مسلا از كتاب الصيدنه است ~~آورده است و در آن مطلبى اضافه دارد كه ظاهرا از اصل ما ساقط است (يه دليل آنكه درر ~~ترجمهآ فارسى نيز اين مطلب مذكور است): «و قيل انه وجد فى جبال نوزاد منه لايقصر عن ه ~~الاول ومنه اصفر عريض غير مسلول وهو اصل الجبلهنك..». در ترجمه فارسى (نسخه موزهيجه ~~بريتانى) در اين موضع چنين آمده است: «و اوردهاند كه در كوههاى نوزاد تربزى هست كه در ~~منفعت كم از نوع اول ms207 نيست.ه اورق ب 64). # 208. ترمس 160009= با ل لاقللة قللف1الاا يا ق11000. # 115 ~~و و يقال له الجرجر المصرى و بالسرياتية ترمسا و ايضا اوثرمسوا(1). قال ~~ديسقوريدس منه برى اصفر(2) و اضعف قوة. و قال بولس منه مأكول و منه ه ~~مر والبرى اقوى من البستانى. و قال الرازى حب مثل الباقلى مرالطعم(3) و ~~كركرهو الباقلى المصرى واذا تاملتها لم تجد بينهما تشابها غيرما جرت به العادة ~~لان حبه مدور مفرطح ابيض يقق ومنابت اوراقه كمنابت اوراق الملوكيه الا ~~ان استدارتها مشققة. قال ابوحنيفة ذكر العلماء فى القطانى(4) البسيلة و كانها ~~الترمس للعلقمية التى فيها والبسيل عندالعرب الكريه. قال ابن ماسويه بدله ~~فى اخراج الدود الشيح فان لم يوجد فبدله جعدة. # 1. در ترجمه قارسى ترميوس. آ. در ترجمه عربى ديسقوريدس (شماره 109 از مقالهآ دوم) در اين PageV00P206 ~~============================================================ ~~رف التاء147 ~~موضع «اصغر» دارد «و قديكون ترمس برى يشبه الترمس اليستانى غيرانه اصغره . در ترجمه ~~خارسى نيز چنين است: «و ديسقوريدس گويد يكى از انواع ترمس دشتى است و اين نوع به ~~هيأت خردتر باشده. 3. در ترجمە فارسى صيدنه اضافه دارد: «و حمزه گويد ترمس «كرسك ~~مجريى» را گويند يعنى باقلا مصريه (نسخه موزهآ بريتانى كرسك مبجرى). رجوع شود به ذيل ~~باقلى كه در آنجا گفته است: «و فارسية الترمس خوشك امحرى ومعناه الباقلى المصرى» . 4. # القطنية و القطتية حبوب الارض او ماسوى الحنطة والشعير والزبيب والتبر وقيل هى الحبوب ~~التى تطبخ كالعدس والخلر اى الماش والفول واليجر اى اللوبياء والحمص لانها تذخر فى البيت و ~~تقيم زمانا جمع قطانى ~~209. ترنجان(1) ~~قال الدمشقتى هوالبادرنجبويه و بسماها جالينوس مفرحة القلب. # ا1. رجوع شود به ذيل بادرنجبويه. # 21 ترنجبين = .700111 11161011 فقلللطر يا نتقلللك ~~80011 ~~قال الفزارى هوالترنجبين كانه الطل التازل و بالعريية الشهد وما سمعنابهذا وه ~~انه بالرومية(1) جواسا سكر اى سكر الحاج. قال حمزه الحاج يسمى بخراسان ~~تر و بفارس ارود و باصبهان اشتر فيقولون اشترانگبين واظن ان اشتر ~~فى الحاج هوالبعير لانه يسمى اشترخار. ms208 وقال ايضا فى الحاج «الذى يقع علييه وه ~~الكشوث» والكشوت على عدم اصله لاينزل وانما ينبت ثم يلتوى على ماقار به ه ~~ر وينقطع عن الارض و قل مارأيناه متشبثا بالحاج: و قال ابوطالب المأمونى ~~فى صفته ~~وسكر ليس من العسكر (2) بالمخرج ~~وولا من القند على النيران بالمنتج ~~ابيض كالكافور او كاللؤلؤ المدحرج PageV00P207 ~~============================================================ ~~128 كتاب الصيدنة فى الطب ~~ان نحن شبهنا هبالفانيد قدكان هجى ~~و وان حلقنا(3) آه طبرزد لم نخرج ~~يعد فى الدواء احيا نامع الاهليلج ~~و فهو غذاء يغتذى وهو شفاء للشجى ~~طل(4) من السماء يهمى (5) فوق نبت العوسج ~~يسقط مثل اللؤلآ الرطب على الفيروزج ~~(42ب] قال ابوحنيفة من اجناس المغافير الترنجبين وانما هو يقع على شوك ولذلك ~~يكثر فيه الشوك حتى يتقى منه. قال محمدالسوقاباذى المن كان ينزل على ~~ول .بنى اسرائيل كالتلج و قيل كخبز مدقق وقيل هوالترنجبين كما قيل هوالزنجبيل ه ~~ن وهو قول مردود. # 1. گمان مى كنم صحيح «بالهنديه» باشد و «بالر وميه» اشتباه كاتب اصلى بوده باشد. به گفتهآ ~~پلاتس در فرهنگنامهآ هندى واردو (ص 394) «جواسا» گياه خاردارى است كه نام علمى آن ~~صالة1168000 يا 11022000قللاهي است كه چارپايان وشتران آن را مى چرند و ه ~~مردم از آن تتى (ديوار چوبى) درست مى كنند. بنابراين جواسا همان حاج يا «رتر» است به هندى ~~و «جواساسكر» ترانگپين است. نيز رجوع شود به كريوف 317. 2 . در يتيمة الدهر(ج 4 ص ~~177): «ليس من السكر المستخرج» و آن علاوه بر اختلال وزن فاقد معنى است . «من العسكر» ~~يعنى از «عسكر مكرم» از شهرهاى خوزستان. خوزستان از مراكز توليد شكر بوده است . 3. در ~~يتيمة الدهر (موضع مذكور): «ولو حلفت انه طرزه» . در متن ما: «وإن حلف». به عقيدهآ من ~~بهدليل «لم نحرج» بايد «ولو حلفنا، باشد. ؟. در يتيمة الدهر: «ظل» و آن درست نيست. ك. در ~~يتيمةالدهر: «يهوى». # 211 . تريامان(1) 2107009= .ا 10102 10 يا ~~م1للت الالال1ل1كالا ~~ول هو اغافت من غير شبهة ووصفه الرازى انه حشيش على ms209 راسه ورد كالبنفسج ور ~~فى لونه و شكله اكبرمنه مرالمذاقة ~~1. در برهان فاطع تريامان به صم تا و با باء ضيط كرده است: «به يونانى نام گلى است PageV00P208 ~~============================================================ ~~حرف التاء149 ~~لاجوردى و برگهاى آن دراز مى ياشد و گل و شاخ و برگ آن همه تلخ اسث و آن را غافت بر ~~وزن آفت تيز گويتد و بهچاى باى ابجد ياى حطى هم آمده است،؛ ~~212. تراب الذهب و الفضة ~~بالرومية كرسقلا(1) و بالسريانية دقيقا دهبا و دسما ~~01 بايد كروسوس م كه مالههه ياشد ~~213. ترم (1) ~~هوالجنبيل من اليقول المستعمل احد من الشيسنير. # 1. كريوف (318) حدس زده است كه «توم» باشد. توم يا ق11600 به گفتهآ لوو (نامهاى ~~گياهان به آرامى ص 181) همان «حاشاه است كه از انواع پونهها است حاشا را با صعتر ~~يكى دانستهاند (مايرهوف بر موسيين ميمون (شماره 157)) و تحفه حكيم مومن كه جنبيل را ى ~~صحتر گفته است. # 214. ترمشير ي1 1105215 11111 ~~و قال حمزة هو نبت و للبنه رب طيبة يسمى مشك(1) ترمشير ~~و 1. بايد مشكطرامشير باشد كه در شماره 997 مذكور خواهد شد. # 215. تفاح 1160.ا 101516 1106 ~~هو بالبستانى(1) اعرف و بالمجلوب من الشام اشهر. وقيل فيه انه لايوجد له ~~رائحة ولاعذوية طعم فى جبل لينان مثل مايوجد بالعراق. وللاهلى انواع فى ~~كل بقعة كثيرة جدا. و قيل ان بشيراز او بناحية اصطخر تفاح نصفه حلو و ه ~~نصفه حامض كلاهما فى الغاية وريه بالرومية ادروميلن(2) و بالسريانية حمراد ~~حزورى(3). قال حمزة هو بالفارسية مىسيب. قال ابوالخير فى حواشى يولس جه PageV00P209 ~~============================================================ ~~...ف: ب: .. ،55:.. # 150 كتاب الصيدنة فى الطب ~~قيبورا اسم بلد ينسب اليه ماء(4) التفاح. و سمى جالينوس البرى منه ~~هبيمليون(5). و كنت ارى فى جبال كشمير تفاحا لم يخالف الاهلى الا بكثرة ~~الشوك المانع عن اجتنائه. وقدقال الخوز فى بريه انه الزعرور. و قال اطيوس ~~هو نوع من الفوتنج ينبت بين الصخور يفرك و يؤكل بالملح ويسمى بالموصل ~~تفاحا بريا. و ليس لتمثيله وجه فان ms210 تشبيه الشيء بالشيء اما ان يكون بالصورة ~~واما بالشكل و اما بعرض من الاعراض ظاهر فيه. # 1. در اصل: «البستانى» و آن در سياق عبارت درست درنمى آيد آ. در اصل: «اذروميلى». رجوعع ~~شود به كرييوف 319. 3. در اصل حزوزى ارجوع شود بههمان موضع). 4. كلمة «ماعه در اصل ~~به صورت الف با اندكى برآمدگى در پايين نوشته شده است. من آن را جز «ماءه نمى خوانم. 5. # ههيمليس در لو و (نامهاى گياهان به 2رامى) ص 288. تفاح برى را كسان ديگر نيز زعرور ~~گفتهاند و شجرة الدب نيز خواندهاتد (همان موضع) ~~216. تفاح(1)مائى 0800 08200 . 05 ~~لر قال ابن ماسه هوالاترج واظن ان هذه تسمية لايتصل بالاترج. و قال ~~ديسقوريدس فى جيليه انه اترج يحمل السنة كلها و ثمرته طويلة غير مستوية ه ~~الخارج مذهب اللون طيب الرائحة والحب فى جوفه كحب الكمثرى يهن ~~1. درباره اينكه تفاح مائى همان تفاح ماذى يا مادى است رجوع شود به حاشيه شماره 2 بر ~~اترج. # 217. تفاح الجن 2 272007680ن.11ل 1622018 ~~و لم يشيروا اليه اشارة تعريفي وانما هو فى الادوية المفردة لجالينوس. قال يجيه ~~(743) ابن البطريق البرودة بالقوة كالتى فى شبيه البنجو تفاح الجن. و قال سمى ~~وا اليونانيون البرص باسم شجرة الجن لانه فى المنظر يشبه لون ظاهر ورقه ~~يشهدله انها بالفارسية تسمى ديودار و اسبيذدار ايضا. وقال قسطا هو السابيزج PageV00P210 ~~============================================================ ~~ارف التاه 151 ~~وهو اللفاح و القاتل منه بزره. و عدت قلوبطرة تفاح الجن من السموم . # 218. تفاح (1)الب ع171ل2 = . 15لقلم قع يا ~~2ل51 ~~هذا من تلك المجاهيل وهو بالرومية فقوميلاس (1). # 1. اگر تفاح الدب هيان شجرة الدب يا زعرور باشد يونانى آن همان هپيمليس است كه در ~~حاشيهآ 5 از ذيل تفاح ذكر آن گذشت. . # 219. تمر 006 ~~بالسريانية تمرا وايضا بلوطى صقلا(1). قال ابوالخير ان جالينوس يسمى التمر ~~تمرا والثمرة النخلية و ثمر النخل و بلوط النخل. قيل التمر المصرى يابس ~~والذى يكون بناحية قرية اريحا (2) من فلسطين لين رطب حلو ويسمى الخوزى ~~و سايرها فيما ms211 بينهما. واليابس منه بسجستان يسمى القصب ولينه الذقل والذى وه ~~بينهما يسمونه نرم خشكه(3). والنخل حيث ما كثر وازدحم و خدم كسواد ه ~~العراق و ناحية البصرة فانه مركب من اجناسه اتواع اما يقصد واما باتفاق ~~ولا يزال يكثر بالتركب على الآيام . ولذلك عددت انواع التمور بالبصرة مر ~~فازدادت على ثلاثين وهذه احوال سائر الثمار من مثل الاعناب وغيرها. و هاه ~~يكثر فى كتب الطب ذكر تمر هيرون ولم احصل من تحقيقه على شى(3). قال ~~بوحنيفة الدقل المجهول من التخل كله والعجوة والبرنى(5) خيار تمور الحجاز ~~واللينة(6) سائرها. والعجوة مثل السهريز بالعراق و اصل الاسم فارسى (7). # ور والجلف الفحال من التخل وهوالذكر منها. والجمار لب النخلة الابيض فى قمتها ~~وهو قالبها و قلبها.ه ~~1. در ترجمه فارسى: بلوطميقلا كريموف به تقل از لغت سريانى باربلول: بلوطى دقلا. آ. «اريحا PageV00P211 ~~============================================================ ~~152 كتاب الصيدنة فى الطب ~~بالفتح ثم الكسر و ياء ساكنة والحاء مهملة لغة عبرانية: مدينة الجبارين فى الغور بينها وبين بيت ه ~~المقدس يوم» (مراصد).3. در اصل: نرم خشكير. اصل مطابق با ترجمه فارسى است. ؟. در ~~حاشيه در اين موضع نوشته است: قيل تمر هيرون احمر صغير فيه نواة لطيفة دقيقة صغيرة. در وه ~~المخصص (ج 11 ص 133) آمده است: ابوحتيقة: الشدن ضرب من التمر و كذلك الهبرون ~~والهنم. 5. در المخصص (موضع مذكور): ابوعبيدة تمر برنى وبرني، ويماز مىگويد: البنى ~~والبرنى فاريى اتما هو بارنى البارالحمل ونى تعظيم ومبالغة! 6. المخصص (ج 11 ص 132) ~~ابوحنيفة: اللينة من النخل مالم تكن عجوة او برنية. 7. المخصص ابوحنيفة: «تمر سهريز و ~~سهريز مأخوذ من حمرة اللونه پس سهريز بايد سرخيز (سرخيج باشدج ~~220. تمساح = 70114 ~~قال ابن زكريا هوالورل الا انه يعظم جدا فى الماء حتى يبلغ ستين ذراعا ويلقب ~~وا بمصر ابوقشرة وهو يفترس و يختطف ولايمكن انسانا او ماشية ان يقربه ~~من الشط باشمونى(1) من مصر و بحذاه قرية الصبا لايقربه تمساح. و قال ان ه ~~وقع اليه ايام المد بقى منقلبا على ظهره ms212 لايمسك نفسه و لاعب به الصبيان حتى ~~بجوز حذاء القرية. و قيل ان امره عتد فسطاط مصر كذلك. والمشهور عندالعام ه ~~(43ب) انه يدفى البيض فى الشط و يحضنها فماتبعه فهو تمساح وما ذهب الى البر فهو ~~اسقتقور قال بولس بدل شحمه شحم الكلب اليحرى. # 1. در اصل: اسمونى ~~221. تنكار(1) 10282 ~~قال الرازى انه مصنوع وصنعته ان يؤخذ ملح القلى و ثلاثة امثاله بورق ه ~~مصفى يطبخ بمايغمره من لبن الجواميس حتى ينعقد. و قال ايضا ملح القلىين ~~و مع ثلاثة نطرون وهو ما احمر من بورق الخبز يطبخ بلبن بقر وجواميس حتى ~~ينعقد ثلاث مرات و يجفف. و قال ايضا ملح قلى ونطرون وبورق مصفى و ه ~~ملح اندرانى(2) و ملح البول والنوشادر بالسوية يطبخ مسحوقا بلبن بقره ~~PageV00P212 ~~============================================================ ~~جرف التاء153 ~~اوجواميس و يجفف و يعاد عليه العمل ثلاث مرات ثم يعلق فى الشمس اربعين ه ~~يوما حتى يرشح دسمه. قال الارجانى منه معدنى ومنه معمول. وقال صاحب هاه ~~النخب هو معدنى ويعمل من ملح القلى و البورق اذا طبخا بلبن الاتن حتى ياه ~~و ينعقد فلايتخلف عن المعدنى. وفى كتاب الاحجار انه ملح فيه بورقية وشيء من ه ~~مرارة ومعدنه على ساحل البحر. قال اطيوس هولزاق الذهب منه معدنى ومنه ~~معمول. وكتب بعض من اعول عليه فى البحر عن مثل هذه الاشياء حاكيا ~~عن الهند ان الرماح الذى يعمل الطباشير منها حمر قانية و ان التنكار يسيل منها ~~وقت الاحراق. و قال بعضهم انه زيدالماء اذا بلغت الاودية به الى ناحية مالوا. # و و قيل ايضا انه طين ذلك الموضع يستحيل تنكارا والهند يتشاءمون به حتى يه ~~لايتركون وفده يرافق الرفقة ولايذكرون له علة. وفى مسائل ثاوفرسطس ان ~~التتكارالذى يلصق به الذهب يصعب احتراقه من بين الاشياء الرطبة للزوجته ~~و كثرة الجزء الارضى فيه. و قال فى موضع يوجد على شجر البلوط اكثر بعدان ~~قال فى صنعته(3) ~~1. مايرهوف در شرح بر موسيبن ميمون گويد تتكار نوعى بورق يا تترا بورات ms213 دوسود ~~68 ناخالص است كه در لحيم كردن فلزات به كار مى رود و نام يونانى ان قوه ~~«خروسوكول» 6601/15ق11اي به همين مناسبت است (شماره 383) . 2. شايد: الذرآنى . «النرآنى ~~بالفتح ويحرك الملح الشديد البياض يقال ملح ذرآنى» . اقرب الموارد 3. فورمول شيميايى تنكار ~~به گفتهآ كريموف ذيل همين شماره: 111120.،118210 ~~222. تنوم .ا08-15581172 ~~شجر ينبت فى بلاد دمتة فى طول ذراع و ورق غبر و تمر كالشاهدانج. قاله ~~الخليل هو شجر له حمل صغار على خلقة حمل الخروع يتفلق (1) عن حب يأكله ~~اهل البادية وكيف مازالت الشمس تبعتها باعراض الورق. و قيل التنوم ل ~~وشجرة كثة تنبت فى البطاح ورفها كالدينار و اذا يبست اسودت و اذا فركتها وه PageV00P213 ~~============================================================ ~~152 كتاب الصيدنة فى الكب ~~هى خضراء سودت يدك و ماؤها غراء يغرى يهاالنبل. و قيل شجرة غبراء وه ~~(44]) أكلهالنعام والظباء شبيهة فى عرض الورق بورق العنب و تمرها اسود ~~ويسوداليد. و قيل هو شهدانج البر و بعصارته يصبع الجلود لذلك. # 1. در اصل: يتعلق. اصلاح از لسان العرب (ذيل تنوم در تنم) . # 223. تنعيمه ~~وهى شجرة عظيمة مثل الضبرة لاثآمرلها خضراء غليظة الساق لاينبت الا على ~~ماء. و قيل لاظل كظل التتعيمة والضبر والحجر. و قال ابوحتيقة ورقها كورق ~~اليلق. # 224. التلبينة(1) والتلبين ~~الاردهالج(2). # 1. در اصل تنبينه وتنيين خوانده مى شود كه درست نيست. در لسان العرب (ذيل لين) گويدر ~~«والتلبين خسا يتخذ من ماءالنخالة فيه لين... و تى حديث عائشة... التلبينة مجمة لفوادالمريض .. # قال عثنان التلبينة الذى يقال له السيوساب» . در اين جملهآ اخير درست سبوساب يا سهوسابوه ~~است كه درست ترجمة فارسى ماءالنخاله است. 2. برهان قاطع: آردهاله به هاى به الف كشيده و ~~فتح لام به معنى آردتوله است كه آش كاچى مانند باشد. و در ذيل آردتوله گويد: آشى باشد ~~و..مانتد كاچى كه از آرد پزند و بيشتر مردم درويش و فقير خورند و آن را به عربى سخينة گويند ~~225. توتيا ~~قال الفزارى هو بالستدية والهندية طتور(1) فمنه اخضر على لون عنق الطاوس ms214 ق ~~يسمى بالفارسية سنگ مس و بالرومية دهنج و بالسندية والهندية(2) موركر بيون ~~وا و منه لون ابيض ينسب الى كرمان وهو بالسنديه والهندية سنگ طتوء ولون ~~اخر يتخذمنه مثل اسورة النساء و خزرات التزيين لاعناق الدواب وهو لون PageV00P214 ~~============================================================ ~~حرف التاءش11 ~~من سنگ طتو. واما الكرمانى فلونه لون قشرالجوز مشوك الخارج كاسنان ~~جوز ماتل. واما اصحابنا فقالوا ان الهندى منه نوعان ابيض طباشيرى تسمييه جوه ~~الهند توته شكله(3) وهو الاجود يلتقط من خلل التراب والثانى اخضر زنجارى هو ~~يسمونه. توته شايله و بعده الكرمانى نايزات ويعرف بالبصرى ثم الطبسى. وفى وه ~~كتاب النخب ان منه معدنى ومولد وكله من الاسرب والهندى الابيض الرقيقجه ~~ور اشرفها والجشري(4) على مثال قطع إلمسن والمرازبى(5) المعمول بطبس اتابيب ~~ال: يحملون طينا معروفا الى اتون كالبيت منصوب فيه اوتاد طين و ليوقد تحتهه ~~فيتعقد توتيا على القوالب من بخاره. و ذكر بختيشوع بن عبدالله التوتيا ~~المرازبى فقال هو مثل قشرالبيض خفيف وهو الاجود و فى متن كتاب بولس يه ~~نيمقولس(6) و لابى الخير على الحاشية سمقوليقس وهو التوتيا. # 1. چنين است در اصل و ظاهرآ په دليل سنگ طتو و توته طتو درست است. در لغت نامه هندو و ~~اردوى پلاتس (310) تتهه 40118 است كه آن را به 01ن7 71 ع10ا يا كات كبود ترجمه كرده ~~است و نيز آن را سولفات مس خوانده است. آ. در حاشيه: والهند موركزبيون ومنه لون ابيض ~~يتسب الى كرمان وهو بالسندية. 3. در اصل بشكله. شكل و شكله در هندى به معنى سفيه ~~است (پلاتس، 731). 4. اين كلمه را به گونههاى بختلف خواتده و ضبط كرده اند، اما درست ~~همان چشرى است كه دريمتن آمده است. در لسان العرب (ماده جشر) آمده است: «الجشر ~~حجارة فى البحرخشنة... الجشر مايكون فى سواحل البحر وقراره من الحصى والاصداف يلزق ~~بعضها ببعض فتصير حجرا تنحت منه الارحية بالبصرة لاتصلح للطحن ولكنها تسوى لرؤوسهة ~~البلاليع». پس جشر به طور كلى سنگ خيشن زيرى است و ms215 اين با گفتهآ مصنف : «على مثال قطع ~~المسن» (مانند تكههاى سنگ فسان2 كاملا سازگار است. 5. چنين است در ماصل و بايد درست ~~آن مرازيبى باشد. پرزاب به معنى ميزاب و ناودان است و چمع ان مرازيب است. اينكه مصنف ~~ميگويد در طيس به شكل لولهها درست مى كنند با معنى مرازى يا مرازيبى سازگار مى شود ت تد ~~رجوع شود به توتياى نايزه و توتياى ناوچه در عرايس المجواهر نشر ايرج افشار 6. در ترچمه و ~~عربى ديسقوريدس شماره 58 از مقاله پنجم): بمفولقس 4دچن30. # 226. توبال النحاس(1) ~~هو بالرومية كلقيطيس(2) و بالسريانية هبابا (3) نحاشا و بالفارسية تول برنج . PageV00P215 # ============================================================ ~~156 كتاب الصيدنة فى الب ~~قال الفزارى هو بالسندية كرماشا و بالفارسية بوستهآ مس. قال صهاربخت ن ~~(44ب؟ قوته الطف من قشورالتحاس (و قال حنين هوالطف من النحاس المحرق ومن ~~قشوره. والتوبال هوما يسقط من القشور حين يضرب الحديد و غيره.ه ~~1. در برهان قاطع با پاء و پ هر دو ضبط شده است. در ترجمه فارسى: توقال آ. در يونانى ~~كلخوس به معنى مس است و لپيس به معنى پوسته است. پس بايده كلخوس لپيس ت2ەە4ه1 ~~68 باشد 3. در ترجمه فارسى: هبابا دنحاسا ~~227. توذرى 111614100 .36010 ع161، 1ق يا ~~اله 1للق21601 ~~هو بالهندية و بالسريانية طوذريك، قال ابوالخير فى حواشى بولس التودريج ~~باليونانية هرى سمون وبالسريانية اكتر (1) وهو حب يكون بالشام. والتودرى قهه ~~معروف وهو بزر مثل القرقيس وهو نوعان الاحمر والاصغر و فيها براقة وه ~~يحمل من ابيورد. و قيل انه بزر الفوة والقوة فى غير ابيورد افشى واجود. # 1. كربيموف آن را با اسحاره «6ل5» (اسخرون) يكى دانسته است (كرييوف 329). در برهان ~~قاطع ذيل اسحاره گويد: اسحاره با حاى بى نقطه بر وزن گهراره به لغت رومى دوايى است كه ~~آن را تودرى خوانند و آن چهار نوع مى ياشد: زرد و سفيد و سرخ و گلگون و بهترين آن زرد ر ~~باشد... # 228. توت با 8للله قل/110 و .ا . # النحويون يقولون توت ms216 بتائين. وقال الاصمعى انه بالثاء فارسية وبالتاءه ~~عربية. و قال بعض الاعراب وهو متداول(1) ~~لروضة من رياض الحزن اوطرف من القرة جرد (2) بغير محروث ~~ار اشهى واحلى لعينى إن مررت به من كرخ بغداد ذى الرمان والتوث ~~و يقول(3) ابن خالويه هوالتوت بتائين(4) ولا التوث بثآئين(4) ولاالتوذ. و قال ~~ابوحنيفة التوث هوالفرصاد. واما مانعرفه فان التوت هوالابيض اليقق الكثير ج PageV00P216 ~~============================================================ ~~حرف التاه157 ~~النهاية فى الحلاوة يشوب انواعه التى تحته حمرة يزداد الى ان يبلغ الى قريب من جه ~~الجلوكة. واما الاحمر الضارب الى السواد المنسوب الى الشام فالتوت يعمهما وهاه ~~لذلك يلحق بالشامى للتمييز «خر، فيقال خرتوت ولايمكن ان يفضل الامر فيهما قيه ~~من قول القائل(5) ~~ايسعى بها ذو تومتين منطق قنات انامله من الفرصاد ~~قال صاحبالياقوتة«انامله من الفرصاد» اى التوت الشامى؛ ولامن قول ذى الرمة ~~وا كانما نفض الاحمال ذاوية(6 على جوانيها الفرصاد والعنب ~~فان الانامل يقنو من كل واحد من الشامى واحمر غيره ونعلم ان الذى حهه ~~-عناه (7)ي ذوالرمة ليس بشامى. و جالينوس يسمى الخرتوت قيراطيا. و ~~قال بولس بدل عصارة التوث ورق العليق. # 1. يعنى اين اشعار ميان مردم متداول است. ابوحنيفه (شماره 127): ورواه الناس. آ . # ابوحنيفة: حزن: اصل مطايق با روايت لسان العرب است (ذيل توت) قائل اين اشعار محبوب ه ~~بن ابى العشنط النهشلى است السان العرب ذيل توت). 3. در اصل: و يقال؛ 4. در هر دو مورد ~~بى نقطه و مصحف است. يه قرينه بايد اولى بتائين ودومى بثائين باشده ك. در اضل «القائل» راى ~~ندارد وبى آن معنى درست نيست . اما قائل الاسودين يعفر است السان العرب ذيل فرصد) ودر ~~شريح آن گويد: «الهاء فى قوله بها تعود على سلافة ذكرها فى ييت قبله . والتومة الحبة من الدير ~~والشلافة اول الخمر والغوادى جمع غادية وهى السحاية التى تاتي غذوة» . در اصل: دومتين. وكلمه ~~منطق را در اصل ندارد. 6. در اصل: آونة. متن از ديوان ذى الرمة (ج1، تصحيح عبدالقدوس ~~ابوصالح ص 85) اصلاح شد. در ms217 لسان العرب اذيل فرصد). در شرح اين بيت آمده است: ~~«اراد بالفرصاد والعنب الشجرتين لاحملهما. اراد كانما نفض الفرصاد احماله ذاوية تب على ~~الحال، والعنب كذلك. شيه ابعار البقر بحب الفرصاد و العنب» 7. كلمه «عنام» را بحدس ~~افزودم. بى آن و نظاير آن معنى درست نمى شود. 8. در ترجمه فارسى گويدة «خرتوت را كه او را يد ~~در بعضى مواضع توت شامى گويند و بلغت رومى اسكاميتن گويند». لوو در نامهاى گياهان به ~~ارامى (ص 385 و شمارهآ 338) سو كامى نوس آورده است و در ترجمه عربى ديسقوريدس ~~(شماره 142 از مقالهآ اول) سوقامينس. 9. در حاشيهآ منهاج البيان ذيل توت كه قطعا از صيدنه ~~گرفته وخلاصه كرده است چنين آمده است: «التوت النحويون يقولون بتائين، الاصمعتى بالتاءه ~~عربية وبالثاء فارسية وقيل هو التوت والتوذج هو الفرصاد و اما مانعرفه.. ويستى الخرتوذ ~~و قيراطا، نقل قول اصمعى در ترچمهآ فارسى نيز آمده است. PageV00P217 # ============================================================ ~~158 كتاب الصيدنة فى الطب ~~229. تين .ن عل16 ~~هوالبلس ايضا. قال الاهوازى هو بالرومية صيكة و كل ثمرة فانه يتقدمها ه ~~زهره من مواضع مفروضة و اوقات معلومة سوى التين فانه لازهرة له وهد ~~يخرج(1) من الساق كمايخرج من الغصن عندالمعاطف وادهان الاشياء فى لبها ~~دون التين وسوى الزيتون ولذلك فرقا فى الذكر قالوا فى الجميز انه بمصر ~~صغارحمر و قيل هوالتين البرى و قيل خارجه يشبه الكمثرى و داخله التين عيوي ~~يحمل فى السنة مرات بحيث لاينقطع الا شهرا (2) فى السنة و فى داخله حيوان ~~يظن انه براغيث يقفز اذا شق وانما هى طيارة. وقيل شجرة عظيمة تشبه التين ~~كثير اللبن ورقه كورق التوت ويثمر اربع مرات وليس فى ثمره حبة وهو احلى هن ~~من التين المسمى اصم ولا ينضج (3) الآ ان يشرط (4) بالحديد و كانه ليس فى ~~الاصم حلاوة لان ديسقوريدس يسمى الجميز تينا احمق لضعف(5) طعمه والذى ~~بالشام فاحلى وخاصة الرملى. و قيل من النبات مايدوم حمله كالتين ومنها ما ~~يحمل سنة و نحن نرى ms218 كالزيتون و ما سمعنا مثله الا فى العفص والبلوط . # تين61، اهوازى گويد انجير را بلغت رومى صيكه گويند و جملهآ ميوهها ج يه ~~را جز انجير نخست شكوفه بيرون آرد انگاه از ميانهآ شكوفه ميوه پيدا كند ~~مگر انجير كه او را گل و شكوفه نبود و ميوهآ او از شاخ بيرون آيد بى سابقهآ ~~شكوفه و روغن جمله حبوبات در مغز باشد نه در ميوه مگر زيتون كه روغن او هوه ~~در ميوه او باشد نه در دانه او و هر حيوانى كه بود در وقت علف خوردن وه ~~نشخور زدن فك زير جنباند مگر نهنگ كه فك زبرين جنباند. و چنين گويند ~~كه در زمين مصر نوعيست از انجير كه به هيأت خردتر باشد از انواع انجير و ه ~~.او را جمئز(7) گويند و ابن ماسه(8) گويد اين نوع انجير دشتى است و ابومعاذ ~~گويد بيرون او به امرود مشابهت دارد و ميانهآ او به ميانه انجير و در سالى ~~بارها انجير بارآورد و ميوه او در سالى منقطع نشود مگر يك ماه و در ميانهآ او ه PageV00P218 ~~============================================================ ~~اغيخاء يتجتبو لدت ماف مصت خجم* ~~جرف الياء159 ~~باندازه كيك(9) جانوران باشند و چون شكافته حكشدي جستن گيرند ر ~~چناتكه كيك و چون هوا در ايشان اثر كند بپزند. ديسقوريدس گويد درختو ~~او بزرگ باشد و بدرخت انجير مشابهت تمام دارد و در سالى چهار كرته ~~بارآورد و در ميانهه او دانه نياشد و از انجيرى كه عرب او را اصم گويد ~~شيرين تر باشد و پخته نشود تا او را بكارد سوراخ نكنند و در طعم او حلاوتى در ~~نبود و بآن جهت كه مزه او ضعيف است ديسقوريدس او را تين احمق گويد و ود ~~.اين دليل كند برانكه طعم انجيرى كه او را عرب اصم گويد ضعيف ياشد ~~زيرا چه نجميز را در طعم بر اصم ترجيح كرده است و گفته است نجميز با ضعف ~~طعم از ms219 اصم زيادتست در طعم و انجير شام در طعم و حلاوت زيادتست خاصهر ~~انجيرى كه در زمين رمله است از فلسطين. نيقولاوس(10) گويد نوعى از هوهر ~~درخت آنست كه بار او دايم بر او باشد و منقطع نشود چنانكه انجير و منقطع ~~شود چنانكه زيتون. و اپو ريحان گويد انجيرى كه او را علك بسيار بود و ~~عسل بسيار او را شاه انجپر گويند و بر اين مقدار در تعزيف او زيادت نكرده ت ~~است و گويد انجير كوهى كه نبات او بر روى زمين منفرش باشد مجاورت ا و هوه ~~سودمند است درخت آنجير بستانى را چنانكه درخت كنار(11) مر دزخت ~~زيتون را كه در يك موضع نشانده شوند. و انجير وزيرى را به ابن الزياته ~~نسبت كنند ومنبت او در سامره بوده است در اصل و طايفهاى كه ميوه او را ~~بديدند بفرمودند تا او را بانجير حلوانى وصل كردند و بعد از وصل چونوه ~~انجير بارآورد او را بوزيرى تعريف كرده اند و از انجا او را ببغداد نقل كردند تجود ~~و در بغداد نيز او را به وزيرى تعريف كردند. ابوحنيفه گويد سوقم(12) درختى ور ~~بزرگست و ميوه او به انجير مشابهت دارد و جرم او صلب باشد و چون او را يهر ~~به كف بمالند لون او بزردى مايل شود و نرم گردد و در طعم او به كمال رسد ~~شيرين و اين نوع ميوهآ عظيم لذيذ بود و عادت آن باشد كه او را به نزديك PageV00P219 ~~============================================================ ~~160 كئاب الصيدتة فى الب ~~يكديگر تحفه فرستند. و ابوزيد گويد سوقم درخنتى است كه به درخت بيده ~~مشابهت دارد. و تعلب از ابن الاعرابى (13) حكايت كند كه از غرايب درختى ~~ب كه منبت او در بيابان باشد درخت زنابير است و يكى را ازو زنباره و زنبوره ووه ~~زنبيره گويند و او نوعيست از انواع درخت انجير و او را حلوانى گويند. # 1. از اين قسمت تا آخر ms220 ماده تين و تمام مواد حرف تاء و مواد حزف جيم تا قسمتى از ~~جندبيدستر از نسخه اصل افتاده است. ماده تين را در حاشيه منهاج البيان (ورق ب 65) به ~~اختصار آوردهاند و من بقيه را از آنجا تقل كردم. آ. در اصل: «مثمرا» و ان در اينجا بى معنى ه ~~است. از روى ترجمه فارسى اصلاح شد 3. در اصل «ينقلع» و متن از ترجمة عربى ديسقوريدس وه ~~(شمارهآ 143 از مقالهآ اول) اصلاح شد ؟. در اصل خوانده نمى شود. متن از ترجمه عربى ~~ودسقوريدس (موضع مذكور) اصلاح شد. د. در اصل: «لضروب. متن از ترجمه عربه ~~ديسقوريدس (موضع مذكور) اصلاح شد. 6. قسمت فارسى تين از روى ترسمه فارسى (نسخة ~~موزه بريتانى) اينجا نقل شدء نسخهآ مجلس مقدارى انداخته است و نسخه مغنيسا مقدارى زياد جو ~~افتادگى دارد و ماده تين از آن جمله است. 7. در اصل: همه جاء «حمير». 8. در اصل: «حاسه». 9. # در اصل، همه جا: «كبك»! 10. در اصل: «مقولاوي». 11. در اصيل: «كلنار». :12. در اصل: ~~«سيرقم» . قال ابو حنيفة السوقم شجر عظام مثل الآثأب سواء غير انه اطول طولا من الاتأب و ~~اقل عرضا منه وله ثمرة مثل التين واذا كان اخضر فانما هو حجر صلابة فاذا ادرك اصفر شيئا وه ~~لان و حلا حلاوة شديدة وهو طيب الريح يتهادىه (لسان العرب ذيل سقم) . 13. «قال ابن ~~الاعرابي من غريب شجرالبر الزتابير واحدتها زتبيرة وزنبارة وزنبورة وهو ضرب من التين وه ~~اهل الحضر يسمونه الحلوانى» السان العرب ذيل زنير). و در همانجا از درختى به نام زنبور كه به ه ~~بزرگى چنار است و ميوهاى به يزرگى زيتون دارد و بسيار شيرين است سخن ميرود. شايد ~~اين زنبور و زنبورهآ منقول از ابن الاعرايى يكى ياشد. PageV00P220 # ============================================================ ~~حرف الثاء ~~230. ثامر(1) ~~ليث(2) گويد ثامر گل شماض را گويند و لون او سرخ باشد و درين معنى رجز ~~گفته اند. قال الراجز «من علق كثامرالحماض» و گويد عرب نوعى از ترهها را ~~كه ms221 لون او سرخ است شماض گويد و قوت شماض در حرف حاء گفته شود ~~انشاء الله. # 1 . از ترجمة فارسى (نسخهآ موزه بريتانى)2 . «والتامر نورالحماض وهواحمر... ويقال هواسم ~~لشره و شملهه السان العرب ذيل شمرا. # 231. تجير(1) ~~تجير را بزيان رومى ابوفيكس گويتد و ابواصطافيلس نيز گويند و بلغتو ~~سريانى ثفلا گويند. # و1. «التجير ما عصر من العنب قجرت سلافته وبقيت عصارته فهوالتجير ويقال التجيري ~~ثفل البسز يخلط بالتمر فينتيذ. والتجير ثفل كل شيء يحصر والعامة تقوله بالتاءه السان العرب ~~ذيل ثجر). # 232. تفام .ا 019 ع8161 ~~گفتهاند نيات ثغام(1) از نباتى كه عرب او را حلى(2) گويد و پارسيان او را ى ~~سپيدگياه(3) گويند باريكتر است و ضعيفتر و باو مشابهت دارد و ليث گويد ~~و تغامه نياتيست با ساق و سر او بسر شيخ(14 مشابهت دارد و شكوفه وميوه او PageV00P221 ~~============================================================ ~~162 كتاب الصمدنة فى الطب ~~سپيد باشد و سپيد شدن موى را از پيرى باو تشبيه كنند و حسان بن قابت ~~درين معنى شعر گفته است و آن اينست شعر وه ~~اما ترى رأسى تغير لونه شمطا فآضبح كاليغام الممجل ~~و ثعلب از ابن الاعرابى روايت كند كه تغام درختى است كه نبات او سييد جوه ~~باشد چنان برف و درين معنى شعرى ايراد كرده است: ~~اذا رايت صلعا فى الهامة و حدبا بعد اعتدال القامة ~~.وصار رأس الشيخ كالثغام فائأس من الصحة والسلامة ~~1. «التغام بالفتح نبت على شكل الحلى وهواغلظ منه و اجل عودأه (لسان العرب ذيل ثغم). ا . # در اصل: خلى. 3 در لسان العرب (موضع بمذكور): و يقال له بالفارسية «درمنة اسپيذه 4. در ~~ولواصل: شيح «الثغامة نبات ذوساق تجماحتهآ مثل هامة الشيخ السان العرب موضع مذكور). # 233. تلج(1) صينى ~~و تلج(2) صينى را از بلاد چين بعراق برند ولون او نيك سييد بود و ذراير او ه ~~چون غبار باشد در غايت لطيفى و خردى و او را در اتواع سرمهها بگار برند. # 1. از ترجمه فارسى نسخهآ مب ms222 (موزه بريتانى) . 2 . ثلج الصين را ملح الصين نيز خواندهاند و آن ~~را زهرةاسيوس نيز گفتهاند. آنچه ديسقوريدس (شماره 124 از مقاله پتجم) سنگ اسيوس ~~م 1ف1 خوانده است تيز همين است و آن را با بارود يا شوره يكى دانستهاتد ~~(بن البيطار ترجمه لكلرك ذيل اسيوس و تلج صينى؛ شرح مايرهوف بر غافقى شماره 187). # برهان قاطع در ذيل بارود گويد: يا دال بر وزن و معنى باروت باشد كه داروى تفنگ است و ~~به لغت سريانى شوره را گويند كه جزو اعظم ياروت باشد و آن را نمك چينى هم گويند. # دانشمندان در تشخيص سنگ اسيوس ترديد دارند و آن را با الونيت يكى ميدانند احتمال ~~ميرود كه ثلج صينى و ملح صينى محرف از يكديگر باشند من ترجيح ميدهم كه در اصل ملع يو ~~سينى بوده باشد ~~232 ثوم بادن2لي- .ا ل1ا53111 لالالله ~~توم را بلغت سريانى توما گويند و اهوازى گويد بلغت رومى او را اسكردا ز PageV00P222 ~~============================================================ ~~حرف الثاء163 ~~گويند و آنچه دشتى باشد اسكرديون گويند و بسريانى ثوما دبرا گويند و ~~پارسيان سيردشتى گويند. و حمزه گويد پارسيان مراتواع سير را ببعضى از ه ~~حيوانات تعريف كردهاند چون كلاسير و روباسير وموش سير و چون ~~به عربيت معنى اين الفاظ گوئى ثوم الغراب و ثوم الثعلب وثوم.الفاره پايدجه ~~و گفت و در منقول مخلص آورده است كه سيردشتى را موليقنلس(2) گويند. # 1. از ترجمه فارسى تسخه مب (موزه بريتانى). 2. شايد محرف هوفيوسقردن الوو ناسهايو ~~گياهان به آراميص 393). # 235. يومون(1) و توموس 101402 - 15افا8، 1118 ~~1101ا بلا ~~دمشقى گويد ثومون نباتى را گويند كه عرب او را حاشا گويد و در حرف ~~احاء ذكر كرده شود. # 1. تقل اذ ترجمه فارسى (نسخهآ مب) . # 24. تيل (1) ع677 1660 0100ا0/1ح8 يا 1ل11 ~~166 ~~ثيل را پارسيان در بعضى مواضع فرزد(2) گويند و در ماوراءالنهر و فرغانه ~~كوم (3) گويند و اورباسيوس گويد ثيل را بلغت يونانى اغزواطس گويند. و ~~غلام تعلب گويد ثيل لحية التيس ms223 را گويند ومثل اين ثعلب از ابن الاعرابى ~~نقل كند. و ليث گويد ثيل نباتى است كه در زمين درهم بافته شود. # ديسقوريدس گويد كه نوعى از ثيل كه برگ بسيار دارد حيوان را بكشد. و ~~ترنجى گويد ثيل نياتى است كه بر زمين گسترده شود و هر شاخى ازو دراز ور ~~شود و او را پيوندها بسيار بود و در بعضى مولاضع تبات او دراز شود بشكل PageV00P223 ~~============================================================ ~~164 كتاب الصيدنة فى الطب ~~رشتهها كه او را بر هر موضع گرهها زده باشند و برگهاى او باريك باشد و تا ه ~~شاخ او درازتر شود برگ او كه بر اوايل نبات او باشد خشك شود. و ~~و ابوحنيفه(4) گويد ثيل را عرب نجم گويد و فارسيان مارنه گويند و مكرنه(5) ~~هم گويند و منبت او بر لبهاى جوى بود و برگ او به برگ نبات گندم ماند چور ~~جزانكه برگ ثيل كوتاه باشد و او بشكل بساط بر روى زمين گسترده باشد و ~~بشكل نمد با همدگر بافته شود و باينمعنى عرب او را وشيج(6) گويند و جزدر ~~موضعى كه آب بود نرويد و او را ثيل گويند و عكرش و نجمه نيز گويند. # (71 1 ~~تيل(7) بالقارسية فرزد و هو الكتير الورق يقتل المواشى اذا رعحته... على ~~و وجه الارض و يمتدله عقد كثيرة و ربما امتدت اغصانها كانها خيوط معقدة وهن ~~دقيقة الاوراق مستطيلة وكلما امتدت الاغصان جفت الاوراق التى دون ذلك ~~الغصن. وهو فرش يذهب على الارض البيداء و يشبكها كاللبد. و قيل التيلياه ~~والعكرش والنجم واحد. # 1. نقل از ترجمه فارسى (نسخههاى مب و مج). 2. «فرزد به ضم اول و ثانى و سكون ثالث ~~سبزه ايست در نهايت سبزى و تازگى و ترى و آن را فريز نيز گويند..» (برهان قاطع). 3. «كوم ~~بضم اول بر وزن موم گياههى باشد خوشبوى كه آن را اذخر گويند و بعضى گفتهاند گياهى . # است كه در زمين شيار كرده بيدا شود ms224 و بيخ و ريشه آن همچو نى باشد و بمعتى اول با كاف ~~فارسى هم آمده است» (برهان قاطع) ؟. و قال بعض الرواة التيل نبات يشبك الارض وهو ~~بالفارسيه مارله؛ الثيل هو الذى يقال له بالفارسيه ريزه (1 بوحنيفه 149). مارنه بكسر ثالث و فتح ~~نون نام گياهى است كه آن را به عربى لحية التيس گويند. پس برهان قاطع در اين مورد اصل ما ~~را تأييد مى كند ومارله مذكور در ايوحنيفه شايد محرف باشد. اما «ريزه مذكور در كتاب النبات ~~ابوحنيفه بايد «فريز» يا «پريز» باشد كه به همان معنى فرزد است (حاشيه محمدمعين بر برهان ~~قاطع ذيل فرزد كه صورتهاى مختلف اين كلمه را آورده است). 5. «مكرنه يه فتح اول و ثالث ~~(برهان). 6. در اصل: «شيح» . در كتاب النيات: «ولذلك سمى الوشيج وكل مشتبك واشج» . # 7. منقول از حاشيه منهاج البيان (ورق ب 67). PageV00P224 # ============================================================ ~~بنى ~~حرف الجيم ~~237. چ(1)تلق516 1168 ~~هذه الجيم(7) مما يعرب بالصاد الا اته لم يفعل ذلك. وهو نبات بارض الصين ~~و يطبخ و يعجن بالافاويه و يجفف فى قوالب مربعة وما كان ابرق يشربونه بالماء ~~الحار فيغنى عن الاستفراغات بالدواء المسهل ويدفع مضار الشراب وهذا ~~وا يحمل الى تبت لولوعهم بالخمر ولا يأخذون فى ثمته سوى المسك. و قيل انه ادق ه ~~قليلا من الرطبة واطيب و فيه مرارة يذهب بالغليان يشرب بالماء الحار ~~على الريق فيصفى الدم و يسكن اللهيب. ذكران مقر ملكهم هناك فى مدينة هاه ~~و ينجو(3) يخرقها واد كالدجلة على شطيه دورالقحاب وحانات الخمور و مشارب ه ~~و ذلك مصروف الى دخل الملك. وذكر الجندى فى قرابادينه انها حشيشة يؤتى بها ه ~~من الصين وهو محدث. وسبب ظهوره ان الملك غضب على صاحب من اصحابهه ~~فنفاه الى الجبال والغياض وكان مصفارا مسقاما فعثر على هذا النبات و ار ~~اغتذى به فصح فرآه حاشية الملك و انبأ خبره اليه فأمر باحضاره فسأله ~~فعرف اليه وعلمه سبب عوده الى الصحة و اخبره بامر هذا النبات ms225 فاستعمل قعهة ~~من وقتئد. # چا(4) نوعيست از انواع نبات و معدن او در زمين چين است و اين جيم را اده ~~تازيان معرب كنند و گويند صا و اين نبات را بپزند و در وعائى چهارس و و ~~خشك كنند و در وقت حاجت بآب گرم شربت كنند و بخورند و در شربت وى ~~بادويهآ مركبه و غير آن نيابت دارد بلكه در منفعت به باشد و مضرت شراب را هر PageV00P225 ~~============================================================ ~~166 كتاب الصيدنة فى الطب ~~دفع كند و ازين جهت او را بزمين تبت برند زيرا چه عادت اهل تبت آنست ~~كه خمر بسيار خورند و دفع مضرت او را هيچ داروئى ازو نافع تر نيست. وه وهد ~~طايفه اى كه او را بزمين تبت برند در عوض قيمت او جز مشك نگيرند. ودره ~~كتاب اخبار چين(5) آورده است كه نيات جاء از نبات سپست مقدارى ود ~~باريكتر باشد و طعم او خوشتر بود و درو اندك طعم تلخ باشد و چون او را هر ~~بجوشانند آن تلخى ازو برود و او را در وقت ترى برهم ديگر نهند و بكوبتد جهد ~~و به آب گرم بناشتا شربت كنند و بخورند و شربت او به اين نوع حرارت ~~باطن را بتشاند و خون را صاف كند و طايفهاى كه در نواحى چين به منبت ه ~~اين نبات رسيدهاند چنين گويند كه مقر پادشاهان ايشان در شهر ينجو است و ه ~~و در ميان اين شهر وادى است و أبى بزرگ درو ميرود چنانكه دجله است در ~~ميان بغداد و بر هر دوطرف وادى خماران باشند و خانه ايشان درآن موضع ه ~~است كه جاء خورند چنانك در زمين هند بتگ را در مواضع معلوم سبز ه ~~خورند و خراج آن موضع به خزينه ملك باز گردد و بيع و شراى جاء ~~حرامست درآن موضع مگر با پادشاه آن حضرت. و حكم ايشان در حق آن ور ~~كس كه بى ms226 اجازت و فرمان ملك نمك يا نبات جاء بخرد و بفروشد يا بدزدد ج ~~آنست كه آن كس را بكشند و گوشت او را بخورند. و دخل اين مواضع كه وهودر ~~گفتيم با دخل معادن زر و تقره خاص مران پادشاه راست. و جندى در جوه ~~قرابادين خود گويد جاء از انواع نباتهاست و معدن او در بلاد چين است و او هر ~~را در زمين چين قرصها كنند و به اطراف برند. و چنين گويند كه سبب ~~معرفت آن نبات آن بود كه پادشاه چين بر يكى از خواص حضرت خود جچر ~~خشم گرفت مثال داد تا او را از حضرت او نفى كردند و در كوهها بگذاشتندر ~~و آن شخص زردچهره بود و معلول. روزى از غايت گرسنگى براطراف و ~~و كوهى مى گشت تا ناگاهى اين نبات را بيافت و غذاى خود ازو ساخت تا در جور PageV00P226 ~~============================================================ ~~حرف الجيم 167 ~~و مذت اندك آثار صحت و حسنصورت او بتمام و كمال ظاهر شد و او ه ~~هم چنان بدان مداومت مينمود و در كمال قوت و حسنصورت او مى فزود تا يد ~~يكى را از مقربان حضرت آن پادشاه برو گذر افتاد و حال او از آن جنس و ~~معاينه كرد و خير او بپادشاه رساتيد و از تبدل حالت و هيات آن شخص خبرو ~~داد پادشاه از ان حال متعجب شد و مثال داد تا بى توقف او را به حضرت ~~حاضر آوردند. چون پادشاه صورت او بديد هرچند نگاه كرد از غايت تفاوتى ر ~~و كه در منظر او پديد آمده بود نتوانست شناخت تا از حال او سؤال كرد واز ه ~~سبب صحت او استكشاف نمود و او ماجرا تقرير كرد و خاصيت آن نبات راى ~~شرح داد. چون خاصيت آن گياه او را معلوم شد اطباء آن را در معرض ~~تجر به آوردند تا تمامت منافع او معلوم كردند و او را در ms227 ادويه بكار بردند. # 1. شايد مناسبتر ان بود كه جا با جيم ايجد نوشته ميشد ولى چون ابورنحان ميگويد: ~~«هذه الجيم ممايعرب بالصاد يه ناچار به صورت چ فارسى نوشتيم. آ. منقول از حاشيهآ منهاج البيان ~~ورق يب 3.67. در اصل بى نقطه است ولى در ترجمهآ فارسى (نسخهآ مبپ) صريحا ينجو است و وه ~~ظاهرا مراد شهر يانگ چاو (8001017) است كه وقتى چيانگ تو يا لياتگ تو خوانده ~~ميشد. ولى يانگ چو نام قديم تر آن است و كمونيستها پس از تصرف آن در سال 1949 تام ~~قديم ان را دوباره بازگرداندند. اينكه در متن عربى و فارسى مى گويد «از وسط شهر وادى جو ~~ميگذرد كه همچون دجله است» اشاره است به كانال بزرگ (1ق0ق 18101ن)) كه از رودخانهآ ~~پانگ تسه به شهر آوردهاند و همين نكته مؤيد اين است كه مقصود از ينجو همين شهر است زيرا ى ~~از رودخانه معمولا به وادى ياد غمى كنند. مؤيد ديگر آنكه ميگويد: «ذكر ان مقر ملكهم كان ~~هناك...» و يانگ چاو در قرن پنجم پايتخت سلاطين سوئى در جنوب بوده است. مؤيد سوم جو ~~آنكه در ترجمهآ فارسى مى گويد بى اجازه پادشاه حق فروش چاى و نمك را نداشتند و يانگ چاو وه ~~يكى از مراكز تجارت برنج و نمى است. اين قصل شايد قديمترين منيع موجود ذكر چاى در منابع ~~اسلامى باشد. ابوريحان از كتاب اخبار چين و كتاب قرايادين چندى نام ميبرد ولى قديمى ترينجو ~~منبع موجود شايد همين كتاب باشد مايرهوف مقالهاى به عنوان (نخستين مواضع ذكر چاى ووه ~~استعمال آن به عربى) به زبان فرانسه در مجله معهد مصرى اچ 22، قاهره 1940) نوشته است ~~و و من آن مقاله را نديدهام. *. منقول از ترجمه قارسى (نسخمهاى مج ومب). نواقص واغلاط ~~اين دو نسخه با مقايسه با يكديگر اصلاج شده است. در ضبط تسخه بدلها فايده اى نبود و آن را يه ~~ترك كردم. 5. در هر دو ms228 نسخه فارسى اصل: چنين. اصلاح از تحفه حكيم مؤمن (ذيل چاى جهوه ~~ختائى) كه در اين موضع اخيار الضين دارد. PageV00P227 # ============================================================ ~~168 كتاب الصيدنة فى الطب ~~238. جارالنهر(1) رننع07006 با 1 10160 ~~نباتى است كه به نيلوفر مشابهت دارد و چنانكه معدن نيلوفر در آب باشد ~~مغدن او هم پيشتر در آب بانتيد و در بعضى بر لبهاى جوى نيز بود ~~و والقيمينون(2) انواع نبات را كه دلالت كند بر نزديكى آب جمع كرده است ~~چون لسان الكلب يعنى شماض وعوسج ولسان الثور و پودنهآ نهرى وحاج و اه ~~تيل و كنگردشتى(3) و كرفس آبى و پرسياوشان و عنب الحية و سوسن و بابونه ~~و اكليل الملك و جارالنهر با اين جمله ذكر كرده است. و ابو ريحان گويد ميان جه ~~حاج و ميان پرسياوشان مباينت تمام است زيرا كه پرسياوشان بيشتر در ور ~~تنزدي يك چاههها باشد يا بر موضعى باشد از چاه كه چون آب ازو ~~بركشيده شود رشحات(4) و سيلان(5) آب بر منبت او باشد بخلاف حاج كه ~~منبت او بر سر يارههاى حصار و بلنديها باشد يا در راهها كه از اب دورترو ~~باشد و آنچه از او بر زمين پست باشد از نبات او يا بيخى كه آب از زمين ~~جذب كند دويست گز كم تباشد. # 1. منقول از ترجمه فارسى (نسخ مب و مج). 2 . اين كلمه در نسخه مب بزحمت چنين خوانده ~~يشود و در نسخه مج ابصلمپون است. كريوف (338) حدس زده است كه الكمايونور ~~(القميون) باشد. 00ههلللهم اهل كر وتونا معاصر جوان فيثاغورس و شايد هم شاگرد او بوده ~~و است و معروفترين اطباى يونانى پيش از بقراط بوده است (براى تفصيل رجوع شود به و ~~سارتون ج1 ص 77). 3. در نسخهآ مج چنين است و در نسخهآ مب ككردشتى، و كريموف ~~(338) حدس زده است كه ككرى باشد. به گفته برهان قاطع «ككرى بر وزن فخرى به هندى ~~خيار بادرنگ و كالك را گوينده (.090 ع0ققناناب ms229 قف0610)). اما ككرى ظاهرا دشتى و اه ~~بستانى ندارد و صحيح بايد همان ضبط (مج) باشد يعنى كنگردشتى. ابن البيطار در ذيل كنگر ~~گويد «هوالحرشف البستانى... ينبت فى البساتين والمواضع الصخرية والتى فيهامياه.» اين گفته ~~مؤيد آن تواند بود كه كنگردشتى نيز در مواضع پر آب ميرويد. *. در (مج): فضلة اب و كدار ر ~~ااو. ي. در مب: «سيلاب» اصلاح متن از روى حدس است. # تقختفتتخصعنن PageV00P228 ~~============================================================ ~~حرف الجيم 169 ~~239. جاشوش(1) ل1ل:17 106ةتل ععل1 يا 5 10علع(2) ~~گفتهاند(3) جاشوش داروى ارمنى است و نام او بزبان سريانى كشوش باشد و ~~در ادويه چشم كاشوش گفتهاند و او نباتى است كه طعمى ضعيف دارد ميان و ~~ترش و شيرين و در سوختن عضوى كه باو برسد از فرفيون زيادت باشد. # 1. منقول از ترجمه فارسى (نسخههاى مب ومج). آ. اين نامهاى علمى بنابر آن است كه نام ~~آن «جاسوس» پاشد (كريموف، ذيل همين شماره) 3. كريموف (339) جاشوش را با جاسوس ~~(ميغن افرودس مذكور در ترجمه عربى ديسقوريدس اشماره 58 از مقاله چهارم) يكى دانسته ~~است كه آن را خشخاش زيدى تيز ميگويند و نام علمى آن ا قنلةل1ن قلهنل18ق) است. # باما شرحى كه ابوريحان درباره «اجاشوش» يا «كاشوش» مى گويد با آنچه در كتب ديگر دربارهآ ~~جاسوس گفتهاند (از جمله ديسقوريدس در موضع مذكور و خافقى شماره 213) سازگار نيست. # 240. جاورس(1)02ا للناعت11 1ل166 ~~معربست از لفظ گاورس و برومى او را كنخرن(2) گويند و بعربيت ذخن . # گويند. # 1. منقول از نسخ مب و مج ترجمهآ فارسى. 2. چنين است در نسخهآ مج و آن به اصل يونانى ه ~~كنخرس تزديكتر است تا صورت «كيخون» در مج. # 241. جاوشير(1) و جاوردشير 6ع721142 081382 ~~لمتنكه الللانللللفلل ~~نوعى است از ادويه نباتى كه او را به لغت پارسى گاوشير گويند و لاورشير (2) ~~نيز گويند و او را از اصفهان كه منبت اوست باطراف برتد و او را بلغت و ~~سريانى ذفارا(3) گويند. ماسرجويه گويد جاوشير نوعى است از انواع شيح ~~و ms230 و درخت او به اسپند(2) مشابهت دارد و ازو شيراز كنند از جهت نانخورش. و ه ~~ابومعاذ از ماسرجويه حكايت كند كه درخت او را جاهل گويند و بعضى جاول جو ~~گويند و چنين گويند كه او صمغ كرفس كوهى است. در منقول مخلص آورده PageV00P229 ~~============================================================ ~~170كتاب الصيدنة قى الطب ~~است كه جاوشير را بزبان يونانى ابو بيناقس(5) گويند. و ديسقوريدس گويد ~~درخت او را بر ومى باناقس گويند و از جهت صمغ او را در بستانها بنشانند و هوهر ~~برگ او درشت باشد و بزمين نزديك بود و لون او درغايت سبزى بود و او ه ~~و به برگ انجير مشابهت دارد از اين جهت كه بشبه برگ انجير دايره او پر پنج ~~قسم شكافته باشد و ساق او به خيار مشابهت دارد و مزغب باشد چنانكه خيار ور ~~و معنى مزغب گفته ايم و زغب او به لون سپيد بود و شكوفهآ او زرد باشد و ~~بوى او خوش بود و تيز، و بيخ او تلخ باشد و سپيد بود و به لون و بوى گران ~~دارد و پوست بيخ او سطبر باشد و نبات او را بيخى بزرگ بود و بران بيخ ~~بزرگ بيخهاى خرد باشد و چون نيات او ظاهر شود ساق او را بشكافند در ~~اوايل وقت حدوث او و صمغ كه از او بيرون ميايد بتدريج مى گيرند و وهز ~~نيكوتر از انواع او آنست كه ظاهر او بلون زرد باشد و ميانهآ او سپيد بود و ~~طعم او تلخ باشد و اندكى دسومت دارد و زود شكسته شود و بوى باقوت61) ~~دارد و چون زمانى در دست داشته شود و اتر گرمى دست باو رسد بگدازد و وز ~~گفتهاند از ميوهآ او آن نيكوتر بود كه يرساق او باشد و از صمغ او آن نيكوتر ر ~~باشد كه طعم او تلخ بود و بوى گران دارد و نيكو شكسته شود و چون او را ms231 هر ~~در شير اندازند زود بگدازد و متحلل شود و سياه او نيك نباشد و آنچه جرم او ر ~~نرم بود هم نيك نبود زيرا كه چون نرم بود او را به اشق و موم درهم اميزند و ه ~~ابه عوض جاوشير بفروشند و گفتهاند طريق تحصيل صمغ او آنست كه ساق ه ~~او را بشكافند و در زير او برگهاى عريض بيفگنند تا او بتدريج سيلان ور ~~مى كند و بران برگها خشك ميشود آنگاه او را جمع كنند و در موضعى پاكيزه ~~كنند. # كاوشير (7) كاو اسمه الثور و اذاعرب هذاالاسم قيل جاوشير و بالسريانية ~~حلباتورا والنبت يسمى بالفارسية كاهل. و جاوشير بالفارسية يجلب منجه PageV00P230 ~~============================================================ ~~رف الجيم 171 ~~اصفهان و قيل هو نوع من الشيح و شجرته يشبه الحرمل و يصنع منه الشيراز. # و و قيل اسم شجرته جاهل و جاول. و قيل انه صمغ الكرفس الجبلى يغرس وه ~~فى البساتين ولها ورق حسن قريب من الارض شديدالخضرة ذوخس شرف ~~كورق التين و ساقه كالقياء الطويل مزغب ببياض. # 1. متقول از ترجمهآ فارسى (نسخ مب و مج). آ. رجوع شود به برهان فاطع ذيل لاورشير و ~~لاوشير. 3. رچوع شود به قسمت عربى كه در ذيل مى ايد و درآن صريحا حلياتورا است و بايد ه ~~همان درست پاشده گ. اين كلمه در «مج» تيست و در "مب» به صورت «بسبده است كه درست ~~و نتواند بود در قسمت عربى كه در ذيل خواهد امد صربحا «حرمل» است و به همين جهته ~~«بسبد» محرف از ««به اسپنده است و ما همان را در متن آورديم. 5. ايو پاناقس نام صمغ آن است ~~و پاناقس نام گياه آن 6. چنين است در مب و درست همين است. كاتب نسخهآ مچ كلمهآ ~~«باقوت» را با كلمه «زمانى» كه دو كلمه پس از آن است درهم آميخته و از آن «ياقوت رمانى، ~~درست كرده است؛ 7. منقول از حاشيه منهاج الميان ورق ب 67. چون عتوان ماده «كاوشيره ms232 ~~بود و با حرف جيم سازگار نبود آن را پس از ترجمه فارسى قرار دادم ولى مطالب قطعا از ~~ابوريحان است. # 242. چاويزن(1) ~~معرب گاويزنست و فزارى گويد او را به لغت عرب خرزة البقر گويند و بپارسى جوه ~~مهرهآ زهره گاو گويند و بسندى گاو(2) روين و به هندى روين گويند و او چيزيست ~~كه در زردى مشابهت دارد به زردى بيضه مرغ و او در ميان زهرهآ گاو باشد چنانكه و ~~وا حجر التيس در زهره بزكوهى. وچون گاورا بكشند زهره او بشكافند و جاويزن از و يوه ~~بيرون كنند و مقدار او از يكدانگ(3) باشد تا چهاردرم. و او بيشتر در زهرهآ گاو ر ~~هندى باشد و اول كه از زهره گاو بيرون آيد محكم نباشد چون زمانى اورا دردهان ور ~~بدارند محكم شود. # جاويزن(4) هو معرب كافيزن الفزارى: يعرف بجوزة(5) البقر و بالفارسية مهره ~~زهرهآ گاوو بالهندية رويين. وهوشى اصفر كصفرة المح يوجد فى مرارات الثيران من ه ~~داتق الى اربعة واكثره فى هندتها كما يوجد حجرالتيس فى مرارات التيوس الجبلية و هوهر PageV00P231 ~~============================================================ ~~172 كتاب الصيدنة في الطب ~~اول مابخرج يكون مترجرجا ثم يجمد و يصلب اذا امسك فى الفم ساعة. يستعمله ه ~~العامة لليرقان فانه يفتح السدد. # 1. منقول از ترجمه فارسى انسخ مب و مج). در نسخهآ مج: «گاوريزن» و «گاوروزن». 2. در ~~خزن الادويه ذيل «حجر البقر» «كاى روهن» ودر لغت نامه هندوو اردوى پلاتس (ص 594) «گاى ~~رون». در نسخه «(مج»: «بسندى گاورزين»ا. 3. در نسخه «مج»: «واويك دانه باشد تا چهاردانه»!4. # منقول از حاشيهآ منهاج البيان (ورق ب 67). 5. چنين است در اصل و ظاهرا «خزرة البقر» . # 243. جبن (1) منهن قل856 ~~و ~~ليث و ابو عبيد گويند جبن به تشديد نون است ويكى را از او جبنه گويند. و ر ~~ابن السكيت گويد جبنه بضم جيم و سكون باء و جبنه بضم جيم و باء و تخفيف تون ~~پنير را گويند و بعضى به ضم جيم و تشديد ms233 نون گفتهاند. و ابن الاعرابى گويد پنيررا ~~عرب ارنة گويد و جمع او ازن باشد و گفتهاند او را بلغت رومى طروارن گويند. # . اهوازى گويد جبن را بلغت رومى تيرون(2) گويند و بسريانى گبنا گويند و نام او ~~و به لغت هندى بيوسى(3) باشد و چنين شنيدم كه بيوسى به لغت هندى فله را گويند. # 1. منقول از ترجمه فارسى انسخههاى مغ. مغتيسا ومب ومج). آ. در ترجمه عربى ديسقوريدس: ~~«توروس» و«تاروس» (شمارە70آ از مقالهآ دوم).3. در لغت نامهآ هندوواردوى پلاتس، «پيوسي» شير ~~.نخستين هفتهآ گاوپس از زايمان است و اين با معنى «فله» سازگار است. در برهان قاطع گويد: «فله بفتح ~~اول وثانى مشدد و غيرمشدد بمعنى آغوز است كه شير اول حيوان نوزاييده باشد و بعربى لبا خوانتد و ~~ماستى را نيز گويند كه فى الحال بسته شود و گورماست را تيز فله مى گوينده. # 224. جبلاهنك (1)عع0لاه000 بااة6 ~~و وجلهنك(2) واصحاب الطرقات يسمونه جل(2) ومرمازريون مار. قيل دواء هندى وهر ~~يشبه التوذرى الاحمر الا انه اصغر يشبه بزرالخبه اصفر واحمر صغير. قيل هو ه ~~بزرالتربد الاسود و قشوراصله هو التربذالاصفر وينبت فى نواحى سغد. # جبلا(4) هنگ را در بعضى نسخهها جبلهنگ نويسند و جبل اهنق نيز گويند. PageV00P232 # ============================================================ ~~ب ى بى پيى ~~حرف الجيم 173 ~~صهاريخت گويد جبلهنگ داروى هندى است و به توذرى سرخ مشايهت دارد و ز ~~به هيأت از او خردتز باشد. و ابوجريچ گويد تخم او به تخم تباتى ماند كه عرب اورا ~~خبه گوند و بعضى از او زرد باشد و بعضى سرخ و بمقدار خرد . # 1. متقول از حاشيه منهاج البيان ورق ا2048. چتين است در اصل و شايد «جيلهنك». 3. مقصود از ~~«مرمازريون ماره پر من معلوم نشد4. متقول از ترجمه فارسى صيدته (نسخ مغ ومب ومجما. در تسخه ~~مج ومع جبلهتگ. # 245. جبسين (1)02ن7 180 ~~جبسين را بزبان رومى يبسين گويند و اورباسيوس گويد اورا عنقوس (2) خوانند و ~~و ا عنقوس گچ را گويند كه ms234 تمام نرسيده باشد و قوت او بليغ نبود. ايومعاذ گويد ~~جبسين به لغت رومى سپيده ارزيز را گويند. و ايوريحان تقرير ابومعاذ را تخطئه ~~كرده است. # 1. منقول از ترجمه فارسى (نسخ مغ ومب ومج). آ. اونوكس2602 ~~246. جبلت (1) ~~داروى مسهل است و معدن او اصبهان است. و ابن ماسويه گويد منبت او در زمين ~~حبشه است ومسهل است مر زرداب و يلغم را. # 1. منقول از ترجمه فارسى (نسخ مغ ومب ومج). # 247. جبه(1)اقا5ل108856 ق60ق1 ~~اسم(2) هندى است و او نوعى است از چوب در بلاد هند ولون اوزرد است ودر چ ~~بعضى معجونها او را به كلكلانج(3) هندى تشبيه كردهاتد و بعضى جيم را به خاءيه ~~تبديل كنند. حوي گويند خبه. PageV00P233 # ============================================================ ~~174 كتاب الصيدنة فى الطب ~~1. منقول از نسخ مذكور ترجمهآ فارسى. 2. كريموف آن را به «جوام مذكور در لغت نامه پلاتس ارجاع ~~و غ داده است. در لغت نامه مذكور (ص 393) آن را نوع كو چكى از هليلهآ زرد 60لقان1 0ء ~~دانسته است. ونيزجوا را نام نوعى خطمى (گل سرخ چينى)80851069616 قل6 قفلافلاا گفته ~~است (رجوع به حاشية شمارة بعد). 3. ابن سينا در قانون در كتاب قرابادين دو نوع كلكلانج ذكر ~~. ميكند: كلكلانج اكبر و كلكلانج اصغر. هر دوداروهاى مركب از اجزاء مختلف هستند و بنابر اين جملهه ~~بادر بعضى معجونها اورا به كلكلانج هندى تشبيه كرده انده بظاهر درست نمى نمايد شايد چمله تحريف ~~شده باشد و مقصود اصلى آن باشد كه اين دارو از اجزاء كلكلانج هندى است. در حقيقت ابن سينا از ور ~~جمله اجزاى كلكلانج اصغر هليلهآ زرد را ذكر كرده است. در اين صورت مقصود از كلكلانج هندى وه ~~كلكلانج اصغر است و شايد چنين بتوان گفت كه در بعضى معچونهاى كلكلانچ اصغر «جيه) را كه ~~نوعى كوچك از هليلهآ زرد است به جاى خود هليله بكار مى يرتد و عيارت ابو ريحان در اصل چيزى ر ~~شبيه به اين مطلب را مى رسانده است. # 248. جتجات(1) ms235 = 5ق8) 11682186785ل10 ~~ابوحنيفه دينورى گويد جثجات(2) درختى آست كه شكوفه او زرد است به لون ور ~~شكوفه عصفر و بوى اوخوش بود و به شكوفه عرفج مشابهت دارد و نبات او وه ~~به قيصوم ماند و به اين معنى عرب او را ريحان برى گويد. # 1. منقول از نسخ مذكور ترجمه فارسى. 2 . «جثجات... لها زهرة صفراء تنبت على هيئة العصفر... كانها ~~زهرة عرفجة طيبة الريح... و قال ابونصر الجنجات شبيه بالقيصوم» (ايوحتيفه 167). # 249. جدوار(1) -.12056 110002109/18 ~~ب رازى(2) گويد جدوار چوب پارهها باشد كه جرم او صلب بود و به زرنباد مشابهت وهر ~~دارد و از او تنكتر باشد و لطيفتر. و ابن ماسويه گويد معدن او در معدن نبات بيش ~~بود. و بيان كرديم كه بيش از جملهآ انواع زهرهاست و در قوت زيادت، و جدوار در ~~ابطال قوت بيش عظيم مفيد است و او ترياقى است مضرت بيش را . # 1. منقول از نسخ مذكور ترجمه فارسى صيدنه 2. ابن جزله در منهاج البيان (ورق ا68) دربارهآ جدوار ~~مطاليى دارد كه تقريبا مانند بمطالب مذكور در متن است و من به همين جهت ان را در اينجا مى آورم : ~~جدواروهو الزدوار وهو قطع تشبه الزراوند وادق منه وينيت مع البيش و يضعف نبات البيش بجواره و هز ~~اجودها ينبت مع البيش. PageV00P234 # ============================================================ ~~حرف الجيم 175 ~~(1) ~~250. جراتيز(1) ~~رازى گويد جراتيز نوعى است از ادويه و هيآت او آنست كه او را شاخهاى هد ~~خردخرد باشد و جرم او مجوف بود و به شاخهاى نبات ثيل ماند و بعضى از آو هر ~~سطبرتر باشد بمقدار نبات قتطوريون جليل(2) و اورا يوى باقوت نباشد بلكه بوى ر ~~اوببوى جوزخشك ماند و در طعم او اندكى تلخى و تيزى بود و آن تلخى وتيزى يد ~~بعد از آن به ذوق رسد كه زمانى خاييده شود و هر شاخى را كه از نبات او بر روى ه ~~زمين باشد در زمين بيخ ها بود. # 1. منقول از بسخ مذكور ms236 ترجمهآ فارسى.2. در نسخ مغ و مج «حبليل» و آن درست نيست. قنطوريون بر وهد ~~دونوع است: قنطوريون كبير يا طوماغا (تومگا) و قنطوريون صغير يا طومقرون (تو ميكرون). # وقنطوريون كبير را جليل نيز گفتهاند (ابن البيطار ذيل قنطوريون) . # 251. جرجير(1) رهنننخلاءللق20578 ~~اوزمون و بالسريانية گرگيرى(2) و بالفارسية كيكيز. وقيل انه الايهقان كما قيل ان ~~الايهقان هوالجرجير البرى. قال ابوزياد والله ما بالبادية جرجير وانما هو نبت ه ~~غيره. و قيل ان الايهقان عشبة لها وردة حمراء عريضة يأكلها الناس و... بالهندية ~~استر. قالوا و اول من سمى الجرجير الايهقان لبيد(3) كما ان اول (4) من سمى ه ~~العنصل عنصلا ابوالنجم.ه ~~جرجير(5) را بلغت رومى اورمون61) گويند و بسريانى گرگيرا گويند و بزبان ~~پارسى كيكيز گويند و اهل سيستان تره ميره (17) گويند. و صاحب منقول آورده است و ور ~~كه جرجير را بلغت يونانى اغريمون81) گويند. ديسقوريدس گويد اهل مغرب ~~جرجير دشتى را قايم مقام سپندان استعمال كنند و او تيزتر باشد بطعم از بستانى. و وه ~~گفتهاند جرجير ايهقانرا گويند. و ابومنصور ازهرى گويد سماع من از عرب ود ~~آنست كه جرجير دشتى را نهق گويند و نبات او را در موضعى كه او را رياض وه PageV00P235 ~~============================================================ ~~176 كتاب الصيدنة قى الطب . # 1-(9)ح ~~صمان(6) گويند ديدم و عادت بعضى از عرب آنست كه اورا باخرما بخورند و طعم ور ~~او بطعم سيندان مشابهت دارد و او بى تفلوت از راه صورت به جرجير ماند جز آنكه ~~حدت و سوختن زبان در او بيشتر است از جرجير بستانى و عرب او را ايهقان نيز يه ~~اگويند و معدن او پيشتر در جوار مرغزارها بود. و ابومالك گويد عرب او را به ه ~~اسامى مختلف تعريف كنند چون كثاة بسكون الف و كثا بقصر الف و ايهقان و نهق و ه ~~جرجير. و ابوريحان گويد در بيابانها كه ميان شهر ملتان و زمين سند است دونوع ~~ديدم از نبات او. يك نوع از ms237 او انست كه منبت او در موضعى باشد كه آب باران در و جور ~~جمع شود و بيخ اين نوع از بيخ جرجير بيشتر باشد و نبات او به اندازه يك گزونيم ~~بالا كند و نبات او درست بود و طعم او شيرين و خوش باشد. و نوع دوم از او آنوهر ~~و است كه معدن او در موضعى بود كه آب كمتر بود و شكوفهآ اين نوع بنفسجى باشد جور ~~و نبات اين نوع او بالاى تمام ندارد بلكه مقدار او به اتدازه انگشتى بيش نبود و ~~چون نبات او مقدار انگشتى يشود شكوفه پديد كردن گيرد. و اين توع بطعم تيزتر ر ~~باشد از نوع اول. و چنين گفتهاند كه نخستين كسى كه از عرب جرجير را به ايهقان ~~تعريف كرد لبيد بود جنانكه عنصل را بعنصلانه تعريف كرده است و جرجير را در جوهر ~~بعضى از بلاد ماوراءالنهر و فرغانه انداو(10) گويند. # 1. منقول از حاشيهآ منهاج البيان (ورق ا68).2. در اصل: كركيزى (راء دوم منقوط). از لو و (نامهاى ~~گياهان به آرامى ص 92) اصلاح شد 3 . شعر لبيد اين است : فعلا فروع الايهقان واطفلت بالجلهتين ~~طباؤها و نعامها. قال ابوحنيفة من العشب الايهقان و انما اسمه النهق قال وانما سماه لبيد الايهقان حيث ~~لم يتفق له فى الشعر الا الايهقان . اما مؤلف لسان العرب اين معنى را انكار كرده است (ذيل اهق) . 4 . # اين معنى را در منابعى كه در دست من بود نديدم. 5. مأخوذ از نسخ خطى ترجمه فارسى.6. چنين است ~~در نسخ خطى وصواب اوزمون است چنانكه گذشت. 17. تره ميره سبزى و تره ايست صخرائى كه آن ور ~~را ايهقان خوانند و ان خردل صحرائى است (برهان). 8. شايد محرف از اوزيمون باشد. 9 . در نسخ ر ~~فارسى سما با سين. درست با صاد است السان العرب ذيل نهق). و صمان اسم چند موضع است وه ~~مناسب تر با اينجا موضعى است كه در شام است: ms238 والصمان موضع من نواحى الشام بظاهر البلقاء ~~(مراصد). 10 «انداو يه سكون واو تره تيزك باشد و آن سيزى است خوردنى و آن را اهل سيستان ~~ترهميره وعر بان جرجير خوانند..) (برهان قاطع). PageV00P236 # ============================================================ ~~ح ب ~~حرف الجيم 17 ~~252. جريال(1 ~~معرب گرد(2) هيار است و او نام نباتى است كه به خيار مشابهت دارد جز آنكه جرم ~~خيار مستطيل بود و جرم جريال مستدير ودر ميانه جريال ابى بود در غايت سرخى ~~و باودر بعضى مواضع جامهها رنگ كنند چنانكه به قرمز. و گفتهاند جريال معرب ور ~~گريال است يعنى آب نخستين كه از عصفر بيرون آيد ورنگرزان آن را عروس اب تقهوت ~~گويند. و سلمه از فراء روايت كند كه جريال بقم را گويند. و شمر گويد عرب واود ~~جريال و جرياله خمر را گويد و گفتهاند رنگ خر را جريال گويند. و اعشى(2) در ~~اين معنى شعر گفته است وه ~~و مدامة مما تعتق بابل كدم الذبيح سلبتها جريالها ~~وچون او را از معنى بيت پرسيدند گفت اعنى شربتها حمراء و بلتها پيضاء يعنى در جوهد ~~و ( وقتى كه آن را بخوردم بلون جريال بود و چون از مخرج معتاد بيرون آمد رنگ او به ~~سپيدى تبديل پديرفته بود. # 1. نقل از نسخ خطى مذكور ترجمهآ فارسى. در حاشيهآ منهاج البيان (ورق ا68) دو مطلب مختصر درباره ~~جريال آمده است كه يكى به احتمال از ابوريحان است و ديگرى از «موه است كه الموازنه حمزه ~~اصفهانى پاست و بيرونى از او نقل كرده است و ما هر دو را در اينجا مى آوريم: «جريال هو اسم نبات ~~كالقتاء الا أنه يستدير ولايستطيل يصبغ به كمايصبغ بالقرمز وقيل هو اسم سلافة العصير». دومى كه ~~ازموازنه است چنين است: «الجريال العصفر هو معرب عن گريال وهو سلافة العصفر . قال مصنف ه ~~كتاب النبات زعم الا صمعى ان الجريال معرب عن اسم رومى وزعم.. معزب عن اسم فارسى» .2 . در ~~نسخدآ مج كودهيال ms239 و در نسخهآ مغ كه كهنه ترين نسخ اين ترجمه است: «كردست هيارهست. باتوجه به ~~اينكه گفتهاند جريال مانند خيار است ولى گرد است يايد «گردهيار» (گرد خيار) باشد. 3. در لسان ~~العرب اذيل جرل) ودرديوان اعشى اميمون بن قيس ين جتدل ص 24) به جاى «ومدامة*، «وسبيئة». # 253. جريث (1اي1انيا2لاعراقفلة1 1106ك يا للندل ~~1012275 ~~عرب جريث مارماهى را گويد و درازى او دو گزباشد تا سه گز. و پشت او سياه بود ر PageV00P237 ~~============================================================ ~~178 كتاب الصيدنة فى الطب ~~و شكم او زرد باشد و بر شكم او پشيزها(2) نباشد و او را بر هيچ موضع خار نباشد وور ~~مگر بر گلو و دنب او شبيه به دنب مار بود و شيعيان و جهودان او را نخورند و ور ~~ابو سليمان خطائى گويد جريث را عرب سلور نيز گويد و در حديث آمده است ~~قال (3) رسول اللهصلى الله عليه وسلم لاتاكلوا السلور والانقليس. ليث گويد ~~انقليس ماهى است كه به مار مشابهت دارد. و نضر بن شميل گويد جريث يعنى قور ~~مارماهى را انقليس نيز گويند و تعلب از ابن الاعرابى روايت كند كه او را شلق و ه ~~انكليس(2) گويند يعنى مارماهى را. و در موضعى ديگر گفته است انقليس نوعى وهر ~~است از ماهى كه اورا عرب جرى و چريت گويند و ليث گويد ماهى است به هيأت ~~وضورت مار ~~.1. منقول از نسخ خطى سه گانهآ ترجه فارسه ادرمغ ومج عنوان ويچنيد كلمه ساقط است)2. در مغ و ه ~~مج «پشمها» .2. در لسانالعرب (ذيل جرت) لاتاكلوا الصلور والانقليس. ؟. «ابن الاعرابى : الشلق ~~الانكليس ومرة قال الانقليس» السان ذيل انكلس) ودر ذيل انقلس : «الانقيلس والاتقليس» . # 25. جزرا11 80171/2يا 0120801006 ق160 ~~جزررا پارسيان گزرگويند و بلغت سرياتى اصطفلين گويند به حركت و سكون فاء. # و او را مشا هم گويند و شمر گويد اصطفلينه نباتى است كه به گزرماند و او عربى ~~محض نيست زيرا كه در اصطفلين صاد وطاء جمع شده است و در ms240 لغت عرب اجتماعيه ~~اين هر دوحرف در يك اسم معتاد نيست مگر در سه اسم معدود و آن صراط است و ور ~~اصطبل واصطم. وصاد كه دراين سه اسم است در اصل سين بوده است. و مخلص ~~در كتاب منقول آورده است كه گزر را به لغت يونانى دفقوس گويند و دفقيه نيز ور ~~گويند. و بلغت رومى دفقين گويند و كشور(2) نيزگويند و نوعى از او را زوفس (3) ~~بت گويند. و ابوحنيفه گويد گزردشتى را حنزاب گويند. و اوريباسيوس گويد به لغت و ~~رومى گزر دشتى را نافوس(4) گويند. و ديسقوريدس گويد گزر دشتى را يه ~~اصطفالينوس گويند و برگ او از برگ شاه اسپرغم پهن تر باشد و مزه او به تلخى و PageV00P238 ~~============================================================ ~~حرف الجيم 179 ~~مايل باشد و اورا ساقى ياشد و اكليل او بر سر آن ساق بود بشكل اكليل شبت ودر و ~~ميانهآ اكليل او شكوفههاى سپيد باشد و در ميانهآ شكوفه چيزى باشد كه به پنبه(5) ~~مشابهت دارد ولون او بنفسجى باشد و بيخ نبات او باندازه بدستى بود و سطبرى اويه ~~به اندازهآ انگشت باشد و بوى او خوش بود و اورا بپزند انگاه بخورند. اهوازى ر ~~گويد گزر را بلغت رومى كزرش گويند و دشتى را از او شقاقل و ششقاقل گويند. # 1. منقول از نسخ خطى مذكور ترجمهآ قارسى.2. الآن در بعضى از شهرهاى آذربايجان من جمله زادگاه ~~من، خوى، گزررا كشير گويند. در ترجمهآ عرب ديسقوريدس ذيل سطافولينس اغريوس (شمارهآ 49 ~~از مقاله سوم) آمده است: «من الناس من يسميه قارش وهو الجزر البرى» شايد كشور با قارش ازيك ~~اصل باشد. 3. شايد زوفس همان دوقس باشد (كريموف 348).4. ل18. 5. در ترجه عربى ~~ديسقوريدس (موضع مذكور) در اين جا چنين دارد: «و فى وسط الزهر شيء صغير شبيه بالفطر» فطر وه ~~قارچ است. شايد در نسخه ابوريحان به جاى «فطره، «قطن» بوده است كه به پنبه ترجمه شده است. # 5ك2. چشميزج(1) =1581781ع1 ms241 يا .ا قل05ق ~~(3)ح ~~چشميزج را پارسيان چاكشو(2) گويند و به لغت رومى انقيلا مى(2)گويند و به لغت ~~هندى جاكله گويند و اهل هرى اورا جخجن(2) گويند و په سيستان تشن(5) گويند ~~ب و به لغت خوارزمى جاكج گويند و جاكجو، دانه ايست كه پوست او سياه بود و نرم و ~~وروشن و جرم او پهن باشد و پوست اوصلب بود و از عدس اندكى بزرگتر باشد، و ور ~~.اودو نوح است هندى و زنگى، و زنگى آنست كه صفت او گفتيم وهندى را پوست ز ~~درشت تر بود و بعضى از او به سپيدى مايل بود و كافور را باونگاه دارند چنانكه به ~~جو نگاهدارند و او را جمسينج(6) نيز گويند. # و 1. منقول از نسخ خطى مذكور ترجمبه فارسى. در نسخهآ مب عنوان اين دارو لاجشمه (چشم) است ولى ور ~~درمغ ومج چشميزج است كه در اغلب كتب مفردات به همين عنوان است و در بعضى از كتب مفردات ~~تشميزج هم آمده است.2. در مب جاكشو و در مغ و مج جاكسو (باسين). در برهان قاطع: چاكسو و ~~چاكشو. 3. در هر سه نسخهآ خطى كه دردست من است « اتعيلامى»! من گمان مى كنم انقيلا يا نقيلا ~~است كه اسم لاتيتى آن است (8لا576). و شايد چنين بوده است: به لغت رومى انقيلاى گويند» . 4 . # «جخجن بفتح اول و كسر ثانى و سكون جيم ونون جاكشو را گويند و بر وزن مخزن و گوزن هم امده ه PageV00P239 ~~============================================================ ~~180 كتاب الصيدنة في الطب ~~است» (يرهان قاطع).5. تشن بفتح اول يروزن چمن ابرهان قاطع).6. چنين است درمغ ومج (اليته ~~فاقد نقطه و بعضى حروف) ودر مب: چشميزج، ~~256. جص (1) ~~ليث گويد جص از لغت عجميان است و بلغت اهل حجاز جص را قص گويند و وهز ~~بلغت سريانى جصاگويند و بهارسى گچ گويند و گبسين(2) نيز گويند و بلغت سندى ور ~~سبزهى گويند و بلغت هندى باته گويند و خاصيت او در جيسين ms242 تقرير كرده ايم. # 1. منقول از نسخ خطى مذكور ترجمهآ فارسى. البته از نقل نسخه بدل كلماتى كه غلط بودنشان مسلم ~~بود احتراز شد. 2. رجوع شود به ذيل گبسين (شماره 245). # 257 جعدة(1) ر10لالفا16 1لف1 ~~جعده را بلغت رومى فوليون(1) گويند و در ترياق حنين هم چنين اورده است. وهوه ~~ليت گويد جعده نبانتى است كه معدن اوبر لبهاى جوى باشد و او در فصل بهار رويد جه ~~و تا فصل زمستان نبات او باقى باشد و چون زمستان آيد خشك شود و او از انواي ~~ترهها است وبوى او خوش بود. و ابومنصور ازهرى گويد جعده تره اى(3) است ~~از انواع ترههاى دشتى و نبات او بر لبهاى جوى نباشد. و نضر بن شميل گويد ور ~~جعده درختى است كه بوى خوش دارد و برگهاى او سبز باشد و نبات اورا شاخ ها ود ~~بود و بر ان شاخها او را ميوهها بود بلون سپييد و آن را در ميان بالش ها نهند آز ~~جهت بوى او تا چون سر بر او نهاده شود مشام را از او نصيب باشد و گوسپند و ور ~~اشتر بذو نيك فربه شود و يكى را و جماعت را از او جعده گويند. ازهرى گويد جو ~~نضربن شميل صفت او بغايت خوب كرده است. وديسقوريدس كگويد نبات جعده ~~كوهى باريك باشد و سپيد و درازى او به اندازه بدست بود و بر طرف او بشكلور ~~خشخاش چيزى باشدو به مقدار از سز خشخاش خردتر بود و برگهاى او بشكل ~~سعتر باشد و بوى او خوش بود و گرانى دارد. و در كتاب صيدنه آورده است كه PageV00P240 ~~============================================================ ~~حرف الجيم 1*1 ~~جعده نوعى است از انواع شيح و او دو نويع است يك نوع از او خردتر است و هد ~~نوعى ديگر بزرگتر و آنچه نبات او خردتر است تلخى وحدت او زيادت است و او هوه ~~ب را شاخهاى خرد باشد با شكوفهآ او درهم آميخته ms243 و شاخ و شكوفهآ او مزغب بود و ~~لون او سپيد باشد و او پر سياوشان نيست چتانكه در زعم بعضى از صيادنه هست وه ~~وبه زردى مايل است. و در حواشى ابوالخير اورده است كه بدل جعده در ادويه ~~شعر الجبار است. و ابوحنيفه گويد جعده نباتى است كه به عظلم مشايهت دارد جز جه ~~آنكه به لون گردقام است و بوى خوش دارد و ميوه او به شكوفهآ اذخر ماند جز ~~آتكه او از شكوفهآ اذخر ثخين(4) تر باشد و در زير دست نرم نمايد و او را در حشو وه ~~بالين ها بكار برند. # 1. منقول از نسخ خطى مذكور ترجمهآ فارسى. 2. در نسخ سه گانه: قوليون و آن درست نيست . 3 . در ر ~~مية درختى است. و آن درست نيست به دليل نقل لسان العرب (ذيل جعد): «قال الازهرى الجعدة بقلة ~~برية».4. در اصل: سخت تر. متن مطابق ابوحنيفه است (شمارهآ 168): «الا انه اثخن». وصف سختى ه ~~با نرمى كه بلافاصله مى آيد متافات دارد. # 258. جفت(1) اقريد .لكنا20ع20596ل1ل ~~ويى جفت افريد به سير(2) مشابهت دارد و طايفهاى گفتهاند به پودنه ماند و به بادام و ~~سرها شكنافته باشد و از هم گشاده يود. # 1. از نسخه مغنيسا به جهت كامل بودن آن نقل شد. آ. در برهان قاطح: رستنى ياشد مانند سورنچان.ر ~~259. جفت(1) البلوط ~~پوست بلوط را گويند كه در ميانهآ او باشد. جاليتوس گويد جملهآ اجزاء درخت ~~قابض است و پوستى كه در ميانه چوب بلوط و پوست او بود درقوت قبض زيادت ~~باشد و آن را چفت بلوط گويند. # 1. تقل از تسخ خطى مذكور ترجمهآ فارسى. PageV00P241 # ============================================================ ~~184 كتاب الصيدنة فى الطب ~~26. جلنار(1) /0004090.ال10082121 ~~جلنار را بلغت رومى لاثتوريدس(2) گويند و اوثنا(3) نيز گويند و معنى اوه ~~خير الازهار باشد يعنى نيكو ترين شكوفهها و بسريانى و ردادرمانا(4) گويند. و گلنار ~~دشتى را بلغت رومى فلو سطيون گويند. و در منقول مخلص آورده اند كه گلنار را ms244 يو ~~بلغت يونانى كنطينوس(5) گويند و بسريانى رمانامصرينا گويند يعنى شهرى ن ~~(5)ح ~~ورمانادبرا گويند مردشتى را، و بلغت پارسى گلناردشتى گويند و از شكوفة61) ~~مصرى آنچه گلناردشتى است مختلف الانواع است بعضى از او سپيد بود و بعضى از جه ~~او سرخ و بعضى مورد يعنى گلفام و خلقت او به خلقت بستانى مشابهت تمام دارد. # اوريباسيوس گويد آنچه مصرى است اورا بالاوسطون(7) گويند. فزارى گويد او هر ~~(7)ح ~~و را بلغت مصرى خنداقل گويند و درخت او را بار نياشد بلكه بر گلنار مقصور بود ~~زيرا كه او تر ابست. و ابومعاذ گويد مصرى را چون دشتى بود رعث گويند و مظ نيز جهر ~~وت گويند و دراين نوع منفعتى نباشد نه در شكوفه اوو نه در بار او. و ازهرى در تهذيب تود ~~رعث نياورده است. و ابو عبيد از اصمعى روايت كرده است كه ناردشتى را عربتو ~~مظ گويد و در اين معنى شعراى طينى (8) شعر گفتهاند. # وسل (9) الهم عنلك بذات لوث تبوص الحاديين إذا الظا ~~كأن بنخرها و بمشفريها و مخلج انفها راء و مظا ~~1. منقول از نسخ خطى مذكور ترجمهآ فارسى. آ. چنين است در اصل: و شايد لارگوس 5لها بوده ~~است (شرح مايرهوف بر غافقى شماره 194). 3. چنين است در اصل. كريموف به نقل از لفت ناسه ~~باربهلول: اوينا.؟. درمب: وردادامانا. درمج: ورداروما. 5. شايد در اصل كطيسوس يا كيطيسوس جوه ~~ددكنالاابودهاست (لووء نامهاى گياهان به آرامى 363). 6. در مب: «و از شكوفهآ گلنارمصرى آنچه ~~دشتى است..»7. درست: بالاوسطيون، همان فلو سطيون مذكور در فوق است (به عنوان يونانى ه ~~مراجعه شود) . 8. درمب: طبى؛ و در مج: اطين! متن از لسان العرب (ذيل مظظ) اصلاح شد (واتشد ~~ابوالهيثم لبعض طيى). 9. در مب ومج به صورت مغلوط بود و ازلسان العرب اصلاح شد. مغ اصلا ه ~~نياورده است. «ناقة ذات لوثة ولوت اى قوة وقيل اى كثيرة اللحم والشحم: باصه يبوصهاى سيقه و ~~و فاته: الظ اى ms245 لزم والح، و مخلج انفها اى محل الحبل من انفها: والراء زبدالبحر والمظ هنا دم الغزال و PageV00P242 ~~============================================================ ~~حرف الجيم183 ~~عصارة عروق الارطى اذا اكلتها الابل احمرت مشافرهام . معنى دوبيت يفارسى چنين است: اندوه را از ~~خود با سوارى بر شترى نير ومند كه از راتندگان نغمه خوان و ابرام گر خود بيشى گيرد دور كن؛ ~~شترى كه از تندرفتن چنانست كه گوثى بر گلوگاه ولفج و بينى اش كف دريا و خون سياوشانست (كف ~~الودوخونين است ). پس مظ در اينجا يمعنى دم الغزال ياخون سياوشانست و ريطى به گلناردشتى تدارد ~~261. جلتجمون (1)ل0//7.ا 16011081116 ~~جالينوس گويد صعتر العدس(2) را گويند. # 1. منقول از نسخ خطىى مذكور ترجمه فارسى. 2. صعترالعدس در اتواع صعترها وجود تدارد. آنچه ~~هست باصعتر القرس» است كه اين البيطار ذيل جلنجوته ذكر كرده است و قطعا همين جلتچمون است ور ~~و در برهان قاطع جلنچوجه ذكر شده و در آتجا آمده است كه به لغت سريانى پودنهآ صحرائى را گويند ر ~~و در شرح اسماءالعقار «الصعتر القارسى» است كه مى گويد هوالذى يقال له قلفل الصقاليه وه ~~هو الشطريه. ماكس مايرهوف احتمال ميدهد كه اين يكى .يا1019110160الااله ياشد. رجوع ~~شود به مايرهوف. شرح اسماء العقار شماره 319 و كريموف 353. كلمات جلنجمون و چلنجوته به ~~احتمال از يوتانى گلخون محرف شده اند. در برهان قاطع عليجن نيز آمده است كه ميگويد يه يونانى ور ~~به محتى پودنه باتد ~~262. چلوز 11007200 20000-الل8 1105 ~~و. غلاف نوعى است از ميوهها و رنگ او ميان سرخ وسياه است و جرم آو به پوست و ~~ماهى ماند حكهي پشيزهاى او بر هم ديگر افتاده بود و اصل او غليظ باشد و ~~و سطير و سر او باريك بود و هر چيزى كه هيات او چنين يود او را صنويرى شكل ~~گويند و باين معنى از اعضاى رئيسه دل را صنوبرى گويند و او ميوه درخت ارزه21) ~~است. و او دو نوع است نوعى از ms246 او خرد است و نوعى از او بزرگ و آنچه از و يه ~~خردتر باشد باندازه نخم امرود است و انچه از او بزرگ است باندازه خرماست. و ~~اشچه از درخت جلوز منبت او در كوههاى شام است پوست او سخت تر است ويه ه ~~هيات خردتر است تا اين توع را باين اسباب به پسته تشبيه كنند. و جلوزهندى را ر ~~پوست تنك بود و مغزاوخوش بود. و ابومعاذ گويد عرب بندق را جلوز گويند. و از ور PageV00P243 ~~============================================================ ~~1842 كتاب الصيدنة في الطب ~~جالينوس چنين حگايت كرده اند كه جلوز جوزى خرد است. و ديسقوريدس ور ~~گويد جلوز بندق را گويند و معدن او در نواحى بنطس باشد. و ابوحنيفه و صاحبور ~~المشاهير نيز مثل اين تقرير كردهاند جز آتكه گفتهاند جلوز فندق هندى است و ~~بعضى از او باندازه فتدق است و جرم اودرلون بسنگ ماند و چون اورا پجنبانند از هر ~~او شرقهآ سنگ ريزه يگوش آيد و مغزاو به مغز نارجيل ماند و پوست هر دو نوع در ور ~~سرخى و سياهى بهمديگر مشابهت دارند. و ازهرى در تهذيب اورده است كه تعلب ~~از ابن الاعرابى روايت كند كه فندق را جلوز گويند. و ابوسعدتا نمى گويد فندق از ~~راه شكل و هيات به جوز مشابهت دارد و در صقالت جرم و ملاست و نرمى به لوز يوهر ~~ماند و به اين معنى نام او از نام هر دو تركيب كرده اند. # جلوز(3) قالوا هو البندق و يكثر بجيلان و هم يسمونه جيلغوزاى جوزالجيل و وهر ~~و جلغوزة شيء آخر. والجلوز غلاف ثمرة بين السواد والحمرة منضد دقيق الرأس ~~غليظ القاعدة و به لقب القلب صنوبرى الشكل حتوك هو ثمرة الارزة وهو ه ~~و نوعان صغار وكبار قريب القدر من عجم الكمثرى. و اما الذى فى جبال الشام ~~فقشره صلب وجرمه اصغر حتى يشابه الفستق واما الهندى فرقيق القشر طيبه ~~اللب و قيل هو البندق وقيل ms247 هو الجوز الصغير وقيل هو البندق الذى يكون بنواحى جوه ~~بنطس والهندى منه فى عظم البتدق حجرى اللون له قعقعة الحجارة لبه كلب ~~النارجيل فى البياض وقشراهما متقاربان فى الحمرة والسواد . وقيل لما كان البندق ~~فى شكل اللوز حدوالجوزك سمى الجلوز باسم مركب منهما. # 1. نقل از نسخ خطى مذكور ترجمه فارسى. 2 . «الآررة بالتسكين شجر الصنو بر وقيل هوشجر بالشام ~~يقال لتمرهالصنوبر» السان العرب. ذيل ارز). 3. منقول از حاشيه منهاج البيان ورق ب 69 ، كه ~~چنانكه ملاحظه مى شود مطالب آن با ترجمه فارسى يكى است جز آنكه متن عربى در بعضى مواضع وى ~~بختصر كرده است تا آنجا كه گاهى مخل معنى ميشود.. PageV00P244 # ============================================================ ~~حرف الجيم ش18 ~~2463. جلبان (1) 1400006 با ذال8فلا2لافا ~~وهه ~~جلبان عرب ملك(2) را گويد و يكى را از او جلبانه گويد. و او نوعى است از حبوب در ~~لون او گردفام است چنانكه لون ماش جز آنكه ملك به هيات بزرگتر بود و لون او هر ~~تيره باشد و ازاونان سازند چنانكه از ساير انواع حبوب چون گندم و جو وارزن و ه ~~غير آن. و او را آرد ناكرده در ديگ نيز كنند و به پزند چنانكه باقلا را. و صاحب ر ~~المشاهير گويد جلبان خلر را گويند يعنى ماش سبزرا. و ابوحنيفه گويد خلر و خرفى ور ~~و . ماش سيزرا گويند. و ازهرى گويد حنين گويند كه مج بلغت عرب دانه اى را گويند ر ~~كه به هيأت به اندازه عدس باشد جز آنكه عدس پهن ياشد و مج مدور بود و وهر ~~.. (3) ~~ابومنصور گويد عرب ماش را مج گويد و خلر و زن(3) نيز گويد. و ثعلب از ور ~~ابن الاعرابى روايت كند كه عرب مداومت نمودن را بر خوردن زن يعنى ماش تزنينجر ~~*(4) ~~گويد بر وزن تفعيل و ابوالخير گويد در بعضى مواضع او را درماش(2) گويند. # 1. نقل از يسخ خطى مذكور ترجمه فارسى.2. ملك بضم اول و سكون ثانى و كاف دانه ms248 اى باشد بزرگتر ~~ازماش وآن را پزند و خورندويه عربى جليان خوانند (برهان قاطع) : «الخلر والجليان ملك» (السامى). # 3 . الزن الدوسر. . التزنين الدوام على اكل الزن وهو الخلر السان العرب) . 4. چنين است درمب ودر . # مج ماش. در حاشيهآ متهاج البيان اورق ا69) : «جلبان هوخب اكبر من الماش يسمونه درماس و فى ~~امثال العرب يخلط الماش بالدرماس وقيل هو الخلر والخرفى..». # 2 جلجلان () .70ا 0 61111يا111 ~~االلا0ف581 ~~خليل بن احمد گويد نوعى است از انواع ترهها كه پارسيان او را گشنيز گويند و وه ~~عرب تخم او را جلجلان گويد. وقتيبى و صاحب المشاهير و ابوحنيفه گويند وهر ~~جلجلان كنجد را گويند. و ابو الخير گويد ششم(2) را بلداق نيز گويند، و گويد از ~~انواع كنجد يك آنست كه بلغت رومى ان را اوروسيمون گويند و كنجد را بلغت تود ~~رومى سيسامون گويند. PageV00P245 # ============================================================ ~~186 كتاب الصيدنة فى الطب ~~1. منقول از نسخ خطى مذكور ترجمه نارسى 2. «الششم حب صغير اسود مستطيل يذر سجيقه ~~فى العبن لتقوية البصر» (اقرب الموارد). # 2465. جم(1)اسيرم 10251 12105 /1111 يا 9للل ~~ا11ا55118فل1) ~~نوعى است از انواع نبات كه اورا به جم نسبت كرده اند و نبات او بهر درخت كه در ~~كنار او باشد بشكل لبلاب تعلق كند و او را عرب فشاغ گويد و بعضى از پارسيان ا و ر ~~را ريحان سليمان گويند و در طخيرستان اورا در جوار درخت چنار بنشانند و تربيت قد ~~كنند و بر او بگذارند و چون نبات او به شاخ هاى او برسد باومتصل شود و آب ازاو وهر ~~جذب كند آنگاه بيخ او را از زمين قطع كنند. و شاخ او بر اطراف درخت در هر وهد ~~چهار فصل از سال خرم بماند وميوه او بشبه عنب الثعلب و گل او از ياسمين هندى جوهر ~~بزرگتر باشد. و در بخارا نبات او را واليجها(2) كنند چنانكه تاك را و بزبان زابلى ا و هر ~~را ياسمين دشتى گويند. # وجمسفرم(3) ms249 فيه قولان احدهما انه منسوب الى الملك جم والاخر انه نبات ~~لاينبت الا بمرافقة نبات اخر زاوجه فيلتوى عليه؛ و كل زوج يسمى جم ويم وجمه وه ~~يمه، وهو يلتف على الشجر كاللبلاب. و بطخارستان يزرع بقرب شجرة الدلب ~~فيلتوى عليها ويبقى دائم الخضرة صيفا وشتاء ولم عبرصرر(5) الكشوث، ثمرته ه ~~مثل عنب التعلب و نوره اكبر قليلا من الياسمين الهندى ومالم يقرب البرد فان ورقه وه ~~متصل. # 1. منقول از نسخ خطى مذكور ترجمه قارسى. 2. چنين است در مب و در مج: بيخها؛ و در مغ اصلا ~~ندارد. كلمهآ واليج در فرهنگهامى كه دردست من است نيست و از ظاهر كلام برمى آيد كه به معنى چفته ~~وچوب بستى است كه براى درخت مودرست كنند. احتمال ميدهم كه اگر واليج درست نباشد شايد ~~اين كلمه محرف از اولنج به معنى تخت باشد كه صورتى ديگر از اورنگ است و در برهان قاطع مذكور ~~است. اما صورت واليج اصيل مى نمايد. 3. متقول از حاشيهآ منهاج البيان ورق ا5.70. اين دو كلمه را ~~نتوانستم بخوانم. PageV00P246 # ============================================================ ~~حرف الجيم 187 ~~266. بجمهورى(1) ~~ابومعاذ گويد جمهورى نوعى است از انواع شرابهاى مطبوخ. و چنين گفتهاند كه ~~جمهور موضعبى اسست كه اورا به آن موضع نسبت كنند. و بعضى گفتهاند اورا بنوعى جه ~~از انگورها كه آن را جمهورى گويند نسبت كردهاند. و بعضى گفتهاند كه جمهورى ور ~~شرابى را گويند كه كهنه شده باشد و سه سال بر او گذشته. و از جملهآ اقوال آن ~~درست تر است كه جمهورنى شرابى است كه ازمى پخته يا از مثلث كنند و طريق او ه ~~و آنست كه آب انگور را چندان بجوشانند كه از سه بهر دو بهر برود ويك بهر بماند ~~پس اب در وى ريزند و بگذارند تا جوش بر آرد و با قوت شود چنانكه شرابهاى ر ~~ديگر آنگاه او را جمهورى گويند و اگر با مى پخته مثل اين بكنند او راهم جمهورى ms250 ه ~~گويند. و ابوحنيفهآ دينورى گويد طايفه اى از آب انگور مى پخته سازند آنگاه ~~بنگرند كه از مقدارى كه در اصل بوده است از آب انگور چندى كم شده است پس و ~~همان مقدار آب در او كنندو به آتش آن را به جوش آرند و در موضعى كنند و سر آن ور ~~بپوشند و بگذارند تا كف گيرد آنگاه كفك از او بيرون كنند بتدريج تا صاف شود و ر ~~آن گاه آن را درخم كنند و سر آن بپوشند و بگذارند تا با قوت شود، عرب آن را وهر ~~باذق گويند. # ال جمهورى(2) قيل انه الشراب المطبوخ وقيل انه نسبة الى موضع وقيل الى ~~عنب. و يقال انه النبيذالذى يخرج من العنب اذا جعل فى الحب او المعصرة وهو اه ~~السلاف. و يقال انه العتيق الذى اتى عليه ثلاث سنين. واصح من هذا كله انه يجعل ~~على المثلث او الميفختج ماء ويترك حتى يغلى ويصير شرابا فيسمى جمهوريا. و قال ~~و قوم يعيدون(3) على الميفختج الماة الذى اريق ثم يطبخونه بعض الطبخ ويخمرونه ه ~~فى الاوعية فيأخذ اخذا قويا وهو محدث فيسمى جمهوريا . فإن القى فيه وقت الطبخ ~~افاويه طاب ويسمى قنديدا و قديطبخ العصير بعض الطبخ ويطرح مطفاحته حتى ه ~~يخمر فيسمى بادقا(4) PageV00P247 ~~============================================================ ~~188 كتاب الصيدتة في الطب ~~1. تقل از نسخ خطى مذكور ترجمه فارسى و مخصوصا نسخهآ مج كه در اين قسمت كاملتر است.2. تقل . # از حاشيه منهاج البيان ورق ا3.70. دراحسل: يعدون. 4. عيارت ابو حتيفه در ياره جمهورى به تقل از ر ~~لسان العرب چنين است : «الجمهورى شراب محدث رواه ايوحنيفة و قال واصله ان يعاد على البخنج ~~الماء الذى ذهب منه ثم يطيخ ويودع فى الاوعية فياخذ اخذا شديدا» (ذيل جمهر). قسمت اخير درباره ~~بادق تيز ظاهرا از ايو حنيفه است. رچوع شود يه المخقمص ج 11 ص 81 (ويسمى اليادق فارسى) در ~~وجه تسميه آن به جمهورى در لسان العرب آمده است: ms251 و قيل له الجمهورى لان جمهورالتاس ~~يستعملونه اى اكثرهم. # 267. جنبيل(1) (شايد) بأ 8221011111ل1010011 ~~برگ او به برگ طرخون مشابهت دارد و طعم او تيز بود در غايت تيزى و اهل ه ~~زابلستان سعتر را جنبير(2) كوهى گويند و گويند برگ نبات او تنك باشد و دراز و ور ~~طعم او تيز بود و گفتهاند كه در بخارا او را مرحك(3) گويند. و محمدز كريا در كتاب ~~اغذيه گويد جنبيل را اهل نشابور حسينى گويند(4). # 1. متقول از نسخ خطى مذكور ترجمه فارسى درمغ: جنبير آ. در برهان قاطع گويدة چنبيد يه سريانى ه ~~نام دوايى است كه آن را به فارسى اوشه ويه عربى سعتر خوانند. 3. چتين است در هر سه نسخه كه در ~~دست من است. احتمال ميرود كه مرجك يا مرخك ياشد. 4. در ذيل كلمهآ توم كه گذشت ايو ريحان آن ~~را به جتبيل معادل اورده است. احتمال ضعيقى ميدهم كه كلمة حسينى محرف از كلمه اى شبيه چنبيل ور ~~و جنيدر و جشييد بانقمد ~~268. جمير(1) ~~جمير نوعى است از انواع تره ها و در بخارا بسيار باشد و گويند بيابانهاى اسبيجاب هور ~~پر باشد از او، لون او به لون بنفشه مشابهت دارد. # 1. منقول از نسخ خطى مذكور ترجمه قارسى ~~269. جنطيانا(1) 16024:7ا611131028 ~~بعضى او را جنطيان گويقد چنانكه كروياى رومى را قردمانا گويند و قردمان نيز جه PageV00P248 ~~============================================================ ~~حرف الجيم 184 ~~گويند. و جنطيانا را بلغت رومى قنطيانى و غنطيانى گويند و بلغت هندى فاها ه ~~گويند. و از ديسقوزيدس حكايت كردهاند كه او گفت پادشاهى بود كه او را يهد ~~جنطين(2) ملك گفتندى و اول كسى كه اين نبات را بشناخت و خاصيت او معلوم ~~كرد او بود و باين سبب او را به آن پادشاه تعريف كرده اند. و نيات او را برگ در ~~غايت سرخى بود و ساق او ميان تهى باشد و جرم اودر زير دست نرم بود و بالاى او يه ~~باندازهآ گزى باشد ms252 و سطيرى او باندازهآ انگشت بود و برگهاى او ازهمديگر دور بود ر ~~واز ميانهآ نبات او به كرانه بيرون آمده باشد. و او را قمعها بود و ميوه او در تك آن و ~~قمع ها پنهان باشد و بيخ او دراز بود چنانكه زراوند را و سطبر بود و تلخ باشد بطعم: ور ~~ومنبت او بيشنر بر سرهاى كوه بود و در مواضعى كه اب بسيار باشد. و ايوجريج يبر ~~گويد آنچه از روم يه اطراف برند از انواع جنطيانا هيات او آنست كه چوب ها بود جور ~~از ساق و بيخ او درهم اميخته و سطبرى او نزديك باشد بسطبرى اتگشت و پپوست ه ~~درخت ماند به هيات و ميانه جرم او از بيرون اوزردتر باشد ولون او نزديك است به ~~لون زراوند و طعم او تلخ بود و از جملهآ انواع او آن نيكوتر است كه لون او سرخ وهر ~~باشد و چوب او سخت بود. و خوزانه(3) گويد كه جنطيانا را داء الحية گويند و برگور ~~اوبه برگ عدس ماند. و ابن ماسويه گويد جنطيانا دو نوع است. نوعى از اورومى ر ~~است و اين نوع به هيأت مدور است و نوع ديگر پارسى است و اين نوع دراز وهر ~~باشد. واز اين دو نوع رومى نيكوتر است. # 1. منقول از تسخ خطى مذكور ترجمهآ فارسى. 2. در ترچمهآ عرى ديسقوريدس چنين است: يقال ان اول ~~من عرف هذا الدواء جنطس ملك الامة التى يقال لها إللورين..» (شماره3 از مقاله سوم) . گنتيويس ~~1105عق پادشاه ناحيه وقوم ايليرى 111216 بود (از سال180 پيش ازمسيح تا 169)3. قطعا در ~~اصل عربى «وقالت الخوز انه، بوده است كه مترجم ان را «خوزانه» خواتده است. # 270. جندبيدستر111116 2/0/5 0111115 ع4651 يا 111ل1012قة ~~خصى داية قصيرة القوائم شعره بلون شعر الذلق و منه ابيض يصطاد لجلده و خصيته PageV00P249 ~~============================================================ ~~190 كتاب الصيدنة فى الطب ~~[725) و يكون افى البر والبحر. قال ديسقوريدس هى دابة يكون فى ms253 البر والبحر و اكثر ~~مايكون فى النهر مع الحيتان والتماسيح. و اختر منه ما التصق بعضه ببعض لان جه ~~المغشوش لايكونان فى رباط واحد واجوده ما احمر چوفه واشتدريحه فان بعض ه ~~الغاشين يغشونه بالاشق والصمع مخلوطين بدمه مردودا الى كيسه. وما يقولون من ه ~~نزعه الخصية ورميها الى الصياد فكذب وسمر. وهو بالرومية اوريس (2) وايضا ~~قسطوريون و بالسريانية اشكركاردى (3) و بالفارسية خزميان و قال ابومعاذ ~~ولر ...خزدونيك(4). و قال حمزة ويدستر حيوان لايكون الا فى وادى ارس باذربيجان ه ~~وي وادى آتل مدينةالخزرو يسمى جلده هزدفوست ووبره هزدمواك) وخصاه ~~گند ويدستر و هزدگند و بالهندية گندشير. و قال الفزارى هو الخزدميان والخزجن و : و ه ~~ال بالسندية كنديستر. قال ابن ماسويه اجوده ان لايكون من ميتة ولا مغشوشا ~~ولاكبير الخلقة صافى اللون ذازغب ثخين الجلد اكبرمن تمر الآزاذ الكبير شهلاء الجلد ~~فان المغشوش يجعل فى مصران ويشدعلى هيئة الخصية . وما يكون من الميتة فغيرجه ~~مزغب ولا ذكى الرائحة اسود اللون. و اجوده الخصية الصغيرة التى لم يستحكم ~~بالهرم يدل على ذلك حدة الرائحة. وأنذرت قلوبطرة بالاغبر اللون الضارب ~~الى السواد. قال بولس بدله اجواف الخنافس الميتة. و قال ابن ماسويه يقوم مقامه ~~الفلفل منه نصف وزته اوالوج مثله بالسوية وكذلك الفلفل بدله نصف وزنه وقال له ~~ايضا جزئين من الوج وقال ايضا اذالم يوجد جيده ففى جميع الادوية منله وج واه ~~فى رياح المفاصل نصف وزنه وج ونصف وزنه فلفل اسود و فى تحليل اللزوجات مثلجه ~~وزنه فلقل و مثله زرنباد. # 1. تا آنجا كه علامت آغاز صفحه است از حاشبه منهاج البيان نقل شد و از آغاز (ا45) از اصل نسخهآ ~~پر وسا دوباره نقل مى شود زيرا چنانكه گفتيم از انتهاى ورق ب44 تا آغاز ورق ا45 مقدار زيادى از ~~مواد ساقط شده است كه ما آن را از روى ترجمهآ فارسى و بعضى را از حاشيه منهاج البيان نقل كرديم. # قسمت جندبيدستر در حاشيه منهاج البيان مذكور ms254 است و با همه اختصارش (كه مطالب احصل را ه ~~تلخيص كرده است) بعضى اضافات دارد كه ظاهرا ناسخ نسخه اصل از قلم انداخته است وما ان . PageV00P250 # ============================================================ ~~حرف الجيم191 ~~قسمت را عينا نقل مى كنيم: «جند بيدستر خصى دابة قصيرة القوائم شعره يلون شعرالدلق ومنه ~~ابيض يضطاد لجلده وخصيته ويكون فى البر والبحر وفى النهر مع الحيتان وجند هو الخصية وبيدستر اسم ~~الحيوان . قيل والذكران منها يطلبوتها لينزعوا خصاها والاناث ليسلخوا جلودها وينتفوا الوبر منها و ~~ذلك الو بريسمى هزدويعرب على الخز ولهذا الحيوان اسمان احدهما افدتك حتو ويذستروحتوحه ه ~~يدسكر بالكاف ايضا والى هذا الاسمين يضاف الاسمان الواقعان على الخصى وهما ارز وگند ولذكران ~~هذه الكلاب فطنة فوق كلاب البر وهى ما وصفناه فى الحاشية وهذه الكلاب يكون فى واد يصب الى بلاد ~~الخزره در عبارات فوق ظاهرا افدتك يا صورت ديگرى از آن نام ديگرى از اين حيوان است كه من در ~~كتب لغتى كه در دسترسم بود نيافتم. چون بيدستر همان سگ آبى است احتمال ميدهم افسك يا وه ~~افى سك. آب سگ، آبى سگ باشد. كلمهآ «ارز» يه معنى گند را نيز جائى نديدم.]. درست اورخيس ~~و قنلاك»(. 3. چنين است در اصل. در ترجمهآ فارسى نسخهآ مب اشكيكاردا است و آن درست است ~~(كريموف ص 360 به نقل از باربهلول). 4. چنين است در اصل. من گمان مى كنم خزدوليك باشد ~~مركب ازخز* دول.- ايك (علامت نسبت). دول به معنى كيسه در زبان فارسى امده است. ك. دراصل:ر ~~هزدو. 6. ماير هوف در شرح بر غاغقي (شمارهآ 228) گويد كه مؤلفان كتب دار وشناسى خزوسگ آبى ور ~~و سمورآبى را در اين مورد باهم اشتباه كردهاند (چنانكه در فارسى خزرا باسگ آبى يكى دانستهاند). # و نيز دو كيسهآ واقع در حشفهآ سگ آبى را با خايههاى آن اشتباه كردهاند و اين اشتباه در قرن پانزدهم ~~بوسيلهآ دار و شناس فرانسوى روندلتيوس اهل مونيليه »ع1اع810لعل قلاناعل1900 رفع شد. دو ~~غده واقع ms255 بر حشفهآ اين حيوان در ابتدا محتوى ماده سر شير ماتند يا زردرنگ است كه پس از خشكر ~~شدن رنگ آن تيره مى گردد ووزن آن غدهها از 40 تا 120 گرم است. اين دوغده را در قديم به جاى ور ~~خايههاى حيوان شناختهاند ~~271. جوزبوا 204000 1027040ا0 10410 8115/ف116 ~~بالهندية جاى(1) بل. بشر: جاد (2) يفل. يحيى والخشكى: من اطيب افواه الطيب و ~~اجمعها واكثرها تصرفافى معجونات الطيب وعطر النساء. واجوده الرزين وهو ه ~~يدخل فى طيخ البان ويؤتى به من السفالة. وبالسريانية كوزى دبسما وايضاكوزى (45ب) ~~بويا و بالفارسية كوزبويا. ارجانى: هو جوز فى مقدار العفص سهل المكسر رقيق ه ~~القشر اغبر وينكسر عن لب طيب الريح حادالطعم. جالينوس : بالانوس(3). # ابومعاذة يسمى جوزالطيب. الميامير: جوزالملك هو جوز بوا. الرازى: بدل هر ~~جوزالطيب مرة و نصف سنبل. ابن ماسويه: بدله نصف وزنه بسباس.جه ~~و صاحب الياقوتة: الضبر جوزبوا. PageV00P251 # ============================================================ ~~192 كتاب الصيدنة فى الطب ~~1. چنين است صريحا در نسخهآ اصل ولى كريموف آن را جاى يمل خواتده است . در يخزن الادويه (ص ~~321): «جاى پهل» و بنابر اين بل يا پل صورتى از پهل است. آ. در اصل «حاد يفل» و به همين جهت ~~كرببوف آن را ««تيز» معنى كرده است يى آنكه يراى «يفل» توضيحى دهد. من گمان مى كنم «جاديفل» ~~محرف «جاى پهل، معادل هندى جوزبوا باشده3. به گفتهآ مايرهوف در شرح خاففى (شمارهآ 193) ~~يونانيان جوزبوا را تمى شناختند و نويسندگان بيزانسى نخستين بار در قرن ششم مسيحى از آن خبر ~~دادهاند. پس انچه بير ونى از جالينوس تقل مى كند در حقيقت بالانوس مير پسيكه 111114109 ~~16ه است كه همان بان باشد ~~272 جوز القي0(1) حليلة7 6 /7 ياه00 117111105 ~~ا70111 ~~قال بشر بالسندية منبهل (2) وبالفارسية گو ز حبشه وريشه و بالهندية مين بل، وبل ~~هوالثمرة. و بالرومية بلابيوس وبالسريانية كوزى دهقاختا. # 1. مايرهوف در شرح بر غافقى (شماره 216) گفته است كه گياه شناسان امروزى جوزالقى را ~~70 لاك دانستهاند در ms256 صورتى كه با شرحى كه قدما از اين گياه كرده اند ~~ا1 212ق يا با 78 676 1فل11] تطبيق مى كند آ. در ~~بخزن الادويه (ص324): مين پهل. 3. كريموف يه نقل از باربهلول: كوزى د هفختا. # 273. جوزالطرفاء و ثمرة الطرفاء =اللة 1011 ~~هوالجوز(1) مازج ~~1. در برهان قاطع ذيل «گزمازكه گويد: «باروميوهآ درخت گز را مى گويند و معرب آن جزمازج ~~است و يه عربى ثمرة الطرفاء خوانند وحب الاثل همانست». چون طرفاء همان گزاست پس جوه ~~بايد جزمازج يا گزمازك درست باشد. صورت ديگر آن گزمازو است (يرهان قاطع). # 274. جوزماتل(1) ج.ا 1ع)1161015 يا.ا 10186118004ة1 ~~و و بالهتدية ته توره. قال ابن البطريق يشبه جوزالقى وحبه يشبه حب الاترنج. # و و الدانق منه يسكر والمثقال يقتل. وقال الرازى فى مقدار العفص ليس بخالص حعه ~~والاستدارة ولا فى رزانة العفص سهل المكسر ابيضة اغبرطيب الريح حادالطعم PageV00P252 ~~============================================================ ~~حرف الجيم 193 ~~جدا زهره كزهر حب النيل و اكبر الا آنه ابيض. # 1. جوز مايل و ماتل از كلمهآ سانسكريت 1019ل1181 است كه در هندى 114111 است و به معنى ~~دايى و خال است و نام اين دارو از آن كلمه است (شرح مايرهوف بر خافقى 218). نامهاى ~~ديگرش جوز ماتم و جوز ماثا و جوز ماث است (يخزن الادويه). كلمهآ ته توره و دهتوره در ه ~~فارسى تاتوره و تاتوله شده است. كلمه تاتوره و تاتوله در مثل «تاتوره يه هوا نهاشيده اتده آمده ~~است و تشان دهنده خاصيت تخديرى آن است. # 276 و 275. جوز(1) »1060-.ا /ة161 ل70 ~~ول قال جالينوس هو قاريا. و فى الحاوى (1) سمى جوزالعد ويسميه اهل الشام ~~الفريس(2). و قال الاهوازى بالرومية قريدى (3). قيل اذا هرمت شجرة الجوز ~~وا و اشرفت على التلف تقدم ذلك پسنة خروج صمغ منها احمر كالبسذ بحيثه ~~تسار ~~يشتبهان. ابوحنيفة الخسف هوالجوز بلغة الشحر اوريباسيس: شجرة الجوزج ~~.(5) ~~قاريباسلقا(3). ابن ماسويه: بدله نصف وزنه الحبة الخضراء. ديسقوريدس(5) . # و الجوزالرومى الجبلى ورقه عريض اعرض من ورق الريفى واشد حرافة ms257 وه ~~ثمرته اصغرمن ثمرة الريفى لكنه اقوى. # 1. من در حاوى چاپ حيدرآباد (1967) ج2 فصل جيم ذيل كلمه جوز اين مطلب را نديدم . # 2. گمان ميكنم همان كلمهآ فرسيقا (ديسقورينس شمارهآ 120 از مقالهآ اول) 26261100 باشد. # گردو را جوز «الفارسى» نيز ناميدهاند (الحاوى ج آ ص 268).3. .06،6 (كريموف 362). # 4. قاروا باسليقا (ديسقوريدس موضع مذكور)- جوزالملك (الحاوى موضع مذكور). 5. كربموف ~~(362) به الجوزالرومى الجبلى عنوان جداگانه و شماره جداگانه (276) داده است: ما هم از او ~~پيروى كرديم. # 277. جوزهندى - 12تيف1112 005 ~~هو النارجيل. # 278. جوز11)رومى 6ع7= با ق01011 ~~يسمى اكيروس وصمغه اسخن(2)، و قيل ايلاطتى(7) وهو شجرة تحمل البق. PageV00P253 # ============================================================ ~~194 كتاب الصيدنة فى الطب . # 1. در ترجمهآ عربى ديسقوريدس : الحورالر ومى (با حاى جطى). ابن البيطار نيز حور رومى دارد ~~و در ذيل حرف حاى بى نقطه آورده آست و از قول ابن حسان نقل كرده است كه نزد ايشان به وه ~~جوز رومى معروف بوده است و درختش شبيه جوز است. ابن سينا ماتند انوريحان در ذيل ~~حرف چيم وجوز رومى آورده است. آ. اين كلمه افعل تفضيل از سخونت است. ابن البيطار ~~گويد: «وصمغة هذه الشجرة... اسخن من الزهرة». 3 . در ترجمه عربى ديسقوريدس: (89 از ~~اول): «ايلقطون» ودر ابن البيطارة ايلقطورس. اين كلمه همان الكترون يا كهريا است (شرخ ~~لكلرك بر ابن البيطار شمارهآ 725). # 279. جوز زوان ههاهبا لاعا16 لل ~~حشيشة تنفع حمن القلاع(1). # 1. القلاع بثرات تكون فى جلدة الفم و النسان (اقرب الموارد). # 280. جوانسفرم(1) . .9لف602 ل100 ~~الرسائلى: هوالشاهبابك و الشاهباتك(2) حوي فى بعض التسخ شامامك و ~~قيل هوالمدور(3) الورق الذى يلتف على شجر الصنوير ويدوم خضرته وهذا ه ~~(46) القول بصفة جمسفرم(2) اليق منه بصفة جوانسفرم(5) . # 1. جوان اسهرم نام يكى از رياحين است كه به عربى ريحان الشياطين خوانند (برهان قاطع). آ. # شابانك داروئى است كه آن را بنفسج الكلاب خوانند و به شيرازى نس سگ گويند و معرب ~~آن شابانج است. (برهان قاطع) 3. در اصل: المدود. 4. در اصل: جسفرم. 3. در اضل: ~~جواسفرم: ~~281. چهاردارو ~~بالفارسية ms258 وهو بالرومية ططرافرمطون (1) ~~1. بايد ططرافرمكون 161101100 باشد PageV00P254 ~~============================================================ ~~حرف الجاء ~~282. الحاج 301/112 1011 للله ~~وقال صاحب المشاهير الحاج شجرة صغيرةالجرم تنبت فى السباخ و ثمرتها ه ~~حمراء مثل الدم ويسمى اشترخار. وقال الفزارى هو بالسندية جواسا فاما نبتهه ~~ف السباخ فليس كذلك. و آنما يختاراطيب(1) الترب فتراه على رؤوس التلاع (2). # ول فان حضرت مع اصله لم تقف الا عند بلوغ الماء الرطوبة و ربما بلغ بك مآتى ~~و ذراع. واما ثمرته فهى بزور فى قدر الارزن(3) حمر لا فى تلك الحمرة مصفوفة ~~فى خريطة مثلها فى الحمرة معوجة حتى تكاد تشبهها بذنب العقرب. وفى ورقه ه ~~خاصية وهى انه ينضم مجوفا ويتولد فيه حيوان اخضر مفرطح الرأس اذا ~~فتحته قفز ولم اعرفه الى مايؤول عمره. وهو الذى ينزل عنه الترنجبين فى بعض جه ~~البقاع. قال ابوحنيفة يسميه اهل العراق العاقول وهو احب الى الماشية من ~~الينبوت. والعاقول من النهر والوادى ما اعوج والاعوجاج لايخلو من حرف هه ~~فكأنهم رأوا اصله فيه منحدرا الى الماء فسموه به. والحاج ايضا الودع ~~الكبير الذى يصقل به. # 1 . در اصل: اطيب الطيب الرب. 2. در اصل : القلاع. و آن درست نيست. تلاع سرزمين هاى ~~بلند و تههها و ريزش گاههاى آب از كوهها است 3. ظاهرا ارزن را در همان معنى فارسيش به و ~~كار برده است. # 283. حاشا و11101 101و كلا اقافلا 1111/10 ~~سماه ديسقوريدس و اوريباسيوس(1) تومس. و قال روفس هو نوعه PageV00P255 ~~============================================================ ~~196 كتاب الصيدنة فى الطب ~~من الفوتنج. وقيل انه ورق الشبت الرومى كماقيل اته ورق الحخردل البرى . # قال ديسقوريدس زهره مستدير و ورقه صغار دقاق كثيرة و على طرفه رؤوس ~~صغار من الزهر فرفيرية. و قال الارجانى هى حشيشة فيها زهر ابيضيه ~~الى الحمرة و قضب دقاق كقضب الاذخر ~~1. در اصل: «فارمايط» متن از روى ترجمه فارسى اصلاح شد ~~284. حالبى (1)ج.*2 220 ا علة يا قلانفالةى ~~لة ~~هوالخرم سمى به لانه يشفى اورام الحالب و بالرومية اسقليطاس(2) و ~~اسقلياطيقوس (3) ~~1. در اصل در حاشيه آ. ms259 16قه3. 1215ة8511 ~~28. حياة الموتى(1) ~~ذكر ديسقوريدس انه القطران ~~1. در ترجمه عربى ديسقوريدس (شمارهآ 82م از مقالهآ اول) آمده است: وللقطران قوة اكالة ~~مقطعة للابدان الحية حافظة للابدان الميتة و لذلك سماه قوم حياة الميت. # 287 و 286 حجرحبشى “1 = 5عنالا 6ل78 ~~الحجر قطعة ارض اوماء اونبات يستحجر فى الجو او فى الماء. والاحجار كثيرة و ها ~~(46ب] تتمايزبالتسبة الى المعدن او اللون اوالحكاك و غير ذلك والتسبة احق ~~بالمراعات(1) فى الترتيب من الحجر الذى هو جنس لها. قال ديسقوريدس يكون جه ~~بارض الحبشة اخضر اذا حك خرج حكاكه كاللبن. و قال جالينوس حجر وه ~~ثويطوس ()) وهو يضرب الى الصفرة كاليشب و حكاكه اللبنى يلذع اللسان . و PageV00P256 ~~============================================================ ~~ى بك يى ه پچهنهى بى ب ب ~~حرف البجاء 197 ~~قال فى موضع آخر انه يجلب من بلادالحبشة على مثال اليشب يضربيه ~~و الى الصفرة. # 1. در اصل: المراهات. مقصود اين است كه در ترتيب الفيايى بايد رعايت كلمهآ دوم را كه نسبت ~~است كرد. يعنى در حجر حبشى بايد از حاء و باء شروع كرد نه از حا و جيم. اما در اينجا چنين ~~قرتيبى رعايت نشده است و كلمه حجر پيش از حب ذكر شده است و احتمال ميدهم كه در وه ~~نسخه اصلى كه در دسترس ناسخ اصل عربى و مترجم فارسى بوده در اوراق تشويش هايى روى ود ~~داده بوده است و شايد هم قسمت حجر حبتى در حاشيه پوده و بعد در متن آوردهاتد در ~~حاشيه دارد: من هاهنا كانت فى الحاشيه. 2. حجر ثويطوس ق1ل111 در حاشيه به صورت ~~وار عنوانى جداگانه ذيل حجر مريطوس ذكر شده است. اما با توجه به اينكه در كتب دار وشناسى ~~قديم سنگى به نام حجر مريطوس ذكر نشده است و با توجه به اينكه تقريبا همين نقل قول از ~~جالينوس را ابن البيطار براى حجر حبشى ذكر كرده است براى من احتمال قوى حاصل شد ~~كه مريطوس تحريفى از ثويطس است و ms260 آن را عنوانى جداگانه قرار ندادم. يعبارت ابن البيطار ~~ذيل حجر چبشى چنين است : «جالينوس فى التاسعه: وهو شبيه بالشبت (ظاهرا: اليشب) ومحكه ~~لذاع شديدا». كريموف براى آن عنوانى جداگانه با شمازهاى خاص داده است (ص 366) ~~288. الحبة(1)السوداء =.ا 08ل58لع1 ~~هى الشونيز(2) و قيل حب يسمى بالسجزية ريوتك(3) و بهذا ذكره صهاربخت ه ~~و فسره بانه الحب السجزى. جه ~~1. ما به پيروى از مايرهوف در شرح اسماء العقار و از كريوف (366) نام علمى آن را ~~09ة5.ل1 گفتيم. اما اين نام را يراى چشميزك هم گفتهاند كه ذكر آن گذشت. به نظر مى رسد ر ~~كه در تعيين هويت اين دارو اشتباهى روى داده باشد و الحية السوداء مذكور در اينجا غير آز ~~چشميزك مذكور در حرف جيم باشد. آ. در برهان قاطع آمده است: شونيز سياهدانه را گويند و ~~به عرپى حيةالسوداء خوانند و آن تخمى باشد كه بر روى خير نان پاشند. 3. نقطه گذارى و ~~ضبط اين كلمه نامعلوم است. متأسفانه كلمه شونيز و شرح آن در فصل شين از اصل عربى ~~افتاده است وگرنه ميشد اين كلمهآ سجزى را در آنجا پيدا كرد. در ترجمهآ فارسى در ذيل شونيز ر ~~مى گويد: بسجزى كنج گويند و اهل هرى غنج گويند. ظاهرا متن ترجمهآ فارسى مغلوط است ~~زيرا اين كلمه در برهان قاطع به صورت بوغنج آمده است كه به قول او شونيز را گويند. اگر ر ~~اين گفته برهان درست باشد بايد گفت آنچه در ترچمهآ فارسى آمده است كه شونيز را بسجزى ور ~~كنبج گويند درست بوكنج است (بوگنج، بوغنج). در اين صورت «ربونك» واقع در اصل نيز ~~شايد تحريفى از بوغنگ باشد. PageV00P257 # ============================================================ ~~198 كتاب الصيدنة فى الطب ~~289. الحبة(1)الخضراء.ا 760عا 1 ~~هى ئمرة شجرة البطم وهى بالفارسية ختجك و بالسجزية كتبشك وبالسندية ~~كلنكور(2). و قيل صمغه اجود الصموغ و فيه قبض . ابوجريج: علك الانباط ~~هو علك البطم. ابن ماسه: بدله جوزالفستق و دهنه متل دهن القرطم. # 2 پراى ms261 تفصل رجوع شود به ماقهآ بطم و شرح آن 2. در ماقهآ بطم مذكور شد كه اهل مگران ~~و كزدار آن را كل انگور خوانند. # 290 . حب(1)النيل ح.5 1156 00 ~~بالسريانية (2) نيلن و فى نسخة نيل فلفل. و يقال له القرطم الهندى. هو حبر ~~اسود و اجوده الرزين الاملس و شجرته تلتف على شجرة كاللبلاب وتمتد ولها ~~زهراكهب على هيئة زهراللبلاب ييبس كما اشرقت الشمس عليه. واهل بغداد هن ~~يسمونه دمعة العاشق. الرازى: بدله فى اسهال البلغم و السوداء نصف وزنه ه ~~شحم الحنظل. # 1 اين ملقه در حرف نون نيز ذكر پخواهد شد 2 وراصلهآ سرنيلن . ولى در فبل حب انيلر كه ~~در فصل نون ذكر خواهد شد صريحا آمده است: بالسريانية ليلن. در ترجمه فارسى: و حب النيل ~~يعنى دانهآ او را بهلغت سريانى ليلى گويند. # 291 . حب الصنوبر (درخت آن) .را 11169 1106 يا.ا 18 ~~هوالجلوز وهوالكبار. و فى الصغار عفوصة وحرافة، ويقال له لوز الصنوبر عه ~~ايضا. اطيوس: قضم قريش هو حب الصنوبر. # 292. حب السمنة 20090432=.ا 173ة5 06 ~~ابوجريج: شجر ينبت فى القفار على قدر الذراع ورقها ابيض ليس بشديد جه ~~البياض يحمل تمرة على قدر الفلفل دهنية ولها لبن. وقال صاحب الكافى هوه PageV00P258 ~~============================================================ ~~حرف الجاء 199 ~~. # صامريوما(1). الرازى لحبها دهن ولها لبن. ابومعاذ: حب السمنة بالفارسية ~~كبىدانه(2). حبيش: الشاهدانج البري بقدر الفلفل و سمى العامة ثمرتها ~~حب السمنة. # 1. صامريوما، يا صمر يوما لغتى سريانى است و مركب است از دو كلمهآ صير به معنى «گردان» و ~~«گردنده» و يوما به معنى «زروزه و معنى آن «گردان در روزه است كه همان آفتاب گردان يا ~~00ع11 باشد. با اين همه، آن را با شاهدانه وتنوم وحب السمته و جنجلان يكى ~~دانستهاند (لوو نامهاى گياهان به ارامى ص322 و324).2. چون حب السمنه را با شاهدانه ~~و كنب يكى دانستهاند كبى دانه بايد كنب دانه باشد (كريوف 368 به نقل از لوو، نامهاى ~~گياهان نزد يهود) ~~293. حب القلقل(1) ح. ms262 2 1079 58 يا ب 16102 ق101 ~~وهو شبيه بالفلفل الابيض اكبرمن القرطم ابيض اللون ليس بخالص ~~الاستدارة ينكسر عن لب ابيض دهنى طيب الطعم. و قال حنين هو بزرجه ~~الرمانالبرى يعنى الشاهدانج. # (2271 ~~1. مايرهوف در شرس بر اسماء العقار مى نويسد كه تعيين هويت اين دارو هنوز مورد ترديدجچه ~~است. ولى او مى پتدارد كه اين دارو همان با قلا764 است كه از جسس ق0كن است. # هنگامى كه اين گياه خشك ميشود از داندها در پوست باد كرده آن صدايى شبيه به قلقل ~~درمى أيد و نام حبالقلقل بر عربى و قفكقلقاد در زبانهاى فرنگى به همين مناسبت است. # 294. حب الزكلم(1) = .ا ق6561160 5ل022 ~~طيب الطعم ينبت بناحية شهرزور. # 1. به ذيل كلمه زلم در همين كتاب نيز رجوع شود. # 95). حب الملوك(1) =.ا1فاينا 0101 يا بيا كلللل10000081 ~~بالهندية جييال گوته(2) و قيل جيهال گوت وهو الدندالهندى و هذا هو ما هوى ~~دانه(3). PageV00P259 # ============================================================ ~~200 كتاب الصيدنة فى الطب ~~1. به كلمات «دنده و «ماهودانه» در همين كتاب مراجعه شود آ. تقطه گذارى كلمات هندى از ~~مخزن الادويه (426) گرفته شد. در لغت نامه پلاتس: يمال گوتا. 3. در اصل پس از «ماهوى ~~دانه» اضافه شده است: ««و ان كان الجتس واحدا». و در حاشيه آمده است: الحبرة. # 297و296 حجر 6«1 ~~بالرومية ليثيون و بالسريانية كيفا و بالفارسية سنگ. و ذكر فى الحاوى (1) ~~حجرينطقى بالزيت و يشتعل (2) بالماء ~~11 . در الحاوى ج20 ص371 آمده است: واما الحجرالدى يشتعل بالماء اذارش عليه وينطف ~~بالزيت فقد قيل فيه انه يطردالهوام. نيز رچوع شود به عرايس المجواهر 167: 2. در اصل: ~~«يستعمل» و آن درست نيست. براى اين دارو كريموف شماره جداگانه اى گذاشته است ومن ~~نيز از او پيروى كردم. # 298. حجرالاكليل(1) ~~هوالذى يشرب ماءالمستسقين من اعضائهم اذا وضع عليها.ه ~~1. بيرونى در الجماهر آن را حجرالحين ناميده است: و حجرالحين ايجذب) الماء من بطون ~~المستسقين. الحين بيمارى استسقاء است. # 0199 عجرمريم ~~يكون بزابلستان ابيض صفائحى يشبه قطاع الكثيرا املس متفرك ms263 و كاته ~~جبسين خام ~~300. حجرالحية(1) نل عنهاةبا ~~تعليقه ينفع من نهش الافعى. وذكر فى الحاوى كتاب الاحجار كفلكة المغزل فيه ~~حيات(2) من اعلاه الى اسفله يرمى يه الامواج فى بحيرات بارض المغرب . # 1. حجرالحية در الجماهر به نام خزرالحيات ذكر شده است و گفته است كه فارسى آن مار مهره ~~است (الجماهز ص 207). 2.در اصل: حبانات. تصحيح از روى حدس و قياس. PageV00P260 # ============================================================ ~~تننتنة فانة بم تقةسنن ~~حرف الحاء 201 ~~301. حجراليهود ق0لنة 707 قلللنرا ~~شبيه الشكل بالجوزة الصغيرة فيه خطوط متوازية موترة حكاتها (ا1نتي ~~خطت(2) بالسهم(3) اييض حسن الشكل فى ارض فلسطين. ديسقوريدس : ~~حجر يوديقوس (؟) يكون بارض الحبشة(5) يشبه البلوط ابيض يضرب ~~الى الحمرة وفيه خطوط كانها خطت(6) . وليس لحكاكه طعم وهو يفت الحصاة. # و قال الترنجى اجود حجراليهود الذينورى. # 1. از تريمنه عربى ديسقوريدس (شماره 117 از مقاله پنجم) اضافه شدء بى آن معنى درست ~~نيست. 2. در اصل: خرطت. اصلاح از ديسقوريدس. 3. اصل: بالشهر. اصلاح از ~~ديسفوريدس. ؟. در اصل: بوريقوس. عنوان اين دارو در ترجمه عربى ديسقوريدس: ايوا ير ~~و دايقوس ليتوس. ك3. در ترجمه عربى ديسقوريدس: بقلسطين. *: در اصل: خرطت. # 302. حجر ارمنى قلكلةنل16م 06لنا قلالهم قلة1 ~~ثاوفرسطس: لونه لون اللازورد يعيته ولهذا قيل للازورد(1) ارميناقون. بولس : ~~ايسميه بعض التاس بزرالحجر وهو نوراسطوماخوس متحجر ابيض . # 1. در الجماهر (ص 195) گويدة «اللازورد يشمى يالرومية ارميناقون كانه نسبة الى ارميتية فان ~~واالمجر الارمنى المسهل للسوداء يشبهه ~~303 حجر هندى حلت11 قفلةا ~~يقطع دم المقعدة. وفى كتاب الاحجار قيل انه الحجر الذى(1) ينشف الماء الاصفر ~~من المستسقين ويزيد فى وزنه فاذا وضع فى الشمس سال الماء منه وهو خفيفه ~~متخلخل متتقب. # 1. شايد همان حجر الاكليل مذكور در قوق باشد كه بنا به كتاب الجماهر حجرالحبن نيز ناميده ~~ميشود PageV00P261 ~~============================================================ ~~202 كتاب الصيدنة فى الطب ~~302. حجرامياتطوس(1) 13،_ننا ت(1= 15ق5واقه ~~ار ديسقوريدس: يشبه الشب اليمانى يعمل بعض الناس منه كمايعمل من الكتان ~~و و ينسيح كالسيور يشتعل فى النار و يضئ من غيران يحترق.ه ~~1. در اصل: اميايطوس. در ترجمه ms264 عربى ديسقوريدس: ليتس اميتطوس. # 305. حجرممفيطس 600101126 قدللنا ~~ديسقوريدس: يكون فى مديتة منف(1) بمصر فى العظم كالكرة(2) دسم جدا وله ~~(24ب) الوان شتىيفع طليه على موضع القطع والحرق ~~1. در اصل: مهف. عنوان اين دارو در ترجمه عربى دسقوريدس: ليتس منفيطس. آ. در ترجمه ~~عربى ديسقوريدس: فى عظم حصاة ~~306. حجر عاجى ~~هوالاعرابى واظنه القصرى(1). # 1. احتمالا الحجرالقمرى است. رجوع شود به الحجر العربى. # 307. حجر(1)للينى *د28 1 ~~وجرمادى اللون و سمى به لانه اذا حك خرج منه شيء كاللبن حلوالطعم. # 1. در ترجمه عربى ديسقوريدس (112 از 5) غالاقيطيطس ليتس. # 28 حجرا1لمعسلى 2/811618777 ~~هو كاللبنى الا ان حلاوته مفرطة ~~1. در ترجمه عربى ديسقوريدس (113 از 5): ماليطيطس ليتش PageV00P262 ~~============================================================ ~~رف الحاء203 ~~و 309. حجرالقمر(1) 7م1177ن 8ل1616 ~~وسمى زبدالقمر و بزاقه. يوجد بالليل فى زيادة القمر ببلادالعرب ابيض له شفة ~~خفيفة. و اظن ان الفهر(2) تصحيف القمر. و قيل المهو حجر ابيض يقال له ه ~~و بصاق القمر. والمرو(3) حجارة بيض فيهانار و منها يعمل الميناء. والمهاة ~~حجر البلور و افروسالينوس(؟) زبدالقمر ينفع من الصرع. # 1. رجوع شود به كلمهآ بصاق القمر در همين كتاب 2. كلمه «الفهر» دليل بر اين است كه ~~وعنوان اين دارو حجر الفهر بوده است. 3. درباره مرو (مروه) ومينا رجوع شود به المجماهر ص ~~براى حجر البلور كريموف شمارهآ جداگانهاى داده است من هم از او ~~پيروى كردم. # 311. حجر افروجيا *106201700 ~~يعنى الافريجة(1). حكى حكيم بن حنين انه حجر يكون بارض الروم يطفو فوق هه ~~الماء كالقيسور(7) و لونه ارجوانى و بين جبله و بين قسطتطينه ماة ميل . # 1. مقصود فريگياى قديم است كه شامل مركز آسياى صغير ميشود و شهرهاى انقره و قونيه ~~در آن واقع است. 2. قيشور با شين نقطه دار نوعى از كف دريا است و آن سنگى باشد سفيد و ~~تجويف بسيار دارد (برهان) ~~312. حجراليشف= 125106 ~~هذا هواليشب ينقش(1) عليه التنين ذوالشعاع و قدامتحناه غير منقوش ه ~~فانجب. و قيل له خاصية فى حل اوجاع المعدة. وحجرالغلبة(2) جنس منه و اه ~~لذلك يحلى الترك ms265 به سيوفهم. # 1. در اينجا مطلب چنان خلاصه شده است كه به فهم مقصود لطمه مى زند. در المجماهر تفصيلو ~~مطلب چنين است: ويذكر فى كتب الطب حجراليشب وانه نافع من اوجاع المعدة ولهذا يعلقه ~~فى العنق بحيث يلاصق المعدة. و ذكر فيها انه ينقش عليه شيء ذوالشعاع. و قال جالينوس ~~قدامتحناه بغير نقش فانجب بخاصية فى حل اوجاع المعدة وهذا هو الثعيان المنقوش على الجمستج PageV00P263 ~~============================================================ ~~204 كتاب الصيدنة فى الطب ~~(ص 198).2. در اصل: العلثة. در المجماهر (موضع مذكور) گويد: وقيل ان اليشم اوجنسا منه ~~يسمى حجرالغلبة ومن اجله حلى الترك سيوفهم وسروجهم ومناطقهم به حرصا على ثيل الغلية ~~فى القراع و الصراع. # 313. حجارةالقفر(1) - 110ق8 ~~دقاق سود تلتهب سريعا (2) يكون فى بلاد الغور فى التل المحيط بالبحيرة المنتنة ~~من شرقيها حيث يكون قفراليهود. # 1. در كتاب الجماهر در اين باره چنين آمده است: قال جالينوس الاحجار السود الرقاق التى ~~تآخذ النار فيها تجلب من بلاد الغور من التل الشرقى من التلال المحيطة باليحيرة الميتة حيث ~~يكون قفراليهود. آ. در اصل: سرا. # 312. حجرخاخاطيس 1670727776 ~~حجر خفيف. قال جاليتوس تفوح منه بالنار رائحة القفر وهو اسود وسمى جه ~~و بهذا لان ديسقوريدس و غيره يذكرون انه وجد فى بلاد لوقياا1) فى تهر ~~غاغاطيس. وهو حجر رخو شبيه(2) بالزفت دخانه يسقط المصروع سريعا .ه ~~1. مقصود ناحيه ليكيه قلالاا در جنوب اسياى صغير است كه از سمت جنوب به درياى و ~~مديتراته محدود ميشود آ. در اصل: ميصه. تصحيح از روى حدس و قياس. # 315. حجراسيوس(1) 10212 ~~ديسقوريدس: حجراسيوس يكون باسيا و اجوده ما كان على لون العنصلور ~~رخو خفيف سريع التفتت و فيه مواضع على لون الموم و فقاحه(7) احمر. والذى قه ~~ايرسب منه فى الماء يشبه الملح ومنه ما هو ابيض ومنه ما يشبه القيسورومته ما ه ~~و يشبهالموم يحرق اللسان وفقاحه اقوى من بقله(3). و ربما يسمى حجرالصرع ~~لانه اذا تدخن به صرع من به الصرح. ديسقوريدس: اجوده ما اسرع اشتعال ~~التار فيه ms266 وريجه ريح القفر اسود رمادى عريض كشيافات العين خفيف ويوجد جه PageV00P264 ~~============================================================ ~~ا ا ا ا ا ا ا ا با ا ا ا ا ا ~~جرف الحاء 205 ~~فى افواه الانهارالتى يصب الى البحر والمواضع التى يوجد فيه جاجيطس (2) و [728) ~~قال جالينوس فى زهرته ملوحة يدل على ان تولد هذه الزهرة من الطل الذى ~~يقع على تلك الصخرة من البحر و هذا منسوب الى موضعه وليس بصلب. و اه ~~ايضا يشبه الحجارة المتولدة فى قدور الحمامات رخو سهل التفتت عليهه ~~كغبارالرحا المجتمع على حيطان بيته وذلك زهرة. و قيل فى حجراسيوس ان قه ~~زهرة الملح تكون عليه ويحدس فى تولده انه طل يقع عليه من ماءالبحر ثم يجففه ~~الشمس. # 1. رجوع شود به «ثلج صينى» در همين كتاب. آ. در بحث ثلج صينى گذشت كه به آن زهرة ~~اسيوس (گل اسيوس) نيز مي گويند نمكى كه بر روى سنگ اسيوس پيدا مى شد «زهر» يا گل ~~ناميده ميشد. غافقى (شماره 187) گويد: و اما زهر هذا الحجر فهو ملح يتكون عليه. آنچه ~~جاى تأمل است عبارت بيرونى است كه ميگويد فقاحه اقوى من بقله! ديسقوريدس اترجمهو ~~عربى 105 از5): و ينبغى ان يعلم ان الزهر اقوى من الحجر 3. به حاشيه شماره ا رجوع ~~شود. ؟. احتمال ميدهم كه صورتى ديگر از غاغاطيس ياشد. # 316. الحجرالعربى(1) 11546012206 1م قلاف1 ~~بولس: شبيه العاج. ديسقوريدس: افروساليتان يوجد فى امتلاء القمر بالليلقي ~~وببلاد ارابيا (2)، ابيض صاقى جدا خفيف يعلق على الاشجارويثمر. و يعلقه ~~النساء للسمنة و يشفى نحاتته آم الصبيان. # 1. رجوع شود يه الحجرالعاجى والحجر القمرى. آ. يعنى بلاد عربى. جالب توجه آنكه . ترجيمهآ ~~عربى ديسقوريدس ذيل ارابيقوس ليتس (111 از 5) دارد: و معناه الحجر العريى ~~316. (مكرر) دهن (1) حجرليسوس ~~هو شيء يخرج على هذا الحجر كالدهن يكون من الطل الذى يقع عليه. الرازى ~~و فى هذا الحجر حدة وهو ايضا حوازالصخور ~~1. چنين است در اصل و آن مسلما نادرست است. درست زهر حجزراسيوس است كه در الحلوى PageV00P265 ~~============================================================ ~~206 ms267 كتاب الصيدنة فى الطب ~~(ج 20 ص 373) آمده است و ما همهآ مطالب آن را نقل مي كنيم: و زهر حجر اسيوس يذوب ~~اللحم ولا يلذع للطافته وهو شيء يخرج على هذا الحجر شبه الزهر يكون من الطل الواقع عله ~~الى) هذاالحجر فيه حدة و هذا هو ايضا حزاز الصخرالذى لاحدة فيه. # 317. حجرفرعون ~~الرسائلى: بدله حجرالفضة. # 318. حجر(1) الفاذزهر ~~الرازى: هو رخو يشبه الشب اليمانى يتشظى ويتشطب و قد تعجبت من فعله. # الترنجى: لون من الحجر قد بنى من الشمع والنورة والطين فيه لمع من هذه ~~الانواع الثلاثة اذا حك مع العروق الصفر على صلاية خرج(2) احمر كالدم ~~العبيط اذاطلى به موضع اللسعات هدأ من ساعته يسميه الملوك باذزهرا وه ~~وا يولعون به. ورأيت لبعض الملوك منه مشربة مرصعة بالجواهر فاذا لسع الزنبور ~~احدا صب فيها لبن حليب وترك ساعة تم سقاه وطلى منه على موضع اللسعة هن ~~فيقذف اللبن ويشرى بدنه ثم يسكن ذلك لوقته. وذكر الاوائل حجر الباذزهر ~~ولر وانه معدنى ولم يصفوا كيفيته. و يحمل من فارس حجر يشبه الباذزهر يتخذ ~~منه نصب السكاكين ولا نفع فيه اليتة. واجل البادزهر ترياق الافاعى وترياق ه ~~استحدثه الحرانيون يعرف بهم. وقال صاحب النخب(3) فى جبل بكرمان يقال ه ~~له زرند فمنه اخضر سلقى واصفر ومايضرب الى البياض و الى الحمرة وفيه ه ~~(28ب) ماهو اجوفه و فيه شيء ابيضيسمى مخاط الشيطان لايحترق بالنار. # 1. نيز رجوع شود به ذيل باذزهر در همين كتاب. مطالب اين قسمت با مقايسه با فصل مربوط ~~به پادزهر الجماهر، كه مطالب هر دو يكى است (ص200) تصحيح شدر آ. اين كلمه در اصلر ~~تبود واز الجماهر افزوده شد 3 . در الجماهر (موضع مذكور): وفى كتاب النخب ان معدنه فى جبل ~~زرند من حد كرمان PageV00P266 ~~============================================================ ~~.. . : يس. .م..م. عمبه ~~حرف الحاء207 ~~319. حجر(1) مغناطيس 10777/777 يا 1621100211 ~~يستمى الحجر الايرقلى يزيدالوجع من اليد والرجل اذا وضع عليهما و ينفع ~~المتقرسين اخذا فى اليدو وضعا عليها.1 ~~1. رجوع شود به قصل ms268 مربوط به مغناطيس در الجماهر ص 212 به بعد ~~320. حجر(1)التيس ~~و و يعرف بالترياق الفارسى. الترنجى: حجرالتيس يحمل من فارس. يذكر انه ~~يوجد فى بعض مصارين الوعول الجبلية شبه البسرة اذاكسر وجد بناؤه منج ~~قشور ملتفة كالبصل فى داخله موضع اللب حشيشة خضراء قدالتف عليها وهاهر ~~يسمونه باذزهر الكباش يطلى بماء الرازيانج على اللسعات فيزول الوجع ~~بلازمان ويرد المتورم الى لون البشر. وحكى بعض الرؤساء ان حية لسعت ~~بعض اصحابه كانت قتالة وهو فى وجه الحرب ولم يحضره ترياق غير هذا جه ~~الباذزهر فسقى الملسوع منه اقل من قيراط بالشراب و اطعمه الثوم فتنفط ~~بدنه و بال الدم و تخلص. # 1. دربارهآ حجرالتيس ايضا رجوع شود به كتاب الجماهر ص 202 تا 204 كه اليته ابوريحان در ~~آنچا مفصلتر سخن رانده است. # 321. حجرالضفدع ~~حجر يشبه الزمرد اخضر ناتى راسه حاد واصله مفرطح يظهر فى قفا الضفدع ~~بنهرواله من بلادالهند فينفع من لذع العقارب والحيات والحيوان ذوات السموم ~~و اذا حك على حجر خرج منه ماء ابيض. توجد فى غدران نهرواله. # 322. حجر(1) الاساكفة 22228105 قل66ل كفاةا ~~و هوالحجرالذى لايشيخ ينفع اللهاة الوارمة تفعا بينا. PageV00P267 # ============================================================ ~~208 كتاب الصيدنة فى الطب ~~1. به گفتهآ رازى در الحاوى (ج20 ، ص 373) مطلب مربوط به اين سنگ مأخوذ از مقاله نهم ~~كتاب جالينوس است. به گفتهآ لكلرك (شماره 604) در شرح ابن البيطار كلمهآ «لايشيخ» ترجمة ~~12 يونانى است كه جالينوس در شرح اين سنگ به كار برده است و به معنى پير نشدنى و ~~است. بعضىها «لايشيخ» را «لايشنج» خوانده أند ~~323 حجر(1)الدم 18062144717716 ع160 ~~حجراحمر اذا حك به الانف قطع الرعاف فى الحال وهو يميل الى البياض. # 1. حجرالدم همان شاذنج است. ابوريحان در الجماهر گويد: قال جالينوس سميت شاذنة، لحمرة ~~حكاكها على المسن، حجر الدم (ص 217). در ترجمه عربى ديسقوريدس (107 از 5) : اماطيطس ~~وهوالساذنج. اين كلمه در يونانى به معنى خون است. # 324. حجرالجدرى ب ~~وهو حجر عليه اشياء ناتئة كالجدرى كثيرا و حكاكه ينفع الجدرى طلاء ~~325. حجرالناس ms269 ~~مرضت امراة مشهورة بالنسب فخرج من بطنها مع البراز قطع من الاحجارجه ~~نحو اربعة و اربعين قطعة احد وجهها صقيل كالصدف والاخر اغبر. # .(1)وقيل فى امتحان حجر الباذزهر الجيد ان حكاكه مع الخل اذا القى ~~فى صفرة بيض فان اذابها فهو جيد. وقيل يحك العروق بالماء على حجر ثم يحك ~~بالباذزهر فان احمرت الصفرة فهو جيد. ويلقى فى التبن فان تغير لونه فهوه ~~(229) جيد. و يطرح فى الزيتفان اذابه فهو جيد ~~1. اين قسمت متعلق است به عنوان حجرالقاذزهر. چنانكه قبلا نيز گفتيم در قسمت مربوط به ه ~~احجار در اصل تشويش هايى بوده است كه شايد از پس و پيش. شدن اوراق ناشى شده است. # در حاشيه با علامت راده پس از كلمهآ «جيده نوشته شده است: هاهنا آخر الحاشية المذكورة. ودر ~~ورق ب 46 در حاشيهآ مريوط به الحبة السوداء آمده است: من هاهنا كانت فى الحاشيه. اگر اين ~~مطلب درست باشد بايد گفت عناوين از الحبةالسوداء تا حجر الناس و آخر قسمت مربوط به ه PageV00P268 ~~============================================================ ~~تفا فمفسنفد فنقذد نه شلةف تم دفة مفنفصنها نهة اأم تشتتتت فقن . # حرف الحاء 209 ~~امتحان حجر قاذزهر همه در حاشيه بوده است؛ در برابر الحبره يعتى عنوان آتى در حاشيه آمده ~~است: من هاهنا من المتن. # 326. الحيرة(1) ~~قال ابوحنيفة سلعة تخرج فى الشجرة اوالعقدة فتقطع وتخرط منها اوانى فتكون هج ~~موشاة. # 1. رجوع شود به كتاب النبات ابوحتيفه شماره 259. # 327. حبلت(1) ~~دواء مسهل يجلب من اصبهان على ما ذكر صهاربخت. قال اين ماسه من بلادر ~~الحبشة. يسهل الماء و البلغم و قال غيرهما من الهند و يشبه السورنچان ه ~~الابيض. # 1. اين سينا در قانون آن را ذيل حلبيب آورده است و گفته است: دواء هندى يشبه السورنجان ~~الاييض.... اين البيطار نيز ذيل حلبيب آورده وضبط آن را چنين آورده استة پياءين منقوطتين ~~كل واحدة متهما بوأحدة من اسفلها بينهما ياعمتقوطه. وبعد مطالب ابن سينا را آورده است. # و رازى در الجاوى اچ20 ص326) به ms270 صورت حبلب آورده است و به مسهل بودن آن اشاره ~~كرده است. كريموف (380) آن را با حيلة مذكور دركتاب النبات ابوحنيفة (254) يكى دانسته ~~است ولى از مقايسه معلوم ميشود كه حبلة چيز ديگرى است. # 328. حيق لاله717- لا11151 16118 ~~النهرى منه بالرومية كالخون و بالسريانآية قورنيئا(1)دمئا و ايضا قورنيثادنهرا ~~والجبلى منه فلفك(2) بالكاف و بالقاف. و فسر ابن زكريا فلفك اته زنجبيل ~~الكلب. والبرى من الحبق هوالفوتنج اليرى واليستانى هوالنعنع. قال ~~و دسقوريدس ورق مايكون جيليا كورق الحوك وله زهرة فرفيرية و قضبان وه ~~مربعة ومنه ما يشبه صعترالفرس(3) و يسمى بسبب رائحته صعترا بريا ومنه PageV00P269 ~~============================================================ ~~210 كتاب الصيدنة في الطب ~~نوع يشبه النعنع البرى الا ان ورق هذا اطول من ذاك و قضبانه و حدته اكثر. # و و ذكر جالينوس حبق الماء صعتر (4) الفرس (5). # 1. در ترجمه فارسى نسخه مب اورثينا دمثاء آ. در ترجمه فارسى نسخه مب: قلفلك و به جاى كاف ~~قاف هم گفتهاند. در همين كتاب ذيل زنجبيل الكلاب: فلفلك. 3. در اصل در هر دو مورد: ~~صعترالعدس، و آن درست نيست. رجوع شود به جلنجمون و حواشى آن .4. در حاشيه مطلبى ~~از ابوحنيفه دربارة حبق ذكر شده است كه مغلوط است وما درست آن را از كتاب النبات ~~(247) نقل مى كنيم : ابوحنيفة: نبات طيب الرائحة حديدالمطعم مرتع السوق ورقه كورق ~~الخلاف منه سهلى ومنه جبلى... والفوتتج مجفرة تمرغ عليه الفرس فتجفره و يجعل فى المخدة ~~فيوضع تحت راس الانسان قتجفره و فيه مشابه من النمام. # 329 حديد ~~قال بولس بدله صداه المسمى زعفرانا(1) و خبثه اوقشوره المسمى توبالا ه ~~1. زعفران الحديد در كريموف با فورمول شيميايى ولاهعي ياد شده است. ز ~~330. حربه 11117918 ا16 لنكنلاق8ي ~~هو بالعربية. قال ديسقوريدس ورقه كورق الكرات الى الطول فى خلقة (1) ~~المنجل. وينبت منه صنف ابيض متسافل شبه اللسان ويشبه الحربة بزره لانه ~~مثلث ينبت فى المواضع الصلية. # 1. در اصل: فى خلفه المنحل. منجل در اينجا صفت بايد باشد وگمان مى كنم در اصل ms271 كتاب ~~سنان منجل يوده است (نيزه اى كه جاى زحم را گشاد مى كتد). زيرا منجل به معنى داس با نام ~~يونانى ان «لنخيتس مناسب نيست. لنخيتس در يوناتى به معنى نيزه باست و نام حربه در عربى ~~كه به اين گياه داده شده است مأخوذ از آن است. # 1 حرشف 5لنال108،= .5لا1125611111 ~~بالرومية كنكريس و بالسريانية دعثا (1) لغنا و بالفارسية دروكى(2) كنكر و منه ~~نوع يسمى كناروس الرومى. ابوالخير على حاشية كتاب بولس: هو باليونانية PageV00P270 ~~============================================================ ~~جرف الحاء211 ~~واسقولوموا و فى كلاهما اصل الحرشف. قال ابومعاذ هوالكنكر بالفارسية ~~والعكوب (3) بالعربية. هكذا قال الرازى فى الاغذية ان الحرشف هو الكنكر. # قال صهاربخت البستانى منه يعرف بالكناروس وصمغه كنكرزده و قال غيرهه ~~صمغة كنكر. قال صاحب المشاهير الحرشف نيت اخضر له زهر احمر. وقالجنه ~~ابوحتيفة خشن مشوك عريض الورق احمر الزهر وهو الكدس و قال (9اب) ~~الحرشف فلوس السمك. # 1. در لوو (نامهاى گياهان به آرامى) دوعثا دلگنا (ص 293) كه به معنى صمغ كنگر است. 2 . # معنى و ضبط اين كلمه بر من معلوم نشد. كا. در اصل: العكور و آن درست نيسست. رجوع شود ور ~~به لوو اموضع مذكورا، عكوب و عقوب ظاهرا عبرى است. # 332. حرصل 174007.ا 16611101018 ~~بالسريانية زرع بشاشا و بالسنديه هملو و بالفارسية سيند و بالسجزية سبرى ~~تهلك. و قال جالينوس قوم يسمونه سذاب البر وقال بولس ايضا. وقيل انه ه ~~بخورمريم و دخنتها و ماصح. قال ديسقوريدس ينبت فى السواحل ربيعا ه ~~شبه الافسنتين ورقه اكبر وادسم صغير الزهر دقيق تقيل الرائحة يزهر فى القيظجه ~~ول ومنه ما ينبت فى المروج (1) دقيق القضبان صغير الساق ذكى الرائحة زهرته الى ~~الحمرة. و قال(2) فى موضع اخر هومولو و ورقه كورق الثيل (3) و اعرضه ~~ويفترش على الارض زهرته كالخيرى و اصغر و لبنى اللون واقرب منجه ~~زهر البنفسج وله قضيب ابيض قدر اربع اذرع على رأسه كرأس الثوم واصله ~~صغير. قال يسميه بعض الناس سذابا بريا وقال بدله قردمانا. قال ms272 ابوحنيفةه ~~وا الحرمل نوعان ورق احدهما كورق الخلاف توره كنورالياسمين طيب يربب ه ~~بهالسمسم والشوع(4) و ليست رائحته كرائحة(5) الزنبق. والنوع الاخر ~~المسمى اسفند، وسنفته مدورة اعنى اوعية حبها ويسقى المحموم طبيخ الحرمل ~~و اذا ماطلته الحمى. و قيل الحرملة شجرة تنبت بقرب الماء تسمؤ نحوالقامة ه PageV00P271 ~~============================================================ ~~212 كتاب الصيدنة فى الطب ~~لهالبن كثير يربب به القطن اوالصوف عشرة ايام حتى ينتن ويدلك به الجرب ~~بعد حكه فى الشس فيذهب به بعد مضجه ~~1. در اصل: «البروج» و آن درست نيست. در ترجمه قارسى: نونعى را ازو منيت در مرغزارها ~~باشد. آ. ترجمه عربى ديسقوريدس، شمارە44آ از مقاله سوم: مولى. 3. ديسقوريدس در موضع وهر ~~مذكور: التيل. 4. الشوع بالضم شجرالبان وقيل ثمره (لقرب الموارد). 5. در اصل: «رائحتهما، ~~و آن درست نيست. اصلاح ازكتاب النبات ابوحتيفه (شمارە 223). 6. در اصل: «سنفه» و آن ~~درست نيست. اصلاح از كتاب النبات اموضع مذكورا. # 332. (مكرر) حرتيملة(1) ~~والحريملة شجرة مثل الرمانة الصغيرة(2) خضراء ورقها كورق الرمان بل ادق ~~تحمل جراء دون جراء العشر فاذا جفت انشقت عن الين قطن ويحشى به ه ~~المخاد للاشراف. # 1. مؤلف تقريبأ عيارت ابوحنيفة را از كتاب النبات نقل كرده است (شماره 224). 2. در ~~اصل: «الضغير» ~~333 حرف نته1103 ا 1لاللالل لاعايا ممنانا02ق116 ~~1 عللهل12 ~~بالسريانية تحلى والبابلى(1) بالسريانية زوفرا و ايضا تحلى بابلاياثا. قال ~~جالينوس و اوريباسيوس قردمون و بالهندية اهالو! (2) وهوالحرف الطويل و ه ~~اجوده مازرع يبابل العراق. قال على ين عيسى التفاء الحرف احسبه مشتقا من فج ~~و طعمه الحريف اللاذع للسان. قال اوريباسيوس البابلى هوتلاسفى(3). قال له ~~ابوحنيفة الثفاءالذى تسميه العامة حب الرشاد(2). # 1. در اصل: «و بالبابلى و بالسريانى اغرورا». متن از گفته لوو (تامهاى گياهان به ارامى 396) ~~كه گفته است: زوفرا، حرف بابلى (به نقل از گنجينهآ سريانى) اصلاح شد. 2 . خزن الادوية (ذيل ~~حرف): هالم3.، 10گ. در ترجمه فارسى آمده است: اهل ماوراء النهر او را سبندان و ~~تره تيزك گويند. PageV00P272 # ============================================================ ~~. ب د به م ب ى د ~~جرف ms273 الحاء213 ~~334. محرض (1) 46= با تلقا فلل6لة5 ~~و اذرقوس و ايضا اذرقيس و بالسريانية احلاد قاصرى و بالفارسية اشنانه ~~گازران. # 1. در حاشيهآ ورق ب 49. رجوع شود به اشنان. # 335. حرشاء(1) 2874= با قة8170 30156 ~~واتربيزه وهو من الفجل مالا غلظ لاصله. ابوحنيفة: هو خردل البر. # 1. اين عنوان نيز در حاشيه ورق ب 49 آمده است. # 336. حزنبل (1) 11011117، 01نل0عل2 عللفللك8 ~~عقار ينفع من السموم نفعاكثيرا وخاصة القاتلة منها، يوجد فى جبال تركستان . # 1. اين عنوان نيز در حاشيهآ ورق ب 49 آمده است. ابن البيطار در ذيل حزتبل (شرح لكلرك ~~668) آن را مريافلن لل1100 خوانده است. ولى مير يو فيلوم ها يا هزار برگ ها گياهان ~~آبى هستند (گل گلاب112) در صورتى كه هم در متن ما وهم درا بن البيطار منبت ان را بيشتر در وهر ~~كوهها دانسته است. ناه)عالنيه للنللته از خانواده بومادران است وبومادران هزاربرگقه ~~خوانده ميشود (گل گلاب 141). نمى دانم حزنبل از اين خانواده است يا نه. # 337. حزاء .با شل2616 ل1لا6له ~~قال الخليل هو مقصور. نبات يشبه الكرفس من احرارالبقول اعنى التى (250) ~~يؤكل من غير طبخ او غيره. ابوعلى بن مسكويه: الحزاء دينارويه وهى بقلةيه ~~صخرية لاتنبت الا على الجبال والرمال شديدة اليبس تحب(1) ان تمص ماعها و ~~ترمى بجرمها. وقال صهاربخت هودينارويه. وقال غيره نبت بالبادية اعرضه ~~ورقا من الكرفس. قال الطاهر بن محمد البقلة التى يسميها اهل هراة جافر(7) ~~هو جعفرى بالهروية يسمونها(3) اهل هراة جغش. و قال ابوسعدالجرجانى وه ~~هوالجعفرية بجرجان وهو الكرفس الرومى. قال ابوحنيفة الحزاء يشرب ماؤه ه PageV00P273 ~~============================================================ ~~214 كتاب الصيدنة فى الطب ~~من الريح و يتدخن به و يعلق على الصبيان لان العرب تزعم ان الجن لايدخل ~~بيتافيه الحزاء. وقيل هى السذاب البري خبيثة الريح وهو من الادوية. وعلى ~~اشارات الاعراب فهى التى تسمى بالفارسية الدوراو (4) . و ورقها ورق السذاب ~~لافى خضرته. # 1. ممكن است چنين خوانده شود: يجب آن يمص ماؤها و يرمى بجرمها آ. در اصل: جاخزو ~~جعفرى. در ترجمه فارسى (مب): اهل هرى او را ms274 جاير گويند و در اصل جعفر بوده است. # جاخز به «جافر» نزديكتر است و جافر به «جعفر» . 3. يسمونها ... درهامش است. اصلا عبارت ~~ازز يسميها اهل هراة تا آخر جمله مغشوش است.4. گمان مى كنم دوراوصورتى از دينارويه باشد. # 338. حزاء(1) ~~ول و حزاءة اخرى. قال بعض الاعراب هى عندتا شجرة ترتفع على ساق مقدارجه ~~و ذراعين ورقها مندمج فى طول الاصبع يزيدعلى المحل خضرة دقيق الاطرافجه ~~على خلقة اكمة الزرع قبل ان تتفقأ و لايرعاها شيء. و ان غلط البعير وذاقها ~~فى اضعاف العشب قتله على المكان ولايشفى منها علاج وهى اقتل للخف ~~من الدفلى للحافر. قال ابن الاعرابى دخل عمرو(2) بن الحكم النهدئ ~~على يزيدبن المهلب فى السجن وقال له يا اباخالد ريح حزاء فالنجاء لاتكن ~~ولفريسة للاسد اللابد. اى(3) هذا تباشير شر وما يجيخ بعده فشر(4 )منه، فهرب من الغد. # 1. اين حزاء كه حزاء ديگرى است در كتاب النبات از طرف ناشر شماره جداگانهاى گرفته ~~است (236) و ما نيز آن را عنوانى جداگانه قرار داديم. 2. در اصل: عمر (بى واو). اصلاح از ~~لسان العرب (ذيل حزا). 3 . در اصل : لهذا ماشره . اصلاح از لسان العرب موضع مذكور. 4. كلمهآ ~~اامته» در اصل نبود. از لسان العرب افزوده شد ~~339. حزازالصخور 106 ).0 ق16101 لع10يا ~~طلالاالمى للةت ~~ول و بولس ذكره حزازالجيل وهو شيء يكون على الصخر شبه الطحلب. وقال PageV00P274 ~~============================================================ ~~جرف الحاه 215 ~~صهاربخت يسمى حزازا لانه يشفى من العلة المسماة بهذاالاسم. # 340. حسك *7013010= 17651 ق28000 يا 118108 ~~قلل1116 ~~وهو بزر الاسفاتاخ البرى وهو بالرومية طريفولون و وجد على الحاشية ~~طريبوليوس و بالسريانية قرطبى. قال الفزارى بالهندية فوكرم وفى نسخة اه ~~اخرى جوكروا و بالفارسيةك(1) و يكتب ايضا شكوهج(2) معربة بالحاء [50ب] ~~و بالهاء و بالكاف و بالهندية كوشكروا و ايضا كوكروا(3) و ايضا ~~جنكهار(؟)مول. و قال حمزة هرفايهاى ذوثلاثة شعب يعنى الشكل الذى يسميه ي ~~المهندسون ناريا وهى فى مثلثة اثتان مزدوجان ذوا خمس طرف فاذا يبس تمايزا وه ~~صارا ناريين و ms275 منه اخذ حسك الحديد والخشب حول العساكر. و قال ~~اديسقوريدس ورقه ادق من ورق الرجلة ينبسط قضبانه على الارض دقيقةجهه ~~صلبة الشوك ينبت على شاطعى الانهار وفى الرمل وفى مواضع التى لايزرع ومنه ه ~~ما ينبت فى مواضع الندى وورقه يغطى شوكه فانه اكبر ويعتلفه الدواب اذا ه ~~كان رطبا و يخبزمنه خبز يؤكل. قال جالينوس هونوعان بري ومائى، و و ~~فى نسخة بستانى، وذكر الحسك الاخضر و كانه اراد الرطب المعتلف. وقيل ان ~~منه نوعا شبيها بحلق الدرع(5) يسمى القفعاء(5). و سمى ابوحنيفة الحسك ~~قطبا و قيل انه شوك السعدان يصلب ويتعلق بالنهات. وقال الترنجى الحسك ~~و الجبلى (7) يعرف بالقنفذى مخروطى الشكل عليه شوك صغار كمايدور وهوالذى ه ~~يتعلق بصوف الاغنام و اذناب الخيل و اذا عصر و دلك بمائه او ورقه القوباء ه ~~نتره و نثرالثوءلول ايضا.ه ~~1. در برهان قاطع: كبرك «گياهى است خاردار كه آن را به عربى خسك (كذا) و به شيرازى ~~خارسوهك و به صفاهان هردا گويند. آ. در برهان قاطع هم در ذيل شكوهنج و هم در ذيل PageV00P275 ~~============================================================ ~~216 كتاب الصيدنة فى الطب ~~سكوهنج ذكر شده است. ظاهرآ سكوهنج درست است (سه 4 كوهنج]. كوهتج يا كوهنگ به ~~گفته برهان به معنى خيزكردن و برجستن باشد. سه كوهنج با «ذوثلاثة شعب» و تريبولوس ~~متناسب است. 3. در لغتنامه پلاتس ص 925: گوكهر و. تر مخزن الادويه (ص 33): ~~«كو كهر و و هست چنگهار، يعنى در پاى فيل چون بخلد فرياد بر آورد». يكى از معانى گوكهرو ور ~~خارى است كه به سم چارپايان فرو ميرود «هستى» در هندى به معنى قيل است (لغت نامه و ~~پلاتس 1229). چنگهار فرياد فيل است الغتنامه پلاتس 446). 4. رجوع به حاشية قبل . 5. # در اصل: الزرع. و ان درست نيست. 6. در اصل: الفقعاء (به تقديم فاء بر قاف) و أن درست ~~نيست: القفعاء شجرة تنبت فيها حلق كحلق الخواتيم (لسان العرب ذيل قفع) . 7. در اصل : ~~الحبلى. ظاهرآ متن عربى كمى افتادگى دارد ترجمه ms276 فارسى (مب) چنين است: ترنجى گويد وز ~~حسك كوهى را عرب به قنفذى تعريف كند و جرم موضعى كه خارها بر او باشد ازو مستدير ج ~~باشد چنانكه چوبى را خراطان در چرخ آورده باشند و خارهاى او خرد باشد گرد بر گرد جرم ~~او و به آن سبب كه او از راه هيأت به قنفد مشابهت دارد او را قنفذى گفتهاند. # 341. حشيشة الزجاج 141071ي = ا تنلة2681ل 9/6188 ~~قال اوريباسيوس يسمى الكسينى يجلى به الرجاج والقوارير و يستدل هيه ~~جالينوس على جلائه بفعله فى اوانى الزجاج. و قال (1) بولس و سماه بولس ه ~~حشيشة برديقياس (2). و على الحاشية: الذى يجلى به الزجاج. # 1. شايد جملةآ: و قال بولس زيادى باشد. آ. ب 7608 ~~342. الجصرم ~~والمجثرم واظنها وقعت من الثغي: وهو قال صاحب المشاهير انه ايضا الكحب و ~~بالفارسية غوره وربه بالرومية انفيقين. وذكر صهاربخت فى غير موضع ~~امفاقيون(1) و قال هوزب الحصرم المعقد و عصارته بالاطلاق بالسريانية عصارا ~~وا دبسرى وبالفارسية غوره افشره وايضا آب غوره. ويجب ان يتقى من اقماعه ه ~~و يدق برفق لئلاينكسر حبد(2). # 1. در اصل: «أمعاقيون» و آن درست نيست: /0118201. در ترجمه عربي ديسقوريدس: ~~انقاقيون وهو عصارة حصرم العنب (5 از 5). آ. در ترجمه فارسى مطالبى هست كه در متنته PageV00P276 ~~============================================================ ~~حرف الحاء 217 ~~عرپى نيامده است و به احتمال قوى از بيرونى است و كاتب نسخه عربى آن را مانند بيشتر ه ~~و.موارد خلاصه كرده است وما همهآ ترجمه فارسى را در اينجا مى أوريم: الحصرم والحثرم. ابوريحان ~~گويد گمان من آن است كه نقل او به حثرم كسى كرده است از عرب كه التغ بوده است ووه ~~.حرف صاد را درست نتوانسته باشد گفت. و ازهرى در تهذيب حثرم نياورده است و از صواب ~~دور است بلكه لغت درست جز حصرم و حثر نيست. و اين شميل گويد عرب حثر از انگور آن ~~را گويد كه ترش ياشد و نارسيده بود و رنگ نگرفته باشد. و ms277 بعضى از ائمه لغت گفتهاند حصرم ~~را غورق و گحب نيز گويند. و سلمه از فراء روايت كند در تفسير حديثى كه پيغامبر عليه السيلام ~~در ذكر آمدن دجبال كرده است در معنى اين لفظ كه فرموده است: ثم يأتى الخصب فيعقل الكرم ~~يعنى انه يخرج العقيلي واز لفظ عمقبلى در اين موضع حصرم خواسته است. ويه لغت رومى يه ~~.حصرم را اغوريدن گويند و پارسيان غوره گويند و به هندى داك كچى گويند. و رب حصزم را و ~~به لغت رومى انفيقن گويند. و صهاربخت در بسيار از موضع از كتب او را به امفاقيون تعريف ~~كرده است. و آب او را در بعضى مواضع به لغت پارسى غوره افشره گويند و بعضى اب غوره ~~گويند. # ملاحظات: حديث نبوى در نسخ فارسى مغلوط بود و من از كسان العرب اصلاح كردم. داك ور ~~كچى لغت هندى درستى است. داكه به معنى انگور است الغت تامه يلاتس 501) و كچا به معنى ~~نارس وكال است الغتنايهآ پلاتس 817). # 333 حضض هنلا = با 1ه لاكلاه يا 8/ ~~ات عملك ~~بالرومية لوقيون و بالسريانية مرارت فيلا و بالفارسية پيل زهره وهوالهند ~~منه و قال الفزارىهدل(1) و بالهندية قولوط و بالسندية وطه(2) و فى نسخة 7511) ~~و الوطه. وكذلك سماه جالينوس فيلزهرج. ابوعبيدة: المقر(3) يخرج منه الصبر ~~اولا ثم الحضض ثم يكون تفله المقر. قال جيريل والارجانى الهندى اقوى من ه ~~المكى ومن غيره قال جالينوس ، و فى كتاب الصيدنة من كتاب چرك الهندى ان ~~عمل الهندى منه ان يطبخ خشب الزرشك حتى لايبقى فى جرمه شيء ثم يصفى وه ~~يطبخ برفق حتى يجمد. قال هو ثلاث اصناف اجودها الازرق طيب الرائحة . # قال جالينوس ان الهندى يغش بما ذكرنا من المعمول من خشب الزرشك. و قيل اه ~~ول فى عمل المكى منه رطل دبس و اوقية صبر ونصف اوقية مر ونصف اوقية يه PageV00P277 ~~============================================================ ~~اتلقة النلقار نتاننتن نسشان ~~218 كتاب الصيدنة فى الطب ~~عروق و نصف درهم زعفران ms278 يسحق و يخلط بالديس و يطبخ حتى ينعقد وهد ~~وا يجعل فى جراب. و قال ابوعبيدة يخرج الصبر [(4)وهو عصارة خشب الزرشك ~~و يطبخ بالماء ثم يصفى و ينقح حتى يجمدا و قال الاصمعى الحظظ (5)لغةيا ~~ر ب ~~و فى الحضض. و قال الخليل دواء يتخذ من ابوال الابل. قال الرازى بدله وزنه ه ~~فيلز هرج او وزته(6) فوفل و..0] ليس الحضض (7) .. # 1. در عربى حدل. «قال شمر الحضض هوالحدل» السان العرب ذيل حدل). 2 . ظاهرا همين كلمه ~~است كه در مخزنالادويه به صورت «اوتههه آمده است. در ص 358 و 359 آمده است: ~~حضض هندى به هندى رسوت نامند،. و بعضى گفتهاند معنى «رسوت» به هندى ا«رس اوتهه» ~~است زيرا كه «رس» به معنى عصاره وباوته» به معنى جوشانيدن است... 3. المقر شبيه بالصير و ~~و ليس به وقيل هوالصبر نفسه السان العرب ذيل مقر). اين نقل قول از ابوعبيده يا ابوعبيد درجه ~~حاشيه نوشته شده است. ؟. عبارت ميان دو علامت در حاشيه است و من چاى مناسبى جزه ~~موضع مذكور پيدا نكردم. شايد اصل قول ابو عبيده چنين بوده است: يخرج الصبرمنه ارجوع ~~شود به عبارت بالاتر). بعد چنين بوده است: (و قيل هو عصارة خشب الزرشك...) چنانكه در ~~بالا از قول چرك هندى نقل شد ك. در ترجمه فارسى در اين موضع چنين آمده است: و به جاى ~~هر دو ضاد ظاء نيز گويند و شمر گويد در لغث عرب در موضع صاد ظاء نديدهام مگر در ~~حضض كه او را به ضاد و ظاء گويند و عرب درين معنى شعرى ايراد كرده است هظمان إن ~~اعض لفظ امر مرو حفظه در نسخه مب دارد: «فزارى گويد حضض را به پارسى هدل ~~گويند و به لغت سجزى حدل گويند بحاء در بعضى مواضع و به لغت هندى تب گويند و ~~رسانجن هم گويند. در نسخه مج: «فزارى گويد حضض را به پارسى هدل گويند و به سجزى ور ~~تب ms279 گويند و رسالجن هم گويند». # ملاحظات: آنچه در نسخهآ فارسى دربارهآ حظظ آمده است مغشوتيى است. در لسان العرب ~~(ذيل حضظ) آمده است: قال الجوهرى حكي ابو عبيدعن اليزيدى. الحضظ فجمع بين الضاد و ~~الظاء وانشدشمر ارقش ظمان اذا عصر لفظ امر من صبر ومقر وحضظ. قال الازهرى: ~~قال شمر وليس فى كلام العرب ضاد مع الظاء غير الحضظ. آنچه راجع به معادل سجزى وهندى جه ~~حضض درهر دو نسخه آمده است درهم و محرف است. 6. در ترجمه فارسى: بدل او در ادويه ~~همسنگ اوفيلزهره است و تيم جزء او پوپل و نيم جزء او صندل. # 444. حلتيت ب1144109=12ا16103106 يا 510856018 ~~.1102)ع 61111 ~~بالسريانية حلتيتا وايضا دعثا قورينثا (1) و بالسندية هين(2) و بالفارسية انگزد PageV00P278 ~~============================================================ ~~حرف الحاء219 ~~وهو صمغ شجرة الانجذان. و قال حمزة هو انگزد و انگدان زد لانه صمغ ~~الانجدان وقال ابن خالويه هوالحلتيت و لايقال الحلتيث بقول العامة. وقالن ~~ديسقوريدس يشرح اصل شجرة الانجدان و ساقها و يفتل ما يخرج منه. و اه ~~و اجوده الصافى الشبيه الرائحة بالمر الضارب الى البياض السريع الانحلال ~~و والذى يضرب الى الخضرة متروك. و قال الرسائلى منه طيب ومنه منتن والمنتن ~~اقواهما. و قال ابن ماسويه احدهما بدل الاخر. و قال بولس الحلتيث الشامى ن ~~بدل الحلتيث المغربى. و قال الفزارى يقال للحلتيث الطيب نوكانى (3) نسبة الى ~~قرية بوالشتان يكون فيقوام العسل. و يجلب من زابلستان الى ارض الهند (51ب) ~~الحلتيت فيجتمع حفى. اسافل زقاقه رب يسمى دهنا و يخرج بمسل من حيث ~~لا يضر فيحرص اهل كشمير على حمله. # 1. در اصل : قورنيثآ. در لوو (ص 36) : دعثا قورينا يا دعتا قورينينآ. آ. مخزن الادويه (361) ~~هينگ. رجوع شود به ذيل انجدان در همين كتاب و حاشيه شماره 1 آن. 3. در اصل: بى نقطه: ~~نوكانى در ترجمهآ فارسى ~~345. حلزون - 116104 ~~الودع انواع كثيرة جدا كلها محارحيوان فيها والحلزون احد تلك الانواع و ه ~~ويوقع على الملتوى منها ويسميه اهل جرجان كوهله وهوالذى يدب فى ms280 سككهم ~~عقب توالى الامطار. و اما البحرى الكبير فهوالشنج و بالهندية شنك و اه ~~بالفارسية سبيذمهره(1) ينفخ فيه الفيالون. # 1. در ترجمهآ فارسى (مب): وپارسيان سپيدمهره گويند و عادت آن است در بلاد هند كه در پيش ~~پيل درو دمند و از او آوازى بيرون آيد و پيل را يه او الف تمام باشد. # 346. الحلبلاب = با 6ع1011ل 00001 ~~الحلبلاب بالسجزية اشبرك وفى كتاب الحشائش حلبوب غير منقط صنف منه PageV00P279 ~~============================================================ ~~220 كتاب الصيدنة فى الطب ~~بستانى رائحته تشبه المرزنجوش وهو مكلل و اشتق اسمه من الانتشار(1) وان ~~دنا منه شيء الى اصله اتصل به وصار له اصلا و ورقه و قضبانه يشبه صعتر الجبلجه ~~اكثر بياضا و منه صنف يسمى حلبا ليس ينتشر و لكن يستطيل و قضبانه ~~مطولة وورقه كورق السذاب اطول واضيق وزهره الى الجساوة طيب الريح ~~حريف المذاق ينبت فى المواضع الصخرية . وهو اقوى فعلا. وبارض الهند شجرجه ~~من اسمقها و ابسطها اغصانا حذالافاق يكون فى مبدء هاغمصن وينبت عليهيه ~~كالشعر و اذا نبت منه متدلية غلظت و اتحدت به حتى يعظم. واما الغصونه ~~الخارجة منه على موازاة الارض فيتدلى منها شعر يغلظ ويستطيل الى الارضجه ~~من غير ورق ولا ثمر و لذلك يسميه قرداسات(2) الذوائب. ومتى بلغ منها شيء ~~الارض ساخ فيه وصار عمادا للغصن ويسميه الهند يو(3) ويثمراثمارا كالجوزه ~~مملوءأ منه من بزركالتين يأكله الغربان (4). # 1. طاهرا مقصود نام يونانى او 1011012لع است كه جزء دوم كلمه يعنى ق10ل1010 دلالت بر ~~توليد ونشر دارد. رجوع شود به كريوف 393. 2. معنى اين كلمه بر من معلوم نشد. در ترجمهآ ~~فارسى امده است: و يكى از اطباى معتبر اين درخت را به اين معنى ذات الذوائب گويد. 3 . در ~~ترجمهآ فارسى بر. در لغت نامه پلاتس (143) بر به معنى انجير هندى است و با گفتهآ مؤلف ~~بامملوءا من بزركالتين» مناسب است. در آخر اين عنوان در ترجمه فارسى آمده است: وبه لغت ~~سريانى حلبوبا (درست: حليلوب) نباتى را گويند كه به ms281 لغت رومى او را تو توملياوس (درست و ~~تيتوملوس = 3106) گويند و برگ او به برگ زيتون مشابهت دارد و شاخهاى او ه ~~سرخ بود و او را شيرى باشد كه به شير نبات يتوع ماند. ؟ا. در اصل: العدمان. در ترجمه ~~فارسى: زاغ. # 347. حليب(1) ~~ما حلب من ثاغية والرائب دوغ والمخيض ماست والممخض وهوبالزايلية چكه ~~والرغوة الزبد. # 1. اين قسمت در حاشيه ورق ب 51 توشته شده است. PageV00P280 # ============================================================ ~~حرف الحاء221 ~~348. حلبة(1) چن71 ا ا1 1061 1ع11101 ~~بالسريانية حمصليثا(2) و بالفارسية شمليت و بلغة الشام فريقة. # 1. در حاشيه ورق ب 51 نوشته شده است. 2. حمصليثا يه گفتهآ لوو (تامهاى گياهان به آرامى ~~ص174) نام سريانى 11ل1ت0ق) يا سورنجان شامى است. و اما شمليت يا شنبليد به ~~سريانى فليلتا خوانده مى شود الووهمان كتاب 396) اما سورنچان شامى و شنبليد را از قديم ~~با هم يكى دانستهاند (برهان قاطع ذيل شتبليد). # 4ا حلفاء 220-ع1 1061080165 يا 16010010 ~~0012 يا 0810001101 ~~بالسجزية كرته. ويقال ارض محلفة ذات حلفاء فاذا ضرب بنبته انسان اصابه ~~و ما اصاب المحكوك بكبيكج قال ابوحنيفة هى مع ضعفها اذا نبتت من ارومتها ~~حادة كطرف المسلة لايتلقيها شيء ولاخزف(1)الا) نفذت فيه. و ربما تلقيها نخلة (152) ~~فتقبتها والناس يتفقدونها و يتوقونها على النخل (2). # 1. ابوحنيفه (251) گفته است: حتى ربما نفدت فى الخرقة الغليظة. 2. در ترجمه فارسى آورده ~~است كه حلفاء را به لغت پارسى غيشه گويند. # 3. حمامانبا تلاك 15161ياا 11116لفل6ق ~~اصول قضبان وزهر وهو بالرومية اومومون و بالسريانية حماما. ديسقو ريدس: ~~اختر منه الحديث الابيض الخفيف والاحمر الملان من ثيره كالفاغية فانح ~~الرائحة ليس بصلب ولا ملتف. الرازى: قوته قوة الوج الا انه اكثر انضاجا ~~والوج اكثر تجفيفا فيجب ان يزادمع الحماما ما يجفف ومع الوح مايلين و مثل ~~تصف وزنه صندل ابيض. ديسقوريدس: شجيرة كانها عنقود من خشب مشتبك ~~بعضها يبعض لها زهر صغير شبيه اللون بالساذج واوراق شبيه ياوراق الفاشرا ~~و لونه كالذهب و لون خشبه كالياقوت طيب الرائحة. ومنه صنف ms282 يب.، فى واه PageV00P281 ~~============================================================ ~~222 كتاب الصيدنة فى الطب ~~اماكن رطية وهو ضخم لونه الى الخضرة لين وخشبه كالشظايا وريحه كالسذابهن ~~اوالحبق وصنف اخر وهو الفنطسى (1) قوى اللون ليس بطويل ولا عسر الرض ق ~~خلقته كخلقة العنقود وهو يملا من ثمرته ساطع الرائحة. و اجود الصنف الاول ~~الارمنى الذى لونه كالذهب وعوده مرغير شديدالرائحة. والصنف الثانى ردى ~~ور وهو الغليظ الاخضر المتشظى الخشب. و المختار من الصنف الفنطسى (2) ~~وا الحديث القليل البياض الذى يلى الحمرة كثيف الاجزاء منبسط غير ملتفي بعضه ~~على بعض كثيرالذر مكتنز شديدالرائحة حريف يلذع اللسان ذولون واحد ~~لايشبهه من الغشوش الا31)ما لارائحة له ولا ثمرة فلذلك يجب ان يجتنب فيه ه ~~الفتات و يختار ما كانت اغصانه نابتة من اصل واحد. # 1. در اصل: فنطس ودرست قتطسى است چنانكه در چند سطر بعد آمده است، منسوب يهه ~~و بنطس يا فنطس ناحيه اى واقع در ساحل درياى سياه. و درياى سياه را به همين جهت درياى ~~بنطس مى گفتهاند.2. رجوع به حاشيه قبل. 3. در ترچمه عربى ديسقوريدس (12 از1) آمده ~~است: وقديغش قوم الحماما بالذى يقال لها اموميس لانه شبيه بالحماما غير ان ليست له رائحةه ~~ولاثمرة. # 351. چص 2ن= ا عل ~~بالرومية ارفنطوس و ايضا اربيتثوس و بالسريانية حمصى وبالفارسية نخود ~~و والبري منه بالرومية ارفامسيس اربنتوس واغريوس. ذكر ان اغريوس (1) ~~هوالحنظل و ليس بينه و بين الحنظل تشابه. و بالسرياتية حمصى دبرا واه ~~بالفارسية نخود دشتى وهو نوعان ابيض واسود والبرى اقوى من البستانى جه ~~والاسود بالبخارية ربند. ديسقوريدس منه برى لايشبه حبه حب الريفى وه ~~(52ب) يشبهه بورقهحادالرائحة. # 1. مؤلف در ذيل «حنظل» نيز گفته است كه يونانى آن اغريوس است. اغريوس چهه2 * در ~~يونانى به معنى وحشى و بيابانى و تند و خشمگين است. شايد معانى اخير سبب شده است كه ~~مؤلف آن را حنظل بنامده حنظل سيكوس اغريوس است (خيار دشتى). PageV00P282 # ============================================================ ~~شدنشظ مصخ ختءنحت تدش نخن چا، ~~حرف الحاء223 ~~352. حماض به1700ا 10 01112 ~~البستانى بالسريانية ms283 حموعياثا و بالفارسية ترشج(1) وهو صرخ باى. واليرى ~~وا منه يسمى السلق البرى. جالينوس فى كتاب الغذاء: الحماض الذى ليس يج ~~بحامض(7) يمكن ان يقال سلق برى لشبهه به فى الطعم والقوة والحامض يأكله ~~الناس اذا عرضت لهم شهوة الطين بالشهوات الرديئة. ابن ماسويه ~~الحماض الذى يشبه الكرنب والذى يشبه الهندباءافليمون (3) سماه فى مخاتيقا الماء ~~و. لسان الكلب. ديسقوريدس: بنيت فى مواضع دسمة طويلة الورق رؤوسها دقاقجه ~~وهو الحماض ومنه برى يشبه ورق الصعتر و بزره حامض احمر و بزره بالهندية ~~ديله والخماض املى (2) . بولس: حماض الجبل يكون فى الآجام وهو قريب القوة ~~من الحماض. و قال بدل اصل الحماض اصل عاقرقرحا. ابوحنيفة: نوعان: ~~حامض عذب و اخرفيه مرارة وزهرته حمراء. اين ماسويه: بدله فى عقل البطن ه ~~مثليه جلتار او سماق. # 1. در اصل: شتح. و درست چتانكه كرييوف 397 حدس زده است ترشج است يعنى ترشه يا يوه ~~ترشك و يا ترشيتك (برهان قاطع ذيل ترشه و ترشينك و ترشك و سرخ پاى). 2. در اصل: ~~باخماض» و آن درست نيست. حما را دو قسم كرده است: ترش يا غير ترش. چند كلمه بعد ~~مىگويد: والحامض يأكله الناس...3. كريموف حدس زده است كه اين شخص فيلومنوس وه ~~6ن11061 از اطباى پونانى و معاصر چوان جالينوس باشد. كتاب معروف موجود او ه ~~زهرهاى حيوانى و درماتهاى آن است اسارتون چ 1 ص 308 و 309).4. يعنى بزر جماض به ~~زبان هندى ديله و خود حماض املى خوانده مى شود. در مخزنالادويه گفته است قسمى ازوه ~~حماص را به هندى امروله گويتد ~~353 حمام ع01112 ~~يالسريانية يونا. # 354. ثحمرالارض ~~ديسقوريدس: هى دواب ذوات قوائم كثيرة تكون تحت جرارالماء اذا مسهابه PageV00P283 ~~============================================================ ~~224 كتاب الصيدنة فى الطب ~~الانسان تدورت كالبندقة (1). # 1. در ترجمه قارسى افزوده است: و ليث گويد حمار قيان جانوريست كه او را پايهاى بسيار بود و وه ~~بهيأت خورد (كذا) پاشد و چنان تمايد گوئى جرم او با زمين برگرفته است و درين ms284 معنى از فراء ~~شعرى روايت كردهاند ي ~~وا يا عجبأ لقدرأيت عجبا حمارقيان يسوق الارنيا. # 355. حمزة ~~بقلة كان انس يجتنيها ذات يوم فراه رسول اللهعليهالسلام فكناه بها فقال ~~اباحمزة. # 5. حمضيص = 117 ق161 يا. قق176 يا ~~3للت11 ققلة16 ~~ابوحنيفة: بقلة حامضة يجعل فى الاقط احمر الاصول ويسميه اهل الجبل وه ~~خراسان الترف و يجعل فى المصل و فى طبيخه. # 357. حتدقوقى ون17=.061116561 7061 يا 1ع110 ~~116005 ~~مال و يكتب ايضا بحذف الياء حندقوق وهو بالرومية طريفولون(1) وه ~~بالسريانية كركرينا (7) و يالفارسية ديو سبست و بالسجزية سوك وهى الرطبة ~~البرية ورقه اعظم من المزروع واحد طعما ومن منشائه الى اتشقاقه عرق احمر. # وا الرازى: يزره اغبر اللون كالنانخواه الآ انه اشد غبرة ليس بخالص ~~الاستدارة. ديسقوريدس: مته برى و منه بستانى. جالينوس: المصرى يتخذمن قه ~~بزره خبزالبغداذى يشبه القت الرطب لكن ورقه اشد استدارة الخليل: هو ه ~~نبات كالسفسفة يسعيه اهل الحضر الحندقوقى. حمزة والخليل والمشاهير: ~~ت تە تختعش ن.. : خسي،آ PageV00P284 ~~============================================================ ~~حرف الحاء 225 ~~هوالذرق. ابوحنيفة وهو العرقصاءوالعريقصاء و قال الحتدقوقى يشبه (253) ~~القت(3) فى ورقه و ارتفاعه ينبت فى القيعان والمناقع. قال: الحياقى لغة حيرية ~~وهى الحتدقوقى بالنبطية وهى فى البرية الذرق. و قال بقلة حارة ينبت ~~فى الروض فى قرارماء السماء. # 1. يه قرينه نام لاتينى بايد طريقولون (با قاف نه فاء) باشد اما گپاهى در يوتانى به نام ~~617011 هست.2. در اصل: كركر بافى. در لوو (نامهاى گياهان به آرامى ص94: گرگرينا ~~(به خط سريانى)3 . در كتاب النيات ص 178 تيز چنين است ولى در لسان العرب (ذيل فث): ~~المندقوقى بقلة او حشيشة كالفث الرطب. # 38 حنظل ع700-2510 .32113 010101105، ق0للليان ~~ول هو ايضا بالعربية الشرى والعلقم. ابن دريد: الشرى ورق الحنظل قال ~~ول واذا(1) ظلمت فان ظلمى باسل مر مذاقته كطعم الحنظل ~~والخطبانة الحنظلة اذا صار فيها خطوط تضرب الى السواد ولم يدخلها بياض جه ~~ولاصفرة وهو بالفارسية كبست و بالسجزية بهى (7) و بالرومية كافافلوس (3) و ~~ايضا اغريوس(4) و جراؤها صغارها واحدها ms285 جرو وفى الحديث(5) انه اتي باجي ~~ل زغب فأكلها. والصيصاء قشرالحنظل. قال: الشرى ورق العلقم. و قالقنيه ~~البحترى والشريى(6) ارى عند طعم الحنظل و ايضا سقوس (7). # جالينوس: قولوا(5) فيقيس. وبالسريانية بنات مريرا و ايضا عصارمرارت برا وه ~~ايضا بالفارسية خيار طلخ و بالزابلية خربزه طلخك. وبزره بالعربية الهبيد و ~~يأكله الظليم واذا طعمه الحمام اخذ فى التفريخ. وقيل الهبيد بزره المربى ~~ابوتمام ~~فليس (9) الذى قاسى المطالب غدوة هبيدأ كمن قاسى المطالب حنظلا ~~و و شحمته بالهندية بهر بنه(110). و ذكره ليفش و انثاه رخو ابيض. وخيره البدوى ه ~~الابيض الشحم. و نياته فى الرمال والصحارى و كلماكان جلده اكثر بياضا كان PageV00P285 ~~============================================================ ~~226 كتاب الصيدنة فى الطبپ ~~اجود. الرسائلى اجوده ما اصفر قشره فانه دليل النضج على الشجرة ثم كان ~~داخله ابيض يضرب الى الصفرة خفيفا فى وزنه متخلخلا. و اجتناؤهه ~~فى اخرالسنة عند طلوع الثريا فى اول الليل عند ورودالبرد ولا يجتنى اخضر ولا ~~فى اول ما يعقد ورده فانه ربما جلب التلف. ويجب آن لايخرج شحمه من قشره ~~(53ب) لئلا تنكسر قوته و ان دق و ترك كان اكسرلعمله و يجب ان لايجتنى منها التى ~~تكون واحدة على شجرتها فانها ضارة ويشتد اسهالها و يتلف لان قوة الاصل ~~وا قد انجذبت الى تلك الواحدة كلها. والنابت فى البر على المواضع المرتفعة ~~لايشرب الآ مياه الامطار فلذلك هو احر واشد فعلا من النابت بقرب المياه. # قال حبيش لم ارمن المسهلات الحارة اعمل فى اسهال المرة السوداء من وزق قه ~~الحنظل و قداغفل الاوائل ذكره والعلاج به وقد جربته حتى فى الجذام فظهره ~~نفعه. الرسائلى: اذا جاوز على الورق السنة والسنتان ضعف فيجب ان يزادهن ~~فى كميته. بولس: بدله حب الخروع. قيل يطبخون لينه حتى يغلظ ويسمونه ه ~~عقدالحنظل. ابواحمدالحريرى: العلقم الحنظل الاصفر. ديسقوريدس: بعض جه ~~يسميه القثاء(11) المر له قضبان وورق منبسط على الارض يشبه الحنظل البرى ~~وو فيه شقوق و ثمرته مدورة كالكرة شديدالمرارة ويجب ان يلفظ اذا اصفره ms286 ~~لونه. # 1. اين بيت از معلقه مشهور عنترة بن شدادالحيسى است و آن معلقه ميميه است نه لاميه و ~~مصراع دوم آن چنين است: «مرمذاقيته كطعم العلقم، اختمال مى رود كه ابوريحان از حقظه ~~نوشته و جنظل را به جاى علقم گذاشته است. آ. در برهان قاطع پهى با پ فارسى و فتح آن ~~آمده است بدون ذكر سجزى بودن آن. 3. تحريفى است از كو لو كونتيوس: ؟. رجوع شود به ~~حاشيهآ 1 از چمص. ك رجوع شود به لسان العرب ذيل جراترع. صدربيت: ولقد سكنت ~~من الصدود الى النوى (ديوان بحترى ص 1743).7. يعنى سيقوين اغريوس (خيار دشتى) يا ه ~~سيقوس پيقرا (خيار تلخ). 8. رجوع به حاشيه شماره 3. 9. ديوان ابوتمام ج3 ص 106. يعنى ~~كسى كه رنج او در رسيدن به هدف ماتند رنج خوردن تخم حنظل باشد مانند آن كسى كه رنج او وهر ~~دراين راه مانتد خوردن خود حنظل باشد نيست. (خوردن تخم حنظل پس از جوشاندن و دور ~~ريختن آب تلخ آن آسان تر است از خوردن خود حنظل: ان بعض الشراهون من بعض). 10. PageV00P286 # ============================================================ ~~نفتفته قنكتة فمتغن نسامتته ذه تفه فته ن هذ ~~(جرف الحاء227 ~~و شايد قسمت اول كلمه هان پهى مذكور در متن و قسمت دوم پيه باشد (در لغت نامه يلاتس پيه ~~به معنى شحم آمده است) 11. همان سيقوس بيقرا مذكور در حاشيهآ (؟) است. # 359. جناء :00 50 ~~ابن شرئد: العلام هوالحناء. ورقه بالسريانية طفرى(1) دحقرا. ارجانى: فاغيته ~~معتدلة. ماسرجويه: مثل ذلك. بولس: يستعمل زهره فى دهنه. و قال بدل الجناء و ~~رماد ورق الزيتون . مجمل اللغة: اليرنا الجناء . ابوحنيفة: الرقون والرقان الجيناء ~~و منابته بارض العرب كثيرة وشجرته يعظم حتى يكون كالسدر وهو اليره (2 ~~اواليرنأ والعلام والارقان: ابن ماسويه: بدل دهنه دهن المرزنجوش . # 1. چنين است در اصل. ودرست آن: طرفادقفرا (لوو: نام گياهان به آرامى ص 212 به خط ~~سريانى). آ. چنين است در اصل و بايد يكى از ضور يرنا باشد (مثلا يرناء عمدود). ms287 # 36. حنطة ع0ي7 الل ع2للا1 111116 ~~ر والبر ايضا. والفوم ايضا الحنطة. و بالرومية افوروس (1) و بالسريانية حطى و ~~ايضا حطثا حتوك البثنية حنطة منسوبة الى الشام معروفة بدمشق. و الحب ~~ال بالاطلاق هوالحنطة و لغيرها مضاف كحب الرياحين. بولس حتو ه ~~ابوالخير(2) : و اما الحبة التى فيمابين الشعير والحنطة وهى باليونانية الكس(3) . # حفى- الحاشية بالسريانية ايليقس (4) . ابوحنيفة: الحب جمع الحية الكسائى: ~~واحدالحب حبة. الفراء: الحبة بزر البقل و اما الحنطة و نحوها فهوالحب (52)) ~~لاغير. وما ذكر عن ابى عمرو ان الحبة نبت ينبت فى الحشيش صغار فهو غير جه ~~معروف. و راى ابوالقاسم فى ارض جيرفت عدة ستابل لا قضبانا من اصل ~~و واحد و لكن يانعة من العقد خارج الارض. المحاملى: العلس صنف من الحنطة ~~عليه كمامات... يخرج(5) احدهما بالدياس والاخر بالرجل ومن اربعة اوسق ~~منه يجيخ وسقطاطعام.االاهوازى: بالر ومية ستارى حتوكي بصنعاء حب يسمى يه PageV00P287 ~~============================================================ ~~228 كتاب الصيدنة في الطب ~~العلس يشبه الحنطة لكنه ادق وفى سنابل لايشبهها و قشرتين قشرة للسنبلة و اه ~~اخرى كقشرة الارز يتقى ويطحن وهو اطيب من خبزالحنطة. ويسمى الحتطة ~~باليمن الهيش. # 1. در اصل: افودوس. وقورس يا پوروس به يونانى گندم را گويند. 2. در اصل: «بالخير» 3. و ~~184.4ە. ه. مطلب در مورد علس ناتمام و مشوش است. ما قسمتى از عبارت ابوحنيفه را در ~~اين باب از المخصص (ج 11 ص 61) نقل مي كنيم شايد راهى براى گشودن مشكل تشويش ~~عبارت متن باشد: قيل العلس مقترن الحب حبتان حبتان لايتخلص بعضه من بعض حتى يدق ~~بالمواچن، وهوالمهاريس، يعنى لايتتقى ولايندق وهو كالبر ورقا وقصبا. # 361. حنآوة(1) با ت106 860 ~~ابوحنيفةة هي الريحاتة وزهرتها صفراء.جه ~~1..006لقن به فارسى گل هميشهبهار رسمى ناميده مى شود (گل گلاب 159) ~~361(مكرر) حواصل قلالمقاه002ل 166 يا قل قلللة6ل1 ~~فى الحاوىة قال ابن ماسة ان حوصلة طيركبير كالحمل الكبير وهو نوعان ابيض ~~و واسود لايسخنان البدن جذا وهما من لباس المحرورين والفتيان. وهذا الطيرجه ~~اسمى بحوصلته التى يجمع فيها السمك وهى كيس ms288 تحت لحيه الاسفل. # 1. در المحاوى ذيل «حوصل» ذكر شده است (ج20 ص 332). در اصل در حاشيهآ ورق ب 53 ~~نوشته شده آست و شايد از ايوريحان تباشد كريموف آن را نتوشته است و من په همين جهت ~~شماره مكرر به آن دادم. # 361. (مكرر) حؤذان (1) ~~ابوحنيفة: يرتفع ذراعا، ورقه مدور كانه روبجة و زهره احمر فى اصله صفرة. # والروبجة(2) هى الدراهم السندية وهى القنهريات عندالهند. وهو حلو يأكله ~~الناس. # ر م نفخن نش نر خ PageV00P288 ~~============================================================ ~~تما طتتشن خضيع تنكقشفعفتتهع طانأن ش هش هتتهآ دطةر ~~هى ~~س ك ن ه هن هيمبب ار ه مدتح ~~حرف الحاء 229 ~~1. مذكور در حاشيه ورق ب 53 كريموف آن را ذكر نكرده است من به همين جهت شمارهآ ~~مكرر به آن دادم. 2. شايد روبجة همان روبيه امروزى باشد كه واحد پول در هند و پاكستان ~~است. در لسان العرب (ديل ربج) آورده است: والروبج درهم يتعامل به اهل البصرة. فارسىيه ~~دخيل. # 362. حت العالم(1) :ناعه برا 01تعا 1ل261011 يا ~~21001610111 111لا6102717 ~~بالرومية ايزويون و بالهندية كززج و بالفارسية هميشه بهار و قيل بستان افروز و ~~قيل شيرگيا. الارجانى: هو نبات له قضبان طولها اطول من ذراع فى غلظ ~~الابهام تدبق باليد وهى غضة اطرافه شبيه ياطراف الاس. وما كان من اوراقه ه ~~و فى اسفل النبات فانه مستلق وما كان فى اعلاه فقائم بعضه على بعض. وينيت ه ~~حوالى الكثبان وفى الجبال وينيته الناس فى منازلهم لانه لاييبس ماء ورقه. واما ~~النوع الصغير فانه ينبت فى الحيطان والسباخات(2) و له قضبان صغيرة ~~مستديرة حاذه الاطراف و له قضيب فى الوسط نحو شبر و عليه اكليل وزهرجه ~~اصفر دقاق. و قد يكون منه صنف ورقه الى البسط ماهو يشبه البقلة الحمقاء ~~لكنه مزغب وينبت فى الصخور. و قال الرازى حى العالم (3) يونانى وهو نبات ~~يشبه نبات الجاورس الاحمر كان الماء يقطر حمنهى السنة كلها و يقال له ~~واهميشهبهار. ديسقوريدس: منه كيير ومنه صغير و سبطة الورق. و ms289 قال ايضا منوه ~~حتى العالم صخرى ومنه بستانى وقال فى الاصفر انه حلو المذاق طيب الرائحة ~~يعطس بالمضغ و فى الاكبر ان ليس فى طعمه حلاوة و لاله رائحة طيبة. قيليهيه ~~حى العالم البستانى فى مفردة جالينوس هو ميشكجان (4). ابومعاذ: ... سريانية ~~وا يشبه الجاورس الاخضر كان الماء يقطر منه السنة كلها و يقال بطبرستان ~~هيشه... و فى الخوز هميشهبهار. حكى(5) ان بعض الاكاسرة مل بستانا غرسه ~~فيه اس و اراه وزيره و لم يكن فيه لاآس و لارمان... PageV00P289 # ============================================================ ~~230 كتاب الصيدنة فى الطب ~~والك... قيل فى حى العالم. قال البغدادى لاورق له ورأسه كانه الحاج وليس ~~بمشوك.. خضرته... و يستعمله الرهابنة. و له خاصية فى تقوية الذماغ و نفى هاه ~~الخناق. ديسقوريدس: طلافيون(6) هو ميشبهار. قال اخرون هى الرجلة البرية ~~لان قضبانها و ورقها تشبهالرجلة التى تسمى الفرفين وهى البقلة الحمقاء ورقها ~~و فى كل واحدة منها كالضلعين تخرج من رأسها قضبان صغار ستة او تسعة مصطفةه ~~وا و ورقها عراض تخينة لزجة طويلة وفقاحها ابيض ينيت فى الكروم واه ~~فى الارضين المعتملة فى ايام الربيع. بولس: بدله عصارة الخس او ورقه . # ار ديسقوريدس: ايزون الكبير هو حتى العالم لان ورقه دائم الاهتزاز لاييبس و له اه ~~اغصان طولها شبر واكبر و غلظها كاصبع الابهام وهى دسمة غضة طرية وفيهاه ~~خلط. و ورقه دسمى و فى العظم كاصبع يشبه اللصف ينيت بين الحبال و اه ~~فى الجرف الكثيرة المياه . و بعض الناس ينبتونه فى اجاتين الفخار فى البيوت . و ~~ايزون الصغير نبات فى السباخ بين الصخور و المواضع الكثبة كثير الاغصان ~~دسم الورق طويله و اطرافه واوراقه دقيقة فى وسطه قضيب فى رأسه شبه الظلة وه ~~فقاحه دقيق. ومن حى العالم جنس اخر يسميه بعض الناس الرجلة البرية له ~~ورق عريض كورق الرجله حسن ينبت بين الصخور. # حسحاشية:ي زعموا ان.. الميشنانى (7) بسجستان لان الميشنانى (8) هو ~~حتى العالم. والميشنانى(9) نبات له قضبان صغار و اوراق غلاظ عراض خضرجه ~~بلحبه؟ الى التدوير ms290 و فقاح عريض يسمونه بهراة استيماهنك. # حتى العالم(10) ابوريحان حتى العالم را در حرف حاء ذكر نكرده است ان ~~بلكه او را ميشناء(11) نام كرده است و ذكر خاصيت و هيأت او در حرف ميم ~~كرده است. و اهل سيستان او را به ميشناء(12) تعريف كردهاند. و ابوريحان وه ~~گويد صفت نباتى كه او را ميشناء گويند حكاز. بعضى از اهل سيستان ~~پرسيدم ايشان صفت ميشناء كردند حوي چنان تقرير كردند كه نبات او را PageV00P290 ~~============================================================ ~~ح كا ى ى نى بد ~~خرف الحاء 231 ~~شاخها ضخم و سطبر باشد و در غايت غضاضت و طراوت بود و در جرم او ه ~~آب بسيار باشد و برگهاى او مستدير بود بشكل درم و درشت بود و اين ~~اوصاف بى تفاوت صقت نباتى است كه عرب او را حى العالم گويد. واهل ه ~~اندلس حى العالم را مسافق گويند ومنبت او در مواضع ناودانها باشد ودرج ~~جايگاه كه آب در او جمع شود از زمين. مؤلف كتاب غرائب الفوائد چنين ~~آورده است كه نخستين(13) كسى كه بر منفعت نبات حتى العالم مطلع شد ~~پادشاهى بود از ملوك اقاليم وصورت آن حال چنان بود كه بر اعضاء آن ~~پادشاه آماسها حادث شد كه مادهآ آن حرارت بود و در جملهآ اعضاء او متفرق ~~اشد و ضعفى تمام در او پديد آمد و كار بواسطهآ ضعف آنجا رسيد كه از عمر وه ~~خود سير آمد. تا روزى در اثناء آن حالت نظر او از منظرهآ قصر بر بستانى جور ~~افتاد در غايت نزهت وطراوت در اطراف و نواحى آن بستان آبهاى روان وه ~~صافى مشاهده كرد و در ضمير او به مشاهده آن موضع التفاتى تمام پديد آمد. # بى توقف مثال داد تا خوابگاه او را به آن موضع نقل كردند و انواع رود ج ~~حوي جامها حاضر آوردند و در تطييب وقت و حالت او بكوشيدند و ~~شرايط آن كار چنانكه رسم است ms291 تقديم كردند. و پادشاه هر لحظه از شاهراه ~~گوش انواع نقل سماع به مهمان خانهآ جان مى فرستاد و از انقضاء مدتر ~~و حيات متأمل مى بود و از قضاى يزدانى و اتفاق آسمانى نبات حى العالم در آن ر ~~موضع بواسطهآ اعتدال هوا و تهيأ اسباب در غايت طراوت شاخ زده بود. چون قوه ~~پادشاه حسن صورت و لطف خلقت او معاينه كرد شاخى از او پشكست ووه ~~بى قصد او لب نبات حت العالم بر موضع جراحت رسيد ومقارن آنكه آب باو ه ~~رسيد درد در دو درجه اتحطاط افتاد و آثار شفاء پديدار آمد. چون ان پادشاه ~~آن خاصيت در او بديد بافراطى هرچه تمامتر روى بمعالجت آورد و از برگ و وهر ~~اشاخ او و لعاب نبات او بر موضع ورم مى نهاد و در اندك روزگار شفاء تمام PageV00P291 ~~============================================================ ~~232 كتاب الصيدنة فى الطب ~~حاصل امد. پس اطباء منفعت او در كتب ثبت كردند و در معالجات بكار. # و.بردند. واو را حتى العالم بواسطهآ آن گويند كه نبات او در جمله اوقات با ه ~~طراوت باشد: ~~1. مطالب مربوط به حتى العالم در حاشيهآ ورق ب 2ك5 و آ 53 نوشته شده است و چندان خوانا يه ~~و نيست ومطالب آن نيز نامنظم است و افتادگى دارد. شايد به همين جهت است كه كريموف ان را وه ~~نقل نكرده است و فقط مطالب قسمتى از ترجمهآ قارسى را آورده است. 2. در ديسقوريدس (23 ~~از4): «السياجات» و آن درست است. سياج به معنى ديوار است. 3. مقصود اين است كه ~~حتى العالم ترجمهآ لفظى يك كلمه يونانى است. ؟. ميشكجان نيز ترجمه گونهاى است از حت العالم: ~~ميشك يعنى هميشه و جان. يعنى هميشه جاندار است و زنده است. ك. متأسفانه اين داستان وه ~~ناقص وابتر است و ما حاصل و نتيجهآ آن را نمى دانيم. گمان مى كنم داستان بجعول و پيمعنى كه ور ~~در ترجمهآ قارسى از قول ms292 غرايبه الفوايد نقل شده است ربطى به اين داستان نداشته باشد و ~~محتمل است كه آن داستان را براى پر كردن خلا اين قسمت كه در اصول اوليه نيز ناتمام بوده ~~است ساخته ياشند 2. 0غ]7 و8 و9. در برهان قاطع: ميشا وميشايى. 10. چون ~~مطالب ترجمه فارسى درباره حى العالم متفاوت بود در اينجا نقل شد. 11 و 12. رجوع به حاشية ~~7 تا 9. 13. رجوع به حاشيه شمارهآ ك5. PageV00P292 # ============================================================ ~~حرف الخاء ~~363. خاولنجان = ع113 16110 لنلهي يا نل1له ~~0 66لقلة2 ~~قطاع خشب متلوية متعقفة احمر فى سواد فى طعمه حراقة وهو من الافاويهه ~~الطيبة ويجلب من الضين مع الماميران والريوند. الارجانى بدله قرفة القرنفل . و ~~قال ابن ماسه هوالخسرو دارو ابن ماسويه: بدله مثل وزنه و نصف قرقةيه ~~القرنفل فان لم يوجد فنصف وزنه قرتفل (11). # 1. در حاشيه دارد: خاولنجان بالهندية خاتمل. اما در خزن الادويه ص 407 آمده است كه آن را ~~به هندى كليجن و كلاجن گويند. كلاجن و خاولنجان و8لل از يك ريشه سانسكيريى و ~~كولانجا مشتقاند. (نيز رجوع شود به مايرهوف ير شرج اسآهالعقار شماره 398). # 362 خانق النمر 797ا 1001011111 لاالل3 ~~الدمشقى: حشيشة تقتل الكلاب والنمور والخنازير والذئاب والسباع اذا ~~ول جعلت فى طعومها. و زعم بعض التاس ان اصله اذا قرب من العقرب اخمدها قه ~~فان قرب اليها خربق انعشها. الحاوى: هو معفن مفسد يجب ان لايدخل البدن ~~منه شيء. ابن مندوية: يقتل النمر وچيا و ينبت فى ارض هرقلة11) و غيرها ~~ولهمرالمذاق كريه الرائحة جدا. قال بولس: اقونيطون هو نوعان احدهماه ~~وخانق النمر معفن كالادوية القتالة والاخر خانق الذئب وهو مثل الاول الا انه ~~يقتل الذئاب كما يقتل الاول النمور ~~1. هرقله يا هراكليا ح1165 تام شهرهاى متعدد يونانى در خود يونان و مستعمرات انه PageV00P293 ~~============================================================ ~~234 كتاب الصيدنة فى الطب ~~ازجمله در أسياى صغير بوده است. # 365. خانق الذئب = .ا قلالاء1 ل1لل60لم ~~الدمشقى: حشيشة. الرسائلى: بها يسمى لان الذئاب اذارعتها اختنقت. # (54ب) اطيوس : نبات يقتل الكلابوالفار والحيوانات. بولس: بدله اصل ms293 السوسن . # البرى. الترنجى: خانوق الكلب ورم عضلات مع زوال فقرة فى الرقبة يمنع ~~عن الالتفات عن فتح الفم البتة و سمى لانه يصيب الكلاب كثيرا. # 366. خاليدونيون(1) :00قلاع1 با قلايقل1 فاعل ~~الحاوى: هوالزرجوبك. # 1. آنچه در الحاوى چاپ حيدرآباد اج 20 صفحات 391 و 392) هست اين است كه ~~خاليدونيون صغير «العروق الصفر» و «مامير ان» ناميده مى شود. خاليدون در يونانى به معنتى ه ~~پرستو است و په همين جهت در كتب عربى از أن به بقلة الخطاطيف نيز تعبير كرده اند ~~367 خامالاون مصرى ~~0ل ااناا6 لا1عللا 5ف1161 ~~غل1/ 111011051ل108 ~~المحاوى: فى الاسود منه شيء فتال فيجب ان لايستعمل الا من خارج وليس ذلك ~~فى الابيض. ديسقوريدس: هو خامالاون لوقوس اى الابيض يستعمل النساء ~~دبقه مكان المصطكى و ورقه كورق الشوكة التى يسمى بالشام العكوب (1) و ~~و ورقه احد اطباقا(2) و اصلب من الخامالاون الاسود ينبت فى وسطه شوكة جه ~~وال كشوكة القنفذ البحرى وزهره(3) شعر كالقرطم فرفيرى وثمره كالقرطم وه ~~داخل اصله ابيض حلو. وخامالاون ماليس اى الاسود فى ورقه حمرة دموية وه ~~و ساقه فى غلظ اصبع و عليه اكليل وزهر مشوك و فيه نقط و اصله اسود غليظ PageV00P294 ~~============================================================ ~~تااك ننانش ااش ~~جرف الخاه 225 ~~ربما كان متأكلا و جوفه الى الحمرة يلذع اللسان و ينبت فى الصحارى ~~اليابسة(4). # 1. در اصل عنكبوت. متن از ترجمهآ عربى ديسقوريدس (* از3) اصلاح شد آ. چنين است در ~~اصل. ودر ديسقوريدس (موضع مذكور): اطرافاء3. بايد «مثل الشعر» باشد اديسقوريدس ~~موضع مذكور). ؟. نامهاى علمى خامالاون ابيض و اسود از لغت تامه يونانى ليدل واسكات ~~گرفته شد. # 368. خيز ~~بالرومية بسومن و بالسريانية خبزا (1) . والدرمك هوالحوارى. و انواع الخبز ~~على ما رتبه جالينوس فى كتابه الى اغلوقن ستة: الحوارى السلجن والسمي ~~دوي و ونيخ(2) الملزز اى المتخذ من اللب والتخالة معا و وسخ الرخو و ~~خشكارألملزز و خشكار الرخو. بولس حدوك ابوالخير: ذكر خيزالسلجن ~~مقيدا. اطيوس: الروم فى بلدانهم يسمون الخبزالتقى غاية النقاء سلجن ويتلوه ه ms294 ~~السميد وهو اسم يوتانى قديم.جه ~~1. در اصل: «الحما». ودر ترجمه فارسى: «خبزم» و ظاهرا همين درست است. آ. ويخ به معن ~~و.چركين است و من گمان مى كنم در اينجا در برابر خوارى و سميذ كه نان سفيد باشند و از ارد ~~سپوس گرفته پخته شوند نان وييخ بكار پرده شده است كه نان سپوس ناگرفته باشد. # 368. (مكرر) خبز(1) الماء ~~و هو رقاق يطبخ على الاسطام للوزينج وكنت اظن انه كعك الصين لانهم ~~ينسجون من الاغصان اطباقا مجوفة وحتى انه ينسج عنها اقداح يتداخل جه ~~عندالابتلال يشرب فيها الماء يوضع الطبق على مرجل ماء و عليه الكعاك ثم ~~على...(2) مثله الى قرب قامة انسان ثم يغطى ويستوتق من الاوصال و يوقده ~~ر تحت المرجل الى ان يدرك و يتم بالبخار. # 1. مطلب مريوط به خبزالماء در حاشيهآ ورق ب 54 نوشته شده است. كريموف آن را ذكر تكرده PageV00P295 ~~============================================================ ~~فين اخش تس سشت ~~236 كتاب الشيدنة فى الطب ~~است ومن به همين جهت شماره مكرر به آن دادهام. 2 . در اينجا كلمهاى است كه من نتوانستم ~~يخوانم. # 369. خيازى(1) 10107 - .ا106108111001201يا 16106 ~~5176510 ~~و يكتب ايضا الخباز فيظن به من لايعرف فعله انه الخيار وهو الملوكية البرية. # الرسائلى نوع من الخطمى. يولس: بدله الحلبة . الارجانى: نوع من الملوكيا و ~~الخبازى البرى فالملوخيا البستانى. و منه صنف يسمى ملوخية الشجر اقوى ~~1581] منهما فى التحليل وله اسم يخصه و هو الخطمى و بالسريانية حمرى مركى ~~1. در حاشيهآ خيازى آمده است: مسكويه: الخيازى هو الملوخيا منى احرار البقول ينيت من ~~ذاتها فى حافات الانهار. وقيل هو بنيرك ثمره مدور يشبه الجين كالترسة ينبسط على الارض ~~يشبه الملوكية و كانه نوع من الخطمى ~~370. خبث الفضة ~~بالرومية كناييرى(1) و ايضا كبارى و بالسريانية خراى(2) سيما و بالعربية و ~~بالرومية قلميا(3) و بالفارسية كيثه(2) و بالسندية رفاقطى. # .00 كه در زبان انگليسى ان شده است. در عربى زتجفر و در فارسى زنجرف ~~. و شنجرف و شنگرف، سولقور دومركور2 . احتمال ms295 ميدهم كه پا كلمهآ «خراه در عربى هم ~~نسبت باشد (مقايسه شود با معنى خبث). 3. اقليميا در كتب فارسى از جمله در يرهان قاطع 4. # در اصل نقطهگارى كامل نيست تصحيح از برهان قاطع ~~370. (مكرر) خبث الذهب ~~و و خيث الذهب قلميا اصفر و بالفارسية يخته(1)زر و يالسندية سورن ثطى . # 1. در اصل: بخيه. در برهان قاطع يكى از معانى بخته: هر چيز كه پوست آن را كنده باشند. PageV00P296 # ============================================================ ~~حرف الخاء 237 ~~371. بزرالخبه .3 عل1 نه يا /5.1016/801 ~~و فى كتاب بولس: النجم. ابوحنيفة: الفث هوالمسمى الخية. و جاعنى(1) بعض ~~الاعراب بنبات زعم انه القث قاذا انه المسمى بالفارسية الداس واش يكون ~~وا له حب ضاوى جدا ضعيف و هذا هوالطهف(2) و ليس بالفث. # 1. در اصل ناخواناست. قراءت متن حدس من است. 2 . الطهف نبت يشبه الدخن الا انه ارق ~~منه و الطف السان العرب ذيل طهف). # 372. خفرج(1) ~~بالرومية دروقينى و بالسريانيه حزورا پارساى.جه ~~1. اين كلمه در ايتجا به اشتباه آمده است. در ذيل يقلة الحمقاء خفرج ذگر شده است كه به ~~زپان اهل بلخ نام آن گياه است. اما دروقينى و حزورا پارساى نامهاى خوخ يا هلو و شفتالو ~~هستند ذيل كلمة خوخ مذكور خواهد شد. براى انطياق با شمارههاى كريموف شماره 372 ~~شماره خوخ نيز هست. # 373 خواتيم الملك 0ل110 2200712-ن361861 يا علفلهم ~~ل6ل161002 ~~الطين الرومى المختوم ويقال له مختوم الملك وخواتيم الملك وطين البحيرة و هاه ~~مغرة لمنية لانها مجلوبة من لمنوس (1) و خواتيم طينة بسبب طابع المرأة الموكلة ~~بهيكل ارطامس(2) والطابع يصورته. و يسمى مغرة للونها و لكنها لاتلطخ ~~كالمغرة. و تحملها المرآة من تل هناك و يسمى تل (3) الكهان وهو كالمحترق لا ~~يتبت شيئا. # ا1ن جزيرهاى است در شمال درياى ازه به مساحت 477 كيلومتر مربع. آ. ق1160هم از ~~نن خدايان يوتان قديم. 3. اين تبه به نام موسيخلوس معروف بوده است و از تهههاى ~~اتش فشانى بوده است (ياولى كوچى: ذيل لمنوس) PageV00P297 ~~============================================================ ~~238 كتاب الصيدنة في الطب ms296 ~~374. خزامى(1) ت11 180761يا.6111157ل ~~خيرى البر و بالسجزية گل نرمه و بالفارسية اروانه. قال ابوحنيفة الدينورىقه ~~الخزامى طويلة العيدان صغيرة الورق حمراء الزهرة طيبة الريح قاليه ~~ابن سمجون فى كتابه فى الادوية المفردة ان اعرابيا اخبرنى من اهل التجارة(2) ~~وا ان نبات الخزامى نبات الجرجير سواء و نورتها حمراء و ان رائحتها تشابه ~~رائحة الفاغية فاغية الجناء. و اما الذى رأيتها انا و شاهدتها بعينى هو نباته ~~يشبه لسان الثور فى نباته وزهره من الزغب و الفرفيرية وبعضها اصفر الزهرجه ~~رائحته مثل رائحة فاغية الجناء واحد و اطيب رائحة جميع الوان زهرها وهو هاه ~~خيرى البر والرياض. # 1. در اصل فقط تا «گل نرمه». بقيه در حاشيهآ ورق 58 آ ذكر شده است. من به پيروى از ~~كرييوف همهآ آن حاشيه را در اينجا آوردم انيز رجوع شود به كريوف ص 412). 2. در ~~نسخه اى عكسى از كتاب اين سمجون (از كتابخانه بادليان اكسفورد): «اهل الحجازه و اينه ~~درست است. من ترديد دارم كه مطالب حاشيه و نقل قول از اين سمجون از ابوريحان باشد. # 375. خزف التنور ~~بالرومية سريقون(1) و بالسريانية حصادتتورا. # 1. در اصل عربى: «سذيقون». در ترجمه فارسى: «سريقونه و آن درست است = 121160ك (نيز ~~رجوع شود به كريوف ص 412). # 376 خطمى 1100= با تفلةلل12 8111166 ~~بالرومية لاثوس و ايضا انونكسا(1) و بالسريانية حلمثا و ايضا نطفثا وا ~~بالفارسية خيروج(2) . جالينوس : ايسقوس (3) . ديسقوريدس: الثا!(2). وهو ~~الخطمى البرى الصغير الورق و سماه قوم خبازى برى مستدير الورق ه ~~اكالتوث ورده اخمرى الورد وهو فى طول ذراع لزج الاصل داخله ابيض وه ~~زهرته هوالثال. و قيل هو بالفارسية هشت دهان. قال ابوسعيدبن دوست PageV00P298 ~~============================================================ ~~تمالكمت لاى كانتظانا فه فع بتم ننلن نننانن تلان هانتت ~~حرف الخاء 239 ~~مادرى الغزالتصارى حين فرالاسدعنها ~~ان للله جنودا جعل الخطمى منها اه ~~قيل لان ارسلان الجاذب القى لهم خبو(5) الخطمتى فمات كثيرمنهم. ابوحنيفة ~~الخطمت بفتح الخاء. بولسة الخطمى نوع من الخبازى البرى يجه ~~1.ل00ا. در اصل: «خيرو». در برهان قاطع ms297 خيرو. در پهلوى (يه نقل محمدمعين در ~~حاشيهآ برهان): خيريك. فولرس (به نقل كريوف 413): خيروج3. قياعفله الوو نامهاييه ~~گياهان361).4. در اصل: «الثال». متن از ترجمه عرى ديسقوريدس (139 از 3). 5. چنين ~~ااست در اصل و شايد خبزه يه ~~377 خطاف بانلاع = 11200 ~~بالرومية تنكس (1) و بالسريانية شونيتاديسقوريدس: ان شق فرخه من اول 1هدب) ~~وبطوته فى زيادة القمر وجد فى بطنه حصاتان احديهما ذات لون واحد و اخرى ~~ذات الوان يشدان فى جلد عجل او ايل على عضدالمصروع فينفعه. ديوان ه ~~الادب: العوار هوالخطاف والعوهق الجيلى منه ويقال العوهق هو الشقراق . # ور وقيل فى كل واحد من الخطاف والاخيل، وهو الشقراق ، ملاعب ظله وقيل ~~خاطف ظله. والصحيح فى الشقراق دون الخطاف. # 1. در ترجمه عرب ديسقوريدس (54 از 2): خاليدونس وهوالخطاف. خود مؤلف هم مطلب ~~مذكور در ديسقوريدس را تقل مى كند. بنابراين نميدانم كلمهآ تنكس از كجا آمده است. # 378. خطر(1) م6 با تللنا قن8ق1 ~~هوالوسمة. و قيل الخطار شجر يعمل منه دهن. و قال الراعى ~~اتتنا خزامى ذات نوروحنوة و راح و خطار من المسك ينفح ~~والجنوة بقلة صفراء طيبة. # ا ا ~~1. به گفتهآ مايرهوف در شرح اسماءالعقار (ص 62) كلمات خطر و وسمه به دو نبات مختلف PageV00P299 ~~============================================================ ~~240 كتاب الصيدنة فى الطب ~~اطلاق شده است: يكى به همان ا 1.420616 كه در عنوان ذكر شد و ديگرى به نيل يا يه ~~1110218 111162 -118 ~~279. خيار 1006ن . 55875ل12001 ~~بالعربية القتد و بالرومية تيطرا(1) انكورن و ايضا كيطرو(2)ناكوس وا ~~بالفارسية خيار بادرنگ فان باذرنگ بالفارسية الدرية هو الاترج والقثد ~~يكون على شكله وسيما المجدر منه اذا اصفر. والقتد بالحجاز والخيار بالعراق و اه ~~خيار باذرنگ بخراسان تشبيها اياه بالاترج. # 1. در اصل: «بيطراغورن» . متن مطابق ترجمه فارسى است. در يونانى: 209ل2920اع7 (كه ~~تترانگورون خوانده مى شود). رجوع شود به ليدل و اسكات كه در آنجا به 18166100062 ~~ترجمه شده است. آ. در ترجمه فارسى از قول خواجه امام حافظ الدين مغربى نقل كرده است كه ~~«خيار ms298 را ددكيطر وناكوس» گويند ومعنى او به لغت تازى اصفر اللون باشد يعنى زردرنگه. در ~~حقيقت كيترينون و كيترينوس به معنى زردليمويى است (از كيترون. سيترون به معنى ليمو). # 380 خيار شتير .ا قلاقل 16قق ~~ووه ~~و قوم يكتبونه خيار صنبر(1) وهو بالهندية كينار(3) وفلوسة كد وبالسجزية نى ق ~~هندو. والرازى: قصب وقلوس وحب، وخير لبه البراق الصقيل الدسم و اه ~~اجوده مالم يخرج من قصبه واسود جوفه. ابن ماسة و ابن ماسويه: هو نوعان عه ~~احدهما يجلب من كابل والاخر يكون بناحية البصرة. الرسائلى: خيره الاسود ~~الرزين الذى ليس يمتحشف. ابوحنيفة: شجره مثل كبارالخوخ. الارجانى: بدله ~~نصف وزته ترنجبين وثلاثة اوزانه لحم الزبيب وثلث وزنه تربد و قديجعل بدل ه ~~اا لحم الزبيب رب السوس . # 1. در اصل: «صنج». در ترجمه فارسى: «صنير» وآن درست است. آ. در مخزن الادوية: كرماله و ~~كرواله. # ننفتضضته خفتن ..: . PageV00P300 # ============================================================ ~~ى قفت لايمه نغتت دهشا ننيا نم الان فقده شانر تزننت نايرنه ناهقسهنت ~~حرف الخاء241 ~~381 خيرى نع1 ا نتتعله 6006لعل ~~حمزة: هو تعريب هيرى و يقال له شب بو لان رائحته بالليل تسطع و منه نوع ~~يسمى هيرى ارشق. و قيل هوالخزامى. و الخزامى بالقارسية اروانه واه ~~ماذرابواى اى رائحة الامهات. و اهل العراق يسمون الوان الخيرى المتثور. # دهن (1) الخيرى بالرومية ابيلون بولس: الخيرى الاحمر الزهر يسمى بسد ~~وا ديسقوريدس: لوكرون(7) له زهر ابيض و اصفر و فرفير ~~و ا1. از اين قسمت تا آخر عيارت در حاشيه ورق ب 5 نوشته شده است. آ. چنين است در ~~اصل. و چنانكه از معادل يونانى در عنوان مشاهده مى شود يايد لو يكويون باشد در ترجه عرب ~~ديسقوريدس (118 از 3): لوقوليان و هوالخيرى. # 382. خيزران = .ل11 عل1 10052 ~~هوالعسطوس. مربالهادى رجل معه حزمة خيزرانفقال الفضل بن الربيع [وه1) ~~ماذلك؟ قال عروق القنا و احترز(1) عن اسم امه. # 1. در اصل: «و يحرزه ~~383 الخسفوج = ل10ع 1 كنلل56006 ~~و ابوحنيفة: حب القطن ~~384. ختو(1) ~~و ذكر رسول قتاى انه ms299 عظم جبهة ثور و ان رغبتهم فيه لما يقال اته يعرق اذا ه ~~قرب من سم. و قيل انه جبهة كركدن وهوالفيل المائى. و قيل ان هذا الثورهه ~~يكون بارض خرخيز و قيل انه يوجد فى حبعض ي الجزائر طائري عظيم ~~و جذا قدتناثر لحمه قينحت من جبهته. و ذكر ابراهيم السندانى عمن رافقه PageV00P301 ~~============================================================ ~~242 كتاب الحيدنة فى الطب ~~فى برارى الصين قوما و ان الشمس اظلمت فنزلوا عن دوابهم وسجدوا وه ~~سجدت انا ايضا و مارفعوا رؤوسهم حتى انجلت فسالتهم فقالوا هوالله ومه ~~و وصفوه بصفات طائر عظيم جدا يكون فى البرارى غيرالمسكونة بين الصينقه ~~والزنج طعامه الفيلة العظيمة التى لاتواتى للتأديب ويسمى بلغتهم ختو تعظيماله ~~اكخان وخاتون وهذا الختو من قرنه ان وجد لان وجوده يكون فى الاحقاب. # 1. بر الجماهر (208 تا 210) مطالبى راجع به ختو هست كه قسمتى از آن را در الصيدنه آورده ~~است. كلماتى كه ميان دو علامت حتي گذاشته شده است جهت فهم و تكميل مطلب از ه ~~المجماهر تقل شده است. # 385. خردل 7اى.11612يا.لك10 1185621 ~~بالسريانية خردلا و بالفارسية اسبتدان خوش و بالهندية رائى (1) و بمولتان ~~و اهرى. ابوحنيفة: الحرشاء خردل البر. ابن ماسة: اجوده الاحمر الكبير الحب ~~الذى اذا فركته ظهرت منه زعفرانية ولدونة. الرازى: نوعان ابيض واحمر... # هوالصناب و بالهندية(2) اهورى اجوده مالم يكن يابسا ولاشديدالحمرة ه ~~كثيرالحب و اذا دق اخضرلونه و صار الى البياض قليلا مسيح: الجنجلا ~~شبه الخردل بولس: بدله بزرالشلجم و قال ايضا بزرالحرف. ابن ماسويه: ابيضه ~~وحب مدحرج رزين دسم يستعمل بالسند والهند دهنه فى الطبيخ و ادوية الرياح . # ولو فى الخردل نوع غيرالاحمر اصفر ليس حبه بمدحرج. # 1. در اصل: «راى». اصلاح از مخزن الادويه (ص 383). 2. از سياق كلام معلوم است كه ~~مطالبى از آنجا كه با چند نقطه مشخص شده است افتاده است. در ترجمه فارسى در اين موضع ور ~~چنين امده است: محمدزكر يا گويد سپتدان دو نوع است: نوعى ازو سپيد است و نوعى ms300 ديگرو ~~سرخ و آنچه سپيد است دانهآ او گرد است و آنچه دانهآ او بلون سرخ است جرم او پهن است و ~~سيتدان سرخ در منفعت زيادتست و گفتهاند آنچه او را به لغت هندى اهرى گويند به لغت ~~عرب او را صناب گويند و تعلب از اين الاعرابى روايت كند كه به لغت تازى سپتدان را چون ~~با مويز بهم بياميزند مصب گويند (ظاهرا صناب بايد باشد: الصناب صباغ يتخذ من الخردل ~~والزبيب السان العرب ذيل صنب). 3. از كلمهآ «بالهندية» تا «قليلام در حاشيه آمده است. # تتشتتمتت بضشن. نخ ن ر PageV00P302 ~~============================================================ ~~حرف الخاء243 ~~386. خروع 21200= با 11111/10185 6ف1 ~~بالرومية قفروس(1) و بالسريانية طمرى و ايضا صلو با(2) و ايضا قردى(3) و ~~بالفارسية بيذانجير. جالينوس: قيقاوس . الخروع شجر لين خوار. يقال انخرع ~~العود اذا كان ناعما. والمرأة الناعمة خريع. بولس: بدله الوسخ اللزج الموجود ج ~~ست ~~فى موضع الصراع. ايوحنيفة: لايرعاه شيء. وتقشب(7) الكلاب بحبه الغض اذا ~~طرح فى اللحم فيقتلها او يعميها. الرازى: قوة دهنه كدهن الفجل الا انه ~~و اسخن وهو اشبه شيء بالزيت العتيق. و بدله و بدل حبه وزنه لب الفستق و ه ~~نصفه بزرفجل و نصفه حب الصنوبروربه.... و يسميه بعض سمسما بريا. وه ~~بعض يشبهه بالقراد(5). و شجرته كصغار شجرالزيتون و ورقه كورق الدلب ه ~~اعرض واكبر واشد سوادا.... و عقده مجوفة كالقصب و ثمرته عناقيد مزغبة. # و بالقارسية مرغ ندو و بالسندية قيون. # 1. گمان ميكنم قيقوس باشد، صورتى ديگر از قيقاوس مكك8ه. 2. در لوو (نامهاى گياهان ~~354): صلولبا و صلبليا. 3. مقايسه شود با چند سطر پايين تر كه مى گويد: و يعض (بعضهم) ~~يشپهه بالقراد.قردى در سريانى و قراد در عربى نام كنه شتر است (يا شپش شتر). 4. از اينجاوه ~~تا آخر خارج از متن در پايين صفحه نوشته شده است. ك. رجوع به حاشيه 3. # 387. خرنوب 6087090 يا 10014 . 2110151018 (ع5ب) ~~ول ذكر محمدبن ابى يوسف الاسفرارى انه الخرنوب والخروب معا وهو ثمرة هاهد ~~الينبوت ms301 و بالسريانية حروبى و ايضا حجثا و ايضا فيزيد جاغى (1) و بالفارسة ~~و زنك فلج و بالبلخية جنكك(2) و بالسجزية شمرك و اصله بالسريانية زريات وهر ~~بالسجزية سم. جالينوس: قاراطيا. الرازى: مسطح احمر المكسر فيه حبوب هن ~~شبيهة بحبوب الخرتوب النبطى. ابومعاد: خرنوب نبطى اوينبوت زنكورج(3). # قال هو يابسا اطيب منه رطبا على شجرته وهو بالهندية جند و قيل مجند. # ذكر السيبوى خرنوب الشوك و كانه النبطى. ابوحنيفة: خرنوب وخروب هو ه PageV00P303 ~~============================================================ ~~244 كتاب الصيدنة فى الطب ~~.ضربان احدهما هذه الينبوتة الشوك الذى يستوقدبه ذوافنان يرتفع نحوالذراع ~~و وله حمل احمر(4) خفيف كاته تفاح(5) بشع لايؤكل الا فى المجهدة وفيه حب ~~صلب زلال(6). والاخر الخروب الشامى حلو يؤكل وحبه كحب الينبوت اكبر ~~ل وثمره كالقثاءالصغير عريض و يتخذمنه سويق ورب وذكر بعض الاعراب ~~ان ثمرة الينبوت يسمى الفش. واخبرنى (2) بصرى ان بالبصرة خروب شام ~~للطرفة. # 1. اين كلمد به گفته كريوف (420) بايد حاغى خوانده باشد (كتاب لوون نام گياهان در نزد ~~پهود كه به آن ارجاع شده در دسترس من نيست).2. در ترجمه فارسى: ركلح و شايد زتكبلج. # جزء اول كلمه (زتك) در معادل بلخى آن چنكك و در كلمة زنكو رج ابه قسمتهاى بعدى رجوع ~~شود) ديده مى شود. زنك فلج و زنكبلج وزنكورچ باى صور مختلف يك كلمه باشد.2 رجويعپه ~~اشيهآ سيارة قبل2. رجوع به حاشهآ شماره 2.1. دركناب النسات: هاجت* 5و مر كتاب ~~النبات: «نفاخ». و اين با صفت «بشع» سازگارتر است . 6. در إصل: «ذلال» با ذال و ان درست ~~نيست. زلال يعنى لغزنده. 7. عبارت ناقص مى نمايد . در ترجمه فارسى: «و يكى از اهل بصره ~~چنان خبر داد كه در بصره خرنوب شامى بسيار باشد و گقت او به طرفه ماتده. # 388. خزبق 41230009 108ة1ء . 112 1لعلاعل1 يا ~~765100 1 ~~وهو نوعان اسود و ابيض. والاسود رومى حكلهي قضبان دقاق الى غلظوه ~~الاصبع ذوات عقد سود تعلوها حمرة. والابيض يجلب من الختل و ارض يهيه ~~ماوراءالنهر. وهو لحاء ms302 نبات و لذلك يكون نايزات بيضاء. والخربق بالرومةة ~~البرون و بالسريانية حوربخانا و ايضا فقوشا(1). اوريباسيس: البروس. و اه ~~بالفارسية دارى(2) بوربق . فى ادوية جالينوس: بالسريانية اقونطياون (3). فمنه ~~صنف يقتل الذئاب وصنف يقتل الفهود. جاليتوس: هلابوروس الجنس العام. # والرازى: اسوده شبيه بالكندس بل اكتر سوادا منه و ابيضه شبيه بعروقه ~~الاصف بل اكثر بياضامنه. ابن ماسويه و الرسائلى: اجود الابيض ما كان PageV00P304 ~~============================================================ ~~رف الخاء 245 ~~ابيض سريع الانكسار والتفرق سمينا ليس بنخر ويرى عند كسره فى جوفه ~~وا كنسج العنكبوت الدقيق له حرافة تحرق اللسان و كذلك الاسود. قال و من اهاه ~~عجيب فعله ما اصابنا ان قرويا يناول خربقا لداء و وقع من رجيعه فى القريةه ~~فتناوله الخنازير والكلاب فماتت و أكلت الدجاج من رجيع الكلاب والخنازير ~~فماتت فكيف لوكان اسودا. اركاغانيس فى العلل المزمنة: اجوده المتوسط ~~وا بين الحديث والعتيق والسمن والهزال الرمادى اللون السهل الاتكسار الذىقج ~~و يخرج منه اذا كسر شبه الغبار حريف يبقى اثر منه على اللسان طويلا. # ديسقوريدس ان قوتهما تبقى سنين كثيرة و ما سواهما فاكثر بقاء قوته ثلاث ~~سنين. اوريباسيوس: اختر منه ما غلظ و امتلا حريفا نارى الطعم. الارجانى ~~الابيض اصول ولحاء شجر حكوي قشور و قطاع خشب متفننة الشكله ~~وله فى لون الخشب التخر ابيض اغبر رزين شبيه باصول الخطمى. والاسود قطاع ~~خشب متشظية و اجوده اظنه الابيض المتوسط بين العتيق والحديث والسمين و ~~وا المهزول الرمادى اللون السهل الانكسار الغير النخر الذى اذا كسر كان ~~فى جوفه شبه غزل العنكبوت حريف الطعم و من الاسود الصلب القضبانجوه ~~والدسمة المتصلة الرقيقة التى فى جوفها شبه نسج العنكبوت الحادالطعم. و بدل ه ~~الاسود تصف وزنه مازريون و ثلتى وزنه غاريقون. قال ابن ماسويه بدله ~~كندش و نباته له ورق خضر شبه ورق الدلب واشد سوادا و فيه خشونة وله وهر ~~اساق قصير وزهر ابيض فيه فرفيرية و شكله شبيه بشكل العنقود و فيه ثمرة ~~و كحب القرطم و له عروق دقاق ms303 سود مخرجها من اصل واحد كانه رأس بصلة .ه ~~و و انما تستعمل هذه العروق وتنبت فى مواضع خشتة يابسة مثل اللبلاب والذى جه ~~يوجد فى هذه الاماكن فهوالجيد و يختار منه ما كان ممتلئا غير ضامر حريف ه ~~الطعم يحذى اللسان واذا نبت يقرب ورقه لسان الحمل والسلق البري الاانه (57ب) ~~اقصر منه احمر اللون له ساق نحو اربع اصابع مضمومة اجوف ذوعروق كثيرة جه PageV00P305 ~~============================================================ ~~266 كتاب الصيدنة فى الطب ~~دقاق مخرجها من رأس واحد مستطيل شبيه بالبصلة المستظيلة و ينبت فى اماكنقه ~~جبلية و يختار منه فى وقت الحصاد ما كان منبسط السطح انبساطا معتدلا و كان ~~ابيض هين التفتت كثير اللحم لايكون حادالاطراف شبيها بالاذخر فاذا فت ~~ظهر منه شبه الغبار ولحمه رقيق ولايلذع اللسان شديدا على المكان ويجلب ه ~~اللعاب فان هذا الصنف ردي قتال. ابن ماسويه: بدل الخربق الاسود نصف وزنه ه ه ~~كندش والنصف ماهرج اظنه ماهيزهرج. (2) ديسقوريدس: والابيض ورقه ه ~~كالسلق او اكبر تخين اسود يضرب قليلا الى الحمرة وطوله اكبر من شبر كثيره ~~العروق و يقلع فى وقت حصاد الحنطة. و اجوده ما امتلا ابيض سمين سريعن ~~الانكسار غير رخو و اذا كسر تفتت وفى جوف اصله مثل نسج العنكبوت جه ~~و فى الرقة تحرق اللسان. و قال فى اسوده آته(5) ملمقونيون لان رجلا اسمه ~~ملمقوس وسوس من العشق و استمشى به فبرا. وورقه كورق الدلب الا انهه ~~اصغر قليلا مشرف و اشد سوادا وخشونة و فقاحه ابيض وارجوانى كالورد و هوه ~~ثمرته كالقرطم و اضوله دقاق سود يظهر من راس واحد كالبضل ينبت ه ~~و فى الكهوف والارض الصلبة اليابسة. واجوده الاسود الممتلئ السمين الدقيق ~~القضبان فى جوفه كنسج العنكبوت حريف الطعم. ويقولون ان وجد فى الموضع ~~الذى يحفرله(6).... قتل اناسا كثيرة فجأة و من يحضر يشرب الخمر والتوم ~~حتى لايضرهم. و قال بشر الابيض ليس من جنس الاسود و لكنه ربما يجمع ~~بين شيئين غير متجانسين بالاسم كالزوفا فان رطبه ms304 وسخ الصوف و يابسه نبات ه ~~كالصعتر وبزرالفرفح يسمى بزرالفنجنكشت والمازريون ورق الهليلج وكحب ه ~~والبلسان فانه حب شيء آخر. # 1: تقوشا (لوو، نام گياهان به ارامى ص 180) 2. احتمال ميدهم جزء دوم كلمه هوربق ~~(خربق) باشد و شايد چتين بوده است: دار هوربق. 3. ممكن است اقونيطون 1019ف11فله باشد. # (تيز، كربيوف423). 4. از اينجا به بعد در حاشيهآ ورق ب 53 و آ 57 نوشته شده است و من PageV00P306 ~~============================================================ ~~حرف الخاء 247 ~~به سختى توانستم آن را بخواتم. كريموف آن را نقل نكرده است. 5. اين داستان در ترجهآ عربيوهر ~~ديسقوريدس (114 از4) به صورت ديگرى است: «والذى سماه مالنبديون انما سماه من اسم ~~رجل رأعى يسمى مالنبس. لانه يظن ان هذا الراغى اسهل بتات بروطس بهذا الدواء وقد ~~عرض لهن الجنون فابراهن». 6. بايد مطالبى از موضعى كه با نقطه مشخص شده است افتاده ~~باشد ~~389. خراطين(1) 771527 تنا1605151265ل1ل ~~يسمى امعاء الارض. قلويطرة: شحمة الارض. ديدان توجد فى الارض اذاه ~~حفرتها. واذا سحقت الختراطين ووضعت على العصب المقطوع نفعت من ساعته ~~منفعة عجيبة. ويختم جميع الجراحات الحادتة من حديد او حجر او شيء آخرجه ~~بفتح وخاصة اذا كانت الجراحة فى الاعضاء العصبية العسرة الاندمال كالانف ~~والاذن. # 1. در حاشيهآ ورق آ 7ك و ب 57 توشته شيده است و مفصل است. اما چون يه، جز سطر جوه ~~نخستين همه در خاصيات طبى آن است ظاهرا نيايد از ابوريحان باشده زيرا ابوريحان پيشتر به ~~شرح لفظ ولغت و وصف وماهيت مى پردازد نه به معالجات و خواص كه از شان اطبا آست، و ~~به همين جهت از تقل آن در اينجا خوددارى شد ~~390. خرء ~~خرء الكلب بالرومية ديقونون(1) و بالسريانية سماربا و ايضا زبلاد كلبا و ايضا ~~خراى كلبا و خرءالعصافير بالسريانية زبلاصفرا و خرء الذجاج زبلا دترنا ~~غلثا و خرءالضب زيلادحروتا و خرءالقار زبلادعقبرا(2). # 1. در اصل: ديقونرين. يونانى آن 1810031لا. 2. در اصل: غقيرا. عقيرا و عكپرا در سرياتى ~~به معتى موش است. # 491 خرجوش 00ك1407126- با 1101118202ل11 ms305 ~~بالفارسية. ديسقوريدس: يسمى السنة(1) الغنم حتوي يعض الناس يسميه PageV00P307 ~~============================================================ ~~228 كتاب الصيدنة فى الطب ~~ذاسبعة(2) اضلاع و بعضهم كثيرالاضلاع. ينبت فى البساتين والآجام ~~ولوالسباخ(7) و المواضع الندية. وهو نوعان صغير صغيرالورق دقيقه ذوعقد ~~فى قضيبه منبسط على الارض فقاحه اصفر و بزره فى اعلى قضيبه، و كبيريهن ~~اعرض ورقا احمر القضيب ذوعقدمن وسطه الى رأسه ممتلئ حبا احمر واصله لينقه ~~مكتنز ابيض قدر اصبع. الميامير: لحكا(2) وهو الخرگوش وهو لسان الحمل. # 1. در اصل: «الشيهالغنم» و آن درست تيست. السنةالغنم و لسان الحمل ترجمهآ يونانى جه ~~ارنوغلوسون ارجوع شود به عنوان) است. 2. ترجمة 1161106/00 (لوو ص243). به ~~فارسى: هفت پهلو (همان مأخذ) و «هفت سو» در ترجمه فارسى. و«گوش» به زبان اهل فرغانه ~~در ترجمهآ فارسى. 3. در ترجمه عربى ديسقوريدس: 1261 از2) «السياجات». 4. در اصل: ~~بحكاء و آن درست نيست (رجوع به لوو در موضع مذكور). در ترجمه فارسى گفته آست: ~~«خرجوش را به لغت فارسى خرگوش گوينده. # 392. خرامغان(1) ~~الرازى: فى شكل السنبل فى طعمه ادنى خلاوة. # 1. چنين است در اصل. در برهان قاطع: «يه فتح اول و ميم و قاف (خرامقان) رستنى باشد مانند ~~سنتبل الطيب اما رنگ آن به سبزى مايل است و بيخ آن هم به سنبل ميماند و بوى سنبل تيز جهور ~~دارد و طبيعت آن هم نزديك است به سنبل و در طعم وى اندك حلاونى باشده. در حاشيه ورق ~~ب 57 خزف التتور را دارد با شرحى كه گذشت. # 393. خس 11102 81781002ا يا ا16 ~~5680 ~~بالسريانية خسى و لبنه(1) بالوومية ثاذريوس (2) و بالسريانية لبناد(3) خسا. # ابوحنيفة: الحواء خسة البر جالينوس: الهرقلوس (2) مادام رطبا يؤكل واذا ~~جفت صارت من جملة الشوك. و على الحاشية: سنخوس(5) وهو خس الحمار. # الدمشقى: خس الحمار دواء باردمزاجه مائى و ارضى. الزابلية تسيى ~~(58) الطلشقوق(6) خرجكوك(7) فلهذا يظن به ان خسالحمار خرجكوك PageV00P308 ~~============================================================ ~~حرف الخاء249 ~~الحاوى: انخوسا(8) فى ديسقوريدس و فى ثبت اسماءالادوية انه خس الحمار. # و ديسقوريدس: ورقه يشبه الخس الدقيق الورق ms306 عليه زغب وهو خشن اسوده ~~وكثير العدد نابت حوالى الاصل لاصق باصله فى غلظ اصبع لونه فى الصيف احمرا ~~كالدم يصبغ يد لامسه وينبت فى ارض صلبة. اوريباسيوس: ثريداكس(9) . # ديسقوريدس: الخس البرى يشبه الريفى ووعاء بزره اغلظ كثيراللبن ورقه ~~و يضرب الى البياض يشبه ورق الخشخاش والخشخاش بالهندية سرجنى . جه ~~1. در اصل: «لبه».2. رجوع شود به كريموف 3.426. در اصل: «لبا». ؟. در برهان قاطع: ~~«هر قلوس به لغت يونانى نوعى از كاسنى صحرائى باشد و آن را هرقلوه نيز گوينده 3. در ~~اصل: «ادسنجوس» و ان درست نيست: ا 2666ع1 6.5006115و 7و8. رجوع شود به ذيل ~~اروسا وحواشى آن در همين كتاب.9. رجوع شود به كتابت يونانى آن در عنوان. 10. در ترچمه ~~فارسى آمده است: «و آن كوك كه او را در متعارف بخورند به لغت رومى او را ملور گويند و ه ~~بسجزى كيوك (در نسخهاى كيو) گويند و به پارسى كوك گويند و به زبان رازى كاهو گويند. و ~~مخلص در كتاب متقول آورده است كه كوك را به لغت لطينى لطوقا گويند و كوك دشتي زا ققلى ور ~~اوربا گويند». ملور كه در تسخهآ ديگر ملون است شايد اميرون مذكور در اسماء العقار باشد ~~(شماره 114). لطوقا همان *16ت1 است. ققلى اوربا گمان مى كنم محرف ثريداقس اقرياه ~~باشد. حواء كه به گفته ابوحنيفه (شماره 233) هان خسة البر است به نقل ناشر كتاب النبات ~~ازشوانيفورت ص 48 2 يا . قفال8تالناهي است (كتاب ~~النبات قسمت انگليسى ص 30). # 394. خسرودارو (1) ع11811 111 03لد يا 8.612 ~~ملللنل ~~ذكره الرسائلى: هو و الارجانى: خسرودارو بدله وزنه دارصينى و نصف وزنه ~~بزرالانجرة. # 1. همان خاولنجان يا خولنجان است كه ذكر آن گذشت.جو ~~394. (مكرر) خس البر(1) ~~ابوحنيفة: الحواء خسة البر PageV00P309 ~~============================================================ ~~250 كتاب الصيدنة في الطب ~~1. به ذيل حاشيهآ شماره 10 خس رجوع شود. # 395. خشكار(1) ~~بالرومية كيبارون. # 1. در برهان قاطع: آردى كه نخاله آن را جدا نكرده باشند. ولى در زيان عربي به معنى نان ~~خاصى به كار ms307 رقته است: «فيقوم الحوارى المتلطح مقام الخشكار النظيف ... (البخلاء ص 94) ~~و تيز رجوع شود به ذيل خبز در همين كتاب. # 396. خشخاش :71201نا با 601111611111 61/ ~~نوعان ابيض واسود. والابيض بالسريانية ميقونى و ايضا رمانى دشعلا اى ه ~~رمان السعال و قيل(1) بالعربية رمان القحاب اى السعال لان القحبة ~~ولفى تجميشها تسعل خلف كل فتى نظن بهذا التفسير انه غلط لان القحاب الذى ق ~~هوالسعال بالرفع كاسامى اكثر العلل مثل الكزاز و الكباد و الهلاس والقحاب ~~سعال الابل و اذا كان هكذا فهو رمان السعال كما هو فى السريانى لانه يشفى ~~الشعال. ابوحنيفة: يسمى خشخاشا لتخشخشه و ثمرته تسمى جرآء وان ~~بالفارسية كوكنار و يسميه صهاريخت ناركيوا لان كيو بلغتهم الخس. # ديسقوريدس: فرليون يسموته خشخاشا بريا له ورق ابيض خشن متشقق ه ~~الجوانب متل ورق الخشخاش البرى و فقاحه اخضر و تمرته صغيرة مثل عه ~~القرن. يشبه قضيان الحلبة وبزره صغير اسود يشبه الريفى واصله اسود غليظ ~~يتبت على شاطى الماء فى المواضع الصلبة. بولس و ابوالخير: خشخاش الافيون ~~هوالخشخاش الاسود. قلوبطرة: الخشخاش البرى الاسود قتال: ~~ديسقوريدس: البستانى يستعمل بدل السمسم فى الخبز و منه جنس راسه طويله ~~و و بزره اسود و يقطر لبنه على الآرض. ديسقوريدس: ينبت بين الكروم وورقه ~~لههبا كورق الحبقلجبلى مشقق طويل خشن و فقاحه ابيض و كذلك اصله وهو ه ~~ففنتققتقظنتتتتنق...... PageV00P310 # ============================================================ ~~ه ر ب ى چان ر ~~حرف الخاء 251 ~~فى غلظ الخنصر والريفى هوالبستانى ويستعمل بزره فى الخبز والعسل. ومنه ه ~~جنس رأسه طويل بزره ابيض. و منه آخر برى فى رأسه مثل السفرجل ه ~~الصغار وبزره اسود. جالينوس: هو انواع، المنتتر لان زهره تنتثر بسرعة وهاه ~~بزره منوم موذى، و بستانى مزروع نوعان مفرطح و اطول منه و اصغر و اهزل ور ~~و وهو يسيل و يچرى منحدرا الى اسفل و لذلك سماه قوما الخشخاش الذائب. # والابيض يستعمل بزره على الخبز و منه نوع ثالث بزره اسود وهو من نوع ~~الدواء. والنوع الرابع ينوم ms308 ويميت. ومنه مقرن لتعقف ثمرته بمنزلة غلف الحلبة ~~كقرن الثور و قوم يسمونه خشخاشا بحريا لانه ينبت على الشاطى. و منه ه ~~الزبدى لانه وبزره ابيض وهو نبات صغير. ديسقوريدس: اجود البان اصناف ه ~~الخشخاش ما كان ابيض مرا لينا غير خشن سريع التحلل فى الماء يصيره ~~مثل الموم ولايجمد واذا وضع فى الشمس ذاب ويسرج به السراج غير مظلم و ه ~~ينبغى ان يحذر دخانه اذا انطفى. ويغش بالما ميثا و بالصمغ و عصارة الخس قياه ~~البرى و يغلى(2) فى جوفه حديدة حتى يتزعفر لونه و يتحلل ثم يستعمل. # الرازى: بزره اصفر من الذرة منه ابيض ومنه اسود. قال فسوة الضبع شجرة هن ~~تحمل على الخشخاش لايتحصل منه شي ~~1. عبارت مضطرب مى ثمايد زيرا اگر قحاب به معنى شعال باشد پس همان تفسير درست است. # درست وقتى نيست كه قحاب به كسر قاف خوانده شود. پس چيزى از أصل افتاده است ودر ~~ترجمآ فارسى اين افتادگى معلوم است زيرا در آنجا چنين است: «و چنان نمايد كه درين موضع ~~قحاب به كسر قاف از منهج صواب دور است زيرا كه قحاب به كسر قاف جمع قحبه است وه ~~قحاب به ضم قاف سعال باشده آ. اين عبارت نيز به ظاهر درست نمى نمايد در ترجمه عربوه ~~ديسقوريدس (شماره 56 از4) در اين موضع چنين دارد: «وقد يغلى خرقة جديدة الى ان يلين او وهر ~~يميل لونه الى الحمرة الياقوتية* پس شايد اصل عربى چنين بوده است: ويغلى فى جوفة ه ~~حتخرقة. جديدة... نسخهاى كه در دست مترجم قارسى بوده آست نيز ماتند متن ما يوده ر ~~است و او ترجمه كرده است: ««و آهن پارهاى در او بگذارند.مه PageV00P311 ~~============================================================ ~~252 كتاب الصيدنة فى الطب ~~397. خشارى(1) ~~صهاربخت: هو خبث القضةه ~~1. الخشار الردئ من كل شيء و سفلة الناس و دونهم ومالالب له من الشعير و فضالة المائدة ~~(اقرب الموارد). # 398. خشسبرم(1) با 10ن185 /11010 ~~ايوحتيفة: من رياحين الير يشبه المرو ~~1. رجوع شود ms309 به تعليق لوين بر خشسبرم در كتاب النبات (ص 32 انگليسى) وكريموف 430. # 399. خصى الكلب 2غ127 2005- .ا 1.10812) يا تفياك17 ~~تا يا با 100/0 قفلك2 ~~نبات يحرك شهوة الياه. جالينوس: هو ارخيس وهو اصل مقرون زوجا زوجا حه ~~وشبيهة باصول الزيز(1). الحاوى: خصى الكلب و خصى التعلب و يقال ذوثلاتة ه ~~و اوراق و هما نباتان. ديسقوريدس: ان اصل خصى الكلب فى عظم زيتونتين ~~و مماتليه متشنجة و منتفخة اذا اكل الرجل اعظمهما ولد الذكران و اذا اكلت ~~(159) المرأة اصغرهما ولدت الاناث و كل واحد يبطل فعل صاحبه اذالبعد ~~بولس: ذكر دواء سماه ذائلاث خصى. الارجانى: نوعان اصفر ذواصلين احدهما ~~فوق الاخر واحدهما ممتلى والاخررخو متشنج انا اظن انه افتاب پرست الذى ~~يعمل منه كبوذه لاته كزيتونتين. ووجدته فى كتاب الادهان الهوربوسه كانه ~~ولر مقيل الشمس. الارجانى: هو نوعان ممتلئ والاخررخو متشنج. # 1. در اصل: «الزير». # 40. خصى التعلب 6011000 يا 741401400 2 ~~11000028ليا.اية ق1161) يا .ا 101086861 ~~نبات قوته قوة خصى الكلب. الذمشقى: دواء حار رطب يعرف بهذا. بولس وعه PageV00P312 ~~============================================================ ~~رف الخاء 25 ~~ابوالخير: باليونانية ساطوريون وايضا طريفوللن. جالينوس: هو سطوريون، ه ~~ديسقوريدس: ذكر شجرة(1) الكلب حتوي وصفها بكثرة القضبان المربعة و ~~كثافتها وورقها مدور متفرق على القضيان كثيف مر وزهره وبزره يشبه العلكه ~~جاس ينبت فى الدور والسطوح و فى الصخر. بولس: بدله بزرالجرجير. # ديسقوريدس يسميه بعضهم طريفلن و معناه ذوتلاث ورقات مايل نحوالارض وهر ~~كميل ورق الحماض اوزهر السوسن وفى لونه دموية وساق دقيق وزهر ابيض هه ~~و اصل كاليلبوس فى قدر تفاحة احمرالظاهر ابيض الباطن. (2)ديسقوريدس : ~~خصى التعلب و بعضهم يسمونه خصى الكلب. وورقه مفروش على وجه الارض يهن ~~و و على ساقه ممايلى اسفله ورق اخضر يشبه ورق الزيتون الا اته اضيق واطول هه ~~و اغصانه شبر ولون زهره الى الفرفيرية واصله يشبه اصل البلبوس وطوله هاه ~~مثل الزيتون. و ذكر خصى تعلب آخر ورقه يشبه ورق الكراث الى الطول قعه ~~عريض رخص و ساقه على شبر طولا ms310 و زهره الى الفرفيرية واصله شبيه ه ~~الخصى (3). # 1. شجرة الكلب در ترجمه عربى ديسقوريدس (86 از 3) اليسن ناميده شده است وعلت تسميهآ ~~آن به شجرة الكلب شايد به كار بردن آن در علاج گزيدگى سگن هازى بوده است. به يونانى ت ~~21100 و تام علمى آن با ع200058لل4 است (رجوع شود به شرح اسماء العقار وا ~~تعليق مايرهوف (شماره 370).2. از اين قسمت تا آخر قصل در حاشيهآ ورق ا59 نوشته ~~والشده است. 3. در اصلة «الآعصارم كه نادرست است. # 401. خفاش = 2011218ن1000 ~~ويقال الخشاف ايضا وللوطواط (1) نوع منه يسرق التمر . و قيل فى الوطواط ~~ر انه خطاطيف فى الجبال سود طوال الاجنحة ويقال للخفاش ايضا فأر الليل وه ~~فارالجو ~~1. الوطواط الخفاش.. و قيل الوطواط ضرب من خطاطيف الجبال اسود شبه بضرب من ~~الخشاشيف لنكوصه و حيده السان العرب ذيل وطط). PageV00P313 # ============================================================ ~~254 كتاب الحيدنة فى الطب ~~202. خل 2206 ل1ص86 ~~بالرومية اوكسوس و بالسريانية خلا و بالقارسية سك(1). # 1. به اين صورت در تركيبات سكنگپين و سكباج ديده ميشود در ترچمهآ فارسى گويدن و ~~پارسيان سركه گويند و يه لغت اهل سيستان سك گويند. # 403. خلاف(1) .عه لق1 (با انواع مختلف آن) ~~وبشر: الصفصاف، بالفارسية بيذسپيذ و بالسندية ويوس. الحاوى حتو ه ~~الطبرى لبن الصفصاف يحلق الشعر. وقوم يشرطون خشب الخلاف ويجمعون جه ~~صمغا ولبنا و قوم يأخذون ذلك من ورقه حين يزهر. وفى بيوت الاصنام بالصين ه ~~يأخذون الخلاف المحمر فى الشتاء ومتكوسا فيتدلى اغصانه نحوالارض وتصيريه ~~كالقبة. و قال بعضهم كل شيء مر فهو حار الا الخلاف فانه مربارد ولهذا سمى ~~(59ب) خلافأ لمخالفته القضية المطلقة فى المرارات ~~و كل مر مسخن ما خلا الصف صاف من اجله دعوه خلافا ~~بوالنصر العتبى ~~ان الخلاف لكالخلاف تشابها و كلاهما فى الاختيار ذميم ~~لو كان خير فى الخلاف لزانه مر ولكن الخلاف عقيم ~~و و فى كتاب الباطنية ان بعض خشب الخلاف متى شق ينصفين فى وفت رطوبته و ه ~~وضع بعضه من الاخر على ms311 شبر او شبرين دنا حتى اتضم بعضه الى بعض جه ~~عمر المطوعتى ~~اوماترى نورالخلاف كانه لما بدا للعين نور وفاق ~~كاكف سنور ولكن نشره يسعى بفارالمسك فى الافاق ~~لاخر ~~كآن نور شجرالخلاف اكف سنور بلاخلاق مردودة البرئن فى الغلاف PageV00P314 ~~============================================================ ~~ج ياير ريد ~~جرف الخاء د25 ~~ابوالفضل الميكالى ~~غصن خلاف لابس النور كانه اطراف سنور ~~ابوعلى ين مسكويه ~~فى العود مايقرن المسك الذكى به طييا وفيه لقى ملقى من الحطب ~~لان الماء جاء باصله(2) فنيت مخالفا لاصله فسموه خلافا. غيره الصفصاف لغة ~~اهل الشام. ابوحنيفة: السوجر الخلاف و سمى لان الماء جاءبه(3) سبيا فنبت ~~مخالفا لاصله . ومنه نوع يسمى مشك بيد يخرج فى اول الربيع مثل صغار اللوز ~~فى يدوه مشعر له رائحة جيدة. و گربه بيد يخرج كذاك(2) على هيئة اكف ~~السنانير و منه نوع يحمر فى الشتاء. # 1. براى انواع بيد و نامهاى علمى و محلى آن رجوع شود به: ثابتى، درختان و درختچههاى ~~ايران ص333 تا2.344. گمان مى كنم درست «بيزره» باشد. در ترجمه فارسى چنين است: ~~«چنين آوردهاند كه معتاد درو آنست كه درخت او از تخم كمتر بود يلكه شاخ او ريا در زمين ~~بنشانند و او شعبهها بزند و بيخ به آب برد و بزرگ شود و در روزگار ماضى نچنان اتفاق افتاد ~~وقتى تخم او در زمين افتاد و چون آب به او برسيد برخلاف معهود درخت او برآمد و بزرگ شد ج ~~و يه اين معنى عرب او را خلاف نام نهاد و اين تقرير خليل بن احمد است» . 3. در اينجا نيزدر ~~اصل عبارت «جاء بيزره» بوده است. «وزعموا انه سمى خلافا لان الماء جاء بيزره سبيا فنيته ~~مخالفا لاصله فسمى خلافا. و هذا ليس بقوىه السان العرب) ؟. در اصل: «داك» ~~2404. خلة ~~الخلة ما خلا من النبات(1) والحمض ما ملح فالخلة طعام الابل والحمض ~~فاكهتها. # 1. بايد چنين باشد: ماخلا من التيات من الملح. ممكن است «ماهى موصوله به معنى زمين باشد ~~زيرا زمين خالى ms312 از نبات را خله گفتهاند ولى اينجا سخن از نبات است در مقابله يا حمض كه ~~ييور اسوتة الخلة مالم يكن فيه ملح ولاحموضة والحمض ما كان فيه حمض و ملوحة . والعرب ~~تقول الخلة خبز الابل والحمض لحمها اوفاكهتها وانما تحول الى الحمض اذا ملت الخلة ~~السان العرب ذيل خلل). PageV00P315 # ============================================================ ~~256 كتاب الصيدتة فى الطب ~~405. خير01071] 6116111 ~~بالسريانية خميرا. جالينوس: زومى (1) . # 1. در اصل: «رومى) ~~206 خمر 116= 7111 ~~بالرومية اونوس وايضا اونيوس و ايضا اوينين. وبالسريائية خمرا و بالفارسية ~~ومى. بولس و ابوالخير: الخمر التى تسمى بلناطيانوس(1) او اميناوس ~~اوسسطر(2) هذه اسماء خمور منسوبة الى بلدان معروفة فى الروم كما يقاليغه ~~قطربلى و جادى(3). اذاكان(4) الخمر اسود سموه ابوليلى(5). # 1. شايد برايتوطيانوس باشد كه در ترجمهآ عربى ديسقوريدس (6 از 5) آمده است كه از جابى ~~در سيسيل يه تام «ادرياه به دست ميأمده است. آ. شايد سر نطينس (مذكور در ديسقوريدس، ~~موضع مذكور) باشد كه از شرابهاى ايطاليا بوده است. 3. چنين است در اصل وجادى به عري ~~زعفران را گويند و نام شراب نيست. در ترجمهه فارسى: «عالى» و آن درست مى نمايد زيرا به گفته ~~ياقوت (ج3 ص 592) در عراق به ناحيهآ انبار و بادوريا و قطرابل و مسكن الاستان العال ~~مى گفتتد. شراب اين نواحى معروق بوده است. وممكن است عانى باشد (در بعضى نسخ عافى وه ~~و كه درست تيست). عاتى متسوب است به عانه از شهرهاى جزيره. الخمر العانية (رجوع شود ~~ب الختصص ج11 ص 78). 4. اين عيارت به صورت درست تر در المخصص (ج 11 ص 81) ~~از ايوحنيفهآ دينورى نقل شده است: اذا كانت الخمر سوداء قيل لها ام ليلى 5. در ترجمه فارسى ~~ميگويد خر را «به هندى مد گويند و سرا نيز گويتده . در لغت نامه پلاتس سرا به ضم سين جوه ~~ضبط شده است (ص650). مد به فتح ميم در لغت نامه مذكور (ص 1013) ربه معنى شراب ~~آمده است. # 307. خمسة اوراق (62040180011-ا 113161ا10160 ~~هو بنطاييلون او ms313 بطاليون. # 1. به گقتهآ گل گلاب «پنج انگشت خزنده» از نوع پنج انگشت و تيرهآ گل سرخيان 240ن4016 ~~است (گيا، راهنماى گياهى 108). PageV00P316 # ============================================================ ~~حرف الخاء 257 ~~208. الخمط = .6011651121111ل1ف1 ~~ابوحنيفة: شجر يشبه السذر وحمله كالتوث. وقال الفراء الخمط هواليرير وهو ه ~~ثمر الاراك. # 209. ختدروس 001009/ .ا 11416115106116] ~~هو عندهم الحنطة(1) الرومية لكنه السلت(2): على الحواشى هو الكبيث(3) [760) ~~و فى مفردة(4) جالينوس: اخيروس بخط سريانى وهو القمح البرى. جالينوس: ~~حنطة سوداء معروفة. و فى الحاوى حكاية عن جالينوس ان السوداء رديئة يه ~~الغذاء الا انها خيرمن الشيلم. وفى الخندروس عنه: شبيه بالحنطة واشد تغذية و ~~وا لمحوجاء و قال الفراء حنطة خندريس اى قديمة و منه اسم الخمر و قيليه ~~فى الامتال اقدم من الحنطة. يولس: شبيه بالحنطة و اشد لزوجة منها.ه ~~1. حنطهآ روميه 20100811/00 1111110لا (كريموف 437). 2. السلت يالضم ضرب من الشعير و ~~قيل هوالشعير بعينه، و قيل هوالشعير الحامض. و قال الليث السلت شعير لاقشرله اجرد ~~زادالجوهرى كانه الحنطة.. السان العرب ذيل سلت) . در ترجمه قارسى: معنى سلت به لغت ~~پارسى جو گندم باشد يعتى جوى كه به گندم مشايهت دارد. 3. اين كلمه را به صورتهايي و ~~گوناگون كبيت و كنيب و كنيث ذكر كردهاند الوو نام گياهان به ارامى 104). 4. ظاهرا ~~مقصود كتاب فى الادوية المفردة تآليف جالينوس است. # ماا ختدريس ~~هو من اسماءالخمر بالعربية. وذكر حمزة انه فارسى مصحف وهو بالشين لان ~~شاربه يفعل افعالا يضحك منه. قالوا هى القديمة والخدرسة القدم. و قيل الخمروه ~~لايسمى خندريسا الا اذا اتى عليها عشرون سنة و اكثر. ومن اسمائها ه ~~الزرجون(1) وهو معرب زرگون. وفى الامثال اقدم من الحنطة. الاصمعى: هوه ~~اكتدريش لان صاحبهايتتف لحيته لكلفه بها او يعر بد فينتف لحى الناس اوينتف جه ~~الحجيته. PageV00P317 # ============================================================ ~~دودساد حدب در س به سمنهم ~~258 كتاب الصيدنة فى الطب ~~1. الزرجون: الخمر قال السير افى هو فارسى معرب شبه لونها يلون الدهب لان زر بالفارسية ~~واذهب وجون اللونء.. السان العرب ذيل زرجن). # 211 ختديقون ~~ول ب حمزة: هو معرب ms314 گنديگونه مى وهو خمرالقند لان القند هو كند. والمقر(1) هو ~~مالايكون منه جامدا بل كالذوشاب يسمى گنداف والقنديد معرب گتدويذ اى وهر ~~ثمرة(2) القند وهو شراب مطيب بالافاويه. # 1. درست بايد صقر يا صقر باشد: هو ماتحلب من العنب والزبيب والتم من غير ان يعصرو ~~خص بعضهم من اهل المدينة يه ديس التمر. ورطب صقر مقر صقر ذوصقر ومقر إتباع السان ~~العرب ذيل صقرا . بتابراين شايد در اصل متن ما نيز «صقر مقر» يوده است. 2. چتين است در ~~اصل و به احتمال قوى: خرالقتد. # 212. الختشى 102ل45- با قلا1108 ق10ع110ق ~~الارجانى: نبات ورقه كورق الكراث الشامى وله ساق املس على رأسه زهرو ~~و اصول طوال مستدير فى شكل البلوط حريف. بولس: وابوالخيرة اصل الختشى ه ~~هو الاسراش. # (372) رجوع به ««خقرج) خوخ 2002210090 - قلالة16 ~~1 ~~بالرومية دورقينى و بالسريانيه حزورا بارساى. و يعرقه آليونانيون بالثمرة(11) ج ~~الفارسية و بالبخارية سكبنى(2) سداروك و معناه مأة مشمش و بالخوارزمية ~~اشتاروك اى ثمانية مشمش. ذكر الرازى الخوخ الفلينى(3) و قال مسيح ~~هوالدياقن و مايتبر ألحمه من عظمه القليق و مالم يتبرأ اللزيق. قال حاتم بن على ~~الشامى ~~ناولتنى دراقتا قد حكاها صورة عند خجلة تعتريهاه ~~ختن ق تتن س. مسفت ى PageV00P318 ~~============================================================ ~~حرف الخاء 259 ~~و قال حمزة موتهلو(4) خوخ فليق بلغة اذربيجان و بلغة سجستان هاركته(3) و ~~فرسه الخوخ الخوخ الاقرع ويعرب على فرسك. هندو هلو الخوخ الاحمر فى قد ~~شت ~~مشمشة و يسمى سفته رنگ بخراسان و منه نوع يسمى شعراء بالعربية و ه ~~طازك(6) بالبستية وله زئبر (7) كثير ولزئبره افاعيل سوء. قال القاينى منها انه ~~ويسقط الاجنة ويقرح الامعاء و ينزل بها وهو من الادوية القاتلة و اذا عجن ~~بماء الكرنب و ضمد به الثأليل قلعها. ونوع اخر اجود يسميه قوم اللفاح و اه ~~واظنه الدراقن. ومياد(8) نوع اخر هو خوخ التين كانه فرطح بالكفين من فوق ه ~~و من اسفل و نواه كالبندق مدور متحول. اسحق: قال اوريباسيوس زثبر ه ~~الخوخ بارد رطب فى ms315 الثالثة وله افاعيل سوء ترك الاوائل ذكرها منها انه يسقط ~~الجنين و ينزل الامعاء كالادوية القاتلة(9). # 15151 يعنى سيب ايرانى. آ. سكبنى بر من مجهول است. سداروك بنا به تفسير جوه ~~ابو ريحان بايد سد * آروك باشد آلوگ در پهلوى به معنى هلو است. پس بايد هلو صدهلو باشد ~~كه درست تمى نمايد. اما مشمش يا زردآلو در زبان كنونى آذربايچان اريك است كه با اروك يك ور ~~مى نمايد و بنابراين تفسير ابوريحان درست مى نمايد3. ظاهرا القليق است: بالضم والتشديد ~~ضرب من الختوخ يتفلق عن نواه السان العرب ذيل فلق). 4. احتمال مىدهم مويهلو باشد ، ~~مقايسه شود با جملهاى كه بعد مى ايد: ومنه نوع يسسى شعراء بالعربية. 5. ضبط كلمه معلوم ~~نيست ولى شايد هارك با الوك و ارك ارتباط داشته باشد 6. از راه تشبيه به جوانى كه موى ه ~~تازه برآورده باشد. 7 . الزثير مايعلو الثوب الجديد مثل مايعلوالخز السان ذيل زأير) . در اصل : ~~اى *زنير» و ان درست نيست. 8. مياو شايد مى * آب باشد يعنى ميوهاى كه آيش همچون مى به ~~است. 9. فصل مربوط به خوخ در حاشيه ورق (آ 60) نوشته شده است. PageV00P319 # ============================================================ ~~حرف الدال ~~213. دارفلفل - .1 11101111 يا .4ي نمن7121001042 ~~بالهندية پى پلى(1). الدار قلفل الاييض بالقارسية داريليل سبيذ و بالهندية ~~و فى ففل (2) و بالستدية هست ففل. جالينوس: جيده غير المعمول الذى لايبتل ~~ول فى الماء الفاتر ولو مكث كثيرا ليس بمتأكل وطعمه طعم الفلفل وهو خشب صغار ~~(60ب] الشكل قدرانملة دقاق يشبه زهرالخلافالذى يسقط ايام الربيع حادالطعم ~~اسكن من الفلفل. الحاوى: جالينوس: اصول القلفل شبيهة بالقسط و ثمرته ه ~~و فى اول ماقطع دارفلفل ولهذا صار ارطب من القلفل. والدليل على رطوبته سرعة ه ~~تأكله. الرازى: بدله فى دفع الرياح النافخة فيى الارحام زرنباذ وثلثى وزنه ~~قرنفل. اينماسويه: مثل تصف وزنه زنجبيل يايس و مثله زرنباد. # 1. در مخزنالادويه (ص 412): پيپل و پيپلى. آ. شايد:. فى فيل (پيپيل). # 412. داذى (1) ب176421 = با 112011 151161 ~~بالهندية تاتكن ms316 (2). الارجانى: هو حب مثل الشعير واطول منه وادق ادكن ~~اللون مرالطعم يستعمل فى نبيذالتمر. ابن ماسويه: الدليل على برودته ويبسه ~~حفظه نبيذالتمر من الحموضة. العمانى: يجلب من بلاد الشحر. قيل كان سبب ه ~~الجلبه ان قوما فى ايام العباسية(3) نزلوا على غديرما ببلاد السند يظلهم ~~شجرالداذى و قداستنقع فيه ما سقط فيه من ورق الداذى فشربوا منه وهاه ~~سكروا فجلبوه و استعملوه فى التبيذ(2). PageV00P320 # ============================================================ ~~حرف الدال 261 ~~1. اين دارو را كه در كتب داروشناسى قديم هيوفاريقون نيز گفتهاند از انواع ~~1116) گفته اند براى تامهاى علمى آن رجوع شود به شرج ~~مايرهوف بر غافقى (شماره 266) و كريموف 2.440. احتمال ميدهم كه جزء نخستين كلمهآ ~~تاتكن يا داذى بى ارتباط تياشد. 3. خود مؤلف در ايام دولت عباسى بوده است. درست پايد: «فى ~~اوائل ايام العياسية» باشد در ترجمه فارسى: «در اوائل دولت و خلافت عباسيان». عماتى كه ~~جلب آن از شچر به او نسيت داده شده است در اصل عربى عماقى نيز خوانده ميشود كه ~~درست تمى نمايد. در ترجمهآ فارسى عمانى است. «قيل» اصل در ترجمهآ قارسى به خشكى منوب و ~~است. 4. در حاشية ورق اب 60): و دادى القطران صافى القطران. # 415. دارشيشغان(1) 2ن2222140= ا 3029 ع601011ل8 ~~ارجانى: شجر ذات غلظ و شوك كثير يستعمله العطارون لتعفيص الادهانن ~~قشره حريف وزهره حاد و عوده عفص بارد. والجيد منه الرزين الذى اداه ~~قشر ضرب لونه الى الحمرة والى لون القرفير كثيف طيب الرائحة فيه شيء من ه ~~مرارة ومنه صنف ابيض لارائحة له وهو ردى. و حبه فى لون العود صلب له ~~ملاسة وبريق ورزانة مرالطعم. جالينوس: اسيالاتوس. الرازى: الجيدالدى ~~يشبه لون الدم. وذكر صهاربخت انه حشيشة السنبل(2) الرومى. فى الصيدنه: ~~و وجدت فى كتاب مجهول انه اصل الستبل الهندى، ليس (3) السنيل الهندى الآ ~~الاصل وهذا اصح لانه بالسريانية قيسى دناردين كماهو مذكور فى باب «ش» ~~لعود شيشجان و بجب ان ينقل هذا الى ماهناك لان الشجرة هى الشيشغان و ~~و دار عود ms317 مضاف اليه ويجيى ايضا دهن شيشعان و قيل العود اللجرابى(4) وهذا ~~العود خشبلاحمرة فيه. بولس: بدله ثمرة الينبوت العود اللجرابى فى جبالها (661] ~~واشجر كالرمان دائم الخضرة كالآس و ثمره احمر اعظم قليلا من الحمص وه ~~و يحمل الغرباء عوده و يزعمون اتهم يربونه. اوريباسيوس: اسبيلاتوس. # الرازى: بدله فى النفع من استرخاء العصب تلثى وزنه زراوند ووزنه اسارون وه ~~نصف وزنه درونج. ابن ماسويه: بدله عروق الفوتنج الجبلى(5 ) . PageV00P321 # ============================================================ ~~262 كتاي الصيدنة فى الطب ~~1. چنين لاست با غين ولى در چند سطر پائين تر «شيشعان» با عين بى تقطه. در بسيارى از كتب ~~داروشناسى نيز گاهى با غين معجمه و گاهى با عين مهمله است. من به دليل «شيشجان، كه چند ~~سطر بعد گفته است شيشغان يا غين معجمه را ترجيح ميدهم (شيشگان، شيشجان، شيشغان). # 2. چنين است در اصل. و در ترجمهآ قارسى نيز: «نبات ستبل رومى. اما درست نمى نمايد زيرا ى ~~دارشيشغان چنانكه از تعريف و اسم آن برمى ايد چوب است نه «علف» درست خشبة السنبلر ~~الرومى است چنانكه در منهاج البيان ذكر شده است. 3. عبارت چنانكه ملاحظه ميشود ج ~~مفشوش مضطرب است و در آن سقط و تحريفى روى داده است. 4. ذكر عود لجرابى در ذيل عود ور ~~هم آمده است و ظاهرا بايد لجراب اسم موضعى باشد زيرا در عبارت بعدى مى گويد: «العود ~~اللجرابى فى جبالها شجر كالرمان.ى» وضمير «هاه احتمالا ير مى گردد به «لجراب». آيا مقصود ~~گجرات نيست؛ 5. در حاشيه: فى حميات قسطنطين: دارشيشغان هو عود اليلسان و قيل هو ه ~~عودالطيب. اگر مقصود قسطنطين افريقى متو فى در 1087 مسيحى باشد كه كتابى به او در باب ~~«تب» به لاتينى نسبت دادهاند جمله مذكور نمى تواند از ابو ريحان باشد (درباب او رجوع شود به ود ~~سارتن ج1). # 21. دارينى تلاك628.11704// 0ا011. يا-111110 ~~10 8583 11ل11 ~~جالينوس (1): ظن قوم انه لايضعف على الزمان و قد امتحنته فكان الحديث ~~اقوى من العتيق. و اجوده الطيب ms318 الريح جدا الحاد المذاق غير الموذى بتلذيعه ه ~~و ولونه لون اللبن اذا خلط به شيء من اللون الكمد مع يسير من اللون الادكن. # ديسقوريدس: اجوده الحديث الاسود يضرب الى الرمادية و لون الخمر (2) ~~عيدانه دقاق ملس و اغصانه قريبة بعضها من بعض طيب الرائحة فيه من جنه ~~رائحة السذاب اوالقردمانا و فيه حرافة و لذع وشيء من ملوحة مع حلاوة ه ~~ولا يتشعت(3) سريعا و يملأ الخياشيم برائحته فى ابتداء الامتحان فيمنع من معرفة ~~مادونه و اذا كسر كان مابين اغصانه شبيها بالتراب. و منه صنف جبلى غليظ ه ~~قصير ياقوتى اللون و قشره مثل قشر السليخة الحمراء صلب ليس بمتشظى ه ~~جدا غليظ الاصل. فما كان من هذه الاصناف رائحته كالكندر او الاس اوهة ~~وم السليخة او كان عطر الرائحة مع زهومة فهو وسط او ردى. وارتؤه ماكان PageV00P322 ~~============================================================ ~~حرف الدال 263 ~~ابيض او منكمش العيدان او املس خشن الاصل. و قد يوجد دارصينيه ~~و زنجنتى (2) زهم الرائحة و قديغش بجنس من النبات ضعيف الرائحة. جالينوس : ن ~~ان اردت ان يبقى زمانا فاسحقه و اعجنه بشراب و قرصه وجففهالظل و [1عب] ~~ارفعه. الحمانى: اذا شرقت من سرنديب بلغت جزيرة كولت(5) ملى و منها ~~يجلب الدار صينى وهو بالهتدية تج. ابومعاذ: الكاذب(6) والدارصينى الحبشى (7 ~~القرفة. قال بولس بدله مثله سليخة. جالينوس: استعمل بدله بالضرورة يه ~~فى ايارج فيقرا سليخة فائقنه، و قال ابن ماسويه مقشره. وقيل ان جالينوس وه ~~يستعمل ضضعفه كبابة. و من التاس من يلقى فى المعجونات بدله ضعفه ابهل لانه ~~يلطف و يحلل و لايستعمل ذلك للحبالى. ابن ماسويه: بدله قرفة رقيقة.ه ~~1. در ترجمه قارسى به جاى «جالينوس» «ارجانى» دارد. 2. در اصل: «الحمر». متن از ترجمه ~~عرى ديسقوريدس (11 از اول) اصلاح شد 3. چنين است در اصل و آن ظاهرا درست نيست. # در ترچمه عرتآبى ديسقوريدس:«و اذاحك لايتشعب سر يعا) و ان هم درست نيست. در ابن البيطار ~~به نقل از ديسقوريدس: «و اذا حك باليد ms319 لايتفتث سريعا، ودرست همين است. *. در ترجمه ~~عريى ريسقوريدس: بلرتحى كه بيمعنى مى نمايد. در غاققى (شمارهآ 232): «و من قرفةه ~~الذارصينى ما يسمى زنجبريا» (در تسخهاى زنجيا). مايرهوف (ص 470) حدس زده است كه ~~بايد (311021) باشد كه به معنى زنجبيلى است. آن هم چندان با مطلب سازگار نيست. ك. # شايد همان جزيره است كه در مخزن الادويه (ذيل دارصينى) كوة ملاخه ناميده شده است ومنبته ~~نوعى دارچين بد طعم يديوى است. به گفتهآ صاحب مخزن يكي از جزاير سيلان كه منيت ~~دارچين است كو كن ناميده ميشود *. شايد همانست كه در ترجمه عربى ديسقوريدس (11 از ~~اول) فسادوفنامون 10/7 0ل260 (دارجين كاذب) خيوانده شده است. در غافقى ~~(شماره 232): «وقد يوجد شيء اخر كالدارصيني يسمى دارصينيا كاذبا». 7..در ترجمه عرب ~~وا ديسقوريدس: الخشبى «فاما المعروف بالقرفة فانه يشبه الدارصينى فى اصله و كثرة عقده وهوه ~~دارصينى خشبى». # 617. داذى(1)القطران «84800 ~~ابومعاذ: صافى القطران. يلحق(2) بالداذى المطلق. # 1. غافقى (شماره 236 ذيل دادين) گويد: «والدادى ايضا مصابيح تتخذ من الخشب الدسم PageV00P323 ~~============================================================ ~~264 كتاب الصيدتة فى الطب ~~الخفيف كخشب بعض اصناف الصنوبر فاته لدسمه ينفذ فيه النارو يكون بمنزلة الشمع والمصابيح ~~فتسمى هذه المصابيح الدادى واصل هذه الكلمة بالرومية طاطس. والدادى هو ايضا القطران ~~الصافى الذى يسمى ايضا دادى». ورچوع شود به شرح مايرهوف بر غاققى ص 2.492. بعنى ~~در ذيل داذى مطلق ذكر شود. # 418. دارقفوطون 2001000ب 110161لل2 يا س1006 ~~016560011قلا1 ~~هو بالفارسية مادار(6) جنيه. . # 1. ضبط اين كلمه معلوم نشد يه گفته موسى بن ميمون دراكونتيون به يونانى به معنى چشم ماريا جيه ~~وچشم ازدها است. شايد اين كلمهآ قارسى يا اين معنى بيارتباط نباشد. # 419. داركيسه(1) .116114 105 112 ~~يعرف بهذا الاسم بالشام وهو قشر يؤتى من بلاد الهند. # 1. ابن البيطار در ذيل بسباسه گويد: «.. و تسميه اهل الشام الدار كيسه وزعم قوم انها ~~البسباسه وهو قشر يؤتى يه من بلاد ليست من بلاد اليونانيين» بنابراين، داركيسه همان بسباس يا هد ~~يسباسه است كه ذكر آن ms320 گذشت، در ترجمهآ فارسى داركيسا است. # 420. دبوط(1) ~~دواء فارسى يقيمه الخوز مقام الخيار شنبر. # 1. در ترجمه فارسى ديوط به فتح دال و با ياء مشدده توشته شده است. اگر مشدده بودن حرف ~~دوم را پپديريم در «اياء» بودن آن ترديد داريم زيرا حرف دوم در رديف ياء نيست. # 421. دباء(1) =7 ق111ا1 111لا ~~هوالقرع اليابس. # 1. ايوحنيقه در كتاب التبات دباء را فقط به قرع معنى مى كتد نه قرع يايس و نيز گويد: والدياء ~~من اليقطين الذى ينفرش ولاينهض كجنس اليطيخ والقثاءء نيز رجوع شود به قسمت انگليسى ~~كتاب مذكور و كريوف 244. PageV00P324 # ============================================================ ~~حرف الدال 265 ~~22ا دبقرالمن كاحبتةلساقلا1010ل6 5ل030410آيايا الااله للللا56ل7 ~~وبالرومية اكثيقوس (1) و بالسريانية دبوةا و بالرومية ايضا هذوغورون. # اوريباسيوس: ثمره يشبه الحمص الاسود الا انه متغضن ليس بصحيحه ~~الاستدارة اذا كسر دبق منه اليد يجمع من شجر البلوط الذى ورقه كورقه ~~الشمشاذ. وقد يكون فى شجرالتفاح و الكمثرى و غيرهما. و اجوده الحديث ~~الاملس الذى ظاهره كراثى و باطنه احمر ليست فيه خشونة ولا مايشبه ه ~~والنخالة. قال ج(7) هو عقيوس (3) و قال د(4) هواقسوس والجيد منه املس ~~داخله الى الخضرة وظاهره الى الصفرة ليس فيه خشونة ولانخالة و يخرج من قه ~~وشجرة البلوط يدق الثمر و يغسل ويطبخ بماء. و قد يصنع من شجر التفاح ~~والكمثرى و غيره و يوجد فى اصول الشجر ايضاء باسهل(3): هو رومى(2). # صهاربخت: اذا اردت ان تستعمل الدبق فى شيء من الادوية المعجونة اوغيرها ه ~~فخذالدبق ونقه من قشوره وصيره فى الهاون والق معه من حب الخروع اوقه (7) ~~حوي دفهما جميعا و دف(8) الدبق و اعجن به الادوية. واذا كان الدواء الذى قج ~~و يحتاج ان يكون الدبق فيه ليس من الادوية المعجونة بالعسل فاغسل الديق ~~بدهن السمسم او بالزيت و اخلط مع سائر الادوية، و قال بولس بدل دبق هه ~~شجر البلوط خامالاون اسود. و قال ديسقوريدس اقسوس. و قال الرازى بدله ه ~~وا فى تحليل الاورام الصلبة ثلثاوزنه كور و نصف ms321 وزنه ابهل . # 1. در حاشيه ورق (ب 61) نوشته شده است و در بسيارى از جاها مشوش و ناخوانا است. 2 . # در اصل: «طر اكنيقوس» كه نادرست است ودرست ان اكسوس است. رجوع شود به عنوان وه ~~يونانى اين كلمه و به ترجمه عربى ديسقوريدس (89 از سوم). 2 . يعنى «جالينوس». 3. چنين ~~است در اصل و شايد «بوقسس، باشد كه همان شمتاد است. 4. يعنى ديسقوريدس. كه. صورتى ~~است كه قارسى نويسان قرن چهارم و پنجم در كلمانى مانند ابوسهل و نظاير آن يه كار مى بردند ~~(نظير بلفضل وبلحسن و غيره). 6. اين جمله در ايتچا معنى نميدهد. شايد «هذوغورون) مذكور وه ~~در آغاز باشد. 7. معنى اين كلمه بر من معلوم نيست شايد «اوقيه» باشد 8. شايد: دفى يا ادنى ~~باشد PageV00P325 ~~============================================================ ~~266 كناب الصيدنة فى الطب ~~223. الدحداح .با قلاتاة116 18811115لم يا .با قلا0لا86يم ~~هوالمسمى سرخ مرد11) و قيل انه ذكر البقلة اليمانية. # 1. سرخ مرد رستنى باشد كه برگش به برگ بستان افروز ماند و ساق آن سرخ وخوش آينده ~~بود (برهان قاطع) كرييوف (435) از محيط اعظم نقل كرده است كه آن لال ساك است. در ~~لغت نامه پلاتس (946) «الال ساگ». شايد لال ساق باشد كه به معنى ساق سرخ است و ا ه ~~تعريف برهان قاطع از سرخ مرد سازگار اسبت. پلاتس آن را 2010ل لع14 مي نامد كه ~~نوعى بستان افروز يا تاج خروس است و تام علمى آن را قلالمللتن10016 5ل911 يا.ه ~~ا26 ذكر مى كند. # 222. دخنة مريم با ت005ل6 611 ~~الخشكى: اصول شجر صغار قريب من الارض لايطول يؤتى به من ظهر ~~الكوفة و بادية العرب و يدخل فى دخن الاطفال و قيل انها بخور(1) مريم . # 1. رجوع شود به «يخورمريم» در همين كتاب. # 225 دخن (1) يا 1002غ يا 47605 ~~ق1 600ل16 يا .1103687 306 يا 8ل11016 ~~61701505 100000 يا با لل1 0/2 يا م18060 ~~لاعتلنل11 ~~جالينوس: قنخروس (2) . فى ترجمة ابن البطريق: حب يسمى زيا هوالدخن وهو ~~الجاورس ~~1. دربارهآ دخن رجوع شود ms322 به شرح مايرهوف بر عافقى (شماره 238) و مقدمهآ انگليسى كتاب ~~وى النبات احل؟3). 2. در اصل قلتخروس و آن درست نيست. در ترجمه عربى ديسقوريدس وه ~~(97 از لوم): كتخروس. به عتوان يوتانى مراجعه شود ~~226. دردار(1) *771 ا اسق 05لا ~~هو خوش سايه. بولس: هو بتجرة البق: PageV00P326 ~~============================================================ ~~رف الدال 247 ~~1. براى تامهاى اين درخت و انواع ان در ايران رجوع شود به ثايتى: درختان وبرختچه هاى جوه ~~ايران ص 381 به بعد ~~427. دراقن (1) / 217ل- 16706625 ~~هوالفرسك. قاله الدمشقى. و قدمر تفسيره عند ذكر الخوخ . ~~1. در اصل: «درانق» و آن درست نيست. درافن و دراقينى كلمهآ يونانى به معنى هلو است رجوع ~~شود به ذيل كلمة خوت ~~628. الدرمك ~~دقيق الحوارى. قال ابن الرومي ~~كالاعاريب لم يروا درمك الير فهم يكبرون خبزالشعير ~~صهاربخت: و دشيش(1) احرش(3) دقيق فى الحنطة. المشاهير: الدرمكه ~~كرمه(3)ادانه. # 1. الدشيشة لغة فى الجشيشه السان العرپ ذيل دش) الجشيش والجشيشة ماجش من الحب ~~السان العرب ذيل جش). 2. احرش كل شيء خشن السان العرب ذيل حرش) . ممكن است ~~جرش پاشد مشتق از جرش الحب لم ينعم دقه (اقرب الموارد). اين قسمت با عبارت درستتر ه ~~ديل دشيش خواهد آمد و احتمال ميرود گه به اشقباه در اينچا ذكر شده است. 3. در برهان ~~ذيل كرمدانه و گردمانه گفته است كه تخم نوعى از مازريون است. دو ذيل گردماته گفته است ~~كه معرب آن جردماتق است. بنابراين، من گمان مى كنم كه درست در متن گردمانه است و اين ~~كلمه مركب است از گرده و مانه و گرده به معنى نآن و قرص نان است كه معرب آن جردق ~~است و در مكه به معنى آرد نان است نه كرمدانه. كه تخم مازريون باشد، و به احتمال ديگر گرده ~~مايه. # 229. درونج 12117103 يا 8400017 لت11010 ~~66ق118 يا.6 1190/20166 ~~قطاع خشب و اصول حمر معقفة. وهو نوعان رومى فى قذ نواة الغبيراء،بجقه ~~-2 ~~الرازى: فى قد الياقلى يميل الى الصفرة كانه متشوك(1) والاخر احمر يجلب من ms323 PageV00P327 ~~============================================================ ~~2آ68 كتاب الصدنة قى الطب ~~سمرقند وهو اكير من الرومى وهو بالفارسية درونك. ارجانى: قطاع خشب وهاه ~~(62ا) اصول(2) فى عمظم(3)/1 الباقلاء والى العقد اغبر الخارج ابيض الداخل صلب ~~و وسط الرزانة اذا قشير خرج ابيض وهو بالهندية سنكهاوت و سنكهاورت. بدله ه ~~فى النفع من رياح الارحام وزنه زرتباذ و ثلتى وزته قرنقل. ابن ماسويه: بدله ه ~~زرنباد المدور(؟) الابيض وكل واحد بدل صاحبه فان لم يوجدا فبدلهما مثلى ~~وزنهما شيطرج فان لم يوجد فبدل الدروتج الدار فلفل. الرازى: وهو الذىج ~~يجلب من تاحية الاغناق(3) فان لم يوجد قمثله دار قلفل رائحى. وقيل (6) هو ~~و حب يشبه مارقشيثا وهو الين منه قليلا و رائحته كرائحة الابيون وهذا القول ~~على المشتبه؟. # 1. چنين است در اصل و شايد: مشوك 2 . در اصل: «واصوله». 3. در اصل: «اعظم». 2. در ~~اصل: «الحدود». تصحيح قياسى وحدسى است. 5. در اصل: «الاعباب» كريموف حدس زده ن ~~است كه «اغمات» ياشده ناحيهاى واقع در مراكش و ان خيلى يعيد است. من حدس ميزتم كه ت ور ~~اغناق يا يغناق باشد كه به گفته ياقوت در مراحد الاطلاع ناحيه اى در تركستان و ماوراء النهر ~~بوده است. گفتهآ رازى در بالا كه سرخ رتگ آن از سمرقند مى آيد با اين گفتهآ او سازگارتر ~~اسنتد *. اين قسمت در حاشيه نوشته شده است و من نميداتم مربوط به دروتج است يا نه ~~430. دردى(1) د = 101ل862 ~~و ديسقوريدس: دردى الخل اقوى من دردى الخمر و يحرق على خزفة جديدة ونر ~~حتى يصير كالنار و اخرون يدفنونه فى الجمر. و علامة جودةآ احتراقه انه يبيضه ~~و يصير على لون الهواء و يحرق اللسان. # 1. رجوع شود به شرح مايرهوف بر شافقى (شماره 253). # 231. دشيش. # جانينوس(1): هو اجرش پشئ فى دقيق الحنطة ودقيق الهرطمان ويكون من ~~واسويق الشعير. والحسو المتخذ من دشيش الشعير يسمى اردهالج (2) والذى ~~محسح . مارت رخزت مسمت تعتت : ديهه تستو تعف خ PageV00P328 ~~============================================================ ~~حرف الدال 269 ~~يغمل من دقيق الهرطمان وهو الكنيث (3) . # 1. اين ms324 عبارت تا آخر كه از جاليتوس نقل شده است ناقص و ناتمام است و كامل آن در ~~ابن البيطار ذيل جشيش آمده است : «جالينوس: المسمى بهذا الاسم اعنى الدشيش هو اجرش ~~شيء يكون من دقيق الجنطة ودقيق القرطمان و ما كان من الدشيش من سويق الشعير فهواكره ~~(ظ اكثر) غذاء الا انه اعسر استمراء و الحساء المتخذ منه يقال له اردهالج والذى يؤخد من جه ~~دقيق القرطمان وهو الكثيب (ظة الكنيث) احيس قليلا للبطن ولاسيما اذا قلى فانه يحيس». آ . # رجوع شود به ذيل تلبينه و تليين در همين كتاب. 3. رجوع شود به ذيل كتيب در همين كتاب. # دربارهآ كلمه احرش و اجرش رجوع شود به ذيل درمك. # 431(مكرر) . ذر(1) ~~فى البحر المسمى اوقيانوس المحيط بالعالم وهو معتدل فى الحر والبرد واليس و ~~الرطوية لطيف نافع للخفقان والقلق والخوف والفزع والجزع الذى يكون منج ~~المرة السوداء و يصفى دم القلب و يشد اعصاب العيون . # 1. در حاشيهآ ورق (ا 62). يودن آن از ابوريحان مشكوك است. زيرا به جاى وصف كه از ~~خصوصيات ابوريحان است به خواص طبى آن پرداخته است و ابوريحان كمتر به اين كاروه ~~مى پردازد ~~32. دفلى(1) .61217يا 411ل8=.16612ل 6111 ~~جالينوس: دافنى. و بالسندية قنوير. الرازى: ورقه منتن يشبه ورق الزيتون ~~اوالخلاف مرالطعم. وهو بالفارسية خرزهره لانه يقتل الحمار والناس (2) جميعا. # و بالهندية كنير(3). و يغرس فى البساتين لاجل نوره الاحمر كالسوسن. و قال فقه ~~ارجانى هو نوعان برى ورقه كورق البقلة الحمقاء الا آنه ادق من قضبانه ه ~~طوال منبسط على الارض و عندالورق شوك صلب وينبت. فى الخربات. و اه ~~وال صنف آخر ينبت عندالانهار مرتفع القضبان عن الارض خفى الشوك عريضهجه ~~و الورق كورق الخلاف مرالطعم جدا وطرف ساقه الاعلى اغلظ من الاسفلج ~~ورقه على قضبانه و عليه شعر فى دقة الشعر يجتمع و تمره طيب كتمر الضنفه PageV00P329 ~~============================================================ ~~270 كتاب الصيدنة فى الطب ~~الآخر. بولس: بدل عصارة الدفلى دبق شجرالبلوط و بدله فى تحليل الورم ~~و ms325 الصلب و وجع الظهر و الركبة وزنه اصابع الملك و نصف وزنه ورق التين. # وا ا دسقوريدس: شجرته اصغر من اللوز و احسن و ورقه كورقه و فقاحه كفقاح ~~الورد و ثمره كتمر قرطيا(2) وهو اذا فتحت(5) به فى جوفه كالصوف والشوك. # وواصله دقيق مالح الطعم ينبت على شاطيى الانهار فى البساتين وفقاحه مأكول و ه ~~ورقه... و ان شرب الكباش و الحمار من ماء طبخ فيه ماتت فى الساعة. # 1. در حاشيهآ ورق آ 2.62. تعليل تسميه به خرزهره به «لانه يقتل الحماره درست است ولى ~~به «يقتل الناس» چراء3آ. در سانسكريت كرويره و در هندى كنير (شرح مايرهوف بر غافقى ~~517).2.. در اصل قوطا. قوطيا همان خرنوب شامى است اديسقوريدس6ع از چهارم). وتيز هر ~~كرييوف (449). 5. اصل مغلوط و ناخواناست. يا مقايسه با ديسقوريدس اصلاح شد ~~233. ذلب 107:02 با تنلة11105111511 ~~هوالصنار. الخليل هو شجرة العيثام و يقال الصنار وهو بالصنار اشبه. # صهاربخت: شجرته يسمى جوزالدلب. قيل الخنافس تموت من ورقه و قشره. # وا و قيل الغبار اللاصق بورقه يضر استنشاقه القصبة ويضر البصر والسمع اذا ه ~~(1) ~~وقع فى العين والاذن. ابوحنيفة: قال قوم العنصوة11 شجرالدلب و قال هو ~~فارسى وهو چنار اى لايحمل (2) شيئا، يعظم ويتسع ولانورله و لاثمرة مفرض ~~الورق واسعه. # 1. كلمق عنصوة را به معنى چنار در كتب لعتى كه در دسترس من بود نيافتم. آ. پنداشته استو ~~كه چنار يعنى چيز نيار ~~334. دلدل - 19ق115ي 1161212 ~~جالينوس: هوالقنفدالجيلى الذى يرمى بالشوك من بدنه كالنبل وهو قريب ~~القوة من البحرى. والبرى الدلدل و يسمى ايضا الشيهم. قلو بطرة ذكرت . PageV00P330 # ============================================================ ~~حرف الذال 271 ~~رميه بالريش كالنبل و لكنها قالت فى عظمه انه كالثور. وقالت يأكله قوم من ~~المجوس بناحية فارس. وقالت فى الريش انه اطول من المغزل ملمع بسواد وهد ~~صفرة. # 435. الدلفين 146016ع8= للا0ا6ل قل لتنساداء ~~قيل انه اسم رومى و بالعربية الدخس و بالسندية بولو (1). قال ابوحاتم [62ب] ~~الدخس داية عمياء(2) وهو كخايية له عنق طويل دقيق ينتومن جسمه ms326 عظم ~~مكسو بجلد يمر من الحنق الى الذنب بكل جانبيه ينصف جسمه ويلتقى ~~العظمان عندالذنب وهو عظم مدور كفلكة المغزل ولا يكون من النهر الا منجه ~~الماء الذى هو اغور واقوى جريا. الجروكانى: هو ذوفم واسنان يمكنه بها مقابلة ~~التمساح لانه عدوه ويكون فى الماء الملح والتمساح فى العذب . ويحب الناس ~~وهم يلقون له اشياء و يملأ فمه ماء ثم يقذفه فرحا وهو آلف(2) الروح حتى ربما ~~وقع قى السفينة فاعيد الى البحر. قلوبطرة: سمكة تسمى بيلاد مصر الدلفين و ~~ايبلاد البصرة و بحرالهند والصين الدخس. # 1 در ترجمهآ فارسى (نسخهآ مج): «و يه هندويى يرلو گوينده. و اين درست تر است. ايوريحان ر ور ~~ماللهند (ص 163) گويدن «و حيوان كالزق يظهر للسفن و يعوم ويلعب يسمونه «يرلوه واظنه ~~الدلقين او نوعا منه.»2. در اصل پس از كلمة عميا «ينتوه امده است ومى پندارم كه زائد ~~است. 3. در اصل: «الب الروح». من به حدس و قياس آن را «آلف الروح» مىخوانم ~~436. دليك 1300 با لة 05يا .ا ن105،61201 ~~ابوحتيفة: الواحدة دليكة وهى ثمرالورد ينضج فيحمر و يحلو و يؤكل.ه ~~437. دارم(1) ~~شجر يستاك به النساء فيحير اسنانهن و شفاههن حمرة شديدة وهو حريف. وهر PageV00P331 ~~============================================================ ~~272 كتاب الضصيدنة فى الطب ~~و لذلك يستعملون مضغ الفوفل مع التامول ليحمر الشفة واللثة ويطيب النكةة اهن ~~و و يشد اللثة، حتى ان رجالهم يفعلون ذلك. # 1. در حاشيه ورق ب 62. . دركتاب التيات ابو حنيفة (شماره 379) آمده است: دارم. اخبرتى ~~اعرابى من ربيعة ان الدارم شجر يشبه الغضا له هدب ولونه اسود و منابته الرمل بنواحىجه ~~الشحر... # 438. دم الاخوين .4ل106 183921ت518 و 0 ل8 ~~1110وا 1100890 ~~و يعرفه الصيادلة بقاطر وبالسريانية ورداد(1)صيادى و بالسندية پاندورت(2) و ~~بالفارسية خون سياوشان و قيل كاخون و يقال له بالعربية العندم و الشيان ~~والايدع. جالينوس: ارون(2) شجرة دم الاخوين. و ايضا جالينوس: ~~درقنطيون(4) و بالهتدية پاندورت(5) يعنى دم پاندو وهو احدالكيراء عندهم ~~بازاء سياوش عندالفرس. ابوحتيفة: الشنيان نبات دم الاخوين يدق ms327 ويكتل. وهاه ~~ول دم الاخوين والصبر والمر يجلب من سقطرا. # 1. در ترجمه فارسى: «وردادمادى». آ. در اصل: تاتورت. متن از الجماهر اصلاح شدء ابوريحانوه ~~در المجماهر گويد: «.. وقريب مته تسمية الهند ايا هما (اى العندم ودم الاخوين) باندورت يعنونهجه ~~دم پاندو و هم قوم جرى بينهم و بين اعمامهم الملقبين بكورو حروب مشهورة اجلت عن تفانيه ~~الفريقين فى القتال». 3 و ؟. رجوع شود به ذيل دارقفوطون (تراقنطيون) در همين كتاب. ظاهرا ~~و دم الاخوين غير از دراقنطيون يوتانى است. 3. رجوع به حاشيهآ شمارهآ (2). # 439. «م الغزال (1) -لل يا -نفاع1 ~~لالاءللل2لل56 ملللا5 ~~ابوحتيفة: نبات يشبه الطرخون يؤكل وله حروفة وهو اخضر و عروقه حمرجاه ~~كعروق الارطاة. # 1. رجوع شود به كريموف 253. PageV00P332 # ============================================================ ~~حرف الدال 273 ~~440. الدمدام ~~ابوحنيفة: عشبة تتسطح لهاورقة خضراء مدورة صغيرة ولها قصبة قدر الشبره ~~و فى رأسها برعمة مثل برعمة اليصل فيها حب.هن ~~441. دتد .ا لعنا 701011 ~~ابوجريج و ارجانى و الرسائلى: ثلاثة انواع. ابوجريج: كلها تشابه ه ~~و حب الخروع. ارجانى و الرسائلى: اجوده الصينى كبارالحب و اشبه شى ~~بالفستق(1). # ادند. رسائلى و ابوجريج و ارجانى گويند دند سه نوع است. يك وه ~~نوع ازو چينى است و دانه او بزرگ ياشد و هيچيزيه پسته چنان مشابهت ه ~~ندارد كه دند چينى؛ و يك نوع ديگر ازو سجزيست(2) و بدانه بيد انجير وه ~~مشابهت دارد جز انكه بر جرم او نقطههاى خرد ياشد و سياه كه بسرخى زند ~~و نوبع سبوم هندى است و شكل او ميانه چينى و سجزى است به هيات. واز جوه ~~هر سه نوع چينى در منفعت زيادست است و هندى از سجزى نيكوتر است و وه ~~چون او را باطراف شهرها برند و مدتى برو بگذرد قوت اسهال درو كم شود جو ~~و بسبب انكه حدت در طعم او كم شود و قوت او در معدن او پيش باشد و به ~~هيأت باندازه سر پستان شتر يود و ميانه جرم او بشبه جوف دانه بيد ms328 انچير ~~باشد و اگر يكسال بگذارند دانهآ او را كه نبات او ازو رسته شود و پاكيزه ~~نكنند در قوت با زهر برابر شود و ادمى را بكشد و باشد كه مغزاو در داته ~~شكسته شود و بتدريج بيرون آيد و دانهآ او از مغز تهى باشد و او به اندازه مغر ى ~~نخم بيد انجير باشد و شربت از او يك حبه تا يك و تيم حبه باشدج ~~1. از اينجا تا آخر حرف دال و تمام مواد حرف راء و مقدارى از آغاز «زاج» از اصل افتاده ~~است. ما اين مواد را ماز روى نسخ سه گانهآ ترجمه فارسى (مغ، مب، مج) كه در دست ماست نقلور PageV00P333 ~~============================================================ ~~274 كتاب الصيدنة فى الطب ~~خواهيم كرد. آ. در نسخه (مب) شجرى در همه جا و ظاهرا تادرست است. ما از روى نسخ مغ ه ~~و مج سجزى نوشتيم. در شرح مايرهوف بر غافقى: شحرى و آن نيز محتمل است. در ~~بخزن الادويه منبت آن را خطا و چين وهند و بتگاله و سنجرستان گفته است و گفته است ~~سنجرى! از همه ضعيف تر است. ظاهرا او نيز از ترجمه فارسى نقل كرده است و سجزى را يوهد ~~سنجرى خوانده ايست ~~432. دوقو(1)12 12011714 8011202 و 0000815ا/2 ق100 ~~ايا 1612 8لل6ل6ل1 ~~تخم گزر دشتى را گويند و به تخم كرفس مشابهت دارد. محمدزكريا گويد به تخم ~~نانخواه مشابهت دارد جز آنكه از تخم نانخواه خردتر باشد و در طعم او تيزى ه ~~و تلخى بهم اميخته باشد. و جالينوس او را قوقولاوس گويد و در موضعى ه ~~ديگر دوقوس گفته است. و مصنف كتاب كافى گويد اهل رى او را نهمنك جو ~~گويند. و در كتاب حشايش آورده است برگ او به برگ شاهتره ماتد و ~~تفاوت ميان برگ او و شاهتره بآن توان دانست كه برگ دوقو پهن تر باشد از ~~برگ شاهتره و طعم او تلخ بود و ساق او راست ms329 بود و بر يك طرف از برگدر ~~او سايهبانى بود چنانكه رازيانه را و بر جرم او زغب هاى سپيد باشد و در ~~ميانهآ او چيزى بود كه به بنقشه مشابهت دارد و ييخ او به سطبرى اندازه ~~انگشتى باشد و درازى او به مقدار بدستى بود و بوى او خوش باشد و او را در جو ~~مطبوخ بكار برند. # 1. تقل از نسخ سهگانهآ ترجه فارسى ~~223. دودالقرمز(1)م3041) 1222 61 يالاللةتعا ~~اتلا يا با قالن لة قل76 يا لللة11 01001101 ~~انت. حمزه گويد پشم رنگ كرده را كرميز گويند و مراد ايشان كرمى است در بلاد. PageV00P334 # ============================================================ ~~.حرف الدال 275 ~~اذربيجان، بر نوعى از درخت بيد باشد و آن بيد را كرمج گويند. و ابوريحان ~~گويد سبب معرفت رنگ قرمز آن بود كه در شهر صور بر ساحل دريا سگى ودر ~~ميگشت ناگاه در آن موضع حلزونى ديد، و هيآت حلزون و خاصيت او ذكر ور ~~كردهايم، و آن حلزون را بخورد و بر دهان او از رنگ حلزون اثرى باقى تو ~~ماند. چون اهل صور او را يديدند از نيكوئى آن رنگ تعجب كردند و از پس وه ~~آن رنگ او را در استعمال آوردتد. و در كتاب اشكال اقاليم آورده است كه ~~و اردبيل قصبه ايست از ارمنيه و در آن قصبه رنگ قرمز بسيار باشد و اهل آن ور ~~موضع را عادت باشد كه پشم باو رنگ كتند و بعضى گفتهاند كه رنگ قرمز يور ~~در شهر دون(2) باشد. و ابوريحان گويد در زعم من آنست كه رنگ قرمز ور ~~از. كرمى است بشكل كرم پيله و چون مذتى برو بگذرد از لعاب خود و ~~بشكل كرم پيله بتند و لون پيلهآ او سرخ باشد و او را دودة الصباغين هم ~~گويند. و از ديسقوريدس چنين حكايت كردهاند كه رنگ قرمز بر درخت و ~~بلوط بسيار باشد جز آنكه از جملهآ انواع بلوط حاصل نشود بلكه نوعى ~~و خاص ms330 است از بلوط كه ازو رنگ قرمز حاصل شود و اين نوع بلوط را ه ~~تخمها(3) باشد باندازهآ عدس. و درخت اين نوع بلوط ميان نيات(4) و درختود ~~باشد به هيات يعنى درخيت بزرگ با ساق نباشد چنانكه بعضى آز درختان وه ~~و درحد نبات نيز داخل تشود بان سبب كه به مقدار و صورت از انواع نيات د ~~بزرگتر باشد. و رنگ قرمز از دانهآ او حاصل شود. و اهل آن موضع دانهآ او را هوهر ~~در وقتى كه برسد جمع كنند چنانكه حبوب ديگر را. و گفته است از انواع ا و هر ~~انچه منبت او در زمين قالاطيا واسقوطيا(5) بود به باشد و از پس اين دو آنچه ه ~~در زمين اسيا باشد و انچه در زمين قالاقيلا(6) بود از بلاد ارمن. و ابوريحان ~~گويد در زمين قليقيا(7) از بيخ درخت دلب بشكل عنصل چيزى حاصل كنند و ور ~~گويند رنگ قرمز آنست و اين درست نيست بلكه درست آنست كه رنگوه PageV00P335 ~~============================================================ ~~276 كتاب الصيدنة فى الطب ~~قرمز از درخت يلوط است و آن تخم باندازهآ عدس بيش نيست و اين نوع ز ~~يلوط را ساق تباشد و ميوهآ او تلخ بود و اهل اندلس اين نوع را از درخت ~~ابلوط شوذر گويند و در بعضى مواضع يلوط خنزير گويند. و قرمز چيزيست كه ر ~~به شبه ياران يا شينم برين نوع از درخت بلوط فرود آيد و بتدريج بر برگ و ~~ار شاخ درخت بلوط كئيف شود و جرم او صلب گردد و هر قطرهآ او چون كثيفو ~~و صلب شده باشد پعدس مشابهت دارد و مادام كه جرم او صلب نشده بود و ~~تازه تازه بود ازو به لون خون تازه بر زمين چكد. و چون فصل تيرماه درآيد ~~او را از درخت بلوط بگيرند و در آفتاب تمام خشك كنند و دروقت خشك ~~كردن در مراقبت و حفظ او حزم تمام شرط باشد به ms331 آن سبب كه اگر باران يا يه ~~شبنم باو رسد جمله سپيد پره (8) شود و بدپرد و ازد چيزى باقى كم ماند. # 1. نقل از نسخ سه گانهآ ترجمهآ فارسى. 2. شهردون يا دوين از بلاد ارمنستان. در حدودالعالم (ص ~~159 از چاپ ستوده) گويد: «دون شهرى عظيم است و قصبهآ ارمينيه است.. و از وي كرمى ~~خيزد كه از وى رنگ قريز كننكه . 3. چنين است در مج و آن درست است. در ترجمه عرى ~~ديسقوريدس: «و عليه حتر كانه العدس» (41 از چهارها . در مب: رنگها؛ 4. در ترجمه عربى ~~ديسقوريدسي: ««يكون بين الشجر والعشب...». 5. در ترجمه عربي ديسقوريدس: «و اجوده ما كان ~~من البلاد التى يقال لها اغالاطيا و ارمنية» 6 و 7. ظاهرا مقصود شهر قاليقلاست كه از ر ~~شهرهاى ارمنستان بوده است (در حدودالعالم 160 قاليقله). 8. سپيد پرپشه را گويند (برهان ~~قاطع) ~~244. دوسر(1) باسلان=ا 78ل يا ل78ل 611ا124 ~~ما ~~و اوريباسيوس: دوسر را اغيلفس(2) گويند. و ابوحنيفة از بعضى اعراب چنيننه ~~حكايت كند كه نبات توسر به نبات گندم و جو ماند كه او را زراعت كنند و ~~او را خوشه(3) باشد چنانكه گندم را و نبات او از نبات كشت درازقامتتر جور ~~باشد و دانه او باريك باشد و او را زن نيز گويند به تشديد نون و ازو طعام PageV00P336 ~~============================================================ ~~..ع. سى ننيى ببى ~~حرف الدالى 7 ~~كند و بخورند. # ل القلا ار نين سو عانهآ ولي فارسى. ا. در مج: العجيلفس ودر مب: اعيلقس. معن با اصل ~~پونانى ارجوع به عنوان) مطابق است 3. در مج: نباشد و آن درست نيست. كر كتااب الثنهات ~~(شماره 398)«وله ستبل». # 445. دوص ~~محمدزكريا گويد دوص آبى را گويند اطباء كه از جوهر آهن حاصل شود و ~~وح .از انواع او نيكوتر عراقى است و از پس او پارسى. و صاحب التخب گويد ~~دوص سنگى است كه لون او بغايت سپيد باشد و جرم او چون شكسته شود ~~در چشم درفشان نمايد بشبه شمشير ms332 مصقول و چون ايام يران بگذرد نم باو ه ~~رسد تيرهرنگ شود و صقالت او نماند. # 246. دوم (1)//7 96046000. علا علع1140 ~~ابوحنيفة گويد عرب درخت مقل را دومة گويند و او را خوشهها باشد چنانكه ~~درخت خرما را و درآن خوشهها مقل ياشد و آنچه تر بود از مقل عرب او را يه ~~بهش گويد و چون خشك شود او را وقل گويد و آنچه خوردن را شايد او را ~~ر ختى گويند. و ايراهيم گويد از ابن الاعرابى شنيدم كه گفت دوم درختى ضخم ~~وا باشد و درين معنى شعرى ايراد كرده اتد ~~زجرنا الهر تحت ظلال دوم و نقبنا العوارض بالعيون ~~و و ابومنصور ازهرى گويد دوم در لغت عربى درختى است كه به دوخت خرما ~~مشابهت دارد و برگ و پوست او به برگ و پوست درخت خرما ماند و او را ~~خوشهها باشد و مقل دران خوشهها بود. و اين نجده از ابوزيد روايت كند كه ~~عرب مقل خشك را خشل گويد و مقل تر را بهش گويد و خستهآ او را ملج ~~گويد و پست(2) مقل را حتى گويند. و ليث گويد مقل فرومايه را بهش گويند PageV00P337 ~~============================================================ ~~278 كتاب الصيدتة فى الطب ~~و بعضى گويند مقلى كه يوست او خورده باشند او را بهش گويند. و خشل از جوه ~~مقل چنان باشد كه حشف از خرماء و حشف خرماى فرومايه را خوانند. و وه ~~ازهرى قول ايوزيد را ترجيح كرده است در ضحت. و ابو عبيد از عمرو ه ~~خشل روايت كرده است به شين مفتوحه و گفته است يكى را خشله گويند. و ~~ازهرى گويد از بسياركس چنين شنيدم كه ميوهآ مقل را وقل گويند و شعر ~~جعدى بر صحت قول او ناطق است و شعر اين است ر ~~ە مرى ~~و كأن عيرهم تحد غدية وم نوء(3) بناعم الآوقال ~~و شك نيست كه اوقال درين موضع ميوه درخت دوم است و ما بيان كرديم ms333 كه ور ~~دوم درخت مقل است. و خواجه امام اسماعيل حماد جوهرى رحمه الله در كتاب ~~صحاح وقل بسكون قاف آورده است و خشل را به حركت و سكون شينوه ~~روايت كرده است از عرب و اعتماد برين است. # 1. تقل از نسخ سهگانهآ ترجمه فارسى. ا. پست به كسر حرف اول به معنى آرد است (رجوع يه ~~برهان قاطع) وخسته به معنى هسته است. 3. ناء بالحمل نهض به مثقلا (اقرب الموارد). # 447 دفنج (1) 15001017716= ينافلا66ل6 ~~صهاربخت گويد دهنج سنگ فسان را گويند و در موضع ديگر مسن عتيق يوه ~~ذكر كرده است و در ترجمهآ او گفته است او سنگى است كه لون او سبزاست وه ~~بيم واو را دهنج گويند. و حمزه گويد او را به لغت پارسى دهنه گويند و او نوعى ته ~~است از جوهر پيروزه. و محمدزكريا گويد نوعى ازو مصرى است و نوعى تود ~~خراسانى و نوعى كرمانى و از جملهآ انواع او كرمانى نيكوتر است. و دهنج ~~وا ولازورد و فيروزه و شادتج به جوهر زر مشابهت دارد. و بوسهل گويد دهنج وز ~~نوعى از توتيا است. ودر كتاب تخب آورده است كه جوهر دهنج سبز باشد جور ~~و درغايت سبزى و از جرم او بلون زنگارى اجزأ بتابد در چشم و برو خطهاى PageV00P338 ~~============================================================ ~~حرف الدال 279 ~~سياه باشد باريك در غايت باريكى و در بعضى مواضع بر جرم او خطهاى تهد ~~سرخ باشد باريك كه تا بافراط نگريسته نشود نتوان ديد . # كه نقلم از نيخ يه كازنه خطى ترجبهآ نارسى. در الجمامر ابور حان فصل دربارهآ دهنج آورده است ~~كله مطاليه معينم تقرينا عر آن ذك منده است (ص 194 و197) كريو فورمول شمانى آن ~~ا1)()4 ذكر كرده است. # 428. دهست (1) 12ع2210 با قلة1107 قل1لا ~~و درختى است كه چون سوخته شود بوى خوش ازو بمشام رسد و عرب او را جه هد ~~غار گويد و درين معنى شعرى ايراد كردهاند از عدى(2) ين زيد. ms334 شعر ~~رب نار بت ارمقها تقضم الهندى والغارا ~~و و بلغت رومى او را اذفونيديس(3) و اذنونيدس نيز گويند و اذفيوس حكنيز جه ~~گويند و بسريانى نبات دهسدا گويند و به لغت پارسى دهمست گويند. ووه ~~دمشقى گويد حب الغار را حب الدهمست گويند. حمزه(4) گويد دهمست از ~~درختانى است كه در فصل بهار و در زمستان سبز باشد چنانكه درخت ايهل و وه ~~امثال او. و معنى او چنان باشد كه اى مرد برخيز زيراكه ده1ك) بلغت ايشان مرد ر ~~را گويند و است چنان باشد كه برخيز. وديسقوريدس گويد بعضى از درخت و ~~دهمست را برگ باريك باشد و بعضى را برگ پهن باشد. # ى لقل إنانسخ سه كانه ترجنه فارسي.ا: در مج ومب: بعل من زيده و آن درست نيست: متن از ~~لكاده ليد لي مينه ايلسلينيا () ولساالر انيل فورا الق سرعه اهاذلس نانه ~~نقل كرده است مه مجرق است. درست دافنيدس است ارجوع بعنوآن يونانيا.2. در حصيه ~~ينياح اليان ادبدق ا44) از كتناب الموازته مزه اصفهان فصل ير نوط به دهست را نقل كرم ~~لا تام قد سن نعد انى دو بدكى رساد قال اسغانه يسته مرآج أنه است كمه مكه منا ~~يا رجل انهض قالوا و ذلك ان دهم هواسم الرجل يلفةم. ومعنى إست انهض به. يس آنجهمور ~~متن مى گوبد دده به لفت ايشان مرد را گوينده درست نيست و برست ذمم است: استه بايد ~~همان ايست (امر از ايستادن به معنى از جا برخاستن) باشد. كلمهآ دفم كه حمزه گفته است ته ~~عفى پرد اسبت بايد همان تم باشد كه در تهمورث و تهمتن و تهمينه ديده مى شود.5. رجوع به ~~حاشية شمارهآ قبل PageV00P339 ~~============================================================ ~~280 كتاب الصيدنة فى الطب ~~449. دهن (1) ~~ارجانى گويد انواع روغنها بسيار است و خاصيت ايشان مختلف است. و اه ~~روغن بلسان گرم وخشك است در دو درجه و بدل او از ادويه مر سيال است و ~~باهم سنگ او ms335 كاذى و نيم جزء او روغن نارجيل و ربع او روشن زيت كهنه. ووه ~~روغن بيدانجير گرم است در دودرجه وخشك است در درجه اول و درو قوت ~~تحليل است. جالينوس گويد قوت روغن تخم ترب گرمتر است از روغن ~~بيدانجير و هيچ روغنى به زيت كهنه در منفعت از او نزديكتر نيست و باين ~~معنى روغن تخم ترب را يدل او استعمال كنند دروقت تعذر ان. و دهن الغار ه ~~گرم است ولطيف و دافع است مرداء الثعلب را به مواظبت. و جالينوس وه ~~گويد بدل او در علاج داءالتعلب زفت تر است، و ذكر زفتتر در موضع او وهد ~~كرده شود، زيرا كه زفت درين نوع منفعت باو نزديك است، وروغن سوسن وه ~~گرم خشك است در درجهآ دوم و يدل او دهن الغار است. و روغن انجره گرم وز ~~است و لطيف و بدل او روغن تخم عصفر است جز انكه روغن عصفر دروه ~~قوت كم است از روغن انجره و روغن انجره گرم است در دو درجه و طبيعت وه ~~را نرم كند. و بدل روخن حنا روغن مرزنچوش است. بدل روغن نيلوفر وه ~~روغن بنفشه است و هر دو سردترند در يك درجه. و روغن ياسمين گرم است ~~در سه درجه. و روغن نرجس گرم است در دو درجه و در درجه اول تر است. # 01(2)ح ~~و و روغن خيرى گرم خشك است در دو درجه. روتن بان(12 گرم خشك است وهر ~~در دو درجه، ورم ها را بنشاند. و اما روغن زيت مختلف الانواع است. زيت ه ~~خشك گرم تر است در يك درجه و روغن شيره گرم تر است در درجهآ اول و وه ~~طبع را نرم كند. وروغن گل سرد خشك است در درجه اول و مقوى است ور ~~مراعضا را. وروغمن جوز گرم است در دو درجه و خشك است در يك درجه. و ~~و روغن بادام شيرين گرم تر است ms336 در يك درجه. و طبع و خاصيت روغن ها PageV00P340 ~~============================================================ ~~حرف الدال281 ~~مشابه است مرانواع حبوب را كه ازو حاصل شود يا چيزى كه درو پرورده ~~شود. و ابوريحان گويد زنبق(3) و رازقى روغن ياسمين را گويند و از اتواع ا وه ~~نيكوتر آنست كه او را از دارابجرد يعنى(4) دارابگرد باطراف نقل كنند. و ه ~~ازهرى گويد اهل عراق روغن ياسمين را زنيق گويند. و عمرو از پدر خود جوه ~~روايت كند كه رازقى به لغت عرب كتان(5) را گويند و روغن عسلى نيز وهز ~~گويند. و دهن عسلى را بولس صفت كرده است.و حسن گفته است كه در ور ~~وزمين سوريا درختى است كه ازو روغنى بيرون آيد كه بصورت به عسله ~~مشابهت دارد بلكه از عسل جرم او سختتر باشد و او مسهل است و اعضا جه ~~را مانده كند و اتدام را سست گرداند. # 1. منقول از نسخ خطى سه گانهآ ترجمه فارسى. 2 . در مج و مغ: «يادام طلخ». 3. الزنبق دهن ~~الياسمين وخصصه الازهرى بالعراق. قال و اهل العراق يقولون لدهن الياسمين دهن الزتبق .بجه ~~والسان العرب، ذيلي زنبق). 4. در اصل مج ومب: «از دارابجرد يعنى انگزدله ك. والرازقية ~~والرازقى ثياب كتان بيض السان العرب، ذيل رزق)،. # 45. ديودار1).160 قل7لع يا بلالاديا نلهللقيكت ~~ابن ماسويه گويد ديودار جنس درخت ابهل است يعنى درخت سرو، وصفت ~~و ابهل و خاصيت او در حرف اول گفته ايم. و بعضى گفتهاند ديودار صنوبر ر ~~هندى را گويند و او به چوب زرتباد مشابهت دارد و در طعم او اتدكى تيزى ~~باشد. ومحمدزكريا گويد در بعضى مواضع سرد پيدا شود كه او را به اطراف ~~نقل كنند و طعم او تلخ باشد و گمان من آنست كه او شير درخت ديودار جهز ~~است. # 1. تقل از نسخ خطى سهگانهآ ترجمه فارسى. مايرهوف در شرح غافقى (غاققى نام اين درخت و ~~رأ دبيداريا ذكر كرده است و من گمان مى كنم در اضل ديبداريا ms337 بوده است) گويد: شباهت PageV00P341 ~~============================================================ ~~282 كتاب الشيدنة فى الطب ~~و اين درخت با دبيدار كه نامى ايرانى. عربى براى درخت سر وهيماليايى است و از كلمهآ ~~سانسكريتى پوا دارو مى آيد ما را برآن داشت كه در جستجوى درختچه هندى با صفات شبيه ~~سرو براييم. با اين صفات درخت سر و دو رگهاى كه سر و سرخ يا صندل دو رگه ناميده ميشد جچه ~~پيدا كرديم. نام علمى آن 16110 01110ل 2110116 است... رجوع شود به ه ~~شماره 240 از شرح مايرهوف بر غافقيى. اينكه از قول محمدبن زكريا تقل شده است كه در ~~بعضى مواضع سرد پيدا شود با گفته فوق (درخت سرو هيماليايى) سازگار است. PageV00P342 # ============================================================ ~~.: ب .م-. بعب.. سك ب ~~حرف الذال ~~451. الذبل(1) ~~و. ثعلب از ابن الاعرابى روايت كند كه عرب پشت سلحفاة بحرى را ذبل گويند ~~و ازو يشكل دستبانها سازند و زنان آن را در دست كنند. و ابن شميل گويد ور ~~ذبل شاخ حيوانست كه ازو دستبانها سازند و درين معنى شعر چرير روأيته ~~كرده است در صفت زنى ~~ترى(2) العبس الحولى جونا بكؤعها ها مسكا من غيرعاج ولا ديل ~~وو بلغت هندى او را كچو(3) گويند و به لغت رومى سيلوبان گويند. # «ء نقل از نسخ خطى سه گانهآ ترجمهآ فارسى. 2. اين شعر در نقائض جرير و فرزدق (ج 1 ص ~~164) مذكور است و در وصف زن چويانى است و معنى آن چنين است كه «از بول خشك شده ~~يكساله شتران بر بند دست و مج او دستبندهايى بينى كه نه از استخوان فيل و نه از استخوان ~~لاك پشت دريايى است». 3. در لغت نامد پلاتس «كچهوام به معنى سنگ پشت و لاك پشت آمده ~~است (ص 820). # 257. ذراريح(1) ع2272= ق76 ق01 يا لفلانا ~~76816811 يا 0612ع1 ~~حيوانى است بمقدار زنبور ولون او زرد بود و بر جرم او نقطههاى سرخ بود و يهد ~~ه ~~چون آدمى او را يگيرد بى توقف بول اتدازد ms338 و يكى را ازو ذروح(2) و ذرحرح ~~گويند. و لجيانى گويد ذرنوح لغتى است در ذريح. و او حيوانى است كه بر وهر ~~جرم او نقطههاى سرخ باشد و او زهر است. و ابن المظفر گويد يكى را اه PageV00P343 ~~============================================================ ~~78 كباب الضيدنة فى الطب ~~ه ~~ذراريح وذرحرحة گويند. و بعضى گفتهاند يكى را ذريحه گويند و به هيات از ~~مگس بزرگتر است و بر جرم او الوان او مختلف باشد از زرد و سرخ و سياه و وهر ~~او را دوبال پاشد چنانكه زنبور را كه بواسطهآ آن بيرد. و او زهر قاتل است و وه ~~(3) ~~چون خواهند كه مضرت زهر او را بشكنند او را با عدس بياميزتد و سگ(2 ~~گزيده را باو علاج كنند مضرت نكند و جراحت را نيكو گرداند. و در كتاب وهر ~~حاوى آورده است كه پايها و بالهاى او دافع است مرمضرت نفس او را تا يد ~~اگر كسى را در شربت ذراريح داده باشند پرها و پايهاى او را بخورد بشريت ودر ~~مضرت او را دفع كند. ديسقوريدس گويد نيكوتر از انواع او آنست كه در ~~گندم يافته شود و هرچه در لون بالهاى او اختلاف بيش باشد و به هيات به ~~و .مقدار بنات وردان باشد، در بزرگى و فربهى، قوت او بيش بود. و پنات وردان ~~آن حيوانى است كه در مواضع آبناك بود چون گرمابه و امثال آن. و طريق ~~اصلاح او در ادويه آنست كه او را در كوزه كنند و سر ان كوزه را محكم كنند جو ~~س ~~و به آتش نزديك بدارند تا جمله در او بميرند آنگاه آن جمله را در رشته كشند و ~~در وقت حاجت بكار برند. # 1. نقل از نسخ خطى سهگانه ترجمهآ قارسى. 2. ضبط و شكل صور گوناگون اين كلمه از ~~لسان الغرب اذيل نرح) نقل شد 3. «فاذا ارادوا ان يكسروا حد سيه خلطوه بالعدس فيصيرجه ~~دواء لمن عضه الكلب الكلب السان العرب ms339 ذيل ذرح) . # 453. الثرة(1) .1615 ع181ل50107يا .ا1101000111 ~~ذره نوعنى است از حبوب و پارسيان او را ارزن گويند و يكى را ازو ذره جو ~~گويند و جمع را نيز گويند. و بلغت هندى جنيه گويند و نوعى را ازو ~~. جوارى(2) گويند و پارسيان او را ارزن هندى گويند. و دانهآ او بزرگ باشد و ~~پوست ارزن را بلغت عربى طهف(3) گويند و نبيذارزن را مرز گويند و چون ~~شيرين بود او را جعه(4) گويند. بتخفيف عين. ابوحنيفه گويد ذره را بنزديك PageV00P344 ~~============================================================ ~~قعف بتدخققتختمف ومتدن ن زشخ كها ~~.. ح م حمييي* ~~حرق الثال «28 ~~ما جاورس هندى گويتد و بعضى از او سپيد باشد و بعضى سياه. # 1. نقل از نسخ خطى سه گانهآ ترجمه فارسى. 2. در لغتنامهآ پلاتس جوار با نام علمى ~~10011لالهي ياد شده است وجوارا را ذرت هندى معنى كرده است (ص 394). # 3. در لسان العرب طهف به معنى گياهى شبيه ارزن و يا نانى كه از ارزن مى پزند آمده است ~~(ذيل طهف). ؟. و ذكر ابوعبيد ان ابن عمر قدفسر الانهذة فقال اليتع نبيدالعسل والجعة ~~نبيدالشعير والمزر من النرة السان العرب ذيل هزرا. # 454. ذرق(1) با ق1 ع70يا با لد00006،.7 ~~.ابوحنيفه گويد ذرق بلغت تازى نباتى را گويند كه هيأت او به گندنا مشابهت ~~دارد و بر سر تبات او مراورا اوعيه باشد كه تخم او در آبجا بود و دانه او ~~گردقام باشد و در وقت ترى او را بخورند و چون خشك شود پيش نخورند و ور ~~بيخ او بشكل پياز باشد و لون او سياه بود و چون پوست سياه ازو جدا كرده ~~شود از ميانه بشبه پياز سپيد بيرون ايد و شيرينى و طعم او تمام بود و درواب ~~بسيار باشد و ادميان پياز او را بخورتد. و ليث گويد ذرق نباتى است كه به ~~سپست ماند و سكان شهرها او را حندقوقا گويتد و يكى را ازو ذرقه گويند و ه ~~قوت حندقوقا پيش از اين ms340 ياد كرده ايم. # 1. از نسخ خطى سه گانهآ ترجمه فارسى. درباب عنوان يونانى و نام علمى اين گياه نيز رجوع ~~شود به حندقوقى ~~شك2. ذنب(1)الخيل 700069 .اع761 للا6قفلاي ~~ابوحنيفه گويد ذنب الخيل لحية التيس(2) را گويند و در زمين عرب بسيار باشد جوهر ~~(2) 1ح ~~و عصاره او در معدن او منجمد(3) شود تا او را يزمين ديگر نقل كنند. و در ~~كتاب حشايش آورده آست كه ذنب الخيل كرفس كوهى را گويند و جبرئيل جو ~~گويد بلغت سريانى او را لحية التيس گويند. و اوريباسيوس گويد او را اه PageV00P345 ~~============================================================ ~~و ع8ه كتاب الصيدنة فى الطب ~~ولجية العنز هم گويند و بعضى او را ذنب الفرس گويند و برومى او را ه ~~(3) ~~ايفوريس(4) گويند. و در منقول خود مخلص گويد ذنب الخيل را بلغت سريانى و ~~(6) ~~1(5)ح ~~طوررا(5) گويند و بيونانى فباواريس(6) گويند. و چنين گويند كه معدن او در ~~ختدقها باشد و شاخ هاى او را ميانه تهى باشد و رنگ او بسرخى مايل باشدر ~~و جرم او صلب بود و نبات او را گرهها باشد و بندها. و قدرى درشتى باشد ~~درو بر هر پيوندى و برگهاى آن به برگ نيات اذخر مشابهت دارد و هريك از و ~~آن برگها بر ساق او بر گرفته بود و سر هريك از نبات او خميده بود بشكل ~~ذنب اسپ و لون او سياه باشد ~~1 (: نسخ خطى سهگانهآ ترجمه فارسى. 2. لحية التيس (ريش بز) ترجمه «200048ما يوناتى ~~. است وليدل و اسكات انگليسى آن را 20فقل56 و نام علمى آن را قدانال109184 18600000 ~~گفته است. همچنانكه ذنب الخيل ترجمهآ هيفوريس اعنوان يونانى ديده شود) يونانى است . 3 . در ~~تارج العروس (ذيل ذنب): «هى عشبة تجمد عصارتها» كه متن ما ترجمهآ آن است. اما در ~~لسان العرب: بعشبة تحمد عصارتها» است. يعنى شيره آن ستوده است. و من اين قراءت را ه ~~ترجيح ميدهم. گمان مى كنم جمله «تا او را به جاى ms341 ديگر نقا كننده تفسيرى است از خود ~~مترجم براى كلمه تجمد كه در اين جا بيمعنى مينمايد. در نسخه مب: «منجمد نشوده؛ 4. در ~~اصل: القوروس كه نادرست است. رجوع به عنوان يونانى. 5. گمان مى كنم تلخيص و تحريفى وه ~~است از طراقوفوقون (رجوع به حاشيه شماره 2). 6. تلخيص و تحريفى است از ايفوريس ~~اعنوان ديده شود) PageV00P346 ~~============================================================ ~~حرف الراءسيههة ~~456. رامك(1) ~~.حمزه گويد او را رام(2) دارو گويند و رام انگيز نيز گويند يعنى داروئى كه نشاط ~~و شادى انگيزد. ابوريحان گويد طريق(3) ساختن او آنست كه مقدارى مازوى ود ~~سبز در هاون بكوبند چنانكه هريك او دونيم شود يا سهنيم و در كوفتن ~~مبالغت ننمايند و در ديگ آهنين بريان كنند و دروقت بريان كردن بچوبين ~~بجنبانتد تا نسوزد و بتدريج اتش مى كنند و ميجنبانند تا دسومت كه در وى ~~بود نماند و بر همين نسق اتش مى كنند و ميجنبانند تا مازو درو بسوزد 2 ~~سوختتى معتدل و چون سوخته شود او را در آب گرم تر كتند تا مرهم شود. # آنگاه مقدارى دوشاب مصرى را در موضعى بچوشانند تا منعقد شود و يه يندد. # آنگاه مرهم را درو تر كنند و در هاون اندازند و دستهآ هاون را در آب گرم تر ودر ~~مى كنند و مرهم را در هاون ميمالند تا اجزاى او بهم سرشته شود و در ~~و ماليدن او در هاون به آب گرم مبالغت نمايند و چون تمام سرشته شود صلايه ~~پاكيزه بيارند و بروغن ياسمين صلايه را چرب كنند و مرهم را درو اندازند و ~~دست را بروغن ياسمين چرب كنند و مرهم را قرص ها كنند و در سايه خشبك ~~كنند و او را از گرد و دود نگاه دارند و دروقت حاجت بكار دارند. صاحب ور ~~المشاهير گويد رامك پارسى است وتعلب از ابن الاعرابى حكايت كند كه ~~رايك بكسر ميم نوعى است از انواع ادويه كه پارسيان او را رامك گويند ms342 ~~و بفتح ميم. و ابن السكيت از فراء روايت كند كه رامك را عرب بفتح ميم و ه PageV00P347 ~~============================================================ ~~288 كتاب الصيدنة فى الطب ~~كسر گويند. وليث گويد رامك چيزيست سياه بشبه قير و چون زنان او را با هدهد ~~مشى بهم بياميزند او را شك(4) گويند. # 1. نقل از نسخ خطى سهگانهآ ترجه فارسى. آ. در مب: «رام داره و آن درست نيست. در مغ و ور ~~مج: «دار»! 3. اين طرز ساختن رامك آز كتاب كيمياء العطر والتصعيدات تأليف ~~يعقوب بن ايسحاق كندى اسبت و ما برايى تبيين متن آن را نقل مى كنيم (ص 7) : «صنعة الرامك: ~~تأخذ عفصا اخضر جيدا فتلقيه على مقلى لم يصبه دسم واقله برفق حتى يحترق. ثم برده وردقه ~~نعما وانخله. ثم بله بماء حار تم خذ دبس (كذا) فاغله في قدر برام حتى يغلظ ويتعقد ثم لت به ~~العفص. تم إعده الى الهاون ودقه إيضا حتي يختلط. وكلما دققته ساعة رششت عليه شيئأ من ماء اه ~~حار جدا حتى لايلتزق العفص بالهاون. تم اخرجه وصيره فى قصعة خشب وادلكه بيدك دلكا. ثم ~~خذبلاطة واسعة فادهن وجهها بدهن بزنبق واطل راحتك ايضا من الدهن ثم قرصه وثقبه (كذا ~~و لعله: جففه) وابسطه على البلاطة وكنه من القبار حتى يجف. ثم صيره فى خيط وارفعه فى سفط ~~كبير حيث لايناله غبار ولادخان». ؟. السك ضرب من الطيب يركب من مسك و رامك. # 457. راتينج(1) 77177 612 ~~راتينج را بعضى راطينج گويند و او صمغ درخت ناج(2) است چون درخت او قوهر ~~خرد بود. و بشر گويد او را راطيانا و راتيانا و قلفونيا(3) گويند. و يفارسى ~~سندروس گوپند و بلغت سريانى ريوسا(4) گويند و بلغت سندى سنجرس (5) ~~گويند. و جالينوس در ادويهآ مفرده او را مختلف الانواع ذكر كرده است و يكقوه ~~نوع را راتينج بطم تعريف كرده است و نوع دوم را راتينج خرنوبى گفته و ~~است و اين نوع درغايت ترى و طراوت باشد. و نوع سوم ms343 آنست كه به زيت ودر ~~مشابهت دارد و گفته است اين نوع بر ناودانهاى سفالين متولد شود. و يوحنا ه ~~و در علاج فالج ذكر كرده است كه اصحاب علت فالج را صمغ درخت حيةه ~~الخضراء كه او را راتينج گويند سود دارد. وديسقوريدس گويد راتينج صمغ جوه ~~درخت صنوبر است و از درخت سرو نيز حاصل شود و راتينج صنويرى به ه ~~باشد و يك نوع ازو بلون سپيد باشد و نوع ديگر به لون روغن باشد و نوعى ه ~~ديگر به عسل مشابهت دارد در قوام. و از جملهآ انواع او نيكوتر آن بود كه PageV00P348 ~~============================================================ ~~حرف الراء 289 ~~بوى او خوش باشد و پاكيزه بود و نيك سرخ نبود بلون بل كه بموم مشابهت ~~دارد و جرم او زود شكسته شود. # 1. از نسخ خطى سهگانهآ ترجمه قارسى. چتين است در مب و در مج: ناژو. ناج متن گونهآر ~~ديگرى است از ناجو و ناژو به معنى كاج و صنوبر.3. در مج «فلغونيا» و در مب «فلفونياء ~~يوتانى آن قنيددان1 است و از شهر 1لل5010 از مستعمرات يونانى در اسياى صغيروه ~~گرفته شده است (مايرهوف بر اسماء العقار352).4. حدس ميزنم محرف رتوتا باشد 3. در ~~مج شجزش و در مب شجرش. من حدس ميزنم ستجرس باشد كه گونهاى يا تحريفى از ه ~~ييستلروس است ~~258. رازيانم(1) 206 يا 1 668ها = اللات1060 ~~1 علل7 ~~(3) ح ~~رازيانج بلغت رومى مالثرون(2) گويند و انانوس(3) گويند و بيونانى ~~فياوقيدنوس(2) و به لطينى فنيكى(5) گويند و بپارسى رازيانه و باديان گويند وه ~~سي (5)ح ~~بلغت سيستان بادتخم(6) گويند و به هندى سوب21) و سوى گويند و بسريانير ~~زرع سامرا گويند. و چالينوس گويد دشتى را رازيانج جبلى گويند. و بعضى وه ~~از رازيانج آنست كه تخم او به تخم گشنيز ماند و يك نوع ازو انست كه تخم او هر ~~پهن پاشد بشكل داتهآ انجدان و كاشم(8) جز آنكه داته انجدان به مقدار ~~بزرگتر باشد و ms344 بوى راتينج تيز بود و معدن اين نوع به پست باشد. # 1. از نسخ خطى سهگاندآ ترجمهآ فارسى. آ. مارثرون است. رجوع به عنوان يونانى: 3 . بايد ~~نيسون باشدن 6111ل4.8. در اصل: فياوفيرنوس. انچه در متن آورديم به حدس انيز رجوع وه ~~شود به كرييوف 469 كه بر من حق تقدم دارد) از يونانى 91011عل6) است كه لوو در ص ~~384 كتاب خود آورده است. 5. بنا به حدس كريموف (موضع مذكور) فنيكى است (در اصل ~~فينكى) و از فونيكولوم لاتينى بايد مشتق باشد . 6. در اصل: «بارتخم» . درست «يادتخم است كه ~~در بزهان قاطع آمده است زيرا در خوأص او گفتهاند كه ورمحلل رياح» آست. 7. در مخزن الادويه ~~(ص 441) سونف به فتح سين مهمله 8 كاشم تيز به معنى انجدان است. PageV00P349 # ============================================================ ~~290 كتاب الضيدنة فى الطب ~~459. راسن(1) 107 ا لعع2 10018 ~~راسن را بلغت رومى قعالا(2) نيز گويند و بسريانى ريسنا گويند. رازى گويد ~~بيخ راسن بزرگ باشد و لون او سياه بود و بوى او خوش باشد و تيز و ~~هريك از بيخ او شاخها زده بود بر زمين. و در كتاب حاوى آورده است كه ~~راسن را به لغت تازى عكرش گويند و عكرش نوعى است از شوره(3) كه به ~~نبات ثيل مشابهت دارد و تفاوت ميان او و نبات ثيل به آنست كه نيات ثيلر ~~باريكتر باشد ازو و شاخهاى او بزرگتر باشد از شاخ نبات ثيل و منبت ~~عكرش در شورستانها بود و گوسفند را باو الف تمام بود و بدو فربه شود و وه ~~بلغت سگزى او را نيو گويند و جالينوس او را هيلانيون گويد و محمدزكريا ~~الانيون گويد. و قراطس(4)گويد نوعى از نبات او در زمين مصر باشد و اينه ~~و نوع را شاخها باندازه يك گز باشد و نبات او بر روى زمين گسترده باشد ~~چنانكه سيسنبر و بر ساق نايستد و برگ او به برگ عدس ماند و منبت او در ~~تل ها ms345 باشد بر نواحى درياى مصر ~~1. تقل از نسخ خطى سهگانه ترجمهآ قارسى. 2. اين كلمه به اين شكل درست نيست و بايد ~~تحريفى از هيلانيون يا تقطاريون و يا قلاونيون باشد. (ترجمه عربى ديسقوريدس 24 از اول). # 3. شوره در اينجا ترجمه حمض است. در قاموس آمده است كه «العگرش بالكسر نبات ~~من الحمض» و مؤلف منتهى الارب حمض را «آتچه تلخ و شورمزه باشد از نباته معنى كرده ~~است.4. تلاعلقت نبات شناس و داروشناس يوتانى قرن اول پيش از مسيح، معاصر ~~مهردادششم پادشاه پونتوس و مؤلف كتاب ريشهها (پاولى كوچك). # 46. رته(1) 1 ع130011 يا قيل00لني2 ~~16 قل0166 ~~محمدزكريا گويد رته بندق هندى را گويند. و ارجانى گويد رته ميوهايست و ~~باندازه فندق و جرم او هموار باشد و نرم و مغز او در ميانهآ او آواز دهد. و ~~چون جرم او شكافته شود مغز او از او سپيد بيرون ايد و در لون بنارجيل PageV00P350 ~~============================================================ ~~حرف الراء 291 ~~مشابهت دارد و پوست او بپوست فندق ماند و او گرم و خشاى است بطبع وه ~~مضرت نيش عقرب را سودمند است چون يا نييذ شربت كند و بخورد و ~~بى تبيذ(2) هيچ نافع نباشد. و اگر در بينى ريزد لقوه را منفعت كند. # 1. نقل از نسخ خطى سهگانه ترجمه قارسى آ. در مب: بى نبيذ هم نافع باشدا ~~461. رجل الجراد(1) ح1سعل يا 10121 ~~58لللل06ل يا با قق11061 لاد يا ت0 5ة1 ~~دمشقى گويد رجل الجراد زرنباد را گويند. و ابومعاذ گويد بمن چنان رسيد كه ~~رجل الجراد نوعى است از اتواع ترهها كه به بقلة اليمانية مشابهت دارد ودرجه ~~اتبها مفيد باشد و ذكر بقلة اليمانية در حرف باء كردهايم. # 1. نقل از تسخ خطى سهگانهآ ترجمد فارسى. براى يقين و اطلاع از نامهاى علمى مختلف اين ~~گياه رجوع شود به مايرهوف برابن ميمون (شماره 137) و كريوف (471). # 462. رجبه(1) ~~رازى گويد رجبه گياهى است كه ساقهاى نبات او به ليف مشابهت دارد و از ~~ليف ms346 سطبرتر باشد و چون خشك شود به خوشهآ انگور خشاك شده ماند در ~~لون و شكل و او را بوى و طعم نباشد. # 1. نقل از نسخ خطى سهگانه ترجمهآ قارسى. در مغ و مج: رحبه ~~463. رساطون(1 603700 1205800 ~~نوعى از شراب را گويند. وطريق ساختن او آنست كه عسل را با بعضى از وهد ~~انواع آفاويه در خمر كنند و بگذارند تا با قوت شود. و بولس گويد انواع PageV00P351 ~~============================================================ ~~292 كتاب الصيدنة فى الطب ~~افاويه كه درو كتند رطل گل است كه اقماع او بيرون كرده باشند و يك اوقيه ~~مصطكى و دو درم زعفران و عسل دو قسط و آب سه قسط. حتوي قسط(2) ~~وعائى را گويند در عرب كه دروده رطل از موزونات بگنجد. و ازهرى گويد جه ~~اهل شام خمر را رساطون گويند و ماوراء شام رساطون را نشناسند و گويد ~~چنين دانم كه رساطون لغت رومى است كه در شام متداول شده بود. # و وليدين يزيدبن عيدالملك درينمعنى شعرى گفته است. شعرجوهز ~~واق انما نشرب الرساطون صرف من اناء من الرخام عظيم ~~1. از نسخ خطى سه گانهآ ترجمهآ فارسى. رساطون چنانكه از معادل يوناتى و لاتينى آن پيداست به ~~معنى شراب گل بايد ياشد. آ . والقسط مكيال وهو نصف صاع المبرد: القسط اربعمائة واحد و ~~ثماتون درهما السان العرب ذيل قسط). # 462. رصاص(1) 7717،012- لل31 ~~سلمه از فراء روايت كند كه رصاص بفتح راء در استعمال عرب بيش از ه ~~آنست كه بكسر راء. و تعلب از ابن الاعرابى روايت كند كه عرب رصاص را ه ~~صرفان نيز گويند بحركت راء و در اينمعنى اين مصراع از شعر عرب ايراد ~~كردهاند مصراع: آوصرفانا(2) باردا شديدا. و ازهرى از قتيبى روايت كند كه ~~و ارزيز را در لغت عرب علابى(3) گويند به تشديد ياء و گويد درين روايت و ~~متيقن نيستم. ورصاص را به لغت رومى كتيترين(6) گويند و بسريانى انكا ~~گويند و بپارسى ارزيز گويند و بهندى ترون ms347 و اترو گويند و در اصل اطرون و ~~آورده انست به طله و در لغت هندى طاء در نيايد. و ماتتيع كرديم نام او را به ~~لغات هتدى و تقات ايشان چنان خبر دادند كه ارزيز را به لغت هندى ه ~~راتك(5) گويند. و لغت هندى مختلف است و روا بود كه ترون و اترو در وى ~~لغتى باشد ~~. 1. از تسخ خطى سهگانه ترجمهآ فارسى. 2. در معنى صرفان در اين مصراع منسوب به زياء ملكهآ PageV00P352 ~~============================================================ ~~حرف الراء293 ~~عرب ابهامى هست. مؤلف لسان العرب مى گويد: «والصرفان الرصاص القلعى والصرفان الموت ~~ومنهماقول الزباء الملكة.» بنابراين معلوم نيست كه مقصود در شعر رصاص قلعى است يا هاه ~~مرگ. براى فهم معنى آن لازم است هر چهار مصراع را كه در لسان العرب آمده است نقله ~~كنيم ~~مبا للجمال مشيها وئيدا أجندلا يخيلن امم حبديدا ~~ام صرفانا بارداء شديدا ام الرجال جثما قعودا ~~«چه شده است كه اشتران به كندى و آرامى راه ميروند؟ آيا سنگ مى برند يا آهن يا ارزيز ~~سرد سخت يا مردان چمباتمه زده نشسته را؟ل بنايراين، «مرگ در مصراع مذكور معنيمنمى دهد وه ~~اما عجيب اين است كه يكى از معانى صرقان گونهاى خرماى سخت است و ابوعبيد لغوى در وه ~~و مى معنى شعر گفته است كه هيچ چيز براى زياء بهتر از هديهآ خرماى صرقان نبوده است! 3. # اختلاف در معنى علابى به عفيده من ناشي از استعمال آن در حديشى است به اين گونه: «لقد ~~فتح الفتوح قوم ما كانت حلية سيوفهم التهب والفضة اتما كانت جليتها العلابى والانك» علاب ج ~~را در آين حديث چمع علباء گفتهاند به معنى عصب. يعنى به دور دسته شمشير ايشان زه پيچيده ~~شده بود و نيز سرب يا قلع كار گذاشته شده بود. اما به جهت ايتكه پا انك يا هم به كار رفته ~~است بعضى از معنى كنتدگان حديث علابى را به معنى رصاص گرفتهاند به همين جهت ms348 است كه هر ~~ازهرى ان را صحيح نمى داند؟. رجوع شود به عنوان يونانى 5. در مخزن الادويه دانكا (به ~~خفاى نون و كافه عجمى ص 249. # 465. رطبه(1) 7187لا- ببرا17ا058 ~~سپست را گويند چون(2) سبز باشد و جمع او رطاب بود و ابو عبيد از اصمعى ~~روايت كند كه سپست تر را رطبه گويند و فراء نيز مثل اين گويد. و اهل ~~مصر قضب(3) گويند سپست تر را. و ليث گويد سيست خشك را عرب قت وهر ~~گويد. و طايفه اى از اهل لقت گويتد قت سپست تر را و خشبك را گويند. و وهز ~~اصمعى گويد فصافص جمع فصفصه است و بلغت پارسى او را سپست گويند. # و بسندى هفت و برومى ميديكى(2) گويند. # 1. از نسخ خطى سهگانهآ ترجمه فارسي2. چنين است در مج. و در مب: «سپست زار را گويند) ~~و و ان درست نيست. يا سپست سبز است و يا سپست تر. 3. الفراء فى قوله تعالى فانبتتافيها حبايه ~~وعنبا وقضبا: القضب الرطبة. 4. در اصل: «ميدلكنى» كه درست نيست. رجوع شود به عنوان ~~يوناتى. PageV00P353 # ============================================================ ~~292 كتاب الصيدنة فى الطب ~~466 رعاده(1) 780 ع/11 101060 ~~ماهى است در بلاد مصر و به هيات خرد است و چون گوشت او بر عضوى وه ~~نهاده شود آن عضو را بيخبر كند و حس او را كم گرداند و به همين معنى ~~دردسر را دفع كند. و طايفهاى كه در وصف او مبالغت نمودند چنان تقرير وه ~~كردند كه چون او در دام افتد كشتى نگذارد تا از موضع او بگذرد و اگرچه ~~ملاحان در راندن كشتى مبالغت نمايند. # 1. از تسخ خطى سهگانهآ ترجمهآ فارسى ~~467. رشى(1) الابل 200-10 84440ن15 يا 018ل56 ~~وا تنلة112 ~~جالينوس گويد رعى الابل را هيلابسقون گويند. وديسقوريدس گويد چنين وه ~~گويند كه رعى الابل نباتى است كه چون اشتر ازو پخورد زهر گزندگان او را يه ~~زيان ندارد. و در كتاب حاوى آوردهاند كه بيونانى او را ايلاليسفاقن(2) ~~گويند. واصطفن گويد ms349 ايلاليسفاقن رعى الابل را گويند. و ابوريحان گويد در جوز ~~زعم من آنست كه اصطفن در تفسير او غلط كرده است. و ديسقوريدس وه ~~گويد ساق درخت رعى الابل بساق درخت كندر مشابهت دارد و يرگ او وه ~~باندازهآ دو انگشت باشد بدرازى و از شاخ او خميده بود. و درخت او را هر ~~شاخ هاى بسيار بود و از شاخ او بشكل خريطهها(3) چيزى آويخته چنانكه از ~~درخت رازيانج و بيخ تبات او باندازهآ سه انگشت باشد و سطبرى او باندازه ~~دو انگشت بود و منبت او در بستانها باشد و در وقتى كه تازه بود او را بخورند. ور ~~1. نقل از نسخ خطى سهگانه. معنى 7_و 166 در يونانى «نيانى كه آهو آن را مى چرده ~~مىباشد اليدل واسكات) در ترجمه عرب دييسقوريدس ذيل الافوبسقن (شماره 65 از سوم) ~~ر گويد: و زعم قوم ان الآيل اذا رعا هذاالنبات احتمل مضرة نهش الهوامب.ه پس درست ~~و رعى الايل است ته رعى الابل. ودر متن عربى ديسقوريدس ايل را إبل خواتدهاند در سريانى PageV00P354 ~~============================================================ ~~حرف الراء 295 ~~نيز نام آن رعياد ايلا است الوو ص 345). 2. 600600نا215 الليسفاقن گياه ديگرى است ~~كه در ليدل و اسكات آن را 1ا10ف58101810 خوانده است. رجوع شود به الالسفاقن درهمين ~~كتاب. 3. در ديسقوريدس (موضع مذكور) در اين جا اكاليل دارد. شايد در متن در اصل چترها ~~بوده است. # 268. رشى(1)الحمام 6010720100با 3ن)1 610518 ~~و بولس و ابوالخير گويند كه رعى الحمام را فارسطاريون(2) و جالينوس گويد ~~رعى الحمام را فارستاريون (2) گويند. و او را عرب(4) رعى الحمام بآن سبب ~~0(3)ح ~~گويد كه كبوتر را باو الف بود. و آوردهاند كه رعى يفتح راء مصدر است وهوه ~~رعى الابل ورعى الحمام بكسر راء است ومنبت او در زمين بسيار اب باشد. وهوهر ~~محمدزكريا گويد دانهآ او بشكل ماش بود در لون و هيأت و چون پوست او وهر ~~بيرون كنند به عدس مقشر مشابهت دارد و در ms350 طعم او اندكى شيرينى بود و وز ~~ابوريحان گويد آنچ محمدزكريا باين صفات باو اشارت مى كند نوعى است از ~~نبات كرسنه(5) و او را گاو مشتگ(6) و ديومشنگ گويند و طعم او تيز باشد و ~~كبوتر را باو الف تمام بود و خوردن او چشم را خيره كند و سر دانهآ او تيز ~~باشد به هيات و پوبست او زرد بود و مغز او سرخ باشد. # 1. نقل از نسخ خطى سه گانهآ ترجهآ قارسى. جزء اول يونانى كلمه »8521515 به معنى كبوتر است ~~ورعى الحمام تقريبا ترجمه ايست از يونانى 2.1518500. در اصل : «ارسطاراونه كه محرف ~~است. متن مطابق ترجمه عرب ديسقوريدس است (51 از چهارم).3. در اصل: «ارساريلون» ~~كه محزفى است. رجوع به عنوان يونانى و حاشيه شماره 2. 4. دو مخز «جالينوس گويد ~~رعى الحيام به آن سبب گويند..» شايد اين درست تر باشد 5: كرزينه و كرسته و كرسنه در ~~عربى ااقرب الموارد) وكرسنه در فارسى (برهان قاطع). 6. مشنگ و مشنج نوعى از غله است ~~(برهان قاطع). # 469. رقاع(1)لة نل1006 يا ع188160060606 ~~107 ~~ابوريحان گويد فرق نيست ميان او و ميان جوزالقى جز آنكه سر رقاع و PageV00P355 ~~============================================================ ~~296 كتاب الصيدنة فى الطب ~~شكافته ياشد و لون او به سرخى مايل يود و در جوزالقخ شكافتن سر ا و و ~~تادر باشد و باينمعنى تخم او درو ياقى باشد و لون جوزالقى بسبزى مايل ~~ياشد ~~1. از نسخ خطى سهگانهآ ترجمه فارسى. در لسان العرب زقعه است: «والرقعه شجرة عظيمة ~~كالجوزة» اما وصفى كه در آنجاست با توصيف ابوريحان چندان سازگار نيست. براى توضيح ~~بيشتر دربارهآ جوزالرقع و رقاع و جو زالقى رجوع شود به شرح مايرهوف بر غافقى (شماره ~~(216 ~~470. رمان(1) ا02 يا ت00 - با ل081 1000 ~~رمان را بلغت رومى رويذون(2) و رويذين و روذوس گويند و بسريانى زمانا ~~گويند و به هندى دارم(3) و دارمون گويند و اتار بسيار آب را كه درو(4) تخم ~~كم باشد بلغت عرب مرمار ms351 گويند. و جالينوس گويد تالاسطون(3) شكوفهآ ~~انار دشتى را گويند كه به شكوفه انار بستانى مشابه باشد. و صهاربخت گويد ~~1 (6)1 ~~انار دشتى حبالقلقل(6) را گويند. # 1. از نسخ خطى سهگانهآ ترجمه فارسى 2. 00ف1001، رويديون به گفتهآ ليدل واسكات مصغر ~~روا يا روپا است و به معنى اتار كو چك است. 3. بتا به لغت نامه پلاتس دارم و دارمت (501). # 4. ظاهرا «شحم كم باشده يا «شحم نباشده: «المرمار الرمان الكثير الماء الذى لاشحم له ~~السان العرب ذيل مررا. 5. بالوسطيون وهو جلنار وهو رمان برى (ترجمه عربى ديسقوريدس ~~119 از اول). 6. در اصل: «حب الفلفل» و آن درست نيست. رجوع شود به همين كلمه در اين ~~كتاب. # 471. رماد(1) 2249- نل116 ~~خاكستر را بلغت تازى رماد گويند و بلغت رومى اطريفون(2) گويند و وز ~~اصطخين(3) گويند و به سريانى نطما گويند و به هندوئى راك گويند و در جور ~~بعضى مواضع سواه(4) گويند. و ابوالخير و بولس در هر خانه كه مس گدازند ~~(5) ح ~~چون خاكستر درو چمع شود بلغت رومى او را سبوديون(5) گويند. PageV00P356 # ============================================================ ~~حرف الراء 297 ~~1. از نسخ خطىى سهگانه ترجمهآ فارسي2. شايد «طقراه باشد (رجوع به عتوان يونانى). 3 . # و شايد تحريفى از سفوديس باشد (ترجمه عربى ديستوريدس 58 از پنجم). ؟. رجوع شود به ~~كريموف474). 5. سفوديون مدكور در حاشيه 3. # 472. موام(1= 2.ا ع1 ل0عل ~~نوعى است از معارف نبات در باديه و يكى را ازو مزامه گويند و اين روايت . # فراء است از ائمه لغت. و ابوحنيفه گويد لون او خاكفام است و برگ او ه ~~خرد ياشد و پهن و برگ او را نگاه دارند از جهت دفع مضرت زهرمار و كژدم ~~و انواع هوام را. و طريق استعمال او در دفع مضرت زهر آتست كه او را در جوه ~~آب اندازند و بگذارند تا قوتى كه درو بود بآب بگذارد آنگاه آن آب را با و ودر ~~دهند. # 1. از نسخ خطى سه گانهآ ترجمهآ فارسى ~~473. رئدا1) .ا علناه1 8ل102 ~~ابوعبيد ms352 از ابو عبيده روايت كند كه رند درختى آست خوشبوى از درختانور ~~باديه. و بعضى از عرب هر چوب را كه باو بخور كنند رند گويند. و ابوغمر و ~~مطرز از ابوالعباس تعلب روايت كند كه رتد عرب درخت مورد را گويند. ووه ~~وابوعبيده وابوعمرو شييانى و ابن الاعرابى اين را انكار كرده اند و ابوعمرو ه ~~شيبانى و ابن الاعرابى چنين گويند كه عرب رند مرنبات حتوه را گويد. ووهز ~~ابوريحان(1) گويد يكى از مشايخ شام مرا چنين خبر كرد كه رند درخت غار ~~را گويند و گفت او معروف است در لغت عرب و از لفظ رند جز او فهم ~~نكنند. # 1. از نسخ خطى سه گانهآ ترجمهآ فارسى.2. اشتباه مترجم است. قائل اين قول ابوحنيفة است ~~نه ابوريحان: «و اخبر نى شيخ من عرب الشأم قال تحن نسمى شجر الغار الرند» (كتاب النبات ~~شماره 222). PageV00P357 # ============================================================ ~~298 كتاب الصيدنة فى الطب ~~474. روبا11)رزك 1200006= . 171 1010ق501 ~~ماسرجويه گويد روبارزك درخت عنب التعلب را گويند و قوت او در حرف ~~عين گفته شود انشاءالله. # 1. تقل از نسخ خطى سهگاتهآ ترجمهآ فارسى. روبارزك درست معادل عنب التعلب است. # روباهتربك نيز گفتهاند و گفته اند تربك نوعى از انگور است (برهان قاطع). # 475. روين با ل0ن 1نا 1200 ~~فوة الصباغين گويند و قوت او در باب فاء گفته شود انشاءالله. # 446 ريحان(1) ق1004ا 61اق3 00004ل164 ~~شاه اسپرم را عرب ريحان گويد و چنين گويند كه ريحان اسم جنس است وه ~~مرانواع سپرغم را. و شاه اسيرم از انواع ريحان آنست كه برگ او خرد باشد ~~و نبات او خوش يوى بود و مورداسپرم آن را گويند از اتواع او كه برگ او ه ~~به برگ مورد مشايهت دارد و نوعى ازو به نبات سعتر مشابهت دارد و او را يهد ~~سعترى گويند. و نوعى را ازو نعتاعى گويند بسبب مشابهت او به نبات ~~و :نعناع. و نوعى را ازو طرخونى گويند. و نوعى را ازو صتوبرى ms353 گويند بهمين جهى ~~.. معنى كه برگ او به برگ اين نباتها مشابهت دارد. و حمزه گويد ريحان را ى ~~بيارسى سپرم گويتد و در اصل اسفران يوده است و اسفران شادمانى دايم را ير ~~گويند. و بعضى از اهل لغت ريحان را حماجم گويند. و حماجم معربست از لفظ ~~همبهم و همبهم را معنى چنين باشد بلغت تازى كه هااناذا يعنى چنانستى كه ه ~~و نبات ريحان چون از زمين پديد آيد گويد نك(2) من اينم: و مراد ازين شهرت ~~او باشد چنانكه كسى ندا در دهد و خود را تعريف كند. و ابوحنيفه گويد ~~حماحم در اطراف يمن بسيار باشد و نيات او بستانى بود. و ابومعاذ گويد ربحانو PageV00P358 ~~============================================================ ~~حرف الراء299 ~~سليمان را منتظم(3) گويند و معدن او در كوههاى صباهان بود و چوب او به ه ~~چوب شبت ماند و برگ او به برگ خطمى مشابهت دارد و شكوفههاى او هوهر ~~خرد باشد و نبات او بدرختان كه در جوار او بوند تعلق كند چنانكه لبلاب و ~~او را جم اسپرم گويند. و ابوريحان گويد در كتابى از كتب عصر چنان يافتم ~~كه يكى از انواع ريحان آنست كه منبت او به بلاد عرب باشد و او را يهد ~~شاداسپرم گويند و خوشى اسپرم گويند. و در زعم من آنست كه او وهر ~~خوش اسپرم است و خوشى اسيرم په ياه در وى غلط است. # 1. از نسخ خطى سهگانهآ ترجمه فارسى. 2. در مب: «تك». در مج: «اينك». 3. چنين است در مب. # در مج و مغ: «نظم»1. من گمان مى كنم در اصل جمسفرم بوده است و ناسخان نتوانستهاند ور ~~بخوانند. و جمسفرم همان ريحان سليمان است. رجوع شود به ديل اين كلمه در حرف جيم در ~~همين كتاب. # 477. ريوند(1) يا 1000- لة3 686ل 1260 يا للا606 ~~11 ~~بيخ چكرى(2) را گويند. و از جملهآ انواع او چينى تيكوتر بود و جرم اين نوع ~~صلب بود و نرم و هموار ms354 و طعم او تلخ بود و چون خائيده شود از جرم او ابى يو ~~بيرون آيد كه لزج باشد و چون كوفته شود لون او بزردى زند. و يك نوع يو ~~ديگر ازو خطائى(3) است و چينى به لون زردتر باشد از خطائى و بوزن گران و ~~سنگ تر بود و جرم او درشتتر بود و چوبهاى او باريكتر بود. و نوع ديگر از ~~ريوند آنست كه منبت او در بلاد كشمير است و كشميرى درغايت زردى بود جه ~~و جرم او سبك بود و در طعم او اندكى شيرينى باشد. و توع ديگر ريوند ود ~~جرجانى است و زردى در لون او و شيرينى در طعم او كمتر باشد از زردى ووه ~~شيرينى در كشميرى. و محمدعطار گويد منبت ريوند جرجانى نيشابور است و ور ~~او را از نشابور بجرجان برند و بجرجان نسبت كنند. رازى گويد او را بپزند جهدر PageV00P359 ~~============================================================ ~~4300 كتاب الصيدنة في الطب ~~و عصارهآ او را باطراف برند. و آنچه مطبوخ باشد از ريوند جرم او كثيف بود ~~ب و اجزاء بهم ديگر فراهم آمده باشد. و آنچه خالص باشد جرم او سبكتر بود ~~و متخلل(4) بود. و در ريوند خالص قوت قبض كمتر باشد و جرم معمول زود ور ~~خورده شود. و ديسقوريدس گويد ريوند بيخى است كه به قنطوريون بزرگچپور ~~مشابهت دارد و به هيات و مقدار از قنطوريون خردتر بود و بوئى ندارد و جرم ~~او نرم باشد و ميانه او تهى بود. و از انواع او نيكوتر آن باشد كه جرم او ~~سخت بود و هموار و لزج باشد و در طيع او اثر قبضى بود و چون خائيده شودر ~~لون او به لون زعفران مشابه بود و او را راوند نيز گويند. # 1. از نسخ خطى سهگانهآ ترجمهآ فارسى 2. چكرى بضم اول توعى از ريواس باشد (برهان ~~قاطع). 3. مقصود از خطايى در اينجا شايد چين شمالى است. ؟. شايد: «متخلخل). # 478. ريباس(1) 0 ms355 يا 00.ق1 للاعلل6 ~~شعر گويد ريباس و كمأى(2) را بلغت تازى نامى ندانسته ام. و بلغت سريانى او ~~را يعميصا(3) گويند و بپارسى ريواج گويند و چكرى هم گويند. و ريباس و ~~معمرى منسوب است به معمر نيسابورى و او نخستين كسى آست كه ريباس ~~را پيدا(2) كرده است. و ابوريحان گويد بيخ ريباس تا بآب نرسد برگ او ور ~~پديد نيايد و در بعضى مواضع چون نبات او رسته شود مى سال ببايد تا برگر ~~او پديد ايد. و درينمذت بتدريج او در زمين بزرگ شود تا بمقدار بيخ درخت ~~خرما شود در بزرگى و آن را راوند گويند. و چون نيات او بزرگ شود هر هر ~~برگيى ازو بدست آدمى مشابهت دارد. واردشيررا ريوند دست گويند بان سبب ~~و كه دست هاى او دراز بود. و هر شاخ را از نبات او تخم نباشد بلكه نبات او هر ~~سال از ميانه قضيبى بيرون آرد و تخم او از آن قضيب پديد ايد. وبر حوالى و ~~آن قضيب از هر طرف برگها باشد بشكل دست آدمى. PageV00P360 # ============================================================ ~~حرف الراء 301 ~~1. نقل از نسخ خطى سهگانه ترجمه فارسى 2. در اصل: «كماه» متن مطابق لسان العرب ذيل ~~ريباس.3. در اصل: «يغمى». متن از لوو، نامهاى گياهان به آراسى ص 4.971. در مب: «به ~~پرورده اسست) ~~479. ريبارج(1) ~~صهاربخت گويد ريبارج سنگى است كه بسرطان مشابهت دارد. # 1. چنين است در مب. در مغ و مج «ريباج»: ايوريحان در فصل سين ذيل سرطان گويد: ~~«صهاريخت ذكر فى باب الراء ربباع اظ : ريباج) وقال هوالسرطان البخرى المستحجر». در ~~قانون ابن سينا: «ريتاع، الماهية: حجر كالسرطان». ريباج و ريباع و ريتاع صور مختلف يك كلمه ~~هستند. در برهان قاطع: رتييانج يه كسر اول و ثانى و نون مفتوح: يعضى گويند سنگى است ~~مانند سرطان: در ذيل ريتياتج تيز گويد: سرطان حجرى است. آقاى دكترمعين آن را مصحف ~~ريبانج و ربيان و ارييان دانستهاند بنابراين تشخيص صورت حقيقى ms356 اين كلمه عجالة يراى من ~~ميسر تيست، تيزرجوع شود به كريموف ص 480 كه آن را به صورت رتيباتج تقل كرده است. PageV00P361 # ============================================================ ~~حرف الزاء ~~480. زاج(1 = /71120100 ~~ح..حمزه گويد زاج روى زمين را گويند و اهل آذربايگان سرب را زاگند خوانند و ~~منشأ اشتقاق زاگ اوست و وجه استدلال حمزه باين طزيق وضوحى تدارد و و ~~زاگ را بلغت رومى ستفتريا(2) گويند. ماسرجويه گويد شب يمانى از جملهآ ~~انواع زاگها لطيفتر است. و ابومعاذ گويد هر زاگى كه پاكيزه باشد او را شب ~~بمانى گويند. و رسائلى گويد بعضى از زاگ آنست كه لون او زرد بود و بعضى جه ~~را لون سياه باشد و بعضى بلون سبز و سياه آنست كه كفشگران بكار برند و ~~او سه نوع است يكى را قلقطار(3) گويند و ديگرى را قلقند(4) گويند و سيم ور ~~را قلقديس(5) گويند. و از او آن نيكوتر باشد بمنفعت كه برنگ ابرش باشد ~~كه او را در شليثا و ترياق بكار برند و بدل او قلقطار است و قلقطار زاگوهر ~~رومى را گويند. وديسقوريدس گويد از انواع زاگ آنچه در اجزاء او بعضى جه ~~.ب . # به شكل اجزاء زر باشد در قوت با قلقطار(6) يكسان باشد. و زاج سورى زاج ~~اجزاء سرخ را گويند. و در بعضى از كتب كيميا هفت نوع كردهاند و گفتهاند ~~س ~~لون قلقديس سرخ باشد كه به رنگ آتش مشابهت دارد و قلقند سيز بود جه ~~بلون حوي قلقطار زرد باشد و شب يمانى سپيد بود. و زاگ كفشگرى به ~~لون سياه بود و زاگ حبر سرخ يود كه بسياههى زند و بلون جگرفام بود و وه ~~باينمعنى بزاگ كفشگران ماند. و ديسقوريدس گويد بعضى از قلقديس آنست ~~كه چون از معدن بيرون ايد مذاب ياشد چون مدادى كه بقوام رسيده بود يا يوده PageV00P362 ~~============================================================ ~~حرفت الزاء 303 ~~خير آن. حتوي چون هوا در وى اثر كند منجمد شود حو بعضيي در معدن ~~خود ms357 منجمد باشد و او را طايفه اى كه از معدن نقل كنند جامد گويند. و آنچ ~~مذاب او را ذوب گويند بمعنى ذائب و پارسى او گداخته بود. و نوع سوم آنست وه ~~كه او را مطبوخ گويند بآن سبب كه چون او را از معدن بگيرند بآتش او را ور ~~بپزند و در طغارها كنند و بگذارند تا منجمد شود و كثيف گردد آنگاه پاره پاره ~~شود. و لون اين نيكو باشد. و نيكوتر از انواع او آنست كه بلون آسمان ور ~~وباشد و اجزاء او فراهم آمده بود بهمديگر و قوت او تمام باشد و صاف باشد. # --ويكوني (7)صافيا وهو الذوب، و من بعده الجامد، و هذا فى الطب، (63ا) ~~والمطبوخ للصباغين وهو للصبغ اجود. و قال فى الزاج ان اجوده ما يشبه لونه ~~و لون الذهب و فى مكسره كواكب ذهبية وله قوة القلقديس. والمصرى عه ~~هوالاجود. و قيل زاج الاساكفة كالقلقطار والقلقديس يستحيل اليه اعنى جن ~~القلقطار اذا عتق. صاحب النخب: القلقند افخر من القلقطار و اصلهما ~~القلقنت. والقلقند اذا طال الزمان به ابيض كقشور البيض المكلسة و سمى ه ~~القلقديس، جالينوس: عند مدخل المعدن بقبرس ثلاثة عروق اسفلها الاحمر يوه ~~وهو اغلظها والاخضر فى اعلاها وهو الطفها والقلقطار فى الوسط. و يخيل الى ~~ان الاحمر يستحيل قلقطارا فى المعدن و القلقطار زاجا. وحملت قطعة القلقديس و ~~واستحال مافوقه قلقطارا. وهى تنحل بالماء سوى الاحمر السورى اغلظها وهة ~~كانه شامت. حكوي يذكر فى انواعه القلقنت و نحن نعرفه غير معجم (3). لكن ~~اباالفتح يقولر ~~بطى عن الخير لكنه الى كل شر سريع كميش ~~ر فقد قويت فيه سوء الطباءع كماقوى القبض فى القلقديش ~~10. نقل از نسخ خطى سهگانهآ ترجمه فارسى. آ. ذر اصل سفتريا. ترجمه عربى ديسقوريدس (هه ~~از پنجم) : «اسطوياطيرا- لال1 د3. 00دملقله (مخلوط با مس)، ليدل واسكات. PageV00P363 # ============================================================ ~~304 كتاب الصيدنة فى الطب ~~4. خلقنش- 1106صلف1 (ديسقوريدس .8 از ينجم). 5. عانكللةل* مايرهوف برج ~~موسى بن ميمون (شماره 140). 6. مب از ms358 اين به بعد يك ورق افتادگى دارد. از مج نوشته شد . # 7.. از اينجا به بعد كه ورق ا63 است متن عربى موجود است و از روى آن نوشته شد. 8 . # و يعنى «يا سين» ولكن ابوالفتح بستى با شين آورده است به دليل آنكه قافيه شعر شين است. # 481. زبيب رند766 ~~بالرومية استطيدوس (1) و قيل اسطافيداس و ايضا اقيغراس (2) و ايضا ~~اسطوفينا و ايضا اسطافيس(2) و بالسريانية افشاثا(4) و بالفارسية ميويز. واه ~~عجم الزبيب بالرومية كيكرطا(5) و بالسريانية كشمونى. والميويزج(6) يعرف ~~بزبيب الجبل. (482) بولس: بدل زبيب العنب لحم التمرالشامى. # اوريباسيوس: غاغار(7)طايون عجم الزبيب.ه ~~(9) ديسقوريدس: ينبت فى المواضع الكثيرة الماء المتقعرة له قضبان مجوفة ، ه ~~احمر خشن صلب كثيرالعقد يخرج بعضها من بعض وله ورق كثير دقيق ملتف نه ~~[63ب] ينبت الى فوق ويلتف على الشجرالقريب وهو اسود مثل اذناب الخيل واصله ~~صلب قابض. # 1. در اصل: «افقطيدرس». رجوع شود به عنوان يونانى. 2. اه نام گياه ديگرى ~~است كه نام علمى ان با ن102 تل1 است اليدل واسكات). سريانى آن ي ~~افشايا است و در عربى حب الراس و زبيب الجبل ناميده مى شود. فارسى آن ميويزج ومويزه و ه ~~مويزك است. نامهاى يونانى و سريانى آن و نيز خود زبيب الجبل با زبيب كه همان مويزيا ى ~~كشمش است در اين قسمت درهم آميخته شده است. 3. رجوع به حاشيهآ شماره (2).2. در ~~اصل: «اقشائا». متن از لوو (ص 91) اصلاح شد رجوع به حاشيه شماره (2) 5. 21100 ~~6. رجوع به شمارهآ (2). 7. رجوع به شماره (5). 8. اين مربوط به گياه ديگرى است كه ~~چون وصف آن تا اتدازهاى شبيه به وصف زبيب الجبل است در اينجا آورده شده است. نام اين ~~گياه در ترجمهآ عربى ديسقوريدس «افورس» است (شماره 40 از چهارم). نيز رچوح شود به ~~كرييوف 485. # 483. زبرجد (1) و زمزد 6007806-- 05ل5122 ~~حجران(2) من جنس واحد. وما فى ارض المغرب منهما اشد يبسا وپردا مماه ~~.متننننننتن نمصستت نو تحتذرتونحسه.- -. PageV00P364 # ============================================================ ~~رف الزاء 305 ~~وفى معدن الذهب. تنقع ثمانى شعيرات اذا ms359 حللت وشربت من سم الهوام القاتلة. # واكر والنظر فيه يحذالبصر. و اذا جاور الدهنج الزبرجد كسره و كدرصفاه. # 1 . در حاشيه ورق ا63. 2 . الزمرد و الزبرجد اسمان يترادفان على معنى واحده.. (الجماهرص ~~(160 ~~484. زبل ~~و بالرومية قوقوروس(1) و بالسريانية زبلا و يالفارسية گوه. # 1. بايد قفروس يا قوفروس 105ك1 باشد (رجوع شود به ليدل و اسكات). # 8؟ زبداليحر .د،ن:48 ~~بالر ومية القيونيا و ايضا اقونيا وبالسريانية رعتاديما و ايضا اسقا وايضا كفرا ~~ييما و بالهندية سمدرپين(1) و بالفارسية كفكدريا. وهو خزف حيوان فى بحريه ~~عدن فى قدرالشبر ذواربع ولكنه كسيور منسدلة اذليس فى بدنه غظم غير واحديه ~~على ظهره يقلع هذا الخزف منه او ينقلع حين مات و تفسخ واتفصلت اجزائه ه ~~فيرمى به البحر الى السواحل. و اهل الجزائر والسواحل يكتبون بمرارة هذا ~~الحيوان فيجيي حسنا براقا فى غاية السواد. و اسم هذا الحيوان إنجيس. # وا ديسقوريدس و جالينوس: هو خسة اصناف، احد اتواعه كتيف رزين زهم ~~الرائحة تفوح منه رائحة المسك المنتن و شكله كالاسفنج ، الثانى اطول من هذا ه ~~ول خفيف و جرمه سخيف يضرب الى الآرجوانية و قوام جرمه لين. ديسقوريدس: ~~هو فى شكل الاول و رائحة الطحلب، و تالث، جاليتوس: الطف من جميعها ، ه ~~ديسقوريدس: شكله كالدود فى لونه فرفيرية، والرابع. قالا خفيف يشبه الصوف ~~الوسخ، جالينوس: الخامس سطحه املس و داخله خشن فى طعمه حدة وه ~~حرافة وهو آحدها، ديسقوريدس: كالقطن(2) املس الظاهر خشن الباطن قو PageV00P365 ~~============================================================ ~~306 كتاب الصيدنة فى الطب ~~يشبه القيسور (3) ولا رائحة له ، بولس سماه خزف سيدا. و قال بدل زبدالبحر ~~القيسور. # 1. مخزن الادويه: سمندرپهين (ص 463). 2 . در ترجمهآ عربى ديسقوريدس (100 از پنجم): يشبه ~~فى شكله الفطر3 «21خقنكا به معتى سنگپا اليدل واسكات). 4 . در ديسقوريدس (22 از اول): ~~سيبا (، 560) كريموفس 483. # 286. زجاج 0807= 1ل71120 ~~بالرومية ايوى لوبسس و بالسريانية زغوغيثا. الرازى: حرق الزجاج آن ~~». يحمى ويلقى فى ماء القلى حتى يتكلس. حمزة: بقرية قهروذ(1) فى رستاق كاسان ~~باصبهان نبات ينبسط على الارض ms360 ويصير زجاجا ابيض صافيا براقا، تحمل إلى ~~(64ا) منه شيء كذلك قطاع على هيئة التبات يستعملونهلوان من المداواة. # 1. تام اين قريه در كتاب الجماهر «فهروده با فاء آمده است. در ترجمه قارسى در مب «فهروت، ~~و در مغ «قهروت». # 487. زدوار 17056 2 ن ~~اظنه الجدوار للمذكور فى باب ج. # ماا. زراوند 1007010/80-.1011بما101ل10لاقفلك ~~86اع ~~وهو ثلاثة انواع الطويل والمدحرج والذى يشبه شقشق (1) الكرم . والمدحرج ~~اقوى من الطويل و يقال له قسوس (2) وهو طيب الرائحة مع شيء من حدة الى ~~الاستدارة ماهو، تاعم. وهو ذوشعب كثيرة مخرجها من اصل واحد و اغصانجه ~~طوال و ما كان فى داخل الزهر يكون احمر منتن الرائحة ويقال للطويل الذكر ~~ورقه اطول من ورق المدحرج و اغصانه دقاق طولها نحو شير ولون زهره PageV00P366 ~~============================================================ ~~حرف الزاء 307 ~~لون الفرفير منتن الرائحة اذا ظهر كان شبيها بزهر الكمثرى، واصله طوله ~~شبر واكثر فى غلظ الاصبع وداخل الاصلين شبيه بالشمشاذ والطعم مر. ومنه ه ~~صنف طويل دقيق الاغصان عليها ورق غليظ الى الاستدارة شبيه بورقه ~~حتى العالم وزهر شبيه بزهرالسذاب واصول مفرطة الطول دقاق عليها قشر جه ~~غليظ عطرالرائحة يستعملها العطارون فى تربية الادهان وهو اضعف فعلا منهماهة ~~و طويله بالهندية كجور كالزرنباد و مدحرجه جنكزاند. والزراوند بالرومية ~~ارسطلاخيا وارسطولوخيا و بالسريانية سفلولا وفى كتاب الحشائش مصخح ~~«را»(3) و من الناس من يسميه «ريون» لكنه راوند (4) لازراوند و اسمهما(5) يدل ~~على شكلهما(6). و لونهما الى الصفرة و فيهما مرارة. ديسقوريدس، تقدم فان ~~و الاخير مأخوذمنه. ديسقوريدس: اسمه مشتق من ارسطن وهو الفاضل ومن يه ~~و لوخوس وهوالنفساء اى فاضل المنفعة للنفساء و مكتوبه باليونانية ~~اريسطوالوشى. والذكر يسمى دقطوليطيس وهو الطويل وسمى بهذا الاسم ~~ناالنفساء به. و انثاهالمدور و ورقه كورقة العليق مع حرافة و اصله (64ب) ~~ذوقضبان متوالية طوال و زهره ابيض موردالداخل منتن المشم. والطويل ه ~~وهوالذكر و ورقه اطول وهو فى غلظ الاصبع و طوله شبر. والمدور يكون ~~وفى تدوير الشلجم. و منه نوع ثالث يعرف بالطيب ms361 طويل القضبان دقيقها ~~مستدير الورق غليظه كثيرالزهر كالسذاب يستعمل العطارون ورقه فى اخلاطقه ~~الطيب. بولس: يجلب من بلاد بنطس. و بدل الطويل خشب الكرم اليابس. # الرازى: بدل الزراوند الطويل فى النفع من الارياح وتحليل ما فى الكبد و ~~الطحال وزنه زرنباذ ونصف وزنه انزروت. واما المدحرج فوزنه زرنباذ وثلثه ~~ووزنه بسباسه ونصف وزنه قسط ابن ماسويه: المدحرج بدله مثله طويل او ه ~~نصفه راوند صينى فإن لم يوجد فالسنبل الرومى ويسمى انخوشه(7). و بدلجه ~~والسنبل الرومى الزراوند المدحرج PageV00P367 ~~============================================================ ~~اى بنه ان انا اه امن انيين نز ~~308 كتاب الصيدنة فى الطب ~~1. اين قسم سوم كه به يونانى تااناقللاعا يا قليماطيطس (ترجمه عربى ديسقوريدس ؟ ازز ~~سوم) ناميده ميشود به معنى «داراى شاخههاى دراز پيچان» يا داراى شاخههاى تاك مى باشد و ~~اين كلمة شقشق الكرم ترجمه آن است. اما كلمة شقشق الكرم را در لغت نامههاى عربى كه در ~~دسترس من بود نيافتم و گمان مى كنم عشقةالكرم باشد. 2. دداكقلكا در يونانى به معنى گياه ~~پيچك است. 3. را و ريون چنانكه گذشت در يونانى به معنى ريواس است (رجوع به ريوند و ه ~~ريباس). ؟. در اصل: «زاونده و آن درست نيست. 5 و*. در اصل: «اسمهام و «شكلها وان ~~معنى نميدهد. مقصود اين است كه نامهاى «طويل» و «مدحرج» در زراوند دليل بر دو شكبل ور ~~مختلف آن است. 7. سنبل هندى را در ذيل اين كلمه ابوريحان مرتجوشه نوشته است و در ~~حاشيه مينجوشه اوردهاند در اصل: «انجوشم». در اسماءالعقار متتجوشه است. دوزى [ج ؟ # ص627) حدس زده است كه ميبخوشه است و ترجمهاى است از يونانى دياناردن اوينوس به جهو ~~معنى شراب گرفته شده از سنيل. آنچه محل تامل است اين است كه چرا شراب سنبل را دروه ~~معنى سنبل رومى يه كار بردهاند. جزء دوم كلمه احتمالا خوشه است اما در چزء اول كلمه بايد ~~تحقيق بيشتر كرد ~~489. زرنباد = .0 210711 ~~هو بالهندية كجور (1) وهو اصل يشبه السعد فى شكله ms362 و خشونته الا انه اعظم ~~منه يشبه العفص فى استدارته و اقل عطرية من السعد و يميل الى البياض وه ~~و والسعد الى السواد. وهو حادالطعم جدا ويحذى اللسان كالطرخون وبعض ~~الاشياء الحريفة. قيل يوجد فى منابت الزنجبيل. ابن ماسويه: يقوم مقام ~~الشيطرج الهندى و بدله فى نفعه من لذع الهوام والرياح وزنه و نصف درونج و ه ~~تلثى وزنه طرخشقوق برى و نصف وزنه حب أس. ابن ماسويه: بدله فى امساك ~~(765) البطن والحلق والمعدة مثله هال . ابن ماسويه: لونان، طويل يسمى بالهندية ~~سل(3) و آخر مدون. # 1. در لقت نامه پلاتس: كچور و كچورا، ريشه يا گياه زرنبادن 1=2221900 126012.آ. پسل ~~نيز خوانده ميشود. # 490. زرشك(1) ا 7118215 61885 ~~ذكر فى باب الالف عند ذكر الانبر باريس. و قيل (2) زرشك شجر فى قد قامة له .. PageV00P368 # ============================================================ ~~جرف الزاء 309 ~~ونور احمر يشبه شعور الزعفران والطف منه. وماء قشر شجره ينفع النقرس ~~والحار و يسكن وجعه. و منه نوع ابيض الزهرة. # 1. رجوع شود به انبر باريس در همين كتاب. آ. اين قسمت تا آخر در حاشيهآ ورق (ا65) ~~نوشته شده است ~~491. زرين (1ا درخت ~~ابن ماسويه: بدله حب الاترج. الرازى: بدله وزنه قنطوريون و وزنه بزرقتاء و ~~ووزنه حب الاترج. يسمى بالعربية العريان و بالسندية دالوبندلوا. # 1. برهان قاطع: گويند درخت اترج است و بعضى گويتد درختى است كه آن در ولايت كازرون ~~پسيار است و برگ آن به برگى زيتون ميماند و گل آن مانتد قرص آيينهآ زرين است يعنى ~~آقتاب: در مخزن الادويه ذيل «زرين گياه» آورده است و از قول امين الدوله ففته است كه آن را ~~در خراسان «گل عاشقان» مى نامند و به هرحال آن را از جمله ادويهآ «مجهولة الماهيته خوانده ~~است. نام عربى و پندى آن به شكلى كه در متن آمده است نيز مجهول است. # 492. زرد لان (1) ~~الرازى: عروق وقطاع خشب شبيهة اللون بالعروق الصفر الا انها متعقدة و ~~عليها فشور شبيهةاللصوق بها و فيها مرارة ms363 عطرية يسيرة.ه ~~1. در كتب لغت و گياه شناسى كه در دسترس من بود از اين گياه ذكرى نيافتم. # 493. زرتب(1) تلف /ل100 يا با ة62 5ل190 ~~زرنب وزرقفت هو اوراق لها رائحة حادة طيبة و لونها الى الذكنة يجلب من ~~لنجستان فيما بين دهك و برشور(2) و يسمى بالهندية و بالسندية تونيا. يحيى ه ~~والخشكى ورق اخضر رقاق اذكى من الصندل فمنه جيد ذكى الريح يشبه ~~رائحته الاترج ومنه آخر يسمى اليجارى لاريح له و يغش به الاول. والجيد ~~وا يدخل فى طيب النساء الرطب. ارجانى: هو قضبان دقاق مستديرة فى دقة المسلة PageV00P369 ~~============================================================ ~~310 كتاب الصيدنة فى الطب ~~الى غلظ القلم فى لون السواد والصفرة و ليس له كثير طعم ورائحته رائحة ه ~~الاترج. بولس: انه من الافاويه العطرة الرائحة. ابومعاد: هو ورق سرخدار. # ابن ماسة: هو حشيش دقيق رائحته رائحة الاترح الرازى: قوته قوة السليخة ~~مع الكبابة وينوب عن الدارصينى و قال قوته قوة جوزالطيب الا انه الطف ~~قليلا. # 1. دربارهآ زرنب رجوع شود به شرح مايرهوف بر اسماءالعقار (شماره 137). نام علمى اين ~~گياه از لغتنامه يلاتس ذيل تالس يترى و تالشيترى (ص 306) نقل شدر به گفتهر ~~بمخزن الادويه (ص 448) نام درخت زرنب به هندى تاليس و برگ آن تاليسپتر است. 2. مقصود ~~پرشور يا فرشور است كه امروز پيشاور خوانده ميشود. # 494. زرنيخ نن م0ع/400 1111161ل (يل رقد) ~~ول بالرومية لاذراخوس و ايضا ارسانيقوس و ايضا سندراخوس (1) و قيل ~~ارسانيقون هوالاصفر والاحمر سندرخا و بالسريانية نورثا و ايضا زرنيخا و هاه ~~بالفارسية زرنى. والاحمر بالهندية منجل(7) والاصفر هرتال(3) والاصفر ~~(65ب) بالسندية هرجال والاحمر متسل (2) . الخوزى: هو ثلاث اصناف، ابيضقتال و ~~اصفر واحمر. و قيل الاصفر يجلب من ارمينيه ومن بغداد ايضا وهو الاجودجه ~~من الاول مفلس صاف ذهبى. ديسقوريدس ذكر ارسانيقون مثل الزرنيخ و قال ه ~~يوجد فى معادن الزرنيخ. و اجوده ما كان عريضا رقيقا مثل صفائح الزجاج ه ~~مذهب اللون رقيق الصفائح متركبة نقى من الحجارة. و منه جنس على ms364 لون ~~الزرنيخ يكون فى بنطس دون ذاك. و قيل هو ايضا مجلوب من ارمينية الى بغداد يه ~~ول و بعد هما الفرغانى اصفر فيه خضرة والاحمر يجلب من بشت نيسابور قيليه ~~اعدلها الاصفر واحدها الاحمر و اثقلها الاخضر واجوده الصفائحى الذىج ~~يستعمله النقاشون. وفى كتاب الاحجار ان منه نوع اغبر و توع ديزج(3) . واه ~~قال ديسقوريدس ايضا اجود الزرنيخ مالم يكن رخوا جدا وهو احمر متفتت و ب PageV00P370 ~~============================================================ ~~حرف الزاء 311 ~~ينسحق سريعا وهو نقى فيه رائحة الكبريت و قوته قوة ارسانيقون.ه ~~1 2.8005. در اصل چنين است. در لغتتامه بلاتس: منسل وميتسل (ص 1108). # 3 . لغت نامه پلاتس: هرتال (1224). 4. چنين است در اصل كه البته در حاشيه نوشته شده ~~است. رجوم شود يه حاشيه شماره (2). 5. ديزو ديزه و ديزج يعنى سياهرنگ (رجوع به برهان ~~قاطع) ~~295. زرجوبه(1)= .را 10119 2026110 ~~ول بالهندية هلدر(2) و يستوفى صفته عند ذكر العروق. # 1. رجوع شود به ذيل عروق. آ. در مخزن الادويه (ديل عروق الصفر): هلدى. # 696. زرد(1) اسفور ~~الرازى: بدله فى تقوية المعدة نصف وزته افسنتين. # 1. در كتاب الابدال رازى نام اين دارو «ورداسفرم» نوشته شده است و مطلب فوق براى ~~ورداسفرم درج شده است و در حرف زاء در كتاب مذگور «زرداسفور» ديده نشد ~~297. زرير مالمه للة للللللاع1 يا للتل66لللاع1 ~~ع ل0 ~~وبالفارسية اسفرك(1) وهو زهر نبات فى جبال جوزجان . # 1. اسهرگ با كاف فارسى گياهى است زرد كه بدان چيزها رنگ كنند (برهان قاطع). گل گلاب ~~اسهرگها را از خانواده يا تيره 5566696 كه ريشهآ چند نوع از آن داراى مادهآ رنگى زرد ~~است گفته است (ص 47). از قبيل اسپرگ يا 156514 و آسهرگ زردرنگ يا قلهعلنيل.12 و ~~غير آن. كرييوف به پيروى از عيسى و بدويان آن را از خانواده بننسل61(1 مى داند اص ~~(495 ~~498. زعفران 10306= ب 05ية5 ق020 ~~بالرومية انيخوس(1) و ايضا قروقوا و بالسريانية. # جالينوبس: ~~كركما. PageV00P371 # ============================================================ ~~312 كتاب الصيدنة في الطب ~~قوروقوس. و بالهندية كنكون(2). قال السرى هوالزعفران والجادى والجساد ، ~~يعلو ms365 الجساد (3) على درع تلفعه، والجسد والريهقان والمردقوش(4) والراين و ~~وله الثرئم والعبير والائدع. وورق الزعفران الفيد(6) والقمحة والرقان والخشيف ~~. والرقون والشوران. يقال للتى تجنى الزعفران قابية(5) الكركم، بالدرية حمزة: ~~هو جفران و طسوج الزعفران باصبهان يعرف بجفران. ابوحنيفة زعفران ه ~~(266) جادى منسوب الى جادية قرية بالشام. القتيبى: العبير ليس باخلاط الطيب ~~آنما هوالزعفران على ما قال ابوعبيدة. و قال الاصمعى هو اخلاط تجمع ~~بالزعفران. ديسقوريدس: اقواه الاحمر اللون الذى على شعره قليل من ~~البياض نحواصله ، قليل الدهانة الطويل الذى يصبغ اليد سريعا ليس بمتكرج ~~ولا متفتت ولا ندى ساطع الرائحة حادها. جالينوس: الدرهم والدرهمان يسهل ~~الولادة والثلاثة تقتل. وهو يفرح القلب فى الشراب و يسكر ويرعن. يحيى ه ~~والخشكى: العرب يضيفه الى المسك والعنبر و يقرنه بالعود و الكافور و اجوده ~~المائى الذى غسل شعره وهو رطب بالماء ثلاث مرات ثم ييبس فى الظل وهو ~~غليظ الشعرة شديدالحمرة نقى من البياض سليم من الغش، ثم الزردج وهو ه ~~ر النقى غير المغسول، ثم الاصبهانى وهو نوعان قمى (7) و جيثى(8) والاول ~~اجود، ثم الرازى و عليه كثرةالصفرة والبياض ودقةالشعر، ثم الشامى ~~دون الرازى وفوق المغربي وفوق اليمانى وادونها الخراتسانى وفى كل اجناسه ~~مسوح و يقال له المدهون ويمسح بشيري (9) العنب مسحة ليلين و يشتد حمرته ، اه ~~ول و متها العصيرى وهو ما اكثر عليه العصير حتى التزق بعضه ببعض، ومنهاه ~~المعسل الذى جمع بالعسل ليتقله و يلبده و يبقى على الثقل فى الاسفار. و اركوه ~~الميت الشعر الكثير الصفرة والبياض و يغش بما يثقله كالمرداسنج وصفرة ~~البيض و شلول لحم البقر والكشوث. و يدخل فى كثير من الادوية والمعاجين ق ~~و وهو جيد للمعدة والكبد معتدل المزاج موافق لعامة الطبائع ومدار تثقيله صلى PageV00P372 ~~============================================================ ~~حرف الزاء 313 ~~الشكر والعرطنيئا. باسهل (10) : اجوده عندنا بخراسان الاصبهانى وهو احمر ~~براق غليظ الشعر ارج ليس فيه بياض و بعده البونى (11) من هراة و بعده ~~السوانى من والشتان (12) و بعده الشومانجى من ويسگرد و بعده ه ~~الدرغوزى(13) ms366 من دارمشان وهو كثيرالبياض الا انه قوى الفعل ارج ويعرف ~~بسجستان بزعفران شبورك و بعده الكشميرى وهو احمر قليل البياض الا آنه ~~اضعف فى الفعل و رائحته تقلية واكتره مغشوش بالدهن و بلحم البقر. الغزبه هة ~~فيلن(12) فى شعره وسماه الشعر الاحمر الارج الذى هو من قربان الآلهة ودمه ~~يبص فى حشيشات هرمس. و فسره جالينوس ان غلاما يسمى زعفران كانه ~~يلاعب هرمس بالكرة فوقعت على راسه ومات وسال دمه فنبت منه زعفران ه ~~له بصيص. الرازى: بدله مثل وزنه قسط و ربع وزنه سنبل وسدس وزنه ه ~~فشور سليخة ~~1. مل00 يه معنى اظفارالطيب است (رجوع شود به همين كلمه). آ. كمكم و كمكما ايلاتس ~~849)3. كنايه از خونين بودن زره او است. 4. مردقوش را در برهان قاطع مرزنگوش د آذان ~~الفار معنى كرده است. كم در اصل: «الفيدومة» و ان اشتباه است. درست قراءت ناسخ نسخة ه ~~بغداد است: الفيد والقمحة. الفيد ورق الزعفران (اقرب الموارد). القمحة: الزعفران ~~(لاقرب الموارد). 6. در حاشيه ورق ب65: غيداء قابية كانها الشفق. 7. در اصل: «نمىم و آن ~~درست نيست. در ترجمه فارسى: ««فمى» و آن درست است. قم وقتى جزو اصفهان بوده است. در ~~قم زعفران به عمل مى آمده است (تاريخ قم ص 108).8. در اصل: «حنى». در ترجمه قارسه ~~تسخه مب: «جينى) ودر مج: «حى)م. من از مقايسه شكل «جينى» و«احى» حدس مىزنم كه بايد ~~«جبى» باشد منسوب به جى اصفهان. 9. كرييوف «سيوح العتب» (498) خوانده است كه ~~درست نيست. 10. مقصود ابو سهل است كه بيرونى يه شيوه نويسندگان پارسى خراسان جور ~~«باسهل» نوشته است. 11. بون به فتحتين و يروى به سكون الواو بليدة بين هراة وبغشور.. # (مراصدالاطلاع). 12. براى والشتان رجوع شود به تاريخ سييستان ص 13.208. درغوز ~~بالفتح ثم السكون وغين معجمة مدينة بسجستان (مراصدالاطلاع). 14. مقصود فيلن طرسوس ~~است كه در حدود پنجاه سال پيش از مسيح در زمان قيصر در شهر رم مى زيسته است. از او ور ~~معجون يا ms367 پادزهرى كه به صورت معماى پچيده ايى به شعر گفته است بجا مانده است و ~~چالينوس (جلد سيزدهم ص 267 از كليات آتارش) آن معما را حل كرده است. جالينوس در ~~حل معماى مربوط به زعفران نام چوانى را كه با عطارد پا هرمس بازى مى كرده است جوه PageV00P373 ~~============================================================ ~~314 كتاب الصيدنة فى الطب ~~كروكوس گفته است كه يونانى زعفران است و نوع بازى هم بازى «ديسك» بوده است نه ~~«كرم» يا توپ ايوليوس برتدس، ج1 ص 278). كريوف او را با فيلن يهودى اسكندراتى (0ا2 ~~پيش از مسيح تا 40 بعد از مسيح) اشتباه كرده است (498). # 499. زشرور 400 1207ا=.ا 115 128 ~~الي.. حمزة: هو كوهج منسوب الى الجبل مثل كوفج المعرب قفص. قال بعضهم يجعل ه ~~هذاالاسم للاحمر واما الاصفر سرزك(1) و ازدك (2) . ديسقوريدس: يسنى ~~ذوثلاث حبات. وبالزابلية يسمى غوبزك قال صاحب الياقوتة هوالنلك وهذا ~~مخفوض النون بالفارسية اسم ثمرة فى قدالنبقة نواهاكحب المحلب نوعان ~~احمرقانى، و ابيض يقق. و حكى عن الاصمعى فى الزنابير (3) انها الزعرور الا ~~انها اكير(2) منه. و قال غيره نبات بجبال العراق يشبه التين ويسمى الخلوانى. # ابوحنيفة: نلك(5) شجرة الزغرور و يقال لها شجرة الدب(6). ديسقوريدس : ~~ذات شوك ثمرتها صغيرة على لون التفاح و اسفله اعرض من فوقه لذيذيه ~~الطعم ذوثلاث نواة ملتصقات وربما سمى ذا ثلاث نوى ولاينضج الا بعد حين. # 1. برهان قاطع: شبر زدك به كسر اول و ثانى و سكون زاى هوز و فتح دال ابجد و كاف ساكن ~~آلوى كوهى را گويند و آن زردرنگى ميباشد و علق شيران همانست و مغربيان زغرور و ~~عريان تفاح البرى خوانند. در ترجمه فارسى نسخهآ مب نيز شرزدك است. 2. برهان قاطع: ~~«ازدف به كسر اول و فتح تالث و سكون فاء ميوه اى است سرخ رنگ و صحرايى و آن را به ~~عربى زعرور خوانند و به فتح اول هم گفتهانده. من گمان مى كنم ازدق ياشد و صاحب يرهان و ~~قاطع ازدف خوانده ms368 است. ازدق صورت ديگرى از ازدك است. 3. زنابير جمع زنبيره وزتبورة ور ~~زنبارة: ضرب من التين و اهل الحضر يسمونه الحلوانى. 4. در اصل: «اكثر» و آن درست نيست. # 5. در اصل: «تلك» كه نادرست است. *. جمله و يقال لها... در حاشيه است. به جاى شجرة ~~الدب «شجرة الذره است كه نادرست است. # . زفت 848702 1111151 ~~(67)، البحرى بالرومية قليطوس (1) و ايضأاقلطينوس (2) و بالسريانية زفتاديما(3) و PageV00P374 ~~============================================================ ~~خرف الزاء 315 ~~بالقارسية زكدريا. ماسرجويه: هو بحرى و برى و جبلى. فالبحرى اسود ~~يستعمل فى المرهم والجبلى والبرى يعمل منه القار. جالينوس: دهن الزژفت يكون ه ~~نمن الزفت الرطب وهو الطف. اوريباسيوس (2) : بساليوس هو زيت الزفت . # ديسقوريدس: الزفت الرطب يجمع من خشب دهين من الصنوبر و اجودهه ~~اصفاه. واذا طبخ بماء واخذ بصوفة ماطفا كان دهن الزفت و اجود اليابس ~~النقى الدسم الطيب الريح الشبيه فى لونه بالقار. بولس: بدل الرفت الرطب ~~القير النبيع اوالجاوشير. ابوحنيفة: الزآفت الذى يدخل فى الادوية غير زفت يهان ~~القطران و انما هو شيء يخرج من الارض. ثاوفرسطس قال اذا طبخ الزفت ~~بخشب الزيتون لم ينعقد.ن ~~1. و 2. ظن من اين است كه اين دو كلمه حرف اسفلطس 1لق22101 باشد (ترجمه عربى ~~ديسقوريدس 75 از اول). 3. اين مطابق ترجمهآ فارسى است. در اصل عربى: زيتاديما. 4. متن در ~~اينجا در اصل مغشوش است و چنين است: «يساليوس ادر اصل ساليوس) هوزيت اريباسيوس وه ~~هوزيت الزفت» آنچه در متن نوشته شده است حدس من است. بساليوس= 311لفاعققفه. # 501. الزقوم(1) ~~ابوحنيفة: شجيرة غبراء صغيرة الورق مدورتها لاشوك لها ذفرة مرة لها كعابر ~~والم في سوقها كثيرة ولها وريد ضعيف ابيض تجرسه النحل. # . 1. در تعيين ماهيت و تام علقى آن احتلاف است: بآ تلل6ع11281ل3ا يا 5ل6420 ~~1ق211 و غير آن (كريموف 501). # 5.2. الزلم(1) 12002 8650160ل1061ل5 ~~وا حب الزلم حب اسود محددالراس فى قد القرطم البرى له دهن يحمل من ~~اشهرزور يدخل فى ادوية الباه و بالسريانية زرع زلما و قيل بالعر بية حبر ~~الفليق. # 1. نيز رجوع شود ms369 به ذيل حب الزلم. PageV00P375 # ============================================================ ~~316 كتاب الصيدنة فى الطب ~~503. زنجبيل الكلاب 70000ل8لل ببا 0067 10120110 ~~ماسرجويه: هوالنبات الذى يعرف بفلفل(1) الماء له ورق كورق الخلاف الآ انه ~~اصفر وقضبانه حمر حريف كالزنجبيل يقتل الدثاب و لعله قاتل الذئب. وصفه ه ~~ابومعاذ بهذاالوصف وزادفيه انه يعرف بطبرستان بفلفلك. وبطبرستان نوعه ~~اخر منه يعرف بفلفلك. الرازى قال و اهل الرى يسمونه الترم. قال ابو بكره ~~(67ب) الترم(2) هوالصعتر الطويل الورق، فى دفع مضارا الاغذية. # 1. گل گلاب فارسى آن را قلفل آبى گفته است و آن را گياه بى طعم فلفل دم برگ كر كدار وصف ~~كرده است (230) ا. رجوع شود به كلمه ترم. # 504. زنجبيل 713600/=.0 علنلڑ فحللل7 ~~و الرطب منه بالهندية ادرك والبابس سنده (1) و بالفارسية شنگوير و ايضا زنگبير ~~و شنگليل و بالسريانية زنكبيل و بالطخارية شنگرفير. ابن ماسويه: اجود ~~الزنجبيل الملبارى الذى ليس عليه قشر. ديسقوريدس: هو اصل كالسعد ~~ابيض حاد كالفلفل ذو رائحة فاختر منه ماليس بمتحشف. جالينوس: بجلب من جه ~~ارض البربر ويسرع التأكل اليه والى الدار فلفل لفضل رطوبتهما . والمعروف ~~عندالصيادلة انه نوعان هندى وزبجى(2) و يقال له الصينى ايضا. ابوحنيفة: ~~ينبت فى آرياف ارض عمان وهو عروق يسرى فى الارض وليس بشجر و نباتهو ~~كنبات الراسن و اجوده الزبجى والصينى. # 1. در مخزن الادوية (ص 478): سونتهه و سندهى. آ. در اصل: «الزبحى» زبجى منسوب به ~~زبج يا زابج (جاوه) است. # 05ك. زنجار 102 =7622216 ~~بالرومية ايوس و ايضا ايارين و بالسريانية شحثا و بالهندية هرتال. # ديسقوريدس: قديتولد زنجاربقبرس فى حجارة النحاس و منه مايقطر فى الصيف PageV00P376 ~~============================================================ ~~حرف الزاء 317 ~~من مغارة وهو احسن لونا. فى كتاب النخب ان منه معدنيا يجلب من معادنجه ~~النحاس. الترنجى: المستعمل فى ادوية العين هو المستخرج بالخمر دون الخل. # و ديسقوريدس: يعمل الزنجار من إدلاء الصفائح فى اناء فيه خل تقيف عشرة هان ~~ايام ويتخذمنه. ومنهم من يجعل من برادته ويغش بحجر القيشور و بالرخام ه ~~و فلا يلين بالفرك اوالعض (1) . و ms370 ان وضع فى خزفة(2) على جمر تغير المغشوش و ~~احمر من ساعته. ومنه نوع يسمى دودى لانه يشبه الديدان يحفرعنه فى المعدن ~~وهوالاجود. و بعض يعمله فى منحاز و مدقة نحاس يصب(3) فيه الخل والشب ~~والبورق و انواع الاملاح و يسحق(4) فى شمس القيظ حتى يصير له قوام و اه ~~ت ت ~~يجعل منه شيافات كالديدان و منهم من يزيد فيه البول العتيق(5). # 1. در اصل: «أبعص» در ترجمهآ عرب ديسقوريدس (62 از پنجم): «يعرف بان يوضع يين ه ~~الاسنان» 2. در اصل: «خرقة». در ترجمه فارسى: «به سفال پارهاى بر آتش نهنده. 3: در اصل: ~~واب(يضف». ؟. در اصل: «(يسخن فى سمين القيظه 5. كريموف فرمول شيمياي آن را ه ~~0يات) گفته است. # 506. زنجرف (1) 4 61800130للج ~~بالرومية اذلثا والمسحوق منه بالهندية سندور وغير المسحوق هنگل. ولا يفرقون ~~بينهو بين الاسرنج الا بصفة. و فى كتاب اشكال الاقاليم ان من جبلي [164، ~~ال بسوخ(2) بفرغانة يرتفع الزئبق و فى هذا الجبل زنجفر (3) فلا ادرى امعدنى ام ~~ر يعمل هناك من الزثآبق ثم يحمل و قال بشر هوالرمانى المعمول من الزئبق ~~بالسندية منكلو () و جاما منكلو و كاته المسحوق وغير المسحوق كمايخرج من ~~القوارير. # 1. در اصل: «زنجفر». در ترجمه فارسى: «زتجرف». زنجفر و زنجرف دو صورت از يك كلمهه ~~است ومن متأبعت صورت مشهورتر را كردم. 2. نام اين ناحيه در مراصدالاطلاع سوج با چيم وه ~~ذكر شده است.3. رجوع به حاشيه (1). 4. شايد هنگلو باشد كه چنانكه مؤلف گفته است و ~~در لغت نامه پلاتس نيز مذكور است، هنگل به هندى شنجرف را گويند و جاما هنگلو همانطورى ور PageV00P377 ~~============================================================ ~~و318 كتاب الصيدنة فى الطب ~~كه از قول بشر نقل شده است: «يخرج من القوارير»، شنجرف به دست آمده از جام يا شيشه ~~باشد ~~507. زوفا:م2570ا قفلة116 ق1150100 يا ل1126 ~~ت222 ~~اليابس من نوعيه ورق يشبه الصعتر طعما و رائحة و شكلا الا انه احد منه و اه ~~يجلب من الروم فلهذا يقال انه صعتر رومى. و قيل هو نوعان ms371 جبلى و بستانى ~~وهو بالر ومية اوسفول و ايضا هوسفون و بالسريانية زوفا يبشا. واما الزوفا ~~الرطب فانه وسخ يجتمع على صوف الاغنام بارمينيةء وقيل ان تلك الاغنام ~~وال ترعى يتوعات فيكون ذلك لبنها الواقع على اصوافها. و هذا بالرومية ~~اوسفون(1) و ايضا سبطون و بالسريانية زوفارطيبا. اين ماسويه: وللزوفالون ~~آخر ورق كالبر سياوشان يعالج به الصدر. الرازى عنه: بدل الزوفا الرطب ~~مخ البقر و ربع وزنه سنبل وسدس وزنه قشور السليخة. و قال بعضهم هو ه ~~وسخ يجتمع فى اذناب الاغنام التى ترعى الزهر ببلاد الروم يعصر و يطبخ حتى اه ~~و يصير له قوام. فاما ديسقوريدس فانه اطلق ذكرالصوف ولم يصف شيئا سوى جه ~~غسله مرات فى فخارة عن دسمه الذى يعلو الماء فيبقى الزوفا فى الفخارة. # بولس: بدله مخ عجل. و قال ايضا لجاء شجرالتوث. ديسقوريدس: اصوفس. # ابن ماسويه: بدل الزوفا الرطب مخ البقر. ابن ماسويه: يعرف جودته بذكاء ه ~~الرائحة كمايعرف الجند بيذستر. قال وهو نوعان احدهما من اجتماع العرقق ~~على جبين (2) الايل و لذلك فى طبعه قوة دافعة شرالسسم؛ لان الايل يأكل الافعى ~~فاذا اكلها تحرك القوة الطبيعية الدافعة لشرالسم فيجتمع العرق على جبينه و ~~(4ءب) يتكايف فهوالزوفا الجيد الغايةوهو دسم قوى الرائحة. والثانى الذى دونه ~~فى الجودة عرق يجتمع على الية النعاج الصغار وآشجازالخرفان فى اصوافها . PageV00P378 # ============================================================ ~~جرف الزاء 319 ~~فيجمد اولا فاولا فيؤخذ فيكون لونه اصفر حادالريح كالجند بيذستر ويوجد ~~ايضا فى الصوف المجزوز كالفتائل و ما كان زهما الى الخضرة دسما فى التفريك و اه ~~مفركه كالبعر فذاك من سلحهن (3) فاياك آن تستعمله. # 1. اين زوفاى تر يا چرك پشم گوسفند به يونانى 7005قاد و 15611ل خوانده مى شود ~~(ليدل و اسكات :121).2. در اصل : «جنين» كه اشتباه است . 3. در اصل: «من سلخهن» كه ~~در اينجا معنى نمى دهد ~~0ك. زوفرا(1)ر07487ا12لل6 ~~فل160 يا 7علذه 0ا61101قة1 يا عةل، لل6ن16ل16 ~~م05 ~~والرازى وصهاربخت: هو دينارويه(2) و ذكره الطبرى فى باب البقول و ان طبعه ~~شبيه بالسذاب ms372 فى حره ويبسه و قيل حبه يشبه الانجدان وهو بالرومية اموغلياج ~~و بالسريانية تالسفس . طاهر : الزوفرا بزرالحجزاء المذكور قبل . ديسقوريدس: ~~وا ليجستيقون ينبت فى الشواهق المظللة بالاشجار فى المواضع المجوفة كالحفر له ~~وا ساق صغير دقيق كالشبت ذوعقد وورق انعم من اكليل الملك طيب الرانآحة ه ~~عطرى و على طرف الساق اكليل فيه ثمر اسود مصمت الى الطول شبيه ببزرجه ~~الرازيانج حريف و له اصل ابيض. ابن ماسويه: هو مثل الانجدان. # اد براى تعيين ماهيت زوفرا ونامهاى علمى آن رجوع شود به لكلرك 1138 و شرح اسمء العقار ~~(203= كاشم) و كريموف (507 و 508). 2. دينارويه به سريانى (!) گياهى است دوايى و برگ ~~آن به كرفس ماند و آن را به شيرازى آهودوستك نامند (يرهان قاطع). # 509. زوان 11100. .ا 61ا للالاكها ~~ابن ماسه حكوى الرازى: اجوده الخفيف الوزن غير النخر ولا المثقب اللزج ~~و عندالمضغ يضرب الى الصفرة و بعده الى الحمرة و فيه قليل عفوصة. ابومعاذ PageV00P379 ~~============================================================ ~~نيره بس قيق ى نر ارنراى ~~320 كتاب الصيدنة فى الطب ~~هوالشيلم و بالفارسية توىوش(1). ايوحنيفة: الدنقة(7) الزوان الذى يكون ~~فى الحنطة و تتقى منه لانها تسكر عندنا حكوهىي حبة مدورة صغيرة. الدنقة ~~تسمى بالقارسية المحر (3) و فيها علقمية يسيرة وتمر الطعام اشد من المسمى ~~بالفارسية الشيلم وهوالحر(4)، حب صغار مستطيل احمر قاتم كانه فى خلقة ~~سوس الحنطة ولها علقمة واقسادها الطعام بالتسويد. و قال ابوعمرو الزوانهجه ~~هوالشيلم. # 1. چنين است در اصل و در ترجمه قارسى: ««بويوش». در كتب فرهنگ فارسى موچود دروه ~~دسترس ديده نشد. آ. در اصل: «الدبقة». تصحيح از كتاب النيات. 3 و ؟. چنين است در اصل وه ~~و تصحيح ان عجالة ميسر نشد. # 1ك. زوقال (1) 11151100040 5ل111 ~~1691) يكون ببردعة فى تقدير الغبيراء وله نوىحلوالطعم اذا ادرك و فيه مرارة قبله ~~ان يدرك. # 1. در فارسى زغال يا زغال اخته گويتد. # 5 زهرة(1) ع20 116210 650، يا 58ق75 ~~ل1616210.4 ~~الجاو: انه نبات. # 1. در مفردات ابن البيطار ذيل زهره آمده است: يقال على الدواء المسمى باليونانية ms373 انيلس ~~(صحيح انييليس 21116 20110 رجوع شود به ترجمه لكلرك)... ويقال ايضا على الوج وعلى الذواء ~~الذى اريد ذكره هيهنا وهو المسمى باليونايية نقخارس (صحيح بقخارس 6نكة0لكملمة1 ~~ديسقوريدس 42 از سوم). الرازى: «النيات المسمى نقخارس (بقخارس) هو بالعربية يسمى ~~الزهرة000» ~~12ك. زهرةالتحاس(1) *40. ئن 10866161482 ~~توپاله (2). PageV00P380 # ============================================================ ~~بم ب تى فه ننن انى خاه ه نه خن حدمه نز ~~حرف الزاء321 ~~9. زهرة النحاس درست ترجمةآ ق10للة 0لقللا يونانى است وخالكوى به معنى مس واه ~~و آنثوس به معنى شكوفه وگل است و همچننين است فلوس آئريس لاتينى. ا. رجوع شود به ذيل ~~توپال النحاس. # 3ى. زهرة الملعح(1) 408002 2قلىحكللة6 ق102 ~~قال بولس فى ادرقى (2) انه شبيه بزبدالماء حو- شيء (3) كرغوة يطفو فوق ~~الملح يوجد فى اصول القصب حريف جدا. وقال فى زبدالملح انه كزهر زبدى ه ~~يكون على الملح وهو الطف اجزائه. جالينوس: هو شيء يطفو بمصر فى نقائع الماء ~~الطف من الملح المحرق. و غبار الملح شبيه بزهرته فى اللطافة. # 1. ترجمه يونانى آلوس آنتوس (رجوع به عنوان يوناتى) به معنى گل نمك. 2. در اصل : افرفى. در ~~يوناني6ام66». ديسقوريدس: ادرقس. 3. جمله «شيء كرغوة يطفو فوق الملح» در حاشيه بودوه ~~من مناسبترين جا را يراى گنجاتدن در متن همين چا دانستم. # 514 زهم- عا ةاعرانة 7176118 ~~وهو الزباد و بالهندية كتوره(1) و حيوانه كتور بلارى (2) اى سنورالمسك و ~~مسكه بالهندية يسمى تندى و يقال ايضا پوديس . الحشكى: يجلب من السند ~~والديبل(3) و سندان(2) ولا تعرفه العرب وهو خصى الزباد و ضروعه ثقور و ~~تعالج حتى يصير الى العراق و لما يفسد. والزهم فيها كهيئة العيون والادهان ~~الجامدة فيفتح ويعصر ويستخرج مافيه ولا يفرق بينه وبين رائحة المسك ~~الفائق الا البصراء . ويباع بالبصرة بسير المسك . وقوم يكرهونه(5) من ~~اجل انه ميتة كالهرة اطول خطمأ توجد الرائحة من جميع جسدها، تصاد ويسلخ ~~جلدها و يقور كالدراهم البغلية و يجلب الى العراق فينظف و يطيب ويتخذمته ~~مراسل مفصلة بالقرنفل وجوزبوا ويلبسها النساء فى الثياب المطيبة المجسدة و هة ms374 ~~يكون لها حمرة(6) عجيبة قوية. ثم يقور خصيتا الذكر و ضرع الانثى و يعالج ه ~~بما يمسك رائحته و يجلب الى البصرة واذا استخرج منها الزهم خلط بمعجونات عه PageV00P381 ~~============================================================ ~~322 كتاب الصيدنة فى الطب ~~النساء. والسنانير تشترى بالبصرة بعشرين دينارا ويدوز فى المجالس و يتمشح ناياه ~~بالثياب فيؤخذ منها رائحة المسك. و ربما وضعت الانثى فتكون الرائحة فى لبنها. # (69ب) و ربما عصرت مخاصى الذكر برفق فيخرج عرق تخين ذكىكالنالجامد ~~فى رائحة المسك الاذفر. فى كتاب: من تدى زباد يحلب كل يوم ما يقارب نصف ه ~~درهم. حكى الجاحظ عن الهند ان جبهة الفيل تعرق فى بعض الزآمان عرقا غليظا ~~غيرسائل يكون اطيب من رائحة المسك و ذلك فى كل عام فى بلاده، هذا ~~هوسكر المغتلم يسبيل من تقب بين خده و صدغه اسود منتن فانما يستطيبهه ~~برمر(7) وهو كالجعل طياريحوم له حوله. # 1. در لغت نامهآ پلاتس «كستورى» به معنى مشك آمده است. 2. در اصل: «كتوره بلادى». در ~~لغت نامه پلاتس يلار به معنى گربه نر آمده است پس نام اين حيوان به هندى بايد كستورى د ~~بلارى باشد يعنى «گر به مشك.3. دييل شهرى بر ساحل درياى هند كه آبهاى لهور و ملتان در ~~وآنجا يهدريا ميريزد (مراصدالاطلاع). 4. سندان به فتح السين قصبة بلادالهند ~~(مراصدالاطلاع): 5. «قاما الزباد فليس مما يقرب ثيايى منه» قول يكى از معتزله به جاحظ (كتاب ~~الحيوان 5 ص 304). 6. شايد: رائحة: 7. اين نام حيوانى است كه ضبط درست نام آن براى ر ~~من ممكن تگرديد. # 315. زيتون 1010=.2 188ل16 و زيت 210107 يا ~~11 ~~ماءالزيتون بالرومية امرگى(1) و بالسريانية مى زيتى و بالفارسية آب زيت. ور ~~زيت الانفاق(2) بالرومية اكرنا (3) و ايضا ملا و بالسريانية زيتادشينا و ~~بالفارسية زيت خوش. و صمغه بالرومية ارقروا(2) و بالسريانية دعتادزيتا و ~~بالفارسية دوشش(3)زيت. و فى الكتب ان اصطرك هو صمغ الزيتون و قيل هه ~~صمغ الزيتون البرى اذا لم يلذع اللسان فهو ردى. و قال بولس صمغ زيتون ~~الحبش يشبه ms375 الاشج الرقيق و زعم بعض الناس انه الزيتون البرى ودهنه ه ~~بالرومية إلون. جالينوس: الزيتون والزيت هيلاون و فى نسخة هيلا و . PageV00P382 # ============================================================ ~~اقتنف تفض يغه نحان شى ف دان نى ن بى اوت ~~حرف الزاء 323 ~~بالسريانية مشحادزيتا . المقردة لجالينوس : امر وخى (4) هو دردى عصارة الزيت. # الخليل: المهل(7) خثارة الزيت . قيل عكر الزيت اذا طبخ فى اناء نحاس قبرس ~~و الى ان يشخن كالعسل قام مقام الحضض و فضل عليه. الرازى وابوالخير ذكرا ه ~~زيتون الماء. ابوالخير: يجعل الزيتون الفج اوهو الاخضر فى الماء والملعح وسم ~~زيتون الماء حسوك النضيج منه هوالاسود. الاهوازى: الزيت بالرومية إلاون ، ~~و حتوك زيت الانفاق هوالمعمول من الزيتون الغض، اوفق انواعه، وهو بارد. ه ~~والزيت الركابى ما حمل من الشام على الركاب وهى الابل وهو المعمول من ~~الزيتون النضيج الاسود وهو حار. حمزةهو روكن(8) إزيد و منه نوع يسموته [270) ~~انفاكين وهو الانفاق و معناه زيت الباكور و يكون نيا والاسم رومى لافارسى. # اطيوس: الزيت العذب المعتصر من المدرك وزيت الانفاق المعتصر من الغض. # جالينوس: الزيت المملح لذاع والعذب مسكن للذع وزيت الانفاق قباض ~~ب ~~و والمعسول غير لذاع و غسله وغسل الشمع والراتينج ان يجعل فى آنية واسعة واه ~~يصب عليه ماء عذب ويدلك و يهراق الماء الدى اخذ قوته و يكرر عليه ذلك ~~و حتى اذا ذيق الماء لم يوجد فيه كيفيته، فهذا هوالغسل والتبييض. و اخراج هاه ~~مائيته المحمراء ان يشمس فى اناء واسع الفم اوعلى رماد حار شبيه بحرارة ه ~~الشمس و يؤخذ مايطفو بالملاعق فيبقى الاعذب الابيض ويرسب العكرعاه ~~فى قعره(4) . الزيتون الشام و يقال لدمشق (10) الزيتون. حدوى التين فلسطين ~~و حتوء طور جبل، حتوك البلدالامين مكة. ابوعلى مسكويه: افضل الزيت ما جهه ~~كان معتصرا من الزيت الفج وهو المسمى الانفاق قابض دابغ للمعدة صالح ~~للمحرورين وخاصة ان غسل و اما المعتصر من النضيج فحار وذكر فيه زيت اه ~~القار. و فى الجبال الافغانية زيتون برى صغيرالحب يلقونه فى الدهن ويسمونه ms376 ه ~~شوانى (11) والمولتانيون يسمونه كوه. والزيت المقتت المطيب بطبخ الرياحين ~~و فيه. والقضب هوالقت عنداهل مكة والسليط الزيت. قال النابغة (12) PageV00P383 ~~============================================================ ~~324 كتاب الصيدنة فى الطب ~~يضيى(12) كضوء سراج السلي ط لم يجعل الله فيه نحاسا ~~اى دخانا. و قيل السليط دهن السنام و قيل السليط دهن السراج كيف ما ه ~~كان. قال عبدالله(14) بن صالح بن على الزيتونة تبقى ثلاثة الاف سنة. وذكر ~~ابوالخير ايضا عند ذكره زيتون الماء وزيتون الزيت الزيتون المكبوس فى الخل. # 701ب) والابيض المكبوس فى الملح. غيره : زيتون الماء ماربيبالملح والماء فمنه ذهبى و ~~منه ابيض غير مسخن. قيل الرطوبة السائلة من خشب الزيتون الملتهب تبرى ~~الجرب والقوباء. و قال صاحب الياقوتة العتم هوالزيتون. بولس: بدل الزيت ~~العتيق مثله من الحديث مغلى بشحم خنزير عتيق وزيتون الانفاق هو المعصورعه ~~من الفج. بولس: بدل صمغه عصارة الطرائيث. اوريباسيوس: شجرة الزيتون يجه ~~الاون. ديسقوريدس: الزبد يقوم الزيت فى دفع السموم. # 101.1قسمت آبدارى كه به هنگام فشردن زيتون بيرون ميآيد اليدل و اسكات)20. # 0100 روعمن زيتون نارس اليدل واسكات). 3. شايد: اركروا در سرياتى (لوو تامهاى وه ~~گياهان 137).2. اركروا (لوو موضع مذكور). 5. اين كلمه دوشش يه معنى صمع شايد با ~~دوسيدن به معنى چسبيدن و ملصق شدن (برهان قاطع) مربوط باشد ع. رجوع به حاشيه شماره ~~(1)7. مقصود مهل مذكور در قرآن است: يوم تكون السماء كالمهل. 8. روگن حروغن، احرف ~~اضافه، زيدحزيت.9. در اصل: فى قوى. متن از ترجمة فارسى اصلاح شدر 10. در اين قسمت ~~عبارت متن مغشوش است: ويقال لدمشق زيتون مكة الزيتون دمشق التين قلسطين طورجبلجه ~~البلدالامين مكة. من با توجه به تفسيرى كه بعضى از مفسران از آيات والتين والزيتون وهذا ه ~~البلدالامين كردهاند متن را تا اتدازه اى اصلاح كردم. 11. در اصل شولنى خوآنده ميشود ~~رجوع شود به كريموف 512. 12. مقصود نابغه جعدى است (لسان العرب ذيل سعط). 13. در ~~اصل: «مضيى». از لسان العرب (موضع مذكور) اصلاح شد. 14. در لسان العرب به جاى ه ~~عبدالله: عبدالملك: ms377 «قال الاصمعى حدتنى عبدالملك بن صالح بن على قال تبقى الزيتونة ثلاثة آلاف ~~و سنة قال وكل زيتونة بفلسطين من غرس امم قيل الروم. السان العرب ذيل زيت).هجه ~~516. زيز(1) 11362214 8 ~~يعرفه اهل الشام بهذا الاسم وهو حيوان يضر(2) فى الزيتون. # 1. رجوع شود به شرح لكلرك بر ابن البيطار (شماره 1144) كه در آنجا «زير» نوشته شده . . PageV00P384 # ============================================================ ~~حرف الزاء 325 ~~است. 2. چنين است در اصل و من گمان مى كنم «يصر» با صاد بى نقطه باشد. زيرا اين حيوان ~~كه به قارسى زنجره ناميده ميشود به صداى مخصوص خود معروف است و او را صرارالليل نيز ور ~~ميخوانند و شايد نام زيز نيز از همين آواز مخصوص او آمده باشد ~~517. زئبق 600006- قليل1610 ~~بالسريانية ريوغ و بالهتد حديةي بارج(1) و بالفارسية سيماب. جالينوس : ~~ليس لى به تجرية و من الاشياء ما يضر بالانسان و ان قل كدودة الصنوبرهه ~~والينتون(2) والزئبق و لعاب دواب السموم والفطر و عنب التعلب القتالين. # والزثبق يسمى الزاوق و احجاره حمر تنسق فى الكور و يسيل الزئبق منه . # 1 . در مخزن الادويه (ذيل زيبق): پاره. 2 . در اصل: «الشيوب» . من از الحاوى (ج20 ص 598) ~~كه درآن همين قول را از مقاله پنجم مفردات چالينوس نقل كرده است اصلاح كردم. # 518. بصل الزيز 536002ع 08086=للل ي011106020ة108 ~~الحاوى: هو بلبوس (1). # 1. زجوع شود يه ذيل بلبوس در همين كتاب. PageV00P385 # ============================================================ ~~حرف السين ~~519. ساذج 821101007ق1ا= للن يا ~~10 س2انه ~~حكى الخشكى انه عندالهند كند(1) بتر. الرازى: يتوهم انه ورق الناردين الهندى ~~لشبه رائحته به وذلك غلط فان القوة(2) والاسارون والوج تشبه رائحتها ه ~~و رائحة الناردين. والساذج ينبت من ارض الهند و اماكن حمأة و يظهر على يه ~~وجه الماء بمنزلة عدس الماء ليس له (3) اصل يجعلونه فى خيط كتان ويجففونه و ~~يخزنوته. و اجود حتره. الحديث الذى الى البياض ماهو والى السواد، صحيح ~~غير متفتت ساطع الرائحة دائم الطيب فيه شبه رائحة الناردين ليس بمالح. و ان ~~لر اما المسترخى المتفتت الذى كالشيء ms378 المتكرج فانه رديى. بولس: بدله ~~جوزالسليخة. ابن ماسويه: بدله طالسفتر مثل وونه. جالينوس: قوته قوة ه ~~سنبل الطيب. ابن ماسويه: بدله الفرنجمشك البستانى. ابن ماسويه: يسمىعه ~~(71) ساذج مامستان(2) وهو ورق الفرنجمشكنات ببلادالهند. والساذج الهندى ~~و قضبان كقضبان الشاهسفرم وورق دقاق متفرك و طيب الرائحة شبيه لماتناثر ~~من الشجر العفن التخر. بولس و ابوالخير: فوللن (5) ساذج هندى مكتوب معه ه ~~وجد هذاالاسم و فسر انه شجر يشبه الاشنه وهو نوعان نوراحدهما الاصفرجه ~~كالخشخاش و اخر يشبه(6) الزيتون حين يخرج . # 1 . در مخزن الادويه: پتر و تيزيات (ذيل ساذج). 2. در اصل: «النور» و آن درست نيست. اصلاح ~~از ابن البيطار ذيل ساذج. 3. در اصل: «ليس له عدس اصل». وپيداست كه كلمهآ عدس زائد PageV00P386 ~~============================================================ ~~حرف السين 327 ~~و است. رجوع شود يه ابن البيطار ذيل سانج. 2. در برهان قاطع: مامهستان «دوائى است كه آن ~~راساج هتدى گويند. ك 101111= 1210 1616021 (ليدل واسكات)، به فارسي: ~~سلمه تره (گل گلاب 234). 6. در اصل: يشبه الزيتون حتي يخرج ساذج. در ترجمه فارسى: نوچ ~~ديگر را تخم هه زيتون مشابهت دارد در وقتى كه زيتون اول پديد آيد ما متن را بنا به ترجمهآ ~~فارسى اصلاح كرديم. # 520. ساج =.ا قل16610092780 ~~اوراقه كالتراس الديلمية يستكن الرجل من المطر. و فى جبال الروم شجر ~~يسمى الشرس يطول مائة ذراع و يزيد(1) يقاس بالساج فى الصلابة والصبر ~~على الماء يبتى عليها السقف يقطعها صعاليك طرسوس ايام الهدنه ويجرونها الى ~~البحر على صفالات(2) من خشب يفرشونها لها على الارض. ابوحنيفة: الساج ~~يعظم و يطول و اوراقه كترسة الديالم ورائحته طيبة تشابه ريح ورق الجوز مع ه ~~دقة و نعمة. والفيل معجية بورقه و ورق الموز و منبته بالهند والزنج ~~1. در اصل: «اپرمدا، كه معنى ندارد آ. چتين است در اصل و شايد «سفالات، به معنى آنچه در ~~زير است. # 521. سابيزج “0700اببل 11ل116ل 16019 ~~هواللفاح قاله الدمشقى. ابومعاذ: سابيشك. يشر: بالفارسية سيبيزه وبالسندية . # سيبيزاوا. # 522. سانيت(1) ~~الحاوى: معروف بهذاالاسم بالشام وهو يزرنور صغير طويل ms379 اسود شبيه ه ~~ببزرالكرفس الى الطول يحذو اللسان. # 1. در الحاوى (ج 21 ص6) اين كلمه يه صورت ساليا ذكر شده است و وصف مذكور درباره ~~ان آمده است. به جاى يحذو اللسان: يحرق اللسان. PageV00P387 # ============================================================ ~~348 كحاب الصيدنة في الطب ~~523. سالامندرا 2080لا0616 11ل58 ~~ديسقوريدس: صنف من سام ابرص. بعض الناس يكذب فيه آنه لايحترقه ~~بالتار وذلك لان قوته محمدة . ديسقوريدس و ابن متدويه: دابة كالعظاية ذات ~~اربع قصيرة الدنب يزعمون انها لاتحترق بالنار بل تطفى الآتون. غيره: ~~العظاية البطيئة الحركة المختلفة اللون اظنه غاوك بولس: حيوان يحرق ويخلط ~~[71ب] رماده بالادوية المعفنة ولذلك يصلحاللجرب والبرص. وبدل سالامندرا عظاية ~~خضراء، جبريل: قيل العظاية الزرقاء وهى مختلفة اللون. # 524. ساطل (1) ~~والارجانى: دواء هندى يشبه الكماة مسهل. # 1. ساتل دارويى است ماتند كماى خشك شده و آن را به شپرازى روشتك خوانند و با شين ~~نقطهدار هم آمده است و معرب آن ساطل است (برهان قاطع). # 525. السيج 7577286- 285 ~~السيج(1) معادنه بطوس وهو حجراسود حالك صقيل خفيف يشتعل فيه النار و ~~سمعت انه يشتعل فى الشمس ايضا و تفوح منه رائحة النفط ولاشك انه نفط ~~مستحجر كالاحجارالتى بفرغانة يسجربهاالتتور و يقام رماده مقام الاشنان لانقجه ~~ابفرغانة عممودالجبل الذى يرتفع منه الزفت و القير والنفط والموم الاسود ~~المعروف بچراغ سنك ثم التوشادر والزاج والحديد والنحاس والانك والزثبق ~~واوالفضة والنهب والفيروزج. ~~1. ابوريحان همين مطالب رأ به طور مفصلتر در الجماهر (ص 199_200) بيان كرده است. # رجوع شود به حجرشغاغاطس در همين كتاب. PageV00P388 # ============================================================ ~~حرف السين 329 ~~6اف. سجسيويه (1) ~~الرازى: بزر البلسان، كذا اصيب فى تذكرة عبدوس. ابومعاذ: هوالسيسبان ، لجه ~~حكاه من الصيدنة الرازى ومن تذكرة عبدوس. و قد ذكرالكندى سنگ ~~سيريه. # 1. در نام اين دارو و تعيين ماهيت آن اختلاف است. كلمهآ سيسبان را كه بيرونى در ذيل آزاد ~~درخت ذكر كرده است عده اى سپستان خواندهاند در برهان قاطع سنگ سبويه را پنج انگشت ~~معنى كرده است. و بنابراين تعيين ماهيت آن و نام غلمى آن دشوار است. رجوع ms380 شود به و ~~كرييوف 521 ~~527. سخر(1) با 11157 1105601805 ~~نبات يؤكل باكوره فى الر بيع مز(7) الطعم يشبه بورقه الهليون والشبت فى لونه ~~سواد و كانه الذى يجلب من جبال هراة ويسمونه ستغ فانهم قالوا طعمه ~~طعم الاشترغاز و يستعمل بدله مخللا و غير مخلل. فى اخبار مروز يجلب ه ~~من الرمال فى الربيع السخرطيب الريح حسن المنظر لذيذالطعم فى مرارة يسيرة ~~شهية ملتوى السوق(3) ما يكون منه فى الارض ابيض كقلب(4) النخل والباد ~~من الرمل اخضر محمم. # 1. سخر كسكر بقلة بخراسان ولم يزدالصاغانى على قوله بقلة وقال ايوحنيفة هى الشيكران ~~و (اتاج العروس ذيلي سخر). وسألت شيخا من الاعراب عن السيكران فقال هو السخر و نحن ~~نأكله رطبا اى اكل قال وله حب اخضر كحب الرازيانج (لسان العرب ذيل سكر). 2 . در ~~اصل مر. و آن با مآكول بودنش منافات دارد. در ترجهآ فارسى: بو طعم او ترش و شيرين بود. 3. # در اصل: الشوق! ؟. در اصل: «كغلب الخل» و ان معنى تدارد: قلب النخلة و قلبها و قلبها ليها وه ~~اشحمتها وهى هنة رخصة بيضاء السان العرب ذيل قلب). # 28ك. يدر بللل1 ناتلتى 5ني ~~ل ثمره النبق وبالهندية بير. صاحب المشاهير: الضال السدر البرى والواحدة ~~ر ضالة. ابن دريد: الصلام لب عجم النبق. ابومعاذة السدر ورق النبق والعبرى PageV00P389 ~~============================================================ ~~330 كتاب الصيدنة في الطب ~~و منه ما ينيت على شطوط الآنهار. قال صاحب الياقوتة و ما كان بينهما فهوه ~~و (77) الاشكلة. ابوحنيفة: السدر عبرى لاشوكة له والضال ذوشوك و اهل اليمن ~~يسمون السدر(1) العلبة. صغارالسدر والاراك بل و صغار جميع الشجر يسمى ه ~~عرمض(2) اوتبق الضال صغارا(3). واجود نبق بارض العرب تبق بهجر فى بقعة ه ~~واحدة تحمى للمسلطان وهو اشدها حلاوة و تفوح من فم أكله وملابسه رائحةيه ~~العطر. # 1. شايد در اصل چنين بوده است: يسمون منابت السدر العلبة: قال ابوزيد العلوب منابت ~~السدر والواحد علب السان العرب ذيلي علب). علبه به معنى سدر در فرهنگهاى موجود در ~~دسترس ms381 من نبود. آ. يايستى عرمضا باشد . در اصل: «صغار» ~~529. سذاب 776000.ا ق60 101 ~~ديسقوريدس: هو فيغانن والبرى فيغانن اغريون. و بالسندية سدابو. يختار من ه ~~البستانى ما كان منيته عند شجر التين ولا يصلح البرى منه للطعام اصلا. # الرازى: بزره اشد سوادا من بزرالحرمل (1) و اصغر منه وهو بالهندية ساوه اى ~~الاخضر دائماء و قال(2) يهجو صريع الغوانى ~~فماريح السذاب اشد بغضا الى الحيات منك الى الغوانى ~~ابن دريد: لم اعرف له فى العربية اسما الا الخفت وهو بلسان قاين پيغن وقد ه ~~عرب فقيل فيجن. ديسقوريدس: اهل قبادوقيا يسمون بريه مولى (3) اغصان هوهر ~~من اصل واحد ورقه اطول من ورق البستانى واعرض قليل الرائحة ابيض هن ~~الزهر و له رؤوس مثلثة فيها بزر لونه الى الحمرة ماهو ذوثلاث زواياه ~~شديدالمرارة ومن الناس من يسميه حرمل. ابن ماسويه: فى ادوية الفواق بدله ه ~~السيسنبر وفى الريح فى المعدة والجوار شنات الفوذنج وهو الحبق فان لم يوجده ~~فالنعنع. # 1. در اصل: «الحمل» و آن در اينجا معنى ندارد. در ترجمه فارسى: رازى گويد تخم سداب از تخم PageV00P390 ~~============================================================ ~~قلق امن يه ملف شه ش مخمه تهآتم نل، تاى،: ~~حرف السين 331 ~~حرمل سياه تر باشد. آ. وانشد ابن ابى كريمة ليعضهم وهو بهجو صريع الغوانى مسلم بن الوليد.. # (الحيوان 459/3). 3. ترجمه عربى ديسقوريدس (44 از سوم). # 40ك سرخ 27416= ق1 - 10يرمق يا ق112001611 ~~تكه ~~بولس: بدله بزر الشبرم. الارجاتى: يقال انه گيلدارو(1). # 1. گيلدارو به كسر اول چويكى باشد سياهرنگ و آن را نر و ماده مى باشد و كدودانه رانافع ~~است.. (برهان قاطع) ~~ك سرو 101101002ا 56/116115 ~~صاحب المشاهير: هو العرعر(1) واصل السرو الارتفاع. الرازى: بدله نصف ه ~~اوزنه قشور رمان و وزنه انزروت احمر. # 1. در اصل: «العرر» و آن درست نيست. در ترجمه فارسى: صاحب المشاهير گويد سرورا په ~~لغت تازى عرعر گويند و به لغت رومى كباريسين گويند ~~532 سرمق 11030212= 115 1لل يا 2ع11ل ~~قق10116 ~~وهو القطف و بالرومية أطرققسوس و بالسريانية ms382 قطفا و بالفارسية سرمه و ~~ال ايضا بستولاك و بالهندية باتو(2))و فى ديوان الادب الغل هوالسرمق. (72ب! # اوريباسيوس: السرمج اطرافاكسيس. ابن ماسويه فى اطعمة المرضى: بدله يه ~~الخبازى. المشاهير: العبب وهو السرمه. # 1. در اصل: «اطرنيقوسوس» و آن درست نيست. رجوع شود به عنوان يونانى. در ترجمه ~~فارسى: لابعضى گفتهاند خرسولاخانوس گوينده. 801اللا يه معنى سيزى طلائى ~~است امايرهوف بر اساءالعقار 331).2. ذر مخزنالادويه: بتهوا (ص 700) . . PageV00P391 # ============================================================ ~~332 كتاب الصيدنة فى الطب ~~533. سراج القطرب قا100. با0لانكح قللعابايا ا000106218 ~~0لاك 15قل81 ~~وال فى. نسخة سراج متوج باليونانية لوسيماخياس (1). ديسقوريدس: ~~ه ت ~~السراج(2) البرى يشبه الريفى يفرغ البطن و يخدر العقارب. قال الصنوبرى ~~للله در شقائق النعمان بل للله درك يا سراج القطرب ~~بولس: استعمل جالينوس بدله الزجاج قلوبطرة: سراج القطرب يسمى . # بالشام وهو يسرج بالليل يعتقد(3) كانها سراج يكثر ببلادالشام لاسيما ~~بيت المقدس. # . ببا 1225ل51لبا نام گياه ديگرى است كه در ترجمه عربى ~~اديسقوريدس (3 از چهارم) تحت عنوان لوسيماخس توصيف شده است. 2. لخنيس 5فه1ل1ابا ~~در يونانى به معنى روشنايى و چراغ است . لخنيس الاكليلية كه همان سراج متوج متن است در ~~ترجمه عربى ديسقوريدس (95 از سوم) ذكر شده است ولخنيس اغريا يا سراج ريفى در همان و ~~موضع (شمارە4آ) توصيف شده است. 3 . در اصل: «يعتده و آن معنى نمى دهد. در ترجمه فارسئ ~~««شب چنان نمايد كه بيننده او را چراغ اعتقاد كند.» بنابر اين بايد «يعتده را «يعتقد» خواند. # 532 سرطان 120022/02 ~~و صهاربخت ذكر فى باب الراء ريباع(1) و قال هوالشرطان البحرى المستحجر. # الرسائلى: السرطان اليابس بدل التوتيا الهندى . الترنجى: الفرق بين ذكر انه و ~~اناته ان يغرز ابرة(2) فى ظهورها فما خرج منه كاللبن الحليب فهوانثى. # 1. رجوع به ذيل «ريبارج) در همين كتاب. آ. در اصل: ««و». # 535. السرح(1) = .10251 9016058 ~~وابوحنيفة: له عنب يسمى الابيض يأكله الناس ويعملون منه الرب ليس له ~~شوك يشبه الزيتون. و قيل حمله مثل العنب. الرازى: يؤكل رطبا ويابسا.، و ها ~~قيل ms383 انها دون الآئل (7) فى الطول صغار(3) ، سبطة(4) الافنان مائلة التبتة(5) ابدا PageV00P392 ~~============================================================ ~~ان ه ااه رهه ~~حرف السين 333 ~~من بين الشجر فى شق اليمين. # 1. در اصل: «السرج» و آن درست نيست. 2 . در اصل: «الايده. اصلاح از لسان العرب ذيل ~~سرح. 3. در اصل: «صغاراللون»! اصلاح از لسان العرب. ؟. در اصل: «يسطة». 5. در اصل: ~~«البليه». اصلاح از لسان العرب. # 536. سطراطيوس(1) 1771776خا 1عل عللنطعه يا ~~5 فاه1 ~~وا . جالينوس: ما كان منه منسوبا الى الماء فهورطب وما نسب الى البر قفيه قبض ~~و على الحاشية: خيوخير(2) وهو فارس الماء ~~1. در ترجمه فارسى: «اسطر اطيطس» و اين درست است. آ. در ترجمه فارسى: «اخيرخير» ~~537 سطروميون (1) .700با تنلتلننݣل 60 يا ~~لللاالالاة قنةل118010 ~~الحاوى: نبات معروف يستعمل في غسل الصوف للتتقيه. # 1. در ترجمه فارسى: «سطر بيون» و در الحاوى (ج 21 ص 68) سطرونيون. در ترجمه عربى ~~ديسقوريدس (163 از دوم) سطروئيون. # ك شعد 1176002ا قلا02-1 5ل61ن و با 7010018. # بالرومية قيوفاروس(1) و بالسريانية سعدى و بالهندية مت(2) و بالزرابلية مست ~~و بالسجزية خويبو (3) و بالتركية طبرقاق(4) . باسهل: اجوده الكوف ثم البشتى ~~ثم الهندى. غيره: الهندى اطيب من البستى و تولع الترك به و لذلك يحمل ~~اليها. الرازى: له ورقرق الكرات ادق و اطول و اصلب و له ساق [273) ~~فى طول ذراع كساق الاذخر و فيها اعوجاج و على طرف ساقه اوراق صغار و ه ~~بزور و اصوله كانها زيتون مختلفة الشكل طويل ومدور مشتبك بعضها فى بعض هه PageV00P393 ~~============================================================ ~~س ستنفة ~~334 كتاب الصيدنة فى الطب ~~سؤد طيب الرائحة مع شيء من الحجدة. ابوحنيفة: السعادى هو نبات السعد. # الخشكى: ينبت فى اكثر العراق و بناحية الرى (5) ايضا. و اجوده الكوفي ~~القصير الحشيش(6)... الحب المأخوذ من الصحارى القليلة المياه. والآردأ ~~فى الكوفى ما كان صغارا وما نبت فى المستنقعات والمغايض على انه خير من ه ~~والبصرى النابت على شطوط الانهار المد والجزر. ويكون هناك حبا كبارا ~~متصلة بعضها ببعض وحشيشه يدعى الكولان فى طول ذراعين ينسج (7) منه ms384 ~~وله الخحصر الجافيه للاكرة. واجود البصرى صغاره و آرتؤه كباره. و يزعم ~~البحريون (8) ان الكولان يكون بالصين فى ماءالمد والجزر على شطوط ~~انهارهم كاصول(9) الخاولنجان المجلوب من الصين. والسعد البصرى خير من ه ~~الرازى. والجبلى فى المواضع الباردة . خانج. نبات السعد بالترمدية. بولس: بدله ~~و حب العرعرالكبار. و قال: سعدالحمار(10) بدله الافسنتين. ابوحنيفة: نبات ه ~~السعد يسمى السعادى. الارجانى: يقال ان بالهند نوع من السعد اذا مضغ ~~صارلونه كالزعفران و اذا طلى على الجلد حلق الشعر. (11ا ديسقوريدس: ورقه ه ~~كالكراث اطول و ادق واصلب و طول قصبته ذراع وله زوايا حتوح فقاحه ~~و يشبه الاذخر وفيه بزر حكوك اصله يشبه الزيتون اطول قليلا صلب اسود مره ~~جدا ينبت فى المواضع الرطبة. و اجوده المستصعب (12) الكسر لايكاد ينكسر ~~طيب الرائحة يقال ان بالشام منه نوعا يشبه الزنجبيل اذا مضغ اشبه ~~الزعفران و اذا طلى به الشعر انتثر من ساعته. # 1. در اصل: «قيرقاروس». در ترجمه عربى ديسقوريدس: «قيفارس وهو السعده. رجوع به وه ~~عنوان يونانى كتاب 2. در مخزن الادويه (ص 500) موتهه. 3. در ترجمه فارسى نسخهآ مج: خرنبو ر ~~و در مب: جوينو. 4. در مخزن الادويه: به تركى تپلاق وم قوقرون و تو بالاغ نيز گويند. در اصل: ~~«طيرقاق و آن درست نيست. در ديوان لغات الترك: تبلغان هو السعد (ج 1 ص 415). 5. در ~~اصل: «الذى»! در ترجمه فارسى: بادر نواحى رى هم بياشدن *. كلمه اى از اصل ساقط شده : ~~است. اگر الخشن الحب بخوانيم لزومى به فرض سقط كلمهاى نيست. 7. در اصل: «ينسخ منه PageV00P394 ~~============================================================ ~~حرف السين 335 ~~المضر الحافية»ا در ترجه فارسى: هوازو بورياها سازند» 8. در اصل: «النحويون»؛ در ترجمه ~~فارسى: «و معتقد اهل بحر آن است» 9. در اصل: «و اصوله الخاولنجان». در ترجمه فارسي: ~~«چنانكه بيخ خاولنجان چينى». 10. در اصل: «الحبار» رجوع شود به كريموف 11.530. اين ~~قسمت تا آخر درحاشيهآ ورق (ا 73) نوشته شده است. 12 . در اصل : «المستحصف». در ترجمه ~~عربى ديسقوريدس: عسر ألرض. # 539 سعله ب6 ب ms385 ة1 10ل1 ~~الحاوى: هوالذى يسمى السعالى. بولس: سمى لانه ينفع بالتبخير من السعالة ~~وضيق النفس المحوجالى الانتصاب. ديسقوريدس: ورقه يشبه ورق قسوس [73ب) ~~و و اكبر قليلا ينبت من اصل واحد ست ورقات اوسبع ومايلى فوق الورق يه ~~ابيض ومايلى اسفله اخضر وحفىى(1) الورق زوايا كثيرة وطول ساقهه ~~شبر و نحوه و زهره اصفر و ييبس ساقه و زهره سريعا حتى يظن انه بغير ساق ه ~~او زهر. و اصله دقيق لاينتفع به ينبت فى المروج حتوي المواضع الندية. # 1. كلمهآ فى در اصل نبود از ترجمه عربى ديسقوريدس (107 از سوم) اصلاح شد. # 540. سغدان = با ق110611160 16181 ~~بوحنيفة: غبراء(1) اللون حلوة يأكلها كل شيء والفرق بينها(2) وبين القطب ان ~~ورق السعدان افراد و ورق القطب ثنتان ثنتان و شوكة السحدان ضعيفة . # 1. ثر اصل: «اغبر اللون حلو». اصلاح از المختص ج11 ص ك13. 2. در اصل: «بينه». # 541. سفرجل 106/0=يا 61112 11116 يا كنة2ل7101 ~~58 ~~بالرومية اقذى و بالسريانية سفركلا. الاهوازى: وبالرومية كذونى . ابوالخير: ~~حفظت عن فلغريوس(1) ان السفرجل ينفع جميع اوجاع المعدة وحفظت ان PageV00P395 ~~============================================================ ~~336 كتاب الشيدنة فى الطب ~~رجلا أدمن على أكله سنة فى كل يوم واحدة فوقع فى الذبول . بولس: بدله اكليل ~~واالملك. حتوي السفرجل المحمود منه هوالريوندى حيكون--(2) بنيسابورهر ~~طيبا و كبيرا والواحد ريما زاد على المنا (3) وربع. # 1. 1ل از اطباى دوران پس از جالينوس و به احتمال از قرن چهارم مسيحى داراى ن ~~مؤلفات زيادى كه ظاهرآ همه از ميان رفته است (پاولى كوچك). آ. اين كلمه براى تكميل معنى ~~متن افزوده شد 3. منا به صورت مقصور لغغى است در من. # 522 ستمونيا ياناددنادا20ى=ا 1005602ل017 ~~ديسقوريدس: هو نبات ذواغصان من اصل واحد بطول ثلاثة اذرع(1) او اربع ~~عليه رطوبة تدبق باليد وشى من زغب، عليه و على ورقه، وورقه ذوثلاث زوايا ه ~~يشبه ورق اللبلاب و زهره ابيض مستدير (7) متقعر (3) اجوف تقيل الرائحة ~~ملان من رطوبة واصله طويل غليظ مثل الساعد ابيض ممتلى لبنا يؤخذ (4) لبنه ~~من رأسه ms386 الاعلى و يؤخذ(5) من(6)اصله فى إناء يان يشق فيجرى اللبن بين هاه ~~القشر والاصل و بعضهم يشق وقد بسط فى حفرة حول الاصل ورق الجوز جهة ~~فيقطر عليه فاذا يبس قليلا رفعوه. و اجوده ما كان صافيا خفيفا رخوا يشبه ه ~~وللونه غراء البقر و فيه خطط دقاق و تقب مثل الاسفنجة و يحمل من ين ~~(774) موي7الى اسيه ما يخلط بلبن العحشر فاذا قرب من اللسان ابيض والذى ~~منه بالشام ليس بجيد ثقيل قابض مغشوش بلبن الحشر (8) و دقيق الكرسنه ؛ و ~~ان اخذمنه درخمى او ثلاث اوبولوسات اسهل و درخميين من اصل شجرته. # ابن مانسه: اجوده اعظمه قطعا و ابيضه. الرازى: اجوده ابيضه الذى يضرب الى ~~الزرقة كانه قطع الصدف المكسر سريع التفتت والمجلوب منه من جبل اللكام ~~وكذلك و ما خالفه فردى وهو لبن شجرة يسيل منها. الرسائلى: اجوده ما كان ه ~~ابيض صافى اللون خفيف الوزن سريع التفرك وما خالفه فلاتقربه مثل الذى جه ~~وا ينبت فى بلاد الجرامقة وهو يضرب الى السواد و شكله الى الاستدارة ليس (6) PageV00P396 ~~============================================================ ~~حرف السين 37م ~~بلين المغمز قال ولا يتغير قوته الا بعد ثلاثين سنة او اربعين الا ان يكون ~~و مصلحا فان المكث يكسر قوته فيجب ان يكون الاصلاح وقت الاستعمال . وه ~~متى تناوله انسان فوق الشرية امسك الطبيعة اولا و اصاب شاربه كرب و اه ~~عرق بارد و غشى شديد و ربما انبعثت الطبيعة منه بافراط من الاسهال و كثيرا ى ~~ما اعقب التلف. و اصلاحه ان يقطع من التفاحة اوالسفرجل قطعة صحيحة ه ~~من رأسها ثم يقور وسطها و يجعل فيه السقمونيا و يرد عليها الطبق المقطوع و اه ~~يشد بخلالات و يطين بعجين رقيق و توضع على اجرة فى تنور هاديى النار ليلة وهه ~~و يخرج منها السقمونيا بالغد و يوضع على جام نظيف ويجفف فى الظل ويستعمل. # بولس: بدله شحم الحنظل. الرسائلى: النابت منه فى بلاد الجرامقة اسود مستدير ~~لمين وهوردى. قسطا: صمع يجلب من انطاكية و ms387 حواليها وبعضه يجلب منجه ~~شميشاط(10) وهو متوسط فى الرداءة. و منه صنف يفرط الاسهال و يقتل.جه ~~ابن ماسويه: اجوده الانطاكى الازرق الرقيق الصافى الاغير(11). # 1. در اصل: «ثلاثة ذراع و اربع». اصلاح از ترجمه عربى ديسقوريدس (118 از چهارم). آ. در ~~اصل: «مستديرا». 3. در اصل: «امنقعر». متعقد نيز مى توان خوائد 4 . در اصل: «وجدم. كم. در ~~اصل: «يوجده».6. در اصل: «فى». 7. 5ل1 ناحيه اى بوده است در شمال غربى آسياى صغير ه ~~8. در اصل : «العسر». 9. در اصل: «لبس ملين المغمر» 10. شميساط مدينة على شاطى الفرات ~~فى طرف الروم (مراصدالاطلاع). 11. در حاشيهآ ورق (ب 73) دو داروى سقولوقندريون و ~~سقورديون ذكر شده أست. هر دو دارو در ذيل اسقولو قندريون واسقورديون در حرف الف در ~~اين كتاب آمده است. # 543. سقربيويداس(1) 2/2ع9110277،= 131ل5 32011111115 ~~جالينوس: و تفسيره تعقرب بحرى وهو دواء. # 1. در اصل: «سقونيواندس، و ان درست نيست. رجوع شود به ترجمه عربى ديسقوريدس صوه ~~571. الحاوى (ج 21 ص 52): سقرنيو بدأس. PageV00P397 # ============================================================ ~~338 كتاب الصيدنة فى الطب ~~74ب) 44 اسى ~~قال هوالبلح الاخضر يدق ويعصر و يعقد بالنار ثم يطرح فيه قليل مسك اه ~~فيصير مسكا. قال ابن مندوية السك اصله الصينى الذى يتخذ من الاملج ~~الرطب اواليابس فلما عسر وجوده عمل عليه الرامك المعمول من البلح ومن قه ~~العفص المخلوط يقام مقام الضينى.هن ~~545. سثر(1)مكان ~~بهذا يعرف فى وجيرستان و يعرف بزابلستان مثرنى(2) وهى حشيشة لها حب ~~اسود فى الكرسنة مفرطح يتناول فى زمان القحط فان كان الطبيخ حارا ~~افسدالورك و يفصل مفصله حتى يعرج آكله و ان كان الطبيخ باردا لم يضر ~~ور ذلك الضرر وهم يبالغون فى التحذير منه حتى يقولون واحدا فرش حشيشة و هاه ~~نام عليها فترج ~~1. در أصل چنين ضبط شده است يعنى يا علامت سكون روى كاف و علامت كسره در زير راء وه ~~و فتحه بر روى سين وميم. آ. در ترجمه قارسى نسخه مب: «اميثرنى) و در مج: ««مسرتى»). # 526. سكبينج با707102- 5 160 يا -360001 ~~0 ق2 ms388 يا لتق101 13461 ~~و بالرومية افطريون و بالهندية سك(1)هنو و بالسرياتية حلبا د شغفينون و ~~وال ق بالفارسية سغبين. حمزة: گنده انگزد هو سكفينه. ديسقوريدس: بالرومية ~~سغابينون و اجوده الصافى الظاهر الحمرة الباطن البياض الشبيه برائحته مابين ~~و صمغ الانجدان والقنة(2) الحريف فى المذاقة. جالينوس: خالصه يتحل ساعة ~~تلقيه فى الماء. قال و يشبه القتة اذا كاتت بيضاء. ومن القتة صنف يستحيل و ~~يصير سكبينج وهو ما كان زبديا خفيف الوزن وهو اكثف و اشد تلززا من PageV00P398 ~~============================================================ ~~حرف السين 339 ~~الصنف الاخر و اياه نستعمل لانه افضل نوعيها والسكبينج المعمول من القنة قاهة ~~لاينحل فى الماء وليست له رائحة السكبينج. ابوجريج: اجوده ماصفا وقربيه ~~من البياض و احتدت رائحته و قربت من رائحة الانجدان المنتن و على جه ~~هذه الصفة يجلب من ناحية المشرق. ابن ماسويه: اختر منه ما قرب لون داخله ~~من الحمرة و خارجه من البياض الصافى الشديد الرائحة مرالطعم. ابن ماسويه ~~هذا اربع انواع. الرازى: نوعان احمر و ابيض والابيض اخف وزنا و اشد ~~وتلززا وهوالاجود. ابوسهل حتوي الرسائلى: منه خراسانى و منه ه ~~اصبهانىوالخراسانى اجود. بولس: بدله صمغ شجرالصنوبر الذكر. حمزة: [1178 . # السكبينج لايكون الا باصبهان. ديسقوريدس: صاغابينون نبات كالقياء ~~فى الشكل ينبت فى بلاد ماهو (3). جالينوس: بدله القنة الا انه اضعف. # 1. چنين است در اصل و در ترجمه قارسى: سكهنك. احتمال ميدهم «سكبنك» باشد؛ زيرا اصل ~~كلمه فارسى است. آ. قنه را در ترجمه قارسى بيرزد ترجمه كرده است. در يرهان قاطع بيرزد و ~~بيرزه و ييرزى به هر سه صورت آمده است. «زد در جزء دوم كلمه همان ڑد به معنى صمغ ~~است.3. در ترجمه عربى ديسقوريدس: «فى البلادالتى يقال لهامامه بلادماه همان ماد يا بلادجيل ه ~~است. # 547. سكر 26090ا 0111 11ق5866 ~~و بالرومية اوذمون(1). جالينوس نوعه بان منه ما يوجد جامدا على القصب ~~وار والمجلوب من الحجاز كقطع الملح والمجلوب من اليمن شبه المصطكى ويغرف ~~الر بسكر العشر والاحمر سكر العشر. الرازى هو ms389 من يقع على شجر العشر. قيل ~~يجلب من اليمن. قال استودع عيسى بن عمر وديعة فطالبه يوسف بن عمربها وا اه ~~ضربه بالسياط. فكان طول دهره بعدها يحمل فى كيه خرقة فيها شكر العشر ~~والاجاص اليابس و ربما كان عند ولاة البصرة او فى الطريق فتصيبه نهكة على ~~فؤاده يخفق بها حتى كاد ان يغلب فيستغيت بسكرة و اجاصة يمضمضهما فيسكن و PageV00P399 ~~============================================================ ~~ر ن رنت ارن قز رزا ب ~~340 كتاب الصيدنة في الطب ~~ما به. # 1. چنين انست در اصل. در ترجمهآ فارسى: «و به لغت رومى او را زخارين گوينده و اين درست ~~است و به احتمال قوى اوزمون محرف و مصحف زخارين است. # 549 و 548. السكر(1) ~~ابومحمد: السكر شراب يتخذ من التمر والكشوث (7) والآس (3). والسكركة(2) ~~شراب الذرة تتخذه الحبشة. # 1. شمارهآ 549 را كريموف به عنوان سگركه كه در ذيل السكر (شماره 548) ذكر شده است ~~داده اسيت . 2 . در اصل : «فالكشوث» . 3 . در اصل: «والابين». اصلاح از لسان العرب ذيل سكر. # 3 . الشكركة به ضم السين و الكاف و سكون الراء نوع من الخمور تتخذ من الثرة وهى لفظة ~~و حبشية قد عربت و قيل السقرقع (لسان العرب ذيل سكر). # 500. سكر(1)مكة ~~الارجانى: السكرالذى يجلب من الحجاز مثل قطع الملح هو من يقع على الغشر ~~ينفع مع لبن اللقاح(2) من الاستسقاء. وقيل ان سكرالعشر المجلوب من اليمن ~~غير السكر الحجازى. والطبرزد فارسى. ابوحنيفة: المغافير يكون فى الرمث ~~والعشر والتمام فما كان فى الرمث فانه ابيض مثل الجمان (3) حلولين وما كان ~~وار فى الغشر فانه يخرج فى غصونه(4) و مواضع زهره فييبس ويجمعه الناس ويسمى ~~سكر الحشر و فيسرارة(5). والمغافير يقال لها ايضا مغاثير فان رق وسال حتى ~~يقطر كان لثى. # 1. در اصل: «السكركمة»* 2. اللقاح بالكسر الابل (اقرب الموارد). 3. اصل : «جلو». 4. د ~~اصل: «مصوصه» . 5. چنين است در اصل. و من گمان مى كنم «و فى سكرهه باشد زيرا جملهآ ~~مزبور از ابوحنيفه است كه در لسان العرب نقل شده است: «ويجمعه ms390 التاس و يسمى سكر العشر ~~و و فى سكره شى من المرارة...» السان العرب ذيل عشرا. ناسخ طيق معمول نتوانسته استه ~~بخواند و بقيه چمله را حذف گرده است. PageV00P400 # ============================================================ ~~ابت-. # حرف السين 341 ~~51.سكنجبين 44ع10-22ف= 1ع11 ~~بالرومية اكسوميلى و بالسريانية خلاد(1)دبشا ~~اظلاب) ~~11. در ترجمه فارسى: خلاد دبسا. # 37ك. سليخة 06114 .1516107ل ~~ديسقوريدس: لها ساق غليظ القشر يكون فى بوادى العرب ورقه كورقه ~~الايرسا الياقوتى الحسن اللون مثل لون البسذ دقيق التقب املس طويل ~~ور غليظ الانابيب يلذع اللسان و يقبضه و يحذوه(1) يسيرا غليظ الرائحة فيه ~~و خمرية وهى ثلاثة انواع و هذه اجودها والاسودالذى فيه فرفيرية و رائحتهه ~~كالورد. و اما الاسود الكريه الرقيق القشر المشققة فانها و امثاله مرزولة . # بشر: بالفارسية اشترگياه و بالعر بية ريحان الجمال و بالهندية ذلوا وفى نسخة تلو ~~و و دلو(2). و يوجد شيء شبيه بالسليخة جدا و يفرق بينهما باته ليس بحريفه ~~و ولاعطر و قشره لاصق بشحمه. ديسقوريدس: اختر منه ما كان فيه بعضه ~~الحمرة و ماهو دقيق طويل القشور(3) غليظ الكعاب ممتلئ يلذع اللسان ~~ول فى رائحته خمرية. ومنه جنس اسود ارجوانى(4) غليظ رائحته يشبه رائحة الورد ~~شديدالمذاقة وهو اجودها. والسليخة الكاذبة تشبه الاولى و لكتها لاتلذع و ~~ليست بطيبة و ترى فى قشرها مثل ما يكون فى جوف كعاب القصب. ومنها ه ~~جنس اخر غليظ القشر لينه خفيفه، والردي منه ما كان ابيض غير مستوى(3) ~~القشور و فى رائحته(6) و طعمه(7) مثل الكراث. و من السليخة مالونه الى ~~البياض اجوف رائحته كالكراث ومنه ماليس بغليظ الانبوبة بل رقيق اجوف. # جالينوس فى المقابلة للادواء: انها تستحيل كثيرا الى الدارصينى حتى ترى ما ~~يشبه الشجرة من الذارصينى سليخة و تجد فيها قضبانا متصلة باغصانهايه ~~دارصينى. و قال فى الترياق قشرالسليخة الملساء الطيبة الريح الموردة اللون PageV00P401 ~~============================================================ ~~227 كتاب الصيدنة فى الطب ~~الدقيقة القضبان الطيبة الطعم والريح. و منها ما طعمه طعم السذاب . # 7761) ابن ماسويه: اجوده مالونه الى الحمرة صافى اللون كالبسد مستطيلالقشور ms391 ~~غليظ الانبوب مكتنز يلذع اللسان عفص الطعم طيب الرائحة خمرتها. # الخشكى: عيدان شجر قصار تكون بالبادية والتهايم ممايلى البحر اجودها ~~الدقاق الظاهرة بالحمرة من اطراف العيدان وأردؤها الذى لونه الى السواد و ~~كان ساقط اللحا فلاخير فى عيدانه و على حتاىي حال فهى مأخوذةهان ~~من السلخ. بولس: بدل جزء من السليخة نصف جزء من الذارصينى. جالينوس : ~~بدلها الدارصينى مثله. الارجانى: قشور السليخة كقشور سائر الشجر(8) بعدان ~~تجف متوسط فى التخانة والرقة عطرية الرائحة. # 1. در اصل: «و يحدره». در ترجمهآ عربى ديسقوريدس (شماره 10 از اول): «و يحذوه حذوا ~~يسيرا». 2. در اصل: به گونهاى است كه مى توان «دلعه» نيز خواند. ولى «دلو» يا «دلوه» به ~~قرينهآ صورتهاى ديگر آن : «ذلوا» و «تلوه درست تر است. 3 . در اصل: «التشطور»! 4 . در اصل : ~~«ارجوان». 5. در اصل: «غير مستو فى مستور»؛ در ترجمه فارسى: «وجرم او راست نيوده ع. در ~~اصل: «ريحته» 7. در اصل: «يطعمه» 8. در اصل: «البنج». در ترجمه فارسى: «وپوست سليخههه ~~هه پوستى مشابهت دارد كه از جرم درخت برخاسته باشده ~~553 سلق و212109 يا 26110090- يا 83ل60 ~~بالرومية ايروقوليون(1) و ايضا طوطلون (2) و بالسريانية سلقا و ايضا شيلوما و ~~ايضا شيلوم و بالفارسية چگندر و ايضا صربه(3). ديسقوريدس: نوعان، اسود ه ~~من شدة الخضرة عاقل والاخر مطلق. # 1. كريوف حدس زده است كه اپدوفوليرون باشد ح02121 (ص540). 2. در اصل: ~~«طرطلون». رجوع به عنوان يونانى. 3. كريموف حدس زده است كه صوطله باشد ح55021010 ~~ف. سلجم م71471 1891081 يا .13.16061. # او(: حمزة: اصل الشلماب منه كانه شلغماب(1) فماؤه فى نهاية الحموضة حتى آنه PageV00P402 ~~============================================================ ~~جرف السين 323 ~~يهرء(2) اللحم الرازى: بزرالبرى منه مستو اسود مثل بزرالشلجم الآ انه اشد ~~سوادا سهل المضغ طعمه طعم شلجم(3) الخواص. بولس: بدله ~~عصارة الحشيشة التى تدور مع الشمس و ذكر سودونيون(4) و قال ترجمته ~~الشلجم البرى الكاذب المشابهة اياه فى منظر(5) السلجم. # 8. در اصل: «شغلماب». آ. در اصل: «يهبل» . در ترجمه فارسى: «و به واسطه ترشى گوشت در ms392 او ~~هرا شوده.3. در اصل: «الشلجم الخواص». ا. 11ل266، مركب از 0لا266 به معني ~~كاذب و بونيون به معنى بادام زمينى. ليدل و اسكات نام علمى سودونيون را 15اع ~~ناع»ن گفته است. ك. در اصل: «المنظر» ~~555. السلت 70706=.ا 16119ة 1111000 ~~ول يقال انه الشعير الحامض المسمى عندنا واره الذى يدرك فى اربعين يوماء وهاه ~~قرأت حفىي بعض الكتب انه دواء يشبه الجاورس. قيل السلت هوالحب ~~المعروف بجو برهنه سپيذ وبالزابلية جوگندم وبالسجزية رونك وهو نوعان[7ب ~~ابيض واحمر ويزرع مع الحنطة و يحصدمعها. فاما الشعير الحامض فانه يزرعهي ~~وقت حصاد الشعير الابيض ويدرك وقت الخريف مع الاقطان. ابوحنيفة: هو ه ~~و من الشعير يسمى بالفارسية بيجه (1) و تفسيره الشعير العارى و قال هو حبت ~~بين الحنطة والشعير اذا تقى انجرد (2) من قشره فكان مثل البر وهو ضربان ~~و وهوالاردأ(3) لعسر استنقائه والاخرالابيض اصغر حبه و سنبله وا ~~سهل (2) الاستنقاء يكفيه الدياس فقط. # 1. ضبط اين كلمه به اين شكل يا به شكلهاى ديگر در فرهنگهايى كه در دسترس من بود ديده ~~نشد. 2. در اصل: «ابحر». اصلاح از المخصص (ج 11 ص 62).3. در اصل: «الادور». آ. در ~~اصل: «سبك). # 556. سلافة العنب ~~و معروف. حمزه: هو خوذامذ اى الخارج من غير عصر فهى تسلف البروز وقيل PageV00P403 ~~============================================================ ~~344 كتاب الصيدتة فى الطب ~~التى صفت فى الدنان ثم حولت الى غيرها . وباده المطبوخ. و سيكى (1) المطبوخ ~~المثلث. ابوحنيفة: السلافة اطول بقاء وابطأ ادراكا . الفرس يسمى الخمر ~~والمطبوخ باده وهو البادق. قال ~~من سلاف سالت نطافا لم يطأها برجله العصار ~~قيل السلافة الخمر التى صفت فى الدنان ثم حولت الى غيرها. قتيبة المهلب. # شربت سلاف الحب والناس نطله ومن لايرى فضل السلافعلى النطل. # 1. در اصل: «وسيكى عتدما ولد ابويوسف الرشيدء.،1». # 57ك. السلع(1) =.1115 ق8000/ل1 5لاللة5861 ~~نبات هو سم كانت العرب تعلقه مع العشر بثيرانه الوحش و يحدرونها منجه ~~الجبال و يشعلون النار (2) فيما علقوه، يستمطرون يذلك. و يقال ان السلع سم ~~وا ينبت فى اول البقل ms393 و يقال انه ضرب من الصبر. و قيل السلع من شجر تهامة اه ~~التى لاتكون بنجد ولا بالحجاز(3) الحاجز بين التهائم والانجاد وهى المظ (4) ~~والصاب والسلع والمذخ والعفار والسلب(5) والحضض و الهلتى(6) والجدف(7) . و ~~(27) اما شجر نجدالتي لايكون بالحجاز ولا التهامة فهى الرمت والعرفج ~~ل والعنظوان(8) والازطى والعلقى(9) والقضة والشكاعى والحلاوى(10) ~~والوشيج(11) والجعدة . و قيل السلع يقتل الدواب اذا رعته. ابوحنيفة: السلع ~~ينبت بقرب الشجرة ثم يتعلق بها فيرتقى فيها حبالا خضرا لاورق لها و تلتف. # و وله ثمر مثل عناقيدالعنب صغار اذا ايتع اسود تأكله القرد فقط. و اذا ~~-انكسر (12)- سال منه ماء لزج صاف له سعابيب(13) وهو سم كله ور ~~شوكها ازغب. # 1. كريموف براى سلع نامهاى علمى زير را داده است.1) علاوه بر نام مذكور در عتوان: قنانه ~~1501ل11ل2 (به تقل از لين و عيسى وبدويان 2) ا ل006ييا PageV00P404 ~~============================================================ ~~خرف السين 345 ~~0لف (به نقل از لين وعيسى)3) 2/ل4 010608فع560(به نقل ~~و از لين و عيسى). آ. در اصل: «الدار»!3. در اصل پيش از الحجاز «و» افزوده است كه درسته ~~نيست. ؟. در اصل: «المط» ك. در اصل: «صلب» با صاد در كتب لغتى كه در دسترس من بود ه ~~نيافتم. سلب در فرهنگها نام درختى خاص ضبط شده است. ديده شود مثلا لسان العرب ذيل ~~«سلب». 6. در اصل: «العلتى» كه در كتب لغت نيافتم. «والهلتى على فعلى نيت اذا يبس صاره ~~اخمر.0.» لسان العرب ذيل هلت. 7. در اصل: «الجدل» كه در كتب لغت نباتى به اين نام نيست.: ~~«الجدف نبات يكون باليمن تأكله الابل فتجزأ به عن الماعءم لسان العرب ذيل جدف . 8.در اصل ~~«العيطوان» كه در كتب لغت گياهى به اين نام نيست : «والعنظوان نبت اغبر ضخم وربما استظلوه ~~الانسان فى ظله» لسان العرب ذيل عنظ. 9. در اصل: «العلقاء. 10. در اصل: «الحلارى». رجوع ~~شود به المخضص ج 11 ص 169. 11. در اصل : «الوشح» و آن درست نيست : «الوشيج الثيل ~~هو مماتدوم خضرته» الخخص ج11 ص 180. 12. كلمهآ «انكسر» در اضل ms394 نيست ولى پوده ~~است و از قلم ساقط شده است. در ترچهآ فارسى: «و چون شاخ او شكسته شوده. 13. در ~~اصل: «سعاتيت» وآن درست نيست: «سال فمه سعابيب و تعابيب امتد لعابه كالخيوط وقيله ~~جرى منه ماء صاف فيه تمدد واحدها سعبوب» السان العرب ذيل سعب). # فذد السلم= ع1 12 يا يا ~~1809015 ~~الامدى(1): هو بين الشجر شديداليبس ولايقدح منه نار(2) و يقال لانارفيه(3) . # وعقيل: ورقه هوالقرظ واديم مقرظ اذا دبغ به؛ هو من شجر مادنا من نجد ~~من الجبال و فيه العرفط والطلح والعوسج والسمر. قيل السلمة شجرة ورقها ~~و القرظ الذى يدبغ به. # 1. در اصل: «الاموى». ا و 3. در اصل در هر دو موضع: «فاره. # 559. سليط ~~صاحب المشاهير: حتهوء عند اهل اليمن الزيت و قيل دهن السمسم ليضا.ه ~~و قال ~~كانهم(1) قصرا مصابيح راهب بموزن روى بالسليط ذيالها PageV00P405 ~~============================================================ ~~346 كتاب الصيدنة فى الطب ~~وانشد ~~يضيى(2) كضوء سراج السليط لم يجعل الله فيه نحاسا ~~صت ~~السليط دهن السراج(2) و قيل دهن السنام. # 1. يشعر از كثير عزة است. رجوع شود به لسان العرب ذيل قصر. اتيته قصرا اى عشيا. موزن ~~ياتل موزن (در اصل: مودن) شهرى است ميان راس عين و سروج در بلاد جزيره ~~(مراصدالاطلاع).2. شعر از نابغه جعدى است (نيز ديده شود ذيل زيتون در همين كتاب). 3. # در اصل: «الساج» و آن درست نيست رجوع شود به ذيل زيتون در همين كتاب. # 56 ساحفاة 161070 = 11ع10 ~~بالسريانية رقا و ايضا كالا و بالفارسية كشف و ايضا سنگ پشت وبالزابلية ~~: باخه و بالهندية(1) والسجزية كجه. ديسقوريدس: البحرية هوالرق. حمزة: هو ه ~~كشف و خرچنگ(2) و سولاپاى اى ارجلها فى تقب و كفارپشت اى خزفى ~~الظهر بلغة فارس و دفوافى (3) و دفوا كرب و يسمى سنگ يشت و اه ~~و بجرجان مالان(2) قفص. الآمدى: الآطوم السلحفاة البحرية والذبل من ~~جلده و قيل السمكة التى جلدها السفن و قيل هو صدف وقيل سمكة فى البحريهن ~~غليظة و قيل جلدة تخصف بها ms395 التعال فبعض يقول لسمكة وبعض يقول لبقرة.ه ~~ا77ب) الجوزجانى: فى بحرالشام سلحفاة لها اجنحةلحمئة يقولون انها تخرج من الماء و ~~تطيربها رمية سهم ثم تسقط. ولا يأكلونها بل يعيدونها من الشبكة الى البحر. # 1. مخزن الادوية (511): به لغت هندى آن را كچهوا گويند. آ. در ترجمه فارسى: «كزچنگ» و ~~واين به نظر درست تر مى آيد. 3. ضبط درست آن معلوم نشد. *. در ترجمه فارسى: «ألان قفص». # 561. سلخ الحية 2ن7705346 ~~بالرومية انفاوس و ايضا اوفاووس و بالسريانية سلخادحيوتا (1). الجاحظ: ~~يبتدئ السلخ من العين ويتم فى يوم وليلة ويصير داخله خارجا وهذا من كلام ه PageV00P406 ~~============================================================ ~~ارن دره كه * زورن هرارى و ~~حرف السين 347 ~~ارسطوطاليس. الاهوازى: بالرومية بطرس (2). # 1. در اصل: «سلخنا وحيوئا». متن از روى ترجمه فارسى است كه به نظر درست تر است. آ. # شايد «شيرس» باشد رجوع شود به عنوان يونانى و به ترجمه عربى ديسقوريدس (18 از دوم): ~~«غيرس افاوس وهو سلخ الحية» ~~السلمة(1) ابوحنيفة: سلب العيدان طولا يشبه القضبان ليس له خشب وان ~~عظم له شوك دقاق طوال و برمة صفراء طيبة الريح تصير حبلة. والبرمة ~~الزهرة التى تخرج منها الحبلة. والحبيلة مثل الباقلى. و كل شيء من السلمة مر و ~~يديغ بورقها و بحبها و فى زهرتها الصفراء حية خضراء طيبة الريح تؤكل مع ~~مرارة فيها. قيل ورقها القرظ الذى يدبغ به . # 1. اين قسمت دنيال مطالبى است كه در ذيل «السلم» در ورق (آ 77) توشته شده است و ~~ناسخ پس از ذكر چند ماده ديگر دوباره آورده است. # 562. حتب(1)السمنه241061216- با سة ك 8 ~~مثل حب الفلفل لكنه اسود القشر و متعلقه نقطة بيضاء. # 1. رجوع شود به ذيل حب السمنة در حرف حاء در همين كتاب. # 563 شماق 1006=ا1 618212 12005 ~~بالهندية تمتم(1) و سماقيل و بالسندية والهندية تتل و قيل تنزيك(2). الرازى: شى ~~احمراللون حامض الطعم وحبوبه فى شكل العدسن. هو نوعان: احدهما ما نه ~~ذكره الرازى والاخر مرالطعم ويستعمله الدياغون و يعرف بهم. صاحب هيه ~~الياقوتة: هو العبرب ms396 و العربرب(3) والعترب. بولس: السماق يستعمله ~~الدباغون وأتما يستعمل الاطباء ثمرته و عصارته اكثر و بدله اصل الحماض. # ابوحنيفة: الشامى منه احمر شديدالحمرة وهو عتاقيد فيها حب صغار حامض. PageV00P407 # ============================================================ ~~328 كتاب الصيدنة فى الطب ~~و يقال للكذب البحت كذب سماق(2). # و1. در اصل: «اتم مقايل». در مخزن الادويه: «تمتم و سماقيل وطمطم» ظاهرأ كلمهآ «بالهنديه» در ~~آغاز جمله زائد است. 2. در خزنالادويه: «تترك» و «تنزيك)) 3. در اصل: «عبرب» رجوع شود ~~وبه لسانالعرب ذيل «عر برب». ؟. اين «سماق» به تخفيف ميم آست نه به تشديد ان. # . يميم 01171ه2110 .اع/11161116 1558 ~~بالهندية تله(1). بولس: بدله بزرالكتان. ابوحنيفة: ليس فى سمسم العرب اسود ~~و انما هو ابيض. والسمسم هوالجلجلان حكمن (2) غيربيان. # 1. مخزن الادويه: «تل» به كسر تاء (ص 515). 2. كلمهآ مث به نظر من لازم است. ظاهرا از ~~كسى نقل قول كرده است كه سمسم همان جلجلان است بى آنكه شرح و بيانى بران افزوده ~~باشد. منتهى شايد ناسخ نام ناقل را انداخته است. # 565 السمار بك10111 ق01050 01288 يا با 61105ة 5لا6لللك يا ~~قلال1نا1108 ~~(78) نبات بين الررع لاتأكله داية الا ماتت وقيلهوداء يقع فى الشعير فيصير ~~ستنبلته كالانقاس(1) سواداء، والانقاس مداد(2) ، ولا يأكله شيء الامات. # 1. در اصل: «لاالانقاس». 2. در اصل: «سواد،. # 566. سمكة ~~فى الحاوى: سيفا (1) يعرف ببيت المقدس بهذاالاسم. ابوالخير: سيفيا وهو بحرى، ~~بالرومية طريقاليا(7). و من انواعها: الجرى، سماريس(3) ، الصير، قريب(4)، ~~الصخرى، الذى يسميه اهل الشام التيه(5) الكوسج، البتبك(6)، المارماهى، ~~طريقلا. جالينوس: السمك اليحرى يهرب من ماءالنهر والنهرى من ماء البحرههن ~~والذى يتولد فى القوهة يستريح الى الماءين . ومن طبع هذا السمك ان يغالب. # جرية(7) ماءالنهر و يبعد عن البحر كثيرا الا(8) ان السمك البحرى ليس له ه PageV00P408 ~~============================================================ ~~زهز ى ا آ اين ررو فايه روريت ~~حرف السين 49* ~~شوك صغار و اما الذى يدخل من البحر(1) الى الانهار فهو مملوء شوكا صغارا، ~~سمك يسمى حسنه(10) مستديرة ذات زبانى كزبانى العقرب. ابوالخير جوه ~~والر فى اطيوس: السمك الرحلى (11) اقل رطوبة من العراقى كما ms397 ان العراقى اقل ~~رطوبة من المتولد فى النيل (12) . # 56016ا ع 006ي2101 0607016ا. د ~~اصل: «فان». در ترجمه فارسى پس از سماريس قريب آمده است ومن احتمال ميدهم كهه ~~«فان» محرف قريب باشد. والقريب السمك المملوح مادام فى طراءته (اقرب الموارد) . 5. اين كلمه ~~ر الحاوى (ج21 ص 54) به صورت «البن» آمده است: «و اما السمك الذى يسميه اهل الشام ~~البن». 6. در اصل: «البينك». والبنبك كقنفذ وجندل دابة كالدلفين (قاموس و تاج العروس). 7 . # در اصل: «الخرية» . 8. در اصل: «لان» اصلاح از الحاوى ج 21 ص 9.58. در اصل: «الى ~~البحر». اصلاح از الحاوى موضع مذكور. 10. چنن است در اصل و ضبط درست آن براى من ~~ممكن نشدر 11. چنين است در اصل و صورت واقعى آن بر من معلوم نشد. 12. در حاشيه آمده ~~است: «سمعت ان السمكةالتى يكون فى الفوهة بين التيل والبحر المالح يسمى بورى ويكون ه ~~سمينا دهينا و يكون كثير العدده. # 567 سمانى حمتن1ن ~~جالينوس: هو يأكل الخربق و لذلك يصيب المكثر منها تمدد فى العضل (1) فيجب اه ~~ان لايتناول الا مالم يصب الخربق او قلل منه. و اسمه بالزابلية ولج (2) و قيل ~~انه السلوى. و قيل فى السلوى انه العسل. و قال الهذلى (3) ~~ل و قاسمها بالله جهدا لانتم الذين السلوى اذا ما نشورت ~~1. در اصل: «الفضل». آ. ولج پرندهاى است از تيهو كوچكتر كه به عربي سلوى و به تركى ~~بلدرچين گويند (پرهان قاطع). مقصود خالدبن زهير هيلى خواهرزادهآ ايونؤيب الهذلى است . # شعر مذكور در شيرح اشعار الهدليين تأليف ابوسعيد شكرى (ص 215) آمده است. السلوى ~~هاهنا العسل والشور اخذالعسل (شرح مذكور). قال الزجاج اخطأ خالد انما السلوى طائر ~~(السان العرب ذيل سلا). ولى معلوم تيست كه اطلاعات زجاج نحوى متاخر، در لغت عربى ~~بيشتر از يك شاعر عربى فصيح هذلى باشدا PageV00P409 ~~============================================================ ~~350 كتاب الصيدنة فى الطب ~~58. خبزالسميذ 1161716ء، ~~ي . بالرومية سميداليس(1) وهو مذكور فى انواع الخيز حمزة: الدرمك هوالحوارى . و ~~قال زيادبن قماص (2) ~~فاطعمها (3) شحما ولحما و ms398 درمكا ولم تثننا (2) عنه الليالى (5) الحتادس ~~و قال اخر ~~تظل61) فى درمك و فاكهة وفى شواء ما شئت اومرقةه ~~1. در اصل: «سيمنداليس». سميداليس آرد خوب گندم است و سميداليتس نانى است كه از آن ~~آرد بپزند. 2 . در كتاي البخلاء جاحظ به تصحيح طهالحاجرى: «زيادين قياض» (ص 229).3. # و ا در اصل: «فاطعمت». ودر آن صورت وزن بيت درست نمى شود مگر آنكه «و اطعمتها، بخوانيم.ز ~~4. در اصل: «ولم يبتنان. 5. در اصل: «عندالشتيم الخنافس» و من شعر را مطابق ضبط كتاب ~~اليخلاء جاحظ آوردم گرچه آن نيز يه نظر درست نمى ايد زيرا «ولم تثتناه كه فعلى است با ه ~~مفعول ضمير متكلم با «اطعمهام سازگار نيست مگر آنكه اطعمتها بخواتيم. شتيم خنافس معنى جه ~~دارد ولى با لم تثتنا چندان سازگاز نيست. به هرحال معنى ابيات به صورتى كه در كتاب البخلاء ~~آمده است براى من كاملا روشن نيست. 6. در اصل: «بطل». اصلاح از كتاب اليخلاء ص ~~569. سمراء. 1111056 1101017136 ~~صاحب النخب: بنواحى الموصل وديار ربيعة والجزيرة نبات على مثال الهندباء ~~(78ب! الريفى (1) فيطول القامةورقه كدرالخضرة يضرب الى الصفرة و عليه كالغبرة ~~البيضاء الشبيهة بما على ورق الخطمى واصله اصفر كالكزمازك(2) تنصب منه ~~قضب فى الماء فيطفو سمكه ميتا وغيرميت والسلطان يعاقب بذلك لانه سم وانه ~~قل ضرره. # 1. در اصل: «المرنى». در ترحجمه قارسىة «بكسنى بستانى مشابهت دارد. بنابراين يا «المرنى» ~~محرف از «البستانى» است و يا چنانكه كريموف حدس زده است (551) محرف از «الريفى» ~~است. آ. در اصل: هالكزمازى» خوانده ميشود كه درست نيست. PageV00P410 # ============================================================ ~~حرف السين 351 ~~569.(مكرر) السمر =ا0 4ع6 فه يا 821068 ~~10 ~~بوحنيفة(1): السمر طوال متفرق الرؤوس قليل الظل صغارالورق ~~قصارالشوك. و يخرج من اجواف السمر شيء اسود فى حمرة يسمى ذودم وهو ه ~~مثل الصمغ يشبه الدم فيقال حاضت السمرة. # 1. در اصل: «حنيفة». مطلب مربوط به ذويم در كتاب التبات ابوحتيفة، شماره 382، آمده ~~است ~~57 تمور. علاعلان 5ع1لة11 يا لاعالر 11081619 ~~بالرومية فردوس(1) و ms399 بالسريانية سمورا. # 1. چنين است در اصل. در ترچمه فارسى: «به لغت رومى او را سيبولن گويند»= *هلللاع دان كه ~~ظاهرا از اصل روسى است. # 71گ سنيل 0080060 ا 6ا1ع 668ل يا 11820518615 ~~)ل 51ل15لق161 يا 11165لل5ل381 761611602 ~~وديسقوريدس: اجوده السورى وهو وافر الجمة اشقر طيب الرائحة جدا فيه ~~شيء من رايحة السعد و سنبله صغيرمر يخفف اللسان و يمكث رائحته طويلاء و هاه ~~منه هندى ضعيف اطول و اكبر ستبلا و مخرج سنبله من اصل واحد و جمام(1) ~~سنبله وافر ملتف بعضه على بعض زهم الزائحة. والذى هومن الهندى بعيد من جه ~~النهر الذى ينبت عنده والج فى الجبل واطيب رأئحة واقصر سنبلا تشبه رائحته ه ~~رائحة السعد و منه نوع فى وسطه ساق وهو اشد بياضا وهو ردى، والذى ه ~~ر ينقع(2) فى الماء يستدل عليه ببياض السنبل و قحله(3) و من انه لاتراب فيه . و ~~قد يغش يان يرش عليه اتمد بماء او سكر ليبتل و يثقل. ديسقوريدس ايضا: وز ~~الشورى يوجد فى جبل ممايلى سورية. واهندى يسمى غنغيطس اشتقاقا من نهر ه PageV00P411 ~~============================================================ ~~352 كتاب الصيدنة فى الطب ~~غنغس(4) الجارى بجنب جبل(5) انبته. و يضعف قوته لرطوبة المكان. # جالينوس: اشد سوادا من الشامى والجبلى ببلاد قليقيا اضعفها. يحيى يه ~~و والخشكى: اجوده حكسنبل- العصافير الذى اذا فرك فى الكف فاح منه رائحة ~~التفاح ويليه صغارالسنبل وهو كثير البياض طيب الرائحة قريب من الاول . و ~~(779) ادونه سنبل دقاقوجلال ليس مما يستعمل فيما يتنوق فيه من العطر وهو ~~حشيشة يوتى بها من الهند و كشمير فى ارض التبت وهو جيد للكبد والمعدة ~~قليل الحرارة منفح للحميات. الخشكى هو احد الاهضام داخل فى طيب النساء ~~الرطب وخاصة فى المكتومة(6) . والعرب تضيفه الى القرنفل اضافتهم العنبر الى ~~المسك ولا تكاد تذكره مفردا كما تذكر القرنفل مفردا. صهاربخت: اقوى ه ~~انواعه الهندى. والسنبل الاقليطى، وهو ميبخوشه (7) ، اشد حرارة من الهندى و ه ~~اقل قبضا. ابن ماسويه: اجوده الاسود. قيل يستعمل السنبل بان يطبخ اولا ms400 ثم ~~يباع على انه لاعيب فيه فاحذره الرازى: هذا لايكون قوى الطعم ولامشبع ~~اللون. مجهول: السنبل الاقليطى هو الناردين. والسنيل بالهندية كتهما. باسهل: ~~هو عندنا عروق ذات زغب(8) نوعان اسود و يعرف بالنيبالى قصار ويستعمل قجه ~~فى الطيب و به يعرف لانه اطيب رائحة والاخر احمر اطول سفا (9) و يعرف ه ~~بالاوديانى و ايضا رائحته اقل و فيه قليل حموضة ويستعمل فى المعجونات لاهر ~~الطيب وفى اغمدته(10) الزغر يقع قرون السنبل القاتل و علامته الحلوكة وه ~~الرزانة و اذا كسر كان اسود برأقا حلوا و فيه حرافة كحرافة عاقرقرحا. # بشرالسجزى: قرون السنبل يشبه العود القمارى و يوجد فى لب الازب منه ~~و والشربة القاتلة حكمنهي قيراط. ابن مندوية: قرونه يسمى اشرتق و شرنك ه ~~و وهو البيشء حمزة: هو شبه بواء قيل يوجد فى السنبل شيء كالعنبر يقتل منه وزن هجه ~~وخردلة و يضاهيه حجر يشبه البسذ يقتل منه وزن شعيرة. بولس: بدل ناردينه ~~و الهندى او الشامى الاذخر. ذكر جالينوس ان فيلن الغز(11) به فى شعره وسماه PageV00P412 ~~============================================================ ~~بنه اا * ن زند شسيتن ~~ى مه ، دم و ~~رف السين 253 ~~الصلالمكذوب عليه لانه يسمى سنبلا وهو اصل وعروق. الرازى: بدله (79ب] ~~الاذخر مرتين و نصف. ابن ماسويه: بدله فى اصلاح المعدة والكبد الساذج. # 1. در اصل: «كمام». اصلاح از يرجمهآ عربى ديسقوريدس (6 از اول). 2. در اصل: «يقع و آن ~~درست نيست. 3. قحل به معنى خشكى است. كريموف (554) حدس زده است كه «تجله» باشد ~~ولى در اينجا معنى ندارد. *. مقصود رود گنگ معروف است. 3. در اصل: «حين» كه در اينجا ى ~~بى معنى است. *. المكتومة دهن يجعل فيه الزعقران (اقرب الموارد). 7. در اصل: «مر نجوشه)م . در ~~.حاشيه «مينجوشه»». رجوع تود به ذيل ««زراوتد، در همين كتاب: 8. در اصل: «شب» كه معنى ~~نمى دهد. . چنين است در اصل. معنى آن ويا صورت درست آن بر من معلوم نشد 10. مترجم ~~فارسى ظاهرا آن را «راعمدتها، خوانده و «چوبهاه ترجمه كرده است. اعمدة جمع ms401 عمود به معنى ~~ستون ايست و عمود به معتى چوب نيامده است اما اغمدة چمع غمد به معنى شلاف تيامده است ~~ولى چنين مى تمايد كه در اينجا مقصود مؤلف از اغمدة همان غمد به معتى غلاف است. به هر ه ~~و حال مقصود مؤلف از اعمدة يا اعمدة بر من روشن نشده اينكه بشر ميگويد: قرون السنبلوه ~~يوجد فى لب الازب منه» غمد وغلاق را مرجح تر مى سازد 11. در اصل: «الغربه. مقصود لغز ~~فيلن طرسوسى است كه جالينوس آن را حل كرده است و ابو ريحان در ذيل زعقران نيز يه آن وه ~~اشاره كرده است ارجوع شود به حاشيه زعفران). *ريشه با تام دزوغين» مقصود سنبل است ~~زيرا ريشه و پياز اين دارو را به غلط و دروغ يه تام خوشهاش (سنبل) مى خوانتد. رچوع شود ور ~~به كتاب يوليوس برندس به نام داروسازى نزرد اقوام با فرهنگ قديم (ج 2 ص 278 و 279). # 12. در اصل: «لااصل». # 572 سندروس 761 181376/715ي افلل يا قللتلةللل11 ~~75 ~~بالهندية رال و قيل ايضا مريمدهون وقيل ميمو. وفى كتاب الادهان: يختار احمره ~~كالعقيق الاحمر الصلب المقشر من قشره اى المنقى . حوك شجر السندروس ~~يكون بارض الزنج يشدخ ويشربط و يفرك حتى يسيل ويجمد اولا ولهذا وجدجه ~~وفيه ما يقع عليه من حيوان. وهو نوعان احدهما المعروف والاخر اجود منه وهو ه ~~عزيز والفرق بينهما اذا قربا من النار فان الاول ينقبض ويتفرقع(1) والاخر ~~الجيد يلين و يمتد كالعلك. # 1. در الجماهر (ص 212): «يترفع فى التار» و آن درست نيست. تفرقع به معنى انقباض است. PageV00P413 # ============================================================ ~~354 كتاب الصيدنة في الطب ~~573 سنامكى =لة1 اق2 ق و ققلنالتة612 ~~151 ~~ويقال حرمى و يالهندية كوالهربها. ابوحنيفة: فيه كل مايوصف يه العشرق (1) ~~الا ان ورقته رقيقة. فاذا هبت به الريح يخشخش. و قيل للسناحمل اذا يبس و ~~حركته الريح سمعت له زجلا. # 1. در اصل: «العرق» اصلاح از ترجمهه فارسىه ~~574. سنياذج 0616ف10، ~~اهو حجر سيمرس. ديسقوريدس: دسم ms402 جدا و به تجلى القصوص للخواتيم؛ ~~و معدته فى جزائر الصين. # 75. سوسن 12.9011090ة لللاللنيا يا با 10160ق2 ~~بالرومية قرينوس و ايضا سوستين(1) و ايضا سوسينن و بالسريائية شوشينا و ~~بالفارسية سوسن. ودهنه بالرومية ايريمورون(2) و بالسريانية مشحاديرسا. # صهاربخت: البستانى هوالازاذ الابيض. صاحب المشاهير: العبقرالسوسنعجه ~~الابيض الطيب الريح وانشد ~~و عبقر اطيب الريحان رائحة ي شفى من التا(3) والمركوم من زكييه ~~الرسائلى: اجود اصوله ما كثرماؤه واندمجت اجزاؤه وكان نضيرا غيرمتحشق ~~متلاخم الاجزاء يضرب الى الصفرة طيب الرائحة لا يستثبت له طعم بعيد من قنه ~~رائحة العفن يعطس من يذوقه. بتاحية شيراز ريحان يعرف بسوسن نرجس ~~ورقه مثل ورق السوسن و داخله مثل عنن النرجس سواء حمزة: الابيضجه ~~(80) المسمىآزاذ سوسن هو سوسن ادرا(4) لان درا هوالحرية. يولس: بدله ~~الراسن الطيب الرائحة. سوسن آسمانجونى، افاميرون(5) و اصل الاسود منه وج PageV00P414 ~~============================================================ ~~رف السين 355 ~~بالرومية اخينوس(6) و بالسريانية ادم و حزا اوكامى و بالرومية ~~ايرنيوقرينوس(7). صاحب المشاهيرة الدلال السوسن الارجوان وانشدجه ~~و.اذا ما الدلال الارجوان تفغمت (8) وجدت لها ريحا كريح القرتفليه ~~بولس: من الناس من يسمى دهنه دهن السوس(11 و خليق آن يسمى كذلك ~~لان اهل السوس اصابوا عمله. ابوحاتم: الابيض عيثوم والاكهب هو بر(10). # ابوحنيفة: الاسم اعجمى وهو انواع كثيرةو اطيبد (11) الابيض. صهاربخت: ~~البستانى هو الابيض الآزاذ . ابن ماسويه: بدل دهنه دهن الغار(112). الرازى: بدل ~~السوسن فى وجع الصدر وزنه(13) كتيرا معجون بشيرج تين. ديسقوريدس ه ~~فى السوسن: له فقاح واحد فوق الاخر مختلف ابيض الى الصفرة ارجوان والى ~~لون السماء يشبه قوس السحاب واصوله كثير العقد طيب الرائحة وينبغى اذا ~~قطعت و جففت فى الظل ان يغرز بالابر ويرفع وافضله ما كان اصله مستحصفاه ~~و قصيرا شديدالكسر لونه الى الخضرة طيب الريح ومذاقته محرقة وريحه يابسا ه ~~اطيب منه رطبا و اذا عتق ذوى جه ~~1. 08صا5. ا. 1117 111011اروغن زنبق يا سوسن) اليدل واسكات). 3. اين كلمهه ~~معلوم نشد. كريوف (558) حدس زده است كه «نسا» باشد به معنى رگ معروف ولى در ms403 آن ~~صورت وزن شعر درست در نمى آيده؟. شايد «ردا» باشد يعنى رد يا راد ك . 6.006709. # 0ل.7. شايد ايرنيون آقريوس (سوسن برى). 8. در اصبل: «تفعمت» و آن درست ~~و نيست. «تفغمت» به معنى «تفتحت». 9. در اصل: «السوسن»، و ان درست نيست. به قرينه جملةه ~~بعد «اسوس» درست است كه همان شهر شوش كنونى است 10. در اصل: «امومر». رجوع شود ~~به تاج العروس ذيل «هبر». 11. در اصل: «اظنه» . اصلاح از روى ترجمه فارسى 12. در اصل : ~~«غاره بدون الف ولام. 13 . در اصل: «والرئة كثيرا» كه معتى تمى دهد. اصلاح از كتاب الابدال ~~رازى. # 576 سورنجان120412010 لاااة نل يا سقه]ن ~~لاا78268 111ل ~~و بشر: بالفارسية لعبت بربرى و بالسندية لايحل مول وفى نسخة لايقل: وهو PageV00P415 ~~============================================================ ~~356 كتاب الصيدنة فى الطب ~~اصل نبات يسمى جغزبه(1) و هو اول زهر يلوح فى الربيع و ورقه لاطئ ~~بالارض فما كان اصله ابيض كان نوره ابيض وهو الجيد. وما اسود او احمر ~~فتوره اصفر وارجوانى وهو الردى و ابيضه من الداخل (2) والخارج هو المستعمل ~~و يجتنب(3) غيره و يجلب من هراة. وهو بالرومية إرمز(؟) دقطولوس و ~~بالسرياتية حمصى ليتا و ايضا دتبليغ(5) و ايضا شنبليذ و بالفارسية سورنگان و ~~[80ب] يسمى فقاحه اصابع هرمس. ابوجريج: اجودهلب المكسر حتوي ما ~~خالفه ردئ. و ابيض الداخل والخارج يباع على انه اللعبة البربرية. وقال ~~الخوز اصل نبات ينبت فى الخريف فى السفوح قبل الامطار. وقيل له ورد يسمى جه ~~وا بلغة واشجرد جغز. وبالسندية سكوره. ولون الورد ابيض و اصفر وهو اولجه ~~الانوار المفتحة فى السفوح و ورقه لاطى بالارض. الرازى: بدله فى وجع ~~المنقرس وزنه ورق حنا و نصف وزنه كور ازرق اى مقل. # 1. در ترجمه فارسى: «جغر به» ا. در اصل داخل و خارج هر دو بدون الف و لام. 3. در اصل: ~~«ويحتلب». ا. 1(سل 21611000 به معنى انگشتان هرمس يا اصابع الهرمس. د. شايد تحريفى از ~~لعبتا باشد ~~77ك سوس 710020.ا 1722 ~~بالهندية مهلت وبالسجزية ms404 موز (1) و مجوس سجستان يسمونه بوى هير بذان و ~~ال يبخرونه فى البيوت والنواويس فى المسترقة(2) و الكهنبارات و بالزابلية ملخحج (3) ~~و اصله بالرومية كلوقورون و بالسرياتية عقارشوشا. و بالهندية عن بشر رسون ه ~~و و بالسندية مهلتى (2) و فى نسخة ميلتى و بالفارسية منره(5) وشك و دار ورهرام(5) ~~و و دارشيرين اى حشيشة حلوة و خورد پيلان اى طعام الفيلة. و قيل بالعربية ه ~~مدهوق71). جالينوس: جلوقوريزون، جالينوس و اوريباسيوس: غلوقريزا ز ~~يكثر بقبادوقيا و بنطس. طول شجرته ذراعان ولون زهره فرفيرى و تمره ه ~~مغلف كالعدس و اصول كالشمشاد و عصارته مثل الحضض وزهره قريتو(8). PageV00P416 # ============================================================ ~~جرف السين 357 ~~وهو لامحالة زهرالسوسن و ان كان اليونانى خاليا عن النون (9) . بولس: بدل ~~رب السوس رتب التوث. ابوحنيفة: يسميه العرب المتك(10) فالحلاوة فى اصله ~~والمرارة فى فرعه ويجعل ورقه فى التبيذ كما يجعل الداذى فيشتد. ورب السوس ج ~~لايحمد بارض العرب. # 1. در تحفه حكيم مآمن: «در اصفهان مزو نامنده (ذيل سوس) . در مخزن الادوية (ص 529): «به ~~اصفهانى مروه. آ. در اصل: «فى المسروقة» و آن درست نيست. مقصود روزهاى خمسه مسترقه يا وه ~~و پنجه دزديده است. 3. ملخچ به فتح اول و تانى و سكون ثالث و جيم فارسى گياهى باشد كه ~~چون چهارپايان خورند مست گردند (يرهان قاطع). 4. در مخزن الادوية (ص 530): «بهندى ~~ملهتى». 5. اين قسمت در حاشيه و درهم نوشته شده است. قراءت صحيح ان معلوم تشده ع. در ~~اصل: «دارواوهرام». در اسماء العقار (شماره 271): دار هرمز. مايرهوف نتوانسته است آن را ~~توجيه كند. توجيه آن از همين بيان صيدنه ابوريحان كه هير بذان آن را در خانهها و گورستاتها ~~بخور كنند معلوم ميشود. گياه مقدسى بوده است كه به نام دار ورثرغنه (بهزام) و اورمزد ~~(هرمزد) معروف بوده است وبوى هير بذان نيز ناميده مى شده است. 7. احتمال ميدهم با متك ~~يا مهك بى ارتباط نباشد 8. قرينوس و قرينون چنانكه گذشت در يونانى به معنى سوسن است. # سوس ms405 را با سوسن اشتباه كردهاند. 9. در اصل: «الثورم و آن در اينجا معنى ندارد مقصود اينوه ~~است كه اگرچه «قرينو» بى نون گفته شده است اما باز هيان سوسن است نه سوس . 10. اين ~~متك با مهك يكى است (مايرهوف بر اسماءالعقار) شماره 271. آن را با متك به معنى اترج ~~نبايد اشتباه كرد مهك به معنى سوس است (برهان قاطع كه اشتباها درخت سوسن نوشته ~~است) ~~578. سيوطوس(1) ~~الحاوى: يربط به الكرم. وذكر بولس ان له زهرا و ثمرة مقيئة وثمرة مسهلة ه ~~واغصانا. # 1. در الحاوى «سيوطوس» نيامده است. اما ديل «سقوطرس» شرحى آمده است كه مشابه ~~شرح متن است: «سقوطرس وهو بردى يربط به الكرم. بولسة متى شرب من ثمره هذا او من ~~و زهره ثلاثة قراريط حرك القى كمايحرك الخربق الابيض من غير مضرة . فاما ثمرته فانها تسهل ~~من اسفل و اما عصارته فانها تنقع من عرق النسام. (الحاوى، ج 21 ص 49) من گمان مى كنم ~~اين دو دارو يكى باشد و شايد صورت صحيح آن سيوطرس يا همان سيوطوس مذكور در متن ~~باشد زيرا ابوريحان مراعات حرف دوم را در ترتيب الفبايى مى كند و اين دارو در رديف سين كه PageV00P417 ~~============================================================ ~~358 كتاب الصبيدنة فى الطب ~~پس از آن ياء است قرار گرفته است. اگرچه كلمات آغاز شده با سو پس از آن ذكر شده ~~است. واما رازى چثين ترتيبى را مراعات نكرده است پس شايد سقوطرس از اشتباه ناسخان ~~الماوى حاصل شده است. كلمهآ «اغصانا» در متن بايد اشتباه كاتب باشد زيرا اين گياه مانند ~~فى تزم بوده است و با آن درخت مو زا مى پستهاند. «راغصانا» بايد تحريف ««و اما عصارته» ~~مذكور در المحاوى باشد كه ناسخ صيدنه قسمت بعدى را از قلم انداخته است. # 79د سوفال ~~الرازى: قشور غلاظ عظام حتقىى الشكل شبيهة بقشور شجرة الدردار ~~و وهى التى تحمل السنة العصافير. # 580. سوءمزاج ي ~~الرازى: حب اسود اللون يشبه البسر الا انه اصغر منه. # 581 ms406 بتويق ~~بالسريانية شحثيثا. # 582. سياه داور آن ~~هو نخرالبطم و قيل البلوط و بالسريانية(1)... # 1. از اينجا ياز از اصل عربى افتاده أست. چند ماده از حرف سين و نمام مواد حرف شين وماده ~~صاب از حرف صاد وقسمتى از مادهآ صير را از روى ترجمهآ فارسى نقل خواهيم كرد ترچمهآ او ~~فارسى درباره سياهداوران ناقص است يعنى وصف آن را كه از آن بيرونى آست ندارد و فقط ~~خواص ان را از ارجانى نقل كرده است كه از پيرونى تيست. سياهداوران را ساداوران نيز چور ~~گفتهاند و مؤلف برهان قاطع آن را سرياتى مى داند! و گويد چيزى است مانند صمغ و آن را در ~~درون درخت گردكان كه مجوف شده باشد يابند... مؤلف خزن الادويه (ص 488) گفته است كه ~~معرب از سياهداران است يعنى سياهى درختان! ولى يعد مى گويد كه آن را به عربى سوادالحكام ~~وسوادالقضاة تيز گويند به جهت آنكه قسمى مداد از آن ترتيب ميدهند. پس بايد سياهداوران ور ~~باشد با اضافه سياه به داوران. در جامع ابن البيطار (ج آ ص 3) سواد القضاة به اشتباه PageV00P418 ~~============================================================ ~~حرف السين 359 ~~لسوادالعصارةه! چاپ شده است. # (1)06 ~~583. سولان (1 ~~ارجانى گويد سولان داروى رومى است و او گرمى خشك است در چهار ~~درجه، چون اندام باو پسوده شود اندام را بسوزد و اگر در بينى مقدار حبهاى ~~با آب چگندر ريخته شود لقوه را دفع كند. # 1. نقل از نسخ سهگانهآ ترجمهآ فارسى. چنانكه مشاهده مى شود نسخ ترجمه فارسى قاقد وصف ~~دارو است: پيعنى گفتهآ اصلى بيرونى را ندارد و فقط خواص آن را از قول ارجانى نقل كرده و ~~است. ظاهرا برهان قاطع از روى ترجمهآ فارسى نقل كرده است كه در ذيل سولان گفته است: و ~~نوعى از دوايى هم هست و ان را از جانب روم آورنده لقوه را نافع است. # 584 سيساليوس(1) م1عد2يا 1ل1011105 65يا لالا021 ~~وا ا علنل ~~و معنى سيساليوس چنان ياشد يعنى چيزى ms407 كه يلعاب ماند و او لغت رومى وه ~~است. و آنچه رومى است بمقدار از نبطى خردتر است و بوى و طعم او از وه ~~بوى و طعم نبطى تيزتر ياشد و با قوتتر. و محمدزكريا گويد سيساليوس ~~رومى است و او داته ايست باندازه تخم اشق. و گويد در بعضى از كتب چنين ~~يافتم كه او انگدان رومى است. و اين ماسويه گويد سيساليوس يانگدانو ~~رومى مشابهت دارد؛ و گفته است لون او ازرق است. و ديستوريدس او را يه ~~ساسالى(2) نام كرده است و برگ او به برگ رازياته مشابهت دارد جز آنكه ~~برگ ساسالى سطبرتر باشد و او را سايه بانى باشد چنانكه شبت را و در آن ~~سايه ميوه دارد و بهيات آن ميوه دراز بود و او را زوايا باشد و طعم او تيز ~~باشد و آبنماسويه گويد او به زنجبيل مشابهت دارد ~~1. تقل از نسخ خطبى سهگانهآ ترجمه قارسى 2. ترجمهآ عربى ديسقوريدس (شماره 50 از سوم) . PageV00P419 # ============================================================ ~~360 كتاب الصيدنة فى الطب ~~كاك سيسارون 00000ام51لناقة1 يا1511102ل11 ~~محمدزكريا در حاوى آورده است كه سيسارون نباتى است از معارف تباتها. و وهد ~~حنين گويد به عشية(1) الشونيز تعريف كرده است. # 1. اين سينا در قانون: خشبةالشونيز (ديل سيسارون). # د سين(1) /،ا 101801ل11ة ~~محمدزكريا در كتاب حاوى او را بقرة العين تعريف كرده است و گفته استوه ~~و موضع او در آيهاى ايستاده باشد و قوت او در حرف قاف.ي ذكر كرده ~~شود انشاءالله. # 1. نقل از ترجمهآ قارسى نسخهآ مب كه در آنجا سير دارد و آن آشتباه است. در الحاوى (ج 21 ~~ص 66) سن دارد ولى در آتجا په اشتباه نوشته است : «ينبت فى المياه القايضة »! (درست ~~القائمة) در ترجمد عربى ديسقوريدسشياره 127 از دوم) : «سين وهو قرة العين» وما از روى ان ~~اصلاح كرديم. قرةالعين را در اسماءالعقار جرجير الماء وكرفس الماء تيز گفته است (شغارة ~~(340 ~~87. سيلم ~~رازى گويد سيلم به زنجبيل مشابهت دارد و در ms408 طعم او تلخى باشد و طبيعت را ~~قابض است. PageV00P420 # ============================================================ ~~حرف الشين ~~88ك. شاهترج(1) 7774800ا5نلة11، 100828 ~~(2)0 ~~بلغت رومى شاهترج را طابليديون(2) گويند. ديسقوريدس گويد شاهتزج ~~نباتى است كه منبت او در بلاد شام بود و زمين قليقيا(3) و به گزر دشتى ~~مشابهت دارد جز آنكه از گزردشتى نبات او باريكتر بود و تلخى در او زيادتر ر ~~باشد و او را يخته وخام بخورند. ابوالخير گويد از انواع ترهها شاهتره است ~~كه درو قوت قبض و طعم تلخ ظاهر است و بعضى از اطباء گفتهاند كه از وه ~~شاهتره نيكوتر ان باشد كه نبات او سبز بود در غايت سبزى و طعم او تلختر و ~~بود و نبات او هموار باشد و بهندى او را پاپله(4) و پاپره هم گويند و بزابلى ~~تشيك(5) گويند. # 1. نقل از نسخ خطى سهگانهآ ترجمه فارسى. آ. اين كلمهآ ظاهرا محرف از غينغيدون ارجوع به ~~عنوان يونانى) است. زيرا در ترجمه عربى ديسقوريدس (شماره 138 از دوم) آمده است: ~~واغينغيدون وهو الشاهترج» ومطالبى كه از ديسقوريدس نقل شده است از همان جا است. 3 . # در اصل: «بليقا» . اصلاح از ديسقوريدس. 4 . در مخزن الادويه: «پت پاپره به معنى بقلهآ نافعه ~~براى مره صفرا وكت پاپره نيز نامند (ص 538). 5. در لغتنامه پلاتس: «تشنك». # 589. شاهبلوط (1)ح هب1606 615ن627ق يا -5ة ~~2221 66876) يا باللل 11258178ق) ~~شاه بلوط را بلغت سريانى بلوطا ملكا گويند. اهوازى گويد او را بلغت رومى ~~قسطنه گويند. و او به هيأت باندازه نيمهآ جوز باشد ومزه او به مزه فندق تر جه PageV00P421 ~~============================================================ ~~362 كتاب العيدنة فى الطب ~~نزديك باشد و قوت او قوت بلوط است. # 1. نقل از نسخ خطى سهگانه ترجمهآ قارسى ~~590 شاهدانق(1) 00001312ب055787ة ~~شاهدانق را يزبان پارسى تخم كنب گويند و بلغت سريانى زرع آدم(2) و برومى ~~كتابورين و به لغت تازى قنب گويند. و ابو عمر و مطرز كه غلام ثعلب بوده ~~است گويد تنوم(3) عرب درخت شاهداته را گويد و ms409 چنين گويد آنچه دشتى ~~بود از شاهداته ياندازه پلپل باشد و عامهآ عرب او را حب سمنه گويند. ووه ~~قاينى گويد از حنين چنين شنيدم كه شاهدإته داروى كشنده است مقدار يكدرم ~~از او بطريق اسهال بكشد و تادر باشد كه كسى از مضرت او خلاص يابد. # 1. تقل از نسخ خطى سه گانه ترجمهآ فارسى. 2. چنين است در مج و در مب «زرع آدام». 3. تنوم ~~شاهدانه تيست بلكه گفتهاند دانهآ او مانتد شاهدانه است السان العرب ذيل تتم). # فك. شاهسيرم (ا)ل ي0ا لا6فقا 10 يا للللل) ~~الفلݣللاا ~~شاهسپرم را بلغت تازى ضيمران گويند و نام مطلق او ريحان است و اگرچه ~~وتام ريحان بر جملهآ اتواع رياحين اطلاق كنند بطريق مجاز آما لفظ ريحان ~~موضوح در مقابلهآ اوست بطريق حقيقت(2) و بلغت عرب او را حماحم گويند. # و چنين گويند كه عرب شماجم شكوفهآ او را گويند و بعضى گفتهاند حماحم ~~شاهسپرم سرخ را گويند. # 1. نقل از نسخ خطى سهگانهآ ترجمهآ فارسى 2. اين ادعا از كتب لغت عرب تأييد نمى شود . # 592. شاياتك(1) 207020- . ل ق021، 1ل ~~شابانك را بعضى شابانق نيز گويند بحرف قاف. و صهاربخت گويد شابانك PageV00P422 ~~============================================================ ~~رف الشين 363 ~~وشدرختى است در زمين اهواز. و ابن خالويه گويد عبس(2) در لغت عرب ~~شابانك را گويند. و قبيله يتو عبس را باو بازخواندهاتد. و بشر گويد او را ى ~~بلغت پارسى جوان اسپرم گويند. و طايفهاى او را ريحان الشيطان نيز گويند. و ~~ابن ماسويه مثل اين تقرير كرده است. # 1. تقل از نسخ خطى سه گانهآ ترجمه قارسى. آ. والعيس بالفتح نبات، ذكره ابن دريده وقال ~~وابوحاتم فارسيته شابانك اوسيستبر (تاج العروس ذيل عبس) ~~593. شارب(1) ~~محمدز كريا گويد شارب به تر بد مشابهت دارد و برين زيادت تكرده اند بصفت. # 1. لز نسخ خطى سهگانه ترجمهآ فارسى ~~594. شاطل (1) ~~را محمدزكريا در كتاب حاوى(2) آورده است. و چنين گقتهاند كه شاطل ~~داروى هندى است و در صورت به كمأة خشك مشابهت دارد ms410 و ذكر او در باب ~~سين(3) تقرير كرده آمد. # 1. تقل از نسخ خطى سهگانه ترجمه فارسى. آ. «شاطل دواء هندى يشبه الكمأة اليايسة وهو خار ~~و يسهل الخلظ البلغمى» (للحاوى ج21 ص 126).3. در اصل: «شينه كه اشتباه است رجوع ~~ابه ساطل. # ف شاذنج(1) 077161402لله- 1155 ~~شاذنج را يلغت رومى حمياطوس و همياطيطس نيز گويند و بسريانى شادنا ى ~~گويند و كيفا ددميا نيز گويند و بهارسى شادنه گويند و بيدوند(2) هم گويند در ~~بعضى مواضع. و بتازى او را حجرالدم گويند. و جاليتوس گويد او را اه ~~حجرالدم باينمعنى گويند كه چون چرم او بر سنگى يا فسانى بسوده شودجچ PageV00P423 ~~============================================================ ~~464 كناپ الضيدنة فى الطب ~~بآب، اجزاء او رنگ آن آب را سرخ كند. چنانكه حجر لبنى گفتهاند مرسنگى و ~~را چون بآب سوده شود اجزاء او رنگ آب را برنگ شير مشايه گرداند. و ~~حجر عسلى گويند مرسنگى را كه ازو چيزى متولد شود بهمين طريق كه ذكر جو ~~كرديم كه آن نيز به عسل مشابهت دارد. و بشر گويد او را حجرطورى گويند ور ~~و معنى آن باشد كه او را بطور سينا نسبت كنند و از جملهآ اتواع او شادنج ~~عدسى به بود و انچه در ادويه استعمال كتند شادنچ عدسى است ولون او ~~سرخ باشد و بر جرم او بشكل آيله نقطهها باشد بمقدار ماش و عدس. واز ه ~~پس عدسى شادنج خلوفى(12 است در نفع. و چنين آورده اتد كه يك نوع ديگر و ~~ازو آنست كه جرم او سست بود و تر او را كبريت احمر گويند و بلغت هندى ~~رطنتا گويند. # 1. از نسخ خطى سهگانهآ ترجمهآ فارسى. آ. در اصل: «پندونده. اصلاح از برهان قاطع: «بيدوند ~~بر وزن ريشخند نام داروئى است كه آن را شادنه گويند و بجهت داروى چشم به كار پرتده. 3. # چنين است در اصل و احتمالا جاورسى (عرايسالجواهر ص 190 و 191). # 96 شب(1) 171718 416لة ~~شب را بلغت هندى ms411 مك گويند و بزابلى زمج(2) گويند و بسجزى سمه گويند. # و ليث گويد شب سنگى است كه از جوهر او زاگ و امثال آن حاصل شود و و ~~از چملهآ اتواع او يمانى به باشد و از پس او آنچه جرم او گرد باشد نيك بود و وه ~~آنچه تر باشد ازو چون شب لبنى و صفايحى جرم او سطبر باشد وبولس جوه ~~گويد از جملة انواع او شب مشقوق لطيفتر بود و معنى مشقوق بلغت پارسى جوه ~~شكافته باشد. و گويد از پس مشقوق آنچه جرم او مدحرج بود يعنى گرد ور ~~:باشد بهيات، نيكوتر بود. و در يين كوهيست كه از سر ان كوه ابى بيرون ~~ميأيد و بدو طرف از آن كوه فرود آيد و پيش از آنكه بزمين رسد بتدريج ~~منجمد شود چنانكه يخ و نمك و امثال آن منجمد شود و شب يمانى از آن PageV00P424 ~~============================================================ ~~يتنس نش تن ~~رف الشين 365 ~~حاصل شود. ويك نوع از انواع او را شب منجانى گويند و منجانى آنست كه ه ~~رنگريزان (3) بيشتر از او بكار برند. # 1. نقل از نسخ خطى سه گانهآ ترجمهآ فارس: 2 . در اصل: «رمج» با راء. اصلاح از برهان قاطع: ~~زمج به فتح اول و سكون ثانى... مطلق زاج را نيز گويند اعم از زاج سفيد و سرخ و سياه و زرد ر ~~و سبز و بعضى گويند اين لغت به فتح اول و ثانى است و معرب زمه است و زمه زاج سفيد باشد ~~نه مطلق زاج *. چنين أست در مب و مج و در مغ: «رنگ رزان» ~~597. شبوط(1) .-10990لة 67ة 1010 ~~ليث گويد شبوط و شبوط(2) در وى لغتى است و او نوعى است از اتواع ~~ماهى و دنب او ياريك باشد و ميانه او پهن بود و جرم او هموار پاشد و نرم وه ~~سر او بلون زرد بود و هيات او به بر بط مشابهت دارد و بر ومى او ms412 را يه ~~فطراوس(3) گويند و بلغت سريانى شبوطا گويند و بلغت سجزى انجك ~~گويند. و ايوالخير گويد نيكوتر(4) از انواع ماهى شبوط است كه تولد او در جوه ~~دجله يغداد و فرات كوفه باشد.جه ~~1. از نسخ خطى سهگانه ترجمه فارسى. 2. در مج: «شبرت» 3. 240،8،» ظاهرا ماهى صخرى ~~يا ضخورى يايد باشد (كريوف 570). 4. مج: «نيكوتر از انواع شبوط آن است كه..». # 98ك. شبت(1) /11909ا 16115 16101ل ~~وشبت را بلغت رومى انقيون و اتثون گويند و بلغت سريانى شبتا گويند و ~~بهارسى شفذ گويند و بلغت سجزى شوت گويند و حمزه گويد او را بلغته ~~پارسى شوذ گويند و باينمعنى طعامى كه از او با گوشت ساخته شود او را و ~~شوذبا گويند و بهندوئى او را سوئى(2) گويند. و در منقول(3) مخلص آورده ~~است كه شبت را بلغت لطينى انيطوا(4) گويند. ازهرى گويد گياهى كه او را ياه ~~شبت گويند در لغت پارسى اشود بوده است و شبت معربست ازو. # 1. نقل از نسخ خطى سهگاتهآ ترجمه فارسى. 2 . در مخزن الادويه: «سواه و«سوى» . 3. در مج: PageV00P425 ~~============================================================ ~~اقته التنتناتنامحخ الشتش ى نان ننقنت ~~366 كتاب الصيدنة فى الطب ~~«در منقول مخلص اورده است كه شيت بلغت پارسى اشود بوده است و شبت معرب است ازه ~~اوه.4. 211515 ~~589. شبرق(1) 7 111612 01718 و لل01فا2ناللة قفل1110 ~~اين شميل گويد هرچه باريك ياشد و ضعيف از انواع گياه و درخت و خارو ~~و غير آن، عرب او را شبرق گويد. زجاج گويد شبرق نوعى است از انواع ~~خار چون تر باشد و چون خشك شود او را ضريع گويند. ابوزيد گويد منبت ه ~~شيرق در زمين نجد است و تهامه و او را ميوه اى باشد يهيات خرد و شكوفه او ~~بلون سرخ بود و بعضىى از عرب او را جلة گويند. و ثعلب از اين الاعرابى ~~روايت كند كه جلة درختى است كه چون اشتر از او بخورد شير از يستان او وه ~~بيرون آيد. ms413 و زجاچ گويد كه شبرق گياهى است كه اطراف نبات او بسرهاى ~~تيزه مشابهت دارد و او را ضريع نيز گويتد و منبت او در ريگها باشد و ~~چريدن او حيوان را نيك نبود ~~1. نقل از نسخ خطى سهگانهآ ترجمه فارسى ~~شبرم (1) 7000ا ا 0100209 ~~ابوعمرو گويد شبرم نوعى است از انواع معارف نبات. و ايوسلمه از فراءو ~~روايت كند كه شبرم دانه ايست كه به نخود مشابهت دارد بلون و به هيات و ~~و درخت او را خار بسيار باشد و شكوفه او سرخ بود. و طايفه اى از عرب ~~گفتهاند ساق نبات او باندازهآ بالاى كودك نشسته بود يا مقدارى بزرگتر و ه ~~برگهاى او دراز باشد و باريك و لون او درغايت سبزى بود و منبت او در ~~15 ~~ريگ تودهها و كوهها بود. و طايفهاى از عرب گفتهاند كه شبرم درختى است و ~~و او را دانههاى سخت باشد كه اشتروگوسپند باو رغبت نمايد. و محمدزكريا PageV00P426 ~~============================================================ ~~رف الشين 327 ~~گويد شبرم دانهايست كه او را در بستانها تربيت كنند چنانكه كشتهاى ه ~~ديگر را و نبات او بصورت خوب بود. و از تبات او به هيأت نى(2) باريك پديد ~~آيد و قامت آن راست باشد و او را زغب بسيار بود و برگ او به برگ درخت ~~زيتون مشابههت دارد. و چون برگى از او شكسته شود از او بشبه شير آبى ~~بيرون آيد و عامه عرب او را حب الضراط(3) گويند بسبب آنكه چون ازو ر ~~خورده شود اسهال آرد و غثيان پديد كند و او را شبرم گويند و عامهآ عرب او هر ~~را باين نام نشناسند. و چنين گفتهاند كه او از انواع يتوعها است وذكروه ~~يتوعات و انواع او در حرف ياء گفته شود انشاءالله عزوجل. و محمدزكريا از ~~ابن جريج و رسائلى چنين حكايت كند كه از انواع شبرم آن نيكوتر باشد كه ~~لون او بسرخى مايل باشد و آن سرخى ms414 او مختفى نمايد در نظر و نيك پديد نبود ~~و بر موضعى از مواضع نبات او پوستكى تنك باشد و آن پوست درهم پيچيده ر ~~باشد. و علامت ردائت درو آتست كه جرم او عليظ باشد و باندكى جهد ه ~~شكسته شود و سرخى در لون او اندك باشد. و آنچه ازو بلون سرخ باشد به ~~رشتهها مشابهت دارد در نبات او و آنچه نيكوست ازو بيشتر آز زمين نصيبينوه ~~باشد و آنچه نيك نيست منبت او در زمين فارس باشد (4) . # 1. از نسخ خطى سه گانه ترجمهآ فارسى 2 . در مب «بى». 3. چنين است در مغ و مج. در مپ: ~~«حب الفراط». 4. در قسمت خاصيت آمده است: «و ابوريحان از آرجانى و حنين روايت كند كه ~~و شير او را استعمال نشايده ~~61. شجرة(1)مريم 65ل24 12ا 10لا لق6) يا ~~الالك670ن11 ققلي يا .531 6210601111 11ا1126 ~~صهاريخت گويد نباتى كه او را شجرهآ مريم خوانند بلغت تازى او را عبوثران ور ~~نيز گويند. ليث گويد او نباتى است كه به قيسوم(2) مشابهت دارد بدان معنى د ~~كه نبات هر دو خاكفام است و بوى او خوش بود جز انكه بوى عبوتران ه PageV00P427 ~~============================================================ ~~368 كتاب الصيدنة فى الطب ~~خوشتر باشد از بوى قيسوم و شاخهاى نبات او باريك بود و چون ميوه او ~~خشك شود لون او زرد شود و تيرهرنگ. و در عبوتران اختلاف لغات است ~~چون عبوثران و عبوثران يفتح و ضم ثاء و عبيثران نيز گفتهاند: لحيانى گويد ~~عبيثران(3) درختى است كه بوى او خوش بود و بر اطراف او خارها باشد كه ~~چون در جامه تعلق كند استدن جامه از خارهاى او دشوار باشد. بولس گويد هور ~~عبوتران سه نو ع است، دو نوع از او ميوهدار است و يك نوع از او آنست ~~كه او را ميوهاى نيست و آن دو نوع كه ميوه دار است از او طبع را نرم كند و ور ~~اخلاط بد را از ms415 باطن بيرون كند. # 1. از نسخ خطى بسه گانهآ ترجمهآ فارسى. مايرهوف در شرح اسماءعقار (شماره 364) مى گويد كه ~~شجرة مزيم را به گياهان متعدد اطلاق كردهاند از جمله 60له (در فرهنگ انگليسى حييم به ور ~~پنجهآ مريم ترجمه شده است و در كتاب گل گلاب به بخورمريم) و 1824116110 (كه نيز در ~~يونانى دوشيزگي و عدراء بودن را مى رساند و با نام مريم متناسب است) و122زلا (كه باز يكى هوه ~~از انواع آن كف مريم خوانده شده است) و 6لللت. همين شجره مريم را ديگران بخورمريم ~~نيز گفتهاندريشهآ آن همان عرطتيثاى معروف است. براى اسامى علمى ديگر رجوع شود به و ~~كريموف 2.572. چنين است در اصل ودر لسان العرب (ذيل عبثر) قيصوم با صاد: «العبوثران ~~و العبيثران نبات كالقيصوم فى الغبرة الا انه طيب للاكل» 3 . والعبيثران شجرة طيبة الريح كثيرة ~~الشوك لايكاد يتخلص منها من شاكها يضرب مثلا لكل امر شديد (لسان العرب ذيل عبثر). # 202. شجرة(1) البق 0غ1ع77=019للا يا.ا 11016616 ~~ارجانى(2) گويد طبع شجرة البق سرد خشك است و باين معنى جراحتهاى ه ~~تر را خشك گرداند و نيكو كند و علتى كه پوست اندام را بكند چون بهق ووه ~~درد ومانند آن جمله را سود دارد چون يسركه آميخته شود و علاجم كرده آيد. # و اگر پوست اين درخت را بر موضع جراحت عارضى چون زخم چوب وه ~~مانند آن ببندند چنانكه شكستهبند بندد هر عضو شكسته را و جراحت را ز ~~نيكو كند. # 1. نقل از نسخ خطى سهگانه ترجمهآ فارسى. آ. اين قسمت خاصيت است كه از ابوريخان PageV00P428 ~~============================================================ ~~حرف الشين 369 ~~نيست. در نسخ سهگانه قسمت مربوط به نام درخت و وصف آن از قلم افتاده است. در مغ و ~~مج: «شجرة النبق» ~~603. شحم(1) الارض 776207،00-12/2 52-81001ق56 ~~ابن ماسويه گويد شحم الارض قسط را گويند. و جاحظ(2) گويد ~~و شحمة الارض را شحمة الرمل نيز گويند وجرم او سپيد بود و در نظر خوب هه ms416 ~~نمايد و برو نقطههاى سرخ و زرد باشد و كف دست زنان را بايتمعنى باو تشبيه جه ~~و كنند و او از عظايه در عرض زيادت باشد و از چمله جنبندگان بصورت خوبتر وه ~~باشد و عادت او آن باشد كه چنانكه ماهى در اب غوطه خورد و سباحت، او ~~در خاك و ريگ همچتان كند و معنى لفظ شحم بلغت پارسى پيه باشد و انواع ~~پيه حيواتات بسيار است و در هر يك خاصيتى ديگر است. # 1. از نسخ خطى سه گانهآ ترجمه فارسى. شحم الارض به خراطين نيز گفته مى شوده 011606ل0لابا ~~6116576ا. ولى با وصفى كه در اينجا شده است مقصود كرم خاكى نيست بلكه يكى از و ~~انواع سوسماران است. 2. مطالب بعدى مآخود است از كتاب الحيوان جاحظ اج6 ص ~~36): ««و مماهويغوص فى الرمل و يسيح فيه سياحة السمكة فى الماء شحمة الرمل وه يه ~~شحمة الارض ... الخ». # 04. شقاقل= .55ل1 الايلعل256ل1ق10 يا الةعةةلل16 ~~قل يا . 10 يا با ع681 0ل ~~شقاقل(1) بيخ گزر دشتى را گويند و دوقو(2) تخم او را گويند و او را از ~~سمرقند پاطراف برند و بهندى او را كيركاكول(3) گويند. # (2) 1 ~~1. از نسخ خطى سه گانه ترجمه فارسى. 2. رجوع شود به دوقو در همين كتاب.3. در ~~بخزن الادويه (ص 549) كاكول. PageV00P429 # ============================================================ ~~370 كتاب الصيدنة في الطب ~~05ع. شستبدان(1) 214400ي80271121 0 11014يا ~~8اله 10 يا با قف6011111 5ل16 ~~صهاربخت و غير او از اطباه گفتهاند شستبدان گياهى است كه او را ياه ~~فاشرستين گويند كه او را با فاشرا ذكر كنند. و بعضى گفتهاند او چوبى است و ~~و منيت درخت او در بلاد روم و مصر و هند بسيار باشد و برگ او به برگ ~~و درخت سدر ماند، و سدر درختى است كه هندوان او را بير گويند و ذكر او ه ~~كرده ايم وبوى او ببوى سليخه مشابهت دارد. و اوريباسيوس گويد شستبدان ور ~~بيخ سپيد تاك را گويند و فاشرا ms417 بيخ سياه تاك را گويند. # 1. از نسخ خطى سهگانهآ ترجمه فارسى در مب: «شستيدان». در مغ و مج: دششتبدان». در ~~صورت اين نام اختلاف زياد است. در مخزن الادويه گويد «به فارسى شش يندان سياه و به ~~شيرازى شش يندان نامتد» شايد شش بندان درستتر باشد اما ما از اصل پيروى كرديم به اين ~~و معنى كه شستيدان را كه به هر حال درست نمينمايد به شست يدان تبديل كرديم. كريموف (572) ~~نيز شستبدان آورده است. در مخزنالادويه (ص 642) آن را ذيل فاشر ستين به معنى «مزيل ~~شصت علت» آورده است و اين كلمه در اسماءالعقار (شماره 313) فاشرشين است. مايرهوف ~~به نقل از لغتنامهآ سريانى بر وكلمن آن را سريانى گفته و اصل آن را فاشير اشتين داتسته ~~است. فاشر اشتين يا به هر صورت كه خوانده شود معادل الكرمةالسوداء است در حالى كه ~~فاشرا معادل الكرمةالبيضاء است غملع1 قل1ع10لل فاشرشين يا الكرمة السودا، تحت عنوان ~~انبالس مالنا (به عنوان يوتانى مراجعه شود) در شماره 127 از مقالهآ چهارم ترجمه عرب ~~ديسقوريدس آمده است. انبالس لوقى يا الكرمةالبيضاء در شمارهآ 136 از چهارم. # 606. شعير (1) 111.17 10261 ~~0(2)ح ~~شعير را بلغت سريانى صعارى گويند و بلغت رومى قرثارن(2) گويند و بپارسى جه ~~و هندوئى جو گويند. ابوالخير گويد از جو آنچ خوشهآ او را سوگها(3) تباشد ور ~~فضل(4) او كمتر بود از انچ خوشهآ او را سوگها باشد. # 1. نقل از نسخ خطى سهگانهآ ترجمه فارسى. 2آ. در مب «فرثارن» و در مج و مغ: «فرثادن». شايد ~~در اصل «قرتاون» بوده است. 3. سوگ.، داسه گتدم و جو را نيز گويند و آن خسهاى سرتى و ~~بود كه بر سرهاى گتدم و جو باشد (برهان قاطع). ؟. در مب «فضله»! PageV00P430 # ============================================================ ~~ى ف ~~رف الشين 371 ~~607. شعر(1) ~~ارجانى گويد موى سوخته مزاچ اعضاء را گرم و خشك گرداند و اين هر دو جوه ~~قوت درو در غايت كمال است و با اين معنى ريشهاى بد منفر ms418 را نيكو ~~گرداند و گوشت مرده را از جراحت ببرد و اگر موى را بسوزند و در آب ت ~~كنند و آن آب را بر موضعى كنند كه موى در آن نرويد در آن موضع موى تد ~~برويد ~~1. نقل از نسخ سهگانهآ خطى ترجمهآ فارسى. چنانكه ملاحظه مى شود فقط خاصيت ذكر شده ~~است و چتانكه سيره بيرونى است از مباحت لغوى و توصيفى در آن اثرى نيست ~~608. شعرالغول(1)72لف06با6ا ين6قي- يا ~~170ع7611 اقفقيهي ~~تباتى است كه با بيخ از زمين برخاسته شود و لون او سرخ ياشد كه بسياهى ~~زند. و كندى گويد در قعر دريا نباتى است كه او را شعرالجن گويند. ارجانى وه ~~گويد بيخ شعرالغول به هيأت كژ باشد و چون شكسته شود توبرتو باشد كه ر ~~از همديگر جدا شود و طبع او گرم خشك باشد و سنگ مثانه را بشكتد و ~~فضلههاى غليظ را از قصبات شش بيرون آرد و ديسقوريدس گويد ه ~~شعر الغول نباتى است كه او را حاشا گويند و صفت حاشا كرده ايم. واطيوس ه ~~گويد شعرالغول پرسياوشنان را گويند. # 1. نقل از نسخ خطى سه گاتهآ ترجمهآ قارسى همچنانكه از نامهاى علمى عنوان پيداست دو نوع يو ~~گياه طريخومانس و اديانطن در اين شرح با هم آميخته شده است. شعرالجن منقول از قول ~~يندى به پرسياوشان گفته شده است (شرح مايرهوف برخافقى شماره 167). # 609. شعرالجيار(1) 1779ا 61 قل ي81ي ~~وابن سرابيون گويد شعرالجبار پر سياوشان را گويند و در كتاب خود ذكر PageV00P431 ~~============================================================ ~~372 كتاب الصيدنة فى الطب . # فوطوسيس(2) كرده است و ابو الخير از او بشعر الجبار عبارت كرده است و ~~پرسياوشان در موضع او تقرير كرده آمد. # 1. از نسخ خطى سهگانه ترجمهآ فارسى. 2. در ترجمد عربى ديسقوريدس (شماره 103 از مقاله ~~چهارم) آمده است: «اديانطن وهو البرشياوشان و من الناس من يسميه فولوتريخنيه ~~وهو شعر الجنان (الجبار). پس بايد فولوتريخن 0110/01100 باشد. # 10ع. شقائق(1)النحمان ا7لق لهعنال = .61101119 ع60ل ~~(2)- ~~گلى است ولون او ms419 سرخ باشد و ازهرى گويد سبب آنكه او را شقائق (2) ~~النعمان خوانند انست كه وقتى نعمان بن منذر در موضعى نزول كرد و در جوار هوهد ~~آن موضع ريگ توده اى بود و بر آن ريگ توده نباتى بود كه عرب او را شقر ور ~~گفتى و شقر او را بآن سبب گويند كه لون او بخون مشابهت دارد و يكى را جهود ~~ازو شقرة گويند. و چون نعمان منذر نبات او را مشاهده كرد در نظر او بغايت ~~خوب نمود و بفرمود تا ان موضع را از جهت او حمايت كردند و ستور را درو ~~نگذاشتند تا طراوت او باقى باشد. باينمعنى آن نبات را باو نسبت كردند و ~~بشقائق نعمان باز خواندند. و طرفة(3) را در تقرير لفظ شقر شعرى هست وهز ~~و از جهت استشهاد اين مصراع را ايراد كرديم و على الخيل دماء كالشقر. # 1. نقل از نسخ خطى سه گانهآ ترجمه فارسى 2. «انما سمى بذلك و اضيف الى التيعمان لان ~~النعمان بن المنذر نزل على شقائق رمل قد انبتت الشقر الإحمر فاستحستها وأمر ان تجمى فقيل ~~للشقر شقائق النعمان بمنبتها لا انها اسم للشقر . وقيل النعمان اسم الدم و شقائقه قطعه فشبهت ~~حمرتها بحمرةالدم.» (لسان العرب ذيل شقق) . مايرهوف در شرح اسماءالعقار (شمارە 359) ~~ميگويد خاورشناسان در اصل نام اين گياه اختلاف دارند. بعضى كلمهآ نعمان را از آتمون يونانى ~~ماخوذ مى دانند و بعضى نام انمون را مأخوذ از نعمان ميدانند. بعضى گفتهاتد شقائق النعمان به ~~معنى «خواهر ان نعمان» است و بعضى گفته اند معنى آن «زخمهاى خونين آدونيس» است (با قطعهآ ~~منقول از لسيان العرب مقايسه شود). آنچه در اين ميان مسلم است رابطه ميان نام يونانى آنمون و ~~كليه عربى تعمان است. 3. شعر طرفه به نقل از لسان العرب چنين است: و تساقى القوم كاسا ~~امرة و على الخيل دماءآ كالشقر. و به روايتى: و علاالخيل . .. PageV00P432 # ============================================================ ~~م اى ن دا ارى وى دزسبب ms420 ~~د ~~رف الشين 373 ~~611. شكاعى(1) 67-1009 .الل6 11000201 يا ~~لاة2ة ل011ل1001 ~~ابوزيد گويد شكاعى نوعى است از انواع درختخار(2) وراء عض و عضاة. # ازهرى گويد نبات شكاعى را در باديه ديدم و او از جمله احرار(3) نباتها است ر ~~يعنى از انواع نباتى است كه در فصل تابستان بيخ او خشك نشود و نبات او وهر ~~تازه باشد. ابوحنيفه(4) گويد شكاعى نباتى است باريك و ضعيف و شاخهاى ور ~~او باريك باشد و برگ او ضعيف بود و بلون سبز بود. و بايتمعنى آدمى كه ~~قالب او ضعيف باشد عرب او را بچوب شكاعى تشبيه كند چنانكه گويتد ~~كانه عودالشكاعى(5). و چنين گفتهاند درو سه لغت است: بى الف چون شكاع ~~و بالف مقصوره چون شكاعى و بالف ممدوده چون شكاعاء. و نبات او ضعيفو ~~است وسست وبه شبت مشابهت دارد و محمدزكريا گويد بعضى از شاخهاى وه ~~او سرخ ياشد و بعضى زرد بود بلون و بعضى از نبات او با خار باشد و در ~~ميان او برگها باشد كه از نبات او جدا نمايد و در اخر انكه خورده شود بذوق وه ~~ازو اندكى تلخى رسد و قبضى پديد آيد(6). # 1. نقل از نسخ خطى سه گانهآ ترجمه فارسى. 2. در اصول: ددرخت خرماه و آن بى معنى إست. ما ~~از روى لسان العرب اصلاح كرديم: «و من شجر الشوك الذى ليس بعض ولاعضاه الشكاعى» ~~اقتيل عضض3.1. در مب «احرانه و در مج «اجزاء» كه هيچ كدام درست نيست : «قالي الازهرتى ~~رإيتده ياليادية وهو من احرار البقول» (لسان العرب ذيل شكع) 4. قال ابوحنيفة الشكاعى من ~~دق النبات وهى دقيقة العيدان صغيرة خضراء (ايضا) . 5. در اصل: «كايه عود شكاعا» . اصلاح از ~~تاج العروس ذيل شكع. اين قول نيز از ابوحنيفه است. 6. ذر ضمن شمردن خواص شكاعى ~~مطالبى دارد كه به نظر مى رسد از ابوريحان است و مترجم فارسى شايد در آغاز از قلم انداخته ~~بوده و بعد متذكر شده است: ms421 «و شكاعى را به لغت پارسى چرخه گويتد وبشر گويد به لغت ~~پارسى او را كزكاوه گويند و به لغت سندى دهماسا گويند و يه هندى داماهه گوينده. # 612. شك حل815212 ~~دوده را گويند كه از نقره حاصل شود. و در كتاب نخب چنين آوردهاند كه PageV00P433 ~~============================================================ ~~374 كناب الصيدنة فى الطب ~~شك بخارى است كه از معدن زرنيخ متصاعد شود و چون كتافتى درو پديد جوه ~~آيد او را بگيرند و در وقت حاجت بكار برند. # 1. نقل از نسخ خطى سه گانهآ ترجمه فارسى. شك به نامهاى سم الفار و مرگموش نيز معروف ~~است. رجوع شود به شرح مايرهوف بر اسماءالعقار (377). # 613 شل(1) ح .1158 8 ~~داروى هندى است كه بزنجبيل مشابهت دارد. و ابومعاذ گويد: چنين گويند كه ~~شل بيخ نباتى است كه از آن سريش كفشگران كنند و در كتاب كافى چنينو ~~آوردهاند كه شل گياهى است و قوت نشاندن ورمها و دفع فضولات درو ~~بغايت عجيب أست و او داروى هندى است. رسائلى گويد زرنباد طويل شل جور ~~هندى است و زرنياد طويل از مدحرج او يعنى آنكه به هيأت گرد باشد در ~~قوت و خاصيت زيادت است و در زراوند برعكس اينست يعنى زراوندج ~~مدحرج در قوت از طويل زيادت باشد.ج ~~1. نقل از نسخ خطى سه گانآهآ ترجمهآ فارسى. در تعيين ماهيت اين گياه اختلاف است. در ~~اسماء العقار آن را ذيل البل والشل آورده است و اولى را اقطى ة=. قللدتاع ق56000060 ~~دومى را خاما اقطى -.لت2600 تاميده است كه هر دو نام در ~~ذيل اقطى در ترجمه عربى ديسقوريدس ص 566 آمده است. براى تفصيل رجوع شود به و ~~شرح مايرهوف بر اسماءالعقار اشمارە 57). # 614. شلاجت(1) ~~چنين گويند كه نيترو(2) كه يكى از اصحاب تجارت بود از طايفهاى كه وهر ~~شلاجت را از مواضع او نقل كنند سؤال كرد و از كيفيت تولد او پرسيد و آن جقاوهر ~~طايفه چنان تقرير كردند كه كوهى بزرگست و ms422 برآمدن بر آن كوه درغايت ت ~~صعوبتست و شلاجت در آن كوه باشد و هر موضعى كه از آن كوه در جو ~~صعوبت زيادتست شلاجت از آن موضع حاصل شود و هيات او چنان است پ PageV00P434 ~~============================================================ ~~ب نت ضلت نبشت نتاشرتة زب زه ~~حرف الشين 375 ~~وكه جرم او بر سنگ آن كوه بر گرفته باشد چنانكه انواع صمغها بر درختان و ~~باشد و نيكوتر در او انست كه لون او سياه باشد و بوى او مايل باشد ببوى ~~بول گاو. و چنين گويند شلاجت از كوههاى بزرگ در موضعى باشد كه بر ~~سنگهاى آن موضع سوراخها باشد و آن سوراخها را در زير منفذى نباشد و 7 ه ~~شلاجت در آن موضع به ترشح جمع شود و چنين گفتهاند كه مادهآ او بول ~~ار س نب ~~گوره خر است و كيفيت تولد او آنست كه گورهخر بول بيندازد و بول او هوهد ~~بتدريج در آن جمع شود و كثافت در او به مرور ايام پديد آيد و باينمعنى تو ~~پارسيان او را گوركميز گويند. و بعضى گفتهاند تولد او از كميز نهاز (3) ~~(3)01 ~~بزكوهيست و شلاجت ازو در آن وقت متولد شود كه وقت گشنى(4) او باشد ~~زيرا كه در آن وقت بسبب حرارت كه در مزاج او پديد آيد بول او كتيف باشد ج ~~اولون او سياه بود بشبه لون قار و چرب باشد و ممكن باشد كه در اول تنك ~~باشد چون مدتى برو بگذرد كثيف شود. و ابن دريد گويد كميز گوره خر را ~~عرب صن گويد. و چتين گفته است كه چون او بمرور ايام كثيف شود او را يه ~~اطباء در ادويه بكار برند. و تعلب از سلمه روايت كند كه سلمه چنين گفت كه ه ~~من از فراء شنيدم كه چن كميز حيوانيست كه عرب او را وبر گويد بسكون ~~باء. و ليث گويد وبر حيوانيست بهيات مقدار گربه ولون او گردفام بود ms423 و ~~چشم ان درغايت حسن و ملاحت باشد و يكى از خواص ان حيوان آنست ~~كه درغايت شرمسارى باشد و موضع اين حيوان در اقصا بلاد شام است. # 1. نقل از نسخ خطى سهگانه ترجمه فارسى. اين دارو به صورتهاى مختلف ذكر شده است: ~~«سلاجت به فتح اول و كسر جيم.. نام دارونى است دوائى و آن سنگى باشد كه بوى بول و ور ~~شاش از آن مى آيد و گويند اين لغت هندى است (برهان قاطع). در فرهنگ نظام: سلاجيت. # باز در برهان قاطع: «سلاحه به قتح اول و حاى بى نقطه شاش بزكوهى را گويند كه برر سنگ ~~كرده باشد و سنگ سياه شده باشد و آن را بتراشند و در دوابى به كار برند.. و ظاهرا كه با ~~لغت سابق (سلاجت) تصحيف خوانى شده باشد. در مخزن الادويه (ص 509) گفته است PageV00P435 ~~============================================================ ~~و 346 كتاب الصيدنة في الطب ~~«سلاجيت يه قتح سين لغت هندى است. ماهيت آن نوع موميائى است كه در بعضى جبال هند جه ~~و دكهن و صوبهه بهار و غيرها از شكافهاى كوه مانند موميائى تراوش كرده بر مى ايد و منجمد ~~مى گردد....» و در ذيل سلاحه (ص 510) گويد: «به ضم سين و به فتح سين نيز گفتهاند يول بز ر ~~نر كوهى است كه در كوه مسمى يه سلاحه در هنگام هيجان نستى بر روى سنگها مى كند و ~~منجمد مى گردده تذكره داود انطاكى (ج 1 ص 160) سلاخه با خاء آورده است. بيرونى خود ~~در الجماهر (ص204) شلاجة و شلاچمة يه قولى گفته است. آ. در كتاب الجماهر بيرونى اين ~~مطلب را چنين بيان كرده است: «و كان نهض ابونصر الى ييرو الى نهايته فى شغل فكلفه البحت ~~وال عن هذا الدواء و وردكتابه انى كنت فى قرية من جنوبيات السند فاتاهم قوم يحملون شلاجة ه ~~فى جرب وتهافت الناس على ابتياعه منهم وسآلتهم عنه فاشاروا الى جبل على يغرب تلك القرية ~~وانهم ms424 يقصدون منه مواضع تعتنر على الانسان رقيها ويطلبونه فيجدونه ملتصقا بالحجر كالصمغه ~~على الشجر». اشكال سر «ييرو الى نهايته» است. پيرو يا «نيتروه كه در متن فارسى آمده است ه ~~اسم شخص است و شايد پيرو يا بيرى باشد (اگر نام ايرانى باشد). «نهايته) بايد اسم محل ~~باشد و من آن را بهاتيه مى خوانم كه شكل ديگرى از بهاطيه است (چچ نامه ص گ5 در حاشيه) ~~و آن از شهرهاى ييند يوده است و سلطان محمود آن را فتح كرده است. پس معنى جمله المجماهره ~~چنين ميشود: «ابونصر پيرو (يا نيترو) را به كارى به بهاتيه فرستاد و او را مامور كرد كه از ه ~~اين دوا خبرى به دست آورده. 3. در اصل مب ”الهازم و آن درست نيست. در مج «نهازه و انوه ~~درست است به معنى بزنر كوهى.ا. در مب: «كشتى» و در مج «كستى» و هيچ كدام درست نيست. # درست گشنى است يعنى هنگام فحلى و هيجان او ~~215. شمع (1) 2ن0ع يا 2ن200ببا فلا1516ل81 ~~شمع را بلغت رومى قاروس گويند و قيرس نيز گويند و قيرونا(2) هم گويند. # و و بلغت فارسى موم گويند و بلغت هندى مين گويند و ابن السكيت(3) گويد ~~موم لغت عربى است و گويد شمع بحركت ميم بفتحه گويند و بسكون ميم ~~و.روا نداشتهاند. و ديسقوريدس گويد از انواع موم نيكوتر انست كه لون او هر ~~بسرخى مايل باشد و نيك چرب باشد و بمشام ازو بوى عسل برسد و پاكيزه ~~باشد و در زمين بنطس(4) و اقريطى بيشتر باين صفت باشد و از پس اين ~~نوع هرچ سپيد باشد بلون به باشد از ساير انواع او. و طريق صاف كردن ا و هر ~~پ ست ~~آنست كه او را بنمك آب يا به آب دريا بارها بشويند . # 1. نقل از نسخ خطى سهگانهآ ترجمه فارسى آ. در مب «قيروتام و در مغ «قيرين». 3. «قال PageV00P436 ~~============================================================ ~~ن ش ضت، متو تا ه تف فت ms425 ~~ه هد ه د ر ~~حرف الشين 7 ~~ابن السكيت: قل الشمع للموم ولاتقل الشمع» السان العرب ذيل شيمع) . 4. در مب «ينطس و ~~افريطى». اصلاح از ترجمه عربى ديستوريدس (شماره 81 از مقالهآ دوم). قريطى يا اقريطى ه ~~جزيره كرت معروف است. # 616. شونيز11) ر160009ع1=با 581لع ~~ليث گويد سويداء(2) عرب شونيز را گويند و بعضى گفتهاند كه او را يه ~~حبة السوداء گويند. وابن الاعرابى گويد صواب درو شينيز است. وابوحنيفةه ~~گويد اصل او پارسى است و در اصل شونيز بوده است. و در منقول مخلص وهر ~~آورده است كه شونيز را بلغت يونانى ميلانثياون(3) گويند و به لطينى نيلى(4) ~~گويند و برومى ميروقوقين گويند. و بسريانى شبوبانا(3) گويند و بهندى و ~~قالنجى گويند و انچه مسموع است كالنجى(6) است و قالير تيز گويند. واه ~~بسجزى كنج گويند و اهل هرى غنج(7) گويند. و ديسقوريدس گويد چون ور ~~ازو بيشتر خورده شود هلاك كند و بعضى از اطباء حاذق گفتهاند مراد ~~اديسقوريدس حبة الخضراء يوده است. # 1. نقل از نسخ خطى سهگانهآ ترجمه قارسى 2. والسويداء حبةالشوتيز قال ابن الاعرابى ~~الصواب الشينيز السان العرب ذيل سود). 3. در اصل مب: ميلاثيناون. رجوع به عنوان يونانى هر ~~شود. 4. همان 1166118 است. ك. در مب: شونانا. اصلاح از لووص366. 6. مخزن الادويه ~~(556)؛ كلونجى. 7. در برهان قاطع: «بوغنج» ~~617. شوكران(1) .5:6.ا 21 يا -17208 ~~7فل1 8ل ~~بلغت رومى شوكران را قونيون(2) گويند يعنى كشنده. و شوكران تخمى است وهر ~~ب كه به تخم گزر ماند و بعضى گفتهاند او نوعى است از انواع بيش. مسيح وز ~~گويد او تخم خشخاش سياه است كه از عصاره او افيون حاصل آيد و اينه ~~معنى مروى از حنين حتاست. و قسطا(3) گويد تخم او از انيسون خردتر ور PageV00P437 ~~============================================================ ~~378 حتاب الصيدتة فى الطب ~~و. است. و محمدزكريا از روفس روايت كند كه برگ نبات شوكران به برگ ~~يبروح(4) مشابهت دارد جز آنكه اندكى برگ شوكران بحجم خردتر است و ور ~~بيخ تبات ms426 او باريك است و او را ميوهاى نيست. و بعضى گفتهاند كه او راى ~~تخمى است كه به نانخواه مشابهت دارد در لون جز آنكه اندكى از تخم ~~نانخواه بزرگتر باشد و مزه او اندكى باشد و بوى او ضعيف بود و ازو لعابى جى ~~پديدار آيد چنانكه از اسيغول و زغير و ماتند آن. # 1. تقل از نسخ خطى سهگاته ترجمهآ فارسى. آ. در اصل: «قوبيون». رجوع شود به عنوان ~~يوناتى. 3. در اصل «قسطى». 4. در اصل: «يبروح». # 218.الشوكة(1)البيضاء ا17لع4 4084--155، 212ة 16110010يا ~~ةتة تتل يا ث للاالة8ل11 ااالا ~~سپيدخار(2) كه عرب او را الشوكةالبيضاء گويد بلغت رومى او را هد ~~و لوقاقانسى(3) گويند. و در ادويهآ مفردهآ جالينوس بخط سريانى چنين آورده ~~است كه او را اقتتولوقا قيتادشتا گويند. و ديسقوريدس اقنتالوقين(4) گويد و هوهر ~~معنى او خارسپيد ياشد و منيت او در كوهها و مرغزارها باشد و برگ او به ~~برگ خاملاون سپيد مشابهت دارد جز آنكه برگ سپيدخار تنكتر باشد و ~~سپيدتر بود از خاملاون(5) سپيد و بر اطراف او خارها بود و تبات او مزغب ~~باشد و سطبرى او باندازه ابهام بود از انگشتان و بالاى نبات او تا دو گز ~~يباشد و مياته او تهى بود. و بروى سپيدخار خارى باشد كه بسر خارپشت ~~بحرى مشابهت دارد و به هيات دراز ياشد و شكوفه او بلون بنفسجى باشد و ~~نخم او به تخم عصفر(6) مشابهت دارد جز آنكه تخم عصفر(7) درازتر باشد به ~~هيأت از تخم او. # 1. تقل از نسخ خطى سهگانهآ ترجمه قارسى 2 . در اصل: «سپيدخاذ» . 3. در اصل: «لوقاقانس». PageV00P438 # ============================================================ ~~ت ت بيده هت نااهتي يح * ~~ى بهه نى تهسرس سهم جهسره * ~~رف الشين 379 ~~لوقاقتثا گياه ديگرى است كه در ترجمهآ عربى ديسقوريدس (شماره 19 از مقاله سوم) آمده ~~است. اقنتالوقى يا الشوكةالبيضاء در همان كتاب موضوع شمازه 12 از مقالهآ چهارم است.. ؟ . # چنانكه در حاشيه شماره قبل ذكر شد «اقنتالوقى» است. 5. رجوع شود ms427 به «خامالاون» در همين ~~كتاب ع و 7 در اصل: «معصفر». # 619. الشوكة المضرية(1)0007 يا ~~4 يا.789ق8م يام210580 ~~خارى(2) كه او را ام غيلان گويند و عرب از او به شوكهآ مصرى نيز عبارت د ~~كنند و شوكهآ اغرابته نيز گويند او را. # 1. از نسخ خطى سهگانه ترجمه فارسى. 2. در اصل: «و خارى». و اين دليل اين باشد كه اين ~~دارو عنوان خاصتى نبوده است و دنبال الشوكة البيضاء ويا به طور مطلق الشوكة يوده است. در ~~ترجمه عربى ديسقوريدس در شماره 13 از مقالهآ سوم زير عنوان. «اقانتا راييقى» (آرابيقى) آمده ~~است ~~620.الشوكة اليهودية و937710ل1 لتلاع/لللا2يا ~~و(1اخارى كه عرب او را شوكهآ يهوديه گويده بولس گويد او را بعضى از ر ~~عرب سوداءالورق گويد يعنى سياهبرگ و بعضى عشرالصبيان گويند. # 1. اين دارو نيز عنوان مستقلى ندارد به دنيال الشوكة البيضاء است. # 21ع. شواصره(1) *ن1ء10=.ا 718 6الهم يا -ل1ع1لي ~~اال11ة 51 يا .ا 65فل16158ة9200101 ~~ايومعاذ گويد شواصره گياهى است كه بوى او بغايت خوش بود و لون او ~~بزردى مايل باشد و تبات او بيشتر در نواحى عراق پاشد و او نوعى است از جور ~~اتواع خار PageV00P439 ~~============================================================ ~~380 كتاب الصيدنة فى الطب ~~1. از تسخ خطى ترجمه فارسى. در اصل شواصره است ولى در برهان قاطع و مخزن الادويه و ه ~~. اسماء العقار وغير آن «شواصرا» با الف. آن را به معنى برنجاسف و بوى مادران گفته اند (يرهان ~~قاطع). خود شواصرا كلمه سريانى است (مايرهوف بر اسماءالعقار شمارهآ 63). # 622. شؤمر(1) ~~نوعى است از اتواع داروها و در كتاب حشايش او را به مازريون تعريف ~~كرده است اما در صفت او ذكرى تكرده است. و بعضى از اطباء چنين گفتهاند ~~كه تخم او به تخم قاقله ماند كه او را در عطر بكار برند و بيخ نبات او خوش ود ~~بوى باشد. و گفتهاند يك نوع ازو آنست كه برگ او خرد باشد و بدرازى ر ~~مايل باشد هيأت برگ او، و ميوه ms428 او گرد باشد و بايتمعنى به گشنيز مشابهت ~~دلرد و خوش بوى بود و يطعم تيز باشد. # 1. نقل از نسغ خطى سهگانهآ ترجمه فارسى. احتمال ميدهم كه اين دارو با شوشمير يا ششمير و ~~كه او را قاقلهآ صغير و هيل و هال بوا گفتهاند يكى باشد. در برهان قاطع گويد: شوشمير به و ~~معنى هيل باشد و به عربى قاقله صغار و خير بوا خوانند رجويع شود به «هال بواه در همين ~~كتاب. # 623. شوع(1) .86210 11121056 90718 ~~ابوعبيد از اصمعى روايت كند كه عرب شوع درختبان را گويد. ووه ~~قيس بن خطيم در ذكر او مصراعى گفته است و مصراع اين است بحافتيه(2) ~~الشوع والغريف. # 1. نقل از نسخ خطى سه گانهآ ترجمه فارسي2. به گفتهآ لسان العرب جوهرى در الصحاح اين ~~مصراع را به قيس بن الخطيم نسبت بداده است و اما ابن يرى آن را به احيحة بن الجلاح نسبت ~~داده است و تمام آن چنين است: مغرورف اسبل جباره بحافتيه الشوع والغريف. جالب توجه ~~آنست كه مؤلف لسان العرب در مادهآ شوع اين بيت را در وصف كوه (يصف جيلا) ميداند ولى ~~ذر مادهآ غرف پبا آوردن بيت ماقبل آن، آن را در صفت تخل ميداند. ماقيل آن چنين است: ~~اذا جمادى منعت قطرها زان جنايى عطن معصف. در مادهآ عضف در لسان العرب گفته است كه PageV00P440 ~~============================================================ ~~بد وشت لت ن زمغهنه ففهن نسيه مهص جختةلشقن بسش ~~رف الشين 381 ~~اين بيت را جوهرى به ابوقيس بن الاسلت الانصارى نسبت داده است و مى گويد بروايتنا ~~مغضف بالضادالمعجمة». در مادآه جمد گيويدة «قال بعض الانصار اذاجمادى منعت قطرهاء زان ~~جنانى عطن مقضف، يعتى نخلا. يقول اذالم يكن المطرالذى به العشب يزين مواضع الناس فجنانى وجه ~~تزين بالنخل». معنى دقيق اين دو بيت جاهلى بر يزرگان لغت عرب نيز روشن نبوده است! # 624. شهد(2) ~~ابوالليث گويد عرب عسل را تا مادام كه موم ازو بيرون نكرده باشد شهد جه ms429 ~~گويد. و محمدبن سلام گويد اهل عاليه(2) از بلاد شام زهر را شم يضم سين و ه ~~همچنين شهد را بضم شين گويند و پنى تميم يفتح سين و شين گويند درين هر دو و ~~لغت ~~1 . از نسبخ خطى ترجمه قارسى. 2 . «قال يونس اهل العالية يقولون الشم والشهد يرفعون وتميم ~~تفتح السم والشهد...» لسان العرب ذيل سم . # 625. شيطرج (1)7عة1 ن601ايا 11101680 ~~با للةالاع ~~شيطرج را بلغت هندى چتره(2) گويند و بسريانى جطرغ(3) گويند و بلغت ر ~~رومى لوبادون(14 و ليپيديون(5) نيز گويند. و ديسقوريدس او را شاطرج گفته ~~است. در كتاب حشايش گويد نبات شاطرج در زمين شام به قاليقيا(3) پيشتر و ~~باشد حتو. او بگزردشتى مشابهت دارد جز آنكه اندكى از جزر دشتى خردتر ~~باشد و طعم او تلخ تر باشد و سپيدى در لون بيخ او زيادت باشد از سپيدى ن ~~لون گزردشتى. و او را در تابستانها زراعت كنند چنانكه انواع ترهها را و اورا حه هد ~~خام و پخته بخورند. وماسرجويد گويد او در يوى ومزه و قوت و خاصيت يهه ~~قردمانا مشابهت دارد. محمدزكريا گويد منبت او بيشتر در گورستانها وور ~~عمارتهاى خراب و كهنه باشد و ارجانى گويد منبت او در زمينى باشد كه برف ~~نيايد درو(7). ارجانى گويد برگ او به برگ سپندان مشابهت دارد و درازى ر PageV00P441 ~~============================================================ ~~382 كتاب الصيدنة فى الطب ~~قصبه او تا يك گز بباشد. و برگ او را تا سرما با قوت تباشد، از نيات او هر ~~نريزد سبب انكه حرارت بر طبيعت او غالبست. و بعضى از برگ او كه پر سر . # نبات او باشد بواسطه سرما خشك شود و آتچ بيخ او نزديك باشد سرما درو ~~اثر تمام نكند و او هم چنان تازه بماند. و از قصبه كه در ميان نبات او باشد در ~~فصل تابستان گلها بيرون آيد و آن گلها خرد باشد بهيأت و مقدار. و برگهاى وهر ~~او بسيار باشد ms430 و لون گل او سپيد باشد بشبه لون شير. و چون گل او بواسطهآ ~~مرورايام بريزد بر موضع گل او دانهها پديد آيد درغايت خردى يمثابتى كهى ~~خطر(8) باشد كه چشم بدشوارى بيند او را. و بيخ نبات او را بوى تيز باشد . # و و از انواع تبات بهيچ چيزى جز بسپندان مشابهت ندارد. رسائلى گويد ~~شيطرج نوعى ازو پارسى است و نوعى ازو هندى. ارجانى گويد انچه ازو وه ~~هنديست چوب(1) پارههاى خرد باشد و باريك و در لون بقرنفل مشابهت دارد ~~و جرم او سخت باشد و باينمعنى دشوار شكسته شود. و مخلص در كتاب ~~منقول اورده است كه شيطرج را سرقوقينا گويند و ازو بر مقيعصبا عبارت ز ~~كرده است و چنين اورده است كه نبات او به هيات خرد باشد. # 1. نقل از نسخ خطى سهگانهآ ترجمه فارسى. 2. چنين است در مغ و مج (البته بهصورت جتره) و ~~ان درست است. در بخزن الادويه (ص 560) آمده است كه شيطرج معرب چيترك هندي است وه ~~و به هندى چيته نيز نامند. نيز رجوع شود به شرح مايرهوف بر اسماءالعقار شمارهآ (367). اما ~~در مب چرايته دارد. چرايته يا چراتا يا چراثيتا به هندى جنطيانا را گويند ن601) ~~618لك (لعت نامة پلاتس ص 428).3. چنين است در مغ و در مب: «خطرغ». 4. در ~~اصل: «لوبارون». رجوع به عنوان يونانى. 5. در اصل: «ليبريون» رجوع به عنوان يونانى . 6. # در اصل مب: «بوقاليقام. در مج ومغ: «وقاليقا». 7. در اينجا در نسخ خطى كلمهآ «خاصيت» ~~افزوده شده است كه پيداست زايد است زيرا اولا پس از آن خاصيت اين دارو ذكر نمى شود و ~~به وصف آن ادامه داده مى شود و ثانيا كلمهآ خاصيت دوباره در آخر توصيفات مى ايد و پس از و ~~ان خواص دارو ذكر ميشود 8. چنين است در مب و در مج و مغ: «نزديك باشده *. چنين ~~است در مج و مغ و در مب: «چون يارههاى» كه درست ms431 نيست. PageV00P442 # ============================================================ ~~ه مم ست ه ح، درد ~~رف الشين 383 ~~626. شيلم(1) 000=.ا 16111011111111 لافلليا ~~جاليتوس گويد شيلم را سياهدانو(2) گويند و زوان(3) هم گويند و زيا تيز ~~گويند و منبت او بيشتر در گندم زارها باشد. و حنين گويد كه در هر نوع ازه ~~انواع حبوب از انواع ادويه عبرتى(4) بتوان يافت و انچه در مزرعه گندم افتد ور ~~او را شيلم گويند و دانهاى كه عرب او را حنطهآ سوداء گويد يعنى گندم سياه ور ~~هم بتوان يافت. و انچه در جوزارها برسته شود او را دو سر گويند. و در چو ~~كتاب حاوى زوان ذكر كرده است و گفته است چون ازو بطلبى در حرف رود ~~شين در ذكر شيلم طلب كن. و چنين آوردهاند كه شيلم را بلغت روميو ~~ليخونن(5) گويند. و امدى گويد شيلم در جوزارها يسيار باشد جز انكه چون و ~~منبت او در كشت جو بود او را دوسر گويند. و حنين گويد كه زوان گندم را ه ~~گويند كه از هيات خود متغير شود چنانكه عدس متغير شود و دانههاى او ه ~~بسبب تغير گرد شود و جرم او سخت گردد تا آب و آتش درو دشوار اثر كند ~~و و باين معنى در پاك كردن اين اتواع از حيوب مبالغت واجب بود. نيقولاوس و ~~طييب گويد گندم و كتان كه پارسيان او را زغير گويند از خلقت خود متغير وه ~~اشوند و بعد از تغير هر دو را شيلم گويند. و ابوحنيفه گفريد شيلم را عربه ~~زوان گويد و بعضى از زوات او را شالم گويند و چتين گويند كه اصل او ه ~~عجمى بوده است. و نيات او پهن ياشد و بر روى زمين رود چون يبالد و ~~برگ او به برگ بيد بلخى مشايهت دارد و لون او درغايت سبزى باشد و ترى ر ~~و او را در وقت ترى بخورند و او از صبر تلخ تر است بطعم. # 1. از ms432 نسخ خطى سهگانه ترجمه فارسى آ. در هر سه نسخه «دانو» است و به احتمال قوى ه ~~بدانه» استه 3. در پيشتر موارد در اصول سهگانه «زاون» است كه درست نيست. «قال ~~ابو عمرو الزوان الشيلم يهمز ولايهمزه (كتاب النبات 468) و رجوع شود به ذيل زوان در همين ~~كتاب ؟ا. يكى از معانى عبرت توع است كه در اينجا به همان معنى است. كريموف آن را يوه PageV00P443 ~~============================================================ ~~2آ84 كتاب الصيدنة فى الطب ~~«غيرتى» خوانده وبا متثير و غيريت يكى دانسته است (ص 587). 5. احتمال ميدهم مصحف ~~و محرف كنخرس است به معنى جاورس اترجمه عربى ديسقوريدس 97 از دوم). # 627 شيخ(1) قللاة 16208 ~~ابوريحان ذكر او كرده است و چنين گفته است كه شيخ اهل زابلستان سراش و ~~را گويند. و ابوالخير گويد نبات سراش را عرب خنئى گويد و در وقت تعذر و ~~غذا و عزت آن بيخ خنشى را بجوشند تا تلخى او دفع شود و در عوض طعام ~~بگار برند. و برگ اين طعام را در فصل بهار بپزند و بخورند. و او دو نوع ~~است يك نوع ازو آنست كه خوردن او معتاد است و نوعى ديگر آنست كه ~~آن را نخورند(2). و آنچه او را بخورند سراش از بيخ او حاصل شود وور ~~ابو بكر بن على بن عشمان كه مترجم اين كتاب است گويد تقرير صفات خنشى توه ~~دلالت ميكند بر آنكه او تباتى است كه اهل فرغانه جنس او را شيشع (3) ~~گويند و شيشخ(4) نيز گويند. و ازهرى در تهذيب آورده است كه شيخ(5) ~~و درختى است كه او را عرب شجرة الشيوخ گويد و منبت او در بستانها بود. # 1. از نسخ خطى سهگانهآ ترجمهآ فارسى. براى عنوان يونانى و تام علمى اين گياه به ذيل خنتى ~~در همين كتاب رجوع شود. آ. در اصل مب «بخورنده. 3. شايد «شيشغ» با غين تقطه دار 4. در ~~مج و مغ «شيشح» با حاى بى نقطه. شايد شيشخ فرغانى ms433 با شيخ زابلى بى ارتباط نباشد. 5. «قال ~~ابوزيد ومن الاشجار الشيخ وهى شجرة يقال لها شجرة الشيوخ وثمرتها جرو كجر والخريع ~~قال وهى شجرة العصفر منبتها الرياض والقريان» السان العرب ذيل شيخ) . # 28. شيح(1) ررد.1 1111م 160لذ يا -16 ~~لال تنللا يا .1061 1 2158 ~~بلغت رومى شيح را ابروطنيون(2) گويند و بسريانى ابروتا(3) و بلغت پارسى ~~درمنه گويند. جالينوس گويد شيح به افسنتين مشابهت دارد. و محمدزكريا ~~گويد هيأت شيح ارمنى آنست كه برگ و شاخ و شكوفهآ او بهم آميخته باشد و PageV00P444 ~~============================================================ ~~حزف الشين ه38 ~~طعم او تلخ بود ه ~~1. نقل از نسخ خطى سهگانهآ ترجمهآ فارسى. آ. در اصل: «ايزوطيون». رجوع شود به عنوان ~~يونانى.3. در اصل: «ايروتا». لووء تام گياهان به سريانى (ص 78): بروتا. # 629. شياف(1) ماميثا ~~شياف ماميثا را بلغت رومى قولوقيون(2) گويند و بسريانى ماميئا گويند. و ~~محمدزكريا گويد شياف ماميثا عصاره است ولون او زرد باشد كه بسياهى و ~~ميل كند و در طعم او اندكى تلخى باشد. رسائلى گويد شيانى كه او را از ارمتيه ~~باطراف برند در نواحى رى پسيار بود و او را بوش دريندى گويند و منفعت ~~او در دقع درد مفاصل عظيم بليغ است. # 1. نقل از نسخ خطى سه گانهآ ترجمهآ فارسى. نام علمى ماميثا ذيل همين كلمه در اين كتاب مذكور ~~و خواهد شد در اصل «قولوبيون، و ان درست تيست. در ترجه عربى ديسقوريدس (81 از ~~سوم): غلوفيون وهو شياف ماميتاح 111ن) ~~630. شيرج(1) /12816 ~~شيرج را بلغت رومى ايطريون(2) گويتد و پهندى تيل گويند و بسريانى تن ~~و: مشحاد حليا (3) گويند و بلقت عربى او را دهن الحل گويند و پارسيان و ~~روغن شيره(4) گويند. # 1. نقل از نسخ خطى سهگانهآ ترجمه فارسى. 2. در اصل مب «انطون». رجوع يه عنوان يوتاتى ه ~~شود.3. در اصل: مشحادليا. لوو، نامهاى گياهان به آرامى (ص 377): مشحاحليا آ. در ~~برهان قاطع ذيل شيره گويد: «.. و روغن شيربخت را نيز گويند كه روغن كنجد ms434 پاشد و معرب ~~آن شيرج است و يه عربى دهن الحل گويند با حاي بى نقطه» PageV00P445 ~~============================================================ ~~خرف الصاد ~~631. صاب (1) 2 0-2700 2، نال 1620 للللفلله60 ~~صاب(2) درختى است كه چون فشرده شود ازو بههيأت شير آبى بيرون آيد و ~~اگر قطره اى از او در چشم افتد در وقت فشردن او چنان نمايد كه از آسمان ~~شهاب سوى زمين ايد و در هوا درفشان شود. و منيت او در اقصاى بلاد شام ~~است و طعم او تلخ بود. ابوعبيد از اصمعى روايت كند كه طعم صاب و سلع و ~~و تلخ است وليث گويد صاب عصاره درختى است كه طعم او تلخ است. # 1 . نقل از نسخ خطى سه گانه ترجمه فارسى. 2. «والصاب عصارة شجر مر . ويقيل هو شجر اذا ~~اعتصر خرج منه كهيئة اللين و ريما نزت منه نزئةاى قطرة فتقع فى العين كانها شهاب نار.» ~~السان العرب ذيل صوب). # 32. صير(1)/41ا6حل ~~صبر را بلغت سريانى علوا گويند و پارسيان الواگويند و بلغت هندى بولو (2) ~~گويند. و درخت صبر را بهندى كوار(3) گويند و در نواحى مغرب او را صباره ~~گويند. ليث گويد صبر عصاره درختى است كه برگهاى او دراز باشد و سطبر جوه ~~و تيرهرنگ و به نيام كارد مشابهت دارد و در نظر آدمى درشت نمايد و از ميانهآ ~~درخت او ساقى پديد آيد و بر آن ساق گل زرد باشد و بوى آن گل كرفت(4) ~~بود و ناخوش. و ديسقوريدس گويد برگ او به برگ عنصل نزديك است ~~بهيات و سطبر باشد و هر يك از برگهاى او ازپس(3) مايل بود و عريض ~~باشد و باين صفت به كارد مشابهت دارد و بر هر دو طرف برگ او خارها د PageV00P446 ~~============================================================ ~~جرف الصاد 383 ~~باشد و ساق درخت او به انتاريقن(6) ماند و نبات او را سفودالس(7) گويند و ~~شكوفهآ او سپيد باشد و ميوه او بميوه سفودالس(8) مشابهت دارد و درخت ا و ~~بوى گران دارد و ms435 بذوق ازو طعم تلخى رسد و بيخ او يكى باشد به هيأت ميخ . # كه در زمين فرو كوبند و صبر صمغ اين درختست و او را از زمين هند باطراف جو ~~برند و اين درخت در بلاد عرب و زمين اسيا بسيار باشد. و ابوحنيفه گويد ~~عمانى مرا چنان خبر كرد كه درخت صبر بنزديك ايشان بسيار بود و طريقه ~~استخراج صبر ازو چنان تقرير كرد كه برگ درخت او را جمع كنند و در جوه ~~معصره كنند و بگوبند و اب درو بسيار باشد، چون بواسطه كوفتن و فشردن ور ~~آب ازو بيرون آيد آن را بگذارند تا كتيف گردد و چون جرم او پسيب ~~مرورايام سخت شود او را در انبانها كنند و در آفتاب بگذارند تا خشك شود. # به و بعضى از زوات گفتهاند نبات صبر آنست كه عرب او را مقر گويد و اصمعى وهر ~~گويدالمقرهوالصبر نفسه. و قال ايوعبيدة المقريخرج منه الصبر اولا ثم (281) ~~الحضض ثم تفله. ثم المقر(9) كالوتد فاختر منه ما كان صافيا دسما غير حجر ه ~~حسن الصفرة والشقرة على لون الكبد سريع التفتت و اجتنب الاسود البطخ ~~والتفتت. ويغش بالصمغ و بالاقاقيا ومتى لم يسرع التفتت لم يسرع بالتحللل ~~بالماء اوريباسيوس: اخترمنه ماتدبق باليد ليس فيه حجارة، يلمع ويميله ~~الى الحمرة سريع التفرك والابتلال و نباته يشبه نبات الراسن . يقال للصبر المقر ~~وهو انواع فخيره الاسقوطرى وهو احمر طيب الرائحة متفرك انقص مرارة هاه ~~من سائرالانواع ومنه سمنجانى(10) اسود الى الصفرة متفرك ايضا ومنه عدنى ~~بلون الكبد و منه حضرمتي تقيل اسود منتن لايستعمل الا فى الاطلية . ابوجريج ~~و ديسقوريدس: فى كل ورقه شبيه بالشوك ناتى مائل متفرق له ساق شبيه ه ~~بانثاريقن (11) وهو ساق نبات يسمى سفودالس و زهرابيض و ثمر شبيه بثمر ر ~~وسفودالس(12) والشجرة تقيل الرائحة مرالمذاقة و عروقها واحد كالوتد. وهد PageV00P447 ~~============================================================ ~~388 كتاب الصيدنة فى الطب ~~يؤتى به من الهند وهو صمغ هذه الشجرة و ينبت ايضا ms436 ببلاد العرب و آسيا (13) . # والرازى: ثلاثة ضروب: اسقوطرى يعلوه صفرة شديدة متفتت، وعدنى اوه ~~و عربى دونه فى الصفرة والبصيص والبريق، و سمنجانى اوسنجانى (14) ردي جدا ~~منتن الرائحة و صفرته يسيرة يقرب رائحته من ثوب غمر (15). و اذا عتق ~~الصبر اسود و نقصت حدته والمغسول اسرع فى ذلك. ابوجريج ~~و يعلوالاسقوطرى صفرة كالزعفرانى واذا استقبلته بنفس حار من فيك خلته ~~(8ب) ان فيه ضربا من رائحةالمر جزيرة اسقوطرى قريبة من بلاد الزنج و ~~بلادالعرب و اهلها نصارى واصلهم يونانيون رتبهم الاسكندربها لما اعلمه ~~ارسطوطاليس حال الصبر و سأله ان يسكنها من قومه ففعل. اسقوطرة بجذاء هه ~~الشحر على يوم: العحمانى: اسقوطرة جزيرة اربعين فرسخا فى اربعين فرسخاه ~~بحاذى ارض الشخر و اهلها نصارى و واليهم اسقف و يجلب منها الصبر. # ورعلى بن عيسى: الضبر عصارة شجر ورقها كقرب السكاكين طوال غلاظ ~~فى حمرتها غبرة وكدرة مقشعرة المنظر ويخرج فى وسطه نور اصفر (19) تنم الريح ~~اكريهتها وهو ثلاثة انواع: سقوطرى للشرب و سمنجانى(17) والعربى ~~الرسائلى: اسقوطرى ووصفه كما وصفه ابوجريج وعدنى او عربى وهو دونه ه ~~سمنجانى(18) ردئ يجتنب. و قال الاسقوطري للشرب ولايستعمل فى الطلا ~~البتة والعدنى يستعمل فى الاطلية ولايشرب. و قال فى غسله يوخذ رطل صبره ~~اسقوطرى مدقوقا نعما ثم يؤخذ افسنتين ربع رطل و افواه الايارج سوى ه ~~الزعفران من كل واحد وزن ثلاثة دراهم ويطبخ برطلين ماء عذب حتى يذهب ه ~~لر النصف وينزل ويمرس و يصفى و يغسل الصبر به جيدا و يجعل فى اناء ويصب ~~كل ما صفا منه الى ان يفتى الماء ويرسب الصبر ثم يلقى عليه وزن ثلاثة دراهم ~~زعفران ويساط حتى يختلط به و يجفف ويرفع. بولس: بدل الصبر الهندي ~~عصارة ورق الصبر او شياف ماميثا. ابن ماسويه: فى ادوية المعدة بدله افسنتين. PageV00P448 # ============================================================ ~~رف الصاد 389 ~~1. از اينجا تا آغاز ورق (81 آ) از نسخ خطى سدگانهآ ترجمد فارسى نقل شد و پس از آن به ~~و تقل از نسخه اصل ms437 متن عربى شروع مى شود. آ. چنين است در اصل ودر مخزن الادويه (ص ~~564): «بهندى ايليا و الوا و ايلوا و يول سياه». 3. چنين است در اصل و در بخزت الادويه: ~~«درخت ان را به هندى كهيكوار نامنده. 4. چنين است در مج و مغ. در برهان قاطع: *كرفت جه ~~چركى و كتافت باشده. در مب: «كريح». 5. در ترجمه عربى ديسقوريدس (22 از سوم): ~~ا«منحنى الى خلف» 6. در اصل مب: انياريقن. اصلاح از ترجمه عربى ديسقوريدس موضع ~~مذكور.7. در اصل: «سقودانس» اصلاح از ترجمهآ عربى ديسقوريدس موضع مذكور. 8. رجوع ~~به حاشية شماره قبل. 9. در اصل: «ثم هو المقر». 10. در حاشيه: «ساجانى و قيل سامقانى. # عن الارجانى: سمنجانى» در مغ: شخمانى «يينجان بلدة من طخارستان وراء بلخ) ~~(مراصدالاطلاع) 11. در اصل: ابباب البقر. اصلاح از ترجمه عرب ديسقوريدس موضع ~~مذكور. 12 . در اصل: «سفودالسر». رجوع به حاشيه شمارهآ (7). 13. در اصل: «اشياه. 14. در ~~اصل: «اوسحابى» رجوع به حاشيهآ شماره (10). 15. در اصل: «غمز» بازاء با نقطه و آن در ~~اينجا معنى نميدهد: غمر به معنى بديوى است. 16. در اصل: «نه الريح» و آن معنى نمى دهده 17 ~~و 18. در اصل: «شمخانى». رجوع به حاشيهآ شماره (10). # 633. صبار =.ا1069 1800018 ~~هو التمرالهندى سمى به لانه يحتاج الى الصبر على حموضته. حمزة: وبالفارسية ~~جنجه(11) وهو بارض الزنج كثير ولائق(2). و بالهندية انبالى(3). و شجرته يعظم ~~كالفرصاد وله قرن(4) كقرن الباقلى رقيق جدا فاذا ادرك و اصفر قشر منه (82) ~~فتبقى التمر الهندى. ويسمى بالزنجية مكوجوا ابوحنيفة: الحمر(5) شجرة التمر ~~والهندى وهو بالسراة و ببلاد شمان كثير وورقه مثل ورق الخلاف المعروف ه ~~بالبلخى و سماه بعض الاعراب الحومر و شجره عظام كشجرالجوز وثمره ~~قرون مثل ثمرالقرظ. العمانى(5): صبار شجرة استدارتها قريب من ستين ~~و ذراعا ارادابن مكرم قطعها كماقطعت سر وسهى و يبنى عليه مسجدا فابى الناس ~~عليه فتركها و يقيت. # 1. در نسخ خطى ترجمه فارسى: «اختجه». آ. در اصل متقوط تيست. 3. در مخزن الادويه (صه ~~273) «انبلى». 4. در اصل: ms438 «له فول كقول الباقلى». ش. در مغ: «كم خول» و در مب : «كوخو» . # (الحمر والحومر، والاول اعلى، التمرالهندى وهو بالسراة كثير. السان العرب ذيل حمر) . 6. در PageV00P449 ~~============================================================ ~~490 كتاب الصيدنة فى الطب ~~اصل: «نعمانى» و آن درست نيست. # 632. الصبيب ~~قيل انها شجرة السمسم. و قيل نقاعة او طبيخ شجرة يكون بالحجاز. و قيل ~~نقاعة الجناء. وقال العجاج كان نضخا من صبيب الخمجم(1) والحمحم الاسود . # وجعله غيره سلافة العصفر وهو احمر. علقمة بن عبدة * ~~فاوردتها ماء كان .حمامه من الاجن (2) جناء معأ و صبيب ~~قيل دم صبيب. وقيل شجر يصب عليه الماء الحار فيخرج منه ماء احمر يغسل ان ~~به الرأس. و قال ابوعمرو يشبه السذاب يختضب الشيوخ بطبيخه مثل الحتاء. و ~~و قال ابوالعميثل شيء يشبهالوسمة يختضب به. وقيل نقاعة جناء يصب على حناء ه ~~و يعين په. # 1. در ديوان عجاج حمحم است با حاى مهمله. «الاصمعى: الحجمحم الاسود وقد يقال له بالخاء ~~المعجمة السان العرب ذيل حمم). 2. اى من تثير طعمه و لونه.ج ~~635. الصحناة ~~والصير ايضا. بالروميه طاريخن (1) و بالسريانية صحنيتا و بالفارسية ماهيابه . # 1. 11لا ماهى خشك دودى اليدل و اسكات). # 36 صدف 07/7- 010 ~~الحاوى(1): عظاء الصدف الهندى العطر الرائحة، والبابلى(2) والذى على ساحل ~~القلزم و فى ريحه شيء من ريح الجند بيذستر هوالمخشلب. بالهتدية سفنى (4) . # 1. عين عبارت الحاوي (ج21 ص 135) يچنين است: «و اما عظاء الصدف الهندي ~~العطرالرائحة والبابلى والذى على ساحل قلزم فاته اذا بخر به نفع من اختناق الارحام البتة و ~~فيريجه شى من ريح المجند بادستر ولذلك ينبه المصروعين». آ. در ترجمه عربى ديسقوريدس (* PageV00P450 ~~============================================================ ~~حرف الصاد 391 ~~از دوم) ذيل اونوخس گويد: «هو عظاء صنف من ذوات الصدف... يوجد بيلادالهند... و رائحته ~~عطر.. وقد يؤتى بشيء منه جيد على ساحل القلزم .. و اما الذى يؤتى به على ناحية بابل فان لونه ~~اسود.. وكلاهماطيب الرائحة».3. در اصل: «المحشلبه»: «المخشلب الخزف و قطع الزجاج ~~المتكسر.ه (اقرب الموارد). 2. در مخزن الادويه (ص 567): «سيپ». # 7 صريوق القرمز ~~صهاربخت: هودودالقرمز ~~638. صرف(1) ms439 حا 3161 6 ~~نبات احمر يصبغ به الادم. و قال سلمة(7) الانمارى ~~*9. # كميت غير مخلفة ولكن كلون الصرف عل به الاديم ~~اى لائشاك فيها فيحلف عليها. # 1. اين نام علمى كه براى صرف در اينچا ذكر شد براى بقم ارجوع به همين كلمه) ذكر شده ~~است ولى معلوم نيست كه صرف واقعا همان بقم باشد. آ. اين بيت را در لسان العرب به ~~ابن كلحبة البربوعى نسبت داده و گفته است نام او هبيرة بن عبدمناف است و بعضى گفتهاند ~~شلمة بن خرشب الانمارى است. كلحبة نام مادر شاعر است و نسبت يربوعى از جهت انتساب ~~به قبيلهآ مابر است. كتيت در اينجا به معنى اسب مادهآ قرمزرنگ است و دليل ماده بودن او كلمهآ ~~غير محلفة است. قال مؤلف لسان العرب : «يعنى انها خالصة اللون وفى موضع آخر: اويخالصة ~~الكمتة كلون الصرف، لايحلف عليها انها ليست كذلك قال تعلب: يقول هذه الفرس بين لونها ه ~~(در اصل انها1) الى الحمرة لاالى السواده السان العرب ذيل صرف وذيل كمت). معنى شعر به ~~فارسى چنين است اس، قرمزرنگى كه در قرمزى او جاى سوگند نيست ولى رنگش مانند رنگ ~~آن گياهى است كه با او چرم را رنگرزى كنند (قرمز خالص است به سياهى نمى زند). # 639 الصعتر(1)9010124=.ا50251يا .لل11ل يا ~~1101/10055510 ~~ديسقوريدس: الجبلى اريغانون (2) وهو بالسريانيةصاترى الرسائلى: منه [82ب) ~~فارسى ورومى وهندى والرومى اجودها ثم الفارسى ثم الهندي. وهو بالفارسية PageV00P451 ~~============================================================ ~~392 كتاب الصيدنة فى الطب ~~آويشن. ابوحنيفة منه جبلى وسهلى. وقال الاصمعى هوالتدغ(3) واظن السعر ~~عربيا. سألت عن الندغ وانكروا ان يكون الصعتر وقالوا هو فى المنظر كالحوك ~~لايرعاه شيء الا التحل. وهو ابدا زاهر و منابته بتهامة. ديسقوريدس: ثمبرا ه. # و وهو يشبه الحاشا الا انه اصغر والين وله ستبلة ملآن من الزهر الى الصفرة ~~و والخضرة والبستانى منه اضعف حراقة فيكون اصلح فى الاطعمة. ابن ماسويه: ~~وا الرومى والفارسى والهندى متقاربة تبدل بعضها ببعض والجودة فيهاه ~~على الترتيب الذى ذكرناه. ms440 # 2. صعتر به سين و صاد هر دو در كثب لغى آمده است و بعضى گفتهاند با صاد از آن رو نوشته ~~ميشود كه با شعير مشتبه نشود مخصوصا در كتب طب (لسانالعرب زيل سعتر و صعتر). آ جه ~~3.120200. در اصل «الندع با عين مهمله و آن درست نيست: النذغ والندغ والندغ كله ~~الصعتر البرى وهو مماترعاه التحل و تعسل عليه (لسان العرب).ج ~~640. صعتر(1)الفرس مر للللا2 عللا0 1161018 ~~اديسقوريدس منه برى و هذه عشبة حارة لطيفة حريفة. ورقه يشبه ورقنه ~~الصعتر واكبرمنه واكتف فيكون بين ورقه شبه الصوف لايثمر ولايزهر. # ابومعاذ: دواء حريف نافع من يردالمعدة. # 1. درساصل: «صعتر العدس» و آن درست نيست. به دليل آنچه در ذيل صعتر گذشت و اقسام ~~صعتر را رومى و فارسى و هندى بيان كرد بايد صعترالفرس ياشد مايرهوف در شرحو ~~اسماء العقارگويد: صعتر فارسى شايد معادل همان صعترالفرس باشد كه در لغت نامه احمدعيى ~~بى ذكر شده است (اسماءالعقار 319) و نام علمى آن با 10016281100 160108 است. # مايرهوف مى گويد ولى در كتاب اسماءالعقار مقصود از صعتر فارسى صعتر اقريطشى (صغتر وه ~~كرتى يا بيا09019ل5610018است. گل گلاب (ص 210) 1010 7601118را يونه ~~رسمى ناميده است. اما قسمتى از وصفى كه ابوريحان دربارهآ صعترالفرس آورده است مطابق ه ~~است با ديقطامنون /01 1 (29 از مقاله سوم). # 241 صفصاف 10221722 58682يا با لدلة41نلة ~~جالينوس: يطااس. ابن ماسه: هو الغرب. ابومعاذ: سماه بعض الناس قملة السر خ. PageV00P452 # ============================================================ ~~حرف الصاد 393 ~~و اخطأ: ابومعاذ: فقملة النسر حيوان قتال باللذع(1) ذكر فى السموم الحيوانية. # وقال و بلغنى انه سبيدار. وصفصاف هو شاه بيذ و الخلاف عندى اصح وهو ه ~~فى كتاب الادوية المفردة. الخليل: هوالخلاف بلغة اهل الشام. قيل كل مر فهو ه ~~حار الا الصفصاف فانه مربارد ولهذا سمى خلافا لمخالفته هذه القضية المطلقة. # و قال ~~اكل مر مسخن ماخلا الصفصا في من اجله دعوه خلافا ~~1. در اصل جملهآ «ذكر فى السموم الحيوانية» پس از «يلغني انه ms441 سبيدار» نوشته شده است و آن ~~خطاى ناسخ است. اما قملةالتسر من گمان مى كنم كه قملة البر باشد به دليل اينكه آنچه در ~~كتب لغت عرب ذكر شده است به معنى جانور صفصفة است نه صفصفاف و در لسان العرب ازه ~~قول ليث گفته است كه «هى الدويبة التى تسميها العجم السيسك. سيسك يا سى سرك يا ان ~~سى سرو در برهان قاطع به معنى كرمى است كه در انبارگندم افتد و گندم را ضايع كند. پس به ~~جاىى قملةالنسر بايد قملة البر خواند. # 642. صفرد(1) ~~كبك انجير(2). # 1.«الصفرد طائر اعظم من العصفور وفى المثل اجبن من صفرد. ابن الاعرابى : هو طائر جيان ~~يفزع من الصعوة وغيرها..» السان العرب ذيل صفرد.)2. در فرهنگهاى فارسى كبكنجير دراج وه ~~را گفتهاند (حاشيهآ دكترمعين بر يرهان قاطع ذيل كبكنجير). در كليله و دمنه فارسى نيز كبكنجير ~~در ترجمهآ صفرد عرى امده است (همان حاشيه). # 643. صفراغون(1) حقد118ق5ل ~~اسم طائر بالافرنجية. # 1. دوزى در ذيل قواميس العرب (ديل همين كلمه) آن را به عفف1174 ترجمه كرده است كه ~~لاتينى آن همان اوسى قراگوس (استخوان شكن) است و در فرهنگ انگليسى فارسى حييم به ت ~~كركس ريشدار يا لاشخور رنشدار (در ترجمه 110612667اللا كه در لغت نامهآ لاتينى به ~~انگليسى در ترجمه اوسى فراگوس آمده است) ترجمه شده است. جالب توجه است كه ابوريحان PageV00P453 ~~============================================================ ~~394 كتاب الصيدنة فى الطب ~~در اينجا كلمه افرنچيه را به كار برده است. اما در برهان قاطع صفراغون لغتى يونانى و نام يو ~~مرغى كه به مقدار گنجشك است و به عربى عصفورالشوك خوانده مى شود ذكر شده است. و ور ~~نيز گفته است بعضى گويند توعى از مرغ صياد است. اين معنى اخير با معنى اوسى فراگوس ~~(استخوان شكن) سازگار است. اين را هم بايد بگوييم كه اين كلمه در حاشيه ورق ب 82 ~~نوشته شده است و چون در ترجمه فارسى نيامده است شايد از ابوريحان تباشد ~~644. الصقر(1) ~~واليبس. و ms442 عسل التمر والدوشاب. صاحب المشاهير: الرب الدبس والصقر ~~الدوشاب. # 11. «الصقر والضقر ما تحلب من العنب والزبيب والتمر من غير ان يعصر وخص بعضهم من ~~اهل المدينة به ديس التمر السان العرب ذيل صقر) . # 645. صغ ا200 8لة يا اد ن866 ~~1554 ~~اوريباسيوس: بالرومية قومى (1). بشر: بالفارسية كوز (2) و بالسندية شيرء و ~~اجوده العربى الصافى النقى من الخشب وهو صمغ ام غيلان. وبلسان نسا صمغ ~~(283) المشمش والاجاصوالخوخ زنج(3) وبالترمذية شلم (؟) وبالتخارية غاوربنه و ~~چ حس صت ~~بالهندية جير. الخليل: اللثى ماسال من ماءالشجر من ساقها خائرا. الرازى: ~~الصمغ قطاع بيض وصفر براق سهل التفرك عند الدق طيب الطعم . # الصرب(5) الصمغ الاحمر. ابوحنيفة: الصموغ والعلوك و المغافير واللث ~~و نضوح شجر لايستخرج منها والمغافير كالصمغ الا انه حلو يجف فيكونهن ~~كالسكر واللثى ماسال وجرى جرى العسل . اذا(6) كانت الصمغة حمراء كبيرة ~~كانها جمع الكف فهى الصربة والجمع الصرب (7). # 1. در اصل: «تومى» و آن درست نيست. در ترجمه فارسى نسخهآ مب «قومى» و آن درست أست. # رجوع به عنوان يونانى. آ. در اصل: «كور» و آن نبايد درست باشد در ترجمة فارسى: «كوجم. PageV00P454 # ============================================================ ~~تكنشةنتن نزمزت-.-::-1 ~~حرفالصاد 395 ~~در برهان قاطع: «كوج مطلق صمغ را گويند خواه عربى باشد و خواه غير عربيه بنايراين، ~~اصل بايد «كوزه يا «كوز» باشد. «كوزد» نيز در برهان قاطع به معنى صمغ آمده است. 3. يكى ~~از معانى «زنج» در برهان قاطع صمغ ذكر شده است. 4. در برهان قاطع شلم يا شلم. 5. در اصل ~~«الضرب» با ضاد معجمه و آن درست نيست. ع.ير المخصص (ج 11 ص 217): فاذا كانت ~~الصمغ حمراء كبيرة كانها جمع الكف فهى تهقر و بهير و صربة وجمعها صرب. 7. در حاشيه آمده ~~است: جروك صمغ البطم بالهندية. # 646. صمغ(1) البلاط *061ل10= ع110066نا ~~ابراهيم العالى: بحمص كنيسة النصارى مبنية من الرخام و طليه من داخلها ~~وا بصمغ البلاط اذا وجدالمسلمون فرصة قشروه للجروج. # 1. مايرهوف در شرح اسماء العقار گويد «صمغ البلاط ترجمه ليثو كولاى يونانى (در ترجمه عربى ms443 ~~ديسقوريدس شماره 124 از مقالهآ پنجم ليتقولا) است» ليٹوس يه معنى سنگ است و كولا به ~~معنى چسب است و معنى آن روى هم رفته چيزى است كه امروز ملاط يا سمنت مى گويند. اين وه ~~كلمه و شرح ان در حاشيه اصل است. # 647. صندل حا ا1لل58 و.ا 1115ق16110568 ~~بالهندية و بالزنجية چندل وله بزر كالعدس. والمقاصرى(1) سه سوكتد(2) اى ~~و قطاع جيدة والاحمر منه رخت(3) چندن. والصندل بالر ومية گلوسطقا(؟) و ايضا ~~قلوديقى(5). الزنجانى اذا جاوزت حد جنبير و تومك(6) بلغت حد جاوة ومنه ~~و يرتفع الصندل. حمزة: هو چندل وقال: الصندل البعير الضخم الراس. باسهل: ~~اجود انواعه المقاصرى (7) الاصفر الرزين الدسم اللين المملس المجلوب من ~~ارض الذهب وهو ذكى الرائحة طيبها ثم الخوزى (8) قطاع كبار غلاظ بيض ~~تشربها حمرة خشن المس اكثرما يستعمل الصيادلة اياه ثم البجيرى وهو ادق ه ~~خشبا و اسهل كسرا ويضرب الى الصفرة و فيه كالخيوط، ثم الواقواقى عه ~~الدقيق الخشب الابيض المشرب خمرة وهو اردأ الانواع، ثم الاحمر الذى ~~لارائحة له المعروف بالعنزى ولايصلح الا للاطلية و نحت الالات. يحيى يه PageV00P455 ~~============================================================ ~~396 كتاب الصيدنة فى الطب ~~و والخشكى: اجود انواعه الصلب الاصفر الرزين كانه مسح بالزعفران وهو ه ~~مصمت و بعده الابيض وله رائحة شديدة طيبة، ثم صندل اصفر شديد الرائحة ه ~~ثم الاحمر و ليس للطيب و آنما يحك على الحجر الخشن ويطلى به الاورام الحارة ~~(83ب) و ينحت منه الادراجوالعتائد، ثم الزنجى المعروف بالنجارى لا رائحة له ~~ايضا ينحت منه تماثيل الشطرنج و كعاب النرد، وجميع انواعه يؤتى يه من بلادجه ~~السفالة. ابن ماسويه: بدل ابيضه الجيد مثل وزنه صندل احمر و نصف وزنه ~~قصب الذريرة وفى ادوية الكبد والامعاء اذا احتيج الى الصندلين فبدل احدهما ~~مغات ~~1. در اصل و در ترجمهآ فارسى همه جا «مقاصرى» است. در نهايةالارب نويرى (ج 12 ص 39) ~~همهجا: «مقاصيرى» با ياءء در نهاية الارب دو وجه براى مقاصيرى ذكر شده است: يكى آنكهوهر ~~مقاصير نام ms444 شهرى است و ديگرى آنكه چون يكى از خلفاى عياسى از اين نوع صندل براى هوه ~~كنيزان و كنيزانى كه مادر پسرانش بودند مقصوره هايى ساخته است باين نام موسوم شده است ~~كه البته اين وچه دوم در نظر خود مؤلف نهاية الارب نيز مردود بوده است. زكى وليدى طوغان در ور ~~تذاكير ديوان الهند ص 136 آن را از مكسر بندر معروف جزيره سلب اا جزاير اندونزى ~~دانسته است (به نقل از فراند). اين مطلب تا اندازهاى درست است به اين معنى كه نام مكسروه ~~ب را به بتدر مذكور هلنديها دادهاند و نام اين شهر در زمان ابوريحان چيز ديگرى بوده است ~~(دائرة المعارف اسلامى ذيل مكسر). مكسر نام حكومت و خاندانى در آن جزيره بوده است . # مقاسر (با سين) يا مقاصر (با صاد) كه با كلمه مكسر يكى است نام چند جزيره از جزاير جه ~~اندونزى بوده است كه در كتاب العمدةالبحرية سليمان مهرى تاجر (ص 72 و 73 از چابپ ~~دمشق) ذكر شده أست. اين جزاير را مهرى جزو چزاير «جنوب شرقى» ذكر كرده است. # ابن ماجد (ص 297) از جزاير صتدل در چتوب شرقى جاوه نام برده است. آ. چنين است در ~~اصل و در ترجمه فارسى (نسخه مب): «او بهلغت هندوان جزاير درياى هند نام او سرتفيد است». # 3. چثين است در اصل و در مخزن الادويه (ص 71): «نام ضندل سرخ به هندى ركت چتدن ~~است» . يكى از معانى «ركت» در هندى سرخ رنگ است (لغت نامه پلاتس 596). 4. لوو (نام ~~و گياهان به آرامى ص 107) آن را به خط سريانى نوشته است. 5. لود (موضع مذكوز) آنرا يه ~~اخطه سريانى «قلوريقا، نوشته است. 6. شايد: «تومسك» كه نام قديم سنگاپور بوده است ~~(زكى وليدى، موضع مذكورا. 8. چنين است در اصل. وپدر خوزستان چوب صندل به عمله ~~نمى امده است. در نهايةاللارب (ج 12 ص 39): «و قيل انه (اى الصندل) يجلب من بلدين من ~~اطراف الهند احداهما مقاصير والاخرة ms445 تسمى الجور فما جلب من مقاصير فهو المقاصيرى وما ه PageV00P456 ~~============================================================ ~~رف الضاد 397 ~~جلب من الجور فهوالجورى» ينابراين درست بايد «جورى» ياشد منسوب به يكى از جزاير يا يه ~~بلاد صندل خيز جنوب شرقى أسيا. در صبح الاعشى (ج آ ص 131): «الجوزيه. 9. چنين ~~است در اصل. در ترجمه فارسى: «ابحرى». زكى وليدى (موضع مذكور) حدس زده است كه ~~«جنبيرى» باشد منسوب به چنپير يا صنفير ’1. منسوب به جزيره «واقواق» كه در اينجاه ~~مقصود جزيره سوماترا بايد باشد نه جزيره ماداگاسكار 11. چنين است در اصل و شايد و ~~(اعنبرى» منسوب به جزيرة العنبر (العلوم البحريه 633) و يا غورى متسوب يه جزيرة الغور كه ~~نام جزيره فرمز كنونى واقع در جنوب چين اصلى بوده است. 12 . در اصل: «البخارى» و معلوم ~~است كه چوب صتدل نمى تواند منسوب به بخارا باشد. در نهاية الارب (ج 12 ص 42) ~~«نجارى» كه «نجارى» هم مى توان خواتد و هر دو درست است زيرا ميگويد: «تتخد منه ~~والمنجورات والمخروطات» ~~648. حب الصنوبرالكبار 20530406=. لمنا قللقلة0216 106 يا ~~ع1 15 يا للنا قلهت0 1668 ~~بالرومية اسطروبيليا و ايضا قونوس (1) و ايضا فايوقى(2). ايوالخير : ~~اليونانيون يسمون حب الصنوبر الكبار اسطر وبولوا واسمه القديم قونوس ه ~~وهو بالسريانية نبات ارزا و بالفارسية بادام تشك(3) و ايضا جلغوزه. # ديسقوريدس: وهو شيه الارز فى الصورة. جالينوس: يعرف ببلاد الشام بقمل ~~و.قريش حدوى فى نسخة بقضم(4) قريش. الرازى: حب الصنوبر الكبار اطول ~~من الفستق. المسموع قضيم قريش اسودالقشر ابيض اللب وهو جلغوزهه ~~والصغار حب اسودالقشر الى الحمرة. الحاوى: الدود الاحمر الموجود على شجر ~~الصنوبر قوته قوة الذراريح بعينه. جالينوس: نطافانى داية تكون فى الصنوبر ~~من جملة المغضات و كذلك زهرة شجرة التى فى بلاد آسيا. حمزة: چنار، جن آر ~~اى اقطف وهات و كذلك كنار كن آر اى اعمل وهات و هنار احمل غيره ايضا ه ~~وهوانار. بولس: بدل عصارةالصنوبر الذكر رب السوس و بدل علكه علك ~~البطم. بولس: اللقش(5) خشب من قلوب شجر ms446 الصنوبر. ابوحتيفة: الارز ~~اناث الصنوبر وله تمر مثل اللوز الصغار يسمى لو زالصنوبر. اوريباسيوس : ه PageV00P457 ~~============================================================ ~~398 كتاب الصيدنة فى الطب ~~الصنوبر قيدروس(6) . ابن ماسويه: بدله حب المحلب المقشر. ابن ماسويه: بدله ه ~~الكاكنج مثليه وفى الادوية الصدر اذا لم يوجد الكاكنج فبدله مثله لوز حلو. # 1. 208. در اصل: «قالون». به دليل اصل يونانى عل116 بايد فايوقى باشد (كريموف صه ~~3.8603. در اصل: «لشو» و آن درست نيست. نشك به فتح اول درخت صنوبر و كاج را گويند ~~(برهان قاطع).؟. رجوع شود به ذيل «قضم قريش» در همين كتاب. 5. در اصل: «اللفس» و آن ~~درست نيست. رجوع شود به زيل قواميس العرب ج 2 ص544. 6 مل6*= 5ل101262 ~~ل01062اليدل و اسكات) ~~649. الصومر(1) ا لللققدا لللل ~~ابن دريد: هوالباذروج(2). ابوالخير و بولس: صامريوما(3). # 1. قال ابوحنيفة: الصومر شجر لاينبت وحده ولكن يتلوى على الغاف وهو قضبان لها ورق ~~كورق الاراك وله ثمر يشيه البلوط يؤكل وهو لين شديدالحلاوة. السان العرب ذيل صمر). 2 . # كلمه باذروج در همين كتاب ديده شود. 3. رجوع شود به «حب السمنه» در همين كتاب. # 650. الصياصل ~~(44ا) بولس: هى الجد(1) جد. االخليل: الصلصل الفاخته. # 1. باهو حيوان كالجراد يصوت بالليل قيل هو الصرصر» السان العرب ذيل جدد) . كرييوف ~~(604) آن را هدهد مى خواند. هدهد همان فاخته است كه در معنى صلصل گفتهاند صياصل ~~بايد همان جدچد باشد كه صرارالليل نيز به آن گفتهاند گرچه كلمهآ صياصل را در كتب لغت ~~نيافتم PageV00P458 ~~============================================================ ~~حرف الضاد ~~651. الضبر ~~صاحب المشاهير: جوزالبر . ابوحنيفة: شجرة فى عظم شجرة الجوز مدور الورق ~~كالكف ظليلة ولها ثمر كعناقيدالبطم لامنفعة فيه و كذلك لثاه(1) و يتنكب ~~التاس الاستظلال به اذا اكثر. # 1. در اصل: «لباه» كه بى معنى است. كريوف به نقل از نسخهآ -) «لبه» و آن نيز در اينجا بى معنى ~~آست. ليى به معنى صمغ است. در ترجمه فارسى نسخه مب: «ودر وقتى كه صمغ او بيزون امدن ~~و گيرد آدميان از سايهآ او احتراز كننده ~~657. ضيع 10100= الاة 1160 ~~يالرومية ms447 ايانيا وبالفارسية كفتار. بولس: بدل شحم العرجاء(1) شحم التعلب و ~~وبدل مرارته مرارة القيج. # 1. العرجاء الضبع. خلقة فيها السان العرب ديل عرج). # 653. ضرو 22101/807ا ل6ا 1161 يا 11151669 ~~576011145 ~~وال الخشكى و يحيى و ابن ماسه: صمغ شجرة باليمن يقال لها الكفكام. و قيل بل ~~الكمكام لحاؤها. جالينوس وفسره الرازى في الحاوى: شيء يسمى رب الضرو. و ~~قال فى موضع اخر يجلب الى مكة يسكن القلاع بالامساك على المكان. وقيل ~~الضرو شيء احمر يشبه العدس ينيت بالمغرب، واظن هذاء بارض العرب. PageV00P459 # ============================================================ ~~200 كتاب الصيدنة فى الطب ~~الخليل: المحلب. الاصمعى: الضرو الحبة الخضراء. حمزة: و صمغه: دروازد. # والضرو بالكسر الجرو. ديسقوريدس: الضرو هوالبطم. جبريل: صمغة ه ~~طيبة الريح يجلب من اليمن و شجرته الكمكام. ابوحنيفة: علك الضرو ~~وا يحسن(1) به الجلاب و يستعمل فى الدخن. و شجرالضرو والبطم الذى صمغه وه ~~علك الانباط كانها متناسبة وهو بجبال اليمن كثير ولم يبلغنى ان البطم ينبت هاه ~~و فيشئ من ارض العرب. واكثر منابت الضرو فى براقش و هيلان واديان يه ~~باليمن. ابوحنيفة: شجرالضرو كشجر البلوط العظيمة الا انها انعم و يضرب ~~اطراف ورقها الى الحمرة لينة تثمر عناقيد كالبطم واكبر (2) حبا: فاذا ادرك ~~شاكه الحمرة يجعل من ماء ورقه عقيد لمخشونة الصدر و علكه يبدو صغيرا ثم ~~(84ب) يصير كالبطيخة. و يسيل من الضروة حلب لزج كالقار) و علكه يقع فى العطر . # 1. در اصل: «سبحى». حدس «يحسن» از ناسخ نسخهآ انستاس كرملى است. شايد هم «يحيى جهوه ~~ه2. در اصل: «اكثره اصلاح از المخصص (ج11 ص 144). # 254. ضريع .7 منناةا 1117000105 يا با 011111لايفاللة ق11101 ~~نبت يسميه اهل الحجاز الشرق(1) و اذا يبس فهو سم. الخليل: نبات اخضر ~~منتن الريح يرمى به. صاحب الياقوتة: هوالعوسج الرطب. ابو عبيد الهروى: ~~الشبرق(2) نيات بالحجاز ذوشول واذا يبس فهوالضريع. ابوحنيفة: الضريع ~~الشبرق مرعى سوء لايعقد السائمة عليه شحماو لالحما و إن لزمته ساءت (3) ~~حالها. # 1. رچوع شود به ذيل شبرق در همين كتاب. 2. در اصل: «الشبرك» و ms448 آن نبايد درست باشد به ~~دليل اينكه در كتب مبسوط لغت ذكر نشدهاست. 3. در اصل: «ساق» و آن قطعا نادرست است. # 655. الضحو با 3نا0ل101061 81818ق1ل ~~كولد والجمع الضعوات(1). PageV00P460 # ============================================================ ~~ه ~~حرف الضاد201 ~~1. الضعة شجر بالبادية قيل هو مثل التمام وقال ابن الاعرابى هو شجر اونيت ولاتكسر الضاد ~~والجمع ضعوات.. قال الجوهرى و النسبة اليها ضحوى. قال الازهرى الضعة كانت فى الاصل ~~ضعوة تقص منها الواو الاتراهم جمعوها ضعوات. قال الجوهرى واصلها ضغو السان العرب ذيل قجها ~~ضعا) ~~656. الضفادع الخضر 6ل2802022856 ~~بالرومية بثراخوس(1) خلوروس و ايضا فرونوس (2) و بالسريانية اوردعى و ~~بالفارسية غوك سبز الحاوى: من اكل ضفدعا تورم بدنه وكمد لونه وقذف ~~المنى ثم مات. ديسقوريدس: الضفدع القتال يكون فى الاجام الخضر لاصوت ~~له. ذكر ارسطوطاليس ان للضفادع البحرية اجنحة. قلوبطرة(3): يجب ان ~~لايمس الضفدع البرى فانه يضر باللحم ه ~~1. در اصل: «ابزر ختوريس». رجوج به عنوان يونانى شود. آ. در اصل: «فوزدوس» رجوع ~~شود به كريوف 07ٹ (0102105). گ اين فسمت در حاشيه نوشته شده است. # 657. ضيمران 0101090الا0اى= .ا112ل4 600 يا 1110111 ~~لالان1ق111 ~~هوالشاهشفرم. والضومران من الرياحين العنجج و قيل الضومرانق ~~هوالضيمران البرى. ابوحنيفة هوريحان(2) الملك و يسمى ايضا شاذاسيرم. # ابوحنيفة: هوالحوك وقد ذكر فى الصاد(3) غيرالمعجمة. # 1. العنجج الضيمران من الرياحين السان العرب ذيل عنج) . 2 . دراصل: ربحار البلك. 3. نگاه ~~كنيد به ديل «صعتر» در همين كتاب. PageV00P461 # ============================================================ ~~احرف الطاء ~~258. طباشير .1 111-66 68 ~~بالهندية بنس(1) روجن و ايطأ توشير(2) و قيل هو زنجى. و يحمل من ارض ~~الهند شيء ابيض كالدقيق يسمونه لكز (3) فيقال انه طباشير هندى. وهو ه ~~بالسريانية قمحادرزى و ايضا طيقشير و ايضا طواخشير. الرازى: يكون ~~ول فى جوف القنا يشبه العظام المحرقة. ابومعاذ: رماد اصول القنا. الزنجانى : اذا ~~شرقت من سندان ثم تانه(4) ثم جيمور تحاذى حد جيبوران ثم جندراور و منه ~~يرتفع طباشير. فى كتاب الاحجارة القلى نبات يستحجر بالنار كالطباشير ~~ابن ماسويه: بدله عصير لحيةالتيس مع مثله طين المختوم. # 1 . ثر اصل: «بن شروجن» . در ms449 مخزن الادويه (ص 581): بنس لوچن و چنين است در پلاتس ~~اص (17). پنس به هندي نام خيزران است: 2. مايرهوف در شرح اسماء العقار (171) به نقل ~~از لاوفر مى گويد كه تولة كشپرا در سانسكريت به معنى شيره گياه است. (در مانحن فيه ~~عصاره خيزران). 3. در لغت نامه پلاتس (959) لكت - 181604 قل086ل2.8. در اصل: ~~«تنانه» خوانده مى شود. تانه و صيبورو سندان در جداول طول و عرض قانون مسعودى (ج ك ~~ص .5) نزديك هم قرار دارند تاته را در ساحل درحد لاران (گجرات فعلى) و صيمور رآ نيز ~~در حد لاران گفته است. در قانون مسعودى به جاى سندان «شندان» دارد. ، ~~259. طاليسفتر(1)ح .00811ل 7215 يا116011181 ~~اسم هندى. جالينوس: هو قشر يجلب من بلادالهند في طعمه قبض شديد مع شى ~~من حدة و عطرية يسيرة و رائحته طيبة مثل سائر الافاويه ويقال له كنديتر. و PageV00P462 ~~============================================================ ~~احد مة بنممن الخ غلية مهصدخةة غطت ذت خشن ~~حرف الطاء 203 ~~قيل شجر ورقه بين ورق الزيتون والمازريون. # 1. مايرهوف در شرح اسماء العقار (38) به نقل از ديموك م102 مى گويد كه طاليسفر يا ~~طاليسفتر از كلمهآ سانسكريتى تاليسا - پترا مى آيد. در تعيين ماهيت آن اجتلاف است. پلاتس ~~ذيل تالسپترى و تالشبترى (ص 306) آن زا 8 الكلك تقلل مى نامد و مى گويد ~~برگها و جوانههاى آن تلخ و قابض است و به طعم ريياس است و آن را مقوى معده مى دانند و ~~در علاج اسهال و ذوسنطاريا و انواع تبها حتى تب لازم تجويز مى كنند. اين دارو و وصف ان در ~~حاشيه نوشته شده است و در ترجمه فارسى نيست. # 660. طاليقون(1) ~~قيل انه معمول من الشبه. و فى كتاب الاحجار انه من جنس النحاس الا ان ~~الاولين اكسبوه سمية بالادوية الحارة(2) حتى يضران خالط اللحم والدم و يتخذ ~~منه متقاش (3) لشعر(4) الاجفان فلايعود. # و 1. در اصل: «طالقون». ولى چون در همهآ كتب معتبر طاليقون ذكر شده است و خود ايوريحان جو ~~در الجماهر (ص ms450 267) نيز طاليقون آورده است ما نيز يه همان صورت آورديم: اين كلمه و ~~وصقت آن در حاشيه اصل است و در ترجمه قارسى نيست. 3. در الجماهر: «الحادة» و آن نبايد ~~درست ياشد. ؟. در اصل: «منفاس» تصحيح از الجماهر (مذكور) 4. دراصل: «يسفر». # تصحيح از المجماهر. # 61ع طبرخشت ~~و هو صمغ اكهب يجلب من نيه(1) احدى نواحى سجستان امر من الصبر يهر ~~(1851 ~~الر يشربللقروح الرطبةالساعية.. # 1. در اصل چتين ضبط كرده است. در تاريخ سيستان نه و تيه هر دو ذكر شده است و مجحح ~~آن ملك الشعر ابهار مى گويد نيه و ته هر دو يكى است و املاى آن ياء مجهول وهاء ملفوظ است ~~(ص 282). در صفحهآ 261 همان كتاب ملك الشعراء مى گويد نه از شهركهاى سيستان و ر ~~سرحد قهستان واقع بوده و امروز هم قصبه اى است و تلگرافخانه دارد و نه و بتدان در عرض ~~يكديگر و نژديك به هم اند. نيز رجوع شود به حدودالعالم ص 102. PageV00P463 # ============================================================ ~~404 كتاب الصيدنة فى الطب ~~261 طحلب تون7نه411768.ا1111102 1118ت ~~ديسقوريدس: اما الحخضرة الشبيهة بالعدس القائم فوق الماء فهو عدس الماء(1). # ال واما الطحلب البحرى فهو شيء يكون على الحجارة والجرف(2) الذى يقرب من ~~البحر دقيق شبيه بالشعر فى الدقة لاساق لها يقع عليه من الندى والطل. ويقال ~~الطحلب(3) البحري يستى جامه غوك. و قال الصنوبرى في نهر قويق (2) ~~اذا ما الضفادع نناديته قويقى قوثق ابى ان يجيبا ~~فيأوين منه بقايا كسه ن من طحلب الصيف ثوبا قشيبا ~~و جالينوس: برواك) اون ثلاسيون الطحلب البحرى. وفى موضع آخر ذكر عدس ه ~~الماء و قال هو الطحلب. كان الذى يسير اليه ديسقوريدس هو چزاز(6) الصخور ~~فاما الطحلب عندالعرب هو هذاالذى يطفو فوق الماء. وقال ذوالرمة(7) شعر ~~عينا مطحلبة الارجاء طامية فيها الضفادع والحيتان تصطخب ~~ابن دريد: اذا قدم عهدالطحلب فيبس فهوالخت(8). و درست الصخرة ~~اخضرت من طحلب ركيبها. الجاحظ: الطحلب المجفف لايحترق بالنار و كذلك ~~عود بكرمان و قدكان منه صليب ms451 فى عنق راهب يفتن به الناس و يزعم انه من ~~خشبة الصليب. قيل هو بقرب خبيص. ابوتمام: ~~و ابديت(6) لى عن جلدة الماء الذى قد كنت اعهده كثير الطحلب ~~الطحلب ما حول الماء اخضر. والعرمض ما رأيته على رأس الماء مثل نسج ~~و العنكبوت قد طبقه. قيل الغلفق (10) الخضرة التى تعلو الماء وهو العرمض ~~ول والطحلب. بولس: الطحلب البحرى يوجد فى شجر البلوط والجوز والصنوبر ~~الذكرالذى منه القطران. شعر للبحترى: ~~و حتى (11) تبدى الصبح من جنباته كالماء يلمع من وراء الطحلب ~~(85ب) ابوحنيفةالعرمض (12) والفلفق هو الاخضر الذى يتغشى (13) الماء و اذا كان ~~وا فى جوانبه فهوالطحلب. المشاهير: العرمض ما غلظ من الطحلب. PageV00P464 # ============================================================ ~~جرف الطاء 405 ~~1. بر يونانى فاقوس به معنى عدس و تلما به معنى آب راكد است و از اينجا تركيب فاقوس وه ~~تلماتن براى طحلب. 2. در اصل: «الجوف» و ان در اينجا درست نيست. 3 . در اصل: «الطحلب ~~البرى» و آن درست نتواند بود. در برهان قاطع ذيل «چامهآ غوكه گويد: «چيزى باشد سبز ه ~~اشبيه به ابريشم كه در روى ايب بهم ميرسدن پس بايد درست الطحلب البحرى باشدجوه ~~ل181ل41. قويق نام رودخانه اى است در حلب و صداى قورياغه را نيز ~~گويند. نهر قويق در تابستان بسيار كم آب ميشود و به همين جهت شاعر ميگويد قورباغهها با. # صداى قويق قويق آن را ميخواهند ولى او (به جهت آب كم) جواب آنها را نميدهد و آنها ~~ناچار به بقاياى آب آن نهر كه رويشان خزه بسته شده است (از خزه تابستانى لياسى نو يا كهنه ~~بر روى آن پوشيده شده است) پناه مييرند. ياقوت (معجم البلدان ص 206 از جلد چهارم) ~~اين شعر را نيز جزو همان قطعه آورده است: تغوص اليعوضة فى قعره وتأبى قوائمها ان تغيباةه ~~ازبى ابى پشهها در ته شناورند ولى پاهايشان پيداست! 5. 1 11 1107نا.3. رجوع شود ~~به ذيل «حزاز الصخور» در همين كتاب. 7. ديوان ذوالرمة ص 63 (ج 1): «چشمه اى ms452 جوشان كه ~~كنار آن پر از خزه است و غوكان در آن فرياد مى كنند و ماران نيز در آن هستنده . 8. در اصل: ~~«الحث» با حاء مهمله و ان درست نيست. درست «الخشه است (ابن دريد ج1 ص42) 9. در ~~اصل: «دايدنت عن جلده» و ان درست نيست. متن از ديوان ابوتمام به شرح خطيب تبريزى و ~~اصلاح شد معنى آن اين است كه «آبى را از پشت پوست ان به من نماياندى كه همواره آن را يه ~~پر از خزه ديده بودم» مقصود از پوست اب همان خزه است. يعنى تو روى صاف و روشن بهه ~~من نودى در صورتى كه ديگران روى گرفته و پوشيده به من مى نمودند (استفاده از شرح ~~خطيب تبريزى بر ابوتمام (ج 1 ص 261).10. در اصل: «العوافق» و آن درست نيست: ~~«الغفلق الطحلب وهوالخضرة على رأس الماءه السان العرب ذيل غفلق» 11. در ديوان بحترى ~~(ج1 ص 80) «حتى تجلى الصبح...» (تا آنكه بامداد در كنارههاى آن نمودار شد مانند آبى كه از ~~پشت خزهها پديدار مى گردد). 12. در اصل: «الغرمض». 13. دراصل: «يتعشى). # 663. الطحياء(1 تده618-070 611111 71110011 ~~نبات كالاشنان يسمى بالسجزية روى يتخذ منها القلى، ~~1. «وقال ابوحتيفة الطحمة من الحمض وهى عريضة الورق كثيرة الماء. والطحماء نبتة سهلية ~~و احمضية. قال والطحماء ايضا النجيل وهو خير الحمض كله وليس له حطب ولاخشب انما ينبت ~~نباتا تأكله الايل. الازهرى: الطحماء نيت معروف. السان العرب ذيل طحم). نجيل را لوو ~~(نامهاى گياهان به ارامي183 و 184).0،ن6111ل900ل گفته است. آن را با نجم واه ~~ثيل نيز يكى دانستهاند و نيز با فاشراء و هزارجشان. PageV00P465 # ============================================================ ~~406 كتاب الصيدنة فى الطب ~~66 طجال (1)7ى 56 ~~طحال بالرومية سفيلين و بالسريانية طحالا و بالفارسية سهرز ~~1. در حاشيهآ ورق (ب 85). # 65ع. طرائيت حبا لع02 11101001804 ~~يسميه زط(1) سجستان و اصحاب السوائم هيوز(2) و ايضا خيوز و ذكره ه ~~صهاربخت بهذاالاسم ايضا وهو عروق نبات رملى يضرب الى الحمرة ويشبه ه ~~المحروث وهو ms453 عفص قابض بارد يعقل البطن و يتناولونه رطبا مع اللبن .ه ~~ارجانى: هو قطاع خشب متعقفة فى علظ اصبع مختلفة الطول قابض الطعم احمر ~~اغبر. ابن ماسه: يجلب من البادية. ابومعاذ من كناش الدمشقى: عصارة لحية ~~التيس. بولس: بدل بزره الكثيراء و بدل عصارته القرظ. و قال طرائيث ~~عصارة اصول شجيرة تسمى قيسارون(3) . فى كتب اللغة : الطراثآيت(2) شيء ~~يسيل من شجرالسمي، يقولون الطرثوث حيض سمر البكور وهو شديد ~~الحمرة. ابن ماسويه: بدله الافيون. طريوث، الخليل: نبات كالفطر مستطيل ه ~~دقيق يضرب الى الحمرة يثبس وهو دباغ للمعدة منه مر و منه حلو. ابن دريد : ~~الطرث الرخاوة ومنه اشتقاق الطرثوث . ابوحنيفة: اصل الطرثوث مر والذ ~~و يجلب الينا للادوية هو طرثوث مقدد ويجلب الى المدينة فى ابانه ويباع الحمل ~~بمائة درهم كل(5) و يقشر و يؤكل ويطبخ وهو طيب . ابوحنيفة: ينقض الارض ~~واعلاه نكعته قيس اصبع و عليه نقط حمر وهو مر وما سفل عن النكعة فانه ~~السوقة وهى اطيبه و احلاه وهو نفسه كهن الحمار وهو ضربان احمر حلو و ~~ابيض مر و يخرج تحت الارطى و نكعته اشبه شيء ببرعمة البستان افروز وهو ه ~~(ع118 من جنس الكمأة] و قال اصل الطرثآوث والذى يجلب الينا للادوية هوطرثوث ~~مقدد و يجلب الى المدينة فى ابانه يباع الحمل بمائة درهم كل ويقشر ويؤكل و PageV00P466 ~~============================================================ ~~جرف الطاء 207 ~~يطبخ فيكون طيبا جدا. والطرثوث برعمة فى راسه حمراء تسمى النكعة اشبه ~~شيء ببرعمة بستان افروز. و قال بعض مشيخة الرواة الطرتوت نبات على طول ه ~~الذراع ولاورق له كانه من جنس الكمأة. وقال اخر هو نبت احمر يخرج ف ~~اصول الرمث وهو من جنس الفطر و ليس به ويقال لثمرته النكعة. قال ~~الطرثوث احمر حلو وابيض مر تحت الارطى ونكعة الاحمر قيس اصبع وا ~~عليه نقط حمر وهى مرة. الرازى: الطرائيث. ينوب عنه فى حبس البطن والدم ~~نصف وزنه قشور بيض محرق مغسول و نصف وزنه عفص و عشره صمغ(6). # 1. قبايل زط در ms454 سند و بلوچستان پراكنده بودند و به گفته ابن خرداذبه (ص 56) حفاظت ~~راههاى ميان مكران و سند به دست ايشان بود. طوايفى از زط در خوزستان و بين النهرينوه ~~زتدگى مى كردند و معتصم دست به كشتار ايشان زده است (طبرى ذيل خلافت معتصم). از ~~گفتهآ بيرونى برمى آيد كه در سيستان تيز بوده اند. آ. هيوز يا هيور و خيوز ياخيور در فرهنگها ~~ديده تشد. مؤلف مخزنالادويه ذيل كماة (ص 758) مى گويد كه آن را به فارسى سمالو و ~~سماروغ وهوره نيز و به شيرازى هكلو مى نامند. احتمال ميدهم كه هوره يا هوره نيز با هيوز چ ~~يا هيور ... مذكور در متن مناسبتى داشته باشد. 0.3قلكك. ديسقوريدس لترجمه عربى ديسقوريدس ويهر ~~شمارهآ 104 از مقاله اول) ذيل «قستوس وهو شجرة اللادن» مى گويد: «و من الناس من يسميه ~~قشتارن و يسميه ايضا قسارن». ولى معلوم نيست كه با طرائيث مذكور در متن يكى باشد. * . در ~~ذيل سمر كه گذشت نام آن به نقل از ابوحنيقة ذودم است نه طرائيث. 5. در اصل: «لمل» . 6. # در حاشيه ورق ب 85 همين مطلب را آورده است (درباره بدل) و پس از ان افزوده است : «قال ~~ابوحنيفة من النبات ما ليس له اصل ولافرع ولاورق كانواع الكمأة والطرائيث . وهو بالسندية ~~مهورس و بهورس و يعرف يرب (ص. زب) اين أرملة». # 666. طرنجبين(1) ~~و و يقال طلنگبين يعنى انگبين الطل و بالسريانية دبشا دطلا وايضا دبشاترا و ~~اجوده الحديث الابيض الطبرزد . # 1. رجوع شود به ذيل ترتجبين در همين كتاب. PageV00P467 # ============================================================ ~~608 كتاب الصيدتة فى الطب ~~667. طرفاء ات22=ا 668 16011 ~~وا بالهندية برواه وهو الاتل الا ان الاتل اعظم و اجود عودا و منه ينحت ~~الاقداح. # 1. اين ماده و شرح آن در حاشيه ورق آ 86 توشته شده است. تيز رجوع شود به ذيل «ائل* ~~در همين كتاب ~~22 طرخون اس221 يا 0007090ا 115ت186111ل8160م ~~جالينوس: هو بلوس. بالبلخية غرياوس (1) . ابوحاتم: ومن الفارسى المعرب ~~من انواع اليقول الطرخون ms455 بفتح الراء. # و 1. در برهان قاطع ذيل «غرمانوش»: ترخون را گويند و آن سيزى باشد معروف كه خورند و ~~بيخ حشيشى است كوهى كه آن را عاقرقرحا خوانتد. # 69. طراغيون(1) 7260 لت1212 يا حل ~~11 ع2 يا 30 تل1 لاللت1058لل ~~نبات ينبت ياقريطش وحدها وله ورد و تمر و صمغ وهو نوعان احدهما جه ~~شديد القبض. # 1. در ترجمه عربى ديسقوريدس (شماره 42 از مقالهآ چهارم): طراغين. # 670. طريفان(1) ~~جالينوس: ينبت فى الربيع له بزر كبزر العصفر. # 1. ظاهرا اين دوا با طريفلن مذكور بعد از اين يكى است. # 671 طريفلن تلار701ا لالتا 64ل50/8 ~~جالينوس: تسميه اليونانيون باسماء كثيرة مختلفة(1) استخرجت من اغراضه . PageV00P468 # ============================================================ ~~جرف الطاء 409 ~~اللازمة اياه و رائحته شبيهة برائحة قفراليهود (2) . فى كناش المغيث: هو شوك ~~الفارة من نبات الربيع وله بزر يشبه بزرالعصفر إن طبخ فى ماء وصب على ~~لسعة الافعى سكت وجعها و إن ضب على موضع صحيح عرض منه اعراض ه ~~نهشة الافعى. ديسقوريدس: نبات طوله حول الذراع له قضبان دقاق سود (3) [عمب) ~~ايشبه الاذخر فى كل شعبة حكله- ثلاث ورقات فى اول نباتها تفوح منها رائحة ~~الشراب واذاكبر فاح منها رائحة القفر فرفيرى الزهر وبزره الى العرض(؟) به ~~واشئ من زغب و فى احد طرفيه كالخط. # 1. در اصل: «منهاتلبه» و آن معنى نمى دهد «ختلفة حدس من است و ممكن است به نحو ديگرى وه ~~خواند مانند «متباينة» بامتخالفة و غير آن. آد رجوع شود به ذيل «حجارة القفر» در همين ~~كتاب.3. در اصل: «سروه كه بى معنى است. اصلاح از ترجمه عربى ديسقوريدس (شماره104آ ~~از مقالهآ چهارم). 4. در ترجمه عربى ديسقوريدس (موضع مذكور): «و بزر الى الارض» ~~672. الطريخ 720006 ~~فى المتن العتيق مع الحاء(1) و على الحاشية بالخاء وهو السمك المملوح من ~~بحيرة(2) وسطان بارمينية و ذلك لسبب لطافة ملح تلك الناحيه. # 1. در اصل پس از «مع الحامه كلمهآ «والعسل» آمده است كه در اينجا معنى نمى دهد و شايد ~~«المهملةه بوده است كه تحريف شده است. آ. ms456 اين درياچه يه درياچه خلاط نيز معروف بوده ~~است. ياقوت در ذيل خلاط گويد: *ولها البحيرة التى ليس لها فى الدنيا نظير يجلب منها السمك ~~والمعروف بالطريخ». چنانكه از نام يوناني تاريخوس برمى آيد ماهى نمكسود را طريخ گفتهاند و ~~طريخ نام ماهى مخصوصى در درياچهآ مذكور نيست. # 673. الطوط ~~ابوحتيفة(1) : هوالقطن. و قال بعض الرواة قطن البردى والبيلم قطن ~~القصب ~~1 . در كتاب إلنبات: (شماره 78) گويد: «و زعم بعض الرواة انه يقال لقطن البردى الطوط ، ~~والطوط ايضا القطن» PageV00P469 ~~============================================================ ~~410 كتاب الصيدنة فى الطب ~~674 طلق 116 ~~و بالهندية تالك فمنه ابيض و منه اصفر. بالرومية اغلو بوطيس (1) و ايضا ~~گسميس(2) و ايضا گسطريس(3) و بالسريانية كوكبا(4) دارضااى كوكب ~~الارض. الرازى: اجوده اليمانى. بولس: يشبه الشب اليمانى ويكون فى جزيرة ~~قبرس و بدله زبدالقمر. قيل انه ينزل من السماء مثل الندى ثم يتحجر بعضه ~~على بعض. و رأيت منه نوعا ذهبيا و بكابل و هبيان(5) نوع نحاسى. # 1. 21008 (كرييوف 616 به نقل از باربهلول). ا. 30غن (همان موضع). 2.3 ~~اقاقة (همان موضع) - كوكب الارض. 4. در اصل: «كوكبا ارعاه». اصلاح از ترجمه قارسى ~~نسخه مب. 3. در ترجمه فارسى: «همدأن». # 275. طاخشقوق(1)6يا71 يا.ا عل0 12600 ~~ابوالخير: طرشقوق. حمزة: حواء(2) البقر، خاروه(3) و گاو در وهو الطرشقوق. و ~~ابومعاذ: طرشقوق و امروسيا(4) والمرار الهندباء البرى و بالفارسية تالكن (5). # بشر(6): لسان الكلب والطرشقوق و بالهندية كلى قيسوس ويسميه اهل ملتان ~~بهطل كطى و نوع منه اعذب من المر وهو بهطل. # 1: رجوع شود به ذيل «اروسا» در همين كتاب. 2. «ابن شميل: هما حواءان احدهما حواء ~~الذعاليق وهو حواء البقر وهو من احرار البقول والاخر حواء الكلاب وهو من الذكور ينبت فى ~~الرمت خشنا» السان العرب ذيل حوا). 3. شايد خروك مذكور در برهان قاطع باشد. در ترجمه ~~فارسى،«خارون و كاوزن». 4. در ترجمه فارسى: «روسا ومرار كستيج دشتى را گويند». 5. در ~~ترجمه فارسى: «تالكى». در برهان قاطع: «تالكى گشنيز كوهى و صحرائى را گوينده. 6. از اين ~~قسمت تا اخر ms457 در حاشيه نوشته شده است ~~676 طلاء ~~الطلاء(1) الشراب. عبيدالابرض: ~~هوالخمر(2) يثنى الطل كما الذئب يكنى آبا جعدة PageV00P470 ~~============================================================ ~~شتتفتننههندةلمه غميتتا دفه منند ~~حرف الطاء 411 ~~و قيل الطلاء خاثر الشراب اشبه طلاء الابل . قال: هوالخمر ~~رايت الخمور كشبه الطلى ووقد تشبه البلدة البلدة ~~فهذا حلال و هذا حرام كما الذئب تكنى ابا جعدة جنهن ~~1. «الطلاء الشراب شبه بطلاء الابل وهو الهناء. والطلاء ما طبخ من عصير العنب حتى ذهب ثلثاه ~~و تسميه العجم الميبختج» السان العرب ذيل طلئ) . ا. وروى اين قتيبة بيت عبيد: هى الخمر تكنى اه ~~الطلا وعروضه على هذا تنقص جزءا قاذا هذه الرواية خطا وقال ابن برى: ««و قالواه ~~هى الخمر». و قال ابوحنيفة احمدين داود الدينورى هكذا ينشد هذا البيت على مرالزمان واه ~~نصفهالاول ينقص جزءا السان العرب همان موضع) اين بيت را مؤلف لسان العرب در همان ~~موضع به گونهاى ديگر روايت كرده است كه وزن عروض آن تاقص نيست: هى الخمر يكتونه ~~بالطلا معنى چنين است كه از شراب به «طلاه كنايه كنند همچنانكه از گرگ به ابوجعدة . ودر ~~تفسير آن گفتهاند كه از چيز بد به لفظ خوب كنايه كنند همچنانكه از گرگ كه بد است په ~~ابوجعدة و از خمر كه عملش زشت است به طلا كنايه كتند. اما اين تفسير كه شايد از مؤلف ~~لسان العرب باشد درست نمى نمايد زيرا خمر را در جاهليت زشت نمى شمردند وانگهى مى گويند ~~عبيد آن را به نعمان گفت و مقصودش آن بود كه نعمان در ظاهر او را اكرام مى كند ولى در ~~حقيقت ميخواهد او را بكشد. اين هم درست نيست زيرا به گفته اغانى (ج22 ص 91) عبيد ~~اين شعر را پيش از آن گفته بود و نعمان از او درخواست كرد كه اين شعر را بخواند. در اغانى ه ~~شعر به اين صورت است: هى الخمر تكنى بام الطلا و در شرح آن گفتهاند كه طلا به معنى لذت ms458 ~~است وام الطلا يعنى ام اللذة كنيه خمر است. گمان مى كنم شعر به همان صورت ناقص كه روايت ه ~~واى ت شده است درست است و در اشعار عبيد اصطراب وزن ديده ميشود مخصوصا در قصيدهاى ~~مشهور از او «اقفر من ابيض ملحوبه و معنى شعر هم شايد در مقايسه ميان كنايه آوردن آز وه ~~اشياء به اسماء والقاب ديگر باشد. اما دو بيت بعدى تضمين بيت عبيد است از شاعرى ديگر كه ~~و ذر دورهآ اسلام مى زيسته است و در زمان او طلا به شراب پخته دو ثلث رفته مى گفتهاند و شاعر ر ~~ميگويد بعضى از خمرها حلال است و بعضى حرام اگرچه اسم خر بر همه گفته ميشود ~~همچنانكه ابوجعدة ممكن است كنيهآ انسان پاشد و ممكن است به گرگ گفته شود. # 677. الطين ~~الطين بالرومية فيلوس(1) و بالسريانية طينا. # 8105 .1 PageV00P471 ~~============================================================ ~~12؟ كتاب الصيدنة فى الطب ~~طين مختوم(1) 5، الا 16782 ~~بالرومية لمنيسفرغوس (7) و بالسريانية طينى (3) دلنا و بالفارسية گل اذشتك(4) ~~(87ا) و يقال له طين بحيرة و مختوم الملك. الرازى يغش غشالايرف بتة. # وجالينوس: يسمى مغرة لمنية و يسمى ايضا خواتيم لمنية بسيب طابع المرآة ~~الموكلة بالهيكل المنسوب الى ارطاميس وصورته صورة الطابع ويسمى خواتيم ~~البحيرة. حدوى الفرق بينها و بين مغرة النجارين(5) انه لايلطخ كالمغرة. والتل ~~الذى فى لمنوس احمر لايشوب ترابه حجارة ولا شيء آخر وهو كالمحترق لا ~~اينبت شيئا وهى تحمله و تضربه بالماء نعما و يصب الماء اذاسكن و ترمى بمارسب ه ~~و تأخذ الوسط اللزج و تختمه. اطيوس: هو فى جزيرة كيوس (6) و يعرف بتل هه ~~الكهان. الخوز: اجوده الذى ريحه ريح الشب واذا وضع منه فى الفم السائل منه ~~الدم قطعه عنه. حمزة: كل نوشته(7). بولس: بدل كل طين خيث الفضة. # اوريباسيوس: الطين المختوم غاليمتيوس (8). ابن ماسويه: مختوم الملك بدلهيه ~~جزءين طين ارمنى. ديسقوريدس: يخرج من حفرة تكون فى بلاد انطرون و ~~يخلط بدماء المعز(9) يعجنونه بها و يختمونها و ms459 لذلك يسمى الخواتيم.ه ~~1. رجوع شود يه ذيل «خواتيم الملك» در همين كتاب 2 . در اصل: «ديسسفرغوس» و آن محرفوه ~~است.3. در اصل: «طبعى ديمثا». 4. چنين است در اصل و دزست آن چنانكه دكتر احمد تفضلى و ~~در جشننامەهآ محمدپروين گنابادى تحقيق كرده است گل اوشتك (با واو) است از مصدر ~~«اوشتن» در پهلوى و فعل فارسى ميانهآ مانوى به معنى مهر كردنن. 5. در متن نقطه گذارى نشده ~~است. 6. بايد محرف از لمنوس باشد 7. رجوع شود به مقاله مذكور دكتر احمدتفضلى. 8.غ ~~به معنى گل جزيره لمنوس. 9. در ترجمه عربى دسقوريدس (79 از مقالة پنجم): «و ~~يخلط بدم عنز) ~~79 طين شامس (1)/2016477 1611962 ~~جالينوس: نحن تسمى هذه التربة كوكب شامس وهو علك لزج يلتزقه ~~واله والهوائية فيه اكثر بدليل خفته فانه اخف من لمنوس والمختوم اقل (2)ذلك . PageV00P472 # ============================================================ ~~هرف الخاء 213 ~~اطيوس: يسمى كوكب الارض. بولس: بدله دقاق التبن. اوريباسيوس يهن ~~غاشموس(3) . يولس و ابوالخير ذكر حا- كوكب الارض و الكوكب المستى ~~شاموس فى دواء واحد بعينه فعلم ان ان الكوكب الاخر هو طين شامس جه ~~لاالطلق(4). منحول اسحق: قال جالينوس فى طين الكوكب انه بارد يابس . # 1. ساموس از جزاير يونان ومولد قيتاغورس رياضيدان معروف است. آ. چنين است در اصل. # ربط «اقل ذلك به جمله قبلى بر من معلوم نشدر3. غاهمان9»حفت) است كه در يونانى يه معنى يه ~~خاك و گل و زمين است و شموس همان ساموس است. 4. به دليل آنكه به طلق «كوكب ~~والارض» نيز گفتهاند ارجوح شود به ذيل طلق در همين كتاب). # 8 طين ارمنى لل6 16172 ~~القريبة من قبادوقيا لونه الى الصفرة ويسمى حجر الاكتناز (1) وهو نافع من يه ~~الوباء والموتان. # و 1. در ذيل طين جر در همين كتاب: «حجر الاكسان» . در ابن البيطاز (ذيل حجر ارمنى) در مقايسهآ ~~و آن با كوكب الارض: «فهو لذلك اشد اكتنازا منهن و نيزن «بل هو مكتنزه. # 481. طين خوزى 777سنل1آآ ~~بالسريانية گرگشتا(1) و معربه جرجيست وإيذكر فى الكتب قيموليا ms460 (2). 1»8ب] ~~فى الحشايش: منه ماهو ابيض ذسم و منه ارجوانى سخيف جالينوس: هو اقوى وه ~~الاطيان. بولس و ابوالخير: قيموليا (3) طين الرخام. # 1. در اصل: «كو كشتار». ولى به دليل يعربى آن «جرجيست» بايد «گر گشتا» باشد. مؤلف قاموس.ر ~~ذيل الجرجس دارد: «هو الشمع والطين الذى يختم به» و مؤلف تاج العروس گويد كه شعره ~~امرؤالقيس: ترى اثر القرح فى جلده كنقش الخواتم فى جرجس هم به معنى موم وهم به معنى ه ~~گل مهر معنى شده است.2. 100105 از جزاير يونان تزديك جزيره يلوس بطول9 كيلومتر و جه ~~و عرض 8 كيلومتر (ياولى كوچك). مؤلف شرح اساءالعقار (شماره 172) طين قيموليا را غير از. # طين خوزى دانسته است. 3. در اصل: «طيموليا». PageV00P473 # ============================================================ ~~214 كتاب الصيدنة فى الطب ~~682. طين(1)قبرسى ح1611212169 ~~و اخضر فوصفان ~~1. موسى بن ميمون در شرح اسماء العقار طين ارمنى و طين رومى و طين قبرسى را يكى دانسته ~~است (شمارة 172). # 683. طين اقريطش ~~اضعف الاطيان و فيه جلاء و لذلك يجلى به اوانى الفضة. # 684. طين(1)اراطرياس عسن7ع42 ~~و و طين ارطرياس اقوى من هذه و لذلك يلذع. # 1. مطلب مربوط به طين اقريطش و طين اراطرياس در اصل كتاب ذيل طين اقريطش نوشته ~~شده است. ما به پيروى از كريوف (621) به هر كدام عنوانى جداگانه داديم. اين دو مطلب ~~مأخوذ از جالينوس است و ابن البيطار (ج 2 ص 109) آن را تقل كرده است : «جالينوس: ~~فاماالطين المسمى اراطرياس فهو اقوى من الطين المجلوب من قريطس الا انه ليس من زيادة ~~القوة ما يلذع» وبدين گونه عبارت ابن البيطار با تقل بيرونى در لذع طين اراطرياس مخالف ~~است. طين اراطرياس را ديسقوريدس (ترجمەهآ عربى ديسقوريدس شماره 131 از مقاله پنجم) ~~ذكر كرده است. ارتريا شهر يونانى در چزيرهآ اوييوياس بوده است. ايرانيان در سال 490 ~~پيش از مسيح اين شهر را وپران كردند و مردم آن را به تزديكى شوش منتقل ساختند (پاولى وه ~~كوچى). در اصل: دطين ارطاس» ~~685. طين الكرم 772102177.6 ~~هوالذى: يطلى ms461 على عيدان الكرم لقتل الدودالذى فيه. قيل الارض الكرمة ~~تطلع زهرته و اذا طليت على عودالكرم قتلت الدود المتولد فيه فى الربيع الذى ~~يفسده بأكل العيون التى فيها. جالينوس: بعض الناس يسمى ارض الكرمية ~~دوائية(1) اما انها خاصية بها و اما ان الدوائية فيها اكثر وليس من قيل ~~صلاحهالغرس الكروم و لكنها اذا طليت على عودالكرم قتلت الدود المتولد PageV00P474 ~~============================================================ ~~ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ~~حرف الطاء 215 ~~ول فى الربيع التى تفسده بأكل العيون التى منها تطلع زهرته . # 1. در اصل: «دوابية» و آن درست نيست. در ترجمه عرب ديسقوريدس (شماره 133 از مقاله ~~ينجم) آمده است : «و من التاس من يسميه فرماقيطس واشتقاق هذا الاسم من فرماقى ومعناه ~~الدواءه ~~686. طين(1)حر ~~الطين اللزج المسمى سريش گل. # 1. «اين حسان: اهل البصرة يستون طين قيموليا الطين الحره.. «على بن محمدة الطين الحر ~~هوالخالص من الرمل وربما خصوا لهذا الاسم طين شيراز لنقائه وتداخل اجزائه». «على بن محمد يهن ~~طين الاكل هوالطين النيسابورى وهو من الطين الحره (منقول از اين البيطار ج2 ص ~~(112-110 ~~(مكرر) 686. طين(1آدمورى ~~جالينوس: القريية من قبادوقيا يابس لونه الى الصفرة ويسمى طين البوطق ~~حجر الاكسان(2) وهو نافع من الاؤباء والموتان. # و 1. اين همان «طين ارمنى» است كه وصف آن گذشت. شايد «دمورى* اشتباه كاتب ياشده آ ~~ذيل «طين ارمنى»: *الاكتنازه ~~87و. طيهوج ~~بالرومية وطى و بالسرياتية طهوغ و بالسجزية شوسك(1) و بالبلخى شيشى (7) . # 1. «شوشك به معنى تيهو زيز آمده است و آن مرغى است كوچكتر از كبكه (برهان قاطع). 2 . # «شيشو تيهو را گوينده (برهان قاطع) ~~688. الطبار(1) .ا 8 17605 ~~ال صاحب الياقوته: هو على صورةالتين و ارق منه وقيل هو التين الرحابى(2) . و هاهة PageV00P475 ~~============================================================ ~~216 كباب العيدنة فى الطب ~~قال ابن الاعرابى(3) ضرب من التين كثيرالحجم اسود يشوبه بياض رقيق . # 1. در اصل: «الطياره با ياء و آن درست نيست. 2. در اصل بدون نقطه. 3. در اصل ~~ابن الاعوانى و آن درست نيست: «ابن ms462 الاعرابى من غريب شجرالضرف الطبار وهو عل ~~صورةالتين الا انه ارقه السان العرب ذيل طبرا. و ضرف به معنى درخت انجير است . ، PageV00P476 ~~============================================================ ~~حرف الظاء ~~289طيان 11786ن1 يا /001801ق1 ~~0116ا11 ~~صاحب المشاهير: هو ياسمين الير و ابوحنيفة(1) ايضاء وقال يربب به الدهن ~~وهو الياسمين(2) البري. # 1 . «ابوحتيفة: و من الشجر النيى نوره ريجان و يرتب به الدهن بارض العرب الظيان وهو ~~الياسمين البرى ويسمنى السجلاط ودهنه الزنبق» (المخصص ج 11 ص 195).2 . در اصل: ~~«الياسمون». PageV00P477 # ============================================================ ~~حرف العين ~~69. عاقرقرحاب000 1ا16ق 0ق1ل يا -1لق ~~1ا11ع110161 ~~هو اصل الطرخون الرومى و قيل الفارسى. و فى جبال باميان يكون طرخون ~~م18) يعظم و يغر(1) اوراقه وله عروقغلاظ اغلظ من العاقرقرحا وهو حاد مثله. # الدمشقى: بقلةالعاقرقرحا الطرخون. الصيدنة: اجوده الحاد الطعم المحرق ~~للسان الذى مكسره الى الحمرة فى غلظ الاصبع. جالينوس فى الميامر: اسمه (2) ~~باليونايية مشتق من النار. ديسقوريدس: فورثرون(3) لنباته اكليل كاكليل ~~الشبث وهو شبيه بالشعر و عروق فى غلظ الاصبع يحذو اللسان. ابن ماسويه: ~~وا بدله فى وجع الحلق الكبابة وفى المعدة والرأس و فى الغرغرة اصول الطرخونقي ~~الفارسى وفى الكبد دارفلفل. بشر (4) : هو بالرومية كيكرا و قيل كاكره(5) و ~~بالفارسية كزطلخون(6). فى الحشايش: ساقه مثل ساق الحوك البرى اوساق ~~سوس وله خريطة كخريطة الرازيانج مستدير كالبكر اصله فى غلظ الابهام وه ~~مذاقته حادة. # 1. چنين است در اصل و شايد: «و يغرغرم. آ. يونانى آن پورثرون (در متن فورثرون) است. # «يور400» به معنى اتش است. 3. رجوع به عنوان يوتانى. 4. از اين قسمت تا اخر در حاشيه ~~است. 5. «كاكره دارويى است كه آن را عاقرقرحا خواننده (برهان قابجع). 6. «كز طرخون ور ~~داروئى است كه ان را عاقرقرحا گويند و په اين معنى يازاى فارسى (ز) و تاى قرشت هم آمده ~~است» (كزترخون). PageV00P478 # ============================================================ ~~حرف العين 219 ~~641. العثق (1) 1202=ا 04052111116115 ~~ابوحنيفة عن اعرابى انه شجر نحوالقامة يشبه ورقه ورق الكبر كثيف غليظهه ~~ينبت فى الشواهق كما ينبت الكتم(2) لا يأكله شى يدق و يؤخذ (3) ماؤه كمايؤخذ ~~من ms463 الخطمى فير بو ثم يثخن و يتطلى به فى موضع دفى كنين من الريح فاذا جف ~~اعيد فيحلق كالنورة لكن يبطؤ وجدناه فى كتاب النبات العثر كماتقدم وصفه . # 1. عتق را لكلرك (شماره 1514) عندرا ترجمه كرده است كه همان شمشاد است و نام علمى آن ر ~~را در عنوان ذكر كرديم ثابتى (درختان و درختچههاى ايران شماره 155) يه نقل از علمايوه ~~شوروى نام توع سواحلى خزر اين شمشاد را .00009802101621 ذكر كرده است. اما ~~نام عربى آن را اشتباهأ به جاى عنق عشق گفته است (شايد به نقل از مآخذى كه اشتباه ~~متوجه آن است). 2 . در اصل: «الكيم» و آن درست نيست. 3. در لسانالعرب: «ويوخف بالماء ~~كمايوخف الخطمى فيطلى به فى موضع كتين.00» (ذيل عتق). # 692.العتم(1) 4400=.الة11681 ياا 61686 ~~ابوحنيفة: شى يشبه الزيتون ينبت بالسراة(2). الاصمعى: يتخذون السواك من ~~العتم وهو الزيتون البرى، ومن البشام والاراك و من الضرو وهو حبة ه ~~الخضراء ابن دريد: العتم زيتون ينبت فى جبل السراة ولايتمر. ابوحنيفة: ~~ثمره الزغبج كحب العنب الا انه لأيربى وورقه كورق الينبوت ويعظم. قال ~~و والشحس(2) زيتون الجبل ولايربى . # 1. در اصل : «العثم» و آن درست نيست. مايرهوف در شرح اسماء العقار (شمارهآ 130) نام يعلمى ~~آن را يكى از نامهاى علمى زيتون دانسته است: س1ق16ه2.0169. بر اصل: «الشراة» ~~و ان درست تيست. 3. «قال ابوحنيفة اخبرنى بعض اعراب عمان قال الشحس من شجرجوه ~~جبالنا وهو مثل العتم و لكنه اطول منه،0» السان العرب ذيل شحس).ج ~~693 عدس 44212= . 62016806101قل16 ~~الاهوازى: بالرومية فكى (1) و يسمى بمكة(2) البلسن و بالفارسية نرسك و PageV00P479 ~~============================================================ ~~220 كتاب الصيدنة فى الطب سسنر انانناضتلق ~~وت نساة ~~بالسجزية شير. صاحب الياقوتة: العلس(3) واليلسن هو العدس. # 1. در ترجمه فارسى: «فاكيز». رجوع به عنوان يونانى آن شود 2. «البلسن العدس، يمانيةه ~~السان العرب). 3. العدس يقال له العلس» السان العرب ذيل علس) . # 694. عدس برى مر ~~بالرومية السفاقوس (1) و بالسريانية طلافحى دذبرا و ايضا طلافحى دمرا ~~اهمب] والجبلى طلافحى دطوو يالفارسية نرسك دشتى و بالسجزية ms464 كلوتهلك و به ~~ذكره صهاربخت. و بالزابلية تخم خراسان وهو بزر يشبه كلت مر فى لونه ~~العدس و ييلب من يست. # 1.1 را ليدل واسكات 2108ا34171 معنى كرده است ظاهرا با عدس جزدروجه ~~كلمهآ فاگوس كه جزء اخير آن است مناسبتى ندارد. در ترجمه عريى ديسقوريدس (شمارهآ 31 از ~~مقاله سوم): الالسفاقن. # 695. عدس (1)الماء ببا 1207 عيا ~~هوالطحلب و قيل تبات داخل الماء والعدس الذى يكون على الماء القائم ~~الذى لايجرى، بزره كالعدس ~~1. رجوع شود يه ذيل طحلب در همين كتاب ~~696. العذرة ~~العذرة بالسريانية زبلا دبنيناشا. # الغرار0ا قنت17611 16ي8 يا قل161166تم ~~2601 ~~صاحب المشاهير هو بهارالبر واتشدا1) PageV00P480 ~~============================================================ ~~رف العين221 ~~وا تمتع من نسيم عرارنجد فما بعد العشية من عرار ~~و قال(2) ~~و بيضاء ضحوتها و صف راء العشية كالعرارة ~~ابوحنيفة: هو بهارالبر شديدالصفرة واسع النور والضياب والاورال حريصةه ~~على اكله. ابن مندوية(3) : منه قاتل ردى و علامته التعطس عندالشم ومنه ه ~~مسكر شديدالحرافة فى الذوق فيجب ان يتوقى. # و 1. در اصل: «انشدت». شعر از صمةبن عيدالله القشيرى است السان العرب ذيل عرر). ا. شعر يهاه ~~از اعشي ميمون بن قيس است (ديوان ص 111) . در لسان العرب: «بيضاء عذوتها...». «معناه ان ~~المراة الناصعة البياض الرقيقة البشرة تبيض بالغداة ببياض الشمس و تصفر بالعشى باصفرارهاء ~~السان العرب ذيل عرر). 3. از اين جا تا آخر در حاشيه نوشته شده است. # 698. تروق. با 101129 110 يا ا قاف111 فاغ ~~و بالهندية هلدى(1) و بالفارسية زرچوبه، نوعان: عمانى وهو اجوده وهندى و ~~يجب أن يقيد و يقال عروق صفر ليتميز عن واشه و سائرالعروق. بشر: ~~بالهندية هلدر(2) و يقال له العروق الصفر والعروق الهندية و عروق الصيغ. # ول صهاربخت: عروق الصباغين بحلوان (3) يسمى الماميران(؟) و عروق الصباغين ~~بقلة الخطاطيف. # 1. در اصل: «هلدر». درست آن «هلدى» است الغتنامه پلاتس 1231). هرى درا در ~~سانسكريت به معنى چوب زرد است (شرح اسمهالعقار، مايرهوف 205)2. در اصل كه در ~~حاشيه نوشته شده است: «هلدز». 3. در اصل چيزى شبيه «تحلواه ms465 اصلاح از ترجمه فارسى. 4. # در اصل: «واماه ~~699. الغروة(1) ~~ايوحنيفة: العروة من الشجر مالايسقط ورقه فى الشتاء مثل السدر والاراك. # 1. «والعروة من النبات مابقى له خضرة فى الشتاء تتعلق به الابل حتى تدرك الربيع» ... «قال PageV00P481 ~~============================================================ ~~472 كتاب الصيدنة فى الطب ~~الازهرى والعروة من دقى الشجر ما له اصل وباق فى الارض مثل العرفج والتصى واجناس الخلة ~~والحمض فاذا امحل الناس عصمت العروة الماشية فتبلغت بهام السان العرب ذيل عرا). # 700 العرق 9706 ~~بالرومية ايدروسيس (1) و ايضا اردسوس وبالسرياتية دعثا وبالفارسية خوى. # 1. در أصل: «اندروسيس». رجوع شود يه عنوان يوتافى. # 701. عرفج .0ق1 18ع1 126اق ~~ابوحنيفة: هو طيب الريح اغبر الى الخضرة له زهرة صفراء وحب ولا شوكه ~~له. ومن امثال العرب كمر(1) الغيث على العرفجة اى اصابها وهى يابسة ~~فاخضرت فانها سريعة الانتفاع بالغيث يقال ذلك لمن احستت اليه فقال لك ~~اتمن على واصلها يأخذ قطعة من الارض وينبت قضبانا كثيرة ليس لهاورق به ه ~~(89) بال آنما هى عيدان دقاق يتخذ منها المكانسو فى اطرافها رمع (2) كالشعر اصفر ~~اوله ثمرة صفراء(3). # 1 . در لسان العرب ذيل عرفج: «كمن الغيث» . آ. در اصل: «رمع» . اصلاح از لسان العرب. 3. در ~~اصل: «(اصفر» ~~702. عروس(1)154=.ا 1006015/ يا 16ل1 1010102 ~~2 ~~ديسقوريدس: ينبت فى النقائع والبطائح ورقه يشبه قبه(2) الى الطول شيئا ~~فوق (3) الماء و ما فى جوف الماء منه يخرج له اغصان كثيرة من اصل واحد وه ~~زهره ابيض يشبه السوسن الابيض ووسطه يشبه الزعفران و اذا بلغ صار الى ~~الاستدارة كالتفاح اوالخشخاش وفى داخله ثمرة سوداء لزج وساقه املس و PageV00P482 ~~============================================================ ~~حرف العين 323 ~~و اصله اسود و منه نوع اصله الى البياض والخشونة و زهره حلوقى ه ~~1. در حاشيهآ ورق ب 88 نوشته شده است. آ. چنين است در اصل و نبايد درست باشد. اين ~~گياه در ترجمهآ عربى ديسقوريدس (شماره 1246 از مقالهآ سوم) ذيل عنوان «نيمفااله ذكر شده ~~است ودر آن چنين آمده است: ««وله ورق شبيه بورق التبات الذى يقال له قيبورين.تي. # بنابراين، ms466 در اصل قيبورين بوده است و «قبهه اشتباه است. 3. بايد چيزى از اصل ساقط شده ~~اباشد در ديسقوريدس: «(وقد يظهر على الماءه ~~703 الحرفط= .0131002 يا .105 1100521018 ~~ابوحنيفة: هو من العضاه فرش لايذهب فى السماء عريض الورق حديدالشوك ~~وا له برمة بيضاء يخرج منها غعلف كالباقلى وله صمغ يسيل حتى يصير تحتهه ~~كالارحاء وهو خبيث الرائحة. # 704. العزوق با 11628619 ~~ابوحنيفة: قيل انه فستق لايعقد و لايريى وهو دباغ. # 1. «العزوق والعزوق كله حمل الفستق فى السنة دون لب لاينعقد ليه وهو دياغ» السان العرب ~~اى عزق). در ترجمه فارسى گويد: «ادرست آنست كه درخت پسته يكسال پسته بار آرد و يكسال ~~عزوق يعنى آنكه پارسيان او را بزغند گويتد و باو پوستها به پيرايند». # 705. عسل م1تتهح اع11 ~~بالرومية ميلى و بالسريانية دبشا. صهاربخت: مالقراطن (1) هو ماءالعسل و ~~ماءالعسل بالرومية مليطيون (2) و بالسريانية مى دبشا و بالفارسية اب انگبين. و ~~خمر العسل بالرومية ادروميلى (3) و بالسريانية خمرادبشا. الرازى عن جالينوس : ~~افضل الوانه الاحمر الناصع الصافى الذى ينفذالبصر فيه بصفائه الطيب الرائحة ~~و يقال له الياقوتى و فى مذاقته ادنى حرافة و اذا لصق بالاصبع منه سال الى ~~الارض ولم ينقطع فإن انقطع فهو لانه اغلظ اوارق مما ينبغى لانه غيرمتشابهة PageV00P483 ~~============================================================ ~~424 كتاب الصيدنة فى الطب ~~الاجزاء. ابوحنيفة: بعض النحل يبنى (7) بالشمع و بعض يأتى بالعسل فيمجه ~~فى ابيات الشهد و بعض يأتى بالماء فيمد به العسل: الغبر اصغر النحل والسود ~~اوسطها والصفراكبرها و نحل الجبال اصغر من نحل السهل و اكثر عملا. # واليعاسيب ملوكها لاتخرج ولاترعى وهى حمر افضلها وسود مختلف الالوان. # جيته(5) مثل اربع طلاب(6) احمر السرم له حمة و اذا هلك تعطلت(7) حتى ~~هلكت. ديسقوريدس: اجودالعسل يسمى اميطيون(8) وهو الكثير الحلاوة ~~والحرافة ولونه الى الصفرة كالاترجى والتبنى ليس قوامه يغليظ جامد ولامائى ~~رطب بل متصل دائم لزج اذا رفعت بالاصبع امتد متصلا متشابه الاجزاء وه ~~) يجلبمن اثينية و بعده المجلوب من الجزائر المطيفة بها (9). و قد يكتسب جودة ~~من ms467 النبات الذى يجمع منه فلذلك يكون الفائق فى مواضع الحاشا الكثير و ~~النبات الحاداليابس ولهذا يطرح فيه بعض الناس الحاشا ويعرف ذلك بظهور ~~رائحته فان الفائق لايكتسب من الحاشا الا الحدة دون الرائحة والمذاقة. # ابن مندوية: من العسل نوع مسكر وهو حريف جدا فيجب ان يتوقى ~~و ثابت بن قرة الصابى (10) عن الروم: اجوده ماتأخذ فيه النار. صهاربخت: ما ه ~~سقظ منه على ورق النبات الحاد(11) اليابس مثل الصعتر و الحاشا والافسنتينق ~~فهواحد والطف. و قيل من العسل ما هو قاتل و علامته التعطيش. والعسل يها ~~الغليظ كثيرالموم والرقيق كثير الفضول غيرصحيح عسر الانهضام والذى يظهر جه ~~فيه طعم الموم او وسخ(12) الكور فهو ردى وكذلك الذى يسطع منه رائحة حادة ه ~~و قوية و اذا كانت خفية لم يضر. حمزة: عسل ماذى (13) نسبة الى الاناث لان ~~اناث النحل تشاره وهو اجودالعسل (14)؛ يقال مذا النحل العسل اذا جمعه ~~ول فى الخلى وهو بيوته. وقال الاصمعى سمى ماذيا لسهولته و كل سهل ماذى وه ~~منه الدروع(15) الماذية. من رسالة علي بن حمزة الاصبهانى : اجوده عسل الصعتر ~~البري والحبق والابهل و الاشق والذرق وهو الحندقوقى والتوشق وهو احمرو PageV00P484 ~~============================================================ ~~رف العين 225 ~~اصفر وصمغه الكثيراء ينبع من اعلاء. و اجود من ذلك و امتن عسل القتاده ~~ووهو اجناس: واحد ينبت عرضا كالثيل و اخر اسمر عظيم ذواغصان كثيرةه ~~غلاظ طوال و ثالث احمر غليظ هوذو الوان شتى من ابيض واحمر واصفر جه ~~فاذا جف ابيض واظهر شوكا وبزرا كالكتان و اذا قطع من اصله نبع منه ~~صمغ و رابع منبته جبل عسكران من رستاقكروانى(16) باصبهان يغش العسل [290] ~~بعصارته؛ وخير (17)) عسال اصيهان ما اذا قطر على الارض استدار كالزئبق و ~~و لم يختلط بالارض واذا جعل فى فتيلة وعرض على النار فان لم يعلق به ولم ~~يسل فهوالجيد. يآتى من نواحى كشمير الى بنجهير فى الربيع طائر يسمونه ه ~~اواز (18) كآلجداة و يضرب لونه الى البياض يزعمون انه لايمكنه النظر الى ~~اسفل و يغتذى ms468 بزهرالنبات و اذا اصطيد كانت قانصته مملوعة من العسل. # بولس: بدله الميفختج . فى الخبر؛ لوكان ينجى من الموت شيء لكان السمن ~~و والسنوت. السنوت العسل و قيل الكمون. قال: العمل للعسل والخلية منقسمة ~~بين النحل فمنها ما يعمل الخلية و منها مايرش الماء و منها ما يعمل الشمع. قال ~~ابوذويب الهذلى: . # ال اذا لسعته النحل لم يرج لسعها وخالفها فى بيت نوب (19) عوامل ~~1. در اصل: «ماالقراطن». در ترجمه عرب ديسقوريدس (شماره 8 از مقاله پنجم) «ماليقراطن» . # (110ة111شر بتى از شير و عسل كه به قواى عالم سفلى عرضه مى شود اليدل واسكات). # 2 . در اصل: «مليطرون». 507)17511 آب و انگپين اليدل و اسكات). 3. در اصل: «اروميلي». # غ70-20ل10 اليدل واسكات) ؟. در اصل: «بنينه. 5. جملهها به طور كامل نقل تشدهاند ~~جنته يعنى جته يعسوب كه به طور مفرد در جمله قبلى ذكر نشده است. آنچه مذكور است وه ~~يعاسيب است كه ضمير راجع به آن بايد مؤنث باشد *. مقصود زنبورآن كارگر است. 7. ضمير ~~در تعطلت و هلكت راجع است به نحل كه در جمله مذكور نيست. 8. در اصل: «اومميطون»ه در ~~ترجمه عربى ديسقوريدس (شمارهآ 79 از دوم) : «أميطيون، = 07ل. 11611ل1 كوهى ~~است در جتوب اتن كه عسل و مرمر ان شهرت داشته است. 9. دركنار اين سطر در حاشيه ~~ورق ب 89 نوشته شده است: «يخط الامام محمدبن الزكى: يقال للعسل لعاب النحل و ريقه و ~~بجاجه و يسقى ذوبا لانه يذوب اذا زايله الشمع والضرب. والمشتشفار الذى عصر بالايدى دون PageV00P485 ~~============================================================ ~~426 كتاب الصيدنة فى الطب ~~الارجل: وبسلوى لانه يسلى عن كل حلو اذهوفوقه، عسل ابيض وكذلك الشهد والدستفشار. # سسدة نوع العسل اربعة انواع، عسل الدبر و عسل اليعاسيب وما اشبهها وعسل النحلقينه ~~الكبير وعسل النحل الصغير» . اين امام محمدين الزكى ناسخ نسخه صيدنه است كه اصل ما از ه ~~آن استنساخ شده أست (رجوع شود به مقدمة كتاب). 10. اين كلمه در اصل «الفيلبى» ودر ~~حاشيه ««القتليى» نوشته شده است وتحقيقصورت واقعى همانست ms469 كه در متن ذكر شد. 11. اين وه ~~كلمه را هم مى توان «الحار» خواند و هم مى توان «الحاده خواند 12. در اصل: «رستح». 13. # كلمهآ «ماذى» از اصل افتاده است. اما در ترجمه فارسى موجود است. حمزه اصفهانى «ماذى» را يه ~~از بمادة» فارسى مشتق دانسته است! 14 . در اينجا پس از كلمه «العسل» كلمة «الماذى» اضافه ~~شده است كه ظاهرا بيمعنى مى تمايد و شايد مربوط به كلمه «العسل» نباشد و مبتداسى بوده ~~است براى خبرى كه از اصل ساقط شده است. 15 . «درع ماذية سهلة لينة» السان العرب ذيل هه ~~مذى). 14. در اصل: «كزوانى». كروان رستاقى بوده است از جمله ييست رستاق اصفهانوه ~~(الاعلاق النفيسة 154). 17. «و بها (اى باصبهان) العسل الماذى الخالص النقى الذهبى ~~الجوهرى الذى اذا قطر على الارض منه قطرة لم تاخذ متها ولم تعطها.» (الاعلاق النفيسة ~~157)18. در ترچمه فارسى آن را براوازه به ضم الف نويشته است. 19. در اصل: «ثوب». # تصحيح از ديوان ابوذويب الهدلى به شرح سكرى ص144. «لم يرج لسعها لم يخف و لم يبالها. و ~~«خالفها، لازمها. «نوب» تنتاب المرعى فتاكل ثم ترجع فتعسل . «عوامل تعمل العسل والشمع» . # معنى شايد چنين باشد: «چون زنبور او را بگزد از نيش او نترسد و در خانه (كندوى) كارگران و ~~نوبه اى زنبوران همچنان بمانده ~~706. حشر(1)2 110510 يا8 56 ~~12. # وجالينوس: تى(2) سمليل. قال حنين هوالعشر يعرض منه استطلاق البطن ومنه ه ~~و صنف ان قعد الانسان فى ظله ضره و ربما قتله فليحتر زمته. فى كتاب السموم : ~~لبن العشر حار جدا يقتل منه بلغة دراهم فى يومين بان يشقب الرئة حمزة: العشر ~~ديودار. ديسقوريدس(3): الناس يسميه يتوعا وهوالحشر يكون بانطاليا(4) ~~و يطلق البطن و يكون منه فى بقعة سماها بلغته يضر النوم تحته والاستظلال به وه ~~والربما امات. حبيش: لبن العشر ينفط الجلد ويقرحه. الخليل: له صمغ يقال له ~~سكر العشر. قال جنا العشر قطنه بحمل اوعية اذا تشققت بدا قطنها و فى كل ~~وار ms470 وعاء تحت القطن ثلاث حبات يتخذمنه سكرالعشر و يكون فى خزائن الملوكقج PageV00P486 ~~============================================================ ~~جرف العين 427 ~~يتداوى به و يقال لذلك القطن الخرفع و يحشى به الوسائد. و ثمرة الخرفع واه ~~ونوره كتورالدفلى مشرب حسن(و منبته بطون الاودية دون الجبال و ربما نيت (90ب] ~~وا فى الرمل و اذا قطف ورقه او قطع بعض افنانه هريقت لبنأ يؤخذ بالكيزان ~~ور ويلقى فى مناقع الجلود ولاتبقى عليها شعرة. قيل اكثر ما ينبت العحشر فى بطون ~~الاودية وهو شجر ضعيف مر لاترعاه الماشية و يخرج منه السكر و يسمى ه ~~د ست ~~و سكرالعشر و يخرج مع ثمرته و تيك الثمرة اخرها آن ينشق عن شيء مثل ~~القطن فاذا سقطت كان اصلها فى الشجرة قطعة واكثر فينتثر ويأتى من يجمعه ه ~~مع التراب حول الشجره ويصفيه فى الماء فى القدر و يصبه فى القوالب سكرا وه ~~يكون فى خزائن الملوك وهو دواء. ديسقوريدس: يسمى باليونانية الشبيه(5 ) ج. # بالعقرب له ورق قليل وبزره يشبه اذناب العقارب يضمد به الملسوعون كانه ~~شجرة كزدمك. السيرافى: العحشر نبت مر المذاق خوار. وقال ابوحنيفة خفيف ~~صفر * ~~و خوار اجوف مستوى عبل يشبه سوق النساء واذرشهن به كمائشبه بالخروع. # ت ~~و قال هو عريض الورق ينبت صعدا وفى شكرهمرارة ويخرج له ثفاح(6) ~~فى جوفه حراق لم يقتدح باجودمنه (7). # 1. ثايتى (درختان و درختچههاى ايران شماره 168). نامهاى علمى ديگر آن را بنا ~~110010 و ال1لل و .ل8 11 270 و قلعان قه ~~1062 2 و11 81001850 گفته است ~~به گفته او نام اين درخت در فارس استبرق و در شوشتر و دزقول غلبلب و در اهواز عشر و در يه ~~دشتستان غرق الخ مى باشد آ. در اصل: «فى سمليل» در ترجمه عربى ديسقوريدس (115 از ~~هارم): «طيتومالص= 411111081110108ن).3. در ترجمه عربى ديسقوريدس چاپ ~~تطوان اين مطلب ديده نشد * . در ترچمه فارسية «انطاكيه». ك. «اسقر بيويذاس و معناه الشبيه ~~بالعقرب هو نبات له ورق قليل وبزر شبيه باذناب العقارب-» (ترجمه عربى ms471 ديسقوريدس جمن هوه ~~571).6. در لسان العرب : نفاخ: «و يخرج له نفاخ كانها شقاشق الجمال التى تهدر فيها ه (ذيل ~~فگشر). 7. در حاشيهآ ورق آ 90 آمده است: «و قيل الغشر شجر متوسط ينبت بنواحى كيج و ~~يجلب من اطرافها لمن يسهل قدر قيراط و اوراقه غلاظ ويسميه اهل كيج كرك. و قيل اصول ه ~~و هذا الشجر خربق اييض و ثمره كالخيار الصغار فى داخلها شبيه الصوف» كيج يا كيز از ه PageV00P487 ~~============================================================ ~~228 كتاب الصيدنة فى الطب ~~شهرهاى مكران است و يقول حدودالعالم «پادشاه مكران به شهر كيج تشيند» (ص 125). تابتى ~~و ا (موضع مذكور) گويد كه عحشر را در بم و نرماشير «كرك» و در حوالى لار و بندرعباس «خرگ» ~~گويند. # 707. العشرق(1) حل 00818 يا يا 50618) يا ~~1121161 ~~صاحب الياقوتة: نبات احمر طيب الرائحة. ابوحنيفة: العشرق شجر يغرس هن ~~عريضة الورق ليس لها شوك ويمشط التساء بورقه فيسود وينبت الشعر. واه ~~قيل انها ترتفع على ساق قصيرة ثم ينتشر شعبا ويثمر كثيرا فى خرائط طوال جه ~~عراض اسطر(1) كعجم الزبيب يؤكل مادام رطبا و ورقه كالعظلم ~~شديدة الخضرة وحبه ابيض هش دسم حار ينفع البواسير. بشر(3) . العشرق هو ه ~~سنامكى و بالسندية فشوقى و قوال سريسى . # 1. در اصل : «العشروق» . ا. «و ثمرها يتفها فى كل سنفة سطران من حب متل عحجم الزبيب» ~~السان العرب ذيل عشرق)،3. از اين قسمت تا آخر در حاشيه است. # 708 عصفر 211-2= 00105 311166 ~~بالهندية كسنب(1) و يقال له البهرمان وثوب مبهرم. الخليل: البهرمان ضرب ه ~~من العصفر. صاحب المشاهير: الخريع شجرة العصفر. جالينوس: ~~اطراقتوليس(2) العصفر البرى و بالسجزية سيونك (3) ، غيره: الارجوان ~~(91ل) الشديدالحمرة و اذا كان دونه فهو بهرمان. حمزة: بهرامه نوره و هسك نباته و ~~القرطم فسك دانه وهسك توم وهو كافيشه والعصفر معرب هسكفر وماؤه ~~و فهسك آقه وهو العندم وهذا النبات يستمى بهمذان كاجيره و ورده يعرب على يه ~~البهرم و البهرمان و البهرامج وهوالذى يصبغ به الثياب. العصفر ms472 بالسجزية يلم ~~والقرطم كازيره(4). صاحب الياقوتة: الشؤران والخريع والاحريض العصفر. PageV00P488 # ============================================================ ~~حرف العين 229 ~~بولس: بدله زهرالملح. القابية لاقطة الحصفر. ابوحنيفة: العصفر برى لاينتفع ~~به والريفى يزرع وهو الاحريض والخريع والبهرم والبهرمان والمريق و سلافته ~~الجريال و سلافة كل شيء و سلفه ما تقدم منه. وله(5) شبابان(6) وهو ما يوقدهر ~~لونه كالنار هما القلى و حب الرمان و منهالشب لانه يشب الصبغ. و اصل ~~وا المجريال فارسى. والنشاستج(7) و تفسيره الذى سكن حتى يبقى. وكانه ذهب ~~الى انه گريال. و قال الاصمعى هورومي.وه ~~1. در لغت نايه يلاتس (834) نا60110ل1 و 2118100. در اصل: «اطراقوليس» در ترجمه ~~عربى ريسقوريدس (88 از سوم) : «اطراكتولسء= ق1قلقل1 005ق1لة اليدل ~~و اسكات). 3. در حاشيه افزوده است: «بالفارسية اسبرك و بالسندية رح تاون و فيه نظره . 4 . # در اصل: «كاريزه». ودرست كازير يا كازيره است (رجوع به برهان قاطع ذيل كازيره). 5. اين ~~جمله ربطى به جملة سابق ندارد و قطعا مطالبى از اين ميان افتاده است. 6. در اصل: «شيانان»: ~~«الشباب ما شب به اى اوقده (اقرب الموارد). 7. اين جمله نيز ربطى به سايق ندارد و در اين ~~وسط گنجانده شده است. ظاهرا اصل چنين بوده است: «و اصل الجريال فارسى و كانه ذهبه ~~و الى انه گريال..» اما ربط رمان ونشاستج باعصفر را از مطاليى كه ابوريحان در الجماهر (ص ~~35) گفته است ميتوان درك كرد و از آن مى توآن به مطاليى كه از اصل ساقط شده است تا ~~اندازهاى پى برد: «والبهرمان هو العصفر يقال ثوب مبهرم اى معصفر وليس يعنون فى صفة ه ~~الياقوت زهرته (اى زهرة البهرمان) فانها صفراء رطبة لحمية يايسة وانما يعتون صبغه السائل بعد ~~خروجه نشاستجه الاصفرالذى هو سلافته السابقة و للمعصفر بالرمان إلف ومواققة فلا يجود ~~جرياله الا بدههب» نشاستج در اينجا به معنى تهنشين است نه نشاستهآ گندم معروف. # 709 عصافيرالشوك 81746-1710 5لعللا6 10011166 ~~اطيوس: باليونايية طروغلودوطوس اصغز حجمامن جميع انواعه. بولس: و ه ~~كثيرا ما يكون فى السباخ، اظنه السياج، ms473 هو الطف لونا من سائر العصافير ~~سوى الملكى بين الصفرة والرمادية فى جنبيه ريش ذهبى دقيق المنقار و فى ذنيه ~~نقط بيض يحركه دائما ويصوت كالعصفور و اكثر ظهوره فى الشتاء و قل ان جه ~~يأوى فى الاساسات والسياج الجاحظ : عصفور الشوك يعبث بالحمار وذلك ~~ققاله لان الحمار اذامر بالشوك و كان دبرا يحتك به و لذلك اذا نهق الحمار PageV00P489 ~~============================================================ ~~230 كتاب الصيدنة فى الطب ~~سقط بيض عصفور الشوك و فراخه تخرج من عشها ولهذا يطير هذا العصفور ~~ول لاهابا خلف الحمار وينقر رأسه. وفى كتاب النخب ان عصفور الزرعكون بنواحىجه ~~و ديار ربيعة شديد صفرة البطن يستخرج من جوفه فى الربيع حجر اليرقان. # 1. در كتاب الحيوان جآ ص 51: «و كان به دبرة او جرب تحكك به...» ~~710. عصافيرالستبل(1) ن ي1 لل18 قلت1600051 ~~ا. 70 قلل1ة1 1ل761116 ~~هو فى ترياق حنين ستبل العصافير. ديسقوريدس: ناردوس الهندى هو ~~عصافير السنبل. والسنبل هندى و شامى فى جبال يلى الشام ويلى بعضها ~~تاحية الهند و اجود الشامى الحديث الخفيف الكثير الشعب مرالطعم صغير السنبل ~~احمراللون طيب الريح كالسعد. # 1. رجوع شود به ذيل «استبل» در همين كتاب. # 711. عصاالراعي تع0 510670 ا ع161ل 101011011 ~~بالسريانية حطرى راعيا و بالفارسية صذپيوند. ابومعاذ بالفارسية وى إيزه و ~~بالبستية ديوزوان. جالينوس فى حيلة البرء فى صفة جبل انه ينبت برسيان (1) ~~دارون يعنى عصاالراعى و يقال له البطباط ايضا و ذكر فى باب الباء. # 1. در برهان قاطع: «يرشيان داروه ~~712. الحصف ~~ما على حب الجنطة من قشور التبن وهو ايضا ما يبس على ساق الزرح من ~~الاوراق. العصف والعصافة ورق الزرع. قال ابوعبيدة رؤوسه . PageV00P490 # ============================================================ ~~حرف العين 431 ~~713. الحظلم ع67=.02لا يناة15 يا لمقة0107لنا 10001618 ~~ديوان اللغة: النيل (1) وهو كثير بارض العرب ولايتخذون منه النيلج. ومته ~~وا ليل عظلم اى مظلم. ابوحنيفة: العظلم هوالوشمة الذكر. و قيل العظلمة ~~شجيرة ترتفع نحوالذراع غبراء ذات ساق و فروع فى اطرافها كنور الكزبرة ه ~~يدق بعد انجفاف و يطحن و يخلط بالحناء فيسوذ واظن انها سميت ms474 للوسامة وه ~~انها تحسن الشيب و عصارتها اذا جفت هى النيلج وهو الشدوس ومنه قيله ~~للكساء الاخضر سدوس. و على كثرته بارض العرب فليس يتخذ منه بها النيليه ~~ال و لكن بالهند لقوة ذلك و يخلط به طبيخ الفوة ثم يجمد و لذلك يحمل الفوة ~~اليهم فليس هناك فوة. # وا 1. رجوع شود به ذيل «نيل» در همين كتاب ~~714 الحظاية 00ه00،- 5ل1621 ~~ارسطو: هوالحرذون وقيل هو الوزغة و بالسريانية صوريتا، و قيل هى خمسة ه ~~انواع لايقتل منها الا الاصفر. العظاية اكبر من الوزغة ولها ذنب حاد قاطعو (92]) ~~يقال للذى يغلب عليه البياض سام(1)ابرص. # 1. رچوع شود به كتاب الحيوان جاحظ ج 1 ص 145 كه از قول يك اعرابى سام ابرص و ~~ورل و وحر و ضب و حلكاء را همه عظاءة دانسته است. # 715. عظم الانسان ~~و بالسريانية كرما ديرناشا. PageV00P491 # ============================================================ ~~432 كتاب الصيدنة فى الگب ~~716حفص 37212 .ل1ق10 01615 يا 15 ~~1181 26ل ~~اوريباسيوس: قيقيديس و بالرومية قيسوس (1) و يالسريائية افصى و ايضايه ~~ميشى (2). جالينوس: قيقيس (3) و بالفارسية مازو و بالترمذية سكفس و ~~بالبخارية سكوك(2) . حمزة: مازن شير. قال مازن(5) هو العفص والبسباس (6) ~~و لبنه. ديسقوريدس: العفص من ثمار شجر البلوط و غيرالنضيج صغير و فيه هاه ~~مجذر كالققد وهو تقيل رزين غير متقوب و منه خفيف املس متقوب و مالم ~~ينضج افضل. و قال ابوالروح(7) شعر: و ~~خقيق لك ان تطعم عفصا وهو معكوس ~~والوان يلبس جنبا ك الذى مقلو به طوسه ~~فهذا لك مطعوم و هذا لك ملبوسه ~~ابن ماسويه: العفص والجفت والكزمازج جوز الاثآل والقرظ والهليلج وحب هة ~~لآس و حب الداذى و قشر الرمان. # 1. چتين است در اصل. وظاهرا بايد «قيقوس» باشد (رجوع به عنوان يونانى). آ. در اصل: ~~«مليش» رجوع شود به كوو250 كه در آنجا به خط سريانى ميشا، ميشى است. 3. در اصل ر ~~چنين است. مقايسه شود با شماره (1). 4. در لغتنامهآ فولرس: «سگول». 3. در يرهان قاطع: ~~«مازون». 6. ظاهرا بايد «شير، باشد زيرا تفسير «مازن ms475 شيره است. 7. اين شخص از شعراى وه ~~يتيمه است و نام او در آنجا ايوروح (يدون الف و لام بر سر روح) ظفربن عبدالله الهروى ~~است. در. شعر ابو الفتح بستى كه در وصف او آمده است نيز ابوروح است: «ابوروح ادام الله ~~يمزه الد اذا اتبرى للخصم عره». سه شعر مذكور در متن در يتيمه نيز ذكر شده است. مقلوب ~~عفص «صفع» ايس گردتى) است و مقلوب طوس «سوط، (تازيانه) است. # 717. عفار .ا 0ع0 01105ا82 ~~ابوحنيفة: شجرة تشبه الغبيراء الصغيرة و نورها كنورها. PageV00P492 # ============================================================ ~~حرف العين 233 ~~718 عقرب 20401/006ل- ل01 11، 10 ~~من رسم اهل اسوان الجلوس فى قباب من حرير من جهة الذيان ومن جهة ان ه ~~عقارب تجيثهم فى رياح الصيف طيارة تسقط عليهم. عقد ذنب العقرب خمس هنهن ~~والسادسة ذات الشوكة. و عقد الزبانة(1) ثلاث والرابعة هى المشققة. الذكر ~~وار نحيف منقط غليظ الحمة. قيل عقارب البحر مثل السلاحف لها رآسان يضرب ه ~~بهما و يقتل. ابن مندوية: قيل ان منه ذاسآمتين فى لسعتها ثقبتان و منه ذوجناح و ه ~~ومنه ذوست خرزات قتال و اخبث ما يكون عند طلوع الشعرى. وذكره ~~اصحاب الترياق انها سبعة الوان بيض وخمر وصفر و رمادية وكمدة وخضره ~~ولون الذهب؛ و هذه ذباناها اسودان و اطراف انيابها سود. بولس: منه برى و ه ~~[92ب) ~~منه بحرى ينتفع بمرارته. ومرارة السمكة التى تسمى عقرب الماء تصلحلنزول ~~الماء فى العين والبياض فيها. صاحب النخب: متها طيارة ومشاة وجرارة اذنابها حه ~~ووسابحة فى الماء ذات عقدة واحدة فى الذنب و فيها الحمة و الواتها اسود حالك ~~ول و اخضر سلقى و فيما بينهما واحمر واصفر يضرب الى البياض والمنقطة البرش ~~اغربها واقلها. ومنها حارالسم و بارده ووحى الفعل و بطيئه ومتوسطه. # 1. چنين است در اصل و شبايد درست آن «زبانيه باشد ~~719. شقار4011127=.ا 18622 11 ~~ابوحنيفة: عشب يرتفع نصف قامة ربعى له افنان وورق اوسع من ورق الحوك حه ~~شديدالخضرة وثمر كالبنادق ولانورله ولاحب ولا يلابسه ms476 حيوان الا امضه ~~ل مض الكى ثم يشرى منه الجسد واذا التبس عليه كلب عوى وكذلك غيره وه ~~ار يدعى عقارا(1) نايممة وهى امة طبخته من الجوع وظنت ان الطبخ يذهب ه ~~الا بغائلته فاحرق جوفها و قتلها ~~1. چنين است در اصل. ودرست «عقار ناعيمة، است همچناتكه در تاج العروس ولسان العرب ~~آمده است (ذيل عقر). PageV00P493 # ============================================================ ~~234 كتاي الصيدنة فى الطب ~~720. العقيفاء ~~ابوحنيفة: ذكر بعض اعراب اليمامة انه نبتة ورقها كورق السذاب لها زهرة ~~حمراء وثمرة عقفاء كأنها شص فيها حب وهى تقتل الشاء ولاتضر الابل. # 1. در اصل: «العقيقاء» يا قاف و آن درست نيست. رجوع شود يه ماده «عقف» در لسان العرب. # كريموف نيز «العقيقاءه با قاف دارد ~~721. العقيق(1) /0- 008 30004 ~~اجناس و معادنه كثيرة منها اليمن وسواحل البحر ورومية، اجودها اليمانآية ~~و والرومية فيها صفاء و اشراق. ومن لبس العقيق سكنت حدته عندالخصام و ل اه ~~من لبس ما كان فيه خطوط ابيض خفية قطع الرعاف و نزف الدم من اى هاه ~~عضو كان و من استاك به ذهب نتن الاسنان والحفر. # 1. در حاشيهآ ورق بپ 92 نوشته شده است. با مقايسه با فصل عقيق الجماهمر و نيز پا در نظر ~~گرفتن خواصى كه براى عقيق در اينجا ذكر شده است انتساب آن به ابوريحان مشگوك است. # 722. كرش ق011600071-.3687 16605 0111 يا خللااع ~~11111105 قل1 يا 11682 1516 05ل1ع8 ~~اطيوس: هو شجر الكلب و حسك الفراخ و بالسجزية بنو. ابوحنيفة: العكرش ~~والثيل والنجمة شيء واحد. # 723. الحكوب 200ل1=.ا 5ل30011 1 يا 00ل2ا ~~162110) 111ل1161111 ~~بولس: تبات شوكى و قال ابؤحنيفة هوالكنكر. و قال فى موضع اخر سماه قوم ~~الكير و قوم الحرشف. PageV00P494 # ============================================================ ~~افتفراننان فالفاضلع نند نفييم اين انن ها ~~حرف العين 435 ~~724. علك الاتباط حبا 5ع51) 111616 ~~هو علك اليطم(1) ، بالرومية طرابينئوس (3) و بالسريانية ريطينى (2) و ايضا دعتا ~~دبطما و ايضا دعتا داررا و ايضا دعتا شغارى و بالفارسية جك(4) و ايضا ~~بن زد(5) و كنير. بولس و بوالخير: المتن: ms477 صمغ البطم، النسخة السريانية : ~~داهنج. صهاربخت: اجودالعلك علك البطم. جالينوس: علك السرو و علكهوه ~~الصنوبر الصغار و الكبار. فى نسخة سمى جميعها راتينجات. ابوالخير: اهل هجه ~~العزاق يسمون ماسوى المصطكى و اللبان من انواع العلك علك الاتباط . # ابومعاذ: بشكجه(6) و علك البطم صمع الحية الخضراء. حمزة: فشكزد علك ~~الانباط. ديسقوريدس: منه ابيض صاف يشبه الزجاج طيب الريح مثل حب ~~البطم. قيل هذا العلك هو المصطكى الا انه رومى وهذا نبطى واذا شوى هذا ه ~~اوعتق غش به المصطكى لانه يشبهه اذا جف. ابومحمد: هوالكامانى (7) المذاب ~~يجعل لزوقأ للجرح. صمغ البطم بالهندى جروك. ايوحنيفة: علك بطميا (8) ~~يكون منه محببا يشاكل المصطكى غير انه ألين و يكون منه ما يجرى جريا حتى ~~يملا النقر. و اجناس الحجل يحرص على أكل محببه ولذلك يقل فى ايدى الناس. # ر ار رجوع شود به ذيل بطم در هين كتاب. 2. در اصل: «ظطرابندئين» يونانى آن ~~1616110105 است. 3. در اصل: «رهطنى». يوتانى آن «22786» است. 4. رجوع به حاشيهآ ~~شماره 16 از بطم. 5. در اصل: «بتددرود» . درست آن بايد «ين زده يا «ون زده باشد. رجوع ~~شود به حاشيه شماره (5) از بطم. 6. رجوع شود به حاشيه شمارهآ (19) از يطم. 7. درست ~~«كامان» است. رجوع شود يه لسان العرب ذيل «نبط» 8. چتين است در اصل. # 725. عليق 202 2216150515 ق11001 ~~صهاربخت: ينبغى ان يحذر ما فى ثمرته من الزغب الشبيه بالقطن فانه ينكىقهد ~~فى قصبة الرئة. ابومعاذ: كيهه بالفارسية. ادوية جالينوس: فى نسخة رامنوس (1) ، ~~وهو العليق شوكة لينة الورق، نسخة اخرى: اوريباسيوس: باطوس وهو ه PageV00P495 ~~============================================================ ~~و436 كتاب الصيدنة فى الطب ~~العليق. ابوالخير: تصحيحه فى بولس: هوالعوسج تمره العليق اشد قبضا من قجه ~~التوث ويعمل منه رب كرب التوث فيربى منفعته فى الم الحلق على منفعة رب ~~التوت ويقوم مقام زب الجوز الحاوى: ديسقوريدس فى باطس: و كانه ~~فى الترجمة انه العليق و ان العليق هو العوسج وينبت ببست على شطوط الانهار ~~شجرة ذات شوكة معقفة كالعوسج فى قد شجرة الورد ويثمر ثمرا ms478 لافرق بينه وه ~~بين الفرصاد يسمى بلغتهم زيرلشك. وفى المقالة الرابعة انه نبات قابض * تف. # (793) جالينوس ذكر بيض القنبيط وأصول العليق فى موضع معأ. نيقولاوس : من ~~الاشجار مايوصل بجنسه فيجود كالتين فى التين والكرم فى الكرم ومنه مايغرس ~~و فى غير جنسه كالتفاح فى الكمثرى والقيسوم فى الدلب والبطم فى الزيتون والعليق ~~فى اشجار كثيرة. ابوحنيفة: شجر من شجر الشوك لايعظم، اذا نشب فيه الشيء لم ~~يكد يتخلص من شوكه وله ثمر يشبه الفرصاد اذا اينع اسود وحلا و يقال انها ~~شجرة موسى. ذكر بولس توث العليق فاظن انه الذى يسمى بجرجان تمش (2). # ابوحنيفة: هو من شجر الشوك و شوكه حجز چداد (3) و لذلك يسمى عليفا وله ~~ثمر كالفرصاد و اذا اينع اسود و حلا فأكل و يسمى بالفارسية الدر. و قيل انه ~~الشجرة التى آنس موسى منها النار(4). # 1. در ترجمه عربى ديسقوريدس (شماره 97 از مقاله 1) «رمنوش وهو العوسج». 2. در اصل ~~و «نمش» و «لمش» خوانده مى شود. به گفته تابتى (درختان و درختچههاى ايران ص 330) در ~~گمر گانرود «تميش» خوانده مى شود. يراى نامهاى اين درختچه كه امر وز در فارسى تمشك خوانده ~~ميشود رجوع شود به ثابتى موضع مدكور 3 . در لسان العرب ذيل علق «حجز شداده. آ. در ~~اصل: «الداره اشاره است به آيه شريقه انى آنست نارا لعلى اتيكم منها بفبس در سوره مباركه ~~طه. # 726. عليق الكلب 2ن10101307با 1051121712206 ~~ابوالخير: وثمرة عليق الكلب اشد قبضا من ثمرة العليق. بولس: يجب ان PageV00P496 ~~============================================================ ~~زفتة العين 237 ~~يجتنب ما عليها (1) من الصوفة فاته ردى للحلقوم . # 1. در اصل: «ماعلتها». # 727. علق سغ= لل12ل58 ~~بالرومية(1) افنوس و بالسريانية علقثا و بالفارسية ديوجه. # 1. در ترجمه فارسى چنين آمده است: «علق حيوانى است كه به لغت رومى او را اينوس گويند و ~~ومعنى او اكل باشد يعنى خورنده و بعضى گفتهاند او را به لغت رومى اقديله (صحيح: افديله ~~رجوح به عنوان يونانى) گويند و به لغت سريانى علقتا گويند و پارسيان ديوچه ms479 گويند و به ~~هندويى جوك گويند و در بعضى از بلاد فرغانه او را زروك (= زلو، زالو) گويند و آنچه از شهر ~~خوقتد به اطراف برند او را عظيم اعتبار كننده ~~728. عملج(1) ~~ايومعاذ: البطيخ الاحمر القشر الاملسه الابيض الداخل و يؤكل بزره. # 2. در برهان قاطع عملج بر وزن اكبر ضبط شده است و گويد نوعى از خريزهآ زمستانى باشد. # 729. العمرد(1) ~~قيل هو الكرفس. # و1. در برهان قاطع بهفتح عين و سكون ميم و ضم راء صبط شده است و گويد «ارستنى باشد كه او ~~را كرفس گوينده. # 730. عنبر رد716 ك كلا2 ~~بالرومية ظاظاشيون(1) يجلب من يلاد الشحر وهو ايضا اتواع اجوده الاشهب ~~الخفيف الوزن الاييض المكسر الذى يشوبه آثنى صفرة وفيه كالعيون ثم (2) ~~عين الجراد و كوهبركوه(3) والازرق وهى متقاربة والاول سمى لشبههابها ~~ول والثانى لانه مركب من طبقات وصفائح ثم المندالاسود الثقيل ثم السمكى. قيل PageV00P497 ~~============================================================ ~~438 كتاب الصبدنة فى الطب ~~و خيره الاشهب الزابجى(2) ثم الازرق ثم الاصفر و ادونه الاسود (5) ~~1. در ترجمه فارسى: «طاطاشيون» شايد تحريف و تصحيفى از هلكترون باشد ارجوع به عتوان ~~يوتاينى).2. چنين است در اصل و در ترجهآ فارسى چنان است كه «ثمه را بايد «تشبه» خواند: و ~~ميانهآ او بشبه چشم ملخ تقبها باشد و نوع ديگر را كوه بركوه خوانتد». و عبارت بعدى مؤيد ~~ترجمه قارسى است. بتابراين بايد چنين خوانده شود: «و فيه كالعيون تشبه عين الجراد» 3. # .«كوهبركوه عنبر مطبق را گويند و آن نوعى از عنبر است كه طبقه طبقه بر روى هم تشسته ~~است ماتند كوه» (برهان قاطع) .4. در اصل: «الرابحي» . 5. در حاشيه آمده است: «اصل العنبر ~~من عيون ينبع فى البحر ويطفو ويرمى به الامواج الى السواحل وقد احتفت به ديدان اليحر ~~الصغار فيجيي الطيرلا لتقاطها فاذا كان دسيما و الطير ضعيفا تعلق به وبقى الى ان يموت وخاصة ~~فى ايام التحسير و اذا كان الطير قويا طار و ترك المتقار و المخلب فيه». # 731. حناب 12120ى.211) 15ن531 ق ms480 يا 15قل1 ~~1 ~~بالسريانية زيزوفى(1). و قيل العناب غبيراء الصين. # 12. در اصل: «زير وفى» با رأء بى نقطه وآن درست نيست. رجوع به عنوان يوتانى. در ترجمه ~~قارسى گويد: «پارسيان او را سنجلان (چنين است در مج و در مب سخلان) و اهل فرغانه ~~درخت او را سنجد جيلان گويتد» شايد سنجلان مخفف و كوتاه شده سنجد جيلان پاشد. # 732. عنب خرى نلن208ييا 11612ل1 ق1ا71 ~~الاهوازى: بالرومية اصطفيذه . الدمشقى: الذى (1) ليس له طعم. وصف بعضهم ~~العنب فقال اجوده ما غلظ عموده واخضر عوده وسبط عنقوده. ابوحنيفة:ه ~~و عنب بصنعاء يسمى المختم وزن (7) منه حبة فكانت اكثر من اربعة اساتيرجه ~~والاستار اربعة دراهم. و بارض العرب اطراف(3) العذارى اسود طواله ~~كالبلوط. # 1. شايد مقصود آنست كه انگور شرابى آن است كه طعم نداشته باشد يعنى شيرين نباشد.2. # ا«و منه المختم زنة حبة منه اكثر من اربعة اسائيره (المخحص ص 72). 3. «و منه اطراف. . PageV00P498 # ============================================================ ~~ااسالن لتوي ااريان فققنان مانان انتاق ان ~~حرف العين 239 ~~العذارى وهو عنب ابيص طوال كاته البلوط يشبه باصابع العذارى المخصبة لطوله وعنقوده ~~تحوالذراعه (المخصص11 ص 71). # 733. عنجد ~~صاحب المشاهير: قيل انه الكشمش والمعروف انه عجم الزييبالعنب. (93ب) ~~ابوحتيقة: العنجد والعنجد الزبيب. و قال ابن الاعرابى هو حب الزبيب ~~الاسود. الكشمش بهراة اذا زبب فى الشمس (1) جاءاقمر وما علق جاءاصفر و ~~ما بسبط فى الظل فى البيوت جاءاخضر و كذلك حاله بالسراة. # 1. در اصل: «فى المس» و آن بيمعنى است. در ترجمه فارسى: «درهرى هرمويزى كه او را در ~~آفتاب خشك كرده بودند لون او سرخ بود. اما معنى اقمر سفيد است نه سرح ~~734. عنصل(1) ~~هوالاسقال والاسقيل.. # 1. عتصل و مطالب مربوط به آن در حاشيه ورق ب 93 توشته شده است و چون تقرييا عين ~~مطاليى است كه در ديل «اسقيل» در همين كتاب ذكر شد از نقل آن صرف نظر شد. # 735. عنب الثعلب 7011002، =ا ل1ن1 لالق501 ~~بشر: بالفارسية روبارزج (1) و بالسندية قواد. ديسقوريدس: هو اطزوخيوس (2 ) ~~البستانى يؤكل ولايضر وهو كثير ms481 الاغصان اسودالورق. و منه جنس ادايه ~~ارتفعت اغصانه مالت الى الارض وثمرته فى اوعية مدورة تشبه المثانة لينةيه ~~وا حمراء تشبه العنب لايؤكل. و منه جنس منيم ملتف الاغصان صلبها ممتلئة من غنه ~~الورق وفقاحه كبار حمر وثمرته فى اوعية، يشيه الزعفران و قشر اصله احمر. # و يتبت بين الحجارة. و منه جنس يشبه الزيتون اول ما ينبت قضيانه الى طول قجهر ~~و ذراع مستوية و لون ورقه كورق الزيتون طوال دقاق حستة و فقاحهه PageV00P499 ~~============================================================ ~~440 كتاب الصيدنة فى الطب ~~كبيرابيض جعد يشبه فقاح الحمص و فيه يزر خس حبات او ست تشبه ~~الحمص لينة صلبة مصمتة و الوانها مختلفة و غلظ اصله مثل اصبع ينبته ~~بين الصخور التى لايبعد عن الماء وهو منيم وربما قتل بالاكثار و يستعمل اصله يه ~~للحب. ابن مندوية: منه جنس منوم يجب ان يجتنب. محمدبن حبيب: هو عببه ~~و .الثعلب ومن قال عنب الثعلب فقد اخطأ. الربيع بن المطوق الحجازى : قال هو ~~عنب الثعلب و يقال عبب التعلب ايضا. ابوحنيفة: قال ابوزياد العبب شبه ~~الحرمل الآ انها اطول فى السماء ولها سنفة كالحرمل. وقال اعرابي ان للعبب ~~و حيا شديدالحمرة اصغر من النبق و اكبر من عنب التعلب كثيرا فى آخبية وار ~~والر ف كل خبأ حبة، و اريته الكاكنج(3) فقال ليس به و ورقه كثيف واسع فالتتقب ~~اليه سريع ويزعمون ان الجن يثقبه حسدا بالانس و لذلك يطلب منه مالم يثقب ه ~~فيدق ويضمد به الاوجاع فينفع. والعبب عندالاطباء الكاكنج. ابومعاذ: هو ~~(792، خمسة انواعفصلها ابن سرابيون ومنها ما يقتل. ابوحنيفة: الربرق (4) عنب ~~التعلب والفنا عنب التعلب وبعض يسمى العشرق الفنا. وحب عنب التعلب ~~ليس باحمر بل الى الصفرة وفيها ايضا نقط سود ومنها ماهو اسود باسره. وه ~~من جملة الانواع الخمسة التى نوعها ابومعاذ واحد(5) وهو الكثير الاغصان ~~.الذى اطرافه كبارسود و ثمره اذا بدا بالعقد اصفر ثم يسود و يكون كالازرق ~~لايضر الجلد. افليمون: ذكر فى جملة ما عدد من النبات الواله ms482 على الماء عنب هة ~~الحية وكرفس الماء والعوسج الصغير و البكجر(6) البرى والثيل. و يقال لعنب ~~التعلب بالفارسية كلنكر (27) و بالزابلية سك انگور و بالسجزية كنكررزى وهو ه ~~بالعربية الفنا. قال: ~~وعلى (8) الاخداج الوان الفانا خزامى الروض يعلوه الزهر ~~كآن (9) فتات الغهن فى كل منزل نزلن به حب الفنا كم تحطم ~~المتنبى يصف عين الباز PageV00P500 ~~============================================================ ~~يدز ش تت ح سختخههخا ~~حرف العين421 ~~خلوقية101) فى خلوقيها سويداء من عنب التعلبه ~~و بعضهم يسمى العشرق الفنا. ابوحنيفة: عنب التعلب ليس باحمر بل الى ~~الصفرة و فيه ايضا نقط سود ومنه ماهو اسود باسره و قال هوالربرق والثلثان قجو ~~و ثعاله. قيل فى تفسير السبعيات (11) الفنا شجر له حب احمر وفيه نقطة ~~سوداء. و قال ابوعبيدة الفنا شجر يتخذمنه القراريط يوزن بها وهو ه ~~شذيدالجمرة فاذا حطم ظهر له لون على الحمرة.ه1 ~~1. رجوع شود به ذيل ««روبارزك» در همين كتاب. آ. چنين است در اصل و درست آن يا توجه ~~به عنوان يونانى سطروخنوس بايد باشد در ترجمه عربى ديسقوريدس (62 از مقاله چهارم): ~~«سطر وحنن». 3. در اصل: «كانج» و آن درست نيست. در ترجمه قارسى: «كاكنج باونمودم». 4 . # بر اصل: «الزبرق» يا زاء نقطه دار و آن درست نيست. در كتاب التبات ابوحنيفه شمارهآ 353 . # ربرق. سمعت بعض اليمانية يقول: الربرق عنب التعلب. 5. دراصل: «منها واحده 6. چنينه ~~و است در اصل رجوع شود به ذيل «جارالنهر» در همين كتاب. در آنجا كه از ترجمه فارسى تقل ه ~~شده است (نسخه عربى قسمت بزرگى از حرف چيم را فاقد است) دككردشتى» امده است. # احتمالا «ككزه است كه اصل آن «ككز» است و به گفتهآ برهان قاطع تره تيزك را گويند. 7. در ~~اصل چنين ضبط شده است و بنابراين ضبط قسمت دوم كلمه «انكره يا «انگر» است كه همانوه ~~انگور باشد و جزء اول «كلى» شايد به معنى ده و روستا باشد كه در برهان مقفاطع در جزو معانى ~~كل ذكر شده است و ms483 «كلنگر» يعنى انگورده از لحاظ تحقير ده و روستا. كلنجرى نوعى انگور ~~هراتى كه شيرين و سياه بوده است (در چهار مقالهآ عروضى شرح حال رودكى) و در برهان جو ~~و قاطع آن را نوعى از انگور سياه دانسته است شايد منسوب به همين كلنگر باشد از لحاظ سياه ~~بودن بعضى از أنواع عنب التعلب (و منه ماهو اسود باسره). 8. ظاهرا از دانههاى عنب التعلب ~~قلاده براى زينت درست مى كردند «وقيل يتخذ منه القلائده السان العرب ذيل فنى). شاعروه ~~اشاره به آراستن هودج زنان با دانههاى رافناه و گلهاى خيرى دشتى (خزامى) مى كند. 9. شعر ~~از زهير بن ابى سلمى است از معلقهآ مشهور او بكجاوهآ زنان را يا پشمهاى رنگين مى آراستند. # شاعر اين پشمهاى رتگين را به دانههاى عنب التعلب كه له نشده باشد (رنگ اصلى خود را از ~~دست نداده باشد) تشبيه كرده است 10. رنگ خلوقى رنگ زرد تند مايل به سرخى است. چشم ~~باز زردرنگ است ودر وسط زردى آن دانه سياهى است مانند حيه عنب التعلب (مردمك چشم ~~آن) 11. ظاهرا مقصود از سبعيات قصائد معلقات هفتگانه است. شعر زهير كه در آن حبو ~~الفناء ذكر شده است از جمله همين معلقات است. PageV00P501 # ============================================================ ~~242كتاب الصيدنة فى الطب ~~736. عنم .181 ةنا1106ع0131108ا يا. 101 1501111 ~~الاصمعى: شيء بالحجاز اخضره تغشاه حمرة كانه اطراف الاصابع يلتف ~~وا بالشجر. ابوعبيدة: هو اطراف الخروب الشامى ينبت اخضر ثم تبدو الحمرة ~~وفيه قبل أن يعقد فاذا عقد تغشاه(1) الحمرة كله و ظهرت عقده. و قيل هو ه ~~اساريع(2) خضر تكون فى البقل فى الربيع وفى الرمل تكون حمرا. ابوعمرو ~~العنمة تنبت فى سمرة اى اصلها مع اصل السمرة فى الارض ثم يتداخله ~~فرعاهما والسمرة ليست منها فتخرج منها. غيره: العنم شجرة لهاورق كورق ه ~~الريحان و ثمرة حمراء كلون شقائق النعمان الا انها اصفر لاتنبت وحدها آنما ~~(94ب! تنبت فى سمرة او سيالة فيلتوى عليها و يشعبها و تنبت معكل غصن ms484 منها حتى ~~و تعلوها فتكون فوق رأسها. غلام تعلب: شجر يحمل ثمرا احمر يشبه العناب. # قيل شجر احمر الثمر ينبت فى جوف السمر قال (3): ~~النشر مسك والوجوه دنا نيرو اطراف البنان عنم ~~ابوحنيفة: اختلفت الاقاويل فيه فقيل نبات له نور احمر و قيل تمرة حمراء وا ~~قيل اطراف شجر حمر ناعمة و قيل الخيوط التى يتعلق به الكرم صغيرة ه ~~خضراء لها زهر شديدالحمرة كانه دم. # 1. در إصل: «تغشيه». 2. در اصل: «يساريع،. مفرد آن يسروع و اسروع است اما جمع آن ~~منحصرا اساريع است به معنى كرمى كه تن آن سفيد و سز آن سرخ رنگ است و در ريگزار و ~~ديده مىشوذ (لسان العرب ذيل سرع). 3. يعنى المرقش الاكير. در اصل: ممسك به جاى مسك. # در الشعر والشعراء ابن قتيبه ص 105: «اطراف الاكف». معنى شعر واضح است. # 737. عندم(1) ~~شجرة بالبادية تنبت حميراء ولها حب صغار اكبرمن الثفاء اعنى الحرف . ديوان ~~الادب: هو دم الآخوين. قيل هواجولاب وقالوا اليقم و قالوا الآئدع وهو ~~عروق السدر. قال قوم فيه انه البقم. ابوحنيفة: هوالبقم. و اخبر. PageV00P502 # ============================================================ ~~حرف العين 443 ~~بعض الاعراب ان بقلة يسمى الثيل لها نور احمر مظلم يسمى العندم ولم اسمعه ~~من غيره. # 1. رجوع شود به ذيل بقم و دم الاخوين در همين كتاب.. # 738. عتقر(1) .ا 5لا7 ق162 ~~هو اصل اليردى والبردى بالفارسية لخ ~~بالسجزية توت اوى. # وش 1. رجوع به ذيل بردى در همين كتاب. # 739 عنگبوت 1111ه1 - 9ل81 ~~بالسرياتية كواغى (1) و بالرومية ارخاخيا (2) و ايضا اراخيا. # 1. در اصل: «كواعى». رجوع شود به كريوف ص 457 به نقل از باربهلول. آ. چنين است در ~~و اصل. در ترجمه عربى ديسقوريدس (شمارە 61 از مقاله دوم): «اراخنى». رجوع شود به عنوان ~~يونانى. # 40. عود 1711071لا لنني8 يا 06له ~~14021 ل06ل1011 ~~بالهندية اگر(1) و بالرومية الواس (7) . الخليل: الكباء ضرب من العود. وللعود ~~ول فى لغة العرب اسامى كثيرة وهو انواع اجودها الهندى الاسود الدسم الرزين وقجلهوار ~~يعرف بينگالى ثم الصنفى وهو امر رائحة ms485 من الهندى ويشوب سواده صفرة.ه ~~عطار: ومن الصنفى نوع يقال له صنفيرى وهو دون الاول ثم القمارى خفيف يه ~~الوزن الى البياض ماهو ليس فيه دسومة ويستعمل فى المعاجين ثم الجندرانى (3) ~~وهو دون القمارى فى جميع احواله. ومنه نوع اخر يعرف بالاشباه اسود رزين ه ~~قليل الرائحة جدا يتخذ منه الآلات والنصب ويغش به العود الهندى. عطار ~~ثم تبوك و يقال باذبيزنى اى المروحى يشبه سعف النخل الذى تجعل منه دشتجة PageV00P503 ~~============================================================ ~~444 كتاب الصيدنة فى الطب ~~المروحة ابيض خفيف لادسومة له. والعود اللجرابى(4)، قيل فيه انه ~~دارشيشعان ولم يصح ويقال هو نوع من العود ردى. اجود(5) العود هندي ~~يعرف بالسمندورى وخاصيته ان يمازج العنبر والمسك لانه اذا خلط بهما ~~غيرالعود ثم وضع على النار فاحت رائحة الغير دونهما لعدم الممازجة ومبلغ قيمة قه ~~منامنه ثلاثمائة دينار و كمالانهاية لطيبه لانهاية لثمنه ثم القاقلى ثم الصنفى ~~ثم القمارى ثم البنگالى وهو هندى هذا الزمان ثم الاشباه. واصل العود اشجار ~~فى غياض وراء جبال ليس إليها وصول وخلف الجبل ماء و قدامه بحر و ~~و فى الجبل طريق يخرج منه الماء الى البحر فيحمل ما يسقط من اشجارالعود و ~~اصحاب السلطان يترصدونه فاذا وجدوه دفنوه تحت الارض سنة ثم يخرج واه ~~و ينظف و يحك بالسكين والمبرد. وغرضهم فى دفنه ان ما كان رخوأ خفيفا يتعفن ه ~~و يپقى ما صلب منه. # 1. رجوع شود به لغتنامه پلاتس 70. 2. 3.8165. در اصل: «الحندرانى» با حاء بى تقطه. # «جندرانى» از ترجمه فارسى است.؟. رجوع شود به ذيل «دارشيشعان» در همين كتاب. 5. از اينور ~~قسمت تا آخر در حاشيه ايست. # 41 توسج 024102.ا 11ليا ق128س164 126 ~~يا ب لل86لاه لا ~~وهوام غيلان، بالسريانية هطى و ايضا هطاطى و بالفارسية شكى. ابومعاذ ~~تنكر(1) و بالسجزية زيرخار (7) والمعروف عند العامة سبيذخار(3) . # و ديسقوريدس: ينبت على السباخ وله شوك و ورق طويل دسم لين. ومنه جنس وهر ~~و [195) اخر اسود عريض الورق ويضرب الى الحمرة وطول قضبانه خمسة اذرع ms486 و ~~ثمرته بيضاء عريضة دقيقة. غيره: العوسج شوك ابيض ينبت فى الرمال اخضر جه ~~الورق صغيرها طويلها وثمرته سوداء مدورة كالفلفل وهو عنب التعلب. قيل يه PageV00P504 ~~============================================================ ~~ا ال اا ا اال ا از ا ايدن نيد ى لغليشزيى ~~حرف العين 445 ~~ان ثمرته يسمى المضع المعروف بسجستان بالعوسج هذاهو لاماذكره ~~(4) ن1. # ديسقوريدس ويقال لثمرته انگورك توره(4) لان بنات اوى تولع بها و تكثر ~~و منها حتى انها ترى فى زمانها سودالافواه والخراطيم. قال شعر: ~~عذرت النحل فى ابداء شول تذودبها الانامل عن چناه ~~فماللعوسج الملعون ابدى لنا شوكا بلا ثمز نراه ~~فلا يتسلحن لدفع جانى كفاه لوم مجناه كفاه(5) ~~و قيل انه اسكيلم(6) چشم. اين دريد: المصع ثمرالعوسج و قيل ثمرها البرم ~~ذكرهما صاحب المشاهير. ايوحنيفة: هو من شجر الشوك وله ثمر احمر مدوره ~~كانه خرزالعقيق ويسمى المصع يحرص الجرذان على اكله و ادخاره وقيليه ~~فى ثمره انه احمر الى الصفرة مثل عنب الثعلب كثير وحلو يؤكل واذا عظمت ه ~~العؤسجة فهى غرقدة و قيل نباته كنبات العناب الاا ان ثمرتها صغيرة فيها ~~كحب التين. # 1. در برهان قاطع تنگز و تنگس به معنى درختى است كه خارهاى بسيار تيز دارد و گل آن مانند ~~گل كاسنى و آتش هيزمش به غايت تيزوتتد است. به گفته ثابتى تنگس درختى است از نوع ر ~~بادام كه در كردستان اين نام را دارد 21ف1 5قللله به هرحال تنگز برهان ~~قاطع به جهت خاردار بودنشن به عوسج نزديكتر اسست. آ. چنين است در اصل و در برهان قاطع ه ~~به صورت «اديوخاره أمده است: ادرختى است پرخار و ان را سفيدخار وخفچه گويند وبه ه ~~عربى عوسج خواننده. 3. رجوع به حاشيه شماره قبل. ؟. توره با واو مجهول جانورى است و ~~كه او را شغال گويند (برهان قاطع). 5. اين كفاه بايد كفاه باشد كه به جهت ضرورت وزن ج ~~شعر به تخفيف قاء بايد خواند. يعنى دو كف دست چيننده ميوه عوسج در نكوهش چيدن ms487 آن . # ويرا بس است (زيرا خارهاى ان دودست او را خراشدار و خونين ساخته است). 6. در برهان و ~~تاطع «اشكيل چشم دوائى است كه آن را عوسج گويند اگر برگ آن را بكو بند و آب آن را ~~يگيرند و هفت روز در چشم چكانند سقيدى چشم كه به هم رسيده باشد زايل كتده. و اشكيل ~~اسبى را گويند كه دست راست و ياى چپ او سفيد باشد (برهان قاطع). شايد به كار بردن ~~اشكيل در اشكيل چشم يه سبب همين معنى سفيدى آست و شايد معنى آن «داروى ضد سفيدى ~~چشمن باشد PageV00P505 ~~============================================================ ~~446 كتاب الصيدنة فى الطب ~~742. عويشه(1) ~~بالسريانية طركينا و بالفارسية ترينه (2) لان البقول تجعل فيه. # 1. العويثة قرص يعالج من البقلة الحمقاء بزيت السان العرب ذيل عوث). ا . در برهان قاطع ~~نوعى از قاتق يا خورش كه مردم فقير در آش آرد كنند و آن قرصى است كه از نان تنورى ور ~~نيمپخته با سبزيها و ادويه و سركه و دوشاب به مدت چهل روز به عمل آرند و از ان قرصهاى ~~سازند و در وقت حاجت قرصى را از آن در آب گرم اندازند و قاتق آش كنند. و نيز طعامى باشد ~~كه با گوشت و گندم و سركه بهزند و آن را به عربى عويشه خوانند (درست: عويثه). # 723 عين(1)البقر 00 0781)=. 76 16لله ~~و يقال عين العجل ايضا. جالينوس: بوبتالميوس ويسمى بالعربية البهار وهر ~~بالفارسية كاوچشم. ابوحنيفة: عين البقر نوع من اعناب الشراة اسود غيره ~~حالك عظيم الحب(2) و ليس بصادق الحلاوة و يقال له غاوشيرك(3). # 1. رجوع شود به ذيل «بهار در همين كتاب. آ. در اصل: «الجنب» و آن درست نيست. «ومنه ~~عيون اليقر وهو عنب اسود ليس بالحالك عظام الحب مدحرج يزيب وليس بصادق الحلاوة ~~(المخصص ج11 ص 71).3. در اصل: «عاوشيرك» با عين بى نقطه و آن نبايد درست باشد. در ~~برهان قاطع غاوش و غاوشو به معنى خوشهآ انگور آمده است. # 744 ms488 العيد ~~شجرة جبلية تنبت فى الشواهق عيدانا غبرا لاورق لها ولانؤر كثير الحقد كثيف ~~اللحا و يكون قدر الذراع يدق لحاوها و يضمد به الجرح الطرى فيلحمه . # ە PageV00P506 ~~============================================================ ~~حرف الغين ~~745 غاريقون 76012000ذ1 كفله116 10110205 ~~الرازى: لايمكن ان يغش و ما كان منه اخف وزنا املس المكسر والجوانب ~~ول شديدالبياض خفيف الوزن فى مذاقته حلاوة يعقبها مرارة فهو اجود وما كانه ~~اكثف و اقرب الى الخشبية اصفر اللون قليل الملاسةشعث المنظر. هو (1)اصل 855ب) ~~و شجرة اونبات ينبت على اصل شجرة مستوفى القوائم مركب من جوهر هوائى ه ~~و و ارضى. و قال بدله افربيون. ابن ماسويه: بدل جيده مثل وزنه تربذ مع ربع ~~و وزنه صبرجيد و اجوده ما كان حديثا و اشده بياضا واسهله تفركا باليد ~~كالدقيق ينبت فى حدود ارمينيه وذكروا انه اصل نبات و قيل انه ينبت داخله ~~الشجر من العفونة كالفطر وهو الشجر الذى يقال له الشربين و قد ينبت اه ~~فى ارض اسيه وسرماطيقى(2) و قليقيه على شجر القطران. اجوده ما كان فيهه ~~شظايا مستقيمة. اجوده انثاه و دليله ان يرى فى جوفها اذا قطعتها شبيهاجه ~~بالحية(3) المستوى. و دليل الذكران تراه املس مستديرا من جميع النواحى. وه ~~و يختار من انثاه ما كان ابيض الجوف خفيفا سريعة التفتت و فى جوفه كنسيجه ~~العتكبوت الدقيق فى طعمه حرافة يحرق اللسان ~~1، از اينجا تا پايان در حاشيه نوشته شده است. آاف2631 سر زمين وسيعى در اروپاى ~~شرقى بوده است كه سارماتها در آن زندگني مى كرده اند. سارماتها بعدها با قبايل اسلاو ~~درهم آميختهاند. 3. چنين است در اصل كه البته بر اثر محوشدگى چندان قابل تشخيص نيست ~~و ومي توان طور ديگر خواند. در ابن البيطار: «و اما الانشى فان فى داخله طبقات مستقيمة». در ~~ترجمه فارسى: «و ماده او آنست كه چون بريده شود اجزاى ميانه او كز نمايند به چشم وزود ج ~~درهم شكسته شود و ميانه او سپيد بود و جزم او ms489 تو برتو باشد به همديگر بر گرفته بوده. PageV00P507 # ============================================================ ~~448 كتاب الصيدنة فى الطب ~~746. حب الغار(1) ~~بالرومية ارقونيذوس (2) . بشر: بالفارسية دهمست و بالسندية شنكر، حب فى قد ~~ولاللوبيا ابيض الى الصفرة محددالرأس دهين منفلق. ارجانى: يقال لحبه حبر ~~الدهمست شكله شكل البندق الصغار عليه قشور دقاق اذا غمزت عليه انفلق ~~فلقتين صلبتين اسود يضرب الى الصفرة طيب الريح عطر دهين. الرازى: ~~يشبه لب الفندق والصغار جدا قريبة من عظم البعر عليه قشور سود و باقى ه ~~القصة على ما وصفها الارجانى وزاد: اذا كسرته تدبق اليدمنه. الحاوى: يقال ه ~~لورقه دهمست: ابوحنيفة: هو شجر عظام له ورق اطول من ورق الخلاف وه ~~ثمر إصغر من البندق واسود القشر له لب يقع فى الادوية وورقه طيب يقع ~~و فى العطر و ثمره هو الدهمست وهو عجمتى واهل الشام يليمون خوابى الشراب ه ~~به لطيبه وزعمهم انه يدفع الافات عنه ويسمونه الرند. اوريباسيوس: دافنى. # الارجانى: بدل ورقه التمام اليابس. ابن ماسويه: دهن الغار بدله مرتين ~~حب الغار و مرة فستق. # 1. بايستى «الغار» مىبود زيرا ما در حرف غين هستيم. ولى مؤلف «حب الغاره آورده است وه ~~گويا اصل مضاف اليه را گرفته است نه مضاف را. آ در ترجمه عربى ديستقوريدس (84 از ~~اول): دافنيدس وهو حب الغار:چه». خود درخت غار ال5هە است- عللةهاه1ل قلا)للميا ~~سا ~~747 غبيراء *5- .21110 1668.111055021115 0105يا ~~ناهناقل11 5لل1186 ~~زهر الغبيراء اذا شمت هيجت من الزكام داء عظيما شفاؤه فى شم ورق الخلاف جيه ~~وإن صعدت ماء زهرة الغبيراء يتقطر(1)منه ماء رائحته رائحة بول الفار حمزة: ~~و بلغة اهل فارس سليسك(2) و سلس اسم ملك من الملائكة ومنه خرزة سليس وه ~~حشوي وادى يطرد الرماح و ريحانة تسمى سيس بوان ودواء يستى سلس و ز PageV00P508 ~~============================================================ ~~حرف الغين 249 ~~هذا مكان. ابوحنيفة: سميت للون ورقها ابونواس: ~~ود لو كنت من فاكهة تشتهى لطيبها كنت الغبيراءيه ~~1. در اصل: «فيقطر». آ. در اصل بدون نقطه و به اين ترتيب مى توان سلنسك نيز ms490 خواند و ~~شايد هم «سلسك» باشد. در حاشيه منهاج البيان (ورق ب 151) : «غبيراء سنجد فى لغة اصفهان و ~~فى لغة فارس شيلانه» در درختان و درختچههاى ايران سيلانه و شيلانك از نام هاى عناب ذكر ور ~~شده است (ص 399). در برهان قاطع نيز شيلان و شيلانه به معنى عناب آمده است. در ترجمه ~~فارسى اين كلمه «سسنك، است. بنابراين شايد آنچه در اصل و در ترجمه فارسى آمده است ~~كلمهاى شبيه به سيلاتك يا شيلانك بوده است كه دستخوش تحريف و تصحيف شده است. # اصل ما در اين قسمت مغشوش و درهم است و معنى محصلى از آن درنمى آيد ترچمه قارسى تا ى يد ~~اتدازهاى مفهوم تر است وما به همين جهت آن را نقل مى كنيم: «حمزه گويد او را به لغت اهل ه ~~قارس سسنك گويند و بسيمن نام فرشتهايست ومهره او را كه خرزه سسن گويند به لغت عربوه ~~به آن فرشته نسبت كردهاند و از خواص آن مهره آنست كه باد را از امعاء براند چون بر شكم ~~بسته شود و موشع اين مهره وادى معروف استه. پس شايد قسمتى از تنرت اصل چتين ~~ياشد: «وخرزة سيس يطرد الرياح و هذا (اى سيس) مكان» يعنى «نسيسر تام مكانى است» ~~748. الغرب 77للغ =ا 1180101 16111 ~~بالرومية اليكا(1) و بالسريانية عربيا (7) و بالفارسية بذه. صهاربخت: لبن ~~الغرب المعروف ببورق الغرب، فى الناس من يشرطه وقت الايراق ويجمعون هجه ~~الصمغة الجارية. اوريباسيوس: اطيا (3). # 1. در اصل : «اليطا». رجوع به عنوان يونانى. آ . در اصل : «عريثا» . رجوع به لووص 30301. # در ترجمه عربى ديسقوريدس:«اطام (111 از مقالهآ اول)حبلگ ~~7490. غراء(1) و غرى ~~صهاربخت: المعمول من غبارالرحى(7) والمعمول من الجلود و غرى السمك .ه ~~جالينوس: قلا(3) يعمل من السميذ للمصاحف. الحاوى وديسقوريدس: المعمول قه. # من جلودالبقرمنه ابيض ومنه اسود. ديسقوريدس: يعمل من نفاخة السمكة و (96)) PageV00P509 ~~============================================================ ~~450 كتاب الصيدنة فى الطب ~~هذا بطن سمكة كبيرة و اجوده ما كان فى بنطش(2) ابيض دسم ينحل ms491 سريعا ر ~~باليونانية قلا ويعمل من نفاخة السمك فى بلاد بنطش ابيض ويقال له اكتووقلا(5). # يحرق غرى جلود البقر و يغسل ويستعمل بدل التوتيا. # 1. «غراعه در حاشيه نوشته شده و«اغرى» در متن. «واوه الحاقى مصحح است. آ. در اصل: ~~«الرحى». 7. در ترجمة عربى ديسقوريدس: «قلاوهوالغريح 1ل.4. مقصود «بونتوس» يا ~~درياى سياه است. ڈ. در ترجمه عربى ديسقوريدس (83 از مقاله سوم): «ايكتيوقولا وهو ~~غرى السمك= 106621 ~~450. الغراء(1) والغريراء بادكنه نا 010 50 يا 11 ~~ا111ل10111للة ~~ابوحتيفة: من رياحين الير ولها زهرة بيضاء يقق و بها سميت غراء نباتها كنبات ور ~~الجزر وحبها كحبه وهى مرة. # 1 . الغراء نبت لا ينبت الآقى الاجارع وسهولة الارض وورقها تافه وعودها كذلك الا انه اطيلس وهو ~~شجرة صدق وزهرتها شديدةالبياض السان العرب ذيل غرر) ~~751. الغرز(1) .8142010005ل16ل1يابياع10101081662 ~~ابوحتيفة: هوالاسل الذى يتخذ منه الغرابيل ويسمى الغرير يقع فى الادوية و هاه ~~يسميه الاطباء قنطوريون. # 1. رچوع شود به لسان العرب ذيل «غمرزه ~~757. غساج =.1702 106ة619121 ~~ابوحتيفة: اعواد ترتفع قدر شبر لها وريقة صغيرة مدورة لزجة وزهرة مثلهن ~~زهر المرو الجبلى ويغسل (1) يها الثيباب فتنقى. وارانيه فاذا انه هو البنج الاسود. # 1 . در اصل: (به). PageV00P510 # ============================================================ ~~حرف الغين 251 ~~753 الغضف ~~ابن دريد: خوص طوال يتخذ منه الجلال. ديوان اللغة: شجر بالهند كالنخل يتخذ ه ~~من خوصه الغرائر والحضر. تاريخ ثابت: وجدت بخط ثابت بن قرة انه وجد ه ~~بباب(2) الشام فى الجانب الغربى نخلة قيل انها تجمل تمرا هنديا وذكر اهل ~~المنصورة(3) انها شجرة يقال لها الخوص المكري بلسان اهل سيراف وعمان وه ~~البصرة و عند اهل المنصورة الغضف و(4) بالسندية قلبخ ولايطول الا قريبا من ~~قامة ويجمل طلعا ينشق ويصير حبه كالبلح ثم يسود و ينضج و يحلو فيؤكل و نواه وو ~~صلبة مدورة اصغر من البندقة يعمل متها السيح بمكة بعدان يخرط. وهو من يه ~~حدالتيز الى المنصورة، مائة وعشرين فرسخا الاودية (5) كلها ملأى(6) من ~~الذى كنت اراه غصنا بارزا من الارض قدر ذراع والخوص خارج ms492 من طرفه شبيه ه ~~ولا باصابع اليد. ومررت على واحدة قد كشف السيل عن اصلها واذا هو كجذع نخلة اهاه ~~منبسطة على الارض وذاك سعفه. فى مسالك الجيهانى هو جنس من النخل البرى ~~يتخد من سعفه الحصر. ابوحنيفة: الحصر المنسوجة منه تسمى السمام واحدها ~~سمة تبقى عشرين سنة. وجذع الغضف قدر ذراعين. قال له خوص متين يعمل ه ~~نهالقفاع(7) التى يحمل فيها الجهاز كما يحمل فى الغرائر(8) تتخذ اعدالا(9) و (96ب) ~~و لها بقاء و نباتها كنبات النخل ولكن لايطول و يخرج(10) فى رؤوسها بسرا بشعا ~~لايؤكل. # 1. در اصل: «الخلال» با خاء. تصحيح از لسان العرب. 2. از محلات فسمت غربى يقداد. 3. احتمال ~~ميدهم منصوره سند پاشد. گرچه ياقوت مى گويد كه در آنجا ميوه پيدا نمى شود ولى اين مانع از ان ~~نيست كه مردم منصوره درپاره اين درخت كه در نواحى سند و مكران (از تيزتا منصوره) فراوان بوده ~~است داورى نكنند به همين جهت احتمال ميدهم كه در سطر بعدى بايد چنين خواند: «وعتد اهل ~~المنصورة الغضف بالسندية قليخ» يعنى بدون واوپيش از «بالسندية».4. رجوع به حاشيه قبلى. 5. در ~~اصل: «الادوية» و آن درست تيست. 6. در اصل: «ملى»-7. در اصل: «القناع» و آن درست نيست. # ول تصحيح از لسان العرب. «والقفعة شى كالزبيل من خوص بلاعروة وقيل ققة واسعة الاسفل ضيقة PageV00P511 ~~============================================================ ~~252 كتاب الصيدنة فى الطب ~~الاعلى..» (لقرب الموارد).8 . در اصل : «الغرائزله. 9 . در اصل : «عدالا». تصحيح از لسان العرب. # 10. ضبط از لسان العرب است. # 54 الغلقة=.000081812ل186يا .1061108ل6ل612 ~~يا 11011 علله1ال ن78660 ~~ابوحنيفة: شجيرة تشبه اليظلم شديدة العرارة تجفف (1) و تضرب بالماء فى مناقع ~~الجلود فلايبقى عليها وبر وتحمل الى البلاد مدقوقا لذلك. و قيل نباتها نحو نبات هاه ~~و الكبر وفيه غبرة وجناته يتوقون لبنه فانه يسلخ الجلد و يستمشى (2) به فيفرط و ~~.يسمم السلاح به. # 1. دراصل: «يجفف ويضرب». آ. در اصل: «ويستمسى» و ان درست نيست. يستمشى به يعنى پا ان وه ~~اطلاق معده را خواهند. ms493 # شك7. غوشته(1) 515اتق116ع1010 ~~ابن ماسه: من جنس الكماة و بالترمذ و بلخ غوينك و به يغسل الثياب فيييضها وه ~~يلينها و بالسغدية غونك(3 انبات تستعمله المجوسيات فى غسل الثياب بدل الاشنان. # 1. «غوشنه به ضم اول و سكون ثانى مجهول و فتح ثالث ونون گياهى باشد كه آن را در هنگام ترى و ~~.تازگى خورند و چون خشك شوند دست يدان شويند و رتگ آن سياه و سفيد مى باشد، (برهان قاطع). # وعين اين وصف درذيل «غوشه» هم أمده است. 2. در ترجمه فارسى: «غوتيك». 3. در ترجمه فارسى ~~نسٹه مج: (خونك» ودر نسخه مب «اغزتك». # 152 غناقاليون(1) ب72941ا 6يل 1108001 يا ~~1ل161101111616 ~~الحاوى: حقال جاليتوس اسمه مشتق من القطيفة التى يتغطى الناس بها . # 1. دراصل و در الخاوى (ج 21 ص 208) «غياقاليون». در ترجمه عربى ديسفوريدس (112 از ~~سوم): «غناقليان» رجوع شرد به عتوان يونانى. PageV00P512 # ============================================================ ~~حرف الفاء ~~757. فاغرة لل0111017لق6يا 1182-801،6 ~~لقتا ~~الر يحيى والخشكى: حب مثل الحمص صلب القشر كقشر المحلب مفلفل او مفلق ~~فى جوفها حب اسود براق كالشهدانج اواكبر قليلا يؤتى بها من السفالة. # ابن ماسة: يشبهالحضض وما ابعد معرفته بها.ه ~~1. ظاهرا يعنى قشر آن ناهموار يا شكافته است. مفلفل به معنى مجعد و مفلق به معنى شكافته. # 758فاغية الجناء 05ل1 8086181261ا يا با لل11عللنيا ~~هو نور الجناء المكى فى غاية الارج وبزره يشبه الفلفل. سر اللغة: كل تبت له ~~رائحة طيبة فهو فاغية. ابومعاذ: اصل النيلوفر الهندى قال (1) ابن ماسه لم يصيبا ~~تاب الله عليهما. ديوان اللغة: منه الدهن المغفو. و قيل الفاغية بزرالحناء ~~وهو الغفو. و قال ابن الاعرابى الفاغية احسن الرياحين لونا واطيبها رائحة ومنه ~~دهن مغفو. ابوحنيفة: فاغية الجناء تخرج عناقيد و ينفتح منها نور صغار يجتنى و ه ~~يربب بها الدهن المعروف بدهن الجناء وهو المغفو و الجناء يطحن من ورقه. و قال ~~فاغية الجناء تخرج جميعا تم تظهر فى رؤوسها نورة بيضاء صغيرة الجوهرة(2) ~~الكرى وهى دكنة حمرة. # و1. در ترجمهآ فارسى: «و ابو معاذ ms494 و ابن ماسه گويثد فاغيه عرب بيخ نيلو فر هندى را گويد و ابوريحان وهر ~~هر دورا تخطئه كرده است». بنايراين بايستى اصل چنين باشد: «قال ابومعاذ و اين ماسه اصلر ~~ول النيلوقرالهندى، ولم يصيبا تاب اللهعليهما». آ. شايد چنين يوده است: «كالجوهر الكرى». PageV00P513 # ============================================================ ~~254 كتناب الصيدنة فى الطب ~~759. عودفاوانيا س70400.اع11 ل0ق1060 ~~وهو عودالصليب. جالينوس: جليقيسدس (1). ديسقوريدس: له حب احمر واسود. # فى جامع ابن ماسويه: اكتمكت وهو دواء هندى بدل من الفاوانيا. وهو عود اغبر فيه يهر ~~(197] خطوط ابيض كاقطار الدائرةمتقاطعة على الوسط. ابن ماسويه: بدله اكتمكت و ~~دواء هندى. منحول اسحق: لم يذكره جالينوس: قلو بطرة: شجرة هندية و روميةه ~~ووالهندى اجود يشبه العاقرقرحا فى غلظ البنصر اغبر الى البياض اذا قشر وجد ه ~~و فيه اربع قطع سود كانها صليب ثم اخذ فى تاثيره فى الصرع. # 1. در ترجمه عربى ديسقوريدس (133 از سوم): غليقشيدا وهو فاونيا. به يونانى 909 1 ~~1. فاشرشتين ب117غل 2102 11 12110110 يا ~~1 5لل101 ~~بالرومية لتوهيرمرظيس(1) و بالسريانية فاشرشتين (2) و بالفارسية شست (3) بدار ~~المذكور فى باب شين. قلوبه فى اول ما تطلع تؤكل وهو مثل الفاشرا الا انه ~~اضعف. الرازى: قطاع خشب غلاظ متفننة الشكل فى لون الخشب النخر اغبر ~~اللون رزين يتناثر منه غبار وورقه يشبه ورق الخلاف المجفف الا انه اعرض منه ه ~~طيب الريح. ابومعاذ: شست بداز(3) الكرمة السوداء. القاينى الكرم البرى ~~الاسود ~~1. چنين انست در اصل وصورت درست آن بايد ارخزوسطيس ياشد: ماكندعلل ولى اين به معنى ى ~~فاشرايا سهيدتاك است نه فاشرشتين. 2. فاشراشتين كلمه سريانى است (ماير هوف براسماه العقار ~~شماره 313). 3. رجوع شود به ذيل كلمهآ شست بدان در همين كتاب. # 761. فاشرا للللااالةفل1108 ~~و هزاركشان الكرمة البيضاء. الارجانى: هو خسرو دارو، القاينى: الكرم البرى . . PageV00P514 # ============================================================ ~~حرف القاء 255 ~~الابيض. الحاوى: قلوب هذا النيات تؤكل اول ماتطلع و ثمرته الحمراء التى تشبه ~~و العناقيد يستعملها الدباغون فى حلق شعرالجلود. # 762فأرة،ي1=73 ~~بالرومية ايريرموس و ايضا فنثيقوس و ايضا ايروموروس وبالسريانية عقبرا. # بولس: ms495 بدل زبلها الفأرة نفسها. اخبر (1) النحار انه عبر على روث خنزير وسط ~~مزرعة وهو يتحرك فظن انه يدود فقلبه فراى تحته شيئأ كثيرا من جره صغار حم ور ~~جدا و انه تركه ايامأ ثم طالعه فوجدها غير مفتحة العيون وقد اخذت فى انبات ه ~~الشعر. # 1. اين قسمت در ذيل «فانيد» پس از كلمهآ «فلايضيع» آمده است. در حاشيه همان سطر با علامتى ~~راجع يه اين كلمه آمده است: «تتمة الكلام على الفارة» . وما هم ذيل فاره أورديم. # 763. فانيذ ~~بالرومية هنديقون، الخزائنى(1) صفوته و رغوته ابيض مدور. و برسوله (2) ~~هوالفاتيذ الصغار المعروف بالرنجبيلى لاته يحمل عليه الفانيذ. حتوى لايتعقد ~~مالم تلقح قدوره بورق العشر وهو امر شيء..(3) هذه ورقة عريضة توضع ~~فيمابين قذرين لينصب عليها مايحوله من قدر الى قدر فلايضيع. # 1. در خزن الادويه (ص 644) «فانيذ خزائى». 2 . در برهان قاطع: «برسوله بر وزن مرغوله ~~قرصى باشد كه در آن جوز و بزباز و بنگ يو ديگر ادوتهآ گرم كتند و خورتد». بنابزاين پايد گفتر ~~معنى برسوله از زمان ابوريحان تا زمان مؤلف برهان تحول و دگرگونى يافته است. 3. از سياق ~~كلام برميايد كه جمله يا كلماتى از اين ميان ساقظ شده است. # 762 الفاخور =ا للقللا لملللالل2ن1 ~~ابوحنيفة: هوالمرو العراض الورق ضرب من الريحان يقال له مرو وهو ما ه PageV00P515 ~~============================================================ ~~456 كتاب الصيدنة فى الطب ~~(97ب) عرض ورقه)وخرجت له جماميح فى وسطه كانها اطراف اذتاب التعالب عليها يه ~~نور احمر مشرب طيب الرائحة تسميه اهل البصرة ريحان الشيوخ يزعم ان ~~طباؤهم انه يقطع السبات(1). # 1. در اصل: «يقطع الشباب». اصلاح از لسان العرب ذيل «فخر» ~~765. فاط (1) ~~اين ماسه: دواء يجلب من الترك هو فاذزهر. # 1. در الحاوى (ج 21 ص 232): «و يقال فساط. قال ابن ماسويه دواء يجلب من ارض الترك ~~جيد لشرب الشوكران ولشع الهوام متى سقى بالماء البارد.». در برهان قاطع: «به لغت رومى ~~و جدوار را گويند كه ماه پروين است». در مخزن الادويه (642): «بعضى گفتهاند لغت رومى است ms496 ~~و تقليسى گفته عربى است و به سريانى بالطاء و به رومى فطيلامج نامنده ~~765. (مكرر) الفج(1) ~~شبيه بالقرنفل اغبراللون شبيه اللون بتمرة الطرفاء و مكسره ابيض ~~غيرصلب مرالطعم هذه صفة هلاوس. والعامة تسميه الفرغير. قوله شبيه ه ~~بالقرنفل و من حقه ان ينقل الى بابه. # 1. در حاشيهآ ورق ب 97 نوشته شده است. # 66. فجل 140006. 71يا58 0 ~~بالرومية رفينون و بالسريانية فوغلى . ايوالخير: التربيزك افضل من الشامى . # الحاوى خبرنى صديق(1) لى انه قطر ماءورق الفجل على عقرب فراها ابعد(2) ~~فانها انتفخت وانشقت فى نصف ساعة وذكر نوعا مريئا. الاهوازى: بالرومية ~~رفانى. قال صاحب الياقوتة هوالمخام(3) كانه اخذه من المثل : ليث الفجل يهضم PageV00P516 ~~============================================================ ~~حرف الفاء 257 ~~نفسه. بولس: بدله دهن الخروع. ابوحنيفة: الحب الذى يقال له حب الفجل و ~~ويقال لدهن دهن الفجل ليس بهذا الفجل الذى من البقول ذاك فجل آخر. # 1. در اصلي: «صديق له». اصلاح از الحاوى (ج 21 ص 221).2. در الحاوى: «انفذه. 3. # «والخامة الفجلة و جمعها خام السان العرب ذيل خيم). # 7. فراسيون د-12= 1867ل1 102001 ~~رومي يشبه الجعدة و يقال له صوف الارض. الرازى: قضبان ليفية زغيبة ~~حمراللون لينة الملمس سهلة المكسر تشبه خشبة القطن فاذا جف وعتق جملة هن ~~صار فى لون جوزالدلب. جالينوس والدمشقى: حشيشة غبراء تبول عليهاجه ~~الكلاب. ابوالخير: اورمينون(1) وهو نبات يشبه القاراسيون و قد يسمىجه ~~طوريذخ. فى ترياق حنين: هوالكراث الجبلى. قيل هو العلقم. ديسقوريدس: ج ~~و نبات كثيرة الاغصان من اصل واحد عليه زغب يسير مربع الاغصان ابيض و ~~ورقه فى طول الابهام مزغب ينبت فى الخرابات. الارجانى: بدله وزنه سنبل و ~~تلثى وزنه اسارون و نصف وزنه قرطم . # هله ~~768. فربيون بوكال نهنء= 805ع266 100108 ~~بالرومية او فربيون و ايضا هيومافطون. الرازى: صمغ مازريون ينبت فى بلاد ~~ايطاليا (1) اشقراللون اصفره حاد حتى ان الحديث منه لو وضع على اللسان ~~فكانما وضع عليه جمر وقوته تبقى اربع سنين ثم تضعف الى العاشرة بالتدريج ~~حتى تبطل قوته بواحدها. ديسقوريدس: ينبت فى ارض لوبيه، فى ms497 الحشائش (2) ~~فى بلاد موروسا فى موضع اوطولياس(3) . حبيش(4) : آنما يجعل مع الفرفيونباقلى [168) ~~مقشر لئلا يتأكل و يفنى . فى الكتب : انه والافيون ان جعلا فى قارورة افنى كل PageV00P517 ~~============================================================ ~~458 كتاب الصيدنة فى الطب ~~واحد منهما الاخر و كذلك العسل والسمن المتساويين فى الالسنة. وفى كتب ه ~~الهند. صمغة حريفة يخاف جماعوها حرافتها فيعلقون منها اكراش اغنام منظقة ~~حتى تتقطر فيها فى عظم حب الكرسنة و يكدر فى الاكراش فاختر منه الصافى ~~وا الحريف الممتنع من الذوق لجرحه اللسان فى ساعة. و اول من استنبطه ملكه ~~لوبيه(5). الارجانى: بدله فى المرهم الحلتيت. ابومعاد: صمغ شجره الشوك.: ن ~~ابن ماسويه: بدله مثله من اكليل الملك من ثمره الذى يسمى الخواتيم، والجند ~~بيدستر يعمل معه عمله و اجوده ما كان حبا كبارا حديثا ابيض و ربما جعل ~~فيه الجرجير النئ مقشرا ثم يترك و اخرجه عند الاستعمال. ميامر جالينوس: ~~لبن نبات من جنس الشوك ينبت بالحبشة ولملكها (6) فى قوته مقالة صغيرة وهو ه ~~اذا خرج من شجرته لم يقع على شيء الا اكله وافسده خلا الكروش و لذلك ~~صار تحفظه. قيل اذا نخر يأكل بعضه بعضا ولهذا يحفظ بالباقلى و قشوره ~~اللوزالمر ليشتغل بأكله من اكل نفسه. الصيدنة (7) قاطاجانس: العتيق لايبقى ~~و لونه الرمادى لكنه يضرب الى الشقرة والصفرة و يكون مع ذلك فى غاية ه ~~الجفوف ولاينداف مع الزيت الا بكد، والحديث بخلاف ذلك لونه الى الصفرة و ~~ينداف بسرعة. والحديث كالنار تحرق اللسان والعتيق يسيرالحدة. ابوجريج : ~~يجعل فى انائه مع الباقلى المقشر فتحفظ قوته ولا يتأكل مدة . ابن ماسه: اختر منه ~~الحديث الصافى الاصفر الحاد الرائحة الحريف الطعم المر الميامير: لايستعمل ~~الحديث منه فانه حاد جدا والدواءالبارد لايستعمل من غير حرارة ولطافة. # صاحب النخب: سمى قاتل ابيه لانه يأكل ورفه و اغصانه و سائر مايلقى عليه. # (98ب) قسطا: يحملمن ناحية المغرب ، و ايضا: انه لايلتقط من الشجرة باليد لاتنه ~~و ينفطها و آنما يرمى بالحجارة من بعيد حتى ينتقض منها ثم يجمع ms498 بالمجارف ~~الحديدية مع تغطئة الوجه لئلايشيطه. # ال PageV00P518 ~~============================================================ ~~جرف الفاء 259 ~~و : 1. چنين است در اصل ودر ترجمه فارسى نسخه مغ «انطالياه و تسخهآ مب «انطاكيه» و نسخه مج ~~«افطاليا»آ. چنين است در اصل وظاهر جمله مغشوش مى تمايد ظاهرا در اصل «فى الناحية» ~~بوده است همچنانكه در ترجمه عربى ديسقوريدس (77 از سوم) آمده است: «ينبت فى البلادالتى ~~يقال له ليبوى وفى الناحية من البلادالتى يقال لها اوتلولياس فى الموضع الذى يقال له موروسيا . # 3، در اصل درهم نوشته شده است و آن را «اوطومر لباس» نيز مى توان خواند. در ترجمه عربى ~~ديسقوريدس (77 از سوم): «اوتلولياس» . در ترجمه انگليسى 1767ن) .2 كه در سال 1455 ~~سيورت گرفته است «ر110 تههاى در موريتانيا ميرويده (به نقل از كريوف). # تمولوس در ليديا بوده است نه موريتانياء اما موروسيا مت’116 نام يونانى موريتانيايهد ~~ق16 واقع در شمال غربى افريقا است. از كلمهآ اوتلولياس در ترجمهة عربى برمى أيد كه ه ~~مقصود شايد كوههاى اطلس واقع در همان منطقه است. به گفته مايرهوف در شرح اسماء العقار ~~(شماره 25) فربيون در قسمتهاى جنوبى جبال اطلس در مراكش مى رويد. ؟. در اصل: ~~لاحشيش» و آن در اينجا معنى ميدهد. حبيش حدس نگارتده است. 5. در ترجمه عربى ~~ديسقوريدس (موضع مذكور): «و اول من وقع على هذاالذواء يوباس ملك ليبوىه. علانبا يا ~~به ليبى امروز و به طور كلى به افريقا نيز اطلاق مى شد يوباس يا *ه168آدوم پادشاه ~~موريتانى معاصر امپراطور اوگوست بوده است و طبيب اوء اوفربيونه اين گياه را در كوههاى و ~~اطلس كشف كرده است و په همين جهت به نام او فربيون خوانده شده است (ياولى كوچك جو ~~ذيل يوبا و اوفربيون). 6. رجوع به حاشيهآ شمارهآ قبل. 7. چنين است در اصل. در ترچه ~~فارسى : «در كتاب صيدنه از قاطاجانس نقل كرده انده شايد در اصل چنين بوده است: ~~«فى الصيدنه من قاطاجانس» ~~769. الفراته(1) ~~صاحب المشاهير: الملبد فى لفظ العامة فلاته وملبند وهو ms499 مايتخذ من عقيدالعتب ~~معالدقيق و بغير الدقيق. # 1. اين كلمه به شكل فراتق و فلاتج هم آمده است. در السامى فى الاسامى (چاپ عكسي ص ~~247) آمده است: «الملبن والملبن والفراتق فراته» . در لسان العرب (ذيل لبن) : «والملبن بالتشديد ~~الفلاتج). در برهان قاطع: «فراته... آب انگور است كه نشاسته و آردگندم در آن ريزند و چندان ~~بجوشانند كه به قوام آيد و سخت شود و آن را بر رشتهاى كه مغز بادام يا مغز جوز كشيده ~~باشد ماتند شمع بريزند و آن را در آذربايجان باسدق گوينده با تذكر اينكه در السامى «ملبن» ~~بى تشديد هم ذكر شده است و با توجه به اينكه در متن مليند هم آمده است و با توجه به تعريف ~~وبرهان قاطع من كلمهآ ملبند و ملبن را بر ملبن فرهنگهاى عربى ترجيح ميدهم زيرا مل به معنى PageV00P519 ~~============================================================ ~~460 كتاب الصيدنة في الطب ~~نبيذ و شراب انگور هم آمده است و شايد مجازا به معنى آب انگور نيز آمده باشد. پس مل په ~~معنى آب انگور يا شيره و بتد كلمهآ فارسى به معنى بسته شده و ملبتد به معنى شيرهآ انگور معقد ~~بى شود كه همان ياسدق است. در كتب فرهنگ عربى آن را به صورت ملين درآورده اند. شايد ~~ملبد كه در اصل آمده است تيز درست ياشد كه معنى بسته شدن و فشردگى در آن هست. در ~~اقرب الموارد فلاتج را نان شيريتى كه از شيريز و مغزگندم درست كنتد اطلاق كرده است و بعيد ~~نيست كه فراته و فلاته و فلاتج در طول زمان در زبان عربى تغيير معنى داده باشند ~~870 الفرصاد(1) :00لا 5ل1101 ~~التوث الشامى. قال: قنأت انامله من الفرصاد اى احمرت. # 1. رجوع شود به ذيل «اتوث» در همين كتاب. # 771. فسال ~~الرازى: اصول متشظية متعقفة بيض اللون فى طعم شحم الحنظل و اقرب (1) ~~قطاع خشب متغضنة(2) فى طعمه حدة يشبه حكفى اللون بالقسط الا انه ~~الى البياض ماهو. # 1. چنانكه پيداست عبارت ms500 ناقص و يا مغلوط است. 2. در اصل: «متعضته». # اثائا فسطاريون وفرسطاليون 7672 لةل226ل 116118ح7 ~~ابومعاذ: ورعى الحمام چينه كبوتران حشيشة. هذا هو رعى الحمام المذكور ~~فى باب الراء واظنه بالقاف. ينظرفيه انه بالفاء لان جالينوس سماه ~~باريسطاريون و الباء تبديل فى التعريب الى الفاء ~~73 فستق ا 7613 ~~حمزة: يسمى فى بعض اللغات ون (1)كز كانى. PageV00P520 # ============================================================ ~~حرف الفاه 361 ~~1. ون و ونه در بلوچستان گفته مى شود (ثابتى، 260). چاتلانقوش نام ديگر آن است= ~~11 نام علمى آن است (همان موضع 259). در مريوان قسقان گفته ~~ميشود (همان مأخد 260). بنايراين كزكانى منقول از حمزه همان قسقان است. # 774. فسافس ~~الحاوى(1): حيوان يشبهالقراد يعرف بالشام بهذا الاسم يكون فى الاسرة. # 1. الحاوى ج21 ص 615. # 775. فسوةالضيع = .25ع1 1100055 12ي1ل130 يا علق1062020 ~~71113 ~~ضرب من الكمأة و يسمى القعبل ينبت مستطيلا كانه عود له رأس فاذا يبس ~~تطاير. وقال ايوزياد العرجون من اجناس الكمأة ثفقا عنه الارض ثم يخرج ~~ابيض صعدا وحده من غير شعبة يطبخه التاس فى اول نبته قاذا يبس طارت له ه ~~برعمة و خرج منها مثل الورس يسمى فسوة الضبع. قيل شجر يحمله ~~المخشخاش لايحصل منه شي ~~776. فشاع حا 619ه0 ~~شعر: يهو ~~جلزت جليزة وجلزت اخرى كما جلز الفشاغ على الغصون ~~وهو بالبخارية افزغنج و بالسغدية فزغند (2) و بالترمذية قوج (3) و بالبلخية ~~والطخارية جذرى وهو نبات يلتف بالشجر ويييسه واكثر ما يظهر فى الكروم ~~و قيل هو الكشوث. ابوحنيفة: هوالعكاش (4). والفشاع الملتوى على الشجر ~~وهى الشجرةالخبيثة لااصل لها فى الارض انما هو كطائف من غصن الى غصن جه ~~و متعلق بشجره من شجرهآ يفسدها و تمرها. PageV00P521 # ============================================================ ~~262 كتاب الصيدنة فى الطب ~~1. چنين است در اصل ودر لسانالعرب (ذيل جلزا: «قضيت حويجة وجلزت اخرى..» يعنى ~~نيازى را برآوردم و ديگرى را يه آن پيوستم همچناتكه پيچكى بر شاخهها مى پيوندد. آ. فژغند ~~به معنى عشقه است و آن گياهى است كه بر درخت پيچد و به صورت فرغند با راء بى نقطه هم ~~آمده ms501 است (برهان قاطع ذيل فرغند و فزغند). 3. چنين است در اصل يعنى با سه نقطه روى ور ~~«اف» كه نشان دهنده حرفى است ظاهرا ميان فاء و واو آء *العكاش اللواء الذى يتقشع الشجرجه ~~و يلتوى عليه، (لسان العرب ذيل عكش) ~~877 الفضة ب9 0ن 2126111 ~~بالرومية ارجورييا و بالسريانية سيما و بالعربية اللجين. # 778 ففو(1) 1081ة8 ~~(299) ابوحنيفة: الغفو والفاغية وردما كانمن الشجرطيب الريح وفاغية الحناء معروف. # 1. رجوع شود به ذيل «فاغية الحناء». در همين كتاب. # 7779. فطراساليون 6464062090=51108 8 ~~210ا.610 ~~و بزر الكرفس الرومى. ابومعاذ: الجبلى اسود كبار حجرى القشر صلب متطاول هه ~~و طعمه طعم الكرفس، بالر ومية اردوا و بالسريانية زرع كرفساد طورا و ايضا ه ~~زرع بطراسلينون و بالفارسية تخم كرسب كوهى. وقيل انه يقع ايضا من جه ~~ول جبال هراة. الرازى: حب اسود شبيه بالميويزج بل اصغر منه طيب الطعم عطر ه ~~اذا كسرته. ديسقوريدس: فطروسالينوس ينبت فى قباد وقيا(1) فى اماكن قه ~~صخرية وبزره شبيه بالنانخواه واطيب رائحة عطر واشد حرافة. الارجانى: ~~اسود متغضن شبيه بالميويزج الجبل الا انه اصغر منه طيب الطعم عطر. # 1. در ترجمه عربى ديسقوريدس (62 از سوم) ذيل بطراسالينون : «و قد ينيت فى البلادالتى يقال ~~لها ما قيدونياه. PageV00P522 # ============================================================ ~~حرف الفاء 263 ~~780 قط (1) ~~صهاربخت: يقاوم السموم و خاصة البيش ~~و1. ظاهرآ هان «فاطه مذكور پيش از اين است، زيرا هر دو پادزهر و ضد سم توصيف شدهاند. # 781. فطر 271706للا- 15 ~~ابوالخير: الصنف المسمى بوليطا(1) اجودها و بعده المسمى امانيطا(2) و فى سائر ~~اصنافه خطر يقتل بالخنق ديسقوريدس: منه قاتل و اسبابه ان يقرب من حديد وه ~~صدى اوعش بعض الهوام او خرق او اشياء عفنة او اشياء من حاصلها انجو ~~يكون ما تحتها من الفطر ضارا. و يوجد على الفطر القاتل لزوجةحو ان ~~و رطوبة لزجة و يعفن ويفسد سريعا بعدالاجتناء و ما اجتنى من نحت الزيتون هة ~~والمواضع القذرة والروث ردى . جالينوس : الفطر اليابس اقل رداءة لان الفطر ~~الرديى يغض قبل ms502 ان يجف. الرازى: لى، هذا كانه اومى الى ان الفطر القاتل ~~لايجف. الجاحظ : الفطر الذى يخلق تحت شجرة الزيتون سم ناقع وكل ما يخلق ~~و تحت ظلال الشجر ردي واردأه شجرالزيتون. ابوحنيفة: كوكب الارض نباته ~~قيل انه الفطر وهو القعبل. قلو بطرة: من الفطر جنس قاتل و كذلك ماخرج فى قه ~~حشيشة الافاعى والحيات او نبت تحت الزيتون و مواضع اوراث الحميرعهة ~~و والدواب وما اشبه لون الزرنيخ او كان اسود. والذى يخرج من روث الحمار او ~~تحت شجرة الزيتون الجبلى يسمى فطرالحية. # 1. در اصل : «نوليطام و آن درست نيست. 511716 يا 106ع01ل1 به معنى قارچ است اليدل و ~~سكات). آ. دراصل: «امابيطا) و آن درست تيست. 22ه للللل6 به معنى قارچ است ~~782. فقاح(1) الاذخر *ل1010با 800100061006 ~~الرازى: ابيض اللون كصوف متفتت و قد مر تفسيرهما فيه كفاية. والفقاخة [99ب] PageV00P523 ~~============================================================ ~~464 كتاب الصيدنة فى الطب ~~وج كل زهر و نور باى لون كان. والتفقح والتفتح والتفقع ان تدير ورقالورد ~~فتفقعها بالاصبعين فيجيي صوت كصوت القبلة و منه الفقاع والفقاقيع (2) . # و1. رجوع شود به ذيل «اذخره در همين كتاب ا . الفقاعه واحدة الفقاقيع وهى نقاخات الماء . # 783. فقاح الكرم(1) .ا 8ذه 5ن11 ~~زهرته قبل ان يعقدالحصرم. بولس: عنداكثر الناس زهر الكرم البرى. # 1. رجوع شود به ذيل «كرم» در هين كتاب. # 784. فقاح الملع ~~ابومعاذة الشورج وذكر في باب الزاء (در اصل: الرازى؛) زهرة الملح. بولس: دوا ه ~~ارطب والطف من الملح المخرق وبدله زهرالعصفر. # 785. فقاح الزفت ~~الميامير: هو ما يقوم فوق الزآفت الرطب. . # 786. فقوص (1) با ع ق00 ~~ابومعاذ: كونده (2) وهو اليطيخ غير النضيج الاخضر. هو بالعربية الحدج (3) و ~~بالفارسية سفجه(4). # و 1. «والفقوصة البطيخة قيل ان تنضجه (لسان العرب ذيل فقص). 2. در اصل چتين است ا ها ~~فتجه روى كاف و كسره زير واو در برهان قاطع «كونده بر وزن رونده» خربزه نارسيده. 3 . # «الحدج حمل البطيخ والحنظل مادام رطباه السان العرب ذيل حدج). ؟. «سفچه بر وزن كفچه به ~~معنى سفچ است كه خربزه ms503 نارسيده و شراب مثلت باشده ابرهان قاطع) ~~787. فقاع 60856 ~~بالرومية ذوسوس(1) و بالسريانية روزنكلاه. حمزة: گندم افشره. اصل التفقيع PageV00P524 ~~============================================================ ~~حزف الفاء 265 ~~ان تدير ورقة ورد ثم تضربها باصبعك فتسمع له صوتأ اذا انشقت. # 1. رجوع شود به عنوان يونانى. در ترجمه عربى ديسقوريدس (هه از دوم): «زيتس وهوه ~~الفقاعه 21106 (ليدل و لاسكات). # 4 فلنجه(1) ا 16118 يا.110 11ل6ق ~~يحيى والخشكى: منها الرزينة الحمراء الغليظ الشبيهة الرائحة بالتفاح ثم ~~الخفيفة الكبيرةالورق الدقيقة العيدان يشابه الجيدة فى الرائحة و رائحتةجه ~~كالخردل و يجلب من بلاد السفالة. صهاربخت: حب صغير يشبه الخردل. # ابن ماسه: هو اصل النيلوفرالهندى وهو بالهندية كنه پرنيك و ليس كما وصفيه ~~ابن ماسه انما هو نور و بزر صغار احمران. # 1. درباره اين دارو كه گاهى آن را با زرنب يكي دانستداند اختلاف زياد است. رجوتتع شود په ~~ذيل زرنب (شماره 137) از شرح اسماء العقار. # 789. فلفل 67،0=.ا 1621021101 ~~.ديسقوريدس: ينبت بالهند له تمر يطول(1) فى ابتداء ظهوره حكو. اول طلوعه ~~طويلا كاللوبيا، وفى نسخة، كالقصب الصغير وهو الدارفلفل فى جوفه حبه ~~ورصغار كالجاورس اذا استحكم صار فلفلا يتفرق كعناقيد فيها حب الفلفل، ~~وففجه هوالاسود و النضيج هوالابيض وهو مر لفجاجته. و قيل الاسود ~~و هوالنضيج والابيض هو الفج. قيل ما كان ديسقوريدس يعرف من حال الفلفل ~~شيئا بتة والمشاهد من امر الاسود انه يجلب من البحر ثم يحمل الى ارض الهند ، ~~و والابيض يجلب من ارض الهند وليس بينهما مشايهة فى الشكل والمنظر . واختر ه ~~منه الثقيل المكتنز الاسود غير المتشنج القشر فوق القدر(2) ولا المحترق. # الحاوى: الاسود من قبل انه يتضج قد صار كانه احترق و يبس بافراطه PageV00P525 ~~============================================================ ~~266 كتاب الصيدنة فى الطب ~~و والابيض اذا استحكم و انتهم، منتهاه صار فلفلا ولهذا صارالابيض احد من ~~الاسود. العمانى: اذا فارقت سربزه (3) نحوالصين تمر على شمال جزائر الزابج ~~(7100) فى بحر هركند(4) و منها ايجلب الفلفل(5). الزنجانى: اذا شرقت عن ~~و جندراورد(6) و بلغت حد هيلى (7) معدن الفوفل و جاوزته ms504 بلغت بندرا فيه معدنه ~~الفلفل اول حد مهلى ميلى(8) . والفلفل الاسود بالهندية مرج (9) و بالسريانية ~~اوكاماثا و بالسغدية ايضا مرج. ويلتقط (10) من بينه احجار صغار يشابههوه ~~و فى القدر و حوله حمراللون يسمى حجر الفلفل و كانه اذا قطف طرح علىه ~~رضراض للتيبيس فاختلطت به واخذت من كيفيته بطول المكث معه ويستعمل ه ~~فى الاطلية. جالينوس: فى الفلقل قوة، اصوله كالقسط واما تمرته فهى اول ما ه ~~تطلع هوالدار فلفل ولهذا صار الدارفلفل ارطب من الفلفل المستحكم ويسرع ~~اليه التأكل ولا يلذع بالذوق من ساعته بل بعد مدة و باقى القصة كما قال ~~ديسقوريدس. الرازى فى مكان اخر: حب يشبه حب البنجنگشت الا ان ~~فى ظاهره خشونة ليس بملاسة ذلك الحب، حاد الطعم حريف مثل الدارفلفل. # و والفلفل(11) الابيض مثلث الجوانب اكبر منه فى شكل الميويزج احد من جه ~~الاسود. بولس: بدل الفلفل الزنجبيل . ابوحنيفة: شجرته كشجرة الرمان سواء ان ~~و و بين الورقتين منه شمراخان فى طول الاصبع اخضر منظومان بالفلفل يحبتنى ثم ~~و ينشر فى الظل فيسود وينكمش وله شوك كشوك الرمان و اذا كانت رطبا ربب ~~بالماء الملح حتى يدرك ويؤكل كالبقول المرببة على الموائد فيكون هاضوما. # ابن ماسويه: الخراسانى ابيض شبه حب الطلع الذى للقاح فيه بعض مرارة ، هد ~~ول والهندى ثلاثة انواع: جلال، حب اسود كبار خفيف الوزن، و دقاق صغاروه ~~رزين، و فلفل ابيض هو من الاسود بمنزلة الحصرم من العنب لانه لم ينضج على ها ~~شجرة حتوي الفلفل الابيض يسمى بالهندية سوهنجته. ابن ماسويه: بدله ه ~~نصف وزنه زنجبيل يابس او مثله فلفل اسود. والدارفلفل والزنجبيل والفلفل PageV00P526 ~~============================================================ ~~جرف القاء 347 ~~يبدل بعضه يبعض. الترنجى، ذكر سبيذمرد حتوي قال: ثمرالذى يبيعه جه ~~الصيادلة على انه فلفل ابيض.هن ~~1. چنين است در اصل و در ترجمه عربى ديسقوريدس (159 از دوم) : «يكون فى ابتداء ظهوره ~~طويلا شبيه باللوبيا». آ. چنين است در اصل. اگر قدر به كسر قاف باشد معنى آن شايد چنين ~~باشد كه اگر ms505 در ديگ اتداخته شد روى ديگ نايستد. يعنى ازمتن عبارت چيزى ساقط شده ~~باشد. 3. «سر بزه جزيرة فى ارض الهند موقعها من العمارة خط الاستواء يجلب منها الكافوره ~~(معجم البلدان ج3 ص 68). بيرونى در قانون مسعودى (ص 547) اين جزيره را در وراء خط ~~استوا با عرض يك درجه وطول140 درجه گفته است (در آنجا سريره چاپ شده است): ~~«جزيرة عظيمة فى البحر الاخضر بالمشرق» در نخبة الدهر نيز «سريره» چاپ شده است (ص ~~153).4. «هر كند فى اقصى بلادالهند بين الهند والصين و قيه جزيرة سرنديب هى آخر جزيرة الهند ~~مايلى المشرق فيمازعم بعضهم، (معجماليلدان ج؟ ص 963). 5. دربارهآ قلقل و مركز آن ~~شرحى از ابودلف در معجم البلدان (ج4 ص 453) مذكور است. 6. شايد 0211108 ~~مذكور در شرح مينورسكى بر حدودالعالم (ص 241).7. رأس هيلى يا جبل هيلى از مواضع ~~مليبار (العلوم البحرية عندالعرب، جزء سوم از قسم اول ص470 يه بعد) . 8. «و جزيرة ملى ~~متسوبة الى المدينة بالساحل و بها من الفلفل مايوسق مراكب التجار اذا اجتمعت قى يوم واحد وه ~~بها انواع البهار.» (تخبة الدهر ص 159).9. در مخزن الادويه (ص 658): «به هندى مرج و ~~كول مرج يعنى فلقل گرد نامنده. 10. پيش از اين جمله در اصل عتوان «حجر الفلقل» افزوده ~~شده است كه با نظر به مطالب بعدى زايد به نظر مى رسد 11. در اصل: «قلفل اييض» يه ~~ورت عنوان توشته شده استي ~~790. فلفل الماء ب0ء0غ07ق1 2 120 1101011 ~~جالينوس: هو اوردپاپارى(1) و شيى(2) حربه. لانه ينبت فى رطبة و طعمه ~~شبيه بطعم الفلفل. اطيوس: نبات يشبه طعمه طعم القلفل. الدمشقى: دواء ان ~~يقتل الذئب. ابومعاذة بلغنى اته زنجبيل الكلب. بولس: حشيشة حارة دون ~~حرارة الفلقل. # 1. چنين است در اصل و آن درست نيست. بايد اودرو پاپارى باشد (اودرو يا هودرو يعنى آب و ~~پاپارى يعنى فلقل). در ترجمه عربى ديسقوريدس (161 از دوم): «اودرو فاوقارى». 2. در اصل: ~~«رسى» و آن در اينجا معنى ندارد PageV00P527 ~~============================================================ ~~648 كتاب الصيدنة ms506 فى الظب ~~791. قلفلمول .با علاعا /16 يا با 621010 ~~[00اب) و يكتب فلفلمون اى شبيهالفلفل و ايضا فلفلموى و فلفلمويه وهو بالهندية ~~پبى بل مول(1). صهاربخت: اصل الفلفل. قال ابن ماسه حتوح غيره: اصل جوه ~~الدار فلفل. الرسائلى: فلفلمويه بدله الدارفلفل. الارجانى: اصل شجرة الفلفل: ~~ابن ماسويه: بدله الذارفلفل. # 1. در مخزن الادويه (ص 360): «پيجلامول به لام و پيپلامور براء مهمله... ومول ومور بلغته ~~اهل هند اسم بيخ است00.» ~~292. فلنجمشك(1) 756ن0=م يا للللل160 ~~05فلا يا ببا لللسفلفقةلا للللل ~~و وفرنجمشك. ابوحنيفة: اصابع الفتيات(2). صهاربخت: القرنفل البستانى. و ~~بالهندية سله(3). # 1. فلنجمشك يا پلنگ مشك به قول برهان قاطع: «نام داروئى است و وجه تسميهآ آن به پلنگ ~~مشك آن است كه گل آن دارو به گلهاى پشت پلنگ و به رنگ آن ميماند و بوى مشك ج ~~ميدهد...». 2. چنين است در اصل و بر كتاب النبات ابوحنيفة (شماره 47): «اصابع القينات ~~هى الريحانة التى تسمى بالفارسية الفرنجمشك وهو باقاصى ارض بالعرب كثير، برى لايرعاه ~~شآ..».3. در ترجمه قارسى: «و به لغت هندى او را سله گويند و شلسى و يا سرى هم گويند» . # در لغتنامهآ پلاتس (ص 334) تلسى 1119ل10958ل00ل0 گياهى كه مورد احترام و تقديس ~~هندوان است و به عقيده آنها از موى «خداى زن تلسى» آفريده شده است. # 793 فل(1)حانما ت-5811 1ل1851 ~~الرازى: اصل النيلوفرالهندى. فى الحاوى: دواء هندى معروف قوته كقوةه ~~اليبروح واللفاح. ابومعاذ: خشب السفرجل الهندى. حكم ابومعاذ فى الفلنجة هن ~~انها اصل النيلوفرالهندى وفى الفاغيه كذلك. والرازى هاهنا يقول مثل ذلكه ~~فى فل فلاندرى ايها يعتمد.ه PageV00P528 ~~============================================================ ~~حرف الفاء 269 ~~1. به ضم اول و سكون ثانى به معنى نيلوقر باشد و به معنى بيخ نيلوقر هم آمده است و بعضى ه ~~گويند نيلوفر هندى است و به عربى أصل النيلوفرالهندى خوانند و فاغيه همان است و چوبو ~~درخت ابى را نيز گوينده (برهان قاطع). # 794. فليق (1) ~~ابومعاذ: الخوخ المفلق الذى يقال له بالفارسية واى الو (2) . فليق كل شيء بمعنى ~~مفلقه و ms507 يجب ان يفسر(3) به والفليق(4) خطآ. # 1. رجوع شود به ذيل كلمه «خوخ» در همين كتاب. 2. واى آلو را در فرهنگهايى كه در ~~دسترس من بود نيافتم. در برهان قاطع ذيل «واياه يكى از معانى آن را «گشاده» گفته است و ~~روى اين اصل شايد «وايا آلوه به معنى آلوى شكافته باشد كه ترجمهآ همان خوخ مفلق است . 3 . # چنين است در حاشيه كه درست است. در اصل: «يفسده كه در اينجا معنى ندارد ؟. ظاهر اين ~~گفتار چنين است كه اطلاق فليق بر هلو درست نيست و بايد خوخ مفلق گفت؛ ولى در ~~لسيان العرب (ذيل فلق) صريحا آمده است : «والفليق بالضم والتشديد ضرب من الخوخ يتفلق ~~وعن ثواه والمفلق منه المجفف». # 95/. فلار(1) 4701ع اا06ا150 عناللصا ~~كلرد (7) وهو گليم شوى(3) النافع من الوثى (2) . ديسقوريدس: يعرفه الجميع ~~و لانه ينقى الوسخ من الصوف واصله حريف. ينظر ما الفرق بين كلو(5) ~~و.والمغاث والعرطنيثا الذى يقال له فلار ~~1. «بلار بر وزن بهار آذربويه باشد و آن بيخ خاريست كه اشنان گوينده. «بلال به فتح اول بر ~~وزن كمال آدربويه باشد و آن بيخ خاريست كه اشنان و چوبك اشنان هم گويندش» (يرهان ~~قاطع). 2. چنين است در اصل با ضبط و اعجام. در برهان قاطع كلز آمده است : «دوائى است ~~كه آن را مغاث هندى گويند و آن بيخ درخت رمان البرى است كه انار صحرائى باشد. # شكستگى و كو فتگى اعضا را نافع است». 3. « بيخ خارى باشد كه گل آن را آذرگون خوانند و ~~ان بيخ را چو بك اشنان گويند و بدان چيزها شويند خصوصا پشم را به غايت پاكيزه سازد و ه ~~بعضى از مشايخ محاسن را نيز بدان شويند...» (برهان قاطع). ؟. «الوتى كالهدى الاوجاع» بوثى ~~هم مى توان خواند كه به معنى وثا است يعنى كوقتگى دست» (اقرب الوارد در هر دو مورد). ك. # همان كلز بايد باشد PageV00P529 ~~============================================================ ~~470 كتاب الصيدنة فى الطب ~~796. فنجنكشت(1) جن:* . 15قة6 1115 71162 ~~بالرومية اغنوس (2) و ms508 ايضا لوغيوس (3) و ايضا سقاون(4) و بالسريانية خمسا ~~طرفى و ايضا ارعا حورا(5) و ايضأ قيموليا و بالفارسية پنجنگشت و بزره ~~بالفارسية بيدمرو و ليس بزرالققد المعروف يبزر الفنجنكشت بل هو بزر ~~الفرفخ. ابوحنيفة: الققد(6) هو الفتجنكشت يلقى فى شراب العسل فيشتد وهاه ~~وا قدم فيه الفاء على القاف. ديسقوريدس فى بنجنكشت: شى ينبت على الانهار ~~و والاجام قضبانه صلبة حوى ورقه كورق الزيتون الين منه و فقاحه الى ~~البياض والارجوان و حبه كالفلفل. اوريباسيوس: فنطافيلن. الارجانى فى جن ~~ول يزره: حب الفقد. بولس و ابوالخير: حب الفقد هو الفنجنكشت. فى الحاوى: ~~قيل اته الفنجنكشت. و تفسير بنطافيلن ذوخمس ورقات. والفتجنكشت ه ~~و بالفارسية ذوخمس اصابع والاكثر على ان هذا ليس فنجنكشت لان اسم ~~(101) الفتجنكشت باليونانية اغنوس (2). وزعم حنين ان صيادلةالعراق يعرفون هذا ه ~~الذواء بهذاالاسم و انما يوجد عندهم منه اصله فقط.ج ~~1. رجوع به ذيل بنجنكشت در همين كتاب. 2. در اصل: «اغيوس» و آن درست نيست. در ~~ترجمه عربى ديسقوريدس (110 از اول) : «ااغنس وهو البنجكست» و تيز رجوع به عتوان ~~يونانى شود . 3. در اصل: «اولو غيوس» و آن درست نيست. در ترجه عربى ديسقوريدس (موضع ~~ذكور): «و قد سمى ليغن» كه بايد ليفس باشد = 66 806 (ليدل و اسكات). 4. كريموف حدس ~~زده است كه يا بنتتامون =760121111107) و يا بنتقلون = 6111/11011 باشد (ص 489). # 5. در اصل: «ارعاحورتا» رجوع شود به كريموف (ص 689). 6. در اصل قفد با قاف و ~~يكون فاء نوشته شده است. در لييان العرب (ذيل فقد) به فتح قاف است : «والفقد شراب ~~يتخذ من الزبيب والعسل و يقال ان العسل ينبذ تم يلقى قيه الفقد فيشدده وهو نبت شبه ه ~~الكشوث. والفقد نبات يشبه الكشوث ينبذ فى العسل فيقويه و يجيد اسكاره. قال ابوحنيفة ثم ~~يقال لذلك الشراب الفقده 7. در اصل: «اغيش» كه درست نيست رجوع به حاشية (2). # 797 فنطافيلون تل401ن767= 110161181611 ~~هو ذو الخمسةالاوراق يضاذالسموم. فى ترياق حنين: الفنجنكشت. ذكر PageV00P530 ~~============================================================ ~~حرف الفاء 271 ~~الارجانى فى النون: نيطافيلون. ms509 و بنطا(1) بالرومية خمسة و منه الفتطيفطى (7) . # جبريل جاء به فى القاف وهو سخيف. # 1. در اصل: «نيطا، و آن درست نيست و ابوريحان نيز نيطا ننوشته است به دليل آنكه مى گويد ~~و منة الفتطيفطى 762462»217 ~~798. فوة الصباغين 10880000ل- بنا ان2ا02نا 70004 ~~بالهندية منت(1) وبالفارسية روين و بجرجان روغتاز(2). وهو نوعان كثيرالعقد ~~و قليلها. و كثيرها يقال له كردن و بعده الزوزنى و يقال له اليزدونى ادق واشد ~~وا حمرة من القباذى حتوي اجودها البردعى بارمينية يحمل الى جرجان واه ~~سجستان و مكران و يحمل الى الهند والزنج وهى عروق حمر قانية غلاظ وبعده ~~القباذى والهند اميل اليه. و منه نوع بيلخ يسمى الحفضوى(3) اردا من القباذى ~~رت ~~الا آته بالبردعى اشبه، يشوى(4) ليقوى لونه فى تنور مسجور مفرغ ويغش به ه ~~البردعى ولايبلغ ما يكون فى سائرالمواضع الى الحمل وله بزر احمر فى قدر جه ~~البرنك(5) اوحب الفرفخ المسمى الفقد وله لحم كلحم حب الاس وفيه حلاوة ه ~~ول ويلون به الخمر يدقه الخمارون ويصرونه فى خرقة و يلقونه فى الخوابى. وهو ه ~~بالرومية اوريزوذينوس وايضا اوروذيس وبالسريانية فوتا. ديسقوريدس: فى ~~اول نباته يكون اخضر ثم يحمر قاذا كمل اسود و اصله دقيق احمر. ملكى: منه ه ~~برى ومنه ريفى و اهل انطاكية يزرعونه لقلته عندهم. ابوحنيفة: هو عروق ه ~~حمر و نباته دقيق فى رأسه حب شديدالحمرة كثيرالماء يكتب بمائه وله ثمرة حمراء هوه ~~مدورة كانها خزرةآ عقيق لها ماء احمر يكتب به. # 1. چتين است در اصل و در ترجمهآ فارسى: «مزيت» با فتحه روى ميم و كسره در زير زاء. در ~~خزنالادويه (ص 664): «مجيتهه» و آن مطابق است با آنچه در لغت نامه يلاتس (ص 1004) ~~211081 آورده است و آن را فل14 معنى كرده أست. آ. در ترجمه قارسي PageV00P531 ~~============================================================ ~~272 كتاب الصيدنة فى الطب ~~«رغناز. در برهان قاطع: «دروغناس» بر وزن ومعنى هرويناس» و در ذيل «رويناس» ««با ثانى ~~مجهول به معنى روين است كه روناس باشده بنابراين ms510 روناس و ورويناس وروغنازه و روين ~~هگى اشكال بختلف يك كلمه هستند. 3ا. چنين است در اصل و احتمال ميدهم وحفصويى» ~~باشد منسوب به حفصوية كه تام شخصى استه در تزجمه فارسى: «حفضى». 2. در اصل: ~~«فيشوى» و ظاهرا پيش از آن جملهاى يا جملاتى ساقط شده است به دليل آنكه در ترجمه فارسى ~~چنين است: «و چون خواهند كه بردعى را با او بهم يياميزند تنورى بتفساتتد و اين نوع را از ه ~~روين در تنور كتند تا لون او بلون بردعى ماننده شود پس او را با بردعى بهم بياميزند و بقيمت ~~ايردعى بفروشنده. 3. رجوع شود په ذيل لغت برنج در همين كتاب. # 799. فوتنج ناده(ا78- .ا 6ص10 1119 يا 01لا111611 ~~5لا1011111 ~~والجبلى بالرومية اريغانون(1). اوريباسيوس: غليشن. و بالسريانية ه ~~قورنيثا(2)دطورى. بولس و ابوالخير: فريثاو قرنيناهو الفوذنج البستانى. بشر: ~~الفوذنج هو الحبق بستانى ونهرى وبرى وجبلى وهو بالسندية فوذنو(3) وه ~~بالفارسية پوذنهآ كوهى ومنه نوع يسمى بالرومية طراغوريغاس(2) و تفسيره ~~و فوذنج التيس وهو قريب القوة من الجبلى. ابوالخير: النعنع يجرى مجرى ه ~~(101ب! الفوتنج البستانى والفوتنج النهرى يقوم مقام النعنعالبرى. بولس: القرنيثا (5) ~~هوالفوتنج الجبلى. بولس: بدل الفوذنج النعناع والقرنيثا(6). ديسقوريدس: ه. # قالامنثى (7) الفوذنج و ورقه كورق الباذروج الى البياض له اغصان مزواة ~~ول وزهر فرفيرى طوله ذراع احمر ملتف واطراف ورقه مشرفة مثل الجرجير غير ~~انها اصغر من شرف الجرجير كثيرا و فقاحه اصغر و ينفتح سريعا فى اولقجه ~~الربيع وينبت على الصخور و حوالى المدائن. # 1. در اصل: «ارلعالون» بدون نقطه گذارى. در ترجمه عربى ديسقوريدس (27 از سوم): ~~«(اوريغانس، =7090ە. آ. در اصل: ««فورنتيا» و آن درست نيست. رجوع شود يه كريوف ~~(ص692).3. در اصل: «فوذفو» خوانده ميشود. در ترجمه فارسى: «فوذونوا». به همين جهت PageV00P532 ~~============================================================ ~~حرف الفاء273 ~~من در متن «فوذنوه آوردم كه با فارسى «پودنه» نزديكنر است. 4. عن07هاين 6077اوريغان بزء ~~تراگوس در يونانى به معنى بز است. 5. در اصل: «الفرساد» و آن درست نيست. همان قرنيثاى ور ~~مذكور ms511 در فوق است. 6ع. در أصل: «فرسا» رجوع به حاشيهآ شماره قيل. 7. در ترجمه عربه ~~يسقوريدس (شمارهآ 333 از سوم) : «قالمنتى وهو الفوذتج» =41441087* . به گفتهآ مايرهوف در ~~شرح لسماء العقار (شمارء 309) گياهشناسان آن را با بننيا ق11011611 يكى ~~دانسته اند ~~80. فو ت40.ا 101 1661118 يا بللاياه قلل/0600 يا ~~16. # رومى وهو اصل طيب الريح شبيه القوة بالسنبل و بالهندية جالكرى(1) وهو ~~قرين مو (7) و دوقو(3). صهاربخت: فيه عطرية وهو احسن من السنبل و اكثره ~~ادرارا للبول من سنبل الطيب والسنبل الشامى. ابومعاذ: بلغنى انه اصل قه ~~الزوله(4). ديسقوريدس: و يسميه بعض الناس تاردوس البري حوله(5) ورق ~~واشبيه بورق الدواءالذى يقال له بالسريانيةي رعنا دملا. حكقال حنينه ~~هو(6)ي الكرفس العظيم الورق والقضبان ساقه ذراع او اكثر املس ناعم ~~لونه مائل الى لون الارجوان مجوف ذوعقد له زهر يشبه زهر الترجس غير آنه ه ~~اكبر منه فى بياضه شيء من الفرفيرية وغلظ اعلى موضع منه كالخنصر ويتشعب ه ~~من اسفل الاصل شعب معوجة كالاذخر والخربق الاسود مشتبكة بعضها ه ~~ببعض يضرب لونهما الى الشقرة ماهو طيبة الرائحة فيها شيء من رائحة ~~الناردين مع شيء من زهومة و يغش باصل الاس البرى ويسهل معرفته فان ~~اصل الاس صلب ليس بطيب الرائحة و يكون ببلاد فنطوس (2)(8). # 1. در مخزنالادويه (661): «چهال كرى». 2و3. ابو ريحان در ذيل «مو» در همين كتاب گويد: ~~««اصل رومى و قيل هو جزر برى و دوقو بزره» رجوع شود به ذيل «مو» 4 . در اصل: «الذوله» باجه ~~ذال منقوطه. در مخزنالادويه (661): «به لسان اهل خوارزم زوله» 5. قسمت ميان دو علامت هن ~~در اصل ساقط است و ما از ترجمه عربى ديسقوريدس (شماره 8 از اول) نقل كرديم. كلمة اوه PageV00P533 ~~============================================================ ~~274 كتاب الصيدنة فى الطب ~~سريانى در ابنالبيطار (ذيل فو): رعباديلا» ضبط شده است ودر ترجمه فارسى: «بادابلاه! 6. # قسمت ميان دو علامت از اصل افتاده است وما آن را از ابن البيطار (ذيل فو) بقل كرديم. 7 . # در اصل: «فيطوس» و ان ms512 درست نيست. در ترجمه عربى ديسقورينس اموضع مذكور): (ويكون ~~فى البلادالتى يقال حتطاي بنطس» ينطس يا فنطس هان پونتوس باشد كه سواحل چنوبيجوه ~~درياى سياه است و يونانيان برياى مذكور را به همين نام مى خواندند 8. در حاشيه آمده است: ~~«افويشه هوماذكره ديسقوريدس فى صفة فو واخذالرازى و غيره بصورته»ا. # 1مد فوفل = .با لع6 ~~ابوحنيفة(1). منه اسود و منه احمر ~~1. «قال ابوحنيفة الفوفل ثمر نخلة وهو صلب كانه عودخيشب. و قال مرة شجر القوفل نخلة ~~مثل نخلة النارجيل تحمل كبائس قيها الفوفل امثال التمره السان العرب). # 802. شحم فوقى (27ل4 يلل181 11015 ~~بولس و ابوالخير فى الحاشية انه سمك. # 803 فيلزهرج تلنرحرا ل ل1ل16 يا ل16 ~~21011 ~~صهاربخت: هوالحضض الهندى. ديسقوريدس: لوقيون شجرة ذات شوك لهجه ~~قضبان ثلاثة اذرع و ورقه اثبت. و ثمرته كالفلقل الاسود مرة لينة واه ~~قشره اخضر(1) و عروقه مشتبكة ينبت كثيرا بماقيدونيا ولوقيا و فى بلدان كثيرة ~~الحجارة يعصر اصله وورقه ويطبخ فينعقد منه الحضض . الرازى: ثلاثة ضروب ه ~~(6102) احدها هندى، والاخر يتخذ من الزرشك والثالث عرب وهوالحضض حو ~~قيل لوقينون. ابن ماسويه: فى طلاء العين بدله قاقيا فان لم يوجد فحضض الفيلزهرج. جهن ~~1. در ترجمه عربى ديسقوريدس (107 از اول) : «و قشرها (اى قشرالتمرة) اصفر». آ. در ترجمه ~~عربى ديسقوريدس (موضع مذكور): «و تكون بالبلادالتى يقال لها قابادوقيا،. PageV00P534 # ============================================================ ~~حرف الفاه 275 ~~82. فيلجوش 000020907010، للللالم يا 51ت0 ~~11151012ل11001 ~~و يسمى پيل گوشك. و يقال انه بالعربية غدر(1) وهو بزرالريياس (2) و ~~يستعمل فى ادوية الجرب. بالرومية دورقنيطون(3) و بالسريانية لوفا عسقيا (2) . # 1. كلمهآ «غدر» را در لغت نامههاى عربى به اين معنى تيافتم. آ. چتين است در اصل و آن ور ~~درست نيست. در ترجمه قارسى: فيلجوش گل جكرى را گويند. در برهان قاطع ذيل «پيل ~~گوشك»: تصغير پيل گوش است و گل ريواج را نيز گويند و به عريى «نورالريباس» خوانند. # بنابراين پيلگوشك به جز لوف يا دراقنطيون به گل ريواس نيز گفته مى شود. پيل گوش به ms513 گقته ~~برهان قاطع همان لوف است. و تيز به گفته برهان «پيلغوش» گلى است از جنس سوسن وبر ور ~~كنارهاى آن خالهاى سياه و رخنهاى كوچك باشد. به اين معنى پيلگوش در اشعار شعراى فارس ~~زبان آمده است، ماتندة زبس كش گاوچشم و پيلگوش است زمين چون كليهآ گوهر فروش ~~است. 3. چنين است در اصل. درست آن دراقتطيون است (رجوع شود به عتوان يونانى) و يا ه ~~دراقنطون آست چنانكه در ترجمه عربى ديسقوريدس آمده است. 4. چنين است در اصل و ~~درست آن «لوفا عقسقساء يا «عقسوسا» يا «عقسوسوطاء است الووص 239 ذيل لوقا). # 85 فيجن 170707 .ا 6/76116115ن16 ~~بالرومية فغوس(1) و ايضا طريفوس(2) و بالسزيانية فيغنا حدو بالفارسية- ~~السذاب. حمل الى نوشروان خضائع(3) الفيجن فامر ان يسقى حتى يخضر ~~فنبت فى مائة سقية حتى اخضر و سمى سذاب. و قال صاحب الياقوتةيجه ~~هوالخفت والفيجل(؟). قال الحجاج لطباخه اعمل لى صفصافة واكثر فيجنها . # والصفصافة لغة تقفية وهى السكباجة. # 1. چنين است در اصل و درست آن بايد با توجه به معادل يونانى قغنون يا فغتوس باشد. آ. # چنين است در اصل و در لو و (ص 372) به حط سريانى: «طريقيوس». 3. چنين است در اصل ~~و در كتب لغت «خضائع» را پيدا نكردم. در لسان العرب آمده است: «نيات خضع متثن من ~~التعمة كانه منحن» شايد مقصود ساقيهاى تازه رسته سداب بوده است كه از بيخ كنده يوده اتده ~~و طراوت خود را از دست داده بوده است.؟. «القيجن والفيجل السذاب» السان العرب ذيل ~~فجن) PageV00P535 ~~============================================================ ~~476 كتاب الصيدتة في الطب ~~80 القيتك(1) عا هفل100 ~~حمزة: خجر متخلل يقوم على الماء ولايغرق ويكون بجزيرة صقلية ويقال له ~~القيسور ايضا ~~1. در اصل: «الفنيك به تقديم تون بر ياء. دربرهان قاطع: «فينك بر وزن گيلك نوعى ازكف ~~درياست و آن ماتند سنگى بود و تجويف بسيارى دارد و معرب آن فينج ياشده. PageV00P536 # ============================================================ ~~حرف القاف ~~87. قاقله .16111ص ع011 5101111111 ا يا ~~16150111514 110111ل ~~واهى من ارض الذهب ms514 بالهندية(1) ككولاوتلا نوعان كبار وصغار فالكبارمنه ~~مغلف على هيئة جوزالحرمل و بزره اسود على شكل الكزبرة و قيل انه مدور وه ~~فى كل واحد ثلاثة بيوت وبزره ثلاثة بالتلاصق وطعمه طعم الكافور وهو عزيزه ~~تمين والصغار مستطيل كالفستق و يستعمل يدل خيربوا و ليس به كمايظنه ه ~~بعض الناس لان خير بوا اكبرمنه حبا على شكل مثلث وله زغب ومكمل ~~منثورا و يسمى الهند صغارا اذا كان منثورا ايل واذا كان مغلفا ايلانجى (2) و ~~فى ايل مشابه من هيل وهيل هو خيربوا. يحيى والخشكى: يتلقى الكبابةيه ~~وا فى طيب الرائحة ويشبه ريح الكافور يجلب من السفالة وهو حب كالحمص ه ~~الكبار مؤلف اذا تفرق صار حبا صغارا . الرازى: الكبار حب كالحمص فى عظمه ~~ول اسود اللون منغلق اذا فركته له لب ابيض يحذى اللسان حذى الكبابة ~~عطرطيب الرائحة فيه كافورية. والصغار فى لون الكبار و طعمها الا حانها ~~فى صغر العدس و بدلها هال. الحاوى وديسقوريدس: هى باقماع و يلااقماع و ~~بالاقماع اشد قبضا. ابن ماسويه: بدله نصف جزء كبابة و نصف جزء هال. # بولس(3) و ابوالخير حفى الحاشية: الاقطى شجرة تنبت على ساحل البحر (102ب) ~~و و قال حنين اسمها بالعربية المليح و يقال انه اسم القاقلى بنواحى فوق وهو ه ~~و صنفان احدهما شجرة وهو الكبير والآخر نبات وهو الصغير و يسمى كاماه PageV00P537 ~~============================================================ ~~478 كتاب الصيدنة في الطب ~~اقطى و قد سماها قوم البرس البرى. # 1. احتمال ميدهم «بالر ومية» بوده است و نه سهو «بالهندية» نوشته شده است. نام هندى آنه ~~بعدا ذكر ميشود و يوناتى آن بى 48008 است الووص 349). 2. در مخزن الادويه (ص ~~669): «ايلايچى». 3. از اين قسمت تا آخر بظاهر ربطى يه قاقله ندارد و عبازت مغشوش و ~~كاملا در غبر موضع آن به نظر مى أيد. # 808. قاقل(1)والقاقلى لا0ا1ه 1018ق7611ل6ف يا قل12012 ~~.ا ق1 يا .36017 10844 عن6 ~~ايضا. ابومعاذ: الذى يسهل الماء. بالفارسية كاكل (2). # 1. در مورد اين نام و تعيين ماهيت آن مشكلاتى هست. رجوع ms515 شود به شرح اسماء العقار ~~ماير هوف (شماره 325).2. «به ضم كاف تازى و سكون لام... شوره گياه را نيز گفتهاند كه ~~اشنان ياشد.. و به كسر ثالث گلهائى كه در ميان آب رويده ~~809. قاق(1) ~~وشيء يحمل من يلادالترك حامض الطعم معمول مرقق كما يعمل المعروف بنان ه ~~آلو غيران القاق احمر يضرب الى السواد فى لونه والمعروف بنان آلو احمر وهو ~~مطفى لحرارة المعدة مسكن للصفراء مبردللمعدة والاحشاء. # 1. در اصل: «قات» و آن درست نيست زيرا اين كلمه تركى است و درست آن قاق است. در وه ~~برهان قاطع گويد: «قاق بر وزن طاق به معنى قديد و خشك باشده در ديوان لغات الترك گويد: ~~«قق الفليق . يقال منه «ارك ققى» اى قليق الخوخ و غيره» (ج (وص 225) و نيز گويند: «قاق ~~فليق الخوخ وغيره» بايد كحفت درست مفلق است نه فليق. «الفليق بالضم والتشديد ضرب من ~~التوخ يتفلق عن نواه والمفلق منه المجقف السان العرب ذيل فلق) . بنابراين انچه در ديوان لفات ~~الترك در هر دو مورد فليق ابر وزن غريق) ضبط شده است درست فليق به ضم فاء و فتح و ~~تشديد قاف است كه به معنى هلوى شكافته است و خشك آن مفلق است كه همان قاق است و ~~«ارك» به معنى زردآلو است نه خوخ. مطلب مربوط به قاق در حاشيهآ ورق [(ب 102) آمده ~~است PageV00P538 ~~============================================================ ~~جرف القاف 379 ~~810. قاتل(1) الذتب با قلا1186 011تم يا-1602 0لا11آلت ~~1ل11 ~~حشيشة. الحاوى: قوته قوة خانق النمر (2) الا انه مخصوص بقتل الذياب. # 1. رجوبع شود به ذيل «خانق النمر» در همين كتاب. آ. در اصل: «خافق»!. # 811. قاتل الجلب 00070107يا 1311يه12866116661060206يا ~~ف7 ا11 011816105م يا 161088 11ل ~~116يا . 61601 يا .ا 51661 /100 ~~جالينوس: دواء يقتل الكلاب والناس سريعا. بولس: يسمى كرنب الكلب. # الارجانىة هو شديدالنتن. # 812. قاتل الذب 0161010=). لا نل64010 80106 ~~بارويشا و يارونوخيا (1). جالينوس: سمه باليونايية مشتق من الداجس لانه ~~يشفيه. # وى 1. در اصل: «تارونوخيا» و آن درست نيست. پاراتوخيا همان ms516 داچس است و داحس «ريشى يا يه ~~دانه ايست كه ميان تاخن و گوشت پيدا شود و از ان تاخن بيفتده امتتهى الارب) و نيز رچوع ~~شود به ليدل و اسكات. # 813آ. قاتل ابيه 1110602= با 60 5لين0ل ~~وهو قوماروس. اطيوس: هو قطلب اى قاتل ابيه وهو شجرة تصدرع ثمرتها .جه ~~قيل (1) سمى بهذاالاسم لانه يأكل ورقه و اغصانه و سائر ما يطرح عليه. قيل ه ~~هوالكندش(2). بولس: شجرة قباضة و تسمى تمرتها ماموللا(3) . # 1. مايرهوف در شرح اسماءالعقار (شماره 328) در وجد تسميهآ آن گويد كه ميوهآ آن بر درخت PageV00P539 ~~============================================================ ~~680 كتاب الصيدنة فى الطب ~~خشك نمى شود مگر آنكه جوانهآ تازهاى از درخت سر بزند. 2. رجوع شود به ذيل «كندس» در ~~همين كتاب.3. دلصاعيه مومايكولون. # 814. القتاد 91107000قلل12اقهم يا حالللل ~~10 يا =111 ق116181161 ةل168ق يا 5لا1321ق ~~(182081 ~~ابوحنيفة: شجر له شوك كالابر وله برمة(1) غبراء صغيرة و ثمرة تنبت معها ه ~~غبراء كانها عجمة النوى. # 1. چنين است در اصل و در لسان العرب اذيل قتد): «وله وريقة غبراءه ~~اا. قثاء 09ا6ت.يا 105لا51اتلال يابا ققع1 ق10ل6ل ~~القتاء بخراسان يسمى خيار وبلغة اهل الجوف(1) من اليمن القشعر (2) . بولس ~~وال و ابوالخير: صامريوما هوالخيارالبرى والخيار بالعراق هوالقيد المسمى خيار يه ~~بادرنك. القثاء بالرومية اغفورقيون (3) و ايضا فاورسيون (7) و ايضا سوكى ~~فينون وبالسريانية قطيا والله اعلم. بولس: بدل القثاء البستانى حث الصنوبر . # ابوحنيفة: الشعارير صغارالقئاء لما عليها من الزغب و قال السواف(3) القتاء ~~1. .چنين است در اصل با جيم ودر لسان العرب ذيل قشعر : «الحوف» . در مراصدالاطلاع ذيل: ~~«الحوف» مگويد: «وجوف همدان وجوف مراد مخلافان باليمن و رواه بعضهم بالجاء0». 2. در ~~اصل : «القسعر». با سين بى نقطه وآن درست نيست: «القشعر القتاء واحدته قشعرة بلغة اهل ~~الحوف من اليمن» اذيل قشعر در لسان العرب). 3. چنين است در اصل وبه نقل كريموف از لوو ه ~~(نام گياهان تزد يهود نه44. اغنوريون (ص 700).4. در اصل چنين خوانده مى شود ~~و شايد به گفته كريوف فلوموس مملهل* ms517 باشد (ص 700). 5. در اسماء العقار نيز آمده است: ~~«قثاء هى السواف فى كلام العرب». ولى در كتب لغت معتبر سواف را به اين معنى نيافتم. در ~~لسان العرب به نقل از المحكم: «السواف به فتح السين الفناء..» (ذيل سوفي) . گمان مى كنم ~~(الفناءه را به «القئاء» تصحيف كردهاند ويا برعكس. سواف وسواف اساسا به معنى مرگ وه ~~مير است PageV00P540 ~~============================================================ ~~حرف القاف281 ~~816. قثاء الجمار 200لاه= قاء سفلةا6 يا ~~لاللا6114 10 ~~بالرومية اغرو(1) سوقوميس و بالسريانية قطيى حمارا و عصارته بالرومة ~~الطيرون(2). صهاربخت: اطريون. وهو حشيش مر ليس فى مرارة الحنظل وه ~~يقال له القثاء البرى. بولس و ابوالخير: الدهن المسمى سيقواوس (3) ، فى ~~الحاشية: دهن قثاءالحمار. ابومعاذ: القثاء البرى هو كوندالى. ديسقوريدس: ~~ول ورقه كورق الريفى وفى ثمره طول كالقثاءالصغار ينبت فى المواضع الخربة و اه ~~اماكن الرمال. الرازى: اختر من عصارته ما كان الى الخضرة خفيفاقداتى ((2103) ~~عليه اكثز من سنة. الرسائلى: هو البرى ينبت مبسوطا كنبات الحنظل و اجوده ه ~~ماكثر(4) ثمره و اصفر فى شجره و كثرماؤه و اجتنى فى اخرالصيف عند استقبال ~~البرد و قد اصفر وانقلع بسرعة ويخرج منه حبة نافرا يضرب وجه لاقطه. # الارجانى: يجعل فى خرقة حتى يسيل ماؤه ويجفف فى غضارة على رماد ثم يوضعه ~~على لوح ويخفف فى الظل. وهذه الثمرة تشبه التوث الكبار فى عظمه و شكله، وه ~~يابسه اغبراللون ويتفرك عن حب الصفره فى عظم الارزن فى طعمه مرارة. وه ~~و يختار من اصله المستقيم الذى يشبه صغار القثاءالصادق المرارة و يختار من هيه ~~عصارته الابيض الاملس الخفيف الوزن الذى يشيه الاسقيل. # 1. طاهرا «سيقوس اغريوس» (رجوع شود به عنوان يوتانى). 2. در اصل: «ايطيزون» و آن ~~درست نيست. درست «الاطيريون» = 41107 است. در ترجمه عربى ديسقوريدس (108 از ~~چهارم): «و اما الذى يسمى اطيريون فانه من ثمرة قثاء الحماره 3: شايد: «سيقوس الايوس» ~~يعنى روغن خيار ؟*، چنين است در اصل احتمال ميدهم «كير» باشد ~~817آ. قراسي/1)-6. ل1ل100015 يا 151، 5لل101 ~~9 ~~وهو بالرومية كراسيا (2) و ms518 بالفارسية گلنار (3) شيء مدور صغيرالحجم فى شكل PageV00P541 ~~============================================================ ~~482 كتاب الصيدنة فى الطب ~~التبق وله نواة مثل نواة النبق وهو من التمار و على الوان مختلفة احمرياه ~~الى الحمرة الخالصة واسود والى الصفرة والحمرة مشوبة بعضها ببعض وفى هاهد ~~الصغر والكبر مختلف بحسب الموضع وفى طعمه اختلاف اما الاسود فالىجن ~~الحلاوة والاحمر الى الحموضة والعفوصة خصوصا الاخضر غيرالمدرك .جه ~~1. در حاشيه ورق ب 102. 2. رجوع شود به عنوان يونانى. 3. گيله نار يا گلنار در زبان ~~آذربايجانى آلو بالورا گويند و اين موافق است با آنچه در لوو (نام گياهان نزد يهود ج 3 ص ~~170 به نقل كريوف) «گيلناره گفته شده است. «گلنار» به معنى گل اتار در اينجا مورد ندارد. # 818. قداح(1) ~~بوالخير فى كتاب الاغذية: قداح الكرنب والخس والقطف و ح البقلة --(2) ~~اليماتية واللفت والخردل والحرف والقجل. و قال ينبغى ان يستعمل القداح ~~قبل ان يبزر فاذا بزر لم يصلح للغذاء. والهليون ان كان فيه قداح فان غذاءه ~~اكثر من غذاء قداح النبات الاخر. [واغصان (3) الشجر الرطب هواكثر من ~~غذاء قداح النبات الاخرا. واغصان الشجر الرطب هو اكثر خشبية من قداحه ~~وله و لهذا يغذو اقل من القداح. وافضل سائر القداح قداح البطم والكرم والاذخر ~~شسنا ~~والعوسج. ابوحتيفة: القضب الرطبة وهو رطب القت ورطب القضب اذا كان قهة ~~صغارا فهو القداح والفصفصة رطب القت معرب من اسيست.ن ~~1. القداح نؤر النبات قبل ان يتقتح: اسم كالقداف. و القداح الفصفصة الرطبة .. و قيل هو ~~اطرافي النبات من الورق الغض الازهرى: «القداح أزاد رخصة من الفصفصة» (لسان العرب ~~ذين اقدي): 2 در اصل «اليمانه و آن به تنهابى تر اينجا بى معنى است. در ترجمه فارسى ~~اوقداح بدنج كه به عربيت او را بقلهآ يمانيه گويتده. رجوع شيود به ذيل بقله يمانيه در همين كتاب ~~كه در آنجا به جاى «بدنج» «فخنج» و «دختج» و «بخنج» آمده است . 3 . شايد جمله ميان دو ~~علامت زائد باشد. PageV00P542 # ============================================================ ~~حرف القاف 283 ~~819 قذروس 246602=.00/161 نيه11 51205، يا ms519 5لا151 ~~111661 ~~شجر القطران. # 82. قرنقل 200114010ا كلتلة/011ة 8001005 يا ~~1 فن20100ف 0260 ~~بالهندية لونگ و ايضا لونكهل؛ فمنه انثى وهو الاغصان الصغارالتى تعلوها ~~ثمرة مربعة كانه نور غيرمتفتق وهو اشبه شيء بحب الآس و منه ذكر يقال له ~~وا بالهندية لونكهل وهو اسود يشبه ثمرالبلوط و نوى الغبيراء و عطريته فى قشره ~~ول و فى داخله لب هو نواة لافرق بينه وبين نوى التمر الا انه اميل الى البياض ~~بصفاق كالبلوط لارائحة له و فيه قبض (1) و يدخل فى ادوية العين. وهذا الذكر ~~يستعمله الهند فى علاجاتهم ويتظم فالسخاب(2). الرازى: لونان منه عيدان (103ب) ~~شبيهة الشكل بالياسمين الا انه اسود اللون و هذا هوالانثى و منه ما يشبه ~~نوى الزيتون الا انه اطول منه و اشد سوادا حادالطعم طيب الرائحة وهو ه ~~ذكر. الحاوى و ابوجريج: علك القرنفل شبيه القوة بعلك البطم. الرسائلى: ~~القرنفل البستانى هو الفرنجمشك. الزنجانى(3) : من حد جاوة يرتفع القرنفل. # وقال عطاز(4): هو ثمرالنارنج الصينى و لحجاؤه هو قرفة القرنفل و يعمله ~~من القرنفل(5) مغشوشا من بنك مخير وكثيرا فى تقب الغربال صناعة. يحيى و اه ~~الحشكى: اجوده اليابس الذكى الريح العذب وهو تمر شجر يؤتى به من بلاد ~~السفالة. قالا والذكر منه فى هيئة نوى الغبيراء61) وهو اقواهما فعلا. # ابن ماسويه: بدله ثلاثة امثاله فرنجمشك فان لم يوجد فمثليه قرفة القرنفل. # ابوحنيفة: قيل فى القرنفل القرنفول ي.حج PageV00P543 ~~============================================================ ~~284 كتاب الصيدنة فى الطب ~~1. در اصل خوانده ميشود: «قضض». متن از روى قرجيه فارسى اصلاح شد. آ. در اصل: ~~«السحابي وان در اينجا معنى نمىدهد. «السخاب قلادة تتخذ من قرنفل و ساي ومحلب ليس ه ~~فيها من اللؤلؤ والجواهر شى» السان العرب ذيل سخب) . مترجم فارسى درست خوانده و آن را ه ~~قلاده ترجمه كرده است. 3. در اصل: «الريحاتى» و آن درست نيست، بيرونى چندين بار از ~~«الزنجانى» مخصوصا درباره ادويه هند نقل كرده است. 4 . در ترجمه فارسى: «خليل عطار گويده. # ك5. عبارت در اصل كمى مغشوش ms520 است و شايد كلمه «من» زائد باشد 6. در اصل: «الغرثاء»و ~~ان درست نيست. متن از روى ترچمه فارسى اصلاح شد. # 1م قرفه 0ا 12010010 اع 0ل11 ~~و بشر: بالهندية طج و بالسندية حادطج. القرف القشر، تقول قرفت الشجرة اى ~~قشرت لحاءها و كذلك الجرح (1). القرفة المعروفة هى عندالعامة الدارصينى ~~وهو قشر شجرة يجلب من ارض الهند و من البحر و يسمى بالهندية تج. # الارجانى: قرفة الدارصينى يقال انها دارصينى خشن عيدانه طوال شديدة (2)ج ~~اقل رائحة من الذارصين بكثير. ويقال انها جنس آخر غير الدارصينى منهه ~~ماهو اصلب طيب الريح يشبه الدارصينى و منه ماهو اسود مخطط ومنه ماهو ~~ابيض رخو متفتت سريعا و قرفة القرنقل لحاء شجرة اشد حمرة من تلك ~~القرفة العامية و يشبه الدارصينى الا انه اغلظ ونايزات لاقصبات وفى طعمه ~~حدة تحذو اللسان و كان فيه نفيطة. الرازى: القرفة قشر احمر اللون الى ~~السواد ماهو، صلب المكسر طيب الطعم والرائحة يشيه الدارصينى. الرسائلى: ~~و القرفة الدقيقة(3) هى قرفة الطيب. يحيى والخشكى: اجودها قرفة القرنفل واه ~~رائحتها. رائحة القرنفل واحلى. الخشكى: ثم قرفة الفلفوفة(4) شبيه الرائحة هن ~~(6104) بالكافوراادون الاولى. والقرفة لحاء شجرة يشبه الدارصيفى. يحيى: ومنها قرفة ~~رائحتها كالدارصينى لاخير فيها فى ترياق(5) قيسر: منها ماهو صلب طيب ~~الريح يشبه الدارصينى ومنها سوداء مخططة ومنها بيضاء رخوة سريعة التفتت. # ار ديسقوريدس: القرفة دارصينى خشبى له عيدان طوال شديدة طيبة رائحته اقلنه PageV00P544 ~~============================================================ ~~حرف القاف 285 ~~كثيرا من الدارصينى ويزعم قوم انه جنس آخر غير الدارصيني. الرسائلى: ~~القرفة الرقيقة هى قرفة الطيب . فى ترياق (5) قيسر : من القرفة ماهو صلب طيب ~~الريح يشبه الدارصينى ومنه سوداء مخططة ومنه بيضاء رخوة سريعة التفتت. # 1. «قرف الشجرة تحت قرفها وكدلك قرف القرحة فتفرقت اى قشرهاه السان العرب ذيل ~~قرف). آ. در اصل: «سديدة» با سين بى نقطه. 3. در جملات آينده كه تكرار جملات قبلى است: ~~«الرقيقة»4. كريوف (705) حدس زده است كه «فلفلمويه، ياشد ش. رجوع شود به ذيل ~~ترياق درهمين كتاب. از اين ms521 جمله تا آخر تكرار جمله قبلى است كه با همين كلمه شروع مى شود. # 822. القف ~~هوالتجب(1) يقال صبغ ثوبه بقرف اذا صبغه بقشور عروق السدر او غيره. # 1. رجوع شود به ذيل «النجب» در همين كتاب. # 3ا8 قردمانا ردنان ن0631 .اا، 06ة ~~و ربما قيل قرطمانا. بشر: بالدال والطاء. هو رومى و بالفارسية كرويا(1)آرومى و ~~بالسندية به سودا. وهو قضبان الكرويا الرومى صغار الى البياض و طعمه ~~و يشابه التبطى وأحد منه. ديسقوريدس: قردمانا يكون بارمينية وارض العربه ~~والل و الهند فاختر منه العسر الدق الشديد الريح الذى يلذع اللسان و فيه مرارة ه ~~و يسيرة. جالينوس: قردامومون وهو الفريقان(2). بولس: بدله سعد. الارجانى: ~~الجيد منه العسر الرض الممتلئ الصلب الساطع الرائحة الحريف الطعم مع يسير ~~مرارة المجلوب من آرمينية وهو قضبان و خشب دقاق صفر و غبر فيها زهر جه ~~قريب من الباذ اورد وله رائحة و طعم حريف و بدله حرمل او اذخر اواه ~~مشكطر امشيع. # 1. كرويا بر وزن اغنيا (برهان قاطع). 2. چنين است در اصل و ظاهرا درست نيست. حدس ~~ميزنم «قرتباده باشد: «قرنباد بر وزن زرنباد كراويه صحرائى است» (برهان قاطع). PageV00P545 # ============================================================ ~~486 كتاب الصيدنة فى الطب ~~822. قرقومغما هن6100 001 ~~الرازى: تفل دهن الزعفران. ديسقوريدس: اجوده الطيب الرائحة اسود ليس . # فيه عيدان الزرير فاذا ديف كان لونه قريبا من لون الزعفران جدا وكان لينا ~~فيه مرارة يسيرة يصبغ الاسنان وانلسيان و يبقى كذلك ساعات كثيرة.ه ~~825. قرطم 171202. 17 741 ~~قال صاحب المشاهير بالسريانية خريعا (1) و بالفارسية كاكيان (2) و كاهيان . # جالينوس: قنيقوس، فى نسخة هو حب القريص (3) . صاحب المشاهير: ~~(104ب) الاحريضة حب الحصفر. الرازىهو مثل الانجرة لكند اضعف منه. # 1. در اصل: «جر يعا» و آن درست نيست. در سريانى خريعا است كه در كتب عربى خريع شده ~~است الوو ص 217 و 218) . در ترجمه فارسى نيز «خريعاه است. 2 . در ترجه فارسي: *و بعضى ~~از پارسيان كاكيا گويند». اما در برهان قاطع «كاكبان» با باء موحده ضبط شده است: «كاكبان ms522 ~~بر وزن باغبان گل گاجيره باشد كه به عربى معصفر گويند». 3. در حاشيهآ اصل نوشته شده ~~است: «لاشك ان القريص هاهنا تصحيف الاحريض) ~~826. قرطم هندى بت18 100116122 ~~هو حب(11 النيل. # 1. رجوبع شود به ذيل «حب النيل» در همين كتاب. # 827 قرطم برى عن1ن17127= .ا 185 111615 ~~بالسجزية سونك. ديسقوريدس: البرى اطرقطولس(1) ورقه اطول من ~~البستانى ورقه فى طرف القضيب(2) وهو معرى عنها وعلى طرفه جمة مشوكة و ~~زهراصفر و يعمل النساء منه المغازل (3). PageV00P546 # ============================================================ ~~حرف القاف 287 ~~1. در اصل: «اطر فطولس» با فاءء رجوع شود به عنوان يوتانى. آ. در اصل: «القصيب» با صاده ~~واى يى نقطه كه درست نيست. 3. اطراكتوس در يوناتى به معنتى دوك است ~~828. قرئص /1747-07يا 21/611ل يا با 18ع1 1116 ~~هو بزرالانجرة(1) وهو حب يشبه بزرالمرو الا انه مفرطح. جالينوس : ققوس (2) ~~قتيدوس وهو حب القزيص. # 1. ظاهرا قريص خود انجره است نه تخم آن. 2. ظاهرآ ققوس قنيدوس= 07ق*06**0 ~~(تخم كنيدئون) كرمدانه يا مازريون است كه نام علمى نبات آن يا0ل111ت2 ع10 است ~~(لوو،نام گياهان به سرياتى ص 247). # 829. قرع 107101 .ل1 0ل0 قد2ل12 ~~اوريباسيوس: قولوقوئطس(1). بالرومية قولوقونتا(2) و بالسريانية قرا و ~~بالهندية قيرع(3)؛ فى طول اذرع . الدباء القرع اليابس ذكره صاحب المشاهير. # ابولسة بدل بزره كثيرا. # 1 . در اصل: «قولوفونطس» با فام رجوع شود به عتوان يونانى. ا. در اصل: «قولوفونتا» با ~~فاءء رجوع شود به عنوان يوناتى. 3. در ترچمهآ فارسى «به هندى ثمره گويتده. در لفت نامهآ ~~پلاتس (ص 337) تمرى به معنى كدوى خالى (يجوف) آمده است. # 830. قرةالعين لف= با 0ل161 1100 ~~اطيوس: كرفس الماء. جالينوس: فى طعمه و رائحته عطرية. و على الحاشيةوه ~~تفسير حنين: هو جرجير الماءء ديسقوريدس: نبات فى الماء طيب الريح وورقه ~~كالكرفس عليها رطوبة لزجة تلصق باليد. الرازى: فسره حنين انه جرجير ~~وا ينبت فى المياه القائمة. واصبت انا فى الدمشقى انه كرفس الماء ذكره ايؤمعاذ. PageV00P547 # ============================================================ ~~484 كتاب الصيدنة فى الطب ~~8. قرط ب 1111011 ~~قيل حشيش بمصر يزرع و بحصد و يباع بثمن ms523 القت. # 832 قرظ .ل1 2100168ت8 يا .11 11052111يا ~~110088 1101 ~~ورق يدبغ به و شجرته السلمة لاثمرله ولاتور ولارانحة يضرب الى السواد فاذا ~~الى خرج احمر و به يكون الادم وقيل هو ورق الحرنوب الشامق و اقاقيا ~~ثمصارته. ابوحنيفة: القرظ اشجار عظام كالجوز (1) يكل الحديد من خشبه فاذا ~~قدم كان(2)ي اسود كالابنوس بعد ان كان ابيض ورقه اصغر من ورق ~~والالتفاح وله حبلة(3) مثل قرون اللوبيا و حب يوضع فى الموازين ويدبغ بثمره وه ~~ورقه كمايديغ بالعفص وهو بمصر الستط والصنط (2) . ابن ماسويه: بدله عصير ~~الفرصاد المغلى المجفف . # 1 . در اصل: «كالحور» با حا و راء بى نقطه و آن درست نيست . متن از المخصص اج 11.ص ~~161) اصلاح شد. ا . كلمه «كان» از المخصص (مرضع مذكور) افزوده شدر 3. «الحبلة بائضم ~~ثيرالعضاه و ورق السمر» (اقرب الموارد). 4. در اصل : «العنط» و آن درست نيست: «الصنط ~~القرظ لغة فى السنطه (اقربالموارد). # 833 قراص(1) .ا 3عل10 1 يا با عنانا06 16016 يا ~~11612019 ~~نيت يقرص(2) اللسان و قال ابن المعتز ~~فى الروض قراص وفى الربى كد روفى بعض الغيوث صواعق جه ~~1و2. در اصل: «قراض» و «يقرض» با ضاد نقطه دار و آن درست نيست: «و القراص نبت ينبت ~~فى السهولة والقيعان والاودية والجدد وزهره اصقر وهو حار حامض يقرص ادا اكل منه شيء ه ~~السان العرب ذيل قرص). PageV00P548 # ============================================================ ~~جرف القاف 289 ~~834. القرم(1).تا قنلة 01 716ه يا ب1018 160006 ~~الاشجار كلها يشرب الماء العذب خلاه، و نباته على ساحل الاجاج وخشبه ~~تقيل ملتو ولايتناثر ورقه ويعمل منه قوائم النعوش وبزره عريض كالباقلى. # ابوحنيفة: ينبت فى اخوارالبحر(2) فى جوف مائه كانه الدلب غلظا و بياض ه ~~قشره. وخشبه ابيض و ورقه كورق اللوز والاراك ولاشوك له و ثمره [21105) ~~كالصومر يحرص(3) اليه البقر والابل فيرعاه ويحمل حطيه الى القرى واه ~~ويستوقد به لطيب ريحه وهو كثير فى سواحل ارض العرب من عمان . وماءالبحر وه ~~مهلك للشجر عدو للنبات لكنه ملائم للقرم وللكندلى الذى يدبغ به ms524 الجلود ~~الديبلية(4) ولاينبت بماء البحر سواهما. # 1. قرم به فتح قاف را نوعى درخت ضبط كردهاند و قرم به ضم قاف همان است كه وصف آن ~~در متن بيان شده است السان العرب ذيل قرم). آ. در اصل: «احرارالبحر» و ان درست نيست. # 3. در اصل «يحوص» و ان درست نيست. 4. در اصل: «الذبيلية» كه درست نيست. ديبل بتقديم ~~ياء مثناة بر باء موحده از شهرهاى ساحلى سند است. در لسان العرب ذيل كندل گويد: ~~«الكندلى شجر يديغ به وهو من دباغ السنده. بنابراين درست ديبليه است منسوب به ديبل از جه ~~شهزهاى سند ~~85. قرطاس 107716 1 ~~بالسريانية كرطيسا و بالفارسية كاغد. الحاوى: كان فى الاصل قرطاس وهو ~~الانجرة. و على الحاشية: يتامل فليس القرطاس بانجرة وصدق الذى قال هج ~~هذا. # 836 قرمز م02) ت يا قنلة لافلتعا ~~الحاوى: قرمز(1) الصبغ. و قال بعده حب القرمز الماخوذ من الشجر (2) رطيا ~~طريا. جالينوس: اذا اخذ من الشجر (3) وهو رطب بعد طرى فهو يبردو يجفف.ه PageV00P549 ~~============================================================ ~~490 كتاب الصيدنه قى الطب ~~و و على الحاشية: هوالصوفانية(4) التى تحمر النساء به وجوههم وهو ققوس ه ~~و يفيقوس (5) . حمزة: كرمج نوع من الخلاف يكون باذربيجان و بدارابجرد يثيره ~~دودأ احمر يخرط منه فيصيغ به الارجوانى. # 1. در ترجمه فارسى: «محمدزكريا در حاوى آورده است كه قرمز نوعى است از رنگهام. پس بايد ~~در اصل چنين باشد: «قرمز نوع من الصبع». در اصل: الصبع با حاء وعين بى تقطه كه درست هاهن ~~نيست. در الحاوى چاپ هند (ج 21 ص 311) اين جمله را ندارد. آ. در اصل : «اللحم» كه قطعا ~~در اينجا بى معنى است ارجوع شود به حاشيه شماره بعد) 3. در اصل: «البحره كه در اينجاه ~~معنى نميدهد. درست ان است كه در الحاوى (ج 21 ص 311) آمده است: «و قال فى دود القرمز ~~اذا اخذ من الشجر وهو بعد طرى» كاتب در جملة قبلى ارجوع به حاشيهآ شماره قبل) «الشجر» ~~را «اللحم» خوانده ودر اين چمله به ms525 «البحره تصحيف كرده است. مترجم فارسى نيز «البحر» ~~خواتده و به «درياه نرجمه كرده است. كرم قرمز به عقيده داروشناسان اسلامى مسلما از درخت ور ~~گرفته مى شود. 4 . شايد «الصوفانة» باشدة «الصوفانة بقلة معروفة وهى زغياء قصيرة. قال ~~ابوحنيفة ذكر ابونصر انه من الاحرار ولم يحله» (اى لم يصفه). 5. در اصل: «تقوس يفيقوس» و ه ~~ان درست نيست. رجوع شود به عنوان يونانى ~~837. قرميس ~~بالسريانية صرنوفا (1) و ايضا زحوريثا و بالفارسية كرميس .. # 1. در اصل: «صريرنا. متن از كتاب لوواص 250) اصلاح شد. قرميس همان قرمزاست كه ~~مذكور افتاد. # 838. القزم(1) ~~ما يضيق المرآة به فرجها من رامك او عجم زبيب. اسرالحارث بن ظالم فمرته ~~به امرآة و قالت احتفظوا باسيركم هذا فاته ملك او خدن ملك. قالوا كيفه ~~عرفتيه قالت رأيت حشفته سوداء من قزومة النساء. والقرم(2) شجره تنبت ن ~~على الساحل تشرب الماء الملعح و بزره عريض كالباقلى و يستعمل خشبه ه ~~فى قوائم الشرر لثقله واعوجاجه ولايتناثرورقه. PageV00P550 # ============================================================ ~~قآ ض ف قه ن نه نرتا تين فونوه اتعه رو ~~جرف القاف 491. # 1. در لسان العرب فرم وقرام وفرم با فاء ضبط شده است: «الفرم والفرام ما تتضيق به المرأة ~~من دوآء... وفى حديث الحسن عليه السلام حتى لاتكونوا اذل من فرم الامة وهو بالتحريكجه ~~ماتعالج به الامة فرجها ليضيق» ا. تكرار آنچه در ذيل قرم گذشت با مختصر تفاوت. # 839 قسط 12107/2 للاتنم يا 168ل5ل38 ~~2ن 8. # قيل فيه ثلاث لغات قسط وكسط و كست. حمزة: كست دار هو هنه دار وه ~~وا بالهندية كت وبالرومية قسطوس. الصيدنة عن ديسقوريدس: اجوده ما كانه ~~وا فى بلادالعرب و كان ابيض خفيفا طيب الرائحة و بعده الهندى غليظ اسود ~~خفيف و بعده السورى تقيل شبيه اللون بالشمشاد ساطع الرائحة و اجوده ~~الحديث الابيض الممتلى الكثيف اليابس غير المتأكل ولاالزهم يلذع اللسان و ~~وا يحذوه و يغش باصول الراسن الصلبة و لكنها لاتحذو اللسان فيفرق بذلك (105ب) ~~بينهما و رائحته قوية ساطعة كرائحته. صهاريخت: بحرى ms526 حلو ابيض غليظ ه ~~يستعمل فى الطيب وهندى مر ادق مته والى السواد ماهو يستعمل فى الادوية. و ~~قيل بعض (1) منه سم يعرف بالسواد والرزانة. قيل القسط الحلو يقال لهه ~~البحرى يؤتى به من الحبشة و اجوده الابيض الرقيق القشر و منه الغليظ ~~الرائحة ويسمى القرنفلى والربيبى(2). و منه ألمر الهندى ابيض يؤتى به ~~من الهند. الرسائلى: ان لم يوجد البحرى والهندى فبدلهما الراهن وهو الراسن ... # ثالث(3) القسط الفارسى. يحيى والخشكى: البحرى يجلب من الحبشة وهم (4) ~~يأكلونه رطبا و اجوده الابيض الرقيق القشر مثل الاصابع واكبر كانه جزر ~~يابس مقشر و يدخل فى الطيب. الخشكى: اخبر بعض البحريين(5) انه ينبت هاه ~~و فى شقوق الصخر من جبال الماهات(5) واعاليها ويقال له الكن (7) و يؤكل غير ~~انه رديى الجوهر لايكون له صلابة الحبشى واصله و ورقه كالكرفس الجبلى فلما ~~صرت الى الجبل رآيته كثيرا فى جبال ابهر وزنجان ومنه نوع يسمى الزيلعى (8) PageV00P551 ~~============================================================ ~~292 كتاب الضيدنه فى الطب ~~غير طائل يدخن به الفرش واسرة الاطفال؛ و منه نوع ابيض مر وهوالهندى ~~يسمى البنفسجى لان رائحته تشبهه ومنه نوع يضرب الى السواد وهو المر ~~اذونها و يشبهان برائحة الضرو الصغار. بولس: بدله جوز شجر القطران. يقال ~~للقسط جزرالبحر كما يقال للجنزاب جزرالبر الارجانى: هو ثلاثة اصناف ~~عربى وهو ابيض خفيف طيب الرائحة وهندى غليظ اسود خفيف وسورى ه ~~وا وهو تقيل يشبه لونه لون خشب الشمشاد ساطع الريح و اجوده الحديت ~~د ~~الممتلئ غير المتأكل ولاالزهم الرائحة يلذع اللسان و يغش باصول الراسن ~~الصلب والراسن لايحذى اللسان ولاله رائحة قوية كرائحته و بدله مننه ~~العافر قرحا نصفه: ابن ماسويه: بدل البحرى فى ادوية الكبدالوج فان لم يوجد فالراسن. # 1. در اصل: «و قيل يقع فيه ايضا ستم». و اين درست نمى نمايد. در نرجمه فارسى «و بعضى از ~~اطباء گفتهاند نوعى از انواع او زهر است». من عبارت اصل را از روى ترجمه فارسى اصلاح ر ~~كردم. آ. چنين است در اصل با راء ms527 بى نقطه و شايد: «الزبيبى». 3. ظاهرا كلماتى پيش از ~~«ثالث» از اصل افتاده است. 2. در اصل: «وهو» و آن در اينجا معنى ندارد. در نهاية الارب (ج ~~13 ص 50 ذيل قسط) : «و يقال انهم يأكلونه فى بلادهم رطباء . ك . در اصل : «بعض النحويين» كه ~~نبايد درست باشد. در ترجمه فارسى: «خشكى گويد بعض از سكان بحر مرا چنان خبر دادند». # ول در نهاية الارب (موضع مذكور) : «و قال محمدبن العباس المسكتى (درست الخشكى) اخبرتى بعض ~~البحريين..»، ولى اين سؤال پيش ميآيد كه سكان بحر را با كوههاى ماهات چكارهآ من حدس ~~ميزنم كه در اصل: «بعض العطريين» بوده است كه ناسخان نتوأنستهاند بخوانند و آن را يه ه ~~النحويين يا البحريين تحريف كردهاند. قسط را در عطريات به كار مى يرده اند وكتاب الخشك وه ~~نيز دربارە عطر بوده است. ع. ماهات جمع ماه است: ماه بصره و ماه نهاوند و ماه كوفه و غير ه ~~آن: رجوع شود به معجم البلدان ومراصدالاطلاع. 7. چنين است در اصل و در نهاية الارب ~~(موضع مذكور) «الكى». احتمال ميدهم «الكت» ياشد كه نام هندى آن است و در اغاز پحثه ~~قسط مذكور اقتاد. 8. زيلع... جيل من السودان فى ادنى الحيشة و هم مسلمون وهى قرية على ه ~~ساحل البحر بهاطوائف منهم و من غيرهم (مراصدالاطلاع). # 840. قسوس 32)يك1 بيا 11617 10618 ~~الجاوى حوي ديسقوريدس: ثلاثة اصناف ابيض واسود و احمر. بولس و PageV00P552 ~~============================================================ ~~حرف القاف293 ~~ايوالخير حسفىى الحاشية: يقال له حيل المساكين وهو اللبلاب الاعنم(1) و ~~يقال له اللبلاب الشجر(2)حى-ى. ارجانى(3) : قيل انه قيقهن. # 1. چنين است در اصل و ظاهرا محرف است. گمان مى كنم: «الاعظمه باشد به دليل قول جه ~~ابن البيطار (ذيل قسوس): «هوالمعروف بحبل المساكين وهو اللبلاب الكبيرالذى يعرش ~~على الاشجار..». آ. در اصل: «الشجر». 3. در اصل: «و قيل انه ارجاني قيقهن» . من با تصحيح ~~كريموف (ص 714) متن را درست كردم. # 861.قسا (1)هاد0206 يان ~~ةل للت فلل5 1110 ~~الرازى: هوالسليخة. # 1. در ms528 ترجمه عربى ديسقوريدس: «قسيا وهوالسليخة» (10 از اول). # 842. قشرالنحاس ~~[[1062 ~~توباله(1) الذى يقع منه اذا)اضرب. # 1. رجوع شود به ذيل «توبال» در همين كتاب. . # 843 قصبالذريره2ن73لايدل 1110002با 010815ت يا ~~118 د 6118يا .اي1 121104 80000 ~~قيل كل جوف فهو قصب. جالينوس: قصب الطيب المجلوب من ارض الهند ~~يقبل من التهييى مالايقبله ما عندنا من القصب. حمزة: نفى بوا. وهو شحم جوف ه ~~القصب المضيت النخر المطحون وله رائحة طيبة ولونه الى الحمرة يجلب من ~~الجروم. جاليتوس: هو قالاموس اروماطيقوس. الرازى: ينبت بالهند و اجوده ه ~~الياقوتى اللون المتقارب العقد الذى اذا هشم (1) لايتفتت شظايا كثيرة و اتابيبه ~~و كنسج العنكبوت لزج اذا مضغ قابض و فيه شيء من الحرافة(2) والمطحون منه ه PageV00P553 ~~============================================================ ~~294 كتاب الصيدنه فى الطب ~~ذرور له عطريه لونه بين الصفرة والبياض. وذكر الخشكى عن الهند اتهم ~~يسمون جوفه تلك ابوالحسن الترنجى: ذريرة القصب. ابوحنيفة: البيلميجيه ~~قطن القصب. # 1. عبارت افتادگى دارد. در ترجمه عربى ديسقوريدس (15 از اول) ذيل : «قالامس اروماطيكس ~~و وهو قصب الذيرقه: «.اذاهشم يتهشم الى شظايا كثيرة انبوبته ملأ من شيء لونه الى البياض ~~ماهو شبيه بتسج العنكيوت» آ. در اصل: «حرافة» ديسقوريدس: «فيه حراقة» ~~844 قصب 21012 11111 1/11156111111815اا10ل1 ~~810 يا با 0012ل282 ~~ديسقوزيدس: منه مصمت يعمل منه السهام و منه جنس مؤنت يجعل منه ه ~~و سرنايات(1) الزير و منه غليظ كثير العقد يعمل منه الاقلام ومنه غليظ ينبت اه ~~على الانهار تحركه الريح ومنه جنس ينبت على سياج البساتين دقيق. بولس : ~~قصب التبل(2) و قصب الثريرة و القصب الفارسى. # 1. در اصل: «شر بانات» و در حاشيه «سر بايات» وهيچ كدام درست نيست. در ترجمه فارسى: «1و ~~نوعى كه ميانه تهي ياشد ازو مزامير سازند از آلات سماع) . در ترجمه عربى ديسقوريدس (92 از ~~اول): «السن النايات» كه پيداست «السرتاياته است و تحريف شده است. 2. در اصل: ~~هالنيل» با نون كه درست نيست. # 845. القصب الفارسى و ~~بالرومية قالاموس(1) و ايضا فراغماطيس (2) و بالسريانية قنيا ms529 (3) ديساما. # صهاريخت: يحذرالقطن الذى فى اطرافه لانه ان دخل الاذن لحج بها وآخدشهآ وه ~~اصمها. # 1. در اصل: «قالاوس». درست قالاموس است كه در عنوان يونانى قصب مذكور شد آ. # .ل. آنچه بر روى چينهها ميرويد اليدل واسكات). 3. در اصل: «فتيادسياعا». متن ~~از روى لوو (ص 442) اصلاح شد كه به خط سريانى قتيادبسما نوشته است. PageV00P554 # ============================================================ ~~حرف القاف 285 ~~826 قصب السكر .ا 21161101 01 ~~حمزة: المصاب(1) قصب السكر لايقال لغيره. # 1. «وألمصان بضم الميم قصب السكر و يقال له ايضا المصاب والمصوبه السان العرب ذيل ~~مصص). # 847. قضم(ااقريش بنا 111168ق1111 يا لاا 3ع600 ~~بولس: شجرة تقبض و فيها حرافةه ~~1. رجوع شود به ذيل «حب الصنوبر» در همين كتاب. # 848. قطف 10610140206در ياا ق816011102161161 ~~(2) ~~جالينوس: اطرفكسوس(1) و بالسريانية قطباء فى الموازنة: القرطف (2). # ابوالخير: هوالسرمق. ابومعاذ: بالفارسية سلمه(3). ابوحتيفة: القطف السرمق ~~ووهو ايضا جبلى منل شجر الاجاص قدرا و ورقه اخضر احمر الاطرافج ~~صلبة الخشب. قال: القطف شجر لين شبيه بالتين الجبلى يجهان ~~1. در اصل: «اطرفسكوس». متن از روى عتوان يوناتى تصحيح شد. 2. قرطف يه معنى قطف جوه ~~يعنى گياهى كه وصف آن در متن آمده است ظاهرا نباشد. قرطفب يه بعني قطيفهآ مخمل است: ~~«القرطفة القطيفة المخملة الازهرى فى ترجمة قطف: القراطف فرش تخملة » السان العرب ذيل ~~قرطف). 3. سلمه صورتى ديگر است از سلمك. سلمك هم به صورت سرمك در برهان قاطع به ~~معنى سرمق (اسفناج رومي) آمده است. در بلسانالعرب (ذيل قطف) آمده است: «والقطق ~~نيات رخص عريض الورق يطيخ الواحدة قطفة يقال له بالفارسية سرنكه احتمال مىدهم ~~سرنك صورتى از سرمك و يا محرف آن باشد. # 829. قطران ~~و وهو نوعان(1) صغير كشجر الغار و كبير (2) و دهنه الخارج منه هو القطران. و قال ~~من لايعرف انه الزفت الرومى. ابوحنيفة: قطران الشام يتخذ خضخاضه ه PageV00P555 ~~============================================================ ~~296 كتاب الصيدنه فى الطب ~~بدروب مرعش والحدث (3) فقط من شجر يسمونه الشربين (4) كما يتخذ ~~(106ب) ببلادالعرب. واما الزفت فانهم يتخذونه مناشجر الارز والصنوبر . والتزفيت ~~خلط يابس الزفت برطبه ms530 ثم يزفت به المراكب فاته يقاوم ماءالبحر والقار ~~ولايقاومه لكنه ينتثر. جالينوس: الصنوبرالذى يسعى الشربين وهو ~~شجرة القطران. ابوحنيفة: قال الشماخ(5) يصف ناقته ~~كان بذفراها مناديل فارقت اكف رجال يعصرون الصنوبرا ~~ولل وظن قوم ان القطران عصير ثمرالصنوبر ومن عالج القطران فلايد من ان ~~يصيب منه يده. و قال رؤبة ~~وا ينتج(6) من دذفراه حددهن. يعصر كانه اذا جرى صنوبر ور ~~و دهن كل شيء زيته عندالعرب و منه زيت الفجل و يقال لاول مايبدو من ه ~~القطر ان زيت. الرازى فى الحاوى: ما ريى من الادهان بزهر او عقار كالورد ~~و والبنفسج او كان مكتسبا للنارية بالاحراق مثل القطران فيجب ان ينظر فى كل ~~واحدة على حدة فى الحاوى ايضا فى باب الشين: شربين قطران. حمزة: القطرانج ~~جان مرده لانه يحفظ الميت حتى لاينحل اعضاؤه. ديسقوريدس: يعمل من قغجه ~~الصنوبر واجوده الثخين الصافى الشديد الريح الباقى اثره فيما وقع عليه الذى ه ~~لايكاد يذهب اثره ولذلك سمى حياة الموتى ويفسدالثياب والجلود و يعمل منه ه ~~دهن كما يعمل من الزفت. ابوحنيفة الدينورى: الخضخاض افضل القطران و ~~ارقه بارض العرب، يتخذ من العرعر والعتم والتألب(7) يؤخذ عروقها وه ~~اغصانها ويشقق بالفؤس ويقشر وينضد فى تحائذ (88) امثال التنانير العظام ف ~~اسفلها صفاة فى سعتها و تغظى رؤوسها حتى لايخرج بخار و يوقد عليها من جه ~~ولظاهر بحطب وفحم فاذا حمى العرعر رشح الى الصفاة وخرج من المثعب شى ~~رقيق اولا كدهن البان قليل السواد خفيف الرائحة يخالطه ماء ثم يجيئ بعده ه ~~الخضخاض فاذا انقطع القطران جاء شيء اسود ثخين لزج وهو الزفت. و اه PageV00P556 ~~============================================================ ~~حرف القاف 297 ~~قطران العرعر افضلها يشفى من العر ويلين الجلد وقطران العتم يشفى و اه ~~لكنه يخشن الجلد و يشققه و يقال لما غلظ من القطران الدفل(9) و قد يجمد ~~بعض ورقته بالنار حتى ييبس و يكسر. بولس: شجر القطران يشبه ه ~~(10) ~~العرعر(10). # 1. عبارت ناقص و مغشوش است زيرا سخن از قطران است نه از ms531 درخت. شايد در اصل نقل ر ~~عبارت ترجمه عربى ديسقوريدس (81 از اول) بوده است كه در ذيل «قاذرس وهو الشربين ~~گويد: «هو شجرة عظيمة منها يكون القطران ها ثمر شبيه بثمرالسرو غير آنه اصفر منه ~~بكثير..». ] . در اصل: «و كبيره». 3. در اصل: «الحدب» با باء موحده و آن درست نيست: ~~«الحدث بالتحريك وآخره ثاه مثلتة قلعة حصينته بين ملطية وشمشاط ومرعش من الثغور ~~(مراصدالاطلاع). 2. در اصل: «الشوب» و آن درست نيست. 5. در اصل: «السماح» با سين ور ~~حاء بى نقطه و آن درست نيست. شعر از شماخ (ابوسعيد معقل بن ضرار) است السان العرب ~~ذيل قطر). اين شعر شماخ به گفتهآ ايو حنيفه سبب شده است كه بعضى گمان كنند قطران اب ~~ميوه درخت صنوبر است. معنى شعر چنين است: «گويا پشت گوشهاى آن شتر دستمالهايى و ~~است كه از دست مردانى كه آب صنو بر(قطران) مى گيرند افتاده است*. پشت گوش شتران عرق ~~مى كند و خارش و گرى مى آورد. علاج آن قطران است. كسانى كه قطران مى گيرند پس از و ~~پايان كار دست خود را با دستمال پاك مي كنند. السان العرب ذيل قطر). 6. اين شعر را در ~~ديوان رؤبة (نشر الواردت) نيافتم. كلمه دمن را در مصراع اول براى اقامة وزنهو معنى به ~~حديي افزودهامز 7. در اصل: «الثالث» (بدون نقطه در حرف آخر) . صحيح بايد تالب باشد : ~~«التألب شجر تتخد منه القسى» السان العرب ذيل تألب). 8. نحايذ بايد اسم مكان از حند باشد ~~كه به معنى كباب كردن بز و گوسفند و غيره است. در حقيقت تنورى كه براى كباب كردن ور ~~گوسفند و غير آن (كه حنيذ تاميده ميشد) به كار مى رفت مانند تنورى بود كه بيرونى به ان ~~اشاره مى كند (لسان العرب ذيل حنذ). 9. در اصل: «الدقل» با قاف و آن درست نيست: «الدفل ~~القطران» السان العرب ذيل دفل). 10. از اينجا تا آخر حرف قاف و از اول حرف كاف ms532 تا ر ~~مقدارى از فصل «كرم» از نسخه اصل عربى افتاده است وما اين قسمت را از روى ترجمهآه ~~فارسى (نسخههاى سهگانهآ مب و مغ و مج) نقل خواهيم كرد ~~ف8. قطونا (1) لاتيا لا15 111820 ~~ليث(2) گويد قطونا تخم نباتيست و اهل عراق او را بزرقطونا گويند. نام او از ~~اهل يحرين پرسيدم گفتند ما او را حب الزرقة گوئيم. و بلغت پارسى او را ا ادهد PageV00P557 ~~============================================================ ~~698. كتاب الصيدنه فى الطب ~~خرغول گويند و انچه متعارف است در پارسى اسپغول است و اسپغول را هيهاهد ~~معرب كردهاند و معرب او اسفيوش است و غول در بعضى مواضع بلغتور ~~پارسى گوش را گويند از اعضاء حيوان و چنانست گوئى نبات او به گوش ور ~~اسپ ماند او را به گوش اسب تشبيه كردهاند و آنكه او را خرغول گويد او هور ~~را به گوش خر تشبيه كرده است. و حمزه(13 گويد اسفيوش پارسى است وهوه ~~معنى او به لغت تازى اذن الكلب بود يعنى گوش سگ. ويك نوع ازو سپيد جه ~~آست ومنبت اين توع بيشتر در سيستانست و اسپغول هندى و جرجانى را ~~منفعت زيادت بود از انواع ديگر و لعاب در وى بيش باشد و از پس اين دو جوه ~~نوع كرمانى در منفعت زيادتست از انواع ديگر و از پس كرمانى در منفعت و ~~قطوناء خوزى نيكوتر است از انواع حتديگر.. و قطوناء خوزى دو نوع ~~است و محمدزكريا گويد علامت نيكوئى در وى آنست كه چون در آب د ~~انداخته شود دانهاى او دز قعر آب نشيند. # 1. نقل از نسخ سه گانهآ خطى ترجمهآ فارسى. نقايص و نواقص يك نسخه از روى نسبخهآ ديگر ~~تكميل شد و از نسخه بدل نويسى احتراز ش0 2 . «و بزر قطونا حبة يستشقى بها والمدفيه اكثر. # التهذيب: وحبة يستشفى بها يسميها اهل العراق بزر قطونا. قال الازهرى و سألت عنها ~~البحرانيين فقالوا نحن نسميها حب الذرقة» السان العرب ذيل قطن) . در ms533 «مب» «حب الزرفة» با ~~قاء. 3 . در حاشيه منهاج البيان (ورق ب 37) مطاليى دربارهآ بزرقطوناو اسفيوش آمده است كه ~~به احتمال از حمزة اصفهانى است و من به همين مناسبت در اينجا مى آورم : «اسفيوش: يقال لهذا ~~النبات اسماء ستة وهى اسفيوش واسفه اززه و اسفه گند و بزيوش و كاسروش و بنكو. اما ~~اسفيوش فعرب على اذن الكلب لمشابهته به واما اسفه ارزه فلان ورق هذا النبات يشبه ~~خصى الكلاب و كذلك معنى اسفه گند لان الكلبم فى بعض اللغات يسمى اسفه وللخصى ايضا ~~اسمان وهما ازز وكگند و بزيوش فلتشبيه ورقه باذن العنز و اما بنكو فسمى به لاجل لعايه لان ~~اللعاب يسمى بنك و اسمه بالسريانية زرعاقطونا و عرب على بزرقطوتا.ى» در اصل بجايه ~~خصى الكلاب بورق الكلاب است و آن درست نيست. اسفه ارزه را در دو جا اسفه ارنه نوشته ~~وى خ است و ان درست نيست به دليل كلمه «ارزه كه معنى كرده است و به دليل آنكه اسپرزه ووه ~~اسفرزه همان بزرقطونا است. ارزى در اوستا به معنى خايه است. مقايسه شود با ارخيس يونانى وه ~~(ليدل و اسكات) . PageV00P558 # ============================================================ ~~ف ر رنه ه د ا ن ه بنزتن ز ~~حرف القاف299 ~~ش8. قفد(1)(فقد) 112لن=ا قاق6 5لل86 1162 ~~معتقد بعضى انست كه حب الفقد تخم پنج انگشت است و اين خطاست واه ~~صواب آنست كه او تخم نبات عرفج است و او به شاهدانه مشابهت دارد و ازه ~~شاهدانه خوشيوى تر است. و عادت اتست كه او را بريان كنند و مقدارى و ~~نمك آب بر وى بريزند آنگاه او را باطراف برند و در استعمال...و بلغت ور ~~سجزى او را تخم مرور(2) گويند و بوى او خوش بود چنانكه بوى اب نبات جود ~~عرفج و بدرخت سماق مشابهت دارد و منبت او در واديها و آب گذرها باشد و ~~ابومعاد گويد حب الققد تخم پنچ اتگشت است، اعتماد ايشان بر قول صاحب ~~كافى ms534 است كه او چنان تقل كرده است از جالينوس كه حب الفقد دانه پنجه ~~انگشت است و قوت ينج انگشت در حرف پا تقرير كرده آمد. # 1. چناتكه ملاحظه ميشود ققد را با تقديم قاف بر فاء نوشته و در حرف قاق آورده است. # ول درست آن فقد به تقديم فاء بر قاف است: ««والفقد نبات يشبه الكشوث ينبذ فى العسل فيقويه وه ~~يجيد اسكاره» السان العرب ذيل فقد). در ذيل فنجنگشت يك بار با فاء و بار ديگر با قاف نوشته ~~است اذيل فنجنگشت در همين كتاب. حاشيدآ شماره 6) الحاوى (ديل بنجنگشت) و ~~ابن البيطار نيز فقد به تقديم فاء بر قاف نوشتهاند 2. در ذيل فنجنگشت: «بيد مروه در مغ ~~«مزدره در مج «امزذر). # 7ث8 قفراليهود 20404706 ~~ابن شميل گويد قفر سه نوع است يكى را ازو كفر گويند و نوع دوم را قير. # گويند و نوع سوم را زفت گويند. و كفر آنست كه كشتى ها را باو بيندايند و و ~~محكم كنند. و رسائلى گويد: كفراليهود نوعى است از زفت شامى و بلغت وه ~~رومى او را اسقلاطون(1) گويند و اسقلاطوس(2) نيز گويند و بلغت سريانى د ~~كفرا گوهند محمدزكريا گويد دليل منفعت در وى آنست كه بوى او با قوت ~~باشد و جرم او گران سنگ بود و نرم و هرچه لون او سياه باشد نيك تبود. PageV00P559 # ============================================================ ~~500 كتاب الصيدنة قى الطب ~~اوزيباسيوس گويد علامت تيكوئى در وى انست كه لون او بنفسجى بود و ور ~~درفشان و تابان باشد و يوى او با قوت بود و جرم او نرم باشد و هرچه بلون و ~~سياه بود نيك نبود زيرا سياهى لون او دليل كند كه زفت با او بهم آميخته ~~وباشند. ديسقوريدس گويد نيكوتر آنست از وى كه لون او بنفسجى (2) باشد ر ~~و بوى او با قوت بود و پاكيزه پاشد و جرم او نرم پود چنانكه ذكر كرديم. ووه ~~گويد هرچه لون او سياه ms535 باشد و صاف نبوذ استعمال را نشايد و اگر با نيكو جور ~~بهم آميخته شود آن را باطل كند(3او اين نوع در زمين حمص و بابل باشد و در ~~ان زمين در چشمههاى آب بود و او را بعوض روغن چراخ برند. جالينوس ور ~~گويد بعضى ازو آنست كه او در آب دريا متولد شود و انچه در اقصاء بلادشامو ~~و . است كه بلغت عربيت آن موضع را غورالشام گويند از آن نوع است كه در ~~درياها متولد شود و اين نوع تا بر روى آب باشد جرم او تر و نرم بود و ~~چون آز اب دريا بيرون اورده شود بتدريج جرم او سخت شود بشبه زفت. و ~~قاطاجانس(4) طبيب گويد قفر اليهود صقلى را قوت نرم گرداتيدن مادههاى ~~غليظ وورمها زيادت باشد از حجازى و قوت او چون قوت زفت است. # 1و2. چنين است در اصل و درست اسفلاطون و اسفلاطوس با فاء است. رجوع شود به عنوان ~~بونانى. 2 . در ترجمه عربى ديسقوريدس (75 از اول) : «والجيد من الكفر ما كان لونه شبيها بلون ~~الفرفير..». 2. در ترجمەم عربى ديسقوريدس (75 از اول) در اين موضع چنين آمده ايست : «و قد ~~يكون بالبلادالتى يقال لها يدايقيس و قد يكون بالبلادالتى يقال لها فونيكى والمدينة التى ييقال لها ~~سيدوني والمكان الذى يقال له بابولون والمدينة التى يقال لها زاقنش و قد يكون بالبلادالتى فيها ~~القوم الذين يقال لهم اقراغنطس التى من صقيلة (درست صقلية)...» . پيداست كه چون ضبط ~~درست وهويت نامهاى يوناني معلوم تبوده است (بجز بابلحبابولون) از همه صرفنظر كرده و ه ~~جمصن را بجاى آن گذاشتهاند. چون متن يوناتى ديسقوريدس در دست من نبود «يدايقيس» را ~~نتوانستم بيايم. فونيكى فينيقيه آست و سيدونى صيداى امروزى از شهرهاى لبنان است كه ~~جزو فينيقيه بوده است. زافتش ق10لا2860 است كه به محلهاى مختلفى اطلاق مى شده است از و ~~جمله به چنوبى ترين جزيره ايونى. اقراغنطس= 91ل1ى از شهرهاى ms536 صقليه (سيسيل) و. PageV00P560 # ============================================================ ~~حرف القاف 501 ~~به گفتهآ ديشسقوريدس در اين شهر چشمههاى آب بوده است كه قفر را از روى آن مى گرفتهاند ~~و به جاى روغن چراغ به كار مى پردهاند نه در حمص و بايل كه در متن آمده است. 4. # قاطاجانس تام يكى از كتابهاى جالينوس است و اسم شخص نيست. # 853. قلى ~~ليث گويد شخار(1) را كه باو جامه شويند عرب او را قلى گويد و او خاكستر جور ~~درخت طاق است كه عرب او را غضا گويد و طريق ساختن او آتست كه ر ~~درخت طاق(12 و شوره گياه را تر بيارند و آتش درو زنند. چون خواهد كه ~~جمله اجزاى او سوخته شود اب بروى يريزند. چون اب بوى رسد جرم او وه ~~وا سخت شود و شخار گردد. و بلغت رومى او را اسطوريقون(3) گويند و ر ~~بسريانى قليا خوانند و بلغت پارسى شخار گويند و بهندى سجى گويند و درچ ~~بعضى از مواضع ساجى گويند و يك نوع آنست كه او را كالو خوانند و ~~صاحب المشاهير گويد بلغت عرب او را قلى و قلو گويند. ابوحتيفه گويد از اه ~~جملهآ انواع او آنچه عرب او را حرض گويد نيكوتر است و اين نوع را د ~~(6) ~~رنگ(2) رزان بكار برند و هرچه بجز ايتست او را ايگيته(5) گران بكار يرند. # ، وگويند از اطراف(6) نبات رمث نيز در وقتى كه رسيده شود شخار سازند(7). # 1. از تسخ سهگانهآ خطى ترجمه قارسى. شخار و اشخار به فتح الف هر دو آمده است (يرهان ~~فاطع ذيل شخار و اشخار) 2. در برهان قاطع: «تاع نام درختى است كه چوب آن را هيزم ~~سازند و يه عربى بتضا گويتد». 3. چنين است در مچ و در مب: «اسطر وريقون» كه برست ~~تيست. يونانى يان 0ه م2 28960 كه است (كريموف 723). 4.«الحراضه موضع احراق الاشنان ~~يتخذ منه القلى للصباغين» السان العرب). ك. «و قلى الرمث يستعمله الجرارون يحمل الى ~~البصرةه (كتاب ms537 التبات ابوحنيقهآ دينورى شمارهآ 425). جرار جمع جرة به معنى سبوى سفالين ~~است كه دو دسته دارد و دهاته آن گشاد است. مترجم جرار را به ايگينه گر ترجمه كرده است كه ~~درست نيست. ع. «و يتخذ من اطراف الرمث» السان العرب ذيل قلا) 7. كريموف فرمول ~~شيميايى آن را چلكتيكلا گفته است. PageV00P561 # ============================================================ ~~502 كتاب الصيدنة فى الطب ~~ثه قلقاس(1 ت0111560120102ل0اللة ) يا ~~0 1للام ~~چتين گويند كه قلقاس بيخ تباتى است كه او را ساق نباشد و برگ او پهن بود وه ~~و و مزهآ او چون مزهآ كرنب(2) موصلى ياشد و يكى از خواص او آنست كه باه ~~را قوت دهد. # 1. نقل از تسخ سهگانهآ خطى ترجمهآ فارسى. در مج و مغ قلقاس با سين بى نقطه است و تنها در ~~مب با شين نقطهدار است كه درست نيست. آ..ا 1علد تة31 كريوف ~~855. قلت(1)= ي1 10105 606نله1 يا با 0106ن06ي6ف116 ~~و ابن ماسويه و محمدزكريا گويند قلت تخم نباتيست ومنبت او بيشتر در ارض ~~هند باشد و بتخم كتان مشابهت دارد و از تخم كتان بزرگتر باشد و به لون ~~گردفام بود. و مصنف كتاب كاقى گويد قلت بمقدار از عدس بزرگتر باشد و ~~بعضى گفتهاند او را در بعضى مواضع عدس چين گويند و ثابت گويد قلت ~~نوعى از ماش هندى را گويند ~~1. از تسخ خطى سه گانهآ ترجمه فارسى. در مخزن الادويه «حب القلت» به ضم قاف وسكون لام ~~و تاى مثناة قوقيه معرب از كلت هندى است. حكيم على در شرح قانون نوشته كه آن را به ~~هندى كلتهى نامنده (ص 332). در لغت نامهآ پلاتس ذيل كلتهى آن را نوعى از حبويات يا ~~كرسته ناميده و باقلاى اسب مدرسى 228110 -0/6 118 خوانده است (ص 832). # 8 قلام(1)1181110560 علنل ~~ابوحنيفه گويد قلام را بلغت زمين نبط قاقلا گويند و او باشنان مشابهت دارد ~~جز انكه از اشنان مقدارى بزرگتر باشد و او را با شير بهم بياميزند و باطراف ms538 ~~نقل كنند و برگ نبات او به برگ سپندان ماند. # 1: تقل از تسخ خطى ببهگانهآ ترجمه قارسى. 2. «والقلام بالتشديد ضرب من الحمض يذكر و ~~يؤنت و قيل هى القاقلى» السان العرب ذيل قلم). PageV00P562 # ============================================================ ~~ب هن ن پرن ان نندت فتا د انار ~~نه سن: ~~جرف القاف 503 ~~857 قلقند(1) 1610087 و قلقديس 76ه01 ~~و قلقطار ~~4/7 ~~ذكر اين جمله در ترجمهآ زاج كرده ايم و ابوزيد بلخى در كتابى كه در علم اكسير وه ~~تاليف كرده است در طريقى ساختن قلقند چنين آورده است كه زاگ سرخ را اه ~~خرد بكويند و در قارورهاى كنند و چندانى آب كرفس برو ريزند كه اجزاء وه ~~زاگ را تمام بپوشد. پس قاروره را در سرگين گاو پنهان كنند و تا بيست روز ور ~~بگذارند چون اين مدت بگذرد او را از سرگين گاو بيرون گيرند و بگذارند تا ~~در قاروره خشك شود. آنگاه مقدارى سركهآ با قوت درو ريزند و بار ديگر او هور ~~را در سرگين گاو پنهان كنند و مدت چهل روز بگذارند چون بيرون گيرند جهز ~~قلقند شده باشد. و اگر كسى خواهد كه از قلقتد قلقدار(2) سازد طريق آن ~~باشد كه چون قلقند تمام شود او را در كوزهآ پاكيزه يا قدحى كند و آن كوزه را و ~~در گل گيرد و در تنور گرم كرده شبى بگذارد چون پيرون گيرد قلقدار باشد. # ر و محمدزكريا و جز او از اطباء در ساختن قلقند چنان آوردهاند كه زاگ را در ~~اب حل كنند و چون اجزاء زاگ در آب گداخته شود يگذارند تا صاف گردد ~~و و آنگاه اجزاء مس كه بواسطهآ سوهان ازو جدا شده بود درو فگنند و او را درو ~~بپزند تا چندانى كه لون او سبز شود و بگذارند تا ببندد و اگر خواهد بر هر ~~بيست درم سنگ يك درم سنگ نوشادر برافگند و بگذارد. و طريق ديگر ~~انست كه زاگ را در ms539 آب تر كند و بگذارد آنگاه زاگ زرد را بپزد و بگذارد تا ور ~~صاف شود و بوزن او ازين زاگ زرد صاف كرده با او بهم بياميزد. و بوزن او ~~(3) 0 ~~يكى زاگ(3) گرد صاف كرده با او بهم بياميزند و بوزن يكى ازين دو زنگار ~~برو فگند و بگذارد تا جمله اجزاء او حل شود و صاف گردد و بتدريج بيندد. و ~~در ساختن قلقدار طريق ديگر گفتهاند سهلتر ازين، يايد كه زاگ را در آب ~~حل كند و بگذارد تا صاف شود و همسنگ او زعفران(2) تازه بر و افگند و بپزد ر PageV00P563 ~~============================================================ ~~504 كتاب الصيدنة فى الطب ~~و بجوشد تا لون او سرخ شود و اين نوع در مناقع قائم مقام سورى است و ~~ازو. و اگر آب زاگ صاف كرده را زنگار ريزند و بر آتش بريان كنند تا لون ~~او سرخ شود در منفعت چون قلقدار سورى باشد. و جالينوس گويد قلقديس ~~بمرور ايام قلقطار شود. و در كتاب نخب آورده است كه قلقطار يك نوع است ود ~~از انواع زاگها و لون او زرد باشد و چون باتش بريان كرده شود لون او وه ~~سرخ شود چنانكه لون شنگرف. و گويد قلقند هم نوعى است از انواع زاگيهوهر ~~و بلون سبز باشد و اصل اين هر دو نوع قلقند است. و در بعضى مواضع به ~~.تركيب قلقند سازند و طريق او آنست كه زاگ را در آب اندازند و بگذارند تا وهر ~~صاف شود انگاه مقدارى روسختج(5) درو فگنند و بگذارند تا لون آب زاگ يودر ~~بواسطه او سبز شود وصاف گردد بتدريج، چون او را خشك كنند قلقند شود. # و اين نوع از قلقند چون روزگار يابد لون او سپيد شود بشبه سفال بيضه ار ~~مرغ، و چون باين صفت شود، بمرور ايام، او را قلقديس گويند. و بولس ~~گويد قلقديس آنست كه در زمين قبرس آز معادن پديد ايد و منجمد ms540 شود و ~~چون روزگارى بر و بگذرد قلقطار شود. و گفتهاند يكى از خواص قلقديس ور ~~آنست كه چون بجرم اهن رسد لون آهن به مجاورت او سرخ شود و اين نوع يهر ~~نيكوتر باشد از انواع او. و قلقطار كم ازوست در منفعت و چون باران بدو جوه ~~رسد بگدازد و متلاشى شود و او را كفشگران بكار برند ج ~~1. نقل از نسخ خطى سه گانهآ ترجمه فارسى و مخصوصا از تلفيق دو تسخهآ مج ومب. آ. قلقدار ور ~~صورت ديگرى از قلقطار است و پس از اين در چند جا به همين صورت ذكر شده است. 3.ج ~~زاگ گرد همان شب مدحرج است كه در ذيل شب مذكور افتاد. 4. مترجم به اشتباه زعفرآن ~~الحديد را زعفران الجديدا خوانده و آن را به زعفران تازه ترجمه كرده است. زعفران الجديد را ~~به فارسى زنگاهن گويند (فرمول آن را در كتاب الاسرار رازى ترجمه و تحقيق حسنعلى شييانى، ~~فهرست لغات ببينيد). ك. روسختج يا روى سوخته به اصطلاح شيميايى او كسيد دو كوئيور است ور ~~(همان منبع سابق) PageV00P564 ~~============================================================ ~~حرف القاف 505 ~~88.قلقل(1) حا 10723قنقه، يا .ا ل150 10161 ~~ليث گويد قلقل درختيست كه دانههاى او بلون سياه بود و به مقدار بزرگودر ~~باشد و خوردناو معتاداست و درين معتى بشعرى روايت كرده. است و آن اينست: ~~ابعارها يالصيف حب القلقلقه ~~وقلاقل نوعى است از انواع نبات و هم چنين قلقلان نيز نباتيست و درينمعنى تنهوه ~~هم شعرى ايراد كرده است و شعر اينست؛ ~~كأن(2) صؤت حليها اذا انجفل هذز رياح قلقلانا قد ذبل ~~و دينورى گويد قلقل و قلقلان و قلاقل يك نوع است از نبات و داتهآ او بدانهآ ~~كنجد ماند بصورت، ودز خواص او گفته است كه مقوى است مرباه را ووهد ~~درينمعنى هم شعرى ايراد كرده است : ~~انعت اغيارا بأعلى قنه اكلن حب قلقل فهنه لهن من حب السفاد رته ~~و بعضى گفتهاند دانهآ قلقل در هيات ms541 بفلقل مشابهت دارد و لون او سپيد است ه ~~و جرم او متشنج نيست چنانكه جرم پلپل و گردى هيآت او تمام نباشد و دانهآ ~~او شيرين است و چرب. ابوحنيفه گويد برگ نبات قلقلان از درون سرخو ~~. باشد و از بيرون سبز بود و قلقل نياتى ديگر است و بيخ نبات قلقل انست كه ~~در كتب طب اطباء او را مغاث گويند و چون استخوانى از جاى بيجاى شود و وهد ~~بيرون ايد او را بران موضع ضماد كتند منفعت كند. صهاربخت گويد قلقلان ور ~~تخم اتار دشتى است و او را بسيار دانه نيز گويند. و ابوحنيفه گويد ~~دانهآ قلقل همچند دانهآ لوبيا باشد بمقدار و طعم او شيرين باشد و خوش. و پاه هوه ~~را بقوت كند. # 1. از نسخ خطى سهگاندآ ترجمهآ قارسى آ. شعر بر طبق معمول در نسخ مغلوط است. از ~~لسان العرب ذيل «قلله اصلاح شد. 3. در «مج» مغلوط است. در مب «ارعت»! اصلاح از ~~لسان العرب ذيل «قلل» در اين موضع آمده است: «قال الراجز وانشده ابوعمرو لليلى» PageV00P565 ~~============================================================ ~~506 كتاب الصيدتة فى الطب ~~859. قليميا (1) *1ع7080- ع3 ~~جالينوس گويد يكى از انواع قليميا آنست كه از دود جوهر مس حاصل آيد ر ~~و ديگرى از جوهر نقره و سديگر از جوهر مارقشينا. و بعضى از قليميا آنست واه ~~كه در معادن متولد شود بى صنع اطباء، و آنچه معمول است ازو دو نوع است ه ~~نوعى را آزو عنقودى گويند و عنقودى آنست كه بر سر حمدان چمع شود و وه ~~نوع ديگر را صفائحى گويند و اين نوع آن باشد كه در قعر خمدان(2) بنشيند. # صهاربخت گويد چون از قليميا ذكر كتند و او را بچيزى ديگر اضافت نكنند و ~~و. مراد ازو قليمياى نقره باشد و اگر بچيزى اضافت كرده شود مراد آن مقيد ~~ياشد چون قليمياى زرد مس و غير آن. و در كتاب نخب آورده است كهور ~~قليميا كفكى است كه ms542 از جوهر زر و نقره پديد آيد در وقتى كه اين هر دورا اه ~~از معدن بيرون آرند و بعضى گفتهاند بر زبر(3) جوهر زر و سيم بيستد در وقتى ~~كه به آتش زر و تقره را از جوهر او جدا كنند. # 1. تقل از نسخ خطىى سهگانهآ ترجمه قارسى. قليميا و اقليميا به كسر الف هر دو ذكر شده است. # (برهان قاطع ذيل قليميا و اقليميا). آ. خدان و خمستان به معنى داش و كوره خشت پزى و وه ~~سقال پزى را گويند (برهان قاطع). 3. در مب «پرزير» كه درست نيست: در مج «يزر14 ~~860. قميحة(1) ~~جالينوس گويد قميحة نباتيست كه او را قصب(2) الذريره گويند و ابوحنيفهآ ~~دينورى گويد اهل مدينه ذريره را قميحه گويند. خشكى گويد قميحه را از ور ~~ناحيت نهاوند باطراف برند و نبات او نوعى است از نى و منيت او در ~~مرغزاريست در جوار يكى از ديهها كه مضافست بنهاوند و گرد آن مرغزار وه ~~كوههاست از جملهآ جوائب. و از نهاوند تا آن موضع كه از مرغزارست عقيهاى ه ~~بسيار فاصل است. و چون نبات او در آن موضع رسيده شود آن را بگذارند تا هر PageV00P566 ~~============================================================ ~~حرف القاف 507 ~~خشك شود، پس او را بر هر يك از پيوندهاى او ببرند و او را در جوال ها وه ~~كنند و او را در انواع داروها و حنوط مردگان بكار برند مگر آنكه اجزاء او ه ~~عفن شده باشد و درهم ريخته باشد. و چنين گويند كه در آن نواحى ه ~~عقبهايست كه چون او را از آن عقبه بگذارند اجزاء او عفن شود و صالح ~~شود. مر آن را كه او را در ادويه بكار برند و اگر او را از عقبات و مواضع ~~ديگر بگذرانند اجزاء او از هم جدا نشود بلكه همچنان صلب و محكم بماند ج ~~چون چوبهاى ديگر و جز آتش افروزه را نشايد. # 1. نقل از تسخ خطى سهگانهآ ترجمه ms543 فارسى. در لسان العرب به جاى فميحة «قمحة» است: ~~«والقمحة والقمحان والقمحان النريرة...» . نسخهآ مب در اين موضع مغشوش ومغلوط است . # من از نسخهآ مج استفاده كردم. آ. رجوع شود يه ذيل قصب الدريره در همين كتاب. # 81. قنبيل(1) 28 11 00/66 قل00قل1 يا 629ل2010 ~~102 101لن ~~بلغت هندى قاف قنبيل را مشتبه گويند ميان كاف و قاف و او تخم درختى جوه ~~است وبهيات تخمهاى او خرد باشد و در شلاف بود و چون دست باو پسوده ~~: شود دست را سرت كند و او را از زمين هند باطراف برند و بعضى روغن را ى ~~باورنگ كنند و طريق او آنست كه مقدارى قنبيل در روغن فگنند و بگذارند ~~رنگ و بوى او از رتگ و بوى زعفران كم باشد. و بعضى از صيادنه كه ديانتو ~~ندارند زعفران را باو مغشوش كنند و بقيمت زعفران بفروشند و اهل زمين ~~هند قنبيل را در عطرهاى خود بكار برند. # 1. از نسخ مچ و مب نقل شد. نسخهآ مع از قنييل تاكبايه افتادگى دارد. بر مخزن الادويه آن را به ~~كسر قاف ضبط كرده است و تقل كرده است كه معرب كنبيلاى فارسى و يا كميلهآ هندى است. # در لفتنامهآ يلاتس «كميلام 116011 يا 18 دارد و ميگويد از تخمدان 618ل1261 ~~211610گرفته مى شود (ص 850). PageV00P567 # ============================================================ ~~و508 كتاب الصيدنة فى الطب ~~7عا8آ قنطوريون لع617010 . ل1ة5111162111ن. # (قنطوريون كبيراو اللما1لاةللل6، 1168(قنطوريون صغير) ~~چنين آورده اند كه قنطوريون دو نوع است. يك نوع از او بزرگتر باشد و اينو ~~نوع را لوفاى بزرگ گويند و چون بتازى ازو عبارت كنند لوفاى كبير گويند ر ~~و و بلغت عرب او را خصى الثعلب(1) گويند. و نوعى ديگر باريكتر باشد بهيآت. # ديسقوريدس گويد برگ او به برگ جوز مشابهت دارد و اطراف او شكافته ~~باشد مثل دندانهاى اره و بهيات دراز بود و ميوه او بتخم معصفر مشابهت دارد ~~و دانه او در ميانهآ شكوفهآ او بود و شكوفهآ ms544 او به پشم ماند و ساق او تا مقدار ور ~~سه ارش بيالد و او را شاخهاى بسيار بود از بيخ تا سر او و بر سر شاخهاى در ~~ء ت ~~او شبيه خشخاش قبه باشد و بر سر آن قبه شكوفه باشد كه بشكوفه معصفر جور ~~ماند و بيخ او سطبر باشد و سخت و گران باشد بوزن. و هريك از بيخ ا و هر ~~مقدار دو گز باشد بدرازى و عصاره او تيز باشد بطعم و آب دهان را نشف كند ~~و تيزى طعم او بشيرينى بهم اميخته بود ولون او بسرخى مايل باشد و نباته ~~و.او پيشتر در زمين لوقيه باشد و قنطوريون خرد را در بعضى مواضع ~~و لوفاءالصغير گويند و در كتب طب او را باين نام هم تعريف كردهاند وه ~~قنطوريون بزرگ را لوفاى كبير گويند. و تبات قتطوريون خرد در بيابانها (2 ~~بود و ساق نبات او مقدار يك بدست بود بدرازى و ميانه او تهى و برگ او ه ~~خرد بود و به برگ سداب ماند و شكوفه او بنفسجى بود و طعم او در غايت ~~تلخى بود و بيخ او خرد بود و از بيخ او انتفاعى نتوان گرفت. و محمدزكرياد ~~نيز گويد نبات او دو نوع است يك نوع ازو بزرگتر است و نوعى ديگر خرد ر ~~است ونبات هر دو نوع در آخر فصل بهار پديد آيد از زمين. و برگ او به ~~برگ كرنپ(3) ماند كه بلغت عرب او را اثل گويند. و ابومعاذ گويد عرب او هر ~~را خرطه(4) گويد و برگ او به برگ طرخون مشابهت دارد چز آنكه از برگر PageV00P568 ~~============================================================ ~~جرف القاف 509 ~~طرخون باريكتر بود ولون او بزردى مايل باشد. و يك نوع از قنطوريون ~~عربى است و نوع ديگر بابلى و آنچه عربى است نيكوتر است از بابلى. و وه ~~رسائلى گويد هرچه طحم او تلختر باشد در منفعت زيادت بود. ديسقوريدس و ms545 ~~گويد قتطوريون خرد را بلغت رومى طومقرون(5) گويند و معنى طومقرون ج ~~بلغت پارسى خرد باشد و اين نوع را لمنيسون(6) نيز گويند بطريق نسبت، ~~بدان سبب كه لمنى (7) بلغت رومى آب ايستاده را گويند و منبت اين نوع همه ~~در آب ايستاده باشد و ساق او از بدستى زيادت بود و شكوفهآ او بلون سرخور ~~باشد و بلون بنفسجى مايل بود و طعم برگ او تلخ بود و تر باشد و آبناك و ر ~~بيخ او نامنتفع است و برگهاى نبات او خرد باشد. # 1. خصى التعلب قتطوريون نيست. به نظر ميرسد كه اشتباهى شده است ميان قنطوريون ووه ~~سطوريون 140410ههه كه يو نانى خصية الثعلب است رجوع شود به كريموف (ص 731). 2. در ~~ترجمه عربى ديسقوريدس (7 از سوم) : «لانه ينبت عندالمياه» . شايد «در بيابانها، محرف «در ميان ~~آبهاه باشد 3. در اصل: «كرب» كه معنى نميدهد. در ترجمهآ عربى ديسقوريدس (6 از سوم): ~~«مثل ورق الكرنب». ولى كرنب به معنى اثل عربى نيست. شايد مترجم «گزه پنداشته و آن را به ه ~~معنى اثل عربى گرفته است. نيز رجوع شود به كريوف (732). 4. كريوف (732) آن را ~~نجرف «مرطب» دانسته است كه عيسى و بدويان آن را قنطوريون كبير گفته اند. اما در كتب ~~و *. معتبر لغت عرب «مرطب» به اين معنى نيامده است و اگر در عصر ابوريحان اين كلمه به معن ه ~~قنطوريون كبير بود در كتب لغت قديم مذكور ميشد. من گمان مى كنم «اخريط» باشد كه ~~گرچه وصف آن در لسان العرب چندان با قتطوريون تطييق نمى كند ولى بعض اوصاف آن با ~~فنطوريون موافق است اذيل خرط). ك. هرتههه 5ه طومقرون، يعنى كوچاي *. در مبه ~~«الميسون» ودر مج بالميسبون». در ترجمه عربى ديسقوريدس 71 از سوم): لمنيسون. در ليدل و ~~اسكات بده0707ە31 لمنسيون، مشتق از ا811017 به معنى اب راكد كه از اموأج دريا وه ~~رودخانهها مانده پاشد 7. در مج ومب (المى) كه درست نيست. به حاشيه ms546 پيشين رجوع شود. # ء قنابرى(1) 802=ا 16108 لاعا يا 1100820 ~~51108 ~~ليث گويد تملول(2) نبات برغست(3) را گويند و اهل سيستان بچند(4) گويند PageV00P569 ~~============================================================ ~~،51 كتاب الصيدنة في الطب ~~و اهل رى هنجمك(5) گويند و حمزه او را به كنكران تعريف كرده است. # ديسقوريدس گويد شاخهاى نبات او دراز بود و برگ او به برگ شليق ~~مشابهت دارد. و ذكر شليق و هيأت او در حرف عين كرده ايم. و بيخهاى او ه ~~دراز باشد و خوشبوى بود.ه ~~از نقل از نسخههاي مج و مبر. نسخهآ مج آن را با قنطوريون بخلوط كرده ابيت . 2. التملول ~~القتابرى بتشديدالنون. والتملول البرغشت اعجمى وهوالغملول. والقنابرى بالنبطية ~~السان العرب ذيل تمل). 3. «برغست بر وزن سرمست گياهى باشد خودروى شبيه به اسفناج ~~كه در آشها داخل كنند و آن بيشتر در ميان زراعت و كنارهاى جوى آب رويد و آن را مچه ~~گويند و به عربى قتابرى و غملول و تملول و شجرةاليهق خواتندى.ه (برهان قاطع). و نيز ه ~~رجوع شود به ذيل «ورشست» در همان كتاب 4. در برهان قاطع: «ابزنده ك. «هنجمك به كسر ~~اول و سكون تانى و فتح جيم و ميم و كاف ساكن برغست را گويتد..» (برهان قاطع). # 862. قنه(1)/11107 5110ق8ل3 161012800يا ~~12100 1101185 5 ~~محمديوسف قنه بتخفيف نون گفته است و بلغت رومى او را كلتيا(2) گويند ووهر ~~بلغت سريانى حلبانيثا گويند. و بلغت(3) پارسى بيرزد گويند. و..000. آوردهاند ~~كه او دو نوع است يك نوع از او سبك است و لون اين نوع سبيدتر ياشد از ~~آن نوع ديگر. و اما نوع دوم آنست كه جرم او سطبر باشد و اين نوع ~~نيكوتر باشد در منافع و در استعمال اين نوع بكار شود. محمدزكريا گويد اينور ~~نوع از وى آنست كه او را اطباء در كتب طب به سكبينج تعريف كنند. # 1. نقل از نسخ مب و مج. آ. در نسخ اصل: «كليسيام. متن به نقل كريوف (733) از نام ~~گياهان تزد پهود ms547 تأليف لو و اصلاح شد. 3. از اينجا تا بواما نوع دومه در مب نيست و در مج ~~مغشوش است و در جاهاى نقطه گذارى شده چند كلمهآ ناخوانا موجود است. من متن را آزور ~~تلفيق دو نسخه تا اندازه اى اصلاح كردم. بيرزد در برهان قاطع به فتح زاى نقطه دار و سكون ~~دال بى نقطه ضبط شده است: «صمغى باشد مانند مصطكى سيك و خشك و بوى تيزى دارد... وه ~~معرب آن بارزد است» . در لسان العرب درباره قته آمده آست: «ضرب من الادوية وبالفارسية ~~پيرزده (ذيل قنن) PageV00P570 ~~============================================================ ~~حرف القاف 511 ~~8 قنفذ(1) عون10ل= 2لاص قلا6 ~~تعلب از ابن الاعرابى روايت كند كه قنفذ را بلغت عرب اتقد(3) و اتقذ نيزجه ~~گويند بذال معجمه. و ليث گويد خارپشت بزرگ را عرب حسكك(3) گويند. # هم ~~و و گويد قنفعة(4) نامى است از نامهاى قنفذ مادهآ خارپشت. و ابن السكيته ~~وهع. وه ~~گويد او را قنفذ و قنفذ گويند يضم و فتح [قاءا. و بلغت رومى او را د ~~ونكنون(5) گويند و بعضى گويند يلغت رومى او را اقسوسوروس(6) گويند. و هر ~~(6) ب ~~بلغت هندى كوهى را سياهى(7) گويند. و در بعضى مواضع از اهل هند دشتى ~~را جاهه گويند و در كتاب حاوى اورده است كه او چهار نوع است، دشتى ووه ~~اهلى و كوهى و بحرى؛ آنچه ازو كوهى است چون آدمى را بييند از خارهاى ود ~~خود يسوى ادمى چون تير پيندازد. # 1. نقل از يسخ مب ومع: 2 . والآنآقد والانقذ بالدال والدال القنفذ والسلحفاء. 3 . الحسيكة ~~القنفذ والحسكك القنفذ الضخم. 4. القنفعة القنقذة الاتثى السان العرب ذيل تنفع) . 5. ظاهرا ~~حرف ثالاتيوس هين ەەە1ل است كه به معنى دريايى است و در وصف اخينوس (حارپشت) ~~گفته ميشود يعنى خارپشت يحرى يا دريايى. *. ظاهرا محرف اخينوس خرسايوس (خارپشت و ~~* برى) است ارجوع شود به عنوان يونانى). 7. در مخزت الادويه: «ساهى وسارسل و سيهى» ~~(ص 717) ~~866 قوييون ~~سنگى از انواع سنگهاست كه ms548 او را قوبيون گويند و طعم او تيز بود و يكى از. # خواص او آنست كه اندام ريمناك را باو پاكيزه كنتد و در وى قوت پاك كردنر ~~و اعضاء عظيم پليغ باشد و نوعى ازو بلون بنفسجى است و هرچه جرم او ~~هموار باشد ازو پاكيزه نكند بلكه پوست را بكند و ببرد و بعضى گفتهاند او را يهو ~~قومو گويند. PageV00P571 # ============================================================ ~~512 كتاب الصيدنة فى الطب ~~7ل قيموليا(1) ا7 2105514 ~~گل خوزى(2) را قيموليا گويند و ذكر او در باب طاء آوردهايم. # 1. تقل از نسخ مج ومب. در ترجمهآ عربى ديسقوريدس (131 از پنجم): «قيموليا غى». گل ~~قيموليا. قيموليا از جزاير يونانى سيكلاد واقع در درياى ازه است. آ. رجوع شود به ذيل «طينه ~~خوزى» در همين كتاب ~~ع8 قيقهن (1) 207217- .11021015 تفلللللد ~~(2) ~~و ديسقوريدس گويد قيقهن نوعى است از صمغ و معدن او در بلاد مغربست(2) ~~و اندكى به مر مشابهت دارد و طعم او به زهومت مايل بود و بوى او با قوت ~~و باشد و او را با بخورها چون ميعه و مر بهم استعمال كنند. و بعضى گفته اند ~~قيقهن سندروس است. # 1. از نسخ مب ومج نقل شد اين كلمه در ترجمه عربى ديسقوريدس (21 از اول) قنقمواست ~~.ويونانى آن در عنوان نوشته شد. در كتب داروشناسى و لغت به صورت قيقهر و قنقهر و قينقهر ~~آمده است. در مخزن الادويه (ص 720) ذيل قيقهر آمده و صور گوناگون آن ذكر شده است . # عربى آن را شجر و فارسى آن را لعل معبرى (در برهان قاطع لعل مصرى) وهندى آن را رال وه ~~دهونه گفته است. به هر حال قيقهن و صور ديگر آن تحريف شده از قنقمو است. در المخصصوه ~~(ج11ص 217) صمغ سرخ درشت را قهقر خوانده است (احتمالا به نقل از ابوحنيفة ~~اى ان ديتورى). 2. در ترجه عربى ديسقوريدس اموضع مذكور): «فى بلادالعرب». # اعد قيسور(1) عهاه- قنللل1 ~~ابن صهاربخت گويد او نوعى است از صدف و ms549 ماسرجويه گويد قيسور به ~~كفك(2) دريا مشابهت دارد. و محمدزكريا گويد او را در عرف فينك(3) گويند. # 1. تقل از نسخ مب ومج. آ. رجوع شود به ذيل «زيداليحز» ذر همين كتاب. 3 . «فينك بر وزن ~~گيلك نوعى از كف درياست و آن مانند سنگى بود سفيد و تجويف يسيارى دارد و معرب آن ~~فينج باشده (برهان قاطع). PageV00P572 # ============================================================ ~~حرفه القاف513 ~~70 قير(1)2= 518 ~~ليث گويد قاروقير(2) دو لغت است و او را از قعر دجلهآ يغداد بيرون آرند. و وه ~~بعضى گويند او اختصاص به قعر نيل ندارد بلكه در جمله درياها پبود وه ~~كشتيها را باو بيندايند و در سمرقند نوعى است ازو و او را علك سياه گويندو ~~و زنان او را در وقت رشتن ريسمان بر دوكها استعمال كنند. و يك نوع را ازو ~~در زمين هند رال گويند. و در صيدنه چنين ديدم كه اهل هند او را بسه گويند و ~~اين نوع به تيرگى روغن نقط است. و در زمين جرجان نوعى ديگر است كه ر ~~باو مشايهت دارد و به موم كه لون او سياه باشد هم مشابهت دارد و اهل ~~خرانسان(3) او را در بعضى از حوايج استعمال كنند. و دمشقى گويد قير زفت تو ~~رارا گويند چون خشك شود. # 1. نقل از نسخ مب ومج آ. در مب: «در وى لغت استه. در مج: «قاروقير لغتنده بايد ~~«قاروقير دو لغتنده درست باشد در لسان العرب اذيل قير) دارد: «القاروقير لغتان». ا. در مج: ~~«اهل قاقم»! شايد: «اهل قاين». PageV00P573 # ============================================================ ~~حرف الكاف ~~71لم كافور(1) 5ع 61018، ل1110101 للاللفن يا 5لا1ل8 ~~101-1لة ~~به لغت هندى او را كپور گويند و او صمغ درختى است كه متبت او بيشتر در ~~جزاير و سواحل درياها بود و او در ميانه جرم از درخت منعقد شود و در ~~بعضى مواضع از درخت بيرون آيد چنانكه صمغهاى ديگر؛ و اين نوع كمتر ود ~~بود و عزت او بيش بود و رباحى(2) اين ms550 نوع را گويند و او به پارههاى نمك ~~مشابهت دارد. و يعضى از كافور به لون سياه باشد چون شبه و جرم او براق ه ~~بود. و گفتهاند بعضى ازو سرخ باشد به لون، و بعضىى ازو زرد باشد واكهبجه ~~باشد و دليل كند كه اختلاف الوان او بحسب اختلاف طلوع آفتاب باشد بر ه ~~مواضع او؛ و چنين گويند كه هرچه ازو به لون زرد است واكهب، يعنى كبود جو ~~چون جرم او سوده شود لون اوسپيد بيرون ايد. و بعضى به هيات چنان بود ~~كه نوعى از مايعات در اب خانه منعقد شوده و بعضى ازو باريك و ضعيف بود جو ~~و بعضى سطبر باشد و شمامات كافور جمله معلوم است. و طايفهاى اند از ~~اهل سواخل چون شمان و مكران و غير آن كه از كافور شمامهها سازند. ووهر ~~آنچه از اتواع صمغ با كافور بهم بياميزند و بقيمت كافور بفروشند او را قاطر وه ~~و گويند. و نيكوتر از جملهآ انواع او صمغ درخت نارجيل است. # 1. نقل از نسخ مب ومج7. «والكافور اصناف افضلها الر باحبى واجود الرباحى الفنصورى . .. # وانما ستى الكافور رباحيا لان اول من وقع عليه ملك يقال له زباح فنسب اليه (نهاية الارب PageV00P574 ~~============================================================ ~~رف الكاف 515 ~~ج11ص 293294). در خزن الادويه (ص 723) رياحى به كسر راء و ياء مثناة دارد كه جمع ~~ريح است «و در وجه تسميهآ آن گفتهاند سبب تصاعد آن با رياح است از كمال لطافتى كهه ~~داردم). # 872. كافور(1ابويه 211 80088 ~~كافور(2) پهودى را گويند. كندى گويد كافور پهودى گياهى است و چون او توه ~~در دست ماليده شود يوى كافور ازو بشمام رسد و قوت او به قوت كافور ~~امشايهت دارد ~~1. نقل از نسخ مب و مجر2. احتمال ميدهم همان باشد كه به صورت «كافور جودانه» در ~~برهان قاطع آمده است: «نوعى از كافور است بهغايت خوشيوى. بوييدن آن درد سر را تافع ~~باشد و خوردن آن قطع شهوت جماع ms551 كنده در تحفه حكيم مؤمن: «كافور يهودى و كافوريه ~~ريجان الكافور استت و نزد بعضى كافوريه اسم اقحوانست». # 873.كاكنج (1) ين20يا2 11203ف=بآنة8لة15 ~~ميوهايست باندازه نيق يعنى ميوه درخت سدر كه به لغت هندى او را بير(2)ى ~~و گويند. و بهيأت گرد و لون او سرخ باشد. و او در ميانهآ قبه بود ولون او ~~و . سرخ باشد كه بزردى زند و در وى دانههاى ريزه باشد. رازى گويد منبت او ور ~~در شهرهاى سرد سيل(3) بود و خوز گويد او در نواحى صباهان و ماه بسيار وهر ~~باشد. وچنين گفتهاند كه كاكنج نوعى است از عنب الثعلب كه لون او سرخ ~~است و ميوه او را فسوليدس(4) گويند. و بولس در بدل حراوي تخم عتب ه ~~التعلب آورده است. و اهل مرو كاكتج را عروس در قبه گويند و اهلنه ~~ماوراءالنهر عروس رزانى(5) گويند و بعضى عروس در پرده گويند. # 1. تقل از نسخ مب ومج آ. رجوع شود به ذيل لغت سدر در همين كتاب. 3. سردسيل صورت ى ~~ديگرى از سردسير است. ؟. در اصل: «قسوليدس» با قاف. رجوع شود به عنوان يونانى. 5. # ظاهرا از «رزه به معنى انگور است و تناسبى دارد يا عنب التعلب كه كاكنج را نوعى از آن جه ~~دانسته اتد PageV00P575 ~~============================================================ ~~516 كتاب الصيدنة فى الطب ~~872 كاشم(1) .1722 ل 1ل تناق1ل16 يا ~~61اق1601 اقلانيا ~~بلغت رومى كاشم را لو يسطيقون گويند. و در كتاب حاوى در حرف كاف ور ~~آورده است كه كاشم زوفرا را گويند. رساتلى گويد يك نوع ازو سياهست و وه ~~يك نوع سپيد. # 1. نقل از نسخ مب و مج. # 5ثآ. كاذى(1) برا ق00180 188105 ~~ابن الاعرابى گويد كاذى و جربال بلغت عرب بقم را گويند يعنى چوب دار جوهز ~~پرنيان را. و غير او از ائمهآ لغت گويند كاذى نوعى است از روغنهاى د ~~معروف. ابوحتيفه دينورى گويد كاذى نوعى از نبات است كه به بلادر ~~عمانست و پاو بعضى روغنها را خوشبوى ms552 كنند و به دهن الكاذى تعريف ~~كنند. و گويد كه طايفهاى كه مردرخت كاذى را ديدهاند مرا چنان خبر كردند جور ~~كه كاذى درختى است بشكل درخت خرما و او را كاردو(2) باشد چنانكه ~~درخت خرما را و كار دوى او را پيش از آنكه شكافته شوند بيرند و در روغن ودر ~~اندازند و بگذارند تا روغن بوى او بخود گيرد و خوشبوى شود و برگ او را يهر ~~خوص الكاذى گويند(3). و گيهانى گويد از پس كوههاى زمين قفص ~~زمينهاى تزه است و در آن زمينها نعمتها بسيار است و غالب درخت آن وه ~~زمين از طرفى كه بساحل نزديك است درخت كاذى است. در هيأت او گفته ~~است كه درخت او را از پس يكديگر برگها باشد بشكل برگ درخت صبر، و وهر ~~بر اطراف برگ او را خارها باشد جر آنكه برگ درخت كاذى سپيدتر بود و ~~خوبتر و در طراوت و هيأت او به برگ ريباس كه در ميانهآ ساقهاى او باشد ~~مشابهت دارد. و برگ او را در روغن شيره بيندازند تا بمجاورت او معطر(4) PageV00P576 ~~============================================================ ~~حرف الكاف 517 ~~شود و اين نوع را بعربيت دهن الكاذى گويند. و بعضى از صيادنه گفتهآند ~~برگ درخت كاذى به برگ صبر مشابهت دارد چنانكه بيان كرديم و كاردوى ~~او بشكل كاردوى خرما بود و بوى او خوش بود و از غايت حدت و تيزى و ~~بوى او ممكن نباشد كه كسى او را ببويد. و اگر كسى بر حدت بوى او واقفت ~~نباشد او را ببويد بى توقف خون بينى بگشايد، از تيزى بوى و گرمى طبيعت ~~او و اگر در خانه بگذاشته شود بوى او خوشتر شود و به جاورت او خانه ~~خوش بوى شود. و حمزه گويد كاذى نوعى است از رياحين و معدن منبت او ~~بيشتر در زمين شيراز است و بياسمين مشابهت دارد جز آنكه شكوفه او بلون ~~سرخ باشد و در نواحى فارس ms553 و رى روغن كاذى ازو كنند. و حمزه گويد در ~~اصباهان نوعى است از رياحين كه بطبع گرم است و او را اهل اصباهانر ~~.كيده(5) گويند. و گويد ندانم كه او نبات كاذى است يا ريحان ديگر است . و ~~اهل زمين هند كاذى را گل كيوره(6) گويند. # 1. نقل از نسخ مب ومج.آ. كاردو به معنى طلع نخل است. در مج: «كاردوه» 3. وصف ~~ابوحنيفه از كاذى در ابن البيطار ذيل «كادى» آمده است. 4. چنين است در «مج» كه درست ~~است. در «مب» «اسطيره؛ كي. ناشى از شباهت ظاهرى ميان «كيده» و «كاذى» 6. در يلاتسجه ~~(890) كنورا 6019 ~~876. كبابة(1)ح بآ 261 ~~و چنين آوردهاند كه درخت كبابه را منبت در جزيره شلاهط (2) است و او را در ور ~~كتب ادويه با قاقله ذكر كتند. و يحيى و خشكى گويند كبابه دانه ايست كه ~~صورت او به پلپل مشابهت دارد و او را از اقصاء بلاد هند برآرند و به اطراف ~~به برند و حرارت در وى بيش از حرارت قاقله است. و غشى كه صيادنه با او ~~بهم بياميزند فاخره است چون ناشكافته باشد و چون فاغره شكافته شود ~~ممكن نشود كه كبابه را باو مغشوش كنتد بسيب اختلاف هيات وصورت.ه PageV00P577 ~~============================================================ ~~518 كتاب الصيدنة فى الطب ~~1. نقل از نسخ مب و مج. در يرهان قاطع: «كبابه بر وزن خرابه دوائى است كه آن را به عربى ~~حب العرويس خوانند و چينى آن بهتر است..» 2. شلاهط از جزاير اندونزى است. ابن رسته در ج ~~الاعلاق النفيسة (ص 138) گويد: «وتليه (اى الزابج - جاوه) جزيرة يقال لها سلاهط يقع فيها ~~العنبر الكثيرالذى ليس فى البحراجودمنه و بها يكون الكبابة من الاقواه» ~~877. كبر (1) ~~1. شرح آن در شماره 62 گذشت. # (ام كبيكج(1) :2076110 .قتقة ل116 ~~جالينوس گويد كييكج چهار نوع است. و گفتهاند نام او بلغت هندى مشتق ~~است از كهى(12، بآن معنى كه كپى حيوانيست كه پيوسته در اضطرآب بود: و ~~همچنين هر كه عضوى ازو به ms554 كبيكج بسوده شود قرار ازو برود چنانكه كيى. # و در بعضى از كتب چنين آوردهاند كه او را كپى بآن نسبت كردهاند كه كپى را يه ~~باو القت تمام باشد بنسبت نباتهاى ديگر. جالينوس گويد كبيكج گرم و ز ~~خشكست و گر را عظيم منفعت كند چون برو طلا كرده آيد. # 1. نقلي از نسخ مب و مج2. «كپى به فتح اول و كسر ثانى مشدد يو غيرمشدد ميمون را گويند ر ~~عمومأ وميمون سياه را خصوصا...» (برهان قاطع) . كبيكج ظاهرا منسوب است به كبيك كه ~~اسم فارسى مياتهه كپى است (معين به نقل از هويشمان در حاشية يرهان قاطع). # 879 كبد(1)252»1 60 ~~جگر را به لغت تازى كيد گويند و كيد بكسر كاف و سكون باء حنيز ~~گويند-. و بلغت رومى هيفوطس(2) گويند. و بسرياتى كبدا گويند و بهندى و ~~كاليجه گويند و كليجه(3) نيز گويند. # 1. تقل از تسخ مب و مج. آ. در اصل: «سيقوطن» پايد هيفوطس باشد. رجوع به عتوانه ~~پوناتى. 3. در لغتنامه پلاتس: «كليجا» (ص 845). PageV00P578 # ============================================================ ~~جرف الكاف 519 ~~8ل3 ~~880. كبريت(1) ~~ليث گويد كبريت چشمهآ روان ابست چون آب او منجمد شود لون او متغير جوه ~~شود و در بعضى مواضع سپيد باشد و در بعضى مواضع زرد بود و بعضى ازو ~~تيرهرنگ پاشد. و چنين گويند كه آنچه او را كبريت احمر گويند معدنى است ~~چنانكه جوهر زر و تقره و مس و او در معدن خود سيلان تكند و معدن او آز وه ~~پس بلاد تبت است در وادى كه او را بوادى نمل تعريف كنند و او آن وادى و ~~است كه سليمان عليهالسلام بر وى بگذشت. و قصهآ وادى نمل در قرآن ~~مذكور است. و رؤبه در شعر خود ذكر او كرده است و گفته: ~~اهل يعصمنى (22 حلف سختيت او فضة او ذهب كبريت ~~و گفتهاند ذهب كبريت زر سرخ را گويند درينموضع. و كبريت را بلغت و ~~پارسى گوگرد گويند و بسريانى ms555 كبريتا گويند و بهندوئى طورى گويند. و ~~گفتهاند بلغت هندى او را قندق(3) هم گويند. و آنچه را ازو ببلخ نسبت كنند ور ~~بلون زرد باشد؛ و كبريت پارسى بلون سپيد بود و محمدزكريا گفته است ~~كبريت احمر در افواه مذكور است اما حقيفتى ندارد و او را در عالم وجودو ~~* نيست. و يكى از ابناء اين علم گفته است كه او را وجود هست وازو ه ~~طايفهاى زر سازند. و طبرى گويد در يكى از كوههاى دماوند عراق و ~~چشمه ايست و لون آن آب زرد باشد. گويد يكى را از امناى خويش به آن وار ~~كوه فرستاديم و آن كس چنين حكايت كرد كه مقدار دو نيم روز را از پشت وه ~~كوه ببالاى او برآمدم و بر سر آن كوه ريگ بود انباشته كه پاى درو فرو ~~ميشد و بر سر آن كوه سرما و باد سخت بود بمتابتى كه هيچ حيوانى از پرنده ج ~~و غير آن قرار نمى كرد. و قراخى سر آن كوه باندازهآ سى جريب زمين بباشد و وهر ~~كوههاى ديگر در مقابلهآ او چون ريگ توده تمايد. و چنين حكايت كرد كه بر وه ~~كسر اين كوه سى سوراخ بشمردم كه هريك ازين سوراخها دودى بيرون PageV00P579 ~~============================================================ ~~520 كتاب الصيدنة فى الطب ~~ميآيد و آن دود على التحقيق بدود كبريت مشابهت تمام داشت و بر هر يك از ~~آن سوراخها كبريت جمع شده بود و لون آن كبريت زرد بود كه به زر ~~مشابهت تمام داشت و از زير هريك ازين سوراخها آوازى و طنينى بقوت جو ~~ميرسيد كه اين شخص را متيقن شده بود كه در زير اين كوه آتشى درگرفته و ~~است و مى سوزد. و مقدارى از آن كبريت كه بر سر آن سوراخها بود اوردند ودر ~~تا مشاهده كرديم. و حنين و خشكى گويند كه از ان كوه در بعضى اوقات برق ودر ~~جدا شود چنانكه از جرم ابر. ms556 وديسقوريدس گويد هرچه از كبريت ناسوخته ~~بود و لون او سرخ باشد و در ميانهآ او سنگ پارهها نبود نيكوتر باشد. و از ر ~~كبريت سوخته آنچه لون او سبز باشد و جرم او چرب(14 شود به باشد. # 1. نقل از نسخ مب ومج. 2 . در اصل مغلوط است. از لسان العرب (ذيل كبرت) اصلاح شد ~~حلف به معنى حلف است كه پارسى آن سوگند است. يختيت به معنى سخت است و ظاهرا ~~مأخوذ از همان كلمه است. رؤبة اشتباه كرده و كبريت را صفتى براى طلا دانسته است . 3. در ~~لغت نامه پلاتس (ص 917) «گندك». 4. در ترجه عربى ديسقوريدس (89 از پنجم): «فيه ~~ذهبيقه. در نسخهآ مترجم «دهتيةه بوده است كه په چرب ترجمه كرده است. # مد الكب(1) 1 6ل5 ~~ابو. عمر و از پدر خود روايت كند كه كب در لغت عرب درختى است كه ه ~~و به چوب او آتشى افروزند و چون يكى(2) از عرب بچوب او اتش افروزد ج ~~گويند كب الرجل و يكى را ازو كبه گويند. ابوحنيفه گويد كب درختى است ~~(3) = ~~كه مقدار بالاى او يك رش بيش نباشد و بر وى خارها بود. و او را برك: 0’ ~~باشد هرچه تر باشد آب ازو بيرون كنند و يا روخن كنجد بهم بياميزند و ~~هركه را علت احتباس البول باشد باو دهند تا بخورد حتوي شفا يابد و ~~هزچه خشك باشد آن را در آب بجوشند و آب او را با روغن كنجد بهمانور ~~طريق استعمال كنند. PageV00P580 # ============================================================ ~~حرف الكاف 521 ~~1. نقل از تسخ مب ومج. 2. «ابوعمرو: كب الرجل اذا اوقد الكب و هو شجر جيد الوقود ~~الواحدة كبته (لسان العرب ذيل كبب). 3 . در مب: «او را برگ نباشده و آن درست نيست. در ~~مج: «ابرئ باشد» و آن درست است. در لسان العرب ذيل كبب گويد: «الكب ضرب من الحمض ~~يصلح ورقه لاذتاب الخيل.ى ~~امه كتم(1) ا 61019 16818 يا .10/8 نل يل10 ~~وبعضى گفتهاند ms557 كتم وسمه را گويند. و ليث گويد كتم نباتيست كه او را با ه ~~وسمعه از جهت خضاب سياه استعمال كنند و در معالجت احتباس بول بكارور ~~برند. أزهرى گويد كتم نباتى است كه لون او بسرخى بهم آميخته باشد. # ابوحنيفه گويد اين نبات بر سر كوههها باشد و باينمعنى عزيز باشد و بوسمه جه ~~مشابهت دارد و در بعضى مواضع اين نبات با وسمه بهم برايد از زمين و ~~گفتهاند در عرب روغنى است كه او را مكتومه گويند بآن سبب كه كتم ووهد ~~زعفران در وى كرده باشند. # 1. نقل از تسخ مب و مج. # اأ كتان(1) نا1096=.0يل1511قلا للا ~~ابن السكيت او را بفتح كاف روايت كرده است و گويد هركه بكسر روايت ن ~~كند خطاست و گويد كتان را عرب شريع نيز گويد و مشاقه و آصطبه(2) ~~دانه اى(3) را گويند كه بشبه سنگ در ميان كتان بود. ابن الاعرابى گويد ~~شريع كتان نيكو را گويند و ليث در شعر اعشى كتن روايت كرده است: ~~هو (4) الواهب المسمعات الشروب بين الحرير و بين الكتن ~~او بلغت پارسى او را تخم كتان گويند. و در بعضى مواضع كوش دانك گويند. و ~~گفتهاند بعضى تخم او را يزر گويند بكسر باء و بفتح باء روا بود و بفتح ~~فصيح تر است. و به سغد و سمرقند و فزغانه زغيراك) و زغيره هم گويند ووه PageV00P581 ~~============================================================ ~~522 كتاب الصيدنة قى الطب ~~بهندى السى(6) گويند. # 1. بنقلي ان نسخ مج ويب.2. «الأضطية هى بشاقة الكتان السان العرب ذيل اصطب). 3. # «المشقة والمشاقة من الكتان والقطن والشعر ماخلص منه» السان العرب ذيل مشق) . بنابراين ، ~~تفسير مترجم ظاهرا صحيح نياشد. 4. شعر در اصل مغلوط است. از ديوان الاعشين (ص 19) ~~اصلاح شد المسمعات الشروب ظاهرا يعنى خوانندگانى كه براى باده خواران آواز مى خوانند. # بعضى حرير پوشند و بعضى كتان پوش. ك. «زغير نبر وزن شعير تخم كتان را گوينده (برهان ~~قاطع). 6. السىحتخم كتان، لغت نامهآ يلاتس (ص ms558 76). # 884. كثيراء(1)»107/9. 1180ع قل12اق يا ~~11843 118685ق ~~ر بلغت رومى كتيراء را طراغاقانثى(2) گويند و به هندى چير (3) گويند و قادى ر ~~وگويند. و در منقول مخلص آورده است كه كثيرا را بلغت يونانى دراققنطى(4) ~~گويند و بسريانى انقت(5) الا گويند. حمزه گويد زول(6)زده گويند بيارسى و او سوهد ~~صمغ درختى است كه از بيخ او مسواك سازند و او را از حدود هرات ووه ~~غرجستان باطراف برند. و ابومعاذ گويد كثيرا صمغ درخت قتاد است. ودروهر ~~كتاب حاوى از ديسقوريدس همچنين نقل كردهاند و اهل تهامه و نواحى يمن و ~~بيخ درخت او را وجد(7) گويند و ازو دستها(8) سازند. و ابوريحان(9) گويد ~~يكى از اتفاقات نادره آنست كه در شهر بلخ زالى بيامد و از پيلورى بدينارى ودر ~~چند زهر خريد خواست. آن پيلور ازو بپرسيد كه زهر ترا بچه كار آيد؟ گفتور ~~مرا دامادى است كه خلقى از ظلم و تعدى او درماندهاند ميخواهم كه شر او وهر ~~حراي مكفى شود. پيلور در اينمعنى كاملى كرد و گفت اگر مراد او از من ~~حاصل نشود نبايد كه به نزديك ديگرى رود كه او زا ديانت مانع نيايد و برين ور ~~و زال اين ارتكاب معصيت برود. يس زر او باو داد و هيچ بدر جوار او از كثيرا ~~باو نزديكتر نبود. پس كثيرا را بسود و چيزى ديگر بروى افگند كه لون او ~~بآن متغير شد و بزال داد زال آن از وى بستد و به بشاشتى تمام رو بخانه PageV00P582 ~~============================================================ ~~حرف الكاف 523 ~~آورد. چون بامداد شد و پيلور بر دوكان بنشست زال بر وى بگذشت و او را ~~ثناى بسيار گفت و مبلغى زر ديگر شكرانه يرو عرضه كرد و گفت خداى بر و ~~تو رحمت كتاد كه ما را و مسلمانان ديگر را از شر او خلاص دادى. پيلور در ور ~~آن حال متحير بماند و متعجب شد كه اين تاتير مناسب نبود مر قوت و ms559 وهد ~~و خاصيت كثيرا را. # 1. نقل از نسخ مب ومج. 2. در اصل: «طراغافانيس». رجوع شود به عتوان يونانى. 3. رجوع ~~شود به كريوف (ص 745) كه به نقل از اصلانوف چنين ضبط كرده است (در اصل جير با يه ~~جيم):4. شكل ديگرى از طراغاقاتثى. 5. در اصل: «انفث» با فاء اصلاح از لووص 50. # ظاهرا انقث ايلا به معنى درخت قتاد است. ع. «زول زده بر وزن غول زده نام صمغى است كه ه ~~آن را به عربى كتيرا گوينده (برهان قاطع). جزء دوم «زده» به معنى صمغ است. 7. در كتب لغت ~~به اين معنى نيافتم. 8. در مب «رستهام. در مج «رسنهام. شايد رستها نيز درست باشد دسته ها به ~~معنى دستهآ ظروف از قبيل دلو و غيره. 9. اين قسمت پس از ذكر خاصيت، كه معمولا از ه ~~ارجاتى است و از ابوريحان نيست آمده است. من قسمت خاصيت را كه مترجم فارسى پس از ه ~~وصف دارو ميأورد تقل نكردم. # 885. كجومن (1) ~~»حمزه گويد او را «چو من كه ديد، گويند بلغت پارسى و او را ياين نام از ان ~~خوانند كه ميوهآ او از برگ او بيرون آيد نه از شاخ او. يعنى كدام است از ~~يه ت ~~انواع نبات چو من كه او ميوه از برگ بيرون آرده و حمزه چنين گويد اين و ~~نبات بدرخت گل مشابهت دارد و از ميانهآ برگ او بشبه سيم رشته كرده شعبه ~~باريك بيرون ايد و بر سر آن رشته دانهها ياشد بلون سرخ و بعضى از ان ~~دانهها در غايت سرخى باشد و گويد نوعى ديگرست از رياحين كه او را يه ~~و منجيدون گويند و معنى او چنان باشد يعنى من نيز همچنين ام؛ و اين هر دو از ه ~~و رياحين در زمين فارس باشد. ومثل اين در عربيت ابن الاعرابى آورده است ه ~~ك كه تصافير توعى است از درخت و صورت ميوه او به عصفور مشايهت دارد PageV00P583 ~~============================================================ ~~524 كتاب الصيدنة ms560 فى الطب ~~يعنى گنجشك را ماتد و اين درخت را عرب من زآى مثلى گويد حو.ي معنى ~~او چنان باشد (كه ديد هم چو من؟) ~~1. نقل از نسخ مب و مج. «كجو من به فتح اول... به شيرازى دوايى است كه آن را كاكنج ~~گويند كه عروس در پرده باشده (برهان قاطع) ~~عمه كل(1) .ە2= انا5 يا 100لل ~~محمدزكريا گويد يك نوع از سرمه آنست كه ميانهآ او تهى نبود و جرم او چون جو ~~شكسته شود به ابگينه مشابه ياشد و اين نوع را ازرى باطراف برند و معدنر ~~او انجا باشد و نوعى ازو صباهانى است و جوهر او جوهر سربست و او وه ~~همچنان سخت نباشد كه نوع اول و جرم او مستدير باشد چنانكه كسى از ~~و معجونى حبها سازد و نوع سوم از سرمه آنست كه او را طرخماطيقون (2) ~~خوانند و او شامى است كه تركيب او از چيزهاى مختلف است از معدنى ووه ~~نباتى. # 1. نقل او تسخ مب و مج. رجوع شود به ذيل اٹمد در همين كتاب. آ. 0 1001106. رجوع ~~شود به كريوف 746. # افد كزم(1) 1= با لل7 كناة7 ~~ابن صهاربخت او را مطلق ذكر نكند بل كرم الشراب گويد. وكرم درخت ن ~~تاك را گويند و تقييد او به كرم شراب از جهت آنست كه كرم مختلف است و هوهر ~~چون مطلق ذكر كرده شود معلوم نشود كه مراد كدام است و چون پشراب ~~مقيد باشد آن فساد لازم نيايد. و يكى از انواع او آنست كه او را عرب كرم ~~و البرى گويد يعنى تاك دشتى ومويزه ازو حاصل آيد. و نام كرم مطلق به لغت ~~رومى انفلوس(2) است و چون خواهند كه يكى از انواع او را ذكر كنند ~~بدشتى و كوهى و بستانى و غير آن او را مقيد كنند از جهت تعريف را. ووه PageV00P584 ~~============================================================ ~~حرف الكاف 525 ~~و دمعةالكرم آن را گويند كه چون درخت تاك بريده شود ازو ms561 آبى بيرون آيد يا ججيه ~~در وقتى كه سوخته شود ابى ازو ترشح كند و ممكن بود كه او منجمد شودج ~~چنانكه صمغهاى ديگر. و آنچه از درخت انگور بيرون آيد و در چوبهاى ديگر ور ~~تعلق كند بشيه رشتهها آن را بلغت عرب عساليج گويند و خيوط نيز گويند و ~~يكى را ازو عسلوج گويند. و شكوفهآ او را فقاح الكرم گويند و بلغت رومى توه ~~اسطراوس گويند و پارسيان شكوفهآ رز گويند.. ليث گويد خفچهآ درخت تاك اور ~~را عرب زرجون گويد و اين لغت اهل طائف است و اهل تهامه و نواحى يمن .ه ~~و شمر گويد زرجون معربست و در پارسى زرگون بوده است يعنى لون او وه ~~بلون زر مشابهت دارد. و خمر را بزر تشبيه كنند و خفچه او را نيز هم بزر ~~تشبيه كنند. و ابو عبيد از اصمعى روايت كند كه زرجون عرب خمر را گويد و وه ~~درخت او را نيز گويند. و ابن شميل گويد زرجون عرب درخت انگور را يه ~~گويند و يكى را از درخت او زرجونه گويند و انچه را از نبات او به رشتهها ه ~~ماند او را عطفة گويند. ابوسعد گويد كرانههاى خفچههاى درخت انگور را يه ~~(3) ح ~~عرب عقش(3) گويد. ديسقوريدس گويد تاك دشتى را شاخها خردتر باشد ر ~~* بمقدار تاك انگور و شاخهاى او بيشتر بود و برگ او بصورت خوبتر بود و اوجه ~~وا يه نبات عنب الحيه(4) ماند يعنى انگور مار و منبت عنب الحيات در بستانهاه ~~باشد و شكوفه او به موى حيوان مشابهت دارد و ميوه او را خوشهها خرد ~~باشد و لون او چون پخته شود سرخ بود و برگ و شاخ سپيد تاك كه عرب ~~او را كرم ابيض گويد به برگ و شاخ تاك بستانى مشابهت دارد جز آنكه ~~بدرختى كه در جوار او بود تعلق او محكم باشد و بر خوشه(3) او ميوه اى باشد ms562 ~~كه لون او سرخ بود و در بعضى مواضع باو پوست به پيرايند. و سياه تاك كه ير ~~عرب او را كرم اسود گويد برگ او به برگ نوزك ماند. و عرب نوزك را ير ~~لبلاب گويد و بر درخت و نبات كه در جوار او بود تعلق كند و ميوه او پيش از PageV00P585 ~~============================================================ ~~526 كتاب الصيدنة فى الطب ~~از رسيدن سبز باشد و چون رسيده شود سياه گردد و بيرون بيخ او به لون ~~(2107] سياه باشد و ميانهآ او به لون كبود بود بشبه لون آسمان....61)الخمرى وهو ~~اكبر عيدانا و احسن ورقا و يشبه عنب الحية(2) الذى ينبت فى البساتين ق ~~وهو اعرض واصغر و فقاحه مثل الشعر وثمرته عناقيد صغار و يحمر اذا نضج ه ~~مدورة كالعنب. والكرم الابيض ورقه و اغصانه يشبه الكرم الريفى غير آنه ه ~~احسن و يتعلق بالشجر الذى حوله و ثمرته حمراء عناقيد يدبغ(8) بها الجلود .» ~~و والكرم الذى يسمى اسود ورقه يشبه ورق اللبلاب يلتف على الشجر وثمرته اه ~~ور.عناقيد خضر فى الاول و يسود اذا نضجت واصله من الخارج اسود ومن ج ~~الداخل(9) على لون السماء. حدوى فقاح الكرم زهرته، بالرومية اويننثى (110) و ~~ى ~~ايضا اوططراوس وايضا اوسطون وبالسريانية سمدرى دخرما و بالفارسية ~~كشكفى (11)رز. قيل سمى (12) كرمأ- لان الخمر المعصور من عنيه ه ~~و -تأمره بمكارم الاخلاق كماسموا(13) الشراب راحا. يقال لشجرتهه ~~الزرجون استعارة من الخمر وهو زرگون. ابوحنيفة: فقاحه نوره وزهره وله اه ~~رائحة طيبة جدا. والخيوط التى تعلق بها الكرم هى الحطفة (14). # 1. نقل از نسخ مب و مج 2. در اصل: «اسفلوس» و آن درست تيست. رجوع شود به عنوان جوه ~~يونانى 3. «والعقش اطراف قضبان الكرم» السان العرب ذيل عقش) ؟. در ترجه عرب ~~يسقوريدس (125 از چهارم): «اوفيوسطافولون به معنى الكرمةالبيضاء = ع1 9 01105201 ~~(ليدل واسكات).» ك. ديسقوريدس (موضع مذكور): «وله ثمرة شبيهة بالعناقيد خمر و يحلق بها ه ~~شعرالجلود». 6. از اين به بعد از نسخهآ متن عربى كه دنبالهآ ms563 افتادگى است نقل مى شود 7. # رجوع به حاشيهآ شماره (4). 8. رجوع به حاشيهآ شماره (5). 9. در ترجمه عربى ديسقوريدس ~~(127 از چهارم): «ولون داخله شبيه بلون الخشب المسمى فوقسليس». فوقسيس حف1710) در ~~يونانى به معنى شمشاد است. پس ايو ريحان ««الشمشاده را «السماعه خوانده است و يا از روى ه ~~نسخهاى نقل كرده است كه چنين اشتباهى را داشته است. 10. در اصل: «اوتينس» و ان ه ~~درست نيت. لوو (ص 89) .1» دارد (به خط يونانى). 11. چنين است در اصل وه ~~شايد «اشكفى» صورت ديگرى از اشكوفه. 12. عبارت اصل افتادگى دارد كه ما مواضع افتاده ~~را ميان دو علامت گذاشتيم. در لسان العرب (ذيل كرم) چنين است: «قال ابويكر يسمى الكرم PageV00P586 ~~============================================================ ~~و حرف الكاف 527 ~~كرما لان الخمر المتخذة منه تحث على السخاء والكرم و تأمر بمكارم الاخلاق فاشتقوا له اسما من ~~الكرم للكرم الذى يتولد منه ..» 13. «و كذلك سميت الخمر راحا لان شاربها يرتاح للعطاء اى ~~يخف» السان العرب ذيل كرم) . 14. در حاشيه ورق ا107. مر بوط به كرم و خيوط آن چنين ~~آمده است : «و خيوطه معروفة بسقالة الزتج واظتها وراء خط الاستواء لان المخير زعم متفرسا ه ~~ان صيفنا شتاءهم وشتائناصيفهم يكثرالعنب فى بيوتهم و لكنه لايحلو كمايجب و يكون رديا ~~صغيرا ويشمر قي الستة مرتين و يبرزالعنب اولا ثم يورق». # مله. كركروهان(1) ووع0 .(ا 6110 82761ي ~~يشبه الناردين و اكثر حمرة منه و ازغب لان الناردين بميل الى السواد وله زغب ~~و ان لم يكن تناثر. وهو من الاصول العقديه و قيل هو الناردين الهندى وهو ه ~~بلغتهم كروه و ايضا كنك الرازى: عروق دقاق ليست فى غاية الدقة بلق ~~فى غلظ قضبان الريحان شبه البسبايج فى اللون والشكل الا انه اقل سوادا ~~يشبه التربذالعتيق: الرازى: بدله فى النفع من الفالج و اوجاع العصب ~~عاقرقرحا و شيطرج.. # 1. بنا به گفتهآ مايرهوف در شرح اسماءالعقار (شماره 299) ثرگرهان همان عاقر قرخا است و ~~هر دو كلمه سريانى هستند. مؤلف برهان قاطع آن ms564 را به فتح هر دو كاف و كسر هاء ضبط كرده ~~»است (كركرهن) و گويد: «به لغت بربرى دوائى است كه آن را عاقرقرحا خوانند و آن بيغ هور ~~و ا طرخون رومى است». # فلاد كرمدانه(1) ونع يا 1108747 حيا3 ع141 ~~17 اللنلا 16 يا ببا 26105ل 8ل1 ~~بزر هندى مدور كالشاهدانج، بالرومية اقلفوس و ايضا اقلفى و بالسريانية ~~نبات نورا(2)، والاسم فارسى. فى مفردة جالينوس هو نوع من القريص. # و 9. كرم دانه به كسر اول تخم نوعى از مازريون است كه آن را به فارسى هفت برگ خوانند و ~~موردانه نيز گويند و معرب آن چرم دانق باشد. 2. چنين است در أصل. به نقل كريموف (750) ~~از نامهاى نباتات نزد يهود: بنات نورا.چ PageV00P587 ~~============================================================ ~~528 كتاب الصيدتة فى الطب ~~9 كرسنه(1) من102با 4 0 يا لل161857 ~~10 ~~(107ب] هو حب يشبه الملكمنه اصغر فى عظم العدس الا انه ليس بمفرطح بل مضلع ~~كالحسك لونه يضرب الى الغبرة والصفره طعمه قريب من الماش والعدس واذا ~~قشر كان كالعدس فى صفرة اللون وحمرته يعتلفه البقر. الخوزى: هو حب يه ~~يشبه السفرجل يا كله البقر بالمغرب؛ والابيض منه اقل رداءة من الذى قه ~~ول و يضرب الى الحمرة و الى الصفرة. جالينوس: اروبيموس (2). ابومعاذ: حبه ~~يسمى عندنا كسنك(3). # 1. «كرسنه» به فتح اول و سكون ثانى و فتح ثالث و نون نام غله ايست تيره رنگ و طعم آن ~~مابين ماش وعدس باشد. آن را مقشر كرده به گاو دهنده ابرهان قاطع). مايرهوف در شرح ~~اسماء العقار (شماره 185) اين كلمه را از كر شنه عبرى و كرشناى آرامى مآخوذ داتسته است . # اآ. در اصل: «أروسيموس» و آن درست نيست. رجوع شود به عنوان يونانى. 3. در برهان قاطع ~~كسنك و كشنك هر دو آمده است. در اصل: ««بسمكم شايد «مشنك، باشد كه به صورت مشنك ~~گاوى در بخزن الادويه (ذيل كرسنه) آمده است. در برهان قاطع: «مشتج نوعى از غله باشد كه ~~آن را به هندى ms565 كلاو و كراو گوينده. # 891. كرسنك ~~والرازى: لماءعروق اغبراللون اسود فيه شيء من الحمرة يشبه رائحته السنبل و ~~ول فى مذاقته حموضة يسيرة ثم تضرب الى العفوصة. # 892. كزوه(1) ~~اخبر الثقة انه يحمل من كشمير عروق هذا اسمها يتبردون بتناوله فى القيظج ~~فانها غاية فيه. و ربما اختلط بها بيش فيميزونه برزانته و صلابته و سواد مكسره ~~و و بزاقته و رسوبه فى الماءو طفوذاك(2).و ريما بقى فيها منه شيء فان كثر(3) زبد فم ~~متناوله و غشى عليه ساعة ثم يفيق . وان قل مقداره قتل على المكان و ربما وجده PageV00P588 ~~============================================================ ~~جرف الكاف 529 ~~مختلطا بالهليون او بالزنجبيل . وذكر مولتانى ان الصيادلة بمولتان يستعملون فى ~~الحميات شيئا هذا اسمه كالصمغ اوالعصارة يضرب الى السواد و الصفرة. و ~~قال بعض الضيادلة انها اصول الهندبا البرى. # 1. كروه و كرسنك را در كتب داروشناسى ديگر نيافتم. 2. از ترجمه قارسى برمى آيد كه ضماير ى ~~در «رزانته... الى آخر» به بيش برمى گردد. 3. يعنى «كروه». # 893. كرنب 01011 200.ا 115116 ~~بالرومية اغريا و ايضا اغرسوذوطوس (1) و ايضا اغرسطتورون و ايضاه ~~بديلثون و بالسريانية كرابا. جالينوس وصهاريخت: من الكرنب مصرى و ه ~~منه بحرى و منه برى، والبرى اكثر حرارة من البستانى. الرازى(2) : الموصلى. # و اطيوس: الكرنب البحرى هو حب النيل. قيل معنى القنبيط قن نبط اى هاه ~~غرسته النبط. و تتران هوالقنبيط البرى و يرتفع من ارض اسبيجابه ~~ول والشاش و فرغانة و اسروشنه (3). صاحب المشاهير: القنبيط هو الخفج (7) . # بولس: بدل الكرنب الاشج. اوريباسيوس و ارامى: فقاح القنبيط يسميه اهل (2108) ~~و» الجبل النور. مفردة جالينوس: بيض الكرنب القتبيط. و قيل اذا ادرك لبزر ~~الكرنب اربع سنين وزرع كان شلجما واذا زرع بزر ذلك الشلجم عاد كرنبا. # 1. شايد آغروطس اللحهي يه معنى برى و بيابانى مانند آغريا كه هر دو صفت براى ~~1600 باشد يعتى كلم برى.2. عبارت ظاهرا ناقص است. در ابن البيطار ذيل كرنب آمده ~~است: «الرازى: واما الكرنب الموصلى والهمذانى فانه ابرد ويجرى قريبا من مجرى ms566 اللفت ..* ~~3 . در اصل: بسر وشهم و آن درست نيست. كا. «والخفج تبت من تبات الربيع اشهب عريض ~~الورق واحدته خفجة» السان العرب ذيل خفج).ه ~~892. كروياع(1) 008 .ا 171ل11لة6 ~~جالينوس: قارو وهو القرثباد(2). حمزة: شاهزيره. غلام تعلب: هوالتقدة(3). PageV00P589 # ============================================================ ~~530 كتاب الصيدنة فى الطب ~~ابوحنيفة: ليس بعربى. و زعم بعض الرواة انه يقال له التقرد. # 1. اين كلمه را به چند صورت ضبط كرده اند: كروياء با همزه و بى همزه و كروياء بر وزن انبياء ه ~~و بدون همزه. رجوع شود به لسان العرب ديل كراء2. قرنباد به ضم اول و ثانى كراويهآ صحرائ هور ~~است.3. تقدة به كسر تاء و سكون قاف و فتح تاء و كسر قاف، به هر دو شكل، ضبط شده ~~است السان العرب ذيل تقد). ؟. در لسان العرب: «تقردة». # 895. كرات 96600 . 10121لل ~~بالسريانية كراثا و بالفارسية كندنا و البري منه بالرومية امفلو براسيون(1) و ~~وبالسريانية كراثا دبرا و بالفارسية گندناى دشتى. من الكراث نبطى و منه ~~شامى لايدخل فى العلاج. اهل فلسطين يسمون الكراث الشامى قفالوط (2). # والنبطى اشد حرافة و فيه قبض. جالينوس: الكراث البستانى قوته متوسطة ~~و بين الكراث والثوم. ابومعاذ: الشامى يسمى قبلوط (3). و قال كراث الكرم و ~~كراث الثوم ايضا. قالت الخوز من الكناش الصغير لاوريباسيوس : هو الراسن . # اغذية الرازى: الكراث الشامى وهو القلبوط(4) . الارجانى: كرات الكرم محله ~~من الكراث البستانى محل البرى من البستانى. ابوالخير: كراث الكرم وهو ~~و البرى والشامى هوالمروس. وذكر الرازى الكيلكان(5) والمثاردانه مثل الكراث ~~الطف من الكيلكان وذكر الكنج(6) . صاحب الياقوتة الطيطان (7) والركل (8) ~~هوالكراث البرى. بولس: كراث الكرم يشبه الكراث البرى. # 1. در اصل: «اسفولو بولسيون»، و آن درست نيست. امفلو برأسون همان كراث الكرم است،ه ~~205 يه معنى درخت تاك و 010ق1018 به معنى كراث يا گندنا است. ا. 1610 داراى ~~سر پهن اليدل و اسكات). 3. در اصل: «قيلوط» كه درست نيست. رجوع به حاشيهآ قبلى. ؟ا. # و همأن قفالوط است. 5. «كيلكان بر وزن بيزيان... نوعى از گندنا ms567 هم هست» (برهان قاطع). ع. # كريوف (ص 754) به نقل از كتاب الاغذيه رازى: «كنجر» - كنگر 7. بطيطان بر وزن گيلان ~~به لغت سريانى گندناى صحرانى را گويند» (برهان قاطع). 8. «الركل الكراث بلغة عبدالقيس» ~~(لسان العرب ذيل ركل). PageV00P590 # ============================================================ ~~حرف الكاف 531 ~~896. كرفس 11/017فك= 2 06012 11 يا 1111121 ~~0 يا ي10 لفل58 لللل16110861 ~~الاهوازى: بالرومية سيلنا(1) والتهرى بالسريانية كرفسادميا والجبلى ~~كرفسادطورا و بالفارسية كرفس جوئى. واصله بالهندية كهريا (2) و بزره ~~كهر بيج(3) . مسيح: الكرفس الرومى مقدونيس(؟). جالينوس: الكائن منه ف ~~جبال قلقيا ينبت فى الجبل المسمى امنوس(5) ويسميه اهل البلد كرفسا جبليا. # امبلو براسون(6) . ديسقوريدس: البرى اجناس منها ما يشبه فقاحه التوم او ه ~~الارجوان ومنه ذوشحقد(7) آخضر و مرارة اشد مرارة من غيره. و منه آخر ~~صغير طيب الريح يشبه فقاحهالورد. و منه اخر ابيض الفقاح كاللبن. # ابوالخير: كرفس الجبل هو اسمورنين(8) وهو اسخن من البري ومن كرفس ~~الماء المعروف بقرةالعينالحاوى: النابت فى الماء اعظم من البستانى ومنه جبلى [108ب) ~~مر. و اما المقدونس فهوالرومى. بولس و ابوالخير حتفىى المتن: الكرفس ~~البستانى والجبلى والعظيم والنهرى المعروف بقرة العين، الحاشية: يعنى عين البقر. # فى الحشائش: اوراسالينوس(9) كرفس جبلى و فطراسالينوس كرفس الصخور . # ل. بشر: بالسندية بزر الكرفس كهرسفابج(10). و قال الرازى فى كتاب الغذاء ~~البستاتى والجبلى وكرفس الماء سمرينون وهو احد من الكرفس. غيره: الجبلى ~~و اقوى من البستانى والجبلى و الرومى اطيب رائحة والكرفس النابت فى الما ~~اعظم من البستانى والمسمى سمريتون اعظم حكمني البستانى ولونه الى ~~البياض وله ساق اجوف والجبلى مر حريف وسمرينون احد من البستانى اه ~~أحر و فيه عطرية، ابومعاذ: النبطى يسمى عندنا كرفس والرومى والمقدونيس ~~يسمى جعفريا والجبلى الكرفس البرى. واهل ترمذ والختل و تخارستان يسمى ه ~~الكرفس سنبلا. بولس: الكرفس الزيتى يكون فى المواضع الكثيرة المياه وقوته ~~قريبة من البستانى. ديسقوريدس: البستانى سالينون قيفاون(11). المشاهير: PageV00P591 ~~============================================================ ~~وانانس نشضق ن ز ت خته مسننته زرتر ~~532 كتاب الصيدنة فى الطب ~~ل ~~العمرد (12) الكرفس. # 1. چنين است در اصل ms568 و بايد سلينون باشد (رجوع شود به عنوان يونانى). آ. در اصل: ~~«كهر باه. پا در هندى به معنى ريشه است الغتنامه پلاتس 213). 3 . در اصل: «كهر بجه. بيج ~~در هندى به معنى تخم است. در اصل به جاى «بزره، «نوره» دارد. ؟. به گفتهآ مايرهوف در ~~شرح اساء العقار «مقدونيس» نسبت است به مقدونيه. 5. 105قلتله نام كوههاى سرحدى ميان ر ~~كيليكيه و سوريه است. امروز به تركى گاوور داغلارى خوانده ميشود (پاولى كوچاى). 6. # اين كلمه كه به معنى كرات الكرم است ظاهرا در اينجا زيادى است. 7. در اصل: «ذوعقد و ~~مرارة اخضر اشد مرارة من غيره» كه معنى نمى دهد. متن از روى ترجمه فارسى اصلاح شد و ~~«نوع ديگر آنست كه بر اطراف نبات او پيوندها بود و لون او سبز باشد و در طعم او تلخى از ~~اتواع ديگر زيادت بوده 1.8 6 ف62(مايرهوف در موضع مذكورا . 1. سر ~~اصل: بلونه سالينوس». مايرهوف: 10/9ا16056، نام علمى آن: 210ص160 ~~1ع1002605. رجوع شود به حاشيدآ شماره (3). 11. در ترجه عرپ ~~ديسقوريدس (60 از سوم) : «سالينون قابايون»- 208000 به معنى بستانى. در اصل: «قيقاون». # 12. «عمرد رستنئى باشد كه آن را كرفس گوينده (برهان قاطع) ~~897. كروان بكق111 181611615 16 يا 110 160051 ~~2 ~~يديغورس: هى حشيشة مفرحة. والكروان(1) عندالعرب اسم طائر و قيل هاه ~~بالفارسية خفتك(2). # 1. نام علمى اين مرغ ب ق5 قل828101ان است. آ. «خفتك تام پرنده ايست كه آن ~~را كاروانك مى گوينده (برهان قاطع). به نظر مى رسد كه ميان دو لفظ كروان و كاروانك نسبى ~~اوچود دلمشته باشد ~~898 كراث =.111ن1 206 101102 ~~ايوحنيفة: شجيرة جبلية لها ورق دقاق طوال و چطرة(1) ناعمة اذا فدغت (2) ~~هريقت لبنا، والناس يستمشون بلينها. ويؤتى بالمجذوم حتى يتوسط به منبت ~~الكراث فيقيم فيه ويخلط له بطعامه و شرابه فلا يلبث ان يبرا ويذهب. و قال PageV00P592 ~~============================================================ ~~حرف الكاف 533 ~~الازدى ينبت بذى كشاء وهو جبل لزهران. ويقولون ان جنية قالت من اراد ~~الشفاء من كل داء ms569 فعليه بنبات البرقة(3) من ذى كشاء. و ببلاد هذيل ايضا واي ~~يقال له عروان ينبت به الكراث. # 1. در اصل: «خطوة». اصلاح از لسان العرب ذيل كزث. «والخطرة قضبان دقاق تنبت فى اصل ~~شجرة» (اقرب الموارد). 2. در اصل: «جذعت» اصلاح از لسان العرب. فدغ به معنى شكافتن ~~است. 3. برقه زمين خشنى كه در آن سنگ و گل و ريگ باشد. # 899. كزمازج (1) 117يا117ة2 يا للة. # ~~معرب من الفارسية كزمازك ابومعادة كزمازو وهو ثمرة الطرفاء الرسائلىي ~~جوز الايل بالهندية ساكور. # 1. گزمازك بار و ميوه درخت گز را ميگويند و معرب آن جز مازج است و به عربى ثمرة ~~الطرفاء خوانتد وحب الائل همانست (برهان قاطع). # 90. كزيرة 200/090ا 681 1001 ~~و* و فى كتب العتيقة الكسبرةجالينوس: قوريانون و بالسريانية كسبرتا و [109]) ~~بالقارسية كشنيز و يابسها الجلجلان وهو فى السموم سم وفى البقول بقل. # الكزئرة الرطبة بالهندية الهانى و اليابسة دهانى(1) . و قال ابوحنيفة التقدة (2) ~~الكزبرة: و فى كتاب التبات التقدة. ديسقوريدس واوريباسيوس: قوريون.به ~~1 . در لغت نامه بلاتس (ص 539) : «دهانيه» . آ. «ابن سيده: التقدة به كسرالتاء والتقدة الاخيرة ~~عن الهروى الكسبرقه السان العرب ذيل تقد). # 901. كره 76161 ~~حجر ابيض ينفر من الخل واظنه من الحلزون الابيض المسمى سبيذمهره وان PageV00P593 ~~============================================================ ~~و 532 كتاب الصيدنة فى الطب ~~قشر بيض التعام ينفرمنه. و يحمل من البحر احجار فى قدر نصف نوى المشمش. # كانه نصف كرة و سطح قاعدة كانه ملتو لولبى بخط اغبر فاصل. فان حك ~~على حجر ثم وضع على صلاية عليها خل تقيف اما مستويا واما معوجا قليلا ~~تحرك حركة ما. فى كتاب الاحجار: الكزك يؤتى به من ساحل بحر السند. # صاحب النخب: هو ابيض صلب املس من جنس زبدالبحر يتحرك فى الخل. # 902. كسيلا ~~واى سدواءي هندى وهو لحاء شجرة احمر نايزة عفص قابض فيه ادنى لزوجة عند ~~المضغ وربما كتب كافه بالقاف. ارجانى: عيدان تشبه عيدان القوة يعلوها سواد. # 903. گسب (1) و(2) ~~ما جف من العصير يعنى كتجاره. # 1 . الثثب الكنجارق فارسية و بعض اهل ms570 السواد يسبيه الكگسبج. والكسب بالضم عصارة ~~الدهن. قال ابومنصورة الكسب معرب واصله بالفارسية كشبه السان العرب ذيل كسب). آ . # اين قسمت در حاشيهآ ورق آ 109 آمده است. # 904. كشن (1) 110 71101 ~~صهاريخت: هوالكرسنة و قال فى موضع آخر هو جرجر وهو الباقلى اليابس. # 1. «الكشتى مقصور نبت. قال ابوحنيفة هوالكرسته» السان العرب ذيل كشن) رجوع شود به ~~ذيل «كرسنه» در همين كتاب. # 905. كشوت 112471001000ا6 0قلان يا-0ل6 ~~1 ~~الرازى: خيوط دقاق تلتف على الشوك يشبه الليف المكى لاورق له وله زهر PageV00P594 ~~============================================================ ~~حرف الكاف 535 ~~صغار ابيض اللون. ابن ماسويه: فيه مرارة و عفوصة. بالرومية هاليون واه ~~بالسرياتية كشوثا و شكوثا؛ يتعلق بالتبات امثال الخيوط يقرب منها ولااصل له ~~فى الارض ولاورق فى اطرافه. ثم يفسد التبات و فيه مرارة ، يجعل فى الشراب ~~لسكره ويعمل به السكر. ابويوسف صاحب المشاهير: الكشوث ضرب من ه ~~الكواميخ. شعر: ~~نبت بلا اصل له فى الثرى من غير ما بزر ولايذر ~~ينبته الشوك فياتى ياه حداب(1) الثياب الملحم الصفر ~~وا يسيل(2) منه الطل ابريسا من غير ما جهد ولا قدر ~~حتى ترى فيروزج الشوك قد عولى بالصدرة(3) من تير ~~1. در أصل: ««اهدام» و آن درست نيست زيرا اگر مقصود نابود كردن است هر نياتى را نايود ~~مى كند و اختصاص به گياه زرد ندارد. اهداب در اينجا يه معنى ريشمهاى پارچه است. آ. اينوه ~~دوبيت آخر در اصل مغلوط و مصحف و محرف است و من چوين اصل اين ابيات را پيدا نكردم ~~آن را به حدس خود تصحيح كردم. در اصل «يسيل منه الظل» من «يسيل مته الطله حدس وه ~~ميزنم. يعنى باران يا شبنم از اين پيچك ابر يشمى فرو مى اويزد 3. در اصل: «بصدودمن النير» ~~كه معنى نميدهد. پنا يه حدس من معنى آن چنين است: بر روى خار فيروزه گون سينه پوشى از يه ~~و طلا برمى أيد (يعنى پيچك زرد بر خار سبز). # 906. گشت(1) برگشت = 1511/8 111112 ~~اشبه شيء بخمسة خيوط منفتلة ms571 على اصل واحد دقيق مختلفة المقدار قدر فتري يه ~~بين السواد والصفرة ليس له كثير طعم. ماسرجويه: قوته - مثل قوة ~~البذشكان(2). # 01 «گشت يرگشت... به معنى پيج بر پيچ پاشد و نام رستنئى بود بر هم پيچيده و مانند ريسمان ~~به هم تافته و از پنج عدد بيشتر نمى ياشده (يرهان قاطع). آ رجوع شود به ذيل «بداشغان» در ~~همين كتاب PageV00P595 ~~============================================================ ~~536 كتاب الصيدنة فى الطب ~~907. كشنج(1) ~~(109ب) هو كشمه. ابن ماسه: هو من جنس الفطر وهو قريب من الغوشنة (7) فى الظعم. # صهاربخت: يجلب من خراسان. الحاوى: بقلة معروفة. ماسرجوية: قوتها قوةجه ~~اليمانية(3). # 1. «كشنج بر وزن اعرج نوعى از سماروغ (قارچ) است و آن رستنئى باشد كه از جاهاى ~~نمناك و عفن رويد و تخم ندارد.مه (برهان قاطع): 2. رجوع شود به ذيل غوشته در همين كتاب. # 3. مقصود بقله يمانيه است. # 908. كشيش ~~ابوحتيفة: الكشمش بهراة اذا زبب فى الشمس جاء احمر وما علق جاء اصفر و ~~ما بسط فى الظل فى البيوت جاءاخضر و كذلك حاله بالسراة. # 909. كلر(1) ~~هذا خشب يجلب من الهند و يكثر ببلخ و احسبه المغات الهندى ~~1. در برهان قاطع يا زاء است و چون با سين (كلس) هم ذكر شده است احتمال ميدهم كه ~~ضيط برهان قاطع درست باشد: «به كسر اول و سكون ثانى و زاى نقطه دار دوائى است كه آنور ~~را مغات گويند و آن بيخ درخت رمان اليرى است كه اتار صحرائى باشده». # 910. كلنكرد ~~نبات غليظ الورق يثمر مدورة كالعنب ابيض مطول مرالطعم يضمد به العينه ~~الرمدة و بالترمذية ويوذ و بالبخارية ويوذه. و قيل كلتكگر(1) بالبلخيه عنب ~~التعلب و قد مر من شرحه ماكفى. ابوالخير فى اطيوس: الخرنوب الكبير وهو ه ~~الكنكرو قال ايضا العكوب وهو الكنكر. # 1. رجوع شود به ذيل عنب التعلب در همين كتاب، حاشيهآ شماره (7). PageV00P596 # ============================================================ ~~حرف الكاف 537 ~~911. كلت (1) رن0760 با عل1ل 0610لا يا ~~قنا 08ف110 ~~ماش هندى وهو بالعدس فى التفرطح اشبه و بالكرسنة فى اللون (2). # ابى اين ms572 كلمه در شرح اسماءالعقار (شمارە326آ) و در برهان قاطع «قلبه ضبط شده است: ~~«قلب يه ضم اول وسكون ثانى به زبان أندلس تخمى باشد بسيار صلب و مانند تقره درخشتده و ~~سفيد بوده. در لغتنامه پلاتس «كلتهى» (ص842). يكى بودن كلت و قلب حدس كريموف ~~(762) است و احتمال ميرود كه چتين نياشد. كلت همان 6ل1102نلا( باشد كه پلاتس نوعى ~~ماش ترجمه كرده است و قلب كه ستگ مانند است بكلى حب ديگرى باشد. آ. در اينجا ر ~~حديثى درباره كماة (قارچ) آمده است كه قطعا مربوط به اينجا نيست و مربوط به كماة است ~~اكه در ذيل كماة خواهد آمد. # 912. كلموج(1) بدرغاغ حيا ع11 1001 يا قلة ~~16120)ع نل13 16610 ~~ووهو الراسن. بالرومية النيسون و ايضا اليون و ايضا كلبذيون و ايضا الفوثويا حقي ~~و و ايضا انفولوفا(2) و ايضا اورافلون و ايضا اير وفلون (3) و بالسريانية ~~اسفليغين(2) و ايضا طماخثا و ايضا عكارشا و ايضا زرقوتبا و ايضا فشقل وه ~~ايضا تملمح و ايضا كراعى قمصى وايضا شنكوسا و ايضا قلفوح(5) ويقال له ~~كراث الشام و قيل بالهندية لوس مامول . # 1. نام علمى با 0ع11161ل110 براى راسن يا زنجييل شامى است. نام 110683 .هله، ~~براى نوعى از آويشن است كه در ليدل و اسكات آمده است. آ. شايد اتفلو فراسون. # 2 181له كه كرات برى باشد اليدل و اسكات). 3. شايد 241100 يا ~~116020 كه نعنع الماء يا سيسنبر باشد الووص 271) 4. كرييوف (743) به ~~نقل از نام گياهان نزد يهود تأليف لوو: 9299ل33406. 6. قلمح به معتى راسن در سريانى آمده ~~است (لوو 282). # 913. كلب ناددناه- تنالة ~~بالرومية كيون و بالسريانية كلبا. وذكرالكلب(1) بالرومية اينمايوس (2) و PageV00P597 ~~============================================================ ~~538 كتاب الصيدنة فى الطب ~~بالسريانية اشكى كلبا و بالفارسية گندسگ و خراه يسمى الدواء الكبير كناية. # ابوحنيفة: كف(3) الكلب و راحته نبات على قدر راحته سواء ليست لها زهرة و ~~ورقها عراض قصار ولا ينبت فى غلظ الارض. # 1. به دليل «گتدسگه بايد خصى الكلب باشد كه به يونانى ms573 اورخيس كنوس است و نام نباي ~~است. آ. «كف الكلب عشبة منتشرة تثبت بالقيعان وبلادنجد يقال لها ذلك اذا ييست تشبه بكف ~~الكلب الحيوانى و مادامت خضراء فهى الكفنةه السان العرب ذيل كلب). # 914. كلس = *لة ~~هوالنورة و الشيء المكلس هو المهبى(1) بالاحراق والتشوية. # 1. چنين است در اصل كه گويا از هباء است به معنى گرد يعنى آنچه با سوزاندن به صورت گرد ~~درآيد. و شايد هم مهيا باشد ~~915. كماشير(1) .ا 608 لل يا 001 ~~ت6001ل1ا ~~[7110) الحاوىعن الخوزى: صمغ يشبه الجاوشير. غيره: صمغة هتدية شر من البيش. # قلويطرة: القماشير سم من سموم الهند ~~1. «كماشير بر وزن تباشير صمغى باشد ماتند جاوشير و آن صمغ كرفس كوهى است» (يرهان ~~قاطع). # 916. كمافيطوس(1) /10007 0886فلن 02ل8 ~~وقضبان حمر وخضر دقاق يضرب الى السواد و اوراقه وزهره كمدة غبر: الاسم ~~رومي وبالسريانية مرارات كيفا و بالفارسية شم شيب. الرازى: قضبان وزهر ~~منها حمر يضرب الى السواد وخضر دقاق فى خلاله زهر فى طعمه مرارة وقبض جه ~~ايسير. بولس: هو حامافيطوس. ديسقوريدس: نباته يسعى فى الارض فيه بياضه PageV00P598 ~~============================================================ ~~حرف الكاف 539 ~~والى الانحناء و ورقه شبيه يورق الصغير من النبات الذى يقال له حتى العالم ~~الا انه ادق و فيه رطوبة يدبق اليد مزغب كثيرالاوراق رائحته رائحةيه ~~شجرالصنوبر له زهر دقيق اصفر. الرازى: بدله نصف وزنه سيساليوس وربع هاوه ~~وزنه سليخة. # 1. «لغتى است يونانى ومعنى آن به عربى صنوبرالارض باشد و آن حشيشى است كه گل آن ~~بنفش رنگ مى شود و به آخر تخم مى گردد و آن را به شيرازى ماش دارو خوانند و بعضى گويند ر ~~طرخون رومى است و بعضى ديگر گويند تخم كرفس رومى است» (برهان قاطع). # 917. كمادريوس ولي12لهناحبا 115ك 1606041 ~~الاسم رومى وبالسريانية بلوط (1) ارعا. وهو قضبان وزهر متهشمة فى غلظ ن ~~قضبان الريحان اغبر اللون فيه خضرة وكلما عتق فهو خير. جالينوس: الاكثر ~~فيه المرارة وفيه حدة. بولس: هو حامادريوس و بدله اصل الحماض البرى. # ابن ماسويه: بدله عروق ms574 اغافت وبدله وزنه سقولوفتدريون. ابن ماسويه: بدله ~~العنب الطرى. ابن ماسويه: كماذريوس وكمافيطوس متشابهان الا ان ورق ~~كماذريوس كورق المرزنجوش وورق الاخر اطول و اجودهما الاوراق الخضرجه ~~الحديثة دون العيدان. # 1. «بلوط ارعا» چنين است در لوو (ص73) به خط سريانى. در ترجمه فارسى: «بلوطا ارضام ~~خماى دروس در يونانى به معنى بلوط زمينى است (خماى. زمين، دروس . بلوط) ~~918. كماليون 1010حل104 1266 عل1181 ~~صهاربخت: وهو دراشتا(1) و يسمى كشرنا وهو صنف من المازريون. # و والمازريون صنفان احدهما اسود قتال و يسمى كشرثا. # 1. در اصل: «دواشتا» و آن درست نيست. رجوع شود به لوو (128). يه خط سريانى PageV00P599 ~~============================================================ ~~540 كتاب الصيدنة فى الطب ~~919. كمأة ب8000ن-.1000ة1001 يا 1-ل115210618 ~~ا7 ~~حمزة: پى زمى(1) اى شحمة الارض و يقال ايضا بيضة الارض و بيضة البلد. و ~~يقال للبيضاء منه الفقع والعسقل لان الارض تنشق عنه فتنفر منه العصافير. # 1104ب) قال رجل لبهلول: القروى، قال اى والله و انسبك نسب الكمأة لا اصل ~~ثابت ولافرع ثابت. و فى الخبر : الكمأة من المن و ماؤها شفاء للعين اى انها ~~يوجد من غير زرع كما ان المن كان يأتى عفوا من غير تعب. يقال بيضة البلد ~~الكمأة البيضاء و هو الفقع. يقال آذل من الفقع. و يقال هو بيضة النعامة تبيضها ~~و و تدعها فيوجد لايدرى اى النعام باضها ولهذا يضرب فى المثل فلان بيضة البلد ~~اى وحيدا. ابن ماسه: هى نبات الرعد وهى بالرومية هوذيا و بالسريانية ~~عرذى(2) اكهر و بالفارسية زماروغ وايضا كونيقق (3) والفطر سماروغ. قال : ~~الجبأ والجبأة الكمأةالحمراء. كان نزل هنود العسكر على رابية ببغلان ورآوا ~~فيها فطرا فاجتنوه فطبخوا منه فمات منهم للوقت ثلاثة عشر نفرا. ابوحنيفة:ه ~~القصيص شجيرة تنبت عندالكمأة فيستدل بها عليها و يجعل غسلا كالخطمى. # ابوحنيفة: واحدالكمأة كمؤ و آنجع الامطار فيه الوسمى والرواعد من الغيوم و ~~يستدل عليها بشقاق الارض عنها وارتفاعها. وقال ابوزياد الكلابى الكمأة و ~~الجبأة والبدأة والعراجين و الآفاتيخ والضغابيس والذآنين والطراثيث يتفقع ~~الارض عنها من غير اصل ms575 ولاتمرة فيسمى فقوعا و خيرها الكمأة فاذا ~~و استخرجوها عرفوها. والعراجين تتفقع عنها الارض و تطول شبرا و قديؤكل. # ول والضغابيس تفقع من تحت الارض فيخضر ما ظهر منها و ما فى الارض منهاه ~~خير من ذلك وهو ابيض و يأكل الناس اخضره و ابيضه و يخرج ساقاساقاه ~~ليس له ورق و لا شعب و ما قى الارض منها حلو و ما خرج فهو حامض .هه ~~وللر والذآنين تخرج من الارض كانها العمدالصغار ولها ارومة تتخذ للادوية و PageV00P600 ~~============================================================ ~~رف الكاف 521 ~~لاتؤكل لمرارتها . والجباة هنة مثل الكمأة ولاينتفع بها. والبدأة مثلها الا ان ~~البدأة سوداء والجبأة بيضاء. ابن الاعراب: الجبآة خيارالكمآة والفقعة شرها و ~~ارتؤها و هى الفطر والعساقيل و بنات اوير صغارها ورديئها. والواحدة من يه ~~بنات آؤبر ابنآوبر. وكمأةالسهل بيضاء رخوة و كمأة الاكام والدكادك التى (111)) ~~لارمل فيها سود جيدة . والفقع الكبير الابيض اذا يبس يصير (4) له جوف احر ~~اذامآس تفتت و يسمى بوغاء اخذ من البوغاء وهوالتراب الذى يطير(5) من ~~. وقته اذا مس واذا ضربت الفقعة فانصدعت تطاير ذلك البوغ وصار هباء واه ~~يجعل فى المكاحل فانه دواء للعين وله مضض (4) ، كمايدار الملمول فى جوف ه ~~الكمأة و يكتحل به ولامضيض له. قال: الكمآة الى الغبرة والسواد والجبآة الى ~~الحمرة والفقعة البيض .قج ~~1. پيه زمين. شحمة الارض در عربى نيز به قارچ گفته مى شود: «و فى الصحاح: شحمة الارض ~~الكمأةالبيضاءه (لسان العرب ذيل شحم): آ. بايد «غردا» با غين نقطهدار باشد الوو 303). 3. # احتمال ميدهم «گوبلك» يا «كوبلق» باشد كه در تركى به معنى قارچ است. ؟. در اصل: ~~«الض». تصحيح قياسى است. 5. در اصل: «يطفر» كه درست نيست. تصحيح قيياسى است. 4. # و* لامض الكحل العين مضا و مضيضا آلمها و احرقهاء (اقربالموارد). # 920. كمثرى 1090=.ا 6000 205 ~~بالرومية كيدونى(1). الاهوازى: بالرومية ابيدى(2) . جالينوس: ابيو (3) . والبرى ~~اخرادس(2). قيل بشيراز كمثرى فى الواحدة وزن ستمأة و سبعماة(5 ) ~~1. ته در يو نانى به معنى بد يا سفرجل است. آ. بايد ابيون ms576 باشده رجوع به عنوان ~~يونانى.3. رجوع به حاشية شماره قبل. 4. 4140 اخرادس، و يا اخراس عه41. در ~~ترجمه عربى ديسقوريدس (129 از اول): «اخراش وهو صنف من اصناف الكمثرى البرى. 5. # كاتب معدود را از قلم انداخته است. PageV00P601 # ============================================================ ~~522 كتاب الصيدنة فى الطب ~~921. كمون 760الالاية- .ياا6 ~~ديسقوريدس: كومينون. و بالر ومية قومينون و بالسريانية كمونا و بالهتدى ~~جيره. والبرى منه بالر ومية قافنيس(1) و ايضا قافنون و بالسريانية كمونا دبرا ~~و والهندى منه بالرومية اسطيخيس (2) و ايضأ اصطفيقوس و بالسريانية كمونا ~~هندو وبالفارسية زيره هندو(3)سياه بشرة بالهندية اجاجى و بالسندية جيروا.ه ~~جالينوس: امراطيون هوالكمون الهندى. ديسقوريدس: منه بستاتى و منه برى ه ~~اشد حرافة و من الكمون غير البستانى صنف بزره بزرالشونيز قال: ~~ولل والكرمانى وهوالبرى يعقل البطن والنبطى لايعقل. حدوك الكرماني اسود ~~اللون والفارسى اصفر. و سألت الكرمانيين فقالوا انه يجلب من الجبال ~~ر والصرود. والمنتشر فى السن العامة انه لايسقى حتى ينبت واته يوعد السقى ~~كل يوم الى نباته. قال ابن المعتز ~~جعلتها(4) بالهجاء فلفلة اد جعلتنى مياه كمونا ~~و قال آخر: ~~واصبحت كالكمون ماتت(5) عروقه و اغصانه مما يمنونه خضر ~~اخر: ه ~~تمنينى منى الكمون حتى طعمت ولا آرى شيئا يكون ~~آخر: ~~اذا جئته يوما احال على غد كما يعد الكمون من ليس يصدق جهن ~~المسالك للجيهانى: من زرند بكرمان على جادة خراسان على ثمانية عشر ن ~~(111ب] فرسخا رستاق كوبنات(6) و قصبتها ايروار (7) الغالب على اجبالها الكمون ~~الكرمانى والانجذان الاسود(8) الطيب والبطم واللوز والارزن والقيقب وهوه ~~شجر يشبه الشوحط صلابة ورزاتة وصفاء. فى الخبر؛ لو كان ينجى من الموت ~~شيء كان السنوت(9) والسمن؛ فقيل ان السنوت بفتح السين و خفضها PageV00P602 ~~============================================================ ~~حرف الكاف 543 ~~هوالكمون. قال: ~~لاتجعلنى ككمون بمزرعة إن فاته الماء احيته المواعيد ~~ديسقوريدس: بقراطيس يسمى الكرمانى منه باسليقون اى الملوكتى وه ~~بعدهالمصري و بعده سائره. والبرى كومنون اغريون ينبت بخلقيدونه ~~وبلاد (10) سفانيا ساقه نحوشبر دقيق عليه ورقات خمس اواربعة مشققة ~~كالشاهترج وعلى طرفه رؤوس صغار خمسة اوستة ms577 مستديرة ناعمة فيها ثمرة ه ~~فى الثمرة شيء كالتبن اوالنخالة يحيط بالبزر وبزره اشد حرافة من البستانى . # وانشد ~~الولواننى اصبحت كمون زارع لقدطلت كل الطول مما اسوف ~~و انشد ابن الاعرابى: ~~كماؤعمد الكمون امحض شربه على عطش، ينمى بها غيرطائلي ~~ابوحنيفة: قال بعض الاعراب فى عمان السنوت عندنا الكمون و يأتينا من ~~وا كرمان و قال غيره هو الرازيانج. و قال ابن الاعراب هو حب يشبه الكمون و ~~ليس به. ابن ماسويه: بدله وزنه و نصف كمون نبطى و من النبطى بثلثه ه ~~الكرمانى. # 4400.220.1 (ليدل واسكات). 3. در ترجمه فارسى: هندوستانى. 4. در اصل: ~~«اجعلته». به قرينه «جعلتنى» بايد «جعلتها» باشد. فلفل چاشنى طعام است. شاعر مى گويد من ~~. هجو او را چاشنى سخنم قرار دادم و يا با هجو كردن او وى را چاشنى محافل و مجالر كردم. # همچنانكه او مرا با وعدههاى دروغ خود مانند زيره ساخت. 5. در اصل: «هاتت» و آن درست ~~نيست. اصلاح از لسان العرب ذيل كمن. 6. بايد كو بنان باشد. در مسالك مقدسى كوه بيان آمده ~~است ولى از نسخه بدلها كه در ذيل ورقه به دست دادهاند معلوم مى شود كه كوه بنان است اص و ~~460). ظاهرا «كوه بنانات» هم گفته مى شده است (همان موضع). 7. ظاهرا «راوره است كه در ~~مسالى مقدسى (ص 462) به غلط «زاور» چاپ شده است. ايروار بايد محرف «ايراوري باشد ~~كه صورت ديگرى از راور است. 8. در اصل: اسود. 9. ولكان السنا والسنوت» نيز روايت شده ~~است السان العرب ذيل سنت). 10. در ترجمه عربى ديسقوريدس (57 از سوم): «ينبت ~~بالمدينة التى يقال لها خلقيدون من البلادالتى يقال لها شفانيا» PageV00P603 ~~============================================================ ~~542 كتاب الصيدنة فى الطب ~~922. ككام(1)2472607 .ا 16 11 ياق11686 ~~6ك1ل6 ~~ابوحنيفة: ورق(2) شجرة الضرو و قيل لحاؤها وهو من افواه الطيب وكذلك ~~علك الضرو ~~1. اين دارو به صورت قتقمو در ترجمه عربى ديسقوريدس (21 از اول) ذكر شده است ودر ~~اين كتاب پيش از اين به صورت قيقهن ذكر آن ms578 گذشت. در برهان قاطع ذيل كمكام چنين آمده ~~است: «بر وزن اندام دارويى است كه آن را به عربى افواه الطيب و ضروخوانند و آن نوعى از ~~درخت بلوط است و در كوهستان يمن بسيار مى باشد و صمغ الكمكام خوانند و بعضى گويند جو ~~پوست بيخ آن درخت است و بعضى ديگر گويند كمكام صمغ آن درخت است» 2. در ~~لسان العرب ذيل كمم: «قرف شجرالضرو.مه قرف به معنى پوست درخت است. # 923 كندر 08002110070./10ع1/ ع0يا ~~106611821002 ~~اوريباسيوس: اجوده الذكر وهو الاييض المستدير كالحصى الكبار باطنه ابيض هن ~~تدبق باليد تلهب فيه النار و يغش بالصمغ والراتينج حوالفرق (1)- ان ~~الراتينج لايلتهب انما يدخن فقط والصمغ ايضا لايلتهب والكندر يلتهب وله ~~قشار و ذقاق و دخان. جالينوس: الكندرالاحمر اقوى جلاء من الابيض . # الزنجانى: عمان ثم مجيره وهو المصيرة(2) عند خور(3) ثم حسك(2) معدن ~~الكندر الحسكى(5). العمانى: بين غمان و بلاد الشحر رأس مشكت وهو المسقط ~~و و رأس الجمجمة و رأس المصيرة يتنكبها ركاب البحر الى اللجة لان فيها ~~(112ا) مواضع اخفضينصب اليها فيهلك المركب. بولس: بدل ذقاقه قشاره. # ابوحنيفة: اللبان لايكون الا بالشحر وهى شجيرة شوكة لاتسمو الا ذراعين ~~جبلية لاتكون فى السهل ورقها كورق الاس و ثمرته كثمرته له حرارة فى الفم ~~يغفر(6) بالفؤوس فيخرج منه اللبان. و من روى قول امرى القيس يه PageV00P604 ~~============================================================ ~~حرف الكاف 545 ~~كسحوق (2) اللبان. آخطأ آنما هو الليان جمع لينة وهو من النخل الدقلة . # 1. كلمهآ ميان دو علامت را من افزودهام وبى آن معنى درست در نمى آيد. در ترجمه فارسى: «و ~~تمييز ميان او وراتينج به آن توان كرد كهبنعه. آ. «مصيرة بالفتح ثم الكسر.. جزيرة عظيمة في ه ~~وبحر عمان فيها عدة قرى» (ممجمالبلدان ياقوت). 3. شايد حور باشد رجوع شود بد حاشيهة ~~بعدى. م. گويا هان «حاسك» مذكور در العمدةالمهريه سليمان مهرى باشد «حور وهو پندر ~~حاسك من برالعربه (ص 83). ه. منسوب به همان حسك يا حاسك 6. يغفر يعنى مغافيره ~~(نوعى صمغ) ms579 بيرون ميدهد. در اصل: «يعفر» با عين بى نقطه، بو آن در اينجا معنى غمى دهدر 2 . # مقصود اين مصراع از امرؤالقيس است: «لها عنق كسحوق اللان». سخوق يعنى بلند ومعنى يه ~~مصراع: آن اسب گردنى دارد مانند لبان بلند. سكرى و ابن الاعرابى گفتهاند لبان در اين بيت ~~يه معنى صنوبر است نه درخت كندر زيرا درخت لبان يا كندر كوتاه است. تفسيرى كه و ~~ابوريحان كرده است و آن را ليان جمع لينه به معنى شاخه و نهال نخل داتسته است نمى دانم از يوه ~~خود اوست يا از لغوى ديگرى نقل كرده است. # 924 كنكر 05 ق715601 ~~هوالحرشف. ذكره ابوالخير الخرنوب الكبار. ابوحنيفة: الهيشر رله (1)ى ورقة ~~شاكة حكفيها.ي شوك ضخم و زهرته صفراء و هو كنكر(2) البر رملى: . # 1. كلماتى كه ميان دو علامت گذاشته شده است از لسان العرب اذيل هشر) افزوده شده است. # ناسخ آنها را از قلم انداخته است. آ. درلسان العرب (ذيل هشرا: «كنكرالبر ينبت فى الرمال.» ~~924. (مكرر) كنكرزد ~~حمزة: كنكرزده هو صمغ الكنكر وهو الحرشف. الرازى: اسوداللون تغثى جه ~~ابومعاد: هو صمغ الحرشف. الرسائلى: بدل الشونيز بزرالكنكر. غيره: العكوب ~~وهو الكنكر. اخر: الخرنوب الكبار هوالكنكر. بولسة بدل صمغه اصل يجهاه ~~دارشيشعان. # 925. كندش(1) با 0نلالاماه 10010 ~~رومى يجلب من التغور وهو اصل ذوعقد اسودالجلد ابيض الداخل ويقع من جه PageV00P605 ~~============================================================ ~~566 كتاب الصيدنة فى الطب ~~فرغانة نوع ردى وهو بالرومية اسطروثيون (2). جالينوس: اكثر ما يستعمله ~~اصله وطعمه حريف. الرازى: ورقه يشبه السانج و عروقه خشب صلب يه ~~اسودالظاهر اصفر المكسر و شجرته بالرومية دريولطاس(3). بولس: بدله ~~الخربق الاسود. الرازى: بدله فى القى والتعطيش والغرغرة وزنه جوزالقى وه ~~تلث وزنه فلفل. # 1. چنين است در اصل و در تسخ مب و مج از ترجمه فارسى و در بسيارى از كتب داروى و ~~كندس با سين بى نقطه آمده است. در برهان قاطع كندسه با سين بى تقطه به معنى آتريون وه ~~چوبك اشنان آمده است كه ms580 در يعضى از كتب دارويى نيز چنين است. آ. اسطروثيون يا اود ~~سطروئيون در ترجمه عرى ديسقوريدس (133 از دوم) چنان تعريف شده است كه به معنى ~~اشنان گازران باشد و با آنچه ابوريحان وصف مى كند سازگار نيست. 3. در نسخه مچ ~~ديوريطاس. # 926 كنيب ماع = 2 ي11014060 ا6ام1 يا 4ل111116 ~~11ة يا ق210 268 0ل0ن1 ~~صهاربخت: قوته قريبة من الحنطة و لذلك قال جالينوس ان مزاجه وسط بين هاه ~~مزاج الحنطة والشعير. الحاوى: هوالهرطمان. # 927. كناوس)1) ببا 6156010005 ~~ذكر ابوالخير انه نبات يسميه الفرس كنارس وهى الشوكة التى تعظم وتكرم و ~~عدده فى جملة ما يتناول. # 1. بايد كنارس باشد كه در متن آمده است و در اين صورت بايد همان كنگر پاشد كه مذكور ~~شد كنارس همان 1111279 است كه لغت يوثانى است نه ايرانى ~~928. كنب = 12 18 1606116 ~~ابوحنيفة: شييه بقتادنا (1) يحصف بلحائه و يفتل منه شرط باقية على الندى. # 1. در اصل: «بقياذيا» كه بى معنى است. اصلاح از لسان العرب ذيل «كنب» PageV00P606 ~~============================================================ ~~حرف الكاف 547 ~~929. گوز(1)گندم 1990./ عل1606 يا . # لله يا .ا 1801ق0لل 016 ~~بالرومية كركسن (2) و بالسريانية حزازيثا (3) دخيفا. يتولد على الاحجار و ~~ييبس عليها مثل لب الجوز المقشر عليه دقيق وليس بكريه الطعم. ارجانى و [112ب) ~~صهاربخت: هو حب يسمن. بولسة شبهالاشنه والبرى اقوى .جه ~~1. «گوز گندم بيخ گياهى است كه در نظر چنان نمايد كه گويا پنج شش دانه گندم است كه بر ~~هم چسبيدهاند وخوردن آن منع آرزوى خاك خوردن كنده (برهان قاطع). 2. شايد محرف از ~~ليخن باشد. رجوع به عنوان يونالى. 3 . در لوويه خط سريانى: «خريتا و كافاه يا حزازة الصخر ~~(ص 154). # 930. گوزن(1)گيا با 10 1نا01 ~~و ذكر الارجانى ايضا خرسگيا. و بجرجان فى الجبال المحيطة بقلعة جناشك ~~حشيشة فى ورقها عرض وفى طعمها عطرية يسمى گوزنيك(2) يعتقدون فيها ان ه ~~آكلها يتفوه بما قال قالعها وقت القلع و كاته يفعل مايفعله البنج من التخدير ~~والتسدير. # * 1. شايد گورگياه است كه عربى آن اذخر ms581 است (برهان قاطع) و يونانى آن و0لل6ك است ~~(لوو 187) و نام علمى آآن قل06181011ك1101100015، است و به انگليسى 112-1ع800 ~~است اليدل واسكات). 2. گوز نيگ يا گوزنيچ نسبت يه گوزن. در لهجات شمال ايران ايك و ~~ايج علامت نسبت است. # 931. كور(1) بد10 لسلن100 061100قل1 ~~ايوحنيفة: من الصموغ المقل الذى يسمى الكور وهو من الادوية ولاتعلمه ~~وينبت الا ببلاداليمن فيمابين الشحر و عمان. # 1. لسان العرب ذيل «مقل». تاج العروس قول ابوحنيفة را مفصلتر ذكر كرده است: «و قال ~~ايوحتيفة هوالذى يسمى الكور احمر طيب الرائحة. اخبرنى بعض اصحاب عمان انه لايعلمه ~~نبت شجرة الا بجبل من جبال عمان يدعى قهوان مطل على البحره (ذيل مقل) . PageV00P607 # ============================================================ ~~528 كتاب الصيدنة فى الطب ~~932. كوكب(1) الارض .097 00ا1ه 1012 ~~ابوحنيفة: قيل انه الفطر. # 1. «والكوكب الفطر عن ابى حنيفة . قال: ولااذكره عن عالم آنثما الكوكب نبات معروف لم يحل ~~يقال له كوكب الارض» السان العرب ذيل كوكب). و رجوع شود به ذيل فطر در همين كتاب. # 933 كهرباى 27001ع11ن تلاة 25ا يا 11000ة ~~وكاربا: بولس و ابوالخير ايليقطران (1) و بالرومية القطرون(1) و ايضا ~~ادمنطوس(2) و ايضا والقطرون(1) و بالسريانية دقتا (3) و ايضا حيائوا (2). # السرى(5): نوع من الخرز يطفو على بحرالعرب وبحر طبرستان ولايعرف ~~معدنه. آرجانى: صمغ يشبه السندروس صافى المكسر بين الصفرة والبياض و ربما ~~ضرب الى الحمرة مسيخ(6) الطعم يابس متفرك. قال بولس: هو صمغه ~~الحورالرومى يسيل منها ويجمد. وليس الحور بالجوز فانه ذكر فى دهنه انه يعمله ~~و فى الربيع واذا كثرالصمغ فى نورالحور الرومى و انه يرض ويشمس فى زيت اوه ~~يغلى ثلاث ساعات ثم يصفى، وذكر دهن الجوز و اللوز على چدة. كما قال هيه ~~الراعى: ~~سيرا (7) معا عصبا فى سيرهم عجل كالجوز يطف بالصفصاف والحوروه ~~و فى الجاوى فى باب الحاء: ديسقوريدس وصف منافع ثمره وورقه ونوره وه ~~و عصارة ورقه والرومى منه، ثم قال: ويقال ان الكهر با صمغه. و عن جالينوس ه ~~لما وصف هذه الشجرة قال: و صمغ هذه ms582 الشجرة وهو الكهر با شبيه القوة بقوة ~~-زهرها (8)ي و زهرها (1) يرغب فيه اهل الصين ولاينتفعون به الا فى دفع ~~مضرة العين. حمزة: هو جاذب التبن وهو معدنى. زعم بشر جذاب الحشيش وهو ه ~~الكهربا والقهربا والكاربا و بالسندية سونده و بنا. وقيل (10) الكاربا طل يقع ~~على جبال ببلغار ثم ينقطع ويتساقط فى البحر الى ساحله فيلتقط من هناك. و اه PageV00P608 ~~============================================================ ~~جرف الكاف 549 ~~جميع مايسقط على سبيل الطل عشرة منها الكاربا والترنجبين وشكر العشر يه ~~واره واللادن الذى يسقط على صوف الضان بارمينية و شيرخشت (11) واللك ~~والقنبيل و هما يسقطان على نبات القطن اذا جز عند الادراك و شدمنه حزم وه ~~يطرح فيسقط عليها بالليل الطل ويجمد بالنهار و هذا هو المسمى (12) باللك ~~وهوالذى يسقط على خشبه و ما يسقط منه على الحشيش فهوالقنبيل فيجمعه ~~بالطرجهاله و يعبا، والگزنگبين والجوز جندم والبيذخشت. # 1. رجوع شود به عنوان يوتانى. آ . در الجماهر (210): اذميطوس. 3. در الجماهر (210) : دقنا. # 4. در الجماهر (211): حيا نوفرا. 5. در الجماهر : «و زعم حمزة ان الكهربا نوع من الخرز.» در ~~المجماهر بيرونى اين گفته حمزه وسرى را رد مى كند ومى گويد: «ان الكهر با ليس بخرز و انها ~~قطع تحك منها خرزه.». 6. المسيخ من الطعام مالاطعم له. 7. اين شعر راعى به اين صورت ه ~~نبايد درست باشد و من در مناپعى كه به آن دسترس داشتم نتوانستم آن را پيابم و حدس من در ه ~~تصحيح آن براى خود من قانع كننده نبود 8. تصحيح از الحاوى ج 20 ص 312. 9. در اصل: ~~زهرتها». 10. از اينجا تا آخر در حاشيهآ ورق ب 112 نوشته شده است و از مطالب آن ور ~~برميايد كه انتساب آن به ابوريحان بايد مورد ترديد باشد 11. در اصل: «شير وخشت»12. # در اصل: «المسى اللك» ~~934 الكي(1) .ل1 2ق1 يا با قل6قن1611 ن1ق11 ~~والكية هو المصطكى (7). # 1. به گفتهآ مايرهوف در شرح اسماء العقار نام كيا بيان كنندهآ اصل اين دارو است كه جزيرهآ خيو ~~دفلك در مجمع ms583 الجزاير يونان باشد (شماره 232). 2. رجوع شود به ذيل مصطكى در همين ~~كتاب. # 935. كيل (1) دارو 16ل7 يا 860047416 ق1061 ~~ل1 حنلةه ~~ديسقوريدس و الرازى: خشبة منعقدة متشظية عليها زغب اشقر يضرب (2113) ~~الى السواد لين الملمس صلب المكسر مرالطعم وهو بالهندية سرخس واه PageV00P609 ~~============================================================ ~~550 كتاب الصيدنة فى الطب ~~بالسريانية نشرا(2) و گيل دارو بالفارسى. ابومعاذ: هو اصل التهل ينبت ~~فى المستنقعات كالوج و يشبه الضفائر ويكون بگرديز منه كثير ويجلب من ~~التزمذ الى بلخ . # 1. «چو بكى باشد سياه رنگ و آن را نروماده مى باشد و كدو دانه را نافع است... و معرب آن ر ~~جيل دارو است. اين تعريف با آنچه ابوريحان در متن آورده است تا اندازه اى مطابق است از ~~چوب بودن و سياهرنگ بودن. اما با آنچه در ترجمهآ عربى ديسقوريدس (128 از چهارم) ذيل ~~«تبارس» آمده است و آن را سرخس تاميده است مطايق نيست. من نام يونانى و نام علمى ان ~~را موافق 166115 يا يتارس آوردهام. 2. رجوع شود به لوو (167) كه تشرا است بخط ~~سريانى. در اصل: «بشرا». PageV00P610 # ============================================================ ~~حرف اللام ~~936. كبنى فسنند=ا عل1، 117762 يا 21110087نيا ~~11160156 ~~هوالميعة اليابسة و بالسريانية اسطركا يبشا. بشر: بالفارسية قنارو(11 خشك و ~~بالسندية شلها (2) و ايضا بالفارسية كنار هوشه (3). جالينوس: غلياون(4) ~~هواللبنى و يسمى لانه يجمد اللبن، اظن ان هذا دواء آخر طيب الريح حريف ~~و لونه لون التفاح وقد شرح فى باب الميم اكثر. ابن ماسويه: بدله جند بيدستر و ~~بدله دهن ياسمين مثله. ابن ماسويه: اجوده يابسه مثل الصمغ و يقال له لبنى ~~ومانى(5) و اذا لم يكن كذلك فهو مغشوش عفن. ابوحنيفة: لبنى حلب منقجه ~~الشجر كالدويم و سميت ميعة لانمياعها(6). قال الخليل بن احمد: اللبنى شجر له ~~لبن كالعسل يقال له عسل اللبنى: و قال مرة اخرى عسل اللبنى هو شيء شبيه ~~بالعسل لا حلاوة له يتخذ من شجر اللبنى. قال ديسقوريدس: و اهل الشام ~~وار يسمون اللبنى الاصطرك وهو ضرب من الميعه و بالسريانية ms584 صطركسا وهو ~~صمغ شجرة تشبه السفرجل و قال دوبس(2) بن تميم مثله. و قال اسحق: لبنيى ~~الرهبان صنفان احدهما لبنى مسك والثانى لبنى عنبر. فاما ثبنى مسك ~~فمضيغة(8) كانها الصمغ تدخل فى المثلثات(9) والبرمكية (10) و يستعمله الرهبان ~~و فى كنائسهم مع البخور و لبنى عنير بيضاء فى حمرة مثل الشهد. وقيل اللبنى حلب ه ~~من حلب الشجر كالدودم وتؤكل، سميت ميعة لانياعها و ذوبها وهى اصناف ه ~~ثلاثة الميعة منها واحدة. قال ابن سمجون (11): لبنى رمان هو لبنى رهبان وهو ه PageV00P611 ~~============================================================ ~~تنقنت نسفتخنة ش ة انرت ~~552 كتاب الصيدنة فى الطب ~~صحيح و يقال للروم بالرومية زمانى فقال لبنى زمانى اى الرومى .وه ~~1. چنين است در اصل: در ترجمهآ فارسى: او را كنار وخشك گويند و بعضى كنار گفتهاند. در ذيل ~~«ميعة» در همين كتاب: «وهى بالكردية كناروه. واز قول حمزة: «تركتار». ظاهرا الميعة اليابسة ~~كتاروخشى است و ميعهآ سائله «تركناره است. آ. چنين است در اصل و در ذيل ميعة: ~~«سلهارس) و «سلهه» و «سلهش». در مخزن الادويه (856): «سلارس». 3. لغت ديگرى از ~~«خشك». 4. و728 لبنى نيست و نام علمى آن ال76212 20ل2614) است و به انگليسى ~~1اقلع11 گويند اليدل و اسكات) و فارسى آن «علف ماست» است. در ترجمه عربه ~~ديسقوريدس (78 از چهارم آمده است كه اشتقاق هر دو أسم (غاليون و لبنى) از شير است ~~(گالا در يونانى به معنى شير است) براى آنكه شير را ماتند پنير مايه مى بندد ولى حق با ه ~~ابوريحان است كه مى گويد غياليون تبات ديگرى است غير از لبنى. و همان است كه به فارس ~~علف ماست مى گويند (ظاهرا به جهت اينكه شير را مى بندد). ك. بعدا خواهد آمد كه مقصود ~~اروماتى» است منسوب به روم. 6. از اينجا تا آخر در حاشيهآ ورق 113 آ است و ظاهرا از ~~ابوريحان نباشد ومأخوذ است از كتاب الجامع فى الادوية المفردة تأليف ابن سمجون ورق 122آ ~~وب. 7. در اين ms585 سمچون: «دونش» . 8. در اصل: «فصمغة» . در ابن سمجون: «فاما لبنى مسك ~~فانها حمراء مضييغة كانها الصمغ». 9. مثلثات صفت بعضى از عطرهاى تركيبى از قبيل بد و سك ~~است مانند سك مثلك مذكور در جلد 12 از نهاية الارب نويريى (ص 57) و ند مثلث (ص 66 ~~از همان كتاب). 10. برمكية نيز نوعى از روغنهاى تركيبى معطر است و ظاهرا اقسام گوناگونى ~~داشته است و طرز ساجتن يكى از آنها در نهاية الارب (موضع مذكور ص 108) آمده اسيت: ~~«صنعة دهن برمكى مبخر..». و در آنجا گويد: «فهذا الذهن البرمكى الرفيع الذى اتخذه ~~جعفر بن يحيى لهارون الرشيد...» كه معلوم مىدارد وجه تسميه آن رها به ببرمكى. (1. در ابنر ~~و سمجون (موضع مذكور) چنين است: «لى (يعنى تحقيق از من است): لبنى زمان هو لبتى الرهيان هه ~~هكذا يوجد فى الكتب القديه وهو صحيح. اخيرنى من اثق به من علماء العباديين ان الامة التى ~~تسمى الرمانيين منسوبون الى رومة و انهم الامة التى سكنتها من الروم بعد بنيان روملش القيصر ~~لها و باسمه سميت رومة». # 937. لبان(1) .27 119216ع00 ~~قال محمدبن ابى يوسف: هو اللبان مخفف الباء بالسريانية لبونتا (2) و ايضا لبنوا ~~ول و بالفارسية كندر يجلب من بلاد الشحر وهو بها كثير و اجوده الذكر الابيض ~~و المدور الذهبى المكسر سريع الاحتراق. والمجلوب من الهند يضرب الى السواد ~~والخضرة، و تدوره باعته بان يجعلونه باشكال مختلفة و يجعلونه فى جرة وه PageV00P612 ~~============================================================ ~~رف اللام 553 ~~يديرونها حتى تتدور. وهو دون الشحرى مر اخضر. والابيض يخش بعلك ~~الانباط والصمغ، فلا يشتعل النار فى المضمغ والمعلك، يعرف من دخانه و أجود ~~و قشوره ما كان ثخينا دسما طيب الريح حديثا ابيض لاسمينا ولامهزولا .، و ~~يغش بقشور شجرالصنوير الصغار والكبار و يعرف بطيب الدخان فان هذا ~~الغش ليس بطيب الرائحة و دخانهالمجموع يسمى شامرالسكاك(3). (17113 ~~- وقال(4)..بح: شجرة كالفستق لابزر له ولاثمر يرفع لحاؤها و يشرط خشبها ~~فيفور منها اللبان و يجتنى كل غداة. وقال ما كان بالشحر ms586 انها كالدلب و ~~اوراقها الى الطول وهى بعيدة عن الساحل و على الجبل، فاذا اهتاج الندى ~~فى الصيف سال من تلك الاشجار الى حياض ماء بارد الى آن ينقطع الندى ~~فيأخذون فى الشرب من العيون ويأخذ الكندر فى البروز فاذا انعقد وجف حيه ~~اجتنوه متها. اوريباسيوس: باليونانيةآ ليبناوس.1 ~~1. براى معادل يوناتى و نام علمى آن رجوع شود به ذيل كندر در همين كتاب آ. در لوو ~~(235): لبوتتا و لبونتيوس. 3. السكال نيز خوانده مى شود. ؟ . عبارت ميان دو علامت را من ~~افرودهام زيرا بى ان عبارت ناقص است. # 938. لبخ(1اقل110058621106يا نحتاالك ~~61ر160 ~~شجر فى الدور بآنصنا(2) مدينة السحرة من صعيد مصر شظام كالدلب لها ثمر ~~اخضر حلو كالتمر الا انه كريه الطعم وهو جيد لوجع الاضراس و اذا نشره ~~ارعف ناشره و يبلغ قيمة اللوح منها خمسين ديتارا للسفن. و قيل اذا ضم منه ~~لوحان شديدا وجعلا فى الماء التحما لوحا واحدا. واللبخ كان. بارض فارس يه ~~قتالا فنقل فى الشام و مصر فصار جيدا. فسره حنين بالسدر. ديسقوريدس: ~~و هواسمه(3) بمصر وثمره مأكول و سماه فرساا. اللبخة شجرة عظيمة كالجوزه PageV00P613 ~~============================================================ ~~تش اشت ~~554 كتاب الصيدنة فى الطب ~~ورقها كورقه ولها جنى مر اذا أكل أغطش و اذا شرب عليه ماء تفخ البطن ~~واتشد شعرا على هذا(3). # 1. در حاشيهآ ورق ب 115 نوشته شده است. اين دارو ذيل لغت برسيون در همين كتاب ذكر ~~شده است (از ترجمكه فارسى). و نيز رجوع شود به لسان العرب ذيل ليخ. 2 . در اصل: «انصباه و ~~آن درست نيست. آنصنا از شهرهاى باستانى مصر است. رجوع شود به معجم البلدان . 3. در ~~ترجمه عربى ديسقوريدس (147 از اول) تام أن «برسيام ذكر شده است. 4. اين شعر درمتن ~~ذكر نشده است ولى در ذيل «ابرسيون» ذكر شده است. رجوع شود به ذيل برسيون ~~939. لبلاب 12111 و 6ف000-.ا 101170517611615 (لبلاب ~~غير) يا با1اه1 116004 (لبلاب كبير). # بالرومية الكسينا و ايضا ابذتطوس (1). و بالسريانية حبلبلى (7) و بالفارسية ~~نويج و ms587 بالسجزية نژك(3). جالينوس: منه توع عظيم يسمى حيل المساكين. # و اوريباسيوس: هواللبلاب الكبيرالذى يصعد على الشجر اسمه قسوس . # ديسقوريدس: هو الوان ثلاثة، ابيض له تمرة بيضاء واسود ثمرته سوداء اوه ~~صفراء و اخر يسمى إلقيس(2) المشتيك ليس له تمر و قضبانه دقاق وورقه ه ~~صغار ابيض يضرب الى الحمرة ليس بمدور. ابوالخير: ثلاثة اجناس ابيض و اه ~~اسود والذى يسمى القيوس(5) وهو مضعف و ليس فيه تمرة. ابوحنيفة: ن ~~اللبلاب هو العصبة. بولس: بذروقيقوس ضمادالخردل و يقع قيه قيسس وهو اه ~~اللبلاب. و فى المجسطى: شبهت الهلبة(6) بورقة نوع من اللبلاب يسمى قسس . # 1. شايد اتتوليس- چمه409041= تو عى پيچك باشد كه نام علمى آن 1711فخلانيه است اليدل و ~~اسكات). 2. در اصل: «حيليلى با ياء ميان دو لام. اصلاح از لوو (140) كه در آنجا به خط ~~سريانى حبلبلا است. 3. در اصل: نوك و آن نبايد درست باشد. اين همان كلمه است كه در ~~ذيل كرم از تپرجمه فارسى نقل شد: «و عرب نوزك لبلاب را گويند». پس همچناتكه من در متن ~~آوردهام بايد قؤك باشد كه صورت ديگرى از نوزك است. احتمال ميدهم تژك همان كلمه پاشد ~~كه در برهان قاطع يه صورت «نزه» آمده است: «به فتح اول و ثانى و ظهورهاء شاخ درختى را يهد ~~گويند كه بسيار نازك و لطيف برآمده باشد. مؤيد احتمال من آن است كه برهان قاطع در ذيل ور PageV00P614 ~~============================================================ ~~حرف اللام5ك ~~همان نژه نوشته است: «و نام ستارهايى هم هست از ثوابته و چنانكه ابوريحان در بتن ازه ~~المجسطى تقل كرده است ستارهآ هلبه را به ليلاب تشبيه كرده اند پسي بايد نزه يا ترك به معنى ~~ليلاب همان ستاره هليه نيز باشدر4 و 5. رجوع به عنوان يونانى. 4. هلبه ستارههاى است به ~~شكل گيسوان باقته در طرف ذتب از برج اسد (صورالكواكب صوقى ص 181). وهمو در ~~جدول كواكب برج اسد در ستارهآ هشتم گويد: «الثالث منها وهو شكل شبيه بوردة قسيس وهو ه ~~ف من ms588 اللبلاب» (ص 186). و فليه ظاهرا مشتق است از هلب به معنى موى ويا موى دم ~~حيوانات و يا موى خوك ~~940. لبن الحليب ~~اوريباسيوس: غالا (1)، بالرومية كالارين و بالشريانية حلباحلبا، والحامض ~~بالسريانية حلبا حميعا (7). # 1. س72 2. چنين است در اصل و شايد: «حلبا حميضا، ~~941. آللبا(1) ~~صاحب المشاهير: مهموز مقصور: فله(2). # 1. «اللبأ على فعل بكسر الفاء و فتح العين اول اللبن فى التتاج» السان العرب ذيل لبأ) . 2. «به ~~فتح اول و تاتى مشدد و غير مشدد به معنى اغوز است كه شير اول حيوان نوزاييده باشد و به ~~عربى لبأ خوانتد وماستى را نيز گويند كه فى الحال بسته شود و گورماست را نيز فله مى گويند ~~(برهان قاطع). # 942لحية التيس (1)/-67ل107.ا ع11 مل118200 ~~ر بالرومية هيوفقسطيداس(2) و بالسريانية دقنادعزى(3). جالينوس: قستوس 20 ~~و وهو نبات وسط بين الشجر والعشب. ابومعاذ: بالفارسية شنكى (5). ابوحنيفة: ~~هوبقلة جعدة ورقها امثال الكراث يؤكل و يتداوى به ويسمى ايضا اذناب ~~الخيل وعصارته لايجمد ببلاد العرب و انما يجمد فى غيرها. اوريباسيوس: ذنب ه ~~[[114) ~~الخيل افورس(6) والسريانيون يسمونه لحيةالعنز PageV00P615 ~~============================================================ ~~556 كتاب الصيدنه فى الطب ~~1. لحية التيس (ريش بز) درست ترجمهآ معادل يونانى آن است. آ. رجوع شود به ذيل همين كلمه ~~در همين كتاب3. در اصل: «دقتام و آن درست نيست. اصلاح از لوواص926): دقنا دعزى ~~(دقتاحريش، عزى.يز مقايسه شود با عنز عربى). 4. در لوو (124) قلااقان و 4184. 5. # «شنگ به فتح اول و سكون ثانى و كاف فارسى... گياهى باشد كه آن را با سركه نان خورش ~~سازتد وخورتد و آن را در صفاهان الاله شنگ و در خراسان ريش بز خالدار و به عربى ~~لجية التيس و اذناب الخيل گويند (برهان قاطع). 6.. # 943 كجم ~~بالرومية كريا و بالسريانية بسرا. # 944. لزاق(1) الدهب ~~معدنى ومعمول من بول الصبيان بالسحق فى هاون نحاس احمر. ديسقوريدس:ه. # يجلب من ارمينية كراتى وهوالاجود ثم من ماقيدونيا تم من قبرس. بولس:ه. # بول صبى لم يحتلم و يعمل فى صميم الصيف.ن ~~1. رجوع شود به ذيل «تنكار» ms589 در همين كتاب ~~945 .لسان الثور 0600ل01710-اعة600681لل8 يا01180 ~~قلة116 ~~بالرومية بوغلوسن و بالسريانية لشان ثورا وهو گاوزوان، نبات عريض ~~الاوراق طويلها خشن. ابن ماسويه فى الكامل (1): حشيشة ورقها عريض مثل ~~و ورق المرو(2) خشنةالملمس و قضبان الورق يشبه ارجل الجراد فى الخشونة و ~~لونه بين الخضرة والصفرة. افليمون (3) سماه لسان الثور وهو الرقبة(4) . و ذكر ~~جالينوس راس العجل. ديسقوريدس: ورقه منبسط على الارض اسود خشنجه ~~صغير يشبه لسان الثور وله زهر آسمانجونى طيب يفرح فى الشراب . # 1. اين سمجون ذيل لسان الثور: «و قال يحيى بن ماسويه فى كتاب الكمال والتمام». و آين درست PageV00P616 ~~============================================================ ~~حرف اللام 557 ~~است. رجوع شود به شرح تأليفات ابن ماسويه در طيقات الاطباء ذيل «يوحنابن ماسويه». 2 . # چنين است در اصل و در ترچمه فارسى نيز صريحا «مر وه است كه نام گياهى است. اما در ر ~~ابن سمجون موضع مذكور: «المره 3. در اصل: اقليمون. رجوع شود به ذيل حماض در همين ~~كتاب ؟. ضبط و معنى اين كلمه بر من معلوم نشد. # 946. لسان الحمل لك71ا ي11162 110ل11 ~~واوريباسيوس: بالرومية ارنغليسون(1) و ايضا ارطوس و ايضا ملطيرغون (2) و ~~بالسريانية لحكا(3) و ايضا شبعاالعين (4) و ايضا لشان امرا و بالفارسية ~~خرگوشك(3). هو نوع من القطونا اوراقه اعرض من اوراق القطونا و اقله ~~تشنجا و بزره اصغر منه وقيل: بالسريانية لاحا خارجوس. ديسقوريدس: هو ~~نوعان والاكير اكثر منفعة. الطبرى: ذكر اذن الحمار و كانه عنى هذا اوالقطونا. # 1. چنين است در اصل و درست آن ارنغلوسون (رجوع به عنوان يونانى). آ. احتمال مى دهم ~~حرف از هفطاپلويرون بلع (هفت پهلو) كه يكى از نامهاى اين گياه است باشد ~~(لووص 243). 3. در اصل: «لحاه و آن درست نيست. رجوح شود به لوو (ص 242 و 243). # 4. شبعاالعين به همان معنى هفت پهلو است الووص 243). 5. رجوع شود به برهان قاطع ذيل ~~همين كلمه ~~947. لسان(1)الكلب تي5ه20781حب4فل0 1110 و يا ~~62 ~~اطيوس: اطرافه مثل السلق. # 1. نيز رجوع شود به ذيل وحماض» در همين كتاب. # 948. لسان العصافير ms590 =62 قلل18 ~~ايشر: بالفارسية مرغ زفانك و ايضا بنجشك زبان و بالسندية اندرجو. ايضاه ~~لسان العصافير بالسريائية لشان صفرا ابومعاذ: اسم شجرته بالفارسية سرو(1) ~~و كذلك بالسجزية و بالزابلية شنك(2). الرازى: بدله وزنه لوز مقشر و وزنه PageV00P617 ~~============================================================ ~~558 كتاب الصيدنة فى الطب ~~تودرى احمر و نصف وزنه بهمن اييض، ~~1 و2. شرو در فارسى به معنى شاخ است. و در برهان قاطع شنغ به ضم شين نيز به معنى شاخ ور ~~آمده است و من وجه مشابهت آن را با شاخ نميدانم. شايد در ميوه آن شباهتى باشد ~~949لعبة(1) 0600قف56ق20060068 ق116001/10 ~~ابوجريج: يباع السورنجان على انه اللعبة فاحذره. الصيدنة ابوجريج: هذه ~~(114ب] شبه صورة تشبه جوفها السورنجان الابيض و يجلب من افريقية ~~بلادالمغرب. ابومعاذ: اللعبة البربرية عندالعامة انه السورنجان. # 1. اين گياه را با لفاح نيز يكى دانستهاند. رجوع شود به داروى بعدى. # 95. لفاح 18007006= 18131111601 ~~ديسقوريدس: هوجنسان اتشى اسود صغيرالورق دقيقها اصغر من ورق الخس وه ~~سهك الريح منبسط على الارض فيه شبه التفاح اخضر طيب الريح فيه حب ~~كحب الكمثرى كثير الاصل وهو اثنان او ثلاثة مركبة اسودالظاهر ابيض ه ~~الباطن قشور الاصل كثيرة. والاخر ذكر وهو ابيض عريض الورق ابيضه ~~كبار لين مثل السلق و يفضل حمله على الاخر ضعفين ولونه لون الزعفران ~~خبيث الريح شديدها يأكله الرعاء فيسبتون و يجعل من اصله و ورقه عصير وه ~~يشمس حتى ينعقد و يخزن. و بعض الناس يقول ان منه جنسا ثالثا ينبت ه ~~فى المواضع الكنينة المظللة يشبه ورقه اللفاح الابيض وهو صغار يكون شبرا(1) ~~يحيط باصله من جميع جوانبه واصله اغلظ من اصبع وهو يذهب بالعقل. للزنج ~~سم كالباذنجان يغلى و يسم به النصول فلايضرب به شيء الامات من ساعته و اه ~~ابه يصطادون الفيلة و اذا اكل ذلك السم لم يضر و عندهم له ترياق وهو ه ~~حشيشة بحملونها مسحوقة فاذا اجرح احدهم بنصل مسموم بل ذلك السحيق وهر PageV00P618 ~~============================================================ ~~حرف اللام 559 ~~ادارمنه حول الجرح دائرة فلم يتجاوزها ms591 السم. ابوحنيقة: نوع من الفرسكجيه ~~اشد حمرة يسمى باللفاح واللقاح اصفر و بالفارسية سابيزك(2) اى التفاح. # الضغير والمتطببون يسمونه المغد و يسمونه الييروح واظنها عربية من لغة عرب هه ~~الجزيرة واظنه نوعا من اللفاح . و اهل بست يفرغون جوف اللقاحة ويملأونه ~~من اوراق زهرالآس و ينوكونه حتى يجف فيجيي منها ذريرة فى غاية العبق. # و واستعمل بدل اصل الخنثى عصارة اصل السلق. ابوحنيفة: اللفاح ضرب من ج ~~الفرسك اجرد (3) فيه حمرة وهو كالباذنجان طيب الرائحة يوضع من الرياحين . # 1. در اصل: «سيرا». اصلاح از ترجم عربى ديسقوريدس (65 از چهارم). 2. «سابيزج» و ~~«سابيزكه زستنثى باشد كه آن را مردم گيا خواتند و به عربى لقاح گويند.. * (برهان قاطع ذيل ~~ساييزج و سابيزك) 3. در اصل: «اجوده و آن درست نيست. رجوع شود به ديل «فرست» در ~~لسان العرب ~~951 اليلفت 7107114- يا 11518172108 ~~وو يسمى بالفارسية شلغم و معربه شلجم. جالينوس: البرى مته بونياون (1) ~~والبستانى جتخليدس (2). الاهوازىبالرومية غنكيلى(3). # 1151ا] ~~1. در اصل: «بوبونياون» و آن درست نيست. در لوو (ص242): .ف40 بونيون. آ. رجوع ~~به عنوان يونانى. 3. رجوع به عتوان يوناتى. در ترجمه عربى ديسقوريدس (110 از دوم): ~~«تقتقل». # 952. لف ~~الحاوى: عقار معروف. # 953. لى . 12020 00108 ~~الحاوى، بولس: صمع حشيشة شييهة بالمرو(1) طيبة الرائحه ويستعمل بخورا . ه PageV00P619 ~~============================================================ ~~560 كتاب الصيدنة فى الطب ~~حمزة: فرنيكان زذه هو اللك وهو صمغ شجرة تكون ببلاد ارابنا(2) طيبة الرائحة ~~تشبه المر. ابوحنيفة: هو صمغ الا آنه يعم العود كله حتى يلبسه فيكون له ~~كالقرف فاذا طبخ و استخرج صبغه سمى بعد ذلك اللك و به يصبغ الجلودالتى ~~يقال لها اللكا. ابن ماسويه: بدل اللكا فى ادوية الوثى (3) الزراوندالمنتن (2) . # 1. اين كلمه را هم مروميتوان خواند و هم «مر»، اما چون بعد به صورت مر تكرار شده است ~~شايد در هر دو حال مر باشد. آ. من ضبط اين كلمه و محل آن را درنيافتم3. در اصل به ~~صورت «الوثنى» نوشته شده است وثى بر وزن هدى به معنى دردها ms592 است. 4. در اصل: «متين» ~~و ان درست نيست. # 952. لوز 780للي1بي 60100006 15لل يا 1100005 ~~510 ق0ل2للل5 ~~اللوز اميغدالى والمر بالرومية ارموكى و بالسريانية لوز دمريرا وايضا شغدى ~~مريرى و بالفارسية باذام طلخ. الاهوازى: بالرومية امغدلسه ~~دوالصحيح(1) المغدالاه. نيقولاوس فى اللوز: اذا ضرب بسكة حديد فسالهر ~~صمغه زمانا جاد. البشتى من العامرى : اذا قطعت اغصان اللوز الحلو ومرخت اه ~~و المقاطع بالدهن صار ثمره مرآ لان حرارتها لايجد متنفسا لسدالدهن المسام ~~فيختنق. بولس: بدل اللوز المر الافسنتين. حمزة: فى رستاق اردستان نوع من ~~اللوز يحمل بخرائطه فى كل واحدة تسعة لبوب ينشق عليها فم الخريطةي ~~كماينشق جوزالقطن عن القطن. ابوحنيفة: المنج(2) اللوز المر الصغار و قيل ~~المزج (3) الذى يسمى بالفارسية باذامك لا ورق له آنما نباته قضبان فى خضرة ~~البقل سلب عارية يتخذ منها السلال. ابن ماسويه: بدل حلوه ثلنيه مروكذلك دهنها. # 1. در اصل: صح. آ. در اصل: به صورت «المبخ» به تقديم باء بر خام است و آن درست نيست. # درست منج با نون وجيم است: «المنج شجرلاورق له نباته قضبان خضر فى خضرة اليقل سلب ~~عارية يتخذ منها السلال» السان العرب ذيل منج). 3. رجوع شود به ذيل مزج در لشان العرب. PageV00P620 # ============================================================ ~~جرف اللام 541 ~~شك9. لوبياءسنا = 1 15ل6ل1 يا مف0ليا تدللتنله1 ~~170 ~~هواللياء واللوبياج و بالترمذية رازآموك(1) و بالسجزية فرازمنك(7). ابوحنيفة ~~اثلياء حب مثل حب الحمص شديدالبياض يؤكل؛ و قال ايضا هوالدجره ~~والدحر والثاير(3). # 1. چنين است در اصل و در برهان قاطع: «زازومك با ثالث به واو رسيده و ميم مفتوح به كاف ~~زده لو بيا را گويند...». 2. چنين است در اصل و شايد ضبط آن به دليل ژاژموك فزاز منك (بادو ~~ز و ضم ميم) باشد 3. در اصل: «الشامر» و آن درست نيست. رجوع شود به كتاب النبات ~~و ابوحنيفة شماره 150. # 95 لوف 00297 .51101 ق1ق16 قل11101601 يا ~~ت11 للالام يا .ا لمالات فلةاة 1لللاله ~~ديسقوريدس: نبات بالشام معروف بهذاالاسم. دراقونطيون توم يكون ~~بارمينية. قال الرازى: ابوالخير: اصل ms593 اللوف السبط يؤكل كمايؤكل اصل ~~الشلجم. وهو فى بعض البلدان اشد حرافة وحدة حتى انه يكون فريبا من هيه ~~اللوف الجعدوالذى ينبت فى بلاد قورينى (1) فيه من الدوائية والحرافة شيء يسير (115ب) ~~و حتى انه يفوق الشلجم. واللوف الجعد احلى و اعون على النفت اذا طيخحيه ~~مرتين. الحاوى: و يسمى الفيلجوش . (2) فاما اللوف المعروف... ثم قال واما ~~لوف الحية فان العنقودالذى حيكون- على طرفه... و قال : الجعد اسخن من ~~السبط.. و ذكر له انواعا آخر باليونانية. الكندى: ذكر اسير انه كان يجرى ~~عليهم بالروم خبز اسود عفن يعسر اكله و انه طلب فى الجزيرة نبتا يغير به طعم ~~و الذقيق فوجد بصلة اوراقها كاوراق السلق ومزجها(3) مع الدقيق و خبزه ~~فجاء فى نقاء السميذ فطاب طعمه و آنه رأى تلك البصلة بالشام يسمى اللوف وه ~~بالجزيرة النوب (2) ويربونها و يقدمونها فى السكرجات. ابوحنيفة به وهو نبات PageV00P621 ~~============================================================ ~~562 كتاب الصيدنة فى الظب ~~يخرج له ورقات خضر رواء(5) طوال جعدة تنبسط(5) على الارض وتخرج له اه ~~قصبة من وسطها و فى رأسها ثمرة وله بصل شبيه بالعنصل يتداوى به. # فى الحشائش: ورقه يشبه ورق اللبلاب طوال فيه نقط كثيرة بيض وقضبان يه ~~و حبطول(7)-- ذراعين فيها ايضا نقط كنقط الحيات على لون الارجوان غلظه ~~و اصبع وفى رأسه تمار كالعنقود ييض اذا تضجت اصفرت يحذو اللسان واصلهه ~~مدور وله قشور ينبت فى المواضع التى لايطلع عليها الشمس و فى (8) السياجات ~~والمواضع الندية الباردة. # 6.1ما قسبتى از سواحل افريقاى شمالى (در ليبى) آ. قسمتهاى نقطه گذارى شده در ~~الماوى (ج 21 ص 402) مذكور است. 3 . در اصل: «و معهاه كه در اينجا بى معنى است. از ~~روى ترجمه فارسى اصلاح شد. 4 . در اصل: «الثوب» درليوو (ص 239) در ذيل لوف به نقل از ~~بار بهلول: «حشيشة بالموصل يعمل منها كشك ويسمى النوب وحكى اتها حشيشة القلفل». ه. # رواه جمع ريان0 6. در اصل: «فينبسط» . اصلاح از لسان العرب ذيل لوف. 7. اضاقه به قياس و ~~حدس از ms594 من است. 8. در اصل: «على الساخات» اصلاح از ترجمهآ عربى ديسقوريدس (165 از ~~دوم). # 957. لوفتراقس (1) 14070/00482 ~~ول الحاوى: ديسقوريدس: حجر مصرى يستعمله القصارون فى تبييض التياب ~~رخو ينماع سريعا. # 1. در ترجمه عربى ديسقوريدس (114 از پنجم) ذيل «مورقتس» ذكر شده است: 1404 ~~40700ل4 ~~958. لؤلؤ 16118 ~~الرازى: بدله صدف مسحوق. # 959. لوطوس 1722=.10151 11464 ~~و ديسقوريدس: ينبت فى الماء بمصر ابيض مثل الشعير. يقولون اذا طلعته PageV00P622 ~~============================================================ ~~ملسمت. نو2: -::-_و نحمد ~~حرف اللام 563 ~~الشمس انبسط فى فوق الماء واذا غربت انقبض وغاص فى الماء وثمرته تشبه ه ~~رمان السعال فاذا يبس حبه طحنه اهل مصر و خبزوا منه. واصله يشبه جيه ~~السفرجل يؤكل نيا و مطبوخا و طعم مطبوخه كطعم مح البيض . # 96. ليلتج 16072=-.ا /1 1281 يا 12610 11020261 ~~منا ~~بولسة هوالتيل الذى يستعمله الصباغون منه برى و منه2 ~~اوريباسيوس: اساطوس. # 1. در برهان قاطع به صورت «ليلنگ». و «ليلج» نيز آمده است. # 961. ليمو(1) 1 10 صاي يا قثل 16ل1106 0 ~~يحمل من قصدار يشبه النارنج وفيه رزانة وملاسة لانتو عليه ولبه شبيه بلب ~~النارنج غيرانه فيه مرارة ما بها يدبغ المعدة ويقوى القلب. # 1. در حاشيه ورق آ 115 نوشته شده است. PageV00P623 # ============================================================ ~~حرف الميم ~~962 ماسفرم ~~الرازى: قضبان مع ورق يشبه الريحان اذا كسير مع الورقي وجفف ، الا ان ورقه ~~اعرض من ورق الريحان رقيق وله رائحة كرانحة السنبل. # 9 ملزريون ييانبتا 11721611 ع1181 يا ع11801 ~~ك5 ق116 ~~بولس وابوالخير: خامالاون ابيض، الحاشية: هو مازريون بالرومية كمالايا (1) ~~و ايضا كملاون و ايضا ايثوسيس و ايضا اوثوميس و بالسريانية زيتادارعا(2) ~~و قيل حملايا(3) و شجرته تشبه السماق و اوراقه غليظة كاوراق الزيتون او ~~الرمان ويعرف بورق الهليلج و يحمل من كرمان ومن طيس كرى(4) . وهد ~~سمعت ان بارض الهند منه كثيرا ومالم يصبه نداوة فان قوته تبقى الى اكثر من جه ~~عشر سنين. ابوجريج و حبيش: جنسان: كبارالورق الى الرقة ماهو و صغاره ~~الى الشخن والجعودة . حبيش: وهو اردأ الجنسين(3) والكبارالورق اصلحهما وهو ~~بالجنس ms595 لا انه(6) من شجرة واحدة يقطف كبار اوراقها ويترك الصغار وقوته ~~قوة الشبرم. ابن ماسويه: اختر من المتكايف الورق وهو شبيه ورق الزيتون ~~الا انه الطف وهو حادالطعم يخشن الحلق. # 1. در اصل: «كمللاه و آن درست نيست. درست همان خامالايا است، مركب از جام= 164به ~~معنى زمين و الاياح يسساء به معنى زيتون وبه همين جهت است كه آن را زيتون الارض نيزجه PageV00P624 ~~============================================================ ~~حرف الميم 45 ~~گفتهاند. آ. در اصل: «اويادارعا» و آن درست نيست. «زيتا دارعام همان ترجمه زيتون الارض ~~است. 3. در اصل: «حملاناه كه درست نيست. حملايا بايد باشد كه همان خامالايا است. ؟. چنين ~~است در اصل: شايد «طيس كمران» باشد كه صورت ديگرى باشد از «تيزكمران» از شهرهاى و ~~مكران و شايد در اصل «طيس و كيز» بوده است (تيز و كيز هر دو از شهرهانى مكران بوده اند) و ~~شايد هم «طيس گيلكى». 5. در اصل: «الحشيشن» كه در اينجا بى معنى است. اصلاح از ~~ابن سمجون ذيل مازريون. 6 . در اصل: «لانه» كه معنى نمى دهد. براى اينكه مطلب معلوم شود ~~گفتار حبيش را كه ابن سمجون تقل كرده است در اينجا مى آوريم: «و قال حبيش بن الحسن : ~~المازريون جنسان منه كبارالورق الى الذقة ماهو وجنس آخر صغارالورق الى التخن ماهو وهو ه ~~اردا الجنسين والكبارالورق اصلحهما واعنى بالكبار والصغار ليسي الذى يلقط من شجرة واجدة ~~فيختار الكبارالرقاق منه وييقى الصغار والجيد من الورق و لكنه اجناس وشجره مفردة لكل ~~جنس منها.0’ە ~~964 ماهيزهرج=.7ص ن2ة لللفللم يا -6115 ~~0 11 ~~بالسريانية جغثنا ريحثانا. جالينوس: بيبوريس قاتل الحيتان. الرسائلى: ذكر ~~بعض الناس انه رأى ورق هذه الشجرة نحوما وصفت فى شجر اللاعية انها اذا ~~صيرت فى غدير فيه السمك وخلط بمائه سكرالسمك وارتفع فوق الماء ~~ابونصر النيسابورى: هذه قشور اصل حشيشة تنبت فى التلاع(1) و مسايله ~~الاودية ويشبه ورقه ورق الراسن اعرض منه وأغلظ لين المس مزغب الوجه ~~بزغب الى الصفرة مرالطعم. وهو نوعان: انشى وهو ms596 اجوده وذكر؛ والانثىه ~~اغلظ قشرا و مكسره الى الصفرة ورآسه ساف(2) ساف. الرازى: قشر اصله ~~يشبه لحاء الشبرم اصغر منه فى لونه غبرة الى الصفرة قريب من لون الشبرم .جن ~~1. در اصل: «البلاغ» و آن درست نيست. تلاع جمع تلعة است به معنى زمين پست و بلند هر دو. # 2. يعنى داراى رديف. در ترجمه قارسى: «سر نبات او توبرتو باشده. # 965. ماهوذانه(1) با 18117715 1000201 ~~هوالمعروف بحب الملوك ابوجريج والرازى: ورق طوال فى طول الاضابع PageV00P625 ~~============================================================ ~~566 كتاب الصيدنة فى الطب ~~مشرف يشبهها الناظراليها بالسمك الصغار. ويخرج ثمره مثل جوز القطن ~~(116ب) واصغر فى كل ثمرة ثلاث حباتسود. بولس: زعم بعض الناس انه نوع من هاه ~~اليتوع. وحدث ثقة ان دجاجة كانت تلتقط منه كثيرا فسمنت عليه جذا وه ~~سرقها امرأة فغدونا اليها لنرضيها بشى ونرتجعها فوجدنا المرآة ميتة وريش ه ~~والدجاجة بين يديها ولاندرى كيف اكلها نية او مطبوخة . # 1. در برهان قاطع «ماهوب دانه» نيز آمده است. # 966. ماميران (1) .عا قلافق1 ف يا ق010 ~~1656 6 ~~ي نوعان: نوع صينى وهو الاجود وهو عروق ذات شقه صفر الى السواد ويسمى جه ~~و عقربيا لاجل العقد واللون وهومر والاخر سمرقندى اغلظ واشد صفرة و اه ~~ماكان منه ادق غش به الصينى. بالرومية باايدونيقى (2) و ايضا كلدونيا و ايضا ~~كيلادونيا. والاسم سريانى و فارسى. و فى جبال زابلستان منه نوع كالسمرقندى ~~و يسمونه سمرقنديا ليعلم انه ليس بصينى و انه نبطى. # 1. رجوع شود به شرح مايرهوف بر اسماءالعقار (شماره 241).2. در اصل: يا ايدونيقى. # اصلاح از لوو (160) به خط سريانى: بايدونيقا. # 967. ماميئا 17101/090 اقالي لللللل11 يا ~~اةللل اللالنع ~~نبات يكون فى الماء فى القنى تفه الطعم الى المرارة ماهو فى اوراقه صفرة قليلة ~~وا يشبه ورق القت و يعمل منه رهابنة الاعمار بالشام الشياف. جالينوس: ~~غلوقيون، و بالعر بية الحلوة الريح ماميثا. ديسقوريدس: يكون فى اياربولس (1) ~~من الشام وهو منيج، و لون مائه يشبه الزعفران. قيل ان بوش المعروف PageV00P626 ~~============================================================ ~~حرف الميم 27ي ~~عندالعامة بالدربندى(2)، ms597 و فى الكتب بالارمنى، من ثفل تلك العصارة. # وا ديسقوريدس: يجعلونه فى قدر نحاس و يسخنونه فى تنور غير مفرط الحرارة الى ~~ان يضمد(3) تم يدقونه ويستخرجون ماءه للاكحال. ابن ماسويه: بدله فى هوهر ~~الطلى اقاقيا. # 1. در اصل: «ابار بولس» و آن درست نيست. اياربوليس يا هير اپوليسقن161206 از شهرهاى ~~سوريه است كه در دوره اسلامى به منبج مشهور بود و ميان آن و فرات سه فرسخ و از آن تا يد ~~حلب ده فرسخ راه است. نام منبج نيز از نام يونانى ديگر اين شهر يعنى عل1 ماخوذ ~~است (پاولى كوچك). آ. رجوع شود به ذيل «بوش» . در برهان تاطع و ذيل «شياف ماميثا، در ~~همين كتاب3. در اصل: «يضمر» متن موافق ترجمه عربى ديسقوريدس (81 از سوم) يكى ازه ~~معانى «اضمده خشاى شدن است ~~968. مالى(1) *1عيا=50117 1900 ~~بولس: شجرة معروفة. # و1. رجوع شود به ذيل «لسان العصافير» در همين كتاب. # 969.مارجوبه 112 دللة116ل 18608قهم ~~الكندى: عروق متمكتة فى الارض غليظة المقطع يوجد فى جبل باصبهان الى ~~الصفرة و داخله مائل الى البياض طعمه طعم الخشخاش فيه حلاوة قليلة يه ~~يتداوى بها الملسوع. و(1) قدقيل مارجوبه هواهليون و ليس هذه صفته. # 9. اين قسمت تا آخر در حاشيه نوشته شده اسست. # 970. ماش با 10ل1 ت61 يا با .19 1550105 ~~هو بلغة اليمن الاقطن. ايوحتيفة المج والمجاج حب كالعدس اشد استدارة . و ~~و ذكر بعض البصريين ان المج حمضة تشبه الطحماء غير انها الطف واصفر(2). PageV00P627 # ============================================================ ~~568 كتاب الصيدنة فى الطب ~~والماش والمنج عجميان. # 1. در اصل: «حمصة» اصلاح از لسان العرب ذيل «جج». آ. چنين است در اصل در ~~لسان العرب: «اصغره ~~971. مارقشيئا - 25611 ~~معدنى اجوده من اصبهان ذهباني11) و فضى يحمل ايضا من بدخشان واه ~~گرديز (2). # 1. در ترجمه فارسى: «بعضى ازو بمجوهر زر شباهت دارد و او را برتجه گوينده. آ. در اصل: ~~«كوريز». احتمال گرديز از زكى و ليدى طوغان است در تذاكير (ص 135). # 972117 الماء ~~بالرومية نيرون(1) و بالسريانية ms598 ميا. والعذب بالرومية انيكون والملح الميرون (2 ~~و بالسريايية مليحا و بالفارسية شور. # 1. چتين است در اصل. آب را يه يونانى هودر 2555 گويندا. آب شور يا آب دريا به يوناقى ~~آلمه اانال است والميرون (الموروس) به معنى نمك است. # 972. (مكرر) ماقير(1) 110111.1110 11115 1128 ~~قشور يضرب الى الحمرة و يحمل من ارض بربر قايضةالطعم ينفع نفث الدم ~~والاسهال و وجع المفاصل. # 1. در اصل «ماقين» است كه درست نيست. رجوع شود به ترجمه عربى ديسقوريدس (هه از ~~اول). اين دارو و وصف آن در حاشيه ورق ا117 نوشته شده است. ديسقوريدس نام ديگر آن ~~را بسباسه گفته است. رجوع شود به ذيل بسياسه در همين كتاب كه بسباسه را جوز بويا گفته ~~است، ولى جوز بويا از بربر نمى آيد بلكه از هند مى آيد يه گقته مايرهوف (اساءالعقارء شماره ~~38) تطبيق ماقير با بسباسه از همين مترجم ديسقوريدس است. براى تفصيل رجويع شود به ~~همان جا. PageV00P628 # ============================================================ ~~حرف الميم 564 ~~973 مجموعة ~~الترنجى: هى معروفة عند اهل البصرة وهى مجموع ادهان الخيرى والياسمين جه ~~والسوسن والبطم والخروع و نوى المشمش والغار بالتساوى مع قليل جدجه ~~و بيذستر و يسير مسك يغلى غلية خفيفة ويستعملونه فى الامراض الباردة ~~فلايحدث يبسا كما يحدثه دهن القسط والناردين. # 974 محروت(1) م10 27600 ا18ا06ة5قة 161018 ~~ابومعاذ والرسائلى: ساق الانجذان. و قيل هو اشترغار و اجوده من المفازة التى ~~و بين مرووخوارزم ويحمل منها الى الاقاق وما سمعت انه يبزر انجدانا. وكنته ~~قطعت منه للتخليل مقدار(2)منا فصدعت وحممت وسال من لبنه على يدى عه ~~فقرحها و بقيت فيه مدة. ابوحنيفة: اصول الانجذان. بشر: هو اصل الانجذان ~~الطيب و بالفارسية گزانگذان خوش و بالسندية متن هنك فار(3). # 1. رجوع شود به ذيل «اشترغاز» در همين كتاب. 2 . ذر ذيل «اشترغاز): «مقدارآما». 3. محروت ~~و وصف آن در حاشيهآ ورق آ 117 نوشته شده است. # 975. محلب =7 ع1ق1106 110105 يا بلل1 0ع60015 ~~اصحاب اللغة بنصب الميم لان المحلب بكسر الميم ما ms599 يحلب فيه. حمزة: مهلف ه ~~و معدنه بلاد اذربيجان و حبه حب المحلب الخشكى و يحيىة من اجود غسول ه ~~اليد وهو من شجرالصرود يؤتى به من بلاد الجيل وممايلى اذربيجان و نهاوند و اه ~~يتخذمنه المقارع(1) لطيب رائحته اذا كان الكف رطبا وهو شجرالعجم واجوده يه ~~الابيض الممتلى الذى كانه اللؤلؤ عذب الريح. وعندنا يقع اكثره من ختلان وه ~~و بدله كنشك. ربما اختص به بقعة اختصاص البلسان؛ ففى قرية كوز(2) وه ه ~~مرحلة بين بم وجيرفت و فى قطعة منها فقط قدخرجت اشجار عظام منجه PageV00P629 ~~============================================================ ~~570 كتاب الصيدنة فى الطب ~~المحلب يجلب منها حبه ودهته وليس فى نواحى كرمان غير ذلك. قيل: المحلبه ~~شجر الضرو و هذا تصحيف الصرود و بخوارزم(3) و بخارا شجر يكنف و ~~يصغر ساقه وله ثمر احمر حامض مز يؤخذ قشره، وهو خلوقى (4) ، و يلف على ~~السهام دون نصولها للزينة يسمى البرود و ببخارا المحلب لان نواه لايغادره وه ~~يغش به حفى الدخن (5) ابن ماسويه: بدله لوز مقشر. # 1. در ترجمه فارسى مقصود از «مقارع» را كو بين گازران دانسته است.2. ظاهرا همان قريهآ جوز ~~است كه به گفته ابن حوقل (ص 314) از آن تا جيرفت يك مرحله راه است. 3. تفصيل راجع ~~به زينت دادن چوبههاى تير در بخارا و خوارزم در ذيل «اجاص» در همين كتاب نيز آمده است. # 4. مقصود رنگ پوست درخت مذكور است. در ذيل «اجاص»: *وهى حمر». گ. اضافه از ذيل ~~(ااجاص» ~~974 مداد :6نى ~~ديسقوريدس: المعمول من دخان خشب الصتوبر مع ثلثه صمغه ~~9. مرو لب11) يا با لق 611ل16 ~~المطلق منه ينبت بكل موضع وورقه مستطيل حادالطرف خشن يضرب رائحتهه ~~الى رائحة القيصوم وله نور اكهب على قصبته كنور الشاهسفرم، ومنه مايزرعه ~~وا فى البساتين فيكون نوره اقل كهوبة وهو المرماحوز و بزر كليهما اصغر من جه ~~(17اب) الشاهدانج مفرطح من جانب وبزره بالهندية مروبج الحاوى: القهلمان (1): ~~هو اربعة انواع : الاردشيران21لحو ميردارون(3) و درامك(7) ، وهو الابيض ، و ~~مرماهويه، و منه ms600 نوع يسمى ميشبهار. ابوحنيفة: الزغبر والزبغر المرو وهو ~~بارض العرب كثير برى وهو المرو الدقاق الورق ولاادرى اهو مروماحوز ام ~~شيره. # 1. اين نام در همين موضع در الحاوى (ج 21 ص 518) و در بسيارى از مواضع ديگر در الحاوى PageV00P630 ~~============================================================ ~~حرف الميم 571 ~~وبه صورت قلهمان آمده است. در همين كتاب صيدنه نيز قبلا به صورت قلهمان ذكر شده است. # اما در متن در اين موضع به صورت بهلمان آمده است و اين در من اين فكر را به وجود آورده ~~است كه ممكن است قلهمان نيز قهلمان و آن محرف فهلمان ياشد كه جزء اول آن فهله يا پهله ~~باشد و به هر حال چون اين شخص شرح حال كافى ندارد حدس درباره نام او شايد به جايى ~~نرسد. 2. اردشيران نوعى از مرو است و آن گياهى باشه خوشبوى ليكن بسيار تلخ است ~~(برهان قاطع). در الحاوى (ج21 ص 519): «اردسرغان و در ص 517: «ادرسعان». 3. در ~~اصل: «ميردادور». در الحاوى: «ميرارون» و «ميردارون» و المرشارون». كريموف (ص 802) به ~~نقل از كازرونى: «مرودارو). 4. چنين است در اصل و در الحاوى: «دارما» و در برهان قاطع: ~~««دارمى نوعى از مرو باشد و آن مرو سفيد است» ~~978. مروماحوز ب7 11ق11 11161 ~~بالرومية هيو فسيطيوس (1) و بالفارسية مرماهوز و فى صهاربخت حى العالم مروه ~~هميشه بهار و قال باسهل مرو هميشه بهار هومروماحوز لانه صيقا و شتاءى ~~اخضر الرازى: قضبان وورق وزهر اغير اللون يضرب الى الخضرة طيب اه ~~واالريح. حمزة: ضرب من المرو معرب من «مرو» و «ماهو» الرسائلى: المرو ~~ضروب: مروماحوز وهوالدقيق والمروالطيب والمرو الابيض ومرو اردشهران هجه ~~وهو اقواها ومروماحوز هو بوى ماذران، الارجانى: هو قضبان و زهر اغبر جه ~~اللون يضرب الى الخضرة طيب الرائحة. # 1. در لوو (ص 254): هوموطوس وهو فسطوس وهو فسطروس (به خط سريانى).جه ~~979. مرؤداسك(1) ~~اهو يزر المروء البرى. # 1. چنين است در اصل و در برهان قاطع: «امرو رشك، تخم مرو را گويند و به عربى يزرالمروخواتند» ~~980. مروازاذ ~~الرازى: ms601 قضبان يعلوها زغب ابيض شبيه بالجعدة لكنه اكثر زغبا. رائحة المرو PageV00P631 ~~============================================================ ~~572 كتاب الصيدنة فى الطب ~~طيبة حادة. الخليل: الفاخور(11) ضرب من الريحان يقال له مرو وهو منه ما ~~عرض ورقه و خرجت له جماميح (7) فى وسطه كانها اطراف اذتاب التعالب ~~عليها نؤر احمر مشرب طيب الرائحة يسميه اهل البصرة ريحان الشيوخ وزعم ~~اطباءهم انه يقطع السبات(3). # 1. رجوع شود يه ذيل «فاخوره در همين كتاب. ا . در اصل: «حماميح» اصلاح از لسان العرب ~~ذيل «جمح». 3. در اصل: «الشباب» اصلاح از لسان العرب. # 981. مرزتجوش 122010لأ . 11801513 لة111 ~~ابوحنيفة: بالزاى المرزنجوش و بالراى اصول القصب. وقال : العنقز (1) ساق ~~البردى البيضاء بالعربية العنقز. قيل: كل نبت فيه لين كالبردى والقصب فانه يقال ~~لاصوله العنقز ولاصله الاصلب الجذر. حمزة: هو مرزجوش اى آذان الفار ~~تشبيها لاوراقه بآدنه حمل الى نوشروان من الروم خضائع وشسقى الى ان ~~اخضر وعرض عليه فشبه اوراقه باذان الفار وهو مرز بالقارسية. والمردقوشجه ~~من اسماء الزعفران وليس بالعنقز. ديسقوريدس: هو سمسخون(3) والرومى ه ~~(118) الصحيح امراقون(3) صاحب المشاهير: العنقز والسمسق (4) المرزنجوش . # قال حميد: ~~وابرزت(5) عقيلة اربع هادينها بيض الوجوه كانهن العنقرين ~~فهممت ان اغشى اليها محجرا و لمثلها يغشى اليها المحجرعاه ~~و قال: ~~يعلون(6) بالمردقوش الورد ضاحية على سعابيب ماء الضالة اللجنج ~~ارادالمرزتجوش. يعلون به بالمشط، ضاحية، ظاهرة، ماء الضالة، ارادماء الآس ~~فشبه خضرته بخضرة السدر اللجن الملتزج. ابوحنيفة: اخبر بعض العرب ان ~~شجرة من الدق باطراف اليمن ترتفع قدر الذراع تنبت نبات السرو لها .برمة PageV00P632 ~~============================================================ ~~حرف الميم 573 . # صفراء ذكية جدا ياتيك ريحها قبل ان تقبل اليها تدعى الضال و ليس بضال جهن ~~السدر. # 1. تنقز به فتح عين و قاف و شنقز به ضم عين و قاف، هر دو، آمده است و همچنين يه جاى زاء ~~منقوطه با راء بى نقطه نيز ذكر شده است و صاحب لسان العرب مى گويد: «وهو بالراء اعلى». # 2 . 0دلى. در ترجمه عربى ديسقوريدس(37 از سوم) : «صمصوحن» 3. رجوع شود به عنوان ~~ويونانى. 4. «السمسق السميم ms602 و قيل المرزنجوش» السان العرب ذيل سمسق) ، احتمال مىدهم ~~كه سمسق با سمسخون يونانى مربوط باشد. د. اين بيت و بيت ماقبل آن در ذيل «برديه در ~~همين كتاب به صورت مصحح از ديوان حميدبن ثور هلالى به تصحيح معيدالعزيز ميمنى تقل شد. # بيت سوم در ديوان مذكور به همين گونه است جز آنكه به جاى «يغشى إليهامدر مصراع دوم ~~(ايغشى اليه» آمده است و اين اصح است زيرا ضمير حقا يايد يه «متل» برگردد. و محجر به معنى ~~مكان ممنوع و حرام است. ع. اين بيت به همين صورت در لسان العرب (ذيل لجز) به ابن مقبله ~~نسبت داده شده است. البته به جاى «اللجن» «اللجزه آمده است كه روايت جوهرى است وه ~~درست نيست به دليل قافيهآ شعر قبلى آن. اما در ذيل «مردقوش» همين شعر را به صورت درست ~~آورده است. # 982. مرذك 000لاى -.010106110 يا -1168 ~~111050011 1118 1/55 ~~بالرومية طروغوليطوس(1) و بالسريانية مرادخيا و ايضا مرا فروط. المر اسمه ~~اسمرنا(7) والنوع المجلوب من بواوطيا (3): سمرنا(2) بيوطيقا. # المقابلة(5) للادواءة ضرب حكمنه(6)ى يخلط به بعض آلبان اليتوعات القتالة و ~~يفرق(2) بينه طيب الرائحة. ابوجريج: واجوده ما قرب من البياض و شائه ~~اشى من حمرة ولم يخالطه لحاء شجرته. ديسقوريدس: هو ماء شجرة فى الشحر و هاه ~~بلادالعرب يشبه الحسك المصرى يقطع فيتقطر فى اناء اونطع و ينعقد ايضا على ه ~~الاغصان. وهو اجناس و اردؤه الرخو الحاد الشبيه بالصمغ ولاخير ~~فى الاسودمنه فاختر الخفيف الحديث الذى لونه واحد واذا كسر وجد فى جوفه ه ~~شبه اظفار بيض لينة مر طيب الريح حاد وهو بالهندية بول وعن بشر بالهندية PageV00P633 ~~============================================================ ~~574 كتاب الصيدنة فى الطب ~~جاطير و بالسندية بول ديسقوريدس: ماءشجرة ببلاد ارابيا(8) وهو ~~ناحية الشحر يشبه الحسك المصرى يقطع فيقطر منه على الانطاع ومنه ما ينعقدجه ~~فى الاغصان وهو دسم چذار ~~. 0د. آ. در اصل: «ادسمونا» و ان درست نيست. رجوع شود به عنوان يونانى ~~3. دنللك ناحيه اى در ms603 مركز يونان. 4. در اصل: «سمريا بيوطيفى». ك. درست: «الادوية ~~المقابلة للادواءه است كه كتابى است از تآليفات جالينوس. 6. كلمهآ حسمنهي را من افزودم. در ~~ابن سمچون (ذيل مر): «ان من المرما يخلط به بعض البان.» 7. در ابن سمجون: «والذى ~~يفرق بينه وبين الذى ليس فيه ذلك اللبن طيب راتحته». 8. در اصل: «اوانيا» رجوع شود به ~~كرييوف (ص 805) ~~983. مران 06010ا ت116 1005 ~~هو شجرة الرمح. صهاريخت: فى مرالمران(1) و شجره قبض . جالينوس: فى ~~ثمره عفوصة بليغة و مع هذا يؤكل. ابوحتيفة: المرانة شجرة باسقة مستويةه ~~النبات (2) و بها سميت عقبة المران المشرفة على غوطة دمشق لمران من الشجر ~~(118ب] كان بها. قيل ان لحاء شجرتهتقتل. بولس و ابوالخير يأمر فى القلاع ~~ثمرةالمران. # 1. در اصل: فى ثمره و شجره المران. ا. در اصل: الثبات. # 984 مرميخا ~~نبات ورقه كورق الكزبرة و ثمرته كالتوث الشامتى، و هذا اسمه بالسغدية ~~واظنه المسمى بجرجان قمش (1). # 1. با وصفى كه بيرونى از آن مى كند، مخصوصا در شياهت ميوهآ آن به توت شامى، احتمال ~~ميدهم اين كلمه تمشحتمشك. يا قلق-120 121105 باشد (تابتى. ص 329). تمشك در ~~گرگانرود تميش و در مازندران تمش خوانده مى شود اتابتى، 330). PageV00P634 # ============================================================ ~~حرف العيم 175 ~~985. المخ ببا 10161010 ~~شجر من العضاة يطول فى السماء حتى يستظل بها دقيق القضبان لاورق لها هاه ~~ولاشوك. و قيل شديدالخخضرة من شجر تهامة والعشر من شجرنجد. ابوحنيفة: ~~ول و ثمره كالباقلى لكنه اعرض محدد الطرف. و قال بعض الاعراب المرخ مثل ~~بادامككم الذى يتخذ منه عندكم السلال ربا (1) تحاك المرخ بالريح فالتهب وه ~~و احرق غصنه. # 1. «قال (ابوزياد) وربما كان المرخ مجتمعا ملتفا وهبت الريح وجاء بعضه بعضا فاورى فاحرق ~~الوادى ولم ترذلك فى سائر الشجر» (تاج العروس ذيل مرخا) .يه ~~986. مردارسج(1) 10107112 60 ~~بالرومية ليثر غوروس وبالسريانية مردخا و ايضا يقيرا و بالفارسية مرتاسنگ. # قال الخليل هوالمرتج. حمزة: هو مرده سنگ. ديسقوريدس: منه مايعمل من رمله ~~خصوص ومنه مايعمل من رصاص و من فضة فى الحاوى ms604 عن قاطاجانس: ~~و المولوبدانا(2) ومولبدانا الذى ذكر ابرد و اجف (3) من المرداسنج صهاربخت : ~~هوالمرتك المغسول هو المبيض. # 1. نام شيمياي آن اكسيدد وپلومب است. آ. 0ل8ههه در اصل: مولديرانا و موليذانا. 3. # در اصل: «اخف» و آن درست نيست: «و قال فى الاولى من قاطاجانس انه ابرد من المرداستج و ~~ايس» (الحاوى ذيل مولوبدانا، ج21 ص 571). # 987. مرتك ~~بالرومية كوموسنيقوس و بالسريانية مردخاحوارا دشقن و بالقارسية ~~مرتاسنگ سبيذ قال محمدبن ابى يوسف هو بفتح الميم ديسقوريدس: منج ~~المرتك ما يكون من الآبار ومنه ما يكون من الفضة و اجوده الاطيقى (1) و ~~بعده الهندى (2). و اجود الاحمر الذى يبرق مكسره كالدهب. واحراقه على ه PageV00P635 ~~============================================================ ~~576 كتاب الصيدنة فى الطب ~~النار مثل الجوزة(3) حتى يحمر و منهم من يطفيه فى الخل اوالخمر ثم يغسل ~~كالقليميا. ووصف فى احراقه مذاهب و اجودها ان يلف فى صوف ابيض ويجعل نه ~~فى فخار حديد و ماء صافى و باقلى مقشور و يطبخ حتى ينشق الباقلى وه ~~اار يسودالصوف فيخرج المرتك و يلف فى صوف اخر و كذلك الى ان لايسود ~~الصوف. ثم يؤخذ و يسحق مع الملح و البورق الابيض سبعة ايام ويغسل وه ~~(7119) يضع عنه الماء حتى يحلو ولايوجد فيه ملوحةثيشمس فى القيظ اربعين يوما ~~الى ان يبيض و يساط كل يوم مرات ثم يرفعان ~~1. منسوب به آتيك نانهي شبه جزيره اصلى يونان. آ. در ترجمه عربى ريسقوريدس (69 از ~~پنجم) ذيل «ليتر جورسي وهو المرداسنج» : «و اجوده ما كان من البلادالتى يقال لها اطيقى وبعده ~~ما كان حتمن. البلادالتى يقال لها اسبنا». و مقصود از اسبنا ظاهرا بلاد اسهانى است ومن ~~نمى دانم چگونه در ترجمه اى كه در دست ابوريحان بوده است به «هندى» بدل شده است. 3. # عبارت بسيار كوتاه شده است به طورى كه معنى را مختل كرده است. مقصود اين است كه آن ~~را نخست به شكل گردو در مى اورند و بعد عمل احراق را انجام ميدهنده رجوع شود يه ه ~~ديسقوريدس ms605 موضع مذگور ~~988. المرارة ~~الحاوى عدد فى المرارات مرارة السمك البحرى المسمى العقرب. بولس: مرارة يجيوه ~~القبج اجود جميع المرارات . ذكر محصل من اهل كرمان ان جميع ماكنا نشويه ~~بكرمان من القباج كانت ذات مرارة واحدة الا ما كان يحمل من جبال القفص ~~فان كلها كانت ذات مرارتين لم تخطى. # 989. المرار ح 602 يا .61600810لهي ~~يا11 يا الة7 1110161 ~~نبت اذا اكلته الابل قلصت عنه مشافرها، ابوحنيفة: فبدت اسنانها. و بذلكه PageV00P636 ~~============================================================ ~~حرف الميم 57 ~~قيل لجد امريى القيس آكل(1) المرار تشبيها بالجمل اكل مرارا فكشر. قاله ~~صاحب المشاهير. ابوحنيفة: المريراء حبة تكون فى الطعام فتمره. # 1. «و قيل انه كان فى نفر من اصحابه فى سفر فاصابهم الجوع فاما هو فاكل من المرار حتى شبع و ~~نجاء واما اصحايه فلم يطيقوا ذلك حتى هلك اكثرهم ففضل عليهم بصبره على اكله المرار ~~السان العرب ذيل مررا. # 990. المرى(1) 70016- 23100 ~~بالرومية كريسوغوروس و بالسريانية موريا و بالقارسية آبكامه(2) . # 1. در حاشيهآ ورق ب 118. آ. آبكامه بر وزن كارنامه نان خورشى است معروف... و آن را به ~~عربى مريى خوانند ~~991. مزمارالراعى ت5= با0ال 1قنله ~~اهو داماسونيون و فسره حنين مزمارالراعى ~~992. مسك با 05عن10510061056 ~~بالهندية كستورى(1) و بالتركية ايبار (2) و بالخوارزمية اكت بنجل وهو تركى وه ~~هندى و كل واحد انواع فالتركى اجوده القناى(3) و بعده التبتى وهو حاد ~~الرائحة ذكى و بعدالتتارى و مسكه كانه مسبخ فاترالرائحة وفيه زهومة و هاه ~~بعده الخرخيزى زهم غير مستطاب. ورائحته رائحة دهن الكاذى واما الهندى بج ~~فاجوده النيبالى وهو يتلو التبتى ولون مسكه اسود يضرب الى الصفرة وهو ه ~~احلى رائحة من غيره وهو فى الادوية انجب و اذكى. ومن الهندي حتماح ه ~~يسمى جترسرى. و بعد النيبالى الكشميرى و بعده الاودياخى وهو قريب ين ~~الحال من الكشميرى لايغايره الا بقبخ الصورة ومسكه اكثر سوادا واذاه PageV00P637 ~~============================================================ ~~578 كتاب الصيدنة فى الطب ~~تؤمل رؤى فيه كالرمل الابيض . ونوع من المسك يقع من البحر ويحمل من ل ~~الصين مجردا عن النافجة فى ms606 قوارير فيسمى القارورى. فى كتاب: اجوده ~~(4) ~~الصينى تم التبتى تم التومستى(4) ثم النيبالى ثم الخطائى و التتارى ثم ~~الخرخيزى ثم البحرى. و اسمه بالرومية مورون(5) و بالسريانية مسكا. # (119ب] حدو- مدار غشه على السياه(6) داوران والاملج والشيطرج وجفتاللوط ~~و ريوند والتفاح الشامى والسنبل والقرنفل ثم يرفد بمسي و عودة (7) . فى ارض ~~الديلم حشيش يسمى مشكراش(8) لاينكر رائحته من رائحة المسك. # اجود(9) المسك الصينى وهو عزيز لايقع الا فى الندرة ووزن نافجه عشرون ~~و درهما و ربما زاد ولرقة الجلد يمكن عدالشيات فيها محلوقة ليس عليها طاقةيه ~~ول شعر. و اذا هى فتقت كان وزن الجلد نصف درهم او ثلثى(10) درهم و يرعف ~~فاتقها ويبقى رائحتها اربعين سنة، ثم التبتى ثم الطومستى (11) ثم النيبالى ثم ~~الخطائى ثم التتارى ثم الخرخيزى ثم البحرى ثم الكشميرى. والذى يقال انه ~~يرعى السنبل هو باطل لان من الغزلان مارعى الحنطة والشعير ويكون منه ه ~~مسك، والصائد يصيده ويذبحه ولايزال يمس اعضاءه لينزل ما فى عروقه من ه ~~الدم الى السرة فاذا امتلأت قورالموضع و علقه الى أن يأتى عليه الحول ~~وفيستحيل مسكا. فكل دم كان فى السرة قبل الذبح يكون دقاقا و ما ينزل اليها ه ~~بعد الذبح قطرة قطرة كان شياتا(12). # 1. در اصل: كستردى كتورى. متن از لغت نامهآ پلاتس (ص 833) اصلاح شد 2. «يهار المسك ~~بهباء صلبة (يعنى پ)ه (ديوان لغات الترك ج3، ص 10). 3. چنين است در اصل و شايد: ~~«قنبارى»: «و بعد الهندى من المسك القتبارى وهو مسك جيد الا انه دون التبتى فى القيمة ~~والجوهر واللون والرائحة يؤتى به من بلد يقال قنبار بين الصين والتبت...» (نهاية الارب، ج 12 ، ~~ص 12).4. شايد همان اذوسمت» مذكور در نهاية الارب (موضع مذكور) باشد: «و افضلها (اى ~~انواع المسك) التبتى ويوتى به من موضع يقال له ذوسمت بينه ويين التبت مسيرة شهرين». 5. # ”’ناى مطلق عطر وروغن خوشبوى است اليدل واسكات). ع. چنين است در اصل ودره PageV00P638 ~~============================================================ ~~حرف الميم579 ~~ترجمه قارسى: «سياهداروم 7. در اصل: «وغوره» و ms607 آن بيمعنى است. در ترجمه فارسى: «0.. چون ~~نوعى ازين اخلاط بكوبند مقدارى مشك و عود بر وى اقگتند تا بوى او در وى شبيه بوى ت ~~طبيعى شوده.به 8 . در ترجمه فارسى: «مشك راست»: «و در زمين ديلم گياهى است كه بوى اورا ى ~~مشك راست گويند و بوى او از بوى مشك فرق نتوان كرد. 9. از اينجا تا آخر در حاشيه ورق ~~ا119 نوشته شده است. 10. در اصل: «ثلثين». 11. رجوع به حاشيهآ شمارهآ (4). 12. در ~~اصل: «شياقا». # 993 مسحقونيا(1) ~~هوزبدالزجاج اييض صفائح سريع المكسر. صهاربخت: طلاالغضار(2) البصرى. # ولل و يقال له ماء القوارير و ماءالزجاج الترنجى: زبدالزجاج شيء اذا طبخه ~~الزجاج جمد عليه شبه البورق الاسود شديدالنشيف. بشر: هوزبدالخضر وه ~~يقال زبدالقوارير و بالفارسية كفك شيشه و بالسندية قاياقين و بالهندية فج فج. # 1. به گفتهآ مايرهوف در شرح اسماءالعقار مسحقونيا كلمه سريانى است (به نقل از بروكلمان) وه ~~به معنى روغن آبى است. و به تقل او از ليتمان به معنى روغن خاكستر است. آ. در الجماهر ~~(ص 222): «طلى الغضارات المصرية». # 994. المسن ~~قال الصابى: اجوده الخوارزمى وهو حجر املس يحدد به السكين. # 995. المسوس . # ابن الاعراب: هوالترياق لانه يساس الى ان يستوفى الصلاح وكذلك الماء ~~المسوس(1) اذا اصلح ويرد بالعلاج حتى صار مرئيا. # 1. ظاهرا مؤلف مسوس را كه به معنى آب گوارا است از ساس يسوس (اجوف واوى) گرفته ~~است در صورتى كه لغت نويسان عرب آن را از مس (فعل مضاعف) گرفتهاند رجوع شود به و ~~لسان العرب ذيل مس. PageV00P639 # ============================================================ ~~580 كتاب الصيدنة فى الطب ~~996. المسطار 7د2ىنن- 6111ل1 ~~حمزة: هو من الشراب مشتفشار اى معصورة بالايدى دون الارجل. قيل: ~~المسطار مأخوذ من سورة الخمر واصله مستار وروى مصطار(1) بالصاد من صار ه ~~اذا اقبل. ابوحنيفة: وقيل انه فى الاصل مستطار فحذفت التاء كما حذف منقجه ~~اسطاع لان الخمر يطير فى الرأس. قال عدي بن زيد: ~~مصطارة ذهبت فى الرأس سورتها كأن شاربها منهابه لمم ~~وا و قيل انه رومى(2). الادوية المفردة ms608 لجالينوس: العحصارات تغلى كما يغلى ~~المستطار وهو العصير ~~1. «قال الازهرى والمصطار من اسماء الخمر التى اعتصرت من ابكارالعنب حديثا بلغة اهل ~~الشام. قال و اراه روميا لانه لايشبه ابتية كلام العرب». «لسان العرب ذيل صطر». آ. رجوع ~~شود به عنوان يونانى و لاتينى. # 997. مشكطرامشير 7090 22610=ا 5لقان1ل 1280) يا ~~6 فل ق10لل ~~و و يقال طرامشيع، بالرومية ديقطمينون و فى كتاب الترياق دقطاميون و عن ه ~~اديسقوريدس دقطمنن11) و عن جالينوس فسودوديقطامين(2) تفسيره ~~مشكطر امشيع زور و ايضا تاليسفيس تفسيره مشكطرامشيع زور وهو اضعفج ~~منه. بولس: منه نوع يسمى مشكطرامشيع الكاذب رومى. وهو نور احمر فى ~~رائحته كندرية. و قيل يكون ايضا بنيسابور و نباته يشبه نبات الكتان يعمله ~~جوزات و يكون ذلك نورها. الدمشقى: حشيشة اذا رعاها الغنم حلب دما. # وا ديسقوريدس: ترعاها المعز اذارميت فيسقط منها النشاب. الرازى: قضبان يه ~~دقاق تشبه قضبان الشاهسفرم اذاجف(3) و ليس فيه كثير طعم او رائحة فى اول ه ~~مايمضغ ثم يعقبه حرارة وحدة. ابومعاذ عن الدمشقى وصاحب الكافى انه نوع PageV00P640 ~~============================================================ ~~حرف البيم ا81د ~~من المرو مجهول حشيشه يضرب الى الصفرة. الرسائلى: بدلهالالسفاقن(4). # (2120) ~~ديسقوريدس: ينبت بجزيرة اقريطى حريف جدا و زعم قوم ان المحزهناك اذا ~~رميت بالنشاب رعته تساقط منه مارميت به. الرازى: بدله الالسفاقن. ابنج ~~ماسويه: بدله القرطمانا و همامتقاربان. # 1. در اصل: دقط قمنن و آن درست تيست. 7 .1660000 يعنى ديقطا منن بدلى نام ~~لمى أن: .6لل3. در متن: «اذاحله و در حاشيه: «اذاجف». 4. در ~~اصل: «الشافن» و «السفاقن» رجوع شود به الالسفاقن در همين كتاب ~~998. مشقاطون (1) ~~صهاربخت: بخور معجون يتخذه النصارى اليعقوبية و يبخرونه فى بيعهم .جه ~~1. در ترجمه قارسى: «مشفاطورا*. # 889 المشمش م112 يا تدننعلال8 تتل8انه= 5ا2 ~~ل81116 ~~مسيح: وهو البرقوقوية(1) ، بالرومية ارميناقون (2) و بالسريانية رومانى دبرقويا. # وا نظر متطبب الى رجل يغرس قضيب مشمش فقال له ايش تزرع؟ قال شجرة اجه ~~و لى ولك. الاهوازى: بالرومية اغلقندريا. # 1. در لاتينى ت 1166 يعنى زودرس (مايرهوف در اسماء العقار233). 2. ملون ms609 ارميناكون ~~سيب يا ميوه ارمنستان. # 100. مصطكى 10071/11 .ققفا160 1518 ~~قاله محمدبن ابى يوسف منصوب الميم غير مشدد الكاف. الخليل: كيا(1). بشر:ن ~~بالسندية كيه و بالفارسية ريباس (2) و ريباست. حمزة: كيه. قاطاجاتس: اجوده ~~المجلوب من كيوس، و كذلك(3) ديسقوريدس. والمصرى قريب القوة منيه PageV00P641 ~~============================================================ ~~582 كتاب الصيدنة فى الطب ~~الراتينج. جالينوس: الابيض هو علك الروم والاسود علك القبط. ودهن ~~المصطكى يعمل من الابيض ولا يكاديعمل من المصطكى الاسود المصرى. وهو ~~بالسريانية علكى رومى. الخشكى: صمغ شجر من بلادالروم يؤتى به عن ~~الجزيرة والتغور الشامية ومن ناحية ارمينية، و اجوده الجلال الشديد البياض ~~الصافى فى الصفرة النقى من القشور والنجب وله تصرف فى العطر و علاجاته . # الرازى: صمغ مثل الحجمص والباقلى لونه ابيض اصغره مثل اللبان بل اصغره ~~منه. قيل هو الراتينج الرومى و يغش من النبطى اذا عبق اوشوى حتى يذهب ~~لزوجته التى يتديق باليد. بولس: بدله قلب شجرته او لب الاذخر و بدل شجرته ه ~~اصل عصا الراعى. الارجانى: هو صمغ من العدس الى الحمص و اكبر قليلا يه ~~ول لونه اصفر الى البياض مثل اللبان الذكر الا انه اصغر منه واكثر شفاء. ولثمر ~~1201ب! شجرته دهن نافع قابض و يحمل من المصطكى نفسه دهن. ابن ماسويه: بدله ~~العلك الفارسى مرة نصف فان لم يوجد فمتله لبان ذكر ~~1. رجوع شود به ذيل «كيام در همين كتاب. 2. در برهان قاطع «رماس و رماست». 3. جملهآ «و ~~كذلك ديسقوريدس» در متن پس از: «و بالفارسية ريباس وريباست» آورده شده است و آن ~~درست نتواند بود زيرا ديسقوريدس فارسى تمى دانسته است! محل اين جمله بايد پس از قول ~~و منقول از قاطاجانس جالينوس باشد زيرا در ترجمه عربى ديسقوريدس (70 از اول) در ذيل ~~مصطكى دارد: «و قد يكون منها شيء جيد بالجزيرة التى يقال لها خيوس. 4. النجب محركة و ~~المجاء الشجر. # 1001. المظ (1) .10ن1010) ا 61 1012 ~~ابوحنيفة: هورمان البر ينبت بالجبال و ينور كثيرا ولايربى ولكن جلناره ~~كثير العسل. ابوحنيفة: المذخ عسل يظهر ms610 فى جلنار المظ و يكثر حتى يتمدخه ~~الناس اى يمتصونه والنحل يجرسه اى يأكله. # 1. در ترجمه عربى ديسقوريدس (119 از اول): بالوسطيون «هو جلنار وهو رمان برى . PageV00P642 # ============================================================ ~~حرف الميم 83د ~~1002. المعدة ~~بالرومية اسطوماخوس و بالسريانية اسطومكا ~~1003. المعاء ~~بالرومية ايزوسئيا (1) و بالسريانية معيا. # 1. در يوتاتى 176711702ي انتريكوس. شايد كلمهآ مذكور در متن تصحيف شده همين ياشد. # 1004. مغاث =)9 1عللا31ا 1088051600 ~~وا و مغاذ وهو خشب هتدى ابيض يدخل فى ادوية الوتى. ماسرجويه: عروق ه ~~والرمان البرى و يجيي فى الكتب بسيار داتج ففسره صهاربخت يآتنه ~~ثمرةالمغاث. الرازى ذكر كلر(1) و قال هوالمغاث الهندى فلهذا يظن ان منه ~~روميا و منه هنديا نيطيا ~~1. شايد درست «كلزه با زاء باشد رجوع شود به ذيل «كلرم در همين كتاب. # 1005. المغفار ب2ى 220000ا ل1060 ~~صمغ يخرج من العرفط(1) حلو فيخلط بالماء ويشرب. و قيل يخرج من ~~و التمام(2) وصمغ الاجاص مغفور ومغفار. ابوحنيفة: والمغاثير ما يكون من ~~الرمث فانه ابيض كالجمار(3) حلو فيه لين و ما يكون فى العشر فانه يخرج فى ~~فصوصه ومواضع زهره فييبس و يجمعه الناس ويسمونه سكر الحشر و فيه ~~مرارة و ينضح الثمام متل ذلك ~~1. رجوع شود به ذيل «غرفط» در همين كتاب. 2. قام علمى آن للدللا اتنلە ~~ي317. در اصل: «جمازه و آن درست نيست. تصحيح از المخصص، ج 11، ص 218. جمار ~~چيزى است شييه پيه و پنير در درشت خرماء PageV00P643 ~~============================================================ ~~584 كتاب الصيدنة فى الطب ~~1006. المغرة ~~بشر: گل سرخ و بالسندية دهاز. حمزة: هى الطين الاحمر و يقال له المكر. # الخليل: هوالمشق و منه توب ممشق.هجه ~~1007. مغتاطيس ~~بالرومية مغانيطش و ايضا ارمنطيقون و ايضا ايرقليثا(1) و بالسريانية كيفا ~~و تثفث(2) فرن لا و بالفارسية آهن رباى و بالهندية كدهك و ايضا هر باج واظنه ه ~~من اهن رباى. ديسقوريدس: اجوده اللازوردى و قال يحرق فيصير شادنه. # قيل: ان دلك بالزيت هرب منه الحديد و ان دلك بالثوم ذهبت خاصيته و ان ~~غسل بالخل عادت. # 1. بايد ارقليا(هر قليا) باشد. به ms611 يوناتى 7ع10088 816- سنگ هر قليه. 2. كريموف به تقل ~~از باربهلول: كافا رنتفا فرزلا. الحجرالذى يجذب الحديد (ص 818) . # 1008. المغنيسيا(1) ل111668 ~~يستعمله الزجاجون والغضائريون فمنه دقاق كالتراب فيه عيون يشبه الحديده ~~ها پصيص و منه قطاع صلية و منه احمر ~~1. فرمول شيمياى آن ي 1000 است (كريموف 819 و كتاب الاسرار ترجمه شيبانى). «گلى ~~باشد سياهرنگ و آن را از كوه كاشان آورند و آن به مرقشيثا مانند بود و بعضى گويند سنگى ~~است الوان و پسيار سست و نرم كه شيشه گران به كار برند و آن را سنگ سليمانى گويند و به ~~گچ رنگ شهرت دارده (برهان قاطع). # 1009. المقل 100011400090 .1611 ع110 يا ~~االلة1للل يا للللق1 1ل1660612 ~~110.لكٹ يا.0/10ل0.1 ~~الآمدى: الوقلة شجرالمقل و فيها شبه من النخل (1) من جهة الخوص والليف . PageV00P644 # ============================================================ ~~اأ فقت تر تيوقفنفت فن عذذنك مستته تصت ~~حرف الميم 5فد ~~ابن الاعرابى: الدوم ضخام الشجر. الخليل: المقل حمل الدوم كالنخل(1) سواء. # الازهرى: شجر يشبهالنخل له ليف و خوص الا انه يثمرالمقل. والاملوج (2) (2121) ~~نوى المقل و قال القتييى ورق كالعيدان ليس بعريض نحو ورق الطرفاءهه ~~والسرو. و قيل (2) ضرب من النبات كالعيدان وهو العبل (3) و قيل هو ورق ~~مفتول. وسويق المقل يسمى حتى. والمقل بالرومية بدوليون و ايضا بداليون وه ~~بالسريانية مقلا و ايضا قيرف و بالفارسية بوى جهوذان وقيل انه بالهندية ~~كلكل(4) و قيل كركر و يجيى فى الكتب كور. و قيل الكور مقل اليهود و يقال ~~مقل مكى و مقل احمر. ديسقوريدس: يحك(5) من الشجر حوي اجود حكه اه ~~ما كان مرا صافيا نقيا من الوسخ والعيدان. الارجانى: المقل المكتى هو ثمرة اه ~~الدوم باردعاقل و منه جنس اسود وسخ يؤتى به من الهند وجنس من الحجازجه ~~ول يابس كالعلك فيه خضرة قليلة يغش بالصمغ ليس بمر ولا طيب الرائحة. # الرسائلى: اجوده ما مر طعمه و صفالونه لزج سريع الانكسار طيب الرائحة ~~على النار كرائحة اظفار الطيب. اوريباسيوس، الرازى و ابن ماسويه : اختر ~~منه المر الطعم الشبيه ms612 بغرى جلودالبقر الذى يكاديدبق باليد السهل الانحلال ~~النقى من العيدان والوسخ الطيب الدخان الشبيه برائحة الاظفار. ابومعاذ ~~المقل والكور والقفر بوى جهوذان. جالينوس: هو نوعان سقلى(6) اسود والين ~~من العربى والعربى اصفى لونا ويغش بالصمغ والاسود هندى. بولس: يجلب هن ~~من بلادالخزر والعرب. ابوحنيفة: المقل الذى يتداوى به صمغ كالكندر احمر ~~طيب الرائحة؛ وذكر بعض اعراب ثمان انه لايعلمه نبت الابجبل(6) قهوان ~~المطل على البحر و شجره كشجر الليان ذوشوك اوريباسيوس: المقل اليهودى عيهن ~~اليلاون ~~1. در اصل: «النحل» با حاى بى نقطه و آن درست نيست. 2. گفتهآ قتبى و «قيله راجع به ~~املوج است.. «العبل بالتحريك الهدب وهو كل ورق مفتول غير منبسط كورق الارطى هه PageV00P645 ~~============================================================ ~~ف انين فنياكت تينى ~~586 كتاب الصيدنة قى الطب ~~والاثل والطرفاء واشباه ذلك» السان العرب ذيل عبل) . 4. در لغتنامه پلاتس: گگل (910) و ~~گوگل (925). 5 . در اصل: «يحاك من الشجر اجود ما كان صافيا». در ترجمه عربى ديسقوريدس ~~(62 از اول) ذيل «بدليون وهو مقل اليهوده: بصمغة شجرة تكون فى بلاد العرب واجوده ما ه ~~كان منه مر صافيى اللون.س». 6. در اصل: «سقلبى» و آن درست نيست. در ابن سمجون ذيل وه ~~مقل: «صقلى» و«سقلى» هر دو آمده است و آن منسوب است به جزيره صقليه يا سيسيل. ع. در ~~اصل: «يحبل فهوان» و آن بيمعنى است. در ابن سمجون از قول ابوحنيفة: «اخبرنى بعض وه ~~اعراب غمان انه لايعلمه نبت شجرة الا بجبل من جبال عمان يدعى قهوان مطل على البحر0) ~~و عين اين گفتهآ ابوحنيفه را ياقوت ذيل قهوان در معجم البلدان نقل كرده است بى آنكه توضيح و ~~بيشترى درباره اين محل بدهد. # 101. مقدونيس(1) 78د1102 01101لفلةةلا15110561 ~~ايا ا 0 1111ل11 ~~صهاريخت: هوالكرفس الرومى و قوته قوة كرفس النبطى .ه ~~1. رجوع شود به ذيل كرفس در همين كتاب. # 1011. المقر(1)..ا05ل ~~صاحب المشاهير: هوالصبر. # 1. رجوع شود به ذيل «صبر» در همين كتاب. # 1012. مكهيارك(1) ~~دواء هندى يقلعون به مع الزاج البواسير. خشب(2) هندى يستعمل بدل جه ms613 ~~جنطيانا و عرطنيثا و يطلى على البواسير مع الخل والزاج فيستأصلها. # 1. در لغت نامه يلاتس ذيل «مكهانا» آمده است كه نبات 26207 ع1ة1202 يا تخم آن است. و ~~نيز تخم زنبق ابى است 10065680089م كه سرخ مى كنند ومى خورند و آن را مقوى اه ~~ميدانند. اما اين وصف و اين نام با نام مكهيارك و وصفى كه بيرونى از آن مى كند منطيق ~~نيست. آ. اين قسمت در حاشيه آمده است. PageV00P646 # ============================================================ ~~اد حت يشيشعشد تنيى نمشد حخست جض ~~حرف البيم ؟58 ~~1013. ملوح (1) رس2080ت ق1 عالنلله ~~(121ب) ~~معروف بهذاالاسم بالشام. ابوحنيفة: حمضته مثل القلام وهوالقاقلى بالنبطى (2) ، ~~اغصان بلاورق الا ان القلام اخضر و فى الملاح حمرة يؤكلان باللبن ويست ~~الملاح بالبصرة كشماخ. # 1. براى تفصيل درباره اين نبات و مشكلات مربوط به آن رجوع شود به مايرهوف بر ~~اسماء العقار (شمارهآ 325) 2. در اصل: «بالتبط». # 1014. الملوكية(1)08،1يايا 00ا،08ل1=.ا ق11011ل16 ~~ا لاه08516ل16 ~~بالرومية اييسقوس و بالسريانية ملوخيا و بالسجزية القديمة ملك(2) وبالحديثه ~~پنيرك تشبيها لحبه بالجبن و رأيت فى بعض كتب اللغة الكشيعاء و يسميه اهل ~~بلخ دبوكى وهو الملوخية والخبازى والخباز نبات يسمى پنيرك ثمره مدورة ه ~~اااا ~~تشبه الجبن كالترمسة(3) ينبسط على الارض يشبه ورقه الملوكية و كانه من ~~جنس الخطمى. # للان به لاتينى لتللانآهاحي4800- پنيرك مرداب 110815111080 ليدل واسكات). # 2. در لغت نامه فارسى لاتينى فولرس: مكك. شايد با معادل يونانى آن بى ارتياط نپاشد 3 . در ~~اصل: «كالبرمسة». # 1015. الملح ك483- /38 ~~فه ~~و اوريباسيوس: بالرومية الاوس: و بالقارسية تمك والاندراتى عنداللغويين ~~و ذرانى(1) و ذرآنى مقصور و مهموز وهو الشقاف الطبرزد. الرازى: الصينى ~~ابيض صلب رائحته كالبيض المسلوق وهو معدوم. وملح القلى إن ينقع ابيضه ه ~~فى سبعة امثاله ماء اسبوعا ثم يطبخ الى ان ينتصف ويروق مرارا و يجعل فى هون ~~اكيزان دقاق و يعلق على جام فمارشح اولا رداليه و مارشح بعد ذلك فارفعه و PageV00P647 ~~============================================================ ~~ممد كتاب الصيدنة فى الطب ~~ان شئت فضع الماء المصفى فى قوارير مطينة مستوثق من رؤوسها ms614 على ه ~~الرمادالحار فينعقد كالطبرزد. وملح الرماد ان يوجد خالصا منخولا وان كان ~~من البلوط كان اجود ويدير تدبير الملح القلى وعلى مثله ملح النورة. وملع ~~البول ان يشمس عشرة ارطال بول اربعين يوما فى القيظ فان انعقد والا اه ~~فاجعله فى المطينات على الرمادالحار. ابن الاعرابى: ملح ذزانى اى اييض وا ~~العامة يقولونه غيرمعجمة الذال و يزيدون فيه ماليس منه. الكندى: الملح ~~الصينى شبه البلور يستعمله النساء فى السويق للسمنة. لليخترى ~~جدة (2) يذود البخل عن اطرافها كالبحر يدفع ملحه عن مائه ~~بناحية دارابجرد جبال يرتفع منها ملح اييض و اسود و احمر واصفر و اخضر ~~واينحت منها موائد و اوانى وكذلك بجبل مهاتان من حدود الختل. و اما اهل ~~(7122) زابلستان فانهم يعملون الملح من طين لاشك فى سبيخته يلقونه فى حياض ~~ماءالآبار ويخرجون منه الشورة التى يستعملونه فى الخبز مكان البورق ثم الملح وقل هر ~~وار ييقى المر المستعمل فى الدباغة. ديسقوريدس: اجوده المعدنى الصلب الاملس ~~الصافى النقى من الحصى. واجودالملح البحرى الكثيف الاملس الابيض النقى ~~و و احراقه فى اناء فخار مطبق يدفن فى الفحم حتى يصير مثل النار و اخرون جه ~~وا يجعلونه فى عجين فى جمر حتى يحترق العجين. و احراق البحرى ان يغسل وماه ~~يجفف و يجعل فى قدر حديد ويطبق ويجعل الجمر تحتها و حولها حتى ينقطع ~~صوت التفرقع. (2) ديسقوريدس : فقاح الملح يجرى فى النيل فتجمد فى الانهار و ~~وا اجوده على لون الزعفران وريحه ريح المرى اوانتن منه دسم يحرق اللسان . # ابن خالويه: ذرانى وذرانى منسوب الى الذرآة وهوالبياض . سسرد: الملح خسة ه ~~انواع- اجودها الاندرانى ثم الابيض ثم الاسود ثم الاحمر ثم النوشادر. # و وزاد بعضهم فيها قسمين منزولين مذمومين احدهما الترابي المتولد من تراب هاه ~~السباخ اذا اصابها الندى ثم الشعرى لان الشغر اذا مكث فى الارض تولد منه PageV00P648 ~~============================================================ ~~حرف الميم 4ه5 ~~ملح ويكون نافعا من نبات الصصا(4) والعكوس ملح اذا حمى. السوقاباذى : ~~الذرء الظهور و منه ملح ذرانى لظهور بياضه. ه ms615 ~~واو «وملح ذزآنى وذرآنى شديد البياض بتحريك الراء و تسكينها والتثقيل اجود وهو مأخوذ من ~~النراة ولاتقل انذرانى» السان العرب ذيل ذرأ). 2 . در اصل: «جده و «عن اطرافه» اصلاح از ~~ديوان بحترى، طبع دارالمعارف، ص 29. و معنى آن چنين است؛ ثروتى كه بخل صاحب آن ~~نمى گذارد كبى به دور آن بگردد همچنانكه نمك و شورى آب دريا نمى گذارد كسى از آن بخورد. # 3. اين قسمت تا آخر در حاشيهآ ورق ا122 نوشته شده است. 4 . كيفيت اين كلمات و معانى ~~ان را ندانستم ~~1016. مصل (1) ~~ماء الاقط اذا طيخ و عصر ~~1. در حاشيهآ ورق ا123 آمده است. در ترجمه فارسى: «مصل عصارهآ اقط را گويند چون او را يه ~~و پهزند و آب ازو پيرون كنند. او را مصل و مصاله نيز گويند. واقط را پارسيان در بعضى از كتب ~~به لول ادرست: لور يا لورا) ترجمه كردهاند و در بعضى پنير گفتهاند. # 1017. منشم()= 81ل0 يا ق1لل ~~10 يا لقلة81010 ~~المخشكى: بفتح الشين وكسرها و قال هو حب يؤتى به من اليمن ويدخل فى ~~طيب اهل اليمن و الحجاز فيعرفه اهل الحرمين ولا يعرفه اهل العراق.هيه ~~الارجانى: حبه فى مقدار الفلفل و لونه الا آنه سهل الانكسار عن لب اشد ~~بياضامنه عطر. ابن ماسه والرازى: حبة مثل حب البطم مائلة الى الصفرة ~~طيبة الريح. اين زكريا: هو معروف بهذاالاسم بالشام. # 1. «المنشم حب من العطر شاق الدق. والمنشم والمنشم شيء يكون فى سنبل العطر يسميه ~~العطارون روقا وهو سم ساعة وقال بعضهم هى تمرة سوداء منتنة.به السان العرب ذيل نشم) .ج PageV00P649 ~~============================================================ ~~590 كتاب الصيدنة فى الطب ~~1018. منج .ااعاع1602800 ~~اسم عربى والفارسى كؤنك(1) والسندى ففى يدخل فى المعجونات الكبار وه ~~ليس بينج. وهو بزراحمر يشبه القرقيش اعنى الحخو بكلان(2) لكنه اعظم منه وه ~~يقال له منج زويق(3) شتان و ايضا منج طورانى. ابوحنيفة: المنج(؟) والمزج(4) ~~شجر مثل اللوز الصغار المرالذى يشتد به النبيذ. # 1. احتمال ميدهم همان كلمهآ كوتج باشد كه در ms616 برهان قاطع به معنى شونيز و سياه دانه آمده ~~است اگرچه معنا با منج يكى نياشد. 2. خوب كلا و خوب كلان به معنى تخم بارتنگ است ~~(برهان قاطع)3. احتمال ميدهم همان «منگ ويشتاسيان» باشد كه در اردا ويرافنامه آمده است ~~(حواشى دكترمعين بر برهان قاطع در «منگ»). صورت ديگر آن «منج زراوشان» است كه به ~~گفتهآ برهان قاطع تخم گل خيرى است. ؟. رجوع شود به ذيل «لوزه در همين كتاب. # 1019. من د ~~ابن سرابيون النجار: الصاعد من ثآمرالشجر والماء والارض اذا لطف منه ~~الشمس فى الموضع العالى وانطبخ اكتسب حلاوة وغلظا فاذا اصابه بردالليل ~~و غلظه و عقده فثقل ونزل على الارض و الاشجار بمنزلة الندى فهذا هو عسل حجه ~~الطل وهو المن و مادة العسل مشابهة لهذا و يكتسب الجودة والرداءة من ~~الشجرالتى يسقط عليها، والساقط على البطم واللوز و ما اشبه ذلك جيد وعلى يه ~~(122ب) الاشجار الرديئة ردى، منه صعترىوافسنثينى و ذلك بحسب التقاط النحل ، ~~واللوزى الذى يجمعه النحل من اللوز اقل حرارة من الصعترى. الفراء: كل ~~شيء سقظ على الثمام والعشر فهومن. و قيل هو ما من الله به على خلقه من ~~غير تكلف لزرعه و سقيه، ولهذا قال الكمأة من المن و قيل هوالطرنجبين هن ~~والسلوى السمانى و قيل العسل. ابن ماسه: هو الجزنجبين وهو طل يقع على هيه ~~الطرفاء. ابومسلم: المن عندالعرب ما يسقط على اصناف الشجر والنبات ~~سقوط الطل حلوا و لذا اجتمع كان كالسكر وله قيل الكمأة بقية المن. قيل PageV00P650 ~~============================================================ ~~حرف الميم 591 ~~جزنجبين هو مثل الناطف الا انه اخضر يكون بموش طارون وبملازگرد يكون ~~على رؤوس الاس ~~1020. المتك(1) ~~حجر(2) كان عندملوك الفرس لالون له فكان يبطن ببطانة فيؤدى لونها. # 1. در لغتنامهآ پلاتس (ص 986) مانك و مانك به معنى گوهر و سنگ قيمتى است. آ. در ~~المجماهر اين سخن از قول حمزه نقل شده است و بعد گفته است: «و هذه صفة المها والياقوت ~~الابيض» (ص 91). # 1021. مو 1010ل1 سلاه 6 ~~بالهندية به ms617 مونء اصل رومى و قيل هو جزر برى و دوقو بزره. الرازى: قطاع ~~مختلفة الشكل مالحة الطعم فى لون الغاريقون الا انه اصلب و اصغر قطاعا و ~~يشبه خشب الغار والاصول التى يسمى مشك اشنان عليه غبار و فى طعمه ه ~~مرارة وقيض وهو اصلب من الغاريقون و قطاعه دون قطاعه. ديسقوريدس: ~~ساقه يشبه ساق الشبث وارتفاعه نحوذراعين متفرق الاصول دقاقها بعضهاجه ~~معوجة و بعضها طوال طيب الرائحه يسخن اللسان. الرازى: بدله جوز طيب ه ~~اى بوا. ابن ماسويه: بدله نصف وزنه قلفل اسود وفى تسهيل البوليه ~~فطراساليون و الا بزر الكرفس الجبلى فان لم يوجد فبدلها الافسنتين الرومى . # 1. براى معانى گوتاگون «مو» رجوع شود به شرح مايرهوف بر اسماءالعقار (شماره 231). # 1022. مورداسفرم (1) با قلة6لاتة ق0ل12 ~~الرازى: اس نبطى ابيض واسود نوعان. ابومعادة اصبت فى كناش مجهول انه ~~الاسه. وفى المنجح شابابك ويقال الاس التبطى الدقيق الورق. الرسائلى: PageV00P651 ~~============================================================ ~~592 كتاب الصيدنة فى الطب ~~هوالكرمانى المستدير الورق. قال: الريحان اسبرم يعم و شاهسفرم ~~هوالصغير الورق الذكى الرائحة ثم يشبهه باقى الاوراق باشباهه فيكون منه ه ~~مورداسفرم والنعناعى والطرخونى و الصعترى والصنويرى و غاليدان وه ~~سذاب برى و امتالها. # 1. در حاشيه ورق ب 122 نوشته شده است. # 1023. صوز .ا829/ يا با 11156610181 ~~يكون للموز عرقان فقط و ليس باقيا كالشجر وآنما ييبس (1) و ان كان الهواء ~~فى ذلك الوقت دفيئا ثم يزرع غرسا من عروقه ولحاء اصوله ولايطيب على ه ~~شجرته و لكنه يقطع و يعلق فى البيوت تحت الارض اياما حتى يطيب. وار ~~يقولون بمصر ان اصل الموز هو نواة تمر وقعت فى وسط قلقاس(2) وينبت منه ه ~~موزء ثابت: رؤى بالبصرة قنوموز فيه ثلاثماثة موزة ووزن القنو ثلاثمائةه ~~(6123) رطلقيل ان يدرك العنقودالواحد فى العددالواحد يكون قد نبت حوله منه ~~كثير ويتضاعف فيأخذالموضع. ابوحنيفة: عمان معدن الموزحكوي هو ينبته ~~نبات البردى له عنقود غليظة وورقه ثلاث اذرع فى ذراعين ويرتفع كقامة وه ~~فراخها ينبت حولها واحدة بعد اخرى فيخلف اطلاعها ولهذا لاينقطع. ms618 واه ~~صيفيه اجود من الشتوى وبين نبات المؤزة الى إتمارها شهران وبين اطلاعمها ~~و و إجزازها (3) اربعون يوما ويكون فى القنو من ثلاثين الى خمسمائة فاذا كانت ~~كذلك . ثحمدالقنوة. # 1. در اصل: «يلس». 2. رجوع شود به ذيل «قلقاش» در همين كتاب. 3. در اصل: «احزازها». # «اجزالتخل حان له ان يجزه ~~1024. مولبدانا (1) »1101138000= 166) ~~صهاربخت: قوته قريبة من قوة المردارسنج.ه PageV00P652 ~~============================================================ ~~رف الميم 593 ~~1. در اصل: «موليداتا» و آن درست نيست. رجوع شود به عنوان يونانى و ترجمه عربيوه ~~يسقوريدس (47 از پنجم). # 1025 مومياى 11770444716 161 ~~السرى: معناه شمع الماء لايدرى احد من اين يجيي او ينبع وله بقارس بيت ~~مقفل و عليه حرس عدول يفتحونه كل سنة بامر السلطان وحضور المشايخ ، و ه ~~فى مجرى الماء حوض نصبت عليه مصفاة كالغربال يجرى فيها الماء ويبقى عه ~~المومياى فيجمد ويؤخذ الى الخزانة. ابومعاذ: فارسى (1) وهو صنف من القار ~~وهكذا (7)ي قال الدمشقى. حكو فى كناش (2)كالخوز: يؤتى به من ارض ه ~~ماه شبه القير وهو صمغ يجرى من حجر بين الجبال. قيل فى امتحان المومياى يه ~~ال يحل (3) بدهن حدوى تشرح كبد و يطلى على مواضعها المشقوقة ويشال (4) ~~بسكين فان تماسك فهو جيد. اشكال الاقاليم: بدارابجرد المومياى للسلطان فى ~~غار موكل به الحفظة يفتح كل سنة فى وقت معلوم و قداستجمع فى نقر حجر يوه ~~هناك ماء قداجتمع فى اسفله المومياى بقدر رمانة فتختم بمشهد تقات السلطان ~~وال والحكام و اصحاب البرد و يرضخ(5) منه الذى يحضره الشيء اليسير، وا ~~هوالصحيح وما عداه مزور و بقربه قرية يسمى آبين فينسب اليها موم آبين.جه ~~حمزة: فى كل واحدة من قريتى حوران(6) و كركوكان (7) من رستاق قهستان وهر ~~باصبهان معدن(8) مومياى. # 1. در الجماهر (ص 204): «و قال ابومعاذ الجوامكانى هو فارسى الجوهرب . 2. اضافات از ~~كتاب المجماهر (ص 205) است وبى آن معنى مختل است.3. در متن: «يحل بدهن المشيرج0» ~~كه درست نيست. در حاشيه: «يحل بدهن تشرح كبد. در الجماهرر (ص206): «يحل فى دهنه ~~خل ويطلى على كبد مشقوق..».4. ms619 در المجماهرة «و يسأله 5. در اصل: «ويرشح». متن ما ه ~~مطابق الجماهر 6. در الجماهر: «جوران». شايد «جوزان». 7. در الجماهر: «كركوكران» 8. در ~~الاعلاق النفيسه (ص. 157) معدن مومياى را در كوههاى رستاق «فريدين» اصفهان گفته اسنت. PageV00P653 # ============================================================ ~~594 كتاب الصيدنة فى الطب ~~1026. ميعة(1) ع22100 . لل 112 (ميعة يابسه) و ~~ولل1161015 17لنناب نيا (ميعه سائله) ~~(123ب! سميت بذلكلانياعها و ذلك من الميعان، وهى عصارة شجرة بالر وم، نوعان : ~~سائلة و يسمى ايضا عسل اللبنى و بالهندية سلهارس فمنها حمراء ومنها بيضاء يجااه ~~و يابسة وهى بالهندية سلهه و سلهس وهى قشور و يسمى اللبنى و كأن اللبنى ~~اسم الشجرة والميعة ماينماع منها وهى بالكردية كنارو الرازى: اليابسة حمراءيه ~~اللون اغبر فى طعمه حلاوة. قال: رستاق بزيادته(2) على بحرالشام و بها ~~شجرالميعة و اهلها فى الاصل بربرة(3). وقال ابوجريج: صمغ شجرة بالروم ~~ينحلب(2) منه فيقشر مع اللحاء ويطبخ ويعصر فيكون سائلة ومايبقى ثخينا فى ~~اللحاء وهو اليابسة. و حكى الخشكى عن الهند ان اسم اليابس باله. وحتفى ~~قاطاجانس: اقوى نوعيه الذى يضرب الى الصفرة و اذا عتق الى الذهبية وهذا ~~وا النوع عزيز والمائل الى السواد ردى وهو صمغ يسيل من شجرة بالروم ~~و ينحلب(4) منه يؤخذ فيطيخ ويعصر من لحاءها فما انعصر فهوميعة ومايبقى فى يو ~~اللحاء ثخينا فهواليابسة. حمزة: تركنار(د). ديسقوريدس (6) : هى ماء شجرة اه ~~تشبه السفرجل و اجوده الاحمر الذهبى الصافى الشبيه بالمر حوا6)ك العلك و ~~فيه قطع بيض طيب الريح والذى يكون يقليقيا هو مثل هذا واردؤه الاسود ~~الرخو الشبيه بالنخالة و يغش بنحاتة شجره فيتدود و يغش بالموم و بالشحم و ~~يسمى الدودى. اشكال الاقاليم: من الساحل الشامى الى قبرس فى استواهء ~~و الزنج يومين و الى الجانب الاخر مثله ويقع الى قبرس (7) الميعة والمصطكن ~~يكون فيه. ابن ماسويه: اجوده ما كان ثخينا صافيا. الخشكى: منها الصافية ~~السائلة الحمراء و منها العنبرية البيضاء التى يجلب فى ادراج الخشب و منها ~~ميعة المسك دون العنبرية و منها البيضاء الشبيهة بالشهد يخرج ms620 من تفل السائلة ~~اذا صفيت و منها تفل الميعة وهو اللبنى يجلب فى الازقاقى وهى صمغ شجره هاه PageV00P654 ~~============================================================ ~~ان نه تاه قفت الايه ى شق فن نسن بنشد ~~حرف الميم كە5 ~~اييبس فيلتقط من شجره والستائل يستخرج بالطبخ والعلاج و يكون فيه اه ~~قشوره ~~1. رجوع شود ايضا به ذيل لبنى دز همين كتاب 2 . كيفيت املاء و ضبط آن بر من معلوم نشد. # 3. شايدة «برابرة». 4. در نهاية الارب، ج 11 ، ص 319 » تحلب». 5. رجوع شود به ذيل لينى در ~~همين كتاب.6. عبارت سقط دارد در ترجمهآ عربى ديسقوريدس 611 از اول): «هو صمغ شچرة ه ~~شبيهة بشجرة السفرجل و اجوده ما كان منه اشقردسم شبيه بالراتينج...». 7. عبازت ظاهرا در ~~اينجا نيز سقطى دارد ~~1027. مين (1)/7لا=.87ل ة6اة 160101 ~~الحرف الثانى غيرمنقط، وهوالمو(3) و يسمى ايضا مطصير (3) وهو موالماء. # ار ديسقوريدس: يكون ببلاد ماقيدوتيا طيب الرائحة يشحذاللسان. # 1. در حاشيه ورق ب 123 نوشته شده است. آ. رجوع شود به ذيل مو در همين كتاب 3 . # چتين است در اصل. وصحيح «اتامنطيقون» است همچنانكه در ترجمه عربى ديسقوريدس (3 از جوه ~~اول) آمده است. در الحاوى، (ج21، ص 483): «و يسمى ايضا منفطير..» و آن هم ظاهرا ~~محرف اثامتطيقون است. # 1028. ميشناى(1) ا 2210ل611100020 ~~(2124) ~~كذا ذكره الرازى و بسجستان يعرف بهذا و بزابلستان شيرگيا(2) و يبلخ وه ~~طخارستان خيارك بى بر و بخوارزم ويذويك. # 1. در ذيل «حت العالم* در همين كتاب ميشنا را مرادف با آن دانسته است. ولى ظاهرا اين ميشنا ~~غير از حى العالم است. 2. «شيرگيا گياهى است كه چون آن را بشكنند از آن شيرهآ سفيدى ~~ماتند شير برآيد و در خصابهها به كار برنده (برهان قاطع) ~~1029. ميويزج 170100702120-.ا قاا1 ~~هذا زبيب جبلى والريفى يطلق بالزبيب. PageV00P655 # ============================================================ ~~596 كتاب الصيدنة فى الثب ~~104.ميكلس (1)02ت يا سع164700آداد 0701700 ~~56 يا با 578قة51 ~~جاليتوس: منه خشنة ومنه ملساءء تبات يغرس فيلتف على الشجر الى فوق و ه ~~الى اسفل. # 1 . در حاشيه توشته شده است: ms621 «و فى الاصل حرفه الثاتى غيرمنقط». از تعريف معلوم مى شود جه ~~كه اين گياه نوعى پيچك است و بدين ترتيب به قرينهآ معادل يونانى آن بايد ميلكس پاشد نه ~~ميكلس ~~1031. ميواقتئوس(1) 1112202 يا 610112 060070 ~~قللت26 ق182م يا .ا تلة11 188608 ~~تفسيره شوك الفارة. # 1. در اصل: «ميوافيقوس» و آن درست تيست. در ترجمه جربى ديسقنوريدس (125 از دوم): ~~«اشفاراغش فطراوس وهوالهليون و قد يقال له ايضا مواقتثوس.س». رجوع به عتوان يونانى جه ~~شود. اين گياه بهفارسى مارچوپه است. # 1031. (مكرر) ميبه(1) .)1ع1 18301 1151 يا م2نا705 ~~116010 17018 ~~قيل حب حامض يسود اذا بلغ وانتهى شكله و شجرته كشكل الآنير باريس و ه ~~شجرته الا آنه مائل الى التدوير نافع لسددالكبد و يكون فى جبال الشآم منه ~~كثير. # 1. در حاشيهآ ورق ا124 نوشته شده است. كريموف به آن شماره نداده است و در ذيل ميهنمك ~~ذكر كرده است (ص 835). PageV00P656 # ============================================================ ~~حرف الميم 597 ~~103. ميسن(1) چن7= .10 01اه 712006 يا ~~ق161 يا .86/5 ع110 ~~بولس:(2) المسمى ذوالثلاثة اوراق حكمنهى البستانى ومنه برى ومنه مصرى . # 1. در مخزن الادويه ميسن را لوطوس ولطوس گفته است اما ماهيت آن را طورى گفته است كه ~~بالوطوس مذكور در ديسقوريدس (93 از چهارم) فرق دارد. در آنجا لوطوس معادل حندقوقى ~~ذكر شده است (رجوع شود به ذيل لوطوس و حندقوتى در همين كتاب). ابن البيطار آن را ميس ~~بدون نون خوانده و با لوطوس يكى دانسته است. آنچه در متن ما آمده است با گفتار ~~ديسقوريدس اموضع مذكور و 94 و 95 از اول) مطابق است. در شماره 93 بستانى آن را ~~تعريف كرده است ودر 94 برى آن ريا الوطو اغريوس ومعناه فى اليونانى جندقوقا البرى ..) و ~~در 95 مصرى آن را الوطوس الذى يكون بمصر). آ. در اصل: اما المسمى! # 1033. مى نمك ~~وبطبرستان يحصل على جوانب الخوابى التى للشراب ملح وسمعت انه ايضا ~~و يرسب فى اوانى الزجاج ويسهل الاستاران منه الصفراة ان وجدها والا ms622 انهضم ~~و ولم يضر و رأيت فيه حمرة اشبهت حمرة الدردى. ويرسب فى القرابات من جنه ~~ماءالحصرم هناك ايضا ملح كنبات السكر يعقل.ه PageV00P657 ~~============================================================ ~~حرف النون ~~1034 نارمشك =.ا 5117 يا .ا فلل11 يا ~~ق11ية6 ل1110 ~~و بالهندية ناك كيسر (1) و بالسندية نارغفف، فى نسخة ناروقيسر . وذكر الخشكى ~~ان الهند يسمونه ناكبست ويجيى فى الكتب ناغيست(2). والهندية الصحيحة ~~ناكرمتر وناكفف و ناكيس. وهو نور هندى احمر طيب الرائحة يشبه الجلنار فى ~~اوراقه واقماعه الحادة وبزره الكائن وسط الورد. الرازى: فقاح شجرة؛ فى ~~الصيدنة ماسرجويه: فقاح شجرة يسمى تافاشر. ايومعاد عن ابن ماسويه: ه. # حشيشة هندية. الرازى: بدله ربع وزنه زنجبيل و ربع وزنه قسط وسدس وزنه حه ~~سنبل. الارجانى هو قشور و اقماع يشبه البسباسة الا انه ليس فى حمرتها وهاه ~~(124ب] صفرتها، عطرالرائحة فى طعمهاا حموضة قليلة. و بدله ربع وزنه زنجبيل وه ~~نصف وزنه قسط و سدس وزنه سنبل ~~1. مايرهوف در شرح اسماءالعقار (250) گويد كه سانسكريتى آن 1785809 است. در ~~لغت نامه پلانس (ص 1116): ناگسر يا ناگ كسرى.2. «ناغيست به معنى نارمشك است كه ~~تخمى باشد سرخ رنگ، معده و جگر سرد را نافع بوده. (برهان قاطع). # 1035. ناردين 00 18لب 66118 يا 76000 ~~18110 ياب).ل 1005186005185160091 ~~الارجانى: هوالسنبل الرومت و لايشبه السنبل فى الليف والشعر بل خشب ~~متفقع عليه شى من الليف فى طعمه مرارة. ديسقوريدس: ورقه طويل احمر و ه PageV00P658 ~~============================================================ ~~افبسشئخ منن ن ندشة نغامة حمدن ب شت هەە ~~حرف التون 599 ~~فقاحه كالشمع وجميعه يدخل فى الطيب وهو ناردين(1) . القلطيقى منه شجرة ~~صغيرة تقلع بطينها و يشد حزما بلئ الكف و يجب ان يتقدم حبيوم ~~فيفرش(2) الحزم و ينقى من الطين و يوضع على قراطيس فى موضع ندى . وفى ه ~~اليوم الثانى ينقى من الطين فانه حينئ لايتبين الجيد من الردئ لقوة الرطوبة و ~~يغش بنبات يشبهه و يسمى طراغوز(3) اى التيس و يفرق من الناردين انه ه ~~زهم كرائحة التيس و ليس له ساق وهو اشد ms623 بياضا وورقه اقصر من ورقه ~~الناردين و ليس اصله بمر ولاطيب الرائحة . فان اردت ان يبقى الناردين على ~~قوته فاطرح ورقه ودق(4)اصوله و اسحقه نعما و اعجنه بشراب وقرصه واه ~~ارفعه فى اناء خزف جديد و احكم تغطئة رآسه. و اجوده ما كان حديتا طيبه ~~والرائحة ممتلئا كثيرالاصول عسرالاتفراك. و ورق الجبلى منه يشبه ورق ~~و القريص وكذلك اغصانه الا انها اصغر من القريص ليس بخشن ولا متشوك ~~والرنه وله اصلان او اكثر سود طيبةالرانآحة كالتى للحناء غير انها ادق واصغر بكثيره ~~ول و ليس ينتفع له بساقه و لازهره ولاثمره و انما ينتفع بعروقه فقط لاكالقلطيقى ه ~~فانه يستعمل جميعه. حوى الاسود خير من الاحمر و هذا الجبلى يكون !125]) ~~بقاليقلا و يعرف به. # 1. ظاهرا در عبارت سقطى هست. در ترجمه عربى ديسقوريدس (6 از اول) ؛ السنيل الذى يقال ~~له ناردين قلطيقى فانه يكون... وهى شجيرة صغيرة» و قلطيقى يعنى از مردم سلت= 86 ه2613 ~~يا گآل. در اصل: «القليطى»2. در ترجمه عربى ديسقوريدس: «فينبغى ان يتقدم بيوم فى ه ~~رش الجزم.6 5.3ە)به يونانى به معنى بز نر *. در اصل: ««و ورقه». اصلاح از ديسقوريدس. # 1035. (مكرر) نى (1) هوشه ~~اناردين سورى وهوالسنيل. # 1. ظاهرا «مى هوشه» يا «ميخوشه» يا «ميخوشه) است. رجوع شود به حاشيه شمارهآ (7) از ~~ذيل «زراوند در همين كتاب. PageV00P659 # ============================================================ ~~600 كتاب الصيدنة في الطب ~~1036. نانخواه ملاساة = .13 11 0 يا نللللللي ~~61 يا يي1 10 111 يا 328016110 ~~فا لت6010 ~~بالرومية امى و بالسريانية ننوا و ايضا نينيا و بالسندية حوان(2) . # ديسقوريدس: اميانى. بشر: بالفارسية نغن (3) خوالان و نانخواه. # 1. به گفته مايرهوف در اسماءالعقار نانخواه در آشورى نينو در سريانى نينيا و نانخو است ~~(شماره 259).2. در لغتنامهآ پلاتس: «اجوان و جوانى (ص 24 و 395)- قن1د11611 ~~فه يا 00لةاللاتلاقلاى نيل3. «نفن» و «انغنخلان» و«نفنخوالان» زنيان ونانخواه ~~باشد» (يرهان قاطع). # 1037. نارچيل ب2ا13ل0 ق00 ~~بالهندية نالير (1) . ابن ماسويه: المختارمنه الحديث الابيض العذب وهو كالنخل ~~ليس له سلاء(2) و خوصه اربعة اشبار ms624 الى ستة و ثمره فى ليف يسمى الكنبار (3) ~~ول و ثمره غيرمنقطع طول السنة. حتو كنباره يحمل كل شهر طلعة اوطلعتي ~~فيكون فى السنة اثنى عشر مرة. و الاطواق(4) ماؤه خلو يسيل منه فى غاية ~~اللذاذة تبقى على الحلاوة نصف يوم ثم يصير خرا نصف يوم ثم يحمض و اه ~~يبقى على الحموضة. و يصعد اليه جنس من السمكة شوكه الى خارج لشربهاهن ~~الاطواق فاذا صعدها انسان رمى بنفسه من الشجرة. قال العتيپى(5) هو نخل يه ~~المقل قلبه طباع البلد. قيل: سفن البحر تخاط بالكنبار وهو ليف المقل لانه ~~لاينقطع ولا يبتل بالماء ثم يطلى بالنورة والشحم فلايعمل فيها الماء الملح. هذا ~~ليف النارجيل لاليف المقل و جزائره معروفة والشحم هو دهن الومال. و اه ~~جزائرالديبجات(6) جنسان احدهما يرتفع منه كوده (7)آوهو الودع والاخر يرتفع منه ه ~~خيوط كنبار. ويدفن النارجيل فان كان رطبا نبت والابطل. رجل رآى فى منامه ~~انه يأكل جوزا هنديا فعبر انه يتعلم النجوم لان الهند يختصون بهذا العلم وهو ه PageV00P660 ~~============================================================ ~~ت نى باطن بمشاين ملته بمنة هذس هتم نن طرنهم ~~خرف النون 601 ~~كرى الشكل و اسمه يشبه اسم الجوزهر لانه گوزگره (8) لاكما قال حمزة گو ~~چهر. ابن ماسويه: دهن النارجيل مثل دهن الجوز. ابوحنيفة: النارجيل التارنج . ن ~~1. در لغت نامه پلاتس (ص 1113) : «ناريل». 2 . در اصل: «سلى» و آن درست نيست. الشلاء ~~شوك التخل. 3 . والكنبار حبل التارجيل وهو نخيل الهند تتخذ من ليفه حبال للسفن ييلغ منها ~~الحبل سبعين دينارأ» السان العرب ذيل كتبر). ؟. «و شراب الاطواق حلب النارجيل وهو اخبت ~~من كل شراب يشرب واشد افسادا للعقل» السان العرب ذيل طوق). 5. شايد «القتيبى» باشد. # ال6. «و تنقسم هذه الجزائر (اى الديبجات) الى قسمين بما يرتفع فتسمى ديوكوذه اى ديبجات هاه ~~الودع يجمعونها من اغصان نارجيل يفزرونها فى البحر، وديوه كتبار الغزل المفتول من ليف ه ~~النارجيل لخرزالمراكب (ماللهند ص 149). ديبجات جزايرى است كه ذر جنوب غربى شبه قاره ~~هند در اقيانوس هند ms625 واقع است. نام امروزى اين جزاير علةتعقا (لكشاديويحصدهزار ~~جزيره) استت. 7. در سانسكريت كاپاردا يا كاپارديكا، در هندى كورى ع711ن. نوعى ~~صدف كه در بعضى نواحى افريقا و آسيا بعنوان سكه پول به كار ميرود تامى كه بيرونى و ~~ميدهد با اصل سانسكريتى آن مشابه است. 8. سخن حمزه كه جوزهر را گوى چهر خوانده ى ~~است به صواب نزديكتر است. جوزهر و گوى چهر ماه را مى گفتند و در علم هيات اصطلاح ~~خاصى است مربوط په ماه. # 1038. ناركيوغ(1) با 10686 52 ~~ابومعاذة الخشخاش الاحمر و يقال بزرالمرزنجوش.ه ~~1. همان ناركيو يا ناركيو است رجوع شود به ذيل خشخاش در همين كتاب. # 1039. الناطف(1) ~~صاحب المشاهير: هوالقبيطاء والقبيط ايضا. قيل ان الناطف يسمى القاطر. # 1. والناطف القبيط لانه يتنطف قبل استضرابه اى يقطر قبل خثورته . (لسان العرب ذيل نطف). # نارنج حا للهماع. ل8 ق1لاة لاي يا 1205 251اب) ~~لللا 01ة ~~ذكر بعض مشيخة بست انه لايكثر فى بقعة الا اسرع اليها الخراب و ان مبده ه PageV00P661 ~~============================================================ ~~602 كتاب الصيدنة فى الطب ~~وجوده ان الماء انحسر(1) عن الساحل فعثروا فيه على طائر ميت غير معهود ه ~~قد تبت من حوصلته نبات و تشبثآت عروقه بالارض فحفروا حوله وحملوه الى ~~و ملك الناحيه وأمر بوضعه فى حفرة فى البستان وتربيته حتى كبر فائمر النارنج ~~1. در اصل: «انحس). # 1041. النبع ا لل1000 618 ~~صاحب المشاهير: شجرة تتخذ منها (1) القسى و قد ذكر مع الشوحط ويقال له ه ~~بالسجزية كنار. ابوحنيفة: الفتح(2) جنى النبع كالحبة الخضراء الا انها حمراء ~~حلوة تؤكل. # 1 . در اصل: «مته» . 2. در اصل : «الفتخ» و آن درست نيست: «الفتح جنى التيع وهو كانه الحبة ~~الخضراء الا انه احمر حلو مدحرج يأكله الناس» السان العرب). # 1042. نشارة الخشب المتأكل ~~وا فى ادوية جالينوس على الحاشية: الحطب العفن (1). و اشار فيه جالينوس الى ~~خشب فيه قبض كبعض اجناس الشوك ~~1. در اصل: «العقر» و آن درست نيست. در ترجمه فارسى: «ومعنى او به لغت پارسى اجزاء چوبيو ~~پاشد كه ms626 عفونت در وى اثر كرده بوده ~~1043. النجب ~~صاحب المشاهير: لحاءالشجرة يقال نجيت الشجرة اى لحوتها. ابوحنيفة ~~واحدها نجبة وهي القشرة الظاهرة من كل عود و تحتها اللحاء وهو القشرة ~~الرقيقة التى بين النجب و بين صميم العود. والنجب الذى يدخل فى العطر قشر ~~شجرة من الطيب. و قال ابوحنيفة ايضا: النجب قشور عروق الشجر. و قال ~~القشر الغليظ الذى فوق اللحاء هوالنجب من كل عود و منه النجب من قجه PageV00P662 ~~============================================================ ~~حرف النون 603 ~~الطيب. يقال نجبتالعود و انتجبت و سقاء منجوب اى مديوغ بالنچبه ~~وانشد: ~~وان نحو(1) الشهور مرحبا الى رجب هى التحث عيداتنا بعدالتجب ~~والقرف هوالنجب و منه قرفة الطيب. # 1. عجالة گوينده اين شعر و صوزت صحيح آن را تتوانستم پيدا كنم ~~1044. كورالنحل(1) ~~النحل بالسريانية اسطينا(2) دديوريانا. # 1. عنوان «كورالنحل» است و به همين جهت ميبايست در حرف كاف ذكر ميشد. اما بيرونى ~~خود نحل را بيدر نظر گرفتن «مضاف» اصل دانسته است. آ. به تقل كريموف (ص 841) از ~~باربهلول: «سنيطاد دبورياتا» ~~1045. النحاس 16 1842= 1101866 ~~يالرومية خلكم(1) و بالسريانية نحاشا. ححقيل ان (2) -- زهرة النحاس ابيض ~~حكوي قيل انه خبثه. قال ديسقوريدس: فقاح النحاس يوجد فى اسقله ~~الفرنجات(3) التى يذاب فيها التحاس وله خشونة النحاس وطعمه. و اجوده ~~ما يتفتت سريعا ويحمر اذا سخن و اجوده ما كان كحب الجاورس و اصغر [2126) ~~منه و ليس له بريق ولافيه نحاتة(7) النحاس التى يغش بها. و قال ايضا: قشر ~~النحاس يكون فى الاتون والفيران التى يقلع منها النحاس بقبرس وهو اجوده . # و والذى يكون من النحاس الابيض دقيقا فيختارالغليظ دون البريق اذا صب ~~عليه الخل يزنجر كثيرا. و قال فى احراقه بان ينشر اسفل القدر شيء من ملح ول اه ~~يوضع صفائح النحاس فيه ويطين غطاؤه ويوضع فى الاتون حتى يدرك وه ~~بعضهم يخلط بالملح كبريتا او شبا و بعضهم لايجعل فى القدر شيئا غير النحاس ~~و ويوقد عليه اياما كثيرة و بعضهم يطلى الصفائح بشب و كبريت وخل ويحرق ه PageV00P663 ~~============================================================ ~~604 كتاب ms627 الصيدنة قى الطب ~~ثلاث مرات باعادة العمل. و قوة خبث النحاس كقوة النحاس المحرق . # 1. چنين است در اصل ودر المجماهر (ص 244): «خلقو» ودر ترجمه فارسى: «خلقوس» و اين ~~درستتر است رجوع شود به عنوان يونانى 2. در اصل: «من زهرة النحاس ابيض قيل انه ~~خبته». متن از روى ترجمه فارسى اصلاح شد: بو گفتهاند زهرة النحاس بلون سپيد است وبعضى جه ~~و گويند زهرة النحاس ريمى است...» 3. در اصل: بالفوتجات و آن درست نيست. رجوع شود به وهد ~~زيل قواميس العرب تأليف دوزى، ج 2، ص 242. 4. در ترجمه عربى ديسقوريدس (60 از ~~اول): «سحالة النحاس». و السحالة ماسقط من الفضة والذهب اذابرد ~~1046. النحاس المحرق الابيض 6ه161417= ع00008ل16 ~~بالرومية قلقديس و بالييريانية نحاسا حوارا موقدا و بالفارسية روىه ~~سييد يموختد ~~1047. نخل با 61 0612 ~~الطلع الذكر للتلقيح بسجستان يشد باقات مع قيصوم فان اغوز فحبق ثم يلقح ~~ال به. الكفرى(1) والجفرى(2) الطلع و يقال له الكافور ايضا لاستتاره(3). ام ~~جرذان اخر نخل الحجاز ادراكا فيصعدها الجرذان يأكلها. شمراخ(2) اللقاح ~~يسمى الحرق(5) يجعل منكوسلاع) فى طلع الانثى رآسه الى اسفلها لينثر دقيقةه ~~فيها ~~1و2 . در اصل : «الكترى والجقرى» . اصلاح از لسان العرب ذيل «كفر». 3. در اصل : «لاستراره» ~~و يا چيزى مانفد آن كه معنى ندارد. اصلاح متن از روى حديشى است كه در لسان العرب اذيل يور ~~كفر) نقل شده است «و.فى الحديث انه كان اسم كنانة (يعنى تركش) النبى (ص) الكافور تشبيها بغلاف ~~الطلع واكمام الفواكه انها تسترها..» . كفر در اصل به معنى يوشاندن است وچون كافور طلع رأ هار ~~ميپوشاند به آن نام خوانده شده است و تركش حضرت رسول(ص) نيز به مناسپت پوشاندن ~~تيرها كافور خوانده شبده است. «استتار» نزديكترين و شبيه ترين كلمه به كلمهآ ناخواناى متن ~~بود. عاود. والحجرق والحراق والحراق والحروق كله الكش الذى يلقح به النخل اعنى بالكش ~~الشمراخ الذى يؤخذ من الفحل فيدس فى الطلعة» السان العرب ذيل حرق). 6. در اصل: ~~«متكرشام. PageV00P664 # ============================================================ ~~ل نت رامنك هتنيد ms628 تابهمعت ت رتيه يهعشدشدب.. # حرف التون 605 ~~1048. تخالة ~~بالرومية قيتيرون(1) و ايضا كورين و بالسريانية طرتيا (7) دحطثا و بالفارسية ~~سپوس گندم. # 1. چنين است در اصل و در ترجمه عربى ديسقوريدس (؟8 از دوم): «فيطرن وهو النخالة ~~7400.ا. چنين است در اصل. كريوف (ص 843) به نقل از ياربهلولة «اطرفتاد حطثا، ~~1049. نرجس 0401010002با تلتنا6/ ل5ل810ل1 يا ققت ~~161 ~~ابوحاتم الرازى: هوالعبهر ويقال العبهر هو السوسن. ابوحنيفة(1). القهد من ج ~~اسماءالنرجس. بناحية شيراز ريحان يعرف بسوسن نرجس ورقه مثلو ~~ورق السوسن و داخله مثل عين النرجس سواءء ابوحنيفة(2): الترجسج ~~عندالعرب كثير(3) ... بري. # 1. «ايوحتيفة: ومن إسماء النرجس القهد والفغو و الفاغية» (المخصص ج 11 ص 194).2. # «ابوحنيفة: و من النبات الطيب الريح جدا العبهر وهوالترجس وهوعندنا برى وريفى» ~~(المخضص موضع مذكور). 3. در عبارت سقطى هست رجوع شود به حاشيهآ قبل. در ترجمه ~~فارسى: «ابوحنيفه گويد: نزگس در عربى مختلف الاقواع است از دشتى ويستانى.0.» ~~10نسرين 113702 ل66 1058 يا 10581086 ~~1151200 ~~حمزة: هو نسترن گل. صاحب المشاهير: الييهر (1) والحدس (2) التسترن . # الارجاتى: قال الرازى: رايت بخراسان قوما (3) يسقون من ورقه من الدرهم ~~الى الثلاثة فيسهل ذريعا.ه ~~واو2. اين دو كلمه را در منابعتى كه در دسترس من بود نيافتم در اصل: «قوم» PageV00P665 ~~============================================================ ~~606 كتاب الصيدنة فى الطب ~~1051. النشم با 50651016 12008 ~~هو شجرة البق(1) وهو بالسجزية والسمرقتدية كزم(2) و بالزابلية غزبه . # 1. رجوع شود به ذيل «شجرة اليق» در همين كتاب. ا. «گڑم» به ضم اول و سكون ثانى درخت ~~سده را گويند كه درخت پشهغال است و به عربى شجرةالبق خواتند ابرهان قاطع). # 1052. نشا 900للاق- لل ~~بالرومية املون و بالسريانية لبادحطئا و بالفارسية نشاسته وهو بالسندية ~~كسوان كتر وهو لباب القمح. بولس: بدله حوارى يابس. اين ماسويه: بدله ~~نصف وزنه لب الارز ~~(5126النضار 20261402 يا 1101=ة7لاتة 1 ~~يا .171/8 قنا11601 16 ~~ول والنضر الذهب. والتضار(1) خشب يتخذ منه القداح والاوانى وهو اسم الانية ~~عند اهل البادية. وقال ابوعمرو: والتضار الاثل وهو اجودها للاوانى ومنه ه ~~وا ms629 منبر رسولالله صلى اللهعليه. وقيل(2) آنما يختص من الاثل بهذاالاسم ما نيتن ~~فى جبل. # 1. رجوع شود إيضا به ذيل «ائل» در همين كتاب. آ. «و قال يحيى بن نجيم كل شجر اتل ينيت ~~فى جيل فهو نضاره السانالعرب ذيل نضراجهن ~~1052. نطرون (1) /8- /20فلد3 علد) ~~هوالبورق الاحمر، بالستدية رطرولموس. قيل انه بورق احمر يجلب من قاين .ه ~~ابن ماسويه فى كتاب الجذام: هوالبورق الارمنى. وفى تعاليق صهاربخت آنه ه ~~وبورق احمر، قيل هو اصفر. و فى كتاب كيمياى لابى زيدالبلخى: النطرونج PageV00P666 ~~============================================================ ~~ف لنا مفه فنفة ثن تخسخامان شنانخت ذه ندذههايت ~~جرف النون 607 ~~هوالبورق الرومى وهو لونان : ابيض خفيف فيه مشابه كورالزنابير ويسمى جه ~~غوله والاخر اصفر قطاع كالصفائح. ابن زكريا فى كتبه الاثناعشر انه ما احمر ~~من بورق الخبز ~~1. كريوف فرمول شيميايى آن را چنين گفته است: آي1011.و1800 ~~0ا. نعنع رد نالن8ا1للانل5 2ان16 16 يا 16108 ~~5811 ~~بالرومية هوذاسمون(1) و ايضا اوراسيمون (2). ديسقوريدس: ايذووسمون(1) . # و بالسريانية رقوثا(4) و ايضا تنعا (5) و ايضا هيوازما(5) و بالفارسية بوذنه . # و ديسقوريدس: قد يكون نعنع غيربستانى على ورقه زغب وهواكير قليلا من ~~السيسنبر وفى رائحته شيء من الژآهومة. جالينوس: هو مثل فوتنج نهرى. ه ~~1وآو3. رجوع شود به عنوان يونانى. 4. در اصل «زقوئاه . متن از باربهلول به نقل از كريوف ~~(846) اصلاح شد. 5. در اصل: «اتبعا» متن از كرموف (موضع مذكور) يه تقل از باربهلول ~~اصلاح شد. ك چنين است در اصل و در لوو (ص 259) ياهير زاما م. # 105. التفط 41702ن يل1606 ~~بالسريانية نفطا. الحاوى: ديسقوريدس: هو صفوة القفرالبابلى نوعان اسود و اه ~~اپيض ~~157. التفل 7100لا- ي110 قلقللك 80ل116 و 080ل16 ~~عل و با تللالله صلاللقلهلل 1210آ0 ~~السبدل(1). ابوحنيفة: و شبه القت وهو قت البر يسمن عليه الخيل وهو من ج ~~احرار اليقول لها نورة صفراء طيبةالريح وهو بالفارسية شفتل(2) . PageV00P667 # ============================================================ ~~608 كتاب الصيدنة فى الطب ~~1. شايد شكل ديگرى از شفتل باشد كه به گفتهآ يرهان قاطع «گياهى است كه آن را سه برگه ~~گوينده و شانيد شكل ms630 ديگرى از «شبدر» باشد. نيز رجوع شود به كريموف (846). 2. رجوع به ~~حاشيهآ شمارهآ (1). # 1058. تلك(1) لعا 2ة7نل 70005 ~~بالفارسية شيء يشبه الاجاص الصغير اصفر اللون مزالطعم الى الحموضة ماهى ~~و فعله فعل الاجاص وهو فى تسكين الحرارة اكثر من الاجاص وفى تسكين هن ~~العطش ايضا وشجره لايكبر ولايعظم واغصانه يمر على وجه الارض من كثرة هن ~~الثمر و لونه اصفر مشرب حمرة.ه ~~1. رجوع شود به ذيل «اجاص» در همين كتاب. # 1059. نمام 3000ايانكاه=1 18067 يا 1110005 ~~56110100 1 ~~هو السيسنبر بالسندية و بالفارسية شسرم. قال ابومعاذ: نيقولاوس: ربما يحول ~~فصار نعنعا. ديسقوريدس: البرى سيسنبرون يقال له الالط(1). صاحبه ~~(6127) المشاهير : النمام و الاطة(7) والقردامنى(3)) السيسنبر. قال الدريدى:(؟) ~~وهو العبس ايضا. بولس: بدله ورق الغار او جارالنهر. ابوحنيفة: النمام سمى ~~ولانه نم على نفسه بسطوع رائحته. ديسقوريدس: ارفلس(5) هوالنمام منهه ~~بستانى رائحته فيها شيء من المرزنجوش و يؤكل و سمى حرمن -=(6) ارفى ~~وهو الدبيب لانه يدب ومتى ماس الارض ضرب فيه عروقا وماليس ببستانى ههر ~~حتيقال لهي زيغس لايدب بل يقوم وله اغصان دقاق و ورق كالسذاب طيب ~~الرائحة. # 1. «الط به فتح اول وضم ثانى به لغت رومى ريحانى است كه او را سيستير گويند و آن حشيشى و ~~باشد ميان نعناع و پودينه» (برهان قاطع). آ. چنين است در اصل و شايد همان «الطه باشدر 3. PageV00P668 # ============================================================ ~~حرف النون 609 ~~در اصل تنها حرف قاف از اين كلمه خوانده مى شود حدس كريوف (848) كه قردامنى باشد ~~درست است. در ترجمه عربى ديسقوريدس (128 از دوم) ذيل سيسنبريون داردن «ومن الناس ~~من يسميه قردامني7نلايههه ا. يه احتمال زياد مقصود ابن دريد لغت نويس مشهور و ه ~~صاحب كتاب الجمهرة است. در جلد اول كتاب الجمهرة ص 286 آمده است: «والعبس ضربه ~~من التبت قال ابوحاتم يسمى بالفارسية شابايك و قال مرة اخرى سيستبره. 5. در متن كاملا يه ~~واضح نيست. در ترجمه عربن ديسقوريدس 361 از سوم) آمده است: «ارفيلس وهو النمام* ~~.6. در اصل: «و سمى ارفق». ms631 اصلاح از ترجمه عربى ديسقوريدس موضع مذكور ~~106. ثملة 101011 ~~بالرومية مرمكس. # 1061. النورة 40712 قهله ~~بالرومية بطرخانون(1) و ايضا كباسطيون (7) و ايضا كرطا اورون وبالسندية ~~شنوا(3) و بالرومية ايضا كوسطانون(7) و ايضا هلطى وايضا كطناوس (5) و ~~بالسريانية نورثا(6) حوى كلشا و بالفارسية آهك. قيل سميت لانها تنيرالبدن ~~وو تبيضه. اوريباسيوس: يعبر عنه بالكلس. # 1لةل باتراخيوس در يونانى به معنى مالاشيت يا مرمرسبز است. آ. احتمال مىدهم ~~محرف از اسسطوس باشد در ترجمه عربى ديسقوريدس: «ازبسطوس وهوالكلس» (97 از ~~پنجم) ورجوع شود به عنوان يونانى. 3 . در خزن الادويه (ص 5ك7): «به هندى چونه نامتده. # اوك. رجوع به حاشيهآ شماره (2). 6. در اصل: «نورماكلسا». اصلاح از كريموق به نقل از ~~باربهلول (ص 848). # 1062. النوشاذر(1)رق6لالأ 0ف0لة581 ~~بالرومية ارمنيقون وايضا امونيقون هو فى جبال البتم (2) من اسروشنه كانه ~~تقب وغار فى الجبل لا يضر من قاربه و لكنه يبنى عليه بيت ويستوتق من بابه ه ~~ول و كوته حتى يقع(3) فيه بخار كالدخان بالتهار و كالنار بالليل و ينعقد نوشاذر PageV00P669 ~~============================================================ ~~610 كتاب الصيدنة فى الطب ~~فيدخله(4) المختلس لابس لبود رطبة . و ينتقل(5) هذاالنار فيطلب وتيحفرلها. و ~~سمعت ان اهل القرية يجعلون منها كالقنى الى بيوتهم يستدفئون ويطيخون فى ~~الكانون عليها. و قيل انه نارطاهرة و بها شيى نوشاذر اى النار الهنيئة وان ~~اخرى خبيثة تعاديها و تضر بها و تنحيها و لا يحصل منها نوشاذر. وليس للنار جه ~~مغايرة فى النارية مع اخرى و آنما اظن ان مادة البخار تفنى فيفنى النوشاذر و ~~يسمونها خبيثة ويغطون مخرجها و يحفرون فى موضع اخر يكون فيه للبخار يه ~~و مادة و ايضا بين جيرفت و خواش(6) من مكران على سبعة فراسخ من خواش وه ~~و جبل شامخ صعوده ثلاثة فراسخ يرى من مسافة تلاثين فرسخا مشتعلابنار و ج ~~وا يجلب منه النوشاذر ومن صعده لذلك لم يكديلبث فيه من البرد. واستيقادهم ~~(127اب] من سرقين يرمى به فى().. فى الهواء ليشتعلا فيستوقد منه... والنار... # بخار... يسمع منه الصوت ومنه ms632 يجلب النوشاذر... شهراوشهرين ثم يجتمع اهل جه ~~البلد و يأتون... ما ينعقد حول الغار و يقسمونه بعد خس السلطان. و يعمل ناه ~~الكيميائيون من شعر الناس نوشاذرا. وسمعت بعض الهند يقول إن الدمن القى ~~يجتمع على ابواب قراهم كالهيضاب ربما يقع فيها نار فيأخذ فى الاحتراق زمانا يه ~~الى آن يفنى ويخمد فاذا برد فتش و وجد فيه التوشاذر البيكانى. قيل النوشاذر ~~يبردالماء و ان جعل ماؤه فى تلج جمده. ابن ماسويه: بدله مثليه ملح طبرزد. # 1. نام شيميايى نوشادر كلروردامونيوم است. 2. در اصل: «اليتم» اصلاح از معجم البلدان . ج ~~1، ص 490: «البتم يبالضم ثم الفتح والتشديد اسم حصن ببلاد فرغانة» . ياقوت كيفيت تحصيل ~~نوشادر را از كوه بتم ذكر مى كند و ظاهرا منبع او همين كتاب الصيدنه بوده است و ما در ~~تصحيح اصل از آن استفاده كرديم. 3 . در ياقوت : «يرتقع من هذا الموضع پخار. »4. ياقوت: ~~«فلايتهيا لاحد ان يدخل هذاالبيت لشدة حره الا ان يليس لبودا يرطبها بالماء ثم يدخله ~~ولر كالمختلس فيأخد مايقدر من ذلك ويسرع الخروج» . 5 . ياقوت: «و هذا البخار ينتقل من مكانه ~~الى مكان فيحفر عليه حتى يظهر». 6. در كتب جغرافيايى «خاش» و گاهى «اخواش» (مثلادر ~~اصطخرى).7. مواضع نقطه گذارى در اصل خوانا نيست و من قسمتى را كه مرزبوط به مواضع ه ~~نقطه گذارى است از ترجمه فارسى (نسخه مغنيسا) تقل مى كنم: «و هر كه را در آن كوه به آتش PageV00P670 ~~============================================================ ~~حرف الثون 611 ~~حاجت افتد معتاد آن است كه نجاستى كه ستور افگنده باشد و خشك شده بگيرند و از پالاى ~~كوه بقوت بيندازند و او در هواى آن كوه تا به مركز برسد آتش شده باشد پس اتش را به هيزم ~~تقويت كنند و در غرضى كه دارند به كار برند و آوردهاند كه آن آتش از مسافت بسى فرسنگ ~~بر سر آن كوه بتوان ديد بخارى است كه ترقى مى كند و آوازى از وى به اطراف مى رسد ms633 و ~~مى رود و آن موضع را مدت يك ماه و دو ماه بگذارند تا نوشادر جمع شود..). # 1063. النهق =.ا 1916861 ~~ابوحتيفة: هوالجرجير (1) عشبة تطول فى السماء لهاوردة حمراء وورقها عريض جه ~~والناس يأكلونها. # 1. نهق يا ايهقان جرجير برى است. رجوع به كتاب النيات ابوحنيفة شمارهآ 15. # 1064. نيلوفر ه1001ل1.ا ه1166 يا 1111158 ~~يا با ق10 1002 ~~بالسريانية نيروفل واصله شقرنيروفل و بالفارسية بن ليلوفر و قيل ~~و نيلو برك(1). قيل النيلوفر والخيرى و وردالشمس و يسمى ورد المجوس ~~والخريرسته حداىي يدور مع الشمس. و نيلوفر فى الليل عندالشمعة يرى ه ~~احمر خيريا. ويارض الهند لا يكون منه غيرالاحمر والابيض ويسمونه پدم(2). # ديسقوريدس: الاصفرالزآهر الابيض الاصل اقوى من الاسود الاصل و ~~بخوارزم يكون ابيض منتنا(3) و اصفر قيل انه اجود والاصفر لايكون على ~~هيئة النيلوفر بل يشابه الخيري الاصفر فى صفرة اوراق ورده. وقال الخوز اصل جه ~~النيلوفرالهندى فى التنويم قوته كقوة اليبروح، حدوك هذا قياس لايصح فان ~~الهند يتخذون من اصله القلايا و يأكلونها و يتنقلون ببزره ولايضرهم ذلك ~~واليبروح قتال. ديسقوريدس: نيفا ينبت فى الآجام والمياه القائمة يظهر على ~~وجهها و منه ما يكون داخل الماء زهره ابيض كالسوسن وسطه زعفرانى PageV00P671 ~~============================================================ ~~612 كتاب الصيدنة فى الطب ~~1. نيلوپرك به معنى تيلوقر است كه گلى باشد معروف. (برهان قاطع). 2. در لغت تامه يلاتس ~~(232) يدمرا 6 گفته است. 3. در اصل: «منتن». # 1065. تيل با 110080214 1101/62 ~~من حد مغون(1) حتوي ولاشگرد الى حد هرموز يزرع النيل و يحمل فى ~~البحر من السواحل الشرقية ويسمى اجوده دانيطى و بنواحى كلورولوهاور و ه ~~(7128) اجودهمن لامغان وهو متاع لايتسوس (2) على الايام و لايفسد. المشاهير : ~~هوالعظلم. ابوحنيفة: العظلم شجيرة من الربة(3) تنبت حراء(4) و تدوم ~~خضرتها و عصارتها(5) اذاجفت هى النيلج وهوالسدوس و منه قيل للكساءيه ~~الاخضر سدوس وعلى كثرته بارض العرب لايتخذمنه النيل ولكن بالهند لقوة ~~ذلك و يخلط به طبيخ الفوة ثم يجمد و قيل الفوة من عندنا فليس هناك فوة و ه ~~قال بعض الاعراب ms634 العظلم هوالوسمة البرى. # 1. مغون و ولاشگرد از بلاد كرمان بودهاند (اصطخرى 160). و نيز اصطخرى (167) گويد: ~~«و من حد مغون وولاشجرد الى ناحية هرموز يزرع النيل والكمون و يحمل منها الى الافاق. 2 . # در اصل: «لايتشوش» و ان درست نيست. لايتسوس با سين بى نقطه درست است، يعنى كرم ~~نمى گذارد. در ترجمه فارسى نيز چتين معنى كرده إست. 3. «الرية ما ينيت ببردالليل فى اخر القيظ ~~من غير مطره (ابوحنيفة440).2. در اصل: «احمر». 5. از اينجا تا آخر در ذيل عظلم نيزذكر ~~شده أسنت. # 1066. حب النيل(1) ~~بالسريانية ليلن و يجيئ فى الكتب تيلنج(2) و ليلنج و يظن انهما هو ، وهو نبات ~~وا يلتف بالشجر وله نؤر اكهب على شكل نور اللبلاب و اذا اشرقت الشمس ~~عليه يبس و تتاثر و حبه الاسود المعروف بالقرطم الهندى. الرسائلى: اجوده ~~الحديث الرزين الاملس ليس بمنقيض ولاضاوى يسميه اهل بغذاذ دمعةياه ~~العاشق. PageV00P672 # ============================================================ ~~: لمقنش ننمة املن صف خوثآف حف ماية ينر ه نى بارآه تتوهئت ~~ر- م .2 . . # جرف النون 613 ~~وى ا. اين دارو نبايستى در ذيل حرف نون ذكر ميشد. در ذيل حرف حاء يى بار ديگر ذكر شده ~~است (حب النيل). 2 . نيلنج و ليلنج و تيلج را در برهان قاطع عصارهآ ثيل معنى كرده است ~~همچنانكه در ذيل «نيل مذكور شد ~~1067. نيفاطوس(1) ~~على حاشية بولس وابى الخير: نبات ورقه يشبه ورق الصعتر و فى ساقه حمرة ه ~~يفترش على الارض كالعكرش الآ انه اكبر منه بقليل. وهذا النيات يطلب ه ~~بلكزان(2) من قرى در بند على اربعة فراسخ يطلب بها من انسان كازرونى(3) ~~ومقيم بهاء و بلكزان نبات هو سم يهلك الانسان لوقته فتسقى عصارة هذا ~~فيشفى وليس يعدله شيء من الادوية فى ازالة البياض من العين يتخذ منه شياف ~~و و يحك على المسن و يقطر فى العين فيجلو عنها البياض. # 1. در ترجمهآ فارسى: «تيقاطوس». آ. در معجمالبلدان: «لكز».3. كازرون يعنى شهرى معروف ~~در فارس نبايد باشد. بايد شهرى در آن حوالى باشد ms635 به صورت ديگر كه در اينجا تحريف شده ~~است. در ترجمهآ فارسى نسخهآ مب «كازروم» و در نسخهآ مغ «كادروم». PageV00P673 # ============================================================ ~~حرف الواو ~~1068. واشه ~~وسعى عروق الصباغين وبالسجزية منجوشك وهو عروق تلتف ولاتحمر الماعء ~~و ان طبخ فيه و آنما تحمرالدهن فيستعمل فى القناديل. # 10. الوج 00000=.ا ق008811يا .20116لا1156 ~~اوريباسيوس: بالرومية اقيرون و بالسريانية وص و بالفارسية وزو ايضا وريز ~~و ايضا وريزك و ايضا افريز صهاربخت: اقارون هو الوج. ديسقوريدس: ورقه وه ~~وكورق الايرسا الا انه ادق و اطول و اصوله ليست ببعيدة فى الشبه(1) من ~~اصوله غير انه مشتبكة بعضها ببعض ليست بمستقيمة بل معوجة وفى ظاهرها ~~(78اب) عقد لونها الى البياض هو حريفة ليست بكريهة الرائحة. و اجودالوج ما كان ~~ابيض كثيفاغير متأكل متلئا طيب الرائحة. والذى يجلب من قنسرين(2) على ~~هذه الصفة و كذلك ما يجلب من عمورية(3) الرازى: بدله فى طردالرياح و ه ~~نفع(2) الكبد والطحال الناردين و وزنه كمون و ثلث وزنه ريوند(5 ) . # 1. در اصل: «فى التشبه». اصلاح از ترجمه عربى ديسقوريدس (20 از اول). آ. در ترجمه عرب ~~ديسقوريدس: «خلقيس». 3. در ديسقوريدس «غالاطيا» ؟. بنا به ترجمه فارسى بايد «نفخ) ~~باشد: «و راندن باد از جگر و سهرزه. 5. در ترجمه فارسى گفته است كه بوج را در فرغانه و ~~ماوراءالنهر ورج و فريڑ و فريج بهر سه لفظ از وى عبارت كتنده. در برهان قاطع ذر ذيل ~~«ورج» و «فريج» ذكر شده است. در ترجمه فارسى گويد: «به لغت تركى اكر گويند و اهل رى تنو ~~نيز اكر گوينده. در برهان قاطع «اگره آمده است. PageV00P674 # ============================================================ ~~حرف الواو 615 ~~1070. ودع(1) =.ا 13ع1186810 ~~يالهندية كورى(2). حمزة: كفرجك و ايضا كج و بالسجزية دندان جانان. منجه ~~و الديبجات(3) ديو كوده و منها يجلب الودع وديوه كنبار يجلب منها غزل و حبال ه ~~مفتولة من ليف النارجيل و ديوه رم و قصبتها مكان بين سرنديب وبين كولم. # الزنج يجمعون الودع وقت الجزر(7) و يلقونه فى حفرة من الارض حتى يعفن ms636 ~~ول لجومها و يبطل ثم يحمل الى الهند. و قيل يغرزون اغصان النارجيل فى الما ء ~~ووالودع يجتمع عليها ويلتصق . فى اخبار الصين ان الودع يأتى جزائر الديبجات ~~المخصوصة بكودة(5) على وجه الماء فيطرحون عليه سعف النارجيل حتى يتعلقه ~~يه ويعمل به ما تقدم. الكبار المسماة شنك فى غاية البياض و رأيت(6) منه ما ~~داخله متلال مثل الصدف و خارجه خشن كالصدف ايضا من خارج ثم كان ~~متلويا كالشنك. # 1. ودع به سكون دال و ودع به فتح دال هر دو ضبط شده است. آ. رجوع شود به حاشيهآ ~~شمارهآ (7) از ذيل «نارجيل». 3. رجوع شود به حاشيه شماره (6) از ذيل «نارجيل». ا. در ~~اصل: «الجوز» وان درست نيست. در تتمه كتاب الجماهر (ص 2) : «ومن انواعها الودع يجمعها ~~الزنج فى جزائرهم عند جزرالماء. ك. در الجماهر (موضع مذكور): «كوره». 6. در الجماهر ~~(موضع مذكورا: «و رأيت منها مرة. واحداكان ظهره كدرا مظلما وبطنه كاللؤلؤ المتلالئ بصفرة ~~غالبة» ~~1071. ورس ة3 2000 1160 يا 1015ة1 ~~للفلااا يا 10ل11 61002ل61811ل1 يا 1660100 ~~لتلن يا .0ل1 ع0ع16051011 ~~قال يحيى والخشكى: ضروب الورس يكون ببلاداليمن و كله يكون يابسا حه ~~فمنه الجيدالاحمر الذى لايرى فيه غير الحمرة ويسمى البادرة(1) و منه الدون، ~~و والبياض فيه فاشى، والحب مثل الماش اسود و يقال انه ندي يسقط بالليل من PageV00P675 ~~============================================================ ~~616 كتاب الصيدنة فى الطب ~~السماء على انطاع تبسط فينفض منه ويجمع وهو ايضا يسقط على الشجر و ~~قيل انه يخرج من الشجر. الخشكى: وزعم قوم ان منه جنسا يزرع زراعة. # الندى الساقط من السماء فى كل مكان يختلف بمساقطه : فبالعراق يكون طلا ~~و وندى. و بجبال ساتيدما(2) و ما يضارع هواها يسقط على شجر البلوط والبطم ~~فيكون المن و يلتصق و ربما خلص منه و ريما كبس مع الورق فى الظروف واتخذ ~~كهيئة الجبن واللوز؛ و اذا سقط بتهامة على شجرالعشر كان منه سكره، و ه ~~باليمن على الشجر يكون الورس، و بخراسان على شجرالحاج الترنجبين و ~~بجزيرة قبرس على ms637 شعر المعز اللاذن يتعلق بها كالوسخ(3) . وغش الورس كثير ~~291(7) كالعسل و السياه داوران و يعرفها تجاره. الورس بالسريانية ورشا. سراللغة ~~واثوب مجسد مصبوغ بالجساد وهوالزعقران، و مورس بالورس ~~هوالحواة(4) التى... و لايكون الا باليمن . ارجانى: هو شبيه الزعفران المطحون . # ابن ماسه: يجلب من اليمن احمرقانى ويقال انه يوجد على قشوراشجار اليمنيه ~~ينحت منها و يجمع وهو شبيه الزعفران المسحوق. و قال الورس هو الحص عاه ~~والقنديز و يقال لاحمره البادر. ابوتمام: ~~حطت(5) الى تربة الاسلام ارحلها والشمس قد نفضت ورسا على الآصل ~~قال الاعشى: ~~فبت كانى شارب بعد هجعة سخامية حمراء تحسب عندما ~~بابل لم تعصر فجاءت ملافة تخالط قنديدا و مسكاتختما ~~و قيل : الورس يحمل من ارض الحبش الى زبيد وهى (7) بلدة طيبة الهواء ~~كثيرة النعمة تبعد من الساحل ثلاث مراحل وفرضتها غلافقة(8): و زيلع (9) ~~فرضةالحبشة على طريق غلافقة؛ والورس عرق احمر يستخرج من الارض جه ~~فيسحق حتى يتحول ورسا اصفر كالزعفران ذكى الرائحة ويكون منه باليمن ~~قليل و لنباته ورق يشبه ورق الخرتوب. يقال للورس الغمر ومنه غمرت المرآة PageV00P676 ~~============================================================ ~~حرف الواو 617 ~~وجهها. ابن ماسويه: ورس اسقوطرى يشبه عيدان الاسارون اغلظ متها قليلا. # ابوحنيفة: للعرعر (10)ورس اذا جفت من ذاتها فيؤخذ من لحائها والصميم ~~ورس اذا فرك انفرك ولاخير فيه ولكن يغش به الورس (11). و قال ابوحنيفة ~~ايضا: الورس ليس ببرى وانما يزرع بارض العرب و منها فى ارض اليمنيه ~~يزرع سنة فيجلس (12) عشرسنين و نباته مثل نبات السمسم فاذا جف ه ~~(13)- ~~عندادراكه تفتقت(12) خرائطه فينفض منه الورس و جيده يسمى البادر ~~وهوالذى لم يعتق شجره والذى عتق دونه وهو العتيقة(14). و قيل البادر الحديث ~~النبات والاخر يسمى الحبشى لسواد فيه وهو اخرالورس. والحبشى يخرج صبغه ه ~~و اصفر خالص الصفرة و فى صبغ البلادر حمرة وكل شيء اصفر فقداروس جه ~~كالرمث عندالادراك ~~1. «والبادرة اجودالورس واحدثه نباتاه (تاج العروس ذيل بدر). آ. «ساتيدما جبل پين ميافارقين ~~ووسعرت». (معجم اليلدان) وبراى اختلافى كه در اين باره هست بهذيل ms638 ساتيدما در معجم البلدان ~~مراجعه شود. 3. در اصل: «كالوح» و آن درست نيست. رجوع شود يه ذيل «لادن» در همين ~~كتاب. 4. در اصل ناخواناست . «ورق الحواة» حدس كريوف (857) است با اشاره به قول ~~صاحب تاج العروس در ذيل «بدر»: «والبادرة ورق الحوأة اى الحناءه ولى به نظر من درست دره ~~نمى آيد كلمهاى كه من «التى» خواندم «الزعفران» نيز خوانده مى شود به هرحال من از ~~كرييوف در اينجا پيروى كردم. 5. شعر شانزدهم از قصيده 127 ديوان ابى تمام به شرح خطيب ~~تبريزى است (چاپ داوالمعارف ، ج 3، ص 91). در ديوان مصراع اول بدين گونه است: ~~«حطت الى عمدة الاسلام ارحله» و اين لااقل در ضمير مذكر كه به ممدوح برمي گردد درست تر ~~است. قال التبريزى: «عمدة الاسلام يجوزان يعنى به الكعبة اوالمكة: و قوله والشمس قد تفضت ~~ورسا على الاصل اى دنت للمغيب فاصفرت» 6. شعر دوم و پنجم از قصيدهآ 5د از ديوان وه ~~الاعشى ميمون بن قيس ين جندل ابه تصحيح رودلف گير) است : «سخامية لينة الهمز فى الحلق ~~والعندم شجر احمر والقنديد مثل الاسفنط». 7. در اصل: «و هيت تارة» و آن بيمعنى است. # تصحيح كاتب نسخهآ عراق كاملا به موقع است: «وهى بلدة». 8. «زبيد به فتح اوله... مدينةه ~~مشهورة باليمن... وبازاءها ساحل غلاققة وساحل المندب-» (معجم البلدان). 9 . زيلع به فتح ~~اوله وسكون ثانيه... هم جيل من السودان فى طرف ارض الحبشة... وارضهم تعرف بالزيلع.0» ~~(معجم البلدان). 10. «و قد يكون للعرعر والرمث و غير همامن الاشجار لاسيما بالحبشة ~~(ورس)... واما العرعر فيوجد بين لحائه والصميم اذا جف..» (تاج العروس ذيل ورس). 11. در PageV00P677 ~~============================================================ ~~618 كتاب الصيدنة فى الطب ~~اصل افزوده است: «يخط ابن الزكى رحمه الله فى الحاشية و لعله كان فى الاصل من المتن» 12. . # در اصل: «يجلس». در لسان العرب اذيل ورس): «فيجلس عشر سنين اى يقيم فى الارض ~~ولايتعطل». 13. در اصل: «بقيت» . اصلاح از لسان العرب. 14. در اصل : «العسفة» اصلاح از ~~لسان العرب ~~1072ورد :6180.ا ل65 ms639 1088. 68 05 ~~11058 2 ~~يحيى والخشكى: الورد افضل الرياحين لونا و طيب رائحة ويشبه بخدود ه ~~(29اب) النساء فمنه الاحمروالابيض والاصفر والاسود و الموجه والاحمر المضاعف ~~الكثيرالورق ومنه البرهانى ذوخمسة(1) اوراق و يسمى الطيار وهو اشد حمرة و ~~احسن لونا ولايستعمل فى الطيب الا عن ضرورة. ومن الاحمر ما.. (2) جنابذ ~~قبل الانفتاح ويستعمل مطحونا فى الطيب. و اجود هذاالنوع ما جلب من جه ~~ماسبذان؛ واذكى جميعه واقواه رائحة الفارسى والجوري(3) خاصة ومنه يصعده ~~ماؤه وهو مضاعف غير كثيرالورق ولاشديدالحمرة وهو داخل فى جميع طيب ه ~~النساء فى طبيخ البان بارد يابس قابض كالمعتدل جيد للمعدة والكبد وفارس ~~وابخصوص بصنعته دون العرب و سائرالامم. الورد بالرومية انثوس(2) و ~~بالسريانية وردا والموجه بالرومية ططريوغنون(5) و بالسريانية وردادصيارى(5) ~~ول و بالفارسية كل روسبيجه. الخوزى: الوردالمنتن اصله يحرق اللسان كاحراق قه ~~العاقرقرحا. ابن ماسه: وردالمحمار اضعف من الورد فى فعله وهو اصفر يشبه ه ~~شكله شكل طائر ليس بصادق الرائحة. الوردالعراقى (7) الدمشقى هو الاحمر. # الوردالصينى هو وردالنسرين. بالضين وردلايسع الواحدة منه الحفنة و يكفيها ه ~~طبق واحد. البرعوم اول ما يطلع من الورد. وذكر جورجيس فى كناشه فى ~~مواضع منه خمرالورد(8) وفسره صهاربخت بالجلنجبين. حمزة: الذى يتخذ منه جه ~~ماءالورد بفارس يسمى آزاذگل. و قال فى انواع الورد: الوزدالموجه (9) PageV00P678 ~~============================================================ ~~جرف الواو 619 ~~دوروگل و روسيى گل و يسمى زردسهر(10). المضاعف سذولك(11) و ~~سدفر(12) و ينبت برستاق كيسران وهو قصران (13) بالرى ولهذا يقال له ~~كيسرگل و ايضا گره گل لان كل مضاعف يسمى گره. شكنجه گل و يستى ~~شهدولك و گنبد(14)گل يكون بكورة سابور شديدالحمرة لاينفتح البتة وهو ~~ذكى جدا و يخرج دهنه فينتقل الى خزائن الملوك و يسمى ببغداذ الجنبذ وه ~~وردالعروس. اسف(15) گل وردالكلب. ديوگل وردالشيطان وهو بلغة الجرامقة ~~عرطانيثا. زيروگل (16) لايكون الا بدارابجرد وهو احمر لايقوم شجرته على ~~ساق. و اذاكيج (17)گل ورد نبات ذى شوك سمى لان اصحاب البيادر اذا(213) ~~سكنت الريح عنهمفركوا ورده منها فتثيرها (18) رياحا هرگل (19) ذونور من ~~البقل ms640 فاذا ازهر عدمن الريحان. الوتير الوردالابيض. النؤر للابيض والزهر ~~للاصفر(20). صاحب المشاهير: الوعاط الورد الاصفر والحوجم الوردالاحمري ~~وانشد ~~اذ محياك(21) ضيمران و اس و وعاط وحوجم و وتير ~~كنت اظن الورد المنتن انه الشقائق حتى اخبرنى ثقة انه رأى بارض الهند وردة ~~بيضاء مضاعف الاوراق فاستحسنها وقطف منها واحدة واحس بنتن ظنه منجه ~~جيفة هناك و حين شمها تحقق ان النتن لها و بقى مختلطايومين من تاثيرها.ه ~~والوردة المنتنة تسمى بالعراق وردالقحاب(22) و اظنها الموجه اذليس له رائحة ~~كما ليس للاصفر و بينهما تشابه فى امتزاج اللونين وورق شجرهما اذكى منهما ه ~~صاحب المشاهير: الجلسان(23) نثارالورد. قال الاعشى: ~~ترى(24) جلسانا عندنا و بنفسجا و سيسنبرا والمردقوش المنمنما ه ~~وا بولس: بدل الورد اليابس ورق الليلتج اليابس. ابوحنيفة: العبال وردالجبل ~~فمنه ابيض واحمر واصفر وله دليك(25) احمر كالبسر حلو لذيذ كالرطب ~~تتهادى. يزعم الناس ان عصا موسى كانت عبالة. ماءالورد بالرومية PageV00P679 ~~============================================================ ~~620 كتاب الصمدنة فى الطب ~~هيدروسطون(26). الرازى: بدل دهن الورد دهن بنفسج اقل منه. # 1. در اصل ناخواناست. در ترجمه فارسى نسخه مغنيسا: «و ديگر آنچ بروى پنج برگ بيش ~~نباشد و اين نوع را طيار گوينده. 2. محل نقطه چينى در اصل ناخواناست. شايد «يستيه باشد. # 3. در اصل: «الحورى» و آن درست نيست. جورى منسوب به جور است از بلاد معروف فارس ر ~~كه امروز فيروزآباد خوانده مى شود و گلاب آن معروف بوده است. 4. در اصل: «ائيوس» ~~انثوس 6»79 در يونانى مطلق گل را گويند (ليدل و اسكات). ك. «266675000 (كريوف ~~86).6. شايد: «رودوملي» باشد الوو132). 7. در ترجمه فارسى: «وگل عراقى ودمشقى گله ~~سرخ را گوينده 8. در اصل: «احمر ورد» و آن درست نيست. اصلاح از ترجمه فارسى: «و ~~جورجس در كناش ذكر خرورد كرده است». 9. به قرينه «دورو گل» موجه به معنى «داراى ~~چهره وروه است. 10. زردشهر يعنى زرد- سرخ و اين همان «دو روى بودنه است. 11. بايد ~~و به همين صورت كه من ضبط كردهام خواند يعنى سد* ولك. ms641 سد همان صداست و ولگ همان برگجوهر ~~است پس سدولگ يعنى سد برگ. در ترجه فارسى: «او را صدوالك و صدبرگ نيز گويند». 12. # «سذفر» يعنى «صدير».13. قصران دو ناحيهآ كوهستاتى در شمال رى و طهران است: قصرانور ~~داخل و قصران خارج كه شامل شميرانات ولواسانات بوده است . 14. در اصل: «كنبه» و ان ~~درست نيست. درست همان «گينبده است به دليل جنيد. در ترجمه فارسى نيز «گنبده است. 15. # اسپاكا در پارسى باستان (حاشيه مرحوم معين بر برهان قاطع ذيل «سگ») به معنى سگ است . # در ترجمهآ فارسى: «وردالكلب را پنبه گل نيز گوينده . 16. در ترجمة فارسى نسخة مغنيسا نيز چنين ~~است. اما در نسخهآ مب: «ريزوگل». 17. بايد و اذ آگيج خواند كه همان «واذ انگيج»- بادانگيز ~~باشد. در ترجمهآ فارسى نسخه مغ: «بادانگيزگل*. 18. در اصل: «فتثرهاه. 19. در ترجمه فارسى: ~~«وهرگل گلى است از انواع بهار و بهارگل زرد را گويند عرب و شكوفه اين گل زرد باشد و ~~پيش از آوردن شكوفه او را از انواع ترهها شمرند (اين قسمت در مب محو شده است و من به ه ~~حدس خواندهام) و چون شكوفه بيارد او را از انواع گلها شمرتده). 20. در اصل: «الاصفر». # 21. دزاصل: «ادبحياك» يا چيزى مانند آن. «اذمحياكه حدس من است، در اصل «وثير» است ~~كه دوست نيست. 22. وردالقحاب ظاهرآ همان «گل روسبيچه» است كه ذكر آن گذشت. 23. # «والجلسان نثارالورد فى المجلس» (المختصص ج 11. ص 196). شايد جلسان معرب گلفشان ~~باشد. 24. شعر هشتم از قصيدهآ دك از ديوان اعشى ميمون بن قيس و در آنجا اين بيت چنين ~~است : «لنا جليان عندهاو بنفسج /و سيستبر والمرزجوش منمنما» . واشارح ديوان كه ابوالعباس ~~ثعلب باشد جلسان را از قول خالد نوعى گل معنى كرده است. ثعلب روايت متن ما را نيز از ~~شعر ذكر كرده است. 25. «والدليك ثمرالورد يحمر حتى يكون كالبسر..» السان العرب ذيل ~~دلك). 26. به گفتهآ لوو (132) .07ه گلاب است و در عربى رساطون شده است. PageV00P680 # ============================================================ ~~حرف الواو 621 ~~1073. وردالحمار(1) ms642 ~~ابن ماسه: هو اصفر يشبه شكله شكل طائر ليس بصادق الرائحة اضعف فعلا يجهن ~~من الورد. # 1. در ترچمه فارسى «وردالحماره در درون فصل «ورده ذكر شده است. اما چون در كتب ~~واى امز ا داروشناسى قديم آن را جداگانه ذكر كردهاتد من نيز چنين كردم. اين نام به داروهاى مختلف ~~گفته ميشود و آن را گاهى «وردالحمير» نيز گفتهاند نامهاى يونانى براى اين گياههاى مختلف ~~بتا به نقل مايرهوف در شرح شافقى (شماره 275) از اين قرار است: *لص» (فاوانيا) ~~1ن و نامهاى علمى گياهان مختلفى كه زير تام ~~وردالحمار و اوصاف آن در ميايد چنين است: با قلل1111 186111 و 10/811 ~~اع مللل1 111 20و. 10ه. والاعللة لاع811. # 1074. وردالحب(1)ا قلتللقلقة 5ل11601 ~~الحاوى: كبيكج. بولس: وردالحب اربعة انواع كلها مقرحة . # 1. رجوع شود به ذيل كبيكج در همين كتاب. در الحاوى به جاى كبيكج «كسلحه! چاپ شده ~~اسست ~~1075. الورشان ح110006 /11 ~~بالسريانية ورشانا. # 1076. ورق الذراريح ~~اجنحتها. # 1077. ورل 12ن 5216002202 16605 ~~و بولس و ابوالخير: زبل(1) الحرذون وهوالورل والضب. الجاحظ: دابة كالضب ~~موشاة تكون بمصر. فى ميامر جالينوس: النمس جروالورل .اجه PageV00P681 ~~============================================================ ~~622 كتاب الصيدنة فى الطب ~~1. كاتب نسخه مانند خيلى از چاها در ايتجا نيز كلماتى از قلم اتداخته است كه موجب اشتباه و ~~وسوءفهم ميشود. در ترچمهآ فارسى عبارت اصل را درست ترجمه كرده است. و از ان مى توان به ه ~~اصل پى برد: «بولس و ابوالخير در كتاب خود ذكر حرذون و سرگين او كردهاند و ازو به ورل و ~~ضب هم عبارت كردهاند.. # 1078. ورداسفرم(1) ~~الرازى: بدله فى تقويةالمعدة نصف وزنه افسنتين. # 1. در اصل: «ورداسفرن»، ولى در نسخه خطى كتاب الابدال رازى صريحا «ورداسفرم» است و ه ~~اعين مطلب متن ماخوذ از همانجاست. # اءا. وسمه ا تنكاتنا تنلة15 يا با 10102 002 ~~هو ورق(1) التيل. الحاوى: من النيل برى. ابوحنيفة: الوسمة والخطر واحد و ~~نبات(7) الخطر نبات الحيق . # 1. در اصل: «ورق التيل» دو پار تكرار شده است كه يكى زائد ms643 است. 2. رجوع شود به كتاب ~~النبات ابوحنيفة شمارە 356. # 1080. وسخ ~~جالينوس: وسخ الكور، وسخ اكوارالنحل وكوارات النحل و وسخ التمائيل ~~النحاسية التى يحرق عندهازيت كثير ويجيى ايضا وسخ الحمام الذى يوجد يهن ~~على حيطان الحمامات. بولس: بدل وسخ الكوائر اللادن. # 1081. الوقل(1) =112 8ع1 ع10106 ~~شجر المقل. # 1. «والوقل بالتسكين شجرالمقل و قديقال الدوم شجرالمقل والوقل ثمره» السان العرب ذيل ~~وقل). PageV00P682 # ============================================================ ~~حرقب الواو 623 ~~1082. وقواق ~~شجر فى يلادالهند له اوراق كبار ورقرقتين... الاخرى اسفل وسطهما 1306ب) ~~خاوى يشبه وجوه الناس و يسمع عتد هز الريح لهاصوته PageV00P683 ~~============================================================ ~~حرف الهاء ~~108. هال بوا 18اصع لاقلاعلن يا ~~10 01166للام ~~الارجانى: هو خير بوا وهوالطف من القاقلة يقال هيل وهال. قيل هو بالفارسية ~~خيربوا و يقال له القاقلى الذكر. حمزة: هيل بواهو(1).. و بالسريانية ~~:شوشمانيا(2) و بالهندية ششمير (3) و ايضا شوقشمير و ايضا هيل... هال وه ~~ششمير قاقلة صغار و هيل خيربوا. الرسائلى: شسميرون وهوالهال. يحيى جه ~~والخشكى صغار مثل دقاق القاقلة المهشومة ويقاريها فى الرائحة و يدخل فى ~~وا طيب النساءالرطب ويجلب من السفالة وهو اجود من القاقلة واحمد لليعدة. # حمزة: هيل بوا. الرازى: بدله كبابة وهى بدل منه(4) . # و1. محل نقطهچين در اصل ناخوانا است. 2. در لوو(ص 349) به خط سريانى: «شوشمنيثا،. # 3. در برهان قاطع: ««شوشمير». . در اصل: «منها». # 1084. هازبا(1) ~~السمك الصغار ذكره ابومعاذ: بولس وابوالخير فى المتن: السمك الهازبية، فى ~~النسخة السريانية: الكثير الارجل، وفى الحاشية : الهازبآ سمك يكون فى دجلة ~~ر اقل من فتر(2) فى ظهره شوكتان. فى النسخة السريانية: و جميع السمك التى ~~يسمى مالامى(3). قال: واظن انها هى التى لاصدف لها وهو مثل الجرى ~~1. «الهازبى مقصورا ويمد لغة فيه، جنس من السمك» (تاج العروس ذيل هوزب). آ. «والفتره PageV00P684 ~~============================================================ ~~حرف الهاء 25 ~~سمكة اذا وطنتها اخذتك الرعدة فى الرجلين حتى تعرق، كالفتر كقنب» (تاج العروس ذيل فترا. # 3. چنين است در اصل و من تصور مى كنم تحريف «مارماهيه باشد به قرينه جرى. # ك108. الهدس(1)امقللانابيا عل00، 106 ~~صاحب المشاهير: الهدس والفطس الآس ، و غيره : الفطس ms644 حب الاس. # 1. «الهدس شجر وهو عند اهل اليمن الاس السان العرب ذيل هدس). آ. «القطس حب الاس ~~واحدته فطسته السان العرب ذيل فطس). # 1086 هرنوه(1) .102 تف) يا 500ل8م ~~2 221 يا .ا قلق8 25 7112 ~~بالهندية تمر وهى تشبه الفاغرة لكتها اصغر منها وغير منشقة لان هذا اصلب ~~قشرا واحدرائحة والى الصفرة. باسهل: هى الفاغرة الهندية. ابن ماسه: حب ~~اصغر من الفلفل يعلوه قليل صفرة تشم منه رائحة العود. يحيى والخشكى: حبه ~~اصغر من الفلفل غيرحلو تشبه رائحته رائحةالعود الهندى يدخل فى طيبه ~~النساء و يؤتى به من السفالة. # 1. در الابتيه «اهربونده و «هرنوند)، در غاققى (شماره 261): «فرتوه» و «هرنوام. # 108. هرقيلوس (1) 72ع712112221 ع1115ل 10211يا ~~11 056101انا ~~حنين: هو خس الحمار. # 1. هر قلوس... به لغت يونانى نوعى از كاسنى صحرائى باشد. استسقاء را ناقع است و آن را رز ~~هرقلوه نيز گويند ابرهان قاطع). # 1088. فرسف ~~ابومعاذة كلاه ديوان. PageV00P685 # ============================================================ ~~626 كتابالصيدنة فى الطب ~~1089. هرانيه ~~وهو بالفارسية هره(1) و يعرف ايضا بالهرنوة(2). ماسرجويه: فى عروقها بعض ~~الحلاوة و بعض الحدة والقيض. # 1. «فره به ضم اول و قتح ثانى مشدد گياهى است كه در ميان گندم و جو رويد و غوزه اى دارد ~~كنگرهدار مانند غوزهآ خشخاش و در اندرون آن چند دانه مى باشد خوردن آن بيهوشى و وه ~~ديوانگى آورده (برهان قاطع). همين وصف در ذيل «هر بنگه نيز آمده است. 2. ظاهرا جز ~~هرنوه مذكور پيش از اين است و اختمال تصحيف هم ميرود ~~1090 فرطمان =765372 ~~الحاوى: جالينوس: ههونوع من الحبوب قوته كقوة الشعير وهو متوسط بين ~~الحنطة والشعير. و قال ايضا: هى حشيشة معروفة: ابوالخير: الهراطمان حب ~~وا مدور يوجد فى الباقلى يعتلفه الحمير ولايؤكل الا فى زمان المجاعة لان خبزه ~~(2131) كريه الرائحة و قال يعمل خبز من الحب المعروف بطيقى (1) والمعروف ~~بلورا(2). و ذكر حنين حنوع حب يقال- له اليقوس (7) وهو الكنيث. # ول وللحب المعروف بطيقى قشر كالحب المعروف بلورا. و بالشام حب يعرف ~~بهاسلواواكر و ينقع(4) فى الماء ms645 حتى ينبت ويصطبغ عليه بالمرى. وذكر. . .(5) ~~البيقيه وهو حب يشبه العدس يؤكل فى المجاعات وخاصة فى الربيع طريا. واه ~~قال حنين: هو حشيش الدواب يكون بالشام ومصر. وقيل الهرطمان حبه ~~يسمى كشاخل(6) و.. (7) ايضا. # 1. ابن البيطار ذيل «طيقى» وصفى از آن مى كند كه يا هرطمان سازگار نيست . لكلرك آن را ~~طيفى با فاء ميداند و از قول شپرنگل آن را با ل0قق1 71 يكى ميداند (شماره ~~1483)20. لوو (ص 104) بونانى آن را *180] (از قول لغت نامهآ سريانى) به دست داده است ~~و نام آن را در سريانى الورا و لورا (به خط سريانى) ذكر كرده است. 3. لوو (موضع مذكور) ~~يونانى آن را يم له گفته است. 4. در اصل: «انتقغ». 5. موضع نقطه چين ناخواناست. 6. # «كشاخل بهضم اول نام جنسى از غله باشد و ان را شاخل نيز گويند و از آن نان پزند.ح ~~(برهان قاطع). 7. موضع نقطه چين در اصل ناخواناست. PageV00P686 # ============================================================ ~~رف الهاء 627 ~~1091. فسقيقل(1) =.6قل1 لقة 18له 80له1 يا 6126 ~~5قلل12 لةع5611 ~~بالهاء والحاء صهاربخت: دواء هندى مثل قشر الباقلى جوفه يشبه الكييكجه ~~وهوالمذكور. فى باب الحاء. # 1. در اصل: «هسفيقل» هر دو با فاء به دليل قول دوزى اچ1، ص 291) كه حشقيقل گفته ~~است و به دليل گفته اصل كه با رحاعه هم ضبط شده است هشقيقل يا حشقيقل است كه همان ه ~~شقاقل است (رجوع شود به ذيل شقاقل در همين كتاب) ~~1092 هزارگشان(1)ع1 ا ة10 يا126 ~~10 ~~بالرومية كليلوطين و بالسريانية القشراو... فارسى و يذكر هزارجشان مع ~~شستبدار و يقال لهما الفاشرا(2) والقاشرستين. اوريباسيوس : انهما اصلا الكرم ~~و.الاسود والابيض. ابن ماسويه: ثمرته تشبه العناقيد. ويستعمله الذباغون وهو ه ~~قطاع خشب تشبه قديدالخوخ و لونه بين الصفرة والبياض والخضرة رائحته ~~رايحة السراش و طعمه اول المضغ مسيخ ثم ظهر به مرارة. و قيل هو عود ه ~~شجرة يؤتى بها من بلادالهند وله عندهم ثمر بمنزلةالقول الابيض يكون لونه ه ~~الى البياض ماهو. الرازى: بدل وزنه درونج و ثلثى ms646 وزنه بسباسة . # 1. «هزارجشان به فتح جيم به معنى هزارافشان است كه تاك صحرايى باشد و آن بسيار بلند ~~ومى شود و بر درختها مى پيچد و معنى آن هزارگز است چه جشان به معنى گز باشد و خوشه آن ~~زياده بر ده دانه نميشود و يه جهت دباغت كردن پوست و چرم به كار برند و به عربى فاشرا ~~گوينده (برهان قاطع)، و نيز رجوع شود به ذيل «هزارافشان» در برهان قاطع . آ. رجوع شود ~~و به ذيل «فاشرا» و «فاشرستين» در همين كتاب. # 1093. هشت (1) دهان سه618=.ا قق1ل 6قاله ~~و هو اصل الخيرو الرازى: عود هندى معروف. ابومعاذ حشيشة تشبه الافواه PageV00P687 ~~============================================================ ~~628 كتاب الصيدنة فى الطب ~~1. ددهشت دهان نام گياهى است و بعضى عود هندى را گويند و بعضى ديگر گل خيرى را كه و ~~خبازى باشد.ه (يرهان قاطع). # 1094. هفت(1آيهلو نع7ا 7ق11 160 ~~الرازى: حشيشة معروفة. # 1. رجوع شود به ذيل «لسان الحمل» در همين كتاب. # 1095. هليون (1)0/2ا 16 181215ق ~~الاسم رومى وقال بشر: هليوس و بالسريانية اذوس و بالفارسية مارچويه .ه ~~جالينوس: اسيارغاس الهليون(2) البرى. الرازى: حب اسود فيه نقط صفره ~~صقيل صلب جدا. عيسى: خشب الحية. # 1. به گفته مايرهوف در شرح غافقى (شماره 262) مؤلفان يوتانى متأخر آن را 0418205ف8 ~~دداعاغلا خوانده اند يعنى مارچوبه ياتلاقها يا چمنها و نام هليون يا هليوس در كتب عربى از آن وه ~~ناشى شده است.آ به گفته مايرهوف (در همان موضع) نام علمى مارچوبه دشتى 108809قا. # 211 است. # 1096. هلوسيتي11) )4127=.ا ققل2761 1000170105 ~~هو حليلوب، اظنه حليلاب. # 1. يه دليل غنملع بايد هلكسينى باشد زيرا حلبلاب و ليلاب در يونانى همان است كه درور ~~عنوان اين دارو مذكور شد. # 1097. هليلج =.)ع1 عله لل110 يا ملللكان ل1610000 ~~.04010 يا.516ع11010 16100018 ~~بالرومية هليلقون و بالسريانية هليلقى (1). و قيل انه بالهندية هوزبد (2) و ايضا ~~بالهندية فرين ارجانى: منه اصفر و اسود هندى و كابلى قال: اضنافه اربعة: PageV00P688 ~~============================================================ ~~حرف الفاء 629 ~~اصفر وهو فج غيرنضيج؛ و اسود هندى وهو ms647 نضيج سمين. ابوجريج: وكثير نه ~~من الصيادنة يبيعون ما اسود من الاصفر على انه اسود وليس كذلك آنما سواد ~~الهليلج على قدر نضجه فى شجرته و كذلك لحيمه وسمنه؛ و كابلى وهو كبيراه ~~سمين؛ و لون يعرف بالصينى حشف دقيق، والمختار منه ماله منقار، وه ~~مختارالكابلى الكبير التقيل الرزين الممتلى يرسب فى الماء ولونهالى الحمرة؛ و (131ب] ~~المختار من الاصفر الرزين الممتلئ الذى ليس بنخر ولامتقبض والشديد ~~الصفرة يضرب الى الخضرة. الرازى: والمختار من الاسود ما يضرب الى ~~الخضرة الرزين الممتلئ. ابن ماسويه: المختار من الاصفر الشديد الصفرة الذى ~~يضرب الى الحمرة الرزين الممتلى وليس بنخر (3) .. يكون كابليا. قال: لما كان ~~.المأمون حسبمر و (4) - و فتح كابل واظهر ملكها الاسلام والطاعة و دخلها عامله ~~والبريد فبعث اليه هليلج(5) ... # 1. در لوو به خط سريانى: «هليلقام (ص 129). 2، در بخزن الادوية (ص 186): «هر» و «هره) . # 3. در اضل ناخواناست. *. در اصل ناخواناست. «بمر و» حدس من است. ي. در اصل ~~تاخواناست. كاتب نسخه بغداد «خشن» خوانده است و درست نمى ثمايد. # 1098. فلام ~~برفع الهاء، صاحب المشاهير: طعام يتخذ من لحم العجل بجلده. فى الحاشية: ~~وهو بالتركى سغدو(1). # 1. شغدو به ضم اول بر وزن و معنى سختو است كه چرب روده با گوشت و مصالح پر كرده و ~~باشده (برهان قاطع) و نيز رجوع شود به ذيل «سختوه در همان كتاب. در السامى فى الاسامى ~~«قليهآ سغدى» توعى غذا ذكر شده است (ص 243). # 1099 الهندياء 202 يا ع21ى يا /2100 يا 17032 ~~اله 1ك يا .ا لصا ~~الهندباء بكسر الدال يمد و بفتحه يقصر وهو بالرومية بكريديا (1) حوي PageV00P689 ~~============================================================ ~~630 كتاب الصيدنة في الطب ~~انطونيا و ايضا انطوبيا(2) و ايضا طركسيمى(3) و بالسريانية حدبى(4) و ~~بالفارسية كسناج و ايضا...(5) مك طلخه و ايضا كسني. حمزة: كشنى وكذى هو ه ~~ايضا بالسجزية. قال على بن المنجم فى اتسان: هوالهندباء(6) يالفارسية والخس ~~بالعريية. بولس: بوالحتير ذكر الهندباء وطروقسمون (2) و سنخوس(8) و قال ~~انها متشابهة فى الطبع و قال ms648 آخر: ~~ياصورة(9) صاغها الثجار من خشب وسط الكنيسة فى تمثال ترديسيه ~~ولل والبرى منه بالسرياتية حلياثا (10) و ايضا خس مرارى و بالفارسية ~~طلخشكوك قال صاحب الياقوتة: اللعاعة هى الهندياء. # 1. رجوع شود به عنوان يونانى. در ترجمهآ عربى ديسقوريدس (132 از دوم): «يقريس». آ. # رجوع شود به عنوان يونانى. 3 . 4407- (لوو ص 225) 4. حدبا الوو ص 253) .5. # قسمت اول اين كلمه در اصل ناخواناست. 6. هندباء تلخ است ورخس در عربى به معنى كاهو ه ~~است و تيز به معنى حقير كردن خود است. شايد اشاره على بن ألمنجم يه تلخى و خساست ان وه ~~شخص بوده است. ؟. رجوع به حاشيهآ شمارهآ (3) 768 و 9011. اين شعر در ~~اينجا بى متاسبت مى تمايد. معنى ترديس را تدانستم. 10. حلياتا و هلفيفا الور 254). # 1100. هوم المجوس (1) قفمة2ل12006870 يا ق8600566ل1ع102 ~~10015 ~~بالسغدية خوم و بالسريانية عرزا د مغوشى و بالفارسية افتاب پرست واد ~~هويغون. زعم المجوس انها شجرة لاساق لها ينبت21) باذربيجان لايصل اليه ~~احد و كانت الحيات تأكل فراخ طائرين فاتى ملك بغصن هوم وطرحه فى ~~و وكرهما فارتدعت الحيات و انضمت افواهها و تعلق الغصن بتلك الشجرة هن ~~والذى يوجد هو ذاك ~~1. براي اين گياه و مقام آن نرد زرتشتيان رجوع شود در كتب فارسى به حاشيه محمدمعين بر ~~برهان قاطع ذيل «هوم».2. جمله «ينبت بادربيجان» در أصل يس از جمله «لايصل اليه آحده PageV00P690 ~~============================================================ ~~حرف الهاء 31 ~~نوشته شده است ومن آن را درست نميدانم. به نظر من آنچه من در متن اوردهام درست قره ~~است. عبارت هم به نظر من اشكال ديگرى دارد و مى بايست چنين ميشد: «زعم المجوس انها ~~كانت شجرة» يعنى زرتشتيان مى پندارند كه اين نبات در آغاز درختى بى ساق بوده است و پس ~~از آنكه آن فرشته آن شاخ را در لانهآ آن دو پرنده انداخت گياه نامبرده داراى شاح شد. # 1101. هيوفاريقون ن17602=با 10111 مللل116116 ~~بالرومية، و بالسريانية فرما و بالفارسية مرودشتى وهو نور احمر يشبه ~~مشكطر امشيع لايكاد يفرق ms649 بينهما الا البصراء الا اته اشبع حمرة من ذاك ~~الارجانى: هو قضبان وزهر متفرك فيه حب اصفر يضرب الى الحمرة قليلايج ~~قريب الشكل من السماق الا انه لايدانى حمرته. ديسقوريدس: ايوفاريقون. # والرازى: بدله وزنه اصل اذخر و نصف وزنه عروق الكير (1) ~~1. در اصل: «كبر». اصلاح از كتاب الابدال. # هيوفقسطيداس 4022902قانك1010 5لقلان يا [132) ~~1180011 1186 ~~وهو لحية التيس. الرازى: ورقه شبيه بها تتخذ منه عصارة اغبر اللون الى ~~السواد و فى طعمه قبض يسير، وان جعل الاسم(1) على العصارة كان اصح. # ابن ماسويه: بدله صمغ الزيتون. # 1. در لسماءالعقار (شماره 117) آمده است: «هيو فاقسطيداس و يقال له ايضا هو فقطيداس و ~~هذاالاسم واقع على عصارة الطرائيت، ~~1103. هيران ~~ابومعاذ: ماءالفوتتج الجبلى .ه PageV00P691 ~~============================================================ ~~632 كتاب التيدنة فى الطب ~~1104. هيشر ج427= ق10/00 8 يا 18 ~~121 ل510 ~~نبت ينبت على شطوط الانهار متشوك الاوراق فى طول ذراعين اجوف ويكون ه ~~له نور كنورالعصفر فرفيري اللون و باخره يبيض ويصير زغبا كزئبر(1) ~~القطن المندوف تحمله الرياح و يشد منه الصماخ لئلا يدخل الآذان فيورث ~~الصمم وشبه ذوالرمة اعناق النعام المتحسرة من الريش والزغب به فقال : ~~كأن (2) اعناقها كراث سائف طارت لفائفه او هيشر سلب . # 1 . در اصيل: «كزبير» والزثآبر مايعلو التوب الجديد مثل مايعلواالخر والزئبر بضم الباء ما يظهر ~~من درزالثوب. آ. بيت 126 از قصيده اول و بائية ذوالرمة است كه در جلد اول ديوان او اص ~~135) مسطور است و ابونضر باهلى در شرح آن (در همان صفحه) گفته است: «السائفة من ~~الرمل ما استرق منه والكراث نبت ينبت بالسائفة حتى يكون قدر ذراع فى رأسه مثل البندقة : ~~والهيشر شجرة خشنة تسمق لها ثمرة فيها شوك وسلب يعنى الورق الذى اسفل من رآسها فشبه ~~اعناق اولاد التعام بهذا الكرات والراس كالبندقة او هيشر قدانحت الورق عنه وهو قوله ~~«سلب» و معنى چنين است: «گويا گردن آن بچه شترمرغان همچون گندناى سائفه است كه ~~پوسته و غلاف گل يا ميوه بالاى آن به باد رفته است ms650 يا مانتد گياه هيشرى است كه برگهايش و ~~فرو ريخته است.» PageV00P692 ~~============================================================ ~~حرف اللام الف ~~1105. لادن(1) ر129010 للقا با 1605 لااقن ~~و يحيى والخشكى: ضروب(2) يؤتى بها جميعا من ناحية الشأم و اجوده المجلوب من ه ~~جزيرة قبرس فمنه اسود كالقار و منه اليابس و يشبه رائحته العنبر، بالروميةه ~~لاذيون و بالعر بية لادن و بالفارسية لادنه. جالينوس: نبات اللادن يتخذ منه ~~اللادن وهو بالرومية الصحيحة قيستوس (3) . الطبرى ذكره فى باب الربوب . # ول (اوريباسيوس: اجوده الطيب الرائحة الذى لونه الى الخضرة سهل الانحلال ~~دابق باليد نقى من الرمل شبيه بالراتينج والقبرسى على هذه الصفة. الميامر: ~~اجمع الناس فى اللادن انه يتولد من لحى التيوس. و قال روفس الافسى: يوجد جه ~~نوع اخر من اللادن فى ارض العرب والحبشة والسند والهند فى لحى المعزلانه ~~يستلذ ورق القيسوس (4) اذا ازهر فلدونة هذا الورق ودهنيته تملأ ما تحت لحاها ~~من الشعر. بولس: يكون من الحشيش المسمى قسطس (7) وذلك ان المعز يرعاه ~~فيلتزقفيلحاها وافخاذها دسومته ثم ينتزعه بارجلها فيجمع و يكون منه اللادن. # 1 گياهى كه لادن از آن بهدست مى آيد قيسٹوس 924 تهه است كه نامهاى علمى آن قلاتنن ~~ل1و با قل قان و.ا ق6 قلااتف است. آ. در اصل: «ضرب» و ~~آن درست نيست. 3. در اصل: «فيسٹوس» با فاء كه درست نيست. 3 و؟. رجوع به حاشية ~~: شمارهآ(1). # 1104. لاعية =.161005ل101018 ~~و صهاربخت: نوع من اليتوعات. ابوجريج: شجرة تنبت فى السفوح وردها هاه PageV00P693 ~~============================================================ ~~و ا63 كتاب الصيدنة فى الطب ~~طيب الرائحة يقع عليه النحل ولها لين اذا قطف، غزير كلبن التين، ان قطر من ~~مائه فى غدير طفت السمك حدفوقها. كالميتة. الرسائلى: تقرب رائحته رائحة هان ~~الطيبة يستعمل بدل الفراسيون. وقال ايضا: هى شجرة تتبت فى سفوح الجبال ~~(132ب] تقرب رائحتها من رائحة الرازيانج ولهلواذا القى زهرها فى الماء وحرك ~~طفت السمك مغشيا عليها كما يكون من الماهى (1)زهره . جالينوس : قوته قوة ~~فراسيون. # 1. در اصل: «الملقى زهره» و ان درست نيست. متن مطايق ms651 تصحيح و قراعت كريموف است اص ~~.(875 ~~1107. لالاء ~~الزازى: سمسمة(1) تجلب من مكة ينفع دخانها البواسير. # 1. در الحاوى (ج21، ص 414): «حشيشة تجلب من مكة نافعة للبواسير اذا تدخن بها تنثرها و ~~تسكن وجع المقعده» . در ترجمه قارسى: «دانه ايست به شبه كنجد...» . در برهان قاطع: «... و گياهى ~~هم هست كه آن را از جانب مكه آورند.س» PageV00P694 ~~============================================================ ~~حرف الياء ~~1108. الياسمين = ع168112 يا 00188011ل1551111 ~~انا ~~ابن ماسه: الاصفر دون الابيض فى الحرارة، دهنه بالرومية اياسمى ليون(1) . # دهن الياسمين والزنيق والرازقى واحد. حمزة: الرنبق معرب من زنبه وهو ~~الياسمين الاكحل وهو اذكاه رائحة و يقال للزجاج الاكحل الزنبقى. و يخرج ن ~~و دهن الاكحل كرائيا ويسمى كبوذ ياسمين و منه ابيض واصفر و قيل ان اسم ه ~~والاصفر الرازقى. مجمل اللغة: السمسق الياسمين . ابوحنيفة: السجلاط (2) ~~زعموا انه الياسمون و دهنه الزنتبق. يقال ياسمين و ياسمون و ياسم. قال عهاه ~~ابوالنجم(3): من ياسم بيض و ورداحمر. الفائق من الرازقى يحمل من ~~دارابجرد. السواجلى: الفرق بين الزنبق و الياسمين ان اوراق الزنبق متكائفة ~~مزدحمة و اوراق الياسمين اشد تفتحا غير مزدحمة. # 1. 0020400ي4 (ليدل واسكات). 7. «السجلاط على فيلال الياسمين... يقال للكساء الكحل ~~سجلاطى..» السان العرب ذيل سجلط). 3. «قال ابوالتجم: من ياسم بيض وورد احمرا يخرج ~~من اكمامه معصفراه (لسان العرب ذيل يسم). # 1109. ياقوت ~~و : مندرى(1) بين فرضة سرنديب و اول مملكة جوله(2) و مستقره بنجاول (3) ثم ~~سيلان ثم حبر (7) بلكوان معدن الياقوت الكحلى والاصفر ثم حدرونك(3) وفيه ~~جبل البرق و تحته معدن الياقوت الاحمر. يزعمون ان البرق يرييه(6). حمزة: PageV00P695 ~~============================================================ ~~636 كتاب الصيدنة فى الطب ~~بالفارسية ياكند و كانوا يسمونه سيج اسفرج (7) اى دافع الطاعون لان ~~فارسية الطاعون سيج (8) . # 1. چنين است در اصل و در الجماهر: «وفرضة سرنديب على الساحل وهنى بلدة مندرى بتن ~~والخراسيانية يسمونه مذريتانسه (ص 43). 2 . در الجماهر: «وهو اول حدود مملكة خولة وهذا ~~لقب كل من ملكها.». نام اين پادشاه درماللهند «جوره آمده است (ص 148). 3. در ماللهند: ~~نجياوره (ص 168) و در الجماهر (موضع ms652 مذكور) «بيجاورم. *. چتين است در اصل و شايد ~~«جبل» باشد 5. در الجماهر (موضع مذكور) تيز چنين است. ع . در اصل: «يزينه» . متن مطابق ~~الجماهر7. اگر «سيج» يا صورت ديگر آن به معنى طاعون باشد «اسفرج» بايد از «اسهردن» به ~~معنى از ميان بردن باشد و شايد «سيگ اسپرك» باشد. 8. كريموف فرمول شيميايى آن را چنين ~~گفته است: ولايله ~~1110. اليبروح 008007009ل=.ا 11181110 111 ~~بالسريانية يبروحى و بالفارسية سابيزج و قيل سيب سيك و حمله اللفاح. حمزة ~~و فى الموازنة: هو يمرو(1) وهو اصل اللفاح واذا شق بنصفين ظهر فيه صورتان ~~كصورة الانسان ذكر وانتى، وهذاالاسم مركب من اسمين: يم(27) اسم لكل ~~شيء كان زوجا و «روه اسم للوجه (3) وللصورة ومعنى هذاالاسم ان مسماه ~~ذوصورتين. ارجانى: ان اكثر منه قتل وهو قطاع مخشب متفتة الشكل اغبر ~~اللون الى الصفرة قليلا يشبه بخشب القسط الكبار وهو اصل اللفاح. واللفاح ~~الذى للصنف الابيض الذى لاساق له يسبت، والذى يشبه ورقه ورق الابيض ~~الا انه اصغر اصله يسبت ثلاث ساعات او اربعا ويقال انه بارد مثل زهر عنب ~~(7133) الثعلب. الرازى: يبروح هندى قطع مختلفةالشكل اغبر اللون الى الصفرة ~~القليلة. الحاوى: يقال (4) اذا طبخ اصله مع العاج ست ساعات لينه وسلسه ~~قيادة للتشكيل بالاشكال. قسطا: هو اصل شجرة اللفاح. ابن ماشويه: بدل ج ~~قشور عروقه البنج الابيض. # 1. اين كلمه در برهان قاطع يمرده آمده است با دال و نبايد درست باشد. اصلش يمروه، با واو PageV00P696 ~~============================================================ ~~حرف الياء 37* ~~.بوده است كه به دال تحريف شده است. آ. در اصل: «ٹم كه درست نيست. 3. در اصل: ~~«للواحده كه درست نيست.؟. اين عبارت در الحاوى (ج 21. ص 644) چنين است: «و يقال ~~ان الاصل متى طبخ مع العاج لينه ويكون لبثه فيه مقدار ست ساعات فانه يصيره سلس القياد ~~يشكل باى شكل اراده. # 1111. اليبقية(1) ب0 با 2866 168 يا .ا 508له71 ~~ابوحنيفة: حب اكبر من الجلبان اخضر يؤكل مخبوزا(2) و مطبوخا و يعلفه البقر ~~وهو بالشام كثير ~~1. «يبقيه، درست نيست ms653 ودرست بيقيه است. در لسان العرب اذيل بيق) البيقية أمده است. # معادل يونانى آن مؤيد اين معنى است. رجوع شود به ذيل «بيقيه» در همين كتاب. 2 . در اصل: ~~«مخموزاه. اصلاح از لسان العرب. # 1112. اليتوع 200028400 00201 ~~بالرومية توتاملون(1) و بالفارسية اسفيد كشير. جالينوس : انواعه سبعة، اقواها ~~المسمى باليونانية خارقياس (2) وهوالذى يسميه قوم اليتوع الذكر ويست ~~الانثى مرسليطس(3) و معناه الشبيه (7) بالآس والذى يكون(5) بين الصخر من ~~انواع الشجر، ثم النوع المسمى بالنواصير(6)، ثم السروى و بعده ~~باراليوس (7) لانه (8) ينبت فى المواضع التى تلى البحر و قيل الشجر، ثم ~~اندليوطونيوس (1) . حبيش و ابوجريج: الذى يعنيه الاطباء من اليتوع هو لبن قج ~~اللاعية. صهاربخت: الاصناف السبعة المازريون والعشر وشيرديودار(10) وه ~~هيفوع (11) و باناسلون(12) وهو الشبرم و حلبدابا (13) و شير بادريج. غيره : ~~اصنافه سيعة قتالة المازريون والشبرم والعشر والعرطنيثا و اللاعية والحلتيثا (14) ~~والمهودانه (15) . الرازى: هذه الافعال للنوع الذكر وهو احمر القضبان مملوء لبنا ~~حادا و ورقه مثل ورق الزيتون الا آته اطول. الرازى بدل كلها فى اسهال ه ~~السوداء و الماء ثلث اوزانها ايرسا و ثلثى وزنه سكبينج PageV00P697 ~~============================================================ ~~638 كتاب الصيدنة فى الطب ~~1. رجوع شود به عنوان يوناني. آ. در اصل: «خارفياس». در يوتانى *لل00002 ~~101011ة اليدل واسكات). 3. چنين است در اصل و در يونانى مرسيتيطس جواه ~~ا21ندا.047لادر يونانى به معنى مورد يا اس است ~~و.اليدل واسكات). 5. در ابن سبجون از قول جالينوس: ««.. التوع الذى يتكون بين الصخر ~~وهو من انواع الشجره. 6. كلمه «النواصيره در اينجا نبايد درست باشد. ابن البيطار در اين ~~موضع به نقل از جالينوس دارد «و من بعد هذه الانواع فى القوة النوع المسنى ~~بوصيروفورياه كه احتمال ميدهم همان كلمهاى است كه ناسخ كتاب بيرونى *النواصير، ~~خواتده است. ابن سمجون در همين موضع به نقل از جالينوس آورده است: «و من يعد ~~هذه الانواع فى القوة النوع الشبيه بالصنوبر والنوع المسمى قوفارسياس وتفسيره السروى .0 ~~7.در يونانى يللنهه8216. ت10001 در يونانى به معنى ساحل ~~درياست (ليدل و اسكات). ms654 9. ابن سمجون در اين موضع «ايلسقونيوس» دارد و آن به يونانى ~~اين كلمه كه هليوسكوپيوس عن 2ن411، باشد نزديكتر است= 111001018 ~~0لفلعل. معنى تحت اللفظى هليوسكو پيوس «ناظر يه آفتاب» است (ليدل واسكات). 10 . # رجوع شود به ذيل ديودار در همين كتاب 11. ممكن است هيپوقائس 6عيه790، باشد كه ~~1026 است و ممكن است هيبوفئوس مع ذ 70) باشد كه 11ا100002 ~~1 6016 است (ليدل واسكات). 12. احتمال مىدهم كه محرف بانتافلون ح ~~بنطافلون باشد كه مؤلف مخزن الادوية (ص 900) جزو اقسام هفتگانهآ يتوعات ذكر كرده است. # 13. در اصل: «جليدانا». تصحيح از كريوف (ص 879) به نقل از كتاب نام گياهان نزد يهور ~~تأليف لوو اجتمال ميدهم كه حليدانا و حلتيٹاى مذكور پس از اين، يكى باشند. 14. در ترجمه ~~فارسى: حليدانه بايد «الحلبلاباء باشد ح /ع 1000020 (كرييوف ص879) 15. # اى ن ماهوداته است رجوع شود به ذيل ماهودانه در همين كتاب. # 1113. يشب 12= 7 ~~حجرابيض واليشم. وفى كتاب التخب هو حجر الغلبة تستعمله الترك ليغلبوا وه ~~ان لايؤجعهم المعدة بالاشياء العسرة الانهضام. جاليتوس: اليشب الاصفر قوم ~~و يضعونه فى المخنقة (1) وينقشون عليه ذلك النقش الذى له شعاع و قدامتحنته ه ~~فنفع غير منقوش كما ينفع المنقوش. و قيل نوع من اليشب اكهب نافع فى هوه ~~تسكين العطش والاصفر فى تقوية المعدة تعليقا عليها. يشب، ابن ماسة: ~~حجر (7) يضرب الى الصفرة. اما اليشم فانه يستخرج من واديين بالختن ياه PageV00P698 ~~============================================================ ~~حرف الياء 339 ~~احدهما قاش (3) و منه يستخرج الابيض الفائق والآخر قراقاش و يشمه كدرن ~~الى السواد و اسود ايضا مثل السبج قصبة ختن اجمة(4) قال: ولايوصل الى ~~منبع الوادى الذى يستخرج منه اليشم وصغاره للرعية وكباره للملك وهو ه ~~بالترمذية ليشت(5) و بالبخارية مشب(6) و يشب ايضا وهوالحجر الابيض ~~الصينى. # 1. مخنقة به معنى قلاده و گردن بند است. ا. در أصل ابتدا «شجر» نوشته و بعد بهوحجر» ~~تصحيح كرده است.3. به گفته كاشغرى در ديوان لغات الترك (ج 3، ص 112) قاش نام خود ~~سنگ است كه در ms655 نگين انگشتر به كار برند و آن را براى پرهيز از صاعقه و تشنگى و برق مفيد ~~دانند و اما نام دو رودخانه مذكور قاش اكوز است كه يكى را ارنك قاش اوكوز نامند و سنگ ~~سفيد مذكور در آنجا به دست آيد. و رودخانهآ ديگرى قراقاش اكوز است كه در آن سنگ سياه ~~صافى بهدست. آيد. بنابراين در اصل صيدنه و نيز در اصل الجماهر (ذيل: فى ذكر اليشم ص واه ~~198) كلنهآ ارنگ از اول قاش افتاده است (در الجماهر: فاش، كه غلط است). آرنگ و ~~يورونگ و يورون در تركى به معنى سفيد بوده است. 4. در الجماهر (موضع مذكور) تيز «اجمه ~~است ودر قانون مسعودى (جآ، ص 578) «احمة قصبة الختن» آمدبه است و طول آن از ~~ساحل بحرمحيط غربى (اقيانوس اطلس) صددرجه و چهل دقيقه و عرض آن از خط استواءو ~~23 درجه و 30 دقيقه است. ك. در اصل چتين است و در المجماهر: يشب *. چنين است در اصل ~~و در المجماهر: «الشب و اشب». # 1114 اليعضيد (1)/4/7-20/20ال3 ل ~~ابوحنيفة: يقلة مرة لهازهرة صفراء حوي لبن لزجن ~~1. «واليعضيد بقلة وهو الطرخشقوق وفى التهذيب الترخجقوق» السان العرب ذيل عضدا . به ~~همين دليل مكن است 1 عن1، 1818211 باشد ~~1115. (شمارهآ كريموف 116) ينتون(1) ~~جالينوس: هوالسذاب الجبلى و صمغه هو التفسيا.1 ~~1. رجوع شود به ذيل «تافسيا» در همين كتاب. PageV00P699 # ============================================================ ~~620 كتاب الصيدنة في الطب ~~1115. (مكرر) ينعون ~~هو تفسيا ~~حسبناالله و نعم المعين. الحمدلله شكرا. # هذا اخر الكتاب و كان فى اخره مكتوبا: وفرغ من كتابته يوم الاربعا ~~(133ب) العشرين من شهر ربيع الاول سنة ثمان وستين و اربعماة. و كان على ~~الهامش حبخط الامامى محمدبن الزكى: ~~111. ينبوت 171300200020ل1 يا . ع2ه61) يا ~~ا205 815م ~~شجرالخرنوب وهو خرنوب اوخروب و قيل الينبوت لاينبت الا فى القيعان ~~و وهو الذى يحمل الخرنوب. ابوحنيفة: الخرنوب نوعان احدهما هذا الشوكجه ~~المسمى الخرنوب النبطى وهو بالفارسية زنكورج وهو شجر صغار والاخر ~~شجر عظام. و قيل الينبوت هو ms656 الغاف (1) وهو شجر عظيم ينبت فى الرمل مع ~~الاراك، ورقه اصغر من ورق التفاح وهو فى خلقته وله ثمر حلو جداحوه ~~ثمره -- غلف كقرون(2) الباقلى و خشبه ابيض و يقال لثمره الحنبل(3) و فيه ~~ول حتب اذا جف رمى قشره و يتخذ منه كسويق النبق يعقل البطن الا انه دونه فى ~~الحلاوة و يدل على انه مرار كونه قولهم لوطاب اليعضيد (؟) لاكله الذئب و قدهن ~~جمع الصنوبرى بينهما فى قوله يه ~~تزداد (5) عينى الورد والنسرين لاتزداد(5) يعضيدا ولاينبوتا ~~1. «الغاف شجر عظام تنبت فى الرمل مع الاراك و تعظم وورقه اصفر من ورق التفاح وهو فى ~~خلقته وله تمر حلو جدا و ثمره غلف يقال له الحنبل» السان العرب ذيل غيف). 2 . در اصل: ~~«كعور». اصلاح از كتاب النبات. رجوع به. حاشية بعدي. 3. «الحنبل ثمر الغاف وهو حبلة ~~كقرون الباقلى و فيه حب فاذا جف كسر وزمى بحبه الظاهر و صنع مماتحته سويق طيب مثل PageV00P700 ~~============================================================ ~~حرف الياء 641 ~~سويق النبق الا انه دونه فى الحلاوة» (كتاب النبات شماره 283).4. در اصل : «العضيده» . در ~~اصل در هر دو موضع «ترداده. اصلاع به حدس و قياس. ترجمه آن پايد چنين باشد: «چشم من ~~از گل سرخ ونسرين بيشتر ميخواهد اما ازيعضيد و ينبوت پيشتر نمى خواهد (زيرا اين دورا ى ~~دوست ندارد) ~~من اول هذاالكتاب الى الجزء التاسع عشر كان بخط حيوان عديم العقل ~~سقيم الرائ مختلط الذهن مختل الادراك مأوف الطبع مشوش موسوس وكان ~~ملقا بديودست فاجتهدت فى تصحيحه واصلاحه و لم يمكتنى لفرط سقم ~~الكتابة وكثرة خطاياها وذلك بعد تضييع برهة من الزمان بايحاء ماعثرت ~~عليه من الزلل و اصلاح ما هجمت عليه من الخلل والخطأ الفاحش وأتما ~~ذكرت ذلك ليعلم من وقع اليه هذا الكتاب ان الفساد من اية جهة وقع فيه ه ~~ال ولاينسبه الى جانب المصنف او الى غيره والله اعلم ~~كتبه غضتفرالتبريزى فى اخرسنة 678 الهجرية PageV00P701 ~~============================================================ ~~4 ~~) ~~1 PageV00P702 ~~============================================================ ~~ه انيا ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيهاى ms657 ~~آفتاب پرست 252 ~~آفتاب پرست، هوم المچوس 430 ~~- آء (شماره 1) 85،19 ~~آفتاب گردان (گل) 199 ~~آة85 ~~آب انگيين، ماءالعسل 423 ~~آلمه (يوناتى= آب دريا) 568 ~~سآب دارو (شمارە2آ)19 ~~آلويالو 482 ~~آب زيت322 ~~الوس آنتوس (يونانى = زهرة الملح) 321 ~~آلوگ (پهلوى= هلو) 259 ~~آب غوره 217،216 ~~آبكامه، مرى 577 ~~آلونيت 162 ~~آيتوس (شماره 7) 21، 23022 ~~الوى كوهي 314 ~~ره آتك (شمارە100)2937853،52،328 ~~آزاذسوسن 354 ~~آذان السمك 35 ~~آويشت 392، 537 ~~6 ~~آذان الفار(شماره21) 33،32، 572،313 ~~آهك60933 ~~آذربويه، آذريونه ، يلار 31، 469 ~~آهن رپاى 584 ~~بمآذريون (شماره 20)31 32، 526072 ~~آهودوستك ديتارويه 319 ~~س آذريونه (شماره 19) 31 ~~ازاذدرخت (شماره 37) 329،21040 ~~ابار79.78 ~~آزاذگل 618 ~~سر آس (شمارە38آ)5742041ك559،3408 س اپاغلس (شماره 3)19 ~~يه ~~3380425619572 ~~3 اباغورس، اياخورس، ديح، ذيحد (شمارە4آ) 20 ~~آس برى 473 ~~ابتيمون 35 ~~اس كرمانى 41، 5920582. # ابذنطوس (يوناتى= لبلاب) 554 ~~آس نيطى اييض 591 ~~.. ابرديار اشماره6)، الجواهل21 ~~آس نيطى اسود 591 ~~ابرسناروا (هندى= بسباس) 109 ~~ايرمرده46 ~~آسه، الاسه591. # آش آرد 60 ~~ابروتا (سريانى= شيح)384 ~~اش تتماج 61 ~~ابروطتيون (يوناتى= شيج) 384 ~~آغوز، فله 172 ~~ايريسم93 PageV00P703 ~~============================================================ ~~وا يلين نه نذله ف ته طه نلن شني يجز ت ر تي ~~644 كتاب الصيدنة فى الطب ~~احريض (عصفر)، احريضه 229.428، 286 ~~ابسقوس (يونانى. خطمى) 238 ~~اجلاد قاصرى (سريانى= حرض)213 ~~ابغا 131 ~~اخرادس (يونانى= الكمثرى البرى)521 ~~ه ابن الارض (شمارە8آ)23 ~~اخراش، اخرادس (يونانى= كمثرى برى) 541 ~~: ابن داية (غراب) (شمارە 9)22 ~~اخريط 509 ~~ه ابن عرس (شمارە 10)24 ~~اخيرونس (شمارە 18) 31 ~~ابواصطاقيلس (يونانى. تجير) 161 ~~اخيروس (يونانى= القمح البرى) 257 ~~ابو پيناقس (يونانى= جاوشير) 170 ~~اخيل (مرغى) 239 ~~ابوپاناقس (يونانى. صمغ جاوشير) 171 ~~اخبنوس (يونانى= اصل السوسن) 255 ~~ابوجعدة (كنيهآ گرگ) 411 ~~اخينوس ثالاتيوس، خارپشت دريايى 511 ~~ابوقاوطريوس (اشتياه!) 63 ~~اخينوس خرسايوس، خارپشت برى 511 ~~ابوفيكس (يوتانى. تجير) 161 ~~ادرقس، ادرقى (يونانى= زهرةالملح) 321 ~~ابوقشره (تمساح) 152 ~~ادرقيء ادرقس (يوناتى= زهرة الملح) 321 ~~ايوليلى (الخمرالاسود) 256 ~~ادروميلن (رب التفاح) 149 ~~س ابهل (شمارە 12)024 424،281 ~~ادروميلى (يونانى= خمرالعسل)223 ~~ابيدى، ابيون (يوتاتى. ms658 كمثرى) 521 ~~ادم (سريانى= اصل السوسن) 355 ~~سر ابيغل (شماره 5)20 ~~ادمنطوس (يونانيخ كهرباى) 548 ~~ابيلون (يونانى= دهن الخيرى)241 ~~ادناعكبرا، اناكيرا، گوش موشان222 ~~ابيولو بوس 58 ~~اديانطون (پرسياوشان)، اديانطن 371،103. # ابيون (يونانى. كمترى) 541 ~~72 ~~اپار (سريانى) 78 ~~اديس (لغت اندلسى. تسك) 101 ~~اپارين (يونانى= زنجار) 316 ~~اترج (شماره 13)، اترنج 25، 26، 150.92. اذامس (يوناتى الماس) 72 ~~ه اذخر (شمارە22آ) 164.35،33 ~~309240 ~~افرقوس، اذرقيس (حرض، اشنان) 57 ~~اترج اخضر 93 ~~213 ~~اترج الهند26 ~~ادرك (هندى. زنجييل رطب) 316 ~~اترنج 25 ~~اذرقيس (يونانى= حرض) 213 ~~اتر و (هندى = رصاص)292 ~~اذفونيدس (يونانى. دهمست) 379 ~~آتأبه 104. # ادقوتيديس (يونانى. دهمست) 279 ~~اتامنطيقون ايوتانى. موء بهمين) 595 ~~اذفهوس ايوناتى. دهمست) 279 ~~اترار، اثرارة (انبرباريس)74 ~~آقآل (شماره 15)606509508،40828 اذلثا (يونانى= زنجرف) 317 ~~اذميطوس، ادمنطوس549 ~~اتمد (شمارە16آ)28 ~~اذمينطون (يونانى * الماس) 22 ~~اجاجى (زيرهآ هندى) 542 ~~اجاص (شماره17آ)029 30 08570339- اذن الحمار (شمارە23)34، 557 ~~اذن الكلب 498 ~~اجوان (سندى نانخواه) 600 PageV00P704 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و چانوران و كانيها 635 ~~اذناب الخيل. لحية التيس 555، 556 ~~ارسلان (شير)47 ~~اذوس (سر ياتى= هليون) 628 ~~الارض الكرميه، طين الكرم 414 ~~اذيارطون (پرسياوشان)، اديانطون 103 ~~ارطاماسيا، ارتميسيا 75 ~~ارابيقوس ليتس (يونانى- الحجرالعربى)05 - ارطميساء ارطماسا (شماره 33)، ارطاميسا 38. # اراخنى (يونانى= عنكبوت) 243 ~~107104 ~~اراخيا (يونانى= عنكبوت) 443 ~~ارطوس (يوناتى، لسان الحمل) 557 ~~سس آراك (شماره 31) 037 6400419330 ~~سه أوطى (شمارە32) 38، 344،18386085 ~~ارانتموس (بايونج) 15 ~~2072406 ~~س اربيان (شماره 35)39 ~~ارعاحورا اسريانى= فنجنگشت) 470 ~~اربنيتوس222 ~~ارفامسيس ارينتوس (يونانى= حمص برى)222 ~~ارتميسيا ك7 ~~ارفلس (يونانى= تمام)608 ~~سس ارجوان (شماره 36) 040 228،27 ~~ارقنطوس (يوتانى= حمص)222. # ارجوريبا (يوتانى= فصنه) 362 ~~ارقيلس (يونانى= تمام)609 ~~ارخاخيا (يونانى عنكبوت) 343 ~~ارقان، رقان، چتاء 227 ~~و ارخزوسطيس (يونانى= قاشرشتين) 454 ~~ارقروا (يوناتى= صمغ الزيت) 322 ~~ارخيس (يوتانى= خصى الكلب)252 ~~ارقليا، هرقليا، مغناطيس 584 ~~اردتوله154 ~~ارقونيذوس ايوتانى= حب الغار) 448 ~~اردسرغان: اردشيران 571 ~~ارك (تركى= زرد آلو) 478 ~~اردسوس ايوتانى= غرق)322 ~~ارك ققى (تركى = خشكه زرد آلو) 278 ~~اردشيران (مرو)39 5710570 ~~اركروا(سريانى. صمغ زيتون، ارقروا)324 ~~اردقيانى، ارديابى، اردقياقي21 ms659 ~~ارگوان 40 ~~اردوا (يونانى= كرفس) 462 ~~ارماط36 ~~اردهالج 248،152 ~~ارماك36 ~~اردهاله، اردهالج 154 ~~- ارمال (شماره 29)36 ~~ارز (أناث الصنوير) 397، 496 ~~ارمزدقطرلوس (= اصابع هرمس)354 ~~ارز، گنده چند 191 . # ارمتطيقون (مقناطيس) ؟54 ~~أر (شمارە25آ)، رز رنز 34 ، 105،35 ~~ارمنيقون (يوتانى= نوشادر) 609 ~~ارزالخيل (برتج اسف) 106 ~~ارموكى (يونانى. لوزمر) 560 ~~ارزن (دره) ش19، 522،285.284 ~~ى ارميس (شمارە30آ) 37 ~~ارزن هندى 284 ~~ارميناقون (يونانى. حجر ارمنى)201 ~~آوزه (شماره 26)، آرز 35، 182،183 ~~ارميتاقون (يوتانى. مشمش) 581 ~~ارزيز293،292 ~~اونب (شماره 27) 222،35 ~~ارسانيقوس (يوناتى. زرنيخ) 310 ~~ارنب بحرى اشماره 28)36 ~~ارسطلاخيا (يونانى. زراوند) 307 ~~ارني الماء 36 ~~ارسطولوخيا (يوتانى= زراوند) 307 ~~ارتغلوسون (يوتانى= لسان الحمل) 557 PageV00P705 ~~============================================================ ~~646 كتاب الصيدنة فى الطب ~~266 ~~ارنغليسون، ارنغلوسون (يونانى = لسان الحمل) ~~اسهرگ (زرير) 2290311 (عصفر) ~~557 ~~ارنك قاش اوكوز، رودخانهآ سنگ سفيد 39 ع اسپست 282 ~~اسپغول 498.378 ~~ارتوغلوسون (يونانى= لسان الحمل)248 ~~استاخوس24 ~~ارنه (پنير) 172 ~~استيرق، عشر227 ~~اروانه (فارسى= خزامى) 221238 ~~اسطبناء ديوريانا (سريانى= نخل) 603 ~~ازوبيموس (يونانى. كرسنه) 528 ~~استر (هندى. جرچير) 175 ~~ارود (الحاج)147 ~~استطيدوس ايونانى= زبيب) 302 ~~س أروسا (شمارە34آ)2100229،39 ~~استوماخوس (معده)90 ~~ارون (يوناتى. بول) 135 ~~استيماهنگ (هروى. هميشهبهار) 230 ~~ارون (يونانى = دم الاخوين)272. # إسحاره (بونانى= توذرى) 156 ~~ازيا (سريانى. شير)27 ~~ساريد بريد (شماره 24)، ارتد بريد 34 ~~.اسچل (شمارة 51) 48. # باريغانون (يونانى. صعتر) فوتنج جبلى 391 اسخرون ايونانى= توذرى) 156 ~~اسد 27 ~~372 ~~بن اسدالارض (شماره 47) 27 ~~اريك، اروك (آدربايجانى) 259 ~~اسسطوس (يونانى= كلس آهك) 609 ~~اسراش اسريش: اصل الختتى) 258 ~~ازدف، إزتق، زعرور314 ~~اسرب 52. 73 78. 79 ~~.... : اسرنج (شماره 56) 52. 53 317 ~~ازدق، زعرور ازدف314 ~~سس اسروع (شماره 57)، يسروع 63253.48 ~~ازدك زعرور314 ~~اسطافيداس (يونانى= زبيب) 304 ~~ازدكذ (زعرور اصفر)314 ~~اسطافيس (يونانى* زبيب) 303 ~~ازروى اسريانى. انزروت) 79 ~~.- اسارون (شمارە39آ)43، 63، 326،64 ~~اسطبخيس (يونانى. كمون هندى) 542 ~~اسطراطيقوس، استراتيكوس، ستاره آتيكا 50 ~~اساطوس (يونانى= ليلنج) 541 ~~اسبرك، اشيرك (سجزى= حلباب)72، 219 ~~اسطر، صنوبر (يونانى= حب الصنوبر) ~~اسبنسطوس (يونانى. آهك) 619 ~~397 ~~اسطراوس (يونانى= فقاع الكرم) 525 ~~اسبوس142 ~~اسهارغاس (يونانى هليون برى) ms660 628 ~~اسطر كايبشا (سريانى= الميعة اليابسة) 51 ~~اسهالانوس (يوتاني. دارشيشغان) 241 ~~اسطروبيليا (يونانى. صتوبر) 397 ~~اسهرزه، اسفرارزه، بزرقطونا 498 ~~اسطروييون (يونانى* كندش) 546 ~~542( ~~اسهندان خوش (قارسى. خردل) ~~اصطفيقوس (يونانى. كمون هندى) آاوه ~~اسه اسطوخودوس اشماره20)22 ~~اسپيذاب51 ~~اسطوفينا (يونانى. زبيب) 302 ~~اسبيذدار150 ~~س: اسبيذمرد (شماره 50)48 ~~ت اسطوماخوس (شماره 44) 26 ~~اسبيلانوس، اسپالانوس (يونانى. دارشيشغان) اسطوباطيرا (يوناتى=. زاج)، ستفتريا 303 PageV00P706 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كاتيها 637 ~~سب اسقورولوس (شماره 43) 66 ~~اسطوريقون (يوثانى. قلى) 501 ~~حه اسقورديون (شمارە21آ) 43، 337 ~~اسطوماخوس ايونافى= معده) 583 ~~سسر اسقولوفندريون اشمارە42آ) اسقور وفندريون ~~اسطومكا (سريانى. معده) 583 ~~(قند) 337025 ~~اسطبرا50 ~~سس اسقيل (شماره54) 11250، 439 ~~اسف گل. وردالكلب 619 ~~ايكامى نن (يوناتى= توت شامى) 157 ~~اسفران اسيرم 298 ~~ليگردا (يونانى. ثوم)142 ~~اسفردانه الطم) 115 ~~اسكرديون (يوتاقى. ثوم دشتى) 163 ~~اسفرزه، اسقهارزه 298 ~~اسكيلم چشم (عوسج) 245 ~~اسفرك (فارسى زرير) 311. # اسل 101، 250 ~~اسفكوخوس 125 ~~اسفلاطوس، اسفلاطون، قطران اسفلطوت اسلوقوطيس 50 ~~اسمار 32،21 ~~20 ~~اسفلطس 315 ~~اسمرنا (يونانى= مر) ~~باسمورنين (يونانى= كرفس الجيل) 531 ~~سه اشفليا طيقوس (شمارةآ 53) 50 ~~سر امسنان الدئب (شماره46) 37، 121 ~~اسفليغين اسريانى* كلموج) 537 ~~اشب 649 ~~اسفتاج رومى سرمك 495 ~~اشرك (سجزى= حلباب) 219 ~~سا اسفتج (شمارهآ 45) 34، 27 ~~اتيتاروك (ثمانية مشمشا، (خوارزمى. هذو) ~~سسه اسفند (شماره 48) 48. 211 ~~258 ~~اسفند سفار (خردل ابيض) 48 ~~اشتر، اشترانگبين 147 ~~سر اسفند سناه (شماره 48)28 ~~0- اشترغاز (اشماره 60) 195،14708156، ~~اسفند شغان 28 ~~568 ~~اسفودالوس 26 ~~اشترگياه، سليخه 341 ~~اسفهارزه، اسفيوش 294 ~~اتج: اشق 55 ~~اسفه گند، اسفيوش 498 ~~اشخار شخار501 ~~:اسقيذاج (شمارة 55) 5251 ~~اشرنق، شرنك، قورن السبل352 ~~اسفيذاج الرصاص 52 ~~اشفاراغش فطراوس ايو ناتى. مارچوبه) 594 ~~اسفيدك شير. يتوع 637 ~~آشق (شمارة 59). آشج 53 222 ~~اسفيوش، اسپغول 498 ~~اشكر كاردى (سرياتى= بيدستر) 190 ~~اسقا (سريانى * زبدالبحر) 305 ~~آشكله (نوع من السدر) 330 ~~اسقال 50، 239 ~~اشكيكاردا (سريانى. جندبيدستر) 191 ~~اسقلاطون، اسفلاطون، اسفالتوس 699 ~~اشكى كلبا (سريانى * ذكرالكلب) 538 ~~اسقلياطيقوس (يونانى= خرم) 196 ~~اشكيل (توعى آسب) 345 ~~اسقليطاس (يوتاتى= حالب) 196 ~~اشكيل ms661 چشم (عوسج) 445 ~~اسقيليطيقون 51 ~~أشتان (شماره 61) 278469.21357. # استنقور (شماره 52) 29، 152 PageV00P707 ~~============================================================ ~~ار ن ان قى ه فحد منن جتى پتند رخقين ~~648 كتاب الصيدنة فى الطب ~~2952331 ~~502 ،501 ~~اطريفون (يونانى= رماد) 296 ~~اشنان گازران 57 211. 546 ~~اطرقطولس (بوناتى. قرطم برى) 286 ~~ست اشنه (شماره 58) 53.41. 54 ~~اطرين 20 ~~اشود (شيت) 345. 366 ~~اطريون (يونانى= عصارة قثاءالحمارا 281 ~~سس اصابع ضفر (شمارةآ 63) 58 ~~سسه إطرية 61،60 ~~سب اصابع العذارى اشماره 67) 59 ~~اطزوخيوس يستانى عنبهالتعلب 239 ~~اصابع الفتيات 267 ~~اطواق: شراب الاطواق 601/600 ~~سناصايع اللصوص (شمارهآ عع) 59 ~~اطوم، سلحفاة بحري346 ~~سس اصابع الملك (شمارة 65) 59 ~~اس: اصابع هرمس (شمارة 64)، هرمودقطيلوس اظفارالحمار 62 ~~ساظفارالطيب (شمارء 72) 61 ~~. ا3565 ~~اضطبه (دانهاى در ميانهآ كتان) 521 522 الاظفار المكيه 62 ~~اطماط 60 ~~اصطخين ايونانى* رماد) 294 ~~س: اطموط اشماره 70) 60 ~~اصطرك (شمارة 69) 60 ~~اطيا (يونانى= غرب) 239 ~~اصطرك لينى 551 ~~اطريون، الاطيريون 481 ~~اصطرك (يونانى= صمغ الزيتون) 322 ~~.اغاقت (شمارە73آ) 62. 148 ~~سسبه اصطرك هندى 40 ~~اصطقالينوس (يوتانى. گزر دشتى) 178ت اغالوجى (شماره 72) 63 ~~اغرسطتورون ايونانى= كرتب) 529 ~~اصطفلين اسريانى* جزرا 178 ~~اصطفلينه، اصطقلين اسريانى. جزرا 78 اغرسوذوطوس (يوناتى) 529 ~~اصطفيده (يونانى. عنب خرى) 438 اغروسوقوميس (يوتانى= قثاه الحمار) 481 ~~اغريا (يوناتى) 529 ~~سسآصف (شمارە 62) 57 ~~اغريمون ايونانى. جرجيرا 175 ~~س اصل (شماره 68) 59 ~~اغريوس ايونانى= وحشى و بياياتى) 222 ~~اصل الانجدان 568 ~~اغريوس ايونانى. حنظل7) 225 ~~اصل السوس16 ~~اغزواطس (يونانى ئيل) 163 ~~اصل السوسن 17. 87 ~~اغفت (سريانى= اغافت) 62 ~~افس زوفاالرطب 318 ~~اغفورقيون ابوتانى= خيار) 680 ~~اطا (يونانى. غرب) 449 ~~اطراف العدارى (من انواع العنب) 338اغقوريون (يونانى* خيارا) 480 ~~اغلتتبريا (يوتانى. مشمش) 581 ~~239 ~~اغلو بوطيس (يونانى= طلق) 410 ~~اطرافاكسيس (يونانى. سرمق) 331 ~~اطراقتوليس (يونانى. عصفر برى) 228 اغتوس (بنچنگشت)، اغنس131، 470،132 ~~اغوريدن (يونانى= حصرم) 217 ~~اطراكتوس اطراقتوليس 229 ~~اطراميساء ارطاميسا، ارطميسا 107 ~~آغوز 555 ~~واطرفقسوس (يوتانى. سرمق)، اطرفكسوس ، اغيراطون (شماره 75) 63 PageV00P708 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كاتيها 649 ~~اخيلفس (يونانى= دوسر)، اغيلقس 276 ms662 افيوسطافيلن (يونانى. كير) 58 ~~سافيون (شمارهآ 78) 25737766،65 ~~277 ~~اقارون (يوناتى= وج) 614 ~~آفاتيخ 540 ~~سمقاريقون (شمارە 79) 67 . # راقاقاليس (شمارە83)68 ~~اقاقليس 68 ~~افاميرون شا 354 ~~سرااقاقيا (شماره82)488067. # اقتيمون 65 ~~اقاليفى (انجره)83 ~~اقدتك ويدستر 191 ~~افديله (يونانى= علق) 436 ~~اقانتا ارابيقى (يوناتى= الشوكةالاعرابيه) 379 ~~اقر وسالينان (يونانى ء الحجرالعربى اقتلقا (يوتانى= پشم كه بر سر نبات بردى باشد) ~~102 ~~افردسالينوس) 205 ~~افروسالينوس (يونانى= زبدالقمر) 203 را اقحوان (شماره 84). قحوان 69 85،82070 ~~515 ~~اقروشه41 ~~افرونيطرون ايورق) 133 ~~اقحوان پستاني70 ~~افريٹ، وج 614 ~~اقديله، افديله (يوتانى= علق) 337 ~~افزغنج ابخارى. فشاغ). جم اسيرم 461 اقذى (يوناتى= سفرجل) 335 ~~افسك، آبى سگ سگآيى 191 ~~اقرافا ذينات، انكراقاد ينات 59. 60 ~~افسنتين (شماره76آ)63،38، 64 107 اقسرس (يونانى= دبق) 245 ~~سر: افستتين (فارسى)64 ~~اقسوسوروس ايوتانى= قتفذ) 11 ~~افستتآيون (يوتانى. افسنتين) 63 ~~اقط 589 ~~افشاتا (سريانى. زبيب)304 ~~اقطاطاقيس، بطم 115 ~~اقططرمنتوس، عصاالراعيى 115 ~~افشرجه80 ~~افصى اسريانى. عفص)432 ~~اقظن، (ماتش به لغت يمن) 567 ~~افطريون (يونانى. سكپينج) 338 ~~إقطى (ديل شمارە84آ)272،71 374، 377 ~~اقلطينوس (يوتانى= زفت البحرى) 314 ~~سافعى (شاره 81) 7371،67 ~~اقلفوس (يوناتى= كربداته) 527 ~~افواه الطيب544 ~~افوبسمون (يونانى= بلسان) 124 ~~اقلقى ايوناتى. كربداند) 527 ~~افوبلسيون ايونانى. بلسان) 126 ~~اقليميا (خبث الفضه)236. 506 ~~اقورس (يونانى. زييب الجيل)304 555 ~~اقتتالوقين (يونانى = الشوكة البيضاء). اقنتالوقى ~~اقوروس اسريانى= جنطه)227 ~~379378 ~~اقنتولوقا (يونانى - الشوكة الييضا) 378 ~~سسه افيثمون (شماره 77)64 ~~اقتوقراطيس50 ~~افيغوون 7ي ~~اقوقوس (بطم) 115 ~~افيقرون اشمارة80)67 ~~اقوتطياون (يونانى. خربق)244 ~~افيلطون50 ~~اقونيا (يونانى= زبدالبحر) 305 ~~افيمارن (ايرسا) 87 ~~اقيرون (يوناتى= وجج) 614 ~~افينطرون (بورق) 133 PageV00P709 ~~============================================================ ~~250 كتاب الصيدنة في الطب ~~اليرون (بونانى= خريق)، البروس 244 ~~اقونيطون ايونانى خاتق التمر) 233، 266 ~~الثاا (يونانى= خطمى) 238 ~~اقيقراس (يونانى. زبيپ)304 ~~الجر؛ (فارسى) 320 ~~اقيموايدس92 ~~الدر (فارسى- عليق) 436 ~~اكبرك حسك خسك 215 ~~السفاقن (شمارة 90)، الالسفاقن 295،73 ~~اكت ينجل (خوارزمى= مسك) 577 ~~: اكتمكت (باقلى هندى) (شماره 87)060 72 السفاقوس (يونانى. عدس برى مر) 220 ~~الستة العصافير 358 ~~252 ~~السنة الغنم (خرجوش)247 ~~اكتو وقلا (غرى السمك) 450 ~~النى (هندى= تخم ms663 كتان) 522 ~~اكثيقوس (يونانى. دبق) 265 ~~الط (يوتانى= تمام، سيسنبر) 608 ~~اكر (تركى = وج) 614 ~~الطريون (تربد) 145 ~~اكر؟624 ~~الطيرون (بونانى= عصارة قثاءالحمار) 481 ~~اكرثا (يونانى=ح زيت الماء)322 ~~القوثويا (يونانى= كلموج) 537 ~~اكسيد دوبلومب، مردارسنج 575 ~~الفوروس؟ (يوتاتى- ذنب الخيل)286 ~~اكسيميلين، سكنجيين 90 ~~القطرون (يوتانى. كهرباى) 548 ~~ب اكسيرس اشماره 85) 71 ~~القيس (يوناتى = ليلاب) 554 ~~سه اكليل الملك (شمارةآ 86) 72020 ~~القيوس، القيس 554 ~~اكير وس (يونانى= جوز رومى) 193 ~~القيونيا (يونانى. زبدالبحر) 305 ~~اجر (هندى = عود) 443 ~~الكترون، كهر با194 ~~اگرا (نوعى آش آرد) 61 ~~الكس (يوناتى= حبة بين الشعير والحنطد) 227 ~~اكنز (سرياتى. توذرى) 156 ~~الكسينا (يونانى لبلاب) 554 ~~اگر، وجج 614 ~~الكسينى (يوتانى- حشيشة الزجاج) 214 ~~اگيراتون (يوتاتى) 63 ~~-- الماس (شمارة 88) 72 ~~آلاء (شمارە114) 86،85 ~~المغدالاه (يونانى= بادام) 560 ~~آلاءه 85 ~~المياس (سريانى= الماس)72 ~~الاطقةسيسنير608 ~~الميرون، الميروس، تمك 568 ~~الاطيريون (عصارة قتاءالحمار) 281 ~~النيسون (يوتانى= كلموج) 537 ~~الافوبسقن (يوتانى= رعى الايل)294 ~~الوا(فارسى= صبر) 388.386 ~~الالسفاقن 220.295 ~~الواس (يونانى نمود) 623 ~~الالط (يوناتى- سيسنير) 608 ~~ره الوسن (شماره 89)73 ~~الان قفص (جرجاتى. سلحفاه) 346 ~~الوطه، وطه حضض ابستدى)217 ~~الانيون (يوتانى= راسن) 290 ~~إلون (يونانى= دهن الزيت البرى)322 ~~الاوس (يونانى= ملح) 587 ~~اليتيون (تربد) 145 ~~الاومالى، اومالى 84 ~~الاون، شجرةالزيتون (يونانى= زيت) 323 اليسن (يوناتى = شجرةالكلب) 253 ~~اليقوس، كنيث 26ع ~~324 PageV00P710 ~~============================================================ ~~اان م ا فمذ ن يتان ~~فهرمت نامهاى گياهان بو جانوران و كانيها 651 ~~امونياقون (اشق) 55 ~~اليكا (يونانى= غرب) 449 ~~امى (يونانى. ناتخواه) 600 ~~اليلاون (يوتانى. مقل بهودى) 585 ~~اميانى (يونانى= ناتخواه)600 ~~اليون (يونانى= كلموج) *5 ~~اميرون (يونانى. بابونخج) 95 ~~اماطيطس حجرالدم 208 ~~اميغدالى (يونانى= لوز) 560 ~~ام جزدان (نخل فى الحجازن) 604 ~~-: أم غيلان (شماره 95) 76 130، 394379. اميرون (يونانى= كاهو) 249 ~~اميطيون، اجودالعسل324 ~~24 ~~اميناوس اوسسطر (يونانى= توعى خمر) 253 ~~ت ام كلب (شماره 96)98 ~~آتار294 ~~ام ليلى اخمر) ~~اناردشتى، انار صحرايي294، 536 ~~س أم وجع الكبد (شمارة 97)77 ~~اتاغاليس، اناغلس20 ~~امانيطا (يونانى= قارچ) 263 ~~اناغلس، اناغاليس20 ~~مس آمبر باريس (شمارة92)74 ms664 ~~اناغيرس77 ~~ت امبر وسيا (شمارە93آ)75 ~~امبلو براسون. امفلو براسون. كراث الكرم 531 اناكيراء اباكيرا20 ~~اتاتوس (يونانى= رازياتج) 289 ~~امراطيون (يونانى. كمون هتدى) 542 ~~انب (هندى= انيه) مه 1لم94 ~~امراقون (يونانى. مرزنجوش) 572 ~~انبالس لوقى (يونانى- الكرمةالبيضاء) 370 ~~امرقون (يونانى= بايونج) ~~انيالس مالنا (يونانى= الكرمةالسوداء) 370 ~~ارگى (يونانى. الزيتون) 322 ~~امروخى (يونانى = دردى عصارة الزيت) 323م اتيالى (هنديي صيار تمرهندى) 389 ~~سر ج ~~آنبج، آنيه (شماره 102) 80 ~~امروسياء هتدبله بري1.24 ~~امروله (هندى= نوعى حماض)223 ~~اقبجات80 ~~انير باريس: زرشگ 309،308017 ~~را آمطى (شمارە 98)77 ~~انيلس (يوناتى= زهره) 320 ~~سسه امعاءالارض (شمارە94)227،75 ~~سس انبوب الملك (شمارة 109)83 ~~امغدلس (يونانى= بادام) 560 ~~امفاقيون، انفيقين، زب غوره انفيقن 81، 216. ائية (شمارە14آ)27 ~~انتريكوس (سريانى= معاه) 583 ~~217 ~~( فلوبراسن (يوتانى= كراث الكرم) 30« اتثاريقن 387. # سرا اتثاميس (شمارهآ 105)82 ~~سراملج (شمارة91) 338،73 ~~انثوس (يونانى= ورد) 618 620 ~~املك73 ~~انتوليس (نوعى پيچك) 554 ~~املوج (نوى المقل) 585 ~~انتون (يونانى= شبت) 365 ~~اتلون (يونانى ح تشا) 606 ~~اتثيليس (يونانى= زهره) 320 ~~أملى (هندى= سماض)223 ~~انجاص، اجاص30029 ~~اموعليا (يونانى. زوفرا) 319 ~~ر انجدان اشمارة 107)2890219083،826، ~~اموميس (يونانى)222 ~~568 ~~امونيقون شكس 609 PageV00P711 ~~============================================================ ~~652 كتاب الصيدنة فى الطب ~~اتفاليوس (بابونج) 15 ~~انجدان اسود طيب 542 ~~انفاوس (يوثانى= سلخ الحيه) 346 ~~انجدان طين 56 ~~سه اتقحه (شمارە 104)82 ~~ر آنجره (شمارة 108) 289،83 ~~انفلوس (يوتانى= كزم) 524 ~~انجك (سجزى * شبوط) 365 ~~انفولوقا (يونانى= كلموج) 537 ~~اتجوسيا 39 ~~انفيقين، ايوتانى. رب غوره)214 ~~انجوشا39 ~~اتقث الا(سريانى= كثيرا)ء انقث ايلا523522 ~~اتجير 158، 216،160،159 ~~انقده قنقذ511 ~~سا انجير آدم (شمارە 104) 123081 ~~انقراديا (يونانى= بلادر)124 ~~انجير بستاني159 ~~انقيلا (يونانى. چشميزج) 179 ~~انجير حلوايى 160.159 ~~اتقليس (ماهى) 178 ~~اتجير دشتي158 ~~اتقيلامى (يوناتى. چشميزج)، انقيلاى 179 ~~انجير شام 159 ~~اتقيون ايوتانى= شبت) 365 ~~انچير كوهى 159 ~~اتكا (سريانى. ارزيز)292 ~~انجير وزيرى 159 ~~انكورن 117 ~~اتجيس ايونانى. حيوان فى بحر عدن) 305 ~~اتگذان (فارسى= انچدان) 82، 83 ~~و انخوس (يونانى= اطفارالطيب)، انيخوس 61، ~~انگدان رومى 359 ~~313 ~~انگدان زد(فارسى. حلتيت)219 ~~انخوسا239.39 ~~اتكزانا اوكاما (سريانى. انجدان)82 ~~اتخوشه، سنيل رومى ل30 ms665 308 ~~انگرد (فارسى= حلتيت) 218، 219 ~~اتداو الغت ماوراءالنهر وفرغاته =چرجير)، ~~انگشت زرد 58 ~~تره تيزك 176 ~~انگشت كنيزكان 59 ~~اندرجو اسندى. لسان العصافير) 557 ~~انگورك توره (ثمرة العوسج) 445 ~~اندرخانا (بقلةالجمقاء)118 ~~انگوزه 56 ~~اندر وسافس، اتدر وساخس89 ~~انونك (يونانى= خطمى) 238 ~~اتدليوطونيوس، نوع من اليتوع 637 ~~انيخوس (يونانى= زعفران) 311 ~~اتزروت (شمارة101)79 ~~ب انيسون (شمارە99)289،7877 ~~انزروتا (سريانى= اتزروت)79 ~~انيسون صينى 78 ~~انسون (اتيسون) 77 ~~انپسون هندى 78 ~~انطوبيا (يونانى= هندياء) 630 ~~انيطوا (لاتينى= شيت) 365 ~~انطونيا (يونانى. هندياء) 630 ~~انيكون (يونانى= ماءعدب) 568 ~~اتفافراسون (يونانى. كرات برى) 537 ~~اوا (يونانى= تخم مرغ) 141 ~~انفاق، زيت الباكور323 ~~اواز (طائر) 425 ~~و :اتفاقين (شماره 103)81 ~~اتفاقيون، عصارة الحصرم، انقاقيون 217،216 اواسر (شماره 112)84 ~~اوثرمسوا (سريانى= ترمس) 144 ~~انفاكين، انفاق (زيتون) 323 PageV00P712 ~~============================================================ ~~652 ~~فهرست نامهاى گياهان و جاتوران و كانيها ~~اوتهه اهندى. حضض هندى) 218 ~~اوفارقن 84. # اوتوميس (يونانى= ماذريون) 564 ~~اوفربيون (يونانى. فربيون) 257 ~~اودرو پاپارى (يونانى. فلفل الماء) 447 ~~اوفيو سطافولون، (يونانى = الكرمة البيضاء) 526 ~~اودرو فافارى (يونانى= فلقل الماء) 447 ~~اوقانتوس (شجرة انپرباريس)74 ~~اودور (يونانى. آب) 568 ~~اوقيمون (يوناتى. بادروج) 92 ~~اوكا (سريانى= باذروج)92 ~~اوديانى (نوعى از سنبل) 352 ~~اوكاماثا (سريانى= فلفل) 666 ~~اوراسيمون (يونانى= نعتع) 607 ~~اوكسوس (يونانى خل، سركه) 254. # اورافلون ايونانى= كلموج) 537 ~~اونمون ايونانى= سكر) 339، 340 ~~اوكسيد دوكوئيور504. # اوراسالينوس (يونانى. كرفس جهلى) 31د . اولنج (تخت)= اورنگ186 ~~اورخيس، گند191 ~~::اومالى (شمارة110)84 ~~اورخيس كنوس (يونانى.خصى الكلب) 538 اومومون (يوناتى= حماما) 221 ~~اوردعى اسريانى= ضفدع اخضر)401 ~~اونت كتاره (هندى. اشترخار) * ~~اوريزوذنيوس (يونانى= فوة الصباغين) 4771 اونوخس (يونانى. صدف) 391 ~~و اوريس (يوناتى. جندبيدستر) 190 ~~اونيره (بطم) 115 ~~اوسطون (يونانى = فقاح الكرم) 526 ~~اونيزه (بطم) 115 ~~اوثنا (يونانى= جلنار)182 ~~اويباتريون (فطريون)63 ~~واورغيون (اسنان الذنب)47 ~~اونوس (يونانى= خمر) 256 ~~اورمينون، فراسيون 357 ~~اوينتثى، فقاح الكرم 526. # اوروسيمون ايونانى= كنجد) ك18 ~~اوينوس، اوينين ايونانى. خمر) 254 ~~اوريغانس، اوريغانون (يونانى= فوتنج) 472 اهالوا (هندى . الحرف الطويل)212 ~~اوز 34 ~~اهرى ادرمولتان*خردل) 242 ~~اوزمون (يوناني7)، جرجير 175 ~~اهليلج ms666 148 ~~اوزيون ايوتانيخ جرجير) 174 ~~اهورى اهندى.خردل)242 ~~و اوس ابورق سبدى]133 ~~اياسى ليون (يونانى. دهن الياسمين) 635 ~~اوسفول (يونانى= زوفا) 318 ~~ايانيا (يونانى= ضبع) 399 ~~اوسفون (يوتانى = زوفاالرطب) 318. # ايبار (تركى= مشك) 577 ~~اوسولوقا (صوف على راس قصبة البرور) 102 ايبسقوس (يونانى= ملوكيه) 587 ~~:مر: اوسيد (شمارە113آ)84 ~~سه ايدع (شماره 115)272،86 ~~اوسين (رجوع به اوسيد) 84 ~~اينماميد49 ~~اوشك (اشق) 55 ~~(.. ايذوسارون (شماره 120) 89 ~~ف اوشه (آويشن، سعتر) ه18 ~~ايدوفوليرون: سلق342 ~~اوططراوس (يونانىخ فقاح الكرم) 526 ~~ايذورون89. # اوفاووس (يونانى= سلخ الحية)346 ~~ايذووسمون (يوتانى= نعنع) 607 ~~.اوفاريقن (شمارة 111)، اوفاريقون 84 ~~ايارج (شمارە121)90.89 PageV00P713 ~~============================================================ ~~654 كتاب الصيدنة فى الطب ~~ايلقطورس، الكترون، كهربا194 ~~ايارج اركاغانيس 90 ~~ايلقطون، الكترون، كهربا 194 ~~ايارج جالينوس90 ~~ايلوا (هندى= صبر) 389 ~~ايتوسيس ايونانى= مازريون) 564 ~~ايليا (هندى= صر)389 ~~ايدروسيس (يوناتى= عرق) 222 ~~ايليقس (سريانى. حتطة)227 ~~ايدع، زعفران2420312 ~~ايليقطران (يونانى. كهرباى) 548 ~~سنن ايراماميز (شمارە119آ)89 ~~سه ايردو پساناس (شماره 118)، ايردوسپاناس 89 ايتمايون (يونانى = ذكرالكلب) 537 ~~اينوس (يونانى= علق) 237 ~~ايرس اايريسا) 87 ~~ايوادايقوس ليتوس ايونانى= حچراليهود) 201 ~~سب ايرسا، ايريسا (شمارە116آ)87،86 ~~ايوفاريقون، هيو فاريقون 631 ~~ايرقليثا (يونانى= مغتاطيس) 584 ~~ايوفاطر يوس (عصارة اغافت)2ع 63 ~~اير وموروس ايونانى. فاره، موش) 55؟ # ايو فاطريون 63 ~~اير يرموس (يونانى. موش) 255 ~~اير نيوقونيوس ايوتانى= اصل السوسن) 355 ايوس (يونانى = زنجار) 314 ~~ايرنيمون آقريوس (يونانى، سوسن برى) 355 ايوى لوبسس (يونانى= زجاج) 314 ~~ايهقان، نهق، جرجير يرى 611،176،175 ~~اير وفلون (يونانى= كلموج) 537 ~~اير وقوليون (يونانى= سلق) 342 ~~ايريمورون (يونانى. دهن السوسن) 354 ~~بالايدونيقى (يونانى=. ماميران) 566 ~~ايرينون ع8 ~~سه بابونه، بابونج (شماره 129)7069،38،32 ~~ايزوسيثا (يونانى= معاء) 583 ~~135،952 ~~ايزون الصغير230 ~~بابونج ابيض 70 ~~ايزون الكبير، حى العالم 230 ~~بابونه گاوى 95 ~~ايزويون (يونانى. حى العالم) 229 ~~باتراخيوس (يونانى= مالاشيت، مرمرسبز) 09* ~~ايطريون (يونانى. شيرج) 385 ~~باتو (اهندى= سرمق) 331 ~~ايفلوفوس (يونانى* كبر) 57 ~~ايفوريس (يوتاتى= ذنب الخيل)، الفوروس 286باخه (زايلى سلحفاة) 346 ~~س باخيون94 . # ايكتيوقولا، غرى السمك 250 ~~ايكور (پشم كه بر سر نبات بردى باشد)، ابكدر ms667 بادام 245 ~~343 ~~بادام زميني343 ~~103101 ~~بادام نشك (فارسى= حب الصنوبر الصغار) 397 ~~ايل (هندى = قاقله صغير) 277 ~~بادانگيز گل، اذاگيج 620 ~~ايل (شاره 117) 318،88087 ~~بادره (نوعى ورس) 15 ~~ايلاطى (يونانى. جوز رومى) 193 ~~باده344 ~~ايلاليسفاقن (يوتاتى رعى الابل)294 ~~بادام طلخ560 ~~ايلانجى (هندى= قاقله) 277 ~~بادامك .57556 ~~ايلرسيا (بندق) 132 ~~ايلسقونيوس (يونانى= نوحع من اليتوع) 38 باذابيگان (باذنجان) 94 PageV00P714 ~~============================================================ ~~را ت مت ا ايما ت اال قنا ا ه لاة لرة السفه قهاتن ت ~~فهرست نامهاى گياهان و جاتوران و كانيها دد6 ~~بالانوس (يونانى= بلوط) 58 ~~0- پاذآورد اشمارە123آ)285،92091 ~~بالانوس ميريسيكه (بان)192 ~~باذاينگان (هاذنچان)93 ~~بالاوسطون، فلوسطيون (يوتانى= جلنار) 182 ~~بادتخم (سيستاتى= رازيانه) 289 ~~بالطاء اسريانى. قاط)256 ~~يادر، ورس احمر6170613 ~~بالوسطيون ايونانى. جلنار، رمان برى) 294، ~~باذرنيويه (ياذرنجپويه)92 ~~582 ~~باذرنجيويه (شماره 125)147،92 ~~باله (هندى= ميعنيابسه)594 ~~باذرنگ (فارسى. اترج) 240 ~~سرياله (شمارە133آ)98 ~~باذرواكوهى (باذر نجبويه)92 ~~سريان (شمارە134آ)، شوع 380،192،99،98 ~~باذروج اشمارە124آ) 398،92 ~~618 ~~-بانزهر (شماره 126)206،93 ~~باناسلون، نوع من اليتوع 637 ~~الباذ زهر الججرى93 ~~باناقس (يونانى= جاوشير) 170 ~~يادزهر الكباش 207 ~~بانتافلون (نوع من اليتوع)، بنطاقلون 638 ~~يانق، باده 3430188،187 ~~ب- بادنجان (شمارهآ 127)، باذنجه 94،93،35بانقش (بطم در تيشابورى) 115 ~~بانه (هندى= جص، گچ) 180 ~~باديان، رازيانه 289 ~~بتارس 550 ~~باراليوس، نوع من اليتوع 437 ~~يتع، نبيذالعسل 285 ~~بارزد، بيرزد510 ~~بتهوا، باتو (هندى= سرمق) 331 ~~بارود162 ~~بتيمون (يونانى، كمون رومى) 44 ~~بارج، پاره (هندى. زييق) 325 ~~بارونوخياء قاتل الدب (يوناتى) 479 ~~بثراخوس خلوروس (يونانى، صفدع اخضر) ~~201 ~~بارويشاء قاتل الدب 279 ~~بثتيه، خطة منسوية الى الشام 227 ~~باريسطاريون460 ~~بجارى ازرتب بجارى) 309 ~~باسدق، قلاته قراته 340.459 ~~يچند (سيستانى= ثملول) 509 ~~... باشان (شماره 130)96،95. # : باشمه (شماره 131)94 ~~بختج (مينتج) 188 ~~بخته زر 234 ~~. ياشيون (شمارە 128)95 ~~بخنج، وخنج 0121 682 ~~باطس، باطوس، عليق 435 ~~يخور مريم (شماره 135) 31 2110100099، ~~باطوس، عليق (يونانى) 435 ~~3680266 ~~باقلاى اسب مدرسى 502 ~~اباقلى (شمارە132). باقلا 127،97،96،65.بدأة 541520 ~~بداسقان101 ~~324 ~~باقلى الهندي0* ~~بداليون (يوناتى= مقل) ك58 ~~بدسغان101 ~~باقلى اليابس، جرجر 532 ~~بدشگان 101، 535 ms668 ~~باكر 90 ~~بالانوس (يونانى. جوزبويا) 191 ~~بدليون (يوتانى= مقل) 586 PageV00P715 ~~============================================================ ~~656 كتاب الصيدنة فى الطب ~~ب برنج، برنگ كايلى (شماره 144)272،106 ~~بدنج282 ~~برنج، كرنج 34 105044.35 ~~بدوليون (يونانى= مقل) 585 ~~اسر برنجاسب، بلتجاسب، برنجاسف (شماره 144) ~~بديلثون (يونانى= كرنب) 529 ~~شواصرا38 380،107،106 ~~ب بذاشغان (شمارهآ 136) پداسقان، بدسغان ~~يدشغان، پدشكان 100، 535،101 ~~برنجه، مارقشيتا 568 ~~برنگ كابلي2710106 ~~بذروقيقوس اضمادالخردل) 554 ~~پرنى (از اقسام خرما) 151، 152 ~~: بذه، پده، شرپ249 ~~برواتوفن (اشنه، يونانى) گ5 ~~بر اهندى. انجير هندى) 220 ~~برواون (اشته يونانى) ؟5 ~~بر، حنطه227 ~~برواون ثلاسيون الطحلب البحرى 2050204 ~~سر براجيل (شماره 137)101 ~~برواه (هندى= طرفاه) 208 ~~ها براقه (شماره 137) 108 ~~برايتوطيانوس (يونانى= نوعى خمر) 256 ~~برود570 ~~البرهمن الابيض 138، 139 ~~بربخينا (بقلة الجمقاء بسريانى) 118 ~~يردى (شماره 138) 63، 1030102،101، برير، خمط 257 ~~بريره37 ~~5920443 ~~بزاق القمر، بصاق القمر 203،114 ~~برديقياس (حشيشة...)216 ~~بزياز ابسباس)355،109 ~~يرس برى 278 ~~بزدونى اروين زوزنى) 271 ~~برسوله فانيذ255 ~~بزر تخم كتان 521 ~~پرسياك10 ~~بزرالاسفاناخ البرى، حسك 215 ~~برسيان داروج114 ~~برسيان دارون، عصا الراعى 330 ~~بزرالانجرة 487 ~~بزر البلسان، سجسبويه 328 ~~سر: برسيون (شماره 140) 5540103 ~~برشيان دارو برسيان دارو230 ~~بزرالتربدالاسود172 ~~بزرالحجر، حجرارمني1.2 ~~ن برطانيقى (شماره 141)105 ~~بزرالرمان البرى 199 ~~برخست، شملول509 ~~بزر الريباس 275 ~~برخشت: برغست 510 ~~بزر الزيتون البرى 47 38 ~~برققلى (بقلة الحمقاء) لطينى 119 ~~بزرشونيز542 ~~برقوقويه (يونانى= مشمش) 581 ~~بزرالقرقخ (بزرالقتجتكشت)، بزرالفقد 246. # برلو (هتدى * دلفين) 271 ~~البرم (ثمرة العوسج) 245 ~~270 ~~بزرالفقده بزرالفرفخ470 ~~برم (زهر شجرة ابراهيم)؟2 ~~يزرالفوة156 ~~برمر؟322 ~~بزرقطونا 4980497،18 ~~سه برمس (شمارهآ 145) 1350106 ~~بزرالكرفس 531 ~~برمكيه (عطر) 551: 552 ~~.: برنج (شمارە142آ، 143)، فلز106،105 ~~بزرالمحروث83 PageV00P716 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و جاتوران و كاتيها 457 ~~بصل يري50 ~~بزرالمرزنجوش 601 ~~بصل الزيزاشمارة 518)25، 113، 325،112 ~~بزرالمروالبري571 ~~بصل الفار114،113،50 ~~بزغنج 129. # البصل المشقوق34 ~~بزغنده عزژوق 129، 223 ~~بصيله 25 ~~بزكوهي179 ~~بط34 ~~بزنركوهي374 ~~بطاليون (حمة اوراق) 256 ~~بزيوش، اسفيوش، بزگوش 398 ~~سبطياط (شارةآ 155) 430،114 (عصاالراعى) ~~بژنده بچند510 ~~بطراسالينون، بطراسلينون 462 ~~بساليوس (يوتانى= زيت الزفت) 315 ~~بطراسلينون462 ~~يسياس (شماره 148) بسباسه 108. 109، ~~بطرخانون (يونانى. توره) 609 ~~568263،113 ~~بطرسه (يونانى= سلخ الحيه)347 ms669 ~~يسباس البن العفص) 232 ~~ي بطم (شارە156آ) 436،4350200011521. # . پسبايج (شماره151آ)112 ~~61650542 ~~. يسبس (شمارە152آ) 112 ~~ت بستان افروز (شماره 149) 0105 111،110 بطما (سريانى، بطم) 115 ~~هه بطيخ (شمارة ؟15)117025 ~~(حى العالم 227)،266 ~~بطيخ احمر، عولج 437 ~~بستولاك (فارسى= سرمق) 331 ~~بطيع اخضر، كونده 262 ~~سيسد (شمارة 150) 111.110 ~~مر بسد (شماره 150 مكرر) زهر الخيرى الاحمر بطيع الرقى 1180117 ~~* ~~يطيخ الهندى 118،117 ~~111 ~~بعقيوش؟ (يوتانى. دبق) 265 ~~يسذه الخيرى الاحمر241 ~~بقرخ 118 ~~سرا (سريانى=لحم) 556 ~~يقخارس، نقخارس (يونانى. زهره) 320 ~~بسه (هندى= قير) 513 ~~جر بقر اشماره 165) 123 ~~بسيار دانج، مغاث هندي583 ~~البقلة الاترجيه93 ~~بسيار دانه قلقلان505 ~~- اليقلة الحسينيه (شمارة 162)121 ~~البسيلة، البسيل 126 ~~بي بقلة الجمقاء (شمارة 158) 120،119.118، ~~پش (هندى= بيش) 138 ~~2262723 ~~بشام419 ~~بقلة الخطاطيف221 ~~بشگجده يشكژد، وشكژد 117 ~~يقلة الزمراء 119 ~~شكجه، وشكرد، علك الانياط116، 235 ~~يقلة السنانير121 ~~بشكزد 116 ~~بقلة السنور 93 ~~(: بصاق القمر (شماره 154)، حجر القمر 114، ~~ى بقلة العدس (شارة 161) 121 ~~203 ~~س البقلة القارسية (شمارة 163)121 ~~بصل (شمارە153)113 ~~وشن بقله يمانى (شمارةآ 159). اليقلة اليمانية، رجل ~~بصلا113 PageV00P717 ~~============================================================ ~~658 كتاب الصيدنة فى الطب ~~616522،432 ~~الجراد536،282،291،266،1200120 ~~سب بقلة اليهود البقلة اليهوديه (شمارة 160) 27، ~~بلوط ارضا (سريانى= بلوط الارض) 538 ~~بلوط ارعا (سرياتى) كمادريوس 539 ~~12196 ~~سب يقم (شماره 144) 122، 4420391،177. بلوط ختزير276 ~~البلوط الخمرى129 ~~516233 ~~البلوط الذكر 129 ~~هه يكبر (شاره 166) 123 ~~بلوط زميتى. خماى دروس539 ~~بكجربري620 ~~سربلوط الملك (شمارة176)129 ~~بكريديا (يونانى. هندباء) 629 ~~بلوط ميقلا 151 ~~بل ، اقطي374 ~~بلوط النمل (تمر) 151 ~~س ئل (اشماره 167) 123 ~~بلوط ملكا (سريانى= شاه بلوط) 361 ~~بل، پل. پهل (هندى. جوز) 192 ~~بلوطى دقلا (تمر) 151 ~~بلابس 124،113051 ~~بلوطى صقلا (هسريانى تمر) 151 ~~يلابيوس (يونانى. جوزالقى) 192 ~~س بليلج (شاره 178)130،74 ~~ب بلاذر (شمارهآ 169)124 ~~بمقولقس (يونانى= توتيا) 155 ~~يلار قلار آذريويه269 ~~البن (سيك) 349 ~~-ب بلاط (شماره 168)124 ~~بن زد، ون رد، علك الانباط 435 ~~بلياسى (كير، يوتانى) 57 ~~بلبوس (شمارة 170)، بصل الزيز325،124 بن ليلوقر 611 ~~بتات آؤير 541 ~~البلح الاخضر 338 ~~ببات ms670 نوره بنات نورا (سريانى. كرواته) 527 ~~پلداق ششم، كنجد ك18 ~~بنات وردان284 ~~بلدرچين 349 ~~البنبك (من انواع السمك)349،348 ~~بلس (تين) 158 ~~ينتى تكر (هندى) 43 ~~يكس (شماره 172)127 ~~سسا بلسان (شماره 171) 43. 127،126،125. ساينج (شماره 180)589547،1310130.34 ~~البنج الاسود250 ~~568 ~~بنجشگ زبان. لسان العصافير 557 ~~بلسم 125 ~~. بنچنگشت (شماره 181) 131،22، 132 ~~يلسن (شماره174)128 ~~بتجنك (خوارزمى= دار پرتيان) 122 ~~بلسن، عدسن 2200219 ~~بنددرود23 ~~بلطاون (بقله يمانيه) 120 ~~س بندق (شماره 182) 132، 184،183 ~~0 بلم (شمارە 173)128 ~~بندق هندي290 ~~بلناس (كبر، يونانى) 58 ~~بنس روجن اهندى. طباشير) ~~بلناطيانوس (يونانى= نوعى خمر) 256 ~~بنطابيلون (يونانى= خمسة اوراق)، بطاليون 256 ~~بلور اشارە 177) 130،129 ~~بنطافلون، نوع من اليتوع 638 ~~بلوس (يونانى= طرخون) 408 ~~: بلوط (شمارهآ 17) 4020275،129585.سا بنفسج (شمارە 183) 620،619،132 PageV00P718 ~~============================================================ ~~ود اق مروايا ت ز ن الشاز الولاى تله نيه القنى ال نشط منلانن ذاوى كين بان شنا سى ق فلا فانن بدخه نينة ~~قهرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيها 659 ~~بوش دريندى، ماميشا566 47 ~~بنفسج الكلاب194 ~~بوغنج، شونيز، بوكنج 197 ~~بنفشه132 ~~يوفثالمون (بهار بيونانى) 135 ~~سسه ئنك (شماره 179)130 ~~يوغنگ، بوغنج (سجزى. شونيز) 197 ~~بنك الاس22 ~~سه بول 135 ~~ينكوء اسقيوش 498 ~~بول اسندى. مزدكى) 574 ~~ينگ 255.166.131 ~~بول (جندى= مزدكى) 573 ~~بنو اسجزى. عكرش) 434 ~~بولى گورخر375 ~~بوبتالميوس (يونانى)، عين البقر، گاو چشم 446 ~~بولو اسندى= دلفين) 271 ~~بويلسون125 ~~بولى (هندى. صبر) 386 ~~بوثلمون ايهار بيونانى) 135 ~~بوليطا (يونانى= قارچ) 263 ~~بوحا140 ~~بوخل (به نيشابورى بقلة الحمقاء) 118، 119 بوليطريخو (پرسياوشان) 103 ~~بومادران (خانواده) 213 ~~بوذهيارج اشماره 188)135 ~~سبورق (شماره 184)133، 152، 588،153 بونياون، بونيون، ايونانى= شلغم) 559 ~~بونيون، بوتياون (يوتانى= شلغم) 559 ~~بورق ابيض576 ~~يورق احمر 614 ~~6 بوى جهوذان (فارسى. مقل) 585 ~~بوى مادران5710380.108،107،102 ~~اليورق الارمني133، 606 ~~بوى وش، توى وش، زوان320 ~~بورق الخبز0133 134، 6070152 ~~بورق رومي07* ~~بوى هير يذان اسوس يه لغت جوس سجستان) ~~357356 ~~البورق الزبدى الافريقى 133 ~~5217 ~~بورق الغو 249،133 ~~بهمون اهندى. مو، جزرپرى) 591 ~~بوركرارنف) 136 ~~شربهار اچنس من الاقحوان) اشمارة ms671 189)70، ~~بورمندى (يقلهآ يمانيه)، جرجاني120 ~~6200446135 ~~بورى (توع من السمك) 349 ~~بهارالير2210220 ~~يوزمند121،920 ~~بهرام جليره بهرام جله، بهرام هلير 136 ~~سب بوزيدان (شماره 185) 134 ~~بهرامج (شمارة140)4280136 (وردالعصفر) ~~ه بوسكان (شماره 184) 134 ~~اجهرامه ابهرامج)، تورالعصفر228،136 ~~اى ا بوش دريندى، شياف ماميتا 385 ~~.بير برمس، ترمس (شعارهآ 987)134،106بهر بنه اهندى = شحمة الحنظل) 225 ~~هرم (وردالعصفر) 2290428 ~~بوصيروقوريا، نوع من اليتوع 638 ~~بهرمان: عصفر 428، 229 ~~بوصين، يوصير134 ~~يه سودا استدى. قردماتا) 285 ~~يوصينا، بوصين. بوصير134 ~~بهش (مقل تر) 2780277 ~~بوغاء 541 ~~بهطل (ملتانى) طلخشقوق 410 ~~بوغلسن (يونانى= لسان الثور) 556 ~~پهطل كطى (ملتانى= طلخشقوق) 410 ~~بوش ارمنى 567 PageV00P719 ~~============================================================ ~~660 كتاب الصيدنة فى الطب ~~بيليون (يونانى، فرفخ يرى) 120 ~~بهلا (هدى= بلادر)124 ~~سسا بهمن اشمارە191آ] 137 ~~بيوه زا، بيزه 137 ~~سابهمى (شمارە192) 137 ~~بيهر، نسترن 405 ~~بهورس استدى كماة) 207 ~~پاى اسجزى. حتطل) 225 ~~پاپره اهندى= شاهتره) 361 ~~يير صغ 395 ~~پايله (هندى= شاه تره) 361 ~~بهيلوه (هندى. بلادر)124 ~~بيبوريس (يوناتى= قاتل الحيتان، ماهيز هر پاره، بارج اهندى. زييق) 325 ~~پاناقس (يوتانى. حبادشير) 171 ~~565 ~~پاندورت اسندى. دم الاخوين)272 ~~بيجه (نوع من الشعير، فارسى) 333 ~~پت پاپره (شاهتره) 361 ~~بيخ سييد تاى شستيدان 370 ~~پتر(هندى= ساذج) 326 ~~بيخ سياه تاك فاشرا 370 ~~پدم (هندى= تيلوفر) 0611 612 ~~بيخ شعر الغول371 ~~بربفن 119،118 ~~بيدخشت9؟5 ~~پرستو234 ~~بيدستر: ويدستر191 ~~سه پرسياوشان (شماره 139) 103، 371،148 ~~بيدگربه 136 ~~372 ~~بيدمرو299 ~~پسته 222،12999 ~~بيذانجير (خرو)) 243 ~~پشد 274 ~~بيدسييذ254 ~~يشهغال، شجرةالبق 606 ~~بيدوند (شاذتج) 363، 364 ~~پلنگ مشك، قلنجمشگ 4680121 ~~بيراهتدى= سير) 515370379 ~~پتبه گل، وردالكلب 620 ~~بيرزده بيرزهه بيرزى، قنه 339. 510 ~~پتج انگشت، سنگ سبويه 299،329 ~~سرا بيزه اشمارە193) 137 ~~سر: بيش (شمارە194آ)17401200139،138،93. پتج انگشت ها 256 ~~پنج اتگشت خزنده 256 ~~623352 ~~پنجنگشت، فنجنگشت270 ~~س: بيش موشك (شماره 195)120 ~~پنجه مريم، شجرة مريم 368 ~~سا بيص (شماره198)141 ~~پنير172 ~~بيضا، بيغا ابيض) 141 ~~پنيرك، بنيرك236 ~~بيضة الارض، قارج 520 ~~پتيرك (سجزى جديد= ملوكيه) 87 ~~بيضة اليلد، قارج540 ~~پنيرك اقحوان 9ع ~~بيقرون 67 ms672 ~~پشيرك مرداب، ملوكيه 587 ~~س بيقيه اشمارە196آ) 63706260140 ~~بيلم (قطن البردى)، فطن القصب 102، 409. پنيرمايه 82 ~~بودنه، پودنههاء پودينه ا6080407،129،10 ~~294 ~~پودنهآ صحرائى 183 ~~سا بيلمون (شماره 197)140 PageV00P720 ~~============================================================ ~~تاة ا ن نيام اه ن ا فلع بان غق تا فا ا ن اد لا هال كنت نران ا ران بالختترت نهلة ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيها 661 ~~پودنهآ كوهي272 ~~تاريخوس، طريخ 209 ~~پوديس (مسك زهم، هندى) 321 ~~تاغ، طاق، غضا501 ~~پوديثه، پودنه 8.ت ~~تافاشر 598 ~~پورئرون (يونانى. عاقرقرحا)، فورثرون 418 تاقسيا، تقسيا (شماره 201)639،1430142 ~~پوست بلوط181 ~~تاك525522 ~~بوستهآ مس 156 ~~تاك دشتى: ؟52552 ~~پوستى رس اسندى= شيره خشخاش) 63 ~~تاك صحرائى 627 ~~چونه وسمي392 ~~سنماقالاسفيس 48 ~~پهى، حنظل227،226 ~~تألب2970496 ~~پياز113 ~~تالسهترى طاليسفر203 ~~بياز قاينى 113 ~~تالسيترى (هندى= زرنب) 310 ~~پيازموش51 ~~تالشهترى، تالسهترى. طاليسفر203 ~~بى يل مول (هندى= فلفلمول) 468 ~~تالشيترى اهندى. زرنب) 310 ~~بى زمى اشحمةالارض، كماة، قارج) 570 ~~تالك (هندىخ طلق) 2610 ~~بيهلامول (هندى= فلقلمول)، پيهلامور 268 تالكن، تالكى، گشنيز كوهى. طلخشقوق 410 ~~و پى يلى پيهل (دارفلقل، هندى) 260 ~~تالكى، قالكن 210 ~~ببون 118 ~~تاليا پترا (سانسكريتى = طاليسفر)203 ~~پيچك 308. 2د5. 596 ~~تاليسفيس، مشكطرا مشيع زور580 ~~پرزدر قنه510 ~~تاليسه پتره (طاليسفر) 109 ~~پيغن (قاينيخ سداب) 330 ~~*2 تامول (شماره 200) 142 ~~پيل زهره احضض هتدى) 217 ~~تب (هندى= حضض) (سجزى) 218 ~~پيلغوش 275 ~~تبارس 550 ~~پيل گوش 2475 ~~تبلاق، طبرقاق، توپالاق، سعد (تركى) 334 ~~پيل گوشك، فيلچوس، پيل گوش 275 ~~تبلغان (تركى= سعد) 334 ~~پيوس (هتدى فله)172 ~~تبوثتا (يول بسرياتى) 135 ~~ييوسى اهندى. پتير، قله)172 ~~تيوك (عود يادييزنى) 343 ~~پيهه زمين، پى زمين، قارچ 1؟5 ~~تترابورات دوسود 253 ~~تتران، قنيط برى 529 . # تتل (هندى وسندى= سماق) 347 ~~تاتران 86 ~~تتماج 61 ~~تاتكن (هندى= داذى) 261،260 ~~تج (هندى = دارصينى)484.263 ~~تاتوره، جوزماتل 193 ~~تحل (سريانى. حرف)212 ~~تاتوله، جوزماتل 193 ~~تحلى بابلاياثا (سريانى= حرف) 212 ~~تاج خروس 911، 266 ~~تخم اتاردشتى قلقلان 505 ~~تاروس (يوتانى. پتير) 172 ~~تخم بارتنگ، خوب كلان 590 PageV00P721 ~~============================================================ ~~667 ms673 كتاب الصيدنة فى الطب ~~ترميوس اسريانى= ترمس) 126 ~~تخم حرمل331 ~~سا ترتجان (شماره 209)137 ~~تخم خراسان (زاهلى= عنس برى)420 ~~سراترتجبين (شماره 210) 148،147،92090، ~~تخم خشخاش سياه 359 ~~616529،207 ~~تخم سداب330 ~~تره تيزك (يه لغت ماوراءالتهرى= حرمل)212 ~~تخم كتان 522،521 ~~تره داهان (البقلة الحسينية) 121 ~~تخم كرفس274 ~~تره گربة (البقلة الحسينية)121 ~~تخم كرفس رومي539 ~~تره ميره اسيستانى. جرجير1 175، 176 ~~تخم كنب، شاهداته 362 ~~ترون اهندى= رصاض)292 ~~تخم گزردشتي274 ~~سكاترياق579،485،123 ~~تخم گل خيرى، منج زراوشان 590 ~~تخم مردر (سجزى = تخم پنج انگشت) 291 س ترياق اهل بلد (شماره 205)1255 ~~ترياق اهل الرستاق 145 ~~تخم معصفرم50 ~~ر ترياق تركى (شماره 206)125 ~~تر148،127092091 ~~الترياق الفارسى207 ~~سه تراب الذهب والقضه (شمارە 212) 149 ~~ترياق قاروق 143 ~~ترانگبين 148،92 ~~سا ترياق لغيري125،144 ~~تربج اهندى= تربد) 145 ~~ترياق مثروديطوس 1240143 ~~ه: تريذ (شماره 207)62 146،125 ~~سرها ترياق هروى اشمارە203آ)144 ~~تربد اصفر172 ~~س تريامان (سريانى= اغافت) (شماره 211)62، ~~تربك (نوعى از انگور) 298 ~~148 ~~تربيزك 256 ~~تريداقس افويا (يونانى. كاهوى دشتى) 249 ~~تربيزه (فارسى= حرشاء)213 ~~تريداكس (يونانى= خس) 249 ~~ترخجقوق طرخشقوق 639 ~~ترينه (قارسى= عويثآه) 446 ~~ترخون، طرخون 408 ~~تسك (سجزى- كولان)100 ~~ترسه، ترشك، حماض223 ~~تشميزج، چشميزج 179 ~~ترشج، ترشك (حماض)223 ~~تشن (لغت سيستانى- چشميزج) 179، 180 ~~ترشك 2230105 ~~تشتك (زابلى= شاهتره) 361 ~~ترشينك، ترشك223 ~~تشيك (زابلى = شاهتره) 361 ~~ثرغند 128 ~~ساتقاح (شماره 215) 337،129. 436 ~~ترف (فارسى= مصيص،224 ~~تقاح ارمني26 ~~تركنار، ميعة سائله 552. 594 ~~تقاح برى، زعرور 314،150 ~~را ترم (شمارە213آ)149 ~~. ثزم (زتجبيل الكلاب بلسان اهل الرى)316 ا تفاح الجن (شماره 217) 1510150 ~~التفاح الحامض 23 ~~سا ترمس (شماره 208)1470146،97 ~~ساتقاح الدب (شارهآ 218) 150 ~~ترمسا146 ~~ساتقاح مانى (مادى) (شمارهآ 226)25، 150 ~~سردترمشير (شمارە214آ)129 PageV00P722 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و چانوران و كانيها 663 ~~تفسيا، تافسيا، تيتون، سداب جبلى 142، 39ع. تتگس 335 ~~ست تنوم (شمارە222آ) 85، 362،199،152،153 ~~620 ~~تويال 156، 293،210 ~~تقده: كزيره 533 ~~رسر تويال التحاس (شماره 224) 321،3200155، ~~تقده، كروياء 529، 530 ~~293 ~~تقرده كروياه، تقرده 530 ~~توبالاغ (تركى= سعد) 334 ~~سه قليينة، تلبين (شمارە224آ) 269،154 ~~توت اوى (سجزى. ms674 بردى) 343 ~~تلخ جكوك، تلخ جوك 39 ~~توت شامى 157 ~~تلخچه كوك39 ~~توتاملون (يوتانى= يتوع) 637 ~~تلك (هندى= حرف قجب الذريره)494 ~~بوتوملياوس ايوناتى= حلبلوب)220 ~~تلو (هندى= سليخه) 332،341 ~~توته شايله (نوعى توتيا به هندى) 15 ~~تله (هندى= سمسم) 348 ~~توته شكله (نوعى توتيا به هندى) 155 ~~تمتم (هندى= سماق) 327ر 348 ~~- توث2 ~~ه تمر (شمارة219)151، 330 ~~توث الغليق 436 ~~تر اهندى. هرنوه) 625 ~~ر توتيا (شمارە225آ) 155،152 ~~تمرا (بسريانى تمر) 151 ~~توتياى نايژه، توتياى ناوچه 55 ~~التمرالمصرى151 ~~اتوث (توت، شماره 228) 15، 157. 460. # تمر هندي4510389 ~~التوث الشامى 460 ~~تمرهيرون0151 152 ~~توذج (توت) 157 ~~تمرى (هندى. كدوى خالى) 287 ~~آس تونره توذرى اشمارە 227) 65، 66. 156 ~~سس تمساح (شمارە220آ) 49، 271،152 ~~تمساح بري49 ~~(توذرى) ~~تودرشير (لبن الخشخاش= اقيون) 66065 ~~تمش اجرجانى)، تمشك436. 574 ~~تودريج، توذرى 156 ~~تمشك 236 ~~توروس ايونانى= پنير) 172 ~~تمليح (سريانى. كلموج) 537 ~~توره، شقال 425 ~~قملول، قتابرى 5110 ~~تميش، تمسك436، 572 ~~توشق222 ~~توشير (هندى = طباشير) 402 ~~تتبول 142 ~~تندى (هتدى. مسك زهم) 321 ~~توك كشيرا (شيره گياه در هندى ساتسكريتى = ~~شيره خيزران، طباشير) 202 ~~تنزك (هندى = سماق) 348 ~~تول برنج (فارسى= توبال النحاس) 155 ~~تنزيك (هندى= سماى) 347 348 ~~توم 188،129 ~~سرا تنعيمه (شماره 223)154 ~~توتيا (هتدى= زرتب) 309 ~~سرتنكار (شماره 221) 152، 153، 556 ~~توى وش افارسى= زوان) 320 ~~تتكر، تنگز، عوسج 444 ~~ته توره (هندى= جوزماتل) 192، 193 ~~تتكس (يونانى= خطاف) 239 . # ق2 كرشي (هندى = الظفرالقرشى) 62 ~~تتگز225 PageV00P723 ~~============================================================ ~~664 كتاب الصيدنة فى الطب ~~تلج صينى (شمارە233)، تلج الصين 205،162 ~~تيل:55 ~~تمام340ر590583 ~~تهم: دقم 279 ~~تميرا ايونانى=سعتر)392 ~~تى سمليل (يونانى ششر)226 ~~تمرالاراك 257 ~~تيثوملوس (حلبلوب) 220 ~~ثمر الورد دليكه 271 ~~تيرون ايونانى. پنير) 172 ~~ثمره (هندى= قرع) 287 ~~تيزيات (هندى- ساذج) 326 ~~ثمرة الخرفع 427 ~~تيطرا (يونانى. خيار) 240 ~~ثبرة الطرفاء (جوز الطرقاء). كزمازو533.192 ~~تيل (هندى = شيرج) 385 ~~الثمرة القارسيه، خوخ، هلو 258. 259 ~~تيملايا28 ~~سسسا تين (شمارهآ 229) 323،160،158012737 ثمرة المران 574 ~~تملول 509 ~~234416 ~~ساتوم (شماره 234) 262، 530ر5840561 ~~تين آدم 81.. # ثوما (سريانى= توم) 162 ~~تين احمق (لجميز) 158 ms675 ~~نوما ديرا (سرياتى. ثوم دشتى) 143 ~~تين اصم 159.158 ~~الثوم واليري25044 ~~تين برى 158 ~~ثوم الثعلب162 ~~تين رحايى 315 ~~ثوم الحيه 65 ~~تين رملى 158 ~~ثوم الغراب 163 ~~التيوس الجبليه 171 ~~ثوم القاره 163 ~~التيه (من انواع السمك) 348 ~~ثوم كرائى 45 ~~تيهو215349 ~~سرا توموس (شماره 235)، تومس 195.163 ~~سايومون (شماره 235) 163 ~~سر ييل (شمارە236آ)35، 0164.163 345،290. # ثاذريوس (لين الخس، يونانى) 248 ~~223440232205 ~~تالاسطون (يوناتى= شكوقه اتاردشتى)294 ~~تالسفس (سرياتى. زوفرا) 319 ~~سراثالاسفيس (شماره199)142،28 ~~سا جاهه چاى: صاء145. ع14. # سثامر (شماره 230)561،161 ~~جاخز، جمفري214 ~~اتجير اشمارە231آ) 161 ~~جادوبوى اهندى وسندى. سباس)109 ~~ثعاله، عنب التعلب241 ~~جادى (ختر)256 ~~سب ثغام (شمارهآ 232)، ثغامه 161، 162 ~~جادى (زعفران) 3120254 ~~الثفاء الحرف212 ~~جاديقل (هندى. جوزبويا) 191، 192 ~~تقل الميعة594 ~~جاذب التبن (كهربا) 548 ~~تفلا (سريانى= شجير) 161 ~~سا جارالتهر (شمارە 238)4410168 ~~ثلاسفى، الحرف البايلى 212 ~~جاسوس (ميغن افرودس)169 ~~ثلثان. عنب الثعلب431 PageV00P724 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيها 465 ~~جخيجن (لغت اهل هرات= چشميزج) 179 ~~سرا جاشوش (شمارە239) 169 ~~جدجد 398 ~~جاطير (هندى= مزدكى) 574 ~~جاقر (هروى. جعفرى)213 ~~جذرى ابلخى طخارى. فشاغ، جم اسيرم) ~~261 ~~جاكج (خوارزمى. چشميزج) 179 ~~جدف344 345 ~~جاكجو (خوارزمى= چشميزج) 179 ~~جدوار (شمارە249آ) 140، 306،174 (زدوار)، ~~جاكله (هندى. چشميزج) 179 ~~456 ~~جالكرى (هندى* فو) 373 ~~جذاب الحشيش (كهربا) 548 ~~جامامنكلو (سندى. زتجرف) 317 ~~جراء (ثمرةالخشخاش) 250 ~~جاماها (سندى، ام غيلان) 5 ~~جراتيز (شماره 250) 275 ~~جامهآ غوك205،204 ~~جرادالبحر0؟ # . جان مرده، قطران 294 ~~جر جار (بهار) 135 ~~سراجاوزس (شماره 240) 169، 384 ~~جرجر (باقلى)، جرجير534،9796 ~~جاورس هندى ك28 ~~سر جاوشير جاوردشير (شماره 241) 169، 170 الجرجرالمصرى اترمس)146 ~~جرجس، بگل مهر413 ~~هي جاول، جاهل 171،169 ~~جرجير (شمارد 251) 61145،176،75 ~~و :منجاويزن (شمارە242آ) 171 ~~چرچيرالبرى 611175 ~~جاهل، جاول (جاوشير) 171،169 ~~جر جيردشتى 175 ~~جاهد (قنفددشتى، هندى) 511 ~~جرجير الماه487360 ~~جاى بل اهندى. جوزبويا) 191 ~~جرجيست، گرگشتاء طينخوزي413 ~~جاى پهل اهندى. جوزبويا)192 ~~جردمانق: گردمانه 267 ~~جاير (هردى. جعفرى)214 ~~چرمدانق، كيرمدانه 527 ~~جاى روب اميرى 84 ~~جروك (هندى= صمغ البطم) 435 ~~جباءجبا، الكماةالحمراء520 541 ~~جرى (من انواع ms676 السمك) 348،878، 624، ~~جبر (هندى. صغ)394 ~~625 ~~سجيسين (شمارهآ 245)200،180،173 ~~0 جبلاهنگ، جبلهنگ (شمارە 244) 88. 126. جريال (شمارهآ 252)429،17 ~~جريال، كاذى 516 ~~173172 ~~جرياله 177 ~~ر: جيل آهنق، جيلاهنگ172 ~~جريث (شمارە253آ)178،177 ~~جيلت (شماره 246) 173 ~~جزر (شماره 254) 178،34 ~~را جبلهنگ173 ~~جزرالبحر، قسط492 ~~اجين (پنير)172 ~~جزربرى، دوقس، خزاب 13، 47، 056 492، ~~اجبه (شاره 247) (هندى)174،173 ~~591 ~~جشجاث، قيصوم، برنجاسف (شماره 248) 38، ~~جزنجيين50. 591 ~~174،108،10539 ~~جساد زحفران 614،312 ~~جحشى (سرياتى= خرنوب) 243 PageV00P725 ~~============================================================ ~~666 كتاب الصيدنة فى الطب ~~جسانئارا25 ~~جلهنگ، جبلاهنگ172 ~~جليقيسدس (بوتانى. فاوانيا) 252 ~~جسى 117 ~~جشرى (نوعى توتيا) ك15 ~~الجمار (لب النخله) 151 ~~جشيش 269 ~~جمال گوتا، جييال گوته، حب الملوك 200 ~~جم اسيرم (شمارهآ 266) 299،286 ~~شيشة 267 ~~جص (شماره 256)180 ~~جمست204 ~~جطرغ (سريانى. شيطرج) 381 ~~جمسقرم299،192،186 ~~جده (شمارهآ 257)64، 3344،180 ~~جسيتج (چشميج) 179 ~~جعقري213. 531 ~~جهورى (شراب مطبوخ) 188،187 ~~جعه نييد ارزن285،284 ~~چيير (شمارە 1884268 ~~« جغثانا ريحثانا (سريانى. ماهيزهرچ) 565 ~~جميز (تين، انجير) 158. 159 ~~جغز الغت وأشجرد. وردسورنجان) 356 ~~جتبد (نوعى گل) 620،619 ~~جغزبه (سورنجان) 78، 356 ~~جنبيد اسريانى. سعتر) 18 ~~جغش (اهروى. جعفرى)213 ~~جنيير كرهى ادرزايلستان) 188 ~~جفت آفريد (شماره 258)181 ~~جتييل (شماره 267)188،129 ~~جقت432 ~~جتجل (شبهالخردل)242. # جفت البلوط (شمارهآ 259)181 ~~جنجلان199 ~~جفران، زعقران312 ~~جنچه (فارسى.صيارء تمرهندى) 389 ~~جقرى، طلع604 ~~جنخليدس ايونانى= لقت) 559 ~~ج (فارسى= علك الانباط) 435 ~~جند اهندى= خرنوب) ~~جگر 518 ~~جنده گند191 ~~جل، چيلاهنگ172 ~~جندييدستر .ع .16، 358،191،189 ~~جلاب 200. # جنچر (هندى= أنزروت) 79 ~~جمليان (شماره 243) 285 ~~جنطيانا (شاره 269)382،189،188 ~~جلجلان (شمارە264) 3480165، 533 ~~چنكژاند (زراوند المدحرج) 307 ~~جلسان، نثارالورد، گلفشان 0619 620 ~~جنكهارمول (هندى. حسك) 215 ~~جلغوزه (حب الصنوبر الكبار) 397 ~~جنيه (هندى. ارزن) 284 ~~الجلف (الفحال من النخل)151 ~~جو26370 ~~جلنار (شماره260آ) 582،296،182 ~~جوا174 ~~جلنجبين، خرالورد618 ~~چوار 285 ~~جلنجمون (شماره 261) 210،183. # چوارى (هتدى. ارزن هندى) 284. 285 ~~چلنچوجه (سريانى، پودنه صحرائى) 183 ~~چواسا (سندى) 195،148 ~~جلوز (شمارە 262)183، 198،184 ~~جواساسكر (سكر الحاج) 148،147 ~~جلوز هندى (بندق) 183،132 ~~وان اسپرم، شابانك، جوانسفرم 194، 63 ~~جلوقوريزون (يونانى. سوس) 356 ~~جواتسفرم (شماره280)194 . PageV00P726 # ============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيها 667 ~~جوانى ms677 (سندى= نانخواه)600 ~~جوهر آهن 277 ~~جواهل، امندر، ابردبار21 ~~جوهر پيروزه 278 ~~جوبرهنهآ سهيد343 ~~جوهر هنچ 278 ~~جورانكلى (اصابع اللصوص، هندى) 59 ~~جومرزر5485190278 ~~جوز اشماره 270 و275)193،129052023.جوهر سرب 524 ~~5280255،402 ~~جوهر مارقشيتا *50 ~~جؤزالاثل 432، 533 ~~جوهرمس 519504 ~~جوزالبر 399 ~~جوهر نقره 5190506 ~~جوزيوا (شمارهآ 271)، جوزيويا 191، 192 ~~جوينو، خرنبو خويبو (سجزى= شغد) 334 ~~جوزبويا، بسباس568،109،108 ~~جيهال گوت (هندى= حب الملوك) 199 ~~جوزجندم، گوزگندم549 ~~جيهال گوته (هندى. حب الملوك) 199 ~~جوزالدلب270 ~~جير اهندى= كتيرا) 523 ~~جوزالرقع، حوزالرقاع 296 ~~چيروا استدى= زيره هندى) 542 ~~الجوزالرومى الجيلى 193 ~~جيره اهندى= زيره)522 ~~جوززوان (شماره 279) 194 ~~جيسداب (تافيا بزابلى)143 ~~.جوزالسرو25 ~~جيلنوز، جوزالجيل 182 ~~جوزالطيب، جوزبويا191 ~~جوزالملك، جوزيويا. قارداباسليقا 191، 193 چ ~~و ا جوزة اليقر، جاويزن 171 ~~چاتلاتقوش، ون، وند 461 ~~جوزرومى (شماره 278) 193 ~~چادلالى (يقلة يمانية) 120 ~~جوزالطرفاء، ثمرة الطرفاء (شمارە273آ) 192چاكسو، چاكشو 179 ~~جوزالعد 193 ~~چاكشو (چشميزج) 179 ~~جوزالقى (شاره 272) 295،192، 296 ~~چاء، چاى (شماره 237) 165، 166 ~~جوزماث، جوزماثل 193 ~~چتره (هندى = شيطرج)، جتره 3820381 ~~جوزماتا، جو زماتآل192 ~~چتلاقوچ (ون)117 ~~جوزمائل (شمارە294آ) 141، 192، 193 ~~چرائيتا، چرايته (هندى. جنطيانا) 382 ~~جوزمائم، جوزماتل 193 ~~چراتا (هندى، جنطيانا) چرايته، چرائيتا 382 ~~جوزمازج: گزمازگ، جوزالطرفاء192 ~~چراغ سنگ، موم اسود 328 ~~جوزهر 401 ~~چرايته، چراتا (هندى= جتطيانا) 382 ~~جوزهندى (شماره 277) 600،193 ~~چرخه (فارسى= شكاعى) 373 ~~جوك (هندى= علق) 337 ~~چرك پشم گوسفند، زدفاى رطب 319 ~~جوكروا (هندى. حسك) 215 ~~چروك (هندى = صغ البطم) 395 ~~جوگندم (زابلى= سلت) 257، 343 ~~چشميزج (شماره 255) چشميزك 179. 180، ~~جولاب، عندم222 ~~197 ~~جولاه كش (يادآورد درسيستان) 91 ~~چفزب، چغرب 8رك PageV00P727 ~~============================================================ ~~668 كتاب الصيدنة في الطب ~~حب الزرقه، بزرقظونا 398،497 ~~چك (زابلى = ماست) 220 ~~حب الزلم اشمارە294)315،199 ~~چگري300،299 ~~الحب السجزى، الحبةالسوداء 197 ~~چگندر342 ~~حب السمنه (شمارة؟9؟) (وشمارە 562)189. # چنار397،270 ~~398362342،199 ~~چندل (هندى= صندل) 395 ~~0ب الصنوبر (شاره 291)495،198 ~~چنكك (بلخى. خرنوب)243 ~~چويك اشنان32 469 546 ~~حب الدممست 279 ~~حپ الضراط، شيرم 367 ~~چومن كه ديد، كجومن 523 ~~حب العروس، كبابه 518 ~~چونه (هندى= توره) 609 ~~حب العصفر486 ~~چهاردارو (شماره 281)194 ~~چهال كرى، ms678 جالكرى (هندى. فو)273 ~~حب الغار (شمارە746) 228279 ~~حب الفجل 257 ~~چيترك (هتدى = شيطرج) 382 ~~حب الفقد299،131 ~~چير (هندى = كتيرا) 522 ~~چيه كوتران، رعى الحمام 460 ~~حب الفلفل 265 ~~حب القليق، حب الزلم 315 ~~حب القرمز489 ~~حب القريص 286 ~~حاد طج (سندى قرفه)284 ~~حب القطن241 ~~الحاج (شمارە 282) 168.128،147.91. # حب القلت502 ~~6160195 ~~حب القلقل (شمارە293)296،199 . # حاشا، توم، (شمارە283)195،163،149064، ~~حب المحلب 568 ~~322371 ~~حب الملوك (شمارهآ 295)199 ~~حالبى (شمارە284) 196،50 ~~حب النيل (شماره 290 وشمارهآ 1066)198. # حاله شوره، جاله غوره76 ~~61341229486 ~~حب (الحب يالاطلاق هوالحنطه) 227 ~~ياقى (حندقوقى) 225 ~~حب الاس 432، 625 ~~الحيرة (شماره 326) 2090200 ~~حب الابهل24 ~~بق (شماره 328) 472424،210209. # حب الايل 192، 533 ~~622602 ~~حب البلسان 246 ~~بق الماء، صعترالفرس210 ~~حب الخروع 24 ~~حيلب: حبلت209 ~~حب الداذى 232 ~~حيليلى (سريانى* لبلاب) 554 ~~حب الدرقه 298 ~~حيلت (شماره 327)209 ~~حب الدهمست 228 ~~حبله، حيلت 488،209 ~~حب الراس304 ~~حبة الخضراء (شمارە 289) 117،114،115، ~~حب الرشاد، الثفاء212 ~~200377288،198 ~~حب الرمان229 PageV00P728 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيها 9وعآ ~~حبل المساكين، لبلاب493، 554 ~~حجر على اشماره308)364،202 ~~الجبة الخضراء 602 ~~حجر غاغاطى (شمارە314) 328،203 ~~الحية السوداء (شمارە 288)377،208،197 حجرالغليه638.204203 ~~حتى (مقل خوردنى): سوتى المقل 277 585 حجرالقاذ زهر (شماره 318)، حجرالياذ زهر ~~چٹرم: حصرم 217،214 ~~209،2080206 ~~حجارة القفر (شارە313آ) 209،202 ~~جر فرعون (شمارە317) 206 ~~حجر ارمتى (شمارە302آ)201 ~~حجرالقلفل246، 667 ~~حجر الاساكفه (شماره 321)207. # ججر القهر، حجرالقير203 ~~الججرالقصرى، حجر عاجى202 ~~حجر الاسفنج 47 ~~ججر اسيوس (شعاره 315) 2050204 ~~حجر القمر (شمارة 410 و 309) الحجر القمرى ~~الججرالاعرابى، حجر عاجي202 ~~205،203،202 ~~حجر افروجيا (شماره 311) 203 ~~جر الكممل 28 ~~حجر الاكتتاز213 ~~جر لبنى اشماره 307) 362،202 ~~حجر الاكسان. طين حر415،413 ~~حجر مريطوس 197 ~~حجر الاكليل (شماره 298) 2010200 ~~حجر مريم اشمارە299)200 ~~حجر البقر، جاويزن 172 ~~حجر مغناطيس (شماره319) 207 ~~ججراميانطوس اشمارە304آ)202 ~~حجر ممفيطس (شماره 305) 202 ~~الججرالا يرقلى207. # حجر التاس (شماره 325)208 ~~حجراليلور203 ~~ججر هندى (شماره303)201 ~~حجرالتيس (شماره 320) 207،171 ~~حجر اليرقان 330 ~~حجر تويطوس ايونانى، حجر حيشى) 194 ~~حجراليشف (شماره 312) 203 ~~197 ~~حجر ينطفى بالزيت و يشتغل بالماء ms679 (شماره 297 ~~حچر الجدرى (شمارە324آ) 208 ~~و298)200 ~~حجر حيشى (شماره 287 و 286)197،196 حجر يوديقوس ايوناتى. حجر يهود) 201 ~~جرالحين، حجرالاكليل2010200 ~~حجر اليهود (شمارە301) 201 ~~حجر الحيه (شمارە300)200 ~~حدبى اسريانى. جندباه)630 ~~حجرالدم (شماره 323)208، 363 ~~حذج، فقوص 464 ~~الحجر الذى لايشيخ 207 ~~حدس، نسترن 605 ~~حجر سيمرس گ35 ~~الحدق (باذنجان)94 ~~حجر الصرع204 ~~جدل (سجزي2= حضض) 218 ~~جرالضفدع (شمارە321آ)207 ~~حذل حضض 218 ~~حجر طوري364 ~~جديا (سرياتى. هندباعم630 ~~جر عاچى (شمارە306آ) 2050202 ~~حديد (شماره 329) 3280210. 584 ~~الججرالعربى، حجر عاجى (شمارە316) 202 حراق، حرق، حروق 604 ~~205 ~~حربه (شماره 330)210 PageV00P729 ~~============================================================ ~~670 كتاب الصيدنة فى الطب ~~حسته (توع من السمك) 349 ~~جردانا دنيلوس49. 50 ~~حرذون: جظايه 6220430049 ~~حسيكه، قنفذ511 ~~حرشاء (شماره 335)242،213 ~~حسيتى (جنبيل7 نيشابورى) 188 ~~حرشف (شماره 331)525،434،2110210 حشف (خرما) 278 ~~حشقيقل شقاقل 627 ~~جرشف بستانى 168 ~~الحشيشه35 ~~حرض (شماره 334)57، 501،213 ~~حشيشة الزجاج (شماره 341) 216 ~~حرف (شماره 333) 212 ~~الحرف البابلى (تالاسفيس) 142، 212 . # حشيشة السعال 95 ~~حشيشة الشرك (بنج) 131 ~~چرق، حراق 604 ~~حرمل (شماره 332)330،2110100،99 حشيشة الفلفل 562 ~~ح، ورس416 ~~الحرملة 211 ~~حصاد تنورا (سريانى*خزف التنور) 238 ~~حرمى، سنامكى 354 ~~حروپى اسريانى. خرنوب)243 ~~ججرم (شمارە342آ)264217،214081073 ~~حضض (شمارە 343)3872344،218،217. # خروق 604 ~~272 ~~حريملة (شماره 332)212 ~~حضض هندى، فيلز هرج274 ~~جزاء اشماره 337)212،213 ~~جزاء، حزاعة (شماره 338)214 ~~ض حض218 ~~جزا اوكامى (سريانى= اصل السوسن) 355 ~~طتا (سرانى حنطه)227 ~~حطرى راعيا (سريانى عصاالراعى) 430 ~~حزازالجبل214 ~~جزازالصخور، حزارالصخر (شمارە339) 205. # طى اسريانى. جنطه)227 ~~20504،214206 ~~حظط حضض 218 ~~حفا (بيخ بردى) 102 ~~جزاز يشاد خيفا(سريانى=گوزگندم، ~~فضرى اروين00ه) 271 ~~حزازة الصخر) 547 ~~جلاد قاصرى (اشنان) 57 ~~حزنبل (شماره 336) 213 ~~خلاوي344 ~~جزورا پارساى (سريانى. خفرج) 2580237 ~~حلب220 ~~جزيثا دكافا (سريانى، حزازة الصخر) 547 ~~لباب اشمارە346آ) 219 ~~المساس (سمك صفار بالبحرين) 128 ~~لباتورا (سريانى. جاوشير)170، 171 ~~حسك 215 ~~لبا لبا (سريانى. لبن الحليب) 555 ~~الحسك الاخضر215 ~~الحسك الجبلى 215 ~~حلبا صميعا، حليا حميضا (سريانى. لبن حامض) ~~555ه ~~حسك الفراخ، عكرش232 ~~حلبا دشغفينون (سريانى= سكبينج) 338 ~~الحسك القنفذى 215، 216 ~~حليا نيثا، قنه 510 ms680 ~~حسى كوهى، حسن حيلي214 ~~حلبدابا، توع من اليتوع 637 ~~حسكى خاريشت 11ي ~~حلبدانه حليلايا نوع من اليتوع 638 ~~چشل29 PageV00P730 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان دجانوران و كانيها 671 ~~حلبلاب 228 ~~جمزه (شماره 354)222 ~~حلبلابا، نوع من اليتوع 638 ~~مص اشمارە351آ)224،222،65 ~~ليلوب (سريانى)628220 ~~حمصليثا (سريانى. حليه)221 ~~جليوب 219 ~~حمصى (سريانى. حمص)222 ~~حلبه (شماره 348)221 ~~حمصى دذبرا اسريانى. حمص برى)222 ~~لبيب: حيلت209 ~~حص (شمارهآ 356)224 ~~حلتيت (شمارە344آ) 056 219،218082 ~~حمصى ليتا (سريانى. سورنجان) 356 ~~حلتيت شامى 219 ~~الحمض (ماملح من النيات) 255. 205290. # حلتيت مقربي219 ~~502222 ~~حلتيتا (سريانى= حلتيت) 218 ~~الجمقاء 118 ~~حلتيث الطيب 219 ~~جملايا (سريانى= مازريون) 564 565 ~~حلتيثاء نوع من اليتوع 638،637 ~~حموحياقا (سريانى. شماض بستانى) 223 ~~لزون اشمارة 345)275،219،47،46 ~~مياطوس (يوتانى= شاذنج) 363 ~~لزون ابيض 533 ~~چناء (شماره 359)617،390،227.21 ~~الجلزون الارجوان 44 ~~الجناءالمكى 253 ~~ق6، ~~لقاء اشمارە349)221،63 ~~حنبل، ثمراليثبوت 640 ~~حلكاء (عظايه) 431 ~~جنتم20 ~~حلمثا (سريانى. خطمى) 238 ~~جندقوقى، حندقوق اشماره 357) 225020، ~~خلوانى، زعرور314 ~~597،422،285 ~~الجلوة الريح، ماميثا 566 ~~حتدقوقى البرى 597 ~~چلهه شرق366 ~~حتزاب، گزر دشتى 492،178 ~~خلى 162،161 ~~حنطه (شماره 360)3200228،22767، ~~حليايا (هندياء يرى) 630 ~~626546 ~~حليب (شماره 347)220 ~~نطهآ سوداء383 ~~خاجم362298 ~~حتظل (شماره 358)226225،22220. # چيار قبان224 ~~262 ~~ججاض (شماره 352) 223 ~~حنظل اصفر226 ~~جمياض (گل.)161، 557 ~~جنوه (آذريون) (شماره 361) 239،228،32. # نماض الجبل 223 ~~297 ~~حمام (شمارء353)223 ~~الجواء (خسةالبر) 616،2490248 ~~حماما اسريانى=حمانا)221 ~~جواء اليقر. طلخشقوق 410 ~~و ماما (شمارة 350)221،43 ~~حواء الذعاليق، حواءالبقر 410 ~~خمر، شجرة التمرالهندى 389 ~~جوآة، چناه 617،616 ~~حمرالارض (شمارە354آ)223 ~~خواء الكلاب 410 ~~حمرى مزكى 234 ~~خوارى، درمك 0235 350،267.250 PageV00P731 ~~============================================================ ~~672 كتاب الصيدنة في الطب ~~خاما دريوس 539 ~~حواصل (شمارە361 مكرر) 228 ~~خامافيطوس، خامافيطوس 538 ~~جوان اسندى= نانخواه)00 ~~خامالاون اسود235234 ~~الحوجم، الوردالاحمر 619 ~~خامالاون لو قوس (يونانى.0.)= ابيض234. # جوذان (شماره 361 مكرر) 228 ~~564235 ~~جوربخانا (سريانى.خربق)244 ~~خامالاون ماليس (خامالاون اسود..)234 ~~الجورالرومى194 ~~خامالاون مصرى (شمارە347آ)379،232 ~~حوك (باذروج) 392،90 ~~خامالايا (ايونانى * مازريون)، خملايا 564 565 ~~حو كا (سرياتى، باذروج)92 ~~خامدروس (بلوط الارض) 129. # حولانا (سريانى)104 ~~خاملايا (ازيتون برى) 28 ~~الجومر، الحمر، شجرة ms681 التمرالهندى 389 ~~حتى العالم (شمارە362آ) 232023102300229. خانج (ترمذى = سعد) 334 ~~خانق الذيب (شماره 365) 233، 234 ~~595571 ~~خانق النمر (شمارە 344) 279،233 ~~حى العالم البستانى 229 ~~خاولنجان (شماره 363). خولنجان، خسرودار و ~~حيات البطن 25 ~~2490233 ~~حى العالم83 ~~حياة الموتى، قطران (شمارهآ 258)196، 4396 الخباز خيازى 587،236 ~~خبازى (شماره 369) 628587،236 ~~حياتوا (سر يانى= كهربا) 548 ~~الخبازى البرى 236 ~~خصل (بادنجان)25 ~~خبث الذهب (شماره 370 مكرر)236 ~~حيوثا (كرهآ گاو به سريانى) 123 ~~خبث الفضة (شمارهآ 370)252،236 ~~خبت النحاس604 ~~خيز (شماره 368)2510235 ~~خبزا (سريانى. خبز)235 ~~خاتمل (هندى. خاولنجان)233 ~~الخبزالبغدادى224 ~~خابور79 ~~الخبزالسميذ (شماره 568) 350 ~~خارپشت 211 ~~خبزالماء (شياره 368 مكرر) 235 ~~خارقياس، اليتوع الذكر 637 ~~الخبه (بزرالخبه شماره 371)237 ~~خارون، خاروه210 ~~خاروه، خارون، طلخشقوق 610 ~~خيه237،173 ~~جتو242،241،93 ~~خاسوهد اشيرازى. حسك، خسك) 215 ~~خث (الطجلب اليابس) 404، 205 ~~خاطف ظله، خطاف239 ~~خاليدون (يونانى پرستو)، خاليدونس 239،234 ~~خرء (شماره 390)227 ~~خرء الدجاح 247 ~~خاليدونيون (شماره 366) 232 ~~خاليدونيون صغيره العروق الغر234 ~~خرء الضب 247 ~~خرء العصافير247 ~~خام، خالبه: فجل 256. 257 ~~خرءالفار247 ~~خاما اقطى: شل 71، 372 PageV00P732 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كاتيها 673 ~~خرفى، خلر 185 ~~خرءالكلب 247 ~~خراطين (شاره 389)369.247،75 ~~خرگه عشر (درلار و بندرعباس) 228 ~~خرم 196050 ~~خرامقان (شماره 392). خرامقان 248 ~~خرنبو خوييو اسجزى= سعد)334 ~~: خراهك (خروهك) 110 ~~خراى كلبا (سريانى= خرءالكلب) 227 ~~خرگوشك، لسان الحمل 557 ~~خرنوب (شمارهآ 387) 6200243 ~~خربز اخر بزه هندى) 118 ~~خرنوب شامى، حروب شامى 68، 270.244، ~~خربزه 117 ~~288 ~~خريزه پخته 118 ~~الخزنوب الكبير، كنكر 545،536 ~~خريزهآ زمستانى، عملج 437 ~~خرنوب الشوك233 ~~خربزه طلخك (حنظل) 225 ~~الخرنوب النبطى0243 640 ~~خريزه هندى 118 ~~خروب 243، 640 ~~خريق (شمارة 388)23288ر239 ~~خروب شامي442 ~~خرپرسته، نيلوفر611 ~~خرتوت 157 ~~خروسقاليس (يايونج اصفر) 95 ~~خروسوقولى (يونانى، يابونج اصفر) 95 ~~خرتوذ اخرتوت) 157 ~~خروسوكول 153 ~~خرجكوك (زابلى= طلشقوق) 248 ~~خرجوش (شماره 391)، خرگوش (يعنى چخروع (شماره 386) 2270243 ~~بسيارگوشه، كثير الاضلاع) 247، خرگوش خروك 410 ~~خروك ابطم، هندى) 115 ~~248 ~~خرچنگ 344 ~~خروهك (جنس من السد) 10، 1111 ~~خريع 4280384(شجرة العصفر)، 2860229 ~~خردل (شماره 385)232 ~~خرليا (سريانى = قرطم)486 ms682 ~~خردل اييض 28 ~~خزامى (شمارە372آ)241،241239،238 ~~خرفل الپر213، 242 ~~خزجنه جندييدستي190 ~~خردل صحرائي176 ~~خزدميان، جندبيدستي190 ~~خردلا (سريانى= خردل)242 ~~خزدوليك، خزدونيك191 ~~خراى سيما (سريانى. خبث الفضه) 236 ~~خزدونيك اخزميان، جندييدستر فارسى) 190 ~~خرزهره (فارس= دفلى) 9ي270،2 ~~خزرالحيات، حجرالحيه200 ~~خرزة البقر: جاويزن 171 ~~خزف التنور (شمارهآ 375)238 ~~خرزه سسن 249 ~~خزف سيدا (يونانى:= زبداليحر) 306 ~~خرس گيا 537 ~~خزميان (قارسى بيدستر چندپيدستن) 190 ~~خرسولاخانوس (يونانى سرمق) 331 ~~: خس (شماره 393) 0248065 0250 630 ~~خرطه، قنطوريون 508 ~~الخش البرى، خس البر (شماره 394) 249 ~~خرغول (فارس = قطوتا) 298 ~~خس الحمار229،248،39 ~~الخرفع 427 ~~خس مرارى (سريانى= كاسنى) 630 ~~خرقه 119،118 PageV00P733 ~~============================================================ ~~674 كتاب الصيدنة فى الطب ~~587 ~~خسر ودارو، فاشرا252 ~~خقاش (شمارە 201) 253 ~~خسف (الجوز بلغةالشحر)193 ~~خفت: سذاب330 275 ~~خسة البر239248 ~~خفتك كاروانك 532 ~~خسى اسريانى=خس) 268 ~~خفج، قتبيط 529 ~~خشارى (شماره 397)252 ~~خفجه 245 ~~خشاف (خفاش)253 ~~خفچهآ درخت تاكى 25د ~~خشب الحيه، مارچويه 628 ~~خفرج (بقلةالحمقاء به بلخى) (شماره 372) ~~خشب الصتوبر548 ~~258،237،119 ~~خشبة السنبل الرومي263 ~~خفرج بغدادى (بقلة الحمقاء) 119 ~~خشبة الشونيز 320 ~~خشخاش (شمارە396آ) 55 45، 115،66، خل (شمارە 402) 5840534533،252052 ~~602586 ~~626617461250249 ~~خلا(سريانى. خل، سركه)254 ~~الخشخاش الاسمر 601 ~~251،1 ~~خلاد دبشا (سريانى. سكنجيين)، خلاد دبساجه ~~الخشخاش الاسود 1،250 ~~341 ~~خشخاش الافيون 250 ~~خلاف (شمارە403آ)393،255،254،32 ~~الخشخاش اليحرى251 ~~الخلاف البلخى 38، 136 ~~الخشخاش الذائب 251 ~~خلر، ماش سيڑ185 ~~خشخاش زبدى، جاسوس 149، 251 ~~خلقتش304 ~~الخشخاش المنتثآر251 ~~خلقوس (يونانى* نحاس) 604 ~~خشسيرم اشتارهآ 398) 252 ~~خلكم (يونانى= نحاس) 602 ~~خشكار (شماره 395) 250 ~~خلنج22 ~~خشكارالرخو235 ~~خلة (شمارە204آ) 4220255 ~~خشكار الملزز235 ~~خمايوطس، كمادريوس، بلوط الارض 129 ~~خشل (مقل خشك) 277، 278 ~~خماى دروس، خمدريس (يونانى= يلوط الارض)، ~~خشيف، زعفران312 ~~خاما دريوس 539 ~~خصى التعلب (شاره200) 508253،252 ~~خدريس ابلوط الارض) 129 ~~509 ~~خبدريوس45 ~~خصى الزياد 321 ~~خر (شعارە 406) 118، 343257.256. # خصيالكلب (شاره 399) 253،252 ~~27526525411،41 ~~خضخاض، قطران 2960215 ~~خرا (سريانى. حمر) 256 ~~خطار239 ~~خمرا دبشا (يوتاتى. خمرالعسل)223 ~~خطاف (شماره 377) 32، 239 ~~خمراد جزورى (بسريانى رب سيب)149 ~~خطبانة (حنظل) 225 ~~خر العسل223 ~~خطر اشماره 378) 622،239 ~~خطيى (شمارە 376) 69، 239238،236 خمرالقند 258 PageV00P734 ~~============================================================ ~~نان ms683 الاة ها نا ني اعنا فق عاه اليت تقتتنا ~~فهرست نامهاى گياهان و جاتوران و كانيها 675 ~~خوص المكاذى516 ~~خرالورد 6190618 ~~الخوص المكرى 351 ~~خمساطرفى (سريانى= فنچنگشت)270 ~~خول خروه 199 ~~خسة اوراق (شماره 407) 259 ~~6يباسل رسنا ناس سراجان چخام من ار ~~خط (شارە208آ) 257 ~~خون سياوشان2720183 ~~خير (اشماره 405)256 ~~شوييو اسچزى*سعد)333 ~~خيرا (سريانى. خمير) 256 ~~الخنثى (تبات سراش...) (شماره 412) 46 خيار اشماره 379)280،220 ~~خياييرى 280 ~~282،258 ~~خياز باذونك240. 280 ~~خنجك (بطم، خراسانى)، الحيةالخضراء 115. # خيار چنبر، خيار شتير اشمارە 380)220،123 ~~198 ~~خياردشتى 2240222 ~~ختداقل (مصرى. جلتار) 182 ~~خيار صنير،خيار چنير240 ~~ختدروس، الحنطة الروميه 257 ~~خيارطاخ (حتظل) 225 ~~خندريوس، خدريوس، كمادريوس 25 ~~ختتريس (شمارء410آ) 257 ~~خيارك بيبر ادر يلخ وطخارستان* ميشناى) ~~595 ~~ختديقون (شمارءآ 411) 258 ~~خيربوا، هيل، شوشمير، هال بوا380 277، ~~خوى: عرق222 ~~624 ~~خواتيم412 ~~خواقيم (ثمر اكليل الملك) 458 ~~خيروج (فارسى. خطمى)، خيروء هشتنهان ~~627،2390238 ~~خواقيم البحيره412 ~~خيرى (شماره 381)241 628،611 ~~خواتيم لمنيه212 ~~خيرى اصفر 611 ~~خواتيم الملك (شمارءآ 373) 237، 212 ~~خيريك، خيرو، خطمي239. # خوب كلان: خوب كلا، تخم بارتنگ 590 ~~خوخ (شماره 372) 237. 258، 267،259. الخيرى الابيض 28 ~~خيرى البر238 ~~278 ~~خيرى دشتى 241 ~~الخوخ الاحمر 259 ~~خيزران (شمارە 382) 20202410122 ~~الخوخ الاقرع 259 ~~س ~~المتيسنوج (شماره 383)241 ~~خوخ التين، مياو259 ~~خيوخير خيرخير، فارس الماء333 ~~الخوخ المفلق 469 ~~خونامد سلافه العنب333 ~~خيوز، هيوز (يزيان زط سيستان . طراتيث) ~~207،206 ~~خورد پيلان اسوس) 356 ~~خوششواك خشتاس 25 ~~5 ~~خوش سايه، دردار 266 ~~داءالجية، جنطيانا 189 ~~خوشك (باقلى) 98 . # داح (يستان افروز)، داحه110 ~~خوشك احرى (باقلى المصرى)12797 ~~دادى امصابيح تتخذمن الحشب الدسم) 263. # خوشى اسيرم 299 PageV00P735 ~~============================================================ ~~676 كتاب الصيدنة فى الطب ~~266 ~~دارى بوربق (فارمبى. خربق)242 ~~داذى، شجرالداذى (شمارهآ 214) 20، 89داس واش (فارسى) 237 ~~262261،24 ~~دافنى (يونانى= دقلى) 269 ~~داذى القطران (شارة 417)263،261 ~~داك كچى (هندى=غوره) 217 ~~دافنى (يوناتى= الفار) 448 ~~داذى رومي84 ~~دارافرسام (چوب بلسان) 125 ~~دافنيدس (يونانى = حب الفار) 348 ~~داربر نيكان، دارپرنيان12 ~~داكه (هندى= انگور) 217 ~~داريرنيان516،122 ~~دالوبندلوا(سندى. زرين درخت) 309 ~~داريلهل سپيذ260 ~~داناسونيون (يونانى= مزمارالراعى) 577 ms684 ~~دارچين263 ~~داماهه (هندى= شكاعى)373 ~~دارشيرين، سوس356 ~~داتيطى (نيل) 612 ~~دارشمشعان، دارشيشغان، دارشيشجان224 ~~داهنج، ملك الانياط (سريانى؟) 235 ~~دارشيشغان (شماره415آ) 261، 2220262 ~~دباء (شماره 221) 262 ~~دارصينى (شمارە416آ) 25، 341،263262. دباء = القرع اليابس 487 ~~دبس 394 ~~384 ~~دارصيتى زنجبرى، زنجباري243 ~~دبس التمر 258 ~~دارصينى حبشى، دارصينى خشبي2243’ ~~دبشا (سريانى= عسل)223 ~~دارصينى خشبى، دارصينى حبشي2263’ ~~ديشابزا دبشاترا (سريانى= طرنجبين) 207 ~~دارصينى زنجى 263 ~~ديشاد طلاء طرنجبين407 ~~دارصينى كاذب، دارچين كاذب 263 ~~دبق (شمارە422آ) 265 ~~دارفلفل (شمارە413آ) 268،260 ~~دبوط (شمارە420آ)264 ~~دارقلقل ابيض 2662650230 ~~دبوقا (سريانى. دبق) 265 ~~دارقفوطون (شمارهآ 418) 272،262 ~~دبوكى (بلخى= ملوكيه) 587 ~~داركيسا، داركيسه264 ~~دبيدار (سرو هيمالايائى)282 ~~داركيسه (شمارە 419)244 ~~دبيداريا 281 ~~دارم (شماره 436) 272271 ~~دتبليغ اسريانى. سورنجان) 356 ~~دارم (اهندى= رمان)296 ~~دجر الوبيا) 561097 ~~دارما (نوعى مرو) 571 ~~دحداح (شماره 423)266 ~~دارمب (هندى- رمان) 296 ~~دجر (لوبيا) 561 ~~دارمك (نوعى مرو)571 ~~(دخال الانن112 ~~دارمون (هندى= رمان)296 ~~دخس، دلفين 271 ~~دارورثرغنه، دارورهرام: سوس 357 ~~دخش دخت 59 ~~دارورهرام (سوس) 356 ~~دخش انگشت 59 ~~دارهرمز اسوس) 357 ~~ذخن (گاورس)، جاورس (شماره 225) 169. # دارهوربق (فارسى. خريق) 224 ~~266 PageV00P736 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كاتيها 477 ~~دخنخ (بقلهآ يمانيه به بخارائى)، دخنج 0117 482 دعتا (سريانى = عرق)422 ~~دختة مريم، حرمل (شماره 424)211، 266 دعتا داورا (سريانى = علك الانباط)435 ~~در (شماره 431 مكرر) 269 ~~دعتا دبطما (سرياتى، علك الانباط)114، 117، ~~دراء الحريه (بالفارسيه) 354 ~~235 ~~دراج: كبكنجير 393 ~~ذعتا دشغاري116 ~~دراشتا (سرياتى، كاليون) 539 ~~دعثا دزيتا (صمغ الزيت، سريانى)322 ~~دراققتطى (يوناتى= كثيرا) 522 ~~دعتا دقرطى (سريانى= اقاقيا) 7 ~~دراقن (يونانى؟)، الخوخ (شمارە 427) 258 دعتا دميقون (افيون سريانى) 65 ~~267،259 ~~دعثا رمانى دشعلا (سريانى، افيون) 35 ~~دراقنطون، دزاقنطيون ك27 ~~دعثا شغارى (سريانى= علك الاتباط) 435 ~~دراقنطيون (يونانى= پيلگوش) 275،272 ~~دعثا قورتيتا (سريانى= حلتيت) 218. (دعتا ~~دراقونطيون 561 ~~قورينا. دعتا قورينيئا 219) ~~دراقينى (يونانى. هلو)، دراقن 267 ~~دعثا لغنا (سريانى. حرشف) 210 ~~دراكونتيون (يونانى. چشممار) 244 ~~دفقوس (يونانى. جزر) 178 ~~درامك (از انواع مرو) 570 ~~دفقيه (يوتافى. جزرا، دفقين 178 ~~دربيقا (باذآورد) 91 ~~دفل ms685 (قطران) 297 ~~بردار (شماره 426) 112، 266 ~~دفل (شمارە432) 021485 269 ~~قردى (شمارە 430)268 ~~دفوافى؟ سلسفاة346 ~~درقنطيون (يوناتى= دم الاخوين) 272 ~~دقطوليطيس (يوناتى زراوند المذكر) 307 ~~درماس، درماش 183 ~~دقتا (سريانى. كهرباى) 548 ~~درماش، ماش 185 ~~دقطاميون، ديقطينون (يوناتى. مشكطرآمشير) ~~درمك (شمارە 228) 350،2690267235 ~~58 ~~درمكه 247 ~~دتطمنن ديقطمينون، مشكطرامشير 580 ~~درمنه، شيح 384 ~~دقنا، دقتا (سريانى. كهرباى) 549 ~~درمنه اسهيد (تغام) 162 ~~دقنادعزى (سريانى= لحية التيس) 5ك5 556 ~~دروازذ (صمع الحبة الخضراء)200 ~~دقيقا ذهبا (سريانى) 149 ~~دروقينى (يونانى= خفرج)، دورقينى 58،237 قيقا دسما (تراب الفضه) 149 ~~دروكى كنگر (قارسى= حرشف) 210 ~~دقيق الحنطة 268 ~~درونج (شماره 429) 2680267 ~~دقيق الشعير36 ~~درونك (فارسى)، درونج 268 ~~دقيق الهرطمان 269،268 ~~دريولطاس (يوتانى= شجرالكندش) 546 ~~قل (نوعى خرما) 151 ~~دستفشار (نوعى از عسل)224 ~~الدلال (السوسن الارجوان) 355 ~~دستن مرغزى 8ي ~~ذلب (شمارە233آ)336،270 ~~دشيشء دقيق الجنطه (شمارە 431) 2680267 دلدل (شماره 434)270 ~~269 ~~دلفين، دلافين (شمارهآ 435) 271،82 PageV00P737 ~~============================================================ ~~678 كتاب الصيدنة في الطب ~~دوقس، جزريرى 17 ~~دلو (هندى= سليته) 332،321 ~~دوقو (شماره 442) 274، 369، 591،473 ~~ذلوا (هندى= سليخه) 322،341 ~~دوقوس ايوتانى= گزر] 274 ~~دليك (شمارە236آ) 6200619،271 ~~ذوم (شمارە446آ) 278.277. 622585 ~~دمالاخوين (شماره 438) 122، 4420272، ~~دومة 277 ~~223 ~~دهار (اسطو خودوس، سندى) 24 ~~دم الغزال (شماره 439) 272 ~~دهاز (سندى= مغرة)584 ~~تعدام (شمارە440آ) 273 ~~دهاتى، دهانيه (هتدى = الكزيرة اليابسة) 533 ~~دمعةالعاشق، حبالنيل 198، 612 ~~دهتورا (بنج) 131 ~~دمعةالكرم 525 ~~دهتوره، تهتوره، جوزماتل193 ~~دند (شمارە441آ)200، 273 ~~دبطورا (پسندى بنج) 130 ~~دندان چانان اسجزى. وذع) 615 ~~ذهم، تهم (مرو) 279 ~~دندان گرگ 121،247 ~~دهماسا (سندى شكاعى)373 ~~دندچيني273 ~~دهست (شماره 248)، حب الغار448279 ~~دند سجزي273 ~~دهن (شماره 449)280 ~~دند هندى، حب الملوك 199، 273 ~~دمن البان 99 ~~دنقه، زوان320 ~~دهن البطم 568 ~~الشواء الكبير (كناية عن خراءالكلب) 538 ~~دهن الجوز548، 601 ~~دواله (اشنه، زابلى)، دوالك54 55 ~~دودالقرمز (شماره 443) 274، 391 ~~دهن حجر ليسوس ازهر حجراسيوس) (شماره ~~205(316 ~~ذودم، سمر407.351 ~~دهن الحل، شيرج، دهن الخل 385 593 ~~دودة الصياغين 275 ~~دهن الجناء453 ~~دودى (توع من الميعة) 594 ~~دهن الخروع 548 ~~دوراده (فارسى= حزاه)214 ~~دور ms686 قنيطون، دراقتطيون، يونانى فيلجوش 275 دهن الخيرى 568،241 ~~وروس خايوطس (بلوط الارض بيوتانى) 128 دهن الرازقى 635 ~~دهن الزعفران 286 ~~دوروگل 6200619 ~~توسر، خلر (شمارە244آ) 3830274،185 دهن الزنمق 635،417،281 ~~رهن السراج 346 ~~دوشاب392 ~~قن السمسم 345 ~~دوشش324 ~~دمن الستام346 ~~دوشش كو كنار (افيون) 66 ~~دهن السوس (دهن السوسن) 568،355 ~~دوشش زيت322 ~~دهن شيشغان 2461 ~~دوشش نارخوك (تاركوك) = افيون 65 ~~الدهن العسلى 82، 281 ~~توص (شماره 225)277 ~~دوعثا (دعثا) دلگنا (سريانى= صمغ كنگر) 11 دهن الغار 568،4480280 ~~دهن الفجل 257 ~~دوخ220 PageV00P738 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيها 679 ~~دهن قثاء الحمار281 ~~دمن القسط 568 ~~ذآتين 520 ~~دهن الكاذى 57705170516 ~~ذات النوائب220 ~~دهن اللوز548 ~~زيح، ذبحه، اباغورس20 ~~دهن المصطكي582 ~~ذيل (شارة 451)326،283 ~~دهن النارجيل 601 ~~تراريح (شماره 452) 283، 282 ~~دمن الناردين 528 ~~درت هندى 285 ~~دهن نورالمشمش 568 ~~برحرح، ذرحرحه 282،283 ~~دهن الوال600 ~~ذرق (حندقوقى) اشماره 454) 225. 285، ~~دهن الياسمين 68ك 635 ~~222 ~~دهنج (توتيا) 2780152 ~~ترنوح 283 ~~دفتج (شمارە247) 279.278 ~~نروح 283 ~~دقنه، دهنج 278 ~~ت ~~نرة (شمارە 253) 284، 330،285 ~~دهنون دوذى (كبر، سريانى) 57 ~~نريح 283 ~~دهونه (هندى. قيقين) 12 ~~ذريحه284 ~~دياقن، خوخ 258 ~~ذريره507،504 ~~ديانارون اونيوس (شراب ستبل) 308 ~~ذريرة القصب294 ~~ديبداريا281 ~~ذفارا (سريانى. جاوشير)169 ~~ديقطامنون392 ~~ذنب الخيل (شمارة 455) 285، 555 ~~ديقطمينون (يوتانى مشكطرامشير) 580 ~~ذنب الفرس، ذنب الخيل286 ~~ديقونون (خرء الكلب) 227 ~~ذوب (عسل) 325 ~~ديله (هندى. بزرالحماض)223 ~~ذوالثلاثة اوراق، ميسن 587 ~~دينارويه (حزاءا، زوفرا213، 319،214 ~~ذوثلاث حيات (زعرور)314 ~~ديوچه (فارسى. علق) 337 ~~ذوثلاث خصي252 ~~ديوخار445 ~~ذوثلاث نوى ازعرور)314 ~~ديودار اشماره 450)226،281،150 (عشر) . نو لاتة اوراق 7هم - ب ~~438 ~~زوسوس (يونانى. فقاع)464 ~~ديوريطاس526 ~~دهب 328 ~~ديوزوان (بستى. عصاالراعى) 330 ~~ذهب كيريت 519 ~~ديوسبست (فارسى. حندقوقى)222 ~~ديوسير 45. 113 ~~ديوط دبوط262 ~~را (زراوند2) 308،307 ~~ديوگلر619 ~~رائب (دوغ) 220 ~~ديومشنگ296 ~~رائى (هتدى. خردل)222 ~~راتياناء راتينج 288 PageV00P739 ~~============================================================ ~~680 كتاب الصيدنة فى الطب ~~راتينج (صمغ بطم)، راتيانج (شماره 457)116رانكا (يا دانكا؟)293 ~~راوند، ريوند 3070300 ~~582525522288،117 ~~رب 394 ~~راتينج بطم هم28 ~~رب الحصرم المعقد 216، 217 ~~راقينج خرنويى 288 ~~رب ms687 الخشب 36 ~~راتينج رومى 582 ~~رب السوسن 357 ~~راتينج صتوبرى 288 ~~رب الضرو399 ~~راتينجات 335 ~~ريح ثاون (ستدى= عصفر)429 ~~راين، زعفران312 ~~ربرق، عتب الثعلييه240، 321 ~~راديقوس، چوزبويا08 ~~ريند (يخارى= نخودسياه)222 ~~رازه ران56 ~~رة612 ~~رازقى 625 ~~رتيبانج 301 . # رازيانج 543 ~~رثنين 52051 ~~رازيانج رومى 77 ~~رجيه (شمارە462) 291 ~~رازقى (روغن ياسمين) 281 ~~رز32 ~~رازقيه، رازقى (ثياب كان بيض) 281 ~~راح العرب74 ~~رازيانج (شماره 358) 289 ~~رتونا (سريانى= راتينج) 289 ~~رازيانج جبلى 289 ~~رته (شماره 460)290 ~~رازيانج شامى 77 ~~رجل الجراد (شمارةآ 461)291 ~~رازيانج فارسى 78 ~~رجله 118،119 ~~رازيانه 289 ~~الرجلة البرية 230 ~~رازموك (ترمذى= لوبيا) 561 ~~رحشتتا (روغن بلسيان به سريانى) 124 ~~راس العجل 556 ~~راسن (شمارهآ 459) 290، (اصول الراست رخت چندن، صتدل احمر 395 ~~رساطون (شماره 463) 291، 292، 620 ~~536492(491 ~~رسالجن، رسانجن (هندى= حضض) 218 ~~راطيانا. راتينج 288 ~~ارسانجن (هندى= حضض) 218 ~~راطينج، راتينج 288 ~~راك (هندى= رماد)296 ~~رسوت (هتدى حشض هتدى) 218 ~~رال (هندى= سندروس)353 513512 ~~رسون (هندى سوس) 356 ~~رشته40 ~~رام انگيز، رامك 287 ~~رصاص (شمارە464) 575،293،292053 ~~رام داروه رامك 287 ~~رامشنه 41، 23،42 ~~الرصاص القلعى 79.78 ~~رامك (شماره 456)6903382880287 رطا38 ~~رامنوس ايوناتى=عليق)36، 433 ~~رطبة، رطبة القت (شماره 265) 20، 282،293 ~~ران، درخت انگوزه 56 ~~الرطية البريه 224 ~~رانك (هندى = ارزيز) 292 ~~رطرولوس اسندى= نطرون) 606 PageV00P740 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيها 681 ~~رطنتا (هندى= شاذنج) 364 ~~رمانى دشعلا (سرياتى= رمان السعال) 250 ~~رعاده (ماهى) (شمارە466آ) 294 ~~رمانا مصرينا (سريانى= گلتار)182 ~~رعتاديما اسريانى زبدالبحر) 305 ~~رمث 344،340،38 5835010410407 ~~رعث (انار) 182 ~~617 ~~ريعباذيلا رعنادملا372 ~~رمرام (شمارە472)297 ~~رعتادملا (سريانى) 373 ~~رمس (قبطى- باقل) 97 ~~رغى الايل (شماره 467) 292،73 ~~رمنوش، رامنوس (يونانى= عليق) 236 ~~رغى الايل3» ~~رند (شمارةآ 273) 348،297،32 ~~رغى الحمام (شماره 468)0295 460 ~~ونز(أرنا34 ~~رعيادايلا (سريانى رعى الايل) 295 ~~رنف (بهرامج)136 ~~رعى العير33 ~~رويا رزج، روبا رزك عتب الثعلب 439 ~~رغوه220 ~~روبا رزك (شمارە374آ)، رويا رزج 298. 339، ~~241 ~~رفاقطى (سندى. خيث الفضة) 236 ~~رفانى ايونانى. نجل) 456 ~~روباسير143 ~~رفينون ايونانى. قجل) 456 ~~روياه تربك، عنب التعلب 298 ms688 ~~رق سلحفاة بحري346 ~~روبجه (الدراهم السنديه = روييه) 228، 229 ~~رقا (سريانى= سلحفاة) 346 ~~روذوس (رمان)296 ~~رقاع (شماره 469) 2960295 ~~رودويلى (سريانى= ورد)620 ~~رقان، رقون، حياء 227 ~~ووز تكلاه (سرياتى= فقاع)464 ~~رقان، زعفران 312 ~~روسا، كسنيج دشتي410 ~~رقيةء لسان الثور 556 ~~روسبى گل 619 ~~رقوثا (سريانى= نعنع) 607 ~~روسختح، روى سوخته، اكسيد دو كويور؟ 5 ~~زقون، زعفران 312 ~~روشنك (در شيرازى. ساتل) 328 ~~رقون، رقان، حتاء 227 ~~روغن انجره280 ~~اركت چندن (هتدى= صندل سرخ) 394 ~~روشن يادام شيرين 280 ~~رقل، كراث پرى 530 ~~روغن بان280 ~~رماد (شمارة 471) 296 ~~روغن بلسان 280 ~~رماس، مصطكى 582 ~~روشن بيدانجير280 ~~رماست، مصطكى 582 ~~روغن تخم عصفر280 ~~ويان (شمارةآ 470) 294 ~~روشن تخم ترب 280 ~~رمان برى، رمان الجر582536.469 ~~روشن چوز280 ~~. رماتا (سريانى= رمان) 296 ~~روشن خيري280 ~~روغن زنبق 355 ~~رماناديرا (سريانى) 182 ~~رمان البعال، خشخاش 65، 250 ~~روغن زيتون نارس، أتفاق انفاقين 324 ~~رمان القحاب، رمان السعال 250 ~~روغن سوسن353280 PageV00P741 ~~============================================================ ~~نتفف ن شافتت اظاةاقي نه م ونو ~~682 كتاب الصيدنة فى الطب ~~ران الجمال سليخه341 ~~روشن شيره 385 ~~ريجان سليمان 299،184 ~~روغن كنجد385، 520 ~~ران الشاطين، ريان الشيطان192، 363 ~~روغن گل 280 ~~ريحان الشيوخ 456. 572 ~~روغن ترجس 280 ~~ريحان الكاقور515 ~~روغن نفط513 ~~ريحان الملك (شاهسفرم) 201 ~~روشن ياسمين 280 ~~روغناز (جرجانى روين) 272،471 ~~ريجانه (حنوه)227 ~~ريزه فريز، فرزد 164 ~~روغتاس، روتاس، روين272 ~~ريز دگل 620 ~~روقاء منشم 584 ~~ريسنا (سريانى. راسن) 290 ~~روك (سجزى= پنيرمايه)82 ~~روگن، روغن324 ~~ريش پزخالدار (اصطلاح خراسانى. لحية النيس) ~~روگن إزيد (فارسى= روغن زيت) 323 ~~556 ~~ريشه (گوز ريشه - جوزالقى) 192 ~~رومانى دبرقويا اسريانى= مشمش) 581 ~~ريطيني (سريانى علك الاتباط) 235 ~~روتاس، روغتاز روغتاس، روين272 ~~ريم بلور 129 ~~روتك (سجزى= سلت) 343 ~~ريواج، ريواس300 ~~. روى سپيد سوخته 404 ~~ريواس308،300 ~~روى سوخته، روسختح 504 ~~ريوتك (؟ سجزى= الجبةالسوداء) 197 ~~رويذون (يوتاتى= ومان) 296 ~~ريوسا (سزيانى= راتينج) 288 ~~رويذين (يوناتى= رمان) 296 ~~روين (شمارةه 475) 112، 298، 2720471 توغ (سريانى= زيبق) 325 ~~ريون ازراوند2) 308،307 ~~روين اهندى* جاويزن) 171 ~~ريوند (شمارە ms689 277)3000299233. # روين بردعى 272،371 ~~ريوند جرچاني299 ~~رويناس، روين، روناس272 ~~ريوندچينى 299 ~~رويين اروينه جاويزن) 171 ~~ريوند خطائى 299 . # ريبارج (شماره 479) 301، 332 ~~ريباس، ريواس (شماره 478) 30703010300. ريوند كشميرى 299 ~~تهقان (زعفران) 312 ~~30 ~~ريياس، ريباس، مصطكى 582058 ~~ريياس معيرى.’3 ~~زئبر الخوخح 259 ~~ريباست، ريباس، مصطكى 0581 582 ~~زيبق (شماره 517) 137، 328،325 ~~ريباع، سرطان اليحرى المستحجر 332 ~~زانا 57 ~~ريتاع (حجر كالسرطان) 301 ~~زاج (شمارە480آ) 273، 302، 328. 365. # ريتيانج 301 ~~586،503 ~~ريحان (شمارە476آ)0299.298 5920362 ~~زاج الاساكفه303 ~~ريجان اسبرم592 PageV00P742 ~~============================================================ ~~فهرست تامهاى گياهان و جانوران و كانيها 683 ~~زاج پارسي303 ~~زيلاد حرونا (سريانى=خرءالضب)247 ~~زبلاصفرا (خرءالغصافير) 225 ~~زاج سفيد365 ~~زبلاد عقيرا (سريانى. خرء الفار)247 ~~زاج سورى 303،302 ~~زبيب اشمارء481) 3390304 ~~زاج شامي303 ~~زبيب الجبل اشماره 482)302 ~~زاج مصري302 ~~زيب العنب304 ~~زاج مطبوخ 303 ~~زبلاد كليا (سرياتى= خرءالكلب)247 ~~زاگ، زاج 0302 364، 0503 504 ~~زبيب 595 ~~زاگ حبر302 ~~زبيب جبلي595 ~~زاگ زرد 503 ~~زجاج (شماره 486) 635،306 ~~زاگ سرخ 5503 ~~زحوريثا (سريانى= قرميس) 490 ~~زاگ كقشگرى 302 ~~زخارين (يونانى* شكر) 340 ~~زاگ گرد شت مدحرج 504.503 ~~زدوار اجدوار) (شماره 287) 174، 306 ~~زاگند302 ~~زراوند (شمارە 288) 306 353،307، 374. # زاگ رومي302 ~~زالوم زلو 437 ~~599 ~~زراوتد الذى يشبه شقشق الكرم 306 ~~زاوق، زيبق 325 ~~زراوتد الطويل 304 307، 374 ~~زب اين ارمله 407 ~~زراوند الطيب 307 ~~زبا، زوان، شيلم 383 ~~زراوند المدحرج 374307306 ~~زياد، زهم 3220321 ~~زرجونه زرگون (فارسى= خر) 257، 258 ~~زبانه، زباتى 433 ~~526525 ~~زبد324،220 ~~زرجوبه (شماره 295)421،311 ~~زيدالبحر (شاره 485)305، 5340512 ~~زرچويك خاليدونيون234 ~~زبدالخضر، مسحقونيا، زبدالزجاج 579 ~~زرداسفور (شعارە496) 311 ~~زبدالزجاج 579 ~~زردالو 278،259 ~~زبدالقمر. حجرالقمر203 ~~زردچريه 58 ~~زبدالملح 321 ~~زردسهر620619 ~~زيدالنطرون 133 ~~زردلان (شمارە492آ) 309 ~~زيرجد اشماره 283)305.304 ~~زرسرخ 519 ~~زبغر، زغير (مرو) 570 ~~زرشگ، انبرباريس (شماره 490)74،17،16. # زبل (شماره 284)305 ~~(غصارة خشب الزرشك) 272،3080218 ~~زيل الحرذون 621 ~~زرع آدم (سرياتى شاهداته) 362 ~~زبلا اسريانى. زيل) 305 ~~زبلاد ثرنا غلثا (سريانى. خرءالدجاج) 227 زرع ادام (سريانى. شاهدانه) 362 ~~زرع بشاشا (سريانى= حرمل2114 ~~زبلاد بنى ناشا (سريانى= عذرة) 220 ~~زبلاد ثورا (سرياتى)123 ~~زرح بطراسلينون سريانى اتخم ms690 كرفس كوهى) ى PageV00P743 ~~============================================================ ~~684 كتاب الصيدنة فى الطب ~~617 ~~362 ~~زعفران اصبهاني312، 313 ~~زرع زلما (سريانى= حب الزلم) 315 ~~زرع سامرا(سريانى= رازيانج)، زرعشامرا 289 زعقران بونى 313 ~~زعفران جادي312 ~~زرعشامرا (سريانى، اتيسون) 77 ~~زعفران الحديد 210. 502 ~~زرع شخرونا (ينج) 130 ~~زرح كر فساد طورا (سريانى. بزر كرفس جيلى زعفران خراساني312 ~~زعفران درغوزي313 ~~262 ~~زعفران رازي312 ~~زرعا قطونا (سريانى. بزرقطوتا) 698 ~~زعقران زروج312 ~~زرقفت، زرنب309. # زعفرانى سواني313 ~~زرقونبا (سريانى= كلموج) 537 ~~زعفرانى شامى 312 ~~زرك، زرشگ 74 ~~زعفران شبورك313 ~~ززك 74 ~~زعفران شومانجي313 ~~زرگون، زرچون 0525 526 ~~زشفران عصيري312 ~~زرنب (شمارە493) 309. 4650310 ~~زرنباد (شمارە 489) 308307،291 ~~زعقران قمي313 ~~زعفران كشميري313 ~~زرنبادطويل. شل هندى 308 372 ~~زعفران مائي312 ~~زرنباد مدور مدحرج 374،308 ~~زعفران مدهون 312 ~~زرنك (پياز) 113 ~~زعفران معسل 312 ~~زرنى (قارسى= زرنيخ) 310 ~~زعفران مغربي312 ~~زرنيخ (شمارە492) 374،310 ~~زعفران يماني312 ~~زرتيخ اغير 310 ~~زغال اخته، زوقال320 ~~زرنيخ ديزج 310 ~~زغيج219 ~~زرنيخ فرغاني210 ~~ان ه و ~~زرنيخا (سريانى= زرنيخ) 310 ~~زغبر، زبغر امروا570 ~~زردك (لغت فرغاتى= زالو) 437 ~~زغوغيثا (سريانى= زجاج) 306 ~~زريات (سرياتى= اصل الخرنوب) 243 ~~زغير، زغيره 378. 5220521383 ~~زرير (شماره 497) 286.311 ~~زفت (شمارة500)2990328031531435، ~~زريك (زرشگ) 75 ~~5135 ~~زرين درخت (شعاره 491)309 ~~زفت البحري315،314 ~~زرين گياه 309 ~~زفت برى 315 ~~زعرور (شمارە499آ) 314،151150 ~~زفت تر 315،280 ~~زعرورالاحمر312،22 ~~زفت جبلى 315 ~~زعرورالاصفر314 ~~زفت الرطب، زفت تر315 264 ~~زعفران اشماره 498)31، 312311،256. # زفت رومى 295 ~~313 314 616725075030353 زفت القطران 315 PageV00P744 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيها ددع ~~زنكبلج، زنكورج، خرنوب244 ~~زفتاديما (سريانى= زفت البحرى)314 ~~زنكثون (يوثاتى قنقذ) 511 ~~زقوم (شمارة501) 315 . # زنك فلج (فارسى= خرنوب) زتكورج 243. # زاي دريا، زفت بحرى 31 ~~244 ~~زلابيه 60 ~~زنكبيل اسريانى. زنجپيل) 316 ~~زلم، حب الرلم (شمارە 502)315،199 ~~تكورج640.244 ~~زماروغ، سماروع540 ~~زنگاهن، زعفران الحديد 504 ~~زچ ازابلى= شب) 364، 365 ~~زنگبير (قارسى= زنجييل) 316 ~~زمرد (شماره 483) 304، 305 ~~زنيان 599 . # زمد، زاج سقيد 364 ~~زوان (شماره 509)319، 320، 383 ~~زن: خلر ك274،18 ~~زوفا اشماره 507)318 ~~زنابير (نوعى انجير)، زعرور ms691 314،160 ~~زوفا الرطب (وسخ الصوف)3180246، 319 ~~زنباره. زنبوره انوعى انجير) 3140140 ~~زوقارطييا (زوقاالرطب سريانى) 318 ~~زتبق (دهن الياسمين) 281 ~~زوفااليايس 3180246 ~~زنبق 635 ~~زوفاييشا (سريانى= زونااليابس) 318 ~~زنيق آبى ع58 ~~زوفرا اشمارة 508) 319، 516 ~~زنيوره، ضرب من التين 314 ~~زوفرا (سريانى. حرف يابلى)212 ~~زنيه، زنبق 635 ~~زوفس (يونانى= چزر) 18، 179 ~~زنبيره، ضرب من التين314 ~~زتج (زيان نسائى= صمغ مشمش و اجاص.00) زوقال (شمارة 510) 320 ~~زول زده (قارسى= كتيرا) 522 523 ~~292 ~~زوله اخوارزمى فو)273 ~~زنجار (شماره 505)316 ~~زومى (يوتانى= خير)256 ~~زنجار دودى 317 ~~زنجبيل (شماره 504) 466316،80. 529 زهر السوسن 357 ~~زهرة (شمارء 511)320 ~~زنجبيل رطب 314 ~~زهرة اسيوس، زهرحجراسيوس 162. 205، ~~زنجهيل زبجى صيني314 ~~206 ~~زنجبيل شامى 84 ~~زتجبيل الكلب، زنجبيل الكلاب (شماره 503) زهرة الملع (شماره 513)321،205. # زهرة النحاس (شمارە512) 602321،320. # 314210،209 ~~604 ~~زنجهيل ملبارى 313 ~~زهم (شمارە512آ) 321 ~~زنجبيل هندى 316 ~~زيا (يونانى= دخن) 266 ~~زنجبيل يابس316 ~~زيت 047 582.345.3320322،280 ~~ت وتچرف (شماره 506)3170236 ~~زيت الانفاق، زيتون الانفاق 322، 323، 322 ~~زنجر و (سجزى، انزروت)79 ~~زيت خوش322 ~~زنجره، صرارالليل 325 ~~الزيت الركاهى 323 ~~زنجفر، زنجرف317،234 PageV00P745 ~~============================================================ ~~م ق نن فاته تد ه فمت ت قغايت منء ادريى ~~686 كتاب الصيدنة في الطب ~~ساج (شماره 520)327 ~~زيت الوفت 315 ~~ساجى اهندى = قلى) 501 ~~زيت الفجل296 ~~زيتا دارعا اسريانى= مازريون) 64 ك 35ك ساداوران، سياء داوران 358 ~~سانج (شماره519)327326 ~~زيتا دشينا، زيت الانفاق322 ~~ساذنج، شاذنج208 ~~زيتس (يونانى= فقاع)462 ~~زيتون اشماره 515) 322067، 326.323. سارسل (هندى = قنفذ) 511 ~~ساسالى، سيساليوس 359 ~~262336219 ~~زيتون الارض، مازريون، خامالايا 564 565 ساسب 23 .. .. # ساسم23،22 ~~زيتون برى، عتم219 ~~ساطل (شماره 524). شاطل 328 363 ~~زيتون الجيل شحس 419، 263 ~~ساطوريون (خصى التعلب، يوتانى) 252 ~~زيتون الماء 324،323 ~~ساق الانجدان 568 ~~زيربارك (ورشگ) 75 ~~ساكور (هندى= جوزالاثل) 533 ~~زيرخار (سجزى= عوسج)244 ~~سالامندرا (شمارە523آ) 328. # زيركش (زرشگ) 74 ~~ساليا 327 ~~زيرلشك الغت بستى. قرصاد) 234 ~~سالينوس قيفاون ايونانى = كرفس بستانى)، ~~زير وگل 619 ~~سالينون قابايون 531، 532 ~~زيره هندوسياه 42ي ~~سام اپرص 328 430 (عطايه) ~~زيز (شماره 516) 3250324 ~~ساتيتا (شماره ms692 522)227 ~~زيزوفى (سريانى. عناب) 438 ~~ساوه (هندى= سذاب) 330 ~~زيخس، تمام 408 ~~ساهى (هندى= قتغذ) 511 ~~زينة الرياحين (بستان افروز) 110 ~~سيج (شمارةآ 3284525 ~~سبحل (سوسار)50 ~~سبدل ، تقل 607 ~~ژاز (سجزى. هيشر) 92،91 ~~سبزدار (لباس) 109 ~~زازموك (لوبيا) 561 ~~سبزهى (سندى= جص)180 ~~زازومك، لوبيا561 ~~سبطون (يونانى= زوفاالرطب) 318 ~~زالكه (اشنه. سجزى)53 ~~سبوتا (سريانى، انفحه) 82 ~~زده، زده (صمة)80 ~~سبوديون ايونانى خاكستر مس) 296 ~~سبوساب (تلبينه) ؟15 ~~سپيدار393 ~~سابا حوارا (سريانى. باذ آورد) 1 ~~سبيذخار (عوسج)444 ~~سابيزج (شماره 521) 636327،150 ~~سپرزع20 ~~سابيزگ، سابيزج، لقاح 559 ~~سهرغم، ريحان298 ~~سابيشك، سابيزج 327 ~~سيرم 298 ~~ساتل، ساطل 328 PageV00P746 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيها 687. # سهرى تهلك اسجزى= اسيند) 211 ~~سدقر، صد برگ، صدپر620،619 ~~سهست (فارسى= رطيه)293 ~~سدوس: نيلج430، 612 ~~سيستان329 ~~سده (درخت سده)، گزم 606 ~~سيند، اسيند 211 ~~سداب (شماره 529)212، 675.330 ~~سهوس گندم 605 ~~سذاب البر، اسهند، حرمل، سذابالبرى 211 ~~سهيدتاك 525 ~~214 ~~ستوخس، اسطوخودوس244 ~~سذاب برى، افيغانن اغريون 330 592 ~~سيندان (يه لغت ماوراءالنهر= اسپند) 212 ~~سذاب جيلى، نيتون639 ~~سيندان سپيد اخردل سفيد)222 ~~سيره (هندى= شير) 48 ~~سهندان سرغ (خردل سرخ)242 ~~سر (هندبى= نبيذالارن)42،43 ~~سپيدپر ايشه)274 ~~سرا اهندى= خر) 256 ~~سهيدتاك فاشرا 370. 252 ~~سراج ريفي332 ~~سيدخار الشوكة البيضاء378 ~~سراج القطرب (شمارة 533)332 ~~سهيدگياه 161 ~~سراج متوج سراج القطرب 332 ~~سپيدمرد8؟37 ~~سراش، شيخ46، 383 ~~سپيدمهره، حلزون ابيض533 ~~سرب ا30 ~~سپيدمهره: شنگ 219،21 ~~سرتفيد (هندى * صندل) 394. # سپيدهآ ارزيز173 ~~سرجتى (هندى = خشخاش) 249 ~~بستارى (يونانى= حنطه) 227 ~~السرح كهر332، 333 ~~ستغ: سخر329 ~~سرخ پياز113 ~~ستفتريا (يونانى= زاج)302 ~~سرخ دار309 ~~سجرينا (ترياق) 143 ~~سرخ مرد 266 ~~سجرينيا122،90 ~~سرخس (شمارهآ 530) 331،112 ~~سجسبويه (شمارە 526)329 ~~سرخ مرد (يقلهآ يماتيه) 1210120 ~~سجلاط ظيان، ياسمين برى 0417 635 ~~55( ~~سرخس اهندى= كيل داروا549 10 ~~سجى اهتدى= قلى) 501 ~~سرزك (زعرورالاصفر)314 ~~سحالة التحاس604 ~~سرستنى رس استدى = افيون) 5ع ~~سختو 629 ~~سرطان (شماره 534)36 332 ~~سخر (شماره 527)329 ~~السرطان البحرى المستحجر301، 332 ~~سخينه (اردهاله)154 ~~سرطان يايس 332 ~~سدابو استدى سذاب)330 ~~سرقوقيتا (يوناتى= شيطرج) ms693 382 ~~و سداروك (لغت بخارى) 259 ~~سركه5030254 ~~سدر يرى 76، 329 ~~سربج سرمق 331 ~~سنر (شمارە 528)، 76، 329 370330 سرمق (شماره 532) 495،331 ~~572،553 ~~سرمك، سلمك سرمق495 PageV00P747 ~~============================================================ ~~فاع كتاب الصتيدنة فى الطب ~~سعد كوفى 334 ~~سرمه افارسى= سرمق) 522331 ~~سعدان (شماره 520) 335 ~~سر نطينس انوعى خمر) 256 ~~سعدى اسريانيخسعد)333 ~~سرنك سرمك 295 ~~سرو (فارسى ء شجرة لسان العصافير) 557 السعلة (شماره 539)33595 ~~سغابينون (يونانى= سكبينج) 338 ~~8ش5 ~~سغبين، سكبينچ 338 ~~سرو (شارە 31ك) 281، 331.288،282 ~~شغدو629 ~~سر و شرخ 282 ~~سفته رنگ، الخوخ الاحمر بخراسان 259 ~~سروسهي89 ~~سفچه، سفچ، خربزه نارسيده 444 ~~سر و هيماليائي282 ~~سفرجل (شماره 531)561336.335 ~~سروق اسنديح انيسون) 28 ~~سفرجل ريوندي336 ~~السروى، نوع من اليتوع 638.637 ~~سفرچل هندى 368 ~~سريس ابهرامج يه سندى)134 ~~سفركلا (سريانى= سفرجل) 335 ~~سريش كفشگران374 ~~سفلولا (سرانى= زراوند) 307 ~~سريش گل، طين حر415 ~~سفن (جلد السلحفاة) 326 ~~سريقون (يونانى= خزف التنور) 238 ~~سفنى، صدف390 ~~سسرم: نمام 408 ~~سفودالس (يونانى= صبر) 387 ~~سين (نام فرشته) 249 ~~سفوديس (يونانى= رماد) 297 ~~سناي349 ~~و. سطافولينس اغريوس ايونانى. جزريرى)79 سفوديون ايونانى= رماد)، سبوديون 297 ~~سفيدخار225 ~~سطراطيوس (شمارە536آ) 333 ~~سفيلين. طحال206 ~~وسطروحنن، سطروخنوس ايونانى ح عنپ التعلب) ~~سقار دياس 45 ~~221 ~~سقاريداش 25 ~~سطروخنوس(يونانى= عتب التعلب)241 ~~سقاون، فنجنگشت 270 ~~سطروثيون، اسطروثيون 546 ~~سقر بيو بذاس (الشبيه بالعقرب) 227 ~~سطروميون اشمارە 537)333 ~~سقر بيويداس (يونانى. عقرب بحرى) 337 ~~سطوريون (يونانى= خصى العلب) 509.253 ~~سقر ديوسون (ثوم) 25 ~~سعادى، سعد334 ~~سقرقع، سكر كه 340 ~~سعالى: شعله 335 ~~سقز 117 ~~سعتر 392،188 ~~سقمونيا (شماره 522)337336،123 ~~سعترى (نوعى ريحان) 298 ~~سقورديون استورديون337 ~~سعد (شمارة538)139،118،117،9958، ~~سقوس (يونانى= حتظل) 225 ~~285333 ~~سقوطرس 358357 ~~سعد بصري334. # سقولو قندريون، اسقولو قتدريون 337 ~~سعد جبلى 334 ~~سقولوموا (يوناتى= حرشف) 211 ~~سعدالحيار334 PageV00P748 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيها 489 ~~سقيلا50 ~~السلاحف المائيه 29 ~~شك (جرب منالطيب)، (شماره 524) 288.سلارس (سندى= لبنى) 552 ~~552484،338 ~~سلاف 187 ~~شك (فارسى، سركه) سيستاني254 ~~سلافه العنب (شارە556آ) 323 324 ~~سك مثلث 557 ~~سلب345.344 ~~سكباج 275،254 ~~شلت، ضرب ms694 من الشعير (شماره 555) 257، ~~343 ~~سكبنك (هندى خ سكيينج)، سكهنك 339 ~~سكبنى سداروك (بخارى. مآة مشمش) 258 سلجم (شمارە554آ)342 ~~259 ~~سلجن (من انواع الخيز) 235 ~~سكبينج (شماره 546)، قنه 338. 339، 510 سلحفاة (شماره 560)511346 ~~السكر (شراب يتخذ من التمرو...) (شمارهآ 548 سلحفاة بحرى 326،283 ~~و549)340 ~~سلخ الحيه (شماره 561)346 ~~سكر (شماره 547) 339 ~~سلخاد حيوتا (سريانى= سلخ الحيه) 346 ~~سكر العشر 339، 327.426. 582549 ~~سلس (اسم ملك من الملائكة قارسى) 248 ~~سكركه، شراب النره 340 ~~سلسك229 ~~سكر مكان (شماره 545)338 ~~سلسى (هندى= پلتگ مشك) 268 ~~سكر مكه (شماره550)340 ~~سلع (شمارةآ 557)3860344 ~~سكفينه، سكبينج 338 ~~سلفيون اشجرة الانجدان) 82 ~~سنجبين (شمارهآ 51) 252، 241 ~~سلق (شماره 553)332 ~~سگوهنج_ سه كوهنج= تربيولوس214 ~~سلقا (سرياتى= سلق)342 ~~سك هنو (هندى= سكيتج) 338 ~~سلق برى (حماض برى)223 ~~سگ آبى، بيدستر 191. # سلم اشماره 58) 347345 ~~سگ انگور (زابلى. عنب التعلب)440 ~~سلمك سرمك سرمق295 ~~سلافة العصير 177 ~~سلمه، سلمك سرمق 495 ~~سكقس (ترمذى= عفص)332 ~~سلمه 345 367 488 ~~سكنيبين90 ~~سلمه تره، فوللن327 ~~سكوك (بخارى= عفص)232 ~~لنسك249 ~~سگزاغند (اسبيجايى، انيسوى) 78 ~~سلور: چريٹ، مارماهى 178 ~~سكز (القت اسپيجابى)28 ~~سلوى، سمالن349 ~~سكوره (سندى. سورنجان) 356 ~~سلومى (عسل)424. 590 ~~سل 101 ~~شله (هندى. فلتجمشك) 248 ~~سل (هندى= زرنباد طويل) 308 ~~سلهارس اسندى. لينى)، (هندى. ميعه) 552 ~~شلاء، شوكالنخل 601 ~~592 ~~سلاجت 375 ~~سلهس [هندى* ميعد) 594 ~~سلاجيت، سلاجت 375 376 ~~سلهش اسندى. لبتى)، سلهس (هندى، ميعه) PageV00P749 ~~============================================================ ~~اقآ فف ه ه ه قحتة فم لقسنة تمستقن زره ~~690 كتاب الصيدنة فى الطب ~~السمك العراقى349 ~~552 ~~لهه (سندى= لينى)، هندى، ميعه552، 594 السمك النهرى 328 ~~سليخه (شمارە52) 293،341،25 ~~السمك الهازبي624 ~~السليخة الكاذية321 ~~سمكه (شماره 566) 348 ~~سليط، زيت (شماره 559) 323، 324، 325. سمكى (عنبر..) 437 ~~سندر پهين اهندى= زيدالبحر)306 ~~346 ~~سليسنى (فارسى. غبيراء) 248 ~~سمور (شمارة570آ) 351 ~~سلينون (يونانى= كرفس) 532 ~~سمورا (يونانى، سمور) 351 ~~سم (سجزى= اصل الخرنوب)243 ~~سور ابي191 ~~سمه (سجزى.شب) 362 ~~سم الفار، شك374 ~~السمار (شمارةآ 565)348 ~~سميدالتيس (يونانى. قان) 350 ~~سميداليس (يونانى= الخبزالسميذ) 350 ~~سماروغ 536.407 ~~سماريا (سريانى خرءالكلب) 227 ms695 ~~سيذ 235 ~~سماريس (من اتواع السمك) 349.348 ~~ستامكى (شماره 573) 2280354 (عشرق) ~~ستباذج (شمارە574آ)352 ~~سماق 348337 ~~سماقيل (هندى= سباق) 347، 348 ~~ستبل (شماره 71ك)599.423،353،351064 ~~سمالو كماة207 ~~سنيل (يزبان ترمذى و تخارى. كرقس) 531 ~~سمانى (شمارە 567) 59034988 ~~السنبل الارب (الازب)138 ~~اسمدريين (هندى. زيدالبحر) 305 ~~السنبل الاقليطى 352 ~~سمدرى دخرما (سرياتى= فقاح الكرم) 526 سنپل برتى 43 ~~سمر اشماره569)4070406351034576. السنبل الرومى 598،261 ~~288 ~~ستيل شامي430، 273 ~~سمراء (شمارە 569)-35 ~~سنبل الطيب 273،138 ~~سرتا ييوطيقا (مر مجلوب از بواوطيا) 573 ~~سنبل العصافير302 430 ~~سمرة442 ~~سنبل الجطر 589 ~~سمريتون (يوتانى. كرفس الماء) 531 ~~23001 ~~السنبل الهندى 3080261. .. # سمسخون (يونانى، مرزنجوش) 573572 ستچ 53.52 ~~سمسق: مرزتجوش63557352 ~~سنجاب (يقلةالجمقاء) 120،119 ~~سسم (شمارە564)573.390348 ~~سنچاره شتعاره شنجار 39 ~~سمم پري244 ~~سنجد349 ~~سنجد جيلان، سنجلان، عتاب 438 ~~سمقوليقس (توتيا) 155 ~~سنچرس (سندى= راتينج) 288، 289 ~~سمك88 ~~السمك البحرى 348 ~~سنجفر52 ~~السمك الرحلى 349 ~~سنجلان (فارسى= عناپ) 238 ~~السمك الصحرى 348 ~~سنخوس ايونانى. نوعى كاهو) 6300248 PageV00P750 ~~============================================================ ~~فهرست تامهاى گياهان و جانوران و كانيها 691 ~~سوچر، خلاف 25 ~~سندراخوس ايو تافى= زرتيخ) 310 ~~سوخ (در فرغانه)، سوج 317 ~~سندرخا (يونانى= زرنيخ الاحمر) 310 ~~سندروس (فارسى)، راتيتج (شمارهآ 572)288. سوداءالورق، الشوكة اليهوديه 379 ~~سودوتيون ايوتانى= شلجم برى) 343 ~~5123530289 ~~سورن ثطى اسندى= خيث الذهب) 236 ~~ستدريون ايه يونانى تربد) 145 ~~سورنجان، (شماره 576)7858-5ك5583 ~~سندور (هندى= زتجرف) 317 ~~سورنجان ابيض 58 ~~سندوقس 2د ~~سورنچان شامي221 ~~سندهى (هندى= زنجييل) 316 ~~سنده (هندى = زنجبيل يابس) 316 ~~سورتگان، سورتجان 356 ~~سوس اشمارە 577)357356 ~~شنط 288 ~~سوسن (اشارهآ 575)6052753527 ~~سنف، سنوف (يوست باقلا و...)94 ~~سوسن آزاد354 ~~سنگ سبويه 329 ~~.سوسن اسمانچونى، افاميرون عمم3540 ~~سنكهاوت (هندى. درونج) 268 ~~سوسن ادرا353 ~~سنكهاورت (هندى. درونج) 248 ~~السوسن الارجوان 355 ~~سنگ اسيوس 162 ~~سوسن يري355: ~~سنگبيل انيه 80 ~~سوسن دايا (اسنان الذئب) 7؟ # سنگ پشت 346 ~~سوسن قرجس گ35 ~~سنگ فسان 278 ~~سوسنين ايونانى= سوسن)354 ~~سنگ مس (توتيا) 154 ~~سوقال (شمارة 579)358 ~~سنگ سليمانى، مغنيسيا) 584 ~~سوقم 159، 160 ~~سنگ طتو154، 155 ~~سوك (سجزى. حندقوقى]224 ~~سنگ هرقليه، ms696 مقناطيس 584 ~~سوكامى نوس (يونانى= خرتوت) 157 ~~ستو (سندى) 52 ~~سوكى فينون (يونانى. خيارا 280 ~~البنوت، عسل 425 ~~سوگ (دانه گندم و جو) 370 ~~ينوت، كمون 542، 543 ~~سولاپاى: خرچنگ346 ~~سنورالمسك 321 ~~سوء مزاج، حب اسوداللون (شمارهآ 580) 358سولان (شمارء 583)359 ~~سلفات مس155 ~~سوئى اهندى= شبت) 365 ~~سولفور دومركوره شنگرف236 ~~سوا اهندى. شيت)، سوى 365 ~~سونتهه (هندى. زنچييل) 316 ~~سوادالحكام، سياء داوران 358 ~~سوندهوبنا (سندى. كهربا) 548 ~~سوادالقضاة. سياه داوران 358 ~~سونف (هندى= رازيانج) 289 ~~سواف، قثام480 ~~سونك (سجزى. قرطم يرى) 486 ~~سواه اهندى. رماد)296 ~~اسوهنجته اهندى. قلقل اييض) 444 ~~سوب (هندى= رازيانج) 289 ~~سوى (هندى= رازيانج) 289 ~~سوج (در فرغاته)، سوت 317 PageV00P751 ~~============================================================ ~~692 كتاب الصيدنة في الطب ~~سيك يسر393 ~~سويداء، شونيز 377 ~~سيستبر: شاباتك نعنع الماء92، 537343 . # سويق (شماره 581)358 . # 409607 ~~سويق الشعير71، 369368 ~~سيستبر (سندى= ثمام) 62006194.90408 ~~سويق النبق 641 ~~سيسنبرون همرهتم ~~سه برگه، شفتل 608 ~~سيستيريون209 ~~سه سوكند، صندل مقاصري395 ~~سهريز (از اتواع خرما)، سرخيز سرخيج11. سيفاء سمكه 348 ~~سيقيا328 ~~152 ~~سيقوس بيقرا (يوتاتى- خيار تلح)227.226 ~~سيايروا (اشنه، سندى) گ5، 2د ~~سيقواوس (يونانى= دهن قتاءالحمار) 481 ~~سيالة222 ~~سيقوس اغريوس ايوناتى= القثاء البرى) 481 ~~سياه تاك 525320 ~~سياهدانه، شونيز، شيلم، سياء دانو 383،197 سيقوس الايوس (يوناتى= روعن خيار) 281 ~~سيكران، سخر329 ~~590 ~~سياه داوران (شماره 582)358، 616 ~~سيكوس اغريوس (يوتانى. حنظل)، سيقوس وجه ~~اغريوس222. (سيقوس اشريوس)226 ~~سياهى (هندى= قنفذگوهى) 511 ~~سيكى، المطبوخ المثلث (من الخمر) 344 ~~سيب (هندى. صدف) 391 ~~سيلانه (عناب)469 ~~سيب سيك ساييزج، ييروح36ي ~~سيلبوا (اشته، هندى) 53 ~~سيبولن ايوناتى= سموره 351 ~~سيلم (شماره 587)360 ~~سيبيا (يوتانى. زيدالبحر) 304 ~~سيلثا (يوناتى= كرقس) 531 ~~سيبيزاوا (سندى= ساييزاوا)327 ~~سيلويان (يونانى= سنگ پشت) 283 ~~سيبيزه، سابيزچ 327 ~~سما اسريانى* فضة1) 462 ~~سيترون اليمو)220 ~~سيج اسفرج، سيگ اسپرگ دافع الطاعون. سيماب 325 ~~سين اشماره 586) 360 ~~ياقوت 634 ~~سيندور (اسرنج، هندى) 53 ~~سيردشتي163 ~~سيو (هندى= شير) 27 ~~سيرنمك 113 ~~سيوطوس (شمارە 578) 357 ~~سيريقون52 ~~سيوطرس 357 ~~سى سر قملةالبر393 ~~سيوناد (سچزى عصفر) 228 ~~يسرك393 ~~سيهى ms697 [هتدى= قنفد) 511 ~~سيس بوان 238 ~~سيسارون (شماره ك8)330 ~~سيسامون (يونانى= كنجد) 185 ~~اش ~~شايايك 6090591 ~~سيسبانه سجيويد 29 ~~شابانك (شماره 592)، شاياتق 342 363 ~~سيساليوس اشمارە584آ)359 ~~شابايك، شايايك، شابانك41 ~~سيسيانه آزاذدرخت40 PageV00P752 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و جانرران و كانيها 693 ~~شاه زيره، كروياء529 ~~شاخل: كشاخل626 ~~شاهسيرم، شاه اسهرم (شمارە541آ)362 ~~شادقا (سريانى= شادتج) 363 ~~شاهسيرم سرخ362 ~~شادنج جاورسي364 ~~شاهسفرم401، 592 ~~شادتج خلوتى 364 ~~شاهلوج74 ~~شادنج عدسي364 ~~شاهمرود74 ~~شادنه (شاذنج) 363، 364 ~~شب (شماره 596) 639060304290364 ~~شادى اسهرم 299 ~~شب بو241 ~~شاذاسيرم، شاهسفرم01؟ # شاذنج، حجرالدم شادتج (شماره 595) 208. شب صقايحى 364 ~~شب ليتى 364 ~~363،278 ~~شب مدحرج504 ~~شارب (شماره 593) 363 ~~شب مشقوق364 ~~شاطرج: شيطرج 381 ~~شب منجانى 365 ~~شاطل (شمارە594آ) 363 ~~الشب اليماني093 302 366 ~~شالم، شيلم 383 ~~شيت (شماره 598)366،365 ~~شامامك194 ~~شبثا (سريانى= شبت) 365 ~~وشامرالسكاك (دخان الليان) 553 ~~شبثا (اشته، سريانى) 54 ~~شا اسبرم، ريان 298 ~~شبدر هر40 ~~شاه أفروش20 ~~شيرق (شماره 599)366، 200 ~~شاء افسر (اكليل الملك) 22 ~~شبرم (شماره 600) 637367،366 ~~شاه امرود74 ~~شبعاالعين (سرياتى. هقت پهلو، لسان الحمل ~~شاه املج 74 ~~557 ~~شاه انجير159 ~~شبوط (شماره 597) 365 ~~شاهبابك194 ~~شبوطا (سريانى= شيوط) 365 ~~شاهبانك194 ~~شبوقه (لاتين، خاما اقطى) 71 ~~شاه يسن (هندى، اظفارالطيب) 61 ~~شبويانا (شونيز، سريانى) 377 ~~شاهبلوط (شماره 589)361،129،74 ~~شبه203،106،105،34 ~~شاه ييذ صقصاف393 ~~شجر، قيقهن 512 ~~شاه ترج (شماره 584) 361092،91،74 ~~شجرالبان212 ~~شاهتره (باذرنجبويه) 361.92 ~~شجرالبطم 198.41 (تمره شجره البطم). # شاه پسه72 ~~شجرالعجم: محلب 8ع ني ~~شاه پسند 132 ~~شاهداتج، شاهدانق (شعارة 590) 41، 199، شجرالغرب 133 ~~شجر الغار42 ~~262 ~~شجر القطران42754 ~~شاهدانج يرى، حپ السمته199 ~~شاهدانه، شاهدانق (شماره 590) 3620199 شجرالكلب، شجرة الكلي 334 PageV00P753 ~~============================================================ ~~وان فضه ذت ناقة سح ار عمسيم. # 694 كتاب الصيدنة فى الطبپ ~~سه شجرةابراهيم (شماره 11)24 ~~شريع. كتان 521 ~~شست بدار، شست پدانه شست پدازگ27045 ~~شجرة البق (شمارهآ 602) 6063680266 ~~شستيدان (شماره 605) 370، 254 ~~شجرة اليهق، پرغست 510 ~~شسميرون (هال بوا) 624 ~~شجرةالدب (زعرور) 150آ 151، 314 ~~شش بندان اشيرازى. شستبندان) 370 ~~شجرة الرمح 574 ~~شش بتدان سياه شستپندان370 ~~شچرة الشيوخ، شيخ، سراش 384 ms698 ~~شجرة الطهر 24، 132،131 ~~ششم، كنجد ك18 ~~ششمير شوشميره شومر اهندى هال بوا) ~~شجرة الكلب253 ~~622،38 ~~شجرة مريم اشماره 601) 368367 ~~شطريه، صترفارسي183 ~~شجرقموسي334 ~~الشعارير (صفارالقتاء) 280 ~~شحتينا (سرياتى. سويق) 358 ~~شغر (موى)، (شماره 617) 371 ~~شحس، زيتون الجيل 219 ~~شغر الجبار (پرسياوشان)، (شماره 609) 103. # شحم :20 ~~372،371 ~~شحم الارض (شمارە 603) 369 ~~شعرالجن 371 ~~شحم التيس71 ~~شحم فوقى (شماره 802)674 ~~شعر العيار103 ~~شعر الغول (شمارهآ 608) 371 ~~شحم الوز88 ~~شعراء (توع من الخوخ) 259 ~~شحمة الارض 25 ~~الشعير (شمارة 606) 35 328،78. 370. # شحمة الارض، قارچ40د. 521 ~~626526 ~~شحمة الارض،خراطين227 ~~الشعير الاييض 243 ~~شحمة الرمل، شحم الارض 369 ~~الشعير الحامض، سلت 257. 343 ~~شحنا (سريانى. زنچار) 316 ~~الشعير العارى343 ~~شخار501 ~~شغال 245 ~~شذن (توعى خرما) 152 ~~شذوار (سندى= بوزيدان)134 ~~شغدى مريرى (سريانى. لوزمر) 560 ~~شير اسجزى. عدس)420 ~~شفتالو 237 ~~شقتل، نقل 6080607 ~~شراب الاطواق 601 ~~شراب گل 292 ~~شفز، شبت 345 ~~شراب مثلث، سفج، ستفچه364 ~~شفلح 57 ~~شريين، غاريقون كك. 2970296،427 ~~گزردشتى (يوتانى ؟) 179، ~~شقاقل، ششقاقل. كر ~~شر زدك، زعرور314 ~~627 ~~شرس (شجرقى جبال الروم) 327 ~~شقاقل (شمارە604آ) 369 ~~شرف (دارپرنيان) 122 ~~شقائق 619،32 ~~شرتك (اشرنق، قرون آلسنيل)35201390138 شقائق النعمان (شماره 610) 232،372 ~~شرئ (حنطل) 225 ~~شقر 372 PageV00P754 ~~============================================================ ~~ن ن ن م تح فت سش ممه نزو ~~فهرست نامهاى گياهان و جاتوران و كانيها 685. # شقراق (مرغى) 239 ~~شتاذيبا (بقلهآ يهوديه) 121 ~~شن373 374 ~~شنيليد 0221 354 ~~شكاع (باد آورد) 373،91 ~~شتشا (اشنه، سريانى) ؟ه ~~شكاعاء، شكاعي373 ~~شنج (حلزون بحرى) 219 ~~شكاحى اشمارە 611)373،344،92،91 شنجار39 ~~شكنجه گل 619 ~~شنجرف 318 ~~شكوهج (فارسى= حسك) 215 ~~شنغار، شنحار39 ~~شكنك (بقلة الممقاء بهلغت بلخ) 119، 120 ~~شنك (سجرى و زايلى= لسان العصافير) 557 ~~شكوئا (سريانى= كشوث) 535 ~~شن (هندى= سپيدمهره) 1ع، 615،219 ~~شكوقه رز525 ~~شنكر (سندى حپ الفار) 248 ~~شكى (قارسى. عوسج)444 ~~شنكوسا (سرياتى= كلموج) 537 ~~شل (شمارة613)374 ~~شنگرف، شنجرف، خيت الفضه236052 ~~شلاجت (شمارە612) 375،374 ~~شنگرفير (طخارى. زتجبيل) 316 ~~شلاجه، شلاجت373 ~~شنگليل (فارسى= زنجبيل)316 ~~شلاجمة، شلاجت373 ~~شنگوير (قارسى= زنجبيل) 314 ~~شلاحه، سلاجت. شلاجت ك37 376 ms699 ~~شنگى (فارسى = لحية التيس)، شنگ 555، 556 ~~سلاخه، سلاحه 376 ~~شنوا اسندى* نوره) 619 ~~شلار (توعى پياز)113 ~~شواصر، برنچاسف 104 ~~شلجم559529 ~~شواصرا380 ~~شلجم برى كاذب 343 ~~شواصره (شماره 621)380.37939 ~~شلجم الخواص333 ~~شوانى ازيتون برى)323 ~~شلغم. لفت 559 ~~شوت (سجزى= شيت) 365 ~~شلغماب322 ~~شوحط (آبنوس ]) 022 023 602 ~~شلق. انقليس، انكليس 178 ~~شودرالاسود 138، 139 ~~شلماب، شلغماب342 ~~شوده شبت 345 ~~شليثا90، 133 ~~شوذ با (آش شبت) 365 ~~شلم (ترمذى=صغ)394 395 ~~شوذر (نوعى بلوط) 276 ~~شلها (سندى. لبنى) 551 ~~شوران، زعفران312 ~~شمراخ اللقاح 604 ~~شوران (عصفر) 628 ~~شمرك اسجزى= خرنوب)243 ~~شوره (نوعى از نباتات) 290،162 ~~شمشاد، عثق 219،265 ~~شوره 588 ~~شم شيب (فارسى. كمافيطوس) 538 ~~شوره گياه، اشتان 478، 501 ~~شمع (شماره 615) 225224377376. شوسك (سچزى- طيهوج) 415 ~~226 ~~شوشك، شوسك (سجزى. تيهو) 215 ~~شمليت (قارسى. حلبه)221 ~~شوشمانيا (سرياتى= هال بوا) 624 PageV00P755 ~~============================================================ ~~696 كتاپ الصيدنة فى الطب ~~شيرهء روغن شير پخت ك38 ~~شوشمتيثا (سريانى. هال بوا)624 ~~شيز23 ~~شوشمير شوبر، قاقلة صغير622،380 ~~شيشخ، شيخ، سراش 384 ~~شوشنذيما (اسنان الذئب)، شنت ذيبى 47 ~~شيشع، شيخ، سراش 384 ~~شوشينا (سريانى. سوسن) 354 ~~شيشى (بلخى= طيهوج) 215 ~~شوصرا107 ~~شوع. شجر البان (شماره 623) 0212099 380 شيطرج (شماره 625) 382،281 ~~شيلان شيلانه، عناب239 ~~شوقشمير، هال بوا624 ~~شيلانه (لغت اهل فارس =سنجد) 249 ~~شوك الفارة، طريفلن 409 ~~شيلم، زوان (شاره 626) 383،320 ~~شوكران اشماره 617)456.378.377،131 ~~شيلوم (سريانى* سلق)342 ~~الشوكة الاعرابيه 379.76 ~~شيلوما (سريانى= سلق)342 ~~الشوكة البيضاء (باذآورد) (شماره 618) 91، ~~شيم (توع من السمك) 128 ~~379378،92 ~~شينيزه شوتيز 377 ~~الشوكة المصريه (شمارە 619) 379،76. # شيهم، القتفذالبرى 370 ~~الشوكة اليهوديه (شمارءآ 620) 379 ~~شومر (شمارە622آ) 380 ~~ص ~~شونيثا (سريانى خطاف) 239 ~~شونيز (شماره 616) 54. 377،197 590 صأب (شمارە 631) 286.344 ~~اترى اسريانى=صعتر) 391 ~~شهد (شماره 624) 226،325381 ~~صاغابينون (يونانى- سكبينج)، سغابينون 339 ~~شهدانج البر1524 ~~صامريوماء صريوما (سريانى. حبالسمنة ~~شهدولك 619 ~~آفتاب گردان)، صومر398،199. 280 ~~شياف ماميثا (شماره 629) 567385 ~~صباره، صبر386 ~~شيان (دم الاسخوين) 272 ~~صبار (شاره 633) 389 ~~شيح (شماره 628)38 3840107.39 ~~ضبر (شمارە632آ) 344218،217، 386. # شيح ارمني64 384 ~~203387 ~~شيع رومى 63 ~~ضبراسقوطرى 388.387 ~~شيت، سراش (شماره ms700 627) 384 ~~صبرحرمي 387 ~~شير 28،27 ~~صبرسمنجانى، سنجاتى 387، 38 ~~شير (سندى= صمغ) 394 ~~بر عدنى 388387 ~~شيراز (نوعى، تانخورش) 169، 171 ~~صبر هندى 388 ~~شير املج74 ~~الصبيب (شماره 634) 390 ~~شير پادريج، نوع من اليتوع 637 ~~الصحناة (شماره 635) 390 ~~شيرج (شماره 630) 385 ~~صحنيتا (سرياتى صحناة) 390 ~~شيرخشت549 ~~الصحورى انوع من السمك)، شبوط 345،128 ~~شير ديودار 437 ~~صخرى، صخوزى، صحورى، شبوطك232’ ~~شيرگيا، حى العالم 595،229 PageV00P756 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيها 697 ~~صديرگ620 ~~صفصافه، سكباجه 275 ~~ديوتد (عصاالراعى) 230115 ~~صفصفه، سيسك393 ~~صدف (شمارهه 636)512039032404636 ~~ضقر، صقر (ديس التمر) 258 ~~صدف بابلي390 ~~صسقر (شمارە644آ) 393 ~~الصداف النهرى 36 ~~صلام، لب عجم التبق329 ~~صدف هندى.39 ~~لب 345 ~~صدوالك620 ~~صلصل 398 ~~صرارالليل 325، 398 ~~صلويا (سرياتى= خروع)243 ~~صربه: سلق342 ~~جلور (نوعى ماهى)174 ~~صرب صمغ احمر395.392 ~~صمغ (شماره 645) 394 ~~صرخ باى، سرخ پاى، ترشك 223 ~~صغ الاجاص583 ~~رف (شعارة 638) 391 ~~صمغ البلاط (شمارە646)395،123 ~~صرفان (رصاص)2930292 ~~صغ الحبة الخضراء 435 ~~صرقوقولا (يونانى، انزروت) 79 ~~ص الرشف 545 ~~صرنوفا (سريانى= قرميس)290 ~~صغ الحور الرومى 548 ~~: صريوق القرمز اشماره 637) 391 ~~صمغ الزيتون60، 322 ~~صطركسا (سريانى- لينى) 51 ~~صغ زيتون الحيش322 ~~صعتر (شمارە 639)129، 392391316.صمغ شچرة الانجدان (حلتيت) 219 ~~201 ~~صمغ الطلح76 ~~صتر اقريطشي392 ~~صمغ الكرفس الجيلى 171 ~~تر بري2223920209 ~~غ كرفس كوهى، كماشير 169، 538،171 ~~صتر جبلي391 ~~غ الكمكام 544 ~~صتر رمى، زوفااليايس 318 ~~صغ الكتكر 545 ~~صعتر العدس، جلنچمون392،2100183 صمغ مازريون 457 ~~الصعترالفارسى، فلفل الصقالبه 183 ~~صمغ المحروث 55 ~~صعترالفرس، جلنجونه، حبق الماء (شمارە640آ) صمغ نارجيل 514 ~~392210183 ~~صمغة كنكر211 ~~صحتركرتي392 ~~صيم: نوع من الورس 617 ~~صعترى (ريحان)592 ~~چن: كميزگوره خر375 ~~الصفر (حيات البطن) 25 ~~صناب، خردل242 ~~صفائحى (قليمياى صقائحى) 506 ~~صنار، چنار270 ~~. صفارى اسريانى. شعير)370 ~~صدل (شمارە 647)397 ~~صفراغون (شماره 643) 3940393 ~~صتدل بجيري395 ~~چفرد (شمارە642آ) 393 ~~صندل جورى 397 ~~صفصاف (شياره 641)254، 3933920255 صندل خوزى 395 PageV00P757 ~~============================================================ ~~به آ تقهشن شنيره آ ررو فتنيت رر ~~698 كتاب الصيدنة في الطب ~~صندل سرت 396 ~~صرب، عسل 225 ~~ضتدل عنزى 395 ~~شرف، درخت انجير214 ms701 ~~ندل مقاصرى، مقاصيرى 396.395 ~~ضرو (بطم) (شماره 653) 200.399.115. # صندل نجاري394 ~~5690319 ~~صتدل واقواقى 395 ~~پروه چرو0200 524 ~~ص سنط ه28 ~~ضريع شبرق (شماره 654)366 200 ~~صتوبر 397028902882810264،52035. الضحو (شماره 435) 200 ~~2960202398 ~~ضحة (شجر بالبادية) 401 ~~صنوبر الارض، خامافيطوس 539 ~~ضغاييس 520 ~~صنوبر دورگه282 ~~الضفادع البحريه 401 ~~الصنوبر الصغار، ارزه 35، 184 ~~الضفادع الخضر (شمارة656آ) 201 ~~الصنوبرالكبار (حب الصنوبر... شمارهآ 48 ) ضفدع 401 404 (ضفادع) ~~397 ~~ضفدع بري201 ~~صتو بر هندي281 ~~ضومر (باذروج)92 ~~: صنوبرى انوعى ريحان) 592،298 ~~ضومران20192 ~~صورثيا (سريانى= عظايد) 331 ~~ضيراك (سمك)، نضيزاك 62،61 ~~وطله342 ~~ضيمران، شاهسپرم (شماره 657)362 201. # ف الارض. فراسيون 257 ~~619 ~~وفانة290 ~~وفانيه290 ~~صومر (شمارە649آ) 398 ~~صياصل (شمارة 650)398 ~~طابليديون (يوناتى= شاهترج) 361 ~~چير (صحناه)390 ~~طاريخن ايوتانى= صحناه) 390 ~~الصير (من انواع السمك) 348 ~~طازك (الخوخ بالبستية) 259 ~~اء، قشر الحنظل 225 ~~طاطاشيون (يونانى؟ = عتبر) 238 ~~صيكه (يوتانى= تين) 158 ~~طاطس (يونانى = دادى)262 ~~طاق 501 ~~طالقون، طاليقون 203 ~~ض ~~طاليسفتر (شماره 659) طاليسفر 402، 203 ~~ضال سدربري5730330،329 ~~طاليسفر، طاليسفتر403 ~~طاليقون (شمارآ 660) 203 ~~ضال (شجر غير السدر) 573 ~~ضالة572 ~~طباشير (شماره 458) 202،153 ~~بي622،6210431029 ~~طبرزد 148، 330 ~~شبر، جوزيويا (شماره 651)399،191 ~~طبرخشت (شماره 661) 203 ~~ضبع (شماره 652) 399 ~~طبرقاق (تركى= سعد) 333 PageV00P758 ~~============================================================ ~~ان فوه بته نة فاينتد قحن نات ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كاتيها 699 ~~طبقشير (سريانى= طباشير)202 ~~طرفتاد حطتا (سريانى نخاله) 605 ~~طتور (توتبا بهندى) 154 ~~طركسيمى (يونانى* هندباء) 630 ~~طج (هندى= قرفه) 284 ~~طرنج 25 ~~طحال (شماره 664)206 ~~طرتجبين (شماره 66ع) 407، 590 ~~طحالا (سرياني3 طحال)206 ~~طروارن (يونانى= پنير) 172 ~~طحلب (شماره 662) 2200404 ~~طروغلودوطوس (يونانى. عصافيرالشوك) ~~الطحلب البحرى 205،204 ~~229 ~~الطحلب البرى 405 ~~طروغوليطوس (يوتاتى= مرذكى) 573 ~~الططماء (شماره 663)205 ~~طروقسمون (يوناتى)، هندباء630 ~~طرابينييوس (يونانى)، بطم، علك الانباط 115، ~~طرييو ليوس (يوتانى= حسك) 215 ~~235 ~~طريخ209 ~~طراثيت 520 ~~طريخومانس (شعر الغول) 371 ~~طراغاقانثى (يونانى= كثيرا) 522، 523 ~~طريفان (شماره 670) 208 ~~طراغورنياس (يوناتى = فوذنج التيس) 472 ~~طريفوس (يوتاتى. فيجن) 475 ~~طراغوز ايونانى. بز، توعى از ناردين) 599 ~~طريفوللن (خصى التعلب، يوتانى) 253 ~~طراثيت ms702 (شماره 665)207206 ~~طريفلن (يوناتى = خصى التعلب) 253 ~~طراسانوس (بطم) 115 ~~طريفوليا، طريفولين (جوزبويا) 108، 109 ~~طراغيون (شمارە 669) 208 ~~طريقولون يونانى، حسك 215 ~~طراغين (يونانى، طراغيون 8 40 ~~طريفولون (يوناتى= حندقوقى) 224 ~~طراقوفوقون (يونانى = لحية التيس) 286 ~~طريفيوس يونانى، سذاب 275 ~~طريقاليا (يونانى= سمكه) 348 ~~طرامشيع: مشكطرامشير ”58 ~~طربد (به سريانى تربد) 125 ~~طريقلا (من انواع السمك) 348 ~~طربيد (به سريانى تربد) طربد 145 ~~طريقولون (حندقوقى) 225،224 ~~طزكينا (سريانى= عويثه) 346 ~~طرتوت، طراتيث 2070404 ~~ططرافرمطون (يونانى. چهاردارو) 194 ~~طرئياد حطثا (سريانى= نخاله) 605 ~~طرخشقوق، يعضيد639 ~~ططرا فرمكون (يونانى. چهار دارو)194 ~~طرخماطيقون، سرمه524 ~~ططريوغتون ايونانى. ورد موجد) 18ع ~~طرخون (شماره 668) 2180408،102 ~~طفرا (يونانى= رماد) 297 ~~طرخون رومى 418، 538527 ~~طفرى دحقرا (سريانى= ورق الحتام) 227 ~~طرخون فارسى 418 ~~طلاء (شمارە676)411،410 ~~طلاء الابل211 ~~طرخونى (نوعى ريحان) 298، 592 ~~طرشقوق، طلخشقوق210 ~~طلافحى ذذيرا (سريانى= عدس برى مر)420 ~~طلافحى دطورا (سرپاتى= عدس جبلى)420 ~~طرفاء (شماره 667)58038028، حمل الطرفاء ~~590.408،192129،99 ~~طلافحى دمرا (سريانى. عدس برى مر) 420 ~~طرفا دقفرا (سريانى= چناء) 227 ~~طلاقيون (يونانى. حى العالم) 230 PageV00P759 ~~============================================================ ~~اشام ده *: : بيگرت فى ن ف توييهآ ~~700 كتاب الصيدنة في الطب ~~طين الاكل 415 ~~طلجشقوق، طلشقوق 248،39 ~~طين البحيرة 237، 212 ~~طلح (ام غيلان)76 ~~طين البوطق 415 ~~طلح (مون) 345.74 ~~طين حر215،413 ~~طلشقوق، طرخشقوق، طلشقوق (شماره 675) ~~طن خوزى (شمارە 681) 413، 512 ~~41024839 ~~طن دمورى (شماره 686) 215 ~~طلخشكوك 629 ~~طين الرخام. قيموليا 213 ~~طلع 605 ~~الطين الرومى المختوم 237، 614 ~~طلق (شمارە674)114، 610 ~~طين شامس (شماره 679) 413،412 ~~طلنگبين، طرتجبين 207 ~~طين شيراز215 ~~طلسفدرون، طاليسفر09 ~~طين قبرسى (شمارە682آ) 214 ~~طماختا (سريانى= كلموج) 532 ~~طين قيموليا 415 ~~طمرى (سريانى= خروع) 243 ~~طين الكرم (شمارة 685) 214 ~~طمطم سماق 348 ~~طين مختوم (شماره 678)412 ~~طواخشير (سريانى * طباشير)202 ~~طين نيسابورى 415 ~~طوذريك (هتدى وسريانى. توذرى) 154 ~~طينا (سريانى= طين)211 ~~طوررا (سريانى = ذتب الخيل) 284 ~~طيتى دلمنا (سريانى = طين مختوم)212 ~~طوزى (هندى= كبريت) 519 ~~طيهوج (شماره 687)215 ~~طوريذخ، فراسيون 255 ~~الطوط، قطن209،102 ~~طوطلون (يوناتى= سلق)342 ~~ظاظاشيون (يوتانى؛= عنير) 337 ~~طوماغا، قنطوريون ms703 كبير، تومگا (يونانى) 175 ~~ظاهره (يقلة الحمقاب) 119 ~~.طومقرون، قتطوريون صغير 509 ~~الظبار (شمارە 668) 216،415 ~~طهف، پوست ارزن، ارزن284، 285 ~~ظفرى بسما (اظقارالطبب، سريانى) 1* ~~طهف، داس واش 236 ~~طهوغ، طيهوچ (بسريانى) 415 ~~ظلع 76 ~~ظليم 225 ~~طيئومالص 427 . # ظيان (شمارە 689) 217 ~~طيطان، گتدناى دشتى 530 ~~طيفى، طيقى 626 ~~طيقى، طيفى 626 ~~عاج637،636 ~~الطين (شمارهآ 677) 411 ~~عاقرقرحا (شماره 490)527،4180208 ~~طن اراطرياس (شماره 684)214 ~~عاقول: الحاج 195 ~~طين ارطرياس 414 ~~عالى (شراب) 256. # طين ارمنى (شماره.68) 413، 214 ~~عانى (شراب) 256 ~~طين اقريطش (شماره 683) 214 ~~تعيال، وردالجبل 619 ~~الطين الاحمر، گل سرخ 584 PageV00P760 ~~============================================================ ~~ين ن توشن ت ف لمنتشفتنة لتمننتن لمصعد يا تتذراننأر: ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيها 701 ~~غبب، سرمه 331 ~~عرفط اشمارە703) 345، 423، 583 ~~عيب التعلب، عنب التعلب240 ~~غرق (شماره700) 222 ~~عيرب، سماق 348.347 ~~عرقصاء، عريقصاء !حندقوقى] 225 ~~غيرى (من السدر) 329. 330 ~~عرمض، صغارالسدرو الاراك330. # عيس، شابانك نمام 363 609.608 ~~و العرمض (نوع من الطحلب) 204 ~~العبقر، السوسن الابيض 352 ~~عروس (شمارە702)622 ~~غبل 585 ~~عروس اب، جريال 177 ~~عيويران، شجرةمريم 367 368 ~~عروس در پرده (كاكتچ) 524.515 ~~عبهر605 ~~عروس در قبه (بزبان اهل مرو= كاكنج) 515 ~~عبيثران، شجرة مريم 348 ~~عروس رزاني515 ~~عپير، زعفران312 ~~عروق (شمارة 698)221. # غترب347 ~~عروق الرمان البرى، مغاث هندى 583 ~~العتم (شارة 692) 419. 496 ~~عروق السدر عندم42؟ 685 ~~العثرء العنق219 ~~جروق الصباغين 421، 614 ~~العثق (شمارة 691)219 ~~عروق الصيغ، زردچوبه221 ~~عچم الزبيب304 290،439 ~~العروق الصفر 221،311،234 ~~عجم العنب239 ~~العروق الهندية، زردچوبه 229 ~~. عجوة (از اقسام خرما) 152،151 ~~العروة (شماره 699) 222،421 ~~عدس [شمارە693آ)0419.96 5280420 عريان (زرين درخت) 309. # عدس برى مر (شمارە692آ) 420 ~~عزرو اسريانى، اتزروت) 79 ~~عدس چيلي220 ~~العزوق (شماره 704) 223 ~~عدس الماء (شماره 695) 2200202 ~~عساقيل 541 ~~العنرة (شماره 696)220 ~~عسطوس، خيزران241 ~~عرار (شماره 697)135، 421220 ~~عسقل: قارچج540 ~~عريثا اسريانى= غرب)249 ~~العسل اشمارة 705)349 32204230381، ~~عريرب. سعاق348.347 ~~614590458،425 ~~العرجاء الضبع ، 399 ~~عسل الايهل 224 ~~عرجون، عراجين 0461 540 ~~عسل الاشق222 ~~عرذى اكهر (سرياتى= كماة) 520 ~~عسل التمر394 ~~عرزا (سريانى. هوم المجوس) ms704 630 ~~عسل التوشق324 ~~عرطاتيثا، و ردالشيطان 619 ~~عسل الحبق324 ~~عرطنيثا ابخورمريم) 31 10099، 368 عسل الحندقوقي424 ~~37،369 ~~عسل الدير426 ~~عر عر61749633135022 ~~عسل الترق 224 ~~ترفج (شماره 721) 299،422،3440132 عسل الصعتر324 PageV00P761 ~~============================================================ ~~ره ن ا زدوره اد گبره از تن يش اتخ ~~702 كتاب الصيدتة فى الطب ~~العظلم (شمارة 713)431 612 ~~عسل الطرفاء (گزانگبين) 129 ~~عظم الانسان (شمارة 715)231 ~~عسل الطل590 ~~تفار (شماره 717) 342، 232 ~~عسل القتاد225 ~~فص اشماره 716) 25، 338،129.128 ~~عسل اللينى 5940551 ~~332 ~~عسل ماذي425،224 ~~عقار ناعمه233 ~~عسل النحل الصغير 226 ~~شقار (شماره 719) 233 ~~عسل النحل الكبير 226 ~~عقارا دابجر (سريانى، اغافت)63 ~~عسل ياقوتي223 ~~عقاراد بشكرا (سرياتى. اغافت)62 ~~عمسل اليعاسيب 426 ~~عقارادبيقون 5 ~~مسلج (بيخ بردى)، حسلوج 0102 103 ~~عقارا دشوشنا (اصل سوسن) 84 ~~عسلوج عساليج 525 ~~عقارشوشا (سريانى= اصل السوسن) 356 ~~عشبة الشونيز، سيسارون 360. # عقبرا، عكبرا (سريانى= موش) 5ك4 ~~حشر (شارە706) 339 226.3440340. # بتجمقدالحنظل226 ~~6376165905835228227 ~~عقرب (شمارهآ 718)433. 456 ~~غشر الصبيان، الشوكة اليهوديه 379 ~~عقرب بحرى 333337 ~~عشرق، (شماره 707)241440428،354 ~~عقربى، ماميران عقربى 566 ~~شقه262،101 ~~عقرنير وفل (سريانى= اصل نيلوفرا 611 ~~عصاالراعى (شارە711آ) 230،115،114 ~~عحقش (از درخت اتگوراء اطراف قضبان الكرم ~~عصارة الخشخاش 55 ~~5260525 ~~عصارا دبسرى (سريانى= عصارة الحصرم)216 ~~تقنقل (يونانى= لفت) 559 ~~عصارة الطراتيث 631 ~~عقوب، عكوب (عبرى. حرشف) 211 ~~العصافة230 ~~العقيفاء (شمارة 730) العقيقاء 634 ~~صافير (توعى درخت) 523 ~~عقيق (شماره 721) 333 ~~(عصافير الستيل (شمارە710)330 ~~فقيلى، حصرم 217 ~~عصافير الشوك (شمارە 709)229 ~~عكارشا (سريانى= كلموج) 5537 ~~عضبة (لبلاب) 554 ~~عكاش، فشاع، جم اسيرم 441 ~~العصف (شمارە712) 230 ~~عضفر (شاره 708)177، 0384 428،390. عكرالزيت 323 ~~چكرش (ثيل). راسن (شماره 722) 164. # .229 ~~23229 ~~العصفرالبرى 628.136 ~~عكر شه (اتثى الارنب)35 ~~عصفورالزرع430 ~~عكوب، كنگر (شماره 723) 211، 2320234. # عصفورالشوك230،229392 ~~535536 ~~عضا572،28842376 ~~عكوس ه58 ~~تمطفه، خيوط الكرم 526525 ~~علابي293،292 ~~العظاية (شمارە714) 328 231 PageV00P762 ~~============================================================ ~~ننه اه تتا نا خ ه ف فلوة قف قلذه فية تته لت ~~فهرست نامهاى گياهان و چانوران و كانيها 7030 ~~غلام، چناء227 ~~عنبراصفر 338 ~~لبه (سدر320 ~~عنير اسود 438 ~~علس، صنف من الحنطه، عدس 22002280227 عتبر ms705 مطيق (كوه بركره) 438 ~~لف شيران، زعرور314 ~~عنچج ضيران201 ~~علف ماست 552 ~~غنجد (شمارە 733)239 ~~غلق اشماره 727) 237 ~~عندم (شماره 737) 4282720122 (هسك ~~علقتا (سريانيچ علق) 437 ~~آفه)،17616443442 ~~لقم40 257226225. # عنز جيلى هم ~~غلقي344 ~~عتزروت79 ~~علك الانباط (بطم) (شمارە724)115، 116، عنصل (شمارە 734)239،176،114050045 ~~235،200،117 ~~عنصلاته، عنصل 176 ~~علك البطم435 ~~عنصوة، شجرالدلب 270 ~~علك بطميا435 ~~غنطوان3450344 ~~علك الروم 582 ~~عتقر* عنقز ~~علك السرو235 ~~تنقز، عنقر (شمارە 738) 102، 233،103. # علك سياه513 ~~573572 ~~علك الصنوبر435 ~~عنقزة، عتقز572 ~~علك القبط582 . # عنقود (اميروسيا) 75 ~~علك القرنفل 483 ~~عتقودى اقليمياى عنقودى)ع50 ~~علكى رومى (سريانى. مصطكى) 7ه5 ~~عنقوس (يوتانى= گج) 173 ~~علوا (سرياني= صير) 386 ~~عنكبوت (شمارە 739)223 ~~عليق (شماره 725)37، 435. 436. 510 عنم (شماره 736)442 ~~غليق الكلب (شماره 726) 236 ~~عتم، زيتون324 ~~عمار22041 ~~العنمة، العنم442 ~~عرد كرفس 532 ~~غوار، خطاف239 ~~عسلج (شمارة 728). بطيخ احمر 437 ~~عود اشارە720آ)3ر579422223 ~~غتاب (شمارە 731) 021 238،22 ~~عوداشياه232423 ~~عنب30 ~~عود بابيزنى 443 ~~عنب الثعلب (شاره 735) 21، 298، 239. عودالبلسان 262 ~~5361522244124 ~~عود بنگالى 2440243 ~~عنب الحيه5250440 ~~عود جندراني223 ~~عنب خمرى (شمارە732آ) 638 ~~چود سمتدوري244 ~~عتير (شماره 730)518،23799 ~~عود شيشجان 261 ~~عنبر ازرق 438،437 ~~عود الصليب، قاوانيا454 ~~عنير اشهب 4380437، (زايجى) ~~عودصنقي2420443 PageV00P763 ~~============================================================ ~~702 كتاب العجيدنة فى الطب ~~غاليدان592 ~~عود صسنفيرى 443 ~~غاليمينوس (يونانى= گل مختوم)212 ~~عود الطيب 262 ~~غاليون: غلياون، علف ماست 552 ~~عود قاقلي244 ~~غاوربنه (تخارى= صمغ)394 ~~عود قماري2220443 ~~غاوش، غاوشوه خوشهآ انگور 246 ~~العود اللجرابي241، 2240262 ~~غاوشيرك (توع من العنب) 446 ~~عود هندي628327 ~~عوسج (شمارە741آ) 345،148. 2220436. غاوك عظايه 328 ~~غتگراء (شماره 747)448، 229 ~~2455 ~~غبيراء الصين، عناب 438 ~~العوسج الرطب200 ~~غدر فيلجوش 275 ~~العوسج الصغيير440 ~~غراء (شماره749)229. 250 ~~عوسجة 225 ~~الغراء (شمارة 750) 250 ~~عوهق، الخطاف الجبل239 ~~غراب24 ~~عويثه (شمارە742آ)226 ~~غدفه وغدقة (پوست لوبيا) 97،94 ~~عيثام، صنار، دلب270 ~~غرب، صفصاف (شماره 748)249،392،23 ~~عيثوم، السوسن الابيض 355 ~~غردا اكهر (سريانى. قارچ) 5410540 ~~العيد (شمارە744) 246 ~~عين البقر (گاو چشم) (شماره 743) 135030،الغرز (شمارة 751)250 ~~غرق، عشر (دردشتستان) 227 ~~531746 ~~غرقده 445 ~~عين اليقر (توع من العنب)246 ~~الغرقى (غشاء البيض) 141 ~~عين الثور (گاوچشم) 135 ms706 ~~غرمانوش، بيخ عاقرقرحا208 ~~عين الجراد (عنبر) 237 ~~غرمانوش، غريادس، طرخون 208 ~~عين العجل، عين البقر 226 ~~غرواش، زنچبيل شامى 84 ~~عينى ثورا ابهاربه سرياتى) 135 ~~غرواشة بافتدگان 84 ~~غرى وغراء (شماره749) 449،46. 250 ~~غرى الاساكفه 46 ~~غار (شجر القار)، دهمست 2970279042 (رند)، ~~غرى السمك249، 250 ~~248 ~~غرياوس (بلخى. طرخون)، غرمانوش 408 ~~غاريقون (شماره 745) 447042، 591 ~~غرير، غرز 450 ~~خاشموس ايونانى = طين شاموس) 413 ~~غريراء (شمارة 750)250 ~~غاغارطايون (يونانى. عجم الزييب)302 ~~قريف 380 ~~غاف630398 ~~غزبه (زابلى* نشم) 606 ~~غافت149 ~~فسلج (شمارة 752) 250 ~~غالا (يونانى شير) 555 ~~غضا 501،37 ~~غالا قيطبطس ليتس (يوتانى. حجر لبنى) 02 2 الغضف (شارە 753)251 PageV00P764 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيها 705 ~~غلبلب (عشر در شوشتر و دزقول) 427 ~~فاخور (شماره 764) 455. 572 ~~الفلفق (الخضرة التى لقلوالماء) 404 ~~فآرالجو، خفاش 253 ~~الغلقه (شارة754) 252 ~~فآرالليل، خفاش 253 ~~غلو قريزا (يونانى= سوس) 353 ~~فاروطس (باقلى: يوناتى) 97 ~~غلوقيون ايونانى= شياف مامتيا) 385 566 ~~قاطن (يوناتى= باقلى) 96 ~~غليثن (يونانى. فوتتج، غليجن)372 ~~فأر32 ~~غليجن ايونانى پودنه) 183 ~~فاراسيون، فراسيون 257 ~~غليقشيدا (يونانى= فاوانيا)254 ~~فارس المام333 ~~غملول، تملول 510 ~~فارستاريون ايونانى= رعى الجمام) 295 ~~غلياون (يوتانى= لبنى) 551 ~~فارة (شمارة 762) 255 ~~تمر، ورس214 ~~فاشرا370 627252205 ~~غنافاليون اشماره 756) 252 ~~فاشرستين، شستبدان370 627 ~~غنافليان، غناقاليون252 ~~فاشرشتين (شمارە 760)252 ~~غنج اسجزى. شونيز) 377 ~~فاشرشين، فاشرشتين0ل3 ~~و غنطيانى (يونانى= جنطيانا) 189 ~~فاط (شمارهآ 735)262،256 ~~غنفيطس (نوع من السنبل) 351 ~~فاغره (شماره 757)517،452 ~~غنكيلى (يونانى= لفت) 559 ~~فاغرةالهنديه 625 ~~غوبڑك (زابلى= زعرور)314 ~~فاغيه 6054694480462 ~~غورق، غوره217 ~~فاغية الجناء (شماره 758)453، 262 ~~غوره217،216 ~~فافا (باقلى، يونانى)97،96 ~~خوره افشره217،216 ~~فاقوس تلماتن (يونانى= طلحب) 405 ~~غوشنه (شماره 755) 452. 536 ~~فانتهارى اسندى. بقله يانية) 120 ~~غوشه، غوشنه 252 ~~فانيد، فانيذ (شمارە 763)255،148 ~~عوك سيز401 ~~فانيذ خزائتى 455 ~~غوله، بورق رومى 607 ~~فانيذ زنجبيلى 255 ~~غونك اسغدى *غوشته) 252 ~~فاوانيا (عود فاوانيا) (شمارآ 759) 254،72، ~~غونيك، شوينك، غوشنه252 ~~626 ~~غوينك (يلخى. غموشته) 252 ~~فاورسيون ايونانى= خيار) 280 ~~غيرس افاوس (يونانى. سلخ الحية) 347 ms707 ~~فاونيا، فاوانيا252،72 ~~غيشه (فارسى. حلفاهء)221 ~~فاها (هندى= جنطيانا) 189 ~~غيم (اسفنج)46 ~~فايرقى ايونانى= صتوبر) 397 ~~.غينغيدون (يونانى= شاهترج) 361 ~~فباواريس؛ (يونانى. ذنب الخيل) 286 ~~فتحر (جنى النبع) 602 ~~القت 237 ~~وا ~~فاخته398 ~~فتر، فتره (نوع من السمك) ؟625،62 PageV00P765 ~~============================================================ ~~706 كتاب الصيدنة فى الطب ~~فرما (يونانى وسريانى. هيو فلريقون)632 ~~القج (شمارهآ 765 مكرر) 456 ~~فرماقيطس 215 ~~فج فج (هندى = زيدالزجاج) 579 ~~فرنجمشك، فلنجمشك پلتگ مشك468. 283 ~~فجل، تريزه (شمارە 766) 213، 456 ~~فرنيكان زده، لق 560 ~~فجلة 257 ~~فريثا (سريانى. فوذ نج بستانى)372 ~~فخبج 282 ~~فرونوس، ضفدع أخضر201 ~~فراتق 259 ~~فريج، فريز612096 ~~فراته (شماره769) 259. 260 ~~فريز، قريج 96، 164 ~~وازمنك (سجزى= لوييا) 521 ~~فريز فريزء قريج94 614 ~~فراسيون (شمارة 767)257 ~~فراغماطيس (يوتانى- القصب الفارسى)293 فريس (يونانى. جوزايه ~~فريقان 285 ~~فرام291 ~~فريقه، حليه221 ~~فربيون (شماره 748)459،357. # قرازمنك، لوبيا 521 ~~فردوس (يوتانى سمور) 351 ~~فژشند (سغدى فشاغ)، جم اسپرم، عشقه461. # فرساتا، يرسيا104 ~~362 ~~فراسيون، عصارة فراسيون6444 ~~فساد و قنامون، دارچين كاذب263 ~~فرين 118 ~~فساطه فاط256 ~~فررد 1640163 ~~فسائس (شمارە774آ)261 ~~فرساء برسياء ليخ 553 ~~فرسطاليون، فسطاريون (شمارە772) 460 فسال (شماره 771) 660 ~~فستق (شمارە773آ)128، 24600223 ~~فرسك، الخوخ 259، 559،267 ~~فستق البادية (حب البان)98 ~~فرسه (الخوخ) 259 ~~فستقى (سريانى، حباليان) 99 ~~فرسيقا (يوناني= جوزالقارسى) 193 . # فرصاد (شمارهآ .77) 436،157،156 260فسطاريون، قرسطاليون (شماره 772)260 ~~فرغند فژغتد، عشقه232 ~~فسودو ديقطامين، مشكطرامشيع زور*58 ~~قسوشى ليون اروغن ينفشه) 132، 133 ~~فرغير 256 ~~فسوليدس (يوتانى= ميوه عتب الثعلب) 515 ~~فرفخ 119.118 ~~فسوة الضبع (شمارهآ 775)2610251 ~~الفرفخ اليرى140 ~~فش (اثمرة الينبوت) 244 ~~فرفه 119 ~~فشاغ، جم اسبرم (شمارە776آ) 661،186 ~~فرفهن 118 ~~فشراو (سرپانى= هرارگشان)27 ~~فرقير 132،119،118 ~~قرقين 230،119،118 ~~فشقل (سريانى. كلموج) 537 ~~فشكزد، يشكزده علك الانباط 235 ~~فرفينه 119 ~~فصقصه، سيست293 282 ~~فرفيونه قربيون 357 ~~فضه (شماره 777)575،462328 ~~قرليون (يونانى= خشخاش يرى) 250 ~~فط (شمارە780آ) 463 ~~فرم691 PageV00P766 ~~============================================================ ~~ففرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيها 707 ~~فطر، قارج اشماره 781) 463.207،179.فلغونياء فلفوينا، راتينج 289 ~~548541540536 ~~فلفق، غلفق 204 ~~فطرالحيه 463 ~~فلفق، حبق نهري209 ~~فطراساليون (شماره 779) قطراسالينوس ~~فلفك، جبق جبلى 209 ~~قلقل ms708 (شمارة78)266.465 ~~5310462 ~~فطراوس ايوناتى. سبوط) 365 ~~فلقل آبي316 ~~قلقل ابيض 2670466،465،48 ~~فطروسالينوس، فطراساليون (يونانى. كرفس ج ~~كوهى)، كرفس رومى 262 ~~فلفل اسود 465. 466 ~~فطريون (يونانى= اغافت) 62، 63 ~~فلقل خراساني266 ~~فلقل الصقاليه183 ~~فطس، آس 625،22 ~~فطيلامج (يونانى= فاط) 356 ~~قلقل الماء زتجبيل الكلاب (شماره 790)316. # فعنوس. فعنون (يوتانى. فيجن) 675 ~~467 ~~فغو (شماره 778) 605462 ~~فلفل هندى 466. # فغوس ايوتانى= فيجن) 375 ~~فلفق210 ~~فقى (سندى. هنج) 590 ~~فلفلك زنجبيل الكلاب 210، 316 ~~فقاح الاذخر (شمارهآ 782)463 ~~فلقلمول (شماره 791) 468 ~~فقاح الزفت (شمارءآ 785)464 ~~فلفلمونء فلفلموى، فلفلمول. فلفلمويه 438 ~~فقاح الكرم (شماره 783) 464، 0525 526 ~~485 ~~فلتجمشك (شمارە792) 268،121 ~~فقاح الملح (شمارةآ 784) 588،464 ~~فلنجه (شماره 788)268،465 ~~فقاح النحاس 602 ~~فقاح (شمارهآ 787)118، 264 ~~فلوس ائريس الاتينى= زهرة التحاس) 321 ~~فقد2990370 ~~فلوسطيون (يونانى= گلناردشتى) 182 ~~فقع، قارج540 ~~فلوموس ايوتانى= خيار) 480 ~~فقعة، فقع 541 ~~فله172 5د5 ~~فقوشا (سرياتى. خربق)244 ~~فليق، خوخ (شمارە794) 258. 269.259. # فقوص (شماره 786)264 ~~278 ~~ققوصه، فقوص264 ~~فليلشا (سريانى چي شنبليه) 221 ~~فقوميلاس (تفاح الدب) 151 ~~فلينى، الخرح، فليق 258 ~~فناء عنب التعلب421440 ~~فكم، بقم122 ~~فكى (يونانى= عدس) 419 ~~قنتيقوس (فاره، موش) 455 ~~فل (شمارە793آ)468 ~~فنجنگشت (شماره 798)29922058 ~~فلاتج، فراته، فلاته 260459 ~~فندق132 ~~فلاته، فراته 260459 ~~فندقا (بسريانى؛132 ~~فلار (شمارةآ 795)496 ~~فندقى هندى، جلوز184 ~~قلاتج 69 ~~فنطافيلن (بنجنگشت) (شمارە797)270931 PageV00P767 ~~============================================================ ~~708 كتاب ايصيدنة فى الطب ~~فنطسى اصنف من الحماما)222 ~~فويشه، فو274 ~~فنطيفطىي271 ~~فياوقيدنوس (يونانى. رازيانج) 289 ~~فنقراطيس 51 ~~فيجل، فيجن، سذاى 275 ~~فنيك: فينك، قيتج476 ~~فيجن، پيغن، سذاب (شمارهآ 805) 275330 ~~فنيكى الاتينى= رازيانج) 289 ~~فيد، ورق الزعفران 312، 313 ~~فو اشماره.0ه)472473 ~~فيردزه، فيروزج 328،278 ~~قوتنج (شمارە799آ) 272،210 ~~فيزيدجاشى (سريانى= خرتوب)243 ~~فوتنج برى، حبق برى 209 ~~قيزيدحاغي244 ~~فوثا (يونانى= فوة الصباغين) 371 ~~فيسى دافورسما (بلسان) 125 ~~فيشوئا (ابنوس)22 ~~فوج (ترمذى= فشاعغ)، چم اسهرم 461 ~~قيطرن (يونانى= نخاله) 605 ~~فوذنج، پودنه34 372، 373 ~~فيقانن (يونانى. سذاب).33 ~~فوذتج برى 121 ~~فيغاتون اغريون (يونانى سذاب برى) 330 ~~فوذنج بستاني272 ~~فيغنا (سريانى. قيجن) 375 ~~فوذنج التيس272 ~~فى ففل (هتد= دارفلقل سفيد) 260 ~~فودنو ms709 (سندى= فوذتج) 273،472 ~~فوذوترا اسندى. پودنه)372 ~~فيقرا90 ~~فيل3273220283 ~~فورثرون ايونانى= طرخون) 418 ~~الفيل المانى 221 ~~فوروس، پو روس (يونانى= گتدم) 228 ~~فيلا طاريون (محبالصاحب، باذروج) 92 ~~فوطوسيس (يونانى. شعرالجيار)372 ~~فيلجوش اشمارە802)561.475 ~~فوعلى اسريانى= فجل) 256 ~~فيلزهرج، حضض (شماره 803) 472،217 ~~فوقل (شماره 801) 0142 274466 ~~فيلوس (يوناتي= طين) 211 ~~قوفيلاطينوس (بخور مريم) 99 ~~الفينك (شمارە 806) ، قيسور474. 512. # فوفسيس (يوناتى= شمشاد) 524 ~~فوقى (حيوان)، شحم قوقى (شماره 821802 . فينج 512 ~~272 ~~قيونوادوس 92 ~~فوكرم (هندى= حسك) 215 ~~فولا (قبطى، فول) 97 ~~فول (باقلى)9897.96 ~~قابارس 58 ~~قوللن، ساذج 327،326 ~~قاتل ابيه (شماره 813) 279 ~~فولوتريخن، پر سياوشان372 ~~قاتل الدب (شماره 812)279 ~~فولوفدين ابسيايج) پولوپوديون 112 ~~قاتل الذثب (شماره 810)279 ~~فوليون ايونانى. جعده) 180 ~~قاتل الكلب (شمارهآ 821)479 ~~فوم، حنطه 227 ~~قادى (هندى= كنيرا) 522 ~~فوة 612331326،15 ~~قاذرس (يونانى= شربين) 297 ~~فوة الصباغين (شمارة 798)271،298 PageV00P768 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيها 709 ~~قار513،496،315 ~~قبقب542 ~~قاراطيا (يونانى= خرنوب) 243 ~~قبلوط، قفالوط (يونانى - الكماث الشامى) 520 ~~قاراماون (بصل)113 ~~قبيط 601 ~~قارچ (قارسى. قطر) 521537،179 ~~قبيطاء 601 ~~قارش (يوتاتى. چزر برى) 179 ~~قت، قضب0293 2880323 ~~قارو (يونانى. كروياه1 529 ~~قت البر، نفل 607 ~~قاروس (يونانى=موم) 374 ~~قتاد (شمارە 814)523052204800445،79 ~~قاروصيتو (سريانى* گزنه)83 ~~546 ~~قاريا (يوتانى= جوزا193 ~~قتاء (شماره 815)117. 280 ~~قاريباسلقا (يونانى. شجرة الجوز) 193 ~~قناء برى 281 ~~قاشر اشستين، الكرمة السوداء370 ~~قثاءاليرى الهندى 123. # قاطر (نوعى كافور) 514 ~~والقتاء البستاني280 ~~القاطر، ناطف 601 ~~قثاه الحمار (شمارة 816) 281021 ~~القاطر (دمالاخوين) 272،122 ~~القثاءالمر علقم226 ~~قافلا (پرسياوشان، به لاتينى) 103 ~~قند، خيار 280،240 ~~قاقنون (يونانى. كمون برى) 542 ~~تخوان، اقحوان 069 70 ~~قافتيس (يونانى. كمون برى) 542 ~~قداح (شمارة 818) 482 ~~قاق اشمارة809)278 ~~قداح الاذخر 282 ~~قاقل (شمارء 808) 278،57 ~~تداح بدنج 282 ~~قاقلا (نبطى* قلام) 502 ~~قداح البطم 282 ~~قاقله (شمارە 807) 477، 24،517.478 قداح البقلة اليماتيه 482 ~~قاقله صغير، شوشمير 380 ~~قداح الحرف 482 ~~قاقل اشمارء808) 57، 5020478477 ~~قداح الخردل 482 ~~قاقل (نبطى= ملوح) م58 ~~قداح الخس 482 ~~قاقلى الذكر624 ~~قداح العوسج 482 ~~قالامنثى (يونانى= ms710 فوذنج) 272 ~~قداح الفجل 282 ~~قالاموس (يونانى= قصب قارسى)494 ~~قتاح القطف 482 ~~قالاموس اروما طيقوس ايوتانى - قصب الطيب) قداح الكرم 282 ~~294،493 ~~قداح الكرنب 282 ~~قالمنتى (يونانى= فوذنج) 273 ~~قداح اللفت 282 ~~نى ى ~~قالنجى (هندى = شونيز) 377 ~~قذروس (شماره 819)282 ~~قالير (هندى= شوتيز) 377 ~~قرا (سريانى= قرع) 287 ~~قاليورس (شجرة اتبر بارى) 74 ~~قراص (اقحوان. بالونه) 95.69 ~~قاياقين (سندى. زيدالزجاج) 579 ~~قرداسات الذوائب؛ 220. # قباذى (روين..) 371 ~~قرايوت (تركى)144 PageV00P769 ~~============================================================ ~~اضنسة ~~7710 كتاب الصيدنة في الطب ~~1 ~~قرميس (شماره 837)290 ~~قراد (كنهآ شتر) 243 . # قرنارن، قرناون (يونانى. جو) 70 ~~قراسيا (شماره 817) 281 ~~قرنباد 485، 530.529 ~~قراص (شماره 833)288 ~~قرنفل (شماره 820) 34. 2840283 ~~قرد342 ~~قرنفل بستانى 0468 283 ~~قردامنى، سيسنير 608، 609 ~~قرنفل جبلي43 ~~قردماتا (شمارە823آ)285،188.33 ~~قرنفول، قرنفل 283 ~~قردامومون، قردمانا 485 ~~قرنوه، هرنوه625 ~~قردمون (يونانى= حرف)212 ~~قرنيثا (سريانى= فوذتج يستانى) 472، 273 ~~قردى (سريانى= قراد)2243 ~~قرنيو (زهرالسوسن) 356 ~~قرذى (سريانى= خروع) 243 ~~قرنيوس (يوتانى= سوسن) گ35 357 ~~قرصعنه 137 ~~قرنيون صواستين (گل سوسن) 87 ~~قرط (شمارهآ 831)288 ~~قروقوا (يونانى= زعفران) 311 ~~قرطاس (شمارآ 835) 289 ~~قروميديا (يصل) 113 ~~قرطبى (سريانى= حسك) 215 ~~قرون السنبل 352، 353 ~~القرطف قطف 395 ~~قرةالعين، سين (شمارە 830) 5310487.360 ~~قرطم، فسك دانه (شمارةآ 825) 0328 286 ~~قريب (من انواع السمك) 349،328 ~~قرطم برى (شماره 827)286 ~~القرطم الهندى (شماره 826)486،292، 612 قريدى (يونانى= جوز) 193 ~~قريص (شماره 828)287083 ~~قرطمان 269 ~~قزم 490 ~~قرطماتا، قردمانا 485 ~~قرظ (شماره 832)2323470325،129،68. قسا (شماره 841) 293 ~~قسارن، قستوس، شجرةاللادن 307 ~~688 ~~قستوس (يونانى لجية التيس) 55 ~~قرع (شماره 829) 287 ~~قستوس، شجرة اللادن207 ~~القرع اليابس 264 ~~قس، قسوس، لبلاب553 ~~القرف (شماره 822) 485، 603 ~~قسط (شماره 839) 139، 292،291 ~~قرفه (شماره 821)34 282،243 ~~قسط، شحم الارض 369 ~~قرقة الطيب0484 603 ~~قسط يحرى 2920291 ~~قرفة الفلفوفه284 ~~قسط بنفسجي292 ~~قرفة القرتفل 284 ~~قسط ربيبي291 ~~قرقرون (تركى = سعد) 334 ~~قسط زيلعى 491 ~~قرقومغما (شمارة824)386 ~~القسط الحلو (القسط البحرى) 491 ~~قرقيش. خوب كلان 560 ~~قسط فارسي291 ~~القرم (شماره 834) 489. 290 ~~قرمز، دودالقرمز، رنگ قرمز (شمارهآ 836) 37. قسط قرنقلى 291 ~~قسط مر2920291 ms711 ~~290289274275274 PageV00P770 ~~============================================================ ~~تز بن ببقگرست تامهاى گهاهان و جانوران و كانيها 711 ~~قسط هندي291 ~~قطبى حمارا (سريانى* قثاءالحمار) 481 ~~فسطس، قيسٹوس 633 ~~قطران، حياةالميت، حيأة الموتى (شمارةآ 849) ~~فسطنه (يونانى= شاه بلوط) 361 ~~296695404196 ~~قطران الصافى، دادى 264 ~~قسطوريون (يونانى= بيدستر) 189 ~~تسطوس (يونانى= قسط) 291 ~~قطران العتم 497 ~~قطران العرعر 297 ~~قسقان، كزكان، كزكانى 261 ~~قسوس (شمارە 820)33، 5540493492 ~~قطربلى (خر)256 ~~قسوس، زراوندالمدحرج306 ~~قطف سرمق (شماره 848)395331 ~~قسيا، سليخه293 ~~قطقا (سريانى= قطف) 295،331 ~~قطن 53952204090102 ~~فسى قستوس، ليلاب 3كي ~~قشتارون، قستوس، لادن 207 ~~قطن البردى412 ~~قشرالرمان 432 ~~قطن القصب، بيلم494 ~~قشر النحاس (شمارآ 822)493، 602 ~~قطونا (شمارة850) 557،2980497 ~~قشعر، قثاء280 ~~قعالاة (يونانى- راسن) 290 ~~قشوقى (ستدى= عشرق) 228 ~~تقبل: نسوة الضبع 461، 463 ~~قتفوز (نوعى پياز) 0113 112 ~~قص، ج180 ~~قعنب112،113 ~~قصب (نوعى خرما) 151 ~~قصب (شمارە844آ) 294 ~~قفالوط الكراث الشامى 530 ~~قصب النريره (شماره 843) 506،294.493، ~~قفد (فقد) (شمارةآ 851) 299 ~~507 ~~قفر501 ~~قصب السكر (شمارة 846)295 ~~قفريا بلي 607 ~~قصب الطيب393 ~~قفر، كور، مقل ك58 ~~القصب الفارسى (شمارةآ 835)294 ~~ففروس (يوتانى. خروع) 243 ~~قصب النبل494 ~~قفروس (يونانى= زيل) 205 ~~قصيص540 ~~قفراليهود (شمارة 852) 500.499 ~~قضب، سپست تر، قت282،323،293 ~~قفعاء (نوع من الحسك) 216،215 ~~قضم قريش، حب الصنوبر (شمارە 867)198، ~~ققل 8،67 ~~ققي، قاق 278 ~~395398397 ~~قضه344 ~~ققل 68067 ~~قضيم فريش، قضم قريش، حب الصنوبر 397 ~~ققلى اوربا، كوك دشتى (يونانى؟) 249 ~~قطران22 ~~ققوس بفيقوس (يوتانى. قرمز) 490 ~~ققوس قنيدوس 487 ~~قطائف 60 ~~قلا (توعى چسب) 249. 250 ~~القطاتى، القطنيه 1470146 ~~قلاقل 505 ~~قطب، حسك 215 ~~قلام (شماره 856) 73، 5880502 ~~قطبا (سريانى= خيار) 480 PageV00P771 ~~============================================================ ~~712 كتاب الصيدنة فى الطب ~~قلاونيون ايونانى. راسن) 290 ~~قماثير، كماشير 38 ~~قمح بري31 ~~قلب، قلت 537 ~~قمحا درزى (سريانيخ طباشير) 402 ~~قلبخ اسندى = غضف) 251 ~~قليوط، قيلوط، ققالوط، كراث شامى 530 ~~قمحان، قمحه 507 ~~قسحه، ورق الزعفران، قميحه 312. 507313 . # قلت (شمارةآ 855) 502 ~~قمش (جرجانى= مرميخا)574 ~~قلع (نى) 55 ~~قمل قرييش (حب الصنوبر الكبار) 397 ~~قلعى 53 ~~قتلة الير393 ~~فلفوح (سريانى= كلموج) 537 ms712 ~~قملة التسر 392. 393 ~~قلفونيا، راتينج 288 ~~قلقاس (شماره 854) 592،502 ~~قميحه، قصب الزريره (شمارة 860) 506 ~~قنا 55 ~~قلقاش 592 ~~قتابرى (شماره 863)509، 510 ~~قلقدار، قلقطار503 ~~قناروخشك (فارسى. لبنى) 551 ~~قلقدار سوري504 ه ~~قلقديس (يونانى= النحاس المحرق الابيض) قنب، كنب، شاهداته 362 ~~تنييط 436. 529 ~~602 ~~قلقديس (نوع من الزاج) (شماره 857) 302. قتبيط يرى 529 ~~قتبيل (شماره 861) 507، 569 ~~5-4503303 ~~قلقطار (نوع من الزاج) (شمارة 857) 302، قنخروس، كنخروس، كنخرس، جاورس 266. # قتد258 ~~504503 ،303 ~~قندق (هندى = كبريت) 519 ~~قلقل (شمارهآ 858) 505 ~~قنديد، نوعى شراب، گندويذ 61602580187. # قلقلان505 ~~617 ~~قلقنت303 ~~قلقند (نوع من الزاج، شماره 857)302، 303 فنديز، ورس 616 ~~قنطوريون (شمارە 862) 509،508،450 ~~5040503 ~~قلمع (سريانى- راسن) 537 ~~قنطوريون صغير، طومقرون، توميكرون ايونانى) ~~قلميا (يونانى= خبث الفضه) 236 ~~5098،175 ~~قنطوريون كيير طوماغاء تومگا 508،175 ~~قلميا اصفر 236 ~~قنطيانى (يونانى= جنطيانا) 189 ~~قلو (قلى) 501 ~~قلوديقى (يونانى. صندل) 395 ~~قنفذ (شمارة 865)511 ~~قلوريقا (يونانى= صندل)396 ~~قنفذ بحري061 511 ~~قلى (شمارة823)32، 501022957 ~~قنفذ جيلي270، 511 ~~قنفعة قنقذ 511 ~~قليا (سرياتى- قلى) 501 ~~قليطوس (يوناى* زفت البحرى) 314 ~~قتقمو 544،512 ~~قتقهر512 ~~قليميا (شمارة859) 506 ~~قنوبر اسنديح دفلى) 249 ~~قليهآ سغدي629 PageV00P772 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيها 713 ~~فنه، بيرزد (شمارە 864) 338 339، 510 ~~قويابصل 51 ~~قتهريات (الدراهم السندية عنه الهند) 228 ~~قويارس (يوتانى= باقلى) 96 ~~قتيادبساما (سريانى . القصب القارسى) قهد (من اسماء الترجس) 605 ~~قنيادبسها294 ~~قهر با (كهر با) 528 ~~قنيقوس ايونانى= قرطم) 486 ~~قهقر، صمغ 395، 512 ~~قواد اسندى= عنب التعلب) 439 ~~قيبورين223 ~~قوال سريسى اسندى. عشرق) 428 ~~قفيتيرون (يونانى. نخاله) 405 ~~قيتادشتا (سريانى= الشوكة البيضاء) 378 ~~قوامس، كوامس (يونانى. باقلى) 97 ~~قيدروس ايونانى. صنوير) 398 ~~قوبيون (شماره 866) 511 ~~قير (شماره 870)513499.328 ~~فوترى اكبر، هندى، سندى) 57 ~~قوراليون (بسد) 110 ~~قيراط (يوناتى= خرتوت) 157 ~~قورقوس ايوناتى. زعفران)312 ~~قيراطيا (يوناتى. خرتوت) 157 ~~قورنيثاد طورى !سريانى. فوتنج جبلى)472 ~~قيرس (يونانى= شمع) 373 ~~قورنيتادمنا اسريانى. حبق نهرى) 209 ~~قيرع (هندى= قرع) 487 ~~قورنيثادنهرا ايونانى. حبق نهرى) 209 ~~قيرف (سريانى= مقل) ك58 ~~قوريانون (يونانى، كزبره) 533 ~~قير نيوس ms713 86 ~~قوريون (يوناتى. كزبره) 533 ~~قيرونا (يوناتى= شمع) 376 ~~قوطيا (يونانى. خرنوب شامى) 270 ~~قيسارون 207 ~~قوفارسياس، نوع من اليتوع 638 ~~قيستوس ايونانى، لادن) 633 ~~قوقلامنيوس100 ~~قى قسوس ؟د5 ~~قوقودس (يونانى= زبل) 305 ~~فيسور (شارهآ 869) 512 ~~قوقوروس (يونانى. زبل) 305 ~~قيسور، سنگ پا306 276 ~~قوقولاوس (يونانى= گزر)274 ~~قيسوس، فميستوس433 ~~قولوافيقيس (يوانى * حنظل) 225 ~~قيسوس (يونانى= عفص)432 ~~قيسوم 38، 236 ~~قولوريون، قوالن (قوراليون، يسد) 110 ~~قولوط (هندى. حضض) 217 ~~قيسى دافورسما (بسرپانى. بلسان) 125، 127 ~~قولوقوتثا (يونانى= قرع) 487 ~~قيسى دناردين (سريانى. سنبل هندى) 241 ~~قولو قونطس (يوتاتى= قرع) 287 ~~قيشور قيسور203 ~~. قولوقيون ايونانى= شياف ماميتا) 385 ~~قيصوم، فيسوم، پر نجاسف، عبوثآران، شجرة مريم ~~قوماروس (يونانى= قاتل ابيه) 479 ~~602361071063938 ~~قيض (قشرالبيض) 141 ~~قومو، قوبيون 511 ~~. قومى (يوتانى= صيغ) 394 ~~قيفارس ايونانى= سعد) 334 ~~قومينون (يونانى. كمون) 542 ~~قيقاوس (يونانى= خروع) 243 ~~قونوس (يونانى= صنوبر) 397 ~~قيقنهر 512 ~~قونيون (يونانى. شوكران) 377 ~~قيقوس، قيقاوس243 PageV00P773 ~~============================================================ ~~716 كتاب الصيدنة في الطب ~~قيقوس (يونانى= عفص) 232 ~~كاغذ289 ~~كافارتتفافرزلا (سريانيحالحجر الذى يجذب ~~قيقهر512 ~~الحديد) 584 ~~قيقهن (شماره 868) 5240512 ~~كافا فلوس (يوناتى= حنظل) 225 ~~قيقهن: قسوس 492 ~~قيقيديس (يونانى= عفص) 432 ~~كاقور، طلع 604 ~~كافور (شمارهآ 871)467، 514 ~~قيقيس ايونانى عفص)332 ~~قيموليا (يونانى= فنجنگشت) 670 ~~كافور بويه (شماره 872) 515 ~~كافور جودانه، كافور پهودى 515 ~~قيموليا (يونانى. طين خورى) (شماره 767) ~~كافور رباحي514 ~~5120413 ~~فيوفاروس (يونانى. سعد) 3333 ~~كافور رياحى 515 ~~قيون (سندى= خروع) 243 ~~كافور فنصوري514 ~~كافور پهودى، كافور بويه 515 ~~كافوريه، كافور يهودى 515 ~~كافيزن (جاويزن) 171 ~~كنورا، كيوره (هندى= كاذى) 517 ~~كافيشه، قرطم، هسك توم 228 ~~كابور (بزبان ترمذ آن پشم كه بر سر نبات بردى كاكبان (فارسى= قرطم) 486 ~~كاكره (يونانى= طرخون) 218 ~~باشد)102 ~~كاپارديكا (سانسكريت= نوعى صدفه) 601 كاكل، قاقل 378 ~~كاپاردا (سانسكريت ي نوعى صدف) 601 ~~كاكنج (شمارە 873) 515،421240.21. # كاج 398.289 ~~522 ~~كاجيره (در همدان به عصقر گفته ميشود) 228 كاكول، شقاقل (هندى) 369 ~~كاچي154 ~~كاكيان فارسى، قرطم 486 ~~كاخون (فارسى = دم الاخوين)272 ~~كالا ms714 (سريانى.سلحفاة) 346 ~~كادى، كاذى 517 ~~كالمخون (يونانى. حيق نهرى) 209 ~~كاذى (شماره 875)5170516 ~~كالدر (بيش اخضر) 138 ~~كاربا، كهرباى 529.548 ~~كالك (خيار بادرنگ) 168 ~~كاروا پونتيكا (فتدق) 132 ~~كالنجى (هندى . شونيز) 377 ~~كاروانك، خفتلى 532 ~~كالو (قلى) 501 ~~كازير (عصفر)229 ~~كالكوت (توع من البيشي) 139 ~~كازيره، كازيرزه (سجزى=. قرطم)، كاجيره 228 كالوسك (سجزى. باقلى) 97 ~~كازيره (عصفر)229 ~~كالوشك، كالوسك باقلى 97 ~~كاسروش، اسفيوش 298 ~~كاليجه (جندى= كبد) 518 ~~كاسنى صحرائى 625024939 ~~كاما اقطى 2780277 ~~كاشم، انجدان (شماره 874) 289، 319، 516كامان، كامانى، علك الانباط 435 ~~كاشوش (سريانى. جاشوش) 149 ~~كاوزن: گاودر 210 PageV00P774 ~~============================================================ ~~شته فه و بيدور ر سفف شته: ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيها 215 ~~كتور پلارى (هندى= زهم) 321 ~~كاهو 249.39 (بزيان رازى) 628 ~~كتوره (هندى= زهم) 321 ~~كاهيان (فارسى . قرطم) 486 ~~كتهما (هندى= ستبل)352 ~~التكب (شمارة881)521520 ~~كتيترين (يونانى ء رصاص)292 ~~كباء (ضرب من العود) 233 ~~كثاة، كثا، جرجير176 ~~كابه (شمارهآ 876)5180517.477 ~~كبات 37 ~~كثيب 269 ~~كثيرار كتيرا (شمارە 884) 0522 523 ~~كبارى (يوتانى= خيث الفضه)236 ~~كباريسين (يونانى=سرو) 331 ~~كج، كزه اشق 55 ~~كباسطيون (يونانى. نوره) 609 ~~كج ، ودع 615 ~~كجور (هندى= زرنباد) 308 ~~كباغر بايا (سريانى. باذ آورد) 91 ~~كجور (هندى = زراوندالطويل) 307 ~~كبد 518 ~~كجومن اشماره 885) 5240523 ~~كيدا (سريانى= كيد) 518 ~~كجه (سچزى= سلحفاة)344 ~~كبر (شمارة 877)518.4345857،21 ~~كچو، كچهوا (هندى= سنگ پشت) 346،283 ~~كبر رومى 45 ~~كچورا (هنديح گياه زرنباد) 308 ~~كيريت (شمارة 880)519.79.7853.52 ~~چهوا (هندى= سنگ پشت) 283 ~~03520 ~~كحب، حرم217216 ~~كبريتا (سريانى = كيريت) 519 ~~كحل (شمارە 886)28، 524 ~~كيريت احمر 519.364 ~~كد (قلوس الخيار) 240 ~~كبست (فارسى* حنظل) 225 ~~الكدس، حرشف211 ~~كبك انجير، صفرد393 ~~كدهك (هندى= مغناطيس) 584 ~~كيوخورو (الشوكة البيضاء، سريانى)92 ~~كذونى (يونانى. سفرجل) 335 ~~گبوذه 252 ~~كدى، كاسنى (سجزى) 630 ~~كبوذ ياسمين 435 ~~كبيث 257 ~~كرابا (سرياني= كرنب) 529 ~~كبيت، كپيث، كتيث، كتيب 257 ~~كرات (شمارة 898) 532 ~~كيكج (شمارهآ 878)6190518،221 ~~كرات (شمارة 895) 6320530 ~~كراث يرى 537 ~~كيور (هندى= كافور) 514 ~~كرات التوم 530 ~~كهى 518 ms715 ~~كى دانه، حب السمنه 199 ~~كرات الجيلى 257 ~~كراث الشامى 530.537 ~~كهيك 518 ~~كت (هندى= قسط) 491، 392 ~~كراث الكرم044 532،530 ~~كت پاپيره اهندى. شاهتره) 361 ~~كراتا (سريانى= كرات) 530 ~~كتان اشمارە883آ)281، 5220521383 ~~كراتا دبرا (سريانى= گتدناى دشتى) 530 ~~كتم (شماره 882)521 ~~كراسيا (يونانى= قراسيا) 481 ~~كتن، كتان 521 ~~كراعى قمصى (سرياتى= كلموج) 537 PageV00P775 ~~============================================================ ~~716 كتاب الصيدنة فى الطب ~~كراو (هندى= شنج)، كلاو538 ~~كركر، كلكل (هندى= مقل) 585 ~~كراويه صحرائى 485، 530 ~~كركر امحرى (گرگرامحرى)، الباقلى المصرى97، ~~كرب النخل 346 ~~146 ~~كرباس بايه، كرباس باله53 ~~كركروهان (شماره 848)527 ~~كرپاسه، كرپس، كرفس 54 ~~كركرهان، كركر وهان 527 ~~گرته اسجزى= حلفاه)221 ~~كركرهن، عاقرقرحا 527 ~~كردن، روين 471 ~~كركرينا (سريانى= حندقوقى)224 ~~كرسب كوهى 462 ~~كركس ريشدار 393 ~~كرسفلا (تراب الذهب) 149 ~~كر كسن (يوتانى. گوز گندم)527 ~~كرسن مجرى (باقلا مصرى) 147 ~~كركم، زعقران312 ~~كرسنك (شمارە 891) 529،528 ~~كركما (سرياتى= زعفران) 311 ~~كرسنه (شماره 890) 0528 534 ~~كرم (شمارە 887) 0414 444.442436 ~~كرسنه 0295 502 ~~552527 .526524 ~~كرشنا(آرامى: سريانى= كرسته) 528 ~~الكرم الابيض 627 ~~كرشنه (عبرى* كرسته) 528 ~~الكرمالاسود 627 ~~كرطا اورون (يونانى= نوره) 609 ~~كرم ترى 524 ~~كرطيسا (سريانى= قرطاس) 289 ~~الكرمالبرى الابيض، فاشرا 454، 525،455. # كرفس (شمارە896)101، 362. 5310473 526 ~~586532 ~~الكرم البرى الاسود 454، 525، 526 ~~كرفس (كرياسه)، كرفش 54 ~~الكرم الريفى 526 ~~كرفس جيلى، اوراسالينون، ذنب الخيل، كرفس كرم الشراب524 ~~كوهي531،285،17.14 ~~كرما دبرناشا (سريانى= عظم الانسان) 231 ~~كرفس جوئى 541 ~~كرماشا (سندى = تويال النحاس) 156 ~~كرفس ديو (پرسياوشان) 103 ~~كرماله، كرواله (هندى. خيارشنير) 240 ~~كرفس رومى، جعفرى، فطراساليون 78، 213 كرمج (نوعى ييد؟)، نوع من الخلاف يكون ~~586531462 ~~باذربيجان 275، 290 ~~كرفس زيتى 531 ~~كرمداته،گردمانه، تخم مازريون (شمارهآ 889) ~~كرفس الصخور، فطرا سالينوس 531 ~~527287267 ~~كرفس المام360 531،487430 ~~كرمك (اشنان) 57 ~~كرفس نبطي584 ~~الكرمةالبيضاء370. 526،252 ~~كرفساد طورا (سريانى= كرفس جبلى) 531 الكرمةالسوداء 370 ~~كرفسا دميا (سريانى= كرفس نهرى) 531 كرمهدانه 247 ~~كرفش: كرپاسه، كرفس، كر باسو 54 ~~كرميز (فارسى. قرمز)274 ~~كرك (عشر بزبان اهل كيج) 427 ~~كرميس (فارسى= قرميس) 490. # كركدن 241 ~~كرنب ms716 (شماره 893) 529509 PageV00P776 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيها 717 ~~كرنب يحرى 529 ~~ترد5 ~~كرنب يري529 ~~كزترخون، عاقرقرحا 418 ~~كرنب الكلب، قاتل الكلب 279 ~~كزچنك، خرچنگ 346 ~~كرتب مصري529 ~~كژدمى (شجرة..،) 327 ~~كرتب موصلي529 ~~كزه (شماره 901) 533 ~~كرنب هنداني529 ~~تسب (شمارە903آ)534 ~~كسيج، كسب 534 ~~كرنج 35 ~~كرواله (هندى= خيارشنير)240 ~~كسبرتا (سريانى= كزبره) 533 ~~كروان (طامر) 532 ~~كسبره، كزيره 533 ~~كروان (شماره 897) 532 ~~كست، قسط 291 ~~كروپره (سانسكريت، خرزههره) 270 ~~كست دار291 ~~كروسوس (تراب الذهب) 149 ~~كستورى (هندى= مشك) 577.322 ~~كستورى بلارى هندى، گربه مشك322 ~~تروش، كرفش، كرپاسه 54 ~~كروه 139 ~~كسط، قسط291 ~~كروه (شمارە 892) 529.528 ~~سناج، كاسني630 ~~كروه (هندى. ناردين) 527 ~~كستب اهتدى= عصفر) 228 ~~كرويا (شمارە894آ)، كروياء 0529 530 ~~كسنك، كشنكآ كرسته 528 ~~كروياى رومى (قردمانا) 188، 285 ~~كسنى، كاستي630 ~~كريا (يزنانى* لجم) 556 ~~كسوان كزه (هندى= نشام)606 ~~كريسو غوروس ايوناتى. مرى) 577 ~~كسيلا (شماره 902) 534 ~~كزبره (شمارة900) 533 ~~كسنيج دشتى، گشنيز دشتى 410 ~~گزرش (يونانى= گزر) 179 ~~الكش (الشمراخ الذى يؤخذ من الفحل) 604 ~~كروكوس (يونانى= زعفران) 314 ~~كشاخل626 ~~كروهى، قروهي92 ~~كشتر اصفر 138 ~~كزانجدان خوش 56 ~~كشرئا (صنف من المازريون) 539 ~~كززج (هندى= حى العالم) 229 ~~كشف، سلحفاة344 ~~كزيره 32 ، 55 ~~كشكفى رز، شكوفهآ رز 526 ~~كزطلخون، عاقرقرحا218 ~~كشمش (شماره 908)439،304، 536 ~~كشملع، ملاح 588 ~~كزغ، كز، كج، اشق 55 ~~كزلك كزه 534 ~~كشمونى (سريافى= عيم الزبيب)304 ~~كزكاده (فارسى - شكاعى) 373 ~~كشه: كشنج 534 ~~و ز كزم (سجزى و سمرقندى = تشم) 604 ~~كشن، كشنى (شماره 904) 534 ~~كزمازج (شماره 899) 333.232 . # كشتج (شماره 907) 536 ~~كزمازك، كزمازج 533 ~~كشنك، كسنك، كرسنه 528 ~~كزمازو، ثمرة الظرفاء 533 ~~كشنى، كسني630 PageV00P777 ~~============================================================ ~~718 كتاب الصيدنة ف الطب ~~537502 ~~كشوث (شماره 905) 147، 0461330 534 ~~كلتهى (هندى= قلت) 5370502 ~~كشوث، ضرب من الكواميخ 535 ~~كلتياء قته 510 ~~كشوثا (سريانى= كشوت) 535 ~~تلخ، قلغ 55 ~~كشوت رومي64 ~~كلخوس (يونانى= مس) 156 ~~كشور (يونانى. جزر) 179،178 ~~كلخوس لهيس (يونانى= توبال النحاس) 156 ~~كشوش (سرياتى= جاشوش) 169 ~~كشير (آذربايجانى. گزر) 179 ms717 ~~كلدونيا (يوناقى. ماميران) 566 ~~كلر (شماره 909) 536، 583 ~~كشيعاء، ملوكيه 587 ~~كلرد، فلار 469 ~~كطناوس (يونانى. نوره) 509 ~~كطيسوس، كيطيسوس (يوتانى= ككنار) 182 ~~كلر وردامونيوم: نوشادر 10ع ~~كلز، مغاث هندى 0449 583534 ~~كف (بقلة الحمقاء) 119 ~~كلس، كلز، مغاث هندى 536 ~~كف الكلب، يداسقان 538،101 ~~كلس (آهك) (شمارە914آ)538ر609 ~~كفار پشت (اى خزفى الظهر)346 ~~كلشا (سرياتى. نوره) 609 ~~كفتار 399 ~~كلقيطيس (بونانى = تويال النحاس) 155 ~~كفر، قفر اليهود 299، 500 ~~كفرا اسربانى. قفراليهود) 499 ~~كلكل 39! # كلكل، گرگر (هندى = مقل) 585 ~~كفراديما (سريانى= زبدالبحر) 305 ~~كلكلانج اصفر174 ~~كفر جك، ودع 615 ~~كلكلانج اكبر174 ~~كفرى، طلع 604 ~~كلكلاتج هندى 173 ~~كفك دريا305 ~~كلنجرى انوعى انگور)241 ~~كفك شهشه، زبدالزجاج 579 ~~كلموج (شماره 912)537 ~~كفنة 538 ~~ككردشتي441 ~~كلنجه (فارسى. بايوتج) 95) ~~كلتكر (فارسى= عنب الثعلب) 440 ~~ككرى (هندى= خيار يادرنگ) 168 ~~كلنكرد (شباره 910) . كلنكر 536 ~~ككز، ككز 441 ~~ككز، تره تيزك 441 ~~كلنكك (يه يستى بقلةالحمقاء) 119، 120 ~~ككو لاوتلا (هندى= قاقله) 377 ~~كلنكور (سندى = الحبة الخضراء) 198 ~~كلاجن (هندى= خاولنجان) 233 ~~كلنگر 241 ~~كلو، كلر 269 ~~كلاسير 163 ~~كلو تهلك (سجزى. عدس برى) 220 ~~كلاوه كراو (هندى= مشنج) 528 ~~كلوقورون (اصل السوس = يونانى) 356 ~~كلاه ديران، هرسف 25 ~~كلب (شاره 913)537،71 ~~كلونجى اهندى= شونيز) 377 ~~الكلب الكلب (سگ هار) 73 ~~كلى قيسوس (هندى . طلختقوق) 210 ~~كلبا (سريانى= كلب) 537 ~~كليما (هندى = كبد) 518 ~~كلت (هندى - قلت) (شماره 911)، ماش هندى كليجن، كلاجن هندى، خاولنجان233 PageV00P778 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيها 719 ~~كليجه (هندى كيد)، كليجا518 ~~593 ~~كليذيون (يونانى= كلموج) 537 ~~كنارو خشك لبنى 552 ~~كليلوطين (يوتانى= هزارگشان) 627 ~~كناروس رومى. حرشف’21، 211 ~~كنار هوشه (قارسى. لبنى) 551 ~~كما56 ~~كمادريوس اشماره 917) 539045 ~~كناوس (شماره 927)546 ~~كماشير (شمارة 915)538 ~~كنب (شماره 928)526،199 ~~كمافيطوس (شمارە914آ) 538،137 ~~نيار، حبل النارجيل ..ع 601 ~~كمالايا (يونانى= مازريون) 564 ~~كنب دانه، كپى دانه 199 ~~كملاون (مازريون) 564 ~~كنبشك (بطم) سجزى، گن و شك 117،115. # كماليون (شمارء 918) 539 ~~198 ~~كماماى 5ه ~~كنبهن (بطم) 115 ~~كمآة (شماره ms718 919) 406. 407، 4610452. كن بهن 116 ~~590521540537 ~~كنييلا، قنبيل 507 ~~كماى، كماه 301300 ~~كنج، كنجر 530 ~~كمثرنى (شماره 920)5410336 ~~كنج، بوكنچ، شونيز (سچزى) 377،197 ~~كمكم (هندى، زعفران، كمكما) 313 ~~كنجارق، كتجاره 534 ~~كمكام (شمار922آ)399 5240400 ~~كنجاره 534 ~~كمون (شماره 921) 425،47، 543 ~~كتجد گ18 ~~كيون برى، كمون كرمانى 542 ~~كنجته (انزروت)، كنجدك 79، 80 ~~كمون رومي44 ~~كنجر، كنگر 530 ~~كمون كرماتى 0542 543 ~~كتخرس (جاورس) 384،169 ~~كمون مصري543 ~~كنخرن (يوناتى= جاورس) 159 ~~كمون هندى 522 ~~كنخروس، كنخرس، جاووس 266 ~~كموتا (سرياتى= كمون) 542 ~~كندتبر (هندى= ساذچ) 326 ~~كمونا ديرا (سريانى. كمون برى) 542 ~~كندتير (هندى= طاليسفتر)402 ~~كمونا هندو اسريانى. كمون هندى) 542 ~~كندر (شمارە923)553552.545544 ~~كميلا (هندى. قتبيل) 507 ~~كندرابيض544 ~~كن (قسط)، كت 691 ~~كندراحمر 544 ~~كتايورين (يونانى= شاهدانه) 362 ~~كندر حسكى 544 ~~كنابيرى (يونانى حخبث الفضة) 236 ~~كندريش (فارسى)، ختدريس 257 ~~كنار 397 ~~كندس 5460480 ~~كنار (سجزى. نيع) 602 ~~كندسه، آذريون 546 ~~كنار، ميعه551 ~~كندش (شماره 925)525 ~~كنارس: كناروس526 ~~كتدش. قاتل ابيه 379 ~~كنارو، ميعه، كنار، كنارو (كردى = ميه) 52ك كندلى 289 PageV00P779 ~~============================================================ ~~720 كتاب الصيدنة في الطب ~~كنزك (فارسى= حسك) 215 ~~كوزى دهفاختا (سريانى. جوزالقى)، كوزى يوهر ~~دهفختا192 ~~كنشك محلب 568 ~~كوز، صمغ395،394 ~~تتطينوس ايونانى= جلنار) 182 ~~كوزد صمغ 395 ~~كنك (هندى = تاردين) 527 ~~كنگر (قارسى. حرشف) (شمارە 924) 211. كو سطانون (يونانى= نوره) 609 ~~گ0.23گ5465355365 ~~كوشك (باقلى) 97 . # كوش دانك. تخم كتان 521 ~~كنكر البر الرملى 545 ~~كوك كاهو 39، 249 ~~كنكران، ثملول، برعست 510 ~~كوك (بصل برى، لقت درمشان) 51 ~~كنكر زد (شماره 922) 545 ~~كوك دشتى 249 ~~كتكون (هندى = زعفران) 312 ~~كوكب (نبات) 548 ~~كنگر دشتى 168 ~~وكب الارض، طين شاموس 213 ~~كنگر رزى (سجزى. عنب التعلب)220 ~~كوكب الارض (شماره 932) 410، 548،443 ~~كنگرزد، صمغ كنگر211 ~~كوكب شامس، طين شامس 212 ~~كنكريس (يونانى. جرشف) 210 ~~كوكب شاموس 613 ~~كنه پرنيك (هندى= قلنجه) 465 ~~كوكبا دارضا (سريانى= طلق) 410 ~~كنيب (شماره 926)269، 526 ~~كوكروا (هندى. حسك) 215 ~~كتيث 626،269 ~~كوشكروا (هندى= حسك) 215 ~~كتير (هندى. خرزهره) 249 . # كنير (فارسى= ms719 علك الانباط)235 ~~كوكنار 250 ~~كول مرج (هندى = فلفل) 467 ~~كنير (هندى.خرزهره)270 ~~كولان 33، 334،100 ~~اكوار (هندى. درخت صبر) 386 ~~كولو كونشيوس (يونانى= حنظل)226 ~~كواعى اسريانى. عنكبوت) 223 ~~كولونجا (سانسكريتى، خاولنجان) 233 ~~كواغى (سريانى= عنكبوت) 243 ~~كوالهربها (هندى= سنامكى) 354 ~~كوم 357 ~~كوامس، قوامس (يونانى= باقلى) 97 ~~كوم (لغت فرغانى= ثيل) 163 ~~كومنون اغريون ايونانى. كمون برى) 543 ~~كوج، كوز صمغ 395،394 ~~كوموسنيقوس (يونانى. مرتك) 575 ~~كوده، ودع 600 ~~كومى (باقلى، سريانى) 94 ~~كور (شماره 931)547 ~~كومينون (يونانى= كمون) 542 ~~كور، يقل 585 ~~كورالتحل (شماره 1044) 603 ~~كونج شونير 590 ~~كورى (نوعى صدف)، وذع 601 615 ~~كوندالى، القثاءالبرى 481 ~~كونده (فارسى. نوعى بطيخ، فقوص) 464 ~~كورين (يونانى= نخاله) 605 ~~كونك، منج 590 ~~كو زبوياء جوزبويا 199 ~~كوزى يريا اسريانى. جوزبويا) 191 ~~كونيقق، كماة 540 ~~كوه (زيتون برى يزبان ملتانى) 323 ~~كوزى دبسا (سريانى. جوزبويا) 191 PageV00P780 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كاتيها 721 ~~كوه پر كوه (عنبر) 2380437 ~~كيون (يوناتى كلب) 537 ~~كيه (نوعى از علك رومى)، مصطكى، كيا 127. # كوهله (جرجانى. جلزون) 219 ~~581529 ~~كوهج (زعرور)314 ~~كيهه (فارسى- عليق) 435 ~~كهر با، كهرياى (شماره 933) 548،194 ~~كهر بيج (هندى. بزركرفس) 531 ~~كهريا (هندى= اصل كرفس) 531 ~~گاجيره 286 ~~كهر سفابج (هندى = بزرالكرفس) 531 ~~گالارين (يونانى= لبن الحليب) 555 ~~كهكب (باذنجان) 94 ~~گاو چشم (بهار 27504460135 ~~كهيكوار (هتدى. درخت صبر) 389 ~~گاودر، طلخشقوق290 ~~كهن كالى (هندى، بسبايج) 112 ~~گاورس169 ~~كى، كت، قسط292 ~~گاو روين (سنديج جاويزن) 179 ~~كيا (شماره 934). مصطكى 549، 582،581 ~~گاو ريژن. گاو روزن، جاويزن972 ~~كيپارون (يوناتى. خشكار) 250 ~~گاوزوان. گاوزبان 556 ~~كيترون (يوتانى. ليمو)، سيترون 240 ~~گاوشير (جاوشير) 169. 171،170 ~~كيدونى (يونانى. سفرجل) 541 ~~گاو مشنگ، 255 ~~كيده، كاذى 517 ~~گاو هندى 171 ~~كيسر گل 619 ~~گاويزن، جاويزن 171 ~~كيشه (فارسى. خبث القضد) 236 ~~گاهل (جاهل= جاوشير)1700 ~~كيرانس، كيرانيس (باقلا) 97،96 ~~گاى رون، جاويزن172 ~~كير كاكول (هندى - شقاقل) 369 ~~گاى روهن، چاويزن 172 ~~كيفا (سريانى= سنگ) 200 ~~كيفاتثفت فرن لا (سريانى = مغناطيس) 84 5 گسين ms720 (قارسى. جص، گچ) 180 ~~گبنا (سرياتى= پنير) 172 ~~كيفاد الماس72 ~~گچ 180،173 ~~كيقاد دميا (سريانى= شاذنج) 363 ~~كيكرا (يونانى= طرخون) 418 ~~گچ رنگ، مغتيسيا584 ~~كيكرطا (يونانى= عجم الزبيب)303 ~~گربه بيد 255 ~~گربه مشك322 ~~كيكيز (قارسى. جرجير) 175 ~~گردمانه، تخم مازريون 247 ~~كيل دارو (شماره 935)549 ~~گردمايه، گردمانه 267 ~~كيلادونبا (يونانى= ماميران) 564 ~~گردهيار (قارسيح. جريال)177 ~~كيطر وناكوس (يونانى. خيار) 220 ~~گرگر، جرجر (باقلى)96 ~~. كيلكان (نوعى گندنا) 530 ~~گرگرينا (سريانى= حند قوقى) 225،224 ~~كينبار (هندى. خيار) 240 ~~گر گشتا (سريانى= طين خوزى)413 ~~كيو، كاهو 250 ~~گرگيرى (سريانى. جرجير) 175 ~~كيوره، كنورا (هندى. كاذى) 517 ~~گره گل 619 ~~كيوك !سجزى. كاهو)249 PageV00P781 ~~============================================================ ~~تأانتد ننن تدشات اانين نمنان ~~722 كتاب الصيدنة فى الطب . # گل سرخيان (تيره) 256 ~~گريال، جريال 177، 429 ~~گل عاشقان 309 ~~گزانگبين 129 ~~گل عراقى 620 ~~گلخون (يونانى= جلنجمون) 183 ~~گلاب 620 ~~گوز ماتل (بنج) 130 ~~گلنار، جلنار482،182 ~~گز509 ~~گلنار، گيله نار، قراسيا 481، 282 ~~گز (درخت) 192 ~~گلناردشتى 183،182 ~~گزاتگدان خوش، محروث 568 ~~گل نرمه (سجزى. خزامى) 238 ~~گزدانه 99 ~~گل نمك، زهرة الملح 321 ~~گزر (فارسى. جزر) 178، 179 ~~گل نوشته212 ~~گزردشتى 369،178 ~~گلنار (فارمى= قراسيا) 281 ~~گزروغن99 ~~گلو سطقا (يونانى= صندل) 395 ~~گزم، كزم، شجرة اليق 606 ~~گليم شوي99، 269 ~~گزمازده گزمازگ192 ~~گنيد گل 619، 620 ~~گزتگبين 529 ~~گند (قتد) 258 ~~گزنه 83 ~~گنداف (قتداب) 258 ~~چسطريس، طلق 410 ~~گسميس (يوتانى= طلق) 210 ~~گندسگ (قارسى- خصى الكلب) 538 ~~گشت برگشت (شمارە906) 35،101،100 گندشير (هندى. جتدبيدستر) 190 ~~گندك قندق (مندى= كبريت) 512 ~~گشتيز 185، 533 ~~گندويذ شمرة القند خمرة القند258 ~~گشنيز كوهي210 ~~گند ويدستر، جندبيدستي 190 ~~گلگل (هندى = مقل) 586 ~~گندستر (سندى= گندبيدستر، جتد بيدستر) ~~گل ادشتك312 ~~190 ~~گمل اسيوس 205 ~~گندم 383. 626 ~~گل اشتان 31 ~~گل انگور [بطم) 115، (اهل مكران. گل انگونر گندم افشره (فقاع) 264 ~~گندم خودرو31 ~~198 ~~گندم دشتي31 ~~گل آوشتك 212 ~~گندتا، كرات 530، 632 ~~گل جكرى، فيلجوس 475 ~~گندناى دشتى 530 ~~گل خوزى، قيموليا 512 ~~گنده، انگژد، سكبينج 338 ~~گل دمشقى ms721 620 ~~گنديگوته مى (خمرالقند) 258 ~~گل روسبيجه، وردالقحاب 618 620 ~~گل ريواج، گل ريواس 475 ~~گوبلك، كويلق (تركى، قارچ) 541 ~~گوركميز (شلاجت) 375 ~~چل سرخ، مفره 584 ~~گل سرخ 641 ~~گورگياه، ازخر 547 ~~گل سرخ چينى (نوعى خطمى) ، جوا174 ~~گورماست 172، 555 PageV00P782 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيها 723 ~~لاعيه (شماره1106)565، 6370633 ~~گورماهى 61 ~~چوره خر375 ~~لاك پشت دريائى 283 ~~لال ساق، ساق سرخ 2644 ~~گوزحبشه (فارسى- جوزالقى) 192 ~~لال سالك266 ~~گوزيه، گوزده80 ~~لالاء (شمارة 1107)634 ~~چو زگره، جوزهر 601 ~~لاله شنگ، شتگيء لحية التيس 556 ~~گؤز گندم (شمارە 929)527 ~~لاورشير 171169 ~~گوزن گيا (شمارە 930)547 ~~60 ~~لاون (شير) 47 ~~گو زنيج، گوزتيك 537 ~~گوزنيك 547 ~~ليجل مول اسندى. سورنجان 355 ~~لايقل مول (سندى. سورنجان) 355 ~~گوش موشان، اذنا عكبرا20 ~~لياء آغوز، فله (شارە941) 555.272 ~~گو كهرو، كوكروا (هندى. حسك) 316 ~~لبا دحطتا (سريانى= نشا)606 ~~گوگرد 519 ~~گوگل (هندى= مقل) 586 ~~ليان (شماره 937)116، 0435 552522 ~~553 ~~گوه (زيل) 305 ~~لبان اصتوبر) 545 ~~گوى چهر، جوزهر601 ~~لبان العذارى77 ~~گيل دارو 331،112، 550 ~~گيله نار، گلتار282 ~~ليانه 77 ~~ليايه (درخت امطى) 77 ~~ليخ (شماره 938) 105،104، 5520553 ~~ليخة553 ~~لاتتوريدس (يونانى. جلنار) 180 ~~ليلاب (شمارە939) 32 525493،101 ~~لانوس (يونانى خطمى) 236 ~~555554 ~~لاحاخارجوس (سريانيع لسان الحمل) ككه ليلاب اعتم293 ~~لاخشه (اطريه) 61،60 ~~لبلاب شجري293 ~~لاخشته، لاخشه0 ~~لبلاب كبير 0493 552 ~~لادن، قستوس (شمارةآ 1105)407،43، 549. لين الاتن 153 ~~63362217616 ~~لبن اليقر 152 ~~لادنه، لادن 633 ~~لبن الجواميس152 ~~لاتراخوس (يوناني. زرنيخ) 310 ~~لبن الحليب اشمارە940) 555 ~~لاذيون (يوناتى= لادن) 633 ~~لبن العشر226 ~~لارگوس (يونانى= جلتار) 182 ~~لينادخسا (سرياتى = لبن الحس)248 ~~. لازورد201 ~~لين الصفصاف254 ~~لازورد لازورد 278 ~~لبن اللاعيه637 ~~لاشخور ريشدار393 ~~لبنوا (سرياتى= لينى) 552 ~~لاصف (اثمد) 28، 29 ~~اللبنى (باله) (اشمارهآ 936)98 551 552. PageV00P783 # ============================================================ ~~722 كتاب الصيدنة فى الطب ~~لعبت بربرى (فارسى= سورنجان) ك035 356 ~~515594 ~~558 ~~لبنى رمانى، روماني551، 552 ~~لعبه (سورنجان) 58 ~~لبنى الرفبان 551 ~~لعل مصري512 ~~لى عنبر551 ~~بعل معبرى، لعل مصري512 ~~لبى مسك 551: 552 ms722 ~~لف (شماره 952)559 ~~لبونتا (سريانى= لبنى) 552، 553 ~~لفاح (شمارهآ 950)559،558327،151 ~~لبونتيوس (سرياتى= لبان) 553 ~~636 ~~لهيس (يونانى پوسته) 156 ~~لتوهير مرطيس (يونانى= فاشرشتين) 254 لفاح (نوع من الخوخ) 259 ~~لفاح ابيض 558 ~~لتى، مقاقير340 399،392 ~~لفت (شماره951) 529ر559 ~~لجين فضه242 ~~لقش (اخشب من قلوب شجر الصنوبر) 397 ~~لمكا (سريانى= خرچوش، خرگوش) 348، ~~لك (شماره 953)549. 540559 ~~557 ~~لكاء الجلدالتى يصبغ باللك 560 ~~لحم (شماره 943) 556 ~~لحية التيس، هيو فقسطيداس (شمارە 942)16. # تكب، لكز (هندى. طباشير هندى) 202 ~~لكز (هندى. طباشير هندى) 202 ~~315565،416.285163119 ~~منيسفرغوس (يونانى= طين مختوم) 412 ~~لجية العنز، ذنب الختيل 286، 555 ~~لمنيسون ايوثانى= قنطوريون صغير) 509 ~~لخ (بردى) 101، 102، 443 ~~لنخيتس (يونانى. حربه) 210 ~~لخنيس اغريا. سراج ريفي332 ~~لخنيس الاكليليه، سراج متوج: سراج القطرب لوبيا (شمارة 955)،97،96،561 ~~لوبياج، لوبيا 561 ~~332 ~~لزاق الذهب (شماره 944)55، 153، 556 لور، لوراء اقط 589 ~~لورا (حب)626 ~~لزيق. خوخ 258 ~~لوز (شماره 954) 522. 5900560 ~~لسان الإيل 23 ~~لوز حلو 560 ~~لسان الثور (شمارآ 945)556 ~~لسان الحمل (شماره 946)248، 28557 لوز دمريرا (سريانى= لوزمر) 560 ~~لوزالصتوبر 397،198 ~~لسان العصافير (شارە944) 567557. # لسان الكلب (شماره 947) 223، 557،410 لوزمر (بادام تلخ) 560 ~~لوس، مول (هندى. كلموج) 57 ~~لشان امر (سريانى. لسان الحمل) 557 ~~لوسيما خياس (يونانتى= سراج القطرب) 332 ~~لشان ثورا (سريانى= لسان التور) 566 ~~لشان صفرا (سريانى. لسان العصافير) 7ى5 لوطوأغريوس (يونانى= حندقوق البرى) 597 ~~لوطوس (شمارە 959) 597562 ~~نصف (گبر) 57 ~~لوغاديا (مهتك الاستار) 90 ~~لطوس . لوطوس 597 ~~لوغيوس (يوناتى. فنجنگشت) 270 ~~لطوقا الاتينى- كاهو) 249 ~~لوف (شمارە956آ)561، 562 ~~لعاسه هندياه430 PageV00P784 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيها 725 ~~لوف جمد 561 ~~ليلج 563 ~~لوف الحيه 561 ~~ليان، ليلى (سريانى= حب النيل)198، 612 ~~لوف سبط 561 ~~ليلنج (شماره 960) 612،563 ~~لوفاء الصغير508 ~~ليلنگ، ليلتج 563 ~~لوفاعقسقسا، لوقا عقسوسا (سريانى) فيلجوش ليمو (شماره 961)240 563 ~~275 ~~ليثيون (يونانى= سنگ)200 ~~لوفا عقسوسوطا(سريانى. فيلجوش) 275 ليشت اترمذى = يشم) 639 ~~لوفاى بزرگب، لوفاى كبير، قنطوريون كبير 508 ليموانبه 80 ~~لوفقراقس (شمارةآ 957) 562 ~~لينه (از اتواع خرما) ms723 151، 152 ~~لوقا فانسى ايونانى= الشوكة البيضاء) 378 ~~لوقاقننا 378 ~~لوقيقتئى (ياذ آورد) 91 ~~ماء (شمارة 972)568 ~~لوقيون ايونانى. حضض) 217. 274 ~~ماءالحصرم597 ~~لونكهل (هندى = قرتفل) 483 ~~ماءالزجاج، مسحقونيا 579 ~~ماءالزيتون 322 ~~لونگ (هندى= قرنفل) 483 ~~1لونيا120 ~~ماء القوتنج الجيلى 31ع ~~لونيكا 120 ~~ماء القوارير، مسحقونيا 574 ~~لونيه(يقلةالحمقاءبهندى) 118 ~~ماء النخاله (سبوساب)154 ~~لوكرون، لوقوليان (يونانى= خيرى) 241 ~~اعالورد618 ~~لولؤ (شمارة 958) 562 ~~مادارجنهه (فارسى= دارقفوطون)244 ~~مادرابواى (فارسى: خزامى)241 ~~ليسطيقون (يوتانى= كاشم) 515 ~~لويكويون (يونانى. خيرى)241 ~~مارثرون (يونانى= رازيانج) 289 ~~لياء (لوبيام) 561 ~~ارچويه اشماره 969) 628596567 ~~ليناوس (يوتانى = كندرلبان) 553 ~~مار قشيثا (شماره971)568 ~~مارله (ثيل)164 ~~پيريون (يونانى. شيطرج) 381 ~~ليتس امينطوس (يونانى= حجراميانطوس) 202 مارماهى 625348،178،177 ~~ليتس منفيطوس (يوناتى. حجر ممفيطس) 202 مارمورد 41 ~~مارمهره200 ~~ليتقولا، ليثوكولا، صمع البلاط 395 ~~مارنه (تيل.) 164 ~~ليترجورس (يوناتى= مردارسنج) 576 ~~ليثر شوروس (يوتانى. مردارسنج) 575 ~~مازريون (ورق الهليلج) (شماره 963) 246، ~~637565564539 ~~ليثوكولاى (يونانى= صمغ البلاط) 395 ~~. ليچتيقون (يونانى= زوفرا) 319 ~~مازريون527،487067047 ~~ليخوثن (يوتانى= شيلم) 383 ~~مازن، مازوه عفص232 ~~ليغس، ليقن (يوناتى= فتجنگشت) 470 ~~مازن شير، مازوه مازن232 ~~ليغن، ليغ، فتجنگشت 270 ~~مازو (فارسى= عفص)232 PageV00P785 ~~============================================================ ~~726 كتاب الصيدنة فى الطب ~~متسل (سندى= زرنيخ احمر) 310 ~~است 220،137 ~~متك، اترج 25، 357 ~~ماسفرم (شماره 962) 564 ~~مت، مه سوس 357 ~~ماش (شمارة970)528567528 ~~متن هنك فار (سندى. نحروث)، اشتر غاز56 ~~ماش دارو: كمافيطوس 539 ~~568 ~~اش سبز خلر 185 ~~مثارد(نوعى كراث 530 ~~ماش هندى 502 537 ~~مثرنى ازابلى= سكرمكان) 338 ~~ماقير (شمارة972 مكرر) 568 ~~مثلت (شراب) 187 ~~اقير، بسباسه109 ~~مثلثات (طر)551. 552 ~~مالاشيت، مرمر سيز0آ9* ~~بمج ماش 567.185 ~~مالامي624 ~~مالان قفص اجرجانى= سلحفاة) 346 ~~مجاج: مجرء ماش 527 ~~جموعة (شماره 973). مجموع ادهان... 568 ~~مالثرون (يونانى= رازيانج) 289 ~~جند (هندى = خرتوب)243 ~~مالقراطن، ماءالعسل (يونانى) 423 ~~جيتهه (هندى. روين) 371 ~~مالنبديون (يوتانى= خربق) 247 ~~چه، برخست’51 ~~مالى (شمارة968) 567 ~~ماليطيطس ليتس (يونانى. حجر عسلى)202 محروث (شماره 974)568،55 ~~محلب (شماره 975)30 384،400. 568 ~~ماليقراطن 225 ~~570،569 ~~ماليلوطس (اكليل الملك) 72 ~~مخاط الشيطان 206093 ~~مامستان، مامهستان، ساذج326 ms724 ~~بختم (عنب لصنعاه)237 ~~ماموللا279 ~~مختوم الملك 237، 612 ~~مامهستان، مامستان، ساذج هندى 327 ~~مخشلب (صدف) 391390 ~~اميثا (شماره 967) 65، 566385 ~~ماميران (شمارە966) 22102320233، 566 مخنخ (بقلهآ يمانيه به بلخى)120 ~~مداهندى= خمر) 256 ~~ماميران سعرقندى 566 ~~مداد (شمارە976آ) 570 ~~ماميران عقربي566 ~~مدن89 ~~مانك (هندى. گوهر) 591 ~~مدهوق اسوس) 356 ~~ماه پروين الوجا) 120، 454 ~~ماهوب دانه، ماهوى دانه، ماهودانه ع عرد ~~مذخ 582 ~~ماهودانه. حبالملوك (شمارهآ 945)، ماهوى داته مر574573560557512 ~~مرار، هندباء بري410 ~~52000199گ6385 ~~مرارت برا (سريانى= سنظل) 225 ~~ماهو مورد41 ~~مرآدخيا (سرياتى. مرذكى) 573 ~~ماهيابه صحناة390 ~~ماهيز هرج (شمارە964آ)565 634 ~~مرار (شمارة989)576 ~~مپاركه (بقلة الحمقاء) 119 ~~مرارات كيفا (سريانى= كمافيطوس) 538 ~~ت (مندى=سعد) 333 ~~مرارت خيلا (سريانيحضض)217 PageV00P786 ~~============================================================ ~~ى وقيه قه اد خزنه يعد شقه و تقه مش ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كاتيها 727 ~~مرارة (شمارة 984)576 ~~رسيال 280 ~~مرارة السمك البحرى 576 ~~رسيفا104 ~~مرارة القبج 576 ~~مرطب، قنطوريون كبير 509 ~~مرازيى (نوعى توتيا) 154 ~~رغ زفانك، لسان العصافير 557 ~~مرافروط (سرانى= مرذكى) 573 ~~مرغ صياد صفراغون394 ~~مران اشماره 983) 574 ~~مرغ ندو (فارسى. خروع)243 ~~برانه 574 ~~مرقشييا 584 ~~رگ موش، شك374 ~~مربيات80 ~~مرتاسنگ، مردارسنج 275 ~~مرماحوز570 ~~مرتاسنگ سفيد، مرتك 575 ~~مرمار رمان296 ~~مرتج، مردارسنج 575 ~~مرمازريون مار173،172 ~~مرتك، مرداسنج اشماره 987) 576.575 ~~مرماهوز، مروماحوز مرماحوزە7ك ~~مرج اسقدى- فلفل) 266 ~~مرماهويه (از انواع مرو)70 ~~مرج اهندى= قلفل) 466 ~~مرمر سپز2609 ~~مرجان111،110 ~~مر مكس (يونانى= تملة) 604 ~~مرجان سياه 111 ~~رميخا (شمارە984آ)، سغدى 574 ~~مرحك (مرجك؛ تجارائى) 188. # مرنچوشه، ستيل هندى 308 ~~مرج (شمارهآ 985)575،344 ~~مرو (نوعى سنگ)203 ~~مرد37 ~~مروااصفهانى. سوس) 357 ~~مردارستج اشماره بعهە)592575،93 ~~مرو(فاخور) (شماره77) كك5562 557 ~~مرداسنج 2ك 576575 ~~81721 ~~مردخا (سريانى. مردارسنج) 575 ~~مرواردشهران، مرواردشيران71 ~~مرد قاحوارا دشقن (سريانى* مرتك) 575 مرو اردشيرزان 38 107.106.39 ~~مرد قوش، زعفران5720312 ~~رواريد خرد111 ~~مرد قوش، مرز نگوش 312، 619،573 ~~مروازاد (شمارة 980)571 ~~مردم گيا559 ~~مرويج ايزرمرو) 570 ~~مردهسنگ، مردارسنج 575 ~~مرودارو571 ~~يرز (نبيذارزن) 284 ~~مروداسك (شمارە479) 571 ~~مرز اموش) 33 ~~مرودشتى 631 ~~مرزجوش، مرز نچوش الكم620 ~~مرورشگ، تخم مروا57 ms725 ~~مرزنجوش، مرزتگوش (شماره 981) 313،33.مروس، كراث شامى 530 ~~68732 ~~مرو سفيده دارمك 571 ~~مرذكى (شمارە982آ) 573 ~~مروشيران 38 ~~مرز نگوش 313 ~~مروطيب571 ~~رسليطس (يونانى= اليتوع الانثى) 37ع ~~مروماحوزه مرماحوزاشماره 978)571،570 PageV00P787 ~~============================================================ ~~728 كتاب الصيدتة قى الطب ~~سيك قنبارى 78ى ~~مروه (فارسى، افسنتين)63 ~~سبى كشميرى ؟57 ~~مروهميشه بهار حى العالم 571 ~~سبك نيبالى 578.77 ~~مرى (شمارە990آ) 62658577 ~~سيبى هندى 78د ~~مريافلن (حزتبل)213 ~~سكا(سريانى= مسك) 578 ~~مزيراء 577 ~~يسن (شمارە994آ)579 ~~مريق429 ~~مريمدهون (هندى= ستدروس) 353 ~~مين عتيق 278 ~~المسوس (شماره 995)579 ~~مريو فيلومها = هزار برگها213 ~~مسوة البن فيه چبن) 82 ~~بزج، بادامك، متج540 590 ~~مشا (سريانى= جزر) 178 ~~مزدر (به سجزى، عرفج)132 ~~مشاقه (دانهاى در ميانهآ كتان) 0521 522 ~~مزر285،284 ~~مشب (پخارى =يشم) 639 ~~مزمار الراعى (شباره 991)577 ~~مزيت (هندى=فوة الصباغين) 371 ~~مشنار62 ~~شتفشار (شراب)، مسطار580 ~~مزو (اصفهانى= سوس) 357 ~~شتفشار، عسل.22500 ~~مس 503،106 ~~شحا حليا (سريانى. شيرچ) 385 ~~مسافق (اندلسى= حتى العالم)231 ~~مشحا ديرسا (سريانيع دهن السوسن)354 ~~مست (زابلى= سعد) 333 ~~شحا دحليا (سريانى. شيرج) 385 ~~مستار (اقستتين)64،63 ~~مشحا دزيتا (سريانى = دهن الزيت) 323 ~~مسحقونيا (شماره 993)579 ~~مشحا ذافورسا (روغن بلسان به سريانى) 124 ~~مسطار (شماره 996)580 ~~مسك (شمارە992) 288،99. 322321 بشق. يگل سرخ 584 ~~مشقاطون (شماره /9آ) 581 ~~616578577338 ~~مشك، مسيك579 ~~مسك ادقر322 ~~مشك اشنان 591 ~~سك اودياخي577 ~~مشك بيد كك2 ~~ك برى 78ن ~~مشك ترمشير149 ~~مسك تبتى ؟7ك 578 ~~مشى راست، مشك راشى 579 ~~مسك تتارى 78.277 ~~مشك راش 578 ~~مسك تركى 577 ~~مشكطرامشير (شمارە997)149. 580 ~~سك تومشى 578 ~~مشمش (شمارە999آ)58125903029.25 ~~سك جترسرى 577 ~~مشنج، مشتگ528 ~~سك ختائى 578 ~~مشنگ گاوى 528. # سك خرخيزى 77د578 ~~المصاب، المصوب. قصب السكر 495 ~~سك صيبى 78 ~~صاله، مصل، ماءالاقط589 ~~سيى طومستى: تومستى 78ي ~~المصان، قصب السكر 695 ~~سبك قارورى 578 PageV00P788 ~~============================================================ ~~وئ ان ه فش بنة قة تن كاة عن نذلح حغت غت ائة رشە. # فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيها 729 ~~مصب242 ~~101)ع58 ~~مقر (شماره 1011) 389387318،217 ~~مصطارءمسطار مشتفشار580 ~~مصطكى 433، (شمارة 1000)549،116.34. # 586 ~~متر، خمرالقتد ms726 258 ~~592581 ~~مقل: درخت مقلء (شمارە1009آ) 278،277، ~~المصطكى الاسود المصرى 582 ~~بصع (ثرة العوسج) 445 ~~547گ6226021 ~~مصل (شمارە1096)589،224 ~~مقل احمر 585 ~~المصوب، قصب السكر495 ~~مقل صقلي586 ~~المطبوخ المتلك 344 ~~مقل سقلى 586 ~~مظه اناردشتى (شمارە1001)582،344،282 ~~مقل مكى 585 ~~مظ (دم الغزال)183 ~~مقل اليهود ش58. ع58 ~~المعاء (شمارە1003)583 ~~مقلا (سريانى= مقل) 585 ~~المعد (باذنجان)94 ~~مقيعصبا (سريانى؟. شيطرج)382 ~~مك (هندى= شب) 363 ~~المعدة (شمارة1002)583 ~~مك طلخه، كاسني630 ~~معز616 ~~معصفر286 ~~مكتومه (دهن يجعل فيه الزعفران) 352 353 ~~مفات649 505 ~~521 ~~مغاث هندى، كلز (شمارە 1004) 469، 536مكر، مقرة 582 ~~583 ~~مكرنه (ثآيل) 164 ~~مغاثير، مغافير583340 ~~مكك ملك، ملوكيه 587 ~~المكنسة الاميريه86 ~~مغاذ مغاث هندى ك8د ~~مغافير 535393320148 ~~كوجوا (زنجى. صبار) 388 ~~مغانيطش (يونانى= مغناطيس) 584 ~~كهانا عمد ~~مكهيارك(شماره 1012) ع58 ~~مفد (باذنجان) 94 ~~ملا (بونافي= زيت الاتقاق)322 ~~مفد لقاح 559 ~~ملاعب ظله، خطاف239 ~~مغرة (شماره 1006).گل سرخ 584 ~~بل، شراب اتگور 459، 260 ~~مغرة لمنية، خواتيم الملك 236، 612 ~~مغرة النجارين 312 ~~ملاح، ملوح 588 ~~ملبد، فلاته 0459 2660 ~~مفقار (شمارة 1005)583 ~~ملين، ملين، فراته 459، 260 ~~مففوره مغفار583 ~~ليند 6ع 259 ~~مغناطيس (شماره 1007)207، 1009 ~~ملبند خوشخواك سياه (افيون) 65 ~~مغنيسيا (شماره 1008)584 ~~ملبند خوشخواك سياه ** ~~مغوشى اسريانى. هوم المجوس) 630 ~~مليند شدرك 68 ~~مفرح القلب (بادرتجبويه) 147،92 ~~مقدونيس ايونانى. كرفس رومى) (شماره آ ملج (هسته مقل) 377 PageV00P789 ~~============================================================ ~~730 كتاب الصيدنة فى الطب ~~ملح اشماره 1.15) 60358987576 مخض (ماست)220 ~~من (شماره 1019)616590،848 ~~ملح ابيض 588 ~~من راى يتلي524 ~~ملج احرم58 ~~منيهل (سندى. جوزالقى)192 ~~ملح اخضر 588 ~~متشم (شماره 1017) 589. # ملح اسوده58 ~~منت (هندى= فوةالصباغين) 271 ~~ملح اصفر 588 ~~منتجوشه سنيل هندى 308 ~~ملحاندرانى، ملح نراني152، 587153 ~~منتظم، ريحان سليمان 299 ~~ملح البول588،152 ~~منثور اخيرى در عراق) 241 ~~ملح ترابي588 ~~منج، لوزمر560 ~~ملح ذرآنى 584588547 ~~منج، ماش 568 ~~ملح الرماد588 ~~منج (شمارە1018آ)590 . # ملع شعزى ه58 ~~ماح الصين 587،162 ~~منج زراوشان. شخم گل خيري590 ~~منج زويق شتان 590 ~~ملح القلى 157، 588587،153 ~~منج طوراني590 ~~ملح النورهه54 ~~منجل (هندى= زرنيخ احمر) 310 ~~ملخج ms727 (زابلى= سوس)354 357 ~~منجوشك (سجزى. واشه)614 ~~ملطيرغون ايونانى= لسان الحمل) 557 ~~منجيدون 523 ~~بلفونا (بطيخ)117 ~~منداسود انوعى عنير) 237 ~~ملك، جلبان 185 ~~منره وشك (فارسى= سوس) 354 ~~ملك (سجزى قديم= ملوكيه) 587 ~~ملمقونيون ايوناتى= الخربق الاسود) 246 ~~نسل (هندى*زرنيخ) 311 ~~متشخا (ينفشه بسريانى)132 ~~ملوح (شمارە1013)588 ~~منصل50 ~~لوخيا (سريانيچ ملوكيه)587 ~~الملوخيا اليستانى236 ~~منفطير، اتامنطيقون، موء مين 515 ~~منك (حجر...)591 ~~ملوخيه، ملوكيه 87 ~~ملوخية الشجر 236 ~~منكلو (سندى. زنجرف) 317 ~~ملور (يونانى. كوك) 249 ~~تمنكن (شودراسود) 138 ~~ملوكيا236 ~~منگ ويشتاسيان، منج زراوشان 590 ~~ملوكيه (شماره 1014)587 ~~مو (چزر يرى)، (شماره 1021) 473، 591، ~~الملوكية اليرية 236 ~~515 ~~موالماء 595 ~~ملون ارميناكون، مشمش 581 ~~ملهتى (هندى= سوس) 357 ~~موتهلو (آذربايجانى. خوخ فليق) 259 ~~مورد338،118،11722،21 ~~مليح، قاقله 277 ~~مورد اسبرم298.41 ~~ليا (سريانى.شور) 568 ~~مليطيون (يونانى= ماءالعسل)323 ~~مورد اسفرم (شمارە1022آ) 0591 592 PageV00P790 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و چانوران و كانيها 731 ~~ميزيى اسريانى. آب زيتون)322 ~~مورقس 562 ~~ى سيب149 ~~موركربيون (توتيا به هندى) گ15 ~~ى نمك (شمارە1033)597596 ~~مورون (يونانيمسك) 578 ~~ميا (سريانى* آب) 568 ~~يا (سريانى. مژى) 577 ~~موز اشماره 1023)76، 592 ~~ميانج (اسرب) 78 ~~موز اسجزى= سوس) 35 ~~مياو (نوع من الخوخ) 259 ~~ميبه (شماره 1301 مكرر) 596 ~~موشان پياز51 ~~ميبختج، ميفختج 411 ~~موش سير 163 ~~موش صحرائي24 ~~ميثرتى (زايلى. سكر مكان)، مثرنى 338 ~~مولبدانا (شمارة1024)575، 592 ~~يثوبا (سرياتى. بابونج) 15 ~~ميردارون571570 ~~مولوبدانا 575 ~~مولى (يونانى. سذاب برى) 330 ~~ميروقوقين (يونانى= شونيز) 377 ~~ميس، ميسن 59723 ~~موليقلنس (يونانى. سير دشتى) 163 ~~موم222381377376 ~~ميسن (شمارە1032آ)597 ~~ميسوسن27 ~~وم اسود328 ~~ميشا، ميشى (سرياني= عفص)232 ~~مومايكولون 480 ~~ميشا، ميشايي232 ~~ومياى (شمارهآ 1025)593 ~~مويز، كشمش304، 524 ~~ميشبهار (مرو)570 ~~ميش بهار، هميشه بهار230 ~~مويزك304 ~~ميشكجان، حى العالم232229 ~~مويزه304 ~~ميشماهي1غ ~~مهاة، حجراليلور 591.203 ~~ميشنا330 ~~مهو، بصاق القمر914، 203 ~~مهور بصاق القمر114 ~~يشناى (شماره 1028)595 ~~ميشنانى (سجزى؛= حىى العالم) 230 ~~مهرةزهره گاو171 ~~ميشى اسريانى. عفص)232 ~~مهك (سوس) 357 ~~مهل، خثارة الزيت323، 322 ~~ميعه (شماره 1026)594،552 ~~يمه سائله، تر كنار552، 594 ~~مهلف محلب 68د ~~الميعة العنبريه594 ~~مههلت ms728 (هندى= سوس) 356 ~~ميعة المسك512 ~~مهلتى اسندى= سوس) 353 ~~الميعةاليابسة594551 ~~مهودانه، نوع من اليتوع 637 ~~ميفختج (شراب) 187 ~~مهورس اسندى= كماه) 207 ~~ميقونى (سريانى. خشخاش ابيض) 250 ~~مني256 ~~ى بخوشه، سنبل هندى 308 599352ميكلس (شماره 130) 596 ~~ميلانثياون (يونانى. شونين 377 ~~ميخوشه، سنيل599 ~~مى دبشا (سريانى= ماءالعسل)323 ~~ميلتى (فارسى. سوس) 356 PageV00P791 ~~============================================================ ~~732 كتاب الصيدنة قى الطب ~~ميلكس: ميكلس 596 ~~ناركيوا، كو كنار نارگيوغ 250، 601 ~~ميلى ايونانى= عسل) 223 ~~ناركيوغ (شماره 1038)601 ~~ميمو اهندى *سند روس)353 ~~نارمشك (شماره 1034)598 ~~مين (شماره 1027)595 ~~نارنج اشمارە 1040)6020601 ~~مين (هتدى=موم) 374 ~~نارنج صينى 383 ~~مين بل (هندى= جوزالقى)192 ~~ناروقيسر اسندى. نارمشك) 598 ~~مينجوشه، ستيل هندى 308 5990353 ~~ناربل اهندى= نارجيل) 601 ~~مينسل (هندى= زرتيخ) 311 ~~نازو، تاڑو289 ~~نازوه ناجو، نازو 289 ~~ميواقنثوس (يونانى= شوك الفأره) ~~(شمارە 1031)596 ~~ناطف (شماره 1039)601 ~~ميوران (آس، عمار)22 ~~ناغيست (نارمشك) 598 ~~ميويز304 ~~ناقوس: گزردشتى 178 ~~ميويزج (شماره 129) 304 595 ~~ناكيست (هندى= نأرمشك) 598 ~~ناك كيسر اهندى = نارمشك) 598 ~~تاكرمتر (هندى= نارمشك) 54 ~~ناكسر (هتديچ نارمشك) 598 ~~ناچ 289،288 ~~ناكطف (هندى = نارمشك) 98 ~~ناجو، تاڑو289 ~~ناخن بوا1ع ~~تاكيس (هندى= نارمشك) 8م59 ~~ناگ كسازا (سانسكريتى. نارمشك) 598 ~~ناخن پريان21 ~~ناگ كسرى (هندى= نارمشاك) 598 ~~ناخن خوش 41 ~~ناخن قريكان61 ~~نالير، نارجيل200 ~~ناخته62 ~~نان آلو 478 ~~نارجيل (شماره 1037)193، 1506010600ع نانخو (سريانى= نانخواه) 600 ~~نانخواه (شماره 1036)600 ~~ناردشتى 182 ~~ناردوس بري473 ~~نانخواه رومي78 ~~ناردوس الهتدي230 ~~نان كوره (صوف على رأس قعتهالبردى) 102 ~~ناردين، الستبل الاقليطى (شمارةآ 1035) 352. نيات ارزا (سريانى = حب الصتوبر الكبار) 397 ~~599598527373 ~~تيات دهسدا (سريانيچ دهمست)279 ~~ناردين يري43 ~~نبات الرعده قارج540 ~~تاردين سورى شامى 599 ~~نبات الرمل (اسروع) 53 ~~ناردين شامي352 ~~نبات مريرا (سريانى= حنظل) 225 ~~ناردين قلطيقى 599 ~~نبات تورا، بنات نورا (سريانى. كرمدانه) 527 ~~ناردين هندي357 527 ~~نبع (شماره 1041) 23، 602 ~~نبق، ثمرالسدر 329 515 ~~نارخفف (سندى = تارمشك) 598 ~~تاركنو 601 ~~نبق الضال 330 PageV00P792 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيها 733 ~~تيقه24 ~~نسترن گل 605 ~~نبيذه260 ~~نسرين (شمارة 1050)621640605 ms729 . # نپيذ ارزن 284 ~~نشا (شماره 1052)606 ~~بيذ التمر 260 ~~نشارة الخشب المتأكل (شارة 1042) 602 ~~تترا (بورق بسرياني) 133 ~~نشاستج429 ~~نجب، قرف (شماره 1043) 60306020285 نشاسته 606 ~~نجم اگياه) 33، 237،164، 205 ~~نشرا (سريانى= كيل داروا 550 ~~نجمة (عكرش، ئيل) 234 ~~نشك (قارسى. درخت صتوبر و كاچ) 398 ~~نجيل، طحماء205 ~~نشم (شمارة 1051)606 ~~نحاتة النحاس603 ~~نشنك (زايلى= شاهترج) 361 ~~نجاس اشمارە 1045)0328 6020403 ~~نصي322 ~~التحاس الابيض 602 ~~نضار (شماره 1053) 606 ~~التحاس المحرق 604 ~~تطافانى (يونانى = داية تكون فى الصتوبر) 397 ~~التحاس المحرق الابيض (شمارة1046)04 نطرون (شمارە 1054)606،152 ~~و تحاساحواراموقدا (سريانى= التحاس المحرق نطقتا (سريانى= خطمى) 238 ~~الاييض)604 ~~نطما اسريانى= رماد)296 ~~نحاشا اسريانى. نحاس) 402 ~~تعناع، نعنع608،477 ~~نحل 04000425324،392 634603 ~~نعناعى (ريحان)592 ~~و نخاله (شماره 1048)605 ~~تعتع حيق بستانى (شماره 1055) 472،209، ~~نخرالبطم، سياه داوران 358 ~~6080607 ~~تخل (شماره 1047) 603 ~~نعنع پري210 ~~نخود222 ~~تعتع الماء (سيستبر) 537 ~~نخود دشتى 222 ~~تغن، نانخواه..4 ~~ند552 ~~تعنخلان، نانخواء600 ~~ندغ صعتر392 ~~تفن خوالان، نانخواه 598 ~~تدمثلث 557 ~~نفث 129 ~~نرجس (شمارە1049)605 ~~نفط اشماره 1056)607328 ~~نرسك (فارسى= عدس)219 ~~فط مستحجر 328 ~~نرسك دشتى (قارسى. عدس يرى) 420 ~~نفطا (سريانى= نقط) 607 ~~نرگس، نرجس 605 ~~تفل، اكليلالملك، حنتمء (شماره 1057) 20، ~~نرم خشكه (نوعى خرما)، نرم خشكير 151، ~~607 ~~152 ~~نفحارس، تفجارس (يونانى= زهره)320 ~~و نوك (سجزى)= نويج لبلاب554 555 نقره373 ~~نژه، توزك554، 555 ~~نقطاريون ايونانى= راسن) 290 ~~نس سگي الغت شيرازى = شايانك)194 ~~تقيلا (يونانى. چشميزج) 179 PageV00P793 ~~============================================================ ~~ت ت فأئن ه فه ا ي رتة ~~734 كتاب الصيدنة فى الطب ~~نيلء عظلم (شماره 1065) 04310240 563. # نكعة 207،406 ~~622612 ~~نلك، زعرور، اشمارهآ 1058)029 6080312 ~~نيل فلقل 198 ~~تم20 ~~نيلج612،431 ~~تمامسسنبر (شمارە 1059)608 ~~تيان اسريانى= حب النيل)198 ~~نمس: جزوالورل621 ~~نيلنج 612 ~~ثمك 587 ~~نيلوپرك، نيلوفر 0611 612 ~~نمك چينى 162 ~~نيلوفر اشماره 1064) 6120611،469 ~~املة (شمارة1060)609 ~~نيلوفرهندى گهه 61102690468،465،253 ~~ننعا (سريانى= نعنح) 607 ~~نيلى شونيز 377 ~~نتوا اسريانى= نانخواه)600 ~~نيمفاا (يونانى= عروس)323 ~~نواصير نوع من اليتوخ؟37ع38 ~~نيمقولس (توتيا) 1 ~~توب، لوف 561، 562 ~~نوراسطوماخوس (يونانى. حجر ارمنى)201 نينو ااشورى= ms730 تانخواه) 600 ~~نيتيا اسريافى. نانخواه)00 ~~نورثا (سريانى= زرنيغ)310 ~~نيو اسجزى. راسن) 290 ~~نورثا (سريانى نووه)09غ ~~نوره (شماره 1061)60960053832 ~~نوزك لبلاب 525. 552 ~~واذاگيج، واذانگيج 620 ~~نوش پهاز113 ~~نوشادر (شماره1062آ)588،50303280152. وادى ثمل 519 ~~واره، الشعير الحامض343 ~~610609 ~~واشه (شاره 1068)613 ~~توشاذر بيكاني410 ~~واقاريس (كبر، يونانى) 57 ~~توكانى احلتيت...) 219 ~~والج 351 ~~نويج (قارسى* ليلاب) 555 ~~واليج اچوب بست براى درختان ميوه) ع18 ~~نهاز بزير كوهى 376،375 ~~نهق، جرجيردشتى اشماره 1063) 175، 174. واى آلو، فليق 269 ~~وير375 ~~611 ~~وتنكان 59 ~~نهمنك (بزهان رازيچ گزر)274 ~~وتيره الوردالابيض 419 ~~فى هندو اسجزى، قلوس خيار240 ~~ج، فريج فريز زهره (شماره 1069) 55،23. # نى هو شه (شمارهآ 1035)599 ~~61232420096 ~~نيهالى اسنيل) 352 ~~وجد (بيخ قتاد) 522 ~~نيروفل اسريانى= نيلوفر) 611 ~~وخرء عظايه 231 ~~نيرون ايونانى= ماء) 568 ~~وذع اشمارە 1070)6150600219062061 ~~تيشق29 ~~الودع الكبير 195 ~~نيقاطوس اشمارە 1067) 613 ~~رج، وج (در فرغانه) 614 ~~نيقاطوس. نيقاطوس 613 PageV00P794 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيها 735 ~~ورد (شمارە1072آ)620062106200618 ورشا (سريانى= ورس) 616 ~~وردااسريانى= ورد)618 ~~ورشان (شماره 1075)621 ~~ردابيض 18ت.619 ~~ورشانا (سريانى= ورشان)621 ~~ورد احمر 618، 635،619 ~~ورغست، برغست510 ~~وزدادرمانا (سريانى= چلنار) 182 ~~رق النراريح (شمارة 1075)621 ~~وردادصيارى (سريانى. گل وردموجه) 18ع ورق القرنجمشك322 ~~وردا د مادى، وردا دصيادى (سريانى ورق الموز326 ~~دمالاخوين) 272 ~~ورق الناردين الهندى 326 ~~ورد اسفرم اشماره 1078)311، 622 ~~ورق التيل 622 ~~ورد اسود218 ~~ورق الهليلج (مازريون) 564 ~~ورد اصفر 6190418 ~~وول (تمساح) اشماره1077) 62104310152. # ورد برهانى 618 ~~622 ~~وردالجيل 619 ~~وريزه وج 614 ~~وردجورى 618 ~~وريزك ، وج 614 ~~وردالحب (شماره 1074)621 ~~وز34 ~~وردالجمار (شماره 1073)620618 ~~ووغد 230 ~~وردالطنير 21ع ~~ذ وج 614 ~~وردالشس، نيلوفر411 ~~وسخ الرخو (من اتواع الخيز) 235 ~~وردالشيطان 699 ~~وسخ الملزز (من انواع الخيز) 235 ~~الوردالصيتي618 ~~وسخ (شمارة 1080)622 ~~ورد طيار 0618 620 ~~وسخ التماثيل النحاسيه . وسخ الكوره وسخ اكوار ~~الوردالعراقى 18ع ~~التحل 422 ~~وردالعروس 619 ~~وسخ الحتام622 ~~وردفارسى 618 ~~وسغ كواثرالنحل، وسخ الكور، ورسخه ~~وردالقحاب420619 ~~اكوارالتحل، وسخ كوارات النحل 424،55. # وردالكلب 619، 420 ~~622 ~~وردالمجوس، تيلوفر 611 ~~وسد ms731 (بسد) 111،110 ~~وردمضاعف 18غ620 ~~وسمه (شماره 1079) 6225210239 ~~الورد المنتن 619،618 ~~سته برى 612 ~~وردموجه 18ع 6200619 ~~الوبيمة الدكر 431 ~~وردالنسرين 18* ~~وشفتگ (بقلةالحمقاء)119، 420 ~~الورداليابس 619 ~~وشفنك كرمه (بقلةالحمقاء) 119 ~~ورس 1615،461ع17ع،618 ~~وشا (دانه)114 ~~رس اسقوطرى 617 ~~وشكداته 116 ~~ورس حبشي414 ~~وشيج (ثيل) 164، 345،344 PageV00P795 ~~============================================================ ~~736 كتاب الصيدنة فى الطب ~~هاسلوا626 ~~ص (سرياتى. وج) 614 ~~هال. هيل 624377 ~~وطواط 253 ~~هال بوا، هيل (شمارە 1083) 624380 ~~وطه اسنديح حضض)217 ~~هالم (هندى= حرف)212 ~~وطى (طيهوج به يوتانى) 415 ~~هاليون (يونانى= كشوت) 535 ~~الوعاط، الوردالاصفر 419 ~~الهاتى (هندى = الكزبرة الرطيه) 533 ~~وعل ه8 ~~هبابا نحاشا (سريانى. توبال النحاس) 155، ~~الوعول الجبليه 207 ~~(هبابادنحاسا) 154 ~~وغد 94 ~~وقل (مقل خشك) (شماره 1081) 277، 278.هبيد (حنظل) 225 ~~هبمليون (تفاح برى) 150 ~~622 ~~يمليس (تفاح برى)150، 151 ~~وقلة، شجرالمقل 584 ~~فتم (نوعى خرما) 152 ~~وقواق (شماره 1082) 623 ~~تمدس، آس (شمارهآ 1085)625 ~~ولج (زابلى= سمانى) 349 ~~هدل، حضض218،217 ~~ون 461،116.41 ~~هدهد 398 ~~وتدانه (بآطم) 115، 116 ~~هذوقورون (يونانى. ديق) 265 ~~ن زد بن زد، عملك الانياط 435 ~~هر (هندى= هليلج)، هره629 ~~ون كزكانى 460 ~~هرانيه (شماره 1089)625 ~~ونزذ116 ~~هرباج (مندى. آهن رباى) 584 ~~ونوشك (يطم) 115، 116 ~~هرينگ 626 ~~ونه ، ون 441 ~~هرتال (هتدى= زرنيخ اصفر) 311،310 ~~ونيڑد، ونيزد 117 ~~هرتال (هندى. زنجار) 316 ~~وى ايزه (فارسى= عصاالراعى)330 ~~هرجال (سندى. زرتيخ اصفر) 310 ~~ويدستر، بيدستر (فارسى) 190 ~~هرشف (شمارة1088)625 ~~ويدسكر، ويدستر 191 ~~هردا (اصفهانى= خسك) 215 ~~ويذويك (خوارزميچ ميشناى) 595 ~~ويوذه (ترمذى= كلنكرد، عنب التعلب) 36ه هرشقه (اسفنج)37046 ~~وبوذه (بخارى = كلنكرد، عنب الثعلب) 536 هرطمان (شمارة 1090)626526 ~~هرفايه (فارسى. حسك) 215 ~~ويوس استدى. پيد) 254 ~~هرقلوس (يونانى. خس)، هرقلوه، كاسنيجهر ~~صحرانى 6250249،248 ~~هرقليا، ارقليا (يونانى = مغناطيس) 584 ~~هرقيلوس (شمارة 1-87)625 ~~هاتورا (يه هندى بنج)130 ~~الهازبا، الهازبى (نوع من السمك) (شمارە1084آ) هرگل 6200619 ~~هرنواه هرنوه 625 ~~622،128 ~~هرنوند، هرنوه 625 ~~هاركته (سجستانى، خوخ) 259 PageV00P796 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيها 737 ~~هلابوروس (يونانى. خربق)244 ~~هرنوه، هره مم62 ~~هلام (شمارە1098آ) 629 ~~هرنوه (شمارهه 1086)6260625 ~~هلاوش، ms732 هلاوس 45601200139 ~~فره، هرنوه 626 ~~هلاهل 139،138 ~~هرى درا (سانسكريت= زردچوبه]221 ~~ملتي325،244 ~~هرى سمون (يونانى. توذرى) 156 ~~هلدر (هندى= زرجويه) 221،311 ~~فرين (هندى= هليلج) 428 ~~هلدى (هندى. عروق الصفر) 321،311 ~~هريونده هرنوه 625 ~~هلطى (يونانى= نوره) 609 ~~هزارافشان، هزارجشان 627 ~~هلفيفا، هندباهبرى 430 ~~هزار برگها213 ~~هلكترون (يونانى= عنبر) 438 ~~هزارپاى 112 ~~هلكسينى، حليلاب 28ع ~~هزار چشان 58 627205 ~~هزارگشانء هزارجشان، فاشرا (شماره 1092) هلليسفاقوس 272 ~~هلو 278269،267259،234 ~~627،252 ~~هلوسينى، حلبلاب (شارە1096آ)628 ~~هزد 191 ~~هلهل (هلاهل)138 ~~هزد فوست (پوست بيدستر)190 ~~هليلج (شماره 1097)2906280432،21ع ~~هزدگنده جندبيدستر190 ~~هليلج اسود6290628،64 ~~مزدمو اموى بيدستر)190 ~~هليلج اصفر6292874 ~~هست جنگهار (هندى= حسك)216 ~~مليلج صينى 629 ~~هسبت فلغل (سندى. دارقلفل سفيد)260 ~~هليلج كابلى 629،628 ~~مسقيقل (شمارة1091) 627 ~~هليلج هتدى 628 ~~فمسك، نبات العصفر 428 ~~هليلقون (يوتانى- مليلج) 628 ~~فسك آفه، ماءالعصفر ~~هليلقى (سريانى= هليلج) 628 ~~فسك توم: قرطم، كافيشه 423 ~~هليله174 ~~فمسك دانه، قرطم 428 ~~فمسكفر، عصفر 428 ~~هليلهانبه80 ~~هشت دهان (فارسى. خطمى) اشمارە1093 هليوس، هليون، مارچويه 428 ~~هلسكو پيوس (يونانى= نوع من اليتوع) 638 ~~6286270238 ~~هليون (شماره 1095) 628،118،117 ~~هشقيقل، هسقيقل، شقاقل627 ~~هليون برى 628 ~~هطاطى (سريانى. عوسج)244 ~~هليلة زرد 173 ~~هطى (سريانى= عوسج) 444 ~~هليون482، 596567529 ~~هفت برگ مازريون 527 ~~هميهم حاحم 298 ~~هفت پهلو (شمارە1094آ)628 ~~هفطايلويرون (يونانى- هفت پهلو، لسان الحمل) هملو (سندى. حرمل) 211 ~~هناء طلاء الابل211 ~~557 ~~همياطيطس، شاذنچ 363 ~~هكلو (شيرازى= سماروغ) 407 PageV00P797 ~~============================================================ ~~738 كتاب الصيدنة فى الطب ~~فيشر (شمارە1104)632 ~~هميشه بهار (حتى العالم) 229 ~~هيفوع 637 ~~ميشيبهار رسمى احنوه) 228 ~~هيل، شوشمير، قاقلهآ صغير80 6220477 ~~منجمك الغت رى. تملولى) 510 ~~هيل بوا622 ~~هندباء (شمارە1099) 629 ~~هيوازما (سريانى= نعنع) 607 ~~هندباء بري410، 529 ~~هيور، هيوز 407 ~~هندوهلو، الخوخ الاحمر 259 ~~هيش (باليمنيةم الحنطه)228 ~~هنديقون (يونانى. فانيذ) 45 ~~هيشر525،91 ~~هنگل (هنديچ زنجرف) 317 ~~هيفوريس ايونانى. ذنب الخيل) 283 ~~هنهدار، كست دار391 ~~هيفوطس (يونانى= كبد) 518 ~~هوبر، السوسن الاكهب 355 ~~هيلا (يونانى= زيتون)322 ~~هوذاسودن (يونانى= تعنع) 607 ~~هيلابسقون (رعى الابل)294 ~~هوذيا (يوناتى= قارچ) 540 ~~هيلانيون (يونانى. راسن) 290 ms733 ~~هوراغون 27 ~~هيلاون (يونانى. زيتون) 322 ~~هوربوسه 257 ~~هين اسندى= حلتيت) 218 ~~هوره نيزه سماروع، كماه 207 ~~هينيگ دبرى (سجزى، انجدان)83 219 ~~هوزيد (هندى - هليلج) 328 ~~هو سقاموس (بنج)130 ~~هوسفون (يونانى= زوفا) 318 ~~هيوفاريقون (يوناتى = داذى) (شمارء 1101) ~~هوفسطروس ايونانى. مردماحوز) 571 ~~631،241 ~~هو فسطوس (يونانى. مردماحوز) 571 ~~هيو فاطاريقون (يونانى، عصارة اغافت) 62، 89 ~~هو فقطيداس 431 ~~هيوفاقسطيداس، هيو فقسطيداس 631 ~~هوفيثا (اشنه، يونانى) 54 ~~هيو فسيطيوس (يونانى. مردماحوزا 571 ~~هوفيوسقردن (يونانى. سيردشتى) 163 ~~هوم المجوس اشماره1100)630 ~~هيو فقسطيداس (يونانى = لحية التيس) (شماره ~~431(1102 ~~هوموطوس، هيو فسطيوس، ايونانى. مرماحوز ~~هيومافطون (يوتانى. اوفرييون) 257 ~~571 ~~هومولو (يونانى= حرمل) 211 ~~هونيون، هوم المجوس 630 ~~و هيهوفائس (يونانى= نوع من اليتوع) 38 ياس 300 ~~ياسرى (هندى= پلنگ مشك) 268 ~~هيو فنوس، نوع من اليتوع 638 ~~ياسم، ياسمين 235 ~~هيدروسطون (يونانى= ماءالورد) 20 ~~ياسمون، ياسمين 35 ~~هير ازما (سريانى= نعتع) 607 ~~ياسمين (شماره 1108)635 ~~هيران (شماره 1103) 631 ~~ياسمين ابيض 635 ~~هيرون 0151 152 ~~ياسمين اصقر 435 ~~هيرى: حيري249 ~~ياسمين اكحل 635 ~~هيرى ارشق241 PageV00P798 ~~============================================================ ~~ا ا ا ا ب ا ا ار * ~~فهرست نامهاى گياهان و جانوران و كانيها 239 ~~يره، پرناعه جناء 227 ~~ياسمين برى، ظيمان 217 ~~يسروع، اسروع222 ~~ياسمين دشتى اجم اسهرم در زابلى) ~~يشب (شمارە1113)639438،203 ~~. ياقوت (شمارة 1109)635،229 ~~يشب اصفر 638 ~~ياقوت ابيض 591 ~~يشم 63906380204 ~~يافوت اصفر 635 ~~يطااس (يونانى=صفصاف)392 ~~ياقوت كحلى 635 ~~يحسوپ، يعاسيپ250424 ~~ياكند: ياقوت 636 ~~يعضيد اشماره1114)6310339 ~~ياون (بنفشه بيونانى)132 ~~يعميصا (سريانيريواس)300 ~~يبار (تركيى= مسك) 578 ~~يبروح، لفاح (شماره 1110)559 36،611 يقطين 2640142 ~~يقوشا (سريانى. خريق)246 ~~ببروحى (سريانى. يبروح) 636 ~~يقيرا (سريانى= مردارسنج) 575 ~~بيروسى (سريانى. بادنجان)93 ~~يبروحى دشينا (باذنجان برى، سريانى)12093 يلم (سجزى= عصفر) 428 ~~يمروه، يبروح634 ~~يبسين (يونانى. جبسين) 173 ~~ينبوت، زنكورج (شمارهآ 1114) 243.58 ~~يبقيه اشارة1111)637 ~~(ثمرهالينيوت) 0640 621 ~~بتوع (شمارە1112)6375660326،119 ~~ينبوت الشوك244 ~~اليتوع الانثى 637 ~~ينتون (تافسيا)، (شارهآ 1115) 629،143 ~~اليتوع الذكر 637 ~~ينعون (شماره 1115 مكرد) 636 ~~يترعات 633573347 ~~يرأ (هندى)220 ~~يذقه (لاتينى، اقطى) 71 ~~يول ms734 سياه، صير389 ~~يرا90 ~~يونا (يونانى= حمام) 223 ~~يرإيكرا10 ~~پرناء، چناء227 PageV00P799 ~~============================================================ ~~تخلذات تفتسدت خخانق فن ازرقين نم تز به ~~فهرست نام كتابها ~~الف ~~131129،127،123،121،120،117 ~~16816415612128146،120 ~~الابدال للرازي44. 311 ، 6310622،355 ~~الابدال ليوحنابن ماسويه 241 ~~1831811017176172،871 ~~الابنية عن حقائق الادوية 625 ~~203197،192،1920188،186،18- ~~239236232224،223216215 ~~ايوالخير فى اطيوس احاشيه يا شرح) 5336 ~~اخبارالصين، اخبارچين 166 615،167 ~~27827627266.250 229248 ~~اخبار مرو329،56 ~~311309313002980295،289 ~~32923312313 ~~الادوية المفردة لابن سمجون 238، 338586 ~~3593587329.331 ~~الادوية المقردة لجاليتوس، مفردات جالينوسو ~~39332388،2515 ~~بشاق شماهى (تقسير الاسماء)17.16 ~~602580،435 ~~الادوية المقابلة للادواء 574573 ~~چ ~~ارداويراق تامه590 ~~پاولى كوچك 237 290، 0336 413، 414، ~~اسماءالحقار380374370360357308 ~~5675320459 ~~63148 ~~اشكال اقاليم 317،275، 5940593 ~~اصطخري612 ~~تاج العروس 286،1280127،114،105،77. # الاعلاق النقيسة 0518،426 593 ~~57433،413،373،36335349 ~~اغاني211023042 ~~62506246175 ~~تاريخ ثابت 251 ~~اقرابادين صهاريخت 53 ~~اقرب الموارد 153، 212. 267،252، 278تاريخ سيستان 145، 313، 203 ~~2293134331،265 تحفدحكيم مؤمن 149 515357.147 ~~6152،488،46926077 ~~تذاكير ديوان الهتد 396 568 ~~امالى ابن بري50 ~~تذكرة داود اتطاكى 109، 376 ~~تذكرة عبدوس 329 ~~الترجمان للمقجع 50 ~~نكا ~~برهان قاطع 7406406156،484404239. ترجمة ابن البطريق 266 ~~11601141081197968479، ترجمهآ انگليسى ديسقوريدس از گودير 259 PageV00P800 ~~============================================================ ~~فهرست تام كتابها 741 ~~تفسير الادوية لابى معاد 41 ~~ترجمهآ عربى ديسقوريدس 38 50047046045. # 847877568،7،62،35 ~~تفسير حنين 37 ~~التهذيب قى اللغة217،182،182،119،110، ~~132629،127109154،87 ~~639382 ~~179،17299،1617146،843 ~~208205202201196،194،189 ~~،2660265،2630256.253251،212 ~~343297296295294276 ~~ثبت الاسماء ازحنين20 249،105،89،45 ~~830 ح333گ2 ~~33گگ3 53ر ~~359 ~~جامع از محمدبن زكريا1110105 ~~ترجمهآ قارسى صيدنه 41. 22. 6604105855، ~~جامع ان ماسويه 654 ~~87067 ~~الجامع فى الادوية المفردة لابن سمجون 552 ~~،1051031011091969392 ~~جامع مفردات الادوية لابن البيطار 358،89. # 529272215،413 ~~9130112،111،11109،108،107 ~~،129،123،122،621،120،115،114 ~~جشن نامه محمد پروين گنايادي212 ~~،147،146125،12101320832،831 ~~الجماهر200،134،112،1110104،93،28. # 204204203201ر242208،207 ~~162،161161،1،157،15 ~~172،171،169،148،167،162863 ~~279،272ك7632303 ~~59351545294340429،403 ~~17917177171172،17 ~~639636041562 ~~،186،18184183،182،181،18 ~~2100197،196،191،190،189،188 ~~الجمهرة لابن دربد94، 205. 609 ~~.،262،2610257.256.255.254،251 ~~2762227221262،263 ~~828228281279278،277ا ~~چچتامه م 72 ~~293292291290289،2880286 ~~چهارمقالهآ عروضي441 ~~300299298297294،295،294 ~~چهارنام (يشاق شماهى)14 123 ~~3231.315313313303301 ~~32322وح333 ~~335،333 ~~حاشية ابى الخير لكتاب يولس (حواشى يولس) ~~الترياق (كتاب لجالينوس؟) اولحنين:341 ~~227،210،181،1،1،149،129 ~~613564531493،474436،435 ~~ترياق حنين37004570330،180،142 ~~624 ~~ترياق قيسر 285،284 ~~تعاليق صهار پخت*.* ~~حاشية حنين على جالينوس 490،487(2) ~~تفاسير الادوية البشربن عبدالوهاب الفزارى الحاوى 42،39 99089،84،74،50045 ~~208200193140128،119،112 PageV00P801 ~~============================================================ ~~بتايثل تشنفقد يران اتر سقةه ~~742 كتاب الصيدنة فى الطب ~~.1522520249234233،228،209 ms735 ~~رسالة على بن حمزة الاصبهاني224 ~~325،320،292290282،260257 ~~5732932833533332 ~~2294282363836360 ~~زهرهاى حيوانى و درمانهاى آن (تأليف ~~.2684654612570456455،252 ~~فيلومتوس)223 ~~296292290282834790370 ~~زيج بطليموسى 14 ~~546538536531522516511 ~~السامى فى الاسامى 5ن 629259،185 ~~529548 ~~حدودالعالم 4 24702280203،2760109 ~~س ~~الحشائش (كتاب الحشانش) 16 ~~سبعيات (ٹصائد معلقه) 441: ~~حميات قسطنطين262 ~~سراللغة 6160253 ~~حواشى جبريل (على كتاب يولس) 143 ~~سفرالملوك (تورية)22، 23 ~~230 ~~حيلة البرء لجالينوس230 ~~اش ~~شرح اسماء العقار (مايرهوف پر موسى ين ميمون) ~~دائرة المعارف اسلامى 396 ~~درختان و درختچههاى ايران (ثابتى) 197،183،153.149،12083،4839.2670255، ~~319310304289253239،199 ~~229434327،219 ~~395392333336 ~~دفع مضار الاغذية 88 ~~.45222141941204132030402 ~~دهنام (كتاب)16 ~~282779478473465،259 ~~ديوان ايوتمام 226 6170405 ~~58718549537532 ~~ديوان ابى تمام بشرح خطيب تيريزى 317 ~~60598591 ~~ديوان الادب (للقارابى) 60، 132، 331،239. # شرح اشعار الهذليين 349 ~~222 ~~ديوان اعشى (ميمون بن قيس)0617،421 20 شرح خطيب تبريزى بر ديوان ابوتمام 405 ~~شرح سگرى بر ديوآن ايودويب الهذلي224 ~~ديوان الاعشين 522 ~~شرح قاتون از حكيم على 502 ~~ديوان يحترى 226. 589 ~~شرح قانون كازروني36 ~~ديوان تميدين ثورالهلالى 103، 573 ~~شرح لكلرك ير ابن البيطار 208 ~~ديوان ذوالرمه 205، 632 ~~شرح لكلرك بر اين البيطار (ترجمهآ قرانسوى) ~~ديوان عجاج 390 ~~322320213،192 ~~ديوان لقات الترك 578،278،334ر639 ~~شرح مايرهوف بر غاققى 58 062 95،92، ~~ديوان اللغة 253،251،230 ~~،133129،122،123112،611،15 ~~.182162139137236،135،132 ~~26202620261233،193،192،191 ~~ذيل قواميس العرب دوزي627604،3980393 PageV00P802 ~~============================================================ ~~قهرست نام كتايها 722 ~~2962822812740270268،266 فرهنگ جهانگيرى 96 ~~2821135 ~~قرهنگ تظام 375 ~~الشعر و الشعراء لاين قتيبه 242 ~~ق ~~صص ~~قاطاجاتس 54ا. 550150ك1ك582 ~~صبح الاعشى397 ~~594 ~~الضبح المنير فى شعر اپى يصير 136 ~~قاموس 213،339،290،128 ~~صحاح چوهرى 54103800278 ~~قانون اين سينا 1310109، 3010209،174. # صفةالمعموره28 ~~240 ~~صورالكواكب (از عبدالرحمن صوقى) 555 ~~قانون مسعودى 0402 3390467 ~~صيدنه (كتاب حاضر)3،1. 52 10059، قرايادين چندى 1470166،145 ~~222،17،146 ~~قرايادين سابور25 ~~الصيدنة (كتاب مجهول المولف) 124، 181، قرآن يجيد8، 519324076 ~~291418329261217 ~~513ر598 ~~صيدنة قاطاجانس 258 ~~الكاقى (فى الطي)198، 5024993740274 ~~580 ~~الكامل (للميرد) 85 ~~الكامل (الكمال والتمام) لابن ماسويه 552 ~~طياع الحيوان (ارسطو) 82 ~~الطب الملوكى للرازى 93 ~~كتاب الاحجار المنسوب الى ارسطاطاليس 36. # طبقات الاطباء136 557 ~~5320203402031020102000153 ~~كتاب الادهان 353،252 ~~كتاب الاسرار للرازى 0504 582 ms736 ~~عرايس الجواهر 93، 364،200،155،106 كتاب الاغذية لابى الخير 282 ~~العلل المزمتة لاركاغانيس 245 ~~كتاب الاغذيه للرازى، كتاب الغذاء 2110128. # العمدة المهرية 545 ~~53150 ~~العلوم البحرية 397 ~~كتاب اوريباسيوس143 ~~العمدة البحرية 396 ~~كتاب الباطتية 252 ~~كتاب البخلاء350.250 ~~كتاب بولس 129، (متن كتاب بولس) 143، ~~غاققى (ادوبة مفرده) 625 ~~237،155 ~~كتاب الترياق 131، 580 ~~غرائب القوائد 2320231 ~~كتاب الجذام لابن ماسويد 606 . # كتاب چرك الهتدى 217 ~~كتاب الحشائش لديسقوريدس 72، 2720219، ~~فرهنگ انگليسى قارسى حييم393 PageV00P803 ~~============================================================ ~~انان نفن شضن نننة ا قان ن منسننر ظ ~~744 كتاب الصيدتة فى الطب ~~4570218،413381،380307،285. كناش بولس 31 ~~كناش جورچيس 0418 620 ~~562531 ~~كتاش الخوز 593 ~~كتاب الحيوان لارسطاطاليس 82 ~~كتاب الحيوان للجاحظ 369،331،322، 430. كناش دمشقى 206 ~~كناش مجهول41 ~~231 ~~كناش المغيث 209 ~~كتاب ريشهها تأليف قراطس 290 ~~كيمياء العطر والتصعيدات للكندى 288 ~~كتاب السموم 51، 226،67 ~~كتاب السياسة لافلاطون 129 ~~كتاب صهار بخت 38 ~~گنجينهآ سرياني212 ~~كتاب الطبيخ لابى على بن مسكويه 83 ~~كتاب العطر الابى العباس الخشكى) 54 ~~كتاب الغذاء لجالينوس 233. . # لسان العربم 97092،840807776،75، ~~كتاپ شير معتمد ينسب انى هرمس 78 ~~128،122120،114،108،105،103 ~~كتاب قاطاجانس 032 143 ~~،176،162،16،1417،154،836 ~~كتاب قلوبطرة 75 ~~.188،183184،18،181،178،177 ~~كتاب الكيميا لابو زيداليلخى 606 ~~229224225218217،2160214 ~~كتاب ماسر جويه 28 ~~259.58725253242023 ~~كتاب المشاهير 29، 102054050021038،34، ~~284281279.267ك292028628. # 531،501395 ~~1،296293گ33333 ~~كتا النيات لايى حنيفه 122097059028027، ~~723329346(345340 ~~212212209177 ،1440122136 ~~3331892 ~~272262222،2490222225 ~~609383351320297279،277 لغت سرياتى باريهلول 1820151 ~~6225615251267441219. لغت تامة احمد عيبى بيك 392 ~~لغت نامهآ پلاتس 41، 043 44، 48 98066، ~~621،660 ~~173172،155،148،136،131،120 ~~كتاب الهند (ماللهند بيروتى) 139 ~~24272207،)،2 ~~كتاب الياقوته 50 ~~3170311310.3080296،285،283 ~~كتاب ينسب الى هرمس 28 ~~361322 396382ا42123 ~~كتاب يوليوس برتدس 314 ~~52287714704684320429 ~~كتابى در علم اكسير (تآليف ابوزيد بلخى) 503 ~~3732520857507ك378 ~~كتب الاتناعشر لاين زكريا 607 ~~1985158.ع612 ~~كليله و دمنه فارسى 393 ~~لفت نامهآ سرياتى باربهلول ي باربهلول9496’ەر ~~الكمال والتمام لاين ماسويه لالكامل 556 ~~لغت نامة سريانى بروكلمن 370 ~~كتاش الامدى 32. # كناش اوريباسيوس، الكناش الصغير 96. 30( لغت نامة فولرس 5870432 PageV00P804 ~~============================================================ ~~فهرست نام كتايها 745 ~~2901487284ن77572 ~~لغت تامه لاتينى به انگليسى 393 ~~62919260865.26.1 ~~لغت نامهآ يونانى ليدل واسكات 235 3030240. # 47946546342921539839. معجم ms737 البلدان 7ن 65: 54404924670405 ~~617613610 ~~5275635.298،494 ~~عارف الروم لابى الحسين الاهوازى 117097. # 63843520875785 ~~121 ~~لكسيقونات16 ~~مفردات ابن البيطار320،109 ~~مفردة جالينوس (الادوية المفردة كاربرا) 229، ~~529،257 ~~ماللهند 6360601271 ~~المقابلة للادواء لجالهنوس 341 ~~مجسطي554. 555 ~~مقدمه تاريخ علم سارتن 1680144 ~~جله معهد مصرى 147 ~~مقدمه مايرهوف بر صيدنه8،7 ~~جمل اللغة 635،227 ~~منتهى الآرب279.290 ~~المحكم فى اللغه280 ~~المنجح 41، 591،121 ~~محيط اعظم246 ~~منحول اسحق 413، 252 ~~مخاتيقا الماء223 ~~المنقول (منقول مخلص)108،103، 163،919، ~~مخزن الادوية 2120200019201720112،56. # 5ل36635286249،181/4،1 ~~260،2420233،223219،218،216 ~~31030929328927263 ~~522،3827 ~~منهاج البيان (حاشيه)37041 61059572، ~~3463343313225316 31) ~~.1018897969493،62 ~~348ر37036936536135357 ~~120،116114،111.110107،802 ~~396391333-327375 ~~164161،146،139،134،822 ~~273471،248،2472564407 ~~177176،172173172171،867 ~~52851512511507502478 ~~249279،262،190184،185،184 ~~638629،409،597 ~~خصص (فى اللغة)335،256،2280188،152 ~~298 ~~الموازنة لجيزة الاصبهاني94. 279،177.97 ~~33943841 -03952534 ~~62065835122180446 ~~636،295 ~~يامر چالينوس90، 2480191،143،104 ~~مراصد الاطلاع 152،127 3130268،176 ~~63362146244580218 ~~972923322317 ~~مروج الذهب 109 ~~سائل ٹاوفرسطس153 ~~نام داروسازى تزد اقوام با فرهنگ قديم 353 ~~. المسالك للجيهانى 5420451 ~~المشاهيري صاحب المشاهيرك9، 267،224 نامهاى آرامى گياهان تآليف لوو 120، 127، ~~14317150129،135،132،131 ~~39355352325331329،287 ~~225،221212211199،182،176 ~~259،4454392822017404 PageV00P805 ~~============================================================ ~~7460 كتاب الصيدنة فى الطب ~~3243012572442432390227 نسخة سلمويه 3ع ~~287286278475405396385نسخهآ جلس (ترجمهآ فارسى صيدته) 101097 ~~294ر521592652 نسخهآ مغنيسا (ترجمة فارسى صيدته)989796، ~~101 ~~50547ك3د52ك5627556 ~~6294266246207. نسخهآ موزه بريتانى اترجمه فارمى صيدته) 97، ~~101 ~~430 ~~نامهاى نياتات نزد بهوديان تآليف لوو 27 105، نقائض جرير و فوزدق 283 ~~38775282،480244 نهاية الارب نويرى ع39 514،292397 ~~595578557 ~~النخب93، 153. 204،155، 278.277، ~~31303گرگ258 ~~638534 506 52 ~~الياقوته347330324،191157،94 ~~نخية الذهر دمشقى 347 ~~530754648420154 ~~نسخة الحنين 25 ~~630 ~~نسخة بوبكر 136 ~~يتيمة الدهر م(ح)، 232،12827 ~~تسخة سرياتيه (بولس2)4240435 ~~ريتن ~~ار ~~شدنتر ~~ف ~~اش زن په خراريسنه ررد ن ~~فست امنا PageV00P806 ~~============================================================ ~~فهرست نام اشخاصه ~~ابن جريج *36 ~~ابن جزله، (مؤلف منهاج البيان)174 ~~آكل المرار (جدامرى القيس) 577 ~~ابن الحجاج (شاعر)128040 ~~آمدي584 ~~ابن حسان4150194 ~~آمدى (ي اطيوس آمدى) 3830346،345 ~~ابن حوقل570 ~~ابن خالويه الغوى) 154، 363،219. 588 ~~الف ~~ابن خرداذبه 407 ~~ابراهيم (لغوى) 277 ~~ابن الخمار ابوالخير حسن بن سوار 31،29 ~~. ايراهيم السندانى 241 ~~ابن ثريد (لغوى)3300329،227،102033. # اقليمون 223 ~~22521926202398536 ~~آيجر (يكى از پادشاهان حران) 63. # 608،451 (بريدى)، 609 ~~ابراهيم بن محسد شضنفر تبريزيء ناسخ و كاتب ~~اين رسته 518 ms738 ~~صيدنه2 ~~* ~~ابن الرويي6، 26: 267پ ~~ابراهيم العالي395 ~~ابن زكريا (غير الرازى ؟607،58 ~~ابصلميون 148 ~~ابن الزيات (عبدالملك) 159 ~~اين ابى اصيبعه 13671 ~~ابن سرافيون، ابن سرابيون تجار 1030101، ~~اين ابى كريه341 ~~590240371 ~~اين الاعرابى 37 162،16077، 178.172. # 28722770242،214،18،184 اين السكيت (يعقوب) 53 376،287،172 ~~521511377 ~~41 1337297،292 ~~2171516511.453439لابن سمچون، ي الادوية المفردة لابن سمجون ~~5745521238 ~~7955522فف588 ~~586 ~~ابن بري211 ~~ابن سيده هه533،29 ~~ابن البطريق 266،192،150033 ~~ابن البيطار175168،16201328973. ابن سينا گه 360.209،1940174 ~~263213209208197،194،183. ابن شميل 525029904100366،283،217 ~~293447412327326،269،264 ابن صهاربخت 5240512 ~~ابن طباطبا، ابوالقاسم احمدبن اسماعيل 26 ~~382657517،499 PageV00P807 ~~============================================================ ~~مننختنذ نش: مشعتخ ندات ~~748 كتاب الصيدنة في الطب ~~ابن عر 285 ~~ابوالحسن الترنچى 48 144،131،7857، ~~ابن عنمه (شاعر)86 ~~2322121572020116 ~~اين قتيبه (ابومحمد القتيبى) 54، 4420411 ~~332317ر6گ579292 ~~ابن كلحبة اليربوعى 391 ~~ابوالحسن الجوهرى (شاعر)94 ~~اين ماجد396 ~~ابوالحسن عامرى 25 ~~ابن ماسرجويه 145 ~~ابوالحسن اللحام الجوالى (شاعر) 69 ~~ابن ماسويه هي يحيى بن ماسويه و يوحنا بن ابوالحسنين اهوازى (احمد بن الحسين) 97 ~~ابوحنيقه دينوري22، 23 383430025. # ماسويه ~~ابن ماسه 36 10047، 158،150135، ~~76726959756534642 ~~499336319310222240228 ~~10510292928 877 ~~268.46502584560253،4520406 ~~137،136،129،1220816،1080807 ~~گ520،3 ~~.1561521521510148146،142 ~~ابن المظفر 283 ~~،181،17816،174،164،140،157 ~~ابن المعتز 69، 488، 532 ~~20911519،188.187،185،18 ~~ابن مقبل (شاعر) 573 ~~223221215213،212،211،21 ~~اين مكرم 389 ~~2423823722227225222 ~~اين مندويه352338.3280233،13893. # 252250228،243241ك25625 ~~220333424322 ~~27623272271270262،25 ~~ابن مياده (شاعر) 6 ~~28227.گ31436229829728 ~~ابن ميمون291 ~~33432329327320316315 ~~اين نجده 277 ~~327343340335 ~~آبن هرمة (شاعر)» ~~ابوالخير حسن بن سوار، ابن الخمار58031،29، ~~ابواحمدالحريرى226 ~~11611317139991 ~~اب بصير (اعشى ميمون بن قيس) 135/ 136 ~~،18515151129129،122،818 ~~ابويكر (الغوى؟) 526 ~~25825253250235227،210 ~~ابوبكر (الطبيب2)316 ~~348335326325 323،296،295 ~~ابو بكر بن على بن عثمان، مترجم صيدنه 384 ~~361339گ3973 ~~ابوتمام 616.225 ~~274272470457456335398 ~~ابوجريج حبيش ين الحسن 21 74،5132، ~~530495493282481.280477 ~~35633973198،1812517 ~~485265556531ن561554 ~~65564483548838 ~~562 ~~637633629584573 ~~ابونؤيب الهذلى 349، 225 ~~ه: ابوحاتم رازى 271 355 363 605،408. ابودلف 247 ~~609 ~~ابوروح (ظفربن عيدالله الهروى الشاعر) 332 ~~ابوالحجاج (شاعر)50 ~~ابوريحان،ي بيرونى 301س 4 (ح)،2009،8، PageV00P808 ~~============================================================ ~~فهرست نام اشخاص 729 ~~1061027676639024 ابوحبيده، ابوعبيد 152،123،115،94.42، ~~13112911118،117،113،112 ~~8218217،1172ك29328 ~~173169168161،137،832 ~~297 (ابوعبيد)، 312، ابوعبيد 0387 330 ~~207192117176172 ~~242،241 ~~247238،2302282262170208. ابو على بن مسگويه83 213، 255 ~~ر هد2 2 او ms739 على بنو مندرته5 ~~287،281، 294، 295، 299،297،296. ابو عمرو لغوى 22708، 297 (ايوعمر مطرن): ~~3529283123010 ~~297(ابوعمر و شييانى):320، 390،383، ~~ابوزياد الغوى) 56 575،461،175 ~~40652055 ~~ابوزياد الكلابي540 ~~ابوعمرومطرز غلام ثعلب الغوى) 366362. # ابوزيد بلخى 503 ~~242 ~~ابوزيد لغوى 84 330278277 366. ابوالعميثل 390 ~~384373 ~~ابوالفتح بستي303 304 232 ~~ابوزيد ارجاني12، 39 160 ~~ابو الفرج بن هندو94 ~~و ابوسعد (لغوى) 525 ~~ابوالفضل الميكالى (شاعر) 255 ~~. ابوسعد جرجاتي213 ~~ابوالقاسم227 ~~ابوسعد غانمى 184 ~~ابوقيس بن الاسلت الانصارى 381 ~~ابوسعيدبن دوست (عبدالرحمن بن محمدين ابوالليت 381 ~~دوست از شعراى نيشابور)4 238 ~~ابومالك174 ~~ابوسعيد سكري349 ~~ابومحمد القتيبى (ابن قتيبه) 56 35؟ (ابومحمد) ~~ايوسلمه364 ~~ابومسلم (الغوى) 590 ~~ابوسليمان خطائى 178 ~~ابومعاذ جوازكانى (الجوامكانى، جماهرص 204، و ~~ابوسهل، باسهل 339333،313،278،25. # اين كتاب ص 591)56048047046041 ~~625571395352 ~~111091901777065،63،58 ~~ابوطالب رقى (شاعر)26 ~~،169،158،1،122،123،115،112 ~~ابوطالب مأموتى (شاعر) 147 ~~211،199،191،190،183182،173 ~~ابوالعباس خشكي54 99،72،62،61ر108، ~~31431-302،298،291263،229 ~~3123092621191،130،109 ~~393393316 ~~399396523432321 ~~2402،43230410404،402 ~~292291482283477465453 ~~262262260458252253443 ~~589582568520517506494 ~~295287481278،273469468 ~~6250624618،616615598594 ~~40153028522508499 ~~433 ~~ابومنصور لغوى (ازهرى)181،1801759، ~~524،185،184،182 ~~ابوعبيد (ابوعبيدالهروى) 312. 380. 386 ~~5335254 ~~ابوالنجم 635 PageV00P809 ~~============================================================ ~~750 كتاب الصيدنة فى الطب ~~580210298222205201384 ~~ابونصر374 ~~585 ~~ابونصر الغوى)490،174 ~~اسحق 5510259 ~~ابونصر بابلى اشارح ديوان ذوالرمه) 632 ~~اسكندر (مقدونى) 388 ~~ابونصر بن ابى زيده صهاربخت ~~اسلاوها327 ~~ابونصر الخطيبى 49، 65. 66 ~~اسودين يعفر (شاعر) 157 ~~ابونصر عتبى ؟25 ~~اسيودس اشاعر يونانى) 129 ~~ابونصر نيشابورى 65ه ~~اشتينگاس 101 ~~ابو نواس (شاعر) ع 85 229 ~~اصطفن294 ~~ابوالطيثم (راوى)182 ~~اصلانوف523 ~~ابو يرسف (صاحب المشاهير) 535 ~~اصمعي182177،157،156،115،32023. # اتراك، ترك 60 ~~38032431431229325718 ~~احمد نهشعى (بيهقى)، همكار بيرونى در تأليف ~~2224192003923838786 ~~كتاب ي بيهقى، نهشعى’ه ~~76462ه ~~احوص (شاعر) * ~~اطيوس آمدى 047،32 150،140،103060، ~~احيحة بن الجلاح 380 ~~7134922232198،153 ~~ارجاني24. د13112595.7265585، ~~8747927434229،213412گ ~~230227217196،191،15،834 ~~557536529 ~~261260258252249225220 ~~اعشى (ابو بصير ميمون بن قيس بن جندل)125، ~~309،210282732692680263 ~~619121221177134 ~~3132گ3گ35923 ~~اعشى باهلى (شاعر) 75 135 ~~.25224840638137036836 ~~اغلوقن 235 ~~281279271.2625،5 ~~اغناق، يغناق (در تركستان) 268 ~~5345305230293492285،284 ~~افشار، ايرج093 153،104 ~~48در71ك624616605598582 ~~افلاطون 129 ~~31428گ636 ~~اقليرن240. 556 ~~اردشير ريوند دست (درازدست)300 ~~اسطاطاليس. ارسطوطاليس، ارسطو 36 آل القيمينون 148 ~~الكمايون، القميون 148 ~~431201388،347 ~~الوارد (خاورشناس) 84 ~~ارسلان الجاذب 239 ~~امرؤالقيس57705255240413084 ~~ارسى نوئه، ms740 مادر بطلميوس اول 3336 ~~امين الدوله 309 ~~ارطام، ارطاميس 212،237 ~~اركاغانيس، ارخيجانس، ارخيكنس 245،90 انس (صحابى. ايو حمزه)224 ~~انستاس كرملى 62 200 ~~ازدى الغوى) 533 ~~آزهرى (الغوى) 118،68، 217،119، 277 ، اتمون، نعمان 372 ~~37372،365،293292،28278.اوريباسيوس، اورپاسيوس 32014، 46.34، PageV00P810 ~~============================================================ ~~نق من ش بافته شاتين ~~فهرست نام اشخاص 251 ~~9377716867625ر99 ~~36236335321327318 ~~،135،133132128،115،418،703 ~~03923گ1گ2392821 ~~212،195193182178،173843 ~~72،448گ81488گن1كك ~~265،261259229،25،242216 ~~28815368 ~~356223022276 ~~بشرالسچزي352 353 ~~235131297392387370 ~~بشربن المعتمر معتزلي140 . # 9ك30د ~~بشرالجزى 138 ~~553522533ك5637 ~~بطالسة مصر لاغودى 34 ~~33276126.9، ~~بطلميوس سوتر 34 ~~اوگوست اميراطور روم 459 ~~بطلميوس لقوذى ملك مصر33 ~~اهوازى 179،172،142158،141،117. بغدادى 230 ~~2193632323162 بقراط 168 ~~580560559541531456438 بقراطيس 543 ~~ايشوع بخت المطران 26 ~~بكربن النطاح اشاعر)23042 ~~ايوب الزهاوى126 ~~بلينوس 10 ~~بنات بروطس 247 ~~بنواميه 118 ~~نكا ~~باربهلول562.433،4100192،191،151 بنوتميم 381 ~~6096076056.284 ~~بنوعس (قبيله)363 ~~ببى اسرائيل 148 ~~بارتولد8 ~~باسهل 625 ~~بوران بنت ابرويز94 ~~بحترى 588،402225 ~~بولس35،24،13 51049،4442،38034 ~~يخت يشوع بن عبدالله 155 ~~5فك58ع2ع5ع6867 ~~بدويان509332311 ~~97371لا99927 ~~بديغورس 532 ~~11،11110817805،104803 ~~بديهى، ابوالحسن على بن محمد شاعر27،24 ~~135133،131129،127،125،124 ~~211،208201،19017،152،14 ~~بروكلمان 579 ~~برهما123 ~~2302272223219216،212 ~~22221223235232233 ~~البشتى560 - ~~26125825253252.250243 ~~بشربن ابى حازم (شاعر) ع8 ~~بشربن عبدالوهاب الفزاري38. 40، 51022 ~~25،263،ع29529128127024 ~~2ك72685645563،78. # 2،296گ3183130 ~~156،157،147134،130،118،108 ~~22326گ332،33323222 ~~215،195192،1190.182،171 ~~333332339333335332 ~~317،2880252،226،219،2180217 ~~622421357355354352347 PageV00P811 ~~============================================================ ~~قن ارنه بنخنه: :وايقت نى ~~752 كتاب الصيدنة فى الطب ~~7972686362 ~~6326302622 ~~،11901121010310089 ~~پياتيه، بهاطيه336 ~~13512133231129،125،120 ~~بهار (ملك الشعرا) 0925 203 ~~1،111،1110127،17 ~~بهاطيه، بهاتيه376 ~~2040197،196،1931920191،18 ~~پهلمان، فهلمان، قعلمان 571 ~~216،21502120211،21002080204 ~~بهلول 540 ~~24323825225222223،219 ~~بيرو374 ~~2225253252251228242 ~~بيرونيه ابوريحان محمدبن احمد1، آء4 (ح)0 مم. # 26826622626226126 ~~.102101،9796939215 ~~272220269ا 8ا،89ا ~~205200194111 ~~311305302296215294،290 ~~بيهقى، نيشعى احمد 18 ~~312گ32625331 ~~33833363332 ~~جيريل47.41، 706752 103،100. # پاندو (احدالكهراء هنداهند)272 ~~328217،131 ~~همهه (سر داررومى)144 ~~جروكانى 271 ~~بيرون پيرى 376 ~~جرير (شاعر)283 ~~جعفربن يحيى برمگى 52ك ~~جى 186 ~~و.ترنجى سي ابوالحسن ترنجى جه ~~جندى (صاحب قرايادين) 1660165 ~~تفضلى (دكتر آحمد)412 ~~جنطس، گنيوس، پادشاه ايليرى 189 ~~تفليسى 256 ~~جنطين، جنطوس، گنتيوس 189 ~~تلسى (خداى هندى) 68ر4 ~~جوره جوله خوله636 ~~جورجى 98ثم20 ~~چوزجاني344 ~~ثابت 0117 224 (تايت قرم): 0251 592 ~~ثابتي461044543604270419.2470254 جوله، جوره خوله 636 ~~جهرى (لغوى) 3802782702180128 ~~574 ~~5732013 ~~تاوفرسطى 128، 3150201،153 ~~تعلب ms741 الغوى) ابوالعباس 162. 178، 184. جيهانى: گيهانى 542516.251 ~~366297،92،28،283،242،185 ~~620511391375 ~~چرك هندى 218217 ~~جاح 263329204369346322025 ~~حاتم بن على الشامى 258 ~~جاليتوس 29،25016،12، 25043،34032. PageV00P812 # ============================================================ ~~و انتعن تمس نفد متتفتت نيتيم :تن ن ~~فهرست نام اشخاص 753 ~~حارث بن ظالم490 سسر ~~15،ك270255.224،218،213،18. # افظ الدين مفربى (خواجه امام)2200100 ~~4262040398312393323 ~~حبيش بن الحسن 426،226،199،138،32 ~~584817551443،428 ~~637545564259457 ~~585 ~~حجاج بن يوسف تقفى 475 ~~خليل عطار284،283 ~~الحرانيون 206 ~~الخوز خوزي1890150،1208958،34، ~~حسان بن ثابت (شاعر)162 ~~35631 412 0 1ع618 ~~حسن بن سوار ابوالخير، ابن الخمار31،29 ~~«خوزى) ~~حسن بن على(ع) 491 ~~خوزي112، 538528،515،123 ~~حسن (؟) رنگانى: 281 ~~خوله، جوله، جور436 ~~حسن زنگانى 108 ~~حكيم بن حنين204 ~~حكيم على (مؤلف شرح قانون) 502 ~~داود انطاكى 5كه 135 ~~دجال 217 ~~حمران ذى الغصه 50. # حمزة الاصبهانى ك 25، 29، 33. 51021020. # دمشقي47. 132،124،11183،6759، ~~،1119997،93765 ~~267252،228233233،143،147 ~~129،125،122،118،117،816115 ~~1827291279گ8738) ~~219،15.190177،143149،147 ~~593580513 ~~278272،252257221.224 ~~دويس ين تميم 531 ~~312312632298287،279 ~~دوبلر (تاشر ترجمهآ عربى ديسقوريدس) 47 ~~633332336338322گ3 35 ~~دوت (مؤلف لغت نامه هندى) 120 ~~365354352 ~~دوري602393308 ~~خميدبن تور هلالى (شاعر) 0102 572 573 ~~ديسقوريدس32029،28،22،14،13،12 ~~حنين 0ا 5ى 89 20115105، 156 ~~512947460244342393 ~~2263833737262360199 ~~ك727066،626657 ~~775872734 ~~7774هه10310987 ~~62625 ~~115122،116،11،111807،804 ~~،143،135،133،132،131،130126 ~~163،1621،1815147،846 ~~خالد (لغوى)620 ~~2511811771517 ~~خالدين زهير هذلى 349 ~~27527028،265،243242252 ~~3023025294288286،279 ~~خشكى ) ابو العپاسى ~~خطيب تبريزى 617 ~~314312310307304305302 ~~خطييى 1260125 ~~32432019318317316315 ~~الخليل. خليل بن احمد لغوى 035 122087060، ~~328گ333گ333633 PageV00P813 ~~============================================================ ~~752 كناب الصيدنة فى الطب ~~زجاح 349، 366 ~~326 ~~زط206 ~~ديوك203،109 ~~دينورى، ابوالقاسم عبدالله بن عيدالرسمن شاد زعفران (نام غلامى دريونان)313 ~~زنجاتى 0395 0202 466، 0283 0484 522 ~~27،26 ~~زهير بن ابى شلمي441 ~~ديودست41ع ~~زيادبن فياض، زيادين قماص 350 ~~زيادين قماص، زيادبن فياض 350 ~~ذوالرمة (شاعر) 632،2040157،19 ~~زرمانيكوس؟ # الراعى (شاعر)52905480239 ~~سى ~~رامشته (نام جاريه)23،42 ~~سارتون امؤلف تاريخ علم) 168، 262223 ~~رباح512 ~~سارمات ها227 ~~ربيع ين مطوقى حجازى 440 ~~سرى 313 528. 592549 ~~رسائلى 41. 6 3605ع958774 ~~سرى الرفاء 122 ~~226219،205134،133،122 ~~سسييد224 ~~302273،229،2222،236،232 ~~سرداهندي588،133 ~~332گ33933233گ2 ~~سكرى 525 ~~283481468،39133582 ~~سلامى الفوى)123 ~~53351692949185284 ~~سلطان محمود غزتوي374 ~~ك5ك11د541 ~~سلمويه63 ~~632622612 ~~سلمه (لغوى) 177، 375،292،217 ~~سول صلياللهعليه وآله 224،217،1780117 ~~شلية الانمارى (شاعر). سلمة بن خرشب391 ~~رقى ابوطالب24 ~~سليمان بن داود22، 519 ms742 ~~رؤبة بن العجاج (شاعر) 85، 519،4970496.سليمان بهرى تاجر396 535 ~~520 ~~سواحلى 635 ~~رودكى (شاعر)241 ~~سوئى اسلاطين سوئى ذرچين) 167 ~~رودلق گير (مصحح ديوان اعشى) 617 ~~سوقاياديي محد سوقايادى ~~روفس63303780895 ~~سولوء (خاقان ترك) 8 ~~سياوش272 ~~روملش قيصر552 ~~روتدلتيوس، اداروشناس فرانسوى در قرن سيپوي242 ~~سيراى 227258 ~~پانزدهم) 191 ~~ش ~~شارخرشستان74 ~~زباء (ملكه عرب)293،292 PageV00P814 ~~============================================================ ~~قنه نايستن ته اه بتفق سن تفش ق نمه ان ن ~~فهرست نام اشخاص 255 ~~شهرنگل 626 ~~اضر ~~شماخ (شاعر)، ابوسعيد معقل بن فرار393 ضبى ابوالعباس احمد بن ابراهيم شاء 27،26 ~~297 ~~شمر الغوى)40، 300218،1780177،96 ط ~~طاهر پن محمد213، 319 ~~شمس المعالى قابوس 15 ~~طاهر سچزي78،15.14 ~~شمعلة بن اخضر85 ~~طرى (على ين ربن) گ25، 633557.319 ~~شوانيفورث (تاشر كتاب النبات) 249 ~~طرفة بن عبد08 372 ~~شيهانى، حسنعلى 0502 584 ~~جطرتاح 15 ~~شير هاميان74 ~~طه الجاجرى350 ~~شيوا123 ~~ص ~~ظفربن عبدالله الهروى (ابوروح) الشاعر 232 ~~صاحب الكافى 198 ~~صاحب المشاهير كه 95. 134،128127، ~~ظهير الدين غزنوى، محمد بن مسعود غزنويى ~~(تاسخ كتاب)2،1 ~~287222216211518 ~~صاحب النغب206،93 ~~صاحب الياقوته191 ~~و صريع الغوانى (شاعر) مسلم بن الوليد 330 عائشه (زن حضرت رسول «ص4)154 ~~عامرى، ابوالحسن 25. 560 ~~231 ~~عباسيان، عياسيه بتى عياس 260 261 ~~حصة بن داهر اچچهما، چچ ك، ~~عبدالرحمن بن الهيثم قرطبى 71 ~~مة بن عبدالله القشيرى321 ~~صتويرى اشاعر)33251 640404 ~~عبدالرحمن بدوى 2م ~~عبدالله ين المعتزم ابن المعتز8ء ~~صول805 ~~عبدالعزيزالميمني103، 573 ~~صولره ~~صهاريخت36 20603.2745041، ~~عبدالقدوس ابوصالح (مصحح ديوان ذوالرمه) ~~157 ~~156.140،135،123،1161078 ~~عبدالقيس (قبيله) 530 ~~،216.71،213،11209117،873 ~~عبدالله بن صالح بن على 324 ~~278270247 ،226251،25 ~~عبدالملك بن صالح بن على224 ~~3553523523323193010296 ~~عبيدالابرص (شاعر) 411410 ~~691370367362ا421420 ~~عجاج (شاعر)6، 12085 ~~26846526322904353220223 ~~عثمان الغوى) 154 ~~32037ر5065.2929128 ~~عجاجر390 ~~539536054529ر572571536 ~~عدى بن زيد (شاعر) 279. 580 ~~3763322،618،4145865 ~~عضدالدوله ديلمي15 PageV00P815 ~~============================================================ ~~م لتففتنسننة نوين سنتت ~~756 كباب الصيدنة فى الطب ~~غقارناعمه433 ~~فراند 394 ~~عقيل 325 ~~فربيون طبيب 359 ~~علقمة ين عبدة (شاعر) 390 ~~الفزارىي بشربن عيدالوهاب ~~على بن حمزة الاصبهاني424 ~~فضل بن ربيع241 ~~فلغريوس 335 ~~عل بن ربن طبرى 81 519 (طيرى) ~~على بن عيسى 388،212 ms743 ~~فورسكال 127 ~~على بن محمد415 ~~فواس 239.109 ~~على بن منجم 630 ~~فهلمان: قهلمان70136ك 571 ~~عمارة ين حمزه ارسول متصوربه قيصر 3 فيتاغورس 148، 213 ~~عماني260، 389.388،387،263261 ~~فيلغر يوس 335، 336 ~~522466 ~~فيلومتوس223 ~~عمر المطوعى (شاعر) 254 ~~فيلن طرسوسي0313 0352 353. # غيرو (لغوى)2810278 ~~قيلن پهودى اسكتبراني314 ~~عمروبن الحكم الهندى.214 ~~عمروين معدى گرب (شاعر) 49 ~~عنترة بن شداد عبسى226 ~~قاينى 259، 362. 452 ~~قتيية الهلب 344 ~~عيي6282 ~~عيسى اصاحب كتاب داروشتاسى) 322311 تيبى 3120292 6010600585 ~~قراطس 290 ~~509345 ~~يسى بن عمر339 ~~سطا ددر3370150،13883 258377 ~~436 ~~قسطنطين اقريقى (مؤلف نميات)262 ~~غاققي205169013401019589.84 قلو بطرة 151، 271.270025002470190. # 5380263،45404010332 ~~281 ~~شضنفر تبريزى، ابراهيم بن محمد (كاتب صيدنه قهلمان، فهلمان0136 5710570 ~~قيس بن خطيم 380 ~~غلام تعلب الغوى)، ايو عمز و مطرز0163 362. قيسر 284 ~~529442 ~~قيصر، سرار313 ~~قيصر روم (معاصر منصورخليفه عباسى) 58 ~~ك ~~قارابى الغوى، مؤلف ديوان الادب) 60 ~~كازرونى 5710109 ~~قاطمة بتت رسول الله 918، 119 ~~فراء (لغوى)20، 227،2240217،177057. كاشغرى (مؤلف ديوان لغات الترك) 639 ~~75366297293292287،25 كثير (شاعر)34606 ~~كراع (لغوى)68 ~~590 ~~ز انن ايه اينان ان عمم باك ينة بننعغتنه ~~فضت ختاقتن ع. PageV00P816 # ============================================================ ~~ن كنس ى شتتنه لحه نست مت نض جت: ~~فرست نام اشخاص 757 ~~كراوس (پاول) 13،11 ~~21902110199،182،176،163،157 ~~كريموف 59. 9897992882.77 ~~22،225،221گ2 ~~،130،129128117،1110109،15 ~~323229528925.248 ~~،1501491481441،836،131 ~~ليتمان579 ~~12179،17314،16،1،151 ~~ليث (الغوى)10، 101،96،19،122،115، ~~272270226262،261،25 ~~2572-11172،763،861 ~~3063053012972910289،279 ~~37526736536228285277 ~~32932219317312311 ~~129739333كف509 ~~330،335 ~~15711953 ~~كبسانى الغوى)50 ~~ليدل واسكات (مؤلفان لغتنامهآ يوتانى به يهه ~~كلحبه 391 ~~انگليى) 89. 130، 292.286. 295. # 223223193632296گ35 ~~كبيت (شاعر) 85 ~~كندي5675113712290288،61 ~~220 ~~588 ~~ليلى (شاعره) 505 ~~كوش پسر حام23 ~~لين (نويسنده لغت نامه انگليى به عربى)344 ~~245 ~~گل گلاب 18، 256،2280213،143،132. م ~~392347 3130 ~~اسرجويه 12. 28. 795،م82.83، ~~302298،227،169،125،122،823 ~~گنتيوس: جنطيوس، جنطيون 189 ~~58365551238131615 ~~گيهانى.ي جيهاتى ~~626598 ~~ماسويه112 ~~لاغودى، بطالسة مصر 34 ~~مالتبس (رجل يوتانى) 247 ~~لاگوس، پدر بطلميوس اول 36 ~~مامون (خوارزمشاه؟) 29، 629 ~~لاوفر 201 ~~ايرهوف، ماكس كاس 89.8358.28،39 ~~لييد (شاعر) 176 ~~،129،122،123،109،105،11092 ~~لياني3680283 ~~،1831671531290140،139.137 ~~لفوس القب بطلميوس) 36 ~~253239،233،199،197،192،191 ~~لكلرك 219319208،162833،127. # 36302،291،281263261 ~~626 ~~2798،3321939539230 ~~لوبن 252 ~~مبرد 292085 ~~لوقاس 48 ~~متنيى، ابوالطيب36، 420 ~~لوو11701510095،94092047،20 مترجم فارسى صيدنه ms744 89 ~~150149135132،131127،120. مجنون اعامرى، شاعر) 69 PageV00P817 ~~============================================================ ~~758 كتاب الصيدتة فى الطب ~~مسعودى (مؤلف مروج الدهب) 109 ~~مجوس631630 ~~مسكويه234، 323 ~~محامل237 ~~سيح طبيب 531025937258،242،61. # محبوب بن ابى العشنط النهشل (شاعر) 157 ~~581 ~~محمدين أبى يوسف الاسفزارى 78 575243 ~~معتصم (خليفه)207 ~~581 ~~معزالدوله ديلمي15 ~~محمدبن احمد *10 ~~مصر نيسايورى’’ي ~~مد بن حييي0؟2 ~~المفجع.55 ~~محمد ين زكرياء رازى 34032029025،19012. # مقاسر (نام خاندان)396 ~~.6058551،25،4304138 ~~ملك لوبيه 258 ~~3062ا9391898 ~~ملكى 271 ~~.113،111159988695 ~~ملمقوس (رجل يوناتى) 246 ~~137132133122،126،17 ~~نصور (خليفة عباسى) 58 ~~126840ر15672152،128،88 ~~موسى (نبى) 619 ~~208202519،198،192،191 ~~موسى بن ميمون القرطبي140. 0149 264، ~~240229،222221218،211209 ~~213،303 ~~260258251248222243242 ~~مهدى (خليفةه عباسى) 125 ~~277274228267،265261 ~~مهرداد اويپاتور (پادشاه پوتتوس) 3ع،142 ~~306،29295291290282.281 ~~مهرداد ششم پادشاه پونتوس290 ~~31916313311310309307 ~~مى المدينيه (شاعر) 49 ~~532332ك3ارر3 ~~ميتريداتس امهرداد اويهاتور)144 ~~334 ~~محمدبن زكى، ابن الزكى 06180426،425 340 ميمون بن قيس بن جندل (اعشى ابو بصير) 135، ~~124 ~~محمد بن سلام (لغوى) 381 ~~مينورسگي3670909 ~~محمد بن شداد لغيرى 145 ~~محمد بن مسعود غزنوى (تاسخ كتاب)، ~~ظهيرالدين، -) ظهيرالدين غزتوى1، ن .. # نايغه چعدى اشاعر) 3 69 322323،278. # محمد سوقاياذى 148، 589 ~~334 ~~محمد عطار299 ~~محمد معين 518393،301،162،114،108. نجارد23 ~~نزارى قهستانى (شاعر) 96 ~~63062 ~~حمد يوسف، محمد بن ايى يوسف 0510 552 نضربن شميل (لغوى) 178. 180 ~~خلص (مؤلف كتاب منقول) 178، 286،249. نعمان ين متذر 2110372 ~~تقولاالراهب 73 ~~382 ~~نوشروان: انوشروان ك27، 572 ~~رداويج زياري15 ~~نويري394 ~~المرقش الاكبر (شاعر)222 PageV00P818 ~~============================================================ ~~تتمنس ف اد افصتتلقين ان يستت: : ~~يه ح ~~فهرست تام اشخاص 759 ~~نهشعى، احمد اييهقى)،هي بيهتى، ا. 17، 18 يحيى ين ماسويد، يوحتا پن ماسويه، اين ماسويه ~~6262،6153250422324012 ~~نيترو374 ~~1211080978،727،65 ~~نيقالاوس، نيقولاوس طييب 104، 125، 159. # 1301270122گ17217312613 ~~608560236383 ~~22321،209،193،191،190،189 ~~.260226245،244،242،2400227 ~~309308307268،2630261 ~~وليدين يزيدين عبدالملك292 ~~263129،31 ~~وليدى طوغان 28، 568،397.396 ~~369363359353352342339 ~~2069397،39539238 ~~2522532484463320218،212 ~~هادى (خليفهآ عباسى)241 ~~3580256 ~~هارون الرشيد552 ~~هبيرة بن عيد مناف (ابن كلجبة اليربوعى)01 4يحيى بن نجيم 606. # يزيدين المهلب، ابوخالد 212 ~~هرمش313 ~~يزيدى الغوى) 218 ~~هروى (ابوعبيد1) 533 ~~يوپاس دوم پادشاه موريتانى 459 ~~هو بشمان هماى ~~يوحنا ه28 ~~يوسف ين عمر 339 ~~ى ~~يونس القوى) 381 ~~ياقوت 586.45120905268 PageV00P819 ~~============================================================ ~~ق ms745 نه نه هسن ت زر ~~فهرست نام جايها واقوام ى ~~ارابيا (پلادارابيا يونانى. بلاد عربى)5720205 ~~آبين (قرية.)593 ~~ارتريا (از شهرهاى يونانى)، اراطرياس 214 ~~آتن 225 ~~اردبيل 275 ~~آتيك 576 ~~اردستان560 ~~آذرپايجان، اذربيجان، آذربايگان 21، 101. ارس (رود) 190 ~~251302255،190،179،137ارض النهب 277395،1300108 ~~630680490 ~~ارمينيه، بلاد الارمن، ارمنستان، ارمنيه 82 137. # آسام 9 ~~209381835، ~~آسيا60139703880275،204 ~~58256155549485471247 ~~آسياى صغير3370289023402020203064 اروپاى شرقى 227 ~~آل بويه 15. # اريحا151 ~~ال زيار 15 ~~اسپاني576 ~~آنام7 ~~سبتنا 576 ~~اسيجاب 78، 529188 ~~الف ~~الاستان العال 256 ~~ابراوره ايراور543 ~~اسراثيل (ارض اسرائيل)22 . # ايهر291 ~~اسروشنه 609529 ~~ابيورد16 ~~اسقوطرى (جزيرةء)ه38 ~~اتراك22 ~~اسقوطيا275 ~~اتل (رود)190 ~~اسكتدريه105،103 ~~اثينيه (آتن)224 ~~اسوان233 ~~اجمة (قصبته التن)39ع ~~. اسيوط6ء ~~اخواش: خاش610 ~~اسيه 247336 ~~ادريا (جابى درسيسيل) 254 ~~اشمون، اشموتين (در مصر) اشموني6ع 152 ~~ادشتان (قصبة كشمير) 139،138 ~~اصطخر149 ~~اديان (فى اليمن) 300 ~~اصفهان. أصبان، صفاهان، صياهان 47، 54 ~~ارابنا560 ~~299،215،209173،170149147 PageV00P820 ~~============================================================ ~~فهرست نام جايها و اقوام 761 ~~22622557.3393133120306 اوفير23 ~~17515249ك51356857556 اويبوياس اجزيره..)214 ~~اهواز ل22736302 ~~اطلس (كوههاى اطلس) 259 ~~اياربوليس، هيراپوليس، منيج 567 ~~اطيقى. اتى 576.575 ~~ايتالياء ايطاليا134، 256 ~~اغالاطيا276 ~~ايران15 ~~اغراقتطس ادر سيسيل) 500 ~~ايروار (دركرمان، راور)542 ~~اغمات (ناحيهاى در مراكش) 248 ~~ايطاليا 357 ~~افاميه90 ~~آيله 54 ~~افريجه، فريگيا203 ~~افريقا601459 ~~ايليرى (قومى يوناتى، لورين) 189 ~~افريقاى شرقي109 ~~ايونى’50 ~~افريقاى شمالى 562 ~~افريقيه 558 ~~باب الشام (در بغداد) 251 ~~افغان (الجبال الافغانية)323 ~~اقريطا (كرت)، اقريطش، اقريطي73،64يايل 391212177،10524 5010500 ~~614 ~~8148376 ~~اقمير، چمر، كامبوج لاء9 ~~بايولونه بمابل’50 ~~باجرما، بيت جرمايه 25 ~~اقياتوس اطلس 639 ~~بادوريا256 ~~اقيانوس المحيط بالعالم 269 ~~باميوكه، منبج 567 ~~قيانوس هنده 401 ~~باميان 218. # اكسفورد (كتابخانهآ بادليان) 238 ~~بتم (جبال پتم من اسروشته) 610،609 ~~الورين (قومى يونانى) 189 ~~بحرالروم 49 ~~امنوس (جبل00) 532،531 ~~اميطيون (كوهى در جنوب آتن) 225 ~~بحرالزفت 125 ~~بحرالزتج 109 ~~انبار256 ~~يحرالسند 534 ~~اندلس53702762311017130 ~~بحرسوف، يم سوف (شمال درياى سرخ) 9؟ # اندونزي518394 ~~انصنيه انصتباء مدينة السحره104ر 553 ~~بحرالشام346. 594 ~~انطاكيه؟271259337،4 ~~بحر طيرستان 548 ~~انطاليا359،226 ~~بحر عنن 305 ~~انطرون312 ~~بحر العرب 528 ~~اتقره203. # بحر عمان 525 ~~اوال9 ~~391390 ~~اوتلولياس 259 ~~بجرالقلزم49. 1058 ~~البحرالمالح 349 ~~اوطولياس 357 ms746 PageV00P821 ~~============================================================ ~~762 كتاب الصحيدنة فى الطب ~~بحر محيط عرپي439 ~~بلعنيريان 125 ~~بحرالميت 127 ~~يلغار548 ~~يحرالهند 271 ~~يلقاء176 ~~بحراليمن 21 ~~بلوچستان 407، 261 ~~يحرين297061،9 ~~بلوص (يلوچ) 8،5 ~~بحيرة ژغر 125، 127 ~~يم 5680228 ~~البحيرة المنتنة (بحرالميت) 127، 204 ~~بميشي1097 ~~بحيرة وسطان 209 ~~ينجياوره ييجاور (درهند) 636 ~~بخارا569397،188،186،120 ~~بنجاول 635 ~~بدخشان 568 ~~يندان (در سيستان) 203 ~~براقش (فى اليمن) 200 ~~يندرعباس 428 ~~بر بره يرابره595594 ~~بنطس (پونتوس)، فنطس، بلاد بنطسء بقطش ~~بربر (أرض اليرير) 568،316 ~~1326، 8ا25 ~~ردعة320 ~~272،250376 ~~برشاور (پيشاور)، پرشور فرشور 44، 309، بنگاله273 ~~310 ~~ينوحمنيفه (قبيله)23 ~~برمس 104 ~~بواوطيا (ناحيه اى در مركزيونان) 573 ~~بروسا190 ~~بوصير اجزيره)134 ~~بريتانيا 105 ~~بون ابليدة بين هراة وبغشور) 313 ~~پزيادته (رستاق على بحرالشام7)594 ~~بهار ادر هتد)376 ~~بست601551236،220،28951288 بيت جرمايه، بيت چرمقء باجرما65 ~~يشت نيشايور310 ~~بيت المقدس 22، 64، 3480332،152 ~~بصره5، 220229،110109،108،61، ~~بيچاور، ينجياور ادرهندا36 ~~216139322321269242 ~~بيكداغلاري64 ~~7250135ن592588 ~~بين النهرين407 ~~يصتى 8،5 ~~يغداد 159،119118117،1105201. بي ~~6299518 ~~پارسيان101 ~~بفشور313 ~~پاكستان229 ~~بغلان540 ~~پاندو (قوم فى الهند)272 ~~بلاد اليهود (فلسطين) 125 ~~پتراء قيطر 127 ~~بلاساغون144 ~~پرتغال 109 ~~بلخ 8، 2523890237،120011943029 پنچهير325 ~~5556522471 ~~پوتتوس (بنطس) 142،63 ~~بلدة التساء23 ~~بيشاور برشور فرشور310 PageV00P822 ~~============================================================ ~~فهرست نام جايها و افوام 743 ~~2714364،8،7121312 ~~547513 ~~تاپسوس (يكى از جزاير يوثان) 143 ~~جزيره (بر عراق) 254 346 350. 559 ~~تانه (درهند) 202،109 ~~582561 ~~تبت 578،519352.166،165 ~~زريرة العرب 10098 ~~تخارستان 531 ~~جزيرة العنير397 ~~ترك 638 ~~تركستان (ارض الترك)43، 213، 256،268، جزيرة القور (فرمز) 397 ~~جفران (طسوج الزعفران باصهان)312 ~~278 ~~جناشك (چناشك قلعه)52734 ~~تركمانيه 145 ~~و ا جنبير صتفير 397،395 ~~ترمده، 102، 5505310452 ~~جتدراور جتدراورده چندرد ويها246402 ~~تطوان 227 ~~247 ~~تل الكهان (دريونان ، لمنوس) 237، 212 ~~جنديشايور89 ~~تمولوس (تهه اى در موريتانيا) 459 ~~جوالخضارم 57 ~~توروس، طورس (جبال)4ع ~~جور اشهرى درهند)397396 ~~تومشك (سنگاپور)396 ~~چور اشهرى در فارس)620 ~~تومك 395 ~~تهامه، تهايم 366222322،99،9848. جوره 635 ~~جوزان، حوران؛ (بر تزديكى اصفهان) 593 ~~61655522392 ~~جوزه كوز570 ~~تيز451، 565 ~~جوزجان، گوزگاتان 28، 29، 311،51 ~~تيزكمران، طيس كمران (در مكران) 565 ~~جهيته (ناحيه) 99 ~~چى (در اصفهان)313 ~~جيبوران202 ~~جاچيط، غاغاطيس 205 ~~جادية (قرية بالشام) 312 . # جيعون4 ~~چاوه، (شلاهط) ms747 395316109،108،8. جيرفت 6105705480227 ~~جيل (گيل)، جيلان 14، 184 ~~518،283396 ~~جيلم (رود)139 ~~جيال افقانيه44 ~~جيمور ا20 ~~جيل، جبال ه 9ع،548224،82 ~~ل اليرق 635 ~~چيل زرتد بكرمان93 ~~چالكان (صالكان)8 ~~جيل لبنان149 ~~چغاتيان (صغانيان) 8 ~~جيل اللكام 336 ~~چمياتير (شهرى در گجرات) 7 ~~جده 6254 ~~چندرد ويهاه جندراورد *؟ # چرامقه (پلاد الجرامقه) 619.337336 ~~جرجان 8-119،118،8304134،30026چههانگ تو (شهرى در چين) 137 PageV00P823 ~~============================================================ ~~تناد لالتفان منخ تتن نقه تت فتننان خخ نهشش فق ~~764 كتاب الصيدنة فى الطب ~~جمور صيمور،7 ~~جلاط 609 ~~جين اغ397274،147166،1 ~~خلقيس 614 ~~چين شمالي300 ~~خلقيدون 543 ~~خوارج11 ~~خوارزم5695480473،125393084 ~~حاسك حسك 525 ~~611595 ~~حيشه340،20902010197،194،173،23 ~~خواش 610 ~~632617،616،792491،458 ~~خور 544 ~~حجاز151، 220339،240238،180 ~~خوزستان8. 9ه، 148، (خوز 229)،394 ~~00390345342گ589242 ~~207 ~~604 ~~خوقند 237 ~~الحدت (قلعة بين ملطيه وشمشاط)297،496 ~~خولة، مملكةخوله فى الهند636 ~~حدرونك 635 ~~خوي179 ~~حران 63 ~~خيو (از جزاير يونان)، خيوس 549، 582 ~~خرمين589 ~~حسك524 525 ~~لب 205 ~~داراب گرد دارابجرد 0281 619588،290. # لوان 221 ~~635 ~~دارمشان313 ~~حمر بلكوان 635 ~~حمص5010500385 ~~دارين 9،6،5 ~~جور خور545 ~~دبيجات اجزايرى در اقياتوس هندا 0600 601 ~~حوران، جوزان؟ (در نزديكى اصفهان)593 دجلة 624051306408 ~~دريند613 ~~درمشان، درامشان 28. 51 ~~دره خمار113 ~~خاش، خواش، اخواش 10 ~~.خييص204 ~~درياچهآ خلاط، بحيرة وسطان 409 ~~ختل: ختلان548531،244 588 ~~درياى اؤه 237، 512 ~~ختن 639،638 ~~درياى بنطس، درياى سياه 222 ~~خراسان 54 10299، 224،147،115.درياى خزر 219 ~~5362332524 درياى سياه 3740450،222،132 ~~6160605 542 ~~درياى مصر290 ~~خرخيز241 ~~درياى هنده،322 ~~خزر (مدينة الخزر)، بلاد الخزر 5850191،990 دزقول 227 ~~دشتستان 227 ~~الخضارم 57 ~~دكهن: دكن374 ~~خطا274 PageV00P824 ~~============================================================ ~~غتتقد تشقشميتش ~~فهرست نام جايها و اقوام 235 ~~رياض صان 176،175 ~~دماوند 519 ~~دمشق 324323،227،29،21 ~~ذون، دوين ك276،27 ~~زابج جاوه518،466316 ~~دهك309،44 ~~زايلستان، زاولستان 28، 51039 119،102، ~~ديار يكر110 ~~38238290115،142 ~~ديارربيعة.23035010 ~~5855880566 ~~ديپجات 615 ~~دييل 289.322321 ~~زارايعدوس تسوس اجزيرة مصيره) 8 ~~ديلم579578،14 ~~زاقنش500 ~~زيج، جاوه316 ~~ديوه رم 615 ~~زييد 617،614 ~~ديوگوده ديبچات الودع:1.. 615 ~~زرنج، زرنگ 145،144 ~~ديوه كنبار1مع: 615 ~~زرند اجيل زرند من بلاد كرمان)206، 532 ~~زروبان، زوريان، زورويان 28 ~~زغر (قريهاى درشام) 127 ~~ذوسمت 578 ~~ذوكشاء (جبل) 533 ~~زتج، ms748 زنگبار، سواحل زنج، ازض الزنجء زنوج ~~3835 224210025،21 ~~5،471388ك615592 ~~ير ~~زنجان 491 ~~راس الجمجمة544 ~~زيران 533 ~~رأس عين 3246 ~~زيلع61706160492 ~~راس مشكت 544 ~~راس المصيره54405 ~~راور (در كرمان) 543 ~~ؤرمانيا 5ما ~~ربوشاران 28 ~~ن اخليج) 134 ~~ربيعة (قبيله)272 ~~رحد028 8051 ~~رم313 ~~س ~~سابور [يه قارسى)619 ~~رمله159 ~~روم8143، 137، 2350203. 3180256 ساتيدما (جيال ساتيدما) 616، 617 ~~56253332 سامرا 159 ~~ساموس (چزيرە00)213 ~~54482572 ~~رومية234 ~~سچزيان..1 ~~سيستان34 133،124،10099، 151. # رهاء رهى 123 ~~556715352523 ~~رق 3231627459،21 517 ~~302 ~~20619،614523 PageV00P825 ~~============================================================ ~~766 كتاب الصيدنة فى الطب ~~سراة (جبال) 5930023ر339،219389. سورا24 ~~سوريا (درهند) 281،109 ~~5360446 ~~وريا اسوريد، شام) 2ه 56753235190 ~~سريزه اجزيرة فى ارض الهند)3670244 ~~سوس شوش 355 ~~سر ماطيقى 347 ~~سوماترا397 ~~سرمزه122 ~~سيدونى صيدا500 ~~سرنديب 263 636،6356150467 ~~سيراف 251 ~~شروج 346 ~~سيتان، سحتان د 75 100،99،91، ~~سعرت 61 ~~.29804074060289،876،175،845 ~~سغد5210172 ~~509 ~~سقاله (دراقريقا) سفالة الزنج 396،1910109. # سيسيل 256. 500 ~~527،2650453 ~~سفالةالهند62402830477465.253،909 سيكلاد (جزاير يونانى سيكلاد) 512 ~~سيلان (جزيره) م 435،263 ~~625 ~~سوس، شوش *2 ~~سفانيا 543 ~~سقطراء سقوطراء جزيهة اسقوطرى عه272 ~~388 ~~اش ~~شاش 529 ~~سقوطراء سقطراعهه272 ~~شام 1250123،1180101082060042030. # سلاحه (كوه)374 ~~376،1،11،149،17ا ~~سلاهط شلاهط518 ~~292،264025232227193،182 ~~يييلب (جزيره)396 ~~2331229گ32 3332 گ33 ~~يلت 599 ~~38635361349348336 ~~سمرقند369،268. 521513 ~~29546125102480430397393 ~~سمنجان: سمنگان 389 ~~582822155 ~~سون، سامون ادر مصر)125 ~~336265168588ع636 ~~سند (دره.0)8، 26002220174،145.109. # شحر52752243731827202208،5 ~~633497362 ~~574،553557 ~~ستدان (درهند) 321، 2020322 ~~شعرام ادرهند)106 ~~سنداه: شندان202 ~~شفانيا، سفانيا 533 ~~سنگا پور394 ~~شلاهط 178ش518 ~~سنگين 28 ~~شميراتات620 ~~سواحل122،107 ~~شميشاط، شمشاط297337 ~~سواد 533 ~~شنكر تستاجن (كوهى درهند) 138 ~~سوپاره. سوفاره9. # شوش، سوس 214،26 ~~سودان6170492،109024 ~~شوشتر 327 ~~سرر108 PageV00P826 ~~============================================================ ~~لمنري تصن ملقية تمنة ن د ننقي تو ~~فهرست نام جايها و اقوام 267 ~~شهرزور315،199،27. # طيى (قبيله) 182 ~~شيراز6055415173520149 ~~طيس كبرى، تيز كمران 564 565 ~~صص ~~ظبى (وادبتهامة) 48 ~~صالقان 5 ~~صحار5، 86 ~~صيد مصر553044 ~~عاليه (از يلاد شام) 381 ~~صغانيان 5ه8 ~~صقليه (جزيره سيسيل) 500،476 586 ~~عاته (در عراق)256 ~~عبادان 61 ~~ضان (موضع من نواحى الشام) 176 ~~صتدل (جزاير..) 396 ~~عراق 116،115،100.948050.29، ~~صتعاه 338،227 ~~،256،2410240،185،140،11،149 ~~صتف ي ~~312،281 321گ33. 7 ~~صتفير 397،122:5 ~~161498،497،48ع619 ms749 ~~ن صور275،47 ~~غدن62،9 ~~صيدأه سيدونى **د ~~عربستان، ارض العرب، بلاد عربي30،8 31. # ره اشهره..) ،271،8 ~~205،203122127،112868 ~~صيوره چيور جيورك ، 402 ~~3443213302992826،227 ~~صين ك،332،2542420233،145،93. # 21702039388387357،352 ~~618828467466352 ~~49629128،485468438،431 ~~512گكك17370ي586 ~~6336181612 ~~ضي ~~ضير23 ~~عروان (وادى-.)533 ~~عسكران (جبل عسكران باصبهان) 625 ~~عسكر مكرم 148 ~~طبرستان 30،25 597،3160229 ~~عقبة المران 574 ~~طبس 155 ~~غمان (درياى...) ارض عمان 5،ه 9 80023 ~~طبس گيلكى 565 ~~،488،51219389316،1428 ~~54754252305551ك5865 ~~طخارستان، طخيرستان 84، 595389،186 ~~طرسوس 327 ~~592 ~~طوره طورسيتا54، 323 324 364 ~~عموريه614 ~~طوران (در بلوچستان) 79 ~~عين شمس ك12 ~~طورس اجيال)، توروس 64،63 ~~طوس 328 ~~طهران620 ~~غاغاطيس انهر.0) جاجيطس 205،204 PageV00P827 ~~============================================================ ~~انده او ن ههنيد ضت تتب ن نيونت ~~أ ضف فققطنن ني ت اشنس نفرن انه فقيه اتخ ~~768 كتاب الصيدنة فى الطب ~~غالاطيا614 ~~ق ~~قابادوقيا274 ~~غرجستان522 ~~قالاطيا 275 ~~غز (قوم)239 ~~قالاقيلا، قاليقولا قاليقلا275، 599.276 ~~خزنين، غزته 11، 102086044 ~~قامرون، قأمروب 7، 92 ~~غلاطيه63 ~~غلافقه، فرضة زبيد616، 617 ~~قاهره 58 ~~قاين 330.115. 606513 ~~غنغس، رود گنگ 353،352 ~~قبادوقيه، قبادوقيا215،213.35633063 ~~غور ادر فلسطين) 202012 ~~262 ~~غورالشام500 ~~قبرس316 5020410 602594556. # غوطة دمشق 574 ~~633616 ~~غيتوليا50 ~~قبط108 ~~قتاى. ختا، چين 241 ~~فارس367271،2070206127110 قرية الصبا (در مصر) 152 ~~512292222ر53ر618513. قريطس، اقريطش كرت412 ~~فسطنطنيه203 ~~620 ~~قصدار قردار، كزدار0198،115 563 ~~فرات 567337 ~~قطران، كيسران 6200619 ~~الفرس، بلاد الفرس 7، 3440105،104.79. # قطران خارج620 ~~526 ~~قصران داخل 620 ~~فرغاته4370382.328.248،126،163. # قطربل 256 ~~61261026529521238 ~~قفراليهود 204 ~~فرمز، جزيرة القور 397 ~~ققص (كرج) 8،5. 576.516314 ~~فريدين ارستاق فريدين اصفيان) 593 ~~قليقيا، قاليقيا، قلقيا 275 352 381.361. # فريگيا افريجه203 ~~5945310247 ~~فسطاط مصر157 ~~فلسطين 323،201159،151137،125. قم313 ~~قمار، اقمير، كاميوج22،9،7 ~~530324 ~~قنبار (مين الصين والتبت)578 ~~فنطوسه پنطس، پونتوس273 ~~قندهار139 ~~قوفور من بلاد ليقوريا، فرفور133 ~~قنسرين 614 ~~فونيكى، فينيقيه500 ~~قو (بلاد قو) 133 ~~فهرود قهرود فهروت*30 ~~قوريني0561 562 ~~فيروزاياده جور420 ~~قوتيه203 ~~فيطر، پترا0125 127 ~~قهروذ امن رساتيق كاشان)306 ~~فينيقيه، فونيكي500 ~~فهستان203 PageV00P828 ~~============================================================ ~~فهرست نام جايها و اقوام 769 ~~قهستان اصهان 593 ~~كوز ابين يم وجيرقت) 568 ~~قهوان (من جبال عمان) ل؟5. 586585 كوش 22 ~~قيبورا150 ~~كوشين شين2 ~~كوفج 314. # قيموليا (از جزاير ms750 يونانى سيكلاد)512 ~~كوفه266 ~~كو كن (از جزاير سيلان)263 ~~كايل629،41024081 ~~كولت ملى (جزيره)، كوة ملاخه 243 ~~كازرون (غير از كازرون فارس)، كازروم، كادروم كولم 615 ~~كازرون 307 ~~كو لوفون (از مستعمرات يونان در آسياى صغير) ~~كاشان: كاسان 582،306 ~~289 ~~كاشغر144 ~~كوه پنان، كوبنات، كوه بنانات 542، 543 ~~كاليدمار (جبل من حدود كشمير) 139 ~~كوه پنان، كوبتان543 . # كاميوج، قمار اقمير، تمر* ~~كوة ملاخه، كوت ملي243 ~~كاميهايا، كتهايت9 ~~كيج، كيز (در مكران) 2280327 ~~كاقال بزرگ ادر چين) 167 ~~كيز كيج (در مكران) 565،427 ~~كرت، اقريطى، قريطى، قريطس 214،377 كيسران، قطران 619 ~~كرخ بغداد 156 ~~كيليكيه 532 ~~كركوكان (قرية من رستان قهستان باصبهان)، ~~كيم ولوس (از جزاير يونان)213 ~~كركوكران 593 ~~يوس (جزيرة...) 412 541 ~~كركوكران، كركوكان (قرية من رستاق قهستان ~~باصهان)513 ~~ص ~~كرمان52202020204،154،99،93،79 ~~گاوور داغلارى، أمتوس 532 ~~6125766925 ~~گجرات7، 2020262 ~~كرناوه 138 ~~گرديز (از شهرهاى افغاتستان) 550،11010، ~~كرواتى ارستاق كروانى باصبهان) 425 22 ~~568 ~~كروتوتا 168 ~~گرگان، جرجان 2608 ~~كشمير74 138، 352.299.219150. گرگاترود 5740336 ~~628425 ~~گل . سلت 599 ~~كلور612 ~~گلدى داغ 64 ~~گنگ (رود)353 ~~كنبايت ادر هندا، كاميهايا9،6 ~~كوينات، كوه يثانات542، 543 ~~كوبنان، كوه بيان 543 ~~لار228 ~~كوج وبلوچ 8 ~~كورو (قوم من الهند)272. # لاران: گجرات402 ~~كوريز 568 ~~لامرى (جزيره)122 PageV00P829 ~~============================================================ ~~7770 كتاب الصيدنة فى الطب ~~ماوراءالنهر176.163،118،117،618، ~~لامغان، لمغان 612 ~~612515268222،212 ~~لينان5500 ~~ماه (ماد ارض الجيل)، ماهات87. 2920491 ~~لجراب(7) گجرات262 ~~593515 ~~لرستان 8 ~~اه بصره392 ~~لنجستان24 ~~ماه كوفه492 ~~لغيريان 145 ~~ماه نهاوند392 ~~لكادبو (جزايرى در اقيانوس هند) 601 ~~جيره: مصيره544 ~~لكزان ، لكز 613 ~~لكشاديوى، اجزايرى در اقيانوس هندا 01 بخرفه (در مصر) 125 ~~لمنوس اجزيرهاى در شمال درياى ازه) 237مذرتيان، مندرى يتن، فرضة سرنديب 633 ~~مدينه 8ش50620602 ~~212 ~~مديتراته204 ~~لنجستان309 ~~مراكش 359.268 ~~لواسانات620 ~~مرعش494، 297 ~~لوبيه اليبى) ليبوي2ه: 87، 257 ~~رو 629568515 ~~لوذيا 29 ~~مريدان261 ~~لوريس (بلاد لوريس)87 ~~سقط524 ~~لوزينچ 235 ~~سكن ادر عراق) 256 ~~لوقيا (بلاد لوقيا)، لوقيه 0204 5080274 ~~مشارف الشام 127 ~~لوليان100 ~~صر101978685686649035 ~~لوهاور لهور612 ~~.1580152،1401251040103،802 ~~لموره لوهاور322 612 ~~288370922932902710202 ~~ليانگ تو (شهرى درچين) 147 ms751 ~~626621517592563،52 ~~ليبور، ليبي82، 459، 562 ~~مصيره، اجزيرهاى در درياى عمان) 8، 544 ~~ليديا459 ~~535 ~~ليفوريا (بلاد) ليگورى 133 ~~مغرب: ارض المغرب 175، 200، 302. 386. # ليكيه (لوقيا) در جتوب آسياى صغير204 ~~28512580399ك558 ~~مغون (در كرمان)612 ~~مقاصير394 ~~ماد ماه (جبال) 27، 339 ~~مقدوتيه 532 ~~ماداگاسكار397 ~~كران 22802070198،130،115،97،79 ~~مازندران574 ~~610654712 ~~ماسندان 618 ~~ماقيدونيا (مقدوتيه) 046287 374، 595،556 مكسر (بندر جزيرهآ سلب)396 ~~مكه 6193993223232752 ~~مالديو (جزايره0.)9 ~~634 ~~مالوا153 PageV00P830 ~~============================================================ ~~ق ال نسح قعسن ماييت حقآنة مانهة قة ~~فهرست نام جايها و اقوام 771 ~~ملازگرد 591 ~~نفه نيه (در سيستان) 403 ~~ملتان، مولقان242،174، 322. 5290410 نهاوند 5680506 ~~ملطيه297 ~~نهر قويق (در خلب) 404، 205 ~~يلوس (از جزاير يونان)213 ~~نهلواره (از بلاد سند)، نهرواله 207،145 ~~ملى اجزيره) 247 ~~نيسايور نيشابور 14. 25، 27، 119،115، ~~مليبار 267 ~~580336،299،188 ~~نيل 9؟513349046 م58 ~~متيج 567566،125 ~~مندى 617 ~~نيه (درسيستان)403 ~~مندرى، مندرى بتن 35 ~~مندل (شهرى برهند) 7، 9 ~~نصوره 251 ~~اشجرد 356 ~~منق!20 ~~واق واق، وقواق109،22 ~~مورسيادس20 ~~والشتان 219، 313 ~~موريسا 29 ~~جيرستان عمهمه 338 ~~موزامييك 109 ~~وقواق، واقواق 397،109،22 ~~موزن اتل موزن) 3460345 ~~ولاشگرد (در كرمان) 612 ~~وروسا، موروسيا ل45، 259 ~~ويسگرد 313 ~~موريتاتيا459 ~~ويهند 139 ~~موسياء337332 ~~وسيخلوس، تل الكهان 237 ~~هبيان210 ~~موش طارون591 ~~موصل562،350.150 ~~مجر330 ~~هذيل 533 ~~مونهليه ادر فرانسه)191 ~~هاتان اجبل من حدود ختل) مم58 ~~هرات هرى: اجبال هرات) 124،119،21، ~~3773529313202120213 ~~مهرگان كذك (مهرجانقدق) 8 ~~536522462،439 ~~مهلى ميل 466 ~~ميافارقين6170110 ~~هراكلياء هرقله 233 ~~ميرت ادرهند)106 ~~هرقله، مراكليا233 ~~هركند (يحر هركند) 466، 467 ~~هرموز612 ~~همذان328،410،43 ~~نيط 5290502127019 ~~نجدگ538221346،34 ~~هتد (يملكت و قوم)، هندوستان ك،10،9،7،6، ~~نرماشير 228 ~~61،29،423526022،21،1311 ~~82،7371،63،62گ1081063 ~~سا394 ~~122،120139،138،135،112،109 ~~نصيبين337 PageV00P831 ~~============================================================ ~~(لف ننن تأندن تةد ن ~~772 كتاب الصيدنة في الطب ~~2202192021316615 ~~پانگ تسه (رود) 167 ~~32632274272264،222،228 ~~32گرد31383 ~~يانگ چاو (شهرى در چين) 167 ~~26765653302391 ~~يدالقيس500 ~~يامد 522233577 ~~294492291285.3824830471 ~~ين 320339330298120547 ~~3853735117502 ~~537522480234200399362 ~~945822ك60160. # 617155897256 ~~،ع622627273 ~~ينجو (مدينة فى الصين) 167،166،165 ~~هير اپوليس، اياربوليس، منيج 67ه ~~يونان 576574549،41302640237،233 ~~هيلان (فى اليمن) 200 ~~هيلى (درهندا، رأس هيلى، جبل هيلى 466 267 يوليوس براندوس 353 PageV00P832 ~~============================================================ ~~فهرست نامهاى علمى ى ~~گياهان و چانوران و كانيها ~~انجير ms752 أدم123،81 2ع61ع8 ~~وسر 276 ~~قهفنقه ~~86601 ~~يكرش434 6دمناعه. الشوكة المصريه. سلم قرظ {3457. 379 ~~كرش234 6قعد 392 288 ~~سلم 345 ع1 ~~اغلو بوطيس، طلق410 ~~تريامان 148 ه سلم 345 ~~81 ~~121 ه سر351 ~~6861612 ~~يعگرش، ثيل 434،163 ~~ندند5ف8 ~~0 2ق810 الشوكة المصريه 394379 ~~سراج القطرب331 ~~عرفط423 ~~86/020 ~~نوعى پيچك، اتتوليس552 16109فه ~~ستر 351. # 801 ~~الشوكة المصريه 379ا7619ن6 ~~ك ل8 ~~كما قيطوس 538 ~~خصى التعلب 2ان 461812010010 ~~اقطى372 ~~خل254 ~~اماه ~~االاضت8 ~~بقلئيمانيه120 656ل8 ~~لاالا اللأعللته *علانفاته ~~ليخر553 ~~عالاعاقالاله ~~سطراطيوس، خزتيل3: 213،33 ~~ترتجيين147 12اقدالعم ~~بومادران108 ~~201ان1ت8 ~~جواسا148 ~~62 ~~ت160 الل860071 ~~ع7 للاباد كنلةالاا نميقاللهم ~~خاتق النمر، قاتل الذيب 233، 479 ~~ترنجبين، الحاج195،147 ~~قلااع11 111ا801 ~~مزمارالراعى 77ن 086ققله ~~قاتل الدثب، خانق الدئب 234. 479 ~~كرات برى 537 .1ل ~~اللةلت خلاڑن تام ~~بصيله5؟ # قصب الذريره، وج 493. 614 ~~الة الاللاالمه ~~بصل113 ~~ييه ن 11623اااقللن ~~6،للاقلا8 ~~كرات 530 ~~ا1 الافاالاغ ~~16 110011القالعه ~~توم 162 ~~يرسياوشان، شعر الغول371،103 ~~االابااافت االاأالاه PageV00P833 ~~============================================================ ~~474 كتاب الصيدنة فى الطب ~~611122قله مقر، صبرغ38 عر58 ~~768عه ~~الواس، عود234 ~~كركروهان، عاقرقرحا527،418 ~~علهي ~~81 عود443 .06010056020ل8 ~~بهار135 ~~لللله هرنوه 625 07س1لل11ه0008علي ~~بهار135 ~~فل8 ~~77 ~~5قلل8 ~~8 خسروداروهخاولنجان229،233 ~~ينبوت0؟* ~~18 ا، للاله ~~لتنة 1خل816ل ~~خاولنچان، خسرودارو233، 229 ~~ماهيز هرج 5غ5 ~~تاه 669للير ~~1112106 ققلله ~~هشت دهان، خطمي270234 ~~شجرةمريم، ضحو4000347 ~~وردالحمار71* اله ~~لان التورععد .لق11قق00 ~~شب362 ~~6لا8ل1 ~~چوار285 ~~ا4010011 ~~السن: شجرة الكلب .ع11 5966للهم ~~فقاح الانخر ا قلا8100685 ~~516 882اللام ~~12 ا 8002 ~~مشكطرمشيرە58 ~~قصب النريره493 ~~يستان افروز105 ~~008لق01ل6 ~~جفت آفريدا18 ~~801101 ~~يقله يمانيه 120 ~~ا801108لف ~~س3 ل 0لال6105 ~~حدا26 قلات282 ةقلل ~~طراغيون 208 ~~ل1806 5ل1611لله ~~شقائق التعمان372 با 8101601006219 ~~لال، ساگ، سرخ مرد دحداح266 ~~شودالاتينى) 366 ~~91161 ~~بقله يمانيه120 1351705فل4 ~~اتيسون 289 ~~911641 ~~ه ق80818011 ~~ال6/تالاعللا ~~يرطانيقى، بستان افروزك110010 ~~شبت، حزراه365،213 ~~تانحواه600 ~~80 ~~01قللنل82 ~~جريث 177 ~~هال بوا622 1001702111ايه ~~زثيق أبي584 .04 08651602 ~~قاقله 277 81011101230 ~~ة 8117610 ~~5ردى زيتون، امرگي324 ~~عين البقر، عرار، بهاره وردالجمار220،135، ~~4100182 ~~الكرمة البيضاء370 ~~6210446 ~~ق6)1ل ~~قراص4889582 النه0عه لوز540 ~~ت ط1ه ~~اقر قرحا418 با :06د ms753 تنگس 45) 1فاقلةل6(ل ~~ارللل8 خوخ 258 ~~16 1للل8 ~~زهره320 ~~تانالد تشا204 ~~3لاالا8لف ~~مرجان سياه111 ~~رجان سياه111 111انايه بلسان 125 ~~811011611 ~~01115811700 قيقهن 512 ~~81151 ~~يورق 133 ~~شمع 376 ~~اقه متتم 589 ~~ماال تاكا150/1ال PageV00P834 ~~============================================================ ~~عدنشد ضله بره يد يه حشنن ه ه خت 2 ~~فهرست نامهاى علمى گياهان و جاتوران و كانيها 775 ~~كر فسار5301 .ا7 لف»8 ~~عشر 227 ~~فخ26تاه ~~ك2112) الالمااايه ~~للة تلاخافاةداخهر ~~مقدونيس، كرفس586531 ~~ميواقنتوس. مارچوبه4 59 ~~قاتل الكلب479 ان ن . 9ا 8010 ~~ارچوبه دشتي28ع بان1ال202 تل كلةلافا ~~فة3ان8 ~~ارچوبه628 ~~ت0 ل (44 (ا200/11 ~~قاتل الكلب 279 ~~اقتناه تلالللاقآ ~~ن 2 1011ل00 ~~مارچريد، هليون /6285952 ~~عشر227 ~~حجارة الققر204 ~~ااغةل ~~عود333 .لنا 1ااده8 ~~حريه310 ~~اقلفل1هن8 ~~عنكبوت243 ~~ختشى 258 ~~161 ~~21111ا ~~سرخس331 ~~قاتل ابيه، عفار2790432 باد615،1ل821001 ~~171اقل01انه ~~فوقل374 ~~شعر القول371 با5 1111111ل1206لفه ~~تتالتل25هم ~~فضه442 ~~حالبي196 ~~اذلاااع اقالة2تانا ~~نهكار ~~خواتيم الملك 237 -12تلهه ~~تت نا فاه كتاقه ~~حاليي196 ~~العرار220 ~~زراوتد302 .ا886 ~~76012ل21ان8 ~~زراوتد304 ~~فا 122 100 5ل12نه ~~82112 ~~قتاد80 ت011ثلتنا512انا ~~زدوار306 ~~ا13فا82 ~~قتاد.8 د ل لما قلالش8 ~~شك 373 ~~ل222181 ~~قتاد، عرفج52204800422 ~~1ن 2168 ~~شواصره. شيح384379،39 ~~1ا2اق ~~ظرفاء 28 .اتس7ل81601 ~~قتاد480، 522 .ا11112قلاتآ ~~شيح 384 ~~دوقو274 ~~لاك غ216708 ~~خة11)8 ~~شيح384 ~~كباشير 8 با16قلير ~~ا8116151 ~~عصفر اطرقتوليس 329 ~~2ا7 نلاك8 ~~4811)1 ~~شواصره، برنجاسيف102ر379 ~~ف2ا2 شا(لتللهر ~~لكج202 ~~خامالاون مصرى، ثقام234141 ~~ل006 417023 ~~6 270101 ~~ملوح 587 ~~ا42 ~~قلقاس، فيلچوش5020475 ~~1116ل81 ~~كوف 561 ~~قطف، سرمق، رجل الجرادا395331029 ~~ت11811 ~~لوف 561 ~~قطف سرمق695331 87566 ~~الاتاقاة لاللي8 ~~قصب292 ~~قط 4691 ~~4215 ~~1 لعلل8 ~~قصب294 ~~زرنيغ310 ~~1011121ل6ل2ه ~~لااعل8الل2 ~~دارقفوطون264 ~~هرطمان 626 ~~قاة 00الهت8 ~~4761856 ~~جچراميانطوس202 ~~القرم 489 ~~قف ~~اشاه اعت871م ~~غشر224 0.قته PageV00P835 ~~============================================================ ~~776 كتاب الصيدنة فى الطب ~~لفت: سلجم342 559 ا18 ~~زهره320 ~~لغلة0 ~~1010 ~~بان192 ~~فاشرا، شستيدان. هزارگشان 0370 627،252 ~~0016 ~~زقوم 315 ~~110818082 ~~186015 ~~فاشر شتين، شستبدان هزارگشان62704540370 ~~6ة1111818 ~~لةلله1010 ~~فورويقطامتن، مشكطر امشيع كاذب 581 ~~مقل ا8ك .80 10ة 01ل1ع/0806 ~~برأاون ثلاسيون، الطحلب البحرى 4050404 ~~كياشير 538 ~~گرر، مقل 1101لق ~~71008654 ~~رذكى ك ع 58600216112 ~~غنق 219 ~~ق ms754 ~~كتم 521 ~~0 ~~ق100 ~~خيزران0241 202 ~~شمشاده عتقي419 .1060186054 ~~غثق 219 ~~100108182 12 ~~10071 ~~قاتل الكلب 379 ~~مرمر سبز09* ~~61205 ~~سلع 344 ~~16112 ~~علف ماست ~~له6ف ~~قاقل 8ل3 .7611 ~~ق1511611122 ~~زرشك، اتبر ياريس 308،17 ~~بخورمريم، شجره مريم 368 ~~خالتق ~~سلق342 ~~آءسرح33219 51 ~~2ه1ل16 ~~بلادر124 ~~506 ~~(سانسكريتي) لقل6لله ~~816 ~~بل (يه هندى)123 ~~رته290 .ص8 ~~6 ~~زفت314 ~~بقم، صرف 391،122 .دل65ة) ~~اعالمن ~~كات كبودك15 ~~قلام، قاقل78گ5020 .880عم ~~11041 ~~طين 411 ~~فلنجمشك8ع2 لل8 ~~00155 ~~1ل8 9هايذوسارون 07211052 ~~كلموج537 ~~تنكار152 ~~10187 ~~دم الاخوين272 .50نبعل لسان النور52 .اقفة0190011100 ~~نوره609 ~~10606171618 ~~انعله ~~بصاق القمر114 ~~8 لبان، كندر44ك 57 ~~لعاه كندر ؟؟5 ~~جنوه 228. # قعع10 ~~1هق600 فسوةالضبع461 0،16ا182ل0 ~~اذريون 32. # اوطى 38 ~~تهق 11ع ~~183166 ~~سندروس353 ه سلجم342 ~~185510 ~~تشر227 .11ي010 خردل242 ~~82 ~~عشر427 ~~د0001لة ~~1قتة0 ~~فحشر426 ~~كرنب، كرنب موصلى ا30، 359 PageV00P836 ~~============================================================ ~~فاننقتس سننشنة قفدد قن تقته ان يضافقة نن ندسق فة وان ~~فهرست نامهانى علمى گياهان و جانوران و كاتيها 387 ~~جند بيدستر 189 ~~غشر 227 لهلة ~~قة ~~بوزيدان1342 ~~آهك538 ~~ل ~~قة2 ~~نانخواه ..تر 10606 ~~دارشيشغان1ي2 ه ~~قذروس 483 ~~گورگياه 547 ~~قل ~~مرار74 قل6 ~~مقل 84 . # مرار74ر معلة216ل6 ~~كمافور بويهك1ب بف ~~بهمن سفيد 133 ~~كلب 537 ~~~~6 ~~مرار576 ~~6لق6 ~~ف ~~ب السمنه، تنوم، شاهداته 153 347،198 ~~مرار576 ~~11186 ~~بقله يمانيه120 لل6006 ~~342 ~~ذراريح 283 ~~1 ~~ق ~~هرنوه ك2ع .) ~~قنطوريون كبير 508 ~~عصاالراعى 115 ~~5 4016ة ~~(60105 ~~تطرون ~~خامالاون234 .الة680) ~~حلب548 ~~12ق18ض) ~~ا1ق91104 ~~بففة قس618 ~~ينيوت خرنوب62243 ~~عصفر قرطم برى 229، 286 ~~كروان32 21) ~~ااقة1811 ~~عصفر، قرطم 428 286 ~~للقل ~~كروان (مرغ) 532 ~~كروياء 529 ~~للكه ~~دارفلفل260 -ت ~~61 ~~خيري241 ~~فطراساليون 262 ~~علا ~~اميتا66 .ء ~~قرنفل483 0 ~~حين172 ~~6عل0لللناعل ~~قفاتت5 ~~تشق ~~رجل الجراد291 ~~چشميزج179 ~~88618 ~~سنامكي354 ~~لقهل لافيايل فلعهان ~~سنامكى گ35 دقق ~~عروق، خاليدونيون، ماميران224، 421، ~~ققنفتق ~~خيارشنير240 ~~566 ~~سلحفاة326 ~~بثيرز123 ~~اق2فتق ~~علت ~~يمشرق 428 ~~قتة ~~188ل2000لا ~~عشرق 428 ~~شواصره379 ~~حب القلقل 505،199 ~~رمرام 297 ~~600 ~~ة611685 ~~حضيد39 ~~2 ~~يلوط الملك شاهبلوط129. 361 ~~بهارك ل ~~قت ~~يهارك13 .اع08 ~~بلوط الملك شاهبلوط 361،129 ms755 ~~تنكار153 ~~0ل PageV00P837 ~~============================================================ ~~اله ما ه ت ت س يست تن خمن ان ز قتيفر قونت ~~778 كتاب الصيدنة فى الطب ~~دودالقرمز274 ~~زيز324 ~~د0 ~~6618 ~~دودالقرمز274 ~~حم222 ~~انقلتتننا ~~فاع619 ~~هندباء629 ~~الاقلش ~~1عة6007 ~~جوز هندى، نارجيل600،193 ~~هندياه 229 ~~ل0 ~~قلقاس ا0 7ل ~~رماد296 ~~16719 ~~زنجرف، زتجفر318،23 ~~0 ~~007 ~~سورنجان ~~سورنجان355 .ل2ع101ن ~~دارصيني227 قلاق 10 ~~فيلچوشكل .ل ~~كافور514 .1نا ~~ورشان 621 ~~1 تت 00 ~~1ل01000801 ~~حمام223 ~~دارصينى: قسا598،293،262 ~~ا70) ~~رذكى 3ى 06 ~~~~ساذج326 ~~لل101108 ~~متشم، يلسان 589،125 ~~وسليته339 1 ~~كزه 533 ~~ساذج326 ل161 ~~162ع00161 ~~صدف:39 ~~قرفه284 .1ع001ل ~~اقال76ن ~~شوكران 377 ~~قسا294 اى ~~الت1812 11ل01 ~~101 ~~عشرق 328 ~~ين ~~حاما221 ~~6ة قلال07110 ~~تاللا قلقن ~~لبلاب صغير، هلوسينى، هلكسيتى گ628،5 ~~فستوس 552 ~~لقل ~~ل ل0 01610 لادن ~~لتع) قلااتات ~~شريع، شيرق 366. 400 ~~لادن633 ~~تلاتاس ~~سقمرنيا336 .اق10ل00610 لادن 32ع ~~عل ققلقلف ~~ميكلس 596 ~~اانا2قلال1701 حنظل 775 .ل1 ~~تربد145 ~~ا000 نارنچ 1ش ~~تا ~~ماميران 566 ~~نارنج201 للالة قلاكالن ~~بسد :11 ~~12ان0111 ~~اا8281 ل8 قللي ~~اه00 تفاح الذب 151 ~~الطحلب البحرى 205 ~~ليمو563 ~~0ق1قل1 ~~ميوتتيه 47پ ~~6161621 تفاح مائى150 ~~10611 ~~011115507 ليمو563 ~~15 ~~كزيره: جلچلان 185، 533 ~~تفاح الدب 151 ~~1225 ~~زوقال 320 ~~01 ظيان 417 لناقد16806ق0ع ~~مران 574 ~~50ل16 زراوند قليماطيص 308 ~~اننه10عل ~~1/ق01001 الشوكة البيضاء 378،91 .ا508قل6 ~~سراج القطرب331 ~~قلالن062 ~~ا0166 انفخه82 ~~نتثم 589 PageV00P838 ~~============================================================ ~~ققنت قانة تر ققة ن قر يضساسة هاقلخات ~~فهرست نامهاى علمى گياهان و جانوران و كانيها 379 ~~ات110 بندق، جلوز183137 ال4 قالن ~~فيشر632 ~~1 سماني349 ~~قل2ناانت ~~ق8162ن ~~كنكر، علوب، حرشف، كناوس، كنارس 210. زعرور314 ~~زهره320 ~~65 ~~526525332 ~~تمساح152 ~~اال-6 ~~قيشر 632 ~~ت ~~قرقومقما483 ~~فل10 ~~عفص432 ا7 ~~زعفران311 ~~قل5 ~~الاخاء5. 15دايت86500 ~~199 ~~لق0ن ~~نجيل 205 ~~10 ~~حب القلقل199، 55 .قل161406 ~~راشيث*: ل000080 ~~حب اليلوك199 ~~لاقاع1000008 ~~106522 ~~بصاق القمر114 ~~616110651 ~~زلم، حب الزلم 315،199 ~~قثاء280 ~~160 ل6ل ~~سعد333 ~~16116102 ~~فقوص، بطيخ 464.117 قنلل1 ~~حتقر، برديا.2231 .1105 ~~خيار، قتاه480240 .اقلى ~~سعد333 ~~611510410 ~~ااق00ل ~~ودع615 ~~110ا) ~~خيار باذرنگ 168 ~~نحاس ا20 ~~11 ~~قرع 287 ~~ل ~~سطروميون333 ~~ن333 ق0 ms756 ~~كتون 542 ~~ااه اااا اكلانا ~~هيوفقسطيداس231 اينتفه6قلق ~~عروق، زرجويد221،311 ~~الغلقه252 ~~160000 ~~ت ~~جدوار، زدوار؟304،17 ~~ل65 16410016 ~~كرمدانه، مازريون487، 527 ~~كچورا، زرنبادم30 61ل ~~ا191111616 ~~11ااا6ت6ل) ~~كماليون، مازريون 48. 539، 562 ~~كشوث، فلنجه 465، 534 ~~ازربون 564،48 ع كشوث5334 ~~0لل ~~نج، جوزماتل90،192د .6ع1011 شجره مريم، پنجه مريم 368 76 ~~16101511101011 ~~جوزماتل192 ~~ل8 ~~دوقو، جزر272،178 باقههتشلتناقلا شجره مريم، شجرة مريم ~~11ا زهرة320 دصقلل0 ~~زرير331 ~~شل372 ~~1010 ~~ميويزج ك9ن نالا16 سفرجل 335 ~~للفلالاع گورگياه 547 لل10 ~~قاتل الكلب 479 ب1 ~~حب الراس، زبيب الجبل304 ~~يانهماالينن الااعل مرخ574 اتتل1811 ~~زرير391 PageV00P839 ~~============================================================ ~~ين نت ان اة اله ا م مقلتافت ~~780 كتاب الصيدنة فى الطب ~~ذلفين271 ~~افاميرون 355 ~~21 ~~دهتورا131 ~~ق8ل161 ~~سلق، ايدافوليرون342 016060664 ~~بنج، دهتورا131 ~~شلل16 ~~ذنب الخيل ك28 66لل ~~الفلبملمنر ~~ديقطامنون392 ~~216116 ~~بابونج 15 ~~افل10 ~~سراش، شيخ384 0160ل602 ~~كلت ، قلت 5370502 ~~106لاع5ل6ف12 ~~قنفذ511 ~~الوبيا ~~161 ~~1الاة160 ~~بيزه، بقلة يهوديه 136،121 ~~قلت 502 ~~اقال ~~درونج 267 باعل10600 ~~175 ~~ص06836128 ~~درونج ل22 .ال10661030 ~~كرسنه528 ~~ا616 ~~1192 ~~الالا1706 ~~دم الاخوين ع2728 ~~الشوكة اليهوديه 379 ~~دم الاخوين272 ~~116660181 ~~الشوكة اليهوديه، بقله يهوديه 379،121 ~~صد186 ~~لوف561،264 ~~گوزن گيا547 ب1661002100171 ~~كيل دارو549 ق10616288 ~~توذرى 156 ~~161ن ~~سرخس331 ~~ه0116 ~~111122 ( ~~قتطوريون صفير 508 ~~12101/10 0 1 ~~سر وهيماليائي282 ~~االتلها ~~قرنقل483 ل66 قتاء الحمار صاب386 281 ~~تريامان 148 نلاةلل زوفرا319 ~~0 ~~0110161 اخينوس 5ك3 ~~سمراء350 ~~(يونانى) 6411606 ~~0 شبيراه248 ~~يتوع6380437 ~~اق12لة قل660ف ~~2660ه رعى الابل294 (بوتانى) 2900006157 ~~نوع من اليتوع 638 ~~72166021 1 ~~كرات 532 07 رقاع، جوزالقي295،192 ~~ان10 اللسفاقن 295 ~~6ا ~~لبلابا، حلباب 638،219 ~~2121122211 ~~توع من اليتوع 638 011ق00060 قاقله هال بوا 622477 ~~ااقا0هل كني546 160024 ~~سلع 345 ~~0185816 ~~اهودانه. حبالملوك199، 535 ~~فربيون ل45 0 يلم128 ~~ل1 ~~نوع من اليتوع 238 6500658ل0000 هلاوش140 ~~0018116163 ~~لاعيه33 0ع701161 هوم المجوس30تم قت5901 PageV00P840 ~~============================================================ ~~تناطعنن تستت بتفةشنن برين بذيشف تاءه من شغتنت فقنة نهمد مقخ ٹ1 ~~فهرست تامهاى علمى گياهان و چانوران و كانيها 781 ~~كهانا586 ~~257ع ~~شاهترج361 ~~100006 ~~باقلا97 ~~205 ~~سيچ 328 ~~25882 ~~تزدى 268 ~~1652 ~~موليدانا592 ~~152 ms757 ~~بائلا 97 ~~6 ~~علف ماست، علياون ا 7521 ~~زرنب309 ~~قل16 ~~گوز گندم547 ااا6010 ~~خمير252 ~~61 ~~رى 577 ~~ا5 ~~16 10 ~~گل جزيرهآ لمنوس 412 ~~شاغ3 ~~حلتيت، محروث ام 218 568 ~~طلق 410 ~~7229 ~~قنه510 ع1ع.د1دنلالة27018 ~~طياناه382،1 ~~66 ~~سكبينج 338 ~~270181 ~~كوكب الارض، طلق 210 ~~اتە66و ~~قنه510 ~~1660/6 ~~كيكر طا304 ~~سكينج338 666 ~~لميناع ٹد سلقلي ~~6410 0086ل166 ~~عملوقيون، شياف ماميتاك38 سللل2 ~~حلتيت218 ~~سوس 356 ~~اة ~~سكينج 00338 ~~غنافاليون452 لاد للق7060 ~~بلس، تين 158،127 ~~160 ~~ل1138ل1001 ~~لك 559 ~~ل11 ~~دم الغزال372 ~~كاس 127 ~~0 ~~سورتجان شامي221 2نت ~~بلس 127 ~~6ف ~~جاسوس 169 ~~نفة21 ~~1005520 ~~نبع 602 ~~160151 ~~ق1126021 ~~215 ~~طاليسفتر، زرنب 309، 2030202 ~~رته290 1لت08096الناي ~~زقوم 315 ~~صلا162 ~~كندش5گ5 .ا8 ~~ورسك1* 1160060820 ~~جبين173 ~~2200 ~~باشيون95 ~~6ل10/61 ~~زهرة الملح 321 ~~1018628 ~~زهرة النحاس320 ~~110586088 ~~شاذنج، حجرالدم363208 60064 ~~رازيانج 289 1066 ~~ع1160618 ~~باشيون95 ~~001 ~~لبلاب كبير، قسوس492. 554 ~~فاغره453 ~~ش 115211 ~~حاج 148 ~~تلالةلل/1616 ~~كروان32د 1601 ~~اا 8ةق1ات14 ~~قف0فة0 ~~دم الغزال272 ~~16161 لسان العصاقير مالح 567357 ~~گشت بر گشت 535 PageV00P841 ~~============================================================ ~~المان ففها ف ظتاته نفاه قه دتفتذمتقة شف نهنه تهترفآنة ~~782 كتاب الصيدنة فى الطب ~~ل56ل1 گل آفتابگردان 199 ~~زوفا318 ~~01102فاع11 ~~11127 جلزون 219 ~~دلدل270 ~~1160051 ~~خريق؟22 ه.اع161 ~~حليلاب، هلكسيني628 ~~16 ~~77 ~~111 ~~ا110028142 ~~الت111010 ~~ليلنج، نيل، عظلم، وسمه.61205630431،24، ~~اصابع هرمس: ارمود قطولوس356 ~~لعة4ك لد1عل كلاباات 1152000 ~~622 ~~جوانسفرم1015.194 ~~1ال ل116201813 ~~ابيسقوس، ملوكيه 587 ~~11001 1 ~~ل11113 ~~كلموج، راسن537290 ~~ش1110151 ~~ينبوت0؟* ~~1001715 ~~11005051 ~~3لع1000068 ~~گل سرخ چينى، جبه173، 174 ~~حب النيل، قرطم هندى 286،998 ~~1ت1180 ~~تريذك12 2اع/11000610 ~~هلاوش 140 ~~05ن ~~111011115 ~~خطاف239 ~~ل111200 ~~روغن سوسن ياروغن زنيق (يوناتى)ك35 ~~دخن گلورس 266 1061ال1101 ~~سوسن352082 ~~128610/68 ~~نرة ؟28 ~~1قل116 ~~ج 614 ~~اقل1ل1725062 ~~39 ~~قلا1101010 ~~1ت1561161000 ~~شعير*37 ~~ليلج بعظليم، كتم، خطر وسمه 240،239، ~~ل110160 ~~ضيع399 ~~111603 ~~22351،43 ~~00قق ادر وميلى 225 ~~14000-0611 ~~بسد110 ~~بنج 130 ~~1055 ~~101 ~~بني130 ~~قاع ا 110208 ~~ع11106 ~~6ق سخر، ينج، شوكران3770329،130 ~~ظيان 417 ~~ه 1ق152000 خانواده داذي241 ~~111028 ~~ياسمين 635 ~~ت266110 هير فاريقون41 ms758 ~~لتت1121 ~~طراغيون 208 ب10ت1228 ~~ياسمين. فل 6350468 ~~يشب 638 ~~اق1 هيوفاريقون 631 .ا 10612201800 ~~6602 داذى گمر20 ا111261200 ~~كيد518 ~~89 ~~جوز193 ~~مل111622 ~~سمار348،101 ~~ال2ل106 ~~عل ع1ع1110108 ~~مقل، وقل، دوم 2286277 ~~غرز450 PageV00P842 ~~============================================================ ~~ااه ال تش شنتمنمنمر بتقلطانة بعخغقموفس مشدنة؛ ضماس. # فهرست نامهاى علمى گياهان و جاتوران و كانيها 783 ~~تاقيه قف سمارا.228،1 اققلل10 ~~الحجر العربي205 ~~السمار348 ~~10105010151018 ~~ججر ارمني201 ~~16811 ~~0106002 ~~حجر الاساكفه324 16110 ~~قذروس، صنوبر398ر283. # جر هنيي201 ~~قلهها ~~حجر حيشي194 ~~16 ~~جلتار (يونانى)182 ~~قلاى لها ~~زوفرا319 ~~ااقاللنالالع قفا ~~قفالوط، كرات شامي30د 160610 ~~جليان 185 ~~81ق1اها ~~قلقديس 304 ~~تاتعمله2 ~~كافور514 ~~تلالاضا ~~ققق هل قلقظار3. # زهرة النحاس 321 ~~188ل16 ~~درخت شارهدهمت228،279 ~~بلوط الارض129 ~~قليلفة1220 ~~خزامى 238 ~~للل 0001فا ~~خامااقطي374 ~~6ل16 ~~خزامى 238 ~~20008 ~~601ل ~~ق 6ي666 سرمه ~~قيسور، سنگ پا306 ~~2فن1 ~~فاغية الحتاهجناء253361 ~~قيسارون207 ~~نگ ~~فاغية الحناء253 .اتنهه6ه ~~فسوس 308 ~~قققل ~~دودالقرمز؟27 ~~ع ~~قلقونيا، راتينج 289 ~~ق16000115 ~~گوز گندم547 ~~قعا ~~وير39.8 ~~120455 ~~عا ~~زبل 305 ~~1085 ~~خرازالصنوبر214 ~~بابونج اصفر95 ~~1112015 ~~گوز گندم 7؟5 65ا وتن ~~66055 ~~دس الماء220 ~~الاله النتيشا ~~10 ~~)1 ~~طل404 ~~قلاصا ~~جلتار (يونايى)182 ~~175 ~~271121قلعا ~~يلسن، عدس 319،128 ~~فلار269 ~~لال شاقففاللعا ~~خس 248 ~~لالتفا ~~رجانسياه111 عد160861 ~~خس 328 ~~لاعقا ~~قففلاهذا لادن ~~ا11فلفا ~~لبنى،ميعةسائله1كك5940 ~~دياء264 ~~ا6ق1 ~~تالاسفس142 بللداعا قردماناك28 ا06ه1 ~~قنابري509 ~~لاشخورريشدار393 .162 ~~شيطرج381 ~~ااقاياالتاعا حجراليسف203 ~~16 ~~حرف212 ~~اةاالال ااصا89 ~~اناتفافا ~~النحاس المحرق الابيض؟0ع عاهاتلعا حجرالحيه200 ~~يقق PageV00P843 ~~============================================================ ~~784 كتاب الصيدنة فى الطب ~~1لاقالاص ~~شقاقل 369 ~~لقضلاعله111 ~~شقاقل 369 .6 10616 زوفرا، كاستم5140319 ~~هسقيقل627 .1 ل6ل6ل4 اجوان00* ~~تقلى نيا ~~8ن101050له11 كاكنج16ك دتاكلاعاا ~~سوسن354 ~~ققلافا ~~قنبيل، ورس 507 615 ~~بقلهآ يهوديه121 11091610 كتان 521 ~~اقل20للافا ~~،2ه1 صمغ البلاط 395 ~~ا66لانيا ~~خبازي236 ~~ملوكيه،خبازي587236 . 11616 ~~4مقاى ~~10 حجرارمنى (شماره 302) 201 ~~بابيزج، تفاح الجن، لفاح، يبروح 327،150. حجراليهودا20 ~~6108205انا ~~ججر ممفيطس ا.2 0افا ~~8د434 ~~اقل الالبا ~~1181161 ~~كلت، هرقيلوس،خس الحمار625537 ~~مارقشيثا568 ~~ص16 ~~فراسيون ل25 .اع1266ل1611100 ~~نراريح183 76ن ~~قاتل الكلب 279 .16.2ه16666 ~~بهمى 137 ~~1لفلنيا ~~587 ~~القلل11250 ~~2 اقلنه ~~بسور351 ~~زوان، جرززوان، شيلم3830319،194 ~~اا11601622 ~~غنم242 ~~قراص ms759 شما48 بادنله66666 ~~اقلته ~~ربق262 1.لاءلل006 ~~سدازهرالخيريالاجمر)111 106 4ا11180 ~~خراطين 369،247 .الا ~~11661 ~~تفل 607 ~~ترمس 144 ~~قااللا ~~16 ~~نفل 607 ~~ترمس 144 ~~1لاا ~~416 ~~رطبه293 ~~سراج القطرپ332 ب50 ~~عسل323 ~~1767 ~~هلاباا ~~68ل ~~فيلزهرج، عوسج حضض2720222،217 ~~ماليقراطن 425 ~~86 ~~عوسج224 ~~ل ~~ق1ه1161156 ~~لوسيماخس332 بلق1 ~~آب و انگيين 225 ~~عف11 ~~ورس 15ع .102 علللء116060100 ~~0ل6 ~~ورس ك1ع 10ل1660100 ~~سراج القطرب، لوسيماخياس332 ~~اهيزهرجك6د .اقد61 1606110 ~~اا ~~سيتبر، نعنع الماء 37كي ا2قلاي ة11606 ~~1ء ل116 ~~نعنع 607 ~~باقلاى اسبمدرسى ا’د 2180ع868022 ~~الاف علد 6018 ~~10210568 ~~صعترالفرس، حبق، پقلةالعدس، جلنجمون، ~~1655 ~~فرتتج 121. 183 372392.209 ~~مغتيسيا584 PageV00P844 ~~============================================================ ~~و ا فه يهد يه نى ن تفن متقبس نه ذسي شه ~~افر ي تشت س تفة سدان منستتدعد ~~فهرست نامهاى علمى گياهان و جانوران و كانيها 785 ~~داركيسه، سباس، .110711 111181 نعنع ل0* ~~116083 ~~فودنج272 سا1ع0ع11061000 ~~جوزپويا، ماقير 108، 191، 264، 568 ~~10161 فوللن، ساذج 327 116660/660 ~~حدس 625 ~~162112 ~~زيبق 325 ~~1 نارمشك 598 ~~216ق155 ~~نرجس 305 ~~ققل1126 مر 99د ت1لل16 ~~605 ~~1ي1106 مين ك9 .12 16001611111 ~~ل18 ل1ق118000خفاش 253 ~~41616 ~~سنبل، عصافيرالستبل: ناردين 351 330. قرظ 288 ~~106588 ~~598 ~~للا 105 ~~قرظ الشوكة المصريه 379. 288 ~~رف212 .1.12ع1ه 115610/10 ~~4 رفط223 ق10 1202 ~~نطرون 606 ~~10420 ~~1166 0ل101 ~~يذم 44ه12 /11610000 ~~برسيون، لبخ 103. 553 ~~دفلى 269 ~~ل 061ة62 ~~دفنج 278 ~~تسعدان 335 .ال1160151 ~~فلت10ل11 ~~قتاء الحمار281 بتلاصةاعل1100100 ~~116 ~~بصاق القمر114 ~~الحبة السوداء، چشميز ج، شونيز 179. 197، ~~10 ~~غوشته22 161 ع1066 ~~377 ~~المجرس20ت 0161606011016 ~~ميسن، لوطوس9127ن.ا ي161 100164 ~~عروس222 ~~اااع11214ل11 ~~98 ~~12ة028 ~~نيلوفر 611 ~~ق1100101 ~~98 ~~1011928 ~~قلاالك 1110010 ~~1021181 ~~نيلو فر، عروس611،422 ~~شوع 380،98 ~~نيلوفر611 ~~توت سفيد156 ~~1101 ~~1ق2ل11 ~~فرصاد، توت سياهعدا4 ا10112 ~~سين 577 ~~ا1052081 ~~طقاليا اسمك) 349 516705105للل11 ~~اتلا 1ات ~~فارة ك355 ~~خشپرم، ريحان صومرء فلتجمشك 92 ~~105 ~~268398.298،252 ~~موز 592 ~~اا6ل11 ~~اسرم24د 1ال موزا59 ~~184818 ~~105 ل11 ~~ج اسيرم 16 باة 00لل() ~~فلتجمشك 668 ددد007 بصل الزير، بلبوس 325،124 ~~تلسى 448 ~~ت6(مسطار 280 ~~ايد11 ~~ل سور351 ~~اويننشي524 ~~لاعان1106166 ~~زيتون322 ~~16 ms760 حزتيل 213 ~~0080 PageV00P845 ~~============================================================ ~~تلده ي فة اث با نه فمنة مض انه اضضف قو قتنة ~~786 كتاب الصيدنة فى الطب ~~دخن، گاورس 266 سدت101 العتم419 ~~اا6816 ~~جاورس 266169 1 اتفاقين324 ~~00000 ~~فه قل10 ~~مغفارمم ب11120ن186 ~~161 ضريع، شبرق 200363 ~~ناركيوغ 601 ~~خشخاش 20 ع76280 شكاعي33،91 ل000 ~~10721 شكاعي373 000008120 ~~قرطاس289 ~~حشيشة الزجاج216 با سنلهه1لاه 8ه2606 اظفارالطيب313 ~~00 ~~قاتل الدب 79؟ ت1 ناهكناب660فا686ه الكرمة البيضاء 16526 ~~لع10،1 جاوشير29 .اه 1082 ~~بخور مريم 324 ~~8ا61005خصى التعلب 157. 6008 ق116 ~~رعى الايل. سيسارون 3100294 ~~خصى الكلب252 ~~6ينلا16 ~~ل اسا6نات1 ~~ي18 غل1) ~~خصى الكلب، يو زيدان؟2520134 ~~شقاقل، هسقيقل627369 ~~خى الكلب52 باعلة ~~حرمل 211 ~~1ل1665 ~~اورأسالينوس 532 ~~الفل16066) ~~600 ~~79 ~~صفراغون393. # 1ع( ~~فنجنگشت، فنطافيلن270 6080008 ~~اريغانون، صعتر392 ~~1112815 ~~فنجنگشت670 ~~اللا26 ~~صعتر391 ~~11128000 ~~فرفخ البرى120 ~~06 ~~زوفا317 ا11126016 ~~الغلقه252 باع22161 ~~ت اااال6 ~~لولو 562 ~~1216 ~~ديقطامنون، ترمشير فموتنج، مشكطرامشيروه ~~2 تتنا6 ~~جواصل 288 ~~580472 392 149 ~~جواصل 228 6 ~~مرزنجوش 72 :112501118018 ~~دراقن هلو 267 6687016661111 ~~1160001 1 ~~الخوخ (يونانى) 259 65100000 ~~مروماحوز، مرو، فاخورك571،570،4 ~~61116 ~~ييه514 ~~تل56للدقد ~~صفراغون393 ~~صنبرل ك39 با قلان161100658 ~~00011 ~~ييض141 ~~61 ~~نفط607 ~~11/83لق( ~~224 ~~لة ع06ا16 ~~ل1ل) ~~سكنجبين321 ~~كرفس، مقدونيس586531،101 ~~اوراسالينوس2ر5 ااتناع1ل 2 ~~ضلده1 ~~قايوقى، ضتوبر 398 . # وردالحمار21ع ع1 1860056008106 ~~لء ~~فياوقيدنوس 289 ~~فاواتيا254 66 ق9600101006 ~~116 ~~ماش 567 ~~وردالحمار31ر 11100اف5660 ~~اء ملا12 ~~ماش 567 ~~كاذي514 .اقلقتناة0ل قلا680 ~~2قلللاق11ل026 ~~لوبيا561 PageV00P846 ~~============================================================ ~~~~ى بسع عب ~~فهرست نامهاى علمى گياهان و جانوران و كانيها 787 ~~العتم 218 ~~فاقا766ال110 ~~سطراطيوس333 باعنقاةه211 ~~نخل، تمراك،604 .ا8عتا06086 ~~162 ~~كيا 549 ~~كيا 549 ~~1 ا2 ~~181 ~~فصب ~~ساذج، فوللون 327 ~~01600 ~~ذلب270 ~~1 ~~كاكنج 515 ~~ل 6ل16 ~~116010 ~~لسان الحمل، خرجوش، هفت پهلو 247 ~~لابلة قل11 ~~قضم قريش صنوبر 397ي 295 ~~628 557 ~~قطونا397 ~~اناقلي1518010 ~~1 ~~الشوكة البيضاء378،91 ~~قتابرى 509 ~~س للاء 1000020 ~~الحبة الخضراء 198 باع1668116 ~~شيطرجم381 ا100000 ~~بصاق القمر114 ~~110611 ~~ل17101010 ~~سودونيون 343 ~~لفاء221 ~~1100 ~~1قل0ت08 ~~طراغيون 408 ~~لفا 221 ~~1006015 ~~11ع11040 ~~كهر باى 548 ~~101201 016 ~~لا 1ف1 ms761 ~~غرزء بطباط، عصاالراعى 114، 430. 650 ~~كهر باى 548 ~~ل11562 ~~لف 1161ل 10105 ~~1010010 102 ~~الصنوبر (حب الصنوير)397 ~~وقلفل الماء زتجييل الكلاب 314. 267 ~~18521 ~~يسيايج112 ~~الال 11ل1100 ~~قضم قريش، صتوبر 198. 397. 295 ~~غاريقون247ان 2ه101 ~~توبر 198 ~~116ل1 ~~قولوتر يخن، پرسياوشان103ر372 0807ق11012 ~~فلقلمول، تامول268،142 .اعع141 ~~جوز رومي193 ~~اا1 قلالد70 ~~كبابه، قلنجه 45 517 ا صان6 ~~بقلة الحمقا120 ~~100518 ~~قلقلمول، دارفلفل468،240 با 010210 ~~بقلة الحمقاء 118 6،عل0010 ~~جارالتهر8ي1 اقق101002011 ~~فلقل 465 ~~ا1161 ~~خاتواده پنج انگشت 132 ~~3ا1نە0161 ~~تقاح 149 ~~505ل12 ~~16 0100680 غبيراء 348 ~~100850101 822 ~~مومياي593 ~~لة111011 ~~فنطافيلون، خمسةاوراق4700254. # ت10601 بساليوس 315 ~~151 ~~مشمش، زودرس581 ~~0عا119208 ~~1250 ~~دودالقرمز274 0001000171210 كمكام، خرو، مصطكى 399. 581543 ~~11دا6لا12 فستق، ون 461 .646414قانه1161061 ~~لوز560 ~~ت811ه 03ا1ل10 ~~مشمش 8 {اد ~~ت61 مقلقا15ا ~~ا0 2101906 علك الانباط بطم، ضروء كمكام 399،115. # قراسيا 281 ~~562 435 ~~قراسيا 281 ~~10ل206 فستق،العزوق460.423 ا8/63 ~~تلك 208 PageV00P847 ~~============================================================ ~~784 كتاب الصيدتة فى الطب ~~12088 ~~حلب 548 ~~اتار كوچك294 ~~2110151 ~~شلجم كاذب 343 ~~6601100 ~~سناق 337 ~~52 ~~يقطامنن يدلى الار ق600 ~~خزوع 243 ~~1 ~~دارچين كاذب263 000000ل5600-2 ~~جزازالصخور12]10661 ~~طريقلن408 60 ~~11000221 61 ~~اجوان600 ~~111ا10110 ~~رجل الجراد 291 ~~جتجات174 ~~هل ~~سرين 305 ~~1(06 ~~قيسور، قينى 475، 512 ~~گمل سرخيان 256 ~~12 ~~6 ~~10401 ~~ذليك 271 ~~1160 60 ~~مظ، رمان،جلتار5985820296،182 ~~1186111 ~~ورد618 ~~شجرة مريم 22 0 0611 ~~110518576 ~~ورد618 ~~كمثرى 541 ~~11106 6 ~~دليك 271 ~~انلا6 008 ~~سفرجل 335 ~~ورد418 ~~فلة 16059 ~~567 ~~نسرين 605 ~~10581 ~~عليق الكلب236 52171166 ~~عفص 232 ~~رساطون291 ~~1402 ~~قلا1 قلات21 ~~يلوط 128 ~~ادل11616 ~~لا1101168 ~~قنبيل ورس615507 ~~روين 371 ~~ا1 ~~1 ف121 ~~تاقاقه قلالل129166 ~~وردالحب، كبيكج 518، 621 ~~فوة الصباغين.روين 271،298 ~~سرخ مرد266 ~~تمشك، شليق5740435 با 221 6ل2 ~~1150080801 ~~ريطينى، راتيتج (يونانى) 235 غهنە2 ~~101816 ~~اسپرگ311 ~~لسان الكلب قماض557،223 ~~162588 ~~جبلاهتگ 172 ~~111 224 ~~1166608810 ~~اسپرگ زردرتگ 311 1 ~~يص224 ~~ق201676 ~~اسپرگها 311 ~~قاقل 278 ~~146 ~~106651ن11 ~~1600 18 ~~مورد اسفرم91 .ا5ق6016لك12 ~~عوسج، حفض 344،217 ~~فيجن، سذاب275330 باق76 10 ~~عناب 338 ~~ة قل0قلل2 ~~فجل456 ~~ل11 ~~قيلز هرج 472 ms762 اف00519/6،1 ~~5861 1 ~~قصب السكر 495 ~~ريوتد 299 ~~682 0600ل2 ~~ل2110 ~~سك339 ل ريوند 299 ~~سلع344 .0 قد2862 ريباس300 ~~121167/ 1 PageV00P848 ~~============================================================ ~~ن ن ن وين تعر تاذه نتستلتاشته بنشنات شنت نت ~~ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا اال ا ~~جبهسجن ~~فهرست نامهاى علمى گياهان و جانوران و كانيها 789 ~~للاةلة3 ~~1112ن نوشادر2.9 ~~بصاق القمر 114 ~~3112 ~~بلانر124 باانال8ندا2100 سالامندرا 328 ~~ا1غ2 ~~122 لن ق1ل201208 ~~شحم الارض 369 ~~خيسفوچج241 ~~ة ا61 خلاف، بيد254 ~~55 ~~شربه صفصاف229392.ا 19د1الل5 ~~ميشناى، حتى العالم595022983 ~~بهر امج136 ~~1 ~~ححى العالم229 ا 046 ~~سلع 341 ع560600 ~~بهرامج192 ~~46)1نا65 ~~سيفا (سمك) 369 ~~بهر امج136 ~~102ن ~~160166 ~~سيبيا، زبداليحر306 تل106ل6 ~~صفصاف392 ~~ة14لة ~~1ل501 ~~لحية التيس 286 ~~11ن 1ا13888 ~~سمسم، جلچلان 228،185 ~~خرض213 ~~افاتك ق311601 ~~سيساليوس 359 با 1104155110 ~~خ272 11000161 ~~القرم 289 ~~رعى الابل294 ~~اق5817011 ~~111ل36 ~~السقاقوس22 ~~صوطله342 ~~02ل30 ~~06ل560 ~~يتوعات 638 ~~1101110/4014 ~~604 ~~اقطى374 ~~جاشوس 129 .سللا قلاةر161 ~~اتالاع لا280106 ~~جاشوش 169 ~~اما اقطي372،71 با2قلت226 ~~الة16ع ~~سندراخوس، زرنيخ311 380006040 ~~جريث 177 ~~ق تل0ل2 ~~علق 437 ~~2ا1 اد ~~ن506 ~~صندل 395 ~~علوب، الشوكة البيضاء332378 ~~ااه لاقل36 ~~قك فا5811461 ~~خردل242 ~~622ق111184 ~~تافاليون 52گ .ف108261ق5904011 ~~181ية38501 ~~تانخواه600 ~~اسقليغين 537 ~~لق58108 ~~غراء450 ~~اااااة 1011 ~~سطروميون333 با54016011 ~~61 81ق0اد ~~عقيق 234 ~~الجهه، توذرى 154، 237 ~~1100 ~~يهمن سرخح 137 ~~ااع152 ~~08ي8150800 ~~غراء250 ~~11ن26 ~~قرةالعين.سين.387036 ا ناة1 0 ~~الصعتر الفارسى 183، 291، 392 ~~سيارون340. # 31 ~~فسط291 ~~ن 580112188 ~~زمرد 304 ~~ل501812 ~~101 ~~ميكلس. فشاغل96.46د با 218 062 ~~ت1ال1ا 1061 ~~عقرب 333 ~~انخوسا249 ~~ل00110601 ~~ل6 قلن506 ~~سقر ييويدأس 337 اد ق3220 ~~بورق133 ~~55301 ~~ق22لت52 ~~بورق133 ~~004: ~~بصاق القمر 112، 203 ~~ل26 ~~يورق133 ~~فدلل0ق PageV00P849 ~~============================================================ ~~790 كتاب الصيدنة فى الطب ~~ات1806 باذنجان93 ~~160 2ق201 ~~طلخشقوق210 ~~اه ااقل22 ~~ن 18800 عتب التعلب، روبارزك 298، 239 ~~طلخشقوق، هر قليرسى، يعضيد410ر639،625 ستخوس، كاهو 630 ~~قل200 ~~1 غبيراء 228 ~~حناة390 ~~نانعل6ل8ل010 ~~طاخشقوق610 نن ع11ل 10 ذره284 ~~307 ~~184 ms763 دخن، گاورس266 .ا50021001122086 ~~طاليسفتر، رجل الجراد291، 30 ~~سوسن 35 ~~(يونان) 5055100058 ~~ساج 327 ~~10 ~~ال 16،10022 ~~لاقا1 ق510821 ~~طال206 ~~طلافيون232 ~~1614409 ~~60ل5 ~~گاورس، دخن گعم2 10608116.1 ~~طليسنورون09 ~~16100 ~~طرابنيتوس 435 (يونانى) *150 ~~رصاص292 ~~2ق21 ~~بليلج130 .1 16006 ~~حب الراس304 ~~5 ~~هليلج 28 6ع11 166 ~~زاج 303 ~~(يوتانى) *81001821 ~~هليلج28ت .07هه10 ~~جوزالقى 192 116051007000 ~~هليلج28 166 ~~يعهيايسد لبني9،1ن ا ع21116201061 ~~طين ارمني413 ~~1627811 ~~الكب520 ~~81100ل46ل5 ~~طين قيرسي414 ~~161502 ~~عتير237 ~~تنلاي ~~طين مختوم412 ~~16216 ~~كبريت 519 ~~هلد3 ~~طين شامس212 ~~ل6118 ~~قصب الذريره293 1له06702 ~~خواتيم الملك 237 ~~1ن16019512 ~~32 ~~101012 ~~جند پيدستر 189 ~~1601118008 ~~153 ~~لر عل عم1616 ~~تترانگورون، خيار240 161082000 ~~45 ~~قق10111605ل1611 ~~ططرافرمكون94 1610 ~~طلق 210 ~~لت5 ~~صبار389 ~~1ه له61 ~~لل1802 ~~كمادريوس، بلوط الارض 5390129 ~~مقالنت 01لة1 ~~مرو570 ~~اا4 ~~كزمازج، نضار606533 ~~جعده180 ~~ااا لافحت6 ~~18166 ~~تالاسفس122 .11001 ~~طرفاء، جوزالطرفاء5330408،192 ~~تافسيا، نفسيا142 ا111201 ~~نصضار ر .قله11 ~~چاى 165 ~~1058 ~~ن قل ~~سندروس353 ة7ق10874 ~~فاشرشتين، شستبدان252370 ~~كرمدانه 527 18060 ~~لا 1 ~~129 ~~طلخشقوق 410 ~~لا11108 PageV00P850 ~~============================================================ ~~أ ن تذن ن ف فةتس مفنة فه نزو اتده نه: ~~فهرست نامهاى علمى گياهان و چانوران و كانيها 791 ~~1111 ا ق111000 ~~141 ~~شلت 343، 546 ~~تومون، حاشا195،163 ~~ل ~~حنطة227 ~~كنيب 546 ~~نجمام 608 ~~ق0لا1 ~~عصافير الشوك429 تل086ل6 ع1له1706 ~~نمام 608 ~~110 ~~610 5ل11100 ~~102 500 ~~ر جنييل(2) ه18، 391. # كوكب الارض، كماه 548540 ~~طيتومالص 227 ~~101005 ~~فسوة الضبع461 10لاع1062270005 ~~سيساليوس359 باعقه60ف1000901 ~~كاة50 افلا د261 ~~ت 11865 ~~خصى التعلب252 186 ~~نانخواه400 ~~سعله 335،95 ~~10 ~~لحية التيس ع28 /00000201 ~~طيفي626 ~~110061 ~~1150200 11 ~~لجية التيس، هيو فقسطيداس كك631 ~~لحية التيس 286 ~~2 ت00ل ~~16012 ~~حسك 215 ~~شجرة البق، نشم، دردارغ 6060368026 ~~ا11606 ~~116 ~~2 قد0ل ~~شجرة البق 368 ~~11600 ~~لة)1 ~~حسك 215 ~~(خانواده چتريان)143 ~~ص00 ~~تاع6 ل1 ~~601806ل ~~95 ~~رقاع. جوزالقيء 192، 295 ~~شبوط 365 ~~51فلا101600ل ~~ل66 ~~قرط 488 ~~1066 ~~نفل 607 ا11000106 ~~8د66681011 ~~يونانى. طريقاليا سمك 349 غغنه1 ~~غقار قراص 83. 433، 288 ~~جندقوقي222 .7ع16 ~~كرمدانه 527 ~~16لا5قا11 ~~6 1ع11200 ~~1062 ~~ذرق، حتدقوقى ms764 ك28’ ~~ميسن 597 ~~ع110 ~~لبه221 ب100 ~~ناردين 598 ~~ات اعلة1 ~~222 ~~ع11 ~~1161118108 ~~سنبل351 ~~ذرق، حندقوقى ك28 باقتقا عاع100 ~~فو273الاانة 11105201ل6 ~~يسن *9ى 04لفا ل10006 ~~166181 11 ~~سنيل، سنيل العصافير، ناردين59804300351 ~~قلفه قع171 ~~مرار576 ~~كنيب گگه ا1 ~~فو373 ~~ة1111ه 11518ع1 ~~دوسر 276 ~~112 ~~فو473 ~~ان11 1616218 ~~تيل ؟14. # 1 16 ~~ورل 109 ~~الا61600586 ~~تطه روميه 257 11110 ~~68/01611100 PageV00P851 ~~============================================================ ~~اكلا اتا الفالللان بالحشت المقنقل نقنة وانت ن ~~792 كتاب الصيدنة فى الطب ~~224 ~~عنب خمرى، كرم52404640438 ~~ل 1ل6 ~~6181 11 ~~100182111ا1 ~~پرمس بوصير 134،10 ~~زاج302 ~~612101 ~~زجاج 306 ~~761062 1 ~~تتي1ةل ~~فسطاريون،رعى الجمام2600295 ~~فوقي274 ~~الال ل1ل1116 ~~زهم 321 ~~خاتواده شاه پسند132 ~~611ل ~~62 ~~زنجار314 ~~60002 ~~ييقيه140 ~~ييقيه634 ~~فاغره453 ت81 20 ~~2 ~~كشن، كرسنه5340528 1 1101 ~~1110816 ~~يقيه 145 ~~م1ل ~~255 ~~ييقيه634 ~~ق18110 ~~بل (به سانسكريقى)123 ~~7105 ~~سييولن سمور351 ~~قلكةللعلانة ~~الغلقه636 ~~زهم 321 ~~الالتللاعلافر ~~تر254 ~~1 ~~زنجبيل 313 1 01 ~~ينفسج 132 ~~ل7161 ~~زرنباد308 ~~خنم، دبق 442،265 ا7010407 ~~عتاب338 . اتااينة ~~كف مريم 368 ~~6ال ~~سدر329 .ا لابلاه دان ~~فل411 1162 ~~خسة البر249 8قلاه ~~فنچنگشت، بتجتگشت، فقده هرنوه 3700131، ~~خسة البر9؟2 س0قس ~~625699 ~~سلع344 نهلقه قاة ~~28 ~~فقا 265 ~~اا 222221 ا220 ~~(يونانى) 21109 PageV00P852 ~~============================================================ ~~ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ~~فهرست لغات يونانى قهر ~~161.4334870527 ~~2102500 39:384 ~~4/.83 ~~443 .68ل ~~379.ار 229 ~~1787 6 ~~1001 . 378 ~~4701. 247 ~~1001 ~~27708010 4 ~~4778.468 ~~77 63 ~~23 اد25 ~~471071 ~~614ن ~~710،240499 ~~771: 71 ~~. 1310670 ~~711220.116 ~~470101/50.595 ~~19. 145 ~~771 310543 ~~48008. 38587 ~~49 .0ن ~~82110/3515 ~~23272 ~~626ەل8ف ~~44057. 213 ~~462101/: 355 ~~715371 ~~568 ا7لا8 ~~229.د6602 ~~5587 ~~61/61002.193 ~~4102 32 ~~276سا ~~517386 ~~ك 177ن ~~1 33 ~~1007121.363 ~~761: 33 ~~120 1940319383 ~~411063 ~~8 8،408606 ~~12.463ل11 ~~1.6 PageV00P853 ~~============================================================ ~~794 كتاب الصيدنة فى الطب ~~20.43 ~~11/00 9: 9572 ~~609.ن ~~75. 10501لل4 ~~4006860159 ~~605 . عطالا ~~2028070652 628 ~~555لنا ~~105ع/4070607 ~~524 ~~22855196 ~~. 45 ~~6149960ن ~~100 452 ~~4080.460258 ~~56 :/71لل1 ~~486 ~~65 080ل ~~1720.3310495 ~~221. لكلنسنهه ~~1110.561 ~~819 ~~2/025.541 ~~1/10. 25 ~~10060 41 ~~42770.2506 ~~75 : ~~11000124 ~~402. 118 ms765 ~~06 115 ~~1100020. 89 ~~(4.20 ~~372.نلا6 ~~80006.58 ~~365 و/107 ~~11007469 . 182582 ~~77 و650 ~~(800070، 125 ~~9572.ل06 ~~624 ~~6620 ~~66410. .798.362 ~~28. 320055 ~~05. 435 ~~541ن ~~102040.518 ~~1.479 لهد07 ~~437 ~~479 ~~0280060. 584 ~~0443 ~~120.5335 ~~10110. 462 ~~7: 370 14 ~~21678. 35 ~~.125 ~~247،55ان1706 ~~02.3250 124 ~~1001 635 ~~2755 ~~2061.31 ~~2.559 ~~379 38106.ل076 ~~123.د1 ~~401845 ~~.35 420022 ~~191 11471016107ن0 PageV00P854 ~~============================================================ ~~ا ا ال ~~فهرست لغات يونانى 795 ~~00016279 ~~0.24 ~~121771 ~~0 581 ~~د01 ~~06. 155 ~~00129559 ~~63 ~~1720. 267025856) ~~5.458 ~~167210328 ~~070549 ~~55ك.00 ~~0.128 ~~61/:25 ~~267 وم0.25 ~~780552 ~~7440.557 ~~68.71 ~~61716171.188 ~~7177 ~~414لل 71 ~~60757717 ~~7414 ~~61.322 ~~771 6.346 ~~1.752470369 ~~84.عل410 ~~210،322 ~~171000،361 ~~210271 146481 ~~1100/. 56 ~~1101،1830259 472 ~~41090601094 ~~41600.73 ~~30801200 356 ~~700815.621 ~~21)425 ~~.2900 537 ~~708009.457 ~~.349 ~~767711559 ~~4243ف41 ~~7608342 ~~12.2160554628 ~~173 ~~2266 ~~26583 ~~600. 263 ~~4 533 ~~6000027/2 3 ~~151 ~~577./20ن6000 ~~28غ 27 ~~6-17 ~~406108.227 ~~02 70178 ~~002 20174 ~~مشك رم5 ل11 ~~118659 ~~670 448 ~~0070471ل ~~107170. 269 ~~40001109: 156 ~~648 PageV00P855 ~~============================================================ ~~احاال وله الا قتنن ان ن ن الناق فر نن ~~796 كتاب الصيدنة فى الطب ~~27606 107000 6 ~~م61295 ~~7.175انا ~~62095 ~~21771،148 67 ~~629 ~~457ناه ~~220265 ~~6511 ~~12.459 ~~132 ~~610. 546 ~~16 ~~1701: 316 ~~70/0.28 55 ~~464 ~~638 ~~638 ن ~~850 0 ~~.86 ~~م8100007 ~~6272390 4310563 ~~7 4370548 ~~07111600 6551 ~~4138 ~~249،2540 3920449 ~~11 25 ~~1 2/ ~~770 518 ~~).45 ~~81675 ~~12010/1 470379 ~~6.5120544 ~~556 شتع031 ~~8220511 ~~6. 478 ~~021127 ~~632 ~~2010 146 ~~66347 ~~7172.267 ~~21694لل61 ~~1133 ~~71493ن 17101 ~~162 م ~~1010010.365 ~~615211.248 ~~0283 ~~02196 ~~72698347362 ~~10.391ل0 ~~7543 ~~10.195 ~~17757 ~~0030/159 ~~0612/07: 635 ~~212 .587م60 ~~0 638 ~~00601045 ~~12587 ~~0332 ~~20275672 ~~6376 PageV00P856 ~~============================================================ ~~زين له محشلا تكة تتتمة نفخة لمتخة له نددوت تهو.؛ ائه ~~~~فهرست لغات پونتانى 797 ~~60101 529 ~~2255 ~~21.1320183 707ن22 ~~487 ~~8483د ~~11. 155 ~~5556 2410293 ~~12 479 ~~65281290341 ~~294.ل ~~7070189 ~~12008639 ~~294362064 ~~21196.297 ~~5.174 ~~02190395 ~~2706،169024 ~~06101 ~~150.9848 ~~33د161120 ~~4507 491 ~~51 599 ~~110002584 ~~617060/. 558 ~~606160080778007 77 ~~12512: 281 ~~61 .24 ~~202107/0 893 ~~6،3200574 ~~620 ~~3 اد6 ~~1354 ~~1 432 ~~110171486 ~~703760513 ~~311 ~~7.4130512 ~~0.113 ~~00 .243 ms766 ~~2019.262 ~~434 ~~1700.149 ~~111220/0،0234،31 ~~96ل00 ~~335.ن ~~0110.476512 ~~655 3 ~~541 10نن3 ~~0 3920554 ~~36 لن ~~29ع 01 ~~0 542 ~~7-ك 27002 ~~8111617 ~~4280486 ~~436ة ~~22 1.252 ~~527 ~~71321 ~~0/070655 ~~2315 333 ~~10272489 ~~135 ا10100ن ~~17168. 29 ~~5،2270453 ~~6880.455 ~~009 527 ~~51070152 PageV00P857 ~~============================================================ ~~798 كتاب الصيدنة فى الطب ~~00000.562 ~~377 ~~4653 ~~127 1220 ~~35 .ه1071 ~~6060115.253 ~~87080.36 ~~87،509 ~~16: 5 ~~633ن1 ~~1075:509 ~~1117 521 ~~145 ~~861200. 561 ~~1185 ~~107215 ~~10/:123 ~~~~89 547 ~~8060232 ~~70. 214 ~~8.222042205620597 ~~.17 ~~1607172 469 41 ~~1667586 ~~101381 ~~160210.91 ~~بل ~~326ق68 ~~1660706 69 ~~110 562 ~~10101222 ~~760 241 ~~. 126 ~~36ع .10267001550275 ~~110 5412 ~~14707190516 ~~000289 ~~87100575 ~~000557/ 289 ~~1096380. 495 ~~100،575ل ~~16 25 ~~100711581 ~~100671208 ~~16000 ~~007.252ن1 ~~12808 575 ~~1.001 55 ~~6377 ~~16011 5 ~~0.149تلل ~~166:868 1620254 ~~473 وماتگل) ~~8،777/254 ~~567 و5ناتعلم ~~17611.252 ~~5072اعلل ~~161، 257 ~~266 ~~1170257 ~~616668.97ل1 ~~78د102021 ~~دد16 ~~252 ~~314.ل PageV00P858 ~~============================================================ ~~فهرست لغات يونانى 799 ~~1127:2930 ~~322.فا ~~85/ 10.55025 ~~00122 ~~255 و نڑل 6 ~~1-413 ~~117 90ل) ~~001661 ~~018 :4101 ~~2757 ~~19 5910595 ~~20274 ~~/804596 ~~341ل12 ~~100857587 ~~7/102 5 ~~58.له ~~056211 ~~0.575 592 ~~472ا1 ~~ك20020 ~~457 .ان010 ~~10596 ~~000.578 ~~1163 55 ~~0116. 34 ~~7263 ~~14007180 58 ~~32ن ل ~~053300 ~~70/71051 ~~10720 659 ~~71074454 ~~00014102 38 ~~401/10 21 ~~06142 638 ~~700 169 ~~319 022ل 006 ~~204020 3510598 ~~770،151 ~~01000/ 13 ~~00840 38 ~~611: 255 ~~006838 ~~0107135 ~~7120 9 ~~294 و2101 ~~479د41 ~~27009 5 ~~271 ~~1 8 611 ~~27 25647 ~~071ق617 ~~233 ~~2601.465 ~~1.484ر ~~782 120 ~~626 1) ~~17.448 ~~6052 ~~75 ~~607220295،465 ~~101.62 ~~666.153 PageV00P859 ~~============================================================ ~~800 كتاب الصيدنة فى الطب ~~050347 ~~765.55 ~~16061800 5 ~~ق70701 ~~767/262 ~~055: 349 ~~71700، 2113350475 ~~01046.378 ~~17 7110 ~~412.ل ~~20629 ~~0)6/ 573 ~~7276516593 ~~6622-4 52 ~~270 2 ~~6655: 146434 ~~2420/024 ~~01179 ~~7127 ~~67252.559 ~~700: 18 ~~036.231 ~~112 .0ق60100 ~~(3/010 12331 ~~/169 ~~7240 531 ~~704. 155 ~~661006355 ~~07016 ~~660679 ~~015:457 ~~6016.359 ~~0.830 ~~76.342 ~~7617.29 ~~71074348 ~~76512.2660367 ~~06.172ل01160 ~~2.3310549 ~~00185ل171000 ~~419 ~~610.438 ~~418527 :ا60505 ~~15560225 ~~70.227 ~~480:ت1 ~~071 3860481 ~~0،1990355 ~~0115177 ~~1 434 ~~010 .82218 ~~0006456 ~~6 28213242 ~~10.299305 ~~2360068 ~~112288 ~~16065/،46 ~~560296 ms767 ~~109:4510658ل64 ~~02710618 ~~4.455 ~~110 269 ~~436ل6لال0651 ~~1.29 ~~246.55 ~~0075: 291 PageV00P860 ~~============================================================ ~~فهرست لغات يونانى 801 ~~010 31 ~~61 0251 ~~810722047 45 ~~201،459 ~~101.2100545 ~~602020115 ~~6030- 44 ~~220102.1150499 ~~65 162 ~~دلان/26710 ~~7233 ~~2714 324 ~~160001 2670433 ~~262322 ~~110070.304 ~~260. 296 ~~1110220 59 ~~221 ~~00006880. 63 ~~354.ت101 ~~573 02ل01 ~~16052 55 ~~630 7ف5 ~~70074850522 ~~201/1458 ~~7172 456 ~~675770046 ~~ك ر 20267 ~~20/001/ ~~7005354 ~~217343 ~~17000.178 ~~18215 ~~438ن170 ~~20111.2522408 ~~17046 ~~204006 375 ~~«2/3. 280524 ~~6002 53 ~~011028 ~~700/70429 ~~7025 44 ~~1.574ر71079 ~~7005 ~~103ن70 ~~7002111333 ~~7، 172 ~~70086 397 ~~333و0 ~~20402. 499 ~~298.439 ~~71/306 ~~1371344 ~~102/: 545 ~~766 60551594 ~~007006.375 ~~158 و01180 ~~5220 447 ~~4 90ي164ل0 ~~060000709: 75 ~~52 007ل0 ~~568 :508ل ~~37 ار 100726 ~~ل10000 ~~330363 ~~60 67842663 ~~ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا PageV00P861 ~~============================================================ ~~8802 كتاب الشيدنة فى الطب ~~600539 ~~7116 ~~2147 ~~70 631 ~~23 ل ~~1065/06318 ~~34 ~~0 ~~0 ~~539056 ~~40 ان0566 ~~0638 ~~5. 419 ~~6489 ~~80.156 ~~6. 2325 ~~90.134048 ~~137 ~~ع1 60002 ~~6239 ~~373 .ن ~~2346 ~~6494ل/0 ~~600535 ~~60/160 515 ~~0257 ~~473ب ~~21. 4 ~~016-45 ~~801/71. 515 ~~16 55 ~~14051 ~~2170. 55 ~~49 ~~5530 60 ~~603ل ~~92 انن ~~320 ~~141 ~~156 1ر ~~2671 ~~ب ون ه فل م اهن لا PageV00P862 ~~============================================================ ~~مل شاه تان ه يتت ~~فهرست منابعى كه در مقذمه و حواشى ~~بطور مستقيم يا غيرمستقيم از آن استقاده شده است ~~اى . 1_ متايعم عربى و قارسى و تركى ~~ابن ابى أصيبعه عيون الانباء فى طيقات الاطياء بيروت 1945م. # ابن البيطار، المجامع لمفردات الادوية، قاهره 1291 ه ق. # ابن جزله، مهاجالنيان في مايستعمله الانسان، نسخهآ خطى دانشگاه تهران ش. 8190 ~~موزخ 615 ه. ق. # اين ستجون، الادوية المفردة، نسخه موزه بريتانى ش.1614 او نسخه بادليان اكسفورد. # ابن سيذه، المخصص فى اللغة 17 ج، بولاق 1321 ه_ ق . # ابن سينا، القاتون فى الطب، 3 ج، مصر 1294 ه. ق . # ابن عبدربه، العقدالقريد قاهره 1372 هه ق. # ابن العبرى، ms768 متتخب جامع المقردات للغافقى، نشر مايرهوف و صبحى مصر 1932_ . # 1940 ~~ابن قتيية الدينورىء عيون الاخبارء قاهره. # كتاب الشعر و الشعراء ليدن 1902م. # ابن متظور الاقريقى، لسان العرب، ك1 ج. 19561955م. # ابن التديم (النديم)، الفهرست، تهران 1971 م. # ابوحنيفه دينورى، كتاب النبات، الجزء الثالث و النصف الاول من الجزء الخامس، شر ~~لوين، ويسبادن 1974 م. # و ، كتاب النبات؛ قطعة من الجزء الخامس من كتاب النبات، نشر لوين، بريلقيجه ~~1953 م. PageV00P863 # ============================================================ ~~804 كتاب الصيدنة فى الطب ~~ابوالفرج الاصفهانى، اغانى،24 ج مصر 19741927م. # ابوالقاسم كاشانى، عرايس الجواهر ونفايس الاطايب، به كوشش ايرج افشارة تهران ~~1345ه ش. # اخوينى بخارى، هداية المتعلمين فى الطب، به اهتمام جلال متينى، مشهد 1344 ه. ش. # ارسطو طياع الحيوان، ترجمهآ يوحنا بن اليطريق به تحقيق عبدالرحمن بدوى، كويت هن ~~1977م:- ~~ازهرى، تهذيب اللغة تحقيق ايراهيم الابيارى ~~افشار، ايرج، مقدمهآ ترجمهآ فارسى صيدته، تهران 1358 ه_ ش. # اميرى، منوچهر، فرهنگ داروها و وازههاى دشوار يا تحقيق درباره كتاب الانبيه، تهران ~~1353 ه ش. # انطاكى، داود الضرير، تذكرة اولى الالباب والجامع للعجب المجاب، مصر 1321 ه. ق. # اوفچينكوا، فرهنگ روسى به قارسى، مسكو 1965 م. # اونبى بكرى، سمط اللألى فى شرح امالى القالى، تصحيح عبدالعزيز ميبنى، قاهره 1354 ~~ق. 1936م. # اهوازى مجوسى، كامل الصتاجة الطيية قاهره، بولاق 1294 ه ق. # بحترى، ديوان، به تحقيق حسن كامل الصيرفى، مصر 1963م. # بررسيهايى درباره ابوريحان بيروتى به مناسبت هزارهآ ولادت او، تهران 1352 ه. ش. # بوالو، كارنامهآ ابوريجان بيروتى، ترجمه و نگارش پرويز اذكائى، تهران 1352 ه. ش. # بيرونى، ابوريحان، تحقيق ماللهند، حيدرآباد دكن 1377 ه ق. 1958م. # ، كتاپ الصيدنه، نسخهآ خطى بورسه مورخ478 ه ق. # سس كتاب الصيدنه، نسخهآ خطى قاهره از روى عكس نسخه بورسه، كتابت محمودچ9 ~~الصدقى. # كتاب الصيدنه، نسخهآ خطى المتحف العراقى از روى نسخه بورسه. # نسخ سه گانهآ ترجمهآ قارسى صيدنه: مغنيسا، مجلس شورآى ملى، موزه بريتانى. # ترجمه قارسى صيدته، به كوشش ايرج افشار و منوچهر ستوده، تهران 1358 ms769 ~~هه ش. # س، فهرست كتابهاى رازى و نامهاى كتابهاى بيرونى، با تصحيح و ترجمه و تعليق ~~دكتر مهدى محقق، تهران 1466 ه ش. # گ كتاب الجماهر فى معرقة الجماهر، حيدرآباد 135 ه ق. PageV00P864 # ============================================================ ~~فهرست منابعى كهيد 805. # س، كتاب الصيدنه فى الطب، تحقيق الحكيم محمدسعيد و دكتر رانا احسان الهى ~~كراچى 1973 م. # تيفاشى، ازهارالافكار فى جواهرالاحجار مصر 1977 م . # ثابتى، حبيب الله درختان بو درختچههاى ايران، تهران 1344 هه شي. # جابر بن حيان، كتاب السموم و دفع مضارها، با شرح و ترجمهآ آلمانى از آلقرد زيگل، ~~ويسبادن 1958م. # جاحظ، كتاب البخلاء، تحقيق طهالحاجرى، قاهره 1971 م . # الحيوان، تحقيق عبدالسلام هارون، قاهره 1364 هم ق. # تعالبى، يتيمةالدهر، قاهره. # جرجانى، سيد اسماعيل، الاغراض الطبيه تهران 1345 ه ش. # جوانشير، كريم، اطلس گياهان چوى ايران، تهران 1355 ه ش. # جوزجانى، طبقات ناصرى با تصحيح عبدالحى حبيبى، كابل 1342 ه ش. # وال ن حدودالعالم من المشرق الى المغرب، به كوشش منوچهر ستوده، تهران 1340 ه ش. # دانش پژوه، محمدتقى، دو رساله درباره آتار علوى، تهران 1337 هم ش. # فهرست ميكروفيلمهاى كتابخاته مركزى دانشگاه تهرآن، 1348 ه ش ~~ف مقدمه نزهة الارواح وروضة الاقراح، تهران 1365 هه ش. # دميرى، حياةالحيوان، بولاق 1275 هه ق. # دهخدا، على اكبر لغت نامه، تهران 1325_1352 ه_ ش.ي ~~دياسقوريدس، المقالات السيع من كتاب دياسقوريدس، ترجمه اصطفن بن باسيل و ~~اصلاح حنين بن اسحق، تطوان 1952م. # ديوان الاعشى والاعشين الاخرين، به تصحيح رودلف رگير وين 51928ش. # ذى الرمة، ديوان، شرح ابونصر باهلى، تحقيق عبدالقدوس ابوصالح، دمشق 1392 ه.. # رازى، محمدبن زكريا، المحاوى فى الطب،23 جلد، به تصحيح و تعليق سيدخورشيد على ، ~~حيدرآباد دكن 1390 ه. ق. # ه الاسراروسرالاسرار4به كوشش محمدتقى دانش پزوه، تهران 1343 ه. ش. # اى ا ا كتاب الاسرار يا رازهاى صتعت ككيميا، ترجمه و تحقيق حسنعلى شيبانى، تهرآن و ~~1349 ه ش. # رمضان ششن، فهرست مخطوطات الطب الاسلامى فى مكتبات تركيا، استانبول 1984 م . PageV00P865 # ============================================================ ~~806 كتاب الصيدنة فى ms770 الطب ~~زاوش، محمده كانى شناسى در ايران قديم تهران 1348 هس ش. # السكرى، شرح اشعار الهذليين، تحقيق عبدالستار احمد فراج ~~سمعانى، ابوسعيد، الاتساب 1382 ه ق. 1963 م. # صفا، ذبيحالله، احوال و آثار بيروتى، تهران 1352 هه ش. # صفى الدين عبدالمؤمن بغدادى، مراصدالاطلاع مصر 1373 ه ق. # طبرى، ابوالحسن على بن سهل بن رين الطبرى، فردوس الحكمة، به تصحيح محمده ~~زبيرالصديقى، برلين 1928 م . # عبدالقادر بغدادى، خزانةالادب، 4 ج، مصر، بولاق. # عقيلى، مخزنالادوية، كلكته 1260 هه ق. . # سليمان مهرى، العلوم البحرية عتدالعرب، مصتفات احمدين سليمان المهرى، تحقيقجه ~~ابراهيم خورى، دمشق 1391 ه ق. # على بن حامدالكوفى، چچ نامه، دهلى 1358 ه. ق. # وقضتفر تبريزى، المشاطة لرسالة الفهرست، با تصحيح وترجمه و تعليق، مهدى محقق، ~~نهران 1346 ه ش. # قفطي، تاريخ الحكماء. ليهزيگ 1903مم) . # قلقشندى، صيح الاتعشى فى صناعة الانشاء قاهره 1383 ه ق. # كاشغرى، ديوان لغات الترك استانبول 1333 ه ق . # كريموف، ضيدنه بيرونى، ترجمە روسى با حواشى و مقدمه و فهارس، تاشكند 1973 م . # كندى، كيمياء العطر والتصعيدات، تصحيح و ترجمهآ آلمانى، كارل گاربرس، ليهزيگه ~~1948م. # گل گلاب، حسين، گيا، راهتماى گياهى، تهران 1340 ه ش. # محمدين ابى الخطاب القرشى، جمهرة اشعارالعرب، بولاق 1308 هه ق . # محمدحسين بن خلف تبريزى، برهان قاطع به اهتمام دكتر محمدمعين، تهران ~~13331330ه.ش. # محمد مؤمن حسينى، تحقه حكيم مؤمن يا نحفة المومتين، تهران 1377 ه ق . # رتضى الحسينى الزبيدى، تاج العروس من جواهرالقاموس، مصر1306_1307ه. ق . # مرزوقى، شرح ديوان الحماسة، نشر احمد امين، عبدالسلام هارون، قاهره 1371 ه. ق. # مسعودى، مروج الدهب و معادن الجوهر، به تصحيح شارل پلاء بيروت 1365م. # معين، محمد، حواشى محمدمعين بر برهان قاطع هي محمدحسين بن خلف تبريزى، PageV00P866 ~~============================================================ ~~فهرست متابعى كهيهه 78 ~~.13471342 01 ~~ك: فرهتگ فارسى، تهران 342 ~~موسى قرطتى، موسى بن عبيدالله الاسرائيلى، شرح اسماء العقار نشر و تصحيح ماكس وه ~~مايرهوف، قاهره 1940م. # ميدانى، السامى فى الاسامى، چاپ عكسى، تهران 1345 ه ش. # ا. 1344 ~~لم موفق ms771 الدين هروى الابنية عن حقائق الادوية به تصحيج احمد بهمنيار، تهران 346 ~~هه ش. # هران.1333 ه. ش. # مهدوى، يحيى، نسخههاى مصفات ابن سيتا، تهران 033 ~~ميسرى، دانشنامه در علم يزشكى به اهتمام برات زنجانى، نهران 1343 ه ش. # مينوى، مجتبى، ابوريحان بيرونى، در «بررسيهايى درباره ابوريحان بيروتى) تهران 1352. # هه ش ~~نويرى، نهاية الارب فى فنون الادب، قاهره. # روى، محمدبن يوسف، بحرالجواهر، نهران 1288 ه ق. # همائى، جلال، مقدمه كتاب «التفهيم، تهران 1318 ه ش. # ياقوت حموى، معجم الادباء، يا ارشادالاريب الى معرفة الاديب به تصحيح مرگليوث، هن ~~ما ~~حب معجمالبلدان، به تصحيح فرديناند ووستنفلد ليپزنگ1873_1846. # 2- منابع فرنگى ~~1110 6ع 21223 فاع0ل ~~112 1011101 712 ل61 ~~1865 للاع6ل1ع1 1217141111127526 060051202142 ~~1306 1160 0ا1 .71لطر .160 ~~17 2 1162 14 ~~188عع 1120 112111 11د 10 ~~10-113 16عا 1101022 7002 ~~1ع6 و0ا /1100761 . # 1975 ند .22266ن 120الر 11008160 ~~1882-17 66. 1 1082 6112701ل 100 ~~1 5011/1 لل18 ع161 ~~1 لة1 21م1 2 6.1علهعا ~~1361. 42 لمر وال560لل16عللفا ~~1ع ه ولانيا ~~1-17 1د 2107 و PageV00P867 ~~============================================================ ~~808 كتابالصيدنة فى الطب ~~1034 166 242 11271 70ة16111021 ~~دن ن 2 د0للةي ~~1040-0132 1113 له ل3 ~~610 عال2810112150 ينا2ه و ~~118-11 211هرعلة1 ~~31140 161 ~~1609 و21112212211011 18512 ~~ااع1 27 ولةلت55 ~~2212ع1 ~~5601001. 601112 11172 ~~1170 1عا 2222 611 ~~1150 1 -1 ره. واع6 ~~11 174 28 4 ي ~~22 ..16 ~~11 -16 181217/2 ناع 1088 ~~170 عا .216172ي 1118011ا1ا ~~-135 15 1ن 1 بدم. 215ل7 ~~7 ل1 12 لدفتك رالةالة1 PageV00P868 ~~============================================================ ms772