######OpenITI# #META# الناشر: الإسلامية - طهران #META# Shamela_short_metadata_record: #META# الكتاب: فرهنگ ابجدى = المنجد الأبجدي ¶ [قاموس عربي /فارسي] ¶ المؤلف: فؤاد افرام البستاني (ت: 1906م) ¶ المترجم: رضا مهيار ¶ عدد الأجزاء: 1 ¶ الناشر: الإسلامية - طهران ¶ سنة النشر:1370 بينالي الشارقة ¶ [ترقيم الكتاب موافق للمطبوع] ¶ أعده للشاملة: //محمود الجيزي - عفا الله عنه// ¶ ملاحظة: [هذا الكتاب من كتب المستودع بموقع المكتبة الشاملة] #META# comp: 1 #META# auth: فؤاد افرام البستاني #META# bkid: 34691 #META# authno: 3997 #META# bk: قاموس عربي /فارسي #META# ndata: اسم الكتD026E297كلاه خود #META# bkord: 8839 #META# idx: 1 #META# higrid: 1324 #META# iso: قاموس عربي فارسي #META# digitization_comments: [ترقيم الكتاب موافق للمطبوع] #META# أعده للشاملة: //محمود الجيزي - عفا الله عنه// #META# المترجم: رضا مهيار #META# Lng: فؤاد افرام البستاني #META# max: 1022 #META# archive: 25 #META# عدد الأجزاء: 1 #META# ملاحظة: [هذا الكتاب من كتب المستودع بموقع المكتبة الشاملة] #META# authinf: فؤاد افرام البستاني (ت: 1906م) #META# ad: 1324 #META# المؤلف: فؤاد افرام البستاني (ت: 1906م) #META# cat: الغريب والمعاجم ولغة الفقه #META# الكتاب: فرهنگ ابجدى = المنجد الأبجدي #META# DownloadSource: Abū Yaʿqūb's Shamela database #META# DownloadDate: 2017? #META# ConversionDate: 2020-10-01 #META#Header#End# ### | AUTO ### || AUTO ### || AUTO آ- أالألف # أ- # نخستين حرف از حروف هجاء است، اين حرف گاهى ساكن است مانند الف در (قام) ~~كه آنرا (اللينة) نامند، ويا متحرك است كه آنرا (الهمزة) گويند ودر حساب ~~(الجمل) عبارت است از شماره يك (1)، حرف همزه گاهى براى استفهام بكار مى ~~رود مانند: «أقرأت؟»: آيا خواندى؟، «أما قرأت؟» آيا نخواندى؟، «أفي البيت ~~أخوك؟»: آيا برادرت در خانه است؟ وگاهى براى نداى نزديك است مانند: # «أزيد اقبل»: اى زيد بيا. ونيز براى تسويه بكار مى رود وضابطه آن امكان ~~تبديل جمله داخل بر آن به مصدر است مانند «سواء علي أقمت ام قعدت» يعنى ~~«سواء علي قيامك وقعودك»: برخاستن ونشستن تو براى من يكسان است. # آ- ### || AUTO حرف نداء براى دور است يا نظير آن مانند آنكه در خواب يا غفلت باشد. # =الآئب- ### || AUTO ج أوب وأياب وأواب [أوب]: آنكه برگشته باشد، توبه كننده. # =الآئس- ### || AUTO [أيس]: نوميد، نااميد، مأيوس. # =آب- # أوبا ومآبا [أوب] من السفر: از مسافرت برگشت،- الى الله: بدرگاه خدا توبه ~~كرد،- ت الشمس: آفتاب غروب كرد،- الماء: # شبانگاه خود را به آب رسانيد،- أوبا ه: # بسوى او بازگشت،- اليه: شبانگاه نزد او آمد. # =آب- ### || AUTO ماه ميان تموز وايلول است. اين ماه 31 روز است وهشتمين ماه از ~~سال ميلادى است كه مطابق با مرداد ماه سال شمسى است، نام ديگر آن (أوغسطس) ~~است كه آنرا (اوت يا آگست) نيز گويند. # =الآب- ### || AUTO [أبو] عند المسيحيين: اقنوم اول از سه اقنوم نزد مسيحيان است. # =الآبدة- ### || AUTO ج أوابد: آنچه كه شگفت انگيز بوده وكاربردى كم داشته باشد، ~~آنچه كه به ندرت شگفت انگيز باشد، جانور وحشى، بلاى سختى كه هميشه از آن ~~ياد شود. # =الآبق- ### || AUTO ج أبق وأباق: بنده اى كه از ارباب خود گريخته باشد. # =الآبل- ### || AUTO ج أبال: آنكه در امر شتران مهارت داشته باشد. # =الآبنوس- ### || AUTO (ن): درخت آبنوس. اين كلمه يونانى است. # =الآبى- ### || AUTO ج آبون وأباة وأباء [أبي]: اسم فاعل از (أبى الشي ء) است. # =آتى- ### || AUTO مؤاتاة [أتي] ه على الشي ء: در ms0001 آن كار با او موافقت كرد،- ~~ايتاء اليه الشي ء: آن چيز را به سوى او راند،- فلانا الشي ء: آن چيز را به ~~فلانى داد؛ «آتنا غداءنا»: غذاى ما را بياور. # =الآتي- ### || AUTO آنكه از راه رسيده باشد؛ «الأسبوع الآتي»: هفته آينده. # =الآثار- ### || AUTO جمع أثر؛ «علم الآثار»: باستانشناسى،- عند ألمسلمين: علم حديث ~~وروايت؛ «دار الآثار»: موزه باستانشناسى، موزه. # =آثر- ### || AUTO إيثارا ه: او را برگزيد وبرترى داد، او را گرامى داشت،- كذا ~~بكذا: يكى را در پى ديگرى قرار داد. # =آثم- ### || AUTO إيثاما ه: او را به گناه كشانيد. # =الآثم- ### || AUTO اسم فاعل از (أثم) است. # =آج- ### || AUTO إيجاجا الماء: آب را شور وتلخ كرد. # =آجر- ### || AUTO إيجارا الدار فلانا ومن فلان: خانه را به او اجاره داد. پس او ~~(مؤجر) است وگفته نمى شود (مؤآجر)،- الرجل على كذا: به آن مرد پاداش كار ~~داد؛- مؤاجرة الرجل: آن مرد را به كار گرفت. # =الآجرة- ### || AUTO ج الآجر: خشت پخته (آجر) كه در زبان متداول به آن (القرميد) گويند. # =الآجل- ### || AUTO دير آينده، اين كلمه متضاد (العاجل) است؛ «عاجلا أو آجلا»: زود ~~يا دير؛ «فى العاجل والآجل»: هم اكنون ودر آينده. # =الآجلة- ### || AUTO ضد (العاجلة) است، روز واپسين، آخرت. # =الآجن- ### || AUTO من الماء: آبى كه مزه خود را از دست داده باشد، آب بدمزه. # =الآح- ### || AUTO [أوح]: سفيده تخم مرغ. # =الآحاد- ### || AUTO جمع (الأحد) است، در عدد گفته مى شود: «الآحاد» همچنانكه گويند ~~«العشرات والمئات» دهها وصدها؛ «آحاد الالوف»: هزاران هزار. # =آخى- ### || AUTO إخاء ومؤاخاة وإخاوة [أخو] ه: برادر يا دوست او شد. # =آخذ- ### || AUTO مؤاخذة ه: او را ملامت ونكوهش كرد،- ه على ذنبه وبذنبه: او را ~~به گناهى كه مرتكب شده بود كيفر داد. # =الآخر- # ج آخرون، م أخرى وأخراة، ج أخر PageV01P001 ### || AUTO وأخريات: ديگر؛ «من آن الى آخر»: از گاهى تا گاه ديگر؛ «هو ~~الآخر» او نيز ديگرى است. # =الآخر- ### || AUTO ج آخرون، م أخرى، ج أخريات: ضد (أول) است، پايان؛ «آخر الأمر»: ~~پايان كار؛ «آخر الزمان»: پايان روزگار؛ «عن آخره»: به تمامى آن؛ «من ~~آخره»: از پايان آن؛ «الى ms0002 آخره»: پياپى. # =الآخرة- ### || AUTO زندگى واپسين، آخرت. منسوب اين كلمه را (اخروي) گويند. # =الآد- ### || AUTO [أيد]: نيرو، توان، قوه. # =آدى- ### || AUTO إيداء [أدي]: آماده شد، نيرومند شد،- ه عليه: او را يارى كرد ~~ونيرومند ساخت. # =الآداب- ### || AUTO جمع (الأدب) است، اخلاق، علم اخلاق، دانش وفرهنگ وبطور كلى بر ~~امتيازات وشايستگى وبرازندگى شخص يا چيزى اطلاق مى شود مانند «آداب الدرس ~~وآداب القاضي» الخ. # =آدم- ### || AUTO ج آوادم: آدم ابو البشر، ونيز بر افراد جنس انسان اطلاق مى شود. # =الآدم- ### || AUTO م أدماء ج أدم: گندمگون. # =الآدمي- ### || AUTO انسان، منسوب به (الآدم) است، لطيف، آنكه داراى اخلاق نيكو است. # =آذى- ### || AUTO إيذاء [أذي] الرجل: آن مرد را آزار داد. # =آذار- ### || AUTO ماه سوم از سال ميلادى است كه بين شباط ونيسان مى باشد. اين ~~ماه داراى 31 روز استكه مطابق با يازدهم اسفندماه تا يازدهم فروردين ماه هر ~~سال شمسى است وبه آن (مارس يا مارت يا مارچ) نيز گويند. # =الآذان- ### || AUTO جمع الأذن؛ «آذان الفأر» (ن): نام گلى است اروپائى از رسته ~~(الحمحميات) به رنگ آبى ودانه هاى ريز؛ «آذان الجدي وآذان الأرنب وآذان ~~الفيل» (ن): نام گياهانى است داراى گلهاى زيبا كه براى تزيين بكار برده مى شوند. # =آذن- ### || AUTO إيذانا فلانا الأمر وبالأمر: فلانى را بر آن كار آگاه كرد. # =آرب- ### || AUTO مؤاربة [أرب] ه: به او نيرنگ زد واو را فريب داد. # =الآرة- ### || AUTO [أور]: منقل، آتشدان. # =آرخ- ### || AUTO مؤارخة [أرخ] الكتاب او الحادث: تاريخ نوشته يا حادثه وپيشامد ~~را بيان كرد. # =آرق- ### || AUTO إيراقا [أرق] ه: او را بيدار نگهداشت. # =الأرق- ### || AUTO آنكه خواب از او بدر رود وشب را نخوابد. # =آزى- ### || AUTO مؤازاة [أزي] الرجل: با آن مرد همگام شد وپا به پاى او راه رفت. # =آزر- ### || AUTO مؤازرة [أزر] ه: او را كمك ويارى كرد. # =آزف- ### || AUTO إيزافا [أزف] ه: او را شتابانيد. # =الآزمة- ### || AUTO ج أوازم [أزم]: سختى ومضيقه، قحطى وخشكسالى. # =آس- ### || AUTO يؤوس أوسا وإياسا [أوس] ه: به او چيزى بخشيد، به او آنچه را كه ~~از دست داده بود عوض داد. # =الآس- ### || AUTO ### || AUTO ms0003 (ن): گياهى است از رسته (الآسيات)، ميوه هاى ريز ~~وخوشمزه به رنگهاى سفيد وسياه دارد. نام ديگر آن «الريحان» است ودانه هاى ~~آنرا در زبان متداول (الحنبلاس) يا (حب الآس) گويند؛ «الآس البري» (ن): ~~گونه ديگرى از درخت آس دانه زمينى است كه در زبان متداول به آن «شرابة ~~الراعي» گويند. # =آسى- ### || AUTO مؤاساة [أسو، أسي] الرجل في ماله: در مال يا دارائى خود آن مرد ~~را برابرى داد؛ «آسيته بنفسي»: با جان خود او را برابرى وآرامش خاطر دادم،- ~~ه: در پيشامد ناگوارى كه بر او وارد شده بود تسليت گفت،- بينهما: اختلاف ~~ميان آن دو را برطرف وآشتى برقرار كرد،- ايساء ه: او را غمگين كرد. # =آسال- ### || AUTO [أسل]، «هو على آسال من أبيه»: او نشانه هائى از پدرش دارد. # =الآسة- ### || AUTO (ن): واحد (الآس) است. # =آسف- ### || AUTO إيسافا ه: او را به خشم درآورد واندوهگين كرد. # =الآسف- ### || AUTO اندوهگين، دلباخته. # =الآسن- # آب كه رنگ ومزه وبوى آن دگرگون شده باشد. # =الآسي- ### || AUTO ج أسيانون: غمگسار،- ج أساة وإساء: پزشك، دكتر. # =الآسية- ### || AUTO ج أسييات وأسايا: زن غمگين وغمگسار،- ج آسيات وأواس: پزشك زن، ~~خانم دكتر،- ج أواس: ستون، عمود. # =الآشر- ### || AUTO ج أواشر (ع ا): خار پاى ملخ، گره ريز كه بر نوك بال ملخ است. # =آصد- ### || AUTO إبصادا [أصد] الباب: درب را بست. # =آصر- ### || AUTO مؤاصرة ه: نزديك يا مجاور وهمسايه او شد. # =الآصرة- ### || AUTO ج أواصر: آنچه كه تو را با ديگرى از نظر خويشاوندى ويا نيكى ~~پيوند دهد؛ «أواصر الولاء او الصداقة»: پيوندهاى دوستى ومحبت. # =آصل- ### || AUTO إيصالا: بهنگام اصيل (عصر) داخل شد. # =آض- ### || AUTO يئيض أيضا [أيض]: شد، بازگشت. # =الآفة- ### || AUTO ج آفات [أوف]: آفت، آسيب، آنچه كه باعث فساد وتباهى باشد. # =الآفكة- ### || AUTO ج أوافك من السنين: سال قحطى وخشكسالى. # =الآفل- ### || AUTO ج أفل وأفول: غايب؛ «فلان كعبه سافل ونجمه آفل»: بخت فلانى ~~برگشته وستاره اش غروب كرده است. # =آق- ### || AUTO - أوقا [أوق] عليه: بر روى آن خميده شد، بر روى آن مشرف شد، ~~براى او فال بد زد. # =آكد- ### || AUTO إيكادا [وكد] العهد او السرج: پيمان ms0004 يا زين را محكم واستوار ~~بست. (به كار بردن اين كلمه با واو فصيحتر است). # =الآكد- ### || AUTO مرادف (الأوكد) است. # =آكف- # إيكافا [أكف] الحمار: بر پشت آن خر پالان انداخت وآنرا بست،- الأكاف: # پالان را دوخت. # =آكف- # إيكافا [وكف] الحمار: مرادف (اكفه) است. PageV01P002 ### || AUTO =آكل- ### || AUTO مؤاكلة وإكالا ه: با او غذا خورد، او را غذا داد،- ايكالا ~~فلانا الشي ء: او را غذا خورانيد. # =آكل النمل- ### || AUTO (ح): جانور مورچه خوار. اين جانور دندان ندارد ومورچگان را با ~~زبان خود شكار مى كند ومى خورد. # =الآكلة- ### || AUTO بيمارى خوره كه در عضو بدن پديد مىيد وبتدريج عضو را خورده ~~ونابود مى كند. # =آل- ### || AUTO ### || AUTO يؤول أولا ومآلا [أول] اليه: بسوى او برگشت؛ «آل ~~الأمر اليه»: كار بدست او افتاد؛ «آل به المطاف الى»: گرديدن وپيگيرى او را ~~به ... رسانيد،- إيالا وأولا الرعية: امور مردم را با سياست وتدبير اداره ~~كرد،- أولا وإيالا وإيالة على القوم: امور آن قوم را بعهده گرفت وبر آنها ~~فرمانروائى كرد. # =الآل- ### || AUTO [أول]: سراب يا آنچه كه در تابستان يا در ميانه روز همانند آب ~~ميان زمين وآسمان در بيابان ديده شود، خانواده بزرگ واشرافى؛ «آل الرجل»: ~~خانواده مرد. # =آلى- # إيلاء [ألو]: سوگند خورد؛ «آليت أفعل كذا»: سوگند خوردم كه آن كار را ~~نكنم (با حذف لا پس از فعل قسم)،- على نفسه أن: ### || AUTO تعهد نمود كه ... # =الآلاتي- ### || AUTO [أول]: آنكه امور ابزارى را عهده دار باشد، نوازنده ابزار ~~موسيقى. # =الآلة- # ج آل وآلات: آلت، ماشين، ابزار؛ «الآلة الحاسبة»: ماشين حساب؛ «الآلة ~~الكاتبة»: # ماشين تحرير؛ «آلة الجر» و«الآلة الرافعة»: ### || AUTO ماشين جرثقيل، كارگر مجري (انجام دهنده كار)؛ «هو آلة بين ~~يديه»: او مجري اوامر اوست. # =آلف- ### || AUTO إلافا ومؤالفة ه: با او آميزش ومعاشرت كرد،- إيلافا المكان: ~~ملازم آن مكان شد وبه آن عادت كرد،- ه المكان: ### || AUTO او را به آن مكان عادت داد وملازم آنجا كرد،- القوم: آن قوم را ~~يكهزار نفر كرد،- القوم: آن قوم يكهزار نفر شدند. # =آلم- # إيلاما ه: او را به درد آورد. # =الآله- ### || AUTO [وله]: مرادف (الواله) است. ms0005 # =الآلي- # [أول]: منسوب به (الآلة) است، اتوماتيكى؛ «حركة آلية» حركت ماشينى؛ ~~«الهاتف الآلي»: تلفن مغناطيسى؛ «القوات الآلية»: نيروى زرهى كه عهده دار ~~نقل وانتقال سربازان است. # =آم- ### || AUTO يئيم أيمة وأيما [أيم] الرجل من زوجته أو المرأة من زوجها: آن ~~مرد زن خود را يا آن زن مرد خود را از دست داد. # =آمر- ### || AUTO مؤامرة ه في أمر: در كارى با او مشورت كرد. # =الآمر- ### || AUTO امر دهنده، فرمانده، كارفرما؛ «الآمر الناهي»: فرمانرواى مطلق، ~~آنكه گره كار بدست او باز شود. # =آمن- ### || AUTO إيمانا به: او را تأييد وبه او اعتماد كرد،- له: از او ~~فرمانبردارى وبه وى فروتنى كرد. # =الآمن- ### || AUTO آنكه در امان واطمينان باشد. # =آمين- # اسم فعل است بمعناى «استجب»: # اجابت كن، بپذير يا بمعناى «فليكن كذلك»: آن چنان باشد. # =آن- ### || AUTO يئين أينا [أين]: هنگام آن فرارسيد؛ «آن لك ان تفعل كذا»: ~~هنگام انجام آن كار براى تو فرارسيد: «آن الأوان»: فرصت بدست آمد. # =الآن- # اين كلمه ظرف زمان است بمعناى هم اكنون،- ج آونة: هنگام، اكنون؛ «فى آن ~~واحد»: در يك زمان؛ «من آن الى آخر»: # گاهگاهى؛ «ما بين آن وآخر»: از هنگامى به هنگام ديگر؛ «آنا بعد آن» ~~پياپى، ساعت به ساعت، لحظه به لحظه؛ «حتى الآن»: ### || AUTO تاكنون؛ «بعد الآن»: از هم اكنون به بعد؛ «من الآن فصاعدا»: از ~~اكنون تا آينده؛ «آنا فآنا»: بتدريج، پى در پى. # =آنى- ### || AUTO إيناء [أني] فلانا: او را بتأخير انداخت. # =آناء- ### || AUTO [أين] الليل: ساعات شب، شبانگاه. # =الآنام- ### || AUTO خلق، آفريده شدگان. # =آنث- ### || AUTO إيناثا ت المرأة: آن زن دختر زائيد. # =آنس- ### || AUTO يؤنس إيناسا ه: او را مأنوس كرد، او را سرگرم كرد،- الصوت: صدا ~~را شنيد،- الشي ء: آن چيز را ديد؛ «آنس من جانب الطور نارا»: از سمت كوه ~~طور آتشى ديد،- فيه الكفاية: كفايت وتوان را بدست آورد،- يؤانس مؤانسة ه: ~~با او انس گرفت، با وى مهربانى كرد، به او تسليت گفت ودلدارى داد. # =الآنسة- ### || AUTO ج أوانس: دختر خوش قلب، دوشيزه. # =آنفا- ### || AUTO از زمانى نزديك، پيش از اين؛ «ذكرته آنفا»: ms0006 يك ساعت قبل در ذكر ~~وياد او بودم. اين كلمه منصوب به ظرفيت است. # =آنق- # إيناقا ه: او را به شگفتى درآورد. # =آنق- ### || AUTO إيناقا ونيقا [نوق] الشي ء فلانا: آن چيز فلانى را شگفت زده ~~كرد، (آنق مقلوب كلمه أناق است ومصدر آن بر خلاف قياس نيقا مى باشد). # =الآني- ### || AUTO آنكه بسيار دورانديش وبردبار باشد. # =آه- # اسم فعل است بمعناى مضارع كه براى درد بكار مى رود، افسوس. # =آه- ### || AUTO -- أوها [أوه]: شكايت كرد ودرد كشيد، آه يا آها يا أوه يا اوه ~~گفت، آه كشيد. # =آه- # مرادف (آه) است؛ «آه من هذا الأمر»: # آه از اين امر كه براى من دردمند است. # =آه- # مرادف (آه) است. # =آها- ### || AUTO مرادف (آه) است. # =الآهل- ### || AUTO آنكه زن وفرزند دارد، عيالمند،- من الأمكنة: جايى كه مردم در ~~آن زندگى كنند. # =آوى- ### || AUTO إيواء [أوي] ه البيت وإلى البيت: او را در خانه جاى داد، او را ~~به خانه برد وساكن كرد. # =آوب- ### || AUTO مؤاوبة [أوب] الركاب: سواران در راه با هم مسابقه دادند،- ~~القوم: آن قوم تمامى روز را راه رفتند وشب هنگام استراحت كردند. # =الآي- # [أوي]: جمع (آية) است. PageV01P003 ### || AUTO =الآية- ### || AUTO ج آي وآيات [أوي]: نشانه، علامت، عبرت، عبارتى از كتاب آسمانى؛ ~~«آية الرجل»: شخصيت وقيافه مرد. # =آيد- ### || AUTO مؤابدة [أيد] ه: او را توانا ونيرومند كرد، او را تثبيت ~~واستوار كرد. # =آيس- # إيئاسا [أيس] ه: او را نااميد كرد. # =آيس- ### || AUTO إياسا ومؤايسة [يأس] ه: او را به نوميدى كشانيد. # =ائتاب- # ائتيابا [أوب]: بازگشت،- الماء: ### || AUTO شبانگاه به آب وارد شد. # =ائتج- ### || AUTO ائتجاجا [أج]: شعله ور شد،- ت النار: گرمى آتش زياد شد. # =ائتزر- ### || AUTO ائتزارا [أزر]: شلوار پوشيد. # =ائتدم- ### || AUTO ائتداما [أدم]: نان را با نان خورش خورد. # =ائتشب- ### || AUTO ائتشابا [أشب] القوم: آن قوم با هم آميزش كردند. # =ائتكل- ### || AUTO ائتكالا [أكل]: پاره اى از آن پاره ديگر را خورد،- ت النار: ~~شعله آتش افزون شد گويا پاره اى از آن پاره ديگر را مى خورد،- من الغضب: از ~~سختى خشم سوخت. # =ائتلى- ### || AUTO ائتلاء [ألو]: سوگند ياد كرد. # =الائتلاف- ### || AUTO [ألف]: پيمان بستن ms0007 ومتحد شدن؛ «وزارة ائتلاف»: كابينه ائتلافى. # =ائتلف- ### || AUTO ائتلافا [ألف] القوم: آن قوم گردهم آمدند،- معه: با او يكنواخت شد. # =ائتلق- ### || AUTO ائتلافا [ألق] البرق: برق درخشيد. # =ائتم- ### || AUTO ائتماما [أم] ه: بسوى او رفت، قصد وى كرد،- به: به او اقتدا ~~كرد، از او پيروى كرد. # =ائتمر- ### || AUTO ائتمارا [أمر] القوم: آن قوم با هم مشورت كردند،- القوم بفلان: ~~آن قوم براى كشتن فلانى با هم تبانى كردند،- ه: با او مشورت كرد،- الأمر ~~وبه: دستور او را اطاعت كرد؛ «ائتمر بأمره»: به فرمان او گردن نهاد وفروتنى كرد. # =ائتمن- ### || AUTO ائتمانا [أمن] ه: او را امين خود شمرد،- ه على كذا: او را بر ~~چيزى امين نمود، وى را امانت دار چيزى كرد. # =الأب- # ج آباء [أبو]: از اسماء خمسه است. ### || AUTO ### || AUTO اعراب اين اسمها با حرف است مانند «جاء ابوك، رأيت ~~اباك، مررت بابيك». ونيز براى منادى «يا أبى ويا ابت» گويند ومعناى آن پدر ~~است؛ «تناقلوه أبا عن جد»: آن چيز را به ارث بردند، آنكه چيزى را بوجود ~~آورد مانند «ابو الاستقلال»: بنيانگذار استقلال؛ «ابو الوطن»: پدر ميهن؛ ~~«ابو الذرة»: مكتشف نيروى اتم، «بابي أنت»: پدرم فداى تو. # =أبا- # - إباوة وأبوة وأبوا [أبو]: پدر شد،- ه: او را تربيت كرد وپرورانيد؛ ~~«ابوته واممته»: # براى او پدر ومادر بودم. # =أبى- ### || AUTO - إباء وإباءة [أبي] الشي ء: آن چيز را نپذيرفت، آن چيز را ~~نخواست، از آن چيز كراهت ورزيد،- الشي ء عليه: از آن چيز او را بازداشت، آن ~~چيز را بر وى ممنوع كرد. # =أباء- ### || AUTO إباءة [بوأ] الشي ء وبالشي ء اليه وعليه: آن چيز را ~~برگردانيد،- القاتل بالقتيل: قاتل را كشت وقصاص كرد،- بالمكان: در آن جاى ~~اقامت گزيد،- ه منزلا وفى المنزل: او را در آن منزل اقامت داد،- منه: از وى گريخت. # =الإباء- ### || AUTO [أبي]: نپذيرفتن، تنفر، عزت وبزرگى نفس. # =الأبابيل- ### || AUTO گروهها، فرقه ها، اين كلمه جمع است ومفرد ندارد؛ «طير أبابيل»: ~~پرندگان گرد هم آمده در پروازهاى پياپى. # =الأباجور- ### || AUTO مرادف (القباجور) وبمعناى اپاژور است (چراغ روميزى بزرگ). # =أباح- ### || AUTO إباحة [بوح] السر: ms0008 راز را آشكار كرد،- الشي ء: آن چيز را اجازه داد. # =الإباحي- ### || AUTO آنكه براى خود وديگرى كارهاى حرام را اجازه دهد، آنكه پاى بند ~~مقررات نباشد. # =الإباحية- ### || AUTO عدم رعايت به قانون يا قواعد اخلاقى، مرادف (الفوضوية) بمعناى ~~پاى بند نبودن بمقررات است. # =أباد- ### || AUTO إبادة [بيد] ه: او را نابود كرد، آن را ويران كرد. # =الإبادة- ### || AUTO نابود كردن، ويران نمودن. # =أباديد تباديد- # [بد]؛ «ذهبوا اباديد تباديد»: ### || AUTO رفتند واز هم جدا شدند؛ «طير اباديد وتباديد»: پرندگان متفرق ~~واز هم جدا شده. # =أبار- ### || AUTO إبارة [بور] ه: او را نابود كرد، هلاك نمود. # =الأبار- ### || AUTO سوزن ساز، سوزن فروش، آنكه گرد نرى بر نخل خرما ريزد، كك كه ~~نيش مى زند. # =الأباشة- ### || AUTO من الناس: گروه هاى مختلف مردم، اوباش. # =أباض- ### || AUTO إباضة [بيض] ت المرأة: زن فرزندان سفيد زائيد. # =الإباط- ### || AUTO آنچه كه در زير بغل گيرند. # =أبال- ### || AUTO إبالة [بول] ه: او را به بول كردن واداشت. # =الإبالة- # جمعيت، گروه،- ت: يك بسته از پارچه محكم بافت كه پيچيده شده باشد. اين ~~كلمه ايتاليائى است. # =الإبالة- ### || AUTO يك پشته از گياه وهيزم؛ «ضغث على ابالة»: بلائى كه روى بلائى آيد. # =أبان- ### || AUTO إبانة [بين] الشي ء: آن چيز را بريد وجدا كرد؛ «ضربه فأبان ~~رأسه من جسده»: با يك ضربه سر از بدنش جدا كرد، آن چيز را توضيح داد،- الشي ~~ء: آن چيز روشن وآشكار شد. # =الإبان- ### || AUTO وقت، زمان؛ «هو فى ابان شبابه»: او در دوران جوانى است. # =أبأس- ### || AUTO إبئاسا [بأس]: سختيها بر او وارد آمد،- ه: سختيها را بر او ~~وارد كرد. # =ابتاض- ### || AUTO ابتياضا [بيض]: كلاه خود بر سر نهاد. # =ابتاع- ### || AUTO ابتياعا [بيع] الشي ء: آن چيز را خريد. # =أبت- ### || AUTO إبتاتا [بت] ه: آن را بريد،- الامر: آن كار را انجام داد،- ~~الرجل: آن مرد را خسته كرد. # =ابتأس- # ابتآسا [بأس]: بدبين واندوهگين شد؛ «لا تبتئس بما كانوا يعملون»: از آنچه كه PageV01P004 ### || AUTO مى كردند اندوهگين مباش. # =ابتد- ### || AUTO ابتدادا [بد] الرجلان فلانا بالضرب: آن دو مرد فلانى را از دو ~~طرف زدند. # =الابتدائي- # آغازين، اولى؛ «المحكمة ms0009 الابتدائية»: دادگاه بدوى؛ «التعليم الابتدائي»: ### || AUTO مرحله اول تعليمات عمومى؛ «الشهادة الابتدائية»: گواهينامه ~~پايان تحصيلات ابتدائى (دبستان). # =الابتداع- ### || AUTO به وجود آوردن چيزى نو، ابتكار، نيروى خلاق. # =ابتدأ- ### || AUTO ابتداء [بدأ] الشي ء أو به: به چيزى يا به كارى آغاز كرد، آن ~~چيز را پيش از ديگران آغاز كرد،- بفلان: از فلانى آغاز كرد،- الشي ء: آن ~~چيز را بوجود آورد. # =ابتدر- ### || AUTO ابتدارا [بدر]: شتاب كرد؛ «ابتدر الى ... »: به چيزى يا كارى ~~شتاب كرد؛ «ابتدره قائلا»: با شتاب در سخن بر او پيشى گرفت،- القوم امرا: ~~آن قوم به كارى شتافتند وبا هم به مسابقه پرداختند تا برنده شناخته شود. # =ابتدع- ### || AUTO ابتداعا [بدع] الشي ء: آن چيز را بوجود آورد يا ساخت. # =ابتده- ### || AUTO ابتداها [بده] الخطبة: بدون نوشته وارتجالى سخنرانى كرد. # =الابتذال- ### || AUTO مص، مبتذل وبىرزش بودن چيزى. # =ابتذل- # ابتذالا [بذل]: لباس كار پوشيد، بزرگى وپرهيزكارى را رها كرد،- الثوب: ### || AUTO جامه را هر روز يا هنگام كار پوشيد، او را به كار وكسب گماشت. # =أبتر- # إبتارا [بتر] ه الله: خداوند او را بى فرزند گردانيد. # =ابتر- ### || AUTO ابترارا [بر]: از ياران خود كناره گيرى كرد، گوشه نشينى اختيار كرد. # =الأبتر- ### || AUTO م بتراء، ج بتر: هر چيزى كه بريده شده باشد، دم بريده، مار ~~كوتاه وخطرناك، آنكه فرزندى ندارد. # =ابترى- ### || AUTO ابتراء [بري] السهم والقلم: چوبه تير يا قلم را تراشيد. # =الأبتران- ### || AUTO برده وگورخر، بدين نام خوانده، شده اند زيرا خيرى در آنها نيست. # =ابترد- ### || AUTO ابترادا [برد]: با آب سرد شستشو كرد. # =ابترك- ### || AUTO ابتراكا [برك] فلانا: فلانى را بر زمين افكند وزير سينه خود ~~قرار داد،- فلانا فى عرضه وعليه: فلانى را دشنام داد وبه ناموس او ناسزا گفت. # =ابتز- ### || AUTO ابتزازا [بز] منه الشي ء: آن چيز را با نيرنگ از او گرفت. # =ابتزغ- ### || AUTO ابتزاغا [بزغ] الربيع: بهار آمد، بهار آغاز شد. # =ابتزل- ### || AUTO ابتزالا [بزل] الخمر: ظرف مى را سوراخ كرد،- الجسد: بدن خون ~~چكانيد،- السقاء: مشك از آنچه كه در آن بود چكه كرد. # =ابتسر- ### || AUTO ابتسارا [بسر] الشي ء: آن چيز را ms0010 تازه بدست آورد،- الحاجة: ~~حاجت را پيش از موقع خود خواست،- بالامر: آغاز به كار كرد. # =ابتسل- ### || AUTO ابتسالا [بسل] نفسه للموت: براى مرگ دلاورانه خود را آماده كرد. # =ابتسم- ### || AUTO ابتساما [بسم]: لبخند زد. # =ابتض- ### || AUTO ابتضاضا [بض] القوم: آن قوم را خسته ومستأصل كرد. # =ابتعد- ### || AUTO ابتعادا [بعد] عنه: از او دور شد. # =ابتغى- ### || AUTO ابتغاء [بغي] الشي ء: آن چيز را خواست، آن را طلبيد. # =ابتقع- ### || AUTO ابتقاعا [بقع] لونه: رنگ چهره او از ترس يا اندوه دگرگون شد. # =الابتكار- ### || AUTO اختراع، چيزى نو بوجود آوردن؛ «ابتكار المعاني»: بوجود آوردن ~~معانى جديد در كلمات وتعبيرات، هر چيز تازه ونو، بدعت. # =ابتكر- ### || AUTO ابتكارا [بكر] الشي ء: چيز تازه اى اختراع كرد،- الفاكهة: نوبر ~~ميوه را خورد،- فلانا وعلى فلان: بهنگام سپيده دم نزد فلانى آمد. # =ابتل- ### || AUTO ابتلالا [بل] الثوب: جامه خيس شد،- من مرضه: از بيمارى كه داشت ~~بهبود يافت. # =ابتلى- ### || AUTO ابتلاء [بلي] ه: او را آزمايش كرد،- الشي ء: آن چيز را دانست ~~وشناخت. # =الابتلاء- ### || AUTO آزمون، آزمايش، امتحان. # =ابتلع- ### || AUTO ابتلاعا [بلع] الشي ء: آن چيز را بلعيد. # =ابتهى- ### || AUTO ابتهاء [بهي] به: به او افتخار كرد. # =ابتهج- ### || AUTO ابتهاجا [بهج] به: به آن خورسند وشادمان شد. # =ابتهر- ### || AUTO ابتهارا [بهر]: درباره چيزى مبالغه كرد، به دروغ گفت كارى كردم ~~كه نكرده بود،- ه: از عيبى كه داشت او را رسوا كرد،- السيف: شمشير دو نيم شد. # =ابتهل- ### || AUTO ابتهالا [بهل] إلى: براى چيزى دعا وزارى كرد. # =ابتنى- ### || AUTO ابتناء [بني] بينا: خانه اى ساخت، الرجل: به آن مرد نكوئى ~~كرد،- الرجل: آن مرد داراى فرزندان شد. # =الأبج- ### || AUTO م بجاء [بج]: مرد فراخ چشم؛ «عين بجاء»: چشم فراخ. # =أبجد- # نخستين لفظى است كه در آن حروف هجاء در زبان عربى به حساب (الجمل) جمع ~~آورى شده است. اين الفاظ عبارتند از: ابجد، هوز، حطى، كلمن، سعفص، قرشت، ~~ثخذ، ضظغ، لا؛ «كتاب الأبجدية»: # كتاب آموزش قرائت زبان عربى. # جدول حساب (الجمل) با معادل ارقام حسابى آن: # ا/ 1/ ح/ 8/ س/ 60/ ت/ 400 ب/ 2/ ط/ 9/ ع/ 70/ ث/ 500 ج/ 3/ ي/ 10/ ف/ ~~80/ خ/ 600 ms0011 د/ 4/ ك/ 20/ ص/ 90/ ذ/ 700 ه/ 5/ ل/ 30/ ق/ 100/ ض/ 800 و/ 6/ ~~م/ 40/ ر/ 200/ ظ/ 900 ز/ 7/ ن/ 50/ ش/ 300/ غ/ 1000 # الأبجل- ### || AUTO ج أباجل (ع ا): رگ بزرگى كه در دست يا پاى مى باشد. # =أبح- ### || AUTO إبحاحا [بح] ه: صداى او را خشن كرد. # =الأبح- # ج بح، م بحاء وبحة: آنكه صدايش PageV01P005 ### || AUTO گرفته وستبر شده باشد. # =أبحر- ### || AUTO إبحارا [بحر]: به دريا سفر كرد،- الماء: آب شور شد،- الرجل ~~الماء: آب را شور يافت،- ت الأرض: آب در گوشه وكنار زمين فراوان شد. # =الأبخر- ### || AUTO بد بوى، آنچه كه بوى بد دهد. # =الأبخص- ### || AUTO م بخصاء، ج بخص: آنكه در بالاى چشمان يا زير چشمانش پيله وباد ~~كرده باشد. # =أبخق- ### || AUTO إبخاقا [بخق] عينه: چشم او را كور كرد، چشم او را بركند. # =الأبخق- ### || AUTO مرد يك چشم، كور. # =أبخل- ### || AUTO إبخالا [بخل] ه: او را بخيل يافت. # =أبد- # - أبودا الحيوان: جانور رميد يا وحشى شد،-- ابودا بالمكان: در آن مكان ~~اقامت گزيد،- الشاعر: شاعر شعرى سرود كه معناى آن مفهوم نيست. # =أبد- # - أبدا: وحشت كرد، رميد. # =أبد- # إبدادا [بد] الشي ء بينهم: از آن چيز به هر يك از آنها سهمى بخشيد. # =أبد- ### || AUTO تأبيدا [أبد] ه: آن را جاويدان كرد. # =الأبد- ### || AUTO ج آباد وأبود: دهر، زمان، گردون، روزگار، ازلي، دائم؛ «ابد ~~الأبدين والآبدين»؛ «ابد الأبد»: «ابد الآباد»؛ «ابد الدهر»؛ «الى الأبد»: ~~روزگار بى پايان، هميشه؛ «ابدا»: # ظرف زمان براى تأكيد منفى است بمعناى قطعا ومطلقا؛ «لا افعله ابدا»: هرگز ~~مطلقا اين كار را نخواهم كرد، وگاهى براى تأكيد مثبت بمعناى هميشه مىيد ~~مانند «أفعله ابدا»: همواره اين كار را خواهم كرد. # =الأبد- ### || AUTO م بداء: آنكه دستها يا رانهايش از هم دور باشند، مرد بزرگ ~~اندام كه اعضاى بدنش از هم دور باشند. # =أبدى- ### || AUTO إبداء [بدو] الأمر: امر را آشكار كرد، بيان كرد،- رأيا فى كذا: ~~رأي خود را درباره چيزى بيان كرد،- فى كلامه: در سخن خود گستاخى كرد؛ ~~«ابديت فى منطقك»: در سخن خود دليرى وگستاخى نمودى. # =أبدأ- ### || AUTO إبداء [بدأ] الله الخلق: خداوند مردم را ms0012 آفريد واز عدم بوجود ~~آورد،- الرجل: آن مرد چيز نوينى آورد، بدعت گذارد؛ «فلان ما يبدئ وما ~~يعيد»: فلانى هيچ سخنى نمى گويد. # =أبدر- ### || AUTO إبدارا [بدر]: ماه بر او طلوع كرد، در شب مهتابى سفر كرد. # =أبدع- ### || AUTO إبداعا [بدع]: در كار خود مهارت بخرج داد، كار خود را درست ~~انجام داد،- الرجل: آن مرد بدعت آورد،- الشي ء: آن چيز را ساخت وبوجود آورد. # =أبدل- # إبدالا [بدل] الشي ء منه: عوض آن چيز را گرفت. # =الأبدي- ### || AUTO بى پايان، بىنتها. # =الأبدية- ### || AUTO جاويدان، آخرت. # =أبذى- ### || AUTO إبذاء [بذو] عليه: به او ناسزا گفت. # =أبذأ- ### || AUTO إبذاء [بذأ]: دشنام وناسزا گفت ونكوهيد. # =أبر- # - أبرا وإبارا [أبر] ه: به او آمپول تزريق كرد، از او سخن چينى كرد، او ~~را نابود كرد،- ت العقرب فلانا: عقرب فلانى را نيش زد،- الزرع (ز): درخت را ~~پيوند يا گرد نرى زد. # =أبر- ### || AUTO إبرارا [بر]: در زمين به سير وسياحت پرداخت،- اليمين: به راستى ~~سوگند ياد كرد،- الله حجته: خداوند حج او را پذيرفت وقبول كرد،- عليه: بر ~~او چيره وپيروز شد. # =الأبر- ### || AUTO اسم تفضيل است. # =الإبراز- ### || AUTO اظهار، بيان، آشكار كردن. # =أبرأ- ### || AUTO إبراء [برأ] المريض: بيمار را شفا بخشيد،- ه من الدين: او را ~~از بدهى كه داشت مبرى كرد؛ «ابرأ ذمته»: بدهى او را واريز كرد. # =الإبرة- ### || AUTO ج إبر وإبار وإبرات: سوزن خياطى كه با آن دوخت ودوز كنند ~~وبگونه بزرگ آن (المسلة) گويند؛ «شغل الإبرة»: كار سوزني، نيش عقرب ويا ~~زنبور كه به آن (الحمة) گويند؛ «ابرة مغنطيسية» (ف): عقربه تعيين جهت در ~~شمال؛ «ابرة المحقن» (طب): امپول تزريق دارو كه بر آن نيز (حقنة بإبرة) ~~اطلاق مى شود. # =أبرج- ### || AUTO إبراجا [برج]: برجى بنا نهاد. # =أبرح- ### || AUTO إبراحا [برح] ه: آن چيز را از جايش بر كند وبيرون انداخت. # =أبرد- ### || AUTO إبرادا [برد] اليه البريد: پيك براى او فرستاد،- ه المرض: ~~بيمارى او را ناتوان كرد. # =أبرز- ### || AUTO إبرازا [برز] ه: آن را آشكار كرد، آن را نشان داد،- الكتاب: ~~كتاب را منتشر ساخت،- الرجل: آن مرد آماده سفر شد. # =ابرش- ### || AUTO ابرشاشا [برش]: بر ms0013 روى پوست بدنش نقطه هاى سفيد وسياه پديد آمد. # =الأبرش- # م برشاء، ج برش: آنكه بر روى پوست بدنش نقطه هاى سفيد يا مخالف رنگ پوست ~~پديد آيد؛ «مكان أبرش»: ### || AUTO جائيكه گياهان بسيار ورنگارنگ باشد. # =الأبرشية- ### || AUTO جائيكه زير نظر اسقف كليسا باشد وآنرا (الأسقفية) نيز نامند. ~~اين كلمه يونانى است. # =الأبرص- ### || AUTO م برصاء، ج برص: آنكه به بيمارى پيسى دچار باشد. # =أبرق- # إبراقا [برق]: تهديد كرد، تلگراف فرستاد، برق او را گرفت،- ت السماء: ### || AUTO آسمان برق زد،- بسيفه: به شمشير خود اشاره كرد،- عن وجهه: چهره ~~ى خود را آشكار ساخت،- ت المرأة: آن زن خود را آراست. # =الأبرق- ### || AUTO ج أبارق: زمين سخت وناهموار وآميخته به سنگ وشن وگل. # =أبرك- ### || AUTO إبراكا [برك] ه: مرادف (اناخه) است به معناى او را جاى داد. # =أبرم- ### || AUTO إبراما [برم]: آنرا بست، آنرا محكم كرد،- ه: او را خسته ودلتنگ ~~وبيتاب كرد،- عليه فى الجدال: با دليل وبرهان در اختلافى كه داشت كوشش نمود ~~كه او را قانع ومنصرف كند. # =الإبريج- ### || AUTO شيرزنه كه با آن از شير كره بدست آورند. # =الإبريز- # طلاى ناب. اين كلمه يونانى PageV01P006 ### || AUTO ### || AUTO است. # =الإبريزي- ### || AUTO مرادف (الإبريز) است. # =الإبريسم- # ابريشم. اين كلمه فارسى است. # =الإبريسم- ### || AUTO مرادف (الإبريسم) است. # =الإبريق- ### || AUTO ج أباريق: آفتابه كه از سفال يا شيشه يا فلز سازند. اين كلمه ~~فارسى است. # =أبريل- # ماه (نيسان) كه چهارمين ماه از سال ميلادى است ومطابق با ارديبهشت ماه هر ~~سال شمسى است. اين كلمه لاتينى است. # =الإبري- ### || AUTO فروشنده سوزن، سوزن فروش. # =الإبزام- ### || AUTO ج أبازيم: دگمه قابلمه اى، سگك، قزن قفلى، حلقه وزبانه فلزي ~~كمربند، گيره. # =الإبزيم- ### || AUTO ج أبازيم: مرادف (الإبزام) است؛ «انشب الإبزيم»: دگمه يا گيره ~~را جاى انداخت يا دوخت. اين كلمه فارسى است. # =أبسر- # إبسارا [بسر] النبات: گياه را پيش از وقت پيوند زد،- النخلة: درخت نخل را ~~پيش از وقت گرد نرى زد،- النخل: نخل خرما بسر (غوره سبز) برآورد،- القرحة: ### || AUTO زخم را پيش از رسيدن خراشيد وبر آن فشار آورد. # =أبسل- ### || AUTO إبسالا [بسل] ه: آن چيز را گرو ms0014 گرفت، او را بدست نابودى سپرد،- ~~الله الشي ء: خداوند آن چيز را حرام كرد،- ه لكذا: آن را براى كارى عرضه ~~كرد،- نفسه للموت: خود را براى مرگ آماده كرد. # =أبشر- ### || AUTO إبشارا [بشر] ت الأرض: زمين گياه وسبزه برآورد،- الشي ء: پوست ~~آن چيز را تراشيد،- الأمر وجهه: آن كار چهره او را زيبا وشاد گردانيد،- ~~فلانا: فلانى را بشارت داد. # =أبشم- ### || AUTO إبشاما [بشم] ه الطعام: غذا بر او سنگين شد ودچار امتلاء گرديد. # =أبصر- ### || AUTO إبصارا [بصر] ه: او را ديد، او را بينا كرد،- الطريق: راه پيدا ~~وآشكار شد،- الرجل: آن مرد به شهر بصره آمد. # =الأبصر- ### || AUTO با هوشتر، خردمندتر. # =أبض- ### || AUTO إبضاضا [بض] له: به او چيزى كم بخشيد. # =الأبض- ### || AUTO ج آباض (ع ا): زير كاسه زانو، مفصل كف به دست. # =ابضع- ### || AUTO إبضاعا [بضع] الشي ء: آن چيز را بگونه كالاى تجارتى درآورد. # =الإبط- # ج آباط (ع ا): زير بغل (اين كلمه كاربرد مذكر ومؤنث دارد)؛ «ابط الجبل»: ### || AUTO دامنه كوه، پائين كوه. # =الإبطاء- ### || AUTO درنگ كردن ويا دير كردن؛ «دون ابطاء»: فورا، بى درنگ. # =أبطأ- ### || AUTO إبطاء [بطأ]: دير كرد. اين كلمه متضاد (اسرع) است،- عليه ~~بالأمر: آن كار را براى او بتأخير انداخت. # =الأبطح- ### || AUTO ج أباطح: زمين فراخ وسيل گير كه در آن شن ورمل وسنگريزه باشد. # =أبطر- ### || AUTO إبطارا [بطر] ه: او را شگفت زده كرد، او را شادمان كرد؛ «ابطر ~~ذرعه»: او را بيش از توانائى تحميل كرد. # =الأبطع- ### || AUTO آنكه دندانهاى فك پائين وى ريخته شده باشد. # =أبطل- ### || AUTO إبطالا [بطل]: باطل آورد. دروغ گفت،- بالشي ء: آن چيز را تباه ~~كرد واز دست داد، آن چيز را باطل كرد،- عقدا او مفعول حكم: آن پيمان يا حكم ~~را ملغى كرد،- الرجل: آن مرد شوخى وياوه گفت. # =أبطن- ### || AUTO إبطانا [بطن] الدابة: ستور را پوشانيد وبست،- الشي ء: آن چيز ~~را پنهان كرد. # =الأبعاد- # جمع (البعد) است؛ «قياس الأبعاد»: اندازه گيرى طول؛ «ابعاد المتوازي ~~المستطيلات» (ه): طول وعرض وارتفاع آن. # =الإبعاد- ### || AUTO مص، تبعيد، بيرون كردن، راندن واز شهر وكشورى نفي بلد كردن. # =أبعد- # إبعادا [بعد]: ms0015 دور شد. اين كلمه متضاد (قرب) است،- ه: او را دور كرد. ### || AUTO ضد (قربه) است. # =الأبعد- ### || AUTO ج أباعد: دورتر، ضد (الأقرب) است. # =أبعض- ### || AUTO إبعاضا [بعض] المكان: در آن مكان پشه زياد شد. # =أبغى- ### || AUTO إبغاء [بغي] ه الشي ء: او را فريفته وطالب آن چيز كرد، او را ~~در طلب آن چيز يارى نمود؛ «ابغني ضالتي»: براى بدست آوردن گمشده ام مرا ~~يارى كن. # =الأبغث- ### || AUTO م بغثاء، ج بغث وأباغث: رنگ مايل به تيره يا خاكى،- (ح): پرنده ~~اى آبى كه به رنگ تيره وخاكسترى است. # =أبغض- # إبغاضا [بغض] ه: او را دشمن داشت، از او كينه بدل داشت؛ «ما ابغضنى له!» ~~چقدر از او بدم مىيد، اين فعل تعجب است واز موارد شاذ است زيرا از فعل مزيد ~~(ابغض) ساخته شده است؛ «ما ابغضني اليه»: ### || AUTO او از من متنفر وبا من دشمن است. # =أبق- # - إباقا وأبقا وأبقا العبد: برده از مولاى خود گريخت. # =أبق- ### || AUTO - إباقا وأبقا وأبقا العبد: مرادف (ابق) است. # =أبقى- ### || AUTO إبقاء [بقي] ه: او را پايدار نمود،- عليه: بر او مهربانى ومحبت كرد. # =أبقل- # إبقالا [بقل]: آشكار شد،- المكان: ### || AUTO زمين گياه برآورد، القوم: آن قوم سبزه وگياه يافتند ويا ستوران ~~آنها گياهان را چريدند. # =أبكى- ### || AUTO إبكاء [بكي] الرجل: آن مرد را به گريه درآورد. # =أبكر- ### || AUTO إبكارا [بكر]: به پيش رفت، شتاب كرد،- فلانا: سپيده دم نزد ~~فلانى آمد. # =الأبكم- ### || AUTO ج بكم: مرد گنگ وكر، لال. # =أبل- # - أبالة: در رسيدگى به امور شتران مهارت داشت. # =أبل- # - أبلا: مرادف (أبل) است. # =أبل- ### || AUTO إبلالا [بل] من مرضه: از بيمارى كه داشت بهبود يافت،- العود: ~~در چوب ماده آبى روان شد،- الشجر: درخت ميوه داد. # =الإبل- # ج آبال: شتران. # =الأبل- # ج أبال ... : مرادف (الآبل) است. PageV01P007 ### || AUTO =الإبل- # ج آبال: شتران. # =الأبل- ### || AUTO م بلاء، ج بل: سختترين مصحح وموافق؛ «لا شى ء ابل للجسم من ~~كذا»: براى بدن چيزى سختتر از آن نيست، مرد بى شرم وكينه توز، مرد فاسد وفاجر. # =أبلى- ### || AUTO إبلاء [بلي] الثوب: جامه را كهنه كرد،- في الحرب بلاء حسنا: در ~~جنگ سختيها ms0016 كشيد. # =الأبلة- # [وبل]: آشفتگى، سنگينى، سختى، امتلاء معده؛ «اخذته ابلة الطعام»: # سنگينى غذا باعث امتلاء معده او شد. # =الأبلة- ### || AUTO قبيله، ايل. # =أبلج- ### || AUTO إبلاجا [بلج] الصبح: بامداد برآمد وروشن شد. # =الأبلج- ### || AUTO م بلجاء، ج بلج: واضح وآشكار؛ «حق ابلج»: حقى آشكار، آنكه دو ~~ابرويش بهم پيوسته نباشد، زيبا روى سفيد وگشاده چهره. # =أبلح- ### || AUTO إبلاحا [بلح] النخل: نخل خرماى سبز برآورد. # =أبلد- ### || AUTO إبلادا [بلد] القوم: آن قوم در شهر اقامت كردند،- ه البلد: وى ~~را درماندن در شهر ملزم كرد. # =الأبلد- ### || AUTO كم هوش وخرفت، پليد، آنكه دو ابرويش بهم پيوسته نباشد. # =أبلس- ### || AUTO إبلاسا [بلس]: كم خير شد، شكست خورد واندوهگين شد،- فى امره: ~~در كار خود سرگردان شد،- ه: او را بى خير وخاموش كرد،- من رحمة الله: از ~~رحمت خدا مأيوس شد. # =أبلط- # إبلاطا [بلط]: آنچه از دارائى كه داشت از دست داد وفقير وخانه نشين شد،- ~~الدار: خانه را سنگ فرش كرد،- اللص الرجل: دزد همه دارائى او را گرفت وبر ~~روى زمين رهايش كرد. # =أبلط- ### || AUTO فقير وبى چيز وخاك نشين شد. # =أبلغ- ### || AUTO إبلاغا [بلغ] ه اليه: پيام را به او رسانيد وابلاغ كرد،- ه ~~الشي ء: آن چيز را به او رسانيد وابلاغ كرد،- ألشرطة بالأمر: پليس را از ~~موضوع با خبر كرد. # =الأبلغ- ### || AUTO آنكه در او مبالغه شود. # =أبلق- ### || AUTO إبلاقا [بلق]: رنگ بدن او سياه وسفيد بود. # =الأبلق- ### || AUTO م بلقاء، ج بلق: آنچه كه به رنگ سياه وسفيد باشد،- (ح): پرنده ~~ايست دو رنگ كه به (ابى بليق) معروف است؛ «الأبلق الفرد»: دژى مخصوص سموأل ~~بود كه با سنگهاى سياه وسفيد ساخته شده بود؛ «طلب الأبلق العقوق»: آنچه كه ~~غير ممكن است خواست. # =أبله- # إبلاها [بله] الرجل- آن مرد را كودن وابله شناخت. # =الأبله- ### || AUTO م بلهاء، ج بله: مرد سست عقل. # =إبلولق- ### || AUTO ابليلاقا [بلق]: مرادف (ابلق) است. # =إبليس- ### || AUTO ج أبالس وأبالسة: شيطان، اهريمن. # =أبن- ### || AUTO تأبينا [أبن] ه: بر او گريه وزارى كرد. # =الابن- ### || AUTO ج بنون وأبناء [بني]: فرزند پسر، مصغر اين اسم «بني» است ~~ومنسوب به آن «ابني» و«بنوي» است، «ابن ms0017 بطنه»: بنده شكم خود. # =ابن آوى- # ج بنات آوى [أوي] (ح): شغال كه در زبان متداول به آن «الواوي» گويند. ### || AUTO كنيه اين حيوان (ابو زهرة) است. # =ابن الأيام- ### || AUTO [يوم]: آنكه به اوضاع واحوال روز آشنا باشد. # =ابن جلا- ### || AUTO [جلو]: مرد معروف ومشهور. # =ابن الحرب- ### || AUTO سرباز، رزمنده. # =ابن ذكاء- ### || AUTO [ذكو]: بامداد، صبح. # =ابن ساعته- ### || AUTO [سوع]: رونده وعبور كننده. # =ابن السبيل- ### || AUTO [سبل]: مسافر، سفر كننده. # =ابن الطود- ### || AUTO [طود]: انعكاس صوت، برگشت آواز. # =ابن قترة- ### || AUTO ج بنات قترة [قتر] (ح): مار خطرناك وكشنده. (اين كلمه غير ~~منصرف است). # =ابن ليلها- ### || AUTO [ليل]: آنكه شبانگاه تصميم گيرد وبه كارهاى بزرگ دست زند. # =ابن مقرض- ### || AUTO [قرض] (ح): جانورى است مشابه (ابن عرس) راسو وليكن بزرگتر از ~~آن، سفيد رنگ مايل به زردى كه موشها وگنجشكها وخرگوشها را شكار مى كند. # =ابن يومه- ### || AUTO [يوم]: آنكه بفكر فردايش نباشد؛ «ابن اليوم»: آنكه فقط بفكر ~~خود باشد. # =أبنى- ### || AUTO إبناء [بني] ه: به او خانه يا ساختمانى بخشيد، به او كمك مالى ~~كرد تا خانه اى بسازد، او را به ساختن خانه اى تشويق كرد. # =الأبنة- # ج أبن: گره چوب، ميخچه كه در پا پديد آيد ودر زبان متداول به آن (مسمار) ~~گويند، عيب، كينه. # =الابنة- ### || AUTO فرزند دختر، مؤنث (الابن) است. # =ابنة الجبل- ### || AUTO [جبل] (ح): مار، انعكاس صوت. # =الابنم- ### || AUTO مرادف (الابن) است، ميم زائد وبراى مبالغه است واز حركت نون ~~پيروى مى كند. # =الأبنوس- ### || AUTO (ن): درخت آبنوس كه در مناطق گرمسيرى كاشت مى شود وداراى ~~چوبهاى بسيار سفت ومحكم است. اين كلمه يونانى است. # =الابني- ### || AUTO منسوب به (الابن) است. # =أبه- ### || AUTO - أبها له: او را بياد آورد، مورد توجه قرار داد؛ «هذا امر لا ~~يؤبه له»: اين امرى است كه بىهميت است، چيزى نيست كه مورد توجه باشد. # =أبهى- ### || AUTO إبهاء [بهي]: چهره او زيبا شد. # =ابهار- ### || AUTO ابهيرارا [بهر] الليل أو النهار: شب يا روز به نيمه رسيد، ~~الليل: تاريكى شب بسيار شد،- علينا الليل: شب بر ما دراز شد. # =الإبهام- ### || AUTO ج أباهم وأباهيم ms0018 [بهم]: بزرگترين انگشت دست يا پا مى باشد. اين ~~كلمه مؤنث است وگاهى بصورت مذكر بكار مى رود. # =الأبهة- # مرادف (الأبهة است. # =الأبهة- ### || AUTO جاه وجلال، بزرگى، تكبر. # =أبهج- # إبهاجا [بهج] ه: او را خورسند وشادمان كرد،- المكان: آن مكان زيبا وخوش ~~گياه شد. PageV01P008 ### || AUTO =أبهر- ### || AUTO إبهارا [بهر]: شگفت آورد، پس از فقر وپريشانحالى، توانگر ~~ومستغنى شد، در گرماى نيمه روز قرار گرفت. # =الأبهر- ### || AUTO (ع ا): پشت، كمر؛ «فلان شديد الأبهر»: فلانى داراى پشت ~~نيرومندى است، رگ گردن؛ «ما زال يراجعه الألم حتى قطع أبهره»: همچنان ~~دردمند بود تا هلاك شد. # =الأبهران- ### || AUTO (ع ا): دو رگ كه از قلب خارج مى شوند وساير رگهاى بدن از آن دو ~~ريشه دوانند؛ «ذو أبهريه»: شكم او. # =أبهظ- ### || AUTO إبهاظا [بهظ] ه الحمل أو الأمر: بار يا كار بر او سنگينى كرد ~~وباعث سختيها برايش گرديد. # =أبهم- ### || AUTO إبهاما [بهم] الشي ء: آن چيز مبهم شد،- الأمر: امر بر او مشتبه ~~شد،- الباب: درب را بست،- ه عن الأمر: او را از آن كار دور كرد. # =الأبهم- ### || AUTO ج بهم: گنگ ونارسا. # =الأبوان- ### || AUTO پدر ومادر. # =أبو الأشبال- ### || AUTO [شبل] (ح): شير. # =أبو براقش- ### || AUTO [برق] (ح): پرنده كوچكى است كه بالاى پرهاى آن به رنگ تيره ~~وميان آن سرخ وپائين آن سياه است وچون پرهاى خود را از هم بگشايد به رنگهاى ~~گوناگون درآيد، مرد دورو، متلون. # =أبو برجيس- ### || AUTO [برجس] (ن): نام گياهى است پهن، برگهاى آن بشكل نيم كره وگلهاى ~~آن سرخ رنگ است. # =أبو جابر- ### || AUTO نان. # =أبو جامع- ### || AUTO كنيه سفره يا ميز گسترده غذا است. # =أبو الركب- ### || AUTO [ركب] (طب): گونه اى بيمارى ميكروبى بسان نزله كه باعث دردهائى ~~در عضلات ومفصلها مى شود. # =أبو زريق- ### || AUTO [زرق] (ح): پرنده ايست در حجمى بزرگتر از گنجشك. # =ابو قترة- ### || AUTO [قتر]: كنيه ى شيطان است. # =أبو الورى- ### || AUTO [وري]: كنيه روزگار وزمانه است. # =أبو اليقظان- ### || AUTO كنيه ى خروس است. # =الأبوة- ### || AUTO پدرى، پدر بودن، رابطه طبيعى ويا شرعى ميان پدر وفرزندان. # =أبي- ### || AUTO - إبى عليه: امتناع كرد، قبول نكرد. # =الأبي- ### || AUTO ms0019 ابا كننده، امتناع كننده، آنكه از پستيها وزشتيها دورى جويد، ~~بزرگ منش. # =الأبية- # مؤنث (الأبي) است؛ «نفس ابية»: ### || AUTO نفسى كه از بديها وزشتيها امتناع ورزد. # =الأبيحر- ### || AUTO مصغر (البحر) است بمعناى درياى كوچك. # =الأبيرق- ### || AUTO مصغر (الأبرق) است. # =ابيض- ### || AUTO ابيضاضا [بيض]: سفيد شد. اين كلمه ضد (اسود) است، شادمان شد،- ~~شعره: موى او سفيد وپير شد. # =الأبيض- # م بيضاء، ج بيض: سفيد بر ضد (الأسود) است، روشن، شمشير؛ «الموت الأبيض»: ~~مرگ ناگهانى؛ «الخيط الأبيض»: # سفيدى فجر، سپيده دم؛ «الذهب الأبيض»: ### || AUTO پلاتين؛ «السلاح الأبيض»: اسلحه سرد، غير آتشين. # =الأبيل- ### || AUTO ج آبال وأبل: راهب مسيحى. # =الأبيلي- ### || AUTO راهب مسيحى. # =أتا- ### || AUTO - أتوا واتاء [أتو] الشجر: ميوه درخت آشكار شد، درخت پر بار ~~شد،- به وعليه: از او بدگوئى وسعايت كرد. # =أتى- # إتيانا وأتيا [أتي]: آمد؛ «كما يأتي» و«كما يلي»: بشرح زير است،- المكان: ~~در آن مكان حاضر شد،- الرجل: نزد آن مرد حاضر شد،- الشي ء: آن كار را انجام ~~داد،- على آخره: آن كار را تمام كرد، آن كار را اجراء كرد وبه پايان ~~رسانيد،- عليه الدهر: # زمانه او را نابود كرد،- على الأخضر واليابس: # همه چيز را از خشك وتر نابود كرد. # =أتى- ### || AUTO تأتية وتأتيا الماء: مجراى آب را روان كرد. # =الإتاء- ### || AUTO [أتو]: مص، «إتاء الأرض»: سود زمين وحاصل آن. # =أتابك- ### || AUTO مربى اميران وشاهزادگان، مهتر، امير وفرمانده. اين كلمه تركى است. # =أتاح- ### || AUTO إتاحة [توح] ه: آن كار را آماده كرد،- ت له الفرصة: براى او ~~فرصت بدست آمد. # =الأتان- ### || AUTO ج أتن وأتن وآتن: ماده الاغ، خر ماده. # =أتاه- ### || AUTO إتاهة [تيه] ه: او را گمراه كرد، او را نابود كرد. # =الإتاوة- ### || AUTO ج أتاوى [أتو]: خراج، ماليات، رشوه، باج. # =الأتاوي- ### || AUTO [أتي]: غريب، بيگانه؛ «سيل أتاوي»: سيل مهيب وبزرگ كه جلوى ~~آنرا نتوان گرفت. # =اتأد- ### || AUTO اتئادا [وأد] في الامر: در كار تأمل ودرنگ كرد. # =اتأس- ### || AUTO اتئاسا [يأس] منه: از وى اميدش قطع شد. # =أتأم- ### || AUTO اتآما [تأم ووأم] ت المرأة: آن زن دوقلو زائيد،- الثوب: جامه ~~را با دو پارچه از روى واز پشت بافت. # =أتب- ### || AUTO إتبابا [تب] ه: ms0020 او را ضعيف وناتوان كرد. # =الإتباع- ### || AUTO آوردن كلمه اى با وزن كلمه ما قبل خود براى تقويت معنى مانند: ~~«كثير بثير يا خبيث نبيث»؛ «إتباعا ل»: بنا بر ... # =أتبع- # إتباعا [تبع] ه: در پى او روان شد وبه او رسيد،- ه كذا: آن را به او ~~رسانيد يا پيوست كرد. # =اتبع- ### || AUTO اتباعا [تبع] ه: از او پيروى كرد،- سياسة: از سياستى پيروى كرد. # =أتبل- ### || AUTO إتبالا [تبل] ه: او را بيمار كرد؛ «أتبله الحب او الدهر»: عشق ~~يا زمانه او را بيمار كرد، عقل از سر او بدر كرد. # =الاتجاه- ### || AUTO [وجه]: مص، ميل، جهت، سوى؛ «الاتجاه السياسي»: جهت ونزعه سياسى. # =اتجأ- ### || AUTO اتجاء [وجأ] التمر: خرما را ذخيره كرد. # =أتجر- # إتجارا [تجر]: به شغل تجارت وبازرگانى پرداخت. تجارت كرد. # =اتجر- # اتجارا [تجر ووجر]: مرادف (أتجر) است، خود را با داروى وجور درمان كرد. PageV01P009 ### || AUTO =اتجه- ### || AUTO اتجاها [وجه] اليه: بسوى او آمد،- له رأي: اعتقادى برايش پيدا شد. # =الاتحاد- # [أحد ووحد]: مص، گرد آمدن براى هدف معينى؛ «اتحاد الدول»: اتحاديه ~~كشورها؛ «الاتحاد الرياضي»: اتحاديه ورزشكاران،- أو الجسم المركب (ك): # تركيب دو ماده يا بيشتر وتفاعل وبوجود آمدن ماده جديدى مانند آب كه از ~~اكسيژن وهيدروژن تشكيل مى شود، «اتحاد الآراء»: ### || AUTO اتفاق آراء. # =الاتحادي- ### || AUTO آنكه در سازمان اتحاديه كارگران عضو باشد، آنكه به كارهاى ~~سياسى اختصاص يابد، آنكه پيرو يك اتحاد سياسى باشد. # =الاتحادية- ### || AUTO صفت (الاتحادي) است مانند اتحاديه كارگران يا اتحاديه اصناف. # =اتحد- ### || AUTO اتحادا [أحد ووحد]: متحد شد، متفق شد، پيمان بست؛ «اتحد ~~القريقان»: دو طرف با هم پيمان بستند،- الشيئان: آن دو چيز با هم يكى ~~شدند،- به: به آن چسبيد، با آن شيئ واحدى شد؛ «اتحد الماء بالخمر»: آب ومي ~~با هم مخلوط شدند،- القوم: آن قوم با هم متفق شدند وپيمان بستند. # =أتحف- ### || AUTO إتحافا [تحف] ه الشي ء وبالشي ء: آن چيز را به او ارمغان نمود، ~~آن چيز را به او بخشيد. # =اتحل- # اتحالا [وحل] في يمينه: در سوگند خوردن استثناء كرد مثل اينكه بگويد: ### || AUTO «والله افعل ذلك ان ms0021 شاء الله تعالى»: بخدا سوگند آن كار را اگر ~~خدا بخواهد انجام مى دهم. # =أتخ- ### || AUTO إتخاخا [تخ] العجين أو الطين: آب خمير يا گل را زياد كرد تا ~~نرم شود. # =اتخذ- # اتخاذا [أخذ]: فروتنى كرد،- ه: او را قرار داد؛ «اتخذه صديقا»: او را ~~دوست خود قرار داد، به او اعتماد كرد؛ «اتخذ التدابير اللازمة»: تدابير ~~لازم را گرفت؛ «اتخذ موقفا»: ### || AUTO موقفى براى خود گرفت؛ «اتخذ قرارا»: تصميم گرفت. # =اتخم- # اتخاما [تخم ووخم] ه الطعام: غذا او را به تخمه انداخت، باعث امتلاء معده او شد. # =اتخم- ### || AUTO اتخاما [تخم ووخم]: مرادف (تخم) است،- من كذا وعنه: فلان چيز ~~باعث تخمه وناگوارى او شد. # =اتدى- ### || AUTO اتداء [ودي]: خون بها گرفت وطلب قصاص نكرد- اصل اين كلمه اوتدى است. # =اتدع- ### || AUTO اتداعا [ودع]: آرميد ودر جاى خود استقرار يافت. # =أتر- ### || AUTO إترارا [تر] ه: او را دور كرد،- يده: دست او را بريد. # =أترب- ### || AUTO إترابا [ترب]: مرادف (ترب) است. # =الأترج- ### || AUTO (ن): ترنج، بالنگ، ميوه ترنج. # =الأترجة- ### || AUTO (ن): واحد (الأترج) است. # =أترح- ### || AUTO اتراحا [ترح] ه: او را اندوهگين كرد. # =أترس- # إتراسا [ترس] بالترس أو غيره: ### || AUTO خود را با سپر يا جز آن محافظت كرد. # =أترع- # إتراعا [ترع] الإناء: ظرف را پر كرد. # =اترع- ### || AUTO اتراعا [ترع] الإناء: ظرف پر شد. # =الأترع- ### || AUTO [ترع] من السيل: سيل كه دره را از آب پر كند. # =أترف- ### || AUTO إترافا [ترف] الرجل: آن مرد در ارتكاب گناه اصرار ورزيد،- ه ~~المال: مال وثروت او را به فساد كشانيد، او را بى خيال كرد. # =الأترف- ### || AUTO آنكه در لبش برآمدگى باشد. # =اترك- ### || AUTO اتراكا [ترك] ه: آن چيز را رها كرد. # =الأترنج- ### || AUTO (ن): مرادف (الأترج) است. # =الأترنجة- ### || AUTO (ن): واحد (الأترنج) است. # =اتزر- # اتزارا [أزر]: شلوار پوشيد. # =اتزر- ### || AUTO اتزارا [وزر]: پيشبند بر خود بست، گناه كرد،- بثوبه: جامه خود ~~را بگونه پيشبند پوشيد. # =اتزع- ### || AUTO اتزاعا [وزع]: امتناع كرد. # =اتزن- ### || AUTO اتزانا [وزن]: با وقار وميانه رو شد. ### || AUTO =اين كلمه مطاوع (وزن) است،- الدراهم: پولها را نقد كرد، ~~درهمها را نقد گرفت،- الشي ء: آن چيز را وزن ms0022 كرد وگرفت،- العدل: بار را با ~~بار ديگر مساوى وبرابر كرد. # =اتسخ- ### || AUTO اتساخا [وسخ]: آن چيز چركين شد. # =أتسع- # إتساعا [تسع] القوم: آن گروه نه نفر شدند. # =اتسع- ### || AUTO اتساعا [وسع]: فراخ شد. اين كلمه ضد (ضاق) است،- النهار وغيره: ~~روز بلند وطولانى شد،- الرجل: آن مرد توانگر ودارا شد. # =اتسق- ### || AUTO اتساقا [وسق] الأمر: آن كار با نظم وترتيب شد،- ت الإبل: شتران ~~گرد هم آمدند،- القمر: قرص ماه تمام وكامل شد. # =اتسم- ### || AUTO اتساما [وسم]: براى خود سمت ونشانه اى قرار داد تا با آن ~~شناخته شود. # =اتشح- ### || AUTO اتشاحا [وشح]: نشان به گردن خود افكند. # =اتشر- ### || AUTO اتشارا [وشر]: خواست تا دندانهايش تعويض گردد. # =اتشق- ### || AUTO اتشاقا [وشق] القوم العدو بأسيافهم: آن قوم دشمنان خود را با ~~شمشيرهايشان بركندند،- فلان اللحم: گوشت را بريد وريز ريز كرد. # =اتصف- # اتصافا [وصف] الشي ء: آن چيز قابل وصف شد،- الرجل: آن مرد با صفات خوب ~~خود معروف شد،- بالصفات الحميدة: ### || AUTO آن مرد با اخلاق نيكو وپسنديده شهرت يافت. # =اتصل- ### || AUTO اتصالا [وصل] بالشي ء: به آن چيز چسبيد،- اليه: به آن چيز رسيد ~~ودست يافت،- به تلفونيا: بوسيله تلفن با او سخن گفت،- الى بنى فلان: به ~~قبيله فلان منتسب گرديد،- بي خبر فلان: خبر فلانى بمن رسيد،- فلان بالوزير: ~~فلانى بخدمت وزير در آمد. # =اتضح- ### || AUTO اتضاحا [وضح] الأمر او الكلام: آن كار يا سخن آشكار وظاهر شد. # =اتضع- # اتضاعا # : خوارى وفروتنى نمود، در حسب خود پست وفرومايه شد، PageV01P010 ### || AUTO - البعير راكبه: سر شتر را فرود آورد تا پاى بر گردن آن نهد ~~وسوار بر آن شود. # =اتطن- ### || AUTO اتطانا [وطن] البلد: آن شهر را وطن خود قرار داد. # =الأتعاب- ### || AUTO جمع (التعب) است، دستمزد پزشك يا وكيل. # =أتعب- ### || AUTO إتعابا [تعب] ه: او را خسته كرد،- نفسه: خود را در آن كار خسته ~~كرد،- الإناء: ظرف را پر كرد،- القوم: ستوران آن قوم خسته شدند. # =اتعد- ### || AUTO اتعادا [وعد]: وعده را پذيرفت وبه آن اعتماد كرد،- القوم: آن ~~قوم با هم وعده نهادند،- ه: او را تهديد كرد. # =أتعس- ### || AUTO إتعاسا [تعس] ه الله: خدا او را هلاك كند. # =اتعظ- ### || AUTO ms0023 اتعاظا [وعظ]: پند وموعظه را پذيرفت وبه آن عمل كرد. # =الاتفاق- # ج اتفاقات [وفق]: مص، پيمان، عهد، اتفاق؛ «اتفاق اقتصادي»: پيمان ~~اقتصادى؛ «اتفاق تجاري»: پيمان بازرگانى؛ «اتفاقا»: ناگهان # الاتفاقية- ### || AUTO مرادف (الاتفاق) است به معناى پيمان. # =أتفر- # إتفارا [تفر] الشجر: غنچه هاى درخت آشكار شد. # =اتفر- ### || AUTO اتفارا [وفر] الشي ء: آن چيز بسيار وفراخ شد. # =اتفق- ### || AUTO اتفاقا [وفق] الرجلان على الشي ء وفيه: آن دو مرد بر چيزى عهد ~~وپيمان بستند، اين كلمه ضد (اختلف) است، آن دو بهم نزديك ومتحد شدند،- معه: ~~با او موافقت كرد،- الأمر: آن امر اتفاقي واقع شد. # =أتفل- ### || AUTO إتفالا [تفل] ه: بوى آنرا بد وناخوش كرد. # =أتفه- ### || AUTO إتفاها [تفه] الشى ء: آن چيز را كم كرد؛ «اعطيت فاتفهت»: ~~بخشيدى ولى اندك بخشيدى. # =اتقى- # اتقاء [وقي]: آن مرد پرهيزگار ومتقى شد،- فلانا: از فلانى بر حذر شد ~~وترسيد، از او كناره گيرى كرد؛ «اتقينا به»: ### || AUTO براى محافظت خود او را پيشاپيش همه همچون سپرى در برابر دشمن ~~قرار داديم وحمله ور شديم. # =الإتقان- ### || AUTO [تقن]: محكم كارى، استوارى در كار. # =اتقح- ### || AUTO اتقاحا [وقح]: شرم وحياى او كم شد. # =اتقد- ### || AUTO اتقادا [وقد]: آن چيز درخشيد،- ت النار: آتش افروخته شد. # =اتقر- ### || AUTO اتقارا [وقر]: با وقار شد. # =اتقف- ### || AUTO اتقافا [وقف]: مطاوع (وقف) است. # =أتقن- ### || AUTO ك إتقانا [تقن] الأمر: آن كار را استوار كرد. # =الاتكاء- ### || AUTO [وكأ]: مص،- عند اهل العروض: ودر نزد عروضيان حشو وفزونى كلام ~~در سخن وگفتار است. # =أتكأ- # إتكاء [وكأ] ه: آنرا به گونه بالش بر زمين افكند، آنرا بسان بالش درآورد ~~تا بر آن تكيه زند. # =اتكأ- # اتكاء [وكأ] على السرير: بر روى تخت در حاليكه تكيه داده بود نشست،- على ~~عصاه: بر عصاى خود تكيه داد،- القوم عنده: ### || AUTO آن قوم نزد او غذا خوردند. # =اتكر- ### || AUTO اتكارا [وكر] الطائر: پرنده براى خود آشيانه ساخت. # =اتكل- ### || AUTO اتكالا [وكل] على الله: بر خداوند متعال توكل كرد،- فى امره ~~على فلان: در كار خود به فلانى اعتماد كرد. # =أتل- ### || AUTO إتلالا [تل] الدابة: ستور را بست، ستور را راند. # =أتلى- ### || AUTO إتلاء ms0024 [تلو] ه: از او سبقت گرفت، او را عقب انداخت،- ه فلانا: ~~او را بدنبال خود در آورد،- ه على فلان: بر سر فلانى حواله داد. # =أتلج- # إتلاجا [ولج] ه: آن را بداخل آورد. # =اتلج- ### || AUTO اتلاجا [ولج] اليه وفيه: به آن داخل شد. # =أتلد- # إتلادا [تلد] الرجل: دارنده مال موروثى شد. # =اتلد- ### || AUTO اتلادا [ولد] القوم: آن قوم زاد وولد كردند وبسيار شدند. # =أتلع- ### || AUTO إتلاعا [تلع] في مشيته: بهنگام راه رفتن سر وگردن خود را بالا گرفت. # =الأتلع- ### || AUTO [تلع]: آنكه قامتى بلند يا گردن بلند داشته باشد. # =أتلف- ### || AUTO إتلافا [تلف] ه: آن چيز را تباه ونابود كرد. # =اتله- ### || AUTO اتلاها [وله] النبيذ فلانا: مى عقل او را از سرش بدر كرد. # =أتم- ### || AUTO إتماما [تم] ه: آنرا كامل كرده تمام كرد،- ت المرأة: زايش زن ~~نزديك شد،- القمر (فك): قرص ماه كامل شد،- الى المحل: بسوى آن محل رفت. # =الإتمام- ### || AUTO تمام وكمال كردن، بپايان رسانيدن، تحقيق. # =أتمر- ### || AUTO إتمارا [تمر] القوم: خرماى آن قوم بسيار شد. # =أتن- ### || AUTO إتنانا [تن] المرض الصبي: بيمارى جلوى رشد وپرورش كودك را گرفت. # =الاتهام- ### || AUTO [تهم ووهم]: تهمت، پيرايه بستن. # =اتهل- ### || AUTO اتهالا [أهل]: براى خود يار ومونسى گرفت، صاحب خانواده شد. # =أتهم- # إتهاما [تهم]: آن مرد به شهر تهامه آمد. # =أتهم- # إتهاما [وهم] ه بكذا: او را مورد اتهام قرار داد. (اين تعبير در زبان ~~متداول رايج است ولى فصيح اين كلمه «اتهمه» مى باشد). # =اتهم- ### || AUTO اتهاما [تهم ووهم] ه بكذا: او را مورد سوء ظن قرار داد،- ه فى ~~قوله: در راستى او شك برد،- الرجل: آن مرد متهم وبد نام شد. # =الأتوبس- ### || AUTO مرادف (الأتوبوس) است، اتوبوس. # =الأتوماتيكي- ### || AUTO مرادف (الآلي) است. # =الأتون- # ج أتن وأتاتين: تون حمام، دستگاه حرارتى كه با آن گرمابه را گرم كنند، ~~كوره حمام؛ «اتون الكلس»: كوره آجر پزى يا PageV01P011 ### || AUTO گچ پزى. # =الأتي- # [أتي]: غريب، بيگانه؛ «سيل أتي»: ### || AUTO سيل بزرگ كه جلوى آنرا نتوان گرفت. # =الأتيس- ### || AUTO [تيس]: آنكه پر جهش بسان بز نر باشد. # =أث- ### || AUTO - أثاثا وأثوثا وأثاثة النبات أو الشعر: گياه ويا موى پيچيده ~~وبسيار ms0025 شد. # =الأث- ### || AUTO ج إثاث من النبات أو الشعر: مرادف (الأثيث) است بمعناى موى ويا ~~گياه انبوه وبهم پيچيده. # =أثاب- ### || AUTO إثابة [ثوب] الرجل: براى آن مرد بهبودى حاصل شد،- الرجل: آن ~~مرد را پاداش داد،- جزاءه: مزد او را داد،- الحوض: حوض را پر از آب كرد. # =الأثاث- ### || AUTO متاع خانه، مال وثروت. # =أثار- ### || AUTO إثارة [ثور] ه: او را برانگيخت،- القضية: موضوع را مطرح كرد،- ~~ثائرته: او را ناخوشنود وخشمگين كرد. # =الأثارة- ### || AUTO ### || AUTO ج أثر [أثر]: نشانه بزرگى وبزرگمنشى، كار خوب ونيك. # =أثأى- # إثآء [ثأي] الشي ء: آن چيز را سوراخ كرد،- فى القوم: بر آن قوم حمله ور ~~شد وكشت وزخمى كرد. # =أثأر- # إثآرا [ثأر] منه: از او انتقام گرفت، او را به خون كشته خود قصاص كرد. # =اثأر- ### || AUTO اثئارا [ثأر] منه: مرادف (اثأر) است. # =الأثبات- # جمع (الثبت) بمعناى پايداران وپابرجايان است، دور انديشان ومعتمدان قوم. # =الإثبات- ### || AUTO ثابت كردن، ايجاب، ضد سلب ونفى؛ «شاهد الإثبات»: آنكه بر عليه ~~متهم شهادت دهد، دليل؛ «عب ء الإثبات»: لزوم آوردن دليل وبرهان. # =أثبت- ### || AUTO إثباتا [ثبت] ه: آن چيز يا امر را ثابت كرد؛ «طعنه فأثبت فيه ~~الرمح»: او را با نيزه زد بطورى كه نيزه در او فرو رفت وثابت ماند،- الحق: ~~حق را ثابت كرد،- الأمر: آن امر را بدرستى شناخت،- الشخص: آن شخص را ~~شناسائى كرد،- اسمه فى الديوان: نام او را در دفتر كاركنان ثبت نمود. # =أثبط- ### || AUTO إثباطا [ثبط] ه المرض: بيمارى از وى دور نشد. # =أثث- ### || AUTO تأثيثا [أث] الفراش: بستر را گسترد،- البيت: خانه را با اثاث ~~جديد آراست. # =أثخن- # إثخانا [ثخن] في الأمر: در آن كار مبالغه كرد،- في العدو: بر دشمن سخت ~~گرفت وبسيارى از آنها را كشت،- ته الجراح: زخمها او را ضعيف وناتوان ~~كردند،- ه بالجراح: با زخم زدن بر او، وى را سست كرد،- ه ضربا: او را ضربه ~~سخت وكارى زد. # =أثر- # - أثرا وأثارة وأثرة الحديث: حديث را بازگو كرد،- ه: او را بخشيد واكرام كرد. # =أثر- # - أثرا عليهم: براى خود بهترين چيزها را اختصاص داد،- على الأمر: بر آن ~~كار تصميم گرفت، للأمر: آهنگ آن كار ms0026 را نمود،- يفعل كذا: شروع به كارى كرد ~~كه انجام دهد. # =أثر- ### || AUTO تأثيرا فيه وعليه: در او اثر گذاشت. # =الأثر- # ج آثار: اثر زخم. # =الإثر- # رد پا، بلافاصله، بعد؛ «خرج فى اثره»: بعد از او رفت. # =الأثر- # ج أثور: اثر زخم. # =الأثر- # ج أثار وأثور: آنچه از آثار ونشانه ها كه باقى مانده باشد، تأثير ادبى ~~ونفوذ در انسان؛ «لا اثر له»: بى اثر است، سنت، حديث، اجل، انطباع؛ «على ~~الأثر»: فورا، بى درنگ؛ «فى اثره» و«على اثره»: در پى آن؛ «اثر مستقيم على ~~مستو» (ه): نقطه دو تقاطع بر يك مستوى؛ «اثر مستو على مستو» (ه): خط ~~مستقيمى كه دو مستوي را قطع كند. # =الأثر- ### || AUTO مرد خودخواه. # =أثرى- # إثراء [ثرو]: مال وثروت او فراوان شد. # =أثرى- ### || AUTO إثراء [ثري] التراب: خاك خيس ومرطوب شد. # =الأثرى- # م ثرواء [ثرو]: توانگر وثروتمند. # =الأثرى- ### || AUTO م ثرياء [ثري] من التراب: آنچه از خاك كه پس از خشكى تر يا خيس ~~شده باشد. # =الأثرة- # ج أثر: نشانه وعلامت، باقيمانده علم. # =الأثرة- ### || AUTO اختيار، اختصاص دادن مرد بهترين چيز را فقط براى خودش، دوست ~~داشتن نفس خود به حد افراط، نام ديگر آن (الأنانية) است. # =الأثرجة- ### || AUTO (ك): تفاعل الكل واسيد كه از آن اثر نمكى وآب بدست آيد. # =أثرد- ### || AUTO إثرادا [ثرد]: تريد را آماده كرد،- الخبز: نان را تريد كرد. # =الأثرد- ### || AUTO [ثرد]: مردى كه لبهايش شكافته است. # =أثرم- ### || AUTO إثراما [ثرم] ه: دندان او را از بن شكست. # =الأثرم- # م ثرماء، ج ثرم [ثرم]: آنكه دندانش از بن شكسته شده باشد. # =الأثري- ### || AUTO آنچه كه به آثار بستگى داشته باشد، دانشمند باستانشناس. # =الأثرية- # مؤنث (الأثري) است؛ «لغة اثرية»: ### || AUTO زبان باستانى. # =الأثعل- ### || AUTO م ثعلاء، ج ثعل [ثعل]: آنكه دندانهايش كج وبر روى هم در آمده باشد. # =أثغى- ### || AUTO إثغاء [ثغو] الشاة: گوسفند را به صدا درآورد؛ «اتيته فما اثغى ~~ولا ارغى»: نزد او آمدم چيزى نبخشيد نه گوسفند ونه شتر. # =أثغر- # إثغارا [ثغر]: دهان او كوبيده يا شكسته شد،- الصبي: دندانهاى شيرى كودك ~~ريخت، دندانهايش برآمد. # =اثغر- ### || AUTO اثغارا [ثغر] الصبي: مرادف (اثغر) است. ms0027 # =أثغم- ### || AUTO إثغاما [ثغم] الوادي: آن دره گياه ثغام برآورد،- الرأس: سر ~~بسان ثغام سفيد شد. # =أثفر- ### || AUTO إثفارا [ثفر] الحمار: خر را از پس راند. # =أثفل- # إثفالا [ثفل] الخمر: درد مي رسوب پيدا PageV01P012 ### || AUTO كرد،- الشراب: شراب دردگين شد. # =أثفن- ### || AUTO إثفانا [ثفن] العمل يده: كار دست او را كلفت وخشن كرد. # =الأثفية- # ج أثافي: سنگ كه زير ديگ قرار مى گيرد؛ «ثالثة الأثافي»: جزء مكمل هر ~~چيزى، جزء سوم سه پايه كه ديگ بر روى آن قرار دهند. # =الإثفية- ### || AUTO ج أثافي: مرادف (الأثفية) است. # =الأثقال- ### || AUTO جمع (الثقل) است، آنچه كه در جوف وباطن زمين باشد؛ «اخرجت ~~الأرض اثقالها»: زمين آنچه كه در باطن خود داشت بيرون ريخت؛ «رفع الأثقال»: ~~در بازيهاى ورزشى عبارت از بلند كردن وزنهاى سنگين است. # =أثقب- ### || AUTO إثقابا [ثقب] النار: آتش را روشن كرد. # =أثقل- # إثقالا [ثقل] ه: بار سنگين بر او تحميل كرد، آن را سنگين كرد،- كاهله: ### || AUTO امر يا كار سنگينى بر عهده او نهاد،- ه المرض: بيمارى بر او ~~سخت شد. # =أثكل- # إثكالا [ثكل] الأم ولدها و- الولد أمه: ### || AUTO مادر را بى فرزند يا فرزند را بى مادر كرد،- ت المرأة: آن زن ~~بى فرزند شد. # =أثل- # - أثؤلا: در شكوه وبزرگى استوار شد، در زمين ريشه دوانيد. # =أثل- # - أثالة: مرادف (أثل) است. # =أثل- ### || AUTO - إثلالا [ثل] فمه: دندانهاى او ريخت. # =الأثل- ### || AUTO (ن): گياهى است كه معمولا در پيرامون آبها مى رويد، برگهاى آن ~~ريز وشكوفه هايش خوشه ايست. چوب آن سخت ونيكوست واز آن كاسه وپشقاب سازند ~~وبه فارسى آنرا درخت شوره گز نامند. # =الأثلة- # ج أثلات وآثال وأثول (ن): واحد (الأثل) است، اصل وريشه. # =الأثلة- ### || AUTO اصل، ريشه. # =أثلث- ### || AUTO إثلاثا [ثلث] القوم: آن قوم به سه گروه تقسيم شدند، سى نفر ~~شدند؛ «كانوا تسعة وعشرين فاثلثوا»: بيست ونه نفر بودند پس سى نفر شدند. # =أثلج- ### || AUTO إثلاجا [ثلج] ت السماء: از آسمان برف باريد،- القوم: آن قوم به ~~برف زدند،- ت الأرض: برف بر زمين افتاد،- ه: او را شادمان كرد؛- ت نفسى به: ~~به او دلم خوش است،- ت عنه الحمى: تب ms0028 از او بريده شد. # =الأثلم- ### || AUTO [ثلم]: آنچه كه گوشه يا لبه اش شكسته شده باشد. # =أثم- # - إثما وأثما وأثاما ومأثما: گناه كرد، عملى حرام كرد. # =أثم- ### || AUTO تأثيما ه: او را به گناه متهم كرد. # =الإثم- ### || AUTO ج آثام: گناه، كار حرام، كار غير مجاز. # =الأثمد- # (ك): مرادف (الإثمد) است. # =الإثمد- ### || AUTO (ك): سرمه كه به چشم كشند ودر اصطلاح دانشمندان شيمى موسوم به ~~(أنتيموان) است. # =أثمر- ### || AUTO إثمارا [ثمر] الشجر: درخت ميوه داد،- الشجر الثمر: درخت ميوه ~~خود را عرضه كرد،- القوم: آن قوم را ميوه خورانيد. # =أثمل- ### || AUTO إثمالا [ثمل] اللبن: كف شير زياد شد،- اللبن: شير را تكان داد ~~تا كره بدهد،- ه: او را مست كرد. # =أثمن- ### || AUTO إثمانا [ثمن] القوم: آن قوم هشت نفر شدند،- المال زيدا ولزيد: ~~بهاى مال را به زيد پرداخت. # =الأثمن- ### || AUTO [ثمن]: ارزشمندتر، گرانتر. # =أثنى- # إثناء [ثني] الرجل: دومي آن مرد شد،- عليه: او را ستايش كرد؛ «اثنى عليه ~~عاطر الثناء»: او را به نيكى ستود،- عليه بالضرب: # مبادرت به زدن او كرد. # =اثنى- ### || AUTO اثناء [ثني]: مرادف (انثنى) است. # =الأثناء- ### || AUTO [ثني]: جمع (الثني) است؛ «اثناء الكلام»: ميان سخن؛ «فى هذه ~~الأثناء»: در خلال آن؛ «جاؤوا في اثناء الأمر»: در بين كار آمدند. # =الأثنان- ### || AUTO م ثنتان واثنتان [ثني]: دو چيز يا دو نفر. عدد دو. # =الأثنولوجيا- ### || AUTO دانش شناخت نژادهاى انسانى وصفات واخلاق آنها. اين كلمه يونانى است. # =الاثنى عشري- ### || AUTO [ثني] (ع ا): روده كوچك از جهت معده- اثنى عشر. # =الإثنين- ### || AUTO روز دوشنبه كه ميان يكشنبه وسه شنبه مى باشد. # =الأثيث- ### || AUTO ج إثاث من النبات أو الشعر: آنچه از گياه يا موى سر كه بسيار ~~ودر هم پيچيده باشد. # =الأثير- ### || AUTO [فك]: اين كلمه نزد ستاره شناسان قديم فلك نهم است،- (ف): ودر ~~نزد دانشمندان طبيعى ماده ايست بدون وزن كه از تمام اجسام ومواد مى گذرد ~~وامتداد صوت وگرما بوسيله موجهاى آن صورت مى گيرد. اين كلمه يونانى است. # =الأثيرات الملحية- ### || AUTO (ك): تركيبات عضوى است كه در مواد چرب وگلها وميوه ها وجود دارد. # =الأثيل- ### || AUTO والا تبار وبا شرافت، آنچه كه ms0029 در زمين ريشه دار باشد. # =الأثيم- ### || AUTO ج أثماء: اسم فاعل از (اثم) است. # =أج- ### || AUTO - أجيجا: برافروخته وشعله ور شد،- أجوجا الماء: آب شور وتلخ شد. # =أجاء- ### || AUTO إجاءة [جيأ] ه: او را آورد، او را وادار به آمدن كرد،- ه الى ~~كذا: او را بر پناه بردن به ديگرى واداشت. # =أجاب- ### || AUTO إجابة وإجابا [جوب] ه،- سؤاله وعن سؤاله وإلى سؤاله: پاسخ او ~~را داد،- ه الى حاجته: نياز او را برآورد. # =الأجاج- # شور وتلخ. # =الأجاج- ### || AUTO برافروخته وشعله ور. # =أجاح- ### || AUTO إجاحة [جوح] ه: او را مستأصل ونابود كرد. # =اجاد- # إجادة [جود]: چيزى خوب ونيكو آورد، آن چيز را خوب ونيكو گردانيد؛ «أجدت»: ~~خوب انجام دادى؛ النقد: به او پولهاى خوبى بخشيد،- الشي ء: آن چيز را نيكو ~~كرد،- بالولد: داراى فرزند بخشنده شد،- الرجل: آن مرد را كشت،- لغة: # زبانى را خوب دانست ودر آن ورزيده PageV01P013 ### || AUTO شد،- العزف على البيانو: در نواختن پيانو مهارت داشت وخوب نواخت. # =الأجادب- ### || AUTO [جدب]: زمينهاى خشك وبى گياه. # =أجار- ### || AUTO إجارة [جور] ه عن كذا: او را از چيزى برگردانيد،- فلانا: به ~~داد فلانى رسيد،- ه من العذاب: او را از عذاب وسختيها رهائى بخشيد،- ~~المتاع: متاع را براى نگهدارى در ظرف نهاد. # =الإجارة- ### || AUTO ج أجر [أجر]: اجاره دادن، اجاره كردن، مزد كار يا پاداش گرفتن. # =أجاز- ### || AUTO إجازة [جوز] الموضع: از آنجا گذشت،- الرأي: حكم را به جريان ~~انداخت،- ه العقبة: او را از گردنه وسختى راه عبور داد،- القاضي البيع: ~~قاضى فروش را اجازه داد،- الشي ء: آن چيز را جايز شمرد،- الرجل: به آن مرد ~~اجازه داد،- على اسمه: بجز نامى كه داشت اسمى براى او تعيين كرد،- ه بالف ~~درهم: هزار درهم به او جايزه وپاداش داد. # =الإجازة- ### || AUTO مص، اجازه دادن، رخصت دادن، پروانه، دستور؛ «الإجازة المرضية»: ~~گواهى پزشكى يا معذوريت پزشكى، گواهى دانشگاهى براى تحصيلات عاليه ~~(ليسانس)،- عند المحدثين: ودر نزد دانشمندان علم الحديث اجازه داشتن در ~~روايت حديث چه شفاهى وچه كتبى. # =الإجاص- ### || AUTO (ن): درخت گلابى، نام ديگر آن (الكمثرى) است، ميوه گلابى،- ~~البري (ن): درختى است از رسته (البطميات) برگهاى آن تركيبى است وميوه ms0030 هاى ~~آن بگونه (الإجاص) است، آلو سياه. # =الإجاصة- ### || AUTO (ن): واحد (الإجاص) است. # =أجاع- ### || AUTO إجاعة [جوع] ه: او را گرسنه كرد، از دادن غذا به او خوددارى ~~كرد واو را گرسنه نمود. # =أجاف- ### || AUTO إجافة [جوف] ه الطعنة وبالطعنة: با ضربه نيزه درون او را سوراخ كرد. # =أجال- # إجالة [جول] الشي ء وبالشي ء: آن چيز را گردانيد يا چرخانيد،- السيف: با ~~شمشير، بازى كرد وآنرا بدور خود گردانيد،- النظر: ### || AUTO به اطراف خود چشم دوخت ونگاه كرد. # =الإجانة- ### || AUTO ج أجاجين: طشت كه در آن رخت ولباس شويند، كوزه بزرگ. # =أجاه- ### || AUTO إجاهة [جوه] ه: او را دارنده جاه وجلال كرد. # =الأجب- ### || AUTO [جب]: شترى كه كوهان آن بريده شده باشد. # =أجبى- ### || AUTO إجباء [جبو] زرعه: كشت خود را قبل از آنكه برسد فروخت. # =الإجباري- ### || AUTO الزامى، اجبارى، به زور؛ «التجنيد الإجباري»: خدمت الزامى زير ~~پرچم، خدمت سربازى. # =أجبر- ### || AUTO إجبارا [جبر] ه على الأمر: او را به زور وادار به آن كار كرد. # =الأجبس- ### || AUTO [جبس]: ترسو وناتوان، پست وفرومايه. # =أجبل- ### || AUTO إجبالا [جبل]: ناكام شد، نوميد شد؛ «طلب حاجة فأجبل»: طلب ~~حاجتى كرد ولى نااميد شد،- المسافر: مسافر به سوى كوهستان روانه شد،- ه: او ~~را بخيل يافت. # =أجبن- ### || AUTO إجبانا [جبن] الرجل: او را جبان شمرد، او را ترسو يافت؛ ~~«قاتلناكم فما اجبناكم»: با شما جنگ وگريز كرديم ولى چقدر جبان بوديد. # =الأجبه- ### || AUTO م جبهاء [جبه]: آنكه پيشانى فراخ وزيبا دارد، شير بعلت فراخى ~~پيشانيش. # =الأجة- ### || AUTO ج إجاج: سختى گرما؛ «اشتدت اجه الصيف»: گرماى تابستان سخت شد. # =اجتاب- ### || AUTO اجتيابا [جوب] البلاد: به شهرها سفر وگردش كرد،- الصخرة: صخره ~~را سوراخ وبداخل آن نفوذ كرد،- البئر: چاه را كند،- القميص: جامه را پوشيد. # =إجتاح- ### || AUTO اجتياحا [جوح] ه: بر او دست يافت واو را هلاك كرد. # =اجتاز- # اجتيازا [جوز]: گذر كرد،- بالمكان: # از آنجا گذشت ورفت،- من مكان الى آخر: ### || AUTO از جايى به جاى ديگر رفت. # =اجتاس- ### || AUTO اجتياسا [جوس] الشي ء: آن چيز را با آز وجست وجو طلب كرد. # =اجتاف- # اجتيافا [جوف] ه: به داخل آن چيز در آمد، ms0031 «اجتاف الوحشي كناسه»: آن جانور ~~وحشى به داخل لانه خود رفت. # =اجتاف- ### || AUTO اجتيافا [جيف] ت الجثة: لاشه بوى بد گرفت. # =اجتال- # اجتيالا [جول]: طواف كرد،- القوم: ### || AUTO آن قوم را از تصميمى كه داشتند بازگردانيد،- اموالهم: دارائى ~~آنها را برد،- منهم جولا: از آنها چيزى را برگزيد. # =اجتب- ### || AUTO اجتبابا [جب]: جبه پوشيد،- الشي ء: آن چيز را بريد. # =اجتبى- ### || AUTO اجتباء [جبو] ه: او را برگزيد وپاك وخالص گردانيد. # =اجتبر- ### || AUTO اجتبارا [جبر]: پس از شكسته شدن درست شد يا التيام پيدا كرد. # =اجتبن- ### || AUTO اجتبانا [جبن] الرجل: آن مرد را به ترس نسبت داد، او را ترسو يافت. # =اجتث- ### || AUTO اجتثاثا [جث] ه: آن چيز را از ريشه بر كند. # =اجتحف- ### || AUTO اجتحافا [جحف] ه: او را چپاول وغارت كرد، بر او چيره شد واو را ~~نابود كرد،- السيل الوادي: سيل وگل ولاى دره را بركند وبا خود برد،- ماء ~~البئر: همه آب چاه را كشيد. # =اجتدى- ### || AUTO اجتداء [جدو] فلانا: از فلانى سود وبهره خود را خواست، از او ~~حاجتى خواست، به او سود رسانيد. # =اجتدح- ### || AUTO اجتداحا [جدح] السويق: آرد را با كمى آب وشير ومانند آنها در ~~هم آميخت. # =اجتدر- ### || AUTO اجتدارا [جدر] الحائظ: ديوار را ساخت وبالا برد. # =اجتذب- ### || AUTO اجتذابا [جذب] ه: او را بسوى وى كشانيد. اين كلمه ضد (دفعه ~~عنه) مى باشد. # =اجتذل- ### || AUTO اجتذالا [جذل]: خوشحال شد، شادمان شد. # =اجتر- # اجترارا [جر] البعير: شتر نشخوار PageV01P014 ### || AUTO كرد. # =اجترأ- ### || AUTO اجتراء [جرأ]: با جرأت اقدام بكارى كرد. # =اجترح- ### || AUTO اجتراحا [جرح] الشي ء: آن چيز را كسب كرد،- الإثم: مرتكب گناه شد. # =اجترد- ### || AUTO اجترادا [جرد] القطن: پنبه را زد. # =اجترش- ### || AUTO اجتراشا [جرش] الشي ء: آن چيز را دزديد،- لعباله: براى عيال ~~خود كسب روزى كرد. # =اجترع- ### || AUTO اجتراعا [جرع] الماء: آب را يكباره نوشيد. # =اجترف- ### || AUTO اجترافا [جرف] الطين: گل را با بيل از روى زمين جمع كرد ~~وبرداشت،- الشي ء: همه آن چيز يا بيشتر آن را برد. # =اجترم- ### || AUTO اجتراما [جرم] إليه وعليه: گناه كرد،- لأهله: براى خانواده خود ~~كسب روزى كرد. # =اجتز- # اجتزازا [جز] الصوف أو العشب ms0032 أو النخل: ### || AUTO پشم يا گياه يا نخل را بريد. # =اجتزى- ### || AUTO اجتزاء [جزي] ه: از او تقاضاى پاداش كرد. # =اجتزأ- ### || AUTO اجتزاءا [جزأ] بالشي ء: به آن چيز بسنده كرد وقانع شد. # =اجتزر- ### || AUTO اجتزارا [جزر] الشاة: گوسفند را ذبح كرد؛ «اجتزروهم في ~~القتال»: آنها را كشتند وخوراك درندگان ساختند. # =اجتزع- ### || AUTO اجتزاعا [جزع] ه: آن چيز را بريد وشكست. # =اجتزف- ### || AUTO اجتزافا [جزف] الشي ء: آن چيز را با تخمين بدون وزن وپيمانه ~~فروخت يا خريد. # =اجتزم- ### || AUTO اجتزاما [جزم] النخلة: اندازه خرماى نخل را تخمين زد. # =اجتس- # اجتساسا [جس] الأرض: بر روى زمين پاى نهاد،- ه: بر روى آن چيز دست كشيد ~~تا آنرا بشناسد،- الأخبار والأمور: ### || AUTO بدنبال خبرها وكارها رفت تا آنرا بشناسد وبررسى كند. # =اجتسر- ### || AUTO اجتسارا [جسر] المفازة: از بيابان دليرانه گذشت. # =اجتعل- ### || AUTO اجتعالا [جعل] ه: بمعناى (جعله) است،- الشى ء: آن چيز را ساخت، ~~آن چيز را گرفت. # =اجتف- ### || AUTO اجتفافا [جف] ما في الإناء: آنچه را كه در ظرف بود خورد يا نوشيد. # =اجتفى- ### || AUTO اجتفاء [جفو] الشي ء: آن چيز را از جاى خود بر كند، آن چيز را زدود. # =اجتل- ### || AUTO اجتلاء [جل] الشي ء: بيشتر آن چيز را گرفت. # =اجتلى- ### || AUTO اجتلاء [جلو] العمامة: عمامه را از پيشانى خود بالا زد،- الشي ~~ء: به آن چيز نگاه كرد، آن چيز را زير نظر گرفت،- النحل: زنبور را از لانه ~~اش دور كرد،- العروس على زوجها: عروس را آرايش كرده بر داماد جلوه داد. # =اجتلب- ### || AUTO اجتلابا [جلب] ه: او را آورد، جلب كرد. # =اجتلد- ### || AUTO اجتلادا [جلد] القوم بالسيوف: آن قوم با شمشير يكديگر را زدند. # =اجتلم- ### || AUTO اجتلاما [جلم] ه: آن چيز را بريد. # =الاجتماع- ### || AUTO مص، گردهم آمدن، جلسه؛ «علم الاجتماع»: جامعه شناسى يا علم ~~شناخت جوامع بشرى. # =الاجتماعي- # آنچه كه ويژه جامعه باشد، آنكه فطرة علاقمند به زندگى اجتماعى باشد، نيكو ~~سيرت؛ «الهيئة الاجتماعية»: ### || AUTO چگونگى حالت اجتماعى ميان مردمى كه مصالح مشترك با هم دارند؛ ~~«المساواة الاجتماعية»: قانون برابرى وتساوى حقوق افراد يك كشور با هم. # =اجتمر- ### || AUTO ms0033 اجتمارا [جمر] بالمجمرة: با بخوردان بخور كرد. # =اجتمع- # اجتماعا [جمع] القوم والشي ء المتفرق: ### || AUTO آن قوم گرد هم آمدند يا آن چيز پراكنده جمع آورى شد،- الغلام: ~~آن جوان بالغ ونيرومند شد. اين كلمه درباره زنان بكار برده نمى شود. # =اجتمل- ### || AUTO اجتمالا [جمل] الشحم: پيه را آب كرد. # =اجتن- # اجتنانا [جن]: پنهان شد،- الشي ء: ### || AUTO آن چيز را پنهان كرد. # =اجتنى- ### || AUTO اجتناء [جني] الثمر: ميوه را از درخت چيد،- ماء المطر: به كنار ~~آب باران آمد واز آن نوشيد. # =اجتنب- ### || AUTO اجتنابا [جنب] ه: از او دور شد. # =اجتنح- ### || AUTO اجتناحا [جنح]: به يك طرف خود خم شد. # =الاجتهاد- ### || AUTO ج اجتهادات: مص،- فى اصطلاح القضاء: ودر اصطلاح محاكم تفسير ~~قانون يا رأى فقيه يا قاضى در صدور حكم است. # =اجتهد- ### || AUTO اجتهادا [جهد] في الأمر: در آن كار كوشش بسيار نمود. # =اجتهر- ### || AUTO اجتهارا [جهر] القوم: آن قوم را هنگامى كه ديد بسيار شمرد،- ه: ~~او را ديد وبزرگداشت،- الرجل: آن مرد را آشكارا ديد،- البئر: چاه را تخليه ~~وپاك كرد،- الشي ء فلانا: زيبائى وآراستگى او فلانى را به شگفتى در آورد. # =اجتهم- ### || AUTO اجتهاما [جهم]: در پايان شب براه افتاد يا سفر كرد. # =اجتوى- ### || AUTO اجتواء [جوي] البلد: اقامت در آن شهر را نپسنديد،- الطعام: آن ~~غذا را دوست نداشت. # =اجتور- ### || AUTO اجتوارا [جور] القوم: آن قوم با يكديگر همسايه شدند. # =اجثأل- # اجثئلالا [جثل] النبت: درخت بلند وشاخه هاى آن در هم پيچيده شد،- الطير: ### || AUTO پرهاى پرنده از هم گسسته شد،- الرجل: آن مرد خشمگين شد وبراى ~~جنگ خود را آماده كرد. # =أجج- ### || AUTO تأجيجيا [أج] النار: آتش را برافروخت. # =الإجحاف- ### || AUTO [جحف]: مص، زيان وضرر، نقصان فاحش؛ «هذا إجحاف بحقه»: اين امر ~~اجحاف در حق اوست. # =أجحر- # إجحارا [جحر] السبع: حيوان درنده را داخل لانه اش كرد،- ه الى كذا: او را به PageV01P015 ### || AUTO آنجا برد وپناه داد. # =أجحف- ### || AUTO إجحافا [جحف] السيل به: سيل او را برد،- الدهر بالناس: روزگار ~~مردم را سختى داد ونابود كرد،- فلان بعبده: فلانى بنده خود را بيش از طاقتش ~~تكليف كرد،- بفلان: به فلانى ضرر وزيان ms0034 رسانيد. # =أجحم- ### || AUTO إجحاما [جحم] ت النار: آتش برافروخته وشعله ور شد،- عن الأمر: ~~از آن كار دست كشيد وباز ايستاد. # =الأجحم- ### || AUTO م جحماء ج جحم وجحم وجحمى [جحم]: آنكه چشمان بسيار سرخ دارد، ~~آنكه چشمانش ورم كرده باشد. # =أجد- ### || AUTO إجدادا [جد] فلان: فلانى در كار سعى وكوشش كرد،- الأمر: در آن ~~امر يا كار تحقيق نمود، آن كار را محكم كرد،- فى الأمر: در آن كار به درستى كوشيد. ### || AUTO =اين تعبير ضد (هزل) است،- الشي ء: آن چيز را نو وتازه كرد،- ~~ثوبا: جامه اى نو پوشيد،- الطريق: راه هموار شد،- الرجل: آن مرد راه راست ~~وهموار را پيمود. # =الأجد- ### || AUTO [جد]: آنچه كه نوتر باشد، پستان خشك وبى شير. # =أجدى- ### || AUTO إجداء [جدو]: به دريافت عطا وبخشش نايل شد،- فلانا: به فلانى ~~عطا كرد،- الأمر: آن امر را سودمند وبى نياز كرد؛ «لا يجدي عنك هذا»: اين ~~كار نو را بى نياز نمى كند. # =الأجدى- ### || AUTO [جدو]: سودمندتر، نافعتر. # =الأجدان- ### || AUTO [جد]: شب وروز كه هيچگاه كهنه نمى شوند. اين كلمه مفرد ندارد ~~وبه هيچيك از شب وروز (الأجد) نگويند. # =أجدب- # إجدابا [جدب] المكان: در آن مكان باران نيامد وزمين آن خشك شد،- القوم: ### || AUTO آن قوم دچار قحطى وخشكسالى شدند،- الأرض: آن زمين را خشك وبى ~~آب يافت،- فلانا: بر فلانى وارد شد ولى غذاى ميهمان نزد او نيافت. # =أجدح- ### || AUTO إجداحا [جدح] السويق: آرد را با كمى آب وشير ومانند آنها آميخت. # =أجدر- ### || AUTO إجدارا [جدر] النبت والشجر: گياه ودرخت بسان آبله جوانه زد، ~~اين تعبير مجاز است. # =الأجدع- ### || AUTO م جدعاء، ج جدع [جدع]: آنكه داراى بينى بريده باشد. # =أجدف- ### || AUTO إجدافا [جدف] القوم: آن قوم داد وفرياد برآوردند. # =الأجدل- ### || AUTO م جدلاء، ج جدل [جدل]: پيچيده ومحكم، «ساعد اجدل»: بازوى ستبر ~~ونيرومند،- ج أجادل: باز پرنده، صفتى كه چيره باشد، ريشه كلمه (الجدل) ~~بمعناى سختى است. # =الأجدلي- ### || AUTO [جدل]: باز پرنده، شاهين. # =الأجذ- ### || AUTO م جذاء، ج جذ [جذ]: آنكه شكسته وناتوان شده باشد. # =أجذى- ### || AUTO إجذاء [جذي] فلانا عنه: فلانى را از او منع كرد. # =أجذر- ### || AUTO إجذارا [جذر] ه: ms0035 او را خسته وناتوان وبيچاره كرد. # =أجذف- ### || AUTO إجذافا [جذف] الطائر: پرنده در بال زدن شتاب كرد،- القارب: ~~قايق رانى كرد،- ت المرأة: زن گام كوتاه برداشت. # =أجذل- ### || AUTO إجذالا [جذل] فلانا: فلانى را شادمان كرد. # =أجذم- ### || AUTO إجذاما [جذم] يده: دست او را بريد،- عن الشي ء: از آن چيز روى ~~گردان شد،- عليه: قصد بر آن كرد،- فى سيره: در رفتن شتاب كرد. # =الأجذم- ### || AUTO م جذماء، ج جذمى [جذم]: آنكه به بيمارى جذام دچار است، آنكه ~~دست يا انگشتانش بريده شده باشد؛ «هو اجذم الحجة»: نه دليلى دارد ونه زبانى ~~كه با آن سخن گويد. # =أجر- # - أجرا وإجارة الرجل على كذا: به آن مرد پاداش ومزد كارش را داد. # =أجر- # تأجيرا الدار فلانا ومن فلان: خانه را به او اجاره داد،- الطير. گل را ~~پخت وآجر ساخت. # =أجر- ### || AUTO إجرارا [جر] ه الرمح: او را با نيزه زد ونيزه را با او به جانب ~~خود كشانيد،- ه الدين: براى پرداخت بدهى به او مهلت داد. # =الأجر- ### || AUTO ج أجور: مزد، پاداش،- ج أجور وآجار: اجر، ثواب، مكافات. # =أجرى- # إجراء [جرو] ت الكلبة: ماده سگ بچه دار شد، يا توله هايش با آن همراه شدند. # =أجرى- # إجراء [جري] الماء: آب را روان ساخت،- القصاص: حكم قصاص را جارى كرد،- ~~الأمر: آن كار را اقدام كرد،- كذا: ### || AUTO به آن كار پرداخت؛ «اجرى تجربة»: تجربه بدست آورد واز آن ~~استفاده نمود؛ «اجرى تحقيقا»: به تحقيق پرداخت،- الكلمة: كلمه را صرف كرد ~~وصرف عبارت از تنوين دادن به كلمه وجز آن با كسره است. # =الإجراء- ### || AUTO مص، اقدام، تنفيذ، اجرا. # =الإجراءات- ### || AUTO اتخاذ تدابير لازم؛ «اتخذ اجراءات»: تدبيرها در نظر گرفت؛ ~~«اجراءات قانونية»: انجام كارها بموجب قانون. # =الإجرائي- ### || AUTO منسوب به (الإجراء) است؛ «السلطة الإجرائية»: قوه تنفيذيه ~~(دولت). # =الأجراس- ### || AUTO [جرس]: «ذات الأجراس» (ح): به واژه (ذات) رجوع شود. # =أجرب- ### || AUTO إجرابا [جرب] القوم: شتران آن قوم به بيمارى گال يا گرى دچار ~~شدند،- ه: او را به بيمارى گرى دچار كرد. # =الأجرب- ### || AUTO م جرباء، ج جرب وجراب وجربى وأجارب: آنكه به بيمارى گرى دچار است. # =الأجرة- ### || AUTO ج ms0036 أجر: مزد كارگر، اجاره بها، گونه اى ماليات؛ «اجرة البريد»: ~~هزينه پست؛ «اجرة النقل»: كرايه وسيله نقليه. # =الأجرد- # م جرداء، ج جرد [جرد]: انسان بى مو كه در زبان متداول به آن (اجرودي) ~~گويند، زمينى كه در آن گياه نباشد، آنكه تمام وخالى از نقص باشد؛ «يوم او ~~شهر او عام اجرد»: روز يا ماه يا سال تمام وكامل؛ «ما رأيته منذ اجردين»: ~~او را از دو روز يا دو ماه يا دو سال تمام تاكنون نديده ام؛ «لبن اجرد»: ~~شير بى سرشير،- من الخيل: اسب PageV01P016 ### || AUTO برنده در مسابقه. # =أجرس- ### || AUTO إجراسا [جرس] الحادي: سرود گوى شتران آواز كرد،- الجرس: زنگ را ~~بصدا در آورد،- الطائر: صداى بال پرنده هنگام گذشتن شنيده شد،- الحلي: زيور ~~آلات زن مانند زنگ آواز داد. # =أجرض- ### || AUTO إجراضا [جرض] ه بريقه: ناشتائى او را كم كرد. # =أجرع- ### || AUTO إجراعا [جرع] ت الناقة: شير ماده شتر كم شد. مثل اينكه در ~~پستانش بجز چند جرعه شير نمانده است. # =أجرف- ### || AUTO إجرافا [جرف] المكان: سيل سخت وسنگين در آن مكان آمد. # =أجرم- ### || AUTO إجراما [جرم] إليه وعليه: گناه كرد. # =الأجرودي- ### || AUTO [جرد]: آنكه بدنش بى مو باشد. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =أجز- ### || AUTO إجزازا [جز] الغنم أو البر أو النخلة: هنگام چيدن پشم گوسفندان ~~يا درو كشت گندم يا بريدن خرما رسيد،- القوم: پشم گوسفندان آن قوم چيده شد، ~~كشت ايشان درو شد،- التمر: خرما خشك شد. # =أجزى- # إجزاء [جزي] الأمر منه أو عنه: بجاى او قيام كرد وكار را جايگزين ديگرى ~~نمود واز آن بى نياز شد؛ «يجزي هذا من او عن ذاك»: ### || AUTO اين جاى آنرا مى گيرد. # =الأجزى- # [جزي]: آنكه كفايت بيشترى دارد؛ «اللحم السمين اجزى من المهزول»: ### || AUTO گوشت پرچربى جاى گوشت لاغر را مى گيرد. # =أجزاء- ### || AUTO [جزأ] الوحدات كالمتر واليرد والليتر الخ: واحدهاى معينى از ~~اندازه ومقياس وپيمانه مانند سانتيمتر ومتر ويارد وليتر. # =الأجزائي- ### || AUTO [جزأ]: دارو فروش. # =الأجزائية- ### || AUTO [جزأ]: داروخانه. # =الأجزاخانة- ### || AUTO داروخانه. # =أجزأ- ### || AUTO إجزاء [جزأ] عنه: او را از آن چيز بى نياز ms0037 كرد. # =أجزر- ### || AUTO إجزارا [جزر] فلانا: به او گوسفندى داد تا آنرا ذبح كند. # =أجزع- ### || AUTO إجزاعا [جزع] منه جزعة: بازمانده آنرا باقى گذاشت. # =أجزل- ### || AUTO إجزالا [جزل] العطاء وفي العطاء ومن العطاء لفلان وعليه: عطا ~~وبخشش را بفلانى بسيار كرد. # =الأجسم- ### || AUTO [جسم]: درشتتر، چاق تر، ضخيم تر. # =أجش- ### || AUTO إجشاشا [جش] الشي ء: آن چيز را كوبيد وشكست،- البر: دانه را ~~آرد زبر كرد. # =الأجش- ### || AUTO م جشاء، ج جش [جش]: آنكه صداى درشت دارد. # =أجشم- ### || AUTO إجشاما [جشم] ه الامر: او را بر آن كار تكليف كرد. # =الأجعب- ### || AUTO م جعباء، ج جعب [جعب]: مرد شكم گنده، مرد سست كار. # =أجعل- ### || AUTO إجعالا [جعل] له: او را مزد كارى كه مى كند داد،- ه جعلا: مزد ~~او را داد،- الماء: آب پر از حشرات وپليديها شد. # =أجفى- ### || AUTO إجفاء [جفو] فلانا: فلانى را دور كرد. # =أجفل- ### || AUTO إجفالا [جفل] البعير: شتر با شتاب فرار كرد،- ت النعامة: شتر ~~مرغ گريخت،- القوم: آن قوم با شتاب گريختند،- ت الريح: باد با سرعت وزيد. # =أجل- # - أجلا: دير كرد. # =أجل- # تأجيلا الشي ء: براى آن چيز ضرب الاجل تعيين كرد، آن چيز را به تأخير ~~انداخت؛ «أجلوا الاجتماع»: جلسه را بتأخير انداختند. # =أجل- ### || AUTO إجلالا [جل] ه: او را بزرگداشت،- ه عن العيب: او را از عيب ~~ونقص منزه ساخت،- عمرو زيدا: عمرو به زيد بسيار بخشيد. # =الأجل- # مصدر (اجل) است. اين كلمه را نخست براى تعليل شر وگناه بكار بردند ولى ~~سپس در معناى وسيعترى براى بيان علت هر چيزى بكار برند: «من اجلك»: بخاطر ~~تو؛ «لأجلك»: براى تو؛ «لأجل ان»: # براى اينكه. # =أجل- # حرف جواب است بمعناى (نعم)، بله، آرى. # =الأجل- # ج آجال: پايان عمر؛ «الى اجل غير مسمى»: بدون تعيين وقت، هنگام مرگ. # =الأجل- ### || AUTO م جلى [جل]: بزرگتر، بالاتر، والاتر. # =أجلى- ### || AUTO إجلاء [جلو] عن بلده: از شهر خود خارج شد،- ه عن بلده: او را ~~از شهرش بيرون كرد،- الرجل منزله: آن مرد خانه خود را از ترس رها كرد. # =الأجلى- ### || AUTO م جلواء [جلو]: آنكه موى جلوى پيشانيش ريخته شده باشد، زيبا، ~~حوب روى؛ ms0038 «ابن اجلى»: بامداد روشن. # =أجلب- ### || AUTO إجلابا [جلب] لأهله: براى خانواده خود كسب روزى كرد،- القوم: ~~آن قوم را جمع آورى نمود،- القوم: آن قوم سر وصدا راه انداختند، از هر سو ~~روانه جنگ شدند،- على الفرس: بر اسب بانگ زد تا سبقت بگيرد،- الدم: خون خشك شد. # =الأجلح- ### || AUTO م جلحاء، ج جلح وأجلاح وجلحان [جلح]: آنكه موى سرش از دو طرف ~~پيشانى ريخته شده باشد. # =أجلد- ### || AUTO إجلادا [جلد] المكان: در آن مكان تگرك آمد،- ه اليه: او را به ~~وى نيازمند وناچار گردانيد. # =أجلس- ### || AUTO إجلاسا [جلس] ه: او را نشانيد. # =الأجلع- ### || AUTO م جلعاء، ج جلع [جلع]: مرادف (الجلع) است. # =الأجله- ### || AUTO م جلهاء، ج جله [جله]: آنكه موى جلوى پيشانيش ريخته شده باشد. # =أجم- ### || AUTO إجماما [جم] الماء: از آب استفاده نكرد تا جمع شود،- الفرس: ~~اسب را رها كرد وسوار آن نشد،- الفؤاد: قلب را آسايش داد،- الفراق: هنگام ~~جدائى رسيد،- الأمر: آن كار فرا رسيد. # =الأجم- # م جماء، ج جم [جم]: گوسفند بى شاخ، رزمنده بدون نيزه؛ «الحصن الأجم»: PageV01P017 ### || AUTO دژ بلند. # =الإجماع- ### || AUTO مص، اتفاق، اتحاد رأى؛ «أقر المشروع بالاجماع»: پروژه را همگى ~~تأييد كردند، يكى از چهار اصل عقيده اسلامى است وعبارت از اتفاق آراء ~~مجتهدان در هر زمان وبراى هر امر دينى است. # =الإجماعي- ### || AUTO منسوب به (الإجماع) است، همگانى، عمومى. # =الإجمال- ### || AUTO مص؛ «بالإجمال» و«على الإجمال» واجمالا: بطور خلاصه، كوتاه. # =الأجمة- # ج أجم وأجم وأجمات وجج آجام: ### || AUTO بيشه شير، درخت پر شاخ وبرگ، گودال كه در آن آب راكد باشد. # =أجمد- ### || AUTO إجمادا [جمد]: بخيل وكم خير شد، به ماه جمادى در آمد،- ه: آن ~~چيز را جامد كرد،- حقه عليه: حق خود را بر او ثابت كرد. # =أجمر- # إجمارا [جمر] القوم على أمر: آن قوم براى امرى بهم پيوستند،- الأمر ~~القوم: آن امر شامل همه قوم شد،- ت المرأة: آن زن گيسوى خود را بافت وپشت ~~سر خود گره زد،- النار: آتش را آماده كرد،- الثوب: ### || AUTO جامه را با عطر آميخت وبخور داد،- الرجل او البعير: آن مرد يا ~~شتر در راه پيمودن شتاب كرد، «اجمر ms0039 بين يديه»: در برابر او شتاب كرد. # =أجمع- # إجماعا [جمع] القوم على كذا: آن قوم بر امرى توافق كردند،- القوم امرهم: ~~آن قوم در كار خود توافق كردند،- الأمر وعلى الأمر: # براى كار عزم كرد وتصميم گرفت،- ما كان متفرقا: آنچه كه پراكنده بود جمع ~~آورى كرد،- الإبل: شتران را راه برد. # =أجمع- ### || AUTO م جمعاء، ج أجمعون [جمع]: از الفاظ تأكيد است كه با آن هر چه ~~كه از نظر جدا شدنش چه بطور حسى يا حكمى ايرادى نداشته باشد تأكيد مى شود؛ ~~«جاؤوا اجمعهم وباجمعهم»: همگى آمدند. # =أجمل- # إجمالا [جمل] الشي ء: آن چيز را بطور خلاصه جمع آورى يا بيان كرد؛ «اجمل ~~الحساب والكلام ثم فصله وبينه»: ### || AUTO حساب ومطلب را جمع آورى كرد وسپس به تفصيل بيان نمود، آن چيز ~~را زيبا وفراوان كرد،- فى العمل: كار خوب ونيكو انجام داد،- فى الطلب: در ~~خواستن چيزى حد اعتدال را رعايت كرد وافراط ننمود،- فى الكلام: سخن نغز ~~ونيكو گفت،- الشحم: پيه را ذوب كرد،- القوم: شتران آن قوم فراوان شدند. # =الأجمية- ### || AUTO بيمارى تب ومالاريا. # =أجن- # - أجنا وأجونا الماء: رنگ وطعم آب تغيير كرد، آب بد مزه شد. # =أجن- # - أجنا الماء: مرادف (اجن) است. # =أجن- # إجنانا [جن] ه: او را ديوانه كرد،- ه الليل: شب او را در پناه خود گرفت،- عنه: # خود را از او پنهان كرد،- الميت: مرده را كفن ودفن كرد. # =أجن- ### || AUTO [جن]: از اينكه درباره مجنون گويند «ما اجنه» نادر است زيرا در ~~اينجا افعل تعجب از صفت مفعول آمده در صورتيكه فعل تعجب معمولا از صفت فاعل ~~وفعل لازم ساخته مى شود. # =الأجن- ### || AUTO من الماء: آب كه رنگ ومزه آن دگرگون شده باشد. # =أجنى- ### || AUTO إجناء [جني] الشجر: ميوه آن درخت رسيده شد،- ت الأرض: محصولات ~~زراعى وخير وبركت آن زمين بسيار شد. # =أجنب- # إجنابا [جنب] ه: او را دور كرد،- الرجل: آن مرد دور شد،- القوم: بر آن ~~قوم باد جنوب وزيد. # =أجنب- ### || AUTO [جنب] القوم: بمعناى (اجنبوا) است. # =الأجنب- ### || AUTO ج أجانب [جنب]: آنكه رام نشود، بيگانه. # =الأجنبي- ### || AUTO ج أجانب [جنب]: بيگانه. # =الأجنة- # ج وجنات [وجن]: ms0040 برآمدگى گونه در چهره. # =الأجنة- # ج وجنات [وجن]: مرادف (الأجنة) است. # =الإجنة- ### || AUTO ج وجنات [وجن]: مرادف (الأجنة) است. # =أجنح- ### || AUTO إجناحا [جنح] ه: آن را كج كرد،- اليه: به سوى آن خم شد. # =الأجنحة- ### || AUTO جمع (الجناح) است بمعناى بال؛ «مستقيمات الأجنحة» (ح): به واژه ~~مستقيمات رجوع شود؛ «مغمدة الأجنحة» (ح): به واژه مغمدة رجوع شود؛ «نصفية ~~الأجنحة» (ح): به واژه نصفيه رجوع شود. # =أجنف- ### || AUTO إجنافا [جنف] في وصيته: در وصيت خود ستم كرد. # =الأجنف- ### || AUTO م جنفاء، ج جنف [جنف]: خميده پشت، آنكه در وصيت خود ستم كرده باشد. # =إجهاز- ### || AUTO اجهيزازا [جهز] للأمر: براى آن كار آماده شد. # =أجهد- # إجهادا [جهد] الدابة: ستور را بيش از طاقتش بار كرد،- نفسه فى كذا: در آن ~~كار كوشش بسيار نمود،- فكره فى الأمر: هوش وفكر خود را در آن امر بكار ~~برد،- علينا العدو: ### || AUTO نهايت دشمنى را با ما كرد،- فى الأمر: در آن كار احتياط نمود،- ~~الأمر لزيد: آن كار براى زيد امكان پذير شد،- المال: دارائى خود را بيهوده ~~خرج كرد واز دست داد،- الطعام: ميل به غذا كرد،- الحق: حق آشكار شد،- فيه ~~الشيب: پيرى در او آشكار شد وفزونى يافت. # =أجهر- ### || AUTO إجهارا [جهر] الأمر وبه: آن امر را آشكار ساخت،- بالقراءة: با ~~صداى بلند خواند،- الرجل: آن مرد داراى فرزندان خوش قد وقامت شد، آن مرد ~~داراى فرزند لوچ (چپ چشم) شد. # =الأجهر- ### || AUTO م جهراء، ج جهر [جهر]: آنكه در روشنائى آفتاب چيزى نبيند، مرد ~~خوش سيما. # =أجهز- ### || AUTO إجهازا [جهز] على الجريح: بر آن زخمى سخت گرفت وبا شتاب او را كشت. # =أجهش- # إجهاشا إليه: مرادف PageV01P018 ### || AUTO (جهش) است،- بالبكاء: براى گريستن آماده شد،- ت النفس: دل او ~~تپيد وآماده گريستن شد،- ه: او را شتابانيد. # =أجهض- ### || AUTO إجهاضا [جهض] ت المرأة: آن زن جنين خود را انداخت،- فلانا: او ~~را لغزانيد،- ه عن الأمر: او را از آن كار بازگردانيد ودور كرد،- ه عن ~~مكانه: او را از جاى خود راند ودور كرد. # =أجهم- ### || AUTO إجهاما [جهم] الجو: هوا داراى ابر بى باران شد. # =الأجوج- ### || AUTO [أج]: مرد دلباخته وبرافروخته. # =أجود- ### || AUTO إجوادا ms0041 [جود] الشي ء: آن چيز را خوب ونيكو ساخت،- الفرس: آن ~~اسب نيكو شد. # =الأجود- # م جوداء، ج جود وأجاويد [جود]: # افعل التفضيل است بمعناى (الأكرم): ### || AUTO بهتر، گراميتر. # =الأجوف- ### || AUTO م جوفاء، ج جوف [جوف]: تو خالى يا آنكه داراى شكم تهى وفراخ ~~باشد،- من الأفعال: واز افعال فعلى است كه حرف دوم يا عين الفعل آن داراى ~~حرف عله باشد كه بر دو قسم است واوى مانند (قال) ويائى مانند (باع)، «رجل ~~اجوف»: مرد ترسو وبزدل. # =الأجول- ### || AUTO [جول]: افعل التفضيل است بمعناى بسيار گرد آلود؛ «يوم أجول»: ~~روز پر گرد وخاك. # =الأجيج- # [أج]: سختى گرما؛ «اجيج النار»: ### || AUTO شعله آتش، سر وصداى بسيار كه آميخته با گفتگو وصداى رفت وآمد ~~باشد الخ؛ «اجيج القوم»: آميخته شدن صداها وآمد وشد آن قوم با يكديگر؛ ~~«أجيج الماء»: صداى ريزش آب بسيار. # =أجيد- ### || AUTO [جود] ت الأرض: باران سودمندى بر زمين باريد. # =الأجيد- # م جيداء وجيدانة، ج جود [جيد]: ### || AUTO آنكه گردنى بلند وزيبا دارد. گاهى خود گردن با واژه [الجيد] ~~وصف مى شود مانند «عنق اجيد»: گردنى زيبا. # =الأجير- ### || AUTO ج أجراء: مزدور، كارگر روز مزد. # =أح- # صداى سرما زده. # =أح- ### || AUTO - أحا: سرفه كرد. # =الأحاجي- ### || AUTO [حجو]: گونه اى لغز ومعما. # =الأحاح- ### || AUTO تشنگى، خشم. # =أحاد- ### || AUTO [أحد ووحد]: اين واژه معدول «واحد واحد» است؛ «جاؤوا أحاد»: ~~يكنفر يكنفر آمدند. # =أحار- ### || AUTO إحارة [حور] الجواب: پاسخ به پاسخ داد. # =الأحاسن- ### || AUTO [حسن]: جمع (الأحسن) است؛ «احاسن القوم»: خوبان ونيكان آن قوم. # =أحاش- ### || AUTO إحاشة [حوش] الصيد: شكار را براى بدام انداختن برانگيخت،- عليه ~~الصيد: در شكار كردن به او كمك ويارى كرد. # =أحاط- ### || AUTO إحاطة [حوط] به: از همه جهات آن را زير نظر گرفت،- ه علما ~~بكذا: او را از چيزى آگاه ساخت،- به علما: از آن امر آگاه شد. # =أحاق- ### || AUTO إحاقة [حيق] به: مرادف (أحاظ) است،- الشي ء بكذا: آن را به ~~چيزى زير نظر گرفت. # =أحاك- # إحاكة [حوك وحيك] ت الشفرة اللحم: # تيغ گوشت را بريد،- فيه السيف او الكلام: ### || AUTO شمشير يا سخن در او اثر كرد؛ «ما ms0042 احاك سيفه»: شمشير او نبريد؛ ~~«ضربه فما احاك فيه السيف»: او را با شمشير زد ولى شمشير در او اثر نكرد. # =أحال- # إحالة [حول] الشي ء: سالها بر آن چيز گذشت،- الله الحول: خداوند سال را ~~به پايان رسانيد،- بالمكان: در آنجا يكسال اقامت كرد،- الأمر على فلان: آن ~~كار را به فلانى واگذار كرد،- الغريم بدينه على آخر: ### || AUTO بدهى وام دار را به ديگرى حواله داد،- ت الحكومة فلانا على او ~~الى المعاش واحالته الى التقاعد: دولت فلانى را بازنشسته كرد وبراى او حقوق ~~بازنشستگى تعيين نمود،- الرجل: آن مرد چيز نشدنى وسخن محال گفت،- العين: ~~چشم را چپ كرد واز مركز اصلى آن منحرف نمود،- فى ظهر الدابة: بر پشت ستور ~~جست وبر آن نشست. # =الأحامس- ### || AUTO [حمس]: جمع (الأحمس) است،- من السنين: سالهاى سخت. # =أحان- ### || AUTO إحانة [حين] ه الله: خدا او را نابود كند. # =أحب- ### || AUTO إحبابا [حب] ه: بمعناى (حبه) او را دوست داشت مى باشد ولى ~~كاربرد اين كلمه كمتر از (احب) است،- الزرع: كشت دانه دار شد. # =أحبى- # إحباء [حبو] الرامي: تيرانداز تير را به هدف نتوانست بزند؛ «رمى فاحبى»: ### || AUTO تيراندازى كرد ولى تير را به نشانه نزد. # =أحبر- ### || AUTO إحبارا [حبر] ه: او را خورسند وشادمان كرد،- ت الأرض: زمين پر ~~از گياه شد. # =أحبس- ### || AUTO إحباسا [حبس] المال: ثروت ومال را در راه خدا وقف كرد. # =أحبط- ### || AUTO إحباطا [حبط] عمله: كار خود را باطل كرد؛ «احبط مؤامرة»: توطئه ~~را ريشه كن كرد،- عنه: از او روى گردان شد؛ «تعلق به ثم احبط عنه»: به او ~~پيوست وسپس از وى روى گردان شد،- الضرب زيدا: اثر ضربه اى كه به زيد زده ~~شده از بين رفتنى نيست. # =أحبك- ### || AUTO إحباكا [حبك] ه: آن كار را استوار كرد ونيكو انجام داد. # =أحبل- ### || AUTO إحبالا [حبل] المرأة: آن زن را آبستن كرد،- النخل: نخل را گرد ~~نرى زد. # =الأحبول- ### || AUTO ج أحابيل [حبل]: دام شكار. # =الأحبولة- ### || AUTO ج أحابيل: مرادف (الأحبول) است. # =احتاج- ### || AUTO احتياجا [حوج] إليه: به او نيازمند شد. # =احتاز- ### || AUTO احتيازا [حوز] الشي ء: آن چيز ms0043 را بدست آورد، آن چيز را گردآورى كرد. # =احتاض- ### || AUTO احتياضا [حوض]: براى خود حوض ساخت. # =احتاط- # احتياطا [حوط] به: درباره او PageV01P019 ### || AUTO دورانديشى كرد،- الرجل: آن مرد درباره امور خود با دورانديشى ~~احتياط كرد،- على الشي ء: از آن چيز نگهدارى نمود،- لنفسه: در كار خود ~~احتياط كرد. # =احتاق- ### || AUTO احتياقا [حيق] على الشي ء: بر آن چيز احتياط ودورانديشى كرد. # =احتال- # احتياكا [حيك] بثوبه: جامه را بر خود پيچيد. # =احتال- ### || AUTO احتيالا [حول]: درباره آن كار چاره جوئى كرد،- بالدين: بدهى را ~~بر ذمه خود نهاد. # =احتبى- ### || AUTO احتباء [حبو]: هر دو ساق پاى خود را با عمامه يا دستار به پشت ~~خود بست،- بالثوب: جامه را بر خود پيچيد. # =الاحتباس- ### || AUTO مص؛ «احتباس البول»: بند آمدن بول، خارج نشدن بول از مجراى خود. # =احتبس- # احتباسا [حبس] ه: او را بازداشت كرد،- الرجل: آن مرد زندانى شد،- الرجل: ### || AUTO آن مرد را همنشين خود كرد،- الشي ء: آن چيز را ويژه خود قرار ~~داد،- في الكلام: از سخن گفتن باز ايستاد،- على كذا: خود را براى آن چيز ~~وقف كرد. # =احتبش- ### || AUTO احتباشا [حبش] الشي ء: آن چيز را گردآورى وفراهم كرد. # =احتبك- ### || AUTO احتباكا [حبك] الثوب: جامه را محكم بخود پيچيد،- بالإزار: بند ~~شلوار را محكم بست. # =احتبل- ### || AUTO احتبالا [حبل] ت الدابة: ستور پاهاى خود را در بند فرو برد،- ~~الصيد: شكار بدام افتاد،- الصيد: شكار را بدام انداخت. # =احتث- ### || AUTO احتثاثا [حث]: او را برانگيخت، برانگيخته شد. اين كلمه مطاوع ~~(حث) است ولازم ومتعدى است. # =احتج- ### || AUTO احتجاجا [حج]: با دليل وبرهان ادعا كرد،- بالشي ء: آن چيز را ~~دليل وبرهان خود دانست،- على كذا: نسبت به آن كار اعتراض كرد. # =احتجب- ### || AUTO احتجابا [حجب]: از مردم پنهان شد. # =احتجر- ### || AUTO احتجارا [حجر]: براى خود حجره اى ساخت،- الشي ء: آن چيز را در ~~حجره اى نهاد،- به: به او پناه برد. # =احتجز- ### || AUTO احتجازا [حجز] الشي ء: آن چيز بهم پيوست،- الشي ء: آن چيز را ~~در نيفه شلوار خود قرار داد وروى آنرا بست،- بالإزار: بند شلوار خود را ~~بست،- به: از آن خوددارى كرد،- الرجل: آن مرد به كشور ms0044 حجاز درآمد. # =احتجم- ### || AUTO احتجاما [حجم]: آن مرد خواستار حجامت شد. # =احتجن- ### || AUTO احتجانا [حجن] عليه: او را محجور كرد واز تصرف در مال خود ~~بازداشت،- المال: مال را نزد خود گرفت واز آن مراقبت كرد، آنچه را كه از آن ~~پراكنده شده بود جمع آورى واصلاح كرد،- الشي ء: آن چيز را با عصاى سر كج ~~بسوى خود كشيد. # =احتد- # احتدادا [حد]: سخت شد،- عليه: ### || AUTO بر او خشمگين شد،- ت السكين: چاقو تيز وبران شد. # =احتدم- ### || AUTO احتداما [حدم] النهار: گرماى روز سخت شد،- ت القدر: ديگ سخت ~~جوشيد،- الشراب: مى بسيار تند وتيز شد،- الدم: سرخى خون بسيار ومايل به ~~سياهى شد،- الرجل: آن مرد از خشم بسيار برافروخته شد؛ «احتدم غيظا»: از خشم ~~برانگيخته شد. # =احتذى- ### || AUTO احتذاء [حذو]: كفش پوشيد،- مثال فلان وعلى مثاله: از فلانى ~~پيروى كرد وخود را بسان او درآورد. # =احتذر- ### || AUTO احتذارا [حذر] ه: مرادف (حذره) است. # =الاحترام- ### || AUTO ج احترامات [حرم]: بزرگداشت واحترام. # =احترب- ### || AUTO احترابا [حرب] القوم: آن قوم آتش جنگ را برافروختند. # =احترث- ### || AUTO احتراثا [حرث] المال: مال را بدست آورد،- الدابة: ستور را خسته ~~وناتوان كرد. # =احترز- ### || AUTO احترازا [حرز] منه: از او پرهيز كرد، خود را از او در جاى امن ~~محافظت كرد. # =احترس- ### || AUTO احتراسا [حرس] منه: از او پرهيز وخويشتن دارى كرد. # =احترش- ### || AUTO احتراشا [حرش] الضب: سوسمار را شكار كرد،- لعياله: براى ~~خانواده خود كسب روزى كرد،- الشي ء: آن چيز را جمع آورى كرد،- القوم: آن ~~قوم گرد هم آمدند،- الرجل: آن مرد فريب داد. # =احترص- ### || AUTO احتراصا [حرص] على الشي ء: بر چيزى حرص زد وآنرا ويژه خود قرار ~~داد وبه كسى نداد. # =احترف- ### || AUTO احترافا [حرف]: براى خود كارى گرفت، چيزى را خواست وحيله بكار ~~برد،- لأهله: براى خانواده خود كسب معاش كرد. # =احترق- ### || AUTO احتراقا [حرق]: آتش گرفت وسوخت. # =احترم- ### || AUTO احتراما [حرم] ه: او را بزرگداشت وبه وى احترام نهاد،- نفسه: ~~بزرگى خود را نگهداشت،- الشي ء: او را از آن چيز محروم كرد؛ اين دو معنى در ~~اين تعبير «لا تحترم فتحترم»: كسى را محروم نكن تا محروم از خير ms0045 نشوى جمع ~~شده است. # =احتز- # احتزازا [حز] ه: آن را بريد،- العود: ### || AUTO آن چوب را بريد. # =احتزم- ### || AUTO احتزاما [حزم]: ميان چيزى را با طناب يا بند بست. # =احتزن- ### || AUTO احتزانا [حزن]: غمگين شد. # =احتس- ### || AUTO احتساسا [حس] الشي ء: آن چيز را لمس كرد، آن چيز را بر كند. # =احتسى- ### || AUTO احتساء [حسو] المرق: شوربا را بتدريج نوشيد،- الطائر الماء: ~~پرنده آب را با منقار خود برداشت ونوشيد. # =احتسب- # احتسابا [حسب] الأمر: آن امر را به حساب آورد، آن امر را گمان كرد،- عليه ~~الأمر: آن امر را بر او منكر شد،- عند الله خيرا: # آن كار را براى رضاى خدا كرد،- به: به آن چيز بسنده واكتفا كرد،- عنه: از آن PageV01P020 ### || AUTO دست كشيد،- ما عند فلان: آنچه را كه فلانى داشت آزمود،- ولدا ~~له: فرزند بزرگ خود را از دست داد، وهرگاه اين فرزند كوچك باشد گفته مى شود ~~«افترطة». # =احتش- ### || AUTO احتشاشا [حش] الحشيش: در جمع آورى گياه وعلف كوشش كرد. # =احتشى- ### || AUTO احتشاء [حشو]: آن چيز پر شد؛ «احتشت الرمانة بالحب»: انار پر ~~از دانه شد؛ «احتشى من الطعام»: شكم او از غذا پر شد؛- ت المرأة الحشية ~~وبها: آن زن حائض نوار بهداشتى بخود گرفت. # =احتشد- ### || AUTO احتشادا [حشد] القوم: آن قوم براى كارى گرد هم آمدند. # =احتشم- ### || AUTO احتشاما منه وعنه: از او شرمگين شد، از او گرفته شد،- ه: او را ~~شرمنده ساخت،- الرجل: آن مرد خشمگين شد،- منه: از او خشمناك شد. # =احتصد- ### || AUTO احتصادا [حصد] الزرع: كشت را درو كرد،- القوم بالسيف: آن قوم ~~را با شمشير كشت وبسان كشت آنها را درو كرد. # =احتصر- ### || AUTO احتصارا [حصر] البعير: بر پشت شتر بالش بست. # =احتضر- # احتضارا [حضر]: حاضر شد،- الرجل: آن مرد را حاضر كرد،- الفرس: # اسب دويد. # =احتضر- ### || AUTO [حضر]: مرگ بر او فرا رسيد. # =احتضن- # احتضانا [حضن] الصبي: كودك را در آغوش گرفت،- الطير بيضه وعلى بيضه: ### || AUTO پرنده تخمهاى خود را زير بال گرفت تا جوجه شوند. # =احتط- ### || AUTO احتطاطا [حط] الحمل: بار را از روى ستور پائين آورد،- الشي ء: ~~بمعناى (حطه) است. # =احتظر- ### || AUTO احتظارا [حظر] به: در ms0046 پناه او قرار گرفت. # =احتف- ### || AUTO احتفافا [حف] القوم به: آن قوم او را در ميان خود گرفتند،- ~~الشي ء: روى آن چيز را تراشيد يا بريد،- النبت: گياه را از زمين بريد. # =احتفى- # احتفاء [حفو]: با پاى برهنه راه رفت، كفش خود را از پاى درآورد،- به: ### || AUTO او را بزرگداشت واكرام كرد،- البقل: گياه وبقولات را بعلت ~~كوتاهى با انگشت از بيخ كند،- القوم المرعى: آن قوم از چراگاه چيزى بر جاى ~~نگذاشتند. # =الاحتفاء- ### || AUTO [حفو]: مص، خوش آمد گوئى وبزرگداشت؛ «احتفاء بقدومه»: جشن ~~وسرور به احترام آمدن او. # =احتفد- ### || AUTO احتفادا [حفد] في العمل: در آن كار شتاب كرد. # =احتفز- ### || AUTO احتفازا [حفز]: براى حمله كردن آماده شد، بر روى دو پاى خود ~~نشست،- فى مشيه: در راه رفتن خود كوشيد. # =احتفظ- # احتفاظا [حفظ]: در خشم شد،- به: آن چيز را نگهدارى كرد،- بحقوقه: ### || AUTO حق خود را از دست نداد،- الشي ء وبالشي ء لنفسه: آن چيز را ~~براى خود اختصاص داد. # =احتفل- # احتفالا [حفل]: اهميت داد؛ «ما احتفل به»: به او اهميت نداد، او را تحويل ~~نگرفت،- القوم: آن قوم گرد هم آمدند،- القوم به: آن قوم براى بزرگداشت ~~وتجليل از وى دور هم گرد آمدند،- المجلس بالناس: ### || AUTO مجلس پر از جمعيت مردم شد،- بالأمر: آن كار را نيكو اقدام ~~كرد،- الوادي بالسيل: سيل دره را پر از آب كرد، الطريق: راه آشكار شد،- فى ~~الأمر: در آن كار مبالغه كرد. # =احتفن- ### || AUTO احتفانا [حفن] الرجل: دو دست خود را زير زانوى او گذاشت وبا ~~زانو او را برداشت.،- الشجرة: درخت را از بيخ بركند،- الشي ء لنفسه: آن چيز ~~را ويژه خود قرار داد،- من الشي ء: به آن چيز ميل ورغبت بسيار كرد. # =احتق- # احتقاقا [حق] القوم: آن قوم حق خود را خواستند وهر يك از آنها گفت «الحق ~~بيدى»: حق با من است،- ت الطعنة به: ### || AUTO ضربه نيزه او را جابجا كشت،- الفرس: آن اسب لاغر شد،- ت ~~الناقة: ماده شتر فربه شد. # =احتقب- ### || AUTO احتقابا [حقب] زيدا على ناقته: زيد را پشت سر خود بر روى ناقه ~~اش سوار كرد،- الشي ms0047 ء: آن چيز را در عقب پالان بست. # =احتقد- ### || AUTO احتقادا [حقد] على فلان: مرادف (حفد) است،- المطر: باران باز ~~ايستاد. # =احتقر- ### || AUTO احتقارا [حقر] ه: او را كوچك شمرد، او را خوار وناچيز دانست. # =احتقن- ### || AUTO احتقانا [حقن] المريض: بول بيمار بند آمد، بيمار حقنه كرد،- ~~الدم: خون بر اثر ضربه در يك نقطه از بدن گرد آمد. # =احتك- ### || AUTO احتكاكا [حك] بالشي ء: خود را به آن چيز ماليد،- ه رأسه: سر او ~~خارش كرد،- الكلام فى صدره: سخن در او اثر كرد،- بفلان: رأى فلانى را ~~درباره چيزى خواست. # =احتكى- ### || AUTO احتكاء [حكي] الأمر: آن امر استوار وپا بر جا شد. # =الاحتكار- ### || AUTO ج احتكارات: مص، چيزى يا كارى را بخود اختصاص دادن؛ «احتكار ~~الوظائف»: كارهاى دولتى را بخود اختصاص دادن، انبار كردن كالاها براى گران ~~شدن وگران فروختن، احتكار، دادن امتياز قانونى به اشخاص حقيقى يا حقوقى يا ~~دولت جهت صنايع وساختن وفروختن كالاهاى اختصاصى. # =احتكر- ### || AUTO احتكارا [حكر] الشي ء: آن چيز را جمع آورى واحتكار كرد تا ~~هنگام گران شدن با بهاى بيشترى آن را بفروش رساند،- العقار: اموال غير ~~منقول را احتكار كرد ودر اختيار خود گرفت. # =احتكل- ### || AUTO احتكالا [حكل] الأمر عليه: آن امر درهم وبر هم شد وحقيقت آشكار ~~نگرديد. # =احتكم- # احتكاما [حكم] الأمر: آن كار محكم واستوار شد،- الناس الى الحاكم: # مردم بسوى حاكم رفتند وشكايت كردند،- على فلان: آنچه را كه از فلانى مى ~~خواست طلب كرد،- فى الشي ء: در آن چيز مطابق ميل وخواسته خود تصرف كرد،- فى الأمر: PageV01P021 ### || AUTO در آن كار داورى را پذيرفت. # =احتل- ### || AUTO احتلالا [حل] المكان وبالمكان: در آن جاى فرود آمد؛ «احتل ~~القوم وبالقوم»: بر آن قوم فرود آمد،- البلد: آن شهر را با نيروى نظامى ~~اشغال كرد،- المقام الأول: داراى مقام نخست يا رتبه اول گرديد. # =الاحتلال- ### || AUTO مص، «احتلال المدن»: اشغال نظامى شهرها؛ «جيوش الاحتلال»: ~~نيروى اشغالگر. # =احتلب- ### || AUTO احتلابا [حلب]: شير را از پستان دوشيد،- الناقة: شير ماده شتر ~~را دوشيد. # =احتلق- ### || AUTO احتلاقا [حلق] الرأس: موى سر را كوتاه كرد، موى سر را ms0048 تراشيد. # =احتلم- ### || AUTO احتلاما [حلم] في نومه: با ديدن خواب شيطانى بهنگام خواب محتلم ~~شد،- الصبي: آن جوان بالغ شد وبه سن رشد رسيد. # =الأحتم- ### || AUTO [حتم]: سياه. # =احتمى- # احتماء [حمي] منه: از او خوددارى وپرهيز كرد،- المريض: بيمار امتناع كرد. ### || AUTO الاحتمال: مص، امكان وقوع امرى؛ «صعب الاحتمال»: غير قابل ~~تحمل، گمان، پندار. # =احتمس- ### || AUTO احتماسا [حمس]: به هيجان آمد وبرانگيخته شد،- القرنان: آن دو ~~قهرمان با هم به نبرد پرداختند. # =احتمل- # احتمالا [حمل] الشي ء: آن چيز را حمل كرد،- الأمر: بر آن كار شكيبائى كرد ~~وتحمل نمود،- الصيعة: از نيكوئى ولطفى كه به او شده بود سپاسگزارى كرد،- ما ~~كان منه: او را از كارى كه كرده بود بخشيد وچشم پوشى كرد؛ «هذا امر يحتمل ~~تأويلين»: # اين امرى است كه احتمال دو تأويل يا تفسير دارد. # =احتمل- # [حمل]: خشمگين شد،- لونه: ### || AUTO رنگ او دگرگون شد. # =احتنق- ### || AUTO احتناقا [حنق]: چاق وفربه شد. # =احتنك- ### || AUTO احتناكا [حنك] الفرس: افسار بر دهان اسب نهاد،- ه: بر او غالب ~~ومستولى شد،- الدهر الرجل: روزگار آن مرد را آزموده كرد،- الجراد الأرض: ~~ملخ آنچه را از كشت كه بر روى زمين بود خورد. # =احتوى- ### || AUTO احتواء [حوي] الشي ء وعليه: شامل آن چيز شد، آن چيز را احراز ~~نمود، مشتمل بر آن چيز يا متضمن آن شد. # =احتوش- # احتواشا [حوش] القوم الرجل وعليه: ### || AUTO مردم در اطراف آن مرد جمع شدند واو را در ميان گرفتند،- القوم ~~الصيد: آن قوم شكار را بسوى يكديگر رمانيدند وخسته كردند. # =الاحتياط- ### || AUTO [حوط]: مص، «على سبيل الاحتياط»: بنا بر احتياط ودورانديشى. # =الاحتياطي- # منسوب به (الاحتياط) است؛ «المال الاحتياطي»: دارائيهاى اندوخته دولت؛ ~~«الجيش الاحتياطي» (ا ع): نيروى ذخيره ارتش كه بهنگام ضرورت ونياز از آن ~~استفاده مى شود؛ «احتياطي الذهب»: ### || AUTO ذخيره طلا در صندوق دولت؛ «احتياطي الزيت الخام»: ذخيره نفت ~~خام در مخازن وانبارهاى نفت؛ «حبس احتياطي»: بازداشت موقت؛ «تدابير ~~احتياطية»: تدابير لازم براى جلوگيرى از هر حادثه بدى. # =أحث- ### || AUTO إحثاثا [حث] الرجل على الأمر: بمعناى (حثه) است. # =أحثر- ### || AUTO إحثارا [حثر] النخل: شكوفه خرما دانه برآورد. ms0049 # =الأحجار- ### || AUTO من الخيل: اسبهائى كه براى زاد ونسل برگزيده شوند. اين كلمه ~~براى مفرد بكار نمى رود وهمواره جمع است. # =أحجر- ### || AUTO إحجارا [حجر] ه: او را پوشانيد وپنهان كرد. # =أحجز- ### || AUTO إحجازا [حجز]: به كشور حجاز آمد. # =أحجم- ### || AUTO إحجاما [حجم] عن الشي ء: از آن چيز خوددارى كرد، از ترس از آن ~~چيز منصرف شد. # =الأحجن- ### || AUTO م حجناء، ج حجن [حجن]: كج، شل. # =الأحجية- ### || AUTO ج أحاجي وأحاج [حجو]: سخن سربسته مانند لغز كه مردم با هم در ~~حل آن مسابقه دهند. # =أحد- # تأحيدا [أحد] المتعدد: آن چيز را يكتا كرد؛ «ثناه، ثلثه»: آن چيز را دو ~~تا يا سه تا كرد،- العدد (ع ح): بر عدد يكى افزود؛ «احدت العشرة»: ده را ~~يازده كردم. # =أحد- ### || AUTO إحدادا [حد] ت المرأة: آن زن پس از مرگ شوهرش آرايش را ترك ~~كرد،- السكين: چاقو را تيز كرد،- اليه النظر: به او با چشم تيزبين بسيار ~~نگاه كرد. # =الأحد- ### || AUTO م إحدى، ج آحاد: يك، مرادف (الواحد) است؛ «احدهم»: يكى از ~~آنها، تنها، يكتا؛ «فلان احد الأحدين»: فلانى بى همتاست، روز يكشنبه، از ~~نامهاى خداوند متعال است؛ «عبد الأحد»: بنده خدا،- (ع ح): شماره يك است. # =الإحد- # «احدى الإحد»: كار بد، گناه بزرگ. # =إحدى- ### || AUTO مؤنث (احد) بمعناى (الواحد) است كه هميشه با افراد جنس خود ~~مىيد مانند «احدى وعشرون واحدى عشرة»؛ «احدى بنات طبق»: بلاى سخت، مار. # =أحدب- ### || AUTO إحدابا [حدب] الرجل: آن مرد خميده پشت گرديد. # =الأحدب- ### || AUTO [حدب]: آنكه كمرش خميده شده باشد، خميده پشت،- ج حدب، م حدباء، ~~شمشير،- (ع ا): رگى در بازوى انسان. # =أحدث- ### || AUTO إحداثا [حدث] ه: آن چيز را به وجود آورد،- السيف: شمشير را جلا ~~داد،- الرجل: آن مرد غايط كرد. # =الأحدث- ### || AUTO [حدث]: تازه تر، نوتر، زمان نزديك. # =أحدج- ### || AUTO إحداجا [حدج] البعير: بر روى شتر كجاوه بست. # =أحدر- ### || AUTO إحدارا [حدر] ه: آن را به پائين فرستاد،- القراءة او المشي: در ~~خواندن يا راه رفتن شتاب كرد،- الثوب: ريشه هاى اطراف جامه را بافت،- ~~الجلد: پوست را متورم كرد،- الجلد: پوست ورم كرد. # =الأحدر- # م حدراء ج ms0050 حدر # من الخيل: PageV01P022 ### || AUTO اسبهاى فربه وپرتوان. # =أحدق- ### || AUTO إحداقا [حدق] القوم به: آن قوم اطراف او را گرفتند،- النظر في: ~~با دقت به چيزى نگاه كرد،- ت الروضة: آن باغ گلستان شد. # =الأحدوثة- ### || AUTO ج أحاديث [حدث]: آنچه كه درباره آن سخن گفته شود؛ «حسن ~~الأحدوثة»: مدح وستايش. # =احدودب- ### || AUTO احديدابا [حدب]: خميده پشت شد. # =الأحدية- ### || AUTO [أحد]: اسم است از (أحد). # =الأحذ- ### || AUTO م حذاء، ج حذ [حذ]: شتابگر، سبك دست، لاغر؛ «قلب احذ»: دل ~~هوشيار وبيدار. # =أحذى- ### || AUTO إحذاء [حذو] ه نعلا: كفش به پاى او كرد، كفش را به او بخشيد. # =أحر- ### || AUTO [حري] به: چه شايسته وسزاوار است. # =اعراب اين كلمه بدين گونه است: أحر: فعل امر است كه معناى تعجب را مى ~~دهد نه امر ومبنى بر حذف حرف عله از آخر آنست،- به: باء حرف جر زائد است ~~وهاء در محل رفع وفاعل احر مى باشد. # =أحر- ### || AUTO إحرارا [حر] النهار: روز بسيار گرم شد،- صدره: او را تشنه كرد. # =الأحرى- ### || AUTO [حري]: شايسته تر، سزاوارتر؛ «بالأحرى»: بهتر، روشنتر، واضحتر. # =أحرار- ### || AUTO [حر] البقول: گياه وسبزى كه خام آنرا مى خورند مانند كاهو. # =أحرب- # إحرابا [حرب] فلانا: فلانى را بر چپاول وغارت دشمن دلالت كرد،- الحرب: ~~جنگ را برانگيخت،- النخل: ### || AUTO درخت نخل شكوفه برآورد. # =أحرث- ### || AUTO إحراثا [حرث] الدابة: ستور را خسته وناتوان كرد. # =أحرج- # إحراجا [حرج] ه: او را به گناه افكند، او را به تنگى وسختى انداخت، او را ~~به سختى وبيچارگى كشانيد،- فلانا اليه: ### || AUTO فلانى را به طرف او كشانيد،- عليه الأمر: آن كار را بر او حرام كرد. # =أحرد- ### || AUTO إحرادا [حرد] ه: او را تنها كرد. # =الأحرد- ### || AUTO ج حرد [حرد]: آنكه به سستى اعصاب دست دچار باشد. # =أحرز- # إحرازا [حرز] الشي ء: آنرا براى خود فراهم آورد وذخيره كرد،- المكان الرجل: ### || AUTO آن جاى براى آن مرد پناه شد،- قصب السبق: او پيروز شد،- نصرا: ~~پيروزى بدست آورد. # =أحرس- ### || AUTO إحراسا [حرس] بالمكان: در آن مكان مدتى اقامت كرد. # =الأحرش- ### || AUTO م حرشاء، ج حرش [حرش]: درشت وزبر؛ «دينار احرش»: يك دينار نو ~~وتازه، ms0051 سوسمار درشت. # =أحرض- ### || AUTO إحراضا [حرض] ه على الشي ء: او را بر كارى تشويق ووادار كرد،- ~~ه الحزن او المرض: اندوه يا بيمارى بدن او را تباه وفاسد كرد. # =أحرق- ### || AUTO إحراقا [حرق] ه بالنار: او را با آتش سوزانيد. # =أحرم- ### || AUTO إحراما [حرم]: به ماه حرام (ماه حج) در آمد، به حرم داخل شد يا ~~به حرمتى كه هتك آن روا نباشد داخل شد،- الشي ء: آن چيز را حرام كرد،- عن ~~الشي ء: از آن چيز باز ايستاد،- ه فى القمار: با او قماربازى كرد واز او برد. # =احرورف- ### || AUTO احربرافا [حرف] عنه: از او منحرف شد، روى گردان شد. # =أحزى- ### || AUTO إحزاء [حزو] الشي ء: آن چيز مرتفع وآشكار شد،- بالشي ء: آن چيز ~~را شناخت. # =أحزم- ### || AUTO إحزاما [حزم] الفرس: اسب را با تنگ بست. # =الأحزم- ### || AUTO [حزم]: آنكه شكم گنده وبرآمده داشته باشد، اين كلمه ضد ~~(الأهضم) است بمعناى آنكه داراى شكم فرورفته وكمر باريك است. # =أحزن- ### || AUTO إحزانا [حزن]: بر روى زمين ناهموار راه رفت ويا به آن رسيد،- ~~الرجل: آن مرد را اندوهگين ساخت. # =أحس- ### || AUTO إحساسا [حس] الشي ء وبالشي ء: آن چيز را دانست يا به آن احساس كرد. # =أحسى- ### || AUTO إحساء [حسو] الرجل المرق: به آن مرد سوپ يا شوربا بتدريج ~~خورانيد. # =الإحساس- ### || AUTO [حس]: احساس، شعور؛ «إحساس مشترك»: احساسات مشترك، «شديد ~~الإحساس»: زود رنج، آنكه داراى احساسات تند باشد. # =أحسد- ### || AUTO إحسادا [حسد] ه: او را حسود يافت. # =أحسر- ### || AUTO إحسارا [حسر] الدابة: ستور را بسيار بكار گرفت وراه برد تا ~~آنرا خسته كرد واز كار انداخت. # =أحسك- ### || AUTO إحساكا [حسك] الدابة: ستور را علوفه خورانيد،- النبات: گياه ~~خاردار شد. # =الأحسم- ### || AUTO [حسم]: مرد زيرك ودورانديش وكاردان. # =أحسن- ### || AUTO إحسانا [حسن]: نيكى كرد، اين كلمه ضد (أساء) است؛ «احسنت»: كار ~~را بسيار خوب انجام دادى،- الشي ء: آن چيز را به خوبى فراگرفت ودانست؛ ~~«فلان يحسن القراءة»: فلانى خوب مى تواند بخواند،- معاملته: با او رفتار ~~نيك ودوستانه كرد،- الظن به: به او گمان خوب برد ومورد توجه او شد،- اليه ~~وبه: به او نيكى ms0052 كرد وپاداش نيكو داد. # =الأحسن- # م حسنى، ج أحاسن [حسن]: اسم تفضيل از (الحسن) است، گاهى اين كلمه را مصغر ~~نموده وآنرا (احيسن) گويند؛ «ما احيسن زيدا»: چقدر زيد خوب است؛ «ما ~~احسنه»: چه زيباست؛ «هو احسن حالا منهم»: ### || AUTO او در وضع بهترى از آنهاست. # =أحش- ### || AUTO إحشاشا [حش] ت الأرض: گياه وعلف زمين فراوان شد،- الكلأ: هنگام ~~چيدن ودرو گياهان فرارسيد،- ه: او را در چيدن گياهان يارى كرد،- ت الناقة ~~او المرأة: جنين در شكم آن زن يا ماده شتر خشك شد،- ت اليد: آن دست سست يا ~~خشك شد،- ه عن حاجته: او را با شتاب از خواسته اش بازداشت. # =أحشد- # إحشادا [حشد] القوم: آن قوم براى PageV01P023 ### || AUTO كارى گرد هم آمدند. # =أحشف- ### || AUTO إحشافا [حشف] ضرع الناقة: پستان ماده شتر خشك ومنقبض گرديد،- ت ~~النخلة: درخت نخل خرماى نامرغوب ببار آورد. # =أحشك- ### || AUTO إحشاكا [حشك] الدابة: ستور را آذوقه داد. # =الأحشوش- ### || AUTO [حش]: جنين خشك شده در شكم مادر. # =أحص- ### || AUTO إحصاصا [حص] ه: سهميه او را بوى داد،- ه المكان: او را به آن ~~مكان فرود آورد. # =الأحص- # م حصاء، ج حص [حص]: آنكه اندك موئى بر سر دارد، آنكه بر سينه اش موى ~~نباشد،- من الطيور: پرنده اى كه پرهاى بالش ريخته شده باشد؛ «يوم احص»: روز ~~بسيار سرد كه بى ابر باشد؛ «سيف احص»: ### || AUTO شمشير كند وبى اثر. # =أحصى- ### || AUTO إحصاء [حصي] الشي ء: آن چيز را شمرد؛ «هذا شي ء لا يحصى»: آنچه ~~كه قابل شمردن نباشد وبشمارش در نيايد يعنى بيش از آن باشد كه بتوان شمرد. # =الإحصاء- ### || AUTO [حصي]: مص، آمارگيرى كه بخشى از درس رياضى است، حسابرسى؛ ~~«احصاء السكان»: سرشمارى، شمارش افراد كشور. # =الإحصائي- ### || AUTO [حصي]: منسوب به (الإحصاء) است،- ج احصائيون: دانشمند ~~آمارشناس. # =الإحصائية- ### || AUTO ج إحصائيات [حصي]: بخشى از علم رياضى بمعناى آمار گرفتن است؛ ~~«علم الإحصائيات»: آمارگيرى وآمارشناسى. # =أحصب- # إحصابا [حصب] الفرس في عدوه: ### || AUTO اسب بهنگام دويدن سنگريزه پرتاب كرد،- عنه: از او روى گردانيد ~~ورفت،- ه عن كذا: او را از چيزى دور كرد. # =أحصد- ### || AUTO إحصادا ms0053 [حصد] الزرع: هنگام در وكشت رسيد،- الحبل: رسن ومانند ~~آنرا محكم بافت. # =الأحصد- ### || AUTO م حصداء [حصد]: رسن كه محكم وسخت بافته شده باشد، آنچه از گياه ~~كه خشك شده باشد. # =أحصر- # إحصارا [حصر] ه المرض أو البول: # بيمارى يا بول او را دست پاچه كرد،- ه عن السفر: او را از مسافرت ~~بازداشت. # =أحصر- ### || AUTO [حصر]: مدفوع او بند آمد. # =أحصف- ### || AUTO إحصافا [حصف] الأمر: آن كار را محكم واستوار ساخت،- النسيج: ~~پارچه را محكم ونيكو بافت. # =أحصن- ### || AUTO إحصانا [حصن] المكان: آن مكان را مقاوم ومستحكم كرد،- الرجل: ~~آن مرد ازدواج كرد،- ت المرأة: آن زن شوهر اختيار كرد واين ازدواج او را ~~محصنه كرد، او را عفيف وپاكدامن كرد،- المرأة: آن زن را شوهر داد. # =أحضر- ### || AUTO إحضارا [حضر] ه: او را حاضر كرد،- ه الشي ء: آن چيز را براى او ~~آورد،- الفرس: اسب به سختى دويد. # =أحط- ### || AUTO إحطاطا [حط] الوجه: مرادف (حط) است، چهره ورم كرد ودر آن نوسان ~~ايجاد شد. # =أحطب- ### || AUTO إحطابا [حطب]: هيزم جمع كرد،- المكان: در آن مكان هيزم بسيار ~~فراهم شد،- الكرم: هنگام بريدن هيزم از درخت تاك رسيد. # =أحظ- ### || AUTO إحظاظا [حظ]: خوش بخت شد. # =أحظى- ### || AUTO إحظاء [حظو] ه: او را برخوردار كرد،- ه بالمال: با پول وثروت ~~او را برخوردار كرد،- ه على فلان: او را بر فلانى ترجيح داد. # =أحظر- ### || AUTO إحظارا [حظر]: حظيره يا آغل ساخت. # =أحظل- ### || AUTO إحظالا [حظل] المكان: در آن مكان حنظل يا ميوه تلخ فراوان شد. # =أحف- ### || AUTO إحفافا [حف] الرجل: از آن مرد به زشتى ياد كرد،- رأسه: موى سر ~~خود را اصلاح نكرد وبه آن بى اعتنا شد. # =أحفى- ### || AUTO إحفاء [حفو] السؤال: پرسش را تكرار كرد،- ه: بر او الحاح بسيار ~~كرد، او را وادار به پيگيرى خبر كرد،- شاربه: موى سبيل يا شارب خود را از ~~ته زد،- اليه فى الوصية: در وصيت وسفارش به او مبالغه كرد،- الرجل: آن مرد ~~داراى ستور بى نعل شد،- به: از او بد گوئى يا عيبجوئى كرد. # =أحفاش- # [حفش] البيت: متاع وچيزهاى بى ارزش خانه؛ «احفاش الأرض»: ### || AUTO خارپشتها وموشها وسوسمارهاى زمين ms0054 الخ ... # =أحفد- ### || AUTO إحفادا [حفد] الظليم: ستمديده شتاب كرد،- الظليم: ستمديده را ~~كينه توز كرد. # =أحفر- ### || AUTO إحفارا [حفر] ه البئر: در كندن چاه به او يارى كرد. # =أحفظ- ### || AUTO إحفاظا [حفظ] ه: او را خشمناك كرد. # =أحق- # إحقاقا [حق]: حقيقت را گفت،- ه: ### || AUTO حق بر او چيره شد وغلبه يافت،- الأمر: آن كار را واجب وبر حق ~~كرد كه در آن شكى وجود نداشته باشد،- الرمية: شكار را بهنگام تيراندازى كشت. # =الأحق- # [حق]: افعل التفضيل است؛ «هو احق من فلان»: هر دو حق دارند ولى اولى ~~ترجيح دارد،- بمعناى اختصاص بدون مشاركت است مانند «زيد أحق بماله»: ### || AUTO ديگرى در مال زيد حقى ندارد وفقط ويژه اوست. # =أحقب- ### || AUTO إحقابا [حقب]: به معناى (حقب) است،- او را بر ترك خود سوار كرد. # =الأحقب- # م حقباء، ج حقب [حقب] (ح): ### || AUTO گورخر كه در شكم وى سفيدى باشد. # =أحقد- ### || AUTO إحقادا [حقد] ه: كينه او را برانگيخت. # =أحقر- ### || AUTO إحقارا [حقر] ه: او را خوار وكوچك شمرد. # =أحقل- ### || AUTO إحقالا [حقل] ت الأرض: زمين سر سبز وباغ شد. # =أحقن- # إحقانا [حقن]: شير را جمع آورى كرد تا از آن سرشير گرفته شود. PageV01P024 ### || AUTO =أحك- ### || AUTO إحكاكا [حك] ه رأسه: سر او ميل به خارش كرد،- الكلام فى صدره: ~~آن سخن در دل او اثر كرد. # =الأحك- ### || AUTO [حك]: مرد بى دندان، سم خراشيده ستور. # =أحكل- ### || AUTO إحكالا [حكل] الأمر عليه: امر بر او مشكل ومشتبه شد وآشكار ~~نگرديد. # =أحكم- # إحكاما [حكم] ت التجارب فلانا: # تجربه ها او را آزموده كرد،- السفيه: دست نادان را گرفت واو را راهنمائى ~~كرد،- الشي ء: آن چيز را محكم واستوار كرد،- قفل الباب: درب را محكم بست،- الفرس: ### || AUTO براى اسب چانه بند ساخت،- ه عن الأمر: او را از آن كار بازداشت ~~ومنع نمود. # =أحل- ### || AUTO إحلالا [حل]: پيمانى را كه بسته بود شكست واز آن خارج شد،- ~~المحرم: محرم از احرام حج بيرون آمد، داخل ماههاى حرام شد،- الشي ء: آن چيز ~~را حلال كرد،- بنفسه: خود را مستلزم كيفر دانست،- عليه الأمر: آن كار را بر ~~او واجب گردانيد،- ه بالمكان او المكان: ms0055 او را به آن مكان جاى داد؛ «احله ~~محله»: او را بجاى خود قرار داد. # =أحلى- ### || AUTO إحلاء [حلو] ه: آنرا شيرين يافت يا شيرين كرد. # =الإحلال- # [حل]: مص، پايان مناسك حج. ### || AUTO در مقابل اين كلمه واژه (الإحرام) را بكار مى برند. # =أحلب- ### || AUTO إحلابا [حلب] ه: او را در دوشيدن شير يارى كرد،- ته ناقتي: ~~ماده شتر خود را در اختيار او گذاشتم تا از آن شير بدوشد. # =الأحلس- # [حلس]: آنكه بدنش نرم وصاف باشد؛ هو «احلس املس» وهى «حلساء ملساء»: ### || AUTO اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الأحلط- ### || AUTO [حلط]: آنكه بر روى پوست بدنش موى نباشد. صحيح اين كلمه ~~(الأحلت) با تاء است. # =أحلف- ### || AUTO إحلافا [حلف] ه: او را سوگند داد. # =الأحلوفة- ### || AUTO [حلف]: سوگند، قسم. # =احلولى- ### || AUTO احليلاء [حلو] الشي ء: آن چيز شيرين شد،- الشي ء: آن چيز را ~~شيرين يافت. # =احلولك- ### || AUTO احليلاكا [حلك]: بسيار سياه شد. # =الإحليل- ### || AUTO ج أحاليل [حل]: مجراى شير از پستان، مجراى بول از انسان. # =أحم- # إحماما [حم] الماء: آب را جوش آورد،- الشي ء: آن چيز را سياه كرد،- ه ~~الله: خدا او را گرفتار تب ساخت،- الشي ء: ### || AUTO آن چيز نزديك شد،- الله له كذا: خداوند براى او چنين مقدر ~~كرد،- الأمر فلانا: آن كار براى او مهم شد. # =الأحم- ### || AUTO ج حم [حم]: نزديكتر وصميمى تر، سياه، سفيد (اين كلمه از اضداد) است. # =أحمى- ### || AUTO إحماء [حمي] المكان: آن جاى را قرق كرد يا قرق شده يافت تا كسى ~~به آن نزديك نشود،- الحديد: آهن را بسيار داغ كرد. # =احمار- ### || AUTO احميرارا [حمر]: سرخى آن بتدريج زيادتر شد. # =الإحماض- ### || AUTO [حمض]: مص، برگردانيدن سخن از جدى به شوخى، به سخنى پرداختن كه ~~باعث شادمانى شود. # =أحمأ- ### || AUTO إحماء [حمأ] البئر: گل ولاى در چاه افكند. # =أحمد- ### || AUTO إحمادا [حمد]: كارى كرد كه مايه ستايش او شد،- الشي ء: آن چيز ~~مورد ستايش قرار گرفت،- الشي ء: آن چيز را ستوده يافت،- ه: از كار وتصرفات ~~او راضى وخورسند شد، آشكار وهويدا شد كه او شايسته ستايش است. # =احمر- ### || AUTO احمرارا [حمر]: ms0056 آن چيز سرخ رنگ شد. # =الأحمر- ### || AUTO [حمر]: آنچه به رنگ سرخ يا قرمز باشد، (م حمراء، ج أحامر)، ~~آنچه كه با رنگ سرخ رنگ آميزى شده باشد، (م حمراء ج حمر وحمران) زيرا از ~~صفت گرفته شده است؛ «الموت الأحمر»: كشتن، كنايه از ريختن خون يا مرگ سخت ~~است؛ «دون الأحمر، تحت الأحمر»: اين اصطلاح ويژه تشعشع حرارت است كه كمتر ~~از سرخى است يعنى آنچه كه قابليت كمترى در انحراف از سرخى دارد. # =الأحمران- ### || AUTO [حمر]: زر وزعفران، گوشت ومي. # =الأحمري- ### || AUTO [حمر]: آنچه كه بسيار سرخ باشد. # =أحمس- ### || AUTO إحماسا [حمس] ه: او را خشمناك كرد، او را به هيجان آورد، او را ~~برانگيخت،- الدواء ونحوه: دارو ومانند آنرا كمى بر روى آتش نهاد وگرم كرد. # =الأحمس- ### || AUTO م حمساء، ج حمس وأحامس [حمس]: دلير، آنكه در دين با جنگ سختگير باشد. # =أحمش- ### || AUTO إحماشا [حمش] النار: آتش را با هيزم افزود وافروخته كرد،- ~~القدر: آتش زير ديگ را افزود تا به جوش درآمد،- الحرب: آتش جنگ را ~~برافروخت،- ه: او را به خشم آورد. # =الأحمش- ### || AUTO م حمشاء، ج حماش وحمش [حمش]: آنكه ساقهاى پاى او لاغر وباريك باشد. # =أحمض- ### || AUTO إحماضا [حمض] الشي ء: آن چيز ترش شد،- المكان: در اين مكان ~~گياهان ترش وشور بسيار شد،- الجمل: آن شتر گياهان (الحمض) خورد،- الإبل: ~~شتران را گياه حمض خورانيد،- الشي ء: آن چيز را ترش كرد،- الشي ء عنه: آن ~~چيز را از او بازگردانيد. # =أحمق- ### || AUTO إحماقا [حمق] ه: او را احمق يافت،- ت المرأة: آن زن فرزند احمق ~~بار آورد. # =الأحمق- ### || AUTO م حمقاء، ج حمق وحمق وحمقى وحماق وحماقى وحماقى [حمق]: احمق، ~~نادان، كم عقل. # =أحمل- ### || AUTO إحمالا [حمل] ه الحمل: در برداشتن بار او را يارى كرد. # =الأحموقة- ### || AUTO [حمق]: آنكه بسيار احمق ونادان باشد. # =أحن- # إحنانا [حن] القوس: كمان را به صدا PageV01P025 ### || AUTO ونغمه درآورد،- الرجل: آن مرد خطا واشتباه كرد. # =أحنى- ### || AUTO إحناء [حنو] عليه: بر او مهربانى ونوازش كرد وبه وى گرائيد. # =أحناء- ### || AUTO [حنو] الأمور: امور متشابه وهمسان. # =أحنث- ### || AUTO إحناثا [حنث] ه: او ms0057 را وادار به سوگند خوردن دروغ كرد. # =أحنط- ### || AUTO إحناطا [حنط] الزرع: هنگام درو كشت رسيد،- الشجر: ميوه درخت ~~رسيده شد،- الميت: مرده را حنوط زد تا بدنش خوشبو باشد. # =الأحنف- ### || AUTO م حنفاء، ج حنف [حنف]: آنكه پاى او خميده شده وبا پشت قدم راه رود. # =أحنق- ### || AUTO إحناقا [حنق] ه: او را به خشم در آورد،- الرجل: آن مرد كينه ~~سختى بدل گرفت، كينه توز شد،- الدابة: ستور را لاغر كرد. # =أحنك- ### || AUTO إحناكا [حنك] ه الدهر: روزگار او را پخته وآزموده كرد. # =الأحوى- ### || AUTO م حواء، ج حو [حوي]: آنكه سبزه رو وداراى لبهاى گندمگون باشد. # =احوال- ### || AUTO احويلالا [حول] ت الارض: زمين سرسبز وپر از گياهان شد. # =احواوى- ### || AUTO احويواء [حوي]: آن مرد گندمگون وسبزه رو شد. # =أحوب- ### || AUTO إحوابا [حوب]: به گناه كشيده شد. # =الأحوب- # م حوباء، ج حوب [حوب]: ### || AUTO گناهكار. # =أحوج- ### || AUTO إحواجا [حوج] ه: او را نيازمند كرد، به آن چيز نيازمند ومحتاج ~~گرديد،- فلانا الى كذا: او را به چيزى نيازمند وروىور گردانيد. # =الأحوج- # [حوج]: افعل التفضيل است وبمعناى نيازمندتر مى باشد؛ «ما احوجه الى»: ### || AUTO چقدر او نيازمند به ... است. # =احور- ### || AUTO احورارا [حور]: آن چيز سفيد شد،- ت العين: چشم لوچ يا چپ شد. # =الأحور- ### || AUTO م حوراء، ج حور [حور]: آنكه سپيدى چشم او وسياهى آن پر رنگ باشد. # =الأحوري- ### || AUTO [حور]: آنكه سفيد ونرم باشد. # =الأحوس- ### || AUTO ج حوس [حوس]: گرگ، دلير وقهرمان، آنكه از چيزى سير نشود. # =أحوش- ### || AUTO إحواشا [حوش] الصيد: از كنار وبدنبال شكار آمد تا آنرا بدام ~~اندازد،- عليه الصيد واحوشه اياه: شكار را به سوى او راند وكمك كرد تا آن ~~را شكار كند. # =الأحوص- ### || AUTO م حوصاء، ج حوص وأحاوص [حوص]: مردى كه دنباله چشمش تنگ باشد ~~چنانكه گوئى بهم دوخته شده است. # =الأحوط- ### || AUTO [حوط]: آنكه سخت محتاط وبسيار مورد اعتماد باشد. # =أحول- # إحوالا [حول] الصبي: كودك يكساله شد. # =احول- ### || AUTO احولالا [حول] ت عينه: چشم او چپ شد. # =الأحول- # : آنكه چشم او چپ يا لوچ باشد،- م حولاء، ج حول،-[حول وحيل]: # آنكه بسيار حيله گر باشد؛ «هو احول ms0058 منك»: ### || AUTO او از تو حيله گرتر است؛ «ما احوله»: چه بسيار حيله گر است. # =احووى- ### || AUTO احوواء [حوي]: لبهاى او گندمگون شد. # =أحيا- ### || AUTO إحياء [حيي] ه: آنرا زنده كرد، او را زنده رها كرد،- النار: بر ~~آتش دميد تا افروخته شد،- الرائد الأرض: راهنما وپيشرو قافله زمين را بارور ~~يافت،- الذكرى: به يادبود گذشته وچند سال بر چيزى جشن گرفت،- شب زنده دارى ~~كرد وبيدار ماند؛ «أحيت الفرقة ثلاث ليال»: آن گروه هنرى در سه شب سه ~~برنامه هنرى را به معرض نمايش در آوردند. # =الأحيائي- ### || AUTO ج أحيائيون [حيي]: دانشمند زيست شناسى. # =الأحيف- ### || AUTO م حيفاء [حيف] من الأمكنة: آنجا كه در آن باران نيامده باشد. # =الأحيل- ### || AUTO [حول وحيل]: حيله گرتر؛ «هوا حيل منك»: او از تو حيله گرتر است. # =أحيلى- ### || AUTO [حلو]؛ «ما أحيلى»: چه خوب، چه گوارا. # =أحين- ### || AUTO إحيانا [حين] الرجل او الشي ء: زمانى بر آن مرد يا آن چيز ~~گذشت،- بالمكان: در آن مكان مدتى اقامت كرد. # =الأخ- # مثناه أخوان، ج إخوة وأخوة وإخوان وأخوان وأخون وآخاء [أخو]: آنكه تو را ~~با ديگرى در نسب يا قرابت يا دوستى پيوند زند، يار، دوست، آنكه در هر ~~مناسبت ومشاركتى با تو پيوند داشته باشد، برادر. # =الأخ- ### || AUTO مثناه أخوان، ج إخوة وأخوة وإخوان وأخوان وأخون وآخاء [أخو]: ~~مرادف (الأخ) است. # =أخا- ### || AUTO - أخوة [أخو] ه: برادر يا دوست او شد. # =أخاب- ### || AUTO إخابة [خيب] ه: خواسته او را برآورده نكرد، او را نااميد كرد. # =الأخاديد- ### || AUTO [خد]: جمع (الأخدود) است، آثار زدن تازيانه بر روى بدن؛ ~~«اخاديد الحبال»: اثر يا شكافهاى طناب بر ديوار چاه به درازا. # =الأخاذ- ### || AUTO [أخذ]: فتنه انگيز، افسونگر. # =أخاض- ### || AUTO إخاضة [خوض] الفرس: اسب را به آب درآورد،- القوم الماء: آن قوم ~~ستوران خود را به آب درآوردند. # =أخاف- ### || AUTO إخافة [خوف] ه: او را ترسانيد،- الطريق: راه ترسناك شد. # =أخال- # إخالة [خول] فيه خالا من الخير: اثر خير ونكوئى را در او به فراست ~~دريافت. # =أخال- ### || AUTO إخالة [خيل] القوم: ابر خيالى پندار كردند،- عليه الشي ء: آن ~~چيز يا آن ms0059 امر براى او مشتبه شد. # =أخام- ### || AUTO إخامة [خيم] الخيمة: چادر يا خيمه را نصب كرد. # =أخب- ### || AUTO إخبابا [خب] الفرس: اسب را براى دويدن برانگيخت. # =أخبى- # إخباء [خبو] النار: آتش را خاموش كرد. # =أخبى- ### || AUTO إخباء [خبي] الخباء: چادر را نصب كرد. # =الأخباب- # : جمع (الخب) است؛ PageV01P026 ### || AUTO «ثوب اخباب»: جامه اى كه از پاره هاى متعدد دوخته شده باشد. ~~وصف اين كلمه را بصورت جمع جايز دانسته اند به اعتبار تعدد اجزاى آن. # =الأخباري- ### || AUTO [خبر]: خبرنويس، گوينده خبر. اين كلمه امروزه بعنوان خبرنگار ~~روزنامه بكار برده مى شود. # =أخبت- ### || AUTO إخباتا [خبت] القوم: آن قوم به دره گود وفراخ رسيدند،- الى ~~الله: در برابر خداوند فروتنى وخشوع كرد. # =أخبث- ### || AUTO إخباثا [خبث]: فلانى با بدان وپليدان دوستى كرد،- ه: او را ~~پليدى وفساد آموخت، او را به پليدى نسبت داد. # =أخبر- ### || AUTO إخبارا [خبر] ه الشي ء وبالشي ء: او را از آن چيز يا به آن چيز ~~آگاه كرد. # =الأخبط- ### || AUTO [خبط] من الخيل: اسب كه بر زمين لگد زند. # =أخبن- ### || AUTO إخبانا [خبن] الطعام: غذا را در لابلاى جامه هايش پنهان كرد. # =الأخبوط- ### || AUTO (ح): حيوانى است دريائى از تيره (رخويات) كه داراى هشت پاى در ~~سر مى باشد دهانى تنگ دارد واز حيوانات ريز وناتوان دريايى تغذيه مى كند. # =الأخت- ### || AUTO ج أخوات [أخو]: مؤنث (الأخ) است، خواهر. # =إختات- ### || AUTO اختياتا [خوت] الشي ء: آن چيز را ربود،- المال: آن مال را كم ~~كرد،- البازي على الصيد: باز پرنده شكار را گرفت،- الشاة: گوسفند را فريب ~~داد وربود؛ «هم يختاتون الليل»: آنان در شب راه مى پيمايند. # =اختار- ### || AUTO اختيارا [خير] ه: آن را برگزيد، آن را ذخيره كرد،- ه الله الى ~~جواره: به رحمت خدا رفت، مرد. # =اختاض- ### || AUTO اختياضا [خوض] الماء: به آب زد، داخل آب شد. # =اختال- ### || AUTO اختيالا [خيل]: خود بزرگ بين ومتكبر شد،- المكان بالنبات: آن ~~جاى پر از گياه وسبزه شد. # =اختب- ### || AUTO اختبابا [خب] الفرس في عدوه: آن اسب چهار نعل دويد. # =الاختبار- # [خبر]: مص،- ج اختبارات: # آزمايش، امتحان؛ «على سبيل الاختبار» و«تحت الاختبار»: بطور ms0060 آزمايش،- ~~الذاتي: ### || AUTO آنچه را كه شخص از تجربه بدست مىورد؛ «حقول الاختبار»: محلهاى ~~آزمايش، آزمايشگاهها. # =اختبأ- ### || AUTO اختباء [خبأ] الشي ء: آن چيز را پنهان كرد،- منه: از او پنهان شد. # =اختبر- ### || AUTO اختبارا [خبر] الشي ء: حقيقت امر را بدست آورد، آن چيز را ~~آزمايش كرد وامتحان نمود. # =اختبز- ### || AUTO اختبازا [خبز] الخبز: نان پخت. # =اختبص- ### || AUTO اختباصا [خبص]: حلواى خرما با روغن ساخت،- الرجل: آن مرد براى ~~خود حلواى خرما تهيه كرد وآنرا خورد. # =اختبط- ### || AUTO اختباطا [خبط] ه: او را به سختى زد،- ت البلاد: در كشور فتنه ~~وآشوب بپا شد. # =اختبل- ### || AUTO اختبالا [خبل] ه الحزن أو الداء: اندوه يا بيمارى عقل از سر او ~~برد وديوانه اش كرد. # =اختبن- ### || AUTO اختبانا [خبن] الشي ء: آن چيز را در لابلاى جامه خود پنهان ساخت. # =اختتل- ### || AUTO اختتالا [ختل] الرجل: آن مرد را فريب داد،- لأسرار القوم: به ~~رازهاى آن قوم استراق سمع نمود. # =اختتم- ### || AUTO اختتاما [ختم] ه: آن چيز را بپايان رسانيد. اين كلمه ضد ~~(افتتحه) است. # =اختتن- # اختتانا [ختن] الصبي: آن كودك ختنه شد # اختدر- ### || AUTO اختدارا [خدر]: پنهان شد، پوشيده شد. # =اختدم- # اختداما [خدم]: به خود خدمت كرد؛ «لا بد لمن لم يكن له خادم ان يختدم»: ### || AUTO آنكه خدمتگزارى ندارد بناچار بايد خدمت خود كند،- ه: او را ~~بخدمت گرفت. # =الاختراع- ### || AUTO [خرع]: مص، توليد چيزى جديد، اختراع، ابتداع. # =اخترج- ### || AUTO اختراجا [خرج] الشي ء: آن چيز را بيرون آورد، آن چيز را ~~استنباط كرد، اختراع كرد،- فلانا: از او خواست كه خارج شود، بيرون آيد. # =اخترش- ### || AUTO اختراشا [خرش] ه: آن چيز را خراشانيد،- ت الجراء: توله هاى سگ ~~يكديگر را خراشيدند،- ه الذباب: مگس او را گزيد،- لعياله: براى خانواده خود ~~تلاش معاش كرد،- منه الشي ء: آن چيز را به زور از او گرفت. # =اخترص- ### || AUTO اختراصا [خرص] عليه: بر عليه او دروغ گفت وافتراء زد. # =اخترط- ### || AUTO اختراطا [خرط] العنقود: خوشه انگور را در دهان نهاد وچوب آنرا ~~بيرون آورد،- السيف: شمشير از نيام كشيد. # =اخترع- ### || AUTO اختراعا [خرع] الشي ء: آن چيز را اختراع كرد، آن ms0061 چيز را به ~~وجود آورد، آن چيز را دو نيم كرد. # =اخترف- ### || AUTO اخترافا [خرف] الثمر: ميوه را از درخت چيد،- فى مكان: در فصل ~~پاييز در آن مكان اقامت گزيد. # =اخترق- ### || AUTO اختراقا [خرق] الكذب: دروغ پردازى كرد،- الأرض: از بيراهه ~~رفت،- القوم: به ميان آن قوم رفت،- الصوت مسامعه: بانگ يا صدا گوشهاى او را ~~خراشانيد. # =اخترم- # اختراما [خرم] ه: او را بيچاره ونابود كرد، او را گرفت،- ه المرض: بيمارى ~~او را لاغر كرد. # =اخترم- ### || AUTO [خرم] عنا: بدرود زندگى گفت. # =اختز- ### || AUTO اختزازا [خز] ه بالرمح: با نيزه او را زد. # =الاختزال- ### || AUTO [خزل]: مص،- (ع ح)، وعند الكتبة: ودر علم حساب ويا نزد ~~نويسندگان روش ساده كردن كسر وتندنويسى است؛ «اختزال كسر او اختصاره (ع ~~ح)»: ساده كردن كسر به شماره هاى كوچكتر از اول. # =اختزل- # اختزالا [خزل] الشي ء: آن چيز را حذف كرد وبريد،- الكسر (ع ح): كسر را به ~~كسرى كوچك ومساوى خود تبديل كرد،- ه عن قومه: او را از قوم خود جدا كرد،- ~~برأيه: در رأى خود استوار ماند،- الوديعة: خيانت در امانت كرد وآنرا به ~~صاحبش برنگردانيد،- ه: از او عيبجوئى PageV01P027 ### || AUTO كرد. # =اختزن- ### || AUTO اختزانا [خزن] المال: مال را ذخيره كرد،- السر: راز را پنهان ~~كرد،- اللسان: او را از سخن گفتن بازداشت. # =اختشع- ### || AUTO اختشاعا [خشع] له: به او فروتنى كرد وسر فرود آورد. # =اختص- ### || AUTO اختصاصا [خص]: بى چيز وبينوا شد،- بالشي ء: در آن چيز بى همتا ~~شد،- ه بالشي ء: او را به آن چيز ويژه گى واختصاص داد،- الشي ء لنفسه: آن ~~چيز را بخود اختصاص داد، در آن چيز منحصر بفرد شد. اين تعبير را نيز باين ~~گونه «اختص به نفسه» بكار مى برند. # =الاختصار- ### || AUTO [خصر]: اختصار، ايجاز، خلاصه؛ «باختصار وبالاختصار» و«على وجه ~~الاختصار»: بطور خلاصه،- (ع ح): تبديل كسر به كسرى مساوى وكوچكتر. # =الاختصاص- # [خص]: مص، روى آوردن به رشته اى از علوم وصنعت،- ج اختصاصات: # صلاحيت، خبرگى؛ «ذو أو ذات الاختصاص»: ### || AUTO آنكه در كارى اختصاص داشته باشد؛ «دائرة الاختصاص»: اداره ويژه بكارى. # =الاختصاصي- # ج اختصاصيون [خص]: ### || AUTO متخصص در ms0062 رشته اى از علوم. # =اختصر- ### || AUTO اختصارا [خصر] الكلام: سخن را كوتاه وخلاصه كرد،- الطريق: ~~نزديكترين راه را پيمود،- فى الشي ء: اشياء زائد آن چيز را حذف كرد،- ~~بالعصا: بر عصا در راه رفتن خود تكيه زد،- الرجل: آن مرد دست خود را بر كمر نهاد. # =اختصف- ### || AUTO اختصافا [خصف]: در راه رفتن شتاب كرد. # =اختصم- ### || AUTO اختصاما [خصم] القوم: آنها با يكديگر زد وخورد كردند. # =اختضب- ### || AUTO اختضابا [خضب] بالحناء: حنا بست # اختضر- # اختضارا [خضر] الفاكهة: ميوه كال خورد،- العشب: گياه سبز را چيد. # =اختضر- # [خضر]: در جوانى مرد،- الشي ء: ### || AUTO آن چيز را تازه ورسيده گرفت. # =اختضع- ### || AUTO اختضاعا [خضع]: فروتنى كرد،- الصقر: شاهين براى فرود آمدن سر ~~خود را پائين آورد،- فى سيره: در راه رفتن شتاب كرد. # =اختضم- ### || AUTO اختضاما [خضم] الشي ء: آن چيز را بريد. # =اختط- # اختطاطا [خط] الوجه أو غيره: در چهره يا جز آن خطوطى پديد آمد،- الأرض او ~~الدار: براى زمين يا خانه حدودى تعيين كرد،- خطة: خطه يا محدوده اى را براى ~~خود در نظر گرفت واعلام كرد،- الغلام: ### || AUTO پشت لب آن پسر موى درآمد. # =اختطى- ### || AUTO اختطاء [خطو] ه الى كذا: بر او در امرى سبقت گرفت. # =اختطب- ### || AUTO اختطابا [خطب] الفتاة: آن دختر را خواستگارى كرد،- القوم ~~فلانا: از فلانى خواستند تا از آن قوم دخترى به ازدواج خود درآورد،- على ~~المنبر: بر روى منبر سخنرانى كرد. # =اختطف- ### || AUTO اختطافا [خطف] الشي ء: آن چيز را ربود، گرفت. # =اختطم- ### || AUTO اختطاما [خطم] الخطام: مهار را بر بينى شتر بست. # =اختفى- ### || AUTO اختفاء [خفي]: پنهان شد، ناپديد شد،- الشي ء: آن چيز را بدست ~~آورد وآشكار ساخت،- البئر: چاه را كند. # =اختفق- ### || AUTO اختفاقا [خفق] العلم او السراب: پرچم يا سراب جنبيد وبحركت درآمد. # =اختل- ### || AUTO اختلالا [خل] عقله: خرد او مختل وديوانه شد،- الأمر: آن كار ~~سست وتباه شد،- توازنه: توازن خود را از دست داد،- لحمه: گوشت بدن او از ~~فرط لاغرى كم شد،- الرجل: آن مرد سركه ساخت،- العصير: آب ميوه سركه شد،- ~~العصير: آب ميوه را سركه كرد،- اليه: به او نيازمند شد. # =اختلى- # اختلاء [خلو]: منفرد وگوشه نشين شد، تنها ms0063 در گوشه اى بسر برد،- العشب: ### || AUTO گياه را چيد. # =الاختلاجة- ### || AUTO [خلج]: لرزش، رعشه، تكان خوردن عضوى از اندام انسان. # =الاختلاس- ### || AUTO [خلس]: مص، دزدى فريبكارانه، ربودن با حيله گرى. # =الاختلاف- ### || AUTO [خلف] مص، تنوع؛ «المواطنون على اختلاف مذاهبهم واحزابهم»: ~~هموطنان با اختلاف روشها وعقايد خود؛ «الفواكه على اختلافها»: ميوه ها به ~~گونه هاى مختلف ومتنوع. # =اختلب- ### || AUTO اختلابا [خلب] ه: او را با زبان خوش وسخن نغز فريب داد. # =اختلج- # اختلاجا [خلج]: آن چيز جنبيد وتكان خورد،- ت العين: مژه هاى چشم با حركتى ~~اضطرارى تكان خورد،- الشي ء فى صدره: چيزى در دل او خطور كرد،- الشي ء: # آن چيز را بسوى خود كشانيد،- الولد: بچه را از شير گرفت. # =اختلج- ### || AUTO [خلج] من بينهم: از ميان آنها رفت ومرد. # =اختلس- ### || AUTO اختلاسا [خلس] الشي ء: مرادف (خلسه) است،- النظر: بطور پنهانى ~~نگاه كرد،- الخطى: گامهاى آرام وپنهانى برداشت،- القارئ الحركة: خواننده ~~حركت حرف را بطور كامل اداء نكرد. در مقابل اين كلمه (الإشباع) بكار مى رود ~~وآن عبارت از اداى حركت مد حرف است. # =اختلط- ### || AUTO اختلاطا [خلط]: آن چيز درهم آميخته شد،- الظلام: تاريكى شب ~~درهم آميخته شد،- الرجل: خرد آن مرد تباه شد. # =اختلع- ### || AUTO اختلاعا [خلع] الشي ء: آن چيز را بر كند،- ت المرأة من زوجها: ~~آن زن پول يا مالى به شوهر خود داد تا او را طلاق دهد كه هرگاه چنين كارى ~~انجام شود آن را (الخلع) نامند،- القوم الرجل: آن قوم مال ودارائى آن مرد ~~را گرفتند. # =اختلف- ### || AUTO اختلافا [خلف] ه: جانشين او شد، او را جانشين خود كرد، او را ~~از پشت گرفت،- القوم: آن قوم با هم اختلاف پيدا كردند. اين كلمه ضد (اتفق) ~~است،- الى المكان: به آن مكان رفت وآمد كرد. # =اختلق- ### || AUTO اختلافا [خلق] الكذب: به سخن دروغ پرداخت وافترا زد. # =أختم- # إختاما [ختم] الكتاب: كتاب به پايان PageV01P028 ### || AUTO رسيد. # =الاختمار- # [خمر]: مص، و- (ك): تخمير: ### || AUTO تحولات شيميائى در مواد عضوى. # =اختمر- # اختمارا [خمر] ت المرأة: آن زن روسرى پوشيد، مقنعه بر سر كرد،- العصير: # آب ميوه يا چكيده ميوه مي شد،- العجين: ms0064 ### || AUTO خمير جاى افتاد. # =اختمل- ### || AUTO اختمالا [خمل] ت الماشية: ستوران در زمين پر گياه چريدند. # =اختنق- ### || AUTO اختناقا [خنق]: مطاوع (خنق) است وبمعناى خفه شد مى باشد. # =اختوى- ### || AUTO اختواء [خوي]: عقل از سر او بدر رفت،- الفرس: بر ميان پا ودست ~~اسب نيزه زد،- ما عند فلان: هر چه كه فلانى داشت از او گرفت. # =الاختياري- # [خير]: آنچه كه انجام آن ممكن يا غير ممكن باشد؛ «عمل اختياري»: ### || AUTO عمل يا شغل آزاد كه در اختيار شخص باشد؛ «اختياريا»: با رضايت ~~نفس وبدون الزام يا اجبار. # =أخثر- ### || AUTO إخثارا [خثر] اللبن: شير را بسته وغليظ كرد،- الزبد: كره را ~~ذوب نكرد بلكه آنرا بسته وجامد كرد. # =الأخثم- ### || AUTO [خثم]: آنكه داراى بينى پهن يا كلفت باشد. # =أخجل- ### || AUTO إخجالا [خجل] ه: او را شرمگين كرد،- النبات: گياه بلند وبهم ~~پيچيده شد. # =أخدج- ### || AUTO إخداجا [خدج] ت الدابة: آن ستور بچه ناقص زائيد،- الشي ء: آن ~~چيز كم شد،- صلاته: فلانى در نماز خود بعضى از اركان آن را نخواند. # =أخدر- ### || AUTO إخدارا [خدر] الأسد: شير در بيشه خود قرار گرفت،- الأسد عرينه: ~~شير خوابگاهش را در پناه خود قرار داد،- الليل القوم: تاريكى شب آن قوم را ~~در كنف خود قرار داد وپنهان كرد،- البنت: آن دختر را در پس پرده قرار داد ~~يا او را ملزم به ماندن در خانه كرد،- العضو: عضو را سست وخراب كرد،- ~~بالمكان: در آن مكان اقامت كرد،- مع اهله: با خانواده خود بسر برد. # =الأخدر- ### || AUTO [خدر]: شب تاريك وسياه،- (ح): گورخر وحشى. # =الأخدري- ### || AUTO [خدر] (ح): گورخر وحشى. # =أخدع- ### || AUTO إخداعا [خدع] ه: او را به نيرنگ برانگيخت،- الشي ء: آن چيز را ~~پنهان كرد ومورد كتمان قرار داد. # =الأخدع- ### || AUTO ج أخادع [خدع]: اسم تفضيل است. # =الأخدعان- ### || AUTO مثنى الأخدع، ج أخادع [خدع] (ع ا): نام دو رگ است در دو طرف ~~گردن كه پوشيده است. # =أخدم- ### || AUTO إخداما [خدم] ه: به او خدمتگزار بخشيد. # =الأخدم- ### || AUTO م خدماء، ج خدم [خدم]: هر اسبى كه سفيدى ساق آن گرداگرد مچ پاى ~~آن باشد. # =الأخدود- ### || AUTO ج أخاديد [خد]: گودال يا ms0065 شكاف زمين كه بگونه ي مستطيل باشد. # =أخذ- # - أخذا وتأخاذا [أخذ] ه: آن را گرفت، آن چيز را بدست گرفت؛ «اخذه النوم»: ~~خواب بر او غلبه كرد؛ «اخذ القلوب»: ### || AUTO دلها را ربود وافسون كرد؛ «اخذ مأخذه»: از او پيروى كرد؛ «اخذ ~~مجراه»: در راه معمولى خود براه افتاد،- رأيه: با او مشورت كرد،- العدة ل: ~~براى او آماده شد،- يفعل: اقدام بكارى كرد. مرادف (طفق) است،- فى كذا: آغاز ~~بكارى كرد،- من شاربه: سبيل يا شارب خود را چيد يا كوتاه كرد،- الخوف منه ~~مأخذا: ترس او را فراگرفت،- ت فيه الخمر: مي در او اثر كرد،- ه بذنبه: او ~~را به گناهى كه مرتكب شده بود كيفر داد،- عليه طريقه: او را بر كارى كه ~~كرده بود نكوهش نمود،- ه بالشدة: به سختى با او رفتار كرد،- ه بالحسنى: به ~~نيكى با او رفتار كرد،- بيده او بناصره: او را يارى كرد،- بخاطره: مصيبتى ~~را كه بر او وارد شده بود تسليت گفت،- اخذه وبإخذه: از روش وخوى او پيروى ~~كرد،- ه على حين غرة: ناگهان بر او وارد شد يا ناگهان او را گرفت،- على ~~نفسه: با خود عهد بست،- ه على عاتقه: مسئوليت را بعهده گرفت،- على يده: از ~~كارى كه مى خواست انجام دهد او را بازداشت،- عنه: از او نقل قول كرد، از او ~~آموخت؛ «اخذ عن كتب الأولين»: از كتابهاى قديمى نقل كرد؛ «اخذ عنه الجبر ~~والهندسة»: از او علم جبر وهندسه آموخت. # =الأخذ- ### || AUTO [أخذ]: گرفتن، تناول، تبادل؛ «الأخذ والعطاء»: گرفتن وبخشيدن، ~~مجادله؛ «الأخذ والرد»: مشاجره لفظى، گفت وشنود. # =أخر- # تأخيرا [أخر] ه عنه: او را از ديگرى عقب انداخت، آنرا به تأخير انداخت ~~اين تعبير ضد (قدمه عليه) # الأخر- ### || AUTO [أخر]: پسين، آخرى؛ «شق الثوب أخرا ومن أخر»: پس جامه يا پائين ~~جامه را بريد ودو نيم كرد. # =الأخرى- ### || AUTO [أخر]: آخرت. منسوب اين كلمه (أخروي) است،- ج أخر وأخريات: ~~مؤنث (الآخر) است؛ «مرة أخرى»: دوباره،- ج أخريات: مؤنث (الآخر) است. # =الأخراة- ### || AUTO ج أخر وأخريات [أخر]: مؤنث (الآخر) است. # =اخراج- ### || AUTO اخريجاجا [خرج]: مرادف (اخرج) است. # =الإخراج- # [خرج]: مص،- (ف ms0066 ج): ### || AUTO كارگردانى امور نمايش ويا سينما؛ «تولى الإخراج» و«من اخراج»: ~~كارگردانى كرد يا از كارگردانى او. # =أخرب- ### || AUTO إخرابا [خرب] البيت: خانه را ويران كرد،- المكان: آن مكان خالى شد. # =أخرج- # إخراجا [خرج] الشي ء: آن چيز را ظاهر ونمايان كرد،- الكتاب: كتاب را ~~منتشر ساخت،- الرجل: آن مرد ماليات خود را پرداخت،- ت الراعية المرتع: ~~چرنده قسمتى از مرتع را چريد. # =اخرج- # اخرجاجا [خرج] الحيوان: رنگ پوست آن جانور سفيد وسياه بود. PageV01P029 ### || AUTO =الأخرج- ### || AUTO م خرجاء، ج خرج [خرج]: جانورى كه رنگ پوست آن سياه وسفيد باشد. # =أخرد- ### || AUTO إخرادا [خرد] الغلام: از خوارى وزبونى ساكت شد نه از شرم وحيا. # =أخرس- ### || AUTO إخراسا [خرس] ه الله: خدا او را لال وگنگ كرد،- ت الأرض: زمين ~~براى كشت خوب نشد. # =الأخرس- ### || AUTO م خرساء، ج خرس وخرسان وأخارس [خرس]: آنكه لال يا گنگ باشد. # =أخرف- # إخرافا [خرف] ه: او را تباه كرد،- ت الشاة: گوسفند در پائيز زائيد،- الرجل: ### || AUTO آن مرد به فصل پائيز درآمد. # =الأخرق- ### || AUTO م خرقاء، ج خرق [خرق]: احمق، نادان. # =الأخرم- ### || AUTO [خرم]: آنكه لبه بينى او بريده يا پاره شده باشد، م خرماء، ج ~~خرم واخارم، پائين كتف، لقب يكى از پادشاهان روم. # =الأخرمان- ### || AUTO [خرم]: دو استخوان شكافدار در زير دو طرف چانه. # =اخرورق- ### || AUTO اخريراقا [خرق]: مرادف (تمزق) است. # =الأخروي- ### || AUTO [أخر]: منسوب به آخرت واخرى، اين كلمه ضد (الدنيوي) است. # =أخزى- ### || AUTO إخزاء [خزي] ه: او را به رسوائى كشانيد، به او توهين كرد. # =الأخزر- ### || AUTO م خزراء، ج خزر [خزر]: آنكه داراى چشم خرد يا تنگ باشد. # =الأخزل- ### || AUTO م خزلاء، ج خزل [خزل]: آنكه كمر وپشت او شكسته شده باشد. # =أخزن- ### || AUTO إخزانا [خزن]: پس از تنگدستى وفقر دارا وتوانگر شد. # =أخس- ### || AUTO إخساسا [خس]: كار خسيسان وفرومايگان كرد، او را خسيس يافت، او ~~را كوچك شمرد،- حظه: بهره يا سهميه او را كم كرد. # =أخسر- ### || AUTO إخسارا [خسر] ه: به او زيان رسانيد،- الرجل نفسه: به زيان وضرر ~~افتاد،- الميزان: ترازو را كم كشيد وكم فروشى كرد. # =أخسف- ### || AUTO إخسافا [خسف] ت الارض: زمين با ms0067 آنچه كه بر آن بود فرو رفت،- ت ~~عينه: چشم او كور شد،- ت البئر: چاه ويران شد. # =أخشع- ### || AUTO إخشاعا [خشع] ه: او را خوار وفروتن كرد. # =أخشف- ### || AUTO إخشافا [خشف] ت الظبية: ماده آهو بچه دار شد. # =أخشم- ### || AUTO إخشاما [خشم] اللحم: گوشت گنديد وبوى بد گرفت. # =الأخشم- ### || AUTO م خشماء، ج خشم [خشم]: آنكه بينى فراخ دارد، آنكه بوى احساس ~~نكند؛ «انف اخشم»: بينى كه حس بويائى آن ضعيف باشد. # =الأخشن- ### || AUTO م خشناء، ج خشن [خشن]: زبر، خشن؛ «رجل اخشن»: مرد تندخوى وبد ~~اخلاق؛ «اخشن الجانب»: مرد سخت خوى كه قابل تحمل نباشد. # =اخشوشب- ### || AUTO اخشيشابا [خشب]: آن مرد در امور زندگى خود بسان چوب سفت وسخت ~~شد،- في عيشه: با كوشش در زندگى شكيبائى كرد. # =اخشوشن- ### || AUTO اخشيشانا [خشن]: مرادف (تخشن) است؛ «اخشوشنوا فان النعم لا ~~تدوم»: در زندگى خشن باشيد زيرا نعمتها پايدار نيستند،- عليه صدره: بر او ~~خشمگين شد. # =الأخص- ### || AUTO [خص]: برتر وبهتر. # =أخصب- ### || AUTO إخصابا [خصب] المكان: آن جاى پر آب وگياه شد،- القوم: آن قوم ~~در رفاه ونعمت قرار گرفتند،- الله المكان: خداوند آن مكان را پر از نعمت كرد. # =أخصر- ### || AUTO إخصارا [خصر] القر أنامله: سرماى سخت انگشتان او را زد وناتوان كرد. # =أخصف- # إخصافا [خصف] النعل: كفش را با پاره چرمى وصله زد،- الشي ء على الشي ء: ### || AUTO چيزى را بر روى چيزى ديگر چسبانيد؛ «هم يخصفون اقدام القوم ~~باقدامهم»: آنها گامهاى خود را بر رد پاى آن قوم مى نهادند وآنها را دنبال ~~مى كردند. # =الأخصف- ### || AUTO [خصف]: آنچه كه در آن رنگ سياه وسفيد باشد، اسب يا گوسفندى كه ~~دو طرف تهيگاه (پهلو) ى آن سفيد باشد. # =أخصل- ### || AUTO إخصالا [خصل] الرامي: تيرانداز به هدف تير انداخت. # =اخضال- # اخضيلالا [خضل]: تر شد ونم گرفت،- الشجر: آن درخت پر شاخ وبرگ شد. # =اخضأل- ### || AUTO اخضئلالا [خضل]: مرادف (اخضال) است. # =أخضب- # إخضابا [خضب] الشجر أو المكان: ### || AUTO آن درخت يا آن جاى سبز وخرم شد. # =الأخضد- ### || AUTO [خضد]: مرد خميده پشت وناتوان. # =أخضر- # إخضارا [خضر] الري النبات: آبيارى كشت را سرسبز وخرم كرد. ms0068 # =اخضر- ### || AUTO اخضرارا [خضر]: مرادف (خضر) است،- الليل: شب تاريك شد. # =الأخضر- ### || AUTO [خضر]: آنچه كه به رنگ سبز باشد؛ «أتى على الأخضر واليابس»: ~~همه چيزها را از بين برد ونابود كرد. # =الأخضران- ### || AUTO [خضر]: گياه ودرخت؛ «هو يجرف الأخضرين»: او گياه ودرخت را مى برد. # =أخضع- # إخضاعا [خضع]: مرادف (خضع) است،- ه: او را فروتن كرد،- الكبر فلانا: # پيرى آن مرد را فروتن وافتاده كرد. # الأخضع ### || AUTO [خضع]: آنكه به خوارى وزبونى تن داده وراضى باشد، آنكه در ~~گردنش كجى باشد. # =أخضل- ### || AUTO إخضالا [خضل]: تر ويا خيس شد،- الشي ء: آن چيز را تر ويا خيس كرد. # =أخضم- ### || AUTO إخضاما [خضم] له في العطاء: به او بسيار بخشيد. # =اخضوضر- ### || AUTO اخضيضارا [خضر]: مرادف (خضر) است. # =اخضوضع- ### || AUTO اخضيضاعا [خضع]: او ناچار به فروتنى شد. # =اخضوضل- # اخضيضالا # : مرادف (ندي وابتل) است: تر وخيس شد. PageV01P030 ### || AUTO =أخطى- ### || AUTO إخطاء [خطو] الرجل: آن مرد را به گام زدن واداشت. # =أخطأ- # إخطاء وخاطئة [خطأ]: مرادف (خطئ) است،- الرجل: او را به خطا واشتباه ~~انداخت،- الطريق: از راه برگشت وبيراهه رفت،- الرامي الغرض: تيرانداز ~~نتوانست تير را به هدف زند،- فى عمله: در كار خود اشتباه كرد؛ «اخطأ فى ~~استنتاجاته»: در نتيجه گيريهاى علمى خود اشتباه كرد،- فأله: ### || AUTO نااميد شد، آنچه را كه توقع داشت برايش ميسر نشد. # =الأخطب- ### || AUTO [خطب]: مرغ شكارى،- من الحنظل: حنظل كه بر روى آن خطهاى سبز باشد. # =الأخطبوط- ### || AUTO [أخط] (ح): مرادف (الأخبوط) بمعناى اختاپوس است. # =أخطر- # إخطارا [خطر] الشي ء في أو على او بباله: ### || AUTO آن چيز را بياد او آورد،- المال: مال را در مسابقه شرط بندى ~~قرار داد،- ه: به او اخطار كرد، با او در توانائى ونيرو برابر شد،- المريض: ~~حال بيمار خطرناك شد. # =أخطف- ### || AUTO إخطافا [خطف] الرجل: آن مرد اندكى بيمار شد وسپس به زودى ~~بهبودى يافت،- الشي ء: آن چيز را ربود،- ه المرض: بيمارى كمى بر او عارض شد ~~يا بيمارى او را رها كرد. # =أخطل- ### || AUTO إخطالا [خطل] في كلامه: سخنان پوچ وبسيار گفت،- فى منطقه او ~~رأيه: در گفتار يا نظر خود خطا كرد. # =الأخطل- ### || AUTO م خطلاء، ms0069 ج خطل [خطل]: آنكه سخن زشت گويد، آنكه داراى گوشهاى ~~دراز يا آويخته باشد. # =الأخطم- ### || AUTO م خطماء، ج خطم [خطم]: آنكه بينى دراز داشته باشد، سياه. # =أخف- ### || AUTO إخفافا [خف]: سبك بار يا سبك بال يا ناتوان شد،- الرجل: آن مرد ~~را به خفت ونادانى واداشت، او را به بدي ياد كرد وسرزنش نمود. # =الأخف- ### || AUTO [خف]: آنكه وزن كمترى دارد، ناچيزتر، بىهميت؛ «اخف الضررين»: ~~آنچه كه ميان دو چيز زيان كمترى داشته باشد. # =أخفى- ### || AUTO إخفاء [خفي] الرجل: آن مرد پنهان ومتوارى شد،- الشي ء: آن چيز ~~را پوشيده وپنهان كرد، پوشش آن چيز را برداشت وآشكار كرد؛ «اخف عنا»: هر كه ~~درباره ما سئوال كند چيزى مگوى وخبر را پنهان دار. # =الإخفاق- ### || AUTO [خفق]: مص، مرادف (الفشل) است بمعناى ناكامى وشكست. # =أخفر- ### || AUTO إخفارا [خفر] ه: نگهبانى با او فرستاد، پيمان خود را شكست، با ~~او غدر ونامردى كرد. # =أخفق- # إخفاقا [خفق]: سرگردان شد، نااميد شد، طلب حاجتى كرد ولى بر آن دست ~~نيافت،- ه: او را بر زمين افكند،- الطائر: ### || AUTO پرنده براى پريدن بال زد،- بثوبه: او با اشاره جامه خود را ~~نشان داد،- برأسه: سر خود را در حاليكه خواب آلود بود تكان داد،- النجم: ~~ستاره غروب كرد،- القوم: متاع آن قوم تمام شد. # =أخل- # إخلالا [خل]: فقير ونيازمند شد،- ه الله: خداوند او را نيازمند كرد،- ~~بالشي ء: در آن چيز اخلال كرد،- بالأمر: در آن كار كوتاهى وآنرا تباه كرد،- ~~بالرجل: با او وفا نكرد وحق او را تضييع كرد،- الوالي بالثغور: والى يا ~~استاندار تعداد سربازان را از مرزها كاست. # =أخل- ### || AUTO [خل] بالرجل: به آن مرد محتاج ونيازمند شد. # =الأخل- ### || AUTO [خل]: فقير ونيازمند، آنكه نيازمندتر از ديگرى باشد. # =أخلى- # إخلاء [خلو] المكان: آن مكان را خالى كرد يا خالى يافت،- المكان: آن مكان ~~خالى شد،- سبيله: او را آزاد كرد، او را از زندان آزاد كرد،- عنه: از او ~~روى گردانيد واو را رها كرد،- ه،- به،- معه: با او خلوت كرد،- فلانا معه: ~~فلانى را با خود به خلوت برد. # =أخلى- ### || AUTO إخلاء [خلي] المكان: در آن مكان گياه تر ms0070 وتازه بسيار شد،- ~~الدابة: به ستور گياه تر خورانيد. # =الإخلاص- # [خلص]: مص، چكيده كره پس از بدست آوردن آن؛ «كلمة الإخلاص»: ### || AUTO عبارت است از «لا إله إلا الله». # =الإخلاصة- ### || AUTO [خلص]: خلاصه وچكيده كره. # =الأخلاط- # [خلط]: اصناف بهم آميخته؛ «اخلاط القوم»: اوباش آن قوم؛ «اخلاط الجسد»: ~~اين تعبير در عرف پيشينيان عبارت است از چهار طبع مخالف انسان: خون. ### || AUTO بلغم. سودا. صفرا. # =الأخلاقية- ### || AUTO [خلق]: علاقه يا رابطه روش وسلوك با اخلاق. # =أخلب- ### || AUTO إخلابا [خلب] الماء: رنگ آب تيره وپر از لجن شد. # =أخلج- ### || AUTO إخلاجا [خلج] حاجبيه: ابروهاى خود را تكان داد. # =الأخلج- ### || AUTO [خلج]: مرادف (الحبل) بمعناى رسن يا ريسمان است. # =أخلد- ### || AUTO إخلادا [خلد] ه: آنرا جاويدان ساخت،- الى المكان وبالمكان: در ~~آن مكان سكونت كرد،- اليه: بسوى او گرايش كرد وآرامش يافت،- بصاحبه: با ~~دوست خود همراه وملازم شد. # =أخلس- ### || AUTO إخلاسا [خلس] الرأس: موى سر جو گندمى شد،- النبت: گياه تر وخشك ~~با هم آميخته شد،- ت الأرض: آن زمين مقدارى گياه برآورد. # =أخلص- ### || AUTO إخلاصا [خلص] الشي ء: خلاصه آن چيز را گرفت، آن چيز را ~~برگزيد،- الطاعة وفى الطاعة: در طاعت وعبادت اخلاص ورزيد وبى ريا شد،- ه ~~الله: خداوند او را از هر بدى پاك ومنزه ساخت،- له الحب او القول: در دوستى ~~ويا سخن خود با او بى ريا وپاك شد. # =أخلع- # إخلاعا [خلع] الشجر: درخت برگ نو درآورد،- السنبل: خوشه درخت دانه PageV01P031 ### || AUTO برآورد. # =أخلف- # إخلافا [خلف] ه: او را به عقب برگردانيد، با او خلاف وعده كرد،- وعده ~~وبوعده: به وعده خود با او وفا نكرد،- الغيث: # آن ابر از باريدن بازماند ونباريد،- ت الشجرة: آنچه كه از آن درخت بريده ~~شده بود باز رويانيد،- الطائر: پرنده پس از پرهاى اوليه اش پر درآورد،- ~~الله عليه: خداوند آنچه را كه از دست او رفته بود به او بازگردانيد،- ~~لنفسه: چيزى از دست او رفته بود وبجاى آن چيز ديگرى قرار داد،- لأهله: براى ~~خانواده خود آب برد،- الثوب: ### || AUTO جامه را اصلاح كرد،- الدواء فلانا: دارو فلانى را سست كرد،- ~~الفم: دهان بد بوى شد،- الغلام: آن جوان به ms0071 سن بلوغ ورشد رسيد. # =الأخلف- ### || AUTO [خلف]: سيل، آنكه با دست چپ كار كند، لوچ يا چپ چشم، نادان، ~~احمق،- (ح): مار نر. # =أخلق- # إخلاقا [خلق] الثوب: جامه كهنه شد،- الشباب: دوران جوانى سپرى شد،- الثوب: ### || AUTO آن جامه را كهنه كرد،- ه الثوب: جامه كهنه را بر تن او كرد. # =الأخلق- ### || AUTO م خلقاء، ج خلق [خلق]: شايسته تر، نرم تر، فقير وبينوا. # =اخلولق- # اخليلاقا [خلق] الثوب: جامه كهنه شد،- ت الدار: خانه ويران شد،- الرسم: ### || AUTO عكس يا تصوير برابر با زمين افتاد،- متن الفرس: پشت اسب نرم ~~شد، اين كلمه گاهى بمعناى (عسى) براى رجاء وگاهى بمعناى (اوشك) از افعال ~~مقاربه مىيد وبسان (كاد) عمل مى كند؛ «اخلولقت السماء ان تمطر»: باشد كه ~~آسمان به بارد يا نزديك به باريدن شد. # =أخم- ### || AUTO إخماما [خم] اللحم: گوشت گنديده شد. # =أخمد- ### || AUTO إخمادا [خمد] النار: آتش را خاموش كرد،- انفاسه: او را كشت، ~~خوار وزبون كرد،- الرجل: آن مرد ساكت وآرام شد. # =أخمر- ### || AUTO إخمارا [خمر]: آن مرد پنهان ومتوارى شد،- الشي ء: آن چيز را ~~پنهان كرد،- الأمر: آن امر را كتمان وپنهان كرد،- العجين: به خمير مايه ~~خمير افزود،- ت الأرض: زمين پر از درختان بهم پيچيده شد،- له: بر او كينه ~~ور شد،- ه الشي ء: آن چيز را به او ارمغان كرد. # =أخمس- ### || AUTO إخماسا [خمس] القوم: آن قوم پنج نفر شدند. # =الأخمص- ### || AUTO ج أخامص [خمص]: فرورفتگى كف پاى كه بزمين نمى رسد، وچه بسا كه ~~بر تمام كف پاى اطلاق شود؛ «من الرأس الى اخمص القدم»: از سر تا كف پاى؛ ~~«اخمص البدن»: ميانه تن. # =أخمل- ### || AUTO إخمالا [خمل] ه: او را گمنام كرد. # =الأخن- ### || AUTO [خن]: آنكه بهنگام سخن گفتن يا گريه كردن يا خنديدن صدايش از ~~درون بينى درآيد، آنكه تو دماغى سخن گويد. # =أخنى- ### || AUTO إخناء [خنو] عليه في الكلام: به او ناسزا گفت،- عليه الدهر: ~~زمانه بر او دراز شد، زمانه او را نابود كرد، زمانه بر او ستم كرد. # =الأخنس- ### || AUTO [خنس]: آنكه داراى بينى كج بوده وسر بينى او بلند باشد. # =أخنع- # إخناعا [خنع] ته الحاجة ms0072 له أو اليه: ### || AUTO نيازمندى به آن شخص وى را فروتن كرد. # =الأخو- ### || AUTO مثناه أخوان، ج إخوة وأخوة وإخوان وأخوان وأخون وآخاء [أخو]: برادر. # =أخوى- ### || AUTO إخواء [خوي] الرجل: آن مرد گرسنه شد،- ما عند فلان: آنچه كه ~~فلانى داشت از وى گرفت،- الزند: آتش زنه آتش نداد،- ت النجوم: ستارگان خشك ~~شدند وباران نيامد،- ت الماشية: ستور بسيار فربه شد. # =الأخوى- ### || AUTO م خياء وخوياء [خوي]: آنكه خرد او بدر رفته باشد. # =الإخوان- ### || AUTO [أخو]: جمع (أخ) است ومعمولا براى دوستى بكار برده مى شود؛ ~~«هؤلاء اخوان صفاء»: اينان دوستان باصفايند. # =الإخوة- # [أخو]: جمع (أخ) است ومعمولا در نسب بكار برده مى شود؛ «هؤلاء اخوة فلان»: # اينان برادران فلانى مى باشند،- فى عرف الرهبان: ودر اصطلاح راهبان مسيحى ~~بمعناى برادرانى كه تازه بخدمت كليسا وارد شده اند مى باشد كه بر آنها ~~(ألإخوة العمليون) اطلاق مى شود. # =الأخوة- ### || AUTO [أخو]: برادرى، يگانگى، دوستى. # =الأخور- ### || AUTO [أخر]: بمعناى (الإسطبل): آخور است. اين كلمه فارسى است. # =أخوص- ### || AUTO إخواصا [خوص] النخل: درخت نخل برگ درآورد. # =الأخوص- ### || AUTO م خوصاء، ج خوص [خوص]: آنكه چشمانش در سرش فرورفته باشد، چشم گود. # =أخول- # إخوالا [خول]: داراى خالوها (دائيها) ى بسيار شد. # =أخول- ### || AUTO [خول]: مرادف (اخول) است. # =الأخول- # [خول]: آنكه دائيهاى بسيار دارد. # =الأخوي- ### || AUTO [أخو]: منسوب به (الأخ) است. # =الأخوية- ### || AUTO [أخو]: گروهى از دوستان كه انجمنى دينى يا غير از آن تشكيل دهند. # =الأخي- ### || AUTO [أخو]: منسوب به (الأخ) است. # =الأخياف- ### || AUTO [خيف]: افراد مختلف وگوناگون؛ «هم اخوة اخياف او بنو اخياف»: ~~آنها برادرانى از يك مادر وچند پدر مى باشند. # =الأخيذ- ### || AUTO ج أخذى [أخذ]: اسير، گرفتار. # =الأخيذة- ### || AUTO [أخذ]: آنچه كه از دشمن در جنگ گرفته شود، آنچه كه به زور ~~گرفته شده باشد. # =الأخير- # [أخر]: متناقض (الأول) است؛ «أخيرا»: در پايان، در خاتمه؛ «اخيرا وليس ~~آخرا»: تعبيرى است كه چيزها ومطالب ديگرى غير از آنچه در پايان سخن گفته ~~شده در آن وجود دارد. # =الأخير- ### || AUTO م خيرى وخورى، ج أخاير [خير]: اسم تفضيل است. # =الأخيضر- # [خضر] (طب): گونه اى بيمارى كه در ms0073 چشم پديد آيد،- (ح): گونه اى PageV01P032 ### || AUTO مگس سبز رنگ. # =الأخيف- ### || AUTO م خيفاء، ج خيف [خيف]: آنكه يك چشمش به رنگ آبى وچشم ديگرش به ~~رنگ سرمه اى باشد. # =أخيل- ### || AUTO إخيالا [خيل] ت السماء: آسمان آماده باريدن شد،- ت الناقة: ~~پستان آن ماده شتر داراى شير شد،- القوم: آن قوم به ابرى خيالى چشم ~~دوختند،- المكان بالنبات: آن مكان با گياهان بسيار رونق گرفت. # =الأخيل- # م خيلاء، ج خيل وأخائل [خيل]: ### || AUTO آنكه بر روى بدن خالهاى بسيار دارد، آنكه دائى دارد،- ج أخايل: ~~گونه اى پرنده كه هر كس آنرا به بيند فال بد زند. # =أخيم- ### || AUTO إخياما [خيم] الخيمة: چادر يا خيمه را نصب كرد. # =أدا- # - أدوا [أدو] الثمر: ميوه رسيده شد،- اللبن: شير بسته وسفت شد،- أدوا اللبن: ### || AUTO از شير كره بدست آورد. # =أدى- # - أديا [أدي] الشي ء: آن چيز را وصل كرد،- ه: آن را پرداخت. # =أدى- # تأدية [أدي] الشي ء: آن چيز را پيوند داد؛ «ادى اليه الخبر»: خبر را به ~~او رسانيد،- ه: آن را تأديه وپرداخت كرد؛ «ادى خدمة»: خدمتى كرد؛ «ادى ما ~~عليه من دين»: ### || AUTO بدهى خود را پرداخت؛ «ادى واجب الاحترام»: اداى احترام كرد،- ~~يمينا: سوگند خورد،- السلام: سلام كرد ويا درود گفت. # =الأداء- ### || AUTO [أدي]: رسانيدن، بجاى آوردن، تقرير، روشن خواندن وتلفظ كردن. # =الأداة- # ج أدوات [أدو]: ابزار مانند «أدوات النجارة»: ابزار آلات نجارى؛ «اداة ~~التعبير»: # زبان ولغت،- فى الصرف: نام برخى از حروف است مانند «الأدوات الجازمة»: ### || AUTO حروف جازمه. # =أداخ- ### || AUTO إداخة [دوخ] ه: او را خوار وزبون كرد. # =أداد- ### || AUTO إدادة [دود] الطعام: در غذا كرم پديد آمد. # =أدار- ### || AUTO إدارة [دور] الشي ء: آن چيز دور زد يا چرخيد،- الشي ء: آن چيز ~~را چرخانيد، آن را داد وستد كرد،- الأمر: آن كار را فرا گرفت،- ه عن حقه: ~~از او خواست كه حق خود را ناديده گيرد واو را منصرف گردانيد،- ه عليه: ~~كوشيد تا وى را ملزم به آن كار كند،- بوجهه الى: چهره خود را بسوئى ~~گردانيد؛ «ادار رأسه الى كذا»: سر خود را بطرفى برگردانيد؛ «أدير به»: ms0074 به ~~بيمارى سرگيجه دچار شد. # =الإدارة- # [دور]: مص، دستگاه امور ادارى كشور اعم از دولتى يا بخش خصوصى؛ «سوء ~~الإدارة»: بى نظمى؛ «مجلس الإدارة»: ### || AUTO شوراى ادارى كه بر امور مربوط نظارت كنند؛ «مركز الإدارة»: ~~اداره مركزى. # =الإداري- ### || AUTO [دور]: منسوب به (الإدارة) است؛ «اداريا»: رسمى، برابر با ~~مقررات ادارى. # =أداس- ### || AUTO إداسة [دوس] الزرع: كشت را كوبيد. # =أداف- ### || AUTO إدافة [دوف] الدواء ونحوه: دارو ومانند آنرا درهم آميخت، دارو ~~را در آب ذوب كرد. # =أدال- ### || AUTO إدالة [دول] الشي ء: آن چيز را متداول كرد،- الله بني فلان من ~~عدوهم: خداوند آن قوم را بر دشمنشان پيروز گردانيد،- الله زيدا عن عمرو: ~~خداوند، دولت وتوانگرى را از عمرو گرفت وبه زيد داد. # =الإدالة- ### || AUTO [دول]: مص، چيره گى، پيروزى. # =أدام- ### || AUTO إدامة [دوم] الشي ء: آن چيز را پايدار كرد،- الأمر: آن كار را ~~همواره ادامه داد،- القدر: جوشش ديگ را با كمى آب سرد فرونشانيد،- ت ~~السماء: آسمان پيوسته باريد،- الدلو: دلو را پر كرد. # =الإدام- # ج آدام وأدم [أدم]: نان خورش، خوشبو كننده نان. # =الأدام- # [أدم]: تاجر پوست. # أدان: ### || AUTO إدانة [دين]: وام گرفت،- ه: به او وام داد، او را متهم ساخت، ~~او را محكوم كرد. # =ادان- # اديانا [دين]: وام گرفت،- الشي ء: ### || AUTO آن چيز را با گرفتن وام خريد. # =الإدانة- ### || AUTO [دين]: مص، محكوميت شخص در دادگاه؛ «صدر الحكم بادانته»: بر ~~عليه او حكم صادر شد. # =أدأب- ### || AUTO إدآبا [دأب] ه: آنرا ادامه داد، او را خسته كرد، او را نيازمند ~~به ملازمت كرد. # =أدب- # - أدبا [أدب]: جشن مهمانى بر پا نمود،- ه: او را به مهمانى دعوت كرد. # =أدب- # - أدبا [أدب]: آن مرد دانشمند واديب شد، زيرك وهوشيار وظريف شد. # =أدب- # تأديبا [أدب] ه: او را ادب آموخت، او را تربيت كرد وتعليم داد، او را بر ~~كار بدى كه كرده بود كيفر داد. # =أدب- ### || AUTO إدبابا [دب] الصبي: كودك را به نرمى راه برد. # =الأدب- # ج آداب [أدب]: ظرفيت، تهذيب؛ «قليل او عديم الأدب»: بىدب؛ «علم الأدب»: ~~ادبيات، دانشى كه با آن لغزش در كلام عرب چه از ms0075 نظر لفظ وچه نوشتن را ~~بازدارد؛ «رجال الأدب»: اديبان ونويسندگان. # =الأدب- ### || AUTO م دباء [دب]: آنچه كه پر موى وپشم باشد، شترى كه كرك بسيار دارد. # =الأدبار- ### || AUTO [دبر]: پايان، آخر؛ «جاء ادبار الشهر وفى ادباره»: در پايان ~~ماه آمد. # =أدبر- # إدبارا [دبر] ه: او را پشت خود افكند،- فلان: فلانى مرد، به باد دبور ~~درآمد،- الأمر: آن كار بپايان رسيد،- عنه: از او روى گردان شد ورفت،- ت ~~الدنيا: ### || AUTO روزگار بد آورد وروى گردان شد. اين كلمه ضد (اقبلت) است،- ه ~~القتب: پالان پشت ستور را زخم كرد. # =أدبق- ### || AUTO إدباقا [دبق] ه: آن چيز را چسبانيد. # =الأدبي- # [أدب]: امر معنوى؛ «الضرر الأدبي»: زيان معنوى كه به آبرو وموقعيت ~~اجتماعى شخص بستگى دارد. ضد اين تعبير «الضرر المادي» است كه بمعناى ~~زيانهاى مالى مى باشد. PageV01P033 ### || AUTO =ادثر- ### || AUTO ادثارا [دثر]: دارائى بسيار بدست آورد،- الثوب: جامه را پوشيد ~~يا بدور خود پيچيد. # =أدجى- ### || AUTO إدجاء [دجو] الليل: شب تاريك شد،- البيت: پرده خانه را آويخت ~~وفروهشته كرد. # =أدجن- ### || AUTO إدجانا [دجن] الليل: شب سياه وتاريك شد،- ت السماء: آسمان ~~پيوسته باريد،- المطر والحمى: باران وتب همواره وجود داشت،- القوم: آن قوم ~~در تاريكى قرار گرفتند يا به جاى تاريك رسيدند. # =الأدجن- ### || AUTO م دجناء، ج دجن [دجن]: تيره وسياه رنگ؛ «ليل ادجن»: شبى تاريك. # =ادجوجى- ### || AUTO ادجيجاء [دجو]: بمعناى (ادجى) تاريك شد است. # =ادجوجن- ### || AUTO ادجيجانا [دجن] اليوم: آن روز تيره رنگ شد. # =أدحض- ### || AUTO إدحاضا [دحض] الحجة: حجت را باطل كرد،- الرجل: پاى را لغزانيد. # =الأدحوة- ### || AUTO [دحي]: تخم شترمرغ در ريگستان. # =الأدحي- # [دحي]: مرادف (الأدحوة) است. # =الإدحي- ### || AUTO [دحي]: مرادف (الأدحي) است. # =الأدحية- ### || AUTO [دحي]: مرادف (الأدحي) است. # =ادخر- ### || AUTO ادخارا [دخر] الشي ء: آن چيز را ذخيره كرد، پس انداز كرد. # =أدخل- # إدخالا ومدخلا [دخل] ه: آن چيز را داخل كرد،- تغييرا على كذا: در آن ~~تغييراتى ايجاد كرد؛ «ادخل تعديلات على القانون»: # برخى از مواد قانونى را اصلاح كرد. # =ادخل- ### || AUTO ادخالا [دخل]: بمعناى (دخل) است. # =أدخن- # إدخانا [دخن] ت النار: دود از آتش بالا رفت. # =ادخن- ### || AUTO ادخانا [دخن] ت النار: آتش دود كرد. # =الأدخن- ### || AUTO [دخن]: ms0076 آنكه به رنگ كدر وسياه مانند دود در آمده باشد. # =أدر- ### || AUTO إدرارا [در] ت الناقة: شير آن ماده شتر بسيار وروان شد؛ «ادر ~~الله لك اخلاف الرزق»: خداوند روزى بسيار بتو دهد،- ت الريح السحاب: بادها ~~ابر آوردند،- الشي ء: آن چيز را تكان داد،- المغزل: آن دوك را بسيار ~~چرخانيد،- عليه الضرب: پياپي او را زد. # =أدرى- # إدراء [دري] الرجل بكذا: آن مرد را به چيزى آگاه كرد؛ «وما ادراك ما يحدث»: # كسى چه مى داند كه چه پديد مىيد؛ «ما ادراك بذلك؟»: آيا تو آنرا مى دانى. # =ادرى- ### || AUTO ادراء [دري] الصيد: خود را پنهان كرد وشكار را فريفت. # =الأدراج- ### || AUTO [درج]: جمع (الدرج) است؛ «ذهب دمه ادراج الرياح»: خون او به ~~هدر رفت، انتقام او گرفته نشد. # =ادرأ- ### || AUTO ادراء [درأ] الصيد وللصيد: شكارچى براى شكار كردن خود را در ~~پشت چيزى پنهان كرد. # =أدرج- ### || AUTO إدراجا [درج] الثوب أو الكتاب: جامه يا كتاب را بست يا پيچيد،- ~~الشي ء فى الشي ء: چيزى را داخل چيزى قرار داد. # =أدرد- ### || AUTO إدرادا [درد] ه: دندانهايش را ريخت،- اسنانه: دندانهايش را ريخت. # =الأدرد- ### || AUTO م درداء، ج درد [درد]: آنكه بى دندان باشد. # =أدرس- ### || AUTO إدراسا [درس] ه الكتاب: كتاب را به او درس داد. # =أدرع- # إدراعا [درع]: زره پوشيد،- الليل: # داخل تاريكى شب شد،- الشهر: ماه از نيمه گذشت. # =ادرع- ### || AUTO ادراعا [درع]: مرادف (ادرع) است. # =الأدرع- ### || AUTO م درعاء، ج درع [درع]: دام يا ستور كه سر آن سياه وبقيه اندام ~~آن سفيد باشد. # =أدرك- # إدراكا [درك] الشي ء: هنگام آن چيز رسيد،- الولد: آن پسر بالغ شد،- ~~الثمر: ميوه رسيده شد،- الشي ء: به آن چيز پيوست،- المسألة: آن مسأله را ~~دانست وبه آن پى برد،- الشي ء ببصره: آن چيز را با چشم خود ديد،- بثأره: ~~خونبهاى او را گرفت. # =ادرك- ### || AUTO ادراكا [درك] ه: به او پيوست وملحق شد. # =الإدراك- # مص، نيروى درك كردن، فهميدن وتشخيص دادن؛ «سن الإدراك»: ### || AUTO سن بلوغ. # =أدرم- ### || AUTO إدراما [درم] الصبي: دندانهاى شيرى آن كودك افتاد تا بجاى آن ~~دندانهاى ديگرى درآيد. # =الأدرم- ### || AUTO م درماء، ج ms0077 درم [درم]: آنكه دندان نداشته باشد، آنچه كه گوشت ~~وپوست روى آنرا بپوشاند. # =أدرن- ### || AUTO إدرانا [درن] الثوب: آن جامه چرك شد،- الثوب: جامه را چرك كرد. # =الأدسم- ### || AUTO م دسماء، ج دسم ودسم [دسم]: آنچه كه بسيار چرب يا پر پيه باشد. # =ادعى- ### || AUTO ادعاء [دعو] الشي ء: آن چيز را تمنا وادعا كرد، آن چيز را حق ~~خود پنداشت،- به: آنرا به خود نسبت داد وحق خود پنداشت،- الى غير ابيه: خود ~~را به غير پدرش نسبت داد:- عليه: بر عليه او دادخواهى كرد،- فى الحرب: شعار ~~در جنگ داد وگفت من فلان پسر فلانى مى باشم. # =الادعاء- ### || AUTO ج ادعاءات [دعو]: ادعا، دادخواهى نزد قاضى، محاكمه. # =الأدعج- ### || AUTO م دعجاء، ج دعج [دعج]: آنكه داراى چشمان درشت وسياه باشد؛ «ليل ~~ادعج»: شبى سياه. # =الأدعر- ### || AUTO [دعر] من الزناد: آتش زنه كه آتش ندهد. # =ادعم- ### || AUTO ادعاما [دعم]: بر ستون تكيه داد. # =الأدعم- # م دعماء، ج دعم [دعم] من الجيل: ### || AUTO اسب سينه سفيد. # =الأدعوة- ### || AUTO [دعو]: معما وچيستان. # =الأدعية- ### || AUTO [دعو]: مرادف (الأدعوة) است. # =ادغام- ### || AUTO ادغيماما [دغم] الفرس: صورت اسب بيش از ساير اندامش سياه شد. # =أدغش- ### || AUTO إدغاشا [دغش]: به تاريكى درآمد- ت الدنيا: شب آمد. # =أدغل- # إدغالا [دغل] الرجل: به جاى PageV01P034 ~~پر درخت آمد وپنهان شد،- ت الأرض: ### || AUTO درختان آن زمين بسيار شد،- الشي ء: در آن چيزي كه باعث تباه آن ~~شود داخل كرد،- به: به او خيانت كرد واو را ناگهان كشت، از او سخن چينى كرد. # =أدغم- # إدغاما [دغم] الله فلانا: خداوند روى فلانى را سياه كند واو را خوار ~~وزبون گرداند،- ه الشي ء: آن چيز او را بد آمد،- الفرس اللجام: لگام را در ~~دهن اسب فروبرد،- الشي ء فى الشي ء: چيزى را داخل چيزى ديگر كرد. ودر همين ~~رابطه گويند حرف را در حرف ديگر ادغام كرد كه ويژه دانشمندان علم صرف است. # =ادغم- ### || AUTO ادغاما [دغم] الشي ء في الشي ء: چيزى را در چيز ديگر فروبرد. # =الأدغم- ### || AUTO م دغماء، ج دغم [دغم]: اسب كه صورت آن بيش از ساير اندامش سياه ms0078 ~~باشد، آنكه بينىش سياه باشد، آنكه تو دماغى سخن گويد. # =أدف- ### || AUTO إدفافا [دف] الطائر: پرنده در پرواز دو بال خود را جنبانيد،- ~~القوم: برخى از آن قوم را برخ ديگر سوار كردند،- ت عليه الأمور: كارها ~~پياپى بر او رسيد. # =أدفأ- # إدفاء [دفأ] ه: او را اندوهگين كرد، جامه گرم بر او پوشانيد. # =ادفأ- ### || AUTO ادفاء [دفأ]: خود را گرم كرد، جامه گرم پوشيد. # =أدق- ### || AUTO إدقاقا [دق] ه: آن چيز را نازك يا باريك كرد،- الرجل: آن مرد ~~بدنبال كارهاى پوچ وبىرزش رفت. # =أدقع- ### || AUTO إدقاعا [دقع] الرجل: آن مرد به خاك چسبيد،- ه: او را بينوا ~~وفقير كرد،- به واليه في الشتم ونحوه: در ناسزا گفتن به وى زياده روى كرد. # =الأدقع- # [دقع]: خاك؛ «جوع ادقع»: ### || AUTO گرسنگى سخت. # =الأدك- ### || AUTO م دكاء، ج دك ودكك [دك]: اسب كوتاه كه پشت پهن داشته باشد. # =الأدكش- ### || AUTO م دكشاء، ج دكش [دكش]: آنكه چشمانش ضعيف باشد. # =الأدكن- ### || AUTO م دكناء، ج دكن [دكن]: آنكه به رنگ سياه باشد، سيه گون. # =أدل- # إدلالا [دل] عليه: بر او درشتى كرد، به دوستى با او اعتماد كرد وزياده ~~روى نمود؛ «ادل فأمل»: در محبت با او زياده روى كرد وخسته شد،- على اقرانه: ### || AUTO حريفان خود را از بالا گرفت آنچنان كه باز شكار كند،- بالطريق: ~~راه را شناخت. # =أدلى- # إدلاء [دلو]: دلو را به چاه فرو كرد،- فيه: از او بد گفت،- بقرابته: به ~~خويشاوندى با او متوسل شد،- بحجته: ### || AUTO براى ادعاى خود دليل آورد،- بتصريح: با صراحت گفت،- دلوه بين ~~الدلاء: رأى خود را در ميان آراء بيان كرد. # =الأدلاس- ### || AUTO [دلس] (ن): نام گياهى است كه در پايان تابستان يا پس از چريده ~~شدن برگ درمىورد. # =ادلام- ### || AUTO ادليماما [دلم]: آن چيز با نرمى كه داشت سخت سياه شد،- الليل: ~~شب سخت تاريك شد. # =أدلج- # إدلاجا [دلج] القوم: آن قوم در تمام شب يا در پايان شب راه پيمودند. # =ادلج- ### || AUTO ادلاجا [دلج] القوم: بمعناى (أدلجوا) مى باشد. # =أدلس- ### || AUTO إدلاسا [دلس] المكان: آن مكان با گياه (ادلاس) سبز شد. # =الأدلص- ### || AUTO م دلصاء، ج دلص [دلص]: ms0079 خر كه بر بدنش موى تازه برآمده باشد، ~~مرد بسيار لغزنده. # =أدلع- # إدلاعا [دلع] لسانه: زبان خود را بيرون آورد. # =ادلع- ### || AUTO ادلاعا [دلع] لسانه: زبان از دهانش بيرون آمد. # =أدلف- ### || AUTO إدلافا [دلف] ه الكبر: پيرى او را در راه رفتن كند وسست كرد،- ~~له القول: با او سخنى درشت وناروا گفت. # =أدلق- ### || AUTO إدلاقا [دلق] السيف من غمده: شمشير را از نيام كشيد. # =الأدلم- # م دلماء، ج دلم [دلم]: آنكه با نرمى پوست خود سخت سياه باشد، مرد بلند ~~وسياه،- (ح): مار سياه # ادلهم- # ادلهماما [دلهم] الليل: تاريكى شب سخت شد،- الظلام: تاريكى بسيار شد،- ~~الرجل: آن مرد پير وسالخورده شد. # =أدلي- ### || AUTO إدلاء [دلو] الى فلان: نزد فلانى به محاكمه پرداخت. # =أدم- # - أدما [أدم] الخبز: نان را با نانخورش آميخت. # =أدم- # - أدما [أدم]: به رنگ گندمى درآمد. # =أدم- # - أدمة [أدم]: به رنگ گندمى درآمد. # =أدم- ### || AUTO إدماما [دم] الرجل: آن مرد كار زشت كرد، آن مرد داراى فرزندى ~~زشت شد. # =الأدم- # [أدم]: آنچه كه با آن غذا را خوشمزه كنند، نان خورش. # =الأدم- ### || AUTO [أدم]: مص، جمع (الأديم) است، پوست بدن؛ «فلان ادم بنى ابيه»: ~~فلانى پيشرو فرزندان پدر خود است. # =أدمى- ### || AUTO إدماء [دمي] الجرح: زخم را خونى كرد،- الرجل: خون آن مرد را ريخت. # =الإدمان- # [دمن]: مص، «إدمان المسكرات»: ### || AUTO افراط در آشاميدن مشروبات الكلى كه باعث زيانهاى جسمى شود. # =الأدمة- # [أدم]: گندمگونى. # =الأدمة- ### || AUTO [أدم]: زير پوست، روى پوست؛ «فلان ادمة قومه»: فلانى در ~~پيشاپيش قوم خود است. # =أدمج- # إدماجا [دمج] الشي ء في الثوب: آن چيز را در جامه پيچيد،- الشي ء في الشي ء: # آن چيز را درون چيزى ديگر قرار داد،- الحبل: رسن را نيكو بافت،- الكلام: ~~سخن را نيكو ومنظم ساخت. # =ادمج- ### || AUTO ادماجا [دمج] في الشي ء: مرادف (اندمج) است بمعناى آن چيز در ~~چيز ديگر قرار گرفت. # =أدمس- ### || AUTO إدماسا [دمس] الليل: شب تاريك شد،- الشي ء: آن چيز را پنهان كرد. # =أدمع- # إدماعا [دمع] الإناء: ظرف را پر ولبريز PageV01P035 ### || AUTO كرد. # =ادمل- ### || AUTO ادمالا [دمل] الجرح: زخم بهبود يافت. # =أدمن- ### || AUTO إدمانا [دمن] الشي ء: آن چيز را ادامه ms0080 داد،- على الأمر: بر آن ~~كار معتاد شد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =أدنى- # إدناء [دنو]: نزديك شد، زندگى او سخت بود،- ه: او را بخود نزديك كرد،- ~~الستر: پرده را آويخت. # =ادنى- ### || AUTO ادناء [دنو]: نزديك شد. # =الأدنى- # ج أدان وأدنون، م دنيا ج دنى [دنو]: ### || AUTO اسم تفضيل از (الدني) است بمعناى خوارتر، نزديكتر؛ «من أدناه ~~الى اقصاه»: از نزديكتر تا دورتر، پائين، زير؛ الموقعون ادناه»: امضا ~~كنندگان زير؛ «ادنى من حبل الوريد»: از شاهرگ گردن نزديكتر است؛ «ألحد ~~الأدنى»: كمترين ميزان يا درجه چيزى، كمترين حد، كمترين مقدار؛ «الشرق ~~الأدنى»: كشورهاى خاور نزديك كه در منطقه شرقى درياى مديترانه است. # =أدنأ- ### || AUTO إدناء [دنأ]: آن مرد مرتكب عيب ونقص شد. # =الأدنأ- ### || AUTO م دنأى، ج دن ء [دنأ]: آنكه قسمت زير گردنش به سينه چسبيده باشد. # =أدنف- ### || AUTO إدنافا [دنف] المريض: بيمارى مريض سخت ومشرف به مرگ شد،- ت ~~الشمس: خورشيد به غروب نزديك وزرد رنگ شد،- ه المرض: بيمارى بر او سخت شد،- ~~الشي ء: آن چيز را نزديك كرد. # =الأدنون- ### || AUTO [دنو]: نزديكترين افراد خانواده؛ «الأقرباء الأدنون»: ~~خويشاوندان نزديك. # =الأدهى- ### || AUTO [دهي]: تيز هوشتر وزيركتر، بدترين وسختترين بلاها. # =ادهام- ### || AUTO ادهيماما [دهم]: مرادف (ادهم) است. # =الأدهس- # م دهساء، ج دهس [دهس]: ### || AUTO سرزمين نرم وهموار غير شنى. # =أدهش- ### || AUTO إدهاشا [دهش] ه: او را سرگردان كرد. # =أدهق- ### || AUTO إدهاقا [دهق] الكأس: ظرف را پر كرد،- ه: از او سبقت گرفت. # =أدهم- # إدهاما [دهم] ه: او را اندوهگين كرد. # =ادهم- ### || AUTO ادهماما [دهم] الفرس: اسب سياهگون شد. # =الأدهم- ### || AUTO م دهماء، ج دهم [دهم]: سياه، از آثار باستانى، اثر جديد،- ج ~~اداهم: قيد وبند. # =أدهن- # إدهانا [دهن] ه: او را فريب داد وخلاف آنچه را كه در باطن دارد اظهار ~~نمود،- عليه: آن را ابقا كرد؛ «ما ادهنت إلا على نفسك» هر چه كه بود براى ~~خود نگهداشتى. # =ادهن- ### || AUTO ادهانا [دهن]: خود را با روغن چرب كرد. # =أدوأ- ### || AUTO إدواء وإداء وإداءة [دوأ]: بيمار شد،- ه: او را به بيمارى دچار كرد. # =الأديب- ### || AUTO ج أدباء [أدب]: آنكه متخصص در زبان وادبيات ms0081 باشد، آنكه در ~~فرهنگ وتمدن وآموزش تحصيلات عاليه داشته باشد، نويسنده. # =أديم- ### || AUTO [دوم] به: سرگيجه گرفت. # =الأديم- # ج أدم وأدم وآدام [أدم]: پوست دباغى شده، چرم؛ «اديم الصحى»: آغاز چاشت،- ~~السماء: آنچه كه از آسمان آشكار شود،- الأرض: قشر زمين،- النهار: ### || AUTO تمامى روز؛ «ظل اديم النهار صائما»: تمام روز را روزه گرفت؛ ~~«الخبز الأديم»: نان كه با نانخورش آميخته شده باشد. # =إذ- # ظرف زمان براي ماضى است كه معمولا قبل از جمله مىيد. وگاهى جمله حذف مى ~~شود وبجاى آن تنوين مى نشيند مانند «متى جاءكم الموت فحينئذ تعلمون»، گاهى ~~حرف (مفاجأة) مى باشد مانند «بينما انا جالس اذ جاء زيد»: من نشسته بودم كه ~~ناگهان زيد آمد، وگاهى بمعناى لام تعليل مىيد مانند «ضربت ابنى اذ أساء»: ### || AUTO فرزندم را زدم براى اينكه بد كرده بود؛ «اذ ذاك»: بمعناى ~~(حينئذ): آنگاه مى باشد؛ «اذ إن» مرادف (بما أن): براى اينكه. # =إذا- # ظرف است براى مستقبل ومتضمن معناى شرط است مانند: «إذا اجتهدت نجحت»: اگر ~~كوشش كنى قبول وكامياب مى شوى، وگاهى حرف مفاجأة مىيد مانند «خرجت فاذا أسد ~~بالباب»: از خانه بيرون شدم ناگاه شيرى جلوى درب ايستاده بود؛ «إلا اذا»: ~~بمعناى (ما لم) مى باشد. # =إذا- # حرف جواب وجزاء يا مكافأة است. ### || AUTO گويند كه اين حرف هنگام نصب فعل مضارع با نون نوشته مى شود (إذن). # =الأذى- ### || AUTO [أذي]: زيان وآزار كم. # =أذاب- ### || AUTO إذابة [ذوب] السمن: روغن را ذوب كرد،- جهده: كوشش خود را از ~~ميان برد. # =الأذاة- ### || AUTO [أذي]: زيان ويا آزارى كم واندك. # =أذاد- ### || AUTO إذادة [ذود] ه: او را در دفاع با دشمن يارى نمود. # =أذار- ### || AUTO [أذر]: به واژه (آذار) رجوع شود. # =أذاع- ### || AUTO إذاعة [ذيع] الخبر وبالخبر: آن خبر را پخش كرد،- السر وبالسر: ~~راز را آشكار كرد. # =الإذاعة- ### || AUTO [ذيع]: مص، پخش خبر يا آگهى يا موسيقى وغيره از راديو ~~وتلويزيون؛ «اذاعة الأخبار»: پخش خبر، راديو؛ «الإذاعة اللبنانية»: راديو ~~لبنان؛ «دار الإذاعة»: مركز پخش خبر وجز آن. # =أذاق- ### || AUTO إذاقة [ذوق] ه الشي ء: آن چيز ms0082 را به او چشانيد. # =أذال- ### || AUTO إذالة [ذيل] الثوب: آن جامه دامن دار شد،- الرجل ثوبه: آن مرد ~~جامه خود را بصورت دامن درآورد، دامن جامه را دراز كرد،- ت ألمرأة قناعها: ~~آن زن سر خود را با روسرى پوشانيد،- الدمع: اشك ريخت،- ه: به او توهين ~~كرد،- فرسه او غلامه: به اسب يا غلام خود نرسيد وبه آنها توجهى نكرد از ~~اينرو هر دو لاغر وناتوان شدند. # =الأذان- # اعلام به امر است، بانگ نماز، PageV01P036 ### || AUTO اذان واقامه. # =أذأب- ### || AUTO إذآبا [ذأب]: از گرگ ترسيد. # =اذبح- ### || AUTO اذباحا [ذبح]: حيوانى ذبح شده گرفت. # =أذبل- ### || AUTO إذبالا [ذبل] النبات أو الفرس: گياه ويا اسب را پژمرده وفرسوده كرد. # =اذخر- ### || AUTO اذخارا [ذخر]: به معناى (ذخر) است؛ «لم يذخر وسعا»: همه كوشش ~~خود را بكار برد وفروگذار نشد. # =الإذخر- ### || AUTO ج أذاخر [ذخر] (ن): گياهى است خوشبوى، گياه سبز. # =اذدكر- ### || AUTO اذدكارا [ذكر] الشي ء: به معناى (ذكر) است. # =الأذرأ- ### || AUTO م ذرآء، ج ذرء [ذرأ]: آنكه موى سرش سفيد باشد. # =أذرب- ### || AUTO إذرابا [ذرب] السيف: شمشير را تيز كرد. # =الأذربي- ### || AUTO [ذرب]: منسوب به آذربايجان بر خلاف قياس است. # =أذرع- # إدراعا [ذرع] الشي ء: آن چيز را با بازوى خود گرفت،- ذراعيه من تحت الجبة: ### || AUTO بازوان خود را از زير جبه بيرون كشيد،- فى الكلام: بسيار سخن گفت. # =أذرق- ### || AUTO إذراقا [ذرق] الطائر: پرنده فضله انداخت،- المكان: آن مكان ~~گياه رويانيد. # =أذعر- ### || AUTO إذعارا [ذعر] ه: او را ترسانيد. # =أذعف- ### || AUTO إذعافا [ذعف] ه: او را با شتاب كشت. # =أذعن- ### || AUTO إذعانا [ذعن] له: مرادف (ذعن) بمعناى از او فرمانبردارى كرد،- ~~بالحق: به حق اقرار واعتراف كرد. # =أذف- ### || AUTO إذفافا [ذف] الجريح: با حمله به مجروح او را كشت. # =الأذفر- ### || AUTO م ذفراء، ج ذفر [ذفر]: آنچه كه بوى آن همه جا را پر كند چه خوش ~~باشد ويا چه بد ولى اغلب بر بوى بد اطلاق مى شود. # =أذكى- ### || AUTO إذكاء [ذكو] النار: آتش را روشن كرد،- الحرب: آتش جنگ بر پا كرد. # =أذكر- # إذكارا [ذكر] ه الشي ء: آن چيز را بياد او آورد،- ت المرأة: آن زن پسر ms0083 زائيد. # =اذكر- ### || AUTO اذكارا [ذكر] الشي ء: به معناى (ذكره) است: آن چيز را بياد او آورد. # =أذل- ### || AUTO إذلالا [ذل] ه: او را خوار وزبون كرد، او را خوار يافت،- ~~الرجل: ياران او خوار وزبون شدند، سزاوار خوارى وزبونى شد. # =أذلال- ### || AUTO [ذل] الناس: مردم فرومايه. # =الأذلف- ### || AUTO م ذلفاء، ج ذلف [ذلف]: آنكه داراى بينى خرد وپهن است. # =أذلق- ### || AUTO إذلاقا [ذلق] السكين: كارد يا تيغ را تيز كرد،- الطائر: پرنده ~~فضله افكند. # =الأذلق- # ج ذلق [ذلق] من الألسنة او الأسنة: ### || AUTO زبان يا دندان تيز. ### || AUTO =أذم- # إذماما [ذم] الرجل: آن مرد كارى كرد كه سزاوار نكوهش است،- ه: او را ~~نكوهيده يافت، او را مورد پشتيبانى خود قرار داد،- بهم: آنها را نكوهيده ~~رها كرد،- عليه: براى او زينهار گرفت،- المكان: آن مكان خشك وبى بركت شد. # =إذما- ### || AUTO حرف شرط وجازم است كه دو فعل را مجزوم مى كند وبه معناى (ان) ~~شرطيه مى باشد مانند «إذما تقم أقم». # =أذمى- ### || AUTO إذماء [ذمي] فلانا: او را سخت زد ونيمه جان ساخت. # =أذن- # - أذنا ه: بر گوش او زد. # أذن- ### || AUTO - إذنا وأذنا وأذانا وأذانة بالشي ء: آن چيز را دانست؛ «اذن ~~بالسقوط»: نشانه ى افتادن سخت آنرا دانست،- اذنا اليه وله: به او گوش ~~فراداد؛ «حدثته فاذن لى احسن الأذن»: ### || AUTO با او سخن گفتم واو خوب به سخنانم گوش داد؛- اذنا وأذينا له فى ~~الشي ء: درباره آن چيز به او اجازه داد. # =أذن- # از درد گوش خود ناليد. # =أذن- # تأذينا بالصلاة: اذان نماز گفت وبه نماز دعوت كرد. # =الأذن- # مؤنثة، ج آذان (ع ا): گوش؛ «أذن الإبريق»: دسته آفتابه. # =الإذن- # اعلام به اجازه؛ «فعله بإذنى»: آن كار را با اطلاع واجازه اينجانب انجام ~~داد، اجازه دادن؛ «اذن البريد» ج أذونات البريد: حواله پستى. # =الأذن- # مؤنثة، ج آذان (ع ا): گوش، عضو شنوائى. # =إذن- ### || AUTO حرف جواب وجزاء يا مكافأة است. گويند كه اين حرف هرگاه فعل ~~مضارع را منصوب كند با نون نوشته مى شود. # =أذناب- ### || AUTO [ذنب] الناس: مردم فرومايه وپست. # =أذنب- ### || AUTO إذنابا [ذنب] الرجل: آن مرد گناه ms0084 كرد. # =الأذنب- ### || AUTO [ذنب]: هر جانورى كه دم بلند دارد؛ «ضب اذنب»: سوسمار دم بلند. # =أذهب- ### || AUTO إذهابا [ذهب] ه وبه: او را از جاى خود بيرون كرد، دور كرد،- ~~الشي ء: آن چيز را با آب طلا زراندود كرد. # =أذهل- ### || AUTO إذهالا [ذهل] ه: او را سرگردان كرد؛ «هذا يذهل عقل كل انسان»: ~~اين چيز عقل هر انسانى را بدر وسرگردان مى كند. # =أذهن- ### || AUTO إذهانا [ذهن] الرجل عن الأمر: او را از آن امر فراموشى داد. # =أذوى- ### || AUTO إذواء [ذوي] ه: آن را پژمرده كرد. # =الأذواء- ### || AUTO [ذو]: اشاره به پادشاهان يمن است كه در اول القاب آنها (ذو) ~~مىوردند مانند «ذويزن»، «ذونواس»، «ذورياش». # =أذود- # إذوادا [ذود] ه: مرادف (أذاده) است بمعناى او را در دفاع از دشمنش يارى كرد. # =أذي- ### || AUTO - أذى وأذاة [أذي]: آزرده شد. # =الأذية- ### || AUTO [أذي]: مرادف (الأذى) است. # =أذيل- ### || AUTO إذيالا [ذيل]: مرادف (اذال) است. # =الأذين- # الأيسر والأيمن (ع ا): دهليز قلب. # =الأذين- ### || AUTO اذان گوى، مؤذن، حاجب، كفيل، پيشوا ورهبر قوم. # =الأذينة- ### || AUTO مصغر (الأذن) است. # =أرى- # - أريا [أري] ت النحل: زنبور عسل ساخت. # =أرى- # - إراءة وإراء [رأي] ه إياه: آن چيز را به او نشان داد؛ «أرني برأيك»: ~~براى من نظر PageV01P037 ### || AUTO خود را اعلام كن. # =أرى- ### || AUTO تأرية [أري] النار: آتش را روشن كرد، آتش برافروخت. # =أراب- # إرابة [روب] اللبن: شير را ماست ساخت. # =أراب- # إرابة [ريب] الرجل أو الأمر: آن مرد يا آن كار شك دار شد،- ه: او را به ~~شك انداخت، در او شك ايجاد كرد، او را ناراحت وسرگردان كرد؛ «ارابه منه أمر»: ### || AUTO نسبت به كارى كه از او سر زد بدگمان شد ولى يقين حاصل نكرد. # =أراث- ### || AUTO إراثة [ريث] ه: او را كند كرد. # =الأراجيح- ### || AUTO [رجح]: بيابانهاى وسيع. # =الأراجيف- ### || AUTO [رجف]: خبرهاى دروغ وگوناگون كه اصل وپايه اى ندارد. # =الأراجيل- ### || AUTO [رجل]: شكارگران مرد. # =أراح- ### || AUTO إراحة [روح] ه: او را آسايش داد،- المعروف: به آن چيز خوب دست ~~يافت،- على فلان حقه: حق فلانى را باز گردانيد،- الإبل: شتران را بسوى ~~شترخان بازگردانيد،- الشي ء: بوى آن چيز را احساس ms0085 كرد،- القوم: آن قوم ~~هنگام وزش باد آمدند،- الماء او اللحم: آب يا گوشت بد بو وگنديده شد،- ~~الرجل: آن مرد تنفس كرد، آن مرد در شب آمد، آن مرد مرد ومردم از او راحت شدند. # =أراد- ### || AUTO إرادة [رود] الشي ء: آن چيز را دوست داشت وبه آن ميل ورغبت ~~نمود،- ه على الأمر: او را به آن كار واداشت. # =الإرادة- ### || AUTO [رود]: مص، اراده، امر؛ «ارادة ملكية»: امر حاكم؛ «حسب ~~الإرادة»: آن چنان كه بخواهد. # =أراض- # إراضة [روض]: آبيارى كرد،- القوم: آن قوم را سيراب كرد،- الحوض: # كف حوض پر از آب شد،- المكان: در آن مكان گل وگياه فراوان شد،- الله الأرض: ### || AUTO خداوند زمين را سرسبز وپر گل كرد. # =أراع- # إراعة [روع] ه: او را ترسانيد بگونه اى كه ترس در دل او اثر كرد، او را ~~به شگفتى انداخت. # =أراع- ### || AUTO إراعة [ريع] الزرع: آن كشت افزايش يافت،- القوم: كشت آن قوم ~~افزايش يافت،- الله الزرع: خداوند آن كشت را بركت داد وافزون كرد،- ت ~~الإبل: بچه هاى شتران بسيار شدند. # =أراغ- ### || AUTO إراغة [روغ] ه: او را فريب داد، او را با مكر وحيله طلبيد،- ه ~~على امر وعن امر: از او خواست تا آن كار را انجام دهد. # =أراف- ### || AUTO إرافة [ريف] المكان: آن مكان پر بركت وقابل كشت شد. # =أراق- ### || AUTO إراقة [روق وريق] الماء: آب را ريخت،- دمه: خون او را ريخت ~~كنايه از كشتن وى است. # =الأراق- ### || AUTO (طب): گونه اى بيمارى كه در كشت ومردم پديد مىيد ورنگ آنها را ~~زرد ويا سياه مى كند. اين بيمارى را (الصفيرة) نيز گويند. # =الأراك- ### || AUTO ج أرك وأرائك (ن): درخت اراك است كه از چوبهاى آن مسواك سازند. # =الأراكة- ### || AUTO (ن): واحد (الأراك) است. # =أران- ### || AUTO إرانة (رين) القوم: ستوران آن قوم تلف شدند واز بين رفتند. # =أرأى- # إرآء [رأي]: آن خردمند شد، آثار حماقت در چهره اش پديد آمد، در آئينه ~~نگاه كرد، هنگام نگاه كردن پلكهاى چشم خود را تكان داد، خوابهاى شيطانى او ~~بسيار شد، از درد شش ناليد،- الراية: # پرچم را نصب كرد. # =أرأب- ### || AUTO ms0086 إرآبا [رأب] الصدع: شكاف را پر يا اصلاح كرد. # =الأرأس- ### || AUTO م رأساء [رأس]: آنكه سر بزرگ دارد. # =أرب- # - أربا العقد (ب): آن گره را محكم كرد،- الرجل: بر اندام آن مرد ضربه زد. # =أرب- # - أربا بالشي ء: در آن چيز ماهر شد، آن چيز را بعهده گرفت،- الرجل: ~~عضوهاى بدن آن مرد از هم جدا شد،- اليه: به او نيازمند شد. # =أرب- # - أرابة وإربا: آن مرد بينا وخردمند شد. # =أرب- # تأريبا [أرب] الشي ء: آن چيز را استوار كرد،- الشاة: بندبند گوسفند را از ~~هم جدا كرد. # =أرب- ### || AUTO إربابا [رب] بالمكان: در آن مكان اقامت كرد،- منه: به او نزديك شد. # =الإرب- ### || AUTO ج آراب: عضو، اندام، جزء، قطعه، پاره؛ «قطعت الذبيحة إربا ~~إربا»: گوسفند قربانى را قطعه قطعه كردم، نيازمندى، زيركى وحيله گرى، ~~پايان، ماهر خردمند وبينا. # =أربى- ### || AUTO إرباء [ربو]: بيش از آنچه كه داد گرفت،- الشي ء: آن چيز را ~~افزون كرد،- على كذا: بر آن چيز افزود؛ «اربى على الخمسين»: سن او از پنجاه ~~سال گذشت،- عليه فى كذا: بر او در آن چيز افزود،- الرجل: آن مرد را اميدوار كرد. # =ارباد- ### || AUTO ### || AUTO اربيدادا [ربد]: مرادف (اربد) است. # =الأربة- # ج أرب: گره سخت ومحكم، پاپيون، كراوات. # =الإربة- ### || AUTO زيركى وحيله گرى. # =أربح- # إرباحا [ربح] الناقة: شير ماده شتر را در بامداد ونيمه روز دوشيد. # =اربد- ### || AUTO اربدادا [ربد]: به رنگ تيره در آمد. # =الأربد- ### || AUTO م ربداء، ج ربد [ربد]: آنچه كه در آن تيره گى باشد؛ «عام ~~اربد»: سال سخت وقحطى. # =أربض- ### || AUTO إرباضا [ربض] الدواب: ستوران را در آغل جاى داد،- الرجل: آن ~~مرد را بار سنگين نهاد بطورى كه نتوانست بر دارد وبزانو درآمد،- ت الشمس: ~~گرماى خورشيد زياد شد بطورى كه جانوران وستوران آغلهاى خود را ترك گفتند. # =أربع- # إرباعا [ربع]: داخل سال چهارم شد،- القوم: آن قوم چهار نفر شدند، آن قوم ~~به چراگاه وروستا وآب فرود آمدند، به فصل بهار درآمدند،- الرجل: آن مرد به ~~تب ربع دچار شد،- الإبل: شتران را رها كرد تا هر PageV01P038 ### || AUTO زمان بخواهند به آب وارد شوند. # =الأربع- ### || AUTO ### || AUTO [ربع]: مؤنث ms0087 (الأربعة) است؛ «اربع نساء»: چهار زن؛ ~~«الرياح الأربع»: بادهاى چهارگانه (صبا، دبور، جنوب وشمال)؛ «ذوات الأربع»: ~~حيوانات چهارپا، چارپايان؛ «ام اربع واربعين»: به واژه (ام) رجوع شود. # =الأربعاء- # [ربع] (ب): ستونى از ستونهاى خانه. # =الأربعاء- # مثناها أربعاوان وجمعها أربعاءات وأربعاوات [ربع]: روز چهارشنبه. # =الأربعاء- # [ربع]: مرادف (الأربعاء) است. # =الأربعاء- # [ربع]: مرادف (الأربعاء) است. # =الأربعة- ### || AUTO [ربع] (ع ح): چهار، عدد چهار. # =الأربعون- ### || AUTO [ربع]: چهل. # =الإربيان- ### || AUTO [أرب] (ح): گونه اى خرچنگ دريائى كه به نام (القريدس) معروف است. # =الأربية- ### || AUTO [ربو]: خانواده مرد وپسر عموهايش،- (ع ا): قسمت بالاى ران كه ~~به شكم وصل مى شود. # =ارتاب- ### || AUTO ارتيابا [ريب] من الشي ء: در آن چيز شك كرد،- بفلان: از فلانى ~~چيزى ديد كه باعث شك او گرديد، به او تهمت زد. # =ارتاح- ### || AUTO ارتياحا [روح]: خوشحال وشادمان شد؛ «ارتاح للمعروف»: از كار ~~نيك شادمان شد، آرامش بخود گرفت. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- الله ~~له برحمته: خداوند او را از بلا دور كرد. # =ارتاد- ### || AUTO ارتيادا [رود] الشي ء: آن چيز را خواست،- المكان: بسوى آن مكان رفت. # =ارتاش- ### || AUTO ارتياشا [ريش]: حال او خوب شد،- السهم: بر نوك پيكان پر ~~چسبانيد. # =ارتاض- # ارتياضا [روض] المهر: كره اسب رام شد؛ «ارتاضت ألقوافي الصعبة للشاعر»: ### || AUTO قافيه هاى سخت براى آن شاعر آسان شد. # =ارتاع- ### || AUTO ارتياعا [روع] منه وله: از او ترسيد،- للخبر: از آن خبر خوشحال شد. # =ارتاغ- ### || AUTO ارتياغا [روغ] ه: با حيله ومكر خواستار آن شد. # =ارتأى- ### || AUTO ارتئاء [رأي] الأمر: در آن كار تأمل كرد، به آن امر مشكوك شد، ~~به چاره جوئى آن امر پرداخت،- رأيه: رأى ونظر وى بسان نظر او بود. # =ارتأس- # ارتئاسا [رأس]: رئيس شد،- ه: ### || AUTO گردن او را گرفت وبسوى زمين سرازير كرد،- الشي ء: بر سر آن چيز ~~سوار شد. # =أرتب- # ارتابا [رتب]: به پا خاست وراست ايستاد،- الغلام الكعب: آن جوان طاس بازى ~~را راست نشاند. # =ارتب- # ارتبابا [رب] الولد: آن پسر را تربيت وبزرگ كرد تا بالغ شد. # =أرتب- ### || AUTO [رب] العنب: انگور پخته شد تا رب شود. # =ارتبى- ### || AUTO ارتباء [ربو] ه في ms0088 كذا: به او علاوه بر آنچه كه داشت چيزى افزود. # =الارتباط- ### || AUTO [ربط]: مص، رابطه وپيوستگى؛ «ضابط الارتباط فى الجيش»: افسر ~~رابط ميان فرماندهان وساير افسران. # =ارتبط- # ارتباطا [ربط] في الحبل: به ريسمان خود را پيوست وبه آن آويخت،- فرسا: ### || AUTO اسب را براى بستن گرفت،- بكذا: به چيزى خود را بست، با او ~~پيوستگى داشت. # =ارتبع- # ارتباعا [ربع] الجمل: آن شتر از گياهان بهارى چريد وفربه شد،- بالمكان: ### || AUTO در فصل بهار در آن مكان اقامت گزيد. # =ارتبق- ### || AUTO ارتباقا [ربق] في الحبالة: در دام افتاد،- فى الأمر: در آن كار افتاد. # =ارتبك- ### || AUTO ارتباكا [ربك] الأمر: آن امر درهم برهم شد،- الصيد فى الحبالة: ~~آن شكار در دام سرگردان شد،- فى الأمر: در آن كار گرفتار شد واز آن رهائى ~~نيافت،- فى الوحل: در گل ولاى فرو افتاد،- فى كلامه: در سخن خود درمانده شد. # =ارتبل- ### || AUTO ارتبالا [ربل] ماله: ثروت ودارائى او بسيار شد. # =ارتتج- ### || AUTO ارتتاجا [رتج]: بمعناى (ارتج): سخن بر او پوشيده شد مى باشد. # =ارتتق- ### || AUTO ارتتاقا [رتق] الشي ء: آن چيز التيام پيدا كرد. # =ارتتم- ### || AUTO ارتتاما [رتم]: مرادف (ارتم) وبمعناى نخ بستن به سرانگشت براى ~~يادآورى مطلبى مى باشد. # =ارتثأ- # ارتثاء [رثأ] اللبن: شير بسته وسفت شد،- الرثيثة: شير ترش نوشيد،- عليهم الأمر: ### || AUTO كار بر آنها آشفته شد،- في رأيه: در رأى خود دچار آشفتگى شد. # =أرتج- # ارتاجا [رتج] الباب: درب را محكم بست،- الثلج: برف پيوسته آمد وانباشته ~~شد،- الخصب: زمين پر بار وبركت شد،- ت الدجاجة: شكم مرغ پر از تخم شد،- ~~البحر: دريا طوفانى شد. # =أرتج- # [رتج] على الخطيب: سخنران هنگام سخن زبانش بسته شد. # =ارتج- ### || AUTO ارتجاجا [رج] البحر: دريا طوفانى وپر موج شد،- الشي ء: آن چيز ~~تكان خورد ويا لرزيد،- الكلام: سخن نامفهوم وپوشيده شد. # =ارتجى- ### || AUTO ارتجاء [رجو] فلانا: به او اميدوار شد،- الشي ء: به آن چيز ~~اميد داشت. # =الارتجال- ### || AUTO [رجل]: مص، گفتار يا انجام كار بدون آمادگى قبلى. # =الارتجالي- ### || AUTO [رجل]: آنچه كه گفته شود يا انجام شود بدون آمادگى قبلى؛ «كلام ~~ارتجالي وسياسة ارتجالية»: سخن را به بديهه گفتن وسياستى را بدون اطلاع ~~قبلى ms0089 ارائه دادن. # =ارتجح- ### || AUTO ارتجاحا [رجح] في الأرجوحة: هنگام نشستن بر تاب كج شد. # =ارتجز- ### || AUTO ارتجازا [رجز]: ارجوزه خواند، رجزخوانى كرد. # =ارتجس- ### || AUTO ارتجاسا [رجس] ت السماء: آسمان غريد،- البناء: ساختمان تكان ~~خورد ولرزيد واز آن صدا برخاست. # =ارتجع- # ارتجاعا [رجع] الي الشي ء: آن چيز را به من برگردانيد،- ه: آن چيز را ~~بازگردانيد،- على الغريم: وام را از بدهكار مطالبه كرد،- ت المرأة جلبابها: ~~آن زن چادر PageV01P039 ### || AUTO خود را بر چهره برگردانيد وروى خود را پوشانيد،- الناقة: ماده ~~شتر را فروخت وبا پول آن همانند آنرا خريد. # =ارتجف- ### || AUTO ارتجافا [رجف]: لرزيد وسخت سرگردان شد. # =ارتجل- ### || AUTO ارتجالا [رجل]: در ديگ غذا پخت،- الرجل: آن مرد بر روى دو پاى ~~خود راه رفت.- ه: پاى او را گرفت،- الشي ء: آن چيز را زير دو پاى خود قرار ~~داد،- الشاة: دو پاى آن گوسفند را بست،- النهار: روز بلند شد،- الكلام: آن ~~سخن را بگونه ارتجال وبديهه گفت، «ارتجل الشعر»: شعر را به بديهه گفت،- ~~برأيه: تنها به رأى خود بود وبا كسى مشورت نكرد. # =ارتحض- ### || AUTO ارتحاضا [رحض] الرجل: آن مرد رسوا شد. # =ارتحل- ### || AUTO ارتحالا [رحل] عن المكان: از آن مكان رفت،- البعير: بر آن شتر ~~جهاز بست، بر آن شتر سوار شد،- الأمر: اقدام به آن كار كرد. # =ارتخ- ### || AUTO ارتخاخا [رخ] الرجل: آن مرد سست ونرم شد، سرگردان شد. # =ارتخى- ### || AUTO ارتخاء [رخي]: نرم شد. # =ارتخص- ### || AUTO ارتخاصا [رخص] الشي ء: آن چيز را ارزان شمرد، آن چيز را ارزان خريد. # =ارتد- ### || AUTO ارتدادا [رد] الشي ء: آن چيز را برگردانيد، از او خواست كه آن ~~چيز را برگرداند،- عن هبته: آنچه را كه بخشيده بود پس گرفت،- الى الصواب: ~~به كار خوب ودرست بازگشت؛ «ارتد على عقبيه» و«ارتدوا على اعقابهم»: به روش ~~پيشينيان خود بازگشت يا بازگشتند،- عن دينه: از دين خود بازگشت ومرتد شد. # =ارتدى- ### || AUTO ارتداء [ردي]: ردا يا عبا پوشيد؛ «ارتدى ملابسه»: جامه هاى خود ~~را پوشيد، شمشير حمايل كرد،- ت الجارية: آن دختر يك پاى خود را برداشت وبر ~~پاى ديگر راه رفت وبازى كرد. # =ارتدع- ### || AUTO ارتداعا [ردع]: ms0090 مطاوع (ردع) بمعناى باز ايستاد است،- السهم: ~~تير به هدف خورد وچوب آن شكست،- بالطيب: به خود عطر ماليد. # =ارتدف- ### || AUTO ارتدافا [ردف] ه: بدنبال او رفت، او را بر ترك خود سوار كرد،- ~~العدو: دشمن را از پشت سر گرفت. # =ارتدن- ### || AUTO ارتدانا [ردن] ت المرأة: آن زن دوك ريسندگى براى خود گرفت. # =ارتز- ### || AUTO ارتزازا [رز] السهم في الحائط: تير در ديوار فرورفت،- البخيل ~~عند المسألة: آن مرد بخيل نسبت به سؤال كننده امساك كرد وبخل ورزيد. # =ارتزأ- ### || AUTO ارتزاء [رزأ] الرجل: از آن مرد به او خير رسيد،- ه الشي ء: از ~~آن چيز كاست،- الشي ء: آن چيز كم شد. # =ارتزق- ### || AUTO ارتزاقا [رزق] ه: از او روزى خواست،- الجند: سربازان جيره ~~وماهانه خود را گرفتند. # =ارتس- ### || AUTO ارتساسا [رس] الخبر في الناس: آن خبر در ميان مردم پخش وافشاء شد. # =ارتسغ- ### || AUTO ارتساغا [رسغ] على عياله: نفقه ومخارج خانواده خود را افزايش داد. # =ارتسم- ### || AUTO ارتساما [رسم] الأمر: آن كار را پذيرفت؛ «رسم له كذا فارتسمه»: ~~او را به آن كار فرمان داد واو فرمان را پذيرفت،- الرجل: آن مرد به رتبه ~~كليسائى ارتقاء يافت،- لله تعالى: تكبير گفت ودعا كرد. # =ارتشى- ### || AUTO ارتشاء [رشو]: رشوه گرفت،- منه رشوة: از او رشوه گرفت. # =ارتشح- ### || AUTO ارتشاحا [رشح] الإناء: آب يا مانند آن از ظرف تراوش كرد،- ~~الجسد: بدن از عرق خيس شد. # =ارتشف- ### || AUTO ارتشافا [رشف] الماء: در مكيدن آب بسيار كوشيد. # =ارتشم- ### || AUTO ارتشاما [رشم] الإناء: سر ظرف را مهر زد. # =ارتص- ### || AUTO ارتصاصا [رص]: به آن چسبيد وپيوست شد. # =ارتصد- ### || AUTO ارتصادا [رصد] ه: انتظار او را كشيد، او را مراقبت كرد. # =ارتصع- ### || AUTO ارتصاعا [رصع] ت أسنانه: دندانهاى او بهم نزديك شد،- به: به آن ~~چسبيد،- الحب: دانه را ميان دو سنگ كوبيد. # =ارتصف- ### || AUTO ارتصافا [رصف] ت الحجارة: سنگها بهم پيوستند وبا نظم چيده ~~شدند،- القوم فى الصف: آن قوم به صف درآمدند وپهلوى يكديگر ايستادند،- ت ~~اسنانه: دندانهاى او بهم چسبيده شدند. # =ارتض- ### || AUTO ارتضاضا [رض] الشي ء: آن چيز شكسته شد. # =ارتضى- ### || AUTO ارتضاء [رضو] ه لخدمته أو لصحبته: او را براى ms0091 دوستى يا ~~خدمتگزارى برگزيد. # =ارتضح- ### || AUTO ارتضاحا [رضح] من الأمر: از آن كار پوزش خواست. # =ارتضع- ### || AUTO ارتضاعا [رضع] الولد أمه: آن كودك پستان مادرش را مكيد. # =ارتطم- ### || AUTO ارتطاما [رطم]: در گل ولاى افتاد،- الشي ء: آن چيز انبوه شد،- ~~فى الأمر: در آن كار گرفتار شد،- عليه الأمر: امر بر او مشتبه شد. # =أرتع- # ارتاعا [رتع] القوم: آن گروه در نعمت وفراوانى قرار گرفتند،- ت الأرض: آن ~~زمين چهارپايان را از علف سير كرد،- الغيث: ### || AUTO باران زمين را براى چراى ستوران سبز وپر گياه كرد،- الدواب: ~~ستوران را چرانيد. # =ارتعب- ### || AUTO ارتعابا [رعب]: ترسيد. # =ارتعد- ### || AUTO ارتعادا [رعد]: لرزيد وسرگردان شد. # =ارتعش- ### || AUTO ارتعاشا [رعش]: لرزيد ولرزش او را گرفت. # =ارتغى- ### || AUTO ارتغاء [رغو] اللبن: كف شير را گرفت،- الرغوة: سر شير را خورد. # =ارتغب- ### || AUTO ارتغابا [رغب] فيه: به معناى (رغب فيه) است. # =ارتف- ### || AUTO ارتفافا [رف] النبات: گياه از شادابى تكان خورد. # =الارتفاع- # [رفع]: مص، بلندى؛ «الارتفاع عن سطح البحر»: بلندى از سطح دريا،- (أو ~~العلو) فى المثلث والهرم والمخروط (ه): ارتفاع مثلث PageV01P040 ### || AUTO ويا هرم ويا مخروط،- فى الموشور والأسطوانة والمتوازي الأضلاع ~~وشبه المنحرف (ه): عمود يا خط مستقيم ميان دو قاعده هر يك از آنهاست؛ ~~«ارتفاع كوكب ما» (فك): زاويه پديد آمده ميان افق ومستقيم وصل كننده بين ~~زمين وستارگان. # =ارتفد- ### || AUTO ارتفادا [رفد]: المال: مال يا ثروت را كسب كرد وبدست آورد. # =ارتفع- # ارتفاعا [رفع]: مطاوع (رفع) است،- الشي ء: آن چيز را بلند كرد،- السعر: ### || AUTO قيمت گران شد،- النهار: روز بلند شد،- من بينهم الخصام: دشمنى ~~واختلاف از ميان آنها برطرف شد. # =ارتفق- ### || AUTO ارتفاقا [رفق]: بر روى مرفق خود يا بالش تكيه داد، يارى ~~خواست،- به: از آن چيز سود برد،- القوم: آن قوم با هم به سفر رفتند،- ~~الإناء: ظرف پر شد. # =ارتقى- ### || AUTO ارتقاء [رقي] الجبل وفيه واليه: بالاى كوه رفت؛ «ارتقى العرش»: ~~بر سرير ويا تخت سلطنت نشست،- فى السلم: از نردبان بالا رفت؛ «ارتقى فى ~~المراتب»: در رتبه ودرجه بالا رفت،- به الأمر: به پايان امر يا كار رسيد. # =ارتقب- ### || AUTO ارتقابا [رقب] ه: او را زير نظر قرار ms0092 داد،- المكان: بر آن مكان ~~بالا رفت وديده بانى كرد. # =ارتقش- # ارتقاشا [رقش]: زيبائى وزيور خود را نشان داد وآشكار ساخت،- الجيش: ### || AUTO ارتش وارد جنگ شد. # =ارتك- ### || AUTO ارتكاكا [رك]: سرگردان شد ولرزيد،- فى الأمر: در آن كار شك كرد. # =ارتكى- ### || AUTO ارتكاء [ركو] عليه: بر او اعتماد كرد. # =ارتكب- ### || AUTO ارتكابا [ركب] ه: بر آن سوار شد،- الدين: وام بسيار گرفت،- ~~الأمر: با تهور به آن كار پرداخت،- الذنب: گناه كرد. # =ارتكز- ### || AUTO ارتكازا [ركز] الشي ء: آن چيز در جاى خود ثابت شد،- على العصا: ~~بر عصا تكيه زد،- العرق: رگ تكان خورد. # =ارتكض- ### || AUTO ارتكاضا [ركض]: تكان خورد وسرگردان شد،- الجنين: جنين در شكم ~~مادرش جنبيد،- الرجل فى امره: آن مرد در انجام كار خود سرگردان شد،- ت ~~خيلهم اليه: اسبان خود را بسوى او تاختند،- القوم فى الميدان: آن قوم با هم ~~به ميدان جنگ رفتند. # =ارتكم- ### || AUTO ارتكاما [ركم] الشي ء: آن چيز بسيار جمع ومتراكم شد. # =أرتم- # إرتاما [رتم]: برانگشت خود رشته بست،- ت زيدا: برانگشت زيد رشته بستم. # =ارتم- ### || AUTO ارتماما [رم] ت البهيمة: جانوران گياهها را به دهان گرفتند،- ~~ما على الخوان: آنچه را كه بر سفره بود خورد. # =ارتمى- # ارتماء [رمي]: مطاوع (رمى) است؛ «رماه فارتمى»: آن را انداخت پس آن ~~افتاد،- الصيد: بر شكار تير انداخت،- المتناضلان: ### || AUTO آن دو مرد بيكديگر تير انداختند،- على قدمي فلان: آن مرد بر ~~روى دو پاى فلانى افتاد،- ت به البلاد: از كشور اخراج شد. # =ارتمز- ### || AUTO ارتمازا [رمز] القوم: آن قوم از جاى خود برخاستند وبجان هم ~~افتادند. # =ارتمس- ### || AUTO ارتماسا [رمس] في الماء: در آب فرورفت. # =ارتمض- ### || AUTO ارتماضا [رمض] من الحزن: باطن آن مرد از غم واندوه سوخت،- ~~لفلان: براى فلانى اندوهگين شد،- ت كبده: كبد او تباه شد مثل اينكه گونه اى ~~بيمارى آنرا مى سوزاند. # =ارتمل- ### || AUTO ارتمالا [رمل] بالدم: خون آلود شد. # =ارتنح- ### || AUTO ارتناحا [رنح]: از مستى يا مانند آن خميده شد. # =ارتهس- ### || AUTO ارتهاسا [رهس] القوم: آن قوم با پريشانى گرد هم آمدند وازدحام كردند. # =ارتهط- ### || AUTO ارتهاطا [رهط] القوم: آن قوم با هم جمع شدند. # =ارتهن- ### || AUTO ارتهانا [رهن] الشي ء ms0093 منه: آن چيز را از او به رهن گرفت،- ~~بالأمر: به آن كار ملزم ومتعهد شد. # =ارتوى- ### || AUTO ارتواء [روي] من الماء: از آب سيراب شد،- الحبل: رسن محكم ~~بافته شد،- ت مفاصله: مفصلهاى او درشت وراست شد. # =الارتياء- ### || AUTO [روأ]: درنگ كردن وانديشيدن. # =أرث- ### || AUTO إرثاثا [رث] الثوب: جامه كهنه شد،- الثوب: جامه را كهنه ~~وفرسوده كرد. # =الإرث- # [ورث]: ارثيه، آنچه را كه مرده براى بازماندگانش مى گذارد. # =الأرث- ### || AUTO [رث]: آنچه كه فرسوده شده باشد. # =أرثأ- ### || AUTO إرثاء [رثأ] اللبن: شير غليظ وسفت شد. # =ارثم- ### || AUTO ارثماما [رثم] الفرس: سر بينى اسب سفيد شد. # =الأرثم- ### || AUTO م رثماء، ج رثم [رثم]: اسبى كه سر بينى آن سفيد باشد. # =أرج- ### || AUTO - أرجا وأريجا: از آن بوى خوش پراكنده شد. # =الأرج- ### || AUTO [أرج]: آنچه كه از آن بوى خوش برآيد. # =أرجى- ### || AUTO إرجاء [رجو] الصيد: از شكار چيزى بدست نياورد،- الأمر: آن كار ~~را بتأخير انداخت. # =الأرجاب- ### || AUTO [رجب]: روده ها. # =أرجأ- ### || AUTO إرجاء [رجأ] الأمر: آن كار را به تأخير انداخت،- الصائد: ~~شكارگر شكارى بدست نياورد،- ت الحامل: هنگام وضع حمل آبستن نزديك شد. # =أرجب- ### || AUTO إرجابا [رجب] الرجل: از آن مرد ترسيد، او را بزرگداشت. # =أرجح- ### || AUTO إرجاحا [رجح] ه: آنرا افزون وسنگين كرد تا كج شد،- له: به او ~~بيش از ديگران بخشيد. # =الأرجح- # [رجح]: افعل التفضيل است، به احتمال بيشتر، به گمان بيشتر، به عقل وخرد ~~نزديكتر؛ «الأرجح ان» و«على الأرجح»: ### || AUTO به نظر بيشتر وبهتر مى رسد كه ... # =الأرجز- # [رجز]: آنكه به بيمارى رجز دچار شود. اين بيمارى معمولا در شتران با ~~التهاب سرين ولرزش رانها وانبساط PageV01P041 ### || AUTO عضلات پديد مىيد. # =أرجس- ### || AUTO إرجاسا [رجس]: آب را با مرجاس اندازه گيرى كرد. ومرجاس سنگى ~~است كه در چاه اندازند تا گودى آن شناخته شود. # =أرجع- ### || AUTO إرجاعا [رجع] ه: آن چيز را بازگردانيد ويا پس داد،- الرجل فى ~~المصيبة: آن مرد بهنگام سوك (انا لله وانا اليه راجعون) گفت،- ت الدابة: ~~ستور سرگين انداخت،- ت الناقة: ماده شتر پس از لاغرى فربه شد، لاغر شد،- ~~الله بيعته: خداوند در معاملات خريد وفروش به او بركت بخشيد ms0094 وسود داد. # =أرجف- # إرجافا [رجف]: به قصد برانگيختن مردم فتنه انگيزى كرد،- القوم بالشي ء وفيه: # آن قوم در آن چيز همت گماشتند وخوض كردند،- ت الريح الشجر: بادها درختان ~~را تكان دادند،- ت الأرض: زمين لرزيد، زمين لرزه شد. # =أرجف- ### || AUTO [رجف] ت الأرض: زمين لرزه شد. # =أرجل- ### || AUTO إرجالا [رجل] ه: او را پياده كرد، به او مهلت داد،- الفصيل: ~~بچه شتر را با مادرش رها كرد تا هر چه بخواهد شير بخورد. # =الأرجل- # م رجلاء، ج رجل [رجل] من الدواب: ### || AUTO ستور كه يك پاى آن سفيد باشد؛ «ارجل الرجلين»: نيرومندترين آن ~~دو مرد؛ «هو ارجلهم»: او نيرومندترين وكاملترين آنها در مردانگى است؛ «رجل ~~ارجل»: مرد بزرگ پاى. # =الأرجوان- ### || AUTO أو الزمزريق (ن): درخت ارغوان، رنگ سرخى كه در بكار بردن آن ~~فينيقيان بويژه اهالى صور مهارت داشته اند. اين رنگ را از صدف (موركس) بدست ~~مىوردند، جامه هاى سرخرنگ كه با ارغوان رنگ شده باشد. # =الأرجوحة- ### || AUTO ج أراجيح [رجح]: تاب كه دو سوى آن را با رسن بر جائى بلند ~~بندند وكودكان در ميان آن نشسته وبا حركت دادن آن در هوا آيند وروند. # =الأرجوزه- ### || AUTO ج أراجيز [رجز]: قصيده شعرى كه، در بحر رجز سروده شود. # =الأرجون- # (ك): گازى است كمياب كه در هوا مقدار كمى از آن موجود است. ### || AUTO اين گاز در پر كردن لامپهاى برقى مورد استفاده قرار مى گيرد. # =الأرجية- ### || AUTO [رجو]: آنچه كه به تأخير افتاده باشد. # =أرحب- ### || AUTO إرحابا [رحب] المكان: آن مكان فراخ شد،- المكان: آن مكان را ~~فراخ كرد. # =أرحض- ### || AUTO إرحاضا [رحض] الثوب: جامه را شست. # =أرحل- ### || AUTO إرحالا [رحل]: شتران رفت وآمد كننده او بسيار شدند،- ت الدابة: ~~پشت ستور نيرومند شد يا ستور پس از لاغرى فربه وپرتوان شد،- ه: ماده شتر ~~نيرومندى به او بخشيد،- الإبل او الناقة: شتر يا ماده شتر را پرورش داد تا ~~(راحلة) يعنى پرتوان وآماده رفت وآمد شد. # =أرخ- # تأريخا [أرخ] الكتاب أو الحادث: بر آن كتاب يا آن پيشامد تاريخ نوشت. # =أرخ- ### || AUTO إرخاخا [رخ] العجين: آب خمير ms0095 را افزود،- فى الأمر: در آن كار ~~مبالغه كرد. # =أرخى- ### || AUTO إرخاء [رخي] الشي ء: آن چيز را نرم كرد،- زمام الناقة: رسن ~~ماده شتر را نكشيد وآن را آزاد گذارد،- الفرس وللفرس: رسن اسب را دراز كرد، ~~دابته: ستور را بدون خسته كردن راه برد،- له الحبل: دست او را در كارها ~~آزاد گذاشت،- الستر: پرده را آويخت،- لحيته: ريش خود را بلند كرد،- ه: ضد ~~(امسكه) است وبمعناى آنرا رها كرد مى باشد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الأرخبيل- ### || AUTO نام تعدادى از جزاير يونانى است. # =أرخص- ### || AUTO إرخاصا [رخص] ه: آن چيز را ارزان كرد، آن را ارزان يافت، آن را ~~ارزان خريد. # =أرخف- ### || AUTO إرخافا [رخف] العجين: آب خمير را زياد كرد، خمير را نرم وسست كرد. # =أرخم- # إرخاما [رخم] ت الدجاجة على البيض: ### || AUTO مرغ تخم را زير بال خود گرفت. # =الأرخم- # م رخماء، ج رخم [رخم] من الخيل: ### || AUTO اسب كه سر آن سفيد وساير اندامش سياه باشد. # =أرخيولوجيا- ### || AUTO علم آثار وفنون قديمى كه بخشى از دانش باستانشناسى است.- اين ~~كلمه يونانى است. # =الأرد- ### || AUTO [رد]: سودمندتر. # =أردى- # إرداء [ردي] الفرس: اسب را به گونه اى بد راند،- الرجل: آن مرد را نابود ~~كرد؛ «ارداه قتيلا»: او را كشت،- ه فى البئر: ### || AUTO او را در چاه افكند،- ماله: مال وثروت او بسيار شد،- على ~~الخمسين: از پنجاه گذشت. # =أردأ- ### || AUTO إرداء [ردأ]: كار ناپسنديده كرد، به چيزى ناپسند دست يافت،- ه: ~~آن چيز را تباه كرد،- ه على مائة: آن چيز را بر يكصد اضافه كرد. # =الإردب- ### || AUTO ج أرادب [ردب]: پيمانه اى بزرگ در اندازه 24 صاع وهر صاع 4 ~~امداد است،- قنات آب كه در آن آب بر سطح زمين روان باشد. # =الإردبة- ### || AUTO [ردب]: چاهك فراخ كه از خزف يا سفال ساخته شده باشد. # =أردف- ### || AUTO إردافا [ردف]: پياپى درآمد، اضافه كرد؛ «اردف قائلا»: پياپى ~~گفت،- ه: اركبه معه: او را بر ترك خود سوار كرد،- له: پس از او آمد،- الشي ~~ء بالشي ء وعليه: آن چيز را از پى چيز ديگر آورد،- الأمر القوم: آن كار ~~پياپى ms0096 بر آن قوم وارد آمد. # =أردم- ### || AUTO إرداما [ردم] السحاب: آن ابر دوام يافت،- ت الحمى عليه: تب در ~~او ثابت ماند. # =الأردم- ### || AUTO ج أردمون [ردم]: كشتيبان يا ملوان ماهر. # =أردن- ### || AUTO إردانا [ردن] القميص: براى جامه آستين ساخت. # =أرذ- # إرذاذا [رذ] ت السماء: آسمان باران نرم PageV01P042 ### || AUTO باريد،- ت القربة: آنچه كه در مشك بود روان شد. # =أرذى- ### || AUTO إرذاء [رذي] ه: آنرا نرم وسست كرد، آن را به دور افكند. # =أرذل- ### || AUTO إرذالا [رذل]: كار زشت وناپسنديده كرد، ياران او پست شدند،- ه: ~~او را فرومايه كرد،- الدراهم: درهمها را قلابى وناروا كرد وبرگردانيد. # =الأرذل- ### || AUTO ج أراذل وأرذلون [رذل]: بدتر، پست تر، مرد فرومايه وپست. # =أرز- ### || AUTO إرزازا [رز] ت الجرادة: ملخ دم خود را به زمين فرو برد تا تخم ريزد. # الأرز (ن): # درختى است از تيره صنوبرها داراى چوبهاى سفت ومرغوب همانند سرو، ~~معروفترين انواع آن ارز لبنان وارز اطلس وارز كوههاى حملاياست. # =الأرز- # (ن): برنج كه از تيره نجيليات ودانه هاى آن معروف است واز غذاهاى اصلى ~~بسيارى از مردم است ودر مناطق گرمسيرى ومعتدل در زمينهاى باتلاقى كشت مى شود. # =الأرز- ### || AUTO [أرز] (ن): مرادف (الأرز) است. # =أرزح- ### || AUTO إرزاحا [رزح] العنب: درخت افتاده انگور را بلند كرد. # =أرزم- # إرزاما [رزم] ت الناقة: آن ماده شتر نسبت به بچه خود مهربانى كرد،- الرعد: ### || AUTO بانگ رعد رسا بود. # =الأرزن- ### || AUTO [رزن] (ن): درخت ارزن كه داراى چوبهاى سفت وسخت مى باشد واز آن ~~عصا وچوبدستى سازند. # =الأرزية- ### || AUTO [أرز] (ن): درخت كاج كه از رسته صنوبريات است. # =الإرزيز- ### || AUTO [رز]: نيزه ثابت، لرزه، تگرگ ريز بشكل برف، مردى كه صداى بلند ~~ورسا دارد، تلفن. # =أرس- ### || AUTO إرساسا [رس] السقم في جسده: بيمارى در تن وى پايدار شد. # =أرسى- ### || AUTO إرساء [رسو] الشي ء: آن چيز استوار وثابت شد،- السفينة: كشتى ~~را در لنگرگاه قرار داد،- الوتد فى الأرض: ميخ را در زمين كوفت. # =الإرسالية- ### || AUTO ج إرساليات [رسل]: مبلغان دينى، خانه مبلغان. # =أرسب- ### || AUTO إرسابا [رسب] ه: آن را ته نشين كرد. # =الأرستقراطي- ### || AUTO آنكه از طبقه بزرگان واشراف ms0097 باشد. اين كلمه يونانى است. # =الأرستوقراطية- ### || AUTO طبقه بزرگان واشراف، حكم بزرگان واشراف- اين كلمه يونانى است. # =أرسح- ### || AUTO إرساحا [رسح] ه: او را لاغر كرد. # =الأرسح- ### || AUTO م رسحاء، ج رسح [رسح]: آنكه سرين ورانهايش كم گوشت باشد. # =أرسخ- ### || AUTO إرساخا [رسخ] ه: آن چيز را ثابت واستوار كرد؛ «ارسخ الشي ء فى ~~ذهنه»: آن چيز را در ذهن او گنجانيد. # =الأرسع- ### || AUTO م رسعاء، ج رسع [رسع]: آنكه پلكهاى چشم او فاسد شده باشد. # =أرسف- ### || AUTO إرسافا [رسف] الدابة: ستور را با پاى بسته راند. # =أرسل- ### || AUTO إرسالا [رسل] ه: او را فرستاد، آنرا رها ساخت،- القول: سخن را ~~بى پروا گفت،- به اليه: او را بسوى وى متوجه ساخت،- فى طلبه: بدنبال او ~~فرستاد، او را خواست،- فلانا عليه: فلانى را بر وى چيره كرد،- قوله مثلا: ~~سخن او ضرب المثل شد. # =أرسم- ### || AUTO إرساما [رسم] الناقة: شتر را سخت راند. # =أرسن- ### || AUTO إرسانا [رسن] الدابة: بر ستور رسن بست، ستور را رها كرد تا هر ~~طور كه بخواهد بچرد،- المهر: كره اسب رام شد وسر خود را براى بستن رسن به ~~آرامى داد. # =أرش- # إرشاشا [رش] ت السماء: آسمان باران ريزه باريد،- ت الطعنة: جاى زخم فراخ ~~وخون آن پخش شد،- الشواء: چربى وروغن گوشت بريان شده چكيد،- الفرس: ### || AUTO اسب را با تاختن به عرق انداخت. # =أرشى- ### || AUTO إرشاء [رشو] الدلو: به دلو رسن بست،- الشجر: شاخه هاى درخت ~~كشيده وبلند شدند،- القوم فى دمه: آن قوم در خون او شريك شدند،- القوم ~~بسلاحهم فيه: آن قوم سلاح خود را بر روى او كشيدند. # =الإرشاد- ### || AUTO [رشد]: مص، ارشاد، توجيه؛ «الإرشاد القومي»: ارشاد ملى. # =أرشح- ### || AUTO إرشاحا [رشح] الإناء: آب از ظرف چكيد،- الجسد: تن عرق كرد؛ «لم ~~يرشح له بشي ء»: چيزى به او نداد. # =أرشد- ### || AUTO إرشادا [رشد] ه الى كذا وعليه وله: او را هدايت وراهنمائى ~~كرد،- الغلام: آن جوان بالغ شد. # =أرشف- ### || AUTO إرشافا [رشف] الماء: آب را بسيار مكيد. # =أرشق- ### || AUTO إرشاقا [رشق] الرامي: تيرانداز تير را به جائى كه روبروى او ~~بود افكند،- النظر اليه: به او تيز نگريست،- القوم ببصره: با ms0098 چشم خود به ~~سوى آن قوم نگاه كرد،- ت الظبية: آهو گردن خود را براى نگاه كردن برافراشت. # =الأرشق- ### || AUTO [رشق]: آراسته وسبكبال؛ «ما ارشق هذه القوس»: اين كمان چه سبك ~~ودر پرتاب تير چه سريع است، زيبا وآراسته؛ «جيد ارشق»: گردنى زيبا وآراسته. # =أرشم- # إرشاما [رشم] الإناء: ظرف را مهر زد،- الشجر: درخت برگ در آورد،- ت الأرض: # گياه آن زمين برآمد،- ت الماشية: چهار پا يا ستور گياه تازه برآمده را ~~چريد،- البرق: ### || AUTO برق درخشيد. # =الأرشم- # [رشم]: آنكه بر او نشانه وخطها باشد، سگ كه ميان دو منخرش سياه است، آنكه ~~با بوى طعام بر آن حريص شود،- من الغيث: باران اندك؛ «عام ارشم»: ### || AUTO سالى خشك وكم خير. # =الأرشية- ### || AUTO [رشو]: جمع (الرشاء) است؛ «ارشية النبات»: رشته هاى گياهان كه ~~رشد كنند. # =الأرشيمندريت- ### || AUTO دارنده رتبه ومقام كليسائى معروف. اين كلمه يونانى است. # =الأرص- # م رصاء، ج رص [رص]: آنكه دندانهايش به هم نزديك باشد. PageV01P043 ### || AUTO =الأرصاد- ### || AUTO جمع (الرصد) است؛ «الأرصاد الجوية»: روشهاى علمى آموزش ~~هواشناسى. # =أرصد- ### || AUTO إرصادا [رصد] الرقيب: ديده بان را به ديده بانى راه برگزيد،- ~~الحساب: به حساب رسيدگى وآنرا آماده كرد،- له شيئا: چيزى را براى او آماده ~~كرد؛ «ارصد مبلغا من المال لكذا»: مبلغى پول براى آن كار اختصاص داد،- له ~~خيرا او شرا: او را چه از نظر خير يا شر پاداش داد. # =أرصن- ### || AUTO إرصانا [رصن] ه: آن چيز را كامل واستوار كرد. # =أرض- # - أرضا المكان: زمين پر گياه وسبزه وزيبا شد. # =أرض- # - أرضا ت الخشبة: چوب را موريانه خورد. # =أرض- # - أراضة المكان: آن زمين پر گياه وسبزه وزيبا شد. # =أرض- ### || AUTO إرضاضا [رض]: شير وخرما خورد ودر نتيجه سنگين ولخت شد، به سختى ~~دويد،- التعب العرق: خستگى عرق تن او را روان ساخت،- فى الأرض: در زمين به ~~سفر پرداخت. # =الأرض- # ج أرضون وأراض: كره زمين، «اتانا ابن ارض»: بيگانه يا غريبى بما رسيد كه ~~پدر ومادرش شناخته نيستند؛ «ارض النعل»: # تخت كفش يا كف سم ستوران يا آنچه كه بر زمين كشيده شود. # =الأرض- ### || AUTO [رض]: مرد نشسته كه از جاى ms0099 برنخيزد. # =أرضى- ### || AUTO إرضاء [رضو] الرجل: آن مرد را راضى وخشنود كرد. # =أرضب- ### || AUTO إرضابا [رضب] ت السماء: آسمان باريد،- المطر: باران پياپى فرود آمد. # =الأرضة- ### || AUTO ج أرض (ح): موريانه. # =أرضخ- ### || AUTO إرضاخا [رضخ] للرجل: به آن مرد كمى از بسيار را بخشيد. # =أرضع- ### || AUTO إرضاعا [رضع] ه: او را شير داد،- ت المرأة: آن زن كودكى دارد ~~كه شير مى خورد. # =الأرضي- ### || AUTO [أرض]: منسوب به (الأرض) است، آنچه كه در زير زمين باشد. # =الأرضي شوكي- ### || AUTO (ن): كنگر، كنگر فرنگى، نام ديگر آن (الخرشوف) است. # =الأرطماسيا- ### || AUTO أو الشيح (ن): گياهى است از تيره مركبات گل لوله اى كه در ~~مناطق بيابانى روئيده مى شود. # =أرطب- ### || AUTO إرطابا [رطب] البسر: خرما رطب شد،- النخل: هنگام رطب درخت ~~رسيد،- القوم: نخلهاى آن قوم رطب داد،- ت الأرض: رطب آن زمين بسيار شد،- ~~الثوب ونحوه: جامه يا مانند آن را خيس كرد. # =أرطل- ### || AUTO إرطالا [رطل] الرجل: گوشهاى آن مرد گسترده وفراخ شد. # =الأرطنسيا- ### || AUTO (ن): گل ادريسى يا گل ژاپنى كه داراى گلهاى سفيد يا گلى رنگ است. # =أرعى- ### || AUTO إرعاء [رعي] الماشية: ستور را چرانيد،- المكان: آن جاى را ~~چراگاه كرد،- ت الأرض: گياهان آن زمين بسيار شد،- الله الماشية: خداوند ~~براى چريدن ستور علف رويانيد،- عليه: نسبت به او مهربانى ودلسوزى كرد،- ه ~~سمعه: به سخنان او گوش داد. # =أرعد- # إرعادا [رعد] الرجل: آن مرد دچار رعد شد، صداى رعد را شنيد،- ه الخوف: از ~~ترس لرزه بر اندامش افتاد، او را لرزانيد،- زيدا: زيد را تهديد كرد وبراى ~~او خط ونشان كشيد. # =أرعد- ### || AUTO [رعد]: لرزيد. # =أرعش- ### || AUTO إرعاشا [رعش] ه: او را ناتوان كرد. # =الأرعن- ### || AUTO [رعن]: آنكه در سخن بى پروا باشد، آنكه داراى بينى دراز است، ~~كوهى كه داراى دماغه هاى بلند باشد. # =ارعوى- # ارعواء [رعو] عن الجهل: از نادانى دست برداشت، بازگشت؛ «ارعوى عن غيه»: ### || AUTO از انحراف وسرپيچى كه داشت بازگشت. # =أرغى- ### || AUTO إرغاء [رغو] اللبن ونحوه: آن شير كف برآورد،- ه: او را خوار ~~وزبون كرد؛ «ارغى الرجل وأزبد»: از خشم فرياد كشيد وتهديد كرد. # =أرغد- # إرغادا [رغد] القوم: آن قوم در ms0100 فراخ زندگى وفراوانى قرار گرفتند،- الله عيشه: ### || AUTO خداوند زندگى او را فراخ كرد،- القوم مواشيهم: آن قوم ستوران ~~خود را براى چريدن آزاد گذاردند. # =الأرغل- ### || AUTO (مو): از ابزار موسيقى شرقى كه عبارت از دو قطعه ناى به هم ~~پيوسته است وداراى سوراخهائى مى باشند كه با انگشتان بر آن مى نوازند ~~وآهنگهاى غم انگيز از آن برمىيد. # =أرغم- ### || AUTO إرغاما [رغم] ه: او را زبون كرد، او را به خشم درآورد، او را ~~به انجام كارى ناپسنديده وادار كرد،- الله انفه: خدا او را خوار كند،- ه ~~الذل: خوارى او را افتاده كرد،- اهله: خانواده خود را با بى ميلى ترك كرد،- ~~اللقمة من فيه: لقمه را از دهان خود بر خاك افكند،- ت الغنم او الظباء: آب ~~بينى گوسفندان يا آهوان روان شد. # =الأرغن- ### || AUTO (مو): از ابزار موسيقى است، ارگ، ارغنون- اين كلمه يونانى است. # =الأرغنون- ### || AUTO ### || AUTO (مو): مرادف (الأرغن) است. # =أرفاغ- # [رفغ] الناس: مردم فرومايه وپست. # =أرف- # إرفافا [رف] ت الدجاجة على بيضها: ### || AUTO مرغ بالهاى خود را بر روى تخمهايش گسترانيد. # =أرفأ- ### || AUTO إرفاء [رفأ] اليه: به او نزديك شد وپناه برد،- الشي ء اليه: آن ~~چيز را به او نزديك كرد،- ت السفينة: كشتى به ساحل نزديك شد. # =ارفت- # ارفتاتا [رفت]: شكسته وكوبيده شد،- الحبل: ريسمان پاره شد،- العظم: ### || AUTO استخوان خرد وريز ريز شد. # =أرفخ- # إرفاخا [رفخ] العجين: رنگ خمير تغيير كرد وترش شد. اين تعبير در زبان ~~متداول رايج است. PageV01P044 ### || AUTO =أرفد- ### || AUTO إرفادا [رفد] ه: به او بخشيد، به او يارى كرد،- للدابة: براى ~~ستور زين ساخت. # =الأرفش- ### || AUTO م رفشاء، ج رفش [رفش]: آنكه داراى گوش پهن است. # =أرفض- # إرفاضا [رفض] الإبل: شتران را در چراگاه رها ساخت،- الوادي: بستر دره ~~فراخ شد. # =ارفض- ### || AUTO ارفضاضا [رفض] الشي ء: آن چيز پراكنده ونابود شد،- الدمع: اشك ~~چشم روان شد، الجرح: چرك زخم روان شد،- الوجع: درد آرام شد،- ت الجلسة: ~~جلسه بهم خورد. # =أرفغ- ### || AUTO إرفاغا [رفغ] له المعاش: حقوق يا دستمزد او را افزايش داد. # =أرفق- ### || AUTO إرفاقا [رفق] ه: با او مهربانى كرد، به او سود رسانيد. # =الأرفق- ### || AUTO ms0101 [رفق]: شتر كه بازويش بسته شده باشد. # =أرفل- ### || AUTO إرفالا [رفل]: دامن خود را كشيد، تكبر كرد،- ثيابه: جامه هاى ~~خود را بلند كرد ودامن كشان راه رفت. # =أرفه- ### || AUTO إرفاها [رفه] الرجل: آن مرد را فراخ حال كرد،- الراعي الإبل: ~~شتربان هرگاه شتران آب خواستند آنها را به آب برد،- ت الإبل: شتران در كنار ~~آب اقامت گزيدند،- القوم: ستوران آن قوم در رفاه ونعمت بسر بردند. # =أرق- # - أرقا: شبانگاه خواب از چشم او بدر رفت. # =أرق- # تأريقا [أرق] ه: او را بد خواب يا بيخواب كرد. # =أرق- ### || AUTO إرقاقا [رق] الشي ء: آن چيز را نازك ورقيق كرد،- العنب: انگور ~~پر آب وپوسته آن نازك شد،- الواعظ قلبه: پند دهنده دل او را نرم كرد،- ~~الرجل: دارائى آن مرد كم شد،- العبد: آن بنده را صاحب شد. # =الأرق- # (ح): تيره اى از حشرات كه بر كشتزارها افت رسانند كه همان ساس درختى يا ~~سن درختى است كه در زبان متداول بر آن نام (المن) اطلاق شود. # =الأرق- ### || AUTO آنكه بهنگام شب خواب از او بدر رود وبيدار ماند. # =ارقاط- ### || AUTO ارقيطاطا [رقط]: در آن نقطه هاى سياه وسفيد بهم آميخته شد. # =الأرقام- ### || AUTO [رقم] الهندية: نشانه هاى اعداد است مانند 1، 2، 3 الخ. # =الأرقان- # [أرق] (طب): گونه اى بيمارى كه در كشتزارها ومردم ايجاد وباعث زردى ويا ~~سياهى رنگ مى شود. اين بيمارى به (الصفيرة) معروف است. # =الإرقان- ### || AUTO (طب): مرادف (الأرقان) است. # =أرقأ- ### || AUTO إرقاء [رقأ] الدم أو الدمع: خون يا اشك را بند آورد وخشك شد. # =أرقب- ### || AUTO إرقابا [رقب] ه الدار: براى آن خانه رقبى قرار داد، ورقبى آنست ~~كه كسى خانه اى را به ديگرى واگذار كند وهر يك از اين دو زودتر بميرد خانه ~~از آن ديگرى كه زنده است مى شود،- ه الرقبى: براى او رقبى تعيين كرد. # =الأرقب- ### || AUTO م رقباء [رقب]: مرد گردن كلفت. # =أرقد- ### || AUTO إرقادا [رقد] ه: او را خوابانيد،- بالمكان: در اين مكان اقامت گزيد. # =الأرقش- ### || AUTO م رقشاء، ج رقش [رقش]: آنكه روى پوست بدنش نقطه هاى سياه وسفيد باشد. # =أرقص- ### || AUTO إرقاصا [رقص] ms0102 ه: او را وادار به رقص كرد. # =ارقط- ### || AUTO ارقطاطا [رقط]: نقطه هاى سياه وسفيد درآورد. # =الأرقط- # م رقطاء، ج رقط [رقط]: آنكه داراى رقطه، خالهاى سياه وسفيد است،- (ح): ### || AUTO پلنگ. # =أرقع- ### || AUTO إرقاعا [رقع] الثوب: هنگام وصله كردن جامه شد،- الرجل: آن مرد ~~احمق شد. # =الأرقع- ### || AUTO م رقعاء، ج رقع [رقع]: احمق بيشرم. # =الأرقم- ### || AUTO [رقم]: قلم، ج أراقم: خطرناكترين مارها، مارهاى سياه وسفيد، به ~~ماده اين مارها (رقشاء) گويند نه (رقماء). # =أرك- # إركاكا [رك] السحاب: ابر باران كمى واندكى آورد،- الحق فلانا: حق بر ~~فلانى چيره شد. # =أرك- ### || AUTO [رك] ت الأرض: باران كمى بر زمين باريد. # =الأرك- ### || AUTO [رك]: آنكه در رأى وخرد ضعيف وناتوان باشد. # =الأركان- # جمع (الركن) است؛ «ثابت الأركان»: آنچه كه داراى پايه ها وستونهاى محكم ~~واستوار باشد؛ «اركان الدولة»: ### || AUTO كسانى كه در اداره امور مملكت مورد اعتماد باشند. # =أركب- ### || AUTO إركابا [ركب] المهر: هنگام سوار شدن بر كره اسب رسيد،- ه: به ~~او ستورى داد كه بر آن سوار شود. # =الأركب- ### || AUTO [ركب]: آنكه داراى زانوى ستبر است. # =أركز- ### || AUTO إركازا [ركز] المعدن: در معدن فلز خام يا طبيعى بدست آمد،- ~~الرجل: آن مرد فلز طبيعى بدست آورد. # =أركع- ### || AUTO إركاعا [ركع] ه: او را به ركوع واداشت. # =أركن- ### || AUTO إركانا [ركن] اليه: به او اعتماد كرد. # =الأركون- ### || AUTO ج أراكنة: رئيس، پيشوا، كشاورز بزرگ. اين كلمه يونانى است. # =الأركيولوجيا- ### || AUTO به معناى (ارخيولوجيا) است. # =أرم- ### || AUTO إرماما [رم] العظم: استخوان پوسيده شد، كهنه شد،- القوم: آن ~~قوم ساكت وخاموش شدند،- الى اللهو: به لهو ولعب تمايل پيدا كرد. # =الأرم- ### || AUTO [أرم]: دندانهاى آسيابى؛ «يحرق عليه الأرم»: از شدت خشم ~~دندانهاى آسيابى را بهم مى مالد. # =أرمى- # إرماء [رمي] الشي ء من يده: آن چيز را از دست خود انداخت،- ه عن فرسه: او ~~را از روى اسبش بر زمين انداخت،- ت به البلاد: # از كشور رانده شد،- على الخمسين: از پنجاه گذشت. PageV01P045 ### || AUTO =الأرمام- ### || AUTO [رم]؛ «حبل ارمام»: رستى پوسيده. # =أرمد- # إرمادا [رمد]: فقير وبى چيز شد،- ه: # او را نابود كرد، او را بسان خاكستر كرد،- العين: چشم را دردمند كرد،- ~~القوم: ms0103 آن قوم در خشكسالى قرار گرفتند، ستوران آن قوم تلف شدند. # =ارمد- ### || AUTO ارمدادا [رمد] الشي ء: آن چيز به رنگ خاكستر شد،- ت العين: چشم ~~به سختى درد گرفت. # =الأرمد- # م رمداء، ج رمد [رمد]: آنكه به بيمارى چشم درد دچار باشد، آنچه كه به رنگ ~~خاكسترى باشد؛ «ثوب ارمد»: ### || AUTO جامه اى چركين. # =أرمس- ### || AUTO إرماسا [رمس] الميت: مرده را دفن كرد. # =أرمش- # إرماشا [رمش] الرجل: آن مرد بعلت ضعف بينائى بسيار نگريست،- الشجر: ### || AUTO درخت برگ برآورد، درخت ميوه خود را مانند نخود درآورد،- فى ~~الدمع: كمى اشك ريخت. # =الأرمش- ### || AUTO م رمشاء، ج رمش [رمش]: آنكه چشمانش تباه شده باشد، نيكخو، ~~رنگارنگ. # =الأرمص- ### || AUTO م رمصاء، ج رمص [رمص]: آنكه از چشمانش چرك درآيد. # =أرمض- ### || AUTO إرماضا [رمض] الشي ء: آن چيز را سوزانيد،- الغنم: گوسفند را در ~~بيابان گرم چرانيد،- الرجل: آن مرد را دردناك كرد،- الأمر فلانا: آن كار ~~فلانى را به سختى خشمگين كرد،- الحر القوم: گرما بر آن قوم سخت شد وبه آنها ~~آزار رسانيد. # =أرمل- # إرمالا [رمل] ت المرأة: شوهر آن زن مرد،- القوم: توشه آن قوم تمام شد ~~وآنها فقير وبى چيز شدند،- القوم زادهم: آن قوم زاد وتوشه خود را مصرف ~~كردند،- النسيج: # پارچه را نرم ونازك بافت،- السهم بالدم: ### || AUTO تير به خون آلوده شد. # =الأرمل- # ج أرامل وأراملة [رمل]: مردى كه زن خود را از دست داده باشد، آنكه كسى را ~~ندارد، فقير وبى چيز؛ «عام ارمل» م رملاء: ### || AUTO سال بى باران وبى منفعت. # =الأرملة- ### || AUTO ج أرامل [رمل]: زنى كه شوهر او مرده است، مردان بينوا ~~ونيازمند. # =أرن- # - أرنا البعير: شتر به نشاط درآمد. # =أرن- # إرنانا [رن]: صدا در داد، صداى خود را با گريه بلند كرد،- اليه: به سخنان ~~او گوش داد. # الأرن: ### || AUTO اسم فاعل از (ارن البعير) است. # =أرنى- ### || AUTO إرناء [رنو] الحسن فلانا: زيبائى فلانى را به شگفت درآورد،- ه ~~الى الطاعة: او را به طاعت واداشت تا آرامش يافت وآنرا ادامه داد. # =الأرنب- # ج أرانب [رنب] (ح): خرگوش كه به آن ضرب المثل ترس مى زنند؛ اين ms0104 كلمه در ~~مذكر ومؤنث يكسان بكار مى رود،- (ح): ### || AUTO موش كوتاه دم، نوعى زيورآلات. # =الأرنبة- ### || AUTO ج أرانب [رنب]: واحد (أرنب) است، پرده بينى؛ «جدع فلان ارنبة ~~فلان»: به او اهانت كرد. # =الأرهاء- ### || AUTO [رهو]: اطراف، جانبها. # =الإرهاب- ### || AUTO [رهب]: مص، نظام حكومتى كه بر ستم استوار باشد، حكومت ستمگرانه ~~وجابرانه. # =الإرهابي- ### || AUTO [رهب]: آنكه با زور وتهديد وترساندن خود را در رأس حكم قرار ~~دهد؛ «الحكم الإرهابي»: حكومت نظامى، حكومت قدرت وستمگرى ووحشت. # =أرهب- ### || AUTO إرهابا [رهب] ه: او را ترسانيد. # =أرهج- ### || AUTO إرهاجا [رهج]: گرد وغبار برانگيخت،- بين القوم: مردم را بر ~~يكديگر شورانيد،- ت السماء: بارش باران آغاز شد. # =أرهف- ### || AUTO إرفاقا [رهف] السيف: لبه شمشير را تيز كرد،- بالكلام: بدون ~~مقدمه سخن گفت،- السمع ل أو إلى: با دقت به چيزى گوش داد. # =أرهق- ### || AUTO إرهاقا [رهق] ه: او را به بيش از توانائيش تكليف كرد، آن را ~~درك كرد،- ه اثما: او را به ارتكاب گناهى واداشت،- ه ظلما: به او ستم كرد،- ~~ه عسرا: او را به سختى انداخت،- الصلاة: نماز را تا آخر وقت به تأخير ~~انداخت. # =أرهل- ### || AUTO إرهالا [رهل] ه النوم: خواب پوست بدن او را آماسيده ومتورم ساخت. # =أرهم- ### || AUTO إرهاما [رهم] ت السماء: آسمان باران نرم وپيوسته باريد. # =أرهن- # إرهانا [رهن] ه الشي ء: آن چيز را نزد وى گرو داد،- فلانا: به فلانى پيش ~~بها پرداخت، او را ناتوان كرد،- الميت القبر: ### || AUTO مرده را در قبر گذارد،- فى السلعة: كالا را گران خريد،- لضيفه ~~الطعام والشراب: پيوسته به ميهمان خود خوراك ونوشيدنى تقديم داشت. # =أروى- ### || AUTO إرواء [روي] فلانا الشعر: براى او شعر روايت كرد،- القوم: آن ~~قوم را سيراب كرد، بر شتر ريسمان باربند بست. # =الأرواح- ### || AUTO [روح] (ك): از نظر فلاسفه پيشينيان بر موادى از قبيل جيوه يا ~~چكيده برخى از داروها ويا ميوه ها ودانه هاى گياهى اطلاق مى شود، ابليسها. # =الأروام- ### || AUTO [روم]: نژادى از مردم كه در مناطق شمالى درياى مديترانه سكونت ~~دارند، تيره اى از مسيحيان. # =أروح- ### || AUTO إرواحا [روح] الماء: آن آب بد بوى شد،- الشي ء: بوى آن ms0105 چيز را ~~دريافت،- عليه حقه: حق او را پرداخت. # =الأروح- ### || AUTO م روحاء، ج روح [روح]: آنچه كه فراخ باشد، آنكه در راه رفتن دو ~~پايش را گشاد گذارد. # =أرود- ### || AUTO إروادا ومرودا ومرودا ورويدا ورويداء ورويدية [رود] في السير: ~~نرم وآهسته راه رفت. # =الأرود- ### || AUTO [رود]: آنكه آهسته كار كند. # =أروض- ### || AUTO إرواضا [روض] المكان: آن مكان پر از گياه وداراى باغها شد،- ت ~~الأرض من المطر: زمين از باران خيس شد. # =الأروع- # م روعاء، ج روع وأرواع # : آنكه زيبائى يا دليرى او تو را به شگفت آورد، بزرگوار وتيزهوش؛ «قلب ~~اروع»: دلى كه PageV01P046 ### || AUTO زود خورسند شود. # =أروق- ### || AUTO إرواقا [روق] الليل: شب دامنه تاريكى خود را گسترانيد. # =الأروق- ### || AUTO م روقاء، ج روق [روق]: جانور شاخدار. # =الأروم- ### || AUTO ج أروم [أرم]: بن وريشه درخت. # =الأرومة- # ج أروم [أرم]: مرادف (الأرومة) است. # =الأرومة- # ج أروم [أرم]: بن هر چيزى، پايه وريشه درخت كه پس از بريدن در زمين باز ~~مى ماند، حسب ونژاد؛ «هو شريف الأرومة»: ### || AUTO او نيك نژاد است. # =الأرون- ### || AUTO اسم فاعل است از (أرن البعير). # =الأرونان- ### || AUTO م أرونانة [رون]: سخت، هر چيز سخت اعم از گرما وسرما وسر وصدا ~~واندوه وشادمانى. # =الأروناني- ### || AUTO [رون]: هر چيزى سخت از گرما وسرما وسر وصدا واندوه وشادمانى. # =الأروية- # ج أراوي وأراو وأروى [روي] (ح): # ميش كوهى، اين كلمه در مذكر ومؤنث يكسان بكار برده مى شود. # =الإروية- # ج أراوي وأراو وأروى [روي] (ح): ### || AUTO مرادف (الأروية) است. # =الأري- ### || AUTO [أرى]: انگبين، عسل. # =أريى- ### || AUTO ارياء [ريي] الراية: پرچم را نصب واستوار كرد. # =الأريب- ### || AUTO م أريبة: ماهر، خردمند وزيرك. # =الأريح- ### || AUTO [روح]: فراخ، گشاد. # =الأريحي- ### || AUTO [روح]: مرد فراخ خوى ونيكوكار. # =الأريحية- ### || AUTO [روح]: اين كلمه مصدر (راح يراح) است، صفتى است كه انسان را به ~~كارهاى خوب وپسنديده وبخشش واميدارد. # =الأريش- ### || AUTO م ريشاء، ج ريش [ريش]: آنكه در چهره واطراف گوش موى بسيار ~~داشته باشد؛ «رجل اريش»: مرد توانگر. # =الأريض- ### || AUTO من الأمكنة: جاى پر از گل وگياه وخوش منظره. # =أريف- ### || AUTO إريافا [ريف]: مرادف (راف) بمعناى به زمين سرسبز ms0106 رسيد مى ~~باشد،- المكان: آن زمين سرسبز وبارور شد. # =الأريكة- ### || AUTO ج أريك وأرائك [أرك]: تخت آراسته وزيبا. # =أز- ### || AUTO أزت القدر: ديگ جوشيد وصدا كرد،- القدر وبها: زير ديگ آتش روشن ~~كرد تا بجوشد. # =ازاء- ### || AUTO [أزي]: در برابر، مقابل؛ «جلس إزاءه وبازائه»: روبروى او نشست. # =أزات- ### || AUTO إزاتة [زيت]: داراى روغن زيتون بسيار شد. # =أزاح- # إزاحة [زوح] ه: آن را از جاى خود دور كرد؛ «أزاح الله العلل»: خداوند ~~بيماريها را دوا كند،- الأمر: آن كار را انجام داد. # =أزاح- ### || AUTO إزاحة [زيح] الشي ء: آن چيز را دور كرد وفرستاد، آن چيز را باز ~~كرد وبالا زد؛ «ازاح اللثام عن»: نقاب از ... برافكند؛ «ازاح الستار عن ~~التمثال»: پرده از روى مجسمه برداشت. # =أزاد- # إزادة [زود] ه: به او توشه وآذوقه داد. # الأزادارخت ### || AUTO (ن): درختى است كه بنام (زنزلخت) معروف است، داراى گلهاى ريز ~~وآبى رنگ وچوب آن خوب وسخت مى باشد. اين كلمه فارسى است. # =أزار- ### || AUTO إزارة [زور] ه: او را به زيارت واداشت،- ه الشي ء: آن چيز را ~~بسوى او روانه كرد. # =الإزار- ### || AUTO ج آزرة وأزر: هر پوششى براى انسان، ملافه، عفت وآبرو. # =الأزارقة- ### || AUTO [زرق]: تيره اى از مذهب خوارج كه اصحاب نافع ابن الأزرق مى ~~باشد. اين فرقه كشتن مخالفان وبه اسارت گرفتن زنان آنها را جايز شمرده اند. # =أزاغ- # إزاغة [زوغ] ه: او را به انحراف وا داشت. # =أزاغ- ### || AUTO إزاغة [زيغ] ه: عن الطريق: او را از راه منحرف كرد،- الرجل: آن ~~مرد را منحرف كرد وبه شك انداخت. # =أزال- # إزالة وإزالا [زول] ه: او را دور كرد؛ «أزال الله زواله»: خداوند او را ~~نابود كند،- الشي ء: آن چيز را برد. # =أزال- ### || AUTO إزالة وإزالا [زيل] ه عن مكانه: او را جاى خود دور كرد. # =أزان- # إزانة [زين] ه: آن را آراست. # =أزأر- ### || AUTO إزآرا [زأر]: مرادف (زأر) است. # =أزب- ### || AUTO إزبابا [زب] العنب: انگور را خشك ومويز كرد. # =الأزب- ### || AUTO م زباء؛ ج زب [زب]: آنكه بر چهره وپيرامون دو گوشش موى بسيار ~~باشد؛ «عاه ازب»: سال پر بار وبركت. ms0107 # =ازبأر- ### || AUTO ازبئرارا [زبر] النبات أو الوبر: گياه يا كرك روئيد وبرآمد،- ~~الشعر: موى بر بدن راست شد،- الكلب: سگ موى برافراشت- الرجل: آن مرد براى ~~شر آماده شد. # =أزبد- ### || AUTO إزبادا [زبد] البحر أو القدر أو الفم: دريا يا ديگ يا دهان كف ~~برآورد؛ «ارغى الرجل وازبد» خشم آن مرد بسيار شد وتهديد كرد. # =- السدر ونحوه: درخت كنار ومانند آن شكوفه بسان كف دريا برآورد،- الشي ء: ### || AUTO سفيدى آن چيز بسيار شد. # =أزبن- ### || AUTO إزبانا [زبن] بيته عن الطريق: خانه خود را از سر راه دور كرد. # =الأزة- ### || AUTO هيجان مجلس. # =أزج- ### || AUTO إزجاجا [زج] الرمح: در بن نيزه پايه آهنى بست، پايه آهنى را از ~~بن نيزه درآورد. # =الأزج- ### || AUTO م زجاء، ج زج [زج]: ابروى باريك وكشيده، شترى كه پاهايش بلند باشد. # =أزجى- ### || AUTO إزجاء [زجو] ه: او را راه برد،- الأمر آن كار را به تأخير ~~انداخت،- الدرهم: آب درهم را رايج كرد. # =أزحف- ### || AUTO إزحافا [زحف]: به پايان آنچه كه ميخواست رسيد،- البعير: شتر ~~خسته شد،- الرجل: شتر يا اسب آن مرد خسته ودرمانده شد،- ه طول السفر: ~~مسافرت طولانى او را خسته ودرمانده كرد،- بنو فلان: افراد قبيله فلانى بسان ~~لشكرى بسوى دشمن شتافتند. # =أزحل- # إزحالا [زحل] ه: او را دور كرد. PageV01P047 ### || AUTO =أزخم- ### || AUTO إزخاما [زخم] اللحم: گوشت گنديد وبد بوى شد. # =أزدى- ### || AUTO إزداء [زدو]: نكوئى كرد. # =إزداد- # ازديادا [زود] الرجل: آن مرد توشه وغذا خواست. # =إزداد- ### || AUTO ازديادا [زيد]: بمعناى (زاد) است چه لازم وچه متعدى، بيشتر خواست. # =إزدال- ### || AUTO ازديالا [زول] ه: او را دور كرد. # =إزدان- ### || AUTO ازديانا [زين]: مطاوع (زين) است بمعناى زيبا وآراسته شد. # =ازدج- ### || AUTO ازدجاجا [زج] حاجبه: ابروى او باريك وكشيده شد. # =ازدجى- ### || AUTO ازدجاء [زجو] ه: او را به نرمى دور كرد، او را راه برد. # =ازدجر- ### || AUTO ازدجارا [زجر]: به معناى (انزجر) است،- ه: او را از چيزى ~~بازداشت، او را با فرياد از خود راند. # =ازدحف- ### || AUTO ازدحافا [زحف] اليه: بسوى او گام برداشت. # =ازدحم- ### || AUTO ازدحاما [زحم] القوم: آن قوم انبوه شدند، در اثر انبوهى به ~~يكديگر فشار آوردند،- ت الأمواج: موجهاى ms0108 آب متلاطم شدند،- المكان بالناس: ~~آن جاى پر از جمعيت شد. # =ازدرى- ### || AUTO ازدراء [زري] ه: او را ناچيز وخوار شمرد؛ اين تعبير را مولدون ~~(اديبان دوره اسلامى): «ازدرى به» گويند. # =الأزدرخت- ### || AUTO (ن): مرادف (الآزادارخت) است. اين كلمه فارسى است. # =ازدرد- ### || AUTO ازدرادا [زرد] اللقمة: لقمه را با شتاب بلعيد. # =ازدرع- ### || AUTO ازدراعا [زرع] الرجل و- الأرض: آن مرد زمين را كاشت. # =ازدف- ### || AUTO ازدفافا [زف] العروس: عروس را به خانه شوهر فرستاد،- الحمل: ~~بار را برداشت. # =ازدفر- ### || AUTO ازدفارا [زفر] الشي ء: آن چيز را حمل كرد. # =ازدقف- ### || AUTO ازدقافا [زقف] اللقمة: لقمه را بلعيد. # =ازدقم- ### || AUTO ازدقاما [زقم] ه: آنرا لقمه كرد وبلعيد. # =ازدلف- ### || AUTO ازدلافا [زلف]: به پيش رفت ونزديك شد. # =ازدم- ### || AUTO ازدماما [زم]: از تكبر سر خود را بالا گرفت،- الذئب السخلة: ~~گرگ در حاليكه سر خود را بالا گرفته بود بره را شكار كرد. # =ازدمل- ### || AUTO ازدمالا [زمل] الحمل: بار را يكباره برداشت،- بثوبه: خود را در ~~جامه اش پيچيد. # =ازدهى- ### || AUTO ازدهاء [زهو]: خودپسند وخودبين وجز آن شد،- الرجل: او را به ~~خودخواهى واداشت، او را به شادى برانگيخت،- ه وبه: او را خوار شمرد،- ه على ~~الأمر: او را بر آن كار واداشت. # =ازدهد- ### || AUTO ازدهادا [زهد] الشي ء: آن چيز را سبك وبىرزش شمرد. # =ازدهر- ### || AUTO ازدهارا [زهر]: روشن شد ودرخشيد،- العلم او الأدب: در علم وادب ~~پيشرفت وترقى كرد،- بالأمر: آن چيز را نگاهداشت وبخاطر سپرد. # =ازدوج- # ازدواجا [زوج] الكلام: آن سخن در سجع يا وزن مزدوج ومشابه شد،- القوم: ### || AUTO آن قوم با يكديگر ازدواج كردند. # =أزر- # - أزرا بالشي ء: دور آن چيز را احاطه كرد،- النبات: گياه درهم پيچيده ~~شد،- فلانا: فلانى را نيرومند ساخت. # =أزر- # تأزيرا: ه: روى آن را پوشانيد،- فلانا: # او را نيرومند كرد. # =أزر- ### || AUTO إزرارا [زر] القميص: براى جامه دكمه دوخت. # =الأزر- ### || AUTO پشت، كمر؛ «شد به ازره»: پشت او را نيرومند ساخت، نيرو؛ «شد من ~~ازره»: او را يارى كرد وتشويق نمود. # =أزرى- ### || AUTO إزراء [زري] بالأمر: آن كار را كوچك شمرد،- ه وازرى به: از او ~~عيب جوئى وحق او را كم كرد؛- عمله: وى را ms0109 از كارى كه كرده بود سرزنش وعتاب كرد. # =ازراق- ### || AUTO ازريقاقا [زرق]: به رنگ كبود وآبى درآمد،- ت عينه نحوي: گوشه ~~چشم خود را بسوى من دوخت وسفيدى آن آشكار شد. # =ازرب- ### || AUTO ازربابا [زرب] النبات: گياه زرد شد، سرخ مايل به سبزى شد. # =الإزرة- ### || AUTO مرادف (الإزار) است. اين كلمه را در زبان متداول «الوزرة» نامند. # =أزرع- # إزراعا [زرع] الزرع: برگ كشت درآمد، كشت به هنگام درو رسيد،- القوم: ### || AUTO آن قوم از عهده كشت برآمدند. # =أزرف- # إزرافا [زرف]: به پيش رفت، در گريختن ومانند آن شتاب كرد،- الناقة: ### || AUTO ماده شتر را برانگيخت،- الجرح: زخم پس از بهبودى سرباز كرد،- ~~الرجل: آن مرد زرافه يا شتر گاو پلنگ خريد. # =أزرق- # إزراقا [زرق] ت الناقة حملها: ماده شتر بچه خود را به عقب انداخت،- ت ~~عينه نحويى: چشم او بسوى من دوخته وسفيدى آن آشكار شد. # =ازرق- ### || AUTO ازرقاقا [زرق]: به رنگ آبى يا نيلگون درآمد،- ت عينه نحوى: ~~مرادف (أزرقت) است. # =الأزرق- # م زرقاء، ج زرق [زرق]: آبى رنگ، نيلگون،- (ح): باز شكارى؛ «نصل ازرق»: ### || AUTO پيكان درخشنده؛ «ماء ازرق»: آب صاف وزلال؛ «عدو ازرق»: دشمنى ~~سخت وآشكار. # =الأزرقي- ### || AUTO [زرق]: واحد (الأزارقة) است. # =ازعار- ### || AUTO ### || AUTO ازعيرارا [زعر]: به معناى (ازعر) است. # =أزعج- # إزعاجا [زعج] ه: او را ناراحت كرد، بر او سخت گرفت واو را سرگردان كرد،- ~~ه لأمر: آن كار او را پريشان كرد،- ه الى المعصية: او را به گناه واداشت. # =ازعر- ### || AUTO ازعرارا [زعر] شعره أو ريشه: موى او يا پر آن كم وبدن آشكار ~~شد،- الرجل: آن مرد كم خير شد. # =الأزعر- # م زعراء، ج زعر [زعر]: كم موى يا پراكنده موى، جائيكه گياه در آن كم ~~باشد،- ج زعر وزعران: دزد حرفه اى وفرارى. PageV01P048 ### || AUTO =أزعق- ### || AUTO إزعاقا [زعق] السير: با شتاب به راه افتاد،- ه: او را ~~ترسانيد،- القدر: نمك ديگ را زياد كرد. # =أزعم- ### || AUTO إزعاما [زعم] إليه: فرمانبردار او شد،- على القوم: رهبر آن قوم ~~شد،- ه المال: آن مال را براى او ضمانت كرد،- الأمر: آن كار امكان پذير ~~شد،- ت الأرض: نخستين گياه زمين برآمد وآشكار شد. # =الإزعيل- ### || AUTO [زعل]: ms0110 با نشاط وشادمند. # =ازغاب- ### || AUTO ازغيبابا [زغب] الصبي او الفرخ: موى كودك يا پر جوجه برآمد. # =أزغب- ### || AUTO ازغابا [زغب] الكرم: درخت مو برگ درآورد. # =الأزغب- ### || AUTO م زغباء، ج زغب [زغب]: پرزدار، آنچه كه داراى موى يا پرهاى ريز ~~است،- (ح): جوجه مرغ سنگخوار (قطا). # =أزف- # - أزفا وأزوفا: نزديك شد؛ «ازفت الساعة»: وقت نزديك شد،- الرجل: آن مرد شتافت. # =أزف- ### || AUTO إزفافا [زف] الرجل: آن مرد شتاب كرد،- ه: او را وادار به شتاب ~~كرد،- العروس الى زوجها: عروس را به شوهرش فرستاد. # =الأزف- ### || AUTO [زف]: شتابان، آنچه كه داراى كرك يا پرهاى ريز باشد. # =الأزفر- ### || AUTO ج زفر، م زفراء [زفر] من الخيل: اسب بزرگ پهلو. # =أزقى- ### || AUTO إزقاء [زقو] ه: او را گريانيد. # =الأزقة- ### || AUTO [زق]: جمع (الزقاق) است؛ «ابناء الأزقة»: افراد بيكاره وآواره. # =أزقم- ### || AUTO إزقاما [زقم] ه الشي ء: آن چيز را به او خورانيد يا بلعانيد. # =أزكى- ### || AUTO إزكاء [زكو] الزرع: كشت نمو كرد،- ه الله: خداوند او را بركت دهد. # =أزكم- ### || AUTO إزكاما [زكم] القربة: مشك را پر كرد،- ه: او را به زكام دچار ~~كرد،- ت به امه: مادرش او را زائيد. # =أزكن- ### || AUTO إزكانا [زكن] الشي ء: در آن چيز گمان نزديك به يقين كرد،- ه ~~الأمر: آن كار را به او اعلام وتفهيم كرد. # =أزل- ### || AUTO إزلالا [زل] ه: او را لغزانيد، او را به گناه واداشت. # =الأزل- # هميشگى، ابد، زمان بىغاز. # =الأزل- ### || AUTO م زلاء، ج [زل]: آنكه رانهايش سبك ولاغر باشد، شتابان. # =ازلحف- ### || AUTO ازلحفافا [زلحف]: دور شد. # =أزلف- ### || AUTO إزلافا [زلف] ه: او را به خود نزديك كرد،- الأشياء: آن چيزها ~~را جمع آورى كرد،- الدليل القوم: راهنما آن قوم را به پيشروى واداشت وآنها ~~را سرگردان كرد. # =أزلق- ### || AUTO إزلاقا [زلق] ه: مرادف (ازله) است،- رأسه: سر خود را تراشيد،- ~~ه ببصره: او را با خشم تيز نگريست. # =الأزلق- ### || AUTO [زلق]: آنكه موى تازه برآورده باشد. # =الأزلي- ### || AUTO قديم، هميشه، زمان بىغاز. # =أزم- # - أزما العام: قحطى سال سخت شد،- الدهر عليه: زمانه بر او سخت شد،- ~~الحبل: ريسمان را محكم بافت،- ه: آن چيز را با دندان گزيد. # =أزم- ### || AUTO إزماما [زم] النعل: بر ms0111 نعلين دوال بست. # =الأزم- ### || AUTO خوددارى از چيزى كه زيان آور باشد؛ «اصل كل دواء الأزم»: ريشه ~~هر داروئى پرهيز است. # =ازمأر- ### || AUTO ازمئرارا [زمر]: خشمگين شد وچشمانش سرخ گرديد. # =الأزمت- ### || AUTO با وقارتر؛ «هو من ازمت الناس»: او از باوقارترين مردم است. # =الأزمة- ### || AUTO ج إزم وأزم وأزمات: سختى وتنگدستى؛ «ازمة اقتصادية»: بحران ~~اقتصادى؛ «ازمة سياسية»: بحران سياسى، قحطى. # =ازمجر- ### || AUTO ازمجرارا [زمجر]: آواز داد، صدا در داد. # =ازمخر- ### || AUTO ازمخرارا [زمخر]: سخت شد. # =أزمع- # إزماعا [زمع] الأمر وعليه وبه: بر آن كار استوار شد ودر آن كوشيد،- ت ~~الأرنب: خرگوش تند وسبك دويد،- الكرم: ### || AUTO درخت مو شاخه برآورد. # =الأزمع- ### || AUTO ج أزامع [زمع]: كار بد ومنكر، مرد دورانديش وزيرك؛ «رجل ازمع»: ~~آنكه انگشت زائد داشته باشد. # =ازمل- ### || AUTO ازمالا [زمل] بثوبه: خود را در جامه اش پوشانيد. # =الأزمل- ### || AUTO ج أزامل وأزاميل [زمل]: آواز درهم آميخته، مجموعه هر چيزى. # =الأزملة- ### || AUTO مجموعه هر چيزى. # =أزمن- ### || AUTO إزمانا [زمن] الشي ء: بر آن چيز زمانى دراز گذشت،- بالمكان: در ~~آن مكان مدتى اقامت كرد. # =أزمنة- ### || AUTO [زمن] السنة: فصلهاى چهارگانه (بهار، تابستان، پائيز وزمستان). # =ازمهر- ### || AUTO ازمهرارا [زمهر] الوجه: روى ترش گرديد،- ت العين: چشم در اثر ~~خشم سرخ شد،- اليوم: سرماى روز سخت شد،- ت الكواكب: ستارگان درخشيدند. # =الإزميل- ### || AUTO [زمل]: گزن كفاش، ابزارى آهنين كه با آن سنگ وچوب را سوراخ يا ~~كنده كارى كنند، چكش- اين كلمه يونانى است-. # =أزنى- ### || AUTO إزناء [زني] ه: او را به ارتكاب زنا واداشت. # =أزند- ### || AUTO إزنادا [زند] الشي ء: آن چيز بسيار شد. # =أزهى- ### || AUTO إزهاء [زهو]: آن مرد ناز وتكبر كرد،- النخل: نخل خرما دراز ~~شد،- البسر: غوره خرما رنگارنگ شد. # =ازهار- ### || AUTO ازهيرارا [زهر] النبات: گياه شكوفه داد. # =أزهر- # إزهارا [زهر] النبات: شكوفه گياه شكفته شد،- النار: آتش روشن كرد. # =ازهر- ### || AUTO ازهرارا [زهر] النبات: شكوفه گياه درآمد. # =الأزهر- # م زهراء، ج زهر [زهر]: روشن، آنكه چهره درخشان دارد، آنكه رنگ پاك وسفيد ~~دارد، ماه درخشان،- (ح): گاو وحشى. PageV01P049 ### || AUTO =الازهرار- # [زهر]: مص، طرز وشكل بيرون. ### || AUTO آمدن شكوفه هاى درخت وآرايش گلها؛ مانند خوشه انگور كه گونه اى ~~از ms0112 شكوفه كردن درخت مو است. # =الأزهران- ### || AUTO [زهر]: خورشيد وماه. # =أزهق- ### || AUTO إزهاقا [زهق] الباطل: باطل را نابود كرد،- السهم: تير را از ~~هدف گذرانيد،- ت الناقة السرج: ماده شتر زين را جلو برد وآنرا بر گردن خود ~~انداخت،- فى السير: در راه رفتن شتاب كرد. # =أزهم- ### || AUTO إزهاما [زهم] العظم: استخوان مغزدار شد. # =أزوج- ### || AUTO إزواجا [زوج] بينهما: آندو را با هم پيوند داد. # =ازوار- ### || AUTO ازويرارا [زور] عنه: از او روى گردانيد وعدول كرد. # =ازور- ### || AUTO ازورارا [زور] عنه: از او روى گردانيد وعدول كرد. # =الأزور- ### || AUTO م زوراء، ج زور [زور]: آنكه كجى يا خميگى داشته باشد، كج، آنكه ~~با گوشه چشم نگاه كند. # =الأزوط- ### || AUTO [زوط]: آنكه يك چشمش تنگ تر از چشم ديگرش است يا حدقه آن منحرف ~~است. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =ازول- ### || AUTO ازولالا [زول] الشي ء: مرادف (زال) است وبه معناى آن چيز تكان ~~خورد مى باشد. # =ازيان- ### || AUTO ازيينانا [زين]: مطاوع (زين) است وبمعناى آراسته شد مى باشد. # =الأزيد- ### || AUTO [زيد]: افعل التفضيل از كلمه (زاد) است. # =الأزيز- ### || AUTO [أز]: آواز رعد، سرما. # =أزين- # إزيانا [زين] ه: معادل (زانه) است وبمعناى آن را آراست مى باشد. # =ازين- # ازينانا [زين]: مطاوع (زين) است. # =ازين- ### || AUTO ازيانا [زين]: مطاوع (زين) است. # =أس- ### || AUTO ### || AUTO - أسا [أس] الدار: حدود خانه را پى ريزى كرد وآنرا ساخت. # =الأس- # ج إساس: پى وپايه ساختمان، آغاز هر چيزى،- (ع ح): دليل وراهنماى حساب. # =الأس- # ج إساس: مرادف (الأس) است. # =الإس- # ج إساس: مرادف (الأس) است. # =أسا- ### || AUTO يأسو أسوا وأسا [أسو] الجرح: زخم را درمان كرد،- الرجل: آن مرد ~~را دلدارى داد وتسليت گفت،- بينهم: ميان آنها را آشتى داد،- ه بفلان: فلانى ~~را بر او سرور وپيشوا گردانيد. # =أسى- ### || AUTO تأسية [أسو] الرجل: آن مرد را دلدارى وتسليت گفت، آن مرد را ~~درمان كرد، به آن مرد كمك ويارى كرد. # =أساء- ### || AUTO اساءة [سوأ] الشي ء: آن كار را تباه كرد،- التصرف: كارها را ~~خوب انجام نداد؛ «اساء معاملته»: با او بدرفتارى كرد،- الاستعمال: از حق ~~تجاوز وافراط كرد،- به الظن: به او بد گمان ms0113 شد،- اليه: به او بد كرد،- ه: ~~او را خشمگين واندوهگين كرد. # =الإساء- ### || AUTO ج آسية [أسو]: دارو. # =الإساءة- ### || AUTO [سوأ]: مص، بدى كردن، ناسزا گفتن، زيان. # =أساح- # إساحة [سيح] ه: او را به سياحت وادار كرد،- الفرس بذنبه: اسب دم خود را ~~فرو هشت # الأساحل- ### || AUTO [سحل]: مجاري آب. # =أساد- ### || AUTO إسادة [سود] ت المرأة: آن زن بچه سياه زائيد، آن زن بچه ~~بزرگوار زائيد. # =أسار- ### || AUTO إسارة [سير] الرجل: آن مرد را به رفتن واداشت. # =الإسار- ### || AUTO [أسر]: بند چرمى يا دوال؛ «وقع فى اساره»: دنباله رو او شد. # =الأسارير- ### || AUTO [سر]: زيبائيهاى چهره. # =الأساريع- ### || AUTO [سرع]: خطوط ونشانه ها در كمان،- (ح): به واژه (السرفة) مراجعه شود. # =أساس- # إساسة [سوس] ه الناس: مردم او را به رياست خود برگزيدند،- الطعام: در غذا ~~شپشك افتاد،- ت الشاة: پوست گوسفند پر از شپش شد # الأساس- # ج أسس [أس]: اساس ساختمان، پى ساختمان، آغاز هر چيزى، پايه واستناد؛ «على ~~اساس كذا»: بر مبناى فلان چيز؛ لا اساس له من الصحة»: فلان كار اساس درستى ~~ندارد،- أو القاعدة (ك): ### || AUTO ماده اى مانند سوديم وپوتاسيوم وكالسيوم كه ريشه داشته باشد كه ~~در نتيجه آب ونمك از آن بدست آيد. # =الأساسي- ### || AUTO منسوب به (الأساس) است؛ «الحجر الأساسي»: سنگ اوليه ساختمان؛ ~~«السبب الأساسي»: سبب وعلت اوليه هر چيزى. # =الأساطين- ### || AUTO [سطن]: جمع (الأسطوانة) است؛ «هم اساطين الزمان»: آنها ~~دانشمندان وبزرگان زمانه اند. # =أساع- ### || AUTO إساعة [سوع وسيع] الشي ء: آن را ضايع كرد. # =أساغ- ### || AUTO إساغة [سوغ] الطعام أو الشراب: خوراك يا نوشيندى را به آسانى ~~در گلو فروبرد. # =أساف- ### || AUTO إسافة [سوف]: دارايى او از دست رفت، فرزند او مرد،- ه الله: ~~خداوند او را نابود كرد. # =أساق- ### || AUTO إساقة [سوق] ه الماشية: ستوران را به او داد تا آنها را براند. # =اساقط- ### || AUTO اسيقاطا [سقط] الشي ء: آن چيز پياپى فرود آمد. # =أسال- ### || AUTO إسالة [سيل] الماء: آب را به جريان انداخت،- الجامد: آن چيز ~~جامد را گداخت يا ذوب كرد،- غرار النصل: نوك تير را دراز وتيز كرد. # =أسام- ### || AUTO إسامة [سوم] الماشية: ستوران را به چراگاه برد،- اليه ببصره: ms0114 ~~به او چشم دوخت يا او را چشم زخم زد. # =أسامة- # [أسم]: اسم علم جنس براى شير است. # =أسأل- # إسآلا [سأل] ه سؤله وسؤلته ومسألته: # نياز وى را برآورده كرد. # =أسأم- ### || AUTO إسآما [سأم] ه: او را خسته وكسل كرد. # =الأسباب- ### || AUTO [سب]: جمع (السبب) است، «تعاطى الاسباب»: براى رفع نيازهاى ~~زندگى داد وستد كرد، «اسباب السماء»: بلندى ها وپهنه هاى آسمان. # =الأسباد- ### || AUTO [سبد]: جامه هاى سياه، «اسباد العشب»: برآمدگى اوليه گياه. # =الإسبانخ- ### || AUTO (ن): گياه اسفناج. # =أسبت- ### || AUTO إسباتا [سبت]: بروز شنبه درآمد. # =أسبح- ### || AUTO إسباحا [سبح] ه: او را به شنا واداشت. # =أسبخ- # إسباخا [سبخ] فى الحفر: زمين را گود كرد تا به شوره زار رسيد،- المكان: ~~آن زمين شوره زار وسخت شد. PageV01P050 ### || AUTO =أسبر- # إسبارا [سبر] الجرح أو البئر أو الماء: ### || AUTO گودى زخم يا چاه يا آب را اندازه گرفت تا مقدار آنرا بداند؛ ~~«هذه مفازة لا تسبر»: اين بيابانى است كه پهناى آن شناخته نمى شود،- الأمر: ~~آن كار را تجربه وآزمايش كرد. # =اسبطر- ### || AUTO اسبطرارا [سبطر]: دراز كشيد وخوابيد،- ت له البلاد: كشور به ~~فرمان او درآمد،- ت الإبل: شتران شتاب كردند. # =أسبع- ### || AUTO إسباعا [سبع] القوم: آن گروه هفت نفر شدند،- الرجل: شتران مرد ~~در روز هفتم به آب وارد شدند،- الشي ء: آن چيز را هفت قسمت كرد،- المكان: ~~در آن مكان جانوران درنده بسيار شدند،- ه: گوشت جانور درنده به او ~~خورانيد،- الراعي: جانور درنده به ستوران آن چوپان زد. # =أسبغ- ### || AUTO إسباغا [سبغ] الله عليه النعمة: خداوند نعمت را بر او تمام ~~كرد،- له النفقة: در پرداخت نفقه به او فراخ گرفت وهر چه كه نياز داشت به ~~او داد،- الثوب: جامه را فراخ وبلند دوخت،- الرجل: آن مرد زره گشاد پوشيد. # =أسبق- ### || AUTO إسباقا [سبق] القوم الى الأمر: آن گروه بر آن كار سبقت گرفتند. # =أسبل- # إسبالا [سبل] الستر: پرده را آويخت،- الدمع: اشك را فرو ريخت،- على فلان: ### || AUTO با او سخن بسيار گفت،- الماء: آب را ريخت،- الزرع: خوشه كشت ~~برآمد،- ت السماء: آسمان باريد،- ت الطريق: رفت وآمد كنندگان راه بسيار ~~شدند،- الدمع أو المطر: اشك يا باران روان ms0115 شد. # =الأسبل- ### || AUTO [سبل] من الرجال: مرد سبيل دراز. # =الأسبوع- ### || AUTO ج أسابيع [سبع]: هفته هفت روز. # =الأسبوعي- # [سبع]: منسوب به (الأسبوع) است؛ «جريدة أسبوعية»: هفته نامه. ### || AUTO روزنامه اى كه در هفته يك بار صادر شود. # =الإسبيداج- ### || AUTO (ك): سفيداب سرب- اين كلمه فارسى است- # الأسبيرين- ### || AUTO (ك): آسپرين كه براى آرامش درد يا تب بكار برده مى شود. # =الاست- ### || AUTO [أست]: اساس، سرين وتهيگاه. # =استاء- ### || AUTO استياء [سوأ]: اين كلمه مطاوع (ساء) است. # =استاد- ### || AUTO استيادا [سود] القوم: پيشواى آن قوم را كشت يا اسير كرد،- فى ~~بنى فلان: از آن خانواده خواستگارى كرد. # =الأستاذ- # ج أساتذة وأساتيذ: معلم، مدبر، دانشمند، استاد،- (ت): دفتر كل حساب. # =- اين كلمه فارسى است- # الأستاذية- ### || AUTO رتبه استادى دانشگاه. # =إستار- ### || AUTO استيارا [سير]: در بين راه آنچه را كه بدان نيازمند بود خريد،- ~~بسيرة فلان: برابر خط مشى وروش فلانى اقدام به كار كرد. # =الإستار- ### || AUTO ج أساتر وأساتير [ستر] في العدد: عدد چهار،- فى الوزن: چهار مثقال. # =الإستارة- ### || AUTO [ستر]: پرده وپوشش. # =إستاف- # استيافا [سوف] الشي ء: آن چيز را بوى كرد. # =استاف- ### || AUTO استيافا [سيف] القوم: آن قوم با يكديگر مسابقه دادند ودست به ~~شمشير بردند. # =استاق- ### || AUTO استياقا [سوق] الماشية: ستوران را از پشت سر راند. اين كلمه ~~متضاد (قادها) مى باشد. # =استاك- ### || AUTO استياكا [سوك]: دندانهاى خود را مسواك كرد. # =إستام- ### || AUTO استياما [سوم] فلانا السلعة: بهاى كالا را از وى پرسيد،- ~~بالسلعة: بهاى كالا را گران خواست. # =استأتن- ### || AUTO استئتانا [أتن]: ماده خرى خريد، آن خرماده شد؛ «كان حمارا ~~فاستأتن»: خر بود كه ماده خر شد، اين ضرب المثل براى كسى است كه پس از عزت ~~وبزرگى به او اهانت شود. # =استأثر- ### || AUTO استئثارا [أثر] بالشي ء على الغير: آن چيز را ويژه خود قرار ~~داد،- الله به: خداوند او را ميراند. # =استأجر- ### || AUTO استئجارا [أجر] الرجل: آن مرد را مزدور خود ساخت،- الدار: خانه ~~را اجاره كرد. # =استأجل- ### || AUTO استئجالا [أجل]: درخواست مهلت كرد. # =استأخذ- ### || AUTO استئخاذا [أخذ]: سر خود را از سختى درد به زير افكند. # =استأخر- ### || AUTO استئخارا [أخر]: به تأخير افتاد. # =استأذن- ### || AUTO استئذانا [أذن] ه: از او ms0116 اجازه خواست،- عليه: براى رفتن به نزد ~~وى از او اجازه خواست. # =استأرب- ### || AUTO استئرابا [أرب]: بدهى او زياد شد، دشمنى خود را پوشانيد، او را ~~به غلط افكند. # =استأسد- ### || AUTO استئسادا [أسد]: بسان شير شد،- عليه: بر او دلير شد. # =استأسر- ### || AUTO استئسارا [أسر]: اسير شد،- ه: او را دستگير كرد. # =استأصل- ### || AUTO استئصالا [أصل] الشي ء: آن چيز را از بن بركند،- ت الشجرة: ~~ريشه درخت ثابت واستوار شد. # =استأكل- # استئكالا [أكل] الشي ء: آن چيز را به ناحق گرفت؛ «فلان يستأكل الضعفاء»: # فلانى اموال مردم ضعيف را مى گيرد. # =استأم- ### || AUTO استئماما [أم] ه: او را امام وپيشواى خود كرد. # =استأمن- ### || AUTO استئمانا [أمن] ه: از او زينهار خواست، او را امين ومورد ~~اعتماد قرار داد،- ه على كذا: او را بر آن چيز معتمد خود كرد. # =استأنى- ### || AUTO استئناء [أني] الرجل: آن مرد را به شتاب نينداخت،- فى الأمر ~~وبه: با او در آن كار به نرمى ومهربانى رفتار كرد. # =الاستئناف- ### || AUTO [أنف]: اعاده دادرسى پس از صدور حكم از دادگاه بدوى؛ «محكمة ~~الاستئناف»: دادگاه استيناف؛ «محام فى الاستئناف»: وكيل دادگاه استيناف. # =استأنس- ### || AUTO استئناسا [أنس]: وحشت وترس او از بين رفت،- به واليه: به او ~~انس گرفت،- له: به او نگريست وگوش فرا داد. # =استأنف- # استئنافا [أنف] الشي ء: آن كار را از PageV01P051 ### || AUTO سر گرفت،- الدعوى: محاكمه را در دادگاه استيناف از سر گرفت. # =استأهل- ### || AUTO استئهالا [أهل] الرجل: آن مرد را شايسته ديد،- الشي ء: سزاوار ~~آن چيز شد. # =استب- ### || AUTO استبابا [سب] القوم: آن قوم به يكديگر ناسزا گفتند. # =استبى- ### || AUTO استباء [سبي] العدو: دشمن را اسير كرد،- قلب فلان: اسير عشق ~~فلانى شد،- الخمر: مي را از شهرى به شهرى ديگر برد. # =استبات- ### || AUTO استباتة [بيت]: توشه وآذوقه شب خود را آماده كرد. # =استباح- # استباحة [بوح] الشي ء: آن چيز را مباح كرد يا مباح شمرد، بر آن كار اقدام ~~كرد،- القوم: آن قوم را از بن بركند،- دمه: ### || AUTO خون او را مباح واز حمايت قانون محروم كرد. # =الاستباحة- ### || AUTO [بوح]: دست يافتن بر چيزى مباح، چيزى را به زور گرفتن، ms0117 مصادره. # =استباع- ### || AUTO استباعة [بيع] ه الشي ء: از او خواست تا آن چيز را به وى ~~بفروشد. # =استبان- ### || AUTO استبانة [بين] الشي ء: آن چيز آشكار شد،- الشي ء: آن چيز را ~~آشكار كرد. # =استبأ- ### || AUTO استباء [سبأ] الخمر: مي خريدارى كرد تا آنرا بنوشد. # =استبت- ### || AUTO استباتا [سبت]: به كار روز شنبه پرداخت. # =استبحر- ### || AUTO استبحارا [بحر] في العلم أو المال: در دانش يا دارائى فراخى ~~يافت،- الشاعر او الخطيب: شاعر يا سخنران پرگوئى كرد. # =استبد- # استبدادا [بد] بكذا: به تنهائى ومستقل به آن كار پرداخت،- الأمر بفلان: ### || AUTO آن كار بر فلانى چيره شد بطوريكه نتوانست آنرا ضبط كند. # =الاستبدادي- ### || AUTO [بد]: استبدادى، حكومت استبدادى. # =استبدع- ### || AUTO استبداعا [بدع] الشي ء: آن چيز را بديع ونو شمرد، آن چيز را ~~عجيب وغريب يافت. # =استبدل- ### || AUTO استبدالا [بدل] ه بكذا: چيزى را بجاى چيزى ديگر تبديل كرد. # =استبر- ### || AUTO استبارا [سبر]: بمعناى (اسبر) است. # =استبرأ- ### || AUTO استبراء [برأ]: از بدهى وگناه بيزارى جست. # =استبرد- ### || AUTO استبرادا [برد] ه: آن چيز را سرد يافت،- عليه لسانه: زبان خود ~~را مانند سوهان بر آن زد، به سختى به او ناسزا گفت. # =استبرز- ### || AUTO استبرازا [برز] ه: آن را بيرون آورد. # =الاستبرق- ### || AUTO پارچه سبز ابريشمى وزر بافت. # =- اين كلمه فارسى است- # استبرك- ### || AUTO استبراكا [برك]: به خير وبركت فال زد. # =استبزل- ### || AUTO استبزالا [بزل] الشي ء: آن چيز را گشود،- الخمر: مي را تصفيه كرد. # =استبسل- ### || AUTO استبسالا [بسل]: خود را براى جنگ ومرگ آماده ساخت، جنگيد. # =استبشر- ### || AUTO استبشارا [بشر] به: از آن چيز شادمان شد،- به خيرا: براى او ~~فال نيك زد. # =استبشع- ### || AUTO استبشاعا [بشع] ه: آن را ناپسنديده يافت، آن را زشت شمرد. # =استبصر- ### || AUTO استبصارا [بصر] الأمر: آن كار را توانست با اظهار نظر رسيدگى ~~كند، آن چيز را آشكار كرد،- الأمر: آن چيز آشكار وپيدا شد،- فيه: در آن كار ~~انديشيد وتأمل كرد. # =استبضع- ### || AUTO استبضاعا [بضع]: سرمايه وبضاعت براى خود گرفت. # =استبطأ- ### || AUTO استبطاء [بطأ] ه: او را كند وسست يافت. # =استبطح- ### || AUTO استبطاحا [بطح] الوادي: دره پهن وفراخ شد. # =استبطن- ### || AUTO استبطانا [بطن] ه: ميان ms0118 آن چيز رفت،- الأمر: باطن وحقيقت امر ~~را دانست. # =استبع- # استباعا [سبع] القوم: آن قوم هفت نفر شدند،- الشي ء: آن چيز را دزديد،- الغنم: ### || AUTO گرگ گوسفند را شكار كرد. # =استبعد- ### || AUTO استبعادا [بعد] ه: آن امر را بعيد دانست،- عنه: از او دور شد. # =استبعل- ### || AUTO استبعالا [بعل] المكان: آن مكان بلند شد،- الرجل للمرأة: آن ~~مرد شوهر آن زن شد. # =استبغى- ### || AUTO استبغاء [بغي] الشي ء: آن چيز را خواست ويا طلب كرد،- القوم: ~~از آن قوم طلب يارى كرد. # =استبق- # استباقا [سبق] القوم: آن قوم با هم مسابقه دادند،- الرجلان الباب اوالى الباب: ### || AUTO آن دو مرد براى رسيدن به درب با هم به مسابقه پرداختند،- ~~الرجلان الصراط: آن دو مرد از راه گذشتند ورفتند وراه را گم كردند. # =استبقى- ### || AUTO استبقاء [بقي] ه: آن چيز را باقى گذارد،- منه: پاره اى از چيزى ~~را باقى گذارد. # =استبلى- ### || AUTO استبلاء [بلي] ه: آن را آزمايش كرد. # =استبنى- ### || AUTO استبناء [بني] المنزل: آن خانه ويران گرديد ونيازمند به ~~بازسازى شد. # =استبهج- ### || AUTO استبهاجا [بهج]: به به آن خوشحال شد. # =استبهر- ### || AUTO استبهارا [بهر] الليل: تاريكى شب بسيار شد. # =استبهم- # استبهاما [بهم] الأمر عليه: آن كار براى او مبهم شد. # =استبهم- ### || AUTO [بهم] عليه: آن كار بر او بسته شد ونتوانست سخن گويد. # =استتاب- ### || AUTO استتابة [توب] ه: از او خواست كه توبه كند. # =استتب- ### || AUTO استتبابا [تب] الرجل: آن مرد ضعيف وناتوان شد،- الطريق: آن راه ~~براى پوينده اش پيدا شد، آن كار روشن وآشكار شد،- الأمر: آن كار برقرار ~~وپابرجا شد. # =استتبع- ### || AUTO استتباعا [تبع] ه: از او خواست كه وى را پيروى كند. # =استتر- ### || AUTO استتارا [ستر]: خود را پوشانيد. # =استتك- # استتكاكا [تك] التكة: بند شلوار را داخل شلوار كرد. PageV01P052 ### || AUTO =استتلى- ### || AUTO استتلاء [تلو] ه الشي ء: آن چيز را خواست كه از وى پيروى كند. # =استتم- ### || AUTO استتماما [تم] الشي ء: پاره هاى آن چيز را تكميل كرد، از او ~~خواست كه آن كار را تمام كند. # =استثاب- ### || AUTO استثابة [ثوب] المال: مال را باز پس خواست،- الرجل: از آن مرد ~~پاداش خواست. # =استثار- # استثارة [ثور] ms0119 ه: او را برانگيخت،- غضبه: او را خشمگين كرد. # =استثأر- ### || AUTO استثأرا [ثأر]: براى گرفتن انتقام يارى خواست. # =استثغر- ### || AUTO استثغارا [ثغر] الكلب بذنبه: آن سگ دم خود را ميان دوران خود ~~قرار داد،- المصارع بثوبه: كشتيگير دامن جامه خود را تا زد واز ميان دوران ~~بيرون آورد وبر كمر خود بست. # =استثقل- ### || AUTO استثقالا [ثقل] الشي ء: آن چيز سنگين شد،- الشي ء: آن چيز را ~~سنگين يافت،- بفلان: از سنگينى او آگاه شد؛ «استثقل ظله»: سايه اش سنگين شد. # =الاستثمار- ### || AUTO [ثمر]: بهره بردارى، انتفاع، سودجوئى. # =استثمر- ### || AUTO استثمارا [ثمر] الشي ء: آن چيز را به ثمر رسانيد، از آن بهره ~~بردارى كرد،- الرجل: ميوه بدست آورد. # =استثنى- # استثناء [ثني] الشي ء: آن چيز را از حكم كلى بيرون آورد،- فلانا وعلى فلان: ### || AUTO فلانى را مستثنى كرد. # =الاستثناء- ### || AUTO [ثني]: بيرون كردن چيزى از حكم كلى؛ «بدون استثناء»: بطور ~~يكسان، بىستثنا. # =الاستثنائي- ### || AUTO [ثني]: منسوب به (الاستثناء) است؛ «الأحوال الاستثنائية»: وضع ~~غير عادى؛ «الجلسة الاستثنائية»: جلسه فوق العاده. # =استجاب- ### || AUTO استجابة [جوب] ه وله: به او پاسخ داد،- الله فلانا ولفلان ومن ~~فلان: خداوند دعاى او را پذيرفت وحاجت او را برآورد. # =استجاد- ### || AUTO استجادة [جود] ه: آن چيز را نيكو شمرد،- الأمير: از حاكم طلب ~~نكوئى كرد. # =استجار- ### || AUTO استجارة [جور] فلانا وبه: به او پناه برد واز او يارى خواست،- ~~من فلان: از فلانى حمايت خواست كه وى را از ديگرى پناه دهد. # =استجاز- ### || AUTO استجازة [جوز]: اجازه خواست،- الأمر: آن كار را جايز دانست. # =استجاش- ### || AUTO استجاشة [جيش] الجيش: لشكر را جمع آورى كرد،- الأمير: از ~~فرمانده كمك ولشكر خواست،- القوم: آن قوم را به كمك رسانى تشويق كرد. # =استجاع- ### || AUTO استجاعة [جوع]: از آن چيز خورد ولى سير نشد، ساعت به ساعت غذا ~~مى خورد. # =استجاف- # استجافة [جوف] الشي ء: آن چيز را اجوف (تو خالى) بدست آورد،- الشي ء: ### || AUTO آن چيز فراخ شد. # =استجال- ### || AUTO استجالة [جول] أموالهم: اموال ودارائى آنها را برد. # =استجد- ### || AUTO استجدادا [جد] الشي ء: آن چيز تازه شد،- الشي ء: آن چيز را ~~تازه ونو كرد يا ms0120 تازه بدست آورد،- الثوب: جامه نو پوشيد. # =استجدى- ### || AUTO استجداء [جدو] فلانا: از او حاجت خواست، بهره وسود از او خواست. # =استجذل- ### || AUTO استجذالا [جذل]: راست واستوار شد. # =استجر- ### || AUTO استجرارا [جر] الشي ء: آن چيز را كشانيد،- المال: مال را ~~بتدريج گرفت،- لفلان: از فلانى فرمانبردارى كرد. # =استجرى- ### || AUTO استجراء [جري] فلانا: فلانى را وكيل خود ساخت. # =استجرأ- ### || AUTO استجراء [جرأ]: تظاهر به دليرى ودلاورى كرد. # =استجز- # استجزازا [جز] الغنم أو البر أو النخلة: ### || AUTO هنگام ذبح گوسفند يا درو گندم يا بريدن نخل رسيد. # =استجزل- ### || AUTO استجزالا [جزل] ه: او را نيكو ديد،- رأيه: رأى او را نيكو ديد. # =استجفى- ### || AUTO استجفاء [جفو] الشي ء: آن چيز را سنگين وخشن دانست،- فلانا: از ~~فلانى خواست كه از وى دورى جويد. # =استجلى- ### || AUTO استجلاء [جلو] الشي ء: آن چيز را آشكار وروشن كرد،- ت العروس: ~~آن عروس آرايش كرده به شوهرش نمايان شد. # =الاستجلاب- ### || AUTO [جلب]: استمالت، كشش، نايل شدن، بدست آوردن، وارد كردن؛ ~~«استجلاب السائحين»: جلب سياحان وترويج سياحت وتوريستى. # =استجلب- ### || AUTO استجلابا [جلب] ه: خواستار جلب كردن او شد. # =استجلس- ### || AUTO استجلاسا [جلس] ه: از او خواست تا بنشيند. # =استجم- # استجماما [جم]: استراحت گرفت،- ت الأرض: گياه زمين روئيده شد،- الماء: ### || AUTO آب فراوان شد،- البئر: چاه را رها كرد تا پر از آب شود؛ «انى ~~لأستجم قلبى بشي ء من اللهو»: من دل خود را با كمى تفريح آسايش ميدهم. # =استجمر- ### || AUTO استجمارا [جمر] القوم على أمر: آن قوم به هم فشرده شدند وگردهم ~~آمدند،- بالمجمرة: با بخوردان بخور كرد. # =استجمع- # استجماعا [جمع] القوم: همه قوم براى كارى رفتند،- له الأمر: آنچه كه مى ~~خواست برايش فراهم شد،- البقل: # دانه هاى كشت خشك شد،- الفرس جريا: ### || AUTO اسب با تمام توان دويد،- قواه: نيرو ونشاط خود را بازيافت،- ~~افكاره: حواس خود را جمع كرد، براى خود خلوت گزيد. # =استجمل- ### || AUTO استجمالا [جمل] الشي ء: آن چيز را زيبا شمرد،- البعير: آن شتر ~~رشد كرد وهفت ساله شد. # =استجن- ### || AUTO استجنانا [جن]: پوشيده شد، ديوانه شد. # =استجنح- ### || AUTO استجناحا [جنح] ه: آن چيز را كج وخم كرد،- اليه: به سوى او ميل ms0121 كرد. # =استجهد- # استجهادا [جهد] في الأمر: در آن كار خبره وكوشا شد. ### || AUTO تأسية [أسو] الرجل: آن مرد را دلدارى وتسليت گفت، آن مرد را ~~درمان كرد، به آن مرد كمك ويارى كرد. # =أساء- ### || AUTO اساءة [سوأ] الشي ء: آن كار را تباه كرد،- التصرف: كارها را ~~خوب انجام نداد؛ «اساء معاملته»: با او بدرفتارى كرد،- الاستعمال: از حق ~~تجاوز وافراط كرد،- به الظن: به او بد گمان شد،- اليه: به او بد كرد،- ه: ~~او را خشمگين واندوهگين كرد. # =الإساء- ### || AUTO ج آسية [أسو]: دارو. # =الإساءة- ### || AUTO [سوأ]: مص، بدى كردن، ناسزا گفتن، زيان. # =أساح- # إساحة [سيح] ه: او را به سياحت وادار كرد،- الفرس بذنبه: اسب دم خود را ~~فرو هشت # الأساحل- ### || AUTO [سحل]: مجاري آب. # =أساد- ### || AUTO إسادة [سود] ت المرأة: آن زن بچه سياه زائيد، آن زن بچه ~~بزرگوار زائيد. # =أسار- ### || AUTO إسارة [سير] الرجل: آن مرد را به رفتن واداشت. # =الإسار- ### || AUTO [أسر]: بند چرمى يا دوال؛ «وقع فى اساره»: دنباله رو او شد. # =الأسارير- ### || AUTO [سر]: زيبائيهاى چهره. # =الأساريع- ### || AUTO [سرع]: خطوط ونشانه ها در كمان،- (ح): به واژه (السرفة) مراجعه شود. # =أساس- # إساسة [سوس] ه الناس: مردم او را به رياست خود برگزيدند،- الطعام: در غذا ~~شپشك افتاد،- ت الشاة: پوست گوسفند پر از شپش شد # الأساس- # ج أسس [أس]: اساس ساختمان، پى ساختمان، آغاز هر چيزى، پايه واستناد؛ «على ~~اساس كذا»: بر مبناى فلان چيز؛ لا اساس له من الصحة»: فلان كار اساس درستى ~~ندارد،- أو القاعدة (ك): ### || AUTO ماده اى مانند سوديم وپوتاسيوم وكالسيوم كه ريشه داشته باشد كه ~~در نتيجه آب ونمك از آن بدست آيد. # =الأساسي- ### || AUTO منسوب به (الأساس) است؛ «الحجر الأساسي»: سنگ اوليه ساختمان؛ ~~«السبب الأساسي»: سبب وعلت اوليه هر چيزى. # =الأساطين- ### || AUTO [سطن]: جمع (الأسطوانة) است؛ «هم اساطين الزمان»: آنها ~~دانشمندان وبزرگان زمانه اند. # =أساع- ### || AUTO إساعة [سوع وسيع] الشي ء: آن را ضايع كرد. # =أساغ- ### || AUTO إساغة [سوغ] الطعام أو الشراب: خوراك يا نوشيندى را به آسانى ~~در گلو فروبرد. # =أساف- ### || AUTO إسافة [سوف]: دارايى او از دست رفت، فرزند او مرد،- ه الله: ms0122 ~~خداوند او را نابود كرد. # =أساق- ### || AUTO إساقة [سوق] ه الماشية: ستوران را به او داد تا آنها را براند. # =اساقط- ### || AUTO اسيقاطا [سقط] الشي ء: آن چيز پياپى فرود آمد. # =أسال- ### || AUTO إسالة [سيل] الماء: آب را به جريان انداخت،- الجامد: آن چيز ~~جامد را گداخت يا ذوب كرد،- غرار النصل: نوك تير را دراز وتيز كرد. # =أسام- ### || AUTO إسامة [سوم] الماشية: ستوران را به چراگاه برد،- اليه ببصره: ~~به او چشم دوخت يا او را چشم زخم زد. # =أسامة- # [أسم]: اسم علم جنس براى شير است. # =أسأل- # إسآلا [سأل] ه سؤله وسؤلته ومسألته: # نياز وى را برآورده كرد. # =أسأم- ### || AUTO إسآما [سأم] ه: او را خسته وكسل كرد. # =الأسباب- ### || AUTO [سب]: جمع (السبب) است، «تعاطى الاسباب»: براى رفع نيازهاى ~~زندگى داد وستد كرد، «اسباب السماء»: بلندى ها وپهنه هاى آسمان. # =الأسباد- ### || AUTO [سبد]: جامه هاى سياه، «اسباد العشب»: برآمدگى اوليه گياه. # =الإسبانخ- ### || AUTO (ن): گياه اسفناج. # =أسبت- ### || AUTO إسباتا [سبت]: بروز شنبه درآمد. # =أسبح- ### || AUTO إسباحا [سبح] ه: او را به شنا واداشت. # =أسبخ- # إسباخا [سبخ] فى الحفر: زمين را گود كرد تا به شوره زار رسيد،- المكان: ~~آن زمين شوره زار وسخت شد. PageV01P053 ### || AUTO =استجهل- ### || AUTO استجهالا [جهل] ه: او را نادان شمرد، او را خوار وسبك كرد. # =استجوى- ### || AUTO استجواء [جوي] الطعام: غذا را دوست نداشت. # =الاستجواب- ### || AUTO [جوب]: مص،- فى اصطلاح المجالس النيابية: ودر اصطلاح پارلمانى ~~سؤالى است كه در مجلس از دولت مى شود، استيضاح،- فى عرف المحاكم: ودر ~~اصطلاح دادگاهها بازجوئى واستنطاق است كه از متهم مى شود. # =استجوب- ### || AUTO استجوابا [جوب] ه في اصطلاح المحاكم: از او بازپرسى كرد،- ه ~~واستجوب له: به او پاسخ داد. # =استجور- ### || AUTO استجوارا [جور] ه: او را ستمكار يافت. # =استجوف- ### || AUTO استجوافا [جوف] الشي ء: آن چيز را توخالى ديد،- الشي ء: آن چيز ~~فراخ شد. # =استحى- # استحاء [سحو] الشي ء: آن چيز را پوست كند، تراشيد،- الشعر: موى را تراشيد ~~يا كوتاه كرد. # =استحى- ### || AUTO استحاء [حيي وسحو] منه: از او شرمگين شد، از او خجالت كشيد. # =استحار- # استحارة [حور] ه: از او بازجوئى وبازپرسى كرد. ms0123 # =استحار- ### || AUTO استحارة [حير]: سرگردان شد،- السحاب: ابر به يكسو نرفت،- ~~المكان وبالمكان: چند روزى در آن مكان اقامت كرد. # =استحاط- ### || AUTO استحاطة [حوط] في أمره أو تجارته: در كار يا امور بازرگانى خود ~~نهايت احتياط را كرد. # =استحال- ### || AUTO استحالة [حول]: آن چيز از حالى به حالى تغيير يافت، آن كار ~~محال شد،- فلان الشي ء: در آن چيز دقت كرد تا به بيند حركت مى كند يا نه. # =استحب- ### || AUTO استحبابا [حب] ه: او را دوست داشت، او را تحسين كرد. # =استحث- # استحثاثا [حث] الرجل على الأمر: ### || AUTO براى انجام آن كار آن مرد را تشويق كرد. # =استحثى- ### || AUTO استحثاء [حثو] القوم: هر يك از آن قوم بر روى ديگرى خاك ~~پاشيدند. # =استحج- ### || AUTO استحجاجا [حج]: دليل وبرهان خواست وآنرا ارائه داد. # =استحجب- ### || AUTO استحجابا [حجب] ه: او را حاجب ودربان خود كرد. # =استحجر- ### || AUTO استحجارا [حجر]: آن چيز بسان سنگ شد،- الرجل: آن مرد براى خود ~~حجره ساخت،- عليه: بر او سرسخت شد. # =استحد- ### || AUTO استحدادا [حد]: تيغ خود را تيز كرد. # =استحدث- ### || AUTO استحداثا [حدث] ه: آن چيز را تازه ونو كرد،- الخبر: خبر تازه يافت. # =استحذى- ### || AUTO استحذاء [حذو] ه: از او كفش خواست. # =استحر- # استحارا [سحر]: به سحرگاهان درآمد يا سحرگاه خارج شد،- الديك: خروس در ~~سحرگاه بانگ زد. # =استحر- ### || AUTO استحرارا [حر] القتال: جنگ سخت شد. # =استحرز- ### || AUTO استحرازا [حرز]: به پناهگاه درآمد. # =استحرم- ### || AUTO استحراما [حرم] الشي ء: آن چيز را حرام شمرد. # =الاستحسان- ### || AUTO [حسن]: مص، پسنديدن وموافقت كردن. # =استحسن- ### || AUTO استحسانا [حسن] ه: آن را نيكو وپسنديده شمرد. # =استحش- ### || AUTO استحشاشا [حش] ت اليد: دست شل وبى حس شد،- العظم: استخوان ~~باريك شد وبگونه خشكيده درآمد،- الغصن: شاخه درخت دراز شد،- الرجل: آن مرد ~~تشنه شد. # =استحشف- # استحشافا [حشف] ضرع الأنثى: ### || AUTO پستان ماده ترنجيده ومنقبض شد،- ت أذن الإنسان: گوش انسان خشك ~~ومنقبض شد. # =استحصد- # استحصادا [حصد] الزرع: هنگام درو كشت رسيد،- القوم: آن قوم گردهم آمدند ~~يا يكديگر را يارى كردند،- الحبل: ### || AUTO ريسمان محكم بافته شد؛ «استحصد حبل الرجل»: آن مرد سخت خشمگين شد. # =استحصف- ### || AUTO استحصافا [حصف] الشي ء: آن چيز ms0124 محكم وبادوام شد،- القوم: آن ~~قوم گردهم آمدند،- الحبل: ريسمان را محكم بافت،- الدهر عليه: روزگار بر او ~~سخت شد. # =استحضر- ### || AUTO استحضارا [حضر] الشي ء: آن چيز را به حضور خواست، آن را حاضر ~~كرد،- الفرس: اسب را با شتاب دوانيد. # =استحط- ### || AUTO استحطاطا [حط]: از او خواست كه از گناهش چشم پوشند؛ «استحط ~~فلانا وزره»: از او خواست تا از گناهى كه مرتكب شده صرفنظر وفروكش كند،- من ~~الثمن شيئا: از او خواست تا از بهاى چيزى كم كند. # =استحطب- ### || AUTO استحطابا [حطب] الكرم: هنگام بريدن هيزم از درخت مو رسيد. # =استحفى- ### || AUTO استحفاء [حفو] ه عن كذا: درباره چيزى بگونه مبالغه خبر خواست. # =استحفر- ### || AUTO استحفارا [حفر] النهر: براى ايجاد نهر موقع را مناسب كندن زمين دانست. # =استحفظ- ### || AUTO استحفاظا [حفظ] ه الشي ء: از او خواست تا از آن چيز نگهدارى ~~كند؛ «استحفظه مالا أو سرا»: از او خواست تا آن مال يا راز را نگهدارى كند. # =استحق- ### || AUTO استحقاقا [حق] ه: شايسته آن چيز شد؛ «لا يستحق عليه الرسم»: از ~~پرداخت ماليات معاف است، مستحق آن كار شد؛ «إنه يستحق الذكر»: او شايسته ~~نام بردن است،- الرجل: آن مرد گناهى كرد كه سزاوار كيفر شد،- الدين: موقع ~~پرداخت بدهى رسيد،- ت الناقة: ماده شتر فربه شد. # =الاستحقاق- # ج استحقاقات [حق]: سررسيد پرداخت وام؛ «تأريخ الاستحقاق»: سررسيد پرداخت ~~وام، سزاوار بودن، آنچه كه انسان را شايسته قدردانى وپاداش كند؛ «عن ~~استحاق»: شايستگى؛ «بدون استحقاق»: # نداشتن حق؛ «وسام الاستحقاق»: نشان PageV01P054 ### || AUTO لياقت كه از طرف دولت بعنوان قدردانى از خدمات به شخص داده مى شود. # =استحقب- ### || AUTO استحقابا [حقب] الشي ء: آن چيز را پس انداز كرد، آن چيز را پشت ~~رحل شتر بست. # =استحقر- ### || AUTO استحقارا [حقر] ه: او را كوچك شمرد. # =استحك- ### || AUTO استحكاكا [حك] ه رأسه: سر او خارش گرفت. # =الاستحكام- ### || AUTO [حكم]: مص،- ج استحكامات: محكم كارى واستوارى. # =استحكم- ### || AUTO استحكاما [حكم] الأمر: آن كار ثابت واستوار شد، امكان پذير ~~شد:- عليه الكلام: سخن بر او پوشيده ومبهم شد. # =استحل- ### || AUTO استحلالا [حل] الشي ء: آن چيز ms0125 را حلال دانست،- ه الشي ء: از او ~~خواست آن چيز را برايش حلال كند. # =استحلى- ### || AUTO استحلاء [حلو] الشي ء: آن چيز را شيرين يافت. # =استحلب- ### || AUTO استحلابا [حلب]: شير دوشيد،- القوم: آن قوم براى كمك رسانى ~~گردهم آمدند. # =استحلف- ### || AUTO استحلافا [حلف] ه: او را سوگند داد. # =استحلك- ### || AUTO استحلاكا [حلك]: سياهى آن چيز بسيار شد. # =استحم- ### || AUTO استحماما [حم]: خود را با آب شست، به گرمابه رفت، بدن او عرق كرد. # =استحمد- # استحمادا [حمد] الله الى خلقه: ### || AUTO خداوند مردم را در برابر نعمتهائى كه به آنها داده به ستايش ~~خود خواند. # =استحمق- ### || AUTO استحماقا [حمق]: حماقت كرد،- ه: او را احمق ونادان شمرد. # =استحمل- ### || AUTO استحمالا [حمل]: در باركشى نيرومند شد،- فلانا: از او خواست تا ~~آن چيز را بردارد وبر دوش كشد. # =استحن- ### || AUTO استحنانا [حن] إليه: بسوى او گرايش نمود،- الشوق فلانا: عشق ~~فلانى را شادمان كرد. # =استحوذ- ### || AUTO استحواذا [حوذ] عليه: بر او چيره ومستولى شد. # =استحوش- ### || AUTO استحواشا [حوش] الصيد: از كنار شكار آمد تا آنرا بدام افكند. # =استحوض- ### || AUTO استحواضا [حوض] الماء: آن آب بسان حوض گرد آمد. # =استحيا- ### || AUTO استحياء [حيي] ه: او را زنده رها كرد،- منه: از او شرمسار شد، ~~شرمگين شد،- ه واستحيا منه: از او دلخور شد وخجالت كشيد. # =استحين- ### || AUTO استحيانا [حين]: منتظر فرصت مناسب بود. # =استخار- # استخارة [خور] ه: از او مهربانى خواست،- المنزل: خانه را پاكيزه يافت. # =استخار- ### || AUTO استخارة [خير]: از او طلب خير كرد،- الله: از خداوند خواست ~~آنچه را كه در صلاح او مى باشد برگزيند. # =استخال- # استخالة [خول] فيهم: هر يك از آن افراد را دائى خود شمرد. # =استخال- ### || AUTO استخالة [خيل] السحابة: به ابر نگريست وگمان كرد بارنده است. # =استخان- ### || AUTO استخانة [خون] ه: كوشيد كه به او خيانت كند. # =استخبى- ### || AUTO استخباء [خبي] الخباء: چادر را برافراشت، داخل چادر شد. # =الاستخبار- # [خبر]: مص؛ «دائرة الاستخبارات»: ### || AUTO اداره اطلاعات كشور. # =استخبث- ### || AUTO استخباثا [خبث]: تبهكار شد،- ه: او را خبيث وتبهكار يافت. # =استخبر- ### || AUTO استخبارا [خبر] ه: از او خبر پرسيد. # =استخبل- ### || AUTO استخبالا [خبل] ه الإبل: شتران را از او به ms0126 عاريت گرفت تا از ~~آن بهره مند شود. # =استخدم- ### || AUTO استخداما [خدم] ه: او را خدمتگزار خود كرد، از او خدمت خواست. # =استخذى- ### || AUTO استخذاء [خذو]: تواضع وفروتنى كرد. # =استخرج- ### || AUTO استخراجا [خرج] ه: از او خواست تا بيرون رود،- الشي ء: آن چيز ~~را دريافت واستنباط كرد،- المسألة: مسأله را حل كرد،- ت الأرض: زمين براى ~~كشت آماده شد. # =استخرس- ### || AUTO استخراسا [خرس] ت الارض: زمين قابل كشت نشد. # =استخزى- ### || AUTO استخزاء [خزي]: شرمگين شد. # =استخزن- ### || AUTO استخزانا [خزن] المال: مال را اندوخت،- ه المال: از او خواست ~~كه مال را اندوخته كند. # =استخس- ### || AUTO استخساسا [خس] ه: او را خسيس يافت، او را كوچك شمرد. # =استخشن- ### || AUTO استخشانا [خشن] الشي ء: آن چيز را زبر وخشن يافت. # =استخص- ### || AUTO استخصاصا [خص] الشي ء: آن چيز را ويژه خود خواست. # =استخف- ### || AUTO استخفافا [خف] ه: او را سبك يافت، او را از راه حق منحرف كرد، ~~او را نادان شمرد،- به: او را خوار شمرد،- ه الغناء: آواز وشادمانى او را ~~به طرب انداخت،- ه الطرب: شادمانى وطرب او را بى بند وبار كرد. # =استخفى- ### || AUTO استخفاء [خفي]: پنهان ومتوارى شد. # =استخلى- ### || AUTO استخلاء [خلو] المكان: آن مكان خالى شد،- ه: از او خواست تا با ~~وى خلوت كند،- بالمليك: با مالك خانه خلوت كرد. # =استخلب- ### || AUTO استخلابا [خلب] ه بظفره: او را با ناخن خود خراشيد. # =استخلص- ### || AUTO استخلاصا [خلص] ه: او را براى خود برگزيد،- الشي ء منه: آن چيز ~~را بدست آورد؛ «استخلص فائدة من ... »: از چيزى فائده يا سود بدست آورد. # =استخلف- ### || AUTO استخلافا [خلف] ه: او را جانشين خود كرد،- فلانا من فلان: ~~فلانى را بجاى فلان برگزيد،- ت الأرض: زمين گياه تابستانى پس از خشكيدن ~~گياه بهارى رويانيد. # =استخن- # استخنانا [خن] ت البئر: چاه بدبو شد. PageV01P055 ### || AUTO =استخول- ### || AUTO استخوالا [خول] فيهم: آنها را خال (دائي) خود خواند. # =استد- # استدادا [سد]: بسته شد،- الشي ء: ### || AUTO آن چيز راست ومستقيم شد. # =استدار- ### || AUTO استدارة [دور]: دور زد، چرخيد،- الشي ء: آن چيز گرد شد،- الشي ~~ء وبه: گرد آن چيز برآمد. # =استدام- # استدامة [دوم] الشي ء: پايدارى آن ms0127 چيز را خواست،- غريمه: با بدهكار خود ~~به نرمى ومهربانى رفتار كرد،- الطائر: ### || AUTO پرنده در هوا پريد. # =استدان- ### || AUTO استدانة [دين]: وام گرفت. # =استدبر- # استدبارا [دبر] ه: او را برگزيد واز پى او آمد، ضد (استقبله) است،- الأمر: ### || AUTO عاقبت كارى را ديد كه در اول آن نديده بود. # =استدر- ### || AUTO استدرارا [در] اللبن: شير زياد شد،- ه: آن چيز را روان ساخت،- ~~ت الريح السحاب: باد ابر آورد. # =الاستدراك- ### || AUTO [درك]: مص، رفع پوشيدگى يا ابهام سخنى كه قبلا گفته شده باشد، ~~تصحيح يا اصلاح. # =استدرج- ### || AUTO استدراجا [درج] ه: او را از درجه اى به درجه اى بالاتر ترفيع ~~داد، او را گول زد،- ه الى كذا: آن را به چيزى نزديك كرد. # =استدرك- # استدراكا [درك] ما فات: جبران گذشته را كرد،- الأمر: جلوى آن كار را ~~گرفت،- الكلام: سخن را برگردانيد،- الشي ء بالشي ء: به چيزى از چيز ديگرى ~~پى برد؛ «استدرك النجاة بالفرار»: ### || AUTO با گريختن كوشش كرد تا خود را رهائى دهد،- الخطأ بالصواب: خطاى ~~او را اصلاح كرد،- عليه القول: اشتباه سخن او را به وى گوشزد كرد. # =استدعى- ### || AUTO استدعاء [دعو] ه: او را احضار كرد، با فرياد او را فراخواند،- ~~الشي ء آن چيز را خواست، او را به چيزى ملزم كرد. # =الاستدعاء- ### || AUTO [دعو]: مص، تقاضا، درخواست، دادخواست، عريضه. # =استدف- ### || AUTO استدفافا [دف] الطائر: پرنده از نزديك زمين پرواز كرد،- الأمر: ~~آن كار آماده ومهيا شد،- الرجل الموسى: آن مرد با تيغ موى خود را تراشيد. # =استدفأ- ### || AUTO استدفاء [دفأ]: خود را گرم كرد، جامه گرم پوشيد. # =استدفع- ### || AUTO استدفاعا [دفع] الله الشر: از خداوند متعال خواست تا گزند را ~~از او برطرف كند. # =استدق- ### || AUTO استدقاقا [دق]: آن چيز باريك شد. # =استدل- # استدلالا [دل] عليه: از او خواست كه بر آن چيز دليل آورده شود،- بكذا على ~~الأمر: دليلى براى آن كار آورد،- بالنجوم: ### || AUTO در سير وسفر شبانه از ستارگان راهنمائى گرفت. # =الاستدلال- ### || AUTO مص، ثابت نمودن سخن با دليل وبرهان. # =استدمى- ### || AUTO استدماء [دمي] الرجل: آن مرد در حاليكه خون از بينى او ميچكيد ~~سر خود را ms0128 پائين آورد بود، خون قربانى را گرفت،- من غريمه: از بدهكار خود ~~به نرمى ومهربانى طلب خود را وصول كرد. # =استدمع- ### || AUTO استدماعا: چشمان وى اشك ريختند. # =استدنى- ### || AUTO استدناء [دنو] ه: از او خواست كه به وى نزديك شود. # =استذاق- ### || AUTO استذاقة [ذوق] ه: آن چيز را چشيد يا آزمود،- له الأمر: آن كار ~~به ميل وخواسته او شد. # =استذأب- ### || AUTO استذآبا [ذأب]: مانند گرگ شد. # =استذرى- ### || AUTO استذراء [ذرو] به: به او پناه برد،- بالشجرة: از سايه درخت ~~استفاده برد. # =استذرع- ### || AUTO استذراعا [ذرع] بالشي ء: خود را به آن چيز پوشانيد وآنرا ~~دستاويزى براى خود گرفت. # =استذرف- ### || AUTO استذرافا [ذرف] الشي ء: آن چيز را تقطير كرد،- الضرع: پستان ~~آماده دوشيدن شير شد. # =استذكى- ### || AUTO استذكاء [ذكو] النار: آتش را روشن كرد،- ت النار: شعله آتش ~~افزون شد،- ت الشمس: گرماى آفتاب سخت شد،- ت الحرب: آتش جنگ روشن شد. # =استذكر- ### || AUTO استذكارا [ذكر] الشي ء: آن چيز را در ذهن خود حفظ كرد، آن چيز ~~را آموخت وحفظ كرد،- الرجل: پاره نخى به انگشت خود بست تا مورد نياز خود را ~~فراموش نكند وبياد داشته باشد. # =استذل- ### || AUTO استذلالا [ذل] ه: او را خوار وزبون كرد، او را خوار يافت. # =استذم- # استذماما [ذم]: كارى كرد كه مورد مذمت ونكوهش قرار گرفت،- الى فلان: ### || AUTO كارى كرد كه فلانى او را نكوهش كند،- به: از او خواست كه وى را ~~نجات دهد. # =استذنب- ### || AUTO استذنابا [ذنب] ه: از او پيروى كرد، تابع او شد، او را گناهكار ~~شمرد،- الأمر: آن كار ثبات گرفت. # =استذهن- ### || AUTO استذهانا [ذهن] الرجل عن الأمر: آن مرد را به فراموشى كار ~~واداشت. # =استرى- # استراء [سرو]: برگزيد،- الموت القوم: مرگ بزرگان آن قوم را گرفت. # =استرى- ### || AUTO استراء [سري]: شب هنگام به راه افتاد،- به: او را شبانگاه راه برد. # =استراب- ### || AUTO استرابة [ريب]: در شك وشبهه افتاد،- به: از او چيزى ديد كه ~~باعث شك وى شد. # =الإستراتيجي- ### || AUTO ؛ «مركز إستراتيجي»: نقطه سوق الجيشى كه داراى اهميت جنگى است، ~~استراتژى. # =الإستراتيجية- ### || AUTO (اع): يكى از فنون نظامى است كه وسائل جنگى لازم را در ms0129 رهبرى ~~نظامى اتخاذ مى كنند. دانش فنون نظامى. # =استراث- ### || AUTO استراثة [ريث] ه: او را كند وسست يافت. # =استراح- # استراحة [روح]: آسايش PageV01P056 ### || AUTO يافت،- اليه: بسوى وى آرميد. # =الاستراحة- ### || AUTO [روح]: مص، فرصتى در ميان كار يا جشن يا نمايش سينمائى است كه ~~در آن استراحت كنند. # =استراد- ### || AUTO استرادة [رود]: فرمانبردارى وفروتنى كرد،- لأمر الله: به دستور ~~خدا بازگشت وفروتن شد،- ت الدابة: ستور چريد،- الرجل: آن مرد خواستار بدست ~~آوردن روزى شد. # =استراض- ### || AUTO استراضة [روض] ت النفس: نفس خوش وخورسند شد،- المكان: آنجا پر ~~از گل وگياه شد، آب روى آن را پوشانيد، فراخ وپهناور شد. # =استرأى- ### || AUTO استرآء [رأى] ه: رأي ونظر او را خواست. # =استرأف- ### || AUTO استرآفا [رأف] ه: از او خواستار مهربانى ومحبت شد، او را بر ~~مهربانى واداشت. # =استربح- ### || AUTO استرباحا [ربح] الشي ء: سود آن چيز را خواست. # =استرتج- ### || AUTO استرتاجا [رتج]: سخن بر او بسته شد. # =استرجع- ### || AUTO استرجاعا [رجع] منه الشي ء: آن چيز را باز پس خواست، آنچه به ~~او داده بود پس گرفت،- فى المصيبة: در پيشامدهاى ناگوار «انا لله وانا اليه ~~راجعون» گفت،- الحمام فى غنائه: كبوتر آواز خود را در گلو بريد. # =الاسترحام- ### || AUTO [رحم]: مص، طلب رحمت كردن، طلب عفو وبخشش. # =استرحل- ### || AUTO استرحالا [رحل] ه: از او ستور باركش خواست، از او خواست تا كوچ ~~كند،- الناس نفسه: خود را در برابر مردم خوار كرد ومردم به او آزار ~~رسانيدند. # =استرحم- ### || AUTO استرحاما [رحم] ه: از او خواستار مهربانى ومرحمت شد. # =استرخى- ### || AUTO استرخاء [رخي]: آن چيز نرم وسست شد،- ت به حاله: حال او پس از ~~سختى وتنگى خوب وآسان شد. # =استرخص- ### || AUTO استرخاصا [رخص] الشى ء: آن چيز را ارزان شمرد. # =استرد- # استردادا [رد] الشي ء: آن چيز را باز پس خواست،- الهبة: آن چيز را كه هبه ~~كرده بود باز پس خواست،- ه الشي ء: ### || AUTO از او خواست كه آن چيز را به وى برگرداند. # =استردف- ### || AUTO استردافا [ردف] ه: از او خواست تا از وى پيروى كند. # =استرذل- ### || AUTO استرذالا [رذل] ه: او را پست وفرومايه خواند. # =استرزق- ### || AUTO ms0130 استرزاقا [رزق] ه: از او رزق وروزى خواست. # =استرسل- ### || AUTO استرسالا [رسل] الشعر: موى صاف ونرم وافشان شد،- الشي ء: آن ~~چيز نرم شد،- في الكلام: سخن را فراخ وگسترده نمود،- اليه: به او محبت كرد ~~وبا وى انس گرفت. # =استرشى- ### || AUTO استرشاء [رشو] في حكمه: از او خواستار رشوه شد،- الفصيل: بچه ~~ستور شير خواست،- ما في الضرع: آنچه كه در پستان از شير بود درآورد. # =استرشح- ### || AUTO استرشاحا [رشح] النبات: گياه بلند ودراز شد. # =استرشد- ### || AUTO استرشادا [رشد] ه: از او راهنمائى خواست،- لأمره: براى كار او ~~راهى پيدا كرد. # =استرضى- ### || AUTO استرضاء [رضو] ه: رضايت او را خواست، از او خواست كه ويرا راضى كند. # =استرضع- ### || AUTO استرضاعا [رضع]: دايه شيرده خواست؛ «استرضعت المرأة ولدي»: از ~~آن زن خواستم كه فرزندم را شير دهد. # =استرط- ### || AUTO استراطا [سرط] الشي ء: آن چيز را بلعيد. # =استرعى- ### || AUTO استرعاء [رعي] ه الشي ء: از او خواست آن چيز را نگهدارى كند،- ~~ه السمع: از او خواست كه به سخنش گوش دهد،- الانتباه او النظر: جلب توجه ~~كرد،- الماشية: از او خواست كه ستوران را چرا دهد،- ه ماشيته: از او خواست ~~كه ستورانش را براى او چرا دهد؛ «من استرعى الذئب فقد ظلم»: آنكه از گرگ ~~چوپانى ونگهبانى خواهد ستم كرده است، اين ضرب المثل براى كسى است كه به ~~خيانتكار اعتماد كند. # =استرغد- ### || AUTO استرغادا [رغد] العيش: زندگى را خوش وفراخ يافت. # =استرفد- ### || AUTO استرفادا [رفد] ه: از او بخشش خواست، از او يارى خواست. # =استرفع- ### || AUTO استرفاعا [رفع] الشي ء: بالا بردن آن چيز را خواست،- الخوان: ~~آنچه كه در سفره غذا بود تمام شد وهنگام بر چيدن آن شد. # =استرفق- ### || AUTO استرفاقا [رفق] ه: از او خواست تا با وى مهربانى كند وبه او ~~سود رساند. # =استرفه- ### || AUTO استرفاها [رفه]: در رفاه ونعمت قرار گرفت. # =استرق- # استراقا [سرق] منه الشي ء: آن چيز را از او ربود،- السمع: استراق سمع ~~كرد،- الكاتب بعض المحاسبات: حسابدار برخى از حسابها را وارد دفتر نكرد ~~وارائه نداد. # =استرق- ### || AUTO استرقاقا [رق] الشي ء: آن چيز نازك وباريك ms0131 شد،- الليل: بيشتر ~~شب گذشت، الماء: بيشتر آب در زمين فرو رفت،- العبد: مالك بنده شد. # =استرقى- ### || AUTO استرقاء [رقي] ه: از وى افسون خواست،- له: براى او افسونگر خواست. # =استرقد- ### || AUTO استرقادا [رقد]: خواب بر او چيره شد. # =استرقع- ### || AUTO استرقاعا [رقع] الثوب: جامه نياز به وصله كردن دارد. # =استرك- ### || AUTO استركاكا [رك] ه: او را ناتوان كرد. # =الإسترليني- ### || AUTO عيار پول انگلستان است؛ «منطقة الإسترلينى»: كشورهائيكه با ~~ليره استرلين داد وستد مى كنند. # =استرم- # استرماما [رم] البناء: ساختمان نياز به تعمير وتجديد بنا دارد،- الرجل: آن مرد PageV01P057 ### || AUTO اصلاح چيزى را خواست. # =استرن- ### || AUTO استرنانا [رن] لكذا: به چيزى سرگرم شد. # =استرهب- ### || AUTO استرهابا [رهب] ه: او را ترسانيد. # =استرهن- ### || AUTO استرهانا [رهن] ه الشي ء: آن چيز را از او گرو خواست. # =استروح- ### || AUTO استرواحا [روح]: آرامش يافت،- الغصن: شاخه درخت با وزش باد ~~تكان خورد،- الصيد: شكار بوى انسان دريافت،- الشى ء: آن چيز را بوئيد،- ~~الشجر: درخت را زنده وسر سبز كرد. # =استزات- ### || AUTO استزاتة [زيت]: روغن يا روغن زيتون خواست. # =استزاد- # استزادة [زود] الرجل: آن مرد زاد وتوشه خواست. # =استزاد- ### || AUTO استزادة [زيد] ه: از وى فزونى خواست. # =استزار- ### || AUTO استزارة [زور] ه: خواستار ديدار وى شد. # =استزرى- ### || AUTO استزراء [زري] ه: او را تحقير وسبك كرد. # =استزف- ### || AUTO استزفافا [زف] ه السيل: سيل او را با خود كشيد وبرد،- ه السير: ~~راه رفتن او را شادمان كرد. # =استزل- ### || AUTO استزلالا [زل] ه: او را به لغزش واداشت، او را به لغزش افكند، ~~او را لغزانيد. # =استساغ- ### || AUTO استساغة [سوغ] الشراب: مي بر او گوارا شد،- الشي ء: به آن چيز ~~راضى وخوشنود شد. # =استساق- ### || AUTO استساقة [سوق] ه الماشية: دامها را به او سپرد تا راه برد ~~وچراند. # =استسب- ### || AUTO استسبابا [سب] له: او را در معرض دشنام قرار داد،- له الأمر: ~~آن كار براى او استوار شد. # =استسخر- ### || AUTO استسخارا [سخر] ه: او را به كارى بدون دستمزد واداشت،- به ~~ومنه: او را مسخره يا ريشخند كرد. # =استسر- ### || AUTO استسرارا [سر] عنه: از او پنهان شد،- الشي ء: در پنهان كردن آن ~~چيز بسيار كوشيد،- الرجل: راز خود ms0132 را به او گفت،- القمر: ماه براى يك يا دو ~~شب درنيامد،- الرجل: آن مرد براى خود كنيزكى گرفت، آن مرد خوشحال شد. # =استسعى- ### || AUTO استسعاء [سعي] الرجل: آن مرد را براى دريافت صدقات ووجوهات به ~~كار گرفت،- العبد: آن برده را به كارى واداشت كه باعث آزادى وى شود. # =استسعد- ### || AUTO استسعادا [سعد] بالشي ء: آن چيز را براى او ميمون شمرد؛ ~~«استسعد فلان برؤية فلان»: ديدن فلانى را براى خود به فال نيك گرفت. # =استسعل- ### || AUTO استسعالا [سعل] ت المرأة: آن زن مانند غول پليد وبد زبان شد. # =استسفر- ### || AUTO استسفارا [سفر] المرأة: از آن زن خواست تا پوشش از چهره ~~برافكند. # =استسقى- ### || AUTO استسقاء [سقي]: به بيمارى استسقا دچار شد،- منه: از او آب ~~خواست تا بنوشد،- الرجل: با تكلف خود را به قى زدن درآورد. # =الاستسقاء- ### || AUTO [سقي]: طلب آبيارى، از درگاه خداوند متعال خواستن كه باران ~~ببارد،- (طب): جمع شدن ترشحات ومايعات در بافتهاى سلولى بدن كه باعث بيمارى ~~استسقا مى گردد. # =استسلف- ### || AUTO استسلافا [سلف] المال: پول قرض كرد، وام گرفت. # =استسلم- ### || AUTO استسلاما [سلم]: فرمانبردار شد؛ «استسلم الجيش»: ارتش سلاح خود ~~را به يكسو افكند وبه دشمن تسليم شد. # =استسمى- ### || AUTO استسماء [سمو] الرجل: نام آن مرد را پرسيد. # =استسمج- ### || AUTO استسماجا [سمج] ه: او را ناپسند شمرد. # =استسمع- ### || AUTO استسماعا [سمع] ه: آن را شنيد. # =استسمك- ### || AUTO استسماكا [سمك]: ماهى خورد،- الثياب: از جامه ها ضخيم آنرا جدا ~~كرد وگرفت. # =استسمن- ### || AUTO استسمانا [سمن]: از او روغن خواست،- ه: او را فربه يافت وشمرد. # =استسن- ### || AUTO استسنانا [سن]: دندان او بزرگ شد،- الطريقة: آن روش را بكار ~~گرفت،- بالشي ء: از آن چيز پيروى كرد،- الطريق: راه مورد استفاده قرار ~~گرفت،- ت العين: اشك چشم روان شد. # =استسنح- ### || AUTO استسناحا [سنح] ه عن كذا: پيدا شدن آن چيز را خواست. # =استسهل- ### || AUTO استسهالا [سهل] ه: آن چيز را آسان شمرد. # =استشار- # استشارة [شور] فلانا: با فلانى مشورت كرد،- الطبيب: نظر پزشك را درباره ~~مريضى خواستار شد،- المحامي: ### || AUTO نظر وكيل دادگسترى را درباره موضوعى قانونى خواست،- العسل: از ~~كندو عسل درآورد،- الرجل: آن مرد جامه ms0133 نيكو پوشيد،- الأمر: آن امر آشكار ~~وروشن شد،- ت الإبل: شتران فربه وزيبا شدند. # =استشاط- ### || AUTO استشاطة [شيط] عليه: بر او خشم گرفت؛ «استشاط غضبا»: از خشم ~~برافروخته شد،- فى الحرب: در جنگ كشتار كرد،- الحمام: كبوتر با نشاط پريد،- ~~من الأمر: براى آن كار سبكبال شد. # =استشال- ### || AUTO استشالة [شول] ت الناقة ذنبها: ماده شتر دم خود را بالا برد. # =استشاف- ### || AUTO استشافة [شوف] الجرح: زخم غليظ وسفت شد. # =استشأم- ### || AUTO استشآما [شأم] به: به آن چيز فال بد زد. # =استشت- ### || AUTO استشتاتا [شت] الشمل: پراكنده شد. # =استشرى- ### || AUTO استشراء [شري] الرجل: آن مرد خشمگين شد،- ت الأمور: كارها بزرگ ~~ودشوار شدند،- الرجل فى الأمر: آن مرد در آن كار اصرار ولجبازى كرد. # =الاستشراق- ### || AUTO [شرق]: دانش زبان وادبيات وعلوم شرقي، خاور شناسى. # =استشرب- # استشرابا [شرب] لونه: رنگ آن PageV01P058 ### || AUTO سخت وتيره شد. # =استشرف- ### || AUTO استشرافا [شرف]: بر پاى خاست واستوار شد،- الشي ء: دست خود را ~~بر روى ابرويش نهاد وبا چشمان خود آن چيز را نگريست. # =استشعر- ### || AUTO استشعارا [شعر] الشعار: لباس زير يا عرقگير پوشد،- بالثوب: زير ~~پيراهنى پوشيد،- القوم: آن قوم يكديگر را با دادن شعار به جنگ دعوت كردند. # =استشف- ### || AUTO استشفافا [شف] ه: پشت يا آن سوى خود را نگاه كرد،- الثوب: جامه ~~را در روشنائى پهن كرد تا چنانچه عيبى در آنست بيابد،- له الستر: پشت پرده ~~براى ديدن او آشكار شد،- الشي ء: آن چيز را ديد وآشكار ساخت،- الكتاب: آنچه ~~كه در كتاب بود با دقت خواند،- في تجارته: در تجارت خود سود برد،- اليه: به ~~آن ميل ورغبت تمام كرد. # =استشفى- ### || AUTO استشفاء [شفي]: خواستار تندرستى شد،- به: خواستار بهبودى شد؛ ~~«فلان يستشفى برأيه»: نظر فلانى سازنده واميد بخش است،- المريض من علته: ~~بيمار از بيمارى شفا يافت. # =الاستشفاء- ### || AUTO [شفي]: مص، درمان بيمارى. # =استشفع- ### || AUTO استشفاعا [شفع] زيدا الى عمرو: از زيد خواست كه از وى نزد عمرو ~~شفاعت كند،- بفلان على فلان: از فلانى بر عليه فلان يارى خواست. # =استشكل- ### || AUTO استشكالا [شكل] الأمر: آن كار مشكل وپيچيده شد. # =استشم- ### || AUTO استشماما [شم] ه: خواستار بوئيدن آن شد، آنرا استنشاق كرد. # =استشنع- ### || AUTO ms0134 استشناعا [شنع] ه: آن را زشت وقبيح شمرد. # =استشهد- # استشهادا [شهد] ه: از او گواهى خواست،- به: از او در امر گواهى يارى خواست. # =استشهد- ### || AUTO [شهد]: در راه خدا شهيد شد. # =استصاب- ### || AUTO استصابة [صوب] الرأي أو الفعل: آن انديشه ويا كار را درست ~~وصواب دانست. # =استصبى- ### || AUTO استصباء [صبو]: كارى كودكانه انجام داد،- ه: با او رفتارى ~~كودكانه كرد،- اليه: بسوى وى گرايش پيدا كرد. # =استصبح- ### || AUTO استصباحا [صبح] الرجل: آن مرد چراغ را روشن كرد. # =استصح- ### || AUTO استصحاحا [صح] الكلام: آن سخن را صحيح يافت،- من مرضه: از ~~بيمارى كه داشت بهبود يافت. # =استصحب- ### || AUTO استصحابا [صحب] ه: با او همنشين شد، از او خواست كه با وى دوست ~~وهمنشين شود، در دوستى با او پايدار شد،- الشي ء: آن چيز را همراه خود ~~گرفت،- ه الشي ء: از او خواست تا آن چيز را همراه خود بگيرد. # =استصرخ- ### || AUTO استصراخا [صرخ] ه: از او خواست كه فرياد زند، از او يارى خواست. # =استصرف- ### || AUTO استصرافا [صرف] الله المكاره: از خدا خواست تا سختيها را از او ~~برطرف كند. # =استصعب- ### || AUTO استصعابا [صعب]: آن چيز سخت ومشكل شد،- الشي ء: آن چيز را ~~دشوار يافت. # =استصغر- # استصغارا [صغر] ه: او را كوچك شمرد، او را خوار وحقير شمرد،- فلان: ### || AUTO خواستار چيز كوچك شد. # =استصفى- ### || AUTO استصفاء [صفو] الرجل: آن مرد را خالص وپاك شمرد،- المال: همه ~~مال را گرفت. # =استصفح- ### || AUTO استصفاحا [صفح] ه الذنب: از او براى گناه خود آمرزش خواست. # =استصلح- ### || AUTO استصلاحا [صلح] الشي ء: آن چيز درست شد. # =استصمغ- ### || AUTO استصماغا [صمغ] الشجرة: از درخت صمغ بدست آورد وآنرا گرفت. # =استصنع- ### || AUTO استصناعا [صنع] ه الشي ء: از او خواست تا آن چيز را برايش بسازد. # =استصوب- ### || AUTO استصوابا [صوب] الرأي أو الفعل: آن رأى ويا كار را درست دانست. # =استضاء- ### || AUTO استضاءة [ضوأ] به: از آن روشنائى گرفت،- من فلان: با فلانى ~~مشورت كرد. # =استضاف- ### || AUTO استضافة [ضيف] ه: از او ميهمانى خواست،- به: از او يارى ~~خواست،- من فلان الى فلان: از دست فلانى به فلانى پناهنده شد. # =استضام- ### || AUTO استضامة [ضيم] ms0135 ه حقة: حق او را كم داد. # =استضحى- ### || AUTO استضحاء [ضحو] للشمس: به آفتاب در آمد ودر آن بويژه در زمستان نشست. # =استضحك- ### || AUTO استضحاكا [ضحك]: خنديد. # =استضر- ### || AUTO استضرارا [ضر] به: ضرر وزيان كرد. # =استضرى- ### || AUTO استضراء [ضرو] للصيد: شكار را بدون آنكه بداند در كمين گرفت. # =استضرب- ### || AUTO استضرابا [ضرب] العسل: عسل سفت وسفيد شد. # =استضرع- ### || AUTO استضراعا [ضرع] له: به او فروتنى كرد، اظهار خوارى نمود. # =استضرم- ### || AUTO استضراما [ضرم] النار: آتش را برافروخت. # =استضعف- ### || AUTO استضعافا [ضعف] ه: او را ناتوان ديد يا ناتوان شمرد. # =استضل- ### || AUTO استضلالا [ضل]: از او خواست تا گمراه شود. # =استطاب- ### || AUTO استطابة [طيب] الشي ء: آن چيز را نيكو يافت. # =استطار- ### || AUTO استطارة [طير] الطير: پرنده را پرانيد،- السيف: با شتاب شمشير ~~كشيد،- الشي ء: آن چيز پراكنده شد،- الحائط: ديوار شكافته شد. # =استطاع- ### || AUTO استطاعة [طوع] الأمر: توانائى آن كار را داشت، آن كار را ~~توانست انجام دهد. # =استطاف- ### || AUTO استطافة [طوف] ه: به اطراف آن دور زد،- بالشي ء وحوله: در ~~پيرامون آن چيز بسيار دور زد يا طواف كرد. # =استطال- # استطالة [طول]: آن چيز بلند شد، دراز شد،- على جاره: به همسايه خود ~~مهربانى وبخشش كرد،- على فلان: # بر فلانى ستم كرد،- فى عرضه: به او ناسزا گفت. PageV01P059 ### || AUTO =استطب- ### || AUTO استطبابا [طب] ه: از او دارو ودرمان خواست. # =الاستطراد- ### || AUTO [طرد] مص، احتياط ودورانديشى؛ اين تعبير را هنگام انتقال از ~~موضوعى به موضوعى ديگر مىورند «برهان، دليل، وسيله ... » براى ثابت كردن ~~چيزى مهمتر از موضوع اول. # =استطرب- ### || AUTO استطرابا [طرب]: شادمانى او زياد شد،- فلانا: از او خواست تا ~~خورسند وشادمان باشد،- الإبل: شتران را با آواز به حركت درآورد وراه برد. # =استطرد- ### || AUTO استطرادا [طرد]: سخن خود را از موضوع اصلى خارج كرد وبه موضوع ~~ديگرى پرداخت؛ «استطرد قائلا»: به سخن خود بازگشت،- اليه الأمر: آن امر به ~~او رسيد،- له: از راه مكر وحيله وانمود كرد كه از او گريزان است. # =استطرف- ### || AUTO استطرافا [طرف] ه: آنرا برگزيده شمرد،- الشي ء: آن چيز را نو ~~دانست، آن چيز را برگزيد، از آن استفاده كرد. # =استطرق- # استطراقا ms0136 [طرق] ه: از او خواست تا شنها را بكوبد،- الشي ء: از آن چيز ~~وسيله يا راهى براى خود گرفت،- بين الصفوف: ### || AUTO ميان صفها راه يافت. # =استطعم- ### || AUTO استطعاما [طعم]: مزه آن چيز را درك كرد،- الطعام: غذا را چشيد ~~تا مزه آنرا بداند،- ه: از او غذا خواست. # =استطل- # استطالا [سطل]: شگفت زده شد. # اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =استطل- ### || AUTO استطلالا [طل] عليه: بر آن چيز مشرف گرديد،- الفرس ذنبه ~~وبذنبه: اسب دم خود را بالا گرفت. # =الاستطلاع- ### || AUTO [طلع]: پژوهش، كوشش براى شناختن امرى؛ «حب الاستطلاع»: ميل ~~بسيار در شناختن امرى. # =الاستطلاعي- # [طلع]: آنچه كه وابسته به درس وبحث باشد؛ «رحلة استطلاعية»: ### || AUTO گردش علمى. # =استطلع- ### || AUTO استطلاعا [طلع] ه: بيرون آمدن او را خواست، از او حقيقت كارش ~~را پرسيد،- رأى فلان واستطلعه رأيه: رأي ونظر او را خواست. # =استطلق- ### || AUTO استطلاقا [طلق] البطن: شكم كار كرد،- الظبي: آهو با شتاب دويد ~~بىنكه به سوئى نگاه كند،- الأمر: در آن كار شتاب كرد. # =استطم- ### || AUTO استطماما [طم] الشعر: هنگام بريدن يا چيدن موى رسيد. # =استطيب- ### || AUTO استطيابا [طيب] الشي ء: آن چيز را نيكو يافت. # =استطير- ### || AUTO [طير]: آن چيز را با شتاب بردند بسان پرنده كه چيزى را با خود ~~ببرد، ترسانيده شد،- الفرس: اسب با شتاب دويد،- الصدع فى الحائط: شكاف در ~~ديوار آشكار شد. # =استظرف- ### || AUTO استظرافا [ظرف]: خواستار آن زيرك شد،- ه: او را زيرك وظريف شمرد. # =استظل- # استظلالا [ظل] بالظل: بسوى سايه رفت ودر آن نشست،- الكرم: خوشه هاى انگور ~~درهم پيچيده شد،- من الشي ء: در سايه چيزى قرار گرفت،- ت الشمس: # خورشيد در زير ابر پنهان شد،- ت العيون: ### || AUTO چشمها به گودى فرو رفت. # =استظهر- ### || AUTO استظهارا [ظهر]: احتياط كرد،- عليه: از آن چيز بالا رفت،- الشي ~~ء: آن چيز را براى نگهدارى پشت سر خود قرار داد،- الدرس: كتاب را حفظ كرد ~~واز بر خواند،- به: از او كمك ويارى خواست،- له: براى آن آماده شد. # =استعاد- ### || AUTO استعادة [عود] ه: از او خواست تا برگردد،- الشي ء: آن چيز را ~~عادت خود قرار داد، بازگردانيدن آن چيز را ms0137 خواستار شد،- الشي ء فلانا ومن ~~فلان: از فلانى خواست تا آن چيز را باز گرداند. # =استعاذ- ### || AUTO استعاذة [عوذ] بفلان من كذا: از ترس چيزى به فلانى پناه برد ~~وپناهنده شد؛ «استعاذ بالله»: اعوذ بالله من الشيطان الرجيم گفت يعنى پناه ~~بخدا مى برم از شيطان نفرين شده. # =استعار- ### || AUTO استعارة [عور] الشي ء من فلان أو استعار فلانا الشي ء: از ~~فلانى خواست كه آن چيز را به وى عاريت دهد. # =الاستعارة- ### || AUTO [عور]: مص، بكار بردن معناى ديگر براى كلمه اى بگونه تشبيه. # =استعاض- ### || AUTO استعاضة [عوض] فلانا: از فلانى عوض خواست،- عن الشي ء او به ~~كذا: از او عوض يا بدل گرفت،- ه بكذا: آن چيز را با چيز ديگر عوض كرد. # =استعان- ### || AUTO استعانة [عون] فلانا وبفلان: از فلانى يارى ومساعدت خواست. # =استعبد- ### || AUTO استعبادا [عبد] ه: او را بنده خود گرفت. # =استعبر- ### || AUTO استعبارا [عبر]: اشك چشم او روان شد، اندوهگين شد،- ت العين: ~~چشم اشك ريخت،- الدراهم: وزن آن درهمها را از او پرسيد،- ه الرؤيا ~~والدراهم: از او خواست كه تعبير خواب كند ويا وزن آن درهمها را بگويد. # =استعتب- ### || AUTO استعتابا [عتب] ه: از او رضايت خواست، او را راضى وخوشنود ساخت. # =استعجب- ### || AUTO استعجابا [عجب] منه: از او در شگفت شد. # =استعجز- ### || AUTO استعجازا [عجز] ه: او را ناتوان يافت. # =استعجل- ### || AUTO استعجالا [عجل] ه: به او تأكيد كرد تا در كار شتاب كند، بر او ~~سبقت وپيشى گرفت. # =استعجم- ### || AUTO استعجاما [عجم]: از راه عجز وناتوانى ساكت شد،- القراءة: ~~نتوانست بخواند،- عليه الكلام: سخن براى او سخت شد ومورد ابهام قرار گرفت. # =استعد- ### || AUTO استعدادا [عد] للأمر: آماده شد. # =استعدى- ### || AUTO استعداء [عدو] الفرس: اسب را دوانيد،- الرجل: از آن مرد كمك ~~گرفت واز وى يارى خواست. # =الاستعداد- # [عد]: مص، «كان على استعداد PageV01P060 ### || AUTO للعمل»: آمادگى كار را داشت، تمايل وآمادگى. # =استعذى- ### || AUTO استعذاء [عذو] المكان: آن مكان را خوب وپاكيزه يافت. # =استعذب- # استعذابا [عذب]: آب گوارا خواست يا نوشيد؛ «خرج يستعذب الماء»: ### || AUTO براى بدست آوردن آب گوارا بيرون رفت،- الشي ء: آن چيز ms0138 را گوارا يافت. # =استعذر- ### || AUTO استعذارا [عذر] اليه: از او عذر وپوزش خواست. # =استعر- ### || AUTO استعارا [سعر]: افروخته شد،- الجرب فى البعير: بيمارى گرى بر ~~گردن شتر پديد آمد،- الشر: تبهكارى منتشر وپخش شد. # =استعرب- ### || AUTO استعرابا [عرب]: به ميان عربها داخل شد، خود را عرب كرد. # =استعرض- ### || AUTO استعراضا [عرض]: چيزهاى پهن خواست،- الشي ء: خواست كه آن چيز ~~بر وى عرضه شود،- الجنود: سربازان را سان ديد،- ه: به او گفت «اعرض علي ما ~~عندك»: آنچه كه دارى بر من عرضه كن. # =استعرف- ### || AUTO استعرافا [عرف] الشي ء: آن چيز را شناخت،- الى فلان: خود را به ~~او معرفى كرد تا وي را بشناسد. # =استعرق- ### || AUTO استعراقا [عرق]: به جاى گرم رفت تا عرق كند،- الشجر: ريشه هاى ~~درخت به زمين فرو رفت. # =استعز- ### || AUTO استعزازا [عزز] عليه: بر او سخت گرفت وچيره شد،- الله بفلان: ~~خدا او را مرگ دهد. # =استعسر- ### || AUTO استعسارا [عسر] الأمر: آن كار را سخت يافت،- الأمر عليه: آن ~~كار بر او سخت شد. # =استعسل- ### || AUTO استعسالا: عسل خواست،- ت النحل: زنبور عسل ساخت. # =استعشى- ### || AUTO استعشاء [عشو] الرجل: آن مرد را ستمكار يافت،- نارا: از آتش ~~نشانى راه يافت. # =استعصى- ### || AUTO استعصاء [عصي] سيده: از مالك خود نافرمانى كرد،- الشي ء عليه: ~~آن چيز بر وى سخت شد. # =استعصف- ### || AUTO استعصافا [عصف] الزرع: ساقه كشت برآمد. # =استعصم- ### || AUTO استعصاما [عصم]: آنچه را كه از وى نگهدارى كند يا پناه دهد ~~خواست،- به: به او پناه برد وملازم وى شد. # =استعط- ### || AUTO استعاطا [سعط] الدواء: دارو را به بينى خود داخل كرد. # =استعطى- ### || AUTO استعطاء [عطو]: عطا وبخشش خواست. # =استعطر- ### || AUTO استعطارا [عطر]: خود را معطر كرد. # =استعطف- ### || AUTO استعطافا [عطف] ه: از او خواست تا با وى مهربانى كند. # =استعطل- ### || AUTO استعطالا [عطل] ت المرأة: آن زن بى زيور شد. # =استعظم- ### || AUTO استعظاما [عظم]: تكبر كرد،- الأمر: آن كار را بزرگ شمرد، آن ~~چيز را انكار كرد،- الشي ء: بيشتر آن چيز را گرفت. # =استعفى- ### || AUTO استعفاء [عفو] من وظيفته: از كار خود استعفا كرد، كناره گيرى ~~كرد،- الرجل مكلفه: از تكليفى كه به او شده بود معذرت ms0139 خواست،- ت الإبل ~~اليبيس: شتران گياه خشك را به لب گرفته وپاك كردند. # =استعفر- ### || AUTO استعفارا [عفر]: بر روى آن چيز خاك نشست. # =استعقب- ### || AUTO استعقابا [عقب] ه: عورت يا لغزش او را خواست. # =استعلى- ### || AUTO استعلاء [علو] النهار: روز بلند شد،- ه: بر او چيره شد،- الشي ~~ء: از آن چيز بالا رفت. # =الاستعلام- ### || AUTO ج استعلامات [علم]: مص؛ «مكتب الاستعلامات»: دفتر اطلاعات ~~وراهنمائى لازم. نام ديگر آن «قسم الاستعلامات» است. # =استعلف- ### || AUTO استعلافا [علف] ت الدابة: ستور با آواز علف وگياه خواست. # =استعلم- ### || AUTO استعلاما [علم] ه الخبر: خبر را از او پرسيد. # =استعلن- ### || AUTO استعلانا [علن] الأمر: آن كار آشكار شد، مورد آگاهى قرار گرفت. # =استعم- ### || AUTO استعماما [عم]: عمامه پوشيد، عمامه بر سر نهاد،- ه: او را به ~~عمويى گرفت. # =الاستعمار- ### || AUTO [عمر]: مص، استعمار، تسلط كشورى بر كشورى ديگر. # =الاستعمال- # [عمل]: مص؛ «سهل الاستعمال»: # به آسانى بكار گرفتن؛ «سوء الاستعمال»: ### || AUTO سوء تصرف. بنا حق تصرف كردن. # =استعمر- ### || AUTO استعمارا [عمر] ه في المكان: او را در آن مكان جاى داد تا آنرا ~~آباد كند،- ت دولة بلاد غيرها: آن دولت كشور ديگرى را مستعمره خود ساخت. # =استعمل- # استعمالا [عمل] ه: او را عامل (حكمران، فرماندار ... ) تعيين كرد، از او ~~خواست كه كار كند،- الثوب: جامه را پوشيد،- الشي ء: در آن چيز تصرف كرد واز ~~آن استفاده نمود،- القوة او الوسيلة: نيرو يا وسيله بكار برد، بكار گرفت؛ ~~«استعمل معه وسائل العنف»: با او متوسل به نيروى سخت وبازدارنده شد،- ~~الآلة: با آن ابزار كار كرد. # =استعمل- ### || AUTO [عمل] فلان: والى يا حاكم يا نماينده سلطان شد. # =استعهد- # استعهادا [عهد] فلان من صاحبه: ### || AUTO فلانى با دوست خود عهد وپيمان بست،- فلانا من نفسه: از فلانى ~~در برابر حوادث ضمانت نمود. # =استعوى- ### || AUTO استعواء [عوي] ه: از او فريادرسى خواست،- القوم: از آن قوم ~~يارى خواست، آن قوم را به فتنه فراخواند. # =استعيا- ### || AUTO استعياء [عيي] بالأمر: كار را نتوانست به خوبى انجام دهد. # =استغاث- ### || AUTO استغاثة [غوث] الرجل وبه: از آن مرد يارى خواست. # =استغار- # استغارة [غور]: عليهم: آنها را غارت وچپاول ms0140 كرد،- الرجل: آن مرد خواست به ~~زمين گود وارد شود، سخت شد وذخيره كرد،- الجرح: زخم ورم كرد. PageV01P061 ### || AUTO =استغبى- ### || AUTO استغباء [غبو] ه: او را كودن شمرد. # =استغث- ### || AUTO استغثاثا [غث] الجرح: زخم را درمان كرد وچرك وخونابه آنرا ~~بيرون آورد. # =استغدر- ### || AUTO استغدارا [غدر] المكان: در آن مكان گل ولاى بسيار شد. # =استغر- # استغرارا [غر] بكذا: گول خورد،- ه: ### || AUTO سر زده بر او وارد شد. # =استغرب- # استغرابا [غرب] الشي ء: آن چيز را غريب وشگفت يافت،- الدمع: اشك جارى ~~شد،- في الضحك: بسيار خنديد. # =استغرب- ### || AUTO [غرب] في الضحك: سخت وبسيار خنديد. # =استغرد- ### || AUTO استغرادا [غرد] ه: او را به آواز خواندن واداشت. # =استغرق- ### || AUTO استغراقا [غرق] الشي ء: همه آن چيز را فرا گرفت،- فى النوم: ~~خوابش سنگين شد،- فى الضحك: بسيار خنديد،- الغاية: از حد خود تجاوز كرد. # =استغزر- ### || AUTO استغزارا [غزر]: به كسى چيزى داد تا افزون تر از او پس گيرد. # =استغش- ### || AUTO استغشاشا [غش] الرجل: به آن مرد گمان بد وخيانت برد، او را ~~نصيحت نكرد. # =استغشى- # استغشاء [غشو وغشي] ثوبه وبثوبه: ### || AUTO خود را در جامه اش پوشانيد تا نشنود ونبيند. # =استغضب- ### || AUTO استغضابا [غضب] عليه: بر او خشمگين شد. # =استغفر- ### || AUTO استغفارا [غفر] الله الذنب ومن الذنب: از خداوند متعال خواست ~~تا وي را بيامرزد؛ «استغفر الله»: اين تعبير معادل «لا، ابدا» بمعناى: نه، ~~به هيچوجه مى باشد. # =استغفل- ### || AUTO استغفالا [غفل] ه: او را غافلگير كرد. # =استغل- ### || AUTO ### || AUTO استغلالا [غل] الأرض: از محصول وغله زمين بهره ~~بردارى كرد،- الشي ء: از آن استثمار وبهره بردارى نمود،- الفرصة او الظروف: ~~فرصت را غنيمت شمرد واز آن استفاده كرد،- عبده: از برده خود خواست كه برايش ~~محصول دهد يا بدست آورد. # =استغلى- ### || AUTO استغلاء [غلو] الشي ء: بهاى آن چيز بنظرش گران آمد. # =استغلب- ### || AUTO استغلابا [غلب] عليه الضحك: خنده سخت وپياپى او را فرا گرفت. # =استغلظ- ### || AUTO استغلاظا [غلظ]: آن چيز سفت شد، سخت شد،- الشي ء: آن چيز را ~~سفت وغليظ يافت. # =استغلق- ### || AUTO استغلاقا [غلق] الباب: درب به سختى باز شد،- الكلام على فلان: ~~سخن بر او پيچيده شد ms0141 ونتوانست سخن بگويد، گنگ شد. # =استغنى- ### || AUTO استغناء [غني]: توانگر وبى نياز شد،- الله: از خدا خواست كه او ~~را توانگر كند،- عنه به: از او بى نياز شد. # =استغنم- ### || AUTO استغناما [غنم] الشي ء: آن چيز را غنيمت گرفت؛ «استغنم ~~الفرصة»: فرصت را غنيمت شمرد واز آن سود برد. # =استغوى- ### || AUTO استغواء [غوي] الرجل: آن مرد را گمراه كرد؛ «استغواه بالأماني ~~الكاذبة»: او را با وعده هاى پوچ فريب داد وگمراه كرد، گمراهى او را خواست. # =استغيل- # استغيالا [غيل] ت الشجرة: شاخه هاى درخت درهم پيچيده شد. # =استف- ### || AUTO استفافا [سف] الدواء: دارو را نكوبيده گرفت. # =استفاض- ### || AUTO استفاضة [فيض] الخبر: آن خبر پخش ومنتشر شد،- المكان: آن جاى ~~فراخ شد،- الوادي شجرا: دره فراخ وپر از درخت شد،- القوم فى الحديث: آن قوم ~~با هم سخن گفتند،- الرجل: از آن مرد خواست تا آبيارى كند. # =استفاق- ### || AUTO استفاقة [فوق] الرجل من نومه أو مرضه أو غفلته: آن مرد از خواب ~~بيدار شد، يا از بيمارى كه داشت بهبود يافت ويا از غفلت خود آگاه وبا خبر شد. # =استفتى- ### || AUTO استفتاء [فتو] العالم في مسألة: درباره مسأله اى از عالم فتوى خواست. # =الاستفتاء- ### || AUTO [فتو]: مص، مراجعه به آراء وافكار عمومى (رفراندوم) درباره ~~موضوعى مهم؛ «الاستفتاء الشعبى»: رأى عمومى افراد ملت. # =الاستفتاح- ### || AUTO [فتح]: مص؛ «حرف الاستفتاح» در اصطلاح نحويان: (ألا) است زيرا ~~با آن سخن آغاز مى شود مانند «ألا كل شي ء ما خلا الله باطل»: آيا نه اينكه ~~هر چيزى بجز خدا باطل است. # =استفتح- ### || AUTO استفتاحا [فتح] الأبواب: دربها را باز كرد، گشود،- الرجل: ~~خواستار پيروزى شد،- الأمر بكذا: كار را با چيزى آغاز كرد. # =استفحل- ### || AUTO استفحالا [فحل] الأمر: آن كار خطرناك شد. # =استفخر- ### || AUTO استفخارا [فخر] الشي ء: آن چيز را بسيار خوب وعالى شمرد، آن ~~چيز را با شكوه وعالى يافت. # =استفدح- ### || AUTO استفداحا [فدح] الأمر: آن امر را ناگوار يافت. # =استفرخ- ### || AUTO استفراخا [فرخ] الحمام: كبوتر را براى جوجه كشى گرفت،- الحمام: ~~كبوتر جوجه دار شد. # =استفرد- ### || AUTO استفرادا [فرد] ه: او را تنها يافت، در ms0142 حاليكه او تنها بود ~~بسوى وى رفت، او را يكتا وبى نظير شمرد،- الشي ء: آن چيز را از ميان ياران ~~خود بيرون برد،- بالأمر: در آن امر به تنهائى تصميم گرفت واقدام كرد. # =استفرع- ### || AUTO استفراعا [فرع] الشي ء: آغاز به آن كار كرد. # =استفرغ- # استفراغا [فرغ]: قي كرد،- جهده: ### || AUTO كوشش خود را كاملا بكار برد. # =استفرك- # استفراكا [فرك] الحب في السنبلة: ### || AUTO دانه در خوشه سفت ودرشت شد. # =استفره- ### || AUTO استفراها [فره] الدواب: دام وستوران را در رفاه قرار داد ~~وارزشمند شمرد. # =استفز- # استفزازا [فز] ه: او را سرگردان كرد، او را ناخورسند كرد، او را كشت، او ~~را از خانه بيرون كرد،- ه الخوف: ترس او را برانگيخت وسراسيمه كرد،- ه من ~~الشي ء: PageV01P062 ### || AUTO او را از آن هراس بيرون آورد. # =استفسر- ### || AUTO استفسارا [فسر] فلانا عن الامر: از فلانى خواست تا درباره آن ~~امر توضيح دهد،- ه الأمر: از او خواست تا درباره آن امر توضيح دهد. # =استفص- ### || AUTO استفصاصا [فص] منه شيئا: خواستار بيرون آوردن چيزى از آن شد. # =استفصل- ### || AUTO استفصالا [فصل]: از او خواست تا شرح وتفصيل دهد. # =استفضل- # استفضالا [فضل] من الشي ء: ### || AUTO بازمانده آن چيز را رها كرد. # =استفظع- ### || AUTO استفظاعا [فظع] الأمر: آن امر را وحشتناك يافت. # =استفع- ### || AUTO استفاعا [سفع] لونه: رنگ رخسار او از ترس ومانند آن دگرگون شد. # =استفقد- ### || AUTO استفقادا [فقد] المريض: از بيمار عيادت كرد. اين كلمه در زبان ~~متداول رايج است. # =استفك- ### || AUTO استفكاكا [فك] ه: خواستار رهائى ويا آزادى او شد. # =استفل- # استفالا [سفل]: پائين آمد. # =استفل- ### || AUTO استفلالا [فل] السيف: شمشير را شكافت، سوراخ كرد. # =استفلى- # استفلاء [فلي]: اظهار تمايل كرد وخواست تا خود را پاكيزه كند،- ه: ### || AUTO متعرض او شد تا سرش را با شمشير از بدنش جدا كند. # =استفلت- ### || AUTO استفلاتا [فلت] الشي ء من يده: آن چيز را از دستش ربود. # =استفلح- ### || AUTO استفلاحا [فلح] بالشي ء: بر آن چيز دست يافت وبدان رسيد. # =استفهم- ### || AUTO استفهاما [فهم] ه الأمر: از او خواست كه وى را از آن كار آگاه ~~كند ms0143 يا از آن خبر دهد. ### || AUTO =استقى- # استقاء [سقي] منه: از او خواست تا چيزى بنوشد،- من النهر: از رودخانه آب ~~برداشت. # =استقاء- ### || AUTO استقاءة [قيأ]: خود را به قى كردن زد. # =استقات- ### || AUTO استقاتة [قوت] فلانا: از فلانى قوت وروزى خواست. # =استقاد- # استقادة [قود]: خوار وزبون شد،- له: از او فرمانبردارى كرد،- الأمير: ### || AUTO از حاكم خواست تا كشنده را قصاص كند وبكشد. # =استقال- ### || AUTO استقالة [قيل] من منصبه: از مقام خود درخواست كناره گيرى كرد،- ~~ه البيع: از او خواست تا معامله فروش را فسخ كند. # =الاستقالة- ### || AUTO [قيل]: درخواست كناره گيرى ويا استعفا از منصب ومقام. # =استقام- ### || AUTO استقامة [قدم]: استوار شد، «استقام له الأمر»: آن كار براى او ~~استوار ومناسب شد،- الشعر: وزن شعر درست شد،- المتاع: متاع يا كالا را قيمت ~~گذارى كرد،- ت المرأة: آن زن آبستن شد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الاستقبال- ### || AUTO [قبل]: مص،- من الزمان: زمان آينده؛ «حفلة استقبال»: جشن يا ~~ميهمانى به افتخار شخصى يا بمناسبت روزى خوش؛ «ردهة الاستقبال»: اطاق بزرگ ~~پذيرائى از ميهمانان. # =استقبح- ### || AUTO استقباحا [قبح] الشي ء: آن چيز را زشت وپليد دانست. # =استقبل- ### || AUTO استقبالا [قبل] الرجل: بسوى آن مرد آمد،- الشي ء: با آن چيز ~~روبرو شد، روياروي او ايستاد، ضد كلمه (استدبره) است. # =استقتل- ### || AUTO استقتالا [قتل]: خود را براى كشته شدن آماده كرد وتا حد مرگ ~~قتال نمود،- فى الأمر: بر سر آن كار خود را به كشتن داد، در آن كار بسيار كوشيد. # =استقد- ### || AUTO استقدادا [قد] الأمر: آن كار يكسان شد، پى در پى دوام يافت. # =استقدح- ### || AUTO استقداحا [قدح] زناده: از آتش زنه آتش بيرون كرد. # =استقدر- ### || AUTO استقدارا [قدر] الله خيرا: از خداوند خواست تا در انجام آن كار ~~توفيق يابد. # =استقدم- ### || AUTO استقداما [قدم]: در كار خود كوشا شد،- القوم: پيشاپيش آن قوم ~~قرار گرفت،- الرجل: از آن مرد خواست تا نزد وى بيايد. # =استقذر- ### || AUTO استقذارا [قذر] الشي ء: آن چيز را چرك وپليد شمرد، بعلت چركى ~~آن چيز را مكروه وبد دانست. # =استقذف- # استقذاقا [قذف] فلانا بالحجر: ### || AUTO سنگ بر فلانى ms0144 انداخت،- الرجل: به آن مرد تهمت ناروا زد. # =استقر- # استقرارا [قر] بالمكان: در آن جاى ماندگار شد، اقامت كرد،- الرأي على كذا: ### || AUTO فلان امر يا كار مقرر گرديد. # =استقرى- # استقراء [قرو] الأمر: آن امر را بررسى ودنبال كرد. # =استقرى- ### || AUTO استقراء [قري]: خواستار ميهمانى شد،- البلاد: شهرها را به سفر ~~وسير وسياحت پرداخت. # =استقرأ- ### || AUTO استقراء [قرأ] فلانا: از فلانى خواست تا بخواند،- الأمور: امور ~~را براى شناخت خواص آنها بررسى كرد. # =استقرب- ### || AUTO استقرابا [قرب] الشي ء: آن چيز را نزديك يافت. اين كلمه ضد ~~(استبعده) است. # =استقرض- ### || AUTO استقراضا [قرض] منه: از او وام خواست. # =استقرن- ### || AUTO استقرانا [قرن] لفلان: از ياران ونزديكان فلانى شد،- الرجل ~~للأمر: بر آن كار توانا شد،- الدم فى العرق: خون در رگ زياد شد،- الدمل: ~~زخم رسيده شد وموقع شكافتن آن رسيد. # =استقسم- ### || AUTO استقساما [قسم]: خواستار تقسيم آن چيز شد، بين دو كار انديشيد ~~وفكر كرد،- ه بالله: از او خواست كه به خدا سوگند خورد. # =استقص- ### || AUTO استقصاصا [قص] ه: از او خواست تا دشمنش را قصاص كند وانتقام وى ~~را بگيرد. # =استقصى- # استقصاء [قصو] المسألة وفيها: در پيرامون آن مسأله وبحث در آن نهايت PageV01P063 ### || AUTO كوشش را نمود. # =استقصر- ### || AUTO استقصارا [قصر] ه: او را كوتاه شمرد، او را گناهكار دانست. # =استقض- # استقضاضا [قض] الهم: خواستار برطرف شدن اندوه شد،- الطعام والمكان: ### || AUTO در آن غذا ويا جاى سنگ ريزه بسيار بود،- المضجع: جاى استراحت ~~خود را ناهموار يافت. # =استقضى- # استقضاء [قضي] فلانا الدين: از او خواست كه بدهى خود را بپردازد،- ~~السلطان فلانا علينا: سلطان فلانى را بر ما قاضى تعيين كرد،- ه: او را براى ~~داورى وقضاوت خواست. # =استقضي- ### || AUTO [قضي] فلان: فلانى قاضى شد. # =استقطر- ### || AUTO استقطارا [قطر] الماء وغيره: آب وجز آن را تقطير كرد وبه آن ~~پرداخت. # =استقطع- ### || AUTO استقطاعا [قطع] ه بلدا أو ثوبا: از او خواست تا جامه اى برايش ~~ببرد ويا غله شهرى را به او بدهد. # =استقف- ### || AUTO استقفافا [قف]: آن مرد منقبض ومتشنج وگرفته شد. # =استقفى- ### || AUTO استقفاء [قفو] فلانا بالعصا: فلانى را از پشت سر با عصا ms0145 زد. # =استقفل- ### || AUTO استقفالا [قفل] الباب: درب بسته شد،- الرجل: آن مرد بخيل شد. # =استقل- ### || AUTO استقلالا [قل] الشي ء: آن چيز را اندك ديد وكم شمرد، آن چيز را ~~برداشت وبالا برد،- بالأمر: بر آن كار توانا شد،- برأيه: در رأى خود مستبد ~~شد،- بكذا: آن كار را به تنهائى انجام داد،- ت البلاد: آن كشور مستقل شد،- ~~الطائرة: سوار هواپيما شد،- الطائر فى طيرانه: پرنده در پرواز اوج گرفت،- ~~السحاب: ابر بالا گرفت،- ته الرعدة: رعد او را لرزانيد،- القوم: آن قوم از ~~آن جاى رفتند،- فلان غضبا: از بسيارى خشم از جاى خود برخاست. # =الاستقلال- ### || AUTO [قل]: مص، استقلال كشور كه بيگانه در آن حكومت نكند. # =استقوى- ### || AUTO استقواء [قوي]: نيرومند شد. # =استقوس- ### || AUTO استقواسا [قوس] الرجل: پشت آن مرد خميده شد. # =استك- ### || AUTO استكاكا [سك] النبات: گياه بهم پيچيده شد،- ت المسامع: گوشها ~~كر شدند،- البيت: شكاف يا روزنه خانه بسته شد. # =استكار- ### || AUTO استكارة [كور]: بار را بر دوش خود حمل كرد، شتاب كرد. # =استكان- # استكانة [سكن]: فروتن وزبون شد. # =استكان- ### || AUTO استكانة [كون] لفلان: به فلانى فروتنى كرد. # =استكبر- ### || AUTO استكبارا [كبر]: خود بزرگ بين ومتكبر شد،- الأمر: آن امر را ~~بزرگ يافت ويا بزرگ شمرد. # =استكتب- ### || AUTO استكبابا [كتب] ه الشي ء: از او خواست تا آن چيز را برايش ~~بنويسد،- ه القصيدة: از او خواست آن قصيده شعرى را برايش بخواند تا ~~بنويسد،- الغلام: آن جوان را براى خود نويسنده گرفت. # =استكتم- ### || AUTO استكتاما [كتم] السر فلانا: از او خواست تا راز را پنهان كند. # =استكثر- ### || AUTO استكثارا [كثر] الشي ء: آن چيز را بسيار ديد يا بسيار شمرد،- ~~من الشي ء: آن كار را بسيار انجام داد، آن چيز را بسيار خواست. # =استكثف- ### || AUTO استكثافا [كثف] الشي ء: آن چيز انبوه ومتراكم شد،- الشي ء: آن ~~چيز را انبوه ومتراكم يافت،- الأمر: آن كار بالا گرفت وپر دامنه شد. # =استكرى- ### || AUTO استكراء [كري] الدار وغيرها: خانه وجز آن را كرايه كرد يا به ~~اجاره گرفت. # =استكرش- ### || AUTO استكراشا [كرش] الرجل: چهره آن مرد گرفته وعبوس شد،- الجدى: ~~شكم بزغاله بزرگ شد وبه خوردن روى آورد. # =استكرم- ### || AUTO استكراما ms0146 [كرم]: چيزهاى گرانبها ونفيس را برگزيد،- الشي ء: آن ~~چيز را ارزنده خواست، ارزنده يافت. # =استكره- ### || AUTO استكراها [كره] الشي ء: آن چيز را زشت ومكروه شمرد. # =استكسى- ### || AUTO استكساء [كسو] فلانا: از فلانى جامه اى خواست. # =استكسب- ### || AUTO استكسابا [كسب] فلانا: فلانى را به كار وكسب واداشت. # =الاستكشاف- # [كشف]: مص،- (اع): ### || AUTO بدست آوردن اطلاعات از پايگاههاى دشمن، عمليات اكتشافى؛ ~~«طائرات استكشاف»: هواپيماهاى اكتشافى. # =استكشط- # استكشاطا [كشط] الشي ء: پوشش يا سر پوش آن چيز را برداشت،- البعير: ### || AUTO هنگام آن رسيد كه پوست شتر را در آورد. # =استكشف- ### || AUTO استكشافا [كشف] عن الشي ء: از او خواست كه آن چيز را برايش ~~برهنه يا آشكار كند. # =استكف- ### || AUTO استكفافا [كف] الشعر: موى انبوه شد،- الشي ء: آن چيز را در كف ~~خود گرفت،- الناس: دست خود را بسوى مردم دراز كرد وچيزى خواست،- عينه: دست ~~خود را در آفتاب بر روى چشم نهاد تا چيزى را ببيند،- الناظر: نگاه كننده ~~دست خود را بر روى ابرويش نهاد تا جلوى تابش خورشيد را بگيرد،- ت عينه: چشم ~~او زير كف دست را نگريست،- الشي ء: آن چيز بسان كفه ترازو گرد شد،- ت ~~الحية: مار همچون كفه ترازو يا سنگ آسياب گرد شد،- به الناس: مردم گرد او ~~جمع شدند،- الناس حوله: مردم گرد او جمع شدند وبسوى او توجه داشتند،- فلان ~~بالصدقة: فلانى دست خود را براى گرفتن صدقه دراز كرد،- ه عن الشي ء: از او ~~خواست كه از آن چيز دست بردارد. # =استكفى- ### || AUTO استكفاء [كفي] الرجل الشي ء: از آن مرد چيزى خواست تا ويرا ~~كفايت كند. # =استكفأ- ### || AUTO استكفاء [كفأ] ت فلانا: از فلانى خواستم آنچه كه در ظرف خود ~~دارد به ظرف من بريزد. # =استكلأ- # استكلاء [كلأ]: گياه وعلوفه PageV01P064 ### || AUTO خواست،- المكان: در آن جاى گياه بسيار شد. # =استكلب- ### || AUTO استكلابا [كلب] الرجل: آن مرد همچون سگان عوعو كرد،- الكلب: آن ~~سگ به خوردن گوشت مردم معتاد شد. # =استكمل- ### || AUTO استكمالا [كمل] الشي ء: آن چيز را كامل وتمام كرد. # =استكن- # استكانا [سكن]: خوار وزبون شد. # =استكن- ### || AUTO استكنانا [كن]: پنهان شد، به ms0147 خانه وكاشانه خود برگشت. # =استكوى- ### || AUTO استكواء [كوي] فلانا: از او خواست كه موضع درد را داغ كند،- ~~الرجل: هنگام داغ كردن موضع آن مرد رسيد. # =استل- ### || AUTO استلالا [سل] الشي ء من الشي ء: چيزى را از چيزى بيرون كشيد. # =استلاط- ### || AUTO استلاطة [لوط] ه: او را فرزند خود خواند ولى فرزند او نبود. # =استلاق- ### || AUTO استلاقة [ليق] ه به: آن چيز را به آن چسبانيد. # =استلام- ### || AUTO استلامة [لوم]: سزاوار سرزنش شد،- اليهم: با وضعى نكوهيده نزد ~~آنها رفت،- الى ضيفه: به ميهمان خود نكوئى نكرد. # =استلان- ### || AUTO استلانة [لين] الشي ء: آن چيز را نرم يافت يا نرم شمرد. # =استلأ- ### || AUTO استلاء [سلأ] السمن: روغن را تصفيه كرد، صاف كرد. # =استلأك- # استلئاكا [لأك] له: نامه خود را براى او فرستاد. # =استلأم- # استلئاما [لأم]: زره پوشيد،- الحجر الأسود: حجر الأسود را دست ماليد،- الرجل: ### || AUTO آن مرد از ناكسان زن گرفت،- اطهارا: با ناكسان خويشى نمود،- ~~الأب: او پدرى پست وبدخوى داشت. # =استلب- # استلابا [سلب] ه ثوبه: جامه او را دزديد وبسرقت برد. # =استلب- ### || AUTO استلبابا [لب] زيدا: خرد او را آزمايش كرد. # =استلبأ- ### || AUTO استلباء [لبأ] الجدي الشاة: بزغاله از گوسفند پس از زائيدن ~~نخستين بار شير خورد. # =استلبث- ### || AUTO استلباثا [لبث] ه: او را سست وكند يافت. # =استلبن- ### || AUTO استلبانا [لبن]: شير خواست. # =استلت- ### || AUTO استلاتا [سلت] القصعة: كاسه غذا را با انگشت پاك كرد. # =استلج- ### || AUTO استلجاجا [لج] متاع فلان: متاع وچيزهاى او را مدعي شد،- ~~بيمينه: در سوگند خود پا فشارى كرد وكفاره نداد به گمان اينكه راستگو است. # =استلجم- ### || AUTO استلجاما [لجم] فلانا الفرس: از فلانى خواست تا آن اسب را لگام كند. # =استلحج- ### || AUTO استلحاجا [لحج] الباب: درب باز نشد. # =استلحق- ### || AUTO استلحاقا [لحق] ه: او را بخود نسبت داد ومدعي آن شد،- الرجل: ~~به كشت زراعت ديم پرداخت. # =استلحم- # استلحاما [لحم] الزرع: درخت پيچيده شد،- الخطب فلانا: آن كار سخت در ~~فلانى اثر گذاشت،- الطريق: راه فراخ شد،- الطريق او الطريدة: در پى راه ~~فراخ وشكار روان شد. # =استلحم- ### || AUTO [لحم] الرجل: آن مرد به جنگ افتاد وراه گريزى نيافت. # =استلذ- ### || AUTO استلذاذا [لذ] الشي ms0148 ء: آن چيز را خوشمزه يافت. # =استلزم- ### || AUTO استلزاما [لزم] الشي ء: آن چيز را لازم شمرد، آن چيز را ضرورى دانست. # =استلطف- ### || AUTO استلطافا [لطف] ه: آن چيز را لطيف ونرم يافت،- الشي ء بجنبه: ~~آن چيز را به پهلوى خود چسبانيد. # =استلغى- ### || AUTO استلغاء [لغو] فلانا: از فلانى باز پرسى كرد وبه سخنان او گوش داد. # =استلفت- ### || AUTO استلفاتا [لفت] النظر: آن چيز را مورد نظر وتوجه قرار داد. # =استلقى- # استلقاء [سلق]: بر پشت خوابيد. # =استلقى- ### || AUTO استلقاء [لقي] على قفاه: آن مرد به پشت خوابيد. # =استلم- ### || AUTO استلاما [سلم] الشي ء: آن چيز را تحويل گرفت،- الزرع: خوشه كشت ~~بر آمد،- الحجر الأسود: حجر الأسود را با دست مسح كرد يا آنرا با بوسه لمس ~~كرد، آنرا بوسيد، اين تعبير گاهى در غير از حجر الأسود نيز گفته مى شود ~~مانند «استلمت يده» دست او را لمس كردم يا بوسيدم. # =استلهى- ### || AUTO استلهاء [سهو] صاحبه: چشم به راه دوست خود بود، از او خواست كه ~~بايستد،- الشي ء: آن چيز را بسيار كرد، آن چيز را بلعيد. # =استلهم- ### || AUTO استلهاما [لهم] الله خيرا: از خدا خواست تا خير وخوبى بدل او ~~اندازد. # =استلوى- ### || AUTO استلواء [لوو] بهم الدهر: روزگار آنها را نابود كرد. # =استليث- ### || AUTO استلياثا [ليث]: او مانند شير شد. # =استمات- ### || AUTO استماتة واستماتا [موت]: پس از لاغرى فربه شد، براى خود مرگ ~~آرزو كرد، در پى آن چيز به هر وسيله كه بود رفت، آن چيز سست شد،- الثوب: ~~جامه كهنه وفرسوده شد. # =استماح- ### || AUTO استماحة [ميح] ه: از او بخشش خواست، از او شفاعت كردن خواست. # =استماز- ### || AUTO استمازة [ميز]: از ديگران جدا شد وگوشه تنهائى برگزيد، از آن ~~دور شد. # =استمال- # استمالة [مول]: پولدار شد، پول ودارائى او بسيار شد. # =استمال- ### || AUTO استمالة [ميل]: خميده شد،- فلانا وبقلبه: از فلانى استمالت كرد ~~يا دل او را بدست آورد، از او مهربانى خواست،- مما في الوعاء: آنچه كه در ~~كاسه بود گرفت،- الطعام ونحوه: مواد غذائى ومانند آنرا با دو كف دست يا ~~بازوان خود كيل كرد. # =استمتع- ### || AUTO ms0149 استمتاعا [متع] بكذا أو من كذا: به چيزى يا از چيزى مدتى دراز ~~لذت برد وبرخوردار شد،- بماله: با پول ودارائى خود در رفاه زندگى كرد. # =استمجد- # استمجادا [مجد]: خواستار بزرگى وبزرگوارى شد، با صفات نيك امتياز PageV01P065 ### || AUTO يافت. # =استمخر- ### || AUTO استمخارا [مخر] الريح: با بينى خود مواجه با باد شد، جهت وزش ~~باد را يافت وپشت به آن نمود. # =استمد- # استمدادا [مد] من الدواة: از آن دوات جوهر يا مركب برداشت،- منه كذا: ### || AUTO ### || AUTO از او چيزى گرفت، القوم الأمير على العدو: آن قوم ~~از فرمانده بر عليه دشمن كمك ويارى خواستند. # =استمر- ### || AUTO استمرارا [مر]: بر يك روش ويا يك حال همواره ثبات ودوام داشت، ~~رفت وگذشت،- به على كذا: او را بر آن چيز تثبيت كرد،- بالشي ء: در برداشتن ~~آن چيز توانا شد،- الرجل: كار آن مرد استوار ونيكو شد،- الشي ء: آن چيز را ~~تلخ يافت. # =استمرى- ### || AUTO استمراء [مري] اللبن ونحوه: شير ومانند آنرا بيرون آورد وروان ساخت. # =استمرأ- ### || AUTO استمراء [مرأ] الطعام: غذا را نيكو يافت ويا آنرا گوارا شمرد. # =استمزج- ### || AUTO استمزاجا [مزج] ه: با او آميزش كرد تا خواسته او را دريابد؛ ~~«استمزج رأيه» رأي ونظر او را خواست. # =استمسك- ### || AUTO استمساكا [مسك] به: به او گرايش كرد،- عن كذا: از آن چيز خود ~~دارى كرد،- بوله: پيشاب او بند آمد،- الرجل على الراحلة: توانست بر شتر ~~سوار شود وخود را بر آن نگهدارد. # =استمشى- ### || AUTO استمشاء [مشو] الرجل: آن مرد داروى مسهل نوشيد. # =استمطر- ### || AUTO استمطارا [مطر] الله: از خداوند خواست تا باران ببارد،- ثوبه: ~~جامه خود را در باران پوشيد،- المكان او الزرع: آن مكان يا آن كشت نيازمند ~~باران شد،- الرجل: آن مرد خود را از باران پوشانيد، آن مرد خاموش شد،- ~~فلانا من فلان: فلانى از فلان نكوئى خواست،- للسياط: خود را در معرض ضربات ~~تازيانه قرار داد. # =استمع- ### || AUTO استماعا [سمع] له واليه: به او گوش داد. # =استمعز- ### || AUTO استمعازا [معز]: در آن كار كوشش كرد. # =استمكن- ### || AUTO استمكانا [مكن] من الأمر: در آن كار توانائى يافت يا پيروز شد. # =استمل- # استمالا [سمل] ms0150 عينه: چشم او را از كاسه در آورد. # =استمل- ### || AUTO استملالا [مل] الشي ء: از آن چيز خسته ودلگير شد. # =استملى- ### || AUTO استملاء [ملو] ه الكتاب: از او خواست تا كتاب يا نامه را برايش ~~ديكته كند يا نويساند. # =استملح- ### || AUTO استملاحا [ملح] الشي ء: آن چيز را زيبا ودلپذير يافت. # =استملق- ### || AUTO استملاقا [ملق] الولد أمه: كودك از پستان مادر شير خورد. # =استملك- ### || AUTO استملاكا [ملك] الشي ء: از راه قانون مالك ودارنده آن چيز شد ~~وبا دادن عوض آن چيز را از تصرف مالك قبلى در آورد. # =استمن- ### || AUTO استمنانا [من] ه: از او مهربانى ومرحمت خواست. # =استمنح- ### || AUTO استمناحا [منح] ه: از او عطا وبخشش خواست. # =استمهى- ### || AUTO استمهاء [مهي] الفرس: تا آنجا كه توانست اسب را دوانيد،- ~~القوم: آن قوم بر دشمن تاختند واو را از پاى در آوردند. # =استمهد- ### || AUTO استمهادا [مهد] فراشا: فرش گسترانيد. # =استمهل- # استمهالا [مهل] ه: از او انتظار داشت، از او مهلت خواست. # =استن- # استنانا [سن] الرجل: آن مرد دندانهاى خود را خلال وپاك كرد،- الطريق: راه ~~آشكار شد،- بسنته: به روش او عمل كرد،- الفرس: اسب رو به جلو وبه عقب ~~دويد،- الماء: آب ريخته شد،- السراب: ### || AUTO سراب تكان خورد. # =استناء- ### || AUTO استناءة [نوأ] النجم: ستاره در مغرب غروب كرد ودر همان وقت ~~ستاره اى ديگر در مقابلش از مشرق طلوع نمود،- فلانا: از فلانى طلب بخشندگى كرد. # =استناب- ### || AUTO استنابة [نوب] ه: او را نماينده يا جانشين خود قرار داد. # =استناح- ### || AUTO استناحة [نوح] الرجل: آن مرد بگونه اى گريست كه ديگرى را به ~~گريه در آورد،- ت المرأة: آن زن شيون وزارى كرد،- فلانا: فلانى را به گريه ~~در آورد،- الذئب: گرگ زوزه كشيد. # =استناخ- ### || AUTO استناخة [نوخ] الجمل: شتر روى زانو خوابيد. # =استنار- ### || AUTO استنارة [نور] البيت: خانه روشن شد،- به: از آن چيز كسب ~~روشنائى كرد،- عليه: بر او دست يافت وپيروز شد،- المرأة: آن زن را از شك ~~وترديد بدور كرد. # =استنال- ### || AUTO استنالة [نيل] ه: از او خواستار برآورده شدن خواسته اش شد. # =استنام- ### || AUTO استنامة [نوم] الرجل: آن مرد خوابيد، خواست كه بخوابد، ms0151 خود را ~~به خواب زد،- اليه: بسان خفته آرام به او اعتماد كرد،- الى الشي ء: با آن ~~چيز مأنوس وسرگرم شد. # =استنبأ- ### || AUTO استنبائا [نبأ] الرجل: از آن مرد كسب خبر واطلاعات كرد،- ~~النبأ: بدنبال كسب خبر رفت. # =استنبث- ### || AUTO استنباثا [نبث] عن السر: براى پى بردن به راز كوشيد. # =استنبح- ### || AUTO استنباحا [نبح] ه: سگ را به پارس كردن وزوزه كشيدن در آورد. # =استنبط- # استنباطا [نبط] الشي ء: آن چيز را پس از پنهان بودن آشكار كرد، آن چيز را ~~اختراع كرد،- الفقيه: فقيه با درايت واجتهادى كه داشت توانست نظر خود را ~~درباره موضوعي از فقه بيان كند؛ «استنبط رأيا حسنا او معنى صائبا»: نظرى ~~خوب ويا معنائى درست بدست آورد،- من فلان خيرا: از فلانى نتيجه خوبى گرفت،- ~~البئر: آب PageV01P066 ### || AUTO چاه را بيرون كشيد،- العرب: آن گروه از عرب (نبيط) شدند. نبيط ~~بر مردم عوام اطلاق مى شود ونيز به عربهائى كه ساكن عراق ويا جنوب فلسطين ~~بودند گفته مى شد. # =استنبل- ### || AUTO استنبالا [نبل] الرجل: از آن مرد تير خواست،- المال: بهترين آن ~~مال را گرفت. # =استنبه- ### || AUTO استنباها [نبه] من نومه: از خواب بيدار شد. # =استنتج- ### || AUTO استنتاجا [نتج]: خواستار غله ومحصول شد، از مقدمات نتيجه گرفت. # =استنثر- ### || AUTO استنثارا [نثر]: آب به بينى خود كشيد وسپس با تنفس از بينى ~~بيرون ريخت. # =استنثل- ### || AUTO استنثالا [نثل] الكنانة: تركش را از تيرها خالى كرد. # =استنجى- ### || AUTO استنجاء [نجو] من كذا: از چيزى رهائى يافت،- الشي ء من فلان: ~~آن چيز را از فلانى بازيافت،- الرجل: آن مرد شتاب كرد، گريخت، موضع بيرون ~~آمدن مدفوع را شست وپاك كرد،- الشجرة: درخت را از ريشه كند،- الثمر: ميوه ~~را از درخت چيد،- القوم: آن قوم خرماى رسيده بدست آوردند يا آنرا خوردند. # =استنجب- ### || AUTO استنجابا [نجب]: چيزهاى نفيس وبسيار خوب خواست. # =استنجح- ### || AUTO استنجاحا [نجح] فلانا حاجته: از فلانى خواست تا نيازمندى وي را ~~بر آورد. # =استنجد- ### || AUTO استنجادا [نجد] فلان: فلانى شجاع وقهرمان شد، پس از ناتوانى ~~نيرومند شد،- فلانا وبه: از فلانى كمك ويارى خواست،- عليه: بر او گستاخى ~~كرد در ms0152 حاليكه قبلا از او بيم وهراس داشت. # =استنجز- ### || AUTO استنجازا [نجز] الحاجة أو الوعد: از او خواست كه نياز وى را بر ~~آورد يا به وعده خود وفا كند. # =استنجش- ### || AUTO استنجاشا [نجش] الشي ء: آن چيز را استخراج كرد يا بيرون كشيد،- ~~الصيد: شكار را بر انگيخت وسرگردان كرد. # =استنجع- # استنجاعا [نجع] القوم الكلأ: آن قوم براى بدست آوردن گياه وعلوفه بسوى آن ~~شتافتند. # =استنجع- ### || AUTO [نجع] به وعنه: غذا گوارا وچرب شد. # =استنجف- ### || AUTO استنجافا [نجف] الشي ء: آن چيز را بيرون كشيد، در آورد،- ~~الشاة: از پستان گوسفند شير دوشيد وآنرا خالى كرد،- ت الريح السحاب: باد ~~ابر را پراكنده كرد واز ميان برداشت. # =استنجل- ### || AUTO استنجالا [نجل] المكان: در آن مكان آبهاى زير زمينى وچشمه ~~سارها بسيار شد. # =استنحس- # استنحاسا [نحس] الأخبار وعنها: # اخبار را از او به فال بد گرفت،- الأخبار: ### || AUTO براى بدست آوردن اخبار وكنجكاوى آن كوشيد. # =استند- ### || AUTO استنادا [سند] إليه: بر او اعتماد كرد. # =استندر- ### || AUTO استندارا [ندر] ه: آن چيز را كمياب دانست،- القوم اثره: آن قوم ~~در پى او بودند واز وى مراقبت كردند. # =استنده- ### || AUTO استنداها [نده]: استوار شد، استقامت يافت. # =استنزع- ### || AUTO استنزاعا [نزع] ه عن الشي ء: از او خواست تا از آن چيز دست ~~بردارد. # =استنزف- ### || AUTO استنزافا [نزف] الدمع أو الماء: اشك چشم يا آب را بيرون كشيد. # =استنزل- # استنزالا [نزل] ه: او را پائين آورد، از او خواست تا بسوى او پائين آيد،- ~~ه عن رأيه او حقه: از او خواست كه از نظر وحق خود صرفنظر كند. # =استنزل- ### || AUTO [نزل] فلان: به فلانى تنزل مقام ورتبه داده شد. # =استنزه- ### || AUTO استنزاها [نزه] عن كذا: از آن چيز خود را دور نگهداشت،- فلان: ~~فلانى خواستار گردش وتفريح شد. # =استنسأ- ### || AUTO استنساء [نسأ] غريمه: از او خواست تا بدهى خود را با دادن مهلت ~~وتمديد بپردازد. # =استنسب- ### || AUTO استنسابا [نسب]: نسب خود را اعلام كرد،- الرجل: از آن مرد ~~خواست تا نسب خود را بيان كند،- الشي ء: آن چيز را مناسب يافت. # =استنسخ- ### || AUTO استنساخا [نسخ] الشي ء: آن چيز ms0153 را نسخ وباطل كرد، خواستار نسخ ~~وباطل كردن آن چيز شد. # =استنسر- ### || AUTO استنسارا [نسر] الطائر: در نيرومندى بسان كركس شد. # =استنشى- ### || AUTO استنشاء [نشو] الريح: باد را استنشاق كرد وبوئيد،- الخبر: خبر ~~را پيگيرى كرد تا بداند از كجا آمده است. # =استنشأ- ### || AUTO استنشاء [نشأ] فلانا قصيدة أو خطبة: از او خواست تا قصيده وبا ~~خطبه اى ايراد كند،- الأخبار: رويدادها را دنبال وپيگيرى كرد،- العلم في ~~المفازة: پرچم را در بيابان برافراشت. # =استنشد- ### || AUTO استنشادا [نشد] ه الشعر: از او خواست تا شعر بسرايد. # =استنشر- ### || AUTO استنشارا [نشر] الخبر: خواستار پخش خبر شد. # =استنشط- ### || AUTO استنشاطا [نشط] الجلد: پوست چروكيده ومنقبض شد. # =استنشق- ### || AUTO استنشاقا [نشق] الماء في أنفه: آب در بينى خود كشيد،- الريح او ~~النشوق: باد يا داروى بوئيدنى را بوئيد. # =استنصت- ### || AUTO استنصاتا [نصت]: ساكت ماند،- ه: از او خواست تا به سخنانش گوش دهد. # =استنصح- ### || AUTO استنصاحا [نصح] ه: او را پند دهنده شمرد. # =استنصر- ### || AUTO استنصارا [نصر] ه: از او يارى خواست واستمداد كرد،- به: از او ~~خواست كه به فرياد او برسد،- فلانا على فلان: از وى خواست تا او را بر ~~ديگرى يارى كند. # =استنصف- # استنصافا [نصف]: از او عدل وانصاف خواست،- من فلان: تمامى حق PageV01P067 ### || AUTO خود را از او گرفت. # =استنصل- ### || AUTO استنصالا [نصل] ه: آن چيز را بيرون آورد،- ت الريح اليبس: باد ~~گياه خشك را از زمين بر كند. # =استنض- ### || AUTO استنضاضا [نض] حقه من فلان: حق خود را بتدريج از او گرفت،- ~~المعروف أو الخبر: خواستار بخشش يا خبر شد. # =استنضج- ### || AUTO استنضاجا [نضج] يد الشاة: سر دست گوسفند را پخت. # =استنضر- ### || AUTO استنضارا [نضر] الشي ء: آن چيز را تر وتازه يافت يا شمرد. # =الاستنطاق- ### || AUTO [نطق]: مص باز جوئى، باز پرسى كه وسيله باز پرس دادگسترى انجام ~~مى شود. # =استنطع- ### || AUTO استنطاعا [نطع] لونه: رنگ او دگرگون شد. # =استنطق- ### || AUTO استنطاقا [نطق] ه: با او سخن گفت، از او خواست تا سخن بگويد،- ~~ه فى اصطلاح اصحاب القانون: از او گزارش خواست تا بگونه سؤال وجواب پاسخ دهد. # =استنظر- ### || AUTO استنظارا [نظر] ه: انتظار ms0154 او را كشيد، از او مهلت خواست. # =استنظف- ### || AUTO استنظافا [نظف]: چيز پاك وپاكيزه خواست،- الوالي الخراج: حاكم ~~خراج وماليات را وصول كرد،- فلان الشي ء: فلانى تمام آن چيز را گرفت،- ~~الفصيل ما في ضرع أمه: بچه شتر يا گوساله آنچه از شير كه در پستان مادرش ~~بود خورد. # =استنعى- ### || AUTO استنعاء [نعي] القوم: آن قوم بر كشتگان خود شيون وزارى كردند ~~تا ديگران را برانگيزند وانتقام بگيرند، آن قوم پراكنده وپخش شدند،- ذكر ~~فلان: خبر درگذشت فلانى پخش شد،- الشر بفلان: به فلانى پياپى گزند وآسيب ~~رسيد،- الراعي الغنم: چوپان پيشاپيش گله گوسفند راه رفت وآنها را آواز داد ~~تا بدنبالش بيايند، حب الخمربه: دوست داشتن مي او را به زياده روى كشانيد. # =استنعت- ### || AUTO استنعاتا [نعت] ه الشي ء: از او خواست تا آن چيز را برايش ~~توصيف كند. # =استنعش- ### || AUTO استنعاشا [نعش]: پس از سستى دوباره جان گرفت ونيرومند شد. # =استنفج- ### || AUTO استنفاجا [نفج] الشي ء: آن چيز را بيرون آورد وآشكار ساخت. # =استنفد- ### || AUTO استنفادا [نفد] الشي ء: آن چيز را از بين برد يا نابود كرد،- ~~وسعه: همه توان خود را بكار گرفت. # =استنفر- ### || AUTO استنفارا [نفر] الظبى: آهو گريخت،- ه: آن را گريزانيد،- القوم: ~~از آن قوم كمك ويارى خواست تا بشتابند وبه پيش روند. # =استنفض- ### || AUTO استنفاضا [نفض] الشي ء: آن چيز را بدست آورد يا استخراج كرد،- ~~المكان: آن مكان را خوب برانداز كرد تا آنچه در آنست بشناسد،- القوم: آن ~~قوم را با دقت نگريست وبرانداز كرد،- الأمير: امير يا فرمانده پيشاهنگ ~~فرستاد. # =استنفع- ### || AUTO استنفاعا [نفع] ه: از آن بهره بردارى كرد، سود برد. # =استنفق- ### || AUTO استنفاقا [نفق] المال: مال را تمام كرد يا بر باد داد. # =استنقذ- ### || AUTO استنقاذا [نقذ] ه من كذا: او را از چيزى نجات داد، رهانيد ~~وآزاد كرد. # =استنقص- ### || AUTO استنقاصا [نقص] الثمن: كاهش در قيمت خواست، آن چيز را كم بها ~~يافت،- الرجل: به آن مرد نسبت كمبودى داد. # =استنقع- ### || AUTO استنقاعا [نقع] الماء في الغدير: آب در بركه راكد شد،- الماء: ~~رنگ آب زرد ودگرگون شد،- فلان فى النهر: فلانى ms0155 براى خنك شدن بداخل رودخانه ~~رفت ودرنگ كرد،- الصوت: صدا يا آواز بلند شد. # =استنقه- # استنقاها [نقه]: پرسيد،- الحديث: ### || AUTO سخن يا حديث را دانست. # =استنكح- ### || AUTO استنكاحا [نكح] الرجل المرأة: آن مرد با آن زن ازدواج كرد،- فى ~~بنى فلان: از خانواده فلانى همسر گرفت. # =استنكر- # استنكارا [نكر] الفعل أو الإجراء: ### || AUTO نسبت به آن كار اعتراضى سخت كرد، بر آن كار ايراد گرفت،- ~~الأمر: از آن كار اظهار بى اطلاعى كرد،- امرا يجهله: امرى را كه نمى دانست پرسيد. # =استنكف- ### || AUTO استنكافا [نكف] الرجل: آن مرد تكبر كرد،- عن كذا: از راه تكبر ~~يا حمايت نسبت به آن كار امتناع وخود دارى كرد. # =استنكه- ### || AUTO استنكاها [نكه] ه: دهان او را بوئيد، از او خواست كه با دهان ~~نفس كشد تا بداند چيزى نوشيده است يا خير. # =استنهى- ### || AUTO استنهاء [نهي] ه: به او گفت: پايان ده، بس است؛ «استنهيت فلانا ~~من فلان»: به فلانى گفتم مرا از فلان دور كن، باز دار. # =استنهج- ### || AUTO استنهاجا [نهج] الطريق: راه آشكار وروشن شد،- فلان سبيل فلان: ~~فلانى از راه وروش فلان پيروى كرد. # =استنهد- ### || AUTO استنهادا [نهد] ه: او را به مبارزه خواند. # =استنهر- ### || AUTO استنهارا [نهر] الشي ء: آن چيز فراخ شد، وهر چيز بسيارى كه ~~روان شود فراخ خواهد شد،- النهر: رودخانه در زمينى استوار روان شد. # =استنهض- ### || AUTO استنهاضا [نهض] ه لكذا: او را براى كارى برانگيخت وفرستاد. # =استنوك- ### || AUTO استنواكا [نوك]: حماقت كرد،- فلانا: فلانى را احمق دانست. # =استهاف- ### || AUTO استهافة [هيف]: باد گرم وسوزان بر او وزيد وتشنه شد. # =استهال- ### || AUTO استهالة [هول] فلان الأمر: آن كار را ترسناك وبيم آور يافت. # =استهان- ### || AUTO استهانة [هون] به: او را خوار شمرد وبه وى ناسزا گفت. # =استهب- # استهابا [سهب]: بسيار بخشيد. # =استهب- ### || AUTO استهابا [هب] الريح: باد را به وزش در آورد، وزيدن باد را خواست. # =استهتر- # استهتارا [هتر] فلان: فلانى بدنبال هوا وهوس خود است وبه كارى كه PageV01P068 ### || AUTO مى كند اهميت نمى دهد، از سالخوردگى خردمند نشد،- بالشي ء عند ~~العامة: ودر زبان متداول به معناى آنكه بى نظم وبى ms0156 مبالات است مى باشد. # =استهتر- ### || AUTO [هتر] الرجل: آن مرد بسيار بكارهاى باطل پرداخت،- الرجل بكذا: ~~آن مرد به چيزى يا كارى سرگرم شد وبه چيزى ديگر نينديشيد. # =استهج- ### || AUTO استهجاجا [هج] فلان: فلانى به رأي خود چه درست وچه نادرست كار ~~كرد،- السيارة او القافلة: ماشين يا كاروان را با شتاب راند. # =استهجن- ### || AUTO استهجانا [هجن] فعله: كار او را زشت وناپسند شمرد؛ «هذا مما ~~يستهجن ذكره»: اين از چيزهائى است ناپسند كه گفتن آن زشت است. # =استهد- ### || AUTO استهدادا [هد] ه: او را ناتوان كرد. # =استهدى- ### || AUTO استهداء [هدي]: راهنمائى خواست،- الشي ء: خواست كه آن چيز به ~~وى ارمغان شود. # =استهدج- ### || AUTO استهداجا [هدج]: لرزان راه رفت. # =استهدف- ### || AUTO استهدافا [هدف] له الشي ء: آن چيز براى او برخاست،- الشي ء: آن ~~چيز بلند،- الشي ء: براى آن چيز كوشيد، آنرا هدف قرار داد،- لكذا: بر آن ~~چيز متعرض شد. # =استهرج- ### || AUTO استهراجا [هرج] له الرأي: داراى رأيي نيرومند وفراخ شد. # =استهرع- ### || AUTO استهراعا [هرع] ت الإبل: شتران بسوى آب شتافتند. # =استهرم- ### || AUTO استهراما [هرم] ه: او را پير وسالخورده شمرد، او را سالخورده يافت. # =استهزأ- ### || AUTO استهزاء [هزأ]: ريشخند كرد. # =استهزم- ### || AUTO استهزاما [هزم] الجيوش: لشكر را گريزانيد، خواستار گريز آنها ~~شد، آنها را گريخته يافت. # =استهش- ### || AUTO استهشاشا [هش] ه: او را خوار وسبك كرد. # =استهضب- ### || AUTO استهضابا [هضب] الجبل: كوه بلند ومرتفع شد. # =استهل- # استهالا [سهل] المكان: آن مكان را مناسب ديد ودر آن اقامت گزيد. # =استهل- # استهلالا [هل] المطر: باران سخت ريزش كرد،- ت السماء: آسمان اولين باران ~~را فرو ريخت،- قصيدته: شعر خود را آغاز كرد،- الشهر: هلال آن ماه را ديد،- ~~القوم الهلال: آن قوم هلال ماه را ديدند،- الهلال: هلال نمايان شد،- الشهر: ~~هلال آن ماه آشكار شد،- الوجه: چهره از شادى درخشيد،- ت العين: چشم اشك ~~ريخت،- الصبي: كودك نوزاد با صداى بلند گريست. ونيز بر هر گوينده اى كه با ~~صداى بلند سخن گويد واژه (استهل) بر او اطلاق مى شود. # =استهل- ### || AUTO [هل] الهلال: هلال آشكار ونمايان شد،- السيف: شمشير كشيده شد. # =الاستهلاك- ### || AUTO [هلك]: مص به مصرف رسانيدن چيزهاى خوب ms0157 ونيكو از سوى دارندگان آنها. # =الاستهلال- # -[هل]: مص؛ «استهلال القصيدة»: ### || AUTO آغاز قصيده شعرى؛ «براعة الاستهلال عند البيانيين»: ودر نزد ~~سخنوران زيبائى مطلع وآغاز بيت شعرى از قصيده است. # =استهلك- ### || AUTO استهلاكا [هلك] ه: او را هلاك كرد،- المال: آن مال را بمصرف ~~رسانيد واز بين برد،- فى الأمر: در آن كار با شتاب كوشيد. # =استهم- # استهاما [سهم] القوم: آن قوم با يكديگر قرعه كشيدند. # =استهم- ### || AUTO استهماما [هم] فلان: فلانى امور قوم خود را مورد توجه قرار ~~داد،- ه بالأمر وفى الأمر: از او خواست تا به آن كار اهميت دهد. # =استهنأ- ### || AUTO استهناء [هنأ] الطعام: طعام را گوارا يافت،- ه: از او طلب يارى ~~كرد، از وى عطا وبخشش خواست. # =استهوى- ### || AUTO استهواء [هوي] ه: عقل وعشق او را ربود وسرگردانش كرد، خواسته ~~او را برايش زيبا جلوه داد، او را با تلقين فريفت يا وى را با خواب ~~مغناطيسى خوابانيد. # =الاستهواء- ### || AUTO [هوي]: مص، تلقين كردن، الهام يا وحي مغناطيسى كه به آن ~~(التنويم المغناطيسي) نيز گويند. # =استهيم- ### || AUTO استهياما [هيم] فؤاده: از فرط عشق ودوستى وجز آن دل وعقل او ~~شيفته وسرگشته شد. # =استوى- ### || AUTO استواء [سوي]: راست واستوار شد،- الشي ء: آن چيز معتدل شد؛ ~~«سويت الشي ء فاستوى»: آن چيز را عدل ومساوى كردم پس معتدل شد،- الرجل: كار ~~آن مرد استوار شد، جوانى او به پايان رسيد، به نهايت جوانى ونيرومندى ~~رسيد،- الرجلان فى كذا: آن دو مرد در امرى با هم برابر شدند،- عليه: بر آن ~~دست يافت ونمايان شد،- على ظهر الدابة: بر پشت ستور سوار شد،- على سرير ~~الملك: توانگر ومالك شد،- ت به الأرض: هلاك شد ودر زمين دفن گرديد،- الطعام ~~أو التمر: غذا يا خرما پخته ورسيده شد،- فلان لي خصما: فلانى دشمن من شد،- ~~الى الشي ء: آهنگ آن چيز را كرد. # =الاستواء- ### || AUTO [سوي]: مص استقامت وبرابرى، اعتدال؛ «خط الإستواء»: در اصطلاح ~~جغرافيدانان عبارت از دايره ايست بر دور كره زمين كه درد وفاصله مساوى ميان ~~دو قطب زمين است وآنرا به دو نصف شمالى وجنوبى تقسيم مى كند. وشب ms0158 وروز در ~~تمامى سال با هم برابرند، خط استوا. # =الاستوائي- ### || AUTO [سوي]: منسوب به خط استواست؛ «المناخ الإستوائي»: آب وهواى ~~سرزمينهاى نزديك به خط استواست كه با درجه گرماى بسيار وبارانهاى پياپى ~~توأم مى باشد. # =استوأل- ### || AUTO استيئالا [وأل] ت الإبل: شتران گرد هم آمدند. # =استوبأ- # استيباء [وبأ] المدينة: آن شهر را وبا خيز يافت. PageV01P069 ### || AUTO =استوبق- ### || AUTO استيباقا [وبق]: هلاك ونابود شد. # =استوبل- ### || AUTO استيبالا [وبل] المكان: آن مكان را موافق حال خود نيافت،- ت ~~الإبل: شتران از بدى چراگاه خود بيمار شدند. # =استوثج- ### || AUTO استيثاجا [وثج] المال: مال وثروت بسيار شد،- الفرس: اسب چاق ~~وفربه شد،- النبت: گياه بسيار ودرهم پيچيده شد،- من المال: مال را بسيار ~~طلب كرد. # =استوثر- ### || AUTO استيثارا [وثر] الفراش: آن فرش را نرم يافت،- من المال: مال را ~~بسيار طلب كرد. # =استوثق- ### || AUTO استيثاقا [وثق] منه: از او وثيقه گرفت،- من الأموال: در ~~نگهدارى آن مال بسيار كوشيد. # =استوثن- ### || AUTO استيثانا [وثن] الشي ء: آن چيز باقى ماند ومحكم شد،- ت الإبل: ~~شتر بچه ها بهمراه شتران پرورش يافتند،- المال: مال اندوخته فراوان شد،- من ~~المال: مال بسيار خواست. # =استوجب- ### || AUTO استيجابا [وجب] الشي ء: سزاوار آن چيز شد، آن چيز را واجب ~~ولازم شمرد. # =استوجز- ### || AUTO استيجازا [وجز] الكلام: زوايد سخن را حذف كرد. # =استوجف- ### || AUTO استيجافا [وجف] الحب فؤاده: عشق ومحبت دل او را ربود. # =استوحى- ### || AUTO استيحاء [وحي] ه: از او فرياد خواست، او را شتابانيد،- الشي ء: ~~از آن چيز پيروى واقتباس كرد؛ «استوحى الفكرة»: از آن چيز يا انديشه الهام ~~گرفت،- ه الشي ء: درباره آن چيز از او پرسش كرد. # =استوحش- # استيحاشا [وحش]: احساس ترس كرد يا ترسيد. اين كلمه ضد (استأنس) است،- ~~منه: با او انس نگرفت،- المكان: ### || AUTO مردم از آن مكان رفتند،- له: از دورى او احساس وحشت كرد. # =استوحل- ### || AUTO استيحالا [وحل] المكان: در آن مكان گل ولاى نشست. # =استوخى- ### || AUTO استيخاء [وخي] القوم: از آن قوم كسب خبر كرد. # =استوخم- ### || AUTO استيخاء [وخم] الطعام: غذا را ناگوار يافت،- المكان: هواى آن ~~مكان براى او ناسازگار شد، آن مكان را ناموافق ديد. # =استودى- ### || AUTO استيداء [ودي] ms0159 بحقه: به حق او اقرار واعتراف كرد. # =استودع- ### || AUTO استيداعا [ودع] فلانا مالا: نزد فلانى مالى به وديعه سپرد. # =استودف- ### || AUTO استيدافا [ودف] الخبر: بدنبال كسب خبر رفت،- الشحم: چكيده پيه ~~را بدست آورد،- اللبن: شير را در ظرف ريخت،- معروف فلان: از فلانى نيكى ~~خواست،- النبات: گياه دراز شد،- فى الإناء: سرپوش ظرف را برداشت وبه داخل ~~آن نظر افكند. # =الإستوديو- ### || AUTO ج استوديوهات [ف ج]: استوديو، جاى عكاسي وضبط صدا براى سينما ~~وراديو وتلويزيون، كارگاه هنرمندان وهنر پيشگان. # =استورى- ### || AUTO استيراء [وري] الزند: آتش از آتش زنه بيرون آورد. # =استورخ- ### || AUTO استيراخا [ورخ] ت الأرض: زمين نم دار شد. # =استورد- ### || AUTO استيرادا [ورد] الماء: به آبشخور رفت،- ه: او را به آبشخور ~~آورد،- البضائع: كالاهاى تجارتى را از خارج وارد كرد،- الضلالة: به گمراهي ~~در آمد،- فلانا الضلالة: او را به گمراهي در آورد. # =استورط- ### || AUTO استيراطا [ورط]: هلاك شد،- فى امر: خود را به كارى گرفتار كرد ~~كه از آن رهائى نيافت. # =استوزر- ### || AUTO استيزارا [وزر]: كوشيد تا وزير شود،- ه: او را وزير خود گرفت،- ~~الشي ء: آن چيز را برد. # =استوزع- ### || AUTO استيزاعا [وزع] الله شكره: به درگاه خدا سپاسگزارى كرد. # =استوسخ- ### || AUTO استيساخا [وسخ]: آن چيز چرك شد. # =استوسع- ### || AUTO استيساعا [وسع]: آن چيز فراخ شد،- الشي ء: آن چيز را فراخ يافت ~~يا خواست. # =استوسق- # استيساقا [وسق]: رام وفرمانبردار شد،- الأمر: آن كار مرتكب شد،- له الأمر: ### || AUTO آن كار براى او ممكن شد. # =استوسن- ### || AUTO استيسانا [وسن]: خواب آلود شد وچرت زد، بيدار شد. اين كلمه از ~~اضداد است. # =استوشى- ### || AUTO استيشاء [وشي] المعدن: در آن معدن كمى طلا يافت شد،- الحديث: ~~حديث را مورد پژوهش قرار داد وآنرا جمع آورى كرد،- الرجل: از آن مرد چيزى ~~خواست وآنچه را كه در دستش بود. بيرون آورد،- الفرس: اسب را در دويدن ~~برانگيخت. # =استوشر- ### || AUTO استيشارا [وشر]: از او خواست تا دندانهايش تيز ونازك شود. # =استوشم- ### || AUTO استيشاما [وشم]: خواستار خالكوبى شد. # =استوصى- ### || AUTO استيصاء [وصي] بفلان: وصيت وسفارش وصيت كننده را پذيرفت. # =استوصد- ### || AUTO استيصادا [وصد]: آغل براى ستوران ساخت. # =استوصف- # استيصافا [وصف] فلانا الشي ء: از فلانى خواست ms0160 تا آن چيز را برايش وصف ~~كند،- الطبيب: از پزشك خواست تا براى درمان خود نسخه تجويز كند،- الغلام: ### || AUTO غلام به وقت خدمت رسيد. # =استوصل- ### || AUTO استيصالا [وصل]: خواستار وصل شد. # =استوضح- ### || AUTO استيضاحا [وضح] عن الامر: درباره آن امر تحقيق كرد،- ه الأمر ~~او الكلام: از او خواست تا درباره آن امر يا سخن توضيح دهد،- الشي ء وعن ~~الشي ء: دست خود را روى دو چشمش گذارد تا ببيند آن چيز ديده مى شود يا نه،- ~~الشمس: چشم خود را بسوى خورشيد خيره كرد. # =استوضع- # استيضاعا [وضع] منه: از او تخفيف PageV01P070 ### || AUTO خواست،- ه فى دينه: از او خواست تا در پرداخت بدهى خود ارفاق كند. # =استوضم- ### || AUTO استيضاما [وضم] ه: به او ستم كرد. # =استوط- ### || AUTO استواطا [سوط] الأمر: آن چيز در هم بر هم وسرگشته شد. # =استوطأ- ### || AUTO استيطاء [وطأ] الشي ء: آن چيز را كوفته ولگدمال يافت. # =استوطن- ### || AUTO استيطانا [وطن] البلد: در آن شهر اقامت گزيد. # =استوظف- ### || AUTO استيظافا [وظف] الشي ء: آن چيز را گرفت يا در آن جاى داد. # =استوعى- ### || AUTO استيعاء [وعي] الشي ء: آن چيز را در انديشه گرفت، همه آن چيز ~~را گرفت. # =استوعب- ### || AUTO استيعابا [وعب] الشي ء: همه آن چيز را گرفت، آن چيز را از بيخ ~~وبن بركند،- الحديث: آن سخن را كاملا فرا گرفت،- المكان او الوعاء الشي ء: ~~آن مكان يا آن ظرف گنجايش آن چيز را داشت. # =استوعد- ### || AUTO استيعادا [وعد] ه: از او خواست تا به وى وعده دهد. # =استوعر- ### || AUTO استيعارا [وعر] المكان أو الطريق: آن مكان يا آن راه را سخت ~~ودشوار يافت. # =استوعل- ### || AUTO استيعالا [وعل] ت الأوعال: بزهاى كوهى بسوى قله هاى كوه ~~رفتند،- اليه: به او پناهنده شد. # =استوفى- ### || AUTO ### || AUTO استيفاء [وفي] حقه: حق خود را تمام وكمال گرفت. # =استوفد- ### || AUTO استيفادا [وفد] ه: او را به نمايندگى فرستاد. # =استوفر- ### || AUTO استيفارا [وفر] الشي ء: آن چيز را ذخيره كرد،- الحق: حق خود را ~~دريافت كرد. # =استوفز- ### || AUTO استيفازا [وفز] في قعدته: با عدم اطمينان نشست بسان آنكه آماده ~~برجستن است. # =استوفض- ### || AUTO ms0161 استيفاضا [وفض]: با شتاب دويد،- ه: او را شتابانيد، او را از ~~خود راند، او را از شهر بيرون كرد،- ت الإبل: شتران پراكنده شدند. # =استوفق- ### || AUTO استيفاقا [وفق] الله: از خداوند متعال توفيق خواست. # =استوقح- ### || AUTO استيقاحا [وقح] الحافر: سم ستور سفت وسخت شد. # =استوقد- ### || AUTO استيقادا [وقد] ت النار: آتش افروخته شد. # =استوقر- ### || AUTO استيقارا [وقر] ت الإبل: شتران فربه شدند، شتران بار سنگين ~~برداشتند،- وقره طعاما: توشه غذائى خود را گرفت. # =استوقع- # استيقاعا [وقع] الأمر: منتظر فراهم شدن كار شد، از آن كار ترسيد،- السيف: ### || AUTO شمشير به تيز كردن نياز داشت. # =استوقف- ### || AUTO استيقافا [وقف] ه: از او خواست تا بايستد ومتوقف شود. # =استوكى- ### || AUTO استيكاء [وكي] الوعاء: ظرف پر شد. # =استوكف- ### || AUTO استيكافا [وكف] الماء: آب را قطره قطره روان ساخت. # =استولى- ### || AUTO استيلاء [ولي] عليه: بر او چيره شد،- على الغاية: بر پايان كار ~~سبقت يافت،- على الشي ء: آن چيز در دست او قرار گرفت. # =استولد- ### || AUTO استيلادا [ولد] فلان: فلانى فرزند خواست. # =استوله- ### || AUTO استيلاها [وله]: خرد او آشفته شد. # =استوهب- ### || AUTO استيهابا [وهب] الهبة: هبه يا بخشش خواست،- فلانا ومن فلان ~~الهبة: از او خواست تا به وى بخشش دهد. # =استوهل- ### || AUTO استيهالا [وهل]: ناتوان شد، ترسيد. # =الاستياء- ### || AUTO [سوأ]: ناخورسندى، عدم رضايت. # =استيأس- ### || AUTO استيئاسا [يأس] منه: از او اميد خود را بريد. # =استيبس- ### || AUTO استيباسا [يبس] الريق: آب دهان خشك شد. # =الاستيداع- ### || AUTO [ودع]: مص وضع ادارى بعضى از كاركنان دولت است كه بطور موقت ~~بازنشسته مى شوند ولى با حفظ حقوق ومزايا؛ «أحيل على الاستيداع»: بطور موقت ~~باز نشسته شد. # =استيسر- # استيسارا [يسر] له الأمر: آن كار براى او آماده شد،- الأمر: آن امر آسان شد. # =استيف- ### || AUTO استيافا [سيف] القوم: آن قوم شمشير خوردند. # =استيقظ- # استيقاظا [يقظ]: هشيار شد،- ه: ### || AUTO او را از خواب بيدار كرد، از او خواست تا بيدار باشد. # =استيقن- ### || AUTO استيقانا [يقن] الأمر وبه: آن كار را دانست ودرباره آن پژوهش كرد. # =استيمن- ### || AUTO استيمانا [يمن] الرجل: آن مرد را سوگند داد،- بكذا: به آن چيز ~~تبرك كرد. # =أسجى- ### || AUTO إسجاء [سجو] الرجل: آن مرد ms0162 روى چيزى را پوشانيد،- البحر: ~~موجهاى دريا آرام شد،- ت الناقة: شير ماده شتر بسيار شد. # =أسجح- ### || AUTO إسجاحا [سجح] الوالي: والي يا حاكم نيكو عفو كرد وبخشيد،- ~~الرجل: آن مرد به نرمى سخن گفت وسخن را آراست. # =أسجد- ### || AUTO إسجادا [سجد]: سر خود را فرود آورد وخم شد،- عينه: چشم خود را ~~پوشانيد. # =الأسجد- ### || AUTO [سجد]: آنكه پايش ورم كرده باشد. # =الأسجر- ### || AUTO [سجر]: آنكه در چشمانش سرخى باشد، آبگير گل آلود. # =أسجف- ### || AUTO إسجافا [سجف] الستر: پرده را فرو آويخت،- البيت: بر خانه پرده ~~انداخت،- الليل: تاريكى شب ادامه يافت. # =أسجل- # إسجالا [سجل]: خير وخوبى فلانى بسيار شد،- ه: به او بسيار بخشيد،- الحوض: ~~حوض را پر كرد،- الكلام: سخن سرائى كرد،- الناس: مردم را رها كرد،- له الأمر: ### || AUTO آن كار را براى او رها ساخت،- الأنعام فى الزرع: دام وستوران ~~را در كشتزار رها كرد. # =أسجم- # إسجاما [سجم] الماء: آب را ريخت،- ت السحابة: بارش ابر بدرازا PageV01P071 ### || AUTO كشيد. # =الأسجوعة- ### || AUTO ج أساجيع [سجع]: قطعه اى از سخن يا كلام قافيه دار. # =اسحى- ### || AUTO إسحاء [سحو] الكتاب: كتاب را با شيرازه بست وصحافى كرد. # =أسحت- # إسحاتا [سحت] ت تجارته: به تجارت او حرام وبد راه يافت،- ه: او را تباه ~~كرد، او را نابود وتباه كرد. # =أسحت- ### || AUTO [سحت]: مال ودارائى او از دست رفت. # =الأسحت- ### || AUTO م سحتاء، ج سحت [سحت] من الأعوام: سال بدون گياه كه در آن چرا نشود. # =أسحر- ### || AUTO إسحارا [سحر]: به هنگام سحر در آمد. # =أسحف- # إسحافا [سحف] السحفة: پيه پشت گوسفند را فروخت،- ت الريح السحاب: ### || AUTO بادها ابر را با خود بردند. # =أسحق- ### || AUTO إسحاقا [سحق] الضرع: شير پستان رفت وخشك شد وپستان به شكم ~~چسبيد،- الثوب: جامه كهنه شد، پرزه آن جامه ريخته شد،- خف البعير: سپل شتر ~~سائيده شد،- ه: او را دور كرد، هلاك كرد،- الرجل: آن مرد دور شد. # =أسحم- ### || AUTO إسحاما [سحم] ت السماء: آسمان باران خود را فرو ريخت. # =الأسحم- ### || AUTO م سحماء ج سحم [سحم]: سياه، ابر سياه، نوك پستان، شاخ جانوران، ~~مشك مي، خونى كه هم پيمانان دست خود را در آن فرو برند. # =أسخط- ### || AUTO إسخاطا ms0163 [سخط] ه: او را خشمناك كرد. # =الأسخم- ### || AUTO م سخماء، ج سخم [سخم]: سياه. # =أسخن- ### || AUTO إسخانا [سخن] الشي ء: آن چيز را گرم وداغ كرد. # =أسد- # - اسدا: شير را ديد واز ترس بوحشت افتاد، اخلاق او همانند شير شد،- عليه: # بر او جرأت يافت وگستاخى كرد. # =أسد- ### || AUTO إسدادا [سد] الشي ء: آن چيز ثابت ومستقيم شد،- الرجل: آن مرد ~~در كار خود صائب بود يا صواب خواست. # =الأسد- # ج أسد وأسود وأسد وآسد وآساد: شير كه مؤنث آن را (لبؤة) وبچه آن را ~~(الشبل) ولانه اش را (العرين) نامند. اين كلمه بر مذكر ومؤنث شير اطلاق ~~وگفته مى شود (هو الأسد) و(هي الأسد) (ح): گونه اى از جانوران درنده وگوشت ~~خوار، شجاع؛ «داء الأسد»: بيمارى جذام. # =الأسد- ### || AUTO ج سد [سد]: آنكه داراى انديشه اى نيكو وحق طلبانه باشد. # =أسدى- ### || AUTO إسداء [سدي] الثوب: تارهاى پارچه را براى بافتن استوار كرد،- ~~بينهما: ميان آن دو نفر را اصلاح كرد،- اليه: به او نيكوئى كرد،- نصيحة الى ~~فلان: فلانى را پند داد ونصيحت كرد،- الأرض: زمين را خيس كرد. # =الأسدران- ### || AUTO [سدر] (ع ا): نام دو رگ در چشمان انسان، دو كرانه دوش. # =أسدس- ### || AUTO إسداسا [سدس] القوم: آن قوم شش نفر شدند، شتران هر پنج روز ~~يكبار به آب وارد شدند،- البعير: شتر دندان بعد از رباعيه خود را افكند. ~~(دندان رباعيه شتر ميان دندان پيش ونيش است). # =أسدف- ### || AUTO إسدافا [سدف]: خوابيد، چشمان او از فرط گرسنگى يا پيرى تاريك ~~وتار شد،- الليل: شب تاريك شد،- ت المرأة القناع: آن زن روسرى را كنار زد ~~يا نقاب از چهره بر افكند،- السر: پرده را برداشت،- عن كذا: از چيزى دور شد. # =الأسدف- ### || AUTO م سدفاء، ج سدف [سدف]: تار وتاريك. # =أسدل- # إسدالا [سدل] الستار: پرده را فرو افكند؛ «اسدل ستارا من السرية على كذا: ### || AUTO پرده بر روى آن راز افكند تا فراموش شود. # =الأسدي- # [سدي]: پارچه اى كه تارهاى آن به طول بافته شده باشد. # =الأسدي- ### || AUTO مرادف (الأسدي) است. # =أسر- # - أسرا وإسارة ه: با تسمه چرمى او را بست، او را ms0164 گرفت واسير كرد. # =أسر- ### || AUTO إسرارا [سر] ه: او را شادمان كرد، او را به راز نسبت داد،- ~~السر: آن راز را پنهان كرد،- إليه بكذا: پنهانى با او سخن گفت،- اليه ~~المودة وبالمودة: به او مهر ومحبت ورزيد. # =الأسر- # بند آمدن پيشاب، حبس بول. # =الأسر- # مص نيرو يا توان؛ «شدة الأسر»: # نيروى بسيار؛ «هذا لك بأسره»: همه اين از آن تو است؛ «جاؤوا باسرهم»: همه ~~آنها آمدند. # =الأسر- # [سر]: ميان تهى،- من الرجال: ### || AUTO فربه، آنكه به ميان قومى در آيد واز آنان نباشد. # =أسرى- ### || AUTO إسراء [سري]: شبانگاه راه پيمود،- الرجل: مهتر وبزرگ قوم شد. # =الأسرى- ### || AUTO جمع (الأسير) است؛ «اسرى الحرب»: اسيران جنگى. # =أسرب- ### || AUTO إسرابا [سرب] الماء من الإناء: آب را از ظرف روان ساخت. # =الأسرب- # سرب. اين كلمه فارسى است. # =الأسرب- ### || AUTO سرب. اين كلمه فارسى است. # =الأسرة- ### || AUTO ج أسر: خانواده وخويشان نزديك مرد، خانواده؛ «أسرة الجريدة»: ~~هيأت مديره وهيأت تحريريه روزنامه. # =أسرج- ### || AUTO إسراجا [سرج] الفرس: بر پشت اسب زين نهاد،- السراج: چراغ را ~~روشن كرد. # =أسرد- # إسرادا [سرد] الأديم ونحوه: پوست ومانند آنرا سوراخ كرد ودوخت،- النخل: ### || AUTO نخل خرما در اثر بى آبى خشك وپژمرده شد. # =أسرع- ### || AUTO إسراعا [سرع] في المشي: در راه رفتن شتاب وكوشش كرد. # =أسرف- ### || AUTO إسرافا [سرف] المال: مال را اسراف كرد،- فى كذا: در فلان كار ~~افراط واز حد آن تجاوز كرد، خطا كرد، غفلت كرد، جهل ونادانى كرد. # =الأسروب- # سرب- اين كلمه فارسى است- # الأسروجة- # [سرج]: دروغ PageV01P072 ### || AUTO =الأسروع- ### || AUTO [سرع]: واحد (الأساريع) است. # =أسس- ### || AUTO تأسيسا [أس] البيت: خانه را ساخت. # =أسطى- ### || AUTO إسطاء [سطو] عليه: بر او حمله كرد وچيره شد. # =الإسطاطية- # (ف ج): زيبا شناسى يا دانش زيبائى- اين كلمه يونانى است- # الإسطام- ### || AUTO [سطم]: آهنى كه با آن آتش را بهم زنند. # =الإسطبل- # ج إسطبلات: طويله، جاى ستوران- اين كلمه لاتين است- # الأسطراغالس- ### || AUTO (ن): گياهى است از رسته (القطانيات) از گياهان علفى كه غالبا ~~خاردار است از اين درخت صمغ بدست مىيد ودر امور پزشكى از آن استفاده مى شود. # =أسطرالصين- ### || AUTO أللؤلؤية (ن): گونه اى از گياهان زينتى از رسته (المركبات) است. # =الأسطرلاب- ### || AUTO (فك): اسطرلاب، دستگاهى ms0165 قديمى كه در ستاره شناسى بكار مى رود ~~وگونه هاى بسيارى از قبيل مسطح وكروى وخطى دارد.- اين واژه يونانى است- # الأسطع- ### || AUTO م سطعاء، ج سطع: مرد گردن بلند. # =الأسطقس- # بمعناى اصل وعنصر است كه عبارت از آب وزمين وهوا وآتش بعقيده قديميان ~~است.- اين واژه يونانى است- # الإسطقس- # مرادف (الأسطقس) است. # =- اين واژه يونانى است- # الأسطم- ### || AUTO ج أساطم [سطم] من كل شي ء: ميان وبيشتر هر چيزى،- من البحر: ~~امواج كوه پيكر دريا. # =الأسطمة- ### || AUTO مرادف (الأسطم)؛ «استطمة القوم»: مجتمع آن قوم، بزرگان آن قوم. # =الأسطوانة- # ج أساطين وأساطنة [سطن]: # ستون، عمود، صفحه فونوگراف يا گرامافون، يكى از پاهاى ستور،- (ه): ### || AUTO جسم مستدير ومستطيل، استوانه. # =الأسطواني- ### || AUTO [سطن]: منسوب به (الأسطوانة) است؛ «السطح الأسطواني»: (ه) سطح ~~مستوى واستواني شكل. # =الأسطورة- ### || AUTO ج أساطير [سطر]: داستان، اسطوره. # =الأسطول- ### || AUTO ج أساطيل [سطل]: ناوگان دريائى، ناوگان جنگى، ناوگان تجارى، ~~كشتى ماهيگيرى. # =الأسطيرة- ### || AUTO ج أساطير [سطر]: مرادف (الأسطورة) است. # =أسعى- ### || AUTO إسعاء [سعي] الرجل: آن مرد را وادار به كوشش كرد،- القوم به: ~~آن قوم او را خواستند. # =الإسعاف- ### || AUTO [سعف] مص، يارى وكمك به افراد نيازمند؛ «سيارة الإسعاف» ~~آمبولانس، ماشينى كه بيماران را به بيمارستان رساند، ماشين امداد وكمك رسانى. # =أسعد- ### || AUTO إسعادا [سعد] ه الله: خداوند او را نيكبخت كند،- ه على الأمر: ~~در آن كار به او كمك كرد. # =أسعر- ### || AUTO إسعارا [سعر] النار: آتش بر افروخت،- البعير الإبل بجربه: شتر ~~گر بقيه شتران را گر كرد. # =الأسعر- ### || AUTO م سعراء، ج سعر [سعر]: آنكه رنگش به سياهى زند، مرد كم گوشت ~~ولاغر اندام. # =أسعط- ### || AUTO إسعاطا [سعط] ه الدواء: در بينى او دارو ريخت؛ «اسعطه الرمح»: ~~نيزه را به داخل بينى او زد. # =أسعف- ### || AUTO إسعافا [سعف] ه: آنچه كه نياز داشت به او داد؛ «اسعف المريض»: ~~بيمار را درمان كرد،- ه بحاجته: نيازمندى او را بر آورد،- ه على الأمر: در ~~آن كار به او يارى كرد،- اليه: بسوى او روى آورد،- له الصيد: او را بر شكار ~~توانا كرد،- ت الحاجة: هنگام بر آوردن نياز رسيد. # =الأسعف- # م سعفاء، ج سعف [سعف] من الإبل: ### || AUTO ms0166 شتر كه در دهانش بيمارى گرى پديد آمده باشد،- من الخيل: اسب ~~پيشانى سفيد. # =أسغب- ### || AUTO إسغابا [سغب] القوم: آن قوم گرفتار گرسنگى وقحطى شدند. # =أسف- # أسفا عليه: بر او اندوهگين شد. # =أسف- # إسفافا [سف] الرجل: آن مرد گريخت، آن مرد به كارى پست دست زد،- الطائر او ~~السحاب: پرنده يا ابر به زمين نزديك شد،- الشي ء: پاره اى از چيزى را بر آن ~~چيز چسبانيد،- الأمر: به آن كار نزديك شد،- الخوص: برگهاى خرما را بافت،- ~~النظر: تيز نگريست،- البعير: به شتر گياه خشك خورانيد،- الفرس اللجام: # لگام بر اسب بست. # =أسف- ### || AUTO [سف] وجهه: چهره او گرفته شد بگونه اى كه بر آن خاكستر ريخته اند. # =الأسف- ### || AUTO افسوس بر گذشته؛ «يا أسفى ويا أسفا ويا أسفاه ويا للأسف»: ~~(متأسفم، افسوس، متأسفانه)، عذر خواهى؛ «مع الأسف وبكل أسف»: با اظهار ~~تأسف، با كمال تأسف. # =الأسف- # مرادف (الآسف) است. # =أسفى- # إسفاء [سفو] ت الريح: باد وزيد،- الزرع: دور خوشه هاى كشت زبر شد،- ~~الرجل: آن مرد سفيه ونادان شد،- به: به او بد كرد،- فلانا: فلانى را به سبك ~~مغزى وبى بند وبارى كشانيد. # =أسفى- ### || AUTO إسفاء [سفي] ت الريح التراب: باد گرد وخاك را بر انگيخت يا با ~~خود برد. # =الأسفى- # م سفواء [سفو] من البغال: استركم موى پيشانى، استر تيزرو. # =الأسفى- # م سفياء، ج سفي [سفي] من الخيل: ### || AUTO اسب كم موى پيشانى. # =أسفر- # إسفارا [سفر]: چهره خود را نمايان كرد،- الصبح: بامداد روشن شد،- الوجه: # چهره زيبا ونورانى شد،- ت الحرب: ### || AUTO جنگ سخت شد،- مقدم رأسه: موى جلوى پيشانى او ريخت،- الشجر: ~~برگهاى درخت فرو ريخت،- البعير: در بينى شتر (سفار) نهاد. # =الأسفع- ### || AUTO م سفعاء، ج سفع: سياه رنگى كه سياهى او به سرخى زند،- (ح): باز ~~شكارى،- (ح): گاو وحشى. # =الأسفل- # ج أسافل، م سفلى [سفل]: پايين. اين كلمه ضد (الأعلى) است. PageV01P073 ### || AUTO =الإسفنج- ### || AUTO (ح): اسفنج، جانور دريائى كه در ته درياها زيست مى كند وداراى ~~هيكلى ليفى است.- اين كلمه يونانى است- ماده سبك وزنى است كه داراى مسام ~~است وآبرا بخود جذب ومى كشد. اين ماده از حيوان دريائى بدست مىيد ودر شست ~~وشو بكار ms0167 مى رود، ماده ديگرى است به همان گونه كه از لاستيك ساخته مى شود ~~ومعروف به (ابرى) است. # =الإسفنجة- ### || AUTO يك دانه اسفنج يا ابرى. # =الإسفند- ### || AUTO (ن): گياه خردل سفيد است كه به آن (اسفند) گويند. # =أسفه- ### || AUTO إسفاها [سفه] الله فلانا الماء: خداوند او را از نوشيدن آب هر ~~قدر كه بنوشد سير نكند. # =الإسفيداج- # سفيد آب- اين كلمه فارسى است- # الإسفين- ### || AUTO [سفن]: ابزارى آهنى يا چوبى كه براى شكافتن چوب وجز آن بكار مى رود. # =اسقى- ### || AUTO إسقاء [سقي]: ستوران خود يا زمين خود را آبيارى كرد،- الرجل: ~~به آن مرد آب داد تا بنوشد، او را به آب راهنمائى كرد،- ه الله الغيث: ~~خداوند براى او باران فرو فرستاد. # =الإسقاط- ### || AUTO [سقط]: مص،- (ه): اسقاط عمودى مى شود هرگاه (ه) بر (س س) يا بر ~~سطح مستوى بگونه عمودى باشد ودر غير اين صورت اسقاط مائل است؛ «اسقاط شكل ~~ش» (ه): اسقاط تمام نقاط آن است وشكلى كه از (ش) بدست آمده نقطه فرود ~~وترسيمى (ش) مى باشد. به واژه (اسقط) مراجعه شود،- فى القانون: ودر اصطلاح ~~قانون بمعناى تنازل كردن است. # =الإسقالة- ### || AUTO [سقل] عند العامة: داربست كه از چوب وطناب براى بالا رفتن ~~ورسيدن به نقطه بلند از سوى مهندسان نصب مى شود. # =اين واژه در زبان متداول رايج است- اين كلمه ايتاليائى است- # أسقر- ### || AUTO إسقارا [سقر] ت النخلة: نخل خرما شيره خرما روان ساخت. # =أسقط- # إسقاطا [سقط] ه: او را فرو افكند،- حقه: از حق خود تنازل كرد،- ت المرأة ~~السقط: مادر بچه خود را ناتمام افكند،- الرجل: درباره آن مرد اقدامى كرد تا ~~سقوط كند ودر نتيجه خطا نموده ويا دروغ بگويد يا راز خود را افشاء كند،- له ~~بالكلام: او را دشنام داد،- او طرح أو ألغى ن من ك (ع ح): عدد سومى بدست ~~آورد كه هرگاه به (ن) اضافه شود (ك) بدست آيد وبدينگونه تعبير مى شود كه ك- ~~ن ف؛ كه در اينصورت به (ن) المطروح، وبه (ك) المطروح منه، وبه (ف) حاصل طرح ~~گويند،- نقطة على مستقيم س س او ms0168 على مستو وفقا لإتجاه معين (ه): از (ن) ~~مستقيمى موازى با (ه) كشيد ... ) كه به (س س) در (ن) بر خورد كند و(ن ن) را ~~مسقط گويند. # =أسقط- ### || AUTO [سقط] في يده: سرگشته وپشيمان شد. # =الأسقع- ### || AUTO ج أساقع [سقع] (ح): پرنده ايست به گونه گنجشك. داراى پرهاى سبز ~~وسرى سفيد ودر نزديكى آب زندگى مى كند. # =أسقف- ### || AUTO إسقافا [سقف] ه عليهم: او را بر مسيحيان بعنوان اسقف تعيين كرد. # =الأسقف- # ج أساقفة وأساقف: مرادف (المطران) است، رهبر مذهبى كليساى مسيح كه درجه ~~اى برتر از كشيش وپائين تر از مطران دارد.- اين واژه يونانى است- # الأسقف- # ج أساقفة وأساقف: مرادف (الأسقف) است. # =الأسقف- ### || AUTO م سقفاء، ج سقف [سقف]: مرد بلند وخميده اندام، آنكه ~~استخوانهايش ستبر ودراز باشد،- من الظلمان: شتر مرغ گردن كج،- من الجمال: ~~شتر كه بر پوست بدنش كرك نباشد. # =الأسقفية- ### || AUTO درجه اسقفى در مسيحيت است، حوزه وپيروان اسقف، آنچه كه به اسقف ~~منسوب باشد. # =أسقم- ### || AUTO إسقاما [سقم] ه: او را بيمار گردانيد،- الرجل: بيماريها بر آن ~~مرد پياپى عارض شد، خانواده او بيمار شدند. # =الإسقمري- ### || AUTO (ح): گونه اى ماهى دراز ودريائي است كه گوشت آن خوش طعم مى باشد. # =الإسقنقور- # (ح): گونه اى سوسمار است كه در سرزمينهاى گرم زندگى مى كند واز مارمولك ~~بزرگتر ودرشتتر است وداراى دمى كوتاه مى باشد نام ديگر آن (سقنقور) وبه ~~(التمساح البري) معروف است.- اين كلمه يونانى است- # الأسك- ### || AUTO م سكاء، ج سك [سك]: آنكه داراى گوش كوچك وكوتاه است. # =الإسكابة- ### || AUTO [سكب]: مرادف (الأسكوبة) است. # =الإسكاف- ### || AUTO ج أساكفة [سكف]: كفاش، كفش دوز، تعمير كار كفش. # =أسكت- ### || AUTO إسكاتا [سكت]: آن مرد از سخن بازماند،- ه: آن مرد را از سخن ~~خاموش كرد،- عن الشي ء: از آن چيز روى گردانيد. # =أسكر- ### || AUTO إسكارا [سكر] ه: الشراب: مي او را مست كرد. # =أسكف- ### || AUTO إسكافا [سكف]: كفشدوز شد. # =الأسكف- # [سكف]: مرادف (الإسكاف) است. # =الأسكف- ### || AUTO [سكف] من العين: جاى روئيدن موى مژگان يا پلك زيرين چشم. # =الأسكفة- ### || AUTO [سكف]: آستانه درب، عتبه درب. # =الإسكلة- # ج أساكل: اسكله، لنگرگاه وبار انداز كشتى.- اين ms0169 كلمه ايتاليائى است- # أسكن- # إسكانا [سكن] الفقر فلانا: فقيرى او را از جنب وجوش انداخت،- ه الدار: او ~~را در آن خانه سكونت داد،- الرجل: آن مرد مستمند شد،- ه: او را مستمند كرد. PageV01P074 ### || AUTO =الأسكوب- ### || AUTO [سكب]: آنچه كه ريزان يا ريخته شده باشد، باران پيوسته ~~وپياپى،- من البرق: برق كه به سوى زمين فرود آيد ومنتشر شود. # =الأسكوبة- ### || AUTO [سكب]: قطعه چوبى كه در دهانه يا سوراخ مشك نهند وروى آنرا ~~بندند تا چيزى از آن خارج نشود. # =الأسكوف- ### || AUTO [سكف]: مرادف (الإسكاف) است. # =الأسكوفة- ### || AUTO [سكف]: مرادف (الأسكفة) است. # =الإسكيم- ### || AUTO جامه راهب مسيحى يا پوشش سر.- اين واژه يونانى است- # أسل- # - أسلا: آن چيز نرم وكشيده ودراز شد. # =أسل- # - أسالة: مرادف (أسل) است. # =أسل- ### || AUTO تأسيلا الرمح: نيزه را مانند (الأسل) ساخت، نيزه را تيز كرد. # =أسل- # إسلالا [سل] الشي ء: آن چيز را پنهانى دزديد،- الله فلانا: خداوند او را ~~به بيمارى سل دچار گرداند. # =الأسل- # نيزه ها، «جمع بين اليراع والأسل»: او جامع خامه ونيزه است يعنى او از ~~دانش وچنگ بهره مند است،- (ن): گياهى است داراى ساقه هاى نازك ودراز كه از ~~آن سبد وصندلى سازند وبه خيزران معروف است. # =الأسل- ### || AUTO [سل]: دزد. # =أسلى- # إسلاء [سلو] ه عن همه: او را از دلتنگى كه داشت رهانيد وخرسند كرد،- ~~القوم: آن قوم از جانور درنده در امان شدند. # =أسلى- ### || AUTO إسلاء [سلي] ت الشاة: بره گوسفند كيسه يا پوسته آب جنين كه در ~~ميان آن قرار داشت را بهنگام زائيدن كنار انداخت. # =الأسلاك- ### || AUTO سلك: جمع (السلك) است؛ «الأسلاك الشائكة»: سيمهاى خاردار كه از ~~آن ديواره باغ يا زمين سازند ويا اينكه از وسايل دفاع در جنگ است. # =الإسلام- ### || AUTO [سلم]: مص فرمانبردارى بى چون وچرا از امر يا نهى، دين اسلام، ~~وگاهى بمعناى مسلمانان نيز مىيد. # =أسلب- ### || AUTO إسلابا [سلب] ت الناقة أو المرأة: ماده شتر يا زن بچه ناتمام ~~افكند يا اينكه بچه اش مرد،- ت الشجرة: بار درخت يا برگهاى آن فرو ريخت. # =الأسلت- ### || AUTO م سلتاء، ج سلت [سلت]: آنكه بينى او از بيخ بريده شده باشد. ms0170 # =الأسلة- ### || AUTO واحد (الأسل) است، نوك زبان. # =أسلح- ### || AUTO إسلاحا [سلح] ه: او را مسلح كرد. # =الأسلخ- ### || AUTO [سلخ]: بسيار سرخ، مرد پيش (آنكه موى سرش ريخته شده باشد). # =أسلس- ### || AUTO إسلاسا [سلس] قياده: او را رام وفرمانبردار كرد. # =أسلع- ### || AUTO إسلاعا [سلع]: در بدن او شكستگيها پديد آمد. # =الأسلع- ### || AUTO م سلعاء، ج سلع [سلع]: آنكه كف پايش تركيده شده باشد، آنكه در ~~اثر سوختن نشانه هائى بر روى پوست بدنش باشد، مرد پيس، مرد خميده پشت. # =أسلف- ### || AUTO إسلافا [سلف] الأرض: زمين را براى كشت هموار كرد،- ه مالا به ~~او پولى قرض داد،- فى الشي ء: چيزى را سپرد يا تسليم كرد. # =أسلق- ### || AUTO إسلاقا [سلق] العود في العروة: چوب را در دسته چيزى داخل كرد،- ~~الرجل: آن مرد گرگ ماده اى را شكار كرد. # =أسلك- # إسلاكا [سلك] الشي ء في الشي ء: # چيزى را داخل چيزى كرد به همانگونه كه نخ را در سوزن كنند،- ه المكان ~~وفيه وعليه: ### || AUTO او را به آن مكان وارد كرد. # =أسلم- # إسلاما [سلم]: فرمانبردار شد، مسلمان شد،- أمره الى الله: كار خود را به ~~خدا واگذار كرد،- العدو: دشمن را خوار كرد. # =أسلم- ### || AUTO [سلم]: مار او را گزيد. # =الأسلم- ### || AUTO م سلمى [سلم]: اسم تفضيل از (السالم) است بمعناى سالمتر از آفتها. # =الأسلوب- ### || AUTO ج أساليب [سلب]: راه وروش، فن گفتار ويا كردار، خود بزرگ بين. # =الأسلي- ### || AUTO منسوب به (الأسل والأسلة) است؛ «الحروف الأسلية»: حروف اسلى سه ~~حرف (ز، س، ص) است. # =أسم- ### || AUTO إسماما [سم] اليوم: در آن روز بادهاى گرم وسام وزيد. # =الاسم- # ج أسماء وأسام وأسامي وأسماوات [سمو]: # لفظى است كه دلالت بر كسى ويا چيزى نمايد، اسم، نام. همزه اسم همزه وصل ~~است ودر كلمه بسم حذف مى شود؛ «اسم الجلالة»: نام خداوند متعال. # =الاسم- # [سمو]: مترادف (الاسم) است. # =الأسم- ### || AUTO [سم] الأنف: آنكه سوراخ بينى وى تنگ باشد. # =أسمى- ### || AUTO إسماء [سمو] الشي ء: بالاى هر چيزى،- ه من بلد الى بلد: او را ~~از شهرى به شهرى ديگر روانه كرد،- الرجل زيدا وبزيد: آن مرد را (زيد) ناميد. ms0171 # =اسمار- ### || AUTO ### || AUTO اسميرارا [سمر]: به معناى (اسمر) است. # =أسمح- # إسماحا [سمح] الرجل: جوانمرد وبخشنده شد،- ت الدابة: ستور پس از سركشى ~~رام شد. # =اسمر- ### || AUTO اسمرارا [سمر]: رنگ او گندمگون شد. # =الأسمر- ### || AUTO م سمراء، ج سمر [سمر]: گندمگون، نيزه، شير ماده آهو؛ «عام ~~اسمر»: سال خشك وبى باران. # =الأسمران- ### || AUTO [سمر]: آب وگندم. # =أسمط- ### || AUTO إسماطا [سمط]: آن مرد خاموش شد. # =أسمع- # إسماعا [سمع] ه: سخن را به گوش او رسانيد، به او ناسزا گفت. # =اسمع- ### || AUTO اسماعا [سمع] الرجل وإليه: به سخنان او گوش داد. # =أسمل- ### || AUTO إسمالا [سمل] بينهم: آنانرا با هم آشتى داد،- الثوب: جامه كهنه شد. # =أسمن- # إسمانا [سمن]: فربه شد، بسيار فربه شد، دام وستوران او فربه شدند، چيز ~~فربه خريد يا بخشيد،- الفرس: اسب را فربه كرد،- الخبز: نان را با روغن چرب PageV01P075 ### || AUTO كرد،- الرجل: به آن مرد روغن خورانيد. # =الأسمنت- # (ك): سيمان. سمنت.- اين واژه لاتينى است- # اسمهر- ### || AUTO اسمهرارا [سمهر]: آن چيز سفت وسخت شد، آن چيز بسان نيزه راست ~~ومعتدل شد،- الظلام: تاريكى سخت شد. # =الاسمي- # [سمو]: منسوب به اسم است، آنچه كه غير حقيقى باشد؛ «قيمة اسمية»: ### || AUTO بهاى اسمي، قيمت غير واقعى. # =الاسمية- ### || AUTO [سمو]: مذهب اسميگرى كه عقيده گروهى از فلاسفه است داير به عدم ~~حقيقت يا وجود اجناس بذات خود (نوميناليسم). # =أسن- # - أسنا وأسونا الماء: رنگ وبوى آب بد ودگرگون. # =أسن- # - أسنا الماء: مترادف (اسن) است،- الرجل: آن مرد داخل چاه شد ودر پى آن ~~بوى گندى به مشامش رسيد كه در نتيجه بيهوش گرديد. # =أسن- # إسنانا الرمح: براى نيزه پيكان ساخت،- الصبي: دندانهاى كودك در آمد،- ~~الرجل: آن مرد پير شد،- الله سنه: ### || AUTO خداوند به او دندان داد،- الماء: آب را ريخت. # =أسنى- ### || AUTO إسناء [سني] البرق: برق درخشيد وروشن شد،- النار: آتش را بر ~~افروخت،- له الجائزة: به او جايزه وپاداش نيكو داد،- القوم: آن قوم بمدت ~~يكسال در جائي ماندند. # =الإسناد- ### || AUTO [سند] في علم العربية: إسناد در قواعد زبان عربى عبارتست از ~~برقرار كردن نسبت ميان دو كلمه مانند نسبت دادن مبتدا به خبر؛ «زيد قائم»: ~~زيد ايستاده است،- ج اسانيد عند اهل المناظرة: ودر ms0172 اصطلاح دانشمندان جدل ~~ومناظره عبارت از سند است. # =أسند- # إسنادا [سند] ه الى الشي ء: او را به آن چيز نسبت داد،- الحديث الى فلان: ~~حديث را به او نسبت داد يا از او روايت كرد،- ه في الجبل: از كوه بالا ~~رفت،- ه فى الجبل: ### || AUTO او را به بالاى كوه برد،- في العدو: سخت دويد. # =أسنم- ### || AUTO إسناما [سنم] الكلأ البعير: گياه كوهان شتر را بزرگ كرد،- ~~الدخان: دود بالا رفت،- ت النار: شعله آتش افزون شد. # =الإسهاب- ### || AUTO [سهب]: مص دراز كردن وافزودن؛ «بإسهاب»: طولانى وبسيار. # =الإسهال- ### || AUTO [سهل] (طب): اسهال، بيمارى اسهال. # =أسهب- # إسهابا [سهب]: الكلام وفي الكلام: به درازا سخن گفت،- الرجل: آن مرد ~~بسيار بخشنده شد، آزمند شد وطمع كرد،- الفرس: اسب گامهاى خود را فراخ كرد ~~وبا هشيارى راه رفت. # =أسهب- ### || AUTO [سهب]: عقل از سر او بدر شد يا رنگ چهره او از بيمارى يا عشق ~~يا ترس دگرگون شد،- ت البئر: بعلت عميق بودن چاه ميزان آب آن شناخته نشد. # =أسهر- ### || AUTO إسهارا [سهر] ه: او را بيدار داشت. # =الأسهران- ### || AUTO [سهر] (ع ا): نام دو رگ در چشم، نام دو رگ در بينى. # =أسهل- ### || AUTO إسهالا [سهل]: از بالاى كوه بسوى دشت پائين آمد،- ه الدواء: ~~دار وشكم او را نرم كرد،- الرجل: آن مرد اسهال گرفت، با مردم به آسانى ~~رفتار كرد،- الأمر: آن كار را آسان يافت. # =أسهم- ### || AUTO إسهاما [سهم] بين القوم: ميان آن قوم قرعه كشى كرد،- له في ~~كذا: براى او در آن چيز سهمى تعيين كرد،- فى الكلام: سخن را به درازا گفت. # =أسوى- ### || AUTO إسواء [سوي]: كار او هموار واستوار شد،- الشي ء: آن چيز را ~~هموار ساخت،- ه به: چيزى را با چيزى برابر كرد. # =الأسوى- ### || AUTO [سوي]: افعل التفضيل است؛ «هذا المكان أسوى هذه الأمكنة»: اين ~~مكان هموارتر از ساير جاها است. # =اسواد- ### || AUTO اسويدادا [سود]: سياه شد. # =ألأسوار- # ج أساور وأساورة [سور]: تير انداز، آنكه بر روى اسب استوار نشيند، دستبند ~~زينتى كه زنان بر دست بندند،- عند الفرس: # ودر نزد ايرانيان بمعناى پيشتاز وپيشرو سواران است. # =الإسوار- ### || AUTO ج أساور وأساورة ms0173 [سور]: آنكه بر روى اسب استوار نشيند، ~~تيرانداز،- عند الفرس: ودر نزد ايرانيان بمعناى پيشتاز وپيشرو سواران است. # =الأسوأ- ### || AUTO م سوأى [سوأ]: اسم تفضيل است، ناپسنديده. # =الأسوة- # ج أسى [أسو]: پيشوا، آنچه كه با آن تسلى كنند؛ «اسوة به»: بسان او. # =الإسوة- ### || AUTO ج إسى: مترادف (الأسوة) است. # =أسود- # إسوادا [سود] ت المرأة: آن زن بچه سياه زائيد. # =اسود- ### || AUTO اسودادا [سود]: سياه شد. # =الأسود- ### || AUTO م سوداء، ج سود وسودان [سود]: آنچه كه به رنگ سياه باشد،- (ح): ~~مار درشت وسياه كه آنرا (الحنش) گويند،- ج أساود،- من القوم: بزرگ قوم؛ «هو ~~اسود من فلان»: او از فلانى با شكوهتر است؛ تصغير اين كلمه «اسيود» و«اسيد» ~~است،- من العين: سياهى چشم؛ «السهم الأسود»: تير قمار بازى كه دستهاى بسيار ~~بر آن كشيده شده وبه رنگ سياه در آمده باشد. # =الأسودان- ### || AUTO [سود]: آب وخرما،- (ح): مار وكژدم. # =أسوع- ### || AUTO إسواعا [سوع]: ساعتى دير كرد، از ساعتى به ساعتى در آمد. # =أسوغ- ### || AUTO إسواغا [سوغ] الصبي أخاه: آن كودك با برادرش يا پس از برادرش ~~زائيده شد وميان آن دو نوزاد ديگرى نبود. # =الأسوغ- # [سوغ]: گوارا، آنچه كه خوردن يا نوشيدنش گوارا باشد؛ «شراب اسوغ»: ### || AUTO نوشابه اى گوارا. # =الأسوق- ### || AUTO م سوقاء، ج سوق [سوق]: مرد دراز پاى. # =الأسول- # م سولاء، ج سول [سول]: آنكه در زير ناف وى سستى باشد. PageV01P076 ### || AUTO =أسي- ### || AUTO - أسى [أسي]: اندوهگين شد. # =الأسي- ### || AUTO [أسو] من الجروح: زخم درمان شده. # =الأسيان- ### || AUTO ج أسيانون [أسي]: مرد اندوهگين. # =الأسيانة- ### || AUTO ج أسيانات [أسي]: زن اندوهگين. # =الأسيتيلين- ### || AUTO (ك): گازى است سمي بى رنگ وبى بو وخطرناك. اين گاز در ذوب ~~معادن يا لحيم كردن آنها ودر نور افشانى بكار مى رود. استيلن. # =الأسير- ### || AUTO ج أسرى وأسراء وأسارى وأسارى: اسير، آنكه دستگير وباز داشت شده باشد. # =الأسيف- ### || AUTO ج أسفاء، م أسيفة: اندوهگين. اين واژه از نظر مجامله در پايان ~~نامه هاى تسليت نوشته مى شود. # =الأسيل- ### || AUTO م الأسيلة: نرم، صاف؛ «خد أسيل»: رخساره نرم وصاف. # =الأسيلم- ### || AUTO [سلم] (ع ا): رگى است ميان دو انگشت خنصر وبنصر. # =الأشائم- ### || AUTO ms0174 ### || AUTO [شأم]: جمع (الأشأم) بمعناى جانب چپ است. اين واژه ~~ضد (الأيامن) بمعناى جانب راست است. # =أشاب- ### || AUTO إشابة [شيب] الحزن فلانا وبفلان: غم واندوه فلانى را پير كرد،- ~~الرجل: فرزندان آن مرد پير شدند. # =الأشابة- ### || AUTO ### || AUTO ج أشائب [أشب]: مردم آميخته به هم. # =الأشاجع- ### || AUTO [شجع] (ع ا): بن انگشتان كه به عصب پشت دست پيوست است، رگهاى ~~كف دست. # =أشاح- ### || AUTO إشاحة [شيح] في أمره: در كار خود دقت كرد، كوشش كرد،- وجهه ~~وبوجهه،- عنه وجهه: از او روى گردانيد،- المكان: آن مكان گياه رويانيد. # =أشاد- ### || AUTO إشادة [شيد] البنيان: ساختمان را بلند ساخت،- الضالة: گم شده ~~را شناساند،- المغنى: آواز خوان صداى خود را بلند كرد،- بذكره: از او ستايش ~~كرد؛ «اشاد بخدماته»: خدمات او را يادآورى كرد،- صوته وبصوته: صداى خود را ~~بگونه اى بد بلند كرد بسان اشاعه بدى وفحاشى،- عليه: درباره او كار بدى را ~~شايع كرد،- عليه قبيحا أو بقبيح: او را به كار زشتى نسبت داد،- ه: او را ~~نابود كرد. # =أشار- ### || AUTO إشارة [شور] عليه: او را پند داد ونصيحت كرد،- اليه،- بيده: با ~~دست يا جز آن بسوى او اشاره كرد،- به: او را شناسانيد،- النار وبالنار: آتش ~~را شعله ور ساخت،- العسل: عسل را چيد،- فلانا عسلا: به او در چيدن عسل يارى كرد. # =الإشارة- ### || AUTO ج إشارات [شور]: مص علامت، نشانه؛ «إشارة الخطر»: علامت خطر؛ ~~«اشارة الصليب» نشانه صليب؛ «رهن إشارته»: تحت تصرف اوست. # =أشاط- ### || AUTO إشاطة [شيط] الصقيع النبت أو الدواء الجرح: يخ بندان گياه را ~~يا دارو زخم را سوزانيد،- الرأس او الكراع: كله پاچه را بر روى آتش گرفت تا ~~موى آن زدوده شود،- القدر: ديگ را جوشانيد،- اللحم على القوم: گوشت را در ~~ميان آن قوم پخش كرد،- فلانا: فلانى را نابود كرد،- السلطان دمه وبدمه: ~~سلطان فرمان كشتن او را داد وخونش را مباح كرد. # =أشاع- ### || AUTO إشاعة [شيع] الخبر وبالخبر: خبر را پخش كرد،- بالإبل: شتران ~~عقب افتاده از راه را فرا خواند. # =الإشاعة- ### || AUTO [شيع]: مص شايعه، خبرى كه پخش شده ولى صحت وسقم آن معلوم نباشد. # =أشاف- ### || AUTO إشافة [شوف] الشي ء: آن ms0175 چيز بلند ومرتفع شد،- عليه: آن چيز بر ~~او مشرف شد،- منه: از او ترسيد. # =أشاك- ### || AUTO إشاكة [شوك] ه: نيزه را در بدن او فرو برد. # =أشال- ### || AUTO إشالة [شول] الشي ء: آن چيز را برداشت وبر دوش كشيد وبرد. # =أشام- ### || AUTO إشامة [شيم] في الشي ء أو الأمر: در آن چيز يا آن كار دخالت كرد. # =الأشاهب- # [شهب]: بر فرزندان (منذر اللخمى) پادشاه حيره اطلاق مى شده كه زيبا روى بودند. # =أشأم- # إشآما [شأم]: قصد شام رفتن كرد يا به شام در آمد. # =الأشأم- # م شؤمى [شأم]: افعل التفضيل است، آنكه خبر ناگوار آورد. # =أشب- # - أشبا القوم: آن قوم را در هم آميخت. # =أشب- # - أشبا الشجر: شاخه هاى درخت انبوه ودر هم پيچيده شد. # =أشب- ### || AUTO إشبابا [شب] الغلام: آن پسر جوان شد،- الرجل: فرزندان آن مرد ~~جوان شدند،- الثور: آن گاو پير وسالخورده شد،- الله الغلام: خداوند آن پسر ~~را بزرگ وجوان كند،- الله قرنه: خداوند به او طول عمر بدهد،- الفرس: اسب را ~~برانگيخت تا به حركت در آيد. # =الأشب- # درختان بسيار كه از ميان آنها نتوان رفتن. # =الأشب- ### || AUTO م أشبة: درختان در هم پيچيده؛ «غيضة اشبة» بيشه اى كه در آن ~~درختان بسيار ودر هم پيچيده باشد. # =الأشباح- ### || AUTO [شبح]: «أشباح المال»: آنچه از اموال كه با چشم شناخته وديده ~~مى شود بسان شتر وگوسفند وجز آنها. # =الأشبر- ### || AUTO [شبر]: آنكه وجب فراخ دارد؛ «فلان اشبر منك»: فلانى از تو وجب ~~بزرگترى دارد. # =أشبع- ### || AUTO إشباعا [شبع] ه: او را خورانيد تا سير شد،- الثوب من الصبغ: ~~جامه را به حد اشباع رنگ كرد،- الشي ء: آن چيز را افزون يا فراوان كرد،- ~~الكلام: سخن را سودمند واستوار بيان كرد وحق سخن را ادا نمود،- الموضوع ~~درسا: موضوع را مورد بحث ومطالعه قرار داد،- ه ضربا: او را به سختى زد. # =أشبك- ### || AUTO إشباكا [شبك] القوم: آن قوم شبكه آبيارى كشيدند،- المكان: در ~~آن مكان مردم چاههاى آب بسيار كندند وبنياد نهادند. # =أشبه- # إشباها [شبه] ه: بسان ويا همسان او PageV01P077 ### || AUTO بود؛ «يوما اشبه ذلك»: روزى كه مانند آن روز بود. # =الأشبه- ### || AUTO [شبه]: ms0176 اسم تفضيل است؛ «هو اشبه ب»: او شبيه است ب ... ؛ «ما ~~اشبه الليلة بالبارحة»: اين تعبير ضرب المثلى است در همسانى وتشابه آينده ~~با گذشته. # =الأشبور- ### || AUTO [شبر] (ح): گونه اى ماهى است. # =الإشبين- # ج أشابين، م إشبينة [شبن]: ساقدوش داماد يا عروس در شب عروسى.- اين كلمه ~~سريانى است- # أشت- ### || AUTO إشتاتا [شت] الأشياء: آن چيزها را پراكنده كرد؛ «اشت بي قومي»: ~~قوم من كارهاى مرا پراكنده واز هم جدا كردند. # =أشتى- # إشتاء [شتو] القوم: آن قوم به فصل زمستان در آمدند، آن قوم در زمستان تهى ~~دست وبينوا شدند؛ «هذا شي ء يشتينى»: ### || AUTO اين چيز براى من در فصل زمستان كافى وبسنده باشد. # =اشتاب- ### || AUTO اشتيابا [شوب]: در هم آميخته شد. # =اشتار- ### || AUTO اشتيارا [شور] العسل: عسل را جمع آورى كرد. # =اشتاط- ### || AUTO اشتياطا [شيط] عليه: بر او خشمگين شد. # =اشتاع- ### || AUTO اشتياعا [شيع] الرجلان في دار: آن دو مرد با هم در يك خانه ~~شريك شدند. # =اشتاف- ### || AUTO اشتيافا [شوف] اليه: او را بدقت نگريست،- البرق: به آذرخش ~~نگريست تا جهت آنرا در آسمان بداند،- الجرح زخم سخت وسفت شد. # =اشتاق- ### || AUTO اشتياقا [شوق] ه و- اليه: دل او بسويش مايل ومشتاق شد. # =اشتام- ### || AUTO اشتياما [شيم] في الشي ء أو الأمر: در آن چيز داخل شد. # =اشتأى- ### || AUTO اشتئاء [شأي] القوم: بر آن قوم پيشى وسبقت گرفت،- التراب من ~~البئر: خاك را از چاه بيرون كشيد. # =اشتبك- ### || AUTO اشتباكا [شبك]: آن چيز درهم وآميخته شد،- القوم بالأيدي: آن ~~قوم با يكديگر زد وخورد كردند،- فى حرب: در جنگ پيكار كرد، جنگ را آغاز كرد. # =اشتبه- # اشتباها [شبه] في الأمر: در راستى ودرستى آن امر شك كرد،- الأمر عليه: ~~كار بر او پوشيده شد،- فى فلان: به فلانى گمان برد ولى مطمئن نبود،- ~~الرجلان: ### || AUTO هر يك شبيه ديگرى بودند. # =اشتجر- ### || AUTO اشتجارا [شجر] القوم: آن قوم با هم مشاجره وپيكار كردند،- ~~الرجل: آن مرد دست خود را زير چانه اش نهاد وبر آرنج خود تكيه كرد،- نومه: ~~خواب او نا آرام شد،- الرجل: آن مرد به جلو رفت، پيشرفت كرد، خود را با ~~شتاب ms0177 رهانيد. # =اشتد- # اشتدادا [شد]: سخت واستوار شد،- عليه المرض: بيمارى بر او سخت شد،- على ~~قرنه فى الحرب: بر رقيب خود در جنگ به سختى حمله كرد،- فى السير: ### || AUTO در راه رفتن شتاب كرد. # =اشتده- ### || AUTO اشتداها [شده]: سرگردان شد. # =الأشتر- ### || AUTO م شتراء، ج شتر [شتر]: آنكه لب پايينش شكافته باشد، آنكه پلك ~~چشمش برگشته يا شكافته يا فروهشته باشد. # =اشترى- ### || AUTO اشتراء [شري] الشي ء: آن چيز را خريد، فروخت. # =الاشتراع- # [شرع]: مص، «تثنية الاشتراع»: ### || AUTO سفر پنجم از كتاب اسفار موسى. # =الاشتراك- ### || AUTO ج اشتراكات [شرك]: مص، آنچه از مال كه براى مدت معينى در برابر ~~استفاده از چيزى پرداخت شود؛ «الاشتراك فى جريدة او مجلة»: آبونمان شدن در ~~روزنامه يا مجله. # =الاشتراكات- ### || AUTO [شرك] ويقال لها أيضا المضاعفات (طب): سخت شدن حال بيمار در ~~اثر پديد آمدن عوارض ديگرى در دوران بيمارى. # =الاشتراكي- ### || AUTO [شرك]: آنكه پيرو مكتب سوسياليسم است، اشتراكي. # =الاشتراكية- ### || AUTO [شرك]: سوسياليسم يا عقيده اشتراكى كه هدف آن تغيير جامعه ~~بگونه شركت دادن همه مردم در امور دارائى وكار ومصرف در كشور است. # =اشترط- ### || AUTO اشتراطا [شرط] عليه كذا: او را ملزم به چيزى يا كارى كرد. # =اشترع- ### || AUTO اشتراعا [شرع] الشريعة: براى دين قانون وآئين وضع كرد. # =اشترك- ### || AUTO اشتراكا [شرك] الأمر: آن كار پوشيده ومشتبه شد،- القوم فى كذا: ~~آن گروه با هم در امرى شركت كردند،- فى عمل كذا: در آن كار مشاركت كرد، ~~براى انجام كار كمك كرد،- فى الجريدة: بهاى روزنامه را پرداخت ودر آن مشترك شد. # =اشتط- ### || AUTO اشتطاطا [شط]: مترادف (اشط) است. # =اشتعل- ### || AUTO اشتعالا [شعل] ت النار: آتش شعله ور شد،- فلان: فلانى از خشم ~~بر افروخته شد،- الرأس شيبا: در اثر پيرى موى سر سفيد شد. # =اشتغل- ### || AUTO اشتغالا [شغل]: به كار مشغول شد،- بكذا: به آن كار سرگرم شد،- ~~الدواء فيه: دارو در او اثر خوب وشفا بخش داشت،- فيه السم: زهر در بدن او ~~كارگر شد،- قلبه: دل او آشفته ودر كارهايش سرگردان شد. # =اشتف- ### || AUTO اشتفافا [شف] الإناء: آنچه كه در ظرف بود نوشيد. # =اشتفى- ### || AUTO اشتفافا [شفي]: به ms0178 مراد خود رسيد وبه آن بسنده نمود،- بكذا: به ~~آن چيز شفا يافت،- به: او را شماتت كرد واز مصيبتى كه بر وى وارد شده بود ~~خوشحال شد،- غليله منه: نياز خود را گرفت ودلش خورسند شد. # =اشتق- # اشتقاقا [شق] الشي ء: پاره اى يا نيمى از آن چيز را گرفت،- الكلمة من ~~الكلمة: # كلمه را از كلمه اى ديگر ساخت؛ «اشتق ضرب من الضرب»: واژه (ضرب) از ~~(الضرب) مشتق وگرفته شده است،- الطريق فى الفلاة: راه بيابان پيش گرفت ~~وروانه شد،- الفرس فى عدوه: اسب هنگام دويدن به چپ وراست حركت كرد،- فى ~~الكلام او الخصومة: به هنگام سخن يا منازعه بدون PageV01P078 ### || AUTO قصد به طرف راست وچپ روى نمود. # =اشتكى- ### || AUTO اشتكاء [شكو]: مترادف (تشكى) است. # =اشتكل- ### || AUTO اشتكالا [شكل] الأمر: امر مشتبه شد. # =اشتلق- ### || AUTO اشتلاقا [شلق]: با انديشيدن ملاحظه كرد. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =اشتم- ### || AUTO اشتماما [شم] الشي ء: آن چيز را بوئيد. # =اشتمل- ### || AUTO اشتمالا [شمل] بالثوب: جامه را بر خود پيچيد وهمه اندام خود را ~~پوشانيد،- الأمر عليه: آن امر شامل بر او شد،- على كذا: شامل آن چيز شد، ~~متضمن آن شد،- على فلان: او را محافظت ونگهدارى نمود،- الرجل: آن مرد شتاب ~~كرد،- فى الحاجة: براى بدست آوردن نياز آماده شد وشتاب كرد. # =اشتن- ### || AUTO اشتنانا [شن] السقاء: مشك پوسيده وخشك شد. # =اشتهى- ### || AUTO اشتهاء [شهو] الشي ء: آن چيز را دوست داشت وبا رغبتى بسيار ~~آنرا خواست. # =اشتهر- ### || AUTO اشتهارا [شهر]: معروفيت بدست آورد، مشهور شد،- بكذا: به چيزى ~~معروف شد،- الأمر: آن امر منتشر وپخش شد،- الأمر: آن كار را معروف وآشكار كرد. # =اشتوى- ### || AUTO اشتواء [شوي]: اين واژه مطاوع (شوى) است،- الرجل: گوشت را ~~بريان كرد. # =اشتور- ### || AUTO اشتوارا [شور] القوم: آن قوم با هم مشورت كردند. # =الأشج- ### || AUTO ج شج [شج]: آنكه در سرش شكستگى يا اثر شكستگى باشد. # =أشجى- ### || AUTO إشجاء [شجو] الرجل: آن مرد را اندوهگين كرد، او را شادمان كرد ~~وبطرب آورد، او را برانگيخت، او را غمگين كرد،- الغريم او السائل: بدهكار ~~يا گدا را با دادن چيزى بوى راضى ms0179 نمود ورفت. # =أشجب- ### || AUTO إشجابا [شجب] ه: او را اندوهگين كرد. # =أشجر- ### || AUTO إشجارا [شجر] المكان: در آن مكان درخت روئيده شد. # =الأشجع- # م شجعاء، ج شجع [شجع]: اسم تفضيل است، دلير، شير، سر آمد زيبائى، بلند، ~~روزگار،- (ع ا): واحد (الأشاجع) است بمعناى رگ پشت دست. # =الإشجع- ### || AUTO [شجع] (ع ا): واحد (الأشاجع) است. # =أشجن- ### || AUTO إشجانا [شجن] ه: او را اندوهگين كرد،- الكرم: درخت انگور داراى ~~شاخه هاى انبوه وپيچيده شد. # =أشحى- ### || AUTO إشحاء [شحو] فاه: دهان خود را باز كرد. # =أشحذ- ### || AUTO إشحاذا [شحذ] السكين: چاقو را تيز كرد. # =أشحط- ### || AUTO إشحاطا [شحط] ه: او را دور كرد. # =أشحم- ### || AUTO إشحاما [شحم]: پيه در نزد او افزون شد،- القوم: آن قوم را غذاى ~~چرب خورانيد. # =أشحن- ### || AUTO إشحانا [شحن] المكان: آن مكان را پر كرد. # =أشخص- ### || AUTO إشخاصا [شخص] ه الى قومه: او را به خانواده اش برگردانيد،- ~~الرجل: هنگام رفتن آن مرد رسيد،- الرامي: تير او از بالاى هدف گذشت،- ه: او ~~را دلتنگ كرد،- به: از او غيبت وبد گوئى كرد،- له فى المنطق،- اليه: با او ~~ترشروئى واخم كرد. # =الأشخوب- ### || AUTO ج أشاخيب [شخب]: صداى بيرون شدن شير از پستان دام. # =أشد- ### || AUTO إشدادا [شد]: به سن رشد وعقل رسيد. # =الأشد- # [شد]: مترادف (الأشد) است. # =الأشد- # [شد]: بالغ شدن وبه حد رشد رسيدن؛ «بلغ فلان اشده»: فلانى نيرومند شد كه ~~بمعناى ادراك وبلوغ است، وزمان آن در فاصله هيجده تا سى سالگى از عمر انسان ~~است (اين واژه بصورت جمع است ومفرد ندارد). # =الأشد- # [شد]: افعل تفضيل است؛ «اشد سوادا»: سياهتر؛ «اشد غضبا»: # خشمگين تر؛ «اشد ما يكون»: منتهاى چيزى؛ «روحهم اشد ما يكون تعطشا الى ~~العلم»: ### || AUTO دل آنها در نهايت تشنگى وشيفتگى به دانش است. # =أشدى- ### || AUTO إشداء [شدو]: آواز را به خوبى اجراء كرد. # =الأشدق- ### || AUTO م شدقاء، ج شدق [شدق]: آنكه دو گوشه دهان وى از درون فك پائين ~~فراخ باشد، سخنور بليغ. # =أشدن- ### || AUTO إشدانا [شدن] ت الظبية: بچه آهو نيرومند شد واز مادر خود بى ~~نياز گرديد. # =أشده- # اشداها [شده] الرجل: آن مرد را سرگردان كرد. # =أشد- ### || AUTO ms0180 إشذاذا [شذ]: سخن بى قاعده وبر خلاف قياس گفت،- الشي ء: آن چيز ~~را غير عادى كرد، آن را دور كرد. # =أشر- # أشرا الخشبة: چوب را تراشيد،- الأسنان: دندانها را تيز وتميز كرد. # =أشر- # - أشرا: خوشحال وبى خيال شد. # =أشر- # تأشيرا على ورقة: بر روى كاغذ ياد داشت كرد؛ «اشر على جواز سفره أو ~~اجازته»: گذرنامه يا پروانه خروج او را امضاء كرد،- الأسنان: گوشه هاى ~~دندانها را پاك وتيز وتميز كرد. # =أشر- ### || AUTO إشرارا [شر] فلانا: او را به شر نسبت داد، او را راند،- اللحم ~~أو الثوب: گوشت يا جامه را در آفتاب يا در معرض هوا قرار داد تا خشك شود،- ~~الشي ء: آن چيز را آشكار ساخت. # =الأشر- # ج أشور: تيزى وآراستگى دندان بگونه طبيعى ومصنوعى. # =الأشر- # ج أشرون: مترادف (الأشر) است،- ج أشور بمعناى (الأشر) است. # =الأشر- ### || AUTO ج أشرون: شادمان وبى خيال. # =أشرى- # إشراء [شري] الزمام: مهار را تكان داد،- الشي ء: آن چيز را كج PageV01P079 ### || AUTO كرد،- البرق: برق درخشيد ودرخشندگى آن بسيار شد،- بينهم: ميان ~~آنان اختلاف انداخت،- القوم: آن قوم همانند خوارج از بيعت وطاعت امام ~~سرپيچى كردند. # =الأشراط- ### || AUTO [شرط]: افراد پست، افراد بزرگوار. # =الأشراف- # [شرف] من الإنسان: دو گوش وبينى انسان؛ «نقيب الأشراف»: بزرگ سادات كه ~~معمولا از نژاد وسلاله پيغمبر اكرم (ص) است. # =الإشراف- ### || AUTO [شرف]: مص؛ «تحت اشراف فلان»: زير نظر وسرپرستى فلانى. # =الأشران- ### || AUTO ج أشارى وأشارى [أشر]: مترادف (الأشر) است. # =اشرأب- ### || AUTO اشرئبابا [شرب] للشى ء واليه: گردن خود را بالا برد تا به آن ~~چيز نگاه كند. # =أشرب- ### || AUTO إشرابا [شرب] ه: او را نوشانيد، او را آب داد،- اللون: رنگ را ~~به حد اشباع پر رنگ كرد،- الثوب حمرة: جامه را به رنگ سرخ پر رنگ در آورد،- ~~به: به او دروغ گفت. # =أشرج- # إشراجا [شرج] الحجارة والخريطة: ### || AUTO سنگها را چيد يا بندهاى كيسه چرمين را بست،- صدره على كذا: آن ~~چيز را بسينه خود چسبانيد وراز را پنهان كرد. # =أشرح- ### || AUTO إشراحا [شرح] صدره: سينه او را باز كرد وشادمان ساخت. # =أشرد- ### || AUTO إشرادا [شرد] ه: او را گريزاند. # =الأشرس- ### || AUTO م شرساء، ms0181 ج شرس [شرس]: مرد بد خوى وبد اخلاق. # =أشرط- ### || AUTO إشراطا [شرط] الإبل: شتران را نشان نمود وبراى فروش اعلام ~~كرد،- نفسه او ماله فى امر: مال ونفس خود را براى كارى آماده كرد،- نفسه ~~لكذا: خويشتن را براى آن كار آماده كرد،- اليه رسولا: بسوى او فرستاده اى ~~با شتاب روانه كرد،- بالشي ء وفيه: آن چيز را سبك شمرد وبى ارزش دانست. # =الأشرط- ### || AUTO [شرط]: فرومايه تر؛ «هو اشرط الناس»: او فرومايه ترين مردم است. # =أشرع- ### || AUTO إشراعا [شرع] ه في الماء: او را به داخل آب برد،- بابه الى او ~~على الطريق: درى به سوى راه باز كرد،- الشي ء: آن چيز را بسيار بالا برد،- ~~عليه الرمح: نيزه را بر او نشانه گرفت. # =الأشرع- ### || AUTO [شرع] من الانوف: بينى كه نوك آن دراز باشد. # =أشرف- ### || AUTO إشرافا [شرف]: بلند شد، مهربانى كرد،- الشي ء: آن چيز بالا رفت ~~ومرتفع شد،- المكان: بالاى آن مكان رفت،- عليه: او را از بالا نگريست،- على ~~الموت: بيمار نزديك به مرگ شد،- ت الخيل: اسبان با شتاب دويدند،- ت نفسه ~~على الشي ء: نفس وى بر آن چيز حريص وآزمند شد،- لك الشي ء: آن چيز در امكان ~~تو قرار گرفت وممكن شد. # =الأشرف- # م شرفاء، ج شرف [شرف]: اسم تفضيل است،- (ح): خفاش، شب پره؛ «قصر اشرف»: ~~كاخ كه داراى بالكنهاى متعدد باشد؛ «رجل اشرف»: مرد بزرگوار كه مورد اعتماد ~~قوم است؛ «منكب اشرف»: ### || AUTO شانه بلند وزيبا. # =أشرق- ### || AUTO إشراقا [شرق] ت الشمس: خورشيد در آمد ونور افشانى كرد،- ~~المكان: آن مكان با در آمدن خورشيد روشن شد،- ت الشمس المكان: خورشيد آن ~~مكان را روشن كرد،- وجهه: چهره او نورانى شد،- النخل: درخت نخل بارور وزيبا ~~شد،- ه بريقه: او را اندوهگين كرد،- الثوب فى الصبغ: جامه را به خوبى رنگ ~~آميزى كرد. # =أشرك- ### || AUTO إشراكا [شرك] ه في أمره: او را در كارى كه داشت با خود شريك ~~كرد،- بالله: براى خدا شريك قائل شد،- النعل: براى كفش بند ساخت. # =الأشرم- ### || AUTO م شرماء، ج شرم [شرم]: مردى كه نوك بينى او بريده شده باشد. # =اشرورق- ### || AUTO اشريراقا [شرق] ms0182 ت العين بالدمع: چشم در اثر اشك ريختن سرخ شد، ~~چشم پر از اشك شد. # =الأشزر- ### || AUTO م شزراء، ج شزر [شزر]: آنچه كه سرخ گون باشد. # =أشسع- ### || AUTO إشساعا [شسع] الشي ء: او را دور كرد،- النعل: روى كفش دمپائى ~~تسمه چرمى قرار داد. # =أشط- ### || AUTO إشطاطا [شط]: زياده روى كرد واز حد معين تجاوز نمود، از راه حق ~~وحقيقت دور شد،- عليه: بر او ستم كرد؛ «فاحكم بيننا بالحق ولا تشطط»: با ~~عدل وداد ميان ما داورى كن ودر صدور حكم ستم مكن. # =أشطأ- ### || AUTO إشطاء [شطأ] الوادي: آب از دو طرف دره روان وسرازير شد،- ~~الزرع: گياه جوانه بر آورد،- الشجر بغصونه: درخت شاخه هاى خود را در آورد. # =أشظى- ### || AUTO إشظاء [شظي] ه: بر استخوان بازو يا زانوى او زد. # =أشع- # إشعاعا [شع] ت الشمس: خورشيد پرتو خود را گسترانيد،- الماء ونحوه: آب ~~ومانند آن را پخش وتوزيع كرد،- الزرع (ز): آن كشتزار خار خشك بر آورد،- ~~السنبل (ز): ### || AUTO خوشه پر از دانه شد. # =الإشعار- ### || AUTO [شعر]: مص، اعلام وصول نامه سفارشى از طرف گيرنده نامه براى ~~فرستنده «إشعار بالوصول»: اعلام رسيد؛ «الى إشعار آخر»: تا اطلاع ثانوى، تا ~~صدور دستور يا اعلاميه جديد. # =الإشعاع- # [شع]: مص ارسال موجهائى از تشعشع كه داراى تأثير فيزيكى يا فيزيولوژى ~~داشته باشد؛ «الإشعاع الذري»: ### || AUTO تشعشع اتمى كه بر اثر انفجار اتم پديد آيد. # =اشعال- ### || AUTO اشعيلالا [شعل] رأس الرجل: موى سر آن مرد برافراشته شد. # =الأشعب- ### || AUTO م شعباء ج شعب [شعب]: آنكه ميان دو شانه اش فراخ باشد، دامى كه ~~ميان دو شاخش فاصله بسيار است، يا شاخش شكسته باشد. # =الأشعة- # [شع]: جمع (الشعاع) است؛ «أشعة PageV01P080 ~~س أو رنتجن» (ف): اشعه ايست نامرئى كه به درون اجسام غير شفاف مانند چوب ~~وفلزهاى نازك وجز آن سرايت كند وهمچنين در عكسبردارى از داخل جسم انسان ~~بكار مى رود وآنرا اشعه ايكس يا رنتگن نامند؛ «أشعة ما قبل الأحمر» (ف): ### || AUTO اشعه ايست نامرئى كه در نور سفيد موجود است ودر رنگين كمان قبل ~~از سرخ ms0183 است وگرماى بسيار دارد؛ «اشعة ما بعد البنفسجي» (ف): اشعه ايست ~~نامرئى در نور سفيد كه در رنگين كمان بعد از رنگ بنفش است ودر صفحه فتوگراف ~~تأثير گذارد واز اين راه به وجود آن پى برده مى شود. # =الأشعث- ### || AUTO م شعثاء، ج شعث [شعث]: مرد ژوليده موى. # =أشعر- ### || AUTO إشعارا [شعر] الثوب: جامه را با پارچه موئى آستر كرد،- ه ~~الشعار: لباس زير بر او پوشانيد،- ه بكذا: او را به آن چيز چسبانيد،- ه ~~الأمر وبالأمر: او را از آن امر آگاه ساخت،- أمر فلان: كار فلانى را آشكار ~~كرد،- القوم: آن قوم براى خود آرم يا شعارى گرفتند، شعار خود را طلبيدند،- ~~ه شرا: بدى را بر او پوشانيد. # =الأشعر- ### || AUTO م شعراء، ج شعر [شعر]: مرد پر موى، ج أشاعر: گوشتى كه در ~~انتهاى پوست گرداگرد سم ستور باشد، گوشتى كه زير ناخن در آيد. # =أشعل- # إشعالا [شعل] النار: آتش را بر افروخت،- ه: او را خشمناك كرد،- الجمع: ~~جمع را پراكنده كرد،- الخيل فى الغارة: اسبان را در چپاول پراكنده كرد. # =اشعل- ### || AUTO اشعلالا [شعل] رأس الرجل: موى سر آن مرد برافراشته شد. # =الأشعل- ### || AUTO [شعل] من الناس: مردى كه از آغاز تولد چشمانش سرخ باشد. # =الأشغال- ### || AUTO [شغل]: جمع (الشغل) بمعناى كار است؛ «الأشغال الشاقة»: كيفر بر ~~اعمال شاقه است كه مطابق قانون در حق بزهكاران اجرا مى شود. # =أشغل- ### || AUTO إشغالا [شغل] ه بكذا: او را به كارى مشغول كرد،- ه عنه: او را ~~از وى سر گرم كرد،- باله: او را نگران كرد. # =الأشغولة- ### || AUTO [شغل]: كار، آنچه كه با آن مشغول شوند. # =أشف- ### || AUTO إشفافا [شف] الدرهم: درهم را زياد كرد يا كم كرد،- ه على فلان: ~~او را بر فلانى برترى داد،- عليه: بر او برترى يافت،- الفم: دهان بد بوى شد. # =أشفى- # إشفاء [شفي] فلانا: براى او شفا خواست،- المريض: داروئى براى بيمار تجويز ~~كرد كه شفايش در آن بود؛ «أشفني»: چيزى به من بده كه مرا شفا دهد،- ه الشي ~~ء: آن چيز را به او داد تا خود را با آن درمان كند،- عليه: ms0184 به آن چيز نزديك ~~شد؛ «أشفى المريض على الموت»: ### || AUTO بيمار مشرف بر مرگ شد،- العليل: بهبودى بيمار ناممكن شد،- ~~المسافر: مسافر در پايان شب ودر روشنائى ماه به راه افتاد. # =الأشفى- ### || AUTO [شفو]: مردى كه لبهايش بر روى هم قرار نگيرد. # =أشفق- ### || AUTO إشفاقا [شفق] عليه: بر او مهر ومحبت ورزيد،- عليه ومنه: از او ~~بر حذر شد وترسيد،- الشي ء: آن چيز را كم كرد،- الرجل: آن مرد به شفق در ~~آمد،- ت الريح: باد به سختى وزيد وگرد وخاك برافراشت. # =الأشفه- ### || AUTO [شفه]: مردى كه لب كلفت دارد. # =أشقى- ### || AUTO إشقاء [شقو] الله فلانا: خداوند فلانى را گمراه كند. # =اشقر- ### || AUTO اشقرارا [شقر]: بسيار سرخ ومايل به زردى شد. # =الأشقر- ### || AUTO م شقراء، ج شقر [شقر]: آنكه سرخ مايل به زرد باشد. # =الأشكال- ### || AUTO [شكل]: زيور آلاتى كه با هم مشابهت داشته باشند مانند مرواريد ونقره. # =أشكر- ### || AUTO إشكارا [شكر] الضرع: پستان پر از شير شد،- الشجر: درخت برگ در آورد. # =أشكل- # إشكالا [شكل] الأمر: آن كار پيچيده شد،- الشي ء: آن چيز مشكل وپيچيده ~~شد،- العنب: انگور رسيده شد،- المريض: ### || AUTO بيمار بسان اشخاص تندرست شد،- الكتاب: كتاب را اعراب گذارى كرد. # =الأشكل- ### || AUTO م شكلاء، ج شكل [شكل]: هر چه كه سفيدى آن مايل به سرخى باشد، ~~آنكه در سفيدى چشم او سرخى باشد. # =أشل- # إشلالا [شل]: دست او بى حركت وفلج شد. # =أشل- ### || AUTO [شل] ت يده: دست او خشك وبيحس شد. # =الأشل- ### || AUTO م شلاء، ج شل [شل]: آنكه دست يا ديگر اعضاى بدنش فلج يا بى حس ~~وحركت باشد. # =الأشلاء- # [شلو]: جمع (الشلو) است بمعناى اندام؛ «اشلاء الإنسان»: اعضاى بدن انسان ~~پس از پوسيدگى وپراكندگى،- اللجام: ### || AUTO تسمه يا بندهاى لگام كه پوسيده شده باشد. # =الأشلاق- ### || AUTO [شلق] (ح): گونه اى ماهى كه استخوان نرم دارد. # =أشم- # إشماما [شم]: با فخر فروشى سر خود را بالا گرفت ورفت،- ه الورد: او را به ~~بوئيدن گل وادار كرد،- القارئ الحرف: ### || AUTO خواننده عبارت، تلفظ حرف را به روش (اشمام) وقف كرد،- عن ~~الأمر: از آن كار عدول كرد. # =الأشم- ### || AUTO م شماء، ج شم [شم]: ms0185 بلند نظر، بخشنده، بزرگوار، كوه بلند. # =اشماط- ### || AUTO اشميطاطا [شمط]: مترادف (شمط) است. # =الإشمام- ### || AUTO [شم] عند القراء أو النحاة: اين واژه در اصطلاح قاريان يا ~~نحويان عبارت است از حركت با لب بدون صوت. بگونه اى كه دو لب پس از ساكن ~~كردن مرفوع ومضموم بدون صدا بر روى هم بسته شوند. # =اشمأز- # اشمئزازا [شمز]: ترسيد، در اثر نفرت PageV01P081 ### || AUTO لرزيد،- الشي ء: از آن چيز بيزار شد،- منه: از او ناراضى ~~وبيزار شد. # =اشمأط- ### || AUTO اشمئطاطا [شمط]: مترادف (شمط) است. # =أشمت- ### || AUTO إشماتا [شمت] ه الله بعدوه: خداوند دشمن آن شخص را از شماتت ~~وسر كوفت زدن به وى نااميد كرد، خدا او را از شر دشمن حفظ كرد. # =أشمر- ### || AUTO إشمارا [شمر] ه: او را شتاباند،- ه بالسيف: با شمشير او را زد ~~ودر هم پيچيد. # =أشمس- ### || AUTO إشماسا [شمس] اليوم: روز روشن وآفتابى شد. # =أشمط- # إشماطا [شمط] الرجل: موى سر آن مرد خاكسترى يا جو گندمى شد،- ه به: آنرا ~~با چيزى آميخت. # =اشمط- ### || AUTO إشمطاطا [شمط]: مترادف (شمط) است. # =الأشمط- # م شمطاء، ج شمط وشمطان [شمط]: ### || AUTO آنكه موى سر او سفيد وسياه باشد. # =أشمع- ### || AUTO إشماعا [شمع] السراج: روشنائى چراغ بر افروخته شد. # =اشمعل- # اشمعلالا [شمعل] القوم: آن قوم از هم جدا وپراكنده شدند،- ت الغارة: ~~چپاول گسترده شد،- ت الإبل: شتران از فرط خوشى ونشاط پراكنده شدند،- ت الحرب: ### || AUTO جنگ در گير شد،- الرجل: آن مرد در عزيمت ورفتن كوشيد. # =أشمل- ### || AUTO إشمالا [شمل] القوم: آن قوم به باد شمال در آمدند،- ت الريح: ~~باد به سوى شمال وزيد،- الرجل: آن مرد داراى اسلحه سرد (شمشير يا خنجر) ~~شد،- ه: به او عبا يا جبه اي داد،- القوم خيرا او شرا: به آن قوم خوبى يا ~~بدي كرد. # =أشن- ### || AUTO إشنانا [شن] الغارة عليهم: از هر سوى بر آنها حمله كرد ودست به ~~چپاول زد. # =ألأشنان- ### || AUTO (ك): ماده شست وشوى اسيدى. # =- اين واژه يونانى است- # الإشنان- # (ك): مترادف (الأشنان) است. # =- اين واژه يونانى است- # الأشنب- ### || AUTO [شنب]: آنكه دندانهاى سفيد وزيبا دارد. # =ألأشنة- ### || AUTO [أشن] (ن): گياهى است كه در اماكن نمناك مى ms0186 رويد ودر آن ماده ~~كلوروفيل وجود ندارد نام ديگر آن (الطحلب) است كه به معناى خزه يا علف هرز ~~مى باشد. # =أشنج- ### || AUTO إشناجا [شنج] الجلد: پوست بدن در اثر گرما يا سرما چروكيده شد. # =الأشنج- ### || AUTO [شنج]: آنكه پوست بدنش در اثر گرما يا سرما چروكيده باشد. # =أشنع- ### || AUTO إشناعا [شنع] البعير: شتر از ترس جمع شد وبه راه خود ادامه داد ~~وكوشيد. # =الأشنع- ### || AUTO [شنع]: زشت، ناروا. # =أشنف- ### || AUTO إشنافا [شنف] الجارية: كنيزك را نوازش داد وگوشواره به گوشش كرد. # =أشنق- ### || AUTO إشناقا [شنق] البعير والقرية: شتر را مهار كرد بطوريكه پس گردن ~~آن به جلوى پالان چسبيد يا دهانه مشك را بست وبند آنرا به دسته مشك گره ~~زد،- الشي ء: آن چيز را آويخت،- اليد الى العنق: دست را بر گردن انداخت ~~وحلقه كرد،- البعير: شتر سر خود را بلند كرد،- على فلان: بر او دست درازى ~~وستم كرد،- الرجل: آن مرد تاوان يا ديه گرفت يا ديه بر او واجب شد،- غنمه ~~الى غنم زيد: گوسفندان خود را به گوسفندان زيد اضافه كرد. # =أشهى- ### || AUTO إشهاء [شهو] ه: آنچه كه مى خواست به او داد، او را چشم زخم زد. # =اشهاب- ### || AUTO اشهيبابا [شهب] الزرع: گياه خشك وزرد شد واندكى سبزى در آن باز ماند. # =الأشهاد- ### || AUTO [شهد]: جمع (الشاهد) است؛ «على رؤوس الأشهاد»: آشكارا، در ~~برابر همه. # =الإشهار- # [شهر]: مص؛ «إشهار الإفلاس» (ت): ### || AUTO اعلان ورشكستگى. # =أشهب- # إشهابا [شهب] العام القوم: آن سال اموال ودارائى آن قوم را از بين برد. # =اشهب- ### || AUTO اشهبابا [شهب]: رنگ آن سفيد شد،- الزرع: مترادف (اشهاب) است. # =الأشهب- ### || AUTO [شهب]: آنچه كه رنگ آن به سفيدى زند. # =أشهد- # إشهادا [شهد] فلانا على كذا: فلانى را بر چيزى گواه گرفت،- ه: او را ~~احضار كرد. # =أشهد- ### || AUTO [شهد]: در راه خدا كشته شد، شهيد شد. # =أشهر- ### || AUTO إشهارا [شهر]: يكماه بر او گذشت،- ت المرأة: آن زن به ماه ~~زايمان خود در آمد،- الأمر: آن امر را آشكار كرد. # =اشهل- ### || AUTO اشهلالا [شهل]: چشم آن مرد ميشى شد. # =الأشهل- ### || AUTO م شهلاء، ج شهل [شهل]: آنكه ميش ms0187 چشم باشد. # =أشوى- ### || AUTO إشواء [شوي] القوم: به آن قوم گوشت بريانى خورانيد،- الزرع: ~~كشت رسيد ودانه هاى آن آماده بريان كردن شد،- الرجل: بر عضو غير كشنده او ~~زد،- السهم: تير به خطا رفت وبه هدف نخورد. # =الأشوس- ### || AUTO م شوساء، ج شوس [شوس]: دلير وپرتوان در جنگ، آنكه از راه فخر ~~فروشى وتكبر سر خود را بلند كند. # =أشوك- ### || AUTO إشواكا [شوك] المكان: در آن مكان خار بسيار شد،- ت الشجرة: ~~درخت پر از خار شد. # =الأشوك- ### || AUTO م شوكاء، ج شوك [شوك] من الثياب ونحوها: جامه هاى زبر وتيز ~~ومانند آنها. # =الأشوه- ### || AUTO م شوهاء، ج شوه [شوه]: زشت وبد گل، آنكه زود چشم زخم زند، آنكه ~~خود بزرگ بين باشد. # =الأشيب- ### || AUTO ج شيب وشيب [شيب]: آنكه موى سر او سفيد باشد،- من الأيام: ~~روزهاى ابري وبرفي. # =الأشيم- ### || AUTO م شيماء ج شيم وشوم [شيم]: آنكه بر بدنش خال پديد آمده باشد. # =أص- # - أصا الشي ء: آن چيز را شكست، آن را نرم كرد. PageV01P082 ### || AUTO =أصاب- ### || AUTO إصابة [صوب] الرجل: كارهاى آن مرد درست بود،- السهم: آن تير به ~~خطا نرفت،- الشي ء: آن چيز را درست دانست، به آن چيز رسيد، آن چيز را از ~~بيخ كند، آن چيز را پائين آورد،- من الشي ء: آن چيز را بدست گرفت،- ت ~~المصيبة فلانا: بر او مصيبت وارد شد،- الدهر القوم باموالهم او نفوسهم: ~~روزگار دارائى يا جان آن قوم را گرفت. # =الإصابة- ### || AUTO [صوب]: مص هدف ونقطه بازى در مسابقات ورزشى، ضرر وزيان زدن، ~~پديد آمدن وبا. # =أصات- ### || AUTO إصاتة [صوت]: صدا در داد، آواز داد،- الطست: طشت را به صدا در ~~آورد،- بفلان: فلانى را رسوا كرد. # =أصاخ- ### || AUTO إصاخة [صوخ] له واليه: به گفته او گوش داد. # =أصاد- ### || AUTO إصادة [صيد] ه: او را به شكار واداشت. # =أصار- # إصارة [صور] ه: آن را مايل وخم كرد، آنرا ويران كرد. # =أصار- ### || AUTO إصارة [صير] ه: آن را از گونه اى به گونه ديگر در آورد. # =أصاف- ### || AUTO إصافة [صيف] القوم: آن قوم به فصل تابستان در آمدند،- ت ~~الدابة: ماده ستور در تابستان ms0188 زائيد وبچه دار شد. # =الأصالة- # [أصل]: مص؛ «أصالة الرأي»: # استوارى رأى وانديشه. # =الإصالة- ### || AUTO [أصل]: «إصالة الرأي»: استوارى رأى وانديشه. # =أصأى- # إصآء [صأي] الفرخ: جوجه را به صدا در آورد. # =أصأب- ### || AUTO إصآبا [صأب] الرأس: در موى سر او شپش افتاد يا سر او پر از شپش شد. # =أصب- ### || AUTO إصبابا [صبب] القوم: آن قوم به زمين گود سرازير شدند. # =أصبى- ### || AUTO إصباء [صبو] الشي ء فلانا: آن چيز فلانى را هوا خواه كرد وبخود ~~گرايش داد،- الرجل: آن مرد داراى فرزند پسر شد،- القوم: باد صبا بر آن قوم وزيد. # =أصبأ- ### || AUTO إصباء [صبأ] القوم: بر آن قوم حمله كرد،- الناب او النبات: ~~دندان نيش يا گياه بر آمد. # =أصبح- ### || AUTO إصباحا [صبح]: به بامداد در آمد، در نيمه شب بيدار شد،- الحق: ~~حق آشكار شد،- المصباح: چراغ را روشن كرد،- زيد عالما: زيد دانشمند شد (در ~~اينجا از افعال ناقصه ونواسخ است)،- أثرا بعد عين: از او اثرى بجز نام ~~نماند؛ «أصبح يا رجل»: اي مرد از خواب غفلت بيدار شو. # =الأصبح- ### || AUTO م صبحاء، ج صبح [صبح]: آنكه سفيد مايل به سرخى است، موى كه ~~آميخته به رنگ سفيد وسرخ باشد، شير. # =أصبر- # إصبارا [صبر]: سر شيشه را با در پوش بست،- ه: او را دعوت به صبر وشكيبائى ~~كرد،- الشي ء: آن چيز مانند گياه صبر تلخ شد،- اللبن: شير بسيار ترش شد ~~بحديكه تلخ گرديد،- الرجل: آن مرد به بلاى سخت دچار شد،- القاضي فلانا: ~~قاضى با صدور حكم قصاص از دشمن فلانى انتقام گرفت. # =اصبر- ### || AUTO اصبارا [صبر] عليه: بر آن امر شكيبائى كرد،- منه: از خصم خود ~~قصاص گرفت. # =الأصبع- # ج أصابع [صبع] (ع ا): انگشت. # (اين واژه معمولا مؤنث بكار مى رود وگاهى مذكر آورده مى شود) انگشتان دست ~~عبارتند از: (ابهام، سبابة، الإصبع الوسطى، البنصر والخنصر). # =الأصبع- # - ج أصابع: مترادف (الأصبع) است. # =الأصبع- # - ج أصابع: مترادف (الأصبع) است. # =الأصبع- # ج أصابع: [صبع] مترادف (الأصبع) است. # =الأصبع- # - ج أصابع: مترادف (الأصبع) است. # =الأصبع- # - ج أصابع: مترادف (الأصبع) است. # =الإصبع- # - ج أصابع: مترادف (الأصبع) است. # =الإصبع- # - ج أصابع: مترادف (الأصبع) است. # =الإصبع- ### || AUTO - ج أصابع [صبع]: ms0189 مترادف (الأصبع) است. # =الأصبغ- ### || AUTO [صبغ]: بزرگترين سيلها،- م صبغاء ج صبغ من الطير والشاء: پرنده ~~يا گوسفند دم سفيد،- من الخيل: اسب پيشانى سفيد يا اسبى كه دور گوشهاى آن ~~سفيد باشد. # =الأصبوحة- ### || AUTO [صبح]: بامداد، صبح. # =الأصبوع- ### || AUTO ج أصابيع [صبع]: مترادف (الأصبع) است. # =أصح- # إصحاحا [صح] ه: بيمارى او را بر طرف كرد، او را سالم يافت،- الرجل: ### || AUTO خانواده وستوران آن مرد در سلامت بسر مى برند. # =أصحى- ### || AUTO إصحاء [صحو] اليوم: روز روشن وصاف شد،- القوم: آسمان براى آن ~~قوم صاف وبى ابر شد،- السكران: آن مرد مست هشيار شد،- الرجل: آن مرد بيدار ~~شد،- ه: او را بيدار وهشيار كرد. # =الأصحاح- # [صح] من التوراة والإنجيل: فصلى از كتابهاى تورات وانجيل است، مترادف ~~(الإصحاح) است. # =الإصحاح- ### || AUTO [صح]: مص؛- من التوراة والإنجيل: سوره اى از سوره هاى تورات يا ~~انجيل است. # =أصحب- ### || AUTO إصحابا [صحب] الرجل: آن مرد داراى دوست وهمنشين شد، آن مرد پس ~~از تحمل سختى فرمانبردار شد، فرزند آن مرد بالغ وهمانند او شد،- ه الشي ء: ~~آن چيز را با خود گرفت،- فلانا: از فلانى نگهدارى كرد،- ه عن كذا: از چيزى ~~او را باز داشت. # =أصحر- ### || AUTO إصحارا: بسوى بيابان شتافت،- المكان: آن مكان فراخ مانند ~~بيابان شد،- الأمر وبالأمر: آن امر را آشكار كرد. # =الأصحر- ### || AUTO م صحراء، ج صحر [صحر]: رنگ تيره وگرفته كه به سرخى مايل باشد. # =أصحف- ### || AUTO إصحافا [صحف] الكتاب: كتاب را در صحيفه ها فراهم وآنرا صحافى كرد. # =الأصحل- ### || AUTO م صحلاء، ج صحل [صحل]: آنكه صدايش گرفته وخشن شده باشد. # =أصخر- # اصخارا [صخر] المكان: در آن مكان PageV01P083 ### || AUTO سنگ بسيار شد. # =أصد- # تأصيدا [أصد] الباب: درب را بست. # =أصد- ### || AUTO إصدادا [صد] ه عن كذا: او را از چيزى باز داشت ومنع كرد،- ~~الجرح: زخم چرك كرد يا چرك از آن روان شد. # =أصدى- ### || AUTO إصداء [صدي]: بدرود زندگى گفت،- الجبل: كوه صدا را برگردانيد. # =الإصدار- ### || AUTO [صدر]: مص برقرارى قانون وعمل بموجب آن از طرف دولت؛ «مصرف ~~الإصدار»: بانك ناشر اسكناس؛ «إصدار البضائع الى الخارج»: فرستادن كالاهاى ~~تجارى به خارج. صادرات. # =أصدأ- ### || AUTO إصداء [صدأ] ms0190 ه: آن چيز را زنگ زده كرد. # =الأصدأ- ### || AUTO م صدآء: ج صدء [صدأ]: آنچه كه زنگ زده باشد. # =أصدر- # إصدارا [صدر] الأمر: دستور صريح داد،- الرجل: آن مرد را برد،- ه عن كذا: ### || AUTO او را از آن چيز باز گردانيد. # =الأصدر- ### || AUTO [صدر]: آنكه سينه بزرگ وفراخ دارد. # =الأصدران- ### || AUTO [صدر] (ع ا): دو رگى كه زير بنا گوش است. # =الأصدغان- ### || AUTO [صدغ] (ع ا): دو رگى كه زير بنا گوش است. # =أصدف- ### || AUTO إصدافا [صدف] ه عنه: او را از آن چيز باز داشت وروى گردان كرد. # =الأصدف- ### || AUTO [صدف] من الخيل: اسبى كه رانهايش بهم نزديك وسمهايش از هم دور باشند. # =أصدق- ### || AUTO إصداقا [صدق] الابنة: براى آن دختر مهريه يا كابين تعيين كرد. # =الأصدق- ### || AUTO [صدق]: خالص تر، سالمتر، درستتر. # =الأصدم- ### || AUTO [صدم]: آنكه موى دو طرف پيشانيش ريخته شده باشد. # =أصر- # - أصرا فلانا عليه: فلانى را به چيزى مايل كرد. # =أصر- ### || AUTO إصرارا [صر] على الأمر: بر آن كار تصميم گرفت وپافشارى كرد. ~~اين تعبير را بيشتر در شر وگناه بكار مى برند؛ «اصر على الذنب»: بر ارتكاب ~~گناه پافشارى كرد،- الفرس اذنه وباذنه: اسب گوشش را راست كرد،- السنبل: ~~خوشه كشت كم وزيان بار شد. # =أصرح- ### || AUTO إصراحا [صرح] الأمر: آن امر را بيان كرد وآشكار ساخت. # =أصرخ- ### || AUTO إصراخا [صرخ] ه: به كمك وى شتافت واو را يارى كرد. # =أصرد- ### || AUTO إصرادا [صرد] السهم: تير به خطا رفت،- الرامي السهم: تير انداز ~~تير را به هدف زد. # =أصرف- # إصرافا [صرف] ه عن كذا: او را از فلان كار باز گرداند ودور كرد،- الشراب: ### || AUTO مي را به چيزى نياميخت. # =أصرم- ### || AUTO إصراما [صرم] النخل: هنگام چيدن خرماى نخل رسيد،- الرجل: آن ~~مرد بينوا شد. # =الأصرم- ### || AUTO م صرماء، ج صرم [صرم]: آنكه كناره دو گوشش بريده شده باشد، ~~آنكه فقير وبينوا وبسيار عيال باشد. # =الأصرمان- # [صرم]: شب وروز،- (ح): ### || AUTO گرگ وكلاغ. # =أصص- ### || AUTO تأصيصا [أص] الشي ء: آن چيز را محكم بست. # =اصطاد- ### || AUTO اصطيادا [صيد] الطير: پرنده را با حيله شكار كرد،- المكان: در ~~آن مكان شكار كرد. # =اصطاف- ### || AUTO اصطيافا ms0191 [صيف] بالمكان: در آن مكان بهنگام تابستان اقامت كرد. # =إصطام- ### || AUTO اصطياما [صوم]: روزه گرفت. # =اصطبح- # اصطباحا [صبح] الرجل: صبوح را كه در بامداد نوشند تناول كرد،- الرجل: ### || AUTO آن مرد چراغ را روشن كرد. # =اصطبر- ### || AUTO اصطبارا [صبر]: شكيبائى وپافشارى كرد،- عليه: بر آن چيز شكيبا ~~شد،- منه: از او قصاص گرفت. # =اصطبغ- ### || AUTO اصطباغا [صبغ]: اعتماد كرد،- بكذا: رنگ يا شيوه چيزى را بخود ~~گرفت؛ «اصطبغ عهده بالدم»: با خون عهد وپيمان بست،- بالصبغ اي الإدام: آن ~~مرد با نان خورش نان خورد. # =الإصطبل- ### || AUTO اصطبل، جاى نگهدارى ستوران. # =اصطحب- ### || AUTO اصطحابا [سحب] فلانا: از فلانى نگهدارى كرد،- القوم: آن قوم با ~~يكديگر دوست وهمنشين شدند. # =اصطخب- ### || AUTO اصطخابا [صخب] ت الطير أو الضفادع: بانگ پرندگان يا قورباغه ها ~~در هم آميخته شد. # =الاصطدام- ### || AUTO [صدم]: مص؛ «اصطدام سيارتين»: تصادف دو ماشين با هم، تصادف ~~رانندگى. # =اصطدم- ### || AUTO اصطداما [صدم] الفارسان. آن دو مرد سوار بر يكديگر تاختند وبا ~~هم برخورد كردند،- بكذا: بدن او به چيزى با سختى برخورد كرد،- بصعوبة: سختى ~~كشيد واز كار خود باز ماند. # =اصطرخ- ### || AUTO اصطراخا [صرخ] الرجل: بمعناى (صرخ) است،- القوم: آن قوم فرياد زدند. # =اصطرع- ### || AUTO اصطراعا [صرع] الرجلان: آن دو مرد با هم كشتى گرفتند وهر يك ~~كوشيد تا ديگرى را زمين زند. # =الأصطرك- ### || AUTO (ن): درختى است معروف به (اللبنى) از رسته استركها. اين گياه ~~در كرانه هاى درياى مديترانه بسيار كشت مى شود. # =اصطعد- ### || AUTO اصطعادا [صعد]: مترادف (صعد) است. # =اصطف- ### || AUTO اصطفافا [صف] القوم: آن قوم به صف در آمدند. # =اصطفق- # اصطفاقا [صفق] البحر: موجهاى دريا خروشان شد،- القوم: آن قوم سرگردان ~~شدند،- العود: تارهاى عود تكان خورد،- ت الأشجار: درختان با وزش باد تكان ~~خوردند،- ت النساء على الميت: زنان بر مرده شيون ونوحه سرائى كردند. PageV01P084 ### || AUTO =اصطك- ### || AUTO اصطكاكا [صك] القوم بالسيوف: آن قوم با شمشيرها يكديگر را ~~زدند،- ت ركبتاه: دو زانوى او سست شدند وبه هنگام راه رفتن به يكديگر ~~خوردند. # =اصطلى- ### || AUTO اصطلاء [صلي] بالنار: با آتش خود را گرم كرد. # =الاصطلاح- # [صلح]: مص؛- ج اصطلاحات: ### || AUTO لفظ يا تعبيرى كه در عرف مردم ms0192 غرض يا معناى خاصى بخود گيرد. # =اصطلب- ### || AUTO اصطلابا [صلب] العظام: مغز استخوانها را بيرون كشيد. # =اصطلح- ### || AUTO اصطلاحا [صلح] القوم: آن قوم با هم بر سر چيزى اتفاق كردند. ~~اين واژه ضد (تخاصم واختصم) است. # =اصطلم- ### || AUTO اصطلاما [صلم] ه: آنرا از بيخ وبن كند. # =الاصطناعي- ### || AUTO [صنع]: آنچه كه از فن وهنر ساخته شده باشد، مصنوعي. # =اصطنع- ### || AUTO اصطناعا [صنع] شيئا: فرمان داد تا چيزى برايش ساخته شود،- ه: ~~او را پرورش داد وتربيت كرد،- عنده صنيعة: به او نيكى كرد،- فلان: غذائى ~~آماده كرد تا در راه خدا انفاق كند،- ه لنفسه: آن چيز را براى خود برگزيد،- ~~الرزق: رزق وروزى را پيش فرستاد. # =اصطهر- ### || AUTO اصطهارا [صهر] الشي ء: آن چيز را ذوب كرد،- الحرباء: پشت حرباء ~~در اثر گرمى خورشيد درخشيد. # =الأصطوانة- ### || AUTO ج أصاطين وأصاطنة: مترادف (اسطوانة) است. اين واژه فارسى است. # =الاصطياف- ### || AUTO [صيف]: گذراندن فصل تابستان در ييلاق ومناطق كوهستانى. # =أصعب- # إصعابا [صعب] الامر: آن كار سخت شد،- الشي ء: آن چيز را سخت يافت،- ~~الجمل: شتر را رها كرد وسوارش نشد ودر نتيجه شتر سر سخت شد ورام نگرديد # أصعد- ### || AUTO إصعادا [صعد] ه: او را به بالا رفتن وادار كرد،- فى الأرض: از ~~زمينى به زمين بالاتر رفت،- فى الوادي: به سوى دره سرازير شد،- الرجل: آن ~~مرد به مكه در آمد،- ت السفينة: كشتى بادبان خود را بالا برد وباد آن را به ~~پيش برد،- فى العدو: در دويدن شتاب كرد. # =أصعر- ### || AUTO إصعارا [صعر] خده: روى خود را از راه تكبر وشايد هم مادر زادى ~~از ديد مردم برگردانيد وكج كرد. # =الأصعر- ### || AUTO م صعراء، ج صعر [صعر]: آنكه از راه تكبر روى خود را برگرداند. # =أصعق- ### || AUTO إصعاقا [صعق] ته السماء: آسمان صاعقه فرو افكند،- ه: او را كشت. # =أصغى- ### || AUTO إصغاء [صغو] اليه: به سوى او گوش فرا داد،- الى حديثه: به سخن ~~او گوش داد،- الإناء: ظرف را كج كرد. # =أصغر- ### || AUTO إصغارا [صغر] ه: او را كوچك كرد، او را خوار وزبون كرد،- ~~القوم: آن قوم داراى كودكان خردسال شدند،- ت الأرض: آن زمين داراى گياهان ~~ريز ms0193 شد. # =الأصغر- ### || AUTO م صغرى، ج أصاغر وأصاغرة وأصغرون [صغر]: اسم تفضيل است. # =الأصغران- ### || AUTO [صغر]: دل وزبان؛ «المرء باصغريه»: مرد به دل وزبان خود بستگى دارد. # =أصف- ### || AUTO إصفافا [صف] السرج: براى زين صفه يا پيش زين ساخت. # =الأصف- ### || AUTO (ن): گياهى است از رسته (كبرها). # =أصفى- ### || AUTO إصفاء [صفو] فلانا الود و- له الود: به فلانى ابراز دوستى ~~واخلاص كرد،- الشي ء: همه آن چيز را گرفت،- ه بكذا: آن چيز را به وى اختصاص ~~داد واو را شادمان كرد،- الشاعر: شعر آن شاعر بريده شد،- ت الدجاجة: مرغ از ~~تخم افتاد،- من المال: از مال ودارائى تهى شد. # =اصفار- ### || AUTO اصفيرارا [صفر]: مترادف (اصفر) است. # =أصفح- ### || AUTO إصفاحا [صفح] السائل: سائل را نااميد برگرداند،- الشي ء: آن ~~چيز را برگردان كرد. # =أصفد- ### || AUTO إصفادا [صفد] ه: او را با بند بست،- ه مالا: آن مال را به او داد. # =أصفر- # إصفارا [صفر]: فقير ومستمند شد،- الإناء: ظرف خالى شد،- البيت: # خانه را خالى كرد. # =اصفر- ### || AUTO اصفرارا [صفر]: زرد رنگ شد. # =الأصفر- ### || AUTO م صفراء، ج صفر [صفر]: زرد؛ «الهواء الأصفر» (طب): گونه اى ~~بيمارى وبا است كه بر آن (الكوليرا) نيز اطلاق مى شود. # =الأصفران- ### || AUTO [صفر]: زعفران وطلا. # =أصفق- ### || AUTO إصفاقا [صفق] الثوب: جامه را فراخ كرد. # =أصقع- ### || AUTO إصقاعا [صقع] الرجل: آن مرد به زمين يخبندان در آمد،- الصقيع ~~الأرض: برف ويخ بر روى زمين نشست،- المكان: آن مكان يخبندان شد. # =الأصك- ### || AUTO م صكاء، ج صك [صك]: آنكه دندانهايش بهم چسبيده باشد، آنكه در ~~راه رفتن زانوهايش به هم خورد، نيرومند وتوانا. # =أصل- # - اصالة: داراى اصل ونژاد خوب شد، نژاد وى استوار شد، از نژادى بزرگوار ~~بود،- رأيه: داراى انديشه ورأى نيكو شد. # =أصل- ### || AUTO تأصيلا ه: براى آن چيز اساس وپايه قرار داد، اصل ونژاد او را ~~بيان كرد. # =الأصل- ### || AUTO ج أصول: پايه وبن هر چيزى؛ «قعد في اصل الجبل»: در پائين كوه ~~نشست، آنچه كه در برابر فرع يا شاخه است؛ «اصل الشجرة»: ريشه درخت، پدر، ~~مصدر؛ «لا اصل له ولا فصل»: نه اصل ونژادى دارد ونه فصل وتبار؛ «اصلا»: در ms0194 ~~آغاز، در ابتدا، هرگز، قطعا؛ «ما فعلته اصلا»: من هرگز آن كار را نكرده ام. # =أصلى- ### || AUTO إصلاء [صلي] ه النار: او را به داخل آتش انداخت. # =الإصلاح- # [صلح]: مص آباد كردن، اصلاح، اصلاح قانون؛ «الإصلاح الإداري»: PageV01P085 ### || AUTO اصلاحات ادارى. # =الإصلاحية- # ج إصلاحيات [صلح]: ### || AUTO دار التأديب، زندان كودكان كه در آن اخلاق وحرفه كسبى ويا ~~صنايع دستى به آنها آموزش دهند تا پس از آزادى به كار اشتغال ورزند. # =أصلت- ### || AUTO إصلاتا [صلت] السيف: شمشير را از غلاف بيرون كشيد. # =أصلح- # إصلاحا [صلح] الشي ء: آن چيز را اصلاح ونيكو گردانيد. اين واژه ضد (افسد) ~~است،- بينهم: ميان آنها را اصلاح وآشتى داد،- اليه: به او احسان ونيكوئى كرد. # =اصلح- ### || AUTO اصلاحا [صلح] القوم: آن قوم با هم آشتى كردند. # =أصلد- # إصلادا [صلد] الزند: آتش زنه صدا داد ولى روشن نشد،- الرجل: بازوى آن مرد ~~سخت ونيرومند شد،- الزند: آتش زنه را بصدا در آورد ولى روشن نشد،- الأرض: ### || AUTO زمين سفت وسخت شد. # =الأصلع- # م صلعاء، ج صلع وصلعان [صلع]: ### || AUTO آنكه موى جلوى سر يا پيشانى او ريخته شده باشد. # =الأصلف- ### || AUTO ج أصالف [صلف]: زمين سفت وسخت كه در آن چيزى نرويد. # =الأصلم- ### || AUTO م صلماء، ج صلم [صلم]: آنكه به گونه طبيعى ومادرزادى گوشهايش ~~بسان بريده باشد. # =الأصلى- ### || AUTO [أصل]: منسوب به (الأصل) است؛ «العدد الأصلي» عدد اصلى. # =الأصلية- ### || AUTO مؤنث (الأصلي) است؛ «الجهات الأصلية»: چهار طرف اصلى يعنى ~~شمال، جنوب، شرق وغرب. # =أصم- ### || AUTO إصماما [صم]: گوش او كر شد،- ه: او را كر كرد يا وى را كر ~~يافت،- القارورة: سر شيشه را بست،- دعاؤه: با قومى كر روبرو شد كه نه صداى ~~او را مى شنيدند ونه بخواسته او پاسخ مى دادند. # =الأصم- # م صماء، ج صم وصمان [صم]: كريا آنكه حس شنوائى او كم شده ويا از بين رفته ~~باشد،- (ع ح): ودر علم حساب به آن عكس منطق گويند مانند 2، زيرا با آن نمى ~~توان تلفظ نمود؛ «رجل اصم»: ### || AUTO مردى كه گوشش بدهكار حرفى نباشد وبى خيال به نداى كسى پاسخ ندهد. ms0195 # =أصمى- ### || AUTO إصماء [صمي] الصيد: شكار را با تير زد ودر جا كشت. # =أصمت- ### || AUTO إصماتا [صمت] ساكت شد ويا خاموش ماند،- ه: او را خاموش كرد. # =أصمد- ### || AUTO إصمادا [صمد] اليه الأمر: امر را به او سپرد. # =الأصمع- ### || AUTO م صمعاء، ج صمع [صمع]: آنكه داراى گوش كوچك باشد،- ج صمعان: پر ~~نرم ولطيف، شمشير برنده، دل پاك، آنكه به بالاترين مقام رسيده باشد، ~~درختيكه ميوه داده ولى هنوز نرسيده است. # =الأصمعان- ### || AUTO [صمع]: دل پاك ورأي قاطع. # =أصمغ- ### || AUTO إصماغا [صمغ] ت الشجرة: درخت صمغ داد،- الشدق: آب دهان از فك ~~او بسيار روان شد وكف از آن بر آمد. # =الأصموخ- ### || AUTO [صمخ]: سوراخ درونى گوش كه به سر مى رسد. # =أصن- # إصنانا [صن]: بد بوى شد،- الماء: ### || AUTO آب گنديد،- اللحم: گوشت گنديد وبد بوى شد،- الرجل: آن مرد ساكت ~~شد، خشمگين شد، از روى تكبر بينى خود را بالا گرفت. # =الأسن- ### || AUTO [صن]: آنكه خود را به فراموشى زند. # =أصنى- ### || AUTO إصناء [صني] النخل: نخل از ريشه خود دو نخل رويانيد. # =الأصناع- ### || AUTO [صنع]: جمع (الصنع) است؛ «قوم اصناع الأيدي»: مردمى كه در كار ~~خود ماهرند. # =أصنع- ### || AUTO إصناعا [صنع] الرجل: كار را آموخت واستوار انجام داد، به ديگرى ~~يارى كرد. # =اصهاب- ### || AUTO اصهيبابا [صهب] الشعر: در موى سرخى يا بورى پديد آمد. # =اصهار- ### || AUTO اصهيرارا [صهر] الحرباء: پشت حرباء (گونه اى خزنده يا بوقلمون) ~~در اثر تابش خورشيد درخشيد. # =اصهب- ### || AUTO اصهبابا [صهب] الشعر: مترادف (اصهاب) است. الأصهب- م صهباء، ج ~~صهب [صهب]: آنكه در سفيدى پوست او سرخى باشد،- (ح): شير، روز سرد؛ «اصهب ~~السبال»: دشمن. # =أصهر- ### || AUTO اصهارا [صهر] ه: او را به خود نزديك كرد،- بالقوم واليهم ~~وفيهم: داماد آن قوم شد. # =الأصور- ### || AUTO [صور]: آنكه كجى يا خميدگى داشته باشد. # =الأصيبية- ### || AUTO [صبو]: مصغر واژه (اصبية) جمع الصبي مى باشد. # =الأصيد- ### || AUTO م صيداء، ج صيد [صيد]: شتر كه به بيمارى (الصيد) دچار باشد. ~~اين بيمارى باعث ريزش آب از بينى شتر شده بگونه اى كه سر خود را بالا مى ~~گيرد ونمى تواند گردن خود را به چرخاند ms0196 وتكان دهد، آنكه از روى خود بزرگ ~~بينى سر خود را بالا گيرد، پادشاه كه از خود خواهى بسوى راست وچپ توجهى نمى ~~كند،- (ح): شير. # =الأصيص- ### || AUTO ج أصص: آنچه از ظرفها كه شكسته شده باشد، گلدان كه در آن نهال ~~يا درخت گل بكارند. # =اصيف- ### || AUTO اصيافا [صيف] المكان: بهنگام تابستان در آن مكان اقامت كرد. # =الأصيل- # ج آصال وأصائل وأصل وأصلان: # آنكه از دودمانى بزرگ باشد، آنكه در امور خود شخصا وبدون وكيل تصرف كند، ~~نيكو رأى واستوار، زمان ميان عصر وغروب. # الأصيلة ### || AUTO : زني كه داراى اصل ونسب باشد؛ «جاؤوا بأصيلتهم»: آنها همگى آمدند. # =أضاء- ### || AUTO إضاءة [ضوأ] البيت: خانه روشن شد،- البيت: خانه را روشن كرد. # =أضاع- # إضاعة [ضيع] ه: آن را گم كرد، از دست داد،- صوابه: كار درست را از PageV01P086 ### || AUTO دست داد،- الوقت: فرصت را از دست داد،- عليه فرصة: فرصت را از ~~دست او گرفت،- الرجل: آن مرد داراى كشتزار بسيار شد. # =أضاف- # إضافة [ضيف] الرجل: از آن مرد حمايت كرد،- ه اليه: به او پناه داد،- ~~فلانا على فلان: فلانى را به ميهمانى فلانى برد،- الشي ء الى الشي ء: چيزى ~~را به چيزى پيوست كرد يا اسناد داد؛ «اضف الى ذلك أن»: علاوه بر اين،- ~~الكلمة الى الكلمة: # كلمه اى را بگونه اى به كلمه ديگر نسبت داد،- الرجل: آن مرد دويد وشتاب ~~كرد، ترسيد،- منه: از او بر حذر شد،- عليه: ### || AUTO بر آن چيز نظارت كرد. # =الإضافة- ### || AUTO [ضيف]: مص، اضافه، علاوه؛ «بالإضافة الى ذلك»: اضافه بر آن چيز. # =الإضافي- ### || AUTO [ضيف]: متمم، آنچه كه اضافه شود؛ «الساعات الإضافية»: اضافه ~~كارى كه در برابر آن دستمزد يا پاداش گيرند. # =أضاق- # إضاقة [ضيق] ه: او را در تنگنا قرار داد. اين واژه ضد (اوسعه) است،- الرجل: ### || AUTO آن مرد فقير وبى چيز شد. # =أضاليا- ### || AUTO (ن): به واژه (دهليا) رجوع شود. # =أضأن- ### || AUTO إضآنا [ضأن]: گوسفندان او بسيار شدند. # =أضب- # إضبابا [ضب]: ساكت شد، فرياد زد وسخن گفت،- على ما في نفسه: آنچه كه در ~~دل داشت نگفت،- على الشي ء: آن چيز را پنهان كرد،- على ms0197 غل فى قلبه: ### || AUTO كينه اى در دل خود نگهداشت،- على الأمر: آن كار را بدست آورد،- ~~على المطلوب: به خواسته خود رسيد،- القوم: آن قوم همگى براى آن كار بپا ~~خاستند،- المكان: در آن مكان سوسمار فراوان شد،- ت الأرض: گياه زمين بسيار ~~شد،- الشعر: موى بسيار شد،- اليوم: آن روز تيره ومه دار شد،- الماء او ~~الريق: آب يا لعاب دهان روان شد،- الماء او الدم: آب يا خون را روان ساخت. # =الأضب- # م ضباء، ج ضب [ضب] من الجمال: ### || AUTO شتر كه به بيمارى ورم سينه يا پاى دچار شده باشد. # =الإضبارة- ### || AUTO ج أضابير [ضبر]: بسته اى از تير، بسته اى از كتاب يا روزنامه، پوشه. # =أضبن- ### || AUTO إضبانا [ضبن] الشي ء: آن چيز را بغل كرد. # =أضج- ### || AUTO إضجاجا [ضج] القوم: آن قوم داد وفرياد به راه انداختند. # =أضجر- ### || AUTO إضجارا [ضجر] ه: او را آزرده كرد وبه ستوه در آورد. # =أضجع- # إضجاعا [ضجع] ه: او را خوابانيد،- الشي ء: آن چيز را سبك كرد،- الحرف: ~~حرف را با كسره تلفظ كرد،- جوالقه: توبره ها يا خورجين هاى خود را كه پر ~~بودند خالى كرد وبيرون ريخت. # =اضجع- ### || AUTO اضجاعا [ضجع]: بر روى زمين دراز كشيد واستراحت كرد. # =أضحى- ### || AUTO إضحاء [ضحو]: به چاشت در آمد،- يفعل كذا: در چاشت آن كار را ~~كرد يا بطور مطلق آن كار را انجام مى داد (در اينجا مانند- كان- عمل مى كند). # =الأضحى- ### || AUTO [ضحو]: جمع (الأضحاة) است؛ «يوم الأضحى»: روز عيد قربان،- م ~~ضحياء، ج ضحي من الخيل: اسبى كه رنگ پوست آن بين سياهى وسفيدى باشد (رنگ ~~فلفل نمكى). # =الأضحاة- ### || AUTO - ج أضحى [ضحو]: قربانى، مترادف (الضحية) است. # =أضحك- ### || AUTO إضحاكا [ضحك] ه: او را خندانيد،- الحوض: حوض را پر كرد تا ~~لبريز شد. # =الأضحوكة- ### || AUTO ج أضاحيك [ضحك]: آنچه كه خنده دار شد يا بخنداند. # =الأضحية- # ج أضاحي [ضحو]: مترادف (الضحية) است. # =الإضحية- ### || AUTO ج أضاحي [ضحو]: مترادف (الضحية) است. # =الأضخم- ### || AUTO [ضخم]: بزرگ، تنومند، بسيار بزرگ. # =أضد- ### || AUTO إضدادا [ضد]: آن چيز را بر هم زد، خلاف آن چيز را بيان كرد، ~~خشمگين شد. # =الأضداد- ### || AUTO [ضد]: ms0198 كلماتى كه دو معناى متضاد با هم داشته باشند؛ «هو ضده»: ~~او مخالف يا دشمن اوست. # =أضر- ### || AUTO إضرارا [ضر] الرجل: آن مرد نابينا شد، با داشتن همسر ازدواج ~~مجدد كرد،- ه: به او زيان رسانيد،- ه على الأمر: او را مجبور به كارى كرد، ~~او را ناچار كرد،- به: به وى بسيار نزديك شد وبه او چسبيد. # =الإضراب- # [ضرب]: مص، ج اضرابات: ### || AUTO اعتصاب دسته جمعى، دست كشيدن از كار. # =أضرب- ### || AUTO إضرابا [ضرب]: ماندگار شد، اقامت كرد،- عنه: از او روى ~~گردانيد؛ «اضرب العامل عن العمل»: كارگر از كار دست كشيد،- صفحا عنه: از او ~~دست كشيد واو را رها كرد،- فى المكان: در آن مكان اقامت كرد،- القوم: برف ~~بر آن قوم فرود آمد،- الخبز: نان پخته شد. # =أضرس- ### || AUTO إضراسا [ضرس] ه: او را نگران كرد،- الحامض الأسنان: ترشى ~~دندانها را كند كرد يا ميناى دندان را خورد،- ه بالكلام: او را ساكت كرد. # =أضرع- ### || AUTO إضراعا [ضرع] ت الشاة: پستان گوسفند بر آمد، شير از پستان ~~گوسفند روان شد،- الرجل: آن مرد را خوار وزبون كرد،- ته الحاجة الى فلان: ~~نيازمندى باعث شد كه به فلانى متوسل گردد،- ت الحمى فلانا: تب او را ناتوان ~~كرد،- لفلان مالا: به فلانى مالي بخشيد. # =الأضرع- ### || AUTO [ضرع]: مترادف (الضارع) است. # =أضرم- ### || AUTO إضراما [ضرم] النار: آتش بر افروخت وروشن كرد. # =الإضريج- # [ضرج]: اسب بسيار تندرو، پوششى به رنگ زرد، رنگ سرخ، خز سرخ رنگ. PageV01P087 ### || AUTO =اضطبع- ### || AUTO اضطباعا [ضبع]: يكى از دو بازوان خود را آشكار ساخت، رداى خود ~~را زير بغل راست گذارد وبا آن بغل سمت چپ را پوشانيد،- الشي ء: آن چيز را ~~زير بازوان وبغل خود گرفت. # =اضطبن- ### || AUTO اضطبانا [ضبن] الشي ء: مترادف (اضبنه) است يعنى آن چيز را زير ~~بغل گرفت. # =اضطجع- ### || AUTO اضطجاعا [ضجع]: از سمت پهلو بر روى زمين دراز كشيد. # =اضطر- # اضطرارا [ضر] ه الى كذا: او را نيازمند كرد وبه وى پناه داد. # =اضطر- ### || AUTO [ضر]: ناگزير شد. # =الاضطراب- ### || AUTO [ضرب]: مص سرگردانى وآشفتگى، نابسامانى وپراكندگى. # =الاضطرابات- ### || AUTO [ضرب]: حوادث تحريك كننده، شورشهاى مردم همراه با هرج ms0199 ومرج ~~وخشونت. # =الاضطرار- ### || AUTO [ضر]: مص نيازمندى؛ «عند الاضطرار»: هنگام نياز. # =اضطرب- ### || AUTO اضطرابا [ضرب]: سراسيمه تكان خورد ولرزيد وآشفته شد،- القوم: ~~آن قوم با هم زد وخورد كردند،- الأمر: آن كار نابسامان شد،- فى اموره: در ~~كارهاى خود شك وترديد پيدا كرد،- من كذا: از آن چيز دلتنگ شد. # =اضطرح- ### || AUTO اضطراحا [ضرح] الشي ء: آن چيز را بدور انداخت. # =اضطرم- ### || AUTO اضطراما [ضرم] ت النار: آتش شعله ور شد،- المشيب: پيرى فرا رسيد. # =اضطغن- ### || AUTO اضطغانا [ضغن] القوم: آن قوم با هم دشمنى ورزيدند،- ه: آن چيز ~~را زير بغل خود گرفت. # =اضطلع- ### || AUTO اضطلاعا [ضلع]: نيرومند شد،- بحمله: بار خود را تكان داد واز ~~زمين برداشت وبر آن توانا شد؛ «اضطلع بأعباء الحكم»: مسئوليت حكم ودولت را ~~بعهده گرفت. # =اضطمخ- ### || AUTO اضطماخا [ضمخ] بالطيب: خود را عطر آگين كرد. # =اضطمر- ### || AUTO اضطمارا [ضمر] الفرس: اسب كمر باريك شد. # =اضطن- ### || AUTO اضطنانا [ضن] بالشي ء: به آن چيز بخل ورزيد. # =اضطهد- ### || AUTO اضطهادا [ضهد] ه: بر او ستم وآزار كرد، به انگيزه دين ومذهب او ~~را زير فشار وآزار قرار داد. # =الأضعاف- ### || AUTO [ضعف] من الجسد: اندام واستخوانهاى بدن؛ «اضعاف الكتاب»: ميان ~~سطرها ولابلاى كتاب. # =أضعف- ### || AUTO إضعافا [ضعف] ه: او را سست وناتوان كرد، آن چيز را دو برابر ~~كرد،- الرجل: ستوران آن مرد ناتوان شدند. # =أضغى- ### || AUTO إضغاء [ضغو] ه: او را به فروتنى والتماس واداشت. # =الأضغاث- ### || AUTO [ضغث]: جمع (الضغث) است؛ «اضغاث احلام»: خوابهاى پريشان وآشفته ~~كه تعبير صحيح ندارد. # =أضغث- # إضغاثا [ضغث] الحالم الرؤيا: ### || AUTO خوابهاى آشفته وپريشان ديد. # =اضغط- ### || AUTO إضغاطا [ضغط] ه: آن را فشار داد يا عصاره آنرا گرفت. # =أضفى- ### || AUTO إضفاء [ضفو] عليه كذا: آن چيز را به او ارزانى داشت وداد. # =أضل- # إضلالا [ضل] الشي ء: آن چيز را گم كرد، نابود كرد، آنرا دفن وپنهان كرد،- ~~ه الله: خداوند او را گمراه كند،- فلان فرسه: ### || AUTO اسب فلانى گريخت وندانست به كجا رفته است،- الرجل او الشي ء: ~~آن مرد يا آن چيز را گمراه وگم شده يافت؛ «اتى قومه فاضلهم»: قوم خود را ~~گمراه يافت. # =أضلع- ### || AUTO ms0200 إضلاعا [ضلع] ه: او را برگرداند وخميده كرد، او را گرانبار كرد. # =الأضلع- ### || AUTO ج ضلع [ضلع]: مرد درشت وسخت اندام. # =الأضلولة- ### || AUTO ج اضاليل [ضل]: گمراهي. اين واژه ضد (الهدى) است. # =الإضمامة- # ج أضاميم [ضم]: مترادف (الباقة) است كه معمولا بر دسته گل وجز آن اطلاق ~~مى شود، گروه،- من الكتب: ### || AUTO مجموعه كتاب، پرونده. # =اضمحل- ### || AUTO اضمحلالا [ضمحل]: از هم پاشيد ونابود شد،- السحاب: ابر پراكنده شد. # =أصمد- ### || AUTO إصمادا [صمد] القوم: آن قوم را گرد هم در آورد. # =أضمر- # إضمارا [ضمر] الأمر: آن امر را پنهان كرد؛ «أضمر له الشر»: كينه او را به ~~دل گرفت وآشكار نكرد،،- فى نفسه شيئا: در باره چيزى يا كارى تصميم گرفت،- ~~الخبر: خبر را مورد رسيدگى وبررسى قرار داد،- ت الأرض فلانا: زمين فلانى را ~~بعلت مردن يا مسافرت از خود دور كرد،- الفرس: ### || AUTO آن اسب را لاغر كرد. نحوه لاغر كردن اسب چنين بود كه بدوا آب ~~وعلف بسيار به آن مى دادند تا چاق وفربه شود سپس آب وعلف آنرا تا مدتى كم ~~مى كردند وآنرا مى دوانيدند تا لاغر شود. مدت لاغر كردن اسب نزد عرب چهل ~~روز است. # =أضنى- ### || AUTO إضناء [ضني] المرض فلانا: بيمارى او را سنگين كرد،- الرجل: آن ~~مرد بر اثر بيمارى مزمن بسترى شد. # =أضنك- ### || AUTO إضناكا [ضنك] ه الله: خدا او را به تنگى وزكام دچار كند. # =أضهد- ### || AUTO إضهادا [ضهد] ه: بر او ستم وآزار كرد،- به: او را اذيت وآزار نمود. # =أضوى- ### || AUTO إضواء [ضوي]: لاغر وناتوان شد،- ت المرأة: آن زن كودكى لاغر ~~وناتوان زاييد،- الرجل: آن مرد را ناتوان كرد،- الأمر: آن كار را سست انجام ~~داد،- ه حقه: حق او را كم كرد،- ه اليه: او را بسوى وى گرايش داد. # =الأضيق- ### || AUTO م ضيقى وضوقى [ضيق]: اسم تفصيل است. # =أط- # - أطيطا: صدا وآواز داد،- ت الإبل: # شتر از دورى بچه اش ناليد؛ «اطت له رحمي»: نسبت به او مهربان شدم؛ «اطت بك PageV01P088 ### || AUTO الرحم»: رحم خويشاوندى تو را به سوى آنها گرايش داد. # =أطاب- ### || AUTO إطابة [طيب]: سخن نغز وگفتار شيرين ms0201 آورد،- الشي ء: آن چيز را ~~نيكو وخوشبوى كرد. # =أطاح- # إطاحة [طوح] ه: او را نيست ونابود كرد، او را برد،- الشعر: موى را زدود،- ~~بحكمه أو بعرشه: او را از حكومت يا تخت سلطنت سرنگون كرد. # =أطاح- ### || AUTO إطاحة [طيح] ه: او را نابود كرد. # =أطار- ### || AUTO إطارة [طير] ه: آن را بپرواز در آورد،- المال: مال را تقسيم كرد. # =الإطار- ### || AUTO ### || AUTO ج أطر: آنچه كه چيزى را احاطه كند مانند چنبردف ~~وغربال يا الك يا چهار چوب وقاب عكس وتاير ماشين (اتومبيل). # =أطاش- ### || AUTO إطاشة [طيش] السهم عن الغرض: تير را از هدف كج كرد. # =أطاع- # إطاعة وطاعة [طوع] ه: از او فرمانبردارى كرد،- ه،- له المرعى: ### || AUTO چراگاه فراخ شد وتوانست به چراى خود ادامه دهد. # =أطاف- # إطافة [طوف] بالشي ء: به آن چيز توجه كرد ونزديك شد، به او نزديك شد،- ~~عليه: به دور آن گرديد،- به: # هنگام شب نزد وى آمد. # =أطاف- ### || AUTO إطافة [طيف]: طواف بسيار كرد. # =أطاق- ### || AUTO إطاقة [طوق] الشى ء: بر آن چيز توانا شد،- على الشي ء: بر آن ~~چيز توانا شد؛ «لم يطق صبرا»: طاقت وتحمل آن را نداشت؛ «شي ء لا يطاق»: ~~چيزى كه قابل تحمل نيست. # =أطال- ### || AUTO إطالة [طول] ه: آن چيز را دراز كرد،- النظر اليه: به آن چيز ~~بسيار نگريست،- الوقوف: مدت زيادى ايستاد. # =الأطايب- ### || AUTO [طيب] من الشي ء: بهترين از آن چيز. # =الأطباقي- ### || AUTO ج أطباقيون [طبق]: سازنده طبقهاى محكم واستوار. # =اطبخ- # اطباخا [طبخ] الرجل: آن مرد خوراك پخته خورد، براى خود غذا پخت، اللحم: ### || AUTO گوشت را پخت. # =أطبق- ### || AUTO إطباقا [طبق] الشي ء: آن چيز را بست. ### || AUTO =اين واژه ضد (بسط) است، روى آن چيز را پوشانيد،- الرحى: سنگ ~~روى آسياب را بر سنگ زيرين آن قرار داد،- الليل: شب تاريك شد،- ت النجوم: ~~ستاره هاى آسمان بسيار وآشكار شدند،- ت الحمى عليه: تب بر او شبانه روز ~~ادامه يافت،- على: حمله كرد،- القوم على الأمر: آن قوم بر امرى اتفاق ~~كردند؛ «اطبق شفتيك» ساكت وخاموش باش. # =الأطحل- # م طحلاء، ج طحل [طحل]: آنچه كه به رنگ خاكسترى باشد. # =أطر- # - أطرا ms0202 ه: آن را پيچانيد وخم كرد. # =أطر- # تأطيرا ه: مترادف (اطره) است. # =أطر- ### || AUTO إطرارا [طر] ه: او را راند ودور كرد، آن را بريد، آن را فرو افكند. # =أطرى- ### || AUTO إطراء [طرو] فلانا: فلانى را به نكوئى بسيار ستود گوئيا وى را ~~جوان شاداب وزيبا توصيف كرد. # =الاطراد- ### || AUTO [طرد]: مص تتابع وترتيب وپياپى بودن كارها؛ «تمنى له اطراد ~~النجاح»: براى او همواره وپياپى قبول شدن وموفقيت را آرزو كرد. # =الأطراف- # [طرف]: «أطراف البدن»: دو دست ودو پاى وسر؛ «أطراف الرجل»: # خويشاوندان آن مرد؛ «اطراف الناس»: ### || AUTO مردم ناشناس بر خلاف سرشناسان، اشراف وبزرگان آنها. # =أطرأ- ### || AUTO إطراء [طرأ] ه: او را بسيار ستايش كرد. # =أطرب- ### || AUTO إطرابا [طرب] ه: او را به طرب وشادمانى در آورد. # =الأطرة- ### || AUTO گوشت اطراف ناخن. # =اطرح- ### || AUTO اطراحا [طرح] ه: آن چيز را به دور افكند، او را از خود راند ~~ودور كرد. # =أطرد- # إطرادا [طرد] ه: دستور داد او را تبعيد كنند، او را آواره كرد. # =اطرد- # اطرادا [طرد]: دور شد،- الأمر: # پيامدها وجزئيات آن كار به ترتيب واستوارى بدنبال هم آمد،- القوم الى ~~المسير: # آن قوم در راه بدنبال هم رفتند،- ت الأنهار: ### || AUTO آبهاى نهرها جارى وروان شدند. # =الأطرش- # م طرشاء، ج طرش [طرش]: كر، ناشنوا. # =الأطرش- ### || AUTO [طرش]: مترادف (الأصم) است بمعناى ناشنوا. # =أطرف- # إطرافا [طرف]: پلكهاى چشم خود را بر هم نهاد، سخن نغز ودلپذير گفت،- ه ~~الشي ء: آن چيز را به او ارمغان نمود،- كذا بكذا: آن چيز را به چيزى ديگر ~~پيوست نمود. # =اطرف- ### || AUTO اطرافا [طرف] الشي ء: آن چيز را نو وبتازگى خريد. # =أطرق- ### || AUTO إطراقا [طرق]: خاموش شد وسخن نگفت، چشمان خود را به زمين دوخت ~~ونگاه مى كرد؛ «اطرق رأسه»: سر خود را به زير افكند وبا چشمان خود بزمين ~~نگاه مى كرد،- الرجل: آن مرد پياده راه رفت،- ت الإبل: شتران بدنبال هم ~~براه افتادند،- الصيد: براى شكار دام گسترد،- الى اللهو: به لهو ولعب گرايش كرد. # =الأطروان- ### || AUTO [طرو] من الشباب: آغاز جوانى وغرور آن. # =الأطروحة- ### || AUTO [طرح]: طرح، هر مسأله اى كه مطرح شود، ms0203 تأليف رساله يا موضوعى ~~علمى ويا ادبى وجز آنها از سوى دانشجويان دانشگاه براى بدست آوردن ليسانس ~~يا دكترى، پايان نامه، تز. # =الأطروش- ### || AUTO [طرش]: مترادف (الأصم) است. # =الأطروفة- ### || AUTO [طرف]: سخن نغز وشيرين وبى همتا. # =الإطرية- ### || AUTO [طرو]: رشته آشى يا پلوى كه از آرد گندم سازند. # =أطعم- # إطعاما [طعم] ه: به او غذا داد، به او PageV01P089 ### || AUTO غذا خورانيد،- الغصن (ز): شاخه درخت را پيوند زد،- الشي ء: آن ~~چيز با مزه شد، مزه آن را تغيير داد،- الشجر: درخت ميوه داد وميوه اش رسيد. # =اطعم- ### || AUTO اطعاما [طعم]: داراى مزه شد،- ت الشجرة: ميوه درخت رسيد ~~وخوشمزه شد. # =اطعن- ### || AUTO اطعانا [طعن] القوم: آن قوم با نيزه بجان هم افتادند. # =أطغى- ### || AUTO إطغاء [طغي] ه المال ونحوه: مال ودارائى ومانند آن وي را طاغي ~~وخودكامه كرد،- فلانا: فلانى را به نافرمانى واداشت، او را نافرمان وطاغي كرد. # =أطف- ### || AUTO إطفافا [طف] عليه: بر آن مشرف شد، شامل آن چيز شد،- الكيل: ~~پيمانه را تا لبه آن پر كرد،- عليه بحجر: سنگ برداشت تا بر او افكند،- له ~~السيف: شمشير را بالا برد وبر او فرود افكند،- له: خواست كه او را فريب دهد. # =الإطفائي- ### || AUTO ج إطفائيون [طفأ]: منسوب به (الإطفائية) است. # =الإطفائية- ### || AUTO سربازان وافراد آتش نشانى. # =أطفأ- ### || AUTO إطفاء [طفأ] النار: آتش را خاموش كرد؛ «أطفأ الفتنة او الحرب» ~~جنگ يا فتنه را خاموش كرد، «اطفأ جذوة يومه واحرق فحمة ليله في العمل»: ~~شبانه روز كار وكوشش كرد. # =أطفح- # إطفاحا [طفح] الإناء: ظرف را پر كرد تا لبريز شد. # =اطفح- ### || AUTO اطفاحا [طفح] القدر: كف روى غذاى ديگ را گرفت. # =أطفر- ### || AUTO إطفارا [طفر] الفرس النهر: اسب را از رودخانه عبور داد. # =أطفل- ### || AUTO إطفالا [طفل]: بهنگام غروب در آمد،- ت الشمس: چهره خورشيد ~~بهنگام غروب سرخ شد،- ت الأنثى: آن ماده بچه دار شد. # =أطل- # إطلالا [طل] عليه: بر آن مشرف شد،- الزمان: وقت نزديك شد،- من المكان: از ~~آن جاى نمايان شد، خود را آشكار كرد،- الدم: خون را به هدر داد وباطل كرد،- ~~على حقي: بر حق من چيره شد. # =أطل- ### || AUTO [طل] الدم: ms0204 خون به هدر رفت وانتقام آن گرفته نشد. # =الاطلاع- # [طلع]: مص، علم ومعرفت، آگاهى بر امرى؛ «بعد الاطلاع على ... »: ### || AUTO پس از آگاه شدن از ... # =الإطلاق- ### || AUTO [طلق]: مص، آزاد كردن وباز گذاردن،- على: تطبيق دادن؛ «إطلاق ~~النار»: آتش گشودن؛ «إطلاقا»: بطور كلى؛ «على الإطلاق» مطلقا، بدون ~~استثناء. # =أطلب- # إطلابا [طلب] ه: او را ناگزير به طلب كرد. # =اطلب- ### || AUTO اطلابا [طلب] الشي ء: پياپى آن چيز را با تكلف خواست. # =الأطلس- ### || AUTO [طلس]: آنچه كه تيره ومايل به سياهى باشد، م طلساء، ج طلس، گرگ ~~كه در رنگ آن تيرگى باشد، جامه كهنه وچرك، جامه اى كه از ابريشم بافته شده ~~باشد، نقشه هاى جغرافيائى. # =أطلع- # إطلاعا [طلع] الكوكب: ستاره نمايان شد،- النبات: گياه روئيد،- النخل: نخل ~~خرما طلع بر آورد،- الشجر: درخت برگ در آورد،- ت النخلة: نخل دراز شد،- ~~الفجر: به سپيده دم نگاه كرد،- على فلان: ناگهان بر فلانى در آمد،- على ~~الشي ء: مشرف بر آن چيز شد،- ه طلع امره: # بر كار او آگاه شد،- ه على سره: راز او را آشكار كرد،- اليه معروفا: به ~~او نكوئى كرد. # =اطلع- ### || AUTO اطلاعا [طلع] الأمر وعليه: از آن كار آگاه شد،- طلع العدو: بر ~~اسرار دشمن واقف شد،- علينا: ناگهان بر ما وارد شد،- الفجر: به سپيده دم ~~نگاه كرد. # =أطلق- ### || AUTO إطلاقا [طلق] الأسير: اسير را آزاد كرد؛ «اطلق سراحه»: او را ~~رها وآزاد كرد،- المواشي: ستوران را رها كرد،- العنان له: عنان اسب را ~~گسترد تا بتواند راه رود،- لحيته: ريش خود را نتراشيد تا در آيد ودراز ~~شود،- المرأة: آن زن را طلاق داد،- الصاروخ: موشك را پرتاب كرد،- الرصاص او ~~النار: تير يا آتش انداخت،- عليه اسم كذا: او را به چيزى نامگذارى كرد،- ~~رجله: با شتاب قدم برداشت،- ساقيه للريح: با شتاب گريخت،- يده بخير: دست او ~~را در كار خير باز گذاشت،- يده فى الأمر: دست او را در آن كار باز گذاشت. # =اطلمس- ### || AUTO اطلماسا [طلمس] الليل: سياهى وتاريكى شب زياد شد. # =أطم- ### || AUTO إطماما [طم] الشعر: هنگام كوتاه كردن ويا چيدن موى سر رسيد. # =اطمأن- ### || AUTO اطمئنانا وطمأنينة [طمن]: فرو رفت،- اليه: آرامش وايمان ms0205 به او يافت. # =ألاطمئنان- ### || AUTO [طمن]: مص، آرامش وآسودگى، امان وفراخ در زندگى. # =أطمح- ### || AUTO إطماحا [طمح] بصره اليه: چشم خود را بسوى او خيره كرد. # =أطمر- # إطمارا [طمر] الشي ء: آن چيز را دفن كرد يا پنهان ساخت. # =اطمر- ### || AUTO اطمارا [طمر] على فرسه: بر روى اسب خود پريد وسوار آن شد. # =أطمع- ### || AUTO إطماعا [طمع] ه: او را به طمع انداخت. # =أطن- ### || AUTO إطنانا [طن] ه: او را به صدا درآورد،- الساق: ساق پاى را بريد ~~وصداى بريدن آن شنيده شد. # =الإطنابة- ### || AUTO ج أطانيب: دوالى كه بر زه كمان بندند. # =أطنب- ### || AUTO إطنابا [طنب] في الوصف أو العدو: آن مرد در وصف يا دويدن ~~مبالغه كرد،- ت الإبل: شتران بدنبال هم براه افتادند،- ت الريح: باد با گرد ~~وخاك سخت وزيد. # =الأطنب- # م طنباء، ج طنب [طنب] من الخيل: ### || AUTO اسبى كه كمر وپايش دراز وسست باشد. # =أطهى- ### || AUTO اطهاء [طهو]: در صنعت خود مهارت بخرج داد. # =اطهر- # اطهارا [طهر]: از هر گونه بدى پاك ومنزه شد، غسل كرد. PageV01P090 ### || AUTO =أطوى- # إطواء [طوي]: گرسنه شد. # =اطوى- ### || AUTO اطواء [طوي]: اين واژه مطاوع (طوى) است. # =الأطواء- ### || AUTO [طوي]: گره مانندى كه در دم ملخ وجود دارد. # =اطوق- ### || AUTO اطواقا [طوق]: گردن بند پوشيد. # =أطول- ### || AUTO إطوالا [طول] ه: آن را دراز كرد. # =الأطول- ### || AUTO ج أطاول: م طولى ج طول [طول]: اسم تفضيل است بمعناى درازتر. # =الأطوم- ### || AUTO ج أطم وآطمة [أطم] (ح): جانورى است دريائي كه دم آن بشكل ماهى ~~ودو دست دارد وپا ندارد. درازى آن به هشت گام مى رسد وگوشت آن خوردنى است ~~وبنام (بقر البحر) گاو دريائى معروف است. # =أطيب- ### || AUTO إطيابا [طيب] الشي ء: آن چيز را خوب ونيكو يافت. # =الأطيب- # ج أطايب، م طوبى ج طوبيات [طيب]: ### || AUTO اسم تفضيل است. # =اطير- ### || AUTO اطيارا [طير] بالشي ء ومنه: به آن چيز فال بد زد. # =الأطير- ### || AUTO [أطر]: گناه؛ «اخذه بأطير غيره»: او را به گناه ديگرى گرفت. # =الأطيط- ### || AUTO [أط]: صداى شتر؛ «هم اهل أطيط وصهيل»: آنها دارنده شتران ~~واسبانند. # =اظأر- ### || AUTO اظئارا [ظأر] ت الناقة أو المرأة ms0206 على ولد غيرها: ماده شتر يا ~~زن به بچه ديگرى مهربانى كرد،- لولده ظئرا: براى كودك خود زن شيرده يا ~~مرضعه گرفت. # =أظبى- ### || AUTO إظباء [ظبي] المكان: آهوان آن زمين بسيار شدند. # =أظرف- ### || AUTO إظرافا [ظرف]: براى آن مرد فرزندان خوب وزيرك متولد شدند،- ~~المتاع: براى متاع ظرفى ساخت. # =اظطن- ### || AUTO اظطنانا [ظن] ه بكذا: او را به چيزى متهم كرد. # =أظعن- # إظعانا [ظعن] ه: او را از آن جا كوچ داد. # =اظعن- ### || AUTO اظعنانا [ظعن] الهودج: سوار بر هودج شد. # =الأظفار- # [ظفر]: جمع (الظفر) است بمعناى ناخنها، ريزه هائي بشكل ناخن كه معطر ~~وخوشبو است ومفرد ندارد،- (فك): ### || AUTO ستارگانى كه در پيشاپيش نسر قرار گرفته اند؛ «اظفار الثوب»: ~~چين وچروك جامه كه به گونه شكسته باشد. # =أظفر- # إظفارا [ظفر] فلانا: ناخن خود را در صورت فلانى فرو كرد،- ه بعدوه: او را ~~بر دشمنش پيروز كرد. # =اظفر- ### || AUTO اظفارا [ظفر] المطلوب وبه وعليه: به خواسته خود رسيد وپيروز شد. # =الأظفر- ### || AUTO [ظفر]: آنكه داراى ناخنهاى بلند وپهن است. # =أظل- ### || AUTO إظلالا [ظل] اليوم: روز سايه دار وابرى شد،- ه: او را زير سايه ~~خود در آورد، سايه خود را بر او افكند،- الأمر فلانا: آن كار بر او سايه ~~افكند وبوى نزديك شد؛ «اظلك الشهر»: ماه به تو نزديك شد. # =أظلم- ### || AUTO إظلاما [ظلم] الليل: شب تاريك شد،- الله الليل: خداوند شب را ~~تاريك آفريد،- الرجل: آن مرد بهنگام تاريكى در آمد، آن مرد ستم ديد، آن مرد ~~درخشش دندانها را ديد. # =أظمأ- ### || AUTO إظماء [ظمأ] ه: او را تشنه كرد. # =أظن- # إظنانا [ظن] ه بكذا: او را به چيزى متهم كرد،- الشي ء: او را درباره آن ~~چيز به وهم وخيال انداخت،- فيه الناس: او را در معرض تهمت مردم قرار داد. # =اظن- ### || AUTO اظنانا [ظن] ه بكذا: او را به چيزى متهم كرد. # =الأظن- ### || AUTO [ظن]: شايسته تر است كه آن امر را به وى گمان برند. # =أظهر- # إظهارا [ظهر] الشي ء: آن چيز را آشكار كرد، آن را در پشت خود قرار داد،- ~~الكتاب: كتاب را از بر خواند،- ه على السر: او ms0207 را بر آن راز آگاه كرد،- ه ~~على عدوه: او را بر دشمنش پيروز كرد،- به: ### || AUTO قدر ومقام او را بالا برد،- الرجل: آن مرد هنگام ظهر به راه ~~افتاد يا وارد شد. # =أعاد- # إعادة [عود] الأمر أو الكلام: آن كار يا سخن را تكرار كرد؛ «اعاد طبع ~~الكتاب»: ### || AUTO كتاب را دوباره چاپ كرد،- الشي ء الى مكانه: آن چيز را به جاى ~~خود باز گردانيد،- الشي ء: آن چيز را عادت خود قرار داد زيرا به آن خوى ~~گرفته بود،- النظر في: در آن امر تجديد نظر كرد. # =الأعادي- ### || AUTO [عدو]: جمع (الأعداء) واين كلمه جمع (العدو) است بمعناى ~~دشمنان. # =أعاذ- ### || AUTO إعاذة [عوذ] الرجل: آن مرد را دعا كرد وبه او گفت «اعيذك ~~بالله»: خداوند تو را نگهدارد. # =أعار- # إعارة [عور] ه الشي ء ومن الشي ء: آن چيز را به وى عاريه داد،- ه أذنا ~~صاغية: به دقت به سخنان او گوش داد،- عين الماء او الركية: # چشمه آب يا چاه را با خاك پر كرد تا جلوى مجراى آب گرفته شود. # =أعار- ### || AUTO إعارة [عير] الفرس: اسب را رها كرد تا برود وبچرد، اسب را فربه كرد. # =أعاش- ### || AUTO إعاشة [عيش] ه: او را سرگرم زندگى كرد. # =الإعاشة- ### || AUTO [عيش]: مص كمك مواد غذائى ضرورى وارزاق عمومى از سوى دولت به ~~مردم؛ «بطاقة الإعاشة»: كوپن ارزاق ومواد غذائى عمومى. # =أعاض- ### || AUTO إعاضة [عوض] فلانا من كذا: عوض يا بدل يا جايگزين چيزى را به ~~او داد. # =أعاف- ### || AUTO إعافة [عيف] القوم: ستوران آن قوم آب را رها كردند وننوشيدند. # =أعاق- ### || AUTO إعاقة [عوق] ه عن كذا: او را از آن چيز روى گردان ومنصرف كرد. # =أعال- ### || AUTO إعالة [عول] الرجل: آن مرد مستمند شد، عيالمند شد، آزمند شد،- ~~عياله: به عيال خود رزق وروزى كافى داد. # =أعام- ### || AUTO إعامة [عيم] ه الله: خداوند او را بى شير كرد،- الرجل: آن مرد ~~بى شير ماند،- القوم: شير آن قوم كم شد. # =أعان- # إعانة [عون] ه على الشي ء: به او يارى كرد؛ «رب اعني ولا تعن علي»: خدايا مرا ms0208 PageV01P091 ### || AUTO يارى كن وعنايت خود را از من دور نگردان،- ه منه: او را از وى ~~رهائى بخشيد. # =الإعانة- # [عون]: مص،- ج اعانات: ### || AUTO كمكهاى مالى كه به شخص يا انجمن يا مؤسسه اى صورت پذيرد. # =أعاه- ### || AUTO إعاهة [عوه]: در كشتزار يا ستوران او آفت افتاد. # =أعبد- ### || AUTO إعبادا [عبد] ه الغلام: آن غلام را برده فلانى كرد،- الغلام: ~~آن غلام را برده خود گرفت،- القوم: آن قوم گرد هم آمدند. # =أعبط- ### || AUTO إعباطا [عبط] ه الموت: مرگ او را در جوانى بدون علت فرا گرفت. # =أعبل- ### || AUTO إعبالا [عبل]: درشت وستبر شد، سفيد شد،- الشجر: درخت برگدار شد. # =اعتاد- ### || AUTO اعتيادا [عود] الشي ء: به آن چيز عادت كرد. # =اعتاص- ### || AUTO اعتياصا [عوص] الأمر عليه: امر بر او سخت وممتنع شد وبه نتيجه نرسيد. # =اعتاض- ### || AUTO اعتياضا [عوض] فلانا: از فلانى عوض خواست،- منه: از او عوض گرفت. # =اعتاف- ### || AUTO اعيتافا [عيف] الطعام وغيره: از خوردن غذا وجز آن امتناع ~~ورزيد،- الرجل آن مرد براى مسافرت خود را آماده كرد وتوشه برداشت. # =اعتاق- ### || AUTO اعتياقا [عوق] ه عن كذا: او را از چيزى منصرف وروى گردان كرد. # =اعتام- ### || AUTO اعتياما [عيم]: برگزيده مال را براى خود گرفت. # =اعتان- ### || AUTO اعتيانا [عين] الشي ء: بهترين آن چيز را گرفت، آن چيز را به ~~نسيه خريد،- القوم: براى آن قوم خبر واطلاعات آورد،- لفلان منزلا: براى ~~فلانى منزلى برگزيد. # =أعتب- ### || AUTO إعتابا [عتب] ه: او را پس از سرزنش وعتاب راضى كرد،- عنه: از ~~آن چيز يا كار منصرف شد. # =الاعتبار- ### || AUTO [عبر]: مص؛ «اعادة الاعتبار»: اعاده حيثيت وشخصيت؛ «اعتبارا ~~من»: از آغاز، از آن تاريخ؛ «اعتبارا لكذا»: نظر به چيزى، مراعات امرى؛ ~~«باعتباره»: به اعتبار او، به وجود او؛ «باعتباره اقدم الوزراء»: به اعتبار ~~اينكه او قديمى ترين وزيران است. # =الاعتباطي- ### || AUTO [عبط]: آنچه كه بدون علت يا سبب باشد؛ «قرار اعتباطي»: تصميم ~~بيجا وبى علت؛ «الحذف الاعتباطي»: اين تعبير در نزد نحويان به معناى حذف ~~بدون علت است. # =اعتبد- ### || AUTO اعتبادا [عبد] ه: او را بنده خود گرفت. # =اعتبر- ### || AUTO اعتبارا [عبر] الرجل: روى آن ms0209 مرد حساب كرد وتوجه نمود،- الشي ~~ء: آن چيز را آزمايش كرد،- ه كذا: آن چيز را شمرد وحساب كرد،- به: از او ~~پند واندرز گرفت،- منه: از او در شگفت شد. # =اعتبط- ### || AUTO اعتباطا [عبط] الذبيحة: ذبيحه را سالم سر بريد،- الرجل: آن مرد ~~را ستمكارانه كشت،- ه الموت: مرگ او را بدون علت فرا گرفت،- العرض: به او ~~ناسزا گفت ودشنام داد،- الرجل: آن مرد رنجور ودردمند شد، زخمى شد. # =اعتجن- ### || AUTO اعتجانا [عجن] الدقيق: آرد را خمير كرد،- فلان: خمير درست كرد. # =أعتد- # اعتادا [عتد] الشي ء: آن چيز را آماده كرد. # =اعتد- ### || AUTO اعتدادا [عد]: آن چيز به شمار آمد، آن امر را خيال وحساب كرد؛ ~~«هذا شي ء لا يعتد به»: اين چيزى است كه بدان توجه نمى شود وبه حساب نمىيد، ~~ودر زبان متداول مى گويند؛ «اعتد بنفسه»: بخود اعتماد كرد. # =اعتدى- # اعتداء [عدو] الحق وعن الحق وفوق الحق: از حق تجاوز كرد،- على فلان: ### || AUTO بر فلانى ستم كرد. # =الاعتداء- # ج اعتداءات [عدو] مص، حمله ناگهانى وتجاوز وستم كه بدون علت باشد؛ ~~«معاهدة عدم الاعتداء»: ### || AUTO پيمان عدم تجاوز ميان دو كشور. # =الاعتدال- ### || AUTO [عدل]: مص ميانه روى،- الربيعي: برابرى شب وروز در بهار،- ~~الخريفي: برابرى شب وروز در پاييز؛ «نقطة الاعتدال الربيعي والخريفي» (فك): ~~دو نقطه تقاطع فلك ابراج با خط استوا، كه نتيجه آن بهار وپاييز است ودر آن ~~شب وروز با هم برابر ويكسان مى شوند. # =اعتدل- ### || AUTO اعتدالا [عدل]: ميانه رو شد، راست واستوار شد. # =اعتذب- ### || AUTO اعتذابا [عذب]: دو گوشه دستار يا عمامه خود را از پشت سر به ~~ميان دو كتف آويخت. # =اعتذر- ### || AUTO اعتذارا [عذر] عن ومن فعله: براى كار خود عذر آورد واستدلال ~~كرد،- اليه: از وى عذر خواهى كرد،- عن فلان: از او خواست تا عذر وى را ~~بپذيرد،- الرجل: آن مرد معذور شد،- الرسم: اثر خانه وكاشانه كهنه وناپديد شد. # =اعتذق- ### || AUTO اعتذاقا [عذق]: دو گوشه عمامه خود را از پشت سر آويزان كرد. # =اعتذل- ### || AUTO اعتذالا [عذل]: خود را ملامت وسرزنش كرد، نكوهش وسرزنش را ~~پذيرفت،- اليوم: گرماى روز سخت شد. ms0210 # =اعترى- ### || AUTO اعتراء [عرو] فلانا: در آن كار از فلانى طلب نيكى كرد،- ه امر: ~~امرى براى او اتفاق افتاد وپيش آمد. # =الاعتراف- ### || AUTO [عرف]: مص رازى از رازهاى بيعت مقدس در مذهب مسيحيان كاتوليك ~~است كه توبه كار اقرار واعتراف به گناه مى كند. # =اعترش- ### || AUTO اعتراشا [عرش] فلان: فلانى چادر يا سايبان براى خود نصب كرد،- ~~ت القضبان على العريش: ستونهاى چادر بلند وبرافراشته شد. # =اعترض- # اعتراضا [عرض]: آن چيز بر پهنا قرار گرفت همانگونه كه چوب پهن جلوى آب ~~نهر قرار مى گيرد، عليه من قول أو فعل: # به او خطا واشتباه نسبت داد،- له: # او را منع كرد،- دون الشي ء: مانع آن چيز PageV01P092 ~~شد،- سبيله: راه را بر او بست،- الشي ء: # در آن چيز تكلف نمود،- القائد الجند (ا ع): ### || AUTO فرمانده از لشكر يكى پس از ديگرى سان ديد،- له بسهم: تيرى به ~~سوى او رها كرد وبه او خورد،- عرضه: آبروى او را برد. # =اعترف- # اعترافا [عرف]: خوار وفرمانبردار شد،- بالشي ء: به آن چيز اقرار كرد؛ ~~«اعترف بالجميل»: بپاس نكوئى سپاسگزارى كرد،- به: بر آن چيز دلالت كرد،- ~~اليه: نام ونشانى خود را به او گفت،- للأمر: شكيبائى كرد،- الشي ء: ### || AUTO آن چيز را شناخت،- الرجل: از آن مرد خبر خواست،- الضالة: ~~نشانيهاى گمشده خود را گفت تا دانسته شود مال اوست. # =اعترق- ### || AUTO اعتراقا [عرق] العظم: گوشت روى استخوان را خورد،- الشجر: درخت ~~در زمين ريشه دوانيد،- القوم: آن قوم در كشور عراق خانه ساختند ومقيم شدند. # =اعترك- ### || AUTO اعتراكا [عرك] القوم: آن قوم با هم به جنگ وكشتار پرداختند،- ~~الناس فى المعركة او الخصومة: آن مردم در جنگ وستيز همديگر را زدند وبر ~~زمين افتادند،- الرجال فى الحرب: آن مردان در جنگ انبوه شدند وبر يكديگر ~~حمله بردند،- ت الإبل فى الورد: شتران براى ورود به آب وسبقت بر يكديگر ~~ازدحام وبه هم برخورد كردند. # =اعتز- ### || AUTO اعتزازا [عز]: عزيز وگرامى شد،- به: از او شرف يافت وبه وى ~~باليد، خود را نسبت به او عزيز شمرد،- على فلان: بر او بزرگى وچيرگى يافت. # =اعتزى- ### || AUTO اعتزاء [عزو] لفلان والى ms0211 فلان: از راه راست يا دروغ خود را به ~~فلانى نسبت داد. # =الاعتزاء- ### || AUTO [عزو وعزي]: مص مدعى شدن، شعار دادن در جنگ. # =اعتزل- ### || AUTO اعتزالا [عزل] الشي ء وعنه: از آن چيز فاصله گرفت؛ «اعتزل ~~العمل»: از آن كار دست كشيد. # =اعتزم- ### || AUTO اعتزاما [عزم] الأمر وعليه: تصميم بر آن كار گرفت،- الطريق: از ~~آن راه گذشت ومنحرف نشد،- الفرس فى عنانه: اسب بدون اينكه منحرف شود سوار ~~خود را با شتاب برد. # =اعتس- # اعتساسا [عس]: در شب پاسدارى وافراد مشكوك را شناسائى كرد،- الشي ء: ### || AUTO آن چيز را شبانگاه خواست يا آهنگ آن كرد،- البلد: همه جاى شهر ~~را گشت واز چگونگى آن آگاه شد. # =اعتسر- ### || AUTO اعتسارا [عسر] ه: بر او ستم كرد وزور گفت،- الكلام: پيش از ~~آنكه سخن خود را آماده كند به سختى سخن گفت. # =اعتسف- # اعتسافا [عسف] الطريق: بدون راهنمائى از بيراهه رفت،- الأمر: ### || AUTO بى انديشه وبى تدبير دست به آن كار زد،- عن الطريق: از راه ~~برگشت ومنصرف شد،- فلانا: به فلانى ستم كرد، فلانى را به كار گمارد. # =اعتش- ### || AUTO اعتشاشا [عش]: براى خود لانه يا آشيانه ساخت،- البدن: جسم را ~~لاغر كرد. # =اعتشى- ### || AUTO اعتشاء [عشو]: به هنگام آغاز شب به راه افتاد،- النار: آتش در ~~شب را ديد وبه سوى آن رفت. # =اعتشب- ### || AUTO اعتشابا [عشب]: گياه را چريد، فربه شد. # =اعتشر- ### || AUTO اعتشارا [عشر] القوم: آن قوم با هم دوستى وآميزش كردند. # =اعتصى- # اعتصاء [عصو] الشي ء: آن چيز را عصاى خود گرفت،- بالسيف: با شمشير بگونه ~~اى كه با عصا مى زنند زد،- عليه: به آن چيز همانند عصا تكيه كرد. # =اعتصى- ### || AUTO اعتصاء [عصي] ت النواة: هسته يا دانه سفت شد. # =اعتصب- ### || AUTO اعتصابا [عصب] القوم: آن قوم با هم گروهى متحد شدند؛ «اعتصبوا ~~عن العمل او عن الطعام»: از كار يا خوردن غذا دست كشيدند واعتصاب كردند،- ~~التاج على رأسه: تاج بر سر او قرار گرفت،- الملك: پادشاه تاجگذارى كرد. # =اعتصر- # اعتصارا [عصر] العنب أو الثوب ونحوهما: # انگور يا جامه ومانند آن را فشرد،- العصير: # شيره يا فشرده چيزى را گرفت،- من فلان ms0212 مالا: مال يا چيزى را به زور از ~~دست او گرفت،- العطية: عطا را باز پس گرفت،- عليه: بر او بخل ورزيد،- بفلان: ### || AUTO به سوى فلانى رفت وبه او پناه برد. # =اعتصم- ### || AUTO اعتصاما [عصم] به: آن چيز را با دست خود گرفت،- بالله: به لطف ~~خدا از گناه خود دارى كرد،- من الشر والمكروه: از شر وكار ناپسند دورى كرد. # =اعتضد- ### || AUTO اعتضادا [عضد] به: از او كمك ويارى خواست. # =اعتطب- ### || AUTO اعتطابا [عطب]: نابود شد،- الفرس ونحوه: اسب ومانند آن شكسته شد. # =اعتفى- ### || AUTO اعتفاء [عفو] ت الإبل اليبيس: شتران گياه خشك را به لب گرفتند ~~وآنرا پاك كردند،- فلانا: نزد فلانى رفت واز او نكوئى خواست. # =اعتفر- # اعتفارا [عفر] الشي ء: آن چيز خاك آلود شد،- الثوب فى التراب: آن چيز را ~~خاك آلود كرد،- الرجل: آن مرد را به خاك انداخت، او را استوار كرد،- ه ~~الأسد: شير آن را شكار كرد،- فلان: ### || AUTO فلانى نيرومند وتوانا شد. # =اعتفق- # اعتفاقا [عفق] القوم بالسيوف: آن قوم با شمشيرها يكديگر را زدند،- الأسد ~~فريسته: ### || AUTO شير نسبت به شكار خود مهربانى كرد. # =أعتق- # اعتاقا [عتق] العبد: آن بنده را آزاد كرد،- الفرس: از اسب سبقت گرفت وآن ~~را رهائى داد،- ماله: مال خود را نيكو واصلاح كرد. # =اعتق- # اعتقاقا [عق]: دو نيم شد، شقه شد،- السيف: شمشير را كشيد،- المعتذر: ### || AUTO عذر خواه در معذرت خواهى خود افراط كرد. # =الاعتقال- # [عقل]: مص؛ «معسكر الاعتقال»: ### || AUTO به واژه معسكر رجوع شود. # =اعتقب- # اعتقابا [عقب] القوم عليه: آن قوم با او PageV01P093 ### || AUTO هميارى كردند،- البائع السلعة: فروشنده كالا را به مشترى نداد ~~تا پولش را از او بگيرد،- الرجل: آن مرد را بازداشت كرد،- فلانا: جانشين ~~فلانى شد،- من كذا ندامة: پايان آن كار برايش پشيمانى آورد. # =اعتقد- ### || AUTO اعتقادا [عقد] الأمر: آن امر را تصديق كرد، دل ونهاد خود را بر ~~آن بست، آن را دين براى خود گرفت؛ «اعتقد ان ذلك ممكن»: گمان كرد آن كار ~~ممكن است،- الإخاء بينهما: برادرى ميان آن دو نفر بر قرار شد،- الشي ء: آن ~~چيز سفت وسخت شد،- الشي ء: آن چيز را گره ms0213 زد. ### || AUTO =اين كلمه ضد (حل) است،- الدر ونحوه: از مرواريد ومانند آن ~~گردن بند ساخت،- المال: مال اندوخت. # =اعتقر- ### || AUTO اعتقارا [عقر] ظهر الدابة من الرحل أو السرج: پشت ستور از ~~پالان زخم شد. # =اعتقل- # اعتقالا [عقل] ه: او را زندانى كرد، كشتى گير او را بر زمين افكند،- ~~البعير: # دست شتر را با عقال بست،- الدواء بطنه: # دارو شكم او را بند آورد،- الرجل: دو زانو نشست،- الرمح: نيزه را ميان ~~ركاب وساق پاى خود قرار داد،- الرحل او السرج: پاى را دو تا كرد وبر روى ~~زين يا پالان نهاد،- من دم فلان: ديه خون فلانى را گرفت. # =اعتقل- ### || AUTO [عقل] لسانه: زبان او از سخن گفتن بند آمد. # =اعتكر- ### || AUTO اعتكارا [عكر] الليل: تاريكى شب سخت شد،- المطر: باران سخت ~~ريزش كرد،- ت الريح: باد بهمراه گرد وغبار آمد،- القوم فى الحرب: آن قوم در ~~جنگ بهم ريختند. # =اعتكس- ### || AUTO اعتكاسا [عكس]: منقلب ودگرگون شد، عكيس (شير) بر روى غذا ريخت وخورد. # =اعتكف- ### || AUTO اعتكافا [عكف] في المكان: در آن مكان ماند وگوشه نشين شد. # =اعتل- ### || AUTO اعتلالا [عل]: بيمار شد، پوزش خواست،- بالأمر: به آن كار سرگرم ~~شد،- ت الكلمة: در آن كلمه حرف عله بود،- الرجل: آن مرد پياپى آب نوشيد،- ~~عنه: از آن چيز بيمار شد،- ت الريح: باد ملايم وزيد،- ه: او را به گناه ~~نسبت داد. # =اعتلى- ### || AUTO اعتلاء [علو] الشي ء أو النهار: آن چيز يا آن روز بلند شد،- ~~الشي ء: بر آن چيز نيرومند وبرتر شد،- العرش: بر تخت نشست، بر روى آن قرار گرفت. # =اعتلج- # اعتلاجا [علج] القوم: آن قوم با هم جنگيدند وكشتار كردند،- ت الوحش: ### || AUTO جانوران وحشى بجان هم افتادند،- ت الأمواج: موجهاى دريا خروشان ~~شد؛ «اعتلجت الهموم فى صدره»: غم واندوه سينه او را پر كرد،- ت الأرض: گياه ~~زمين در آمد وبلند شد،- الرمل: شن جمع شد وگرد آمد. # =اعتلف- ### || AUTO اعتلافا [علف] ت الدابة: ستور علف وگياه خورد. # =اعتلق- ### || AUTO اعتلاقا [علق] فلانا وبه: به فلانى عشق ورزيد واو را دوست داشت. # =اعتلن- # اعتلانا [علن] الأمر: امر آشكار شد. ### || AUTO اين كلمه ضد (خفي) است. # =أعتم- # اعتاما ms0214 [عتم] ت الحاجة: مورد نياز دير رسيد،- حاجته: نياز وى را بتأخير ~~انداخت،- قرى الضيف: غذاى ميهمان را دير آورد از اينرو غذا دير رسيد (اين ~~كلمه لازم ومتعدي است)،- عن الأمر: پس از اقدام از آن كار دست كشيد،- الليل: # پاسى از شب گذشت،- الرجل: در تاريكى براه افتاد يا وارد شد. # =اعتم- ### || AUTO اعتماما [عم]: عمامه بر سر نهاد،- الشاب: آن جوان دراز شد. # =الاعتماد- ### || AUTO [عمد]: مص اموالي كه بموجب قانون تعادل بودجه كشور قابل مصرف ~~است؛ «اعتماد اضافي»: اعتبار اضافى؛ «فتح الاعتماد»: گشايش اعتبار بانكى؛ ~~«اوراق الاعتماد»: استوار نامه نمايندگان سياسى كشورى در كشور ديگر كه به ~~رئيس دولت تقديم مى شود؛ «الاعتماد على النفس»: اعتماد واتكال به نفس. # =اعتمد- ### || AUTO اعتمادا [عمد]: در اصطلاح مسيحيان، راز غسل تعميد را پذيرفت ~~ونصرانى شد،- ه،- عليه: بر او اعتماد كرد،- الحائط وعلى الحائط: بر ديوار ~~تكيه كرد،- الشي ء: قصد آن چيز را كرد. # =اعتمر- # اعتمارا [عمر] الرجل: آن مرد عمامه بر سر نهاد،- المكان: آهنگ آن مكان ~~كرد وآنجا را بازديد نمود؛ «اتخذنا ناديا نعتمره»: ### || AUTO باشگاهى انتخاب كرديم كه در آن بنشينيم. # =اعتمق- ### || AUTO اعتماقا [عمق] البئر: چاه را گود كرد. # =اعتمل- ### || AUTO اعتمالا [عمل]: در آن كار سرگردان شد، از آن كار منفعل شد، ~~كارى انجام داد كه ويژه خود او بود. # =اعتن- ### || AUTO اعتنانا [عن] له الشي ء: آن چيز در برابر او آشكار ومعترض شد. # =اعتنى- ### || AUTO اعتناء [عني] بالأمر: به آن امر اهتمام ورزيد،- الأمر: آن كار ~~بر وى فرود آمد. # =اعتنف- ### || AUTO اعتنافا [عنف] الأمر: آن كار را به زور گرفت،- الشي ء: آن چيز ~~را آغازيد ونپسنديد،- المجلس: از آن گردهم آيى روى گردان شد وبه جاى ديگرى رفت. # =اعتنق- ### || AUTO اعتناقا [عنق] الشي ء: آن چيز را با علاقه گرفت، ملازم آن چيز ~~شد،- دينا او مذهبا: دين يا مذهبى را پذيرفت، پيرو آن شد،- الرجلان: آن دو ~~مرد با هم گلاويز وسرشاخ شدند. # =اعتهد- # اعتهادا [عهد] الشي ء وأملاكه: ### || AUTO عهده دار آن چيز واملاك او شد. # =اعتور- ### || AUTO اعتوارا [عور] القوم الشي ء: آن ms0215 چيز را دست بدست گردانيدند ~~وگرفتند. # =اعتول- ### || AUTO اعتوالا [عول]: با صداى بلند گريه كرد. # =اعتون- ### || AUTO اعتوانا [عون] القوم: آن قوم يكديگر را كمك ويارى كردند. # =أعثر- # إعثارا [عثر] ه: او را خوار وآزار PageV01P094 ### || AUTO كرد،- ه على السر وغيره: او را از آن راز وجز آن آگاه كرد،- ه ~~على اصحابه: او را به ياران خويش راهنمائى كرد،- به عند الأمير: از او نزد ~~امير بد گوئى كرد. # =أعج- ### || AUTO إعجاجا [عج] ت الريح: باد تند وزيد وگرد وخاك برافراشت. # =الأعجام- ### || AUTO [عجم]: مترادف (العجم) است. # =أعجب- # إعجابا [عجب] ه: او را به شگفتى واداشت،- الشي ء فلانا: آن چيز فلانى را ~~به شگفتى در آورد وشادمان كرد. # =أعجب- ### || AUTO [عجب] بالشى ء: آن چيز او را شادمان كرد واز آن در شگفت شد،- ~~بنفسه: خود بزرگ بين شد. # =الأعجر- # [عجر] من الثمار: ميوه نارس.- اين كلمه در زبان متداول رايج است- # أعجزه- ### || AUTO اعجازا [عجز] ه: او را ناتوان كرد يا ناتوان يافت؛ «اعجزه عن ~~الفهم»: او را از دريافت مطلب ناتوان كرد،- الشي ء: آن چيز از او گذشت وبر ~~او دست نيافت،- فى الكلام: با بهترين روش به سخن پرداخت واداى معنا كرد. # =الأعجز- ### || AUTO [عجز]: آنكه سرين بزرگ دارد؛ «كيس اعجز»: كسيه پر. # =أعجف- ### || AUTO إعجافا [عجف] الدابة: ستور را لاغر كرد،- القوم: دام وستور آن ~~قوم ناتوان شدند. # =الأعجف- ### || AUTO م عجفاء، ج عجاف [عجف]: لاغر؛ «نصل اعجف»: پيكان باريك. # =أعجل- # إعجالا [عجل] ه: از او سبقت گرفت، او را برانگيخت،- ت الناقة: ماده شتر ~~بچه ى ناتمام افكند،- ه الوقت عن: ### || AUTO وقت بسيار كمى براى او ماند تا،- الشي ء: آن چيز را با شتاب خورد. # =أعجم- ### || AUTO إعجاما [عجم] الكتاب: كتاب را با نقطه واعراب گذارى وتفسير ~~خوانا كرد،- الكلام: سخن را نادرست تلفظ كرد،- الباب: درب را قفل كرد. # =الأعجم- # م عجماء، ج عجم [عجم]: آنكه سخن را به عربى درست نگويد هر چند عرب باشد، ~~گنگ،- ج اعجمون وأعاجم: ### || AUTO آنكه عرب نباشد هر چند به زبان غير عرب فصيح باشد. # =الأعجمي- ### || AUTO [عجم]: آنكه منسوب به (العجم) است، آنكه ms0216 از نژاد غير عرب باشد. # =الأعجوبة- ### || AUTO ج أعاجيب [عجب]: اسم است از آنچه شگفت آور باشد، معجزه. # =أعد- ### || AUTO إعدادا [عد] ه لأمر: او را براى كارى آماده واحضار كرد. # =أعدى- ### || AUTO إعداء [عدو] الرجل: آن مرد را به دويدن واداشت،- الأمر: ديگرى ~~را براى آن كار فرستاد،- فلانا على فلان: فلان را بر فلانى يارى داد واو را ~~نيرومند ساخت،- شرا: او را دچار شر خود كرد،- ه من علة او خلق: بيمارى يا ~~خوى خود را به او سرايت داد،- عليه: بر او ستم كرد،- فى كلامه: سخن خود را ~~با تندى وخشونت بكار برد. # =الاعدام- # [عدم]: مص؛ «الحكم بالإعدام»: ### || AUTO حكم اعدام ويا مرگ. # =أعدل- ### || AUTO إعدالا [عدل] الشي ء: آن چيز را استوار وهموار كرد. # =أعدم- ### || AUTO إعداما [عدم] الرجل: آن مرد فقير ومستمند شد،- ه الشي ء: آن ~~چيز را براى او نابود كرد،- ه الشي ء: آن چيز را پيدا نكرد،- فلانا: او را ~~از چيزى باز داشت،- محكوما عليه: حكم اعدام را بر محكوم عليه اجرا كرد. # =الإعذار- ### || AUTO [عذر]: مص غذائى كه در جشن شادماني داده مى شود مانند ختنه سوران. # =أعذب- ### || AUTO إعذابا [عذب]: به آب گوارائى دست يافت،- الله الماء: خداوند آن ~~آب را گوارا ساخت،- القوم: آب آن قوم گوارا شد،- عنه: از آن دست برداشت ~~وامتناع كرد،- ه عن الأمر: از آن كار او را باز داشت. # =أعذر- # إعذارا [عذر] ه في أو على ما صنع: عذر خواهى او را از كارى كه كرده بود ~~پذيرفت،- من نفسه: به چيزى كه برايش معذور بود توضيح داد؛ «اعذر من انذر»: # اخطار كننده يا هشدار دهنده از امرى كه بر ديگرى واقع شود معذور است،- الرجل: ### || AUTO آن مرد معذرت خواست، منصفانه بيان كرد،- فى الأمر: در آن كار ~~كوتاهى كرد وزياده روى نكرد زيرا مى پنداشت كه زياده روى كرده است، گناهان ~~او بسيار شد،- الفرس: اسب را با لگام بست،- ه فى ظهره: بر پشت او سخت زد ~~واثر آن باقى ماند،- الغلام: آن پسر را ختنه كرد،- بفلان: در فلانى اثر ~~زخمى بجاى گذارد. # =اعذوذب- ### || AUTO اعذيذابا ms0217 [عذب] الشراب: مى گوارا شد. # =أعر- ### || AUTO إعرارا [عر] ت الدار: در آن خانه بيمارى گرى پديد آمد. # =الأعر- ### || AUTO م عراء، ج عر [عر]: افراد گر از مردم يا شتران. # =أعرى- # إعراء [عرو] القميص: براى پيراهن مادگى دوخت،- صاحبه: يار ودوست خود را ~~رها كرد. # =أعرى- # إعراء [عري] الرجل الثوب ومن الثوب: ### || AUTO جامه آن مرد را از تنش بيرون كشيد،- فلانا صديقه: از دوست خود ~~كناره گرفت واو را يارى نكرد،- النخلة: خرماى يكسال نخل را به او بخشيد،- ~~الرجل: آن مرد برخواست وراه بيابان پيش گرفت، دچار سرماى شب شد. # =الأعراب- ### || AUTO [عرب]: مردم عرب بويژه عرب بيابان. # =الأعرابي- ### || AUTO [عرب]: آنكه منسوب به (الأعراب) باشد، مرد عربى كه نادان باشد. # =الأعرابية- ### || AUTO حالت وچگونگى (الأعرابي) است مانند چادر نشينى وباديه نشينى. # =الأعراف- # [عرف]: ديوارى است ميان بهشت ودوزخ،- ن: گونه اى نخل خرماست؛ «اعراف ~~الرياح والسحاب»: آغاز PageV01P095 ### || AUTO باد وباران وشدت آنها؛ «اعراف الحجاب او الرمل»: پشت كوه يا ~~تپه شن وريك. # =أعرب- # إعرابا [عرب] كلامه: سخن خود را نيكو وفصيح وبدون غلط بيان كرد،- الرجل: ~~در سخن خود لحن يا اشتباه نداشت، داراى اسب وشتر اصيل نژاد شد،- الاسم ~~الأعجمي: اسم غير عربي را معرب ساخت،- الفرس العربي: اسب عربى اصيل را از ~~اسب نا اصيل بهنگام شيهه كشيدن شناخت،- الشي ء: آن چيز را آشكار ساخت،- ~~بالكلام: سخن را توضيح داد وبيان كرد،- الكلمة: حالت اعراب كلمه را بيان ~~كرد،- بحجته: دليل خود را بگونه اى بليغ وروشن گفت،- عن حاجته: # نياز خود را آشكار كرد؛ «اعرب عن شعوره»: ### || AUTO احساسات خود را آشكار ساخت،- المشترى: خريدار بيعانه پرداخت. # =الأعرب- ### || AUTO [عرب]:؛ «هو اعربهم احسابا»: او آشكارترين آنها از نظر حسب ~~ونسب است؛ «هو اعربهم السنة»: او خالص ترين نسب عربى را دارد. # =أعرج- ### || AUTO إعراجا [عرج]: بهنگام غروب خورشيد وارد شد،- ه الله: خداوند او ~~را لنگ گردانيد. # =أعرس- ### || AUTO إعراسا [عرس]: عروس گرفت وميهمانى داد،- الشي ء: ملازم آن چيز ~~شد وبا آن انس گرفت. # =أعرش- ### || AUTO إعراشا [عرش]: كلبه اى ساخت. # =أعرض- ### || AUTO إعراضا [عرض] عنه: از او روى گردانيد وپشت ms0218 به وى كرد،- الأمر: ~~آن امر آشكار شد؛ «عرضته فاعرض»: آنرا آشكار ساختم وآشكار شد،- الثوب: جامه ~~فراخ شد،- الشي ء: آن چيز را فراخ وپهن كرد،- المسألة: مسأله را با شرح ~~وتفصيل بسيار بيان كرد،- فى المكارم: در كارهاى نيكو از همه جهت پرداخت. # =أعرف- ### || AUTO إعرافا [عرف] فلانا: فلانى را به گناهى كه كرده بود تذكر داد ~~واو را بخشيد،- الفرس: يال اسب دراز شد. # =الأعرف- ### || AUTO [عرف]: افعل تفضيل است، آنچه كه يالدار يا تاجدار باشد مانند ~~اسب وخروس؛ «حزن اعرف»: زمين بلند. # =أعرق- ### || AUTO إعراقا [عرق] الرجل: در شرف وبزرگى ريشه دار شد، به كشور عراق ~~آمد،- الشجر: شاخه هاى درخت بلند شد،- الخمر والإناء: در مي وجام آب ريخت. # =الأعرق- ### || AUTO [عرق]: آنكه داراى نسب وحسب عالى است؛ «هو اعرق منك فى كذا»: ~~او با كفايت تر از تو در فلان امر است. # =أعز- ### || AUTO إعزازا [عز] ه: او را گرامى داشت، او را عزيز وگرامى كرد. # =الأعز- ### || AUTO [عز]: اسم تفضيل است، عزيز وگرامى. # =أعزب- ### || AUTO إعزابا [عزب]: دور شد،- ه: او را دور كرد، او را مجرد كرد. # =الأعزب- ### || AUTO م عزباء، ج عزب [عزب]: آنكه مجرد زندگى كند وازدواج نكرده باشد. # =الأعزل- ### || AUTO م عزلاء، ج عزل وأعزال وعزل وعزلان [عزل]: آنكه اسلحه در دست ~~ندارد، ابر بى باران، شنزار جدا افتاده از زمين،- (فك): يكى از دو ستاره ى ~~سماكين است كه آنرا اعزل نامند وديگرى را (الرامح) گويند. # =أعسر- ### || AUTO إعسارا [عسر]: فقير وبى چيز شد،- الغريم: با آنكه پولى نداشت ~~از وى مطالبه ى پرداخت بدهى را كرد. # =الأعسر- ### || AUTO م عسراء، ج عسر [عسر]: آنكه با دست چپ كار كند. ودر زبان ~~متداول به او (عسراوي) گويند؛ «يوم اعسر»: روزى سخت وبد يمن. # =أعسف- ### || AUTO إعسافا [عسف]: بدون راهنما واطلاع در شب به راه افتاد، با غلام ~~خود رفتارى سخت كرد. # =أعش- ### || AUTO إعشاشا [عش] البدن: جسم را لاغر وناتوان كرد،- ه عن الأمر: او ~~را از آن كار باز داشت،- الظبى: آهو را از لانه اش برانگيخت وآزار كرد. # =أعشى- # إعشاء [عشو] الرجل: به ms0219 آن مرد شام خورانيد، به او چيزى بخشيد،- الله الرجل: ### || AUTO خداوند آن مرد را نابينا كند. # =الأعشى- ### || AUTO م عشواء، ج عشو [عشو]: آنكه شبانه روز چشمانش ناتوان وكم بيند ~~يا آنكه در روز بيند ودر شب نبيند. # =الأعشار- ### || AUTO [عشر]: پرهاى بلند بالهاى پرنده. # =الأعشاري- ### || AUTO ج عشر [عشر]: منسوب به (الأعشار) است. # =أعشب- ### || AUTO إعشابا [عشب] القوم: آن قوم به جاى پر گياه در آمدند،- المكان: ~~آن مكان سبزه وگياه رويانيد. # =أعشر- ### || AUTO إعشارا [عشر] العدد: عدد را به ده رسانيد،- القوم: آن گروه ده ~~نفر شدند،- ت الناقة: ده ماه از باردارى ماده شتر گذشت. # =الأعشر- ### || AUTO م عشراء، ج عشر [عشر]: احمق ونادان. # =اعشوشب- ### || AUTO اعشيشابا [عشب]: به جاى پر گياه دست يافت،- المكان: سبزه وگياه ~~آن زمين بسيار شد. # =الإعصار- ### || AUTO ج أعاصر وأعاصير [عصر]: بادى كه سخت بوزد وخاك يا آب دريا را ~~برانگيزد وبسان ستونى گرد بالا برد. # =أعصب- ### || AUTO إعصابا [عصب] ت الإبل: شتران در راه پيمايى بسيار كوشيدند. # =أعصر- ### || AUTO إعصارا [عصر]: بهنگام عصر آمد،- ت المرأة: آن زن به سن جواني ~~وبلوغ رسيد،- ت الريح: باد گرد وخاك آورد. # =أعصف- ### || AUTO إعصافا [عصف] ت الريح: باد سخت وزيد،- الرجل: آن مرد نابود ~~شد،- ت الحرب بهم: جنگ آنها را از پاى در آورد ونابود كرد،- الزرع: هنگام ~~درو كشت رسيد،- الرجل: آن مرد بى راهه رفت. # =أعصل- ### || AUTO إعصالا [عصل]: سخت شد، شدت يافت. # =الأعصل- # م عصلاء، ج عصل [عصل]: آنكه ساق پايش كج شده باشد. PageV01P096 ### || AUTO =أعصم- ### || AUTO إعصاما [عصم] من الشر: از شر وبدى دورى كرد،- به: همراه وملازم ~~او شد،- بالفرس: يال اسب را گرفت،- القربة: دهانه مشك را با رسن بست. # =الأعصم- # م عصماء، ج عصم [عصم] من الظباء: ### || AUTO آهو كه دستش سفيد وساير اندامش سرخ يا سياه باشد. # =اعصوصب- ### || AUTO اعصيصابا [عصب] الشر: شر سخت شد،- القوم: آن قوم گرد هم آمدند ~~وچند گروه شدند. # =أعض- ### || AUTO إعضاضا [عض] ه الشي ء: او را وادار كرد تا آن چيز را بگزد،- ت ~~البئر: آن چاه عميق وگود شد. # =أعضب- ### || AUTO إعضابا [عضب] الناقة ونحوها: گوش ماده شتر ms0220 ومانند آنرا پاره كرد. # =الأعضب- ### || AUTO م عضباء، ج عضب [عضب]: آنكه برادرى ندارد، آنكه يار وياورى ~~ندارد، بريده گوش، شكسته شاخ. # =الأعضد- ### || AUTO [عضد]: آنكه بازويش باريك است، آنكه يكى از دو بازويش كوتاه است. # =أعضل- ### || AUTO إعضالا [عضل] الأمر: امر پيچيده ودشوار شد،- ت المرأة ونحوها ~~من الحيوان بولدها: آن زن يا آن ماده حيوان سخت زا شد،- به الأمر: آن كار ~~او را درمانده وبيچاره كرد،- الأمر فلانا: آن كار فلانى را خسته ودرمانده ~~كرد،- الداء الأطباء: آن بيمارى پزشكان را خسته كرد. # =أعضه- ### || AUTO إعضاها [عضه]: دروغ گفت وبهتان زد. # =أعطى- ### || AUTO إعطاء [عطو] ه الشي ء: آن چيز را به او داد،- البعير أو- ~~البعير بيده: شتر رام شد. # =أعطب- ### || AUTO إعطابا [عطب] ه: او را هلاك ونابود كرد. # =أعطش- ### || AUTO إعطاشا [عطش] ه: او را تشنه كرد،- الرجل: دام وستور آن مرد ~~تشنه شدند. # =أعطن- ### || AUTO إعطانا [عطن] الإبل: شتران را پس از ورود به آب ونوشيدن آرامش ~~داد تا دوباره برگردند وآب بنوشند. # =أعظم- ### || AUTO إعظاما [عظم] الأمر: آن كار بزرگ شد،- الشي ء: آن چيز را بزرگ ~~كرد، آن را بزرگ شمرد،- الكلب عظما: به سگ استخوان خورانيد. # =الأعظم- ### || AUTO ج أعاظم [عظم]: افعل التفضيل است؛ «الحبر الأعظم»: پاپ كه بزرگ ~~مسيحيان است؛ «السواد الأعظم»: بيشترين افراد ملت. # =أعف- ### || AUTO إعفافا [عف] الله فلانا: خداوند فلانى را پاكدامن وپارسا كند. # =أعفى- ### || AUTO إعفاء [عفو] ه من الأمر: او را از آن امر تبرئه كرد،- زيدا ~~بحقه: حق زيد را پرداخت،- الله فلانا: خداوند فلاني را شفا دهد،- المريض: ~~آن بيمار بهبود وشفا يافت،- الرجل: ثروت آن مرد بسيار وبى نياز شد، ~~بازمانده دارائى خود را انفاق كرد،- الرجل: به آن مرد عطا كرد وبخشيد،- ~~الشعر: موى را رها كرد تا انبوه وبلند شد. # =الأعفر- # م عفراء، ج عفر [عفر]: آنچه كه بر روى آن خاك ريخته شده باشد،- (ح): ### || AUTO گونه اى از آهوان كه در دويدن سست وناتوان باشند. # =أعفص- ### || AUTO إعفاصا [عفص] الحبر: در مركب مازو ريخت. # =أعفن- ### || AUTO إعفانا [عفن] الشي ء: آن چيز را گنديده يافت. # =أعق- ### || AUTO إعقاقا [عق] ms0221 فلان: فلانى نافرمانى كرد،- الكرم: درخت انگور از ~~خود نهال نو بر آورد،- ت الفرس: اسب آبستن شد. # =الأعق- ### || AUTO [عق]: عاق، نافرمان. # =الأعقاب- ### || AUTO [عقب]: جمع (عقب وعقب) است؛ «اعقاب الأمور»: پايان امر ويا ~~كارها؛ «فى اعقابه»: بيدرنگ وپس از آن؛ «رجعوا على اعقابهم»: از جائيكه ~~آمده بودند برگشتند. # =أعقب- # إعقابا [عقب] ه: جانشين وى شد،- فلان: فلانى در گذشت وفرزندى بجاى ~~گذارد،- ه فى الراحلة: با او در سوار شدن بر ستور به نوبت پرداخت،- ه: به ~~او پاداش نيك داد؛ «اعقبت الرجل»: آن مرد را پاداش نيك دادم؛ «عاقبته»: او ~~را كيفر دادم؛ «العاقبة»: پاداش نيك؛ «العقاب»: # كيفر ومجازات،- الأمر: پايان آن كار خوب بود،- الرجل: از كار بد به كار ~~نيك پرداخت،- ت الأرض: زمين پس از چريده شدن دوباره سبزه وگياه بر آورد. # =أعقب- ### || AUTO [عقب] عزه ذلا: عزت وى به خوارى تبديل شد. # =أعقد- ### || AUTO إعقادا [عقد] الدبس ونحوه: شيره يا مانند آنرا جوشانيد تا سفت ~~وغليظ شد. # =الأعقد- ### || AUTO م عقداء ج عقد [عقد]: آنكه در زبانش لكنت وگرفتگى باشد، آنچه ~~كه گره داشته باشد، سگ يا گرگ پيچيده دم. # =أعقر- ### || AUTO إعقارا [عقر] الله المرأة: خداوند آن زن را نازا كند،- ه: او ~~را به شگفتى انداخت. # =الأعقف- ### || AUTO م عقفاء، ج عقف [عقف]: آنچه كه خميده وكج باشد. # =أعقل- ### || AUTO إعقالا [عقل] ه: او را خردمند يافت،- الرجل: بر آن مرد زكات ~~يكسال واجب شد. # =أعقم- ### || AUTO إعقاما [عقم] الله المرأة: خداوند آن زن را عقيم ونازا كند. # =أعكى- ### || AUTO إعكاء [عكي]: مرد،- ه: آنرا سخت بست. # =الأعكى- ### || AUTO م عكواء، ج عكو [عكو]: آنكه بسيار درشت باشد، آنكه دو پهلوى ~~سفت وسخت داشته باشد. # =الأعكب- ### || AUTO [عكب]: اسم جمع است براى (العنكبوت)،- م عكباء، ج عكب: آنكه ~~انگشتان پايش بهم نزديك وبر روى هم افتند. # =أعكر- # إعكارا [عكر] الليل: تاريكى شب بسيار شد،- الماء: آب را كدر وگل آلود PageV01P097 ### || AUTO كرد،- الرجل: آن مرد داراى گله ى بزرگ شتران شد. # =أعل- ### || AUTO إعلالا [عل] الرجل: آن مرد را پياپى نوشانيد،- ه الله: خداوند ~~او را بيمار كند،- الكلمة: آن كلمه را ms0222 اعلال كرد. # =أعلى- ### || AUTO إعلاء [علو] الشي ء: آن چيز را بلند كرد؛ «اعلى شأنه»: مقام او ~~را بالا برد، از آن چيز بالا رفت،- المتاع عن الدابة: متاع را از پشت ستور ~~پائين آورد. # =الأعلى- ### || AUTO م عليا: ج على [علو]: افعل التفضيل است، متضاد (الأسفل) است؛ ~~«مؤتمر منعقد على اعلى مستوى»: جلسه اى منعقد در بالاترين سطح؛ «اعلاه»: ~~آنچه كه در بالا باشد، آنچه كه پيشاپيش باشد، گذشته، قبلا؛ كما ذكر اعلاه»: ~~بهمان نحو كه گفته شد. # =الإعلال- ### || AUTO [عل]: مص، تغيير حرف با قلب يا ساكن كردن ويا حذف. # =الإعلام- ### || AUTO [علم]: مص؛ «إعلام الحكم»: رأى دادگاه كه از سوى دادرس صادر مى شود. # =الإعلان- ### || AUTO [علن]: مص،- ج إعلانات: آگهى بازرگانى است كه در روزنامه ها ~~ويا در نشريات ويژه بر ديوار آويزند يا ميان مردم پخش كنند. # =أعلف- ### || AUTO إعلافا [علف] الطلح: درخت موز بار آورد. # =أعلق- # إعلاقا [علق] القوس: براى كمان آويزه ساخت تا آنرا بياويزد،- الصائد: # شكارچى شكار را در دام خود آويخت،- الرجل: بر تن خود زالو آويخت تا خون ~~بمكد،- الشي ء بالشي ء: آن چيز را به چيزى ديگر آويخت،- ظفره بالشي ء: ### || AUTO ناخن خود را در آن چيز فرو برد. # =أعلم- ### || AUTO إعلاما [علم] ه الأمر وبالأمر: او را به آن امر آگاه كرد،- ~~الثوب: براى جامه نشان دوخت،- على كذا من الكتاب وغيره: براى موضعى از كتاب ~~وجز آن نشانه قرار داد،- الفرس: بر آن اسب پشم رنگين در جنگ آويخت،- نفسه: ~~خود را در جنگ به سيماى جنگجو ودلاور در آورد. # =الأعلم- ### || AUTO م علماء، ج علم [علم]: اسم تفضيل است؛ «الله اعلم»: خداوند ~~داناتر از هر دانائى است، آنكه در لب بالايش شكاف باشد. # =أعلن- ### || AUTO إعلانا [علن] ه الأمر وبالأمر: امر را بر او آشكار كرد،- عن شي ~~ء: از آن چيز آگهى كرد،- الحرب عليه: بر عليه او اعلان جنگ داد. # =الأعلومة- ### || AUTO ج أعاليم [علم]: علامت، نشانه. # =أعم- ### || AUTO إعماما [عم]: داراى عمويان كريم وبخشنده شد. # =الأعم- ### || AUTO [عم]: اسم تفضيل است، گروه بسيار، غليظ وسفت. # =أعمى- ### || AUTO ms0223 إعماء [عمي] الرجل: آن مرد را نابينا كرد، او را نابينا يافت. # =الأعمى- ### || AUTO م عمياء، ج عمي وعميان وأعماء وعماة [عمي]: نابينا، نادان؛ «ما ~~اعماه»: چه بسيار كوردل است؛ «مكان اعمى»: جائي كه در آن راه به جائى نبرند. # =أعمد- ### || AUTO إعمادا [عمد] الشي ء: زير آن چيز ستونى قرار داد. # =أعمر- ### || AUTO إعمارا [عمر] المنزل: خانه را آباد كرد،- الأرض: زمين را آباد ~~يافت،- ه المكان: او را وادار به ساختن آن مكان كرد،- ه ارضا: زمين را ~~مادام العمر در اختيار او قرار داد،- عليه: او را بى نياز كرد. # =الأعمش- ### || AUTO م عمشاء، ج عمش [عمش]: آنكه ضعف بينائى همراه با ريزش اشك ~~داشته باشد. # =أعمق- ### || AUTO إعماقا [عمق] البئر: چاه را گود كرد. # =أعمل- ### || AUTO إعمالا [عمل] ه: او را بعنوان كارگر بكار گمارد،- الآلة او ~~الرأي: آن ابزار يا انديشه را بكار گرفت،- الرجل: كارمزد آن مرد را داد،- ~~الكلمة فى الكلمة: آن كلمه را عامل كلمه ى بعدى گردانيد،- الفكر او الذهن ~~فى: انديشه وهوش را در چيزى بكار برد،- الرمح: با نيزه او را زد،- السيف فى ~~رقابهم: با شمشير آنها را كشت. # =الأعمه- # م عمهاء، ج عمه [عمه] من الأمكنة: ### || AUTO جاى بى نام وبى نشان كه از آن به جائى راه نبرند. # =الأعميان- ### || AUTO [عمي]: سيل وآتش سوزى. # =أعن- ### || AUTO إعنانا [عن] اللجام: براى لگام عنان ساخت،- الفرس: جلوى اسب را ~~با لگام گرفت. # =أعنى- # إعناء [عنو] الرجل: آن مرد را خوار وزبون كرد،- ت الأرض النبات: زمين ~~گياه رويانيد. # =أعنى- ### || AUTO إعناء [عني] الرجل: آن مرد را آزرد وبه او تكليف شاق كرد،- ~~الكتاب: براى كتاب عنوان نوشت. # =الأعنان- ### || AUTO [عن]: اطراف درختان؛ «اعنان السماء»: كرانه ودامنه ى آسمان كه ~~به چشم خورد. # =أعنت- ### || AUTO إعنانا [عنت] الراكب الدابة: سوار ستور را بيش از طاقتش خسته ~~كرد،- الرجل: آن مرد را در مهلكه ونابودى قرار داد،- الجابر الكسير: شكسته ~~بند بر استخوان شكسته توجه دقيق نكرد وشكستگى بدتر شد. # =الأعنة- ### || AUTO [عن]: جمع (عنان) است؛ «دع الأمور تجرى فى اعنتها»: امرها را ~~رها كن تا در مجراى طبيعى ms0224 خود قرار گيرند. # =أعند- ### || AUTO إعنادا [عند] فلانا: با او معارضه كرد،- العرق: خون از رگ روان ~~شد وبند نيامد. # =أعنس- ### || AUTO إعناسا [عنس] ت الجارية: آن دختر بزرگسال وپير دختر شد. # =الأعنش- ### || AUTO م عنشاء، ج عنش [عنش]: آنكه شش انگشت در دست داشته باشد. # =أعنف- ### || AUTO إعنافا [عنف] الأمر: آن كار را با سختى گرفت،- ه: با او به ~~سختى رفتار كرد. # =الأعنف- ### || AUTO [عنف]: سخت وناروا، ضد (الرفيق) است. # =أعنق- # إعناقا [غنق] الكلب: بر گردن سگ PageV01P098 ### || AUTO گردن بند آويخت،- الزرع: گياه روئيد وخوشه آن بر آمد،- ت ~~الدابة: ستور راه بسيار دور ودراز رفت،- ت البلاد: شهرها دور شدند،- النجم: ~~ستاره غروب كرد،- ت الريح: باد خاك بر افراشت. # =الأعنق- ### || AUTO م عنقاء، ج عنق [عنق]: گردن بلند. # =أعنم- # إعناما [عنم] ت الماشية: دام وستور سر درختيها را چرا كردند. # =الأعنق- ### || AUTO م عنقاء، ج عنق [عنق]: دام وستور سر درختيها را چرا كردند. # =أعهد- ### || AUTO إعهادا [عهد] فلانا [من كذا: فلانى را از چيزى تأمين وتبرئه يا ~~تكفل كرد. # =اعوج- ### || AUTO اعوجاجا [عوج] العود: چوب كج شد،- الشي ء: آن چيز ناموزون شد. # =الأعوج- ### || AUTO م عوجاء، ج عوج [عوج]: آنكه كجى آشكار دارد، خميده، بد اخلاق. # =الأعود- ### || AUTO [عود]: سودمندتر؛ «هذا اعود عليك»: اين براى تو سودمندتر است. # =أعوذ- ### || AUTO إعواذا [عوذ] ه: براى او دعا وتعويذ كرد. # =أعور- # إعوارا [عور] ه: او را كور كرد،- الشي ء: آن چيز آشكار شد، عورت او آشكار ~~شد،- الفارس: جائى از بدن اسب سوار پديدار شد تا به آن ضربه خورد،- الرجل: ~~آن مرد در شك وترديد افتاد. # =اعور- ### || AUTO اعورارا [عور]: بينائى يكى از دو چشمانش از دست رفت. # =الأعور- # م عوراء، ج عور وعوران وعيران [عور]: ### || AUTO كور،- ج اعاور (ح): كلاغ كه با آن فال بد زنند، آنكه از پدر ~~ومادر خود برادر ندارد، راهى كه نشانه اى در آن نيست زيرا آن نشانه همانند ~~چشم آنست، بد ونامرغوب از هر چيزى، ناتوان وترسو وپليد كه در او خيرى ~~نباشد، راهنماى بد، كتاب كهنه وپوشيده،- (ع ا): روده كور در بدن انسان. # =أعوز- # إعوازا ms0225 [عوز] الرجل: آن مرد فقير وبد احوال شد،- الشي ء: آن چيز دشوار ~~شد،- الدهر فلانا: زمانه فلانى را تنگدست ومستمند ساخت،- ه المطلوب: رسيدن ~~به آن خواسته سخت ودشوار شد؛ «أعوزني الشي ء»: به آن چيز نيازمند شدم ولى ~~آنرا بدست نياوردم. # =اعوز- ### || AUTO اعوزازا [عوز]: وضع او مختل ودگرگون شد، حيله كرد. # =الأعوز- ### || AUTO [عوز]: فقير ومستمندى كه چيزى ندارد. # =أعوص- ### || AUTO عوصا وعياصا والقياس إعواصا [عوص] في الكلام: سخن را بگونه ى ~~دشوار آورد،- بخصمه وعلى خصمه: حجتهاى دشوارى بر دشمن خود آورد كه وى ~~نتواند خود را برهاند. # =الأعوص- ### || AUTO م عوصاء، ج عوص [عوص]: دشوار، سخن دشوار ونامفهوم. # =أعول- ### || AUTO إعوالا [عول]: صداى خود را با گريه بلند كرد،- ت القوس: كمان ~~صدا داد،- الرجل: آزمند شد،- مع فلان: براى فلانى دليل محكم واستوار آورد. # =أعوم- ### || AUTO إعواما [عوم]: يكسال بر او گذشت، در آغاز سال در آمد. # =أعوه- ### || AUTO إعواها [عوه]: آفت در كشت وستوران او افتاد. # =أعيا- ### || AUTO إعياء [عيي] الماشي: ستور خسته ودرمانده شد (اين كلمه غير از ~~عجز وناتوانى است)،- ه: او را خسته ودرمانده كرد،- الداء الطبيب: آن بيمارى ~~پزشك را ناتوان ودرمانده كرد،- الأمر عليه: آن كار او را ناتوان كرد،- ته ~~الحيلة: راه به جائى نبرد وهمه راهها بر او بسته شد. # =الإعياء- ### || AUTO [عيي]: مص،- (طب): خستگى مفرط در مفصلها وعضلات نام ديگر آن ~~(تعب) است. # =الأعيان- ### || AUTO [عين]: جمع (العين) است؛ «اعيان القوم»: بزرگان ودانشمندان قوم. # =أعيل- # إعيالا [عول وعيل] الرجل: آن مرد عيالمند شد. # =أعيل- ### || AUTO إعيالا [عول]: حريص وآزمند شد. # =الأعين- ### || AUTO م عيناء، ج عين [عين]: آنكه سياهى چشمش بزرگ باشد،- (ح): گاو ~~نر وحشى. # =أغاب- ### || AUTO إغابة [غيب] القوم: آن قوم بهنگام غروب در آمدند،- ت المرأة: ~~شوهر آن زن غايب شد. # =أغاث- ### || AUTO إغانة ومغونة [غوث] ه: او را كمك ويارى كرد؛،- اغاثنا الله ~~بالمطر»: خداوند سختى ودشوارى ما را بوسيله باران بر طرف كرد. # =أغار- # إغارة وغارة ومغارا [غور] عليهم: بر آنها حمله برد وكشتار كرد،- الفرس: ~~اسب بسيار سخت دويد،- بهم واليهم: بسوى آنها آمد تا وى را يارى كنند،- ~~إغارة: به زمين ms0226 پست ونشيب در آمد، در رفتن شتاب كرد، به سير وسياحت ~~پرداخت،- الحبل: # ريسمان را سخت بافت. # =اغار- ### || AUTO إغارة [غير] ه: او را به رشك وغيرت برانگيخت، از او يارى ~~خواست،- الرجل امرأته: بر سر زن خود هوو آورد واو را به رشك واداشت. # =أغاض- ### || AUTO إغاضة [غيض] الماء أو الثمن: آب يا بها را كم كرد،- دمعه: جلوى ~~اشك خود را گرفت. # =أغاظ- ### || AUTO إغاظة [غيظ] ه: او را به خشم در آورد. # =أغال- ### || AUTO إغالة [غيل] ت المرأة ولدها: آن زن در حاليكه آبستن بود فرزند ~~خود را شير داد. # =أغام- ### || AUTO إغامة [غيم] ت السماء: آسمان ابرى شد. # =أغب- ### || AUTO إغبابا [غب] الماشية: ستور را يك روز در ميان به آب آورد،- ~~القوم: يك روز در ميان نزد آن قوم آمد؛ «اغبته الحمى واغبت عليه: يك روز در ~~ميان تب بر او مىمد،- الطعام: غذا بد بوى شد وگنديد،- عنده: شب را نزد وى ~~بسر برد. # =أغبى- # إغباء [غبي] السحاب: ابر يك بار باريد. PageV01P099 ### || AUTO =الأغبى- # م غبياء ج غبي [غبي] من الأغصان: ### || AUTO شاخه هاى در هم پيچيده ى درخت. # =اغباس- ### || AUTO اغبيساسا [غبس] الليل: شب تاريك شد. # =اغبث- ### || AUTO اغبثاثا [غبث]: رنگ آن خاكسترى شد. # =الأغبث- ### || AUTO [غبث]: آنچه كه به رنگ خاكسترى باشد. # =أغبر- # إغبارا [غبر]: به رنگ تيره در آمد، گرد وخاك برانگيخت،- فى الأمر: به آن ~~كار شتافت ودر آن كوشيد،- ت السماء: آسمان سخت باريد. # =اغبر- ### || AUTO اغبرارا [غبر]: به رنگ تيره در آمد،- اليوم: گرد وغبار روز ~~بسيار شد. # =الأغبر- ### || AUTO م غبراء، ج غبر [غبر]: آنچه كه به رنگ تيره باشد، رونده،- (ح): ~~گرگ، آنچه كه در وصف گرسنگى سخت باشد؛ «الجوع الأغبر والموت الأحمر»: قحطى ~~سخت ومرگ سرخ. # =أغبس- # اغباسا [غبس] الليل: شب تاريك شد،- الشي ء: آن چيز به رنگ تار وسياه در آمد. # =اغبس- ### || AUTO اغبساسا [غبس] الليل: شب تاريك شد. # =الأغبس- ### || AUTO م غبساء، ج غبس [غبس]: آنچه كه به رنگ تاريك باشد؛ «ليل اغبس»: ~~شب تاريك. # =أغبش- ### || AUTO إغباشا [غبش] الليل: پايان تاريكى شب با سفيدى سپيده دم آميخته شد. # =الأغبش- ### || AUTO م ms0227 غبشاء، ج غبش [غبش]: تاريك. # =اغتاب- ### || AUTO اغتيابا [غيب] ه: او را غيبت كرد وبديهايش را بر شمرد. # =اغتاظ- ### || AUTO اغتياظا [غيظ]: بر افروخته از خشم شد. # =اغتال- ### || AUTO اغتيالا [غول] ه: او را بگونه اى پنهانى كشت، او را ناگهان ~~گرفت ونابود كرد. # =اغتبط- # اغتباطا [غبط]: شادمان ونيكو حال شد. # =اغتبط- ### || AUTO [غبط]: مترادف (اغتبط) است. # =اغتبق- ### || AUTO اغتباقا [غبق]: در شامگاه نوشيد،- الخمر: مى را شبانگاه ~~نوشيد،- الناقة: ماده شتر را در آغاز شب نوشيد،- الناقة: ماده شتر را در ~~آغاز شب دوشيد. # =اغتبن- ### || AUTO اغتبانا [غبن] الشي ء: آن چيز را زير بغل پنهان كرد. # =اغتث- ### || AUTO اغتثاثا [غث] ت الخيل: اسبان از ويژگيهاى بهار كمى برخوردار شدند. # =اغتدى- ### || AUTO إغتداء [غدو] عليه: در آغاز بامداد نزد او رفت. # =اغتدر- ### || AUTO اغتدارا [غدر] الرجل: آن مرد گيسوى خود را بافت. # =اغتدف- ### || AUTO اغتدافا [غدف] منه: از او چيز بسيار گرفت،- الثوب: جامه را بريد. # =اغتذى- ### || AUTO اغتذاء [غذو]: اين كلمه مطاوع (غذا وغذى) است. # =اغتر- ### || AUTO اغترارا [غر] بكذا: به چيزى فريب خورد،- ه: ناگهان بر او آمد، ~~خواستار غفلت وى شد. # =اغترب- ### || AUTO اغترابا [غرب]: از شهر خود مهاجرت كرد ودور شد، با غير از ~~خويشاوندان خود ازدواج كرد. # =اغترز- ### || AUTO اغترازا [غرز] في الشي ء: در آن چيز داخل شد،- الراكب رجله فى ~~الغرز: سوار پاى خود را در ركاب كرد،- السير: راه نزديك شد،- فلان السير: ~~فلانى سوار شد وبراه افتاد، راه او نزديك شد. # =اغترض- ### || AUTO اغتراضا [غرض] فلان: فلانى در جوانى مرد،- الشى ء: آن چيز را ~~هدف قرار داد. # =اغترف- ### || AUTO اغترافا [غرف] الماء بيده: با كف دست آب برداشت. # =اغترق- ### || AUTO اغتراقا [غرق] النفس: نفس عميق بيرون داد،- الفرس الخيل: آن ~~اسب به درون اسبان رفت واز آنها پيشى گرفت؛ «فلان يغترق العين»: زيبائى ~~فلانى چشمها را بخود خيره مى كند بگونه اى كه به چيز ديگر نگاه نكنند. # =اغترم- ### || AUTO اغتراما [غرم]: دادن غرامت را بر خود واجب كرد. # =اغتز- ### || AUTO اغتزازا [غز] بفلان: فلانى را از ميان ياران خويش بخود اختصاص داد. # =اغتزى- ### || AUTO اغتزاء [غزو] فلانا: آهنگ فلانى ms0228 كرد،- به: فلانى را از ميان ~~يارانش بخود اختصاص داد. # =اغتزل- ### || AUTO اغتزالا [غزل] الصوف: پشم را تافت واز آن ريسمان ساخت. # =اغتسل- ### || AUTO اغتسالا [غسل]: بدن خود را شست،- بالطيب: خود را با عطر خوشبو ~~كرد،- الفرس: اسب عرق كرد. # =اغتش- ### || AUTO اغتشاشا [غش] الرجل: به آن مرد بد گمان شد يا او را خائن شمرد، ~~اين واژه ضد (انتصح) است. # =اغتص- ### || AUTO اغتصاصا [غص] المكان بهم: آن مكان براى آن قوم تنگ شد. # =اغتصب- ### || AUTO اغتصابا [غصب] الشي ء: با زور وستم آن چيز را گرفت،- المرأة ~~نفسها: با آن زن به زور زنا كرد. # =اغتطى- ### || AUTO اغتطاء [غطو]: پنهان شد. # =اغتف- ### || AUTO اغتفافا [غف] ت الدابة: ستور علف خورد،- فلانا: چيز كمى باو داد. # =اغتفر- ### || AUTO اغتفارا [غفر] الله ذنبه: خداوند گناه او را بيامرزد؛ «لا ~~يغتفر»: از او نتوان در گذشت، عذرى ندارد؛ «هذا عمل لا يغتفر»: اين كار غير ~~قابل بخشودن است. # =اغتفل- ### || AUTO اغتفالا [غفل] ه: او را غافل پنداشت، مراقب غفلت او شد. # =اغتل- ### || AUTO اغتلالا [غل] الثوب: آن جامه را زير جامه ها پوشيد،- بالغالية: ~~خود را با مشك وعنبر خوشبو ساخت،- الضيعة: غله ى آن مزرعه را برداشت كرد. # =اغتلى- ### || AUTO اغتلاء [غلو] البعير: شتر در راه خود شتاب كرد. # =اغتلب- ### || AUTO اغتلابا [غلب] الرجل: بر آن مرد چيره شد وبزرگى كرد. # =اغتلف- ### || AUTO اغتلافا [غلف]: آن چيز در نيام رفت،- بالغالية: خود را عطر ~~آگين كرد. # =أغتم- # اغتاما [غتم] الزيارة: در ديدار با ديگران چندان زياده روى كرد كه خسته شدند. PageV01P100 ### || AUTO =اغتم- ### || AUTO اغتماما [غم]: اندوهگين شد،- النبات: گياه بلند وبسيار شد،- ~~الرجل: آن مرد خود را خانه نشين كرد وبيرون نرفت. # =الأغتم- # م غتماء [غتم]: آنكه در سخن گفتن فصيح نباشد؛ رجل اغتم وقوم غتم واغتام»: ### || AUTO مرد يا قومى كه سخن فصيح نگويند. # =الاغتماض- ### || AUTO [غمض]: مص؛ «اتاني ذلك على اغتماض»: آن كار بگونه اى آسان ~~وبدون تكلف به من روى آورد. # =اغتمد- ### || AUTO اغتمادا [غمد] الليل: همانند نيام داخل در شب شد وتاريكى او را ~~فرا گرفت. # =اغتمر- ### || AUTO اغتمارا [غمر]: به درون آب فرو ms0229 رفت، بر چهره خود زعفران ~~ماليد،- الماء الشي ء: آب آن چيز را پوشانيد. # =اغتمز- ### || AUTO اغتمازا [غمز] ه: بر او طعنه زد،- الكلمة: آن سخن را سست وپوچ شمرد. # =اغتمس- ### || AUTO اغتماسا [غمس] في الماء: در آب فرو رفت،- فى الشي ء: داخل آن ~~چيز شد. # =اغتمص- ### || AUTO اغتماصا [غمص] ه: او را تحقير كرد وكوچك شمرد. # =اغتمض- # اغتماضا [غمض] البرق: ### || AUTO درخشندگى برق فرو نشست،- الرجل عن الإساءة»: آن مرد از بدى چشم ~~پوشى كرد. # =اغتنى- ### || AUTO اغتناء [غني]: توانگر شد. اين واژه ضد (افتقر) است. # =اغتنم- ### || AUTO اغتناما [غنم] الشي ء: آن چيز را غنيمت شمرد، فرصت بدست آورد ~~وغنيمت گرفت؛ «اغتنم الفرصة»: از فرصت استفاده كرد. # =اغتهب- ### || AUTO اغتهابا [غهب]: در تاريكى به راه افتاد. # =أغث- ### || AUTO إغثاثا [غث]: لاغر شد، گنديد،- اللحم: گوشت گنديده خريد،- في ~~الكلام: به آنچه كه سودى ندارد سخن گفت. # =أغثى- ### || AUTO إغثاء [غثو] الوادي: بازمانده هاى سيل در آن دره بسيار شد. # =الأغثر- ### || AUTO من غثراء، ج غثر [غثر]: آنچه كه به رنگ خاكى وسرخ مايل به سبزى ~~باشد، جامه هاى پر پشم، خزه كه روى آب در آيد،- (ح): شير،- (ح): گرگ. # =الأغثم- ### || AUTO م غثماء، ج غثم [غثم]: آنچه كه به رنگ سفيد مايل به سياهى باشد. # =أغد- # إغدادا [غد]: غده در آورد،- عليه: از فرط خشم باد كرد وبر افروخته شد. # =اغد- ### || AUTO [غد]: غده دار شد. # =أغدر- ### || AUTO إغدارا [غدر] ه: او را گذاشت ورفت، او را باقى گذاشت، او را در ~~سنگلاخ انداخت. # =أغدف- # إغدافا [غدف] الليل: سياهى شب گسترده شد،- ت المرأة قناعها على وجهها: ### || AUTO زن بر چهره خود رو بند انداخت،- الشبكة على الصيد: شكارچى دام ~~بر روى شكار افكند،- البحر: موجهاى دريا به رنگ تيره در آمد. # =اغدق- # إغداقا [غدق] العطاء على فلان: به فلانى عطا وبخشش بسيار داد،- المطر: ### || AUTO باران بسيار شد،- العيش: زندگى فراخ شد،- ت الأرض: زمين پر ~~بركت وبارور شد. # =اغدودف- ### || AUTO اغديدافا [غدف] الليل: شب آمد وتاريكى گسترد. # =اغدودق- ### || AUTO اغديداقا [غدق] المطر: قطره هاى باران بسيار شد،- ت عين الماء: ~~چشمه آب پر آب وگوارا شد. # =اغدودن- ### || AUTO اغديدانا ms0230 [غدن] النبت: گياه سبز وپر رنگ شد،- الشعر: موى بلند ~~وفرفرى شد،- الرجل: آن مرد افتاد وسست شد. # =الأغذى- ### || AUTO [غذو]: آنكه غذاى بيشتر دارد. # =الأغر- ### || AUTO م غراء، ج غر وغران [غر]: مرد نيكو كار، زيبارو، آنچه كه سفيد ~~باشد، مهتر وبزرگوار،- من الخيل: اسبى كه در پيشانى سفيدى دارد،- من ~~الايام: روزهاى بسيار گرم. # =أغرى- ### || AUTO إغراء [غرو] الرجل بكذا: آن مرد را به چيزى برانگيخت،- العداوة ~~بينهم: ميان آنها دشمنى واختلاف انداخت. # =أغرب- # إغرابا [غرب]: بسوى غرب آمد، چيزى شگفت آورد، از غرائب سخن فصيح گفت، حال ~~او نيكو شد، در شهرها به گردش وانديشيدن پرداخت،- فى الضحك ونحوه: در ~~خنديدن ومانند آن زياده روى كرد،- الفرس فى جريه: اسب در دويدن شتاب كرد،- ~~ه: او را دور كرد،- الحوض: حوض را پر از آب كرد،- المريض: درد بيمار سخت ~~شد،- عليه وبه: با او كارى زشت كرد. # =أغرب- ### || AUTO [غرب] المريض: درد بيمار سخت شد. # =اغرد- ### || AUTO إغرادا [غرد] ه الطائر: پرنده با آواز خود او را شادمان كرد. # =أغرز- ### || AUTO إغرازا [غرز] الإبرة: سوزن را فرو كرد،- الوادي: دره گياهان ~~ريز بر آورد. # =أغرس- ### || AUTO إغراسا [غرس] الشجر: درخت را در زمين كاشت. # =أغرض- ### || AUTO إغراضا [غرض] الإناء: جام را پر كرد،- فلانا: فلانى را خسته ~~وآزرده كرد،- الغرض: به هدف زد. # =أغرق- # إغراقا [غرق] ه: او را غرق كرد،- السوق بالبضائع: بازار را پر از كالاهاى ~~تجارى كرد،- اللجام بالفضة: # لگام اسب را با نقره زيور داد،- فى القوس: ### || AUTO كمان را تا آنجا كه ممكن بود كشيد. # =أغرم- # إغراما [غرم] ه الدين: او را ملزم به پرداخت بدهى كرد. # =أغرم- ### || AUTO [غرم] بالشي ء: به آن چيز عشق ورزيد. # =الأغرود- ### || AUTO ج أغاريد [غرد]: آواز پرنده. # =الأغرودة- ### || AUTO ج أغاريد [غرد]: مترادف (الأغرود) است. # =اغرورق- # اغريراقا [غرق] ت العين: چشم پر از اشك شد. # =أغري- # [غرو] بكذا: به آن چيز ناخداگاه PageV01P101 ### || AUTO عشق ورزيد. # =الإغريض- ### || AUTO ج أغاريض [غرض]: هر چيز سفيد تازه، شكوفه خرما. # =أغز- ### || AUTO إغزازا [غز] الشجر: خار درخت سخت وبسيار شد. # =أغزى- ### || AUTO إغزاء [غزو] فلانا: او را آماده ساخت وبه جنگ فرستاد، براى ~~پرداخت ms0231 بدهى به او مهلت داد وسر رسيد را بتأخير انداخت. # =أغزر- ### || AUTO إغزارا [غزر] المعروف: نكوئى را بسيار كرد،- القوم: شتران آن ~~قوم فراوان شدند، در معرض باران بسيار قرار گرفتند. # =أغزل- ### || AUTO إغزالا [غزل] ت المرأة: آن زن دوك ريسبافى را چرخانيد،- ت ~~الظبية: ماده آهو بچه دار شد. # =الأغزل- ### || AUTO [غزل]: اسم تفضيل از (الغزل) است،- من الحمى: تب كه پى در پى ~~بر بيمار عارض شود. # =الأغسام- ### || AUTO [غسم]: ابرهاى پراكنده در آسمان. # =الأغسان- ### || AUTO [غسن]: اخلاق وخوى مردم. # =أغسق- ### || AUTO إغساقا [غسق] الليل: تاريكى شب سخت شد،- الرجل: آن مرد در ~~تاريكى شب در آمد. # =أغسم- ### || AUTO إغساما [غسم] الليل: شب تاريك شد. # =أغش- ### || AUTO إغشاشا [غش] ه: او را در تقلب ودسيسه در آورد،- ه عن حاجته: او ~~را از نيازمندى كه داشت باز داشت. # =أغشى- ### || AUTO إغشاء [غشي] الأمر فلانا: آن كار را بر او پوشانيد،- الليل: شب ~~تاريك شد،- الله على بصره: خدا بينائى او را بگيرد؛ «اغشاني فلانا»: مرا به ~~رفتن بسوى فلانى وادار كرد. # =الأغشى- ### || AUTO م غشواء، ج غشو [غشو] من الخيل وغيرها: اسب وجز آن كه داراى ~~سرى سفيد باشد. # =أغص- ### || AUTO إغصاصا [غص] ه: او را اندوهگين وغصه دار كرد. # =أغصن- ### || AUTO إغصانا [غصن] العنقود: دانه انگور درشت شد،- ت الشجرة: شاخه ~~هاى درخت بر آمد وسبز شد. # =أغضى- ### || AUTO إغضاء [غضي] الليل: شب تاريك شد،- عينه: پلكهاى چشم خود را بست ~~تا چيزى نبيند،- عنه طرفه: روى خود را از او گردانيد،- على الأمر: بر آن ~~كار صبر وشكيبائى كرد. # =أغضب- ### || AUTO إغضابا [غضب] ه: او را به خشم برانگيخت،- ت العين: چشم خاشاكى ~~را كه در آن بود بيرون انداخت. # =أغضف- ### || AUTO إغضافا [غضف] الليل: شب تاريك شد،- السحاب: ابرى كه در آن ~~نشانه هاى باران بود آشكار شد. # =الأغضف- ### || AUTO م غضفاء، ج غضف [غضف]: سگ كه گوشهايش فرو آويخته باشد، شب ~~تاريك، تير كه پر درشت بر آن باشد؛ «عيش اغضف»: زندگى خوش ودلچسب. # =أغضن- ### || AUTO إغضانا [غضن] عليه الليل: شب بر او تاريك شد،- السحاب: باران ~~ابر پياپى فرود آمد،- ت عليه الحمى: تب او ms0232 سخت شد وادامه داشت. # =الأغضن- ### || AUTO [غضن]: آنكه پلك چشمش از بدو تولد يا در اثر پيرى يا خشم ~~برگشته باشد. # =أغط- ### || AUTO إغطاطا [غط] الشي ء في الماء: آن چيز را در آب فرو برد. # =أغطى- # إغطاء [غطو] الشي ء: آن چيز را پوشانيد وپنهان كرد،- الكرم: آب به درون ~~درخت انگور روان وشاخه هايش بلند شد. # =أغطى- ### || AUTO إغطاء [غطي] ه: آنرا پوشانيد،- الشجر: شاخه هاى درخت بلند ~~ودراز شد. # =أغفى- ### || AUTO إغفاء [غفو]: چرت زد، به خواب سبكى رفت. # =أغفر- ### || AUTO إغفارا [غفر] ه: روى آن چيز را پوشانيد، او را پنهان كرد. # =أغفل- ### || AUTO إغفالا [غفل] الشي ء: آن چيز را اهمال ورها كرد،- ه: او را ~~غافل وبيخبر خواند، بهنگام كار از او سؤال كرد ومنتظر فراغت وى نشد،- ~~الكتاب: كتاب را بدون نقطه واعراب نوشت. # =أغل- # إغلالا [غل] ت الأرض: زمين غله داد، زمين غله دار شد،- على عياله: براى ~~عيال خود غله آورد،- البصر: با دقت نگاه كرد،- الجازر فى الجلد: سلاخ ~~مقدارى از گوشت وپيه را از پوست جدا كرد وبقيه را چسبيده به پوست رها كرد،- ~~الخطيب: ### || AUTO سخنران درست سخن نگفت،- الرجل: آن مرد در كار غله خيانت كرد،- ~~ه: او را به خيانت نسبت داد. # =أغلى- # إغلاء [غلو] الشي ء: آن چيز را گران وپر بها يافت، آن چيز را به نرخ گران ~~خريد،- السعر: نرخ را بالا برد،- الكرم: # برگهاى درخت مو را كم كرد تا بلند شود ونيكو بار دهد. # =أغلى- ### || AUTO إغلاء [غلي] القدر: ديگر را به جوش آورد،- الرجل: آن مرد از ~~دور با اشاره خود را تسليم كرد. # =الأغلب- ### || AUTO [غلب]: اسم تفضيل است؛ «فى اغلب الأحيان»: بيشتر اوقات،- م ~~غلباء ج غلب: گردن كلفت. # =الأغلبية- # [غلب]: مترادف (الأكثرية) است، بيشترين؛ «اغلبية الشعب» و«اغلبية مطلقة»: ### || AUTO بيشترين مردم كشور، اكثريت مطلق. # =أغلس- ### || AUTO إغلاسا [غلس]: در تاريكى آخر شب به راه افتاد. # =أغلط- ### || AUTO إغلاطا [غلط] ه: او را به غلط انداخت. # =أغلظ- ### || AUTO إغلاظا [غلظ] الشي ء: آن چيز را ستبر يا درشت يافت،- له فى ~~القول: با سخنان درشت وسخت او را ms0233 مورد خطاب قرار داد. # =أغلف- ### || AUTO إغلافا [غلف] الشي ء: براى آن چيز غلاف يا نيام ساخت، آنرا در ~~غلاف كرد. # =أغلق- ### || AUTO إغلاقا [غلق] الباب: درب را بست. # =اين كلمه ضد (فتح) است،- على كذا: او را به زور وادار به انجام آن كار كرد. # =أغلق- # [غلق] عليه الأمر: آن كار براى او ميسر نشد،- القاتل فى يد الولي: كشنده ~~به حاكم تسليم گرديد تا درباره او كيفر دهد. PageV01P102 ### || AUTO =الأغلوج- ### || AUTO ج أغاليج [غلج]: شاخه نرم درخت. # =الأغلوطة- # ج أغلوطات وأغاليط [غلط]: ### || AUTO آنچه كه غلط يا در آن غلط بسيار باشد، آنچه كه مردم را به غلط ~~اندازد. # =اغلولى- ### || AUTO اغليلاء [غلو] الشجر: درخت بزرگ وپر پيچ وخم شد. # =أغم- # إغماما [غم] ت السماء: آسمان ابرى شد،- ه: او را اندوهگين كرد،- اليوم: ### || AUTO روز بسيار گرم شد. # =الأغم- ### || AUTO م غماء، ج غم [غم]: آنكه موى پيشانيش بر چهره وپشت گردن فرو ~~آويخته باشد،- من السحاب: ابر پيوسته ويك پارچه. # =الأغماد- ### || AUTO [غمد]: بالهاى بالائى برخى از حشرات مانند كرم سفيد وسوسك وجز آن. # =أغمد- # إغمادا [غمد] السيف: شمشير را غلاف كرد، السيف او الخنجر فى جسمه: ### || AUTO شمشير يا خنجر را در بدن او فرد برد،- الأشياء: برخى از چيزها ~~را درون برخى ديگر قرار داد. # =الأغمش- ### || AUTO [غمش]: آنكه چشمانش ناتوان شده وبيشتر اوقات اشك از آن روان مى شود. # =الأغمص- ### || AUTO [غمص]: آنكه از چشمانش قيح روان باشد. # =أغمض- ### || AUTO إغماضا [غمض]: پلكهاى چشم خود را بر هم نهاد،- عن الشي ء: از ~~آن چيز گذشت وچشم پوشيد،- على كذا: تحمل آن چيز را داشت وبه آن راضى شد،- ~~عنه فى البيع: در فروش با او آسان گرفت. # =أغمي- ### || AUTO إغماء [غمي] على المريض: در بيمار عارضه بى حسى پديد آمد،- ~~اليوم: تمام روز هوا ابرى بود. # =اغن- ### || AUTO إغنانا [غن] الشجر: درخت به ثمر رسيد،- الوادي: درختان دره ~~فراوان شدند،- الروض: باغ را گلستان سر سبز كرد،- الذباب: مگس صدا كرد،- ~~الرجل: آن مرد تودماغى آواز خواند. # =الأغن- ### || AUTO م غناء، ج غن [غن]: آنكه از بينى سخن گويد؛ «الوادي الأغن»: ~~دره ms0234 ى پر از گياه ودرخت؛ «حرف أغن»: حرفى كه صداى آن از بينى در آيد. # =أغنى- ### || AUTO إغناء [غني] الرجل: آن مرد را توانگر وبى نياز كرد،- عنه: به ~~او پاداش داد،- عنه غناء فلان ومغناه ومغناه ومغناته ومغناته: جانشين او ~~شد، عنه كذا: آن چيز را از او دور كرد؛ «ما يغني عنك هذا»: اين تو را بى ~~نياز نمى كند؛ «ما اغنى شيئا»: سودى نداد وبدرد نخورد. # =أغنم- ### || AUTO إغناما [غنم] ه الشي ء: آن چيز را براى خود به غنيمت گرفت. # =الأغنوجة- ### || AUTO ج أغانيج [غنج]: آنچه كه با آن ناز وكرشمه كنند. # =الأغنية- # ج أغاني وأغان [غني]: مترادف (الأغنية) است. # =الإغنية- # ج أغاني وأغان: مترادف (الأغنية) است. # =الأغنية- # ج أغاني وأغان: آنچه كه با آهنگ وآواز خوانند، سرود، ترانه. # =الإغنية- ### || AUTO ج أغاني وأغان: مترادف (الأغنية) است. # =أغوى- ### || AUTO إغواء [غوي] الرجل: آن مرد را گمراه كرد. # =الأغوية- ### || AUTO ج أغاوي: بلاى سخت، نابودى، زمينى كه به آن آب نرسد. # =أغيا- ### || AUTO إغياء [غيي] الغاية أي الراية: پرچم را بر افراشت،- للقوم: ~~براى آن قوم پرچمى بر افراشت،- الرجل: آن مرد به منتهاى بزرگوارى رسيد،- ~~الفرس فى سباته: اسب به خط پايان مسابقه رسيد،- الطير: پرنده بالهاى خود را ~~بر افراشت وتكان داد،- السحاب: ابر گسترده شد وسايه افكند. # =الأغيد- ### || AUTO [غيد]: گياه نرم دو تا شده؛ «مكان اغيد»: زمين سر سبز وپر گياه. # =أغيم- # إغياما [غيم] ت السماء: آسمان ابرى شد،- البعير: شتر تشنه شد،- القوم: آن ~~قوم به تشنگى افتادند؛ «اغيم القوم فى المكان»: ### || AUTO آن قوم در آن جاى اقامت كردند. # =الأغين- ### || AUTO م غيناء، ج غين [غين] من الشجر والنبات: گياه ودرخت سبز وبلند. # =أف- ### || AUTO - أفا: واژه (أف) بر اثر اندوه ويا خستگى بر زبان جارى كرد. # =الأف- # چيده ناخن، چرك گوش. # =أف- ### || AUTO اسم فعل است بمعناى خسته واندوهگينم. # =أفاء- # إفاءة [فيأ] الظل: سايه برگشت،- ه الى كذا: او را برگردانيد،- على القوم فيئا: ### || AUTO غنائم قومى را گرفت وبراى آن قوم آورد،- الله عليه مال القوم: ~~خداوند دارائى آن قوم را به او غنيمت دهد. # =أفات- ### || AUTO إفاتة [فوت] ms0235 ه الأمر: آن كار را از دست او گرفت، آن كار را از ~~او گرفت وبرد. # =أفاج- # إفاجة [فوج] الرجل: آن مرد شتاب كرد،- الفرس: آن اسب دويد. # =أفاج- ### || AUTO إفاجة [فيج] في عدوه: در دويدن تأخير كرد،- القوم فى الأرض: آن ~~قوم رفتند وپراكنده شدند. # =أفاح- ### || AUTO إفاحة [فيح] القدر: ديگ را به جوش آورد،- الدماء: خون جارى كرد. # =أفاد- ### || AUTO إفادة [فود وفيد] فلان المال: فلانى آن مال را بدست آورد، كسب ~~كرد،- فلانا مالا او علما: به فلانى مال داد يا دانش آموخت،- منه علما او ~~مالا: از فلانى دانش آموخت يا مال اندوخت،- ه بكذا: چيزى را به او اعلام ~~كرد،- الرجل: آن مرد را كشت. # =الإفادة- # [فود وفيد]: مص،- ج إفادات: ### || AUTO گواهى دادن در برابر دادگاه. # =أفار- ### || AUTO إفارة [فور] القدر: ديگ را به جوش در آورد،- الميزان: براى ~~ترازو دو شاخه ساخت. # =أفاز- ### || AUTO إفازة [فوز] فلانا بكذا: فلانى را بر چيزى پيروز كرد. # =أفاض- # إفاضة [فيض] الإناء: جام را پر كرد PageV01P103 ### || AUTO تا لبريز شد،- الماء: آب را خالى كرد،- الدمع: اشك ريخت،- ~~القوم من المكان: آن قوم از آن مكان بيرون رفتند وپراكنده شدند،- القوم فى ~~الحديث: آن قوم به سخن پرداختند وشتاب كردند،- القوم على الرجل: آن قوم بر ~~آن مرد تاختند و، چيره شدند،- بالشي ء: آن چيز را بدور افكند؛ «ما افاض ~~بكلمة»: هيچ سخنى نگفت. # =الأفاعيل- ### || AUTO [فعل] عند العروضيين: در نزد عروضيان بمعناي (التفاعيل) است. # =الأفاف- ### || AUTO [أف]: آنكه بسيار افسوس خورد، بسيار اف گوينده. # =أفاق- # إفافة [فوق] من النوم: از خواب بيدار شد،- من غفلته: آن مرد از غفلت ~~وبيخبرى بيرون آمد،- السكران من سكره: آن مرد مست هشيار شد،- من مرضه: از ~~بيمارى بهبود يافت،- المجنون من جنونه: آن ديوانه از ديوانگى كه داشت بر سر ~~عقل آمد،- عنه النعاس: چرت زدن از او بدر شد،- الزمان: # روزگار پس از تنگى فراخ شد،- الحالب: ### || AUTO دوشنده ى شير ميان دو دوشيدن استراحت گرفت،- ت الناقة: در ~~پستان ماده شتر مقدارى شير در فاصله ى دو دوشيدن جمع شد،- السهم: سر تير را ~~در زه كمان قرار داد تا تير ms0236 اندازى كند. # =الأفاق- ### || AUTO آنكه براى كسب وكار به سير وسياحت بپردازد. # =الأفاك- ### || AUTO ج أفاكون: دروغگو. # =أفانين- ### || AUTO [فن] الكلام: راه وروش فن سخنگوئى وانواع آن. # =الأفاويق- ### || AUTO [فوق]: آب باران كه در ابر ذخيره شده وپى در پى ببارد. # =أفتى- ### || AUTO إفتاء [فتو] فلانا في المسألة: درباره آن مسأله به فلانى فتوى داد. # =افتات- ### || AUTO افتواتا [فوت] ه الأمر: كار از او گذشت،- الكلام: سخن را نو ~~آورى كرد،- على فلان فى الأمر: در آن امر فلانى را محكوم كرد،- برأيه: در ~~رأى خود استبداد كرد،- بامره: كار خود را بدون مشورت با كسى انجام داد. # =افتاق- # افتياقا [فوق] الرجل: آن مرد فقير شد. # =افتأت- ### || AUTO افتئاتا [فأت] برأيه: در رأى خود استبداد كرد،- علي الباطل: بر ~~من بهتان زد. # =افتئت- ### || AUTO [فأت]: ناگهان مرد. # =افتأل- ### || AUTO افتئالا [فأل] به: به آن چيز فال خوب زد. اين واژه ضد (تشاءم) است. # =الافتتاح- # [فتح]: مص؛ «افتتاح الجلسة»: ### || AUTO سر آغاز جلسه، گشايش جلسه ى رسمى. # =الافتتاحي- ### || AUTO [فتح]: منسوب به (الافتتاح) است؛ «المقال الافتتاحي»: آغاز ~~سخنراني، سر مقاله ى روزنامه يا مجله. # =الافتتاحية- ### || AUTO سر مقاله ى روزنامه. # =افتتح- ### || AUTO افتتاحا [فتح] الأبواب: در بها را باز كرد،- البلاد: كشور ~~گشائى كرد،- الأمر بكذا: كار را با آن چيز آغاز كرد. # =افتتن- ### || AUTO افتتانا [فتن]: آن مرد دچار فتنه اى شد كه مال وخرد او را برد، ~~در فتنه افتاد،- ه: او را به فتنه انداخت،- فى دينه: از دين خود برگشت. # =افتجأ- ### || AUTO افتجاء [فجأ] الرجل: ناگهان بر آن مرد آمد. # =افتجر- ### || AUTO افتجارا [فجر] في الكلام: سخن را بى آنكه از كسى شنيده باشد ~~جعل واختراع كرد. # =افتحص- ### || AUTO افتحاصا [فحص] عنه: درباره او بحث وجستجو كرد. # =أفتخ- # إفتاخا [فتخ] الرجل: آن مرد خسته ودرمانده شد. # =افتخ- ### || AUTO افتخاخا [فخ] النائم: در خواب خرخر كرد. # =الأفتخ- # [فتخ]: آنكه بند انگشتانش سست ونرم وناتوان باشد؛ «رجل افتخ الطرف»: ### || AUTO مرد سست نگاه. # =افتخر- ### || AUTO افتخارا [فخر]: مترادف (فخر) است. # =افتدى- ### || AUTO افتداء [فدي] به: او را باز خريد كرد،- منه بكذا: او را در ~~برابر مال يا چيزى رهائى داد،- ت المرأة ms0237 نفسها من زوجها: آن زن به شوهر خود ~~مالى داد تا از او رها شود وطلاق بگيرد. # =أفتر- # إفتارا [فتر]: پلكهاى چشم او ناتوان ونگاهش شكسته شد،- ه الداء او السكر: # بيمارى يا مستى او را ناتوان كرد. # =افتر- ### || AUTO افترارا [فر] البرق: برق درخشيد،- الرجل: آن مرد خنده زيبائى ~~كرد،- الشي ء: آن چيز را به درون بينى كشيد. # =افترى- # افتراء [فرو] الفرو: پوستين در بر كرد. # =افترى- ### || AUTO افتراء [فري] عليه الكذب: دروغ بر او بست،- عليه: بر او تعدى ~~كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الافتراض- # [فرض]: مص،- عند المنطقيين: ### || AUTO روش عكس قضاياى منطقى است. # =افترز- ### || AUTO افترازا [فرز] الأمر: آن امر را حل وفصل كرد. # =افترس- ### || AUTO افتراسا [فرس] الأسد فريسته: شير گردن شكار خود را گرفت وخرد ~~كرد، شكار كرد. # =افترش- # افتراشا [فرش] الشي ء: آن چيز گسترده شد،- الشي ء: آن چيز را لگدمال ~~كرد،- الثوب ونحوه: جامه ومانند آنرا بگونه ى فرش گسترد،- ذراعيه: دو بازوى ~~خود را همچون فرش پهن كرد،- الرجل: ### || AUTO آن مرد را بر زمين افكند،- الطريق: راه را پيمود،- إثر فلان: ~~بدنبال اثر فلانى رفت،- ت الشجة الدماغ: استخوان سر را شكافت ولى خرد ~~نكرد،- المال: آن مال را غصب كرد،- عرضه: به آب رو وناموس وى تجاوز كرد. # =افترص- ### || AUTO افتراصا [فرص] الفرصة: فرصت را غنيمت شمرد. # =افترض- # افتراضا [فرض]: فرض كرد، انديشه ى خود را براى مسأله اى بكار گرفت،- الله ~~الأحكام على عباده: خداوند احكام را بر بندگان خود واجب گردانيد،- الجند: ~~سربازان حقوق وپاداش خود را گرفتند. PageV01P104 ### || AUTO =افترط- ### || AUTO افتراطا [فرط] اليه في الأمر: در آن كار بسوى او رفت،- ولدا: ~~فرزند كوچك خود را از دست داد. # =افترق- ### || AUTO افتراقا [فرق]: ضد (اجتمع) است. # =افتز- ### || AUTO افتزازا [فز] عليه: بر او چيره شد. # =افتصد- ### || AUTO افتصادا [فصد] العرق: رگ را بريد، رگ را زد. # =افتض- ### || AUTO افتضاضا [فض] الماء: آب را كم كم ريخت. # =افتسل- ### || AUTO افتسالا [فسل] الفسيلة: فسيل درخت را كند ودر جاى ديگر كاشت. # =افتضح- ### || AUTO افتضاحا [فضح] الأمر: آن امر شيوع وشهرت يافت،- الرجل: آن مرد ~~مفتضح وبديهاى او آشكار ms0238 شد. # =افتطر- ### || AUTO افتطارا [فطر] الأمر: آن چيز را بدعت كرد، امر نوينى بوجود آورد. # =افتظ- ### || AUTO افتظاظا [فظ]: شكم شتر را پاره كرد واز آبى كه در آن ذخيره ~~كرده بودند نوشيد. # =افتعل- ### || AUTO افتعالا [فعل] الشي ء: آن چيز را به وجود آورد،- الخط: آن ~~نوشته را جعل كرد؛ «افتعل عليه زورا وكذبا»: بر او دروغ وبهتان بست. # =افتغم- ### || AUTO افتغاما [فغم] الزكام: زكام وسرماخوردگى بهبود يافت وبر طرف شد. # =أفتق- ### || AUTO إفتاقا [فتق] السحاب: ابر پاره شد،- القوم: ابر بر آن قوم ~~شكافته وهوا باز شد،- قرن الشمس: خورشيد از ميان ابر آشكار شد،- الرجل: ~~سختى وتنگى به آن مرد روى آورد. # =افتقد- ### || AUTO افتقادا [فقد] ه: او را از دست داد، او را بهنگام غيبت خواست،- ~~المريض: از آن بيمار عيادت كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =افتقر- ### || AUTO افتقارا [فقر]: فقير وبى چيز شد. اين واژه ضد (استغنى) است،- ~~اليه: به او نيازمند شد. # =افتكر- ### || AUTO افتكارا [فكر] في الأمر: در آن كار انديشيد. # =افتل- ### || AUTO افتلالا [فل] السيف: شمشير كند شد. # =الأفتل- ### || AUTO م فتلاء، ج فتل [فتل]: آنكه دو پهلويش از هم دور باشند. # =افتلى- # افتلاء [فلو] الصبي أو المهر: آن كودك يا كره اسب را از شير گرفت واز ~~مادرش جدا كرد،- الغلام: آن جوان را تربيت كرد،- الشي ء لنفسه: آن چيز را ~~بخود اختصاص داد. # =افتلى- ### || AUTO افتلاء [فلي] القوم: به ميان آن قوم در آمد،- القوم بعينه: آن ~~قوم را نگريست وتأمل كرد. # =افتلت- # افتلاتا [فلت] الكلام: سخن را بديهه گفت،- الشي ء: آن چيز را با شتاب ~~گرفت،- الأمر: آن كار را بيدرنگ انجام داد،- عليه: كار را بدون دخالت او ~~انجام داد. # =أفتلت- ### || AUTO [فلت]: ناگهان مرد،- الشي ء: آن چيز را ناگهان از او گرفت،- ~~بأمر كذا: قبل از آنكه آماده شود غافلگير شد. # =افتلذ- ### || AUTO افتلاذا [فلذ] ه المال: چيزى از مال خود را از وى گرفت. # =افتلق- ### || AUTO افتلاقا [فلق]: به كارى شگفت دست زد، در دويدن كوشيد وشتاب كرد. # =أفتن- # إفتانا [فتن] ه: او را به شگفتى واداشت. # =افتن- ### || AUTO افتنانا [فن]: مترادف ms0239 (تفنن) است،- فى خصومته: در دشمنى با او ~~زياده روى كرد. # =أفج- ### || AUTO إفجاجا [فج]: از ميان دره ى فراخ بين دو كوه گذشت،- ما بين ~~رجليه: ميان دو پاى خود را فاصله داد،- فى المشي: در راه رفتن شتاب كرد،- ~~الأرض بالمحراث: زمين را شكافت. # =الأفج- ### || AUTO م فجاء، ج فج [فج]: آنكه بهنگام راه رفتن ميان دو پاى خود را ~~فاصله دهد. # =أفجر- # إفجارا [فجر]: كافر شد، دروغ گفت، از حق روى گردان شد، زنا كرد، بهنگام ~~سپيده دم در آمد، با ثروت بسيار آمد،- فلانا: او را فاجر يافت،- الينبوع: ### || AUTO آب چشمه را روان ساخت. # =أفجع- ### || AUTO إفجاعا [فجع] ته المصيبة: مصيبت وارده بر او وى را سخت دردمند كرد. # =الأفحج- ### || AUTO م فحجاء، ج فحج [فحج]: آنكه بهنگام راه رفتن نوك پنجه هاى پاى ~~را بهم نزديك وپاشنه ها را دور از هم قرار دهد. # =أفحش- ### || AUTO إفحاشا [فحش]: ناسزا گفت، كار ناپسنديده كرد،- الرجل: آن مرد ~~بخيل شد. # =أفحم- # إفحاما [فحم] ه: او را با دليل وبرهان خاموش گردانيد،- الهم الشاعر: غم ~~واندوه شاعر را از سرودن شعر باز داشت. # =أفحم- ### || AUTO [فحم] الصبي: آن كودك گريست تا صدايش خاموش شد. # =الأفحوص- ### || AUTO ج أفاحيص [فحص]: جائيكه مرغ قطا آنرا براى تخم گذارى خود آماده ~~مى كند. # =الأفخارستيا- # اين واژه در اصطلاح مسيحيان، راز قربانى مقدس است.- اين واژه يونانى است- # أفخر- ### || AUTO إفخارا [فخر] ه على فلان: او را بر فلانى ترجيح وبرترى داد. # =الأفخم- ### || AUTO [فخم]: مترادف (الأعظم) است. # =أفدى- ### || AUTO إفداء [فدي] فلانا الأسير: از فلانى فديه ى اسير را پذيرفت ~~وباز خريد كرد. # =أفدح- ### || AUTO إفداحا [فدح] الأمر: ان امر را گران وسنگين يافت. # =الأفدع- ### || AUTO م فدعاء، ج فدع [فدع]: آنكه در مچ دست يا پايش كجى باشد. # =أفدم- ### || AUTO إفداما [فدم] فم الآنية: دهانه ى ظرفها را با پوشش بست. # =أفر- ### || AUTO إفرارا [فر] ه: او را وادار به گريز كرد. # =الأفر- ### || AUTO [فر]: خوش لب ودندان ولبخند. # =أفرى- ### || AUTO إفراء [فري] الشي ء: آن چيز را بريد ودو نيم كرد، آن چيز را ~~نيكو واصلاح كرد،- فلانا: ms0240 فلانى را نكوهش وسرزنش كرد. # =أفراد- # [فرد] الناس: بزرگان مردم؛ «افراد النجوم»: ستاره هاى تك كه در آسمان دور ~~از هم ديده شوند. PageV01P105 ### || AUTO =أفرث- ### || AUTO إفراثا [فرث] الكرش: شكنبه را شكافت وآنچه كه درون آن بود ~~بيرون آورد،- الحب كبده: عشق جگر او را سوزانيد. # =أفرج- # إفراجا [فرج] الغبار: گرد وغبار بر طرف شد،- عن معتقل او مسجون: ### || AUTO بازداشتى يا زندانى را آزاد كرد،- القوم عن المكان: قوم آن جاى ~~را رها كردند ورفتند،- ت الدجاجة: مرغ داراى جوجه ها شد. # =أفرح- ### || AUTO إفراحا [فرح] ه: او را شادمان كرد،- الدين: داشتن بدهى او را ~~اندوهگين كرد، او را گرانبار كرد. # =أفرخ- ### || AUTO إفراخا [فرخ] ت البيضة والطائرة: تخم شكافته شد وجوجه بيرون ~~آمد، پرنده جوجه دار شد،- الروع: ترس وبيم بر طرف شد،- الأمر: پايان كار پس ~~از اشتباه روشن شد. # =أفرز- ### || AUTO إفرازا [فرز] الشي ء عن غيره: آن چيز را از ساير چيزها جدا ~~كرد،- فلانا بشي ء: چيزى را برگزيد وبراى فلانى اختصاص داد،- الصيد الصائد: ~~شكار به شكارچى فرصت داد تا از نزديك آنرا با تير بزند. # =الأفرس- ### || AUTO [فرس]: تيز بين تر، دلير سوارتر. # =أفرش- ### || AUTO إفراشا [فرش] ه بساطا: براى او فرش گسترد، الشاة للذبح: گوسفند ~~را براى ذبح بر زمين افكند،- الرجل: آن مرد داراى فرش شد،- الشجر: شاخه هاى ~~درخت بلند وكشيده شد،- عنه: از او كند ودور شد،- عنه الموت: خطر مرگ از وى ~~گذشت،- المكان: آن جاى پر از پروانه شد،- السيف: شمشير را تيز كرد. # =أفرص- ### || AUTO إفراصا [فرص] الفرصة: فرصت بدست آورد،- ته الفرصة: فرصت به او ~~توانائى كار را داد. # =أفرض- ### || AUTO إفراضا [فرض] لفلان كذا: براى فلانى فريضه يا زكاتى تعيين ~~كرد،- ت الماشية: تعداد ستوران بحد نصاب رسيد وپرداخت زكاة آنها واجب شد،- ~~فلانا شيئا: به فلانى چيزى بخشيد. # =الأفرض- ### || AUTO [فرض]: آنكه به علم فرائض داناتر است؛ «فلان أفرض الناس»: ~~فلانى داناترين مردم است. # =أفرط- ### || AUTO إفراطا [فرط]: افراط وزياده روى كرد،- الإناء: جام را پر كرد ~~تا لبريز شد،- على الرجل: بر آن مرد تكليف شاق كرد،- الرجل: در آن كار شتاب ~~كرد،- رسولا: ms0241 نماينده اى از خود فرستاد،- بيده الى السيف ليستله: در كشيدن ~~شمشير از نيام بر او پيشى گرفت،- فلان ولدا: فرزند كوچكى از فلانى قبل از ~~بلوغ مرد،- الشي ء: آن چيز را فراموش كرد، رها كرد. # =أفرع- # إفراعا [فرع] الشي ء: آن چيز بلند ودراز شد،- اللجام الفرس: لگام دهن اسب ~~را خون آلود كرد،- ت الضبع الغنم او فى الغنم: # كفتار در گوسفندان افتاد وآنها را كشت ونابود كرد،- الأمر: آن امر را ~~آغاز كرد،- حاجته او سفره: نيازمندى يا مسافرت خود را پذيرفت،- الأرض: در ~~زمين به سير وسياحت پرداخت،- اهله: # سرپرستى خانواده خود را پذيرفت،- من الجبل: از كوه فرود آمد،- بالقوم: بر ~~آن قوم وارد شد. # =أفرع- ### || AUTO [فرع] بفلان: فلانى دستگير وكشته شد. # =الأفرع- ### || AUTO م فرعاء؛ ج فرع [فرع]: آنكه موى سرش انبوه باشد. # =أفرغ- # إفراغا [فرغ] الإناء: جام را خالى كرد،- الماء: آب را ريخت،- الدماء: ### || AUTO خونها را ريخت،- الذهب ونحوه: زر يا مانند آنرا در قالب ريخت،- ~~مجهوده فى العمل: در آن كار همه ى كوشش خود را نمود. # =الأفرغ- ### || AUTO م فرغاء: ج فرغ [فرغ]: مترادف (الفارغ) است وبمعناى خالى وتهى ~~مى باشد. # =أفرق- ### || AUTO إفراقا [فرق] المريض من مرضه: بيمار بهبودى يافت،- غنمه: ~~گوسفندان خود را گم كرد. # =الأفرق- # م فرقاء، ج فرق [فرق]: مردى كه موى ريش يا پيشانيش از هم جدا باشد، آنكه ~~ميان دندانهايش فاصله باشد؛ «ديك افرق»: ### || AUTO خروسى كه گوشه هاى تاج سرش از هم جدا باشد؛ «تيس افرق»: بز كه ~~ميان دو شاخش فاصله زياد باشد. # =أفرك- ### || AUTO إفراكا [فرك] السنبل: دانه هاى خوشه رسيد وشايسته ى خوردن شد. # =الأفرم- ### || AUTO [فرم]: مردى كه دندانهايش شكسته يا پوسيده شده باشد. # =الإفرنج- # فرنگيان كه معمولا مردم ساكن در غرب اروپا مى باشند.- اين واژه فرانسوى است- # الإفرنجة- ### || AUTO مترادف (الإفرنج) است. # =الإفرند- ### || AUTO ج إفرندات [فرند]: پرند، جوهر ونگار شمشير. # =الأفره- ### || AUTO [فره]: آنكه در وى اثر نشاط وزيركى باشد. # =الإفريز- ### || AUTO ج أفاريز [فرز] من الحائط: افريز يا سردرى وآنچه كه از ديوار ~~به جلو بر آمده باشد.- اين كلمه فارسى است- # أفز- # أفزا: جهيد، برجست. # =أفز- ### || AUTO ms0242 إفزازا [فز] ه: او را ترسانيد، او را سرگردان كرد. # =أفزر- ### || AUTO إفزارا [فزر] الشي ء: آن چيز را خرد وتكه تكه كرد. # =أفزع- ### || AUTO إفزاعا [فزع] ه: او را ترسانيد، ترس او را از بين برد،- عنه: ~~بيم را از او ببرد وبه وى آرامش داد،- ه من النوم: او را از خواب بيدار ~~كرد،- القوم: به يارى آن قوم شتافت. # =الأفزر- ### || AUTO [فزر]: آنكه بر پشت يا سينه اش قوز داشته باشد. # =أفسح- ### || AUTO إفساحا [فسخ] المكان: مترادف (فسح) وبمعناى آن جاى فراخ شد مى باشد. # =أفسد- # إفسادا [فسد] ه: او را فاسد كرد. اين واژه ضد (اصلح) است. PageV01P106 ### || AUTO =أفسل- ### || AUTO إفسالا [فسل] الفسيلة: خرما بن ريزه را از مادر جدا كرد ودر ~~جاى ديگر كاشت. # =الأفسنتين- # (ن): گياه افسنتين، اين گياه داراى گلهاى لوله اى وخوشبو وتلخ مزه است. ~~اين گياه در ساخت برخى از گونه هاى الكل بكار مى رود. برگ اين گياه بسان ~~برگ سعتر است.- اين واژه يونانى است- # أفشى- ### || AUTO إفشاء [فشو] الشي ء: آن چيز را افشا كرد،- سره لفلان: راز خود ~~را بر فلانى آشكار كرد،- الرجل: افشاگريهاى آن مرد بسيار شد. # =الأفشين- # ج أفاشين: قسمت ويژه اى از نماز وعبادت نزد روميان است.- اين واژه يونانى است- # أفصح- # إفصاحا [فصح]: با فصاحت سخن گفت، او فصيح شد، نظر خود را بيان كرد،- عن ~~الشي ء: آن چيز را كشف وبيان كرد؛ «افصح عن رأيه»: نظر وعقيده ى خود را ~~بيان كرد، نظر خود را خلاصه كرد،- الأمر: آن امر روشن وآشكار شد،- الصبح: ~~روشنائى بامداد بر آمد،- النصارى او اليهود: عيد فصح نصارى يا يهود ~~سررسيد،- من كذا: از چيزى رهائى يافت،- اللبن: كف شير رفت،- الفرس: ### || AUTO شيهه اسب صاف شد. # =الأفصح- ### || AUTO [فصح]: افعل التفضيل است بمعناى بهترين سخنران وفصيحترين ناطق. # =أفصد- ### || AUTO إفصادا [فصد] ت الشجرة: جاى بر آمدن برگ درخت باز وكناره هاى ~~برگ پيدا شد. # =أفصل- ### || AUTO إفصالا [فصل] المولود: هنگام از شير گرفتن كودك رسيد،- المريض: ~~بيمار مرد اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =أفصم- # إفصاما [فصم] عنه المطر أو الحمى: ### || AUTO باران ms0243 يا تب از او قطع شد. # =أفض- ### || AUTO إفضاضا [فض] العطاء: بخشندگى را بسيار كرد. # =أفضى- # إفضاء [فضو] بالأمر: امر را بگونه اى روشن بيان كرد؛ «افضى بتصريح»: ### || AUTO موضوعى را تصريح كرد،- اليه بسره: راز خود را به او گفت،- ~~المكان: آن جاى فراخ شد،- المكان: آن جاى را فراخ كرد،- إليه: به او رسيد،- ~~به الى كذا: او را به آن چيز رسانيد،- بفلان: فلانى را به جاى فراخ وبا فضا ~~برد،- الرجل: آن مرد فقير شد. # =أفضل- ### || AUTO إفضالا [فضل] عليه: بخشش به او را افزون كرد، از امكاناتى كه ~~داشت به وى بخشيد وبا او نكوئى كرد، از او در چيزى بيشتر بود،- عليه فى ~~الحسب. از او فاضل تر شد،- من الشي ء: بازمانده آن چيز را ترك كرد. # =الأفضل- ### || AUTO ج أفضلون وأفاضل [فضل]: آنكه از همه فاضلتر است، آنكه ~~دانشمندتر است. # =الأفطح- ### || AUTO [فطح]: آنكه سر يا بينى او پهن باشد. # =أفطر- # إفطارا [فطر] الصائم: روزه دار افطار كرد، هنگام افطار وى رسيد،- الصائم: ### || AUTO روزه دار را وادار به افطار كرد، به او صبحانه يا ناشتائى داد. # =الأفطس- ### || AUTO م فطساء، ج فطس [فطس]: آنكه در استخوان بينى او فرو رفتگى ~~باشد؛ «انف افطس»: بينى پهن وفرو رفته. # =أفطم- ### || AUTO إفطاما [فطم] الرضيع: هنگام باز گرفتن كودك از شير رسيد، به سن ~~از شير گرفتن رسيد. # =أفظع- # إفظاعا [فظع] الأمر: آن كار به رسوائى سخت كشيده شد،- الأمر: آن كار را ~~سخت ناپسنديده يافت،- ه: او را به كارى سخت رسوا كننده انداخت. # =أفظع- ### || AUTO [فظع]: دچار امرى رسوا كننده شد. # =الأفعى- ### || AUTO ج أفاع [فعي] (ح): مار درشت وسمي، افعي. # =أفعم- ### || AUTO إفعاما [فعم] الاناء: ظرف را پر كرد،- الرجل: آن مرد را بسيار ~~شادمان كرد، او را به خشم در آورد،- المسك البيت: مشك خانه را پر از بوى ~~خوش كرد. # =الأفعوان- ### || AUTO [فعي] (ح): افعى نر. # =أفغم- ### || AUTO إفغاما [فغم] الرجل: آن مرد را بسيار شادمان كرد،- الإناء: جام ~~را پر كرد،- المكان: آن جاى را از بوى خوش خود پر كرد. # =أفف- ### || AUTO تأفيفا [أف]: بر اثر اندوه ويا ms0244 خستگى (اف) گفت. # =الأفف- ### || AUTO [أف]: خستگى وملال، زمان وهنگام. # =أفق- ### || AUTO - أفقا: در گوشه وكنار جهان به سياحت پرداخت. # =الأفق- # ج آفاق: مترادف (الأفق) است. # =الأفق- # ج آفاق: ناحيه، كرانه ى دور دست؛ «آفاق البلاد» و«آفاق الأرض»: ### || AUTO كرانه هاى كشور، سرزمينهاى دور؛ «هو جواب آفاق»: او بسيار سفر ~~كننده است، جاى وزش بادها،- (فك): آنچه از كرانه هاى آسمان وزمين كه مماس ~~با هم بنظر آيد. نام ديگر آن «دائرة الأفق»: است. # =أفقد- ### || AUTO إفقادا [فقد] ه الشي ء: آن چيز را از او گرفت ونابود كرد. # =أفقر- ### || AUTO إفقارا [فقر] ه: او را فقير ومستمند ساخت. اين واژه ضد (اغنى) ~~است،- ظهر المهر: كمر كره ى اسب سفت شد وهنگام سوار شدن بر آن رسيد،- ه ظهر ~~مهره: كره ى اسبش را بوى عاريت داد تا بر آن سوار شود،- ه الصيد: شكار از ~~كنار وى گذشت،- ه الأرض: زمين را براى كشت به او عاريت داد. # =أفقع- ### || AUTO إفقاعا [فقع]: فقير وبى چيز شد، بد حال شد. # =الأفقع- ### || AUTO م فقعاء ج فقع [فقع]: بسيار سفيد، سخت سفيد. # =الأفقم- # م فقماء، ج فقم [فقم]: آنكه دندانهاى پيشين فك بالاى او به خارج از دهان ~~بر آمده وبر روى فك پائين قرار نگيرد،- من الأمور: كارهاى سخت وبزرگ كه در ~~مجراى طبيعى نباشد. PageV01P107 ### || AUTO =أفقه- ### || AUTO إفقاها [فقه] فلانا: فلانى را علم آموخت وياد داد. # =الأفقى- ### || AUTO [أفق]: منسوب به (الأفق) است؛ «الخط الأفقى» (ه): خط افقى، خطى ~~كه بر روى آن خط عمودى قرار مى گيرد. # =أفك- # - أفكا وأفوكا: دروغ گفت،- افكا ه عن رأيه: رأى ونظر او را برگردانيد. # =أفك- # أفكا: دروغ گفت. # =أفك- # المكان: در آن مكان باران نيامد،- الرجل: آن مرد سست خرد شد. # =أفك- # تأفيكا: دروغ گفت. # =أفك- ### || AUTO إفكاكا [فك] الظبي من الحبالة: آهو بدام افتاد وسپس رها شد. # =الإفك- # دروغ. # =الأفك- ### || AUTO م فكاء، ج فك [فك]: آنكه استخوانى ازو جابجا شده باشد. # =الإفكة- ### || AUTO دروغ. # =أفكر- # إفكارا [فكر] في الأمر: در آن باره انديشيد وتأمل كرد. # =الأفكه- ### || AUTO [فكه]: افعل تفضيل است؛ «فلان من افكه الناس»: فلانى از ms0245 افراد ~~بسيار شوخ طبع است، بسيار بذله گو. # =الأفكوهة- ### || AUTO ج أفاكيه [فكه]: لطيفه گوئى، بذله گوئى. # =أفل- # - أفولا القمر: ماه غروب كرد،- افلا ت المرضع: شير در پستان زن شيرده خشك شد. # =أفل- ### || AUTO إفلالا [فل] الرجل: دارائى آن مرد از دست رفت. # =الأفل- ### || AUTO [فل] من السيوف: شمشير كند يا لبه شكسته. # =أفلى- ### || AUTO إفلاء [فلو] الرجل: آن مرد به سوى بيابان رفت يا وارد بيابان ~~شد،- الصبي او المهر: آن كودك يا كره اسب را از شير گرفت واز مادرش جدا ~~كرد،- الغلام: آن جوان را پرورش داد،- ت الفرس: كره ى اسب بهنگام از شير ~~گرفتن رسيد، هنگام شير گرفتن كره ى اسب رسيد،- القوم: به ميان آن قوم رفت. # =أفلاذ- ### || AUTO [فلذ] الأرض: گنجها ومعادن زمين. # =أفلت- ### || AUTO إفلاتا [فلت]: رها شد،- ه: او را رهائى داد،- الى الشي ء: ~~درباره آن چيز كشمكش كرد. # =الأفلج- ### || AUTO [فلج]: آنكه ميان گامها ويا دستها ويا دندانهايش فاصله داشته ~~واز هم دور باشند. # =أفلح- ### || AUTO إفلاحا [فلح] الرجل: بر آنچه كه ميخواست دست يافت وپيروز شد، ~~آن مرد در كوشش خود پيروز ودر كارهايش توفيق يافت. # =الأفلح- ### || AUTO م فلحاء، ج فلح [فلح]: آنكه لب پايين وى شكافته شده باشد. # =أفلس- # إفلاسا [فلس]: آن مرد ورشكسته شد ومالى برايش نماند بگونه اى كه گويند: ### || AUTO «ليس معه فلس»: يك دانه پول خرد ندارد. # =أفلص- ### || AUTO إفلاصا [فلص]: رهائى يافت. # =أفلق- ### || AUTO إفلاقا [فلق] الشاعر: شاعر شعر شگفت آور سرود،- بالأمر: در آن ~~كار ماهر شد. # =الإفليكان- ### || AUTO [فلك] (ع ا): لوزتين كه چسبيده به زبان كوچك باشند. # =أفنى- ### || AUTO إفناء [فني] الشي ء: آن چيز را نابود كرد، آن چيز را فنا كرد. # =أفناد- ### || AUTO [فند] الليل: پاره هائي از شب. # =أفند- # إفنادا [فند]: دروغ گفت، كول وسست رأى شد،- في الرأي أو القول: در رأى ~~وگفتار خود اشتباه وخطا رفت،- ه الكبر: ### || AUTO پيرى خرد آن مرد را فاسد كرد يا او را در تباهگوئى انداخت. # =الأفندي- ### || AUTO مهتر، آقا، اين واژه تركى است وبراى مجامله بكار مى رود. # =الأفنون- ### || AUTO ج أفانين [فن]: گونه ms0246 يا رسته از چيزى است، شاخه ى در هم پيچيده ~~ى درخت، آغاز جوانى يا آغاز ابر، سخن نگران كننده. # =أفهق- ### || AUTO إفهاقا [فهق] الإناء: ظرف را پر كرد،- البرق وغيره: درخشندگى ~~وجز آن فراخ شد. # =أفهم- ### || AUTO إفهاما [فهم] ه الأمر: آن كار را به او فهمانيد. # =الأفواه- ### || AUTO [فوه]: جمع (الفم والفوه) است وبمعناى دهان مى باشد،- ج ~~أفاويه: ادويه كه غذا را خوشمزه كند، بوى خوش عطر، انواع واصناف ورسته هاى چيزى. # =الأفوك- ### || AUTO ج أفك [أفك]: دروغگو، بسيار دروغگو. # =الأفوكاتو- ### || AUTO وكيل دادگسترى. عربى اين واژه (المحامي) است،- (ن): درخت ميوه ~~اى از رسته (الغاريات) است كه داراى ميوه اى خوشمزه بسان گلابى است در حجمى ~~بزرگتر ودر سرزمينهاى گرمسيرى كشت مى شود. # =الأفوه- ### || AUTO م فوهاء، ج فوه [فوه]: آنكه دهانش فراخ وگشاده باشد. # =الأفيح- ### || AUTO م فيحاء، ج فيح [فيح]: فراخ وگشاد. # =الأفيك- ### || AUTO الكذاب، ج أفكاء: آنكه در او خيرى نباشد، سست رأى وناتوان. # =الأفيكة- ### || AUTO ج أفائك: دروغ. # =الأفيون- # (ن): ترياك، چكيده ى خشخاش كه داراى مواد مخدر است.- اين كلمه فارسى است- # أقاء- ### || AUTO إقاءة [قيأ] فلانا ما أكله: او را به قي كردن آنچه را كه خورده ~~بود وادار كرد. # =أقات- ### || AUTO إقاتة [قوت] فلانا وعلى فلان: قوت وروزى فلان را داد، بر آن ~~چيز توانا شد، آن را نگهدارى كرد. # =أقاح- ### || AUTO إقاحة [قيح] الجرح (طب): زخم چرك كرد يا چرك از آن روان شد. # =أقاد- # إقادة [قود] ه خيلا: گروه اسبان را به او سپرد تا آنها را راه برد،- ~~القاتل بالقتيل: ### || AUTO كشنده را قصاص واعدام كرد. # =أقاس- # إقاسة [قيس] الشي ء بغيره وعليه واليه: ### || AUTO چيزى را با چيزى ديگر مقايسه واندازه گيرى كرد. # =الأقاقيا- # نام ديگر آن «الشوكة المصرية» (ن): # درخت گلى است از رسته ى (القطانيات) كه در سرزمينهاى گرم كشت مى شود. اين ~~گياه معمولا داراى گلهاى زرد رنگ و PageV01P108 ### || AUTO خوشبو است. # =أقال- # إقالة [قول] فلانا ما لم يقل: مدعي چيزى بر او شد كه وى نگفته بود. # =أقال- # إقالة [قيل] ه من منصبه: او را ms0247 از مقامى كه داشت بر كنار كرد،- الله عشرتك: ### || AUTO خداوند از گناه تو در گذرد، از خطر سقوط حفظ كند،- البيع: ~~معامله ى فروش را فسخ كرد،- الإبل: شتران را در نيمه ى روز سيراب كرد،- ت ~~الإبل: شتران در نيمه روز آب خوردند. # =الإقالة- ### || AUTO [قيل]: مص فسخ عقد يا قرار داد، بر كنار كردن كارمندى از منصب خود. # =أقام- # إقامة وقامة [قوم] المائل أو المعوج: كج وخميده را راست كرد،- ه: او را ~~بر پاى داشت اين واژه ضد (أجلس) است،- الحق: # حق را آشكار كرد؛ «اقام البرهان او الدليل على كذا»: درباره امرى دليل ~~وبرهان آورد،- السي ء: آن چيز را ادامه داد،- بالمكان: در آن مكان اقامت ~~كرد وآنجا را وطن خود برگزيد،- للصلاة: براى نماز اذان گفت،- الصلاة: نماز ~~را بجاى آورد،- القداس: به احترام مرد بزرگوار ومقدس جشن گرفت،- السوق: ~~بازار را به راه انداخت،- الدعوى على فلان: بر عليه فلانى به دادگاه شكايت ~~كرد؛ «اقام الدنيا واقعدها»: ### || AUTO زمين وزمان را تكان داد، منتها درجه ى كوشش خود را بكار برد. # =الإقامة- ### || AUTO ج إقامات [قوم]: مص؛ «محل الإقامة»: جاى ومحل اقامت وزندگى؛ ~~«طوى بساط الإقامة»: از محل اقامت خود كوچ كرد ورفت؛ «اقامة الجندي»: شغل ~~ومقررى سرباز. # =الأقب- ### || AUTO م قباء، ج قب [قب] من الخيل: اسب كمر باريك ولاغر. # =اقبال- ### || AUTO اقبيلالا [قبل] ت عينه: در چشم او كجى ولوچى پديد آمد. # =أقبح- ### || AUTO إقباحا [قبح] الرجل: آن مرد كارى ناپسنديده كرد. # =أقبر- ### || AUTO إقبارا [قبر] ه: براى او گور كند، او را گور كن كرد،- القوم: ~~به آن قوم دستور داد تا كشته ى خود را دفن كنند، كشته ى آنها را تحويل داد ~~تا آن را دفن كنند. # =أقبس- ### || AUTO إقباسا [قبس] فلانا: به او يك پاره آتش داد،- فلانا العلم: ~~دانش به او آموخت. # =أقبض- ### || AUTO إقباضا [قبض] السيف: براى شمشير دسته اى ساخت،- فلانا المتاع: ~~متاع را بر روى دست فلانى حمل كرد. # =أقبل- # إقبالا [قبل] على الشي ء: به آن چيز روى آورد وملازم آن شد،- اليوم: روز ~~از نزديك آمد،- اليه: به ms0248 نزد او آمد،- عليه: # روى به او كرد. اين تعبير متناقض (ادبر عنه): از او روى گردانيد مى ~~باشد،- فلانا الشي ء: آن چيز را در برابر فلانى قرار داد،- القوم: باد صبا ~~بر آن قوم وزيد،- ت الأرض بالنبات: زمين گياه بر آورد،- عليه الدهر او ~~الدنيا: زمانه يا دنيا به او روى آورد وبخت لبخند زد،- الزرع ونحوه: زمين ~~ومانند آن غله ى بسيار داد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =اقبل- ### || AUTO اقبلالا [قبل] ت عينه: چشم او كج شد. # =الأقبل- ### || AUTO م قبلاء، ج قبل [قبل]: آنكه در چشم وى كجى باشد؛ «رجل اقبل»: ~~مردى كه گوئى به گوشه ى بينى خود نگاه مى كند. # =الأقة- ### || AUTO ج أقق: معادل نيم رطل است. # =اقتات- ### || AUTO اقتياتا [قوت] بالشي ء: آن چيز را خورد،- الشي ء: آن چيز را ~~روزى خود قرار داد. # =اقتاد- ### || AUTO اقتيادا [قود]: اين واژه مطاوع (قاد) است،- الدابة: ستور را ~~بدنبال خود راه برد؛ «اقتاد الدابة فاقتادت»: ستور را راه برد پس ستور براه ~~افتاد. (اين واژه لازم ومتعدى) است. # =اقتار- ### || AUTO اقتيارا [قور] الشي ء: ميان آن چيز را بگونه ى دايره بريد. # =اقتاس- ### || AUTO اقتياسا [قوس وقيس] الشي ء: آن چيز را اندازه گرفت،- بفلان: ~~پيرو ودنباله رو فلانى شد. # =اقتاض- ### || AUTO اقتياضا [قيض] الشي ء: آن چيز را از بيخ كند. # =اقتاظ- ### || AUTO اقتياظا [قيظ] القوم بالمكان: آن قوم در فصل تابستان در آن ~~مكان اقامت كردند. # =اقتاف- ### || AUTO اقتيافا [قوف] أثر فلان: اثر فلانى را پيروى كرد. # =اقتال- # اقتيالا [قول] الشي ء: آن چيز را برگزيد،- عليهم: بر آنها حكم كرد. # =اقتال- ### || AUTO اقتيالا [قول وقيل] شيئا بشي ء: چيزى را به چيزى تعويض وتبديل كرد. # =اقتام- ### || AUTO اقتياما [قوم] أنفه: بينى او را بريد. # =أقتب- ### || AUTO إقتابا [قتب] البعير: بر پشت شتر جهاز قرار داد. # =إقتبس- # اقتباسا [قبس] منه النار: از او آتش گرفت،- ه نارا: از او آتشى گرفت،- ~~منه العلم: از او دانش آموخت،- من العلم: از دانش استفاده كرد،- الشاعر او ~~الكاتب: ### || AUTO شاعر يا نويسنده در سخن يا نوشته ى خود ms0249 آيه يا حديث يا قاعده ~~اى از علم آورد. # =اقتبص- ### || AUTO اقتباصا [قبص] قبصة من كذا: با انگشتان خود چيزى را گرفت ~~وبرداشت. # =اقتبض- ### || AUTO اقتباضا [قبض] قبضة: يك مشت پر از چيزى برداشت،- منه المال: ~~مال را از او براى خود گرفت. # =اقتبل- ### || AUTO اقتبالا [قبل] الأمر: آن كار را اعاده وعوض كرد،- الكلام: سخن ~~را بگونه ى ارتجالى گفت،- الرجل: آن مرد پس از آنكه كول ونادان بود خردمند ~~وزيرك شد. # =اقتتر- ### || AUTO اقتتارا [قتر] الصائد: شكارگر در كمينگاه خود نشست. # =اقتتل- ### || AUTO اقتتالا [قتل] القوم: آن قوم با هم جنگيدند. # =اقتحف- ### || AUTO اقتحافا [قحف] ما في الإناء: آنچه كه در جام بود با شتاب ~~نوشيد،- السيل كل شي ء: سيل آمد وهمه چيز را با خود برد. # =اقتحم- # اقتحاما [قحم]: اين واژه مطاوع (اقحم) است،- الأمر: خود را با سختى در آن ~~امر انداخت،- المنزل: خانه را ويران كرد،- فلانا: فلانى را ناچيز وخوار PageV01P109 ### || AUTO شمرد؛ «إقتحمته عيني»: به او اعتنا نكردم. # =إقتد- ### || AUTO اقتدادا [قد] الشي ء: آن چيز را بريد،- الشي ء: آن چيز شكاف ~~برداشت،- الأمور: كارها را تدبير واستوار كرد. # =اقتدى- ### || AUTO اقتداء [قدو] بفلان في كذا: در آن كار از فلانى پيروى وتقليد كرد. # =اقتدح- ### || AUTO اقتداحا [قدح] بالزند: با آتش زنه (فندك) آتش بيرون آورد. # =اقتدر- ### || AUTO اقتدارا [قدر] عليه: بر او توانائى يافت،- الشي ء بالشي ء: ~~چيزى را با آن چيز مقايسه واندازه گيرى كرد،- الرجل: آن مرد غذا در ديگ پخت. # =اقتذى- ### || AUTO اقتذاء [قذي] الطائر: پرنده خار از چشم افكند. واين هنگامى است ~~كه پرنده سر خود را ميخاراند. # =أقتر- # إقتارا [قتر]: دارائى او كم شد،- على عياله: در پرداخت نفقه به خانواده ~~خود تنگ گرفت وخست كرد،- الله رزقه: # خداوند رزق وروزى را بر او سخت كند،- النار: آتش را به دود انداخت،- ت ~~المرأة: آن زن با روشن كردن عود بخور گرفت،- الشي ء: آن چيز را لازم كرد. # =اقتر- ### || AUTO اقترارا [قر] الرجل: آن مرد خود را با آب سرد شست، غذاى خود را ~~با سبزى شاهى آبى خوشمزه كرد وخورد،- فلانا فى العمل وعليه: ms0250 فلانى را در ~~كار خود تثبيت كرد. # =الأقتر- ### || AUTO [قتر]: مترادف (القاتر) است، آنچه كه به رنگ تيره باشد. # =اقترى- # اقتراء [قرو] الأمر: آن كار را پيگيرى وبررسى كرد. # =اقترى- ### || AUTO اقتراء [قري]: ميهمانى كرد،- الضيف: از ميهمان پذيرائى كرد،- ~~البلاد: در زمين به سير وسياحت وگردش پرداخت،- فلانا بقوله: سخن فلانى را ~~بررسى كرد. # =الاقتراع- ### || AUTO [قرع]: مص رأي گيرى در انتخابات، رفراندم؛ «صندوق الاقتراع»: ~~صندوق آراء كه در آن رأى ريخته مى شود. # =الاقتران- ### || AUTO [قرن]: مص؛ «اقتران أو اجتماع القمر (او سيارة) بالشمس» (فك): ~~وآن هنگامى است كه ماه وخورشيد وزمين يا ستاره اى در يك مستواى مستقيم قرار ~~گيرند وزمين ميان آن دو قرار نگيرد. وچنانچه كره ى ماه در وسط قرار گيرد ~~كسوف خورشيد (گرفته شدن آن) پديد مىيد. # =اقترأ- ### || AUTO اقتراء [قرأ] الكتاب: نامه يا كتاب ونوشته را خواند ويا مطالعه ~~كرد،- عليه السلام: به او سلام ودرود فرستاد. # =اقترب- ### || AUTO اقترابا [قرب] الوعد: وعده يا ميعاد نزديك شد،- الشيئان: آن دو ~~چيز بهم نزديك شدند. # =اقترح- # اقتراحا [قرح] الأمر: آن كار را پيشنهاد ومطرح كرد؛ «اقترح تسوية ~~للقضية»: # براى تسويه ى موضوع يا پايان دادن به امرى پيشنهادى كرد، پديده جديدى را ~~پيشنهاد وابتكار كرد،- الشي ء: بى آنكه از كسى چيزى بشنود به آن امر پى ~~برد، آن چيز را برگزيد،- البئر: چاه را در جائي كه قبلا كنده نشده يا در آن ~~نبوده كند،- البعير: # شتر را قبل از آنكه كسى سوار آن شود بر آن سوار شد،- الخطبة: سخنرانى را ~~ارتجالى وسر پائى ايراد كرد،- عليه كذا او بكذا: ### || AUTO دستوراتى سخت وبدون رويه درباره چيزى به او داد،- عليه كذا: از ~~او خواست تا كارى را انجام دهد. # =اقترش- ### || AUTO اقتراشا [قرش] لعياله: براى خانواده خود كسب روزى كرد. # =اقترض- # اقتراضا [قرض] عرضه: آبروى او را با بدى به زبان آورد وغيبت كرد،- منه: ### || AUTO از او وام گرفت. # =اقترع- ### || AUTO اقتراعا [قرع]: رأى خود را در انتخابات واخذ آراء عمومى بيان ~~كرد،- الشي ء: آن چيز را برگزيد،- القوم على كذا: آن قوم ms0251 براى امرى قرعه ~~كشيدند،- النار: آتش را روشن كرد. # =اقترف- ### || AUTO اقترافا [قرف] الذنب: گناه كرد،- المال: مال واندوخته گرد آورى كرد. # =اقترن- ### || AUTO اقترانا [قرن] الشي ء بغيره: آن چيز به چيزى ديگر چسبيد ~~وپيوسته شد. # =اقتسر- ### || AUTO اقتسارا [قسر] ه على الأمر: به زور او را بر آن كار واداشت. # =اقتسط- ### || AUTO اقتساطا [قسط] القوم المال بينهم: آن قوم مال را ميان خود ~~تقسيم كردند. # =اقتسم- ### || AUTO اقتساما [قسم] القوم المال: هر يك از آن قوم پاره اى از آن مال ~~براى خود برداشتند. # =اقتش- ### || AUTO اقتشاشا [قش] ما وجد: آنچه كه بدست آورد خورد. # =اقتص- ### || AUTO اقتصاصا [قص] أثره: بدنبال او رفت،- الحديث: حديث را روايت ~~كرد،- من فلان: او را قصاص كرد وانتقام گرفت. # =الاقتصاد- ### || AUTO [قصد]: مص علم اقتصاد. # =الاقتصادي- ### || AUTO [قصد]: منسوب به (الاقتصاد) است، آنكه به امور اقتصادى كشور ~~اهتمام ورزد. # =اقتصب- ### || AUTO اقتصبابا [قصب] الشي ء: آن چيز را بريد، قطعه قطعه كرد. # =اقتصد- ### || AUTO اقتصادا [قصد] في الأمر: در آن كار ميانه روى كرد. اين واژه ضد ~~(افرط) است،- فى النفقة: در مخارج زندگى ميانه روى كرد،- فى امره: در كار ~~خود استوار شد. # =اقتصر- ### || AUTO اقتصارا [قصر] على كذا: به آن چيز بسنده كرد،- ه: بيخ گردن او ~~را گرفت. # =اقتضى- ### || AUTO اقتضاء [قضي] الحال كذا: مقتضاى حال چنان بود،- ه الدين وغيره: ~~بدهى را خواست واز او گرفت،- الأمر الوجوب: آن كار را دليل بر وجوب دانست. # =الاقتضاء- ### || AUTO [قضي]: مص؛ «عند الاقتضاء»: در موقع مقتضى وبهنگام لزوم. # =اقتضب- ### || AUTO اقتضابا [قضب] الشي ء: آن چيز را بريد،- الكلام: سخن را ~~ارتجالى گفت. # =اقتط- # اقتطاطا [قط] القلم: نوك قلم را از پهنا قد زد،- البيطار حافر الدابة: ~~دامپزشك سم PageV01P110 ### || AUTO ستور را تراشيد وراست كرد. # =اقتطع- # اقتطاعا [قطع] من المال قطعة: پاره اى از آن مال را گرفت،- مال فلان: مال ~~فلانى را براى خود گرفت،- ما في الإناء: ### || AUTO آنچه كه در جام بود نوشيد. # =اقتطف- # اقتطافا [قطف] الثمر: ميوه را چيد،- الشي ء: آن چيز را با شتاب گرفت،- ~~الكلام: ### || AUTO خلاصه سخن را فرا گرفت. # =اقتعد- ### || AUTO اقتعادا [قعد] الدابة: ms0252 ستور را براى سوار شدن خود اختصاص داد. # =اقتفى- ### || AUTO اقتفاء [قفو] ه: بدنبال او رفت،- أثره: از او پيروى كرد، بسان ~~او عمل كرد،- الرجل بأمر: آن مرد را براى كارى برگزيد واختصاص داد،- الشي ~~ء: آن چيز را برگزيد،- بفلان: خود را به فلانى اختصاص داد. # =اقتفر- ### || AUTO اقتفارا [قفر] الأثر: در پس آن اثر رفت،- العظم: گوشت را از ~~استخوان با دندان كند. # =اقتفل- ### || AUTO اقتفالا [قفل] الباب: درب بسته شد. # =اقتلع- ### || AUTO اقتلاعا [قلع]: اين واژه مطاوع (فلع) است،- الشي ء: آن چيز را ~~از بيخ كند، آن چيز را به زور گرفت. # =اقتلف- ### || AUTO اقتلافا [قلف] الظفر: ناخن را بريد واز بيخ بر كند. # =أقتم- # اقتاما [قتم] اليوم: روز پر از گرد وغبار سخت شد. # =اقتم- ### || AUTO اقتماما [قم] ما على المائدة: آنچه كه در سفره بود خورد،- الشي ~~ء: آن چيز سياه وتيره شد. # =اقتمح- ### || AUTO اقتماحا [قمح] السويق والشراب: آرد وآب را با كف دست برداشت ~~وبه دهان فرو برد. # =اقتمش- ### || AUTO اقتماشا [قمش] القماش: ريزه ها وخرده ها را از روى زمين برداشت وخورد. # =اقتمع- ### || AUTO اقتماعا [قمع] الشي ء: آن چيز را برگزيد. # =اقتنى- ### || AUTO اقتناء [قنو] المال: مال گرد آورد وبراى خود نگهداشت. # =اقتنص- ### || AUTO اقتناصا [قنص] الطير أو الظبى: پرنده يا آهو را شكار كرد. # =اقتنع- ### || AUTO اقتناعا [قنع] بالشي ء: به آن چين قانع شد. # =اقتهى- ### || AUTO اقتهاء [قهي] عن الطعام: ميل او از غذا برگشت. # =اقتوى- ### || AUTO اقتواء [قوي] الرجل: آن مرد نيرومند شد،- المتاع: متاع را پس ~~از مزايده خريد،- شيئا بشي ء: چيزى را با چيزى ديگر عوض كرد،- على فلان: ~~ويرا عتاب ونكوهش كرد. # =اقتور- ### || AUTO اقتوارا [قور] الشي ء: ميان آن چيز را بگونه ى دايره بريد. # =أقثأ- ### || AUTO إقثاء [قثأ] المكان: در آن مكان خيار بسيار بدست آمد،- القوم: ~~آن قوم داراى خيار بسيار شدند. # =أقحى- ### || AUTO إقحاء [قحو] ت الأرض: زمين گل اقحوان يا بابونه رويانيد. # =أقحط- ### || AUTO إقحاطا [قحط] العام: سال خشك وبى باران شد،- البلد: در آن شهر ~~باران نيامد،- الناس: بر آن مردم باران نباريد،- الله الأرض: خداوند آن ~~زمين را ms0253 قحطى داد. # =أقحل- ### || AUTO إقحالا [قحل] الشي ء: آن چيز را خشك كرد. # =أقحم- # إقحاما [قحم] ه في الأمر: بدون مطالعه وى را در آن كار دخالت داد،- فرسه النهر: # اسب خود را به عنف داخل رودخانه كرد،- الكلمة: كلمه را ميان دو كلمه اى ~~بهم پيوسته مانند مضاف ومضاف اليه در آورد مانند: «قطع الله يد ورجل من ~~قالها» كه در اينجا كلمه ى (رجل) ميان (يد) و(من) آمده است. # =أقحم- ### || AUTO [قحم] القوم: آن قوم كه به سرزمين آنها قحطى آمده بود خانه هاى ~~خود را رها كردند وبه روستائى كه در آن آب وسبزه بود رفتند. # =الأقحوان- ### || AUTO ج أقاحي وأقاح [قحو] (ن): بوته گلى است داراى شكوفه ى سفيد ~~وبرگهاى ريز بسان دندان. نام ديگر آن (البابونج) بابونه مى باشد. # =الأقحوانة- ### || AUTO [قحو] (ن): واحد (الأقحوان) است. # =أقدر- ### || AUTO إقدارا [قدر] الله فلانا على كذا: خداوند فلانى را بر چيزى ~~توان وقدرت داد،- الإنسان: در ديگ غذا پخت. # =الأقدر- ### || AUTO [قدر]: افعل تفضيل است. # =أقدم- ### || AUTO إقداما [قدم] فلانا: فلانى را در پيشاپيش قرار داد،- يمينا: ~~سوگند خورد،- على قرنه: بر همتاى خود دلير شد،- على الأمر: در انجام آن كار ~~شتاب كرد،- ه البلد: او را به آن شهر فرستاد،- على العيب: به عيب وننگ راضى شد. # =الأقدم- # [قدم]: اسم تفضيل است،- (ح): ### || AUTO شير. # =أقذى- ### || AUTO إقذاء [قذي] عينه: در چشم او خاشاك انداخت. # =أقذر- ### || AUTO إقذارا [قذر] ه: آن را چركين يافت،- فلانا: فلانى را خسته كرد. # =أقذع- ### || AUTO إقذاعا [قذع] فلانا: فلاني را ناسزا ودشنام گفت،- لفلان: با ~~فلانى بد زبانى كرد،- القول: سخن را زشت وناستوده گفت،- الرجل: دشنام ~~وناسزا گفت. # =الأقذع- ### || AUTO [قذع]: فاحش، آنچه كه بيش از اندازه باشد. # =أقر- # إقرارا [قر]: به سرما در آمد،- الله الرجل: خداوند آن مرد را سرما زند،- ~~الله عينه وبعينه: خداوند آنچه را كه آن مرد مى خواهد به او بدهد وسعادتمند ~~كند،- فلانا فى المكان: فلانى را در آن مكان جاى داد،- العامل على العمل: ~~آن كارگر را بكار گمارد،- الرجل: آن مرد آرام وفرمانبردار شد،- بالحق: به ~~حق اعتراف كرد،- الكلام له: سخن را ms0254 با روشنى بيان كرد تا بداند،- الطائر فى عشه: ### || AUTO پرنده را در لانه اش جاى داد وآنرا رها كرد. # =الأقر- # [قر]: افعل تفضيل است؛ «اي الأيام اقر»: كداميك از روزها سردتر است. PageV01P111 ### || AUTO =أقرى- ### || AUTO إقراء [قري]: ميهمانى خواست، در روستا اقامت كرد، با آن چيز ~~ملازم شد وبر آن اصرار ورزيد. # =الإقرار- ### || AUTO [قر]: مص،- شرعا: اعتراف به حق ديگران. # =أقرأ- ### || AUTO إقراء [قرأ] الرجل: آن مرد را وادار به خواندن كرد،- ه السلام: ~~سلام ودرود بر او فرستاد،- الرجل: آن مرد زاهد وعابد شد. # =الأقرأ- ### || AUTO [قرأ]: آنكه بيشتر بخواند؛ «أقرأكم فلان»: فصيحتر از همه شما ~~فلانى است. # =أقرب- ### || AUTO إقرابا [قرب] قرابا: غلاف ساخت،- الإناء: ظرف را نزديك به پر ~~شدن كرد،- ت الحامل: هنگام زائيدن زن شد،- الراعي الإبل: شتربان شتران را ~~در شب راه برد تا فردا به آب برساند. # =الأقرب- ### || AUTO [قرب]: اسم تفضيل است از (القرب)؛ «اقرب الى الصواب»: به درستى ~~نزديك تر است؛ «فى اقرب وقت ممكن»: در كوتاهترين فرصت ممكن؛ «با قرب وقت ~~ممكن»: در كوتاهترين وقت،- اقارب واقربون: نزديكان وخويشاوندان؛ «اقارب ~~الرجل واقربوه» خويشاوندان ونزديكان آن مرد. # =أقرح- ### || AUTO إقراحا [قرح] ه الله: خداوند بدن او را زخمى كند،- الفرس: اسب ~~زخمى شد. # =الأقرح- ### || AUTO [قرح]: اسم تفضيل است، بامداد؛ «فرس افرح» م قرحاء ج قرح: اسبى ~~كه در پيشانيش به اندازه يك درهم سفيدى باشد. # =أقرد- # إقرادا [قرد]: به زمين چسبيد،- البعير: # در بدن شتر كنه پديد آمد، به آرامى راه رفت وسواره اش را تكان نداد،- ~~المتحرك: ### || AUTO حركت كننده آرام شد،- اليه: در برابر او زبون شد وخود را به ~~مردن زد. # =أقرس- ### || AUTO إقراسا [قرس] العود: آب ميان چوب از سرما يخ بست،- البرد ~~اصابعه: سرما انگشتانش را خشك كرد وبا آن نتوانست كار كند،- البرد فلانا: ~~سرما بر او سخت اثر كرد،- الماء: آب را يخ ومنجمد كرد. # =أقرض- ### || AUTO إقراضا [قرض] ه: به او وام داد. اين واژه را در زبان متداول ~~(قرضه) گويند،- منه: از او وام گرفت. # =أقرع- # إقراعا [قرع] فلانا: او را منصرف كرد،- عنه: از او روى گردان شد،- الدابة ms0255 ~~بلجامها: لگام بر ستور زد تا بايستد،- بين القوم: ميان آن قوم قرعه كشيد،- ~~الى الحق: به حق بازگشت وخوار شد،- داره آجرا: خانه خود را آجر فرش كرد،- نعله: ### || AUTO بر كفش خود وصله زد،- ت الحمير: خران سمهاى خود را بر يكديگر ~~زدند وكشيدند. # =الأقرع- ### || AUTO م قرعاء؛ ج قرع وقرعان [قرع]: آنكه موى سرش از پيشامدى ريخته ~~شده باشد، شمشير خوب وآهنين،- من الحيات: مار كه موى سرش ريخته شده باشد،- ~~من الغنم: گوسفند بى شاخ. اين تعبير در زبان متداول رايج است؛ «ترس أقرع»: ~~سپر سخت؛ «قدح اقرع»: تير قمار كه بر آن سنگ ريزه كشيده اند تا خطوط آن ~~روشن باشد؛ «عود اقرع»: چوبى كه پوست آن باز شده باشد؛ «جبل اقرع»: كوه آن ~~در آن گياه نباشد. # =أقرف- ### || AUTO إقرافا [قرف] ه: او را به زشتى ياد كرد،- به: او را در معرض ~~تهمت قرار داد،- له: به او نزديك شد وآميزش كرد،- الجرب الصحاح: بيمار گر ~~تندرستان را نيز بيمار كرد. # =أقرن- ### || AUTO إقرانا [قرن] بين الأمرين: ميان دو چيز را وفق داد وجمع كرد،- ~~الرجل: آن مرد دو تير رها كرد، دو اسير را با يك ريسمان آورد، هر شب يك ~~ميله ى سرمه دان به چشم خود سرمه كشيد، قوچ شاخدار قربانى كرد،- ه: دو شتر ~~را با يك ريسمان به او بخشيد، با او همدم وهمنشين شد،- للأمر: طاقت آن كار ~~را داشت وبر آن توانا شد،- عنه: از وى درمانده شد،- على غريمه: بر بدهكار ~~خود سخت گرفت،- عن الطريق: از راه برگشت،- ت الثريا: ستاره ثريا اوج گرفت،- ~~الدم فى العرق: خون در رگ بسيار شد،- الدمل: دمل رسيد وهنگام باز كردن روى ~~آن رسيد،- ت السماء: آسمان پيوسته باريد. # =الأقرن- ### || AUTO م قرناء، ج قرن [قرن]: آنكه ابروانش پيوسته بهم باشد، جانور دو ~~شاخ؛ «حية قرناء»: مار كه در بالاى سرش دو پاره گوشت باشد. # =الأقزع- ### || AUTO [قزع] من الكباش: قوچ كه پشم آن در بهار قسمتى ريخته ومقدارى ~~باقى ماند. # =الأقزل- ### || AUTO م قزلاء، ج قزل [قزل]: آنكه ساق پايش باريك ومى ms0256 لنگد. # =أقسى- ### || AUTO إقساء [قسو] الشي ء: آن چيز را سخت كرد. # =الأقسى- ### || AUTO [قسو]: سفت تر وسخت تر؛ «هو اقسى من الصخر»: او از سنگ سختتر است. # =أقسط- ### || AUTO إقساطا [قسط] الوالي: حاكم عادل شد. # =أقسم- ### || AUTO إقساما [قسم] بالله: به خدا سوگند خورد. # =أقش- ### || AUTO إقشاشا [قش] من المرض: از بيمارى بهبود يافت،- ت الأرض: خشكى ~~آن زمين بسيار شد،- القوم: آن قوم رفتند وپراكنده شدند. # =الأقشر- ### || AUTO [قشر]: آنچه كه پوست آن كنده شده باشد، آنكه از گرما بينى وى ~~پوست مىندازد، مرد بسيار سرخ، آنكه بيمارى پيسى گرفته باشد، بسيار پرسش ~~كننده،- من الأرض: زمينى كه رنگ آن سياه وسفيد باشد. # =أقشع- ### || AUTO إقشاعا [قشع] القوم: آن قوم پراكنده شدند،- القوم عن الماء او ~~المكان: آن قوم از آن جاى وآب بر كندند ورفتند،- ت الريح السحاب: باد ابر ~~را پراكنده كرد،- السحاب: ابر باز شد ورفت. # =اقشعر- # اقشعرارا [قشعر] جلده: پوست او لرزيد؛ «هذا شي ء تقشعر منه الأبدان»: اين ~~چيزى است كه بدنها از آن مى لرزد، PageV01P112 ~~چروكيده شد، سخت وخشن شد، رنگ او دگرگون شد،- الشعر: از فرط ترس يا سرما ~~موى بدن او راست شد،- ت الأرض: ### || AUTO زمين در اثر نيامدن باران خشك وچروكيده شد،- ت السنة: سال خشك ~~وبى بركت شد. # =أقص- # إقصاصا [قص] ت الشاة: آبستنى گوسفند آشكار شد،- الموت فلانا: مرگ به ~~فلانى نزديك شد،- الأمير فلانا من فلان: ### || AUTO حاكم انتقام فلان را از فلانى گرفت وقصاص كرد،- الرجل من نفسه: ~~امكان قصاص خواستن خود را بديگرى داد. # =أقصى- ### || AUTO إقصاء [قصو] فلانا عنه: او را از فلانى دور كرد،- الشي ء: آن ~~چيز را به منتهى اليه خود رسانيد. # =الأقصى- # م قصوى وقصيا، ج اقاص [قصو]: ### || AUTO دورتر،- «الى اقصى حد»: تا دورترين حد،- «من ادناه الى اقصاه»: ~~از نزديك تا دور آن،- «الشرق الأقصى»: خاور دور،- م قصواء جمع قصو من ~~الجمال: شترى كه گوشه بينى آن كمى بريده شده باشد. # =أقصب- ### || AUTO إقصابا [قصب] المكان: آنجاى نيزار شد. # =أقصد- ### || AUTO إقصادا [قصد] الشاعر: شاعر به توليد قصيده ها ادامه داد،- ه: ~~او را با نيزه ms0257 زد،- السهم: تير بر او انداخت واو را كشت،- ت الحية فلانا: ~~مار فلانى را گزيد واو را كشت. # =أقصر- ### || AUTO إقصارا [قصر] ه: آن را كوتاه كرد. ### || AUTO =اين واژه ضد (اطال) است، از درازاى آن گرفت،- الكلام: سخن را ~~كوتاه گفت،- من الصلاة: نماز را كوتاه كرد،- عن الأمر: آن امر را با ~~توانائى كه بر آن داشت رها كرد. # =الأقصر- # ج أقاصر وأقصرون، م قصرى ج قصر: ### || AUTO اسم تفضيل است،- م قصراء، ج قصر: آنكه مهره هاى گردنش خشك شده باشد. # =الأقصف- ### || AUTO [قصف]: آنكه سست وناتوان باشد، آنكه دندانهاى پيشين وى شكسته ~~شده باشد. # =الأقصم- ### || AUTO م قصماء، ج قصم [قصم]: آنكه دندانهاى پيشين وى شكسته شده باشد. # =الأقصوصة- ### || AUTO ج أقاصيص [قص]: داستان، مترادف (القصة) است. # =أقض- ### || AUTO إقضاضا [قض] الطعام أو المكان: غذا يا مكان داراى سنگريزه شد. ~~اين واژه بمعناى (قض) است،- المضجع: بستر ناهموار وخشن شد،- الله مضجعه: ~~خداوند آرامش وراحتى را از او بگيرد. # =الأقض- ### || AUTO [قض]: آنچه كه در آن سنگريزه يا بر آن گرد وخاك باشد. # =الإقطاعة- ### || AUTO ج إقطاعات [قطع]: زمينى كه به تيول به سربازان داده شود تا از ~~غله ى آن امرار معاش كنند. # =الإقطاعي- ### || AUTO [قطع]: آنكه زمينى در تصرف دارد، آنكه نظام فئوداليسم را تأييد ~~كند، آنكه منتسب به نظام سياسى واجتماعى فئوداليسم باشد؛ «العهد الإقطاعي»: ~~روزگار ودوران حكومت اقطاعي يا ملوك الطوايفى؛ «المجتمع الإقطاعي»: جامعه ى ~~اقطاعي يا مالكين بزرگ وفئودالها. # =الإقطاعية- ### || AUTO گونه اى از نظامهاى سياسى واجتماعى بر مبناى نظام فئودالى يا ~~مالكيت بزرگ، ملوك الطوايفى. # =أقطر- ### || AUTO إقطارا [قطر] الماء: آب را قطره قطره چكانيد،- الشي ء: هنگام ~~تقطير آن چيز رسيد،- النبت: گياه شروع به خشكيدن كرد،- الإبل: شتران را ~~نزديك بهم وپشت سر هم در آورد،- ه: آنرا از دو طرف بر زمين افكند. # =أقطع- # إقطاعا [قطع] فلانا: او را از نهرى گذرانيد،- ت الدجاجة: مرغ از تخم ~~افتاد،- ماء البئر: آب چاه فرو رفت،- ه الشي ء: از آن چيز روى گردان شد،- ~~القوم: باران از آن قوم بريده شد،- ت السماء بموضع كذا: در ms0258 آن جاى باران ~~بند آمد،- عن اهله: از خانواده ى خود دور شد وبريد،- الرجل: دليل وبرهان آن ~~مرد بريده شد وخاموش ماند،- ه بالحجة: ### || AUTO با دليل وبرهان او را رام وخاموش كرد،- ه الحطب: به او اجازه ~~داد تا هيزم بشكند،- الأمير الجند البلد: امير غله ى آن شهر را به سربازان ~~داد تا از آن روزى خورند. # =الأقطع- ### || AUTO م قطعاء، ج قطع وقطعان [قطع]: مرد دست بريده، كر. # =أقطف- ### || AUTO إقطافا [قطف] الكرم: هنگام چيدن انگور رسيد. # =أقعى- ### || AUTO إقعاء [قعي] أنفه: نوك بينى او بلند وخميده شد،- الكلب: سگ بر ~~روى سرين خود نشست ودو پايش را بر زمين گسترد،- فرسه: اسب خود را به عقب ~~برگردانيد. # =الإقعاد- ### || AUTO [قعد]: مص،- (طب): بيمارى زمين گيرى كه در انسان پديد آيد. # =أقعد- # إقعادا [قعد] ه عن الأمر: از آن كار او را بازداشت،- ه: او را وادار به ~~نشستن كرد، او را ايستاند، به او خدمت كرد؛ «اقامه واقعده»: او را سرگردان ~~وبرانگيخته كرد،- ب المكان: در آن مكان اقامت كرد،- البئر: چاه را به ~~اندازه نشستن كند وبه آب نرسيد وآنرا رها كرد،- أباه: پدرش را از فعاليت ~~كسبى بازداشت ومتكفل زندگى او شد. # =أقعد- ### || AUTO [قعد]: به بيمارى (قعاد): زمين گيرى دچار شد. # =أقعر- ### || AUTO إقعارا [قعر] البئر: چاه را گود كرد. # =الأقعس- # م قعساء، ج قعس [قعس]: مرد سينه بر آمده وپشت فرو رفته، مرد توانا ~~وبزرگوار؛ «بعير اقعس»: شتر خميده كه سر وگردن وكمرش فرو رفته باشد؛ «فرس اقعس»: ### || AUTO اسبى كه پشت آن نرم وهموار باشد؛ «عز اقعس»: ارجمندى بلند ~~وپايدار؛ «ليل اقعس»: شبى بلند وبى پايان. # =أقعص- ### || AUTO إقعاصا [قعص] ه: در جاى خود او را كشت، او را از پاى در آورد. # =الأقعن- # م قعناء، ج قعن وتصغيره قعين [قعن]: PageV01P113 ### || AUTO آنكه بينى او بسيار كوتاه ونوك آن خميده باشد. # =أقف- ### || AUTO إقفافا [قف]: چراگاهها را خشكيده يافت،- ت الدجاجة: مرغ از تخم ~~افتاد،- ت العين: اشك چشم ته كشيد. # =أقفى- ### || AUTO إقفاء [قفو] الرجل بأمر: او را به پيروى از كارى واداشت وبه آن ms0259 ~~اختصاص داد،- كذا على كذا: چيزى را بر چيزى برترى داد. # =الأقفد- ### || AUTO م قفداء، ج قفد [قفد]: آنكه گردن نرم وسست يا ستبر دارد، آنكه ~~بر پنجه هاى پايش راه رود وپاشنه هايش به زمين نرسد، آنكه دست وپايش فربه ~~وانگشتانش كوتاه باشد. # =أقفر- ### || AUTO إقفارا [قفر] المكان: آن جاى خالى از مردم وآب وگياه شد،- ~~البلد: آن شهر را خالى از سكنه ومردم ديد،- الرجل من اهله: از خانواده ى ~~خود جدا شد وتنها ماند،- رأسه من الشعر: سر او بى موى شد،- العظم: بر روى ~~استخوان چيزى نماند،- الرجل: آن مرد به بيابان در آمد، آذوقه وطعام او تمام ~~شد، گرسنه شد، نان بى نانخورش خورد. # =الأقفع- ### || AUTO م قفعاء، ج قفع [قفع]: دارنده ى گوش در هم پيچيده وترنجيده، ~~آنكه انگشتان پايش به عقب برگشته باشد، آنكه همواره سر افكنده باشد، حيوان ~~دم كوتاه. # =أقفل- ### || AUTO إقفالا [قفل] الباب: درب را بست،- الباب وعلى الباب: قفل بر ~~روى در نصب كرد،- الجيش: لشكر برگشت،- القوم: نگاه خود را بر آن قوم داشت،- ~~القوم عن مبعثهم: آن قوم را از جائيكه آمده بودند برگردانيد،- القوم على ~~الأمر: آن قوم را براى آن كار گرد هم آورد،- المال: مال را يكباره به او داد. # =أقل- ### || AUTO إقلالا [قل] الشي ء: آن چيز را كم كرد، برداشت،- الرجل: دارائى ~~آن مرد كم شد وبى چيز گرديد،- ته الرعدة: لرز او را گرفت. # =الأقل- ### || AUTO [قل]: كمتر، اين واژه ضد (الأكثر) است؛ «على الأقل»: حد اقل، ~~دست كم؛ «على اقل تقدير»: كمترين حد، بى چيز وبينوا. # =الإقلاع- # [قلع]: مص؛ «اقلاع الحمى»: ### || AUTO بر طرف شدن تب. # =أقلب- # إقلابا [قلب] الشي ء: آن چيز را از روى برگردانيد،- الخبز: هنگام ~~برگردانيدن نان از روى آتش فرا رسيد،- العنب: ### || AUTO پوسته ى انگور خشك شد،- القوم: شتران آن قوم دچار قلاب (بيمارى ~~قلبى) شدند،- ه الله اليه: خداوند او را بكشد. # =الأقلب- ### || AUTO م قلباء، ج قلب [قلب]: آنكه لب برگشته باشد. # =الأقلح- ### || AUTO م قلحاء، ج قلح [قلح]: آنكه روى دندانهايش زردى باشد. # =أقلع- ### || AUTO إقلاعا [قلع] عن كذا: از ms0260 آن چيز روى، گردانيد وآنرا رها كرد،- ~~ت الحمى عن فلان: تب از فلانى رفت،- ت الطائرة او السفينة: هواپيما به ~~پرواز در آمد، كشتى به راه افتاد،- اصحاب السفينة: مسافران كشتى به راه ~~افتادند،- الملاح السفينة: ملوان بادبان كشتى را بر پا كرد،- الشي ء: آن ~~چيز روشن وآشكار شد،- الأمير: حاكم قلعه اى ساخت. # =أقلق- # إقلاقا [قلق] ه: او را آزرده ساخت،- الشي ء من مكانه: آن چيز را از جاى ~~خود تكان داد،- القوم السيوف فى الغمد: ### || AUTO آن قوم شمشيرها را در داخل غلاف حركت دادند تا هنگام نياز به ~~آن آسان كشيده شود. # =الأقلية- ### || AUTO ج أقليات [قل]: اقليت مذهبى يا نژادى در هر كشورى، اقليت گروهى ~~يا حزبى؛ «الأقلية البرلمانية»: اقليت پارلمانى يا گروه اقليت در مجلس شورى. # =الإقليد- # ج أقاليد [قلد]: مترادف (القلاد) است، كليد- يونانى است- # الإقليم- ### || AUTO ج أقاليم [قلم]: بخشى از روى زمين كه نام ونشان ويژه بخود ~~داشته باشد. # =الإقليمي- ### || AUTO [قلم]: آنچه كه به واژه ى (الإقليم) اختصاص دارد؛ «المياه ~~الإقليمية»: # آبهاى ساحلى كشورى، آنكه قائل به مذهب وطريقه ى اقليمى باشد. # =الإقليمية- ### || AUTO [قلم]: روش گروهى است كه به سياست عدم تمركز ادارى وسياسى ~~معتقدند كه به آن (ريجيوناليسم) گويند. # =أقمح- ### || AUTO إقماحا [قمح] السنبل: خوشه ى گندم دانه بخود گرفت،- البر: دانه ~~هاى گندم رسيده شدند،- فلان: فلانى نبيذ نوشيد،- بانفه: بينى خود را ~~برافراشت وتكبر كرد. # =أقمر- ### || AUTO إقمارا [قمر] الليل: شب با نور ماه روشن شد،- الهلال: هلال ~~بگونه ى قرص كامل ماه در آمد،- القوم: ماه بر آن قوم در آمد، آن قوم منتظر ~~در آمدن ماه شدند. # =الأقمر- # م قمراء، ج قمر [قمر]: سفيد، آنچه كه به رنگ مهتابى باشد؛ «وجه اقمر»: ### || AUTO چهره اى مانند ماه؛ «سحاب اقمر»: ابر پر آب. # =أقمع- ### || AUTO اقماعا [قمع] ه: او را خوار وزبون كرد وبرگردانيد. # =أقمل- ### || AUTO إقمالا [قمل] المرعى: چراگاه پر از گياهان شد وبرنگ سياه در ~~آمد چنانكه گوئى شپش بر آورده است. # =الأقنى- # م قنواء [قنو] من الأنوف: بينى برجسته كه سوراخ آن تنگ باشد؛ «هو أقنى ~~الأنف»: ms0261 ### || AUTO او داراى بينى بلند كه سوراخهايش تنگ است مى باشد. # =أقنت- ### || AUTO إقناتا [قنت]: براى خدا فروتنى كرد، نماز خود را طولانى كرد. # =الأقنة- ### || AUTO ج أقنات [وقن]: آشيانه پرنده وجاى تخم گذارى آن. # =الأقنثا- ### || AUTO (ن): درختى است داراى برگهاى زيبا از رسته ى (الأقنثيات) كه ~~بيشتر در كرانه هاى درياى مديترانه يافت مى شود. # =الأقنثوس- ### || AUTO (ن): مترادف (الأقنثا) است. # =أقنط- ### || AUTO إقناطا [قنط] ه: او را نااميد كرد. # =أقنع- # إقناعا [قنع] ه: او را راضى وقانع PageV01P114 ### || AUTO كرد،- بالشي ء: او را وادار به اقرار بر آن چيز كرد. # =أقنف- ### || AUTO إقنافا [قنف]: داراى ارتشى بزرگ شد، انديشه وكار او در امر ~~معاش وزندگى با هم يكسان شد، گوش وى سست شد. # =الأقنف- ### || AUTO م قنفاء، ج قنف [قنف]: آنكه گوش سفت وكوچك دارد،- من الخيل: ~~اسب گردن سفيد. # =الأقنم- ### || AUTO [قنم]: آنچه كه گنديده وبدبو شده باشد. # =الأقنوم- # ج أقانيم [قنم]: شخص، اصل ونژاد.- اين واژه سريانى است- # أقهى- ### || AUTO إقهاء [قهو]: پيوسته قهوه نوشيد،- عن الطعام: اشتهاى او به غذا كم شد. # =أقهر- ### || AUTO إقهارا [قهر] ه: آن مرد را ناكام ومقهور يافت،- الرجل: كار آن ~~مرد به خوارى وزبونى كشيده شد، ياران او ناكام ومقهور شدند. # =أقوى- # إقواء [قوي] الرجل: آن مرد داراى ستورى نيرومند شد، آن مرد به سرزمينى ~~خشك در آمد، توانگر شد، مستمند شد، گرسنه شد ولى با خود چيزى نداشت،- ~~القوم: توشه ى آن قوم تمام شد،- ت الدار: خانه از ساكنين خود خالى شد،- ~~الحبل: قسمتى از ريسمان را كلفت تر از قسمت ديگر قرار داد،- الشعر: ### || AUTO قافيه هاى شعر را با رفع بيت وجربيتى ديگر نابسامان كرد. # =الأقود- ### || AUTO م قوداء، ج قود [قود]: دراز پشت وگردن از اسب وجز آن، اسب زبون ~~وفرمانبردار، كوه بلند، آنكه به كارى روى آورد واز آن منصرف شود، آنكه ~~گردنى ستبر وسخت دارد، بخيل. # =اقور- # اقورارا [قور] الجلد: پوست از فرط لاغرى ترنجيده شد، سست شد،- الفرس: ### || AUTO اسب لاغر وكمر باريك شد. # =الأقور- ### || AUTO م قوراء [قور]: آنچه كه فراخ وپهن باشد. # =الأقوس- ### || AUTO [قوس]: خميده ms0262 پشت، ريگ توده ى بلند مانند چنبر؛ «دليل اقوس»: ~~شبى سخت طولانى. # =أقول- ### || AUTO إقوالا [قول] فلانا ما لم يقل: چيزى را كه فلانى نگفته بود به ~~او نسبت داد. # =الأقوم- ### || AUTO افعل تفضيل است؛ «فلان اقوم كلاما من فلان»: سخن فلانى بهتر ~~ومناسبتر است از فلان. # =الأقيحيان- ### || AUTO [قحو] (ن): اين اسم مصغر (اقحوان) است. # =الأقيحيانة- ### || AUTO [قحو] (ن): واحد (الأقيحيان) است. # =الإكاد- ### || AUTO [وكد]: واحد (الوكائد) است، ريسمان يا تسمه اى كه با آن گاو را ~~هنگام دوشيدن شير بندند. # =الأكاديد- ### || AUTO [كد]: فراريان- اين واژه مفرد ندارد-؛ «قوم أكاديد» گروه ~~فرارى؛ «رأيتهم أكاديد»: آنان را پراكنده ديدم. # =الأكار- ### || AUTO ج أكرة وأكارون [أكر]: شخم كننده، كشاورز. # =الأكارينا- ### || AUTO (مو): گونه اى از ابزار موسيقى است بشكل ناى كه داراى هشت ~~سوراخ مى باشد. # =الأكاسيا- ### || AUTO أو الرونينية (ن): درخت گلى است از رسته ى (القطانيات) كه ~~داراى شاخه هاى تيغى وگلهاى سفيد رنگ يا صورتى وخوشبو است. # =الأكاف- # ج أكف وآكفة [أكف]: پالان خر يا ستور. # =الإكاف- # ج وكف [وكف]: به معناى (الأكاف) است. # =الأكاف- ### || AUTO [أكف]: پالان دوز، پالان ساز، پالان فروش. # =الأكال- ### || AUTO [أكل]: پر خور. # =أكأب- ### || AUTO إكآبا [كأب] الرجل: آن مرد اندوهگين شد، در معرض هلاك قرار ~~گرفت،- الرجل: آن مرد را اندوهگين كرد. # =الأكأب- ### || AUTO [كأب]: «ما أكأبه»: چه بسيار سخت است اندوه او. # =أكب- ### || AUTO إكبابا [كب] فلانا: فلانى را بر زمين زد،- الرجل: آن مرد بر ~~زمين افتاد،- على العلم وغيره: به دانش روى آورد، وبه آن پرداخت،- عليه: ~~براى نگهدارى آن شخص خود را بر روى وى افكند. # =أكبى- ### || AUTO إكباء [كبو] الزند: فندك روشن نشد،- الزند: فندك را به دود ~~انداخت ولى روشن نشد،- وجهه: چهره خود را دگرگون ساخت. # =أكبح- ### || AUTO إكباحا [كبح] الدابة باللجام: ستور را با كشيدن لگام نگهداشت. # =الأكبد- ### || AUTO م كبداء، ج كبد [كبد]: آنكه داراى كبدى درشت باشد، آنكه جاى ~~كبدش بر آمده باشد، مرد شكم گنده، مرد كندرو،- (ح): نام پرنده ايست از رسته ~~ى بازهاى شكارى. # =أكبر- ### || AUTO إكبارا [كبر] الأمر: آن امر را بزرگ يافت واز نظر ms0263 وى بزرگ شد،- ~~الرجل: آن مرد را بزرگ شمرد، او را بزرگ يافت. # =الأكبر- # [كبر]: مترادف (الإكبر) است،- ج أكابر واكبرون: اسم تفضيل است؛ «الأكبر ~~والأصغر»: بزرگ وكوچك؛ «اكابر القوم»: # بزرگان وبزرگواران قوم. # =الإكبر- ### || AUTO [كبر]: چيزى است بسان حلواى كم شيرينى كه زنبور عسل آنرا با ~~خود مىورد ولى نه موم است ونه عسل. # =الأكبس- ### || AUTO م كبساء، ج كبس [كبس]: آنكه سرى ستبر ودرشت دارد. # =أكبن- ### || AUTO إكبانا [كبن] لسانه عنه: زبان خود را از وى باز داشت. # =أكت- ### || AUTO إكتاتا [كت] الكلام في أذنه: سخن را آهسته در گوش او گفت. # =اكتاب- ### || AUTO اكتيابا [كوب]: با كوپ (فنجان) آب نوشيد. # =اكتاد- ### || AUTO اكتيادا [كيد] ه: او را نيرنگ زد وفريب داد. # =اكتاز- ### || AUTO اكتيازا [كوز]: با كوزه آب نوشيد،- الماء: با كوزه آب گرفت. # =اكتال- # اكتيالا [كيل] منه وعليه: پيمانه را از او PageV01P115 ### || AUTO گرفت وخود پيمود. # =اكتأب- ### || AUTO اكتئابا [كأب]: مترادف (كئب) است، بد حال واندوهگين شد. # =أكتب- ### || AUTO إكتابا [كتب] ه: به او نوشتن آموخت،- القصيدة: قصيده را بر او ~~نويساند،- القربة: سر مشك را بست. # =اكتبى- ### || AUTO اكتباء [كبو] بالعود: با عود بخور كرد. # =اكتبل- # اكتبالا [كبل] الأسير: اسير را در بند كرد،- الكيس: سر كيسه را بست،- خيره: ### || AUTO خير خود را از ديگران باز داشت وبه كسى نبخشيد. # =الاكتتاب- ### || AUTO [كتب]: مص، مشاركت در پروژه اى با پرداخت سهم يا اقساط مالى. # =اكتتب- # اكتتابا [كتب] الكتاب: كتاب را نوشت، از كتاب نسخه بردارى كرد، از ديگرى ~~خواست تا كتاب را بنويسد،- الغلام: به آن جوان نوشتن آموخت،- الرجل: نام ~~خود را در دفترى يا سجلى ومانند آنها نوشت؛ «اكتتب بمال او اعانة»: نام خود ~~را براى انجام كارى نوشت ولى پولى نپرداخت،- القربة: # مشك را با دو بند چرمى دوخت،- بطنه: ### || AUTO شكم او از كار باز ايستاد. # =اكتتف- ### || AUTO اكتتافا [كتف] البندقية (ا ع): تفنگ را بر دوش خود حمل كرد. # =اكتتم- ### || AUTO اكتتاما [كتم] الشي ء: آن چيز را پنهان كرد،- الشي ء: آن چيز ~~زرد شد. # =اكتحل- ### || AUTO اكتحالا [كحل]: به چشم خود سرمه كشيد،- السهاد: خواب از چشم او ms0264 ~~پريد وبيدار ماند،- المكان بالخضرة: اولين سبزه ى آن مكان روئيد،- وجهه ~~بالهم: اثر اندوه در چهره اش پديدار شد،- فلان: فلانى پس از رفاه در سختى ~~افتاد؛ «ما اكتحلت عيني بك»: تو را نديدم. # =اكتد- ### || AUTO اكتدادا [كد]: بخيل شد وبه كسى چيزى نداد،- ه: از او خواست تا ~~در كارها بسيار بكوشد،- الشي ء: آن چيز را با دست خود كند. # =اكتدح- ### || AUTO اكتداحا [كدح] لعياله: براى خانواده خود كسب رزق وروزى كرد. # =اكترى- ### || AUTO اكتراء [كري] منه الدار وغيرها: خانه وجز آن را از او اجاره كرد. # =الاكتراث- # [كرث]: مص؛ «قلة الاكتراث»: ### || AUTO بى مبالاتى وبيخيالي. # =اكترب- ### || AUTO اكترابا [كرب]: اندوه او بسيار وسخت شد. # =اكترث- ### || AUTO اكتراثا [كرث] بالأمر: به آن كار توجه كرد واهتمام ورزيد؛ «هو ~~لا يكترث لهذا الأمر»: به آن امر توجهى ندارد واهميت نمى دهد. # =اكتسى- ### || AUTO اكتساء [كسو]: جامه بر تن كرد،- ه ثوبا: جامه را بر او ~~پوشانيد،- ت الأرض بالنبات: زمين از گياه پوشانيده شد. # =اكتسب- ### || AUTO اكتسابا [كسب] مالا أو علما: مال يا دانش بدست آورد واز آن سود برد. # =اكتسح- ### || AUTO اكتساحا [كسح] الشي ء: آن چيز را برد؛ «اغاروا عليهم ~~فاكتسحوهم»: بر آنها حمله بردند وهر چه داشتند با چپاول وغارت گرفتند ~~وبردند. # =اكتسر- ### || AUTO اكتسارا [كسر] الشي ء: آن چيز را شكست. # =اكتسع- # اكتساعا [كسع] ت الخيل بأذنابها: ### || AUTO اسبان دمهاى خود را ميان دو پايشان فرو گرفتند. # =الاكتشاف- # [كشف]: مص،- ج اكتشافات: ### || AUTO اكتشاف، بدست آوردن چيزى ناشناخته مانند آثار باستانى يا ~~داروهاى نوين وجز آن. # =اكتشف- ### || AUTO اكتشافا [كشف] الشي ء: آن چيز را كشف كرد، به چيزى پى برد كه ~~قبلا ناشناخته يا پنهان بود. # =اكتظ- # اكتظاظا [كظ] المحل: آن جاى پر از مردم شد،- المسيل بالماء: بعلت بسيارى ~~سيلاب سيل رو تنگ شد،- من الطعام: از پر خورى نمى تواند تنفس كند،- ه الغيظ: ### || AUTO سينه ى او پر از خشم شد. # =الأكتع- ### || AUTO م كتعاء، ج كتع [كتع]: آنكه انگشتانش ترنجيده ومنقبض وبه طرف ~~كف دستش برگشته شده باشد. # =الأكتف- # م كتفاء، ج كتف [كتف] من الرجال: ms0265 # آنكه دچار درد شانه شده باشد،- من الخيل: ### || AUTO اسبى كه روى شانه هايش باز وفراخ باشد،- من الخيل والجمال: اسب ~~يا شتر كه در اثر پديد آمدن آفت در كتف وشانه اش دچار لنگى ودرد شده باشد. # =اكتفى- ### || AUTO اكتفاء [كفي] بكذا: به آن چيز قانع شد ودر رفاه قرار گرفت. # =اكتفأ- ### || AUTO اكتفاء [كفأ] الإناء: ظرف را كج كرد وبرگردانيد تا آنچه در ~~آنست ريخته شود. # =اكتفر- ### || AUTO اكتفارا [كفر]: ساكن روستا شد. # =اكتفل- # اكتفالا [كفل] البعير: بر پشت شتر حفاظى قرار داد وبر آن سوار شد،- بفلان: ### || AUTO فلانى را پشت سر خود بر روى ستور سوار كرد،- بالشي ء: آن چيز ~~را در پشت خود قرار داد. # =اكتل- ### || AUTO اكتلالا [كل] السحاب عن البرق: ابر با برقيدن لبخند زد،- ~~الغمام بالبرق: ابر با روشنائى برق درخشيد. # =الأكتل- ### || AUTO م كتلاء، ج كتل [كتل]: سخت، شديد. # =اكتلى- ### || AUTO اكتلاء [كلي]: به درد كليه دچار شد،- ه: كليه ى او را به درد آورد. # =اكتلأ- ### || AUTO اكتلاء [كلأ] ت عينه: چشم او بيدار ماند وبه خواب نرفت،- من ~~فلان: از فلانى بر حذر شد،- كلأة: بيعانه گرفت. # =اكتمى- ### || AUTO اكتماء [كمي]: پنهان شد، خود را پوشانيد. # =اكتمل- ### || AUTO اكتمالا [كمل]: آن كار بطور كامل پايان يافت. # =اكتمن- ### || AUTO اكتمانا [كمن]: خود را پنهان كرد. # =اكتن- # اكتنانا [كن] الرجل: آن مرد پنهان شد،- ت المرأة: آن زن چهره خود را از ~~مردم پوشانيد،- الشي ء: آن چيز را پنهان كرد،- الشي ء: آن چيز سفيد شد. (از ~~پوشش وپرده). PageV01P116 ### || AUTO =اكتنى- ### || AUTO اكتناء [كني] بكذا: به آن چيز ناميده شد. # =اكتنز- ### || AUTO اكتنازا [كنز]: پر شد، جمع شد،- اللحم: گوشت سفت وسخت شد،- ~~الشي ء في الوعاء: آن چيز را با دست در ظرفى فرو برد. # =اكتنس- # اكتناسا [كنس] ت الظباء والبقر: ### || AUTO آهوان وگاوها به خوابگاه خود در آمدند. # =اكتنف- ### || AUTO اكتنافا [كنف] القوم فلانا: آن قوم گرد فلانى در آمدند،- ~~الرجل: براى شتران خود خوابگاهى آماده كرد،- القوم: آن قوم براى خود ~~دستشوئى ومستراح ساختند. # =اكتنه- ### || AUTO اكتناها [كنه] الشي ء: به حقيقت آن چيز پى برد. # =اكتهف- ### || AUTO اكتهافا ms0266 [كهف] الكهف: به درون غار در آمد. # =اكتهل- ### || AUTO اكتهالا [كهل]: مرد ميان سال شد،- النبات: گياه در حد رشد ~~طبيعى دراز شد. # =اكتوى- ### || AUTO اكتواء [كوي]: اين واژه مطاوع (كوى) است،- الرجل: آن مرد خود ~~را داغ كرد، خود را به چيزى كه نداشت ستود. # =أكتوبر- # ماه دهم از سال ميلادى است. ### || AUTO نام عربى آن (تشرين الأول) است. # =الأكتينيوم- ### || AUTO (ك): ماده ايست ساده ودرخشنده. # =أكث- ### || AUTO إكثاثا [كث] الرجل: ريش آن مرد انبوه شد. # =أكثب- ### || AUTO إكثابا [كثب] الرجل واليه ومنه وله: به آن مرد نزديك شد،- ~~فلانا: به فلانى آب يا شير كمى نوشانيد. # =أكثر- ### || AUTO إكثارا [كثر] الرجل: دارائى آن مرد بسيار شد، چيز بسيار آورد،- ~~الشي ء: آن چيز را بسيار شمرد يا بسيار يافت، آن چيز را بسيار كرد،- النخل: ~~نخل شكوفه بر آورد. # =الأكثر- ### || AUTO [كثر]: افعل تفضيل است. # =الأكثرية- ### || AUTO [كثر]: اكثريت، اكثريت مردم كه آراء بيشتر دارند، گروه يا حزبى ~~در دستگاه دولت كه بيشترين رأيها را دارند. # =أكثف- ### || AUTO إكثافا [كثف] منه: به او نزديك شد. # =اكحال- ### || AUTO اكحيلالا [كحل] ت العين: چشم سرمه دار شد،- المكان بالخضرة: ~~اولين گياه در آن مكان روئيد. # =أكحل- # إكحالا [كحل] المكان بالخضرة: ### || AUTO اولين سبزه ى گياه در آن مكان بر آمد،- العام: قحطى وكميابى در ~~آن سال سخت شد. # =الأكحل- ### || AUTO [كحل]: مرد سياه پلك،- م كحلاء، ج كحل، رگ ميانى دست كه آن را ~~فصد مى كنند. # =أكد- # تأكيدا [أكد] الشي ء: آن چيز را تاكيد كرد، آن را تثبيت كرد، مقرر كرد. # =أكد- # تأكيدا [أكد ووكد] العهد أو السرج: # پيمان يا زين را محكم كرد وبست. (تلفظ اين واژه با واو افصح است). # =أكد- ### || AUTO إكدادا [كد]: بخل ورزيد وامساك كرد. # =أكدى- ### || AUTO إكداء [كدي]: در بخشش خود بخل ورزيد، به نيازمندى خود دست ~~نيافت،- الرجل: آن مرد پس از توانگرى بينوا شد،- ه عن كذا: او را از چيزى ~~روى گردان كرد وباز داشت،- المطر: باران كم شد،- العام: سال خشك وبى بركت ~~شد،- المعدن: در آن معدن گوهرى بدست نيامد،- النبت: گياه از سرما كوتاه ~~شد،- الحافر: چاه كن ms0267 به زمين سفت وسخت رسيد وديگر نتوانست زمين را بكند. # =الأكداد- ### || AUTO [كد]: فراريان، شكست خوردگان- اين واژه جمع است ومفرد ندارد، ~~«قوم اكداد»: قومى شكست خورده، «رأيتهم اكدادا» آنها را در گروههاى شكست ~~خورده ديدم، «ابل اكداد»: شتران شتابان. # =اكدر- ### || AUTO اكدرارا [كدر] الشي ء: آن چيز تيره شد، مرادف (كدر) است. # =الأكدر- ### || AUTO [كدر]: سيلاب سخت،- م كدراء، ج كدر: به معناى (الكدر) است، ~~«عيش اكدر»: زندگى تيره. # =أكذب- ### || AUTO إكذابا [كذب] ه: او را به گفتن دروغ واداشت، او را دروغگو ~~يافت، دروغ او را آشكار كرد،- نفسه: اقرار به دروغ گفتن كرد. # =الأكذوبة- ### || AUTO ج أكاذيب [كذب]: مترادف (الكذب) است بمعناى دروغ. # =أكر- ### || AUTO - أكرأ: الارض (ز): زمين را شخم زد وكشت كرد. # =أكرى- # إكراء [كري] فلانا دابته أو داره: خانه يا ستور خود را به فلانى اجاره ~~داد،- فلان: ### || AUTO در طاعت خداوند بيدار ماند،- الشي ء: آن چيز بسيار شد، كم شد،- ~~الأمر: آن كار را بتأخير انداخت،- الحديث: سخن را بدرازا گفت. # =اكرأب- ### || AUTO اكرئبابا [كرب]: اندوه او سخت شد. # =أكرب- # إكرابا [كرب]: نزديك شد،- الأمر: # آن كار نزديك به وقوع شد،- القربة: ### || AUTO مشك را پر كرد،- فى السير: در رفتن شتاب كرد. # =الأكرة- # ج أكر: گودال، كره # الأكرش- ### || AUTO م كرشاء، ج كرش [كرش] من الرجال: مرد شكم گنده، آنكه دارائى ~~بسيار دارد. # =أكرع- ### || AUTO إكراعا [كرع] القوم: آن قوم به آب باقيمانده باران رسيدند،- ه ~~الصيد: به او شكار نزديك شد وتوانست آنرا بگيرد. # =الأكرع- ### || AUTO [كرع]: آنكه جلوى ساقهاى پايش باريك باشد. # =أكرم- # إكراما [كرم] الرجل: آن مرد فرزندان برومندى به جامعه تحويل داد،- فلانا: ### || AUTO فلانى را بزرگداشت وگرامى شمرد،- نفسه عن المعاصي: خود را از ~~گناهان بدور وپاك نگاهداشت. # =الأكرم- # [كرم]: افعل تفضيل است، در مورد تعجب گفته مى شود: «ما اكرمه لي»: # چه بسيار مرا مورد لطف وبزرگداشت قرار داد. واين از شواذ است زيرا از فعل ~~رباعى است. PageV01P117 ### || AUTO =أكره- # إكراها [كره] الرجل: او را بر خلاف خواسته اش وادار كرد،- فلانا على الأمر: ### || AUTO فلانى را به زور بر امرى وادار كرد. # =الأكرومة- ### || AUTO [كرم]: ms0268 بخشندگى، بزرگوارى، جوانمردى. # =أكز- ### || AUTO إكزازا [كز] الله فلانا: خداوند او را به بيمارى گزاز دچار كند. # =أكزم- ### || AUTO إكزاما [كزم]: گرفته ومنقبض شد. # =الأكزم- ### || AUTO م كزماء، ج كزم [كزم]: آنكه بخيل وكوتاه بينى باشد. # =أكسى- ### || AUTO اكساء [كسو] الثوب فلانا: فلانى را جامه بر تن كرد. # =أكسب- ### || AUTO إكسابا [كسب] فلانا مالا أو علما: به او مال داد يا دانش آموخت. # =الأكسح- ### || AUTO ج كسحان [كسح]: لنگ وشل، درمانده. # =أكسد- ### || AUTO إكسادا [كسد] القوم: بازار آن قوم كساد شد،- ت السوق: بازار ~~راكد شد،- الشي ء: آن چيز را كساد كرد. # =الأكسد- ### || AUTO [كسد] من الأسواق: بازار راكد وبى رونق. # =الأكسدة- ### || AUTO (ك): پيوند جسم يا ماده اى با اكسيژن مانند زنگ آهن ويا روشن ~~شدن وسوختن مواد. # =أكسل- ### || AUTO إكسالا [كسل] الأمر فلانا: آن كار فلانى را به كسالت وكاهلى افكند. # =الأكسيجين- ### || AUTO (ك): اكسيژن، گازى است بى رنگ وبى بو كه براى تنفس وسوختن مواد ~~ضرورت دارد. اين گاز در هوا به نسبت 1 الى 5 موجود است. # =الأكسيد- # (ك): جسمى است مركب از دو ماده كه يكى از آنها اكسيژن باشد.- اين واژه ~~يونانى است- # الإكسير- # ماده اى است كه بر روى نقره كشند وآنرا به زر تبديل كند، اكسير.- # اين واژه يونانى است واز خرافات آنهاست- # أكشر- ### || AUTO إكشارا [كشر] له عن أنيابه: دندانهايش را از خشم بر او نمايان ساخت. # =أكشف- ### || AUTO إكشافا [كشف]: بگونه اى خنديد كه لب او باز ولثه هايش نمايان شد. # =الأكشف- ### || AUTO [كشف]: آنكه جلوى سرش طاس وبى مو باشد، آنكه در جنگ بى سپر ~~باشد، آنكه از جنگ گريزد، اسب كه در استخوان دمش پيچيدگى باشد. # =الأكشم- ### || AUTO [كشم]: ناقص الخلقه، آنكه اصل ونسب درستى نداشته باشد، «انف ~~اكشم»: بينى كه از بيخ بريده شده باشد. # =أكع- ### || AUTO إكعاعا [كع] فلانا: او را ترسانيد ونگران ساخت،- الخوف فلانا: ~~ترس فلانى را از تصميمى كه داشت باز گردانيد،- فى كلامه: از سخن خود باز ماند. # =أكعب- ### || AUTO إكعابا [كعب]: شتاب كرد. # =أكف- # تأكيفا [أكف] الحمار: بر پشت خر پالان بست،- الأكاف: پالان ساخت. # =أكف- ### || AUTO تأكيفا [أكف] الحمار: ms0269 بر پشت خر وزير پالان جل انداخت. # =الإكفاء- ### || AUTO [كفأ]: مص:،- عند الشعراء: ودر اصطلاح شاعران، اختلاف حرفى در ~~قافيه هاى شعرى است كه از عيوب قافيه است ومطلوب نيست مانند قافيه ى شعرى ~~كه برخى از آن با ميم وبرخى ديگر با دال وبرخى با نون باشد. # =أكفأ- # إكفاء [كفأ]: كج شد،- الإناء: ### || AUTO ظرف را كج كرد تا آنچه در اوست ريخته شود،- الشاعر: شاعر قافيه ~~شعر را ناهنجار كرد،- البيت: براى خانه پرده ساخت،- ت الإبل: شتران داراى ~~بچه هاى بسيار شدند. # =أكفح- ### || AUTO إكفاحا-[كفح] الدابة: لگام ستور را كشيد تا بايستد،- فلانا عن ~~نفسه: او را از خود باز گردانيد. # =أكفر- ### || AUTO إكفارا [كفر]: پس از ايمان كافر شد،- الرجل: آن مرد را كافر ~~خواند يا تكفير كرد. # =اكفل- ### || AUTO إكفالا [كفل] ه إياه: ضمانت ديگرى را در برابر او كرد،- زيد ~~عمرا: زيد ضمانت عمرو را كرد. # =اكفهر- ### || AUTO اكفهرارا [كفهر] الليل: تاريكى شب سخت شد،- السحاب: ابر بر روى ~~ابر متراكم وسياه شد،- النجم: روشنائى ستاره در تاريكى سخت نمايان شد،- ~~الرجل: چهره ى آن مرد تيره وعبوس شد. # =أكل- # - أكلا ومأكلا الطعام: غذا خورد،- الشي ء: آن چيز را نابود كرد، «اكل ~~فلان عمره»: فلانى عمر خود را تباه كرد،- حقه: # حق فلانى را گرفت ونداد، «اكل عليه الدهر وشرب»: در اثر گذشت زمان فرسوده ~~شد، خبره شد،- اكلا وأكالا وأكالا رأسه: خارش در سر او افتاد. # =أكل- # - أكلا السن أو العود: دندان يا چوب سائيده شد وافتاد. # =أكل- # تأكيلا فلانا الشي ء: آن چيز را به فلانى خورانيد. # =أكل- ### || AUTO إكلالا [كل] البكاء بصره: گريه چشم او را ناتوان كرد،- البعير: ~~شتر را خسته كرد،- الرجل: شتر آن مرد خسته شد. # =الأكل- # مص: خوراك، غذا، ميوه، رزق وروزى فراخ. م # الأكل- ### || AUTO ج آكال: خوردنى، ميوه، «آتى اكله»: ميوه ى خود را آورد، رزق ~~وروزى فراخ. # =أكلأ- ### || AUTO إكلاء [كلأ] بصره في الشي ء: با دقت در آن چيز نگريست،- عينه: ~~چشم خود را بيدار نگهداشت،- المكان: گياهان آن زمين بسيار شد،- فى الطعام: ~~بهاى غذا را پيش پرداخت،- عمره: عمر خود را بپايان رسانيد. ms0270 # =الأكلأ- ### || AUTO [كلأ]: اسم تفضيل است، «بلغ الله بك اكلأ العمر»: خداوند به تو ~~عمر دراز دهد. # =أكلب- ### || AUTO إكلابا [كلب] القوم: شتران آن قوم تشنه شدند. # =الأكلة- # يك بار غذا خوردن. # =الأكلة- ### || AUTO پر خور، آنكه بسيار غذا خورد. # =أكلح- # إكلاحا [كلح] وجهه: ترش روى PageV01P118 ### || AUTO شد،- وجهه: چهره ى خود را گرفته وترش كرد. # =أكلف- ### || AUTO ### || AUTO إكلافا [كلف] ه بكذا: او را به آن چيز آزمند ~~گردانيد. # =الأكلف- ### || AUTO م كلفاء، ج كلف [كلف] من الوجوه: چهره اى كه به رنگ سرخ مايل ~~به سياهى است. # =الإكليرس- # علماى مذهبى مسيحي- اين واژه يونانى است- # الإكليريكى- ### || AUTO ج إكليريكيون: آنكه در مدارس دينى مسيحى تربيت شده باشد. # =الإكليريكية- # أو المدرسة الإكليريكية: ### || AUTO آموزشگاه دينى ومذهبى است كه جوانان را براى ارتقاء به درجه ~~كهنوت در كليساى مسيحى آموزش وتربيت دهند. # =الإكليل- ### || AUTO ج أكلة وأكاليل [كل]: تاج، دستارى كه با جواهر آراسته شده ~~باشد، تاج گل، گوشت اطراف ناخن، «اكليل الجبل»: (ن): گياهى است زيبا وخوشبو ~~از رسته ى (الشفويات) كه بيشتر در باغچه ها كشت مى شود وخواص پزشكى دارد، ~~«اكليل الملك» (ن): گونه اى گياه زمينى است. # =أكم- ### || AUTO إكماما [كم] القميص: براى جامه دو آستين دوخت،- ت النخلة: نخل ~~خرما شكوفه درآورد. # =أكمى- # إكماء [كمي] شهادته وغيرها: شهادت خود را كتمان وپنهان كرد،- المحارب: ### || AUTO رزمنده، دلاور لشكر را كشت،- الرجل منزله: آن مرد خانه ى خود ~~را از ديد مردم پنهان ساخت،- على الأمر: براى آن كار تصميم گرفت. # =اكمات- ### || AUTO اكميتاتا [كمت] الفرس: اسب به رنگ سرخ مايل به سياهى درآمد. # =أكمأ- ### || AUTO إكماء [كمأ] المكان: در آن مكان قارچ بسيار شد،- الرجل: به آن ~~مرد قارچ خورانيد. # =أكمت- # إكماتا [كمت] الفرس: اسب به رنگ سرخ مايل به سياهى شد. # =اكمت- ### || AUTO اكمتاتا [كمت] الفرس: مترادف (اكمت) است. # =الأكمة- # ج أكم وأكمات وجج آكام [أكم]: تپه يا سرزمين بلند، «وراء الأكمة ما ~~وراءها»: در اين باره چيزى مشكوك وجود دارد. # =الأكمة- ### || AUTO [كم]: «أكمة الخيل»: توبره ى علف اسبان كه بر سر آنها مىويزند. # =أكمد- # إكمادا [كمد] الهم فلانا: اندوه فلانى ms0271 را غمگين وقلبش را بيمار كرد،- العضو: ### || AUTO پارچه ى گرم كرده بر روى عضو دردناك نهاد. # =الأكمد- ### || AUTO [كمد]: «أكمد اللون»: تيره ودگرگون رنگ. # =أكمل- ### || AUTO إكمالا [كمل] الشي ء: آن چيز را كامل كرد، به پايان رسانيد. # =الأكمل- ### || AUTO الأتم: كامل تر، تمام تر؛ «بأكمله»: به تمام وكمال. # =أكمن- # إكمانا [كمن] الشي ء: آن چيز را پنهان كرد. # =الأكمه- ### || AUTO م- كمهاء، ج كمه [كمه]: نابينا، نوزاد نابينا، بى خرد، دگرگون ~~چهره،- نهار اكمه»: روز تيره رنگ كه آفتاب كم رنگ وغبار آلود باشد. # =أكن- ### || AUTO إكنانا [كن] الشي ء: آن چيز را پنهان كرد،- العلم وغيره فى ~~نفسه: علم وجز آن را در خود پنهان نگهداشت. # =أكنى- ### || AUTO إكناء [كني] زيدا أبا فلان: زيد را با كنيه ى ابو فلان ناميد. # =أكنش- ### || AUTO إكناشا [كنش]: او را در آن كار به شتاب واداشت. # =أكنع- ### || AUTO إكناعا [كنع]: فروتنى كرد ونرم شد يا خود را زبون ساخت وچيزى خواست. # =الأكنع- ### || AUTO م كنعاء، ج كنع [كنع]: بريده دست، شل دست،- من الأمور: كار ~~ناتمام. # =أكنف- ### || AUTO إكنافا [كنف] الرجل: آن مرد را يارى كرد. # =أكنه- ### || AUTO إكناها [كنه] الشي ء: حقيقت آن چيز را دريافت. # =اكهاب- ### || AUTO اكهيبابا [كهب] لونه: رنگ چهره او دگرگون شد. # =الأكهب- ### || AUTO [كهب]: تيره رنگ، «رجل اكهب اللون»: مردى به رنگ تيره. # =أكهم- # إكهاما [كهم] بصره: چشم او كم سو شد. ### || AUTO الأكورديون (مو): از ابزار موسيقى نوين است. # =الأكول- ### || AUTO [أكل]: پرخور، آنكه بسيار غذا خورد. # =الأكوم- ### || AUTO م كوماء، ج كوم [كوم]: بلند، شتر ستبر كوهان. # =الأكيد- # [أكد]: ثابت، «من الأكيد ان ... »: # به تحقيق كه ... محكم واستوار. # =الأكيد- ### || AUTO [وكد]: سخت، شديد، تاكيد. # =الأكيدنيا- ### || AUTO (ن): درخت گلى است از رسته ى (الورديات) داراى ميوه ايست ~~پرتقالى رنگ وخوشمزه به گونه ى خوشه اى. اين درخت در مناطق گرمسيرى وكرانه ~~هاى درياى مديترانه كشت مى شود. # =الأكيس- # م كيسى وكوسى، ج كيس [كيس]: ### || AUTO اسم تفضيل است بمعناى باهوشتر. اين واژه را در زبان متداول ~~(اكوس) گويند. # =الأكيل- # [أكل]: مترادف (الأكول) است. # =ال- ### || AUTO حرف تعريف است. اين حرف ms0272 گاهى عهدى است مانند «اشتريت عبدا ثم ~~بعت العبد» وگاهى جنسى است مانند «خلق الإنسان ضعيفا»، ونيز اسم موصول است ~~بمعناى (الذي) كه در اول اسم فاعل واسم مفعول مىيد مانند «الحامل ~~والمحمول». # =ألا- # يألو ألوا وألوا [ألو] في الامر: در آن كار كوتاهى كرد، «لم يأل جهدا فى ~~الأمر»: در آن كار كوتاهى نكرده است. # =ألا- # حرفى است كه با آن سخن آغاز شود ودلالت بر تحقق ما بعد خود نمايد مانند ~~«ألا انهم هم السفهاء»، ونيز حرف تنبيه است مانند «الا يا صاح قم»، وگاهى ~~حرف عرض وخواهش با نرمى است مانند «ألا تنزل بنا؟» وگاهى حرف تحضيض است كه ~~خواستن با عنف را ميرساند مانند «ألا تتوب وترتد عن غيك؟» PageV01P119 ### || AUTO =ألا- # حرف تحصيص است مانند «الا تكرم ابويك؟» # إلا- # حرف استثناست مانند «جاء القوم إلا زيدا»، وگاهى صفت بمعناى (غير) مىيد ~~مانند «لي رجال إلا رجالك: يعنى ( ... غير رجالك)، ونيز حرف حصر بعد از نفي ~~است مانند «ما ضرب إلا زيد»؛ «إلا أن»: ### || AUTO ولى، لكن؛ «وإلا»: در غير اين صورت. # =الألى- # مترادف (الذين) است. اين واژه بجاى جمع (اولى) براى (الذى) است كه از غير ~~لفظ خود آمده است؛ «العرب الألى»: # اعراب اوليه وقديمى. # =الألى- # [ألي]: نعمت، بركت، ج آلاء،- (ن): درختى است هميشه سبز وخرم ولى ميوه ى ~~آن تلخ است. ### || AUTO =الإلى- # ج آلاء [ألي]: نعمت، بركت. # =إلى- # حرف جر است واز معانى آن (1) پايان ونهايت زمانى ويا مكانى مانند «درس ~~الى المساء»، «سار الى البيت»؛ «الى غير ذلك»: امثال آن، همانند آن؛ «ما ~~اليه» آنچه كه شبيه آنست، (2) مترادف واژه ى (عند) است مانند «كلامه اشهى ~~الى من الرحيق» يعنى اشهى عندى ... ، (3) # مترادف (لام) است مانند «الأمر اليك»: ### || AUTO يعنى لك، (4) مترادف (مع) است مانند «ضم هذا الى ذلك»: يعنى مع ذلك. # =الألاء- ### || AUTO [ألي] (ن): درختى است هميشه سبز با ميوه ى تلخ. # =الألاءة- ### || AUTO [ألي] (ن): واحد درخت (الألاء) است. # =ألاح- ### || AUTO إلاحة [لوح] الشي ء: آن چيز آشكار ونمايان شد،- البرق: برق ms0273 ~~درخشيد،- النجم: ستاره درخشان شد،- بسيفه او ثوبه با شمشير يا جامه ى خود ~~پرتو افكند، شمشير كشيد،- فلانا: فلانى را نابود كرد،- منه: از او ترسيد ~~وبر حذر شد،- من القول: از آن سخن شرم كرد،- على الشي ء: بر آن چيز اعتماد كرد # ألاص- # إلاصة [لوص] ه على الشي ء: او را گرد آن چيز چرخانيد تا بر آن دست يافت. # =ألاص- ### || AUTO إلاصة [ليص] الشي ء: مترادف (لاص) است،- فلانا عن كذا: از آن ~~چيز فلانى را بدر برد وگمراه كرد. # =ألاط- ### || AUTO إلاطة [ليط] ه: آن را چسبانيد. # =ألاع- # إلاع- إلاعة [لوع] ته الشمس: آفتاب چهره ى او را دگرگون كرد،- الثدي: # پستان سياه وتيره شد. # =ألاع- ### || AUTO إلاعة [ليع]: خسته ودلتنگ شد. # =ألاق- ### || AUTO إلاقة [ليق] الدواة: در دوات ليقه نهاد، فلانا بنفسه: فلانى را ~~به خود نزديك كرد وبه او پيوست. # =ألاك- ### || AUTO إلاكة [لأك] ه الى فلان: از فلانى به او پيام آورد، «ألكنى الى ~~فلان»: از سوى من به او پيام رسان. اصل اين واژه (الأك) است. # =ألام- # إلامة [لوم] ه: او را سرزنش وملامت كرد،- الرجل: آن مرد كارى كرد كه ~~استحقاق سرزنش ونكوهش دارد. # =إلام- ### || AUTO تا كي، اين تعبير مترادف (الى متى) است. # =ألان- ### || AUTO إلانة [لين] الشي ء: آن چيز را نرم كرد. # =الألاي- # ج ألايات: گروهى از ارتش، لشكر- اين واژه تركى است- # ألأل- # الآلا [ليل] القوم: آن قوم به شب درآمدند. # =ألأم- ### || AUTO إلآما [لأم] الشى ء: آن چيز را درست كرد، اصلاح كرد. # =ألب- # - ألبا القوم: آن قوم را گرد هم آورد،- القوم: آن قوم گرد هم آمدند وجمع شدند. # =ألب- # تأليبا القوم: آن قوم را جمع كرد،- بينهم: ميان آن قوم فساد افكند،- عليه ~~القوم: آن قوم را بر عليه او برانگيخت. # =ألب- # إلبابا [لب] بالمكان: در آن جاى اقامت كرد،- على الأمر: عهده دار آن كار ~~شد،- له الشي ء: آن چيز را به او عرضه كرد،- الدابة: بند مهار بر گردن ستور ~~يا دوالى به قسمت پيش زين بست،- السرج: ### || AUTO براى قسمت پيش زين سينه بند يا دوالى ساخت. # =الإلب- ### || AUTO گروهى كه دشمن يك نفرند، «هم ms0274 علي إلب واحد»: آن گروه همگى دشمن ~~من ميباشند، فاصله ى ميان انگشت ابهام وانگشت سبابه در كف دست. # =ألبأ- ### || AUTO إلباء [لبأ] القوم: به آن قوم شير تازه خورانيد،- اللبأ: شير ~~را آماده كرد وجوشانيد،- ت الشاة: گوسفند شير فرو ريخت،- القوم: شير تازه ~~نزد آن قوم بسيار شد،- الفصيل: بچه ى شتر يا گوساله را نزديك سر پستان ~~مادرش بست تا شير بنوشد. # =ألبث- # إلباثا [ليث] فلانا في المكان: ### || AUTO فلانى را در آن مكان وادار به اقامت كرد. # =ألبد- ### || AUTO إلبادا [لبد] بالارض: به زمين چسبيد،- بالمكان: در آن مكان ~~اقامت كرد،- الشي ء بالشي ء: چيزى را به چيزى چسبانيد،- السرج: براى زين ~~نمد ساخت،- الفرس: بر پشت اسب نمد بست،- الرجل رأسه: آن مرد بهنگام داخل ~~شدن از درب سر خود را خم كرد،- الخرق: شكاف را دوخت. # =ألبس- ### || AUTO إلباسا [لبس] ه: او را پوشانيد وپنهان كرد،- ه الثوب: جامه را ~~بر او پوشانيد. # =الألبكة- # (ح): جانورى است نشخوار كننده كه در امريكاى جنوبى زندگى مى كند، پارچه ~~اى پشمى كه از موى (البكه) بافت مى شود. PageV01P120 ### || AUTO =ألبن- ### || AUTO إلبانا [لبن] ت الناقة: شير از پستان ماده شتر فرو ريخت،- ~~الرجل: آن مرد غذاى شير وسبوس وعسل ساخت،- القوم: شير آن قوم فراوان شد. # =ألت- ### || AUTO إلتاتا [لت] الطائر: پرنده سر خود را زير بالهايش فرو برد. # =التاث- ### || AUTO التياثا [لوث] بردائه: عبايش را بر خود پيچانيد،- بالدم: خود ~~را به خون آغشته كرد،- عليه الأمر: امر بر او مشتبه شد،- البعير: شتر چاق ~~ونيرومند شد،- فى العمل: در كار سستى بخرج داد،- فى كلامه: در سخن خود ~~نتوانست دليل بياورد وخاموش ماند،- فلانا عن كذا: او را از چيزى بازداشت. # =التاح- ### || AUTO التياحا [لوح]: تشنه شد. # =التاخ- # التياخا [لوخ] العجين: خمير نان جا افتاد # التاط- # التياطا [لوط] ه: آن پسر را به فرزندى خود خواند ولى فرزند او نبود،- حوضا: ### || AUTO حوض را براى خود گل اندود كرد تا آب آن خشك نشود. # =التاع- ### || AUTO التياعا [لوع] قلبه: دل او از اندوه يا عشق سوخت ودر آن سوز ~~وگداز پديد آمد. # =التام- # التياما [لوم]: نكوهش ms0275 را پذيرفت. # =التأم- ### || AUTO التياما [لأم] الفاسد: آن چيز خراب ونادرست، درست شد،- الشى ء: ~~آن چيز چسبيد وپيوست شد،- الجرح: زخم التيام وبهبود يافت،- القوم: آن قوم ~~گرد هم آمدند،- الشيئان: آن دو چيز به هم پيوستند،- الفريقان: آن دو گروه ~~با هم آشتى كردند وگرد هم آمدند. # =الالتباس- ### || AUTO [لبس]: شبهه واشكال، «احاط به الالتباس»: در شك وشبهه افتاد. # =التبأ- ### || AUTO التباء [لبأ] اللبأ: شير تازه نوشيد،- الشاة: از گوسفند اولين ~~شير تازه دوشيد،- الجدي الشاة: بزغاله اولين شير تازه ى گوسفند را خورد. # =التبد- ### || AUTO التبادا [لبد] الورق ونحوه: برگها ومانند آن بر روى هم ~~چسبيدند،- ت الشجرة: برگهاى درخت فراوان شدند. # =التبس- ### || AUTO التباسا [لبس] بعمل كذا: با آن كار در آميخت،- علي الأمر: آن ~~كار بر من پيچيده ومشكل شد،- ت به الخيل: اسبان به او رسيدند. # =التبط- ### || AUTO التباطا [لبط] البعير: شتر در حاليكه ميجهيد دويد،- الرجل: بر ~~زمين نشست وخوش گذرانيد، نگران وسرگردان شد،- فى الأمر: در آن كار كوشيد ~~وچاره جوئى كرد. # =التبك- ### || AUTO التباكا [لبك] الأمر: آن كار در هم آميخته شد. # =التبن- ### || AUTO التبانا [لبن]: كودك شير خورد. # =التثم- ### || AUTO التثاما [لثم] الرجل: دستار بر روى بينى يا دهان خود بست. # =التج- ### || AUTO التجاجا [لج] البحر: دريا طوفانى شد،- ت الأرض بالسراب: سراب ~~در زمين بگونه ى گودترين جاى آن در آمد،- الأمر او الموج: آن كار يا موج ~~دريا بزرگ ودر هم آميخته شد،- الظلام: تاريكى در هم آميخته شد،- ت الأصوات: ~~آوازها در هم آميخته شدند. # =التجأ- ### || AUTO التجاء [لجأ] الى الحصن أو غيره: به پناهگاه يا جز آن پناه برد. # =التجم- ### || AUTO التجاما [لجم] ت الدابة: اين واژه مطاوع (الجم) است. # =التحى- ### || AUTO التحاء [لحي]: ريش او درآمد، ريش خود را دراز كرد،- الشجرة: ~~پوست درخت را كند،- العود: پوست چوب را كند. # =التحب- ### || AUTO التحابا [لحب] الطريق: راهرا پيمود. # =التحج- ### || AUTO التحاجا [لحج] اليه: به او مايل شد،- فلانا اليه: فلانى را به ~~او متمايل كرد وپناه داد. # =التحد- ### || AUTO التحادا [لحد] عن الدين: از دين برگشت وملحد شد،- الى كذا: ~~بسوى چيزى تمايل كرد،- الى فلان: به فلانى پناهنده شد. # =التحس- ### || AUTO التحاسا ms0276 [لحس] منه حقه: حق خود را از او گرفت. # =التحص- ### || AUTO التحاصا [لحص] ت الابرة: سوراخ سوزن گرفته شد،- ت عينه: چشم او ~~بسته شد. # =التحف- ### || AUTO التحافا [لحف]: براى خود لحافى تهيه كرد،- باللحاف وغيره: لحاف ~~وجز آن را روى خود كشيد. # =التحق- ### || AUTO التحاقا [لحق] به: به او رسيد وپيوست، به آن چسبيد،- بمعهد: به ~~كانونى درآمد وعضو آن شد. # =التحم- ### || AUTO التحاما [لحم] الشي ء: آن چيز بهم چسبيد ولحيم شد،- ت الحرب ~~بينهم: جنگ ميان آنها در گرفت،- الجيشان: دو لشكر با هم جنگيدند،- الجرح ~~للبرء: زخم بهم پيوست وخوب شد. # =التخ- ### || AUTO التخاخا [لخ] الامر: آن امر در هم وآميخته بهم شد. # =التذ- ### || AUTO التذاذا [لذ] الشى ء وبه: آن چيز را لذيذ (خوشمزه) يافت. # =التذع- ### || AUTO التذاعا [لذع]: از سوزش درد ناليد. # =التز- ### || AUTO التزازا [لز] به: به آن چسبيد. # =الالتزام- ### || AUTO [لزم]: مص، تعهد به انجام كارى مانند ايجاد راه يا خانه سازى ~~در برابر مبلغى معين از پول. # =الالتزامات- ### || AUTO وظايف وتعهدات، «قام بالتزاماته»: به وظايف خود عمل كرد. # =التزق- ### || AUTO التزاقا [لزق] به: به آن چسبيد. # =التزم- ### || AUTO التزاما [لزم] ه: مترادف (لازم) است،- فلانا: فلانى را در آغوش ~~خود گرفت،- العمل او المال: آن كار يا مال را بر خود لازم كرد،- مشروعا: ~~اجراى پروژه اى را در برابر دريافت مبلغى پول تعهد كرد،- القرية او العشر ~~او غيرهما: در برابر بهره بردارى از قطعه زمينى در روستا وجز آن تعهد كرد ~~مبلغى به دولت بپردازد. # =التص- ### || AUTO التصاصا [لص] الشي ء به: آن چيز به آن چسبيد وپيوست شد. # =التصب- # التصابا [لصب] الشي ء: آن چيز تنگ شد. PageV01P121 ### || AUTO =التصق- ### || AUTO التصاقا [لصق] بالشي ء: به آن چيز چسبيد وپيوست شد. # =التط- # التطاطا [لط]: پنهان شد،- الشي ء: ### || AUTO آن چيز را پنهان كرد،- بالمسك: با مشك خود را عطر آگين كرد. # =التطع- ### || AUTO التطاعا [لطع]: آنچه را كه در ظرف يا در حوض بود نوشيد،- الشي ~~ء: آن چيز را ليسيد. # =التطم- ### || AUTO التطاما [لطم] القوم: آن قوم بر يكديگر سيلى زدند،- ت الأمواج: ~~موجها بر يكديگر برخورد كردند. # =التظى- ### || AUTO ms0277 التظاء [لظي] ت النار: آتش برافروخته شد،- فلان: فلانى خشمناك ~~وبرانگيخته شد. # =التعج- ### || AUTO التعاجا [لعج]: از اندوهى كه بر او وارد شد سرگردان وبرانگيخته گرديد. # =التعق- ### || AUTO التعاقا [لعق] لونه: رنگ او دگرگون شد. # =التعن- ### || AUTO التعانا [لعن]: خود را نفرين كرد،- القوم: آن قوم يكديگر را ~~نفرين كردند. # =التغم- ### || AUTO التغاما [لغم] الذهب: طلا با جيوه آميخته شد. # =التف- ### || AUTO التفافا [لف] في ثوبه: خود را در جامه اش پيچيد،- عليه القوم: ~~آن قوم بر او گرد آمدند،- الشي ء: آن چيز جمع وانبوه شد،- النبات: گياهان ~~در هم پيچيده شدند،- له على حنق: در حاليكه سينه ى پر كينه داشت بر او پيچيد. # =التفت- ### || AUTO التفاتا [لفت] اليه: به سوى او توجه كرد،- بوجهه يمنة او يسرة: ~~چهره خود را به راست وچپ گردانيد. # =التفع- # التفاعا [لفع] الرجل بالثوب والشجر بالورق: آن مرد خود را در جامه پيچيد ~~يا آن درخت در برگهايش پوشيده شد،- ت الأرض: گياه وسبزه ى آن زمين روئيد ~~وبلند شد. # =التفع- ### || AUTO [لفع] لونه: رنگ چهره ى او دگرگون شد. # =التفم- ### || AUTO التفاما [لفم] ت المرءة: آن زن بر چهره ى خود بينى بند بست. # =التقى- ### || AUTO التقاء [لقي] الشي ء: آن چيز را ديد،- القوم: آن قوم با هم ~~ديدار كردند،- بفلان: با فلانى روبرو شد، برخورد كرد. # =التقط- # التقاطا [لقط] الشي ء: آن چيز را ناخودآگاه پيدا كرد، آن چيز را از روى ~~زمين برداشت، از اينجا وآنجا چيز را جمع آورى كرد،- اللقاط: خوشه هاى درو ~~نشده را از روى زمين جمع كرد،- صورة: ### || AUTO تصويرى شمسى گرفت،- اذاعة او رسالة لا سلكية: بوسيله ى بى سيم ~~پيام گرفت. # =التقم- ### || AUTO التقاما [لقم] الطعام: غذا را بلعيد. # =التك- # التكاكا [لك] العسكر: لشكريان بهم پيوستند ودر هم آميختند،- فى كلامه: ### || AUTO سخن را به خطا گفت،- فى حجته: در آوردن دليل وبرهان درنگ كرد. # =التكم- ### || AUTO التكاما [لكم]: مترادف (التطم) است. # =التم- ### || AUTO التماما [لم] فلانا: از فلانى ديدار كرد،- بالقوم: نزد آن قوم ~~آمد وبر آنها وارد شد؛ «التم الناس»: مردم اجتماع كردند اين تعبير در زبان ~~متداول رايج است. ms0278 # =التمح- # التماحا [لمح] ه: او را با نگاهى كوتاه نگريست. # =التمح- ### || AUTO [لمح] بصره: بينائى او از دست رفت. # =التمس- # التماسا [لمس] الشي ء من فلان: ### || AUTO آن چيز را فلانى خواست. # =التمظ- ### || AUTO التماظا [لمظ] بشفتيه: دو لب خود را بر روى هم نهاد وصدايى از ~~آن شنيده شد،- الطعام: غذا را خورد،- بحقه: حق او را برد،- الشي ء: آن چيز ~~را با شتاب بدهان انداخت،- بالشي ء: بر آن چيز پيچيد. # =التمع- # التماعا [لمع] البرق وغيره: برق وجز آن درخشيد،- الشي ء: آن چيز را ~~دزديد،- القوم: آن قوم را با خود برد،- لونه: # رنگ از چهره اش پريد ودگرگون شد. # =التمع- ### || AUTO [لمع] لونه: مترادف (التمع) است. # =التهى- ### || AUTO التهاء [لهو] الرجل بالشي ء: آن مرد با آن چيز سرگرم شد،- عنه ~~بغيره: از او روى گردان شد وبه ديگرى روى آورد. # =الالتهاب- ### || AUTO [لهب]: مص،- (طب): سرخى وتورم عضوى از بدن همراه با درد وتب، ~~التهاب. # =التهب- ### || AUTO التهابا [لهب] ت النار: آتش شعله ور شد،- عليه: بر او خشم كرد ~~وآتشى شد، «فلان يلتهب جوعا»: فلانى از گرسنگى مى سوزد ومى نالد. # =التهث- ### || AUTO التهاثا [لهث] الكلب: بمعناى (لهث) است، سگ از تشنگى وگرما ~~زبانش را بيرون آورد وتكان داد. # =التهف- ### || AUTO التهافا [لهف] فلان: از اندوهى كه بر فلانى وارد شده به سوز ~~وگداز افتاد،- ت النار: آتش برافروخته شد. # =التهم- # التهاما [لهم] الشي ء: آن چيز را يكباره بلعيد. # =التهم- ### || AUTO [لهم] لونه: رنگ چهره او گرفته ودگرگون شد. # =التوى- # التواء [لوو] القدح أو الرمل: تير قمار يا توده ريگ كج شد،- الشي ء: آن ~~چيز پيچيده شد،- لوية: غذائى تهيه نمود وآنرا پنهان كرد،- عليه الأمر: آن ~~امر بر او دشوار وسخت شد. # =التوى- ### || AUTO التواء [لوي] الحبل: ريسمان تابيده وتا شد،- الأمر: آن كار ~~دشوار شد،- عن الأمر: از آن كار روى گردان شد. # =ألث- ### || AUTO إلثاثا [لث]: بمعناى (لث) است، اقامت گزيد. # =الألثغ- ### || AUTO م لثغاء، ج لثغ [لثغ]: آنكه در زبانش شكستگى باشد. # =ألج- # إلجاجا [لج] القوم: آن قوم بر عميق ترين جاى دريا سوار بر كشتى شدند. PageV01P122 ### || AUTO =ألجأ- ### || AUTO إلجاء [لجأ] ms0279 ه: او را به زور پناهداد، از آن نگهدارى كرد،- ~~امره الى الله: در كار خود بر خداوند توكل كرد. # =ألجم- # إلجاما [لجم] الدابة: ستور را لگام بست،- الناقة: ماده شتر را با لگام ~~نشان كرد،- القدر: در دسته ى ديگ چوب فرو برد وآنرا برداشت،- ه عن حاجته: ~~او را از نيازى كه داشت بازداشت،- الماء فلانا: ### || AUTO آب تا دهان فلانى رسيد. # =ألح- ### || AUTO إلحاحا [لح] في السؤال: پياپى درخواست چيزى كرد واصرار ورزيد،- ~~الجمل: شتر از رفتن باز ايستاد وبه عقب برگشت،- ت المطي: ستور خسته شد ~~وآهسته راه رفت،- السحاب بالمطر: ابر پيوسته باريد،- القتب على ظهر الدابة: ~~پالان پشت ستور را زخم كرد. # =ألحى- ### || AUTO إلحاء [لحي]: كارى كرد كه مورد نكوهش قرار گيرد،- العود: زمان ~~بركندن پوست چوب رسيد. # =الألحى- # [لحي]: آنكه داراى ريش بلند ويا انبوه است # الإلحاد- ### || AUTO [لحد]: مص، كفر، بى دينى. # =الألحاق- ### || AUTO [لحق]: زمينهائى از دره كه پر آب وقابل كشت است ودر آن بذر پاشند. # =ألحج- ### || AUTO إلحاجا [لحج] ه اليه: مترادف (ألجأ) است. # =الألحج- ### || AUTO [لحج] من اللحي: چانه ى كج ومعوج. # =ألحد- # إلحادا [لحد] الميت واللحد وللميت: ### || AUTO بمعناى (لحد) است،- الرجل: در وجود خدا شك كرد وملحد شد،- عن ~~الدين: از دين برگشت وبه بدگويى از آن پرداخت،- فى الحرم: هتك حرمت حرم ~~كرد،- به: بر او سخنان زشت وناروا گفت،- السهم الهدف: تير به يكى از دو طرف ~~نشانه خورد. # =ألحس- ### || AUTO إلحاسا [لحس] ت الأرض: زمين نخستين گياه را برآورد،- الماشية: ~~مواشي را با بدترين وضعى چرانيد. # =ألحف- ### || AUTO إلحافا [لحف] السائل: درخواست كننده اصرار ورزيد،- شاربه: سبيل ~~خود را بسيار تراشيد،- الظفر: ناخن را از بيخ كند،- به: به او زيان ~~رسانيد،- الرجل: در دامنه ى كوه راه رفت، دامن خود را از روى تكبر بر زمين ~~كشيد،- الرجل: براى آن مرد لحاف خريد،- ه الثوب: جامه را بر او پوشانيد، ~~آنرا برايش لحاف گردانيد،- ضيفه: در سرماى سخت زمستان تشك ولحاف خود را به ~~ميهمان ايثار كرد. # =ألحق- ### || AUTO إلحاقا [لحق] ه: خود را به او رسانيد،- ه بفلان: او را وادار ~~كرد كه به وى برسد،- به ms0280 اضرارا او خسائر: به او ضرر وزيان رسانيد. # =ألحم- # إلحاما [لحم] الشي ء: آن چيز را پيوند داد،- الشي ء بالشي ء: آن چيز را ~~به چيز ديگرى چسبانيد،-: جامه را بافت،- الشعر: شعر سرود،- الرجل: در خانه ~~ى آن مرد گوشت بسيار شد،- القوم: به آن قوم گوشت خورانيد،- الزرع: كشت دانه ~~دار شد،- الرجل: آن مرد را اندوهگين كرد،- ه عرض فلان: به او مجال داد تا ~~فلان را ناسزا گويد،- بين القوم شرا: ميان آن قوم شر بپا كرد،- ه القتال: ~~ناگزير از جنگ شد،- فلانا الأرض: فلاني را بر زمين انداخت،- ه بصره: به او ~~نظر تيزبين انداخت،- بالمكان: در آن مكان ساكن شد،- ت الدابة: ستور در جاى ~~خود ايستاد وتكان نخورد. # =ألحم- ### || AUTO [لحم] الرجل: آن مرد بدرود زندگى گفت. # =ألحن- ### || AUTO إلحانا [لحن] في كلامه: در سخن خود خطا رفت،- فلانا القول: سخن ~~را به فلانى فهمانيد. # =الألحن- ### || AUTO [لحن]: بهترين خواننده يا آواز خوان، فهميده ترين شخص. # =إلخ- ### || AUTO اين واژه مختصر عبارت (إلى آخره) است. # =الألخص- ### || AUTO م لخصاء، ج لخص [لخص]: آنكه دور چشمانش ورم داشته باشد، آنكه ~~پلك بالاى چشم او گوشتالود باشد، آشكارتر وكوتاه تر. # =الألخن- ### || AUTO م لخناء، ج لخن [لخن]: گنده بغل، آنكه بوى گند از زير بغلش برايد. # =ألد- ### || AUTO إلدادا [لد] الرجل: با آن مرد دشمنى وستيز سخت كرد، با او ~~مجادله كرد وبر او چيره شد. # =الألد- ### || AUTO م لداء، ج لداء ولد [لد]: دشمن سرسخت. # =ألدغ- ### || AUTO إلداغا [لدغ] العقرب فلانا: عقرب بر او افكند تا ويرا بگزد. # =الألذ- ### || AUTO [لذ]: لذيذترين، خوشمزه ترين. # =ألز- ### || AUTO إلزازا [لز] الشي ء: آن چيز را پيچيد وچسبانيد. # =ألزق- ### || AUTO إلزاقا [لزق] ه به: آن چيز را به ديگرى چسبانيد. # =ألزم- # إلزاما [لزم] الشي ء: آن چيز را استوار كرد وادامه داد،- ه المال والعمل ~~او بالمال والعمل: آن مال يا كار را بر او فرض ولازم گردانيد. # =ألحج- ### || AUTO إلحاجا [لحج] ه اليه: مترادف (ألجأ) است. # =ألس- # إلساسا [لس] المكان: اولين گياه آن زمين روئيد وبرآمد # ألسع- ### || AUTO إلساعا [لسع] فلانا عقربا: عقربى به سوى او ms0281 روانه كرد تا وى را ~~بگزد،- بين القوم: ميان آن قوم فتنه انداخت. # =ألسن- ### || AUTO إلسانا [لسن] فلانا قولا أو رسالة: براى فلانى پيام يا نامه اى ~~فرستاده وابلاغ كرد. # =الألسن- ### || AUTO م لسناء، ج لسن [لسن]: مرد فصيح وبليغ. # =الألص- ### || AUTO [لص]: آنكه دو شانه اش بهم نزديك باشند، آنكه دندانهايش بهم ~~نزديك باشند. # =ألصق- # إلصاقا [لصق] الشي ء بالشي ء: آن چيز را به چيزى چسبانيد، «الصق به ~~تهمة»: به او تهمت زد،- بعرقوب البعير: زير زانوى شتر را PageV01P123 ### || AUTO زد وبريد. # =ألط- ### || AUTO إلطاطا [لط] عليه الأمر: امر را بر او پوشانيد،- بالحجاب: حجاب ~~وپرده انداخت،- الغريم: بدهكار حق را رد كرد ونپرداخت. # =الألط- ### || AUTO [لط]: آنكه دندانهايش ريخته يا خورده شده وريشه هاى آن ~~باقيمانده است. # =الألطاف- ### || AUTO [لطف]: جمع (اللطف) است، «هؤلاء الطاف فلان»: اينها ياران ~~وخانواده ى فلان مى باشند. # =الألطع- ### || AUTO [لطع]: آنكه دندانهايش ريخته وريشه هاى آن باقيمانده است. # =ألطف- ### || AUTO إلطافا [لطف] السؤال: پرسش خود را با خوشروئى بيان كرد،- ه ~~بكذا: چيزى را به او تحفه داد وارمغان كرد،- الشي ء بجنبه: آن چيز را در ~~اختيار خود گرفت وبا خود همراه داشت. # =ألعى- ### || AUTO إلعاء [لعو] ت الأرض: زمين گياه نرم وتازه رويانيد. # =ألعب- ### || AUTO إلعابا [لعب]: مترادف (لعب) است،- ه: او را وادار به بازى كرد ~~يا اسباب بازى آورد تا با آن بازى كند،- الصبي: از دهان كودك لعاب بيرون آمد. # =الألعبان- ### || AUTO [لعب]: مرد بسيار بازيگر، آنكه بسيار شوخى ومزاح كند. # =ألعج- ### || AUTO إلعاجا [لعج] النار في الحطب: در هيزم آتش افروخت. # =الألعس- ### || AUTO م لعساء، ج لعس [لعس]: آنكه رنگ لبش به سياهى زيبا زند،- من ~~النبات: گياه بسيار انبوه ودر هم پيچيده. # =ألعق- # إلعاقا [لعق] فلانا العسل: فلانى را وادار به ليسيدن عسل كرد،- النساج الثوب: ### || AUTO بافنده بافت جامه را نازك گرفت. # =الألعوبة- ### || AUTO ج ألاعيب [لعب]: بازى، بازيچه. # =ألغى- ### || AUTO إلغاء [لغو] الشي ء: آن چيز را ملغى كرد،- فلانا: فلانى را ~~نوميد كرد. # =الألغاز- ### || AUTO [لغز]: راههاى پر پيچ وپست وبلند كه براى پيمودن سخت باشد. # =ألغب- ### || AUTO إلغابا [لغب] السير ms0282 فلانا: راه فلانى را بسيار خسته كرد،- ~~فلانا: فلانى را خسته وفرسوده كرد. # =ألغز- ### || AUTO إلغازا [لغز] الكلام وفي الكلام: سخن خود را با لغز ومعما گفت ~~وآشكار نكرد،- اليربوع جحره: كلاكموش سوراخ لانه ى خود را پيچ در پيچ كند ~~تا چيزى به داخل آن راه نيابد. # =ألغط- ### || AUTO إلغاطا [لغط] القوم: آن قوم صدا وهمهمه كردند. # =ألغم- ### || AUTO إلغاما [لغم] الذهب وما شابهه من كل جوهر مذاب: طلا يا مانند ~~آن از ساير فلزات ذوب شده در جيوه آميخته شد. # =ألف- # - ألفا ه: تعداد يكهزار چيزى به او داد. # =ألف- # - ألفا ه: با او معاشرت ودوستى كرد،- المكان: به آن مكان عادت كرد ومأنوس شد. # =ألف- ### || AUTO تأليفا الشي ء: قسمتهاى چيزى را بهم پيوست،- الألف: شماره ى ~~چيزى را به يك هزار رسانيد،- الكتاب: كتاب را گردآورى وتأليف كرد،- ~~الحكومة: دولت را تشكيل داد،- بينهم: ميان آنها دوستى ومحبت برقرار كرد. # =ألف- # إلفافا [لف] الطائر رأسه: پرنده سر خود را زير بالهايش گرفت،- الرجل ~~رأسه: آن مرد سر خود را زير جبه يا لباده خود گرفت. # =الألف- # مص:،- ج ألوف وآلاف (ع ح): # عدد يكهزار است وچنين نوشته مى شود: # (1000)؛ «ألوف مؤلفة»: هزاران هزار، تعداد بى شمار. # الالف: دوست، همدم، دوستى. # الألف: # حرف اول از حروف الفبائى، واحد هر چيزى، «كتاب الألف باء»: كتابى كه با ~~آن حروف الفبائى را آموزند، «الألف والياء»: اول وآخر هر چيزى؛ «هذا الأمر ~~هو الألف والياء»: اين كار شامل همه ى چيزهاست. # =الألف- ### || AUTO م لفاء، ج لف [لف]: آنكه ابروانش بهم پيوسته باشند، آنكه ~~رانهايش فربه باشند، آنكه زبانش سنگين ودر آن لكنت باشد، كند وآهسته كار ~~وناتوان، رگى است در بازو، جاى درهم پيچيده وپر از جمعيت. # =ألفى- ### || AUTO إلفاء [لفو] ه: او را يافت، پيدا كرد. # =الألفة- ### || AUTO دوستى وهمدمى وهمنشينى، اتحاد وبهم پيوستن. # =الألفي- ### || AUTO منسوب به (الألف) است مانند «العدد الألفى». # =الألفية- ### || AUTO نام كتابى است كه در آن قواعد زبان عربى بگونه ى نظم درآمده است. # =ألق- ### || AUTO - ألقا البرق: برق درخشيد. # =ألقى- # إلقاء [لقي] الشي ء الى الارض: ms0283 آن چيز را بر روى زمين افكند،- اليه القول ~~وبالقول: # سخن را به او ابلاغ كرد،- اليه السمع: به سخن او گوش داد،- عليه القول: ~~سخن را بر او ديكته كرد يا ابلاغ كرد،- فيه الشي ء: ### || AUTO آن چيز را در آن قرار داد،- عنه الشى ء: آن چيز را از او ~~بركند،- بيانا عن كذا: از چيزى سخن گفت،- محاصرة: كنفرانس داد،- بنفسه في: ~~خود را به چيزى انداخت،- القنابل على: بمبها را بر ... فرو ريخت،- القبض ~~على فلان: فلانى را دستگير كرد،- الرعب فى قلبه: ترس در دل او انداخت،- على ~~عاتقه شيئا: او را مسئول كارى كرد،- المسؤلية عليه: مسئوليت را بعهده او ~~قرار داد. # =الألقاط- ### || AUTO [لقط]: مردم فرومايه وپست، افراد پراكنده از او باش. # =القح- ### || AUTO إلقاحا [لقح] النخلة: نخل خرما را گرد افشانى كرد. # =ألقم- # إلقاما [لقم] ه الطعام: از او خواست تا غذا را لقمه لقمه خورد، «القمه ~~الحجر»: ### || AUTO بهنگام ستيز او را خاموش كرد. # =ألقن- ### || AUTO إلقانا [لقن] الكلام: كلام وسخن را با شتاب حفظ نمود. # =الألقية- # ج ألاقي [لقي]: معما، سخن پوشيده كه نياز به حل آن باشد. PageV01P124 ### || AUTO =الإلكترون- ### || AUTO أو الكهيرب (ف): الكترون، عنصرى است بسيار ريز كه داراى برق ~~منفى است. اين واژه يونانى است. # =الإلكتروني- ### || AUTO منسوب به (الإلكترون) است، «العقل الإلكتروني»: دستگاه ~~كامپيوترى حساب است كه با سرعت بسيار چيزى را حساب مى كند. # =الألكع- ### || AUTO م لكعاء، ج لكع [لكع]: مرد پست وكينه توز. # =الألكن- ### || AUTO م لكناء، ج لكن [لكن]: آنكه در زبانش لكنت باشد وبه زحمت سخن گويد. # =ألم- # - ألما: دردمند شد. # =ألم- # تأليما [ألم] ه: او را دردمند كرد. # =ألم- ### || AUTO إلماما [لم] به مرض: بيمار شد،- بالمعنى: معناى چيزى را ~~شناخت،- بالأمر: در آن كار تدبير وچاره جوئى نكرد،- بالطعام: در خوردن غذا ~~زياده روى نكرد،- بالذنب: گناه كرد،- فلانا: فلانى را به گناهان كوچك وادار ~~كرد،- بالقوم وعلى القوم: بر آن قوم درآمد وزمان كوتاهى نزد آنان ماند،- ~~الشي ء: آن چيز نزديك شد،- الغلام: آن نوجوان به سن بلوغ ورشد رسيد،- ت ~~النخلة: نخل خرما رطب برآورد. # =الألم- # ج آلام: درد سخت. ms0284 # =الألم- ### || AUTO دردمند. # =ألمى- ### || AUTO إلماء [لمي] اللص بكذا: دزد چيزى را پنهانى دزديد وبا خود برد. # =الألمى- # م لمياء، ج لمي [لمي]: آنكه لبهايش به رنگ تيره يا سياه باشد، «رمح المى»: # نيزه ى بسيار تيره وسخت، «ظل المى»: ### || AUTO سايه ى بسيار سياه؛ «شجر المى»: درخت پر شاخه وبرگ وسايه دار. # =الألماس- # (ك): الماس، برليان- اين واژه يوناني است- # ألمأ- # إلماء [لمأ] اللص على الشي ء وبالشي ء: ### || AUTO دزد آن چيز را پنهانى با خود برد. # =ألمح- ### || AUTO إلماحا [لمح] الى فلان: فلانى را زير چشمى نگاه كرد،- الشي ء: ~~آن چيز را با نگاهى كوتاه نگريست، آن چيز را درخشان كرد،- الرجل: آن مرد را ~~بگونه اى نشان داد كه ديگران به او نگاه كنند. # =ألمس- ### || AUTO إلماسا [لمس] فلانا: او را به آنچه كه ميخواست يارى كرد. # =ألمظ- ### || AUTO إلماظا [لمظ] ه: آب بر لبان او رسانيد، او را طعنه ى سستى زد،- ~~البعير بذنبه: شتر دم خود را ميان دو پايش گرفت،- ه على فلان: او را بر ~~فلانى خشمناك كرد،- الرجل القوس: زه كمان را بست،- الفرس: لب زيرين آن اسب ~~سفيد شد. # =الألمظ- ### || AUTO [لمظ] من الخيل: اسبى كه لب زيرين آن سفيد باشد. # =ألمع- ### || AUTO إلماعا [لمع] الفرس ونحوها: پستان اسب ومانند آن بعلت آبستنى ~~نمايان ونوك آن سياه شد،- ت الشاة بذنبها: گوسفند براى نشان دادن آبستنى ~~خود دنبه ى خود را بالا برد،- ت الأنثى: بچه در شكم مادر تكان خورد،- الى ~~فلان بثوبه: با جامه خود به فلانى اشاره كرد،- الطائر بجناحيه: پرنده ~~بالهاى خود را تكان داد وبه هم زد،- ت البلاد: در كشور گياه وعلف بسيار ~~روئيده شد،- فلان بالشي ء وعليه: فلاني آن چيز را دزديد وبا خود برد. # =الألمع- ### || AUTO [لمع]: هشيار وبيدار. # =الألمعي- ### || AUTO [لمع]: مترادف (الألمع) است. # =الألمعية- ### || AUTO [لمع]: هشيارى وتيزهوشى. # =الألنجج- ### || AUTO عود خوشبو. # =الألنجوج- ### || AUTO مترادف (الألنجج) است. # =أله- # - ألوهة وإلاهة وألوهية: بندگى وعبادت كرد. # =أله- ### || AUTO تأليها ه: او را خداى خود خواند، او را بمقام خدائى رسانيد، او ~~را عبادت كرد، او را بنده ى خود گرفت. # =الإله- ### || AUTO ms0285 ج آلهة: معبود مطلق، مورد پرستش. # =الله- ### || AUTO [أله]: اسم ذات واجب الوجود است؛ «اللهم»: خدايا در اينجا ميم ~~مشدد عوض از حرف نداى محذوف است زيرا گفته نميشود «يا اللهم»، «اللهم إلا»: ~~اگر نه؛ «اللهم اذا»: مترادف (إلا اذا) وبمعناى مگر اينكه است. # =ألهى- ### || AUTO إلهاء [لهو] ه اللعب عن كذا: بازى او را سرگرم كرد واز چيزى ~~بازداشت،- فلان الشي ء: آن چيز را از ناتوانى رها كرد،- الرحى وفي الرحى ~~وللرحى: گندم در دهانه ى آسيا افكند،- الرجل: آن مرد بسيار بخشيد وعطا كرد. # =الهاج- ### || AUTO الهيجاجا [لهج] الشي ء: آن چيز در هم آميخته شد،- ت عينه: ~~چشمان او خواب آلوده شد،- اللبن: شير نيم بسته شد. # =الإلهام- ### || AUTO [لهم]: مص، الهام، آنچه كه خداوند متعال بر دل بندگانش مىندازد ~~كه كارى را انجام دهد يا ندهد. # =الألهانية- ### || AUTO [أله]: صفت ذاتى خداوند كه بنده را به حق پيوند مى دهد. # =ألهب- ### || AUTO إلهابا [لهب] النار: آتش را بر افروخت تا شعله ور شد،- الفرس: ~~اسب با شتاب در دويدن كوشيد وگرد وخاك برانگيخت،- البرق: برق پياپى وبدون ~~فاصله درخشيد،- فى الكلام: سخن را با شتاب وقاطعانه گفت. # =ألهج- # إلهاجا [لهج] فلانا بالشي ء: فلانى را به آن چيز حريص ومشتاق كرد،- ~~الفصيل: # در دهان بچه ى شتر چوبهائى نهاد وآنرا بست تا نتواند شير خورد،- الرجل: ~~شتر بچگان آن مرد به مكيدن شير از پستان مادرشان حريص وآزمند شدند،- الشي ء: ### || AUTO به آن چيز علاقمند وشيفته شد. # =ألهد- ### || AUTO إلهادا [لهد] ه: بر او ستم كرد،- الى الأرض: گرانبار وبسوى ~~زمين خميده شد،- به: او را سرزنش كرد وكوچك شمرد،- بفلان: يكى از آن دو مرد ~~را گرفت وديگرى را رها كرد تا او را بكشد. # =ألهف- ### || AUTO إلهافا [لهف]: حريص وآزمند شد. # =ألهم- # إلهاما [لهم] الله فلانا خيرا: خداوند در قلب او نيكى افكند واو را موفق PageV01P125 ### || AUTO گردانيد،- ه الشي ء: آن چيز را به وى ابلاغ كرد. # =أللهم- ### || AUTO به واژه ى (الله) رجوع شود. # =ألهن- ### || AUTO إلهانا [لهن] ه: بهنگام بازگشت او از مسافرت چيزى به وى ms0286 ارمغان نمود. # =الألهوب- ### || AUTO [لهب]: اسم است از (الهب الفرس) بمعناى كوشش اسب در دويدن ~~بگونه اى كه گرد وخاك برانگيزد واز سم آن آتش برآيد است. # =الألهوة- ### || AUTO [لهو]: بازيچه يا اسباب بازى كه با آن سرگرم شوند. # =الإلهيات- ### || AUTO دانشى است كه از خداوند متعال وآنچه به وى تعلق دارد بحث كند. # =الألهية- # [لهو]: مترادف (الألهوة) است. # =الإلهية- ### || AUTO وجود يا صفات والاى خداوند است. # =الألوف- ### || AUTO ### || AUTO ج ألف: آنكه پر محبت وبسيار همدم باشد؛ «صديق ~~الوف»: دوست صميمى وبا محبت بسيار. # =الألوقة- ### || AUTO [لوق]: كره. # =الألومينيوم- ### || AUTO (ك): آلمينيوم، فلزى است ساده وسفيد رنگ وسبك كه جريان برق ~~وحرارت را به سرعت به خود مى گيرد واز آن در ساختن لوازم خانه وآشپزخانه ~~استفاده مى شود. # =الألوهة- ### || AUTO [أله]: وجود يا صفت والاى خداوند بى همتاست. # =الألوهية- ### || AUTO [أله]: وجود يا صفت والاى خداوند بى همتاست. # =ألوى- ### || AUTO ### || AUTO إلواء [لوو] بحق فلان: حق فلانى را انكار كرد،- ~~بكلامه: سخن خود را بر خلاف واقع گفت،- بيده او بثوبه: با دست يا جامه خود ~~اشاره كرد،- فلان اللواء: پرچم را برافراشت ونصب كرد،- الأمير له لواء: ~~امير يا حاكم او را پرچمدار كرد،- به: او را با خود برد،- بهم الدهر: ~~روزگار آنانرا نابود كرد،- بما فى الإناء: آنچه كه در ظرف بود براى خود ~~برگزيد،- البقل: سبزى وگياه خوردنى پژمرده شد،- النبت: گياه خشك شد،- ~~الرجل: مزرعه ى آن مرد خشك شد غذاى شخص ديگرى را خورد، بسيار آرزو وخواهش ~~كرد،- القوم: آن قوم به ريگزار پر پيچ وخم رسيدند. # =ألوى- ### || AUTO إلواء [لوي] برأسه: سر خود را كج كرد،- ت الناقة بذنبها: ماده ~~شتر دم خود را تكان داد. # =الألوى- ### || AUTO [لوو]: شاخ كج، دمى كه همواره خميده باشد، ج لي (با ضمه است ~~ولى از نظر قياس به مناسبت وجود ياء بايد با كسره «لي» باشد) مرد رزمنده كه ~~بر دشمن خود مى پيچد، مرد سخت ستيز، سخت روش، مرد تنها وگوشه گير،- من ~~الطريق: راه دور وناشناخته. # =الألواء- ### || AUTO [لوو]: پيچ وخم دره، نواحى مختلف كشور. # =الألوث- ### || AUTO م لوثاء؛ ms0287 ج لوث [لوث]: سست وناتوان، كندرو، كند زبان، سست خرد، ~~نيرومند. # =الألوس- ### || AUTO [لوس]: آنكه همواره بدنبال بدست آوردن انواع شيرينى است تا ~~آنرا بخورد. # =الألوط- # [لوط]: اسم تفضيل است؛ «هو الوط بقلبى»: او به دل من چسبنده تر است. # =الألوق- ### || AUTO [لوق]: احمق،- عند العامة: ودر زبان متداول بمعناى (الأعرج): ~~شل است. # =ألي- ### || AUTO - أليا الكبش: دنبه ى قوچ بزرگ ودرشت شد. # =الإلي- ### || AUTO ج آلاء: نعمت، روزى فراخ. # =الألية- # مثناها أليان بدون تاء ج ألايا وأليات: ### || AUTO سرين، دنبه، كفلى كه گوشت ودنبه ى آويخته دارد. # =الأليس- ### || AUTO م ليساء، ج ليس [ليس]: قهرمان ودليرى كه به چيزى اهميت ندهد ~~واز چيزى نترسد، آنكه از منزل خود خارج نشود، خوش خلق،- (ح): شير. # =أليص- ### || AUTO [لوص] الرجل: آن مرد لرزيد وتكان خورد. # =الأليغ- ### || AUTO م ليغاء، ج ليغ [ليغ]: آنكه سخن خود را واضح نگويد، احمق. # =الأليف- ### || AUTO دوست وهمدم وهمنشين. # =إليك- ### || AUTO اسم فعل است بمعناى (ابعد) مانند «اليك عنى»: از من دور شو، ~~ونيز بمعناى (خذ) مىيد مانند «اليك الكتاب»: كتابرا بگير. در اينجا ~~(الكتاب) منصوب ومفعول به است. # =أليل- ### || AUTO إليالا [ليل] القوم: آن قوم به شب در آمدند. # =الأليم- ### || AUTO دردناك مانند (السميع) كه به معناى (المسمع) است. # =ألين- ### || AUTO إليانا [لين] الشى ء: آن چيز را نرم كرد. # =الألين- # ج ألاين [لين]: چيز نرم، بسيار نرم. # =أم- # حرف عطف است براى معادله كه پس از همزه ى استفهام مىيد مانند «أقريب أم ~~بعيد»: آيا نزديك است يا دور. وگاهى بمعناى (بل) مىيد كه در اينصورت آنرا ~~منقطعه نامند زيرا ميان دو جمله ى مستقل مى باشد ومعناى برگشتن از چيزى را ~~ميرساند مانند «هل يستوى الأعمى والبصير ام هل تستوي الظلمات والنور». # =أم- # - أماه: به سوى او رفت، قصد او كرد، بر مغز سر او زد وسرش را شكست،- ~~امامة وأما واماما القوم وبالقوم: امام وپيشواى آن قوم شد،- امومة ت ~~المرأة: آن زن مادر شد. # =الأم- ### || AUTO ج- أمات وأمهات: مادر، برخى گفته اند كه (الأمهات) براى مردم ~~است، و(الأمات) براى حيوانات است، ريشه ى ms0288 هر چيزى؛ «لا ام لك»: اين تعبير ~~براى مذمت وبدگوئى است وگويند كه براى ستايش وخوبگوئى نيز مى باشد. # =أم أدراص- ### || AUTO [درص]: بلا وپيشامد، بلاى سخت،- (ح): كلاكموش. # =أم أربع وأربعين- ### || AUTO [ربع] (ح): حشره ى هزار پا. # =أم جابر- ### || AUTO [جبر]: غذاى حليم. # =أم الرأس- ### || AUTO (ع ا): پوسته ى روى مغز سر. # =أم الطريق- # بيشترين قسمت راه. PageV01P126 ### || AUTO =أم العين- ### || AUTO مردمك چشم؛ بأم العين أو بأم عينه»: خود او. # =أم القرى- # مكه ى معظمه. # =أم القرى- ### || AUTO آتش. # =أم قشعم- ### || AUTO [قشعم]: جنگ، بلاى سخت، مرگ،- (ح): كفتار. # =أما- # حرف تنبيه است كه بعد از آن معمولا سوگند مى خورند مانند «أما والله» ~~وگاهى حرف عرض است مانند «أما تنزل بنا» آيا نزد ما فرود نمىئى. # =أما- # حرف شرط وتأكيد است مانند «اما الذين آمنوا فيعلمون أنه الحق»، ونيز حرف ~~تفصيل است مانند «أما زيد فربح» كه در اينصورت لازم است جواب آن با (فاء) ~~بيايد؛ «أما بعد»: سپس، هم اكنون # إما- ### || AUTO حرف تفصيل است مانند «انا هديناه السبيل اما شاكرا وإما كفورا» ~~واز معانى آن شك وترديد يا مخير كردن است مانند «جاء إما زيد وإما عمرو» ~~اگر ندانند كداميك از آن دو آمده اند ونيز مانند «تعلم إما الفقه وإما ~~اللغة»: بياموز فقه يا زبان ولغت را، كه در واقع مخير مى كند تو را بين ~~آموختن فقه يا زبان. # =أمات- ### || AUTO إماتة [موت] ه: او را نابود كرد، كشت،- الرجل: فرزند يا ~~فرزندان آن مرد مردند،- ت الناقة او المرأة: بچه ى ماده شتر يا آن زن مرد،- ~~القوم: مرگ ومير در دام وستور آن قوم افتاد،- نفسه: بر نفس خود چيره شد،- ~~غضبه: خشم او را فرو نشانيد،- اللحم: گوشت را خوب وبسيار پخت. # =الإماتة- ### || AUTO [موت]: مص،- عند المسيحيين: ودر نزد مسيحيان بمعناى خوددارى از ~~خوردن بعضى خوراكها ومبارزه ى با نفس وهوا وهوس براى عبادت خداست. # =الأماثل- ### || AUTO [مثل]: «أماثل القوم»: نيكان قوم. # =أمار- # إمارة [مور] الدم: خون به راه انداخت،- السنان فى المطعون: نيزه در بدن ~~طعنه خورده درآويخت وبه جلو وعقب رفت،- ت الريح ms0289 التراب: باد خاك برانگيخت. # =أمار- ### || AUTO إمارة [مير] عياله: براى عيال خود خوراك وغذا آورد،- الدواء ~~ونحوه: دارو ومانند آنرا ذوب كرد،- الصوف: پشم را از هم گسست،- اوداجه: ~~رگهاى گردن او را بريد. # =الأمار- ### || AUTO م أمارة [أمر]: آنكه بسيار امر كند ودستور دهد، آنكه فتنه وشر ~~برانگيزد،- «النفس الأمارة بالسوء»: نفس اماره. # =الأمارة- # ج أمارات: علامت، نشانه، «امارات الفرح»: نشانه هاى فرح وشادمانى. # =الإمارة- ### || AUTO سمت امير يا حاكم، دولت كوچكى كه اميرى در آن حكومت كند. # =أماز- ### || AUTO إمازة [ميز] الشي ء: آن چيز را بر چيزهاى ديگر ترجيح داد، آن ~~چيز را از چيزى ديگر جدا كرد. # =أماط- ### || AUTO إماطة [ميط] عن كذا: از آن چيز دور شد وفاصله گرفت،- ه: او را ~~راند ودور كرد، او را برد،- اللثام عن الأمر: به آن امر پى برد وآنرا كشف كرد. # =أماع- ### || AUTO إماعا وإماعة [ميع] الشي ء: آن چيز را روان ساخت. # =أمال- # إمالة [مول] ه: به او مال داد. # =أمال- ### || AUTO إمالة [ميل] الشي ء: آن چيز را خميده كرد،- يده بالفرس: زمام ~~اسب را فروهشته كرد وآن را آزاد گذارد تا هر جا كه خواهد برود،- القارى ء: ~~قارى قرآن در قرائت خود امالة بكار برد،- ت المرأة: آن زن نقاب از چهره ~~برافكند. # =الإمالة- # [ميل]: مص،- فى القراءة: ودر خواندن عبارت مايل كردن فتحه به سوى كسره ~~والف به سوى ياء # الأمالي- # [ملو]: جمع (الإملاء) است، گفتارها وخلاصه ها ونوشته ها # الأمام- ### || AUTO [أم]: متناقض (الوراء) است بمعناى جلو يا روبرو؛ «امامك»: كلمه ~~ى تحذير است بمعناى (احذر): بر حذر باش؛ «وقف امامه»: با او مقاومت كرد، با ~~او معارضه كرد. # =الإمام- ### || AUTO للمذكر والمؤنث، ج أيمة وأئمة: پيشوا، آنچه كه با آن مثال ~~زنند، راه آشكار، ريسمان بنايى. # =الإمامة- # امامت، رياست عاليه وپيشوائى # الأمامي- # منسوب به (الأمام) است؛ «النقطة الأمامية»: نقطه ى روبرو # الأمان- ### || AUTO [أمن]: اطمينان، آرامش درون، حمايت؛ «بأمان الله»: در پناه خدا. # =الأمانة- ### || AUTO ج أمانات: امانت كه متضاد (الخيانة) است، وديعه، آنچه كه ~~خداوند بر بندگان واجب كرده است. # =أمانيت- ### || AUTO (ن): گونه اى قارچ است ms0290 كه برخى از آنها مسموم كننده است. # =أماه- ### || AUTO إماهة [موه] الرجل: به آن مرد آب نوشانيد،- السكين: چاقو را آب ~~داد،- الحوض: در آن حوض آب ذخيره كرد،- الدواة: در دوات آب ريخت،- البئر: ~~چاه را كند تا به آب رسيد،- ت السماء: آسمان باران بسيار باريد،- ت الأرض: ~~آب زمين بسيار شد،- الشي ء: آن چيز را درهم آميخت،- الشي ء: آن چيز با هم ~~آميخته شد. # =أمأى- ### || AUTO إمآء [مأي] القوم: آن قوم يكصد نفر شدند وبر آنها (ممؤون) ~~اطلاق مى شود،- القوم: آن قوم را با خود به يكصد نفر رسانيد. # =الأمبير- # (ف): آمپر، واحد اندازه گيرى جريان برق،- الساعي (ف): مقدار برق كه در يك ~~ساعت جريان دارد ومساوى با (3600) كولمب # الإمبريولوجيا- ### || AUTO (طب): اين واژه يونانى است وعربي آن (علم الأجنة) است. # =الأمة- # ج إماء وأموات وآم [أمو]: كنيز، خدمتگزار زن. # =الأمة- # ج أمم [أم]: ميهن، وطن؛ «هو من بني أمتي»: او هموطن من است؛ «جمعية الأمم» PageV01P127 ### || AUTO و«الأمم المتحدة»: هر دو تعبير به معناى سازمان ملل متفق است، ~~گروه، نژادى از مردم، راه وروش. # =أمتى- ### || AUTO إمتاء [متو]: رزق وروزى او پيوسته فراخ شد، عمر او دراز شد، ~~رفتار ناپسنديده كرد. # =امتاح- ### || AUTO امتياحا [ميح] الماء: آب را در مشت گرفت،- الرجل: نزد آن مرد ~~رفت واز او عطا خواست،- ه الحر او العمل: كار يا گرمى هوا او را به عرق ~~انداخت. # =امتاد- ### || AUTO امتيادا [ميد]: طلب بخشش وعطا كرد. # =امتار- # امتيارا [مور] السيف: شمشير را از غلاف بيرون كشيد. # =امتار- ### || AUTO امتيارا [مير] لعياله أو لنفسه: براى خود يا خانواده اش آذوقه ~~ويا خواربار جمع آورى كرد. # =امتاز- # امتيازا [ميز]: از ديگرى جدا شد وعزلت گزيد،- القوم: برخى از آن قوم از ~~برخى ديگر برترى يافتند،- بكذا: به آن چيز معروف ومشهور شد. # =امتأد- ### || AUTO امتئادا [مأد] الخير: خير وخوبى بدست آورد. # =امتثل- ### || AUTO امتثالا [مثل] المثل وبالمثل: سخن را بيان وروايت كرد،- الشي ~~ء: از آن چيز الهام گرفت ومانند آن را ساخت،- الطريقة: از آن روش پيروى ~~كرد،- الأمر: امر را اطاعت كرد،- من القاتل: از قاتل قصاص كرد. # =امتحى- ### || AUTO امتحاء ms0291 [محي] الشي ء: اثر يا نشانه ى آن چيز از بين رفت وپاك ~~شد (واژه ى امتحى لغتى است ضعيف كه از امحى گرفته شده است). # =الامتحان- ### || AUTO [محن]: مص، امتحان، آزمايش. # =امتحش- # امتحاشا [محش]: سوخت،- ته النار: آتش آن را سوزانيد،- فلان غضبا: ### || AUTO فلانى پر از خشم شد،- القمر: ماه رفت. # =امتحص- # امتحاصا [محص] الظبي في عدوه: ### || AUTO آهو در دويدن شتاب كرد. # =امتحض- ### || AUTO امتحاضا [محض] الرجل: آن مرد شير خالص نوشيد. # =امتحق- ### || AUTO امتحاقا [محق]: آن چيز پراكنده وباطل ومحو شد،- الحر الشي ء: ~~گرما آن چيز را سوزانيد،- الرجل: آن مرد مشرف به مرگ شد،- النبات: گياه از ~~سختى گرما سوخت وخشك شد،- الشي ء: خير وبركت آن چيز بدر رفت. # =امتحن- ### || AUTO امتحانا [محن] الشي ء: آن چيز را آزمايش كرد،- الفضة: نقره را ~~آزمايش كرد. # =امتخ- ### || AUTO امتخاخا [مخ] العظم: مغز استخوان را بيرون كشيد. # =امتخر- ### || AUTO امتخارا [مخر] الريح: بينى خود را در برابر باد گرفت،- الشي ء: ~~آن چيز را برگزيد،- العظم: مغز استخوان را بيرون كشيد. # =امتخض- # امتخاضا [مخض] اللبن: شير خالص شد، شير در شير زنه جنبيد،- الولد: ### || AUTO بچه در شكم مادر جنبيد. # =امتخط- ### || AUTO امتخاطا [مخط]: از بينى خود مخاط (آب بينى) بيرون آورد،- الشي ~~ء: آن چيز را دزديد،- السيف: شمشير را از غلاف بيرون كشيد. # =امتد- ### || AUTO امتدادا [مد]: كشيده وپهن شد، آن چيز دراز شد،- بهم السير: راه ~~رفتن آنها طولانى شد،- الى الشي ء: به آن چيز نگاه كرد،- فى مشيته: در راه ~~رفتن خود ناز وتكبر كرد،- النهار: نيمه ى روز شد. # =امتدح- # امتداحا [مدح]: فراخ شد،- فلانا: ### || AUTO فلانى را مدح وستايش كرد. # =امتدر- ### || AUTO - امتدارا [مدر] المدر: شهرنشين شد. # =امتذق- ### || AUTO امتذاقا [مذق] الشراب أو اللبن: شراب يا شير با آب آميخته شد. # =امتر- ### || AUTO امترارا [مر] به وعليه: از نزد او گذشت. # =امترى- ### || AUTO امتراء [مري] اللبن ونحوه: شير ومانند آنرا استخراج كرد ويا ~~دوشيد،- فى الشي ء: در آن چيز شك كرد. # =امترس- # امتراسا [مرس] بالشي ء: خود را به آن چيز ماليد،- الخطباء والألسن فى ~~الخصومة: ### || AUTO سخنرانان به يكديگر اعتراض كردند. # =امترش- ### || AUTO امتراشا ms0292 [مرش] الشي ء: آن چيز را ربود، جمع آورى كرد،- لعياله: ~~براى خانواده خود كسب روزى كرد. # =امترط- ### || AUTO امتراطا [مرط] الشي ء: آن چيز را دزديد. # =امترق- # امتراقا [مرق] الشي ء: آن چيز رفت وبا شتاب گذشت،- السيف من غمده: ### || AUTO شمشير را از غلاف كشيد. # =امتزج- ### || AUTO امتزاجا [مزج] به: به آن چيز آميخته شد. # =امتسى- ### || AUTO امتساء [مسو] ما عند فلان: آنچه را كه نزد فلانى بود گرفت. # =امتسح- ### || AUTO امتساحا [مسح] السيف: شمشير را از غلاف كشيد. # =امتسخ- ### || AUTO امتساخا [مسخ] السيف: شمشير را از غلاف كشيد. # =امتسك- ### || AUTO امتساكا [مسك] به: به او چسبيد يا پناه برد. # =امتسل- ### || AUTO امتسالا [مسل] السيف: شمشير را از غلاف كشيد. # =امتش- # امتشاشا [مش] من مال فلان: چيزى از مال فلانى را گرفت،- ما فى الضرع: ~~آنچه را از شير كه در پستان بود دوشيد،- العظم: ### || AUTO استخوان را مكيد،- الثوب: جامه را از تن بيرون كرد. # =امتشى- ### || AUTO امتشاء [مشي]: بچه ى ستوران آن قوم بسيار شدند. # =امتشر- ### || AUTO امتشارا [مشر] الراعي ورق الشجر: چوپان برگهاى درخت را با ~~چوبدستى خود براى دام وستوران فرو ريخت. # =امتشط- ### || AUTO امتشاطا [مشط]: مطاوع (مشط) است بمعناى شانه كرد،- ت المرأة: ~~آن زن موى خود را شانه كرد. # =امتشع- # امتشاعا [مشع] ثوب صاحبه: جامه ى دوست خود را دزديد،- ما فى الضرع او ما ~~فى يد فلان: آنچه را كه در پستان يا در دست فلانى بود گرفت،- السيف: با شتاب PageV01P128 ### || AUTO شمشير را از غلاف كشيد. # =امتشق- # امتشاقا [مشق] السيف: شمشير را از غلاف بيرون كشيد،- الشي ء: آن چيز را ~~دزديد يا ربود يا بر كند،- ما فى الضرع: # آنچه از شير كه در پستان بود دوشيد،- ما في يد الرجل: آنچه را كه در دست ~~آن مرد بود گرفت،- الكتان: كتان را شانه كشيد تا خالص آن را آماده كند،- فى ~~الشي ء: ### || AUTO در آن چيز داخل شد. # =امتشل- ### || AUTO امتشالا [مشل] السيف: شمشير را از غلاف بركشيد. # =امتص- ### || AUTO امتصاصا [مص] الشي ء: آن چيز را مكيد. # =امتصر- ### || AUTO امتصارا [مصر] الناقة: با نوك انگشتان ماده ms0293 شتر را دوشيد. # =امتطى- ### || AUTO امتطاء [مطو] الدابة: سوار بر ستور شد. # =امتطل- ### || AUTO امتطالا [مطل] ه حقه: در پرداخت حق او تأخير كرد،- النبات: ~~گياه دراز ودرهم پيچيده شد. # =أمتع- ### || AUTO إمتاعا [متع] ه الله بكذا: خداوند او را به چيزى برخوردار ~~كرد،- بماله: از مال خود برخوردار شد،- عن كذا: از فلان چيز بى نياز شد. # =امتعد- ### || AUTO امتعادا [معد] الشي ء: آن چيز را برد يار بود. # =امتعض- ### || AUTO امتعاضا [معض] من الامر: از آن چيز در خشم شد وبر او سخت گرديد. # =امتعط- # امتعاطا [معط] النهار: روز بلند شد،- السيف: شمشير بر كشيد،- الشعر: # موى سر در اثر بيمارى ريخت،- رمحه: ### || AUTO نيزه ى خود را از جاى بركند. # =امتعل- ### || AUTO امتعالا [معل] الرجل: با شتاب به سوى طعنه زن رفت. # =امتغط- ### || AUTO امتغاطا [مغط]: آن چيز دراز وبلند شد،- السيف: شمشير بركشيد. # =امتق- # امتقاقا [مق] الفصيل ما في الضرع: ### || AUTO بچه ى شتر آنچه را از شير كه در پستان مادرش بود نوشيد. # =امتقر- ### || AUTO امتقارا [مقر] الركية: چاه را كه آب آن خشك شده بود از نو حفر ~~كرد وكند. # =امتقع- ### || AUTO امتقاعا [مقع]: رنگ چهره ى او در اثر اندوه يا ترس يا شك ~~وترديد دگرگون شد. # =امتقل- ### || AUTO امتقالا [مقل]: پى در پى به زير آب فرو رفت. # =امتك- ### || AUTO امتكاكا [مك] العظم: مغز استخوان را مكيد،- الفصيل ما فى ضرع ~~امه: بچه شتر آنچه از شير كه در پستان مادرش بود مكيد. # =امتكر- # امتكارا [مكر]: با گل سرخ خضاب كرد. # =امتكر- ### || AUTO [مكر]: مترادف (امتكر) است. # =امتل- ### || AUTO امتلالا [مل] الخبزة: نان را روى خاكستر داغ پخت،- ملة كذا: به ~~كيش ديگرى در آمد،- فى المشي: در راه رفتن شتاب كرد. # =امتلأ- ### || AUTO امتلاء [ملأ] من الطعام والشراب وغيرهما: در خوردنى ونوشيدنى ~~وجز آنها پرخورى كرد. # =امتلح- ### || AUTO امتلاحا [ملح]: چيز دروغى را با راست آميخت. # =امتلخ- # امتلاخا [ملخ] الشي ء: آن چيز را بر كند، آن چيز را كشيد ودرآورد،- السيف: ### || AUTO شمشير را با شتاب كشيد،- يده من القابض عليه: دست خود را از ~~آنكه آن را گرفته بود كشيد ms0294 ودرآورد. # =امتلس- # امتلاسا [ملس] الشي ء: آن چيز را ربود. # =امتلس- ### || AUTO [ملس] بصره: چشم او خيره ومبهوت شد. # =امتلط- ### || AUTO امتلاطا [ملط] الشي ء: آن چيز را دزديد. # =امتلع- ### || AUTO امتلاعا [ملع] الشاة: پوست گوسفند ذبح شده را كند،- الشي ء: آن ~~چيز را دزديد،- ت الناقة: ماده شتر سبكبار شد وشتافت. # =امتلق- ### || AUTO امتلاقا [ملق] الشي ء: آن چيز را بيرون كشيد، بيرون كرد. # =امتلك- ### || AUTO امتلاكا [ملك] الشي ء: داراى آن چيز شد. # =أمتن- # إمتانا [متن] فلانا: بر پشت فلانى زد. # =امتن- ### || AUTO امتنانا [من] عليه بما صنع: كارهاى نيك وخوبى را كه در حق او ~~انجام داده بود برايش برشمرد،- عليه بكذا: چيزى را به او عطا كرد وبخشيد،- ~~فلانا: فلانى را نهايت حق شناسى كرد. # =امتنى- ### || AUTO امتناء [مني] الشي ء: آن چيز را ساخت وآماده كرد،- الحاج: حج ~~گذار به منى آمد يا در آنجا توقف كرد. # =امتنح- # امتناحا [منح] الرجل: آن مرد عطا گرفت # امتنح- ### || AUTO [منح] مالا: پول يا مالى بعنوان رزق وروزى به او داده شد. # =امتنع- ### || AUTO امتناعا [منع] عن الشي ء: از آن چيز دست برداشت ومنصرف شد،- ~~بقومه: به قوم خود پناه برد،- الشي ء: بدست آوردن آن چيز دشوار شد. # =امتهى- ### || AUTO امتهاء [مهي] الشفرة أو الحديدة: تيغ يا آهن را تيز ونازك كرد. # =امتهج- ### || AUTO امتهاجا [مهج] الرجل: روح آن مرد بدر رفت. # =امتهد- ### || AUTO امتهادا [مهد] الشي ء: آن چيز كشيده وپهن شد،- الرجل: آن مرد ~~كسب وكار كرد. # =امتهن- # امتهانا [مهن] الشي ء: آن چيز را كوچك ومبتذل شمرد،- الرجل: آن مرد را به ~~كار گمارد،- الرجل: آن مرد به كار گمارده شد. # =امتهن- ### || AUTO [مهن] الرجل: آن مرد به كار گمارده شد. # =الامتياز- ### || AUTO ج امتيازات [ميز]: مص، امتياز دادن، امتياز گرفتن براى انجام ~~كارى ويژه ى امتياز دار. # =أمثل- ### || AUTO إمثالا [مثل] ه فلانا وبه: فلانى را مانند او كرد،- الحاكم ~~فلانا: حاكم فلانى را قصاص كرد،- الحاكم فلانا من فلان: حاكم از فلانى ~~انتقام فلان را گرفت وقصاص كرد. # =الأمثل- # م مثلى، ج أماثل ومثل [مثل]: برتر، PageV01P129 ### || AUTO بالاتر، فاضلتر. # =الأمثن- ### || AUTO م مثناء، ms0295 ج مثن [مثن]: آنكه نتواند ادرار خود را در مثانه ~~نگهدارد. # =الأمثولة- ### || AUTO ج أماثيل وأمثولات: شعرهائى كه ضرب المثل قرار مى گيرد، عبرت، ~~درسى كه لازم است دانش آموز آن را حفظ كند. # =أمج- ### || AUTO إمجاجا [مج] الفرس: اسب آغاز به دويدن كرد،- العود: مايع گياهى ~~آميخته به آب در چوب روان شد،- الرجل: آن مرد روانه ى شهرها شد. # =أمجد- ### || AUTO إمجادا-[مجد] فلانا: فلانى را بزرگداشت، او را به بزرگى ياد ~~كرد،- العطاء: عطاى را بسيار كرد،- الراعي الإبل: شتربان شتران را با علوفه ~~وآذوقه سير كرد. # =الأمجد- ### || AUTO ج أماجد [مجد]: اسم تفضيل است. # =أمجر- ### || AUTO إمجارا [مجر] ت الشاة: بره در شكم گوسفند بزرگ شد بگونه اى كه ~~آنرا لاغر وسنگين وزن كرد ونتوانست روى پايش بايستد،- فلانا فى البيع: در ~~معامله فروش به فلاني بهره داد. # =أمجل- ### || AUTO إمجالا [مجل] ت يده: بر اثر كار بسيار دست او پينه بست،- العمل ~~يده: كار بسيار دست او را تاول وپينه زد. # =امحى- ### || AUTO امحاء [محو] الشي ء: اثر آن چيز ناپديد شد. # =الأمحس- ### || AUTO [محس]: دباغ ماهر. # =أمحش- # إمحاشا [محش] الحر أو النار الجلد: ### || AUTO گرما يا آتش پوست را سوزانيد. # =أمحص- # إمحاصا [محص] من المرض: از بيمارى بهبودى يافت،- ت الشمس: ### || AUTO خورشيد از كسوف درآمد وآشكار شد،- ه عنه: او را از وى دور كرد. # =أمحض- # إمحاضا [محض] فلانا الود أو الحديث: ### || AUTO دوستى وپند را به فلانى خالصانه گفت،- له النصح: پند واندرز به ~~وى داد. # =أمحق- # إمحاقا-[محق] المال: مال نابود شد،- الرجل: بركت از مال آن مرد رفت،- ~~القمر: ماه به محاق درآمد. # =امحق- ### || AUTO امحاقا [محق]: نيست ونابود شد. # =الأمحق- ### || AUTO [محق]: چيز اندكى كه بركت از آن رفته باشد. # =أمحك- ### || AUTO إمحاكا [محك] الرجل: آن مرد لجباز وخشمگين شد،- الخصوم فلانا: ~~دشمنان فلانى را به خشم درآوردند. # =أمحل- # إمحالا [محل] المكان: آن مكان خشك وبى باران شد،- المطر: باران ايستاد،- ~~القوم: بر آن قوم خشكسالى وقحطى وارد شد،- الله الأرض: خداوند آن زمين را ~~خشك وبى حاصل كرد. # الأمحوضة # [محض]: پند واندرز بى ريا وخالص # أمخ- # إمخاخا [مخ] العظم: استخوان مغزدار شد،- العود: ms0296 در چوب آب روان شد،- ~~الزرع: كشتزار گسترده شد،- ت الشاة: ### || AUTO گوسفند فربه شد. # =الإمخاض- ### || AUTO [مخض]: مص، شير ماداميكه در شيرزنه است. # =أمخض- ### || AUTO إمخاضا [مخض] اللبن: هنگام زدن شير براى بدست آوردن چربى آن ~~رسيد،- الرجل: هنگام زائيدن شتران آن مرد رسيد. # =أمخط- ### || AUTO إمخاطا [مخط] السهم: تير را به هدف زد واز آن در گذرانيد. # =أمد- ### || AUTO إمدادا [مد] الرجل: به داد آن مرد رسيد واو را يارى كرد، به او ~~مهلت داد،- الجند: سربازان را با گروه ديگرى امداد ويارى كرد،- فلانا بمال: ~~فلانى را كمك مالى كرد،- ه الله فى الخير: خداوند به او خير وبركت دهد،- ~~اجله: خداوند به او طول عمر دهد واجل او را بتأخير اندازد،- النهار: روز ~~دراز وروشن شد،- ه فى غيه: در گمراهى كه داشت وى را فرصت بيشترى داد،- في ~~مشيته: با ناز وخود بزرگ بينى راه رفت،- الجرح: در زخم چرك پديد آمد،- ~~الدواة: آب دوات مركب را زياد كرد، مركب يا جوهر در دوات ريخت،- الكاتب: به ~~نويسنده قلم مركب يا جوهردار داد. # =الأمد- ### || AUTO ج آماد: اجل مرگ، هنگام، زمان، «طال عليهم الأمد»: زمان درازى ~~بر آنها گذشت، «منذ امد غير بعيد»: از زمانى نه چندان دور. # =أمدى- ### || AUTO إمداء [مدي] فلانا: به فلانى مهلت داد،- الرجل: آن مرد ~~سالخورده شد، آن مرد شير بسيار خورد. # =الإمدادات- ### || AUTO [مد]: كمك وامدادهاى جنگى اعم از مردان رزمنده ويا اسلحه ~~وابزار جنگ. # =الإمدان- # [مد]: آب كه از زمين تراوش كند يا نم پس دهد، آب شور يا بسيار شور # الأمدة- ### || AUTO [مد]: تارهاى پارچه كه بافته شود. # =الأمدر- ### || AUTO [مدر]: شكم گنده، تيره رنگ، آنكه دو طرف پهلويش برآمده باشد. # =الأمدوحة- ### || AUTO ج أماديح [مدح]: آنچه كه با آن ستايش كنند. # =الأمدود- ### || AUTO [مد]: عادت، خوى وخصلت. # =أمذى- ### || AUTO إمذاء [مذي] الفرس: اسب را به چرا فرستاد،- الشراب: شراب را با ~~آب بسيار آميخت. # =الأمذح- ### || AUTO [مذح]: بد بوى، گند بوى. # =أمذر- ### || AUTO إمذارا [مذر] ت الدجاجة البيضة: مرغ تخم را فاسد كرد. # =الأمذر- ### || AUTO [مذر]: آنكه بسيار به مستراح رود. # =امذق- ### || AUTO امذاقا [مذق] الشراب أو اللبن: ms0297 شراب يا شير آميخته به آب شد. # =أمذل- # إمذالا [مذل] ت رجله: پاى آن مرد سر يا بى حس شد. # =امذل- ### || AUTO امذلالا [مذل]: آن مرد سست وبيحال شد،- ت رجله: پاى او بى حس ~~وحركت شد. # =أمر- # - أمرا ه الشي ء وبالشي ء: از او خواست تا كارى انجام دهد پس اولى (آمر) ~~ودومى (مأمور) است،- «أمره يفعل وبان يفعل» به او دستور انجام كارى PageV01P130 ### || AUTO را داد. # =أمر- # - أمرا: امير يا حاكم ويا فرمانده شد، عليه: ولى امر او شد. # =أمر- # - امرة وإمارة: امير يا فرمانده شد،- عليه: ولي امر يا قيم او شد. # =أمر- # تأميراه: به او منصب فرماندهى داد واو را حاكم كرد. # =أمر- ### || AUTO إمرارا [مر] فلانا بكذا: فلان را از چيزى گذرانيد،- ه على ~~الجسر: او را به سوى پل درآورد،- يده على الشى ء: دست خود را داخل چيزى ~~كرد،- الحبل: ريسمان را بافت،- الشي ء: آن چيز را تلخ كرد. # =الأمر- # ج أمور: چيز، پيشامد؛ «الأمر ما كان كذا»: آن چيز چنين نبود؛ «الأمر ~~الواقع»: # پيشامد واقع شده، «فى اول الأمر»: در آغاز آن كار، «هو بين امرين»: او ~~ميان دو چيز يا دو كار متردد است، حالت وچگونگى؛ «ما امر فلان»: كار فلانى ~~چگونه است؛ «مهما يكن من أمر»: بهر طور كه باشد، بهر حال،- ج أوامر: طلب ~~انجام كارى، فرمان دادن؛ «اولوا الأمر»: # دستور دهندگان ودانشمندان؛ «فعل الأمر»: # فعل امر كه دلالت بر طلب انجام كارى پس از زمان تكلم دارد؛ «تحت امرك»: # گوش به فرمان توئيم، سمعا وطاعة؛ «هو تحت امر فلان»: او زير فرمان فلانى ~~است؛ «صاحب الأمر والنهي»: فرمانده ى كل يا زمامدار كشور. # =الأمر- ### || AUTO [مر]: اين واژه اسم جمع است بمعناى روده ها كه در آن سرگين جمع ~~ميشود،- م مرى: آنچه كه تلخ تر باشد؛ «فلان امر عقدا من فلان»: فلانى در ~~كار پاى بندتر است از فلان. # =أمرى- ### || AUTO إمراء [مري] ت الناقة: شير در پستان ماده شتر بسيار شد. # =الأمران- # [مرن]: «أمران الذراع»: نام عصب دست است. # =الأمران- ### || AUTO [مر]: بينوائى وپيرى يا ms0298 مانند آنها؛ «لقي منه الأمرين»: از او ~~شر وكارى ناستوده ديد. # =أمرأ- ### || AUTO إمراء [مرأ] الطعام فلانا: غذا براى فلانى گوارا وسودمند شد. # =امرؤ- # م امرأة، ج نساء ونسوة من غير لفظها [مرأ]: ### || AUTO انسان؛ اين واژه را با همزه ى وصل آورند وحركت (راء) آن برابر ~~حركت حرف بعد از راء است مانند «جاء امرؤ، رأيت امرءا، مررت بامرى ء» ونيز ~~در هر حال ممكن است آنرا مضموم يا مفتوح نمود وهر گاه اين واژه تصغير شود ~~(الف وصل) آن حذف وگفته مى شود «مري ء، مريئة». وبايد دانست كه (الف ولام ~~تعريف) بر سر واژه ى (امرئ) نمىيد ولى در مواردى بر سر واژه ى (امرأة) مىيد. # =الإمرة- # مص أمر وأمر:؛ «تحت امرته»: تحت رهبرى او # أمرج- ### || AUTO إمراجا [مرج] الدابة: ستور را رها كرد تا هر كجا كه بخواهد چرا كند. # =أمرح- ### || AUTO إمراحا [مرح] ه: او را به خرسندى وشادمانى وادار كرد،- الكلأ ~~الفرس: گياه تازه اسب را با نشاط كرد. # =أمرخ- ### || AUTO إمراخا [مرخ] العجين: آب خمير را زياد كرد تا اينكه نرم شد. # =الأمرخ- ### || AUTO [مرخ] من الثيران: گاو كه بر پوست بدنش نقطه هاى سفيد وسرخ باشد. # =الأمرد- ### || AUTO م مرداء، ج مرد [مرد]: نوجوانى كه موى پشت لب او برآمده وهنوز ~~ريش در نياورده باشد؛ «فرس امرد»: اسب كه پشت پايش بى مو باشد. # =أمرس- ### || AUTO إمراسا [مرس] حبل البكرة: ريسمان قرقره را در مجراى آن ~~برگردانيد واستوار كرد. # =الأمرش- ### || AUTO م مرشاء، ج مرش [مرش]: آنكه شر بپا كند، شرور. # =أمرض- # إمراضا [مرض]: بيمار شد،- الله فلانا: خداوند او را بيمار كند،- ه: او را ~~بيمار يافت؛ «اتيت زيدا فامرضته»: نزد زيد آمدم واو را مريض يافتم، اجفانه: ~~پلكهاى چشم خود را بست،- القوم: ### || AUTO ستوران آن قوم بيمار شدند،- الرجل: براى بدست آوردن نياز خود كوشيد. # =أمرط- # إمراطا [مرط] الشعر: هنگام چيدن يا زدودن موى رسيد،- ت النخلة: خرماى ~~نارس نخل بر زمين افتاد،- ت الناقة: ماده شتر با شتاب به جلو رفت. # =امرط- ### || AUTO امراطا [مرط] الشعر: موى ريزش ms0299 كرد. # =الأمرط- ### || AUTO م مرطاء، ج مرط [مرط]: آنكه موى بدن وابروى او كم باشد، كم ~~موى، گرگ كه موى بدنش كنده يا ريخته شده باشد، دزد؛ «سهم امرط»: تير بى پر. # =أمرع- ### || AUTO إمراعا [مرع] المكان: آن مكان پر بار وبركت شد،- القوم: آن قوم ~~جاى آباد وپر بركت يافتند،- رأسه بالدهن: سر خود را با روغن چرب كرد. # =أمرغ- ### || AUTO إمراغا [مرغ]: بهنگام خواب آب از دو سوى دهان وى روان شد، ~~بسيار سخن نادرست وناسنجيده گفت،- العجين: آب خمير را زياد كرد تا اينكه ~~نرم شد،- عرضه: آبروى خود را با كارى ناپسنديده ريخت. # =الأمرغ- ### || AUTO م مرغاء ج مرغ [مرغ]: آنكه به كارهاى بد وناپسنديده آلوده باشد. # =أمرق- # إمراقا [مرق] القدر: آب خورش را در ديگ زياد كرد،- الجلد: هنگام زدودن ~~موى پوست رسيد،- ت النخلة: بار نخل خرما پس از درشت شدن بر زمين افتاد. # =امرق- # امراقا [مرق] السهم: به معناى (مرق) است،- الشعر: موى ريخته شد. # =الأمره- ### || AUTO م مرهاء، ج مره [مره]: آنكه چشمانش در اثر بكار نبردن سرمه ~~سفيد وزشت شده باشد؛ «سحاب امره»: ابر سفيد كه در آن سياهى نباشد. # =الأمريكي- ### || AUTO امريكايى. # =الأمز- ### || AUTO م مزاء، ج مز [مز]: دانشمند با فضيلت، با فضيلتتر، سفت وسخت. # =أمس- # إمساسا [مس] ه الشي ء: او را به دست PageV01P131 ### || AUTO كشيدن بر آن چيز وادار كرد. ### || AUTO =الأمس- # ج آمس وأموس وآماس، بالإعراب: # روزى از روزهاى گذشته. # =أمس- # بالبناء على الكسر: ديروز. # =الأمس- ### || AUTO [مس]: اسم تفصيل است، «هو في امس حاجة الى كذا»: او نياز مبرمى ~~به آن چيز دارد. # =أمسى- ### || AUTO إمساء وممسى [مسو]: به نيمه ى دوم روز درآمد. اين واژه متضاد ~~(اصبح) است. ونيز گاهى از افعال ناقصه بشمار است بسان (كان) مانند «امسى ~~زيد ضاحكا» تمام شب را زيد مى خنديد،- امساء ه: او را به چيزى وعده داد ولى ~~در آن امر تاخير كرد، او را در كارى يا امرى كمك ويارى كرد. # =الإمساك- ### || AUTO [مسك]: مص، بخل ورزيدن،- (طب): خشكى مزاج (پيوست)،- عند ~~الرهبان: ودر نزد راهبان مسيحى عبارت از خوددارى ms0300 از بعضى غذاها وخشونت در ~~زندگى براى عبادت خداست. # =الأمسح- ### || AUTO م مسحاء، ج مسح [مسح]: آنكه به سوزش زير زانو دچار باشد، آنكه ~~كف پايش صاف وگودى نداشته باشد، كور، مرد يك چشم، مرد بسيار گردش كننده، ~~دروغگو،- ج أماسح من الأرض: زمين صاف وهموار. # =أمسخ- ### || AUTO امساخا [مسخ] الورم: ورم عضو از بين رفت وبهبودى حاصل شد. # =أمسك- # إمساكا [مسك] ه: او را گرفت،- به: # به آن آويخت يا چنگ زد،- الشي ء على نفسه: آن چيز را از خود بازداشت،- ~~الله الغيث: خداوند باران را از ريزش بازداشت،- عن الكلام: از سخن باز ~~ايستاد،- عن الأمر: از آن كار دست برداشت ومنصرف شد؛ «امسك عن الطعام»: ### || AUTO از خوردن غذا خوددارى كرد. # =الأمسوخ- ### || AUTO [مسخ] (ن): گياهى است از يك ريشه وپرشاخه. ميوه ى آن به اندازه ~~نخود است. # =الأمسي- ### || AUTO نسبت به (الأمس) است بر خلاف قياس. # =الأمسية- ### || AUTO [مسو]: متضاد (الأصبوحة) است، «اتيته أمسية امس»: ديشب نزد او ~~آمدم، شب نشينى، جشن شب زنده دارى. # =أمش- ### || AUTO إمشاشا [مش] العظم: مغز مكيدنى در استخوان پديد آمد. # =الأمش- ### || AUTO م مشاء، ج مش [مش] من الإبل: شترى كه در چشم آن لكه ى سفيد ~~پديد آمده باشد. # =أمشى- ### || AUTO إمشاء [مشي] الرجل: آن مرد را راه برد،- ه الدواء: داروى مسهل ~~شكم او را روان ساخت،- فلان: بچه هاى دام وستوران آن مرد بسيار شدند. # =الأمشاج- ### || AUTO [مشج]: چركهائى كه در سوراخ ناف پديد مىيد. # =أمشر- ### || AUTO إمشارا [مشر] بدنه: اندام او ورم كرد،- الرجل: آن مرد آغاز به ~~دويدن كرد،- ت الأرض: زمين گياه رويانيد،- الشجر: درخت شاخ وبرگ تازه ~~برآورد. # =الأمشر- ### || AUTO [مشر]: با نشاط وخوشحال. # =أمشق- ### || AUTO إمشاقا [مشق] ه بالسوط: او را با تازيانه زد،- الثوب: جامه را ~~با گل سرخ رنگ كرد. # =أمص- ### || AUTO إمصاصا [مص] ه اللبن: او را به مكيدن شير واداشت. # =أمصح- ### || AUTO إمصاحا [مصح] الله مرضك: خداوند بيمارى تو را شفا بخشد. # =الأمصح- ### || AUTO [مصح]: سايه ى ناقص. # =أمصع- ### || AUTO إمصاعا [مصع] ت المرأة ولدها: آن زن به كودك خود كمى شير داد،- ~~ت المرأة بولدها: آن ms0301 زن فرزند خود را بدور افكند،- الطائر بذرقه: پرنده ~~فضله انداخت،- القوم: شير شتران آن قوم به هدر رفت،- العوسج: درخت تمشك ~~ميوه داد،- لفلان بحقه: به حق فلانى اعتراف كرد. # =أمصل- ### || AUTO إمصالا [مصل] الغنم: همه ى شير گوسفند را دوشيد،- ماله: دارايى ~~خود را تباه كرد ودر كارهاى بيفايده به مصرف رسانيد. # =أمض- # إمضاضا [مض] ه الأمر: آن امر براى او بسيار سخت شد،- ه الجرح ونحوه: زخم ~~ومانند آن وى را دردمند ساخت،- ه جلده: ### || AUTO پوست بدنش خارش كرد. # =أمضى- ### || AUTO إمضاء [مضي] الأمر: آن امر را به اجرا درآورد؛ «امضى الحاكم ~~حكمه»: حاكم رأى خود را اجرا كرد،- البيع: معامله ى فروش را قطعى كرد. # =الإمضاء- ### || AUTO [مضي]: مص،- فى اصطلاح الكتاب والتجار: ودر اصطلاح نويسندگان ~~وبازرگانان عبارت از امضاء يا دستينه است كه در زير چك يا اسناد ونوشته ها ~~مى نگارند. # =أمضح- ### || AUTO إمضاحا [مضح] عرضه: او را كوچك وعيب كرد،- ت الشمس: آفتاب بر ~~روى زمين تابيد،- ت الابل: شتران پراكنده شدند،- ت المزادة: مشك تراوش كرد ~~ونم پس داد،- عنه: از او حمايت ودفاع كرد. # =أمضغ- ### || AUTO إمضاغا [مضغ] ه الشي ء: او را به جويدن آن چيز واداشت،- التمر: ~~هنگام خوردن خرما رسيد،- اللحم: گوشت خوشمزه وخورده شد. # =أمطى- ### || AUTO إمطاء [مطو] الدابة: سوار بر ستور شد وآن را ويژه ى خود گرفت،- ~~ه الدابة: او را سوار بر ستور كرد. # =أمطر- ### || AUTO إمطارا [مطر] ت السماء: آسمان باريد،- ت السماء القوم: آسمان ~~بر آن قوم باريد،- الرجل: آن مرد زير باران شد، پيشانى او عرق كرد،- ~~المكان: آن مكان را باران خورده يافت. # =امطل- ### || AUTO امطلالا [مطل] الشي ء: آن چيز كشيده ودراز شد. # =أمعر- # إمعارا [معر] الريش أو الشعر: پر يا موى كم شد،- الرجل: آن مرد فقير وبينوا PageV01P132 ### || AUTO شد،- ت الأرض: گياه زمين اندك شد،- القوم: آن قوم در قحطى ~~افتادند يا در، زمين كم گياه بسر بردند،- الرجل: دارائى آن مرد را گرفت واو ~~را نيازمند گردانيد،- ت المواشي الأرض: دام وستوران همه ى گياه زمين را ~~چريدند وخوردند. # =الأمعر- ### || AUTO م معراء، ج معر [معر]: آنكه موهايش ريخته شده ms0302 باشد، كم موى، ~~زمين كم گياه، پاى شتر كه موى وكرك آن ريخته شده باشد. # =أمعز- ### || AUTO إمعازا [معز] الرجل: بزهاى آن مرد فراوان شدند؛ «ما امعزه من ~~رجل»: چه مردى نيرومند واستوار وسخت؛ «ما امعز رأيه»: چه رأى آن مرد سخت ~~واستوار است. # =الأمعز- # ج معز وأماعز، م معزاء ج معزاوات [معز]: ### || AUTO سرزمين سنگلاخ وسخت وبا سنگ وريگ بسيار. # =أمعض- ### || AUTO إمعاضا [معض] ه: او را خشمگين ساخت، او را دردمند كرد،- الشي ~~ء: آن چيز را سوزانيد. # =الأمعط- # م معطاء، ج معط [معط]: ### || AUTO بى مو،- «رمل امعط»: شن زار كه در آن گياه نرويد،- «لص امعط»: ~~دزدى كه بسان گرگ پليد باشد. # =امعط- ### || AUTO امعاطا [معط] الشعر: موى ريخته شد،- النهار: روز بلند ودراز شد. # =أمعل- ### || AUTO إمعالا [معل] ه عن الشي ء: او را از آن كار ناراحت كرد ~~وشتابانيد. # =أمعن- ### || AUTO إمعانا [معن] في الطلب: در بدست آوردن آن چيز بسيار دورانديشى ~~كرد،- فى الأمر: در آن كار دور انديشيد،- النظر فى الأمر: در آن كار بسيار ~~دقت كرد وانديشيد،- بالحق: پس از انكار حق به آن اقرار واعتراف كرد، انكار ~~كرد،- الضب فى حجره: سوسمار در انتهاى سوراخ خود پنهان شد،- الفرس: اسب در ~~دويدن خود دور شد،- الوادي: در آن دره آب روان فراوان شد،- ماله: دارائى او ~~بسيار يا كم شد،- الماء: آب بطور طبيعى روان شد،- فلان الماء: فلانى آب را ~~روان ساخت،- ت الأرض: زمين آبيارى شد. # =الأمعور- ### || AUTO ج أماعز وأماعيز [معز]: مترادف (المعز) است. # =أمغر- ### || AUTO امغارا [مغر] ه بالسهم: تير از شكار بدر رفت،- ت الناقة: شير ~~ماده شتر بعلت بيمارى سرخ رنگ شد. # =الأمغر- ### || AUTO [مغر]: آنچه كه به رنگ سرخ باشد، آنكه رنگ چهره اش سرخى در ~~سفيدى باشد. # =أمغص- ### || AUTO إمغاصا [مغص] ه: باعث دل درد او شد. # =امغط- ### || AUTO امغاطا [مغط] الشي ء: آن چيز كشيده ودراز شد. # =أمغل- ### || AUTO إمغالا [مغل] القوم: شتران يا گوسفندان آن قوم دچار دل درد ~~شدند،- به عند السلطان: از او نزد سلطان بدگوئى وسعايت كرد،- ت الحامل ~~ولدها: زن باردار بچه ى خود را شير ms0303 داد. # =أمقر- # إمقارا [مقر] السمكة المالحة: ماهى شور را در سركه انداخت تا شورى آن ~~برطرف شود،- الشي ء: آن چيز تلخ شد،- اللبن: # شير بدمزه شد. # =امقر- ### || AUTO امقرارا [مقر] الرجل: رگ او برجسته ونمايان شد. # =الأمقه- ### || AUTO م مقهاء، ج مقه [مقه]: آنكه چشم وپلك او بر اثر كمى مژگان سرخ ~~شده باشد، دور، جائيكه درخت در آن نرويد، مرد سوارى كه نداند به كجا ميرود. # =الإمكان- # [مكن]: مص؛ «بقدر او على قدر الإمكان»: در حد امكان، «فى امكانه أن»: # او ميتواند كه ... ؛ «ليس فى الإمكان»: ### || AUTO ممكن نيست، غير ممكن، امكان ندارد. # =أمكث- ### || AUTO إمكاثا [مكث] ه: او را به درنگ وتامل واداشت. # =أمكر- ### || AUTO إمكارا [مكر] ه: او را فريب داد،- ه الله: خداوند او را در ~~برابر مكرش كيفر دهد. # =أمكن- ### || AUTO إمكانا [مكن] الأمر فلانا ولفلان: آن كار بر فلانى آسان شد ~~وتوانست آنرا انجام دهد؛ «فلان لا يمكنه النهوض»: فلانى توانايى برخاستن را ~~ندارد؛ «يمكن ان يأتي»: ممكن است بيايد، احتمال دارد كه بيايد؛ «اكثر ما ~~يمكن»: تا حد توانائى،- ت الجرادة: ملخ تخم نهاد. # =أمل- # - أملا: آرزو وتمناى آنرا كرد. # =أمل- # تأميلا ه: مترادف (أمله) است، او را اميدوار كرد؛ «أمله خيرا»: او را به ~~پاداش خوب ونيكو اميدوار كرد. # =أمل- ### || AUTO إملالا [مل] الشي ء: از آن چيز خسته وبى ميل شد،- ه الأمر،- ~~عليه الأمر: آن كار بر وى سخت شد واو را در خستگى وستوه انداخت،- عليه ~~السفر: مسافرت او به درازا كشيد،- الكتاب على الكاتب: كتاب را بيان كرد ~~ونويسنده آن را از سوى او نوشت. # =الأمل- ### || AUTO ج آمال: آرزو، اميد. # =أملى- # إملاء [ملو] عليه الكتاب: كتاب را بر او نويسانيد،- عليه الزمن: روزگارى ~~دراز بر او گذشت،- الله فلانا عمره: خداوند به او طول عمر دهد،- له فى غيه: ~~او را در گمراهى كه داشت مهلت داد،- الله الظالم وله: ### || AUTO خداوند به ستمكار مهلت داد،- البعير وللبعير: رسن شتر را دراز ~~كرد وقيد آنرا فراخ نمود. # =الإملاء- ### || AUTO [ملو]: مص،- ج أمال وأمالي: آنچه از گفتار وسخن كه نوشته شود، ~~املاء يا ms0304 ديكته كه در آموزشگاهها به دانش آموزان تكليف دهند، امهال وتأخير. # =املاح- ### || AUTO امليحاحا [ملح] النخل: غوره ى خرما سرخ وزرد شد. # =املاس- ### || AUTO امليساسا [ملس]: آن چيز نرم شد،- من الأمر: از آن كار رهائى ~~يافت وآزاد شد. # =أملأ- ### || AUTO إملاء [ملأ] ه: باعث زكام او شد،- فى القوس: كمان را كشيد وزه ~~آنرا محكم گرفت. # =الأملأ- # [ملأ]: افعل تفضيل است؛ «هو املأ القوم»: او نيرومندتر وتوانگرتر آن PageV01P133 ### || AUTO قوم است. # =أملج- ### || AUTO إملاجا [ملج] ه: او را شير خورانيد. # =الأملج- # [ملج]: بيابانى كه در آن گياهى نباشد، داروئى است كه از ميوه ى درختى در ~~هند بدست مىيد. آمله.- اين واژه فارسى است- # أملح- ### || AUTO إملاحا [ملح] الماء: آب پس از آنكه شيرين بود شور شد،- الطعام: ~~نمك غذا را زياد كرد،- ت الإبل: شتران به آب شور درآمدند،- الراعي الإبل: ~~شتربان به شتران آب شور خورانيد،- المتكلم: گوينده سخنى نغز ولطيف آورد،- ~~الشي ء: كبودى آن چيز شدت يافت. # =الأملح- ### || AUTO [ملح]: افعل تفضيل است؛ «ما املحه»: چقدر زيباست، شب نم،- م ~~ملحاء، ج ملح: نمكى، رنگ با نمك. # =الأملد- # [ملد]: مرد نرم ونازك يا شاخه ى نرم ونازك. # =الأملد- ### || AUTO [ملد]: مترادف (الأملد) ست. # =الأملداني- ### || AUTO [ملد]: مترادف (الأملد) است. # =أملس- # إملاسا [ملس] ت الشاة: پشم گوسفند ريخته شد،- الظلام: تاريكى درهم آميخت. # =املس- ### || AUTO املاسا [ملس] من الأمر: از آن امر رهائى يافت وآزاد شد. # =الأملس- ### || AUTO م ملساء، ج ملس [ملس]: نرم. اين واژه متضاد (الخشن) است. # =أملص- # إملاصا [ملص] الشي ء: آن چيز را لغزانيد. # =املص- ### || AUTO املاصا [ملص] منه: از او رهائى يافت وآزاد شد،- الشي ء من يدى: ~~آن چيز به سبب نرمى از دستم ليز خورد. # =الأملص- ### || AUTO [ملص]: خرماى نرم؛ «رجل املص الرأس»: مردى كه موى سر ندارد. # =أملط- ### || AUTO إملاطا [ملط] ريش السهم: پر تير افتاد،- الرجل: آن مرد فقير ~~وبى چيز شد. # =الأملط- ### || AUTO م ملطاء، ج ملط [ملط]: آنكه بر اندامش موى نباشد؛ «سهم املط»: ~~تير كه پر نداشته باشد. # =أملع- ### || AUTO إملاعا [ملع] ت الناقة: ماده شتر سبكبار شد ودر راه شتاب كرد. # =الأملغ- ### || AUTO م ملغاء، ج ملغ ms0305 [ملغ]: احمق ونادانى كه سخن او همراه با ~~ناسزاگوئى باشد. # =أملق- # إملاقا [ملق]: دارائى خود را انفاق كرد وبى چيز شد،- الدهر ماله: روزگار ~~دارائى او را از دستش گرفت،- الثوب: جامه را شست. # =املق- ### || AUTO املاقا [ملق]: نرم ونازك شد،- منه: از دست او رها شد. # =أملك- # إملاكا [ملك] ه الشي ء: آن چيز را ملك وى كرد،- القوم فلانا عليهم: آن ~~قوم فلانى را پادشاه خود كردند،- فلانا امره: ### || AUTO فلانى را به حال خود واگذاشت. # =الأملوج- ### || AUTO ج أماليج [ملج]: شاخه ى نرم درخت، ريشه ى درخت كه در خاك تر ~~فرو برند تا نرم شود، برگ درختى بسان برگ سرو،- (ن): نام درختى است در ~~بيابان. # =الأملوحة- ### || AUTO ج أماليح [ملح] من الكلام: سخن نيكو وبا نمك. # =الأملود- ### || AUTO [ملد]: مرد نرم اندام يا شاخه نرم،- «شاب املود وشبان أماليد»: ~~نوجوان نرم بدن يا جوانان نرم تن. # =الأملوك- ### || AUTO [ملك]: اسم جمع است بمعناى (الملوك)،- (ح): جانورى است كه در ~~شن زندگى مى كند بسان مارمولك. # =الإمليد- ### || AUTO [ملد]: مترادف (الأملود) است. # =الإمليس- # ج أماليس وأمالس (شاذ) [ملس]: ### || AUTO بيابانى كه در آن هيچگونه گياهى نباشد. # =الإمليسة- # ج أماليس وأمالس (شاذ) [ملس]: ### || AUTO مترادف (الإمليس) است. # =أمم- ### || AUTO تأميما [أم]: ملى كردن املاك يا شركتها وجز آنها،- ه: بسوى او رفت. # =أمن- # - أمنا ه: به او اعتماد كرد. # =أمن- # - أمنا وأمنا وأمانا: مطمئن شد،- منه: # از او در امان ماند؛ «أمن شره ومن شره»: از شر او رهائى يافت. # =أمن- # - أمانة: امانت دار شد. اين واژه ضد (خان) است. # =أمن- # تأمينا: آمين گفت،- ه: او را امين خود كرد، وى را در امان قرار داد،- على ~~ماله عند فلان: مال خود را نزد فلانى امانت سپرد. # =أمن- ### || AUTO - إمنانا [من] الرجل: آن مرد را ناتوان كرد. # =الأمن- # امنيت، امان، آرامش خاطر؛ «رجال الأمن وقوى الأمن»: افراد وپليس امنيتى ~~كه وظيفه ى حمايت از جان ومال مردم به عهده ى آنهاست. # =الأمن- ### || AUTO مطمئن، آسوده خاطر. # =أمنى- ### || AUTO إمناء [مني] الدماء: خونها ريخت،- الحاج: حاجى به منى كه نزديك ~~مكه است درآمد. # =الأمنة- # آنكه مورد اعتماد است؛ «رجل امنة»: مرد ms0306 مورد اعتماد # أمنح- ### || AUTO إمناحا [منح] ت الناقة: زائيدن شتر نزديك شد. # =الأمنية- ### || AUTO ج أمان وأماني [مني]: آرزو، آنچه كه آرزوى آن كنند، خواسته. # =أمهى- ### || AUTO إمهاء [مهو] اللبن: بر شير آب بسيار افزود،- القدر: آب ديگ را ~~زياد كرد،- الحديدة: آهن را تيز كرد وآب داد،- ت العين: اشك چشم روان شد،- ~~القدح: چوب تير قمار را تراشيد واصلاح كرد،- الفرس: اسب را دوانيد تا گرم ~~شود وعرق كند، رسن اسب را دراز كرد،- الحبل: ريسمان را فراخ كرد،- فلان: در ~~ستايش نمودن مبالغه وزياده روى كرد. # =الأمهات- # [أم]: جمع (الأم) است؛ «امهات الحروف»: حروف فلزى است كه معمولا از مس ~~ساخته شده وبراى چاپ كردن از آن استفاده ميشود «امهات المسائل والحوادث»: # مهمترين موضوع يا حادثه # أمهر- # إمهارا [مهر] المرأة: به آن زن مهريه داد يا برايش مهريه تعيين كرد، آن ~~زن را در برابر مهريه ى معين شوهر داد،- ت الفرس: PageV01P134 ### || AUTO ماده اسب بچه دار شد. # =أمهل- ### || AUTO إمهالا [مهل] ه الدين: بدهى او را تمديد كرد،- الرجل: با آن ~~مرد مهربانى كرد،- فى الأمر: در آن كار كوشيد وعذرخواهى كرد. # =أمهن- ### || AUTO إمهانا [مهن] ه: او را به كار گمارد، او را ناتوان كرد. # =أموأ- ### || AUTO إمواء [موأ] السنور: گربه صدا كرد،- الرجل: آن مرد صداى گربه ~~از خود درآورد. # =الأموت- ### || AUTO [موت]:؛ «ما اموته»: چقدر دل مرده وناتوان است. # =ألأمول- ### || AUTO [مول]:؛ «ما اموله» چقدر پول دار وتوانگر است. # =الأمومة- ### || AUTO [أم]: صفت مادر است، مادرى كردن. # =الأمونيوم- ### || AUTO (ك): ماده ى شيميائى است كه همواره با ديگر مواد تركيب مى شود ~~مانند «سلفات آمونيوم»: كود آمونيوم كه در كشت از آن استفاده مى شود. # =أموه- ### || AUTO إمواها [موه]: مترادف (أماه) است در تمامى معانى آن. # =الأموه- ### || AUTO [موه]: اسم تفضيل است بمعناى پر آب تر؛ «البئر هذه السنة اموه ~~مما كانت»: چاه امسال نسبت به گذشته پر آب تر است. # =الأموي- ### || AUTO منسوب به (أمية) است. # =الأموي- ### || AUTO منسوب به (الأمة) است، منسوب به (أمية) است. # =الأمي- ### || AUTO [أم]: بيسواد، آنكه نتواند بخواند وبنويسد. # =أميت- ### || AUTO إماتة [موت] ت اللفظة: بكار ms0307 بردن آن لفظ يا كلمه متروك شده است. # =الأمية- # [أمو]: اسم مصغر (الأمة) است. # =أمية- # قبيله اى از قريش. # =الأمية- # [أم]: بيسوادى؛ «مكافحة الأمية»: ### || AUTO مبارزه با بيسوادى، صفت مادرى، مادرى كردن. # =الأمير- # ج أمراء: فرمانده، رهبر مردم، آنكه داراى حسب ونسب بزرگى باشد گر چه رهبر ~~نباشد، آنكه مورد مشورت قرار گيرد؛ «امير البحر»: دريا سالار؛ «امير ~~المؤمنين»: لقب خليفه ى مسلمانان، پيشواى مؤمنان. ### || AUTO الأميرال دريا سالارى، فرمانده ى ناوهاى جنگى يك كشور. # =الأميركي- # منسوب به (اميركا) است، آمريكائى. ### || AUTO الأميري منسوب به (الأمير) است؛ «المال الأميري»: مالي كه براى ~~پادشاه يا دولت گرفته مى شود، خراج زمين؛ «الطابع الاميري»: تمبر دولتى ~~ومالياتى كه معمولا بر روى قراردادها وساير معاملات مى چسبانند. # =الأميل- ### || AUTO [ميل]: افعل تفضيل است،- م ميلاء، ج ميل: آنچه كه كج ويا مايل ~~باشد مانند ساختمان وجز آن، آنكه بر روى زين به يكسو خم شود، ترسو. # =الأميم- ### || AUTO [أم]: آنكه بر مغز سر او ضربه وارد شده باشد. ### || AUTO =الأمين- # ج أمناء: امانتدار. اين واژه ضد (الخائن) است، مورد اعتماد، وفادار؛ ~~«امين السر»: رازدار، مورد اطمينان. # =أمين- # بمعناى (آمين) است. # =الأميه- ### || AUTO [ميه]: افعل تفصيل است. # =أن- # حرف مصدرى است كه فعل مضارع را منصوب مى كند مانند «أن تصوموا خير لكم» ~~كه بمعناى «صيامكم خير لكم» است، اين حرف نيز مخفف (ان) است كه معمولا پس ~~از فعل يقين مىيد مانند «علم ان ستقع حرب»: # دانست كه جنگى رخ خواهد داد، ونيز مفسره مىيد «فاوحينا اليه ان اصنع ~~الفلك»، وگاهى زائد بشمار آيد مانند «ولما ان جاء». # =إن- # حرف شرط است كه دو فعل را مجزوم مى كند مانند «إن تضرب تضرب» وگاهى حرف ~~نفى است كه بر جمله ى اسميه مىيد وكاربرد (ليس) را بنا بقولى دارد بمانند ~~«ان احد خيرا من احد إلا بالعافية»: # احدى از ديگرى برتر نيست جز با سلامتى، وگاهى بر سر جمله ى فعليه در آيد ~~مانند: «ان ادرى أقريب ام بعيد ما توعدون» كه بمعناى (لست أدرى) است ms0308 يعنى ~~نميدانم آنچه كه به شما نويد داده شده نزديك است يا دور. # =إن- # مخفف (إن) است. وزائدة مى باشد مانند «ما ان زيد قائم». # =أن- ### || AUTO - أنينا وأنا: ناله كرد، آه كشيد. # =أن- # حرف تأكيد ومصدر است بمعناى (كه) واز حروف مشبهه ى بفعل است كه بر سر ~~جمله ى اسمية (مبتدا وخبر) مىيد واسم را منصوب وخبر را مرفوع مى كند مانند ~~«بلغني أن زيدا قائم»: آگاه شدم كه زيد ايستاده است. # =إن- # حرف تأكيد است بمعناى (همانا كه، بدرستيكه ... ) واز حروف مشبهه ى بفعل ~~است كه اسم را منصوب وخبر را مرفوع مى كند مانند «ان زيدا قائم»، ونيز حرف ~~جواب است مانند «لعن الله ناقة حملتني اليك»: نفرين خدا بر شترى كه مرا به ~~سوى تو آورد. كه در جواب گفته شد: «ان وراكبها»: آرى وخداوند سوار بر آن ~~شتر را نيز لعنت كند. # =أنا- ### || AUTO ضمير رفع منفصل ويژه ى گوينده است كه در مذكر ومؤنث يكسان است. # =أنى- # يأتي أنيا وإنى وأناء [أني]: نزديك آمد وحاضر شد،- انيا وانى: دير كرد،- ~~انيا الرجل: آن مرد مهربان شد. # =أنى- ### || AUTO تأنية [أني]: نزديك آمد وحاضر شد. # =الأنى- # ج آناء وأني [أني]: خويشتن دارى، تمام روز يا قسمتى از آن؛ «آناء الليل ~~والنهار»: شب وروز. # =الإنى- # [أني]: مترادف (الأناء) است. # =أنى- # ظرف مكان است بمعناى (كجا) ومترادف (اين) است كه دو فعل را مجزوم مى كند ~~مانند «انى تجلس اجلس»: هر كجا كه بنشينى مى نشينم، ونيز به معناى از كجا ~~ومترادف (من اين) است مانند «انى لك ذلك»، ونيز ظرف زمان بمعناى كى ومترادف ~~(متى) مىيد مانند «أنى جئت»، ونيز استفهام بمعناى چگونه ومترادف PageV01P135 ### || AUTO (كيف) مىيد مانند «أنى يكون ذلك؟». # =أناء- ### || AUTO إناءة [نوأ] ه الحمل: بار بر وى سنگينى كرد واو را خم گردانيد. # =الأناء- # [أني]: حلول وقت، فرا رسيدن زمان، رسيده شدن يا پخته شدن. # =الإناء- ### || AUTO ج آنية وجج أوان: ظرف، جام، تنگ آب. # =أناب- ### || AUTO إنابة [نوب] زيد عنه وكيلا في كذا: زيد را در امرى ms0309 وكيل خود ~~كرد يا جانشين خود نمود. در اينجا واژه ى زيد را (منيب) وكلمه ى وكيل را ~~(مناب) وامر را (مناب فيه) گويند،- اليه: پى در پى به سوى او برگشت،- الى ~~الله: به سوى خدا روى كرد وتوبه نمود. # =الأناة- # [أني]: وقار وخويشتن دارى، انتظار وتأمل؛ «طويل الأناة»: مرد شكيبا. # =الأناة- ### || AUTO [وني] من النساء: زن سست، زن كم تحرك. # =أناخ- # إناخة [نوخ] الجمل: شتر را خوابانيد،- فلان بالمكان: فلانى در آن مكان ~~اقامت كرد،- البلاء او الذل بفلان: بلا وخوارى بر فلانى روى آورد،- به ~~الحاجة: ### || AUTO از او حاجت خواست. # =أنار- # إنارة [نور] الشي ء: آن چيز روشن وزيبا شد، آشكار شد،- الشجر: درخت شكوفه ~~داد،- البيت: خانه را روشن كرد،- الله برهانه: خداوند حجت خود را بر او ~~آشكار كرد،- المسألة: مسأله را توضيح داد. # =أنار- ### || AUTO إنارة [نير] الثوب: جامه را داراى نقش ونگار كرد. # =أناس- ### || AUTO إناسة [نوس] الشي ء: آن چيز را تكان داد، به حركت درآورد. # =الأناسم- ### || AUTO [نسم]: مردم، (اين واژه جمع انسام جمع النسم) است. # =الأناصيب- ### || AUTO [نصب]: نشانه ها وعلامات راه كه براى راهنمائى مردم نصب كنند. # =أناط- ### || AUTO إناطة [نوط] ه بكذا: آنرا به چيزى آويخت. # =أناف- ### || AUTO إنافة [نوف] على الشي ء: آن چيز بلند شد وبرآمد. # =الأنافيض- ### || AUTO [نفض]: ميوه كه از درخت بر روى زمين فرو افتاده باشد. # =الأناقة- # زيبائى شگفت آور؛ «فيه أناقة ولباقة»: در او زيبائى وشگفتى است. ### || AUTO الإناقة مترادف (الأناقة) است. # =أنال- # إنالة [نول] ه الشي ء وبالشي ء: آن چيز را به او داد. # =أنال- ### || AUTO إنالة [نيل] فلانا الشي ء ولفلان الشي ء: او را در گرفتن آن ~~چيز يارى كرد. # =أنام- # إنامة [نوم] ه: او را خوابانيد،- زيدا: ### || AUTO زيد را خوابيده يافت. # =الأنام- ### || AUTO مردم، آفريده شدگان. # =الأنان- ### || AUTO : آنكه بسيار ناله كند. # =الأناناس- ### || AUTO (ن): آناناس. گياهى است با ميوه اى خوشبو وخوشمزه. اين واژه ~~اسپانيائى است. # =الأنانة- ### || AUTO بمعناى منيت است يعنى فقط من. # =الأناني- ### || AUTO آنكه خود خواه باشد؛ «ليس للأناني صاحب»: مرد خود خواه دوستى ندارد. # =الأنانية- ### || AUTO خود خواهى، خود بزرگ بينى. ms0310 # =أنأى- ### || AUTO إنآء [نأي] فلانا عنه: او را از خود دور كرد. # =انأطر- ### || AUTO انئطارا [أطر]: آن چيز دو تا شد. # =أنب- ### || AUTO تأنيبا [أنب] فلانا: او را توبيخ ونكوهش كرد. # =أنبى- ### || AUTO إنباء [نبو] السيف: شمشير را محكم واستوار كرد. # =الأنباذ- ### || AUTO [نبذ] من الناس: مردم پست وفرومايه. # =الأنبار- ### || AUTO ج أنابر وأنابير وأنبارات [نبر]: انبار بازرگان كه معمولا در ~~آن غله ومتاع ذخيره شود. # =انباع- # انبياعا [بوع] الرجل اليه: آن مرد بسوى او خيز گرفت،- ت الحية: مار خود ~~را آماده ى پرش يا جهش كرد،- العرق: عرق از بدن روان شد،- الشجاع من الصف: ~~آن مرد شجاع از صف لشكر براى نبرد خارج ونمايان شد،- له فى البضاعة: در ~~فروش كالا سهل وآسان شد وسخت گيرى نكرد. # =انباع- ### || AUTO انبياعا [بيع] الشي ء: آن چيز بمصرف رسيد وفروخته شد. # =انباق- ### || AUTO انبياقا [بوق] به: به او ستم كرد،- عليهم الشر: بلا وشر بر ~~آنها وارد شد. # =أنبأ- ### || AUTO إنباء [نبأ] فلانا: او را از سرزمينى بيرون كرد وبه جائى ديگر ~~فرستاد،- فلانا الخبر وبالخبر: او را به خبر آگاه كرد، به او خبرى داد. # =الأنبب- ### || AUTO [نب]: مترادف (الأنبوب) است. # =أنبت- # إنباتا [نبت] الغلام: آن جوان به سن بلوغ رسيد ومرد شد،- المكان: آن زمين ~~گياه برآورد،- البقل: گياه تازه برآمد،- الله البقل: خداوند گياه را ~~رويانيد. # =انبت- ### || AUTO انبتاتا [بت]: پايان يافت، كنده شد، سپرى شد، فروماند. # =انبتر- ### || AUTO انبتارا [بتر]: كنده شد، بريده شد. # =انبث- ### || AUTO انبثاثا [بث]: پخش شد، پراكنده شد، برانگيخته شد وبه هيجان آمد. # =انبثق- ### || AUTO انبثاقا [بثق] من أو عن: صادر شد، بيرون آمد،- الماء: آب درآمد ~~ولبريز شد،- الكلام: سخن وگفتار پخش شد. # =انبج- # إنباجا [نبج]: سخن خود را آميخته گفت. # =انبج- ### || AUTO انبجاجا [بج]: شكافته شد. # =الأنبج- # (ن): درخت انبه كه در سرزمينهاى گرمسيرى مى رويد. ميوه ى آن خوشبو ~~وخوشمزه است كه معمولا آنرا با سركه مىميزند واز آن ترشى خوشمزه مى سازند. ### || AUTO فشرده ى پوست اين ميوه را در بيمارى اسهال بكار مى برند. # =الأنبجة- ### || AUTO ميوه ى انبه است كه معروف به (المانجا) است. # =انبجس- ### || AUTO انبجاسا ms0311 [بجس] الماء: آب روان شد. # =أنبح- # إنباحا [نبح] ه: او را به درآوردن صداى PageV01P136 ### || AUTO سخت وخشن وادار كرد. # =أنبخ- ### || AUTO إنباخا [نبخ] العجان: خمير ترش شده وپف كرده ساخت،- الرجل: در ~~زمين نرم وبلند كشت كرد. # =الأنبخ- ### || AUTO [نبخ]: مرد خشن وخشك، تيره رنگ، خاك بسيار. # =الأنبخان- ### || AUTO [نبخ] من العجين: خمير ترش وپف كرده. # =أنبر- ### || AUTO إنبارا [نبر] الأنبار: انبار را ساخت. # =انبرى- ### || AUTO انبراء [بري] القلم: قلم تراشيده شد،- له: به او اعتراض كرد. # =انبرم- # انبراما [برم] الحبل: ريسمان تافته شد. ### || AUTO اين واژه مترادف (انفتل) است. # =انبزل- ### || AUTO انبزالا [بزل]: آن چيز سوراخ شد. اين واژه مترادف (انتقب) است. # =أنبس- # إنباسا [نبس]: از فرط خوارى وزبونى خاموش شد، شتاب كرد. # =انبس- ### || AUTO أنبساسا [بس]: با شتاب رفت، دور شد. # =الأنبس- ### || AUTO [نبس]: «رجل أنبس الوجه»: مرد عبوس وگرفته. ج نبس. # =انبسط- ### || AUTO انبساطا [بسط] الشي ء: آن چيز پخش شد، كشيده شد،- فلان: شادمان ~~شد، گشاده روى شد، به گشت وگزار پرداخت، خشم را كنار گذارد،- وجهه: چهره ى ~~او پس از گرفتگى باز شد. # =أنبض- ### || AUTO إنباضا [نبض] القوس وعن القوس وفي القوس: زه كمان را كشيد تا ~~صدا كند،- الوتر وبالوتر: زه را كشيد تا صدا كند. # =انبضع- # انبضاعا [بضع]: آن چيز بريده شد. ### || AUTO اين واژه مترادف (انقطع) است. # =أنبط- ### || AUTO إنباطا [نبط] الشي ء: آن چيز را پس از پنهان بودن آشكار كرد،- ~~البئر: چاه را كند،- الحكم: حكم را با اجتهاد خود صادر كرد،- فيه: در آن ~~چيز اثر گذاشت. # =الأنبط- ### || AUTO م نبطاء، ج نبط [نبط] من الخيل: اسبى كه زير بغل وشكمش سفيد باشد. # =انبطح- ### || AUTO انبطاحا [بطح] الرجل: آن مرد بر روى افتاد،- الوادي: آن دره ~~فراخ شد. # =الانبعاث- ### || AUTO [بعث]: مص، رستاخيز، نهضت، قيام. # =انبعث- ### || AUTO انبعاثا [بعث]: برانگيخته شد، هشيار شد، بيدار شد،- فى السير: ~~در راه شتاب كرد. # =أنبغ- ### || AUTO إنباغا [نبغ] الناخل: آرد را الك كرد،- البلد: به آن شهر رفت ~~وآمد بسيار كرد. # =انبغى- # انبغاء [بغي]: اين واژه را اغلب با فعل مضارع بكار مى برند، لازم شد، ~~شايسته شد، ضرورى شد، واجب شد؛ «ينبغى ms0312 له او عليه أن»: بر او شايسته است كه ... ، ### || AUTO مرغوب ومناسب شد. # =أنبق- ### || AUTO إنباقا [نبق]: در يك رده از دره نهال غرس كرد. # =أنبل- ### || AUTO إنبالا [نبل] ه: به او تيرها را داد،- القداح: تيرهاى قمار را ~~درشت ساخت،- النخل: درخت نخل رطب داد. # =الأنبل- ### || AUTO [نبل]: اسم تفضيل است، بهترين تيرانداز. # =انبلج- ### || AUTO انبلاجا [بلج] الصبح: بامداد برآمد وروشن شد. # =أنبه- ### || AUTO إنباها [نبه] ه من النوم: او را از خواب بيدار كرد،- الحاجة: ~~نياز را فراموش كرد. # =انبهر- ### || AUTO انبهارا [بهر]: در آن چيز مبالغه كرد، سرگشته وحيران شد. اين ~~واژه مترادف (بهر) است. # =الأنبوب- # ج أنابيب [نب]: فاصله ى ميان دو گره از ني يا نيزه، بر هر اجوف مستدير ~~مانند ني اطلاق مى شود؛ «أنبوب الماء»: ### || AUTO لوله ى آب،- من الشجر: يك صف يارده ى درخت؛ «أنبوب الكوز»: ~~لوله ى كوزه؛ «انابيب الرئة»: مجارى تنفس. # =الأنبوثة- ### || AUTO [نبث]: گونه اى از بازى بچه ها بدين نحو كه چيزى را در گودالى ~~پنهان مى كنند وهر كس آنرا پيدا كند وبيرون كشد برنده است. # =الأنبوش- ### || AUTO ج أنابيش [نبش]: آنچه كه كنده شود، درخت كه با ريشه هايش كنده ~~شده باشد؛ «انابيش العنصل ونحوه»: ريشه هاى پياز دشتى ومانند آن كه در باطن ~~زمين باشد. # =الأنبوشة- ### || AUTO ج أنابيش [نبش]: درختى كه از ريشه وبن كنده شده باشد. # =الإنبيق- ### || AUTO ج أنابيق: انبيق. اين واژه فارسى است. # =أنت- ### || AUTO وأنت ج أنتم وأنتن: ضمير رفع منفصل براى مخاطب است اولى براى ~~مذكر ودومى براى مؤنث. # =الأنة- ### || AUTO ج أنات: ناله ومويه. اين واژه مترادف (الأنين) است؛ «انات ~~وآهات»: آهها وناله ها. # =انتاب- ### || AUTO انتيابا [نوب] فلانا أمر: كارى براى فلانى پيشامد،- القوم: ~~پياپى نزد آن قوم آمد،- زيد عمرا: زيد به سوى عمرو رفت. # =الإنتاج- ### || AUTO [نتج]: مص، نتيجه ى سودمند از كارى، فرآورده، محصول بدست ~~آمده،- الأدبي: تأليف وتدوين كتاب. # =انتار- ### || AUTO انتيارا [نور]: نوره كشيد. # =انتاش- ### || AUTO انتياشا [نوش] ه: آن را گرفت، بيرون كشيد. # =انتاط- # انتياطا [نوط] به: به او آويخت،- الشي ء: آن چيز دور شد. ms0313 # =انتاط- ### || AUTO انتياطا [نيط]: دور شد. # =انتاق- ### || AUTO انتياقا [نوق] في ملبسه أو مطعمه أو أموره: در پوشاك وخوراك ~~وكارهاى خود سليقه بكار برد. اين واژه مترادف (تأنق) است. # =انتأى- # انتئاء [نأي]: دور شد،- النؤى للخيمة: ### || AUTO اطراف خيمه را جوى كند. # =انتبث- ### || AUTO انتباثا [نبث] التراب: خاك را از چاه ومانند آن بيرون كشيد،- ~~الشي ء: آن چيز را گرفت. # =انتبج- ### || AUTO انتباجا [نبج] العظم: استخوان ورم كرد. # =انتبذ- # انتباذا [نبذ] النبيذ: نبيذ ساخت،- العنب او التمر: انگور يا خرما نبيذ ~~شد،- عن القوم: از آن قوم دور شد،- فلان: # از مردم دور وگوشه گير شد. PageV01P137 ### || AUTO =انتبر- ### || AUTO انتبارا- انتبارا [نبر] الجرح: زخم ورم سخت كرد،- الخطيب: ~~سخنران بر روى منبر رفت،- الجسد: جسم ورم كرد،- ت يده: دست از كار بسيار ~~پينه بست. # =انتبش- ### || AUTO انتباشا [نبش] الشي ء من الارض: آن چيز را از زمين استخراج ~~كرد، بيرون آورد. # =انتبط- ### || AUTO انتباطا [نبط] الكلام: سخن را به اجتهاد خود گفت. # =انتبق- ### || AUTO انتباقا [نبق] الكلام: سخن را از ته دل گفت. # =انتبل- ### || AUTO انتبالا [نبل]: مرد وبوى بد گرفت،- فلانا: فلانى را كشت،- ~~الخطب: بلا ومصيبت سخت شد،- الشي ء: آن چيز را يكباره وبا شتاب برداشت،- ~~للأمر: براى آن كار هشيار وآماده شد. # =انتبه- ### || AUTO انتباها [نبه] الرجل: آن مرد بزرگوار شد،- من النوم: از خواب ~~بيدار شد،- للأمر: در آن كار زيرك وآگاه شد. # =انتتأ- ### || AUTO انتتاء [نتأ] الشي ء: آن چيز تراشيده وباريك شد. # =انتتج- ### || AUTO انتتاجا [نتج] ت الإبل: شتران بچه دار شدند،- ت الناقة: ماده ~~شتر راه خود را گرفت ورفت وزائيد وجاى آن شناخته نشد. # =انتتح- ### || AUTO انتتاحا [نتح] الشي ء: آن چيز را بركند. # =انتتر- ### || AUTO انتتارا [نتر]: اين واژه مطاوع (نتر) است،- فى مشيته: در راه ~~رفتن استوار شد. # =انتتف- ### || AUTO انتتافا [نتف] الريش أو الشعر ونحوه: پر يا موى ومانند آنرا ~~كند،- الشعر او الريش: موى يا پر كنده شد. # =انتتق- ### || AUTO انتتاقا [نتق] الشي ء: آن چيز چسبيد ومنجذب شد،- آنچه در مشك ~~بود ريخت وخالى شد. # =انتتل- ### || AUTO انتتالا [نتل]: سبقت گرفت، به پيش رفت. # =انتثر- ### || AUTO انتثارا [نثر] الشي ء: آن چيز پراكنده ms0314 شد،- الرجل: آن مرد آب ~~استنشاق كرد. # =انتثل- # انتثالا [نثل] البئر والجراب والكنانة: ### || AUTO بمعناى (نثل) است،- الدرع عنه: زره را از تن بدر كرد وبه يكسو ~~انداخت،- على فلان درعه: فلانى را زره پوشانيد،- اللحم فى القدر: گوشت را ~~بريد ودر ديگ انداخت. # =أنتج- # إنتاجا [نتج] القوم: شتران وگوسفندان آن قوم زائيدند وبچه دار شدند،- ت ~~البهيمة: ### || AUTO هنگام زائيدن جانوران فرا رسيد،- ت الريح السحاب: باد ابر را ~~به بارش در آورد،- الشي ء من الشي ء: چيزى را از چيزى توليد كرد يا بدست ~~آورد،- ت البهيمة ولدا: آن جانور بچه ى نر زائيد. # =انتجى- ### || AUTO انتجاء [نجو] القوم: آن قوم با يكديگر راز گفتند،- الرجل: آن ~~مرد را رازدار خود كرد، او را همراز خود كرد. # =انتجأ- ### || AUTO انتجاء [نجأ] ه: او را چشم زد. # =انتجب- ### || AUTO انتجابا [نجب] الشي ء: آن چيز را برگزيد،- الشجرة: پوست درخت ~~را كند. # =انتجع- ### || AUTO انتجاعا [نجع] فلانا: خواستار بخشندگى فلان شد،- القوم الكلأ: ~~آن قوم در جستجوى گياه وبدست آوردن آن رفتند. # =انتجف- ### || AUTO انتجافا [نجف] الشي ء: آن چيز را بدر آورد، استخراج كرد،- ~~الشاة: گوسفند را دوشيد،- ت الربح السحاب: باد ابر را از باران تهى كرد. # =انتجل- ### || AUTO انتجالا [نجل] الأمر: آن امر آشكار شد،- فلان النز: آب بيرون ~~آمده از زمين را كشيد. # =انتجم- ### || AUTO انتجاما [نجم] البرد أو الشتاء: سرما يا زمستان رفت. # =انتحى- # انتحاء [نحو] الشي ء أو الرجل: به سوى آن چيز يا آن مرد رفت،- ناحية: به ~~يكسو رفت، به تنهايى نشست،- له: به او اعتماد كرد وگرايش نمود،- البعير على ~~شقه الأيسر: # شتر به سمت چپ خود تكيه كرد. # =انتحى- ### || AUTO انتحاء [نحي] في الشي ء: بر آن چيز اعتماد كرد،- فى الأمر: در ~~آن كار كوشيد. # =انتحب- ### || AUTO انتحابا [نحب]: گريه اى سخت كرد، نفس سخت كشيد. # =انتحت- ### || AUTO انتحاتا [نحت] من الخشبة ما يجعله في النار: با تيشه زيادى چوب ~~را بريد تا از آن براى آتش افروختن استفاده كند،- ت الخشبة: مطاوع (نحتها) ~~است بمعناى چوب را اره كرد. # =انتحر- ### || AUTO انتحارا [نحر] الرجل: آن مرد خودكشى كرد،- السحاب: ابر ms0315 باران ~~بسيار باريد،- القوم على الأمر: آن قوم با يكديگر بر سر آن كار كشمكش ~~داشتند،- ه بالعصا: او را با عصا زد. # =انتحس- ### || AUTO انتحاسا [نحس] فلان: فلانى بد بخت وبد حال شد. # =انتحض- # انتحاضا [نحض] الشي ء: بمعناى (نحضه) است، آن چيز را تراشيد يا پوست آنرا كند. # =انتحض- ### || AUTO [نحض]: آن چيز لاغر وگوشت آن كم شد. # =انتحل- ### || AUTO انتحالا [نحل] مذهب كذا أو قبيلة كذا: به مذهب يا قبيله اى ~~گرويد وخود را به آن نسبت داد،- الشعر او القول: سخن يا شعرى را بخود نسبت ~~داد در حاليكه از ديگرى بوده است. # =انتحم- ### || AUTO انتحاما [نحم] على كذا او لكذا: در باره ى كارى تصميم گرفت. # =انتخى- ### || AUTO انتخاء [نخو] علينا: بر ما فخر وبزرگى كرد،- من كذا: از كار يا ~~چيزى امتناع كرد وروى گردان شد. # =الانتخاب- # [نخب]: مص،- ج انتخابات: ### || AUTO روشى ديموكراسى است در گرفتن رأى انتخابى از مردم براى برگزيدن ~~نمايندگان مجلس يا رياست جمهورى برابر با قوانين ومقررات، روشى است در ~~انتخاب نمايندگان صنفى در هيأتى يا مجلس يا كانونى يا سازمانى يا باشگاهى. # =الانتخابي- # [نخب]: منسوب به (الانتخاب) است؛ «المعركة الانتخابية»: فعاليتهاى ~~انتخاباتى PageV01P138 ### || AUTO =انتخب- ### || AUTO انتخابا [نخب] الشي ء: آن چيز را برگزيد، بيرون كشيد،- فلانا: ~~فلانى را بعنوان نماينده ى خود در جلسه يا هيأتى برگزيد. # =انتخص- ### || AUTO انتخاصا [نخص] لحمه: گوشت او آب ولاغر شد. # =انتخط- ### || AUTO انتخاطا [نخط] ه: همسان او شد،- المخاط من انفه: آب بينى خود ~~را افكند. # =انتخع- # انتخاعا [نخع] السحاب: ابر آنچه كه باران داشت فرو افكند،- الرجل عن ارضه: ### || AUTO آن مرد از سرزمين خود دور شد. # =انتخل- ### || AUTO انتخالا [نخل] الشي ء: آن چيز را پاك وبى آميغ كرد وبهترين ~~آنرا برداشت. # =انتدى- ### || AUTO انتداء [ندو] القوم: آن قوم در باشگاه گردهم آمدند،- الرجل: آن ~~مرد به باشگاه درآمد؛ «ما انتديت منه شيئا»: از او خير ونيكى نديدم. # =الانتداب- ### || AUTO [ندب]: حمايت وقيموميت كشورى نيرومند از كشورى ناتوان تا زمان ~~رسيدن به استقلال ولى اين نظام را اخيرا سازمان ملل متحد به نظام ms0316 نظارت ~~ووصايت تبديل كرد. # =انتدب- ### || AUTO انتدابا [ندب] ه لأمر: او را براى كارى دعوت كرد،- للأمر: آن ~~كار را قبول كرد،- لفلان: به سخن وى اعتراض كرد. # =انتدح- ### || AUTO انتداحا [ندح] ت الغنم في مرابضها أو مسارحها: گوسفندان از ~~آغلها وزمينهاى خود پراكنده شدند. # =انتدغ- ### || AUTO انتداغا [ندغ]: پنهانى خنديد. # =انتدم- ### || AUTO انتداما [ندم] الأمر: آن كار آسان شد. # =انتده- ### || AUTO انتداها [نده] الأمر: آن كار راست واستوار شد. # =انتذر- ### || AUTO انتذارا [نذر] على نفسه كذا: چيزى بر خود فرض ولازم كرد. # =الأنتروبولوجيا- ### || AUTO علم طبيعت انسان وشناخت زندگى وفنون وابزار كار وانديشه هاى ~~او.- اين واژه يونانى است-. # =انتزى- ### || AUTO انتزاء [نزو]: با شتاب به سوى شر رفت. # =انتزح- ### || AUTO انتزاحا [نزح] عن دياره: از خانه وكاشانه ى خود دور شد. # =انتزع- ### || AUTO انتزاعا [نزع] الشي ء: آن چيز كنده شد،- الشي ء: آن چيز را بر ~~كند، از آن چيز خوددارى وامتناع كرد،- بالشعر او الآية: با شعر يا آيه در ~~سخن خود مثال آورد. # =انتسأ- # انتساء [نسأ] عنه: از او عقب افتاد،- ت الإبل فى المرعى: شتران از چراگاه ~~دور شدند # انتسب- ### || AUTO انتسابا [نسب] الرجل: آن مرد نسب خود را آشكار كرد، نسب خود را ~~بيان كرد،- الى ابيه: خود را به راست يا دروغ به پدرش نسبت داد. # =انتسج- ### || AUTO انتساجا [نسج]: اين واژه مطاوع (نسج) است بمعناى پارچه را بافت. # =انتسخ- # انتساخا [نسخ] الشي ء: آن چيز را زايل وبرطرف گردانيد،- الكتاب: ### || AUTO از روى كتاب نسخه برداشت،- الشي ء الشي ء: آن چيز به جاى چيزى ~~درآمد، جايگزين آن چيز شد. # =انتسر- ### || AUTO انتسارا [نسر] طرف الحبل: گوشه ى ريسمان از هم گشوده وباز شد. # =انتسع- ### || AUTO انتساعا [نسع] ت الإبل: شتران در چراگاههاى خود پراكنده شدند. # =انتسغ- ### || AUTO انتساغا [نسغ] ت الإبل: شتران پخش وپراكنده شدند. # =انتسف- # انتسافا [نسف] البناء: ساختمان را خراب كرد،- الشي ء: آن چيز را بر كند،- ~~ت الريح الشي ء: باد آن چيز را كند وپراكنده كرد،- الكلام: سخن را بتدريج ~~وآهسته گفت،- القوم الكلام بينهم: آن قوم سخنان خود را با هم كم وآهسته گفتند. # =انتسف- ### || AUTO ms0317 [نسف] لونه: رنگ چهره ى او دگرگون شد. # =انتسق- ### || AUTO انتساقا [نسق] ت الأشياء: آن چيزها با هم تنظيم شدند. # =أنتش- # إنتاشا [نتش] النبات: گياه قبل از آنكه شناخته شود از زمين سر برآورد،- الحب: ### || AUTO دانه آبدار شد وريشه ى خود را به زمين فرو برد،- الثوب: جامه ~~كهنه شد. # =انتشى- # انتشاء [نشو]: مست شد،- الريح: ### || AUTO بوى را بوئيد. # =انتشب- ### || AUTO انتشابا [نشب] فيه: در آن چيز آويخته شد،- الحطب: هيزم را جمع كرد. # =انتشر- ### || AUTO انتشارا [نشر] الشي ء: آن چيز پخش شد،- الخبر: خبر پخش وافشا ~~شد،- النهار: روز بلند ودراز شد،- ت الإبل: شتران پراكنده شدند،- الرجل: آن ~~مرد اغاز به مسافرت كرد. # =انتشط- ### || AUTO انتشاطا [نشط] الحبل: ريسمان را كشيد تا باز شود،- الشي ء: آن ~~چيز را بست، آن چيز را ربود،- الحبل: ريسمان باز شد،- ت الحية: فلانا: مار ~~فلانى را گزيد،- فلانا الى كذا: فلانى را به سوى چيزى كشيد يا بالا برد. # =انتشف- ### || AUTO انتشافا [نشف]: كف شير را نوشيد،- الوسخ ونحوه: چركى ومانند ~~آنرا با دست يا پارچه پاك كرد. # =انتشق- ### || AUTO انتشاقا [نشق] الماء في انفه: آب را در بينى خود استنشاق كرد. # =انتشل- ### || AUTO انتشالا [نشل] اللحم من القدر: گوشت را از ديگ بيرون كشيد،- ما ~~على العظم بفيه: گوشت روى استخوان را با دهان كند تا بخورد. # =انتص- # انتصاصا [نص] الشي ء: آن چيز بلند شد، آن چيز استوار شد،- ت العروس: # عروس بر روى صندلى نشست،- الرمح: ### || AUTO نيزه ترنجيده شد. # =انتصى- ### || AUTO انتصاء [نصي] الشعر: موى رشد كرد وبلند شد. # =انتصب- # انتصابا [نصب]: مطاوع (نصب) است، برخاست وبلند شد،- الطاهي: # آشپز ديگ غذا را نصب كرد،- الحرف: # حرف كلمه را منصوب كرد. PageV01P139 ### || AUTO =انتصت- ### || AUTO انتصاتا [نصت] له: خاموش ماند وبه سخن او گوش داد. # =انتصح- ### || AUTO انتصاحا [نصح]: پند را پذيرفت،- فلانا: او را پند دهنده شمرد. # =انتصر- # انتصارا-[نصر]: پيروز شد، از ستمكار خود دست برداشت،- على خصمه: بر دشمن ~~خود چيره شد،- من عدوه: ### || AUTO از دشمن خود انتقام گرفت. # =انتصف- ### || AUTO انتصافا [نصف] النهار وغيره: روز وجز آن به نيمه رسيد،- الشي ~~ء: نيمى از آن چيز را گرفت،- من ms0318 فلان: حق خود را از فلانى گرفت بطوريكه هر ~~يك نيمى از آن را گرفتند، از او انصاف خواست، از او انتقام گرفت،- سهمه فى ~~الصيد: سهم او تا ميزان نيمى از شكار رسيد. # =انتصل- ### || AUTO انتصالا [نصل] السهم: پيكان تير خارج شد. # =انتضى- ### || AUTO انتضاء [نضو] السيف: شمشير را از غلاف بيرون آورد،- الثوب: ~~جامه را كهنه كرد. # =انتضح- # انتضاحا [نضح] الماء عليه: آب بر او پاشيده شد،- ت العين: چشم اشك بيرون ~~ريخت،- من كذا: خود را از آن چيز تبرئه كرد. # =انتضح- ### || AUTO انتضاخا [نضخ] الماء: آب پاشيده شد. # =انتضد- ### || AUTO انتضادا [نضد] القوم بمكان كذا: آن قوم در جاى معينى گرد هم آمدند. # =انتضل- ### || AUTO انتضالا [نضل] ه: او را بيرون كرد،- القوم: آن قوم به هم فخر ~~فروشى كردند، در جنگ وستيز با تيراندازى بر يكديگر تاختند. # =انتطح- ### || AUTO انتطاحا [نطح] الكبشان: آن دو قوچ يكديگر را شاخ زدند. # =انتطع- ### || AUTO انتطاعا [نطع] لونه: رنگ چهره ى او دگرگون شد. # =انتطق- # انتطاقا [نطق]: كمربند بست،- ت المرأة: آن زن كمربند خود را بميان بست،- ~~ت الأرض بالجبال: آن زمين در ميان كوهها قرار گرفت،- الرجل آن مرد سخن گفت، ~~با علم منطق بيان كرد،- بقومه: آن مرد از قوم خود كمك گرفت،- فرسه: ### || AUTO بر اسب خود سوار شد وبراه افتاد. # =انتطل- ### || AUTO انتطالا [نطل] من الزق: از مشك شراب چيزى ريخت يا چيز كمى از ~~آن برداشت. # =انتظر- ### || AUTO انتظارا [نظر] ه: مراقب آن چيز شد، توقع آن چيز را داشت، در آن ~~كار درنگ كرد. # =انتظف- # انتظافا [نظف] الفصيل ما في ضرع أمه: ### || AUTO بچه ى شتر آنچه از شير را كه در پستان مادرش بود مكيد. # =انتظم- # انتظاما [نظم] اللؤلؤ ونحوه: مرواريد ومانند آنرا به رشته درآورد ومنظم ~~كرد،- الأمر: آن كار راست شد،- الصيد: ### || AUTO شكار را با نيزه يا تير زد. # =أنتع- ### || AUTO إنتاعا [نتع] الرجل: آن مرد بسيار عرق كرد،- القى ء: قي يا ~~استفراغ بند نيامد. # =انتعت- ### || AUTO انتعاتا [نعت] ه: او را ستايش كرد،- ت المرأة بالجمال: آن زن ~~به زيبائى توصيف شد. # =انتعش- ### || AUTO انتعاشا [نعش]: ms0319 پس از سستى با نشاط شد، سر خود را بالا گرفت،- ~~من سقطته: پس از افتادن برخاست. # =انتعل- ### || AUTO انتعالا [نعل]: نعلين به پا كرد،- الثوب: جامه را پايمال كرد؛ ~~«انتعل الارض»: پياده وپابرهنه به سفر پرداخت. # =انتغش- ### || AUTO انتغاشا [نغش] الشي ء: آن چيز را تكان خورد وجنبيد. # =أنتف- ### || AUTO إنتافا [نتف] الكلأ: هنگام چيدن گياه رسيد. # =انتفى- # انتفاء [نفي]: رانده شد. اين واژه مطاوع (نفاه) است،- الشي ء: آن چيز ~~ثابت نشد،- الشعر: موى ريخته شد،- فلان من فلان: فلانى از فلان روى گردانيد ~~وتكبر كرد،- عنه: از او دور شد،- من ولده: ### || AUTO فرزند خود را نپذيرفت كه فرزندش باشد. # =انتفج- ### || AUTO انتفاجا [نفج]: بلند شد،- الرجل: آن مرد به چيزى كه ندارد ~~افتخار كرد،- الارنب: خرگوش دويد، پريد،- الأرنب وغيرها: خرگوش وجز آنها را ~~برانگيخت. # =انتفح- ### || AUTO انتفاحا [نفح] بفلان: به فلانى اعتراض كرد،- الى موضع كذا: به ~~سوى آن مكان برگشت. # =انتفخ- ### || AUTO انتفاخا [نفخ]: اين واژه مطاوع (نفخ) است بمعناى دميد،- الرجل: ~~آن مرد باد در غبغب انداخت وتكبر كرد،- الشي ء: آن چيز باد كرد، بالا آمد،- ~~النهار: روز بلند شد. # =انتفد- ### || AUTO انتفادا [نفد] الشي ء: آن چيز را نيست ونابود كرد،- الحق: حق ~~را گرفت وبدست آورد،- اللبن: شير را دوشيد. # =انتفش- ### || AUTO انتفاشا [نفش] ت الهرة: گربه موى خود را برافراشت،- الصوف: ~~مطاوع (نفش) است. # =انتفض- ### || AUTO انتفاضا [نفض] الكرم: برگ انگور سبز شد،- الثوب او الشجر: ~~مطاوع (نفض) است بمعناى جامه يا درخت تكان خورد،- الفصيل ما فى الضرع: بچه ~~ى شتر تمام شير پستان را مكيد. # =انتفع- ### || AUTO انتفاعا [نفع] به ومنه: از او سودى بدست آورد. # =انتفق- ### || AUTO انتفاقا [نفق] الرجل: آن مرد داخل تونل شد،- اليربوع: كلاكموش ~~داخل سوراخهاى خود شد، از سوراخهاى خود خارج شد،- اليربوع: كلاكموش را از ~~سوراخهايش خارج كرد. # =انتفل- ### || AUTO انتفالا [نفل]: سوگند خورد، نمازهاى نافله بجاى آورد، پوزش ~~خواست،- الشي ء من فلان: آن چيز را از فلانى خواست،- من الأمر او الكلام: ~~از آن امر يا كار بيزارى جست،- من القوم: يارى وكمك آن قوم را نپذيرفت. # =أنتق- # إنتاقا [نتق]: خانه ى خود را روبروى خانه ى ms0320 ديگرى ساخت، كيسه وانبان خود ~~را تكانيد، با زني كه چند فرزند داشت PageV01P140 ### || AUTO ازدواج كرد. # =انتقى- # انتقاء [نقو] ه: آنرا برگزيد،- العظم: ### || AUTO مغز استخوان را درآورد. # =الانتقالي- ### || AUTO آنچه كه از حال يا گونه اى به گونه اى ديگر درآيد، زمانى كه ~~ميان دو مرحله قرار گيرد؛ «عهد انتقالي»: دوران زودگذر كه ميان دو مرحله ى ~~تاريخى باشد؛ «مرحلة انتقالية»: دوره انتقال؛ «حكومة انتقالية»: حكومت ~~موقت، دولت موقت. # =انتقب- ### || AUTO انتقابا [نقب] ت المرأة: آن زن نقاب يا روى بند بست. # =انتقح- ### || AUTO انتقاحا [نقح] العظم: مغز استخوان را بيرون كشيد. # =انتقد- # انتقادا [نقد] الشعر على قائله: لغزش شعر را بر شاعر آشكار كرد،- الكلام: ~~عيوب ومحاسن سخن را آشكار كرد،- الدراهم: # درمهاى تقلبى را از ميان پولها جدا كرد، درمها را دريافت كرد،- ت الأرضة الجذع: ### || AUTO موريانه ستون را خورد وآنرا توخالى كرد،- الولد: آن كودك جوان شد. # =انتقر- ### || AUTO انتقارا [نقر] ت الخيل بحوافرها نقرا: اسبان باسمهاى خود در ~~زمين حفره ها ايجاد كردند،- ت السيول نقرا: سيلابها در زمين گودالها پديد ~~آوردند كه در آنها آب جمع مى شود،- ه: آنرا برگزيد،- ه- به: او را از ميان ~~قوم خواست،- القوم وبالقوم: برخى از آن قوم را بطور جداگانه خواست ودعوت ~~كرد،- الشي ء: آن چيز را جستجو كرد، آن چيز را نوشت. # =انتقز- ### || AUTO انتقازا [نقز] ت الشاة: گوسفند به بيمارى وبا دچار شد. # =انتقس- ### || AUTO انتقاسا [نقس]: ناقوس كليسا را زد. # =انتقش- ### || AUTO انتقاشا [نقش] فلان: از نقاش خواست تا روى نگين او را نگار ~~زند،- على فصه كذا: دستور داد تا روى نگين او را نقش ونگار زنند،- الشوكة: ~~خار را از پايش درآورد،- الشي ء: آن چيز را بيرون كشيد يا استخراج كرد،- ~~فلانا: فلانى را برگزيد. # =انتقص- ### || AUTO انتقاصا [نقص] الشي ء: آن چيز كم شد،- الشي ء: آن چيز را كم ~~كرد،- ته حقه: حق او را كم كردم،- الرجل: آن مرد را عيب كرد وبد گفت،- من ~~قدره: از قدر ومنزلت او كاست. # =انتقض- # انتقاضا [نقض] البناء أو الحبل: خانه يا ريسمان از هم گسيخته وواژگون ~~شد،- الجرح ms0321 بعد برئه: زخم پس از بهبودى دوباره بازگشت،- الأمر بعد التئامه: ~~آن امر يا كار پس از اصلاح تباه شد،- ت الطهارة: ### || AUTO طهارت باطل شد، «انتقض عليه البلد»: مردم شهر بر او شوريدند ~~ونافرمانى كردند. # =انتقع- # انتقاعا [نقع] النقيعة: شتر يا گوسفند را براى ميهمانى ذبح كرد،- القوم ~~نقيعة: آن قوم قبل از تقسيم غنيمت بدست آمده ميان خود مقدارى گوسفند يا شتر ~~ذبح كردند. # =انتقع- ### || AUTO [نقع] لونه: بر اثر سوك يا ترس رنگ چهره ى او دگرگون شد. (اين ~~واژه لغتى است در امتقع). # =انتقف- ### || AUTO انتقافا [نقف] الحنظل: دانه ى حنظل را شكست،- الشي ء: آن چيز ~~را بيرون كشيد. # =انتقل- ### || AUTO انتقالا [نقل] من مكان الى آخر: از جايى به جاى ديگر رفت،- ~~فلان الى رحمة الله او إلى رضوانه: فلانى به رحمت خدا رفت، بدرود زندگى ~~گفت، مرد،- الفرس: اسب هنگام راه پيمودن پاى خود را بر جاى دستهاى خود نهاد. # =انتقم- ### || AUTO انتقاما [نقم] منه: او را كيفر داد، از او انتقام گرفت. # =انتقه- ### || AUTO انتقاها [نقه] من الحديث: سخن را فهميد ودانست،- من مرضه: از ~~بيمارى بهبود يافت. # =انتكأ- ### || AUTO انتكاء [نكأ] حقه من فلان: حق خود را از فلانى گرفت ودريافت كرد. # =انتكب- ### || AUTO انتكابا [نكب] الرجل كنانته أو قوسه: آن مرد تركش تير يا كمان ~~خود را بر روى زانوى خود نهاد. # =انتكت- ### || AUTO انتكاتا [نكت] فلان: اين واژه مطاوع (نكت) است. # =انتكث- ### || AUTO انتكاثا [نكث] الحبل وغيره: ريسمان وجز آن از هم گسيخته شد،- ~~السواك: سر مسواك فرسوده شده،- فلان من حاجة الى أخرى: فلانى از نيازمندى ~~كه داشت روى گردان شد وبه چيز ديگرى روى آورد. # =انتكس- ### || AUTO انتكاسا [نكس]: از سر بر زمين افتاد،- المريض: بيمار پس از ~~بهبودى دوباره دچار بيمارى شد. اين واژه را در زبان متداول (نكس) واسم آنرا ~~(الدكسة) گويند. # =انتكش- ### || AUTO انتكاشا [نكش] البئر: گل ولاى چاه را بيرون كشيد. اين واژه به ~~معناى (نكش) است. # =انتكص- ### || AUTO انتكاصا [نكص] الرجل: آن مرد به عقب برگشت. # =انتكف- ### || AUTO انتكافا [نكف] الرجل: از آن چيز رهائى يافت،- القوم: ms0322 آن قوم از ~~سرزمينى به سرزمين ديگر رفتند،- الحبل: ريسمان گسيخته شد،- الغيث: باران از ~~او بريده شد،- اليه: به او ميل يا گرايش كرد،- العرق عن جبينه: عرق را از ~~پيشانى خود پاك كرد. # =انتمى- ### || AUTO انتماء [نمي] فلان الى أبيه: فلانى خود را راست يا دروغ به ~~پدرش نسبت داد،- البازي: باز از جاى خود به جاى ديگر پريد،- فلان فوق ~~الوسادة: فلانى بر روى بالش نشست وبلند نمايان شد. # =أنتن- ### || AUTO إنتانا [نتن] آن چيز بد بوى شد. # =انتهى- # انتهاء [نهي]: الشي ء: آن چيز به پايان رسيد،- اليك المثل او الخبر: مثل ~~يا خبر به تو رسيد،- بفلان الى موضع كذا: با فلانى نا موضع معينى رسيد،- به ~~الأمر الى ان: پايان كار او به جائى رسيد كه ... ،- عن الشي ء: ### || AUTO از آن چيز دست برداشت. # =الانتهازي- ### || AUTO [نهز]: مرد فرصت طلب، موقع شناس، ابن الوقت. # =الانتهازية- # [نهز]: فرصت طلبى، موقع PageV01P141 ### || AUTO شناسي. # =انتهب- # انتهابا [نهب] النهب: آن چيز چپاول شده را به زور گرفت،- الفرس الشوط: ### || AUTO اسب در دور مسابقه پيروز شد. # =انتهج- ### || AUTO انتهاجا [نهج] الرجل: آن مرد راه وروش روشنى براى خود گرفت،- ~~الطريق: راه را شناخت. # =انتهر- ### || AUTO انتهارا [نهر] السائل: سئوال كننده را نهيب داد،- العرق: خون ~~رگ بند نيامد،- بطنه: شكم او روان شد. # =انتهز- ### || AUTO انتهازا [نهز] الفرصة: فرصت را غنيمت شمرد وبه آن كار دست زد،- ~~الشي ء: آن چيز را پذيرفت وبا شتاب گرفت،- فى الضحك: در خنديدن زياده روى ~~كرد وزشت خنديد. # =انتهس- # انتهاسا [نهس] اللحم: گوشت را با دندانهاى پيشين گرفت وكند،- فلانا: ### || AUTO فلانى را به بدى ياد وغيبت كرد. # =انتهض- ### || AUTO انتهاضا [نهض]: برخاست،- فلانا للأمر: فلانى را براى انجام آن ~~امر آماده كرد،- القوم: آن قوم براى جنگ آماده شدند. # =انتهك- ### || AUTO انتهاكا [نهك] ته الحمى: تب او را خسته وسست كرد،- فلان ~~الحرمة: فلانى هتك حرمت كرد،- الشي ء: حرمت آن چيز را شكست،- فلانا: آبروى ~~فلانى را ريخت. # =انتوى- ### || AUTO انتواء [نوي] ه: قصد آنرا كرد،- القوم: آن قوم از شهرى به شهرى ~~ديگر درآمدند،- القوم بموضع كذا: آن قوم در آن جاى اقامت ms0323 گزيدند،- القوم ~~منزلا بمكان كذا: آن قوم قصد خانه اى را در فلان جاى كردند. # =انتور- ### || AUTO انتوارا [نور]: نوره بر خود ماليد. # =الأنتولوجيا- ### || AUTO مجموعه اى برگزيده از شعر يا نثر يا موسيقى. اين واژه يونانى است. # =الأنتيموان- ### || AUTO (ك): آنتيمون، فلزى است ساده وسفيد رنگ ودرخشان كه در ساخت ~~حروف چاپ بكار برده مى شود. # =أنث- # - أنثا الحديد: آهن نرم شد. # =أنث- ### || AUTO تأنيثا ه: آنرا مؤنث كرد، آنرا مؤنث شمرد، خنثى كرد،- له: در ~~برابر او نرم وآسان شد. # =أنثى- ### || AUTO - إنثاء [نثي] فلانا: از فلانى بد گوئى وغيبت كرد،- من الشي ء: ~~آنرا مكروه شمرد واز آن پرهيز كرد. # =الأنثى- # ج إناث وأناثى وجج أنث [أنث]: ### || AUTO جنس ماده بر خلاف نر. # =انثج- ### || AUTO انثجاجا-[ثج] الماء: آب روان شد. # =أنثر- ### || AUTO إنثارا [نثر]: آنچه كه در بينى داشت بيرون ريخت،- ه: او را بر ~~روى استخوان بينى بر زمين افكند. # =انثرم- ### || AUTO انثراما [ثرم] الرجل: آن مرد دندانهايش شكسته شد. # =انثقب- ### || AUTO انثقابا [ثقب] الشي ء: آن چيز سوراخ شد. # =أنثل- # إنثالا [نثل] البثر: خاك چاه را بيرون كشيد. # =انثل- ### || AUTO انثلالا [ثل] التراب: خاك ريخته شد. # =انثلم- ### || AUTO انثلاما [ثلم] الإناء: لب جام شكست. # =انثنى- ### || AUTO انثناء [ثني]: آن چيز كج شد، قسمتى از آن چيز بر روى قسمتى ~~ديگر برگشت،- عليه بالضرب: دوباره او را زد،- عنه: از او روى گردانيد. # =الانثناء- # [ثني]: خم شدن؛ «قابل للإنثناء»: ### || AUTO براى تعظيم ايستاد. # =الانثناءة- ### || AUTO [ثني]: مهربانى، دلسوزى. # =أنجى- ### || AUTO إنجاء [نجو] الرجل: آن مرد را آزاد كرد،- فلانا غصنا: براى ~~فلانى شاخه اى از درخت را بريد،- الجلد: پوست را كند،- ت النخلة: درخت نخل ~~ميوه داد،- الرجل: آن مرد باد از شكم خالى كرد، آن مرد عرق كرد. # =انجاب- ### || AUTO انجيابا [جوب] الثوب: جامه پاره يا شكافته شد،- ت السحابة: ابر ~~پراكنده شد. # =الأنجاس- ### || AUTO [نجس]: آنچه كه بسان حرز وطلسم ومانند آنها باشد كه بر گردن ~~اطفال يا آنها كه از چشم زخم يا جن مى ترسند مىويزند. # =انجاف- ### || AUTO انجيافا [جيف] ت الجثة: آن بدن يا لاشه گنديد وبد بوى شد. # =انجال- ### || AUTO انجيالا [جول] ms0324 الغبار: گرد وغبار برخاست وپخش شد. # =أنجب- ### || AUTO إنجابا [نجب]: نابغه شد. اين واژه بمعناى (نجب) است،- الرجل: ~~فرزند آبرومندى آورد، فرزند ترسو آورد. # =انجبر- ### || AUTO انجبارا [جبر]: آن چيز پس از شكسته شدن جوش خورد. # =أنجح- ### || AUTO إنجاحا [نجح]: پيروز شد؛ «ما افلح فلان ولا انجح»: نه رستگار ~~شد ونه پيروز،- الله حاجته: خداوند نياز او را برآورد،- ت حاجته: نياز او ~~برآورده شد،- الباطل بفلان: باطل بر او غلبه يافت وچيره شد،- فلان بالباطل: ~~فلانى بر باطل چيره شد. # =أنجد- # إنجادا [نجد] البناء: ساختمان بلند شد،- ه: او را يارى كرد،- الدعوة: ### || AUTO دعوت را پذيرفت،- الرجل: آن مرد به سرزمين بلند آمد يا از ~~سرزمين بلند خارج شد،- الرجل: آن مرد عرق كرد، به خانواده خود نزديك شد،- ت ~~السماء: آسمان صاف شد. # =انجدل- # انجدالا [جدل] بر روى زمين افتاد. # =انجد- ### || AUTO انجذاذا [جذ]: بريده شد يا شكست. # =انجذب- ### || AUTO انجذابا [جذب] إليه: به سوى او كشيده شد،- فى السير: با شتاب ~~رفت، بسيار دور رفت. # =انجذر- ### || AUTO انجذارا [جذر] الشي ء: آن چيز از بيخ وبن كنده شد. # =انجذم- ### || AUTO انجذاما [جذم] الشي ء: آن چيز بريده شد. # =أنجر- # إنجارا [نجر] فلانا: به فلانى غذاى نجيره (شير وآرد وروغن) خورانيد. # =انجر- ### || AUTO انجرارا [جر]: كشيده شد،- الى الوراء: به عقب برگشت. # =الأنجر- # ج أناجر [نجر]: لنگر كشتى.- اين PageV01P142 ### || AUTO واژه فارسى است-. # =الأنجرة- ### || AUTO ج أناجر [نجر] مترادف (الأنجر) است. # =انجرد- ### || AUTO انجرادا [جرد]: مطاوع (جرد) است،- الثوب: جامه كهنه وفرسوده ~~شد،- بنا السير: راه به ما دور ودراز شد. # =انجرس- ### || AUTO انجراسا [جرس] الحلي: از زيور آلات صدائى بسان صداى زنگ شنيده شد. # =أنجز- ### || AUTO إنجازا [نجز] الحاجة: نيازمندى را بر آورد،- الوعد: به وعده ~~وفا كرد،- على القتيل: زخمى را از پاى درآورد وكشت. # =انجزع- ### || AUTO انجزاعا [جزع] الشي ء: آن چيز گسيخته شد، شكست. # =انجزم- ### || AUTO انجزاما [جزم] الحرف: حرف مجزوم وساكن شد،- العظم: استخوان ~~شكسته شد. # =أنجس- ### || AUTO إنجاسا [نجس] ه: آن چيز را نجس كرد. # =أنجع- ### || AUTO إنجاعا [نجع] الطعام وغيره: غذا وجز آن سودمند شد،- الرجل: آن ~~مرد رستگار شد،- الراعي الفصيل: شتربان بچه ى شتر را شير داد. # =انجعب- ### || AUTO ms0325 انجعابا [جعب]: بر زمين افتاد. # =انجفل- ### || AUTO انجفالا [جفل] القوم: آن قوم با شتاب گريختند. # =انجل- ### || AUTO إنجالا [نجل] الدابة: ستور را به كشتزار فرستاد. # =الأنجل- # ج نجل ونجال م نجلاء ج نجل [نجل]: ### || AUTO آنچه كه فراخ ودراز وپهن باشد، آنكه درشت چشم وزيبا باشد. # =انجلى- ### || AUTO انجلاء [جلو]: آن چيز روشن وآشكار شد؛ «انجلى الهم عن قلبى». ~~اندوه وافسردگى از دلم بيرون رفت. # =انجلب- ### || AUTO انجلابا [جلب]: جلب شد، كشانيده شد. # =انجلط- ### || AUTO انجلاطا [جلط] البعير أو الشي ء: شتر يا آن چيز جدا يا تنها شد. # =انجلع- ### || AUTO انجلاعا [جلع] الشي ء: آن چيز كشف وروشن شد. # =أنجم- ### || AUTO إنجاما [نجم] الشي ء: آن چيز آشكار شد،- ت السماء: ستارگان ~~آسمان آشكار وروشن شدند،- الشتاء او البرد: سرما وزمستان رفت،- ت الحرب: ~~جنگ پايان يافت،- الرجل عن الأمر: آن كار را كنار گذاشت. # =انجمع- ### || AUTO انجماعا [جمع] الشي ء: اجزاى آن چيز به هم پيوستند. # =الإنجيل- ### || AUTO ج أناجيل: انجيل، كتاب مقدس مسيحيان.- اين واژه يونانى است-. # =الإنجيلي- ### || AUTO يكى از مدونين انجيل، آنكه عضو كليساى انجيلى است؛ «شماس ~~انجيلي»: مقام كليسائى قبل از كهنوت است. # =أنحى- # إنحاء [نحو]: هنگام راه رفتن به يكسو خميده شد،- بصره عنه: چشم خود را از ~~او برگردانيد،- عليه: بر او اعتماد كرد،- على فلان ضربا: با زدن به طرف ~~فلانى آمد. # =أنحى- # إنحاء [نحي] عليه بالسيف: با شمشير بر او حمله كرد؛ «انحى عليه ~~باللوائم»: با سرزنش بسوى او روى آورد،- له السلاح: ### || AUTO با اسلحه او را زد. # =انحاز- ### || AUTO انحيازا [حوز] إليه: بسوى او روى آورد،- عنه: از او عدول كرد،- ~~القوم: آن قوم مواضع خود را رها كردند، گريختند. # =انحاش- # انحياشا [حوش]: جمع شد،- عنه: ### || AUTO از آن بيزار شد،- له الصيد: شكار به سوى او رفت. # =انحاص- ### || AUTO انحياصا [حيص] عن كذا: از آن چيز عدول كرد. # =انحت- ### || AUTO انحتاتا [حت] الورق من الشجر: برگ درخت پراكنده شد،- شعره عن ~~رأسه: موى از سر او فرو ريخت،- ت الأسنان: دندانها پوك وخورده شدند. # =انحجز- ### || AUTO انحجازا [حجز]: مطاوع (حجز) است؛ «حجزه فانحجز»: آنرا توقيف ~~كرد پس توقيف شد. # =انحدر- ### || AUTO ms0326 انحدارا [حدر]: فرود آمد؛ «انحدرت من الجبل الى المدينة»: از ~~بالاى كوه به سوى شهر فرود آمدم،- الجلد: پوست ورم كرد. # =انحرد- ### || AUTO انحرادا [حرد]: تنها ومنفرد شد،- النجم: آن ستاره فرود افتاد. # =انحرف- ### || AUTO انحرافا [حرف] عنه: از او روى گردان شد،- مزاجه: ناخوش شد،- به ~~عن كذا: به چيزى او را ستود، او را روى گردان كرد. # =أنحز- ### || AUTO إنحازا [نحز] القوم: شتران آن قوم به بيمارى نحاز (سرفه) دچار شدند. # =أنحس- ### || AUTO إنحاسا [نحس] ت النار: دود آتش بسيار شد. # =انحسر- ### || AUTO انحسارا [حسر] الشي ء: آن چيز آشكار شد،- ت الطير: پرنده پرهاى ~~نو درآورد. # =انحسم- ### || AUTO انحساما [حسم]: بريده شد، قطع شد. # =انحص- # انحصاصا [حص] الشعر: موى ريزش كرد،- الذنب: دم بريده شد،- اللحية: ### || AUTO موى ريش شكسته وكوتاه شد. # =انحصر- ### || AUTO انحصارا [حصر]: در تنگنا قرار گرفت، منحصر شد. # =انحط- ### || AUTO انحطاطا [حط]: مطاوع (حط) است؛ «حطه فانحط»: او را خوار وسبك ~~كرد پس خوار وسبك شد،- السعر: نرخ پائين آمد، بها ارزان شد،- ت الناقة فى ~~سيرها: ماده شتر با شتاب راه پيمود. # =الانحطاط- ### || AUTO [حط]: مص، به عقب برگشتن وعقب افتادگى؛ «عصر الانحطاط»: دوران ~~عقب افتادگى بويژه در ادبيات؛ «الانحطاط النفسي»: عقب ماندگى نيروى ~~انديشيدن. # =انحطم- ### || AUTO انحطاما [حطم]: شكسته شد. # =أنحف- ### || AUTO إنحافا [نحف] ه: او را لاغر وناتوان كرد. # =انحق- ### || AUTO انحقاقا [حق] الرباط: ريسمان سخت بسته شد، گره خورد. # =أنحل- # إنحالا [نحل] ه الهم أو المرض: بيمارى PageV01P143 ~~يا اندوه او را لاغر وناتوان كرد،- ه مالا: ### || AUTO چيزى از مال را به وى اختصاص داد،- فلانا ماء: به فلانى آب داد. # =انحل- ### || AUTO انحلالا [حل]: گسسته شد، باز شد؛ «انحلت العقدة»: گره باز شد. # =انحلب- ### || AUTO انحلابا [حلب] العرق أو الدمع أو الماء أو الندى: عرق يا اشك ~~يا آب يا نم روان شد،- ت عينه: چشم او اشك ريخت،- فمه: آب دهانش روان شد. # =انحلم- ### || AUTO انحلاما [حلم] في نومه: در خواب رؤيا ديد. # =انحمص- ### || AUTO انحماصا [حمص] الورم: ورم فروكش كرد،- منه: از آن چيز ترنجيده ~~ودرهم شد. # =انحمق- # انحماقا [حمق]: احمق شد،- ت السوق: بازار كساد شد، راكد شد،- الثوب: ### || AUTO ms0327 جامه كهنه شد. # =انحنى- ### || AUTO انحناء [حنو]: خم شد، كج شد؛ «ان ضلوعي لا تنحنى على ضغن»: من ~~بر كسى حقد وكينه نمى ورزم. # =الانحياز- ### || AUTO [حوز]: مص، مايل شدن، گرايش كردن؛ «سياسة عدم الانحياز»: سياست ~~بى طرفى، گرايش نداشتن به يكى از طرفهاى دعوى يا جنگ؛ عدم برابرى ومساوات. # =أنخى- ### || AUTO إنخاء [نخو]: ناز وتكبر او زياد شد. # =أنخب- # إنخابا: فرزند دليرى آورد، فرزند جبان وترسوئى آورد- اين كلمه از اضداد است- # انخبز- ### || AUTO انخبازا [خبز] المكان: آن مكان فرو رفته وآرام شد. # =انخدع- ### || AUTO انخداعا [خدع]: اين واژه مطاوع (خدع) است بمعناى فريفته شد، به ~~نيرنگ وخدعه رضايت داد،- به: به آن چيز گول خورد وسرگردان شد،- ت السوق: ~~بازار راكد وكساد شد. # =انخذل- ### || AUTO انخذالا [خذل]: مطاوع (خذل) است. # =انخرط- # انخزاطا [خرط] ت الخريزة في السلك: ### || AUTO دانه ى ريز سنگ قيمتى به رشته كشيده شد؛ «انخرط فى سلك ~~الجندية»: به خدمت سربازى درآمد،- فى المكان: با شتاب به آن مكان درآمد،- ~~من المكان: از آن مكان خارج شد،- فى الأمر: از راه نادانى در آن كار دخالت ~~كرد،- الجسم: جسم لاغر شد وگوشت آن نيز كاسته شد،- الصقر: باز با شتاب بر ~~چيزى فرود آمد. # =انخرق- ### || AUTO انخراقا [خرق]: آن چيز پاره شد،- ت الريح: وزش باد سخت شد. # =انخرم- ### || AUTO انخراما [خرم] أنفه: درون بينى او شكافته شد. # =انخزل- ### || AUTO انخزالا [خزل]: به سنگينى راه رفت،- فى كلامه: از سخن گفتن ~~بازماند،- من المكان: در آن مكان تنها شد،- عن الجواب: از پاسخ دادن باكى نداشت. # =انخسأ- ### || AUTO انخساء [خسأ] الكلب: سگ با زجر وخوارى دور شد. # =انخسف- ### || AUTO انخسافا [خسف]: مترادف (اخسف) به تمام معانى مى باشد. # =انخش- ### || AUTO انخشاشا [خش] بين القوم: به ميان آن قوم درآمد وپنهان شد. # =أنخص- # إنخاصا [نخص] ه الكبر أو المرض: ### || AUTO پيرى يا بيمارى او را خسته وفرسوده كرد. # =انخضد- ### || AUTO انخضادا [خضد] العود: چوب شكسته شد،- ت الثمار: ميوه ها خراش ~~برداشته واز هم گسيخته وپاره شدند. # =الأنخع- ### || AUTO [نخع]: اسم تفضيل است به معناى خوارتر وزبون تر وبيچاره تر. # =انخفض- # انخفاضا [خفض]: پس از بالا رفتن افت ms0328 كرد وبه عقب برگشت،- الصوت: ### || AUTO صدا پائين آمد وكم شد. # =انخلى- ### || AUTO انخلاء [خلي] الخلى: گياه تازه بريده شد. # =انخلع- ### || AUTO انخلاعا [خلع]: آن چيز بر كنده واز جاى خود بدور شد. # =انخنث- ### || AUTO انخناثا [خنث]: مترادف (خنث) است بمعناى نرم شد. # =انخنس- ### || AUTO انخناسا [خنس] عنه: از آن كار عقب افتاد ودير كرد ومتخلف شد. # =انخنق- ### || AUTO انخناقا [خنق]: خفه شد. # =أند- ### || AUTO إندادا [ند] الإبل: شتران را پراكنده كرد. # =أندى- ### || AUTO إنداء [ندو] الشي ء: آن چيز را تر وتازه كرد،- الرجل: آن مرد ~~بسيار بخشنده شد، سخاوت ومرحمت كرد،- الكلام: آن سخن گوينده ويا شنونده را ~~به عرق انداخت. # =الأندى- ### || AUTO [ندو] اسم تفضيل است. # =انداح- ### || AUTO اندياحا [دوح] الشي ء: آن چيز گسترده وفراخ شد،- البطن: شكم ~~باد كرد. # =انداس- ### || AUTO اندياسا [دوس] الشي ء: آن چيز پايمال شد،- فلان: فلانى خوار ~~وزبون شد،- السيف: شمشير صيقلى وتيز شد. # =اندال- # انديالا [دول] بطنه: شكم وى فراخ وبه زمين نزديك شد،- ما فى بطنه: آنچه ~~كه در شكم او بود بيرون ريخته شد،- الشي ء: ### || AUTO آن چيز آويخته شد،- القوم: آن قوم از مكانى به مكان ديگر رفتند ~~وجاى گرفتند. # =أندب- ### || AUTO إندابا [ندب] فلان نفسه وبنفسه: خود را به خطر انداخت،- الجرح ~~فلانا: زخم در او اثر كرد،- الجرح: اثر زخم بر بدنش سخت شد،- بظهره وفي ~~ظهره: آثار زخم در پشت خود را رها كرد. # =اندبغ- ### || AUTO اندباغا [دبغ] الجلد: پوست يا چرم دباغى شد وبوى بد آن رفت. # =اندثر- ### || AUTO اندثارا [دثر] الرسم: اثر وعلامت يا نشانه پاك شد. # =اندحى- ### || AUTO اندحاء [دحي] البطن: شكم فراخ شد. # =الاندحار- ### || AUTO ج اندحارات-[دحر]: شكست، گريختن. # =اندحر- ### || AUTO اندحارا [دحر]: شكست خورد وگريخت. # =اندحض- # اندحاضا [دحض] البرهان: دليل و PageV01P144 ### || AUTO برهان باطل شد. # =اندخل- ### || AUTO اندخالا [دخل]: به معناى (دخل) است. # =أندر- # إندارا [ندر]: سخن نادر گفت وبه كارى بى مانند دست زد،- العظم: ### || AUTO استخوان را از جاى خود بر كشيد،- الشي ء: آن چيز را فرو افكند. # =اندرأ- ### || AUTO اندراء [درأ] السيل: سيل به راه افتاد،- الحريق: آتش سوزى پخش ~~وشعله ور شد،- فلان علينا: فلانى ناگهانى بر ما درآمد. ms0329 # =اندرج- ### || AUTO اندراجا [درج] القوم: آن قوم منقرض شدند واز بين رفتند،- فى ~~كذا: به آن چيز داخل شد. # =اندرس- ### || AUTO اندراسا [درس] الرسم: نشانه واثر پاك شد،- الخبر: خبر از خاطره ~~ها رفت. # =اندس- ### || AUTO اندساسا [دس]: آن چيز دفن شد، آن چيز در چيز ديگرى سرايت كرد، ~~داخل چيزى شد. # =اندعى- ### || AUTO اندعاء [دعو] لدعوته: دعوت او را پذيرفت. # =أندغ- ### || AUTO إنداغا [ندغ] به: آن چيز وى را بد آمد. او را بد حالكرد. # =أندف- ### || AUTO إندافا [ندف]: به صداى عود اظهار علاقه كرد،- الدابة: ستور را ~~به سختى راند. # =الاندفاع- ### || AUTO [دفع]: مص، حمايت ومردانگى؛ «اندفاعا»: از سوى خود به آن كار ~~پرداخت. # =اندفع- # اندفاعا [دفع] السيل: سيلاب شتابان براه افتاد،- الفرس فى سيره: اسب در ~~پيمودن راه شتاب كرد،- الرجل فى الحديث: ### || AUTO آن مرد سخن سودمند گفت،- يقول: آغاز به سخن كرد،- وراء شهواته: ~~بدنبال شهوترانيهاى خود رفت وبه آن تن در داد. # =اندفن- ### || AUTO اندفانا [دفن]: پنهان وگريزان شد. # =اندق- ### || AUTO اندقاقا [دق]: اين واژه مطاوع (دق) است،- ت عنقه: گردن شكسته شد. # =اندك- ### || AUTO اندكاكا [دك]: مطاوع (دك) است،- الرمل: ريگ ويا شن بهم پيوستند ~~وتوده شدند. # =اندل- ### || AUTO اندلالا [دل]: مطاوع (دل) است،- الماء: آب ريخته شد. # =اندلع- # اندلاعا [دلع] لسانه: زبان از دهانش خارج شد،- البطن: شكم فراخ وستبر ~~ونرم شد،- السيف: شمشير از غلاف درآمد،- ت النار: آتش روشن شد؛ «اندلعت نار ~~الحرب»: آتش جنگ روشن شد، جنگ آغاز شد،- الصبي: كودك بى پروا شد. ### || AUTO اين تعبير مطاوع (دلع) است ودر زبان متداول رايج است. # =اندلق- # اندلاقا [دلق] الشي ء: آن چيز از جاى خود بيرون شد،- السيف: شمشير خود ~~بخود كشيده شد،- ت الخيل: اسبان با شدت رانده شدند،- السيل عليه: سيل بر ~~آنها درآمد،- الماء: آب يكباره ريخته شد. ### || AUTO اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =أندم- ### || AUTO إنداما [ندم] ه: او را پشيمان كرد. # =اندمج- ### || AUTO اندماجا [دمج] في الشي ء: به داخل آن چيز رفت واستوار شد. # =اندمس- ### || AUTO اندماسا [دمس]: آن مرد به گرمابه (حمام) درآمد. # =اندمل- ### || AUTO اندمالا [دمل] الجرح: زخم بهبود يافت. # =الإنذار- ### || AUTO [نذر]: اخطار، توجه؛ «انذار ms0330 بوقوع غارة جوية»: اعلان حمله ى ~~هوائى، بر حذر كردن از دست زدن به كارى؛ «الإنذار النهائي»: اخطار نهائى. ~~آخرين اخطار. # =انذاع- ### || AUTO انذياعا [ذيع] الخبر: خبر پخش شد. # =أنذر- ### || AUTO إنذارا ونذيرا ونذرا ونذرا ونذرا (والأربعة الأخيرة مصادر غير ~~قياسيه) [نذر] ه بالأمر: او را به آن كار آگاه كرد واز عواقب امر وى را بر ~~حذر نمود. # =انذعر- ### || AUTO انذعارا [ذعر]: ترسيد وبيمناك شد. # =انذعف- ### || AUTO انذعافا [ذعف]: قلب او از كار افتاد وناگهان بدرود زندگى گفت، ~~از خستگى نفس او بريد. # =أنز- ### || AUTO إنزارا [نز] الشي ء: آن چيز سفت وسخت شد،- المكان: آن مكان نم ~~پس داد. # =أنزى- ### || AUTO إنزاء [نزو] ه: او را به جهش برانگيخت. # =انزاح- # انزياحا [زوح]: از ميان رفت، آن چيز آشكار وپراكنده شد. # =انزاح- ### || AUTO انزياحا [زيح]: فاصله گرفت ودور شد ورفت. # =انزال- ### || AUTO انزيالا [زول] عنه: از او جدا شد. # =الأنزال- ### || AUTO [نزل]: «أنزال القوم»: ارزاق وروزيهاى آن قوم. # =انزجر- ### || AUTO انزجارا [زجر]: اين واژه مطاوع (زجر) است به معناى امتناع كرد ~~وپايان يافت. # =أنزح- ### || AUTO إنزاحا [نزح] البئر: آب چاه را برداشت تا بسيار كم شد يا از آب ~~خالى شد،- القوم: آبهاى چاههاى آن قوم كم شد يا بمصرف رسيد. # =انزر- ### || AUTO إنزارا [نزر] العطاء: عطا وبخشش را كم كرد. # =انزرب- ### || AUTO انزرابا [زرب]: داخل آغل چهار پايان شد. # =انزرق- ### || AUTO انزراقا [زرق]: به عقب برگشت، عقب افتاد، از پشت بر زمين ~~خوابيد،- السهم: تير به هدف خورد. # =أنزع- ### || AUTO إنزاعا [نزع] الرجل: موى از دو طرف پيشانيش فرو ريخته شده باشد. # =الأنزع- # م نزعاء [نزع]: آنكه موى دو طرف پيشانيش ريخته شده باشد. PageV01P145 ### || AUTO =انزعج- ### || AUTO انزعاجا [زعج]: نگران شد، سرگردان شد، آن چيز كنده شد. # =انزعق- ### || AUTO انزعاقا [زعق] الرجل: آن مرد در شب هنگام ترسيد،- الفرس: اسب ~~به پيش رفت وشتابيد. # =أنزف- ### || AUTO إنزافا [نزف] البئر: همه ى آب چاه را بيرون كشيد،- الرجل: براى ~~آن مرد چيزى باقى نماند، مست شد، خرد از سر او پريد، دليلى براى دعوى ~~ودشمنى نيافت،- ت البئر: همه ى آب چاه درآورده شد،- العبرات: اشكها ms0331 را پاك ~~كرد وبند آورد. # =أنزق- # إنزاقا [نزق] الفرس: اسب را شتابانيد،- فلان: فلانى پس از خويشتن دارى كم ~~عقل وسفيه شد،- النعيم فلانا: فراخى ونعمت او را به بى بند وبارى كشانيد،- ~~الرجل فى الضحك: ### || AUTO آن مرد خنده ى بسيار كرد. # =أنزل- # إنزالا ومنزلا [نزل] الضيف: # مهمان را به خانه ى خود آورد،- الشي ء: # آن چيز را فرود آورد،- الله الكلام: خداوند سخن را وحي كرد،- به خسارة فادحة: ### || AUTO زيان سختى به او رسانيد. # =انزم- ### || AUTO انزماما [زم]: آن چيز سخت بسته شد. # =انزوى- # انزواء [زوي]: چهره در هم كشيد، كناره گيرى كرد،- القوم بعضهم الى بعض: ### || AUTO آن قوم به يكديگر پيوستند. # =أنس- # - أنسا: آرامش يافت،- به واليه: به آن خوى گرفت وشادمان شد،-- أنسا به ~~واليه: با او همنشين وشادمان شد. # =أنس- ### || AUTO - أنسا وأنسة: آرامش خاطر يافت. # =اين واژه ضد (توحش) است،- به واليه: با او انس گرفت وشادمان شد،- به: به ~~آن چيز خوشحال شد # أنس- # - أنسا وأنسة: اين واژه ضد (توحش) است،- أنسا به واليه: با او أنس گرفت ~~وشادمان شد،- به: به آن چيز خوشحال شد. # =أنس- # يؤنس تأنيسا [أنس] ه: او را آرامش داد. اين واژه ضد (اوحش) است،- الشي ء: # آن چيز را ديد وشناخت. # =أنس- ### || AUTO إنساسا [نس] الدابة: ستور را تشنه كرد. # =الأنس- # مص، آرامش وخورسندى. اين واژه ضد (الوحشة) است. # =الإنس- # ج أناس وأناسي: انسان، بشر به جز جن وفرشته. # =الأنس- ### || AUTO ج آناس: آنكه با وى مأنوس شوند، گروه بسيار. # =أنسى- ### || AUTO إنساء [نسو] ه الشي ء: او را وادار به ترك آن چيز كرد،- الرجل ~~الشي ء: آن مرد را امر كرد تا آن چيز را فراموش كند. # =الأنسى- ### || AUTO [نسي] (ع ا): رگ ساق پاى. # =إنساب- ### || AUTO انسيابا [سيب]: با شتاب راه رفت،- ت الحية: مار با شتاب حركت ~~كرد وخزيد،- فلان نحونا: آن مرد به طرف ما برگشت. # =إنساح- # انسياحا [سيح] بطنه: شكم او چاق وبزرگ وبه زمين نزديك شد،- الثوب: ### || AUTO جامه پاره شد،- ت الصخرة: آن سنگ پرتاب شد وبه دو پاره تقسيم ~~گرديد،- باله: قلب او فراخ شد. # =انساع- ### || AUTO انسياعا [سيع] الماء: آب روان ms0332 وپراكنده شد،- الجامد: آن چيز ~~جامد ذوب شد. # =الأنساع- ### || AUTO [نسع] من الطريق: كوچه وخيابان كه وسيله ى دام وستور كنده ~~وداراى حفره هائى شده باشد. # =انساق- ### || AUTO انسياقا [سوق]: اين واژه مطاوع (ساق) است،- ت الإبل: شتران در ~~پى هم به راه افتادند. # =الإنسان- # ج أناسي وأناسية وآناس [أنس]: ### || AUTO انسان، بشر. اين واژه در مذكر ومؤنث يكسان بكار برده ميشود ~~ونيز بر مطلق جنس بشرى گفته ميشود؛ «انسان العين»: سياهى چشم. # =الإنساني- # [أنس]: آنكه يا آنچه كه براى خوبى وخير انسانها بكوشد؛ «مؤسسة انسانية»: ~~مؤسسه ى خيريه؛ «عمل انساني»: كارى انسانى وبشر دوستانه # الإنسانية- ### || AUTO [أنس]: آنچه كه به انسان بجز حيوان ويژگى داشته باشد، بشريت؛ ~~«الإنسانية المتألمة او المجاهدة»: انسانيت آزرده يا مبارز، صفات نيك ~~انسانى مانند سخا وكرم وحسن خلق وانسانيت. # =أنسأ- ### || AUTO إنساء [نسأ] الشي ء: آن چيز را بتأخير انداخت، عقب انداخت،- ه ~~البيع وفى البيع: آن چيز را به نسيه به او فروخت،- عنه: از او عقب افتاد ~~وفاصله گرفت. # =انسأف- ### || AUTO انسئافا [سأف] ليف النخل: پوست ليف نخل خرما كنده وپراكنده شد. # =الأنسب- ### || AUTO [نسب]: اسم تفضيل است؛ «هذا الشعر انسب من ذاك»: اين شعر بهتر ~~ومناسبتر است از آن شعر، موافق تر، مناسبتر. # =انسبك- ### || AUTO انسباكا [سبك] الذهب ونحوه: طلا ومانند آن در بوته گداخته ~~گرديد ودر قالب ريخته شد. # =الأنسة- ### || AUTO [أنس]: مترادف (الأنس) است. # =انستر- ### || AUTO انستارا [ستر]: خود را پوشانيد، پنهان شد. # =الانسجام- ### || AUTO [سجم]: مص،- عند البديعيين: ودر نزد علماى بديع باين معنى است ~~كه سخن بايد خالى از پيچيدگى وسهل وآسان با كلماتى نغز واز هر گونه تكلف ~~بدور باشد ودر دلها اثر بگذارد. # =انسجر- ### || AUTO انسجارا [سجر] الإناء: ظرف پر شد،- ت الإبل فى سيرها: شتران ~~بدنبال هم راه پيمودند. # =انسجل- ### || AUTO انسجالا [سجل]: اين واژه مطاوع (سجل) است. # =انسجم- ### || AUTO انسجاما [سجم] الماء: آب ريخته شد،- الكلام: سخن با نظم وبا ~~استوارى بيان شد. # =انسح- ### || AUTO انسحاحا [سح] إبط البعير عرقا: زير بغل شتر عرق كرد وروان شد. # =الانسحاب- # [سحب]: روى گردانى، كنار رفتن، به عقب برگشتن، كشيده ms0333 شدن PageV01P146 ### || AUTO روى زمين. # =انسحب- ### || AUTO انسحابا [سحب]: رويگردان شد، كنار رفت، بر روى زمين كشيده شد. # =انسحق- ### || AUTO انسحاقا [سحق]: كوبيده شد،- القلب: دل شكسته وخوار شد،- الثوب: ~~با اينكه جامه نواست، كرك وپرز آن ريخت،- ت الدلو: آنچه در سطل يا دلو بود ~~ريخته شد،- الشي ء: آن چيز دور شد، فراخ وپهن شد. # =انسد- ### || AUTO انسدادا [سد]: بسته شد، مسدود شد. # =انسدح- ### || AUTO انسداحا [سدح]: طاقباز خوابيد وميان دو پاى خود را فراخ كرد. # =انسدر- ### || AUTO انسدارا [سدر] الشعر: موى سر فروهشته شد،- يعدو: به راه افتاد ~~وآنرا ادامه داد. تا اندازه اى در راه شتافت. # =انسرى- ### || AUTO انسراء [سرو] عنه الهم: اندوه از او برطرف وشادمان شد. # =انسرب- ### || AUTO انسرابا [سرب] الماء من الإناء: آب از ظرف روان شد،- الوحشي: ~~آن جانور وحشى به سوراخ خود درآمد. # =انسرح- ### || AUTO انسراحا [سرح] ت الدابة: آن ستور با شتاب وسبكبال رفت،- الرجل: ~~آن مرد بر قفا يا طاقباز خوابيد وميان دو پاى خود را فراخ كرد. # =انسرط- ### || AUTO انسراطا [سرط] الشراب فى حلقه: شراب به آسانى در گلوى او فرو رفت. # =انسرق- ### || AUTO انسراقا [سرق] عنه: از او خود را كنار گرفت،- ت مفاصله: بندهاى ~~تن او سست شد. # =انسطح- ### || AUTO انسطاحا [سطح]: پهن وگسترده شد، بر پشت خوابيد وحركت نكرد. # =انسطل- ### || AUTO انسطالا [سطل]: حيران ومبهوت شد. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =أنسع- ### || AUTO إنساعا [نسع] الرجل: به باد شمال درآمد، آزار او نسبت به ~~همسايگانش بسيار شد. # =أنسغ- # إنساغا [نسغ] ه: او را با نيزه زد،- ه بالسوط: او را با تازيانه زد،- ت ~~الشجرة: ### || AUTO درخت پس از بريده شدن روئيد وسبز شد،- ت الفسيلة: مغز نهال جدا ~~شده از درخت آشكار شد. # =أنسف- ### || AUTO إنسافا [نسف] ت الريح التراب: باد خاك برانگيخت. # =انسفر- ### || AUTO انسفارا [سفر] شعره عن رأسه: موى سر او ريخته شد، ابر پراكنده شد. # =انسفك- ### || AUTO انسفاكا [سفك]: ريخته شد. # =أنسق- ### || AUTO إنساقا [نسق] الرجل: فلانى با سجع سخن گفت. # =انسكب- ### || AUTO انسكابا [سكب] الماء: آب ريخته شد. # =أنسل- # إنسالا [نسل] الوالد الولد: پدر فرزند آورد،- الصوف او الريش: پشم يا ms0334 پر ~~را انداخت،- الصوف: پشم ريخته شد،- ت الدابة: هنگام چيدن كرك دام رسيد،- ~~القوم: پيشاپيش آن قوم شد،- فى عدوه: در دويدن خود شتاب كرد. # =انسل- ### || AUTO انسلالا [سل] من الزحام: از ميان جمعيت بطور پنهانى خارج شد،- ~~السيف من غمده: شمشير از غلاف بيرون شد؛ «سللت السيف من الغمد فانسل»: ~~شمشير از غلاف بيرون كشيدم پس شمشير كشيده شد. # =انسلى- ### || AUTO انسلاء [سلو] الهم: غم واندوه برطرف شد. # =انسلب- ### || AUTO انسلابا [سلب]: در راهپيمايى خود بسيار شتاب كرد. اين واژه ~~بيشتر در مورد ماده شتر بكار برده مى شود. # =انسلت- ### || AUTO انسلاتا [سلت]: بى آنكه كسى بداند از آن جاى بيرون شد. # =انسلخ- ### || AUTO انسلاخا [سلخ] الجلد: پوست كنده شد،- من ثيابه: جامه ى خود را ~~از تن بدر آورد،- ت الحية من قشرها: مار پوست خود را افكند،- النهار من ~~الليل: شب رفت وروز بدرآمد،- الشهر من سنته: آن ماه از سال خود گذشت. # =انسلع- ### || AUTO انسلاعا [سلع]: آن چيز دو نيم شد، پاره شد، شكاف برداشت. # =انسلق- ### || AUTO انسلاقا [سلق] اللسان بر روى زبان پوسته درآمد. # =انسلك- ### || AUTO انسلاكا [سلك] في الشي ء: به آن چيز يا مسلك درآمد. # =الإنسولين- ### || AUTO (طب): داروئى است كه براى درمان قند خون بكار مى رود. # =الأنسي- # [أنس]: مترادف (الإنسي) است. # =الإنسي- ### || AUTO [أنس]: واحد (الإنس) است. # =الإنشاء- ### || AUTO [نشأ]: مص روش تعبير در نويسندگى وكيفيت آن نزد نويسنده است؛ ~~«علم الإنشاء»: علم انشاء، فن نويسندگى. # =الإنشاءات- ### || AUTO [نشأ]: اشياء يا ابزارها يا ساختمانهاى بنا شده براى كارهاى معين. # =الإنشائي- ### || AUTO [نشأ]: منسوب به (الإنشاء) است؛ «موضوع انشائي»: پديده كارى ~~نوين؛ «المشاريع الإنشائية»: عمليات وكارهاى ويژه براى آبادى كشور مانند آب ~~رسانى وبرق رسانى وخيابان كشى در شهرها. # =انشاب- ### || AUTO انشيابا [شوب]: آميخته شد. # =الأنشاط- # [نشط]: «بئر أنشاط»: چاهى كه عميق نباشد وقعر آن ديده شود. # =الإنشاط- # [نشط]: مص؛ «بئر انشاط»: ### || AUTO مترادف بئر أنشاط است. # =انشال- ### || AUTO انشيالا [شول]: بلند ومرتفع شد. # =انشام- # انشياما [شيم] في الشي ء أو الامر: ### || AUTO در آن چيز داخل شد. # =أنشأ- # إنشاء [نشأ] ه: او را پرورانيد، تربيت كرد،- الله الشي ء: خداوند ms0335 آن چيز ~~را آفريد،- الشي ء: آن چيز را ساخت،- فلان دارا: فلانى آغاز به ساختن خانه ~~اى كرد،- الحديث أو الكلام: سخن را آغاز كرد،- فلان يضرب: فلانى آغاز به ~~زدن كرد. در اينجا از افعال شروع بشمار مىيد،- زيد: زيد شعرى گفت يا PageV01P147 ### || AUTO سخنرانى كرد وخوب از عهده ى آن برآمد،- الله السحابة: خداوندا ~~بر را بالا برد،- من المكان: از آن جاى خارج شد. # =أنشب- ### || AUTO إنشابا [نشب] ه في كذا: آن را به چيزى آويخت،- الصائد: شكارگر ~~شكار را در دام آويخت. # =انشت- ### || AUTO انشتاتا [شت] الشمل: گروه آنها پراكنده شد. # =انشتر- ### || AUTO انشتارا [شتر] ت عينه: چشم او برگشته پلك شد. # =انشخب- ### || AUTO انشخابا [شخب]: مطاوع (شخب) است بمعناى شير دوشيده شد. # =أنشد- ### || AUTO إنشادا [نشد] الضالة: درباره گم شده پرسيد، گم شده را تعريف ~~كرد ونشان داد،- ه الشعر: شعر را بر او خواند،- بالقوم: آن قوم را هجو ~~كرد،- زيدا ولزيد: به زيد پاسخ داد. # =انشدح- ### || AUTO انشداحا [شدح]: به پشت خوابيد ودو پاى خود را از هم گشاده كرد. # =انشده- ### || AUTO انشداها [شده]: سرگشته وحيرت زده شد. # =أنشر- ### || AUTO إنشارا [نشر] الله الميت: خداوند مرده را زنده كرد،- الأرض: ~~زمين را با آب زنده كرد. # =الانشراح- ### || AUTO [شرح]: خوشحالى وشادمانى. # =انشرث- # انشراثا [شرث] ت يده: پشت دست او از سرما ومانند آن ورم كرد وشكاف ~~برداشت،- الرجل: پشت دست آن مرد از سرما ورم كرد وشكاف برداشت،- ت النعل: ### || AUTO كفش گشاد وشكافته شد. # =انشرج- ### || AUTO انشراجا [شرج] الشي ء: آن چيز دو نيم شد. # =انشرح- ### || AUTO انشراحا [شرح]: مطاوع (شرح) است،- صدره او خاطره: آسوده خاطر ~~وشادمان شد. # =انشرق- ### || AUTO انشراقا [شرق] ت القوس: كمان دو نيم شد. # =انشرم- ### || AUTO انشراما [شرم]: آن چيز پاره وشكافته شد. # =أنشط- # إنشاطا [نشط] ه: او را با نشاط كرد،- الرجل: آن مرد داراى زن وفرزند ~~وچارپايان خوب وبا نشاط شد،- ت الحية: # مارگزيد،- الكلأ الدابة: گياه ستور را فربه كرد،- الحبل: ريسمان را گره ~~زد،- العقدة او العقال: گره يا ريسمان را باز وآنها را فراخ كرد،- البعير ~~من عقاله: ### || AUTO ريسمان شتر را باز وآنرا رها كرد. # =انشطب- ### || AUTO ms0336 انشطابا [شطب] الماء ونحوه: آب ومانند آن روان شد. # =انشع- ### || AUTO انشعاعا [شع] الذئب في الغنم: گرگ به ميان گوسفندان افتاد. # =انشعب- ### || AUTO انشعابا [شعب] عنه: از وى دور شد،- ت اغصان الشجرة: شاخه هاى ~~درخت پراكنده شدند،- به القول: از سخن او معنايى مخالف معناى اول دريافت ~~كرد،- الطريق او النهر: خيابان يا رودخانه منشعب شدند،- الرجل،- ت نفسه: ~~مرد، بدرود زندگى گفت. # =انشعث- ### || AUTO انشعاثا [شعث] الإناء: جام كمى ترك برداشت. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =الانشغال- ### || AUTO [شغل]: مص؛ «انشغال البال»: نگرانى وسرگردانى وسرگشتگى. # =انشغف- ### || AUTO انشغافا [شغف] به: از ته دل او را دوست داشت. # =انشغل- ### || AUTO انشغالا [شغل]: به كارى مشغول شد. # =أنشف- ### || AUTO إنشاقا [نشف] ه: به او سرشير خورانيد. # =أنشق- # إنشاقا [نشق] ه المسك ونحوه: او را با مشك ومانند آن بويانيد،- النشوق: ~~او را وادار به بوئيدن دارو كرد،- الظبي فى الحبالة: آهو را در دام آويخت. # =انشق- ### || AUTO انشقاقا [شق] الشي ء: ميان آن چيز باز شد يا شكافت،- الفجر: ~~بامداد برآمد وروشن شد،- الأمر: آن كار پريشان شد،- عنه: از او جدا شد. # =أنشل- # إنشالا [نشل] اللحم من القدر: گوشت را از ديگ بيرون آورد،- ما على العظم بفيه: # گوشت روى استخوان را با دهان بركند. # =انشل- ### || AUTO انشلالا [شل] المطر: باران سرازير شد،- السيل: سيل آغاز به ~~پيشروى كرد،- الذئب فى الغنم: گرگ به گله ى گوسفند زد،- ت الإبل: شتران ~~رانده شدند. # =انشمر- ### || AUTO انشمارا [شمر]: با شتاب يا با خراميدن رفت،- للأمر: براى آن ~~كار آماده شد. # =انشمل- ### || AUTO انشمالا [شمل]: شتاب كرد. # =انشنج- ### || AUTO انشناجا [شنج] الجلد: پوست بر اثر گرما يا سرما چروكيده ومنقبض شد. # =انشوى- ### || AUTO انشواء [شوي]: اين واژه مطاوع (شوى) است بمعناى بريان شد. # =الأنشودة- ### || AUTO ج اناشيد [نشد]: سرود دسته جمعى، آنچه كه با نثر وشعر زمزمه يا ~~سروده شود. # =الأنشوطة- ### || AUTO ج- أناشيط [نشط]: گره اى كه باز كردن آن آسان باشد. # =أنصى- # إنصاء [نصو] الرجل: دست بر پيشانى آن مرد زد يا پيشانى او را گرفت. # =أنصى- ### || AUTO إنصاء [نصي] المكان: گياهان آن زمين بسيار شد. # =انصاب- ### || AUTO انصيابا [صوب] الماء: آب ريخته ms0337 شد. # =انصات- ### || AUTO انصياتا [صوت] الرجل: آن مرد پس از خم بودن راست قامت شد، به ~~جائى نامعلوم رفت؛ «دعى فانصات»: دعوت شد وآنرا پذيرفت وآمد. ### || AUTO =وصيح انصاح- # انصياحا [صوح] وصيح: آن چيز دو نيم شد،- الفجر: بامداد روشن شد. # =انصاح- ### || AUTO انصياحا [صيح] ت الأرض: بخشى از زمين با گياهان پوشيده شد ~~وبخشى ديگر بى گياه ماند. # =انصار- ### || AUTO انصيارا [صور]: مايل شد، ميل پيدا كرد، كج شد. # =انصاع- ### || AUTO انصياعا [صوع]: با شتاب برگشت، رفت وگذشت،- للأوامر: از ~~دستورات اطاعت كرد. # =انصاغ- # انصياغا [صوغ]: اين واژه مطاوع PageV01P148 ### || AUTO (صاغ) است بمعناى ساخته شد. # =أنصب- # إنصابا [نصب] ه: او را خسته وناتوان كرد، براى او سهمى تعيين كرد،- ه ~~المرض: بيمارى او را رنج داد،- الحديث: # حديث را به روايت كننده اسناد داد،- السكين: براى چاقو دسته ساخت. # =انصب- ### || AUTO انصبابا [صبب] الماء: آب ريخته شد،- عليه: بر او فرود آمد. # =الأنصب- ### || AUTO م نصباء، ج نصب [نصب]: حيوانى كه دو شاخ راست داشته باشد. # =أنصت- ### || AUTO إنصاتا [نصت] له: به سخن او گوش داد،- ه: او را ساكت وخاموش كرد. # =أنصح- ### || AUTO إنصاحا [نصح] الراعي الإبل: شتربان شتران را سيراب كرد. # =انصدع- # انصداعا [صدع] الشي ء: آن چيز دو نيم شد، شكاف برداشت،- الصباح: ### || AUTO بامداد برآمد،- ت رجله: پايش لغزيد ومفصل آن پيچ خورد. اين ~~تعبير در زبان متداول رايج است. # =انصرح- ### || AUTO انصراحا [صرح] الحق: حق آشكار شد. # =انصرع- ### || AUTO انصراعا [صرع]: زمين خورد وافتاد. # =انصرف- ### || AUTO انصرافا [صرف] الرجل: آن مرد روى گردان ومنصرف شد،- ت الكلمة: ~~آن كلمه صرف شد،- الى كذا: به آن چيز روى آورد؛ «انصرف الى درس القضية»: به ~~بررسى آن چيز پرداخت. # =انصرم- ### || AUTO انصراما [صرم]: آن چيز بريده شد،- ت السنة: آن سال گذشت. # =أنصع- ### || AUTO إنصاعا [نصع] بالحق: به حق اقرار واعتراف كرد،- للشر: به شر ~~پرداخت وروى آورد. # =أنصف- # إنصافا [نصف] الرجل: آن مرد عادل شد،- فلانا: به فلانى خدمت كرد،- ~~الخصمين: با عدالت ميان آن دو قضاوت ورفتار كرد،- من فلان: از فلانى حق خود ~~را گرفت،- الشي ء: به نيمى از آن چيز رسيد،- المسافر: در نيمه ى روز سفر ms0338 ~~كرد،- الماء الإناء: آب به نيمه ى ظرف رسيد،- الشي ء: نيمى از آن چيز را گرفت # الأنصف- ### || AUTO [نصف]: با انصاف تر، اسم تفضيل است از فعل (انصف) بر خلاف قياس. # =انصفق- ### || AUTO انصفاقا [صفق]: روى گردان شد وبرگشت،- القوم عليه: آن قوم بر ~~او گرد آمدند. # =أنصل- ### || AUTO إنصالا [نصل] السهم: پيكان را از تير بيرون كشيد، در تير پيكان ~~قرار داد،- الشي ء من الشي ء: آن چيز را از چيز ديگر بيرون كشيد. # =انصلت- ### || AUTO انصلاتا [صلت] في عدوه: در دويدن كوشيد وبر ديگرى سبقت يافت. # =انصلع- # انصلاعا [صلع] ت الشمس: خورشيد آشكار واز پشت ابر خارج شد،- ت الحية: ### || AUTO مار بدون آنكه خاكى شده باشد آشكار شد. # =انصهر- ### || AUTO انصهارا [صهر] الشي ء: گداخته شد. # =أنض- ### || AUTO إنضاضا [نض] الحاجة: نيازمندى را برآورد. # =أنضى- ### || AUTO إنضاء [نضو] الثوب: جامه را كهنه كرد،- البعير: شتر را لاغر ~~كرد،- فلانا: به فلانى ستور لاغرى داد. # =انضاخ- ### || AUTO انضياخا [نضخ] عليه الماء: آب بر او ريخته شد. # =الأنضاد- # [نضد]: «أنضاد الجبال والسحاب»: ### || AUTO كوهها وابرهاى متراكم وپيوسته بهم؛ «انضاد القوم»: جماعت مردم ~~وشماره ى آنها؛ «انضاد الرجل»: عموها ودائيهاى بزرگ آن مرد. # =انضاع- ### || AUTO انضياعا [ضوع] الفرخ: جوجه بالهاى خود را نزد مادرش گشود تا ~~آنرا غذا دهد. # =انضاف- ### || AUTO انضيافا [ضيف] اليه: به او پيوست. # =أنضب- ### || AUTO إنضابا [نضب] القوس: زه كمان را كشيد تا صدا كند. # =الانضباط- ### || AUTO [ضبط]: مص، پذيرفتن شرايط ومقرراتى كه ويژه ى هيأتها ومؤسسه ها ~~وحزبها يا سازمانها باشد؛ «الانضباط العسكري»: شئونات نظامى وارتشى. # =انضبط- ### || AUTO انضباطا [ضبط]: اين واژه مطاوع (ضبط) است؛ «ضبطه فانضبط»: او ~~را درست ومرتب ومنظم كرد پس او با نظم ودرست شد. همچنانكه گويند «قهره ~~فانقهر»: بر او چيره گى يافت پس او مقهور وتسليم گرديد. # =أنضج- ### || AUTO إنضاجا [نضج] الثمر أو اللحم: ميوه يا گوشت را پخت. # =انضجع- ### || AUTO انضجاعا [ضجع]: بر روى پهلوى خود خوابيد. # =أنضح- ### || AUTO إنضاحا [نضح] الزرع أو الشجر: مترادف (نضح) است،- عرض فلان: ~~آبروى فلانى را ريخت وتباه كرد. # =انضخ- ### || AUTO انضخاخا [نضخ] عليه الماء: آب بر ms0339 او ريخته شد. # =أنضر- ### || AUTO إنضارا [نضر]: آن چيز تر وتازه وزيبا شد،- الشجر: برگ درخت سبز ~~شد،- ه الله: خداوند او را زيبا وآراسته كرد. # =الأنضر- ### || AUTO [نضر]: خرم وزيبا. # =انضرج- ### || AUTO انضراجا [ضرج]: آن چيز دو نيم شد،- ما بين القوم: در ميان آن ~~قوم دورى افتاد،- لنا الطريق: راه بر ما فراخ ودور شد،- ت العقاب: عقاب ~~ناگهان بر روى شكار فرود آمد. # =انضغط- ### || AUTO انضغاطا [ضغط]: تحت فشار قرار گرفت ومقهور شد. # =انضفر- ### || AUTO انضفارا [ضفر]: بافته وتابيده شد. # =أنضل- ### || AUTO إنضالا [نضل] ه: او را خسته ولاغر كرد. # =انضم- ### || AUTO انضماما [ضم]: اين واژه مطاوع (ضم) است،- على كذا: شامل آن چيز شد. # =انضمخ- ### || AUTO انضماخا [ضمخ] بالطيب: خود را با عطر خوشبوى كرد. # =انضمر- ### || AUTO انضمارا [ضمر] الغصن: شاخه درخت بىب وخشك شد. # =انضوى- ### || AUTO انضواء [ضوي] اليه: به او پيوست. # =الأنط- ### || AUTO ج نطط [نط]: مسافرت دور ودراز. # =انطاد- ### || AUTO انطيادا [طود]: به هوا بالا رفت. # =انطاع- # انطياعا [طوع] له: فرمانبردار او شد. PageV01P149 ### || AUTO =انطبخ- ### || AUTO انطباخا [طبخ]: مطاوع (طبخ) است. # =انطبع- ### || AUTO انطباعا [طبع]: مطاوع (طبع) است. # =انطبق- ### || AUTO انطباقا [طبق] الشي ء: آن چيز بسته شد. اين واژه بر خلاف ~~(منفتح ومنبسط) است،- على كذا: بر آن چيز منطبق شد، آن چيز را گرفت. # =الأنطش- ### || AUTO دير كوچكى است ويژه ى راهبان مسيحى. # =أنطف- ### || AUTO إنطافا [نطف] ه: او را به زشتى نسبت داد يا به عيب او را آلوده ~~كرد وتهمت زد. # =انطفأ- ### || AUTO انطفاء [طفأ] ت النار: شعله ى آتش خاموش شد. # =أنطق- ### || AUTO إنطاقا [نطق] ه: او را وادار به سخن كرد. # =انطلى- ### || AUTO انطلاء [طلي] ت عليه الحيلة: فريب خورد. # =الانطلاق- # [طلق]: مص؛ «نقطة الانطلاق»: ### || AUTO آغاز به كار. # =الأنطلة- ### || AUTO [نطل]: سختيها وبلاها. # =انطلس- ### || AUTO انطلاسا [طلس] الأمر: آن امر پوشيده شد. # =انطلق- # انطلاقا [طلق]: رفت؛ «انطلق مسرعا»: ### || AUTO با شتاب رفت،- لسانه: زبان او گشاده وفصيح شد،- وجهه: چهره ى ~~او گشاده شد،- ت نفسه للأمر: با شادمانى آن امر را پذيرفت. # =انطمس- ### || AUTO انطماسا [طمس]: محو وناپديد شد. # =انطوى- ### || AUTO انطواء [طوي]: مطاوع (طوى) است،- القوم عليه: آن قوم بر او گرد ms0340 ~~آمدند،- على نفسه: خود را در هم كشيد وجمع كرد،- على الأمر: مشتمل بر آن ~~چيز شد. # =أنظر- ### || AUTO إنظارا [نظر] الرجل: او را فرصت انديشيدن داد، با يك نگاه آن ~~چيز را به وى فروخت،- الدين: براى پرداخت بدهى به او مهلت داد،- فلانا ~~لفلان: فلانى را مانند فلان قرار داد. # =أنظم- ### || AUTO إنظاما [نظم] ت السمكة أو الدجاجة: ماهى يا مرغ تخم دار شد. # =أنعى- ### || AUTO إنعاء [نعي] عليه شيئا قبيحا: به او ناروا وناسزا گفت،- ه الشي ~~ء: آن چيز را به وى خبر داد. # =انعاج- ### || AUTO انعياجا [عوج] عليه: به او ميل وگرايش كرد. # =الإنعاش- # [نعش]: مص،- الاقتصادي: ### || AUTO پيش برد وترويج اقتصاد كشور اعم از كشاورزى وصنعت وجز آنها. # =الانعام- ### || AUTO ج إنعامات [نعم]: مص. انعام، مژدگانى. # =الإنعامة- ### || AUTO [نعم]: مژدگانى، عطا، بخشش. # =أنعت- ### || AUTO إنعاتا [نعت] الرجل: آن مرد زيباروى شد، آن مرد داراى سيرتى ~~نيكو شد. # =أنعج- ### || AUTO إنعاجا [نعج] القوم: شتران آن قوم فربه شدند. # =انعجم- ### || AUTO انعجاما [عجم] عليه الكلام: سخن بر او سخت ودشوار ومبهم شد. # =انعدل- ### || AUTO انعدالا [عدل] عن الطريق: از راه برگشت وبه سوى ديگرى روان شد. # =انعر- ### || AUTO إنعارا [نعر] الأراك: درخت اراك ميوه داد. # =الانعراج- ### || AUTO [عرج] (ف): خروج اشعه ى نورى از پرتو مستقيم خود مانند گذر نور ~~از سوراخى كوچك. # =انعرج- # انعراجا [عرج]: كج وخميده شد،- الشي ء: آن چيز گرايش كرد،- الطريق: راه ~~كج شد،- عن الشي ء: ### || AUTO از آن چيز روى گردان شد وآنرا رها كرد،- القوم عن الطريق: آن ~~قوم از راه خود به سوى ديگرى رفتند. # =انعزل- ### || AUTO انعزالا [عزل] عنه: از او كناره گيرى كرد. # =أنعس- ### || AUTO إنعاسا [نعس] ه: او را به چرت زدن انداخت. # =أنعش- ### || AUTO إنعاشا [نعش] ه الله: خداوند او را سر زنده وشادمان كرد. # =انعصر- ### || AUTO انعصارا [عصر]: مطاوع (عصر) است،- العنب ونحوه: آب انگور ~~ومانند آن گرفته شد. # =انعطف- ### || AUTO انعطافا [عطف]: خم شد، تا شد، دو تا شد. # =انعطن- ### || AUTO انعطانا [عطن] الجلد: پوست در ظرف دباغى نهاده وبد بوى شد. # =انعفر- ### || AUTO انعفارا [عفر] الشي ء: آن چيز خاك آلوده شد،- فى ms0341 التراب: در ~~خاك غلطيد. # =انعق- ### || AUTO انعقاقا [عق]: آن چيز شكافت،- الوادي: آن دره گود شد،- الغبار: ~~گرد وغبار برافراشته شد،- البرق: برق به درون ابر شد،- ت العقدة: گره سخت ~~ومحكم شد. # =انعقد- # انعقادا [عقد]: مطاوع (عقد) است،- الأمر لفلان: آن امر ويژه ى او شد،- ~~الدبس: شيره سفت شد،- الزهر: ### || AUTO شكوفه ميوه شد. # =انعقر- ### || AUTO انعقارا [عقر] ظهر الدابة من الرحل أو السرج: پشت ستور از ~~كجاوه يا زين زخم شد،- ت قوائم البعير: دست وپاى شتر شكسته شد. # =انعقف- ### || AUTO انعقافا [عقف] العود ونحوه: چوب كج معوج شد. # =الانعكاس- ### || AUTO [عكس] (ف): بازگشت شعاع نور پس از برخورد با برخى از سطوح ~~مانند آئينه يا سطح آب راكد. # =انعكس- ### || AUTO انعكاسا [عكس]: آن چيز وارونه شد؛ «انعكس النور»: نور برگشت ~~ومنعكس شد. # =أنعل- ### || AUTO إنعالا [نعل] الدابة: ستور را نعل بست. # =أنعم- # إنعاما [نعم] الشي ء: آن چيز را نرم كرد،- فى الأمر: در آن كار مبالغه ~~كرد وكوشيد،- النظر فى المسألة: در آن مسأله تحقيق ودقت كرد،- فلانا: فلانى ~~را در رفاه قرار داد؛ «انعم الله صباحك»: خداوند روز شما را خوش وفراخ كند؛ ~~«انعم صباحا»: # صبح شما به خير باشد. در موارد بسيارى همزه ونون را حذف كنند وگويند: «عم ~~صباحا» يا «عم مساء»،- الله النعمة عليه،- ه بالنعمة: خداوند به او روزى ~~رساند، به او PageV01P150 ~~روزى ونعمت رسانيد،- الله بك عينا: ### || AUTO خداوند چشم آنكه را كه دوست دارى بتو روشن كند،- الرجل: بخشيد ~~وافزود، به ناز ونعمت درآمد،- له: به او (نعم) بله گفت،- القوم: با پاى ~~برهنه نزد آن قوم آمد،- صديقه: دوست خود را با پاى برهنه بدرقه كرد. # =انعمد- ### || AUTO انعمادا [عمد] الشي ء: ايستاد وبر ستونى تكيه داد. # =أنغى- ### || AUTO إنغاء [نغو] اليه: با او سخنى قابل فهم گفت. # =انغاض- ### || AUTO انغياضا [غيض] الماء: آب كم شد يا به زمين فرو رفت،- الثمن: ~~بها كاهش يافت. # =انغاط- ### || AUTO انغياطا [غوط] العود: آن چوب دو نيم شد. # =انغرس- ### || AUTO انغراسا [غرس]: مطاوع (غرس) است. # =انغرض- ### || AUTO انغراضا [غرض] الغصن: شاخه ى درخت شكست ودو نيم شد ولى جدا ~~نگرديد. # =انغرف- ### || AUTO انغرافا [غرف] ms0342 الشي ء: آن چيز بريده شد، دو نيم شد،- العظم: ~~استخوان شكست،- فلان: بدرود زندگى گفت. # =انغسل- ### || AUTO انغسالا [غسل]: مطاوع (غسل) است،- الشي ء: آن چيز روان شد. # =أنغص- ### || AUTO إنغاصا [نغص] الله عليه العيش: خداوند زندگى را بر او تيره ~~كند،- فلانا رعيه: سهم گياه شتران او را نداد ومانع چراى شتران او شد. # =أنغض- # إنغاضا [نغض] الشي ء: آن چيز تكان خورد ولرزان شد،- رأسه: سر خود را با ~~تعجب وريشخند تكان داد. # =انغض- ### || AUTO انغضاضا [غض] الطرف: چشم فروهشته شد. # =أنغل- # إنغالا [نغل] الجلد: پوست را در دباغى از ميان برد. # =انغل- ### || AUTO انغلالا [غل] في الشي ء: به آن چيز درآمد. # =انغلق- # انغلاقا [غلق] الباب: درب بسته شد. ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO اين واژه ضد (انفتح) است، باز شدن درب ~~سخت شد. # =انغم- ### || AUTO انغماما [غم]: اندوهگين شد، خود را پوشانيد، پوشيده شد. # =انغمر- ### || AUTO انغمارا [غمر]: در آب فرو رفت. # =انغمس- ### || AUTO انغماسا [غمس] في الماء: به زير آب رفت،- فى الشي ء: داخل آن ~~چيز شد. # =انغمض- ### || AUTO انغماضا [غمض] طرفه: چشم او بسته شد. # =انغوى- ### || AUTO انغواء [غوي] الرجل: آن مرد افتاد وخم شد. # =أنف- # - أنفا ه: بر بينى او زد. # =أنف- ### || AUTO - أنفا من العار: از ننگ وعار منزه شد وآنرا نپذيرفت. # =الأنف- # ج آناف وأنوف (ع ا): بينى،- مجازا: # بزرگمنشى وعزت نفس،- (مو): قطعه اى نازك از عاج كه در انتهاى دسته ى عود ~~يا در زير سيمهاى آن قرار دهند؛ «انف الشي ء»: آغاز هر چيزى؛ «انف الجبل»: # دماغه ى كوه؛ «انف العجل» (ن): گياهى است زينتى؛ «رغم انفه»: خوار شد؛ ~~«رغم انفه»: بر خلاف ميل او؛ «حمي انفه» نيرومند وچيره شد؛ «شامخ ألأنف» ~~خود بزرگ بين؛ «مات حتف أنفه»: به مرگ طبيعى مرد. # =الأنف- # جمع (الأنوف) است،- من الرياض: گياه تازه برآمده وچرا نشده؛ «غابة انف: ~~جنگلى دست نخورده؛ «كأس انف»: ### || AUTO جامى كه با آن چيزى ننوشيده باشند. # =الإنفاض- # [نفض]: مص، گرسنگى ونيازمندى. # =انفت- ### || AUTO انفتاتا [فت] الشي ء: آن چيز شكسته شد. # =الأنفة- # عزت نفس، بزرگوارى. # =انفتح- ### || AUTO انفتاحا [فتح]: مطاوع (فتح) است،- عن الشي ء: از ms0343 آن چيز آشكار شد. # =انفتق- ### || AUTO انفتاقا [فتق]: دو شقه شد،- ت الماشية: ستوران فربه شدند. # =انفتل- ### || AUTO انفتالا [فتل]: مطاوع (فتل) و(فتل) است. # =انفثأ- ### || AUTO انفثاء [فثأ] الحر: گرما كاسته شد. # =أنفج- ### || AUTO إنفاجا [نفج] الأرنب: خرگوش را از لانه اش برانگيخت. # =انفجى- ### || AUTO انفجاء [فجو] الباب: درب باز شد،- القوم عن فلان: آن قوم از ~~اطراف فلانى پراكنده شدند. # =الانفجار- # [فجر]: مص، إنفجار، تركيدن كه معمولا با صداى سخت صورت مى پذيرد؛ «مواد ~~الانفجار»: مواد انفجارى # انفجر- ### || AUTO انفجارا [فجر] الماء: آب روان شد،- ت القنبلة: بمب منفجر وذرات ~~آن پراكنده شد،- الصبح: بامداد برآمد،- عنه الليل: شب از او رخت بر بست،- ~~عليهم العدو: دشمن از هر سو بر آنها تاخت،- بالعطاء: كريم وبخشنده شد. # =انفجع- ### || AUTO انفجاعا [فجع]: ميل بسيار به غذا كرد. اين واژه در زبان متداول ~~رايج است. # =الإنفحة- # [نفح]: ماده ى پنير كه از شكم بزغاله درآورند. اين واژه را در زبان ~~متداول (المجبنة) گويند. # =الإنفحة- # [نفح]: مترادف (الإنفحة) است. # =الإنفحة- ### || AUTO [نفح]: مترادف (الإنفحة) است. # =انفحج- ### || AUTO انفحاجا [فحج] ت ساقاه: دو ساق پايش از هم باز وفاصله گرفتند. # =انفخت- ### || AUTO انفخاتا [فخت] السقف: سقف سوراخ شد. # =أنفد- # إنفادا [نفد] القوم: ميان آن قوم را شكافت وگذر كرد،- القوم: دارائى آنها ~~نابود شد يا توشه ى آنها تمام شد،- ت البئر: ### || AUTO آب چاه تمام شد،- الشي ء: آن چيز را نابود كرد. # =انفدى- ### || AUTO انفداء [فدي]: فدائى شد. # =انفدغ- ### || AUTO انفداغا [فدغ]: آن چيز شكست. # =أنفذ- # إنفاذا [نفذ] السهم الرمية: تير را از شكار گذراند،- الكتاب الى فلان: ~~نامه را به سوى فلان فرستاد، الحاكم الأمر: حاكم آن دستور را اجرا كرد،- ~~الرجل القوم: آن مرد از ميان آن قوم گذشت،- عهده: عهد وپيمان خود را امضا كرد. PageV01P151 ### || AUTO =أنفر- # إنفارا [نفر] ه: او را راند،- القوم: ### || AUTO شتران آن قوم دور شدند،- القوم فلانا: آن قوم فلانى را يارى ~~وكمك كردند،- الحاكم فلانا على فلان: حاكم بر غلبه ى فلان بر فلانى حكم كرد. # =انفرى- ### || AUTO انفراء [فري] الشي ء: آن چيز پاره شد. # =الانفراد- ### || AUTO [فرد]: مص؛ «على انفراد»: به تنهائى؛ «الانفراد بالسلطة»: ~~ديكتاتورى، حكومت ms0344 فردى. # =الانفراغ- ### || AUTO [فرغ]: «انفراغ جسم مكهرب أو مركم» (ف): خالى شدن نيروى برق از ~~جسمى، جريان برق در گازى سبك. # =انفرج- # انفراجا [فرج]: باز شد،- الغم: ### || AUTO اندوه رفت،- ما بين الشيئين: ميان آن دو چيز فراخ شد،- الرجل ~~من ضيقة: آن مرد از گرفتگى رهائى يافت. # =انفرد- ### || AUTO انفرادا [فرد]: تنها شد،- بالأمر: در آن كار به تنهائى اقدام ~~كرد، بى همتا بود،- به: با او خلوت كرد. # =انفرط- ### || AUTO انفراطا [فرط]: گسيخته شد،- عقدهم: آنها پراكنده شدند. # =انفرق- ### || AUTO انفراقا [فرق] عنهم: از آنها جدا شد،- له الطريق: راه آشكار شد. # =انفرك- ### || AUTO انفراكا [فرك]: مطاوع (فرك) و(فرك) است. # =أنفز- ### || AUTO إنفازا [نفز] السهم: تير را بر روى ناخن خود چرخانيد تا كجى ~~وراستى آن را معلوم كند. # =انفزر- ### || AUTO انفزارا [فزر] الشي ء: آن چيز پاره شد،- الثوب: جامه كهنه شد. # =أنفس- ### || AUTO إنفاسا [نفس] الشي ء: آن چيز نفيس وگرانبها شد،- فلانا فى الشي ~~ء: فلانى را در آن چيز تشويق كرد. # =الأنفس- ### || AUTO [نفس]: اسم تفضيل است از (النفاسة). # =انفسح- ### || AUTO انفساحا [فسح] صدره: سينه ى او باز وشادمان شد. اين واژه ضد ~~(ضاق) است،- المكان: آن جاى فراخ شد،- طرفه: چشم او نگاه دور دست كرد. # =انفسخ- ### || AUTO انفساخا [فسخ] العزم أو العقد: قصد يا پيمان فسخ شد. # =أنفش- # إنفاشا [نفش] الراعي الإبل: شتربان شتران را شب هنگام براى چرا فرستاد. # =انفش- ### || AUTO انفشاشا [فش] الجرح: ورم زخم فرو رفت،- الرجل عن الأمر: آن مرد ~~در آن كار سست وتنبل شد،- ت علة فلان: بيمارى فلان برطرف شد،- اللبن: شير ~~روان شد،- ت الريح: باد از مشك ومانند آن بهنگام فشار بر آن خارج شد. # =انفشل- ### || AUTO انفشالا [فشل]: از چيزى كه ناگهان برايش رخ داد ترسيد. اين ~~واژه در زبان متداول رايج است،- عليه: از او با نگرانى ترسيد. اين واژه در ~~زبان متداول رايج است. # =الانفصالي- ### || AUTO [فصل]: آنكه خواهان جدائى از دين يا دولت خود است، آنكه خواهان ~~جدا شدن از گروه يا دسته ايست. # =الانفصالية- ### || AUTO [فصل]: حالت ونحوه ى جدائى، جدائى طلبى، تجزيه طلبى. # =انفصع- ### || AUTO انفصاعا [فصع] الشي ء عن كذا: ms0345 آن چيز از فلان چيز خارج شد. # =انفصل- ### || AUTO انفصالا [فصل]: اين واژه ضد (اتصل) است،- عنه: از او فاصله ~~گرفت وجدا شد. # =انفصم- ### || AUTO انفصاما [فصم] الشي ء: آن چيز بريده شد؛ «انفصمت عرى الصداقة»: ~~رابطه ى دوستى قطع شد، پراكنده شد، بدون علت شكست. # =أنفض- # إنفاضا [نفض] فلانا عنه: او را از خود دور ودوستى با ويرا فراموش كرد،- ~~القوم زادهم: آن قوم زاد وتوشه ى خود را تمام كردند،- القوم: توشه ومال آن ~~قوم از دست رفت ونابود شد وبينوا شدند. # =انفض- ### || AUTO انفضاضا [فض]: شكسته شد، پراكنده شد،- ت الدموع: اشكها از چشم ~~سرازير وريخته شدند. # =انفضخ- # انفضاخا [فضخ]: مطاوع (فضخ) است، فراخ شد،- ت القرحة: قرحه ى زخم باز ~~وچركى وخونابه از آن بيرون آمد،- ت الدلو: دلو آب خود را فرو ريخت،- زبد: ### || AUTO زيد به سختى گريست. # =انفطر- ### || AUTO انفطارا [فطر]: آن چيز شكافته شد،- ت الأرض بالنبات: زمين گياه ~~رويانيد،- القضيب: چوب درخت برگدار شد. # =انفطم- ### || AUTO انفطاما [فطم]: مطاوع (فطم) است،- عنه: از او باز ايستاد. # =أنفع- ### || AUTO إنفاعا [نفع] الرجل: آن مرد تجارت عصا كرد. # =الانفعال- ### || AUTO [فعل]: مص، پريشانى ونگراني موقت است كه از ترس يا اندوه يا ~~خشم پديد مىيد. # =انفعل- ### || AUTO انفعالا [فعل]: مطاوع (فعل) است، دلخور شد. # =انفغر- ### || AUTO انفغارا [فغر] فوه: دهان او باز شد،- النور: شكوفه باز شد. # =انفغم- ### || AUTO انفغاما [فغم] المكان: بوى خوش در آن مكان پخش شد،- الزكام: ~~زكام وسرما خوردگى افزون شد. # =أنفق- ### || AUTO إنفاقا [نفق]: بى نوا شد، زاد وتوشه ى او تمام شد، براى توشه ى ~~خود خريدار يافت،- المال: همه ى مال را مصرف كرد،- السلعة: كالاى خود را ~~ترويج كرد،- القوم: بازار آن قوم رواج وبازرگانى آنها ترويج شد. # =انفقأ- ### || AUTO انفقاء [فقأ]: مطاوع (فقأ) و(فقأ) است، شكافته شد. # =انفقس- ### || AUTO انفقاسا [فقس] الشي ء: آن چيز وارونه شد. # =انفقص- # انفقاصا [فقص] ت البيضة عن الفرخ: ### || AUTO تخم از جوجه جدا شد وجوجه درآمد. # =انفقع- ### || AUTO انفقاعا [فقع]: شكافته شد. # =انفك- # انفكاكا [فك]: جدا شد، رها شد، باز شد،- العظم: استخوان از جاى خود بيرون ~~شد،- العبد: بنده آزاد شد؛ «ما ms0346 انفك يفعل كذا»: پيوسته آن كار را انجام PageV01P152 ### || AUTO مى دهد. اين واژه (ما انفك) از افعال ناقصه بشمار است وهمواره ~~ملازم نفى است. # =أنفل- # إنفالا [نفل] ه النفل: غنيمت را به او داد،- له: براى او سوگند خورد، قسم ~~ياد كرد. # =انفل- ### || AUTO انفلالا [فل] السيف: شمشير شكاف برداشت،- القوم: آن قوم شكست ~~خوردند وگريختند. # =الانفلات- ### || AUTO [فلت] ويقال له ايضا الانبساط (ف): پائين آمدن فشار گاز به ~~مدتى اندك در ماشين آلات وابزار بخارى. # =انفلت- ### || AUTO انفلاتا [فلت]: رها شد، نجات يافت، در رفت. # =انفلج- ### || AUTO انفلاجا [فلج]: آشكار شد، نمايان شد. # =انفلص- ### || AUTO انفلاصا [فلص]: رها شد، آزاد شد. # =انفلع- ### || AUTO انفلاعا [فلع]: شكافته ودو نيم شد. # =انفلق- ### || AUTO انفلاقا [فلق]: شكافته شد. # =انفهق- ### || AUTO انفهاقا [فهق] الحوض بالماء: حوض از آب لبريز شد،- البرق ~~وغيره: برق وجز آن فراخ وافزون شد. # =الأنفوضة- ### || AUTO [نفض]: اين واژه مفرد (الأنافيض) است كه بمعناى ميوه ى ريخته ~~شده از درخت است. # =أنق- # - أنقا: شادمان شد،- الشي ء: آن چيز را دوست داشت،- به: از او به شگفت ~~آمد وبر ديگران وى را برگزيد،- الشي ء: # آن چيز زيبا شد. # =أنق- # تأنيقا ه: او را به شگفتى درآورد. # =أنق- ### || AUTO إنقاقا [نق]: آواز نقيق كه ويژه ى برخى از جانوران مانند ~~قورباغه است درآورد يا اينكه به جاى سر وصداى اينگونه جانوران درآمد. # =أنقى- ### || AUTO إنقاء [نقو] ه: آن چيز را پاك كرد وبرگزيد،- البر: دانه هاى ~~گندم براى آرد درشت شد،- ت الإبل وغيرها: شتران وجز آنها فربه شدند ~~واستخوانهايشان پر از مغز شد،- العود: آب در شاخه ى درخت روان شد،- الطعام: ~~غذا را پاك كرد ودانه هاى زائد يا ريزه هاى شن را بيرون كشيد. # =الأنقى- ### || AUTO م نقوى [نقو]: اسم تفضيل است؛ «رجل انقى»: مرد قلمى وگردن باريك. # =الأنقاب- ### || AUTO [نقب]: گوشها. اين كلمه مفرد ندارد. # =انقاد- ### || AUTO انقيادا [قود]: مطاوع (قاد) است،- لفلان: به فلانى فروتنى كرد ~~وفرمانبردار شد،- الطريق الى كذا: راه به سوى جائى هموار وآشكار شد. # =انقار- ### || AUTO انقيارا [قور]: افتاد،- ت البئر: چاه خراب شد،- به: به سوى او خم شد. # =انقاس- ### || AUTO انقياسا ms0347 [قيس]: مطاوع (قاس) است. # =انقاض- # انقياضا [قوض] البناء: ساختمان خراب شد. # =انقاض- ### || AUTO انقياضا [قيض] الحائط: ديوار خراب شد وفرو ريخت،- ت الركبة او ~~السن: زانو يا دندان از درازا شكاف برداشت. # =أنقب- ### || AUTO انقابا [نقب] البعير: سپلهاى شتر رقيق ونازك شد،- فلان: كف پاى ~~شترش سائيده شد،- الرجل: آن مرد پيشوا شد،- فى الأرض: در زمين به سير ~~وسياحت پرداخت. # =انقبض- ### || AUTO انقباضا [قبض] الشي ء: آن چيز تنگ ومنقبض شد. اين واژه بر خلاف ~~(اتسع وانبسط) است، پيوست شد،- بطنه: شكم او قبض شد،- الرجل عن القوم: آن ~~مرد از آن قوم كناره گيرى كرد،- القوم: آن قوم با شتاب رفتند. # =انقبع- # انقباعا [قبع] الرجل: آن مرد سر خود را در جامه اش فرو برد،- الطائر فى وكره: ### || AUTO پرنده به لانه ى خود درآمد،- الشي ء: آن چيز كنده شد. اين ~~تعبير در زبان متداول رايج است. # =أنقح- ### || AUTO إنقاحا [نقح] الكلام: سخن را آراسته كرد،- الرجل: آن مرد زيور ~~شمشير خود را در قحطى وبى چيزى بركند. # =انقحم- ### || AUTO انقحاما [قحم]: مطاوع (اقحم) است. # =أنقد- # إنقادا [نقد] الشجر: درخت برگ درآورد. # =انقد- ### || AUTO انقدادا [قد]: شكافته شد. # =الأنقد- # [نقد] (ح): لاك پشت،- (ح): # خارپشت. # =أنقد- # [نقد] (ح): خارپشت. اين كلمه معرفه است همچنانكه (الأسد) را اسامة گويند؛ ~~«بات بليلة انقد»: شب را نخوابيد. ### || AUTO زيرا خارپشت تمام شب را نخوابد. # =الإنقدان- ### || AUTO [نقد] (ح): لاك پشت. # =انقدر- ### || AUTO انقدارا [قدر]: مطاوع (قدر) است. # =أنقذ- ### || AUTO إنقاذا [نقذ] فلانا من كذا: فلانى را از چيزى رهانيد. # =الأنقذ- ### || AUTO [نقذ] (ح): خارپشت. اين واژه بسان (الأنقد) است. # =انقذف- ### || AUTO انقذافا [قذف]: مطاوع (قذف) است. # =أنقر- ### || AUTO إنقارا [نقر] الرجل: زبانش را به سقف دهانش چسبانيد وسوت زد، ~~بشكن زد،- عنه: از او درگذشت وباز ايستاد. # =انقرض- ### || AUTO انقراضا [قرض]: مطاوع (قرض) است،- القوم: آن قوم نيست ونابود ~~شدند وكسى از آنها نماند. # =انقرع- ### || AUTO انقراعا [قرع]: واژگون شد،- عن الأمر: از آن كار باز ايستاد،- ~~عن الحق: از حق روى گردان شد. # =الأنقس- ### || AUTO [نقس]: گر، فرزند كنيز. # =انقسم- ### || AUTO انقساما [قسم]: مطاوع (قسم) است. # =أنقش- # إنقاشا [نقش]: همواره خرماى تازه خورد،- على غريمه: بر بدهكار ms0348 خود سخت گرفت. # =انقش- ### || AUTO انقشاشا [قش] القوم: آن قوم پراكنده شدند، رفتند وگريختند. # =انقشر- ### || AUTO انقشارا [قشر]: مطاوع (قشر وقشر) است. # =انقشط- ### || AUTO انقشاطا [قشط]: بمعناى (تقشط) است. # =انقشع- # انقشاعا [قشع] السحاب: ابر رفت وآسمان باز شد،- الليل: شب رفت وصبح PageV01P153 ### || AUTO شد،- الهم عن القلب: اندوه وغم از دل بيرون رفت،- القوم عن ~~اماكنهم: آن قوم از خانه هاى خود دور شدند ورفتند. # =أنقص- # إنقاصا [نقص] الشي ء: اين واژه لغتى است در (نقصه) يعنى آن چيز را ناقص كرد. # =انقص- ### || AUTO انقصاصا [قص]: اين واژه مطاوع (قص) است. # =انقصد- ### || AUTO انقصادا [قصد] الرمح: نيزه شكسته شد. # =انقصف- ### || AUTO انقصافا [قصف]: شكسته شد،- السيل: سيل ناگهان به راه افتاد،- ~~القوم عليه: آن قوم بر سر او ريختند،- القوم عنه: آن قوم از روى خوارى ~~وناتوانى آن را رها كردند. # =انقصل- ### || AUTO انقصالا [قصل]: آن چيز بريده شد، اين واژه مترادف (تقصل) است. # =انقصم- ### || AUTO انقصاما [قصم]: اين واژه مترادف (تقصم) است. # =أنقض- # إنقاضا [نقض] الكم ء: زمين براى بيرون آمدن قارچ شكافته شد،- الكمأة وعن ~~الكمأة: قارچ را از زمين بيرون كشيد،- الحمل الظهر: بار بر روى پشت سنگينى ~~كرد،- ت العقاب: عقاب آواز داد،- اصابعه: انگشتان خود را بهم زد تا صدا ~~كند،- بالمعز: بز را فرا خواند. # =انقض- ### || AUTO انقضاضا [قض] البازي على الصيد: باز بر روى شكار فرود آمد،- ت ~~الخيل على القوم: اسبان بر آن قوم حمله ور شدند،- الجدار: ديوار فرو ريخت، ~~ترك برداشت،- الشي ء: آن چيز شكسته شد. # =انقضى- ### || AUTO انقضاء [قضي] الشي ء: آن چيز منقضى شد وگذشت ونابود گرديد. # =انقضب- ### || AUTO انقضابا [قضب]: بريده شد،- الكوكب من مكانه: ستاره از جاى خود ~~منتقل شد. # =انقطع- # انقطاعا [قطع] الشي ء: اين واژه مطاوع (قطع) است؛ «انقطع الحبل»: ريسمان ~~بريده شد، زمان آن گذشت،- السيف: شمشير شكست،- الغيث: باران نيامد،- ~~الكلام: سخن بريده شد،- النهر: رودخانه خشك شد،- اللبن: آب شير خشك شد،- ~~ماء البئر: آب چاه ته كشيد،- لسانه: # روانى زبان از بين رفت،- الى فلان: به تنهائى همنشينى با فلان را برگزيد. # =انقطع- ### || AUTO [قطع] بالمسافر: توشه ى مسافر تمام شد وستور او ناتوان گرديد ~~واز مسافرت بازماند. ms0349 # =أنقع- ### || AUTO إنقاعا [نقع] الدواء وغيره في الماء: دارو وجز آنرا در آب ~~خيسانيد،- ت الحية السم فى أنيابها: مار زهر خود را در دندانهايش جمع كرد،- ~~الميت: مرده را دفن كرد،- لفلان شرا: براى فلانى شرى پنهان داشت،- الماء ~~فلانا: آب فلانى را سيراب كرد،- العطش: تشنگى برطرف شد،- الماء: رنگ آب زرد ~~ودگرگون شد،- الرجل: آن مرد قربانى ذبيحه كرد،- الصارخ بصوته: فرياد كننده ~~در پى صداى خود رفت. # =الأنقع- ### || AUTO [نقع]: اسم تفضيل است از (النقع بالشراب). # =انقف- ### || AUTO إنقافا [نقف] فلانا العظم: استخوانرا به فلانى داد تا مغز آنرا ~~بيرون كشد،- الجراد الوادي: در ميان دره تخم ملخ زياد شد،- الحنظل: تخم ~~حنطل را شكافت. # =انقفل- ### || AUTO انقفالا [قفل] الباب: درب بسته شد،- الغزاة: حمله كنندگان ~~برگشتند،- الرجل: آن مرد در پى كار خود رفت. # =أنقل- ### || AUTO إنقالا [نقل] الخف أو النعل: نعل را اصلاح كرد. # =الانقلاب- ### || AUTO ج انقلابات [قلب]: مص دست يافتن بر قدرت وحكومت، انقلاب. # =انقلب- ### || AUTO انقلابا [قلب]: مطاوع (قلب) است، بازگرديد. # =انقلع- ### || AUTO انقلاعا [قلع]: مطاوع (قلع) است. # =الأنقليس- # (ح): گونه اى ماهى از رسته ى الأنقليسيات) است بسان مار. اين واژه يونانى است. # =الإنقليس- ### || AUTO (ح): مترادف (الانقليس) است، مار ماهى. # =انقمع- ### || AUTO انقماعا [قمع]: مطاوع (قمع) است،- الرجل: آن مرد به تنهائى نشست. # =أنقه- # إنقاها [نقه] ه الله من مرضه: خداوند او را از بيماريش شفا دهد،- فلانا ~~الحديث: ### || AUTO سخن وحديث را به فلانى فهمانيد. # =الأنقور- ### || AUTO [نقر]: فرو رفتگى در پشت هسته ى خرما. # =الأنقوعة- ### || AUTO [نقع]: آبراه، آبريز؛ «انقوعة الميزاب»: آبريز ناودان. # =انكب- ### || AUTO انكبابا [كب] على أمر: ملازم آن امر شد. # =الأنكب- ### || AUTO [نكب]: شتر كه در اثر بيمارى شانه اش كج شده باشد، مردى كه يكى ~~از دو شانه اش بلندتر از ديگرى باشد، ستمكار وتجاوزگر، آنكه همراه خود كمان ~~نداشته باشد. # =انكبى- ### || AUTO انكباء [كبو]: از پيشانى بر زمين افتاد. # =انكبت- ### || AUTO انكباتا [كبت]: مطاوع (كبت) است. # =انكبس- # انكباسا [كبس] النهر أو البئر: ### || AUTO رودخانه يا چاه پر از خاك شد. # =انكتم- ### || AUTO انكتاما [كتم]: مطاوع (كتم) است. # =انكثب- ### || AUTO انكثابا [كثب] الرمل: توده هاى رمل يا شن ms0350 بر روى هم انباشته ~~شدند. وهر چه كه بر چيزى ريزند در آن انباشته مى شود. # =أنكح- ### || AUTO إنكاحا [نكح] ه المرأة: آن زن را به زناشوئى او درآورد. # =أنكد- ### || AUTO إنكادا [نكد] ه: او را كم خير وبى سود يافت. # =الأنكد- ### || AUTO م نكداء، ج نكد [نكد]: كم خير وبخيل. # =انكدر- ### || AUTO انكدارا [كدر] في السير: در راه شتاب كرد،- عليه القوم: آن قوم ~~بر سر او ريختند،- ت النجوم: ستارگان پراكنده شدند. # =أنكر- # إنكارا [نكر] ه: او را نشناخت،- حقه: PageV01P154 ### || AUTO حق او را منكر شد،- عليه فعله: از كار فلانى عيب وايراد گرفت. # =الانكسار- ### || AUTO [كسر] (ف): تحول نور در جهتى از ميان جسمى شفاف به ميان جسم ~~شفافى ديگر مانند آب وهوا كه در اصطلاح فيزيك بر آن (انعكاس نور) يا (شكست ~~نور) اطلاق مى شود. # =انكسر- # انكسارا [كسر]: مطاوع (كسر) است بمعناى شكسته شد،- العسكر: لشكريان شكست ~~خوردند وپراكنده شدند. در اينجا اسم مفعول اين واژه (مكسور) است و(منكسر) ~~گفته نميشود،- عن الشي ء: از آن چيز ناتوان شد،- التاجر: بازرگان ورشكست ~~شد،- الحر: گرما كاسته شد،- العجين: ### || AUTO خمير نرم شد. # =انكسف- # انكسافا [كسف] ت الشمس والقمر: ### || AUTO خورشيد وماه گرفته شدند. # =انكشح- ### || AUTO انكشاحا [كشح] القوم عن الماء: آن قوم از اطراف آب پراكنده شدند. # =انكشط- ### || AUTO انكشاطا [كشط]: مطاوع (كشط) است،- الروع: نگرانى وترس برطرف شد. # =انكشف- ### || AUTO انكشافا [كشف] الشي ء: آن چيز آشكار شد. # =أنكع- ### || AUTO إنكاعا [نكع] ه: او را برگردانيد وراند وخسته كرد،- عن الأمر: ~~او را با شتاب از آن كار بازداشت،- ت فلانا بغيته: آنچه را كه ميخواست از ~~دستش رفت. # =الأنكع- ### || AUTO [نكع]: مرد سرخ پوست كه پوست روى بينىش ريخته شده باشد. # =أنكف- # إنكافا [نكف] ه: او را از آلودگى وننگ پاك كرد،- الله: خداوند را پاك ~~ومنزه دانست واو را تقديس كرد. # =انكف- ### || AUTO انكفافا [كف]: مطاوع (كف) است،- عن المكان: آن مكان را رها كرد. # =انكفأ- ### || AUTO انكفاء [كفأ] القوم: آن قوم پراكنده شدند وبرگشتند، گريختند،- ~~إلى كذا: به آن چيز متمايل شد،- اللون: آن رنگ برگشت ودگرگون شد. # =أنكل- # إنكالا [نكل] ه عنه: او ms0351 را از خود دور ساخت، از آن چيز روى گردان كرد. # =انكل- # انكلالا [كل] السيف: شمشير كند شد،- الرجل: آن مرد لبخند زد،- البرق: # برق كمى درخشيد،- السحاب عن البرق: ### || AUTO تاريكى ابر از برق روشن شد. # =الأنكليس- ### || AUTO (ح): مترادف (الأنقليس) يا (الحنكليس) به معناى مارماهى است. ~~اين واژه يونانى است وعربى آن (الجري) است. # =انكمى- ### || AUTO انكماء [كمي]: پنهان شد. # =انكمش- # انكماشا [كمش] الثوب بعد الغسل: ### || AUTO جامه پس از شستشوى چروك خورد وكوتاه شد،- على نفسه: خود خور شد ~~ودر كار تنها ومانده شد. # =انلوق- ### || AUTO [لوق]: اين واژه مطاوع (لوق) است ودر زبان متداول رايج مى باشد. # =أنمى- ### || AUTO إنماء [نمي] الشي ء: آن چيز را تكثير يا فراوان كرد،- الصيد: ~~شكار را با تير زد وافتاد ولى شكار از او فرار كرد وسپس مرد. ### || AUTO =ضد اين كلمه (أصمى) است كه هر گاه شكار را با تير زنند در جا ~~شكار كشته شود،- الحديث: سخن را با سخن چينى پخش كرد،- الراعي الإبل: ~~شتربان شتران را دور كرد،- الكلأ الإبل: گياهان شتران را فربه كردند،- ~~الكرم: درخت مو خوشه هاى انگور داد؛ «انميت لفلان»: او را در اشتباه كم رها ~~كردم تا به حد اعلا برسد وديگر عذر او پذيرفته نشود. # =الإنماء- ### || AUTO [نمي]: مص،- الاقتصادي: ترويج وتوسعه ى اقتصادى. # =انمار- ### || AUTO انميارا [مور] الشعر: موى ريخته شد. # =انماز- ### || AUTO انميازا [ميز]: برتر از ديگران شد. # =انماع- ### || AUTO انمياعا [ميع] السمن: پيه يا چربى آب شد وروان گرديد. # =انمحص- # انمحاصا [محص] فلان من يده: آن چيز از دست وى بيرون شد،- ت الشمس: ### || AUTO خورشيد آشكار وروشن شد،- الورم: ورم فرو نشست وآرام شد. # =انمحق- ### || AUTO انمحاقا [محق]: آن چيز نيست ونابود شد،- الهلال: هلال در پايان ~~ماه ديده نشد. # =أنمر- ### || AUTO إنمارا [نمر]: به آب پاك وگوارا دست يافت. # =الأنمر- ### || AUTO م نمراء، ج نمر [نمر]: آنچه كه بر آن نقطه هاى سفيد وسياه ~~باشد،- من الخيل والغنم: اسب يا گوسفندى كه به گونه ى پلنگ سياهى در سفيدى ~~داشته باشد وهمچنين ابر كه بر آن برآمدگيهاى سفيد در رنگهاى ديگر باشد. ms0352 # =انمرط- ### || AUTO انمراطا [مرط] الشعر: موى فرو ريخته شد. # =انمرع- ### || AUTO انمراعا [مرع] في البلاد: به شهرها درآمد. # =انمرق- ### || AUTO انمراقا [مرق] السهم: تير به هدف خورد واز پشت آن بيرون شد. ~~اين واژه بمعناى (مرق) است،- الشعر: موى ريخته شد. # =انمزق- ### || AUTO انمزاقا [مزق]: آن چيز پاره شد. # =أنمس- # إنماسا [نمس] بين القوم: ميان آن قوم فتنه وآشوب افكند. # =انمس- ### || AUTO انماسا [نمس] الرجل: آن مرد پنهان شد،- فى الشي ء: به آن چيز درآمد. # =الأنمس- ### || AUTO م نمساء، ج نمس [نمس]: تيره تر. # =انمسخ- ### || AUTO انمساخا [مسخ] ت العضد: گوشت بازو كم شد. # =أنمش- # إنماشا [نمش] الرجل: آن مرد سخن چينى كرد. # =انمش- ### || AUTO انمشاشا [مش] له الشي ء: آن چيز براى او حاصل شد، بدست آمد. # =الأنمش- ### || AUTO م نمشاء، ج نمش [نمش]: آنكه بر پوست بدنش نقطه هاى كوچكى به ~~رنگ ديگر باشد. # =أنمص- ### || AUTO إنماصا [نمص] النبت: گياه پس از چرا دوباره روئيد. # =انمصع- # انمصاعا [مصع] الحمار: خرگوشهاى خود را براى شنيدن دراز كرد،- فى الأرض: # در زمين به سير وسياحت پرداخت. PageV01P155 ### || AUTO =انمعط- ### || AUTO انمعاطا [معط] الشعر: موى كنده شد. # =أنمق- ### || AUTO إنماقا [نمق] ت النخلة: رطب نخل بى هسته شد. # =أنمل- ### || AUTO إنمالا [نمل]: سخن چينى كرد،- فى الشجر: از درخت بالا رفت. # =الأنملة- # ج انامل وانملات [نمل]: # سرانگشت، وگفته مى شود كه نزديكترين مفصل انگشت به ناخن است. # =الأنملة- # [نمل]: مترادف (الأنملة) است. # =الأنملة- # [نمل]: مترادف (الأنملة) است. # =الأنملة- # [نمل]: مترادف (الأنملة) است. # =الأنملة- # [نمل]: مترادف (الأنملة) است. # =الأنملة- # [نمل]: مترادف (الأنملة) است. # =الإنملة- # [نمل]: مترادف (الأنملة) است. # =الإنملة- # [نمل]: مترادف (الأنملة) است. # =الإنملة- ### || AUTO [نمل]: مترادف (الأنملة) است. # =انملس- ### || AUTO انملاسا [ملس] عن الأمر: از آن كار رها شد. # =انملص- ### || AUTO انملاصا [ملص] منه: از او رهائى يافت،- الشي ء من يدي: آن چيز ~~به سبب نرمى از دستم افتاد ورها شد. # =انملع- ### || AUTO انملاعا [ملع] ت الناقة: ماده شتر سبكبال وبا شتاب رفت. # =انملق- ### || AUTO انملاقا [ملق]: نرم شد،- منه: از او رها شد،- الخضاب: خضاب نرم ~~شد وريخت يا كم رنگ شد. # =الأنموذج- ### || AUTO ج أنموذجات ونماذج: نمونه ى چيزى- اين واژه فارسى است. # =أنهى- ### || AUTO إنهاء [نهي] ms0353 الشي ء: آن چيز را ابلاغ كرد،- الأمر الى الحاكم: ~~خبر را به حاكم رسانيد،- الرجل من اللحم: آن مرد به خوردن گوشت قانع وسير شد. # =انهار- ### || AUTO انهيارا [هور] البناء: ساختمان ويران شد وفرو ريخت،- الخرق: ~~سوراخ ديوار آسيب يافت وفرو ريخت. # =انهاض- ### || AUTO انهياضا [هيض] العظم: استخوان پس از شكسته بندى دوباره شكست. # =انهاع- ### || AUTO انهياعا [هيع] الشي ء: آن چيز بر روى زمين گسترده شد. # =انهاك- ### || AUTO انهياكا [هوك]: سرگردان وبى باك شد وبىنديشيدن در آن چيز ~~افتاد، در سخن سرگشته شد وگفتار وى نادرست بود. # =انهال- ### || AUTO انهيالا [هيل] التراب: خاك تكان خورد وريخته شد،- القوم على ~~فلان: آن قوم بر سر فلانى ريختند واو را زدند وناسزا گفتند؛ «انهال عليه ~~ضربا وشتما»: او را زد وناسزا گفت. # =أنهأ- ### || AUTO إنهاء [نهأ] اللحم: گوشت را خوب نپخت،- الأمر: آن كار را ~~بپايان نرسانيد. # =أنهب- ### || AUTO إنهابا [نهب] الرجل ماله: آن مرد دارائى خود را به يغما وچپاول ~~داد،- ه المال: او را به چپاول آن مال وادار كرد. # =انهبص- ### || AUTO انهباصا [هبص] للضحك: در خنديدن زياده روى كرد. # =انهبط- ### || AUTO انهباطا [هبط] الرجل: آن مرد پست شد. # =انهتك- ### || AUTO انهتاكا [هتك] الستر ونحوه: اين واژه مطاوع (هتك) است. # =أنهج- ### || AUTO إنهاجا [نهج] الطريق أو الأمر: آن راه يا آن كار روشن وآشكار ~~شد،- الطريق او الأمر: آن راه يا كار را نمايان وآشكار كرد. # =انهجف- ### || AUTO انهجافا [هجف]: استخوانهاى او از فرط لاغرى نمايان شد. # =انهجم- ### || AUTO انهجاما [هجم] البيت: خانه ويران شد،- الدمع او العرق: اشك يا ~~عرق روان شد،- ت العين: چشم اشك ريخت. # =أنهد- # إنهادا [نهد] العطية: هديه را بزرگ شمرد،- الحوض او الإناء: حوض يا ظرف ~~را پر از آب كرد تا آب از آن سرازير شود،- فلانا: فلانى را به جائى ~~فرستاد،- ت المرأة: پستانهاى آن زن برآمده شد. # =انهد- ### || AUTO انهدادا [هد] الجبل أو البيت: كوه يا خانه فرو ريخت. # =انهدم- ### || AUTO انهداما [هدم] البناء: ساختمان ويران شد. # =انهدن- ### || AUTO انهدانا [هدن] الرجل عن عزمه: آن مرد از تصميم خود سست شد. # =أنهر- ### || AUTO إنهارا [نهر] النهر: رودخانه را فراخ ms0354 كرد. # =وهمچنين است در (الطعنة) زخم نيزه را فراخ زد،- الدم: خون روان كرد،- الدم: # خون روان شد،- العرق: خون رگ بند نيامد،- البطن: شكم روان شد،- الحافر: ### || AUTO چاه كن به آب رسيد،- الرجل: آن مرد به روز درآمد،- فلان: فلانى ~~سودى بدست نياورد،- فى العدو: آهسته دويد. # =الأنهر- ### || AUTO [نهر]: اسم تفضيل است؛ «نهار انهر»: روزى بسيار روشن. همچنانكه ~~گويند «ليل اليل»: شبى بسيار تاريك. # =انهرج- ### || AUTO انهراجا [هرج] فلان من النبيذ: فلانى از مي مست وسست شد. # =أنهز- ### || AUTO إنهازا [نهز] ه: او را راند، او را بيدار يا هشيار كرد. # =انهزع- ### || AUTO انهزاعا [هزع] الشي ء: آن چيز شكسته شد. # =انهزم- ### || AUTO انهزاما [هزم]: اين واژه مطاوع (هزم) است،- الجيش: لشكر شكست ~~خورد،- ت العصا: عصا با صدا شكافته شد. # =انهشم- ### || AUTO انهشاما [هشم] الشي ء: اين واژه مطاوع (هشم) است،- ت الإبل: ~~شتران لاغر وناتوان شدند. # =انهصر- ### || AUTO انهصارا [هصر]: مطاوع (هصر) است. # =أنهض- # إنهاضا [نهض] ه: او را براى بر پا شدن تكان داد وبر پا ساخت،- ه بالشي ء: # او را در رفتن بر آن چيز نيرومند كرد،- ت الريح السحاب: باد ابر را با ~~خود برد،- القربة: مشك را پر كرد. # =انهض- ### || AUTO انهضاضا [هض] الشي ء: آن چيز شكسته شد. # =انهضم- ### || AUTO انهضاما [هضم] الطعام: غذا هضم شد. اين واژه مطاوع (هضم) است،- ~~الشي ء: آن چيز پيوست شد، به چيزى ديگر آميخته شد. # =انهفت- # انهفاتا [هفت] الشي ء: آن چيز پائين آمد وبى ارزش شد. PageV01P156 ### || AUTO =أنهك- # إنهاكا [نهك] ه: در كيفر دادن به او زياده روى كرد،- ه المرض او التعب: # بيمارى يا خستگى او را خسته وفرسوده كرد. # =انهك- ### || AUTO انهكاكا [هك] البعير: شتر هنگام خوابيدن به زمين چسبيد،- ~~الرجل: مي در آن مرد اثر كرد واو را مست نمود. # =أنهل- # إنهالا [نهل] الإبل: شتران را براى اولين بار آب داد،- فلانا: فلانى را ~~خشمگين ساخت،- القوم: شتران آن قوم اولين نوبت آب را خوردند،- القوم زرعهم: # آن قوم كشتزار خود را براى نوبت اول آبيارى كردند. # =انهل- ### || AUTO انهلالا [هل] المطر: باران با صداى بسيار سخت فرو ريخت،- ت ~~السماء بالمطر: آسمان باريد،- ت ms0355 العين: چشم اشك ريخت. # =انهلب- ### || AUTO انهلابا [هلب] الشعر: موى كنده شد. # =انهلت- ### || AUTO انهلاتا [هلت] الشي ء: مطاوع (هلت) است؛ «انهلت يعدو»: بيرون ~~شد ومى دويد. # =انهلك- ### || AUTO انهلاكا [هلك]: خود را به نابودى كشانيد. # =انهم- ### || AUTO انهماما [هم] الشحم أو البرد: پيه يا برف آب شد،- العرق فى ~~جبينه: عرق از پيشانى وى روان شد،- ت البقول: دانه ها وسبزيها در ديگها ~~پخته شدند،- الشيخ: آن پير سالخورده وناتوان شد. # =انهمر- ### || AUTO انهمارا [همر] الماء: آب ريخته وروان شد،- البناء: ساختمان ~~ويران شد،- ت الشجرة: درخت برگ ريخت وبرگهاى آن پراكنده شدند. # =انهمز- ### || AUTO انهمازا [همز] ت الكلمة أو الحرف: كلمه يا حرف با همزه تلفظ شد ~~يا اينكه بر روى كلمه يا حرف علامت همزه قرار گرفت. # =انهمك- ### || AUTO انهماكا [همك] في الأمر: در آن كار كوشش بسيار كرد. # =انهمل- ### || AUTO انهمالا [همل] ت عينه: اشك چشم ريخته وروان شد،- ت السماء: ~~آسمان پيوسته باريد. # =انهوى- ### || AUTO انهواء [هوي] الشي ء: آن چيز از بالا به پائين افتاد. اين كلمه ~~بسان (هوى) است. # =أنوى- ### || AUTO إنواء [نوي] الرجل: آن مرد دور شد يا سفرهايش بسيار گرديد،- ~~حاجته: نياز او را برآورد،- ت البسرة: غوره ى خرما هسته دار شد،- فلان: ~~فلانى هسته ها را بدور ريخت. # =الأنواط- ### || AUTO [نوط]: جمع (النوط) است بمعناى سبدهاى خرما، چيزهاى آويخته شده. # =الأنوأ- ### || AUTO [نوأ]: مرد داناتر به وضع هوا يا ستاره شناسى؛ «ما بالبادية ~~انوأ من فلان»: در روستا وبيابان كسى از فلانى در هواشناسى داناتر نيست. # =أنور- ### || AUTO إنوارا [نور] الشي ء: آن چيز نمايان وآشكار شد. # =الأنور- ### || AUTO [نور]: اسم تفضيل است، زيباى درخشنده. # =انورب- ### || AUTO انورابا [ورب] الشي ء: آن چيز پيچيده وكج شد. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =الأنوس- ### || AUTO [أنس]: آنكه بسيار مهربان باشد. # =الأنوف- ### || AUTO ج أنف [أنف]: بزرگمنش، گرانقدر. # =الأنوفيليس- ### || AUTO أو بعوضة الأجمية (ح): پشه ى مالاريا كه در همه جاى جهان ~~پراكنده وحامل ميكروب مالاريا است كه هنگام نيش زدن آنرا به انسان منتقل مى كند. # =الأنوق- # [أنق] (ح): عقاب،- (ح): ### || AUTO كركس؛ «هو اعز من بيض الأنوق»: ms0356 اين تعبير ضرب المثلى است براى ~~كار نشدنى يا آنچه كه به آن نرسند زيرا كركس روى قله هاى سخت وبلند تخم مى ~~گذارد كه دسترسى به آن دشوار است. # =أنوك- ### || AUTO انواكا [نوك] ه: او را نادان واحمق يافت. # =الأنوك- # ج نوكى ونوك: م نوكاء ج نوك [نوك]: ### || AUTO احمق، بسيار احمق، نادان وناتوان، آنكه هنگام سخن زبانش بند ~~آيد؛ «ما انوكه»: چه قدر احمق است. اين تعبير مترادف «ما احمقه» است وتعبير ~~(انوك به) در اينجا گفته نمى شود. # =أني- ### || AUTO يأنى أنيا وإنى: درنگ كرد ودير آمد. # =الأني- ### || AUTO دير آمده، عقب افتاده. # =الأنيب- ### || AUTO م نيباء، ج نيب [نيب]: آنكه دندان درشت دارد، درشت دندان. # =الأنية- ### || AUTO [وني] من النساء: زن سست حركت. # =الأنيث- ### || AUTO [أنث]: نرم؛ «سيف انيث»: شمشير كند؛ «مكان انيث»: زمين بسيار ~~روينده. # =الأنيس- # انس گيرنده، مأنوس،- (ح): ### || AUTO پرنده اى آبى است كه صدايش بسان صداى گاو است؛ «ما بالدار من ~~انيس»: در خانه كسى نيست. # =الأنيسون- ### || AUTO (ن): گياهى است خوشبو كه دانه هاى آن در ساختن مشروبات وشيرينى ~~بكار برده مى شود. اين واژه يونانى است ودر زبان متداول عربى به آن ~~(يانسون) گويند. # =الأنيق- ### || AUTO زيباى خيره كننده، خوشنما روضة انيق، انيقة»: باغ سرسبز وزيبا. # =الأنين- ### || AUTO ناله ى دردمند يا بيمار؛ «انين الأطفال»: ناله ى كودكان؛ «انين ~~الجياع»: آه وناله ى گرسنگان. # =أه- # اسم فعل است كه هنگام درد گويند وبه معناى مضارع است. # =أه- # مترادف (أه) است. # =أه- ### || AUTO - أها وأهة وإهة: به هنگام درد آه كشيد. # =أهاب- ### || AUTO إهابة [هيب] الرامي بغنمه: تيرانداز به گوسفندان خود نهيب داد ~~كه بايستند يا برگردند،- بالإبل: شتران را با تعبير (هاب) نهيب داد،- ~~بالخيل: اسبان را صدا زد يا نهيب داد وگفت «هب» يا «هبي»: اى اسبان ~~برگرديد،- بصاحبه: دوست خود را صدا زد وبه او روى آورد. # =الإهاب- ### || AUTO ج أهب وأهب وآهبة [أهب]: پوست يا پوست دباغى نشده. # =أهاج- # إهاجة [هيج] ت الريح النبت: باد گياه را خشك كرد. PageV01P157 ### || AUTO =أهاف- ### || AUTO إهافة [هيف] الرجل: شتران آن مرد تشنه ms0357 شدند. # =الأهاليل- ### || AUTO [هل]: بارانها. # =أهان- ### || AUTO إهانة [هون] ه: به او اهانت كرد، او را خوار كرد. # =الأهاند- ### || AUTO [هند]: مردان هندى. # =أهب- # تأهيبا [أهب] للامر: براى آن امر يا كار آماده شد. # =أهب- ### || AUTO إهبابا [هب] السيف: شمشير را تكان داد،- الريح: باد را به وزش ~~درآورد،- ه من نومه: او را از خواب بيدار كرد. # =اهبى- ### || AUTO إهباء [هبو] الفرس: اسب گرد وخاك برانگيخت. # =الأهباء- ### || AUTO [هبو]: «أهباء الزوبعة»: گرد وغبار كه در اثر گرد باد پديد آيد. # =الأهبة- ### || AUTO [أهب]: ساز وبرگ؛ «اخذ للسفر اهبته»: ساز وبرگ مسافرت با خود ~~گرفت، آمادگى؛ «اهبة الحرب»: آمادگى جنگى؛ «على اهبة الرحيل» آماده ى رفتن ~~وكوچ كردن. # =أهبر- ### || AUTO إهبارا [هبر] الرجل: آن مرد فربه وخوش اندام شد. # =الأهبر- ### || AUTO م هبراء، ج هبر [هبر]: فربه وپرگوشت. # =أهبط- ### || AUTO إهباطا [هبط] ه: او را پائين آورد،- الثمن: بها ونرخ را كاهش داد. # =أهبل- ### || AUTO إهبالا [هبل] الرجل: آن مرد بى فرزند شد، خرد خود را از دست ~~داد،- اللحم فلانا: گوشت بدن او بسيار شد وبر او سنگينى كرد. # =الأهبل- ### || AUTO ج هبل [هبل]: بى عقل وبىدراك. # =اهتاب- ### || AUTO اهتيابا [هيب] ه: از او ترسيد. # =اهتاج- ### || AUTO اهتياجا [هيج] الشي ء: آن چيز برانگيخته شد. # =اهتاض- ### || AUTO اهتياضا [هيض] العظم: استخوان را پس از جوش خوردن شكست. # =اهتاف- ### || AUTO اهتيافا [هيف]: تشنه شد. # =اهتال- ### || AUTO اهتيالا [هول]: ترسيد. # =اهتام- ### || AUTO اهتياما [هيم] لنفسه: براى خود چاره جوئى كرد. # =اهتبد- ### || AUTO اهتبادا [هبد] الهبيد: حنظل را چيد وشكست وپخت. # =اهتبر- ### || AUTO اهتبارا [هبر] فلانا بالسيف: فلانى را با شمشير به دو نيم ~~كرد،- البعير: گوشت شتر آب ولاغر شد. # =اهتبش- ### || AUTO اهتباشا [هبش] المال: مال وثروت فراهم شد،- الشي ء: آن چيز را ~~گردآورى كرد،- منه عطاء: از او عطائي به وى رسيد. # =اهتبص- ### || AUTO اهتباصا [هبص] في العمل: در آن كار شتاب كرد،- فى المشي: در ~~راه رفتن شتاب كرد،- للضحك: در خنديدن زياده روى كرد. # =اهتبل- # اهتبالا [هبل] على ولده: فرزند خود را از دست داد واندوهگين شد،- الشي ء: ~~آن چيز را غنيمت شمرد،- لعياله: براى خانواده ى خود كسب روزى كرد،- فلان: ms0358 # بسيار دروغ گفت وحيله زد،- الصيد: ### || AUTO شكار را با حيله وخدعه گرفت. # =اهتج- ### || AUTO اهتجاجا [هج] في الامر: آن كار را ادامه داد بىنكه با كسى ~~مشورت كند. # =اهتجى- ### || AUTO اهتجاء [هجو] الرجلان: آن دو مرد يكديگر را هجو كردند. # =الاهتجام- ### || AUTO [هجم]: پايان شب. # =اهتجر- ### || AUTO اهتجارا [هجر] القوم: آن قوم با هم قطع مراوده كردند،- ه: از ~~او جدا شد. # =اهتجم- # اهتجاما [هجم] ما في الضرع: آنچه كه در پستان بود دوشيد. # =اهتجم- ### || AUTO [هجم] الرجل: آن مرد ناتوان شد. # =اهتجن- ### || AUTO [هجن] ت الشاة: آبستنى گوسفند آشكار شد. # =اهتدى- ### || AUTO اهتداء [هدي]: اين واژه مطاوع (هدى) است؛ «اهتدى الى الطريق ~~واهتدى الطريق الى مكان كذا»: راهى را شناخت كه وى را به آن مكان برساند،- ~~الرجل: آن مرد راهنمائى خواست، به راه راست هدايت شد،- الفرس الخيل: آن اسب ~~بر گروه اسبان پيشى يافت،- العروس الى بعلها: عروس را به خانه ى شوهر ~~فرستاد. # =اهتدب- ### || AUTO اهتدابا [هدب] الثمرة: ميوه را چيد. # =اهتذ- ### || AUTO اهتذاذا [هذ] الشي ء: آن چيز را با شتاب بريد. # =أهتر- # اهتارا [هتر] الرجل: آن مرد بر اثر سالخوردگى يا بيمارى يا اندوه خرد خود ~~را از دست داد. # =أهتر- # [هتر] فلان: دوست داشت تا درباره ى چيزى سخن گويد،- القوم فى ذكر الله: ### || AUTO در حاليكه ذكر خدا مى كردند عقل خود را از دست داده بودند. # =اهترى- # اهتراء [هري] الثوب: جامه كهنه شد. ### || AUTO اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =اهترش- ### || AUTO اهتراشا [هرش] ت الكلاب: سگها بر يكديگر پر خاش كردند. # =اهترع- ### || AUTO اهتراعا [هرع] العود: چوب را شكست. # =اهتز- ### || AUTO اهتزازا [هز]: تكان خورد، حركت كرد،- ت الإبل: شتر با سرود ~~ساربان به راه خود ادامه داد،- النبات: گياه جنبيد ودراز شد،- الماء فى ~~جريانه: آب روان شد،- اليه قلبه: دل او براى وى طپيد وشادمان شد،- الكوكب ~~فى انقضاضه: ستاره در فرو رفتن شتاب كرد،- ت الأرض: زمين گياه رويانيد. # =اهتزع- ### || AUTO اهتزاعا [هزع]: شتابيد، درهم وپريشان شد،- السيف ونحوه: شمشير ~~ومانند آن تكان خورد. # =اهتزم- ### || AUTO اهتزاما [هزم] الشاة: گوسفند را ذبح كرد،- ت السحابة بالماء: ~~ابر ms0359 با صداى تندر يكباره باريد،- الفرس: صداى گام برداشتن اسب شنيده شد،- ~~الشي ء: براى گرفتن آن چيز بسوى آن شتابيد. # =اهتش- # اهتشاشا [هش] لكذا: آن چيز را خواست وبه آن شادمان شد،- فلان بى: ### || AUTO فلانى به من روى آورد وشادمان شد. # =اهتشل- # اهتشالا [هشل] الفرس: اسب را بدون اجازه ى دارنده اش سوار شد. PageV01P158 ### || AUTO =اهتشم- ### || AUTO اهتشاما [هشم] الناقة: ماده شتر را دوشيد. # =اهتصر- ### || AUTO اهتصارا [هصر]: مطاوع (هصر) است،- الغصن: شاخه ى درخت را ~~پيچانيد،- النخلة: خوشه هاى خرما را فرو آويخت وآنها را هموار كرد. # =اهتض- ### || AUTO اهتضاضا [هض] الشي ء: آن چيز را شكست؛ «اهتض نفسه لفلان»: خود ~~را فرمانبردار فلانى كرد يا بهر حال از او خوشنود وراضى شد. # =اهتضم- ### || AUTO اهتضاما [هضم] ه: به او ستم كرد وزور گفت وحق او را كم داد. # =اهتف- ### || AUTO ### || AUTO اهتفافا [هف] ت أذنه: گوش او صدا كرد،- السراب: ~~سراب درخشيد وبرق زد. # =اهتلع- # اهتلاعا [هلع]: زارى وزبونى وفروتنى كرد. # =اهتل- ### || AUTO اهتلالا [هل] المطر: باران باريد،- الوجه والسحاب: چهره درخشيد ~~وابر درخشان شد،- الرجل: آن مرد با لبخند دندانهاى خود را نمايان كرد. # =اهتلب- # اهتلابا [هلب] السيف من غمده: ### || AUTO شمشير را از غلاف بيرون كشيد. # =اهتلك- ### || AUTO اهتلاكا [هلك]: خود را به نابودى وهلاك افكند. # =أهتم- # إهتاما [هتم] ه: دندانهاى او را شكست. # =اهتم- ### || AUTO اهتماما [هم] الرجل: آن مرد اندوهگين شد،- له بأمره: به كار او ~~توجه واقدام كرد. # =اهتمج- ### || AUTO اهتماجا [همج] الرجل: آن مرد ناتوان شد،- وجهه: چهره ى او ~~پژمرده شد. # =اهتمر- ### || AUTO اهتمارا [همر] الفرس: اسب دويد،- الفرس الأرض: اسب سمهاى خود ~~را با سختى بر زمين كوبيد. # =اهتمش- ### || AUTO اهتماشا [همش] القوم: آن قوم با هم آميختند وآمدند ورفتند،- ت ~~الدابة او الجراد: ستور يا ملخ به نرمى راه رفت. # =اهتنأ- ### || AUTO اهتناء [هنأ] ماله: دارائى خود را اصلاح كرد. # =اهتوى- ### || AUTO اهتواء [هوي] اليه بشي ء: با چيزى به سوى او اشاره كرد. # =اهتور- ### || AUTO اهتوارا [هور] الشي ء: آن چيز نابود شد. # =أهجى- ### || AUTO إهجاء [هجو] القول: آن سخن را هجا يافت. # =أهجد- ### || AUTO إهجادا [هجد] الرجل: آن ms0360 مرد خوابيد،- الرجل فلانا: آن مرد ~~فلانى را خوابانيد يا او را خوابيده يافت. # =أهجر- ### || AUTO إهجارا [هجر] ه: آن را رها كرد،- القوم: آن قوم در سختى گرما ~~به راه افتادند،- فى منطقه: در سخن خود هذيان گفت،- بفلان: فلانى را ريشخند ~~كرد وبه او ناسزا گفت. # =الأهجف- ### || AUTO م هجفاء، ج هجف [هجف]: لاغر وكمر باريك. # =أهجم- ### || AUTO إهجاما [هجم] ه عليهم: او را به حمله بر آنها واداشت،- الإبل: ~~شتران را استراحت داد،- الله المرض عنه: خداوند او را شفا داد وبيمارى وى ~~را برطرف كرد،- ما فى الضرع: آنچه را از شير كه در پستان بود دوشيد. # =أهجن- # إهجانا [هجن] الرجل: آن مرد داراى شتران سفيد وخوب شد،- الجارية: ### || AUTO دختر نابالغ را شوهر داد. # =الأهجوة- ### || AUTO ج أهاجي [هجو]: آنچه كه با آن ديگران را هجو كنند مانند شعر ~~وقصيده. # =الأهجية- ### || AUTO ج أهاجي [هجو]: مترادف (الأهجوة) است. # =الإهجيج- ### || AUTO [هج]: دره ى گود وفرو رفته. # =الأهد- ### || AUTO [هد]: ترسو. # =أهدى- # إهداء [هدي] العروس إلى بعلها: ### || AUTO عروس را به خانه ى شوهر فرستاد،- الهدي الى الحرم: قربانى حج ~~را به حرم كعبه فرستاد،- لفلان وإلى فلان كذا: براى تجليل از فلانى چيزى را ~~به وى ارمغان كرد،- الشي ء: آن چيز را پخش كرد. # =الأهداب- ### || AUTO [هدب]: جمع (هدب وهدب) بمعناى مژگان؛ «تمسك باهداب الشي ء». به ~~آن چيز آويخت. # =أهدأ- ### || AUTO إهداء [هدأ] ه: او را آرام كرد،- الصبي: كودك را آرام كرد،- ~~الكبر او الضرب فلانا: پيرى يا زدن فلانى را خميده كرد،- الله منكبه: ~~خداوند شانه ى او را فروهشته كند،- الثوب: جامه را كهنه كرد. # =الأهدأ- ### || AUTO [هدأ]: آنكه خميده ودو شانه وكتفش به سينه مايل باشد؛ «هو أهدأ ~~مما كان»: او آرام تر از آنچه كه بود مى باشد. # =أهدب- ### || AUTO إهدابا [هدب] ت الشجرة: شاخه هاى درخت بلند وسست شد. # =الأهدب- ### || AUTO م هدباء، ج هدب [هدب]: آنكه داراى مژگانى بلند ودراز باشد؛ ~~«شجر اهدب»: درختى كه شاخه هاى آن فروهشته باشد؛ «نسر اهدب»: كركس درازبال ~~وپر پر. # =أهدر- ### || AUTO إهدارا [هدر] دم فلان: خون فلانى را مباح ms0361 كرد. # =الأهدر- ### || AUTO م هدراء، ج هدر [هدر]: آنكه شكمش باد كرده باشد. # =أهدف- # إهدافا [هدف] للخمسين: به سن پنجاه سالگى نزديك شد،- له الشي ء: آن چيز ~~بر او عرضه وبه وى نزديك شد،- منه: به او نزديك شد،- على التل: ### || AUTO بر روى تپه رفت،- اليه: به او پناه برد. # =الأهدل- ### || AUTO م هدلاء ج هدل [هدل]: آنكه داراى لب آويخته باشد،- من السحاب: ~~ابر نزديك به زمين؛ «مشفر اهدل»: لبى فروهشته. # =أهدن- ### || AUTO إهدانا [هدن] الخيل: اسبان را لاغر كرد. # =اهدودر- ### || AUTO اهديدارا [هدر] المطر: باران پيوسته فرو ريخت. # =أهذى- ### || AUTO إهذاء [هذي] اللحم: گوشت را بسيار پخت. # =أهذب- ### || AUTO إهذابا [هذب]: شتاب كرد،- ت السحابة ماءها: ابر با شتاب باران ريخت. # =أهذر- # إهذارا [هذر] في منطقه وفي كلامه: اين واژه مرادف (هذر) است بمعناى سخن PageV01P159 ### || AUTO بيهوده گفت. # =أهر- ### || AUTO إهرارا [هر] الكلب: سگ را راند ودور كرد،- بالغنم: گوسفندان را ~~به آب فرا خواند. # =الإهراق- # [هرق]: ريختن؛ «اهراق الدماء»: ### || AUTO خون ريختن. # =أهرأ- # إهراء [هرأ] الكلام وفي الكلام: سخن بسيار ونادرست گفت،- ه البرد: سرما ~~بر او سخت شد به اندازه اى كه نزديك بود ويرا بكشد يا او را كشت،- فلان فلانا: ### || AUTO فلانى فلان را كشت،- اللحم: گوشت را خوب پخت. # =أهرب- ### || AUTO إهرابا [هرب] الرجل: با ترس ولرز يا بدون ترس كوشيد وفرار كرد، ~~از آن سرزمين دور شد، تمام وقت خود را صرف آن كار كرد،- فلان فلانا: او را ~~ناگزير به گريختن كرد،- ت الريح: باد خاك از زمين پراكند. # =أهرت- ### || AUTO إهراتا [هرت] اللحم: گوشت را بسيار وخوب پخت. # =الأهرت- ### || AUTO [هرت]: آنكه دهان فراخ دارد. # =الأهرد- ### || AUTO [هرد]: «رجل أهرد الشدق»: مرد فراخ دهان. # =الأهرس- ### || AUTO [هرس]: سخت وسنگين،- (ح): شير شكار شكن وپرخور. # =أهرع- # إهراعا [هرع] الرجل: آن مرد شتاب كرد،- القوم رماحهم: آن قوم نيزه هاى ~~خود را راست واستوار كردند. # =أهرع- ### || AUTO [هرع] الرجل: آن مرد كم خرد شد، با عجله شتابان شد؛ «اقبل ~~الشيخ يهرع»: آن پيرمرد با سرگردانى مى شتابيد، از فرط خشم يا ناتوانى يا ~~ترس يا سرما به لرزه افتاده بود. # =أهرف- # اهرافا [هرف] ms0362 ت النخلة: درخت نخل خرماى خود را زود رسانيد،- الرجل: ### || AUTO دارائى وثروت آن مرد افزون گرديد. # =أهرق- ### || AUTO إهراقا [هرق] الماء: آب را ريخت. # =أهرم- ### || AUTO إهراما [هرم] ه الدهر: روزگار او را پير كرد، او را ناتوان كرد. # =اهرورق- ### || AUTO اهريراقا [هرق] الدمع والمطر: اشك وباران روان شدند. # =أهزأ- ### || AUTO إهزاء [هزأ]: به سختى سرما درآمد،- ابله: شتران خود را سرما ~~داد وكشت،- ت به دابته: ستور او با شتاب وى را برد. # =أهزج- ### || AUTO إهزاجا [هزج] الشاعر: شاعر در بحر هزج شعر گفت همچنانكه گويند ~~«ارمل وارجز»: يعنى با رمل ورجز شعر گفت. # =الأهزع- ### || AUTO [هزع]: آخرين تير كه در تيردان باشد چه خوب يا چه بد. # =أهزق- ### || AUTO إهزاقا [هزق] في الضحك: بسيار خنديد. # =أهزل- ### || AUTO إهزالا [هزل] فلانا: فلانى را ناتوان كرد (لغتى است در هزله)، ~~او را شوخ يافت،- القوم: دارائى آن قوم كم شد، مال ودام خود را از تنگى ~~وسختى بستند. # =الأهزوجة- ### || AUTO ج أهازيج [هزج]: آهنگهاى گوناگون مانند ترانه، آواز، سرود. # =أهشل- ### || AUTO إهشالا [هشل] الرجل: ستور يا شتران غصبى را برگردانيد. # =أهضب- ### || AUTO إهضابا [هضب] القوم: آن قوم بر روى تپه ها وزمينهاى بلند وقله ~~هاى كوه درآمدند. # =أهضل- ### || AUTO إهضالا [هضل] ت السماء: آسمان باران فرو ريخت،- ت الدلو: دلو ~~بر بدنه ى چاه خورد وآب از آن ريخت. # =الأهضم- ### || AUTO م هضماء، ج هضم [هضم]: آنكه ثنايا (دندانهاى پيشين) وى درشت ~~باشد، آنكه شكم وى لاغر وكمر وپهلوى او نيكو وخوش اندام باشد؛ «اهضم ~~الكشحين»: كمر باريك وفرورفته شكم. # =الأهضوبة- # ج أهاضيب [هضب] من المطر: ### || AUTO يكبار باران درشت. # =الأهفاء- ### || AUTO [هفو]: مردمان احمق. ### || AUTO =أهل- # - أهلا وأهولا الرجل: آن مرد ازدواج كرد،- امرأة: زنى را به همسرى خود ~~برگزيد. # =أهل- # - أهلا به: با او همدم شد وانس گرفت. # =أهل- # المكان أو البلد: آن مكان با مردم خود آباد شد. # =أهل- # تأهيلا به: به او عبارت «اهلا وسهلا»: خوش آمديد گفت،- ه للأمر: او را ~~براى آن كار شايسته گردانيد، وى را شايسته ى آن كار يافت. # =أهل- # إهلالا [هل] الله السحاب: خداوند ابر را ms0363 به باريدن واداشت،- الهلال: هلال ~~در آمد ونمايان شد،- الشهر: هلال ماه در آمد وآشكار شد،- القوم الهلال: آن ~~قوم بهنگام ديدن هلال صداى خود را بلند كردند،- الشهر: هلال ماه را ديد،- ~~الرجل: آن مرد به هلال نگاه كرد،- الصبي: كودك بلند گريست،- الملبي: لبيك ~~گو صداى خود را با لبيك بلند كرد،- فلان بذكر الله: با صداى بلند نام خدا ~~را بر زبان جارى كرد؛ «اهل بالتسمية على الذبيحة»: هنگام ذبح قربانى بسم ~~الله گفت،- السيف بفلان: # فلانى را با شمشير كشت،- العطشان: تشنه زبان خود را در دهان چرخانيد تا ~~آب دهانش گرد آيد. # =أهل- ### || AUTO [هل] الهلال: هلال نمايان وديده شد،- الشهر: هلال ماه درآمد. # =الأهل- # ج أهلون وأهال وآهال وأهلات وأهلات: # فاميل وخويشاوندان؛ «اهل الرجل»: همسر مرد؛ «اهل البيت»: افراد ساكن در ~~خانه؛ «اهل الأمر»: اولياء امر؛ «اهل الخبرة»: # كارشناسان، متخصصين، آزمودگان؛ «اهل الوجاهة»: بزرگان وصاحب نظران؛ «اهل ~~المذهب»: همكيشان؛ «اهل الوبر»: # چادر نشينان؛ «اهل المدر او الحضر»: # شهرنشينان؛ «اهل لكذا»: شايسته ى آن چيز است. # =أهلا- # وسهلا نصب اين دو تعبير بنا بر مفعوليت است ودر خوش آمد گوئى بكار مى رود ~~وتقدير آن چنين است: # «صادقت اهلا لا غرباء ووطئت سهلا لا وعرا» ونيز PageV01P160 ### || AUTO گفته مى شود «اهلا بك»: خوش آمدى، از ديدنت خوشحالم. # =أهلب- ### || AUTO إهلابا [هلب] ت السماء القوم: آسمان آن قوم را با اندكى شبنم ~~يا مانند آن خيس كرد،- الفرس: اسب به دويدن ادامه داد. # =الأهلب- # [هلب]: پر مو، بى مو؛ «عام اهلب»: # سال پر باران، سال پر بركت؛ «عيش اهلب»: ### || AUTO زندگى فراخ وخوش؛ «ذنب اهلب»: دم بريده. # =أهلج- ### || AUTO إهلاجا [هلج] الشي ء: آن چيز را پنهان كرد. # =أهلس- ### || AUTO إهلاسا [هلس]: با سستى خنديد،- المرض فلانا: بيمارى فلاني را ~~آب ولاغر كرد،- الحديث: سخن را پنهان كرد،- الى فلان: رازى به فلانى گفت. # =أهلك- ### || AUTO إهلاكا [هلك] ه: او را نابود كرد،- المال: اموال خود را فروخت. # =الأهلك- ### || AUTO [هلك]: «أهلك الناس»: آنكه بيشتر در معرض هلاك ونابودى قرار گيرد. # =الأهلوب- ### || AUTO ج أهاليب [هلب]: فن، هنر، روش، اسلوب. # =الأهلول- ### || AUTO [هل]: ms0364 واحد (الأهاليل) است. # =الأهلي- ### || AUTO حيوان اهلي، اين واژه ضد (البري) است، آنچه كه ويژه اهل خانه ~~باشد؛ «الإنتاج الأهلي»: محصول محلى؛ «حرب اهلية»: جنگ داخلى. # =الأهلية- ### || AUTO شايستگى، صلاحيت در كار؛ «كامل الأهلية»: واجد شرايط؛ «عديم ~~الأهلية»: فاقد شرايط. # =الإهليلج- # هليله، ميوه ايست ريز بشكل بيضى در گونه هاى متعدد، معروفترين آن هليله ى ~~كابلى است.- اين واژه فارسى است- # الإهليلج- ### || AUTO به معناى (الإهليلج) است. # =الإهليلجي- ### || AUTO منسوب به (الإهليلج) است، ودر اصطلاح مهندسان: آنچه كه به شكل ~~هليله (دايره ى بيضى) باشد. # =أهم- ### || AUTO إهماما [هم] الأمر فلانا: آن امر فلانى را سرگردان واندوهگين ~~كرد؛ «اهمه الأمر حتى همه»: آن كار او را چندان اندوهگين كرد كه لاغر شد،- ~~الشيخ: آن پير سالخورده مشرف به مرگ شد. # =أهمت- ### || AUTO إهماتا [همت] الكلام أو الضحك: ### || AUTO سخن يا خنده را پنهان ساخت. # =أهمج- ### || AUTO إهماجا [همج] الفرس: اسب در دويدن كوشيد،- الشي ء: آن چيز را ~~پنهان كرد. # =أهمد- # إهمادا [همد] فى المكان: در آن مكان اقامت گزيد،- فلان: فلانى بر چيزى كه ~~نميخواست ساكت شد،- ت اصوات القوم: ### || AUTO سر وصداى آن قوم خاموش شد،- القحط الأرض: زمين گياه خود را خشك ~~ونابود كرد،- فى السير: در رفتن شتاب كرد،- القوم فى الطعام: آن قوم يكباره ~~به سوى غذا شتافتند،- الكلب: سگ سخت زوزه كشيد. # =أهمع- ### || AUTO إهماعا [همع] الدمع ونحوه: اشك ومانند آن سرازير شد،- الطل: ~~شبنم بر روى درختان افتاد. # =أهمل- # إهمالا [همل] ه: آن را رها كرد واز روى عمد يا سهو بكار نبرد،- امره: ### || AUTO محكم كارى نكرد،- الحرف: حرف را بى نقطه نوشت. اين تعبير ضد ~~(أعجم) است. # =الأهمية- ### || AUTO [هم]: بودن شخص يا چيزى در مقامى برتر وبالاتر؛ «عديم ~~الأهمية»: ناچيز، بى اهميت؛ «علق اهمية على»: به آن چيز اهميت داد؛ «اهمية ~~الأمر»: مهم بودن امر؛ «هذا امر على جانب كبير من الأهمية»: اين امرى است ~~كه اهميت به سزائى دارد. # =أهنف- # إهنافا [هنف]: با سستى بسان ريشخند كننده خنديد،- ت المرأة: به معناى ~~(هاتفت) صدا زدن است،- الرجل: ### || AUTO آن مرد شتاب كرد،- الصبي: كودك آماده ى گريستن شد. ms0365 # =أهوى- ### || AUTO إهواء [هوي] الشي ء: آن چيز فرو افتاد،- ت العقاب: عقاب بر روى ~~شكار فرود آمد،- الشي ء: آن چيز را از بالا بر زمين انداخت،- ت يدي له: ~~دستم بر ان چيز دراز شد. # =الأهوى- ### || AUTO [هوي]: اسم تفضيل است از (هوي). # =أهوج- ### || AUTO إهواجا [هوج] ه: او را نادان يافت. # =الأهوج- ### || AUTO [هوج]: مرد دراز واحمق ونادان وشتابزده، دليرى كه خود را بى ~~پروا به جنگ افكند. # =الأهوس- ### || AUTO م هوسى [هوس]: آنكه سبك مغز وكم عقل باشد، بسيار خورنده، پرخور. # =الأهوم- ### || AUTO [هوم]: آنكه داراى سرى بزرگ است. # =الأهون- ### || AUTO [هون]: اسم تفضيل است، صفتى است بمعناى سست، سبك؛ «اهون ~~الشرين»: كمترين آن دو زيان يا آن دو شر. # =الأهوية- ### || AUTO [هوي]: هوا، زمين فرو رفته. # =الأهيب- ### || AUTO [هيب]: اسم تفضيل است بمعناى با هيبت تر. # =الأهيف- ### || AUTO ج هيف [هيف]: فرو رفته شكم وكمر باريك. # =أهيق- ### || AUTO إهياقا [هيق] الظليم: شتر مرغ گردن دراز شد. # =الأهيق- ### || AUTO [هيق]: مرد گردن دراز. # =الأهيم- # م هيماء، ج هيم [هيم]: آنكه به بيمارى تشنگى دچار است؛ «رجل اهيم»: # مرد بسيار تشنه؛ «ليل اهيم»: شب تاريك كه در آن ستاره اى ديده نشود. # =أو- # حرف عطف است واز معانى آن: # (1) شك است مانند «بتنا يوما او يومين»، (2) ابهام است مانند «نحن او ~~انتم على الحق»، (3) إباحة وآن هنگامى است كه جمع بين هر دو جايز باشد ~~مانند: «جالس العلماء أو الزهاد»، (4) تخيير وآن هنگامى است كه جمع بين هر ~~دو ممكن نباشد مانند «سر راكبا او ماشيا»، (5) تقسيم مانند «الكلمة اسم او ~~فعل او حرف»، وگاهى بمعناى (الى) مىيد مانند «لألزمنك او تفيني حقي» يعنى ~~(إلى ان تفيني)، ونيز بمعناى إلا در استثنا مىيد مانند «لأقتلن العدو أو ~~يخضع» اي PageV01P161 ### || AUTO إلا ان يخضع بإضمار أن الناصبة بعدها. # =أوى- # - إواء [أوي] البيت والى البيت: به آن خانه درآمد،- أوية ومأوية ومأواة ~~له: براى او دلسوزى وترحم كرد. # =أوى- ### || AUTO تأوية [أوي] ه البيت والى البيت: او را به آن خانه درآورد. # =الأواب- ### || AUTO توبه كننده. # =الأوابد- # [أبد]: جمع (الآبدة) است، ms0366 جانوران وحشى، پرندگانى كه در زمستان وتابستان ~~در يك سرزمين بمانند اين واژه ضد (القواطع) است؛ «اوابد الكلام»: سخنان ~~شگفت وكم كاربرد؛ «أوابد الدنيا»: ### || AUTO سختيها وبلاهاى دنيا. # =الأوار- ### || AUTO ج أور: گرما، تشنگى، دود. # =الأواسي- ### || AUTO [أسي]: جمع (الآسية) است بمعناى پزشك زن، دكترس؛ «ملك ثابت ~~الأواسي»: ملكى پايدار ومتين. # =الأوان- # ج آونة: زمان، وقت؛ «قبل أوانه»: ### || AUTO قبل از موعد آن؛ «فى اوانه»: در خلال زمان آن؛ «فى غير اوانه»: ~~بى موقع آن. # =الأواه- ### || AUTO آنكه بسيار آه وناله كند. # =أوب- ### || AUTO تأويبا [أوب] القوم: آن قوم تمامى روز را راه رفتند وشب هنگام ~~به استراحت پرداختند،- عنه: از او برگشت. # =الأوب- ### || AUTO ### || AUTO جمع (الآئب) است، بازگشتن، توبه به درگاه خداوند، ~~قصد، خوى، جهت وراه؛ «جاؤوا من كل أوب» و«من كل أوب وصوب»: از هر سوى وجهت ~~آمدند، روش؛ «كنت على صوب فلان وأوبه»: از روش فلانى پيروى كردم. # =الأوباد- ### || AUTO [وبد]: «قوم أوباد»: نيازمندان، بينوايان. # =أوبأ- ### || AUTO إيباء [وبأ] المكان: در آن مكان وباى بسيار پديد آمد. # =الأوبة- ### || AUTO [أوب]: بازگشتن. # =أوبد- ### || AUTO إيبادا [وبد] ه: او را تنها كرد. # =أوبر- ### || AUTO إيبارا [وبر]: كرك آن بسيار شد. # =الأوبر- ### || AUTO م وبراء: پر كرك؛ «بنات الأوبر وبنات أوبر»: گونه اى قارچ به ~~رنگ خاك وبدمزه بسان شلغم. # =أوبش- # إيباشا [وبش]: شتابيد،- ت الأرض: ### || AUTO گياهان زمين در هم پيچيدند. # =أوبص- ### || AUTO إيباصا [وبص] ت النار: آتش روشن وشعله ور شد،- ت الأرض: گياه ~~زمين برآمد يا بسيار شد. # =أوبق- # إيباقا [وبق] ه: او را نابود كرد، او را خوار كرد، او را بازداشت كرد. # =أوبه- ### || AUTO إيباها [وبه] لفلان وبه: به فلانى توجه كرد؛ «فلان لا يوبه به ~~أو له»: فلانى را اهميت نميدهند. # =الأوبوبانكس- ### || AUTO (ن): گياهى است داراى شكوفه اى زرد، از آن صمغى استخراج مى شود ~~كه در پزشكى آنرا بكار مى برند. # =أوتح- ### || AUTO إيتاحا [وتح] العطاء: عطا را كم كرد،- الرجل: دارائى او بر اثر ~~آفت كم شد،- له الشي ء: آن چيز را براى او كم كرد. # =أوتد- ### || AUTO إيتادا [وتد] الوتد: ميخ را ms0367 محكم كوبيد. # =أوتر- ### || AUTO إيتارا [وتر] القوس: براى كمان زه ساخت يا زه كمان را بست،- ~~الشي ء: آن چيز را تك يا فرد كرد،- بين الأشياء: آن چيزها را رديف كرد ~~وميان هر دو تاى آنها فاصله قرار داد. # =الأوتوبوس- ### || AUTO اتوبوس كه با آن مسافر را حمل ونقل كنند. # =الأوتوستراد- # اتوبان، بزرگ راه- اين واژه لاتينى است- # الأوتوقراطي- # مستبد، ديكتاتور؛ «حاكم اوتوقراطي»: حاكم خودكامه.- اين واژه يونانى است- # الأوتوقراطية- ### || AUTO حكومت استبدادى، ديكتاتورى. # =الأوتوماتيكي- # [حي]: هر متحركى كه حركت آن وسيله ى ابزار ماشينى باشد؛ «آلة ~~اوتوماتيكية» ابزار يا دستگاه اتوماتيك- اين واژه يونانى است- # أوثب- ### || AUTO إيثابا [وثب] ه: او را وادار به جهيدن كرد،- الموضع: او را ~~وادار به جهيدن از آن موضع كرد. # =أوثج- ### || AUTO إيثاجا [وثج] ه: آن چيز را بسيار كرد. # =أوثف- ### || AUTO إيثافا [وثف] القدر: براى ديگ سه پايه ساخت. # =أوثق- ### || AUTO إيثاقا [وثق] ه: او را با ريسمان بست. # =الأوثق- ### || AUTO م وثقى [وثق]: اسم تفضيل است. # =أوثن- ### || AUTO إيثانا [وثن] ه: به او عطاى بسيار بخشيد،- من المال: مال ~~فراوان به او داد. # =الأوج- ### || AUTO بلندى؛ «اوج المجد»: والاترين مقام،- (فك): دورترين فاصله ى ~~زمين با ماه،- (مو): يكى از نغمه هاى موسيقى است. # =أوجى- ### || AUTO إيجاء [وجي] الرجل: پاى آن مرد را سائيد تا نتواند راه رود، به ~~آن مرد بخشيد،- الرجل: آن مرد به دنبال نيازى آمد ولى آنرا بدست نياورد،- ~~عليه: بر او بخل ورزيد،- الشي ء: آن چيز را دور كرد،- فلانا: او را از ~~نيازى كه داشت بازداشت،- عن كذا: از آن كار باز ايستاد وروى گردانيد. # =الأوجاق- ### || AUTO [وجق]: مترادف (الوجاق) است بمعناى اجاق يا منقل، آتش دان. اين ~~واژه تركى است. # =أوجأ- ### || AUTO إيجاء [وجأ] فلانا عنه: فلانى را از او دور كرد وراند،- ت ~~البئر: آب چاه ته كشيد،- الرجل: آن مرد به نياز خود دست نيافت. # =أوجب- # إيجابا [وجب] لفلان حقه: حق فلانى را رعايت كرد،- البيع: معامله ى فروش ~~را حتمى كرد،- الشي ء: آن چيز را آماده كرد يا واجب شمرد،- عليه أن: او را ~~ملزم كرد كه ... ،- الرجل: آن مرد كارى كرد كه سزاوار دوزخ يا بهشت ms0368 شد،- ~~الله قلبه: ### || AUTO خداوند دل او را به تپش درآورد. # =أوجد- # إيجادا [وجد] الله الشي ء: آن چيز را خدا آفريد،- ه مطلوبه: او را به ~~خواسته ى خود رسانيد او را وادار به يافتن خواسته خود كرد،- فلانا: فلانى ~~را نيرو وتوان بخشيد، PageV01P162 ### || AUTO او را بى نياز كرد،- ه على الأمر: آن امر را بروى ناگزير كرد،- ~~ه اليه: او را به آن چيز ناچار كرد. # =أوجر- ### || AUTO إيجارا [وجر] ه الوجور: دارو را به دهان او ريخت،- ه الرمح: ~~نيزه را بر دهان او زد. # =الأوجر- ### || AUTO م وجراء [وجر]: ترسو، بيمناك. # =أوجز- ### || AUTO إيجازا [وجز] الكلام: سخن كوتاه شد،- الكلام وفى الكلام: سخن ~~را كوتاه كرد،- العطية: عطا را با شتاب داد. # =أوجس- # ايجاسا [وجس] الرجل: آن مرد چيزى را در دل خود احساس كرد،- ت الأذن: ### || AUTO گوش صدائى شنيد. # =الأوجس- ### || AUTO [وجس]: اندكى خوراك ونوشيدنى. # =أوجع- ### || AUTO إيجاعا [وجع] ه: او را دردناك ساخت،- فى العدو: دشمن را ~~سرسختانه زد. # =الأوجع- ### || AUTO [وجع]: دردناكتر. (اين واژه اسم تفضيل شاذ است زيرا از اوجع ~~فعل رباعى گرفته شده است). # =أوجف- ### || AUTO إيجافا [وجف] الفرس: اسب را وادار به شتاب كرد،- الباب: درب را ~~بست،- الشي ء: آن چيز را تكان داد وآشفته ولرزان كرد. # =أوجل- ### || AUTO إيجالا [وجل] ه: او را ترسانيد. # =الأوجل- ### || AUTO [وجل]: ترسو. (مؤنث اين كلمه (وجلة است نه وجلاء). # =الأوجن- ### || AUTO م وجناء [وجن]: كوه بزرگ وسخت، آنكه گونه هاى برآمده دارد. # =أوجه- ### || AUTO إيجاها [وجه] الرجل: آن مرد را صاحب جاه وعزت كرد، او را با ~~جاه وعزت يافت، براى او چهره اى خوب ساخت، او را برگردانيد. # =الأوجه- ### || AUTO [وجه]: اسم تفضيل است؛ «هو اوجه قومه»: او پر جاهترين قوم خود است. # =أوحى- ### || AUTO إيحاء [وحي] الى فلان: به سوى فلانى اشاره كرد، با او پنهانى ~~وپوشيده سخن گفت، او را برانگيخت،- الكتاب: كتاب را نوشت،- العمل: در آن ~~كار شتاب كرد،- القوم: آن قوم فرياد زدند،- الله اليه بكذا: خداوند آن چيز ~~را به او وحي كرد،- نفسه: در دل او ترس راه يافت،- الدواء الموت: آن دار ~~ومرگ را ms0369 زودرس كرد،- الرجل: آن مرد پس از نيازمندى بى نياز وداراى املاك شد. # =الأوحى- ### || AUTO [وحي]: سريعتر، با شتاب تر. # =أوحد- # إيحادا [وحد] ه: او را تنها رها كرد، او را يگانه ى زمان خود كرد،- ه ~~للأعداء: ### || AUTO او را تنها بميان دشمن رها ساخت،- ت الشاة: گوسفند يك بره زائيد. # =الأوحد- ### || AUTO [وحد]: وصف است از (الواحد)؛ «الله الأوحد»: خداى يگانه،- ج ~~أحدان: آنكه بى همتا باشد؛ «اوحد اهل زمانه»: بى همتا ويگانه ى عصر خود. # =أوحر- ### || AUTO إيحارا [وحر] ه: به او چيزى گفت تا وى را خشمگين كند. # =أوحش- ### || AUTO إيحاشا [وحش] المكان: آن مكان خالى از مردم شد،- المكان: آن ~~مكان را خالى از مردم يافت،- الرجل: آن مرد را به وحشت انداخت،- الرجل: زاد ~~وتوشه ى آن مرد تمام شد، گرسنه شد. # =أوحل- ### || AUTO إيحالا [وحل] ه: او را در گل ولاى انداخت،- ه شرا: او را به شر ~~ودردسر انداخت. # =أود- ### || AUTO - أودا: آن چيز كج وخميده شد. # =الأود- # كجى؛ «قوم اوده»: كجى آنرا راست كرد، سختى وخستگى، فقر وبينوائى، روزى يا ~~مزد؛ «قام بأود عائلته»: به تهيه رزق وروزى خانواده بخود پرداخت. # =الأود- # م أوداء: خميده ى كج. # =الأود- ### || AUTO ج أودون [ود]: اسم تفضيل است بمعناى دوست دارتر. # =أودى- # إيداء [ودي]: نابود شد،- به الموت: ### || AUTO مرگ او را برد،- بالشي ء: آن چيز را برد. # =الأودة- ### || AUTO [أود]: بار كه آنرا حمل كنند. # =أودس- ### || AUTO إيداسا [ودس] ت الارض: زمين روى خود را با گياه پوشانيد. # =أودع- ### || AUTO إيداعا [ودع] ه الشي ء: آن چيز را به او داد تا نزد وى وديعه ~~باشد،- ه السر: راز را به او گفت واز او خواست تا آنرا پنهان بدارد،- ه ~~السجن: او را به زندان افكند،- كتابه كذا: در نامه ى خود چنين نوشت،- ~~الكلام معنى حسنا: در سخن معناى نيكو آورد. # =الأودع- ### || AUTO [ودع] (ح): كلاكموش- موش صحرائى. # =أودق- ### || AUTO إيداقا [ودق] ت السماء: آسمان باريد. # =الأودن- ### || AUTO [ودن]: نرم، صاف. # =أوذم- ### || AUTO إيذاما [وذم] الدلو: دوال دلو را بست يا براى آن دوال ساخت. # =أورى- ### || AUTO إيراء [وري] الزند: آتش زنه آتش برآورد. ms0370 # =اوراق- ### || AUTO يوراق ايريقاقا [ورق] العنب: انگور رنگ بخود گرفت. # =الأورانيوم- ### || AUTO (ك): اورانيوم، ماده ايست شيميائى كه در ساختن گونه اى از ~~بمبهاى اتمى بكار مى رود. # =أورث- ### || AUTO إيراثا [ورث] ه: براى او ميراث تعيين كرد،- فلانا مالا: براى ~~فلانى مالى به ارث گذارد،- ه السقم: از او بيمارى گرفت،- ه الشي ء: آن چيز ~~را در پى آن آورد،- ه الحزن هما: اندوه باعث آزردگى او شد،- المطر النبات ~~نعمة: باران بر گياهان موجب فراخى نعمت شد،- ولده: كسى را در ميراث خود با ~~فرزندش شريك نكرد. # =أورخ- ### || AUTO إيراخا [ورخ] العجين: خمير را نرم كرد. # =أورد- ### || AUTO إيرادا [ورد] ه: او را به آبشخور درآورد،- البضائع: كالاها را ~~از خارج به داخل كشور وارد كرد. ضد اين واژه (أصدر) است،- ه الماء: او را ~~به سوى آب برد،- الكلام: به سخن آمد وآنرا بيان كرد،- الشي ء: آن چيز را ~~بيان كرد،- عليه الخبر: داستان را براى او گفت. # =أورس- # إيراسا [ورس] الشجر: درخت برگ PageV01P163 ### || AUTO برآورد،- المكان: آن مكان داراى درختان (ورس) به رنگ سرخ وزرد شد. # =أورط- ### || AUTO إيراطا [ورط] ه: او را به ورطه انداخت،- الشي ء: آن چيز را ~~پنهان كرد. # =أورع- ### || AUTO إيراعا [ورع] فلانا عن كذا: فلانى را از آن چيز بازداشت،- ~~بينهما: ميان آندو حايل شد. # =أورف- ### || AUTO إيرافا [ورف] الظل: سايه فراخ وكشيده شد. # =أورق- ### || AUTO إيراقا [ورق] الشجر: برگهاى درخت آشكار شد،- الرجل: پول ~~ودارائى آن شخص فراوان شد،- الطالب: خواهان به خواسته ى خود نرسيد،- ~~الصائد: شكارگر شكار نكرد،- الغازي: رزمنده در جنگ غنيمت بدست نياورد، بدست ~~آورد. اين واژه از اضداد است. # =الأورق- ### || AUTO م ورقاء، ج ورق [ورق]: خاكسترى رنگ، خاكستر؛ «عام اورق»: سالى ~~كه در آن باران نيايد؛ «زمان اورق»: زمانه اى خشك وبى حاصل. # =الأورك- ### || AUTO م وركاء، ج ورك [ورك]: مرد بزرگ سرين. # =أورم- ### || AUTO إيراما [ورم] فلانا وبفلان: به فلانى سخنى گفت كه وى را خشمگين كند. # =الأوره- ### || AUTO [وره]: احمق، نادان. # =الأوريوميسين- ### || AUTO (طب): داروئى است كه معمولا در بيمارى اسهال بكار مى رود. # =أوزى- ### || AUTO إيزاء [وزي] ظهره الى الحائط: با پشت ms0371 خود به ديوار تكيه داد،- ~~الى فلان: به فلانى پناه برد،- ه اليه: او را به وى پناه داد،- الشي ء: آن ~~چيز را بركند وبه چيزى ديگر متكى كرد. # =الأوزار- # [وزر]: «أوزار الحرب»: آلات وابزار سنگين جنگ؛ «وضعت الحرب اوزارها»: ### || AUTO جنگ تمام شد وبپايان رسيد زيرا جنگجويان سلاحهاى خود را بر ~~زمين مى گذارند. # =الأوزاع- ### || AUTO [وزع]: گروهها، جمعيتها. اين واژه مفرد ندارد. # =أوزب- ### || AUTO إيزابا [وزب] في الأرض: به زمين فرو رفت همچنانكه آب در آن فرو رود. # =الإوزة- ### || AUTO ج اوز [أوز] (ح): مرغابى، غاز. نام ديگر آن (الوزة) است. اين ~~واژه فارسى است. # =أوزر- ### || AUTO إيزارا [وزر] الشي ء: آن چيز را برد،- الشي ء: آن چيز را پنهان ~~ساخت،- الرجل: آن مرد را در جائى امن قرار داد، براى او دژى ساخت كه به آن ~~پناه برد. # =أوزع- # إيزاعا [وزع] بينهما: ميان آن دو را آشتى داد، ميان آن دو را تفرقه ~~افكند،- ه بكذا: او را به آن چيز برانگيخت،- ه الشي ء: آن چيز را به او ~~الهام كرد،- المال: # مال را تقسيم وتوزيع كرد. # =أوزع- ### || AUTO [وزع] به: به آن برانگيخته شد،- الشي ء: آن چيز به او الهام كرد. # =أوزن- ### || AUTO إيزانا [وزن] نفسه على كذا: بر آن چيز دل بست. # =الأوزن- ### || AUTO [وزن]: اسم تفضيل است؛ «هذا القول اوزن من غيره»: اين سخن از ~~ساير سخنان وزين تر واستوارتر است. # =الأوزون- ### || AUTO (ك): گاز ازن كه در ضد عفونى كردن هوا وآب آشاميدنى بكار مى رود. # =الأوس- ### || AUTO (ح): گرگ. # =أوسى- ### || AUTO إيساء [وسي] الرأس: سر را تراشيد،- الشي ء: آن چيز را بريد. # =أوسخ- ### || AUTO إيساخا [وسخ] الشي ء: آن چيز را چرك كرد. # =أوسد- ### || AUTO إيسادا [وسد] في السير: در رفتن شتاب كرد،- الكلب بالصيد: سگ ~~را به شكار برانگيخت. # =أوسط- ### || AUTO إيساطا [وسط] القوم: به ميان آن قوم درآمد. # =الأوسط- ### || AUTO ج أواسط [وسط]: ميانه، متوسط، معتدل؛ «اوسط الشي ء»: ميان دو ~~طرف چيزى؛ «العلم الأوسط»: دانش رياضي كه بر آن (الحكمة الوسطى) اطلاق مى شود. # =أوسع- ### || AUTO إيساعا [وسع]: در فراخ نعمت وتوانگرى ms0372 قرار گرفت. اين واژه ضد ~~(ضيق) است،- الموضع: آن جاى را فراخ يافت،- ه الشي ء: او را به فراخ كردن ~~آن چيز واداشت،- النفقة: پرداخت مخارج را افزايش داد،- الله عليه: خداوند ~~او را بى نياز گردانيد،- ه ضربا وشتما: او را بسيار زد وناسزا گفت. # =الأوسع- # [وسع]: افعل تفضيل است؛ «اوسع صدرا»: شكيباتر وحليم تر؛ «اوسع مدى»: ### || AUTO فراخ تر وطولانى تر. # =أوسق- ### || AUTO إيساقا [وسق] الدابة: ستور را بار كرد،- ت النخلة: درخت نخل ~~خرما پر بار شد. # =الأوسم- ### || AUTO [وسم]: زيباتر، خوش سيماتر. # =الأوسميوم- ### || AUTO (ك): معدنى است سفيد وسخت وساده. اين فلز سنگين ترين فلزات ~~شناخته شده است. # =أوسن- ### || AUTO إيسانا [وسن] ته البئر: بوى چاه او را بيهوش كرد. # =أوشى- # إيشاء [وشي] المكان: در آن مكان گياه نخستين روئيد،- ت النخلة: اولين رطب ~~نخل برآمد وآشكار شد،- المعدن: ### || AUTO در آن كان مقدارى كم طلا بدست آمد،- الرجل: دام وستور آن مرد ~~فراوان شدند وتناسل كردند،- الشي ء: آن چيز را درآورد، استخراج كرد، دانست. # =أوشع- ### || AUTO إيشاعا [وشع] البقل أو الشجر: گياه تازه يا درخت شكوفه داد. # =أوشق- ### || AUTO إيشاقا [وشق] الشي ء في الشي ء: آن چيز در چيزى فرو رفت ~~ودرآويخت. # =أوشك- # إيشاكا [وشك]: در رفتن شتاب كرد ونزديك شد؛ «اوشك ان يموت»: نزديك به مرگ ~~شد. اين واژه از افعال مقاربه است ومعناى آن نزديك شدن به چيزى است كه در ~~فعل مضارع بيش از ماضى بكار برده مى شود وبكار بردن اسم فاعل كمتر است. ### || AUTO وخبر آن بيشتر همراه با (أن) مى باشد. # =أوشل- # إيشالا [وشل] الماء: آب را كم يافت،- حظه: بهره ى او را كم كرد. PageV01P164 ### || AUTO =أوشم- ### || AUTO إيشاما [وشم] المكان: گياهان آن زمين روئيدند،- الكرم: انگور ~~آغاز به رنگ گرفتن كرد،- الشيب فى رأسه: سپيدى موى در سر او پخش شد،- ~~البرق: برق سبك درخشيد،- ت السماء: آسمان برق زد. # =أوصى- ### || AUTO إيصاء [وصي] فلانا بكذا: با فلانى بر سر چيزى پيمان بست، فلانى ~~را براى كارى دستور داد،- له بكذا: چيزى را براى او وصيت كرد تا پس از ~~مردنش بگيرد،- اليه: ms0373 او را وصي خود كرد. # =أوصب- # إيصابا [وصب]: بيمار شد،- الله فلانا: خداوند فلان را بيمار كند،- الرجل: ### || AUTO آن مرد داراى فرزندانى بيمار شد،- الشي ء: آن چيز پا بر جا ~~واستوار شد،- على الأمر: بر آن كار پيوسته مواظبت كرد. # =أوصد- # إيصادا [وصد]: براى دام وستوران آغلى از سنگ در كوهستان ساخت،- الباب: ~~درب را بست،- القدر: # در ديگ را بست،- على فلان: بر فلانى سخت گرفت واو را آزرد،- الكلب ~~بالصيد: ### || AUTO سگ را براى گرفتن شكار برانگيخت. # =الأوصر- ### || AUTO [وصر]: پيمان نامه، عهد نامه، قولنامه ى خريد وفروش كه آنرا ~~(الحجة) نامند. # =أوصف- ### || AUTO إيصافا [وصف] الغلام: آن جوان به حد خدمت رسيد. # =أوصل- ### || AUTO إيصالا [وصل] فلانا الى كذا: فلانى را به آن چيز رسانيد وآنرا ~~به وى ابلاغ كرد. # =الأوضاح- ### || AUTO [وضح] من الناس: گروههاى مردم از قبايل وايلهاى مختلف. اين ~~واژه مفرد ندارد. # =الأوضأ- ### || AUTO [وضأ]: زيباتر وپاكيزه تر. # =أوضح- ### || AUTO إيضاحا [وضح] الأمر: آن امر آشكار ونمايان شد،- الأمر: آن امر ~~را آشكار كرد،- ت الشجة فى الرأس: شكافتگى سر استخوان سر را نمايان كرد،- ~~فى رأسه: سر او در اثر شكستگى زخمى شد. # =أوضع- ### || AUTO إيضاعا [وضع] البعير: شتر در پيمودن راه شتاب كرد،- البعير: ~~شتر را وادار به شتاب در راه رفتن كرد،- فى تجارته: در تجارت خود زيان كرد. # =أوضم- ### || AUTO إيضاما [وضم] اللحم وللحم: گوشت را بر روى تخته نهاد،- الشجر: ~~درختان را بر روى هم انباشت. # =الأوطاد- ### || AUTO [وطد]: كوهها كه داراى ثبات واستحكامند. # =أوطأ- # إيطاء [وطأ] فلانا الأرض وبالارض: ### || AUTO فلانى را به كوبيدن يا پايمال كردن زمين وادار كرد،- ه فرسه: ~~اسب خود را بار كرد،- ه على الأمر: با وى بر سر آن كار موافقت كرد،- الشعر ~~وفى الشعر: قافيه ى شعر را آماده وتكرار كرد. # =الأوطف- # م وطفاء، ج وطف [وطف]: آنكه موهاى ابروان ومژگانش بلند وبسيار باشد؛ ~~«ظلام اوطف»: تاريكى بسيار؛ «سحاب اوطف»: ابر نزديك به زمين؛ «عام اوطف»: # سال پر خير وبركت؛ «عيش اوطف»: ### || AUTO زندگانى فراخ وخوش. # =أوطن- ### || AUTO إيطانا [وطن] بالمكان: در آن مكان اقامت كرد،- البلد: آن شهر ~~را وطن ms0374 خود قرار داد. # =أوعى- ### || AUTO إيعاء [وعي] الكلام أو الشي ء: سخن را ياد گرفت يا آن چيز را ~~فراهم آورد،- الزاد ونحوه: توشه وغذا ومانند آن را در ظرفى نهاد،- الشي ء: ~~همه ى آن چيز را گرفت،- الرجل وعليه: بر آن مرد سخت گرفت وبخل ورزيد. # =الأوعى- ### || AUTO [وعي]: تيزهوش تر وداناتر؛ «هو أوعى من فلان»: او از فلانى ~~برتر وباهوش تر است. # =أوعب- ### || AUTO إيعابا [وعب] الشي ء: همه ى آن چيز را گرفت، آن چيز را گرد ~~آورى كرد،- الشي ء فى الشي ء: همه ى آن چيز را داخل در چيزى كرد،- الأمر: ~~از آن كار فارغ شد،- الرجل: تمام زبان او را بريد،- القوم: همه ى آن قوم ~~رفتند وكسى از آنها باقى نماند،- فى ماله: دارائى خود را به شيوه هاى ~~گوناگون انفاق واسراف وزياده روى كرد. # =الأوعب- ### || AUTO [وعب]:؛ «اوعب لكذا»: سزاوارتر بر آن چيز. # =أوعث- ### || AUTO إيعاثا [وعث]: به راه سخت ودشوار افتاد، در راه سخت ودشوار گذر ~~كرد،- المتكلم: گوينده از سخن درماند،- الرجل: كار آن مرد مختلط شد،- ~~فلانا: فلانى را وادار كرد از راه سخت گذر كند،- الأمر: آن امر را تباه ~~كرد،- فى ماله: در مال خود اسراف كرد. # =الأوعث- ### || AUTO [وعث] من الأمور: كارهاى مختلط وتباه. # =أوعد- ### || AUTO إبعادا [وعد] ه: ويرا وعده ونويد داد، او را تهديد كرد. # =أوعر- ### || AUTO إيعارا [وعر] به الطريق: راه بر او دشوار شد،- المكان او ~~الطريق: آن جاى يا راه را دشوار يافت،- الرجل: آن مرد به زمينى سخت ودشوار ~~درآمد، دارائى آن مرد كم شد،- الشي ء: آن چيز را كم كرد. # =الأوعر- ### || AUTO [وعر]: جاى سفت وسخت. اين واژه ضد (السهل) است. # =أوعز- # إيعازا [وعز] إليه في كذا ان يفعله أو يتركه: ### || AUTO به او سفارش واشاره كرد تا كارى را انجام دهد يا ندهد. # =أوعك- ### || AUTO إيعاكا [وعك] الشي ء في التراب: آن چيز را در خاك ماليد،- ت ~~الإبل عند الحوض: شتران گرد آبشخور ازدحام كرد. # =أوغر- # إيغارا [وغر] ه: او را خشمناك كرد،- صدره: سينه ى او را پر از كينه كرد،- ~~ه الى كذا: ms0375 او را به آن چيز ناگزير كرد،- الماء: آب را داغ كرد،- الخنزير: # خوك را زنده در آب جوش انداخت وپس از زدودن موى بدنش آنرا سر بريد،- القوم: # آن قوم بهنگام سختى گرما درآمدند،- الملك لرجل ارضا،- ه أرضا: # پادشاه به آن مرد زمين بدون خراج بخشيد،- القوم بينهم ميغرا: آن قوم با هم PageV01P165 ### || AUTO وعده وقرارى گذاردند. # =أوغسطس- ### || AUTO اوگست يا اوت كه بر آن (آب) نيز اطلاق مى شود ماه هشتم از سال ~~ميلادى شمسى است كه معادل مرداد ماه شمسى هجرى مى باشد. # =أوغل- # إيغالا [وغل] فلانا في كذا: فلانى را به چيزى درآورد،- فى السير: در رفتن ~~شتاب كرد،- فى البلاد: به سير وسياحت در كشور پرداخت ودور شد،- فى العلم ونحوه: ### || AUTO در طلب دانش بسيار كوشيد،- القوم: آن قوم در ميان كوهها واز ~~سرزمين دشمن با شتاب گذشتند. # =أوغم- ### || AUTO إيغاما [وغم] ه: او را كينه توز كرد. # =أوفى- # إيفاء [وفي] بالوعد: به عهد وفا كرد،- النذر: نذر را ادا كرد،- الكيل: # پيمانه را تمام كرد،- فلانا حقه: حق فلانى را تمام وكمال داد،- المكان: ~~به آن مكان آمد،- على المكان: بر آن مكان مشرف شد،- على الشي ء وفى الشي ء: ~~بالاى آن چيز آمد ومشرف شد،- على المئة: ### || AUTO بر صد افزود. # =الأوفاض- ### || AUTO [وفض]: گروهى از مردم وبينوايان. # =أوفد- # إيفادا [وفد] فلانا إلى أو على الأمير: ### || AUTO فلانى را نزد حاكم فرستاد،- الرجل: آن مرد شتاب كرد،- الشي ء: ~~آن چيز بلند شد،- عليه: بر آن مشرف شد،- الريم: آهو سر خود را بلند وگوشهاى ~~خود را تيز كرد. # =أوفر- ### || AUTO إيفارا [وفر] فلان الشي ء: فلانى آن چيز را فراوان كرد، آن چيز ~~را تمام كرد. # =الأوفر- # [وفر]: آنچه كه كامل وبدون نقص باشد؛ «اوفر حظا منه»: شانس بيشترى از او دارد. # =أوفر- ### || AUTO إيفازا [وفز] ه: او را شتابانيد. # =أوفض- ### || AUTO إيفاضا [وفض]: شتابيد ودويد،- ه: او را راند،- الإبل: شتران را ~~پراكنده كرد،- للرجل: براى آن مرد فرشى گسترد تا روى آن بنشيند. # =أوفق- ### || AUTO إيفاقا [وفق] القوم له: آن قوم به او نزديك وهمگى با وى هم ~~پيمان شدند،- السهم وبالسهم: سر ms0376 تير را بر روى زه نهاد تا تير اندازى كند. ~~(اين واژه مقلوب «افوق» است كه خيلى كم بكار مى رود). # =الأوق- ### || AUTO بد فالى، نحسى، سنگينى. # =الأوقاب- ### || AUTO [وقب]: متاع وآذوقه ى خانه. # =أوقب- # إيقابا [وقب]: گرسنه شد،- الشي ء: ### || AUTO آن چيز را داخل شكاف بزرگ ديوار قرار داد،- النخل: شاخه هاى ~~نخل متعفن وبد بوى شد. # =أوقح- ### || AUTO إيقاحا [وقح] الحافر: سم سفت وسخت شد. # =أوقد- ### || AUTO إيقادا [وقد] النار: آتش را برافروخت. # =أوقر- # إيقارا وقرة (شاذ) [وقر] الدابة: بار سنگين بر ستور نهاد،- ت النخلة: ~~خرماى نخل بسيار شد،- الدين فلانا: افزونى بدهى فلانى را سنگين بار كرد. # =أوقر- ### || AUTO [وقر] ت النخلة: نخل خرما پر بار شد. # =أوقص- ### || AUTO إيقاصا [وقص] ه: آن را كوتاه كرد. # =الأوقص- ### || AUTO م وقصاء، ج وقص [وقص]: آنكه گردنى كوتاه دارد؛ «عنق اوقص»: ~~گردنى كوتاه؛ «خذ اوقص الطريقين»: كوتاهترين آن دو راه را برگزين. # =أوقع- ### || AUTO إيقاعا [وقع] ه: او را به افتادن انداخت،- بالعدو: در جنگ با ~~دشمن بسيار كوشيد وكشت،- به الشر: او را به شر ودرد سر انداخت،- الدهر به: ~~روزگار بر او چيره شد،- ت الروضة: باغ آب را در خود فرو برد،- المغني: آواز ~~خوان لحنهاى موسيقى را با وزن صحيح سرود. # =أوقف- # إيقافا [وقف] ه: او را ايستاند، متوقف كرد،- تنفيذ الحكم: اجراى حكم را ~~بتأخير انداخت،- اهتمامه على: كوشش خود را روى كارى استوار كرد،- الدار: # خانه را در راه خدا وقف كرد،- عن الأمر: ### || AUTO از آن كار روى گردانيد ومنصرف شد،- الجارية: براى آن دختر ~~دستبند ساخت. # =أوقن- ### || AUTO إيقانا [وقن]: پرنده را در آشيانه اش شكار كرد. # =الأوقيانس- # درياى شگرف، اقيانوس- اين واژه يونانى است- # الأوقية- ### || AUTO ج أواقي وأواق [وقي]: مقياس وزن است معادل يك دوازدهم رطل. # =أوكى- # إيكاء [وكي] القربة وعلى ما في القربة: ### || AUTO دهانه ى مشك يا آنچه را كه در آن بود با ريسمان بست،- الرجل: ~~آن مرد بخل ورزيد، كوشش بسيار كرد،- الفرس الميدان جريا: اسب ميدان را پر ~~از دويدن كرد. # =الأوكاليبتوس- # أو شجرة الكينا (ن): ### || AUTO اوكاليپتوس، گياهى است زود رشد مى كند ومعمولا در ms0377 زمينهاى ~~نمناك كشت مى شود كه در خشك كردن آنها سودمند است. # =أوكأ- ### || AUTO إيكاء [وكأ]: براى او تكيه گاه آماده كرد،- على الشي ء: بر آن ~~چيز اتكال كرد. # =أوكب- # إيكابا [وكب]: به همراه آن گروه روان شد،- على الأمر: بر آن كار مواظبت ~~كرد،- ه: او را خشمگين كرد،- الطائر: ### || AUTO پرنده آماده ى پرواز شد. # =أوكد- ### || AUTO إيكادا [وكد] العهد أو السرج: پيمان يا زين را محكم واستوار ~~بست. (اين واژه با واو فصيحتر است). # =الأوكد- ### || AUTO [وكد]: افعل التفصيل است. # =أوكس- # إيكاسا [وكس] مال التاجر: دارائى تاجر از بين رفت. # =أوكس- ### || AUTO [وكس] التاجر في تجارته: آن تاجر ورشكست شد ودارائى خود را از ~~دست داد. # =الأوكس- # [وكس]: كمتر؛ «رجل اوكس»: مردى بخيل يا كم شانس # الأوكسيد- ### || AUTO به واژه ى (الأكسيد) رجوع شود. # =أوكع- ### || AUTO إيكاعا [وكع] الرجل: آن مرد كارى سخت ومهم ارائه داد، كم خير ~~شد،- الشي ء: آن كار را محكم واستوار كرد،- ت القدم: كف پا درشت وسخت شد. # =الأوكع- # م وكعاء [وكع]: آنكه زير پنجه ى پايش خميدگى به سوى انگشت كوچك PageV01P166 ### || AUTO آن داشته باشد، مرد پست، احمق. # =أوكف- ### || AUTO إيكافا [وكف] ه: او را به گناه كشانيد،- ت المرأة: آن زن نزديك ~~به زايمان شد،- الدمع او البيت: اشك چشم اندكى روان شد يا سقف خانه چكه كرد. # =أوكل- ### || AUTO إيكالا [وكل]: كار را واگذار كرد،- بالله: بر خدا توكل كرد ~~وفرمانبردار شد،- العمل على فلان: همه ى كار را به فلانى واگذار كرد. # =أول- ### || AUTO تأويلا [أول] ه إليه: آن را به او برگردانيد،- الكلام: سخن را ~~تفسير كرد،- الرؤيا: خواب را تعبير كرد. # =الأول- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO ج أوائل وأوال وأولون، م أولى ج أول ~~وأوليات: نخستين. اين واژه ضد (الآخر) است. اين واژه اگر صفت گردد غير ~~منصرف مى شود مانند (لقيته عاما اول): ودر غير اينصورت منصرف است مانند «ما ~~رأيت له أولا ولا آخرا»؛ «لأول مرة»: براى نخستين بار؛ «اولا باول» و«اولا ~~فاولا»: به تدريج، يكى پس از ديگرى؛ «اولا واخيرا»: # در پايان. # =أولى- ### || AUTO إيلاء [ولي] فلانا الأمر: فلانى ms0378 را عهده دار آن كار كرد،- ه ~~ثقته: به او اطمينان داد،- ه معروفا: درباره او نيكى كرد،- ه على اليتيم: ~~درباره آن يتيم به او سفارش كرد. # =الأولى- # ج أول وأوليات: مؤنث (الأول) است. # =أولى- # اسم اشاره است براى جمع نزديك كه در آن مذكر ومؤنث يكسان بكار برده مى ~~شود، (أولى) نيز بمعناى (الذين) است. # =الأولى- # مثناه الأوليان، ج الأولون والأوالي [أول]: سزاوارتر، شايسته تر؛ «هو ~~اولى بكذا» او به آن چيز شايسته تر است؛ «اولى لك»: اين تعبير در تهديد ~~ووعده ى بد است بمعناى: ### || AUTO شر به تو نزديك شده پس بر حذر باش، ونيز گويند كه بمعناى واى ~~بر تو مى باشد. # =أولاء- ### || AUTO اسم اشاره است براى جمع نزديك كه در مذكر ومؤنث يكسان بكار مى ~~رود. وگاهى در اول آن (هاء تنبيه) در مىيد بگونه ى (هؤلاء) ونيز گاهى (كاف ~~خطاب) به آخر آن وصل مى شود بگونه ى (أولئك). واژه ى (أولاء) بمعناى ~~(الذين) است. # =أولج- ### || AUTO إيلاجا [ولج] ه: آن چيز را داخل كرد. # =أولد- ### || AUTO إيلادا [ولد] ت المرأة: هنگام زائيدن آن زن رسيد،- ت الشاة: ~~گوسفند زائيد. # =أولس- ### || AUTO إيلاسا [ولس] بالحديث: سخن را تصريح نكرد وبا كنايه گفت. # =أولع- # إيلاعا [ولع] فلانا بكذا: او را به آن چيز علاقمند كرد، او را بر آن چيز ~~برانگيخت. # =أولع- ### || AUTO [ولع] به: او را دوست داشت وبه وى دلبستگى بسيار نمود. # =أولغ- ### || AUTO إيلاغا [ولغ] الكلب: سگ را سيراب كرد. # =أولم- ### || AUTO إيلاما [ولم]: ميهمانى بر پا كرد،- فلان: خلق وخوى وخرد فلانى ~~با هم جمع شدند. # =أوله- # إيلاها [وله] الحزن أو الوجد فلانا: اندوه وشيفتگى فلانى را آشفته كردند. # =أولو- # اين واژه جمع است بمعناى (ذوو) يعنى دارندگان، مفرد اين كلمه (ذو) بمعناى ~~صاحب ومؤنث آن (أولات) ومفرد آن (ذات) است؛ «جاءني أولو العلم واولات ~~الفضل»: مردان دانشمند وزنان فاضله نزد من آمدند. # =الأولي- ### || AUTO منسوب به (الأول) است، اساسى؛ «العدد الأولي»: عدد اصلى كه غير ~~قابل تقسيم است مگر بر خود يا يك مانند 11 و13. # =الأولية- ### || AUTO ms0379 مؤنث (الأولي) است، موضوعى كه نياز به دليل نداشته باشد مانند ~~«الكل اكبر من الجزء»، به آن نيز (البديهية) گفته مى شود؛ «المواد ~~الأولية»: مواد اوليه مانند ذغال سنگ وآهن ومس وپنبه. # =أومأ- ### || AUTO إيماء [ومأ] بحاجبه أو بيده أو غير ذلك: با ابرو يا دست يا جز ~~آنها اشاره كرد. # =أومض- ### || AUTO إيماضا [ومض] البرق: برق درخشيد،- الرجل: آن مرد نور برق يا ~~آتش را ديد، بطور پنهانى با رمز اشاره كرد، لبخند زد. # =أونى- ### || AUTO إيناء [وني] الرجل: آن مرد را خسته وناتوان كرد. # =الأونسكو- ### || AUTO يونسكو، سازمان تعاون فرهنگى بين المللى است كه داراى هدفهاى ~~صلح وامنيت وآموزش وپرورش وفرهنگ براى مردم جهان است. # =أوهى- ### || AUTO إيهاء [وهي] فلانا: فلانى را ناتوان كرد، او را سست وناچيز ~~گردانيد. # =أوهب- ### || AUTO إيهابا [وهب] الأمر لفلان: آن كار را براى فلان آماده كرد،- ~~الشي ء لفلان: آن چيز امكان يافت كه در اختيار فلانى قرار گيرد، آن چيز ~~براى او هميشه فراخ وفراوان شد وتوانست چيزى را از آن ببخشد. # =أوهج- ### || AUTO إيهاجا [وهج] النار: آتش را روشن كرد. # =أوهف- ### || AUTO إيهافا [وهف] الشي ء الى كذا: آن چيز به چيزى نزديك شد،- له ~~الشي ء: آن چيز براى او نمايان وآشكار شد. # =أوهق- ### || AUTO إيهاقا [وهق] الدابة: بر گردن ستور كمند انداخت. # =أوهم- ### || AUTO إيهاما [وهم]: در وهم وگمان افتاد،- ه: او را به وهم وپندار ~~انداخت،- ه أن: او را معتقد كرد كه ... ،- ه بكذا: او را به چيزى تهمت زد ~~وپيرايه بست،- الشي ء: همه ى آن چيز را نپذيرفت،- كذا من الحساب: چيزى را ~~از حساب انداخت. # =اوهن- ### || AUTO إيهانا [وهن] ه: او را سست وناتوان كرد،- الرجل: آن مرد به ~~نيمه ى شب درآمد. # =الأوهية- # [وهي]: فضا وفاصله ى بالاى كوه تا ته دره. # =أي- # حرف نداء است بمعناى (يا) مانند «اي زيد»، حرف تفسير است مانند «رأيت ~~غضنفرا اي اسدا»: غضنفرى ديدم يعنى شيرى. PageV01P167 ### || AUTO =إي- # حرف جواب است بمعناى (نعم) كه همواره قبل از قسم خوردن مىيد مانند (إي ~~والله): قسم به خدا. # =أي- ### || AUTO ms0380 از ادوات شرط است كه دو فعل را مجزوم مى كند مانند «ايا تضرب ~~أضرب» ونيز ادات استفهام است مانند «ايكم اتى؟»، اسم موصول است مانند «سلم ~~على أيهم افضل» و«ايا كان» و«اي من كان» و«على اي حال»، وگاهى معناى كمال ~~را ميرساند كه در اينصورت صفت است براى نكره مانند «زيد رجل اى رجل» يعنى ~~زيد كامل است در صفات مردانگى وهمچنين است در جمله ى «إن له شأنا اي شأن!» ~~وگاهى به آخر آن (ما) ى زائده مىيد مانند «اعجبت به أيما إعجاب!»: از او در ~~شگفت شدم چه شگفتى بسيار وكامل، وگاهى صله است براى ندائيكه در آن (أل) ~~پيوسته به (هاء) تنبيه باشد مانند «يا ايها الرجل ويا ايتها المرأة» كه در ~~اينصورت هر گاه اسم بعد از آن جامد باشد بدل آن مى شود مانند (الرجل) وهر ~~گاه مشتق باشد صفت آن مى شود مانند «يا ايها الفاضل». # =أيا- # حرف (نداء) است براى دور وگاهى همزه ى آن به (هاء) تبديل مى شود مانند «هيا». # =إيا- ### || AUTO ضمير منفصل منصوب است كه تمامى ضماير نصب به آن وصل مى شود تا ~~تمييز ضمير شناخته شود مانند «إيانا، إياكم، إياه ... »؛ «إياك أن» تو را ~~از چيزى نهي مى كنم؛ «إياك من» از چيزى بر حذر باش. # =الإياب- ### || AUTO [أوب]: بازگشتن، مراجعت؛ «مشوا ذهابا وإيابا»: رفتند وبرگشتند. # =الأيابس- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO [يبس]: جمع (الأيبس) است، ~~آنچه از اجسام سفت وسخت كه بر آن شمشيرها را آزمايش كنند. # =الإياد- ### || AUTO ### || AUTO [أيد]: آنچه كه با آن چيز را تقويت كنند ونيرو ~~بخشند؛ «إيادا الجيش»: ميمنه وميسره يا چپ وراست لشكر، پوشش، پناه، كوه ~~بلند واستوار، هوا. # =الأيادي- ### || AUTO [يدي]: جمع (ايد) است، نعمتها وفراخهاى زندگى؛ «له أياد ~~بيضاء»: نعمتها وبخشندگيها دارد؛ «ذهبوا ايادي سبا»: رفتند وپراكنده شدند. # =أيار- ### || AUTO ماه پنجم از سال شمسى ميلادى است كه مطابق با يازدهم ارديبهشت ~~تا دهم خرداد از سال شمسى هجرى است. # =اين ماه داراى سى ويك ms0381 روز است كه بر آن نيز (مايس يا مايو) اطلاق مى ~~شود- اين واژه سريانى است- # الإيارجة- # ج أيارج [يرج] (طب): داروئى است مسهل.- اين واژه فارسى است- # الإيالة- ### || AUTO ج إيالات [أيل]: ايالت، استان كه زير نظر يك (استاندار) اداره ~~مى شود. # =الأيام- ### || AUTO [يوم]: جمع (يوم) است؛ «ايام الله» پاداشها ونعمتهاي الهى يا ~~كيفرهاى او؛ «ايام العرب»: جنگها وپيشامدهاى عرب؛ «على توالي او على ممر ~~الأيام» روزهاى پياپى وهمواره در طول زمان. # =أيان- ### || AUTO اسم شرط است براى زمان كه دو فعل را مجزوم مى كند مانند «ايان ~~تضرب اضرب»: هر گاه بزني مى زنم. اين اسم گاهى در پى آن (ما) مىيد مانند ~~«ايان ما تذهب اذهب»: هر زمان بروى مى روم، وگاهى اسم استفهام است از زمان ~~وبمعناى (متى) مى باشد مانند «أيان ترجع؟»: كي برميگردى. # =أيأس- # إيئاسا [يأس] ه: او را به يأس ونوميدى انداخت. # =أيب- # تأييبا [أوب] عنه: از وى روى گردان شد. # =أيبس- # إيباسا [يبس] الشي ء: آن چيز را خشك كرد،- المكان: گياه آن زمين خشك شد،- ~~العود: نم چوب رفت وخشك شد،- القوم: آن قوم در سرزمين خشك وبى آب به راه ~~افتادند. # =الأيبس- ### || AUTO [يبس]: آنچه كه تر بود وخشك شد. # =الأيبسان- ### || AUTO [يبس]: دو استخوان ساق دست يا پا. # =الإيبيكا- ### || AUTO (طب): داروئى است كه از ريشه هاى گياهى در امريكا بدست مىيد ~~وبراى درمان حالت تهوع واستفراغ بكار مى رود. # =ايتسر- ### || AUTO ايتسارا [يسر] القوم: آن قوم گوشت ميسر (قمار) را ميان خود ~~تقسيم كردند. # =أيتم- ### || AUTO إيتاما [يتم] ه: او را يتيم كرد،- ت المرأة: فرزندان آن زن ~~يتيم شدند. # =الإيثار- ### || AUTO [أثر]: ايثار، تفضيل، محبت وگرامى داشتن ديگرى. # =الإيجاب- ### || AUTO [وجب]: مص، تأييد، قبول. اين واژه ضد (النفى والرفص) است؛ «رد ~~بالإيجاب»: جواب قبول داد، پذيرفت؛ «فعلت ذلك ايجابا لحقه»: آن كار را براى ~~رعايت حق وى انجام دادم؛ «علامة الإيجاب» (ع ح): علامت بعلاوه (+) است. # =الإيجابي- ### || AUTO [وجب]: مثبت. اين واژه ضد (السلبي) است بمعناى منفي. # =الإيجار- ### || AUTO [أجر]: اجاره ى خانه؛ «برسم الإيجار»: آماده ى اجاره. # =الإيحاء- # [وحي]: مص،- الذاتي: ms0382 تحت تأثير قرار دادن افكار وانديشه ها. # =أيد- ### || AUTO تأييدا [أيد] ه: او را نيرومند ساخت، او را تأييد كرد، آن را ~~استوار ساخت. # =الأيد- # [أيد]: نيرو. # =الأيد- ### || AUTO [أيد]: نيرومند. # =أيدى- ### || AUTO إيداء [يدي] عند فلان واليه: از فلانى نكوئى ديد وانعام گرفت. # =الأيدع- ### || AUTO [يدع] (ن): زعفران، چوب گياه بقم. # =الإيديولوجيا- # ايديولوژى، هنر بحث ومطالعه در تصورات وافكار وانديشه ها- اين واژه ~~يونانى است- # ايراد- ### || AUTO ايريدادا [ورد] الفرس: آن اسب سرخ رنگ مايل به زردى شد. # =الإيراد- # [ورد]: مص؛ «إيراد البضائع من الخارج»: وارد كردن كالاهاى تجارى از خارج ~~كشور كه بر آن (الاستيراد) نيز اطلاق PageV01P168 ### || AUTO مى شود. # =ايراق- ### || AUTO يوراق ايريقاقا [ورق] العنب: انگور رنگ بخود گرفت. # =أيس- # ييأس إياسا [أيس] منه: از او مأيوس ونااميد شد. # =أيس- ### || AUTO تأييسا ه: او را نااميد كرد. # =أيسر- ### || AUTO إيسارا [يسر]: توانگر وپولدار شد،- الرجل: در مطالبه از آن مرد ~~بدهكار سختگيرى نكرد،- ت المرأة: زائيدن بر آن زن آسان شد. # =الأيسر- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO [يسر]: طرف ~~چپ. اين واژه ضد (الأيمن) است، آسان تر وخوارتر. # =الإيصاف- ### || AUTO [وصف]: جوان تازه خدمت. اسم است از (وصف الغلام): آن جوان به ~~سن خدمت رسيد. # =الإيصال- # [وصل]: مص، رسيد پول، قبض دريافت، قبض رسيد پول. # أيضا ### || AUTO [أيض]: نيز، همچنين؛ «فعله ايضا»: نيز آن كار را انجام داد. ~~نصب اين واژه بنا بر مفعوليت مطلق است ويا بر حال بودن. # =أيفع- ### || AUTO إيفاعا [يفع] الغلام: آن جوان پرورش يافت ونوخط شد وبه سن بلوغ ~~رسيد،- الجبل: به بالاى كوه رفت. # =الإيقاع- ### || AUTO [وقع]: مص هماهنگى آوازها وآهنگها در خواندن ونواختن. # =أيقظ- ### || AUTO إيقاظا [يقظ] فلانا: فلانى را از خواب بيدار كرد،- الغبار: گرد ~~وخاك برانگيخت. # =أيقن- ### || AUTO إيقانا [يقن] الأمر وبه: آن امر را دانست ومتأكد شد. # =الأيك- ### || AUTO درخت پر شاخه وبرگ. # =الأيكة- ### || AUTO واحد (الأيك) است. # =إيل- ### || AUTO از نامهاى خداوند متعال است ومعناى آن در زبان عبرى نيرومند ~~وتواناست. # =الأيل- # ج أيائل (ح): جانورى است از چارپايان سم دار از رسته ى گوزنها جانور نر ~~آن داراى شاخهاى چند شاخه اى مى باشد ms0383 كه بر آن گوزن يا بز نر كوهى اطلاق مى شود. # =الأيل- # ج أيائل (ح): مترادف (الأيل) است. # =الأيل- ### || AUTO ج أيائل (ح): مترادف (الأيل) است. # =الإيلنطس- ### || AUTO (ن): درختى است زينتى كه با سرعت رشد مى كند وگاهى درازى آن به ~~بيست متر ميرسد. # =أيلول- # ماه نهم از سال شمسى ميلادى است كه مطابق با شهريور ماه سال شمسى هجرى ~~است. اين ماه داراى سى روز است وبر آن نيز (سبتمبر) اطلاق مى شود. # =أيم- # تأييما [أيم] ه: او را بى همسر كرد. # =الأيم- ### || AUTO ج ايوم [أيم]: مار نر. # =ويمن أيم- # [أيم] ويمن: «أيم الله»: سوگند به خدا. # =ويمن إيم- # [أيم] ويمن: «إيم الله»: مترادف (ايم الله). # =الأيم- ### || AUTO للمذكر والمؤنث، ج أيائم وأيامى وأيمون وأيمات [أيم]: مردى كه ~~همسر خود را از دست داده، زنيكه شوهر خود را از دست داده باشد. # =الأيمان- # [يمن]: جمع (اليمين) است. # =الإيمان- # [أمن]: ايمان، تصديق، اين واژه ضد (الكفر) است، گرايش وعقيده ى راسخ به ~~آنچه كه خداوند وحى فرموده است. # =أيمن- # إيمانا [يمن]: به سمت راست رفت، به جانب يمن رفت، به يمن درآمد. # =الأيمن- # م يمناء، ج يمن وايامن [يمن]: طرف راست. اين واژه بر خلاف (الأيسر) است؛ ~~«نظر ايمن منه»: به طرف راست خود نگاه كرد. # =أيمن- # [يمن]: «أيمن الله»: اسمى است كه براى سوگند خوردن وضع شده است، وتقدير ~~آن «ايمن الله قسمى» است. در اين باره تعبيرات بسيارى است از آن جمله: ~~«ايمن الله، ايمن الله، ايمن الله» ونيز در معناى آن «ايم الله وايم الله ~~وام الله ومن الله وم الله با تثليث ميم» مى باشد ونيز گفته مى شود «يمين ~~الله لا افعل»: قسم بخدا آن كار را نميكنم. # =أيمن- # [يمن]: «أيمن الله»: مترادف (ايمن الله) است. # =أيمن- # [يمن]: «أيمن الله»: مترادف (ايمن الله) است. # =إيمن- ### || AUTO [يمن]: «أيمن الله»: مترادف (ايمن الله) است. # =أين- ### || AUTO ظرفى است بمعناى كجا مانند «اين يوسف؟» يوسف كجاست و«الى اين؟» ~~به كجا. ونيز بمعناى شرط مىيد كه در اين صورت دو فعل را مجزوم مى ms0384 كند وگاهى ~~با (ما) ويا بدون (ما) مىيد مانند: «اين أو اينما تقف اقف»: هر كجا به ~~ايستى مىيستم. # =أينع- ### || AUTO إيناعا [ينع] الثمر: ميوه رسيده شد وهنگام چيدن آن رسيد. # =إيه- ### || AUTO اسم فعل است براى طلب بيشترى از سخن يا فعل. # =الأيهم- ### || AUTO م يهماء، ج يهم [يهم]: مرد كم خرد ونادان، نيكوكار، كوه بلند، ~~مرد كر، مرد شجاعى كه با او مقابله نتوان كرد، سنگ نرم، شهرى كه در آن ~~نشانه اى از علايم راه نباشد؛ «ليل ايهم»: شب تاريك كه در آن ستاره اى نباشد. # =الإيوان- ### || AUTO ج إيوانات وأواوين: ايوان، تراس، كاخ؛ «إيوان كسرى»: كاخ ~~انوشيروان. # =الإيون- # ذره يا گروه ذراتى است كه داراى نيروى برق است كه با نوسان عدد ذرات ~~كهربا در صورت نقص (ايون موجب) ودر صورت افزايش (ايون سالب) مى شود وآنرا ~~(شطر) مى نامند. PageV01P169 ### | AUTO ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO ب الباء # ب- # حرف دوم از حروف مبانى است واز حروف شفوى مى باشد ودر حساب جمل عبارت از ~~عدد (2) است. # ب- # حرف جر است واز معانى آن: (1) الصاق است مانند «امسكت بالغلام»، (2) ~~استعانه است مانند «كتبت بالقلم»، (3) مصاحبه است ماند «اذهب بسلام» و«بما ~~فيه»، (4) ظرفيه است مانند «سار بالليل»، (5) بدل است مانند «باع الكفر ~~بالإيمان» و«هذا بذاك»، (6) تعديه است مانند «ذهبت به الى البيت»، (7) قسم ~~است مانند «بالله»، (8) سببية است مانند «لقيت بزيد الاهوال» يعنى به سبب ~~زيد سختيها كشيدم و«بحيث ان»: زيرا كه ... ، (9) تأكيد وزائد است كه در خبر ~~(كان) منفى مىيد چه در لفظ وچه در معنى، ونيز در خبر «ليس» و«ما» ى مشبهه ~~به ليس، ونيز در فاعل «افعل» از فعل تعجب، وهمچنين در تأكيد به (النفس ~~والعين»، ونيز در مفعول وفاعل «كفى» مانند «كفى بالله دليلا» وبعد از (اذا) ~~ى فجائية مانند «خرجت فاذا بزيد فى الطريق» ودر حال كه عامل آن منفى باشد ~~مانند «ما رجعت بخائب» مىيد كه در همه ى اين موارد (ب) زائده مى باشد، ~~وگاهى بمعناي (عن، على، الى) ms0385 نيز آمده است. # =باء- ### || AUTO يبوء [بوأ] اليه: بسوى او برگشت،- ه وبه: او را برگردانيد،- ~~بالحق او بالذنب: به حقيقت يا به گناه اقرار كرد،- بالخيبة والفشل: ناكام ~~ونااميد شد،- بواء فلان بفلان: فلانى به خون فلانى كشته وقصاص شد. فعل امر ~~اين فعل (بؤ) مى باشد وتعبير «بؤ به» بمعناى باش تا به خون او قصاص شوى مى باشد. # =الباءة- ### || AUTO [بوأ]: خانه، محيط زيست. # =البائت- ### || AUTO [بيت]: غذا يا شير يا آب كه يكشب بر آن گذشته باشد. # =البائخ- ### || AUTO [بوخ]: فاسد، گنديده، بى مزه. # =البائد- ### || AUTO [بيد]: نابود شده، هلاك شده، از ميان رفته، گذشته. # =البائر- ### || AUTO ج بؤر [بور]: زمين باير كه بى آب وگياه است؛ «حائر بائر»: مرد ~~حيران وسرگردان كه از هيچكس شنوائى نداشته وبه هيچ چيز گرايش ندارد. # =البائس- ### || AUTO ج بؤس [بأس]: بى چيز وبينواى اندوهگين. # =البائض- ### || AUTO م بائض ج بوائض [بيض]: اسم فاعل است از (باض). # =البائع- ### || AUTO ج باعة [بيع]: فروشنده. # =البائقة- ### || AUTO ج بوائق [بوق]: شر؛ «رفعت عنك بائقة فلان»: شر فلانى را از تو ~~مرتفع كردم. بلا وآفت. # =البائنة- ### || AUTO [بين]: آنچه از مال وجهاز كه زن بهنگام ازدواج با خود مىورد. # =باب- ### || AUTO - بوبا [بوب] له: دربان او شد. # =الباب- # ج أبواب وبيبان: در، درب، دروازه، جاى داخل شدن،- من الكتاب: آغاز فصلهاى ~~كتاب؛ «على الأبواب»: آنچه كه قريب الوقوع باشد، حادثه اى كه در كمين باشد؛ ~~«فتح بابا جديدا»: روش نوينى كشف يا اتخاذ كرد؛ «فتح باب»: راهى باز شد؛ ~~«قفل باب الشي ء»: كار را به پايان رسانيد، امر را به اجرا درآورد؛ «من باب ~~الفضل»: از راه نكوئى وبزرگوارى؛ «من باب اولى»: از نظر اولويت وشايستگى؛ ~~«في هذا الباب»: # در اين باره؛ «من باب الصدفة»: ناخودآگاه، ناپايدار؛ «من باب الضرورة ~~أن»: لازم است كه ... ، ضرورت ايجاد مى كند كه ... ؛ ### || AUTO «فريد فى بابه»: در نوع خود بى همتاست. # =البابا- ### || AUTO ج بابوات: پاپ اعظم كه رئيس كليساى كاتوليك در جهان است- اين ~~واژه لاتين است- پدر. بنا به گفته ى فرزندان. # =البابة- # ج بابات ms0386 [بوب] في الحساب والحدود: ### || AUTO پايان ونهايت، شرط، صنف، گونه ونوع، خوى وخصلت؛ «هذا شي ء من ~~بابتك»: اين چيز براى تو سودمند است. # =بابل- ### || AUTO نام شهرى است باستاني در قسمتهاى مركزى كشور عراق كه بر آن ~~(ارض شنعار) اطلاق مى شده ودر آن نواده هاى نوح پيغمبر مى زيستند وخداوند ~~زبان آنها را در هم آميخت وگسترده كرد. # =البابلي- ### || AUTO افسونگر؛ «عيون بابلية» چشمهاى افسونگر. # =البابوج- # ج بوابيج: گونه اى كفش، پاشوش- اين واژه فارسى است- # البابور- ### || AUTO كشتى بخارى. # =البابونج- # (ن): بابونه، گياهى است از PageV01P171 ### || AUTO ### || AUTO رسته ى (المركبات) داراى شكوفه اى زرد رنگ كه در ~~پزشكى بكار مى رود- اين واژه فارسى است. # =البابونج- ### || AUTO (ن): مترادف (البابونج) است، بابونه. # =البابوي- # منسوب به (البابا) است؛ «السفير البابوي»: نماينده ى پاپ. # =بات- ### || AUTO - بيتا وبياتا وبيتوتة ومبيتا ومباتا [بيت] في المكان: شب را ~~در آن جاى بسر برد،- فلانا وبه وعنده: نزد فلانى اقامت كرد، نزد فلانى بود ~~كه شب فرا رسيد وماند،- يفعل كذا: آن كار را شبانگاه انجام داد، همچنانكه ~~گويند: «ظل يفعل كذا»: هرگاه در روز انجام دهد،- بيتا الرجل: آن مرد ازدواج ~~كرد،- الرجل: براى آن مرد همسرى گرفت. # =البات- ### || AUTO كار قطعى؛ «بيع بات»: فروش نهائى؛ «منع بات»: ممنوعيت قطعى ~~وآشكار، لاغر وناتوان. # =الباتر- ### || AUTO ج بواتر: شمشير برنده. # =الباتولوجيا- ### || AUTO (طب): علم تشخيص بيماريها ونشانه ها وعلل وموجبات آن- اين واژه ~~يونانى است، پاتولوژى. # =باتيستا- ### || AUTO پارچه ايست ظريف ونازك كه از كتان بافند- اين واژه فرانسوى است. # =الباثر- ### || AUTO رشك كننده، حسود، آب كه بدون كندن زمين بر آيد. # =الباجس- ### || AUTO ج بجس: بسيار وانبوه؛ «سحائب بجس»: ابرهاى انبوه. # =الباجل- ### || AUTO نيكو حالت. # =باح- ### || AUTO - بوحا [بوح] الشي ء: آن چيز آشكار ومعروف شد،- اليه بالسر: ~~راز را به او گفت. # =باحت- ### || AUTO مباحتة [بحت] فلانا: با فلانى همصحبت شد،- ه الود: دوستى خود ~~را بوى آشكار وبا او در ميان گذاشت. # =الباحة- ### || AUTO ج بوح [بوح]: آب يا بيشترين آن، نخلهاى بسيار، ميدان وحياط ~~خانه؛ «باحة الطريق» ميانه ى راه. # =باحث- ### || AUTO مباحثة [بحث] ه: با او بحث ms0387 ومناظره كرد، با وى گفتگو نمود، با ~~او مجادله ومناقشه كرد. # =باخ- ### || AUTO - بوخا [بوخ] الثوب: رنگ جامه رفت. # =الباخرة- ### || AUTO ج بواخر [بخر]: كشتى كه با نيروى بخار حركت كند. # =الباخل- ### || AUTO ج بخل: بخيل وممسك، خسيس. # =باد- # - بيدا وبيادا وبيودا وبيدودة [بيد]: نابود شد،- بيودا ت الشمس: خورشيد ~~غروب كرد. # =باد- # مبادة وبدادا [بد] القوم في السفر: هر يك از افراد آن قوم كه با هم در ~~سفر بودند مقدارى پول در آورده روى هم نهادند سپس ميان خود به مصرف ~~رسانيدند،- ه: ### || AUTO در فروش با او رقابت كرد. # =بادى- ### || AUTO مباداة [بدو] ه: او را به چيزى روشن كرد؛ «بادى بالعداوة»: ~~دشمنى را آشكار كرد. # =بادأ- ### || AUTO مبادأة [بدأ] بكذا: آغاز به چيزى كرد؛ «باداه بالحديث»: با او ~~آغازگر سخن شد. # =البادئ- ### || AUTO [بدأ]: نخستين، آغازگر؛ «البادئ ذكره»: آنچه كه قبلا ذكر شود؛ ~~«فى بادئ الأمر»: در آغاز كار، آفريدگار. # =بادر- ### || AUTO مبادرة وبدارا [بدر] الى الشي ء: بسوى آن چيز شتاب كرد؛ «بادر ~~الى انجاز وعده»: به وعده ى خود وفا كرد،- الشي ء: بر آن چيز پيشى گرفت،- ~~فلانا الشي ء واليه: در آن كار بر او پيشى گرفت. # =البادرة- # ج بوادر: نشانه؛ «بادرة خير»: # نشانه ى خير وخوبى؛ «بوادر الغضب»: ### || AUTO نشانه ها وآثار خشم، علامت چيزى كه قريب الوقوع باشد؛ سرتير از ~~جهت پيكان؛ «اصابته بادرة السهم»: سرتير از جانب پيكان بر او خورد،- (ع ا): ~~گوشت ميان كتف وگردن. # =بادل- ### || AUTO مبادلة وبدالا [بدل] ه بكذا: با او مبادله ى بمثل كرد وچيزى ~~داد وچيزى گرفت، با او مبادله ى كالا كرد. # =البادن- ### || AUTO ج بدن، للمذكر والمؤنث: چاق وفربه- اين واژه در مذكر ومؤنث ~~يكسان بكار برده مى شود. # =البادنة- # مؤنث (البادن) است. # البادنجان (ن): ### || AUTO بادنجان. # =باده- ### || AUTO مبادهة وبداها [بده] الرجل: او را به آن چيز غافلگير كرد. # =البادي- # ج بادون وبدى وبدى [بدو]: ### || AUTO آشكار،- ج بداة: باديه نشين، بياباني. # =البادية- # ج باديات وبواد: بيابان، صحرا- اين واژه ضد (الحاضرة) است- # باذأ- ### || AUTO مباذاة وبذاء [بذأ] ه: با او سخن دشنام آميز گفت. ms0388 # =باذخ- ### || AUTO مباذخة [بذخ] ه: بر او فخر فروشى كرد. # =الباذخ- ### || AUTO ج بواذخ: بلند، بر آمده؛ «جبال بواذخ»: كوههاى بلند؛ «شرف ~~باذخ»: شرفى بلند جايگاه، خود بزرگ بين. # =الباذنجان- ### || AUTO (ن): بادنجان كه معمولا دراز يا گرد با رنگ بنفشه اى مى باشد ~~واز رسته ى (الباذنجانيات) است- اين واژه فارسى است- # بار- # - بورا وبوارا [بور] ت السوق أو السلعة: بازار يا فروش كالا راكد شد،- ~~العمل: آن كار باطل شد،- ت الأرض: زمين كشت نشد،- الرجل: آن مرد هلاك شد،- ~~بورا الرجل: آن مرد را امتحان وآزمايش كرد. # =بار- ### || AUTO مبارة [بر] ه: به او نكوئى كرد، با او مهربانى كرد. # =البار- # ج بارات: بار، كلبه ى مشروب فروشى يا پياله زنى، ميز دراز ومستطيل كه پشت ~~آن ايستاده مشروب مى نوشند. # =البار- ### || AUTO ج بررة: فرمانبردار، آنكه به پدر خود نكوئى كند،- ج ابرار ~~وبررة: نيكوكار، بخشنده، بسيار عطا كننده، راستگو. # =بارى- ### || AUTO مباراة [بري] الرجل: با او مسابقه داد، با او رقابت كرد،- ~~امرأته: با زن خود مصالحه بر جدائى كرد. # =البارئ- # [برأ]: آفريدگار، آنكه از عيب وتهمت يا بدهى رهائى يافته باشد، آنكه از ~~بيمارى بهبودى يافته باشد. PageV01P172 ### || AUTO =البارة- # ج بارات: يك چهلم از قرش پول تركى است- اين واژه تركى است- # البارج- ### || AUTO ملوان ماهر. # =البارجة- ### || AUTO ج بوارج: كشتى بزرگ جنگى؛ «سفينة بارجة»: كشتى روباز. # =بارح- ### || AUTO مبارحة [برح] المكان: آن جاى را ترك كرد. # =البارح- # ديروز، ديشب،- بوارح، من الصيد: ### || AUTO آنچه از شكار كه از سمت راست تو به سمت چپت درآيد. # =البارحة- ### || AUTO ديروز، ديشب؛ «البارحة الأولى» و«اول البارحة»: پريروز، پريشب؛ ~~«هذه فعلة بارحة»: اين كار بدون قصد ونادرست انجام شده است. # =البارد- ### || AUTO سرد. اين واژه متضاد (الحار) است؛ «الحرب الباردة»: جنگ سرد ~~وتبليغاتى ميان دولتها، گوارا؛ «عيش بارد»: زندگى لذت بخش، آسان؛ «غنيمة ~~باردة»: غنيمت بدست آمده ى بدون جنگ وگريز، ناتوان، سست؛ «حجة باردة» دليلى ~~سست، برنده؛ «المرهفات البوارد»: شمشيرهاى برنده. # =بارز- ### || AUTO مبارزة وبرازا [برز] ه: به سوى وى رفت واو را كشت. # =البارز- ### || AUTO آشكار، معروف ومشهور. # =البارع- ### || AUTO ماهر. # =البارق- ### || AUTO درخشان، درخشنده، شعاع؛ ms0389 «بارق الأمل»: اميدوار، درخشان آرزو. # =البارقة- ### || AUTO ابر برق دار، شمشيرها. # =البارقليط- # اين واژه در اصطلاح مسيحيت بر روح القدس اطلاق مى شود وعبارت از اقنوم ~~سوم از ثالوث اقدس است بمعناى آنكه از او يارى مى خواهند.- اين واژه يونانى است- # بارك- ### || AUTO مباركة [برك] الرجل: آن مرد را به خير وبركت دعا كرد، از او ~~راضى وخورسند شد،- الله لك وفيك وعليك وباركك: خداوند تو را بركت وفراوانى ~~دهد؛ «بارك على الأنبياء وآلهم»: خدايا بر پيامبران وخانواده ى آنها آنچه ~~را كه از شرف ومجد وبزرگى داده اى همواره بدار. # =البارك- ### || AUTO فا، واحد (البرك) است براى شتران گردهم آمده. مؤنث اين واژه ~~(باركة) وج (بروك) است. # =البارنامج- # ج برامج: برنامه، فاكتور حساب، فهرست مكتوبات ومانند آنها، نسخه اى كه در ~~آن نام راويان واسناد كتب را نويسند.- اين واژه فارسى است- # البارود- # (ك): باروت. ماده ايست تركيبى از نمك ويژه وكبريت وزغال كه در ساختن فشنگ ~~بكار مى رود- اين واژه تركى است- # البارودة- ### || AUTO ج بواريد: تفنگ يا اسلحه ى كمرى. # =البارون- # لقب برخى از اعيان واشراف اروپا در گذشته كه از سوى پادشاه به آنها داده ~~مى شد- اين واژه فرانسوى است- # الباري- ### || AUTO [بري]: آفريدگار، پيكان تراش؛ «اعط القوس باريها»: كار خود را ~~به كاردان بسپار. # =الباريوم- ### || AUTO (ك): باريم، معدنى است سفيد رنگ ونرم كه در ساختن شيشه ورنگ ~~هاى روغنى وجز آنها بكار مى رود. # =الباز- # ج أبواز وبواز وبيزان وبزاة (ح): باز، پرنده شكارى معروف.- اين واژه ~~فارسى است- # البازار- # بازار.- اين واژه فارسى است- # البازدار- # ج بزادرة: دارنده ى باز يا جز آن از پرندگان شكارى- اين واژه فارسى است- # البازركان- ### || AUTO تاجر، بازرگان قماش وپارچه.- اين واژه فارسى است ومعادل عربى ~~آن (السوقي) است. # =البازغ- ### || AUTO ج بوازغ: آشكار، بر آمده؛ «نجوم بوازغ»: ستاره هاى روشن ~~وبرآمده. # =البازل- ### || AUTO دندان نيش بر آمده ى شتر دندان شكافته، مرد خبره وكارشناس؛ ~~«رمي بأشهب بازل»: به كار سختى افتاد. # =البازي- ### || AUTO ج أبواز وبواز وبيزان وبزاة (ح): مترادف (الباز) است. # =باس- ### || AUTO بوسا [بوس] ه: او را بوسيد. # =باسط- ### || AUTO مباسطة [بسط] ه: با او گشاده ms0390 روى شد. # =الباسق- ### || AUTO درخت شاخه بلند، آنچه كه بلند ودراز باشد. # =الباسقة- ### || AUTO ج بواسق: بلا وسختى، ابر سفيد وروشن. # =الباسل- ### || AUTO ج بواسل: شير دلير، سخت؛ «يوم باسل وغضب باسل»: روزى سخت وخشمى ~~سخت،- ج بسل وبسلاء: مرد دلاور وشجاع. # =الباسم- ### || AUTO خندان، خنده كننده. # =الباسور- ### || AUTO ج بواسير (طب): بيمارى بواسير. # =الباسيليق- # رگ دست كه در بازو قرار دارد وبه (عرق البدن): رگ تن معروف است- اين واژه ~~يونانى است- # الباش- # رئيس؛ «باش كاتب»: سر دفتر، رئيس دفتر.- اين واژه تركى است- # الباش- ### || AUTO [بش]: گشاده رو، خوش برخورد. # =الباشا- ### || AUTO ج باشوات: پاشا، اين لقب را پادشاهان عثمانى به وزيران ~~وفرماندهان لشكر وواليان خود مى دادند. # =باشر- ### || AUTO مباشرة وبشارا [بشر] الأمر: آن كار را خود بعهده گرفت، آغاز به ~~آن كار كرد،- ه النعيم: فراخى زندگى به او روى آورد. # =الباشق- # ج بواشق (ح): باشه كه از كوچكترين پرندگان شكارى است. # =الباشق- ### || AUTO ج بواشق (ح): مترادف (الباشق) است. # =باصر- ### || AUTO مباصرة [بصر] الشي ء: از دور بر آن چيز مشرف شد وآنرا نگريست. # =الباصرة- ### || AUTO ج بواصر: چشم. # =باض- ### || AUTO - بيضا بالمكان: در آن مكان اقامت كرد،- الطائر: پرنده تخم ~~افكنده،- السحاب: ابر باريد،- الحر: گرما سخت شد،- فلانا: در سفيدى بر ~~فلانى چيره شد. # =الباض- # م باضة [بض]: آنكه نازك بدن و PageV01P173 ### || AUTO نرم تن وكمى فربه باشد. # =الباضع- ### || AUTO شمشير برنده، آنكه براى فروش كالا حمل كند. # =باطأ- ### || AUTO مباطأة [بطأ] ه: با وى سهل انگارى كرد وكار را به امروز وفردا ~~كشانيد. # =الباطح- ### || AUTO آنكه بر روى خوابيده باشد. # =باطش- ### || AUTO مباطشة وبطاشا [بطش] ه: هر يك از دو طرف به يكديگر حمله كردند. # =الباطل- ### || AUTO [بطل]: ناحق، باطل، بيهوده، آنكه در راه زندگى با نادانى قدم ~~بردارد؛ «باطلا»: به ناحق، بيهوده، ملغى شده، غير مشروع،- ج اباطيل: دروغ، ~~شيطان، افسونگر. # =باطن- ### || AUTO مباطنة [بطن] ه: با او راز گفت ودوستى خالصانه كرد. # =الباطن- ### || AUTO ج بواطن: داخل، درون؛ «باطن الكف»: كف دست؛ «باطن القدم»: كف ~~پا؛ «باطنا»: ضمنا، در باطن، امرى پنهانى، پوشيده وسربسته، ذاتى، جوهرى؛ ~~«في باطن الأمر»: در اصل ودر حقيقت. # =الباطنة- ### || AUTO ms0391 راز پنهانى، نيت درونى. # =الباطني- ### || AUTO داخلي، درونى؛ «الطب الباطني»: پزشكى بيماريهاى داخلى. # =الباطون- ### || AUTO (ب): بتون، آميخته اى از خاك وماسه وريك وسيمان در ساختمان؛ ~~«الباطون المسلح»: بتون ساختمان كه در آن آهن نيز بكار رفته باشد. # =الباطية- ### || AUTO ج بواط [بطي]: قرابه ى شيشه اى كه آنرا پر از شراب كنند. # =باع- ### || AUTO - بوعا [بوع] الرجل: دست خود را بگونه ى افقى باز كرد، دست خود ~~را براى دادن عطا باز كرد،- الفرس فى جريه: اسب در دويدن گامهاى خود را ~~بلند برداشت،- الحبل: ريسمان را با (باع) خود يعنى به اندازه ى كشيدن دو ~~دست خود اندازه گيرى كرد، براى كوشنده دست خود را بالا برد. # =باع- ### || AUTO يبيع بيعا ومبيعا [بيع] فلانا كتابا أو من فلان كتابا: كتاب را ~~به او فروخت وبهايش را دريافت كرد، آنرا از او خريد. # =الباع- ### || AUTO ج أبواع وباعات وبيعان [بوع]: اندازه وفاصله ى كشيدن دو دست؛ ~~«طويل الباع ورحب الباع» مرد بخشنده وتوانا؛ «قصير الباع ضيق الباع»: مرد ~~بخيل وناتوان. # =الباعث- ### || AUTO ج بواعث: علت، سبب، انگيزه. # =الباعثة- ### || AUTO ج بواعث: مترادف (الباعث) است. # =الباعجة- ### || AUTO ج بواعج: پهنه ى دره كه سيل در آن راه افتد. # =باعد- # مباعدة وبعادا [بعد] ه: او را دور كرد. ### || AUTO اين واژه ضد (قرب) است. # =الباعد- ### || AUTO ج بعد: نابود شونده، دور. # =باعل- ### || AUTO مباعلة وبعالا [بعل] القوم قوما: برخى از افراد آن دو گروه از ~~يكديگر زن گرفته وازدواج كردند. # =الباعوث- # ج بواعيث: نماز روز دوم عيد فصح نزد مسيحيان، نماز طلب باران از خدا.- ~~اين واژه سريانى است- # باغى- ### || AUTO مباغاة وبغاء [بغي] ت الأمة: آن زن زنا كرد، گناه كرد. # =باغت- ### || AUTO مباغتة وبغاتا [بغت] ه: ناگهان بر او وارد شد، او را غافلگير كرد. # =باغم- ### || AUTO مباغمة [بغم] ه: با صداى نرم با او سخن گفت. # =باق- ### || AUTO - بوقا [بوق] الرجل: آن مرد دروغ گفت،- بوقا وبؤوقا: براى راه ~~انداختن شر ودشمنى آمد،- ت البائقة القوم: بر آن قوم سختى وبلا فرود آمد،- ~~القوم: آن قوم را فريب داد واز آنها دزدى ms0392 كرد،- القوم عليه: آن قوم بر آن ~~مرد گرد آمدند واو را به ستم كشتند. # =الباقة- ### || AUTO ج باقات [بوق]: دسته ى گل، بسته ى گل، باقه ى گل. # =الباقر- ### || AUTO اين واژه اسم جمع است بمعناى گروه گاوان. # =الباقعة- ### || AUTO ج بواقع: پرنده اى كه از ترس شكار به مردابها وآبهاى راكد ~~درآيد، مرد دانا وبا هوش كه فريب نخورد؛ «ما فلان الا باقعة من البواقع»: ~~فلانى زيرك وتيزهوشى است كه فريب نمى خورد. # =الباقلى- # غول، افسونگر، مار، بلا. # =الباقلى- ### || AUTO مترادف (الباقلى) است. # =الباقلاء- ### || AUTO مترادف (الباقلى) است. # =الباقور- ### || AUTO مترادف (الباقر) است. # =الباقول- # ج بواقيل: كوزه ى بى دسته، دوات سفالى.- اين واژه يونانى است- # الباقي- ### || AUTO [بقي]: ثابت، برقرار، پاينده، از نامهاى خداوند متعالى،- (ع ~~ح): حاصل طرح وباقيمانده ى آن. # =الباقية- ### || AUTO ج باقيات وبواق [بقي]: ثابت واستوار. # =باكر- ### || AUTO مباكرة [بكر] ه: بامداد نزد وى آمد، در آغاز حال بسوى او شتافت. # =الباكر- ### || AUTO [بكر]: فا، آنكه در بامداد وپگاه درآيد؛ «اتاه باكرا»: بهنگام ~~سحر نزد وى آمد. # =الباكرة- # مؤنث (الباكر) است،- ج بواكر: ### || AUTO آغاز ميوه وسبزى نوبر. # =الباكور- ### || AUTO اولين باران بهار، هر چيز زودرس،- عند العامة: ودر زبان متداول ~~بمعناى چوب سر كج است كه با آن شاخه هاى درخت را مى كشند. # =الباكورة- ### || AUTO ج بواكير وباكورات: آغاز رسيدن ميوه ها، نخستين هر چيزى؛ «هذا ~~باكورة اعماله»: اين اولين اثر كارهاى اوست. # =الباكي- ### || AUTO ج بكاة [بكي]: گريه كننده كه اشك ريزد. # =الباكية- # ج باكيات وبواك: مؤنث (الباكي) است. # =بال- ### || AUTO - بولا [بول]: ادرار كرد. بول كرد. # =البال- # [بول]: انديشه وفكر؛ «ما خطر الأمر ببالي» آن امر به خاطرم نرسيد؛ «ما ~~بالي؟»: # مرا چه مى شود، حال وزندگى؛ «هو مشغول البال»: او سرگرم زندگى است؛ «رخي ~~البال»: او در فراخ زندگى است؛ «كاسف البال»: او دل گرفته است، آنچه كه به ~~آن اهميت دهند؛ «ليس هذا من بالي»: # اين چيزى نيست كه به آن اهميت دهم؛ PageV01P174 ~~«امر ذو بال»: امر پر اهميت؛ «ما بالك»: تو را چه مى شود، شكيبائى؛ «طويل ~~البال»: ### || AUTO شكيبا،- (ح): گونه ms0393 اى حوت (نهنگ) بى بال وبى دندان كه بجاى ~~دندانها ماده اى سفت بر لثه دارد كه به آن (البالين) اطلاق مى شود. درازى ~~اين نهنگ گاهى به بيش از 25 متر مى رسد. اين واژه لاتينى است. # =بالى- ### || AUTO مبالاة وبلاء وبالة وبلا [بلي] الأمر وبالأمر: به آن امر ~~اهتمام ورزيد ومشغول شد. # =البالة- # [بول]: شيشه ى دارو، عطر دان،- (ت): يك عدل بزرگ از پارچه هاى بافته شده ~~كه محكم آنرا بسته باشند- اين واژه ايتاليائى است- # البالد- ### || AUTO ج بلدة: آنكه در مكانى اقامت داشته باشد. # =بالص- ### || AUTO مبالصة [بلص] ه: بر او برجست. # =بالط- ### || AUTO مبالطة [بلط] ه: او را رها كرد واز وى گريخت،- فى اموره: در ~~كارهاى او كوشش بسيار كرد. # =البالطو- # ج بالطات: پالتو كه در زمستان بر روى جامه ها پوشند- اين واژه هلندى است- # بالغ- ### || AUTO مبالغة وبلاغا [بلغ] في الأمر: در آن كار بسيار كوشيد وكوتاهى نكرد. # =البالغ- # نافذ؛ «امر بالغ»: كارى كه بحد كمال رسيده، درك كننده؛ «غلام بالغ»: ### || AUTO جوانى كه به سن بلوغ رسيده؛ «جارية بالغ وبالغة»: دخترى كه به ~~حد بلوغ رسيده. # =البالو- # پيست، جاى رقص، جشن رقص- اين واژه ايتاليائى است- # البالوعة- ### || AUTO ج بواليع وبلاليع: چاهك يا اگو كه آبهاى آلوده وچرك در آن ~~ريخته شده ويا از آن مى گذرد. # =البالون- # بالن، توپ بازى- اين واژه فرانسه است- # البالي- ### || AUTO [بلي]: كهنه، پوسيده، عتيقه. # =الباليونتولوجيا- # دانش شناخت بازمانده هاى جانوران سنگ شده كه از زير صخره ها بيرون آورند ~~وتاريخ آن به صدها مليون سال قبل مى رسد- اين واژه يونانى است- # الباميا- ### || AUTO (ن): گياه باميه كه از رسته ى (الخبازيات) است وشكوفه هاى آن ~~زرد رنگ مى باشد. اين گياه پس از پختن قابل خوردن است واصل آن از هندوستان ~~مى باشد. # =بان- ### || AUTO - بيانا وتبيانا وتبيانا [بين]: آن چيز روشن وآشكار شد،- بينا ~~وبيونا وبينونة عنه: از او بريد ودورى كرد. # =البان- ### || AUTO (ن): درختى است از رسته ى (البانيات) داراى برگهاى دراز وگلهاى ~~سفيد رنگ واز آن گونه اى روغن استخراج مى شود. # =بانى- ### || AUTO مباناة وبناء [بني] ه: ms0394 با او در ساختمان سازى رقابت كرد ~~ومسابقه داد. # =البانطلون- # ج بانطلونات: شلوار كه ويژه ى مردان است- اين واژه ايتاليائى است- # الباني- ### || AUTO ج بناة [بني]: فا، بنا كننده، سازنده ى خانه، مؤسس امرى از ~~امور خيريه. # =البانية- # ج بوان: مؤنث (الباني) است؛ «بني البيت على بوانيه»: خانه را بر روى پايه ~~ها واساس آن ساخت؛ «حائط على بانيتين» (ب): ### || AUTO ديوار مشترك ميان دو خانه ى بهم چسبيده، ودر زبان متداول به آن ~~(الكلين) گويند. # =باهى- ### || AUTO مباهاة [بهي] ه في الحسن: در زيبائى بر او فخر كرد. # =باهت- ### || AUTO مباهتة [بهت] الرجل: آن مرد دروغ گفت وبهتان زد،- ه: بر او ~~بهتان زد. # =الباهت- ### || AUTO سرگردان، حيران، پريده رنگ. # =باهج- ### || AUTO مباهجة [بهج] ه: در زيبائى با او مسابقه داد. # =باهر- ### || AUTO مباهرة وبهارا [بهر] ه: بر او فخر فروشى كرد. # =الباهر- ### || AUTO نورانى ودرخشان. # =الباهرة- # مؤنث (الباهر) است،- (ن): ### || AUTO گياهى است از رسته ى (النرجسيات) داراى برگهاى درشت وتيغى كه ~~براى زينت كشت مى شود ودر عمر خود يك بار شكوفه مى دهد. درخت صبر. # =الباهظ- ### || AUTO سنگين، سخت، گران، افراط كننده. # =الباهظة- ### || AUTO مؤنث (الباهظ) است، آنچه كه باعث سختى يا آزار باشد، بلا وآفت. # =باهل- ### || AUTO مباهلة [بهل] بعضهم بعضا: همديگر را لعنت كردند. # =الباهل- ### || AUTO ج بهل وبهل: چوپان بى عصا، آنكه سلاحى با خود ندارد، مرد دو دل ~~وبى كار،- من النوق: ماده شتر بى پستان بند. # =الباوباب- ### || AUTO (ن): درختى است تنومند كه قطر آن گاهى به هشت متر ومحيط دايره ~~ى آن به 24 متر مى رسد. اصل اين درخت از آفريقاى استوائى است ودر سرزمينهاى ~~گرم مى رويد. # =باي- ### || AUTO اين واژه تركى است بمعناى توانگر يا صاحب خانه وبراى لقب مردان ~~بكار مى برند بمعناى آقا. # =بايض- ### || AUTO مبايضة [بيض] ه: در سفيدى بر او غلبه كرد. # =بايع- # مبايعة [بيع] ه: با او بيعت كرد، پيمان بست؛ «بايعوه بالخلافة» و«بويع له ~~بالخلافة»: ### || AUTO خليفه شد وزمان خلافت را بدست گرفت. # =البؤبؤ- ### || AUTO [بأبأ]: مردمك چشم، ميانه ى چيزى، اصل ونژاد. # =البئة- # [وبأ]: ms0395 اسم است از (وبئ المكان). # البأج- ### || AUTO ماليات بر گوسفندان، گونه وشكل؛ «الناس بأج واحد»: مردم از يك ~~گونه ونژادند. # =البئر- # ج أبآر وبئار وأبؤر [بأر] والكلمة من المؤنث: ### || AUTO چاه آب،- الأرتوازية: چاه گود كه آب از آن با فشار خارج شده ~~وفواره سازد. # =البؤرة- ### || AUTO [بأر]: منقل آتش، كوره ى آتش، كانون نور عدسى، گودال، ذخيره. # =البأز- ### || AUTO ج بئزان وبؤوز وأبؤز [بأز] (ح): مترادف (الباز) است. # =بؤس- # - بأسا [بأس]: سرسخت ودلير شد. PageV01P175 ### || AUTO =بئس- # - بؤسا وبئيسا وبؤوسا [بأس]: نيازمندى او سخت وبى چيز شد. # =بئس- ### || AUTO ### || AUTO [بأس]: فعل ماضى وجامد است كه براى (ذم) بكار برده ~~مى شود؛ اين واژه ضد (نعم) است؛ «بئس المصير مصير الأشرار» چه بد است عاقبت ~~كار اشرار. # =البأس- ### || AUTO دليرى، توانائى، نيرومندى، عذاب، ترس؛ «لا بأس به»: مانع ~~وزيانى ندارد؛ «لا بأس فيه»: بر او گناهى نيست؛ «لا بأس عليك»: ترسى ندارى؛ ~~«لا بأس ان تعرفوا»: سختى ندارد كه آن چيز را بشناسيد. # =البؤس- ### || AUTO ج أبؤس [بأس]: سختى وبى چيزى وبينوائى. # =البئس- # «بئس العذاب»: عذابى سخت؛ «بنات بئس»: سختيها وبلاها. # =البئس- ### || AUTO دلير؛ «بئس العذاب»: عذابى سخت. # =البأساء- ### || AUTO [بأس]: مترادف (البؤس) است، جنگ. # =البؤوح- ### || AUTO [بوح]: آنكه هر چه در سينه دارد آشكار كند. # =البئيس- ### || AUTO [بأس]: قهرمان ودلير. # =الببر- ### || AUTO ج ببور (ح): ببر كه تيره اى از جانوران درنده است. # =الببغاء- # للمذكر والمؤنث ج ببغاوات: طوطي. # =الببغاء- # للمذكر والمؤنث، ج ببغاوات: # مترادف (الببغاء) است. # =الببغاء- ### || AUTO للمذكر والمؤنث، ج ببغاوات: مترادف (الببغاء) است. # =الببغائية- # طوطي وار، آنكه سخنى كه معنايش را نداند از ديگرى پيروى كند وبر زبان آورد. # =بت- ### || AUTO - بتا ه: آن چيز را بريد،- الأمر: آن كار را به انجام رسانيد،- ~~الشي ء: آن چيز را دسته بندى كرد،- الرجل: آن مرد را خسته گردانيد. # =البت- ### || AUTO ج بتوت: جامه اى كلفت وضخيم. # =البتات- # ج أبتة: زاد وتوشه، اسباب خانه، آمادگى؛ «هو على بتات امر»: او بر آن كار ~~مشرف است؛ «بتاتا»: قطعا، بى برو وبرگرد. # =البتات- ### || AUTO گليم باف، فروشنده ى گليم. # =البتار- # ج بواتر: شمشير برنده. # =البتار- ### || AUTO ج بواتر: ms0396 شمشير برنده. # =بتت- ### || AUTO تبتيتا [بت] الشي ء: آن چيز را بريد،- ه: او را امداد كرد، به ~~او توشه داد،- الوعد: در انجام عهد تأكيد كرد. # =البتة- ### || AUTO اسم مره از [بت] است؛ «بتة»: بطور قطعى وبدون برگشت؛ «لا افعله ~~البتة»: آن كار را مطلقا نخواهم كرد. اين واژه مصدرى است منصوب به فعلى ~~مقدر وتاء براى مبالغه است. # =بتر- # - بترا ه: آن را بريد. # =بتر- ### || AUTO - بترا: آن چيز بريده شد. # =البتراء- # مؤنث (الأبتر) است،- من الخطب: ### || AUTO خطبه يا سخنرانى كه در آن نام خدا وسپاس بر او ذكر نشود. # =البترول- ### || AUTO نفت خام. اين واژه لاتينى است ومعادل عربى آن (النفط) است كه ~~در زبان متداول آنرا (الكاز) گويند. # =بتل- # - بتلا الشي ء: آن چيز را از چيزى ديگر بريد يا جدا كرد. # =بتل- ### || AUTO - تبتيلا ه: مترادف (بتله) است. # =البتلاء- ### || AUTO (ز): نهالى كه از بن نخل خرما بر آمده وجدا از مادر نخلى شده باشد. # =البتول- ### || AUTO زنى كه از مرد يا ازدواج بريده باشد، بر حضرت مريم (ع) نيز ~~اطلاق مى شود. # =البتولا- ### || AUTO (ن): درختى جنگلى است از رسته ى (الحرجية) كه داراى چوبهاى سفت ~~وخوب است اين درخت در روسيه كشت مى شود واز آن عفص (رنگ ومركب) استخراج مى شود. # =البتولة- ### || AUTO حالت (البتول) است بمعناى عفت وپاكدامنى. # =البتولية- ### || AUTO مترادف (البتولة) است. # =البتولوجيا- ### || AUTO (طب): دانش تشخيص بيماريها ونشانه ى آنها، پاتوبيولوژى. # =البتيلة- ### || AUTO (ز): مترادف (البتلاء) است. # =بث- # - بثا الشي ء: آن چيز را پخش كرد، پراكنده كرد؛ «بث الخبر»: خبر را همه ~~جا پخش كرد؛ «بث العيون»: به اطراف خود نگاه كرد؛ «بث الألغام»: مين كار ~~گذاشت،- فلانا الخبر: خبر را به فلانى گفت، با وى در ميان گذاشت،- الغبار: ### || AUTO گرد وغبار برانگيخت. # =البث- ### || AUTO پراكندگى، اندوه سخت، پخش خبر وصدا به وسيله ى راديو. # =بثث- ### || AUTO تبثيثا الشي ء: آن چيز را پخش وپراكنده ساخت،- الخبر: خبر را ~~پخش واعلام كرد،- الغبار: گرد وغبار را برانگيخت. # =بثر- # - بثرا وبثرا وبثورا وجهه: بر چهره ى او دانه وجوش در آمد. # =بثر- # - بثرا وبثرا ms0397 وبثورا وجهه: مترادف (بثر) است. # =بثر- ### || AUTO - بثرا وبثرا وبثورا وجهه: مترادف (بثر) است. # =البثر- # مص، ج بثور: جوش ريزه ها كه بر پوست چهره وتن برآيد. # =البثر- ### || AUTO [بثر]: آنكه بر پوست بدنش جوش درآمده باشد؛ «وجه بثر»: صورت پر جوش. # =بثق- # - بثقا وبثقا وتبثاقا النهر: سد رودخانه را شكست تا از آن آب روان شود،- ~~السيل الموضع: سيل آن جاى را بركند. # =بثق- ### || AUTO تبثيقا [بثق] السيل الموضع: سيل آن جاى را بركند. # =البثق- # ج بثوق: جاى شكستن سد از رودخانه. # =البثق- ### || AUTO ج بثوق: مترادف (البثق) است. # =البثير- ### || AUTO مترادف (البثر) است، بسيار؛ «كثير بثير»: بسيار فراوان. # =بج- ### || AUTO - بجا [بج] ه: آن چيز را شكافت،- ه بالرمح: با نيزه او را زد. # =البج- ### || AUTO (ح): جوجه ى پرنده. # =البجاح- ### || AUTO بسيار فخر كننده وخود بزرگ بين. # =البجاد- # ج بجد: جامه ى راه راه. PageV01P176 ### || AUTO =بجبج- ### || AUTO بجبجة [بج] الصبي: با آن كودك بازى كرد. # =بجح- ### || AUTO - بجحا به: به او خوشنود شد. # =البجدة- # «بجدة الأمر»: درون امر وحقيقت آن؛ «عنده بجدة الأمر»: حقيقت را او مى ~~داند؛ «هو ابن بجدة الأمر»: او دانا وآگاه به آن چيز است. # =البجدة- # «بجدة الأمر»: مترادف (البجدة) است. # =البجدة- ### || AUTO «بجدة الأمر»: مترادف (البجدة) است. # =البجرة- ### || AUTO ج بجر: ناف، عيب؛ «ذكر عجره وبجره»: معايب آشكار وپنهانى او را ~~بيان كرد، چهره وصورت. # =بجس- # - بجسا الماء: آب را روان كرد،- الجرح: زخم را شكافت. # =بجس- ### || AUTO تبجيسا الماء والجرح: مترادف (بجس) است. # =البجس- ### || AUTO بسيار، روان، سايل. # =البجع- ### || AUTO (ح): مرغ ماهى خوار كه داراى نوكى پهن ودراز است ودر زير نوك ~~خود چينه دان بزرگى دارد. # =البجعة- ### || AUTO (ح): واحد (البجع) است # بجل- # - بجلا وبجولا: شادمان شد، بجلا: # نيكو حال شد. # =بجل- # - بجلا وبجولا: مترادف (بجل) است. # =بجل- # - بجالة وبجولا: آن مرد بزرگوار وگرامى شد. # =بجل- # تبجيلا ه: او را بزرگداشت، وى را به بزرگى ستود. # =بجل- ### || AUTO اسم فعل است بمعناى (حسب)؛ «بجلك»: تو را كافى است، بس است، ~~حرف جواب است بمعناى (نعم): بله. # =بجم- ### || AUTO - بجما وبجوما: از ترس يا ناتوانى خاموش شد، دير كرد ومنقبض ~~وگرفته شد. ms0398 # =بجن- ### || AUTO تبجينا [بجن] المسمار: پس از كوبيدن ميخ سر آنرا كج كرد، از پر ~~خورى به تخمه گرفتار شد. # =البجيس- ### || AUTO بسيار؛ «عين بجيس»: چشمه ى پر آب؛ «ماء بجيس»: آب فراوان. # =البجيل- ### || AUTO بزرگوار، مهتر وسرور. # =بح- ### || AUTO - بحا: صدايش گرفته شد. # =البحاث- ### || AUTO ### || AUTO [بحث]: بسيار پژوهنده، پژوهشگر، بسيار بحث كننده. # =البحاثة- ### || AUTO دانشمند محقق. # =البحار- ### || AUTO ج بحارة: ملوان. # =البحبوحة- ### || AUTO [بحبح]: ميان يا ميانه؛ «بحبوحة الدار»: وسط خانه؛ «بحبوحة ~~العيش»: فراخ زندگى وخوشى. # =بحت- ### || AUTO - بحوتة: پاك وخالص شد. # =البحت- ### || AUTO م بحتة: پاك وخالص از هر چيزى، اين واژه در همه ى حالات يكسان ~~تلفظ مى شود وگاهى بصورت مؤنث ومثنى وجمع نيز بكار برده مى شود؛ «شراب ~~بحت»: نوشابه اى خالص وغير آميخته با چيزى؛ «عربي بحت»: عرب اصيل وخالص نژاد. # =البحة- ### || AUTO گرفتگى وخشونت در صدا. # =البحتر- ### || AUTO كوتاه. # =البحتري- # كوتاه. # =بحث- ### || AUTO - بحثا في الأرض: زمين را كند وسوراخ كرد،- ه: او را خواست،- ~~عنه: از او جستجو وبازرسى كرد،- الأمر: در آن امر رسيدگى وكاوش كرد تا ~~حقيقت آنرا دريابد. # =البحث- ### || AUTO مص،- ج ابحاث: كاوش وبدست آوردن چيزى از زير خاك، معدنى كه ~~براى بدست آوردن زر ومانند آن مورد كاوش قرار گيرد، درس، نگريستن در امرى؛ ~~«القضية تحت البحث»: موضوع زير بررسى ومطالعه است، فصل يا گفتار يا مقاله ~~اى كه درباره ى دانش يا ادبيات بحث كند.- ج ابجاث وبحوث عن: بازرسى از ... ~~، پژوهش در ... # =بحح- ### || AUTO تبحيحا [بح] ه: باعث گرفتگى صداى او شد. # =بحر- ### || AUTO - بحرا: از ترس سرگشته وحيران شد، تشنگى او سخت شد واز آب ~~سيراب نشد. # =البحر- ### || AUTO ج أبحر وبحور وبحار: دريا، فراخى وفراوانى آب. اين واژه ضد ~~(البر) است، ودرياى بزرگ را (الخضم) گويند، هر رودخانه ى بزرگ، آب شور، مرد ~~بخشنده وبسيار نيكوكار،- ج بحور فى اصطلاح العروضيين: ودر عرف عروضيان وزن ~~وقافيه ى شعر است؛ «فى بحر»: در خلال، در ميان؛ «فى بحر سنتين»: در خلال دو سال. # =البحر- ### || AUTO بسيار تشنه. # =البحران- ### || AUTO (طب): هيجان ونوسان كه در قواى مدركه در اثر سختى ms0399 بيمارى پديد آيد. # =البحراني- ### || AUTO ### || AUTO منسوب به كشور (البحرين) است. # =البحرة- # ج بحار وبحر [بحر]: شهرى كه در زمينى پست وگود قرار داشته باشد، باغ بزرگ. # =البحرة- # ج بحار وبحر: بركه، گودال آب. # =البحري- ### || AUTO منسوب به (البحر) است؛ «القوات البحرية»: كشتيهاى جنگى، ملوان. # =البحرية- ### || AUTO نيروى دريائى كه شامل بر رزمندگان وكشتيها وزير دريائيها ~~وناوهاى هواپيمابر است. # =البحيرة- # درياچه، آب فراخى كه گرداگرد آن زمين باشد. # =بخ- # اسم فعل است بمعناى كار يا پديده اى بزرگ كه بر آن در مقام شگفتى به چيزى ~~يا فخر وستايش گويند ومعمولا به گونه ى تكرار گفته مى شود مانند «بخ بخ» با ~~كسر وتنوين. # =بخ- ### || AUTO - بخا: از خشمى كه داشت آرام شد،- فى النوم: در خواب خرخر كرد. # =البخار- ### || AUTO ج أبخرة [بخر] (ف): بخار آب، آنچه كه بشكل دود از مايعات گرم ~~بالا رود. # =البخت- # شانس واقبال؛ «سوء البخت»: ### || AUTO بدبختى؛ «قليل البخت»: كم شانس. اين واژه فارسى است. # =البخترية- # راه رفتن مرد متكبر وخود PageV01P177 ### || AUTO بزرگ بين؛ «فلان يمشي البخترية»: فلانى به روش متكبران راه مى رود. # =بخر- # - بخرا ت القدر: بخار ديگ آشكار شد. # =بخر- ### || AUTO - بخرا الفم: دهان بد بوى شد. # =بخر- ### || AUTO تبخيرا: بخار بيرون آورد،- ه وبخر عليه: او را با دود بخور ~~خوشبو كرد، او را بخور داد. # =بخس- ### || AUTO - بخسا ه: آنرا كم كرد، كاهش داد؛ «لا تبخس اخاك حقه»: حق ~~برادرت را كم نكن، به او ستم كرد. # =البخس- ### || AUTO ناقص، كم؛ «بثمن بخس»: به بهائى اندك وناچيز. # =بخش- ### || AUTO - بخشا الشي ء: آن چيز را سوراخ كرد. اين واژه در زبان متداول ~~رايج است. # =بخشش- # بخششة: به او عطا كرد، بخشيد. ### || AUTO اين واژه در زبان متداول رايج واز فارسى گرفته شده است. # =البخشيش- ### || AUTO بخشش وعطا وكرم. اين واژه فارسى است. # =بخص- ### || AUTO - بخصا عينه: چشم او را در آورد،- الرجل: گوشت روى چشم آن مرد ~~متورم شد وباد كرد. # =البخص- ### || AUTO گوشت زير پلك پائين چشم كه بهنگام نگريستن آشكار مى شود. # =بخع- # - بخعا ه: او را نااميد برگردانيد، او را شرمنده ms0400 كرد. اين تعبير در زبان ~~متداول رايج است. # =بخع- # - بخوعا وبخاعة بالحق: به حق اقرار واعتراف كرد وبه آن تن در داد. # =بخع- ### || AUTO تبخيعا ه: او را بسيار ملامت ونكوهش كرد. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =بخق- # - بخقا عينه: چشم او را كور كرد، از كاسه در آورد. # =بخق- ### || AUTO - بخقا ت عينه: چشم او به گونه ى بسيار بدى كور شد. # =بخل- # - بخلا: بخيل شد،- عليه وعنه: بر او بخل ورزيد وچيزى به او نداد. # =بخل- # - بخلا: مترادف (بخل) است. # =بخل- ### || AUTO تبخيلا ه: وى را بخيل شمرد. # =البخل- # بخل ورزيدن وخسيس بودن، اين واژه ضد (الجود والسخاء) است. # =البخل- ### || AUTO مترادف (البخل) است. # =البخور- ### || AUTO ج أبخرة وبخورات: ماده ايست چسبنده كه بهنگام سوختن بوى خوشى ~~از آن بر مىيد؛ «بخور مريم» و«بخور الأكراد» و«بخور البر» و«بخور السودان» ~~و«بخور البربر» (ن): نام گياهانى است عشبى كه براى زينت كشت مى شوند. # =البخيت- ### || AUTO خوش شانس، خوش اقبال. # =البخيل- # ج بخلاء: بخيل. اين واژه ضد (السخي والكريم) است. # =بد- ### || AUTO ### || AUTO - بدا رجليه: دو پاى خود را از هم دور داشت،- ~~الرجل عن الشي ء: آن مرد را از آن چيز دور كرد. # =البد- # قسمت، عوض، گريز، چاره؛ «لا بد من هذا»: ناگزير از اين چيز است؛ «اذا لم ~~يكن بد من ان»: اگر چاره اى نباشد كه ... ؛ # «من كل بد»: در هر حال. # =البد- # همسان، همتا، نظير؛ «هذا بده»: # اين همتاى اوست. # =بدا- ### || AUTO - بدوا وبداء وبدوا وبداءة [بدو]: آشكار ونمايان شد،- له فى ~~امر: براى آن كار انديشه اى به يادش آمد،- بداوة وبداوة: به سوى بيابان ~~رفت، در بيابان اقامت كرد وبيابانى شد. # =البداءة- # [بدأ]: آغاز هر چيزى، پيدايش هر چيزى. # =البداءة- ### || AUTO [بدو] مص بدا،- ج بدوات: رأى صادره، انديشه ى پديد آمده. # =البدائه- ### || AUTO [بده]: جمع (البديهة) است؛ «هذا معلوم فى بدائه العقول»: اين ~~چيز از بديهيات عقلى است كه شناخته شده مى باشد؛ «لفلان بدائه في الكلام»: ~~فلانى سخنان بديع وشگفت مىورد. # =البدائي- ### || AUTO [بدأ]: آغازين، نخستين، طبيعى، فطرى. # =البداة- ### || AUTO ج بدوات [بدو]: آرزو، هوس، ms0401 دلسردى، خاك، قارچ. # =البداد- # نصيب وقسمت. # =البداد- ### || AUTO [بد]: جنگ تن به تن؛ «لقوا بدادهم»: همتايان خود را ديدند. # =بدار- # اسم فعل است بمعناى (اسرع): ### || AUTO شتاب كن. # =البدانة- ### || AUTO چاقى، تنومندى. # =البداهة- ### || AUTO ناگهان آمدن، مترادف (المفاجأة) است، سرعت انديشيدن؛ «بداهة ~~وبالبداهة»: ناخودآگاه، فرمانبردارى، آغاز هر چيزى؛ «لحقه في بداهة جريه»: ~~در آغاز حركت ودويدن به او رسيد وپيوست. # =البداوة- # [بدو]: زندگى باديه نشينان كوچ كننده، ضد (الحضارة): شهرنشينى است؛ ~~«بداوة الأمر»: آغاز آن كار. # =البداوة- ### || AUTO -[بدو]: زندگى باده نشينان كوچ كننده، بر خلاف شهريگرى ~~وشهرنشينى است. # =البداية- # [بدأ]: آغاز، ابتداء؛ «فى بداية الأمر»: در آغاز كار. # =بدأ- # - بدءا الشي ء وبه: آن كار را آغاز كرد، پيش از همه به آن كار آغاز كرد،- ~~الشي ء: # آن چيز را ساخت، پايه ريزى كرد،- بفلان: فلانى را بر ديگران مقدم داشت،- ~~الله الخلق: خداوند خلق را آفريد. # =بدأ- ### || AUTO تبدئة ه: او را وادار بر آغازيدن كرد،- ه على: او را بر ... ~~مقدم داشت وبرتر كرد. # =البدء- # ج أبداء وبدوء: آغاز كار، پيدايش؛ «افعله بدءا وبدء بدء واول بدء وبادئ بدء»: # قبل از هر چيزى به آن كار آغاز خواهم كرد؛ «افعله عودا وبدءا او عودا الى ~~بدء»: آن كار را از آغاز تا پايان انجام مى دهم؛ «منذ البدء»: از آغاز كار. # =البدأة- # مترادف (البدء) است، آغاز سفر به جائى؛ «اكتريت الفرس للبدأة والرجعة»: ### || AUTO اسب را براى رفت وبرگشت كرايه كردم. # =البدة- # ج بدد: سهميه، شانس، بخت. PageV01P178 ### || AUTO =البدة- ### || AUTO ج بدد: سهم، قسمت، توان، نيازمندى. # =بدد- ### || AUTO تبديدا [بدد] ه: آنرا پراكنده كرد، پريشان گردانيد. # =البدد- ### || AUTO نيرو، توان، نيازمندى. # =بدر- ### || AUTO - بدورا الى الشي ء: شتابيد،- ه الى الشي ء: به سوى آن چيز بر ~~او سبقت گرفت. # =البدر- ### || AUTO ج بدور: قرص كامل ماه؛ «ليلة البدر»: شب چهاردهم ماه قمرى، طبق. # =البدرى- ### || AUTO مسابقه؛ «استبقنا البدرى»: در مسابقه برنده شديم. # =البدرة- ### || AUTO ج بدر وبدور: پول بسيار، كيسه ى پر از پول؛ «فلان يهب البدور»: ~~فلانى كيسه هاى پول مى بخشد. # =البدري- ### || AUTO باران پيش از زمستان؛ «جئت بدري»: ms0402 در پگاه آمدم. # =بدع- # - بدعا الشي ء: آن چيز را اختراع كرد وساخت، آن چيز را بنياد وتأسيس كرد. # =بدع- # - بدعا وبداعة: سرآمد وبى مانند شد. # =بدع- ### || AUTO تبديعا ه: او را به بدعت گذاردن نسبت داد. # =البدع- ### || AUTO ج أبداع: چيز نو ساخته، نو ظهور، نوآور؛ «فلان بدع فى الأمر»: ~~فلانى مبتكر آن كار است، شگفتى؛ «لا بدع من ذلك» و«لا بدع أن»: تعجبى از آن نيست. # =البدعة- ### || AUTO ج بدع: بدعت، هر كار تازه كه قبلا نبوده، بدعت گذارى در دين. # =بدل- # - بدلا الشي ء: آن چيز را تغيير داد، عوض آن چيز را گرفت. # =بدل- # تبديلا [بدل] الشي ء: آن چيز را تغيير داد،- الشي ء منه: آن چيز را با او ~~تعويض كرد،- الشي ء شيئا آخر: چيزى را با چيزى تبديل كرد؛ «بدل الله الخوف ~~امنا»: خداوند ترس را به امن وآرامش تغيير داد،- فلانا: ### || AUTO بر فلانى لباس پوشانيد. # =البدل- # ج أبدال: عوض، جانشين، بخشنده، بزرگوار. # =البدل- ### || AUTO ج أبدال: عوض؛ «بدلا من»: بجاى او؛ «بدل الاشتراك»: آبونمان. ~~جانشين، بخشنده، بزرگوار؛ «رجل بدل»: مردى بزرگوار. # =البدلة- # پوشاك، رخت؛ «البدلة الرسمية»: ### || AUTO لباس رسمى، مجموعه اى از چيزهاى متناسب با هم كه بيشتر در ~~پوشاك مى باشد. # =بدن- # - بدنا وبدونا: هيكل او بعلت بسيارى گوشت تنومند شد، چاق شد، فربه شد. # =بدن- ### || AUTO - بدانة وبدانا: مترادف (بدن) است. # =البدن- ### || AUTO ج أبدان: جسم انسان. # =بده- # - بدها الرجل: ناگهان بر آن مرد در آمد. # =البدو- ### || AUTO [بدو]: باديه نشينان عرب. # =البدوات- ### || AUTO [بدو]: آراء مختلف مردم. # =البدوان- ### || AUTO [بدو]: ستم؛ «السلطان ذو عدوان وذو بدوان»: پادشاه بر مردم ستم ~~وتجاوز مى كند. # =البدوة- ### || AUTO [بدو]: كنار دره. # =البدونة- ### || AUTO مترادف (البدانة) است. # =البدوي- # م بدوية ج بداوي [بدو]: منسوب به (البدو) است، يكى از باديه نشينان. # =البدوي- ### || AUTO م بدوية، ج بداوي: مترادف (البدوي) است. # =البديد- ### || AUTO [بد]: همتا وهمسان؛ «هذا بديده»: اين همانند آن است. # =البديع- ### || AUTO نوآور، نو پيدا، آفريدگار، از نامهاى خداوند متعال؛ «الله بديع ~~السماوات والأرض»: خداوند آفريدگار آسمانها وزمين است، علم بديع كه از علوم ~~بلاغت ومحسنات ms0403 سخن عربى است. # =البديل- ### || AUTO ج أبدال وبدلاء: عوض،- فى فن السينما: دوبلور يا آنكه فيلم ~~سينمائى را از زبان اصلى دوبله وبه زبان ديگرى گويد وبيان كند؛ «المفرزة ~~البديلة»: لوازم يدكى، احتياطي. # =البدين- ### || AUTO تنومند، چاق وفربه. # =البديه- ### || AUTO ؛ «بديها وعلى البديه»: بى تأمل وبالبداهة وپياپي سخن گفتن. # =البديهة- ### || AUTO ج بدائه: سرعت انديشيدن؛ «حاضر البديهة»: زود فهم وحاضر جواب؛ ~~«اجاب على البديهة»: بدون فكر كردن پاسخ داد، ناگهانى؛ «البدائه»: به اين ~~واژه در جاى خود رجوع شود. # =البديهي- ### || AUTO بدون انديشه ى قبلى، آنچه كه از نظر عقل ضرورى باشد، حضوري، ~~حدسي، آنچه كه خود بخود آشكار باشد. # =البديهيات- ### || AUTO در نزد دانشمندان به معناى (الأوليات) است. # =بذا- ### || AUTO - بذوا [بذو] عليه: بر عليه او ناسزا گفت. # =البذاء- ### || AUTO [بذو]: سخن زشت وناروا. # =البذاءة- ### || AUTO [بذأ]: سخن مرد پست ونفهم. # =البذاخ- ### || AUTO متكبر، خود بزرگ بين. # =البذال- # بسيار بخشنده. # =بذأ- ### || AUTO - بذاء وبذاءة: دشنام داد، نادان شد. # =بذئ- ### || AUTO - بذاء وبذاءة: مترادف (بذأ) است. # =بذؤ- ### || AUTO - بذاء وبذاءة: مترادف (بذأ) است. # =بذخ- # - بذخا: بلند شد، تكبر كرد، مقام او بالا رفت. # =بذخ- # - بذخا: مترادف (بذخ) است. # =بذخ- ### || AUTO - بذاخة: مترادف (بذخ) است. # =البذخ- ### || AUTO بزرگى وتكبر، خرج كردن بسيار به حد افراط. # =بذر- # - بذرا الحب (ز): دانه را كاشت،- ت الأرض: زمين گياه رويانيد،- المال: ~~مال را پخش واسراف كرد،- العلم: دانش را پخش كرد وگسترد. # =بذر- ### || AUTO تبذيرا المال: مترادف (بدد) است. # =البذر- # ج بذور وبذار (ز): دانه ى قابل كشت، تخم گياه، نژاد؛ «انه بذر سوء». # =بذر- # ؛ «ذهبوا شذر بذر»: به هر سو رفتند وپراكنده شدند. # =البذر- # مرد پر گوى وبسيار سخن، آنكه در مال خود اسراف وآنرا تباه مى كند. # =بذر- ### || AUTO ؛ «ذهبوا شذر بذر»: آنها بطور پراكنده به هر سوى رفتند. # =البذرة- ### || AUTO هسته ى ميوه، تخم گياه، دانه وبذر، ميكروب، سلول ميكربى. # =بذرق- # بذرقة المال: مال را تباه ودر آن PageV01P179 ### || AUTO اسراف وزياده روى كرد. # =بذل- # - بذلا الشي ء: آن چيز را عطا كرد وبخشيد؛ «بذل نفسه دون أو عن فلان»: ~~جان خود را به او ارزانى داشت؛ «بذل جهده او وسعه»: ### || AUTO ### || AUTO ms0404 منتهاى كوشش خود را بكار برد؛ «بذل المساعي»: كوشش ~~بسيار بكار بردن،- الشي ء له: آن چيز را به او بخشيد؛ «بذل له الطاعة»: از ~~او فرمانبردارى كرد،- الثوب: جامه را به هنگام كار يا هر روز پوشيد. # =البذل- ### || AUTO عطا، كرم، بخشش، بخشنده؛ «رجل بذل»: مرد بخشنده. # =بذو- ### || AUTO - بذاء وبذاءة [بذو]: ناسزاگوى شد. # =البذور- ### || AUTO ج بذر: سخن چين، آنكه راز خود را نتواند نگاه دارد. # =البذي- ### || AUTO ج أبذياء، م بذية [بذو]: دشنام دهنده، بد روش وزشت گفتار. # =البذي ء- ### || AUTO [بذأ]: مرد بد زبان، بد روش ونادان. # =البذيخ- ### || AUTO ج بذخاء: مترادف (الباذخ) است بمعناى مرد شريف وبزرگوار. # =البذير- # ج بذر: مترادف (البذور) است بمعناى آنكه رازدار نباشد. # =بر- ### || AUTO - برا ومبرة والده: از پدر خود فرمانبردارى كرد، با پدر خود ~~نيكى ومهرورزى كرد،-- برا وبرا وبرارة وبرورا فى قوله: در سخن وگفتار خود ~~راستگو شد،- ت اليمين: سوگند راست شد،- برا وبرورا خالقه: از آفريدگار خود ~~فرمانبردارى كرد،- برا الله الصلاة: خداوند نماز را قبول كرد،- ت الصلاة: ~~نماز قبول شد. # =البر- # ج أبرار وبررة: مترادف (البار) است بمعناى نيكوكار،- الواحدة برة (ن): ~~واحد آن (برة) است بمعناى گندم. # =البر- # ج أبرار وبرور: مترادف (البار) است بمعناى نيكوكار، راستگوى، از نامهاى ~~خداوند متعال است،- ج برور: زمين خشك وبى آب وگياه، بيابان؛ «برا وبحرا»: ~~خشكى ودريائى؛ «جلست برا»: بيرون از خانه نشستم؛ «خرج برا»: به سوى بيابان رفت. # =البر- ### || AUTO طاعت وبندگى، راستگوئى، مصلحت، عطا وبخشش، مهربانى ومحبت. # =برى- ### || AUTO - بريا [بري] السهم أو القلم: تير يا قلم را تراشيد،- الشخص: ~~آن شخص را لاغر وناتوان كرد. # =البرى- ### || AUTO خاك. # =البراء- ### || AUTO ### || AUTO [برأ]: مترادف (البري ء) است؛ «ذمته براء من»: عهد ~~وپيمان او مبرى است از ... ؛ «أنا براء منه»: من از آن چيز مبرى هستم اين ~~واژه در مفرد ومثنى وجمع ومذكر ومؤنث يكسان بكار برده مى شود. # =البراءة- # ج براءات [برأ]: رهائى از بدهى يا تهمت، اجازه نامه، اعلاميه؛ «براءة ~~التنفيذ»: حكم اجراء؛ «براءة الثقة»: # اوراق اعتماد؛ «البراءة البابوية»: # اعلاميه اى كه پاپ اعظم در آن دستورات كليسا ms0405 را صادر مى كند نام ديگر اين ~~تعبير «بوله» است. # =البراءة- ### || AUTO [بري]: ابزار تراش، مداد تراش. # =البرائل- ### || AUTO ### || AUTO [برأل]: پرهاى دور گردن پرنده. # =البرائلى- ### || AUTO [برأل]: مترادف (البرائل) است. ### || AUTO =البراح- # [برح]: آشكار شدن وبيان كردن؛ «لا براح»: بى شك وترديد؛ «براحا»: # آشكار، صراحة؛ «جاءنا الأمر براحا»: امر آشكار به ما رسيد؛ «باء بالكفر ~~براحا»: كفر را آشكار كرد، زمين فراخ وگسترده كه در آن گياه يا ساختمان نباشد. # =براح- ### || AUTO بالبناء: اسم علم است براى (خورشيد). # =البراد- ### || AUTO دستگاه سرد كننده، يخچال، فريزر. # =البرادة- # خرده ريزهاى آهن ومانند آن كه پس از تراش ريخته شود. # =البرادة- ### || AUTO يخچال، آب سردكن. # =البراز- # فضاى فراخ كه خالى از درخت باشد، به مستراح رفتن. # =البراز- ### || AUTO مدفوع انسان، رهسپار شدن به سوى جنگ. # =البراعة- ### || AUTO برترى، فصاحت وبلاغت. # =البراق- ### || AUTO [برق]: درخشنده، درخشان. # =البراقة- ### || AUTO آنچه كه درخشندگى نمايد؛ «سحابة براقة»: ابر روشن ودرخشنده. # =البراك- ### || AUTO آسيابان، سازنده ى آرد. # =البرام- # ريسمان تافته، نخ وآنچه كه تافته شود. # =البرام- ### || AUTO [برم]: ريسمان تاب، نخ ريس. # =البراني- ### || AUTO [بر]: بيروني، خارجى. # =البراية- # [بري]: تراشه ى هر چيزى. # =البراية- # [بري]: مداد تراش. # =برأ- ### || AUTO - برءا وبروءا ه: او را از عدم به وجود آورد،- برءا وبرءا ~~وبروءا من المرض: از بيمارى شفا يافت. # =برؤ- ### || AUTO - برءا وبرءا وبروءا من المرض: از بيمارى بهبودى يافت. # =برئ- # - برءا وبرءا وبروءا من المرض: از بيمارى بهبودى يافت،- برءا وبرءا ~~وبراءة من العيب او الدين: از عيب يا بدهكارى رهائى يافت. # =برأ- # تبرئة ه: او را تبرئه كرد،- ه من التهمة: # تهمت را از او بر طرف كرد؛ «برأ ساحته»: ### || AUTO او را از تهمت يا گناهى كه به او نسبت داده شده بود تبرئه كرد. # =البرأة- # ج براء: كلبه ى صياد كه در آن براى پنهان شدن از شكار قرار مى گيرد. # =برأل- ### || AUTO برألة [برأل] الطائر: پرنده پرهاى گردنش را براى حمله كردن ~~وزدن از هم باز كرد. # =بربر- ### || AUTO بربرة [بربر]: سخن بيهوده با داد وفرياد گفت؛ «بربر المعز»: بز ~~صدا كرد. # =البربر- ### || AUTO قوم برابر كه در مغرب افريقا زندگى مى كنند. ms0406 # =البربري- ### || AUTO ج برابر وبرابرة: واحد (البربر) است،- فى المجاز: ودر مجاز ~~بمعناى وحشى ونادان مى باشد. # =البربريس- # (ن): درختى است خاردار كه PageV01P180 ### || AUTO بر روى آن بعضى از انواع قارچ مى رويد كه براى گندم زيان آور ~~است، زرشك. # =البرتقال- ### || AUTO (ن): پرتقال كه از تيره ى (البرتقاليات) است ودر مناطق گرمسيرى ~~ومديترانه اى كشت مى شود. # =البرتقالة- ### || AUTO واحد (البرتقال) است. # =البرتقان- ### || AUTO (ن): بمعناى (البرتقال) است. # =البرتقانة- ### || AUTO واحد (البرتقان) است. # =البرثن- ### || AUTO ج براثن [برثن]: چنگال جانوران درنده وپرندگان. # =برج- # - برجا الشي ء: آن چيز آشكار وبر آمده شد. # =برج- ### || AUTO تبريجا: برج ساخت. # =البرج- # ج برج وأبراج وأبرجة: قلعه، دژ، كاخ، ساختمان بلندى به گونه ى دايره يا ~~مربع بطور مستقل يا جزئى از ساختمان،- (فك): يكى از برجهاى آسمانى كه ~~معمولا دوازده برج بدين ترتيب مى باشند: حمل، ثور، جوزا، سرطان، اسد، ~~سنبله، ميزان، عقرب، قوس، جدي، دلو، حوت؛ «فلك البروج»: به واژه ى (الفلك) ~~رجوع شود. # =البرج- ### || AUTO ج أبراج: آنچه كه نمايان وهويدا باشد. # =البرجاس- ### || AUTO گونه اى زين كه بر پشت ستوران نهند. # =البرجل- ### || AUTO ج براجل: پرگار كه معمولا در نقشه كشى بكار مى رود، مترادف ~~(البيكار) است. # =البرجمة- ### || AUTO ج براجم (ع ا): مفاصل انگشتان يا استخوانهاى كوچك در دست وپا. # =البرجيس- ### || AUTO [فك]: نام ستاره ى مشترى است.- اين واژه فارسى است- # برح- # - بروحا الصيد: شكار از سمت راست توبه سمت چپ گذشت. # =برح- # - براحا وبرحا المكان ومنه: آن جاى را ترك كرد،- الخفاء: آن كار پنهان ~~آشكار شد؛ «ما برح»: از افعال ناقصه است بمعناى (ما زال)؛ «ما برح يكتب»: ~~همچنان پيوسته مى نوشت. # =برح- ### || AUTO تبريحا به الأمر: آن كار او را خسته وآز رده ساخت،- الله عنك: ~~خداوند خستگى وآزاردگى را از تو برطرف كند. # =البرح- ### || AUTO ج أبراح: سختى، آزردگى، شر، ستم. # =البرحاء- ### || AUTO اندوه، غم. # =برد- # - بردا: سرد شد،- العين: چشم را سرمه كشيد،- الليل وبرد علينا: سرماى شب ~~در ما اثر كرد،- الخبز: نان را سرد كرد،- الوجع: درد را ساكن وآرام كرد،- ~~فلان: فلانى سست شد؛ «جد فى الأمر ثم برد»: در آن ms0407 كار كوشيد وسپس سست شد،- ~~الحق عليه او له: حق بر او ثابت شد،- الحديد: آهن را با سوهان ساييد. # =برد- # - برودة: آن چيز سرد شد. # =برد- # ت الارض: زمين تگرگ زده شد،- القوم: آن قوم سرما زده يا تگرگ زده شدند. # =برد- ### || AUTO تبريدا ه: آن چيز را سرد كرد؛ «برد عنه»: در آن چيز فتور كرد ~~وسست شد،- الحق: حق را ثابت ولازم كرد. # =البرد- # ج برود وأبراد وأبرد: جامه اى راه راه، پارچه اى از پشم سياه كه بگونه ى ~~لحاف دوزند. # =البرد- # سرد، متضاد (الحر) است. # =البرد- ### || AUTO تگرگ وباران منجمد كه بگونه ى دانه بر زمين فرو ريخته مى شود. # =البرداء- ### || AUTO تب ولرز. # =البرداق- ### || AUTO ج براديق: آفتابه، كوزه. # =البردة- # ج برد: واحد (البرد) است. # =البردة- ### || AUTO واحد (البرد) است. # =البردج- ### || AUTO گونه اى بازى ورق كه چهار نفر با هم بازى كنند و52 ورق مى باشد. # =البردعة- ### || AUTO پوششى كه بر پشت ستور اندازند. # =البردي- # گونه اى از بهترين خرما. # =البردي- ### || AUTO (ن): گياهى است آبى مانند ني از رسته ى (السعديات) كه در گذشته ~~از پوست آن براى نوشتن استفاده مى شده است؛ «علم البرديات»: ويژه ى آموزش ~~ومطالعه ى نوشته هاى بر روى اين كاغذ است. # =البردية- ### || AUTO ترى وخيسى پوست بدن، آغاز تب. # =البرديوط- # يكى از رتبه هاى كليساى شرقى است- اين واژه يونانى است- # البرذعة- ### || AUTO مترادف (البردعة) است. # =برذن- ### || AUTO برذنة الفرس: اسب مانند (البرذون) اسب تا تارى راه رفت. # =البرذون- # م برذونة، ج براذين (ح): ستورى كه بار سنگين بردارد، اسب تركى يا تاتارى. ### || AUTO خلاف اين اسم (العراب) است. # =برر- ### || AUTO تبريرا ه: او را پاك وتزكيه كرد، او را به نيكى ستود. # =برز- # - بروزا: به سوى زمين فراخ درآمد، پس از پنهان شدن نمايان گرديد، آشكار شد. # =برز- # - برزا: پس از پنهان شدن آشكار گرديد. # =برز- # - برازة: در دانش ودليرى بر ياران خود برترى يافت. # =برز- # تبريزا: مدفوع بيرون افكند،- الشي ء: # آن چيز را آشكار كرد،- الفرس: اسب در مسابقه بر ساير اسبان جلو افتاد،- ~~في كذا: ### || AUTO در كارى ماهر شد،- عليه في كذا: بر ودر كار ms0408 يا امرى برترى يافت. # =البرزخ- ### || AUTO ج برازخ: حاجز يا حجاب كه ميان دو چيز قرار گيرد، زمينى باريك ~~كه ميان دو دريا قرار گرفته باشد، دماغه، فاصله ى زمانى ميان دنيا وآخرت از ~~هنگام مرگ تا قيامت؛ «برازخ الإيمان»: آنچه كه ميان شك ويقين است. # =البرزقة- # ج برازق (ط): نوعى نان شيرينى نازك وكنجدى.- اين واژه فارسى است- # البرسام- # (طب): ورم وآماس پرده ى PageV01P181 ### || AUTO (حجاب حاجز) كه ميان كبد وقلب است. # =البرسكوب- ### || AUTO دور بينى كه با آن از پشت حاجز يا حجابى را بينند. # =برسم- # برسمة ه: در او بيمارى (برسام) پديد آورد. # =برسم- ### || AUTO به بيمارى (برسام) دچار شد. # =برش- ### || AUTO - برشا: بر روى پوست آن نقطه هاى سفيد يا مخالف رنگ پوستش درآمد. # =البرش- ### || AUTO سفيدى كه در پائين ناخن آشكار مى شود، دانه هاى ريز در موى اسب ~~كه به رنگ مخالف رنگ پوستش در آيد. # =البرشاء- ### || AUTO مؤنث (الأبرش) است؛ «سنة برشاء»: سال پر گياه وعلف. # =البرشام- ### || AUTO مترادف (البرشان) است. # =البرشان- # گونه اى لاك بسان خمير نازك كه از آن براى مهر كردن نامه ها استفاده ~~كنند،- (طب): كپسول خالى كه در آن دارو ريزند،- فى الطقوس الكنسية: ودر ~~اصطلاح كليسا نان نازكى از فطير كه در مراسم مذهبى مى خورند.- اين واژه ~~سريانى است- # البرشان- ### || AUTO مترادف (البرشان) است. # =البرشانة- # واحد (البرشان) است. # =البرشانة- ### || AUTO واحد (البرشان) است. # =البرشة- ### || AUTO مترادف (البرش) است. # =برشم- ### || AUTO برشمة وبرشاما ه: آن چيز را با ميخهاى سر كج ثابت واستوار ~~كرد،- اليه: به او تيز نگريست،- الرجل: آن مرد خاموش ماند واندوه آشكار كرد. # =برشن- ### || AUTO برشنة الرسالة: نامه را با مهر ولاك چسبانيد. # =البرشيمة- ### || AUTO كمان حلاجى كتان. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =برص- ### || AUTO - برصا: به بيمارى پيسى دچار شد. # =البرص- ### || AUTO (طب): گونه اى بيمارى پوستى است كه بر جسم پوسته ى سفيد رنگى ~~پديد مىيد وباعث خارش سخت ودردناك مى شود. پيسى. # =البرصاء- ### || AUTO مؤنث (الأبرص) است؛ «حية برصاء»: مار كه بر روى پوستش نقطه هاى ~~سفيد باشد؛ «أرض برصاء»: زمينى كه گياهان آن چريده شده باشد. ms0409 # =البرطاش- ### || AUTO عتبه وآستانه ى درب، عربى اين واژه (الأسكفة) است. # =برطل- ### || AUTO برطلة ه: به او رشوه داد. اين واژه بمعناى (رشاه) است. # =البرطيل- ### || AUTO رشوه. # =برع- # - براعة وبروعا: در دانش يا فضيلت يا زيبائى برترى يافت،- بروعا ه: در ~~كمال بر او چيره واز او برتر شد،- الجبل: بر بالاى كوه رفت. # =برع- # - براعة وبروعا: در دانش يا فضل يا زيبائى برتر شد. # =برع- ### || AUTO - براعة وبروعا: مترادف (برع) است. # =برعم- ### || AUTO برعمة الشجر: غنچه ى درخت بر آمد. # =البرعم- ### || AUTO ج براعم: غنچه، شكوفه، غلاف ميوه، جوانه. # =البرعمة- ### || AUTO ج براعم: مترادف (البرعم) است. # =البرعوم- ### || AUTO ج براعيم: مترادف (البرعم) است. # =البرعومة- ### || AUTO ج براعيم: مترادف (البرعم) است. # =برغث- ### || AUTO برغثة المكان: در آن مكان كيك بسيار شد. # =البرغش- ### || AUTO (ح): پشه كه حشره ايست زيان بار از رسته ى (البعوضيات). # =البرغشة- ### || AUTO (ح): واحد (البرغش) است. # =البرغل- ### || AUTO ريزه هاى گندم پوست كنده، برغول.- اين واژه تركى است- # البرغل- ### || AUTO مترادف (البرغل) است. # =البرغوث- ### || AUTO ج براغيث (ح): كيك يا كك، حشره ايست از تيره ى (البرغوثيات) ~~وداراى نيش سمى است؛ «برغوث البحر» يا (القريدس) (ح): حشره ايست دريائى به ~~گونه ى ميگو. # =البرغي- # ج براغي (حي): پيچ ومهره. # =- اين واژه تركى است- # البرغي- ### || AUTO ج براغي: مترادف (البرغي) است. # =البرفير- ### || AUTO رنگ ارغوانى، جامه ى رنگ شده ى ارغوانى.- اين واژه يونانى است- # برق- ### || AUTO - برقا وبروقا وبريقا البرق: برق نمايان شد،- ت السماء: آسمان ~~برق زد،- الشي ء: آن چيز درخشيد،- برقا الرجل: آن مرد تهديد كرد وترسانيد،- ~~ت المرأة: آن زن آرايش كرد وزيبا شد. # =برق- # - برقا: حيران وسرگردان شد وچيزى را نديد. # =برق- # تبريقا ه: او را آرايش كرد،- عينيه وبعينيه: چشمان خود را حدقه كرد وتيز ~~نگريست. # =البرق- # ج بروق (ف): برق آسمان كه از لابلاى ابرها پديد آيد،- (ف): تلگراف، ~~دستگاه تلگراف؛ «دائرة البريد والبرق»: ### || AUTO اداره ى پست وتلگراف؛ «برق خلب وبرق خلب وبرق الخلب»: برقى كه ~~داراى باران نباشد. # =البرقة- # ج برق: مترادف (الأبرق) است. # =البرقة- ### || AUTO ترس وسرگردانى. # =برقح- ### || AUTO برقحة الثوب: جامه چرك وزشت شد،- وجهه: چهره ى او زشت شد. # =برقش- ### || AUTO برقشة ه: آن را با ms0410 رنگهاى گوناگون آرايش كرد،- فى الكلام: سخن ~~را آميخته با چيز ديگرى گفت. # =البرقش- ### || AUTO (ح): پرنده ايست كوچك وخوش صدا با پرهاى سبز رنگ. # =برقع- ### || AUTO برقعة المرأة: آن زن را روى بند پوشانيد. # =البرقع- ### || AUTO ج براقع: نقاب يا رو بند كه زن با آن چهره ى خود را مى پوشاند. # =البرقون- ### || AUTO (ن): گونه اى گوجه يا گلابى ريز. # =البرقية- ### || AUTO تلگراف، نامه ى تلگرافى. # =البرقيل- ### || AUTO (ع): از ابزار جنگى قديم است كه با آن گلوله ويا سنگ ومانند ~~آنها را پرتاب مى كردند. # =برك- # - بروكا بالمكان: در آن مكان اقامت كرد،- بروكا وتبراكا البعير: شتر فرو ~~خوابيد. # =برك- # تبريكا البعير: مترادف (برك) است. PageV01P182 ### || AUTO =البرك- ### || AUTO سينه، گروه شتران خفته. # =البركار- # (ه): پرگار كه براى كشيدن دايره بكار مى رود.- اين واژه فارسى است- # البركان- ### || AUTO كوه آتش فشان.- اين واژه ايتاليائى است- # البركة- # ج برك وأبراك وبركان: آنچه كه آسيابان برآرد مى گيرد، (ح): پرنده اى سفيد ~~رنگ وآبى. # =البركة- # ج برك: كيفيت خوابيدن شتران، گودال آب وباتلاق، حوض؛ «بركة السباحة»: ~~استخر شنا. # =البركة- ### || AUTO سعادت، دعاى دسته جمعى پس از اداى نماز، فزوني. # =البركية- ### || AUTO (ن): گياهانى كه در پيرامون واطراف باتلاقها وآبهاى راكد مى رويد. # =البرلمان- # پارلمان، مجلس شورى.- اين واژه فرانسه است- # البرلماني- ### || AUTO منسوب به پارلمان؛ «النظام البرلماني»: نظام يا حكومت ~~پارلمانى، مشروطه. # =البرلنتي- ### || AUTO الماس. (اين واژه ايتاليائى است). # =برم- # - برما الحبل: ريسمان را دولا كرد وتابيد،- الأمر: آن امر را ثابت كرد. # =برم- # - برما: خسته وآزرده شد،- بحجته: # در اقامه ى دليل خواست آنرا بگويد ولى به خاطرش نيامد واز يادش رفت. # =برم- ### || AUTO تبريما الحبل: مترادف (برمه) است. # =البرمائي- ### || AUTO جانوران وحيواناتى كه هم در خشكى وهم در آب زندگى مى كنند. # =البرمائية- ### || AUTO اتومبيلى كه هم در خشكى وهم بر روى آب حركت مى كند. # =البرمق- ### || AUTO ج برامق: ستون كوچك گچ برى شده، پروانه ى چرخ. # =البرميل- ### || AUTO ج براميل: ظرف چوبى بزرگ، بشكه. # =البرناسية- # عقيده ى شاعران مخالف آوازهاى رومانتيكى كه صناعات لفظي وشعرى را ترويج ~~مى دهند.- اين واژه فرانسه است- # البرنامج- # ج برامج: برنامه ى جشن، شرايط مسابقه، برنامه ى كار، ms0411 بودجه.- اين واژه ~~فارسى است- # برنس- ### || AUTO برنسة [برن] ه: بر سر او شب كلاه پوشانيد. # =البرنس- ### || AUTO كلاه، كلاه كه پيوست جامه باشد. # =البرنية- ### || AUTO ج براني: ظرف سفالى. # =البرنيطة- ### || AUTO كلاه فرنگى، شاپو. # =البرهان- ### || AUTO ج براهين: دليل، برهان، حجت. # =البرهة- ### || AUTO ج بره وبرهات: برهه اى از زمان، جزئى از زمان؛ «بعد برهتين»: ~~پس از اندكى وقت. # =برهن- ### || AUTO برهنة الشي ء وعليه وعنه: درباره ى آن چيز توضيح داد وآنرا ~~ثابت كرد. # =البرواز- # قاب، چهارچوب عكس.- اين واژه فارسى است- # البرواق- ### || AUTO (ن): گياهى است از تيره ى (الزنبقيات) داراى ساقه ى بلند ~~وشكوفه هاى بسيار. اين گياه زينتى است وبز آن را نمى خورد. # =البروة- ### || AUTO پاره اى كوچك از صابون. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =البروتستو- # مثناه بروتستوان ج بروتستوات: اين واژه را پروتست نيز گويند وبمعناى ~~اخطار به عدم پرداخت بموقع دين است، برگه ى اعتراض كه بمنزله ى واخواست ~~نامه مى باشد؛ «عمل أو سحب البروتستو»: ### || AUTO دادخواهى وواخواست كرد يا برگه ى واخواست تنظيم كرد.- اين واژه ~~لاتين است- # البروتستانتي- # پيرو مذهب پروتستانت مسيحى است.- اين واژه فرانسه است- # البروتوكول- ### || AUTO پروتكل، آئين تشريفات رسمى ديپلوماتيك، پيش نويس مذاكرات ~~ومقررات كنفرانسى كه بعدا بصورت پيمان در مىيد، مقررات كنفرانس. # =البروتون- ### || AUTO (ف): پروتون، ذره ى ايدروژين كه غير قابل تجزيه باشد. # =البروجي- ### || AUTO ج البرجية: بوق زن. # =البروح- ### || AUTO من الصيد: شكارى كه از سمت راست به چپ درآيد. # =البرود- ### || AUTO سستى، بى توجهى، بى اعتنائي. # =البرودة- ### || AUTO حالت هر چيزى سرد، جفا وسستى؛ «بينهما برودة»: ميان آن دو سردى ~~وسستى است. # =بروز- ### || AUTO بروزة الشي ء: دور آن چيز را قاب گرفت. # =البروق- ### || AUTO مترادف (البرواق) است. # =البروليتاريا- # طبقه ى زحمتكش از مردم. # =- اين واژه لاتين است- # البروم- ### || AUTO (ك): برم، ماده ايست ساده وبد بوى كه از آب دريا به رنگ سرخ ~~استخراج مى شود. اين ماده سمى است. # =البرومتر- ### || AUTO دستگاه شناخت فشار هوا مانند (البرومتر المسجل) دستگاه ثبت ~~كنده ى فشار هوا. # =البرومور- # (ك): تركيبى است از برم وماده اى ساده.- اين واژه يونانى است- # البرونز- ### || AUTO أو الصفر (ك): مخلوطى ms0412 است از مس وقلع كه در ريخته گرى بكار مى رود. # =البري- ### || AUTO [برأ]: مترادف (البري ء) ست. # =البري- # [بر]: بر خلاف (البحري) است. # بمعناى بيابانى وزمينى؛ «الحيوان البري»: # جانور وحشى بر خلاف (الأهلي) است؛ «النبات البري»: گياه صحرائي بر خلاف ~~بوستانى وباغى است. # =البري ء- ### || AUTO ج تريئون وبرآء وبراء وأبراء وأبرياء [برأ]: بى گناه وپاك، اين ~~واژه ضد (المذنب والمتهم) است. # =البريئة- ### || AUTO ج بريئات وبريات وبرايا [برأ]: مؤنث (البري ء) است. # =البرية- # ج بريئات وبريات وبرايا [برأ]: مؤنث (البري) است،- ج برايا: خلق، مخلوق، ~~آفريده شدگان. # =البرية- ### || AUTO ج براري وبرار [بر]: بيابان، صحرا. # =البريح- # من الصيد: مترادف (البروح) است. PageV01P183 ### || AUTO =البريد- ### || AUTO ج برد: نامه بر، پيك، اداره ى پست؛ «ادارة البريد والبرق»: ~~اداره ى پست وتلگراف، دفتر امانات پستى، نامه ها وبسته ها وفرستاده هاى ~~پستى اعم از زمينى يا دريائى يا هوائى.- اين واژه فارسى است- # البريدي- ### || AUTO منسوب به (البريد) است،- ج بريديون: پيك پست كه با اسب مرسولات ~~پستى را برساند. # =البريز- # ج بريزات (ف): پريز برق.- اين واژه فرانسه است- # البريفه- ### || AUTO مدرك تحصيلى دوره ابتدائي. # =البريق- ### || AUTO درخشندگى، تابندگى. # =البريم- ### || AUTO ريسمانى كه از دو نخ تابيده شده باشد، نخ وهر چه كه تافته شود. # =البريمة- ### || AUTO [برم] (حي): مته، وسيله اى كه با آن چيزى را سوراخ كنند. # =بز- ### || AUTO - بزا وبزيزى ه: بر او چيره شد، او را چپاول وغارت كرد،- الشي ~~ء منه: آن چيز را به زور از وى گرفت. # =البز- # ج بزاز وأبزاز: پستان انسان، سر پستان حيوان، چوب سيگار.- اين تعبيرات در ~~زبان متداول رايج است. # =البز- ### || AUTO ج بزوز: جنگ افزار، جامه هاى كتانى يا پنبه اى. # =البزار- ### || AUTO تخمه فروش، فروشنده ى دانه هاى گياهى. # =البزاري- # بد ساخت.- اين واژه در زبان متداول رايج است- # البزاز- ### || AUTO پارچه فروش، بزاز. # =البزازة- ### || AUTO پارچه فروشى، بزازى. # =البزاق- # آب دهان. # =البزاق- ### || AUTO جانورى است از تيره ى رابها يا حلزونيها كه معمولا در مناطق ~~سرد وزمينهاى نمناك زيست مى كند واز گياهان زمين مى خورد. # =البزاقة- ### || AUTO (ح): واحد (البزاق) است. # =البزال- ### || AUTO در شيشه بازكنى، سوراخ كن. # =البزبورط- # گذرنامه.- اين ms0413 واژه ايتاليائى است- # البزة- ### || AUTO اسلحه، جنگ افزار، لباس رسمى، هيئت، اندام. # =البزدرة- ### || AUTO شغل وحرفه ى بيزار.- اين واژه فارسى است- # بزر- # - بزرا الحبوب: دانه ها را كاشت، بذر افشانى كرد،- الإناء: ظرف را پر ~~كرد،- القدر: در ديگ ادويه ى خوشطعم كننده ى غذا ريخت؛ «فلان بزر كلامه ~~وتوبله»: فلانى بسيار سخن گفت وآنرا افزايش داد. # =بزر- ### || AUTO تبزيرا القدر: مترادف (بزرها) است. # =البزر- # بزور: هر دانه ى قابل كشت،- ج ابزار وجج أبازير: ادويه ى خوشبو وخوش طعم ~~كننده ى غذا؛ «مثلي لا يخفى عليه ابازيرك»: ### || AUTO فزونى گفتار تو بر امثال من پوشيده نيست. # =البزرة- ### || AUTO واحد (البزر) است. # =بزغ- ### || AUTO - بزغا وبزوغا ت الشمس: خورشيد بر آمد،- الحاجم او البيطار: ~~حجامتگر يا دام پزشك نيشتر زد وبريد،- دمه: خون او را ريخت. # =بزق- ### || AUTO - بزقا: آب دهان انداخت. # =البزق- ### || AUTO طنبور كه از ابزار وآلات موسيقى است؛ «الباش بزق»: گروهى از ~~سربازان اسب سوار- اين تعبير تركى است- # بزل- # - بزلا الشي ء: آن چيز را شقه ودو نيم كرد، سوراخ كرد،- الشراب: مى را ~~تصفيه كرد،- الامر: آن كار را اجرا وقطعى كرد. # =بزل- ### || AUTO تبزيلا الشي ء والشراب: آن چيز يا مي را تصفيه كرد،- رأيه: ~~انديشه ى نوينى آورد. # =البزل- # (ح): گونه اى بز كوهى نر. # =البزل- ### || AUTO مص، سختى،- (طب): بيرون كشيدن آب از شكم بيمار. # =البزلاء- ### || AUTO انديشه ى خوب؛ «امرأة بزلاء الرأي»: زن نيكو انديشه، بلاى سخت. # =البزوري- ### || AUTO ج بزوريون: فروشنده ى دانه ها، فروشنده ى ادويه ى خوشبو كننده ى غذا. # =بس- # - بسا الابل: شتران را به آرامى چرانيد، شتران را با گفته ى (بس بس) نهيب زد. # =بس- # اسم فعل است بمعناى (يكفي): ### || AUTO كافى است. # =البس- # ج بساس (ح): گربه، كوشش. # =البس- ### || AUTO ج بساس: مترادف (البس) است. # =البسابورط- ### || AUTO گذرنامه.- اين واژه ايتاليائى است- # البساط- # زمين پهن وفراخ. # =البساط- ### || AUTO ج بسط: گليم، حصير؛ «طرح مسألة على بساط البحث»: مسأله را براى ~~مباحثه مطرح كرد؛ «طوى البساط بما فيه»: امر را قطعى كرد. # =البساطة- ### || AUTO سادگى- بى آلايشى. # =البسالة- ### || AUTO دليرى- كراهت. # =البسام- ### || AUTO آنكه بسيار لبخند زند. # =بسبس- # بسبسة بالغنم أو الإبل: گوسفندان يا شتران را با گفتن ms0414 «بس بس» صدا زد،- به: # به او گفت (بس) يعنى كافى است. # =بس بس- # مترادف (بس بس) است. # =بس بس- ### || AUTO صدا زدن يا نهيب دادن به گوسفندان وشتران. # =البستان- ### || AUTO ج بساتين: باغ وبستان كه دور آن را ديوار كشيده باشند. # =البستاني- ### || AUTO دارنده ى باغ، كارگر باغ وكشاورز،- من النبات: گياه ودرخت كه ~~در باغها كشت شده باشد، بر خلاف (البري) است. # =البسترينه- # هديه وارمغان نزد مسيحيان به مناسبت آغاز سال نو.- اين واژه ايتاليائى است- # البستنة- ### || AUTO (ز): دانش كشاورزى باغها وبستانها. # =البستوني- # يكى از نشانه هاى ورق بازى كه بگونه ى سرنيزه است.- اين واژه ايتاليائى است- # بسر- # - بسرا القرحة: زخم را فشرد وروى آنرا بست،- ه: او را آزرد، وى را ~~شتابانيد،- الحاجة: رفع نياز را بى موقع خواست،- النخلة: نخل خرما را پيش ~~از موقع پيوند زد،- النبات: گياه تازه را PageV01P184 ### || AUTO چريد،- بسرا وبسورا: چهره ى خود را درهم كشيد وترشروى شد. # =البسر- ### || AUTO ج بسار: خرماى رنگ بخود گرفته ونارس، تازه ونورس از هر چيزى. # =البسرة- ### || AUTO واحد (البسر) است بمعناى يكدانه خرما. # =بسط- # - بسطا الرجل: آن مرد را شاد كرد، وى را گستاخ كرد،- الشي ء: آن چيز را ~~پخش كرد،- اليد او الذراع: دست يا بازوى را دراز كرد؛ «بسط يد المساعدة ~~لفلان» به داد فلانى رسيد واو را يارى كرد،- فلانا عليه: # فلانى را بر او برترى داد،- العذر: آشكارا پوزش خواست، پوزش را پذيرفت،- ~~الشي ء لفلان: آن چيز را براى فلان توضيح داد، بيان كرد،- المكان القوم: آن ~~مكان براى آن قوم فراخ شد،- العمليات الجبرية فى ضرب وجمع وغيرهما (ع ج): ~~عمليات جبر در ضرب وجمع وجز آنها حساب را خلاصه كرد. # =بسط- # - بساطة: چهره ى او گشاده وشادمان شد، زبان او براى شوخى باز شد. # =بسط- ### || AUTO تبسيطا الثوب: جامه را گسترد. # =البسط- ### || AUTO شادمانى، گشادگى، فراخى، بيان، آشكار شدن. # =البسطة- ### || AUTO فراخى؛ «بسطة العيش»: فراخى زندگى؛ «زاد بسطة فى العلم ~~والجسم»: در دانش وزيبائى اندام فزونى يافت. # =البسطرما- ### || AUTO گوشت بريده شده ونمك سود. # =- اين واژه تركى است- # بسق- ### || AUTO - بسقا: لغتى است در (بصق)،- بسوقا الشجر: شاخه هاى درخت بلند ms0415 شد. # =البسكلت- ### || AUTO دوچرخه. # =البسكوتي- ### || AUTO بيسكويت، گونه اى حلوا كه از آرد وشير وشكر سازند.- اين واژه ~~فرانسه است- # بسل- # - بسولا الرجل: از فرط خشم يا دليرى چهره اش گرفته شد. # =بسل- # - بسالا وبسالة: دلير شد. # =بسل- ### || AUTO تبسيلا نفسه للموت: خود را بدست مرگ سپرد،- ه: او را مكروه داشت. # =البسل- ### || AUTO حلال، حرام. اين واژه در مفرد وجمع ومذكر ومؤنث يكسان بكار مى ~~رود؛ «هذا بسل عليك»: اين چيز بر تو حرام است؛ «بسلا له»: واى بر او، آنكه ~~از خشم يا دليرى چهره ى خود را گرفته كند. # =البسلى- # (ن): گياهى است از تيره ى (القطانيات) بمعناى نخود فرنگى كه تازه ى آن ~~خوردنى است وخشك آن طبخ مى شود.- اين واژه ايتاليائى است- # بسم- ### || AUTO - بسما: لبخند زد. # =بسمل- ### || AUTO بسملة: بسم الله گفت. # =البسملة- ### || AUTO عند النصارى: اين واژه در اصطلاح نصارى بمعناى (آب وابن وروح ~~القدس) است،- عند المسلمين: ودر نزد مسلمان بمعناى (بسم الله الرحمن ~~الرحيم) است. # =البسيط- # ج بسطاء: مرد فراخ زبان وشوخ، شادمان؛ «بسيط الوجه»: گشاده روى، زمين ~~فراخ وپهناور، كشيده، باز شده؛ «بسيط اليدين»: بخشنده؛ «بسيط القلب»: ساده ~~لوح، سطح هندسه اى مانند «بسيط اسطواني»: ### || AUTO سطح استوانى، ساده، خلاف (المركب) است، بحرى از اوزان شعرى است ~~بدينگونه: «مستفعلن فاعلن مستفعلن فعلن». # =البسيطة- ### || AUTO زمين. # =البسيكولوجى- ### || AUTO روانشناس. # =البسيكولوجيا- # روانشناسي.- اين واژه يونانى است- # البسيل- ### || AUTO مترادف (البسل) است، زشت روى، بد گل. # =بش- ### || AUTO - بشا وبشاشة: گشاده روى شد،- للشي ء: بسوى آن روى آورد وشاد ~~شد،- بالصديق: از ديدار دوست شادمند شد. # =البش- ### || AUTO گشاده روى. # =البشارة- # آنچه از پوست كه كنده شده باشد، مژدگانى كه به مژده دهنده داده مى شود. # =البشارة- # ج بشائر: زيبائى وجمال؛ «بشائر الوجه»: زيبائى چهره، نشانه ها؛ «بشائر ~~الصبح»: سپيده دم. # =البشارة- ### || AUTO ج بشارات وبشائر: خبر خوشحال كننده، مژده. # =البشاش- ### || AUTO مترادف (البشوش) است بمعناى مهربان وگشاده روى. # =البشاشة- ### || AUTO گشاده رويى. # =البشاعة- ### || AUTO مترادف (القبح) است بمعناى زشتى. # =البشام- # (ن): درختى است خوشبوى كه با برگهاى آن موى سر را سياه مى كنند. ### || AUTO دانه هاى اين درخت نزد دارو سازان به (حب ms0416 البلسان) معروف است. # =البشامة- ### || AUTO (ن): واحد (البشام) ست. # =بشر- # - بشرا الجلد: روى پوست را كه موى بر مىورد تراشيد،- الشارب: موسى سبيل ~~را بسيار تراشيد،- الجراد الأرض: ملخ آنچه را از مواد غذائى كه بر روى زمين ~~بود خورد،-- بشرا به: به او خورسند شد. # =بشر- # - بشرا به: به او خورسند شد. # =بشر- ### || AUTO تبشيرا ه: به او مژده داد وشادش كرد. # =البشر- # گشاده رويى. # =البشر- ### || AUTO انسان، آدمى. اين واژه بر مذكر ومؤنث چه مفرد وچه جمع اطلاق مى ~~شود؛ «أبو البشر»: كنيه ى حضرت آدم است؛ «ابن البشر»: لقب حضرت عيسى مسيح ~~در نزد مسيحيان است. # =البشرى- ### || AUTO ج بشريات: مژده، بشارت. # =البشرة- # ج بشر: پوست بدن، آنچه از گياهان زمين كه روئيده باشند، دانه وگياه. # =البشري- # منسوب به (البشر) است، ويژه ى پوست بدن است؛ «الطبيب البشري»: ### || AUTO پزشك بيماريهاى پوست. # =البشرية- ### || AUTO انسانيت، آدميت. # =بشع- ### || AUTO - بشعا وبشاعة الشي ء والمرء: آن چيز يا آن مرد زشت وناپسند شد. # =البشع- ### || AUTO زشت، قبيح. # =البشكور- ### || AUTO ج بشاكير: سيخ آتش، سيخ تنور. # =البشكير- # ج بشاكير: حوله ى صورت خشك كن، دستمال. اين واژه فارسى است. PageV01P185 ### || AUTO =البشلة- ### || AUTO ج بشلات (طب): گونه اى ميكرب از تيره ى باكتريها به شكل عصا.- ~~اين واژه ايتاليائى است- # بشم- # - بشما من الشي ء: خسته ودلخور شد،- من الطعام: از خوردن غذاى بسيار دچار ~~تخمه شد. # =بشم- ### || AUTO تبشيما المسمار: سر ميخ را پس از كوبيدن كج كرد. # =البشم- ### || AUTO آنكه از خوردن غذاى بسيار تخمه شده باشد. # =البشنة- # (ن): ذرت سفيد، ارزن.- اين واژه در زبان مراكشيان مغرب متداول است- # البشوش- ### || AUTO گشاده روى. # =البشير- ### || AUTO ج بشراء: مژده آورنده. # =بص- ### || AUTO - بصيصا وبصا: برق زد، درخشيد،- الماء: آب ترشح كرد؛ «بص لي ~~بيسير»: مقدار كمى چيز به من داد. # =البصاصة- ### || AUTO چشم. # =البصاق- ### || AUTO آب دهان يا خلط سينه وبينى. # =بصبص- ### || AUTO ### || AUTO بصبصة: مترادف (بصص) است،- فلان: چاپلوسى كرد ~~وتملق گفت،- الكلب: سگ دم جنبانيد. # =البصة- ### || AUTO شراره يا جرقه ى آتش، يك پاره آتش. # =بصر- # - بصرا الشي ء: آن چيز را بريد، قطع كرد. # =بصر- # - بصرا وبصارة به: او را ديد، آن را دانست. # =بصر- # - بصرا ms0417 وبصارة به: مترادف (بصر) است. # =بصر- # تبصيرا الجرو: سگ توله چشمانش را باز كرد،- ه الأمر: آن امر را به وى ~~شناسانيد وبرايش توضيح داد،- له: از بخت واقبال وآينده ى او سخن گفت. اين ~~تعبير در زبان متداول رايج است،- الرجل: ### || AUTO آن مرد به بصره آمد. # =البصر- # ج أبصار: حس بينائى، چشم؛ «قصير البصر»: نزديك بين؛ «لمح البصر»: يك چشم ~~برهم زدن؛ «على مدى البصر»: ### || AUTO تا جائيكه چشم ببيند، دانش؛ «له بصر بكذا»: در فلان امر دانش ~~وبينش دارد. # =البصرة- ### || AUTO شهر بصره كه در انتهاى جنوب شرقى كشور عراق است. # =البصرتان- ### || AUTO دو شهر كوفه وبصره. # =البصريات- # [بصر]: «علم البصريات» (ف): # بخشى از دانش فيزيك است كه درباره ى نور وقوانين آن بحث مى كند. # =بصص- ### || AUTO تبصيصا: براى نخستين بار آشكار شد؛ «بصصت الأرض»: اولين گياه ~~زمين روئيد؛ «بصصت الشجرة»: نخستين برگهاى درخت برآمد؛ «بصص الجرو»: سگ ~~توله چشمانش را باز كرد. # =بصق- ### || AUTO - بصقا: آب دهان انداخت. # =البصقة- ### || AUTO آب دهان، خلط سينه. # =البصل- ### || AUTO ### || AUTO (ن): پياز كه از تيره ى (الزنبقيات) است. اين گياه ~~بگونه ى خام يا پخته خورده مى شود وسودمند است؛ «بصل الفأر»: پياز دشتى كه ~~در زبان متداول بر آن (البصيلة) اطلاق مى شود. # =البصلة- ### || AUTO واحد (البصل) است بمعناى يك دانه پياز، بر ساقه ى زير زمينى كه ~~از دايره اى گوشتى وريشه هائى كه دور آن بهم پيوسته اند اطلاق مى شود. # =بصم- ### || AUTO - بصما: بر روى آن چيز مهر يا علامت زد. # =البصما- ### || AUTO (ط): گونه اى شيرينى است. # =- اين واژه تركى است- # البصمة- ### || AUTO علامت، نشانه، اثر؛ «بصمة الإصبع»: اثر انگشت؛ «بصمة الختم»: ~~جاى مهر، اثر مهر. # =البصير- ### || AUTO از نامهاى خداوند متعال است، با هوش «بصير بكذا»: به آن چيز ~~داناست، آگاه است. # =البصيرة- # ج بصائر: خرد؛ «نافذ البصيرة»: # دور انديش، تيز هوشى؛ «عن بصيرة»: از روى عمد، عمدا، قصدا، عبرت، دليل، ~~گواه؛ «جوارحه بصيرة عليه»: اندام واعضاى او گواه بروى است؛ «فراسة ذات ~~بصيرة»: ### || AUTO زيركى درست وصادقانه. # =البصيص- # درخشندگى وتابندگى. # =البصيلة- ### || AUTO ms0418 (بصيلة الشعر» (ع ا): پياز موى سر. # =بض- ### || AUTO - بضاضة وبضوضة: فر به ونرم پوست شد،-- بضا وبضوضا وبضيضا ت ~~العين: چشم اشك ريخت؛ «هو ما تبض عينه»: او بر مصيبت شكيبا است؛ «بض الماء» ~~آب كم كم روان شد؛ «بض الحجر»: آب از سنگ تراوش كرد؛ «فلان ما يبض حجره»: ~~فلانى مردى بخيل است،- له: چيز اندكى به او داد،- بضا اوتار العود: سيمهاى ~~عود را تكان داد تا آنرا براى نواختن آماده كند. # =البض- ### || AUTO مص،- م بضة: مترادف (الباض) است. # =البضاضة- ### || AUTO ### || AUTO مترادف (لبضض) است. # =البضاعة- # ج بضائع: كالاى تجارتى، كالاى آماده براى فروش، سخن؛ «اخرج ما عنده من ~~بضاعة»: هر چه كه در دل داشت بيرون ريخت وگفت. # =بضض- ### || AUTO تبضيضا [بض]: با ناز ونعمت زندگى كرد. # =البضض- ### || AUTO چيزى كم واندك، آبى كم. # =بضع- # - بضعا الشي ء: آن چيز را بريد، با نيشتر آن را بريد،- بضوعا فلان: فلانى ~~خسته ومانده شد،- الكلام: سخن آشكار شد،- الكلام: سخن را فهميد. # =بضع- ### || AUTO تبضيعا الشي ء: مترادف (بضعه) است. # =البضع- # پاسى از شب، رقمى ميان سه تا نه است؛ «بضع سنين»: چند سال؛ «بضع عشرة من ~~النساء»: تعدادى از زنان در حدود سيزده تا نوزده نفر؛ «بضع وعشرون امرأة»: ~~تعدادى زن حدود بيست وسه تا بيست ونه نفر. در مذكر نيز به همين گونه مىيد: ~~«بضعة عشر من الرجال» و«بضعة وعشرون رجلا»: ضمنا نيز يادآور مى شود كه واژه ~~ى بضع همواره مقدم مىيد ونمى توان گفت: «عشرون وبضع». # =البضع- ### || AUTO مترادف (البضع) است. # =البضعة- # ج بضع وبضع وبضاع وبضعات: PageV01P186 ### || AUTO پاره اى گوشت. # =البضعة- ### || AUTO مترادف (البضعة) است. # =البضوض- ### || AUTO ج بضاض: چاه كم آب. # =البضيض- ### || AUTO مص،- م بضيضة: مترادف (الباض) است. # =البضيضة- ### || AUTO دارائى وتوانگرى؛ «اخرجت له بضيضتي»: براى او آنچه از دارائى ~~كه در دست داشتم خرج كردم. # =بط- ### || AUTO - بطا الجرح: زخم را بريد. # =البط- ### || AUTO ج بطوط وبطاط (ح): مرغابى كه گردن وپاى آن كوتاه است. # =البطاح- ### || AUTO (طب): گونه اى بيمارى است كه پس از تب پديد مىيد. # =البطاحي- ### || AUTO (طب): گونه اى بيمارى است ms0419 كه مانند ورم حجاب حاجز است. # =البطارخ- ### || AUTO تخم ماهى كه معمولا از شكم ماهى رودخانه بيرون آورند وخورند. # =- اين واژه يونانى است- # البطارية- # (ا ع): تعدادى توپ كه در جائى قرار دهند وبراى زدن دشمن با خمپاره هاى آن ~~آماده شوند، طبقه ى كشتى،- الكهربائية (ف): باترى برقى.- اين واژه فرانسه است- # البطاطا- # (ن): سيب زمينى كه به آن (القلقاس الفرنجي) گويند؛ «البطاطا الحلوة»: # سيب زمينى شيرين كه به آن (القلقاس الهندي) گويند: اين گياه گونه هاى ~~بسيارى دارد مانند (سكري): شيرين و(دقيقي): # آردى كه در سرزمينهاى گرمسيرى مى رويد؛ «البطاطا الصينية» (ن): ### || AUTO سيب زمينى چينى: اين گياه ريشه هاى باد كرده اى دارد وهمانند ~~سيب زمينى خورده مى شود ودر كشورهاى گرمسيرى كشت مى شود. # =البطاقة- # ج بطاقات وبطائق: نامه، ورقه؛ «بطاقة الزيارة»: كارت ويزيت؛ «بطاقة ~~الثوب»: نرخ فروش جامه كه در گوشه ى آن يادداشت كنند؛ «بطاقة الهوية» كارت ~~شناسائى.- اين واژه آرامى است- # البطال- ### || AUTO بيكار، آنكه شغل وحرفه اى ندارد. # =البطالة- ### || AUTO بيكارى، تعطيلى، فرصت. # =البطان- ### || AUTO ج أبطنة وبطن: كمربند كه زير شكم ستور بندند، پارچه اى كه با ~~آن شكم اسب را براى جلوگيرى از مگس بپوشانند؛ «فلان عريض البطان»: فلانى ~~توانگر وآسوده خاطر است. # =البطانة- # ج بطائن: راز پنهان؛ «بطانة الثوب»: ### || AUTO آسترى جامه؛ «بطانة الرجل»: خانواده ونزديكان مرد. # =البطانية- ### || AUTO ج بطانيات: پتو، لحاف. ### || AUTO =بطؤ- # - بطأ وبطاء وبطوءا (بطأ): دير كرد. اين واژه ضد (اسرع) است. # =بطأ- ### || AUTO تبطيئا وتبطئة عليه بالامر: كار او را بتأخير انداخت. # =البطباط- ### || AUTO (ن): گياهى است كه در تمامى سال سبز است وداراى شكوفه هاى سفيد ~~يا گلى رنگ است. # =بطبط- # بطبطة البط: مرغابى صدا در آورد، سوت زد، به زير آب فرو رفت،- الرجل: ### || AUTO سست رأى شد. # =البطة- ### || AUTO (ح): واحد (البط) است،- (ع ا) ماهيچه ى ساق پاى، ظرفى است بسان ~~قارورة، دبه. # =بطح- # - بطحا ه: او را بر روى بر زمين افكند، آن را گسترد. # =بطح- ### || AUTO تبطيحا البيت: در آن خانه شن ريزه ريخت وآن را هموار كرد. # =البطحاء- ### || AUTO ج بطاح وبطائح ms0420 وبطحاوات: دشت، زمين پهن وگسترده، سيلگاه فراخ ~~كه در آن شن وماسه وسنگريزه باشد. # =البطحة- ### || AUTO مسافت، دبه ى كوچك، اندازه وقامت. # =بطر- ### || AUTO - بطرا: بر اثر فراخى نعمت شگفت زده شد، بر اثر فراخى نعمت ~~آنرا در غير راه خود صرف كرد وگمراه شد،- النعمة: كفران نعمت كرد،- الحق: ~~حق را قبول نكرد،- الشي ء: آن چيز را نپذيرفت وبى جهت مكروه داشت. # =البطر- ### || AUTO آنكه كفران نعمت كند وآنرا سبك شمارد. # =البطرشيل- ### || AUTO پارچه ى بلندى كه كاهن بهنگام خدمت در كليسا بر گردن وسينه ى ~~خود مىندازد. # =البطرشين- ### || AUTO مترادف (البطرشيل) است. # =البطرك- ### || AUTO مترادف (البطريرك) است. # =البطريرك- ### || AUTO ج بطاركة: رئيس كل اسقفها در طوايف وتيره هاى مسيحى. # =البطريركية- ### || AUTO مقام ومنصب (البطريرك) است، جايگاه بطريركى. # =البطريق- ### || AUTO ج بطارق وبطارقة: فرمانده ى روميان،- (ح): پنگوئن كه از تيره ~~پرده داران است ودر مناطق شمالى وسرد زندگى مى كند. # =بطش- ### || AUTO - بطشا به: بر او سخت گرفت وحمله ور شد،- عليه: بر او چيره شد ~~وغلبه يافت؛ «فلان يبطش فى العلم بباع بسيط»: او با شتاب بر دانش دست مى ~~يابد وفرا مى گيرد. # =البطش- ### || AUTO نيرومندى، ستم. # =البطشة- ### || AUTO حمله ى ناگهانى، صدمه. # =بطط- ### || AUTO تبطيطا: درمانده وخسته شد. # =بطل- # - بطلا وبطولا وبطلانا: آن حكم باطل شد، تباه شد، ضايع شد،- بطالة فى كلامه: # سخنان شوخ آميز گفت،- الفاعل من العمل: # كارگر از كار بيكار شد. # =بطل- # - بطالة وبطولة: دلير وشجاع شد. # =بطل- ### || AUTO تبطيلا ه: آن را باطل كرد، از كار انداخت. # =البطل- # دروغ، باطل؛ «ذهب بطلا»: ضايع شد، به هدر رفت. # =البطل- # ج أبطال، م بطلة ج بطلات: دلير، برنده ى مسابقه ى ورزشى؛ «بطل العلم»: ### || AUTO قهرمان دانش؛ «بطل الرواية»: قهرمان داستان، قهرمان فيلم يا ~~هنر پيشه ى اول. # =البطم- # (ن): درختى است از رسته ى (البطميات) همانند درخت پسته وداراى برگهاى ريز ~~كه در آن ماده ى (تربنتين) PageV01P187 ### || AUTO موجود است. صمغ اين درخت تند بوى است. # =بطن- # - بطونا وبطنا: پنهان شد،- بطنا الأمر: # باطن امر را شناخت،- الوادي: به درون دره آمد،- ه وله: بر شكم او زد،- ~~بطونا وبطانة: شكم ms0421 او بزرگ شد. # =بطن- # - بطانة: شكم گنده شد. # =بطن- # بطنا: به درد دل دچار شد. # =بطن- ### || AUTO تبطينا الثوب: براى جامه آسترى ساخت،- الدابة: شكم بند ستور را بست. # =البطن- # ج بطون وأبطن وبطنان: شكم. اين واژه بر خلاف (الظهر) است، درون هر چيزى؛ ~~«بطن الأرض»: زمين فرو رفته وگود؛ «القت الدجاجة ذا بطنها»: مرغ تخم گذاشت؛ ~~«صاحت عصافير بطنه»: گرسنه شد. # =البطن- # دل درد. # =البطن- ### || AUTO شكم گنده. # =البطنة- ### || AUTO پر خورى. # =البطولة- ### || AUTO مص، مسابقه ى قهرمانى ورزش؛ «بطولة العالم»: قهرمانى جهانى؛ ~~«دور البطولة»: قهرمان اول داستان. # =البطي ء- ### || AUTO م بطيئة، ج بطاء: كند، سست. اين واژه ضد (السريع) است. # =البطيحة- ### || AUTO ج بطائح: آبراهه ى فراخ سيل كه در آن شن وسنگريزه باشد. # =البطيخ- # (ن): اين گياه از رشته ى (القرعيات) است. هندوانه،- الأصفر (ن): ### || AUTO خربوزه. # =البطين- # شكم كوچك، مصغر (البطن) است،- (ع ا): هر يك از دو حفره ى داخلى قلب كه در ~~مقابل (الأذين) دهليز قلب مى باشند. اين دو حفره يكى (البطين الأيمن) ~~وديگرى (البطين الأيسر) مى باشند. # =البطين- ### || AUTO شكم گنده، مترادف (البطن) است، پر؛ «كيس بطين»: كيسه ى پر. # =بع- ### || AUTO - بعا الماء: آب را بسيار ريخت. # =البعاد- ### || AUTO دور، مترادف (البعيد) است. # =البعاع- ### || AUTO باران كه در ابر است؛ «القى السحاب بعاعه»: ابر باران خود را ~~فرو ريخت، آذوقه ومتاع. # =البعبع- ### || AUTO ج بعابع: رؤياى ترسناك كه در خواب بينند، آنچه كه هولناك ولى ~~خيالى باشد. # =البعبعة- ### || AUTO ### || AUTO شتاب در سخن گفتن، باز گوئى بعضى آوازها. # =بعث- ### || AUTO - بعثا وتبعاثا ه: او را به تنهائى فرستاد، او را بر انگيخت ~~وبه خشم در آورد؛ «بعثه من نومه»: او را از خواب بيدار كرد؛ «بعثه على الشي ~~ء»: او را وادار به انجام آن كار كرد،- به: او را با ديگرى فرستاد،- الميت: ~~مرده را بر پاى داشت،- روح الحياة فيه: او را زنده كرد،- بعثا: از خواب ~~بيدار شد. # =البعث- ### || AUTO ج بعوث: لشكر، ارتش، هر قومى كه فرستاده شوند؛ «البعوث»: ~~هيئتهاي اعزامى، نمايندگان اعزامى، قيامت؛ «يوم البعث»: روز قيامت. # =البعثة- # نمايندگان اعزامى؛ «بعثة عسكرية»: هيأت ms0422 نظامى؛ «بعثة ثقافية»: ### || AUTO هيأت فرهنگى. # =بعثر- ### || AUTO بعثرة ه: آن را پراكنده ساخت، آن را زيرو رو كرد. # =بعج- # - بعجا البطن: شكم را شكافت،- الأرض آبارا: در آن زمين چاههاى بسيار ~~كند،- المطر الأرض: # ريزش سخت باران سنگهاى زمين را آشكار كرد. # =بعج- ### || AUTO تبعيجا المطر في الأرض: ريزش سخت باران سنگهاى زمين را آشكار كرد. # =بعد- # - بعدا: نابود شد ومرد، روى گردان شد. اين واژه ضد (قرب) است دور يا ~~پنهان شد. # =بعد- ### || AUTO - تبعيدا ه: او را دور كرد. اين واژه ضد (قرب) است. # =البعد- # ج أبعاد: دورى. ضد (القرب) است؛ «بعدا له!»: رانده شود، مسافت؛ «على بعد» ~~و«عن بعد»: مسافت دورى، رأى وحزم؛ «بعد الشقة»: دورى مسافت؛ «بعد الهمة»: # همت بلند؛ «بعد الصيت»: بلند آوازه گى؛ «بعد النظر»: بصيرت در امور؛ «بعد ~~نقطتين على كرة» (ه): كوچكترين دو قوس دايره ى بزرگ كه از دو نقطه مى گذرد؛ ~~«بعد المستطيل» (ه): درازا وپهناى مستطيل؛ «بعد نقطتين» (ه): خط مستقيم ~~ميان دو نقطه مانند خط 1 - دميان ب- ج. # 1 ب د ج # بعد- # ظرف زمان است ومتضاد (قبل) كه معمولا اضافه مى شود. وهرگاه اضافه نشود ~~مبنى بر ضم يا منصوب با تنوين مى گردد مانند «بعد» و«بعدا» و«من بعد» ~~و«فيما بعد»؛ «أما بعد»: بمعناي (ثم) است، وگاهى بمعناى «حتى الآن» است: ~~تاكنون مىيد؛ «لم يأت بعد»: هنوز يا تاكنون نيامده است؛ «هو بعد صغير»: او ~~هنوز كوچك است. # =بعد- # ظرف زمان است بمعناى (بعد)؛ «بعد ذلك»: سپس، اضافه بر آن؛ «بعد ان»: پس از آن. # =البعد- # للمفرد والجمع: هلاك شونده، دور. ### || AUTO اين واژه ضد (القرئب) است. # =بعر- # - بعرا الجمل: شتر جوان بزرگسال شد. # =بعر- ### || AUTO تبعيرا المعى: سلاخ پشكل را از ميان روده ى شتر در آورد. # =البعر- ### || AUTO ج أبعار: پشكل جانوران سپل دار وسم دار. # =البعرة- ### || AUTO ج بعرات: واحد (البعر) است. # =بعزق- # بعزقة ه: آن چيز را پراكنده ساخت. # =بعض- # الرجل: پشه آن مرد را آزرد. # =بعض- ### || AUTO تبعيضا ه: آن چيز را ريز ريز كرد. # =البعض- ### || AUTO ج أبعاض من ms0423 الشي ء: يك جزء از چيزى؛ «بعض العلماء»: يكى از ~~دانشمندان. # =بعل- # - بعالة وبعولة ت المرأة: آن زن شوهردار شد،- الرجل للمرأة: آن مرد شوهر آن زن PageV01P188 ### || AUTO شد. # =بعل- ### || AUTO - بعلا بأمره: سرگردان شد وندانست چه كند. # =البعل- # ج بعول وبعال وبعولة: همسر، شوهر، پرورش دهنده، مهتر، نام خداى بزرگ نزد ~~كنعانيان، زمينى كه بر آن باران نبارد. # =البعل- ### || AUTO م بعلة: سرگردان، سرگشته. # =البعلي- ### || AUTO آنچه كه با آب باران آبيارى شده باشد. # =البعوض- ### || AUTO (ح): پشه كه از حشرات دو بال است ودر آبهاى راكد وگند آب ~~ومردابها تخم ريزى ورشد مى كند. اين حشره با نيش خود بسيارى از بيماريها را ~~به مردم تزريق مى كند. نام ديگر آن (البرغش) است. # =البعوضة- # (ح): واحد (البعوض) است؛ «بعوضة الأجمية» (ح): به واژه ى (الأنوفيليس): ### || AUTO پشه ى مالاريا رجوع شود. # =البعيث- ### || AUTO مترادف (المبعوث) است بمعناى فرستاده شده. # =البعيج- ### || AUTO للمذكر وللمؤنث، ج بعجى: مترادف (المبعوج) است بمعناى شكافته شده. ### || AUTO =البعيد- # ج بعداء وبعد وبعدان: دور، متضاد (القريب) است، جدا شده؛ «بعيد عن»: دور ~~است از، مخالف است به؛ «من بعيد»: از مسافتى دور؛ «بعيد الأثر»: داراى اثرى ~~بزرگ؛ «بعيد التاريخ»: به زمان گذشته وقديم بر مى گردد؛ «بعيد الغور»: به ~~آن دسترسى نيست، درك نمى شود. # =بعيد- ### || AUTO بزودى، در فاصله اى نه چندان دور. # =البعير- ### || AUTO ج بعران وأبعرة وجج أباعر وأباعير: شتر مسن، اين واژه در مذكر ~~ومؤنث يكسان بكار مى رود. # =بغا- ### || AUTO - بغوا [بغو] عليه: بر او تعدى وستم كرد،- الشي ء: به آن چيز ~~نگاه كرد تا كيفيت آنرا دريابد. # =بغى- ### || AUTO - بغاء وبغى وبغيا وبغية وبغية [بغي] الشي ء: آن چيز را خواست، ~~طلب كرد،- بغيا الرجل: آن مرد از حق عدول كرد، گناه كرد،- ت المرأة: آن زن ~~زنا كرد،- عليه: بر او ستم كرد، بر او تكليف شاق وغرضورزى كرد،- الجرح: زخم ~~ورم كرد وفاسد وچركين شد. # =البغاث- ### || AUTO ج بغثان بتثليث الباء (ح): پرنده ايست كند پرواز ودر حجم ~~كوچكتر از كركس است. # =البغال- ### || AUTO دارنده ى استر ms0424 (قاطر)، استر سوار. # =البغام- ### || AUTO آواز آهو، آواز ماده شتر. # =بغت- ### || AUTO - بغثا ه: ناگهان بر او وارد شد. # =البغتة- # ج بغتات: ناگهاني؛ «بغتة»: ### || AUTO ناگهان. # =البغثاء- ### || AUTO من الناس: گروههاى مردم آميخته بهم؛ «دخلنا في البغثاء»: به ~~ميان گروهها ومردم مختلف در آمديم. # =بغش- # - بغشا [بغش] الصبي إلى أمه: كودك ترسيد وبه مادر خود پناه برد،- ت ~~السماء: # آسمان باران نرمى باريد،- ت الأرض: ### || AUTO بر زمين كمى باران آمد. # =البغشة- ### || AUTO باران نرم وسبك. # =بغض- # - بغاضة: مورد بغض وكينه قرار گرفت،- بغضا ه: از وى انتقاد كرد واو را ~~مكروه شمرد. # =بغض- # - بغاضة: مورد بغض وكينه قرار گرفت. # =بغض- # - بغاضة: مترادف (بغض) است. # =بغض- ### || AUTO تبغيضا ه اليه: او را نزد وى مكروه داشت. # =البغض- ### || AUTO كراهت وانزجار. متضاد (الحب) است. # =البغضاء- ### || AUTO بغض وكينه ى شديد. # =بغل- # - بغلا القوم: فرزندان آن قوم را از ديدگاه پدر بد نژاد كرد. # =بغل- ### || AUTO تبغيلا القوم: مترادف (بغل) است،- فى المشي: از راه رفتن مانده ~~وخسته شد. # =البغل- ### || AUTO ج بغال وأبغال، م بغلة ج بغلات وبغال (ح): استر، قاطر. حيوانى ~~است كه متولد از دو حيوان مختلف است، ومعروف است كه اين واژه بر حيوان اهلى ~~كه از اسب وخر يا بر عكس متولد شده اطلاق مى گردد. # =بغم- ### || AUTO - بغاما ت الناقة: ماده شتر آواز خود را قطع كرد وآنرا نكشيد،- ~~الرجل صاحبه: با دوست خود سخن فصيح وآشكار نگفت،- بغوما وبغاما ت الظبية: ~~آهو با نرمترين صدا آواز داد. # =البغمة- # ج بغم: گردن بند زنانه.- اين واژه تركى است- # البغوة- ### || AUTO [بغو]: ميوه قبل از آنكه رسيده شود،- من النبات: ميوه ى كال ونارس. # =البغونيا- ### || AUTO (ن): از گياهان مناطق گرمسيرى است داراى گلهاى رنگارنگ وبراى ~~زينت كاشت مى شود. # =البغي- # ستم؛ «البغي مرتعه وخيم»: ستم وجنايت پايان بدى دارد، گناه، معصيت، فساد؛ ~~«برئ جرحه على بغي»: زخم او بر پايه ى تباهى وفساد خوب شد. # =البغي- ### || AUTO ج بغايا: زن زناكار. # =البغية- # خواسته، آنچه را كه دوست دارند وبخواهند، قصد؛ «بغية أن» به خاطر آنكه. # =البغية- ### || AUTO مترادف (البغية) است. # =البغيض- ### || AUTO كينه توز، دشمن سرسخت. # =بق- ### || AUTO - بقا وبقوقا ms0425 النبت: گياه روئيد،- الماء من فيه: آب را با شتاب ~~از دهان بيرون ريخت،- ت السماء: آسمان پياپي وبسيار باريد،- ت المرأة: آن ~~زن فرزند بسيار آورد،- على القوم: با آن قوم سخن بسيار گفت،- البيت: پشه در ~~خانه بسيار شد،- بقا الجراب: توشه دان را شكافت،- ماله: مال خود را تقسيم ~~وپراكنده كرد،- لنا العطاء: عطاى بسيار به ما داد. # =البق- # (ح): پشه كه حشره اى از رسته ى (البقيات) است وخون انسان را مى مكد ~~ومعمولا در اماكن گرم پرورش مى يابد. # گونه ى ديگر اين حشره بر درختان ودر باغها زيست مى كنند؛ «شجرة البق» (ن): # درختى است تنومند با گلهائى زرد ومعروف به درخت پشه وآنرا در عربى PageV01P189 ### || AUTO (الدردار) نامند. # =بقى- # - بقيا [بقي]: دوام يافت، باقى ماند، ثابت ماند. # =بقى- ### || AUTO تبقية [بقي] ه: او را تثبيت كرد، او را بحال خود واگذار كرد تا بماند. # =البقاء- ### || AUTO [بقي]: ثبات، باقى ماندن، استمرار، باقى بود؛ «دار البقاء»: آخرت. # =البقار- ### || AUTO گاودار، گاوچران. # =البقاق- ### || AUTO [بق] من الرجال: مرد پر سخن، بسيار گوينده. # =البقاقة- ### || AUTO [بق] من الرجال: مترادف (البقاق) است. # =البقال- ### || AUTO بقال، خوار وبار فروش، فروشنده ى مواد غذائى مانند روغن وكره ~~وقهوه وشكر وادويه وجز آنها. # =البقالة- # تجارت ادويه ى خوشبو كننده ى غذا وساير عطرها. # =البقالة- # مؤنث (البقال) است؛ «ارض بقالة»: ### || AUTO زمين كه داراى گياهان ودانه هاى سبز باشد. # =البقامة- ### || AUTO مرد ناتوان وكم خرد،- من الصوف: ريزه هاى ريخته شده پشم بر ~~زمين بهنگام زدن وريستن. # =البقباق- # مرد پر حرف؛ «رجل لقلاق بقباق»: ### || AUTO مرد پر حرف وياوه گو. # =بقبق- ### || AUTO بقبقة الرجل: آن مرد سخن بسيار وبيهوده گفت،- الكوز فى الماء: ~~كوزه بهنگام فرو رفتن در آب صداى (بق بق) كرد،- ت القدر: ديگ جوش آمد،- ت ~~يده: اين تعبير در زبان متداول بمعناى (دست او خراش برداشت يا پينه بست) مى باشد. # =البقبوقة- ### || AUTO دانه يا جوش ريز كه زير پوست بدن پديد آيد. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =البقة- ### || AUTO (ح): واحد (البق) است. # =البقجة- # بقجه، بسته ى لباس ومانند آن. ### || AUTO اين ms0426 واژه تركى است. # =البقدونس- # (ن): گياهى است از رسته ى (الخيميات) داراى برگهاى خوشبو وخوشمزه كه در ~~سالاد وبا غذا خورده مى شود. ### || AUTO جعفرى. # =بقر- ### || AUTO بقرا ه: آن چيز را شكافت، گشود، فراخ كرد. # =البقر- # گاو، اين واژه بر مذكر ومؤنث اطلاق مى شود، ج بقرات وبقر وبقر وابقر ~~وابقار وأباقر واباقير (ح): حيوانى است اهلي وشيرده از تيره ى چهار پايان ~~(الفقريات)،- الهندي (ح): گاو هندى كه معمولا درشت هيكل است،- الوحشي (ح): ### || AUTO اين اسم بر گاو وحشى وكوهى وآهوى درشت هيكل وبى شاخ ويا بز ~~كوهى اطلاق مى شود؛ «بقر الماء» (ح): گاو آبى يا دريائى: «عيون البقر»: ~~گرسنگى سخت. # =البقرة- ### || AUTO (ح): واحد (البقر) است. # =البقس- ### || AUTO (ن): درخت شمشاد كه چوب آن ارزشمند است. اين واژه يونانى است. # =البقسة- ### || AUTO (ن): واحد (البقس) است. # =البقسماط- ### || AUTO گونه اى نان كيك وخشك است. اين واژه يونانى است. # =بقع- # - بقعا: رفت؛ «ما ادري اين بقع»: # نمى دانم به كجا رفت. # =بقع- # - بقعا فلان بالشي ء: به آن چيز قانع شد،- الطير: پرنده يا كبوتر دو رنگ شد. # =بقع- ### || AUTO تبقيعا: رفت،- الثوب: قسمتهائى از جامه را رنگين نكرد. # =البقعاء- # مؤنث (الأبقع) است؛ «سنة بقعاء»: ### || AUTO سالى كه در آن فراخى وخشكسالى با هم باشد. # =البقعة- # ج بقاع وبقع: قطعه، پاره، قطعه اى زمين، مقام ومنزلت. # =البقعة- ### || AUTO ج بقاع وبقع: مترادف (البقعة) است، گودال آب. # =بقق- ### || AUTO تبقيقا [بق] البيت: آن خانه پر از پشه شد. # =بقل- ### || AUTO - بقلا وبقولا الشي ء: آن چيز بر آمد وآشكار شد،- وجه الغلام: ~~موى صورت آن جوان روئيد،- المكان: دانه وگياه آن مكان سبز شد،- بقلا ~~لبعيره: براى شترش گياه سبز جمع آورى كرد. # =البقل- ### || AUTO ج بقول (ن): بر گياهان وتره بار خوردنى اطلاق مى شود، سبزى خوردن. # =البقلاوى- ### || AUTO باقلوا، گونه اى شيرينى معروف. اين واژه تركى است. # =البقلة- # (ن): واحد (البقل) است؛ «بقلة الحمقاء» و«بقلة الزهراء» (ن): گياه كاسنى؛ ~~«البقلة اللينة» (ن): خرفه؛ «بقلة الأنصار» (ن): # كلم پيچ؛ «البقلة الباردة»: نيلوفر. # =البقلة- ### || AUTO من الأراضي: زمين دانه وگياه دار. # =البقلي- ### || AUTO منسوب ms0427 به (البقل) است؛ «الفصيلة البقلية»: تيره اى از گياهان ~~دانه اى كه ميوه ى آن بى برگ يا بدون غلاف است. # =بقم- ### || AUTO تبقيما الثوب: جامه را با رنگ سرخ (بقم) رنگين كرد. # =البقم- ### || AUTO (ن): درختى است از رسته ى (القطانيات). برگ آن بسان برگ بادام ~~وساقه ى آن سرخ رنگ است. در چوب اين درخت ماده اى سرخ رنگ است كه در رنگ ~~آميزى بكار مى رود. # =البقوى- # [بقي]: بقيه، بازمانده. # =البقوى- # [بقي]: بمعناى (البقوى) است. # =بقي- ### || AUTO - بقاء: ماند، دوام يافت، ثابت ماند. # =البقيا- ### || AUTO [بقي]: باقيمانده، بازمانده. # =البقية- ### || AUTO ج بقايا [بقي]: آنچه كه مانده باشد؛ «البقية الباقية»: بهترين ~~بازمانده؛ «فلان بقية قومه»: فلانى از بهترين بازمانده ى خانواده ى خود است. # =البقيرى- ### || AUTO [بقر]: گونه اى بازى كودكان، خاك بازى. # =البقيع- ### || AUTO زمين كه در آن گونه هاى متنوعى از درختان باشد. # =البقيلة- ### || AUTO من الأراضي: زمين گياه دار ودانه دار وسرسبز. # =البك- ### || AUTO ج بكوات: اين لقب بر صاحب منصبان دولتى وبزرگان اطلاق مى شده ~~است. تركى است. # =بكى- # - بكاء وبكى [بكي]: گريه كرد و PageV01P190 ### || AUTO اشك ريخت،- الميت: بر مرده گريست. # =بكى- ### || AUTO تبكية [بكي] الرجل: آن مرد را به گريه در آورد،- الميت: بر ~~مرده گريست وشيون كرد. # =البكاء- ### || AUTO [بكي]: آنكه بسيار گريه كند. # =البكارة- ### || AUTO دوشيزه وباكره بودن زن. # =البكالة- ### || AUTO (ط): غذائى است از آرد وروغن كه با هم آميخته مى شوند. # =البكالوريا- # گواهى نامه ى امتحانات پاياني دوره ى دبيرستان.- اين واژه يونانى است- # بكالوريوس- ### || AUTO دارنده ى گواهينامه ى بكالوريا، ديپلم. # =بكأ- # - بكأ وبكاءة ت البئر: آب چاه كم شد،- ت الناقة: شير ماده شتر كم شد،- ت ~~العين: اشك چشم كم شد. ### || AUTO البك ء (ن): گياهى است مانند نخود. # =البكأة- ### || AUTO واحد (البك ء) است. # =البكباشي- # افسرى كه فرمانده ى يكهزار سرباز است.- اين واژه تركى است- # البكباك- ### || AUTO من الجموع: گروه بسيار،- من الرجال: جمع انبوهى از مردان. # =بكبك- ### || AUTO بكبكة القوم عليه: آن قوم بر او ازدحام كردند. # =بكت- # - بكتا ه: او را با شمشير يا با عصا رد، با آوردن دليل بر او چيره شد؛ ms0428 ~~«بكته حتى اسكته»: برايش دليل آورد تا اينكه وى را خاموش كرد. # =بكت- ### || AUTO تبكيتا ه: مترادف (بكت) است، او را سرزنش كرد وزد. # =البكترية- # (طب): باكترى، ميكرب كه با ذره بين ميتوان آنرا ديد نام ديگر آن ~~(الجرثومة) است.- اين واژه يونانى است- # البكتريولوجيا- ### || AUTO باكتريولوژى، علم ميكرب شناسى كه در پزشكى اهميت بسزائى دارد.- ~~اين واژه يونانى است- # بكر- # - بكورا: به پيش رفت، سپيده دم بيدار شد،- عليه واليه: پگاه نزد او آمد،- ~~فى الشي ء: آن كار را صبح زود انجام داد. # =بكر- # - بكرا الى الشي ء: شتاب كرد، عجله كرد. # =بكر- ### || AUTO تبكيرا: به جلو رفت، شتاب كرد،- المصلي: نمازگزار در اول وقت ~~نماز آمد،- فلانا: در بامداد نزد فلانى آمد،- ه عليهم: او را به سحرخيزى بر ~~آنها وادار كرد. # =البكر- # ج أبكر وبكران وبكار وبكارة، م بكرة ج بكار: شتر نوجوان. # =البكر- ### || AUTO ج أبكار: اولين كودك پدر ومادر، اين واژه در مذكر ومؤنث يكسان ~~بكار مى رود، آغاز هر چيزى، كارى كه پيش از آن انجام نشده باشد، دوشيزه، زن ~~باكره، گوساله؛ «كرم بكر»: اولين ميوه ى درخت انگور؛ «نار بكر»: آتش كه از ~~آن آتشى ديگر روشن نشده باشد؛ «خل بكر»: سركه ى بسيار ترش؛ «الضربة البكر»: ~~ضربه ى كشنده كه در كشتن شتاب شود. # =البكرة- # بامداد؛ «اتيته بكرة»: سپيده دم نزد او آمدم. # =البكرة- # گروه دسته جمعى؛ «جاؤوا على بكرة ابيهم»: همه ى آن گروه با هم آمدند. # =البكرة- ### || AUTO ج بكر وبكرات (حي): قرقره، چرخ آب كشى. # =البكرية- ### || AUTO ويژه گى وحقوق اولين فرزند ارشد. # =بكس- ### || AUTO - بكسا ه: بر او چيره شد. # =بكل- # - بكلا الشى ء: آن چيز را آميخت،- الأزرار: دگمه ها را در مادگى قرار ~~داد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =بكل- ### || AUTO تبكيلا الشي ء: آن چيز را آميخت. # =البكلة- ### || AUTO دسته، چفت، گيره. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =البكلوريا- ### || AUTO به واژه (البكالوريا) مراجعه شود. # =البكليك- ### || AUTO آنچه از أملاك كه به دولت تعلق داشته باشد، اصل اين واژه ~~اختصاص به يك تركى دارد.- اين واژه تركى است- # بكم- # - بكما وبكامة: گنگ ms0429 يا لال شد. # =بكم- ### || AUTO - بكامة: از روى عمد ساكت شد وسخن نگفت. # =البكور- ### || AUTO آنچه كه از هر چيزى زود رس باشد، اولين باران بهارى. # =البكورية- ### || AUTO مترادف (البكرية) است. # =البكي- ### || AUTO آنكه بسيار گريه كند. # =البكير- ### || AUTO مترادف (البكور) است. # =البكيرة- ### || AUTO ج بكائر: ميوه يا نخل خرماى زود رس. # =البكيلة- ### || AUTO غنيمت،- (ط): غذائى كه از آرد وروغن آميخته تهيه كنند. # =البكيم- ### || AUTO ج بكمان: گنگ يا لال. # =بل- # حرف عطف است كه حكم را از ما قبل خود به ما بعد خود قرار مى دهد اين حرف ~~براى اضراب است كه پس از ايجاب وامر مىيد مانند «قطف الأزهار بل الأثمار»: ~~يعنى گلها را نچيد وبلكه ميوه ها را چيد وگاهى براى استدراك پس از نفى ونهى ~~مىيد مانند «ما ذهب زيد بل عمرو»: # زيد نرفت وبلكه عمرو رفت. # =بل- ### || AUTO - بللا وبلا وبلولا من مرضه: از بيمارى كه داشت بهبودى يافت ~~وسالم شد،- بلا فى الأرض: به مسافرت رفت،- بلولا ت الريح: ### || AUTO باد سرد وزيد،-- بلا وبلة وبللا يده: به او چيزى بخشيد،- ه ~~بالماء: آن را با آب خيس كرد،-- بللا وبلالا بكذا: به او دست يافت. # =البل- # شفا وبهبودى- آنچه كه جايز باشد. # =بلا- ### || AUTO - بلوا وبلاء [بلو] الرجل: آن مرد را آزمايش كرد، آزمود، ~~امتحان كرد. # =بلى- # تبلية [بلي] الثوب: جامه را كهنه كرد. # =بلى- # حرف تصديق است مانند (نعم) به معناى آرى. وبيشتر بعد از استفهام مىيد. # واختصاص به جواب مثبت دارد چه ما قبل آن مثبت يا منفى باشد مانند «أقام ~~زيد؟» كه جواب آن بلى است يعنى آرى PageV01P191 ### || AUTO برخاست؛ «أما قام زيد؟»: كه در اينجا نيز جواب بلى است يعنى ~~آرى برخاست. # =البلاء- ### || AUTO [بلي]: امتحان به خير يا شر است، اندوه كه جسم را مى فرسايد، ~~ايستادگى ومقاومت؛ «البلاء الحسن»: آزمايش خوب. # =البلاتين- ### || AUTO پلاتين، طلاى سفيد. # =البلاخ- ### || AUTO (ن): درخت بلوط. # =البلاد- ### || AUTO جمع (بلد) و(بلدة) است، اين واژه به معناى كشور يا وطن مى ~~باشد؛ «بلاد العالم»: كشورهاى جهان؛ «يا بلادي»: ### || AUTO اى وطنم. # =البلاذر- ### || AUTO (ن): درختى است از ms0430 رسته ى (البطميات). چوب اين درخت سرخ وقهوه ~~اى رنگ وارزشمند است. از ساقه ى اين درخت گونه هائى صمغ استخراج مى شود، ~~درخت بلادر. # =البلاس- # ج بلس: بساط، پلاس كه از موى بافته شود- اين واژه فارسى است- # البلاس- ### || AUTO پلاس فروش. اين واژه فارسى است. # =البلاستيك- # (ف ج): فن آرايش اشخاص يا اشياء با تصوير يا ساختن مجسمه هاى كوچك از ~~سفال يا چوب يا سنگ يا فلز،- (ك): ماده ايست ساده يا مركب كه در آن با ~~تاثير دماى حرارت يا فشار تغيير شكل مى دهد واز اين ماده ادوات وابزار ~~مختلفى ساخته مى شود. پلاستيك.- اين واژه يونانى است- # البلاط- # تخته هاى سنگ كه با آن زمين را فرش كنند، زمين هموار ونرم؛ «بلاط الملك»: ~~كاخ شاهى يا مجلس ومحفل شاه، دربار.- اين واژه لاتينى است- # البلاطة- ### || AUTO واحد (البلاط) بمعناى يك تخته سنگ يا موزائيك است. # =البلاعة- ### || AUTO ج بواليع وبلاليع مترادف (البالوعة) است بمعناى چاهك فاضلاب است. # =البلاغ- ### || AUTO ج بلاغات: اسم است از (الإبلاغ والتبلين) رسانيدن پيام، رسيدن ~~به خواسته ها، آگهى، اعلام، اعلان، اطلاعيه، بيانيه، كتابى كه در آن حكمى ~~از مسأله اى بيان شده باشد، كفايت وبسندگى. # =البلاغى- # مرد بليغ وفصيح كه با سخن خود حق مطلب را ادا كند. # =البلاغى- ### || AUTO مترادف (البلاغى) است. # =البلاغات- ### || AUTO سخن چينى ها وبدگوئيها؛ «لا يفلح اهل البلاغات»: سخن چينان ~~رستگار نمى شوند. # =البلاغة- ### || AUTO فصاحت، هنر نويسندگى، علم بيان، سخنورى. # =البلال- # ترى وخيسى، آب، آنچه كه با آن گلو را تر كنند از آب وشير. # =البلال- # مترادف (البلال) است. # =البلال- ### || AUTO مترادف (البلال) است. # =البلالة- ### || AUTO نمناكى، به اندازه ى تر شدن چيزى، چيزى اندك. # =البلان- ### || AUTO [بل]: گرمابه، ج بلانات: شست وشو كننده ى در حمام،- (ن): گياهى ~~است خاردار، برگهاى آن ريز وميوه هاى آن گرد كه در زمين پخش مى شود وزمين ~~را غير قابل كشت مى نمايد. # =البلانة- ### || AUTO واحد (البلان) براى گياه است. # =البلاهة- ### || AUTO سستى خرد وناتوانى در انديشه، ساده لوحي؛ «البلاهة المبكرة»: ~~حماقت ونادانى. # =البلبال- ### || AUTO سختى اندوه، نگرانى وسرگردانى. # =بلبل- ### || AUTO بلبلة وبلبالا ms0431 القوم: آن قوم را برانگيخت، آنها را در اندوه ~~انداخت،- الألسنة: زبانها را درهم آميخت،- الآراء: رأيها را فاسد كرد،- ~~الأمتعة: متاعها را پخش وپراكنده كرد. # =البلبل- ### || AUTO ج بلابل (ح): بلبل، پرنده ى معروف وخوش آواز؛ «بلبل الإبريق»: ~~لوله ى آفتابه. ودر زبان متداول نوعى بازى كودكان است كه فصيح آن (الدوامة) است. # =البلبلة- ### || AUTO مص، نابسامانى، پريشانى. # =البلة- # شادابى جوانى،- من الرياح: باد نمناك؛ «زاد الطين بلة» و«زاد فى الطين ~~بلة»: آن كار را بغرنج وپيچيده كرد. # =البلة- ### || AUTO نمناكى، رزق وروزى وخوبى. # =بلج- # - بلوجا الصبح: بامداد بر آمد وروشن شد. # =بلج- ### || AUTO - بلجا الحق: نمايان وآشكار شد،- صدره: سينه ى او باز وگشاده ~~شد،- الرجل: گشاده روى شد. # =البلج- # گشاده رويى. # =البلج- # گشادگى ميان دو ابرو. # =البلج- ### || AUTO مترادف (البلج) است. # =البلجة- # سپيده دم، مترادف (البلج) است. # =البلجة- ### || AUTO مترادف (البلجة) است. # =البلح- # ج بلحان (ح): پرنده ايست درشتتر از كركس. # =البلح- ### || AUTO خرماى نارس. # =البلخ- # (ن): درخت بلوط. # =بلد- # - بلودا بالمكان: در آن مكان اقامت كرد، آن جاى را وطن خود برگزيد. # =بلد- # - بلدا: گسسته ابرو شد. # =بلد- # - بلادة: خرفت وكودن شد. اين واژه ضد (ذكي وفطن) است. # =بلد- # تبليدا ه: او را با هواى شهرى كه در آنست عادت داد،- الرجل: آن مرد بخيل ~~شد، سست رأى وبى همت شد،- الفرس: ### || AUTO اسب سبقت نگرفت،- ت السحابة: ابر نباريد. # =البلد- ### || AUTO ج بلاد وبلدان: شهر، هر جائيكه آباد باشد يا نباشد، قبر. # =البلدان- # مفردها بلد وبلدة: شهرها، كشورها؛ «بلدان العالم»: كشورهاى جهان. # =البلدان- ### || AUTO دو شهر بصره وكوفه. # =البلدة- ### || AUTO ج بلاد وبلدان: هر جائى از زمين كه آباد باشد يا نباشد، شهرى ~~كه وسعت آن در حد متوسط باشد، گوشه اى يا منطقه اى از شهر؛ «فى البلدة»: ~~شهرى كه در آن مقيم باشى. اين تعبير را بر روى پاكت نامه ها مى نويسند. # =البلدي- # منسوب به (البلد يا البلدة) است؛ «الإنتاج البلدي»: صنايع شهرى؛ «المجلس PageV01P192 ~~البلدي»: انجمن شهر؛ «قرار بلدي»: ### || AUTO مصوبه ى انجمن شهر. # =البلدية- ### || AUTO شهردارى، انجمن محلي كه به امور عمومى شهر اهتمام مى ورزد. # =البلس- # آنكه در او خيرى نباشد. # =البلس- ### || AUTO آنكه در ms0432 كار خود سرگردان باشد، آنكه بر اثر اندوه يا ترس خاموش باشد. # =البلسام- ### || AUTO (طب): مترادف (البرسام) است، بيمارى حجاب حاجز. # =البلسان- ### || AUTO [بلس] (ن): درختى است از رسته ى (البخوريات) داراى شكوفه هاى ~~سفيد بسان خوشه ى انگور واز آن روغن خوشبوى بدست مىيد، بلسان. # =بلسم- ### || AUTO بلسمة: از ترس خاموش ماند. # =البلسم- # (طب): ماده اى صمغى است كه با آن زخمها را پانسمان مى كنند، مايع خوشبوى- ~~اين واژه يونانى است- # البلسن- ### || AUTO عدس، دانه اى بشكل عدس. # =البلشون- ### || AUTO (ح): مرغ ماهيخوار، پرنده ايست با گردن وبال ودو ساق بلند ~~ومعمولا در كنار آبها زندگى مى كند نام ديگر آن (مالك الحزين) است. # =بلص- # - بلصا ه: هر چه كه داشت از او گرفت وديگر نزد او چيزى باقى نگذاشت. # =بلص- ### || AUTO تبليصا فلانا من ماله: مال فلانى را از او گرفت. # =البلص- ### || AUTO گرفتن اموال به زور از رعيت بدون اينكه توجيه قانونى داشته باشد. # =البلصوص- ### || AUTO ج بلنصى (ح): نام پرنده ايست. # =بلط- # - بلطا الدار: خانه را سنگ فرش كرد. # =بلط- ### || AUTO تبليطا الرجل: در راه رفتن خسته ودرمانده شد،- الدار: خانه را ~~سنگ فرش كرد. # =البلطة- ### || AUTO گونه اى تيشه، تبر.- اين واژه تركى است- # بلطح- ### || AUTO بلطحة: بر روى زمين افتاد،- الشي ء: آن چيز را پهن وعريض كرد. # =البلطجي- # تبردار، آنكه براى باز كردن راه لشكريان با بريدن درختان وبر پا داشتن ~~دژها وسايل ارتباطى راهها را فراهم كند. # =- اين واژه تركى است- # البلطو- # ج بلطات، بلاطي: پالتو، كت كه بر روى جامه پوشند.- اين واژه فارسى است- # البلطي- ### || AUTO (ح): گونه اى ماهى كه در آبهاى رودخانه نيل زندگى مى كند. نام ~~ديگر آن (المشط) است. # =بلع- # - بلعا الشي ء: آن چيز را بلعيد،- ريقه: # تنفس كرد، رفت وآمد كرد. # =بلع- ### || AUTO تبليعا ه الشي ء: آن چيز را به او بلعانيد؛ «بلعه ريقه»: به ~~اندازه ى بلعيدن آن چيز به وى مهلت داد. # =البلعة- # ج بلع: سوراخ سنگ آسياب. # =البلعة- ### || AUTO : مرد پرخور. # =بلعم- ### || AUTO بلعمة اللقمة: لقمه ى غذا را بلعيد. # =البلعم- # مرى، بلعوم. # =البلعم- ### || AUTO پر خورى كه لقمه را با شتاب مى ms0433 بلعد. # =البلعوم- ### || AUTO مترادف (البلعم) است. # =بلغ- # - بلوغا التمر: خرما رسيده شد،- الغلام: # آن جوان بالغ شد،- أشده: به سن وسال مردى رسيد،- ت العلة: بيمارى سخت ~~شد،- مني كلامك كل مبلغ: سخن تو در من سخت اثر گذاشت،- السيل الزبى: امر ~~سخت شد ودامنه پيدا كرد،- ه: به او رسيد؛ «بلغني انك قلت ذلك»: به من خبر ~~رسيد كه تو فلان چيز را گفته اى،- به الى: # او را به چيزى رسانيد،- في او من الشي ء: به آن چيز شهرت يافت،- الأمر ~~مبلغ الجد: آن امر خطرناك وبزرگ شد،- منتهاه: به حد اعلى رسيد، به اوج ~~رسيد، به بالاترين حد رسيد. # =بلغ- # - بلاغة: آن مرد بليغ وفصيح شد. # =بلغ- # الرجل: بسيار كوشيد، كوشش خود را كرد. # =بلغ- ### || AUTO تبليغا ه اليه: به او ابلاغ كرد؛ «بلغ عنه الرسالة الى القوم»: ~~پيام ونامه ى او را به آن قوم رسانيد. # =البلغ- # مترادف (البليغ) است، آنكه چيزى را بپايان رساند؛ «امر الله بلغ»: دستور ~~خداوند نافذ است. # =البلغ- # مترادف (البلغ) است؛ «هو احمق بلغ»: # او در نهايت حماقت وساده لوحى است. ### || AUTO مؤنث اين تعبير «هى حمقاء بلغة». # =البلغم- ### || AUTO اين واژه در اصطلاح پيشينيان بمعناى يكى از چهار طبع مخالف بدن ~~است، بلغم. # =بلف- ### || AUTO - بلفا: با چيزهائى دروغ بلف زد وفريب داد. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =البلف- # خدعه، حيله گرى، بكار بردن سخنى يا دست زدن به كارى بقصد ترساندن ~~ديگران.- اين واژه در زبان متداول رايج است- # البلفة- ### || AUTO خدعه، بكار بردن سخنى يا دست زدن به كارى براى ترساندن ديگران. ### || AUTO =- اين واژه نيز در زبان متداول رايج است- # بلق- # - بلوقا: شتاب كرد. # =بلق- # - بلقا: سرگردان وحيران شد، مترادف (بلق) است. # =بلق- ### || AUTO - بلقا: پوست بدن وى سياه وسفيد شد. # =البلق- ### || AUTO سنگ مرمر، سياه وسفيد، چادر وخيمه ى بزرگ. # =البلقاء- # مؤنث (الأبلق) است؛ «عين بلقاء»: ### || AUTO پر رو وبى حيا. # =البلقة- ### || AUTO سياهى وسفيدى. # =بلقع- ### || AUTO بلقعة المكان: آن مكان خشك وبى آب وگياه شد. # =البلقع- ### || AUTO ج بلاقع: سرزمين بى آب وگياه؛ «دار بلقع»: خانه ى خالى وبى ~~چيز، زن بى خير وبركت. ms0434 # =البلقعة- # ج بلاقع: مترادف (البلقع) است؛ «المرأة البلقعة»: زنى كه فاقد هر گونه خير و PageV01P193 ### || AUTO خوبى باشد. # =البلكون- # بالكن خانه، تراس.- اين واژه فرانسه است- # بلل- ### || AUTO ### || AUTO تبليلا [بل] الثوب: جامه را خيس كرد. # =البلم- ### || AUTO (ح): گونه اى ماهى ريز دريائى. # =بله- # - بلها وبلاهة: سست خرد وناتوان رأى شد. # =بله- # اسم فعل است بمعناى (دع يا اترك): ### || AUTO ترك كن؛ «بله هذا الأمر»: اين كار را ترك ورها كن. # =البلهنية- ### || AUTO «بلهنية العيش»: فراخ وخوشى زندگانى. # =البلو- ### || AUTO ج أبلاء [بلي]: كهنه وفرسوده، آزموده وبا تجربه؛ «هو بلو ~~اسفار»: آنكه سختيها كشيده وسفرها ديده وتجربه ها اندوخته است؛ «بلو شر» او ~~چيره بر مشكلات است، با سختيها دست وپنجه نرم مى كند. # =البلوى- ### || AUTO [بلي]: آزمايش، سختى، اندوه ومصيبت. # =البلوة- ### || AUTO ج بلى: مترادف (البلوى) است. # =البلور- # بلور، گوهرى است سفيد رنگ وبراق وروشن.- اين واژه فارسى است- # البلور- # مترادف (البلور) است.- اين واژه فارسى است- # البلوصي- ### || AUTO (مو): قسمت دهنى ني يا قره نى كه در دهان قرار مى گيرد وبا آن ~~مى نوازند. # =البلوط- ### || AUTO (ن): درخت بلوط، ميوه ى بلوط؛ البلوط العقصي» (ن): بلوطى كه از ~~چكيده ى آن رنگ ويا مركب سازند؛ «بلوط الأرض» (ن): گياهى است كه برگهاى آن ~~مانند برگ كاسنى است؛ «شاه بلوط» (ن): دانه ى درشت بلوط است كه به ~~(الكستنة) معروف است. # =البلوطة- ### || AUTO يك دانه بلوط. # =البلوع- ### || AUTO آنكه بسيار مى بلعد. # =البلوعة- ### || AUTO ج بواليع وبلاليع: مترادف (البالوعة) است بمعناى چاه فاضلاب. # =البلوغ- # رسيدن به ... ، پايان يافتن به ... ، ### || AUTO بالغ شدن، رسيدن به سن رشد وبلوغ. # =البلوق- ### || AUTO ج بلاليق: بيابان، زمينى كه در آن، گياه نرويد. # =البلوقة- # ج بلاليق: مترادف (البلوق) است. # =بلي- # - بلى وبلاء الثوب: جامه يا پيراهن كهنه وفرسوده شد. # =بلي- ### || AUTO الرجل: آن مرد در سختيها مورد آزمايش قرار گرفت. # =البلي- # ج أبلاء: مترادف (البلو) است؛ «هو بلي اسفار»: امتحان يافته ى اندوهها ~~ومسافرتها وتجربه ها است؛ «بلي شر»: مبتلا به شر است، بر شر پر توان است. # =البلي- ### || AUTO مترادف (البالي) است. # =البليار- ### || AUTO بازى بليارد.- اين واژه فرانسه است- # البلية- # [بلي]: مترادف (البلوى) است. ms0435 # =البلية- ### || AUTO ج بلايا [بلي]: مترادف (البلوى) است،- (ح): ماده شترى كه در ~~دوره ى جاهليت پس از مرگ صاحبش بر سر قبر وى بسته مى شد وبه آن آب وآذوقه ~~نمى دادند تا اينكه مى مرد. # =البليحاء- ### || AUTO (ن): گونه اى گل است از رسته ى (البليحاويات) كه داراى عطرى ~~خوشبو است. اين بوته در مصر كشت مى شود. # =البليد- ### || AUTO پليد، كودن، سست همت، بى نشاط. # =البليغ- ### || AUTO ج بلغاء: فصيح، سخنور. # =البليل- ### || AUTO [بل]: باد سردى كه همراه با نم باشد. # =البليلة- ### || AUTO البليل: مترادف (البليل) است. # =البم- ### || AUTO ج بموم (مو): درشتترين تارهاى عود، سنگين ترين آواى عود، آواز ~~بم عود. # =البن- ### || AUTO (ن): قهوه، درختى است از رسته ى (الفويات) داراى دانه هاى ريز ~~است واز آن قهوه بعمل مىيد. از انواع آن قهوه ى عدن وقهوه ى برازيل است. # =بنى- # - بنيا وبناء وبنيانا وبنية وبناية البيت: خانه را ساخت، اين واژه ضد ~~(هدم) است،- الأرض: در آن زمين خانه اى ساخت،- على: بر پايه چيزى تأسيس ~~كرد،- الرجل: به آن مرد احسان ونكوئى كرد،- الطعام بدنه: غذا بدن او را ~~فربه كرد،- على كلامه: سخن خود را دنبال كرد،- الكلمة: كلمه را مبنى كرد، ~~صيغه ى آن كلمه را بيان كرد. # =بنى- ### || AUTO تبنية ه: مترادف (بنى) است وتشديد براى فزونى است. # =البناء- # ج أبنية وجج أبنيات: آنچه كه ساخته شده باشد؛ «بناء عليه»: بنا بر اين. ~~نصب اين واژه بعلت (مفعول له) بودن است؛ «بناء الكلمة على حركة من حركات ~~الإعراب»: حركت آخر كلمه ى مبنى مانند «امس» كه مبنى بر كسر است. # =البناء- ### || AUTO ج بناؤون: بنا، سازنده ى ساختمان، آنكه حرفه ى بنائى دارد. # =بنات الأرض- ### || AUTO رودخانه هاى كوچك. # =بنات الأوبر- ### || AUTO وبنات أوبر قارچ دنبلان. # =بنات بئس- ### || AUTO [بأس]: بلاها، سختيها، مشكلات. # =بنات درزة- ### || AUTO [درز]: شپش ورشك وكنه. # =بنات الدهر- ### || AUTO [دهر]: مصيبتها، آزردگيها. # =بنات الصدر- ### || AUTO [صدر]: غمها، اندوهها. # =بنات طبق- ### || AUTO [طبق]: مارها، بلاها، لاكپشتها. # =بنات الليل- ### || AUTO [ليل]: اندوهها، ناراحتيها. # =بنات نعش الكبرى- ### || AUTO [نعش] (فك): نام هفت ستاره است در جهت قطب ms0436 شمالى، وهمچنين است ~~در (الصغرى) وآن ستاره اى كه درشتتر است همان ستاره ى قطبى است كه با آن به ~~نقطه ى قطب شمال راهنما مى شوند. # =البنادورة- ### || AUTO (ن): گوجه فرنگى كه به آن (الطماطم) نيز گويند. # =البنان- ### || AUTO [بن]: اطراف انگشتان، انگشتان؛ «يشار عليه بالبنان»: آن مرد ~~انگشت نما ومعروف ومشهور است؛ «انا طوع بنانك»: من در خدمت تو هستم. # =البنانة- # ج بنانات [بن]: انگشت، يك PageV01P194 ### || AUTO انگشت، بند بالاى انگشت. # =البناية- ### || AUTO [بني]: مص،- ج بنايات: ساختمان چند طبقه، شرافت، بزرگى. # =البنت- # ج بنات [بني]: دختر؛ «بنت العنقود او الكرم»: مي؛ «بنت الكروم»: مي؛ «بنت ~~العين»: اشك؛ «بنت الفكر» ج بنات الأفكار: # تصوير ذهنى از چيزى؛ «بنت القنصل» (ن): ### || AUTO نام گياهى است از رسته ى (الفربيونيات) اصل آن از كشور مكزيك ~~است ودر مناطق گرمسيرى ومديترانه كشت مى شود؛ «بنت وردان» (ح): حشره ايست ~~بدبوى كه در اماكن كثيف وچرك زندگى مى كند. # =البنة- ### || AUTO بوى چه خوش باشد وچه بد. # =البنتوغراف- ### || AUTO (حي): ابزارى است كه تصويرها را بگونه ى مكانيكى منتقل مى كند. # =البنتي- ### || AUTO منسوب به (البنت) است. # =بنج- ### || AUTO تبنيجا ه: او را با داروى بنگ خوابانيد. # =البنج- ### || AUTO (ن): گياهى است سمى از تيره ى بادنجانيها. برگهاى آن درشت ~~وچسبنده است وشكوفه هاى آن سفيد يا زرد يا بنفشه رنگ است. از اين گياه در ~~پزشكى براى بيهوش كردن استفاده مى شود. # =البنجرة- ### || AUTO ### || AUTO ج بناجر: دهانه ى توپ.- اين واژه فارسى است. # =البند- # ج بنود: پرچم بزرگ، فصلى از كتاب، قيد، حيله وفريب؛ «فلان كثير البنود»: ~~فلانى حيله هاى بسيار دارد. # =- اين واژه فارسى است- # البندر- # ج بنادر: بندر، لنگرگاه كشتيها در ساحل، شهرك كنار دريا. نام عربى آن ~~(المرسى) است،- (ت): كوى بازرگانان در شهرها؛ «الشاه بندر»: رئيس وپيش كسوت ~~بازرگانان.- اين واژه فارسى است- # البندق- # (ن): فندق، درختى است از رسته ى بلوطيها كه در مناطق معتدل مى رويد ميوه ~~آن بادامى وريز وخوشمزه است وگونه هاى بسيارى دارد، آنچه كه پرتاب مى شود ~~مانند فشنگ.- اين واژه ms0437 فارسى است- # البندقة- ### || AUTO واحد (البندق) است. # =البندقية- # تفنگ؛ «البندقية الرشاشة» (اع): ### || AUTO مسلسل كه با شتاب گلوله پخش مى كند كه بر آن (الرشيش) اطلاق مى ~~شود؛ «البندقية المتواترة» (اع): تفنگ خودكار كه بطور اتوماتيك از خود ~~گلوله رها مى كند. # =البندول- # بندول ساعت، رقاص ساعت.- ### || AUTO اين واژه فرانسه است. # =البندير- # (مو): طبل بزرگ وتنومند.- اين واژه فارسى است- # البنديرة- # پرچم.- اين واژه ايتاليائى است- # البنزين- # (ك): بنزين كه از نفت استخراج مى شود.- اين واژه فرانسه است- # البنس- ### || AUTO گونه اى پول خرد ويژه ى انگلستان. # =البنسلين- ### || AUTO (طب): پنسيلين. داروئى است معروف كه در پزشكى مصرف دارد. # =البنصر- ### || AUTO ج بناصر (ع ا): انگشت ميان انگشت وسطى وكوچك (الخنصر). اين ~~واژه مؤنث است. # =البنط- ### || AUTO ج بنوط (ت): جزئى از يكصد جزء است. # =البنطلون- # شلوار مردانه وزنانه كه در عربى به آن (سراويل) گويند.- اين واژه ~~ايتاليائى است- # البنفسج- # (ن): گل بنفشه كه به رنگهاى سفيد وزرد وبنفش مى باشد. از گونه هاى اين ~~گياه (البنفسج العطر): بنفشه ى عطرى است كه داروئى ملين مى باشد و(بنفسج ~~الثالوث): بنفشه ى فرنگى است كه شكوفه هاى درشت دارد.- اين واژه فارسى است- # البنفسجة- ### || AUTO واحد (البنفسج) است. # =البنك- # ج بنوك (ت): بانك كه در آن پول واموال امانت نهند، واعتبار وقرضه به ~~مشتريان در برابر اخذ سود مى دهد. بانك گونه هاى بسيارى دارد از آن جمله ~~«بنك التسليف»: بانك پيش خريد محصولات كشاورزى يا فرآورده هاى صنعتى در ~~برابر پرداخت وام يا اعتبار وجز آن؛ «بنك التوفير»: بانك پس انداز يا صندوق ~~پس انداز پول؛ «البنك المركزي»: بانك مركزى؛ «بنك الدم»: بانك خون كه وظيفه ~~ى گرفتن خون ونگهدارى آن وتوزيع بين بيماران را دارد.- اين واژه ايتاليائى است- # البنكرياس- # أو لوزة المعدة (ع ا): لوز المعدة. ### || AUTO غده ايست بزرگ در پشت معده كه عصاره ى سودمند از خود مى چكاند. # =البنوار- ### || AUTO اطاق ويژه ايست در تماشاخانه يا كاباره يا سينما وتئاتر.- اين ~~واژه فرانسه است-. # =البنوي- ### || AUTO نسبت به (الابن والبنت) است. # =البني- ### || AUTO اسم مصغر (الابن) است. # =البنيات- ### || AUTO [بني]: «بنيات الطريق»: راههاى فرعى كه از ms0438 جاده ى اصلى منشعب ~~شود؛ «دع بنيات الطريق»: از كارهاى كوچك دست بردار وبه كارهاى بزرگ ~~بپردازد. # =البنيان- ### || AUTO [بني]: مص، ساختمان بنا شده؛ «كأنهم البنيان المرصوص»: آنها ~~مانند ساختمان بهم پيوسته اند. # =البنية- # ج بنى [بني]: آنچه كه ساخته شده باشد. # =البنية- # ج بنى [بني]: مترادف (البنية) است، خوى، سرشت، جسم؛ «فلان ضعيف أو سليم ~~او قوي او صحيح البنية»: فلانى ناتوان يا سالم يا نيرومند يا تندرست است،- ~~في الكلمة: ### || AUTO صيغه يا ماده اى كه از آن كلمه مبنى مى شود مانند مبنى شدن فعل ~~امر،- (ف ج): روش تنظيم اجزاء مجسمه يا تمثال. # =بها- # - بهاء [بهو]: زيبا وظريف شد،- ه: ### || AUTO بر او در زيبائى چيره شد. # =البهات- # ج بهت: دروغگو، آنكه مردم را PageV01P195 ### || AUTO تهمتى زند كه آن كار را نكرده باشند. # =البهار- # بت، پرستو، پنبه ى زده شده،- (ح): ماهى بزرگ وسفيد دريائى. # =البهار- ### || AUTO زيبائى،- (ن): گياهى است خوشبو كه به آن (عين البقر) يا (بهار ~~البر) گويند. # =البهام- ### || AUTO ### || AUTO مترادف (البهم) است. بمعناى گوساله وبزغاله وبره ... # =بهت- # - بهتا ه: او را ناگهان گرفت،- بهتا وبهتانا ه: بر او تهمت دروغ وارد كرد. # =بهت- # - بهتا وبهتا: در شگفتى افتاد، با سرگردانى خاموش شد،- اللون: رنگ او پريد. # =بهت- # - بهتا وبهتا: در شگفتى شد، سرگردان خاموش شد. # =بهت- # مترادف (بهت) است. # =بهت- ### || AUTO ### || AUTO تبهيتا ه: از تهمت ودروغى كه بر او بسته بود او را ~~سرگردان وسرگشته كرد. # =البهتان- ### || AUTO دروغ، افترا. # =بهج- # - بهجا ه: او را شادمان كرد. # =بهج- # - بهجا به: به آن چيز شادمان شد. # =بهج- # - بهاجة وبهجانا: زيبا شد. # =بهج- ### || AUTO تبهيجا ه: او را زيبا كرد؛ «بهج الله وجهه»: خداوند چهره ى او ~~را روشن وزيبا كند. # =البهج- ### || AUTO شادمان. # =البهجة- # شادمانى؛ «بهجة الأنظار»: ### || AUTO شادمانى چهره ها، نمايان شدن خورسندى، زيبائى، شادابى. # =بهدل- ### || AUTO بهدلة ه: او را نكوهش وتنبيه كرد، او را ناچيز ومهمل دانست. ~~اين واژه در زبان متداول رايج است. # =بهر- ### || AUTO - بهرا وبهورا ت الشمس: خورشيد روشنائى داد،- القمر: نور ماه ~~بر نور ستارگان غلبه كرد،- الرجل: آن مرد بر ساير رقيبان خود برترى ms0439 يافت،- ~~بهرا فلانا: # بر او غلبه وبرترى يافت، او را تهمت زد، او را به شگفتى انداخت،- ت فلانة ~~النساء: آن زن از ساير زنان زيباتر شد. # =بهر- ### || AUTO از زيادى كوشش نفسش بريد. # =البهر- ### || AUTO بريدن نفس از خستگى، «بهرا له» نگون بختى باد او را. # =البهرة- ### || AUTO من المكان والزمان: وسط وميان مكان يا زمان. # =البهرج- ### || AUTO باطل، بد؛ «لؤلؤ بهرج»: مرواريد تقلبى، پول جعلى. # =البهرجان- ### || AUTO نخهاى فلزى براق، پارچه اى كه با نخلهاى فلزى آراسته شده. # =البهرجة- ### || AUTO شكوه وشوكت باطل. # =بهظ- ### || AUTO - بهظا ه الحمل أو الأمر: آن بار يا كار بر او سنگينى كرد ~~وباعث سختى وى شد. # =البهق- ### || AUTO سفيدى در پوست بدن بجز پيسى؛ «بهق الحجر» (ن): گياهى است كه بر ~~سنگها مى رويد بسان خزه. # =بهل- # - بهلا ه: او را رها كرد،- الوالي رعيته: حاكم رعيت خود را رها كرد تا هر ~~كارى كه بخواهند انجام دهند،- ه الله: # خدا او را لعنت كند. # =بهل- ### || AUTO - بهلا ت الناقة: ريسمان پشت ماده شتر باز شد وبچه اش را شير داد. # =البهلة- # لعنت، نفرين. # =البهلة- ### || AUTO لعنت، نفرين. # =البهلوان- # بندباز، پهلوان.- اين واژه فارسى است- # البهلواني- ### || AUTO منسوب به (البهلوان) است؛ «الحركات البهلوانية»: ورزش پهلواني؛ ~~«الطيران البهلواني»: پرواز پهلوانى. # =البهلول- # ج بهاليل: مرد جامع هرگونه خير ونيكى، آنكه بسيار مى خندد. # =البهم- # گوساله وبزغاله وگوسفند وجز آنها. # =البهم- # سختيهاى امور. # =البهم- ### || AUTO مترادف (البهم) است. # =البهمة- # ج بهم: نقشه ى سخت، دليرى كه همگنان او بروى دست نيابند. # =البهمة- # واحد (البهم) است. # =البهمة- # واحد (البهم) است. # =بهو- ### || AUTO - بهاء [بهو]: زيبا ونيكو شد. # =البهو- ### || AUTO ج أبهاء وبهو وبهي: خانه اى كه براى ميهمانان ومسافران بيگانه ~~بر پا مى كردند، سالن پذيرائى يا استقبال ميهمانان ودعوت شدگان. # =البهوت- # ج بهت: دروغگو، دروغگوئى كه از تهمت زدن به دروغ شنونده را حيران نمايد. # =بهي- ### || AUTO - بهاء: زيبا وظريف شد. # =البهي- ### || AUTO م بهية، ج أبهياء [بهو وبهي]: نيكو وزيبا. # =البهيتة- ### || AUTO سرگردانى، حيرت، دروغ، تهمت. # =البهيج- ### || AUTO خورسند، شادمان،- م مبهاج: زيبا. # =البهير- ### || AUTO آنكه بر اثر كوشش يا دويدن بسيار نفسش بند آمده باشد. # =البهيم- # ج بهم وبهم: سياه؛ ms0440 «فرس بهيم»: ### || AUTO اسب يك رنگ؛ «ليل بهيم»: شبى كه تا بامداد تاريك وبى روشنائى باشد. # =البهيمة- ### || AUTO ج بهائم: چهار پايان اعم از ستوران خشكى يا آبى بجز درندگان ~~وپرندگان، هر چيزى كه صامت بوده ونتواند سخن گويد ويا نطق كند. # =البهيمية- ### || AUTO وحشيگرى، خوى وصفت حيوانى، به غريزه ى حيوانى گرايش كردن. # =البو- # بچه ى ناقه (ماده شتر)، پوست بدن حوار (بچه ى ناقه) كه آنرا پر از كاه يا ~~جز آن كنند وبه ماده شتر نزديك كنند تا گول خورد وشير دهد؛ «فلان اخدع من البو»: ### || AUTO فلانى فريبكارتر از بو است. # =البواء- # [بوأ] (ح): مار بزرگ (اژدها) كه از تيره ى (الأصليات) است- اين واژه ~~لاتين است- # البواء- # [بوأ]: برابر، مساوى؛ «دم بواء دم»: ### || AUTO خونى در برابر خون. # =البواب- ### || AUTO [بوب]: پرده دار، دربان. # =البوابة- # [بوب]: شغل دربانى، مزد دربان. # =البوابة- # [بوب]: درب بزرگ، دربان زن، اطاق دربان. PageV01P196 ### || AUTO =البواح- ### || AUTO [بوح]: نمايان وآشكار؛ «فعله بواحا»: آن كار را آشكار كرد. # =البوار- ### || AUTO ### || AUTO [بور]: مص، كساد، ركود، نابودى؛ «دار البوار»: دوزخ. # =البواري- # فروشنده ى بوريا.- اين واژه فارسى است- # البوازغ- # من النجوم: ستاره هاى برآمده وروشن # البواسق- ### || AUTO جمع (الباسقة) است؛ «بواسق السحاب»: آغاز ابر شدن هوا. # =البواطن- # جمع (الباطن) است «بواطن الامور»: باطن امرها وكارها،- «بواطن الأرض»: ### || AUTO غارها ورخنه ها وشكافها در زير زمين. # =البواق- ### || AUTO (مو): بوقزن، آنكه در بوق مى دمد. # =البواكر- ### || AUTO جمع (الباكرة) است، عشوه گران برتر. # =البوال- ### || AUTO (طب): بيماري ادرار وپيشاب بسيار وپيوسته، ديابت. # =البوان- # ج أبونة وبون وبون: ستون برافراشته كه چادر را بر روى آن نصب كنند. # =البوان- ### || AUTO مترادف (البوان) است. # =البواني- ### || AUTO [بني] (ع): استخوانهاى سينه، دست وپاى شتر؛ «بواني البيت»: ~~ستونهاى خانه؛ «بنى البيت على بوانيه»: خانه را بر روى ستونهايش بنا كرد وساخت. # =بوأ- # تبويئا وتبوئة [بوأ] الرمح نحوه: نيزه را به سوى او راست واستوار كرد،- ه ~~وله منزلا: ### || AUTO براى او خانه اى آماده كرد واو را سكونت داد، المكان: به آن ~~مكان درآمد. # =بوب- ### || AUTO تبويبا الكتاب: كتاب را به بابها تقسيم كرد. # =البوبلين- ### || AUTO پارچه ms0441 ايست كه از ابريشم وپشم بافته مى شود. پوپلين. # =البوت- ### || AUTO (ن): درختى است از رسته ى ورديات بسان زالزالك، داراى برگهاى ~~ريز وشكوفه هاى سفيد يا گلى رنگ ودر مناطق معتدل كاشت مى شود. # =البوتاس- ### || AUTO (ك): پوتاس، جسمى است جامد وسفيد مكنده ى نم است ودر آب به ~~آسانى ذوب مى شود،- ودر اصطلاح متداول بمعناى كاربنات پوتاسيوم است كه در ~~امور پاكيزگى ونظافت بكار مى رود. # =البوتاسيوم- ### || AUTO (ك): پوتاسيوم، جسمى است ساده وسفيد رنگ نقره اى ونرم. اين ~~ماده در بسيارى از تركيبات بكار مى رود واز املاح آن كود ساخته مى شود. # =البوتان- ### || AUTO (ك): گاز بوتان كه در سوخت از آن استفاده مى شود. # =البوتقة- # بوته ى گداختن فلزات.- اين واژه فارسى است- # البوحى- ### || AUTO افتادگان بر روى زمين؛ «تركهم بوحى»: آنها را افتاده بر زمين ~~رها كرد. # =البودرة- ### || AUTO پودر، گردى است كه معمولا زنان در آرايش بكار مى برند. # =البودقة- # مترادف (البوتقة) است. # =بور- ### || AUTO تبويرا [بور] الارض: زمين را بى كشت وباير كرد. # =البور- ### || AUTO للمفرد والجمع [بور]: زمين كه در آن كشت نشده باشد، تباه ~~ونابود شده، آنكه در او خيرى نباشد؛ «امرأة بور وقوم بور»: زنى بى خير ~~وقومى بى خبر وبى فايده. # =البورجوازية- # طبقه ى مردم متوسط جامعه كه شامل كارگران وكارمندان وتوانگران وسرمايه ~~داران مى باشد. اين گروه از مردم معمولا از نظر فراخى ودخل وخرج در يك سطح ~~زندگى مى كنند.- اين واژه فرانسه است- # البورصة- # بورس، مجتمع بازرگانان ونمايندگان بانكها وپيشه وران واصناف بازاريان ~~براى تجارت ومضاربه وخريد وفروش.- اين واژه ايتاليائى است- # البورق- ### || AUTO (ك): بوره، بوره ى ارمنى. گويند كه از نمك قويتر است ولى سفت ~~نمى شود. (اين واژه فارسى است وبنا بقولى يونانى است). # =بورك- ### || AUTO [برك] فيك: اين تعبير براى دعا نيست وبلكه براى جواب رد به ~~سئوال كننده است، بمعناى (خدا بدهد، برو روزيت را از جاى ديگر بخواه ومانند ~~آن) مى باشد. # =البوري- # بوق.- اين واژه تركى است- # البوري- # ج بواري (ح): گونه اى ماهى كه از رودخانه بدست مىيد- اين واژه فارسى است- # البورية- ### || AUTO ms0442 حصير بوريا، فرش بوريا. # =بوز- ### || AUTO تبويزا فلان: فلانى اخم كرد وترش روى شد. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =البوز- ### || AUTO پوزه كه معمولا بر پوزه ى خوك اطلاق مى شود. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است،- (ط): گونه اى شيرينى كه از شير وشكر يخ زده تهيه مى شود. ~~اين واژه فارسى بمعناى يخ زده است. # =البوزة- # (ط): مترادف (البوز) است بمعناى پوزه.- اين واژه فارسى است- # البوسطة- # پست كه نام ديگر آن (البريد) است.- اين واژه ايتاليائى است- # البوسير- ### || AUTO ج بواسير (طب): مترادف (الباسور) بمعناى بيمارى بواسير است. # =البوش- # مطلق دام وستور.- اين واژه در زبان متداول رايج است- # البوصة- ### || AUTO ج بوصات: مقياس قديمى براى طول است كه با 27 ميليمتر مساوى است. # =البوصلة- # قطب نما، نام ديگر آن (الحك) است.- اين واژه ايتاليائى است- # البوط- # گونه اى كفش ساقه بلند است، پوتين.- اين واژه فرانسه است- # البوظة- ### || AUTO گونه اى بستنى است كه از شير وشكر ومواد ديگر تهيه مى شود. # =البوع- # [بوع]: مترادف (الباع) است،- (ع ا): استخوانى كه زير انگشت ابهام پاست؛ ~~«لا يعرف كوعه من بوعه»: اين مثل درباره ى جهل كامل زده مى شود. # =البوع- ### || AUTO مترادف (الباع) است. # =البوغاز- # ج بواغيز: تنگه، آبى كه در ميان دو خشكى قرار دارد ودريا را به هم وصل مى ~~كند.- اين واژه تركى است- # البوغنفيلية- # (ن): گياهى است از رسته ى PageV01P197 ### || AUTO (شبيات) داراى گلهاى لوله اى كه دور آنها را برگهاى رنگارنگ ~~پوشانيده است. اين گياه زينتى است، گل كاغذى. # =بوق- ### || AUTO تبويقا [بوق] في البوق: در بوق دميد، بوق زد. # =البوق- ### || AUTO ج أبواق وبيقان وبوقات (مو): بوق شيپور؛ «بوق الصوت»: بلندگو؛ ~~«جاء بالبوق ونفخ فى البوق»: با بوق وكرنا آمد يا سخن باطل وبيهوده گفت. # =البوقال- # ج بواقيل: مترادف (الباقول) است بمعناى كوزه ى بى دسته.- اين واژه يونانى است- # البوقيصا- ### || AUTO (ن): درختى جنگلى وزينتى است از رسته ى (بوقيصيات) اين درخت ~~تنومند است وچوب آن نرم ودر قطب شمال مى رويد. # =بول- ### || AUTO تبويلا [بول] ه: او را به ادرار كردن واداشت. # =البول- # «ورق البول»: تمبر پست.- اين واژه در زبان متداول ms0443 رايج است- # البول- ### || AUTO ج أبوال: ادرار، پيشاب؛ «البول السكري»: بيمارى قند. # =البولاد- ### || AUTO ج بواليد: اين واژه در زبان متداول بمعناى پولاد وتيغ سلمانى است. # =البولصة- ### || AUTO ### || AUTO ج بوالص: مترادف (البوليصة) است. # =البولفار- # بولوار، خيابان بولوار.- اين واژه فرانسه است- # البوليس- # پليس، پاسبان، شهربانى؛ «بوليس الأداب»: پليس انتظامات؛ «البوليس ~~الجنائي»: پليس جنائى كه بدنبال كشف جرم ودستگيرى بزهكاران است؛ «البوليس ~~الحربي»: پليس رزمنده كه با ارتش همكارى مى كند؛ «البوليس السري»: ### || AUTO مأمورين آگاهى وبازرسي وكشف جرم؛ «بوليس المرور»: پليس ~~راهنمائى ورانندگى. اين واژه يونانى است. # =البوليسي- # آنچه به پليس اختصاص داشته باشد، هر كارى كه بوسيله ى پليس كشف شود ودر ~~رابطه ى با جرم باشد؛ «رواية، بوليسية»: داستان پليسى. # =البوليصة- # ج بوالص: وصل، رسيد، حواله، سفته، وثيقه ى تأمين، اعلاميه؛ «بوليصة ~~الشحن»: بارنامه- اين واژه ايتاليائى است- # البوم- # (ح): جغد كه ضرب المثل فال بد است. كاربرد اين واژه در مذكر ومؤنث يكسان ~~است؛ «البوم الصغير أو الخبل» (ح): ### || AUTO گونه اى پرنده از رسته ى جغدها كه در جنگلهاى بزرگ در اروپا ~~زندگى مى كند. # =البومة- ### || AUTO (ح): واحد (البوم) است. # =البون- # فضيلت، برترى، فزونى، فاصله ى ميان دو چيز، دورى. # =البون- ### || AUTO مترادف (البون) است. # =البونسيانة- ### || AUTO (ن): درختى است از رسته ى (القرنيات)، درازى آن بين هشت تا ده ~~متر است وبرگهاى آن درشت وگلهاى آن بشكل خوشه اى وسرخرنگ است، اين درخت ~~براى زينت كشت مى شود. # =البوبا- # واكس كفش.- اين واژه تركى است- # البوياجي- # واكسى.- اين واژه تركى است- # البوية- ### || AUTO مترادف (البوياجي) است. # =البويجي- ### || AUTO مترادف (البوياجي) است. # =البويضة- ### || AUTO ج بويضات [بيض]: مترادف (البييضة) است. # =البيات- ### || AUTO يورش شبانه بر دشمن. # =البيادة- # (ا ع): پياده لشكر.- اين واژه فارسى است- # البيادي- # واحد (البيادة) است بمعناى پياده.- اين واژه فارسى است- # البياض- # سفيدى، اين واژه ضد (السواد) است؛ «بياض العين»: سفيدى چشم؛ «بياض ~~البيضة»: سفيدى تخم مرغ،- (ط): # شير،- (ط): غذاى بى گوشت كه مسيحيان در ايام روزه خورند؛ «بياض النهار»: ~~روشنائى روز؛ «ظل يعمل بياض يومه وسواد ليله»: شب وروز كار مى كرد؛ «بياض ~~الوجه»: ستايش نيكو؛ «بياض الأظفار»: بيخ يا اطراف ناخنها؛ «بياض البطن» ms0444 ~~پيه درون شكم ومانند آن؛ «بياض الجلد»: ### || AUTO پوست كه بر روى آن موى نباشد؛ «بياض الأرض» زمين بدون ساختمان؛ ~~«بياض اليوم»: طول روز؛ «على بياض»: بدون نوشته؛ «وقع على بياض»: ورقه ى ~~سفيد را امضاء كرد. # =البياضة- ### || AUTO مرغ يا پرنده اى كه بسيار تخم گذارد. # =البياع- ### || AUTO فروشنده، خريدار. # =البياعة- ### || AUTO ج بياعات: آنچه كه فروش رود، كالاى فروختنى. # =بياك- ### || AUTO [بيي] الله: بمعناى (بوأك) يعنى خداوند تو را مقام ومنزلت وملك دهد. # =البيان- # [بين]: مص، بيان كردن، آشكار كردن، سخن فصيح ومستدل؛ «بيان الحقيقة»: ~~حقيقت گفتن؛ «غنى عن البيان»: ### || AUTO نياز به گفتن ندارد، منطق فصيح كه از ضمير خبر دهد؛ «ان من ~~البيان لسحرا»: برخى از سخنها اثر جادوئى دارند، گواهينامه وبارنامه ى ~~كالاى فرستاده شده با كشتى؛ «بيان حقيقة»: توضيح. # =البيانو- ### || AUTO (مو): پيانو كه در زبان عربى به آن (المعزف) گويند. اين واژه ~~ايتاليائى است. # =البيئة- ### || AUTO ج بيئات [بوأ]: محيط؛ «الإنسان ابن بيئته»: انسان فرزند محيط ~~خود است؛ «البيئة الاجتماعية»: محيط اجتماعى، جامعه مردم، حالت؛ «إنه حسن ~~البيئة»: او در حال خوشى است. # =بيت- ### || AUTO تبييتا [بيت] الشي ء: آن كار را شبانه ساخت يا تدبير كرد،- ~~العدو: بر دشمن شبانه تاخت،- رأيه: در آن چيز انديشيد،- البيت: خانه را ساخت. # =بيت- # [بيت] الشي ء: آن چيز تقدير وتخمين زده شد. # =البيت- # ج بيوت وأبيات: وجج بيوتات وأباييت: # گويند كه اين دو جمع اخير ويژه ى بزرگان واشراف است، مسكن، خانه؛ «اهل PageV01P198 ### || AUTO البيت»: خانواده؛ «هو جاري بيت بيت»: او همسايه ى ديوار بديوار ~~من است؛ «بيت الرجل»: خانواده ى مرد؛ «بيت المقدس» و«البيت المقدس»: قدس، ~~اورشليم؛ «البيت العتيق» و«البيت الحرام»: كعبه ى معظمه؛ «بيت المال» خزانه ~~ى دولت؛ «بيت العنكبوت»: خانه ى عنكبوت (كاردونك)؛ «بيت الخلاء»: مستراح؛ ~~«بيت الشعر»: بيت شعرى؛ «بيت القصيد او القصيدة»: ابيات شعرى يك قصيده يا ~~بيت شعر كه متضمن بيان غرض شاعر باشد. # =البيت- ### || AUTO قوت؛ «له بيت ليلة»: او قوت يك شب را دارد. # =البيتة- ### || AUTO مترادف (البيت) است. # =البيجاما- ### || AUTO ج ms0445 بيجامات: لباس خواب، پيژاما. # =- اين واژه هندى است- # بيد- ### || AUTO اسمى است ملازم با اضافه ى به (أن) ودو معمول آن ومعناى آن ~~«غير» است. اين واژه همواره منصوب است وهيچگاه صفت واستثناى متصل نمى باشد ~~وبلكه با آن استثناى منقطع مىيد مانند «فلان كثير المال بيد أنه بخيل»: ~~فلانى توانگر وثروتمند است ولى بخيل است. # =البيداء- ### || AUTO ج بيد وبيدوات: بيابان. # =البيداغوجيا- ### || AUTO فن تربيت فرزندان وآموزش آنها. اين واژه يونانى است. # =بيدر- ### || AUTO بيدرة الحنطة: گندم را خرمن كرد. # =البيدر- ### || AUTO ج بيادر (ز): خرمنگاه، جائيكه گندم درو شده را گرد آورند ~~وكوبند. # =البيدق- ### || AUTO (ح): پرنده ايست شكارى بسان باشه. # =البيذار- ### || AUTO آنكه مال خود را بيهوده خرج كند، مرد پرگوى وياوه گوى. # =البيذق- ### || AUTO ج بياذق: راهنماى سفر، مرد پياده؛ «بيذق الشطرنج»: يكى از ~~قطعات شطرنج. # =- اين واژه فارسى است- # البيرق- # ج بيارق: پرچم.- اين واژه تركى است- # البيرقدار- # پرچمدار.- اين واژه تركى است- # البيرمون- ### || AUTO روز پيش از بعضى اعياد مسيحيان است. اين واژه يونانى است. # =البيرة- # آب جو.- اين واژه ايتاليائى است- # البيزار- ### || AUTO ج بيازرة: دارنده ى باز، بازدار، كشاورز. # =البيزر- ### || AUTO شيشه ى بذر ودانه فروش، چوب گازر. # =البيش- # ج أبياش (ز): گودالى كه در آن نهالهاى كشاورزى را قرار مى دهند. اين ~~تعبير در زبان متداول رايج است،- (ن): ### || AUTO گياهى است علفى از رسته ى حوذانيات كه در مناطق كوهستانى مى ~~رويد. اين گياه داراى زهرى كشنده است كه در پزشكى از آن براى بيمارى تشنج ~~استفاده مى كنند. # =البيص- ### || AUTO تنگى وسختى؛ «وقعوا فى حيص بيص»: در تنگنائى افتادند كه راه ~~گريز ندارند. # =بيض- ### || AUTO تبييضا [بيض] ه: آن را سفيد كرد،- الله وجهه: خداوند او را ~~منزه ومبرى گرداند،- صحيفته: آنرا بگونه ى زيبائى درآورد،- الإناء: ظرف را ~~با قلع سفيد كرد،- الكتابة: نوشته را با خطى واضح وروشن نوشت. # =البيض- ### || AUTO من الليالي: شبهاى مهتابى؛ «الأيام البيض»: روزهاى روشن. # =البيضاء- ### || AUTO مؤنث (الأبيض) است؛ «ارض بيضاء»: سرزمين خشك وباير؛ «اليد ~~البيضاء»: نعمت وبخشندگى ونكوئى؛ «ثورة بيضاء»: انقلاب سفيد وبدون خونريزى؛ ~~«صحفته بيضاء»: نام او نيك است؛ «اكذوبة بيضاء»: شوخى ms0446 ومزاح؛ «ليلة بيضاء»: ~~شبى كه در آن نخوابند وبيدار مانند. # =البيضان- ### || AUTO من الناس: مردم سفيد پوست. اين واژه ضد (السودان) است. # =البيضة- ### || AUTO ج بيضات وبيض وبيوض [بيض]: تخم، تخم مرغ،- (ا ع): كلاه خود ~~آهنى كه از ابزار جنگى است، بيضه ى انسان ج بيضان؛ «بيضة الديك»: ضرب ~~المثلى است براى كسى كه كارى را يكبار انجام دهد وديگر ندهد؛ «بيضة الدار»: ~~ميان خانه يا بيشترين قسمت آن؛ «بيضة القوم»: ساحت ومحدوده ى آن قوم؛ «بيضة ~~البلد»: بزرگترين خانواده ى شهر؛ «بيضة الحر»: سختى گرما؛ «بيضة النهار»: ~~سپيدى وروشنائى روز؛ «اتاه فى بيضة النهار»: در روشنائى روز نزد او آمد. # =البيطار- ### || AUTO ج بياطرة: دام پزشك. # =بيطر- ### || AUTO بيطرة الدابة: ستور را درمان كرد ونعل آنرا استوار گردانيد. # =البيطرة- ### || AUTO دام پزشكى. # =البيطري- ### || AUTO منسوب به (البيطرة) است؛ «الطبيب البيطري»: پزشك دام وستور؛ ~~«الطب البيطري»: پزشكى حيوانات. # =البيع- # ج بيوع وبيوعات (ت): فروش كالا وگرفتن بهاى آن، خريد. # =البيع- ### || AUTO [بيع]: فروشنده. # =البيعة- # اسم مره از (باع) است، بيعت وتوليت. # =البيعة- ### || AUTO ج بيع وبيعات: كليساى مسيحيان. # =البيقة- ### || AUTO (ن): گياهى است از رسته ى قطانيات. داراى شكوفه اى بنفش اين ~~گياه براى علوفه ى حيوانات كشت مى شود. # =البيقور- ### || AUTO مترادف (الباقر) است. # =البيك- # مترادف (البك) است.- اين واژه تركى است- # البيكار- # (ه): پرگار رسم دايره.- اين واژه فارسى است- # بيكر- ### || AUTO بيكرة: پرگار بكاربرد. # =البيلسان- ### || AUTO (ن): درخت بلسان كه از رسته ى (الخمانيات) است شكوفه هاى آن ~~سفيد رنگ وپهن است وبراى زينت كشت مى شود وداراى خواص بسيارى است. # =البيمارستان- # بيمارستان كه عربى آن (المستشفى) است. اين واژه فارسى است. PageV01P199 ### || AUTO =بين- ### || AUTO تبيينا [بين] الشي ء: آن چيز آشكار وروشن شد،- الشي ء: آن چيز ~~را توضيح داد،- الشجر: برگ درخت درآمد وسبز شد. # =البين- # جدائى، فساد، دشمنى؛ «ذات البين»: نسب، خويشاوندى، دوستى، پيوستگى؛ «تقطع ~~بينهما»: دوستى آنها قطع شد؛ «سعى في إصلاح ذات بينهم»: در اصلاح وآشتى ~~دادن آنها كوشيد. # =بين- ### || AUTO ظرف است بمعناى ميان؛ «بينا او بينما نحن نضرب»: ميان اوقات ~~زدن ما. كه در اينجا كلمه ms0447 ى (اوقات) محذوف است وبجاى آن الف يا (ما) آمده ~~است؛ «فيما بين»: در خلال، در ميان؛ «من بينهم»: در زمره ى آنها؛ «بين وقت ~~وآخر»: از هنگامى تا بهنگامى ديگر. # =بين بين- # ميانه، بين خوب وبد. اين واژه مبنى بر فتح است. # =البين- ### || AUTO آشكار، نمايان. # =البينة- ### || AUTO ج بينات: دليل وبرهان؛ «البينة الظرفية»: دليل وثابت نمودن غير ~~مستقيم. # =البيوت- ### || AUTO [بيت]: چيز مانده وبيات مانند شير وغيره، كارى كه صاحبش به آن ~~اهميت دهد وشب را در انديشه ى آن بپايان رساند، اندوهى كه در دل انسان ~~مانده است. # =البيوتات- ### || AUTO [بيت]: خانواده هاى معتبر،- التجارية: مغازه ها ونمايشگاههاى ~~بازرگانى. # =البيوض- ### || AUTO [بيض] من الطير: پرنده يا مرغى كه بسيار تخم گذارد ج بيض وبيض، ~~اين واژه بر جانورانى كه تخم گذارى مى كنند نيز اطلاق مى شود. # =البييت- ### || AUTO خانه ى كوچك. # =البييضة- # ج بييضات [بيض]: تخم ريز،- (ع ا): سلول تخمى ماده (زن). PageV01P200 ### | AUTO ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO ت التاء # ت- ### || AUTO حرف سوم از حروف مباني ومؤنث است، واز حروف نطعي است، شماره ~~اين حرف در حساب جمل عبارت از چهارصد (400) است. # =ت- # ضميرى است در آخر فعل ماضى براى متكلم ومخاطب مانند «قمت وقمت وقمت ~~وقمتما وقمتم وقمتن» ### || AUTO ### || AUTO ت، ة- # حرفى است كه نشانه ى تأنيث است مانند «ضربت» و«قائمة» # ت، ت- # اين حرف در ابتداى فعلها يا ميان آنها مىيد مانند «تقاتل» و«اقتتل» ودر ~~آخر اسمها نيز مىيد مانند تاء در «ملكوت». # ت- # حرف جر است كه براى سوگند مىيد مانند «تالله» و«تربي». # ة- # تاء واحد يا وحدت از جنس است مانند «شجرة» كه واحد شجر است، حرف مبالغه ~~است مانند «فهامة»، اين حرف گاهى زائده است كه به آخر صيغه ى منتهى الجموع ~~وصل مى شود وبر دو گونه است يا براى دلالت نسب است مانند «مهالبة» كه جمع ~~منسوب مهلبي است ويا عوض از حرفى محذوف است مانند «زنادقة» كه جمع زنديق ~~است، وگاهى عوض از حرف محذوفى از اول كلمه يا آخر آن مىيد مانند ms0448 «عظة» كه ~~اصل آن (وعظ) است يا «شفة» كه اصل آن (شفه) است كه در اين صورت آنرا (تاء ~~زائدة) نامند. # =تا- ### || AUTO ج أولاء، والمثنى تان: اسم اشاره است براى مفرد مؤنث كه در اول ~~آن (هاء تنبيه) مىيد مانند «هاتا وهاتان وهؤلاء». ودر مخاطب به آخر آن ~~(كاف) ملحق مى شود مانند «تاك وتلك وتيك وتلك» كه در مثنى «تانك وتانك»: ~~ودر جمع «اولئك واولاك واولالك» مى باشد وهاء تنبيه نيز بر آنها بجز (تلك) مىيد. # =تآج- ### || AUTO تآجا [أج]: افروخته شد،- ت النار: گرمي آتش بسيار شد. # =تآخى- ### || AUTO تآخيا [أخو] الرجلان: آن دو مرد با هم برادر شدند. # =التآخي- ### || AUTO دوستى وبرادرى. # =تآدى- ### || AUTO تآديا [أدو]: ابزار براى خود برگزيد، آن مرد آماده شد. # =تآزى- ### || AUTO تآزيا [أزي] القوم: آن قوم به يكديگر نزديك شدند. # =تآزر- ### || AUTO تآزرا [أزر] الرجلان: آن دو مرد به يكديگر كمك كردند. # =التآزر- ### || AUTO [أزر]: تعاون وهمكارى افراد با يكديگر. # =تآسى- ### || AUTO تآسيا [أسو] القوم: آن قوم به يكديگر سر سلامتى وتسليت گفتند. # =تآصر- ### || AUTO تآصرا [أصر] القوم: آن قوم با هم مجاور وهمسايه شدند. # =التآكيد- ### || AUTO [وكد]: مترادف (التواكيد) است. # =تآلف- ### || AUTO تآلفا [ألف] القوم: آن قوم گرد هم آمدند ودوستى كردند. # =التآلف- ### || AUTO مص، بهم پيوستگى، مهربانى ودوستى متقابل. # =تآمر- ### || AUTO تآمرا [أمر] القوم: آن قوم با هم مشورت كردند. # =تآوى- ### || AUTO تآويا [أوي] ت الطيور: پرندگان گردهم آمدند وبه هم پيوستند. # =التائب- ### || AUTO [توب]: پشيمان، مترادف (النادم) است. # =التائق- ### || AUTO [توق]: آرزومند، مشتاق. # =تاءم- ### || AUTO متاءمة [تأم] أخاه: با برادر خود دوقلو زائيده شد. # =التائه- ### || AUTO [توه وتيه] فا: گم گشته، خود بزرگ بين، متكبر. # =التائي- ### || AUTO نسبت به (التاء) است. # =تاب- ### || AUTO - توبا وتوبة [توب] الى الله: از گناهى كه مرتكب شده بود توبه ~~كرد، پشيمان شد،- الله عليه: خدا از تقصير او گذشت واو را آمرزيد. # =تابع- ### || AUTO متابعة وتباعا [تبع] الحديث: سخن را بگونه اى نيكو ادامه داد،- ~~العمل: آن كار را استوار كرد،- فلانا على الأمر: با فلانى درباره ى آن كار ~~توافق كرد؛ «تابعني بما له عندي»: چيزى را ms0449 كه نزد من داشت مطالبه كرد. # =التابع- ### || AUTO ج تبع وتوابع وتباع: دنباله رو، خدمتگزار، پيرو، جني. # =التابعة- ### || AUTO مؤنث (التابع) است. # =التابعي- ### || AUTO نسبت به (التابع والتابعة) است،- فى الشرع الإسلامي: آنكه در ~~زندگى خود ياران پيغمبر اسلام را كه از دنيا رفته باشند ديده باشد. # =التابعية- # [تبع]: نژاد، تابعيت. PageV01P201 ### || AUTO =تابل- ### || AUTO متابلة وتبالا [تبل] الطعام: در غذا ادويه ى خوشبو وخوشمزه ~~كننده ريخت. # =التابل- # ج توابل: ادويه ى خوشبو كننده واشتها آور مانند فلفل. # =التابل- ### || AUTO ج توابل: مترادف (التابل) است. # =التابوت- ### || AUTO ج توابيت: صندوق چوبى؛ «تابوت الميت»: تابوت مرده. # =التابور- # ج توابير: گروهى از لشكريان- اين واژه تركى است- # التابير- ### || AUTO (ح): جانورى است از رسته ى (التابيريات) كه در جنگلهاى امريكا ~~وآسياى استوائى زندگى مى كند. گوشت اين حيوان مانند گوشت گاو است وخورده مى شود. # =تاج- ### || AUTO - توجا [توج]: تاج بر سر نهاد. # =التاج- ### || AUTO ### || AUTO ج تيجان: تاج، اكليل؛ «تاج العمود» (ب): سر ستون؛ ~~«تاج الجبار»: نام ستاره هائى است. # =تاجر- ### || AUTO متاجرة [تجر]: تجارت كرد. # =التاجر- # ج- تجار وتجار: تاجر، بازرگان؛ «تاجر الجملة»: تاجر عمده فروش؛ «تاجر ~~التجزئة او المفرق»: خرده فروش،- ج تواجر: ### || AUTO رايج؛ «بضاعة تاجرة»: كالاى رايج وپر فروش ضد اين واژه (كاسدة) است. # =تاخم- ### || AUTO متاخمة [تخم] ملكى ملكك: حدود ملك تو به ملك من رسيد. # =تاح- # - تيحا [تيح]: آماده شد،- له: براى او آماده شد،- فى مشيه: در راه رفتن ~~متمايل شد وتكبر كرد. # =تار- ### || AUTO - تيرانا [تير] البحر: دريا متلاطم شد. # =التار- ### || AUTO [تر]: مرد فربه وسست. # =تارب- ### || AUTO متاربة [ترب] ه: هم سن وسال او بود. # =التارة- ### || AUTO ج تارات [تور]: زمان ويكبار؛ «فعلت تارة هذا وتارة (او طورا) ~~ذاك»: گاهى اين كار وگاهى آن كار را انجام دادم؛ «تارة بعد تارة»: گهگاه، ~~گاه وبيگاه. # =التارس- ### || AUTO آنكه با خود سپر داشته باشد، سپردار. # =تارك- ### || AUTO مناركة وتراكا [ترك] ه: او را رها كرد، تنها گذاشت،- الرجل: با ~~آن مرد صلح كرد. # =التاريخ- ### || AUTO ج تواريخ [أرخ]: تاريخ، گاهشناسى؛ «تاريخ الشى ء»: هنگام حدوث ~~آن چيز؛ «علم التاريخ»: دانش شناخت پيشامدها وحادثه هاى تاريخى وزمان ms0450 وقوع ~~وعلل وموجبات آنها. # =تاس- ### || AUTO - تيسا [تيس] الجدي: بزغاله بز شد. # =التاسع- ### || AUTO نهم، عددى كه پس از هشتم آيد. # =تاع- ### || AUTO - تيعا [تيع] القي ء: قي بيرون آمد. # =التافه- ### || AUTO كم عقل، آنچه كه مزه يا طعمى نداشته باشد. # =تاق- ### || AUTO - توقا [توق] ه واليه: مترادف (اشتاق) است، به او گرائيد،- الى ~~الغاية: به غايت آن چيز شتافت،- ت عينه بالدموع: چشم او اشك ريخت،- منه: از ~~او ترسيد ورام شد،- بنفسه: جان خود را رايگان كرد. # =تالى- ### || AUTO متالاة [تلو] ه: بدنبال وى رفت، با او برابرى كرد. # =التالد- ### || AUTO هر چيز قديمى وتاريخى اعم از مال يا شرافت وبزرگي. # =التالي- # ج تاليات، م التالية، ج توال [تلو]: ### || AUTO پيرو، دنباله رو؛ «بالتالى»: در پايان، سپس، چهارمين اسب ~~مسابقه دهنده. # =تام- ### || AUTO - تيما [تيم] ه الحب: عشق او را بنده ومطيع ورام كرد. # =التام- ### || AUTO تمام، كامل. # =التامر- ### || AUTO دارنده ى خرما، خرما فروش. # =تاه- # - توها [توه]: رفت ونابود شد، خود بزرگ بين شد، گمراه شد، سرگشته ~~وسرگردان شد، عقل او مختل شد. # =تاه- # - تيها [تيه]: تكبر كرد،- تيها وتيهانا: ### || AUTO سرگردان ونگران رفت، گمراه شد. # =تاهم- ### || AUTO متاهمة [تهم]: تهمت زد. # =التاوي- ### || AUTO نسبت به (التاء) است. # =تأبى- ### || AUTO تأبيا [أبي]: خوددارى كرد،- الشي ء: آن چيز را رد كرد، قبول ~~نكرد، به آن چيز راضى نشد. # =تأبد- ### || AUTO تأبدا [أبد]: جاودانى شد، متوحش شد، وحشى شد،- المكان: آن جاى ~~ويرانه وخشك ومسكن حيوانات وحشى شد. # =تأبط- ### || AUTO تأبطا [أبط] الشي ء: آن چيز را زير بغل گرفت. # =تأبه- ### || AUTO تأبها [أبه] عن كذا: از آن چيز پاك ومنزه شد. # =التأبين- ### || AUTO [أبن]: ستايش از مرده؛ «حفلة تأبين»: مراسم ياد بود وسوگوارى ~~بر مرده. # =تأتى- ### || AUTO تأتيا [أتي] الأمر: آن كار آسان وآماده شد،- للأمر: بسوى آن ~~كار رفت وخود را آماده كرد،- لمعروفه: نكوئى واحسان او را خواست،- له: آن ~~چيز براى وى تحقق يافت،- الشي ء من الشي ء: آن چيز از چيزى بدست آمد، حاصل گشت. # =التأتاء- ### || AUTO آنكه لفظ تاء را بهنگام سخن تكرار كند. # =تأتأ- ### || AUTO تأتأة [تأتأ]: بهنگام سخن (تاء) را تكرار كرد. # =تأثث- ### || AUTO ms0451 تأثثا [أث]: نيكى بدست آورد. # =تأثر- ### || AUTO تأثرا [أثر] منه وبه: از آن چيز اثر پذير شد، منفعل شد،- ~~فلانا: در پى فلانى يا بدنبال اثر وى رفت. # =التأثر- ### || AUTO اثر پذيرى، احساس، انفعال. # =تأثل- ### || AUTO تأثلا [أثل]: اصيل وريشه دار شد. # =تأثم- ### || AUTO تأثما [أثم]: از ارتكاب گناه روى گردانيد ومنصرف شد. # =التأثير- ### || AUTO [أثر] في أو على: اثر گذاشتن در چيزى، مفعول نمودن يا وقوع فعل ~~بر چيزى،- (ف): اثر برق در چيزى. # =تأجج- ### || AUTO تأججا [أج]: افروخته شد،- ت النار: گرمى آتش افزون شد. # =تأجل- ### || AUTO تأجلا [أجل] الى: بتأخير افتاد، عقب افتاد. # =التأجيل- ### || AUTO [أجل]: تأخير، عقب افتادن؛ «تأجيل الجلسة او المحاكمة»: تأخير ~~جلسه يا محاكمه، تجديد جلسه يا محاكمه براى تاريخى ديگر. # =تأجم- # تأجما [أجم] الأسد: شير به بيشه ى خود درآمد. PageV01P202 ### || AUTO =تأخى- # تأخيا [أخو] ه: او را برادر خود خواند يا گرفت،- الشي ء: قصد بدست آوردن ~~حقيقت آن چيز را نمود. # =تأخى- ### || AUTO تأخيا [أخو ووخي] الأمر: مترادف (توخى) است: آهنگ انجام آن كار ~~را كرد. # =تأخر- ### || AUTO تأخرا [أخر]: عقب افتاد، به عقب برگشت. اين واژه ضد (تقدم) است. # =تأدى- ### || AUTO تأديا [أدو]: وسيله وابزارى براى خود گرفت، آماده شد،- اليه ~~الخبر: خبر به او رسيد،- له من حقه: دين او را پرداخت. # =تأدب- ### || AUTO تأدبا [أدب]: فرهنگ وادب آموخت، مهذب شد،- عن فلان: از اخلاق ~~فلانى اثرپذير شد، تحت تأثير اخلاق فلانى قرار گرفت،- به: از او پيروى ~~نمود؛ «تأدب بأدبه»: ادب از او آموخت. # =التؤدة- ### || AUTO [وأد]: متانت وشكوه وبردبارى. # =التأديب- ### || AUTO [أدب]: مجازات وكيفر دادن؛ «مجلس التأديب»: دادگاه ادارى. # =التأديبات- ### || AUTO مقررات وقوانين كيفرى. # =التأديبي- ### || AUTO نسبت به (التأديب) است؛ «مجلس تأديبي»: جلسه ى انتظامى، شوراى ~~دادگاه ادارى. # =تأذى- ### || AUTO تأذيا [أذي]: آزرده شد، آزردگى در او اثر كرد. # =تأرب- ### || AUTO تأربا [أرب]: با تكلف به زيركى پرداخت،- ت العقدة: گره سفت ~~ومحكم شد،- الأمر: آن كار مشكل وسخت گرديد. # =تأرج- ### || AUTO تأرجا [أرج]: از آن بوى خوش پخش شد. # =تأرجح- ### || AUTO تأرجحا [رجح] الشي ء: آن چيز تكان خورد ولرزيد. # =التأريخ- ### || AUTO ج تواريخ [أرخ]: معرفى وقت وزمان؛ «تاريخ الشي ms0452 ء»: زمان حدوث ~~آن چيز. # =تأزر- ### || AUTO تأزرا [أزر]: شلوار پوشيد. # =تأزز- ### || AUTO تأززا [أز] المجلس: مجلس پر از مردم شد. # =تأزم- ### || AUTO تأزما [أزم] القوم: آن قوم دچار سختى شدند،- ت الحالة: وضع ~~وخيم شد. # =تأسى- ### || AUTO تأسيا [أسو]: بردبار شد وتسلى يافت. # =تأسد- # تأسدا [أسد]: بسان شير شد،- عليه: ### || AUTO بر او دلير شد. # =تأسس- ### || AUTO تأسسا [أس] البيت: اساس خانه ساخته شد. # =تأسف- ### || AUTO تأسفا [أسف]: افسوس خورد، اندوهگين شد. # =تأسل- ### || AUTO تأسلا [أسل] ه: در اخلاق وعادات ورفتار او بسان وى شد. # =تأسن- ### || AUTO تأسنا [أسن] الماء: آب دگرگون شد،- وده: دوستى او تغيير يافت. # =التأسيسي- ### || AUTO آنچه كه اساس ساختمان يا پى ريزى انجمن يا پروژه اى را وضع ~~كند؛ «المجلس التأسيسي»: مجلس مؤسسان يا مجلس خبرگان كه قانون اساسى كشور ~~را وضع مى كند. # =تأشب- ### || AUTO تأشبا [أشب] القوم: آن قوم با هم آميختند،- الشجر: درختان در ~~هم پيچيده وبه هم پيوسته شدند. # =التأشير- ### || AUTO مص، نشان، علامت، مهر كه بر روى اسناد زننده،- ج تآشير: آنچه ~~را كه ملخ ومانند آن نيش زند. # =التأشيرة- ### || AUTO نشان زده شده بر روى اوراق واسناد رسمى مانند امضا ومهر؛ ~~«تأشيرة المرور»: اجازه ى ورود به كشورى، ويزا. # =تأصل- ### || AUTO تأصلا [أصل]: ريشه دار شد. # =تأفف- ### || AUTO تأففا [أف]: بر اثر سختى واندوه «أف» گفت. # =تأكد- ### || AUTO تأكدا [أكد]: آن چيز استوار وسخت شد،- من: از ... يقين حاصل كرد. # =تأكر- ### || AUTO تأكرا [أكر] الأرض: زمين را كند وشخم زد. # =تأكسد- # تأكسدا (ك): آن چيز با اكسيژن پيوسته شد، زنگ زد- اين واژه يونانى است- # تأكل- ### || AUTO تأكلا [أكل] ت السن: دندان سائيده شد وپوسيد وافتاد. # =التأكيد- ### || AUTO [أكد]: اثبات، تضمين، متأكد شدن، تأكيد كردن. # =التأكيدات- ### || AUTO تضمينات. # =تألى- ### || AUTO تأليا [ألو]: سوگند خورد،- على نفسه أن: خود را ملزم ومتعهد ~~ساخت كه ... # =تألب- ### || AUTO تألبا [ألب]: جمع وانبوه شد،- على: بر چيزى توطئه كرد. # =تألف- ### || AUTO تألفا [ألف] ه: با او همصحبت شد ومدارا كرد،- الشي ء: آن چيز ~~تأليف ويا تنظيم شد،- ت الوزارة: هيأت وزيران يا كابينه تشكيل شد،- القوم: ~~آن قوم گردهم آمدند. # =تألق- ### || AUTO تألقا [ألق] البرق: برق درخشيد،- ت المرأة: آن ms0453 زن خود را آراست. # =التألق- ### || AUTO [ألق] (ف): درخشندگى وتابندگى بعضى از مواد بدون ايجاد حرارت. ~~از اين وسيله براى نشان دادن علامات رانندگى در راهها وهمچنين كشتيها ~~استفاده مى شود وگونه هاى بسيارى دارد مانند تابندگى فسفر كه اثر دراز مدت ~~دارد ونيز تابندگى فلور كه زود خاموش مى شود. # =تألم- ### || AUTO تألما [ألم]: دردمند شد. # =تأله- ### || AUTO تألها [أله]: ادعاى خدائى كرد، عابد وزاهد ونيايشگر شد. # =التأليف- ### || AUTO مص،- ج تآليف: كتاب كه مسائل علمى در آن گردآورى شده باشد. # =التؤم- # [تأم]: يكى از دو قلوها؛ «هو تؤمه»: ### || AUTO با او دو قلو است. # =التئم- ### || AUTO مترادف (التؤم) است. # =تأمر- ### || AUTO تأمرا [أمر] عليه: بر او چيره شد وامر ونهى كرد،- ه: با او ~~مشورت كرد. # =تأمرك- ### || AUTO تأمركا الرجل: آن مرد آمريكائى شد، او با اخلاق وروش ~~آمريكائيان پرورش يافت وعادت كرد. # =التأمري- ### || AUTO إنسان، آدمى زاده. # =تأمل- # تأملا [أمل] الأمر وفيه: در آن كار انديشيد وتأمل كرد؛ «تأمل جمال ~~الطبيعة»: PageV01P203 ### || AUTO در زيبائى طبيعت انديشيد؛ «تأمل فى حقيقة او مسألة»: براى پى ~~بردن به حقيقت يا حل مسأله اى انديشه بكار برد. # =التأمل- ### || AUTO انديشيدن وفكر كردن در امور وحقايق، پرستش ونيايش عقلى بدرگاه ~~خداوند. نماز اشراق. # =تأمم- ### || AUTO تأمما [أم] ه: به سوى او شتافت،- به: به او اقتدا كرد،- ~~المرأة: آن زن را مادر گرفت. # =التأميم- ### || AUTO [أم]: ملى كردن املاك بخش خصوصى واموال شركتهاى توليدى وصنعتى ~~زير نظر دولت. # =التأمين- # [أمن]: مص، بيمه، بيمه شدن، بيمه درآوردن كه در برابر پرداخت مبلغى در ~~برابر حوادث وپيشامدها انجام مى شود. ### || AUTO بيمه گونه هاى متعددى دارد از قبيل: بيمه عمر، بيمه ى اتومبيل، ~~بيمه ى شخص ثالث، بيمه ى آتش سوزى وجز آنها. # =تأنى- ### || AUTO تأنيا [أني] الرجل: از آن مرد پيشى نگرفت،- فى الأمر وبه: در ~~آن كار تأمل ودرنگ كرد. # =تأنث- ### || AUTO تأنثا [أنث]: مؤنث شد،- الرجل: آن مرد در نرمى استخوان وباريكى ~~سخن همانند مؤنث شد،- له: در برابر او نرمى وسستى كرد. # =تأنس- ### || AUTO تأنسا [أنس]: اين واژه ضد (توحش) است، انسان شد،- به: با ms0454 او ~~انس گرفت وهم صحبت شد،- السبع: آن جانور وحشى از دور احساس به شكار كرد. # =تأنق- ### || AUTO تأنقا [أنق]: در جستجوى آن چيز پسنديده شد،- فى الكلام او ~~العمل: در سخن وگفتار وكردار اتقان وحكمت كرد،- المكان: آن جاى را پسنديد ~~واز آن دورى نكرد. # =التأنيب- ### || AUTO ملامت ونكوهش سخت. # =تأهب- ### || AUTO تأهبا [أهب] للامر: براى آن كار آماده شد. # =تأهل- ### || AUTO تأهلا [أهل]: ازدواج كرد، متأهل شد،- للأمر: شايسته ى آن كار شد. # =تأوب- # تأوبا [أوب]: برگشت،- الماء: ### || AUTO شبانگاه به سوى آب رفت. # =تأوى- ### || AUTO تأويا [أوي] ت الطيور: پرندگان جمع شدند. # =تأود- ### || AUTO تأودا [أود]: كج وخميده شد،- ه الأمر: آن كار بر او شاق وسنگين شد. # =تأوه- ### || AUTO تأوها [أوه]: آه كشيد ودردمند شد. # =تأيد- ### || AUTO تأيدا [أيد]: نيرومند شد. # =تب- ### || AUTO - تبا الشي ء: آن چيز را بريد،- تبا وتببا وتبابا: هلاك شد،- ت ~~يداه: دو دست او زيان ديدند،- فلانا: او را نابود كرد. # =التب- ### || AUTO مص؛ «تبا له» با نصب بر مصدر واضمار فعل: خداوند او را زيانكار ~~ونابود كند. # =تباءس- ### || AUTO تباؤسا [بأس]: آن مرد به تنگدستى وفقر تظاهر كرد. # =التباب- ### || AUTO زيان، نابودى، هلاك، نقص. # =تباث- ### || AUTO تباثا [بث] القوم الأسرار: آن قوم رازها را بر يكديگر آشكار كردند. # =تباجح- # تباجحا [بجح]: فخر فروشى ومباهات كرد؛ «النساء يتباجحن فيما بينهن»: ### || AUTO زنان نسبت به يكديگر فخر فروشى مى كنند. # =تباحث- ### || AUTO تباحثا [بحث] القوم: آن قوم با هم مباحثه ومجادله وگفتگو كردند. # =تباخس- ### || AUTO تباخسا [بخس] القوم: آن قوم مغبون شدند، در خريد وفروش يكديگر ~~را فريب دادند وگول زدند. # =تباد- ### || AUTO تبادا [بد] القوم: آن قوم با هم مبارزه كردند، آن قوم دو نفر ~~به دو نفر رفتند. # =تبادى- ### || AUTO تباديا [بدو]: خود را به شكل مردم بيابان درآورد. # =تبادر- ### || AUTO تبادرا [بدر]: شتافت؛ «تبادر القوم»: آن قوم شتافتند،- الى ~~الذهن: به خاطر آمد، بياد آمد. # =تبادل- ### || AUTO تبادلا [بدل]: با يكديگر چيزى را مبادله كردند. # =التبادل- ### || AUTO مشاركت، داد وستد؛ «تبادل السلام» به يكديگر درود گفتن؛ «تبادل ~~الخواطر» با هم انديشيدن. # =تباده- ### || AUTO تبادها [بده] القوم الشعر أو الخطب: بطور ارتجالى ms0455 شعر گفتند يا ~~سخنرانى كردند. # =تبارى- ### || AUTO تباريا [بري] الرجلان: آن دو مرد با هم مسابقه دادند ومعارضه ~~نمودند. # =تبارأ- ### || AUTO تبارؤا [برأ] الزوجان: زن وشوهر از هم جدا شدند. # =تبارد- ### || AUTO تباردا [برد]: سرما را تحمل كرد. # =تبارز- ### || AUTO تبارزا [برز] الرجلان: آن دو مرد با هم مبارزه وزد وخورد كردند. # =تبارك- ### || AUTO تباركا [برك] الله: خداوند برتر ومقدس است،- به: به آن فال نيك زد. # =التباريج- # [برج]: «تباريج النبات»: ### || AUTO شكوفه هاى درخت. # =تباشر- ### || AUTO تباشرا [بشر] القوم بالأمر: آن قوم درباره امر به يكديگر بشارت دادند. # =التباشير- ### || AUTO [بشر]: بشارت، مژده؛ «تباشير الشي ء»: آغاز آن چيز؛ «تباشير ~~الصبح»: آغاز بامداد. # =تباصر- ### || AUTO تباصرا [بصر] القوم: در نگاه كردن به دور با هم مسابقه دادند، ~~برخى از آنها برخى ديگر را ديدند. # =تباطأ- ### || AUTO تباطؤا [بطأ] في كذا: در آن كار سستى وكندى كرد. # =التباع- ### || AUTO [تبع]: مص؛ «تباعا»: يكى پس از ديگرى، پياپى. # =تباعد- ### || AUTO تباعدا [بعد] القوم: از يكديگر دورى جستند. # =التباعد- ### || AUTO [بعد]: مص، دورى، نفرت. # =تباغى- ### || AUTO تباغيا [بغي] القوم: آن قوم نسبت به يكديگر ستم كردند. # =تباغض- ### || AUTO تباغضا [بغض] القوم: آن قوم با يكديگر كينه ورزيدند. # =تباكى- ### || AUTO تباكيا [بكي]: خود را به گريه درآورد. # =التبال- ### || AUTO دارنده ى توابل (ادويه ى خوشبو وخوشمزه كننده ى غذا)، توابل فروش. # =تبالط- ### || AUTO تبالطا [بلط] القوم: آن قوم با شمشيرها بجان يكديگر افتادند ~~وجنگيدند. # =تبالغ- # تبالغا [بلغ] الرجل في كلامه: در سخن PageV01P204 ### || AUTO خود اظهار بلاغت كرد در حاليكه بليغ نبود،- فيه المرض: بيمارى ~~در او شدت يافت. # =تباله- ### || AUTO تبالها [بله]: خود را به نادانى وابلهى زد. # =التبان- # شلوار كوتاه، شورت، مايو، شلوار ورزش، تنبان- اين واژه فارسى است- # التبان- ### || AUTO كاه فروش، كاهدان. # =التبانة- ### || AUTO «درب التبانة» (فك): كهكشان. # =تباهج- ### || AUTO تباهجا [بهج] به: به او شادمان شد،- المكان: آن مكان نيكو شد. # =تباوأ- ### || AUTO تباوؤا [بوأ] الشيئان: آن دو چيز با هم برابر شدند. # =تبايع- ### || AUTO تبايعا [بيع] الرجلان: آن دو مرد به يكديگر چيز فروختند. # =تباين- # تباينا [بين] الرجلان: آن دو مرد از يكديگر جدا شدند، دور شدند،- ~~الشيئان: ### || AUTO آن دو ms0456 چيز با هم اختلاف داشتند. # =التباين- ### || AUTO اختلاف، تفاوت، دورى. # =تبب- # تتبيبا [تب] فلانا: به فلانى (تبا لك): ### || AUTO نابود شوى گفت، او را نابود كرد. # =تبتل- ### || AUTO تبتلا [بتل]: از همه چيز بريد وبه خدا روى آورد، ازدواج نكرد. # =تبشر- ### || AUTO تبشرا [بشر] وجهه: چهره ى او شادمان گرديد. # =تبجبج- ### || AUTO تبجبجا [بجبج] اللحم: گوشت بسيار وسست شد. # =تبجح- ### || AUTO تبجحا: فخر كرد. # =تبجس- ### || AUTO تبجسا [بجس] الماء: آب روان شد. # =تبحر- ### || AUTO تبحرا [بحر] في العلم: در دانش پژوهش بسيار كرد. # =تبختر- ### || AUTO تبخترا [بختر]: به گونه اى نيكو راه رفت، در راه رفتن به راست ~~وچپ مايل شد، بگونه اى متكبرانه وخود بزرگ بين راه رفت. # =التبخترية- ### || AUTO مترادف (البخترية) بمعناى با ناز وتكبر راه رفتن است. # =تبخر- ### || AUTO تبخرا [بخر] الماء: آب بخار شد،- الرجل: آن مرد با بخور دود ~~كرد، با بوى خوش بخور ودود كرد. # =تبدى- ### || AUTO تبديا [بدو]: آشكار شد. # =تبدد- ### || AUTO تبددا [بد]: پراكنده شد،- القوم الشي ء: آن قوم آن چيز را به ~~بخشهائى تقسيم كردند. # =تبدع- ### || AUTO تبدعا [بدع]: چيز نو آورد، بدعت گذارد. # =تبدل- # تبدلا [بدل]: تغيير يافت، كت پوشيد،- عند العامة: ودر زبان متداول بمعناى ~~خود را آرايش كرد مى باشد،- ه بكذا: # آن را با چيزى عوض كرد؛ «تبدلا ثوبيهما»: ### || AUTO پيراهن يكديگر را با هم عوض كردند؛ «تبدلت الدار بانسها وحشا»: ~~آن خانه پس از انس وشادى بگونه ى وحشتناك درآمد. # =التبذار- ### || AUTO [بذر]: آنكه در اموال خود اسراف كند، پر حرف بسيار ياوه گو. # =تبذخ- ### || AUTO تبذخا [بذخ]: بلند شد، بالا آمد، متكبر شد، مقام او بالا رفت. # =تبذر- ### || AUTO تبذرا [بذر]: متفرق شد، پراكنده شد. # =تبذل- ### || AUTO تبذلا: ترك احتشام كرد ومتواضع شد. # =التبر- ### || AUTO طلاى ريخته نشده وسكه نخورده يا طلائى كه در خاك معدنش باشد. # =تبرى- ### || AUTO تبريا [بري] لمعروفه: متعرض نكوئى او شد. # =تبرأ- ### || AUTO تبرؤا [برأ] من الذنب: از گناه تبرئه شد. # =تبرأل- ### || AUTO تبرؤلا [برأل] الطائر: پرنده پرهاى گردنش را براى جنگ از هم ~~باز كرد. # =تبربر- ### || AUTO تبربرا: به بربريان پيوست ووحشى شد. # =التبرة- ### || AUTO واحد (التبر) ms0457 است. # =تبرج- ### || AUTO تبرجا [برج] ت المرأة: زن خود را آرايش كرد. # =تبرد- ### || AUTO تبردا [برد]: خواست كه خنك شود؛ «نزل فى الماء يتبرد»: خود را ~~به آب زد تا خنك شود. # =تبرر- ### || AUTO تبررا [بر]: نيكوكار شد، خواست كه نيكوكاريش آشكار شود،- ه: از ~~او اطاعت وفرمانبردارى كرد. # =تبرص- ### || AUTO تبرصا [برص] الأرض: ستور هر كجا كه گياه وعلف بود چريد. # =تبرطل- ### || AUTO تبرطلا [برطل]: رشوه گرفت. # =تبرع- ### || AUTO تبرعا [برع] بالعطاء: بطور رايگان عطا وتبرع كرد. # =التبرع- ### || AUTO ج- تبرعات [برع]: بخشش، هبه؛ «فعله تبرعا»: آن را به رايگان ~~كمك كرد، مشاركت در سهام. # =تبرعم- ### || AUTO تبرعما [برعم] الشجر: گياه غنچه برآورد. # =تبرقح- ### || AUTO تبرقحا [برقح] الثوب: جامه چرك وآلوده شد. # =تبرقع- ### || AUTO تبرقعا [برقع] ت المرأة: آن زن روبند يا نقاب بست. # =تبرك- ### || AUTO تبركا [برك] به: از آن بركت گرفت، تبرك كرد. # =تبرم- ### || AUTO تبرما [برم]: دلتنگ وخسته شد. # =تبرنس- ### || AUTO تبرنسا: جامه ى كلاهدار پوشيد. # =تبرنط- ### || AUTO تبرنطا: كلاه شاپو بر سر نهاد. # =تبرهن- ### || AUTO تبرهنا [برهن]: با دليل وبرهان آشكار شد. # =التبريد- # [برد]: مص؛ «جهاز التبريد»: ### || AUTO دستگاه خنك كننده ى آب؛ «غرفة التبريد»: سردخانه. # =التبرير- ### || AUTO [بر]: مص، مبرى كردن نفس. # =تبزل- ### || AUTO تبزلا [بزل]: سوراخ شد، شكافته شد،- ه: آن را سوراخ كرد. # =تبسر- ### || AUTO تبسرا [بسر] الحاجة: حاجت را در غير موقع خود خواست. # =تبسط- ### || AUTO تبسطا [بسط]: گردش وتفريح كرد، آن مرد گستاخ شد وشرم وحيا را ~~كنار گذاشت، پخش شد، كشيده شده، امتداد يافت. # =تبسل- ### || AUTO تبسلا [بسل]: از خشم يا دليرى ترشروى شد. # =تبسم- ### || AUTO تبسما [بسم]: لبخند زد. # =التبسيط- ### || AUTO [بسط]: مص، آسان كردن، سهل كردن. # =تبشع- # تبشعا [بشع]: زشت وترشروى شد، PageV01P205 ### || AUTO خود را به ترشروئى زد. # =التبشير- ### || AUTO ### || AUTO [بشر]: مص، پند وموعظه وتبليغ در مسيحيت. # =تبصبص- ### || AUTO تبصبصا [بصبص] الكلب: سگ دم خود را تكان داد. # =تبصر- ### || AUTO تبصرا [بصر] الشي ء: با دقت آن چيز را نگريست،- في: در آن چيز ~~انديشيد وتأمل كرد. # =التبصر- ### || AUTO [بصر]: انديشيدن، تيزبينى وتيزهوشى. # =التبصير- ### || AUTO [بصر]: نگريستن به بخت واقبال. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =تبضض- ### || AUTO تبضضا ms0458 [بض] حقه من فلان: حق خود را از فلانى بتدريج وكم كم ~~گرفت،- فلانا: هر چه كه فلانى داشت از او گرفت. # =تبضع- ### || AUTO تبضعا [بضع]: به تجارت وبازرگانى مشغول شد،- العرق: عرق از بيخ ~~مويها كم كم سرازير شد. # =تبطأ- ### || AUTO تبطؤا [بطأ]: عقب افتاد، دير كرد، درنگ كرد. # =تبطح- ### || AUTO تبطحا [بطح] الوادي: دره پهن وفراخ شد. # =تبطل- ### || AUTO تبطلا [بطل]: دلير شد، بيكار شد،- القوم بينهم: آن قوم ميان ~~خود ترويج باطل كردند. # =تبطن- ### || AUTO تبطنا [بطن] الأمر: حقيقت آن كار را دانست، الشي ء: به درون آن ~~چيز در آمد. # =التبطيط- # [بط]: «تبطيط أو تفلطح الأرض»: ### || AUTO فرق بين دو قطر استوائى وقطبي زمين وبخش بر قطر استوائى آن است ~~كه بالغ بر 1/ 297 مى شود. # =تبع- # - تبعا وتباعا وتباعة ه: بدنبال او راه رفت، با او پيوست ورفت، ~~فرمانبردار او شد،- الشي ء: در پى اثر آن چيز رفت،- الدروس: جلسات درس را ~~با نظم حاضر شد،- سيره: به راه خود ادامه داد وهمچنان رفت. # =تبع- # تتبيعا ه: از او پيروى كرد،- به كذا: ### || AUTO به او چيزى را پيوست داد. # =التبع- # مترادف (التابع) است بمعناى پيرو، عاشق، دلباخته؛ «هو تبع الكرم»: او ~~عاشق عطا وبخشندگى است. # =التبع- # مص،- ج أتباع: پيرو يا پيروان. اين واژه در مفرد وجمع يكسان بكار مى رود. # =التبع- # آنكه پيروان بسيار دارد. # =التبع- # ج تبابيع: درشتترين زنبور،- ج تبابعة: ### || AUTO لقب پادشاهان يمن قديم است. # =التبعة- ### || AUTO ج تبعات: عاقبت، پايان؛ «لهذا الفعل تبعة»: عاقبت اين كار زيان ~~آور است، مسئوليت؛ «القى التبعة عليه»: مسئوليت را بعهده ى او گذاشت. # =تبعث- ### || AUTO تبعثا [بعث] الشي ء: آن چيز روان شد، خارج شد. # =تبعثر- ### || AUTO تبعثرا [بعثر]: پراكنده شد، زير ورو شد؛ «تبعثرت نفسي»: دل من ~~نگران ومنقلب ومتهوع شد. # =تبعج- ### || AUTO تبعجا [بعج]: مترادف (تفجر) است؛ «تبعج السحاب»: ابر باران ~~ريخت؛ «تبعج السيل»: سيل به شدت روان شد؛ «تبعج علي بالكلام»: سخن بسيار گفت. # =تبعد- ### || AUTO تبعدا [بعد]: دور شد. اين واژه ضد (تقرب) است. # =تبعض- ### || AUTO تبعضا [بعض]: آن چيز تقسيم شد، تجزيه شد. # =تبعل- ### || AUTO ms0459 تبعلا [بعل] ت المرأة: زن از شوهر خود فرمانبردار شد. # =التبعيض- ### || AUTO [بعض]: تقسيم وتجزيه. # =التبغ- # (ن): توتون وتنباكو. اين گياه از امريكا به ساير جهان برده شده ودر آن ~~ماده اى سمى مى باشد.- اين واژه اسپانيائى است. # =التبغ- ### || AUTO (ن): مترادف (التبغ) است. # =تبغى- ### || AUTO تبغيا [بغي] الشي ء: آن چيز را خواست، طلبيد. # =تبغدد- ### || AUTO تبغددا: به شهر بغداد منسوب شد، بسان مردم بغداد شد. # =تبغض- ### || AUTO تبغضا [بغض] إليه: با او دشمنى كرد. اين واژه ضد (تحبب) است. # =تبغم- ### || AUTO تبغما [بغم] ت الظبية: آهو صداى نرم از خود درآورد. # =التبغية- ### || AUTO (ن): شكوفه هائى است از رسته ى (الباذ نجانيات) كه اصل آن از ~~كشور آرژانتين وبه رنگهاى مختلف است. اين گياه براى زينت در باغچه ها كشت ~~مى شود. # =تبقى- # تبقيا [بقي]: مرادف (بقي) است بمعناى باقيمانده،- ه: او را باقى گذاشت. # تبقط- # تبقطا [بقط] الشي ء: آن چيز را بتدريج واندك اندك گرفت،- الخبر: ### || AUTO خبر را كم كم گرفت. # =تبقع- ### || AUTO تبقعا [بقع] الثوب: قسمتهائى از جامه رنگين نشد، آب بر آن ~~پاشيده وقسمتهائى از آن خيس شد. # =تبقل- ### || AUTO تبقلا [بقل]: در پى بدست آوردن گياه تازه بيرون شد، ستور گياه ~~تازه چريد. # =التبكاء- ### || AUTO [بكي]: گريه، گريه ى بسيار. # =تبكبك- ### || AUTO تبكبكا [بكبك] القوم عليه: آن قوم بر او ازدحام كردند. # =تبكر- ### || AUTO تبكرا [بكر]: مترادف (تقدم) است بمعناى جلو رفت. # =التبكيت- # [بكت]: نكوهش، چيزى اندك؛ «تبكيت الضمير»: سرزنش نفس. # =تبل- # - تبلا ه الحب: عشق او را بيمار كرد، عقل او را گرفت،- الدهر القوم: ~~روزگار آنها را به سختى كشانيد ونابود كرد. # =تبل- ### || AUTO تتبيلا الطعام: در غذا ادويه ى خوشمزه وخوشبو كننده ريخت. # =التبل- ### || AUTO ج أتبال وتبول: كينه ودشمنى. # =تبلبل- ### || AUTO تبلبلا [بلبل]: آميخته شد؛ «تبلبلت الألسن فى بابل»: زبانها در ~~بابل با هم آميخته شدند. # =تبلج- ### || AUTO تبلجا [بلج] الصبح: بامداد روشن شد،- اليه: به او خنديد ~~وشادمانى كرد. # =تبلد- # تبلدا [بلد]: با هواى شهرى كه در آن زندگى مى كند عادت كرد، كودن وخنگ PageV01P206 ### || AUTO شد، خود را به خنگى زد، سرگردان ms0460 شد، آه كشيد، بر اثر اندوه ~~ودرد با دو دست خود كف زد،- القوم: آن قوم به شهرى آمدند كه در آن كسى ~~نبود،- الصبح: بامداد روشن شد. # =تبلر- ### || AUTO تبلرا [بلر]: بسان شيشه ى بلور شد. # =تبلص- ### || AUTO تبلصا [بلص] الشي ء: آن چيز را پنهانى خواست،- ت الغنم: شير ~~گوسفندان كم شد. # =تبلطح- ### || AUTO تبلطحا [بلطح] الشي ء: آن چيز پهن شد. # =تبلع- ### || AUTO تبلعا [بلع] ه: آن چيز را بلعيد، سر كشيد. # =تبلغ- ### || AUTO تبلغا [بلغ] بالشي ء: به آن چيز بسنده كرد وقانع شد. # =تبلل- ### || AUTO تبللا [بل] الثوب: جامه خيس شد. # =تبله- # تبلها [بله]: نادان شد، نتوانست دليل بياورد، جوياى گمشده شد،- الطريق: ### || AUTO بيراهه رفت وهدايت نشد. # =تبلور- ### || AUTO تبلورا [بلور]: آن چيز واضح وروشن شد؛ «تبلور الموقف او ~~الاتجاه»: موضوع يا مقصود روشن شد. # =التبليد- ### || AUTO [بلد]: مص، عادت كردن وخوى گرفتن گياه يا حيوان بيگانه با آب ~~وهواى كشورى كه بدان برده مى شوند؛ «حديقة التبليد»: باغچه ى پرورش گياهان. # =التبليط- ### || AUTO [بلط]: اسفالت زمين. # =التبليغ- ### || AUTO [بلغ]: خبر دادن، اعلام، اخطار، انذار، ابلاغ. # =تبن- # - تبنا الدابة: به ستور كاه خورانيد. # =تبن- ### || AUTO ### || AUTO تتبينا: كاه را در كاهدان ريخت. # =التبن- ### || AUTO كاه. # =تبنى- ### || AUTO تبنيا [بني] ه: او را فرزند خود خواند. # =التبنة- ### || AUTO يك ريزه كاه. # =التبني- # آنچه به رنگ كاه باشد. # =التبني- ### || AUTO [بني]: گرفتن فرزند خوانده، پسر خوانده، دختر خوانده. # =تبهج- ### || AUTO تبهجا [بهج] به: به او شادمان شد. # =تبهر- ### || AUTO تبهرا [بهر] الإناء: ظرف پر شد،- السحابة: ابر روشنائى داد. # =تبهرج- ### || AUTO تبهرجا [بهرج]: متكبر شد، خود بزرگ بين شد،- ت المرأة: آن زن ~~آرايش وزينت كرد. # =تبهم- ### || AUTO تبهما [بهم] الأمر عليه: امر بر او مبهم وپوشيده شد. # =تبوا- ### || AUTO تبوؤا [بوأ] المكان وبه: در آن جاى اقامت كرد،- الشي ء: آن چيز ~~را تسليم گرفت؛ «تبوأ العرش»: بر تخت نشست؛ «تبوأ الحكم»: زمام امور مملكت ~~را بدست گرفت. # =تبوب- ### || AUTO تبوبا [بوب] الرجل: آن مرد را دربان گرفت. # =تبور- ### || AUTO تبورا [بور] نفسه: بر خود مرثيه خواند واز نابودى شيون كرد. # =تبوق- ### || AUTO تبوقا [بوق]: دروغ گفت،- الوباء فى ms0461 الماشية: در دام وبا افتاد. # =التبولة- ### || AUTO (ط): غذائى است كه از برغول وجعفرى ونعناع وپياز وادويه ى ~~خوشبو كننده وآب ليمو وروغن زيتون تهيه كنند. # =التبويب- ### || AUTO [بوب]: تقسيم كردن چيزى به بابها. # =تبيض- ### || AUTO تبيضا [بيض]: سفيد شد. # =التبيع- ### || AUTO ج تباع وتبائع: ياور وپيرو، همراه وهمنشين وهم صحبت، كمك كار. # =التبيل- # مترادف (المتبول) است. # =تبين- ### || AUTO تبينا [بين] الشي ء: آن چيز واضح شد،- الشي ء: آن چيز را توضيح ~~داد، آن چيز را انديشيد وشناخت. # =تتابع- ### || AUTO تتابعا [تبع]: دنباله روى كرد،- ت الأخبار: برخى اخبار در پى ~~برخى ديگر از آن رسيد. # =تتارك- ### || AUTO تتاركا [ترك] القوم الأمر بينهم: آن قوم آن كار را از ميان خود ~~رها كردند. # =تتالى- ### || AUTO تتاليا [تلو]: دنباله روى كرد، آن كار را پياپى انجام داد. # =التتالي- # پى در پى؛ «جاءت الخيل تتاليا»: ### || AUTO اسبان در پى يك ديگر آمدند. # =تتام- ### || AUTO تتاما [تم] القوم: همه ى آن قوم آمدند. # =تتايس- ### || AUTO تتايسا [تيس] الماء: موجهاى آب به هم خوردند،- ت العنز: بز ~~پرورش يافت وتيس (بز نر) شد. # =تتبع- ### || AUTO تتبعا [تبع] الأمر: بدنبال آن چيز رفت وتتبع كرد؛ «تتبعت ~~احواله» گاه وبيگاه جوياى احوال او بودم وپيگيرى كردم. # =التتر- ### || AUTO مردم تاتارند كه در محدوده ى ميان درياى خزر وهند وچين سكونت دارند. # =تترى- ### || AUTO [تتر ووتر]: اصل اين واژه [وترى] است. بمعناى پياپى وآمدن يكى ~~پس از ديگرى است؛ «ارسلنا رسلنا تترى»: ما پيامبران خود را يكى پس از ديگرى ~~فرستاديم؛ «جاء القوم تترى وتترى»: آن قوم بدنبال هم آمدند. # =تترب- ### || AUTO تتربا [ترب]: آن چيز خاك شد، آن چيز خاكى شد. # =تترتر- ### || AUTO تترترا [ترتر]: لرزيد وتكان خورد. # =تترس- ### || AUTO تترسا [ترس]: زره پوشيد، در ميان زره پنهان شد. # =تترف- ### || AUTO تترفا [ترف]: بهره مند شد، در فراخ ونعمت قرار گرفت. # =التتري- ### || AUTO واحد (التتر) است، تاتارى. # =التتفل- # (ح): روباه # تتلى- ### || AUTO تتليا [تلو] ه: آن را پيگيرى كرد؛ «تتليت حقي»: براى بدست ~~آوردن حق خود پيگيرى كردم تا آنرا گرفتم. # =تتلع- ### || AUTO تتلعا [تلع] في مشيته: در راه رفتن سر ms0462 وگردن خود را بالا گرفت. ~~اين واژه بيشتر درباره ى گاو وآهو ومانند آن بكار مى رود. # =تتلمذ- ### || AUTO تتلمذا [تلمذ] الولد: آن جوان را دانش آموخت،- لفلان: دانش ~~آموز او شد. # =التتمة- ### || AUTO [تم]: تتمه، تكمله، پاياني. # =تتمر- ### || AUTO تتمرا [تمر] اللحم: گوشت ريزريز شد. # =التتن- # (ن): مترادف (التبغ) است- اين واژه تركى است- # تتهم- # تتهما [تهم]: بر او تهمت زد، به تهامه درآمد. PageV01P207 ### || AUTO =تتوج- ### || AUTO تتوجا [توج]: تاجگذارى كرد. # =تتوق- ### || AUTO تتوقا [توق] الى الشي ء: به آن چيز گرايش نمود، مشتاق آن شد. # =تثاءب- ### || AUTO تثاؤبا [ثأب]: خميازه كشيد. # =تثاقف- ### || AUTO تثاقفا [ثقف] الرجلان: در مهارت ودانش بر يكديگر چيره شدند، با ~~يكديگر خصومت ومبارزه كردند. # =تثاقل- ### || AUTO تثاقلا [ثقل]: سنگينى را بر خود هموار كرد،- عنه: از او عقب ~~افتاد وپس ماند،- القوم: آن قوم بهنگام يارى خواستن از ايشان سنگينى كردند ~~ويارى ندادند. # =تثانى- ### || AUTO تثانيا [ثني] القوم عليه: آن قوم مهربانى والطاف او را آشكار كردند. # =تثألل- ### || AUTO تثاللا [ثأل]: بر پوست بدن او دانه وزگيل برآمد. # =تثبت- ### || AUTO تثبتا [ثبت]: استوار شد، متين شد،- فى الأمر والرأي: در آن كار ~~يا امر انديشيد وتأمل كرد، مشورت وبررسى كرد. # =تثبج- ### || AUTO تثبجا [ثبج] الراعي بالعصا: چوپان عصا را بر پشت گردن نهاد وبا ~~دو دست خود دو طرف آنرا گرفت. # =تثبط- ### || AUTO تثبطا [ثبط] عن الأمر: از كار باز ايستاد. # =تثبن- ### || AUTO تثبنا [ثبن] الشي ء: آن چيز را در دامن خود نهاد وبا دستهاى ~~خود حمل كرد. # =التثبيت- ### || AUTO [ثبت]: مص، يكى از اسرار هفتگانه ى مسيحيت است، متمم معموديه. # =تثعلب- ### || AUTO تثعلبا [ثعلب]: در نيرنگ بسان روباه شد. # =تثقف- ### || AUTO تثقفا [ثقف] الولد: آن جوان دانش وفرهنگ آموخت. # =تثلل- ### || AUTO تثللا [ثل] البيت: آن خانه اندك اندك وبتدريج ويران شد. # =تثلم- ### || AUTO تثلما [ثلم] الإناء: لب جام شكست. # =التثليث- ### || AUTO [ثلث]: مص؛ «سر التثليث»: به واژه ى (سر) رجوع شود. # =تثنى- ### || AUTO تثنيا [ثني] الشي ء: آن چيز خم شد،- في مشيه: در راه رفتن به ~~سمت راست وچپ مايل شد،- فى صدري كذا: در سينه ام چيزى خطور وتردد كرد. # =التثنية- ### || AUTO ms0463 [ثني]: يك چيز را دو چيز كردن، ودر علم صرف مثنى شدن مفرد است. ~~وعلامت آن در اسم «ان» در حال رفع و«ين» در حال نصب وجر است؛ «تثنية ~~الإشتراع»: سفر پنجم از اسفار حضرت موسى است. # =تجاب- ### || AUTO تجابا [جب] الرجلان: آن دو مرد با خواهران يكديگر ازدواج كردند. # =تجاحف- ### || AUTO تجحفا [جحف] القوم: آن قوم با چوب وشمشير به جان هم افتادند،- ~~القوم بالكرة: آن قوم چوگان بازى كردند. # =تجادع- ### || AUTO تجادعا [جدع] الرجلان: آن دو مرد با هم ستيز كردند وبه يكديگر ~~ناسزا گرفتند. # =تجادل- ### || AUTO تجادلا [جدل] الرجلان: آن دو مرد با هم ستيز ودشمنى كردند. # =تجاذب- # تجاذبا [جذب] الرجلان الشي ء: آن دو مرد چيزى را در كشيدند،- القوم اطراف ~~الحديث: ### || AUTO آن قوم با هم به سخن وگفتگو پرداختند. # =تجارى- # تجاريا [جري] الرجلان أو الشيئان: # آن دو مرد با هم براه افتادند يا آن دو چيز با هم روانه شدند؛ «الدين ~~والرهن يتجاريان» بدهكارى ورهن با هم در يك مسيراند،- الرجلان فى الامر: ### || AUTO آن دو مرد با هم در آن كار توافق كردند. # =التجارة- ### || AUTO [تجر]: تجارت، بازرگانى، خريد وفروش كالا براى بدست آوردن سود، ~~آنچه كه با آن تجارت كنند. # =التجاري- ### || AUTO نسبت به (التجارة) است؛ «المحل التجاري»: تجارتخانه؛ «الاتفاق ~~التجارى»: پيمان اقتصادى؛ «الحركة التجارية»: رواج داد وستد بازرگانى؛ ~~«الشركة التجارية»: شركت بازرگانى. # =تجارز- ### || AUTO تجارزا [جرز] القوم: آن قوم به يكديگر دشنام دادند. # =تجازى- ### || AUTO تجازيا [جزي] دينه وبدينه على فلان: از فلانى خواست تا طلب وى ~~را بپردازد. # =تجازر- ### || AUTO تجازرا [جزر] الرجلان: آن دو مرد به يكديگر دشنام دادند. # =تجاسر- ### || AUTO تجاسرا [جسر]: گستاخى كرد، دليرى كرد. # =تجاعل- ### || AUTO تجاعلا [جعل] القوم الشي ء: آن قوم آن چيز را در ميان خود ~~گرفتند. # =التجاعيد- ### || AUTO [جعد]: چين وچروك صورت. # =تجافى- ### || AUTO تجافيا [جفو] عن مكانه: از مكان خود اطمينان وآرامش نداشت. # =تجال- ### || AUTO تجالا [جل] عن كذا: از آن چيز دور وبرتر شد،- عليه: بر او ~~بزرگى كرد. # =تجالى- ### || AUTO تجاليا [جلو] القوم: حال هر يك از آن قوم بر ms0464 دوست خود آشكار شد. # =تجالد- ### || AUTO تجالدا [جلد] القوم بالسيوف: آن قوم با شمشيرها بجان هم ~~افتادند. # =تجالس- ### || AUTO تجالسا [جلس] القوم في المحاكم: آن قوم با هم در دادگاه حاضر ~~ومحاكمه شدند. # =تجان- ### || AUTO تجانا [جن]: خود را ديوانه نشان داد. # =تجانب- ### || AUTO تجانبا [جنب] ه: از او فاصله گرفت ودور شد. # =تجانس- ### || AUTO تجانسا [جنس] الرجلان أو الشيئان: آن دو مرد يا آن دو چيز با ~~هم از نظر جنس يكسان شدند. # =التجانس- ### || AUTO [جنس]: مص؛ «مع التجانس التآنس»: همجنسى وهمانندى انس والفت مىورد. # =تجانف- ### || AUTO تجانفا [جنف] عن الطريق: از آن راه برگشت،- للإثم: ميل به گناه كرد. # =التجانف- ### || AUTO [جنف] (ف. ج): تمايل اجزاى عكس يا جز آن از يكديگر در نظام ~~مجموعه ى آن. ضد اين كلمه (التراصف) است. # =تجانن- ### || AUTO تجاننا [جن]: خود را ديوانه وانمود كرد. # =تجاهد- ### || AUTO تجاهدا [جهد] فى الامر: در آن كار هر چه توانست كوشيد. # =تجاهر- ### || AUTO تجاهرا [جهر] بالأمر: به آن كار تظاهر كرد. # =تجاهل- # تجاهلا [جهل]: خود را نادان وانمود كرد. خود را به نادانى زد. PageV01P208 ### || AUTO =تجاه- # [وجه]: روبرو، مقابل؛ «تجاهه»: # روبروى آن. # =تجاه- ### || AUTO [وجه]: مترادف (تجاه) است. # =تجاوب- ### || AUTO تجاوبا [جوب] القوم: آن قوم به هم پاسخ دادند وبا هم گفتگو كردند. # =التجاوب- ### || AUTO [جوب]: مص، توافق وتناسب. # =تجاود- ### || AUTO تجاودا [جود] القوم: آن قوم نگريستند تا به بينند كداميك دليل ~~واضحترى دارند؛ «هم يتجاودون الحديث»: آنها مسابقه ى بهترين سخن را مى دهند. # =تجاور- ### || AUTO تجاورا [جور] القوم: آن قوم با يكديگر همسايه شدند. # =تجاوز- ### || AUTO تجاوزا [جوز] المكان: از آن مكان گذشت،- عنه: از او چشم پوشى ~~كرد واو را بخشيد،- فى الشي ء: در آن چيز افراط كرد، زياده روى كرد. # =تجاول- ### || AUTO تجاولا [جول] القوم في الحرب: برخى از آن قوم در جنگ بر برخى ~~تاختند. # =التجاويد- ### || AUTO [جود]: بارانهاى خوب وسودمند. اين واژه مفرد ندارد. # =تجبر- # تجبرا [جبر]: تكبر كرد وگردنكشى سخت شد،- العظم: استخوان پس از شكستن جوش ~~خورد ونيكو شد،- المريض: ### || AUTO بيمار بهبودى يافت. # =تجبل- ### || AUTO تجبلا [جبل] المسافر: مسافر به كوه درآمد. # =تجبن- ### || AUTO ms0465 تجبنا [جبن] الرجل: آن مرد كلفت وسنگين شد،- اللبن: شير پنير ~~شد يا مانند پنير سفت شد. # =تجحر- ### || AUTO تجحرا [جحر] ت العين: چشم فرو رفت. # =تجحفل- ### || AUTO تجحفلا [جحف] القوم: آن قوم گردهم آمدند. # =تجحم- ### || AUTO تجحما [جحم]: آن مرد از حرص وبخل سوخت، در تنگى قرار گرفت. # =تجدب- ### || AUTO تجدبا [جدب] المكان: آن مكان بر اثر نيامدن باران خشك شد. # =تجدد- ### || AUTO تجددا [جد] الشي ء: آن چيز نو شد. # =التجدد- ### || AUTO [جد]: مص، نوآورى وبه وجود آوردن ونوين ساختن. # =تجدل- ### || AUTO تجدلا [جدل]: بر زمين افتاد. # =التجديد- ### || AUTO [جد]: مص، ابتكار، تجديد حيات بخشيدن، احياء، اعاده ى نظم، ~~اصلاح در هر چيزى. # =التجديف- ### || AUTO ج تجاديف [جدف]: ناسپاسى وكفر وناسزاگوئى به درگاه خداوند. # =تجذذ- ### || AUTO تجذذا [جذ]: بريده شد. # =تجذف- ### || AUTO تجذفا [جذف] في مشيه: در راه رفتن شتاب كرد. # =تجذم- ### || AUTO تجذما [جذم] الشي ء: آن چيز بريده شد. # =التجذير- ### || AUTO [جذر] (ع ح): در علم حساب به معناى بدست آوردن جذر عددى است. # =تجر- ### || AUTO - تجرا وتجارة: به داد وستد بازرگانى مشغول شد، تجارت كرد. # =التجربة- ### || AUTO ج تجارب [جرب]: آزمايش، آزمودن، امتحان، تجربه، اندوه وسختى. # =تجرجر- ### || AUTO تجرجرا [جرجر] الماء: آب را در گلو ريخت وآنرا به صدا درآورد. # =تجرد- ### || AUTO تجردا [جرد]: برهنه شد،- للأمر: به آن كار پرداخت وهمت گماشت،- ~~الفرس: اسب در مسابقه بر ساير اسبان سبقت گرفت واز ميان آنها بيرون شد. # =التجرد- ### || AUTO [جرد]: مص، تنهائى، بى طرفى،- عن او من: آزاد شدن از ... # =تجرس- ### || AUTO تجرسا [جرس]: سخن گفت وآواز خواند. # =تجرع- ### || AUTO تجرعا [جرع] الماء: آب را جرعه جرعه نوشيد،- الغيظ: خشم را فرو نشاند. # =تجرف- ### || AUTO تجرفا [جرف] الطين: گل ولاى را با بيل بركند وپاك كرد،- الشي ~~ء: بيشتر آن چيز يا همه ى آنرا برد. # =تجرم- ### || AUTO تجرما [جرم] الزمان أو الشتاء: روزگار يا زمستان گذشت،- عليه: ~~بر او تهمت بزهكارى زد. # =التجريب- ### || AUTO [جرب]: آزمايش وآزمون وامتحان. # =التجريبي- ### || AUTO آزمايشى؛ «علم النفس التجريبي»: روانشناسى آزمايشگاهى پيرامون ~~روش يابى در مجال زندگى عقلى وروانى ورفتار انساني. # =التجريبية- ### || AUTO [جرب]: يكى از مذاهب فلسفى است كه پيروان ms0466 آن آزمون وآزمايش را ~~اساس هر دانشى مى دانند. # =التجريح- ### || AUTO [جرح]: مص، زخم زبان گفتن، بد زبانى وآبرو ريختن. # =التجريد- ### || AUTO [جرد]: مص،- عند النحاة: در اصطلاح نحويان مجرد شدن كلمه از ~~عوامل لفظى مانند «زيد قام»،- من السلاح: خلع سلاح، كنار گذاردن اسلحه. # =التجريدة- ### || AUTO [جرد]: گروهى پراكنده از لشكريان. # =تجزأ- ### || AUTO تجزؤا [جزأ]: آن چيز تقسيم شد،- بالشي: به آن چيز بسنده كرد ~~وقانع شد. # =التجزئة- # [جزأ]: مص؛ «تاجر التجزئة»: ### || AUTO بازرگان يا پيشه ور خرده فروش يا جزئي فروش. # =تجزر- ### || AUTO تجزرا [جزر] القوم القوم في القتال: آن گروه در جنگ گروه ديگر ~~را كشتند وكشته هاى پاره پاره شده را براى درندگان گذاشتند. # =تجزع- ### || AUTO تجزعا [جزع]: پاره شد، شكسته شد. # =تجزم- ### || AUTO تجزما [جزم] العود: آن چوب شكاف برداشت. # =تجسد- ### || AUTO تجسدا [جسد]: داراى جسم شد. # =التجسد- ### || AUTO [جسد]: مص؛ «سر التجسد»: به واژه ى (سر) رجوع شود. # =تجسس- ### || AUTO تجسسا [جس] الأخبار والأمور: در پى بدست آوردن اخبار يا امور ~~شتافت، جاسوسى كرد، آن چيز را جستجو كرد. # =تجسم- # تجسما [جسم]: تنومند شد،- الأمر أو الرمل: بدنبال آن كار بزرگ يا چيز ~~افزون رفت،- الأرض: زمين را زير پاى خود گرفت ورفت- فلانا من بين القوم: از ~~ميان آن قوم فلانى را برگزيد،- فى عينى كذا: آن چيز در چشمان من شكل گرفت ومجسم PageV01P209 ### || AUTO شد. # =تجشأ- ### || AUTO تجشؤا [جشأ]: آروغ زد. # =تجشع- ### || AUTO تجشعا [جشع]: به گونه ى سختى آزمند وحريص شد. # =تجعب- ### || AUTO تجعبا [جعب]: بر زمين افتاد. # =تجعجع- ### || AUTO تجعجعا [جعجع] البعير ونحوه: شتر ومانند آن از سختى درد خود را ~~بر زمين زد. # =تجعد- ### || AUTO تجعدا [جعد] الشعر: موى مجعد شد،- الشي ء: آن چيز ترنجيده شد. # =التجعدات- ### || AUTO [جعد]: فرورفتگيها وتاخوردگيها. # =التجفاف- # ج تجافيف [جف]: مترادف (التجفاف) است. # =التجفاف- ### || AUTO ج تجافيف [جف]: ابزارى جنگى است كه خود را در پناه آن گيرند ~~مانند سپر براى اسب وانسان. # =تجفجف- ### || AUTO تجفجفا [جفجف] الطائر: مرغ بالهاى خود را بر روى تخم گسترانيد. # =تجفف- ### || AUTO تجففا [جف]: خشك شد. # =تجفل- ### || AUTO تجفلا [جفل] القوم: آن قوم با شتاب گريختند،- الديك: خروس ~~پرهاى ms0467 گردن خود را راست كرد. # =تجفن- ### || AUTO تجفنا [جفن] الكرم: درخت انگور بخود ريشه گرفت. # =التجفيف- ### || AUTO [جف]: مص، برگردانيدن آبهاى زائد از روى زمين وپاك كردن آن. # =تجلى- ### || AUTO تجليا [جلو] الشي ء: آن چيز آشكار ونمايان شد،- الشي ء: به آن ~~چيز نگاه كرد،- المكان: بر بالاى آن چيز رفت. # =تجلبب- ### || AUTO تجلببا [جلبب]: روپوش بر روى لباس پوشيد. # =التجلة- ### || AUTO [جل]: جلال وشكوه وبزرگى. # =تجلجل- ### || AUTO تجلجلا [جلجل] في الأرض: به زمين فرو رفت،- الأمر فى نفسه: آن ~~امر در دل او خطور كرد،- ت قواعد البيت: پايه هاى خانه فرو نشست. # =تجلد- ### || AUTO تجلدا [جلد]: تحمل صبر وشكيبائى كرد. # =تجلس- ### || AUTO تجلسا [جلس] الأمر: آن كار درست وبرابر شد. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =تجلف- ### || AUTO تجلفا [جلف]: لاغر وناتوان شد. # =تجلل- # تجللا [جل]: بزرگوار شد،- بالثوب: ### || AUTO جامه پوشيد،- ه: بر بالاى آن رفت. # =التجلي- ### || AUTO [جلو]: ظهور، آشكار شدن، حالت نورانى حضرت عيسى مسيح كه بر سه ~~نفر از پيروانش بر كوه طابور تجلى كرد؛ «عيد التجلي»: در مسيحيت عيد تجلى ~~مسيح است. # =التجليد- ### || AUTO [جلد]: مجلد ساختن كتاب، صحافى كتاب. # =تجمجم- ### || AUTO تجمجما [جمجم] الكلام: سخن را به وضوح بيان نكرد. # =تجمر- ### || AUTO تجمرا [جمر] الجيش: لشكر در سرزمين دشمن محاصره شد وبرنگشت،- ت ~~القبائل: ايلها گردهم آمدند،- بالمجمرة: با آتشدان بخور كرد. # =تجمع- ### || AUTO تجمعا [جمع] القوم: آن قوم آمدند وبهم پيوستند. # =تجمل- ### || AUTO تجملا [جمل]: آرايش كرد وزيبا شد، با زمانه ساخت واظهار زبونى ~~نكرد،- آزرمى وشكيبائى پيشه كرد واندوه سخت را آشكار نكرد. # =تجمم- ### || AUTO تجمما [جم] النبت: گياه فراوان شد وروى زمين را پوشانيد. # =تجمهر- ### || AUTO تجمهرا [جمهر] القوم: آن قوم گردهم آمده وجمع شدند. # =التجميد- # [جمد]: «تجميد الأموال» (ت): ### || AUTO سپردن نقدى پول در بانك براى دراز مدت همانند سپردن وثيقه ى ~~ملكى در برابر استفاده از اعتبارات بانكى. # =التجميل- ### || AUTO [جمل]: مص، آرايش ونقش ونگار كردن؛ «فن التجميل»: هنر آرايش ~~وزيبائى، فن نقاشى، توجه ورعايت زيبائى جسم. # =تجنى- ### || AUTO تجنيا [جني] عليه: او را به گناهى كه نكرده بود متهم كرد،- ~~الثمر: ميوه را چيد. # =تجنب- # تجنبا ms0468 [جنب] ه: از او فاصله گرفت، دور شد: # تجند- ### || AUTO تجندا [جند]: سرباز شد، سرباز گرفت،- للأمر: براى آن كار آماده شد. # =تجنن- ### || AUTO تجننا [جن]: ديوانه شد. # =التجنيد- # [جند]: سربازگيرى،- الإجبارى: ### || AUTO خدمت زير پرچم الزامى، بسيج عمومى. # =تجهز- ### || AUTO تجهزا [جهز] للسفر: براى مسافرت خود را آماده ومجهز كرد،- ~~للأمر- براى آن كار آماده شد. # =تجهم- ### || AUTO تجهما [جهم] ه وله: با چهره اى گرفته وزشت از او استقبال كرد. # =التجهيز- ### || AUTO ج تجهيزات [جهز]: آماده كردن، آنچه كه براى هدفى يا كارى بكار ~~گرفته مى شود. # =التجوال- ### || AUTO [جول]: مصدر (جول) است، نقل وانتقال همانند بيابان نشينان كه ~~از جائى به جاى ديگر روند. # =تجود- ### || AUTO تجودا [جود]: كار خوب را برگزيد،- فى صنعته: در صنعت خود مهارت ~~بكار برد. # =تجور- ### || AUTO تجورا [جور] الرجل: آن مرد زمين خورد،- على الفراش: بر بستر ~~دراز كشيد، البناء: ساختمان ويران شد وفرو رفت. # =تجورب- ### || AUTO تجوربا [جورب]: جوراب پوشيد. # =تجوز- # تجوزا [جوز] في الأمر: احتمال آن كار را داد واز آن چشم پوشى كرد،- عنه: ~~از او چشم پوشيد واو را بخشيد،- فى الكلام: ### || AUTO سخن به مجاز گفت،- فى كذا: از آن چيز به كمى بسنده كرد،- فى ~~الصلاة: اندكى نماز گذارد،- الدراهم: پولها را با درمهاى ناخالص كه داشت ~~پذيرفت وبر نگردانيد. # =تجوع- ### || AUTO تجوعا [جوع]: خود را گرسنه نگهداشت. # =تجوف- ### || AUTO تجوفا [جوف]: آن چيز خالى وميان تهى شد،- ه: به ميان آن چيز درآمد. # =تجول- ### || AUTO تجولا [جول]: مسافرت كرد يا از جائى به جاى ديگر رفت. # =التجول- # [جول]: مص؛ «منع التجول»: PageV01P210 ### || AUTO خاموش كردن روشنائى در شب وممنوعيت رفت وآمد مردم در كوچه ~~وخيابان بهنگام وضع غير عادى. # =تجوه- ### || AUTO تجوها [جوه]: خود را بزرگ كرد، بزرگى نشان داد در حاليكه به او نمىمد. # =التجويد- ### || AUTO [جود]: مص،- فى القراءة: درست خواندن كلمات وحروف بمقتضاى ~~قواعد زبان، ودر قرائت قرآن فن درست خواندن آيات وسوره هاى قرآن كريم است. # =تجيش- ### || AUTO تجيشا [جيش] ت نفسه: حال او بد ومنقلب شد،- القوم: آن قوم ~~گردهم آمدند. # =تجيف- ### || AUTO تجيفا [جيف] ت الجثة: لاشه بوى بد گرفت. # =تحاب- ### || AUTO تحابا ms0469 [حب] القوم: آن قوم يكديگر را دوست داشتند. # =تحات- ### || AUTO تحاتا [حت] الورق من الشجر: برگ از درخت فرو ريخت،- شعره عن ~~رأسه: موى سر او ريخت،- ت الأسنان: دندانها كرم خوردگى پيدا كرد. # =تحاث- ### || AUTO تحاثا [حث] القوم: آن قوم برانگيخته شدند. # =تحاج- ### || AUTO تحاجا [حج] الرجلان: آن دو مرد با هم ستيز ودشمنى كردند. # =تحاجى- ### || AUTO تحاجيا [حجو] القوم: آن قوم در هوشيارى وزيركى بر هم چيره شدند. # =تحاجز- ### || AUTO تحاجزا [حجز] القوم: آن قوم از يكديگر جدا شدند. # =تحاد- ### || AUTO تحادا [حد] الرجلان: آن دو مرد بر يكديگر خشم كردند. # =تحادب- ### || AUTO تحادبا [حدب]: گوژ پشت شد. # =تحادث- ### || AUTO تحادثا [حدث] القوم: آن قوم با يكديگر سخن گفتند. # =تحادر- ### || AUTO تحادرا [حدر]: فرود آمد؛ «رأيت الدمع يتحادر على لحيته»: اشك ~~را ديدم كه بر ريش او مى ريزد. # =تحادق- ### || AUTO تحادقا [حدق] القوم: آن قوم يكديگر را نگريستند. # =تحاذى- ### || AUTO تحاذيا [حذو] القوم الماء: آن قوم آب را بطور مساوى ميان خود ~~تقسيم كردند،- الرجلان: آن دو مرد با هم روبرو شدند. # =تحارب- ### || AUTO تحاربا [حرب] القوم: آن قوم آتش جنگ برافروختند. # =تحارض- ### || AUTO تحارضا [حرض] القوم على العمل: آن قوم بر كار كردن تشويق شدند. # =تحارف- ### || AUTO تحارفا [حرف] عليه في البيع وغيره: در فروش وجز آن به او حيله زد. # =تحازن- ### || AUTO تحازنا [حزن]: اندوهگين شد. # =تحاسى- ### || AUTO تحاسيا [حسو] الرجلان: آن دو مرد با هم سوپ يا آش خوردند. # =تحاسب- ### || AUTO تحاسبا [حسب] الرجلان: آن دو مرد به حساب يكديگر رسيدگى كردند. # =تحاسد- ### || AUTO تحاسدا [حسد] الرجلان: هر يك از آن دو مرد بر ديگرى حسادت كردند. # =التحاسير- ### || AUTO [حسر]: مصيبتها وپيشامدها. # =التحاسين- ### || AUTO [حسن]: چيزهاى خوب ونيكو. # =تحاشى- ### || AUTO تحاشيا [حشي] عن الشي ء: از آن چيز منزه شد، از او دور شد. # =تحاشد- ### || AUTO تحاشدا [حشد] القوم: آن قوم براى كارى گرد هم آمدند. # =تحاص- ### || AUTO تحاصا [حص] القوم الشي ء: آن قوم آن چيز را بطور مساوى ميان ~~خود تقسيم كردند. # =تحاصب- ### || AUTO تحاصبا [حصب] القوم: آن قوم بسوى يكديگر سنگريزه پرتاب كردند. # =تحافى- ### || AUTO تحافيا [حفو] الرجلان الى ms0470 السلطان: آن دو مرد از يكديگر نزد ~~سلطان شكايت كردند. # =تحاق- ### || AUTO تحاقا [حق] الرجلان: آن دو مرد با هم نزاع ودشمنى كردند. # =تحاقد- ### || AUTO تحاقدا [حقد] القوم: برخى از آن قوم بر برخى ديگر كينه ~~ورزيدند. # =تحاقر- ### || AUTO تحاقرا [حقر]: خود را خوار وكوچك كرد. # =تحاك- ### || AUTO تحاكا [حك] الشيئان: آن دو چيز با هم برخورد كردند،- الرجلان: ~~آن دو مرد با هم مسابقه دادند. # =تحاكم- ### || AUTO تحاكما [حكم] القوم الى الحاكم: آن قوم از يكديگر نزد حاكم ~~دادخواهى كردند. # =تحالف- ### || AUTO تحالفا [حلف] القوم: آن قوم با هم پيمان بستند. # =تحالم- ### || AUTO تحالما [حلم]: خود را به شكيبائى زد. # =تحامى- ### || AUTO تحاميا [حمي] ه: خود را از وى نگاهداشت ودورى كرد. # =تحامس- ### || AUTO تحامسا [حمس] القوم: آن قوم بر يكديگر سخت گرفتند وجنگيدند. # =تحامق- ### || AUTO تحامقا [حمق]: خود را به حماقت ونادانى زد. # =تحامل- ### || AUTO تحاملا [حمل] في الأمر وبالأمر: آن كار را با سختى ومشقت تحمل ~~كرد،- على نفسه: آن چيز را با زحمت ومشقت به عهده گرفت،- على فلان: فلانى ~~را تكليف شاق كرد،- الشيخ فى مشيه: آن پيرمرد به سنگينى راه رفت،- اليه: ~~بسوى او آمد،- عنه: از وى روى گردانيد. # =تحان- ### || AUTO تحانا [حن]: مشتاق شد. # =تحاور- ### || AUTO تحاورا [حور] القوم: آن قوم با هم سخن وگفت وشنود كردند. # =تحاوش- ### || AUTO تحاوشا [حوش] القوم عليه: آن قوم او را در ميان خود گرفتند. # =تحايد- # تحايدا [حيد] ه: از او دورى كرد. ### || AUTO اين واژه در زبان متداول رايج است. # =تحايص- ### || AUTO تحايصا [حيص] عن كذا: از چيزى عدول كرد وبرگشت. # =تحبب- ### || AUTO تحببا [حب] اليه: با او مهربانى ومحبت نمود، دوست او شد. # =تحبر- ### || AUTO تحبرا [حبر]: زيبا وآراسته شد،- السحاب: ابر پديد آمد وپخش شد. # =تحبس- ### || AUTO تحبسا [حبس] في الكلام: از سخن باز ايستاد،- على كذا: خود را ~~از آن چيز دور كرد. # =تحبش- ### || AUTO تحبشا [حبش] القوم: آن قوم گردهم آمدند. # =تحبك- ### || AUTO تحبكا [حبك]: خود را در جامه اش پيچيد، كمربند بست. # =تحبل- # تحبلا [حبل] الصيد: شكار در دام PageV01P211 ### || AUTO افتاد،- ت الدابة: دست وپاى ستور در ريسمان افتاد. # =تحت- # ج تحوت: ms0471 ظرف مكان بمعناى زير است، اين واژه ضد (فوق) است ومعمولا اضافه ~~مى شود وهرگاه از اضافه قطع شود مبنى بر ضم خواهد شد مانند «جاء من تحت»؛ ~~«تحت التجربة»: زير آزمايش است «تحت التحضير»: در شرف آماده شدن است؛ «تحت ~~الحفظ»: زير نظر؛ «تحت السلاح»: ### || AUTO آماده ى جنگ با افزار جنگى؛ «تحت اشراف»: با رعايت؛ «تحت ~~تصرفه»: زير امر واشاره ى او؛ «تحت الطبع»: زير چاپ؛ «تحت عنوان كذا»: با ~~عنوان ونشانه ى فلان؛ «تحت يده»: در حوزه ودسترس وى است. # =التحتاني- ### || AUTO نسبت به (التحت) است؛ «الملابس التحتانية»: لباسهاى زير ساير ~~جامه ها. # =تحتم- ### || AUTO تحتما [حتم] الشي ء على نفسه: آن چيز را بر خود حتمى ولازم كرد. # =تحثر- ### || AUTO تحثرا [حثر] النخل: ميوه ى نخل آشكار شد. # =تحجب- ### || AUTO تحجبا [حجب]: پنهان شد، در پس پرده رفت. # =تحجر- ### || AUTO تحجرا [حجر]: بسان سنگ شد،- الرجل: آن مرد اطاقى براى خود ~~گرفت،- على فلان: بر او سخت گرفت، او را محروم كرد. # =تحجل- ### || AUTO تحجلا [حجل] الفرس: دست وپاى اسب سفيد شد. # =تحجن- ### || AUTO تحجنا [حجن] العود: چوب كج وخميده شد. # =التحجيل- ### || AUTO [حجل]: سفيدى در پاى اسب. # =تحدى- # تحديا [حدي] ه: با او مسابقه داد وبر او چيره شد؛ «تحدى خصمه»: از دشمن ~~خود خواست تا با وى مسابقه دهد،- فلانا: ### || AUTO به فلانى اخطار كرد تا در آن كار جرأت ودليرى نكند زيرا ~~توانائى آن را ندارد،- الموت: آهنگ مرگ كرد. # =تحدب- ### || AUTO تحدبا [حدب]: آن مرد گوژپشت شد، ت المرأة: آن زن پس از مرگ ~~شوهرش ازدواج نكرد وبا فرزندانش روز گذرانيد،- عليه: بر او مهربانى كرد،- ~~به: به آن چيز آويخت ودل بست. # =تحدث- # تحدثا [حدث] بالشي ء وعن الشي ء: ### || AUTO از آن چيز سخن گفت وخبر داد،- الى فلان: با فلانى مذاكره كرد. # =تحدد- ### || AUTO تحددا [حد] بهم: به آنها تعرض كرد. # =تحدر- ### || AUTO تحدرا [حدر]: فرود آمد، پائين آمد. # =تحدس- # تحدسا [حدس] الأخبار وعن الأخبار: ### || AUTO براى بدست آوردن خبر كوشيد تا آنرا مخفيانه بداند. # =تحدم- ### || AUTO تحدما [حدم] الرجل: از ms0472 فرط خشم آتش گرفت. # =التحديد- ### || AUTO مص، تعيين؛ «على التحديد» أو «على وجه التحديد»: بطور دقيق، ~~بطور واقع. # =تحذر- ### || AUTO تحذرا [حذر] منه: از او بر حذر شد. # =تحذق- # تحذقا [حذق]: حاذق شد،- عليه: ### || AUTO مهارت آشكار كرد. # =تحذلق- ### || AUTO تحذلقا [حذلق]: مدعى مهارت شد؛ «انه يتحذلق فى كلامه»: در سخن ~~خود ظرافت ومهارت بكار مى برد. # =تحرى- ### || AUTO تحريا [حري]: آنچه را كه شايسته تر باشد خواست يا شايسته تر آن ~~دو امر را برگزيد،- الأمر: آن كار را طلب كرد وبرترى داد،- عنه: درباره ى ~~او تحقيق وبررسى كرد. # =تحرج- ### || AUTO تحرجا [حرج]: از گناه دورى نمود. # =تحرر- ### || AUTO تحررا [حر] العبد: آن بنده آزاد شد. # =تحرز- ### || AUTO تحرزا [حرز] منه: از آن پرهيز كرد وخود را نگهداشت. # =تحرس- ### || AUTO تحرسا [حرس] منه: از او خود را محافظت كرد. # =تحرش- # تحرشا [حرش] الضب وبالضب: ### || AUTO سوسمار را شكار كرد،- به: او را ترسانيد، به او تعرض كرد تا وي ~~را برانگيزد. # =تحرص- ### || AUTO تحرصا [حرص]: تظاهر به آزمندى كرد، بدنبال بدست آوردن فرصت شد. # =تحرف- ### || AUTO تحرفا [حرف] لعياله: براى خانواده ى خود از هر شغلى استفاده ~~كرد،- عنه: از آن برگشت وعدول كرد. # =تحرق- ### || AUTO تحرقا [حرق]: آتش او را سوزانيد؛ «تحرق شوقا»: شوق بسيار او را ~~فرا گرفت، از بسيارى شوق آب شد. # =تحرك- ### || AUTO تحركا [حرك]: تكان خورد. اين واژه ضد (سكن) است. # =تحركش- ### || AUTO تحركشا به: به او معترض شد. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =تحرم- ### || AUTO تحرما [حرم] به: با او معاشرت كرد وحرمت يكديگر را ~~نگاهداشتند،- منه بحرمة: از صحبت وحمايت او برخوردار شد. # =التحري- # [حري]: مص،- ج تحريات: # پژوهش، بحث، تحقيق؛ «رجال التحري»: ### || AUTO مأمورين آگاهى شهربانى كه بدنبال كشف جرم ومجرم مى باشند؛ ~~«شرطة التحري»: پليس تحقيق وآگاهى؛ «مصلحة التحري»: سازمان پليس مخفى. # =التحريج- ### || AUTO [حرج]: كاشت درختان جنگلى، جنگل كارى مصنوعي. # =التحرير- # [حر]: آزاد كردن بنده، رهائى از اشغال بيگانه، نوشتن؛ «رئيس التحرير»: # سردبير روزنامه يا مجله؛ «ادارة التحرير»: ### || AUTO دفتر روزنامه يا مجله،- ج تحارير: نامه، رساله، كتاب. # =تحزى- ### || AUTO تحزيا [حزو]: پيشگوئى كرد، ms0473 از غيب خبر داد،- الشي ء: آن چيز را ~~تخمين زد. # =تحزب- ### || AUTO تحزبا [حزب] القوم: آن قوم به دور هم جمع شدند،- لفلان: به او ~~گرويد ودر يارى وى كوشيد. # =تحزز- ### || AUTO تحززا [حز] العود: اين واژه مطاوع (حزه) است. # =تحزم- ### || AUTO تحزما [حزم]: كمر خود را با ريسمان يا مانند آن بست. # =تحزن- # تحزنا [حزن]: اندوهگين شد،- عليه ولأمره: بر او واندوه وى غمين شد. PageV01P212 ### || AUTO =تحسى- ### || AUTO تحسيا [حسو] المرق: شوربا را اندك اندك آشاميد، الطائر الماء: ~~پرنده با نوك خود آب خورد. # =تحسب- ### || AUTO تحسبا [حسب]: كفايت كرد. # =تحسر- # تحسرا [حسر] ت المرأة: آن زن با روى باز نشست وافسوس خورد،- الشعر ~~والريش: موى يا پر ريخته شد،- الطائر: ### || AUTO پرنده پر خود را انداخت،- عليه: بر او افسوس خورد. # =تحسس- ### || AUTO تحسسا [حس]: شنيد وديد،- الشي ء: آن چيز را احساس كرد وشناخت،- ~~الخبر: براى شناخت خبر كوشيد،- منه: از او خبر خواست. # =تحسف- ### || AUTO تحسفا [حسف] الجلد: پوست پوسته پوسته شد. # =تحسن- ### || AUTO تحسنا [حسن]: زيبا شد، آرايش كرد. # =التحسن- ### || AUTO [حسن]: مص؛ «فى تحسن»: در حال پيشرفت. # =التحسير- ### || AUTO [حسر]: واحد (التحاسير) است. # =التحسين- ### || AUTO ج تحسينات [حسن]: مص، نيكو كردن، اصلاح؛ «تحسين النسل»: دانشى ~~است كه درباره ى نيكو كردن نسل ونژاد بحث مى كند. # =تحشى- ### || AUTO تحشيا [حشي] فلانا: فلانى را جدا كرد، استثنا كرد،- فلان: حرمت ~~دوستى را حفظ كرد،- من الشي ء: از آن چيز دور ومنزه شد. # =تحشد- ### || AUTO تحشدا [حشد] القوم: آن قوم براى يك كار گرد هم آمدند. # =تحشف- ### || AUTO تحشفا [حشف]: جامه ى كهنه پوشيد. # =تحشك- ### || AUTO تحشكا [حشك] الضرع: پستان پر از شير شد. # =تحشم- ### || AUTO تحشما [حشم] من فلان: از فلانى شرم كرد. # =تحصى- ### || AUTO تحصيا [حصي]: پرهيز كرد، خود را حفظ كرد. # =تحصحص- ### || AUTO تحصحصا [حصحص]: به زمين چسبيد واستوار شد،- الوبر او الزئبر: ~~پشم وپر زه از روى پارچه فرو ريخت. # =تحصل- ### || AUTO تحصلا [حصل] الشي ء: آن چيز جمع شد، ثابت شد،- من المسألة كذا: ~~از آن مسأله رهائى يافت. # =تحصن- ### || AUTO تحصنا [حصن]: براى خود پناهى گرفت،- ت المرأة: آن زن محصنه ~~شد،- الفرس: آن اسب، ms0474 اسب نر شد. # =التحصيل- ### || AUTO [حصل]: مص، كسب كردن، بدست آوردن؛ «من تحصيل الحاصل ان يقال ~~... »: آنچه كه در آن شكى نيست آنست كه گفته شود ... # =تحضر- ### || AUTO تحضرا [حضر]: حاضر شد. اين واژه ضد (تغيب) است،- الرجل: آن مرد ~~را حاضر كرد،- البدوي: آن بيابانى به شهرنشين همانند شد. # =التحضير- # [حضر]: مص،- ج تحضيرات: ### || AUTO استعداد وآمادگى. # =التحضيري- ### || AUTO نسبت به (التحضير) است؛ «مؤتمر تحضيري»: كنفرانس آمادگى ~~واوليه. # =تحطم- ### || AUTO تحطما [حطم]: شكسته شد. # =التحطيم- ### || AUTO [حطم]: مص؛ «سفينة تحطيم الجليد»: كشتى يخ شكن در درياها. # =تحفى- ### || AUTO تحفيا [حفو] له: او را بسيار گرامى داشت،- فى الشي ء: در آن ~~چيز كوشيد. # =التحفة- # ج تحف: هديه، ارمغان، چيز گرانبها وارزشمند؛ «تحفة فنية»: هديه اى ~~ارزنده. # =التحفة- ### || AUTO ج تحف: مترادف (التحفة) است. # =تحفر- ### || AUTO تحفرا [حفر] السيل: سيل بر روى زمين حفره ها بوجود آورد. # =تحفز- ### || AUTO تحفزا [حفز]: براى آن كار آماده شد، دو زانو نشست. # =تحفش- ### || AUTO تحفشا [حفش] الرجل: در خانه ى كوچكى نشست. # =تحفظ- ### || AUTO تحفظا [حفظ] الكتاب: كتاب را اندك اندك حفظ كرد،- به: در حفظ ~~آن عنايت وتوجه كرد،- عنه ومنه: از او پرهيز كرد وخود را محافظت كرد. # =التحفظ- # [حفظ]: مص،- ج تحفظات: ### || AUTO احتياط، چاره جوئى، «مع التحفظ»: با توجه وعنايت. ضد اين تعبير ~~«بدون تحفظ» است. # =التحفظي- ### || AUTO [حفظ]: نسبت به (التحفظ) است؛ «إجراءات تحفظية»: تدابير ~~احتياطي وامنيتى. # =تحفل- ### || AUTO تحفلا [حفل]: آرايش كرد،- اللبن: شير فراوان شد،- المجلس: ~~نشستگان در مجلس بسيار شدند. # =تحقد- ### || AUTO تحقدا [حقد]: مترادف (حقد) است با تمام معانى آن. # =تحقق- ### || AUTO تحققا [حق] الخبر: آن خبر ثابت شد،- الرجل الأمر: آن مرد خبر ~~را درست دانست. # =التحقيق- ### || AUTO [حق]: مص، تحقيق، بحث، رسيدگى، بررسى وانجام، بررسيهاى مقامات ~~قضائى يا ادارى كشور؛ «قاضي التحقيق»: بازپرس دادگسترى. # =تحكر- ### || AUTO تحكرا [حكر] الشي ء: آن چيز را احتكار كرد وبانتظار گران شدن ~~بهاى آن شد. # =تحكك- ### || AUTO تحككا [حك] به: متعرض او شد وبرايش شر آفريد. # =تحكل- ### || AUTO تحكلا [حكل]: از روى نادانى با وى ستيزه كرد. # =تحكم- ### || AUTO تحكما [حكم] في الأمر: از پيش خود حكم كرد بدون ms0475 اينكه توجيهى ~~بكند، به رأى خود در آن چيز تصرف كرد، حكم خود را در او اجراء كرد. # =التحكيم- ### || AUTO [حكم]: مص، حل وفصل اختلاف يا دعوى بوسيله ى حكم؛ «هيئة ~~التحكيم»: هيأت حكميت در برقرارى خلاف، نام ديگر اين هيأت «لجنة التحكيم» است. # =تحلى- # تحليا [حلو] الشي ء: آن چيز را شيرين يافت. # =تحلى- # تحليا [حلي]: آرايش كرد ولباس نو پوشيد،- ت المرأة: آن زن زيورآلات بر تن PageV01P213 ### || AUTO كرد. # =تحلب- ### || AUTO تحلبا [حلب] العرق أو الدمع أو الماء أو الندى: عرق يا اشك يا ~~آب يا شبنم روان شد،- ت عينه: چشم او اشك ريخت،- فمه: آب دهان او روان شد؛ ~~«تتحلب له الأفواه»: دهانها برايش آب مىفتد. # =تحلحل- ### || AUTO تحلحلا [حلحل]: از جاى تكان خورد. اين تعبير در زبان متداول ~~رايج است،- عن مكانه: از جاى خود جنبيد ودور شد. # =تحلق- ### || AUTO تحلقا [حلق] القوم: آن قوم حلقه وار گردهم نشستند،- القمر: دور ~~ماه دايره پديد آمد. # =تحلل- ### || AUTO تحللا [حل] ه: از او خواست تا وى را حلال كند،- من يمينه: براى ~~سوگندى كه خورده بود كفاره داد،- فى يمينه: سوگند استثنا ومشروط خورد باين ~~گونه كه بگويد: «والله لأفعلن ذلك ان شاء الله أو إلا ان يكون كذا»: قسم به ~~خدا آن كار را خواهم كرد اگر خدا بخواهد. يا مگر آنكه به آن گونه باشد. # =تحلم- ### || AUTO تحلما [حلم]: ادعاى خواب ديدن كرد،- الحلم: خواب ديد. # =التحليف- # [حلف]: مص؛ «لجنة التحليف»: ### || AUTO گروهى كه براى شركت در دستگاه قضائى كشور وشغل قضاوت دعوت مى شوند. # =التحليل- ### || AUTO [حل]: مص، تجزيه ى عناصر چيزى براى مطالعه وآزمايش؛ «التحليل ~~الكهربائي» (ف): تجزيه بعضى از مواد تركيبى اجسام بوسيله برق مانند تجزيه ى ~~آب به اكسيژن وايدروژين. # =تحمى- ### || AUTO تحميا [حمي] المريض: بيمار آن چيز را نخواست، امتناع كرد، ~~پرهيز كرد. # =تحمحم- ### || AUTO تحمحما [حمحم]: سياه شد،- البرذون او الفرس: اسب شيهه كشيد. # =تحمد- ### || AUTO تحمدا [حمد] بالشي ء على فلان: بر او منت نهاد. # =تحمس- ### || AUTO تحمسا [حمس]: سختى كرد، براى كارى خشم كرد وبه هيجان آمد، سخت شد. ms0476 # =تحمص- ### || AUTO تحمصا [حمص] الرجل: آن مرد ترنجيده شد،- اللحم: گوشت خشك شد ~~وترنجيد. # =تحمض- ### || AUTO تحمضا [حمض] الرجل: آن مرد از حالى به حال ديگر درآمد، دگرگون شد. # =تحمط- ### || AUTO تحمطا [حمط] له: كينه ى او را به دل گرفت. اين تعبير در زبان ~~متداول رايج است. # =تحمق- ### || AUTO تحمقا [حمق]: خود را به حماقت زد. # =تحمل- ### || AUTO تحملا وتحمالا [حمل] ه: آن را برداشت،- الأمر: آن كار را بعهده ~~گرفت،- مسؤولية الأمر: مسئوليت آن كار را بعهده گرفت.،- الرجل: آن مرد ~~بردبار وشكيبائى كرد،- القوم: آن قوم كوچ كردند ورفتند. # =تحمم- ### || AUTO تحمما [حم]: سياه شد،- بالماء: با آب شست وشوى كرد، به گرمابه شد. # =التحميلة- ### || AUTO ج تحاميل [حمل] (طب): داروى شياف كه از عقب استعمال كنند. # =تحنى- ### || AUTO تحنيا [حنو]: كج وخميده شد،- عليه: با او مهربانى كرد. # =التحنان- # [حن]: رحمت # تحنأ- ### || AUTO تحنؤا [حنأ] بالحناء: با حنا خضاب كرد. # =تحنث- ### || AUTO تحنثا [حنث]: از گناه وخلاف روى گردان شد؛ عبادت وبندگى كرد، ~~بت پرستى را كنار گذارد واز عبادت بتها روى گردان شد. # =تحنط- ### || AUTO تحنطا [حنط]: بر مرده حنوط ريخت. # =تحنف- ### || AUTO تحنفا [حنف]: حنيفى شد يا به روش حنيفيان عمل كرد، دين حنيف ~~اختيار كرد،- اليه: به سوى او گرايش كرد، ميل كرد،- فى الأمر: در آن كار ~~دقت بسيار كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =تحنن- ### || AUTO تحننا [حن] عليه: بر او ترحم كرد. # =تحوى- ### || AUTO تحويا [حوي]: منقبض وگرد شد، ت الحية: مار جمع شد وچنبر زد،- ~~الشي ء: آن چيز را جمع وجور كرد. # =تحوب- ### || AUTO تحوبا [حوب]: از گناه دورى كرد- منه: دردمند وغمگين شد،- فى ~~دعائه: در دعاى خود ناليد. # =تحوج- ### || AUTO تحوجا [حوج]: حاجت خود را خواست؛ «خرج فلان يتحوج»: فلانى براى ~~خريد نيازمنديهاى خود بيرون رفت. # =تحوش- ### || AUTO تحوشا [حوش] عنه: از او دور شد،- منه: از او شرم كرد. # =تحوض- ### || AUTO تحوضا [حوض]: حوض ساخت. # =تحوط- ### || AUTO تحوطا [حوط] ه: از وى نگهدارى كرد. # =تحوف- ### || AUTO تحوفا [حوف] الشي ء: كناره ى آن چيز را گرفت. # =تحول- ### || AUTO تحولا [حول] الرجل: آن مرد از جائى به جاى ديگر ms0477 منتقل شد،- ~~مجرى النهر: مجراى آب رودخانه به سوئى ديگر منتقل شد،- عنه: از او روى ~~گردانيد وبه ديگرى روى آورد،- في الأمر: در آن كار زيركى نمود. # =التحول- # [حول]: مص؛ «نقطة التحول»: ### || AUTO مرحله ى سرنوشت ساز. # =التحويطة- ### || AUTO [حوط]: تعويذ كه براى چشم زخم بر كودك آويزند. # =التحية- # [حيي]: مص،- ج تحيات وتحايا: ### || AUTO درود، سلام؛ «التحية العسكرية»: سلام نظامى؛ «تحية لذكراه»: به ~~ياد او درود گفتن. # =تحير- ### || AUTO تحيرا [حير]: سرگشته شد؛ «تحير فى امره»: در كار خود سرگردان ~~شد وندانست چه كند،- الماء: آب ثابت وراكد ماند،- المكان بالماء: آن مكان ~~پر از آب شد. # =تحيز- ### || AUTO تحيزا [حيز] لفلان: به فلانى پيوست ويار او شد، طرفدار ~~وفرمانبردار او شد، هواخواه او شد،- الشي ء: آن چيز در يكجا قرار گرفت. # =تحيف- ### || AUTO تحيفا [حيف] الشي ء: آن چيز را كم كرد واز اطراف آن گرفت. # =تحين- # تحينا [حين] منه غفلة: در انتظار هنگام غفلت او شد،- الفرصة: مترصد و PageV01P214 ### || AUTO مراقب آن فرصت شد. # =تخ- ### || AUTO - تخوخة العجين: خمير ترش شد،- تخا العجين او الطين: آب خمير ~~يا گل را زياد كرد تا نرم شود. # =التخ- ### || AUTO خمير ترش، عصاره ى كنجد، ارده. # =تخابث- ### || AUTO تخابثا [خبث]: خباثت آشكار كرد وبه آن پرداخت. # =تخابر- ### || AUTO تخابرا [خبر] الرجلان: آن دو مرد با هم سخن گفتند وبحث كردند. # =تخاتل- ### || AUTO تخاتلا [ختل] القوم: آن قوم يكديگر را فريب دادند. # =تخاد- ### || AUTO تخادا [خد] الرجلان: آن دو مرد با هم معارضه كردند. # =تخادع- ### || AUTO تخادعا [خدع]: خود را فريب خورده نشان داد در حاليكه فريب ~~نخورده بود،- القوم: آن قوم يكديگر را فريب دادند. # =تخاذل- ### || AUTO تخاذلا [خذل] القوم: آن قوم يكديگر را رها كردند وبه هم يارى ~~نكردند،- ت رجلاه: دو پاى او ناتوان شدند. # =تخارج- ### || AUTO تخارجا [خرج] الشركاء: شركا مال را ميان خود تقسيم كردند وبعضى ~~خانه را وبعضى زمين را گرفتند. # =تخارس- ### || AUTO تخارسا [خرس]: خود را لال وانمود كرد در حاليكه لال نبود. # =تخارش- ### || AUTO تخارشا [خرش] ت الكلاب: سگها بجان هم افتادند ويكديگر را پاره كردند. # =التخاريب- # [خرب] والأصح النخاريب: ### || AUTO ms0478 سوراخهائى مانند خانه هاى زنبور، سوراخهائى كه زنبور عسل در آن ~~عسل مى چكاند. # =تخازر- ### || AUTO تخازرا [خزر]: پلك چشم خود را تنگ كرد تا تيز بنگرد. # =تخازم- ### || AUTO تخازما [خزم] الجيشان: آن دو لشكر با هم جنگيدند. # =تخاسأ- ### || AUTO تخاسؤا [خسأ] القوم: آن قوم يكديگر را با سنگ زدند. # =تخاشع- ### || AUTO تخاشعا [خشع]: با تكلف فروتنى كرد. # =تخاشن- ### || AUTO تخاشنا [خشن]: سختى را تحمل كرد، خشونت وسختى آورد. # =تخاصر- ### || AUTO تخاصرا [خصر]: دست خود را بر پهلو گذاشت،- القوم: آن قوم دست ~~يك ديگر را گرفتند. # =تخاصل- ### || AUTO تخاصلا [خصل] القوم: آن قوم بر مسابقه وتيراندازى با هم شرط بستند. # =تخاصم- ### || AUTO تخاصما [خصم] القوم: آن قوم با يكديگر دشمنى وستيز كردند. # =تخاطأ- ### || AUTO تخاطؤا [خطأ]: خطا كرد،- ه: او را به خطا انداخت،- السهم ~~الرمية: تير به شكار نخورد واز آن گذشت. # =تخاطب- ### || AUTO تخاطبا [خطب] الرجلان: آن دو مرد با هم گفتگو كردند. # =تخاطر- ### || AUTO تخاطرا [خطر] القوم على شي ء: آن قوم درباره چيزى با هم شرط بستند. # =تخاف- ### || AUTO تخافا [خف]: سبك وكم وزن شد. اين واژه ضد (تثاقل) است. # =تخال- ### || AUTO تخالا [خل] القوم: آن قوم با هم دوست شدند. # =تخالج- ### || AUTO تخالجا [خلج] ته الهموم: غم واندوه او را فرا گرفت. # =تخالس- ### || AUTO تخالسا [خلس] القوم الشي ء: آن قوم آن چيز را به يغما گرفتند ~~واز هم ربودند. # =تخالص- ### || AUTO تخالصا [خلص] الرجلان: آن دو مرد يكديگر را دوست داشتند وبهم ~~اخلاص ورزيدند. # =تخالط- ### || AUTO تخالطا [خلط] القوم: آن قوم بهم پيچيدند ودرگير شدند. # =تخالع- ### || AUTO تخالعا [خلع] الزوج والزوجة: زن وشوهر يكديگر را خلع كردند ~~(طلاق دادند) واز هم جدا شدند،- القوم: آن قوم عهد وپيمان خود را با هم ~~شكستند. # =تخالف- ### || AUTO تخالفا [خلف] القوم: آن قوم با هم مخالفت كردند. اين واژه ضد ~~(توافق) است. # =تخاور- ### || AUTO تخاورا [خور] ت الثيران: گاوها بر يكديگر بانگ زدند وصدا كردند. # =تخاوص- ### || AUTO تخاوصا [خوص]: چشم خود را كمى فرو بست وتيز نگريست همانگونه كه ~~به خورشيد نگاه كنند،- ت النجوم: ستارگان ميل به غروب كردند. # =تخاوض- # تخاوضا [خوص] ms0479 القوم في الحديث: ### || AUTO آن قوم با هم به سخن ومشورت پرداختند. # =تخايل- ### || AUTO تخايلا [خيل]: ناز وتكبر كرد. # =تخبى- ### || AUTO تخبيا [خبي] الخباء: چادر را زد ونصب كرد. # =تخبث- ### || AUTO تخبثا [خبث]: از خود پستى وخباثت نشان داد. # =تخبر- ### || AUTO تخبرا [خبر] الأمر: حقيقت آن امر را دانست،- ه: از وى جوياى ~~خبر شد. # =تخبش- ### || AUTO تخبشا [خبش] الأشياء: آن چيزها را از اينجا وآنجا جمع آورى ~~كرد، مترادف (خبش) است. # =تخبص- ### || AUTO تخبصا [خبص]: حلواى خرما وروغن ساخت. # =تخبط- ### || AUTO تخبطا [خبط] ه: او را سخت زد، آنرا پايمال كرد،- فى الصعوبات: ~~كوشيد تا خود را از سختيها برهاند،- ت البلاد: در كشور فتنه ها وچپاولها ~~بپا شد،- الشيطان زيدا: شيطان زيد را آزرده ساخت. # =التخت- # ج تخوت: تخت، جاى نشستن، سرير، كمد لباس؛ «تخت المملكة»: ### || AUTO پايتخت كشور؛ «تخت الملك»: تخت سلطنت.- اين واژه فارسى است. # =التختاخ- ### || AUTO آنكه در زبانش گرفتگى ولكنت باشد. # =تختخ- ### || AUTO تختخة: كهنه وپوسيده شد. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =التختخاني- ### || AUTO مترادف (التختاخ) است. # =التختخة- ### || AUTO لكنت وسنگين زبان. # =تختر- ### || AUTO تخترا [ختر]: سست شد، بدن او از بيمارى يا جز آن سست شد. # =تختم- ### || AUTO تختما [ختم]: عمامه بر سر بست،- الخاتم وبه: انگشتر را به ~~انگشت خود كرد،- بامره: راز او را فاش نكرد،- عنه: غفلت كرد وخاموش شد. # =تخثر- ### || AUTO تخثرا [خثر] اللبن: شير بسته شد. # =تخدد- # تخددا [خد] لحمه: گوشت بدنش از لاغرى سست ومتشنج شد،- القوم: آن قوم PageV01P215 ### || AUTO چند گروه شدند. # =تخدر- ### || AUTO تخدرا [خدر]: پنهان شد. # =تخدع- ### || AUTO تخدعا [خدع] ه: او را فريب داد،- له: با تكلف خدعه ونيرنگ زد. # =التخدير- ### || AUTO [خدر]: مص،- (طب): بيهوش كردن جسم بيمار يا عضوى از اعضاى آن ~~موقتا با داروهاى بيهوش كننده. # =تخذ- ### || AUTO تخذا [تخذ] ه: آنرا گرفت،- تخذا فلانا صديقا له: فلانى را دوست ~~خود گرفت. # =تخرب- ### || AUTO تخربا [خرب] الدود الشجرة: كرم درخت را سوراخ كرد. # =تخرج- ### || AUTO تخرجا [خرج] من: در كانون يا دانشگاهى تحصيلات خود را بپايان ~~رسانيد،- في: تحصيلات خود را در رشته ى پزشكى يا مهندسى يا حقوق پايان داد. # =تخرس- ### || AUTO تخرسا ms0480 [خرس] ت النفساء: زن زائو غذاى ويژه ى خود را خورد. # =التخرسة- ### || AUTO [خرس]: مترادف (الخرسة) است. # =تخرص- ### || AUTO تخرصا [خرص]: در سبد خود آنچه را كه خواست نهاد،- عليه: بر او ~~افترا ودروغ بست. # =تخرط- ### || AUTO تخرطا [خرط] في الأمور: با تهور ونادانى مبادرت به آن كارها كرد. # =تخرق- # تخرقا [خرق]: پاره شد،- ت الريح: # وزش باد سخت شد،- فى الكرم: ### || AUTO بخشندگى بسيار كرد،- الكذب: دروغ بافت. # =تخرم- ### || AUTO تخرما [خرم]: آن چيز شكاف برداشت،- ه: آنرا نابود كرد واز بيخ ~~بركند،- ه الموت: مرگ او را فرا گرفت. # =التخروب- ### || AUTO [خرب]: واحد (التخاريب) است. # =التخريب- ### || AUTO ج تخريبات [خرب]: خراب كردن، ويران نمودن، خرابكارى. # =تخزل- ### || AUTO تخزلا [خزل]: بريده شد، سنگين راه رفت،- السحاب: ابر سنگين ~~حركت مى كرد. # =تخزم- ### || AUTO تخزما [خزم] الشوك في رجله: خار در پاى او فرو رفت. # =تخشى- ### || AUTO تخشيا [خشي] ه: از او ترسيد. # =تخشب- ### || AUTO تخشبا [خشب]: ستور گياه خشك را چريد،- السيف: شمشير را بسان ~~چوب برداشت. # =تخشخش- ### || AUTO تخشخشا [خشخش]: صدا درآورد. # =تخشع- ### || AUTO تخشعا [خشع]: فروتنى كرد، با تكلف فروتنى كرد. # =تخشن- ### || AUTO تخشنا [خشن]: خشونت وى بسيار شد، زندگى خشن كرد، جامه ى زبر پوشيد. # =التخشيبة- ### || AUTO [خشب]: كوخ چوبى. # =تخصر- ### || AUTO تخصرا [خصر]: دست خود را بر روى پهلو گذارد،- بالمخصرة: عصا ~~بدست گرفت. # =تخصص- ### || AUTO تخصصا [خص] الرجل: آن مرد از جمله ى خواص شد،- بالشي ء: در آن ~~چيز بى همتا شد،- ب أوفى: در رشته اى از دانش يا هنر متخصص شد. # =التخصيص- ### || AUTO [خص] مص، تعيين، امتياز دادن، اختصاص دادن؛ «على وجه التخصيص»: ~~بويژه، بنا بر ويژگى. # =التخصيصات- ### || AUTO كمكها وهمياريها، اعتبارات پولى. # =تخضب- ### || AUTO تخصبا [خضب] بالحناء: با حنا خضاب كرد، رنگ حنا بخود گرفت. # =تخضد- ### || AUTO تخضدا [خضد] العود: چوب شكست. # =تخضع- ### || AUTO تخضعا [خضع]: با تكلف فروتنى كرد. # =تخطى- ### || AUTO تخطيا [خطو] ه الى كذا: بر او سبقت گرفت واز وى گذشت. # =تخطأ- ### || AUTO تخطؤا [خطأ]: خطا كرد،- له فى المسألة وبها: از او خواست تا ~~خطاى او را بدست آورد،- ه: او را به خطا افكند،- السهم الرمية: تير از شكار ~~گذشت وبه آن نخورد. ms0481 # =تخطف- ### || AUTO تخطفا [خطف] الشي ء: آن چيز را ربود، آن چيز را به سوى خود ~~كشيد وبركند. # =التخطيط- ### || AUTO [خط]: مص، تعيين مرزها، وضع پروژه هاى عمرانى وآبادى براى ~~راهها وشهرها. # =تخفى- ### || AUTO تخفيا [خفي]: پنهان شد وگريخت،- الوالي: حاكم يا امير با تغيير ~~شكل وقيافه شبانه به گشت در شهر پرداخت تا از حال مردم آگاه باشد. # =تخفر- ### || AUTO تخفرا [خفر] به: از فلانى پناه خواست، او را پناه داد، از او ~~خواست تا نگهبان وپاسدار او باشد،- ت الجارية: آن زن بسيار شرمگين شد. # =تخفض- ### || AUTO تخفضا [خفض] الأمر: آن كار سبك شد. # =تخفف- ### || AUTO تخففا: شتاب كرد، كفش پوشيد. # =التخفيف- ### || AUTO [خف]: مص؛ «ظروف التخفيف»: موارد تخفيف كيفر در دادگاه. # =تخلى- # تخليا [خلو]: به تنهائى خلوت گرفت، براى آن فرصت يافت،- منه وعنه: ### || AUTO او را رها كرد. # =تخلخل- ### || AUTO تخلخلا [خلخل] الشي ء: اجزاى آن چيز بهم پيوسته نشد وفراخ در ~~آن ايجاد گرديد،- من مكانه: از جاى خود جنبيد وبرخاست،- ت المرأة: آن زن ~~خلخال به پاى كرد،- الثوب: جامه كهنه ونازك شد. # =تخلج- ### || AUTO تخلجا [خلج]: تكان خورد وبه راست وچپ متمايل شد، تكان خورد ~~وسرگردان شد،- الشي ء: آن چيز را كشيد وبركند. # =تخلص- ### || AUTO تخلصا [خلص] منه: از او رهائى يافت، جدا وتنها شد،- من كذا الى ~~كذا: از كارى به كارى ديگر پرداخت. # =تخلع- ### || AUTO تخلعا [خلع] في المشي: در راه رفتن پاها را از هم جدا داشت،- ~~فى الشراب: به نوشيدن مى خوى گرفت. # =تخلف- # تخلفا [خلف] القوم: از آن قوم سبقت گرفت وآنها را پشت سر خود گذاشت،- ~~عنهم: از آنها عقب افتاد؛ «تخلف عن المجي ء»: حاضر نشد؛ «تخلف PageV01P216 ### || AUTO عن العودة»: برنگشت. # =تخلق- ### || AUTO تخلقا [خلق]: با خلوق (عطرى آميخته با زعفران) خود را خوشبو ~~كرد،- بغير خلقه: خود را با خلق وخوئى كه از آن او نبود وانمود كرد،- ~~الكذب: دروغ گفت. # =تخلل- ### || AUTO تخللا [خل] القوم: به ميان آن قوم درآمد،- الرجل: آن مرد ~~دندانهاى خود را خلال كرد،- الشي ء فيه: آن چيز در او نفوذ كرد،- ه بالرمح: ~~او را با نيزه ms0482 طعنه هاى پى در پى زد،- المطر: باران در يكجا باريد وهمگانى نشد. # =التخليص- ### || AUTO [خلص]: مص؛ «تخليص البضائع»: پرداخت عوارض گمركى براى بيرون ~~آوردن كالا از گمرك. # =تخم- # - تخما ه: براى آن نشان وعلامتى نهاد. # =تخم- ### || AUTO - تخما: بر اثر پرخورى دچار تخمه شد. # =التخم- # ج تخوم: حد، مرز، نشانه. # =التخم- ### || AUTO ج تخوم: مترادف (التخم) است. # =التخمة- ### || AUTO ج تخمات وتخم [وخم]: بيمارى امتلاء كه بر اثر پرخورى در شخص ~~پديد مىيد. (اصل اين كلمه الوخمة) است. # =تخمر- ### || AUTO تخمرا [خمر] ت المرأة: آن زن روسرى بست، خود را پوشانيد. # =تخنث- ### || AUTO تخنثا [خنث]: مترادف (خنث) است بمعناى سست شد. # =التخنيق- # [حنق]: مص؛ «تخنيق الشرانق»: ### || AUTO گذاردن پيله هاى عسل كرم ابريشم در آفتاب يا بر روى بخار آب ~~جوش بهنگام جوشيدن تا كرمهاى آن مرده وبيفتند. # =تخود- ### || AUTO تخودا [خود] الغضن: شاخه ى درخت كج شد. # =تخوض- ### || AUTO تخوضا [خوض]: به تكلف در آن خوض كرد يا داخل شد. # =تخوف- ### || AUTO تخوفا [خوف]: ترسيد، اين واژه ضد (أمن) است، پرهيز كرد،- عليه ~~شيئا: بر او از چيزى ترسيد،- الشي ء: آن چيز را كم كرد،- الحق: حق او را ~~نداد وغصب كرد. # =تخول- ### || AUTO تخولا [خول] فلانا: او را تعهد كرد،- فيه خالا من الخير: با ~~فراست در او نشان خير ديد،- خالا: او را دائى خود خواند. # =تخون- ### || AUTO تخونا [خون] ه الدهر: زمانه با او ناسازگارى كرد،- ه: آن را كم ~~كرد، وى را تعهد كرد. # =تخيب- ### || AUTO تخيبا [خيب]: نااميد شد. # =تخير- ### || AUTO تخيرا [خير] ه: آن را برگزيد،- الشي ء: آن چيز را ذخيره كرد. # =تخيط- ### || AUTO تخيطا [خيط] رأسه بالشيب: موى سفيد بسان نخ در سر او پديد آمد. # =تخيف- ### || AUTO تخيفا [خيف] ألوانا: رنگ به رنگ شد، رنگهاى آن گوناگون شد. # =تخيل- # تخولا وتخيلا [خول] فيه خالا من الخير: به فراست نشان وعلامت خير را در ~~او دريافت. # =تخيل- # تخيلا [خيل] له أنه كذا: چيزى به خيال وى آمد،- ت السحابة: ابر كه در آن ~~نشانه ى باران بود نمايان شد،- ه: با فراست او را دريافت،- فيه الخير: اثر ~~خوبى را ms0483 در او ديد،- عليه: با فراست در او نشانه ى خير ديد، او را برگزيد،- الرجل: ### || AUTO آن مرد خود بزرگ بين شد. # =تخيم- ### || AUTO تخيما [خيم] المكان وبالمكان وفيه: در آن مكان چادر خود را ~~برافراشت،- ت الريح الطيبة بالثوب وفيه: نسيم خوشبوى جامه ى او را خوشبوى كرد. # =تدابر- ### || AUTO تدابرا [دبر] القوم: آن قوم با هم دشمن شدند، با هم مخالفت ~~كردند واز هم بريدند. # =تداثر- ### || AUTO تداثرا [دثر] الرسم: اثر كهنه شد واز بين رفت. # =تداخل- ### || AUTO تداخلا [دخل] ه: داخل آن شد،- الشي ء: بعضى از آن چيز در بعضى ~~تداخل كرد وبهم آميخته شدند،- ت الأمور: آن كارها با هم مشتبه ومشكل شد. # =تدارس- ### || AUTO تدارسا [درس] الطلبة الكتاب: آن دانشجويان آن كتاب را با هم ~~آموختند وخواندند. # =تدارك- ### || AUTO تداركا [درك] القوم: آن قوم بهم پيوستند،- ما فات: طلب آنچه را ~~كه گذشته واز دست رفته كرد،- الخطأ بالصواب: خطا را با صواب جبران كرد. # =تداعى- ### || AUTO تداعيا [دعو] ت الحيطان: ديوارهاى ساختمان خراب وشكاف برداشت ~~ولى فرو نريخت.،- القوم: آن قوم يكديگر را فراخواندند،- القوم الشى ء: آن ~~قوم ادعاى آن چيز را كردند. # =تداعب- ### || AUTO تداعبا [دعب] القوم: آن قوم با يكديگر مزاح وشوخى كردند. # =التداعة- ### || AUTO [ودع]: فراخ وآرامش، مترادف (الدعة) است. # =تداعك- ### || AUTO تداعكا [دعك] القوم: دشمني آن قوم با يكديگر سخت شد. # =تداعم- ### || AUTO تداعما [دعم] الأمر فلانا: آن كار برفلانى متراكم شد. # =تداغش- ### || AUTO تداغشا [دغش] القوم: آن قوم در جنگ وستيز با هم درآميختند. # =تداف- ### || AUTO تدافا [دفف] القوم: آن قوم بر يكديگر سوار شدند. # =تدافع- ### || AUTO تدافعا [دفع] القوم: آن قوم يكديگر را راندند ودور كردند. # =تداك- ### || AUTO تداكا [دك] عليه القوم: آن قوم بر او ازدحام كردند. # =تدالح- # تدالحا [دلح] الرجلان الشي ء بينهما: ### || AUTO آن دو مرد آن چيز را بر روى چوب برداشتند. # =تدامج- ### || AUTO تدامجا [دمج] القوم: آن قوم با هم گرد آمدند،- القوم عليه: آن ~~قوم بر عليه او قيام كردند وپيروز شدند. # =تدامل- ### || AUTO تداملا [دمل] القوم: آن قوم با هم صلح وآشتى كردند. # =تدانى- ### || AUTO تدانيا [دنو] ms0484 القوم: آن قوم به يكديگر نزديكى كردند. # =تداوى- ### || AUTO تداويا [دوي]: خود را درمان كرد. # =تداوك- ### || AUTO تداوكا [دوك] القوم: آن قوم در دشمنى وستيز نسبت به هم سختگيرى كردند. # =تداول- # تداولا [دول] ت الأيدي الشي ء: دستها PageV01P217 ~~آن چيز را بطور متناوب گرفتند،- ته الألسن: ### || AUTO زبانها آن چيز را به يكديگر گفتند. # =التداول- ### || AUTO [دول]: پى در پى شدن چيزى يا كارى؛ «تداول النقد»: رواج پول؛ ~~«بالتداول»: متناوب، پياپى. # =تداين- ### || AUTO تداينا [دين] القوم: بعضى از آن قوم از بعضى ديگر وام گرفتند، ~~با نسيه گرفتن يا دادن خريد وفروش كردند. # =تدبر- ### || AUTO تدبرا [دبر] الأمر: درباره ى آن امر انديشيد وعواقب آنرا در ~~نظر گرفت. # =تدبق- ### || AUTO تدبقا [دبق] الطير: پرنده با چسب شكار شد،- الشي ء: آن چيز ~~چسبنده شد. # =التدبير- # [دبر]: مص،- ج تدبيرات: # چاره جوئى، تنظيم، اداره كردن،- ج تدابير: # به جريان انداختن؛ «التدبير الاحتياطي»: ### || AUTO چاره انديشي واحتياط؛ «تدبير المنزل أو التدبير المنزلي»: ~~عنايت وتوجه به امور خانه وپاكيزگى آن. # =تدثر- ### || AUTO تدثرا [دثر] فرسه: بر روى اسب جهيد وسوار آن شد،- بالثوب: خود ~~را در جامه پوشانيد. # =تدجى- ### || AUTO تدجيا [دجو] الليل: شب تاريك شد. # =تدجج- ### || AUTO تدججا [دج]: اسلحه ى خود را در بر كرد. # =التدجيل- ### || AUTO [دجل]: مص، فريب، دروغ گوئى ودروغ پردازى. # =تدحى- ### || AUTO تدحيا [دحي] الشي ء: آن چيز گسترده شد. # =تدحرج- ### || AUTO تدحرجا [دحرج]: غلطيد. # =تدخل- ### || AUTO تدخلا [دخل] الشي ء: آن چيز كم كم داخل شد،- فى الأمور: خود را ~~در آن كارها دخالت داد، در ان كارها مداخله كرد، با تكلف داخل آن كارها ~~شد،- فى الحديث: در سخن گفتن شركت كرد،- عليه: به او پناه برد ومتوسل شد ~~اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =التدخل- # [دخل]: مص؛ «عدم التدخل»: ### || AUTO عدم دخالت دولتى در امور دولتهاى ديگر بهنگاميكه منفعت مستقيم ~~نداشته باشد. # =تدخن- ### || AUTO تدخنا [دخن] الشي ء: بر آن چيز دود نشست. # =التدخين- ### || AUTO [دخن]: مص، تدخين، سيگار يا قليان كشيدن. # =تدرى- ### || AUTO تدريا [دري] الصيد: شكار را فريب داد. # =تدرأ- ### || AUTO تدرؤا [درأ] الصائد: شكارگر خود را پنهان كرد ms0485 تا شكار را ~~بفريبد. # =تدرج- ### || AUTO تدرجا [درج] إلى كذا: بتدريج بسوى او آمد،- في المناصب: در ~~مناصب دولتى همواره ارتقاء درجه يافت،- في المحاماة: در حرفه وكالت ~~دادگسترى ورزيده شد. # =التدرج- ### || AUTO ج تدارج (ح): پرنده ايست زيبا وداراى پرهاى سفيد وسياه ودمى بلند. # =- اين واژه فارسى است- # تدرع- ### || AUTO تدرعا [درع]: زره پوشيد. # =التدرن- ### || AUTO [درن]: بيمارى سل كه بر آن «التدرن الرئوي» يا «تدرن الرئة»: ~~اطلاق مى شود. # =تدروش- ### || AUTO تدروشا [دروش]: درويش شد وخود را به گونه ى درويشها درآورد. # =التدريب- ### || AUTO [درب]: مص، تمرين وآمادگى، آماده كردن بعضى از افزارهاى جنگى،- ~~العسكري: تمرين نظامى وآموزش فنون جنگى. # =التدريج- # [درج]: مص، درجه بندى وتقسيم كردن؛ «على التدريج، بالتدريج، مع التدريج»: ### || AUTO بتدريج، اندك اندك، گام به گام. # =التدريجي- ### || AUTO [درج]: نسبت به (التدريج) است؛ «تدريجيا»: كم كم، گام به گام. # =التدريس- ### || AUTO [درس]: مص، آموزش، تعليم؛ «هيئة التدريس»: هيأت آموزشى، معلمان ~~ومدرسان. # =تدسس- ### || AUTO تدسسا [دس] به إلى أعدائه: بر عليه او توطئه ودسيسه كرد. # =تدسم- ### || AUTO تدسما [دسم]: چهره ى او تيره ومايل به سياهى شد،- الشي ء: روى ~~آن چيز چركى نشست،- الشي ء: روى آن چيز را چرب كرد. # =تدشن- ### || AUTO تدشنا [دشن] الشي ء: آن چيز را گرفت. # =التدشين- ### || AUTO [دشن]: جشن افتتاح يا بازگشائى سازمان يا مؤسسه اى، آغاز بكار ~~براى اولين بار؛ «تدشين الكنيسة»: اولين نماز در كليساى نو بنياد. # =تدعى- ### || AUTO تدعيا [دعو] ت النائحة: زن نوحه خوان صداى خود را بلند كرد ~~وتكان خورد. # =تدعب- ### || AUTO تدعبا [دعب] عليه: براى او ناز كرد. # =التدعة- # [ودع]: مترادف (الدعة) است بمعناى آرامش وفراخى. # =التدعة- ### || AUTO [ودع]: مترادف (الدعة) است. # =تدعر- ### || AUTO تدعرا [دعر] الرجل: آن مرد خبيث شد،- وجهه: چهره ى او زشت ~~وكريه شد. # =تدفأ- ### || AUTO تدفؤا [دفأ]: گرم شد، جامه ى گرم پوشيد. # =التدفئة- ### || AUTO [دفأ]: مص،- المركزية: حرارت مركزى، شوفاژ. # =تدفع- ### || AUTO تدفعا [دفع] السيل: سيل به راه افتاد وامواج آن بر يكديگر فشار ~~آوردند. # =تدفق- ### || AUTO تدفقا [دفق] الماء: آب با شتاب روان شد. # =تدفن- ### || AUTO تدفنا [دفن]: پنهان شد، ناپديد شد. # =التدقيق- ### || AUTO [دق]: مص،- عند العلماء: اثبات ms0486 دليل با دليل يا اثبات مسأله اى ~~با دقت وتيزنگرى. همچنانكه تحقيق اثبات مسأله ايست با دليل. از اينرو مدفق ~~از نظر دانش برتر از محقق است؛ «بالتدقيق»: با دقت كامل. # =تدكدك- # تدكدكا [دكدك] ت الجبال: ### || AUTO كوهها از جاى بركنده وپاشيده شدند. # =تدلى- ### || AUTO تدليا [دلو] الثمر من الشجر: ميوه بر درخت آويخته شد،- من ~~الجبل: از كوه پائين آمد. # =تدلدل- # تدلدلا [دلدل]: آويخته حركت كرد،- فى مشيه: در راه رفتن خود سرگردان شد و PageV01P218 ### || AUTO لرزيد،- الشي ء: آن چيز سست شد. # =تدلس- ### || AUTO تدلسا [دلس] الرجل: كتمان كرد وپنهان شد،- الطعام: غذا را كم ~~كم گرفت،- ت الدابة: ستور با چيز كمى كه در چراگاه بود چريد. # =تدلف- ### || AUTO تدلفا [دلف] إليه: بسوى او رفت ونزديك شد. # =تدلق- ### || AUTO تدلقا [دلق] السيل عليه: سيل بر او رسيد. # =تدلك- ### || AUTO تدلكا [دلك]: اندام خود را بهنگام شستن كيسه كشيد،- بالطيب: ~~خود را عطرآگين كرد. # =تدلل- ### || AUTO تدللا [دل] عليه: سبكبال ودلير شد،- ت المرأة على زوجها: آن زن ~~بر شوهر خود ناز وگستاخى كرد. # =تدله- ### || AUTO تدلها [دله]: عقل وهوش از سرش بدر شد. # =التدليل- ### || AUTO [دل]: مص،- على: دليل آوردن بر چيزى، ثابت كردن. # =تدمج- ### || AUTO تدمجا [دمج] في ثيابه: خود را در جامه هايش پيچيد. # =التدمري- ### || AUTO [دمر]: آنكه منسوب به شهر (تدمر) است، لئيم،- (ح): موش صحرائى ~~بد ريخت وپنجه شكسته وسخت گوشت؛ «ما في الدار تدمري»: در خانه كسى نيست. # =تدمس- ### || AUTO تدمسا [دمس]: به چيزى آلوده شد. # =تدملك- ### || AUTO تدملكا [دملك] الشي ء: آن چيز نرم وصاف شد. # =تدمن- ### || AUTO تدمنا [دمن] المكان أو الماء: آن جاى يا آن آب پر از سرگين ~~شتران وگوسفندان شد. # =تدنى- ### || AUTO تدنيا [دنو]: اندك اندك نزديك شد، پائين آمد. # =تدنأ- ### || AUTO تدنؤا [دنأ] ه: او را به فرومايگى وادار كرد. # =تدندل- ### || AUTO تدندلا [دندل]: آويخته شد، آويزان شد. اين واژه در زبان متداول ~~رايج است. # =تدنس- ### || AUTO تدنسا [دنس]: چرك وآلوده شد. # =التدني- ### || AUTO [دنو]: مص پائين آمدن، فرود،- الأخلاقي: كاهش اخلاقي. # =تدهقن- ### || AUTO تدهقنا [دهقن]: آن مرد دهقان شد. # =تدهده- ### || AUTO تدهدها [دهده] الحجر: آن سنگ غلطيد. ms0487 # =تدهن- ### || AUTO تدهنا [دهن]: به خود روغن ماليد. # =تدهور- ### || AUTO تدهورا [دهور]: از جاى بلند افتاد، به گودالى فرو افتاد. # =التدهور- ### || AUTO [دهور]: مص فرومايگى، عقب افتادگى؛ «تدهور الأخلاق»: فساد اخلاق. # =تدوح- ### || AUTO تدوحا [دوح] البطن: شكم نفخ كرد وپائين افتاد. # =تدور- ### || AUTO تدورا [دور]: گرد شد. # =تدوم- ### || AUTO تدوما [دوم]: منتظر شد. # =التدوين- ### || AUTO [دون]: مص، نوشتن چيزى، ثبت، مطلق نوشتن. # =تدين- ### || AUTO تدينا [دين]: وام گرفت، قرض كرد،- بدين: براى خود دينى اختيار كرد. # =تذاءب- ### || AUTO تذاؤبا [ذأب] للناقة: خود را براى ماده شتر بسان گرگ درآورد،- ~~ته الجن: جن فلانى را ترسانيد،- ته الريح: بادها از هر سو به وى وزيدند،- ت ~~الريح عليه: باد بر آن وزيد. # =تذابح- ### || AUTO تذابحا [ذبح] القوم: برخى از افراد آن قوم برخى ديگر را كشتند. # =تذارع- ### || AUTO تذارعا [ذرع] ت الإبل المفازة: شتران بيابان را پيمودند ~~ورفتند. # =تذاكر- ### || AUTO تذاكرا [ذكر] القوم الشي ء: آن قوم ان چيز را بياد هم آوردند،- ~~فى الأمر: در آن كار با هم مذاكره وتبادل نظر كردند. # =تذام- ### || AUTO تذاما [ذم] القوم: آن قوم يكديگر را مذمت وبدى گفتند. # =تذامر- ### || AUTO تذامرا [ذمر] القوم: مترادف (تذمر) است، آن قوم يكديگر را به ~~جنگ برانگيختند. # =تذانب- ### || AUTO تذانبا [ذنب] السحاب: ابرها بهم پيوستند. # =تذاوق- ### || AUTO تذاوقا [ذوق] القوم الشي ء: آن قوم آن چيز را چشيدند. # =تذايل- ### || AUTO تذايلا [ذيل] حاله: حال او پست شد. # =تذأب- ### || AUTO تذوبا [ذأب]: براى فريب دادن خود را به گرگ درآورد،- للناقة: ~~خود را از ماده شتر پنهان كرد وصداى گرگ درآورد تا آنرا بر بچه ى غير خودش ~~برانگيزد،- ته الجن: جن او را ترسانيد،- ته الريح: باد از هر سو بر او ~~وزيد،- ت الريح عليه: باد گاهى از اين سو وگاهى از آن سو وزيد. # =تذبذب- ### || AUTO تذبذبا [ذب]: تكان خورد، ميان دو امر متردد شد. # =تذبل- ### || AUTO تذبلا [ذبل] في المشي: با ناز وفخر راه رفت. # =تذرى- ### || AUTO تذريا [ذرو]: مطاوع (ذرى) است،- المكان او الجبل: بالاى آن ~~مكان يا آن كوه رفت. # =التذرج- # ج تذارج (ح): مترادف (التدرج) است. اين واژه فارسى است- # تذرع- ### || AUTO تذرعا [ذرع] الشي ms0488 ء: آن چيز به اندازه ى يك ذرع يك ذرع شكافته ~~شد،- الشي ء: آن چيز را ذرع كرد،- ت الإبل الماء: شتران تا ساق پاى به آب ~~فرو رفتند،- فى الكلام: سخن بسيار گفت وزياده روى كرد،- بذريعة: به چيزى ~~متوسل شد وپناه برد. # =تذعر- ### || AUTO تذعرا [ذعر]: ترسيد. # =التذكار- # [ذكر]: بياد آوردن چيزى در ذهن،- ج تذكارات: يادگارى، اشياء وسوغات كه ~~جهانگردان به يادگار با خود مى برند؛ «تذكار الموتى»: يادبود درگذشتگان. ### || AUTO كليساى كاتوليك در دوم نوامبر هر سال ميلادى اين روز را بعنوان ~~يادبود در گذشته گان جشن مى گيرند. # =التذكاري- # يادگارى، برسم يادگار. # =التذكاري- ### || AUTO مترادف (التذكارى) است. # =تدكر- ### || AUTO تذكرا [ذكر] الشي ء: آن چيز را بياد آورد. # =التذكرة- # ج تذاكر [ذكر]: هر چه كه انسان را بياد وبه خاطر آورد، گواهى نامه، PageV01P219 ### || AUTO گذرنامه؛ «تذكرة ذهاب واياب»: گذرنامه رفت وبرگشت؛ «تذكرة ~~المرور»: نامه ى اجازه ى خروج از كشور. # =تذلل- ### || AUTO تذللا [ذل] له: فروتنى به او كرد. # =التذليل- ### || AUTO [ذل]: مص، تحقير؛ «تذليل الصعوبات او العقبات»: پيروز شدن بر ~~سختيها وناراحتيها. # =تذمر- ### || AUTO ### || AUTO تذمرا [ذمر]: خود را از چيزى كه گذشت ملامت كرد، ~~خشمگين شد،- على فلان: او را ترسانيد وتهديد كرد،- القوم: آن قوم يكديگر را ~~نكوهش كردند، يك ديگر را بر جنگ تشويق كردند. # =التذمر- ### || AUTO [ذمر]: مص، افسوس خوردن وناليدن. # =تذمم- ### || AUTO تذمما [ذم] منه: امتناع كرد وشرمسار شد. # =تذنب- ### || AUTO تذنبا [ذنب] الرجل: بر عمامه ى خود دنباله نهاد،- عليه: بر او ~~ستم وتعدى كرد،- الطريق: راه را گرفت. # =تذوق- ### || AUTO تذوقا [ذوق] الشي ء: آن چيز را اندك اندك چشيد. # =تذيل- # تذيلا [ذيل] ت الجارية: آن زن دامن كشان راه رفت،- فى الكلام: سخن را به ~~درشتى وگستاخى بيان كرد،- الفرس فى استنانه أى فى عدوه: اسب در دويدن دم ~~خود را تكان داد. # =تر- ### || AUTO - ترارة: الرجل: آن مرد چاق وفربه شد،- ترا وترورا عن قومه: از ~~قوم خود دور وتنها شد،- العظم: استخوان قطع شد وافتاد. # =التر- ### || AUTO اصل، ريسمان ساختمان كه در بنائى آن را بكار مى برند. اين واژه ~~فارسى است. ms0489 # =ترى- ### || AUTO [رأي]: فعل مضارع مجهول است؛ «يا ترى» و«يا هل ترى»: اى مرد ~~آيا مى بينى وگمان مى كنى، مضارع (رأى) بمعناى ظن وگمان بگونه ى مجهول مىيد. # =الترى- ### || AUTO من الأيدي: دستهاى بريده. # =تراءى- ### || AUTO ترائيا [رأي] الناس: مردم به يكديگر نگريستند،- له: بسوى وى ~~رفت تا او را ببيند،- فى المرآة: در آئينه نگاه كرد؛ «تراءينا فى الأمر»: ~~در آن امر نگريستيم؛ «تراءينا الهلال»: به هلال ماه نگريستيم تا به بينيم ~~ديده مى شود يا خير،- لي ان الأمر كيت وكيت: بنظرم آمد كه آن كار چنين است ~~وچنان است. # =تراءف- ### || AUTO تراؤفا [رأف] القوم: آن قوم با هم مهربان شدند. # =التراب- ### || AUTO ج أتربة وتربان: زمين، خاك زمين. # =الترابة- ### || AUTO سيمان. # =التراتب- ### || AUTO [رتب] (اع): سلسله مراتب نظامى. # =التراتر- ### || AUTO [ترتر]: سختيها. # =التراث- ### || AUTO [ورث]: مص، ارث، بازمانده، اثر. # =تراجز- ### || AUTO تراجزا [رجز] القوم: آن قوم رجزخوانى كردند،- بفلان: درباره ى ~~فلانى رجز گفت،- الرجز فى القتال: در جنگ رجزخوانى كرد،- الرعد: صداى رعد ~~پياپى شنيده شد. # =تراجع- ### || AUTO تراجعا [رجع] القوم: آن قوم به مواضع خود بازگشتند،- القوم ~~الكلام بينهم: ان قوم سخن را ميان خود رد وبدل كردند،- العدو: دشمن با نظم ~~وترتيب به عقب برگشت،- عن قراره: از تصميم خود عدول كرد وبرگشت. # =تراجم- ### || AUTO تراجما [رجم] القوم: آن قوم بر يكديگر سنگ انداختند،- القوم ~~بالكلام: آن قوم بهم دشنام دادند. # =التراجيل- ### || AUTO [رجل] (ن): كرفس. # =تراحب- ### || AUTO تراحبا [رحب]: فراخ شد. # =تراحم- ### || AUTO تراحما [رحم] القوم: آن قوم نسبت به يكديگر مهربانى كردند. # =تراخى- ### || AUTO تراخيا: دير كرد، عقب انداخت، تنبل وسست شد،- عنه: از او دور ~~شد،- الفرس: آن اسب در دويدن سست شد. # =التراخوما- ### || AUTO (طب): تراخم، گونه اى بيمارى كه در چشم پديد مىيد اين واژه ~~يونانى است. # =التراخي- ### || AUTO [رخي]- مص؛ «ان فى الأمر تراخيا»: در اين كار فراخى است،- ~~الأخلاقي: سستى وناپايداري اخلاق. # =تراد- # ترادا [رد] الماء: آب از مجراى خود بعلت وجود مانعى بازگشت،- فى الجواب: ### || AUTO زبان او در پاسخ دادن لغزيد ونتوانست سخن گويد،- الرجلان ~~البيع: آن دو مرد با رضايت هم معامله ى فروش را فسخ كردند. # =ترادع- ### || AUTO ms0490 ترادعا [ردع] القوم: آن قوم يكديگر را منع كردند. # =ترادف- ### || AUTO ترادفا [ردف] الرجلان: آن دو مرد در پى يكديگر شدند، يكى از آن ~~دو نفر پشت ديگرى سوار شد، بهم يارى كردند،- ت الكلمات: آن كلمات با هم ~~تشابه در معنى داشتند. # =ترازح- ### || AUTO ترازحا [رزح] ت حاله: حال او بد شد،- المريض عند العامة: بيمار ~~از فرط ناتوانى نتوانست برخيزد. وهمچنين است در (الماشي من الإعياء) آنكه ~~از پياده روى خسته شده باشد. # =تراس- ### || AUTO تراسا [رس] القوم الخبر: آن قوم خبر را با هم راز گفتند. # =التراس- # سپرساز، سپردار، دارنده سپر # التراسة- ### || AUTO سپرسازى. # =تراسل- ### || AUTO تراسلا [رسل] القوم: آن قوم با يكديگر نامه نگارى كردند. # =تراشق- ### || AUTO تراشقا [رشق] القوم: آن قوم با هم پيكار كردند،- القوم ~~بالسنتهم: به يكديگر زخم زبان زدند وناسزا گفتند:؛- «تراشقوا باعينهم»: به ~~يكديگر چشم غره زدند. # =تراص- ### || AUTO تراصا [رص] القوم: آن قوم بيكديگر پيوستند. # =تراصد- ### || AUTO تراصدا [رصد] الرجلان: آن دو مرد يكديگر را مراقبت كردند. # =تراصف- ### || AUTO تراصفا [رصف]: مترادف (ترصف) است. # =تراضى- ### || AUTO تراضيا [رضي] القوم الشي ء: آن قوم به آن چيز رضايت دادند. # =تراضح- # تراضحا [رضح] القوم بالنشاب: آن قوم PageV01P220 ### || AUTO به يكديگر تير انداختند. # =تراضخ- ### || AUTO تراضخا [رضخ] القوم بالحجارة: آن قوم به يكديگر سنگ انداختند. # =تراطن- ### || AUTO تراطنا [رطن] القوم فيما بينهم: آن قوم با يكديگر به زبان غير ~~عربى سخن گفتند. # =التراع- ### || AUTO دربان،- من السيل: سيلى كه دره را پر كند. # =تراغب- ### || AUTO ### || AUTO تراغبا [رغب] الناس في الخير: مردم خواهان نيكى ~~شدند،- الوادي: آن دره فراخ شد. # =ترافأ- ### || AUTO ترافؤا- ترافؤا [رفأ] القوم على الشي ء: آن قوم با هم بر چيزى ~~توافق وهميارى كردند. # =ترافد- ### || AUTO ترافدا [رفد] القوم: آن قوم به هم كمك ويارى كردند. # =ترافع- ### || AUTO ترافعا [رفع] الخصمان الى الحاكم: آن دو خصم براى دادخواهى نزد ~~حاكم رفتند،- الرجلان: آن دو مرد يكديگر را بلند كردند. # =ترافق- ### || AUTO ترافقا [رفق] الرجلان: آن دو مرد با هم دوستى ورفاقت كردند. # =تراقى- ### || AUTO تراقيا [رقي] أمرهم الى الفساد: كار آنها به فساد وتباهى كشيده شد. # =تراقب- ### || AUTO تراقبا ms0491 [رقب] الرجلان: آن دو مرد يكديگر را مراقبت كردند. # =تراقد- ### || AUTO تراقدا [رقد]: پشيمان شد،- القوم على فلان: آن قوم يكديگر را ~~بر عليه فلانى يارى دادند. # =التراقي- ### || AUTO جمع (الترقوة) است؛- «بلغت روحه التراقي»: مشرف به مرگ شد. # =تراكب- ### || AUTO تراكبا الأمر: آن كار بر روى هم انبوه شد. # =تراكض- ### || AUTO تراكضا [ركض] القوم: آن قوم با هم دويدند. # =تراكل- ### || AUTO تراكلا [ركل] القوم: آن قوم بر يكديگر لگد زدند. # =تراكم- ### || AUTO تراكما [ركم] الشي ء: آن چيز انبوه ومتراكم شد. # =ترامى- ### || AUTO تراميا [رمي] القوم: آن قوم به هم تيراندازى كردند،- ت به ~~البلاد: شهرها او را به بيرون راندند،- الأمر: آن كار به طول انجاميد،- ~~الشي ء: آن چيز بدنبال هم آمد،- السحاب: ابرها به يكديگر پيوستند،- عليه: ~~با او زد وخورد كرد واظهار التماس وزارى كرد،- إلينا أن: بما خبر رسيد كه ... # =ترامح- ### || AUTO ترامحا [رمح] القوم: آن قوم با نيزه به هم يورش بردند. # =ترامز- ### || AUTO ترامزا [رمز] القوم: آن قوم با هم رمز واشاره بكار بردند؛- ~~«دخلت عليهم فتغامزوا وترامزوا»: بر آن قوم وارد شدم آنها به يكديگر اشاره ~~مى كردند. # =الترامواي- ### || AUTO ترن برقى، مترو- اين واژه انگليسى است-. # =ترانى- ### || AUTO ترانيا [رنو] عنه: از او غفلت كرد. # =الترانزيت- ### || AUTO (ت): ترانزيت، عبور كالا از كشورى بدون پرداختن عوارض دخول- ~~اين واژه لاتين است-. # =تراهى- ### || AUTO تراهيا [رهو] القوم: آن قوم نسبت به هم مرافقت ومهربانى كردند. # =تراهن- ### || AUTO تراهنا [رهن] القوم: آن قوم با يكديگر گرو بستند. # =تراوح- ### || AUTO تراوحا [روح] الرجلان الأمر: آن دو مرد كارى را بطور متناوب با ~~هم انجام دادند،- بين كذا ... وكذا: در پى كارى به كار ديگر پرداخت. # =تراوض- ### || AUTO تراوضا [روض] الرجلان في البيع والشراء: آن دو مرد در امر خريد ~~وفروش كالا با هم چانه زدند،- القوم فى الأمر: آن قوم در آن كار با هم ~~مناظره كردند. # =تراوغ- ### || AUTO تراوغا [روغ] الرجلان: آن دو مرد با هم كشتى گرفتند، آن دو مرد ~~يكديگر را فريب دادند. # =التراويح- ### || AUTO [روح]: جمع (الترويحة) است. # =ترأى- ### || AUTO ترئيا [رأى] في المرآة: در آئينه نگاه كرد،- له: بسوى او رفت ms0492 ~~تا ويرا ببيند. # =تراس- # ترؤسا [رأس]: رئيس شد. # =تراف- ### || AUTO ترؤفا [رأف] به: به او مهربانى بسيار كرد. # =ترب- # - تربا المكان: خاك آن مكان بسيار شد،- الشي ء: آن چيز خاكى شد،- الرجل: ~~آن مرد بى چيز وبينوا شد چنانكه گوئى خاك نشين شده است؛- «ترب بعد ان ~~اترب»: پس از توانگرى فقير شد. # =ترب- ### || AUTO تتريبا: مال ودارائى او بسيار شد چنانكه گوئى به اندازه ى خاك ~~ثروتمند شد، دارائى او كم شد،- الشي ء: روى آن چيز خاك ريخت. # =الترب- # مترادف (التراب) است. # =الترب- # مترادف (التراب) است. # =الترب- # ج أتراب: همسن وسال. اين واژه بيشتر درباره ى مؤنث بكار مى رود؛- «هذه ~~ترب فلانة»: اين زن همسال فلانه است. # =الترب- ### || AUTO فقير؛- «مكان ترب»: جاى پر از خاك. # =تربى- ### || AUTO تربيا [ربو] الولد: آن جوان را تربيت كرد،- الولد: ان جوان ~~تربيت وبا فرهنگ شد. # =تربب- ### || AUTO ترببا [رب] الصبي: آن كودك را پرورش داد تا به سن بلوغ رسيد،- ~~القوم: آن قوم با هم جمع شدند. # =التربة- # ج ترب: بمعناى (التراب) است، قبر؛- «تربة الإنسان» خاك قبر يا باقيمانده انسان. # =التربة- ### || AUTO مؤنث (الترب) است؛- «ريح تربة»: باد كه همراه با خاك باشد،- ج ~~تربات: اطراف انگشتان. # =تربح- ### || AUTO تربحا [ربح]: خواستار ربح شد. # =تربص- ### || AUTO تربصا [ربص]: منتظر شد؛- «تربص الفرصة»: در پى فرصت شد،- عن ~~الأمر: از آن كار باز ايستاد،- فى المكان: در آن مكان توقف كرد،- بفلان: در ~~انتظار فلانى شد،- بسلعته الغلاء: كالايش را براى گران شدن احتكار كرد. # =تربع- # تربعا [ربع] في جلوسه: چهار زانو نشست،- على العرش: بر روى تخت نشست PageV01P221 ### || AUTO ،- بالمكان: در آن جاى فصل بهار را بسر برد،- الجمل: شتر گياه ~~بهارى خورد وفربه شد. # =التربنتين- ### || AUTO صمغ بنه. # =التربية- # [ربو]: پرورش فكرى واخلاقى؛- «سيئ التربية» و«قليل التربية»: # بى تربيت،- البدنية: ورزش بدنى؛- «علم التربية»: آموزش وپرورش؛- «تربية ~~الحيوان او النبات»: هنر پرورش يا تربيت حيوان يا پرورش گياهان # التربيع- ### || AUTO [ربع] (ع ح): مربع عدد است. # =ترتب- ### || AUTO ترتبا [رتب]: ايستاد وتكان نخورد، در رتبه ى او بود،- عليه: بر ~~او لازم شد؛- «ترتب عليه ان يعمل كذا»: بر او لازم شد كه آن كار را بكند،- ~~على كذا: بر ms0493 چيزى مترتب شد،- بذمته: بدهكار فلانى شد. # =ترتر- ### || AUTO ترترة [ترتر]: بسيار سخن گفت ودر آن شتاب كرد، در جسم وسخن خود ~~سست شد،- الشي ء: آن چيز را تكان داد. # =ترتل- ### || AUTO ترتلا [رتل] في القول: آراسته سخن گفت. # =ترتم- ### || AUTO ترتما [رتم]: مترادف (ارتم) است بمعناى بر انگشت خود رشته بست. # =الترتيب- # [رتب]: مص؛- «بالترتيب»: يكى پس از ديگرى با نظم؛- «من غير ترتيب»: ### || AUTO بدون نظم. # =الترتيل- ### || AUTO [رتل]: تلحين وآهنگ در آواز، خواندن نماز، خوش خوانى، خواندن ~~آرام وآهسته. # =الترتيلة- ### || AUTO ج تراتيل [رتل]: نمازى كه با لحن وترتيل خوانند واين در اصطلاح ~~مسيحيان است. # =ترثي- ### || AUTO ترثيا [رثو] الميت: بر مرده مرثيه خوانى كرد. # =ترجى- # ترجيا [رجو] الشي ء: آرزوى آن چيز را كرد،- فلانا: از فلانى چيزى خواهش كرد. ### || AUTO اين تعبير از كوچكتر به بزرگتر گفته مى شود. ودر زبان متداول ~~رايج است. # =ترجب- ### || AUTO ترجبا [رجب]: ترسيد وهيبت گرفت،- الرجل: از آن مرد ترسيد، او ~~را بزرگداشت. # =ترجح- # ترجحا [رجح] الرأي عنده: آن رأى نزد وى از ديگر رأيها برتر شد،- فى القول: ### || AUTO به آن سخن تمايل كرد،- الشي ء: آن چيز تكان خورد ولرزيد،- ت ~~الأرجوحة به: تاب او را مايل كرد. # =ترجرج- ### || AUTO ترجرجا [رجرج]: حركت كرد- سرگردان شد، به راه افتاد،- الشي ء ~~فى محله: آمد ورفت. # =ترجز- ### || AUTO ترجزا [رجز]: شعرى از بحر رجز سرود،- الرعد: صداى رعد پياپى ~~شنيده شد،- السحاب: ابر آهسته وكند حركت كرد. # =ترجع- # ترجعا [رجع] في صدري كذا: ### || AUTO انديشه اى در سينه ام خطور وآمد وشد كرد،- فى المصيبة: بهنگام ~~مصيبت: «انا لله وانا اليه راجعون» گفت،- ت الدابة: ستور گام برداشت،- ~~الناقة: ماده شتر را با بهاى فروش ماده شترى ديگرى خريد. # =ترجف- ### || AUTO ترجفا [رجف]: لرزيد وسخت سرگردان شد. # =ترجل- ### || AUTO ترجلا [رجل]: از ستور خود پياده شد وراه رفت،- البئر وفى ~~البئر: بداخل چاه درآمد،- الشي ء: آن چيز را زير پاى خود نهاد،- ت الشمس: ~~خورشيد برآمد،- ت المرأة: آن زن مانند مرد شد. # =ترجم- # ترجمة الكلام: سخن يا نوشته را از زبانى به زبان ديگر برگردانيد.؛- ~~«ترجمه بالفرنسية»: آن را به زبان فرانسه ms0494 ترجمه كرد،- عنه: درباره ى او ~~توضيح داد،- الرجل وله وعنه: سيرت ورفتار آن مرد را بيان كرد. # =ترجم- ### || AUTO الكلام: سخن مبهم وپوشيده شد. # =الترجمان- # ج تراجمة: مترجم، برگرداننده ى كلام از زبانى به زبان ديگرى. # =الترجمان- ### || AUTO ج تراجمة: مترادف (الترجمان) است. # =الترجمة- ### || AUTO ج تراجم: ترجمه، نقل كلام از زبانى به زبان ديگرى، تفسير، ~~زندگينامه ى شخص؛- «ترجمة الكتاب»: آغاز وپيش گفتار كتاب. # =الترجي- ### || AUTO [رجو]: اميد وآرزو به چيزى كه حصول آن ممكن وميسر باشد. # =الترجيل- ### || AUTO [رجل]: سفيدى در يكى از پاهاى ستور. # =ترح- # - ترحا: اندوهگين شد. # =ترح- ### || AUTO تتريحا ه: او را اندوهگين كرد. # =الترح- # ج أتراح: غم واندوه، فقر وبينوائى. # =الترح- ### || AUTO بسيار اندوهگين، كم خير. # =ترحى- ### || AUTO ترحيا [رحو] ت الحية: مار چنبر زد. # =الترحاب- ### || AUTO [رحب]: دعاى خير كردن، خوش آمد گفتن. # =الترحال- ### || AUTO [رحل]: مصدر (رحل) است،- «حياة الترحال»: زندگى باديه نشينان. # =ترحرح- ### || AUTO ترحرحا [رحرح] ت الفرس: اسب پاهاى خود را فراخ كرد تا بشاشد. # =ترحل- ### || AUTO ترحلا [رحل] القوم عن المكان: آن قوم از آن جاى رفتند،- فلانا: ~~فلانى را به كار بد فرستاد، ويرا دچار بدى كرد. # =ترحم- ### || AUTO ترحما [رحم] عليه: بر او رحمت فرستاد وگفت «رحمه الله»: خدا او ~~را بيامرزد. # =ترخص- # ترخصا [رخص] في الامر: در آن كار اجازه يافت، آسان گرفت.،- فى كذا: # بر آن كار به او اجازه داده شد،- فى حقه: ### || AUTO حق خود را تا حدود امكان گرفت. # =الترخوم- ### || AUTO [رخم] (ح): كركس نر. # =الترخيص- ### || AUTO [رخص]: مص، پروانه واجازه. # =تردى- # ترديا [ردي]: جامه پوشيد،- فى البئر: ### || AUTO در چاه افتاد. # =الترداد- # [رد]: باز گرداندن، تكرار، پياپى # تردد- # ترددا [رد]: مطاوع (ردد) است،- اليه: پياپى نزد او رفت،- فى الأمر: دچار ~~دودلى وسرگردانى شد،- فى الجواب: ### || AUTO زبانش گرفته شد ونتوانست پاسخ دهد،- على الألسنة: آن امر ~~زبانزد همه شد، بر سر زبانها افتاد. # =تردع- ### || AUTO تردعا [ردع]: مطاوع (ردع) است. # =تردف- # تردفا [ردف] ه: در پشت سر او سوار PageV01P222 ### || AUTO شد. # =تردم- ### || AUTO تردما [ردم] ثوبه: پيراهن خود را وصله زد،- الثوب: پيراهن كهنه ~~وپوسيده شد،- ت الخصومة: دشمنى به درازا كشيد،- ت الناقة على ولدها: ماده ~~شتر نسبت ms0495 به بچه ى خود مهربانى كرد،- ه: او را تعقيب ودنبال كرد واز چگونگى ~~وى آگاه شد،- القوم الأرض: آن قوم چراگاه آن زمين را دوباره چرانيدند. # =ترزن- # ترزنا [رزن] في الأمر أو في مجلسه: ### || AUTO در آن كار يا در نشستن خود با وقار ومتين شد. # =ترس- ### || AUTO تتريسا ه: بر او سپر آويخت يا به او سپر داد، او را وادار به ~~گرفتن سپر كرد. # =الترس- ### || AUTO ج أتراس وتروس وترسة: سپر كه معمولا از فولاد ساخته مى شود،- ~~«ترس الشمس»: قرص خورشيد،- ج تروس: چرخ دندانه دار. # =الترسانة- # انبار اسلحه، قورخانه، كارخانه ى كشتى سازى- اين واژه تركى است- # ترسخ- ### || AUTO ترسخا [رسخ] في التقى: در زهد وپرهيزكارى استوار شد. # =الترسخانة- # مترادف (الترسانة) است- اين واژه تركى است- # ترسل- ### || AUTO ترسلا [رسل]: مهلت گرفت وآسانى يافت، ادعاى پيغام برى كرد، ~~نامه يا رساله نوشت،- فى الركوب: دو پاى خود را بر روى ستور دراز كرد وآنرا ~~با جامه هاى خود پوشانيد،- فى القعود: چهار زانو نشست وبا جامه اش روى ~~پاهاى خود را پوشانيد. # =ترسم- ### || AUTO ترسما [رسم] الدار: به نقش ونگار وآثار آن خانه نگريست،- الشي ~~ء: آن چيز را بياد آورد،- البانى او الحافر: بنا يا چاه كن نگريست تا به ~~بيند كه كجا بسازد يا كجا را بكند. # =ترشى- ### || AUTO ترشيا [رشو] الرجل: با آن مرد به نرمى رفتار كرد. # =ترشح- ### || AUTO ترشحا [رشح] الماء: آب از لابلاى سنگ تراوش كرد،- الرجل الأمر: ~~آن مرد شايستگى آن كار را داشت،- للإنتخابات او لغيرها: براى انتخابات يا ~~جز آن خود را نامزد كرد. # =ترشرش- ### || AUTO ترشرشا [رشرش] الماء: آب روان شد. # =ترشش- ### || AUTO ترششا [رشش] الماء: آب روان شد،- عليه الماء: آب بر او پاشيده ~~وپراكنده شد. # =ترشف- ### || AUTO ترشفا [رشف] الماء: آب را بسيار مكيد. # =ترصد- ### || AUTO ترصدا [رصد] ه: مترقب ومنتظر او شد، بر سر راه او نشست. # =ترصص- ### || AUTO ترصصا [رص]: آن چيز به چيزى ديگر چسبيد. # =ترصع- ### || AUTO ترصعا [رصع]: مرصع وجواهرنشان شد، با نشاط شد. # =ترصف- ### || AUTO ترصفا [رصف] ت الحجارة: سنگها با نظم وترتيب بهم پيوستند،- ~~القوم فى الصف: آن قوم در ms0496 صف كشيدن وبغل هم ايستادن منظم شدند،- ت اسنانه: ~~دندانهاى او مرتب شد. # =ترضى- ### || AUTO ترضيا [رضو] الرجل: از آن مرد رضايت خواست. # =ترضب- ### || AUTO ترضبا [رضب] الريق: آب دهان را مكيد. # =ترضح- ### || AUTO ترضحا [رضح] الحصى: ريگ شكسته شد،- الخبز: نان را پاره كرد. # =ترضخ- ### || AUTO ترضحا [رضخ] الحصى: ريگ شكسته شد،- الخبز: نان را خرد كرد ~~وخورد،- الخبر: خبر را شنيد ولى باور نكرد. # =ترضرض- ### || AUTO ترضرضا [رضرض]: آن چيز تكان خورد وآرامش نيافت،- الحجر: ~~سنگريزه شكست. # =ترطب- ### || AUTO ترطبا [رطب]: خيس شد؛- «ترطب لسانى بذكرك»: بياد تو دهانم آب افتاد. # =ترع- # - ترعا ه عن الأمر: او را از آن كار باز گردانيد. # =ترع- ### || AUTO - ترعا الكوز أو الحوض: كوزه يا حوض پر از آب شد،- الرجل: آن ~~مرد براى بپا كردن شر شتاب كرد. # =الترع- ### || AUTO مص،- «كوز ترع»: كوزه ى پر. # =ترعبل- # ترعبلا [رعبل] اللحم: آن گوشت روى آتش پاره شد تا پخته شود،- الثوب: ### || AUTO جامه پاره شد. # =الترعة- # ج ترع: باغچه، مسيل آب به باغچه، كانال، قنات، درب؛- «فتح ترعة الدار»: ### || AUTO درب خانه را باز كرد. # =ترعد- ### || AUTO ترعدا [رعد]: جنبيد ولرزيد. # =ترعرع- ### || AUTO ترعرعا [رعرع] الماء أو السراب: آب يا سراب تكان خورد،- ت ~~السن: دندان تكان خورد ولق شد،- الصبي: آن كودك پرورش يافت وجوان شد. # =الترغلة- ### || AUTO (ح): كبوتر بيابانى، پرنده ى دشتى. # =ترغم- ### || AUTO ترغما [رغم] عليه: خشم كرد؛- «ترغمت الرجل»: كارى كردم كه آن ~~مرد آزرده شد. # =ترف- # - ترفا: در ناز ونعمت قرار گرفت. # =ترف- ### || AUTO تتريفا ه المال: مال وثروت او را بى خيال كرد، فاسد كرد. # =الترف- ### || AUTO آنكه در فراخ ورفاه زندگى است. # =الترفاس- ### || AUTO (ن): گونه اى قارچ است كه در بيابانهاى آسيا وافريقا مى رويد ~~اين قارچ در زيرزمين وبر ريشه هاى لادنيها رشد مى كند واز آن غذاى خوشمزه ~~اى بدست مىيد. # =ترفت- # ترفتا [رفت]: آن چيز شكست وخرد شد،- الحبل: ريسمان بريد،- العظم: ### || AUTO استخوان پوسيده شد. # =الترفة- ### || AUTO نعمت وروزى فراخ، برآمدگى ميانه ى لب بالا. # =ترفض- ### || AUTO ترفضا [رفض]: آن چيز پراكنده وشكسته شد،- الدمع: اشك ريخته ~~وپراكنده شد،- فلان فى المذهب: فلانى در مذهب تعصب بسيار ورزيد. ms0497 # =ترفع- # ترفعا [رفع]: بالا رفت،- الشي ء او الرجل: آن چيز يا آن مرد را بالا برد. PageV01P223 ### || AUTO =ترفغ- ### || AUTO [رفغ]: با فراخ روزى وسربلندى زندگى كرد. # =ترفق- ### || AUTO ترفقا [رفق] به: به او مهربانى كرد،- عليه: بر او متكى شد،- فى ~~سيره: آهسته راه رفت. # =ترفل- ### || AUTO ترفلا: با ناز وتكبر راه رفت،- عليه: بر او رياست وسرورى كرد. # =ترفه- ### || AUTO ترفها [رفه]: در آرامش وفراخ روزى بسر برد. # =ترقى- ### || AUTO ترقيا [رقي]: به مقام يا رتبه ى بالاتر ارتقاء يافت،- الرجل: ~~به ترقوه ى آن مرد زد. # =ترقب- ### || AUTO ترقبا [رقب] ه: منتظر او شد. # =ترقرق- # ترقرقا [رقرق] الماء: آب درخشيد ورفت وبرگشت، آب به آسانى روان شد،- ت ~~العين: چشم اشك ريخت،- الدمع: # اشك در چشم او حلقه زد،- ت الشمس: ### || AUTO خورشيد چنان بنظر رسيد كه گوئى دور مى زند. # =ترقش- ### || AUTO ترقشا [رقش]: آراسته شد. # =ترقص- ### || AUTO ترقصا [رقص] الشي ء: آن چيز با شتاب بالا وپايين رفت. # =ترقط- ### || AUTO ترقطا [رقط]: خالهاى سياه وسفيد در آن پديد آمد. # =ترقق- ### || AUTO ترققا [رقق] الشي ء: آن چيز نرم ورقيق شد،- له: دل او برايش ~~نرم شد وبه او مهربانى كرد. # =الترقوة- ### || AUTO ج تراق وترايق (ع ا): استخوان ترقوه كه در بالاى قفسه ى سينه ~~بين رخنه ى گلو وكتف قرار دارد ويك جفت مى باشند. # =الترقيد- ### || AUTO [رقد]: گونه اى راه رفتن است؛ «ترقيد البيض»: قرار دادن تخم ~~زير مرغ تا جوجه درآورد. # =ترك- ### || AUTO - تركا وتركانا ه: او را رها كرد؛ «تركه وشأنه»: او را در پى ~~كار خود رها كرد، او را فراموش كرد،- الميت اموالا: مرده مال وثروت بجاى گذاشت. # =تركى- ### || AUTO تركيا [ركو] عليه: بر او اعتماد كرد. # =تركب- ### || AUTO تركبا [ركب] الشي ء: آن چيز تركيب شد،- الشي ء من كذا: آن چيز ~~از چيز ديگرى تأليف وآماده شد. # =التركة- # زنى كه در خانه ى پدرش مانده باشد وكسى با او ازدواج نكند.، تخم شتر مرغ ~~كه رها شده باشد، تخم پس از خروج جوجه از آن، كلاه خود آهنى كه جنگجو بر سر ~~مى نهد. # =التركة- # آنچه كه ms0498 ترك شده باشد، ميراث؛ «تركة الميت». # =التركة- ### || AUTO مترادف (التركة) است. # =تركل- # تركلا [ركل] الحافر بالمسحاة وعليها: ### || AUTO بر بيل با پايش فشار آورد تا به زمين فرو رود،- ت الأرض: زمين ~~با سم چهار پايان كنده شد. # =تركن- ### || AUTO تركنا [ركن]: استوار وباوقار شد. # =التركيب- ### || AUTO [ركب]: مص، به هم پيوستن اجزاء چيزى، آميخته شدن. # =ترمى- ### || AUTO ترميا [رمي]: تير انداخت وشكار كرد. # =ترمرم- ### || AUTO ترمرما [رمرم]: دهان باز كرد تا سخن گويد ولى چيزى نگفت. # =ترمز- ### || AUTO ترمزا [رمز] القوم: آن قوم بعلت دشمنى ومانند آن در مجالس خود ~~جنب وجوش داشتند. # =ترمس- ### || AUTO ترمسة ت الدابة: در درون فك ستور دانه هائى ريز برآمد. # =الترمس- # (ن): گياهى است از رسته ى (القطانيات). اين گياه داراى ساقه اى استوار ~~ومستقيم است وشكوفه ى آن بزرگ وبنفش وداراى دانه هاى ريز وتلخ است. # =الترمس- # (ف): ترموس آب، فلاسك كه در آن گرمى وسردى آب را حفظ مى كنند- اين واژه ~~يونانى است- # ترمض- ### || AUTO ترمضا [رمض] الصيد: شكار را بر روى زمين گرم شكار كرد. # =ترمق- ### || AUTO ترمقا [رمق] الماء أو اللبن: آب يا شير را اندك اندك نوشيد. # =ترمل- ### || AUTO ترملا [رمل] بالدم: به خون آلوده شد،- ت المرأة: آن زن بى شوهر شد. # =ترمم- ### || AUTO ترمما [رم] الشي ء: آن چيز را ترميم واصلاح كرد،- العظم: گوشت ~~روى استخوان را بر كند. # =الترمومتر- # (طب): ترمومتر، ميزان الحرارة، دماسنج- اين واژه يونانى است- # ترنى- ### || AUTO ترنيا [رنو]: به محبوب خود پيوسته نگاه كرد. # =الترنج- ### || AUTO ترنج، بالنگ. نام ديگر آن (الاترج) است ودر زبان متداول به آن ~~(الكباد) گويند. # =ترنح- ### || AUTO ترنحا [رنح]: در اثر مستى ومانند آن به چپ وراست متمايل شد. # =ترنم- ### || AUTO ترنما [رنم]: صداى خود را طرب انگيز كرد وآواز خوش خواند. # =الترنوق- # [رنق]: گل رودخانه، مسيل پس از فرو نشستن آب. # =الترنوق- ### || AUTO [رنق]: مترادف (الترنوق) است. # =الترنوقاء- ### || AUTO [رنق]: مترادف (الترنوق) است. # =الترنيمة- ### || AUTO [رنم] (مو): سرود، نغمه، ترانه. # =تره- ### || AUTO - ترها: در ترهات وكارهاى پوچ وفاسد قرار گرفت. # =التره- ### || AUTO ج- تراريه: باطل، فاسد. # =ترهب- ### || AUTO ترهبا [رهب]: راهب ونيايشگر شد،- ه: او را وعده ى ms0499 بد داد ~~وترسانيد. # =الترهة- ### || AUTO ج ترهات: باطل، بلا، راه فرعى. # =ترهدن- ### || AUTO ترهدنا عليه: با او شوخى كرد يا او را به شوخى گرفت. اين واژه ~~در زبان متداول رايج است. # =ترهره- ### || AUTO ترهرها [رهره] جسمه: پوست بدن او سفيد ونرم شد،- السراب: سراب ~~پيوسته درخشيد. # =ترهل- ### || AUTO ترهلا [رهل]: نرم گوشت شد. # =الترهل- ### || AUTO [رهل]: نرمى وسستى گوشت. # =تروى- # ترويا [روي]: انديشيد،- الحديث: # حديث را روايت ونقل كرد،- من الماء: ### || AUTO سيراب شد،- القوم: آن قوم آب مورد نياز خود را برداشتند،- ت ~~مفاصله: مفصلهاى او استوار ودرشت شد. # =التروب- # ج تراب: فقير، بينوا. PageV01P224 ### || AUTO =تروح- ### || AUTO تروحا [روح]: در شبانگاه سفر يا كار كرد،- القوم: شبانگاه بسوى ~~آن قوم رفت،- الماء: آب بوى چيزى را كه نزديك به آن بود گرفت،- الشجر: آن ~~درخت پس از فصل گرما برگ برآورد،- النبت: آن گياه روئيد وبلند شد. # =تروع- ### || AUTO تروعا [روع] منه وله: از او ترسيد. # =تروض- ### || AUTO تروضا [روض]: تمرين كرد، ورزش كرد. # =تروق- # تروقا [روق]: كمى صبحانه خورد. ### || AUTO اين واژه در زبان متداول رايج است. # =التروية- ### || AUTO [روي]: مص؛ «يوم التروية»: روز هشتم ماه ذى الحجه از هر سال ~~است كه در آن حاجيان توشه ى آب برمى دارند. # =الترويقة- # [ورق]: صبحانه.- اين واژه در زبان متداول رايج است- # الترياق- # داروى ضد زهر، پادزهر، مي- اين واژه يونانى است- # الترياقة- ### || AUTO مي. اين واژه يونانى است. # =تريب- ### || AUTO تريبا [ريب] منه: از او ترسيد،- به: از او چيزى ديد كه باعث ~~ترس وى شد. # =التريب- ### || AUTO ج تراب: فقير، بينوا. # =التريبة- ### || AUTO ج ترائب: استخوان سينه، استخوان بالاى سينه. # =تريث- ### || AUTO تريثا [ريث]: دير كرد، درنگ كرد، منتظر شد. # =تريش- ### || AUTO تريشا [ريش]: نكو حال شد واثر آن ديده شد. # =تريض- ### || AUTO تريضا [روض]: تمرين ورزش كرد. # =تريف- ### || AUTO تريفا [ريف]: به روستا درآمد. # =التريف- ### || AUTO [ترف]: مترادف (الترف) وبمعناى آنكه در فراخ وآسايش زندگى است. # =تريق- ### || AUTO تريقا [ريق] السراب: سراب بر روى زمين تكان خورد. # =التريك- ### || AUTO مترادف (المتروك) است بمعناى رها شده، خوشه ى انگور يا خوشه ى ~~خرما كه دانه هاى آن خورده شده يا چيز كمى از آن بازمانده ms0500 باشد. # =التريكة- ### || AUTO مترادف (التركة) است. # =تزابن- ### || AUTO تزابنا [زبن] القوم: آن قوم يكديگر را راندند. # =تزاجر- ### || AUTO تزاجرا [زجر] القوم عن الشر: آن قوم يكديگر را از بر پا كردن ~~شر باز داشتند. # =تزاحف- ### || AUTO تزاحفا [زحف] القوم الى الحرب: آن قوم براى جنگ بسوى هم روانه ~~ونزديك شدند. # =تزاحم- # تزاحما [زحم] القوم: آن قوم بر يكديگر تنگ گرفتند وانبوهى نمودند،- ~~الرجلان: # آن دو مرد با هم ستيز كردند،- ت الأمواج: ### || AUTO موجهاى دريا بر روى هم فرود آمدند. # =تزاهد- ### || AUTO تزاهدا [زهد] القوم فلانا: آن قوم فلانى را ناچيز وخرد شمردند. # =تزاهر- ### || AUTO تزاهرا [زهر] السراج ونحوه: چراغ ومانند آن درخشيد. # =تزاوج- ### || AUTO تزاوجا [زوج] القوم: برخى از آن قوم با خانواده هاى يكديگر ~~وصلت كردند وازدواج نمودند،- الكلام: كلمات آن سخن در وزن وسجع با هم شبيه شدند. # =تزاور- ### || AUTO تزاورا [زور] القوم: آن قوم از يكديگر بازديد كردند،- عنه: از ~~او روى گردانيد ومنحرف شد. # =تزاوف- ### || AUTO تزاوفا [زوف]: براى كم كردن وزن بعضى از تمرينات ورزشى كرد. # =تزاول- ### || AUTO تزاولا [زول] القوم: آن قوم با هم پيكار كردند. # =تزايد- ### || AUTO تزايدا [زيد] في حديثه: در سخن خود زياده روى كرد،- القوم في ~~ثمن السلعة: هر يك از آن قوم بر قيمت كالا افزودند. # =تزايغ- ### || AUTO تزايغا [زيغ]: تمايل كرد. # =تزايل- ### || AUTO تزايلا [زيل] القوم: آن قوم پراكنده شدند،- القوم عنه: آن قوم ~~از او شرم داشتند؛ «انا أتزايل عنك فلا أتجاسر عليك»: من از تو شرم دارم ~~وبر تو جسارت نمى كنم. # =تزأر- ### || AUTO تزؤرا [زأر] الأسد: شير غريد. # =تزبى- ### || AUTO تزبيا [زبي] الزبية: كمينگاه در زمين كند،- فى الزبية: در ~~كمينگاه پنهان شد. # =تزبب- ### || AUTO تزببا [زب] الرجل: آن مرد پر از خشم شد،- فى الكلام: بسيار سخن ~~گفت بحدى كه دهانش كف كرد،- العنب: انگور كشمش شد. # =تزبد- # تزبدا [زبد] الشدق: دهان كف برآورد،- الرجل: آن مرد خشمناك شد وتهديد ~~كرد،- الزبدة: كره گرفت،- الشي ء: ### || AUTO برگزيده يا خلاصه وچكيده ى آن چيز را گرفت، آن چيز را بلعيد. # =تزجى- ### || AUTO تزجيا [زجو] بالشي ء: به آن چيز بسنده كرد. # =تزحزح- ### || AUTO تزحزحا [زحزح] ms0501 عن مكانه: از جاى خود تكان خورد ودور شد. # =تزحف- ### || AUTO تزحفا [زحف] إليه: بسوى او رفت. # =تزحل- ### || AUTO تزحلا [زحل] عن مكانه: از جاى خود دور شد وفاصله گرفت. # =تزحلف- ### || AUTO تزحلفا [زحلف]: غلطيد، دور شد،- ت الشمس: خورشيد رو به غروب ~~رفت يا در نيمروز از ميان آسمان گذشت. # =تزحلق- ### || AUTO تزحلقا [زحلق]: ليز خورد،- على الجليد: بر روى يخ اسكي بازى كرد. # =تزحلك- ### || AUTO تزحلكا [زحلك]: ليز خورد. سر خورد. # =تزخر- ### || AUTO تزخرا [زخر] البحر أو الوادي: دريا يا دره پر آب شد. # =تزخرف- ### || AUTO تزخرفا [زخرف] الرجل: آن مرد خود را آرايش كرد. # =تزرى- ### || AUTO تزريا [زري] عليه عمله: او را از كارى كه كرده بود نكوهش يا ~~سرزنش كرد. # =تزرد- ### || AUTO تزردا [زرد] اللقمة: لقمه را بلعيد،- اليمين: بى باكانه سوگند ~~خورد واز گناه آن ترس نداشت. # =تزرر- ### || AUTO تزررا [زر] القميص: پيراهن دگمه دار شد. # =تزرزر- ### || AUTO تزرزرا [زرزر]: جنبيد وتكان خورد. # =تزرع- ### || AUTO تزرعا [زرع] الى الشر: بسوى شر شتافت. # =تزعب- # تزعبا [زعب]: با نشاط شد، خشم گرفت،- فى أكله او شربه: در خوردن ونوشيدن ~~زياده روى كرد،- القوم المال: آن قوم مال را ميان خود تقسيم كردند. PageV01P225 ### || AUTO =تزعزع- ### || AUTO تزعزعا [زعزع]: تكان سخت خورد ولق شد؛ «لا يتزعزع»: ثابت ~~واستوار وپا برجاست. # =تزعفر- ### || AUTO تزعفرا [زعفر]: خوشبو وآميخته با زعفران شد. # =تزعم- ### || AUTO تزعما [زعم]: دروغ ودلنگ گفت،- القوم على الأمر: آن قوم بر سر ~~امرى كه راست ودروغ آن معلوم نباشد گفتگو كردند،- القوم: مهتر ورهبر آن قوم ~~شد،- حزبا او نحوه: رئيس حزب يا مانند آن شد. # =تزفر- # تزفرا [زفر]: گوشت وشير خورد- اين واژه سريانى است- # تزقف- ### || AUTO تزقفا [زقف] اللقمة: لقمه را بلعيد. # =تزقم- ### || AUTO تزقما [زقم]: آن چيز را با شتاب خورد،- اللبن: در خوردن شير ~~زياده روى كرد. # =تزكى- ### || AUTO تزكيا [زكو]: صدقه داد، پاكيزه شد،- الشي ء: آن چيز رشد ونمو كرد. # =تزكر- ### || AUTO تزكرا [زكر] الإناء: آن ظرف يا جام پر شد. # =تزكزك- # تزكزكا [زكزك]: مطاوع (زكزك) است او را قلقلك داد ونيشگون گرفت واو ~~خنديد. اين واژه در زبان متداول رايج است- # التزكية- ### || AUTO [زكو]: مص، زكات؛ «تزكية ms0502 الشهود»: تزكيه وتعديل گواهان؛ «فاز ~~بالتزكية»: بدون رقيب پيروز شد. اين تعبير معمولا براى برنده شدن نمايندگى ~~مجلس گفته مى شود. # =تزلج- ### || AUTO تزلجا [زلج]: ليز خورد،- على الجليد وغيره: بر روى يخ وجز آن ~~بازى اسكى كرد. # =التزلج- ### || AUTO [زلج]: مص،- المائي: اسكى بازى بر روى اب. # =تزلحف- ### || AUTO تزلحفا [زلحف]: دور شد. # =تزلزل- ### || AUTO تزلزلا [زلزل] ت الأرض: زمين لرزيد،- ت نفسه: جان او بهنگام ~~مرگ در سينه تكان خورد. # =تزلف- ### || AUTO تزلفا [زلف]: به پيش رفت ونزديك شد،- الى فلان: به فلانى تملق ~~وچاپلوسى كرد. # =تزلق- ### || AUTO تزلقا [زلق]: خود را آرايش وزيبا كرد تا چهره اش برافروخته باشد. # =تزمت- ### || AUTO تزمتا [زمت]: بزرگوار وبا وقار شد. # =تزمجر- ### || AUTO تزمجرا [زمجر] الأسد: شير پياپي غريد. # =تزمخر- ### || AUTO تزمخرا [زمخر] النمر: پلنگ خشمگين شد ونعره كشيد. # =تزمزم- ### || AUTO تزمزما [زمزم] الجمل: شتر بانگ كرد،- به شفتاه: دو لب شتر جنبيد. # =تزمل- ### || AUTO تزملا [زمل] بثوبه: خود را در جامه اش پيچيد. # =تزند- # تزندا [زند]: خشمگين شد، پاسخ دادن بر او سخت شد،- فى امر كذا: ### || AUTO درباره ى فلان امر خسته وگرفته شد. # =تزندق- ### || AUTO تزندقا [زندق]: زنديق شد؛ «من تمنطق تزندق»: آنكه علم منطق ~~آموزد گرايش به زنديقى كند زيرا علم منطق باعث فساد عقايد دينى مى گردد. # =تزنر- ### || AUTO تزنرا [زنر]: آن مرد زنار بر خود آويخت،- الشي ء: آن چيز نرم ~~وباريك شد. # =تزهد- ### || AUTO تزهدا [زهد]: آن مرد زاهد وپارسا شد. # =تزوى- ### || AUTO تزويا [زوي]: آن چيز ترنجيده ودرهم كشيده شد، گوشه گير شد. # =تزوج- ### || AUTO تزوجا [زوج] امرأة وبامرأة: زن گرفت،- فى قوم: از آن قوم زن ~~گرفت وازدواج كرد. # =تزود- ### || AUTO تزودا [زود]: توشه گرفت،- بكذا: به آن چيز خود را مجهز كرد، ~~آنچه كه ضرورى وسودمند بود براى خود گرفت. # =تزور- ### || AUTO تزورا [زور]: دروغ گفت، آن چيز را براى خود آراست. # =التزوير- ### || AUTO [زور]: مص، گمراه كردن، تزوير كردن، چيزى را بدلى وتقليدى ~~ساختن كه به سازنده يا مخترع اصلى آن زيان رساند. # =تزيا- ### || AUTO تزييا [زي]: جامه ولباس پوشيد،- بزي القوم: همانند آن قوم جامه پوشيد. # =تزيد- ### || AUTO تزيدا [زيد] السعر: ms0503 بها گران شد،- فى الشي ء: با تكلف آن چيز ~~را گرانقيمت كرد،- الرجل فى حديثه: آن مرد در سخن خود گزافه گوئى كرد. # =تزيغ- ### || AUTO تزيغا [زيغ]: آرايش وخودنمائى كرد. # =تزيف- ### || AUTO تزيفا [زيف] ت الدراهم: درهمها ناسره وتقلبي شد. # =تزيق- ### || AUTO تزيقا [زيق] ت المرأة: آن زن آرايش كرد وسرمه كشيد. # =تزين- ### || AUTO تزينا [زين]: مطاوع (زين) است. # =التزيين- # [زين]: مص، فن آرايش است. ### || AUTO آرايشگرى. # =تساءل- ### || AUTO تساؤلا [سأل] القوم: آن قوم از يكديگر پرسش كردند. # =تساب- ### || AUTO تسابا [سب] الرجلان: آن دو مرد به يكديگر دشنام دادند. # =تسابى- ### || AUTO تسابيا [سبي] القوم: بعضى از آن قوم بعضى را اسير كردند. # =تسابق- ### || AUTO تسابقا [سبق] القوم: آن قوم با هم مسابقه دادند. # =تساجل- ### || AUTO تساجلا [سجل] الرجلان: آن دو مرد با هم مبارزه كردند. # =تساجم- ### || AUTO تساجما [سجم] ت الدموع: اشكها روان شد. # =تساحق- ### || AUTO تساحقا [سحق] الرجلان: آن دو مرد يكديگر را لگدمال كردند. # =تساخى- ### || AUTO تساخيا [سخو]: با تكلف سخاوت وبخشندگى كرد. # =تسار- ### || AUTO تسارا [سر]: القوم: آن قوم با هم راز گفتند ويكديگر را به رازى ~~آگاه ساختند. # =تساع- ### || AUTO نه تا نه تا؛ «جاء القوم تساع»: آن قوم نه نفر نه نفر آمدند. # =التساعي- ### || AUTO نه گانه. # =التساعية- ### || AUTO نماز مسيحيان است كه در ظرف نه روز بر پا مى شود. # =تسافه- ### || AUTO تسافها [سفه] علينا: بر ما تجاهل كرد، خود را بنادانى زد. # =تساقى- ### || AUTO تساقيا [سقي] الرجلان: آن دو مرد يكديگر را نوشانيدند. # =تساقط- # تساقطا [سقط] الشي ء: آن چيز PageV01P226 ### || AUTO پياپى بر زمين افتاد. # =تساكب- ### || AUTO تساكبا [سكب] الدمع: اشك روان شد. # =تساكر- ### || AUTO تساكرا [سكر]: اظهار مستى كرد، مست شد. # =تساكن- ### || AUTO تساكنا [سكن] القوم في الدار: آن قوم با هم در آن خانه سكونت كردند. # =تسالف- ### || AUTO تسالفا [سلف] الرجلان: آن دو مرد باجناق هم شدند. # =تسالم- ### || AUTO تسالما [سلم] القوم: آن قوم با هم آشتى وتوافق كردند،- ت ~~الخيل: اسبان بى آنكه يكديگر را برانگيزند به راه افتادند. # =تسامى- ### || AUTO تساميا [سمو] القوم: آن قوم با هم مفاخرت كردند، همديگر را با ~~نام خواندند،- القوم على الخيل: ms0504 آن قوم سوار بر اسبان شدند. # =تسامح- ### || AUTO تسامحا [سمح] في كذا: آن كار را سهل وآسان گرفت. # =تسامر- ### || AUTO تسامرا [سمر] القوم: آن قوم شبانگاه با هم سخن گفتند. # =تسامع- ### || AUTO تسامعا [سمع] به الناس: مردم از آن چيز با خبر شدند وبه يكديگر گفتند. # =تساند- ### || AUTO تساندا [سند] اليه: بر او اعتماد كرد. # =تساهل- ### || AUTO تساهلا [سهل] الرجلان: آن دو مرد بر هم آسان گرفتند ونرمى ~~كردند،- الأمر عليه: امر بر او آسان شد. اين واژه ضد (تعاسر) است. # =تساهم- ### || AUTO تساهما [سهم] القوم: آن قوم با هم قرعه كشى كردند،- القوم الشي ~~ء: آن قوم آن چيز را بين خود تقسيم كردند. # =تساوق- ### || AUTO تساوقا [سوق] ت الماشية: چارپايان بدنبال هم به راه افتادند، ~~در رفتن انبوهى كردند. # =تساول- ### || AUTO تساولا [سأل] القوم: آن قوم از يكديگر سؤال كردند. # =تساوم- # تساوما [سوم] البائع والمشتري السلعة: ### || AUTO فروشنده وخريدار معامله را قولنامه كردند،- الرجلان فى السلعة: ~~آن دو مرد (فروشنده وخريدار) در معامله با هم چانه زدند. # =تساير- # تسايرا [سير] الرجلان: آن دو مرد با هم مسايرت كردند ورفتند،- عن وجهه الغضب: ### || AUTO خشم از او برطرف گرديد. # =تسايف- ### || AUTO تسايفا [سيف] القوم: آن قوم با شمشيرها بر يكديگر تاختند. # =تسايل- ### || AUTO تسايلا [سيل] القوم: آن قوم از هر طرف آمدند. # =تسأل- ### || AUTO تسؤلا [سأل]: چيزى خواست، تقاضا كرد، گدائى نمود. # =تسبى- ### || AUTO تسبيا [سبي] فلان لفلان: از فلانى استمالت وبا او دوستى كرد. # =تسبب- # تسببا [سب] الرجل: در طلب اسباب برآمد، كمى تجارت كرد،- بالأمر: ### || AUTO او علت وسبب ان امر شد،- به اليه: به او پناه برد،- عن كذا: از ~~آن چيز حاصل شد، بدست آمد. # =التسبحة- ### || AUTO [سبح]: مص، ج تسابيح: ستايش با تسبيح. # =تسبخ- ### || AUTO تسبخا [سبخ] الحر أو الغضب: گرما يا خشم آرام شد. # =تسبسب- # تسبسبا [سبسب] الماء: آب روان شد،- الشعر: موى افشان وفروهشته شد اين ~~تعبير در زبان متداول رايج است- # تستر- ### || AUTO تسترا [ستر]: پوشيده شد. # =تسحسح- ### || AUTO تسحسحا [سحسح] الماء: آب از بالا روان شد. # =تسحن- ### || AUTO تسحنا [سحن] ه: به آب ورنگ چهره ى او نگاه كرد. # =تسخى- ### || AUTO ms0505 تسخيا [سخو]: خود را به سخاوت وبخشندگى وانمود كرد. # =تسخر- ### || AUTO تسخرا [سخر] ه: او را بدون مزد بكار گرفت،- به ومنه: او را ~~ريشخند كرد. # =تسخط- ### || AUTO تسخطا [سخط] ه: از او راضى نشد وبر او خشم گرفت،- العطاء: عطا ~~را كم كرد واو را خشنود نكرد. # =تسخم- ### || AUTO تسخما [سخم] عليه: بر او كينه وخشم گرفت. # =تسدد- ### || AUTO تسددا-[سد]: مطاوع (سدده) است،- الشي ء: آن چيز راست واستوار شد. # =تسدر- ### || AUTO تسدرا [سدر] بثوبه: خود را با جامه پوشانيد. # =التسديد- ### || AUTO [سد]: مص؛ «تسديد الحساب عند التجار»: تسويه ى حساب در نزد ~~بازرگانان. # =تسرى- ### || AUTO تسريا [سرو]: به بخشندگى وجوانمردى خود را وانمود كرد، چيزى را ~~برگزيد. # =تسرب- # تسربا [سرب] من الماء: از آب پر شد،- الواحش فى جحره: آن جانور وحشى ~~بداخل سوراخش شد،- فى البلاد: بطور پنهانى وارد كشور شد؛ «تسريت الجواسيس»: ### || AUTO جاسوسان به داخل كشور نفوذ كردند. # =تسربل- # تسربلا [سربل] بالسربال: شلوار پوشيد،- الرجل: آن مرد در كار خود سرگشته ~~ودو دل شد بطوريكه نمى دانست چه كند. ### || AUTO اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =تسرح- ### || AUTO تسرحا [سرح] من المكان: از آن مكان خارج شد،- عنه: اندوه از او ~~رفت،- الكتان: رشته هاى كتان از هم جدا شدند. # =تسرد- ### || AUTO تسردا [سرد] الدر: مرواريد در رشته منظم شد. # =تسرر- ### || AUTO تسررا [سر]: كنيزكى براى خود گرفت. # =تسرط- ### || AUTO تسرطا [سرط] الشي ء: آن چيز را بلعيد. # =تسرع- ### || AUTO تسرعا [سرع]: بدون انديشيدن در كارى شتاب كرد،- الأمر: آن كار ~~شتابان شد،- الى الأمر: به آن كار مبادرت وشتاب كرد،- بالأمر: به آن كار ~~دست زد. # =تسرق- ### || AUTO تسرقا [سرق]: اندك اندك دزديد،- النظر او السمع: او استراق سمع ~~ويا نظر كرد،- عليه: خواست تا مشرف ومسلط بر او شود. # =تسرول- ### || AUTO تسرولا [سرول]: شلوار پوشيد. # =التسريج- ### || AUTO [سرج]: درشت دوزى، كوك زدن. اين واژه در زبان متداول رايج است ~~وفصيح آن (التشريج) است. # =التسريحة- # [سرح]: اسم نوع است از (سرح). PageV01P227 ### || AUTO =تسطح- # تسطحا [سطح]: مطاوع (سطح) است،- الرجل: آن مرد بر پشت خوابيد- اين تعبير ~~در زبان متداول رايج است- # التسطيح- # [سطح]: مص؛ «تسطيح الكرة»: ### || AUTO ترسيم كره ms0506 ى زمين بر روى سطح مستوى با رعايت قواعد تعيين شده ~~در نقشه هاى جغرافيائى. # =تسع- ### || AUTO - تسعا القوم: آن مرد نهمين نفر آن قوم بود، آن قوم را نه نفر ~~گردانيد، يك نهم مال آنها را گرفت،- المال: يك نهم آن مال را گرفت. # =التسع- ### || AUTO ج أتساع: يك نهم هر چيزى. # =التسعة- ### || AUTO ج تسعات، مؤنثه تسع (ع ح): سه سه تا؛ «تسعة رجال»: نه نفر مرد؛ ~~«تسع نساء»: نه نفر زن و«تسعة عشر رجلا»: نوزده مرد و«تسع عشرة امرأة»: ~~نوزده نفر زن. # =تسعد- ### || AUTO تسعدا [سعد]: فال خوب زد. اين واژه ضد (تشاءم) است،- الراعي: ~~چوپان بدنبال گياه (سعدان) شد. # =تسعر- ### || AUTO تسعرا [سعر] ت النار: آتش روشن شد،- الحطب: هيزم آتش گرفت. # =تسعف- ### || AUTO تسعفا [سعف] ت أظفاره: ناخنهاى او شكاف برداشت. # =التسعون- ### || AUTO نه ده تا، نود. # =التسعوية- ### || AUTO مترادف (التساعية) است. # =تسفر- ### || AUTO تسفرا [سفر] المرأة: از آن زن خواست تا روى خود را باز ~~نگاهدارد. # =تسفع- ### || AUTO تسفعا [سفع] بالنار: با آتش خود را گرم كرد. # =تسفل- ### || AUTO تسفلا [سفل]: پائين آمد، فرود آمد. # =تسفه- ### || AUTO تسفها [سفه] الرجل: خود را به نادانى زد،- ت الريج: باد به ~~سختى وزيد،- ت الريح الغصون: باد شاخه هاى درخت را كج كرد،- فلانا عن ماله: ~~او را در مال خود فريب داد. # =تسقى- ### || AUTO تسقيا [سقي]: نوشيدن را پذيرفت وسيراب شد. # =تسقط- ### || AUTO تسقطا [سقط] ه: خطا ولغزشهاى او را پيگيرى كرد،- الخير: اندك ~~اندك از نكوئى بهره مند شد. # =تسقف- ### || AUTO تسقفا [سقف]: اسقف مسيحيان شد. # =تسكع- ### || AUTO تسكعا [سكع]: مدتى را در كارهاى باطل گذرانيد،- الظلمة: به ~~تاريكى زد،- فى امره او مسيره: در كار ورفتار خود سرگردان شد،- له: نسبت به ~~او چاپلوسى واظهار زبونى كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =تسكف- ### || AUTO تسكفا [سكف] الباب: پاى بر روى آستانه ى درب گذاشت. # =تسكن- ### || AUTO تسكنا [سكن]: آرامش يافت وبا وقار شد، بينوا شد. # =تسلى- ### || AUTO تسليا [سلو]: مطاوع (سلى وأسلى) است؛ «سلاه واسلاه فتسلى» او ~~را آرامش خاطر داد پس او آرام شد،- الهم: اندوه دور شد. # =تسلح- ### || AUTO تسلحا ms0507 [سلح]: آن مرد سلاح در بر كرد. # =تسلخ- ### || AUTO تسلخا [سلخ] جلده: پوست او خراشيده شد. # =تسلس- ### || AUTO تسلسا [سلسل] الشي ء: آن چيز نرم وروان شد. # =تسلسل- ### || AUTO تسلسلا [سلسل] الماء: آب در سرازيريها به راه افتاد،- فرند ~~السيف: تيغه ى شمشير درخشيد،- الثوب: پيراهن پوشيده شد تا اينكه نرم گرديد. # =التسلسل- ### || AUTO [سلسل]: مص، ترتيب، تسلسل؛ «تسلسل الأفكار»: تتابع وپياپى شدن ~~انديشه ها. # =تسلط- ### || AUTO تسلطا [سلط] عليه: بر او مسلط شد وتوان يافت. # =التسلطية- ### || AUTO [سلط]: سياست توسع استعمارى يا (امپرياليسم). # =تسلع- ### || AUTO تسلعا [سلع] عقبه: پشت آن چيز شكاف برداشت. # =تسلف- ### || AUTO تسلفا [سلف] الرجل: آن مرد پيش غذا خورد،- المال: وام گرفت. # =تسلق- ### || AUTO تسلقا [سلق]: بر پشت خوابيد،- على فراشه: از درد يا اندوه ~~ناآرام شد،- الجدار: از ديوار بالا رفت. # =تسلل- ### || AUTO تسللا [سل] من الزحام: از ميان جمعيت آهسته وپنهانى بيرون رفت. # =تسلم- ### || AUTO تسلما [سلم] الشي ء: آن چيز را گرفت، تحويل گرفت،- منه: از او ~~دورى كرد،- الرجل: آن مرد مسلمان شد. # =التسليف- ### || AUTO [سلف]: مص، پيش پرداخت مدت دار پرداخت وام، مساعدة. # =التسليم- ### || AUTO [سلم]: مص، تسليم شدن،- عند ارباب السياسة: ودر اصطلاح ~~سياستمداران دست از جنگ كشيدن واعلام آتش بس وتسليم شدن به دشمن است. # =تسمى- ### || AUTO تسميا [سمو]: ناميده شد، اين واژه مطاوع (سمى) است،- الى او ~~بالقوم: به آن قوم منتسب شد. # =تسمح- ### || AUTO تسمحا [سمح] في كذا: در آن كار آسان گرفت. # =تسمر- ### || AUTO تسمرا [سمر]: مطاوع (سمر) است. # =تسمع- ### || AUTO تسمعا [سمع] الرجل واليه: به سخنان آن مرد گوش داد؛ ودر زبان ~~متداول تعبير «تسمع عليه» را موقعى گويند كه شخصى بخواهد چيزى را كه ديگرى ~~آهسته مى گويد بشنود. # =تسمك- ### || AUTO تسمكا [سمك]: بلند شد ومرتفع گرديد. # =تسمل- ### || AUTO تسملا [سمل]: ته مانده ى آب را نوشيد،- النبيذ: در نوشيدن مى ~~پافشارى كرد. # =تسمن- ### || AUTO تسمنا [سمن]: چاق وفربه شد، به آنچه كه نداشت از خير وبزرگوارى ~~ادعا كرد. # =التسميط- ### || AUTO [سمط]: مص،- (طب): التهابى است كه در بالاى رانها بعلت سائيده ~~شدن بهم از بسيارى راه رفتن پديد آيد. # =تسنى- # تسنيا [سني] الأمر: آن كار ms0508 آماده شد،- الرجل: آن مرد در كارهاى خود سهل ~~وآسان شد،- القفل: قفل باز شد،- الرجل: PageV01P228 # آن مرد را راضى وخوشنود كرد،- له ان: ### || AUTO برايش امكان يافت كه ... ، برايش آسان شد كه ... # =تسنح- ### || AUTO تسنحا [سنح] من الريح: پشت خود را به طرف باد گرفت،- ه عن كذا: ~~از آن چيز پيگيرى وكاوش كرد. # =تسنم- # تسنما [سنم] الناقة: بر كوهان شتر سوار شد،- الشي ء: بر آن كار يا چيز ~~قرار گرفت يا سوار بر آن شد،- ه الشيب: ### || AUTO نشانه ى پيرى وسفيدى موى سر او افزون شد،- فلانا: فلانى را ~~ناگهان گرفت. # =تسنن- ### || AUTO تسننا [سن] بسنته: به روش او عمل كرد،- فى عدوه: دويدن خود را ~~به پيش ادامه داد وگذشت ورفت. # =تسنه- ### || AUTO تسنها [سنه]: سالها بر او گذشت،- عنده: يكسال نزد او ماند،- ~~الخبز: نان گنديد وبدبوى شد. # =تسهد- ### || AUTO تسهدا [سهد]: بيدار ماند، به خواب نرفت. # =تسهل- ### || AUTO تسهلا [سهل] الأمر: آن امر آسان شد؛ «ما تسهل لي ان افعله»: ~~برايم ميسر نشد كه آن كار را انجام دهم،- الأمر عليه: كار بر او آسان شد. ~~اين واژه ضد (تعاسر) است. # =تسوى- ### || AUTO تسويا [سوي]: هموار وصاف شد. # =تسور- ### || AUTO تسورا [سور]: دستبند پوشيد،- الحائط وعليه: از ديوار بالا رفت. # =تسوس- ### || AUTO تسوسا [سوس] الطعام: در آن غذا كرم افتاد،- الخشب: چوب پوسيده ~~شد،- ت الشاة: شپش بسيار در گوسفند افتاد. # =تسوق- ### || AUTO تسوقا [سوق]: خريد وفروش كرد،- الرجل: براى خريد متاع يا لوازم ~~خانه ببازار رفت. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =تسوك- ### || AUTO تسوكا [سوك]: دندانها را مسواك زد. # =تسول- # تسولا [سأل]: گدائى كرد، چيزى خواست. # =تسول- ### || AUTO تسولا [سول] البطن: شكم سست شد وفرو افتاد. # =تسوم- ### || AUTO تسوما [سوم]: نشانى براى خود برگزيد. # =التسوية- ### || AUTO [سوي]: مص، حل وفصل، تسويه، پايان دادن به اختلاف. # =التسيار- ### || AUTO [سير]: مص بسيار راه رفتن. # =تسير- ### || AUTO تسيرا [سير] الجلد: پوست يا چرم شكاف برداشت وپوسته پوسته شد. # =تسيطر- ### || AUTO تسيطرا [سيطر] عليهم: بر آنها توان يافت ومسلط شد، فرمانده شد. # =تسيع- ### || AUTO تسيعا [سيع] الماء: آب بهر سوى بر روى زمين روان شد. # =تسيف- ### || AUTO تسيفا [سيف] ه: ms0509 با شمشير او را زد. # =تشاءم- ### || AUTO تشاؤما [شأم]: به سمت چپ او رفت،- به: به آن فال بد زد. اين ~~واژه ضد (تفاءل) است،- الرجل: آن مرد بسوى شام رفت، وى منتسب به شام شد. # =التشاؤم- ### || AUTO [شأم]: مص، حس بد بينى در دنيا وفال بد زدن، حالت آنكه همواره ~~در زندگى بد بين وناراضى باشد. # =تشابر- ### || AUTO تشابرا [شبر] الفريقان في الحرب: آن دو گروه در جنگ بقدرى ~~نزديك بهم شدند چنانكه گوئى يك وجب فاصله ميان آنهاست. # =تشابك- ### || AUTO تشابكا [شبك] ت الامور: كارها درهم آميخته شد وبهم خورد. # =تشابه- ### || AUTO تشابها [شبه] الرجلان: آن دو مرد به يكديگر شبيه شدند،- الأمر: ~~آن امر مانند چيزى شد، سست شد. # =تشاتم- ### || AUTO تشاتما [شتم] القوم: آن قوم به يكديگر دشنام دادند. # =تشاج- ### || AUTO تشاجا [شج] القوم: آن قوم بهم افتادند وبرخى سرهاى برخى ديگر ~~را شكستند. # =تشاجى- ### || AUTO تشاجيا [شجو]: خود را غمگين وانمود كرد. # =تشاجب- ### || AUTO تشاجبا [شجب] الشي ء: آن چيز درهم آميخته شد. # =تشاجر- ### || AUTO تشاجرا [شجر] الشي ء: آن چيز درهم برهم شد،- القوم: آن قوم ~~بسان درختان درهم آميختند وبه زد وخورد با هم پرداختند،- القوم بالرماح: آن ~~قوم با نيزه ها بر يكديگر طعنه زدند. # =تشاح- ### || AUTO تشاحا [شح] الخصمان في الجدل: هر يك از دو خصم خواستند تا در ~~جدال ومناقشه بر يكديگر چيره شوند،- القوم على الأمر وفيه: آن قوم بر سر آن ~~كار بر يكديگر بخل ورزيدند،- الرجلان على الشي ء: هر يك از آن دو مرد خواست ~~تا آن چيز را ويژه ى خود گرداند. # =تشاحن- ### || AUTO تشاحنا [شحن] القوم: آن قوم با يكديگر دشمنى كردند. # =تشاد- ### || AUTO تشادا [شد] الشي ء: آن چيز محكم شد. # =تشار- ### || AUTO تشارا [شر] الرجلان: آن دو مرد با هم خصومت ورزيدند. # =تشارب- ### || AUTO تشاربا [شرب] الرجلان: آن دو مرد با هم نوشيدند. # =تشارس- ### || AUTO تشارسا [شرس] القوم: آن قوم با هم دشمنى نمودند. # =تشارط- ### || AUTO تشارطا [شرط] القوم: آن قوم بر يكديگر شرط وپيمان بستند،- ~~القوم على الشي ء: آن قوم خود را ملزم ومقيد به ms0510 آن چيز كردند. # =تشارك- ### || AUTO تشاركا [شرك] الرجلان: آن دو مرد با هم شريك شدند. # =التشارين- ### || AUTO فصل پائيز، برگ درخت توت كه در دو ماهه ى تشرين براى آذوقه ى ~~گاو وجز آن چيده مى شود. # =تشازر- ### || AUTO تشازرا [شزر] القوم: آن قوم يكديگر را با نظر دشمنى نگاه كردند. # =تشاعر- ### || AUTO تشاعرا [شعر]: با تكلف شعر گفت وخود را شاعر نشان داد. # =تشاغب- ### || AUTO تشاغبا [شغب] الرجل: آن مرد اخلال كرد وفتنه برانگيخت. # =تشاغل- ### || AUTO تشاغلا [شغل] بكذا: به كارى مشغول شد،- عنه: خود را به كارى ~~وانمود كرد. # =تشاف- # تشافا [شف] ما في الإناء: آنچه كه در جام بود نوشيد. PageV01P229 ### || AUTO =تشاق- ### || AUTO تشاقا [شق] القوم: آن قوم با هم مخالفت ودشمنى كردند،- ~~الرجلان: آن دو مرد با هم در خصومت اصرار ورزيدند،- القوم ثيابهم: آن قوم ~~با هم گلاويز شدند وجامه هاى يكديگر را پاره كردند. # =تشاكى- ### || AUTO تشاكيا [شكو] القوم: آن قوم به يكديگر شكايت كردند. # =تشاكس- ### || AUTO تشاكسا [شكس] القوم: آن قوم مخالف يكديگر شدند. # =تشاكل- ### || AUTO تشاكلا [شكل] الشيئان أو الرجلان: آن دو چيز يا آن دو نفر با ~~هم همسان وهمانند شدند. # =تشام- ### || AUTO تشاما [شم] الرجلان: آن دو مرد يكديگر را بوئيدند. # =تشان- # تشانا [شن] الجلد: پوست خشك وترنجيده شد،- جلد الإنسان: پوست بدن انسان ~~بهنگام پيرى چروكيده شد،- السقاء: ### || AUTO مشك كهنه وپوسيده شد،- الشيئان: آن دو چيز با هم مخلوط وآميخته شدند. # =تشانأ- ### || AUTO تشانؤا [شنأ] القوم: آن قوم نسبت به هم كينه ورزيدند. # =تشانق- ### || AUTO تشانقا [شنق] الرجلان: يكى از آن دو مرد مال خود را با مال ~~ديگرى درآميخت. # =تشاور- ### || AUTO تشاورا [شور] القوم: آن قوم با هم مشورت وتبادل نظر كردند. # =تشاوس- ### || AUTO تشاوسا [شوس]: با گوشه ى چشم از روى تكبر يا خشم نگاه كرد، چشم ~~خود را كوچك كرد وپلكها را براى نگريستن بر هم نهاد،- القوم: آن قوم بهم ~~درآميختند. # =تشاوظ- ### || AUTO تشاوظا [شوظ] القوم: آن قوم بهم دشنام دادند. # =تشايع- # تشايعا [شيع] ت الإبل: شتران پراكنده شدند،- القوم: آن قوم به گروههاى ~~مختلف درآمدند،- القوم على الأمر: آن قوم بر ms0511 آن كار با هم توافق كردند،- ~~القوم فى دار: آن قوم در خانه اى با هم شريك شدند. # =تشأم- ### || AUTO تشؤما [شأم]: بسوى شمال خود رفت، بسوى شام رفت، منسوب به شام شد. # =تشبب- ### || AUTO تشببا [شب]: بياد دوران جوانى افتاد،- ت النار: آتش روشن شد،- ~~الشاعر بالفتاة: شاعر به آن دختر تشبيب كرد وغزل گفت. # =تشبث- ### || AUTO تشبثا [شبث] بكذا: خود را به آن چيز آويخت،- برأيه: بر رأى ~~وعقيده ى خود اصرار ورزيد. # =تشبح- # تشبحا [شبح] الحرباء على العود: ### || AUTO حرباء بر روى چوب نشست وكشيده شد. # =تشبر- ### || AUTO تشبرا [شبر]: بزرگ شد. # =تشبع- ### || AUTO تشبعا [شبع]: بسيار خورد وسير شد، خود را سير وانمود كرد در ~~حاليكه گرسنه بود،- ب: به اشباع رسيد وپر شد؛ «تشبعت الإسفنجة بالماء»: ~~اسفنج به حد اشباع بخود آب گرفت. # =تشبك- # تشبكا [شبك]: آن چيز بهم پيوسته ودرهم شد، آميخته شد،- الكلام والأمور: ### || AUTO آن سخن يا كارها درهم شد،- فلان: از سرما متشنج وبى حس شد. اين ~~تعبير در زبان متداول رايج است. # =تشبه- ### || AUTO تشبها [شبه] به: همانند وهمسان او در كارها شد. # =التشبير- ### || AUTO [شبر]: مص، بهنگام سخن گفتن اشاره با دست وانگشتان كردن است. # =التشبيه- ### || AUTO مص، به گونه ى رمز ومجاز چيزى را به چيزى تشبيه كردن. # =تشتى- ### || AUTO تشتيا [شتو] بالبلد: در زمستان به آن شهر آمد،- المكان: در ~~زمستان در آن مكان اقامت كرد. # =تشتت- ### || AUTO تشتتا [شت] الشمل: همبستگى از هم گسيخته وپراكنده شد. # =تشتم- ### || AUTO تشتما [شتم]: آن مرد با دشنام دادن به او متعرض شد. # =تشجب- ### || AUTO تشجبا [شجب]: اندوهگين شد. # =تشجع- ### || AUTO تشجعا [شجع]: مطاوع (شجع) است، خود را به دليرى وانمود كرد. # =تشجن- ### || AUTO تشجنا [شجن]: اندوهگين شد، تكان خورد،- الأمر: آن امر را بياد ~~آورد،- الشجر: درخت درهم پيچيده وشاخه هايش انبوه شد. # =تشحج- ### || AUTO تشحجا [شحج] البغل أو الغراب: استر يا كلاغ صدا درآورد وبانگ زد. # =تشحذ- ### || AUTO تشحذا [شحذ] ه: او را راند وبيرون كرد،- الرجل: آن مرد در پرسش ~~وگدائى اصرار ورزيد. # =تشحر- # تشحرا [شحر]: به سياهى دود آلوده شد.- اين واژه سريانى است- # تشحط- ### || AUTO تشحطا [شحط] بالدم: ms0512 به خون آغشته شد، در خون طپيد. # =التشحيل- ### || AUTO [شحل] (ز): مترادف (التقليم) است بمعناى زدن شاخه هاى درخت. ~~اين واژه در زبان متداول رايج است وسريانى است. # =تشخص- ### || AUTO تشخصا [شخص]: مطاوع (شخص) است،- له: به صورت شخص بر او نمايان شد. # =التشخيص- ### || AUTO [شخص]: مص؛ «تشخيص الأمراض»: تشخيص بيمارى وشناخت علل وموجبات آن. # =تشدخ- ### || AUTO تشدخا [شدخ] الرأس: آن سر شكسته شد. # =تشدد- ### || AUTO تشددا [شد]: نيرومند شد، در كارهاى خود سخت شد. # =تشدق- ### || AUTO تشدقا [شدق]: براى فصيح خواندن گوشه ى دهان را پيچانيد، با ~~پيچانيدن گوشه ى دهان مردم را مسخره كرد،- بالكلام وفيه: بدون احتياط سخن ~~بدرازا گفت. # =تشذب- ### || AUTO تشذبا [شذب]: مطاوع (شذب) است،- القوم: آن قوم پراكنده شدند. # =تشذر- ### || AUTO تشذرا [شذر]: براى بپا كردن شر يا جنگ آماده شد، خشمگين شد، با ~~نشاط شد وبسوى آن كار شتافت،- ه: او را وعده ى بد داد وترسانيد،- القوم: آن ~~قوم پراكنده شدند وبهر سوى رفتند،- القوم فى الحرب: آن قوم در جنگ بر ~~يكديگر درشتى كردند وتعدى كردند. # =تشرى- # تشريا [شري]: پراكنده شد، او از خوارج شد. PageV01P230 ### || AUTO =تشرب- ### || AUTO تشربا [شرب] الثوب العرق: پيراهن عرق بدن را بخود گرفت وخشك ~~كرد چنانچه گوئى آنرا بتدريج آشاميد. # =تشرج- # تشرجا [شرج] الشي ء في الشي ء: ### || AUTO چيزى در چيزى ديگر فرو رفت وبهم آميخته شدند. # =تشرد- # تشردا [شرد]: بگونه ى آواره زندگى كرد،- القوم: آن قوم رفتند وپراكنده شدند # التشرد- ### || AUTO [شرد]: آوارگى، بيخانمانى، آنكه براى زيستن وسايل زندگى نداشته ~~ومسكنى ندارد. # =تشرر- ### || AUTO تشررا [شر]: با تكلف شر بپا كرد. # =تشرشر- ### || AUTO تشرشرا [شرشر]: منه: از او جدا شد، دور شد. # =تشرط- ### || AUTO تشرطا [شرط]: با تكلف شروطي را پذيرفت،- فى العمل: در آن كار ~~نيك انديشيد. # =تشرف- ### || AUTO تشرفا [شرف] الرجل: شرف وبزرگى يافت،- بكذا: آن چيز را براى ~~خود شرفى شمرد؛ «تشرفنا»: مشرف شديم وبزرگى يافتيم،- البيت: خانه داراى ~~تراس وبالكون شد،- المكان: بر بالاى آن مكان رفت،- الشي ء: دست را بر بالاى ~~ابر وبسان كسيكه از آفتاب سايه بگيرد نهاد وبه آن چيز نگريست،- للشي ء: در ~~آن ms0513 چيز نگريست،- على الشي ء: از جاى بلند بر آن چيز نگاه كرد. # =تشرق- ### || AUTO تشرقا [شرق]: آن مرد در آفتاب نشست، آفتاب گرفت. # =تشرم- ### || AUTO تشرما [شرم]: از هم گسيخته وپاره شد. # =التشريج- ### || AUTO [شرج]: خياطى وكوك زدن درشت بر روى پارچه، اين واژه را در زبان ~~متداول [تسريج] گويند. # =التشريح- ### || AUTO [شرح]: مص؛ «علم التشريح» (طب): كالبد شكافى براى پژوهش وبررسى ~~علل وعوامل مرگ. # =التشريع- ### || AUTO [شرع]: مص قانون گذارى؛ «سلطة التشريع»: هيأت قانون گذارى. # =التشريعي- ### || AUTO [شرع]: آنچه كه در رابطه ى با قانون گذارى باشد؛ «السلطة ~~التشريعية»: نيروى قانون گذارى، پارلمان يا مجلس. # =التشريفات- # [شرف]: اصول وروشهاى متداول در جشنهاى مذهبى يا سياسى ... ؛ ### || AUTO «رئيس التشريفات» و«مدير التشريفات»: رئيس يا مدير تشريفات. # =التشريق- ### || AUTO [شرق]: مص، نماز عيد نزد مسيحيان كه پس از برآمدن خورشيد بجاى ~~آورند؛ «ايام التشريق»: سه روز پس از عيد قربان است كه گوشتهاى قربانى را ~~در آن خرد وريز يا خشك كنند. # =تشرين- ### || AUTO ج تشارين: نام دو ماهى است كه بين ايلول وكانون اول از سال ~~شمسى ميلادى قرار دارد. اين دو ماه از فصل سال معادل ماههاى مهر وآبان از ~~سال شمسى هجرى مى باشد؛ «تشرين الأول»: ماه دهم از سال ميلادى است وداراى ~~31 روز مى باشد كه به آن نيز (اكتوبر) گويند؛ «تشرين الثانى»: ماه يازدهم ~~از سال ميلادى است وداراى 30 روز است كه به آن نيز (نوفمبر) گويند. # =تشطب- ### || AUTO تشطبا [شطب]: مطاوع (شطب) است،- الماء ونحوه: آب يا مانند آن ~~جارى شد. # =تشظى- ### || AUTO تشظيا [شظي]: شكافته شد، پراكنده شد،- العود: پاره هاى چوب به ~~هوا پاشيده شد؛ «كالدرتين تشظى عنهما الصدف»: بسان دو مرواريد كه صدف شكاف ~~برداشت وآنها نمايان شدند. # =تشعب- ### || AUTO تشعبا [شعب] القوم: آن قوم به گروههاى مختلف درآمدند وپراكنده ~~شدند،- تهم الفتنة: فتنه وآشوب آنها را پراكنده كرد،- عنه: از او دور شد،- ~~ت اغصان الشجرة: شاخه هاى درخت پخش واز هم جدا شدند،- الزرع: گياهان به ~~گونه هاى مختلفى درآمدند،- النهر: از رودخانه نهرهائى جدا شد،- الشي ء: آن ms0514 ~~چيز اصلاح شد. # =تشعث- ### || AUTO تشعثا [شعث]: متفرق وپراكنده شد،- الشعر: موى پريشان وتيره ~~شد،- من الطعام: از آن غذا كمى خورد. # =تشعشع- ### || AUTO تشعشعا [شعشع] الشهر: روزهاى ماه بجز چند روزى سپرى شد. # =تشعل- ### || AUTO تشعلا [شعل] ت النار: آتش برافروخته شد. # =التشعيث- ### || AUTO [شعث]: مص، در اصطلاح عروضيان حذف يكى از دو حرف متحرك از وتد ~~(فاعلاتن) است كه به (مفعولن) درآيد. # =تشغل- ### || AUTO تشغلا [شغل] بكذا: به آن كار مشغول شد. # =تشفى- ### || AUTO تشفيا [شفي] من غيظه: از خشمى كه داشت آرام شد؛ «تشفى من ~~فلان»: از فلانى انتقام گرفت وخوشنود شد. # =تشفع- ### || AUTO تشفعا [شفع] لي والي بفلان أو في فلان: از فلانى براى من طلب ~~شفاعت كرد. # =تشقق- ### || AUTO تشققا [شق] الحطب: مطاوع (شقق) است،- الفرس: اسب لاغر شد. # =التشقيف- ### || AUTO «تشقيف الحطب»: خرد كردن هيزم به قطعه هاى ريز. اين واژه در ~~زبان متداول رايج است وسريانى است. # =تشكى- # تشكيا [شكو]: بيمار شد،- اليه: از او شكايت كرد،- من جرح: از زخمى درد كشيد- # تشكر- ### || AUTO تشكرا [شكر] له: او را سپاسگزارى كرد. # =تشكك- ### || AUTO تشككا [شك]: در آن چيز شك كرد. # =تشكل- ### || AUTO تشكلا [شكل]: آن چيز بخود شكل گرفت،- ت المرأة: آن زن دسته گلى ~~بر سر نهاد،- العنب: انگور رسيده شد. # =التشكيلة- ### || AUTO (اع): مجموعه؛ «تشكيلة من الدبابات»: مجموعه اى از تانكها،- فى ~~اصطلاح العامة: ودر زبان متداول بر شكوفه يا گل كه زن بر سر مى نهد اطلاق ~~مى شود، شكوفه وگل. # =تشلشل- # تشلشلا [شلشل] الماء: آب پخش وپراكنده شد،- السيف بالدم: شمشير خون PageV01P231 ### || AUTO ريخت. # =تشمت- ### || AUTO تشمتا [شمت] القوم: آن قوم دست خالى وبدون غنيمت بازگشتند. # =تشمخ- ### || AUTO تشمخا [شمخ] بأنفه: تكبر كرد. # =تشمر- ### || AUTO تشمرا [شمر]: آن مرد با شتاب رفت،- للأمر: آن چيز را خواست ~~وآماده ى آن شد. # =تشمس- ### || AUTO تشمسا [شمس]: آفتاب گرفت، در آفتاب نشست، در آفتاب ايستاد. # =تشمعل- ### || AUTO تشمعلا [شمعل] القوم: آن قوم پراكنده وپخش شدند. # =تشمل- ### || AUTO تشملا [شمل] بالشملة: خود را در چادر پيچيد. # =تشمم- ### || AUTO تشمما [شم] ه: آنرا آهسته بوئيد. # =تشنج- ### || AUTO تشنجا [شنج] الجلد: پوست متشنج ودرهم كشيده شد. # =التشنج- ### || AUTO ms0515 [شنج]: مص،- (طب): انقباض عضله وتشنج آن. # =تشنع- # تشنعا [شنع] القوم: امر آن قوم بعلت اختلاف آراء كه با هم داشتند زشت ~~وقبيح شد،- الثوب: جامه كهنه شد،- الرجل: آن مرد به كارى زشت اهتمام ورزيد، ~~در راه رفتن كوشيد،- للأمر: براى آن كار آماده شد،- السلاح: اسلحه در بر ~~كرد،- الفرس: ### || AUTO بر روى اسب سوار شد،- الغارة: به غارت وچپاول پرداخت. # =تشنف- ### || AUTO تشنفا [شنف] ت الجارية: آن زن گوشواره گرفت وبه گوش خود آويخت. # =تشنن- # تشننا [شن] الجلد: پوست خشك وترنجيده شد،- جلد الإنسان: پوست بدن انسان ~~بهنگام پيرى چروكيده شد،- السقاء: # مشك پوسيده وچروكيده شد # تشهى- ### || AUTO تشهيا [شهو] الشي ء: آن چيز را دوست داشت وميل به آن كرد،- ~~عليه كذا: خواسته اى پس از خواسته اى به او پيشنهاد كرد وخواست. # =تشهد- ### || AUTO تشهدا [شهد]: شهادت خواست،- المسلم: مسلمان بهنگام اداى نماز ~~شهادتين گفت. # =تشهق- ### || AUTO تشهقا [شهق] عليه: نگاه را بر او ادامه داد تا به وى چشم زخم زند. # =تشوش- ### || AUTO تشوشا [شوش] عليه الأمر: آن كار بر او نابسامان وشوريده گشت. # =تشوف- ### || AUTO تشوفا [شوف]: آرايش كرد،- الشي ء: آن چيز برآمد،- من السطح: از ~~بالاى بام نگريست،- الى الشي ء: بسوى آن چيز چشم داشت ونگريست. # =تشوق- ### || AUTO تشوقا [شوق] الشي ء وإليه: اشتياق بسيار خود را به آن آشكار كرد. # =تشوه- ### || AUTO تشوها [شوه]: مطاوع (شوه) است،- لفلان: چهره ى خود را از فلانى ~~درهم كشيد، چشم خود را بسوى او گشود تا وى را تيز بنگرد،- الرجل شاة: آن ~~مرد گوسفندى را شكار كرد. # =التشويش- ### || AUTO [شوش]: مص پارازيت كه در موجهاى راديوئى ايجاد كنند تا خبرها ~~شنيده نشوند. # =تشيخ- ### || AUTO تشيخا [شيخ]: آن مرد پير شد، مهتر شد. # =تشيط- ### || AUTO تشيطا [شيط]: آن چيز سوخت. # =تشيطن- ### || AUTO تشيطنا [شطن]: شيطانى كرد، كار بد كرد. # =تشيع- # تشيعا [شيع]: ادعاى شيعه گرى كرد،- لفلان: پيرو فلانى شد واز وى جانبدارى ~~كرد،- ه الشيب: پيرى در او پديدار شد،- ه الغضب: خشم دل او را آتشين كرد،- ~~فلان فى الشي ء: فلانى در هوا وهوس به آن چيز خود را به نابودى كشانيد،- ~~اللبن فى الماء: ms0516 ### || AUTO شير در آب پراكنده شد. # =تشيم- ### || AUTO تشيما [شيم] أباه: در خوى وسرشت مانند پدر خود شد،- الشيب ~~فلانا: پيرى بر فلانى چيره شد،- الشي ء فى الشي ء: آن چيز در آن چيز داخل شد. # =التشييط- ### || AUTO [شيط]: مص، گوشت كه براى قوم يا ميهمان بريانى كنند. # =تصاءى- ### || AUTO تصائيا [صأي] الفرخ: جوجه يا عقرب صدا كرد. # =تصابى- ### || AUTO تصابيا [صبو]: به بازى وسرگرمى وهوى پرداخت،- المرأة: آن زن را ~~گول زد وبه فتنه انداخت. # =تصاحب- ### || AUTO تصاحبا [صحب] الرجلان: آن دو مرد با هم دوستى كردند،- معه: او ~~را دوست ويار خود گرفت- اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =تصاخب- ### || AUTO تصاخبا [صخب] القوم: آن قوم سر وصدا راه انداختند وبا هم پيكار كردند. # =تصادر- # تصادرا [صدر] القوم على ما شاؤوا: ### || AUTO آنقوم هر چه كه خواستند فرستادند يا انجام دادند. # =تصادف- ### || AUTO تصادفا [صدف] الرجلان: آن دو مرد با يكديگر روبرو شدند. # =تصادق- ### || AUTO تصادقا [صدق] الرجلان: آن دو مرد با هم يكدلى ودوستى كردند،- ~~الرجلان الحديث او المودة وفيهما: آن دو مرد در گفتگو واظهار دوستى ومودت ~~يكديگر را تصديق وتأييد نمودند. # =تصادم- ### || AUTO تصادما [صدم] الفارسان: آن دو اسب سوار بر يكديگر تاختند وزد ~~وخورد كردند. # =تصارخ- ### || AUTO تصارخا [صرخ] القوم: برخى از آن قوم برخى ديگر را فرياد زدند ~~ويارى طلبيدند. # =تصارع- ### || AUTO تصارعا [صرع] الرجلان: آن دو مرد با هم كشتى گرفتند. # =تصارم- ### || AUTO تصارما [صرم] القوم: آن قوم با هم قطع رابطه كردند. # =التصاريف- ### || AUTO [صرف]: «تصاريف الدهر»: غم واندوه وحوادث روزگار. # =تصاعب- # تصاعبا [صعب]: سخت گرفت. ### || AUTO اين واژه ضد (تساهل) است. # =تصاعد- ### || AUTO تصاعدا [صعد]: بالا رفت،- ه الأمر: آن كار بر او دشوار شد. # =التصاعدي- ### || AUTO [صعد]: تدريجى، تصاعدى؛ «الضريبة التصاعدية»: ماليات تصاعدى كه ~~هر چه درآمد بيشتر شود افزون گردد. # =تصاعر- ### || AUTO تصاعرا [صعر]: روى خود را كج كرد وتكبر ورزيد. # =تصاغر- # تصاغرا [صغر] الرجل: آن مرد خود را خوار وزبون وكوچك شمرد. PageV01P232 ### || AUTO =تصاف- ### || AUTO تصافا [صف] القوم: آن قوم در يك صف گردهم آمدند. # =تصافى- ### || AUTO تصافيا [صفو] القوم: آن قوم نسبت ms0517 به هم اظهار دوستى وصفا ومحبت كردند. # =تصافح- ### || AUTO تصافحا [صفح] القوم: آن قوم با يكديگر مصافحه نمودند؛ «تصافحت ~~الأجفان»: پلكهاى چشم به روى هم بسته شد. # =تصافع- ### || AUTO تصافعا [صفع] الرجلان: آن دو مرد بر يكديگر سيلى زدند. # =تصافق- ### || AUTO تصافقا [صفق] القوم: آن قوم با هم بيعت كردند ومتفق شدند. # =تصافن- ### || AUTO تصافنا [صفن] القوم الماء: آن قوم آبرا ميان خود سهم بندى ~~وتقسيم كردند. # =تصاك- ### || AUTO تصاكا [صك] ت الركب: زانوها سابيده شدند. # =تصالح- ### || AUTO تصالحا [صلح] القوم: آن قوم با هم آشتى كردند. اين واژه ضد ~~(تخاصم) است. # =تصام- ### || AUTO تصاما [صم] عن الحديث: خود را از سخن گفتن بازداشت ووانمود كرد ~~كه كر است. # =التصانيف- ### || AUTO [صنف]: كتابهاى تصنيف ونوشته شده. # =تصاهل- ### || AUTO تصاهلا [صهل] ت الخيل: اسبان بر يكديگر شيهه كشيدند. # =تصاول- ### || AUTO تصاولا [صول] الرجلان: آن دو مرد بر يكديگر پرخاش وحمله ~~نمودند. # =تصاون- ### || AUTO تصاونا [صون] من العيب: از بدى وعيب خود را پاك نگهداشت. # =تصايح- ### || AUTO تصايحا [صيح] القوم: آن قوم بر يكديگر داد وفرياد كشيدند،- جفن ~~السيف: غلاف شمشير شكاف برداشت. # =تصأصأ- ### || AUTO تصأصؤا [صأصأ] منه: از او ترسيد،- له: به او خردى وزبونى كرد. # =تصبى- ### || AUTO تصبيا [صبو]: به بازى ولهو ولعب گرائيد،- المرأة: آن زن را ~~فريب داد وبه فتنه انداخت،- ه الشي ء: آن چيز را خواست وبه آن گرايش كرد. # =تصبب- ### || AUTO تصببا [صبب] الماء ونحوه: آب ومانند آن سرازير شد،- العرق من ~~جبينه: عرق از پيشانى وى ريخت وسرازير شد. # =تصبح- ### || AUTO تصبحا [صبح]: كمى پيش غذاى صبحانه خورد تا غذا حاضر شود، در ~~بامداد خوابيد،- به: او را در بامداد ديد وملاقات كرد. # =تصبر- ### || AUTO تصبرا [صبر]: شكيبائى بخود گرفت،- عليه: بر آن چيز شكيبائى كرد. # =التصبن- ### || AUTO [صبن] (ك): آميختگى اتر نمك وآب است كه از آن الكل واسيد بدست ~~مىيد، اين واژه را (تصبن) ناميده اند بدليل اينكه از اينگونه تفاعلات صابون ~~ساخته مى شود. # =تصحح- ### || AUTO تصححا [صح] بكذا: به چيزى معالجه ودرمان كرد. # =تصحف- ### || AUTO تصحفا [صحف] القارئ: خواننده در خواندن كتاب خطا واشتباه كرد. # =تصدى- ### || AUTO تصديا ms0518 [صدي] له: متعرض او شد،- للأمر: سر خود را بسوى آن بلند كرد. # =التصداع- ### || AUTO [صدع]: جدائى افكندن، پراكندگى. # =تصدأ- ### || AUTO تصدؤا [صدأ] له: متعرض او شد، آهنگ او كرد، جلو او را گرفت. # =تصدد- ### || AUTO تصددا [صدد] له: مترادف (تصدأ) است. # =تصدر- ### || AUTO تصدرا [صدر]: در صدر مجلس نشست؛ «تصدر المجلس»: رئيس مجلس شد، ~~بهنگام نشستن سينه ى خود را به جلو آورد،- الفرس: آن اسب در پيشاپيش اسبان شد. # =تصدع- # تصدعا [صدع] القوم: آن قوم پراكنده شدند،- ت الأرض به: از آن مكان ناپديد ~~شد وگريخت،- الشي ء: آن چيز شكافته شد؛ «تصدعت الأرض بالنبات»: ### || AUTO زمين از بسيارى گياه شكافته شد. # =تصدف- ### || AUTO تصدفا [صدف]: متعرض او شد،- عنه: از او روى گردانيد،- الأمر: ~~آن امر اتفاق افتاد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =تصدق- ### || AUTO تصدقا [صدق]: صدقه داد،- على الفقير بكذا: چيزى به فقير بعنوان ~~صدقه داد. # =التصدير- ### || AUTO [صدر]: مص، كمربند شتر،- (ت): صادر كردن محصولات وفراورده هاى ~~داخلى به خارج از كشور. # =التصديق- # [صدق]: مص؛ «سريع التصديق»: ### || AUTO زود باور. # =تصرح- ### || AUTO تصرحا [صرح] الزبد عن الخمر: كف روى مي رفت ومي خالص شد. # =تصرخ- ### || AUTO تصرخا [صرخ]: با تكلف فرياد كشيد. # =تصرع- ### || AUTO تصرعا [صرع] لصاحبه: بدوست خود فروتنى نمود. # =تصرف- # تصرفا [صرف] ت به الأحوال: ### || AUTO روزگار بر او دگرگون شد،- فى الأمر: در آن كار دسيسه وتقلب ~~بكار برد. # =التصرف- ### || AUTO [صرف]: مص راه وروش؛ «حرية التصرف»: آزادى عمل وكار؛ «وضعه تحت ~~التصرف»: آنرا زير تصرف خود قرار داد. # =تصرم- ### || AUTO تصرما [صرم]: پاره پاره شد،- ت السنة: سال بپايان رسيد،- ~~الرجل: آن مرد شكيبائى كرد. # =التصريح- # [صرح]: مص، اجازه، پروانه ى كار، اعلاميه پرداخت ماليات، اطلاعيه ى اداره ~~ى گمرك درباره كالا به بازرگان يا مسافر، بيانيه ى دولتى: # تصعب- ### || AUTO تصعبا [صعب]: آن چيز سخت ومشكل شد،- الأمر: آن چيز را سخت كرد. # =تصعد- # تصعدا [صعد]: بالا رفت،- النفس: نفس كشيدن سخت شد،- ه الأمر: ### || AUTO آن كار بر او سخت شد. # =التصعد- ### || AUTO [صعد]: مص،- (ك): تبديل حالت جسم جامد به گاز بى آنكه مايع شود ~~مانند يد وكافور. # =تصعر- ### || AUTO ms0519 تصعرا [صعر]: آن مرد روى خود را از تكبر وخودپسندى كج كرد. # =تصعلك- # تصعلكا [صعلك]: فقير شد، بينوا شد. PageV01P233 ### || AUTO =التصغير- ### || AUTO [صغر]: مص، افزودن ياء ساكنى است پس از حرف دوم اسم با ضم حرف ~~اول وفتح حرف دوم مانند (رجيل) كه تصغير (رجل) است ودلالت بر تقليل يا كوچك ~~بودن را دارد. # =تصفح- ### || AUTO تصفحا [صفح] الشي ء: در آن چيز تأمل كرد ونگريست،- الكتاب: بر ~~مطالب كتاب آگاهى يافت،- القوم: در رفتار وكردار آن قوم نگريست تا امور ~~آنان را دريابد. # =التصفية- ### || AUTO [صفو]: مص، تسويه ى حسابها، فروش سريع كالا بابهاى كم ونرخ ~~ارزان، حل وفصل مشكلات؛ «تصفية مشاكل معلقة»: تسويه ى مشكلات ايجاد شده. # =التصفيح- ### || AUTO [صفح]: مص نهادن روكش فلزى وفولادى بر چيزى مانند كشتيها يا ~~تانكها براى محافظت آنها از بمبهاى دشمن. # =تصقر- ### || AUTO تصقرا [صقر]: آن مرد بوسيله ى باز شكارى شكار كرد. # =تصلى- ### || AUTO تصليا [صلي] النار وبالنار: از گرمى آتش رنج برد، خود را با ~~آتش گرم كرد،- عصاه: عصاى خود را بر روى آتش گردانيد. # =تصلب- ### || AUTO تصلبا [صلب]: آن چيز سخت وسفت شد. # =تصلصل- # تصلصلا [صلصل] اللجام أو الحلي: ### || AUTO لگام پا زيور آلات صدا كرد. # =تصلع- ### || AUTO تصلعا [صلع] ت الشمس: خورشيد از زير ابر درآمد،- ت السماء: ابر ~~آسمان پراكنده شد ورفت،- ت الحية: مار بدون گرد وخاك آشكار شد. # =تصلف- ### || AUTO تصلفا [صلف]: آن مرد خود را به چاپلوسى زد، چاپلوسى كرد. # =تصمد- ### || AUTO تصمدا [صمد] له بالعصا: با عصا قصد او كرد. # =التصميم- ### || AUTO [صم]: مص، عزم، قرار، تعمد وقصد قبلى؛ «عن سابق تصور وتصميم»: ~~با تصميم گيرى قبلى،- ج تصاميم: ### || AUTO برنامه ريزى يا نقشه كشى براى ساختمان يا راه وجز آنها، آهنگ ~~واقدام به كار يا پروژه اى از پروژه هاى علمى يا ادبى وجز آنها. # =تصنع- ### || AUTO تصنعا [صنع]: آن مرد تظاهر به چيزى كرد كه در آن نبود، آن مرد ~~وادار به آرايش شد،- ت المرأة: آن زن خود را آرايش وزيبا كرد. # =تصنف- # تصنفا [صنف] الشجر أو النبات: ### || AUTO درختان يا ms0520 گياهان بگونه هاى مختلفى درآمدند، گياه براى برگ در ~~آوردن شكافته شد،- الشفة: لب پوست انداخت،- ت الساق: ساقه ى درخت شكافته شد. # =التصنيع- ### || AUTO [صنع]: مص تطبيق روش واسلوب فنى صنايع. # =التصنيف- ### || AUTO [صنف]: مص مفرد (التصانيف) است. # =تصوب- ### || AUTO تصوبا [صوب]: به پائين رفت. اين واژه ضد (تصعد) است. # =تصوبن- # تصوبنا: خود را با صابون شست. ### || AUTO اين واژه در زبان متداول رايج است. # =تصوح- # تصوحا [صوح]: آن چيز شكافته شد، آن چيز خشك شد. # =تصور- ### || AUTO تصورا [صور] الشي ء: تصوير آن چيز به ذهن وخيال او آمد،- له ~~الشي ء: آن چيز در ذهن او شكل وصورت گرفت،- الرجل: بر زمين افتاد يا كج شد ~~تا بيفتد؛ «طعنه فتصور»: او را با نيزه زد وافتاد يا اينكه مايل به افتادن شد. # =التصوري- ### || AUTO [صور]: آنچه كه به فن بحث در تصورات وافكار ويژه گى داشته باشد. # =تصوف- ### || AUTO تصوفا [صوف]: آن مرد صوفى شد، به اخلاق وروش صوفيان درآمد. # =التصوف- ### || AUTO [صوف]: مذهب صوفيان، تصوف. # =تصون- ### || AUTO تصونا [صون] من العيب: از عيب وبدى خود را كنار گرفت. # =التصويت- ### || AUTO [صوت]: دادن رأى در انتخابات. # =التصوير- ### || AUTO مص،- (ف ج): فن تصوير رنگى اشخاص واشياء،- الشمسى: عكاسى، ~~عكسبردارى كه به آن نيز (التصوير الفوتوغرافى) گويند،- الجوي: عكسبردارى ~~هوائى از شهرها ومكانها بوسيله ى هواپيما؛ «آلة تصوير»: دستگاه عكاسى، ~~دوربين عكاسى. # =التصويرة- ### || AUTO ج تصاوير-[صور]: تمثال، مجسمه. # =التصوينة- ### || AUTO [صون]: ديوار كه اطراف خانه كشيده شود كه برخى آنرا (الحوش) ~~نامند يا ديوار اطراف باغ ومزرعه ومانند آن. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =تصيح- ### || AUTO تصيحا [صيح]: شكافته شد،- البقل: بالاى گياه خشك شد در حاليكه ~~هنوز نم داشت. # =تصيد- ### || AUTO تصيدا [صيد] الطير: پرنده را با نيرنگ شكار كرد وگرفت. # =تصير- ### || AUTO تصيرا [صير] ه: شبيه وهمشكل وى شد. # =تصيف- ### || AUTO تصيفا [صيف] المكان وبه: در تابستان در آن مكان اقامت كرد. # =تضاءل- ### || AUTO تضاؤلا [ضأل]: خرد ولاغر شد، كوچك شد،- الشي ء: آن چيز ترنجيد ~~وچروكيده شد. # =تضاحك- ### || AUTO تضاحكا [ضحك] الرجل: آن مرد خنديد، خود را به خنده زد،- القوم: ~~آن قوم ms0521 يكديگر را خنداند. # =تضاد- ### || AUTO تضادا [ضد] الرجلان: آن دو مرد مخالف يكديگر شدند. # =تضارب- ### || AUTO تضاربا [ضرب] القوم: آن قوم با هم به زد وخورد پرداختند. # =تضارس- ### || AUTO تضارسا [ضرس] القوم: آن قوم با هم دشمنى وجنگ كردند،- البناء: ~~ساختمان ناهموار ساخته شد وبگونه اى دندانها نامرتب گرديد. # =تضارع- ### || AUTO تضارعا [ضرع] الرجلان: آن دو مرد همسان ومشابه يكديگر شدند. # =التضاريس- ### || AUTO [ضرس]: «تضاريس الارض»: پست وبلنديهاى زمين كه دندانه وار باشد. # =تضاعف- # تضاعفا [ضعف] الشي ء: آن چيز دو PageV01P234 ### || AUTO برابر شد. # =تضاغى- ### || AUTO تضاغيا [ضغو]: آن مرد از فرط گرسنگى يا از سختى زدن فرياد كشيد. # =تضاغط- ### || AUTO تضاغطا [ضغط] القوم: آن قوم انبوه شدند وبر هم تنگ آوردند. # =تضاغن- ### || AUTO تضاغنا [ضغن] القوم: آن قوم بهم كينه ورزيدند ودشمنى را با ~~دشمنى مقابله ى بمثل كردند. # =تضافر- ### || AUTO تضافرا [ضفر] القوم على الأمر: آن قوم بر آن كار بهم يارى وكمك كردند. # =تضال- ### || AUTO تضالا [ضل]: آن مرد تظاهر به گمراهى كرد. # =تضام- ### || AUTO تضاما [ضم] القوم: آن قوم بهم پيوستند. # =تضامن- ### || AUTO تضامنا [ضمن] الغرماء: بدهكاران در برابر وام دهنده يكديگر را ~~ضمانت كردند،- القوم على امر: آن قوم بر سر كارى با هم متفق شدند. # =تضايق- ### || AUTO تضايقا [ضيق]: تنگ شد. اين واژه ضد (اتسع) است،- القوم: آن قوم ~~از نظر اخلاقى ويا محل سكونت با هم سازگار نشدند،- الأمر به او عليه: آن ~~كار بر او تنگ آمد. # =تضبب- ### || AUTO تضببا [ضب] الصبي: كودك رو به فربهى رفت. # =تضجر- ### || AUTO تضجرا [ضجر] منه وبه: مترادف (ضجر) است بمعناى از او خسته وزده شد. # =تضجع- ### || AUTO تضجعا [ضجع] في الأمر: در آن كار كوتاهى كرد واقدامى ننمود. # =تضحى- ### || AUTO تضحيا [ضحو]: در چاشت غذا خورد، بهنگام چاشت خوابيد، در آفتاب ~~قرار گرفت. # =تضحضح- # تضحضحا [ضحضح] السراب: ### || AUTO سراب حركت كرد،- الأمر: آن كار آشكار شد. # =تضحك- ### || AUTO تضحكا [ضحك]: مترادف (ضحك) است بمعناى خنديد. # =التضخم- ### || AUTO [ضخم]: افزايش بسيار در وزن يا حجم، النقدي: تورم پول وزياده ~~روى در چاپ اسكناس كه باعث گرانى نرخها شود. # =تضرب- ### || AUTO تضربا [ضرب] الشي ms0522 ء: آن چيز تكان خورد ودرهم آميخت. # =تضرج- ### || AUTO تضرجا [ضرج]: آن چيز شكافته شد،- الزهر: شكوفه باز شد،- الشي ~~ء: آن چيز آلوده شد،- الخد: گونه سرخ شد،- ت المرأة: آن زن آرايش كرد. # =تضرر- ### || AUTO تضررا [ضر]: زيان كرد؛ زيان به او رسيد. # =تضرع- ### || AUTO تضرعا [ضرع]: با ترس به او نزديك شد، خوار وزبون شد،- الى ~~الله: بدرگاه خدا نيايش كرد واز او حاجت خواست. # =تضرغم- ### || AUTO تضرغما [ضرغم]: بسان شير آن كار را انجام داد. # =تضرم- ### || AUTO تضرما [ضرم] ت النار: آتش شعله ور شد، الرجل عليه: آن مرد بر ~~او سخت خشمگين شد. # =التضريس- ### || AUTO ج تضاريس [ضرس]: نازك شدن لبه ى ياقوت يا مرواريد يا چوب بسان ~~دندان؛ «فى الياقوتة تضريس»: در آن دانه ى ياقوت دندانه اى موجود است. # =تضعضع- ### || AUTO تضعضعا [ضعضع]: فروتن شد، خوار شد؛ «تضعضع به الدهر»: زمانه او ~~را خوار وزبون كرد، بعلت بيمارى يا اندوه لاغر وناتوان شد،- ماله: دارائى ~~او كم شد. # =تضعف- ### || AUTO تضعفا [ضعف] ه: او را ناتوان يافت يا ناتوان شمرد. # =تضلع- # تضلعا [ضلع]: از خوردنى ونوشيدنى سير وپر شد؛ «تضلع من العلوم»: ### || AUTO از دانشهاى مختلف بهره مند وپر شد. # =تضمخ- ### || AUTO تضمخا [ضمخ] بالطيب: به خود عطر زد. # =تضمد- ### || AUTO تضمدا [ضمد] الجرح: زخم پانسمان شد. اين واژه مطاوع (ضمد) است. # =تضمر- ### || AUTO تضمرا [ضمر] وجهه: پوست روى او پرچين وچروك شد. # =تضمن- ### || AUTO تضمنا [ضمن] الشي ء: شامل بر آن چيز شد،- الشي ء عنى: آن چيز ~~را از من به التزام وضمانت گرفت. # =تضنى- ### || AUTO تضنيا [ضنو]: خود را به بيمارى زد. # =تضوأ- # تضوؤا [ضوأ]: در تاريكى ايستاد تا آنها را كه در روشنائى مى باشند به ~~بيند،- ه: ### || AUTO خود را كنار كشيد تا وي را با نور چراغى كه در دست دارد به بينند. # =تضور- # تضورا [ضور]: از سختى درد يا گرسنگى به خود پيچيد،- الذئب ونحوه: ### || AUTO گرگ ومانند آن از گرسنگى زوزه كشيد. # =تضوع- ### || AUTO تضوعا [ضوع] المسك: بوى مشك پخش وپراكنده شد،- الفرخ: جوجه ~~بالهاى خود را گسترد تا مادرش به آن ms0523 غذا بدهد. # =تضيع- ### || AUTO تضيعا [ضيع] المسك: بوى مشك پراكنده وپخش شد. # =تضيف- # تضيفا [ضيف] ه: از او خواست تا مهمانش شود، بعنوان ميهمان بر او وارد ~~شد،- الرجل: آن مرد كج شد،- ت الشمس: ### || AUTO خورشيدى رو به غروب رفت. # =تضيق- ### || AUTO تضيقا [ضيق]: تنگ شد. اين واژه ضد (اتسع) است. # =تطابق- ### || AUTO تطابقا [طبق] القوم: آن قوم با هم متفق شدند. # =تطارح- ### || AUTO تطارحا [طرح] القوم الكلام أو الغناء: آن قوم با هم سخن گفتند ~~ونغمه سرودند. # =تطارد- ### || AUTO تطاردا [طرد] القوم: آن قوم بر يكديگر تاختند. # =تطارش- ### || AUTO تطارشا [طرش]: آن مرد خود را به كرى زد. # =تطارق- ### || AUTO تطارقا [طرق] الشي ء: آن چيز پياپى شد،- ت الإبل: شتران بدنبال ~~يكديگر به راه افتادند. # =تطاعن- ### || AUTO تطاعنا [طعن] القوم: آن قوم يكديگر را با نيزه زدند. # =تطاغى- # تطاغيا [طغو] الموج: موج آب بلند شد وبه جوش وخروش افتاد. PageV01P235 ### || AUTO =تطال- ### || AUTO تطالا [طل]: گردن خود را كشيد تا از دور آن چيز را به بيند. # =تطانب- ### || AUTO تطانبا [طنب] القوم: آن قوم طنابهاى چادرهايشان را نزديك بهم بستند. # =تطاوح- ### || AUTO تطاوحا [طوح] القوم فلانا بالأمر أو بالضرب: آن قوم با فلانى ~~بر سر آن كار ستيز كردند،- ت به النوى: دورى او را جدا افكند. # =تطاول- ### || AUTO تطاولا [طول]: خود را بلند نشان داد، تكبر كرد وخود بزرگ بين ~~شد، خود را بلند كرد تا از دور به چيزى نگاه كند،- عليه العمر: عمر او دراز ~~شد،- عليه: بر او تعدى كرد، بى احترامى كرد،- الرجلان: آن دو مرد با هم ~~مقابله ومفاخرت كردند. # =تطايح- ### || AUTO تطايحا [طوح] الشي ء: آن چيز پراكنده شد. # =تطاير- ### || AUTO تطايرا [طير]: پراكنده شد،- السحاب فى السماء: ابر در آسمان ~~گسترده شد. # =تطأطأ- ### || AUTO تطأطؤا [طأطأ]: فروتن شد، سرازير شد. # =تطأمن- ### || AUTO تطأمنا [طمن]: سرازير شد، فرود آمد. # =تطبب- ### || AUTO تطببا [طب]: مطاوع (طبب) است، ادعاى طبابت كرد در حاليكه از ~~پزشكى چيزى نمى داند،- لفلان: براى او پزشك خواست. # =تطبع- ### || AUTO تطبعا [طبع]: خلق وخوى پذيرفت. ### || AUTO =اين واژه مطاوع (طبع) است ودر زبان متداول رايج است،- بطباع ~~ابيه: ms0524 به سرعت واخلاق پدرش خوى گرفت. # =تطبق- ### || AUTO تطبقا [طبق] الشي ء: آن چيز بسته شد، روى هم افتاد. اين واژه ~~ضد (انقتح وانبسط) است. # =التطبيق- ### || AUTO [طبق]: مص، تنفيذ، چيزى را بر چيزى بگونه ى برابر نهادن، ~~استمالت ودلجوئى از افراد. # =التطبيقي- ### || AUTO [طبق]: تطبيق عملى در كارها ودستورها؛؛ «الأشغال التطبيقية»: ~~آموزشهاى علمى تطبيقى، آزمايشهاى تطبيقى بر روى مواد گوناگون. # =تطحن- ### || AUTO تطحنا [طحن]: اين واژه مطاوع (طحن) است. # =تطرب- ### || AUTO تطربا [طرب] ه: او را شادمان كرد. # =تطرز- ### || AUTO تطرزا [طرز] الثوب: آن جامه نگارين شد،- فى لبسه: همواره لباس ~~فاخر ونو پوشيد. # =تطرف- ### || AUTO تطرفا [طرف]: به كنار چيزى آمد، از حد ميانه روى بيرون شد؛ ~~«تطرف فى آرائه»: در آراء خود زياده روى بخرج داد،- ت الشمس: خورشيد نزديك ~~به غروب شد،- الشي ء: آن چيز در يك گوشه قرار گرفت،- الشي ء: اطراف آن چيز ~~را گرفت، آن چيز را برگزيد. # =تطرق- # تطرقا [طرق] اليه: به سوى او به راه افتاد تا نزد وى رسيد،- الى الأمر: ~~راهى براى انجام آن كار خواست،- الى الموضوع: ### || AUTO به موضوع رسيدگى كرد، آن موضوع را در اختيار گرفت. # =التطريز- ### || AUTO [طرز]: آراستن پارچه يا جامه با گلدوزى يا مليله دوزى ومانند آن. # =تطعم- ### || AUTO تطعما [طعم] الشي ء: آن چيز را چشيد. # =التطعيم- ### || AUTO [طعم] (ز): پيوند زدن شاخه يا ساق درخت به درختى ديگر، واكسن ~~كوبى به بيماران براى درمان وبهبودى. # =تطفل- ### || AUTO تطفلا [طفل]: به اخلاق كودكان خوى گرفت، ناخوانده به ميهمانى ~~رفت، طفيلى شد. # =تطلب- ### || AUTO تطلبا [طلب] الشي ء: آن چيز را با تكلف پياپى خواست. # =تطلس- ### || AUTO تطلسا [طلس] الرجل: آن مرد جبه بر تن كرد،- الكتاب: نوشته ى ~~كتاب پاك شد. # =تطلع- # تطلعا [طلع] ه: به چهره ى او نگاه كرد، آن چيز را دانست،- على الشي ء: از ~~بالا بر آن چيز نگريست،- الى الشخص او الشي ء: به آن شخص يا آن چيز ~~نگريست،- الى كذا: به آن چيز عشق ورزيد،- الرجل: به آن مرد رسيد وبر او ~~چيره شد،- المكيال: پيمانه پر شد،- الماء من الإناء: ms0525 ### || AUTO آب از دور ظرف بيرون ريخت. # =تطلق- ### || AUTO تطلقا [طلق] وجهه: چهره ى او باز شد. اين واژه ضد (تقبض) است،- ~~ت الخيل: اسبان تا پايان راه بدون توقف دويدند. # =تطمس- ### || AUTO تطمسا [طمس]: آن چيز كهنه ومحو شد. # =تطمش- ### || AUTO تطمشا [طمش]: تا روى سر خود را پوشانيد. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =تطمع- ### || AUTO تطمعا [طمع]: آن چيز را طمع كرد وخواست، بر آن چيز آزمند شد. # =تطهر- ### || AUTO تطهرا [طهر]: از چركى وپليدى پاك شد، خود را شست، غسل كرد. # =تطوى- ### || AUTO تطويا [طوي] ت الحية: مار بدور خود چرخيد وچنبر زد. # =التطواف- ### || AUTO [طوف]: مصدر [طوف] است، گرداگرد چيزى گشتن، طواف كردن كه ~~معمولا با دعا وصلوات انجام مى شود وجنبه ى دينى دارد. # =تطوح- # تطوحا [طوح] في البلاد: با سرگردانى خود را بشهرها درآورد، فى البئر: ### || AUTO در چاه افتاد. # =تطور- ### || AUTO تطورا [طور] الشي ء: مطاوع (طور) است. # =تطوس- ### || AUTO تطوسا [طوس] ت المرأة: آن زن همانند طاووس خود را آرايش وزيبا ~~كرد،- للحمامة: كبوتر نر براى كبوتر ماده بال جنبانيد. # =تطوع- ### || AUTO تطوعا [طوع]: فرمانبردارى كرد،- فى الجندية: داوطلب سربازى ~~شد،- بالشي ء وللشي ء: خود را تواناى بر آن چيز وانمود كرد،- بالشي ء: آن ~~چيز را كمك كرد وبخشيد. # =تطوق- # تطوقا [طوق]: گردن بند بست،- ت الحية: مار بسان دايره بر خود پيچيد وطوق زد. PageV01P236 ### || AUTO =تطول- ### || AUTO تطولا [طول] عليه: با آن چيز بر او فضل وكرم كرد. # =التطويح- # [طوح]: مص؛ «تطويح الصوت»: ### || AUTO كشش صدا، آخرين حد صدا، ششدانگ خواندن آواز. # =تطيب- ### || AUTO تطيبا [طيب] بالطيب: خود را با عطر خوشبو كرد. # =تطير- ### || AUTO تطيرا [طير] بالشي ء ومنه: به آن چيز فال بد زد. # =تطيف- ### || AUTO تطيفا [طوف]: طواف بسيار كرد. # =تطيلس- ### || AUTO تطيلسا [طلس] الرجل: آن مرد ردا يا جبه پوشيد. # =تطين- ### || AUTO تطينا [طين]: مطاوع (طين) است، خود را گل آلود كرد. # =تظارف- ### || AUTO تظارفا [ظرف]: آن مرد خود را ظريف نشان داد. # =تظافر- ### || AUTO تظافرا [ظفر] القوم: آن قوم با يكديگر كمك وهميارى كردند. # =تظالم- ### || AUTO تظالما [ظلم] القوم: بعضى ms0526 از آن قوم بر بعضى ديگر ستم كردند. # =تظاهر- # تظاهرا [ظهر]: آشكار شد،- بالشي ء: ### || AUTO به آن چيز تظاهر كرد،- القوم: آن قوم به يكديگر پشت گردانيدند ~~واز هم دور شدند؛ يارى كردند؛ «تظاهر الناس»: مردم در كوچه وخيابان تظاهرات كردند. # =التظاهرة- ### || AUTO ج تظاهرات [ظهر]: تظاهرات مردم در كوچه وخيابان براى خواستن ~~چيزى يا تأييد موضوعي يا انتقاد بر شخصى يا چيزى. # =تظرف- ### || AUTO تظرفا [ظرف]: آن مرد خود را ظريف نشان داد. # =تظلل- ### || AUTO تظللا [ظل] بالشجرة: در زير سايه ى درخت نشست. # =تظلم- ### || AUTO تظلما [ظلم] منه: از ستم وى دادخواهى كرد،- ه حقه: حق او را كم ~~داد،- الرجل: بر ستم شكيبائى كرد. # =تظمأ- ### || AUTO تظمؤا [ظمأ]: بر تشنگى صبر كرد. # =تظنى- ### || AUTO تظنيا [ظن]: گمان كرد، خيال كرد. # =تظنن- ### || AUTO تظننا [ظن]: از روى خيال وگمان كارى كرد. # =تعاتب- ### || AUTO تعاتبا [عتب] الرجلان: آن دو مرد يكديگر را عتاب كردند، بر ~~يكديگر گستاخى كردند. # =التعاتع- ### || AUTO [تعتع]: خبرهاى پوچ وسخنان دروغ. # =تعاجم- ### || AUTO تعاجما [عجم] الرجل: ناشناس شد وخود را بيگانه نشان داد،- ~~القوم: آن قوم پنهان گرديدند. # =التعاجيب- ### || AUTO [عجب]: شگفتيها. اين واژه مفرد ندارد. # =تعاد- ### || AUTO تعادا [عد]: بر عدد افزود؛ «هم يتعادون على الف»: آنها بيش از ~~يكهزار نفرند. # =تعادى- # تعاديا [عدو] القوم: آن قوم در دويدن با هم مسابقه دادند وستيز كردند،- ت ~~النوائب: مصيبتها پياپى آمدند،- ما بينهم: در ميان آنها اختلاف وفساد ~~افتاد،- الرجل: ### || AUTO آن مرد دور شد،- المكان: آن مكان ناهموار شد. # =تعادل- ### || AUTO تعادلا [عدل] الشيئان: آن دو چيز هموزن شدند،- الشخصان او ~~الشيئان: آن دو شخص يا دو چيز با هم مساوى وبرابر شدند. # =التعادل- ### || AUTO -[عدل]: مص؛ «تعادل الأصوات»: برابر شدن آراء در انتخابات براى ~~دو نفر نامزد نمايندگى كه مستلزم تجديد اخذ آراء مى شود. # =تعاذل- ### || AUTO تعاذلا [عذل] القوم: آن قوم يكديگر را نكوهش كردند. # =تعارج- ### || AUTO تعارجا [عرج]: بىنكه لنگ باشد خود را به لنگى وانمود كرد. # =تعارض- ### || AUTO تعارضا [عرض] الرجلان: آن دو مرد معترض يكديگر شدند ودر برابر ~~هم ايستادگى نمودند. # =تعارف- ### || AUTO تعارفا [عرف] القوم: آن قوم ms0527 يكديگر را شناختند. # =تعارك- ### || AUTO تعاركا [عرك] الرجلان: آن دو مرد با هم جنگ كردند. # =تعازى- ### || AUTO تعازيا [عزي] القوم: آن قوم يكديگر را تسليت گفتند. # =تعازف- ### || AUTO تعازفا [عزف] القوم: آن قوم سرود ورجز خواندند، بر يكديگر فخر ~~فروشى كردند، برخى از آنها برخى ديگر را هجو كردند. # =تعازل- ### || AUTO تعازلا [عزل] القوم: آن قوم از هم جدا گشتند. # =تعاسر- ### || AUTO تعاسرا [عسر] عليه الأمر: امر بر او سخت وپيچيده شد،- عليه ~~القول: سخن بر او مشكوك شد،- البيعان: خريدار وفروشنده با هم به توافق ~~نرسيدند. # =تعاشى- ### || AUTO تعاشيا [عشو]: خود را به شب كورى زد،- عنه: خود را بنادانى زد. # =تعاشر- ### || AUTO تعاشرا [عشر] القوم: آن قوم با هم دوستى وآميزش كردند. # =التعاشيب- ### || AUTO [عشب]: پاره هاى پراكنده از گياه بر روى زمين. # =تعاض- ### || AUTO تعاضا [عض] المتنازعان: آن دو نزاع كننده يكديگر را دندان ~~گرفتند. # =تعاضد- ### || AUTO تعاضدا [عضد] القوم: آن قوم بهم يارى وكمك نمودند. # =تعاطى- # تعاطيا [عطو] الشي ء: آن چيز را گرفت،- الأمر: به آن كار شتافت،- مهنة: ### || AUTO به كارى اشتغال ورزيد،- الرجل: آن مرد بر سر انگشتان پا ايستاد ~~ودستهايش را براى گرفتن چيز بلند كرد. # =تعاطف- ### || AUTO تعاطفا [عطف] في مشيته: در راه رفتن سر خود را تكان داد وبه ~~راست وچپ متمايل شد،-،- القوم: آن قوم بر يكديگر مهربان شدند. # =تعاظم- ### || AUTO تعاظما [عظم]: تكبر وبزرگى كرد،- ه الأمر: آن كار بر او بزرگ شد. # =تعاف- ### || AUTO تعافا [عف] المريض: آن بيمار درمان يافت. # =تعافى- ### || AUTO تعافيا [عفو]: بهبودى يافت. # =تعاقب- # تعاقبا [عقب] الرجلان أو الليل والنهار: # آن دو مرد يا شب وروز در پى هم آمدند،- القوم فى الشي ء او الأمر: آن قوم ~~آن چيز يا آن PageV01P237 ~~كار را متداول وبطور متناوب درآوردند،- الرجلان على الراحلة: آن دو مرد ~~بطور متناوب بر ستور سوار شدند،- القوم على فلان بالضرب: ### || AUTO آن قوم در زدن فلانى با هم معاونت كردند. # =تعاقد- ### || AUTO تعاقدا [عقد] القوم: آن قوم با هم پيمان بستند. # =تعاقر- ### || AUTO تعاقرا [عقر] الراعيان: آن دو شتربان در پي كردن شتران با هم ~~رقابت كردند. # =تعاقل- # تعاقلا ms0528 [عقل]: خود را خردمند جلوه داد در حاليكه بى خرد بود،- القوم دم ~~القتيل: ### || AUTO آن قوم در پرداخت خونبهاى كشته با هم شركت كردند. # =تعاكر- ### || AUTO تعاكرا [عكر] القوم في الحرب: آن قوم در جنگ با هم گلاويز شدند ~~ودرآميختند. # =تعاكس- ### || AUTO تعاكسا [عكس]: آن چيز منقلب شد، سروته شد، زير ورو شد. # =تعاكظ- ### || AUTO تعاكظا [عكظ] القوم: آن قوم با هم نزاع ومجادله كردند. # =تعال- ### || AUTO [علو]: فعل امر است بمعناى (بيا). # =تعالى- ### || AUTO تعاليا [علو]: بلند مرتبه شد، بالا رفت. # =تعالج- ### || AUTO تعالجا [علج]: به معالجه ودرمان پرداخت،- القوم: آن قوم با هم ~~نبرد كردند. # =تعالم- ### || AUTO تعالما [علم] القوم الشي ء: آن قوم بر آن چيز آگاه شدند. # =تعامى- ### || AUTO تعاميا [عمي]: خود را كور وانمود كرد. # =تعامش- ### || AUTO تعامشا [عمش] عن الشي ء: از آن چيز غفلت ورزيد. # =تعامل- ### || AUTO تعاملا [عمل] القوم: آن قوم با هم داد وستد كردند. # =تعامه- ### || AUTO تعامها [عمه]: سرگشته وسرگردان شد. # =تعاند- ### || AUTO تعاندا [عند] القوم: برخى از آن قوم با برخى ديگر عناد كردند. # =تعانق- ### || AUTO تعانقا [عنق] الرجلان: آن دو مرد يكديگر را در آغوش گرفتند ~~ومعانقه كردند. # =تعاهد- ### || AUTO تعاهدا [عهد] القوم: آن قوم با هم پيمان بستند،- الشي ء: آن ~~چيز را تعهد كرد،- املاكه: بر املاك خود سركشى ومواظبت كرد. # =تعاود- ### || AUTO تعاودا [عود] القوم في الحرب: هر يك از افراد آن قوم به گروه ~~خود پيوستند. # =تعاور- ### || AUTO تعاورا [عور] القوم الشي ء: آن قوم آن چيز را داد وستد نمودند. # =تعاون- ### || AUTO تعاونا [عون] القوم: برخى از آن قوم به برخى ديگر كمك ويارى كردند. # =التعاونية- ### || AUTO [عون]: فروشگاه تعاونى ويژه ى شركاء وسهامداران خود. # =تعايا- ### || AUTO تعاييا [عي] ه وعليه الأمر: او را ناتوان كرد،- بالأمر: آن كار ~~را استوار نساخت. # =تعايب- ### || AUTO تعايبا [عيب] القوم: آن قوم بر يكديگر عيب گرفتند. # =تعاير- ### || AUTO تعايرا [عير] القوم: آن قوم از يكديگر عيبجوئى كردند، برخى از ~~آنها بر برخى ديگر عيب گرفتند. # =تعايش- ### || AUTO تعايشا [عيش] القوم بالألفة والمودة: آن قوم با مهر ومحبت با ~~هم زندگى كردند. # =التعايش- ### || AUTO ms0529 [عيش]: مص، همزيستى مشترك مردم بدون در نظر گرفتن دين ومذهب؛ ~~«التعايش السلمي»: زندگى وهمزيستى مسالمت آميز در ميان دولتها كه داراى ~~نظامهاى سياسى ومخالف با يكديگرند. # =تعب- ### || AUTO - تعبا: خسته شد. اين واژه ضد (استراح) است، درمانده ورنجور ~~شد،- فى كذا: در آن چيز كوشش كرد. # =التعب- # ج أتعاب: خستگى. اين واژه ضد (الراحة) است. # =التعب- ### || AUTO خسته ودرمانده. # =تعبى- ### || AUTO تعبيا [عبي]: آماده شد. # =التعبئة- ### || AUTO [عبأ]: مص، (اع): بسيج عمومى، آماده كردن قواى نظامى براى جنگ. # =تعبب- ### || AUTO تعببا [عب] النبيذ: در نوشيدن اصرار ورزيد وزياده روى كرد. # =تعبد- ### || AUTO تعبدا [عبد]: عبادت وبندگى كرد،- ه: او را به فرمانبردارى دعوت ~~كرد، او را به بندگى گرفت، مانند برده با او رفتار كرد. # =التعبيدة- ### || AUTO [عبد]: فرمانبردارى، اطاعت، بندگى. # =التعبير- ### || AUTO ج تعبيرات [عبر]: مص،- ج تعابير: لفظ وعبارت كلامى؛ «بتعبير ~~آخر»: به عبارت ديگرى «ان صح التعبير»: اگر گفته صحيح باشد يا جايز باشد. # =تعتب- ### || AUTO تعتبا [عتب] القوم: آن قوم خشم خود را نكوهيدند،- باب فلان: بر ~~آستانه ى درب فلانى پاى نهاد، ملازم آستانه ى درب او شد. # =تعتع- ### || AUTO تعتعة [تعتع]: بر اثر گرفتگى زبان سخن خود را تكرار كرد،- ه در ~~سخن گفتن زبانش گرفت وبه سختى بيان كرد. # =تعته- ### || AUTO تعتها [عته]: ديوانه شد، خود را بنادانى زد،- عنه: خود را از ~~او ناشناس گرفت. # =تعثر- ### || AUTO تعثرا [عثر] الرجل والفرس والجد: آن مرد يا اسب يا بخت دچار ~~سختى ومانع شد،- لسانه: زبان او بهنگام سخن گرفت. # =تعجب- ### || AUTO تعجبا [عجب] منه: از او در شگفت شد. # =التعجب- ### || AUTO [عجب]: شگفتى، تعجب، انفعال نفس از آنچه سبب آن پنهان باشد، ~~ديدن چيزى شگفت آور. # =تعجرف- ### || AUTO تعجرفا [عجرف]: تكبر كرد، ستم وجنايت كرد. # =تعجز- ### || AUTO تعجزا [عجز]: ادعاى ناتوانى كرد، البعير: بر عقب شتر سوار شد. # =تعجل- ### || AUTO تعجلا [عجل] في الأمر: در آن كار شتاب كرد،- الأمر: آن كار را ~~با تكلف وشتاب انجام داد،- ه الجواب: از او پاسخ سريع خواست. # =تعجن- ### || AUTO تعجنا [عجن] الشي ء: آن چيز خمير شد. # =تعدى- # تعديا [عدو] الشي ء: از ms0530 آن چيز گذشت،- الشي ء الى آخر: از آن چيز به چيز ~~ديگرى روى آورد،- عليه: بر او ستم كرد، PageV01P238 ### || AUTO - الفعل: فعل متعدى شد. # =التعداد- ### || AUTO مصدر (عد) است. # =تعدد- ### || AUTO تعددا [عد]: بر عدد افزود. # =التعديل- ### || AUTO [عدل]: مص،- الوزاري: ترميم كابينه كه با كنار رفتن بعضى از ~~وزيران وجايگزينى آنها به اشخاصى ديگر بدون استعفاى هيأت وزيران انجام مى گردد. # =التعدين- ### || AUTO [عدن] (ك): دانش بهره بردارى يا استخراج معادن. # =التعذال- ### || AUTO [عذل]: نكوهش، سرزنش. # =تعذر- ### || AUTO تعذرا [عذر] عليه الأمر: امر بر او سخت ودشوار شد، امتناع ~~كرد،- عن الأمر: در آن كار سستى كرد،- الرجل: براى خود عذر آورد،- فلان من ~~الذنب: فلانى خود را بى گناه خواند،- فلان: فلانى گريخت،- الرسم: نشان خانه ~~محو شد،- الشي ء: آن چيز به پليدى آلوده شد. # =تعذل- ### || AUTO تعذلا [عذل]: خود را نكوهيد وملامت كرد، نكوهش پذيرفت. # =تعرى- ### || AUTO تعريا [عري] من ثيابه: جامه هاى خود را بدر آورد، برهنه شد. # =تعرب- ### || AUTO تعربا [عرب]: با اخلاق عرب خوى گرفت وبسان آنها شد، در باديه ~~وبيابان زندگى كرد واعرابي شد. # =تعرج- ### || AUTO تعرجا [عرج]: كج شد، شل شد،- على المكان: به آن مكان رسيد ~~وستور خود را بست ودر آن اقامت گزيد. # =تعرض- # تعرضا [عرض] الأمر وللأمر والى الأمر: ### || AUTO آن كار را خواست وبسوى آن رفت. # =تعرف- ### || AUTO تعرفا [عرف] الاسم: اسم معرفه شد. ### || AUTO =اين واژه ضد (تنكر) است،- الشي ء: بدنبال آن چيز رفت تا اينكه ~~آن را شناخت،- الضالة: گمشده را خواست،- بفلان: با فلانى آشنا شد،- اليه: ~~او را به وى معرفى كرد. # =التعرفة- ### || AUTO ج تعرفات [عرف]: تعرفه ى نرخهاى كالا واجرت وسائط نقليه، تعرفه ~~ى مالياتى كالا اعم از صادرات يا واردات؛ «التعرفة الجمركية»: تعرفه گى گمركى. # =تعرق- # تعرقا [عرق] العظم: گوشت روى استخوان را با دندان كند،- الشجر: ### || AUTO ريشه هاى درخت در زمين كشيده شد. # =تعرقب- ### || AUTO تعرقبا [عرقب]: حيله گرى كرد، از راههاى تنگ وباريك كوهستانى ~~رفت،- در اخلاق ودروغگوئى همانند عرقوب (مرد دروغگوئى كه ضرب المثل بود) ~~شد، پنهانى از راهى ناشناخته رفت،- عن الأمر: از آن كار ms0531 بازگشت. # =تعرقل- ### || AUTO تعرقلا [عرقل] الأمر: آن امر دشوار شد،- الكلام: سخن نارسا شد. # =التعريض- ### || AUTO [عرض]: مص،- فى الكلام: با گوشه وكنايه سخن گفتن بگونه اى كه ~~شنونده امر را درك كند. # =التعريفة- ### || AUTO ج تعريفات [عرف]: مترادف (التعرفة) است. # =تعزى- ### || AUTO تعزيا [عزو] لفلان والى فلان: خود را به راست يا دروغ به وى ~~نسبت داد،- عنه: از او شكيبائى كرد. # =تعزب- ### || AUTO تعزبا [عزب]: تا مدتى بطور مجرد زندگى كرد وسپس ازدواج نمود. # =تعزز- ### || AUTO تعززا [عز]: آن مرد عزيز وگرامى شد،- به: از او بزرگى يافت،- ~~لحمه: گوشت او سفت وسخت شد. # =تعزل- ### || AUTO تعزلا [عزل] الشي ء وعنه: از آن چيز دور شد. # =تعزم- ### || AUTO تعزما [عزم] الأمر وعلى الأمر: آن كار را خواست انجام دهد. # =تعس- # - تعسا وتعسا: نابود شد، لغزيد واز روى بر زمين خورد،- ه الله: خداوند او ~~را بدبخت ونابود كند. # =تعس- ### || AUTO - تعسا وتعسا: نابود شد، بد طينت شد، لغزيد واز روى بر زمين خورد. # =التعس- # مص، نابودى، شر، فرومايگى، پستى؛ «تعسا له»: خداوند او را نابود كند، نصب ~~اين واژه بنا بر مفعوليت مطلق است كه عامل آن محذوف است. # =التعس- ### || AUTO بدبخت، شقي. # =التعسة- ### || AUTO پستى وفرومايگى. # =تعسر- ### || AUTO تعسرا [عسر] عليه الأمر: آن كار بر او سخت وپيچيده شد،- عليه ~~القول: آن سخن بر او پوشيده ومشكل شد. # =تعسف- # تعسفا [عسف] عن الطريق: از راه برگشت وعدول كرد،- الأمر: بدون انديشيدن ~~به آن كار دست زد،- فلانا: بر او ستم كرد، او را بكار گرفت،- فى القول: ### || AUTO بدون انديشيدن سخن گفت، سخن را بر معنائى كه دلالت آشكار ندارد ~~بيان كرد. # =تعشى- ### || AUTO تعشيا [عشو]: شام خورد. # =تعشب- ### || AUTO تعشبا [عشب]: ستور با گياه تازه چريد، فربه شد. # =تعشق- ### || AUTO تعشقا [عشق]: با تكلف عشق ورزيد، به او دل بست وعشق ورزيد. # =تعصى- ### || AUTO تعصيا [عصي] عليه: از او نافرمانى كرد،- الأمر: آن كار دشوار شد. # =تعصب- # تعصبا [عصب]: عصابه بر سر بست، سرور ومهتر شد، تعصب بخرج داد،- عليه: با ~~او مخالفت ورزيد،- له ومعه: به او گرايش ويارى كرد،- في دينه ومذهبه: ### || AUTO در دين ومذهب خود تعصب ms0532 ورزيد واز آن دفاع كرد،- بالشي ء: به آن ~~چيز راضى شد. # =التعصب- ### || AUTO [عصب]: مص،- ج تعصبات: تعصب ورزيدن به چيزى ونپذيرفتن حق ودليل ~~بنا بر تمايلات شخصى. # =تعصر- ### || AUTO تعصرا [عصر]: مطاوع (عصر) است. # =تعصفر- ### || AUTO تعصفرا [عصفر] الثوب: جامه با عصفر (رنگ زرد) رنگين شد. # =تعضل- ### || AUTO تعضلا [عضل] الداء الأطباء: معالجه ودرمان آن بيمارى پزشكان را ~~خسته كرد. # =تعطى- ### || AUTO تعطيا [عطو]: درخواست عطا كرد، شتابيد،- الأمر: به آن كار ~~مشغول شد. # =تعطر- ### || AUTO تعطرا [عطر]: خوشبو شد. # =تعطش- ### || AUTO تعطشا [عطش]: تظاهر به تشنگى كرد،- الى كذا: به آن چيز ميل ~~ورغبت بسيار كرد. # =تعطف- # تعطفا [عطف]: خم شد وتواضع كرد،- عليه: بر او مهربانى ونرمى كرد،- PageV01P239 ### || AUTO الثوب وبالثوب: جامه را پوشيد. # =تعطل- # تعطلا [عطل]: بيكار شد؛ «تعطل عن العمل»: از كار بر كنار شد،- ت المرأة: ### || AUTO آن زن بى زيور شد. # =التعطيل- # [عطل]: مص؛ «مذهب التعطيل»: ### || AUTO مذهب كسانى است كه صفات خدا را نفى مى كنند ومنكر آن هستند. # =تعظم- ### || AUTO تعظما [عظم]: تكبر كرد. # =تعفف- ### || AUTO تعففا [عف]: عفيف وپارسا شد، تظاهر به عفت كرد،- عن كذا: از آن ~~چيز خوددارى كرد. # =تعفر- ### || AUTO تعفرا [عفر] في التراب: در خاك غلطيد،- الشي ء: آن چيز خاك ~~آلود شد. # =تعفرت- ### || AUTO تعفرتا [عفرت]: آن مرد ديو شد. # =تعفن- ### || AUTO تعفنا [عفن] الشي ء: آن چيز گنديد،- اللحم: گوشت بد بوى شد. # =تعقب- ### || AUTO تعقبا [عقب] ه: او را پيگيرى كرد، او را به گناهى بازخواست ~~كرد،- عن الخبر: در آن خبر شك كرد ودوباره پرسيد، از ديگرى درباره ى آن خبر پرسيد. # =تعقد- ### || AUTO تعقدا [عقد] السحاب: ابر مانند طاق بسته شد،- الإخاء: برادرى ~~استوار شد،- الأمر: آن كار سخت شد،- الدبس: شيره سفت شد،- الرمل: شن متراكم ~~وانبوه شد. # =تعقر- ### || AUTO تعقرا [عقر] ظهر الدابة من الرحل أو السرج: پشت ستور از زين ~~زخم شد،- الغيث: باران ادامه يافت،- الرجل: املاك آن مرد بسيار شد،- ~~النبات: گياه بلند شد ورشد كرد،- شحم الناقة: پيه شتر در اندامش ذخيره شد. # =تعقف- ### || AUTO تعقفا [عقف] العود ونحوه: چوب ومانند آن كج وخم شد. # =تعقل- # تعقلا [عقل] ه: او را بازداشت وزندانى ms0533 كرد،- الرجل: پاى را خم كرد وبر ~~روى پاى انداخت،- الرجل او السرج: پاى را خم كرد وبر قربوس زين نهاد،- ~~الغلام: ### || AUTO آن جوان خردمند شد، تظاهر به خردمندى كرد. # =تعكز- ### || AUTO تعكزا [عكز] قوسه: كمان خود را چوبدستى گرفت،- على عكازته: بر ~~چوب دستى خود تكيه كرد. # =تعكس- ### || AUTO تعكسا [عكس] في مشيته: بسان مار پيچيد وراه رفت. # =تعكش- ### || AUTO تعكشا [عكش] الأمر: آن امر دشوار شد،- الشي ء: آن چيز ترنجيده ~~شد ودرهم فرو رفت،- الشعر: موى پيچيده وانبوه شد. # =تعكف- ### || AUTO تعكفا [عكف] في المكان: در آن جاى ماند وخود را بازداشت نمود. # =تعلى- ### || AUTO تعليا [علو] الرجل: آهسته بالا رفت. # =التعلامة- ### || AUTO [علم]: مترادف (العلامة) است. # =التعلة- ### || AUTO [عل]: غذائى كه آنرا اندك اندك خورند. # =تعلج- ### || AUTO تعلجا [علج] الرمل: ريگ انبوه شد. # =تعلف- ### || AUTO تعلفا [علف]: به دنبال گياه گشت. # =تعلق- ### || AUTO تعلقا [علق] الشي ء: آن چيز را آويخت،- الشوك بالثوب او الصيد ~~بالحبالة: خار بر جامه يا شكار در دام آويخته شد،- فلانا وبه: او را دوست ~~داشت وبه وى عشق ورزيد؛ «فيما يتعلق ب»: آن چه كه به چيزى بستگى دارد. # =التعلق- ### || AUTO [علق]: مص؛ «ليس له تعلق به»: به او ارتباطى ندارد، به او دخلى ندارد. # =تعلل- ### || AUTO تعللا [عل] بكذا: به آن چيز خود را سرگرم ومشغول كرد. # =تعلم- # تعلما [علم]: مطاوع (علم) است؛ «علمته فتعلم»: او را آموزش دادم پس ~~آموخت،- الأمر: آن كار را محكم واستوار ساخت. # =تعلم- ### || AUTO [علم]، بصيغة الأمر: بدان. اين واژه از اخوات (ظن) است. # =التعليق- # [علق]: مص،- ج تعليقات وتعاليق: ### || AUTO توضيح يا ملاحظه اى بر نص براى روشن شدن مطلب،- على الأنباء: ~~پيرامون اخبار، در حاشيه ى خبر، شرح خبر ودانستن علل وموجبات آن. # =التعليقة- ### || AUTO ج تعاليق [علق]: پاورقى كتاب، حاشيه ى كتاب؛ «تعليقة الثياب»: ~~اين تعبير در زبان متداول بمعناى گيره ى لباس است. # =التعليم- # [علم]: مص، آموزش دادن معارف ودانشهاى مختلف؛ «التعليم الابتدائي»: # آموزش دوره ى ابتدائى؛ «التعليم الثانوي»: # آموزش دوره ى دبيرستان؛ «التعليم العالي»: ### || AUTO آموزش دوره هاى عالى ودانشگاهى؛ «التعليم المهني»: آموزش حرفه ~~اى، ms0534 حرفه ى معلم؛ «فلان يمارس التعليم»: فلانى به معلمى اشتغال دارد. # =التعليمات- ### || AUTO [علم]: دستورات، امريه ها، فرمانها كه به شخص براى انجام كارى ~~يا اجراى آن داده مى شود، دستور العمل كار ونتيجه گيرى. # =تعمى- ### || AUTO تعميا [عمي]: كور شد، نابينا شد. # =تعمد- ### || AUTO تعمدا [عمد]: غسل تعميد كرد (اين تعبير در ميان مسيحيان متداول ~~است)،- الأمر: آهنگ آن كار كرد. # =التعمد- ### || AUTO [عمد]: مص؛ «تعمدا وبتعمد»: از روى قصد وتعمد. # =تعمق- ### || AUTO تعمقا [عمق] في الأمر: در آن كار بسيار دور انديشى وپيگيرى ~~كرد،- فى كلامه: در سخن خود دقت ومهارت وفصاحت بكار برد. # =تعمل- # تعملا [عمل] لكذا: در آن كار سختى كشيد،- من اجل فلان او فى حاجته: ### || AUTO بخاطر فلانى يا برآوردن نياز او سخت كوشيد. # =تعمم- ### || AUTO تعمما [عم]: عمامه بر سر نهاد،- ت الآكام بالنبت: گياهان بر ~~روى تپه بسان عمامه روئيدند،- ه: او را عموى خود خواند. # =التعميم- ### || AUTO [عم]: مص، آگهى عمومى، اعلاميه ى عمومى كه معمولا از طرف دولت ~~ومسئولين امر صادر مى شود؛ «تعميم اداري»: بخشنامه ادارى. # =تعنى- # تعنيا [عني]: خسته شد ورنج كشيد،- الأمر: سختى آن كار را تحمل كرد PageV01P240 ### || AUTO ،- ت الحمى فلانا: تب بر فلانى ادامه يافت،- فى الأمر: آهنگ آن ~~كار كرد. # =تعنت- ### || AUTO تعنتا [عنت] ه: بر او ستم كرد، لغزش وسختى او را خواهان شد،- ~~الرجل وعليه فى السؤال: او را سؤال پيچ وخسته كرد. # =تعنفص- ### || AUTO تعنفصا [عنفص]: لاف زن وسبكسر وخودپسند شد، به چيزى ادعا كرد ~~كه ندارد. اين واژه را در زبان متداول (عنفص) گويند. # =تعهد- ### || AUTO تعهدا [عهد] ه: از او نگهدارى ودلجوئى كرد،- الشي ء: با آن چيز ~~تجديد عهد كرد،- أملاكه: به املاك خود سركشى وآنها را ترميم كرد،- بكذا. ~~خود را ملزم ومتعهد به چيزى كرد. # =التعهد- ### || AUTO [عهد]: مص، تعهد، التزام، تضمين، عهد وپيمان. # =تعوج- ### || AUTO تعوجا [عوج] العود: چوب كج شد،- الشي ء: آن چيز خم يا كج شد. ~~اين واژه ضد (اعتدل) است. # =تعود- ### || AUTO [عود] الشي ء: به آن چيز عادت كرد،- المريض: از بيمار عيادت كرد. # =تعوذ- ### || AUTO تعوذا [عوذ] بفلان ms0535 من كذا: از چيزى به فلانى پناه برد. # =تعور- ### || AUTO تعورا [عور] القوم الشي ء: آن قوم با آن چيز داد وستد كردند. # =تعوض- ### || AUTO تعوضا [عوض] منه: از او عوض گرفت. # =تعوق- ### || AUTO تعوقا [عوق]: آن چيز بازماند وعقب افتاد،- فلانا: فلانى را از ~~چيزى كه مى خواست بازگردانيد. # =تعوه- ### || AUTO تعوها [عوه]: در كشت ودام وستوران او آفت افتاد. # =التعويذ- ### || AUTO [عوذ]: مص،- ج تعاويذ: دعا، افسون، ورد. # =التعويض- # [عوص]: مص،- ج تعويضات: ### || AUTO تاوان دادن بر ضرر وزيان، باز خريد خدمات كارمند يا كارگر ~~بهنگام اخراج. # =تعيا- ### || AUTO تعييا [عي] الأمر عليه: آن امر وى را ناتوان كرد،- بالأمر: آن ~~كار را نتوانست استوار كند. # =تعيب- ### || AUTO تعيبا [عيب] الرجل: آن مرد را به عيب نسبت داد،- الشي ء: آن ~~چيز را عيبدار كرد. # =التعيس- ### || AUTO مترادف (التعس) است. # =تعيش- ### || AUTO تعيشا [عيش]: براى بدست آوردن وسائل زندگى كوشيد. # =تعيط- ### || AUTO تعيطا [عيط]: خشمگين شد،- القوم: آن قوم داد وفرياد زدند،- ~~العود: از چوب مايعى بيرون آمد وصمغ شد، ت العنق: آن گردن دراز شد. # =تعيل- ### || AUTO تعيلا [عيل] في المشي: در راه رفتن متمايل شد وفخرفروشى كرد. # =تعين- # تعينا [عين] ه: او را چشم زخم زد،- الشي ء: آن چيز را ديد،- الرجل: آن ~~مرد را به يقين ديد،- الرجل: آن مرد درنگ كرد تا چيزى را با چشم خود به ~~بيند،- عليه الشي ء: آن چيز بر او لازم شد،- في منصب: # در مقام ومنصبى قرار گرفت،- الجلد: ### || AUTO بر روى پوست دايره هاى كوچكى پيدا شد،- السقاء: مشك از كهنگى ~~نازك شد وبر پوست آن دايره هاى كوچكى پديد آمد. # =تغابى- ### || AUTO تغابيا [غبو] عنه و- ه: از وى غفلت كرد. # =تغابن- ### || AUTO تغابنا [غبن] القوم: آن قوم در خريد وفروش يكديگر را به زيان ~~انداختند. # =تغازل- ### || AUTO تغازلا [غزل] القوم: آن قوم نسبت به هم عشق ورزيدند. # =تغاضى- ### || AUTO تغاضيا [غضي]: پلكهاى چشمان خود را روى هم نهاد وبست تا چيزى ~~را نبيند،- عنه: از او غفلت كرد. # =تغاضض- ### || AUTO تغاضضا [غض] عنه: از او غفلت ورزيد. # =تغاط- ### || AUTO تغاطا [غط] الرجلان في الماء: آن دو مرد يكديگر ms0536 را در آب فرو بردند. # =تغاطس- ### || AUTO تغاطسا [غطس] القوم في الماء: آن قوم خود را به آب انداختند،- ~~الرجل: آن مرد غفلت كرد. # =تغافر- ### || AUTO تغافرا [غفر] القوم: آن قوم براى يكديگر طلب آمرزش كردند. # =تغافل- ### || AUTO تغافلا [غفل]: خود را به غفلت زد،- ه: او را غافلگير كرد،- عن ~~الأمر: از آن كار غفلت ورزيد. # =تغالى- ### || AUTO تغاليا [غلو] الشجر: آن درخت بزرگ وپيچيده شد. # =تغالب- ### || AUTO تغالبا [غلب] القوم على البلد: آن قوم بر سر آن شهر با هم ~~چيرگى نمودند. # =تغالط- ### || AUTO تغالطا [غلط] القوم: آن قوم يكديگر را به غلط انداختند. # =تغالق- ### || AUTO تغالقا [غلق] القوم: آن قوم با هم شرط وگرو بستند. # =تغام- ### || AUTO تغاما [غم]: خود را به اندوه وانمود كرد. # =تغامز- ### || AUTO تغامزا [غمز] القوم: آن قوم با چشمان خود به يكديگر اشاره كردند. # =تغانى- ### || AUTO تغانيا [غني]: آن مرد توانگر شد،- القوم: آن قوم از يكديگر بى ~~نياز شدند. # =تغاوى- ### || AUTO تغاويا [غوي]: خود را به گمراهى ونادانى زد،- القوم عليه: آن ~~قوم بر عليه او متفق شدند تا وى را بكشند. اصل اين كلمه از (الغواية يا ~~الغي) است. # =تغاور- ### || AUTO تغاورا [غور]: برخى از آنها برخى ديگر را چپاول كردند. # =تغايا- # تغاييا [غيي] ت الطير على الشي ء: ### || AUTO پرندگان دور آن چيز گشتند. # =تغايب- ### || AUTO تغايبا [غيب] القوم: آن قوم غيبت كردند. # =تغايد- ### || AUTO تغايدا [غيد] في مشيته: در راه رفتن متمايل وكج شد. # =تغاير- ### || AUTO تغايرا [غير] ت الأشياء: آن چيزها گوناگون شدند. # =تغبى- ### || AUTO تغبيا [غبو] ه: او را كودن شمرد يا او را كودن يافت. # =تغبق- ### || AUTO تغبقا [غبق] الناقة: ماده شتر را در شامگاه دوشيد. # =تغدى- ### || AUTO تغديا [غدو]: صبحانه خورد. # =تغدر- # تغدرا [غدر]: عقب افتاد، درنگ كرد. PageV01P241 ### || AUTO =تغذى- ### || AUTO تغذيا [غذو]: غذا خورد. # =تغرب- ### || AUTO تغربا [غرب]: از كشورش خارج شد، با غير از فاميل ازدواج كرد، ~~از سوى مغرب آمد. # =تغرد- ### || AUTO تغردا [غرد] الطائر: پرنده آواز داد وچه چه زد. # =تغرر- ### || AUTO تغررا [غر] الفرس: آن اسب پيشانى سفيد شد. # =تغرض- ### || AUTO تغرضا [غرض] الغصن: شاخه ى درخت تا شد ms0537 وشكست ولى جدا نشد. # =تغرغر- ### || AUTO تغرغرا [غرغر] بالماء أو الدواء: آب يا دارو را در گلوى خود ~~غرغره كرد؛ «تغرغرت العين بالدمع»: چشم پر از اشك شد ولى روان نگرديد. # =تغرف- ### || AUTO تغرفا [غرف] ه: هر چه را كه با خود داشت از وى گرفت. # =تغرم- ### || AUTO تغرما [غرم]: غرامت را تحمل كرد وپرداخت. # =التغريز- ### || AUTO ج تغاريز [غرز]: نهال خرما را از جايش برداشتن وبجاى ديگر كاشتن. # =تغزل- ### || AUTO تغزلا [غزل] فلان: فلانى با تكلف عشق ورزيد. # =تغشى- ### || AUTO تغشيا [غشي] بثوبه: جامه ى خود را پوشيد،- ه الأمر: آن امر بر ~~او پوشيده شد. # =تغشم- ### || AUTO تغشما [غشم] ه: بر او ستم كرد. # =تغضب- ### || AUTO تغضبا [غضب] عليه: بر او خشم گرفت. # =تغضر- ### || AUTO تغضرا [غضر] عنه: از او روى گردانيد، عدول كرد. # =تغضن- ### || AUTO تغضنا [غضن]: خميده وترنجيده وپر چين وچروك شد. # =تغطى- ### || AUTO تغطيا [غطو]: خود را پوشانيد، پنهان شد. # =تغطرس- ### || AUTO تغطرسا [غطرس]: تكبر كرد، تبختر وفخرفروشى كرد؛ «تغطرس في ~~مشيته»: در راه رفتن تبختر كرد، خشمناك شد، بخيل شد. # =تغطرف- ### || AUTO تغطرفا [غطرف]: با ناز وتكبر راه رفت، تكبر كرد. # =التغطية- # [غطو]: مص؛ «تغطية انباء المؤتمر»: ### || AUTO كنفرانس محرمانه كه مذاكرات در آن بطور محرمانه بوده وافشا نمى شود. # =التغطيس- ### || AUTO [غطس] عند المسيحيين: در نزد مسيحيان يكى از غسلهاى عماد است ~~ودو نوع ديگر آن (السكب) و(الرش) است. # =تغفل- ### || AUTO تغفلا [غفل] ه: از روى عمد منتظر غفلت او شد. # =تغلى- ### || AUTO تغليا [غلي]: آن مرد خود را با عطر غاليه خوشبو كرد. # =تغلب- ### || AUTO تغلبا [غلب] على البلد: با زور شهر را تصرف كرد،- على المصائب: ~~بر سختيها چيره شد،- عليه النعاس: چرت بر او غلبه كرد ونتوانست با آن ~~مقاومت كند. # =تغلغل- ### || AUTO تغلغلا [غلغل]: در راه خود شتابيد،- في الشي ء: در آن چيز داخل شد. # =تغلف- ### || AUTO تغلفا [غلف]: آن چيز در غلاف شد،- الرجل: آن مرد ريش خود را با ~~عطر غاليه خوشبوى كرد. # =تغلل- ### || AUTO تغللا [غل] في الشي ء: داخل آن چيز شد. # =تغمى- ### || AUTO تغميا [غمي] ت المرأة: آن زن خراميد ms0538 وزيبائى خود را نشان داد. ~~اين واژه در زبان متداول رايج است. # =التغماض- ### || AUTO [غمض]: بستن پلكهاى چشم، خواب. # =تغمد- ### || AUTO تغمدا [غمد] ه: روى آنرا پوشانيد،- ه الله برحمته: خداوند او ~~را در پوشش رحمت خود قرار دهد،- الإناء: ظرف را پر كرد. # =تغمر- ### || AUTO تغمرا [غمر]: بر گونه هاى خود سرخاب ماليد. # =تغمط- ### || AUTO تغمطا [غمط] عليه التراب: او را زير خاك كرد تا كشته شد. # =تغمغم- ### || AUTO تغمغما [غمغم] الغريق تحت الماء: آنكه در آب غرق شده صدا كرد،- ~~الرجل: آن مرد سخن خود را آشكار نكرد. # =تغنى- ### || AUTO تغنيا [غني]: آن مرد توانگر شد،- بالمرأة وبالشعر وبفلان: به ~~آن زن يا شعر يا فلانى عشق ورزيد وآواز خواند،- ت المرأة: آن زن ازدواج كرد. # =تغندر- ### || AUTO تغندرا [غندر] ت المرأة: آن زن با ناز وتبختر راه رفت. اين ~~واژه در زبان متداول رايج است. # =تغنم- ### || AUTO تغنما [غنم] الشي ء: آن چيز را غنيمت شمرد، آن چيز را غنيمت ~~گرفت،- فلان: فلانى به غنيمت رسيد. # =تغور- ### || AUTO تغورا [غور]: به زمين پست درآمد،- ظاهر العين: چشم به گودى افتاد. # =تغول- ### || AUTO تغولا [غول] ت الأرض بفلان: آن زمين فلانى را نابود وگمراه ~~كرد،- ت الغيلان القوم: غولها آن قوم را گمراه كردند،- ت المرأة: آن زن دو ~~رو ومتلون شد،- الأمر: آن كار دگرگون شد. # =تغيب- ### || AUTO تغيبا [غيب] عنه: از او پنهان يا ناپديد شد. # =تغير- ### || AUTO تغيرا [غير]: دگرگون شد، تبديل يا تغيير يافت. # =تغيض- ### || AUTO تغيضا [غيض] الماء: آب كم شد يا به زمين فرو رفت،- الثمن: نرخ ~~پائين آمد. # =تغيظ- ### || AUTO تغيظا [غيظ]: خشمگين شد،- الحر: گرما سخت شد. # =تغيل- ### || AUTO تغيلا [غيل] القوم: اموال آن قوم بسيار شد،- ت الشجرة: شاخه ~~هاى درخت بهم پيچيدند. # =تغيم- ### || AUTO تغيما [غيم] ت السماء: آسمان ابرى شد. # =تف- ### || AUTO - تفا: آب دهان انداخت. # =التف- # ج تففة: چركى ناخن؛ «تفا لك»: ### || AUTO چركين ودور باشى؛ «تف لك» مترادف (تفا لك) است. # =تفاءل- # تفاؤلا [فأل] به: به او فال خوب زد. ### || AUTO اين واژه ضد (تشاءم) است. # =تفاتى- # تفاتيا [فتو]: جوانمردى داشت، جوانمرد شد،- القوم الى العالم: آن قوم ~~براى ms0539 محاكمه بنزد عالم رفتند واز او فتوى خواستند. PageV01P242 ### || AUTO =تفاجر- ### || AUTO تفاجرا [فجر] القوم: آن قوم مرتكب گناه ومعصيت شدند. # =التفاح- ### || AUTO ج تفافيح (ن): درخت سيب، سيب. # =التفاحة- ### || AUTO يك دانه سيب. # =التفاحتان- ### || AUTO (ع ا): دو قسمت بالاى دو ران. # =تفاحش- ### || AUTO تفاحشا [فحش]: دشنام داد، به كار زشت مبادرت كرد،- الأمر: آن ~~امر بسيار قبيح شد. # =تفاخر- ### || AUTO تفاخرا [فخر] القوم: برخى از آن قوم بر برخى ديگر تفاخر كردند، ~~هر يك از آنها افتخارات خود را بيان كرد. # =تفادى- ### || AUTO تفاديا [فدى] القوم: آن قوم نسبت به يكديگر فداكارى كردند، هر ~~يك ديگرى را همچون سپر در برابر دشمن گرفت،- الرجل من كذا: خود را از آن ~~چيز نگهداشت وبر كنار گرفت. # =تفار- ### || AUTO تفارا [فر] القوم: آن قوم از هم گريختند. # =تفارز- ### || AUTO تفارزا [فرز] الشريكان الشركة: آن دو شريك شركت خود را با هم ~~فسخ كردند. # =تفارص- ### || AUTO تفارصا [فرص] القوم البئر: آن قوم بطور متناوب از آب آن چاه ~~استفاده كردند. # =تفارط- ### || AUTO تفارطا [فرط]: شتابيد وپيشدستى كرد،- القوم: آن قوم با هم ~~مسابقه دادند،- ته الهموم: غم واندوه بر وى رسيد،- الشي ء: زمان آن چيز ~~بتأخير افتاد. # =تفارق- ### || AUTO تفارقا [فرق] القوم: آن قوم از يكديگر جدا شدند. # =التفاريج- # [فرج]: سوراخهاى نرده ها، گشادگى ميان انگشتان؛ «تفاريج القباء»: ### || AUTO سوراخهاى قبا يا جبه. # =التفاريق- # [فرق]: «تفاريق المتاع»: آنچه از متاع كه پراكنده شود، «ضم تفاريق ~~متاعه»: ### || AUTO خورده هاى متاع خود را جمع كرد؛ «اخذ حقه بالتفاريق»: حق خود ~~را بگونه ى خرده ونه جمله گرفت. # =تفاز- ### || AUTO تفازا [فز] الرجلان: آن دو مرد با هم جنگيدند. # =تفاسح- ### || AUTO تفاسحا [فسح] القوم في المجلس: آن قوم در مجلس فراخ نشستند. # =تفاصح- ### || AUTO تفاصحا [فصح]: آن مرد با تظاهر به فصاحت خود را همانند فصيحان كرد. # =تفاصل- ### || AUTO تفاصلا [فصل] ت الأشياء: آن چيزها از يكديگر جدا شدند. # =تفاضل- ### || AUTO تفاضلا [فضل] الرجلان: آن دو مرد بر يكديگر اظهار فضل وبرترى كردند. # =تفاعل- ### || AUTO تفاعلا [فعل] الرجلان أو الشيئان: هر يك از آن دو مرد يا آن ms0540 دو ~~چيز در يكديگر اثر كردند. # =التفاعل- # [فعل]: مص،- الكيماوي (ك): ### || AUTO اثر پذيرى متقابل ميان دو ماده يا بيشتر كه در نتيجه تغييرى در ~~طبيعت اجسام شيميائى مى شود، مانند تفاعل اكسيژن وايدروژن كه در نتيجه آب ~~شكل مى گيرد. # =التفاعيل- ### || AUTO [فعل] عند العروضيين: مثالهاى اجزاء شعر است كه چهارگونه است ~~«مفعولن مفاعيلن مفاعلتن وفاعلاتن» است وبقيه ى اجزاء از اينها گرفته مى شود. # =التفاف- ### || AUTO (ن): گياهى است از رسته ى گلهاى زبانى داراى ساقه اى تو خالى ~~وبرگهاى دندانه اى شكل وهرگاه شكسته شود مايع شيرى از آن خارج مى شود. # =تفاقد- ### || AUTO تفاقدا [فقد] القوم: برخى از آن قوم برخى ديگر را از دست دادند. # =تفاقر- ### || AUTO تفاقرا [فقر]: آن مرد تظاهر به نداشتن وفقر كرد. # =تفاقس- ### || AUTO تفاقسا [فقس] الرجلان: آن دو مرد موى سر يكديگر را گرفتند وبه ~~زير كشيدند،- الولدان عند العامة: ودر زبان متداول باين معنى است كه آن دو ~~پسر هر يك تخم مرغى را بدست گرفته وبر تخم مرغ هم زنند وهر يك از آن تخم ~~مرغها شكسته شود از آن زننده خواهد شد. # =تفاقم- ### || AUTO تفاقما [فقم] الأمر: آن كار بزرگ شد واستوار نگرديد. # =تفاكه- ### || AUTO تفاكها [فكه] القوم: آن قوم با هم مزاح وشوخى نمودند. # =التفال- ### || AUTO مترادف (التفل) است بمعناى آب دهان. # =تفالى- ### || AUTO تفاليا [فلي]: خواست تا شپش از سر او بزدايد،- ت النساء: زنان ~~موى سر يكديگر را از شپش زدودند،- ت الحمر: الاغها خود را بهم سابيدند ~~چنانكه گوئى خود را از شپش مى زدايند. # =تفانى- ### || AUTO تفانيا [فني] القوم: بعضى از آن قوم بعضى ديگر را نابود ~~كردند،- فى عمله: در كار خود منتهاى كوشش را نمودند. # =التفاهة- # اهميت ندادن، ناچيز شمردن، خردى وكوچكى. # =التفاهة- ### || AUTO ج توافه: آنچه كه بىهميت باشد، ناچيز. # =تفاهم- ### || AUTO تفاهما [فهم] القوم: آن قوم با هم تفاهم كردند. # =التفاهم- # [فهم]: مص؛ «سوء التفاهم»: ### || AUTO سخنى كه درست فهميده نشده باشد. # =تفاوت- ### || AUTO تفاوتا وتفاوتا وتفاوتا [فوت] الشيئان: آن دو چيز از هم جدا ~~ومتفاوت شدند،- الرجلان في الفضل: ms0541 آن دو مرد در دانش وفضل با هم متفاوت شدند. # =تفاوض- ### || AUTO تفاوضا [فوض] القوم في كذا: آن قوم درباره ى چيزى با هم مذاكره ~~كردند،- الشريكان فى المال: آن دو شريك از نظر سرمايه با هم مساوى شدند،- ~~القوم فى الحديث: آن قوم با هم به سخن پرداختند. # =تفاوه- ### || AUTO تفاوها [فوه] القوم بكذا: آن قوم با هم گفتگو كردند. # =تفايد- ### || AUTO تفايدا [فيد] القوم بالمال: آن قوم در مال ودارائى بهم سود ~~رسانيدند. # =تفأل- # تفؤلا [فأل] به: براى او فال نيك زد. ### || AUTO ضد (تشاءم) است. # =تفتى- # تفتيا [فتو]: جوانمرد شد،- الرجل: ### || AUTO آن مرد داراى جوانمردى شد، خود را همانند جوانان به جوانمردى ~~تظاهر كرد. # =التفتا- ### || AUTO پارچه ى تافته از ابريشم. # =تفتت- ### || AUTO تفتتا [فت] الشي ء: آن چيز از هم پاشيده شد. # =تفتح- # تفتحا [فتح]: مطاوع (فتح) است،- ت الأكمة عن النور: غلاف شكوفه باز شد PageV01P243 ### || AUTO وشكوفه برآمد،- فى الكلام وبالمال على فلان. آن مرد سخن بسيار ~~گفت واز دارائى خود بر ديگرى تفاخر كرد. # =تفتخ- ### || AUTO تفتخا [فتخ]: آن مرد انگشترى به انگشت كرد. # =تفتر- ### || AUTO تفترا [فتر]: پس از خشم وتندى آرام وپس از سختى نرم شد،- ~~الماء: آب پس از جوشش ولرم شد،- عن العمل: در آن كار كوتاهى كرد. # =تفتق- ### || AUTO تفتقا [فتق]: آن چيز شكافته شد،- فلان بالكلام: زبان وى به سخن ~~باز شد. # =تفتك- ### || AUTO تفتكا [فتك] بأمره: در كار خود بدون مشورت با كسى اقدام كرد. # =تفتل- ### || AUTO تفتلا [فتل] الحبل: ريسمان تابيده شد. # =تفتن- ### || AUTO تفتنا [فتن] ه: او را با تكلف به فتنه انداخت. # =تفجر- ### || AUTO تفجرا [فجر] الماء: آب روان شد،- الصبح: سپيده دم شد،- ~~بالعطاء: كرم كرد وبخشنده شد. # =تفجع- ### || AUTO تفجعا [فجع]: دردمند شد. # =تفحج- ### || AUTO تفحجا [فحج] الرجل: آن مرد ميان دو پاى خود را گشود وراه رفت. # =تفحش- ### || AUTO تفحشا [فحش] عليهم بلسانه: بر آنها زبان زشتى وناسزاگوئى كرد. # =تفحص- ### || AUTO تفحصا [فحص] عنه: از او تفحص وجستجوى كرد. # =تفحل- ### || AUTO تفحلا [فحل]: همانند نر پرتوان شد،- الشجر: درخت ميوه نداد. # =تفخت- ### || AUTO تفختا [فخت]: مانند كبوتر طوق دار خراميد، در شگفتى ms0542 شد. # =تفخر- ### || AUTO تفخرا [فخر] منه: بر او تكبر كرد. # =تفدر- ### || AUTO تفدرا [فدر] الحجر: سنگ شكسته شد. # =تفر- ### || AUTO تفرانا ت القدر: ديگ به جوش آمد. # =تفرى- ### || AUTO تفريا [فري]: آن چيز شكاف برداشت. # =التفراج- ### || AUTO [فرج]: واحد (التفاريج) است بمعناى شكاف يا سوراخ روزنه. # =التفرة- # فرورفتگى در ميان لب بالا. # =التفرة- ### || AUTO (ز): اولين برگ درآمده از درخت. # =تفرج- ### || AUTO تفرجا [فرج] الغم: اندوه از دل بيرون رفت وباز شد. # =التفرجة- ### || AUTO ج تفارج [فرج]: فاصله ى ميان دو انگشت يا دو ستون. # =تفرد- ### || AUTO تفردا [فرد] بالأمر: در آن كار به تنهائى عمل كرد، در آن كار ~~تنها شد. # =تفرزن- ### || AUTO تفرزنا [فرزن] البيذق: نشانه ى بازى در شطرنج ملكه شد. # =تفرس- ### || AUTO تفرسا [فرس] فيه: در آن چيز نگريست وبا فراست آن را دريافت،- ~~فيه الخير: با فراست نكوئى وخير در او يافت،- الرجل: به مردم نشان داد كه ~~اسب سوارى ماهر است. # =تفرش- ### || AUTO تفرشا [فرش] الطائر: پرنده بالهاى خود را بر روى چيز تكان داد ~~وباز كرد ونيفتاد. # =تفرص- ### || AUTO تفرصا [فرص] الفرصة: فرصتى بدست آورد. # =تفرط- ### || AUTO تفرطا [فرط] الشي ء: زمان آن چيز گذشت،- الفرس الخيل: آن اسب، ~~بر ساير اسبان پيشى گرفت. # =تفرع- ### || AUTO تفرعا [فرع] ت الأغصان: شاخه هاى درخت بسيار شد،- ت المسائل: ~~آن مسائل پراكنده واز اصل خارج شد،- الشي ء من الشي ء: آن چيز از چيزى ~~درآمد يا مترتب بر آن چيز شد،- الشي ء: آن چيز بر روى آن چيز قرار گرفت،- ~~القوم: بر آن قوم برترى يافت، به آنها ناسزا گفت ودشنام داد. # =تفرعن- ### || AUTO تفرعنا: به اخلاق فرعونها خوى گرفت،- فلان علينا: فلانى بر ما ~~طغيان كرد ومستبد شد،- النبات: گياه بلند شد ونيرو يافت. # =تفرغ- ### || AUTO تفرغا [فرع]: از كار بيكار شد، كناره گرفت،- للأمر: در آن كوشش ~~بسيار نمود. # =تفرق- ### || AUTO تفرقا وتفراقا [فرق]: پراكنده شد. اين واژه ضد (تجمع) است؛ ~~«تفرقت بهم الطرق»: هر يك از آنها به راهى رفتند. # =تفرقع- ### || AUTO تفرقعا [فرقع]: مطاوع (فرقع) است. # =تفرك- ### || AUTO تفركا [فرك]: مطاوع (فرك وفرك) است، در سخن يا راه رفتن خود ms0543 ~~سستى نمود. # =تفرنس- ### || AUTO تفرنسا الرجل: فرانسوى شد يا با اخلاق مردم فرانسه خوى گرفت. # =تفزر- ### || AUTO تفزرا [فزر]: آن چيز شكافته وبريده شد،- الثوب: جامه كهنه ~~وپوسيده شد. # =تفسح- ### || AUTO تفسحا [فسح]: فراخ شد،- له: آنجا براى وى فراخ شد،- القوم فى ~~المجلس: آن قوم در آن مجلس فراخ نشستند. # =تفسخ- ### || AUTO تفسخا [فسخ]: آن چيز تكه تكه شد،- الشعر عن الجلد: موى از روى ~~پوست جدا وريخته شد (اين حال ويژه ى مرده است). # =تفسر- ### || AUTO تفسرا [فسر] فلانا عن الأمر: از فلانى خواست تا آن امر را ~~تفسير وتوضيح دهد. # =التفسرة- ### || AUTO [فسر]: «تفسرة الشي ء»: آنچه كه درباره ى چيزى دليل آورند وشرح دهند. # =التفسير- # [فسر]: مص،- ج تفاسير: تأويل، كشف كردن، روشن كردن مطلب، بيان كردن، شرح ~~دادن، توضيح وايضاح؛ «حرفا التفسير: دو حرف تفسير عبارتند از حرف «أي» كه ~~با آن مورد ابهامى را تفسير كنند مانند «هذا عسجد» أي ذهب: يعنى طلاست. ### || AUTO وحرف «أن» كه با آن معناى قول وسخن را بدون تلفظ بيان كنند ~~مانند «ناديتك أن افعل كذا»: از تو خواستم كه فلان كار را انجام دهي. # =تفشى- ### || AUTO تفشيا [فشو] ت القرحة: زخم فراخ شد،- المرض القوم وبهم: بيمارى ~~در ميان آن قوم بسيار شد وشيوع پيدا كرد. # =التفشي- ### || AUTO [فشو]: مص،- عند اهل العربية: ودر نزد علماى عربي بمعناى تفخيم ~~حرف يعنى درشت تلفظ كردن حرف بهنگام سخن است. # =التفشيط- # [فشط]: افتخار كردن به كارهاى PageV01P244 ### || AUTO باطل وحرام. اين واژه سريانى است. # =تفصح- ### || AUTO تفصحا [فصح]: بسيار فصيح شد، آن مرد تظاهر به فصاحت كرد وخود ~~را مانند فصيحان درآورد. # =تفصد- ### || AUTO تفصدا [فصد] الدم: خون روان شد. # =تفصفص- # تفصفصا [فصفص] القوم عن فلان: ### || AUTO آن قوم از دور فلانى پراكنده شدند ورفتند. # =تفصل- ### || AUTO تفصلا [فصل]: آن چيز عضو عضو پاره يا بريده شد. # =تفصم- ### || AUTO تفصما [فصم]: آن چيز بى آنكه از هم جدا شود شكسته شد، پراكنده ~~شد، بريده شد. # =التفصيل- ### || AUTO [فصل]: مص،- ج تفاصيل: جزء يا عنصرى از مجموعه ايست؛ ~~«بالتفصيل»: با ترتيب وفصل فصل. # =تفضى- ### || AUTO تفضيا ms0544 [فضو] للأمر: براى آن كار فرصت يافت وآماده شد. # =تفضض- ### || AUTO تفضضا [فض]: متفرق وپراكنده شد. # =تفضل- # تفضلا [فضل] الرجل: آن مرد پيراهن خواب يا لباس كار پوشيد،- عليه: ### || AUTO به او نكوئى كرد، ادعاي برترى از او را كرد؛ «تفضل»: بفرمائيد، ~~تشريف بياوريد. # =تفطر- ### || AUTO تفطرا [فطر]: آن چيز شكافته شد،- ت الأرض بالنبات: زمين گياه ~~رويانيد،- القضيب: روئيدن برگ درخت آغاز شد. # =تفطن- ### || AUTO تفطنا [فطن] لكلامه: سخن او را دريافت وفهميد. # =تفظع- ### || AUTO تفظعا [فظع] الأمر: آن امر را بزرگ وفظيع يافت. # =تفعى- ### || AUTO تفعيا [فعي]: همانند اژدها در بد اخلاقى شد. # =تفغم- ### || AUTO تفغما [فغم] الورد: گل باز شد. # =تفف- ### || AUTO تتفيفا ه: به او «تفا يا تف لك»: غلط كردى وبيجا كردى گفت. # =التففة- ### || AUTO (ح): كرم چرم يا پوست. # =تفقأ- ### || AUTO تفقؤا [فقأ]: مطاوع (فقأ) است، شكافته شد. # =تفقح- ### || AUTO تفقحا [فقح]: سخن آغاز كرد يا بطور كلى هر چيزى آغاز شد، براى ~~شر آماده شد. # =تفقد- ### || AUTO تفقدا [فقد] ه: بهنگام غيبت او را خواست. # =تفقس- ### || AUTO تفقسا [فقس] الشي ء: آن چيز منقلب شد، زير ورو شد. # =تفقفق- ### || AUTO تفقفقا [فقفق] الرجل في كلامه: آن مرد سخن را از حلق خارج كرد. # =تفقم- ### || AUTO تفقما [فقم] الرجل أو الكلب: چانه ى آن مرد يا پوزه ى آن سگ را گرفت. # =تفقه- ### || AUTO تفقها [فقه] الرجل: آن مرد علم فقه آموخت وفقيه شد،- الشي ء: ~~آن چيز را فهميد. # =تفكر- ### || AUTO تفكرا [فكر] في الأمر: در آن چيز انديشيد وتأمل كرد. # =تفكك- ### || AUTO تفككا [فك]: مطاوع (فكك) است،- المخنث: آن دلقك حماقت كرد، با ~~هرزگى وهوسبازى راه رفت. # =تفكه- # تفكها [فكه]: ميوه خورد، پشيمان شد،- بالشي ء: از آن چيز بهره مند شد،- ~~منه: از وى در شگفتى شد،- بفلان: ### || AUTO از فلانى غيبت كرد وبدى گفت. # =تفل- # - تفلا: آب دهان افكند، تف كرد. # =تفل- ### || AUTO - تفلا الرجل: آن مرد بسبب بكار نبردن بوى خوش بد بوى شد. # =التفل- # آب دهان، كف. # =التفل- ### || AUTO بد بوى. # =تفلى- ### || AUTO تفليا [فلي]: سرو جامه ى خود را از شپش زدود،- الطائر: پرنده ~~با نوك خود ميان پرهايش را ms0545 خاراند. # =تفلت- ### || AUTO تفلتا [فلت]: رهائى يافت، رها شد،- الى الشي ء: بر سر آن چيز ~~درگير شد ونزاع كرد،- عليه: بر او حمله كرد. # =التفلة- ### || AUTO مؤنث (التفل) است. # =تفلج- ### || AUTO تفلجا [فلج]: شكافته شد. # =تفلسف- ### || AUTO تفلسفا [فلسف]: به فلسفه وحكمت پرداخت، در مسائل علمى غور ~~وتحقيق كرد ومهارت يافت، ادعاى مهارت ودانش كرد. # =تفلص- ### || AUTO تفلصا [فلص]: رها شد، آزاد شد. # =التفلطح- ### || AUTO «تفلطح الأرض»: پستى وبلنديهاى زمين وسختيهاى آن. # =تفلع- ### || AUTO تفلعا [فلع]: شكاف برداشت. # =تفلفل- ### || AUTO تفلفلا [فلفل] شعر الأسود: موى سر سياه بسيار مجعد شد. # =تفلق- # تفلقا [فلق] الشي ء: آن چيز شكافته شد،- الصبح: بامداد روشن شد،- فلان: ### || AUTO فلانى در دويدن كوشيد. # =تفلك- ### || AUTO تفلكا [فلك] فلان: فلانى از غيب خبر داد گوئى كه از اوضاع فلك ~~سخن مى گويد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =تفلل- ### || AUTO تفللا [فل] القوم: آن قوم شكست خوردند وفرارى شدند. # =التفليسة- ### || AUTO [فلس] (ت): حكم ورشكستگى بازرگان، افلاس نامه. # =تفنن- ### || AUTO تفننا [فن] الشي ء: آن چيز گوناگون شد،- في الحديث او في عمله: ~~در سخن يا كار خود از فنون وروشهاى خوب استفاده كرد. # =تفه- ### || AUTO - تفوها الرجل: آن مرد كم خرد شد،- تفاهة الطعام: غذا بى مزه ~~شد،- تفها وتفوها الشي ء: آن چيز كم وناچيز شد؛ «تفه عطاء فلان»: عطاى ~~فلانى كم وناچيز شد. # =التفه- ### || AUTO مترادف (التافه) است. # =تفهق- ### || AUTO تفهقا [فهق] الحوض بالماء: حوض از آب لبريز شد،- البرق وغيره: ~~برق آسمان وجز آن فراخ شد. # =تفهم- ### || AUTO تفهما [فهم] الكلام: سخن را بتدريج فهميد. # =تفوز- ### || AUTO تفوزا [فوز]: از سرزمينى به سرزمين ديگر رفت. # =تفوع- ### || AUTO تفوعا [فوع] المريض: آن بيمار قي كرد. اين واژه در زبان متداول ~~رايج است. # =تفوق- # تفوقا [فوق] على قومه: بر قوم خود برترى يافت،- الشراب: شراب را پى در پى ~~نوشيد،- الناقة: ماده شتر را دوشيد وساعتى رها كرد تا بچه اش را شير دهد و PageV01P245 ### || AUTO سپس آن را دوشيد-،- الفصيل: بچه ى شتر شير خورد،- ماله: دارائى ~~خود را با فاصله وبتدريج انفاق كرد. # =تفوه- ### || AUTO تفوها [فوه] بكذا: به آن چيز سخن ms0546 گفت،- المكان: به دهانه ى ~~آنجا رسيد. # =تفيأ- ### || AUTO تفيؤا [فيأ] الظل: سايه جابجا شد،- الشجرة وفي الشجرة: از سايه ~~ى آن درخت استفاده كرد،- فلان: فلانى سايه گرفت،- الأخبار: بدنبال اخبار شد. # =تفيض- ### || AUTO تفيضا [فيض] الجفن: پلكهاى چشم اشك فرو ريختند. # =تفيل- # تفيلا [فيل] رأيه: رأى وانديشه ى او سست شد،- الرجل: آن مرد فربه شد،- ~~النبات: گياه شكوفه داد،- الشباب: ### || AUTO جوانى افزون شد. # =تفيهق- ### || AUTO تفيهقا [فيهق] في الكلام: سخن را بدرازا گفت،- فى مشيته: در ~~راه رفتن ناز وتبختر كرد،- عليه بكذا: با آن چيز بر او برترى وبزرگى يافت. # =تقى- # يتقي تقى وتقاء وتقية [وقي]: ### || AUTO پرهيزگارى كرد. # =تقابض- ### || AUTO تقابضا [قبض] المتبايعان: فروشنده بها ومشترى كالا را قبض كردند. # =تقابل- ### || AUTO تقابلا [قبل] الرجلان: آن دو مرد با هم روبرو شدند. # =التقاة- ### || AUTO ج تقى [وقي]: مترادف (التقوى) است بمعناى پرهيزگارى. # =تقاتر- ### || AUTO تقاترا [قتر] القوم: آن قوم يكديگر را فريفتند. # =تقاتل- ### || AUTO تقاتلا [قتل] القوم: آن قوم با هم جنگيدند وبعضى از انها بعضى ~~ديگر را كشتند. # =تقادر- ### || AUTO تقادرا [قدر] الرجلان: هر يك از آن دو مرد خواهان برابرى با ~~يكديگر شدند. # =تقادم- ### || AUTO تقادما [قدم]: قديمى وكهنه شد؛ «تقادم العهد او الزمن»: عهد يا ~~زمان قديمى ودراز شد. # =تقاذف- ### || AUTO تقاذفا [قذف] الماء أو الفرس: آب يا اسب با شتاب روان شدند،- ~~القوم: آن قوم به يكديگر دشنام دادند،- القوم بالحجارة: آن قوم بر يكديگر ~~سنگ انداختند،- ت به الأمواج: موجها آن چيز را به سوى هم انداختند. # =تقار- ### || AUTO تقارا [قر] في المكان: در آن مكان ماند واقامت كرد. # =تقارب- # تقاربا [قرب] ه: آن چيز به او نزديك شد،- الرجلان: آن دو مرد بهم نزديك ~~شدند. اين واژه ضد (تباعد) است،- الزرع: ### || AUTO زمان برداشت كشت نزديك شد. # =تقارش- ### || AUTO تقارشا [قرش] ت الرماح: نيزه ها در جنگ بهم خوردند. # =تقارص- ### || AUTO تقارصا [قرص] الرجلان: آن دو مرد يكديگر را نيشگون گرفتند. # =تقارض- ### || AUTO تقارضا [قرض] الرجلان: آن دو مرد يكديگر را پاداش نيك يا جزاى ~~بد دادند،- الرجلان الثناء: آن دو مرد يكديگر را ستايش كردند،- الرجلان ~~الشعر: آن دو مرد براى ms0547 هم شعر سرودند يا خواندند. # =تقارظ- ### || AUTO تقارظا [قرظ] الرجلان: آن دو مرد يكديگر را ستودند. # =تقارع- ### || AUTO تقارعا [قرع] القوم: آن قوم ميان خود قرعه زدند، بعضى از آنها ~~بعضى ديگر را زدند،- القوم بالرماح: آن قوم با نيزه ها يكديگر را زدند. # =تقادح- ### || AUTO تقادحا [قدح] الرجلان: آن دو مرد يكديگر را طعنه زدند يا با هم ~~مناظره كردند. # =تقارن- ### || AUTO تقارنا [قرن] الرجلان: آن دو مرد با هم دوستى ورفاقت كردند. # =تقاسم- ### || AUTO تقاسما [قسم] القوم المال: هر يك از آن قوم سهم خود را از آن ~~مال گرفتند،- القوم: آن قوم براى هم سوگند خوردند. # =تقاص- ### || AUTO تقاصا [قص] القوم: آن قوم در حسابرسى يا جز آن از هم قصاص ~~گرفتند. # =تقاصر- ### || AUTO تقاصرا [قصر] الرجل: آن مرد اظهار كوتاهى كرد،- الظل: سايه ~~نزديك وكوتاه شد،- ت نفسه: كوچك وحقير شد،- عن الأمر: در آن كار با توانائى ~~كه داشت كوتاهى كرد. # =تقاصف- ### || AUTO تقاصفا [قصف] القوم: آن قوم گرد هم آمدند وافزون شدند. # =تقاضى- # تقاضيا [قضي] ه الدين وغيره وبالدين: ### || AUTO وام را از او مطالبه ودريافت كرد. # =تقاطر- ### || AUTO تقاطرا [قطر] القوم: آن قوم آمدند يا پى درپى وگروه گروه ~~آمدند،- الماء: آب قطره قطره چكيد وروان شد،- الرجلان: آن دو مرد در كنار ~~يكديگر قرار گرفتند. # =تقاطع- ### || AUTO تقاطعا [قطع] الشي ء: بعضى از آن چيز از بعضى ديگر جدا شد،- ~~الرجلان: آن دو مرد از يكديگر جدا شدند. اين واژه ضد (تواصل) است. # =التقاطيع- ### || AUTO [قطع]: جمع (التقطيع) است؛ «تقاطيع الوجه»: خطهائى كه در چهره ~~پديد مىيد. # =تقاعد- ### || AUTO تقاعدا [قعد] به فلان: حق را به او نداد،- فلان في الاصطلاح: ~~ودر اصطلاح بمعناى از شغل خود بازنشسته شد مى باشد. # =التقاعد- ### || AUTO [قعد]: مص بازنشستگى؛ «معاش التقاعد»: حقوق بازنشستگى؛ «احيل ~~الى التقاعد»: بازنشسته شد. # =تقاعس- ### || AUTO تقاعسا [قعس]: سينه ى خود را بيرون داد،- فلان: آن مرد داراى ~~قوز سينه وسخت شد،- العز: عزت پايدار واستوار شد،- عن الأمر: از آن كار عقب ~~افتاد،- الفرس وغيره: اسب وجز آن رام نشد. # =تقافى- ### || AUTO تقافيا [قفو] الرجل: بر آن مرد تهمت ms0548 وافترا زد،- القوم: آن قوم ~~يكديگر را تهمت زدند. # =تقافز- ### || AUTO تقافزا [قفز] القوم: آن قوم بر يكديگر يورش بردند. # =تقافص- ### || AUTO تقافصا [قفص]: آن چيز درهم ودرآميخته شد. # =تقالى- ### || AUTO تقاليا [قلو] الرجلان: آن قوم با هم كينه توزى كردند. # =التقاليد- # [قلد] عند المسيحيين: مفهوم اين واژه در نزد مسيحيان عبارت است از عقايد ~~يا امور عبادت كه از گذشتگان بعنوان PageV01P246 ### || AUTO وحي خدا به كليسا گرفته اند بدون اينكه در كتاب مقدس آمده باشد. # =تقامر- ### || AUTO تقامرا [قمر] القوم: آن قوم رهن بستند يا قماربازى كردند. # =التقانة- ### || AUTO [تقن]: متانت، استوارى، محكم شدن. # =تقاوى- ### || AUTO تقاويا [قوي]: شب را گرسنه بسر برد،- القوم المتاع بينهم: آن ~~قوم براى خريد آن متاع با هم به مزايده پرداختند تا آخرين بهاى آن را مشخص ~~كنند،- القوم الدلو: در اطراف آن قوم گرد آمدند ولبهاى خود را بر لب دلو ~~گذاشته وهر قدر آب خواستند نوشيدند. # =تقاول- ### || AUTO تقاولا [قول] القوم في الأمر: آن قوم در آن كار با هم مذاكره كردند. # =تقاوم- ### || AUTO تقاوما [قوم] القوم الشي ء بينهم: آن قوم براى آن چيز بهائى ~~تخمين زدند،- القوم فى الحرب: بعضى آن قوم در جنگ بنفع برخى ديگر بپا ~~خاستند وجنگيدند. # =تقايض- ### || AUTO تقايضا [قيض] الرجلان: آن دو مرد با هم مبادله ومعاوضه كردند. # =تقايل- ### || AUTO تقايلا [قيل] الرجلان البيع: آن دو مرد معامله ى فروش را با هم ~~فسخ كردند. # =تقبى- ### || AUTO تقبيا [قبو] الشي ء: آن چيز مانند گنبد شد،- القباء: قبا پوشيد. # =تقبب- ### || AUTO تقببا [قب] القبة: داخل آن گنبد شد. # =تقبض- # تقبضا [قبض]: جمع يا فراهم شد،- الجلد فى النار: پوست از آتش ترنجيده ~~شد،- على الأمر: بر آن كار توقف كرد،- الوجه: چهره گرفته وعبوس شد،- اليه: ### || AUTO بر او برجست،- الرجل عن الأمر: آن مرد از آن كار ناخورسند ~~ومشمئز شد. # =تقبل- # تقبلا [قبل] العمل: آن كار را بعهده گرفت،- اباه: همانند پدرش شد،- ه: آن ~~چيز را گرفت يا قبول كرد،- الله دعاءه: ### || AUTO خداوند دعاى او را مستجاب كرد،- ته السعادة: سعادت ونيكبختى به ~~آن مرد روى آورد وآشكار شد. # =تقتر- # تقترا ms0549 [قتر]: خشمگين وآماده ى جنگ شد،- للأمر: براى آن امر آماده شد،- ~~لأمر كذا: در آن كار مهر ورزيد،- فلانا: ### || AUTO خواست فلانى را فريب دهد،- للصيد: در كمينگاه پنهان شد تا شكار ~~را بفريبد،- عنه: از او دور شد وكناره گرفت. # =تقتل- ### || AUTO تقتلا [قتل] القوم: آن قوم با يكديگر جنگيدند وبرخى از آنها ~~برخى ديگر را كشتند. # =التقتير- ### || AUTO [قتر]: مص، معيشتى اندك يا با كمى در زندگى ساختن. # =تقحل- ### || AUTO تقحلا [قحل] الشيخ: پوست بر استخوان آن پيرمرد از فرط ناراحتى ~~ونداشتن وسالمندى خشك شد،- فى لبوسه وحاله: آن مرد بد لباس وبد حال شد. # =تقحم- ### || AUTO تقحما [قحم] الفرس النهر: اسب داخل رودخانه شد،- الأمر: خود را ~~با سختى ومشقت به آن كار انداخت،- الفرس براكبه اسب سوار خود را از روى ~~برزمين انداخت. # =تقدد- # تقددا [قد]: آن چيز شكاف برداشت،- الشي ء: آن چيز خشك شد،- الثوب: آن ~~پيراهن پوسيده وپاره شد،- القوم: آن قوم پراكنده شدند، به چند گروه مختلف ~~با هم درآمدند،- الثوب عليه: ### || AUTO آن پيراهن به اندازه ى قد وقامت او شد. # =تقدر- ### || AUTO تقدرا [قدر] الثوب عليه: پيراهن به اندازه تن او بود،- له كذا: ~~آن چيز براى وى آماده شد. # =تقدس- ### || AUTO تقدسا [قدس]: پاكيزه شد وطهارت يافت. # =تقدم- ### || AUTO تقدما [قدم]: اين واژه بر ضد (تأخر) است يعنى به پيش آمد، ~~پيشاپيش شد، به پيش آمد،- القوم: از آن قوم پيشى گرفت،- فى السن: آن مرد ~~پير شد،- اليه بكذا: به چيزى او را فرمان داد، چيزى از او خواست؛ «كما ~~تقدم»: به روش پيش يا گذشته. # =التقدمة- ### || AUTO [قدم]: مص،- ج تقادم: هديه وارمغان. # =التقدير- ### || AUTO [قدر]: مص،- ج تقادير: آنچه كه خداوند مقدر كند،- عند النحاة: ~~ودر اصطلاح نحويان بمعناى حذف كلمه در لفظ وابقاى آن در باطن يا نيت ~~همچنانكه گفته شود: «من معك»؟: چه كسى با تو است وجواب دهى «اخي»: برادرم. ~~كه تقدير آن «معي اخي» مى باشد،- عند المتكلمين: ودر نزد متكلمان هر مخلوقى ~~را در حد خود نگاهداشتن است. # =التقديف- ### || AUTO [قدف] عند البحرية: اين واژه تحريف (التقذيف) است بمعناى پارو ~~زدن ms0550 دريا نوردان. # =تقذر- ### || AUTO تقذرا [قذر] الشي ء ومنه: آن چيز را بعلت پليدى وآلودگى نخواست ~~ومكروه دانست. # =تقذع- ### || AUTO تقذعا [قذع] له بالشر: براى او آماده ى شر شد،- الرجل: آن مرد ~~چيزى را نخواست واز آن بيزار شد. # =تقرى- ### || AUTO تقريا [قري] البلاد: در شهرها وكشورها به گشتن پرداخت. # =تقرأ- ### || AUTO تقرؤا [قرأ]: فقيه شد، عابد وزاهد شد. # =تقرب- # تقربا وتقرابا [قرب]: قربانى كرد،- الى الله بالقربان: به سوى خداوند ~~متعال آمد وتقاضاى نزديكى به او كرد،- الرجل: ### || AUTO آن مرد دست خود را بر پهلويش نهاد. # =تقرح- ### || AUTO تقرحا [قرح] للأمر: آماده ى آن كار شد،- الجسد: جسد واندام پر ~~از قرحه وجوش شد. # =تقرد- ### || AUTO تقردا [قرد] الشعر: موى جمع شد وتابيده گرديد، مجعد شد. # =تقرر- ### || AUTO تقررا [قر]: ثابت شد،- الأمر: تصميم بر آن كار گرفته شد، آن ~~كار قطعى شد؛ «تقرر ان ينعقد المؤتمر»: قرار شد تا آن كنفرانس بر پا شود،- ~~القرة: غذاى ته ديگ را برداشت وبا نان خورش خورد. # =تقرش- # تقرشا [قرش] المال: مال اندوخت،- لعياله: براى خانواده ى خود كسب روزى PageV01P247 ### || AUTO كرد،- الرماح: نيزه ها در جنگ بهم خوردند. # =تقرط- ### || AUTO تقرطا [قرط] ت المرأة: آن زن گوشواره در گوش كرد. # =تقرع- # تقرعا [قرع]: پشت ورو شد،- الجلد: ### || AUTO پوست بركنده شد. # =تقرف- ### || AUTO تقرفا [قرف] الجرح: زخم پوست انداخت. # =تقرم- ### || AUTO تقرما [قرم] الصبي أو البهم: كودك يا بچه ى جانور در نخستين ~~بارى كه به غذا افتاد آهسته وكم خورد. # =التقريب- ### || AUTO [قرب]: مص، گونه اى دويدن؛ «تقريبا»: تقريبى؛ «على وجه ~~التقريب» بطور تقريب وتخمين. # =تقزح- ### || AUTO تقزحا [قزح] النبات أو الشجر: از گياه يا درخت شاخه هاى بسيارى روئيد. # =تقزز- ### || AUTO تقززا [قز] من الدنس وكل ما يستقذر ويستخبث: از هر بدى وپستى ~~وپليدى متنفر شد ودورى كرد. # =تقسط- ### || AUTO تقسطا [قسط] القوم الشي ء بينهم: آن قوم آن چيز را بطور مساوى ~~ميان هم تقسيم كردند. # =تقسم- ### || AUTO تقسما [قسم] الشي ء: آن چيز پراكنده شد،- الشي ء: آن چيز را ~~پراكنده كرد. # =التقسيم- # [قسم]: مص،- ج تقاسيم (مو): ### || AUTO نواختن موزيك به تنهائى با ms0551 لحن ويژه اى بر روى يك ابزار ~~موسيقى،- على المجنون عند المسيحيين: ودر نزد مسيحيان نمازى است كه كاهن ~~براى راندن ارواح خبيثه از ديوانه بجاى مىورد. # =تقشب- ### || AUTO تقشبا [قشب]: مترادف (قشب) است. # =تقشر- ### || AUTO تقشرا [قشر]: مطاوع (قشر وقشر) است. # =تقشش- ### || AUTO تقششا [قش] ما وجد: آنچه كه بدست آورد خورد. # =تقشط- ### || AUTO تقشطا [قشط]: مطاوع (قشط) است،- ت السماء: آسمان باز شد. # =تقشف- ### || AUTO تقشفا [قشف]: مترادف (قشف) است، اين واژه ضد (تنعم) است،- فى ~~لباسه: جامه ى وصله دار وچركين پوشيد. # =تقشع- ### || AUTO تقشعا [قشع] القوم: آن قوم پراكنده شدند،- السحاب: ابر رفت ~~وهوا باز شد. # =تقشقش- ### || AUTO تقشقشا [قشقش] من الجرب أو الجدري: از بيمارى گال يا آبله ~~بهبودى يافت. # =تقصى- ### || AUTO تقصيا [قصو]: دور شد،- المسألة وفيها: منتهى درجه ى بحث را در ~~آن مسأله بكار برد،- القوم: يكايك آن قوم را از راههاى دور خواست كه ~~بيايند. # =التقصبة- ### || AUTO ج تقاصب [قصب]: موى پيچيده وبافته شده. # =تقصد- ### || AUTO تقصدا [قصد] ه: آهنگ وى كرد، در جاى خود او را كشت،- الرمح: ~~نيزه شكسته شد. # =تقصص- ### || AUTO تقصصا [قص] الكلام: سخن را حفظ كرد،- اثره: بدنبال او رفت. # =تقصف- # تقصفا [قصف]: شكست،- القوم: ### || AUTO آن قوم در دشمنى وتهديد بهم داد وفرياد به راه انداختند،- عليه ~~القوم: آن قوم بر عليه او گرد آمدند. # =تقصل- ### || AUTO تقصلا [قصل]: بريده شد، قطع شد. # =تقصم- ### || AUTO تقصما [قصم]: شكسته شد. # =التقصيبة- ### || AUTO ج تقاصيب [قصب]: مترادف (التقصبة) است. # =تقضي- ### || AUTO ### || AUTO تقضيا [قضي] الشي ء: آن چيز نيست ونابود شد،- ~~البازي: باز از هوا فرود آمد. اصل اين واژه (تقضض) است كه ضاد دوم بعلت ~~تخفيف در نطق به (ي) تبديل شده است. # =تقضب- # تقضبا [قضب] الشي ء: آن چيز بريده شد،- شعاع الشمس: شعاع خورشيد مانند ~~ستونها دراز شد. # =تقضض- ### || AUTO تقضضا [قض] الطائر: پرنده براى نشستن فرود آمد. # =تقضقض- ### || AUTO تقضقضا [قضقض]: آن چيز شكسته شد، پراكنده شد. # =تقطر- # تقطرا [قطر]: با عود بخور كرد،- الماء: آب قطره قطره روان شد،- الرجل: ### || AUTO آن مرد خود را از بلندى برزمين انداخت، آن مرد افتاد،- به: او ~~را بر پهلو ms0552 انداخت،- عن كذا: از آن چيز تخلف كرد. # =تقطع- ### || AUTO تقطعا [قطع]: مطاوع (قطع) و(قطع) است،- الظل: سايه كوتاه شد،- ~~القوم أمرهم بينهم: آن قوم كار خود را ميان هم تقسيم كردند. # =التقطيع- ### || AUTO ج تقاطيع: مص، بيمارى پيچش شكم؛ «تقطيع الرجل»: قد وبالاى مرد. # =تقعد- # تقعدا [قعد]: بازماند، متوقف شد،- ه: او را از نيازى كه داشت بازداشت، به ~~كار فلانى اقدام كرد،- عن الأمر: ### || AUTO خواسته ى او را رها كرد. # =تقعر- # تقعرا [قعر]: آن چيز مصدوم وواژگون شد، آن چيز گود شد،- في كلامه: ### || AUTO سخن خود را از بيخ حلق گفت. # =تقعقع- ### || AUTO تقعقعا [قعقع]: تكان خورد، بهنگام تكان خوردن صدا داد،- ت ~~عمدهم: آن قوم كوچ كردند ورفتند. # =تقفى- ### || AUTO تقفيا [قفو] الرجل: پيگير آن مرد شد،- الأكمة: از پشت تپه يا ~~تل سواره رفت،- فلانا بالعصا: از پشت سر فلانى آمد وبا چوبدستى بر پس سر او ~~زد،- الشي ء: آن چيز را برگزيد،- بفلان: با فلانى بسيار مهربانى كرد. # =تقفر- ### || AUTO تقفرا [قفر]: مترادف (قفر) است. # =تقفز- ### || AUTO تقفزا [قفز] بالحناء: دست وپاى خود را حنا بست. # =تقفص- ### || AUTO تقفصا [قفص]: آن چيز فراهم وجمع آورى شد. # =تقفع- # تقفعا [قفع] ت الأذن والرجل والشاة: ### || AUTO مترادف (قفع) است بمعناى گوش يا پاى ترنجيده ودمبه ى گوسفند ~~كوتاه شد،- الشي ء: آن چيز خشك وترنجيده شد. # =تقفقف- ### || AUTO تقفقفا [قفقف]: مترادف (قفقف) است. # =تقفل- # تقفلا # الباب: درب بسته شد PageV01P248 ### || AUTO ،- فى الجبل: بالاى كوه رفت. # =التقفية- ### || AUTO [قفو]: مص،- عند الشعراء: ودر اصطلاح شاعران قافيه شعر است وآن ~~تطابق حرف آخر شعر با ساير ابيات شعرى است. # =تقلى- ### || AUTO تقليا [قلو] اليه: با او دشمنى كرد،- على فراشه: در بستر خود غلطيد. # =تقلب- ### || AUTO تقلبا [قلب]: از روى به پشت شد،- على فراشه: از سوئى بسوى ديگر ~~شد،- فى الأمور: در كارها تصرف كرد واز كارى بكار ديگر پرداخت،- في وظائف ~~عديدة: در شغلها وسمتهاى بسيارى انجام وظيفه كرد. # =تقلد- ### || AUTO تقلدا [قلد] السيف: شمشير را با حمايل بر دوش افكند،- الأمر: ~~آن كار را خود بر عهده گرفت، احتمال آن كار را داد،- ت المرأة القلادة: آن ~~زن ms0553 گردنبند بر گردن بست. # =تقلس- ### || AUTO تقلسا [قلس]: كلاه قلنسوه پوشيد. # =تقلص- ### || AUTO تقلصا [قلص]: درهم كشيده وگوشه نشين شد، نزديك شد،- (فى علم ~~الطبيعيات) ودر علوم طبيعى بمعناى كوتاه شد است. # =تقلع- ### || AUTO - تقلعا [قلع]: مطاوع (قلع) است،- في مشيه: راه رفت به گونه ~~كسى كه به سرازيرى مى رود. # =تقلعط- # تقلعطا [قلعط]: چرك وآلوده شد. ### || AUTO اين واژه در زبان متداول رايج است وسريانى است. # =تقلف- ### || AUTO تقلفا [قلف] القشر عن الشجرة: پوست درخت باز شد. # =تقلقل- ### || AUTO تقلقلا [قلقل]: تكان خورد، سبكبال شتابيد،- فى البلاد: در ~~شهرها به راه افتاد. # =تقلل- ### || AUTO تقللا [قل] الشي ء: آن چيز را كم ديد، كم شمرد. # =تقلنس- ### || AUTO تقلنسا [قلنس]: كلاه قلنسوة پوشيد. # =التقليد- # [قلد]: مص،- ج تقاليد وتقليدات: ### || AUTO فرمان حكومت كه از پادشاه يا امير به حاكم نوشته مى شود، آنچه ~~از رفتار وكردار وعقايد وعادات وعلوم واعمال كه انسان از پدران يا معلمين ~~يا جامعه ى خود مىموزد يا فرا مى گيرد. # =التقليف- ### || AUTO [قلف]: ميوه اى كه هسته ى آنرا درآورند ودر ظرفهاى برگ خرما ~~ذخيره كنند. # =التقليم- ### || AUTO [قلم]: مص،- اين واژه را بعضى (التشحيل) گويند (ز): هرس كردن ~~درختان، شاخه هاى زيادى درخت را بمنظور زيبائى آن زدودن، شاخه هاى خشك ~~درختان را براى رشد آن بريدن. # =تقمح- ### || AUTO تقمحا [قمح] السويق: آرد خوب سابيده نشده را مصرف كرد،- ~~الشراب: مى را در كف دست ريخت وآشاميد. # =تقمر- # تقمرا [قمر]: در شب مهتابى بدنبال شكار رفت،- الطير والظباء: پرنده وآهو ~~را در روشنائى ماه شكار كرد،- الطير: ### || AUTO شبانگاه پرندگان را با آتش گرم وگردآورى كرد تا بامداد آنها را ~~شكار كند،- الرجل: در شب مهتابى نزد آن مرد رفت، قمار را از او برد. # =تقمش- ### || AUTO تقمشا [قمش]: آنچه را كه بدست آورد خورد گرچه ناچيز بود. # =تقمص- # تقمصا [قمص]: مطاوع (قمص) است، آن مرد پيراهن پوشيد،- ت الروح: # روح از جسمى به جسمى ديگر منتقل شد. ### || AUTO اين عقيده ى پيروان مذهب تناسخ ارواح است كه ارواح از جسدى به ~~جسدى ديگر منتقل مى شوند. # =تقمع- ### || AUTO تقمعا ms0554 [قمع]: خوار وزبون شد، به تنهائى نشست، سرگردان وشگفت ~~زده،- الذباب: مگس را زدود،- الشي ء: آن چيز را برگزيد. # =تقمقم- ### || AUTO تقمقما [قمقم] منه: از او ناراحت شد ونكوهش كرد. اين واژه در ~~زبان متداول رايج كرد. # =تقمم- ### || AUTO تقمما [قم] ما على المائدة: هر چه كه بر روى سفره ى غذا بود خورد. # =تقنى- ### || AUTO تقنيا [قنو]: آن مرد با درآمد خود قانع شد وبازمانده ى آن را ~~پس انداز كرد. # =تقنص- ### || AUTO تقنصا [قنص] الطير أو الظبي: پرنده يا آهو را شكار كرد. # =تقنع- ### || AUTO تقنعا [قنع]: قناعت كرد، جامه اى پوشيد،- فى السلاج: سلاح در ~~بر كرد،- ت المرأة بالقناع: آن زن مقنعه پوشيد. # =التقني- ### || AUTO تكنيكى. # =التقنية- ### || AUTO تكنيك. # =تقهقر- ### || AUTO تقهقرا [قهقر]: به عقب برگشت. # =تقوى- ### || AUTO تقويا [قوي]: سخت ونيرومند شد. # =التقوى- ### || AUTO [وقي]: اسم است از (اتقى)، ترس از خداوند وعمل به طاعت او ~~وپرهيزگارى. # =التقوالة- ### || AUTO [قول]: خوش سخن، خوش بيان. # =تقوت- ### || AUTO تقوتا [قوت] بالشي ء: از آن چيز خورد. # =تقوح- ### || AUTO تقوحا [قوح] الجرح: زخم ورم كرد. # =تقور- # تقورا [قور] السحاب: ابر از هم گسيخته ودايره وار پراكنده شد،- الليل: ### || AUTO شب نزديك بپايان شد،- ت الحية: مار دور خود پيچيد. # =تقوس- ### || AUTO تقوسا [قوس]: خم شد ومانند كمان گرديد،- قوسه: كمان خود را ~~برداشت،- ه الشيب: موى سر او سفيد وسياه وپيرى آشكار شد. # =تقوض- # تقوضا [قوض]: رفت وآمد كرد ودر يكجا نماند،- ت الحلق او الصفوف: # حلقه ها يا صفها پراكنده شدند،- البناء: ### || AUTO خانه ويران شد. # =تقوف- ### || AUTO تقوفا [قوف] أثر فلان: در پى فلانى رفت. # =تقول- ### || AUTO تقولا [قول] عليه القول: از زبان او دروغ گفت. # =التقولة- ### || AUTO [قول]: زيبا سخن، خوش بيان. # =تقوم- # تقوما [قوم]: آن چيز راست شد،- الشي ء: آن چيز برابر ومعتدل شد؛ «قومته ~~فتقوم»: آن چيز را راست كردم پس راست شد. PageV01P249 ### || AUTO =التقويم- ### || AUTO [قوم]: مص. تقويم تاريخ، گاهنامه، سالنامه كه در آن تاريخ ~~روزها وماهها وتطبيق آن با سالهاى مختلف ثبت مى شود؛ «تقويم البلدان»: بيان ~~طول وعرض شهرها وكشورها از نظر موقعيتهاى جغرافيائى. # =التقي- ### || AUTO ج أتقياء وتقواء [وقي]: پرهيزگار، ms0555 با تقوى. # =تقيأ- ### || AUTO تقيؤا [قيأ]: تظاهر به قي واستفراغ كرد. # =تقيح- ### || AUTO تقيحا [قيح] الجرح (طب): زخم چرك كرد، از زخم چرك روان شد. # =تقيد- ### || AUTO تقيدا [قيد]: اين واژه مطاوع (قيد) است. # =تقيض- ### || AUTO تقيضا [قيض] ت البيضة: تخم مرغ شكسته شد،- الحائط: ديوار فرو ~~ريخت وويران شد،- أباه: همانند پدرش شد،- له كذا: آن چيز براى وى ميسر شد. # =تقيظ- ### || AUTO تقيظا [قيظ] القوم بالمكان: در آن مكان در فصل تابستان اقامت كردند. # =تقيل- ### || AUTO تقيلا [قيل]: در نيمروز خوابيد،- اباه: مانند پدرش شد،- الماء: ~~آب گرد آمد. # =تقين- ### || AUTO تقينا [قين]: آرايش كرد. # =تك- ### || AUTO - تكا ت الساعة: ساعت زنگ زد. # =تكاب- ### || AUTO تكابا [كب] القوم على الشي ء: آن قوم بر آن چيز ازدحام كردند. # =تكابر- ### || AUTO ### || AUTO تكابرا [كبر]: تكبر كرد،- الرجل: آن مرد خود را ~~بزرگ قدر وبزرگسال نشان داد. # =تكاتب- ### || AUTO تكاتبا [كتب] القوم: آن قوم با يكديگر نامه نگارى كردند. # =تكاتع- ### || AUTO تكاتعا [كتع] الرجلان: آن دو مرد بدنبال هم رفتند. # =تكاتم- ### || AUTO تكاتما [كتم] الرجلان الحديث: آن دو مرد سخن را در ميان خود ~~راز نگهداشتند. # =تكاثر- ### || AUTO تكاثرا [كثر] القوم: آن قوم بسيار شدند، آن قوم بر بسيارى ~~افراد بر يكديگر فخر كردند،- الشي ء: آن چيز را بسيار ديد. # =تكاثف- ### || AUTO تكاثفا [كثف]: آن چيز ستبر وغليظ وبهم پيچيده شد. # =تكادم- ### || AUTO تكادما [كدم] المتنازعون بالأفواه: ستيز كنندگان يكديگر را با ~~دندان گاز گرفتند. # =تكاذب- ### || AUTO تكاذبا [كذب] القوم: بعضى از افراد آن قوم بر بعضى ديگر دروغ گفتند. # =التكاذيب- ### || AUTO [كذب]: سخنان بيهوده ودروغ. # =تكارى- ### || AUTO تكاريا [كري] الدار وغيرها: خانه وجز آنرا اجاره كرد. # =تكارم- ### || AUTO تكارما [كرم] عن كذا: از چيزى پاك ومنزه شد. # =تكاره- ### || AUTO تكارها [كره]: ناخوش وناپسند شمرد. # =تكاسل- ### || AUTO تكاسلا [كسل]: تنبلى وسستى كرد. # =تكاش- ### || AUTO تكاشا [كش] ت الأفاعي: افعيها بر يكديگر بانگ زدند. # =تكاشف- ### || AUTO تكاشفا [كشف] القوم: معايب وبديهاى آن قوم بر يكديگر آشكار شد، ~~آن قوم رازهاى يكديگر را آشكار كردند. # =تكاظ- ### || AUTO تكاظا [كظ] القوم: آن قوم در جنگ وپيكار بر يكديگر سخت گرفتند، ~~دشمنى با هم را ms0556 از حد گذرانيدند. # =تكاف- ### || AUTO تكافا [كف] القوم: آن قوم در جنگ وپيكار بر يكديگر سخت گرفتند، ~~دشمنى با هم را از حد گذرانيدند. # =تكافأ- ### || AUTO تكافؤا [كفأ] القوم: آن قوم با هم برابر شدند يا مساوى كردند. # =التكافؤ- ### || AUTO [كفأ]: مص؛ «تكافؤ شكلين مساحة» (أو حجما)، (ه): در اصطلاح ~~هندسه بمعناى دو شكلى است كه از نظر مساحت با هم برابر يا داراى حجم واحدى ~~باشند بىنكه بر روى هم منطبق يا قرار گيرند مانند مربع يا مستطيلى كه مساحت ~~هر يك از آنها يك متر مربع باشد. # =تكافح- ### || AUTO تكافحا [كفح] القوم: آن قوم يكديگر را كتك زدند،- ت الأمواج: ~~موجهاى دريا متلاطم شدند،- ت الكباش: قوچها يكديگر را شاخ زدند. # =تكافل- ### || AUTO تكافلا [كفل] القوم: بعضى از آن قوم كفيل بعضى ديگر شدند. # =تكالب- ### || AUTO تكالبا [كلب] القوم: آن قوم دشمنى را آشكار كردند. # =تكالم- ### || AUTO تكالما [كلم] الرجلان: آن دو مرد پس از دورى ومهاجرت با يكديگر ~~سخن گفتند. # =تكامل- ### || AUTO تكاملا [كمل]: آن كار انجام وتكميل شد. # =تكايد- ### || AUTO تكايدا [كيد] الرجلان: آن دو مرد بيكديگر نيرنگ زدند. # =تكايل- ### || AUTO تكايلا [كيل] الرجلان: آن دو مرد با دشنام دادن يكديگر را ~~تهديد كردند، براى يكديگر كيل يا پيمانه كردند. # =تكئ- ### || AUTO يتكأ تكأ [وكأ] الرجل: آن مرد به چيزى تكيه كرد. # =التكأة- ### || AUTO [وكأ]: آنچه كه بر آن تكيه كنند از قبيل چوب دستى يا كمان ~~ومانند آنها، مرد سنگين وكم حركت وبسيار تكيه كننده. # =تكبى- ### || AUTO تكبيا [كبو] على المجمرة: جامه ى خود را بر روى بخوردان گرفت ~~تا بخور دهد. # =تكبب- ### || AUTO تكببا [كب]: خود را در جامه اش پيچيد،- ت الإبل: شتر بر اثر ~~بيمارى ومانند آن بر زمين خورد،- الرمل او الشجر: ريگ توده يا درختان ~~انباشته شدند. # =تكبد- # تكبدا [كبد] اللبن: شير سفت وغليظ شد،- الأمر: از آن كار رنج كشيد، قصد ~~آن كار را كرد،- المكان: در وسط آن مكان قرار گرفت،- ت الشمش السماء: # خورشيد در ميان آسمان قرار گرفت. # =تكبر- ### || AUTO تكبرا [كبر]: متكبر شد. # =تكبس- # تكبسا [كبس] الرجل: آن مرد ms0557 سر خود را داخل پيراهن خود كرد،- على الشي ء: ~~بر او وارد شد،- النهر او البئر: ### || AUTO رودخانه يا چاه پر از خاك شد. # =تكبكب- # تكبكبا [كبكب] القوم: آن قوم گردهم آمدند،- في ثيابه: جامه اش را بر خود PageV01P250 ### || AUTO پيچيد. # =تكبل- ### || AUTO تكبلا [كبل]: مطاوع «كبل) است. # =التكة- ### || AUTO ج تكات: كوبيدن، صداى تك تك ساعت،- ج تكك: بند شلوار. # =تكتب- ### || AUTO تكتبا [كتب]: الرجل آن مرد كمربند پوشيد وجامه هايش بر تن او ~~جمع شد،- ت الكتائب: لشكرها فراهم شدند. # =تكتف- ### || AUTO تكتفا [كتف]: دستهاى خود را بر سينه اش نهاد،- ت الخيل: سرشانه ~~هاى اسبان بهنگام راهپيمائى برجسته شد. # =تكتك- ### || AUTO تكتكة [تكتك] ت الساعة: صداى تك تك ساعت شنيده شد. # =تكتل- # تكتلا [كتل] الشي ء: آن چيز جمع وفراهم وگرد شد. اين واژه را در زبان ~~متداول (تكبتل) گويند،- القوم: آن قوم بر سر يك رأى توافق كردند،- القصير: ~~شخص كوتاه اندام با گامهاى كوچك ونزديك بهم راه رفت چنانكه گوئى مى غلطد. ### || AUTO التكتية مترادف (التكتيك) است. # =التكتيك- ### || AUTO ابزارى كه براى پيشرفت در كارى بكار گرفته مى شود،- (اع): فن ~~آرايش حركت لشكريان- اين واژه يونانى است. # =تكثر- ### || AUTO تكثرا [كثر] فلان: تظاهر به افزونى كرد،- بمال غيره: از بسيارى ~~مال ديگرى سخن گفت،- من الشي ء: بسيارى از آن چيز را گرفت،- بالكلام: سخن ~~بدرازا گفت. # =تكثلك- ### || AUTO تكثلكا: آن مرد مسيحى كاتوليك شد. # =تكحل- ### || AUTO تكحلا [كحل]: سرمه به چشم خود كشيد،- المكان بالخضرة: در آن ~~مكان اولين سبزى گياه آشكار شد. # =تكدى- ### || AUTO تكديا [كدي]: با تكلف گدائى ودريوزگى كرد. # =تكدد- ### || AUTO تكددا [كد]: رنج كشيد وآزرده شد. # =تكدح- ### || AUTO تكدحا [كدح] الجلد: پوست خراشيده شد. # =تكدر- ### || AUTO تكدرا [كدر] الشي ء: آن چيز كدر وتيره شد،- عليه: از او خشمگين شد. # =تكدس- ### || AUTO تكدسا [كدس]: مطاوع (كدس) است،- الرجل: آن مرد سينه ى خود را ~~برجسته ودوشهاى خود را تكان داد وبا شتاب راه رفت،- الفرس: اسب سنگين راه ~~رفت،- ت الخيل: بعضى از اسبان بهنگام رفتن بر بعضى ديگر سوار شدند. # =تكدش- ### || AUTO تكدشا [كدش] الرجل: آن مرد از پشت ضربه خورد وبر ms0558 زمين افتاد. # =التكذاب- ### || AUTO [كذب]: بسيار دروغگو. # =تكذب- ### || AUTO تكذبا [كذب]: خود را وانمود به دروغ گفتن كرد،- فلانا وعليه: ~~فلانى را دروغگو پنداشت. # =تكرى- ### || AUTO تكريا [كري]: خوابيد. # =التكرار- ### || AUTO [كر]: مص؛ «تكرارا»: بارها؛ «مرارا او تكرارا»: بارها وبارها. # =تكرب- ### || AUTO تكربا [كرب]: خرما از بيخ شاخه ى خرما چيد. # =تكردس- ### || AUTO تكردسا [كردس]: آن چيز منقبض ودرهم كشيده شد. # =تكرر- ### || AUTO تكررا [كر]: مطاوع (كرر) است. # =تكرس- ### || AUTO تكرسا [كرس]: مطاوع (كرس) است. # =تكرش- ### || AUTO تكرشا [كرش] القوم: آن قوم گرد هم آمدند،- وجهه: چهره اش گرفته شد. # =تكرع- ### || AUTO تكرعا [كرع] الرجل: بر روى دست وپاى خود آب ريخت. # =تكرفس- ### || AUTO تكرفسا [كرفس]: آن چيز درهم شد وبعضى از آن به بعضى ديگر پيوست. # =تكركر- ### || AUTO تكركرا [كركر] في الأمر: در آن كار دو دل ومردد شد،- الماء: آب ~~به مسيل خود بازگشت،- الطائر: پرنده بهنگام پرواز فرو افتاد. # =تكرم- ### || AUTO تكرما [كرم]: تظاهر به بخشندگى كرد،- عن كذا: از چيزى دور ~~وبيزار شد. # =التكرمة- ### || AUTO [كرم]: مص، بالشى كه انسان از نظر وقار واحترام بر آن مى نشيند. # =تكره- ### || AUTO تكرها [كره] الشي ء: آن چيز را نپسنديد،- ه: از آن چيز بيزار شد. # =التكريشة- ### || AUTO [كرش] (ط): غذائى كه در شكنبه مى پزند. # =تكزم- ### || AUTO تكزما [كزم] الفاكهة: ميوه را با پوست خورد. # =تكسى- ### || AUTO تكسيا [كسو] بالكساء: جامه ويا ردا پوشيد. # =تكسب- ### || AUTO تكسبا [كسب] مالا أو علما: مال يا دانش اندوخت وسود برد،- ~~الرجل: آن مرد تظاهر به كاسبى كرد،- فلانا: او را وادار به كسب كرد. # =تكسر- ### || AUTO تكسرا [كسر]: مطاوع (كسر) است،- الشي ء: آن چيز را شكست. # =التكسر- ### || AUTO [كسر]: مص،- (طب): حالتى است در انسان كه درجه ى حرارت بدن وى ~~كم ودر پوست وعضله ى او ترنجيدگى پديد مىيد. # =تكسع- ### || AUTO تكسعا [كسع] في ضلاله: بدنبال گمراهى خود رفت. # =تكسف- ### || AUTO تكسفا [كسف] ت الشمس: خورشيد گرفته شد. # =التكسير- ### || AUTO [كسر]: مص،- (ه): مساحت. # =تكشأ- ### || AUTO تكشؤا [كشأ] الشي ء: پوست آن چيز كنده شد،- الرجل من الطعام: ~~آن مرد از خوردن غذا سير وپر شد. # =تكشر- ### || AUTO تكشرا [كشر]: دندانهاى خود را نشان داد. # =تكشط- # تكشطا ms0559 [كشط] السحاب في السماء: ### || AUTO ابر در آسمان بريده وپراكنده شد. # =تكشف- ### || AUTO تكشفا [كشف] الشي ء: آن چيز آشكار ونمايان شد،- البرق: برق ~~آسمان را پر كرد،- الرجل: آن مرد رسوا شد،- الأمر عن لا شي ء: نتيجه از آن ~~كار گرفته نشد. # =التكعيب- # [كعب]: مص؛ «تكعيب عدد ما» (ع ح): حاصل ضرب سه عدد مساوى در يكديگر مانند ~~تكعيب عدد 6 كه مى شود 6 6 6 - 216 # تكفى- # تكفيا [كفي] النبات: گياه بلند شد. PageV01P251 ### || AUTO =تكفأ- ### || AUTO تكفؤا [كفأ] في مشيته: خراميد وبا ناز راه رفت. # =تكفت- ### || AUTO تكفتا [كفت] الثوب: جامه چروكيده شد،- الطائر وغيره: پرنده وجز ~~آن در پرواز يا دويدن شتاب كرد وگرفته وترنجيده شد،- فى مسيره: در راه رفتن ~~خود شتابيد. # =تكفف- ### || AUTO تكففا [كف] الناس: دست خود را براى درخواست چيزى به سوى مردم ~~دراز كرد،- الرجل: آن چيز را با كف دست گرفت يا كفى طعام خواست يا مقدارى ~~غذا كه وى را كفاف دهد خواست،- دمعه: اشك او باز ايستاد،- عن الأمر: آن امر ~~را رها كرد. # =تكفكف- ### || AUTO تكفكفا [كفكف] عنه: از او منصرف وروى گردان شد. # =تكفل- ### || AUTO تكفلا [كفل] البعير: بر كوهان شتر پارچه اى انداخت وبر روى آن ~~نشست،- له بكذا: آن چيز را براى وى ضمانت كرد؛ «تكفل بالمال»: آن مال را ~~تضمين كرد وبعهده گرفت. # =تكفن- ### || AUTO تكفنا [كفن] بكذا: خود را با چيزى پوشانيد واز چشمها پنهان شد. # =التكلان- ### || AUTO [وكل]: اعتماد واتكال وتفويض امر به ديگرى. # =تكلأ- ### || AUTO تكلؤا [كلأ] الكلأة بيعانه گرفت، مهلت خواست. # =التكلة- ### || AUTO [وكل]: ناتوانى كه كار خود را بديگرى واگذار كند وبر او اعتماد نمايد. # =تكلح- ### || AUTO تكلحا [كلح] البرق: برق پياپى درخشيد،- الوجه: چهره ترشروى ~~شد،- الرجل: آن مرد لبخند زد. # =تكلس- ### || AUTO تكلسا [كلس]: آن چيز آهك يا بسان آهك شد،- من الماء: از آن ~~سيراب شد. # =تكلف- ### || AUTO تكلفا [كلف] الأمر: عهده دار آن كار شد ودر آن رنج كشيد. # =التكلفة- ### || AUTO ج تكاليف [كلف]: سختى؛ «سئمت تكاليف الحياة»: از سختيهاى زندگى ~~خسته شدم. # =تكلل- ### || AUTO تكللا [كل]: تاج بر سر نهاد،- الشاب والآنسة: ms0560 آن جوان وآن ~~دوشيزه با هم ازدواج كردند. به واژه ى (الإكليل) رجوع شود،- ه القوم: آن ~~قوم گرداگرد او قرار گرفتند،- الشي ء به: آن چيز به دور او قرار گرفت،- ~~بالنجاح: كامياب شد، عاقبت بخير شد،- السحاب عن البرق: ابر از برق درخشنده ~~شد ولبخند زد. # =تكلم- ### || AUTO تكلما وتكلاما [كلم] الرجل كلمة وبكلمة: آن مرد سخن گفت. # =التكليف- ### || AUTO ج تكاليف [كلف]: مص؛ «بلا تكليف»: به سادگى، بدون تكليف؛ ~~«تكاليف المعيشة»: هزينه ى زندگى. # =تكمى- ### || AUTO تكميا [كمي] الشي ء: آن چيز پوشيده شد،- الشي ء: آن چيز را ~~نگهداشت وپنهان كرد،- ت الفتنة الناس: فتنه در مردم افتاد. # =تكمأ- # تكمؤا [كمأ] ت عليه الأرض: زمين آنرا ناپديد كرد؛ «خرج الناس يتكمأون»: ### || AUTO مردم براى چيدن وبرداشت قارچ بيرون آمدند. # =تكمش- ### || AUTO تكمشا [كمش] الجلد ونحوه: پوست ومانند آن چروكيده شد. # =تكمل- ### || AUTO تكملا [كمل]: آن چيز تمام وكمال شد. # =التكملة- ### || AUTO [كمل]: «تكملة الشي ء»: پايان چيزى، متمم هر چيزى. # =تكمم- ### || AUTO تكمما [كم] بثيابه: با جامه هايش خود را پوشانيد،- ه: آن چيز ~~را بست وگل اندود كرد. # =تكمن- ### || AUTO تكمنا [كمن]: خود را پنهان كرد. # =تكمه- ### || AUTO تكمها [كمه] في الأرض: بىنكه بداند به كجا مى رود به سفر ~~پرداخت. # =تكنى- # تكنيا [كن] خانه نشين شد. اصل اين واژه (تكنن) است. # =تكنى- ### || AUTO تكنيا [كني] بكذا: به نامى كينه گرفت،- الرجل: آن مرد كينه ى ~~خود را گفت تا شناخته شود، خود را پنهان كرد. # =التكنة- # ج تكنات: ساختمان چوبى كه سقف آنرا با گچ وآجر بپوشانند- اين واژه تركى است- # تكنز- ### || AUTO تكنزا [كنز] لحمه: گوشت او گرد آمد وسخت شد. # =تكنس- ### || AUTO تكنسا [كنس] الظبي: آهو ناپديد ودر لانه اش پنهان شد،- الرجل: ~~آن مرد داخل خيمه شد،- ت المرأة: آن زن به درون هودج درآمد. # =التكنيك- # آنچه كه ويژگى به فن وهنر ودانش داشته باشد، روشهاى فنى يا حرفه اى در ~~كارها، تكنيك. اين واژه يونانى است- # التكنيكي- ### || AUTO منسوب به (التكنيك) است. # =تكهرب- ### || AUTO تكهربا [كهرب] فلان أو الشي ء: در فلانى يا آن چيز نيروى برق ~~بعلت اتصال سيم برق ms0561 يا جز آن دميد وسرايت كرد،- فلان: فلانى از خشم ~~برافروخته شد. # =تكهف- ### || AUTO تكهفا [كهف] الجبل: در آن كوه غارها پديد آمد. # =تكهل- ### || AUTO تكهلا [كهل] النبات: گياه به رشد طبيعى خود رسيد. # =تكهم- ### || AUTO تكهما [كهم] الرجل: از جنگيدن ويارى كردن سستى نمود. # =تكهن- ### || AUTO تكهنا وتكهينا [كهن] لفلان: براى فلانى پيشگوئى كرد وفال زد. # =تكوى- ### || AUTO تكويا [كوي] الرجل: به جاى تنگى درآمد كه در آن گرفته وبد حال شد. # =تكوثر- ### || AUTO تكوثرا [كوثر] الغبار: گرد وخاك بسيار وانباشته شد. # =تكور- ### || AUTO تكورا [كور]: بر زمين افتاد، زمين خورد، در هم كشيده شد. # =تكوز- ### || AUTO تكوزا [كوز] القوم: آن قوم گرد هم آمدند. # =تكوسج- ### || AUTO تكوسجا [كوسج] الرجل: آن مرد كوسه شد. # =تكوع- ### || AUTO تكوعا [كوع] ت يده: دست او كج شد. # =تكوف- # تكوفا وكوفافا على غير القياس [كوف] PageV01P252 ### || AUTO القوم: آن قوم دايره وار گرد هم آمدند،- الرجل: آن مرد همانند ~~كوفيان يا منتسب به آنها شد. # =تكون- ### || AUTO تكونا [كون]: اين واژه مطاوع (كون) است، تكان خورد يا جنبيد. # =التكوين- ### || AUTO [كون]: به وجود آوردن چيزى، به هستى در آوردن؛ «سفر التكوين»: ~~اولين سفر از اسفار پنجگانه ى حضرت موسى است،- ج تكاوين: چهره، هيأت، شكل؛ ~~«جميل التكوين»: زيباروى وخوش اندام. # =التكية- # ج تكايا: خانقاه صوفيان ودرويشان، تكيه- اين واژه تركى است- # تكيس- ### || AUTO تكيسا [كيس]: ظريف وزيرك شد. # =تكيف- ### || AUTO تكيفا [كيف]: آن چيز قطع شد، آن چيز بگونه اى غير از خود در آمد. # =التكييف- ### || AUTO [كيف]: مص؛ «تكييف الهواء»: تغيير درجه ى گرما يا سرماى هوا در ~~مكانى بوسيله ابزارى ويژه. ### || AUTO =تل- # - تلا ه: او را بر زمين زد،- الشي ء اليه: ### || AUTO آن چيز را به طرف وى افكند،- الشي ء في يده: آن چيز را در دست ~~خود نهاد،- الحبل فى البئر: طناب را در چاه فرو آويخت. # =التل- # ج تلال وتلول من الأرض: زمينى كه بلندتر از زمينهاى دور خود باشد، تپه. # =تلا- ### || AUTO - تلوا [تلو] ه: بدنبال او رفت،- عنه: او را رها كرد ويارى ~~نكرد،- تلاوة الكتاب: آن كتاب را خواند. # =تلى- ### || AUTO تتلية [تلو] ه: در ms0562 پى او رفت. # =تلاءم- ### || AUTO تلاؤما [لأم] الشي ء الفاسد: آن چيز فاسد نيكو واصلاح شد. # =تلاثغ- ### || AUTO تلاثغا [لثغ]: در زبان وى شكستگى پديد شد. # =تلاثم- ### || AUTO تلاثما [لثم] الرجلان: آن دو مرد يكديگر را قبول كردند وبا هم ~~كنار آمدند. # =تلاحى- ### || AUTO تلاحيا [لحي] القوم: آن قوم يكديگر را نفرين وسرزنش كردند، آن ~~قوم با هم نزاع وناسزاگوئى وكينه توزى كردند. # =تلاحز- ### || AUTO تلاحزا [لحز] القوم: آن قوم بر خلاف يكديگر سخن گفتند،- ~~الصبيان: كودكان با هم نقل شعر كردند وشعر خواندند. # =تلاحظ- ### || AUTO تلاحظا [لحظ] ت الأشياء: آن چيزها بسان هم شد. # =تلاحق- ### || AUTO تلاحقا [لحق]: آن چيز پياپى شد،- ت المطايا: ستوران به يكديگر ~~رسيدند وملحق شدند. # =تلاحم- ### || AUTO تلاحما [لحم] القوم: آن قوم با هم جنگيدند،- ت الشجة: زخم سر ~~التيام يافت وخوب شد،- الشي ء: آن چيز چسبيد وپيوست شد. # =تلاخ- ### || AUTO تلاخا [لخ] الوادي: دره تنگ وپر از درخت شد. # =تلاذ- ### || AUTO تلاذا [لذ] الشخصان: آن دو نفر از مصاحبت با هم لذت بردند. # =تلاشى- ### || AUTO تلاشيا [لشو] الشي ء: آن چيز نابود وپراكنده شد،- المريض: ~~بيمار نيروى بدنى خود را از دست داد ونزديك به مرگ شد،- من التعب: نيروى ~~بدنى وي از فرط خستگى تحليل رفت. # =التلاشي- ### || AUTO [لشو]: مص، از بين رفتن، متلاشى شدن، نابودى قوا. # =تلاطف- ### || AUTO تلاطفا [لطف] القوم: آن قوم به هم پيوستند،- القوم فى الأمر: ~~آن قوم بر سر آن كار با هم توافق ومهربانى كردند. # =تلاطم- # تلاطما [لطم] ت الأمواج: موجهاى دريا متلاطم شدند وبه هم خوردند،- القوم: ### || AUTO آن قوم بر يكديگر سيلى زدند. # =تلاعب- ### || AUTO تلاعبا [لعب]: مترادف (لعب) است. # =تلاعن- ### || AUTO تلاعنا [لعن] القوم: آن قوم يكديگر را لعنت ونفرين كردند. # =تلاف- ### || AUTO تلافا [لف] القوم: آن قوم به همه آميختند. # =التلاف- ### || AUTO بسيار تلف كننده، بسيار هدر دهنده، بسيار نابود كننده. # =تلافى- ### || AUTO تلافيا [لفو] الأمر: ان امر را تدارك كرد، آن را دريافت. # =تلافق- ### || AUTO تلافقا [لفق] القوم: كارهاى آن قوم متلاتم وآراسته شد. # =التلافي- ### || AUTO [لفو]: مص؛ انتقام گرفتن، تلافى جوئى. # =التلافيف- ### || AUTO [لف]: گياه درهم پيچيده،- من الأمعاء والدماغ ms0563 (طب): پيچ وخمهاى ~~روده وچين خوردگيهاى مغز. # =تلاقى- ### || AUTO تلاقيا [لقي] القوم: آن قوم با هم روبرو شدند، آن قوم با هم ~~احتجاج وستيزه كردند. # =تلاقب- ### || AUTO تلاقبا [لقب] القوم: آن قوم يكديگر را با لقبهاى زشت وناستوده ~~بد گفتند. # =التلاقي- ### || AUTO [لقي]: مص؛ «يوم التلاقي»: روز قيامت. # =تلاكز- ### || AUTO تلاكزا [لكز] الرجلان: آن دو مرد با دست يكديگر را زدند. # =تلاكم- ### || AUTO تلاكما [لكم] الرجلان: آن دو مرد با مشت يكديگر را زدند. # =تلاكن- ### || AUTO تلاكنا [لكن] في كلامه: تظاهر به لكنت زبان كرد تا به خنداند. # =تلاهى- ### || AUTO تلاهيا [لهو] القوم: آن قوم با هم سرگرم بازى شدند. # =تلاوى- ### || AUTO تلاويا [لوو] ت الحيتان: آن دو مار برهم پيچيدند،- القوم على ~~فلان: آن قوم بر فلانى گرد آمدند. # =تلاوم- ### || AUTO تلاوما [لوم] القوم: بعضى از آن قوم برخى ديگر را سرزنش وملامت كردند. # =التلاويح- ### || AUTO [لوح]: خوشه هاى انگور قبل از آنكه رسيده شود. اين واژه در ~~زبان متداول رايج است. # =تلايس- ### || AUTO تلايسا [ليس] عنه: از وى چشم پوشيد،- الرجل: آن مرد خوش خوى شد. # =تلألأ- ### || AUTO تلألؤا [لألأ] النجم والبرق والنار: ستاره وبرق وآتش ~~درخشيدند،- وجهه: چهره ى او نورانى شد. # =تلأم- ### || AUTO تلوما [لأم] الشي ء الفاسد: آن چيز فاسد نيكو شد،- لأمته أي ~~درعه: زره خود را پوشيد. # =تلبب- ### || AUTO تلببا [لب] للقتال: كمر خود را بست وآماده ى جنگ شد،- الرجلان: ~~آن دو مرد گردن يكديگر را گرفتند. # =تلبث- ### || AUTO تلبثا [لبث] بالمكان: در آن مكان درنگ كرد. # =تلبخ- # تلبخا [لبخ] جسمه من الضرب: بر روى بدن او آثار زدن آشكار شد. اين واژه در PageV01P253 ### || AUTO زبان متداول رايج است. # =تلبد- ### || AUTO تلبدا [لبد] الصوف ونحوه: پشم ومانند آن در هم شد وبهم پيوست،- ~~ت الأرض بالمطر: باران بر زمين نشست وخاك آن بهم چسبيد،- الطائر بالأرض: ~~پرنده سينه ى خود را بر زمين نهاد،- الرجل: آن مرد با هوشيارى نگريست. # =تلبس- ### || AUTO تلبسا [لبس] علي الأمر: آن امر بر من مبهم وبا اشكال روبرو ~~شد،- بالأمر وبالثوب: به آن كار مبادرت كرد ويا جامه را پوشيد،- الطعام ~~باليد: غذا به ms0564 دست چسبيد،- بي الأمر: آن كار بر من پيچيده شد. # =تلبط- ### || AUTO تلبطا [لبط] الرجل: بر پهلو روى زمين دراز كشيد، سرگشته وحيران ~~شد،- في الأمر: در آن كار كوشيد وچاره جوئى كرد،- البعير: شتر دويد ودست ~~وپاى خود را بر زمين مى كوبيد. # =تلبك- ### || AUTO تلبكا [لبك] الأمر: كار درهم بر هم شد. # =التلبيب- ### || AUTO [لب]: مص، خردمندى بى تكلف وغير طبيعى،- ج تلابيب: پوسته هاى ~~نازك داخل مغز كه آنرا (طوق) نيز نامند؛ «اخذه بتلابيبه»: در حاليكه بر او ~~مسلط بود وي را گرفت. # =التلبية- ### || AUTO [لبي]: پاسخ مثبت دادن، موافقت كردن، لبيك گفتن؛ «تلبية للدعوة ~~او للرغبة»: پذيرش دعوت يا قبول آن. # =التلبيس- ### || AUTO [لبس]: مص، حقيقت را پوشانيدن وبر خلاف واقع چيزى گفتن يا ~~اظهار نمودن،- پوشانيدن،- فى اصطلاح النجارين او البنائين: ودر اصطلاح ~~نجاران وبنايان روكش ساختن چوبى يا سنگى. # =التلبين- ### || AUTO [لبن]: شوربا يا غذائى كه از سبوس وشير وعسل تهيه كنند. # =التلبينة- ### || AUTO [لبن]: مترادف (التلبين) است. # =التلة- # تپه ى روى زمين، بر زمين افتادن. # =التلة- ### || AUTO مترادف (الصرعة) است، حالت. # =تلثم- ### || AUTO تلثما [لثم] الرجل: نقاب بر دهان و، بينى خود افكند. # =تلجأ- ### || AUTO تلجؤا [لجأ] إليه: به او استناد كرد،- من القوم: از آن قوم خود ~~را جدا وكنار گرفت واز زمره ى آنها خارج شد. # =التلجئة- ### || AUTO [لجأ]: مص،- عند الفقهاء: ودر نزد فقيهان امرى است كه تو را ~~وادار به كارى بر خلاف باطن آن كند. # =تلجج- # تلججا [لج] متاع فلان: آن مرد ادعاى متاع فلانى را كرد،- ت الأرض: ### || AUTO گياه زمين انبوه وروئيده وبسيار شد. # =تلجلج- ### || AUTO تلجلجا [لجلج]: سخن را در دهان گردانيد وگفت،- بالشي ء: به آن ~~چيز مبادرت ورزيد،- فى صدره شي ء: در سينه ى او چيزى متردد شد. # =تلجن- ### || AUTO تلجنا [لجن] الشي ء: آن چيز چسبنده شد،- رأسه: سر او چرك وكثيف شد. # =تلحى- ### || AUTO تلحيا [لحي]: دنباله ى عمامه را زير چانه قرار داد. # =تلحج- # تلحجا [لحج] الأمر على فلان: ### || AUTO بر خلاف باطن خود چيزى را آشكار كرد. # =تلحح- ### || AUTO تلححا [لح] عليه: بر او اصرار ورزيد، الحاح كرد. ms0565 # =تلحز- ### || AUTO تلحزا [لحز]: بخيل شد، بر اثر خوردن انار يا گلابى ومانند آن ~~دهان وى آب افتاد، جامه هاى خود را براى جنگ يا مسافرت پوشيد،- عنه: از آن ~~كار بازگشت. # =تلحظ- ### || AUTO تلحظا [لحظ] الشي ء: آن چيز تنگ شد. # =تلحف- ### || AUTO تلحفا [لحف]: براى خود لحاف تهيه كرد،- باللحاف وغيره: با لحاف ~~وجز آن خود را پوشانيد. # =التلحيظ- ### || AUTO [لحظ]: مص، نشانه يا داغى است زير چشم. # =التلحين- ### || AUTO [لحن]: آهنگ موسيقى ساختن، آواز ونغمه. # =تلد- # - تلودا: از گذشته در خانه ى ما بود يا تولد يافت،- في القوم وبالمكان: ~~در آن مكان اقامت گزيد. # =تلد- # - تلودا: مترادف (تلد) است. # =تلد- ### || AUTO تتليدا: مال وثروت اندوخت. # =تلدد- ### || AUTO تلددا [لد]: به راست وچپ توجه ونگاه كرد، سرگردان شد،- في ~~المكان: در آن جاى درنگ كرد. # =تلدن- # تلدنا [لدن]: درنگ كرد،- بالمكان: ### || AUTO در آن مكان اقامت كرد،- عليه: پس افتاد وتأخير كرد. # =تلذذ- ### || AUTO تلذذا [لذ] الشي ء وبه: آن چيز را خوشمزه يافت. # =تلذع- # تلذعا [لذع]: ذهن او روشن شد، به چپ وراست توجه ونگاه كرد،- ت النار: ### || AUTO آتش روشن شد. # =تلزج- ### || AUTO تلزجا [لزج]: آن چيز ليز وچسبنده شد،- البقل: گياهان تازه ونرم ~~وبر روى هم كج شدند،- ت الدابة البقول: ستور بدنبال گياه تازه روان شد. # =التلسكوب- # تلسكوب، دوربين بزرگ كه اجسام بسيار دور را با آن مى نگرند وبيشتر در ~~ستاره شناسى بكار مى رود.- اين واژه يونانى است- # تلسن- ### || AUTO تلسنا [لسن] على فلان: بر فلانى دروغ وتهمت بست،- الجمر: شعله ~~ى آتش زبانه كشيد. # =تلصص- ### || AUTO تلصصا [لص]: دزد شد، به اخلاق دزدان خوى گرفت، جاسوسى كرد. # =تلطخ- # تلطخا [لطخ]: آلوده شد،- بامر قبيح: ### || AUTO به كارى زشت آلوده شد،- بشر: شر به راه انداخت، بدى كرد. # =تلطف- ### || AUTO تلطفا [لطف] الأمر وفي الأمر: در آن كار نرمى ومهربانى كرد،- ~~فلان: فلانى فروتنى كرد. # =تلطم- ### || AUTO تلطما [لطم] وجهه: چهره ى او تيره شد. # =التلطيف- ### || AUTO [لطف]: مص،- عند القراء: ودر نزد سخنوران وقاريان اماله است. # =تلظى- # تلظيا [لظي] ت النار: آتش شعله كشيد،- فلان: فلانى برافروخته و PageV01P254 ### || AUTO خشمگين شد،- ت المفازة: گرماى بيابان سخت شد،- ت الحية من ms0566 ~~السم: مار از زهر جنبيد. # =تلع- # - تلعا وتلوعا الرجل أو الظبي: آن مرد يا آهو سر خود را از آنچه كه در آن ~~بود بيرون آورد. # =تلع- ### || AUTO - تلعا وتلاعة الرجل: گردن آن مرد يا قامت او بلند شد،- ت ~~عنقه: گردن آن مرد بلند شد، تلعا الإناء: ظرف پر شد. # =التلع- ### || AUTO آنكه به اطراف خود بسيار توجه ونگاه كند،- من الآنية: ظرف پر. # =تلعى- ### || AUTO تلعيا [لعو] العسل: عسل سفت شد،- اللعاع أي اول النبات: گياه ~~نرم وتازه را چيد. # =التلعاب- # [لعب]: مرد بسيار بازيگر. # =التلعاب- # مترادف (اللعيب) است. # =التلعاب- ### || AUTO مترادف (اللعيب) است. # =التلعابة- # مترادف (اللعيب) است. # =التلعابة- ### || AUTO مترادف (اللعيب) است. # =تلعب- ### || AUTO تعلبا [لعب]: مترادف (لعب) است. # =التلعة- ### || AUTO ج تلعات وتلاع وتلع: زمين بلند زمين پست. # =تلعثم- ### || AUTO تلعثما [لعثم] في الأمر: در آن امر هوشيارى كرد، از آن امر باز ~~ايستاد، درنگ وسستى كرد؛ «سألته عن شي ء فلم يتلعثم»: از او سؤال كردم وبلا ~~درنگ جواب داد. # =تلعسم- ### || AUTO تلعسما [لعسم] في أمره: مترادف (تلعثم) است. # =تلعلع- ### || AUTO تلعلعا [لعلع] السراب: سراب درخشيد،- الرجل: آن مرد از سختى يا ~~بيمارى ناتوان شد،- من الجوع: از گرسنگى ناآرام وسرگردان شد،- الكلب: سگ از ~~تشنگى زبان از دهان بيرون آورد. # =تلعن- ### || AUTO تلعنا [لعن] القوم: آن قوم يكديگر را لعنت كردند. # =التلعيبة- ### || AUTO [لعب]: مترادف (اللعيب) است. # =تلغب- ### || AUTO تلغبا [لغب] الدابة: ستور را ناتوان يافت،- سير القوم: آن قوم ~~را تا آنجا كه خسته شدند راه برد،- السير فلانا: راه رفتن او را بسيار خسته كرد. # =التلغراف- # تلگراف.- اين واژه يونانى است- # تلغم- ### || AUTO تلغما [لغم] بالطيب: عطر براطراف بينى ودهان خود ماليد،- القوم ~~بالكلام: آن قوم بهنگام سخن دهان وبينى خود را جنبانيدند،- ت الغنم بالعشب ~~وبالشراب: لب ودهان گوسفندان با آب وگياه تر شد. # =تلف- ### || AUTO - تلفا: نابود شد. # =التلفاز- ### || AUTO مترادف (التلفيزيون) است. # =تلفت- ### || AUTO تلفتا [لفت] اليه: به سوى او توجه كرد ونگريست. # =تلفز- ### || AUTO تلفزة: با تلويزيون چيزى را نمايش داد. # =التلفزة- # از دور نگاه كردن- اين واژه يونانى است- # تلفظ- ### || AUTO تلفظا [لفظ] بالكلام: سخن گفت، كلام را تلفظ كرد. # =تلفع- # تلفعا [لفع]: پيرى آن مرد را ms0567 فرا گرفت،- ت النار: آتش شعله ور شد،- ت ~~الحرب بالشر: شر جنگ همه را گرفت وكسى را رها نكرد،- القوم على جيش العدو: ### || AUTO آن قوم بر لشكر دشمن شتافتند وآنها را از ميان برداشتند ~~وكشتند،- الرجل بالثوب او الشجر بالورق: آن مرد خود را با جامه يا درخت خود ~~را با برگ پوشانيد. # =تلفف- ### || AUTO تلففا [لف] في ثوبه: خود را در جامه اش پيچيد،- عليه القوم: آن ~~قوم بر او گرد آمدند. # =تلفق- ### || AUTO تلفقا [لفق] به: به او پيوست،- ما بينهم: ميان آنها تلفيق شد. # =تلفلف- ### || AUTO تلفلفا [لفلف] بثوبه: خود را در جامه اش پوشانيد. # =تلفم- ### || AUTO تلفما [لفم] ت المرأة: آن زن روى بينى خود را پوشانيد. # =تلفن- ### || AUTO تلفنة: با تلفن گفتگو كرد. # =التلفون- # تلفن، مترادف (الهاتف) است- اين واژه يونانى است- # التلفيزيون- ### || AUTO تلويزيون. # =التلفيعة- ### || AUTO [لفع]: شال گردن. # =تلقى- # تلقيا [لقي] الشي ء: آن چيز را ديد يا پيدا كرد، از او استقبال كرد،- امرا: # كارى را عهده دار شد،- الشي ء منه: آن چيز را از او فرا گرفت،- العلوم فى ~~الجامعة: ### || AUTO درسهاى دانشگاه را تكميل وبپايان رسانيد. # =التلقاء- ### || AUTO [لقي]: اسم است از (اللقاء)، جاى ديدار وملاقات؛ «جلس تلقاءه»: ~~به سوى او نشست؛ «فعل الأمر من تلقاء نفسه»: آن كار را از پيش خود كرد بدون ~~آنكه كسى ويرا ملزم به آن كند. # =التلقائي- ### || AUTO [لقي]:؛ «تلقائيا»: خود به خود، با رضايت. # =التلقام- # [لقم]: آنكه لقمه ى بزرگ بردارد. # =التلقام- ### || AUTO [لقم]: مترادف (التلقام) است. # =التلقامة- # [لقم]: مترادف (التلقام) است. # =التلقامة- ### || AUTO [لقم]: مترادف (التلقام) است. # =تلقب- ### || AUTO تلقبا [لقب] بكذا: به نامى لقب يافت. # =تلقط- ### || AUTO تلقطا [لقط] الشي ء: آن چيز را از اينجا وآنجا گردآورى كرد. # =تلقف- ### || AUTO تلقفا [لقف] الشي ء: آن چيز را با شتاب گرفت،- الطعام: غذا را ~~بلعيد،- الحائط والحوض ديوار وحوض فرو ريختند. # =تلقلق- ### || AUTO تلقلقا [لقلق] الشي ء: آن چيز جنبيد. # =تلقم- ### || AUTO تلقما [لقم] الشي ء: آن چيز را با شتاب خورد،- الماء فى بطنه: ~~آب در شكم او از بسيارى صدا كرد. # =تلقن- ### || AUTO تلقنا [لقن] الكلام من فلان: سخن را از ms0568 زبان فلانى فرا گرفت. # =التلقيح- ### || AUTO [لقح]-: مص، تزريق واكسن بيمارى براى پيشگيرى بيماريها. # =تلك- ### || AUTO مث تانك وج أولالك: اسم اشاره ى مفرد مؤنث است براى دور. # =تلكأ- ### || AUTO تلكؤا [لكأ] عن الأمر: در آن كار درنگ كرد وباز ايستاد،- عليه: ~~او را از آن كار بازداشت. # =تلكد- # تلكدا [لكد] فلان: گوشت بدن PageV01P255 ~~فلانى سفت وغليظ شد،- الشي ء: ### || AUTO قسمتهائي از آن چيز به قسمتهاى ديگر چسبيد،- به او عليه الوسخ: ~~روى آن چيز چركى نشست. # =التلم- ### || AUTO ج أتلام: ابزار يا گاوآهن كه با آن كشاورز زمين را شيار كند. # =التلماظ- ### || AUTO [لمظ]: آنكه در دوستى با كسى ثبات نداشته وپايدار نباشد. # =التلماظة- ### || AUTO [لمظ]: مؤنث (التلماظ) است، زن پرگوى وبيهوده گوى. # =تلمج- ### || AUTO تلمجا [لمج] الرجل: آن مرد قبل از تناول غذا، پيش غذائى خورد. # =تلمذ- ### || AUTO تلمذة الولد: آن پسر را شاگرد خود كرد، دانش آموز خود گرفت. # =تلمز- ### || AUTO تلمزا [لمز] ه: آن چيز را پياپى جستجو كرد،- في السير: در راه ~~رفتن شتاب كرد. # =تلمس- ### || AUTO تلمسا [لمس] الشي ء: آن چيز را پى در پى خواست. # =تلمظ- ### || AUTO تلمظا [لمظ] الرجل: آن چيز را زبان زد وچشيد، زبان خود را براى ~~چشيدن تكان داد،- بذكره: او را به بدى ياد كرد،- ت الحية: مار زبان خود را ~~بيرون آورد. # =تلمع- ### || AUTO تلمعا [لمع] البرق وغيره: برق وجز آن درخشيد،- الشي ء: آن چيز ~~را دزديد. # =تلملم- ### || AUTO تلملما [لملم]: مطاوع (لملم) است. # =التلمود- ### || AUTO كتاب دينى وشريعت ودستورات يهوديان. # =التلميذ- ### || AUTO ج تلاميذ وتلامذة: دانش آموز، شاگرد مدرسه، آنكه علم يا صفتى ~~را بياموزد. # =التلميع- ### || AUTO [لمع]: مص،- ج تلاميع فى الخيل وغيرها: لك وپيسها به رنگهاى ~~مختلف بر پوست بدن اسب وجز آن. # =تلهى- # تلهيا [لهو] بكذا: به چيزى روى آورد يا از آن چيز روى گردانيد،- بالشي ء: ### || AUTO به آن چيز روز گذراند وملازم آن شد. # =تلهب- ### || AUTO تلهبا [لهب] ت النار: آتش روشن شد. # =تلهذم- ### || AUTO تلهذما [لهذم] ه: آن چيز را بريد،- الشي ء: آن چيز را خورد. # =تلهف- ### || AUTO تلهفا [لهف] عليه: بر آن چيز اندوهگين شد ms0569 وافسوس خورد. # =تلهق- ### || AUTO تلهقا [لهق] الشي ء: آن چيز بسيار سفيد شد،- الرجل: آن مرد سخن ~~بسيار گفت. # =تلهم- ### || AUTO تلهما [لهم] الشي ء: آن چيز را يكجا بلعيد. اين واژه كمتر بكار ~~مى رود ومعمولا گفته مى شود: (التهمه). # =تلهن- ### || AUTO تلهنا [لهن] الرجل: صبحانه خورد. # =تلهوج- ### || AUTO تلهوجا [لهوج] الشي ء: آن چيز را شتابانيد،- اللحم: گوشت را ~~خوب نپخت. # =التلهية- ### || AUTO [لهو]: مص بازيچه، اسباب بازى. # =التلو- ### || AUTO ج أتلاء: آنچه كه از چيزى پيروى كند؛ «ارسل كتابا تلو كتاب»: ~~پياپى نامه فرستاد، شتر بچه كه از شير مادر بريده شده باشد. # =تلوى- ### || AUTO تلويا [لوو] الشي ء: آن چيز پيچيده وخم شد،- البرق في السحاب: ~~برق از لابلاى ابر درخشيد،- الحبل: ريسمان پيچيده شد. ### || AUTO =اين واژه مطاوع (لوى) است،- ت الحية: مار به دور خود پيچيد. # =التلوة- ### || AUTO مؤنث (التلو) است بمعناى بچه ى ماده شتر. # =تلوث- ### || AUTO تلوثا [لوث] زيد بعمرو: زيد به عمرو پناه برد وبراى بدست آوردن ~~سود با وى هم صحبت شد،- ثوبه بالطين: جامه ى وى گل آلود شد. # =تلوح- ### || AUTO تلوحا [لوح]: آشكار ونمايان شد. # =تلوص- ### || AUTO تلوصا [لوص]: پيچيده وبرگشته شد. # =تلوم- # تلوما [لوم]: تظاهر به نكوهش كرد، درد را جستجو كرد تا جاى آن را ~~بشناسد،- فى الأمر: در آن كار مكث ودرنگ كرد # تلون- # تلونا [لون]: رنگارنگ شد،- الرجل: ### || AUTO اخلاق فلانى متفاوت شد،- الشي ء: آن چيز به رنگى غير از رنگ ~~خود درآمد. # =التلويحات- ### || AUTO [لوح]: شرح واضافه در حاشيه كتاب. نام ديگر آن (الحواشي) است. # =التلوين- ### || AUTO [لون]: مص، تقديم غذاهاى رنگارنگ براى تغيير ذائقه وخوشمزگى، ~~تغيير روش سخن وكلام به روشى ديگر. # =تلي- ### || AUTO - تلى [تلو] من الشهر يوم: از ماه يك روز ديگر باقى ماند. # =التلية- ### || AUTO [تلو]: بقية، بازمانده؛ «ذهبت تلية الشباب»: بقيه جوانى از دست ~~رفت؛ «فلان بقية الكرام وتلية الأحرار»: فلانى بازمانده ى خوبان وبقيه ى ~~آزادگان است. # =التليد- ### || AUTO مترادف (التالد) است. # =تليس- ### || AUTO تليسا [ليس] الرجل: آن مرد سخت وبا صلابت شد. # =التليع- ### || AUTO مترادف (التلع) است. # =التليفة- ### || AUTO آن چيز تباه شد. # =التليفيزون- ### || AUTO مترادف ms0570 (التلفيزيون) است. # =التليل- ### || AUTO ج تلى [تل]: زمين خورده، بر زمين افتاده،- ج أتلة وتلل وتلائل: گردن. # =تلين- ### || AUTO تلينا [لين] الشي ء: آن چيز نرم شد. ### || AUTO =اين واژه ضد (تخشن) است،- لفلان: از فلانى چاپلوسى كرد وتملق نمود. # =تم- ### || AUTO - تما وتماما وتمامة: اجزاى آن چيز كامل شد،- بالشي ء وعليه: ~~آن چيز را تمام وكمال كرد،- على امره: به كار خود ادامه داد وآنرا به پايان ~~رسانيد،- تما الى موضع كذا: به آن جاى رسيد،- عنه العين: چشم زخم را با ~~دعاى چشم زخم برطرف كرد. # =التم- ### || AUTO (ح): پرنده ايست آبى بسان اردك با گردنى درازتر، قو. # =تماتن- ### || AUTO تماتنا [متن] الشاعران في الشعر: آن دو شاعر با هم در شعرهاى ~~خود معارضه نمودند. # =تماثل- # تماثلا [مثل] الشيئان: آن دو چيز با هم شبيه وهمسان شدند،- العليل من علته: ### || AUTO بيمار از كسالتى كه داشت رو به بهبودى رفت. # =تماجد- # تماجدا [مجد]: تفاخر كرد، از PageV01P256 ### || AUTO بزرگى وبزرگوارى خانواده اش سخن گفت؛ «تماجدوا فيما بينهم»: در ~~ميان خود فخر فروشى كردند وهر يك از بزرگوارى خود سخن گفتند. # =تماجن- ### || AUTO تماجنا [مجن]: خود را به شوخى ومسخره گى درآورد. # =تماحك- ### || AUTO تماحكا [محك] الخصمان: آن دو خصم با هم ستيز ولجبازى كردند. # =تماحل- ### || AUTO تماحلا [محل] القوم: آن قوم نسبت بهم دشمنى كردند،- ت بهم ~~الدار: آن خانه به آنها دور شد. # =تماد- ### || AUTO تمادا [مد] الرجلان الثوب: آن دو مرد پيراهن را از دست هم ~~كشيدند. # =تمادى- # تماديا [مدي] في غيه: در گمراهى خود ثابت ماند ولجبازى كرد، في الأمر: ### || AUTO به پايان آن كار رسيد،- بنا السفر: مسافرت بر ما دراز شد. # =تمادح- ### || AUTO تمادحا [مدح] القوم: آن قوم يكديگر را ستايش كردند. # =التمادي- ### || AUTO [مدي]: مص؛ «مع التمادي»: با گذشت زمان، با مرور ايام. # =تمار- # تمارا [مر] القوم: برخى از آن قوم بر برخى ديگر گذشتند،- ما بينهم: آن ~~قوم با هم به كينه ودشمنى پرداختند؛ «هما يتماران»: ### || AUTO آن دو مرد با هم كشتى مى گيرند. # =التمار- ### || AUTO خرما فروش. # =تمارى- ### || AUTO تماريا [مري] الرجلان: آن دو مرد با ms0571 هم مجادله كردند. # =تمارس- ### || AUTO تمارسا [مرس] القوم في الحرب: آن قوم در جنگ با يكديگر پيكار كردند. # =تمارض- ### || AUTO تمارضا [مرض]: در حاليكه بيمار نبود به بيمارى تظاهر كرد،- في ~~امره: در كار خود ناتوان شد. # =تماز- ### || AUTO تمازا [مز] ت النية به: تصميم ونيت از او دور شد. # =تمازى- ### || AUTO تمازيا [مزو] القوم: آن قوم نسبت به هم ادعاى برترى كردند. # =تمازج- ### || AUTO تمازجا [مزج] الشيئان: آن دو چيز بهم آميخته شدند. # =تمازح- ### || AUTO تمازحا [مزح] الرجلان: آن دو مرد با هم مزاح ومداعبه كردند. # =تماس- ### || AUTO تماسا [مس] الشيئان: آن دو مرد با هم تماس گرفتند. # =تماسح- ### || AUTO تماسحا [مسح] الرجلان: آن دو مرد با هم دوستى كردند يا معامله ~~ى خريد وفروش نمودند؛ «تماسحوا على كذا»: با هم پيمان بستند؛ «التقوا ~~فتماسحوا»: به هم رسيدند وبا هم مصافحه كردند. # =تماسك- # تماسكا [مسك] به: به او آويخت وپناه برد؛ «ما تماسك أن قال كذا»: ### || AUTO خويشتن دارى نكرد وفلان سخن را گفت؛ «غشيني امر مقلق فتماسكت»: ~~پيشامدى برايم پديد آمد كه خويشتن دارى كردم. # =تماشى- ### || AUTO تماشيا [مشي] الرجلان: آن دو مرد با هم راه رفتند. # =تماشق- ### || AUTO تماشقا [مشق] هر يك از آن قوم آن چيز را به سوى خود كشيدند. # =التماشق- ### || AUTO [مشق]: كشمكش وستيز، تنازع. # =تماصع- ### || AUTO تماصعا [مصع] القوم في الحرب: آن قوم در جنگ با هم پيكار كردند. # =تماض- ### || AUTO تماضا [مض] القوم: آن قوم با هم نزاع كردند. # =تماقت- ### || AUTO تماقتا [مقت] القوم: آن قوم دشمن يكديگر شدند. # =تماقل- ### || AUTO تماقلا [مقل] الرجلان: آن دو مرد يكديگر را در آب فرو بردند. # =تماكر- ### || AUTO تماكرا [مكر] القوم: آن قوم يكديگر را فريب دادند. # =تماكس- ### || AUTO تماكسا [مكس] الرجلان في البيع: آن دو مرد در معامله ى فروش با ~~هم چانه زدند وجدل كردند. # =تمالأ- ### || AUTO تمالؤا [ملأ] القوم على الأمر: آن قوم در آن امر گرد هم آمدند ~~وبيكديگر يارى كردند. # =تمالغ- ### || AUTO تمالغا [ملغ] به: او را با سخنان زشت مسخره كرد. # =تمالك- ### || AUTO تمالكا [ملك] عن كذا: خويشتن دارى كرد وبر ms0572 نفس خود مسلط شد. # =التمام- # [تم]: تمام، كمال؛ «تماما»: # بكلى؛ «بالتمام»: بطور كامل؛ «في تمام الساعة»: در رأس ساعت؛ «ليلة تمام ~~القمر» (فك): ماه شب چهارده؛ «بدر تمام»: قرص كامل ماه كه معمولا در شب ~~چهاردهم ماه قمرى نمايان مى شود؛ «تمام عدد ما» (ع ح): ### || AUTO آنچه كه از عددى كم كنند تا آن عدد برابر عددى ديگر شود. # =التمامة- ### || AUTO بقيه، باقيمانده. # =تمانع- ### || AUTO تمانعا [منع] الرجلان: آن دو مرد بر سر چيزى با هم پيكار ~~كردند،- الرجلان عن انفسهما: آن دو مرد از يكديگر روى گردانيدند ودورى جستند. # =تماوت- ### || AUTO تماوتا [موت]: آن مرد خود را به مردن زد، خود را به سستى ~~وخاموشى زد. # =تماوق- ### || AUTO تماوقا [موق]: آن مرد خود را به حماقت ونادانى زد. # =تمايح- ### || AUTO ### || AUTO تمايحا [ميح]: آن مرد خميده ومتمايل راه رفت. # =تمايد- ### || AUTO تمايدا [ميد]: آن مرد با لرزيدن يا جنبيدن خم شد. # =تماير- ### || AUTO تمايرا [مير] ما بين القوم: در ميان آن قوم فساد وفتنه افكند. # =تمايز- ### || AUTO تمايزا [ميز] القوم: آن قوم پراكنده شدند، آن قوم بر يكديگر ~~فخر فروشى ومنافسه كردند. # =تمايط- # تمايطا [ميط] القوم: ميان آن قوم فتنه واختلاف افتاد، آن قوم از يكديگر ~~دور شدند. # =تمايل- ### || AUTO تمايلا [ميل] في مشيه: آن مرد در راه رفتن خراميد وتكبر كرد، ~~پالان از روى اسب كج شد. # =تماين- ### || AUTO تماينا [مين] القوم: آن قوم نسبت به يكديگر دروغ گفتند. # =تمأى- # تمئيا [مأي] السقاء: مشك آب گشاد وكشيده شد،- الشر بين القوم: شر در ميان ~~آن قوم رخنه افكند. PageV01P257 ### || AUTO =التمباك- ### || AUTO به واژه ى (التنبك) مراجعه شود. # =التمتام- ### || AUTO آنكه تند سخن گويد كه سخنانش مفهوم نشود. # =التمتامة- ### || AUTO [تم]: مؤنث (التمتام) است. # =التمتان- ### || AUTO [متن]: بند چادر يا خيمه. # =تمتع- ### || AUTO تمتعا [متع] بكذا أو من كذا: از چيزى تا مدتى سود ولذت برد،- ~~بماله: از دارائى خود براى زندگى خوب ولذت بخش استفاده برد. # =تمتم- ### || AUTO تمتمة [تمتم] في الكلام: در سخن گفتن شتاب كرد ونفهمانيد. # =التمتين- ### || AUTO [متن]: مص،- ج تماتين: بندى كه با آن چادر يا خيمه ms0573 نصب كنند. # =التمثال- ### || AUTO ج تماثيل [مثل]: عكس، تصوير، تنديسه، پيكره. # =تمثل- # تمثلا [مثل] الحديث وبالحديث: # سخن را بيان وافاده كرد،- الشي ء: مانند آن چيز را تصور كرد،- له الشي ء: ~~آن چيز براى او متصور شد،- بالشي ء: با آن چيز مثل آورد يا ضرب المثل گفت،- مثالا: # مثالى آورد،- به: همانند او شد،- بين يديه: ### || AUTO در برابر او دست بسينه ايستاد،- منه: از وى قصاص كرد. # =التمثل- ### || AUTO [مثل]: مص،- في الغذاء: تغيير شكل غذا وتبديل آن به سلولهاى ~~جسم در بدن. # =التمثيل- # [مثل]: مص،- في الغذاء: مترادف (التمثل) است؛ «التمثيل الدبلوماسي»: ### || AUTO برقرارى روابط سياسى ميان دولتها. # =التمثيلية- ### || AUTO [مثل]: نمايش وبازى در تماشاخانه، نمايش داستانى. # =تمجح- ### || AUTO تمجحا [مجح] الدلو في البئر: دلو را در چاه جنبانيد،- الرجل: ~~آن مرد تكبر وفخر فروشى كرد. # =تمجد- ### || AUTO تمجدا [مجد]: بزرگى نمود، بزرگوار شد. # =تمجس- ### || AUTO تمجسا [مجس]: مجوسى شد. # =تمجن- ### || AUTO تمجنا [مجن]: تظاهر به شوخى ومزاح كرد، رفتار افراد شوخ را ~~كرد؛ «تمجن في كلامه»: در سخن خود شوخى ركيك وبى حيائى كرد. # =تمحى- ### || AUTO تمحيا [محو] من القوم: از آن قوم حلال بود خواست تا از گناهى ~~كه بر آنها كرده بود درگذرند. # =تمحص- ### || AUTO تمحصا [محص] الظلام: تاريكى رفت وروشنائى آمد. # =تمحق- ### || AUTO تحمقا [محق]: آن چيز از هم پاشيد ومحو ونابود شد. # =تمحك- ### || AUTO تمحكا [محك] الرجل: آن مرد بر سر كارى يا خريد وفروش دشمنى ~~وستيز ولجبازى كرد. # =تمحل- ### || AUTO تمحلا [محل] الشي ء وله: براى بدست آوردن آن چيز حيله گرى ~~كرد،- لفلان حقه: فلانى را با حيله بحقش رسانيد،- الدراهم: پولها را نقد كرد. # =تمخخ- ### || AUTO تمخخا [مخ] العظم: مغز استخوان را بيرون كشيد. # =تمخر- ### || AUTO تمخرا [مخر] الريح: بينى خود را جلوى باد گرفت، به طرف وزش باد ~~نگريست وپشت بر آن كرد. # =تمخض- ### || AUTO تمخضا [مخض] اللبن: از شير كره گرفته شد، شير در مشك دوغ زنى ~~به تكان خوردن افتاد،- الولد: بچه در شكم زن باردار تكان خورد،- ت الحامل: ~~هنگام زائيدن زن نزديك شد،- ت السماء: آسمان آماده ى بارش شد،- الدهر ~~بالفتنة: روزگار فتنه ببار آورد؛ ms0574 «تمخضت الليلة عن صباح سوء»: شب آبستن ~~حوادث بدى بود كه صبح آشكار شد. # =تمخط- ### || AUTO تمخطا [مخط] الرجل: آن مرد آب از بينى خود افكند، آن مرد ~~سراسيمه شد وافتان وخيزان راه رفت. # =تمخمض- ### || AUTO تمخمضا [مخمض] بالماء ونحوه: با آب يا مانند آن مضمضه كرد. اين ~~واژه در زبان متداول رايج است. # =تمدح- ### || AUTO تمدحا [مدح]: تظاهر به ستايش خود كرد، به آنچه كه نداشت افتخار ~~كرد،- الرجل: آن مرد را ستود،- إلى الناس: خواهان ستايش ومدح آنها شد. # =تمدد- ### || AUTO تمددا [مد]: آن چيز گسترده شد، دراز شد،- القوم الشي ء بينهم: ~~آن چيز را ميان خود كشيدند. # =تمدر- ### || AUTO تمدرا [مدر]: مطاوع (مدر) است، آلوده شد. # =تمدل- ### || AUTO تمدلا [مدل] بالمنديل: دستمال بر سر بست يا آنرا بگونه ى عمامه ~~بر سر پيچيد. # =تمدن- ### || AUTO تمدنا [مدن]: به اخلاق مردم شهرنشين خوى گرفت، از جهل ونادانى ~~به شهريگرى وانسانيت تغيير يافت. # =تمدين- ### || AUTO تمدينا [مدن]: در فراخ زندگى ورفاه قرار گرفت. # =تمذر- # تمذرا [مذر]: پراكنده شد،- اللبن: ### || AUTO شير در مشك بريده شد،- ت البيضة او المعدة او النفس: تخم مرغ ~~يا معده يا نفس فاسد وتباه شد. # =تمذع- ### || AUTO تمذعا [مذع] الشراب: مي را اندك اندك نوشيد. # =تمر- # - تمرا ه: به او خرما خورانيد،- اللحم: # گوشت را ريز ريز نمود وآنرا خشك كرد. # =تمر- ### || AUTO تتميرا الرطب: رطب خرما شد،- ت النخلة: درخت نخل خرما داد،- ه: ~~به او خرما خورانيد،- اللحم: گوشت را ريز ريز وخشك كرد. # =التمر- ### || AUTO ج تمور وتمران: خرماى خشك؛ «التمر الهندي» (ن): اصل اين درخت ~~از هند است، ميوه آن ترش ومسهل است وننه ى آن داروى قبض كننده وشكوفه ى آن ~~داروى بيمارى كبد است از اين درخت چوبي خوب بدست مىيد. تمر هندى. # =التمرة- ### || AUTO ج تمرات: واحد (التمر) است. # =تمرى- ### || AUTO تمريا [مري] بكذا: به چيزى آراسته شد. # =التمراد- ### || AUTO ج تماريد [مرد]: برجى كوچك ويژه كبوتران. # =تمرأ- ### || AUTO تمرؤا [مرأ]: تظاهر به جوانمردى كرد، جوانمرد وبا مروت شد. # =تمرخ- # تمرخا [مرخ] بالدهن: بر خود روغن PageV01P258 ### || AUTO ماليد. # =تمرد- ### || AUTO تمردا [مرد]: نافرمانى كرد، ms0575 از حد خود تجاوز كرد، خود بزرگ بين ~~شد،- على الناس: به مردم زور گفت وگردنكشى كرد،- الغلام: آن جوان تا مدتى ~~ريش بر چهره اش در نيامد وبى مو ماند. # =تمرس- ### || AUTO تمرسا [مرس] بالشي ء: خود را با آن چيز خارانيد، او را زد،- ~~بكذا: در آن كار ورزيده شد،- بالنوائب والخصومات: با سختيها ودشمنيها ~~استقامت وشكيبائى كرد،- بالطيب: خود را عطرآگين كرد،- بالرجل: با شر وبدي ~~متعرض آن مرد شد بدينه: با دين خود بازى كرد. # =تمرض- ### || AUTO تمرضا [مرض]: در كار خود سست شد. # =تمرط- ### || AUTO تمرطا [مرط] الشعر: موى سر ريخته شد،- السهم: آن تير بى پر شد. # =تمرع- ### || AUTO تمرعا [مرع]: در پي چراگاه شتافت، شتاب كرد. # =تمرغ- ### || AUTO تمرغا [مرغ] التراب: خاك زير ورو شد،- في النعيم: در فراخ ~~زندگى قرار گرفت،- في الأمر: در آن كار دو دل ومردد شد،- على فلان: در امر ~~فلانى درنگ وتأمل كرد،- ت السائمة: ستوران در آن مكان بسيار چريدند،- ~~الحيوان: آن حيوان آب از دهان بيرون پاشيد،- الرجل: آن مرد خود را آراست ~~ودر فراخ زندگى قرار گرفت، از درد بر خود پيچيد، پاك ومنزه شد. # =تمرفق- ### || AUTO تمرفقا [رفق]: بالشى براى خود گرفت. # =تمرق- ### || AUTO تمرقا [مرق] الشعر: موى كنده شد، موى در اثر بيمارى وجز آن ~~ريخته شد،- الثوب: آن جامه به رنگ المريق (زرد) درآمد. # =تمركز- ### || AUTO تمركزا [ركز] في المكان: در آن مكان متمركز شد يا استقرار يافت. # =تمرمر- ### || AUTO تمرمرا [مرمر] الرمل: شن وماسه برانگيخته شد وگرد وغبار به راه ~~انداخت،- الجسم: تن لرزيد وتكان خورد،- على أصحابه: بر ياران خود ~~فرمانروائى كرد،- الرجل: خشمگين شد. اين تعبير اخير در زبان متداول رايج است. # =تمرن- ### || AUTO تمرنا [مرن]: ظريف وبذله گوى شد، تفضل كرد،- على الشي ء: در آن ~~كار ممارست كرد وخوى گرفت. # =التمريش- ### || AUTO [مرش]: باران كم. # =التمرين- ### || AUTO [مرن]: مص،- ج تمارين: تمرين ورزشى،- عند المدرسين: ودر اصطلاح ~~فرهنگ وآموزش بمعناى تمرين ودرسى براى دانش آموزان ودانشجويان است. # =تمزح- ### || AUTO تمزحا [مزح] به: به آن چيز فخر فروشى وتكبر كرد. # =تمزر- ### || AUTO تمزرا [مزر] النبيذ: مي را بتدريج وپي در پي ms0576 نوشيد. # =تمزز- # تمززا [مز]: غذاى ترش يا شيرين خورد ويا مى خوشمزه نوشيد،- الشراب: ### || AUTO شراب را اندك اندك نوشيد. # =تمزع- ### || AUTO تمزعا [مزع]: مطاوع (مزع) است،- القوم الشي ء بينهم: آن قوم آن ~~چيز را ميان خود تقسيم كردند؛ «هو يتمزع غيظا»: او از فرط خشم سراسيمه ~~ونگران است. # =تمزق- ### || AUTO تمزقا [مزق]: آن چيز پاره شد،- القوم: آن قوم پراكنده شدند. # =تمزن- ### || AUTO تمزنا [مزن]: بيش از حد خود اظهار فضل كرد، اظهار زيركى كرد، ~~در پي كار خود رفت،- على القوم: همانند باران بر قوم بخشنده وسخاوتمند شد،- ~~على الأمر: بر آن كار تمرين كرد وخوى گرفت. # =التمساح- ### || AUTO ج تماسيح [تمسح ومسح] (ح): # تمساح، نهنگ دريائى. اين جانور در رودخانه ى نيل در مصر وبعضى رودخانه ~~هاى سرزمينهاى گرمسيرى يافت مى شود. # =تمسح- ### || AUTO تمسحا [مسح] بالماء ومن الماء: با آب شست وشوى كرد،- الشي ء: ~~روى آن چيز را مسح كرد،- ه بالماء او الدهن: بر روى آن آب يا روغن ماليد. # =التمسح- ### || AUTO [تمسح ومسح] (ح): مترادف (التمساح، ج تماسح) است، فريبكار ~~وستمگر، بسيار دروغگوى، آنكه با سخنان نرم فريبنده باشد. # =تمسخ- ### || AUTO تمسخا [مسخ] الغزل: آن رشته پاره شد. # =تمسك- ### || AUTO تمسكا [مسك] به: به او آويخت يا پناهنده شد. # =تمسكن- ### || AUTO تمسكنا [سكن]: فقير وبى چيز شد. # =تمسلم- ### || AUTO تمسلما [سلم]: نام او مسلم شد، مسلمان ناميده شد. # =التمسيد- ### || AUTO [مسد]: مشت ومال بدن با كف دست براى نرمش عضلات يا ذوب وپخش ~~مواد چربى كه بر آن انباشته شده باشد. # =تمشى- ### || AUTO تمشيا [مشي]: مترادف (مشى) است. # =تمشر- # تمشرا [مشر] الرجل: بى نياز شد يا آثار توانگرى بر او آشكار شد،- لأهله شيئا: ### || AUTO براى خانواده ى خود چيزى بدست آورد،- لأهله: براى خانواده خود ~~جامه يا پوشاك خريد،- القوم: آن قوم جامه بر تن كردند،- الشجر: برگهاى درخت ~~بيرون آمد، برگهاى درخت سبز شد. # =تمشش- ### || AUTO تمششا [مش] العظم: مغز استخوان را مكيد يا بيرون كشيد. # =تمشق- ### || AUTO تمشقا [مشق] الغصن: شاخه ى درخت پوست انداخت،- الثوب: پيراهن ~~پاره شد،- الليل: شب به پايان رسيد. # =تمصر- # تمصرا [مصر] الشي ء ms0577 أو العطاء: آن چيز يا آن بخشش كم شد،- الناقة: ماده ~~شتر را با نوك انگشتان دوشيد،- المكان: ### || AUTO آن مكان آباد وشهرى شد،- القوم: آن قوم پراكنده شدند،- الشي ء: ~~در پى آن چيز رفت وتتبع كرد. # =تمصص- ### || AUTO تمصصا [مص] الشي ء: آن چيز را به نرمى وآهستگى مكيد ونوشيد. # =تمضى- ### || AUTO تمضيا [مضي]: آن مرد گذر كرد،- الأمر: آن كار اجرا شد،- الرجل: ~~آن مرد پيش قدم شد. # =تمضر- # تمضرا [مضر]: آن مرد خود را به PageV01P259 ~~قبيله ى مضر نسبت داد يا همانند مضريان شد واز آنها حمايت كرد،- ت الماشية: ### || AUTO چهارپايان فربه شدند. # =تمضمض- # تمضمضا [مضمض] بالماء ونحوه: # آب را در دهان ريخت وبا آن مضمضه كرد. اين تعبير را در زبان متداول ~~(تمخمض) گويند،- النعاس في عينيه: اثر خواب در چشمان او نمايان شد،- الكلب ~~في اثره: ### || AUTO سگ در پى او زوزه كشيد. # =تمطى- ### || AUTO تمطيا [مطو] النهار وغيره: روز وجز آن بلند ودراز شد،- الرجل: ~~آن مرد راهى دراز رفت، آن مرد با ناز وكرشمه راه رفت ودستهاى خود را دراز كرد. # =تمطر- ### || AUTO تمطرا [مطر]: در زير باران قرار گرفت، آب خواست،- به فرسه: اسب ~~سوار خود را با شتاب برد،- ت الطير: پرنده در پى خواسته ى خود شتافت، اسبان ~~در حاليكه بر يكديگر سبقت مى گرفتند آمدند،- الرجل في الأرض: آن مرد به سير ~~وسياحت پرداخت. # =تمطط- ### || AUTO تمططا [مط]: آن چيز كشيده ودراز شد،- في الكلام: سخن را ~~گوناگون كرد وبه درازا گفت. # =تمطق- ### || AUTO تمطقا [مطق] الطعام: غذا را چشيد،- الرجل: بهنگام خوش آمد از ~~چيزى با زبان خود سوت زد،- ت القوس: كمان شكافته شد. # =تمطمط- ### || AUTO تمطمطا [مطمط] الماء: آب سفت وغليظ شد. # =تمعج- ### || AUTO تمعجا [معج] السيل أو الحية: سيل يا مار بهنگام روان شدن به ~~پيچ وخم افتادند. # =تمعر- ### || AUTO تمعرا [معر] رأسه: موى سر او ريخت،- وجهه: چهره ى او گرفته ~~ورنگ او زرد شد. # =تمعز- ### || AUTO تعمزا [معز] وجهه: چهره ى او گرفته وترنجيده شد،- البعير: شتر ~~با شتاب دويد وراه پيمود. # =تمعص- ### || AUTO تمعصا [معص] بطنه: شكم او درد گرفت،- الرجل: آن ms0578 مرد با جست ~~وخيز راه رفت. # =تمعط- ### || AUTO تمعطا [معط] الذئب: موى بدن گرگ ريخت،- الشعر: در اثر بيمارى ~~موى سر او ريخته شد. # =تمعك- ### || AUTO تمعكا [معك]: مطاوع (معك) است. # =تمعن- ### || AUTO تمعنا [معن]: خود را خوار وخرد كرد،- في الأمر: در آن كار ~~انديشيد. # =التمغة- ### || AUTO تمبر پست. # =تمغص- ### || AUTO تمغصا [مغص] ه بطنه: شكم او درد ودل پيچه گرفت، دل درد گرفت. # =تمغط- ### || AUTO تمغطا [مغط] الشي ء: آن چيز كشيده ودراز شد،- البعير: شتر ~~بهنگام دويدن دستهايش را سخت كشيد،- الفرس: اسب در نهايت سرعت دويد. # =تمغنط- ### || AUTO تمغنطا الحديد: مطاوع (مغنطه) است. # =تمقت- ### || AUTO تمقتا [مقت] إلي: با من دشمنى ورزيد. اين واژه ضد (تحبب) است. # =تمقق- ### || AUTO تمققا [مق] الشراب: مى را پى در پى نوشيد،- ما في العظم: همه ى ~~مغز استخوان را بيرون كشيد،- الفصيل ما في الضرع: بچه شتر همه ى شير پستان ~~را مكيد. # =تمكث- ### || AUTO تمكثا [مكث]: در آن كار درنگ كرد وانتظار كشيد،- بالمكان: در ~~آن جاى ماند وتوقف كرد،- في الأمر: در آن كار شتاب نكرد وتأمل نمود. # =تمكك- # تمككا [مك] العظم: همه ى مغز استخوان را مكيد،- الفصيل ما في ضرع امه: ### || AUTO بچه شتر آنچه از شير كه در پستان مادرش بود مكيد. # =تمكن- ### || AUTO تمكنا [مكن] الشي ء: اين واژه مطاوع (مكنه) است،- عند الأمير: ~~آن مرد نزد امير يا حاكم در مقامى بالا قرار گرفت،- المكان وبه: در آن مكان ~~پاى نهاد وجاى گرفت،- من الأمر: بر آن كار دست يافت وتوانا شد. # =تملى- ### || AUTO تمليا [ملو] عمره: آن مرد سالمند شد واز زندگى خود لذت برد. # =تملأ- ### || AUTO تملؤا [ملأ]: آن چيز پر شد،- ت المرأة: آن زن جامه ى نرم بر تن كرد. # =تملح- ### || AUTO تملحا [ملح] الرجل: آن مرد با خود توشه ى نمك برداشت يا به ~~تجارت نمك پرداخت،- البعير: شتر چاق وفربه شد؛ «فلان يتظرف ويتملح»: فلانى ~~به لطيفه وبذله گوئى تظاهر مى كند. # =تملخ- ### || AUTO تملخا [ملخ] الشي ء: آن چيز را بركند،- الشي ء: آن چيز فاسد شد. # =تملس- ### || AUTO تملسا [ملس]: آن چيز نرم شد،- من بين القوم: ms0579 از ميان آن قوم ~~بيرون آمد،- من الشراب: اثر مستى از او بدر شد،- من الأمر: از آن كار رهائى ~~يافت وآزاد شد. # =تملص- ### || AUTO تملصا [ملص] منه: از او رهائى ونجات يافت،- الشي ء من يدي: آن ~~چيز بر اثر نرمى از دستم لغزيد وافتاد. # =تملط- ### || AUTO تملطا [ملط] الشي ء: آن چيز نرم شد،- السهم: تير بى پر شد. # =تملغ- ### || AUTO تملغا [ملغ] في كلامه: در سخنان خود تظاهر به حماقت ونادانى كرد. # =تملق- ### || AUTO تملقا وتملاقا [ملق] الرجل وللرجل: از آن مرد تملق وچاپلوسى ~~كرد،- ت المرأة العلك بفيها: آن زن در دهان خود آدامس جويد. # =تملك- ### || AUTO تملكا [ملك] الشي ء: دارنده ى آن چيز شد،- على القوم: بر آن ~~قوم پادشاه شد. # =تملل- ### || AUTO تمللا [مل]: بر اثر اندوه يا بيمارى بر خود پيچيد،- اللحم على ~~النار: گوشت بر روى آتش جنبيد وتكان خورد،- ملة كذا: داخل آن كيش يا ملت در ~~آمد،- في المشي: در راه رفتن شتاب كرد. # =تململ- ### || AUTO تململا [ململ]: بر اثر شادمانى يا اندوه در بستر خود به اين سو ~~وآن سو بر خود پيچيد،- الجالس: آن مرد نشسته گاهى به اين سو وگاهى به آن ~~سوى تكيه كرد. # =تمم- # تتميما [تم]: نماز خواند،- ه: آن چيز را تمام وكمال كرد، آن را به انجام PageV01P260 ### || AUTO رسانيد، پايان آن كار را اعلام كرد؛ «تمم على الجريح»: آن مرد ~~زخمى را كشت،- المولود: بر گردن نوزاد دعاى چشم زخم آويخت. # =تمنى- ### || AUTO تمنيا [مني] الشي ء: آن چيز را خواست، آرزو كرد،- الكتاب: آن ~~كتاب را خواند،- الرجل: آن مرد دروغ گفت،- الحديث: حديث جعل كرد. # =تمنح- ### || AUTO تمنحا [منح] المال: از آن مال بديگرى احسان ونكوئى كرد. # =تمندل- ### || AUTO تمندلا [ندل] بالمنديل: گونه ى خود را با دستمال پاك وخشك كرد، ~~دستمال را بر سر خود پيچيد وبگونه ى عمامه بر سر نهاد. # =تمنطق- # تمنطقا [نطق]: در علم منطق فرو رفت وفرا گرفت؛ «من تمنطق فقد تزندق»: ### || AUTO آنكه منطق آموزد زنديق شود، بر كمر خود كمربند بست،- ت الأرض ~~بالجبال: كوهها اطراف آن زمين را احاطه كردند. ms0580 # =تمنع- ### || AUTO تمنعا [منع] عن الشي ء: از آن كار باز ايستاد،- بقومه: به قوم ~~خود پناه برد، به قوم خود نيرومند شد. # =تمنن- # تمننا [من] فلان فلانا وتمنن عليه: ### || AUTO فلانى با نكوئى كه بر فلان كرد وى را شرمنده كرد،- الرجل: آن ~~مرد را ناتوان كرد ونيروى او را برد. # =تمهد- ### || AUTO تمهدا [مهد] الفراش: فرش خواب را گسترد،- له الأمر: آن امر ~~براى او آسان وآماده شد،- الرجل: آن مرد توانا شد. # =تمهر- ### || AUTO تمهرا [مهر]: ماهر شد، شنا كرد. # =تمهك- ### || AUTO تمهكا [مهك] في العمل: در آن كار ماهر شد ونيكو انجام داد. # =تمهل- ### || AUTO تمهلا [مهل] في العمل: آن كار را با آرامى وبى شتاب انجام داد. # =تمهمه- ### || AUTO تمهمها [مهمه] عن الشي ء: از آن چيز امتناع وخوددارى كرد. # =التمهيد- ### || AUTO [مهد]: مص؛ «تمهيدا لكذا»: براى آسان شدن آن كار، آماده كردن چيزى. # =التمهيدي- # [مهد]: موضوعى مقدماتى كه بر توضيح يا روشن شدن امرى كمك كند مقدمه، ~~آمادگى؛ «مؤتمر تمهيدي»: ### || AUTO كنفرانس مقدماتى. # =تموج- ### || AUTO تموجا [موج] البحر: دريا موج زد. # =تمور- ### || AUTO تمورا [مور]: همواره رفت وآمد كرد،- الشعر: موى سر به سمت راست ~~وچپ شد،- الشي ء: آن چيز تكان خورد وبه سرعت لرزيد. # =تموز- # مترادف (تموز) است. اين واژه سريانى است. # =تموز- ### || AUTO ماه هفتم از سال ميلادى است كه ميان ماههاى حزيران وآب مى ~~باشد. تعداد روزهاى اين ماه (31) روز است ومعادل تير ماه شمسى هجرى مى ~~باشد. نام ديگر آن (يوليو) است.- اين واژه سريانى است-. # =تمول- ### || AUTO تمولا [مول]: توانگر شد يا مال او بسيار گرديد،- المال: آن مال ~~را به خود اختصاص داد. # =تمولى- ### || AUTO تموليا [ولي] عليهم: همانند سروران شد وبر آنها بزرگى كرد. # =تمون- ### || AUTO تمونا [مون]: آنچه را كه لازم داشت ذخيره كرد، به خانواده ى ~~خود بسيار نفقه داد. # =تموه- # تموها [موه]: اين واژه مطاوع (موه) است،- العنب: دانه هاى انگور پر آب ~~ونزديك به رسيدن شد،- المكان بالبقل: ### || AUTO گياهان آن مكان تازه وپر آب شد. # =التمويه- ### || AUTO [موه]: مص،- (اع): پوشيده ومخفى نگهداشتن ابزار جنگى از دشمن ~~كه خود از ms0581 اسرار جنگى بشمار است. # =تميح- ### || AUTO تميحا [ميح]: در راه رفتن ناز وتكبر كرد، بطرف راست وچپ ~~خراميد. # =تميد- ### || AUTO تميدا [ميد] ت المرأة: آن زن در راه رفتن كج شد وخراميد. # =تميز- ### || AUTO تميزا [ميز]: از ديگرى جدا شد وتنها ماند،- فلان من الغيظ: ~~فلانى از فرط خشم خروشيد،- بكذا: به آن چيز معروف ومشهور شد. # =تميس- ### || AUTO تميسا [ميس] الرجل: آن مرد خراميد. # =تميع- ### || AUTO تميعا [ميع] السمن: روغن گداخته وروان شد. # =تميل- ### || AUTO تميلا [ميل] في مشيه: در راه رفتن ناز وكرشمه كرد. # =التميمة- ### || AUTO ج تمائم وتميمات [تم]: مهره ى چشم زخم يا نظر قربانى كه معمولا ~~بر كودكان مىويزند. # =التمييز- ### || AUTO [ميز]: مص، نيروى فكرى ومعنوى است كه با آن معانى استنباط مى ~~شود، يكى از موضوعهاى علم نحو است؛ «سن التمييز»: سن رشد وبلوغ كه فرد در ~~آن خوب وبد را از هم تشخيص مى دهد؛ «محكمة التمييز»: ديوان عالى كشور. # =التن- # (ح): ماهي تن كه از تيره ى (الإسقمريات) است. # =التن- ### || AUTO كودكى كه اندام او رشد نكند. # =تناءى- ### || AUTO تنائيا [نأي]: دور شد. # =تنابث- ### || AUTO تنابثا [نبث] القوم: آن قوم با هم بحث ومذاكره كردند. # =تنابذ- ### || AUTO تنابذا [نبذ] القوم: آن قوم بر سر چيزى با هم اختلاف پيدا ~~كردند واز روى دشمنى پراكنده شدند. # =تنابز- ### || AUTO تنابزا [نبز] القوم بالألقاب: آن قوم يكديگر را با لقبهاى بد ~~خواندند. # =تنابل- ### || AUTO تنابلا [نبل] القوم: آن قوم بر بزرگى وشرافت نسبت به يكديگر ~~تفاخر كردند، آن قوم بر سر ساختن تير رقابت كردند. # =تناتج- ### || AUTO تناتجا [نتج] ت الإبل: شتران زائيدند. # =تناتف- ### || AUTO تناتفا [نتف] الشعر أو الريش: موى يا پر كنده شد. # =تناتل- ### || AUTO تناتلا [نتل] النبت: گياهان در هم پيچيده وبعضى از آنها بلندتر شدند. # =التناتيش- # [نتش]: «تناتيش الدين»: ### || AUTO باقيمانده ى بدهى، بقيه ى بدهكارى. # =تناث- ### || AUTO تناثا [نث] القوم الأخبار: آن قوم خبرها را ميان هم افشا كردند. # =تناثى- # تناثيا [نثو] القوم الحديث: آن قوم سخن PageV01P261 ### || AUTO را بميان خود پخش وافشا كردند،- القوم الشي ء: آن قوم درباره ى ~~آن چيز مذاكره ms0582 كردند. # =تناثر- ### || AUTO تناثرا [نثر] الشي ء: آن چيز پراكنده شد. # =تناثل- ### || AUTO تناثلا [نثل] القوم اليه: آنقوم بر سر او ريختند. # =تناجى- ### || AUTO تناجيا [نجو] القوم: آن قوم با هم راز گفتند. # =تناجح- # تناجحا [نجح] ت عليه أحلامه أو مساعيه: ### || AUTO رؤياها ويا كوششهاى او راست ودرست شد. # =تناجز- ### || AUTO تناجزا [نجز] القوم: آن قوم با هم مبارزه وپيكار كردند. # =تناجش- # تناجشا [نجش] القوم في البيع وغيره: ### || AUTO آن قوم در فروش وجز آن بها را بالا بردند. # =تناجل- ### || AUTO تناجلا [نجل] القوم: آنقوم زاد وولد كردند، با هم پيكار كردند. # =تناحب- ### || AUTO تناحبا [نحب] القوم: آن قوم براى جنگ وجز آن وعده ومدت تعيين كردند. # =تناحر- # تناحرا [نحر] القوم على كذا: آن قوم بر سر چيزى با هم دشمنى وستيز كردند ~~ونزديك بود يكديگر را بكشند،- القوم على الطريق وغيره: آن قوم بر راه وجز ~~آن از يكديگر پيروى كردند،- القوم عن الطريق: ### || AUTO آن قوم از راه برگشتند،- ت الداران: آندو خانه روبروى هم قرار ~~گرفتند. # =تناحس- ### || AUTO تناحسا [نحس] فلان: نگون بخت شد. # =تناخس- ### || AUTO تناخسا [نخس] ت الغنم: گوسفندان سرمازده شدند وخود را به ~~يكديگر نزديك كردند تا گرم شوند،- ت الغدران: آبهاى بازمانده ى سيل روان ~~گرديده ودرهم ريخته شدند. # =تناد- ### || AUTO تنادا [ند] القوم: آن قوم با هم مخالفت كردند واز هم روى ~~گردانيدند، پراكنده شدند،- ت الإبل: شتران رميدند وگريختند. # =التناد- # [ند]: «يوم التناد» روز قيامت، رستاخيز. # =التناد- ### || AUTO [ند]: مص؛ «يوم التناد»: روز قيامت، روز رستاخيز. # =تنادى- ### || AUTO تناديا [ندو] القوم: آن قوم در باشگاه جمع شدند، بعضى از آن ~~قوم برخى ديگر را صدا زدند. # =تنادر- ### || AUTO تنادرا [ندر] علينا: براى ما سخنان نادر وخوب گفت،- القوم الشي ~~ء: آن قوم آن چيز را افكندند واز رده خارج كردند. # =تنادم- ### || AUTO تنادما [ندم] القوم على الشراب: آن قوم با هم ميگسارى كردند. # =تناذر- # تناذرا [نذر] القوم: آن قوم به يكديگر اخطار كردند وهشدار دادند،- القوم العدو: ### || AUTO آن قوم يكديگر را از وجود دشمن ترسانيدند. # =تنازح- ### || AUTO تنازحا [نزح]: دور شد. # =تنازع- ### || AUTO تنازعا [نزع] القوم: آن ms0583 قوم با هم اختلاف پيدا كردند،- القوم ~~الشي ء: آن قوم آن چيز را از دست هم كشيدند،- القوم فى الشي ء: آن قوم بر ~~سر آن چيز با هم دشمنى كردند،- القوم الكأس: آن قوم جام را از دست يكديگر ~~گرفتند وبهم تعارف كردند. # =التنازع- ### || AUTO [نزع]: مص؛ «تنازع البقاء»: تنازع بقاى موجودات اعم از انسان ~~ويا حيوان براى زندگى بهتر يا شايسته تر وهمچنين براى چيرگى بر مشكلات ~~زندگى مادى وعوارض طبيعى. # =تنازق- ### || AUTO تنازقا [نزق] الرجلان: آن دو مرد به يكديگر دشنام دادند. # =تنازل- # تنازلا [نزل] القوم: آن قوم از شتران خود پياده وبر اسبان خود سوار شدند ~~وبا هم زد وخورد كردند، آن قوم به ميدان جنگ درآمدند وبا هم جنگيدند،- ~~القوم في السفر: ### || AUTO آن قوم در سفر بطور متناوب فرود آمدند واز غذا ومتاع يكديگر ~~خوردند،- الرجل: آن مرد مقام خود را از دست داد وسهل انگار شد،- عن كذا: از ~~چيزى كناره گيرى كرد؛ «تنازل عن العرش»: از مقام سلطنت كناره گيرى كرد؛ ~~«تنازل عن منصب»: از مقام ومنصب خود كناره گيرى كرد. # =تناسى- ### || AUTO تناسيا [نسي] الشي ء: به فراموشى چيزى تظاهر كرد. # =تناسب- ### || AUTO تناسبا [نسب] القوم الى أحسابهم: آن قوم اصل ونسب خود را بيان ~~كردند،- الشيئان: آن دو چيز همانند وهمسان شدند. # =تناسخ- ### || AUTO تناسخا [نسخ] ت الأزمنة: گردش روزگار پياپي رسيد،- الورثة: ~~بعضى از وارثان پيش از تقسيم ارث مردند وميراث ميان آنها تقسيم نشد،- ~~الأمران: آن دو امر يكديگر را نسخ كردند،- القوم الشي ء: آن قوم آن چيز را ~~پياپي به كار بردند، از آن چيز متابعت وپيروى كردند. # =التناسخ- ### || AUTO [نسخ]: مص، انتقال روح آدمى از بدنى به بدني ديگر پس از مرگ. ~~نام ديگر آن (التقمص) است. پيروان اين عقيده ومذهب را (التناسخية) نامند؛ ~~«تناسخ الأزمنة والقرون»: گذشت روزگار وپياپي سر آمدن زمانها وقرنها. # =تناسف- ### || AUTO تناسفا [نسف] الرجلان الكلام: آن دو مرد با هم راز گفتند. # =تناسق- ### || AUTO تناسقا [نسق] ت الأشياء: آن چيزها با هم آراسته شدند. # =تناسل- ### || AUTO تناسلا [نسل] القوم: ms0584 آن قوم زاد وولد كردند،- بنو فلان: ~~خانواده ى فلانى داراى فرزندان بسيارى شدند. # =تناشب- ### || AUTO تناشبا [نشب] القوم: آن قوم بهم پيوستند وفراهم آمدند. # =تناشد- ### || AUTO تناشدا [نشد] القوم الأشعار: آن قوم براى يكديگر شعر خواندند. # =تناشر- ### || AUTO تناشرا [نشر] القوم الثياب: آن قوم در گستردن جامه ها به هم ~~يارى كردند. # =تناص- ### || AUTO تناصا [نص] القوم: آن قوم ازدحام كردند. # =تناصى- # تناصيا [نصو] القوم: آن قوم در خصومت ودشمنى پيشانى يكديگر را گرفتند،- ت ~~الأغصان ونحوها: شاخه ها ومانند آنها بهم نزديك شدند وبهنگام وزش بادها ~~درهم آويخته مى شوند. PageV01P262 ### || AUTO =تناصب- ### || AUTO تناصبا [نصب] القوم الشي ء: آن قوم آن چيز را ميان خود تقسيم كردند. # =تناصر- ### || AUTO تناصرا [نصر] القوم: آن قوم يكديگر را يارى كردند، بعضى از ~~آنها بعضى ديگر را يارى كردند. # =تناصف- ### || AUTO تناصفا [نصف] القوم: بعضى از آن قوم بعضى ديگر را انصاف دادند. # =تناصل- ### || AUTO تناصلا [نصل]: بيرون آمد وآشكار شد. # =التناصيب- ### || AUTO [نصب]: علامات ونشانه هاى راه ورانندگى كه در راهها وخيابانها ~~براى راهنمائى نصب كنند. # =تناضل- ### || AUTO تناضلا [نضل] القوم: آن قوم بر يكديگر تفاخر كردند، در مبارزه ~~وستيز با هم مسابقه دادند. # =تناطح- # تناطحا [نطح] الكبشان: آن دو قوچ يكديگر را شاخ زدند،- ت الأمواج او ~~السيول: ### || AUTO موجهاى آب وسيلها به هم خوردند. # =تناطق- ### || AUTO تناطقا [نطق] الرجلان: آن دو مرد با هم گفتگو كردند. # =تناظر- ### || AUTO تناظرا [نظر] ت الداران: آن دو خانه روبروى هم قرار گرفتند،- ~~القوم: آن قوم بر يكديگر نگريستند،- الرجلان في الأمر: آن دو مرد بر سر آن ~~كار با هم جدال كردند، با هم چانه زدند. # =تناظم- ### || AUTO تناظما [نظم] اللؤلؤ: ونحوه: مرواريد ومانند آن منظم شد وبه ~~رشته در آمد،- ت الصخور: صخره ها وسنگها به هم پيوستند. # =تناعى- ### || AUTO تناعيا [نعي] القوم: آن قوم خبر كشته شدگان خود را اعلام كردند ~~تا يكديگر را براى گرفتن انتقام به جنگ برانگيزند. # =تناعت- ### || AUTO تناعتا [نعت] ه الناس: مردم او را به خوبى توصيف كردند. # =تناعس- ### || AUTO تناعسا [نعس]: خود را به خواب زد، چرت ms0585 زد،- البرق: برق سست ~~شد،- ت السوق: بازار كساد شد. # =تناعم- ### || AUTO تناعما [نعم]: آن مرد در رفاه وآسايش قرار گرفت. # =تناغى- ### || AUTO تناغيا [نغو] القوم: آن قوم با هم مسابقه دادند. # =تناغص- ### || AUTO تناغصا [نغص] ت الإبل: شتران انبوهى كردند وبهم خوردند. # =تنافى- ### || AUTO تنافيا [نفي] الرجال: آن مردان از يكديگر دفاع كردند ومخالف هم ~~شدند،- ت الأشياء: آن چيزها مختلف واز هم جدا شدند. # =تنافد- ### || AUTO تنافدا [نفد] القوم: آن قوم با هم ستيز ودشمنى كردند،- الخصمان ~~الى القاضي: آن دو خصم نزد قاضى شكايت كردند وهر يك براى خود دليلى آورد. # =تنافذ- ### || AUTO تنافذا [نفذ] القوم إلى الحاكم: آن قوم نزد حاكم دادخواهى كردند. # =تنافر- ### || AUTO تنافرا [نفر] القوم للأمر: آن قوم به سوى آن كار رفتند،- ~~الرجلان: آن دو مرد نزد حاكم محاكمه شدند وبر يكديگر فخر كردند. # =تنافز- ### || AUTO تنافزا [نفز] القوم: آن قوم بر يكديگر حمله كردند. # =تنافس- ### || AUTO تنافسا [نفس] القوم في الأمر: آن قوم در آن كار با هم رقابت ~~كردند، در آن كار با هم بشرط مسابقه وبخشندگى توافق كردند. # =تنافط- ### || AUTO تنافطا [نفط] ت القدر: غذا در ديگ كف كرد. # =تناقد- ### || AUTO تناقدا [نقد] الدراهم: پولها را نقد كرد وجعلى آنها را بيرون كشيد. # =تناقص- ### || AUTO تناقصا [نقص] الشي ء: آن چيز اندك اندك كم شد. # =تناقض- # تناقضا [نقض] البناء أو الحبل: # ساختمان يا ريسمان گسسته شد،- القولان: ### || AUTO آن دو سخن ضد يكديگر شدند،- الرجلان البيع: آن دو مرد معامله ~~را فسخ كردند. # =التناقض- ### || AUTO [نقض]: مص، مخالفت وتدافع؛ «في كلامه تناقض»: در سخن او ضد ~~ونقيض وجود دارد. # =تناقل- ### || AUTO تناقلا [نقل] القوم الحديث فيما بينهم: آن قوم در ميان خود سخن ~~را از قول يكديگر گفتند؛ «تناقلته الألسن»: آن چيز بر سر زبانها افتاد،- ته ~~الأيدي: آن چيز دست بدست گشت. # =تناكث- ### || AUTO تناكثا [نكث] القوم عهودهم: آن قوم عهدها وپيمانهاى خود را ~~شكستند. # =تناكح- ### || AUTO تناححا [نكح] القوم: بعضى از افراد آن قوم با خانواده هاى بعضى ~~ديگر ازدواج كردند. # =تناكد- ### || AUTO تناكدا [نكد] الرجلان: آن دو مرد بر يكديگر سخت گرفتند. ms0586 # =تناكر- ### || AUTO تناكرا [نكر]: خود را به نادانى زد،- الأمر: آن كار را ~~ندانست،- القوم: آن قوم با يكديگر دشمنى كردند ومنكر هم شدند. # =تناكف- ### || AUTO ### || AUTO تناكفا [نكف] القوم الكلام: آن قوم سخن را بطور ~~متناوب وپياپي گفتند. # =تناهى- # تناهيا [نهي] الشي ء: آن چيز بپايان خود رسيد،- الماء: آب در آبگير راكد ~~ماند،- الخبر: خبر رسيد؛ «تناهى إلى أسماعهم»: ### || AUTO خبر به گوش آنها رسيد،- عن الشي ء: از آن چيز بازماند،- القوم ~~عن المنكر: بعضى از آن قوم بعضى ديگر را نهي از منكر كردند. # =تناهب- ### || AUTO تناهبا [نهب] الفرسان: آن دو اسب در دويدن با هم مسابقه ~~دادند،- ت الإبل الأرض: شتران آن زمين را بسيار زير پاى گرفتند. # =تناهد- ### || AUTO تناهدا [نهد] القوم في الحرب: بعضى از آن قوم براى جنگ بر بعضى ~~ديگر قيام كردند،- القوم: هر يك از افراد آن قوم بطور مساوى پولى براى خريد ~~غذا دادند تا با هم غذا خورند،- القوم الشي ء: آن قوم آن چيز را ميان خود ~~گرفتند. # =تناهز- ### || AUTO تناهزا [نهز] الرجلان: آن دو مرد بر سر كارى شتاب ورقابت ~~كردند؛ «تناهزوا الفرص»: در بدست آوردن چيزى فرصتها را غنيمت شمردند. # =تناهض- ### || AUTO تناهضا [نهض] القوم في الحرب: آن قوم براى جنگ برخاستند. # =تناهق- # تناهقا [نهق] ت الحمر: خرها به صدا درآمدند. # =تناوب- # تناوبا [نوب] القوم على الماء: آن قوم بعلت كمى آب بطور متناوب با ريختن PageV01P263 ### || AUTO سنگريزه در ظرف آب، از آن نوشيدند،- القوم الأمر: آن قوم آن ~~كار را بطور متناوب انجام دادند،- القوم الخطب أو الأمر: آن قوم در مورد آن ~~امر يا پيشامد يكى پس از ديگرى اقدام كردند،- ته الخطوب: پيشامدهاى بد بر ~~او وارد شد. # =تناوح- ### || AUTO تناوحا [نوح] الجبلان: آن دو كوه روبروى هم قرار گرفتند،- ت ~~الرياح: باد گاهى به صبا وگاهى بشمال وگاهى بجنوب وزيد. # =تناوش- ### || AUTO تناوشا [نوش] الشي ء: آن چيز را گرفت،- القوم بالرماح: آن قوم ~~با نيزه ها يكديگر را طعنه زدند. # =تناول- ### || AUTO تناولا [نول] الشي ء: آن چيز را گرفت،- من يده شيئا: از دست او ~~چيزى ms0587 گرفت،- المسيحي: آن مرد مسيحى در قربانى مقدس شركت كرد. # =تناوم- ### || AUTO تناوما [نوم]: خود را به دروغ به خواب زد، خواست كه بخوابد،- ~~اليه: بسوى او آرامش واطمينان يافت. # =التنبال- ### || AUTO ج تنابيل: كوتاه قامت، قد كوتاه. # =تنبأ- ### || AUTO تنبؤا [نبأ]: از علم غيب سخن گفت، ادعاى نبوت يا پيامبرى كرد. # =تنبب- ### || AUTO تنببا [نب] الماء: آب روان شد. # =تنبت- ### || AUTO تنبتا [نبت] الشي ء آن چيز آشكار شد. # =تنبج- ### || AUTO تنبجا [نبج] العظم: استخوان ورم كرد. # =تنبط- ### || AUTO تنبطا [نبط]: همانند قوم نبطيان شد يا به آنها منتسب گرديد،- ~~البئر: آب چاه را كشيد. # =تنبع- ### || AUTO تنبعا [نبع] الماء: آب اندك اندك آمد. # =التنبك- # (ن): تنباكو كه با آن قليان كشند. اين واژه فارسى است- # تنبل- ### || AUTO تنبلا [نبل]: آن مرد شريف وباهوش شد، همانند بزرگواران شد، ~~بدرود زندگى گفت،- المال: بهترين مال را برگزيد،- ت الخطوب: آن پيشامد ~~ناگوار سخت شد. # =التنبل- # (ن): گياهى است كه اصل آن از هند واز رسته ى (الفلفليات) است. برگ اين ~~گياه مانند آدامس جويده مى شود،- ج تنابل وتنابلة: كودن وتنبل. اين واژه ى ~~اخير تركى است. # =التنبل- # ج تنابل وتنابلة: كوتاه قامت، كودن وتنبل. اين واژه تركى است- # تنبه- ### || AUTO تنبها [نبه] من نومه: از خواب بيدار شد،- عن الأمر أو له: بر ~~آن كار آگاه وهشيار شد. # =التنبول- ### || AUTO ج تنابيل: آنكه قامت كوتاهى داشته باشد. # =التنبيت- ### || AUTO [نبت]: مص،- ج تنابيت: اسم است براى آنچه كه از درخت مى رويد، ~~آنچه از برگ وشاخه هاى نخل خرما كه بريده شده باشد. # =التنبيه- ### || AUTO [نبه]: مص، ملاحظه، آگاه ساختن. # =تنتج- ### || AUTO تنتجا [نتج] ت البهيمة: آن جانور براى زائيدن بچه اش پيچ وتاب خورد. # =تنتف- ### || AUTO تنتفا [نتف] الشعر أو الريش: موى يا پر كنده شد. # =تنثر- ### || AUTO تنثرا [نثر] الشي ء: آن چيز پراكنده شد وفرو ريخت. # =تنجى- ### || AUTO تنجيا [نجو]: بدنبال زمين بلند وبرجسته گشت. # =تنجأ- ### || AUTO تنجؤا [نجأ] ه: او را چشم زخم زد. # =تنجح- ### || AUTO تنجحا [نجح] الحاجة: از كسيكه به وى وعده ى برآوردن نياز داده ~~بود طلب وفاى عهد كرد. # =تنجد- ### || AUTO تنجدا [نجد] الشي ms0588 ء: آن چيز بلند شد. # =التنجرة- ### || AUTO ديگ مسى، قابلمه ى غذا. # =- اين واژه سريانى است- # تنجز- # تنجزا [نجز] الحاجة أو الوعد: خواستار برآوردن نياز يا وفاى به عهد شد،- ~~الشراب: ### || AUTO در نوشيدن مى اصرار ورزيد. # =تنجس- # تنجسا [نجس]: نجس شد،- الثوب: ### || AUTO آن جامه آلوده شد،- الرجل: آن مرد كارى كرد كه از نجاست بيرون آيد. # =التنجستين- ### || AUTO أو الولغرام (ك): ماده ايست فلزى وساده كه در ساختن نوارهاى ~~لامپهاى برقى از آن استفاده مى شود. اين ماده در تركيب بعضى از انواع فولاد ~~بكار مى رود. # =تنجع- ### || AUTO تنجعا [نجع] فلانا: نزد فلانى آمد واز وى نكوئى خواست،- القوم ~~الكلأ: آن قوم براى بدست آوردن گياه به راه افتادند،- بالدم: به خون آلوده شد. # =تنجم- ### || AUTO تنجما [نجم]: به نگريستن ومراقبت ستاره هاى آسمان پرداخت. # =تنحى- # تنحيا [نحو] عن موضعه: از جاى خود دور شد،- الرجل: آن مرد در سخن گفتن ~~اعراب كلمات را نيز تلفظ كرد،- للشي ء: # بر آن چيز اعتماد كرد. # =تنحى- ### || AUTO تنحيا [نحي]: اين واژه مطاوع (نحى) است. # =تنحس- ### || AUTO تنحسا [نحس] الأخبار وعنها: براى يافتن خبر وآگاه شدن به آن ~~پيگيرى كرد،- الرجل: آن مرد گرسنه شد،- لشرب الدواء: براى آشاميدن دارو ~~گرسنه ماند. # =تنحل- # تنحلا [نحل] مذهب كذا أو قبيلة كذا: ### || AUTO به فلان مذهب يا فلان قبيله خود را نسبت داد،- الشعر او القول: ~~مدعى آن شعر يا آن گفتار شد در حاليكه از آن او نبود. # =تنحنح- ### || AUTO تنحنحا [نحنح] الرجل: صداى خود را در سينه اش رفت وبرگشت داد. # =تنخع- ### || AUTO تنخعا [نخع] الرجل: آن مرد آب بينى خود را انداخت،- السحاب: ~~ابر آنچه كه باران داشت فرو ريخت. # =تنخل- ### || AUTO تنخلا [نخل] الشي ء: آن چيز را پاك كرد وبرگزيده ى آنرا ~~برداشت. # =تنخم- ### || AUTO تنخما [نخم]: آن مرد از سينه يا بينى خود چيزى بيرون انداخت. # =تندى- ### || AUTO تنديا [ندو] الرجل: آن مرد بخشنده وبزرگوار شد، سيراب شد،- ~~المكان: بر آن مكان شبنم فرو ريخت. # =تندح- # تندحا [ندح] ت الغنم في مرابضها او مسارحها: گوسفندان در آغولها يا ~~چراگاهها PageV01P264 ### || AUTO پراكنده شدند، از پرخورى ms0589 چاق وفربه شدند. # =تندل- ### || AUTO تندلا [ندل] بالمنديل: با دستمال دست خود را پاك كرد، دستمال ~~را بگونه ى عمامه بر سر خود پيچيد. # =تندم- ### || AUTO تندما [ندم] على ما فعل: از كارى كه كرده بود پشيمان واندوهناك شد. # =التندية- ### || AUTO [ندو]: مص؛ «تندية الخيل»: لاغر كردن اسب ودوانيدن آن تا عرق ~~كند وسستى آن برطرف شود. # =تنزى- ### || AUTO تنزيا [نزو] الى الشر: با شتاب به سوى شر رفت. # =تنزر- ### || AUTO تنزرا [نزر] الشي ء: آن چيز كم شد،- من الشي ء: از آن چيز ~~مقدارى كم شد. # =تنزع- ### || AUTO تنزعا [نزع] اليه: بسوى او شتافت. # =تنزل- # تنزلا [نزل]: آهسته فرود آمد،- فلانا: ### || AUTO فلانى را پائين آورد،- عن الحق: از حق خود صرفنظر كرد. # =تنزه- ### || AUTO تنزها [نزه] فلان: فلانى به گردش وتفريح پرداخت،- عن كذا: از ~~چيزى دورى گزيد وخود را حفظ كرد. # =التنزيل- ### || AUTO [نزل]: مص، فرود آوردن چيزى از بالا به پائين، ترتيب. # =تنسب- ### || AUTO تنسبا [نسب] الرجل اليك: آن مرد خود را به تو نسبت داد. # =تنسر- ### || AUTO تنسرا [نسر]: كركسها را شكار كرد،- الحبل: طناب گسسته شد،- ~~الجرح: زخم ورم كرد وچركى از آن روان شد،- الثوب ونحوه: جامه يا مانند آن ~~بتدريج فرسوده شد،- ت النعمة عن فلان: نعمت از فلانى پراكنده شد. # =تنسس- ### || AUTO تنسسا [نس] منه الأخبار: از او به اخبار پى برد وكوشيد تا بر ~~آن آگاهى يابد. # =تنسف- ### || AUTO تنسفا [نسف] في الصراع: در كشتى با دست خود حريف را گرفت واز ~~جاى بركند واو را بر زمين زد. # =تنسق- # تنسقا [نسق] ت الأشياء: آن چيزها به هم پيوسته وآراسته شدند؛ «تنسق ~~كلامه»: ### || AUTO سخن او مرتب ومنظم آمد. # =تنسك- ### || AUTO تنسكا [نسك]: به زهد وعبادت پرداخت. # =تنسم- # تنسما [نسم] الرجل: آن مرد نفس كشيد،- ت الريح: باد آهسته وزيد،- الريح: # وزش باد را بوئيد،- المكان بالطيب: آن مكان خوشبوى شد،- فلان العلم او الخبر: ### || AUTO دانش يا خبر را اندك اندك بسان وزش باد ملايم دريافت؛ «تنسمت ~~منه علما»: از او دانش آموختم،- الولد: بچه در شكم مادر تكامل يافت،- ~~الجمر: آتش شعله ور شد. # =تنشى- ### || AUTO تنشيا [نشو]: ms0590 مست شد، الريح: هوا را بوئيد. # =تنشأ- ### || AUTO تنشؤا [نشأ] الى حاجته: بدنبال نيازمندى خود برخاست ورفت. # =تنشب- ### || AUTO تنشبا [نشب] فيه: در او آويخت. # =تنشد- ### || AUTO تنشدا [نشد] الأخبار: از مردم خواست كه اخبار را بدانند. # =تنشر- ### || AUTO تنشرا [نشر] الشي ء: آن چيز پخش وگسترده شد. # =تنشط- # تنشطا [نشط]: با نشاط شد،- للعمل: ### || AUTO براى آن كار آماده شد وبا نشاط به سوى آن روى آورد،- ت الناقة ~~في سيرها: ماده شتر در سير خود تند رفت،- المفازة: از بيابان گذشت. # =تنشف- ### || AUTO تنشفا [نشف] الثوب العرق: پيراهن عرق بدن را بخود كشيد،- ~~الرجل: آن مرد بدن خيس خود را با حوله يا پارچه ومانند آن خشك كرد. # =تنشق- ### || AUTO تنشقا [نشق] الماء في أنفه: آب در بينى خود ريخت، استنشاق ~~كرد،- الريح أو النشوق: نسيم يا بوى خوش را بوئيد. # =تنشم- ### || AUTO تنشما [نشم] في الأمر: به آن كار آغاز كرد،- منه علما: از او ~~دانشى آموخت. # =تنشنش- ### || AUTO تنشنشا [نشنش]: مطاوع (نشنش) است، با نشاط شد. اين واژه در ~~زبان متداول رايج است.،- المريض: بيمار بهبودى يافت. اين واژه نيز در زبان ~~متداول رايج است،- الشجر: پوست درخت را كند. # =تنصى- # تنصيا [نصي] ت المرأة: آن زن موى پيشانى خود را شانه زد،- الشي ء بالشي ء: ### || AUTO آن چيز به آن چيز پيوست شد،- الرجل القوم: آن مرد با سرور زنان ~~آن قوم ازدواج كرد. # =تنصب- ### || AUTO تنصبا [نصب]: مطاوع (نصب) است،- الغبار ونحوه: گرد وغبار به ~~سوى بالا پخش شد. # =تنصت- ### || AUTO تنصتا [نصت]: خود را به خاموشى زد وبه آن چيز گوش داد. # =تنصح- ### || AUTO تنصحا [نصح]: بسيار نصيحت كرد، خود را همانند پند دهندگان ~~درآورد،- الثوب: جامه را دوخت. # =تنصر- # تنصرا [نصر]: آن مرد نصراني شد. ### || AUTO ،- له: در كمك ويارى به او كوشيد. # =تنصف- ### || AUTO تنصفا [نصف] الشي ء: نيمى از آن چيز را گرفت،- الأمير: از حاكم ~~دادخواهى خواست،- من فلان: از فلانى عدالت وانصاف خواست، حق خود را برابر ~~او تا ميزان نيم آن چيز گرفت، از او انتقام گرفت،- الرجل: به آن مرد خدمت ~~كرد،- الشيب فلانا: پيرى سر ms0591 فلانى را سفيد كرد،- ت الجارية: آن زن روسرى بست. # =تنصل- # تنصلا [نصل] الشي ء: آن چيز را بيرون كشيد،- آن چيز را برگزيد،- الرجل: ~~همه چيزهاى آن مرد را گرفت،- من كذا: از آن چيز بيرون شد،- الى فلان من ~~الجناية: از آن گناه وجنايت تبرئه شد،- ت اللحية: ### || AUTO ريش از خضاب درآمد،- كمد فلان: غم واندوه فلانى بپايان رسيد. # =تنضى- ### || AUTO تنضيا [نضو] البعير: شتر را لاغر كرد. # =التنضاح- ### || AUTO [نضح]: عرق بدن. # =التنضب- # ج تناضب # (ن): درختى است تنومند كه داراى چوبهاى كلفت وسفت است وبنظر خشكيده مى ~~رسد در حاليكه تر وتازه است. اين درخت خارهائى دارد كه حرباء با آن انس مى ~~گيرد وبر روى آن مى نشيند. PageV01P265 ### || AUTO =تنضح- ### || AUTO تنضحا [نضح] من فلان: از فلانى دورى گزيد،- ت العين: چشم اشك ريخت. # =تنضد- # تنضدا [نضد] ت الأسنان ونحوها: ### || AUTO دندانها ومانند آن رديف ومنظم شد. # =تنضض- ### || AUTO تنضضا [نض] حقه من فلان: حق خود را بتدريج از او گرفت،- ~~الحاجة: نياز را برآورد،- فلانا: او را برانگيخت وتشويق كرد. # =تنضل- ### || AUTO تنضلا [نضل] ه: آن چيز را بيرون كرد. # =تنطس- ### || AUTO تنطسا [نطس]: در گفتار ورفتار وپوشاك خود وجز آنها آراسته شد، ~~در كارها نگريست ودر شناخت آنها پيگيرى كرد. # =تنطع- # تنطعا [نطع] في الكلام: در سخن خود فصيح ودقيق شد وخوشزبانى كرد،- الرجل: ~~آن مرد غذا را به دهان خود درآورد، از خوردن غذا سير شد،- في شهواته: ### || AUTO در خواهشهاى نفسى خود دلبستگى نشان داد،- في عمله: در كار خود ~~ماهر شد. # =تنطف- ### || AUTO ### || AUTO تنطفا [نطف] الرجل: آن مرد آلوده شد،- من كذا: از ~~چيزى متنفر شد،- ت المرأة: آن زن گوشواره به گوش كرد. # =تنطق- ### || AUTO تنطقا [نطق]: كمربند بست،- ت الأرض بالجبال: دور آن زمين را ~~كوهها احاطه كردند،- ت المرأة: آن زن كمربند خود را بر كمر بست. # =تنظر- ### || AUTO تنظرا [نظر] ه: او را با چشم خود نگريست، بر آن چيز تأمل كرد ~~وبا فرصتى مناسب انتظار كشيد،- فلان: فلانى چيزى را كه انتظار مى كشيد توقع نمود. # =تنظف- ### || AUTO تنظفا [نظف] الشي ء: آن چيز پاك ms0592 وتميز شد،- الرجل: آن مرد به ~~پاكيزگى تظاهر كرد، از بديها پاك ومنزه شد. # =تنظم- ### || AUTO تنظما [نظم] اللؤلؤ ونحوه: مرواريد ومانند آن به رشته درآمد ~~وآراسته شد،- الأمر: آن كار استوار شد. # =تنعنع- ### || AUTO تنعنعا [نعنع] الشي ء: آن چيز تكان خورد وكج شد،- عنه: از او ~~دور شد وفاصله گرفت. # =تنعل- ### || AUTO تنعلا [نعل]: كفش پوشيد،- الثوب: جامه را آماده كرد. # =تنعم- # تنعما [نعم] الرجل: آن مرد از نعمتها وفراخ زندگى برخوردار شد، پاى برهنه ~~راه رفت،- كفش دمپائى پوشيد،- الدابة: ### || AUTO ستور را پياپى راند،- فلانا بالمكان: فلانى را به آن مكان دعوت كرد. # =تنغر- ### || AUTO تنغرا [نغر] الرجل: درون آن مرد پر از خشم شد،- على فلان: بر ~~فلانى خشمگين وبد بين شد. # =تنغش- ### || AUTO تنغشا [نغش] الشي ء: آن چيز تكان خورد ونابسامان شد. # =تنغص- ### || AUTO تنغصا [نغص] العيش: زندگى تيره وناپسند شد. # =تنغض- ### || AUTO تنغضا [نغض] الشي ء: آن چيز جنبيد وتكان خورد. # =تنغم- ### || AUTO تنغما [نغم] الرجل: آن مرد نغمه وآواز خواند. # =تنفج- ### || AUTO تنفجا [نفج]: بلند شد،- الرجل: آن مرد به چيزى كه نداشت فخر ~~فروشى كرد،- ت الريح على القوم: بر آن قوم ناگهان باد سخت همراه با گرد ~~وخاك وزيد. # =تنفخ- # تنفخا [نفخ]: اين واژه مطاوع (نفخ) است. # =تنفر- ### || AUTO تنفرا [نفر]: رميد، متنفر شد. # =تنفس- # تنفسا [نفس]: نفس كشيد،- الصعداء: از فرط خستگى يا اندوه نفس بلند كشيد، ~~آه كشيد،- الصبح: صبح روشن شد،- ت القوس: كمان شكافته شد،- النهر: آب ~~رودخانه فراوان شد،- النهار: ### || AUTO نيمه ى روز شد،- الرجل: آن مرد سخن بدرازا گفت،- الرجل في ~~الإناء: بى آنكه دهانش را از ظرف آب جدا كند آب نوشيد. # =تنفش- ### || AUTO تنفشا [نفش] الطائر: پرنده پرهاى خود را تكان داد،- ت الهرة: ~~گربه موى خود را راست كرد وبرافراشت،- ت لإبل: شتران بدون شتربان شبانه ~~چريدند. # =تنفض- ### || AUTO تنفضا [نفض] المكان براى شناسائى آن مكان به آنچه كه در آن بود ~~نگاه كرد. # =تنفط- ### || AUTO تنفطا [نفط]: خشمگين شد يا از شدت خشم سوخت،- ت اليد: بر اثر ~~بسيارى كار دست او پينه بست يا ميان پوست وگوشت دست آب افتاد. # =تنفق- # تنفقا [نفق] اليربوع: ms0593 كلاكموش را از سوراخهايش بيرون آورد،- اليربوع: ### || AUTO كلاكموش از سوراخهايش بيرون آمد، به داخل سوراخهايش شد. # =تنفل- ### || AUTO تنفلا [نفل]: نماز نافله خواند،- على اصحابه: بيش از ياران خود ~~غنيمت گرفت،- منه الشي ء: آن چيز را از او خواست. # =التنفيذ- ### || AUTO [نفذ]: مص؛ «دخل فى طور (أو في حيز) التنفيذ»: آغاز به آن كار ~~شد، آن حكم به اجرا درآمد؛ «تنفيذ الحكم»: تطبيق حكم، اجراى حكم. # =التنفيذي- ### || AUTO [نفذ]: آنچه كه قابل اجرا باشد؛ «السلطة: التنفيذية»: قوه ى ~~اجرائى، دولت. # =تنقى- ### || AUTO تنقيا [نقو] ه: آن چيز را برگزيد،- العظم: مغز استخوان را ~~بيرون كشيد. # =تنقب- ### || AUTO تنقبا [نقب] عن الشي ء: در آن چيز كاوش بسيار كرد،- ت المرأة: ~~آن زن نقاب بر چهره افكند. # =تنقح- ### || AUTO تنقحا [نقح] شحمه: پيه او كم شد. # =تنقد- ### || AUTO تنقدا [نقد] الدراهم وغيرها: درهمها وجز آن را نقد وخوب وبد ~~آنرا جدا كرد. # =تنقذ- ### || AUTO تنقذا [نقذ] ه من كذا: او را از آن چيز رهائى بخشيد ونجات داد. # =تنقر- ### || AUTO تنقرا [نقر] الشي ء: از آن چيز بحث وكاوش كرد،- على الأهل أو ~~المال: بر خانواده ودارائى خود نفرين كرد. # =تنقش- # تنقشا [نقش] جميع حقه من فلان: ### || AUTO تمام طلب خود را از فلانى گرفت. # =تنقص- # تنقصا [نقص] فلانا: از فلانى PageV01P266 ### || AUTO نكوهش كرد وبه وى نسبت بد داد،- الشي ء: آن چيز را كم كم ~~وبتدريج از وى گرفت. # =تنقض- ### || AUTO تنقضا [نقض] الحبل: طناب سست شد،- الدم: خون قطره قطره چكيد،- ~~الجرح: خون زخم روان شد،- ت الأرض عن الكمأة: زمين شكافته شد وقارچ بيرون ~~داد،- البيت: خانه شكاف برداشت واز آن صدائى شنيده شد،- ت عظامه: ~~استخوانهاى او صدا كرد. # =تنقط- ### || AUTO تنقطا [نقط] المكان: نقطه نقطه در آن مكان گياه روئيد،- فلان ~~الخبر: فلانى آن خبر را اندك اندك دريافت كرد،- فلان الخبز: فلانى نان را ~~خرد خرد وبتدريج خورد. # =تنقف- ### || AUTO تنقفا [نقف] الحنظل: دانه ى حنظل را شكافت. # =تنقل- ### || AUTO تنقلا [نقل]: بسيار جابجا شد،- من مكان الى آخر: از جائى به ~~جائى ديگر رفت،- الرجل: آن مرد تنقلات از قبيل نقل وپسته وفندق ms0594 ومانند آنها خورد. # =التنقيح- ### || AUTO [نقح]: مص، تنقيح سخن يا نوشته، ويرايش. # =التنقير- ### || AUTO [نقر]: مص، صدائى بسان سوت. # =التنك- # ورقه ى نازك آهنين كه با قلع آنرا سفيد كنند. حلبى.- اين واژه تركى است- # تنكب- # تنكبا [نكب] عنه: از او كناره گيرى كرد، از او روى گردانيد، به او پشت ~~كرد وبسوى ديگرى رفت،- على الشي ء: بر آن چيز تكيه داد،- كنانته او قوسه: ### || AUTO كمان را بر روى شانه ى خود انداخت. # =التنكجي- # حلبى ساز.- اين واژه تركى است- # تنكد- ### || AUTO تنكدا [نكد] عيشه: زندگانى او تيره شد. # =تنكر- ### || AUTO تنكرا [نكر] الرجل: آن مرد از خوشحالى به بدحالى افتاد، حال او ~~چنان متغير شد كه شناخته نشد،- لفلان: نزد وى بيگانه شد،- فلان: فلانى بد ~~اخلاق شد. # =تنكس- ### || AUTO تنكسا [نكس]: مطاوع (نكس) است. # =تنمى- ### || AUTO تنميا [نمي] الشي ء: آن چيز از جاى خود به جاى ديگر بلند شد. # =تنمر- ### || AUTO تنمرا [نمر]: خشمناك وبد اخلاق شد، در خلق وخوى يا رنگ بسان ~~پلنگ شد، صداى خود را بهنگام تهديد بلند كرد وكشانيد،- لفلان: بر او متغير ~~شد واو را تهديد كرد. # =تنمس- ### || AUTO تنمسا [نمس] الأمر: آن كار درهم برهم شد،- الصائد: شكارگر براى ~~خود كلبه يا پناهگاهى ساخت تا ديده نشود. # =تنمص- ### || AUTO تنمصا [نمص] ت الماشية: دامها وستوران اولين گياه روئيده شده ~~را چريدند،- ت المرأة: آن زن موى پيشانى خود را بند انداخت وزدود. # =تنمل- ### || AUTO تنملا [نمل] القوم: آن قوم بسان موج دريا حركت كردند. # =التنميق- ### || AUTO [نمق]: زيبا كردن وآراستن. # =التنهاة- # ج تناه [نهي] من الوادي: كنار دره كه آب به آن منتهى شود. # =التنهاة- ### || AUTO [نهي]: خاك ومانند آن كه جلوى سيل را با آن برگردانند. # =تنهد- ### || AUTO تنهدا [نهد] الرجل: از غم واندوه يا درد آه كشيد. # =التنهية- ### || AUTO ج تناه [نهي] من الوادي: مترادف (التنهاة) است. # =تنوى- ### || AUTO تنويا [نوي] الشي ء: قصد آن چيز را كرد. # =التنواط- ### || AUTO [نوط]: آنچه كه براى آراستن وزينت دادن بر هودج آويزند. # =التنوب- ### || AUTO (ن): درخت كاج يا سرو از رسته ى (صنوبريها) كه داراى ستونى ~~راست ومستقيم است. اين درخت ms0595 براى آراستن باغهاى ملى وپاركها كشت مى شود. # =التنوبة- ### || AUTO (ن): واحد (التنوب) است. # =تنوح- ### || AUTO تنوحا [نوح] الشي ء: آن چيز در حاليكه آويخته بود تكان خورد. # =تنود- ### || AUTO تنودا-[نود] الغصن: شاخه ى درخت تكان خورد. # =تنور- ### || AUTO تنورا [نور] المكان: آن مكان نورانى شد،- النار من بعيد: آتش ~~را از دور ديد،- الرجل: آن مرد را در روشنائى آتش ديد در حاليكه وى بيننده ~~را نديد،- الرجل: آن مرد براى زدودن موى بر خود نوره كشيد،- القوم: آن قوم ~~گريختند. # =التنور- ### || AUTO ج تنانير: تنور نانوائى- اين واژه سريانى است-. # =التنورة- # دامن يا قسمتهاى پائين جامه ى زنان- اين واژه سريانى است- # التنورية- ### || AUTO مترادف (التنورة) است. # =تنوس- ### || AUTO تنوسا [نوس] الغصن: باد بر شاخه ى درخت وزيد وآنرا تكان داد. # =التنوط- # [نوط] (ح): مترادف (التنوط) است. # =التنوط- ### || AUTO [نوط] (ح): پرنده ى كوچكى است كه از پوسته والياف درختان ~~آشيانه مى سازد تا از دسترس مارها ومردم در امان باشد. اين پرنده از رسته ى ~~گنجشكها مى باشد. # =التنوطة- # [نوط] (ح): واحد (التنوط) است. # =التنوطة- ### || AUTO [نوط] (ح): واحد (التنوط) است. # =تنوع- # تنوعا [نوع] الشي ء: آن چيز گوناگون شد، آن چيز پياپي تكان خورد،- الغصن: ### || AUTO شاخه ى درخت تكان خورد،- في السير: در راه پيش قدم شد. # =تنوق- ### || AUTO تنوقا [نوق]: مهربان شد،- في ملبسه او مطعمه أو أموره: در خورد ~~وخوراك وپوشاك وامور خود آراسته ونيكو شد. اين واژه مترادف (تأنق) است. # =تنول- ### || AUTO تنولا [نول] الشي ء: آن چيز را گرفت،- علينا فلان بشي ء يسير: ~~فلانى چيز كمى بما بخشيد. # =تنوه- ### || AUTO تنوها [نوه]: بلند شد. # =تنيح- # تنيحا [نيح]: در راحتى قرار گرفت،- فلان: بدرود زندگى گفت- اين واژه PageV01P267 ### || AUTO =سريانى است- # تنيق- # تنيقا [نوق] في ملبسه أو مطعمه أو أموره: ### || AUTO در پوشاك يا خوراك يا ساير امور خود آراسته شد. اين واژه ~~مترادف (تأنق) است. # =التنين- ### || AUTO ج تنانين (ح): حوت يا نهنگ دريائى،- (ح): مار بزرگ يا اژدها،- ~~(فك): نام يكى از برجهاى آسمانى. # =تهاتر- ### || AUTO تهاترا [هتر] الرجلان: هر يك از آن دو مرد ادعاى ديگرى را ~~تكذيب كردند. # =التهاتر- ### || AUTO [هتر]: گواهيها يا شهادتهاى ms0596 متناقض با هم كه هر يك ديگرى را ~~تكذيب كند. # =تهاتم- ### || AUTO تهاتما [هتم] الرجلان: آن دو مرد عليه يكديگر دعواى باطل ~~كردند. اين واژه مترادف (تهاتر) است. # =تهاتن- ### || AUTO تهاتنا [هتن] ت السماء: آسمان پياپى باريد،- الدمع: اشك ريخته شد. # =تهاجى- ### || AUTO تهاجيا [هجو] القوم: آن دو مرد يكديگر را هجو كردند. # =تهاجر- ### || AUTO تهاجرا [هجو] القوم: آن قوم از هم بريدند وقطع علاقه كردند. # =تهاجم- ### || AUTO تهاجما [هجم] الرجلان: آن دو مرد بر يكديگر حمله كردند. # =تهاد- ### || AUTO تهادا [هد] القوم: آن قوم در پى يكديگر آمدند. # =تهادى- ### || AUTO تهاديا [هدي] الرجل: آن مرد به تنهائى ونرمى خرامان راه رفت؛ ~~«جاء يتهادى بين اثنين»: در حاليكه ميان دو نفر تكيه داده بود آمد،- القوم: ~~بعضى از آن قوم به بعضى ديگر هديه دادند. # =تهادر- ### || AUTO تهادرا [هدر] القوم: آن قوم خونهاى يكديگر را ريختند وبه هدر دادند. # =تهادن- ### || AUTO تهادنا [هدن] الأمر: آن امر استوار شد،- القوم: آن قوم با هم ~~آشتى كردند. # =تهاذى- ### || AUTO تهاذيا [هذي] القوم: آن قوم در سخنان خود هذيان گفتند. # =تهارب- ### || AUTO تهاربا [هرب] القوم: بعضى از آن قوم با بعضى ديگر گريختند. # =تهارج- ### || AUTO تهارجا [هرج] القوم: آن قوم بر عليه هم برانگيخته شدند. # =تهارش- ### || AUTO تهارشا [هرش] ت الكلاب: سگان بجان هم افتادند وگلاويز شدند. # =تهارط- ### || AUTO تهارطا [هرط] الرجلان: آن دو مرد به يكديگر ناسزا گفتند. # =تهارق- ### || AUTO تهارقا [هرق] القوم: آن قوم بر روى هم آب پاشيدند. # =تهارم- ### || AUTO تهارما [هرم] الرجل: آن مرد خود را پير وسالمند وانمود كرد. # =تهازأ- ### || AUTO تهازؤا [هزأ]: مسخره كرد. # =تهاطل- ### || AUTO تهطلا [هطل] القوم على كذا: آن قوم در پى يكديگر به سوى چيزى ~~شتافتند. # =تهافت- # تهافتا [هفت] على الشي ء: خود را پياپى بر چيزى افكند. كاربرد اين كلمه ~~بيشتر در مورد شر مى باشد،- الفراش على النار: ### || AUTO پروانه به سوى آتش پريد،- الناس على الماء: مردم بر سر آب ~~ازدحام كردند،- القوم: آن قوم مردند وبر روى هم افتادند،- الثوب: جامه كهنه ~~وفرسوده شد. # =تهاكل- ### || AUTO تهاكلا [هكل] القوم: آن قوم بر سر آن امر با ms0597 هم نزاع كردند. # =تهالك- ### || AUTO تهالكا [هلك] على الشي ء: بر آن چيز بسيار آزمند شد،- فى الأمر ~~أو العدو: در آن كار يا در دويدن با شتاب كوشيد،- على الفراش: بر بستر ~~افتاد،- في مشيه: در راه رفتن خراميد وبه سمت راست وچپ متمايل شد. # =تهامة- ### || AUTO مكه، شهرهاى شرقى حجاز. # =تهامس- ### || AUTO تهامسا [همس] الرجلان: آن دو مرد با هم راز گفتند؛ «تهامسوا ~~سرا»: محرمانه با هم راز گفتند. # =تهامش- ### || AUTO تهامشا [همش] القوم: آن قوم در هم شدند وحركت كردند. # =تهامل- ### || AUTO تهاملا [همل] في الأمر: در آن كار تنبلى وسستى كرد. اين واژه ~~در زبان متداول رايج است. # =التهامي- # ج تهامون: آنكه منسوب به (تهامة) است. # =التهامي- ### || AUTO ج تهاميون: آنكه منسوب به (تهامة) است. # =تهانف- ### || AUTO تهانفا [هنف]: با مسخره كردن خنديد،- الصبي: آن كودك آماده ى ~~گريه كردن شد،- به: به او تعجب كرد. # =تهاوى- # تهاويا [هوي] القوم في المهواة: آن قوم بدنبال هم در سراشيبى افتادند،- الرجل: ### || AUTO آن مرد سخت دويد. # =تهاوش- ### || AUTO تهاوشا [هوش] القوم: آن قوم درهم آميخته شدند. # =التهاوش- ### || AUTO [هوش]: مال حرام، دارائى نامشروع. # =تهاون- ### || AUTO تهاونا [هون] به: او را تحقير ومسخره وسبك كرد. # =التهاويل- ### || AUTO [هول]: رنگهاى گوناگون از سرخ وزرد وسبز، آرايش ونقش ونگار در ~~عكسها وزيورها؛ «تهاويل الربيع»: گلها وشكوفه هاى بهار. # =تهايأ- ### || AUTO تهايؤا [هيأ] القوم على الأمر: آن قوم بر سر آن امر توافق ~~كردند،- القوم على كذا: آن قوم در آنكار با هم توافق ويارى كردند. # =تهايج- ### || AUTO تهايجا [هيج] القوم: آن قوم برانگيخته شدند. # =تهبى- ### || AUTO تهبيا [هبو]: دو دست خود را تكان داد وپاك كرد. # =تهبب- ### || AUTO تهببا [هب] الثوب: آن جامه كهنه شد. # =تهبج- ### || AUTO تهبجا [هبج]: ورم كرد. # =التهبج- ### || AUTO [هبج]: مص،- (طب): گونه اى بيمارى است كه عضو يا اعضاى بدن باد ~~يا ورم مى كند. # =تهبد- ### || AUTO تهبدا [عبد] الهبيد: حنظل را چيد وخرد كرد وآنرا پخت. # =تهبش- ### || AUTO تهبشا [هبش] القوم: آن قوم گرد هم آمدند،- الشي ء: آن چيز را ~~گردآورى كرد. # =تهبط- ### || AUTO تهبطا [هبط] من كذا: از بلندى به پائين رفت،- الشي ء: ms0598 آن چيز ~~آماده شد. # =تهبل- ### || AUTO تهبلا [هبل] لعياله: براى خانواده خود كسب روزى كرد. # =تهبهب- ### || AUTO تهبهبا [هبهب] الشي ء: آن چيز به سختى تكان خورد ولرزيد. # =التهبيلة- # [هبل]: گستردن چيزى بر روى PageV01P268 ### || AUTO شعله ى آتش يا بخار. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =التهتار- ### || AUTO [هتر]: حماقت ونادانى. # =التهتان- ### || AUTO [هتن]: گونه اى فتنه وآشوب كه همه جا را فرا گيرد. # =التهتر- ### || AUTO [هتر]: مترادف (التهتار) است. # =تهتك- ### || AUTO تهتكا [هتك] الستر ونحوه: اين واژه مطاوع (هتك) است،- فلان: ~~آبروى فلانى ريخته شد، مفتضح شد،- في البطالة: با تنبلى وبيكارى زندگى كرد. # =تهتم- ### || AUTO تهتما [هتم] الشي ء: آن چيز شكسته شد. # =تهجى- ### || AUTO تهجيا [هجو] الحروف: حروف را با نامهاى آن شمرد. # =تهجأ- ### || AUTO تهجؤا [هجأ] الحرف: اين واژه لغتى است در (تهجاه). # =تهجد- ### || AUTO تهجدا [هجد] الرجل: آن مرد شبانگاه خوابيد، بيدارى كشيد يا ~~بيدار ماند. # =التهجد- ### || AUTO [هجد]: مص نماز شب. # =تهجر- ### || AUTO تهجرا [هجر] فلان: آن مرد بسان مهاجران در آمد،- القوم: آن قوم ~~در گرما ونيمه ى روز به راه افتادند. # =تهجم- ### || AUTO تهجما [هجم] على الشي ء: وادار به حمله بر آن شد. # =تهدى- ### || AUTO تهديا [هدي]: راهنمائى وهدايت خواست. # =التهداد- ### || AUTO [هد]: تهديد وترسانيدن به كيفر. # =تهدب- ### || AUTO تهدبا [هدب] السحاب: ابر نزديك به زمين شد،- ت الأغصان: شاخه ~~هاى درخت آويزان شدند. # =تهدج- # تهدجا [هدج] الصوت: آن صدا با لرزش قطع شد،- ت الناقة: ماده شتر بر فرزند ~~خود مهربان شد،- القوم على فلان: ### || AUTO آن قوم لطف ومهربانى فلانى را آشكار كردند. # =تهدد- ### || AUTO تهددا [هد] ه: او را تهديد كرد. # =تهدك- ### || AUTO تهدكا [هدك]: خود را به حماقت زد،- عليه بالكلام: آن مرد را با ~~سخن خود تهديد كرد. # =تهدل- # تهدلا [هدل] ت الشفة: لب سست شد،- ت اغصان الشجرة او ثمارها: شاخه هاى ~~درخت يا ميوه هاى آن آويزان شد،- الثوب: ### || AUTO جامه فراخ وروان شد. # =تهدم- ### || AUTO تهدما [هدم] البناء: آن ساختمان بتدريج فرو ريخت،- الثوب: آن ~~پيراهن كهنه شد. # =تهذأ- ### || AUTO تهذؤا [هذأ] ت القرحة: آن قرحه فاسد وبريده شد. # =تهذب- ### || AUTO تهذبا [هذب]: مطاوع (هذب) است،- الرجل: ms0599 آن مرد پاك وپيراسته شد. # =تهرى- ### || AUTO تهريا [هرو] ه: او را با چوبدستى زد. # =تهرأ- # تهرؤا [هرأ] ت الماشية: ستوران از سرماى سخت از پاى در آمدند،- اللحم: آن ~~گوشت پخته واز هم باز شد؛ «تهرأ الثوب»: ### || AUTO جامه كهنه وپاره شد. # =تهرش- ### || AUTO تهرشا [هرش] الغيم: ابر باز وپراكنده شد. # =تهرطق- ### || AUTO تهرطقا [هرطق]: بدعتگذار در دين شد. اين واژه در اصطلاح ~~مسيحيان بكار برده مى شود. # =تهرع- ### || AUTO تهرعا [هرع] اليه: بسوى او شتاب كرد،- ت الرماح: نيزه ها ~~برافراشته آمدند. # =تهرهر- ### || AUTO تهرهرا [هرهر] ت الريح: وزش باد صدا كرد. # =التهريب- ### || AUTO [هرب]: مص، اسم است از (هرب الأشياء الممنوعة): قاچاق مواد ~~ممنوعة. # =تهزأ- ### || AUTO تهزؤا [هزأ]: مترادف (هزأ) است. # =تهزج- ### || AUTO تهزجا [هزج] الصوت: صدا پياپي آمد،- ت القوس: كمان بهنگام ~~انداختن تير صدا كرد،- الرعد: رعد صدا كرد. # =تهزز- ### || AUTO تهززا [هز]: آن چيز لرزيد وجنبيد. # =تهزع- ### || AUTO تهزعا [هزع] الرجل: آن مرد شتاب كرد، اخمو وترشروى شد،- ت ~~المرأة فى مشيتها: آن زن با سرگردانى راه رفت،- ت الإبل في سيرها: شتران ~~جنبيدند وراه رفتند،- له: براى او ناشناس وبيگانه شد. # =تهزم- # تهزما [هزم] ت القربة: مشك خشك وپاره شد،- البناء: آن ساختمان ويران شد،- ~~ت القوس: كمان صدا داد. وهمينگونه است در (الرعد والعصا)،- ت السحب بالماء: ### || AUTO ابرها با صدا از هم پاشيده وپراكنده شدند. # =تهزهز- ### || AUTO تهزهزا [هزهز] الشي ء: آن چيز تكان خورد،- اليه قلبي: دلم بسوى ~~او شادمان شد وتكان خورد. # =تهسهس- ### || AUTO تهسهسا [هسهس] الدرع أو الحلي: زره يا زيور آلات صدا دادند. # =تهشم- # تهشما [هشم] الشي ء: مطاوع (هشم) است،- الشجر: آن درخت از خشكى شكسته ~~شد،- فلان الشي ء: فلانى آن چيز را شكست،- الأرض: زمين بعلت نيامدن باران ~~خشك وبى حاصل شد،- الناقة: ### || AUTO ماده شتر را دوشيد،- ت الإبل: شتران سست وناتوان شدند،- الرجل: ~~آن مرد را گرامى وبزرگ داشت،- زيدا: زيد را خشنود وراضى كرد،- على فلان: بر ~~فلانى مهربانى كرد. # =تهصر- # تهصرا [هصر] ت أغصان الشجرة: ### || AUTO شاخه هاى درخت آويزان شد. # =تهضم- # تهضما [هضم] ه: به او ستم كرد، حق او را نداد، او را خوار ms0600 وزبون كرد،- ~~للقوم: فرمانبردار آن شد؛ «تهضمت له نفسي»: ### || AUTO از وى با هر وضعى راضى وخشنودم. # =تهطرس- ### || AUTO تهطرسا [هطرس] الرجل: آن مرد در راه رفتن ناز وتكبر كرد. # =تهطل- ### || AUTO تهطلا [هطل] المطر: باران با دانه هاى درشت پياپى باريد. # =تهفك- ### || AUTO تهفكا [هفك]: در راه رفتن سرگردان وسست شد. # =تهفهف- ### || AUTO تهفهفا [هفهف] الرجل: مترادف (هفهف) است. # =تهكك- ### || AUTO تهككا [هك] الرجل: آن مرد سرگشته وسرگردان شد. # =تهكم- # تهكما [هكم] فلانا وبفلان: فلانى را مسخره كرد،- على فلان: خشم او بر ~~فلانى سخت شد،- على الأمر الفائت: از آن كار PageV01P269 ~~گذشته ى خود پشيمان شد،- زيدا: زيد را پيش از گذشت وقت با نيزه زد،- الرجل: ### || AUTO آن مرد تكبر كرد ودروغ بيش از حد گفت،- فلان: فلانى توانگر ~~شد،- لفلان: فلانى را توانگر كرد،- بفلان: فلانى را بسيار ياد كرد،- المطر: ~~بيش از حد باران باريد،- ت البئر ونحوها: چاه ومانند آن ويران شد. # =تهلب- ### || AUTO تهلبا [هلب] الشعر: موى كنده شد. # =تهلك- ### || AUTO تهلكا [هلك] في مشيه: در راه رفتن خود خميده شد،- في المقاوز: ~~در بيابانها سرگردان وحيران راه رفت. # =التهلكة- ### || AUTO اين واژه مصدر (هلك) است، آنچه كه پايانش نابودى باشد. # =تهلل- ### || AUTO تهللا [هل] فلان: چهره ى او از شادمانى درخشيد،- الوجه او ~~السحاب: چهره يا ابر درخشيد،- ت دموعه: اشكهاى او روان شد،- ت العين: چشم ~~اشك ريخت. # =التهلوك- ### || AUTO [هلك]: مترادف (الهلاك) است. # =التهمة- # ج تهم وتهمات [وهم]: اسم است از (الاتهام) آنچه كه بدان متهم شوند. # =التهمة- ### || AUTO ج تهم وتهمات [وهم]: مترادف (التهمة) است. # =تهمش- ### || AUTO تهمشا [همش] الشي ء: آن چيز خورده ويا كنده شد،- منبط البئر: ~~اولين آب چاه برآمد. # =تهمع- ### || AUTO تهمعا [همع] الرجل: آن مرد خود را به گريه درآورد،- الدمع ~~ونحوه: اشك يا مانند آن روان شد. # =تهمك- ### || AUTO تهمكا [همك] في الأمر: در آن كار كوشيد وپافشارى كرد. # =تهمم- ### || AUTO تهمما [هم] الشي ء: آن چيز را خواست؛ «ذهبت اتهممه»: در پى ~~جستجوى او رفتم،- رأسه: از سر او شپش جست. # =التهميم- ### || AUTO [هم]: مص باران سست وكم. # =تهنأ- ### || AUTO تهنؤا [هنأ] به: به آن چيز شادمان شد،- بالطعام: ms0601 غذا براى او ~~گوارا شد. # =تهنف- ### || AUTO تهنفا [هنف]: گريه كرد. # =التهواد- ### || AUTO [هود]: صداى نرم وآهسته وناتوان، نرمى ومهربانى. # =تهوج- ### || AUTO تهوجا [هوج] الحر: گرماى هوا بسيار سخت شد. # =تهود- ### || AUTO تهودا [هود]: توبه كرد وبه حق بازگشت، يهودي شد،- في المنطق: ~~سخن را به آرامى وملايم بيان كرد. # =تهور- ### || AUTO تهورا [هور] البناء: ساختمان ويران شد وفرو ريخت،- الرجل: آن ~~مرد در اثر بى باكى به دردسر افتاد،- الليل: شب بپايان رسيد يا بيشتر شب ~~گذشت وتاريكى آن شكست،- الشتاء: بيشتر فصل زمستان گذشت وسرماى آن كاسته شد. # =تهوس- ### || AUTO تهوسا [هوس]: آن مرد ديوانه يا سبك مغز شد، بر روى زمين نرم ~~سنگين راه رفت. # =تهوش- ### || AUTO تهوشا [هوش] القوم: آن قوم درهم آميختند،- القوم على فلان: آن ~~قوم بر عليه فلانى گرد آمدند. # =تهوع- ### || AUTO تهوعا [هوع]: خود را به قي كردن وادار كرد، خون قي كرد. # =تهوك- ### || AUTO تهوكا [هوك]: سرگردان ومتهور شد وبى باكانه در آن كار افتاد، ~~در گفته ى خود سرگشته شد وبى رويه سخن گفت. # =تهول- ### || AUTO تهولا [هول] الرجل: آن مرد ترسناك شد،- ماله: خواست تا به مال ~~او چشم زخم زند. # =تهوم- ### || AUTO تهوما [هوم]: بر اثر چرت زدن سر خود را تكان داد، كمى خوابيد. # =التهويد- ### || AUTO [هود]: مص، صداى نرم وسست وناتوان، وزش باد در شن زار وصداى ~~نرم آن. # =التهويل- ### || AUTO [هول]: مص، كارى هولناك، واحد (التهاويل) است. # =تهيأ- ### || AUTO تهيؤا [هيأ] للأمر: براى آن كار آماده شد وبه آن روى آورد،- ~~الشي ء لفلان: آن چيز براى فلانى آماده شد. # =تهيب- ### || AUTO تهيبا [هيب] ه: از او ترسيد، او را ترسانيد؛ «تهيبني زيد»: زيد ~~مرا ترسانيد. # =تهيج- ### || AUTO تهيجا [هيج]: به هيجان آمد، برانگيخته شد. # =تهير- ### || AUTO تهيرا [هور]: مترادف (تهور) است. # =تهيض- ### || AUTO تهيضا [هيض] العظم: استخوان پس از شكسته بندى دوباره شكست،- ه ~~المرض ونحوه: بيمارى ومانند آن دوباره بروى عودت كرد. # =تهيع- ### || AUTO تهيعا [هيع] الشي ء: آن چيز بر روى زمين گسترده شد. # =تهيل- ### || AUTO تهيلا [هيل] التراب: خاك فرو ريخته شد. # =تهيم- ### || AUTO تهيما [هيم] فلان: فلانى با روشى ms0602 نيكو راه رفت،- الهوى فلانا: ~~عشق فلانى را ديوانه كرد. # =التهيم- ### || AUTO [وهم]: آنكه مورد تهمت قرار گرفته باشد. # =التو- ### || AUTO ج أتواء: فرد، مفرد، يك، ريسمان محكم تافته؛ «جاء توا»: بطور ~~مستقيم آمد. # =تواءم- ### || AUTO تواؤما [وأم]: موافق ومناسب وسازگار شد. # =التواب- ### || AUTO [توب]: بسيار آمرزنده. از نامهاى خداوند متعال است. # =تواتر- ### || AUTO تواترا [وتر] ت والأشياء: آن چيزها با فاصله پياپي هم شدند. # =تواثب- ### || AUTO تواثبا [وثب] القوم: آن قوم بر يكديگر حمله كردند. # =تواثق- ### || AUTO تواثقا [وثق] القوم: آن قوم با هم پيمان بستند. # =تواجب- ### || AUTO تواجبا [وجب] القوم: آن قوم با هم بر سر چيزى رهن بستند واز هم ~~گرو گرفتند. # =تواجد- ### || AUTO تواجدا [وجد]: از خود عشق وشادى يا مهربانى ويا اندوه نشان داد. # =تواجه- ### || AUTO تواجها [وجه] الرجلان أو المنزلان: آن دو مرد يا آن دو خانه ~~روبروى هم قرار گرفتند. # =تواحى- ### || AUTO تواحيا [وحي] القوم: آن قوم يكديگر را به شتاب واداشتند. # =تواد- ### || AUTO توادا [ود] الرجلان: آن دو مرد يكديگر را دوست داشتند. # =توادع- # توادعا [ودع] القوم: آن قوم با هم PageV01P270 ### || AUTO آشتى كردند، با هم وداع كردند. # =توارى- ### || AUTO تواريا [وري] عنه: از او خود را پنهان كرد. # =توارث- ### || AUTO توارثا [ورث] القوم: آن قوم از هم ارث بردند،- القوم المال او ~~المجد: آن قوم از يكديگر مال يا بزرگوارى ارث بردند. # =توارد- ### || AUTO تواردا [ورد] القوم الى المكان: آن قوم يكى پس از ديگرى به آن ~~مكان حاضر شدند،- القوم الماء: آن قوم با هم بر آب وارد شدند،- الشاعران: ~~آن دو شاعر درآوردن معنى با يك لفظ بدون شنيدن يا گرفتن از ديگرى با هم ~~متفق شدند. # =توارك- ### || AUTO تواركا [ورك]: بر ران خود تكيه داد. # =توازى- ### || AUTO توازيا [وزي] الشيئان: آن دو چيز با هم موازى وروبروى هم قرار ~~گرفتند. # =توازن- ### || AUTO توازنا [وزن] الشيئان: آن دو چيز با هم برابر شدند. # =التوازن- # [وزن]: تعادل، برابرى؛ «توازن القوى»: برابرى نيرو؛ «التوازن السياسي»: ### || AUTO تعادل سياسى. # =تواشج- # تواشجا [وشج] ت عروق الشجرة ونحوها: ### || AUTO ريشه هاى درخت ومانند آنها درهم پيچيده شدند. # =تواشق- ### || AUTO تواشقا ms0603 [وشق] القوم العدو بأسيافهم: آن قوم دشمن را با ~~شمشيرهاى خود همانند بريدن گوشت ريزريز كردند. # =تواصى- ### || AUTO تواصيا [وصي] القوم: آن قوم به يكديگر وصيت كردند. # =تواصف- ### || AUTO تواصفا [وصف] القوم الشي ء: بعضى از آن قوم به بعضى ديگر آن ~~چيز را وصف كردند. # =تواصل- ### || AUTO تواصلا [وصل] الرجلان: آن دو مرد بهم پيوستند. اين واژه ضد ~~(تهاجر) است. # =تواصم- ### || AUTO تواصما [وصم] القوم: آن قوم بر يكديگر عيب جوئى كردند. # =تواضع- ### || AUTO تواضعا [وضع]: خوار وزبون شد، اين واژه ضد (تكبر) است،- ت ~~الأرض: زمين فرو نشست،- القوم على كذا: آن قوم بر سر كارى با هم توطئه ~~كردند،- ما بيننا: ميان ما دورى افتاد. # =تواطأ- ### || AUTO ### || AUTO تواطؤا [وطأ] القوم على الأمر: آن قوم بر سر امرى ~~با هم توافق كردند. # =تواطس- ### || AUTO تواطسا [وطس] الموج: موج آب بهم خورد. # =تواعد- ### || AUTO تواعدا [وعد] القوم: آن قوم بيكديگر وعده دادند. # =تواغم- # تواغما [وغم] الأبطال في الحرب: ### || AUTO پهلوانان در جنگ پيكار سختى كردند. # =توافى- ### || AUTO توافيا [وفي] القوم: افراد آن قوم تكميل شدند. # =توافد- ### || AUTO توافدا [وفد] القوم عليه: آن قوم بر او وارد شدند. # =توافر- # توافرا [وفر] الشي ء: آن چيز فراخ وبسيار شد. # =توافق- ### || AUTO توافقا [وفق] القوم في الأمر: آن قوم در آن كار با هم موافق ~~شدند. اين واژه ضد (تخالف) است، به هم نزديك شدند، به يكديگر يارى كردند. # =التواق- ### || AUTO [توق]: مترادف (التائق) است. # =تواقح- ### || AUTO تواقحا [وقح]: تظاهر به پررويى وبى شرمى كرد. # =تواقص- ### || AUTO تواقصا [وقص]: همانند مرد كوتاه گردن شد. # =تواقع- ### || AUTO تواقعا [وقع] الأعداء: دشمنان با هم جنگيدند، آن قوم در جنگ به ~~هم حمله كردند. # =تواقف- ### || AUTO تواقفا [وقف] القوم في الحرب: آن قوم با هم به جنگ ايستادند. # =تواكف- ### || AUTO تواكفا [وكف]: كناره گيرى كرد، منحرف شد. # =تواكل- ### || AUTO تواكلا [وكل] القوم: آن قوم بر يكديگر اعتماد كردند،- ه القوم: ~~آن قوم او را رها كردند وبه وى يارى نكردند،- القوم الكلام: آن قوم در سخن ~~بر يكديگر اعتماد كردند. # =التواكيد- ### || AUTO [وكد]: دوالهائى كه با آن قربوس زين را ms0604 بندند. # =توالى- ### || AUTO تواليا [ولي] الشيئان: آن دو چيز پياپي شدند. # =توالد- ### || AUTO توالدا [ولد] القوم: آن قوم بسيار شدند، آن قوم زاد ولد كردند. # =توالس- ### || AUTO توالسا [ولس] القوم عليه: آن قوم در فريب دادن آن مرد همديگر ~~را يارى دادند. # =توالف- ### || AUTO موالفة وولافا [ولف]، وهو نادر، الشيئان: آن دو چيز يا دو نفر ~~با هم انس گرفتند. # =توامق- ### || AUTO توامقا [ومق] الرجلان: آن دو مرد با هم دوست شدند. # =توانى- ### || AUTO توانيا [وني] في حاجته: در برآوردن نياز او كوتاهى كرد وبه آن ~~اهميتى نداد. # =تواهب- ### || AUTO تواهبا [وهب] القوم: بعضى از آن قوم بر بعضى ديگر عطا وبخشش كردند. # =تواهق- ### || AUTO تواهقا [وهق] القوم في الأمر: آن قوم در آن كار با هم برابر ~~شدند يا مسابقه دادند،،- ت الإبل: شتران گردنها را كشيدند ودر راه با هم ~~مسابقه دادند. # =توايل- ### || AUTO توايلا [ويل] الرجلان: آن دو نفر يكديگر را نفرين كردند. # =توأد- ### || AUTO توؤدا [وأد] في الأمر: در آن كار آهسته عمل كرد،- ت عليه ~~الأرض: زمين آنرا فرو برد وپنهان كرد،- ت المرأة في قيامها: آن زن به علت ~~سنگينى وزن هنگام برخاستن خميده شد. # =التوآد- ### || AUTO [وأد]: متانت وآهستگى. # =التوأم- ### || AUTO [تأم]: يكى از دو قلوهاى يك مادر؛ «هذا توأم هذا وهذه توأمة ~~هذه»: اين دوقلوى آن پسر است واين دوقلوى آن دختر است پس اگر هر دو با هم ~~بودند آن دو را (توأمان وتوأم) گويند همچنانكه گفته مى شود (زوجان وزوج) به ~~معناى شوهر وهمسر، ج توائم وتؤام، سهمى از سهام قمار؛ «توائم النجوم ~~واللؤلؤ»: آميخته شدن ستارگان آسمان يا مرواريدها در هم. # =التوأمة- ### || AUTO مؤنث (التوأم) است. # =توبأ- ### || AUTO توبؤا [وبأ] البلد: آن شهر را بد آب وهوا ووبا خيز يافت. # =توبل- # توبلة الطعام: در غذا ادويه خوشبو PageV01P271 ### || AUTO كننده ريخت. # =التوبوغرافيا- ### || AUTO نقشه كشى كامل شهر. # =التوت- ### || AUTO (ن): درخت توت كه از رسته (القراصيات) است. برگ اين درخت غذاى ~~كرم ابريشم است وميوه هاى آن بعضى سرخ وبعضى سفيد است؛ «توت العليق» (ن): ~~درختى است از رسته (الوردية) ms0605 داراى دانه هاى ريز وسياه رنگ وخوشمزه؛ «توت ~~الأرض» (ن): توت فرنگى. # =توتر- ### || AUTO توترا [وتر] العصب ونحوه: عصب ومانند آن بسان زه سخت شد؛ ~~«توترت العلاقات توترا»: روابط دوستى بسيار سخت شد. # =التوتر- ### || AUTO [وتر]: مص،- (ف) تفاوت ميان نيروهاى برق؛ «التوتر العالي» ~~و«التوتر المتوسط»: نيروى قوى يا نيروى ضعيف برق؛ «التوتر السياسي»: به هم ~~خوردن روابط سياسى ميان كشورها يا در ميان احزاب سياسى در يك كشور. # =التوتيا- ### || AUTO (ك): سنگى كه از آن سرمه سازند. اين واژه يونانى است؛ «التوتيا ~~المعدنية»: روى. # =التوتياء- ### || AUTO (ح): جانورى است دريايى كروى شكل از رسته (القنفذيات) بدن اين ~~جانور در صدفى هميشه پنهان است وآن صدف داراى سوراخهايى مى باشد كه آن را ~~در حركت كمك مى كند بعضى از انواع اين حيوان خوردنى است. # =توثب- ### || AUTO توثبا [وثب] عليه في أرضه: با زور سرزمين او را گرفت يا اشغال كرد. # =توثق- ### || AUTO توثقا [وثق]: استوار ونيرومند شد،- في الأمر: در آن امر ضامن ~~ويا وثيقه گرفت. # =توج- ### || AUTO تتويجا [توج] ه: تاج بر سر او نهاد. # =توجى- ### || AUTO توجيا [وجي] الماشي: پياده يا با قدمهاى آهسته راه رفت. # =توجأ- # توجؤا [وجأ] فلانا بالسكين أو بيده: ### || AUTO فلانى را با چاقو يا با دست زد. # =توجب- ### || AUTO توجبا [وجب]: در روز يك وعده غذا خورد. # =توجد- ### || AUTO توجدا [وجد] به: او را دوست داشت،- له: براى او اندوهگين شد،- ~~السهر ونحوه: از بيدارى يا بيخوابى ومانند آن شكايت كرد. # =توجز- ### || AUTO توجزا [وجز] الشي ء: از او درخواست كرد كه درباره آن چيز اقدام كند. # =توجس- ### || AUTO توجسا [وجس]: به صداى نرم يا آهسته گوش داد،- فزعا: از آن چيز ~~احساس ناراحتى كرد،- الصوت: در حاليكه مى ترسيد آن صدا را شنيد،- ت الأذن: ~~گوش صدايى شنيد،- الطعام أو الشراب: غذا يا شراب را اندك اندك چشيد. # =توجع- ### || AUTO توجعا [وجع]: دردمند وناراحت شد،- له: بر او مرثيه گفت. # =توجه- ### || AUTO توجها [وجه] اليه: به سوى او شتافت،- الجيش: آن ارتش گريخت،- ~~الشيخ: آن مرد پير سالمند شد. # =التوجيه- ### || AUTO [وجه]: مص،- في علم العروض: ودر علم عروض ms0606 اختلاف حركت ما قبل ~~حرف دو كلمه مشابه است مانند (لعب عنب)، اختلاف ميان حرف قافيه اى است ~~مانند ز در (منازل). # =توحد- ### || AUTO توحدا [وحد]: تنها شد، تنها ماند،- ه بالفضل: بر او به تنهايى ~~احسان ونكويى كرد،- برأيه: در رأى خود پافشارى كرد. # =توحش- ### || AUTO توحشا [وحش]: مانند حيوان وحشى شد، شكم او از گرسنگى خالى شد، ~~پيراهن خود را افكند،- المكان: از آن جاى مردم رفتند. # =توحل- ### || AUTO توحلا [وحل]: آن مرد گل آلود شد،- المكان: در آن جاى گل ولاى ~~پديد آمد. # =توحم- ### || AUTO توحما [وحم] ت المرأة: آن زن آبستن به چيزى از خوراكيها ويار كرد. # =توحوح- # توحوحا [وحوح] الظليم فوق البيض: ### || AUTO شترمرغ بر روى تخم خود نشست وبا آن مهربان شد. # =التوحيد- ### || AUTO [وحد]: مص، عبادت خداوند يكتا، اين واژه ضد شرك است. # =توخى- ### || AUTO توخيا [وخي] الأمر: آهنگ آن كار را كرد ودر پى آن چيز شد؛ ~~«توخى غاية»: قصد كارى را كرد. # =توخم- ### || AUTO توخما [وخم] الطعام: آن طعام را به دشوارى يافت وآن را ناگوار ~~وگران بدست آورد. # =تودد- ### || AUTO توددا [ود] ه: دوستى ومهربانى او را خواست،- اليه: دوست او شد. # =التودري- ### || AUTO (ن): گياهى است با ساقه بلند از تيره توذريج كه داراى گلهاى ~~قيفى شكل ودر آن دانه هاى سياه وجود دارد كه به آن (القصيصة) گويند. (اين ~~واژه فارسى است). # =تودس- ### || AUTO تودسا [ودس] المكان: گياه آن زمين بسيار شد. # =تودع- ### || AUTO تودعا [ودع] الثوب: جامه را نپوشيد ونگاه داشت،- فلانا: در بر ~~آوردن نياز فلانى بذل وبخشش كرد،- القوم: آن قوم با يكديگر وداع كردند. # =تودف- ### || AUTO تودفا [ودف] الخبر: پى گيرى خبر را كرد،- ت الأوعال فوق الجبل: ~~بزهاى كوهى بر روى كوه آمدند. # =تودن- ### || AUTO تودنا [ودن] الجلد: چرم يا پوست نرم شد. # =التودية- ### || AUTO ج التوادي [ودي]: مرد كوتاه قامت،- چوبى كه بر پستان ماده شتر ~~بندند تا بچه اش از آن شير نخورد. # =توذل- ### || AUTO توذلا [وذل] القوم من الجزار: آن قوم از قصاب پاره گوشتى پيش ~~از تقسيم كردن گوشت گرفتند. # =تورى- ### || AUTO توريا [وري] عنه: ms0607 پنهان شد. # =التوراة- ### || AUTO ج تورات: تورات، أسفار پنجگانه حضرت موسى، كتاب مذهبى كليميان. # =تورأ- ### || AUTO تورؤا [ورأ] ت عليه الأرض: زمين بر او فرو ريخته شد همچنانكه ~~خاك بر روى مرده ريخته شود. # =التوربين- # ج توربينات: توربين، چرخ آبى PageV01P272 ### || AUTO متحرك. اين واژه فرانسوى است. # =تورخ- # تورخا [ورخ] العجين: خمير نرم شد. ### || AUTO ت الأرض: زمين خيس شد. # =تورد- # توردا [ورد]: خواستار نوبت براى آب گرفتن شد،- الماء: به سوى آب رفت،- ~~الخد: چهره گلگون شد،- ت الخيل البلدة: ### || AUTO اسبان بتدريج وارد شهر شدند. # =تورط- ### || AUTO تورطا [ورط] ت الماشية: ستوران در ميان گل ولاى افتادند ~~بطوريكه نتوانستند از آنجا رهايى يابند،- الرجل: آن مرد در ورطه يا كار ~~سختى افتاد، نابود شد. # =تورع- ### || AUTO تورعا [ورع] من أو عن كذا: از آن چيز پرهيز واجتناب كرد. # =تورق- ### || AUTO تورقا [ورق] الظبي: آهو برگ خورد. # =تورك- ### || AUTO توركا [ورك]: بر نشيمنگاه خود تكيه كرد،- الراكب: سواره براى ~~پياده شدن يا استراحت گرفتن پاى خود را خميده كرد يا برگردانيد،- بالمكان: ~~در آن مكان اقامت كرد،- عن الأمر: در آن كار درنگ وآهستگى كرد،- للرجل: پاى ~~آن مرد را بست،- على الأمر: بر آن كار توانا شد. # =تورم- ### || AUTO تورما [ورم] الجلد: پوست ورم كرد. # =توره- ### || AUTO تورها [وره] فلان في عمل هذا الشي ء: آن مرد در آن كار مهارت نداشت. # =توزر- ### || AUTO توزرا [وزر] له: وزير او شد. # =توزع- ### || AUTO توزعا [وزع]: پراكنده شد،- القوم المال: آن قوم آن مال را ميان ~~خود تقسيم كردند. # =توسخ- ### || AUTO توسخا [وسخ]: چركين وآلوده شد. # =توسد- ### || AUTO توسدا [وسد] الوسادة: بالش را زير سر گذاشت،- ذراعه: دست خود ~~را بسان بالش زير سر گذاشت وخوابيد. # =توسط- ### || AUTO توسطا [وسط] القوم أو المكان: در ميان آن قوم يا آن مكان ~~نشست،- بينهم: در ميان آن قوم واسطه ومصلح شد،- الرجل: آن مرد چيز ميانه را ~~بين خوب وبد برگزيد. # =توسع- # توسعا [وسع]: فراخ شد. اين واژه ضد (تضيق) است،- القوم في المكان: آن قوم ~~در آن مكان گرد هم آمدند،- الرجل في النفقة: ### || AUTO آن مرد بر نفقه افزود. # =التوسعة- ### || AUTO [وسع]: مترادف (السعة) ms0608 است. به معناى فراخى. # =توسف- ### || AUTO توسفا [وسف] الشي ء: پوست آن چيز كنده شد،- البعير: شتر چاق ~~وفربه شد وكرك اوليه آن ريخت وبراى بار دوم كرك درآورد،- ت أوبار الإبل: ~~كركهاى شتر پراكنده شدند. # =توسل- # توسلا [وسل] الى الله بعمل أو وسيلة: ### || AUTO براى نزديكى به خدا به درگاه خداوند متوسل شد. # =توسم- # توسما [وسم] الرجل: آن مرد در پي بدست آوردن اولين گياه بهارى شد، نشانه ~~آن چيز را خواست،- فيه الخير: نشانه خير وبركت در او ديد،- الشي ء: آن چيز ~~را به فراست دريافت، آن را شناخت،- بالوسمة: ### || AUTO با وسمه خضاب كرد. # =توسن- ### || AUTO توسنا [وسن] ه: به هنگام خواب نزد او آمد. # =توشى- ### || AUTO توشيا [وشي]: اين واژه مطاوع (وشى) است.،- الشيب في رأسه: در ~~موى سر او موهاى سفيد پخش شد. # =توشج- # توشجا [وشج] ت عروق الشجرة ونحوها: ### || AUTO ريشه هاى درخت ومانند آنها درهم پيچيده شدند. # =توشح- ### || AUTO توشحا [وشح]: آن مرد حمايل پوشيد،- بثوبه: حمايل را پوشيد يا ~~آن را به زير بغل خود درآورد وبر ران خود آويخت،- بسيفه: شمشير خود را بر ~~دوش افكند،- الجبل: كوه پيمايى كرد. # =توشع- # توشعا [وشع] الشيب رأسه: موى سر او سفيد شد،- الشي ء: آن چيز پراكنده ~~شد،- القوم الضيوف: آن قوم مهمانان را به خانه هاى خود توزيع كردند،- في الجبل: # از كوه بالا رفت،- ت الغنم في الجبل: ### || AUTO گوسفندان براى چريدن بالاى كوه رفتند. # =توصب- ### || AUTO توصبا [وصب]: بيمار شد، دردمند شد. # =توصف- # توصفا [وصف] وصيفا أو وصيفة: ### || AUTO خدمتگزار مرد يا زن استخدام كرد. # =توصل- # توصلا [وصل] الى كذا: به فلان جاى رسيد وپايان آن را طى كرد،- الى فلان: ### || AUTO براى رسيدن به او مهربانى كرد. # =توضأ- ### || AUTO توضؤا [وضأ] بالماء للصلاة: براى نماز وضو گرفت. # =توضح- ### || AUTO توضحا [وضح] الأمر أو الكلام: آن كار يا آن سخن روشن وآشكار شد. # =توطى- # توطيا [وطي] الشي ء: اين واژه مطاوع (وطاه) است ولغتى است با همزه در ~~(توطأ ووطأ) # توطأ- ### || AUTO توطؤا [وطأ] فلانا برجله: فلانى را با پاى خود لگدمال كرد،- ه ~~على الأمر: با او بر ms0609 سر آن كار توافق كرد. # =التوطئة- ### || AUTO [وطأ]: مص، كلمه اى است مختصر كه با آن مقدمه كتاب را نويسند، ~~پيشگفتار. # =توطد- ### || AUTO توطدا [وطد]: آن چيز ثابت شد؛ «وطده فتوطد»: آن چيز را ثابت ~~واستوار كرد بس ثابت واستوار شد؛ «توطدت له عندهم منزلة»: مقام ومنزلتى ~~براى آنها بدست آمد. # =توطن- ### || AUTO توطنا [وطن] ت نفسه على كذا: دل او بر آن چيز شد وبه آن تصميم ~~گرفت،- البلد: آن شهر را وطن خود گرفت. # =توظف- ### || AUTO توظفا [وظف] في الدولة أو في مؤسسة أو في شركة: در دستگاه ~~دولتى يا در مؤسسه اى يا شركتى استخدام شد. # =توعد- ### || AUTO توعدا [وعد] ه: او را تهديد كرد. # =توعر- ### || AUTO توعرا [وعر] المكان: آن جاى سفت وسخت بود ورفت وآمد در آن سخت شد. # =،- الأمر علي: آن كار بر من سخت شد،- الرجل: آن مرد سختگيرى كرد،- في ~~الكلام: ### || AUTO آن مرد در سخنان خود سرگردان شد،- ه في الكلام: در سخن او را ~~حيرت زده وسرگردان كرد. # =توعك- ### || AUTO توعكا [وعك]: آن مرد بيمار شد. # =توعل- # توعلا [وعل] الجبل: بر بالاى كوه PageV01P273 ### || AUTO رفت. # =توغر- ### || AUTO توغرا [وغر]: از شدت خشم برافروخته شد. # =توغل- ### || AUTO توغلا [وغل] في البلاد: در كشور به جاهاى دور مسافرت كرد ودر ~~آنها به گردش پرداخت. # =توغم- ### || AUTO توغما [وغم] عليه: بر او خشمگين شد،- الأبطال في الحرب: ~~پهلوانان جنگ سختى را با هم كردند ويا با چشم كينه ودشمنى با هم رقابت كردند. # =توغن- ### || AUTO توغنا [وغن]: به جنگ پرداخت،- على المعاصي: در معصيت وگناه ~~اصرار ورزيد. # =توفى- # توفيا [وفي]: اين واژه مطاوع (وفى) است،- حقه: حق خود را به تمامى گرفت،- ~~المدة: مدت را به پايان رسانيد،- الشي ء: آن چيز را كامل كرد،- عدد القوم: ### || AUTO تعداد افراد آن قوم را شمرد،- ه الله: خداوند او را بكشد. # =التوفاق- ### || AUTO [وفق]: «توفاق الهلال»: هنگاميكه ماه بصورت هلال آشكار مى شود. # =توفد- ### || AUTO توفدا [وفد] ت الإبل أو الطير: شتران يا پرندگان با هم مسابقه ~~دادند،- عليه: بر آن چيز مشرف شد. # =توفر- # توفرا [وفر] على كذا: همت خود را ms0610 در آن كار گماشت،- على صاحبه: رعايت ~~حرمت دوست خود را كرد،- ت فيه الشروط: ### || AUTO در آن كار شرايط تكميل شد. # =توفز- ### || AUTO توفزا [وفز] للأمر: براى آن كار آماده شد. # =توفق- ### || AUTO توفقا [وفق]: كوششهاى او به ثمر رسيد وكامياب شد، مورد توفيق ~~وعنايت خداوند قرار گرفت وراههاى خير بر او باز شد. # =التوفق- # [وفق]: مص؛ «توفق الهلال»: # مترادف (توفيقه) است. # =توفي- ### || AUTO [وفي] فلان: فلانى مرد. # =التوفيق- # [وفق]: مص؛ «توفيق الهلال»: ### || AUTO هنگاميكه هلال آشكار مى شود. # =توقي- ### || AUTO توقيا [وقي] فلانا: فلانى را بر حذر كرد وترسانيد، از او دورى كرد. # =توقح- ### || AUTO توقحا [وقح]: آن مرد بى حيا شد. # =توقد- # توقدا [وقد] الكوكب: ستاره درخشان شد،- ت النار: آتش شعله ور شد.،- ذهنه: ### || AUTO بسيار باهوش شد. # =توقر- ### || AUTO توقرا [وقر]: آن مرد با وقار شد. # =توقع- ### || AUTO توقعا [وقع] الأمر: بدست آمدن آن كار را انتظار كشيد. # =توقف- ### || AUTO توقفا [وقف] في المكان: در آن مكان درنگ كرد وايستاد،- على ~~الأمر: در آن كار تأمل كرد،- عند كذا: تا حدى بر آن چيز امتناع كرد وروى ~~گردان شد. # =توقل- ### || AUTO توقلا [وقل] في الجبل: بالاى كوه رفت. # =التوقلة- ### || AUTO [وقل]: «فرس توقلة»: اسبى كه به خوبى بالاى كوه رود. # =توقن- ### || AUTO توقنا [وقن]: پرنده را در لانه اش شكار كرد،- الوعل في الجبل: ~~بز كوهى بالاى كوه رفت. # =التوقيع- ### || AUTO ### || AUTO [وقع]: مص،- ج تواقيع: امضاء زير نامه، امضاء، ~~ملحق كتاب پس از پايان، توهم در چيزى؛ «توقيع السلطان»: مهر وامضاء پادشاه. # =التوقيف- ### || AUTO [وقف]: مص، نشانه اى در بازى قمار، سفيدى يا اثر النگو بر مچ ~~دست، خطوط سياه در چهار دست وپاى ستور. # =توكأ- ### || AUTO توكؤا [وكأ] على عصاه: بر عصاى خود تكيه كرد. # =توكد- ### || AUTO توكدا [وكد]: آن چيز استوار شد. # =توكر- ### || AUTO توكرا [وكر] الصبي: شكم كودك پر شد،- الطائر: چينه دان پرنده پر شد. # =توكز- ### || AUTO توكزا [وكز] للأمر: براى آن چيز آماده شد،- من الطعام: از غذا ~~پر شد،- على عصاه: بر عصاى خود تكيه كرد. # =توكف- ### || AUTO توكفا [وكف] السطح: آب از سقف چكيد،- البيت: پشت بام خانه چكه ~~كرد،- لفلان: ms0611 به سوى او رفت تا وى را ملاقات كند،- الخبر: انتظار آن خبر را ~~كشيد،- الأثر: در پى آن اثر رفت. # =توكل- # توكلا [وكل]: وكالت را قبول كرد وضمانت آن را به عهده گرفت،- له بالنجاح: ### || AUTO كاميابى يا قبول شدن را براى او تضمين كرد،- بالأمر: اقدام آن ~~كار را بعهده گرفت،- على الله: بر خداوند متعال توكل كرد،- في الأمر: در آن ~~كار اظهار ناتوانى كرد وبر ديگرى اعتماد نمود. # =توكن- ### || AUTO توكنا [وكن] الرجل: آن مرد در آن مجلس خوب نشست ونيكو تكيه ~~داد، او جاى گرفت. # =توكوك- ### || AUTO توكوكا [وكوك] الرجل: آن مرد غلطان راه رفت. # =تولى- ### || AUTO توليا [ولي] الأمر: آن كار را بعهده گرفت وانجام داد،- الشي ء: ~~آن چيز را ملازم شد،- فلانا: او را ولي خود گرفت، عنه: از او روى گردان شد ~~وكناره گرفت،- هاربا: آن مرد گريخت،- الرطب: رطب خشك شد. # =تولج- ### || AUTO تولجا [ولج] الأمر: آن كار را تحويل گرفت،- إليه وفيه: در آن ~~چيز داخل شد. # =تولد- ### || AUTO تولدا [ولد] الشي ء عن غيره: چيزى از چيز ديگر بدست آمد، متولد ~~يا زائيده شد. # =تولع- ### || AUTO تولعا [ولع] به: او را دوست داشت وتعلق خاطر به وى پيدا كرد. # =توله- ### || AUTO تولها [وله]: سرگشته وحيران شد. # =التوليد- ### || AUTO [ولد]: مص؛ «محطة توليد القوة الكهربائية»: ايستگاه توليد ~~نيروى برق، نيروگاه برق. # =الثوم- ### || AUTO (ن): سير. # =تومق- ### || AUTO تومقا [ومق] ه: با او دوستى ومحبت كرد. # =التون- # (ح): ماهى تن. # =توه- ### || AUTO تتويها [توه] ه: او را هلاك كرد. # =التوه- # ج أتواه وجج أتاويه: نابودى،- من الفلوات: سرزمينى كه انسان در آن گم شود ~~وبه جايى راه نبرد. # =التوه- ### || AUTO ج أتواه وجج أتاويه: نابودى وهلاك. # =التوهة- # [توه]: دختر. اين واژه در زبان PageV01P274 ### || AUTO متداول رايج است. # =توهج- ### || AUTO توهجا [وهج]: روشن يا افروخته شد،- الحر: گرما سخت شد،- يومنا: ~~گرماى روز ما سخت شد،- الجوهر: آن گوهر درخشيد،- ت رائحة الطيب: بوى خوش ~~پراكنده شد. # =توهد- ### || AUTO توهدا [وهد] الفراش: بستر گسترده شد. # =توهل- ### || AUTO توهلا [وهل] ه: او را در معرض لغزش وخطا افكند. # =توهم- ### || AUTO توهما [وهم] الأمر: آن چيز را خيال يا ms0612 گمان كرد،- فيه الخير: ~~در او نشان خير وخوبى يافت. # =توهن- ### || AUTO توهنا [وهن] الطائر: پرنده از خوردن دانه هاى سنگين وكثيف ~~سنگين شد ونتوانست پرواز كند،- البعير: شتر خوابيد. # =التويج- ### || AUTO [توج] (ز): تاج گل، پوشش داخلى شكوفه، اكليل شكوفه. # =التويجية- ### || AUTO [توج] أو القعالة (ز): هر برگى از برگهاى شكوفه گل كه معمولا ~~عدد اين برگها در بيشتر درختان ميوه پنج برگ است. # =تويل- ### || AUTO تويلا [ويل]: نفرين كرد، واويلا گفت. # =التياترو- ### || AUTO تآتر، كاباره، نمايش. اين واژه ايتاليايى است. # =التيار- ### || AUTO ج تيارات [تير]: موج فراخ دريا؛ «فرس تيار»: اسبى كه بسان موج ~~مى دود؛ «قطع عرقا تيارا»: اسب با سرعت دويد، «التيار الكهربائي» (ف): ~~جريان برق؛ «التيار المتصل»: جريان برق دائم؛ «التيار المتناوب»: برق خانه ~~ها ومنازل كه گاهى زياد وگاهى كم مى شود؛ «التيارات الفكرية»: انديشه هاى ~~جديد در افكار انسان كه مانند موج حركت مى كنند. # =التياس- ### || AUTO دارنده بز نر يا بز كوهى. # =تياسر- ### || AUTO ### || AUTO تياسرا [يسر] الرجل: آن مرد به آسانى رفتار كرد، ~~اين واژه ضد (تيامن) است. يعنى به طرف چپ رفت،- القوم: آن قوم را از سمت چپ ~~با خود برد. اين واژه لغتى است در (ياسر)،- القوم: آن قوم در ميان خود گوشت ~~قمار را تقسيم كردند. # =تياك- ### || AUTO اين واژه مصغر (تيك) است كه اسم اشاره متوسط براى مفرد مؤنث مى باشد. # =تيامن- ### || AUTO تيامنا [يمن]: بطرف راست رفت، به سوى يمن رفت يا به شهر يمن درآمد. # =التيان- ### || AUTO انجير فروش، انجير خشك كن. ### || AUTO =التياه- # [تيه]: مرد متكبر وخود بزرگ بين، گمراه # التيتانوس- ### || AUTO (طب): بيمارى كزاز. # =تيتم- ### || AUTO ### || AUTO تيتما [يتم] الصبي: آن كودك يتيم شد. # =التيس- ### || AUTO ج تيوس وأتياس وتيسة (ح): بز نر يا آهوى نر يا بز كوهى؛ «لحية ~~التيس» (ن): نام گياهى است. # =التيسية- ### || AUTO سرشت وطبيعت بز نر، آنچه كه خود را به سرشت تيس درآورد؛ «في ~~فلان تيسية»: در فلانى طبع بز نر ولجاجت است. # =تيسر- ### || AUTO تيسرا [يسر] ت البلاد: آن سرزمين حاصلخيز شد،- الأمر: آن كار ~~آسان شد،- النهار: ms0613 آن روز سرد شد،- للقتال: آماده جنگ شد. # =التيغار- ### || AUTO ج تياغير: تغار، ظرفى بزرگ وسفالين كه دباغان از آن استفاده كنند. # =التيفاق- ### || AUTO [وفق]: «تيفاق الهلال»: هنگام برآمدن هلال. # =تيفع- ### || AUTO تيفعا [يفع] الغلام: آن نوجوان به سن بلوغ رسيد،- الرجل: آن ~~مرد بالاى تپه رفت، بر روى تپه آتش برافروخت. # =التيفوئيد- # أو الحمى التيفوئيدية: (طب): ### || AUTO بيمارى تيفوئيد. # =التيفوس- ### || AUTO (طب): بيمارى تيفوس كه آن را طاعون گاوى گويند. # =تيقظ- ### || AUTO تيقظا [يقظ]: براى آن كار هوشيار وبيدار شد؛ «تيقظ للأمر»: ~~براى آن كار آماده وهوشيار شد. # =تيقن- # تيقنا [يقن]: الأمر وبه: بر آن كار آگاهى يافت وآن را دانست. # =تيك- ### || AUTO مث تانك، ج أولئك: اسم اشاره مؤنث براى اشاره به متوسط است ~~وگاهى بر سر آن هاء تنبيه مىيد مانند (هاتيك). # =التيل- # [تيل] (ن): گياهى است از رسته خبازيات داراى شكوفه هاى درشت به رنگهاى ~~سرخ يا سفيد. # =تيم- ### || AUTO - تتييما [تيم] ه الحب: عشق او را بنده وخوار وزبون كرد. # =التيم- ### || AUTO [تيم]: مص، عبادت كننده؛ «هو تيم الله»: او بنده خداست، تباهى ~~خرد وفساد عقل. # =التيماء- ### || AUTO بيابان كه در آن سرگشته وگمراه شوند؛ «ارض تيماء»: زمين خشك ~~وبى حاصل ونابود كننده، نام موضعى است. # =تيمم- ### || AUTO تيمما [يم] الأمر: براى آن كار آماده شد،- للصلاة: براى نماز ~~تيمم كرد. # =تيمن- # تيمنا [يمن] بكذا: به آن چيز فال نيك زد. اين واژه ضد (تشاءم) است.،- ### || AUTO الرجل: آن مرد به كشور يمن منتسب شد، مرد، با دست راست يا با ~~پاى راست يا با طرف راست بدن به كارى يا ورزشى پرداخت،- بالميت: مرده را بر ~~پهلوى راست در قبر نهاد. # =التيمن- ### || AUTO [يمن]: به معناى (الجنوب) است. # =التين- ### || AUTO (ن): درختى است از رسته توتيات كه در همه كشورهاى خاورميانه ~~كشت مى شود وميوه آن به گونه تازه يا خشك خورده مى شود كه همان انجير است؛ ~~«التين المطبوخ» (ط): مرباى انجير. # =التينة- # (ن): واحد (التين) است به معناى يكدانه انجير. # =تيه- ### || AUTO تتييها [تيه] ه: او را گمراه كرد، آن چيز را گم كرد. # =التيه- ### || AUTO ms0614 ج أتياه وأتاويه وأتاوهة: تكبر وخود بزرگ بينى، گمراهى، بيابان ~~كه در آن گمگشته وسرگردان شوند. # =التيهاء- # [تيه] من الأراضي: زمينى كه در آن PageV01P275 ### || AUTO مردم گمگشته وگمراه شوند. # =التيهان- ### || AUTO [تيه]: متكبر، گمراه. # =التيوسية- ### || AUTO مترادف (التيسية) است. # =التيوع- ### || AUTO (ن): هر گياهى كه به هنگام چيدن يا بريدن از آن مايعى سفيد رنگ ~~روان شود. # =التيوقراطي- ### || AUTO منسوب به (التيوقراطية) است. # =التيوقراطية- # حكومت مذهبى كه معتقد است از جانب خدا برانگيخته شده است ودست اندركاران ~~آن دولت همانند نمايندگان خدا بر روى زمينند. اين واژه يونانى است. PageV01P276 ### | AUTO ### || AUTO ث الثاء # ث- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO حرف چهارم از حروف مبانى است ومؤنث ~~است واز حروف لثوي است. ودر حساب جمل عبارت است از: عدد پانصد، خلاصه كلمه ~~«الثانية» است به معناى 60/ 1 دقيقه. # =الثائب- ### || AUTO [ثوب]: فا، باد تندى كه قبل از آغاز باران مى وزد،- من البحر: ~~آب بازمانده اى كه پس از جذر در كنار دريا مى ماند. # =الثائر- # [ثأر]: انقلابى، قصاص كننده، آنكه آرام ننشيند تا كشنده مقتول را بكشد. # =الثائر- ### || AUTO [ثور]: فا، خشم؛ «ثار ثائره وفار فائره»: # برانگيخته وخشمگين شد،- ج ثوار: ### || AUTO انقلابيون وقيام كنندگان بر عليه دولت، شورشى. # =الثائرة- ### || AUTO ج ثوائر [ثور]: مؤنث (الثائر) است، سر وصدا وداد وفرياد. # =ثاب- ### || AUTO - ثوبا وثؤوبا [ثوب]: برگشت،- الناس: آن مردم گرد هم جمع ~~شدند،- الماء: آب در حوض جمع شد،- ثوبانا المريض: بيمار بهبودى يافت،- إليه ~~رشده: از خواب غفلت بيدار شد. # =الثابت- # پابرجا، پايدار، استوار؛ «ثابت العزم»: آنكه داراى عزمى ثابت باشد،- (ه): ~~عددى است كه هيچگاه تغيير نمى كند مانند 3 و4 بر خلاف كميات متحول مانند س ~~وص الخ؛ «ثابت الجأش»: ### || AUTO مرد شجاع، پر توان، پر جرأت. # =الثابتة- ### || AUTO مؤنث (الثابت) است؛ «أملاك ثابتة أو أموال ثابتة»: املاك يا ~~اموال غير منقول. # =ثابر- # ثبارا ومثابرة على الأمر: بر آن كار مواظبت كرد وآنرا ادامه داد. # =ثار- ### || AUTO ثورا وثورانا وثؤورا [ثور]: به هيجان در آمد، اسلحه بر عليه ~~دولت بدست گرفت، انقلاب كرد، براى رهايى از ستم اسلحه بدست گرفت،- ثائره: ~~خشم ms0615 او برانگيخته شد، خشمناك شد،- اليه وبه: بر آن چيز حمله كرد يا يورش ~~برد،- ت نفسه: درون او شوريده وبد حال شد،- الغبار أو الدخان: گرد وخاك يا ~~دود در هوا بلند شد. # =الثاغي- ### || AUTO [ثغو]: فا، «ما بالدار ثاغ ولا راغ»: در خانه كسى نيست. # =الثاغية- # مؤنث (الثاغي) است؛ «ما له ثاغية ولا راغية»: گوسفند يا شترى ندارد. ### || AUTO الثافل: مترادف (الثفل) است. # =الثاقب- ### || AUTO نافذ؛ «رأى ثاقب»: نظرى خوب ونافذ؛ «ثاقب النظر»: تيزبين، ~~بينا؛ «ثاقب الفكر»: مرد روشنفكر، مرد با هوش. # =ثاقف- ### || AUTO مثاقفة وثقافا [ثقف] ه: در مهارت بر او چيره شد؛ «ثاقفه ~~فثقفه»: با او مسابقه داد وبر او چيره شد، با اسلحه با وى مسابقه داد، با ~~او ستيز ودشمنى كرد. # =ثاقل- ### || AUTO مثاقلة [ثقل]: غذاى سنگين خورد. # =الثاقل- ### || AUTO ج ثواقل: مترادف (الثقيل) است، سخت؛ «مرض ثاقل»: بيمارى سخت؛ ~~«أصبح ثاقلا»: بيمارى او را سنگين كرد، كامل؛ «دينار ثاقل»: دينار درست وكامل. # =الثاكل- ### || AUTO ج ثاكلون: آنكه فرزند خود را از دست داده باشد. اين واژه را ~~نيز به مؤنث گويند؛ «مرأة ثاكل ج ثواكل»: زنى كه فرزند خود را از دست داده است. # =الثالوث- ### || AUTO [ثلث]: آنچه كه از سه چيز تشكيل شده باشد؛ «الثالوث الأقدس»: ~~در اصطلاح مسيحيان اقانيم ذات الهى است؛ «زهرة الثالوث (ن)»: گل بنفشه كه ~~بر آن نيز (بنفسج الثالوث) گويند. # =الثامر- ### || AUTO من الشجر: درختى كه ميوه آن برآمده باشد. # =الثامن- ### || AUTO هشتم. # =الثانوي- ### || AUTO نسبت به (الثاني) است؛ «التعليم الثانوي»: تعليمات مرحله دوم ~~آموزش يا دبيرستان كه با گرفتن گواهينامه ديپلم پايان مى يابد. # =الثانوية- # مؤنث «الثانوي» است، دبيرستان؛ «الأمور الثانوية»: امور درجه دوم كه ~~اهميت ريشه اى ندارد. # =الثاني- # [ثني]: دوم؛ «ثاني اثنين»: همسان، همانند، مشابه. # =الثانية- # مؤنث (الثاني) است،- ج ثوان: ### || AUTO 60/ 1 دقيقه. # =ثاور- ### || AUTO مثاورة وثوارا ه: بر يكديگر جهيدند وحمله كردند. # =ثأى- ### || AUTO - ثأيا [ثأي] الشي ء: آن چيز را سوراخ كرد، بينى او را شكافت،- ~~ه: او را ناتوان وفاسد كرد. # =الثأى- ### || AUTO [ثأي]: آثار زخم. # =ثئب- # - ثأبا: سست شد ودهان خود را ms0616 PageV01P277 ### || AUTO بعلت خستگى يا چرت زدن باز كرد، خميازه كشيد. # =ثئب- ### || AUTO مترادف (ثئب) است. # =الثأب- # مترادف (التثاؤب) است، به معناى خميازه كشيدن. ### || AUTO الثؤباء: مترادف (التثاؤب) است؛ «أعدى من الثؤباء»: بدتر از ~~خميازه. # =ثأر- ### || AUTO ثأرا القتيل وبالقتيل: خون بهاى كشته را از كشنده خواست، قاتل ~~را كشت،- ه بكذا: از آن چيز انتقام گرفت. # =ثئر- ### || AUTO زيد: خون بهاى زيد گرفته شد. # =الثأر- ### || AUTO ج أثار وآثار وثآثر: قصاص يا گرفتن خون بهاء در مقابل جنايت ~~انجام شده؛ «هو بارك»: او كشنده خويشاوند توست؛ «الثأر المنيم»: قصاص كامل، ~~«أخذ ثأره أو أخذ بالثأر»؛ انتقام خود را گرفت؛ «مباراة الثأر»: ### || AUTO اين اصطلاح در ورزش به معناى دادن دوره دوم به بازنده است شايد ~~بتواند مسابقه را ببرد. # =الثؤرة- ### || AUTO ج أثآر وآثار وثآئر [ثأر]: مترادف (الثأر) است. # =الثأري- ### || AUTO نسبت به (الثأر) است؛ «تدابير ثأرية»: اتخاذ تدابير لازم براى ~~گرفتن انتقام. # =ثؤلل- ### || AUTO جسده: بر بدن او زگيل درآمد. # =الثؤلول- ### || AUTO ج ثآليل (طب): زگيل، دانه اى است سخت وگرد كه بر روى جسد در ~~مىيد،- (ع ا): نوك پستان. # =ثئي- ### || AUTO - ثأى الشي ء: آن چيز سوراخ شد. # =الثأي- # فساد وتباهى؛ «فلان يرأب الثأي»: ### || AUTO فلانى فساد را اصلاح مى كند. # =ثب- ### || AUTO - ثبابا: آن مرد راست واستوار نشست،- الأمر: آن كار تمام شد. # =الثبات- # اسب سوار دلير وپايدار،- (طب): گونه اى بيمارى است كه انسان را از حركت ~~ويا تكان خوردن باز مى دارد. # =الثبات- # تسمه كه با آن بار يا چيزى را بر روى ستور يا شتر ببندند،- (طب): ### || AUTO بيمارى كه بعلت سنگينى بيمارى نتواند از بستر برخيزد. # =الثبان- ### || AUTO ### || AUTO ج ثبن: دامن پيراهن بلند. # =ثبت- # - ثباتا وثبوتا في المكان: در آنمكان دوام واستقرار يافت،- على الأمر: بر ~~آن كار مواظبت كرد،- في وجهه: در برابر او ايستاد ومقاومت كرد،- الأمر ~~عنده: آن امر نزد وى محقق وتأكيد شد. # =ثبت:- # ثباتة وثبوتة: پابرجا واستوار شد، دلير شد. # =ثبت- # تثبيتا ه: آن چيز را ثابت نگاهداشت؛ «ثبت بصره به»: با چشم خود به او تيز ~~نگريست،- قدميه: گامهاى خود را استوار ms0617 برداشت،- الموظف: آن كارمند را در ~~شمارش كارمندان رسمى درآورد،- الحق: # حق را با دليل وبرهان تأكيد كرد،- الولد: ### || AUTO آن كودك را غسل تعميد داد. اين اصطلاح ويژه ى مسيحيان است. # =الثبت- # مترادف (الثابت) است. # =الثبت- ### || AUTO ج أثبات: مترادف (الثبات) است، دليل وبرهان؛ «لا أحكم إلا ~~بثبت»: حكم نمى كنم مگر با دليل وبرهان، استوارى وپابرجايى، دليل وبرهان، ~~آنچه كه بر آن اعتماد كنند؛ «فلان ثبت من الأثبات» فلانى مورد اعتماد است، ~~قائمه، فهرست، ليست. # =ثبج- ### || AUTO تثبيجا الراعي بالعصا: چوپان عصاى خود را بر پشت نهاد ودو دست ~~خود را از پشت بر روى آن قرار داد. # =الثبج- ### || AUTO ج أثباج وثبوج: ميان شانه وكمر،- من كل شى ء: ميان هر چيزى، ~~بيشتر هر چيزى، بالاى آن چيز. # =ثبر- # ثبرا ه: او را نفرين كرد، او را از خود راند، او را نااميد كرد،- ه عن ~~كذا: وى را از چيزى بازداشت،- ثبورا: نابود شد،- ه: ### || AUTO او را نابود كرد. # =ثبط- # - ثبطا ه عن الأمر: او را از آن كار بازداشت،- ه على الأمر: او را بر آن ~~كار واقف كرد ومراقب آن قرار داد. # =ثبط- # تثبيطا ه عن الأمر: او را از آن كار بازداشت ومنصرف كرد، ه على الامر: او ~~را بر آن كار واقف گردانيد. # =ثبن- ### || AUTO ثبنا وثبانا الثوب: لبه جامه خود را تازد وآن را دوخت،- الشي ~~ء: بر آن چيز ليفه شلوار خود را از جلو بست، آن چيز را در دامن نهاد وبا ~~دست. گرفت. # =الثبنة- ### || AUTO ج ثبن: مترادف (الثبان) است. # =الثبور- ### || AUTO نابودى، بدبختى، نابود كردن، اندوه؛ «دعا بالويل والثبور»: ~~واويلا گفت. # =الثبيت- ### || AUTO ثابت، دلاور. # =الثبين- ### || AUTO گوشه عبا يا ردا هنگام تا زدن. # =ثج- # ثجوجا الماء: آب روان شد، ثجا الماء: ### || AUTO آب را روان كرد. # =الثجاج- ### || AUTO [ثج]: من الأمطار: باران كه آب راه اندازد، باران تند وسخت. # =ثجم- ### || AUTO - ثجما ت السماء: آسمان با شتاب باريد. # =الثجوج- ### || AUTO [ثج]: من العيون: چاه پر آب. # =الثجيج- ### || AUTO [ثج]: سيل پر آب وپر دامنه. # =الثجير- ### || AUTO «ثجير البسر»: عصاره خرماى نارس. # =ثخن- ### || AUTO ms0618 - ثخنا وثخانة وثخونة: غليظ شد، سفت وسخت شد. # =الثخين- ### || AUTO ج ثخناء: غليظ، سفت. # =ثدا- ### || AUTO - ثدوا [ثدو] ه: آن چيز را تر كرد. # =ثدى- ### || AUTO تثدية [ثدي] ه: او را غذا داد. # =الثدى- # ج ثدي وثدي وأثد (ع ا): پستان، مترادف (الثدى) است. # =ثدي- # - ثدى: خيس شد. # =الثدي- # ج ثدي وثدى وأثد (ع ا): پستان زن كه با آن كودك خود را شير دهد. اين واژه ~~كاربرد مذكر ومؤنث دارد. # =الثدي- ### || AUTO ج ثدي وثدي وأثد (ع ا): مترادف (الثدي) است. # =الثدياء- # زنى كه پستان بزرگ دارد. # =ثر- ### || AUTO - ثرا وثرورا وثرورة وثرارة الشي ء: آن چيز فراخ شد،- ت ~~السحابة أو العين: آب ابر يا آب چاه بسيار شد،- ثرا ت السحابة ماءها: ابر ~~باران خود را فرو ريخت،- ه: آن چيز را پراكنده كرد. # =الثر- # مص، مرد پر سخن؛ «مطر ثر»: باران فراخ وفراوان؛ «فرس ثر»: اسب تندرو. PageV01P278 ### || AUTO =الثرة- ### || AUTO من السحائب أو العيون: ابرها يا چشمه هاى پر آب؛ «شاة ثرة»: ~~گوسفند فراخ پستان وپر شير. # =ثرا- # ثراء [ثرو] القوم: آن قوم بسيار شدند،- الله القوم: خداوند افراد آن قوم ~~را بسيار كرد،- الرجل: آن مرد توانگر شد،- الرجل: ### || AUTO آن مرد بيش از او توانگر شد. # =ثرى- ### || AUTO تثرية [ثري] ه: او را خيس كرد،- المكان: بر آن مكان آب پاشيد ~~وآنجا را خيس كرد. # =الثرى- ### || AUTO ج أثراء [ثري]: شبنم، خاك نمناك، خير وخوبى؛ «فلان من الثريا»: # فلانى با خير است؛ «أين الثرى من الثريا»: ### || AUTO اين تعبير ضرب المثلى است براى تفاوت بسيار ميان دو چيز؛ «طيب ~~الله ثراه»: خداوند او را بيامرزد ويادش گرامى باد. # =الثراء- # [ثرو]: بسيارى مال، توانگرى. # =الثراء- ### || AUTO ج أثراء [ثري]: خاك نمناك، خير وخوبى. # =الثرارة- ### || AUTO من العيون: چشمه پر آب. # =الثرثار- ### || AUTO م ثرثارة: مرد پر كلام، هذيان گوى. # =ثرثر- ### || AUTO ثرثرة الشي ء: آن چيز را پراكنده كرد،- الكلام: سخن را بسيار ~~ودر هم آميخته گفت. # =الثرثرة- ### || AUTO بسيارى كلام. # =ثرد- # - ثردا: غذاى ثريد آماده كرد،- الخبز: ### || AUTO نان را خرد وآميخته با خورش كرد،- الثوب: جامه را در ظرف رنگ ~~فرو برد. # =الثرد- # مص، باران ms0619 سبك وآهسته. # =الثرد- ### || AUTO شكاف كه در لبها ايجاد شود. # =الثرعلة- ### || AUTO پرهاى گردن خروس. # =الثرغل- ### || AUTO (ح): روباه ماده. # =الثرغول- ### || AUTO (ن): نام گياهى است. # =ثرم- # - ثرما ه: دندان او را از ريشه شكست. # =ثرم- ### || AUTO - ثرما: شكسته شد. # =الثرمان- ### || AUTO (ن): نام درختى است كه برگ ندارد وپر آب است. # =الثروة- # [ثرو]: بسيارى مال، ثروت، توانگرى،- القومية: ثروت ومواد ملى كه در كشور ~~وجود دارد،- المائية: فراوانى آب در شهر؛ «أهل الثروة»: ثروتمندان، ~~توانگران، پولداران. # =ثري- # - ثرى الرجل: ثروت آن مرد بسيار شد،- التراب: آن خاك خيس ونرم شد. # =الثري- # [ثرو]: مترادف (الثري) است. # =الثري- # [ثرو]: توانگر، ج أثرياء؛ «ثري الحرب»: آنكه در ايام جنگ پول بسيارى بدست ~~آورده باشد،- من المال: آنكه مال فراوان داشته باشد. # =الثري- # [ثري] من التراب: خاك كه پس از خشك شدن خيس ونرم شده باشد. # =الثريا- ### || AUTO [ثرو] (فك): مجموعه ستاره هايى است بر گردن گاو تصورى در ~~آسمان، چراغهاى گوناگون روشنايى كه در خانه ها مىويزند. # =الثرية- ### || AUTO ج ثريات [ثرو]: خانم ثروتمند. # =الثريد- ### || AUTO ج ثرائد وثرود (ط): نان وآبگوشت يا نان وخورش. # =الثريدة- ### || AUTO ج ثرائد وثرود (ط): مترادف (الثريد) است. # =ثعال- ### || AUTO اين اسم بر روباه ماده اطلاق مى شود وغير منصرف است. # =ثعالة- ### || AUTO مترادف (ثعال) است. # =الثعبان- ### || AUTO ج ثعابين (ح): مار، مار درشت اين اسم بر مذكر ومؤنث اطلاق مى ~~شود؛ «ثعبان الماء»: مار آبى كه بر آن (الحنكليس) اطلاق مى شود، مارماهى. # =ثعل- ### || AUTO - ثعلا ت أسنانه: دندانهايش بر روى هم قرار گرفت. # =الثعل- # دندان اضافى كه بر پشت دندان در آيد، دندانى كه از زير دندانى ديگر در ~~آيد، مرد پست،- (ح): حشره اى كه در ته مشك بهنگام بد بوى شدن پديد آيد. # =الثعل- # برآمدگى در پستان گوسفند وشتر. # =الثعل- ### || AUTO مترادف (الثعل) است. # =ثعلب- ### || AUTO ثعلبة [ثعلب]: او را فريب داد، گول زد، در فريب دادن همانند ~~روباه شد. # =الثعلب- ### || AUTO (ح): روباه، اين واژه در مذكر ومؤنث يكسان بكار برده مى شود، ج ~~ثعالب وثعال؛ «داء الثعلب» (طب): بيمارى ريزش موى، زبانه نيزه كه در سنان ~~باشد؛ «عنب الثعلب» (ن): ms0620 گياهى است از رسته بادمجانيها كه در اماكن خشك ~~وكنار جاده ها مى رويد اين گياه داراى برگهاى تخم مرغى است وگلهاى ريز ~~وسفيدى دارد كه از آن در پزشكى استفاده مى شود. # =الثعلبان- ### || AUTO (ح): روباه نر. # =الثعلبة- ### || AUTO (ح): روباه ماده، استخوان انتهاى ستون فقرات، مقعد،- طب: گونه ~~اى بيمارى پوستى است. # =ثغا- # ثغاء [ثغو] ت الشاة: گوسفند صدا كرد. ### || AUTO الثغاء: صداى گوسفند. # =الثغام- ### || AUTO (ن): درختى است داراى شكوفه هاى سفيد ودر كوهستان مى رويد. # =الثغامة- ### || AUTO (ن): واحد (الثغام) است. # =ثغر- # - ثغرا سنه: دندان خود را كشيد،- الرجل: دندان آن مرد را شكست،- الإناء: # جام را شكست،- الجدار: ديوار را خراب كرد، الثلمة: رخنه يا دژ را بست؛ ~~«ثغرهم وثغر عليهم»: راهها وگردنه هاى كوه را بر آنها بست. # =ثغر- ### || AUTO مترادف (أثغر) است. # =الثغر- ### || AUTO ج ثغور: جلوى دندانها، دهان، هر دهانه اى در كوه يا دره، شهرى ~~كه در كنار دريا باشد، مرز وحدود ميان دو دشمن، جايى كه در آن از يورش دشمن ~~بترسند. # =الثغرة- ### || AUTO ج ثغر [ثغر]: رخنه يا شكاف، گودى گلو ميان دو استخوان ترقوه، ~~راه آسان؛ «هو يخترق ثغر المجد»: او راههاى بزرگى را مى پيمايد. # =الثغرور- ### || AUTO مرزي كه از آن از حمله دشمن بيم داشته باشند. # =الثغم- ### || AUTO سگ شكارى. # =الثفافيد- ### || AUTO [ثفد]: آستر لباس وجامه، ابرهاى سفيد كه بر روى هم انباشته شوند. # =الثفال- # سنگ زيرين آسياب. PageV01P279 ### || AUTO =الثفال- ### || AUTO مترادف (الثفال) است، پوستى كه زير آسياب قرار دهند. # =ثفد- ### || AUTO تثفيدا الدرع: براى زره آستر تهيه كرد. # =ثفر- ### || AUTO تثفيرا الحمار: خر را از عقب راند، بر پشت پالان خر پوستى قرار داد. # =الثفر- # ج أثفار: پوستى كه در پشت پالان بر روى ستور قرار دهند. # =الثفر- ### || AUTO ج أثفار: مترادف (الثفر) است. # =الثفل- ### || AUTO ته نشين هر چيزى كه به گونه اى كدر درآيد؛ «ثفل القهوة»: لرد ~~يا ته نشين قهوه. # =ثفن- ### || AUTO ثفنا يده: دست او بر اثر كار سفت شد. # =الثقاب- ### || AUTO أو عود الثقاب: چوب كبريت. # =الثقاف- # من النساء: زن باهوش وزيرك. # =الثقاف- ### || AUTO ستيزه گى، ابزارى ms0621 كه بوسيله آن نيزه ها را راست كنند. # =الثقافة- ### || AUTO فرا گرفتن دانش وهنر وادبيات. # =الثقافي- ### || AUTO منسوب به (الثقافة) است؛ «الملحق الثقافي»: وابسته فرهنگى در ~~سفارتخانه ها. # =الثقال- ### || AUTO ### || AUTO ج ثقال وثقل: مترادف (الثقيل) است. # =الثقال- ### || AUTO ج ثقال وثقل: مترادف (الثقيل) است. # =ثقب- # - ثقبا الشي ء: آن چيز را سوراخ كرد،- رأيه: رأى خود را اجرا كرد،- ت ~~الناقة: # ماده شتر پر شير شد،- ثقوبا ت النار: آتش روشن شد،- النجم: ستاره درخشان ~~شد،- ت الرائحة: آن بوى بر آمد وپخش شد،- الطائر: پرنده در آسمان اوج گرفت. # =ثقب- ### || AUTO تثقيبا الشي ء: آن چيز را سوراخ كرد،- النار: آتش را روشن ~~كرد،- ه،- فيه الشيب: پيرى بر او آشكار شد. # =الثقب- # ج أثقب وثقوب: سوراخ؛ «ثقب الإبرة»: سوراخ سوزن،- ج ثقوب (مو): ### || AUTO سوراخهاى اطراف بوق. # =الثقبة- ### || AUTO ج ثقب وثقب: سوراخ كوچك يا باريك. # =الثقة- ### || AUTO [وثق]: مص، آنكه مورد اعتماد باشد، اين كلمه در مذكر ومؤنث ~~ومفرد وجمع با يك لفظ بكار برده مى شود ولى گاهى جمع مى شود مانند؛ «ثقات»: ~~كه نيز براى مذكر ومؤنث است. # =ثقف- # - ثقفا ه: در مهارت بر او چيره شد،- ه بالرمح: او را نيزه زد. # =ثقف- # - ثقفا وثقفا وثقافة: آن مرد حاذق وماهر شد،- الكلام: به آن سخن پى برد ~~وآنرا زود فهميد،- ثقفا ه: بر او دست يافت، به او رسيد. # =ثقف- # - ثقفا وثقفا وثقافة: حاذق وماهر شد. # =ثقف- ### || AUTO تثقيفا الرمح: نيزه را راست واستوار كرد،- الولد: آن پسر را ~~تعليم وتربيت كرد. # =الثقف- # مص، مترادف (الثقف) است. # =الثقف- # مترادف (الثقف) است. # =الثقف- # زيرك وباهوش. # =ثقل- # - ثقلا ه: آن چيز را با دست بلند كرد تا سبك وسنگينى آنرا بيازمايد. # =ثقل- # ثقلا [ثقل] المريض: بيمارى آن مريض سخت شد. # =ثقل- # - ثقلا وثقالة: سنگين شد. اين واژه ضد (خف) است،- ت المرأة: حاملگى زن ~~آشكار شد،- السمع: گوش سنگين شد،- القول: آن سخن خوشايند نبود. # =ثقل- ### || AUTO تثقيلا ه: آن چيز را سنگين كرد،- عليه: بار او را سنگين كرد،- ~~كاهله: بر دوش او بار سنگينى افكند،- الحرف: آن حرف را مشدد كرد. # =الثقل- # ج أثقال: بار سنگين، وزن؛ «أعطه ثقله»: وزن او را تعيين كن؛ ms0622 «رفع ~~الأثقال»: در ورزش به معناى وزنه بردارى سنگين است؛ «الثقل النوعي»: وزن ~~نوعى چيزى. # =الثقل- # ج أثقال: بار وبنه مسافر: «للمسافر ثقل كثير»: آن مسافر بار ومتاع زياد ~~دارد، هر چيز كمياب وارزشمند. # =الثقل- ### || AUTO [ثقل]: اين واژه ضد (الخفة) است به معناى (سنگينى). # =الثقلان- ### || AUTO انسان وجن. # =الثقلة- # بارها ومتاعها وسنگينى ها؛ «ارتحلوا بثقلتهم»: با هر چه از بار ومتاع ~~واساس كه داشتند رفتند، سنگينى غذا در معده، چرت زدن؛ «وجدت ثقلة في جسدي»: ### || AUTO در خودم احساس سستى كردم. # =الثقيف- # مترادف (الثقف) است. # =الثقيف- # آنكه بسيار حاذق باشد، چيزى كه بسيار ترش شده باشد؛ «خل ثقيف»: # سركه بسيار ترش. # =الثقيل- # اين واژه ضد (الخفيف) است؛ «حمل ثقيل»: بارى سنگين،- ج ثقلاء وثقال وثقل: ~~آنكه مورد تنفر مردم باشد؛ «ثقيل الدم»: مرد گران بار؛ «ثقيل الظل»: مرد ~~سايه سنگين وبد برخورد؛ «الثقيل الروح»: مرد پليد، نادان؛ «ثقيل السمع»: ~~آنكه به سختى چيزى را بشنود؛ «الماء الثقيل» (ف): آبى است تركيب شده از دو ~~تير يوم (هيدروژن سنگين واكسيژن). # الثقيلة مؤنث (الثقيل) است؛ «الصناعة الثقيلة»: صنايع سنگين، «الأسلحة ~~الثقيلة»: ### || AUTO سلاحهاى سنگين مانند توپ. # =ثكل- ### || AUTO - ثكلا وثكلا وثكلا ابنه: فرزند خود را از دست داد. # =الثكلى- ### || AUTO ج ثكالي: مادر فرزند مرده. # =الثكلان- ### || AUTO آنكه فرزند خود را از دست داده باشد. # =الثكنة- ### || AUTO ج ثكن [ثكن] (ا ع): پادگان سربازان، گروهى از مردم وحيوانات، ~~گروهى از پرندگان وجز آنها؛ «حمام ثكن»: كبوتران دور هم جمع شده، گردنبند، پرچم. # =الثكول- ### || AUTO زن بسيار داغديده. # =ثل- # - ثلا البئر: خاك چاه را بيرون كشيد،- الوغاء: آنچه كه در ظرف بود گرفت،- ~~ثلا وثللا التراب: خاك را فرو ريخت،- القوم: آن قوم را نابود كرد،- البيت: ~~آن خانه را ويران كرد؛ «ثل الله عرشهم»: خداوند ملك آنها را PageV01P280 ### || AUTO ويران كند. # =ثل- ### || AUTO عرشهم: عزت وبزرگى آنها از دست رفت. # =ثلاث- ### || AUTO سه تا سه تا. اين واژه غير منصرف است ودر مذكر ومؤنث يكسان ~~بكار برده مى شود؛ «أتوا ثلاث»: سه نفر سه نفر آمدند. # =الثلاث- ### || AUTO مؤنث (الثلاثة) است؛ «ثلاث ms0623 نساء»: ### || AUTO سه نفر زن؛ «ذو الثلاث»: ريسمان سه تاب ومحكم؛ «فعله ثلاثا»: ~~آن كار را سه بار انجام داد. # =الثلاثاء- # مث ثلاثاءان، ج ثلاثاوات وثلاثاءات وأثالث: روز سه شنبه. # =الثلاثاء- # مترادف (الثلاثاء) است. # =الثلاثة- # م ثلاث (ع ح): عدد 3؛ (ثلاثة رجال»: ### || AUTO سه مرد. # =الثلاثون- ### || AUTO عدد 30. اين واژه در مذكر ومؤنث يكسان بكار مى رود. # =الثلاثي- ### || AUTO نسبت به (الثلاثة) است؛ «ثلاثي الزوايا»: شكلى كه سه زاويه ~~دارد؛ «ثلاثى الورقات»: آن چيز داراى سه برگ است؛ «الحقبة الثلاثية»: دوران ~~ژيولوژى سوم قبل از دوره چهارم است. # =الثلاج- ### || AUTO يخ فروش. # =الثلاجة- ### || AUTO ### || AUTO ج ثلاجات [ثلج]: يخهاى منجمد در بالاى كوهها، يخچال. # =الثلاجي- ### || AUTO [ثلج]: بسيار سفيد. # =ثلب- # - ثلبا ه: او را راند، از او غيبت كرد، سخن چينى كرد، عيب جويى وملامت ~~كرد، به وى ناسزا گفت،- الشي ء: آن چيز را شكست. # =ثلب- ### || AUTO - ثلبا الجلد: پوست ترنجيده شد،- الشي ء: آن چيز شكسته شد. # =الثلة- # ج ثلل: گروهى از مردم، «فلان لا يفرق بين الثلة والثلة»: فلانى مرد ~~نادانى است كه بين گوسفندان ومردم را فرق نمى گذارد،- (ا ع): گروهى از ~~سربازان. # =الثلة- # ج ثلل وثلال: مقدار خاك كه از چاه بيرون كشيده مى شود، گروه گوسفندان ~~بسيار، پشم وموى وكرك هنگاميكه درهم آميخته مى شوند، پشم؛ «كساء جيد ~~الثلة»: # جامه پشمى خوب. # =الثلة- ### || AUTO ج ثلل: هلاك ونابودى. # =ثلث- # - ثلثا الشي ء: 3/ 1 آن چيز را گرفت، القوم: 3/ 1 اموال آن قوم را گرفت، ~~سومين نفر آنها بود. # =ثلث- ### || AUTO تثليثا الاثنين: آن دو را با خود سه كرد،- الشي ء: آن چيز را ~~سه بعدى كرد، آن كار را سه بار كرد،- الشراب: شراب را جوشانيد تا 3/ 1 آن ~~بخار شد. # =الثلث- # ج أثلاث: 3/ 1 هر چيزى. # =الثلث- # بچه سوم ماده شتر؛ «سقى زرعه الثلث»: كشت خود را هر سه روز يكبار آبيارى كرد. # =الثلث- ### || AUTO ج أثلاث: جزئى از سه قسمت چيزى. # =الثلثاء- ### || AUTO - «يوم الثلثاء»: روز سه شنبه. # =الثلثي- # من الخطوط: خط ثلث كه با حروف درشت نوشته شود. # =ثلج- # - ثلجا ت السماء: از آسمان برف ms0624 آمد؛ «ثلجتنا السماء»: آسمان بر ما برف ~~بارانيد،- ثلوجا ت نفسي به واليه: به او اطمينان يافتم ودلم آرام شد. # =ثلج- # - ثلجا ت نفسي به: قلب من از او شاد شد وبه او آسايش يافت. # =ثلج- ### || AUTO ت الأرض: بر روى زمين برف آمد،- فؤاده: دل او شادمان وخنك شد. # =الثلج- # ج ثلوج: برف، يخ؛ «ندفة الثلج»: ### || AUTO گلوله هاى برف، تگرگ؛ «ماء ثلج»: آب يخ. # =الثلجة- ### || AUTO واحد (الثلج) است. # =الثلل- ### || AUTO [ثل]: هلاك ونابودى، ريختن دندانها. # =ثلم- # - ثلما الحائط: در ديوار رخنه ايجاد كرد،- الإناء: لب جام را شكست. # =ثلم- # - ثلما الإناء: لبه جام شكست. # =ثلم- # ثلمة في ماله: مقدارى از ثروت او از دست رفت. # =ثلم- ### || AUTO تثليما الإناء: لب جام را شكست. # =الثلم- # ج أثلام في الحائط ونحوه: رخنه، جاى شكسته شدن در چيز شكسته شده،- (ز): ### || AUTO خط يا رده ى شخم زدن بر روى زمين؛ «ثلم الصيت»: غيبت كردن، ~~آبروى كسى را بردن. # =الثلمة- ### || AUTO في الحائط ونحوه: مترادف (الثلم) است؛ «سد ثلمة»: سوراخ يا ~~شكافى را گرفت؛ «ثلمة لا تسد»: فراغى كه پر نشود، خسارتى كه جبران نشود. # =الثليث- ### || AUTO يك قسمت از سه قسمت چيزى. # =ثم- ### || AUTO حرف عطف است كه دلالت بر ترتيب با فاصله دارد وبه معناى (سپس) ~~مى باشد، بر اين حرف گاهى تاء وصل مى شود مانند (ثمت)؛ «من ثم»: در پايان، اخيرا. # =ثم- ### || AUTO اسم اشاره براى دور است به معناى (آنجا). # =الثمال- ### || AUTO زهرى كه در آب آميخته شده باشد. # =الثمالة- ### || AUTO ج ثمال: كف، آنچه كه در ته ظرف يا حوض از آب وجز آن مانده ~~باشد؛ «شرب الكأس حتى الثمالة»: جام را تا آخر با ته مانده آن نوشيد. # =الثمامة- # (ن): گياهى است ريز كه هيچگاه رشد نمى كند. # =الثمامة- ### || AUTO (ن): واحد (الثمام) ست. # =ثمان- ### || AUTO هشتا هشتا؛ «أتوا ثمان»: هشت نفر هشت نفر آمدند. # =الثمانون- # هشتاد # الثمانية- # م ثمان (ع ح): عدد 8 است؛ «ثمانية عشر رجلا وثماني عشرة امرأة»: هيجده ~~نفر مرد وهجده نفر زن. # =ثمت- # مترادف (ثم) است. # =ثمت- ### || AUTO مترادف (ثم) است وبه معناى (آنجا) مى ms0625 باشد. # =ثمة- ### || AUTO مترادف (ثمت) است. # =ثمر- # - ثمورا الشجر: ميوه درخت نمايان شد. # =ثمر- ### || AUTO تثميرا ماله: بر ثروت خود افزود. # =الثمر- # ج ثمار وجج أثمار وثمر (ز): ميوه درخت PageV01P281 ### || AUTO كه معمولا پس از شكوفه در آوردن بدست مىيد. # =الثمراء- ### || AUTO من الشجر: درخت ميوه دار؛ «ارض ثمراء»: سرزمين پر از ميوه. # =الثمرة- # واحد (الثمر) است، نسل يا فرزند كه به ميوه درخت تشبيه كنند؛ «ثمرة ~~السوط»: گره نوك تازيانه است كه بسان ميوه آويخته مى باشد؛ «ثمرة اللسان»: ~~گوشه زبان؛ «ثمرة القلب»: مهر ومحبت. # =الثمرة- ### || AUTO واحد (الثمر) است. # =ثمل- # - ثملا: شراب در او اثر كرد، مست شد. # =ثمل- ### || AUTO تثميلا اللبن: دوغ را تكان داد تا از آن كره بسازد. # =الثمل- ### || AUTO آنكه شراب در او اثر كرده باشد، مست. # =الثملة- # ج ثمل: مترادف (الثملة) است. # =الثملة- ### || AUTO ج ثمول: آنچه كه در ته ظرف يا حوض از آب وجز آن باقى مى ماند، ~~ته مانده. # =ثمن- # - ثمنا الشي ء: بهاى آن چيز را گرفت،- الرجل: (8/ 1) يك هشتم اموال آن ~~مرد را گرفت،- القوم: هشتمين نفر آن قوم بود. # =ثمن- # - ثمانة الشي ء: آن چيز گران بها وپر ارزش شد. # =ثمن- ### || AUTO تثمينا الشي ء: آن چيز را به هشت ركن درآورد، براى آن چيز ~~ارزشى تخمين زد، نرخ گذارى كرد؛ لا يثمن»: پر ارزش است، ارزش آن را نمى ~~توان تعيين كرد، گران بها. # =الثمن- # ج أثمان: يك قسمت از 8 قسمت چيزى. # =الثمن- # ج أثمان: مترادف (الثمن) است. # =الثمن- ### || AUTO ج أثمان وأثمنة وأثمن: پول كالاى فروخته شده، نرخ، قيمت؛ «بأى ~~ثمن»: به هر قيمت كه باشد، در هر قيمتى، هر چه كه بايد كرد؛ «الثمن ~~الأصلي»: قيمت اصلى يا قيمت توليد؛ «الثمن الأساسي»: نرخ اسمى يا اعتبارى. # =الثميل- ### || AUTO ماست ترش. # =الثميلة- ### || AUTO ج ثميل وثمائل: مترادف (الثملة) است. # =الثمين- ### || AUTO يك قسمت از هشت قسمت چيزى، چيز نفيس، كمياب، پر ارزش، ارزشمند. # =ثنى- # ثنيا [ثني] الشي ء: آن چيز را تا يا دولا كرد، آن چيز را جمع آورى كرد،- صدره: # دشمنى را در سينه خود پنهان كرد،- زيدا: ms0626 # زيد را از نيازمندى كه داشت بازداشت، پس از زيد بود؛ «هذا واحد فاثنه»: ~~اين يكى است وتو دومى آن باش،- عنان فرسه: عنان اسب خود را كشيد وبر دشمن تاخت. # =ثنى- # تثنية [ثني] الشي ء: آن چيز را دو قسمت كرد، آن كار را دوباره كرد،- ~~بالأمر: آن كار را انجام داد وسپس كارى ديگر بر آن افزود،- الكلمة: كلمه ~~مفرد را با علامت تثنيه مثنى كرد،- الحرف: بر روى. ### || AUTO آن حرف دو نقطه نهاد. # =الثنى- ### || AUTO ج ثنية: كارى كه دو بار انجام شود، آنكه در مهترى وبزرگى پس از ~~مهتر ودر مرتبه دوم باشد. # =الثناء- # ج أثنية [ثني]: ستايش كردن. # ثناء: [ثني]: مترادف (اثنين اثنين) است به معناى دو تا دو تا. اين واژه ~~ممنوع از صرف است ودر مذكر ومؤنث يكسان بكار برده مى شود؛ «أتوا ثناء»: دو ~~نفر دو نفر آمدند. # =الثناء- ### || AUTO [ثني]: ريسمان كه با آن پاى شتر ومانند آن را بندند. # =الثنائي- ### || AUTO [ثني] من الألفاظ: كلمه دو حرفى؛ «حلف ثنائى»: پيمان ميان دو دولت. # =الثنايا- ### || AUTO [ثني]: جمع (الثنية) است؛ «في ثنايا»: ### || AUTO در خلال، در ميان؛ «في ثنايا نفسه»: در اعماق قلب او؛ «في ~~ثنايا الكتب»: در ميان كتابها؛ «بين ثنايا»: در باطن، در خلال. # =الثنة- ### || AUTO [ثن]: موهاى پشت پاى اسب. # =الثندؤة- ### || AUTO ج ثنادئ (ع ا) مترادف (الثندوة) است. # =الثندوة- ### || AUTO ج ثناد (ع ا): پستان مرد. # =الثنوى- # [ثني]: آنچه را كه استثناء كنند، چيزى كه از چيزى ديگر استثناء شود. # =الثني- ### || AUTO ### || AUTO ج أثناء من الثوب: تاه جامه؛ «أرسلته ثني كتابي»: ~~آن را پيوست كتاب يا نامه ام فرستادم،- من الحية: خميدگى مار هنگامى كه ~~دولا مى شود،- من الوادي: گردنه دره،- من الليل: ساعت يا پاسى از شب؛ «ثنيا ~~بعد ثنى»: همواره، پيوسته، از وقتى به وقتى. # =الثني- ### || AUTO ج ثناء وثنيان: آنكه دندانهاى پيشين او ريخته شده باشد. # =الثنيا- ### || AUTO مترادف (الثنوى) است. # =الثنيان- # آنكه در مقام دوم پس از رئيس ومهتر يا آقا باشد. # =الثنية- # ج ثنايا [ثني]: دندانهاى جلوى دهان كه دو عدد ms0627 آن در فك بالا ودو عدد در ~~فك پائين است، استثناء، «حلف يمينا ليس فيها ثنية»: سوگندى خورد كه استثناء ~~ندارد، راه سخت ودشوار؛ «فلان طلاع الثنايا»: ### || AUTO فلانى بر كارهاى سخت ودشوار دست مى زند؛ «الثنايا»: اين واژه ~~را در موضع خود بيابيد. # =ثوى- ### || AUTO - ثواء وثويا [ثوي] بالمكان وفيه وبه: در آن مكان اقامت كرد،- ~~الرجل: آن مرد مرد. # =الثواب- # [ثوب]: پاداش نيكو بر كارها وگاهى به معناى كيفر نيز مىيد، عسل،- (ح): ~~زنبور عسل. # =الثواب- ### || AUTO [ثوب]: پيراهن فروش، دارنده پيراهن وجامه. # =الثوابت- # من النجوم، واحدتها ثابتة (فك): # ستاره هاى ثابت در آسمان بر خلاف ستاره هاى سيار. # =ثوب- # تثويبا [ثوب] الرجل: آن مرد پس از رفتن بازگشت،- ه من كذا: او را به خاطر ~~كارى پاداش داد،- الداعي: دعوت كننده پيراهن خود را از دور تكان داد تا ~~ديده شود. # =الثوب- ### || AUTO [ثوب]: مص،- ج ثياب وأثواب وأثوب: پيراهن يا جامه ولباس. # =الثوة- # ج ثوى [ثوي]: اثاث خانه، علامتى كه در خيابان ويا راه قرار دهند تا مورد PageV01P282 ### || AUTO راهنمايى مردم قرار گيرد. # =ثور- ### || AUTO ### || AUTO تثويرا [ثور] ه: او را وادار به شورش كرد،- الأمر: ~~در آن امر بحث وبررسى كرد،- الكتاب: در معانى آن كتاب بحث وتحقيق كرد. # =الثور- ### || AUTO ج ثيران وأثوار وثيار وثيرة وثورة (ح): گاو نر،- (فك): برجى ~~است در آسمان؛ «ثور الشفق»: سرخى ونمايان شدن شفق است. # =الثوران- ### || AUTO [ثور]: مص؛ «ثوران الشفق»: سرخى وپخش ونمايان شدن شفق است. # =الثورة- ### || AUTO مؤنث (الثور) است، برانگيخته شدن، هيجان، بدست گرفتن اسلحه بر ~~عليه دولت؛ بدست گرفتن اسلحه بر ضد ظلم وستم؛ «الثورة الأهلية»: جنگ داخلى. # =الثوروي- ### || AUTO انقلابي، مترادف (الثوري) است. # =الثوري- ### || AUTO انقلابى، شورش كننده، متمرد، ياغى. # =الثول- ### || AUTO [ثول]: گروه زنبوران، اين واژه مفرد ندارد. # =الثوم- ### || AUTO (ن): سير كه براى خوشبو كردن غذا بويژه گوشت از آن استفاده مى شود. # =الثومة- # (ن): يكدانه سير. # =ثوي- ### || AUTO دفن شد. # =الثوي- ### || AUTO ج أثوياء [ثوي]: اسير، ميهمان، ميهمان سرا. # =الثوية- ### || AUTO مؤنث (الثوي) است، زن، آغل گوسفند وگاو وشتر، سنگى كه در ~~چراگاه قرار دهند تا نشانه ms0628 اى براى چوپان به هنگام بازگشت گوسفندان در شب باشد. # =الثيابي- ### || AUTO [ثوب]: نگه دارنده ى جامه ها. # =الثيب- ### || AUTO [ثيب]: مردى كه ازدواج كرده باشد،- ج ثيبات: زنى كه ازدواج ~~كرده باشد؛ «امرأة ثيب»: زنى كه شوهر او مرده يا از او طلاق گرفته باشد، زن بيوه. # =الثيل- # (ن): گياهى است كه بر روى زمين مى رويد ودر زبان متداول به آن (التين) ~~يا؛ «عرق الانجيل»: گويند، چمن. # =الثيل- # [ثيل] (ن): مترادف (الثيل) است. PageV01P283 ### | AUTO ### || AUTO ج الجيم # ج- ### || AUTO حرف پنجم از حروف مباني است واز حروف مجهوره مى باشد. جيم، در ~~حساب جمل عبارت است از عدد سه. # =جاء- # يجي ء ويجوء مجيئا ومجيئة وجيئا وجيئة [جيأ]: آمد؛ «جاءت نتائجه مطابقة لكذا»: # نتايج آن كار مطابق آن چيز بود؛ «جاء فى الجريدة أن»: در روزنامه چنين ~~آمده است كه،- به: آن چيز را با خود آورد،- ه واليه: ### || AUTO نزد او آمد،- الشي ء: آن كار را انجام داد. # =الجائب- # [جوب]: فا، مسافر؛ «جائب العين»: ### || AUTO شير درنده. # =الجائبة- ### || AUTO ج جوائب [جوب]: خبر پراكنده وشايع؛ «هل عندك من جائبة خبر»: ~~آيا از شايعات وخبر كه از شهرى به شهرى برسد آگاه هستيد. # =الجائحة- # ج جائحات وجوائح [جوح]: بلا وسختى، هلاك ونابودى؛ «سنة جائحة»: ### || AUTO سال خشكى وقحطى. # =الجائد- ### || AUTO ج جود [جود] من المطر: باران بسيار. # =الجائر- ### || AUTO [جور]: فا، ستمگر، مستبد. # =الجائز- ### || AUTO ج جوائز وجوزان وجيزان وأجوز وأجوزة [جوز]: جايز، مباح، نافذ، ~~چوبى كه ميان دو ديوار قرار دهند. # =الجائزة- ### || AUTO [جوز]: مؤنث (الجائز) است،- ج جوائز: جايزه، عطا وبخشش، پاداش؛ ~~«الجائزة المدرسية»: جايزه مدرسه. # =الجائشة- ### || AUTO [جيش]: نفس، شخص. # =الجائع- ### || AUTO ج جياع وجوع [جوع]: گرسنه، اين واژه ضد (الشيعان) است. # =الجائعة- ### || AUTO [جوع]: مؤنث (الجائع) است. # =الجائف- ### || AUTO [جوف]: فا، آنچه كه بداخل يا باطن منتهى شود. # =الجائفة- ### || AUTO ج جوائف [جوف]: ضربه نيزه كه به داخل بدن سرايت كند. # =جاب- # - جوبا وتجوابا [جوب] البلاد: در شهرها به مسافرت پرداخت،- الصخرة: آن ~~صخره را سوراخ كرد،- جوبا الثوب: جامه را بريد، براى جامه جيب دوخت. # =جاب- ### || AUTO - جيبا [جيب] ms0629 البلاد: در شهرها به گردش پرداخت،- القميص: جيب ~~پيراهن را تهيه كرد. # =الجابر- ### || AUTO شكسته بند، نان. # =جابل- ### || AUTO مجابلة وجبالا [جبل] المسافر: آن مسافر به كوهستان رفت، داخل ~~كوهستان شد، در كوه اقامت كرد. # =جابه- ### || AUTO مجابهة وجباها [جبه] ه: با او مقاومت كرد، روبه رو شد،- ~~المشكلة أو الصعوبة: با سختى يا مشكل روبه رو شد. # =الجابي- ### || AUTO ج جباة [جبو]: ماليات گيرنده، تحصيل دار ماليات. # =الجابية- ### || AUTO ج جواب [جبو]: مترادف (الجبا) است. # =جاثى- ### || AUTO مجاثاة [جثو] ه: رو به روى او نشست بطوريكه با زانوهاى يكديگر ~~تماس پيدا كردند. # =الجاثليق- ### || AUTO ج جثالقة: مترادف (الجثليق) است. اين واژه يونانى است. # =الجاثم- ### || AUTO ج جثم: آنكه به زمين چسبيده باشد، آنكه بر روى زمين خوابيده ~~باشد، آنكه از روى بر زمين افتاده باشد. # =الجاثي- ### || AUTO ج جثي وجثي [جثو]: ركوع كننده،- (فك): برجى است در قسمت شمال فلك. # =جاح- ### || AUTO -- جوحا [جوح]: از راه برگشت وبه سوى ديگر روان شد،- جوحا ~~وجياحة ه: او را نابود كرد واز بين برد. # =الجاحد- ### || AUTO آنكه منكر حق است با علم به آن. # =الجاحر- ### || AUTO پس مانده وعقب افتاده كه به مقصد نرسيده باشد. # =جاحش- ### || AUTO ### || AUTO مجاحشة وجحاشا [جحش] ه: براى او مزاحمت ايجاد كرد، ~~او را كشت،- عنه: از او دفاع كرد. # =الجاحظ- ### || AUTO «جاحظ العين»: آنكه چشم او بر آمده وحدقه اش فرو افتاده باشد. # =الجاحظتان- ### || AUTO حدقه هاى چشم. # =الجاحم- # فا، گل آتش كه زود برافروخته شود،- من الحرب: بيشترين زمان جنگ وسختى آن ~~در نبردها؛ «نار جاحمة»: آتش بسيار گرم. # =جاد- # - جودة وجودة [جود]: آن چيز بسيار خوب شد. اين واژه ضد (الردي ء) است، ~~كار خوب،- جودا ه: در سخاوت وبخشندگى بر او چيره شد،- عليه: بر او عطا وكرم ~~كرد،- بالمال: مال را بذل وبخشش كرد،- بنفسه: خود را آماده مرگ كرد،- ه ~~الهوى: بر او چيره شد،- الفرس: آن اسب PageV01P284 ~~اصيل وخوب شد،- جودا وجؤدا ت العين: ### || AUTO اشك چشم بسيار شد،- المطر: باران بسيار باريد. # =جاد- # يجاد جيدا [جيد]: قد بلند وزيبا گردن شد. # =جاد- ### || AUTO مجادة [جد] ه في الأمر: با او در ms0630 آن كار دشمنى وخصومت كرد. # =الجاد- # [جود]: باطل؛ «وقعوا في أبي جاد»: # در كار باطل افتادند. # =الجاد- ### || AUTO [جد]: كوشا، جدى، اين واژه ضد (الهازل) است. # =الجادة- ### || AUTO ج جواد [جد]: بيشتر راه يا ميان راه، خيابان پهن كه اطراف آن ~~را درختكارى كرده باشند، جاده. # =جادع- ### || AUTO مجادعة وجداعا [جدع] ه: به او ناسزا گفت وبا وى دشمنى كرد. # =جادل- ### || AUTO جدالا ومجادلة [جدل] ه: با او جدال ودشمنى كرد. # =الجادي- # [جدو]: سؤال كننده، گدا، عطا كننده. # =الجادي- ### || AUTO [جدو] (ن): زعفران. # =جاذب- ### || AUTO مجاذبة وجذابا [جذب] ه الشي ء: آن چيز را از دست او كشيد؛ ~~«جاذبه الحبل»: با ريسمان او را كشيد،- ه الكلام أو أطراف الحديث: با او ~~سخنان گوناگون گفت. # =الجاذب- ### || AUTO فا، مرد گمراه، نيروى جاذبه (آهن ربا). # =الجاذبية- ### || AUTO (ف): نيروى مغناطيسى يا جاذبه؛ «جاذبية الأرض»: نيروى جاذبه ~~زمين؛ «جاذبية الجمال»: زيبايي دل ربا وفريبنده، «قانون الجاذبية»: نيروى ~~جاذبه عمومى كه آن را قانون نيوتن در جاذبه دو جسم نيز گويند. # =جار- ### || AUTO - جورا [جور] عن الشي ء: از وى روى گردان شد؛ «جار عن الطريق»: ~~از راه برگشت وصرف نظر كرد،- عليه: بر او ستم كرد،- جوارا: آن مرد زنهار خواست. # =الجار- # ج جيران وجيرة وجوار وأجوار [جور]: ### || AUTO پناه دهنده، پناه خواهنده، همسايه؛ «جار النهر» (ن): گياهى است ~~بسان نيلوفر كه معمولا در آب زندگى مى كند. # =جارى- ### || AUTO مجاراة وجراء [جري] ه: با او رفت، با او همراه شد،- فلانا في ~~الأمر: با فلانى در آن كار موافقت كرد. # =الجارة- ### || AUTO ج جارات [جور]: مؤنث (الجار) است، همسر مرد، هوو يا زن دوم مرد. # =الجارح- ### || AUTO فا: كسب كننده، اهانت كننده، موذى، سخت، دردناك. # =الجارحة- ### || AUTO ج جوارح: چاقو، عضوى از اعضاى بدن بويژه دست كه با آن كار ~~كنند، جانوران شكارى از درنده ها وپرندگان وسگها؛ «ما له جارحة»: فلانى كسب ~~وكارى ندارد. # =جارز- ### || AUTO جرازا ومجارزة [جرز] ه: با او شوخى ومزاح تند كرد كه شبيه به ~~دشنام دادن بود. # =الجارزة- ### || AUTO ج جوارز من الأراضي: زمين خشك وباير كه ms0631 در آن گياه نرويد. # =الجارف- # فا، بيمارى طاعون، مرگ عمومى، بلاى سخت كه مردم را فرا گيرد. ### || AUTO ### || AUTO اين تعبير مجاز است. # =الجارنك- ### || AUTO (ن): گياهى است به معناى (الجانرك) گوجه يا آلوچه. # =الجارود- ### || AUTO من السنين: سال سخت وقحطى. # =الجارودة- ### || AUTO مترادف (الجارود) است. # =الجارور- ### || AUTO [جر]: صندوق كوچكى كه با كشيدن درب آن باز شود، رودخانه اى كه ~~آب سيل آنرا با خود مى برد، مجراى آب. # =الجارورة- ### || AUTO [جر]: چوبى كه آنرا در شخم زدن بكار برند. # =الجاروش- ### || AUTO ج جواريش (حي): آسياب دستى. # =الجاروشة- ### || AUTO ج جواريش (حي): مترادف (الجاروش) است. # =الجاروف- ### || AUTO پارو، بيل، ابزارى كه با آن روى زمين را پاك كنند،- م جاروفة: ~~بسيار بركننده، بد فال، پرخور. # =الجاري- # [جري]: فا، چشمه آبى كه خشك نشود؛ «نهر جار»: رودخانه روان وگذرنده، نوعى ~~از خط تركى است كه در سابق با آن خط فرمانهاى سلطان عثمانى نوشته مى شده،- ~~في المكاتبات: نوشته هاى كنونى؛ «الشهر الجاري»: ماه فعلى؛ «الحساب الجاري» (ت): ### || AUTO حساب جارى كه معمولا در بانكها براى مشتريان باز كنند. # =الجارية- # ج جاريات وجوار [جري]: مؤنث (الجاري) است، دختر، كشتى، خورشيد كه از مشرق ~~به سوى مغرب مى رود، كنيزك،- (ح): مار. # =جاز- # - جوزا وجؤوزا وجوزا ومجازا [جوز] المكان وبالمكان: از آن مكان گذشت، آن ~~مكان را گذراند وپيمود،- البيع: معامله انجام شد،- جوازا السهم الى الصيد: ~~تير به شكار نخورد،- عن الصيد: تير به شكار خورد واز پشت آن گذشت،- الأمر: ~~آن كار جايز شد؛ «جاز له أن يفعل كذا»: به او اجازه داده شد كه آن كار را ~~بكند،- الدرهم: درهم به همان صورت كه بود پذيرفته شد،- ت عليه الحيلة: ### || AUTO فريب خورد. # =الجاز- ### || AUTO از ابزار موسيقى رقص است، جاز، اين واژه «آمريكايى» است. # =جازى- ### || AUTO مجازاة وجزاء [جزي] ه: به او پاداش داد يا سزاى نيكى وبدى او ~~را داد. # =الجازع- ### || AUTO مترادف (الجزع) به معناى كم صبر وزارى كننده است. # =جازف- # مجازفة [جزف] بنفسه: خود را به خطر افكند؛ «جازف به في كذا»: با او در ~~امرى گزافه گويى كرد،- ه ms0632 في المبيع: در معامله خريد وفروش با او گزافه ~~كرد،- في كلامه: ### || AUTO بى تأمل سخن گفت، سخن ناسنجيده گفت. # =الجازم- ### || AUTO ج جوازم: فا، يكى از حروف عامل جزم است مانند (لم) وبالشي ء. ~~آنكه درباره چيزى قطعيت وتأكيد داشته باشد. # =الجازية- ### || AUTO ج جواز [جزي]: پاداش يا مكافات يا سزاى بر چيزى. # =جاس- # - جوسا [جوس] الشي ء: درباره آن چيز با دقت تحقيق وپژوهش كرد،- جوسا PageV01P285 ### || AUTO وجوسانا القوم بين البيوت والدور: در ميان خانه ها براى غارت ~~وچپاول وفساد جستجو كردند همچنانكه جاسوسان بدنبال بدست آوردن اخبار مى باشند. # =الجاسة- ### || AUTO [جس]: واحد (الجواس) است. # =الجاسد- ### || AUTO خون خشكيده. # =الجاسر- ### || AUTO ### || AUTO ج جسار وجاسرون: شجاع وقهرمان. # =الجاسوس- ### || AUTO ج جواسيس [جس]: جاسوس، آنكه بدنبال بدست آوردن اخبار است تا ~~بيايد وگزارش دهد. مأمور مخفى. # =الجاسوسية- ### || AUTO [جس]: حرفه جاسوس است، جاسوسى، اداره اطلاعات وامنيت وآگاهى؛ ~~(ضد الجاسوسية): سازمان ضد آگاهى. # =جاش- # - جيشا وجيشانا وجيوشا [جيش] ت النفس: سينه پر از خشم وجوش شد، سرگردان ~~شد،- ت القدر: ديگ به جوش آمد،- ت الحرب بينهم: جنگ ميان آنها درگرفت،- ~~البحر: دريا طوفانى شد،- ت العين: چشم پر از اشك شد،- الميزاب: آب از ~~ناودان روان شد،- الوادي: دره پر از آب شد،- ت نفس الجبان: دل آن مرد ترسو ~~ناآرام شد واو را به فرار واداشت. # =جاع- ### || AUTO - جوعا ومجاعة [جوع]: گرسنه شد، اين واژه ضد (شبع) است،- اليه: ~~به سوى او مشتاق شد. # =جاعل- ### || AUTO مجاعلة وجعالا [جعل] ه: به او رشوه داد يا به او مزد كار داد. # =جاف- # - جوفا [جوف] ه: آن چيز را گود كرد،- ه بالطعنة: نيزه را به درون بدن او زد. # =جاف- ### || AUTO - جيفا [جيف] ت الجثة: آن لاشه بوى بد گرفت. # =الجاف- ### || AUTO [جف]: چيز خشك. # =جافى- ### || AUTO مجافاة [جفو] الرجل: به آن مرد ستم كرد. اين واژه ضد [آنس] است. # =الجافل- ### || AUTO حيوان فرارى وناآرام. # =الجافي- ### || AUTO ج جفاة [جفو]: سفت وغليظ؛ «جافي الخلق»: تند خوى وبد اخلاق. # =الجافية- ### || AUTO ج جافيات وجواف [جفو]: مؤنث (الجافي) است. # =الجاكتة- ### || AUTO ژاكت، كت. اين واژه فرانسوى است. # =جال- ### || AUTO - جولا وجولا ms0633 وجؤولا وجولانا وجيلانا [جول] في المكان: در ~~آنمكان گشت، آنجاى را دور زد،- القوم جولة: آن قوم در ميدان به گشت ~~پرداختند وسپس حمله كردند،- الدمع في عينيه: چشمان او پر از اشك شد؛ «ما ~~يجول في خاطره أو بخاطره»: آنچه كه به خاطر وى مى رسد، آنچه كه انديشه او ~~را فرا مى گيرد،- جولا الشي ء: آن چيز را برگزيد. # =الجال- # [جول]: كنار كوه، ديوار قبر يا چاه. # =الجال- ### || AUTO ج جالة [جل]: آنكه از وطن خود به جاى ديگر رفته باشد. # =جالى- ### || AUTO مجالاة [جلو] فلانا بالأمر: آن كار را بر او آشكار كرد. # =الجالب- ### || AUTO فا، انگيزه وعلت. # =الجالة- ### || AUTO [جل]: گروهى از مردم كه از خانه ووطن خود خارج شوند وبه ~~كشورهاى ديگر رفته ودر آنجا اقامت كنند. # =الجالحة- ### || AUTO ج جوالح من السنين: سال بسيار خشك وقحطي. # =جالد- ### || AUTO مجالدة وجلادا [جلد] ه بالسيف: با شمشير او را زد. # =جالس- ### || AUTO مجالسة [جلس] ه: با او همنشينى كرد. # =الجالس- # فا، ج جلوس وجلاس،- عند العامة: ### || AUTO ودر زبان متداول به معناى كج وخميده است كه ضد (الأعوج) مى باشد. # =الجالع- ### || AUTO سر برهنه، پر رو وبى شرم. # =الجالية- ### || AUTO ج جوال وجاليات [جلو]: بيگانگانى كه از كشورى ديگر به كشورى ~~آمده ودر آنجا اقامت گزيده اند، اقليت مذهبى، اهل ذمة. # =الجام- # ج جامات وأجوام وأجؤم وجوم [جوم]: ### || AUTO جام، اين واژه فارسى است؛ «صب جام غضبه على فلان»: كاسه خشم ~~خود را بر سر فلانى ريخت. # =الجامح- # ج جوامح، بلفظ واحد للمذكر والمؤنث: ### || AUTO فا، كار دشوار. اين واژه در مذكر ومؤنث يكسان بكار مى رود. # =الجامد- ### || AUTO ج جوامد: جامد مانند سنگ، معدن؛ «الفعل الجامد»: اين اصطلاح بر ~~فعلهاى غير متصرف مانند (ليس) و(عسى) اطلاق مى شود. # =جامع- ### || AUTO مجامعة وجماعا [جمع] ه على كذا: در امرى با او جمع شد يا ~~موافقت كرد،- المرأة: با آن زن همبستر شد. # =الجامع- ### || AUTO ج جوامع: فا، مسجد جامع، مصلى، جاى عبادت؛ «الكلام الجامع»: ~~سخن كوتاه وپر معنا؛ «اليوم الجامع»: روز جمعه؛ «قدر جامع»: ديگ بزرگ. ms0634 # =الجامعة- # مؤنث (الجامع) است، علاقه، ارتباط، گونه اى از زيور آلات كه بر دست كنند، ~~يكى از أسفار كتاب مقدس، دانشگاه، بستگى با هم؛ «جامعة الدول العربية أو ~~الجامعة العربية»: جامعه يا شوراى هماهنگى دولتهاى عربى؛ «قدر جامعة»: ### || AUTO ديگ بزرگ؛ «جامعة الكهرباء»: مركز بزرگ شبكه هاى نيروى برق. # =الجامعي- ### || AUTO نسبت به (الجامعة) است به معناى استاد ودانشجوى دانشگاه. # =الجامكية- ### || AUTO ج جامكيات: حقوق كارمندان دولت اعم از كشورى ولشكرى، اين واژه ~~تركى است. # =جامل- ### || AUTO مجاملة [جمل] ه: با او مجامله وخوشرفتارى كرد، به او نكويى كرد ~~بى آنكه با وى در دوستى خالص باشد. # =الجامور- ### || AUTO ج جامورات: لب درخت خرما. # =الجاموس- ### || AUTO ج جواميس (ح): گاوميش، كه بر دو گونه است اهلى ووحشى. اين واژه ~~فارسى است. # =جان- ### || AUTO - جونا [جون]: سياه شد. # =الجان- ### || AUTO ج جنان: اسم جمع است براى (جن) به معناى اجنه يا پريان. # =جانى- # مجاناة [جني] عليه: او را به گناهى PageV01P286 ### || AUTO كه مرتكب نشده بود تهمت زد. # =جانب- ### || AUTO مجانبة وجنابا [جنب] ه: در كنار او راه رفت. # =الجانب- # ج جناب: نافرمان، بيگانه،- ج جوانب: پاره تن آدمى، ناحيه وجهت طرف، سوى، ~~اسبى كه ميان دو پاى او فراخ باشد؛ «هو لين الجانب»: فلانى آرام ونيك سيرت ~~است؛ «هو رقيق الجانب»: او نازك دل وخوش برخورد است؛ «عزيز الجانب»: او با ~~جذبه ونيرومند است؛ «إلى جانبه، بجانبه»: نزديك به او؛ «من جانبه»: از سوى ~~او؛ «على جانب عظيم من الأهمية»: ### || AUTO پر اهميت، آنچه كه داراى اهميتى بزرگ است؛ «حفض له جانبه»: از ~~او دلجويى وبا او ملاطفت كرد؛ «أمن جانبه»: از او نترسيد ودر امان شد؛ ~~«وضعه جانبا»: آن چيز را از خود دور كرد، آن را اهمال كرد. # =الجانبان- ### || AUTO دو طرف، مترادف (الطرفان) است. # =الجانح- ### || AUTO ج جوانح: جانب وكنار هر چيزى؛ «جائح البناية»: كناره ساختمان. # =الجانحة- ### || AUTO واحد (الجوانح) است. # =الجانرك- ### || AUTO (ن): درخت گلى است كه ميوه مى دهد. اين واژه تركى است. # =جانس- ### || AUTO جناسا ومجانسة [جنس] ه: همانند وهمسان او شد. ms0635 # =جانف- ### || AUTO جنافا ومجانفة [جنف] أهله: از خانواده خود كناره گيرى كرد، از ~~آنها بعلت خشمى كه داشت جدا شد. # =الجاني- # ج جناة وأجناء وجناء [جني]: ### || AUTO گناهكار، جنايتكار. # =الجانية- ### || AUTO ج جوان وجانيات: مؤنث (الجاني) است. # =الجاه- ### || AUTO [جوه]: بزرگى وعزت وشرافت. # =الجاهة- ### || AUTO [جوه]: مترادف (الجاه) است. # =جاهد- ### || AUTO مجاهدة وجهادا [جهد]: در آن كار كوشش كرد؛ «جاهدوا في الله حق ~~جهاده»: در راه خدا بكوشيد وجهاد كنيد،- العدو: در دفاع از دين با دشمن ~~جهاد وپيكار كرد. # =الجاهد- ### || AUTO فا؛ «جهد جاهد»: كوشش بسيار همچنانكه گفته مى شود؛ «ليل لائل ~~وشعر شاعر»: شبى بسيار تاريك وشعرى بسيار خوب، آرزومند ودلباخته. # =جاهر- ### || AUTO مجاهرة وجهارا [جهر] بالقراءة: با صداى بلند قرائت كرد يا آن ~~چيز را خواند،- ه بالشي ء: آن چيز را بر وى آشكار كرد وپنهان ننمود؛ «جاهره ~~بالعداوة»: با او دشمنى را آشكار كرد،- القوم بالأمر: در آن كار بر آن قوم ~~چيره شد. # =الجاهز- ### || AUTO آماده، مهيا. # =الجاهشة- ### || AUTO گروهى از مردم. # =جاهل- ### || AUTO مجاهلة [جهل] ه: با او تجاهل كرد، به او ناسزا گفت. اين واژه ~~ضد (جامل) است. # =الجاهل- ### || AUTO ج جهل وجهال وجهلاء وجهل وجهل وجهلة: نادان، بيسواد، احمق. # =الجاهلي- ### || AUTO نسبت به (الجاهلية) است. # =الجاهلية- ### || AUTO حالت جهل ونادانى، بت پرستى كه در ميان اعراب قبل از اسلام ~~وجود داشته است. # =جاوب- ### || AUTO مجاوبة [جوب] ه: پاسخ سؤال او را داد، با او گفتگو ومحاوره كرد. # =جاود- ### || AUTO مجاودة [جود] ه: در كرم وبخشندگى با او مفاخرت كرد. # =جاور- ### || AUTO مجاورة وجوارا وجوارا [جور] ه: همسايه او شد، نزديك منزل وى ~~سكونت كرد، به وى مسكن داد،- المسجد: در مسجد معتكف شد. # =الجاورس- ### || AUTO (ن): گياهى است داراى برگهاى پهن ودانه هاى گرد وسفيد كه در ~~سرزمينهاى گرم كشت مى شود. بعضى از انواع آن داراى مواد قندى است وگونه اى ~~ديگر در ساختن جاروب بكار مى رود. # =جاوز- ### || AUTO مجاوزة وجوازا [جوز] المكان: از آن مكان گذشت؛ «جاوز الثلاثين ~~من العمر»: سن او از 30 سال گذشت،- الرجل: به آن مرد اجازه داد،- عن ms0636 الذنب: ~~از آن گناه چشم پوشيد ودرگذشت. # =جاول- ### || AUTO مجاولة [جول] ه: او را دور راند. # =جأب- ### || AUTO - جأبا: كسب مال كرد، گل سرخ به او فروخت. # =الجأب- # ج جؤب: گل سرخ كه با آن رنگ كنند، فراخ وستبر؛ «فلان جأب الصبر»: ### || AUTO فلانى پر تحمل وبسيار شكيبا در كارها است،- (ح): شير. # =جأر- ### || AUTO - جأرا وجؤارا الى الله: به درگاه خدا با صداى بلند دعا كرد، ~~به سوى خدا زارى كرد. # =جأش- ### || AUTO - جأشا قلبه: دل او از شدت اندوه يا ترس مضطرب شد. # =الجأش- ### || AUTO ج جؤوش: سينه، قلب؛ «رابط الجأش»: مرد شجاع؛ «ثابت الجأش»: مرد ~~شجاع وپرتوان. # =الجؤجؤ- ### || AUTO ج جآجئ [جأجأ]: قسمت جلوى كشتى،- من الطائر: سينه پرنده. # =الجؤذر- ### || AUTO ج جآذر [جذر] (ح): گوساله وحشى. # =جب- ### || AUTO ### || AUTO - جبا [جب] ه: آن چيز را بريد، قطع كرد، بر او ~~چيره شد،- جبابا النحلة: بر روى درخت نخل خرما گرد نرى پاشيد. # =الجب- # ج أجباب وجباب وجببة [جب]: چاه گود، گودال. # =جبا- ### || AUTO - جبا وجبوا وجبيا وجبوة وجباوة الخراج [جبو]: آن ماليات را ~~جمع كرد،- الماء في الحوض: آن را در حوض ريخت وپر كرد. # =جبى- ### || AUTO - جباية [جبي]: مترادف (جبا) است. # =الجبا- # ج أجباء [جبو]: حوضى كه در آن آب براى شتران ذخيره كنند. # =جبى- ### || AUTO تجبية [جبو]: به هنگام سجده دستهاى خود را بر روى دو زانو يا ~~بر روى زمين نهاد. # =الجبار- # ج جبابرة: سلطه گر، متكبر، متمرد، طغيان گر، چيره، از صفات خداوند متعال ~~است،- (فك): اسم صورت فلكى جوزاء است كه در اينصورت مجاز است؛ «طلع ~~الجبار»: جبار يعنى فلك جوزاء درآمد، PageV01P287 ### || AUTO - من النخل: نخلى كه بسيار بلند است ودست انسان به آن نرسد. # =الجبارة- # ج جبائر: شكسته بندى استخوان، چوبها يا پارچه ها كه با آن استخوان را بندند. # =الجبارة- ### || AUTO (ن): گونه اى درخت از رسته صنوبريها است. اين درخت بسيار ~~تنومند وبلند است وگاهى درازى آن به يكصد متر مى رسد. # =الجباسة- ### || AUTO محل كندن گچ، كارخانه گچ سازى. # =الجبالة- ### || AUTO ابزارى كه با آن بتون سازند. # =الجبان- ### || AUTO ج جبناء: ترسو، ms0637 اين واژه ضد (الشجاع) است. # =الجبان- # م جبانة: اسم مبالغه (الجبان) است. ### || AUTO به معناى بسيار ترسو، فروشنده پنير، دارنده پنير، مترادف ~~(الجبانة) است. # =الجبانة- ### || AUTO ج جبابين: گور، زمين هموار وبى درخت، بيابان. # =الجباية- ### || AUTO ج جبايات: ماليات، عوارض. # =الجبة- ### || AUTO ### || AUTO ج جبب وجباب: جبه، پوشاكى كه بر روى لباس پوشند، ~~زره، استخوان اطراف چشم، جاى اتصال ساق پاى ستور به سم؛ «جبة السنان»: آن ~~قسمت از نيزه كه داخل چيزى شده باشد. # =الجبح- ### || AUTO ج أجبح وجباح وأجباح: كندوى عسل. # =الجبخانة- # (ا ع): زرادخانه، انبار اسلحه جنگى اعم از مواد منفجره وبمبها وغيره. ### || AUTO اين واژه تركى است. # =جبر- # - جبرا وجبورا وجبارة العظم: استخوان را شكسته بندى كرد،- الكسر (ع ح): ~~ودر علم حساب به معناى كسر را به عدد صحيح در آورد مى باشد،- الفقير: فقير ~~را توانگر كرد،- ه على الأمر: او را ملزم به آن كار كرد، خاطره: به او ~~تسليت گفت، او را خشنود كرد،- جبورا وجبرا: به معناى (انجبر) مى باشد. # =جبر- ### || AUTO تجبيرا العظم: مترادف (جبره) است، استخوان را شكسته بندى كرد،- ~~الفقير: فقير را مستغنى كرد. # =الجبر- ### || AUTO اين واژه ضد (الكسر) است، قضا وقدر كه حاصل تثبيت هر چه كه خدا ~~بخواهد مى باشد، علم جبر كه از دانشهاى رياضى است ومجهولات را بوسيله آن با ~~استخدام حروف وعلامات بدست مىورند، پيرى وسالخوردگى، ضد (القدر) است به ~~معناى نيرو وانرژى. # =الجبرية- ### || AUTO يكى از مذاهب اسلامى است كه معتقد به (جبر) مى باشند به اين ~~معنى كه انسان از خود توانى ندارد كه كارى را بكند يا نكند بلكه آنچه كه ~~حادث شود از سوى خداست. اين مذهب بر خلاف عقيده (القدرية) مى باشد. # =الجبس- # ج أجباس: ترسو، لئيم وپست، فرومايه، گران روح، فاسق، گچ، (ح): بچه خرس. # =الجبس- ### || AUTO (ن): خربزه. # =الجبصية- ### || AUTO (ن): گياهى است از رسته (قرنفليات) وبر گونه هاى بسيارى است ~~وبيشتر براى گلهاى آن كشت مى شود. # =جبل- # - جبلا ه الله: خداوند او را آفريد وخلق كرد،- التراب: بر روى خاك آب ~~ريخت وآن ms0638 را به گونه گل درآورد. # =جبل- ### || AUTO على الشي ء: بر آن چيز خوى گرفته شد. # =الجبل- # گروهى از مردم. # =الجبل- ### || AUTO ج جبال وأجبال وأجبل: كوه، زمين بلند، بلا وسختى؛ «جبل النار»: ~~كوه آتشفشان كه نام ديگر آن (البركان) است؛ «جبل الجليد»: كوه يخ كه معمولا ~~بر روى درياهاى منجمد پديد مىيد. # =الجبلة- # مترادف (الجبل) است. # =الجبلة- # خلقت وطبيعت، چهره، اصل ونژاد، نيرو، سفتى زمين. # =الجبلة- # مترادف (الجبلة) است. # =الجبلة- # مترادف (الجبلة) است. # =الجبلة- # اصل يا ريشه يا نژاد، سال خشك وبى حاصل، فراوانى از هر چيزى. # =الجبلة- ### || AUTO مترادف (الجبلة) است. # =الجبلي- # نسبت به (الجبل) است، آنچه كه در كوهستان رويد يا زندگى كند، دارنده ~~كوههاى بسيار،- ج جبليون: مردمى كه در كوهستان زندگى مى كنند. # =الجبلي- # طبيعى. # =جبن- # - جبنا وجبنا وجبانة: ترسيد وقلب او ناراحت شد. # =جبن- ### || AUTO تجبينا الرجل: او را بر ترس وادار نمود، او را به ترسيدن نسبت ~~داد، او را ترسو يافت،- اللبن (ط): از شير پنير ساخت. # =الجبن- # پنير. # =الجبن- # مترادف (الجبن) است. # =الجبن- # مترادف (الجبن) است. # =جبه- # - جبها الرجل: ناگهان بر آن مرد حمله كرد، بر پريشانى او زد،- الشتاء القوم: # زمستان بر آن قوم آمد در حاليكه آماده نبودند،- فلانا: نياز فلانى را ~~برنياورد،- ه بالمكروه: به او بدى كرد. # =جبه- # تجبيها ه: سر خود را پائين انداخت يا به زير گرفت. # =الجبه- ### || AUTO فراخى وزيبايى پيشانى. # =الجبهة- ### || AUTO ج جباه وجبهات (ع ا): پيشانى انسان، خوارى، مذلت؛ «لقيت منه ~~جبهة»: از او خوارى ديدم،- من الناس: گروهى از مردم؛ «جبهة القوم»: سرور ~~ومهتر قوم؛ «الجبهة من العود» (مو): قسمت بالاى حلزونى شكل ابزار موسيقى ~~عود است؛ (الجبهة الحربية» (ا ع): جبهه جنگ. # =الجبير- ### || AUTO متكبر وسختگير. # =الجبيرة- ### || AUTO [جبر]: چوبها يا پارچه هايى كه با آن استخوانها را شكسته بندى ~~كنند وبندند. # =الجبيس- ### || AUTO ج أجباس (ح): بچه خرس. # =الجبين- ### || AUTO ترسو وبزدل. اين واژه در مذكر ومؤنث يكسان بكار برده مى شود،- ~~ج أجبن وجبن وأجبنة: مترادف (الجبهة) است، پيشانى. # =جث- ### || AUTO - جثا ه: آن چيز را از ريشه بركند. # =الجث- # ملخ يا زنبور مرده،- (ز): پوست PageV01P288 ### || AUTO روى ميوه يا خرما، ms0639 هر خاشاكى كه از بالهاى زنبور در عسل وجز آن ~~وجود داشته باشد. # =الجث- ### || AUTO مترادف (الجث) است. # =جثا- ### || AUTO - جثوا [جثو]: دو زانو نشست يا به هنگام برخاستن از زمين از ~~انگشتان دست خود استفاده كرد. # =جثى- ### || AUTO - جثيا وجثيا [جثي]: مترادف (جثا) است. # =الجثالة- ### || AUTO برگهاى درخت كه بر روى زمين پراكنده شده باشد. # =الجثامة- ### || AUTO من الرجال: مردى كه در خواب كابوس بسيار ببيند، مرد پر خواب كه ~~بسيار بخوابد. # =الجثة- # ج جثث [جث]: تن انسان يا كالبد وجسد او، اين واژه بيشتر براى مرده بكار ~~مى رود؛ «وقع جثة هامدة»: بگونه جسدى خاموش وبى حركت افتاد؛ «هو كبير ~~الجثة»: ### || AUTO او درشت اندام است وجسدى بزرگ دارد. # =جثل- # - جثالة وجثولة الشجر والشعر: درخت يا موى بسيار شد وپيچيده وسياه گرديد. # =جثل- ### || AUTO - جثالة وجثولة الشجر والشعر: مترادف (جثل) است. # =الجثل- ### || AUTO من الشجر أو الشعر: درخت يا موى فراوان كه در هم پيچيده باشد. # =الجثلة- ### || AUTO ج جثل (ح): مورچه. # =الجثليق- ### || AUTO ج جثالقة: بزرگ أسقفهاى مسيحى. اين واژه يونانى است. # =جثم- ### || AUTO - جثما وجثوما الليل: شب به نيمه رسيد، الرجل أو الطائر أو ~~الحيوان: آن مرد يا پرنده يا جانور بر روى زمين نشست. # =الجثم- ### || AUTO من الرجال: مترادف (الجثامة) است. # =الجثمان- ### || AUTO جسم، بدن، شخص. # =الجثمة- ### || AUTO من الرجال: مترادف (الجثامة) است. # =الجثوة- # ج جثى وجثى: توده خاك يا سنگريزه يا ريگ، تپه خاك، گور. # =الجثوة- # ج جثى وجثى: مترادف (الجثوة) است. # =الجثوة- ### || AUTO ج جثى وجثى: مترادف (الجثوة) است. # =الجثوم- ### || AUTO من الرجال: مترادف (الجثامة) است. # =الجثيث- ### || AUTO من النخل: نهال خرما. # =الجثيثة- ### || AUTO واحد (الجثيث) است. # =الجثيل- ### || AUTO من الشجر أو الشعر: درخت يا موى فراوان ودرهم پيچيده. # =الجحاف- # روان شدن شكم يا اسهال در اثر سوء تغذيه، آنچه كه هر چيزى را با خود بكشد ~~وببرد؛ «موت جحاف»: مرگ فراگير؛ «سيل جحاف»: سيل فراگير كه همه چيز را ~~بركند وبا خود ببرد. # =الجحاف- ### || AUTO جنگ، نبرد. # =الجحام- ### || AUTO (طب): ورم چشمان. # =جحد- ### || AUTO - جحدا وجحودا ه: به آن چيز كافر شد، او را تكذيب كرد،- جميله: ~~خوبى ونكويى ms0640 او را فراموش كرد يا منكر شد،- ه حقه وبحقه: حق او را با علم ~~به آن انكار كرد وقبول نداشت. # =جحر- ### || AUTO - جحرا الضب والسبع: سوسمار يا جانور درنده بدرون لانه خود ~~رفت، ت العين: چشم به گودى افتاد،- ه: بر او سخت گرفت،- ه إلى كذا: او را ~~به چيزى پناهنده كرد،- السبع: جانور درنده را وادار كرد تا داخل لانه اش ~~شود،- فلان: فلانى دير كرد، تأخير نمود،- الخير: خير نرسيد. # =الجحر- # ج أجحار وجحرة وأجحرة: حفره يا سوراخ يا لانه جانوران درنده. # =الجحر- ### || AUTO غار دور وگود. # =الجحراء- ### || AUTO من العيون: چشمهايى كه به گودى فرو رفته است، چشم در حدقه فرو رفته. # =الجحش- # ج جحاش وجحشان وجحشة (ح): ### || AUTO كره خر،- (ح): بچه اسب،- ج جحوش وجحوشه عند العامة: آنچه كه از ~~دو طرف تخت را بر روى آن بلند كنند. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الجحشة- ### || AUTO (ح): مؤنث (الجحش) است. # =جحظ- # - جحوظا ت عينه: چشم او برآمده شد؛ «رجل جاحظ العينين»: مردى كه چشم او ~~بزرگ وبرآمده باشد. # =جحظ- ### || AUTO تجحيظا إليه: به او تيز نگريست. # =جحف- # - جحفا ه: آن چيز را با خود برد، پوست آن را كند،- ه برجله: با پاى خود ~~به او اردنگ زد،- معه وله على غيره: بر چيزى تمايل كرد يا خميد. # =جحف- ### || AUTO الرجل: به بلاى سخت مانند سيل يا مرگ دچار شد. # =الجحفة- # بازمانده آب در كناره هاى حوض. # =الجحفة- ### || AUTO مترادف (الجحفة) است. # =الجحفل- ### || AUTO ج جحافل: ارتش انبوه وبسيار. # =الجحفلة- ### || AUTO اطراف دهان ستوران سم دار است همانند لب در انسان. # =جحم- # - جحما النار: آتش را برافروخت،- العين: چشم را گشود،- ه عن الأمر: او را ~~از آن كار بازداشت. # =جحم- # - جحما وجحما ت النار: آتش شعله ور شد. # =جحم- ### || AUTO تجحيما ه بعينيه: با دو چشم خود به او تيز نگريست. # =الجحمة- ### || AUTO «جحمة النار»، ج جحم: روشن شدن آتش. # =جحن- # - جحنا: بر خانواده خود سخت گرفت وخرجى به آنها نداد. # =جحن- # - جحنا الصبي: غذاى آن كودك بد شد ودر نتيجه ضعيف گرديد. # =جحن- ### || AUTO تجحينا: مترادف (جحن) است. # =الجحن- ### || AUTO من الأولاد: كودكان ms0641 بد غذا. # =الجحود- ### || AUTO مص؛ «لام الجحود»: در اصطلاح نحويان عبارت از: لام جحد است كه ~~معمولا به گونه زائده بعد از نفى (كان) ناقص براى تأكيد مىيد مانند «ما كان ~~ربك ليتوب على الظالمين»: خداوند تو ستمكاران را نمىمرزد. # =الجحيم- ### || AUTO جاى بسيار گرم، هر آتش بسيار شعله ور، جهنم يا دوزخ. # =الجحيمي- ### || AUTO جهنمى، دوزخى. # =جخ- # - جخا: جامه ها وجز آن را پوشيد كه PageV01P289 ### || AUTO با آن فخر فروشى كند. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الجخاف- ### || AUTO بسيار متكبر وفخر كننده. # =الجخة- ### || AUTO اسم است از (جخ). اين واژه در زبان متداول رايج است. # =جخف- # - جخفا وجخفا وجخيفا: بيش از آنچه كه دارد افتخار كرد. # =جخف- ### || AUTO - جخفا وجخفا وجخيفا: مترادف (جخف) است. # =الجخيف- ### || AUTO مرد متكبر، صداى درون شكم انسان، ارتش انبوه وبسيار، مطلق هر ~~چيز بسيارى. ### || AUTO =جد- ### || AUTO - جدا: كوشش كرد،- في الأمر: در آن كار شتاب كرد، تحقيق كرد، ~~اهتمام ورزيد،- جدا به الأمر: آن امر براى او سخت شد،- الشي ء: آن چيز را ~~بريد،- في أعين القوم: در چشمان آن قوم بزرگ جلوه كرد،- جدة الثوب: آن جامه ~~نو شد،- جدا: خوش شانس واقبال شد،- جددا الثدي أو الضرع: # پستان خشكيده وبى شير شد. # =جد- # خوش بخت شد؛ «جددت يا فلان»: ### || AUTO فلانى تو خوشبخت شدى. # =الجد- # [جد]: محل بريدن چيزى، كناره ولبه هر چيزى، كنار دريا، شانس، آنكه داراى ~~بهترين شانس ها است، آب كم در گوشه بيابان، چاه پر آب، چاه كم آب. # =الجد- # مص، پدر بزرگ چه از ناحيه ى پدر وچه از ناحيه ى مادر، ج أجداد وجدود ~~وجدودة، بخت يا شانس «عثر جده أو تعس جده»: # بدبخت شد، هر چيزى كه داشت از دست داد ونابود شد، بهره، رزق وروزى، كنار ~~رودخانه، الأعلى: بزرگ خاندان. # =الجد- ### || AUTO مص، كوشش، اجتهاد. اين واژه ضد (الهزل) است به معناى جدى، آنچه ~~كه در آن مبالغه شود؛ «عذاب جد»: عذاب بسيار سخت، «فلان عالم جد عالم»: ~~فلانى پر دانش است؛ «عظيم جدا»: بسيار بزرگ وتنومند. در اين تعبير نصب ms0642 كلمه ~~جدا بنا بر مصدر بودن است؛ «جد باهظ»: چيز بسيار گران. # =جدا- # - جدوا [جدو] عليه: به او عطا كرد،- فلانا: از فلانى عطا خواست، از او ~~نيازى خواست كه برآورده شود. # =جدى- ### || AUTO - جديا [جدي]: عطا وكرم خواست. # =الجدا- ### || AUTO [جدو]: بخشندگى وكرم، باران بسيار وفراگير. # =الجداء- # [جدو] (ع ح): حاصل ضرب. # =الجداء- # [جدو]: عطا وكرم، سود ومنفعت؛ «فلان قليل الجداء عنك»: فلانى از تو بى ~~نياز نيست. # =الجداء- # [جد] من النوق: ماده شترى كه پستانش خشك شده باشد؛ «سنة جداء»: ### || AUTO سال خشك وبى بركت. # =الجداد- ### || AUTO [جد]: هر چيزى كه در هم گره خورده باشد مانند نخ يا شاخه درخت. # =الجدار- ### || AUTO ج جدر وجدر: ديوار،- عند العامة: ### || AUTO زمين اطراف خانه. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الجدارة- ### || AUTO استحقاق، واجد شرايط بودن. # =الجدال- # دشمنى؛ «لا جدال»: خلاف ودشمنى وجود ندارد. # =الجدال- ### || AUTO آنكه بسيار جدل ودشمنى كند. # =الجدالة- ### || AUTO زمين؛ «جدالة الخلق»: سخن ومجادله خوب. # =جدب- # - جدبا المكان: آن زمين به علت نيامدن باران خشك شد،- فلانا: از فلانى ~~عيب جويى كرد. # =جدب- ### || AUTO - جدوبة المكان: مترادف (جدب) است. # =الجدب- ### || AUTO مص،- ج جدوب: زمينى كه در آن گياه نباشد، عيب؛ «مكان جدب»: جاى ~~خشك وبى گياه؛ «أرضون جدب وأرضون جدوب»: زمين هاى خشك وبى حاصل. # =الجدباء- ### || AUTO من الأراضي: شوره زار، جاى خشك وبى گياه،- من النساء: زن أبله ~~ونادان. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الجدة- # [وجد]: مص، توانگرى، توانايى. # =الجدة- # ج جدد [جد]: علامت، نشان، راه وروش؛ «ركب جدة الأمر أو جدة من الأمر»: بر ~~آن راه وروش اظهار نظر كرد. # =الجدة- # ج جدات [جد]: مادر بزرگ چه از ناحيه پدر يا مادر. # =الجدة- # [جد]: نو بودن چيزى؛ «جدة الثوب»: ### || AUTO نو بودن جامه، كنار رودخانه، گردنبند سگ. # =الجدث- ### || AUTO ج أجداث وأجدث: قبر # الجدجد- # ج جداجد (ح): جيرجيرك نام ديگر آن (صرار الليل) است. # =الجدجد- ### || AUTO ج جداجد: زمين سفت وهموار. # =جدح- # - جدحا السويق: آرد را با آب يا شير ومانند آن آميخت؛ «جدح جوين من سويق ~~غيره»: اين ضرب المثل براى كسى است كه از اموال مردم ms0643 بذل وبخشش كند. # =جدد- ### || AUTO تجديدا الشي ء: آن چيز را نو كرد، آن چيز را زنده كرد، به آن ~~چيز نيرو ونشاط بخشيد،- العقد: پيمان را از نو به معرض اجرا درآورد،- ~~البناء: ساختمان را ترميم وآراسته كرد. # =الجدد- # ج أجداد [جد]: سرزمين سفت وهموار؛ «من سلك الجدد أمن العثار»: آنكه زمين ~~هموار را بپيمايد از رنج در امان است، شن وريگ ريز. # =جدر- # - جدرا: بر بدن او آبله درآمد،- ه: او را شايسته كرد،- الرجل: آن مرد پشت ~~ديوار پنهان شد،- الجدار: ديوار را ساخت،- جدارة النبت أو الشجر: گياه ~~ودرخت جوانه زد همانند آبله. اين تعبير مجازى است. # =جدر- # - جدارة بكذا: به چيزى شايسته وبرازنده شد،- النبت أو الشجر: گياه يا ~~درخت جوانه زد. # =جدر- # در او بيمارى آبله پديد آمد. # =جدر- # تجديرا الحائط: ديوار را ساخت وبنا كرد. # =جدر- ### || AUTO مترادف (جدر) است. # =الجدر- # ج جدران: ديوار،- ج جدور (ن): PageV01P290 ### || AUTO گياهى است كه در شنزار مى رويد. # =الجدر- # ج جدور (ن): گياهى است كه در شنزار مى رويد. # =الجدر- # دانه هاى ريز كه بر پوست بدن درآيد، آثار زدن يا زخم كه بر روى پوست ~~نمايان باشد. # =الجدر- # مترادف (الجدر) است. # =الجدر- ### || AUTO ج جدرون بالشي ء وله: هر چه كه شايسته به چيزى باشد. # =الجدرة- # (ن): واحد (الجدر) است. # =الجدرة- # (ن): واحد (الجدر) است. # =الجدرة- # واحد (الجدر) است. # =الجدرة- ### || AUTO واحد (الجدر) است. # =الجدري- # (طب): بيمارى آبله؛ «جدري الماء»: بيمارى واگيردارى است بسان آبله كه ~~معمولا در كودكان پديد مىيد. # =الجدري- ### || AUTO (طب): مترادف (الجدري) است. # =جدع- # - جدعا الأنف وما شاكله: بينى ومانند آن را بريد؛ «لأمر ما جدع قصير ~~أنفه»: اين ضرب المثل براى كسى است كه بر كارى سخت دست زند براى دستيابى به ~~آن،- فلانا: فلانى را بازداشت وزندانى كرد،- الرجل عياله: آن مرد بر ~~خانواده خود سخت گرفت وبه آنها چيزى نداد،- الولد: غذاى آن جوان را بد ~~محتوى كرد. # =جدع- # - جدعا الرجل: بينى او ومانند آن را بريد،- الولد: غذاى آن جوان بد شد. # =جدع- # الرجل: بينى او بريده شد. # =جدع- # تجديعا ه: به او گفت، «جدعا لك»: ### || AUTO يعنى خدا خير را ms0644 از تو بركند. اين واژه بنا بر مفعوليت مطلق ~~منصوب است. # =الجدع- ### || AUTO بد غذا، آنكه با غذاى بد تغذيه نمايد. # =الجدعة- ### || AUTO باقى مانده عضو پس از بريدن آن، جاى قطع يا بريدن. # =جدف- # - جدوفا الطير: پرنده در حاليكه بالهايش بريده شده بود پريد،- الرجل: آن ~~مرد به هنگام شتاب در راه رفتن دستهاى خود را به حركت درآورد،- جدفا الملاح ~~السفينة: ملوان كشتى را با پارو بر روى آب حركت داد،- ت السماء بالثلج: ~~آسمان برف باريد،- الشي ء: آن چيز را بريد،- الظبي: # آهو گامهاى كوتاه برداشت. # =جدف- # تجديفا: كفران نعمت كرد؛ «لا تجدفوا بنعم الله»: كفران نعمت خدا را ~~نكنيد،- على الله: بر خدا سخنان كفر آميز گفت،- الملاح: ملوان قايق را با ~~پارو بر روى آب راه برد. # =جدف- ### || AUTO عليه: بر او سخت گرفته شد، او را در تنگنا قرار دادند. # =الجدفة- ### || AUTO سر وصدا وداد وفرياد. # =جدل- # - جدلا الحبل: ريسمان را تابيد،- ه: # او را بر زمين افكند،- الحب: دانه در خوشه درشت شد،- الولد: آن جوان ~~نيرومند واستخوانهاى بدنش سخت شد،- جدولا الشي ء: آن چيز سفت وسخت وپر توان شد. # =جدل- # - جدلا الحب: دانه در خوشه درشت شد،- الولد: آن پسر نيرومند شد. # =جدل- ### || AUTO تجديلا الشعر: موى را بافت،- ه: او را بر زمين انداخت. # =الجدل- # مص،- ج جدول: عضو، اندام، سفت، نيرومند. # =الجدل- # «جدل الإنسان»: نى استخوانهاى دست وپاى انسان. # =الجدل- # سختى دشمنى، مهارت در نزاع ودشمنى،- عند المنطقيين: ودر علم منطق عبارت ~~از: قياس چيزى با چيز ديگرى براى بيان حقيقت است مانند؛ «فلان يطوف في ~~الليل فهو لص»: چون فلانى شبها در كوچه وخيابان مى گردد پس دزد است. البته ~~قياس يك امر تحقيقى نيست بلكه مقدمات برهان براى چيزى است؛ «فرض جدلا»: # فرض كرد، آن چيز را ممكن دانست، براى آغاز مناقشه مقدمه چينى كرد. # =الجدل- ### || AUTO سفت وسخت، نيرومند، آنكه بسيار مجادله كند. # =الجدلة- ### || AUTO دسته هاون. # =الجدلي- ### || AUTO آنكه براى مناقشه وجدال شايسته باشد. # =جدم- ### || AUTO - جدما ه: آن چيز را بريد. # =الجدمة- ### || AUTO مرد كوتاه. # =الجدوى- # عطا وكرم؛ «دون جدوى»: ### || AUTO بى فايده. # =الجدوب- ### || AUTO زمين خشك ms0645 وبى حاصل. # =الجدول- # ج جداول: رودخانه كوچك، شكلى است شامل مجموعه اى از مسائل وموضوعات مانند ~~(جدول ضرب) در علم حساب؛ «جدول الأعمال»: برنامه كارها كه معمولا در ~~گروههاى پارلمانى وجز آن مطرح مى گردد؛ «جدول الأسماء»: قائمه يا ليست اسامى. # =الجدول- ### || AUTO مترادف (الجدول) است. # =الجدي- # ج أجد وجداء وجديان [جدي] (ح): # بچه بز در سال اول زندگى،- (فك): # برجى است در آسمان كه قبل از دلو مى باشد،- (فك): ستاره قطبى كه با آن ~~قبله را شناسند. # =الجدي- # [جدو]: بخشنده وسخاوتمند. # =الجدي- # [جد]: آنكه جد بزرگ دارد. # =الجدي- ### || AUTO [جد]: مرد جدى. اين واژه ضد (الهزلي) است؛ «جديا»: جدى وبا متانت. # =الجديب- ### || AUTO زمين خشك وبى حاصل. # =الجدية- # ج جدى وجديات [جدي]: آستر زير زين يا پالان كه معمولا دو عدد مى باشد. # =الجدية- ### || AUTO [جد]: اهميت وضع يا حالت. # =الجديد- ### || AUTO م جديد وجديدة، ج جدد [جد]: نو، نوين. اين واژه ضد (القديم) ~~است؛ «من جديد»: براى بار دوم، دوباره. # =الجديدان- ### || AUTO شب وروز، زيرا هيچگاه كهنه نمى شوند. اين كلمه مفرد ندارد زيرا ~~بر هر يك از شب يا روز نتوان گفت (الجديد)؛ «لا أفعله ما اختلف الجديدان»: ~~اين كار را هرگز نخواهم كرد. # =الجدير- # ج جديرون وجدراء بكذا أو لكذا: ### || AUTO شايسته به چيزى، اهليت در كارى،- بالذكر: آنكه شايسته به گفتن است. # =الجديرة- # ج جديرات وجدائر: مؤنث (الجدير) PageV01P291 ### || AUTO است. # =الجديل- ### || AUTO ج جدل: ريسمان بافته شده. # =الجديلة- ### || AUTO قبيله، ايل، ناحيه، قاطعيت رأى. روشن،- عند العامة: ودر زبان ~~متداول بر گيسوى بافته اطلاق مى شود. # =جذ- ### || AUTO - جذا ه: آن چيز را بريد يا شكست،- في سيره: در راه خود شتاب كرد. # =الجذ- ### || AUTO ج أجذاذ: پاره اى از چيزى. # =جذى- ### || AUTO - جذيا [جذي] فلانا عنه: فلانى را از آن كار بازداشت ومنصرف كرد. # =الجذاب- ### || AUTO جالب، جذاب. آنچه كه در ديده يا بصيرت زيبا باشد. # =الجذاذ- # [جذ]: چيز شكسته، آنچه كه از چيزى شكسته شده باشد، سنگ طلا. # =الجذاذ- # [جذ]: مترادف (الجذاذ) است، باقيمانده هر چيزى. # =الجذاذ- ### || AUTO [جذ]: مترادف (الجذاذ) است. # =الجذاذات- # پاره هاى كوچك از چيزى گرفته شده؛ ms0646 «عندي جذاذات من الفضة»: ### || AUTO پاره هايى از خرده نقره دارم. # =الجذاذة- # ج جذاذات [جذ]: كارتى كه در آن يادداشتهاى ويژه را نويسند. # =الجذاذة- ### || AUTO [جذ]: باقيمانده هر چيزى. # =الجذام- ### || AUTO (طب): بيمارى جذام. # =الجذامة- ### || AUTO آنچه از كشت كه پس از درو در كشتزار باقى ماند. # =جذب- ### || AUTO - جذبا المهر عن أمه: كره اسب را از شير مادرش گرفت،- الشهر: ~~بيشتر روزهاى ماه گذشت،- ه إليه: او را به سوى خود كشيد. اين واژه ضد (دفعه ~~عنه) است. # =الجذب- # مص، نيروى كشش، جاذبه كرات آسمانى به سوى يكديگر،- الجنسي: ### || AUTO كشش يا غريزه جنسى؛ «أخذ جذبا»: با زور آن چيز را كشيد. # =الجذبة- ### || AUTO مسافت دور. # =الجذة- ### || AUTO [جذ]: يك پاره از چيزى. # =جذر- # - جذرا ه: آن چيز را قطع كرد، بريد، از ريشه بركند. # =جذر- ### || AUTO تجذيرا ه: آن چيز را از ريشه بركند،- العدد (ع ح): ودر علم ~~حساب جذر آن عدد را بدست آورد. # =الجذر- # ج جذور: مترادف (الجذر) است. # =الجذر- # ج جذور: ريشه، اصل،- (ع ح): در علم حساب عددى است كه در خود ضرب شود ~~مانند ده كه جذر يكصد است وعبارتند از ضرب ده در ده،- التكعيبي لعدد ما في ~~الرياضيات: جذر تكعيبى كه نام ديگر آن (الكعب) است مانند عدد 27 كه جذر ~~تكعيبى آن عدد 3 مى باشد؛ «جذر المعادلة»: # به واژه (المعادلة) مراجعه شود؛ «جذر النبات»: ### || AUTO ريشه گياه ودرخت كه در زير خاك مى باشد. # =الجذرية- ### || AUTO دندان نيش. # =الجذع- # ج جذوع وأجذاع: تنه درخت، ساق درخت نخل خرما، ساقه درخت؛ «جذع الإنسان» ~~(ع ا): بدن انسان به جز سر ودو دست وپا؛ «جذع أسطوانة» (ه): جسم محيط بر ~~سطح استوانه؛ «جذع موشور» (ه): # جسم محيط بر سطح منشور است؛ «جذع مخروط» (ه): جسم محيط بر سطح مخروطى شكل ~~است؛ «جذع هرم» (ه): # جسم محيط بر سطح هرم است. # =الجذع- ### || AUTO ج جذاع وجذعان من البهائم: جانوران خرد وكوچك. ### || AUTO =حذف- # - جذفا الشي ء: آن چيز را بريد،- الطائر: پرنده با شتاب پريد،- ت المرأة: ~~آن زن با گامهاى كوتاه راه رفت. # =جذف- ### || AUTO ms0647 تجذيفا القارب: قايق را با پارو به راه انداخت،- الشي ء: آن ~~چيز را بريد. # =جذل- # - جذولا: راست واستوار شد. # =جذل- ### || AUTO - جذلا: شادمان شد. # =الجذل- # ج أجذال وجذول وجذال وجذولة: تنه درخت پس از بريده شدن كه خطوط دايره اى ~~بر آن قسمت بريده ديده مى شود واز روى آن سن درخت را تشخيص مى دهند. چوبى ~~كه براى شتر پيس كار گذارند تا بدن خود را با آن بخاراند؛ «عاد الشي ء إلى ~~جذله»: آن چيز به اصل خود بازگشت. # =الجذل- ### || AUTO ج جذلان، م جذلة: خرسند وشادمان. # =الجذلان- ### || AUTO ج جذلان، م جذلى: شادمان. # =جذم- # - جذما ه: آن چيز را با شتاب بريد يا قطع كرد. # =جذم- # - جذما: آن مرد بريده دست شد. # =جذم- # بيمارى جذام در او پديد آمد. # =جذم- ### || AUTO تجذيما ه: آن را بريد. # =الجذم- # ج جذوم وأجذام: اصل يا ريشه. # =الجذم- ### || AUTO ج جذوم وأجذام: مترادف (الجذم) است. # =الجذمة- # جاى بريده شدن دست. # =الجذمة- ### || AUTO يكپاره، تازيانه. # =الجذوة- # ج جذى وجذى وجذاء [جذو]: گل آتش روشن وشعله ور. # =الجذوة- # ج جذى وجذى وجذاء [جذو]: # مترادف (الجذوة) است. # =الجذوة- # ج جذى وجذى وجذاء [جذو]: ### || AUTO مترادف (الجذوة) است. # =الجذي- ### || AUTO ### || AUTO [جذي] من الشجرة: ريشه درخت. # =الجذية- ### || AUTO من الشجرة [جذي]: ريشه درخت. # =الجذيم- # بريده شده، كنده شده. # =جر- ### || AUTO - جرا ه وبه: آن چيز را كشيد، جذب كرد،- الكلمة: كلمه را حركت ~~جر داد،- البعير: شتر نشخوار كرد،- الإبل: شتران را آهسته راند،- على نفسه ~~جريرة: گناهى مرتكب شد؛ «لا يجر لسانه بكلمة»: حتى يك كلمه سخن نمى گويد؛ ~~«جر قيودا»: آن مرد دست بسته بود. # =الجر- # مص، نوعى اعراب به حرف يا حركت (-) است؛ «كان ذلك عام كذا وهلم جرا الى ~~اليوم»: آن كار تا امروز ادامه يافت. ### || AUTO كلمه جرا منصوب است بنا بر مفعول مطلق محذوف العامل به معناى ~~(جر جرا) يا بنا بر حال است بتأويل صفت به معناى «هلم جارا). # =جرى- # - جريا وجريانا وجرية [جري] الماء: آب روان شد،- الفرس ونحوه: اسب ومانند آن PageV01P292 ~~دويد،- الأمر: آن امر واقع وحادث شد،- الى الشي ء: قصد آن چيز را ms0648 كرد،- على ~~الألسن: آن چيز بر سر زبانها افتاد، شايع شد،- له حديث مع فلان: با فلانى ~~مباحثه كرد،- على قلمه: با دست خود آن را نوشت،- مجراه: به روش او عمل ~~كرد،- به العمل: ### || AUTO آن كار به مقتضاى خود انجام شد،- على خطته: به روش او عمل ~~كرد،- ت العادة بأن: معمول چنين بود. # =جرى- ### || AUTO تجرية الماء: آب را روان ساخت،- فلانا: فلانى را به وكالت از ~~خود فرستاد. # =الجرى- # [جري]؛ «فعلت ذلك من جراك»: آن كار را به خاطر تو انجام دادم. # =الجرى- ### || AUTO «فعلت ذلك من جراك»: آن كار را به خاطر تو انجام دادم. # =الجراء- # جوانمردى؛ «فعلت ذلك من جرائك»: آن كار را به خاطر تو انجام دادم. # =الجراء- # جوانمردى. # =الجراء- ### || AUTO [جر]؛ «فعلت ذلك من جرائك»: آن كار را به خاطر تو انجام دادم؛ ~~«من جراء أن»: به علت آن. # =الجراب- # كشتى خالى از بار. # =الجراب- ### || AUTO ### || AUTO ج أجربة وجرب وجرب: غلاف شمشير، مشك، داخل چاه. # =الجراح- ### || AUTO (طب): آنكه زخم ها را معالجه كند؛ «الطبيب الجراح»: پزشك جراح. # =الجراحة- ### || AUTO ج جراح وجراحات: زخم، گناه، جراحى. # =الجراحي- ### || AUTO (طب): آنكه زخمها را درمان كند؛ «العملية الجراحية»: عمل جراحى ~~كه معمولا پزشك جراح آن را انجام دهد. # =الجراد- ### || AUTO سفيدگر كه ظرفهاى مسى ومانند آن را سفيد مى كند. # =الجرادة- # پوست چوب كه كنده شود. # =الجرادة- ### || AUTO ج جراد (ح): ملخ؛ «جراد البحر» (ح): ملخ دريايى، ميگو. # =الجرار- ### || AUTO [جر]: كوزه گر، فروشنده كوزه، آنچه كه بسيار كشش داشته باشد؛ ~~«جيش جرار»: لشكر انبوه وبسيار،- في اصطلاح العامة: ودر اصطلاح متداول به ~~معناى كشوى ميز مى باشد،- ج جرارات: تراكتور. # =الجرارة- # ج جرارات (حي): تراكتور كه در امر كشاورزى از آن استفاده مى شود،- (ح): ### || AUTO عقرب زرد يا كژدم. # =الجراز- ### || AUTO شمشير برنده. # =الجراشة- # آنچه از موى سر كه به هنگام شانه كردن سر ريخته شود؛ «جراشة الحب»: ### || AUTO دانه هاى ريز كه ريخته شود، نخاله. # =الجراض- # آنكه بسيار اندوهگين باشد. # =الجرآض- ### || AUTO آنكه بسيار اندوهگين باشد. # =الجراف- # پيمانه،- من السيل: سيل فراخ كه همه چيز را با خود برد؛ «رجل جراف»: # مردى كه ms0649 هر چه غذا در سفره باشد بخورد. # =الجراف- # پيمانه، كيل. # =الجراف- ### || AUTO آنچه كه با خود چيزى را بكشد وببرد. # =الجرافة- ### || AUTO وسيله اى كه با آن برفهاى راهها وخيابانها را پاك كنند، ~~بولدوزر. ابزار زمين صاف كن كه در امور كشاورزى از آن استفاده كنند. # =الجراية- # [جري]: وكالت، جيره سرباز، جيره كارمند، جوانمردى؛ «جارية بينة الجراية»: ~~دخترى كه آثار جوانمردى در او آشكار است. # =الجراية- ### || AUTO ج جرايات [جري]: جيره هر فردى كه در مصرف روزانه براى وى ~~اختصاص داده مى شود. # =جرؤ- ### || AUTO - جراءة وجرأة وجرة وجرائية [جرأ] عليه: # بر او حمله كرد. # =جرأ- # تجريئا [جرأ] ه: او را وادار به كارى كرد واو اقدام نمود. # =جرب- # - جربا: به بيمارى پيسى دچار شد،- السيف: شمشير زنگ خوردگى پيدا كرد. # =جرب- ### || AUTO تجريبا وتجربة ه: او را آزمايش يا امتحان كرد. # =الجرب- # (طب): بيمارى گرى يا گال، زنگ شمشير، عيب ونقص. # =الجرب- ### || AUTO آنكه به بيمارى گرى دچار باشد، گر. # =الجرباء- ### || AUTO زمين خشك وبى حاصل. # =الجربارة- ### || AUTO (ن): گياهى است از رسته مركبات داراى ساقى بلند وشكوفه هايى كه ~~معمولا در زمستان مى رويد. # =الجربان- # ج جراب وجربى: آنكه به بيمارى گرى دچار باشد. # =الجربان- # من السيف والقميص: غلاف شمشير يا لبه جامه. # =الجربان- ### || AUTO من السيف، غلاف شمشير، حمايل شمشير، لبه شمشير. اين واژه فارسى ~~است؛- من القميص: لبه پارچه. # =الجربة- ### || AUTO گروه خشن ونيرومند از مردم وجز آنها، خانواده مرد كه بخورند ~~ونفعى نبخشند. # =الجربندية- ### || AUTO توبره شكارچى كه در آن آنچه را كه شكار كنند نهد. اين واژه ~~فارسى است. # =الجربياء- ### || AUTO [جرب]: باد شمال يا سردى هواى آن. # =الجربية- ### || AUTO (ن): گياهى است زينتى كه در اروپا وآسيا بويژه در مناطق ~~مديترانه كشت مى شود. # =الجرة- # ج جر: چوبى كه از آن براى شكار آهو استفاده مى شود، ظرفى كه در ته آن ~~سوراخ باشد واز آن براى افشانيدن گندم در كشت استفاده شود. # =الجرة- # ج جر وجرار: اسم مرة از (الجر) است يعنى يكبار كشيدن، كوزه سفالى بزرگ، ~~نشخوار شتر؛ «بجرة قلم»: با عبارتى، با كلمه اى. ms0650 # =الجرة- ### || AUTO هيئت كشيدن، نشخوار شتر. # =الجرثوم- ### || AUTO ج جراثيم: خاك بيخ درخت، ودر اصطلاح امروزه به معنى ميكروب مى ~~باشد،- من الشي ء: اصل يا بن هر چيزى. # =الجرثومة- ### || AUTO ج جراثيم: مترادف الجرثوم است؛ «جرثومة النمل»: لانه مورچه. # =الجرجار- # زيتون رسيده كه تلخى از آن رفته PageV01P293 ### || AUTO باشد. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الجرجارة- ### || AUTO آسياب. # =جرجر- # جرجرة الجمل: شتر صداى خود را در گلو رفت وبرگشت داد،- الماء في حلقه: ### || AUTO آب در گلوى او صدا كرد،- الماء: آب را در گلو ريخت وصداى قرقره ~~از آن در آمد. # =الجرجر- # ج جراجر: حلق، گلو،- (ز): # خرمن كوب آهنى كه در درو كشت از آن استفاده كنند،- (ن): باقلا. # =الجرجر- ### || AUTO (ن): باقلا. # =الجرجير- ### || AUTO (ن): تره تيزك دشتى يا باغى كه معمولا در مناطق معتدله ميرويد ~~واز آن در سالاد استفاده مى كنند. # =جرح- # - جرحا ه: بدن او را زخم كرد،- الرجل: آن مرد كسب وكار كرد،- ه بلسانه: ~~با زبان خود او را مسخره كرد،- الشهادة: گواهى را نپذيرفت. # =جرح- # - جرحا: بر بدن او زخمى وارد شد. # =جرح- ### || AUTO تجريحا ه: او را بسيار زخمى كرد،- الشهادة: گواهى را نپذيرفت ~~وبرگرداند. # =الجرح- ### || AUTO ج جروح وأجراح: اسم است از (الجرح) به معناى زخم. # =جرد- # - جردا السيف: شمشير خود را كشيد،- الجلد: موى پوست را بركند،- العود: # پوست آن چوب را كند،- القحط الأرض: # قحطى زمين را خشك وبى حاصل كرد،- الجريدة: شاخ خشك وبى برگ درخت را كند ~~وانداخت. # =جرد- # - جردا: آن مرد تاس شد،- الفرس: # موى اسب كوتاه شد،- المكان: ملخ در آن زمين بسيار شد وگياهان آنرا خورد. # =جرد- # ت الأرض: گياهان زمين بر اثر خوردن ملخها از بين رفتند. # =جرد- ### || AUTO تجريدا السيف: شمشير را كشيد،- العود: پوست چوب را كند،- ~~الجلد: موى روى پوست را زدود يا بركند،- القحط الأرض: قحطى آن زمين را خشك ~~وبى حاصل كرد،- الكتابة: نوشته را بدون حركت ونقطه نوشت،- ه ثوبه ومن ثوبه: ~~جامه او را درآورد، او را برهنه كرد،- ه من السلاح: او را خلع سلاح كرد،- ~~عليه قوات عسكرية: بر عليه او نيروهاى نظامى فرستاد. # =الجرد- # ج جرود: قله هاى بلند ms0651 كوه كه ما بين 1300 تا 3000 متر ارتفاع دارد نام ~~ديگر آن (الصرود) است كه در زبان متداول رايج است. # =الجرد- # مص، ليست املاك يا كارهاى تجارى، باقيمانده مال، جامه كهنه؛ «الثوب ~~الجرد»: جامه كهنه وفرسوده، سپر؛ «مكان جرد»: زمينى كه در آن گياه نباشد. # =الجرد- # زمينى كه در آن گياه يا درخت نباشد، كوتاهى موى. # =الجرد- ### || AUTO جايى كه در آن گياه نباشد. # =الجرداء- # مؤنث (الأجرد) است؛ «صخرة جرداء»: سنگ نرم وصاف؛ «خمرة جرداء»: ### || AUTO مي صاف. # =الجردة- # برهنگى، لختى. # =الجردة- ### || AUTO جامه كهنه وفرسوده. # =جرذ- # - جرذا الجرج: زخم سخت متورم شد. # =جرذ- ### || AUTO تجريذا الشجرة: گره هاى درخت را بركند. # =الجرذ- # ج جرذان (ح): گونه اى موش. # =الجرذ- # ورمى كه در پاى ستور پديد آيد. # =الجرذ- ### || AUTO جايى كه در آن موش بسيار باشد. # =الجرذون- ### || AUTO ج جراذين (ح): موش. # =جرر- ### || AUTO تجريرا ه وبه: آن چيز را سخت كشيد. # =جرز- # - جرزا ه: آن چيز را بريد، از بن بركند، او را كشت،- الزمان: زمان او را ~~فرا گرفت ونيازمند ساخت،- ه بالشتم: به او دشنام داد. # =جرز- # - جرزا ت الأرض: گياه زمين خرده شد. # =جرز- ### || AUTO - جرازة: پرخور شد. # =الجرز- # ج أجراز من الأراضي: زمينى كه گياه در آن نرويد يا آنكه گياهان آن خورده ~~شده باشد؛ «أرض جرز وأرض أجراز»: زمينى كه گياه آن خورده شده باشد. # =الجرز- # ج أجراز: مترادف (الجرز) است. # =الجرز- # ج أجراز: سال خشك وبى حاصل، جسم؛ «طوت الحية أجرازها»: مار جسم خود را در ~~هم پيچيد، سينه انسان،- من الأراضى: ### || AUTO زمين بى گياه يا گياه خورده شده. # =الجرزة- # ج جرز: بسته يا دسته. # =الجرزة- ### || AUTO هلاك ونابودى. # =جرس- # - جرسا: سخن گفت، صدايى را به گوش رسانيد،- الكلام: سخن را با آواز ~~خواند،- الشي ء: آن چيز را با زبان خود ليسيد. # =جرس- ### || AUTO تجريسا بهم: آنها را شنواند ورسوا كرد ودر زبان متداول به اين ~~واژه (جرصهم) گويند،- ه الدهر: زمانه او را با تجربه كرد. # =الجرس- # ج أجراس: صدا يا صداى آهسته، قسمتى از چيزى؛ «مضي جرس من الليل»: # پاسى از شب گذشت. # =الجرس- # ج أجراس: صداى نرم وآهسته، ms0652 اصل، ريشه؛ «هو من خير جرس»: او از بهترين ~~خاندانهاست. # =الجرس- ### || AUTO ج أجراس: زنگ، جرس. # =الجرسة- ### || AUTO اسم است از (التجريس)،- عند العامة: ودر زبان متداول به معناى ~~افتضاح ورسوايى است. # =جرش- # - جرشا الحب والقمح: دانه يا گندم را نيم كوب كرد،- الرأس: سر را خارانيد ~~تا سبوسه آن ريخته شود. # =جرش- ### || AUTO تجريشا الرأس: سر را خارانيد تا سبوسه آن ريخته شود. # =الجرش- ### || AUTO مص، صداى بيرون آمدن مار از پوستش مى باشد. # =جرض- # - جرضا ه: او را خفه كرد. # =جرض- ### || AUTO - جرضا ريقه: آب دهان خود را يكباره بلعيد،- بريقه: آب دهان ~~وگلوى خود را بر اثر غم واندوه به سختى بلعيد. # =الجرض- ### || AUTO آب يا لعاب دهان. # =جرع- # - جرعا وجرعا الماء: آب را يكباره نوشيد. # =جرع- ### || AUTO تجريعا ه الماء: آب را جرعه جرعه به او نوشانيد. # =الجرعة- # (طب): دارويى كه يكبار آنرا بكار برند، دارويى كه به اندازه يك قاشق PageV01P294 ### || AUTO يا چند قاشق از آن نوشند،- من الماء: آبى كه يكباره ويكجا آن ~~را نوشند. # =الجرعة- ### || AUTO (طب): مترادف (الجرعة) است،- من الماء: يك جرعه آب. # =جرف- # - جرفا الطين: گل را از روى زمين با بيل بركند وزمين را پاك كرد،- الشي ء: # همه آن چيز يا بيشتر آن را برد. # =جرف- ### || AUTO تجريفا [جرف]: مترادف (جرف) است. # =الجرف- # ج أجراف: كنار رودخانه كه آب آن را كنده يا خورده باشد. # =الجرف- # مال بسيار از ستوران وطلا ونقره، فراوانى وفراخى نعمت. # =الجرف- ### || AUTO ج جرفة: كنار رودخانه كه آب آن را كنده يا خورده باشد. # =جرم- # - جرما الشي ء: آن چيز را بريد، آن را تمام كرد،- الناقة: كرك شتر را ~~بريد،- اللحم عن العظم: گوشت را از روى استخوان برداشت،- الوالي فلانا ~~بكذا: حاكم از فلانى جريمه اى گرفت،- لأهله: براى خانواده خود كاسبى كرد،- ~~جريمة إليه وعليه: آن مرد گناه كرد،- جرما وجرما النخل: # خرماى درخت را چيد. # =جرم- # - جريمة: گناه او بزرگ شد. # =جرم- ### || AUTO تجريما ه: آن چيز را قطعه قطعه كرد، او را به گناهى متهم كرد. # =الجرم- # ج جرم وأجرام: مترادف (الجرم) است. # =الجرم- # ج جروم: قايق، زمين بسيار گرم. # =الجرم- ### || AUTO ج ms0653 أجرام وجرم وجروم (فك): يكى از جرم هاى آسمانى يا ستاره، جسم ~~حيوان وجز آن. # =الجرم- # ج جروم وأجرام: گناه واشتباه، وگاهى معناى قسم به خود مى گيرد مانند: ### || AUTO «لا جرم لأفعلن»: قسم مى خورم كه آن كار را بكنم؛ «لا جرم»: لا ~~بد، بى ترديد. # =الجرموز- ### || AUTO ج جراميز (ح): بچه نر گرگ، پيشاهنگ خردسال كه سن او از دوازده ~~سال كمتر باشد. # =الجرموق- ### || AUTO گالش، كفشى كه بروى كفشى ديگر پوشند. اين واژه را در زبان ~~متداول (الكالوش) گويند، كفش. اين واژه فارسى است. # =الجرن- ### || AUTO ج جرن: خرمن گاه، جايى كه در آن خرما وجز آن را خشك كنند،- ج ~~أجران وجران: سنگى كه ميان آن گود شده باشد ودر آن آب جمع شود مانند حوضچه ~~سنگى؛ «جرن المعمودية»: حوضچه سنگى كه در گوشه اى از كليسا قرار دهند ~~ومسيحيان از آب آن براى غسل تعميد استفاده كنند. # =الجرو- # [جرو]: مترادف (الجرو) است. # =الجرو- # ج جراء وأجر وجج أجرية [جرو]: # سگ توله يا بچه شير، بر هر چيز كوچكى اطلاق شود حتى بر انار يا خربزه. # =الجرو- ### || AUTO [جرو]: مترادف (الجرو) است. # =الجروة- # مؤنث (الجرو) است. # =الجروة- # مؤنث (الجرو) است. # =الجروة- ### || AUTO مؤنث (الجرو) است. # =الجرور- ### || AUTO [جر] من الآبار: چاه بسيار گود. # =الجروز- ### || AUTO پرخور كه هر چه در سفره باشد آن را بخورد، آنكه به هنگام غذا ~~خوردن شتاب كند. # =الجروم- # من البلاد: سرزمين هاى گرمسيرى. ### || AUTO ضد اين كلمه (الصرود) است به معناى زمينهاى سردسيرى. # =الجري- # [جري]: مص؛ «جريا على العادة»: # بر طبق معمول. # =الجري- # ج أجرياء [جري]: وكيل. اين واژه در مفرد وجمع ومذكر ومؤنث يكسان بكار ~~برده مى شود، مزد بگير، رسول، نماينده، ضامن. # =الجري- ### || AUTO [جري] (ح): گونه اى ماهى رودخانه اى است كه معروف به ~~(الحنكليس) مى باشد. اين ماهى را در مصر (ثعبان الماء) نامند زيرا بسان مار ~~دراز است وبه جز استخوان سر وستون فقرات استخوان ديگرى ندارد. # =الجرياض- ### || AUTO مترادف (الجراض) است. # =الجري ء- ### || AUTO ج أجراء وأجرئاء [جرأ]: دلير وبى باك. # =الجريث- ### || AUTO (ح): مترادف ms0654 (الجرى) است. # =الجريح- ### || AUTO ج جرحى: زخمى، آنكه بدنش زخم شده باشد. # =الجريد- ### || AUTO شاخه درخت خرما كه برگهاى آن را كنده باشند. # =الجريدة- ### || AUTO واحد (الجريد) است، گروه اسبان كه سوار بر آنها باشند وپياده ~~در بين آنها نباشد، باقيمانده مال، روزنامه؛ «جريدة يومية»: روزنامه كه هر ~~روز صادر شود؛ «جريدة صباحية»: روزنامه صبح؛ «جريدة الضبط»: اين واژه در ~~اصطلاح دادگاههاست كه منشى دادگاه جريان محاكمه را در آن ثبت كند. # =الجريرة- ### || AUTO [جر]: گناه، جنايت؛ «فعلت ذلك من جريرتك»: آن كار را به خاطر ~~تو انجام دادم. # =الجريس- ### || AUTO (ن): گياهى است زيبا از رسته گل استكانيها اين گياه داراى ~~شكوفه هايى سفيد يا بنفشه اى مى باشد. # =الجريش- ### || AUTO دانه نيمكوب، بلغور. # =الجريض- ### || AUTO مترادف (الجرض) است،- ج جرضى: غمگين؛ «أفلت فلان جريضا»: غم ~~وغصه فلانى را مشرف بر مرگ كرد. # =الجريم- ### || AUTO م جريمة ج جرام: گناهكار، بزرگ اندام. # =الجريمة- ### || AUTO ج جرائم: گناه، جرم، جريمه. # =الجرين- # ج جرن: خرمن گاه، جاى خشك كردن خرما ومانند آن. # =جز- # - جزا الصوف أو العشب أو النخل: پشم يا گياه ومانند آن را بريد،- جزوزا ~~التمر: آن خرما خشك شد،- الغنم أو البر أو النخلة: ### || AUTO هنگام چيدن يا بريدن پشم گوسفند يا ميوه درخت خرما رسيد. # =جزى- # - جزاء [جزي] الرجل بكذا وعلى كذا: # آن مرد را پاداش داد،- فلانا حقه: حق فلانى را داد،- الشي ء فلانا: آن ~~چيز براى فلانى كافى شد،- الأمر منه أو عنه: آن كار PageV01P295 ### || AUTO از سوى او انجام يافت؛ «يجزى هذا من أو عن ذاك»: اين چيز ~~جانشين آن چيز شد وانجام يافت. # =الجزاء- # [جزي]: پاداش بر چيزى، كيفر؛ «قانون الجزاء»: مجموعه قوانين كيفرى؛ ~~«الجزاء النقدي»: جريمه نقدى. # =الجزاء- ### || AUTO ج أجزاء [جزأ]: بعضى از اجزاء چيزى. # =الجزاء- ### || AUTO [جزي]: پاداش يا جزاى هر چيزى. # =الجزار- ### || AUTO ج جزارون: قصاب، گوشت فروش، سلاخ. # =الجزارة- # اطراف شتر ذبح شده مانند دست وپا وسر كه معمولا به ذبح كننده شتر به جاى ~~مزد داده مى شود. # =الجزارة- ### || AUTO قصابى، سلاخى. # =الجزاز- # [جز]: آنچه كه به هنگام بريده شدن بر ms0655 زمين افتد؛ «جزاز من الليل»: پاسى از شب. # =الجزاز- # [جز]: درو، هنگام درو، وقت چيدن يا بريدن پشم. # =الجزاز- # [جز]: مترادف (الجزاز) است. # =الجزاز- ### || AUTO [جز]: آنكه پشم گوسفند يا كرك شتر يا خرما را بچيند. # =الجزازة- ### || AUTO ج جزازات [جز]: آنچه كه بهنگام بريده شدن بر زمين افتد، كارت ~~يادداشت يا برگى كه در آن يادداشتهاى ويژه وشخصى را بنويسند. # =الجزاع- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO آنكه ناشكيبا باشد. اين واژه مترادف ~~(الجزع) است. # =الجزاف- # خريد وفروش بدون وزن يا كيل؛ «جزافا»: بر خلاف قانون وبدون تأمل ~~وانديشيدن؛ «القى كلامه جزافا»: # گزافه گويى كرد. # =الجزاف- # مترادف (الجزاف) است. # =الجزاف- # مترادف (الجزاف) است. اين واژه فارسى است. # =الجزاف- ### || AUTO شكارگر. # =الجزال- ### || AUTO درشت وبزرگ، فراوان از هر چيزى. # =الجزالة- # فصاحت سخن، بسيارى وافزونى. # =جزأ- # - جزءا الشي ء: آن چيز را به چند جزء تقسيم كرد،- ه بالشي ء: او را به آن ~~چيز قانع وراضى كرد. # =جزأ- ### || AUTO تجزئة وتجزيئا الشي ء: آن چيز را تقسيم كرد،- ه بالشي ء: او را ~~به آن چيز قانع كرد. # =الجزء- # ج أجزاء [جزأ]: جزئى از چيزى، پاره اى از چيزى. # =الجزء- ### || AUTO [جزأ]: مص، قسمتى از چيزى، كفايت؛ «لك في هذا غناء وجزء»: اين ~~كار براى تو كافى وبسنده است. # =الجزأة- ### || AUTO [جزأ]: چوب دو شاخه اى كه با آن درخت را از زمين بلند كنند. # =الجزئي- # منسوب به (الجزء) است، اين واژه بر خلاف (الكلي) است؛ «جزئيا»: ### || AUTO اندك، مقدار بسيار كم وناچيز. # =الجزئية- ### || AUTO ج جزئيات: اين واژه بر خلاف (الكلية) است. # =الجزة- ### || AUTO ج جزز وجزائز: آن مقدار از پشم گوسفند كه در سال بريده شود،- ~~عند العامة: ودر زبان متداول بازمانده برگهاى توت از كرم ابريشم است. # =الجزدان- ### || AUTO كيف اوراق واسناد، كيسه پول. اين واژه تركى است. # =جزر- ### || AUTO - جزرا وجزرا وجزارا الشاة: گوسفند را ذبح كرد، ميوه درخت خرما ~~را چيد،- الماء: آب كم شد يا در زمين فرو رفت،- البحر: آب دريا به سوى دريا ~~بازگشت. # =الجزر- # مص، ذبح كردن، جذر دريا كه بر ضد (المد) است. # =الجزر- # زمينى كه آب مد از آن برگشته ms0656 باشد،- الواحدة جزرة: حيوانى كه ذبح آن مباح ~~باشد، آنچه كه قربانى وذبح شود،- (ن): هويج يا زردك كه آن را گزر نيز ~~گويند؛ «جزر السباع»: گوشتى كه غذاى حيوانات درنده باشد. # =الجزر- # (ن): مترادف (الجزر) است. # =جزر- ### || AUTO تجزيرا الصوف أو العشب أو النخل: پشم يا گياه يا نخل خرما را بريد. # =الجزز- # پشمى كه پس از بريدن مورد استفاده قرار نگرفته باشد. # =جزع- # - جزعا له من ماله جزعة: براى او از مال خود چيزى كنار گذاشت،- الوادي: ~~پهناى دره را پيمود. # =جزع- # - جزعا وجزوعا منه: بر فقدان او نتوانست صبر كند لذا غم واندوه خود را ~~آشكار كرد،- عليه: بر او مهربانى كرد. # =جزع- # تجزيعا ه: اندوه وناشكيبايى او را از بين برد. # =الجزع- # محورى كه بر روى آن چرخ دور مى زند. # =الجزع- # مترادف (الجزع) است، مهره اى كه سياه وسفيد باشد. # =الجزع- # ج أجزع: كندوى عسل، كوى قوم،- من الوادي: آنچه را از دره كه پيموده باشند. # =الجزع- # مترادف (الجزع) است. # =الجزع- # ناشكيبايى اين واژه ضد (الصبر) است. # =الجزع- ### || AUTO ناشكيبا. اين واژه ضد (الصبور) است. # =الجزعة- # ج جزع مترادف (الجزعة) است. # =الجزعة- # واحد (الجزع) براى يكدانه مهره است. # =الجزعة- ### || AUTO ج جزع: كمى از چيزى مانند آب، باقيمانده آب يا چيزى. # =جزف- ### || AUTO - جزفا الشي ء: آن چيز را خريد يا فروخت بدون اينكه آن را وزن ~~يا پيمانه كند. # =جزل- ### || AUTO - جزالة الشي ء: آن چيز غليظ شد، بزرگ شد،- الرجل: آن مرد ~~دارنده رأى نيكو شد،- المنطق: سخن ومنطق فصيح شد. # =الجزل- ### || AUTO مص، غليظ، بزرگ، درشت، بخشنده، بسيار، نيكو رأى، اين واژه ضد ~~(الركيك) از الفاظ وكلمات است. # =جزم- # - جزما ه: آن چيز را قطع كرد، بريد، PageV01P296 ~~- الأمر: در آن امر تصميم قطعى وبدون برگشت گرفت،- اليمين: سوگند خورد،- ~~بالشي ء: آن چيز را بسيار تأكيد كرد،- على الأمر: بر آن امر تصميم گرفت،- ~~عليه الشي ء: آن چيز را بر او واجب كرد،- الفعل: # حرف آخر فعل را ساكن كرد، حرف عله آخر فعل را حذف كرد، حرف نون عوض از ~~رفع را در افعال خمسه از فعل مضارع حذف كرد،- الحرف: حرف ms0657 آخر كلمه را ساكن ~~كرد يعنى بدون اعراب خواند،- النخلة: ### || AUTO ميزان خرماى درخت را تخمين زد. # =الجزم- ### || AUTO مص،- من الأقلام: قلم كه صاف تراشيده شده باشد. # =الجزمة- ### || AUTO چكمه، كفش ساق بلند. اين واژه تركى است. # =الجزور- ### || AUTO ج جزر وجزورات وجزائر: شتر يا گوسفند كه براى ذبح آماده كنند. # =الجزوزة- ### || AUTO ج جزز من الغنم: گوسفندى كه براى ذبح كردن آماده شده باشد. # =الجزوع- ### || AUTO مترادف (الجزع) است. # =الجزوف- ### || AUTO من الحوامل: آبستنى كه زائيدنش دير شده باشد. # =الجزي ء- # ج جزيئات [جزأ] ذره. # =الجزي ء- ### || AUTO [جزأ] من الطعام: غذاى كافى وسير كننده. # =الجزية- ### || AUTO ج جزى وجزي وجزاء [جزي]: جزيه كه از اقليت هاى مذهبى گرفته مى ~~شود، خراج زمين. # =الجزير- ### || AUTO ذبح كننده حيوان. # =الجزيرة- ### || AUTO ج جزائر وجزر وجزر: جزيره، زمينى كه آب همه اطراف آن را فرا ~~گرفته باشد؛ «شبه الجزيرة»: شبه جزيره، زمينى كه به جز يكطرف ساير جهات آن ~~را آب گرفته باشد. # =الجزيز- # [جز]: مترادف (المجزوز) است. # =الجزيرة- ### || AUTO [جز]: گيسوى بريده. # =الجزيعة- ### || AUTO ج جزائع: گله گوسفند. # =الجزيل- ### || AUTO ج أجزال وجزال: بسيار، بزرگ، هر چيز بسيارى؛ «شكرا جزيلا»: ~~سپاس فراوان،- من الكلام: سخن فصيح وبليغ. # =جس- # - جسا الأرض: زمين را درنورديد،- ه: ### || AUTO به آن چيز دست ماليد تا آن را بشناسد،- ه بعينه: آنرا تيز ~~نگريست تا تشخيص دهد،- نبضه: نبض او را با دست گرفت تا ضربان قلب وى را ~~تشخيص دهد؛ «جس نبض الشي ء»: آن چيز را آزمايش وامتحان كرد،- الأخبار ~~والأمور: از اخبار وكارها تفحص وپيگيرى كرد. # =الجس- ### || AUTO مص؛ «طري الجس»: نرم وصاف، تازه. # الجساد: # درد دل (شكم). # =الجساد- ### || AUTO (ن): زعفران. # =الجسار- ### || AUTO پر جرأت وجسارت. # =الجسارة- ### || AUTO اقدام، دست درازى وتعدى كردن. # =الجساس- ### || AUTO ج جساسون: آنكه اخبار را جاسوسى كند وگزارش دهد، جاسوس،- ج ~~جساسات (ف): جهاز فرستنده امواج برقى يا گرفتن آن، بيسيم. # =الجسام- ### || AUTO تنومند ودرشت هيكل. # =الجسامة- ### || AUTO مؤنث (الجسام) است. # =جسد- # - جسدا الدم به: خون به آن چسبيد. # =جسد- ### || AUTO تجسيدا ه: آن چيز را با زعفران رنگ كرد. # =الجسد- ### || AUTO ج أجساد: خون خشكيده، جسم انسان،- (ن): زعفران؛ ms0658 «عيد الجسد أو ~~خميس الجسد»: اين عيد ويژه كاتوليكهاى مسيحى است كه پنج روز پس از قربانى ~~مقدس كه هشت روز بعد از عيد عنصره مى باشد. # =الجسد- ### || AUTO مترادف (الجاسد) است. # =الجسداني- ### || AUTO منسوب به (الجسد) است. # =الجسدي- ### || AUTO منسوب به (الجسد) است. # =جسر- # - جسرا: پلى ساخت،- المفازة: # همان گونه كه از روى پل عبور مى كنند از بيابان گذشت،- جسارة وجسورا على ~~الأمر: به آن كار اقدام كرد،- الرجل: آن مرد پررويى كرد، جرأت كرد، تعدى كرد. # =جسر- ### || AUTO تجسيرا ه: او را تشويق وتشجيع كرد. # =الجسر- # م جسرة من الرجال: مرد بلند قامت،- من الإبل: شتر درشت هيكل،- ج جسور ~~وأجسر: پل. # =الجسر- ### || AUTO (ج) جسور وأجسر: پل يا آنچه كه از روى آن عبور كنند مانند پل ~~كه بر روى رودخانه نصب شود،- (ب): آنچه كه واسطه اتصال بين دو ديوار است كه ~~بر روى آن سقف را بنا كنند. اين وسيله از چوب يا آهن يا بتون ساخته مى شود؛ ~~«جسر معلق»: پل هوايى؛ «جسر متحرك»: پل موقت كه مى توان آن را جابه جا كرد؛ ~~«جسر عائم»: پلى است كه وسيله چند قايق كه در كنار هم قرار دهند رفت وآمد ~~بر روى آن آسان مى شود. # =الجسرة- # گستاخى وجرأت ودليرى. # =جسم- # - جسامة: بزرگ وتنومند شد. # =جسم- ### || AUTO تجسيما ه: آن چيز را تنومند كرد،- الأمر: در آن كار زياده روى كرد. # =الجسم- # ج أجسام وأجسم وجسوم: بدن، جسد، آنچه كه داراى طول وعرض وعمق باشد، هيئت؛ ~~«الجسم القضائي»: هيئت قضائى،- المركب (ك): بواژه (الاتحاد) رجوع شود. # =الجسم- ### || AUTO كارهاى بزرگ وسنگين. # =الجسمان- ### || AUTO مترادف (الجسم) است. # =الجسماني- # منسوب به (الجسم) است: ### || AUTO «التأديب الجسماني»: تنبيه بدنى. # =الجسمي- ### || AUTO منسوب به (الجسم) است. # =الجسور- ### || AUTO ج جسر وجسر: قهرمان ودلير. # =الجسيد- ### || AUTO خون خشكيده. # =الجسيس- ### || AUTO ج أجسة: جاسوس، مأمور مخفى # الجسيم- # ج جسام: مرد تنومند ودرشت اندام، كار پر خطر، كار با اهميت. # =الجسيم- ### || AUTO ج جسيمات (ف): ذره. # =الجسيمة- ### || AUTO مؤنث (الجسيم) است. # =جشأ- # - جشوءا وجشأ وجشأ ت نفسه: از فرط اندوه يا ترس حال او دگرگون وشوريده دل ~~وآماده قى شد،- البحر: ms0659 دريا طوفانى شد،- من المكان: از آن مكان خارج شد. # =جشأ- ### || AUTO تجشئة: آروغ زد. # =الجشاء- # آروغ كه معمولا پس از خوردن PageV01P297 ### || AUTO غذا وسيرى با صدايى از دهان خارج مى شود. # =الجشأة- # واحد (الجشاء) است. # =الجشأة- ### || AUTO واحد (الجشاء) است. # =الجشة- # مترادف (الجشة) است. # =الجشة- ### || AUTO صداى بم ودرشت، گروهى از مردم كه در شورش وانقلاب با هم شعار دهند. # =جشع- ### || AUTO - جشعا: حرص زد وبسيار وبه گونه اى بد طمع كرد. # =الجشع- # بدترين حرصها، سخت ترين حرص كه هنگام خوردن غذا وجز آن زنند. # =الجشع- # ج جشعون وجشاعى وجشعاء وجشاع: ### || AUTO آنكه بسيار حرص زند، آزمند. # =جشم- # - جشما وجشامة الأمر: آن كار را با سختى متكلف شد وبه عهده گرفت. # =جشم- ### || AUTO تجشيما ه الأمر: آن كار را بر او تكليف وتحميل كرد. # =الجشم- # مترادف (الجشم) است. # =الجشم- # سنگينى يا كار سنگين؛ «ألقى علي جشمه»: سنگينى خود را بر من انداخت. # =الجشم- ### || AUTO بسيار سنگين وستبر. # =الجشيش- ### || AUTO [جش] من البر: دانه گندم كه خوب كوبيده نشده باشد، بلغور. # =الجشيم- ### || AUTO مترادف (الجشم) است. # =الجص- ### || AUTO ### || AUTO (ب): سنگ كه پس از پخته شدن در بنايى بكار رود. ~~اين واژه را در زبان متداول (الجفصين) گويند ويونانى است،- (ب): آهك يا گچ ~~كه با آن خانه ها را اندود كنند،- عند العامة: ودر زبان متداول به معناى ~~زمين سفت وسخت مى باشد. # =الجص- ### || AUTO (ب): مترادف (الجص) است. # =الجصاص- ### || AUTO دارنده گچ، گچ فروش. # =الجصاصة- ### || AUTO كارخانه گچ پزى يا گچ سازى. # =جصص- ### || AUTO تجصيصا الجرو: سگ توله چشمان خود را باز كرد،- البناء (ب): ~~ساختمان را گچ كارى كرد. # =الجعاب- ### || AUTO ### || AUTO جعبه ساز، سازنده جعبه هاى تير. # =الجعال- ### || AUTO ### || AUTO ج جعل: مترادف (الجعالة) است. # =الجعالة- # مزد بگير جنگى، مزد كارگر. # =الجعالة- # مترادف (الجعالة) است، رشوه. # =الجعالة- # مترادف (الجعالة) است. # =جعب- ### || AUTO - جعبا ه: آن چيز را وارونه كرد، او را بر زمين افكند،- ~~الجعبة: جعبه ساخت. # =جعب- ### || AUTO تجعيبا ه: او را بر زمين افكند. # =الجعباء- ### || AUTO تهيگاه، نشيمنگاه. # =جعبأ- # جعبأة وجعباء [جعبأ] ه: مترادف (جعبه) است. # =الجعبة- ### || AUTO ج جعاب: تيردان، جعبه تير؛ «جعبة أخبار»: اين تعبير را كنايه ~~بر ms0660 كسى گويند كه هميشه اخبار را نقل مى كند. # =الجعة- ### || AUTO [جعو]: آب جو، مشروبى كه از جو ورازك تهيه كنند وآنرا (البيرة) نامند. # =جعجع- # جعجعة البعير: شتر خوابيد،- البعير: ### || AUTO شتر را براى خوابانيدن يا برخاستن تكان داد. # =الجعجعة- ### || AUTO مص، صداى شتران هنگاميكه به هم آميخته شوند، صداى سنگ آسياب؛ ~~«أسمع جعجعة ولا أرى طحنا»: صداى سنگ آسياب را مى شنوم ولى آردى نمى بينم. ~~اين تعبير را براى كسى گويند كه وعده وقول وقرار دهد ولى انجام ندهد. # =جعد- # - جعادة وجعودة الشعر: موى مجعد شد. # =جعد- ### || AUTO تجعيدا الشعر: موى را پيچاند ومجعد كرد. # =الجعد- ### || AUTO ج جعاد من الشعر: موى مجعد. اين واژه ضد (المسترسل) است. # =جعز- ### || AUTO - جعزا: ناتوان شد. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الجعفر- ### || AUTO رودخانه، ماده شتر پر شير. # =الجعفيل- # (ن): گياهى است طفيلي كه ريشه آن از ريشه ساير گياهها تغذيه مى كند، گياه هرز. # =جعل- # - جعلا: گرفت وآغاز كرد مانند «جعل يكتب»: آغاز به نوشتن كرد، عطا كرد ~~مانند «اجعل لي لسان صدق»: به من زبان راستگويى عطا كن،- ه: آن چيز را ~~ساخت، خلق كرد مانند «جعل الله الظلمات»: خداوند تاريكيها را خلق كرد، بر ~~پا داشت مانند «جعله حاكما»: او را حاكم كرد، قرار داد مانند «جعل الحسن ~~قبيحا»: زيبايى را زشت كرد، گمان برد مانند «جعل الحق باطلا»: حق را باطل ~~كرد، آن را وضع كرد يا قرار داد مانند «جعله في متناول يده»: آن را در ~~دسترس خود قرار داد،- له على كذا: بر آن چيز با وى شرط كرد. # =جعل- ### || AUTO - جعلا الغلام: آن جوان چاق وكوتاه شد،- الماء: آن آب پر از ~~سرگين وفضولات شد. # =الجعل- # ج أجعال: مزد كارگر، دستمزد سرباز يا جنگجو پس از جنگيدن. # =الجعل- ### || AUTO ج جعلان (ح): گونه اى سوسك، مرد سيه چهره وبد گل كه آنرا به ~~سوسك تشبيه كنند. # =الجعيلة- ### || AUTO ج جعائل: مترادف (الجعالة) است. # =الجغرافي- ### || AUTO منسوب به (الجغرافية) است، جغرافيا شناس. # =الجغرافية- # علم وصف وشناخت زمين وتقسيمات آن است. اين واژه يونانى ms0661 است،- البشرية: ~~جغرافياى انسانى،- الطبيعية: # جغرافياى طبيعى، الاقتصادية: جغرافياى اقتصادى،- التاريخية: جغرافياى ~~تاريخى،- الرياضية: جغرافياى رياضى كه دانش شناخت كره زمين در ميان ساير ~~كرات وستاره هاى آسمانى است. اين واژه يونانى است. # =الجغرافية- # مترادف (الجغرافية) است. ### || AUTO =جف- # - جفافا وجفوفا: آن چيز خشك شد،-- جفا المال: مال وستوران را جمع آورى ~~كرد وبا خود برد. # =الجف- # پير مرد سالخورده، هر چيز ميان تهى كه درون آن مانند ني باشد، اصلاح ~~كننده، مترادف (الجف) است. # =الجف- # گروهى از مردم، تعداد بسيار. # =جفا- # يجفو جفاء وجفاءة [جفو]: در جاى خود قرار نگرفت،- صاحبه: از دوست خود PageV01P298 ### || AUTO روى گردان شد. اين واژه ضد (واصله وآنسه) است،- جنبه عن ~~الفراش: در بستر خواب آرام نگرفت،- عليه كذا: آن چيز بر او گران وسنگين ~~شد،- الثوب: جامه سفت وسخت شد. # =جفى- ### || AUTO تجفية [جفو] ه: او را بيقرار وناآرام كرد. # =الجفاء- ### || AUTO [جفو]: مص، تنفر وروى گردانى، دورى. # =الجفاف- # آنچه را كه خشك كرده باشيم. # =الجفاف- ### || AUTO خشكى، يبوست. # =الجفال- # آنچه را كه سيل به اطراف خود افكند، كف شير، پشم بسيار. # =الجفال- ### || AUTO مترادف (الجافل) است. # =الجفالة- ### || AUTO من القدر: سر جوش ديگ يا كف غذا كه با ملاقه آن را بردارند. # =الجفة- # مترادف (الجف) است؛ «جاء القوم جفة»: همه آن قوم آمدند. # =الجفة- ### || AUTO مترادف (الجف) است. # =الجفت- ### || AUTO اين واژه تركى است به معناى جفت يا دو تا، تفنگ دولول،- عند ~~العامة: ودر زبان متداول به عصاره وچكيده زيتون گفته مى شود. # =الجفتلك- ### || AUTO اين واژه تركى است به معناى زمين كشاورزى، خانه ها وآلاچيق هاى ~~كشاورزان وزمينهاى اطراف آن. # =الجفجفة- ### || AUTO صداى جامه نو. # =الجفر- ### || AUTO مص،- ج جفار: چاه فراخ؛ «علم الجفر»: يا «علم الحروف»: علم ~~جفر، دانشى است كه پيروانش معتقدند با آن حوادث دنيا را تا پايان جهان درمى يابند. # =الجفرة- ### || AUTO ج جفر وجفار من الشي ء: وسط يا ميان آن چيز،- من الأرض: جايى ~~فراخ وگرد از زمين. # =الجفص- ### || AUTO ### || AUTO اين واژه ضد (اللين) است؛ «رجل جفص»: مرد خشك وبد ~~قلق. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =جفف- ### || AUTO تجفيفا وتجفافا ه: آن چيز را ms0662 خشك كرد،- الفرس: بر روى اسب پوشش ~~انداخت. # =الجفف- ### || AUTO زمين خشك وسفت وسخت. # =جفل- # - جفلا الطائر: پرنده را رمانيد؛ «جفل القناص الوحش عن مراعيها»: شكارچى ~~جانوران وحيوانات را از چراگاههاى خود رمانيد،- المتاع: متاع را بر روى هم ~~انباشت،- ه: او را بر زمين افكند،- ت الريح السحاب: باد وزيد وابرها را با ~~خود برد،- البحر السمك: دريا ماهى را به كنار خود انداخت،- الطين: گل را ~~زدود،-- جفولا وجفلا البعير: شتر رميد وگريخت،- ت النعامة: شتر مرغ گريخت،- ~~ت الريح: باد با سرعت وزيد،- القوم: آن قوم با شتاب گريختند. # =جفل- ### || AUTO تجفيلا ه: او را ترسانيد ورمانيد،- الطين: گل را زدود وپاك كرد. # =الجفل- ### || AUTO مص،- ج جفول: ابرى كه باران خود را ريخت وسپس روانه شد، شتر ~~مرغ كه از هر چيزى مى رمد. # =الجفلى- ### || AUTO دعوت عمومى مردم براى صرف غذا، بدون ويژه گى؛ «دعي فلان في ~~النقرى لا في الجفلى»: فلانى دعوت خصوصى شد نه دعوت عمومى. # =الجفلة- # تكه ى پشم # الجفلة- ### || AUTO من الشجر: درختى كه بسيار برگ داشته باشد. # =جفن- ### || AUTO - جفنا نفسه: خود را از كارهاى زشت بازداشت،- الكرم: درخت ~~انگور ريشه دار شد،- الناقة: ماده شتر را ذبح كرد وگوشت آن را پخت ودر كاسه ~~ها خورانيد. # =الجفن- ### || AUTO ج أجفان وجفون وأجفن (ع ا): پلك چشم، غلاف شمشير، ريشه وشاخه ~~هاى درخت انگور. # =الجفنة- ### || AUTO ج جفن وجفان وجفنات: واحد (الجفن) است براى بيخ شاخه انگور، ~~خمره، كاسه يا قابلمه، چاه كوچك. # =الجفوة- # [جفو]: بد رفتارى وخشونت در معاشرت. # =الجفوة- ### || AUTO [جفو]: مترادف (الجفوة) است. # =الجفول- ### || AUTO ج جفل من الرياح: بادهاى تند كه با خود ابرها را راه برد. # =الجفيف- # [جف]: مترادف (الجاف) است، گياه خشكيده. # =جل- ### || AUTO ### || AUTO - جلالا وجلالة: در حجم بزرگ شد، سالمند شد، ضد ~~(حقر) و(دق) است، «جل فلان في عيني»: فلانى در چشم من بزرگ شد،- عن كذا: از ~~چيزى منزه شد وپاك شد،- عن الحصر: آن چيز بى شمار شد،-- جلولا وجلا: از شهر ~~خود به سوى شهر ديگرى روانه شد،- جلا الفرس: پشت اسب را پوشش انداخت،- جلا ~~وجلة الشي ء: بيشتر آن چيز را ms0663 گرفت. # =الجل- # ج جلال وأجلال: پوشش كه بر روى ستور اندازند، جل، كلفت؛ «جل الشي ء»: # بيشترين هر چيزى؛ «جل ما في الأمر أن»: # مهمترين مسئله در آن كار آن است كه؛ «جل البيت»: زمين خانه كه داراى حدود ~~مشخص باشد. # =الجل- # مرد بزرگوار،- ج جلال وأجلال: # پوشش ستور،- جلول: بادبان كشتى،- ج الجلالي من الأرض: زمينى كه به دور آن ~~ديوار كشيده وحدود مشخصى داشته باشد. # =الجل- # مترادف (الجليل) است؛ «رجل جل»: مرد پير وسالمند. اين واژه ضد (الدق) ~~است؛ «ماله دق ولا جل»: هيچ چيزى ندارد،- من المتاع: فرشها وپتوها ~~ورواندازها وجز آن. # =جلا- # -- جلاء [جلو]: آشكار ونمايان شد،- الشي ء: آن چيز بالا رفت يا بلند شد،- ~~الرجل عن بلده: آن مرد را از شهر خود بيرون كرد،- عن بلده ومنه: از شهر خود ~~خارج شد،- الجيش عن الأراضي: ارتش زمينهاى اشغالى را رها كرد،- جلوا وجلاء ~~الأمر: آن امر را روشن كرد وتوضيح داد،- السيف: # شمشير را تيز كرد، البصر بالكحل: چشم را سرمه كشيد،- النحل: زنبوران را ~~با دود بيرون كرد تا عسل چيند،- الزوج عروسه هدية: داماد به هنگام زفاف به عروس PageV01P299 ### || AUTO هديه اى داد،- عنه الهم: اندوه را از دل وى بيرون كرد،- جلوة ~~بتثليث الجيم وجلاء العروس على زوجها: عروس را براى شوهرش آرايش كرد. # =جلى- # - جليا [جلي] السيف: شمشير را جلا داد. # =جلى- # تجلية [جلو] فلانا وعن فلان الأمر: آن كار را از براى او روشن وآشكار ~~كرد،- عن ضميره: درون وباطن او را دريافت،- الزوج عروسه هدية: به هنگام ~~ازدواج داماد به عروس هديه اى داد،- بنظره: به آن چيز نظر افكند. # =جلى- ### || AUTO تجلية [جلي] الأمر: آن امر را آشكار كرد. # =الجلا- # [جلو]: روشن وآشكار؛ «ابن جلا»: ### || AUTO فرزند مردى روشن بين وبزرگوار، بامداد، ماه. # =الجلى- ### || AUTO ج جلل [جل]: مؤنث (الأجل) است به معناى بزرگتر، امرى سخت وپيش ~~آمدى بزرگ وناگوار. # =الجلاء- # [جلو]: مص، امرى روشن، وضوح، پديدارى. # =الجلاء- ### || AUTO [جلو]: مترادف (الكحل) است به معناى سرمه. # =الجلائف- ### || AUTO سيل ها. # =الجلاب- # گلاب، شربت گلاب. اين واژه فارسى است. # =الجلاب- # گلاب، آب مويز. # =الجلاب- ### || AUTO آنكه بردگان را براى ms0664 فروش از شهرى به شهرى ديگر برد، مرد پرگو ~~وبد اخلاق كه با صداى بلند بسيار سخن گويد. # =الجلاتين- ### || AUTO (ك): ماده اى است چسبناك كه از عصاره بافتهاى حيوانى بدست ~~مىيد. اين واژه لاتينى است. # =الجلاجل- ### || AUTO زنگهاى كوچك. # =الجلاد- ### || AUTO ج جلادون: جلاد، آنكه تازيانه زند، آنكه شمشير بدست باشد، ~~دژخيم، شكنجه گر، پوست فروش، كارگرى كه پوستها را براى دباغى آماده كند، ~~كارگرى كه پوست يا چرمهاى كهنه را در كفاشى وصحافى كتاب بكار برد، سلاخ. # =الجلادة- # شكيبائى، نيرو، سختى، مقاومت. # =الجلادة- ### || AUTO توده هاى برف ويخ كه بر روى كوههاى بلند باشد. # =الجلاف- ### || AUTO گل. # =الجلال- # [جل]: مترادف (الجليل) است، بزرگى وبزرگوارى؛ «ذو الجلال»: دارنده جلال ~~وبزرگى. اين تعبير در وصف خداوند متعال مى باشد. # =الجلال- ### || AUTO [جل]: مترادف (الجليل) است. # =الجلالة- ### || AUTO [جل]: مص، بزرگى قدر، لقب پادشاه؛ «يا صاحب الجلالة»: اى ~~پادشاه. # =الجلامة- ### || AUTO آنچه از پشم كه چيده يا بريده شود. # =الجلاهق- ### || AUTO جسم كوچك وكروى كه از گل يا سرب تهيه مى شود. اين واژه فارسى است. # =جلب- # - جلبا وجلبا ه: آن را كشانيد وآورد،- القوم: آن قوم را گردآورى كرد،- ~~لأهله: براى خانواده خود كسب معاش كرد،- الرجل: آن مرد كشيده شد،- القوم: # آن قوم براى جنگ از هر سوى گرد هم آمدند،- الدم: خون خشك شد،- الجرح: # زخم خوب شد،-- جلبا عليه: بر او گناه وستم كرد. # =جلب- # - جلبا: فراهم شد، جمع شد. # =جلب- ### || AUTO تجليبا القوم: آن قوم سر وصدا وفرياد به راه انداختند،- على ~~الفرس: اسب را براى دويدن نهيب داد. # =الجلب- # ابر بدون باران، تاريكى شب. # =الجلب- # مص، گناه، جنايت، آوردن، احضار؛ «مذكرة جلب»: برگه جلب از سوى دادگاه، ~~احضاريه. # =الجلب- ### || AUTO مص، آميخته شدن صداها درهم،- ج أجلاب: آنچه از شهرى به شهر ~~ديگر برده شود،- ج جلائب: چيزهاى جلب شده يا آورده شده. # =الجلباب- ### || AUTO ج جلابيب [جلبب]: پيراهن يا جامه فراخ وگشاد. # =الجلباب- ### || AUTO ج جلابيب [جلبب]: مترادف (الجلباب) است. # =الجلبان- # (ن): گياهى است از رسته (القطانيات) وداراى گونه هاى بسيارى است كه براى ~~دانه وعلف آن كشت مى شود. # =الجلبان- # (ن): مترادف (الجلبان) است، ms0665 انبان. # =جلبب- ### || AUTO جلببة وجلبابا ه: بر او جامه گشاد پوشانيد. # =الجلبة- # ج جلب: پوست كه هنگام بهبودى زخم بر روى زخم درآيد، پوست خام كه بر روى ~~پالان كشند، پاره اى ابر، پاره اى علف پراكنده، درختان خاردار سبز، سنگهاى ~~افتاده بر روى هم كه راه ستوران را بندد، «جلبة الشتاء»: سختى زمستان. # =الجلبة- ### || AUTO آميخته شدن صداها در يكديگر،- (طب): ريشه گياهى است كه از آن ~~در بعضى داروهاى مسهل مورد استفاده قرار مى گيرد. # =الجلبوط- ### || AUTO جوجه پرنده قبل از آنكه پر درآورد. اين واژه در زبان متداول ~~رايج است. # =الجلة- ### || AUTO ج جلال وجلل: سبد بزرگى كه از برگ خرما تهيه كنند. # =جلجل- ### || AUTO جلجلة الرجل: آن مرد صداى بلند كرد،- السحاب: از ابر صداى رعد ~~درآمد،- البعير: بر شتر زنگوله بست. # =الجلجل- # واحد (الجلاجل) است، دانه يا جوش كه در پلك چشم پديد آيد، گل مژه. ### || AUTO اين كلمه را در زبان متداول (الشحاذ) گويند. # =الجلجلان- ### || AUTO ميوه يا تخم گشنيز است، دانه كنجد. # =الجلجلة- # اين واژه عبرى است به معناى (الجمجمة) ونيز نام كوهى است كه بالاى آن ~~حضرت مسيح را دار زدند. PageV01P300 ### || AUTO =الجلجلة- ### || AUTO مص، صداى رعد وزنگ. # =جلح- # - جلحا: موى سر او از دو طرف پيشانى ريخته شد،- الثور: گاو بى شاخ شد،- ت ~~الأرض: گياه زمين خورده شد،- ت القرى: دژها وديوارها وبناهاى قريه ها از ~~بين رفت. # =جلح- ### || AUTO ت الأرض: گياه زمين خورده شد،- ت الشجرة: شاخه هاى درخت خورده شد. # =الجلحاء- # مؤنث (الأجلح) است؛ «أرض جلحاء»: زمين بى درخت؛ «بقرة جلحاء»: ### || AUTO روستايى كه دژ ويا ديوار ندارد؛ «سطوح جلحاء»: پشت بامهايى كه ~~ديوار ندارند، بامهاى بى ديوار. # =الجلحة- ### || AUTO جاى ريختن موى از دو طرف پيشانى. # =جلخ- # - جلخا الموسى: تيغ را تيز وبران وصيقلى كرد،- السيل الوادي: سيل دره را ~~پر از آب كرد وكناره هاى دره را شكست،- ه بالسيف: پاره اى از گوشت آن را با ~~شمشير بريد. # =جلخ- ### || AUTO تجليخا الموسى: مرادف (جلخ) است به معناى تيز كردن تيغ. # =جلد- # - جلدا ه بالسياط: با تازيانه او را زد،- الرضيع الثدي: ms0666 كودك هر چه شير ~~در پستان مادرش بود خورد،- به الأرض: او را بر روى زمين افكند،- ه على ~~الأمر: او را با اكراه بر آن كار واداشت. # =جلد- # - جلدا المكان: آن مكان پر از برف ويخ شد. # =جلد- # - جلادة وجلودا وجلدا ومجلدا الرجل: آن مرد استوار ومحكم شد. # =جلد- # المكان: آن زمين يخ بست. # =جلد- ### || AUTO تجليدا الكتاب: كتاب را جلد وصحافى كرد. # =الجلد- # تازيانه زدن،- ج أجلاد، م جلدة: # بسيار نيرومند. # =الجلد- # ج أجلاد وجلود: پوست روى بدن انسان يا حيوان، يك پاره پوست يا گونه اى چرم. # =الجلد- ### || AUTO مص، اين واژه لغتى است در (الجلد)، نيرو، سختى، صلابت، ~~شكيبائى، صبر، تحمل، زمين سفت، آسمان يا گنبد كبود. # =الجلدة- ### || AUTO ج جلد: يك قطعه يا نوعى از پوست؛ «هم من جلدتنا»: آنها از ايل ~~وفاميل ما مى باشند. # =الجلدي- ### || AUTO نسبت به (الجلد) است؛ «الأمراض الجلدية»: بيماريهاى پوستى. # =الجلذ- ### || AUTO ج مناجذ من غير لفظها (ح): موش كور كه معروف به (الخلد) است. # =جلس- # - جلوسا ومجلسا: نشست اين واژه ضد (قام) است،- ت المحكمة: دادگاه جلسه ~~تشكيل داد. # =جلس- ### || AUTO تجليسا ه: آن چيز را راست واستوار كرد، او را براى نشستن كمك كرد. # =الجلسة- # ج جلسات: اسم مرة از (الجلوس) است، مجلس كه معمولا در جلسه شورا يا ساير ~~فراكسيون ها تشكيل مى شود؛ «عقد جلسة»: جلسه اى تشكيل داد؛ «جلسة عامة»: # جلسه عمومى،- في اصطلاح المحاكم: ودر اصطلاح دادگاهها زمانى است كه براى ~~تشكيل هيئت دادرسان ورسيدگى به پرونده ها وصدور حكم تعيين مى شود. # =الجلسة- # وضع وچگونگى آنكه نشسته باشد. # =الجلسة- ### || AUTO آنكه بسيار نشيند. # =جلط- ### || AUTO - جلطا: سوگند خورد ودروغ گفت، السيف: شمشير را كشيد،- الجلد: ~~پوست را كند،- الرأس: سر را تراشيد. # =الجلطة- ### || AUTO اندكى شير خشك شده يا خون خشك،- الدموية: لخته اى از خون خشك ~~شده كه در يكى از شريانها پديد آيد. # =جلع- # - جلوعا الرجل ثوبه: جامه خود را در آورد. # =جلع- ### || AUTO -- جلعا: لبهاى او كوتاه شد وبه هم نرسيد ولثه پيدا شد. # =الجلع- ### || AUTO م جلعة: آنكه لبهايش به هم نرسد يا آنكه همواره دندانهايش ms0667 پيدا باشد. # =الجلعة- ### || AUTO آشكار شدن دندانها به هنگام خنديدن؛ «فلان لطيف الجلعة»: ~~دندانهاى او به وقت خنديدن به گونه اى زيبا نمايان مى شود. # =الجلعم- ### || AUTO مرد بى حيا، بى شرم. # =جلف- # - جلفا ه: پوست آن را كند؛ «جلف الطين عن الحجر»: گل را از روى سنگ پاك ~~كرد،- ه الدهر: روزگار مال او را گرفت واو را محتاج كرد،- الظفر: ناخن را ~~از بيخ كند،- ه بالسيف: از گوشت او پاره اى با شمشير بريد. # =جلف- # - جلفا وجلافة: جلف وبد اخلاق شد. # =جلف- ### || AUTO تجليفا الويل أموالهم: روزگار اموال آنها را از بين برد. # =الجلف- ### || AUTO ج أجلاف وجلوف: مرد جلف وبد اخلاق، بدن بى سر، نان خشك، ظرف، ~~خم خالى، احمق،- من الغنم: گوسفند پوست كنده كه درون شكمش را بيرون كرده ~~وسر ودست وپايش را بريده باشند. # =الجلفاط- ### || AUTO آنكه درزهاى كشتى را با پارچه آلوده به قير پر كند وببندد. # =الجلفاظ- ### || AUTO مترادف (الجلفاط) است. # =الجلفة- # آنچه از پوست ومانند آن كه تراشيده شود. # =الجلفة- # تراش قلم. # =الجلفة- ### || AUTO ج جلف: پاره اى نان خشك،- من القلم: جاى تراشيدن قلم تا نوك آن. # =جلفط- ### || AUTO جلفطة السفينة: ميان درزهاى كشتى ولايه تخته هاى آن را با ~~پارچه كتان آميخته با قير وزفت بست. اين واژه را در زبان متداول (قلفط) گويند. # =جلفظ- ### || AUTO جلفظة السفينة: مترادف (جلفطها) است. # =جلق- ### || AUTO - جلقا القوم بالمنجنيق: آن قوم را با منجنيق مورد حمله قرار داد. # =الجلكى- # (ح): گونه اى ماهى غضروفى است بسان (حنكليس) اين ماهى خون ندارد PageV01P301 ### || AUTO وگوشت آن را با استخوان مى خورند. اين واژه غير عربى است. # =الجلكى- ### || AUTO مترادف (الجلكى) است. # =جلل- ### || AUTO ### || AUTO تجليلا [جل] الشي ء: آن چيز عمومى شد،- الشي ء: آن ~~چيز را پوشانيد؛ «جلل المطر الأرض»: باران همه زمين را از آب خود پوشانيد،- ~~الرجل: آن مرد را بزرگ داشت وتجليل كرد. # =الجلل- ### || AUTO [جل] من الأمور: كار بزرگ، كار آسان. # =جلم- # - جلما ه: آن چيز را بريد،- الصوف: ### || AUTO پشم را چيد،- الجزور: گوشت قربانى را از روى استخوانها بيرون كشيد. # =الجلم- ### || AUTO ### || AUTO ابزارى است ms0668 به گونه قيچى كه با آن موى وپشم را ~~چينند،- (ح): پرنده اى است بسان باشه كه در حجم كوچكتر از آنست. نوك آن ~~مانند قيچى است، نام ديگر آن (البؤبؤ) است وبه آن كنيه (ابو رياح) مى ~~دهند،- ج جلام: بز نر سترده موى، بز. # =الجلمان- ### || AUTO بلفظ التثنية: ابزارى است بسان قيچى. اين واژه را با لفظ مثنى ~~خوانند؛ (شريت الجلمين أو الجلمان»: جلمان را خريدم. # =الجلمد- ### || AUTO ج جلامد: گله شتران بزرگ هيكل، سنگ، صخره؛ «رجل جلمد»: مرد قوى ~~وسخت؛ «أرض جلمدة»: زمين سنگى. # =الجلمود- ### || AUTO ج جلاميد: مترادف (الجلمد) است. # =الجلنار- ### || AUTO گلنار يا گل انار. اين واژه فارسى است. # =جله- # - جلها الشي ء: آن چيز را آشكار ودور كرد،- الرجل: او را از آن كار ~~بازداشت،- العمامة: عمامه از سر برداشت. # =جله- ### || AUTO - جلها: موى جلوى سر او ريخته شد. # =الجلواء- ### || AUTO [جلو]: مؤنث (الأجلى) است؛ «جبهة جلواء»: پيشانى فراخ. # =الجلواز- ### || AUTO ج جلاوزة [جلز]: پاسبان، آنكه براى حاكم سبك وچابك رفت وآمد كند. # =الجلوبة- ### || AUTO ### || AUTO ويستوي فيها الواحد والجمع: شتر كه بار وبنه ومتاع ~~قوم را بر آن حمل كنند. اين واژه در مفرد وجمع يكسان بكار برده مى شود. # =الجلوة- ### || AUTO [جلو]: هديه اى كه شوهر به همسرش بهنگام ازدواج مى دهد. # =الجلود- ### || AUTO بسيار شكيبا، مرد صبور. # =الجلودي- ### || AUTO ج جلوديون: كارگر دباغى پوست، كارگر صنعت چرم بويژه در صنايع ~~كوچك از قبيل كفش وتجليد كتاب وجز آن. # =جلوز- ### || AUTO جلوزة بين يدي الأمير: در برابر حاكم وبراى او رفت وآمد كرد ~~وبه خدمت او درآمد. # =الجلوزة- ### || AUTO سبك بالى در رفت وآمد. # =الجلوس- ### || AUTO مص، بر تخت نشستن، تاج گذارى. # =الجلوط- # من النساء: زن بى شرم وكم حيا. # =جلي- ### || AUTO - جلى [جلو]: موى جلوى سر او ريخته وبى موى شد. # =الجلي- ### || AUTO [جلو]: واضح، روشن، معقول. # =الجليان- ### || AUTO [جلي]: آشكار كردن، يكى از سفرهاى يوحنا كه بر كتاب انجيل ~~نوشته است. # =الجليبة- ### || AUTO ج جلائب: مترادف (المجلوبة) است. # =الجلية- # مؤنث (الجلي) است؛ «جلية الأمر»: ### || AUTO حقيقت امر، خبر درست وصحيح؛ «عين جلية»: چشم بينا وبا ms0669 بصيرت. # =الجليد- # ج جلد: آنچه از آب كه بر روى زمين يا در يخچالها يخ بندد؛ «جبل الجليد»: ### || AUTO كوه يخ كه بر روى آب روان باشد ومعمولا در مناطق قطبى وسردسيرى ~~بوجود مىيد،- ج جلداء وجلاد وجلد: آنكه نيرومند وبردبار است، اين واژه ضد ~~(البليد) است. # =الجليدة- ### || AUTO ج جليدات: پوست، پوسته نازك،- (في التصوير): ودر فن عكاسى بر ~~فيلم اطلاق مى شود. # =الجليدي- ### || AUTO منصوب به (الجليد) است؛ «العصر الجليدى»: تاريخ زمان ودوران يخ ~~بندان شمال اروپا در دوران باستان مى باشد. # =الجليس- ### || AUTO ج جلساء وجلاس: همنشين، هم صحبت. # =الجليف- ### || AUTO م جليفة ج جلائف وجلف: مترادف (المجلوف) است. خشن وبد اخلاق، ~~ستمكار. # =الجليل- # ج أجلاء وأجلة وجلة: مرد سالمند، عاليقدر، با اهميت؛ «جليلا كان أو ~~دقيقا»: چه بزرگ باشد وچه كوچك؛ «قوم جلة»: # سروران وبزرگان. # =جم- # - جموما الفراق: هنگام جدايى رسيد،- الماء: آب فراوان گرد آمد،- ت البئر: ~~آب چاه فراوان شد،- العظم: گوشت استخوان بسيار شد،- القوم: آن قوم استراحت ~~گرفتند،- جما وجموما الشي ء: آن چيز فراوان شد،- جما وجماما وجماما وجماما ~~الماء: جلوى آب را نگرفت تا جمع شود،- الكيل: پيمانه را تا لب آن پر كرد،- ~~المكيال: پيمانه را تقريبا پر كرد،- جما وجماما الفرس: اسب رها گرديد وكسى ~~بر آن سوار نشد. # =الجم- ### || AUTO مص،- ج جمام وجموم: هر چيز بسيارى؛ «أحبه حبا جما»: او را ~~بسيار دوست داشت؛ «جاؤوا جما غفيرا»: آنها همگى از بزرگ وكوچك آمدند وكسى ~~از آنها غيبت نداشت،- من الماء: بيشتر آب. # =الجماء- ### || AUTO [جم]: مؤنث (الاجم) است؛ «ارض جماء»: زمين نرم وصاف. # =الجماح- ### || AUTO ج جمامح وجماميح: افرادى كه از جبهه جنگ گريخته اند، تير بدون پيكان. # =الجماد- # ج جمادات: آنچه كه رشد نكند وزندگى نداشته باشد مانند سنگ، معدن، جماد،- ~~ج جمد: زمين؛ «سنة جماد»: سال خشك وبى باران؛ «أرض جماد»: زمين كه بر آن ~~باران نيامده است؛ «الناقة الجماد»: # ماده شتر كند رو، ماده شترى كه شير ندارد؛ «هو جماد العين»: اين مثل را ~~به كسى گويند كه اشك چشم او بند آمده باشد؛ «هو جماد الكف»: او ms0670 مرد بخيل وخسيس PageV01P302 ### || AUTO است. # =جماد- ### || AUTO بالبناء على الكسر: «جماد له»: اين واژه نفرينى است كه بر شخص ~~بخيل گفته مى شود يعنى همچنان زندگى او جامد باشد. # =جمادى- ### || AUTO ### || AUTO [جمد]: چشمى كه اشك ندارد؛ «عين جمادى»: چشم بى ~~اشك،- ج جماديات الاولى والآخرة: دو ماه پنجم وششم از سال قمرى، جمادى ~~الاول وجمادى الثانى. # =الجمار- # «جاء القوم جمارا»: آن قوم همگى آمدند. # =الجمار- # گروه يا جماعت، گروهى كه گرد هم آمده باشند. # =الجمار- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO جمع (الجمرة) است؛ «جمار الحج»: # سنگريزه ها كه با آن حاجيان در مناسك حج در منى پرتاب مى كنند. # =الجمار- ### || AUTO ج جمارات: مغز درخت خرما. # =جمارى وجمارى- # بالتنوين وبدونه [جمر]: # به معناى (أجمع) است؛ «جاء القوم جمارى»: ### || AUTO همه آن قوم آمدند. # =الجماز- ### || AUTO اسب يا ستور كه با گامهاى تند وسريع بدود. # =الجماع- ### || AUTO مص؛ «جماع الشي ء»: همه آن چيز؛ «قدر جماع»: ديگ بزرگ. # =الجماعات- ### || AUTO جمع (الجماعة) است؛ «جاؤوا جماعات وأفرادا»: آن قوم گروه گروه ~~وافراد آمدند،- (ع ح): دفاتر حساب ومعاملات وماليات. # =الجماعات- # (ع ح): مترادف (الجماعات) است. # =الجماعة- ### || AUTO ج جماعات: گروهى از مردم. اين واژه بر حيوانات نيز اطلاق مى ~~شود؛ «جماعة النحل»: گروه زنبوران. # =الجماعية- ### || AUTO از مذاهب اجتماعى است كه پيروان آن معتقدند مشكلات جامعه حل ~~نمى شود مگر آنكه تمام وسايل انتاج بطور مشترك در ميان مردم باشد ~~(كولكتيفيسم). # =الجمال- # مص، زيبائى؛ «علم الجمال»: # دانش زيباشناسى وآنچه كه باعث ايجاد زيبائى واحساسات مى شود. # =الجمال- # مترادف (الجميل) است، زيباترين زيبايان. # =الجمال- ### || AUTO ج جمالة: دارنده شتران يا ساربان آنها. # =الجمالية- ### || AUTO دانش زيباشناسى است. # =الجمام- # [جم]: آنچه بر سر پيمانه اضافه باشد؛ «جمام القدح ماء»: قدح پر از آب. # =الجمام- # [جم]: مترادف (الجمام) است. # =الجمام- # [جم]: مترادف (الجمام) است. # =الجمام- ### || AUTO هر چيز پر، كيل يا پيمانه كه پر باشد. # =الجمان- # مرواريد. اين واژه فارسى است. # =الجمان- ### || AUTO مترادف (الجمام) است. # =الجمانة- ### || AUTO واحد (الجمان) است. # =الجماني- ### || AUTO [جم]: آنكه موى سر او بسيار باشد. # =الجمة- # ج جمم: بيشترين هر چيز، مجتمع موى سر. # =الجمة- # ج جمام: چاه پر ms0671 از آب، آب چاه؛ «استق من جمة البئر»: از آب فراوان چاه ~~بنوش، بيشترين هر چيزى؛ «فوائد جمة»: ### || AUTO فوائد بسيار. # =جمجم- ### || AUTO جمجمة الكلام: سخن را آشكار نگفت. # =الجمجمة- ### || AUTO ج جماجم (ع ا): استخوانهاى سر كه عبارتند از: هشت قطعه استخوان ~~پيوسته به هم، جمجمه. # =جمح- # - جمحا وجماحا وجموحا الفرس: اسب سوار خود را با تاخت برد، دشوار وپيچيده ~~شد،- ت المرأة زوجها: زن شوهر خود را رها كرد وبه خانه خانواده خود رفت. # =جمد- # - جمدا وجمودا الماء: آب يخ بست،- الدم: خون خشكيد،- حقه على فلان: حق او ~~بر فلانى واجب شد،- ت يده: بخيل شد،- ت عينه: اشك چشم او بند آمد. # =جمد- ### || AUTO تجميدا ه: آن چيز را منجمد كرد،- الأموال المنقولة (ت): اموال ~~منقول را به بانك سپرد. # =الجمد- # زمين سفت وبلند. # =الجمد- # مترادف (الجمد) است، آب يخ بسته، يخ؛ «درجة الجمد»: درجه انجماد كه آب يخ بندد. # =الجمد- # زمين سفت وبلند # الجمد- # مترادف (الجمد) است. # =جمر- # - جمرا القوم على أمر: آن قوم بر سر كارى گرد آمدند وبه هم پيوستند. # =جمر- # تجميرا ت المرأة شعرها: آن زن موى سر خود را به پشت سر بافت وبست. # =الجمر- # آتش روشن؛ «كان على أحر من الجمر»: در موضع سختى قرار گرفت، با شكيبائى ~~تمام منتظر شد. # =الجمرة- ### || AUTO ج جمرات وجمار: يك گل آتش، ريگ، هر گروهى كه به هم پيوندند وبا ~~هم اتحاد كنند،- (طب): دمل يا التهابى كه در پوست يا بافتهاى زير آن ايجاد شود. # =الجمرك- ### || AUTO ج جمارك (ت): گمرك، اداره گمرك. اين واژه فارسى است وعربى آن ~~(مكس) است؛ «رسم الجمرك»: عوارض گمركى. # =الجمركي- ### || AUTO آنچه كه ويژه گمرك باشد؛ «الاتحاد الجمركى»: پيمان تجارى ~~وبازرگانى ميان دو دولت يا بيشتر درباره واردات وصادرات. # =جمز- ### || AUTO - جمزا: دويد وشتاب كرد،- ه: او را مسخره كرد. # =الجمزى- ### || AUTO گونه اى دويدن با شتاب است؛ «حمار جمزى»: الاغى كه به سرعت راه رود. # =الجمزة- # ج جمز (ز): جوانه گياه كه در آن دانه باشد. # =جمع- # - جمعا المتفرق: چيزهاى پراكنده را به هم پيوست،- شمل القطيع: گله را جمع ~~آورى كرد،- البراعة من ms0672 أطرافها: در كارهاى خود برترى يافت،- الأعداد (ع ح): # اعداد را يكجا جمع كرد. # =جمع- # ت الجمعة: نماز جمعه بر پا شد. # =جمع- # تجميعا: جمع آورى كرد. تشديد در اين واژه براى مبالغه است،- المسلم: PageV01P303 ### || AUTO مسلمان نماز جمعه خواند. # =الجمع- # ج أجماع: يك قبضه از چيزى؛ «جمع الكف»: كف دست كه بگونه مشت درآيد؛ ~~«ضربته بجمع كفي»: او را با مشت خود زدم. # =الجمع- # ج جموع: مص، گروهى از مردم؛ «جمع الشمل»: اتحاد، اتفاق؛ «يوم الجمع»: ### || AUTO روز قيامت. # =الجمعة- # اجتماع، گرد هم آيى،- ج جمع وجمعات: روز جمعه، هفته. # =الجمعة- ### || AUTO ج جمع وجمعات: روز جمعه. # =الجمعية- # ج جمعيات: جمعيت، هيئت؛ «جمعية تشريعية»: هيئت پارلمانى؛ «جمعية الأمم»: ~~سازمان ملل متفق؛ «الجمعية التعاونية»: ### || AUTO انجمن يا اتحاديه تعاونى. # =جمل- # - جملا الشي ء: آن چيز را جمع آورى كرد،- الشحم: پيه را آب كرد. # =جمل- # - جمالا: زيبا روى وخوش اخلاق شد. # =جمل- # تجميلا ه: او را زيبا كرد،- الجيش: # لشكر را مدتى دراز حبس كرد،- الشحم: ### || AUTO پيه را گداخت. # =الجمل- # ج جمال وأجمال وجمل وجمالة بتثليث الجيم وجج جمالات بتثليث الجيم وجمائل (ح): # شتر كه بر دو گونه است با يك كوهان ويا دو كوهان؛ «جمل البحر» (ح): ماهى ~~درشت اندامى است كه از نظر ضخامت آن را به شتر تشبيه كنند؛ «جمل الماء» ~~(ح): مرغ پليكان؛ «جمل اليهود» (ح): حرباء. # =الجمل- ### || AUTO «حساب الجمل»: حساب حروف هجاء است در مجموعه (أبجد) كه بر آن ~~نيز حساب أبجدى گفته مى شود وماده تاريخ شعرى را بر روى آن مى سازند. # =الجملاء- ### || AUTO ### || AUTO مترادف (الجميلة) است. اين واژه مطابق (فعلاء بلا ~~أفعل) است. # =الجملة- ### || AUTO ج جمل: گروه هر چيزى، جمله، هر كلامى كه داراى مسند ومسند اليه ~~باشد وبر دو قسم است جمله اسمية مانند: (الخير عميم) وجمله فعلية مانند: ~~(عم الخير)؛ «تاجر الجملة»: بازرگان عمده فروش؛ «سعر الجملة»: بهاى فروش ~~كالاهاى عمده؛ «على الجملة»: به اختصار؛ «جملة القول»: خلاصه سخن؛ «كان من ~~جملة أصحابه»: از جمله ياران وپيروان او شد. # =جمم- ### || AUTO تجميما [جم] المكيال: پيمانه را لبريز ms0673 كرد،- النبت: گياه بسيار ~~شد وروى زمين را پوشانيد. # =الجمم- ### || AUTO [جم]: مقدار بسيار از هر چيزى، آنچه پس از پر كردن پيمانه ~~اضافه بر سر آن باشد، سينه؛- «هو رحب الجمم»: او فراخ سينه است. # =الجمناز- ### || AUTO زمين ورزش ويژه جوانان. اين واژه يونانى است. # =الجمناستيك- ### || AUTO اسم است براى آنچه كه ويژه تمرينات ورزشى ونيرومندى جسم ها ~~باشد. اين واژه يونانى است. # =جمهر- ### || AUTO جمهرة الشي ء: آن چيز را جمع آورى كرد، بيشتر آن چيز را گرفت،- ~~القوم: آن قوم گرد هم آمدند،- عليه الخبر: كمى از خبر را به او گفت ولى ~~انگيزه ومقصود آن خبر را از او پنهان داشت. # =الجمهور- ### || AUTO ج جماهير: همه افراد قوم، بيشترين هر چيزى، بيشتر افراد قوم يا ~~بزرگان آنها، شن وريگ بسيار انباشته بر روى هم. # =الجمهوري- ### || AUTO منسوب به (الجمهور) است، شرابى مست كننده يا عصاره اى پخته شده. # =الجمهورية- ### || AUTO جمهورى، ملت يا دولت كه رهبر خود را براى زمان محدودى بعنوان ~~رئيس جمهور تعيين كنند. # =الجمود- # مص، بى حركت بودن، بى حسى، بى حالى. # =الجمود- ### || AUTO «هو جمود العين»: آنكه اشك چشمش بند آمده باشد؛ «عين جمود»: ~~چشم كه اشك آن بند آمده باشد. # =الجموم- ### || AUTO [جم] من الآبار: چاهى كه آب آن بسيار باشد. # =الجميد- ### || AUTO «هو جميد العين»: آنكه چشمانش بى اشك باشد. # =الجميرة- ### || AUTO گيسوى بافته. # =الجميز- # (ن): درختى است مانند انجير. # اين درخت عمر بسيار مى كند وداراى چوبهاى خوب وبرگهاى درشت است. ### || AUTO ميوه اين درخت از شاخه هاى درشت آن بيرون مىيد. # =الجميزى- ### || AUTO (ن): مترادف (الجميز) است. # =الجميزة- ### || AUTO (ن): واحد (الجميز) است. # =الجميع- # همه مردم، اين واژه ضد پراكندگى است؛ «جاؤوا جميعهم»: همه آنها آمدند، ارتش. # =الجميل- # احسان ونيكوكارى؛ «عرفان الجميل»: نيكوكارى؛ «إنكار الجميل»: # فراموش كردن خوبيها؛ «الاعتراف بالجميل»: ### || AUTO به ياد داشتن خوبيها، پيه گداخته؛ «حفظ لهن جميلا»: نكوئى ~~واحسان او را فراموش نكرده است. # =الجميم- ### || AUTO [جم]: گياهان بسيار، گياهان كه رشد ونمو كرده باشند. # =جن- ### || AUTO - جنا وجنونا وجنانا الليل: شب تاريك شد،- جنا وجنونا الليل ~~الشي ء ms0674 وعليه: شب آن چيز را در پناه خود گرفت وپنهان كرد،- جنونه: ديوانگى ~~او برانگيخته شد، خشمگين شد،- جنا الجنين في الرحم: جنين در رحم پنهان شد. # =جن- # جنا وجنونا: خرد او از بين رفت وفاسد شد،- عنه: از او پنهان شد،- ت الأرض: # زمين شكوفه برآورد،- الذباب: صداى مگس بسيار شد. # =الجن- # جنيان، مخلوقاتى است كه گويند از نظر هميشه مخفى وپنهانند،- من النبت: # شكوفه وغنچه درخت،- من الشباب: آغاز جوانى؛ «جن الليل»: تاريكى شب؛ «جن ~~الناس»: بيشتر مردم؛ «لا جن بهذا الأمر»: ### || AUTO چيزى درباره آن امر پنهان نيست. # =جنى- # - جناية [جني]: گناه كرد،- جنيا وجنى الثمرة: ميوه را از درخت چيد؛ «جنى ~~الثمرة له وجناه اياها»: ميوه را از درخت چيد و PageV01P304 ### || AUTO گرفت. # =الجنى- ### || AUTO ج أجناء وأجن: آنچه از ميوه كه چيده شود، آنچه از عسل يا طلا ~~كه بدست آيد. # =الجنائزي- ### || AUTO ### || AUTO منسوب به (الجنازة) است؛ «اللحن الجنائزي»: كلام ~~جلوى جنازه،- ج جنائزيون: ### || AUTO آنكه پيشاپيش نعش مرده دعا خواند، آنكه مرده را بر روى نعش نهد ~~وآنرا حمل كند. # =الجنائي- ### || AUTO ### || AUTO منسوب به (الجناية) است؛ (القانون الجنائي»: قانون ~~مجازات يا كيفرى. # =الجناب- ### || AUTO ### || AUTO أو ذات الجنب (طب): بيمارى (ذات الجنب)، سينه پهلو. # =الجناب- # اين واژه بر بزرگان اطلاق مى شود،- ج أجنبة: ناحيه وكرانه. # =الجناب- ### || AUTO مص؛ «فرس طوع الجناب»: اسب مطيع وفرمانبردار. # =الجنابة- ### || AUTO جنب شدن، نجس شدن؛ «جنابتا الأنف»: دو طرف بينى. # =الجناة- ### || AUTO [جني]: آنچه كه از درخت چيده شود. # =الجناح- # گناه؛ «لا جناح عليك»: گناهى بر تو نيست، گرايش به گناه، گروهى از هر چيزى. # =الجناح- ### || AUTO ج أجنح وأجنحة: بال پرنده، ناحيه، گروهى از چيزى، پناه؛ «أنا ~~في جناح فلان»: # من در پناه فلانى هستم،- من الإنسان: ### || AUTO دست وزير بغل وبازو وپهلوى انسان است؛ «جناح البناية»: گوشه ~~وديوارهاى اساسى ساختمان؛ «على جناح السرعة»: در اسرع وقت؛ «على جناح ~~الأثير»: بوسيله راديو؛ «جناحا الجيش»: طرف راست وطرف چپ لشكر؛ «ذوات ~~الجناحين» (ح): گونه اى از حشرات از رسته (ذبابيات) است. # =الجناحية- # ميوه درخت (در دار). # =الجناز- # عند المسيحيين: اين واژه در ms0675 نزد مسيحيان به معناى نماز بر مرده است. # =الجنازة- # ج جنائز: مرده، جسد مرده با تابوت آن وتشييع كنندگان، سوگوارى بر مرده كه ~~از طرف خاندان آن بر پا مى شود. # =الجنازة- ### || AUTO ج جنائز: مترادف (الجنازة) است. # =الجناس- ### || AUTO في البديع: اين واژه در علم بديع به معناى تشابه دو كلمه در ~~لفظ است مانند (العين) كه به معناى چشم است و(العين) كه به معناى چشمه آب است. # =الجنان- # سپر. # =الجنان- ### || AUTO ج أجنان [جن]: مص، شب يا تاريكى آن، كار پنهانى، قلب كه در ~~سينه پنهان است،- من كل شي ء: واز هر چيزى باطن وداخل آن مى باشد. # =الجنانة- # مترادف (الجنان) است. # =الجناية- # [جني]: مص، گناه، جريمه. # =جنب- # - جنبا ه: او را راند ودور كرد، بر پهلوى او زد؛ «ضربه فجنبه»: او را زد ~~ودور كرد،- ه الشى ء: آن چيز را از وى دور كرد،- اليه: بسوى او تمايل ~~واشتياق پيدا كرد،- جنوبا ت الريح: باد از سمت جنوب وزيد،- جنبا ومجنبا ~~البعير: شتر را به جنب خود راه برد،-- جنابة الرجل: آن مرد جنب يا نجس شد. # =جنب- # - جنبا إليه: به سوى او تمايل كرد ومشتاق وى شد. # =جنب- # از درد پهلو ناليد، به بيمارى سينه پهلو دچار شد،- القوم: باد جنوب بر آن ~~قوم وزيد. # =جنب- # تجنيبا ه الشي ء: آن چيز را از وى دور كرد،- ه: آن چيز از او دور شد. # =الجنب- # مص،- ج أجناب وجنوب: پهلو وطرف انسان وجز آن، ناحيه وجهت؛ «جار الجنب»: ~~همسايه ديوار به ديوار؛ «ذات الجنب» (طب): بيمارى سينه پهلو؛ «جنبا لجنب أو ~~جنبا إلى جنب»: برابر وكنار چيزى؛ «بين جنبيه»: در ميان آن چيز، در باطن آن چيز. # =الجنب- # آنكه جنب شود وبر وى غسل جنابت واجب گردد. اين واژه در مفرد ومثنى وجمع ~~ومذكر ومؤنث يكسان بكار برده مى شود،- ج أجناب: دور، آنكه فرمانبردار ~~نباشد، بيگانه؛ «الجار الجنب»: ### || AUTO همسايه از غير قوم خود. # =الجنبة- # ج جنب وجنبات: ناحيه، كناره گيرى،- من النبات: گياهى كه از علف بلندتر ~~واز درخت كوچكتر باشد؛ «جنبتا الأنف»: دو پره بينى؛ «في ms0676 جنباته»: در داخل ~~ودرون آن چيز؛ «ضمه بين جنباته»: # شامل بر آن چيز شد. # =الجنبة- # آنچه كه از آن اجتناب ورزى. # =الجنبة- ### || AUTO نيمه بدن انسان وجز آن،- من الوادي: كرانه دره؛ «جنبتا الأنف»: ~~دو پره بينى. # =الجنة- # ج جنن: سپر، هر چه كه باعث محافظت تن باشد، كت. # =الجنة- # ج جنان وجنات: باغچه پر از درخت، بهشت زمين يا آسمان؛ «ساكن الجنان»: # آنكه در بهشت باشد، فقيد از دست رفته كه سعادتمند باشد، «جنات النعيم»: بهشت. # =الجنة- # جن، جنون، ديوانگى. # =جنح- # - جنوحا اليه: به سوى او گرائيد،- الليل: شب آمد،- ت السفينة: كشتى به آب ~~كم رسيد وبر گل نشست،-- جنحا الطائر: بال پرنده شكست. # =جنح- ### || AUTO تجنيحا ه: براى آن بال ساخت،- الرجل: به آن مرد نسبت گناه داد. # =الجنح- # من الليل: پاسى از شب، «في جنح الليل»: زير پوشش تاريكى شب. # =الجنح- # پهلو وطرف انسان،- من الليل: ### || AUTO پاسى از شب؛ «جنح الطريق»: كنار راه. # =الجنحة- ### || AUTO ج جنح: گناه. # =جند- ### || AUTO تجنيدا الجنود: سربازان را جمع آورى كرد. # =الجند- # ج أجناد وجنود: سربازان؛ «جند الخلاص»: ارتش آزادى بخش،- ج أجناد: # شهر. # =الجند- ### || AUTO زمين سفت وخشن، سنگى كه همانند گل باشد. # =الجندار- ### || AUTO ج جنادرة: گارد امير يا حاكم، اين واژه فارسى است. # =الجندب- # ج جنادب (ح): گونه اى ملخ است كه در زبان متداول به آن (القبوط) گويند. PageV01P305 ### || AUTO =الجندب- ### || AUTO ج جنادب (ح): مترادف (الجندب) است. # =جندر- ### || AUTO جندرة الكتاب: نوشته پاك شده كتاب را با قلم باز نويسى كرد. # =الجندرمة- ### || AUTO ژاندارمرى، نام ديگر آن (الدرك) است. اين واژه ايتاليائى است. # =جندل- ### || AUTO جندلة ه: او را بر زمين افكند. # =الجندل- ### || AUTO ج جنادل: صخره بزرگ. # =الجندلة- ### || AUTO واحد (الجندل) است. # =الجندي- ### || AUTO سرباز،- المجهول: سرباز گمنام. # =الجندية- ### || AUTO خدمت سربازى يا خدمت زير پرچم؛ «الجيش»: ارتش. # =جنز- ### || AUTO تجنيزا الميت: مرده را تشييع كرد، بر مرده نماز خواند. # =الجنزار- ### || AUTO تحريف زنجار: زنگ خوردگى كه بر روى مس معمولا پديد آيد. اين ~~واژه فارسى است. # =الجنزير- ### || AUTO تحريف زنجير: زنجير. اين واژه فارسى است، نام ديگر آن ~~(السلسلة) است. # =جنس- ### || AUTO تجنيسا ه بجنسية بلد من البلدان: ms0677 به او شناسنامه كشورى را اعطا ~~كرد وتابع آن كشور شد. # =الجنس- # ج أجناس: اين واژه مفهوم عمومى دارد كه بر افراد وانواع مختلف دلالت كند ~~مانند جنس حيوانيت در انسان ودر اسب، هر رسته يا تيره از جنسى مانند جنس سگ ~~كه از تيره حيوان است، جنس بر عائله وايل وخانواده ومردم ومردم يك كشور ~~اطلاق مى شود؛ «أبناء جنسنا»: افراد ايل وخانواده ما؛ «الجنس اللطيف»: ~~زنان؛ «الجنس الخشن»: ### || AUTO مردان. # =الجنسية- ### || AUTO شناسنامه كه معرف شخص وهويت وتابعيت او مى باشد. # =الجنطيان- ### || AUTO (ن): گياهى است داراى شكوفه از تيره (جنتيانيات) كه در مناطق ~~كوهستانى مى رويد. اين گياه وشكوفه هاى زيباى آن در ساختن مشروبات الكلى كه ~~به همين نام معروف است بكار برده مى شود. # =جنف- # - جنوفا عن الطريق: از راه برگشت،- في وصيته: از وصيت خود برگشت وستم ~~كرد،- عليه: به او ستم كرد واز حق وى كم نمود. # =جنف- ### || AUTO - جنفا عن الطريق وفي وصيته: مترادف (جنف) است. # =الجنف- # ستم كردن ومنحرف شدن از راه حق وعدالت. # =الجنف- ### || AUTO ستمگر وعدول كننده از راه حق. # =الجنفيص- # گونه اى پارچه درشت بافت. ### || AUTO اين واژه معرب (كنيفوس) است ويونانى مى باشد. # =جنق- # - جنقا الحجر: با منجنيق بر او سنگ پرتاب كرد. # =جنق- ### || AUTO تجنيقا الحجر: با منجنيق بر او سنگ پرتاب كرد. # =الجنك- # ج جنوك (مو): گونه اى ساز است كه همان (طنبور) مى باشد. اين واژه فارسى است. # =الجنك- ### || AUTO جنگ، پيكار. اين واژه فارسى است ودر زبان متداول رايج است. # =جنن- ### || AUTO تجنينا [جن] ه: او را ديوانه كرد. # =الجنن- # [جن]: ديوانگى يا از بين رفتن خرد. # =الجنن- ### || AUTO ج أجنان [جن]: گور، مرده، كفن. # =الجنوب- ### || AUTO ج جنائب: جنوب كه نقطه مقابل شمال است وبر آن نيز (القبلة) ~~اطلاق مى شود، باد جنوب. # =الجنون- ### || AUTO [جن]: ديوانگى واز بين رفتن خرد،- المطبق: ديوانگى كامل. # =الجني- # [جني] من التمر: خرماى تازه كه چيده شود. # =الجني- ### || AUTO [جن]: واحد (الجن) به معناى جني مى باشد. # =الجنيب- # فرمانبردار،- من البعير: شترى كه آن را ساربان با خود راه برد؛ ms0678 «فرس جنيب»: ### || AUTO اسب يدك. # =الجنيبة- ### || AUTO ستورى كه با خود آن را راه برند. # =الجنية- # [جني]: گناه. # =الجنية- ### || AUTO [جن]: مؤنث (الجن) است. # =الجنين- ### || AUTO ج أجنة وأجنن [جن]: آنچه كه از هر چيزى پوشيده باشد، جنين تا ~~زمانى كه در رحم باشد، قبر، مرده در گور. # =الجنينة- ### || AUTO ج جنينات: تصغير (الجنة) است، باغ ميوه وگلها. # =الجهاد- # ج جهد: زمين سخت كه در آن گياه نرويد. # =الجهاد- ### || AUTO مص، جنگ در راه دين وخدا. # =الجهادى- ### || AUTO منتهاى كوشش؛ «جهاداك، أن تفعل كذا»: منتهاى كوشش تو آن است كه ~~اين كار را بكنى. اين واژه مرفوع است بنا بر ابتداء وجمله مؤول به مصدر كه ~~بعد از آنست خبر آن مى باشد. # =الجهار- ### || AUTO آشكار، «لقيته جهارا»: او را بطور آشكار ديدم. # =الجهارة- ### || AUTO اندام موزون وقيافه اى زيبا. # =الجهاز- ### || AUTO ج أجهزة وأجهزات للبيت أو للمسافر أو للعروس: جهاز خانه يا ~~مسافر يا عروس،- من جسم الإنسان: هر دستگاهى كه در بدن انسان وجود دارد كه ~~عمل معينى انجام دهد مانند (جهاز التنفس): دستگاه تنفس وغيره. # =ابزارهاى مختلف تشكيل شده باشد،- اللاقط: ابزارى كه با آن اخبار تلگرافى ~~را گيرند،- الباعث أو المرسل: فرستنده امواج واخبار تلگرافى،- للبيت أو ~~للمسافر أو للعروس: ### || AUTO آنچه كه مورد نياز خانه يا مسافر يا عروس باشد،- من جسم ~~الإنسان: جهازهاى مختلف در بدن است كه عمل خاصى را انجام مى دهند مانند ~~جهاز تنفس وجهاز هاضمه؛ «الجهاز السري»: دستگاه محرمانه. # =الجهام- ### || AUTO ابرى كه باران ندارد. # =الجهبذ- ### || AUTO ج جهابذة: مرد عارف ودانشمند، آنكه خوب را از بد تشخيص دهد. ~~اين واژه فارسى است. # =الجهبر- # (ح): شير ماده يا مؤنث (الأسد) است. PageV01P306 ### || AUTO =الجهة- # ج جهات [وجه]: مترادف (الجهة) است. # =الجهة- # ج جهات [وجه]: مترادف (الجهة) است. # =الجهة- ### || AUTO ج جهات [وجه]: كنار، سوى، جانب، ناحيه. # =جهد- # - جهدا في الأمر: در آن كار كوشيد وخسته شد،- الدابة: بر روى ستور بيش از ~~طاقت آن بار حمل كرد،- اللبن: كره شير را گرفت،- الطعام: به غذا اشتها پيدا ~~كرد،- ه المرض: بيمارى او را لاغر كرد،- بالرجل: آن مرد را ms0679 آزمايش كرد. # =جهد- # - جهدا عيشه: زندگى او سخت وبد ونا آرام شد. # =جهد- ### || AUTO به منتهاى كوشش خود رسيد، اندوهناك شد، لاغر شد. # =الجهد- # نيرو وتوانايى؛ «بذل جهده»: # نيروى خود را بكار برد. # =الجهد- ### || AUTO مترادف (الجهد) است؛ «جهد جاهد»: كوشش وتلاش كامل؛ «بجهد ~~جهيد»: با سختى ومشقت بسيار. # =الجهدان- ### || AUTO آنكه به سختى ومشقت دچار شده باشد. # =جهر- # - جهرا وجهارا الأمر: آن امر آشكار ونمايان شد،- الأمر: آن امر را آشكار ~~كرد،- الصوت: صدا را بلند كرد،- بالقول: با صداى بلند سخن گفت،- الشي ء: آن ~~چيز را كشف كرد،- ه: به او نگاه كرد،- الشي ء فلانا: آن چيز فلانى را خيره ~~كرد،- الرجل: آن مرد را آشكارا ديد، او را بزرگ داشت، در چشم او بزرگ شد،- ~~القوم: آن قوم را بسيار ديد،- الأرض: زمين را بدون شناسايى پيمود. # =جهر- # - جهرا ت العين: چشم از آفتاب خيره شد وچيزى را نديد. # =جهر- ### || AUTO - جهارة الصوت: آن صدا بلند شد واوج گرفت،- الرجل: آن مرد بزرگ ~~وآراسته شد. # =الجهر- # هيئت مرد، شكوه وزيبائى مرد. # =الجهر- # مص، آشكار ونمايان؛ «لقيته جهرا»: # او را آشكار ديدم؛ «كلمته جهرا وبالجهر»: با او بطور آشكار سخن گفتم، تپه ~~پهن وعريض، پاره اى از زمان. # =الجهر- ### || AUTO من الأصوات: صداى بلند. # =جهز- # - جهزا على الجريح: بر زخمى سخت گرفت واو را با شتاب كشت. # =جهز- ### || AUTO تجهيزا ه: آن چيز را آماده كرد،- العروس: جهاز عروس را آماده ~~كرد،- الميت: وسائل مرده را آماده كرد. # =جهش- ### || AUTO - جهشا وجهوشا وجهشانا إليه: به او پناه برد وهمانند كودك نزد ~~مادرش گريه كرد. # =الجهشة- ### || AUTO اشك چشم، گروهى از مردم. # =جهض- ### || AUTO - جهضا ه: بر او چيره شد،- ه عن كذا: وى را از آن چيز بازداشت ~~ودور كرد. # =الجهض- ### || AUTO بچه سقط شده. # =جهل- # - جهلا وجهالة: نادان شد، اين واژه ضد (علم) است، نادان وستمكار وبد ~~اخلاق شد،- الحق: حق را پايمال كرد،- عليه: خود را در برابر او به نادانى زد. # =جهل- ### || AUTO تجهيلا ه: او را به نادانى نسبت داد. # =الجهل- ### || AUTO مص؛ «عن جهل»: بدون اطلاع ودانستن. # =الجهلة- ### || AUTO مترادف (الجهل) است. # =جهم- # - جهما ه: با قيافه عبوس ms0680 وگرفته با او روبه رو شد. # =جهم- # - جهما: مترادف (جهم) است. # =جهم- ### || AUTO - جهامة وجهومة: ترش روى وعبوس شد. # =الجهم- ### || AUTO آنكه عبوس وترش روى باشد. # =الجهمة- # تاريكى پايان شب. # =الجهمة- ### || AUTO مترادف (الجهمة) است. # =جهنم- ### || AUTO جهنم، دوزخ. اين واژه غير منصرف است وعبرانى است. # =الجهور- ### || AUTO ج جهر؛ «جهور الصوت»: آنكه داراى صدائى رسا وبلند است. # =الجهورة- ### || AUTO مترادف (الجهارة) است. # =الجهوري- ### || AUTO بلند ورسا؛ «صوت جهوري»: صداى رسا وبلند؛ «رجل جهوري»: آنكه ~~داراى صداى بلند است. # =الجهول- ### || AUTO ج جهلاء: نادان مطلق. # =الجهير- ### || AUTO بلند، مرتفع؛ «كلام جهير»: سخن با صداى بلند، شايسته نيكى ~~وخوبى، زيبا. # =الجهيرة- ### || AUTO مؤنث (الجهير) است؛ «امرأة جهيرة»: زنى كه داراى صداى بلند ~~است؛ «عفيف السريرة والجهيرة»: او ظاهر وباطنى پاك دارد. # =الجهيز- ### || AUTO من الخيل: اسب سبكبال؛ «موت جهيز»: مرگ ناگهانى. # =الجهيض- ### || AUTO مترادف (الجهض) است. # =الجو- ### || AUTO ج جواء وأجواء [جوو]: جو، فضا كه ميان آسمان وزمين است، سرزمين ~~فراخ، دره فراخ، محيط زيست؛ «جوا»: مسافرت با هواپيما؛ «جو البيت»: داخل ~~خانه؛ «جو كل شي ء»: ميان وداخل هر چيزى. # =الجوى- ### || AUTO [جوي]: مص، شور وتوانفرسائى از اندوه يا عشق،- (طب): درد سينه، ~~آنكه به درد سينه دچار باشد، درازى بيمارى. # =الجواء- ### || AUTO [جوي]: دره فراخ، باطن زمين. # =الجوائز- # [جوز]: اين واژه جمع (جائز) و(جائزة) است؛ «جوائز الأشعار أو الأمثال»: ### || AUTO شعرها ومثل هايى كه از شهرى به شهر ديگر در زبانها افتد. # =الجواب- # ج أجوبة وجوابات [جوب]: پاسخ پرسش، پاسخ نامه، پاسخ اعتراض. # =الجواب- # [جوب]: اين واژه مبالغه (الجائب) است، آنكه بسيار سفر كند؛ «جواب آفاق»: ### || AUTO بسيار سفر كننده بر روى زمين. # =الجوابة- ### || AUTO مترادف (الجواب) است. اين تاء براى مبالغه است نه براى تأنيث. # =الجواحر- ### || AUTO [جحر]: جانوران عقب افتاده وبازمانده از ساير حيوانات ~~وجانوران. # =الجواد- # [جود]: تشنگى، سختى تشنگى. # =الجواد- # ج أجواد وأجاود وأجاويد وجود وجودة وجوداء [جود]: آنكه سخاوتمند ودستباز ~~باشد اين واژه در مذكر ومؤنث يكسان بكار مى رود؛ «رجل جواد»: مرد سخاوتمند؛ «امرأة PageV01P307 ### || AUTO جواد»: زن سخاوتمند،- ج جياد وأجياد وأجاويد: اسب تندرو؛ «فرس ~~جواد»: اسب تيزرو؛ «سرت اليه ms0681 جوادا»: با شتاب به سوى او رفت. # =الجواد- ### || AUTO ### || AUTO [جود]: آنكه بسيار سخاوتمند باشد. # =الجوادة- ### || AUTO [جود]: تشنگى. ### || AUTO =الجوار- # [جور]: آب بسيار گود وفراخ. # =الجوار- ### || AUTO [جور]: نزديكى؛ «بجواره»: نزديك او؛ «أقام في جواره»: نزديك ~~منزل وى سكونت كرد، امان وپيمان، زنهار دادن؛ «هو في جواري»: او در امان ~~وزنهار من است. # =الجوارح- ### || AUTO من الطيور: پرندگان شكارى؛ «جوارح النهار»: غم واندوه روزگار؛ ~~«نعوذ بالله من طوارق الليل وجوارح النهار»: از پيشامدهاى بد شب واندوه روز ~~به خدا پناه مى بريم؛ «بكل جوارحه»: با تمام نيرو وتوان كه دارد. # =الجوارش- ### || AUTO آنچه از دانه ها كه ريز شود مانند عدس ونخود. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =الجواز- ### || AUTO ### || AUTO ج أجوزة [جوز]: آسان گيرى؛ «من خلقي الجواز»: ~~آسانگيرى از اخلاق من است، امكان داشتن، آبى كه مسافر از سرچشمه اى تا ~~سرچشمه ديگر با خود برد،- ج أجوزة وجوازات: گذرنامه، پاسپورت. # =الجوازي- ### || AUTO [جزي]: جمع (الجازية) است؛ «جزتك الجوازي»: پاداش يا سزاى آنچه ~~را كه كرده بودى گرفتى. # =الجواس- # [جس]؛ «جواس الإنسان»: حواس پنجگانه انسان است كه بوسيله دست وچشم ودهان ~~وبينى وگوش بكار مى رود. # =الجواس- # [جوس]: آنكه در ميان مردم فساد افكند،- (ح): شير # الجوال- ### || AUTO [جول]: آنكه بسيار رفت وآمد كند، آنكه چيزى را كشف كند، ~~پيشاهنگ. # =الجوالة- # [جول] من الشي ء: بهترين هر چيزى. # =الجوالة- ### || AUTO [جول]: آنكه بسيار رفت وآمد كند، پيشاهنگان بزرگ. # =الجوالح- ### || AUTO [جلح] (ز): آنچه از نوك هاى نى ومانند آن به گونه پنبه در نى ~~زارها پخش وپراكنده باشد، قالب هاى يخ هنگاميكه مقدارى از آن آب شود. # =الجوالق- # ج جوالق وجواليق: بار پشم يا موى. # اين واژه فارسى است. # =الجوالق- ### || AUTO ج جوالق وجواليق: مترادف (الجوالق) است. # =الجوانب- ### || AUTO جمع (الجانب) است؛ «رحب الجوانب»: نيك سيرت وخوش برخورد ~~ومعاشرت. # =الجوانح- ### || AUTO [جنح] (ع ا): دنده هاى پائين سينه؛ «بين جوانحى»: ميان دنده ~~هاى سينه ام. # =الجواني- ### || AUTO منسوب به (الجو) است به معناى داخل خانه، اين واژه ضد ~~(البراني) است يعنى بيرونى خانه. # =جوب- ### || AUTO تجويبا [جوب] الشي ms0682 ء: ميان آن چيز را بريد،- الثوب: براى جامه ~~جيب دوخت. # =الجوب- ### || AUTO [جوب]: مص،- ج أجواب: پيراهن زن، سپر، آتشدان، دلو بزرگ. # =الجوبة- ### || AUTO ج جوب [جوب]: گودال، فاصله يا گودال ميانه خانه ها. # =الجوته- # أو قنب كلكوتا أو القنب الهندي (ن): ### || AUTO ريسمانهاى هندى كه در صنعت طناب وگونى بكار برده مى شوند. # =الجوخ- ### || AUTO ج أجواخ: پارچه پشمى. اين واژه فارسى است. # =الجوخة- # يك قطعه پارچه پشمى. # =جود- ### || AUTO تجويدا [جود] الشي ء: آن چيز را به خوبى انجام داد، آن چيز را ~~خوب وزيبا كرد،- في عدوه: در دويدن شتاب كرد،- القارئ: قارى قرآن با تجويد ~~قرائت كرد،- الفرس: آن اسب خوب واصيل شد. # =الجود- # [جود]: كرم، بخشندگى، سخاوت. # =الجود- ### || AUTO [جود]: مص، باران بسيار. # =الجودة- ### || AUTO [جود]: تشنگى. # =الجوذر- # ج جواذر (ح): مترادف (الجؤذر) است. # =الجوذر- # ج جواذر (ح): مترادف (الجؤذر) است به معناى گوساله ى دشتى. # =جور- ### || AUTO تجويرا [جور] ه: او را به ستم كارى نسبت داد، او را بر زمين افكند. # =الجور- ### || AUTO [جور]: مص، ستم كار، وصف است براى مصدر. # =جورب- ### || AUTO جوربة ه: به پاى او جوراب پوشانيد. # =الجورب- ### || AUTO ج جوارب وجوارية: جوراب، اين واژه را در زبان متداول (الكلسة) ~~و(القلشينة) گويند. اين واژه فارسى است. # =الجورة- # ج جور [جور]: زمين گود وفرو رفته، گودال. # =جوز- ### || AUTO تجويزا [جوز] الأمر: آن امر را اجازه داد ومباح شمرد،- الحكم: ~~حكم را جائز شمرد،- رأيه: رأى خود را اجراء كرد،- الإبل: شتر را با خود ~~كشانيد تا بگذرد،- الدراهم: پولها را رايج كرد. # =الجوز- ### || AUTO [جوز]: مص،- (ن): درخت گردو، ميوه گردو؛ «جوز الهند» (ن): درخت ~~نارگيل كه از آن نارگيل بدست آيد ودر مناطق گرمسيرى كشت مى شود؛ «جوز الشي ~~ء» ج أجواز: ميان وبيشترين هر چيزى؛ «قطعوا جوز الفلاة»: از ميان بيابان ~~گذشتند؛ «مضى جوز الليل»: بيشتر شب گذشت. # =الجوزاء- ### || AUTO [جوز] (فك): نام برجى است در آسمان، گوسفند سياه كه در ميان آن ~~سفيدى باشد. # =الجوزة- ### || AUTO (ن): واحد (الجوز) به معناى يك گردو است، ميوه گردو، يكبار آب ~~نوشيدن؛ «جوزة العنق»: بر آمدگي جلوى گردن كه از ms0683 غضروف تشكيل شده است. # =الجوزل- ### || AUTO ج جوازل: جوجه كبوتر. # =الجوسق- ### || AUTO ج جواسق وجواسيق: به معناى كاخ است. اين واژه فارسى است. # =الجوش- ### || AUTO [جوش]: سينه،- من الليل: پاسى از شب. # =الجوشن- # ج جواشن [جشن]: سينه، زره، زرهى كه بر روى سينه پوشند،- من الليل: PageV01P308 ### || AUTO نيمه شب يا پاسى از شب. # =جوع- ### || AUTO ### || AUTO تجويعا [جوع] ه: او را گرسنه كرد، به او غذا نداد ~~وگرسنه شد. # =الجوع- # [جوع]: گرسنگى. اين واژه ضد (الشبع) است،- الكلبي أو الجوع البقري (طب): ### || AUTO گونه اى بيمارى است كه بيمار هر قدر غذا خورد سير نشود. # =الجوعان- # م جوعى، ج جياع وجوع [جوع]: ### || AUTO گرسنه. اين واژه ضد (الشبعان) است. # =جوف- # - جوفا [جوف]: تو خالى شد. # =جوف- ### || AUTO تجويفا [جوف] ه: آن را تو خالى كرد، آنرا مقعر كرد، آنچه كه در ~~درون آن بود بيرون كشيد. # =الجوف- # [جوف]: مص،- ج أجواف: شكم،- من البيت: اندرونى خانه؛ «في جوف الليل»: # در نيمه شب. # =الجوف- ### || AUTO [جوف]: مص، فراخى. # =الجوفاء- ### || AUTO [جوف] من القنا أو الشجر: درخت يا نيزه ميان تهى،- من الدلاء: ~~دلو فراخ وبزرگ. # =الجوفى- # [جوف]: منسوب به (الجوف): ### || AUTO است؛ «المياه الجوفية»: آبهاى زير زمينى. # =الجوق- ### || AUTO ج أجواق [جوق]: گروهى از مردم. # =الجوقة- ### || AUTO [جوق]: مترادف (الجوق) است؛ «جوقة الملائكة»: صفى از ملائكه يا ~~فرشتگان؛ «الجوقة الموسيقية»: اركستر موسيقى؛ «جوقة الشرف»: مدال ملى ~~فرانسه كه به منظور تقدير از خدمات نظامى يا دولتى اعطا مى گردد. # =جول- ### || AUTO تجوالا [جول] الأرض: در زمين بسياحت پرداخت،- في المكان: در آن ~~مكان سياحت كرد. # =الجول- # ج جوال وجوال وجوالة وجوالة وأجوال [جول]: خاك كه بوسيله باد بر روى زمين ~~گسترده مى شود، كنار كوه، ديوار قبر يا چاه؛ «جول القبر»: اطراف قبر. # =الجول- ### || AUTO [جول]: مص،- ج أجوال: خاك كه بوسيله باد بر روى زمين گسترده مى ~~شود، گروه اسبان يا چهار پايان، طناب. # =الجولان- # [جول]: خاك كه آن را باد به همراه خود آورد. # =الجولان- # [جول]: مترادف (الجولان) است. # =الجولان- ### || AUTO [جول]: مص، مال اندك وناچيز؛ «جولان الهموم» آغاز اندوهها. # =الجولة- ### || AUTO [جول]: يكبار گشتن، يك مرحله، طواف، سياحت. ms0684 # =الجومائية- ### || AUTO من الطائرات: هواپيمائى كه بر روى آب نيز شنا كند، اين واژه ~~مركب است از: (جوية ومائية) يعنى هوا وآب. # =الجومك- ### || AUTO ج جوامك: مترادف (الجامكية) است. # =الجون- # ج أجوان: درياى كوچك. # =الجون- ### || AUTO ج جون [جون]: سياه، سفيد، روز، سرخ، گياهى كه سبزى آن به سياهى ~~زند،- من الخيل والإبل: شتر يا اسب بسيار سياه. # =الجونة- ### || AUTO [جون]: زغال، خورشيد به هنگام غروب، قرابه گل اندود يا پوشيده ~~به پوشال، سبد كوچك عطار كه بر روى آن چرم كشيده باشند. # =الجوني- ### || AUTO ج جون [جون] (ح): گونه اى مرغ قطا كه شكم وبالهاى آن سياه است. # =جوه- ### || AUTO تجويها [جوه] ه: او را صاحب جاه ومقام كرد. # =الجوهر- ### || AUTO ج جواهر: گوهر، موجودى كه قائم به نفس خود است. ضد اين كلمه ~~(العرض) است، هر سنگى كه از آن منفعتى بدست آيد؛ «الجوهر الفرد»: كوچكترين ~~ذره جسم كه قابل تجزيه نباشد؛ «جوهر الشي ء»: ماده واصل هر چيزى كه سرشت ~~وطبيعت آن بر آن استوار باشد؛ «جوهر السيف»: پرند شمشير؛ «الجواهر ~~العلوية»: افلاك يا ستاره گان يا ارواح. # =الجوهرة- ### || AUTO واحد (الجوهر) است. # =الجوهري- # منسوب به (الجوهر) است، ضرورى ولازم كه در مقابل آن (العرضي) است، گوهر ~~ساز يا گوهر فروش. # =جوي- ### || AUTO - جوى [جوي]: از فرط اندوه يا عشق به سختى دردمند شد،- الشي ء: ~~آن چيز را نپسنديد،- الماء: آب بوى بد گرفت وگنديده شد،- ت نفسه من البلد ~~وعن البلد: آب وهواى آن شهر به وى سازگار نشد. # =الجوي- # [جوي]: بد بوى وگنديده،- (طب): آنكه به بيمارى درد سينه مبتلا باشد، عاشق. # =الجوي- # [جوي]: آنكه به تنگى نفس وسينه مبتلا باشد. # =الجوي- # [جوو]: حيوان اهلى وخانگى. # =الجوي- # [جوو]: منسوب به (الجو) است؛ «البريد الجوي»: پست هوايى؛ «الغارة ~~الجوية»: ### || AUTO حمله هوايى؛ «الملاحة الجوية»: پرواز با هواپيما. # =الجيار- ### || AUTO گچ يا آهك خام وپخته نشده. # =الجياش- ### || AUTO [جيش]: سرگشته وسرگردان. # =الجيئة- # [جيأ]: مص، اسم مرة از (جاء). # =الجيئة- ### || AUTO ج جيآت [جيأ]: آمدن؛ «جيئة وذهابا»: آمدن ورفتن. # =جيب- ### || AUTO تجبيبا [جيب] القميص: براى پيراهن جيب دوخت. # =الجيب- # ج جيوب [جيب]: قلب، ms0685 سينه؛ «انه ناصح الجيب»: او مرد راست ودرست است، كيسه ~~اى كه به جامه دوزند ودر آن چيزى نهند،- من القميص: يقه پيراهن؛ «مصروف ~~الجيب»: خرجى توجيبى كه براى كارهاى شخصى بمصرف مى رسد؛ «جيوب المقاومة»: ### || AUTO مناطق محاصره شده در زمينهائى كه دشمن آنرا اشغال كرده است؛ ~~«جيب زاوية حادة في مثلث قائم الزاوية (ه): نسبت ضلع مقابل زاويه بر وتر در ~~مثلث قائم الزاويه است. # =الجيبة- # [جيب]: جيب، كيسه. # =الجيبة- ### || AUTO [جوب]: هيئت پاسخ دادن. # =الجية- # [جوي]: بوى بد وگنديده. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الجية- ### || AUTO ج جي [جوي]: آب يا جز آن كه بگندد، باطلاق ومرداب. # =جيد- # يجاد جيدا [جيد]: گردن او بلند وزيبا شد. # =جيد- # [جود] ت الأرض: باران خوبى بر روى PageV01P309 ### || AUTO زمين فرود آمد،- الرجل: آن مرد تشنه شد، آن مرد مشرف بر هلاك ~~ونابودى شد. # =الجيد- # ج أجياد وجيود [جيد]: گردن. # =الجيد- ### || AUTO ج جياد وجج جيادات وجيائد وكان قياسه جياود بالواو فهمز شذوذا ~~[جود]: خوب. اين واژه ضد (الردي ء) است؛ (جيدا): بسيار خوب، نيكو، متقن. # =الجيداء- ### || AUTO ج جود [جيد]: زن گردن بلند وزيبا. # =الجيدانة- ### || AUTO ج جود [جيد]: مترادف (الجيداء) است. # =جير- ### || AUTO تجييرا [جير] السند (ت): سند، سفته يا چك را به حواله كرد ~~ديگرى امضاء كرد،- الحوض: حوض را با آهك اندود كرد. # =الجير- ### || AUTO گچ، آهك. # =الجيرو- ### || AUTO (ت): پشت نويسى سند يا تحويل سند بنام ديگرى كه آن را ~~(التدوير) نيز نامند. اين واژه ايتاليايى است. # =الجيزة- ### || AUTO ج جيز وجيز [جوز]: يك جرعه آب، ناحيه، كنار دره. # =جيش- ### || AUTO تجييشا [جيش] الجيوش: لشكريان را جمع آورى كرد. # =الجيش- ### || AUTO ج جيوش [جيش]: ارتش، گروه سربازان،- (ن): گياهى است دراز با ~~شاخه هاى بلند كه پر از دانه است،- عند العامة: ودر زبان متداول صداى بلند ~~ونيرومند است؛ «جيش الاحتلال»: ارتش اشغالگر كه كشورى را اشغال كند. # =الجيشة- ### || AUTO ج جيشات [جيش]: اسم مرة از (جاش) است. # =جيف- ### || AUTO تجييفا [جيف] ت الجثة: لاشه گنديد وبوى گرفت. # =الجيفة- ### || AUTO ج جيف وأجياف [جيف]: لاشه گنديده مرده. # =الجيل- ### || AUTO ms0686 ج أجيال وجيلان [جيل]: سده يا قرن، مردم يك زمان، صنفى از مردم. # =الجيم- ### || AUTO مترادف (الديباج) است به معناى جامه يا پارچه ابريشمى. # =الجيوديزية- # (ه): شناخت مساحت زمين در مسافاتى فراخ؛ «النقطة الجيوديزية»: ### || AUTO نقطه اى كه از آن حدود كشورها ومرزها شناخته مى شود وبا آن ~~مقايسه مى گردد. اين واژه يونانى است. # =الجيولوجيا- # (ط ا): علم زمين شناسى. اين واژه يونانى است. PageV01P310 ### | AUTO ### || AUTO ح الحاء # ح- ### || AUTO حرف ششم از حروف مبانى واز حروف حلق است. اين حرف در حساب جمل ~~عبارت از (8) مى باشد. # =الحائر- # [حور]: فا، سرگردان،- فى أمره: # آنكه در كار خود سرگشته باشد. # =الحائر- ### || AUTO ج حوران وحيران [حير]: فا، جائى كه در آن آب گرد آمده باشد، ~~زمين مطمئن كه اطراف آن مرتفع وبلند باشد. # =الحائرة- ### || AUTO [حور]: زن سرگشته وحيران. # =الحائز- ### || AUTO [حوز]: بدست آورده، دارنده؛- «الحائز الشهادة»: آنكه گواهى يا ~~مدرك تحصيلى بدست آورده باشد. # =الحائط- ### || AUTO ج حيطان وحياط [حوط]: ديوار، باغ؛- «ضرب به عرض الحائط»: به او ~~اهميت نداد، او را سبك شمرد. # =الحائف- # ج حيف وحيف وحافة [حيف]: ### || AUTO ستمگر، ستمكار؛- «حائف الجبل»: دامنه يا پايين كوه. # =الحائك- ### || AUTO ج حاكة وحوكة [حوك]: بافنده پارچه،- حائكات وحوائك: زن بافنده ~~كه به آن «الحائكة» گويند. # =الحائك- # [حيك]: آنكه با تكبر وناز راه رود. # =الحائكة- ### || AUTO ج حائكات وحوائك [حوك]: زن بافنده ى پارچه. # =الحائل- # ج حول وحول وحيال وحوائل [حول]: ### || AUTO دو رنگ يا چند رنگ، آنكه يكسال تمام عمر داشته باشد، هر ماده ى ~~نازا، آنكه ميان دو نفر حايل ويا معترض باشد. # =الحائلة- ### || AUTO [حول]: هر ماده اى كه يك سال عمر داشته باشد، هر ماده اى كه ~~نازا باشد، حيله، فريب؛ «ما فيه حائلة»: حيله اى در او نيست. # =الحائم- ### || AUTO ج حوم [حوم]: تشنه كه براى مذكر بكار مى رود. # =الحائمة- ### || AUTO ج حوائم وحوم [حوم]: تشنه كه براى مؤنث بكار مى رود. # =الحائن- ### || AUTO [حين]: احمق، نادان. # =الحائنة- ### || AUTO ج حوائن [حين]: بلاى سخت، مصيبت. # =حاب- # - حوبا وحوبا وحوبة وحابا وحيابة [حوب] بكذا: گناه كرد. # =حاب- ### || AUTO محابة ms0687 وحبابا [حب] ه: او را دوست داشت، دوستى خود را بر او ~~آشكار كرد. # =حابى- # محاباة وحباء [حبو] الرجل: آن مرد را يارى كرد، بسوى او گرايش كرد، او را ~~به خود اختصاص داد،- القاضى زيدا في الحكم: قاضى در صدور حكم به او گرايش ~~كرد وحكم ناحق صادر نمود،- ه في البيع: ### || AUTO با او در معامله آسانى كرد. # =الحاب- ### || AUTO [حوب]: گناه. # =الحابة- ### || AUTO [حوب]: گناه. # =حابس- ### || AUTO محابسة [حبس] ه: او را حبس وزندانى كرد. # =الحابس- ### || AUTO واحد (الحبس) است. # =الحابل- ### || AUTO [حبل]: شكارچى، جادوگر، افسونگر؛ «اختلط الحابل بالنابل»: اين ~~مثل هنگامى بكار برده مى شود كه امر دشوار وسخت شده باشد. # =الحابلة- ### || AUTO ج حبلة: مترادف (الحبلى) است. # =الحابول- ### || AUTO طناب يا ريسمانى كه بوسيله آن از درخت خرما بالا روند. # =حات- ### || AUTO - حوتا وحوتانا [حوت] الطير أو الوحش على الشي ء: پرندگان يا ~~حيوان درنده اطراف آن چيز گرديدند. # =الحاتم- ### || AUTO فا، قاضى، حاكم،- «حتم الحاتم بكذا»: قاضى حكم به چيزى صادر ~~كرد، كلاغ، سياه. # =حاث- ### || AUTO محاثة [حث] ه: او را بر آن كار تشويق كرد وبرانگيخت. # =الحاثر- ### || AUTO «عسل حاثر»: عسلى كه فاسد شده باشد وبصورت دانه هاى خشك درآمده باشد. # =حاج- # - حوجا [حوج]: فقير ونيازمند شد. # =حاج- ### || AUTO حجاجا ومحاجة [حج] ه: بر او احتجاج واعتراض كرد. # =الحاج- # [حوج] (ن): گونه اى خار، (ن): # گونه اى گياه (حمض) كه داراى برگهاى دراز ونازك ميباشد ودر زبان فارسى به ~~آن خار شتر گويند. # =الحاج- # [حج]: اسم جمع است به معناى حاجيان؛ «قدم الحاج حتى المشاة»: ### || AUTO حاجيان حتى پيادگان آنها آمدند،- ج حجاج وحجيج وحج: اسم فاعل ~~است، آنكه به زيارت خانه خدا يا اماكن مقدسه رفته باشد. # =حاجى- # محاجاة [حجو] ه: بر او در سخن و PageV01P311 ### || AUTO زيركى چيره شد، بر او سخنان مختلفى طرح كرد. # =الحاجب- ### || AUTO ج حواجب وحواجيب: ابرو؛ «حاجب الهواء»: آنچه كه عايق نفوذ هوا ~~باشد؛ «حاجب الشمس»: كرانه اى از خورشيد، آغاز پديد آمدن خورشيد. اين واژه ~~از ابروى چشم مستعار است، «حواجب الشمس»: روشنائى خورشيد؛ «حواجب الشي ء»: ms0688 ~~كناره هر چيزى،- ج حجاب وحجبة: دربان. اين واژه نيز بر دربان سلطان اطلاق ~~مى شود. # =الحاجبة- ### || AUTO «حاجبة الشمس» (ا ع): ابزارى است كه چشم را از نور خورشيد ~~محافظت مى كند. # =الحاجبية- ### || AUTO (ن): گياهى است از رسته (سحلبيات) كه داراى گلهاى خوشه اى بسان ~~حشرات مانند زنبور ومگس مى باشد. # =الحاجة- # ج حاج وحوج وحاجات وحوائج وهذا الأخير على تقدير حائجة [حوج]: نيازمندى؛ ~~«الحوائج»: لوازم وضروريات، متاعها؛ «كان في حاجة الى»: نيازمند به آن چيز ~~بود،- «لا حاجة الى»: نيازى به آن چيز نيست، مقتضى نيست؛ «لا حاجة لي به»: # نيازى به آن ندارم؛ «عند الحاجة»: به هنگام لزوم وضرورت.؛- «سد حاجته»: ### || AUTO نيازمندى او را تأمين كرد؛ «قضى حاجته»: نياز او را برآورد؛ ~~«قضى الحاجة»: به مستراح رفت. # =حاجز- ### || AUTO محاجزة [حجز] ه: جلوى او را گرفت، وى را بازداشت. # =الحاجز- # ج حجزة وحواجز: عايق، آنچه كه ميان دو چيزى فاصله افكند، برزخ، لبه ى ~~شمشير، ستمكار؛ «الحاجز الناري» (ا ع): ### || AUTO خط آتشين كه از پرتاب چندين بمب پياپى بر روى دشمن پديد آيد ~~ومانند ديوارى از آتش در برابر دشمن باشد؛ «الحاجز الحراري» (ف): اصطلاحى ~~است علمى كه بر گرماى پديد آمده از برخورد هواپيما به طبقات جوى وهوائى ~~اطلاق مى شود؛ «الحواجز الجمركية»: ماليات وعوارض گمركى كه جلوى آزادى ~~تبادل كالاهاى تجارى را مى گيرد. # =الحاجزة- ### || AUTO آنچه كه مانع وعايق باشد؛ «حاجزة الصواعق»: عايق برق وصاعقه ى ~~آسمانى. # =الحاجم- ### || AUTO ج حجام وحجمة: حجامتگر، حجامت كننده. # =الحاجيات- ### || AUTO [حوج]: لوازم ضرورى وروزمره ى زندگى. # =حاد- # - حودا [حود] عنه: از او برگشت ومنحرف شد. # =حاد- # - حيدا وحيدانا ومحيدا وحيدة وحيودا وحيدودة [حيد] عن الطريق: از راه ~~برگشت وعدول كرد. # =حاد- ### || AUTO محادة [حد] ه: بر او خشم گرفت ودشمنى كرد،- ت ارضه ارضي: زمين ~~او با زمين من هم مرز ومجاور شدند. # =الحاد- # نافذ، برنده، تيز؛- «حاد النظر»: ### || AUTO تيزبين؛- «حاد المزاج، حاد الطبع»: تندخوى، عصبى،- ج حواد: زنى ~~كه در اثر مرگ شوهرش آرايش نكند. # =حادث- ### || AUTO محادثة [حدث] ه: با او ms0689 سخن گفت،- السيف: شمشير را جلا داد؛- ~~«كنصل السيف حودث بالصقل»: بسان لبه ى شمشير كه جلا داده شده است. # =الحادث- ### || AUTO ج حوادث: پيشامدى كه وقوع يافته است؛ «مكان الحادث»: جاى وقوع ~~آن حادثه، آغاز يا پديده ى هر چيزى، نو اين واژه ضد (القديم) است؛- «حوادث ~~الدهر»: پيشامدها واندوههاى روزگار. # =الحادثة- ### || AUTO ج حوادث وحادثات: مؤنث (الحادث) است بمعناى آغاز هر چيزى، مؤنث ~~(الحادث) بمعناى تازه ونو ومتضاد (القديم) است. # =الحادر- # : فا، زيبا وفربه، درشت وستبر،- من الجبال: كوه بلند؛ «حبل حادر»: ### || AUTO ريسمان محكم بافت؛ «حى حادر»: مجتمع كوى. # =الحادورة- ### || AUTO [حدر]: ريزش اشك از چشم. # =الحادي- # [حدو] وحادي النجم (فك): نام دو ستاره ى آسمانى است،- فى الحادي عشر: ### || AUTO مقلوب عدد واحد است در اعداد ترتيبى،- ج حداة: ساربان شتران. # =الحاذ- ### || AUTO ج آحاذ [حوذ] (ن): نام درختى است كه در زبان متداول به آن ~~(الحوز) گويند. # =الحاذة- ### || AUTO (ن): واحد (الحاذ) است. # =حاذر- ### || AUTO محاذرة وحذارا [حذر] ه: هر يك از ديگرى بر حذر شد، از او بر ~~حذر شد وپرهيز كرد. # =الحاذر- ### || AUTO فا، آنكه آماده ى كار يا پيشامدى باشد. # =الحاذق- ### || AUTO من الخل: سركه ى بسيار ترش،- ج حذاق وحذاق: ماهر، كارشناس ~~متخصص در كار. # =الحاذورة- ### || AUTO [حذر]: مرد هشيار وبسيار پرهيز كار. # =حار- # - حورا وحورا ومحارا ومحارة [حور]: # برگشت، سرگردان شد،- الشي ء: آن چيز كساد ونارايج شد،- الثوب: جامه را ~~شست وتميز وسفيد كرد. # =حار- # - حيرا وحيرا وحيرة وحيرانا [حير]: راه را گم كرد وهدايت نشد،- الرجل: به ~~آن چيز نگريست وچشم وى تيره شد،- فى أمره: ### || AUTO در كار خود به راه درست دست نيافت،- الماء: آب در آن جاى رفت ~~وبرگشت مثل اينكه سرگردان شد ودرهم انباشته گرديد. # =الحار- ### || AUTO [حر]: گرم اين واژه ضد (البارد) است،- من الأعمال: كار سخت وشاق. # =حارب- ### || AUTO حرابا ومحاربة [حرب] ه: با او جنگيد وقتال كرد. # =الحارة- # [حور]: فضاى گرد وبزرگ. # =الحارة- ### || AUTO [حور وحير]: كوى، محله؛ «نزلنا في حارة بني فلان»: به كوى ~~خانواده ى فلان وارد شديم. # =الحارث- # ج حراث: كشاورز. PageV01P312 ### || AUTO =الحارد- ### || AUTO خشمگين. # =الحارزة- ### || AUTO (ف): ابزار قطع كننده ms0690 ى تيار برقى. # =الحارس- # ج حراس وحرسة وحرس وأحراس: # نگهبان، پاسدار؛ «الحارس القضائي»: # پليس قضائى وتأميناتى؛ «حارس الليل»: ### || AUTO نگهبان وكشيك شب كه از خانه ها واماكن مختلف تجارى پاسدارى مى ~~كند؛ «حارس المرمى»: دروازه بان در بازيهاى فوتبال يا بسكتبال؛ «حارس ~~السماء وحارس السماك» (فك) نام دو ستاره ى آسمانى است. # =حارف- # محارفة وحرافا [حرف] ه: با او معامله كرد؛- «فقد علموا فى الغزو كيف ~~نحارف»: ### || AUTO دانستند كه در جنگ چگونه رفتار مى كنيم،- الجرح: اندازه ى زخم ~~را با ميله ى جراحى مقايسه كرد،- الرجل: آن مرد را پاداش نيك يا كيفر بد داد. # =الحارك- ### || AUTO (ع ا): قسمت بالاى شانه؛ «رجع على الحارك»: فورا برگشت. اين ~~تعبير در زبان متداول رايج است. # =حاز- # - حوزا وحيازة [حوز] الشي ء: آن چيز را گرد آورد وكنار نهاد، بر آن چيز ~~دست يافت،- حوزا الرجل: آن مرد با نرمى راه رفت. # =حاز- ### || AUTO - حيزا [حيز] الإبل: شتران را با نرمى راند. # =حازب- ### || AUTO حزابا ومحازبة [حزب] ه: به حزب او درآمد، وى را كمك ويارى كرد. # =الحازب- ### || AUTO ج حوازب: امر سخت؛- «نزلت به حوازب الخطوب»: پيشامدهاى سخت بر ~~او فرود آمد. # =الحازة- ### || AUTO [حز]: واحد (حواز القلب) است. # =الحازر- ### || AUTO «نبيذ أو لبن حازر»: شراب يا شيرى كه ترش شده باشد. # =الحازم- ### || AUTO ج حزمة وحزم وأحزام: مردى كه در كارهاى خود هوشيار ودور انديش باشد. # =الحازوقة- ### || AUTO [حزق] (طب): نفس عميق كشيدن به هنگام بيمارى سخت اين واژه در ~~زبان متداول رايج است. # =الحازي- ### || AUTO [حزو]: فا، آنكه با نگاه بر اعضاى بدن پيشگوئى كند. مانند ~~فالبين يا كفبين. # =حاس- ### || AUTO - حوسا [حوس] الذئب الغنم: گرگ به ميان گله گوسفند درآمد وآنها ~~را پراكنده كرد،- الجزار الإهاب: سلاخ پوست را از تن حيوان ذبح شده كند ~~ودرآورد،- ت المرأة ذيلها: آن زن دامن كشان راه رفت. # =حاسى- ### || AUTO محاساة [حسو] الرجل المرق: به آن مرد سوپ يا شور با اندك اندك ~~خورانيد. # =حاسب- ### || AUTO محاسبة وحسابا [حسب] ه: با او حساب كرد،- على نفسه: با نفس خود ~~محاسبه كرد وبا ms0691 احتياط رفتار نمود. # =الحاسب- ### || AUTO ج حسبة: فا دانشمند حسابدان، ستاره شناس. # =الحاسة- ### || AUTO ج حواس [حس]: نيروى درك كننده كه از جمله حواس پنجگانه باشد. # =الحاسد- ### || AUTO ج حساد وحسدة وحسد: حسود، آنكه همواره زوال نعمت ديگرى را آرزو كند. # =الحاسر- # فا، آنكه بر سر عمامه نداشته يا بى زره باشد؛ «حاسر الرأس»: سر برهنه؛ ~~«حاسر البصر»: آنكه به جز چيزهاى نزديك را به خوبى نبيند،- ج خسر وحواسر: ### || AUTO زن كه نقاب از چهره برداشته وصورت خود را برهنه كرده باشد. # =الحاسم- ### || AUTO قاطع. # =حاسن- ### || AUTO محاسنة [حسن] ه: در زيبائى بر او فزونى يافت، با او ملاطفت ~~ورفتار نيك كرد. # =الحاسن- ### || AUTO زيبا روى، خوشگل. # =حاش- # - حوشا [حوش] الصيد: از كنار شكار آمد تا آنرا به دام افكند،- عليه ~~الصيد: او را در شكار گرفتن يارى كرد،- الإبل: ### || AUTO شتران را جمع آورى كرد وراند. # =حاشا- # [حشي]: ادات استثناء است مانند «ضربت القوم حاشا زيدا»: آن قوم را زدم به ~~جز زيد. اعراب اين جمله بدين گونه است: # حاشا فعل ماضى وفاعل آن وجوبا مستتر است بر خلاف اصل وتقدير آن هو است. ~~زيدا مفعول به. كه در اينصورت اين استثناء براى مبرا بودن مستثنى از مشاركت ~~مستثنى منه ميباشد از اين رو نميتوان گفت (صلى الناس حاشا زيدا) زيرا خارج ~~از معناى تنزيه است. وگاهى اسم است براى تنزه مانند (حاشا الله) يا (حاشا ~~لله) كه به معناى خدا نكند و(معاذ الله) ميباشد، «حاشا لك أن»: ### || AUTO تو دورتر از آنى كه. # =حاشى- # محاشاة [حشو] ه: چيز كمى به او داد. # =حاشى- ### || AUTO محاشاة [حشي]: زيدا من القوم: زيد را از آن قوم مستثنى كرد. # =الحاشد- ### || AUTO فا، آنكه آماده وهوشيار باشد، خوشه پر بار درخت خرما. # =الحاشك- ### || AUTO «نخلة حاشك»: درخت خرماى پربار. # =الحاشكة- ### || AUTO «ريح حاشكة»: اين واژه مفرد (الرياح الحواشك) است. وآن را در ~~رديف (الحواشك) بدست آوريد. # =حاشم- ### || AUTO محاشمة [حشم] ه: او را برانگيخت وخشمگين كرد. # =الحاشية- ### || AUTO ج حواش [حشي]: حاشيه كتاب وجامه وجز آنها، شرحى كه بر كتاب ms0692 در ~~حاشيه آن نويسند، خانواده مرد وياران او، ناحيه. # =حاص- # - حوصا وحياصة [حوص] الثوب: # جامه را با كوك زدن درشت دوخت،- بينهما: ميان دو چيز را تنگ كرد،- حوله: ~~به گرد آن چيز گرديد. # =حاص- # - حيصا وحيصة وحيوصا ومحيصا وحيصانا [حيص] عن كذا: از آن چيز عدول كرد ~~وروى گردان شد؛ «من حاص عن الشر سلم»: هر كس از شر دورى كند سلامت ميماند. # =حاص- ### || AUTO محاصة [حص] الغرماء: آن چيز را ميان هم تقسيم كردند. # =الحاصب- # فا، برف وتگرگ، ابرى كه تگرگ بارد، باد تندى كه به هنگام وزيدن با خود ~~سنگريزه بردارد. PageV01P313 ### || AUTO =الحاصة- ### || AUTO [حص] (طب): گونه اى بيمارى كه باعث ريزش موى سر ميشود. # =الحاصد- ### || AUTO ج حصدة وحصاد: آنكه كشت را با داس درو كند. # =الحاصدة- ### || AUTO داس، ابزار درو. # =حاصر- # حصارا ومحاصرة [حصر] القوم العدو: ### || AUTO آن قوم دشمن را محاصره كردند. # =الحاصرة- ### || AUTO به اين واژه (مشد السلك) نيز گويند وبه معناى چسب سيمهاى برق ~~ميباشد. # =الحاصل- ### || AUTO ج حواصل: فا، انبار، مخزن، نقره خالص،- من كل شي ء: آنچه از ~~چيزى بعد از رفتن ثابت وباقى ماند،- (ع ح): حاصل عمل ضرب،- ج حاصلات: ~~محصولات، غله ودانه،- «حاصلات الأرض»: غلات زمين. # =الحاصن- ### || AUTO ج حواصن وحاصنات من النساء: زن محصنه وپاك دامن. # =الحاصنة- # ج حواصن وحاصنات من النساء: ### || AUTO مترادف (الحاصن) است. # =حاض- ### || AUTO - حوضا [حوض]: حوضى ساخت،- الماء: آب را جمع آورى كرد. # =حاضر- ### || AUTO محاضرة وحضارا [حضر]: سخنرانى كرد،- ه: با او دويد، در دويدن ~~بر او چيره شد در پاسخگوئى به او جواب گفت،- الجواب: در پاسخ به او حاضر ~~جواب شد. # =الحاضر- # ج حضر وحضار وحضور وحضرة: # فا، آنكه ساكن شهر باشد، شهروند. اين واژه خلاف البادي است، محله يا كوى ~~بزرگ؛ آماده وساخته شده، حال؛- «في الوقت الحاضر»: هم اكنون، الآن؛- «حاضر ~~الفكر»: ### || AUTO زود فهم، باهوش. # =الحاضرة- ### || AUTO ج حواضر: مؤنث (الحاضر) است، شهر بزرگ (حاضرة الفاتيكان): ~~منطقه واتيكان در ايتاليا. # =الحاضرون- ### || AUTO بيننده گان، شنودگان، مردم حاضر. # =الحاضنة- ### || AUTO ج حواضن: زنى كه سرپرستى كودكى را بنمايد. # =حاط- # - حوطا وحيطة وحياطة [حوط] به: ### || AUTO ### || AUTO ms0693 ### || AUTO بر گرد وى حلقه زد،- ه: او را نگهدارى ~~ومحافظت كرد. # =الحاطمة- # «حاطمة الجليد»: كشتى يخشكن # الحاطوم- # سال سخت كه هر چيزى را از بين برد،- (طب): داروئى است كه بر هضم غذا كمك كند، # حاف- # - حوفا [حوف] الشي ء: آن چيز را در كنارى قرار داد. # =حاف- ### || AUTO - حيفا [حيف] عليه: بر او ستم كرد. # =الحاف- ### || AUTO [حف]: فا، آنكه مورد چشم زخم قرار گيرد؛ «خبز حاف»: نان ساده ~~وبدون كنجد. # =الحافان- ### || AUTO [حوف]: دو رگ سبز رنگ كه در زير زبان قرار دارد. # =الحافة- # ج حافات وحيف [حوف]: جانب وكنار؛ «حافتا الوادي ونحوه»: كناره دره، سختى، ~~نيازمندى. # =الحافة- ### || AUTO [حف]: «حافة الشي ء»: كنار يا طرف چيزى. # =الحافد- # ج حفد وحفدة: خدمتگزار، تابع، پيرو، يارى كننده، نوه ى پسرى # الحافر- ### || AUTO آنكه زمين را حفر كند؛- «على الحافر»: فورا هم اكنون،- ج ~~حوافر: سم ستور. # =الحافرة- ### || AUTO مؤنث (الحافر) است، زمين كنده شده؛ «رجع على حافرته»: از راهى ~~كه آمده بود برگشت. # =الحافرية- ### || AUTO (ن): گونه اى بوته ى گل از رسته ى (الخنازيريات) است كه سرزمين ~~اصلى آن امريكاى جنوبى است وهمانند سم ستوران است. اين گياه داراى شكوفه ~~هاى رنگارنگ است كه بيشتر زرد وسرخ مى باشد. # =الحافز- ### || AUTO ج حوافر: انگيزه، باعث. # =الحافشة- # ج حافشات وحوافش: آبراه، مسيل آب. # =حافظ- ### || AUTO حفاظا ومحافظة [حفظ] على الأمر: آن امر را رعايت ومراقبت كرد، ~~براى كار مواظبت نمود،- عنه: از وى دفاع كرد. # =الحافظ- ### || AUTO ج حفاظ وحفظة وحافظون: فا آنكه نگهدارى چيزى بوى موكول شده ~~باشد، راه راست وآشكار؛- «طريق حافظ»: راه روشن وآشكار،- من الملائكة: ~~فرشته اى كه مأمور نوشتن خوبيها وبديهاى مردم است. # =الحافظة- ### || AUTO نيروى ذاكره وحافظه، كيف يا ظرفى كه در آن اوراق واسناد را ~~نگهدارى كنند از قبيل كلاسور وپوشه وپرونده. # =الحافل- # ج حفل وحوافل: فا؛ «جمع حافل»: ### || AUTO گروه بسيار «ضرع حافل»: پستان پر از شير؛- «واد حافل»: دره كه ~~در آن سيل بسيار آيد، «ناقة او شاة حافل»: ماده شتر يا گوسفند بسيار ~~شيرده،- «الحافل بكذا»: آنچه كه از چيزى پر وبسيار باشد. # =الحافلة- # مؤنث (الحافل) ms0694 است؛- «دار حافلة»: خانه ى پر از جمعيت؛- «سوق حافلة»: ~~بازار پر رونق،- ج حافلات وحوافل: ### || AUTO اتوبوس؛- «الحافلة الكهربائية»: واگن ترن برقى. # =الحافي- ### || AUTO ج حفاة [حفو]: پا برهنه، آنكه بدون كفش راه رود. # =حاق- # - حوقا [حوق] به: او را احاطه كرد. # =حاق- # - حيقا وحيوقا وحيقانا [حيق] به: اطراف او را احاطه كرد،- بهم العذاب: ~~عذاب بر آنها نازل شد،- فيه السيف: شمشير در آن اثر وكار كرد،- بهم الأمر: ~~آن امر بر آنها لازم وواجب شد. # =حاق- ### || AUTO محاقة وحقاقا [حق] ه في الأمر: بر او در آن كار خصومت ورزيد ~~وادعا كرد از وى به حق مقدم تر است. # =الحاق- ### || AUTO [حق]: فا ميان، وسط. # =الحاقة- ### || AUTO [حق]: مؤنث (الحاق) است، بلاى رسيده، قيامت. # =الحاقد- # ج حقدة: فا. ### || AUTO حاقل: محاقلة [حقل] ه: كشت را در خوشه وقبل از سفت شدن دانه ها ~~به او فروخت. # =الحاقن- # فا، آنكه پيشاب خود را بسيار نگاه دارد. PageV01P314 ### || AUTO =الحاقنة- ### || AUTO ج حواقن: مؤنث (الحاقن) است، معده. # =حاك- # - حوكا وحياكا وحياكة [حوك] الثوب: # جامه را بافت. # =حاك- # - حيكا وحيكانا [حيك]: با تكبر وناز راه رفت،- السيف: شمشير بريد،- السيف ~~او الكلام فيه: شمشير يا سخن در او اثر وكار كرد. # =حاك- ### || AUTO محاكة وحكاكا [حك] الرجل: با آن مرد مسابقه داد. # =حاكى- ### || AUTO محاكاة [حكى] ه: همانند وهمسان او شد. # =الحاكة- # دندان؛- «ما بقي في فمه حاكة»: ### || AUTO در دهان او دندانى نماند. # =حاكم- ### || AUTO محاكمة [حكم] ه: با او دشمنى ورزيد،- ه الى الحاكم: او را براى ~~داورى نزد حاكم خواند. # =الحاكم- ### || AUTO ج حكام وحاكمون: قاضى، داور، اجرا كننده ى حكم، آنكه مملكت را ~~اداره كند،- بامره: فرمانرواى مطلق، ديكتاتور. # =الحاكورة- # [حكر]: زمينى در مجاورت خانه ها كه براى درختكارى بكار مى رود. ### || AUTO اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الحاكي- ### || AUTO [حكي]: گرامافون يا فونوگراف. # =حال- ### || AUTO - حولا وحؤولا [حول] الشخص: آن شخص جنبيد،- ت القوس: كمان كج ~~شد،- العهد: عهد برگشت،- الحول: سال بپايان رسيد،- الشي ء: آن چيز از حالى ~~به حالى ديگر شد،- عليه الحول: يكسال بر او گذشت،- ت النخلة (ز): درخت نخل ~~يكسال بار داد وسال ديگر نداد،- الى ms0695 مكان آخر: از جايى به جاى ديگر رفت،- ~~في ظهر الدابة: بر روى ستور جست ونشست،- حؤولا وحيالا ت الأنثى: آن ماده ~~آبستن نشد،- حولا وحؤولا وحيلولة بينهما: # ميان آن دو حايل ومعترض شد،- بينه وبين الأمر: آن كار را بر او سخت ~~ودشوار كرد،- بين نفسه وبين الإشفاق: خود را از محبت ودلجوئى بازداشت،- ~~حيلة ومحالا: حيله زد، فريب داد. # =حال- ### || AUTO - حيولا [حيل] الشي ء: آن چيز دگرگون شد. # =الحال- # ج أحوال وأحولة [حول]: صفت چيزى وهيئت وكيفيت آن، اين واژه در مؤنث ومذكر ~~يكسان بكار ميرود، خاكستر گرم، گل سياه؛- «حال متن الفرس»: ميان كمر اسب؛ ~~«عرض حال»: عريضه، درخواست، شكايت؛ «لسان الحال؛ لسان حاله»: زبان حال؛- ~~«حالا»: فورا وهمچنين است در (للحال) يا (في الحال)؛ «على كل حال»: به هر ~~حال؛ «خل الحال على حاله»: امور را به حال خود رها كن؛ «في حال كذا»: در ~~صورتيكه؛ «يبقى على حاله»: تغييرى نميكند؛ «في حال من الأحوال» در هر حالى ~~كه باشد؛ «كما هو الحال في»: همچنانكه حال در چيز ديگرى باشد؛ «حالما»: به ~~مجردى كه؛ «أحوال الدهر»: حوادث روزگار،- «الأحوال الشخصية»: مجموع قوانين ~~واحكام ويژه به ازدواج وآنچه كه به آن بستگى دارد؛ «محاكم الأحوال ~~الشخصية»: # دادگاههاى رسيدگى به امور ازدواج وخانواده؛ «الأحوال الجوية»: چگونگى وضع ~~هوا وتغييرات آن. # =حالى- ### || AUTO محالاة [حلو] الرجل: با آن مرد خوش طبعى ومحبت كرد. # =حالب- ### || AUTO محالبة وحلابا [حلب] ه: با او در دوشيدن شير همرهى وكمك كرد. # =الحالب- ### || AUTO ج حلبة: فا. # =الحالبان- ### || AUTO (ع ا) دو مجراى بول كه از كليتين به مثانه بول در آن سرازير مى شود. # =الحالبة- ### || AUTO واحد (الحوالب) است. # =الحالة- # [حول]: «حالة الشي ء»: حالت آن چيز؛ «حالات الدهر»: سختى ها وپيشامدهاى ~~بد روزگار؛ «الحالة الراهنة»: ### || AUTO اوضاع واحوال فعلى كشور؛ «حاله الخطر»: وضع آماده باش به خطر؛ ~~«حاله الطوارئ»: وضع فوق العاده واستثنائى كشور كه دولت از اختيارات بسيارى ~~استفاده ميكند؛ «سوء الحالة»: وضع بد وناآرام؛ «والحالة هذه»: اگر آن امر ~~چنين باشد؛ «في حالة غيابه»: هنگام نبودن ms0696 او؛ «في حالة الوفاة»: بهنگام ~~مرگ؛ «في هذه الحالة»: در چنين وضعى؛ «كما هي الحالة في»: همچنانكه امر در ~~چيز ديگرى است. # =حالف- ### || AUTO محالفة [حلف] ه: با او پيمان بست؛- فلانا حزنه: اندوه وغم ~~ملازم او شد. # =الحالق- # ج حلقة من الجبال: كوه بلند وبى درخت،- ج حلق وحوالق من الضروع: ### || AUTO پستان پر از شير، پستانى كه بعلت كمى شير به شكم چسبيده باشد. # =الحالقة- ### || AUTO ج حوالق: گفتار بد، سال سخت كه همه چيز را از بين برد، مرگ. # =الحالك- ### || AUTO بسيار سياه. # =الحالوق- ### || AUTO مرگ. # =الحالي- # ج حوال [حلي]: زن كه زينت آلات خود را در بر كرده باشد. # =الحالي- # [حول]: حاضر، آماده؛ «حاليا»: ### || AUTO فعلا. # =الحالية- ### || AUTO ج حوال [حلي]: زنى كه زينت آلات خود را پوشيده باشد. # =حام- # - حوما وحومانا [حوم] على الشي ء وحوله: # در اطراف آن چيز گشت،- حول غرضه وعليه: خواهان خواسته خود شد،- الرجل: # آن مرد تشنه شد،- ت على القضية الشبهات: ### || AUTO در آن موضوع موارد شبهه ومشكوك بنظر رسيد،- ت الشبهة ضده: مورد ~~شبهه صحيح بوده ومتهم گرديد. # =حامى- ### || AUTO محاماة وحماء [حمي] عنه: از او دفاع كرد،- على الضيف: از ~~ميهمان استقبال كرد وخوش آمد گفت. # =الحامز- ### || AUTO تند وتيز. # =الحامض- # فا، هر چه كه مزه اش ترش باشد،- (ك): اسيد كه داراى مزه ترش است مانند ~~مزه سركه؛ «حامض الكبريت»: اسيد PageV01P315 ### || AUTO سولفوريك كه در قرن نهم دانشمند ايرانى بنام رازى آن را كشف ~~كرد وآن را (زيت الزاج) ناميد. # =الحامضة- ### || AUTO مؤنث (الحامض) است، ميل به چيزى،- (طب): ترش شدن معده. # =الحامل- # ج حملة: فا،- ج حوامل من النساء: ### || AUTO زن آبستن. # =الحاملة- ### || AUTO [حمل]: ساك يا زنبيل كه در آن انگور ومانند آن نهند،- (حي): ~~چوبى است پهن در ميان كارگاه بافندگى قرار مى گيرد ونخها بر روى آن گذاشته ~~مى شود،- من النساء: زن آبستن،- ج حوامل؛ «حاملة الطائرات» (ا ع): ناو ~~هواپيما بر،- ج حاملات. # =الحامولة- ### || AUTO ج حواميل: آب كه به هنگام ريزش باران تند از آبراهه به گوشه ~~وكنار سرازير ميشود. # =الحامي- ### || AUTO ج حماة وحامية [حمي]: شير، سگ، حمايت كننده، ms0697 يارى كننده. # =الحامية- # ج حوام: مؤنث (الحامى) است، تاء در اين واژه براى مبالغه است، گروهى كه ~~از جان خود يا ديگرى حمايت كنند،- ج حاميات (ا ع): پادگان كه براى حمايت ~~شهر يا جائى تشكيل مى شود،؛ «الدولة الحامية»: ### || AUTO دولتى كه از دولتى ديگر حمايت كند. # =حان- ### || AUTO - حينا وحينونة [حين] الشي ء: وقت آن چيز نزديك شد،- السنبل: ~~خوشه خشك شد وهنگام درو آن رسيد،- فلان: فلانى هلاك شد يا در سختى افتاد،- ~~له أن يفعل كذا: هنگام آن رسيد كه او فلان كار را انجام دهد،- ت مني ~~التفاتة: توجهى از من صادر شد. # =الحان- ### || AUTO [حين]: مرادف (الحانة) است. # =الحان- ### || AUTO [حن]: فا، طرب انگيز. # =الحاناة- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO [حنو]: مترادف (الحانية) است. # =الحانئ- # [حنأ]: «مكان حانئ»: زمينى كه گياه آن سبز شده باشد. # =الحانة- ### || AUTO [حين]: دكه مى فروشى. # =الحانط- ### || AUTO فا آنكه گندم بسيار دارد، دارنده گندم، درخت وگياه رسيده، سرخ ~~رنگ؛ «أحمر حانط»: بسيار سرخ؛ «جلد حانط»: پوست بسيار سرخ. # =الحانوت- ### || AUTO ج حوانيت [حنت وحنو]، يذكر ويؤنث: دكان مى فروش، مطلق دكان. # =الحانوتي- ### || AUTO دارنده مغازه يا دكان. # =الحانوي- # مترادف (الحاني) است. # =الحاني- # نسبت به (الحانوت) است، دكان دار. # =الحانية- # ج حوان: مغازه يا دكان. # =الحانية- ### || AUTO [حنو]: مؤنث (الحاني) است، مى كساران دكان مي فروش، ميكده. # =حاوت- ### || AUTO محاوتة [حوت] ه: او را فريب داد وگول زد. # =حاود- ### || AUTO محاودة [حود] ته الحمى: تب او را فرا گرفت،- ه بالزيارة: گاه ~~گاهى از او ديدار كرد. # =حاور- ### || AUTO محاورة وحوارا وحوارا [حور] ه: به او پاسخ داد وبا او سخن گفت. # =حاوش- ### || AUTO محاوشة [حوش] ه على الأمر: او را بر آن كار تشويق كرد. # =حاوص- ### || AUTO محاوصة [حوص] ه: به او با گوشه چشم خود پنهانى نگاه كرد. # =حاوط- ### || AUTO محاوطة [حوط] ه: براى انجام امرى از كسى كه ميل به انجام آن را ~~ندارد اصرار كرد. # =حاول- ### || AUTO محاولة وحوالا [حول] البصر: چشم را براى نگريستن تيز كرد،- ه: ~~از او به حيله طلب چيزى كرد،- الشي ء: آن چيز را با حيله خواست،- أن يفعل ~~كذا: كوشش ms0698 كرد كه آن كار را انجام دهد. # =الحاوي- ### || AUTO [حوي]: فا، مارگير، آن كه بوسيله مار شعبده بازى كند. # =الحاوية- ### || AUTO ج حاويات وحواو [حوي]: مؤنث (الحاوي) است. # =حايا- ### || AUTO محاياة [حيي] الصبي: كودك را غذا داد،- النار: آتش را روشن ~~كرد،- زيدا: از زيد خواست تا با حيا باشد. # =حايد- ### || AUTO محايدة وحيادا [حيد] ه: از او كناره گيرى كرد. # =حاين- ### || AUTO محاينة وحيانا [حين] ه: با او در وقت معينى معامله كرد. # =الحئي- ### || AUTO [حيي]: آنكه با حياء وبا شرم باشد. # =حب- ### || AUTO ### || AUTO - حبا وحبا [حب] ه: او را دوست داشت،- الشي ء: ميل ~~به آن چيز كرد،-- اليه: دوست ومحبوب او شد. # =الحب- # مص؛ «حب الاستطلاع»: ميل ورغبت به شناختن چيزى؛ «حب الذات»: # خودخواهى؛ «حبا في كذا»: ميل به چيزى؛ «حبا لكذا»: به خاطر محبت او،- ج ~~حباب وحببة وأحباب»: كوزه بزرگ يا خم وسبوى بزرگ. # =الحب- # ج حبوب وحبان: دانه، بذر،- (طب) انواع قرص كه در پزشكى ساخته وبه مصرف ~~رسانند؛ «حب الغمام»: تگرگ،- ج حبوب وحبوبات وحبان عند العامة: ودر زبان ~~متداول بر جوش يا دانه كه روى بدن درآيد اطلاق ميشود. # =الحب- # مص،- ج أحباب وحبان وحببة وحب وحبوب: دوستدار، محبوب، دوستداشتنى. # =حبا- # - حبوا [حبو]: نزديك شد؛ «حبوت إلى الخمسين»: به سن پنجاه سالگى رسيدم،- ~~السهم: تير نزديك به نشانه افتاد ولغزيد وبه نشانه رسيد،- الولد: آن بچه بر ~~روى دست وشكم راه رفت،- ت السفينة: كشتى به راه افتاد،- ه كذا وبكذا: ### || AUTO چيزى به او بخشيد،- ه عن كذا: او را از آن چيز بازداشت،- الشي ~~ء له: آن چيز معترض وى شد،- ما حوله: از پيرامون خود حمايت كرد. # =حبى- ### || AUTO تحبية [حبو] ه: از او حمايت كرد. # =الحبا- ### || AUTO [حبو]: ابر درشت وسنگين كه به زمين نزديك ميشود. # =الحباء- ### || AUTO [حبو]: مهريه زن، مترادف (الحبوة) است. # =الحبائس- # آنچه كه در امور خيريه وقف شود. PageV01P316 ### || AUTO =الحباب- # [حب]: محبت ودوستى، محبوب،- (ح): مار؛ «أم حباب»: دنيا. # =الحباب- # [حب]: حباب روى آب يا شراب. # =الحباب- ### || AUTO [حب]: سازنده ى خم آب يا سبوى كلان. اين واژه جمع (حبة) بمعناى ~~كوزه ى بزرگ يا خم آب ms0699 است. # =الحبابة- ### || AUTO ج حباب [حب] (ح): حشره ايست به رنگ سياه كه در آب زندگى مى كند. # =الحباحب- ### || AUTO أو أم حباحب [حبحب] (ح): ### || AUTO مگس رنگارنگ وشب تاب؛ «نار الحباحب»: آتش كم نور وضعيف. اين ~~تعبير را در مثل زدن به ضعف وناتوانى بكار مى برند. # =الحبار- ### || AUTO (ح): جانورى است از تيره ى نرم تنان واندام آن بيضوى است كه بر ~~روى پوستش صدفى دارد. اين جانور مايعى سياهرنگ از خود خارج مى كند كه در ~~رنگ آميزى وساختن مركب سياه بكار مى رود. # =الحبارى- ### || AUTO ج حباريات (ح): پرنده ايست بزرگتر وگردن درازتر از مرغ خانگى ~~وضرب المثل حماقت ونادانى است؛ «ابله من الحبارى»: از حبارى ابله تر است ~~زيرا اين پرنده لانه ى خود را گم مى كند وبر روى تخمهاى غير از خود مى نشيند. # =الحباط- ### || AUTO گونه اى بيمارى است كه در شكم شتر وبر اثر انتفاخ از خوردن ~~شبدر وحشى پديد مىيد. # =الحباك- ### || AUTO ج حبك: بند شلوار، آغلى كه از نى درست كنند وآنرا به زمين ~~بندند، راه در رمل وشنزار ومانند آن. # =الحبال- ### || AUTO سازنده ى طناب وريسمان يا فروشنده ى آن. # =الحبالة- ### || AUTO ج حبائل: دام كه براى شكار نصب كنند. # =حبب- # - حبا وحبا [حب] إليه: دوست ومحبوب او شد. # =حبب- ### || AUTO تحبيبا [حب] ه إلي: او را محبوب من ساخت؛ «حببني اياه»: مرا ~~محبوب او كرد،- الزرع: كشت دانه دار شد. # =الحبب- # [حب]: دندانهاى مرتب ومنظم، حباب روى آب يا شراب؛ «حبب الماء او الرمل»: ~~بيشترين آب يا رمل # الحبب- # [حب]: «حبب الماء أو الرمل»: ### || AUTO بيشترين آب يا رمل وشن. # =الحبة- # ج حبب: دانه هاى ريز كه در داخل برخى از ميوه ها موجود است مانند دانه ~~هاى حبه ى انگور يا سيب. # =الحبة- # ج حبات: واحد (الحب) است، وزن دو دانه جو، يك ششم از يك دهم دينار؛ «حبة ~~العين»: مردمك چشم؛ «حبة القلب»: محبوب، عزيز، گرامى؛ «الحبة السوداء» (ن): ~~شونيز كه به (حبة البركة) نيز معروف است؛ «الحبة الخضراء» (ن): ms0700 # بادام كوهى # الحبحاب- # ج حباحب [حبحب]: كوتاه قامت، بدخوى، بد اخلاق. # =حبحب- ### || AUTO حبحبة الماء: آب كمى روان شد،- ت النار: آتش روشن شد؛- العنقود ~~عند العامة: ودر زبان متداول بمعناى انگور را دانه دانه برداشت. # =حبذ- ### || AUTO تحبيذا [حبذ] ه: به او (حبذا): چه بسيار خوبى گفت. # =حبذا- ### || AUTO اين واژه تركيبى است از فعل (حب) و(ذا) ى اسم اشاره واز افعال ~~مدح وستايش است كه همواره شكل خود را بهمين گونه حفظ مى كند واعراب آن چنين ~~است: (حب): فعل ماضى. (ذا) اسم اشاره وفاعل. وجمله ى فعل وفاعل خبر مقدم ~~است براى مبتداى مؤخر كه اسم يا ضمير بعد از آن است مانند (حبذا الرجل)؛ ~~«يا حبذا»: اگر آن كار ممكن بود «حبذا لو»: اى كاش. # =حبر- # - حبرا وحبرة ه: او را خورسند وشادمان كرد،- حبرا الشي ء: آن چيز را ~~آرايش وزيبا كرد. # =حبر- # - حبورا وحبرا: خوشحال شد،- حبرا ت الأرض: گياه وسبزه ى زمين فراوان شد. # =حبر- # تحبيرا الكلام أو الخط أو الشعر: سخن يا خط يا شعر را نيكو وزيبا كرد،- الورق: ### || AUTO روى برگ كاغذ نوشت،- القلم: قلم را پر از جوهر يا مركب كرد،- ~~الدواة: در دوات مركب ريخت. # =الحبر- # ج أحبار وحبور: خورسندى وروزى فراخ، دانشمند نيكوكار، رهبر مذهبى، رئيس ~~كاهنان يهود؛ «الحبر الأعظم»: # پاپ بزرگ مسيحيان. # =الحبر- # ج أحبار وحبور: مترادف (الحبر)،- ج حبور: مركب يا جوهر نوشتن؛- «قلم ~~الحبر»: # خودنويس، قلم مركب؛- «حبر على ورق»: # نوشته ى بى اثر، آنچه كه به نتيجه نرسد، زيبائى؛- «فلان حسن الحبر ~~والسبر»: فلانى زيبا وخوش اندام است، نشان، اثر. # =الحبر- ### || AUTO پارچه اى نرم ونگارين، جامه ى نو ونرم. # =الحبرة- # شادمانى، نعمت، هر آواز زيبائى # الحبرة- # ج حبرات وحبر: روپوش يا مانتوى مشكى كه زنان با حجاب خارج از خانه در بر ~~مى كنند. # =الحبرة- ### || AUTO ج حبرات وحبر: مترادف (الحبرة) است. # =الحبرور- ### || AUTO ج حبارير (ح): جوجه ى مرغ (حبارى). # =الحبرية- ### || AUTO مقام ومنصب أسقف مسيحيان است. # =الحبرير- ### || AUTO ج حبارير (ح): جوجه مرغ (حبارى). # =حبس- # - حبسا ومحبسا ه: او را زندانى كرد،- ه عن الشي ء: او را از ms0701 آن چيز ~~بازداشت،- عليه أنفاسه: بر او سخت گرفت،- الشي ء: آن چيز را ضبط كرد،- الشي ~~ء بالشي ء: آن چيز را با چيزى پنهان كرد،- المال على كذا: مال را بر چيزى ~~وقف كرد. # =حبس- # تحبيسا المال: مال را در راه خدا وقف كرد. PageV01P317 ### || AUTO =الحبس- ### || AUTO ج حبوس: زندان؛ «الحبس الاحتياطى»: بازداشت موقت؛ «الحبس ~~الانفرادي»: زندان انفرادى يا مجرد # الحبس- # افراد پياده كه از سوار شدن منع شده اند، هر چيزى كه در راه خدا وقف شود ~~اعم از حيوان يا زمين يا خانه. # =الحبس- ### || AUTO مترادف (الحبس) است. # =الحبسة- ### || AUTO سنگينى وبستگى زبان. # =حبش- # - حبشا وحباشة الشي ء: آن چيز را جمع آورى كرد. # =حبش- ### || AUTO تحبيشا الشي ء: آن چيز را جمع آورى كرد. # =الحبش- ### || AUTO نژادى از سياه پوستان. # =الحبشة- ### || AUTO مترادف (الحبش) است، كشور حبشه پا اتيوپى. # =الحبشي- ### || AUTO ج حيشان: واحد (الحبش) است. # =حبط- ### || AUTO - حبطا وحبوطا عمله: كار او باطل شد، بيهوده شد،- دم القتيل: ~~خون كشته به هدر رفت،- حبطا البعير: شكم شتر از خوردن شبدر وحشى باد كرد. # =الحبط- # مص، باد كردن شكم شتر از خوردن شبدر وحشى، اثر زخم يا تازيانه بر بدن، ~~ورمى كه در اثر زخم وتازيانه پديد آيد. # =الحبط- ### || AUTO ج حباطى: شترى كه از خوردن شبدر وحشى شكمش باد كرده باشد. # =الحبق- ### || AUTO (ن): گياهى است خوشبوى از رسته ى (الشفويات) كه در زينت وساختن ~~مشروبات الكلى بكار ميرود؛ «حبق الفتى أو الفيل»: گياه مرزنگوش؛ «حبق ~~البقر» (ن): با بونه؛ «حبق الماء» (ن): پودنه يا نعناى آبى. # =حبك- # - حبكا ه: آن چيز را محكم واستوار بست،- الحائك الثوب: بافنده پارچه را ~~بسيار خوب بافت. # =حبك- ### || AUTO تحبيكا ه: آن چيز را محكم كرد وبست. # =الحبكة- ### || AUTO جاى بستن بند شلوار، كمربند. # =حبل- # - حبلا ت المرأة: آن زن آبستن شد. # =حبل- ### || AUTO تحبيلا ها: آن زن را آبستن كرد. # =الحبل- # ج حبال وأحبل وحبول وأحبال: طناب، ريسمان، رسن؛ «ألقى له الحبل على ~~الغارب»: او را آزادى عمل داد، رمل دراز كه مانند ريسمان بر روى زمين باشد، ~~عهد وپيمان، شاهرگ دست وگردن؛ ms0702 «يلعب على الحبلين»: او صريح نيست، دور واست، ~~به ظاهر طورى ودر پنهان گونه اى ديگر است؛ «اضطرب حبله»: سرگشته شد ودر ~~تشويق واضطراب قرار گرفت. # =الحبل- ### || AUTO بچه در شكم مادر، بزرگ شدن رحم، پر شدن، خشم واندوه،- ج أحبال ~~(ن): درخت انگور يا شاخه هاى آن. # =الحبلى- ### || AUTO ج حبالى وحبليات: زن حامله. # =الحبلانة- ### || AUTO مترادف (الحبلى) است. # =الحبلة- ### || AUTO (ن): واحد (الحبل) است. # =الحبوة- # [حبو]: عطا وكرم،- ج حبى وحبى: جامه يا دستار يا هر آنچه با آن خود را پيچند. # =الحبوة- # [حبو]: مترادف (الحبوة) است. # =الحبوة- ### || AUTO [حبو]: بخشش ودهش. # =الحبورة- ### || AUTO امامت. اين واژه از (الحبر) به معناى رهبر دينى گرفته شده است. # =الحبوس- ### || AUTO واحد (الحبس) است. # =الحبي- ### || AUTO [حبو]: ابر غليظ كه به زمين نزديك ميشود. # =الحبيب- # ج أحبة وأحباء وأحباب [حب]: ### || AUTO دوستدار، دوست، محبوب. # =الحبير- ### || AUTO ج حبر: برد يا پارچه نگارين،- من الثياب: جامه نرم ونو. # =الحبيس- ### || AUTO مترادف (الحبوس) است،- ج حبس: زندانى،- ج حبساء: مردى كه از ~~مردم گوشه گيرد وبه عبادت خدا بپردازد،- ج حبساء وحبس من الخيل: اسب وقفى ~~كه در راه خدا وقف شده ومردم براى جهاد بر آن سوار ميشوند. # =الحبيسة- ### || AUTO مفرد (الحبائس) است، زنجيرى است كه بر گردن اندازند يا آنرا ~~پوشند، گردن بند. # =الحبيك- # مترادف (المحبوك) وبمعناى نيكو ساخته وبافته است # الحبيكة- # مؤنث (الحبيك) است،- ج حبائك وحبيك وحبك: راه در رمل ويا شنزار كه بر اثر ~~وزش باد ايجاد شود، شكن شكن موى ومانند آن،- (فك): راه ستارگان در آسمان. # =حت- # - حتا [حت] الشي ء عن الثوب: آن چيز را از روى جامه زدود وپاك كرد،- الشجر: ### || AUTO برگهاى درخت را ريخت وپوست آنرا كند،- الورق او القشر عن ~~الشجر: برگ يا پوست درخت فرو افتاد،- ه عن الشي ء: او را از آن چيز باز ~~گردانيد. # =حتى- # حرف جر است بمعناى (تا) يا پايان مانند «أكلت السمكة حتى رأسها»: همه ى ~~ماهى را خوردم بجز سرش، حرف نصب است كه بر سر فعل مضارع با (أن) تقديرى ~~ومصدرى مىيد بمعناى انگيزه وعلت مانند «سرت حتى ادخل المدينة»: راه ms0703 پيمودم ~~تا داخل شهر بشوم؛ «ترهبت حتى أتوب»: از مردم بريدم وعبادت ورزيدم تا توبه ~~كنم، وگاهى حرف عطف بمعناى (واو) مىيد مانند «اكلت السمكة حتى رأسها»: ماهى ~~را با سرش خوردم يعنى حتى سرش را هم خوردم، وگاهى حرف ابتداء مىيد مانند ~~«فوا عجبا حتى كليب تسبني»: كه در اينجا كليب مبتدا ومرفوع است؛ «حتى لو»: ### || AUTO گرچه، اگر چه. # =الحتات- ### || AUTO [حت]: ريزه ها يا ريخته هاى هر چيزى. # =حتام- ### || AUTO اصل اين واژه (حتى ما) است كه الف ماى استفهاميه حذف شده است ~~ودر اينجا ماى استفهاميه مجرور به (حتى) است وبمعناى تا كى مى باشد. # =الحتت- ### || AUTO [حت] (ز): گونه اى بيمارى درختان است كه باعث ريزش برگهاى آن ~~مى گردد. # =حتد- ### || AUTO - حتدا: پاك نژاد ونيكو اصل شد. # =الحتد- # آنكه از نژادى خالص وپاك باشد. PageV01P318 ### || AUTO =الحتف- ### || AUTO ### || AUTO ج حتوف: مرگ؛ «مات حتف انفه او حتف فيه»: در بستر ~~خود مرد بدون اينكه زده ويا كشته شود؛ «يبحث عن (يسعى الى) حتفه بظلفه»: ~~گور خود را با دست خود مى كند. # =حتم- ### || AUTO - حتما الشي ء عليه: آن چيز را بر او واجب كرد،- بالشي ء: به ~~آن چيز حكم كرد. # =الحتم- # مص،- ج حتوم: حكم، سياه، خالص؛ «هو الأخ الحتم»: او دوست خالص وبى اميغ ~~است؛ «هذا ولد حتم»: ### || AUTO اين فرزندى پدردار وبا اصالت است؛ «حتما»: بطور حتم، بى چون وچرا. # =الحتمة- ### || AUTO سياهى. # =الحتمية- # آنچه كه بايد بشود، جبر. ### || AUTO =حث- # - حثا [حث] الرجل على الأمر: آن مرد را بر آن امر تشويق كرد،- خطاه: در ~~راه رفتن شتاب كرد. # =حثا- ### || AUTO - حثوا [حثو] له: به او چيز كمى داد،- التراب: خاك را پاشيد. # =حثى- ### || AUTO - حثيا وتحثاء له: به او چيز كمى داد،- التراب: خاك را پاشيد. # =الحثاث- # [حث]: شتاب وسرعت، خواب كم وسبك كه بزودى در چشم آيد وبگذرد. # =الحثاث- ### || AUTO مترادف (الحثات) است. # =الحثال- ### || AUTO سبوس پوست جويا برنج. # =الحثالة- ### || AUTO سبوس پوست جويا برنج ومانند آن؛ «حثالة الدهن»: ته نشين روغن؛ ~~«حثالة الناس»: مردم فرومايه وپست. # =حثث- ### || AUTO تحثيثا [حث] ms0704 الرجل على الأمر: آن مرد را بر آن كار تشويق ~~وترغيب كرد. # =حثر- # - حثرا الجلد: بر روى پوست جوش ودانه درآمد،- العسل: عسل بر اثر فساد ~~وتعفن به گونه ى حب ودانه درآمد،- ت العين: پلكهاى چشم بر اثر بيمارى چشم ~~كلفت شد. # =حثر- ### || AUTO تحثيرا الدواء: دوا را به گونه قرص ساخت. # =الحثر- # مص، چيز سفت ودلمه شده، دانه انگور كه تازه درآمده باشد، # الحثر- ### || AUTO مترادف (الحائر) است. # =الحثواء- ### || AUTO [حثو]: زمينى كه در آن خاك بسيار باشد. # =الحثوث- ### || AUTO [حث]: آنكه در پى كارى شتاب كند. # =الحثي- ### || AUTO [حثو]: مص،- ج حثيات: خاك وجز آن كه با مشت برداشته شود. # =الحثيث- ### || AUTO آنكه در پى كارى شتاب كند؛ «ولى حثيثا»: با شتاب رفت. # =حج- ### || AUTO - حجا [حج] ه: آهنگ او را كرد، با دليل بر او چيره شد،- عليه: ~~بر او وارد شد،- الأماكن المقدسة: اماكن مقدسه را زيارت كرد،- الجرح: زخم ~~را با ميل جراحى اندازه گيرى كرد،- عن الأمر: از آن كار دست كشيد. # =الحجاب- ### || AUTO ج حجب [حجب]: پرده وهر چه كه با آن خود را پوشانند، آنچه كه ~~فاصل ميان دو چيز باشد، حرز يا دعا كه براى دفع آفت يا چشم زخم بر خود ~~آويزند؛ «حجاب القلب»: پرده جنب كه ميان قلب وشكم قرار گرفته است؛ «الحجاب ~~الحاجز»: پرده اى پهن ورقيق كه ميان سينه وشكم قرار دارد؛ «حجاب الشمس»: ### || AUTO روشنايى آفتاب. # =الحجابة- ### || AUTO دربانى، پرده دارى. # =الحجاج- # ج حجج وأحجة وحجاج [حج]: ### || AUTO استخوان زير ابرو؛ «حجاج الشمس»: شعاع دور خورشيد. # =الحجاز- ### || AUTO كمربند، رسن كه با آن شتر را بندند،- (مو): لحنى از الحان ~~موسيقى وآواز، سرزمين حجاز در عربستان. # =الحجام- # دهان بند ستور. # =الحجام- ### || AUTO - ج حجامون: حجامتگر. # =الحجامة- # حجامت كردن. # =حجب- # - حجبا وحجابا ه: از ورود او جلوگيرى كرد؛ «فلان يحجب للأمير»: # فلانى حاجب ودربان امير است، آن را پوشانيد،- بينهما: ميان آن دو را ~~فاصله انداخت،- صدره: سينه ى او گرفته وتنگ شد، دلتنگ شد. # =حجب- ### || AUTO تحجيبا ه: او را پنهان كرد يا پوشانيد. # =الحجة- # ج حجج وحجاج [حج]: دليل، برهان، سند فروش كه ms0705 به خريدار داده مى شود؛ ~~«بحجة ان»: به اين علت كه. # =الحجة- # نرمه ى گوش، گوشواره. # =الحجة- ### || AUTO اسم مره از (حج) است، سال زيرا حج در سال يكبار انجام مى شود؛ ~~«ذو الحجة» ج ذوات الحجة: آخرين ماه سال هجرى قمرى است كه ميان ذو القعدة ~~ومحرم است وداراى 29 يا 30 روز مى باشد اين ماه بعلت برگزارى مراسم حج خانه ~~ى خدا در آن به اين اسم ناميده شده است. # =حجر- # - حجرا وحجرانا (بتثليث الحاء في المصدرين) ه: او را بازداشت ومنع كرد،- ~~عليه القاضي: قاضى يا حاكم او را از تصرف در مال خويش بازداشت،- حجرا ~~ومحجرا عليه الأمر: آن كار را بر او تحريم كرد. # =حجر- ### || AUTO تحجيرا الطين: گل مانند سنگ سفت وسخت شد،- القمر: گرد ماه ~~دايره درآمد. # =الحجر- # آغوش انسان؛ «نشأ فلان فى حجر فلان»: فلانى در كنف وحمايت فلان پرورش ~~يافت، حرام؛ «هذا حجر عليك»: # اين بر تو حرام است، # الحجر- # مص، ممنوعيت مطلق، حرام؛ «هذا حجر عليك»: اين كار بر تو حرام است، آغوش ~~انسان،- من العين: دور واطراف چشم. # =الحجر- # ج حجور وحجورة وأحجار: # آغوش انسان، حرام؛ «هذا حجر عليك»: # اين بر تو حرام است، عقل. # =الحجر- # گوشت اطراف ناخن. # =الحجر- # ج أحجار وحجارة وأحجر: سنگ؛ «اهل الحجر والمدر»: باديه نشينان، تاس PageV01P319 ### || AUTO بازى، تخته نرد ومانند آن؛ «الحجر الكريم»: سنگ قيمتى مانند ~~الماس وزمرد وياقوت؛ «حجر الجير»: سنگ كالسيوم؛ «حجر عثرة»: آنچه كه باعث ~~سختى وناكامى شود؛ «الحجر الأساسى»: اولين سنگ ساختمان، اولين اقدام اساسى. # =الحجر- ### || AUTO زمين پر از سنگ. # =الحجرة- # ج حجر وحجرات وحجرات وحجرات: ### || AUTO اطاق، ناحيه. # =الحجري- ### || AUTO آنچه كه از سنگ باشد؛ «العصر الحجرى»: عصر حجر. # =الحجرية- ### || AUTO تركيبى است از كلس وريگ ورمل كه آن را بر روى پشت بام وجز آن ~~پخش وپهن مى كنند. # =حجز- ### || AUTO - حجزا وحجازة: او را منع كرد وبازداشت، او را دور كرد،- عليه ~~المال أو العقار: مال يا ملك او را به حكم دادگاه ضبط وتوقيف كرد،- بينهما: ~~ميان آن دو چيز را جدائى افكند. ms0706 # =الحجز- ### || AUTO مص؛ «ألقى الحجز على»: چيزى را توقيف يا ضبط كرد. # =الحجزة- # ج حجز وحجزات وحجزات وحجزات: ### || AUTO جاى بستن بند إزار، جاى بستن نيفه شلوار. # =حجل- # - حجولا ت العين: چشم به گودى افتاد،- حجلا وحجلانا: هنگام راه رفتن يك ~~پاى خود را بر روى پاى ديگر نهاد،- المقيد: بر روى هر دو پاى خود برجست،- ~~البعير: شتر را با رسن بست. # حجل: حجلا بينهما: ميان آن دو را فاصله افكند وحايل شد. # =حجل- # تحجيلا ت العين: چشم به گودى افتاد،- المقيد: در راه رفتن برجست،- الرجل ~~أمره: آن مرد كار خود را آشكار كرد،- العروس: عروس را داخل حجله كرد. # =حجل- ### || AUTO الفرس: دست وپاى اسب سفيد شد. # =الحجل- # ج أحجال وحجول: خلخال، زنجير، سپيدى در پاى اسب. # =الحجل- # ج أحجال وحجول: مترادف (الحجل) است. # =الحجل- # ج حجلان وحجلى (ح): كبك. # پرنده اى است به اندازه كبوتر كه پاى ونوك آن سرخ رنگ ودر مناطق بلند ~~وكوهستانى زندگى مى كند گوشت اين پرنده خوشمزه است. # =الحجل- ### || AUTO ج أحجال وحجول: سفيدى در پاى اسب. # =الحجلة- ### || AUTO ### || AUTO (ح): واحد (الحجل) است،- ج حجال وحجل: اطاقى كه ~~براى عروس آراسته مى شود، پرده كه براى عروس در داخل اطاق نصب مى شود. # =حجم- ### || AUTO - حجما الحجام المريض: بيمار را با حجامت معالجه يا درمان ~~كرد،- الصبي ثدي أمه: كودك پستان مادرش را مكيد،- ت الحية: مار گزيد،- طرفه ~~عنه: روى خود را از او برگردانيد،- عن الشي ء: او را از آن چيز بازداشت ~~ومنع كرد،- البعير: شتر را با دهان بند دهانش را بست تا از هيجان وگزيدن آن ~~را باز دارد. # =الحجم- ### || AUTO مص،- ج حجوم: مقدار واندازه جسم يا حجم، فضايى كه جسم آن را ~~اشغال مى كند،- «كبير الحجم»: آنچه كه حجم بزرگ داشته باشد. # =حجن- ### || AUTO - حجنا العود: چوب را كج كرد،- الشي ء: آن چيز را با چوب سر كج ~~كشانيد. # =الحجناء- ### || AUTO مؤنث (الأحجن) است. # =الحجون- ### || AUTO تنبل؛ «سرنا عقبة حجونا»: راهى دور ودراز پيموديم. # =الحجيج- ### || AUTO [حج]: آنكه با اظهار دليل چيره شود، آنكه پزشك گودى زخم وى را ~~با ميل بيازمايد. ms0707 # =الحجيجة- # [حج]: «أم حجيجة»: كنيه ى گنجشكى است كه به آن (السنونو) گويند. ### || AUTO اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الحجير- ### || AUTO مترادف (الحجر) است. # =الحجيل- # «فرس حجيل»: اسبى كه در سه پايش سفيدى باشد. ### || AUTO =حد- # - حدا وحدادا [حد]: براى مرده لباس سياه پوشيد،- ت المرأة: آن زن آرايش ~~نكرد وبعلت مرگ شوهرش جامه سياه پوشيد،-- حدا وحددا الدار: براى خانه حدودى ~~ساخت،- الشي ء عن الشي ء: آن چيز را از چيز ديگر تميز داد،- المذنب: ### || AUTO گناهكار را حد بر او جارى كرد تا ديگر گناه نكند،- الله عنا ~~الشر: خداوند شر را از ما دور كرد،- حدا السكين: چاقو يا كارد را تيز كرد،- ~~حدة ت السكين: كارد تيز وجلا داده شد،- حدا وحددا وحدة عليه: بر او خشم گرفت. # =الحد- # مص،- ج حدود: نهايت هر چيزى، حايل به حد فاصل ميان دو چيز، كيفر؛ «حد ~~الشي ء»: حدود ومشخصات هر چيزى،- من السيف: لبه شمشير؛ «سيف ذو حدين»: ~~شمشير دو لبه،- من الإنسان: سختى وهيبت مرد بر اثر خشم،- من الشراب: تندى ~~وتيزى شراب،- من كل شي ء: سختى وشدت چيزى؛ «داره حد داري»: خانه ى او مجاور ~~خانه ى من است؛ «لحد أو إلى حد»: تا پايان ونهايت؛ «الى حد الآن ولحد ~~الآن»: تاكنون؛ «الى حد بعيد، إلى حد كبير»: تا مدتى دراز؛ «إلى حد ما»: تا ~~حدودى؛ «إلى أي حد»: تا چه حدى؛ «لا حد له»: # بى پايان، غير محدود؛ «بلا حد»: بيشمار، «على حد سواء وعلى حد سوى»: ~~يكسان، بدون فرق؛ «فى حد ذاته» أو بحد ذاته»: # در طبيعت آن؛ «الحد الأدنى»: كمترين حد؛ «الحد الأعلى أو الحد الأقصى»: # بيشترين حد؛ «في حدود»: در حدود، تا ميزانى؛ «بلغ أقصى حدوده»: به ~~بالاترين حد رسيد؛ «حدود الله»: طاعت واحكام شرعى خداوند. # =حدا- # - حدوا وحداء وحداء [حدو]: آواز خود را با حداء بلند كرد،- الإبل ~~وبالإبل: # شتران را با خواندن آواز راند،- ت الريح PageV01P320 ~~السحاب: باد ابر را با خود برد،- ه على كذا: ### || AUTO فلانى را در پى كارى فرستاد. # =حدى- # - حديا [حدي] القارئ: خواننده ms0708 در حاليكه نشسته بود وبه جلو وعقب تكان مى ~~خورد قرائت مى كرد. # =حدى- ### || AUTO تحدية [حدي] الشي ء: آن چيز را از روى عمد به انجام رسانيد. # =الحداء- # [حدو]: راندن شتران با آواز ساربان؛ «ما املح حداءه»: چقدر آواز آن ~~ساربان دلچسب است. # =الحداء- ### || AUTO [حدو]: اسم مبالغه است در (الحادي). # =الحداث- ### || AUTO گروه روايت كننده وسخنگو. # =الحداثة- ### || AUTO مص، جوانى، تازگى،- من الأمر: آغاز هر كارى. # =الحداجة- ### || AUTO ج حدائج: هودج ويژه ى زنان كه بر پشت شتر بندند. # =الحداد- # ج أحدة [حد]: برنده؛ «سكين حداد»: كارد قاطع وبرنده. # =الحداد- # [حد]: سوگوارى وپوشيدن جامه ى سياه براى مرده، جامه هاى سياه سوگوارى؛ ~~«لبس الحداد»: جامه هاى سياه پوشيد. # =الحداد- ### || AUTO ج حدادون [حد]: آهنگر، آنكه ابزار وآلات آهنى سازد، فروشنده ى ~~آهن، دربان ويا زندانبان. # =الحدادة- ### || AUTO [حد]: آهنگرى. # =الحدام- ### || AUTO خشم، كينه. # =الحدأة- ### || AUTO ج حدأ وحداء [حدأ]: تيشه ى دو سر؛- حدأ وحداء وحدآن (ح): نام ~~پرنده ايست. شكارى كه در زبان متداول بر آن (الحداية) و(الشوحة) گويند، زغن. # =حدب- # - حدبا الرجل: آن مرد گوژپشت شد،- عليه: به او مهربانى كرد. # =حدب- ### || AUTO تحديبا [حدب] ه: او را گوژپشت كرد،- الشي ء: آن چيز را مقعر كرد. # =الحدب- # زمين بلند، تپه، موج آب وبلندى آن، اثر ونشانه بر روى پوست،- (ن): نام ~~گياهى است؛ «من كل حدب وصوب»: يا «من كل صوب وحدب»: از هر سوى وهر جهت. # =الحدب- ### || AUTO ج حدب: مرد گوژپشت. # =الحدباء- ### || AUTO مؤنث (الأحدب) است بمعناى زن گوژپشت، سال سخت، كارهاى شاق ~~وسخت، نعش يا تابوت. # =الحدبة- ### || AUTO گوژپشتى، قوز، جاى قوز بر روى كمر؛ «فى ظهره حدبة»: بر پشت او ~~قوز وبرجستگى است،- من الأرض: پشته، تپه. # =الحدة- # [وحد]: مص؛ «بقي على حدته»: در وضع يا خوى خود باقى ماند. # =الحدة- ### || AUTO [حد]: خشم، غرور وتعصب، پر توان يا تيز وبرنده بودن چيزى. # =حدث- # - حدوثا الأمر: آن امر واقع شد،- حداثة وحدوثا: تازه ونو شد. اين واژه ضد ~~(قدم) است. # =حدث- ### || AUTO تحديثا ه كذا وبكذا: او را از چيزى خبر داد،- عن فلان: از ~~فلانى حديث روايت كرد،- نفسه أن: به ms0709 خاطرش خطور كرد يا انديشيد،- نفسه ب: ~~خود را با اميد وآرزو سرگرم كرد،- ته نفسه (ب): به چيزى احساس كرد. # =الحدث- # ج أحداث: بدعت در دين، امر واقع، پيشامد، هر امرى كه در ميان مردم معروف ~~وشناخته نباشد؛ «احداث الدهر»: حوادث روزگار،- ج احداث وحدثان: جوان. # =الحدث- # خوش سخن، خوش بيان. # =الحدث- ### || AUTO مترادف (الحدث) است. # =الحدثان- # آغاز وابتداى هر كارى؛- «حدثان الدهر»: حوادث وپيشامدهاى سخت روزگار. # =الحدثان- ### || AUTO «حدثان الدهر»: حوادث وسختيهاى روزگار. # =حدج- # - حدجا البعير: بر پشت شتر هودج بست،- الأحمال: بارها را بست،- الإبل: # شتر را با ابزار آهنين داغ كرد،- ببصره: به او تيز نگريست،- ه: او را ~~زد،- بالسهم: به او تير انداخت.- ه بالذنب: او را به گناه نسبت داد. # =حدج- ### || AUTO تحديجا ببصره: با چشم خود تيز نگريست. # =الحدج- # ج حدج وحدوج وأحداج: بار، هودج يا كجاوه كه براى زنان بر روى شتر بندند. # =الحدج- ### || AUTO (ن): حنظل سفت ونارس. # =حدد- ### || AUTO تحديدا [حد] الأرض: براى زمين مرز وحدودى تعيين كرد،- الأمر: ~~آن امر را شناسانيد،- بصره: با دقت نگريست،- السكين: چاقو را تيز كرد،- ~~الزرع: كشت بعلت تأخير باران دير روئيد،- عليه: بر او خشم گرفت،- اليه وله: ~~قصد يا آهنگ آن را كرد. # =حدر- # - حدرا وحدورا: فرود آمد،- الشي ء: # آن چيز را از بالا به پائين فرود آورد،- القراءة وفى القراءة: در خواندن ~~شتاب كرد،- اللثام عن حنكه: نقاب را از چانه وچهره ى خود كج كرد،- ت العين الدمع: # چشم اشك ريخت،- الدواء بطنه: دارو شكم او را روان كرد،- حدورا الجلد: # پوست ورم كرد،- الجلد: پوست را متورم كرد،- حدرا وحدورا وحدارة الرجل: آن ~~مرد چاق وفربه شد. # =حدر- ### || AUTO - حدرا وحدارة وحدورا الجلد: پوست ورم كرد،- الرجل: آن مرد ~~درشت وفربه شد. # =الحدر- ### || AUTO زمين نشيب دار، جائيكه از آن سرازير مى شوند، لوچى چشم. # =الحدراء- ### || AUTO مؤنث (الأحدر) است. # =الحدرة- ### || AUTO (طب): جوش يا دانه كه در زير پلك درآيد، گل مژه،- من العيون: ~~چشم سفت وپر گوشت. # =حدس- ### || AUTO - حدسا في الأمر: در آن امر خيال وگمان كرد،- فى السير: در راه ~~خود شتاب كرد،- فى الأرض: بدون راهنمائى وناآگاه به سياحت پرداخت. # =الحدس- # مص، سرعت انتقال در فهم ms0710 حقيقت واستنتاج. PageV01P321 ### || AUTO =الحدسيات- ### || AUTO مسائلى كه با حدس وگمان درك مى شود. # =حدق- # - حدقا القوم به: آن قوم از هر سوى به گرد او درآمده واو را احاطه ~~كردند،- ه بعينه: به او نگاه كرد،- ه: به حدقه چشم او آسيب رسانيد،- حدوقا ~~المريض: بيمار چشمهاى خود را گشود وبر هم نهاد. # =حدق- ### || AUTO ### || AUTO تحديقا اليه: به او تيز نگريست،- به: از هر سوى او ~~را احاطه كرد،- النظر في: با دقت در آن نگاه كرد. # =الحدق- ### || AUTO (ن): بادمجان. # =الحدقة- # ج حدق وحدقات وأحداق وحداق: ### || AUTO سياهى چشم. # =حدل- ### || AUTO - حدلا وحدولا السطح: بر روى پشت بام بام غلتان كشيد. # =حدم- ### || AUTO - حدما ه: آن را بسيار گرم كرد،- الدم: خون را بسيار سرخ كرد. # =الحدم- # سختى افروختن آتش. # =الحدم- ### || AUTO مترادف (الحدم) است. # =الحدمة- ### || AUTO صداى آتش فروزان # الحدورة- # ريزش اشك از چشم. # =الحدورة- # ريزش اشك از چشم. # =حدي- ### || AUTO - حدى [حدي] بالمكان: در آن مكان پيوسته باقى ماند. # =الحديث- # ج حداث وحدثاء: نو، جديد؛ «حديث البناء»: ساختمان نوساز؛ «حديث السن»: كم ~~سال؛ «حديث العهد»: زمان نزديك؛ «حديث عهد ب» أو «حديث العهدب»: اين ~~تعبيرات به كسى گفته مى شود كه از انجام كارى كه دارد زمانى بر آن نگذشته ~~باشد؛ «حديث العهد بالولادة»: نوزاد،- ج أحاديث وحدثان وحدثان: # خبر؛ «علم الحديث»: دانش شناخت سخنان وگفتار پيامبر اسلام واحوال آن. # =الحديث- ### || AUTO آنكه بسيار روايت كند. # =الحديج- ### || AUTO أبو حديج»: (ح): كنيه پرنده اى است كه به آن (اللقلق) گويند. # =الحديد- ### || AUTO ج أحداء وحداد [حد]: برنده، قاطع؛- «سيف حديد»: شمشير برنده،- ~~(ك): آهن،- من الرجال: مرد تيز فهم يا زود خشم. # =الحديدة- # ج حدائد وحديدات وجج حدائدات [حد]: يك پاره آهن؛- «حديدة الحرث»: ### || AUTO تيغه ى گاو آهن كه با آن زمين را شخم كنند. # =الحديدات- ### || AUTO ج حدائدات [حد]: قطعه هاى آهن. # =الحديس- ### || AUTO آنكه بر روى زمين افتاده است. # =الحديقة- # ج حدائق: باغ كه اطراف آن را ديوار كشيده باشند؛ «حديقة الحيوانات»: ### || AUTO باغ وحش. ### || AUTO =حذ- # - حذا [حذ] ه: آن را با شتاب بريد. # =حذا- ### || AUTO - حذوا وحذاء [حذو] النعل: كفش را از روى نمونه ساخت،- النعل ms0711 ~~بالنعل: كفش را به اندازه وبسان كفش ديگر ساخت،- ه نعلا: او را كفش ~~پوشانيد، به او كفش داد،- له نعلا: براى او كفش ساخت،- حذوه: بسان او شد. # =الحذاء- # ج أحذية [حذو]: كفش، سپل شتر يا سم اسب، روبه رو؛ «داري حذاء داره»: خانه ~~من رو به روى خانه اوست؛ «صانع الأحذية»: كفاش، كفشدوز. نام ديگر آن ~~(الإسكاف) است. # =الحذاء- # [حذ] مؤنث (الأحذ) است. # =الحذاء- ### || AUTO ج حذاؤون [حذو]: كفش دوز، كفش فروش. # =حذار- ### || AUTO اسم فعل است به معناى (احذر)؛ «حذاريك زيدا»: همواره از زيد ~~پرهيز كن. ### || AUTO اين واژه بعلت مفعول مطلق بودن منصوب است. # =الحذاريات- ### || AUTO إنذار كننده گان، اخطار كننده گان. # =الحذافة- ### || AUTO من الشي ء: آنچه از چيزى كه بريده وانداخته شود، چيزى اندك وكم. # =الحذة- ### || AUTO [حذو]: روبه رو، روبرويى. # =الحذذ- # [حذ]: تردستى وسرعت در دزدى، سبكى موى دم؛ «حذذ القلب»: # سبكى دل وسرعت درك كردن آن. # =حذر- # - حذرا وحذرا ومحذورة الرجل ومن الرجل: از او پرهيز كرد، بر حذر شد. # =حذر- ### || AUTO تحذيرا ه: او را آگاه كرد وپناه داد، او را ترسانيد. # =الحذر- # ج حذرون وحذارى: آنكه بسيار ترسد وبر حذر باشد. # =الحذر- # «على حذر من»: بر حذر شدن از؛ «كونوا على حذر»: پرهيز كنيد وبر حذر ~~باشيد؛ «أخذ حذره»: بر حذر شد. # =الحذر- ### || AUTO ج حذرون وحذارى: بسيار پرهيزكار وترسو. # =حذف- # - حذفا ه: آن چيز را قطع كرد، انداخت،- ه بالعصا أو بالحجر: او را با عصا ~~يا سنگ زد،- في مشيته: به هنگام راه رفتن گامهاى خود را به هم نزديك كرد. # =حذف- ### || AUTO تحذيفا الشي ء: آن چيز را نيكو ساخت واز هر عيب ونارسائى پاك ~~كرد،- شعره: موى سر او را آرايش ودرست كرد. # =الحذف- # مص، گوسفندهاى كوچك؛ «حذف الزرع»: برگ درخت يا زراعت. # =الحذف- ### || AUTO (ح): گونه اى مرغابى. # =الحذفار- # ج حذافير: گروهى بسيار، جانب، كنار؛ «أخذه أو ناله بحذافيره»: ### || AUTO او را از همه جهات گرفت. # =الحذفة- ### || AUTO (ح): واحد (الحذف) است. # =الحذفور- ### || AUTO ج حذافير: مترادف (الحذفار) است. # =حذق- # - حذقا وحذقا وحذاقا وحذاقا وحذاقة وحذاقة: ماهر شد،- العمل: آن كار را ~~با ms0712 مهارت انجام داد،- الكتاب: همه كتاب را آموخت؛- حذقا الشي ء: آن چيز را ~~بريد،- حذوقا الخل: سركه بسيار ترش شد بگونه اى كه زبان را بريد،- الخل فاه: # سركه دهان او را بريد وترنجيده كرد. # =حذق- # - حذقا وحذقا وحذاقا وحذاقا وحذاقة وحذاقة: مترادف (حذق) است. # =حذق- # تحذيقا ه: او را ماهر كرد پس ماهر شد. PageV01P322 ### || AUTO =حذلق- ### || AUTO حذلقة [حذلق]: از خود مهارت نشان داد يا ادعاى مهارت كرد. # =الحذلق- ### || AUTO [حذلق] من الرجال: مرد پر گوى كه بسيار سخن گويد وادعاى چيزى ~~كند كه ندارد. # =الحذو- ### || AUTO [حذو]: مترادف (الإزاء) است به معناى روبه روى. # =الحذوة- # [حذو]: مترادف (الإزاء) است به معناى رو به روى. # =الحذوة- ### || AUTO [حذو]: مترادف (الإزاء) است به معناى رو به روى. # =حر- ### || AUTO - حرارا وحرية [حر]: نيكو نسب وشريف شد،- حرارا العبد: آن بنده ~~آزاد شد،- حرة: تشنه شد،- حرا الأرض: زمين را صاف وهمواره كرد،- حرا وحرة ~~وحرورا وحرارة: گرم شد اين واژه ضد (برد) است،- الماء: آب را گرم كرد. # =الحر- # ج أحرار وحرار [حر]: مرد آزاد. اين واژه ضد (العبد) و(الأسير) است، مرد ~~بخشنده،- من كل شي ء: بهترين وبرگزيده ترين هر چيزى؛ «فرس حر»: اسب خوب ~~ونيكو؛ «طين حر»: گل خالص كه در آن ريگ نباشد؛ «حر الوجه»: رخساره وچهره كه ~~آشكار باشد. # =الحر- # [حر] (ح): باز، شاهين،- (ح): # جوجه كبوتر،- عند العامة: ودر زبان متداول بر حرارت باطن معده ى كودكان ~~اطلاق ميشود؛ «ساق حر (ح)»: قمرى؛ «عين حر» (ح): مرغ شكارى كه از شاهين ~~وعقاب كوچكتر است؛ «حر الدار»: ميان خانه. # =الحر- # ج حرور وأحارر على غير القياس: گرما. ### || AUTO اين واژه ضد (البرد) است. # =الحرى- # [حري] لا يثنى ولا يجمع: شايسته ونيكو ومناسب؛ «إنه لحرى بكذا وأن يفعل كذا»: # او شايسته ى آن كار است. # =الحرى- ### || AUTO ### || AUTO ج حرار [حر]: مؤنث (الحران) است؛ «زفرة حرى»: ~~تشنگى سخت؛ «دموع حرى»: اشكهاى گرم وبسيار. # =الحرائر- ### || AUTO [حر]: پارچه هاى ابريشمى. # =الحراب- ### || AUTO ### || AUTO آنكه اسلحه سرد در دست داشته باشد، سازنده ى حربه ~~يا دشنه. # =الحراثة- ### || AUTO شخم زدن، حرفه ى شخم زن. # =الحراج- ### || AUTO حراج؛ ms0713 «سوق الحراج»: بازار حراجها ودلالان. # =الحراجة- ### || AUTO «حراجة الموقف»: اهميت موضوع يا موقف. # =الحرارة- ### || AUTO [حر]: حرارت اين واژه ضد (البرودة) است. # =الحرارية- # [حر]: «الوحدة الحرارية» (ف): ### || AUTO اين اصطلاح در علم فيزيك به معناى مقياس بالا رفتن حرارت اجسام ~~يا انبساط يا گداختگى يا تجزيه ى آنها مى باشد. # =الحراسة- ### || AUTO اسم است از (حرس الشي ء) به معناى آن چيز را حفظ كرد. # =الحراش- ### || AUTO من الحيات: گونه اى مار سياه. # =الحرافة- ### || AUTO طعم غذاى داغ است كه زبان را ميسوزاند. # =الحراق- # اسب بسيار دونده، آب بسيار شور، آنچه كه باعث فساد چيزى شود؛ «حراق ~~إصبعه»: نام غذائى است كه در زبان متداول رايج است. # =الحراق- # اسب بسيار دونده، آنچه كه باعث فساد هر چيزى شود. # =الحراق- # آب بسيار شور،- عند العامة: ### || AUTO پارچه اى كه ميسوزانند وآن را خاموش مى كنند وآماده براى بازى ~~نگاه مى دارند. # =الحراقة- ### || AUTO ج حراقات: كشتى اژدر افكن،- عند العامة: ودر زبان متداول بر ~~آنچه كه بدن را پاك كند اطلاق ميشود. # =الحراك- ### || AUTO حركت. # =الحرام- # حرام. اين واژه ضد (الحلال) است؛ «حرام الله لا أفعل هذا»: اين كار را ~~هرگز نخواهم كرد همچنان كه گويند (يمين الله لا افعل) به معناى قسم به خدا ~~آن كار را نخواهم كرد ميباشد؛ «رجل حرام وقوم حرام»: اين واژه را با يك لفظ ~~بكار مى برند زيرا در اصل مصدر است؛ «حرام عليك»: بر تو حرام است وجايز ~~نيست؛ «بالحرام»: # بطور نامشروع، غير مجاز؛ «ابن حرام»: # فرزند نامشروع، زنازاده؛ «المسجد الحرام»: كعبه معظمة در مكه؛ «البلد ~~الحرام»: شهر مكه؛ «الشهر الحرام»: ماه محرم. # =الحرام- ### || AUTO ج أحرمة: عبا يا جامه كه خود را با آن پوشانند، پارچه پشمى يا ~~پتو كه به هنگام خوابيدن بر روى خود اندازند، جامه ى بدون آستين وبىستر كه ~~آن را پوشند وتحريفى از (الإحرام) است. # =الحرامي- # آنكه كار حرام كند ودر زبان متداول بر دزد اطلاق ميشود. # =الحران- # [حر]: آنكه بسيار تشنه باشد. # =حرب- # - حربا الرجل: اموال آن مرد را به زور گرفت واو را ms0714 رها كرد. # =حرب- # - حربا: خشم او شديد شد،- الرجل: آن مرد (وا حرباه) گفت به معناى افسوس ~~ودريغا. # =حرب- # الرجل ماله: اموال آن مرد به زور گرفته شد. # =حرب- ### || AUTO تحريبا ه: او را خشمگين ساخت. # =الحرب- # ج حروب: جنگ؛ «وقعت بينهم حرب»: ميان آنها جنگ افتاد. اين واژه مؤنث است ~~وگاهى مذكر بكار برده ميشود؛ «الحرب الصاعقة» (ا ع): جنگ زمينى كه با نيروى ~~توپ وموشك درگير شوند؛ «الحرب الخاطفة»: مترادف (الحرب الصاعقة) است؛ «رجل ~~حرب»: مرد دلير وجنگجو؛ «دار الحرب»: سرزمين دشمنان؛ «الحرب الأهلية»: جنگ ~~داخلى كه ميان مردم يك كشور پديد آيد. # =الحرب- ### || AUTO ج حربى: آنكه بسيار خشمگين است. # =الحرباء- # ج حرابي [حرب] (ح): حرباء، حشره آفتاب پرست كه هر جاى درخت نشيند به رنگ ~~آن در ميآيد، اين واژه را در زبان متداول (حرباية) و(بريحتى) گويند. اين ~~واژه فارسى است. PageV01P323 ### || AUTO =الحرباءة- ### || AUTO ج حرابي [حرب] (ح): مؤنث (الحرباء) است. # =الحربة- # ج حراب: از ابزار آهنين جنگى است، دشنه كه از نيزه كوتاهتر است،- ج حربات ~~وحربات: بى دينى، بد دينى، روز جمعه. # =الحربة- ### || AUTO هيئت وچگونگى جنگ. # =الحربش- # (ح): مار درشت يا افعى. # =الحربش- ### || AUTO (ح): مترادف (الحربش) است. # =الحرة- # ج حرائر وحرات [حر]: مؤنث (الحر) است، زن آزاده. اين واژه ضد (الأمة) ~~است، زن بخشنده؛ «أرض حرة»: زمين بى ريگ؛ «رملة حرة»: ريگ بى خاك. # =الحرة- # [حر]: جوش ريز وكوچك، درد سخت، تاريكى بسيار،- ج حرات وحرار وأحرون ~~وحرون: زمينى كه داراى سنگهاى سياه همانند سوخته ميباشد. # =الحرة- ### || AUTO [حر]: تشنگى؛ «رماه الله بالحرة تحت القرة»: خداوند او را در ~~سرماى سخت تشنه كند. # =الحرت- ### || AUTO صداى گياه خوردن ستور. # =حرث- ### || AUTO - حرثا: كاشت،- الأرض: زمين را براى كشت شخم زد،- المال: مال ~~كسب كرد واندوخت،- الشي ء: آن چيز را آموخت وفقيه شد،- النار: آتش را بهم ~~زد،- الأمر: بياد آن امر افتاد وبرانگيخته شد،- الخبز: نان را خرد كرد،- ~~الدابة: ستور را خسته ولاغر كرد. # =الحرث- ### || AUTO مص، زمين شخم زده وبذر پاشيده ونهال كاشته شده. # =حرج- # - حرجا الرجل: آن مرد گناه كرد،- عليه الشي ء: آن چيز بر او ms0715 حرام شد،- ~~الشي ء: آن چيز تنگ يا گرفته شد،- ت العين: چشم به گودى افتاد وجلوى ديد را ~~تنگ كرد،- الغبار: در جاى تنگ گرد وخاك برافراشته شد،- اليه: از تنگى وسختى ~~زندگى به او پناه برد. # =حرج- ### || AUTO تحريجا ه: او را در تنگنا قرار داد،- عليه: بر او سخت گرفت، به ~~او گفت: «انت فى حرج»: تو در سختى ومضيقه قرار دارى. # =الحرج- # ج أحراج وحراج: گناه، صدف چشم زخم كه به گلو آويزند، سهميه ى سگ از شكار، ~~بندها ودام كه براى شكار جانوران وحشى نصب كنند، گله ى گوسفندان. # =الحرج- # مص، جاى تنگ وپر درخت؛ تابوت كه مرده را بر آن حمل كنند، حرمت، گناه؛ «لا ~~حرج عليك»: بر تو گناهى نيست؛ «حدث عن البحر ولا حرج»: از دريا هر قدر كه ~~بخواهى سخن بگوى وبر تو حرج واعتراضى نيست. # =الحرج- ### || AUTO جاى تنگ وپر درخت، هر چيزى تنگ، آنكه از جنگ نهرساد واز كارزار ~~نگريزد. # =الحرجة- # ج حراج وأحراج (ز): انبوه درختان بسيار در سرزمين فراخ،- ج حرج وحرجات: ### || AUTO گله ى گوسفندان يا شتران. # =حرد- # - حردا ه: آهنگ او كرد، او را منع كرد،- الخشب: تخته را سوراخ كرد،- ~~حرودا: از قوم خود كناره گيرى كرد وتنها شد. # =حرد- ### || AUTO - حردا وحردا عليه: خشمگين شد،- الوتر: بعضى از تارهاى كمان از ~~بعضى ديگر درازتر شد. # =الحرد- # مص،- من الأوتار: كمانى كه بعضى از تارهاى آن درازتر از بعضى ديگر است،- ~~ج حراد: آنكه از قوم خود كناره گيرى كند، تنها، منفرد. # =الحرد- # مص، سست شدن يا خشك شدن عصب دست شتر. # =الحرد- ### || AUTO خشمگين،- ج حراد: خشم، مردى كه از ديگران گوشه گيرد. # =الحردان- ### || AUTO خشمناك # الحردبة- # كوهان شتر، اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الحردبة- # اين واژه تحريف (الحدبة) است ودر زبان متداول رايج است. # =الحردبة- ### || AUTO مترادف (الحردبة) است. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الحرذون- ### || AUTO ج حراذين (ح): گونه اى حشره آفتاب پرست است. # =حرر- ### || AUTO تحريرا [حر] العبد: آن بنده را آزاد كرد،- الكتاب: كتاب را ~~نيكو واصلاح كرد،- الوزن: وزن را با دقت انجام داد،- المعنى: ms0716 معنا را خلاصه ~~ونيكو كرد،- الولد او الشي ء: آن فرزند (پسر) يا آن چيز را براى طاعت ~~خداوند وقف كرد. # =حرز- # - حرزا المال: مال را نگهدارى كرد، مال را گردآورى وفراهم كرد. # =حرز- # - حرزا: مرد پرهيزكار وخويشتن دار شد. # =حرز- # - حرازة وحرازا المكان: آن جاى محكم واستوار شد. # =حرز- ### || AUTO تحريزا الشي ء: در نگهدارى آن چيز كوشيد،- المكان الرجل: آن ~~مكان براى آن مرد پناهگاه شد. # =الحرز- # آنچه كه در آن چيزهايى نگهدارى شوند مانند صندوق، آنچه كه باعث جلوگيرى ~~از گم شدن يا تلف شدن شود، دژ استوار، نصيب؛ «أخذ حرزه»: # نصيب خود را گرفت،- فى اصطلاح المعوذين: ورد يا افسون يا دعاى دفع چشم ~~زخم كه بر خود آويزند. # =الحرز- ### || AUTO مص،- ج أحراز: آنچه كه محرز ونگاهداشته شود، گردوى تراشيده كه ~~با آن كودكان بازى كنند. # =حرس- ### || AUTO - حرسا ه: او را نگاهدارى كرد،- حرسا الشي ء: آن چيز را دزديد. # =الحرس- # مص؛ «حرس الشرف»: گارد ويژه رئيس مملكت؛ «حرس الملك»: ### || AUTO گارد ونگهبانان پادشاه. # =الحرسان- ### || AUTO شب وروز. # =الحرسنة- ### || AUTO (ن): گياهى است كه ريشه آن خوردنى است. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =الحرسي- # واحد حرس ونگهبان پادشاه است. PageV01P324 ### || AUTO =حرش- # - حرشا وتحراشا الرجل: آن مرد را خراشيد،- الضب: سوسمار را شكار كرد. # =حرش- # - حرشا: زبر وخشن شد،- الرجل: آن مرد فريب خورد. # =حرش- ### || AUTO تحريشا بين القوم: ميان آن قوم را برانگيخت وهمچنين برانگيختن ~~سگها ومانند آنها براى تأثير در دلها. # =الحرش- # مص،- ج حراش: گروه وجماعت، فريب ونيرنگ. # =الحرش- # ج أحراش: جنگل # الحرش- # خشونت. # =الحرش- ### || AUTO زبر، آنكه نخوابد. # =الحرشة- ### || AUTO خشونت. # =حرص- # - حرصا الجلد: پوست آن چيز را كند،- القصار الثوب: گازر جامه را از ~~بسيارى كوبيدن وشستن پاره كرد،- حرصا على الشي ء: بر آن چيز حرص ورزيد ~~وآزمند شد. # =حرص- # - حرصا على الشي ء: بر آن چيز حرص ورزيد وآزمند شد. # =حرص- ### || AUTO تحريصا ه على الشي ء: حرص او بر آن چيز افزوده شد. # =الحرص- ### || AUTO مص، آزمندى وبخل؛- «حرصا على»: در نگهدارى آن چيز. # =حرض- ### || AUTO تحريضا ه على الأمر: او را بر آن امر برانگيخت. # =حرف- # - حرفا الشي ء عن ms0717 وجهه: آن چيز را از چهره خود برگردانيد،- عن الشي ء: از ~~آن چيز برگشته شد،- لعياله: از اينجا واز آنجا براى خانواده ى خود كسب روزى كرد. # =حرف- # في ماله حرفة: مقدارى از مال خود را از دست داد. # =حرف- ### || AUTO تحريفا الشي ء: آن چيز را برگرداند، براى آن چيز حرفى قرار ~~داد،- القول: سخن را از جاى خود تغيير داد،- القلم: قلم را كج بريد،- ه عن ~~موضعه: آن چيز را از جاى خود برگردانيد وتغيير داد. # =الحرف- # محروميت، گياه تره تيزك،- (ن): خردل. # =الحرف- ### || AUTO مص،- ج حرف: گوشه يا كنار يا لبه از هر چيزى؛ «حرف الجبل»: نوك ~~كوه؛ «حرف النهر»: كنار رودخانه؛ «فلان على حرف من أمره»: فلانى بر لبه يا ~~كناره ى كار خويش است واگر چيزى را شگفت آور نبيند از آن برمى گردد،- ج ~~حروف وأحرف: حرفى از حروف الفباء كه بر آن حروف (الهجاء) اطلاق كنند؛- «حرف ~~المبنى»: يكى از حروف مبانى كه همان حروف الفبائى است، كلمه؛ «هذا الحرف ~~ليس في القاموس»: اين كلمه در فرهنگنامه نيست،- في النحو: كلمه اى است كه ~~دلالت بر معنائى غير از خود دارد مانند (هل) كه معناى استفهام را مى رساند ~~وبه آن (حرف المعنى) گويند؛ «بالحرف أو بالحرف الواحد»: حرف مطابق لفظ؛ ~~«وقع معاهدة بالأحرف الأولى»: در پايين عهدنامه حرف اول اسم خود را نوشت. # =الحرفة- # واحد (الحرف) براى تره تيزك يا خردل است، محروميت، بدبختى. # =الحرفة- ### || AUTO ج حرف: صنعت؛ «اصحاب الحرف»: صاحبان صنعت، روش كسب. # =حرق- # - حرقا الشي ء: بعضى از آن چيز را به بعضى ديگر ساييد،- ه بالنار: با آتش ~~آنرا سوزانيد،- ه بالمبرد: آن را با سوهان ساييد،- حرقا وحريقا وحروقا نابه ~~عليه: دندانهاى نيش خود را بر هم ساييد چنانچه صداى آنها شنيده شد؛ «فلان ~~يحرق علي الأرم»: # اين تعبير كنايه از خشم بسيار است. # =حرق- # - حرقا شعره: موى او كنده يا ريخته شد. # =حرق- ### || AUTO تحريقا ه بالنار: او را با آتش سوزانيد. # =الحرق- # مص، اثر سوختن. # =الحرق- # مص، اثر سوختن. # =الحرق- ### || AUTO ابرى كه بسيار برق زند، كوتاه ms0718 شدن موى سر؛ «حرق الشعر»: آنكه ~~موى سرش ريخته يا بريده شده باشد. # =الحرقة- # حرارت، سوزش. # =الحرقة- ### || AUTO حرارت، سوزش. # =حرقص- ### || AUTO حرقصة اللحم ونحوه: گوشت ومانند آنرا سرخ كرد. اين واژه در ~~زبان متداول رايج است،- ه: با او مزاح وسختگيرى كرد. اين تعبير در زبان ~~متداول رايج است. # =الحرقفة- # ج حراقف وحراقيف (ع ا): # استخوان سر سرين # الحرقوص- # ج حراقيص (ح): حشره ايست بسان كيك وگاهى دو بال برمىورد وپرواز مى كند، ~~گوشه ى تازيانه،- عند العامة: ### || AUTO ودر زبان متداول به معناى يك قطعه كوچك از گوشت سرخ كرده مى باشد. # =الحرقوف- ### || AUTO ستور ناتوان ولاغر. # =حرك- # - حركا: از درد كتف وشانه ناليد، از حق روى گردان شد،- ه: شانه ى او را ~~بدرد آورد،- ه بالسيف: گردن او را با شمشير زد،- حاركه: سرشانه ى او را بريد. # =حرك- # - حركا: كمر يا شانه ى او ضعيف وناتوان شد. # =حرك- # - حركا وحركة: تكان خورد. # اين واژه ضد (سكن) است. # =حرك- ### || AUTO تحريكا ه: او را تكان داد. اين واژه ضد (سكن) است،- مشاعره: ~~احساس وعواطف او را برانگيخت،- ساكنه: او را ترغيب كرد، از تنبلى وبى حالى ~~هشيار كرد؛ «لا يحرك ساكنا»: كسى را از رده نمى كند، سرگردانى ايجاد نمى كند. # =الحرك- ### || AUTO سبكبال وهوشيار؛ «غلام حرك»: جوانى چالاك وباهوش. # =الحركة- # ج حركات: حركت. اين واژه ضد (السكون) است؛ «الحركة اليومية الظاهرية» ~~(فك): حركت كره ى وهمى آسمانى بر محور جهان كه بعلت گردش زمين بر محور خود ~~است ومدت زمان آن 24 ساعت است با كسر 3 دقيقه و56 ثانيه تقريبا؛ «حركة ~~المرور»: ترافيك راه ورانندگى؛ «حركة المراكب»: بارگيرى يا تخليه ى بار ~~كشتيها در بندر؛ «خفيف الحركة»: # سبكبال وسريع؛ «فى حركاته وسكناته»: PageV01P325 ### || AUTO در همه ى احوال وكارهاى او. # =حركش- ### || AUTO حركشة ه: او را برانگيخت وبه خشم درآورد. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =حرم- # - حرما وحريما وحرمانا وحرما وحرمة وحريمة ه الشي ء: از آن چيز وى را ~~بازداشت،- الأسقف فلانا: اسقف فلانى را از شركت با مؤمنان منع كرد. # =حرم- # - حرما وحراما عليه ms0719 الأمر: آن امر بر او دشوار شد،- فى القمار: در قمار ~~بازى باخت،- حرما وحريما وحرمانا وحرما وحرمة وحريمة ه الشي ء: آن چيز را ~~بر او ممنوع كرد،- الأسقف فلانا: اسقف فلانى را از شركت در جمع مؤمنان منع كرد. # =حرم- # - حرما وحرما وحرمة وحرمة وحراما عليه الأمر: آن كار بر او دشوار وسخت شد. # =حرم- ### || AUTO تحريما: به ماه حرام درآمد،- الشي ء: آن چيز را حرام كرد،- ه ~~فى القمار: در بازى قمار از او برد وبر او چيره شد،- ه على نفسه: آن چيز را ~~بر خود حرام كرد. # =الحرم- # احرام گرفتن در مراسم حج، اين واژه ضد (الحل) است. # =الحرم- # ج حرم: حرام. اين واژه ضد (الحلال) است، زمان احرام گرفتن، واجبى كه ترك ~~آن جايز باشد،- ج حروم: گونه اى تعزير در كليسا است كه شخص را از اتحاد با ~~مؤمنان باز مى دارد. # =الحرم- # زنان يك مرد؛ «الأشهر الحرم»: # ماههائيكه جنگ در آنها از نظر عرب حرام بود وعبارت از ماههاى (ذو القعدة ~~وذو الحجة ومحرم ورجب) مى باشد. # =الحرم- ### || AUTO ج أحرام: جائيكه مورد حرمت واحترام است وشكستن حرمت آن روا ~~نباشد، آنچه كه مرد از آن حمايت ودفاع مى كند «الحرم الأقصى»: بيت المقدس؛ ~~«الحرمان». مكه ومدينه. # =الحرمان- ### || AUTO محروميت، نوميدى، اين واژه ضد (الرزق) است. # =الحرمة- # ج حرم وحرمات وحرمات: حرمت، آنچه از حقوق خدا كه انجام دادن آن واجب ~~باشد، بزرگى وشكوه، عهد وپيمان كه شكستن آن روا نباشد، نصيب وقسمت، حقى كه ~~نپذيرفتن يا شكستن آن حرام باشد؛ «حرمة الرجل»: عيال واولاد وخانواده ى مرد. # =الحرمة- # محافظت، نگهدارى. مصونيت. # =الحرمة- # ج حرم وحرمات وحرمات: مترادف (الحرمة) است. # =الحرمة- ### || AUTO ج حرم وحرمات وحرمات: مترادف (الحرمة) است. # =الحرمل- ### || AUTO (ن): گياه اسفند كه دانه هاى ريز مانند كنجد دارد ومعمولا آن ~~را دود كنند وبخور دهند. علاوه بر آن خواص پزشكى نيز دارد. # =حرن- # - حرونا وحرانا وحرانا البغل: استر از رفتن باز ايستاد وراه نرفت،- ~~بالمكان: در آن مكان اقامت كرد،- العسل فى الخلية: # عسل به كندو چسبيد وبيرون آوردن آن ms0720 دشوار شد،- فى البيع: بهاى فروش را كم ~~يا زياد نكرد. # =حرن- ### || AUTO - حرونا وحرانا وحرانا البغل: مترادف (حرن) است،- بالمكان: در ~~آن جاى اقامت كرد،- العسل فى الخلية: عسل به كندو چسبيد وبيرون آوردن آن ~~دشوار شد. # =الحروق- # آنچه كه بر اثر آتش فندك روشن شود. # =الحروق- ### || AUTO مترادف (الحروق) است. # =الحروقة- ### || AUTO آب نيم جوش كه در آن آرد ريزند. # =الحرون- ### || AUTO ج حرن من البغال: استرى كه باز مىيستد وراه نمى رود. # =الحري- # ج أحراء [حري]: شايسته، لايق، مناسب؛ «إنه لحر بكذا وان يفعل كذا»: او ~~شايسته ى به آن چيز است كه آن را انجام دهد. # =الحري- # ج حريون وأحرياء [حري]: شايسته، لايق، مناسب، انه لحري بكذا وأن يفعل ~~كذا» او شايستگى ولياقت آن كار را دارد؛ «حري بالذكر»: شايسته ى ذكر ونام ~~بردن است؛ «حري بالتصديق» مورد اعتماد است؛ «بالحري»: سزاوارتر، مناسبتر. # =الحري- ### || AUTO [حر]: «الحجر الحري»: سنگ منسوب به (الحرة) است كه بر آن ~~(الحجر الحوراني) نيز اطلاق مى شود. # =الحريب- # آنكه اموال او را گرفته باشند. # =الحريب- ### || AUTO اسم مصغر (الحرب) است. # =الحريت- ### || AUTO (ح): گونه اى ماهى. # =الحرية- # ج حريات وحرايا [حري]: مؤنث (الحري) است. # =الحرية- ### || AUTO [حر]: خالص وپاك شدن، ويژه گى هر شخص آزاد، حق اشتغال بكار در ~~جامعه؛ «حرية العبادة»: آزادى عبادت؛ «حرية الفكر»: آزادى انديشه؛ «حرية ~~الكلام»: آزادى سخن؛- «حرية النشر او الصحافة»: آزادى قلم ومطبوعات؛ «حرية ~~الاعتقاد او المعتقد»: آزادى عقيده ودين، حقى است كه به انسان اختيار ~~برگزيدن عقيده اى را كه بخواهد مى دهد؛ «حرية القوم»: بزرگان قوم. # =الحريثة- ### || AUTO ج حرائث: ستورى كه لاغر وخسته شده باشد. # =الحريج- ### || AUTO جاى تنگ. # =الحريد- ### || AUTO هر چيز كمى در زياد، دور، ماهى خشك كرده،- ج حرداء: مترادف ~~(الحرد) به معناى خشمگين است. # =الحرير- ### || AUTO [حر]: ابريشم، پارچه يا پيراهن ابريشمى، آنكه آتش خشم در او ~~برافروخته شده باشد. # =الحريرة- # [حر] (ف): مقدار گرماى لازم براى جوش آوردن يك گرم آب در يك درجه ~~سانتيگراد، نام ديگر آن (السعرة) مى باشد. # =الحريرة- ### || AUTO [حر]: يك پاره ابريشم، زن خشمناك،- (ط): غذائى است ms0721 كه با آرد ~~وشير وروغن تهيه مى شود. # =الحريري- # منسوب به (الحرير) است PageV01P326 ### || AUTO ؛ «المنسوجات الحريرية»: پارچه هاى ابريشمى، سازنده ى ابريشم، ~~فروشنده ى ابريشم. # =الحريز- ### || AUTO استوار وبلند، آنچه كه محرز باشد. # =الحريسة- ### || AUTO ج حرائس: ديوارى كه براى نگهدارى گوسفندان در پشت آن سازند، ~~گوسفندى كه آن را شبانه دزدند، دزدى. # =الحريش- ### || AUTO ج حرش (ح): حشره اى است معروف به (أم أربع وأربعين) كه در زبان ~~فارسى به آن هزار پا گويند،- (ح): حيوانى است دريائى،- (ح): كرگدن كه نام ~~ديگر آن (وحيد القرن) است. # =الحريص- # ج حرصاء وحراص وحراص: ### || AUTO بسيار آزمند وحريص. # =الحريصة- ### || AUTO ج حراص وحرائص: مؤنث (الحريص) است. # =الحريف- # ج حرفاء: همكار؛ هم پيشه؛ «حريف الرجل»: معامله گر وهمكار مرد. # =الحريف- # تند وتيز؛ «هذا بصل حريف»: ### || AUTO اين پياز تند وتيز است. # =الحريق- ### || AUTO ج حرقى: اسم است از (الاحتراق)، آتش زدن، آتش برافروختن، شعله ~~ى آتش، جاى آتش افروختن، آنچه كه باعث سوختگى گياهان اعم از گرما يا سرما ~~وجز آن مى شود. # =الحريقة- ### || AUTO ج حرائق: آب كه آن را كمى جوشانند وسپس در آن آرد ريزند، گرما، ~~ودر زبان متداول برافروختن آتش مى باشد. # =الحريك- ### || AUTO مرد كمرباريك وسست. # =الحريكة- ### || AUTO مؤنث (الحريك) است. # =الحريم- ### || AUTO ج حرم وأحرم وأحاريم: آنچه كه حرام باشد، لباس احرام، هر جائى ~~كه مورد حمايت باشد، دربار كه مورد حمايت نگهبانان باشد؛ «حريم الرجل»: ~~آنچه كه مرد از آن حمايت كند. از اين رو زنان مرد را (الحريم) نامند. # =الحريمي- ### || AUTO ج حريميون: سازنده ى لباسهاى احرام، فروشنده ى لباسهاى احرام. # =حز- ### || AUTO ### || AUTO - حزا [حز] ه: آن چيز را بريد،- العود: بر روى چوب ~~نشانه قرار داد. # =الحز- # رخنه يا بريدگى در چوب ومانند آن. # =حزا- # - حزوا [حزو] السراب الشي ء: سراب آن چيز را بالا در فضا آشكار كرد،- ~~الشي ء: ### || AUTO آن چيز را تخمين زد،- الطير: پرنده را به پرواز درآورد تا ~~ببيند به كدام جهت پرواز مى كند وبتواند فال خوب يا بد زند. # =حزى- # - حزيا [حزي]: فال زد وپيشگوئى كرد،- الشي ء: ms0722 آن چيز را فال زد. # =حزى- # تحزية السراب الشي ء: سراب آن چيز را به گونه ى بالا در فضا نمايان كرد # الحزى- ### || AUTO [حزي]: مدفوع انسان- اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الحزاز- # [حز]: پوست كه از سر فرو ريخته مى شود وبه آن شوره گويند،- (طب): # گونه اى بيمارى است كه در بدن پديد مىيد وبدن پوست مىندازد،- (ن): # گياهى است كه بر روى صخره ها وديوارها يا پوستهاى درختان ميرويد ودر ~~برابر عوارض جوى بويژه سرما مقاومت مى كند. اين گياه سفيد يا سبز است. # =الحزاز- # مترادف (الحزاز) است. # =الحزاز- ### || AUTO آنچه از غم واندوه كه در دل يا سينه پديد آيد. # =الحزازة- # ج حزازات: دردى كه بر اثر خشم در دل پديد آيد، بد زبانى،- (طب): ### || AUTO مترادف (الحزاز) است. # =الحزام- ### || AUTO ### || AUTO ج حزم: كمربند ستور، كمربند؛ «حزام الأمن»: تدابير ~~احتياطى براى سلامتى جامعه. # =الحزامة- ### || AUTO ج حزائم: كمربند ستور، كمربند. # =حزب- # - حزبا ه الويل أو الغم: غم واندوه در او پديد آمد،- القرآن: قرآن را حزب ~~حزب گردانيد. # =حزب- ### || AUTO تحزيبا القوم: آن قوم را به گونه ى احزاب گردآورى كرد. # =الحزب- ### || AUTO ج أحزاب: گروهى از مردم، افراد يك قوم كه بر يك انديشه ويك كار ~~باشند، سربازان وياران آنكه از او پيروى كنند، اسلحه، يك حزب از قرآن، نصيب وقسمت. # =الحزبي- # آنكه وابسته ى به حزبى باشد، پيرو شخص يا عقيده ى او، آنچه كه در رابطه ى ~~با حزب باشد؛- «نزاع حزبي»: ### || AUTO درگيرى حزبى. # =الحزبية- ### || AUTO حزب گرائى، دسته بندى وحزب بازى، باند بازى. # =الحزة- # [حز]: واحد (الحز) است، دردى است كه در قلب پديد آيد. # =الحزة- ### || AUTO [حز]: قاچ خربوزه يا هندوانه ومانند آنها. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =حزر- # - حزرا ومحزرة الشي ء: آن چيز را با حدس وگمان تخمين زد،- حزرا وحزورا ~~النبيذ او اللبن: شراب يا شير ترش شد. # =حزر- ### || AUTO - حزرا وحزورا النبيذ أو اللبن: شراب يا شير ترش شد. # =حزز- ### || AUTO تحزيزا [حز] أسنانه: دندانهاى خود را تيز كرد. # =حزق- ### || AUTO تحزيقا الضرع: پستان پر از شير ms0723 وفشرده شد. # =الحزقة- ### || AUTO گروهى از مردم وجز آنها، يك قطعه از هر چيزى. # =حزك- # تحزيكا: رفت وآمد بى مورد كرد يا در كار خود زياده روى نمود. اين واژه در ~~زبان متداول رايج است. # =حزم- # - حزما ه: آن چيز را بست،- الفرس: # تنگ اسب را بست،- امره: كار خود را استوار كرد. # =حزم- # - حزما: غصه را در سينه نگهداشت. # =حزم- # - حزما وحزامة: كار خود را استوار كرد ومورد اعتماد شد. # =حزم- ### || AUTO تحزيما ه: آن چيز را بست. # =الحزم- # سر وسامان دادن به كار،- ج PageV01P327 ### || AUTO حزوم: زمين سفت وبلند. # =الحزم- # گرفتگى وغصه در سينه- (طب): ### || AUTO سختى در هضم غذا. # =الحزمة- ### || AUTO بسته ى هيزم وجز آن. # =حزن- # - حزنا ه: او را غمگين كرد. اين واژه ضد (سر) است. # =حزن- # - حزنا له وعليه: براى او غمگين شد. # اين واژه ضد (سر وفرح) است. # =حزن- # - حزونة المكان: آن مكان سفت وبلند شد. # =حزن- ### || AUTO ### || AUTO تحزينا الرجل: او را اندوهگين كرد،- القارى: ~~بهنگام قرائت صداى خود را نازك كرد. # =الحزن- # ج أحزان: غم واندوه. اين واژه ضد (السرور) است. # =الحزن- # ج حزن وحزون: زمين سفت وسخت كه معمولا بلند مى باشد. # =الحزن- # سختيها. # =الحزن- # ج أحزان: مترادف (الحزن) است. # =الحزن- # غمگين، اندوهگين. # =الحزن- ### || AUTO غمگين، اندوهگين. # =الحزنان- ### || AUTO غمگين، اندوهگين. # =الحزنبل- ### || AUTO (ن): گياهى است داراى طعم تلخ. # =الحزنة- # ج حزن: كوه ستبر ودرشت. # =الحزنة- ### || AUTO من الأرض: مترادف (الحزن) است. # =الحزور- # ج حزاورة [حزر]: نوجوانى كه به سن رشد رسد ونيرومند گردد. # =الحزور- ### || AUTO ج حزاورة: مترادف (الحزور) است. # =الحزورة- ### || AUTO [حزر]: به معناى (الأحجية) است، لغز ومعما. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =الحزونة- # سختى وسفتى زمين. # =حزي- ### || AUTO - حزى [حزي]: به مستراح رفت. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الحزيب- ### || AUTO ج حزب وحزب: امر سخت. # =حزيران- ### || AUTO ماه ششم از سال ميلادى است كه بين (ايار وتموز) است. وبرابر ~~خرداد ماه شمسى هجرى است. تعداد روزهاى اين ماه 30 روز است. # =الحزيم- ### || AUTO ج حزم وأحزمة: جاى بستن كمربند، ميان سينه،- ج حزماء: آنكه كار ~~خود را با دقت واستوارى انجام دهد. # =الحزين- # ج حزناء وحزان وحزانى: غمگين. ### || AUTO اين واژه ms0724 ضد (المسرور) و(الفرح) است؛ «مالك الحزين»: يا ~~(البلشون) (ح): مرغ ماهى خوار؛ «الجمعة الحزينة»: روز جمعه اى كه در هفته ى ~~محنتها ومصيبت ها قرار گيرد. # =حس- ### || AUTO ### || AUTO - حسا [حس] ه: او را كشت،- البرد الرزع: سرما ~~گياهان را سوزانيد،- اللحم: گوشت را روى آتش گرفت،- النار: آتش را حركت داد ~~تا نان كه در آن قرار گرفته پخته شود،- الدابة: خاك را از روى ستور پاك ~~كرد،-- حسا الشي ء وبالشي ء: آن چيز را احساس كرد،-- حسا وحسا بالخبر: به ~~آن خبر يقين حاصل كرد،- لفلان: بر فلانى مهربان شد،- ه: او را به احساس ~~كردن برانگيخت. # =الحس- # مص، حيله، چاره. # =الحس- # مص، حركت وآواز نرم وپنهان؛ «ما سمعت له حسا»: از او حركت يا صدائى ~~نشنيدم، درك كردن، درد زايمان پس از وضع حمل،؛ «حس الحمى»: # احساس به آغاز تب. # =حسا- ### || AUTO - حسوا [حسو] المرق: شوربا را اندك اندك نوشيد،- الطائر الماء: ~~پرنده با نوك خود آب برداشت. # =حسى- ### || AUTO تحسية الرجل المرق: شوربا را اندك اندك به آن مرد نوشانيد. # =الحسا- # [حسو]: هر پختنى رقيق مانند شوربا يا سوپ يا آش؛- «يوم كحسو الطير»: ### || AUTO اين تعبير اشاره به كوتاهى روز است،- (ط): غذائى است كه از آرد ~~وآب تهيه كنند كه همان سوپ يا كاچى يا شوربا است. # =الحساء- ### || AUTO [حسو]: مترادف (الحسا) است. # =الحساب- ### || AUTO مص، شمارش، جمع بسيارى از مردم؛ «أتاني حساب من الناس»: تعدادى ~~از مردم نزد من آمدند؛ «يرزق الله من يشاء بغير حساب»: خداوند به هر كس كه ~~بخواهد بدون تنگى رزق وروزى بى حساب مى دهد؛ «يوم الحساب»: روز قيامت؛ حساب ~~الجمل»: حساب حروف ابجد؛ «حساب اليد»: حسابى كه با انگشتان شمارش شود؛ ~~«الحساب الهوائي»: حساب عقلى يا ذهنى كه بدون نوشتن شمارش شود؛ «كان في ~~حسابه»: آماده براى آن چيز بود؛ «بلا حساب»: بى حساب؛ بسيار؛ «من غير ~~حساب»: بدون انديشيدن؛ «لحساب فلان»: پولى كه به حساب ديگرى ثبت شود؛ «على ~~حساب فلان»: بدهى حساب يا پولى كه بايد فلانى به حساب پرداخت نمايد؛ «حساب ~~جار»: ms0725 حساب جارى كه بين دو نفر معمولا نوشته ورد وبدل ميشود؛ «الحساب ~~الشرقي»: روزنامه كه جوليوس امپراتور روم آنرا وضع كرد؛ «الحساب الغربي»: ~~روزنامه كه پاپ گريگوريوس دوازدهم آن را وضع كرد. # =الحسابي- ### || AUTO دانشمند حساب شناس. # =الحساد- ### || AUTO آنكه بسيار حسودى كند. # =الحساس- # [حس]: بدبختى وبد اقبالى، بداخلاقى، سنگريزه هاى كوچك، ماهى كوچكى است كه ~~آن را خشك مى كنند. # =الحساس- # [حس]: «حساس الحمى»: آغاز تب. # =الحساس- ### || AUTO [حس]: آنكه بسيار احساس كند،- (حى): كاربراتور ماشين. # =الحساسات- ### || AUTO [حس]: «حساسات الحيا»: اين تعبير كنايه از احساس شرمندگى در ~~كارهاى بد مى باشد. # =الحساسة- ### || AUTO [حس]: واحد (الحساس) به معناى سنگريزه وماهى خشك مى باشد. # =الحساسية- # حساسيت كه معمولا در جسم انسان با تأثير عوامل داخلى يا خارجى پديد مىيد؛ ~~«مرض الحساسية»: بيمارى PageV01P328 ### || AUTO حساسيت در بدن انسان؛ «الأمراض الحساسية»: بيمارى هاى حساسيت ~~كه بر اثر عوامل داخل شدن ماده اى در جسم انسان پديد مىيد. # =الحساف- ### || AUTO باقيمانده ى غذائى كه خورده شده باشد. # =الحسافة- ### || AUTO آنچه از خرماى فاسد يا پوسته شده كه بر روى زمين ريخته شده ~~باشد؛ «حسافة الناس»: افراد پست وفرومايه. # =الحساكة- ### || AUTO دشمنى وكينه. # =الحسالة- ### || AUTO پوسته جو ومانند آن. # =الحسام- # شمشير برنده؛ «حسام السيف»: ### || AUTO لبه ى تيز شمشير. # =الحسان- ### || AUTO ### || AUTO ج حسانون: مترادف (الحسن) است به معناى زيبا. # =الحسان- ### || AUTO مبالغه ى (الحسن) است به معناى بسيار زيبا. # =الحسانة- ### || AUTO مؤنث (الحسان) است. # =حسب- # - حسبا وحسابا وحسبانا وحسبانا وحسبة وحسابة ه: آن چيز را شمرد،- حسابه: ~~آن چيز را به حساب خود وارد كرد، آن چيز را مورد توجه قرار داد،- له حسابا: ~~براى او اهميت زياد قائل شد،- ألف حساب لكذا: درباره ى آن چيز بسيار احتياط كرد. # =حسب- # - حسبانا ومحسبة ومحسبة ه: آن چيز را گمان يا خيال كرد. # =حسب- # - حسبا وحسابة: با حسب ويا بخشنده شد. # =حسب- ### || AUTO تحسيبا الميت: مرده را با كفن دفن كرد. # =الحسب- # مص، كفايت؛ بسندگى، «حسبك درهم»: براى تو درهمى كافى است. اين واژه مرفوع ~~است بنا بر ابتدا وكاف مضاف اليه ميباشد وگاهى (باء) بر آن افزوده ms0726 ميشود ~~مانند (بحسبك درهم): # درهمى براى تو كافى است؛ «حسبك أن»: كافى است براى تو كه؛ «حسبما»: # به مقتضاى آن چيز، مطابق آن چيز. # =الحسب- # مص، حساب شده، عدد واندازه؛ «هذا بحسب ذاك»: اين عدد مطابق آن عدد است؛ ~~«اعمل على حسب ما أمرتك»: ### || AUTO طبق دستورى كه به تو داده ام عمل كن؛ «حسبما ذكر»: به ميزانى ~~كه يادداشت شد، ج أحساب: بزرگى خانواده گى، آنچه از افتخارات پدران باشد. # =الحسبان- # حساب؛ «كان في الحسبان»: # مورد توجه بود، توقع آن را داشتند؛ «كان فى الحسبان أن»: انتظار مى رفت ~~كه ... ، ### || AUTO تيرهاى ريز. # =الحسبانة- ### || AUTO واحد (الحسبان) است به معناى تيرهاى ريز، صاعقه، ابر، تگرگ. # =الحسبة- ### || AUTO مص، دفن مرده در سنگريزه ها يا با كفن،- ج حسب: پاداش وثواب؛ ~~«لي عنده حسبة» نزد وى مقدارى پول دارم. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =حسحس- ### || AUTO حسحسة عليه: آن چيز را با دست لمس كرد تا جاى آنرا پيدا كند. ~~اين واژه در زبان متداول رايج است. # =حسد- # - حسدا وحسادة فلانا نعمته وعلى نعمته: # بر او حسد كرد وزوال نعمت او را تمنا كرد. # =حسد- # تحسيدا فلانا نعمته وعلى نعمته: ### || AUTO مترادف (حسده) است. # =حسر- # - حسرا الشي ء: آن چيز را آشكار كرد؛ «حسر كمه عن ذراعه»: آستين خود را ~~بالا زد ودست او آشكار شد؛ «حسرت الجارية خمارها عن وجهها»: آن زن نقاب از ~~چهره برافكند،- الغصن: پوست شاخه ى درخت را كند،- البيت: خانه را جاروب ~~كرد،- الشي ء: آن چيز آشكار شد،- حسورا الرجل أو الدابة: آن مرد يا آن ستور ~~خسته ودرمانده شد،- البصر: چشم ضعيف وناتوان شد. # =حسر- # - حسرا: خسته ودرمانده شد،- حسرا وحسرة: افسوس خورد. # =حسر- # تحسيرا ه: او را افسوس خورانيد، او را خوار وكوچك كرد، او را آزرد،- الطير: ### || AUTO پرهاى پرنده ريخت. # =الحسر- ### || AUTO مردان پياده در جنگ كه سرهاى خود را برهنه كنند يا اينكه بدون ~~زره باشند. # =الحسران- ### || AUTO آنكه بر كارى افسوس بسيار خورد وپشيمان باشد. # =الحسرة- ### || AUTO مص،- ج حسرات: اندوه وافسوس؛ «يا للحسرة»: دريغا از گذشته، ms0727 چه ~~بدبختى كه پديد آمد؛ «يا حسرتى»؛ «وا حسرتاه»: دريغا بر من چقدر زيان ديدم. # =حسس- ### || AUTO تحسيسا [حس] ه: او را وادار به احساس كرد، «النائم: خفته را ~~بيدار كرد. # =حسك- # - حسكا عليه: بر او خشم گرفت،- ت الدابة: ستور دانه ها را خورد. # =حسك- ### || AUTO تحسيكا الشي ء: كمى از آن چيز را براى رفع نياز نزد خود ~~نگهداشت. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الحسك- # (ن): گياه خاردار، استخوان ريز ماهى. # =الحسك- ### || AUTO خشمگين. # =الحسكة- ### || AUTO دشمنى وكينه، واحد (الحسك) است. # =حسم- ### || AUTO - حسما ه: آن چيز را قطع كرد، بريد،- العرق: رگ را زد سپس آن ~~را داغ كرد تا خون از آن روان نشود،- الداء: بيمارى را با دارو از بين ~~برد،- ه الشي ء: آن چيز را از او منع كرد. # =الحسم- # كم كردن چيزى از حسابى. # =حسن- # - حسنا: زيبا شد. # =حسن- # - حسنا: زيبا شد؛ «ان حسن لديك»: اگر مايل باشى وبخواهى؛ «يحسن بك أن»: ~~بر تو شايسته است كه؛ «حسن استعداده لكذا»: براى آن كار بخوبى آماده شد. # =حسن- # تحسينا ه: آن چيز را آراست وزيبا كرد. # =الحسن- # مص،- (ع ا): استخوان دنبال آرنج،- ج محاسن (على غير القياس): زيبائى؛ ~~«لحسن الحظ»: از توفيق خدا، از خوش بختى؛ «حسن السلوك»: PageV01P329 # خوش رفتارى، روشهاى نيكو؛ «حسن القصد»: نيت پاك؛ «حسن ساعة» (ن): ### || AUTO بوته گلى است كه يك ساعت قبل از غروب باز مى شود وپس از طلوع ~~خورشيد پژمرده مى شود؛ «ست الحسن» (ن): # گياهى است كه بر تنه ى درختان مى پيچد وگلهاى زيبائى دارد. # =الحسن- ### || AUTO (ع ا): استخوان زير آرنج،- ج حسان: زيبا؛ «حسنا»: بسيار خوب؛ ~~«من حسن الى احسن»: با پيشرفت پياپى. # =الحسنى- ### || AUTO ج حسنيات وحسن: مؤنث (الأحسن) است. اين واژه ضد (السوأى) است، ~~پيروزى، شهادت در راه خدا؛ «الأسماء الحسنى»: نامهاى خداوند متعال است ~~مانند (الكريم والرحيم) كه 99 نام مى باشد ومورد تلاوت قرار مى گيرند؛ ~~«بالحسنى»: با روشى نيكو. # =الحسنان- ### || AUTO حسن وحسين كه فرزندان حضرت على بن ابى طالب (ع) مى باشند. # =الحسنة- ### || AUTO ج حسنات: ms0728 كار نيك، رفتار خوب، مهربانى. # =الحسو- # [حسو]: شوربا يا آش؛ «يوم كحسو الطير»: اين تعبير مبالغه در كوتاهى چيزى ~~يا كارى است. # =الحسو- ### || AUTO [حسو]: مترادف (الحسو) است، آنكه بسيار شوربا يا آش نوشد. ~~بمعناى فاعل است مانند (الأكول والشروب): پرخور يا بسيار نوشنده. # =الحسوة- # ج أحسية وأحسوة وجج أحاس [حسو]: آنچه كه يكبار خورده شود؛ «فى الإناء ~~حسوة»: در ظرف غذاى يكبار نوشيدن است. # =الحسوة- ### || AUTO ج حسوات [حسو]: اسم مره از (حسا) است. # =الحسود- ### || AUTO ج حسد، للمذكر والمؤنث: حسود، رشك بر اين واژه در مذكر ومؤنث ~~يكسان بكار مى رود. # =الحسوس- ### || AUTO [حس]: سال قحطى وخشك. # =الحسون- ### || AUTO (ح): پرنده ى كوچكى است خوش آواز ورنگارنگ، نام ديگر آن ~~(الشويكي) است. # =الحسي- ### || AUTO ### || AUTO [حس]: آنچه كه با حس ظاهر درك شود. ضد اين واژه ~~(العقلي) است؛- «المذهب الحسي او الحسية»: عقيده ى كسانى است كه معتقدند ~~ملكات عقلى از احساسات توليد مى شود. # =الحسيب- # مترادف (المحاسب) است؛ «كفى بالله حسيبا»: خداوند براى حسابرسى كافى ~~است،- ج حسباء: مرد صاحب حسب يا بخشنده وكريم. # =الحسية- ### || AUTO [حسو]: نام خوراكهاى آشاميدنى است مانند سوپ وشوربا. # =الحسير- ### || AUTO ج حسرى- فرومانده وخسته، افسوس خور، درمانده، ناتوان؛ «حسير ~~البصر»: آنكه ضعف بينائى دارد واز نزديك مى بيند، نزديك بين. # =الحسيس- ### || AUTO [حس]: كشته شده، صداى نرم وآهسته، جنبش وحركت. # =الحسيك- ### || AUTO كوتاه اندام. # =الحسيكة- ### || AUTO غذاى ستور كه آنرا در دهان ميجود، دشمنى وكينه،- (ح): خار پشت. # =الحسين- ### || AUTO ج حسان: مترادف (الحسن) است. # =حش- ### || AUTO ### || AUTO - حشا [حش] ت اليد: دست خشكيد وترنجيده شد،- ~~العشب: گياه را بريد،- الفرس: اسب را گياه خشك خورانيد؛ الولد فى بطن ~~الناقة: بچه در شكم ماده شتر خشك شد؛- الفرس: اسب در دويدن شتاب كرد،- ~~النار: آتش را روشن كرد وآن را با ميله ى آهنين تكان داد،- الحرب: جنگ را ~~برانگيخت،- المال: مال را افزايش داد،- الصيد: شكار را از دو سوى فرا گرفت. # =الحش- # گروه درختان خرما در يك جا، مدفوع، مستراح،- ج حشوش: باغ. # =الحش- # مترادف (الحش) است. # =الحش- # مترادف (الحش) است. # =حشا- ### || AUTO - حشوا [حشو] الوسادة بالقطن: درون بالش را با ms0729 پنبه پر كرد،- ~~الرجل: بر شكم آن مرد زد. # =حشى- ### || AUTO تحشية [حشي] الثوب: براى جامه حاشيه دوخت،- الكتاب: براى كتاب ~~حاشيه وتعليق نوشت. # =الحشا- # ج أحشاء [حشو]: آنچه كه درون شكم است،- (ع ا): آنچه كه پيوسته به ضلعهاى ~~بدن باشد؛- «انا فى حشا فلان»: ### || AUTO من در كنف وپناه فلانى هستم؛ «فى احشاء»: در درون، در باطن. # =الحشى- ### || AUTO ج أحشاء [حشي] (طب): تنگى نفس،- (ع ا): آنچه كه درون شكم باشد ~~مانند جگر واسپرز وشكنبه وجز آنها. # =الحشارة- ### || AUTO مردم عوام ونادان. اين واژه مترادف (الخشارة) است. # =الحشاش- # [حش]: باقيمانده ى روح در بدن بيمار يا زخمى. # =الحشاش- # ج أحشة [حش]: جوال ستور كه در آن گياه ريخته شده باشد، جانب وكنار هر چيزى. # =الحشاش- # ج حشاشون وحشاشة [حش]: ### || AUTO گرد آورنده يا فروشنده گياه حشيش، آنكه معتاد به كشيدن حشيش باشد. # =الحشاشة- ### || AUTO مترادف (الحشاش) است. # =الحشاك- ### || AUTO مترادف (الحشاكة) است. # =الحشاكة- ### || AUTO چوبى كه در دهان بزغاله نهند تا نتواند شير بمكد. # =حشد- # - حشودا الزرع: همه ى گياهان روئيدند،- حشدا القوم: آن قوم دعوت شدند وبا ~~شتاب پذيرفتند،- ت الناقة: شير در پستان ماده شتر جمع شد،- الشي ء: آن چيز ~~را جمع آورى كرد؛- «حشد الجنود للحرب»: # سربازان را براى جنگ آماده كرد،- لفلان: از فلانى طرفدارى كرد ودفاع نمود. # =حشد- ### || AUTO تحشيدا الشي ء: آن چيز را جمع آورى كرد. # =الحشد- # مص، گروه، جماعت؛ «عندي حشد من الناس»: گروهى از مردم را در اختيار دارم. # =الحشد- # من العيون: چشمه هائى كه آب PageV01P330 ### || AUTO آنها هيچگاه بند نيايد. # =الحشد- # ج حشود: گروه يا جمعيت. # =الحشد- ### || AUTO ج حشد: آنكه از بذل جان ومال ويارى بديگران دريغ نكند. # =حشر- ### || AUTO - حشرا الناس: مردم را جمع آورى كرد،- الجمع: آن گروه را از ~~جائى به جاى ديگر منتقل كرد،- ه عن بلاده: او را از كشورش اخراج كرد،- ~~العود: چوب را تراشيد ونازك كرد. # =الحشر- # مص،- من الأسنة: نيزه هاى باريك،- من الآذان: گوش باريك وزيبا. ### || AUTO اين واژه در مفرد ومثنى وجمع يكسان بكار مى رود زيرا مصدر است؛ ~~«أذن حشر وأذنان حشر وآذان حشر»؛ «يوم الحشر»: روز ms0730 رستاخيز يا قيامت ومعاد. ~~اين واژه در زبان متداول به معناى سختگيرى ومزاحمت مى باشد. # =الحشرة- ### || AUTO ج حشرات (ح): تيره اى از حشرات مفصلى است كه داراى سه مقطع ~~جسمى (سر وسينه وشكم) مى باشند ومعمولا داراى شش پا ودو بال يا چهار بال مى ~~باشند؛ «قاتل الحشرات»: ماده ى حشره كش از قبيل نفتالين و(د. د. ت) وامشى ~~ومانند آنها،- ج حشر: پوستى كه به دانه چسبيده باشد. # =حشرج- ### || AUTO حشرجة [حشرج]: بهنگام مرگ نفسش گرفت وخرخر كرد. # =الحشري- ### || AUTO مرد فضول كه در كارى كه به وى ارتباط ندارد دخالت كند. اين ~~واژه در زبان متداول رايج است. # =حشف- # - حشفا الضرع: شير در پستان خشك يا كم شد. # =حشف- ### || AUTO تحشيفا عينه: پلك چشم خود را بست واز زير مژه نگاه كرد. # =الحشف- ### || AUTO خرماى نارس يا خشك وفاسد، پستان خشك وترنجيده. # =الحشفة- ### || AUTO ج حشاف: ريشه هاى گياه كه پس از در ودر زمين بازماند، خمير ~~خشك، جزيره ى كوچكى در دريا كه آب بدان نرسد. # =حشك- # - حشكا وحشوكا الضرع: پستان پر از شير شد،- ت الناقة لبنها: شير در پستان ~~ماده شتر جمع شد،- الناقة: ماده شتر را ندوشيد تا شير در پستانش گرد آيد،- ~~ت السحابة: # ابر پر آب شد،- الوادي: دره پر از آب روان شد،- ت النخلة: خرماى نخل ~~بسيار شد،- القوم: آن قوم گرد هم آمدند،- ت الريح: # باد در جهات مختلف وزيد. # =حشك- # - حشكا اللبن في الضرع: شير در پستان با سرعت جمع شد،- ت الدابة: ### || AUTO ستور علوفه وجو خورد. # =الحشكة- # يكبار باريدن تند. # =الحشكة- ### || AUTO گروه وجماعت؛ «جاؤوا بحشكتهم»: همه گروه آمدند. # =حشم- # - حشما ه: او را شرمنده كرد، او را با سخن زشت آزرد، او را خشمگين ساخت،- ~~الشي ء: آن چيز را خواست. # =حشم- # - حشما: خشمگين شد،- ه: او را خشمگين كرد،- حشوما: آن مرد پس از لاغرى ~~فربه شد، خسته شد،- منه: از او گرفته شد. # =حشم- ### || AUTO تحشيما ه: او را شرمنده ساخت، آزرد، خشمگين كرد. # =الحشم- ### || AUTO مص، خويشاوندى، عيال؛ «حشم الرجل»: خانواده ودار ودسته ى مرد ~~كه از وى حمايت ms0731 كنند يا او از آنها حمايت كند. # =الحشمة- # زن، خويشاوندى، زينهار وعهد. # =الحشمة- ### || AUTO خشم، آزرم، ادب وبزرگى، تندى وگرفتگى. # =الحشو- ### || AUTO [حشو]: مردمان فرومايه وخرد،- ج المحاشي (بر خلاف قياس) آنچه ~~كه درون چيزى را با آن پر كنند، ادويه ى خوشمزه كه درون بره ى بريانى را با ~~آن پر كنند، سخنى كه مورد اعتماد نباشد. # =الحشوة- # [حشو]: هر چيزى كه بد يا پست باشد؛ «هو من حشوة بني فلان»: او از افراد ~~پست فلان قبيله است،- من البطن: روده هاى شكم. # =الحشوة- ### || AUTO [حشو]: مترادف (الحشوة) است. # =الحشوك- ### || AUTO من النوق: ماده شترى كه شير در پستانش جمع شده باشد. # =الحشوي- ### || AUTO [حشو]: آنكه در گفتار خود سخنان پوچ آورد. # =حشى- # - حشى [حشي] الرجل: آن مرد به بيمارى تنگى نفس دچار شد،- السقاء: ### || AUTO درون مشك از شير پوسته اى پديد آمد وبه آن چسبيد. # =الحشي- ### || AUTO [حشي]: آنكه به بيمارى تنگى نفس دچار است. # =الحشياء- ### || AUTO [حشي]: مؤنث (الحشيان) است. # =الحشيان- ### || AUTO [حشي]: آنكه به بيمارى نفس تنگى دچار است. # =الحشية- # [حشي]: مؤنث (الحشي) است. # =الحشية- ### || AUTO ج حشايا [حشو]: تشك ضخيم، بالشچه ى كوچكى كه زن بر عضوى از بدن ~~خود بندد تا كلان نمايد. # =الحشيش- ### || AUTO [حش]: گياه خشك يا علوفه ى دام. # =الحشيشة- # ج حشائش [حش]: واحد (الحشيش) است؛ «الحشيشة أو قنب الهند» (ن): گياهى است ~~كه بطور سالانه كشت مى شود واز آن ماده ى مخدر بدست مىيد؛ «حشيشة الملاك» ~~(ن): گياهى است از رسته ى (الحيميات) كه در ساختن الكل بكار مى رود؛- ~~«حشيشة الدينار» (ن): گياهى است از رسته ى (القراصيات) كه شكوفه هاى آن در ~~ساختن آب جو بكار گرفته مى شود؛ «حشيشة الزجاج» (ن): ### || AUTO گياهى است از رسته ى (القراصيات) كه در ويرانه ها وديوارهاى ~~قديمى مى رويد وداراى خواص پزشكى است. # =الحشيف- ### || AUTO جامه ى كهنه وفرسوده. # =الحشيكة- ### || AUTO غذاى ستور مانند جو. # =الحشيم- ### || AUTO ج حشماء: مترادف (المحتشم) است. # =حص- # - حصا [حص] الشعر: موى را كوتاه PageV01P331 ~~كرد، چيد،- الشي ء: آن چيز را كم كرد، قسمتى از آن چيز ms0732 را بريد،- الجليد النبت: # برف گياه را سوزانيد،- من المال كذا: ### || AUTO سهميه ى او از مال فلان مقدار بود،-- حصصا الرجل: موى سر او ~~ريخت يا كم شد. # =الحص- ### || AUTO ج حصوص وأحصاص: مرواريد،- (ن): زعفران،- عند العامة: ودر زبان ~~متداول بمعناى يك پاره از ليمو يا سير يا دانه ى صنوبر ومانند آنها مى باشد. # =حصى- ### || AUTO - حصيا الرجل: آن مرد را با ريگ يا سنگريزه زد. # =الحصى- ### || AUTO سنگ ريزه ها؛- «طرق الحصى»: يكى از كارهاى كاهنان در سحر ~~وافسون است. # =الحصاء- ### || AUTO [حص]: مؤنث (الأحص) است؛ «سنة حصاء»: سال خشك وبى حاصل. # =الحصاة- ### || AUTO [حصي]: واحد (الحصى) است، ج حصيات وحصي وحصي، شماره، خرد ~~ورأى،- (طب): سنگ كليه ومثانه كه باعث بيمارى كليه وگرفتگى مجراى بول مى شود. # =الحصاد- # مص، مترادف (الحصاد) است، كشت درو شده؛ «حصاد الشجرة»: ميوه ى درخت؛ ~~«اخذوا حصاد الشجرة»: ميوه ى درخت را گرفتند؛ «حصاد البقول البرية»: # دانه هاى ريخته شده از گياهان بر روى زمين. # =الحصاد- # مص، زمان وهنگام درو. # =الحصاد- ### || AUTO مترادف (الحاصد) است. # =الحصار- ### || AUTO سنگر، پناهگاه، بالشى كه بر پشت شتر بسان پالان قرار دهند وبر ~~روى آن سوار شوند. # =الحصاص- ### || AUTO [حص] (طب): بيمارى گرى. # =الحصاصة- ### || AUTO [حص]: بازمانده ى انگور بر درخت پس از چيدن. # =الحصالة- ### || AUTO (ز): دانه هاى گندم وجو كه پس از باد دادن بر روى زمين ماند ~~وبر آن (الكناسة): دانه هاى تلخ اطلاق مى شود. # =الحصان- # مرواريد،- ج حصن وحصانات: زن پارسا وبا عفت. # =الحصان- ### || AUTO ج أحصنة وحصن: اسب نر، اسب نجيب وآزموده؛ «حصان البحر» (ح): ~~اسب آبى كه معمولا در رودخانه هاى افريقا وجود دارد؛ «الحصان البخاري»: ~~مقياس سنجش نيروى ابزار وآلات بخارى است. # =الحصانة- ### || AUTO استوارى ومحكم بودن،- (طب): نيروى پايدارى بدن در برابر ~~بيمارى؛ «الحصانة النيابية»: مصونيت پارلمانى ويژه ى نمايندگان مجلس. # =حصب- # - حصبا ه: بر او سنگريزه پرتاب كرد،- المكان: آن جاى را با سنگريزه فرش ~~كرد،- ه عن كذا: او را از آن چيز دور كرد،- عنه: از او دور شد وبا شتاب ~~گريخت،- فى الأرض: راه را گرفت ورفت. # =حصب- # - حصبا: بر پوست ms0733 بدن وى سرخجه (سرخك) درآمد،- الوتر: زه از كمان برگشت. # =حصب- # حصبا: بر بدن وى سرخك درآمد،- الوتر: زه از كمان برگشت. # =حصب- ### || AUTO تحصيبا المكان: آن مكان را با سنگريزه فرش كرد. # =الحصب- ### || AUTO پاره سنگ يا سنگريزه ها، آنچه كه در آتش مىفكنند مانند هيزم. # =الحصباء- ### || AUTO مترادف (الحصى) بمعناى سنگريزه ها است. # =الحصبة- # (طب): بيمارى سرخك. # =الحصبة- # واحد: (الحصباء) است،- (طب): مترادف (الحصبة) است. # =الحصبة- ### || AUTO باد سخت كه در فضا سنگريزه ها برانگيزد،- (طب): مترادف ~~(الحصبة) است. # =الحصة- ### || AUTO ج حصص [حص]: نصيب وقسمت؛ «حصة فى الربح»: سود سهم براى دارنده آن. # =الحصحاص- # خاك # حصحص- ### || AUTO حصحصة [حصحص] الحق: حق آشكار شد،- التراب وغيره: خاك وجز آن را ~~به سمت راست وچپ تكان داد وبرانگيخت. # =الحصحص- ### || AUTO سنگها، خاك. # =حصد- # - حصدا وحصادا وحصادا الزرع: # كشت را درو كرد؛ «من زرع الشر حصد الندامة»: آنكه شر بكارد پشيمانى درو ~~كند،- القوم بالسيف: آن قوم را همانگونه كه كشت را درو كنند با شمشير كشت. # =حصد- ### || AUTO - حصدا الحبل: بافت ريسمان محكم شد،- الدرع: زره محكم ساخته شد. # =الحصد- ### || AUTO آنچه از كشت كه درو كنند. # =الحصداء- # مؤنث (الأحصد) است؛ «ذرع حصداء»: زره محكم ساخت با حلقه هاى ريز وتنگ؛ ~~«شجرة حصداء»: ### || AUTO درخت پر برگ. # =حصر- # - حصرا ه: بر او تنگ گرفت واطرافش را احاطه كرد،- القوم بفلان: آن قوم بر ~~فلانى سخت گرفتند،- البعير: پالان شتر را محكم بست،- الشي ء: آن چيز را فرا گرفت. # =حصر- # - حصرا: آن مرد از سخن گفتن درماند، بخيل شد،- الرجل: سينه ى آن مرد تنگ ~~شد،- بالسر: راز را پنهان كرد،- عن الشي ء: از آن چيز درمانده وناتوان شد. # =حصر- ### || AUTO شكم او قبض شد وپيشاب وى بند آمد. # =الحصر- # (طب): يبوست وقبض شدن شكم. # =الحصر- # انحصار؛ «اداره حصر التبغ والتنباك»: اداره ى انحصار توتون وتنباكو؛ ~~«بالحصر»: منحصرا، در معناى باريك؛ «على سبيل الحصر»: حق بدون رقابت؛ «لا ~~يدخل تحت الحصر» أو «لا حصر له»: # بى شمار وبسيار؛ «يفوق الحصر»: بيش از حد شمارش، ودر زبان متداول بمعناى ~~غم واندوه مى باشد. PageV01P332 ### || AUTO =الحصر- # (طب): يبوست شكم وقبض شدن آن. # =الحصر- # فاعل است ms0734 از (حصر عن الشي ء): ### || AUTO درمانده وعاجز. # =الحصرم- ### || AUTO غوره ى انگور مادامى كه سبز باشد. # =الحصرمة- ### || AUTO واحد (الحصرم) است به معناى يكدانه غوره. # =حصص- ### || AUTO ### || AUTO تحصيصا [حص] الأمر: آن امر آشكار ونمايان شد. # =الحصص- # [حص]: كم شدن موى سر، بلند نشدن موى سر. # =الحصص- ### || AUTO [حص]: آنچه كه از موى الاغ وشتر ريخته شود. # =حصف- # - حصفا: به بيمارى گرى دچار شد. # =حصف- ### || AUTO - حصافة: نيكو انديشه واستوار خرد شد. # =الحصف- # (طب): گرى خشك. # =الحصف- ### || AUTO نيكو رأى واستوار خرد. # =حصل- # - حصولا ومحصولا له كذا: آن چيز بر او ثابت وواجب شد،- على الشي ء: آن ~~چيز را بدست آورد،- الشي ء: آن چيز باقى ماند؛ «حصل عليه من حقي كذا»: از ~~حق من چيزى نزد وى حاصل شد يا ثابت گرديد،- لي عليك كذا: نزد من چيزى بر تو ~~ثابت شد. # =حصل- # - حصلا ت الدابة: ستور خاك وسنگريزه خورد وشكمش درد گرفت. # =حصل- ### || AUTO تحصيلا الدين: بدهى را وصول كرد،- الشي ء أو العلم: آن چيز را ~~بدست آورد يا دانش كسب كرد،- الكلام: سخن را به مفهوم ومفاد آن باز ~~گردانيد. # =الحصل- ### || AUTO (ز): آنچه از دانه هاى نامرغوب كه در كشتزار باقى مى ماند وبه ~~آن (الكناسة) گويند. # =حصن- # - حصنا ه: آن چيز را در جائى محكم قرار داد. # =حصن- # - حصانة: آن جاى محكم واستوار شد،- حصنا وحصنا وحصانة ت المرأة: آن زن با ~~عفت وپارسا شد. # =حصن- ### || AUTO تحصينا المكان: آن مكان را پناهگاه محكم ساخت. # =الحصن- # ج حصون وأحصان وحصنة (ا ع): ### || AUTO پناهگاه، اسلحه. # =الحصناء- ### || AUTO مترادف (الحاصن) است به معناى زن پارسا وشوهردار. # =الحصور- ### || AUTO مترادف (الحصر) است به معناى رازدار يا آنكه از شهوات خود دارى كند. # =الحصوي- # [حصي] من الأنهار: رودخانه ى پر از سنگريزه. # =حصي- # - حصا ت الأرض: زمين پر از سنگريزه شد. # =حصي- ### || AUTO (طب): سنگ كليه در مثانه ى او توليد شد. # =الحصية- ### || AUTO [حصي] من الأراضي: زمين پر از شن وسنگريزه. # =الحصيد- ### || AUTO آنچه از كشت كه درو شده باشد؛ «أيام الحصيد» زمان درو كردن. # =الحصيدة- ### || AUTO ج حصائد: آنچه از كشت كه درو شده ms0735 باشد، پائين ساقه هاى كشت كه ~~داس به آن نرسد ودر زمين باقى ماند، كشتزار؛ «ايام الحصيدة»: زمان درو ~~كردن؛ «حصائد الألسنة»: سخن بيهوده كه در حق ديگرى گفته شود. # =الحصير- # مترادف (الحصر) است،- ج حصر وأحصرة: جنب وكنار، گوشت ميان شانه وكمر، ~~زندان، زندانى، پادشاهى كه از مردم پنهان باشد، جاى تنگ، راه، صف مردم وجز ~~آنها، حصير، فرش بوريا، مجلس،- من المياه: آبى كه از باطن كوه به گونه ى ~~چشمه ها روان باشد؛ «حصر النفط»: ### || AUTO چاههاى نفت. # =الحصيرة- ### || AUTO ج حصائر: حصير بوريا كه از برگهاى نى ساخته مى شود، پاره اى ~~گوشت كه در پهلوى اسب ميان كتف وتهى گاه آن پديد مىيد. # =الحصيص- ### || AUTO [حص]: عدد، شماره؛ «حصيصهم كذا»: شماره ى آنها فلان مقدار است. # =الحصيصة- ### || AUTO موى گوش، آنچه كه بريده يا كوتاه شده باشد. # =الحصيف- ### || AUTO مترادف (الحصف) است. # =الحصيل- ### || AUTO آنچه از مال كه بدست آيد يا حاصل شود،- (ن): نام گونه اى از ~~گياهان است. # =الحصيلة- ### || AUTO ج حصائل: اسم است از (التحصيل): آنچه كه بدست آمده است، بقيه ~~وبازمانده. # =الحصين- ### || AUTO من الأماكن: جاى محكم واستوار؛ «درع حصين»: زره محكم. # =حض- ### || AUTO - حضا [حض] ه على الأمر: او را بر آن كار تشويق كرد، او را در ~~آن كار برانگيخت. # =الحضار- ### || AUTO من الإبل: شتر سفيد، اين واژه در مفرد وجمع يكسان بكار مى رود. # =الحضارة- # شهر، اقامت در شهر، شهريگرى، تمدن. # =الحضارة- ### || AUTO شهريگرى، تمدن. # =الحضانة- # كودكستان؛ «دار الحضانة»: # مهد كودك. # =الحضانة- ### || AUTO تربيت، پرورش، دايگى بچه،- (ب): سوراخ يا مجراى آب در كنار ~~ديوار كه آب را از نفوذ در ديوار برگرداند. # =حضر- # - حضورا وحضارة: حاضر شد،- حضارة: در شهر مسكن گزيد،- حضورا المجلس: در ~~آن مجلس حاضر شد،- ه: او را حاضر كرد،- ه الأمر: آن امر بخاطرش آمد،- ه ~~الموت: مرگ بر او فرا رسيد،- ه الشي ء: # آن چيز را براى او آورد،- اليه: بسوى او آمد،- ت الصلاة: هنگام نماز شد،- ~~عن المكان: # از آن مكان بجاى ديگرى رفت. # =حضر- # - حضورا المجلس: در آن مجلس حاضر شد،- عن المكان: از آن مكان متحول ms0736 شد ~~وبجاى ديگر رفت. # =حضر- # مرگ به سراغ او آمد. # =حضر- # تحضيرا ه: او را حاضر كرد،- ه الشي ء: آن چيز را براى او آورد. PageV01P333 ### || AUTO =الحضر- # اسم است از (احضر الفرس): # دويدن يا جهيدن اسب. # =الحضر- # مترادف (الحضر) است بمعناى شهرى، مرد حاضر جواب وصاحب سخن. # =الحضر- # ضد (الغيبة) است، جاى حاضر شدن، نزديكى، كنار، درون، روستاها ومنازل ~~مسكونى، اين واژه ضد (البدو والبداوة والبادية): باديه نشينى وبيابان نشينى ~~است؛ «اهل الحضر»: شهرنشينان. # =الحضر- ### || AUTO آنكه در انتظار ميهمان شدن است تا از سفره ى مردم غذا خورد، ~~طفيلى، آنكه مسافرت نخواهد يا برايش خوب نباشد. # =الحضرة- # حاضر شدن، نزديكى، كنار، درون. # =الحضرة- # اين واژه بر خلاف (الغيبة) است؛ «بحضرة فلان»: در حضور فلانى؛ «فى حضرة»: ~~در برابر، جلو، جاى حاضر شدن، نزديكى، درون، ودر اصطلاح نويسندگان بمعناى ~~هر بزرگى است كه در اطراف وى مردم گرد آيند؛ «الحضرة العالية تأمر بكذا»: ~~حضرت عالى بچيزى امر ميفرمائيد. # =الحضرة- # مترادف (الحضرة) است. # =الحضرة- ### || AUTO مترادف (الحضرة) است؛ «جمع الحضرة»: اين تعبير را هنگامى گويند ~~كه براى ساختن ساختمان ابزار بنائى را از آجر وگچ وجز آنها آماده كنند. # =الحضري- ### || AUTO شهرى، اين واژه خلاف (البدوي) است. # =حضض- ### || AUTO تحضيضا [حض] ه على الأمر: او را بر آن امر وادار كرد، تشويق ~~وترغيب كرد. # =حضن- # - حضنا وحضانة الصبي: كودك را در دامن خود قرار داد، او را به سينه ى خود ~~چسبانيد، او را پرورش داد،- ه عن كذا: او را از آن چيز دور كرد،- حضنا ~~وحضانة وحضانا وحضونا الطير بيضه وعلى بيضه: پرنده روى تخمهاى خود قرار ~~گرفت تا جوجه پديد آورد. # =حضن- ### || AUTO - حضانا ت المرأة أو الشاة أو الناقة: يكى از دو پستان زن يا ~~بز يا شتر بزرگتر از ديگرى شد. # =الحضن- ### || AUTO ج أحضان وحضون: از زير بغل تا تهيگاه است وگفته مى شود سينه ~~ودو بازو وما بين آنهاست، كنار چيزى، ناحيه، آن مقدار چيزى كه در زير بغل ~~بگنجد؛ «أعطاه حضنا من التمر»: به اندازه ى يك بغل خرما به ms0737 او داد، پايه ~~ودامنه ى كوه؛ «عشش الطائر فى حضن الجبل»: پرنده در دامنه ى كوه لانه ساخت ~~ودر زبان متداول قسمت بالايى ميان دو ران نشسته كه بگونه ى چهار زانو نشسته ~~است مى باشد. # =الحضنة- ### || AUTO اسم است از (حضن الطائر بيضه). # =الحضور- ### || AUTO بينندگان، شنوندگان؛ «بحضوره»: در برابر ديد او. # =الحضون- ### || AUTO «امرأة أو شاة أو ناقة حضون»: زن يا بز يا ماده شتر كه يكى از ~~دو پستانش بزرگتر از ديگرى باشد. # =الحضيرة- ### || AUTO ج حضائر وحضير: گروه مردم، چرك زخم، تعداد كمى از سربازان، ~~پيشقراولان لشكر، ودر زبان متداول بر ميدان شهر كه مردم در آن جمع مى شوند ~~اطلاق مى گردد. # =الحضيض- ### || AUTO ج أحضة وحضض [حض]: پستى زمين در دامن كوه،- (فك): نقطه ى مقابل ~~اوج؛ «نزل الى الحضيض»: به پايين افتاد؛ «دكه الى الحضيض»: آنرا ويران كرد. # =حط- ### || AUTO - حطا [حط]: به پايين فرود آمد،- الحمل: بار را از پشت ستور ~~فرود آورد،- الشي ء: آن چيز را وضع كرد، آن را رها كرد،- الجلد: چرم را ~~صيقل داد وبراق كرد،- حطا وحطوطا رحله: اقامت كرد؛ «حط الرحال»: به آن مكان ~~درآمد، اقامت گزيد،- السعر: نرخ ارزان شد،- من قدره او من قيمته: او را ~~تحقير كرد يا از ارزش آن كاست،- حطاطا الوجه: بر اثر هيجان وفربهى در چهره ~~ى او دانه هائى پديد آمد. # =الحطاب- ### || AUTO گردآورنده هيزم، فروشنده هيزم. # =الحطابة- ### || AUTO مؤنث (الحطاب) است، هيزم آورندگان. # =الحطاط- ### || AUTO [حط]: كف شير،- (طب): دانه يا جوش كه در صورت پديد آيد. # =الحطاطة- ### || AUTO [حط]: واحد (الحطاط) است. # =الحطام- ### || AUTO آنچه كه از چيزى خشك شكسته شده باشد؛ «حطام الدنيا»: مال دنيا ~~كه فناپذير است وباقى نمى ماند؛ «حطام البيض»: پوست تخم مرغ. # =الحطامة- ### || AUTO آنچه از چيز خشك كه شكسته شده باشد مانند گياه خشك. # =حطب- ### || AUTO - حطبا: هيزم گردآورى كرد،- ه: با هيزم نزد وى آمد،- المكان: ~~در آن مكان هيزم بسيار شد،- به وعليه: بر عليه او سعايت كرد وبه وى افترا بست. # =الحطب- ### || AUTO ج أحطاب: هيزم. # =الحطبة- ### || AUTO يك پاره هيزم. # =حطم- # - حطما ه: ms0738 آن چيز را شكست. # =حطم- # - حطما: سالمند شد. # =حطم- ### || AUTO تحطيما ه: آن را شكست وخرد كرد. # =الحطم- # مرد پرخور. # =الحطم- ### || AUTO چوپانى كه ستوران را ستم كند وبر آنها رحم نكند، مترادف ~~(الحطم) است. # =الحطمة- # آتش فروزان وسخت سوزان، سال سخت وقحطى، دوزخ، شتران وگوسفندان بسيار. # =الحطمة- # سال سخت وبيحاصل. # =الحطمة- ### || AUTO ج حطم: آنچه كه از چيزى خشك شكسته شده باشد. # =الحطوط- ### || AUTO [حط]: ماده شتر تندرو. # =الحطوم- ### || AUTO باد سخت؛ «ريح حطوم»: بادى سخت كه هر چه در سر راهش باشد بشكند ~~وبه هم ريزد. # =الحطيئة- # [حطأ]: مرد زشت وكوتاه قامت، لقب شاعر عبسي بنام (جرول) است. گفته مى شود ~~بعلت زشتى كه داشت اين لقب را PageV01P334 ### || AUTO بر او خواندند. # =الحطيب- ### || AUTO «مكان حطيب»: جاى پر از هيزم. # =الحطيبة- ### || AUTO «أرض حطيبة»: زمين پر از هيزم. # =الحطيطة- ### || AUTO [حط]: اسم است از آنچه كه بها وقيمت را پائين آورد، بهاى كم ~~كرده شده. ### || AUTO =حظ- # - حظا: خوشبخت شد. # =حظ- ### || AUTO مترادف (حظ) است. # =الحظ- # ج حظوظ وحظاظ وأحظ: نصيب وقسمت از هر چيز خوبى، وگاهى بر نصيب از شر نيز ~~اطلاق مى شود، شانس، بخت، سعادت وآسايش؛ «ذو حظ من»: داراى بخت واقبال؛ ~~«كان من حسن حظه أن»: از خوش بختى كه داشت؛ «ليس أحسن منه حظا»: از او خوش ~~شانس تر نيست، از آن سعادتمندتر نيست؛ «لحسن الحظ»: أو «من حسن الحظ»: از ~~خوش شانسى از توفيقات خداوند، از بخت خوب؛ «سوء الحظ»: # بدبختى بدشانسى وبد اقبالى؛ «منكود الحظ»: بدشانس. # =حظا- ### || AUTO - حظوا [حظو]: آهسته خراميد. ### || AUTO =الحظى- # [حظي] (ح): شپش. # =الحظى- ### || AUTO ج أحظ وجج أحاظ: مترادف (الحظ) است. # =الحظاة- ### || AUTO (ح): واحد (الحظى) است. # =الحظار- # آنچه كه ميان دو چيز را فاصله اندازد. # =الحظار- ### || AUTO مترادف (الحظار) است. # =الحظة- ### || AUTO ج حظا وحظاء [حظو]: مقام ومنزلت، بخت واقبال. # =حظر- # - حظرا: براى خود آغلى ساخت،- ه الشي ء وحظر عليه الشي ء: آن چيز را از ~~وى منع كرد،- الشي ء: آن چيز را از ديگرى بازداشت،- المواشي: ستوران را در ~~آغل نگهداشت. # =حظر- ### || AUTO تحظيرا: مترادف (حظر) است وتشديد براى مبالغه ms0739 مى باشد. # =الحظر- ### || AUTO درخت كه با آن آغل سازند، خار تر. # =حظل- ### || AUTO - حظلا البعير: شتر حنظل بسيار خورد. # =الحظل- ### || AUTO ج حظالى: «بعير حظل»: شترى كه حنظل بسيار خورد. # =الحظو- ### || AUTO [حظو]: مص، بخت، اقبال. # =الحظوة- # مقام ومنزلت در ميان مردم؛ «نال حظوة عند فلان»: نزد فلانى داراى مقام ~~ومنزلت شد. # =الحظوة- # مترادف (الحظوة) است. # =حظي- # - حظوة وحظوة وحظة: صاحب مقام وبخت واقبال شد،- بالرزق: در فراخ روزى ~~قرار گرفت. # =الحظي- # [حظو]: خوش شانس. # =الحظي- # [حظو]: آنكه مردم او را دوست دارند ومقامش را بالا برند. # =الحظي- ### || AUTO [حظ]: آنكه داراى بخت واقبال است. # =الحظيا- ### || AUTO راه رفتن آهسته؛- «مشى الحظيا»: آهسته راه رفت. # =الحظية- # ج حظيات: تير كوچك وبدون پيكان. # =الحظية- ### || AUTO ج حظايا: مؤنث (الحظي) است، زن گرامى ومحبوبه نزد حكمران يا ~~پادشاه. # =الحظيظ- ### || AUTO [حظ]: مترادف (الحظي) است. # =الحظيرة- ### || AUTO ج حظائر: آنچه كه ميان تو وچيزى فاصله اندازد، جايى كه براى ~~دام وستور آماده كنند تا از سرما وباد محفوظ مانند؛ «انه لنكد الحظيرة»: او ~~مرد بخيل وكم خير است؛ «حظيرة القدس»: بهشت؛ «جذبه الى حظيرته»: با نفوذى ~~كه داشت ويرا استمالت كرد؛- «حظائر الطائرات»: باندهاى هواپيماها براى فرود ~~آمدن آنها؛ «عاد الى الحظيرة»: به دامن كليسا بازگشت، بخانه ى پدرى بازگشت. # =حف- ### || AUTO ### || AUTO - حفا القوم الرجل وبه وحوله: آن قوم گرد آن مرد ~~برآمدند،- ه بكذا: با چيزى او را احاطه كرد،- ته الحاجة: نيازمند شد،- ت به ~~العيون: نگاهها به سوى او دوخته شد، چشمها با شگفتى به وى نگاه كردند،-- ~~حفوفا الرجل: آن مرد سخت خشم زننده شد،- حفا وحفافا الشي ء: پوست آن چيز را ~~كند،- اللحية: ريش را تراشيد يا قسمتى از آنرا كوتاه كرد،- الوجه: موى را ~~از چهره زدود،-- حفوفا الأرض: گياه زمين خشك شد،- سمعه: گوش او ناشنوا شد،- ~~حفيفا ت الشجرة او الحية: درخت بهنگام وزش باد يا مار به هنگام خزيدن آواز داد. # =الحف- # اثر، نشان؛ «جاء على حفه»: # بدنبال او آمد، ناحيه، اهتمام كننده، عنايت كننده؛ «فلان حف على نفسه»: ~~فلانى نسبت به خود توجه دارد. # =حفا- ### || AUTO - حفوا [حفو] فلانا: به فلانى ms0740 چيزى بخشيد،- الله به: خداوند به ~~او كرم وعطا كرد،- ه من الشي ء: او را از آن چيز بازداشت،- البرق: برق كمى ~~درخشيد ودر ابر پنهان شد،- شاربه: سبيل خود را تراشيد. # =الحفاء- ### || AUTO اسم است از (حفي): پابرهنه راه رفتن. # =الحفار- ### || AUTO آنكه زمين را حفر كند، اين واژه معمولا بر گوركن اطلاق مى شود. # =الحفاصة- ### || AUTO آنچه كه انداخته شده باشد. # =الحفاظ- ### || AUTO پوشك بچه كه در ميان پاى او نهند،- على كذا: ابقاى چيزى، ~~نگهدارى چيزى. # =الحفاف- ### || AUTO ج أحفه [حف]: جانب، كنار، نشان، موى دور سر تاس. # =الحفافة- ### || AUTO بقيه ى كاه، آنچه از موى ومانند آن كه ريخته شده باشد. # =الحفال- ### || AUTO گروه بزرگ وبسيار، شير گرد آمده در پستان. # =الحفالة- ### || AUTO مردم فرومايه، اصل اين واژه (الحثالة) است، هر چيز پست ~~ونامرغوب؛ «حفالة الطعام»: بازمانده ى غذا كه دور ريخته شود، «حفالة ~~اللبن»: كف شير. # =الحفان- # [حف]: خدمتگزاران، ظرف پر PageV01P335 ### || AUTO ،- (ح): جوجه هاى شتر مرغ؛ «حفان النعام»: پر شترمرغ. # =الحفانة- ### || AUTO (ح): واحد (الحفان) است. # =الحفة- ### || AUTO [حف]: چوبى كه بر آن جامه پيچند، بخشندگى كامل، آن اندازه از ~~علوفه كه شتر در چرا خورد. # =حفحف- ### || AUTO حفحفة [حفحف]: صدا يا آوازى از خود درآورد مانند تكان خوردن يا ~~پريدن پرنده يا شعله ى آتش. # =حفد- ### || AUTO - حفدا وحفودا وحفدانا في العمل: در آن كار شتاب كرد،- ه: به ~~او خدمت كرد. # =الحفد- ### || AUTO شتاب كردن. # =حفر- # - حفرا: بن دندانهاى او پوسيده شده،- الصبي: دندانهاى شيرى بچه افتاد،- ~~الأرض: در زمين گودال كند،- البئر: # چاه را كند،- الطريق: با راه رفتن بر روى زمين اثر پاى نهاد،- الشي ء: ~~تمام آن چيز را دانست. # =حفر- # - حفرا: بن دندانهايش از زردى تباه شد،- الصبي: دندانهاى شيرى بچه افتاد. # =حفر- # مترادف (حفر) است،- الصبي: ### || AUTO مترادف (حفر) است. # =الحفر- # مص، چاه فراخ، زردى روى دندانها. # =الحفر- ### || AUTO ج أحفار وجج أحافير: مترادف (الحفر) است، خاكى كه پس از كندن ~~زمين بيرون كشند، زردى روى دندانها. # =الحفرى- ### || AUTO (ن): گياهى است كه همواره بر روى شنها سبز باشد. # =الحفرة- ### || AUTO ج حفر: گودال، گور. # =الحفريات- ### || AUTO كاوشها، حفريات، كندن زمين ms0741 براى بدست آوردن آثار باستانى. # =حفز- ### || AUTO - حفزا ه: او را برانگيخت وتشويق كرد، او را از پشت راند؛ «حفز ~~الليل النهار»: شب روز را راند،- ه بالرمح: با نيزه او را زد،- ه عن كذا: ~~او را از آن چيز روى گردان كرد. # =حفش- # - حفشا القوم عليه: آن قوم بر سر او گرد آمدند،- السيل: آب سيل در يك ~~گودال قرار گرفت،- السيل الوادي: آب سيل دره را فرا گرفت،- الفرس: اسب ~~پياپى دويد ونيكو راهپيمائى كرد،- المطر الأرض: باران گياه زمين را نمايان ~~ساخت،- ه: پوست آن چيز را كند،- فلانا: فلانى را راند وبيرون كرد،- فى ~~الأمر: در آن كار كوشيد. # =حفش- # - حفشا ت السحابة: ابر باران تندى باريد وسپس باز ايستاد وپراكنده شد. # =حفش- ### || AUTO ### || AUTO تحفيشا الرجل: آن مرد خانه نشين شد. # =الحفش- ### || AUTO ج أحفاش وحفاش: سبد، خانه ى كوچك، كوهان شتر، چيز كهنه ~~وفرسوده. # =الحفشة- ### || AUTO باران تند وبسيار كه يكبار ببارد. # =حفص- ### || AUTO - حفصا الشي ء: آن چيز را جمع كرد،- الشي ء من يده: آن چيز را ~~از دست خود انداخت. # =الحفص- # ج أحفاص وحفوص: خانه ى كوچك، ساك يا سبد چرمى،- (ح): # بچه ى شير. # =الحفص- ### || AUTO هسته ى زالزالك ومانند آن. # =حفظ- # - حفظا الشي ء: آن چيز را از تلف وفرسودگى نگاهداشت، از بى ارزش شدن ~~محافظت كرد،- ه الله: خداوند او را نگهدارى كند،- المال: مال را نگهدارى ~~كرد،- السر: راز را پنهان كرد،- الكتاب: # كتاب را از بر كرد،- ه لنفسه: آن را براى خود نگاهداشت، آن چيز را بخود ~~اختصاص داد،- الوفاء له: به او وفادار شد. # =حفظ- ### || AUTO تحفيظا ه الكتاب: او را به حفظ كردن كتاب وادار كرد. # =الحفظ- # مص، بخاطر سپردن، اين واژه خلاف (النسيان) است؛ «حفظ الآثار»: ### || AUTO محافظت ونگهدارى از آثار. # =الحفظة- ### || AUTO خشم. # =حفف- ### || AUTO تحفيفا [حف] القوم حوله وحففوه: آن قوم در اطراف او گرد ~~آمدند،- ه بكذا: او را با چيزى احاطه كرد،- الرجل: مال آن مرد كم شد ودر ~~سختى قرار گرفت. # =الحفف- # اثر، نشان؛ «جاء على حففه»: ### || AUTO در پى وبر اثر او آمد، تنگدستى، بى چيزى، ناحيه. # =حفل- # - حفلا وحفولا ms0742 وحفيلا الماء: آب بگونه ى فراوان جمع شد،- ت السماء: # باران آسمان شديد شد،- الدمع: اشك بسيار شد،- القوم: آن قوم گرد هم ~~آمدند،- الرجل: آن مرد اهتمام ورزيد؛ «ما حفل به»: به او اهميت نداد ~~واهتمام نورزيد،- الوادي بالسيل: دره پر از آب سيل شد،- الشي ء: آن چيز را ~~آراست وجلا داد. # =حفل- ### || AUTO تحفيلا ه: آن را جمع آورى كرد، آنرا آراست وزيبا كرد،- الناقة: ~~ماده شتر را چند روزى ندوشيد تا شير در پستانش جمع شود،- الشي ء: آن چيز را ~~جلا داد. # =الحفل- ### || AUTO مص، گروه، تعداد؛ «عنده حفل من الناس»: نزد او تعدادى از مردم ~~جمع شده اند؛ «جمع حفل»: جمعى بسيار. # =الحفلى- ### || AUTO دعوت عمومى. # =الحفلة- # اسم مره است؛ «حفلة خطابية»: جشن سخنرانى؛ «حفلة غنائية» يا «حفلة ~~موسيقية»: جشن آواز وهنر وموسيقى؛ «حفلة شاي»: ميهمانى به چاى وشيرينى يا ~~تى پارتى؛ «حفلة ساهرة»: ### || AUTO جشن شب نشينى؛ «حفلة استقبال»: جشن ميهمانى وپذيرائى. # =حفن- ### || AUTO - حفنا له: به او چيز كمى به اندازه ى يك مشت بخشيد،- الشي ء: ~~آن چيز را با دو دست خود پاك كرد. اين اصطلاح درباره ى چيزى خشك مانند آرد ~~بكار مى رود. # =الحفنة- # ج حفن: دو مشت پر، گودال. # =الحفنة- # ج حفن: دو مشت پر. # =حفي- # - حفا وحفاية وحفاوة وحفاوة وتحفاية [حفو] به: او را بسيار گرامى داشت ~~واظهار شادمانى كرد،- عنه: از چگونگى او بسيار سؤال كرد،- حفاوة اليه فى ~~الوصية: # درباره وى بسيار وصيت وسفارش كرد PageV01P336 ### || AUTO ،- حفا: پاى او از راه رفتن بسيار درد گرفت وساييده شد، بى كفش ~~وپاى برهنه راه رفت،- الفرس: سم اسب از بسيار راه رفتن ساييده شد. # =الحفي- # ج حفاة [حفو]: پا برهنه. # =الحفي- ### || AUTO ### || AUTO ج حفواء [حفو]: آنكه در بخشش ونيكى وشادمانى ~~مبالغه كند، آنكه از وضع ديگرى پرسش بسيار كند، آنكه حقيقت امرى را بداند. # =الحفيد- ### || AUTO ج حفداء: نوه ى پسرى؛ «هو حفيدى»: او پسر فرزند من است. # =الحفير- ### || AUTO گودال. # =الحفيرة- ### || AUTO ج حفائر: آن مقدار از زمين كه كنده شده باشد، قبر. # =الحفيظة- ### || AUTO ج حفائظ: مترادف (الحفظة) است، ms0743 اسم است از (المحافظة) بمعناى ~~حمايت از خانواده وناموس، تعويذ دفع چشم زخم كه بر كودك آويزند؛ «اهل ~~الحفائظ»: حمايت كنندگان از خانواده وناموس ومحارم. # =الحفيل- # بسيار؛ «جمع حفيل»: جمعى بسيار؛ «مكان حفيل»: جاى پر از جمعيت. # =حق- # - حقا [حق] الأمر: آن امر را ثابت ولازم كرد،- العقدة: گره را بست،- الخبر: ### || AUTO بر حقيقت خبر آگاه شد،- ه: بر فلانى درباره ى حقى كه مورد ~~اختلاف بود چيره شد،- حقا عليه ان يفعل كذا: بر او لازم شد كه آن كار را ~~انجام دهد،-- حقا وحقة الأمر: آن امر ثابت وواجب شد،- ت الحاجة: نيازمندى ~~سخت شد،-- حققا الفرس: اسب سم پاى خود را بر جاى سم دست خود نهاد. # =الحق- # ج حقاق [حق]: خانه ى عنكبوت،- (ع ا): سر استخوان ران،- (ع ا): سر باز و،- ~~(ع ا): حفره ى سر شانه، زمين گرد وهموار؛ «حق الطيب»: عطردان. # =الحق- # [حق]: مص،- ج حقوق: حقيقت. # اين واژه ضد (الباطل) است، موجود ثابت كه از نامهاى خداوند متعال است، ~~حزم ودور انديشى، يقين، امر مقرر، مال وملك، مرگ، بخت واقبال، عدل، سزاوار، ~~شايسته؛ «هو حق بكذا»: او شايسته ى به آن چيز است؛ «الحق المدني»: # مجموعه ى قوانين مدنى؛ «الحق القانوني»: # در نزد مسيحيان به معناى قوانين كليسا است؛ «حق الاستعمال»: حق استفاده ~~از چيزهائى كه در مالكيت ديگرى است؛ «حق الانتفاع»: حق بهره بردارى از ملك ~~يا ميوه ى ديگرى؛ «حق المرور»: # حق عبور ومرور از داخل ملك ديگرى؛ «بالحق»: بدرستى، در واقع، در حقيقت؛ ~~«بحق»: به عدل وانصاف؛ «هو على حق»: او بر حق است؛ «الحق معك»: حق با تو ~~است؛ «الحق عليك»: تو در اشتباهى؛ «هذا حقي عليكم»: حقى كه من بر شما دارم؛ ~~«كان من حقه أن»: بر او لازم بود كه ... ؛ «له الحق في»: در آن كار حق با ~~او است؛ «والحق يقال»: بتحقيق ودر حقيقت؛ «عرف حق المعرفة»: بطور كامل ~~دانست ويا شناخت همچنانكه گويند (فهم حق الفهم): كاملا فهميد؛ «حقا»: در ~~واقع وحقيقت، از حيث عدل وانصاف؛ «حقوق ms0744 الدار»: چيزهاى وابسته ومرافق خانه؛ ~~«الحقوق السياسية»: حقوق سياسى كه بمقتضاى آن حق شركت شهروندان در اداره ~~امور كشور داده مى شود. # =الحق- # [حق]: ماده شترى كه از فرط پيرى دندانهايش ريخته شده باشد،،- من الإبل: ### || AUTO شتر چهار ساله. اين واژه در مذكر ومؤنث يكسان بكار برده مى شود. # =الحقاء- ### || AUTO [حقو]: شلوار يا جاى بستن آن در كمر،- (طب): دردى است در شكم ~~كه بر اثر خوردن گوشت پديد آيد. # =الحقاب- ### || AUTO ### || AUTO ج حقب: كمربند زن كه بر آن زيور آويزد، سفيدى در ~~بن ناخن. # =الحقارة- # مترادف (الحقارة) است. # =الحقارة- # خوارى وزبونى. # =الحقارة- ### || AUTO مترادف (الحقارة) است. # =الحقاني- # [حق]: منسوب به (الحق) است مانند (الرباني) كه منسوب به (الرب) است؛- ~~«رجل حقاني»: مرد عادل. # =حقب- # حقبا المطر: باران بند آمد،- العام: ### || AUTO در آن سال باران نيامد،- الأمر: آن كار تباه شد،- المعدن: معدن ~~به ته كشيد وچيزى در آن نماند،- نائل فلان: كرم وبخشندگى فلانى كم شد وقطع گرديد. # =الحقب- # ج حقاب: هشتاد سال يا بيشتر، سال يا سالها، روزگار. # =الحقب- # ج أحقاب وأحقب: مترادف (الحقب) است. # =الحقب- ### || AUTO ج حقب: كمربند زن كه بر آن زيور آويزد، كمربند كه بر تنگ شتر بندند. # =الحقباء- ### || AUTO مؤنث (الأحقب). # =الحقبة- ### || AUTO ج حقب وحقوب: سال، مدتى از زمان. # =الحقة- # ج حق وحقق وحقاق [حق]: زن، بلا، ظرف كوچك. # =الحقة- # [حق]: حق ويژه؛ «هذه حقتي»: # اين حق ويژه ى من است، حقيقت امر، بلا؛ «الراحة الحقة»: راحت حقيقى ~~بمعناى صحيح آن؛ «السعادة الحقة»: سعادت حقيقى، واقعى. # =الحقة- ### || AUTO حق وآنچه كه لازم وواجب باشد. # =حقد- ### || AUTO - حقدا وحقدا عليه: كينه ى او را به دل گرفت ومنتظر فرصت شد تا ~~وى را آزار دهد،- المطر: باران نيامد،- المعدن: معدن به ته رسيد وچيزى از ~~آن بيرون نيامد،- ت الناقة: ماده شتر فربه شد. # =الحقد- ### || AUTO ج أحقاد وحقود: كينه ى پنهانى در دل. # =حقر- # - حقرا وحقرية الشي ء أو الرجل: قدر ومنزلت آن چيز يا آن مرد كم شد،- ه: ~~او را تحقير كرد وخوار نمود. # =حقر- # - حقرا: خوار وزبون شد. # =حقر- # - حقارة: خوار وزبون شد. PageV01P337 ### || AUTO =حقر- ### || AUTO تحقيرا ه: ms0745 او را خوار وتحقير كرد. # =حقق- ### || AUTO تحقيقا [حق] ه: آن را تأكيد كرد، واجب كرد،- القول او الظن: آن ~~گفتار يا گمان را تصديق كرد،- معه: از او بازپرسى كرد، استنطاق كرد. # =حقل- ### || AUTO - حقلا وحقلة البعير أو الفرس: شتر يا اسب بعلت خوردن خاك به ~~بيمارى دل درد دچار شد. # =الحقل- # ج حقول: كشتزار تا زمانيكه سر سبز باشد، سرزمين حاصلخيز كه در آن كشت ~~كنند،- من صفحة الكتاب: پاورقى يا شرح وتعليق در حاشيه ى صفحه ى كتاب؛ «حقل ~~الزيت» يا «حقل النفط»: چاه زيرزمينى نفت يا پترول، منطقه اى از زمين كه در ~~آن نفت اكتشاف شود؛ «حقول التجارب»: اماكن وجايگاههاى آزمايش؛ «حقول ~~البترول»: منابع زير زمينى نفت. # =الحقل- ### || AUTO (طب): دردى است كه در شكم شتر يا اسب بر اثر خوردن گياه خاك ~~آلوده پديد مىيد. # =الحقلة- ### || AUTO واحد (الحقل) براى كشت است تا زمانيكه سرسبز باشد،- (طب): ~~مترادف (الحقل) است. # =حقن- # - حقنا ه: او را بازداشت كرد،- دم فلان: از ريخته شدن خون فلانى جلوگيرى ~~كرد،- اللبن: شير را در مشك قرار داد تا از آن كره گيرد،- ماء وجهه: ### || AUTO آبروى او را حفظ كرد،- المريض: بيمار را با حقنه درمان كرد. # =الحقن- ### || AUTO مص؛ «حقنا لدمائهم»: براى جلوگيرى از ريخته شدن خون آنها. # =الحقنة- # ج حقن (طب): داروئى كه با آن بيمار را حقنه يا تنقيه كنند، ابزار تنقيه. # =الحقنة- ### || AUTO - ج أحقان: درد شكم. # =الحقو- # ج حقاء وأحق وأحقاء وحقي [حقو]: # كمر، ازار كه بر كمر بندند، دامنه ى كوه. ### || AUTO الحقوة: ازار يا جاى بستن آن. # =الحقود- ### || AUTO كينه توز، آنكه بسيار كينه ورزد. # =الحقيبة- ### || AUTO ج حقائب- خرجين كه بر پشت پالان اسب بندند، توشه دان مسافر؛ ~~«الحقيبه الدبلوماسية»: بسته هاى پستى سياسى كه از بازرسى گمرك معاف است؛ ~~«الحقيبة الوزارية»: مقام ومنصب وزارت، وزارت. # =الحقيدة- ### || AUTO ج حقائد: كينه ودشمنى. # =الحقير- ### || AUTO خوار وكوچك. # =الحقيق- ### || AUTO ج أحقاء [حق]: شايسته ولايق،- على الشي ء: آزمند وحريص بر چيزى. # =الحقيقة- # ج حقائق [حق]: مترادف (الحق) است، ضد (المجاز) است، آنچه كه حمايت آن بر ~~انسان ms0746 واجب است؛ «حقيقة الشي ء»: حقيقت آن چيز؛ «رأيته على حقيقته»: حقيقت ~~وى را ديدم، طبيعت وحقيقت آن چيز را دانستم؛ «فى حقيقة الأمر»: در حقيقت ~~امر، در واقع؛ «حقيقة»: ### || AUTO بى شك وترديد. # =الحقين- ### || AUTO ج حقنى: مترادف (المحقون) است. # =حك- ### || AUTO - حكا [حك] الشي ء: آن چيز را پوست كند يا خراشانيد،- الشي ء ~~بالشي ء او عليه: چيزى را بر روى چيزى كشيد يا سابيد،- ه رأسه: سر او ميل ~~به خاريدن كرد،- الكلام فى صدره: سخن در او اثر كرد. # =الحك- # قطب نما يا عقربه ى مغناطيسى كه ملوانان از آن راهنمائى گيرند. # =الحك- ### || AUTO ساقه ى درخت كه شتران گر خود را با آن خارند، شك. # =حكى- ### || AUTO - حكاية الخبر: خبر را توصيف كرد، حكايت كرد،- عنه الكلام: سخن ~~را نقل قول كرد،- فلانا: شبيه يا همانند فلانى شد،- الشي ء: مانند آن چيز ~~را تقليد كرد،- عليه: از او بدگوئى وسخن چينى كرد،- حكيا: سخنرانى مطلق ~~است. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الحكي- ### || AUTO سخن گفتن، سخن. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الحكاك- # [حك] (طب): بيمارى خارش مانند گرى،- (ك): گچ سفيد. # =الحكاك- ### || AUTO [حك]: ساقه ى درخت كه شتران گر خود را با آن خارند. # =الحكاكة- # [حك]: آنچه كه بر اثر خاريدن بر زمين افتد. # =الحكاك- ### || AUTO [حك]: بسيار خارنده، آنكه طلا را آزمايش كند. # =الحكاكات- # وسوسه ها. # =الحكاكة- ### || AUTO واحد (الحكاكات) است. # =الحكاية- ### || AUTO [حكي]: مص، قصه، داستان، حكايت. # =الحكة- ### || AUTO [حك]: اسم است از (حك)، شك وترديد،- (طب): گونه اى بيمارى كه ~~خارش ايجاد مى كند مانند گرى؛ «حكة الأنف»: خارش بينى كه بر اثر تنفس هواى ~~سرد پديد آيد ودر نتيجه چشمها اشك ريزد. # =حكر- ### || AUTO - حكرا: لجبازى كرد،- بالأمر: در آن كار خودكامه شد. # =الحكر- # مقدار كمى آب يا غذا، قدح كوچك. # =الحكر- # آنچه كه براى گران شدن يا گران فروختن احتكار شود، بازداشتن موقوفه ى ~~ملكى در برابر پرداخت معينى، كمى آب يا غذا، قدح كوچك. # =الحكر- # مترادف (الحكر) است. # =الحكر- ### || AUTO لجوج. # =الحكرة- ### || AUTO اسم است از (الاحتكار). # =الحكك- ### || AUTO [حك]: سنگى است نرم وسفيد ms0747 مانند مرمر، نوعى راه رفتن بسان راه ~~رفتن زن كوتاه قامت كه لمبه هاى خود را بحركت درآورد. # =حكل- ### || AUTO - حكلا الأمر عليه: آن كار بر او مشكل وسخت شد وآشكار نگرديد. # =الحكل- ### || AUTO آنچه كه صداى آن شنيده نشود؛- «تكلم كلام الحكل»: سخنى نامفهوم گفت. # =الحكلة- # ناهنجارى زبان وبستگى آن؛ «فى لسانه حكلة»: زبان گرفتگى دارد وگفته ى او ~~روشن نيست، لجبازى از روى PageV01P338 ### || AUTO نادانى،- عند العامة: ودر زبان متداول بمعناى نيازمندى سخت مى باشد. # =حكم- # - حكما وحكومة بالأمر وللرجل أو عليه وبينهم: در آن كار بنفع آن مرد يا ~~بضرر او حكم صادر كرد،- بإدانته: او را گناهكار دانست، او را گناهكار كرد،- ~~ببرائته: او را تبرئه كرد،- فى البلاد: اداره امور كشور را بدست گرفت،- ~~حكما الفرس: لگام بر اسب بست،- ه من كذا: او را از چيزى بازداشت ومنصرف كرد. # =حكم- # - حكمة: آن مرد حكيم ودانشمند شد. # =حكم- # عليه بالإعدام: حكم اعدام بر عليه او صادر شد. # =حكم- # تحكيما ه: او را فرماندار وحاكم كرد، او را از تباهى دور كرد،- ه فى الأمر: ### || AUTO در آن كار حكم وداورى را به او واگذار كرد،- ه عن كذا: از آن ~~چيز وى را بازداشت ومنع كرد. # =الحكم- # مص،- ج أحكام: عهده دار شدن امور ادارى كشور، داورى، قضاوت، نوع حكومت؛ ~~«الحكم الجمهوري»: حكومت جمهورى؛ «الحكم النيابي»: حكومت پارلمانى؛ «الحكم ~~المطلق»: حكومت استبدادى، ديكتاتورى؛ «الحكم الذاتي»: حكومت خود مختارى كه ~~با قوانين خود امور را اداره كند «الحكم الوجاهي»: حكم حضورى كه هر دو طرف ~~حاضر باشند؛ «الحكم الغيابي»: حكم غيابى كه در حق كسى صادر مى شود كه در ~~دادگاه حضور نداشته باشد؛ «فى حكم»: مساوى، مانند؛ «هو في حكم العدم»: او ~~در حكم عدم است؛ «أصبح فى حكم المقرر»: مقرر گرديد؛ «بحكم»: # بموجب؛ «حكما»: بناچار؛ «نزل على حكمه»: به حكم او تن در داد؛ «الأحكام ~~العرفية»: حكومت نظامى؛ «أحكام خاصة»: # نظامهاى ويژه؛ «للضرورة احكام»: براى ضرورت احكامى است كه اجازه مى دهد ~~آنچه را كه قانون منع كرده است. # =الحكم- ### || AUTO داور، حكم. ms0748 اين واژه در مفرد وجمع يكسان بكار مى رود، اجرا ~~كننده ى حكم،- من الرجال: مرد سالمند. # =الحكمة- # ج حكم: سخن مطابق حق زيرا منع جهل مى كند، درستى كار ومتانت آن، علم، ~~فلسفه، عدل، حكم ودر زبان متداول بمعناى پزشكى است. # =الحكمة- # دو طرف لگام اسب كه آنرا از نافرمانى سوارش بازميدارد،- من الإنسان: ### || AUTO قسمت جلوى روى انسان، قدر ومنزلت او. # =الحكومة- ### || AUTO مص، حكومت، دولت، دستگاههاى دولتى. # =الحكي- ### || AUTO [حكي]: سخن چين. اين واژه در مذكر ومؤنث يكسان بكار مى رود. # =الحكيم- ### || AUTO ج حكماء: دارنده حكمت، دانشمند، ودر زبان متداول به معناى پزشك است. # =الحكيمة- ### || AUTO مؤنث (الحكيم) است. ### || AUTO =حل- # - حلا [حل] العقدة: گره را باز كرد،- المشكلة: مشكل را آسان كرد،- ه عند ~~العامة: ديگ ستبر به او داد،-- حلا الشي ء: آن چيز حلال شد،- الرجل: آن مرد ~~از احرام خارج شد،- ت اليمين: سوگند راست شد،- الدين: پرداخت وام رسيد،-- ~~حلا وحللا وحلولا المكان وبالمكان: به آن مكان درآمد،- به فى المكان: او را ~~به آن مكان آورد،- عليه ضيفا: بر او ميهمانى آمد،- ت عليه المصيبة: سوگ بر ~~او وارد شد،- محله: جايگزين او شد، جانشين وى شد،- فى نفوس القراء محل ~~الاستحسان: در دل خوانندگان اثر نيكو گذاشت ومورد موافقت آنان قرار گرفت،- ~~محل التقدير لديه: نزد او داراى اعتبار شد،- حلولا عليه امر الله: امر خدا ~~بر او واجب شد. # =حل- ### || AUTO حلا الجامد: ماده ى جامد گداخته شد،- حلا وحللا وحلولا المكان: ~~آن مكان مورد سكونت قرار گرفت، محل مسكونى شد. # =الحل- # هنگام بيرون آمدن از احرام. # =الحل- # مص، تسويه؛ «حل المشكلة»: # حل وفصل مشكل،- آن قسمت از زمين مكه كه خارج از حرم باشد؛ «اهل الحل ~~والربط»: اشخاص با نفوذ؛- «فى حله وترحاله»: در همه ى كارهاى خود، در تمام ~~تصرفات خود. # =الحل- # مص، هنگام بيرون آمدن از احرام ومناسك حج، اين واژه ضد (الحرام) است، اسم ~~است از (تحليل اليمين): حلال كردن قسم؛ «كان فى حل من»: آزاد شد از ... ، ~~آنكه در جائى فرود آيد؛ «ما زلت حلا بهذا البلد»: من در اين شهر همچنان ~~مقيم ms0749 هستم. # =حلا- # - حلاوة وحلوانا [حلو]: آن چيز شيرين شد،- ت الفاكهة: ميوه خوشمزه شد،- ~~له الشي ء: آن چيز براى او لذيذ شد،- الشي ء: آن چيز را شيرين كرد،- منه ~~بخير: از او بهره مند شد،- له ان: براى او لذت آور شد كه ... ؛ «حسبما يحلو له»: ### || AUTO بهر نحوى كه بخواهد، بهر گونه اى كه برايش لذت داشته باشد. # =حلى- # - حليا [حلي] المرأة: براى آن زن زيور آلات نهاد، آن زن را آراست. # =حلى- # تحلية [حلو] الشي ء: آن چيز را شيرين كرد. # =حلى- ### || AUTO تحلية [حلي] المرأة: بر آن زن زيور آلات پوشانيد يا براى وى ~~زيور گرفت،- الشي ء: آن چيز را آراست. # =الحلائب- ### || AUTO [حلب]: ياران مرد بويژه عموزادگان او، گروهها. # =الحلاب- # ظرفى كه در آن شير دوشند. # =الحلاب- ### || AUTO بسيار دوشنده ى شير. # =الحلاج- ### || AUTO پنبه زن. # =الحلاجة- ### || AUTO پنبه زنى. # =الحلاحل- ### || AUTO ج حلاحل [حلحل]: بزرگ قوم خود، مرد دلير وپرتوان. # =الحلاف- # آنكه بسيار سوگند خورد PageV01P339 ### || AUTO ؛ «كل حلاف كذاب»: هر بسيار سوگند خورى دروغگو است. # =الحلافة- ### || AUTO مترادف (الحلاف) است. # =الحلافي- ### || AUTO ### || AUTO جائيكه در آن گياه حلفاء (گياهى كه از برگهاى آن ~~سبد وحصير وجز آن سازند) بسيار مى رويد. # =الحلاق- # درد گلو. # =الحلاق- # مترادف (الحلق) است. # =الحلاق- # سلمانى، آرايشگر. # =الحلافة- ### || AUTO موى چيده وزدوده شده. # =الحلاقة- ### || AUTO آرايشگرى، تراشيدن موى سر يا ريش؛ «صابون الحلاقة»: صابون ريش ~~تراشى؛ «صالون الحلاقة»: آرايشگاه اصلاح سر وصورت. # =الحلال- # [حل]: اين واژه ضد (الحرام) است، آنكه از احرام حج بيرون شده باشد؛ «ابن ~~حلال»: فرزند حلال زاده، مرد گرامى، خوش اخلاق، افسونگرى حلال كه دور از ~~نيرنگ وكارهاى شيطانى باشد. # =الحلال- # [حل]: ضد (الحرام) است. # توشه ى مرد، مركب زنانه مانند كجاوه. # =الحلال- ### || AUTO [حل]: مبالغه ى (الحال) است بمعناى (الفاك): بسيار گشاينده؛ ~~«فلان حلال كاف للمهمات»: فلانى گشاينده ى كافى است براى حل مشكلات. # =الحلاوة- ### || AUTO [حلو] (ط): شيرينى در انواع مختلف آن. # =حلب- ### || AUTO - حلبا وحلبا وحلابا الشاة: گوسفند را دوشيد،- ته ناقتى: از ~~ماده شتر من براى او شير دوشيد،- الرجل: براى آن مرد شير دوشيد. # =الحلب- # مص، شير دوشيده، شراب خرما. # اين ms0750 واژه استعاره است از (حليب الناقة): شير شتر؛ «حلب الكرم» و«حلب ~~العصير»: # مي، شراب. # =الحلب- ### || AUTO (ن): گياهى است در دشتها مى رويد وبه زمين مى چسبد وهرگاه از ~~آن چيزى بريده يا كنده شود ماده اى مانند شير از آن روان مى گردد. # =الحلبان- ### || AUTO (ن): نام گياهى است. # =الحلباب- ### || AUTO (ن): مترادف (الحلبان) است. # =الحلبة- # ج حلب (ن): گياه شنبليله است. # =الحلبة- ### || AUTO ج حلبات وحلائب: اسم مره از (الحلب) است بمعناى يكبار دوشيدن، ~~اسبهائى كه براى مسابقه گردآورى شده باشند، يكبار دويدن اسبان در مسابقه، ~~ميدان مسابقه ى اسب دوانى؛ «حلبة الرقص»: جايگاه آماده براى رقص، سن رقص. # =الحلبوب- # (ن): مترادف (الحلبان) است. # =الحلبوب- ### || AUTO (ن): نام گياهى است از رسته ى (فربيونيات) كه معمولا در خانه ~~ها وباغچه ها مى رويد. # =الحلة- # ج حلل وحلال [حل]: جامه ى نو يا جامه اى كه همه ى بدن را بپوشاند، سلاح، ~~جنگ ابزار؛ «لبس المحارب حلته وبزته»: # جنگجو اسلحه ولباس رزم را پوشيد؛ «الحلة الرسمية»: لباس رسمى. # =الحلة- # ج حلل وحلال [حل]: اسم مره از (الحلول) است، زنبيل بزرگ كه از نى سازند، ~~ديگ ستبر مسى، محله، كوى، جائيكه مردم در آن جمع شوند،- من الشي ء: جهت چيزى. # =الحلة- # ج حلل وحلال [حل]: اسم نوع وهيئت از (الحلول) است، مجلس ومجتمع كه قوم در ~~آن گرد آيند، كوى، گروهى كه به جائى فرود آمده باشند،- من الشي ء: ### || AUTO جهت يا سمت چيزى،- عند المسيحيين: ودر نزد مسيحيان آمرزش ~~گناهان است كه از سوى كاهن اعطاء مى شود. # =حلج- ### || AUTO - حلجا في المشي: اندك اندك راه رفت،- فى العدو: گامها را از ~~هم فاصله داد وشتافت،- القوم ليلتهم: آن قوم همه ى شب را راه رفتند،- ~~القطن: پنبه را زد ودانه ها را از آن بيرون كشيد،- الرجل بالعصا: آن مرد را ~~با عصا زد،- الخبزة: نان را گرد وپهن ساخت،- الحبل: ريسمان را تافت. # =الحلجة- # مسافت. # =الحلجة- ### || AUTO مترادف (الحلجة). # =حلحل- ### || AUTO حلحلة [حلحل] الشي ء: آن چيز را تكان داد،- القوم: آن قوم را ~~از خانه هاى خود بيرون ms0751 كرد. # =الحلزون- ### || AUTO (ح): حلزون كه گونه هاى بسيارى دارد وبرخى از آنها خورده مى شوند. # =الحلزونة- ### || AUTO (ح): واحد (الحلزون) است، ودر اصطلاح آهنگران ونجاران گونه اى ~~ميخ پيچ است كه داخل لولا مى شود. # =الحلزوني- ### || AUTO آنچه كه به گونه ى حلزون باشد؛ «شكل او خط حلزوني»: شكل يا خط ~~حلزونى؛ «درج حلزوني»: پله ى مارپيچى. # =الحلس- # ج أحلاس وحلوس وحلسة: مترادف (الحلس) است، بزرگ قوم، دلير، عهد وپيمان، ~~چهارمين تير قمار. # =الحلس- # ج أحلاس وحلوس وحلسة: آنچه كه بر پشت ستور زير زين يا پالان اندازند، ~~بساط يا فرش كه در خانه بر روى زمين گسترانند. # =حلف- # - حلفا وحلفا وحلفا ومحلوفا ومحلوفة ومحلوفاء بالله: به خدا سوگند خورد؛ ~~«حلف يمينا»: قسم خورد، سوگند ادا كرد. # =حلف- ### || AUTO تحليفا ه: او را وادار به سوگند خوردن كرد. # =الحلف- # سوگند؛ «حلف اليمين»: قسم خوردن. # =الحلف- # ج أحلاف: دوست كه با دوست خود قسم مى خورد كه به او خيانت نكند، پيمان ~~ودوستى، اتفاقيه يا پيمان ميان دولتها؛ «حلف عسكري»: پيمان نظامى. # =الحلف- ### || AUTO مترادف (اليمين) بمعناى سوگند است. # =الحلفاء- # ج حلف وحلف: كنيزك،- (ن): # گياهى است از تيره ى گندميان بسان PageV01P340 ### || AUTO شاخه ى خرما، از برگهاى اين گياه سبد وحصير وريسمان وكاغذ مى ~~سازند ودر مصر والجزائر كشت مى شود. # =الحلفاة- ### || AUTO (ن): واحد (الحلفاء) است. # =الحلفة- ### || AUTO (ن): مترادف (الحلفاة) است،- من الأراضي: زمينى كه در آن گياه ~~حلفاء فراوان باشد. # =حلق- # - حلقا الشي ء: پوست آن چيز را كند،- الحوض: حوض را پر كرد،- الرجل: بر ~~حلق آن مرد زد،- القوم بعضهم بعضا: بعضى از افراد آن قوم بعضى ديگر را ~~كشتند،- ت السنة القوم: آن سال براى آن قوم قحطى آورد،-- حلقا وتحلاقا الرأس: # موى سر را تراشيد. # =حلق- # - حلقا: از درد گلو ناليد. # =حلق- ### || AUTO تحليقا الرأس: موى سر را كم وآرايش كرد، در اينجا تشديد براى ~~مبالغه است،- الإناء من الشراب: آب ظرف ته كشيد، پر شد،- ضرع الناقة: شير ~~در پستان ماده شتر از بين رفت،- ت عين الحيوان: ### || AUTO چشمهاى آن حيوان به گودى رفت،- الشي ء: آن ms0752 چيز را بسان حلقه ~~درآورد،- القمر: دور ماه هاله درآمد،- الطائر: پرنده در پرواز اوج گرفت ~~ومانند دايره دور زد،- النجم: ستاره بالا رفت. # =الحلق- ### || AUTO مص،- ج احلاق وحلوق وحلق (ع ا): حلق، گلو. # =الحلق- ### || AUTO آنچه كه داراى موى نباشد بسان تراشيده. # =الحلقى- ### || AUTO سال بد وپر از شر. # =الحلقة- # ج حلق وحلقات هر چيز دايره اى؛ «حلقة القوم»: دايره ى آن قوم؛ «حلقة ~~الاتصال» يا «حلقة الوصل»: رابطه ى وصل؛ «الحلقة المفقوده»: مهره ى مفقود ~~يا فراغ؛ «في الحلقة السادسة من عمره»: در عقد ششم عمر است كه ميان پنجاه ~~تا شصت سالگى است؛ «حلقة الحوض»: پر شدن حوض؛ «حلقة مفرغه»: حلقه اى كه ~~اطراف آن بسته ودرون آن خالى است، حالتى است كه خروج از آن روشن نيست؛ ~~«انهم يدورون فى حلقة مفرغة»: آنها در حلقه ى بسته دور مى زنند. # =الحلقة- ### || AUTO مترادف (الحلقة) است. # =حلقم- ### || AUTO حلقمة ه: گلوى او را بريد. # =الحلقوم- ### || AUTO ج حلاقيم: گلو، حلقوم؛ «راحة الحلقوم»: گونه اى شيرينى است. # =حلك- ### || AUTO - حلوكة وحلكا وحلوكا: سياهى آن بسيار شد. # =الحلك- ### || AUTO سياهى بسيار. # =الحلكى- ### || AUTO ### || AUTO (ح): مترادف (الحلكة) است. # =الحلكاء- # (ح): مترادف (الحلكة) است. # =الحلكاء- # (ح): مترادف (الحلكة) است. # =الحلكاء- # (ح): مترادف (الحلكة) است. # =الحلكاء- # (ح): مترادف (الحلكة) است. # =الحلكة- # مترادف (الحلك) است. # =الحلكة- ### || AUTO (ح): جانورى است همانند سوسمار كه هرگاه احساس خطر كند در ميان ~~شنها يا رمل خود را فرو مى برد. # =حلل- ### || AUTO تحليلا وتحلة [حل] ه بالمكان: او را در آن مكان فرود آورد،- ~~تحليلا وتحلة وتحلا الشي ء: آن چيز را حلال كرد،- ه: او را پوشانيد،- ~~اليمين: كفاره ى سوگند را داد. # =حلم- # - حلما وحلما في منامه: در خواب رؤيا ديد،- الصبي: آن نوجوان بالغ شد ~~وبحد رشد رسيد. # =حلم- # - حلما الجلد: پوست فاسد شد وكرم در آن افتاد. # =حلم- # - حلما: گذشت كرد وبردبار شد. # =حلم- ### || AUTO تحليما وحلاما ه: او را بردبار كرد،- الجلد: كرم را از پوست زدود. # =الحلم- # مص،- ج احلام: آنچه كه در خواب بينند. # =الحلم- # ج أحلام وحلوم: شكيبائى وبردبارى وآرامش با داشتن نيرو وتوانائى، خرد؛ ~~«تأمرهم احلامهم بكذا»: # خردهايشان ms0753 آنها را به چيزى امر مى كنند، اين واژه ضد (الطيش) است وگاهى ~~در برابر نادانى ميباشد مانند «وان سفاه الشيخ لا حلم بعده»: نادانى پير ~~ديگر پيامد عقلى ندارد؛ «صغار الأحلام»: افراد ساده لوح، خردهاى بيمار. # =الحلم- ### || AUTO «جلد حلم»: پوستى كه تباه شده ودر آن كرم پديد آمده باشد. # =الحلمة- # ج حلم (ع ا): سر پستان يا نوك آن،- (ح): كرمى است كه در پوست رخنه مى كند ~~وآنرا ميخورد. # =حلو- ### || AUTO - حلاوة وحلوانا [حلو]: شيرين شد،- ت الفاكهة: ميوه خوشمزه شد. # =الحلو- # [حلو]: شيرين، ضد (المر) است بمعناى تلخ، خوشمزه وگوارا، زيبا؛ «حلو ~~الحديث»: ### || AUTO خوش سخن، شيرين زبان؛ «خاتم حلو»: در زبان متداول بمعناى ~~انگشترى است كه در انگشت بچرخد؛ «طعام حلو»: در زبان متداول بمعناى غذاى كم ~~نمك است. # =الحلوى- ### || AUTO ج حلاوى [حلو]: حلوا، شيرينى. # =الحلواء- ### || AUTO ج حلاوى [حلو]: ميوه ى شيرين،- (ط): خوراكى است كه با شكر يا ~~عسل سازند. # =الحلوان- ### || AUTO [حلو]: مص، بخشش وانعام كه به واسطه يا كارگر داده مى شود. # =الحلواني- ### || AUTO [حلو]: حلواپز، حلوا فروش. # =الحلوب- # ج حلب وحلائب من الإبل أو الغنم: # شتران يا گوسفندان شيرده؛ «بقرة حلوب»: ### || AUTO گاو شيرده؛- «بقرة حلوب»: ضرب المثلى است براى كسيكه صرفا ~~بديگرى سود رساند. # =الحلوبة- # ج حلب وحلائب من الإبل أو الغنم: ### || AUTO شتران وگوسفندان دوشيده يا شيرده. # =الحلوق- ### || AUTO من الأرض: دره ها وجويهاى روى زمين. # =الحلولية- ### || AUTO [حل]: فرقه اى از صوفيان كه معتقد به مذهب حلول مى باشند. # =الحلويات- # [حلو]: خوراكها وشيرينيها كه با شكر يا عسل يا شيره آماده مى شوند. # =حلي- # - حلاوة وحلوانا [حلو]: شيرين شد، در شگفت شد؛ «حلي في عيني او بعيني»: ~~او در چشم من شگفت آمد وزيبا جلوه گر شد PageV01P341 ### || AUTO ،- ت الفاكهة: ميوه خوشمزه شد،- منه بخير: از او خير بسيار ديد. # =حلى- ### || AUTO - حليا [حلي] ت المرأة: آن زن زيور آلات خود را در بر كرد. # =الحلي- # ج حلي وحلي [حلي]: زيور كه از معادن يا سنگهاى گرانبها ساخته مى شود. # =الحلي- ### || AUTO [حلو]: آنچه كه در دهان شيرين ms0754 وخوشمزه باشد. # =الحليب- ### || AUTO شير دوشيده: «دم حليب»: خون تازه. # =الحلية- # ج (حلي وحلي) (على غير القياس) [حلي]: زيور كه از معادن نفيس يا سنگهاى ~~قيمتى ساخته مى شود؛ «حلية الإنسان»: ### || AUTO چهره ورنگ پوست وهيئت انسان. # =الحليج- ### || AUTO من القطن: پنبه ى زده شده وپاك شده. # =الحليف- ### || AUTO ج حلفاء: مترادف (المحالف) است بمعناى هم پيمان، آنچه كه ~~همواره ملازم چيزى باشد؛ «فلان حليف الجود»: فلانى ملازم بخشندگى وعطاست؛ ~~«الدولة الحليفة»: دولت دوست وهم پيمان؛ «الحلفاء»: دولتهائى كه با هم ~~متعاهد وهم پيمان هستند. # =الحليق- ### || AUTO ج حلقى: مترادف (المحلوق) است بمعناى تراشيده؛ «شعر حليق»: موى ~~تراشيده؛ «لحية حليق»: ريش تراشيده شده. # =الحليل- ### || AUTO [حل]: مترادف (الحلال) است،- ج احلاء: شوهر، آنكه در يك خانه ~~با تو زندگى كند،- ج حلائل: همسر. # =الحليلة- ### || AUTO ج حلائل: مؤنث (الحليل) است. # =الحليم- ### || AUTO آنكه بردبار وبا گذشت است،- ج حلماء واحلام؛ «جلد حليم»: پوستى ~~كه فاسد وتباه شده ودر آن كرم رخنه كرده است. # =الحليمات- ### || AUTO ترسبات كالسيومى است كه از رسوب آبها پديد مىيد اين ترسبات ~~گاهى در سقفهاى غارهاست كه به آن (الحليمات العليا) يا «ستالاگتيت» گويند ~~ويا در سطح زمين پديد مىيد. وبه آن (الحليمات السفلى) يا «ستالاگميت» گويند. # =الحليمة- ### || AUTO مؤنث (الحليم) است بمعناى زن بردبار وبا گذشت. # =حم- # - حمما [حم]: سياه شد،- الماء: آب گرم شد،-- حما التنور: تنور را گرم ~~كرد،- الماء: آب را گرم كرد،- الشحمة: پيه را گداخت وآب كرد،- الارتحال: با ~~شتاب كوچ كرد،- الأمر فلانا: آن كار فلانى را اندوهگين كرد،- الله له كذا: ~~خداوند آن چيز را براى او مقدر ساخت. # =حم- ### || AUTO حما [حم] الرجل: آن مرد تب كرد،- الشي ء: آن چيز نزديك شد،- ~~الأمر: آن كار مقدر شد،- له كذا: آن چيز براى او مقدر شد. # =الحم- # «حم الشي ء»: بيشترين هر چيزى. # =الحم- ### || AUTO مص-؛ «حم الظهيرة»: سختى گرماى ظهر؛ «حم الشي ء»: بيشترين هر چيزى. # =حمى- # - حميا وحمية وحماية ومحمية [حمي] الشي ء من الناس: آن چيز را از مردم ~~منع كرد،- حمية المريض ما يضره وعما يضره (طب): ### || AUTO بيمار را از آنچه ms0755 كه باعث زيان اوست منع كرد. # =الحما- ### || AUTO مثناه حموان ج أحماء [حمو]: مترادف (الحمو) است بمعناى پدر ~~شوهر يا پدر زن. # =الحمى- # مثناه حميان [حمي]: آنچه كه از آن حمايت ودفاع كنند. # =الحمى- # ج حميات [حم وحمي] (طب): ### || AUTO بيمارى تب كه درجه ى حرارت بدن در آن بالا رود وگونه هاى ~~متعددى دارد. # =الحماء- ### || AUTO [حمي]: آنچه كه از آن حمايت شده است. # =الحمائر- ### || AUTO [حمر]: سه پايه كه بر روى آن آب سردكن وجز آن قرار دهند نام ~~ديگر آن (الحمراء) است. # =الحماة- # ج حموات [حمو]: «حماة الرجل»: ### || AUTO مادر زن؛- «حماة المرأة»: مادر شوهر. # =الحماحم- ### || AUTO [حمحم] (ن): گونه اى پونه ى باغى كه داراى برگهاى پهن است. # =الحماحمة- ### || AUTO (ن): واحد (الحماحم) است. # =حماد- ### || AUTO له: سپاس بر او. # =الحماد- # نهايت كوشش؛ «حمادك أن تفعل كذا»: نهايت كوشش تو آن است كه چنين كنى. # =الحماد- ### || AUTO آنكه بسيار حمد وسپاس گويد. # =الحمادى- ### || AUTO مترادف (الحماد) است. # =الحمار- # ج حمير وأحمرة وحمر وحمور وحمرات (ح): خر، الاغ، تيره اى از اين حيوان ~~اهلي است وتيره اى وحشي كه بر تيره ى دوم (حمار وحش وحمار الوحش والحمار ~~الوحشي) اطلاق مى شود،- البري (ح): اين حيوان از تيره ى خيليات است وداراى ~~اندامى ما بين الاغ واسب است ودر دشتهاى بزرگ ودامنه هاى كوهها زندگى مى ~~كند؛- «حمار الزرد»: گورخر. # =الحمار- ### || AUTO واحد (الحمارة) بمعناى دارنده الاغها است. # =الحمارة- # ج حمائر: مؤنث (الحمار) است، ماچه الاغ. # =الحمارة- # ج حمار: سختى گرما. # =الحمارة- ### || AUTO دارندگان الاغها، چهار پادار، خرچران، قاطر، استر. # =الحماس- # سختى وجنگ وستيز. اين واژه در زبان متداول رايج است،- (ن): ### || AUTO گونه اى درخت است. # =الحماسة- ### || AUTO سختى در كار، شجاعت ودليرى. # =الحماض- ### || AUTO (ن): گياهى علفى از تيره ى ترشكهاست،- (ن): گونه اى از گياهان ~~علفى از تيره ى ترشكهاست كه از برگهاى آن اسيد بدست مىيد. # =الحماضة- ### || AUTO (ن): واحد (الحماض) است. # =الحماق- # (طب): گونه اى بيمارى است بسان آبله. # =الحماق- ### || AUTO (طب): مترادف (الحماق) است. # =الحمال- # ج حمل: تاوان، ديه، غرامت. # =الحمال- # باربر كه در زبان متداول به او (العتال) گويند، كيف ms0756 كتاب يا اوراق كه PageV01P342 ### || AUTO بر شانه آويزند، فصيح اين واژه (القمطر) است. # =الحمالة- # كفالت، ديه يا غرامت، تاوان. # =الحمالة- ### || AUTO ج حمائل: باربرى؛ «حمالة البنطلون»: گيره يا بند شلوار. # =الحمام- # [حم]: مهتر بزرگوار، (طب): # بيمارى تب چار پايان بويژه اسبها. # =الحمام- # ج حمائم وحمامات [حم] (ح): كبوتر؛ «حمام الزاجل والزجال»: كبوتر نامه بر ~~يا نامه رسان؛ «ساق الحمام»: نام گياهى است؛ «رعي الحمام» (ن): نام گياهى ~~است؛ «بيض الحمام»: رنگى است موجدار بين رنگ سرخ وكبود مانند گردن كبوتر. # =الحمام- # [حم]: مرگ. # =الحمام- ### || AUTO ج حمامات [حم]: گرمابه؛- «حمام شمس»: حمام آفتاب كه بدن را در ~~معرض شعاع خورشيد قرار دهند؛- «الحمامات البحرية»: پلاژهاى دريائى كه در ~~ساحل دريا قرار دارد. # =الحمامى- # [حم]: سرخى پوست،- (طب): ### || AUTO گونه اى بيمارى پوستى است كه باعث سرخى پوست بدن مى شود،- (ن): ~~نام گياهى است. # =الحمامة- # ج حمائم وحمامات [حم] (ح): واحد (الحمام) بمعناى يك كبوتر است. تاء در ~~اين كلمه علامت مؤنث نيست وبلكه تاء وحدت است. # =الحمامي- ### || AUTO [حم]: گرمابه دار، دارنده ى گرمابه. # =الحماية- ### || AUTO [حمي]: حمايت، محافظت، جانب، نظامى است استعمارى كه دولتى تحت ~~حمايت دولتى ديگر قرار مى گيرد. # =حمأ- ### || AUTO - حمأ [حمأ] البئر: چاه را از گل سياه زدود وپاك كرد. # =حمئ- ### || AUTO حمأ وحمأ [حمأ] الماء: آب گل آلود شد. # =الحم ء- ### || AUTO مثناه حمآن ج أحماء [حمأ]: مترادف (الحمو) است. # =الحمأ- ### || AUTO [حمأ]: گل سياه رنگ، مترادف (الحمو) است. # =الحمي ء- ### || AUTO [حمأ]: آنچه كه با گل سياه آميخته شده باشد. # =الحمأة- ### || AUTO [حمأ]: گل سياه. # =الحمة- # ج حمات وحمى [حمي]: زهر، نيش عقرب ومانند آن،- (طب): عوامل بيمارى است كه ~~از ميكربها كوچكتر است وباعث بيماريهاى خطرناك مى شود؛ «حمة البرد»: سختى سرما. # =الحمة- # ج حمم وحمام [حم]: تب، سياهى، آنچه كه مقدر شده باشد؛ «حمة الفراق»: # سختى دورى، رنگى ميان سرخى وسياهى. # =الحمة- # [حم]: چشمه ى آب گرم كه بيماران براى درمان، در آن روند. # =الحمة- ### || AUTO [حم]: عرق، مرگ. # =حمحم- # حمحمة [حمحم] البرذون أو الفرس: ### || AUTO اسب يا استر بهنگام خواستن علوفه بانگ زد. # =الحمحم- # (ن): مترادف ms0757 (الحمحم) است بمعناى گياه گاوزبان،- (ح): مترادف (الحمحم) ~~است بمعناى پرنده. # =الحمحم- ### || AUTO (ن): گياه گل گاوزبان كه در ساختن بعضى از داروها بكار مى ~~رود،- (ح): پرنده ايست. # =حمد- # - حمدا ومحمدا ومحمدا ومحمدة ومحمدة ه: او را ستايش كرد،- الشي ء: آن چيز ~~را خوب وستوده يافت،- ه على امر: به او پاداش نيكوئى داد. # =حمد- ### || AUTO تحميدا الله: حمد وسپاس مر خدايرا گفت؛- «الحمد لله»: گفت. # =الحمد- ### || AUTO مص، ضد (الذم) است، ستوده؛ «رجل حمد وامرأة حمدة»: مرد ستوده ~~يا زن ستوده؛ «الحمد لله»: سپاس وستايش براى خداست، از خوش بختى. # =الحمدة- ### || AUTO مترادف (الحماد) است. # =حمر- ### || AUTO تحميرا الشي ء: آن چيز را سرخ كرد،- ه: به او (يا حمار) گفت. # =الحمر- # گونه اى قير است كه از زمين استخراج مى شود، تمرهندى،- (ح): # پرنده ايست به رنگ سرخ. # =الحمر- ### || AUTO (ح): مترادف (الحمر) است. # =الحمراء- ### || AUTO مؤنث (الأحمر) است، سختى گرما، سال سخت وقحطى، مترادف ~~(الحمائر) است. # =الحمرة- # رنگ سرخ، سرخاب،- (طب): # گونه اى بيمارى وبائى است كه باعث تب ودانه هاى سرخ بر پوست بدن مى شود ~~ودر زبان متداول به آن (الحميرة) گويند. # =الحمرة- # (ح): واحد (الحمر) است. # =الحمرة- ### || AUTO (ح): واحد (الحمر) است. # =حمز- ### || AUTO - حمزا الشفرة: تيغ را تيز كرد،- الخردل اللسان: خردل زبان گز شد. # =حمس- # - حمسا ه: او را خشمگين كرد،- اللحم: گوشت را بريان كرد،- حمسا: # آن مرد دلير شد. # =حمس- # - حمسا: آن مرد در امر دين يا جنگ سخت ومتعصب شد،- الوغى: # جنگ بالا گرفت،- الأمر: آن كار سخت شد. # =حمس- # - حماسة: دلير ودلاور شد. # =حمس- ### || AUTO تحميسا ه: او را خشمگين كرد، او را بر انگيخت،- الدواء ونحوه: ~~دارو را كمى روى آتش نهاد. # =الحمس- # اماكن سفت وسخت. # =الحمس- ### || AUTO دلير،- عند العامة: ودر زبان متداول به معناى كسى است كه مردم ~~را يارى كند. # =الحمساء- ### || AUTO مؤنث (الأحمس) است؛ «سنة حمساء»: سال سخت. # =حمش- # - حمشا ه: او را خشمگين ساخت وبرانگيخت،- القوم: آن قوم را با خشم راند،- ~~الشي ء: آن چيز را جمع كرد،- ت الساق: # ساق پاى باريك شد، ودر زبان متداول بمعناى سخت خارانيد مى باشد. # =حمش- # - حمشا وحمشا الرجل: دو ساق پاى ms0758 او باريك ولاغر شد. PageV01P343 ### || AUTO =حمش- # تحميشا ه: مترادف (حمشه) است،- الشي ء: آن چيز را جمع كرد،- الشحم: ### || AUTO پيه را با آتش گداخت ونزديك بود آنرا بسوزاند. # =حمص- ### || AUTO تحميصا الحب: دانه را بو داد. # =الحمص- # (ن): نخود. # =الحمص- ### || AUTO (ن): مترادف (الحمص) است. # =الحمصة- # (ن): واحد (الحمص) است. # =الحمصة- ### || AUTO (ن): واحد (الحمص) است. # =حمض- # - حمضا: ترش شد،- عنه: از او بيزار شد،- به: آن چيز را خواست،- حمضا ~~وحموضا الجمل: شتر گياه شور خورد. # =حمض- # - حمضا: آن چيز ترش شد. # =حمض- # - حموضة: آن چيز ترش شد. # =حمض- ### || AUTO تحميضا الشي ء: آن چيز ترش شد. # =،- الجمل: شتر گياه حمض (شور) خورد،- الإبل: شتران را گياه حمض ~~خورانيد،- الشي ء: آن چيز را ترش كرد،- الفيلم: ### || AUTO فيلم را ظاهر كرد،- الشي ء عنه: آن چيز را از وى بازداشت. # =الحمض- ### || AUTO ج حموض: گياه شور وتلخ،- (ك): اسيد؛ «الحمض النتريك»: اسيد ~~نتريك كه در تركيب ديناميت بكار مى رود؛ «الحمض الكلوريدريك»: گاز كلر؛ ~~«الحمض الستريك»: اين اسيد در ليمو وبرخى از ميوه ها موجود است؛ «الحمض ~~الخليك او الأستيك»: سركه؛ «حمض الكبريت»: اسيد كبريت. # =الحمضة- ### || AUTO واحد (الحمض) است، شهوت به خوردن غذا. # =الحمضيات- ### || AUTO مركبات وميوه هاى ترش مانند ليموى ترش وجز آن. # =الحمضية- ### || AUTO ج حمضيات: ميوه درخت ليموى ترش. # =حمق- # - حمقا وحمقا وحماقة: رأى وانديشه ى او كم يا تباه شد،- حمقا عند العامة: ~~عصبانى وخشمگين شد. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =حمق- # - حمقا وحمقا وحماقة: رأى وانديشه ى او كم يا تباه شد. # =حمق- ### || AUTO تحميقا ه: او را به حماقت نسبت داد. # =الحمق- # مص، كم عقلى يا تباهى عقل، مي زيرا پس از نوشيدن حماقت مىورد. # =الحمق- ### || AUTO مترادف (الأحمق)، آنكه موى ريش كمى دارد. # =الحمقاء- ### || AUTO مؤنث (الأحمق) است؛ «البقلة الحمقاء وبقلة الحمقاء» (ن): گياه خرفه. # =الحمقيق- ### || AUTO (طب): مترادف (الحماق) است بمعناى آبله ى گاوى. # =حمل- # - حملا وحملانا الشي ء على ظهره: آن چيز را بر پشت خود برداشت،- ت ~~المرأة: ### || AUTO آن زن آبستن شد،- ت الشجرة: درخت ميوه دار شد،- العلم: دانش را ~~نقل وروايت كرد،- القرآن: قرآن را حفظ كرد،- ه الحمل: ms0759 در برداشتن بار به وى ~~كمك كرد،- الغضب: خشم را آشكار كرد،- ه على الأمر: او را بر آن كار ~~برانگيخت،- الشي ء على الآخر: آن چيز را به چيز ديگر پيوست كرد،- الحقد على ~~فلان: كينه ى فلان را در دل گرفت،- على نفسه فى السير: خود را در راه به ~~مشقت انداخت،- على العدو: # بر دشمن حمله كرد،- النهر: رودخانه بر اثر بسيارى باران طغيان كرد،- ~~الصيد: شكار در حاليكه زخمى شده بود گريخت وسپس بر زمين افتاد،- ه على محمل ~~كذا: براى او درباره ى چيزى تفسير وتأويل كرد،- ه محمل الجد: با دقت به او ~~نگريست، او را با اهميت تلقى كرد،- حمالة به: او را تكفل كرد،- حملة فى ~~الحرب عليهم: در جنگ بر آنها حمله كرد. # =حمل- # تحميلا وحمالا ه الشي ء: او را به برداشتن آن چيز وادار كرد. # =الحمل- # ج حمال وأحمال وحمول: ميوه ى درخت، بچه كه در شكم آبستن باشد. # =الحمل- # ج أحمال وحمولة: آنچه كه حمل شود، بار،- ج حمول: هودج يا شترى كه بر پشت ~~آن هودج باشد. # =الحمل- ### || AUTO (ح): گوسفند، بره، ميش كه هشت ماهه يا نه ماهه باشد، ج حملان ~~وأحمال، ابر پر باران،- (فك): نام برجى از برجهاى آسمانى است كه بهار با آن ~~آغاز شود؛ «لسان الحمل» (ن): نام گياهى است. # =الحملاج- ### || AUTO دمه ى زرگر. ### || AUTO =الحملاق- # [حملق]: «حملاق العين»: درون پلكهاى چشم. # =الحملاق- ### || AUTO «حملاق العين»: درون پلكهاى چشم. # =الحملان- ### || AUTO بار ستور كه به كسى هديه دهند، اجرت باربرى. # =الحملة- # انتقال از جائى به جاى ديگر. # =الحملة- # آنچه كه يكباره برداشته شود، حمله در جنگ؛ «حملة استكشافية»: # حمله ى هوائى بر سرزمين دشمن براى بدست آوردن معلومات واطلاعات جنگى؛ ~~«حملة انتخابية»: تبليغات انتخابى براى نمايندگى مجلس؛ «حملة صحافية»: حمله ~~واعتراض روزنامه در انتقاد از وضع خاصى. # =الحملة- # مترادف (الحملة) است. # =الحملة- # جمع (الحامل) است؛ «حملة القرآن» حافظان وراويان قرآن؛ «حملة الأقلام»: ~~نويسندگان، روزنامه نگاران. # =حملق- ### || AUTO حملقة [حملق]: چشمهاى خود را باز كرد وتيز نگريست. # =الحملوق- ### || AUTO «حملوق العين»: درون پلكهاى چشم. # =حمم- ### || AUTO تحميما [حم] فلانا: فلانى را ms0760 با آب گرم شست وشوى داد. اين واژه ~~در زبان متداول رايج است. # =الحمم- ### || AUTO هر چه كه با آتش سوخته شود، واز اين گونه است آتشهاى گداخته كه ~~از كوههاى آتش فشان بر آيد، خاكستر، ذغال. # =الحممة- ### || AUTO [حم]: واحد (الحمم) است. # =الحمو- # [حمو]: مترادف (الحمو) است، مثناى اين كلمه (حموان، ج أحماء) است PageV01P344 ### || AUTO ،- عند العامة (طب): دانه هائى است كه در داخل دهان بيرون زند ~~وموجب درد وناراحتى شود. اين تعبير در زبان متداول رايج است؛ «حمو الشمس»: ~~گرما وتابش خورشيد. # =الحمو- ### || AUTO ### || AUTO مثناه حموان، ج أحماء [حمو]: پدر شوهر يا پدر زن. ~~اين واژه از اسماء خمسه است واعراب آن در حال رفع با واو ودر حال نصب با ~~الف ودر حال جر با ياء است وهمواره مضاف مى باشد مانند (هذا حموه ورأيت ~~حماه ومررت بحميه). # =الحمود- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO مترادف (الحميد) است بمعناى ستوده. # =الحموضة- ### || AUTO مزه ى ترشى، ترشى؛- «مولد الحموضة»: اكسيژن. # =الحموقة- ### || AUTO آنكه حماقت بسيار دارد، بسيار احمق. # =الحمول- ### || AUTO «حمول البحر»: گياهان دريائى. # =الحمولة- # بار كه بر روى ستوران حمل كنند. # =حمي- # - حمية ومحمية [حمي] من الشي ء: از انجام آن كار بيزار وروى گردان شد،- ~~حميا وحميا وحموا ت النار: گرماى آتش سخت شد،- عليه: بر او خشمگين شد،- ~~الوطيس: جنگ سخت در گرفت. # =الحمي- # [حمي]: «حمي الشمس»: گرماى آفتاب. # =الحمي- ### || AUTO [حمي]: آنكه تحمل ستم را نداشته باشد، آنكه مورد حمايت باشد، ~~بيمارى كه از خوردن آنچه برايش زيان دارد منع شده باشد. # =الحميا- ### || AUTO [حمي]: آغاز وسختى خشم؛- «فلان شديد الحميا»: او سخت خشم وصاحب ~~غيرت است. # =الحمية- # [حمي]: پرهيز بيمار از چيزى كه خوردنش زيان داشته باشد؛ «المعدة بيت ~~الداء والحمية رأس كل دواء»: معده خانه ى بيمارى است وپرهيز اولين دارو ~~است، آنچه كه مورد حمايت ونگهدارى باشد. # =الحمية- # [حمي]: بزرگمنشى كه رمز حمايت كردن است، مروت وجوانمردى، خشم وبد اخلاقى؛ ~~«الحمية القومية»: # تعصب قومى، نژاد پرستى. # =الحميد- ### || AUTO مترادف (الحامد والمحمود) است بمعناى ستوده. # =الحميدة- ### || AUTO مؤنث (الحميد) است. # =الحميرة- ### || AUTO (طب): مترادف (الحمرة) است بمعناى ms0761 سرخى. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =الحميس- ### || AUTO دلير، دلاور، سخت، تنور. # =الحميسة- ### || AUTO (ط): غداى قليه. # =الحميص- ### || AUTO دانه هاى برشته وبو داده، ودر زبان متداول بر توتون يا تنباكوى ~~سبز كه در آفتاب براى خشك شدن پخش كنند اطلاق مى شود. # =الحميضة- ### || AUTO ج حمض: زمينى كه در آن گياهان (الحمض) بسيار رويد. # =الحميقى- ### || AUTO (طب): مترادف (الحماق) است بمعناى آبله ى گاوى. # =الحميقاء- ### || AUTO (طب): مترادف (الحماق) است. # =الحميقة- ### || AUTO آنكه بسيار احمق است. # =الحميل- ### || AUTO مترادف (المحمول) است، بچه كه در شكم مادر باشد، بچه ى سر راهى ~~كه او را بردارند وپرورش دهند، كفيل، غريب، حرامزاده، خس وخاشاك باز مانده ى سيل. # =الحميلة- ### || AUTO ج حمائل: دوال شمشير. # =الحميم- ### || AUTO ج حمائم [حم]: آب گرم، آب سرد، گرما، عرق، باران كه پس از ~~گرماى سخت بارد، پاره اى آتش كه با آن بخور كنند،- ج أحماء: خويشاوندى كه ~~بكار وى اهتمام ورزى، دوست. # =الحميمة- ### || AUTO ج حمائم [حم]: آب گرم، شير داغ. # =حن- ### || AUTO - حنينا [حن]: از فرط خوشى يا اندوه از خود صدا در آورد،- ت ~~القوس: كمان صدا كرد،- اليه: مشتاق وى شد،- حنة وحنانا عليه: با او مهربانى ~~ومحبت كرد،-- حنا ه: او را از آن كار بازداشت. # =حنا- ### || AUTO - حنوا [حنو] الشي ء: آن چيز را كج كرد يا تا زد،- الحنية: پل ~~را ساخت،- حنوا عليه: به او تمايل كرد. # =حنى- # - حناية الشي ء: آن چيز را كج كرد. # =حنى- ### || AUTO تحنية الشي ء: آن چيز را تا زد. # =الحناء- ### || AUTO ج حنآن [حنأ] (ن): حنا كه از آن براى خضاب استفاده كنند ودر ~~سرزمينهاى گرمسيرى كشت مى شود؛- «ابو الحناء»: پرنده ايست كوچك با سينه اى ~~سرخ رنگ. # =الحناءة- ### || AUTO (ن): واحد (الحناء) است. # =الحنادس- ### || AUTO [حندس]: سه شب آخر هر ماه قمرى است كه در آن ماه نتابد. # =الحناط- # هر بوى خوشى است كه درون جسد مردگان ريزند تا نپوسد. # =الحناط- ### || AUTO آنكه مرده را حنوط كند. # =الحناطي- ### || AUTO فروشنده ى گندم. # =الحناك- ### || AUTO ج حنك: ريسمانى كه با آن لگام را بندند. # =الحنان- # [حن]: مهربانى قلب، ms0762 بركت، رزق وروزى، رحمت؛ «حنانيك وحنانك يا رب»: خدايا ~~رحمت تو. # =الحنان- # [حن]: آنكه نسبت به چيزى عاطفه ومهربانى دارد، بسيار مهربان، از نامهاى ~~خداوند متعال است،- من السهام: ### || AUTO تيرى كه بهنگام گردانيدن آن ميان انگشتان آواز دهد؛ «طريق ~~حنان»: راهى آشكار ونمايان. # =الحنانة- # [حن]: چرخ چاه كه به هنگام گردانيدن صداى نرمى از آن درآيد. اين واژه در ~~زبان متداول رايج است. # =حنأ- # - حنأ [حنأ] المكان: كشت آن مكان سبز وخرم شد. # =حنأ- ### || AUTO تحنيئا وتحنئة ه: او را حنا بست، با حنا وى را خضاب كرد. # =حنبل- ### || AUTO حنبلة [حنبل]: لوبيا خورد، پوستين پوشيد. # =الحنبل- # (ن): لوبيا. # =الحنبل- # پوستين فرسوده، كفش. PageV01P345 ### || AUTO =حنث- ### || AUTO - حنثا: به سوى باطل تمايل كرد،- فى يمينه: به سوگندى كه خورده ~~بود وفا نكرد. # =الحنث- ### || AUTO مص،،- ج احناث: گناه، جرم. # =حنجر- ### || AUTO حنجرة [حنجر] ت العين: چشم به گودى افتاد. # =الحنجرة- ### || AUTO ج حناجر (ع ا): گلو، حلقوم. # =الحنجلة- # [حنجل] في الخيل: سفيدى در دست وپاى اسب،- فى المشي عند العامة: ### || AUTO تكبر وخودنمائى در راه رفتن، اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الحنجور- ### || AUTO ج حناجير [حنجر]: گلو، قارورة، سبد كوچك، شيشه ى كوچكى كه در ~~آن مرهم يا مركب وجز آنها نهند. # =حنحن- ### || AUTO حنحنة [حنحن] عليه: بر او مهربانى كرد،- البندق او الجوز ~~ونحوهما عند العامة: مغز فندق ويا گردو فاسد وتباه شد. اين تعبير در زبان ~~متداول رايج است وفصيح آن (حمت) است. # =حندس- ### || AUTO حندسة [حندس] الليل: شب تاريك شد. # =الحندس- ### || AUTO ج حنادس: شب بسيار تاريك، تاريكى. # =الحندقوق- # (ن): مترادف (الجندقون) است. # =الحندقوق- ### || AUTO (ن): شبدر وحشى. # =الحندقوقى- # (ن): مترادف (الحندقوق) است. # =الحندقوقى- ### || AUTO (ن): مترادف (الحندقوق) است. # =حنش- ### || AUTO - حنشا ت الحية فلانا: مار فلانى را گزيد،- الصيد: صيد را شكار كرد. # =الحنش- ### || AUTO ج أحناش وحنشان (ح): گونه اى از مارها، هر جانورى كه سر آن ~~مانند سر مار باشد مانند سوسمار وجز آن. # =حنط- # - حنوطا الزرع: هنگام درو كشت رسيد،- الشجر: ميوه ى درخت رسيد،-- حنطا ~~الجلد: پوست سرخ شد. # =حنط- ### || AUTO تحنيطا الميت: مرده را حنوط كرد. # =الحنطة- # ج حنط: گندم،- السوداء (ن): ### || AUTO ms0763 دانه هائى است گياهى سياه رنگ از رسته ى (بطباطيات) كه معمولا ~~از آن براى خوراك دام استفاده مى شود. # =الحنطي- ### || AUTO آنكه بسيار گندم خورد، آماسيده وباد كرده؛ «حنطي اللون»: آنكه ~~چهره اش گندمى رنگ باشد. # =حنظل- ### || AUTO حنظللة [حنظل] ت الشجرة: ميوه ى آن درخت تلخ شد. # =الحنظل- ### || AUTO (ن): گياه حنظل، هندوانه ى ابو جهل؛ «امر من الحنظل» از حنظل ~~تلختر است. # =حنف- # - حنفا: تمايل كرد،- رجله: پاى خود را كج كرد. # =حنف- # - حنفا: پاى او به طرف داخل كج شد. # =حنف- # - حنافة: مترادف (حنف) است. # =حنف- ### || AUTO تحنيفا ه: پاى او را كج كرد. # =الحنفاء- ### || AUTO «رجل حنفاء»: پاى كج كه به سمت داخل كشيده شده باشد. # =الحنفش- ### || AUTO ج حنافش (ح): مارى است درشت هيكل با گردنى باريك وبسيار خطرناك ~~اين مار بهنگام خشم گردن خود را پهن مى كند. # =الحنفية- ### || AUTO [حنف] (حي): لوله ى آب، شير آب. # =الحنفيش- ### || AUTO ج حنافيش (ح): مترادف (الحنفش) است. # =حنق- ### || AUTO - حنقا منه وعليه: از او خشمگين شد. # =الحنق- # سختى خشم. # =الحنق- # مترادف (الحنق) است،- ج حنق: ### || AUTO خشمناك. # =حنك- # - حنكا: چيزى را جويد وبا كام خود سابيد،- الفرس: در دهان اسب رسن نهاد،- ~~الشي ء: آن چيز را فهميد ودانست، آن چيز را استوار كرد،- حنكا وحنكا الدهر ~~الرجل: تجربه هاى زندگى وگردش روزگار آن مرد را دانا وحكيم كرد. # =حنك- ### || AUTO تحنيكا: مترادف (حنك) است،- الصبي: آن كودك را تربيت كرد،- ~~الدهر الرجل: روزگار آن مرد را آزموده كرد،- ت القابلة الطفل: ماما قبل از ~~شير دادن به كودك دهان او را با روغن بادام وآب انار وجز آنها ساييد،- ~~الميت عند العامة: پارچه را زير زنخ مرده گردانيد. اين تعبير در زبان ~~متداول رايج است. # =الحنك- # اسم است از (حنكه الدهر) بمعناى آزمودگى زمانه. # =الحنك- # مترادف (الحنك) است. # =الحنك- # مرد هوشمندى كه روزگار او را آزموده گردانيده است. # =الحنك- ### || AUTO گروهى كه بدنبال آب وگياه براى چرا مى روند، تپه هاى كوچك ~~وسنگلاخ،- ج احناك (ع ا): بالاى درون دهان، پايين دهان از طرف زنخ؛ «حنك ~~الغراب»: نوك وسياهى كلاغ. # =الحنكة- # اسم است از (حنكه ms0764 الدهر): # آزموده ى روزگار. # =الحنكة- # مؤنث (الحنك) است. # =الحنكة- ### || AUTO واحد (الحنك) است براى تپه هاى كوچك. # =الحنكليس- ### || AUTO (ح): مترادف (الأنقليس) است وعربى اين واژه (الجري) است. # =حنن- ### || AUTO تحنينا [حن] الشجر: درخت شكوفه داد،- قلبه عند العامة: دل او ~~را نازك ومهربان كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الحنو- # ج أحناء وحني وحني [حنو]: هر جائى از بدن كه كجى وخميدگى داشته باشد. # =الحنو- # ج أحناء وحني وحني [حنو]: مترادف (الحنو) است،- من الشي ء: كنار آن چيز،- ~~من السرج: اسم است براى هر يك از دو طرف قربوس زين. # =الحنو- ### || AUTO عاطفه، شفقت، مهربانى. # =الحنوط- ### || AUTO مترادف (الحناط) است. # =الحنون- ### || AUTO [حن]: با عاطفه، مهربان، مشفق. # =الحنية- # ج حنايا وحني # : كمان PageV01P346 ### || AUTO ،- (ب): آنچه كه مانند قوس منحنى وخميده باشد؛ «حنية الكنيسة» ~~(ب): نيم گنبدى كه در كليسا بالاى هيكل قرار دارد. # =الحنيف- ### || AUTO ج حنفاء: آنكه دلبسته وپيرو دين اسلام است، هر كس كه بر دين ~~ابراهيم خليل بود، يگانه ويكتا پرست، مستقيم. # =الحنيفي- ### || AUTO ج أحناف وحنفية: پيروان مذهب ابو حنيفه، پيشواى مذهب حنفي. # =الحنيفية- ### || AUTO في الإسلام أو الدين: گرايش وبستگى به اسلام يا دين. # =الحنيق- ### || AUTO ج حنق: خشمگين. # =الحنيك- ### || AUTO ج حنك: آنكه تجربه هاى روزگار وى را حكيم وآزموده نموده است. # =الحنين- ### || AUTO [حن]: اشتياق، علت مشتاق بودن به ميهن. # =حو- # صداى سرما زده. # =حو- ### || AUTO مترادف (حو) است. # =حوى- # - حواية وحيا [حوي] الشي ء؛ دارنده ى آن چيز شد، آن چيز را جمع آورى كرد. # =حوى- ### || AUTO تحوية [حوي] ه: آن چيز را قبضه كرد، تحويل گرفت. # =الحواء- ### || AUTO [حوي]: آواز، صدا، گرد آورنده ى مارها. # =الحواة- ### || AUTO [حوي]: صدا، صوت. # =الحوار- # ج أحورة وحيران [حور] (ح): بچه ى شتر تا زمانيكه شير مى خورد. # =الحوار- ### || AUTO [حور]: محادثه يا گفت وشنود ميان دو نفر يا بيشتر، جدال، تبادل ~~سخن ميان هنر پيشه گان بهنگام نمايش تآتر، تبال سخن ميان هنر پيشه گان ~~سينما بهنگام نمايش فيلم،- ج احورة وحيران (ح): بچه ى شتر تا زمانيكه شير ~~مى خورد. # =الحوارى- # [حور]: باريك وسفيد، پودر سفيد كننده، آنچه ms0765 كه با آن چيزى را سفيد كنند. # =الحواري- ### || AUTO [حور]: سفيد كننده ى جامه ها، نصيحت كننده، حمايت كننده، يارى ~~كننده وگفته مى شود يارى كننده ى پيامبران؛ «الحواريون»: ياران حضرت مسيح. # =الحوارية- ### || AUTO ج حواريات: مؤنث (الحواري) است، زن سفيد پوست وشهرنشين. # =الحواز- # [حز]: «حواز القلب»: آنچه از امور كه باعث رنج وناراحتى قلب شود. # =الحواز- ### || AUTO [حوز]: مبالغه ى (الحائز) است. # =الحواس- # [حس]: جمع (الحاسة) است؛ «الحواس الخمس»: حواس پنجگانه وعبارتند از ~~شنوائى وبينائى وبويائى وچشائى ولمس؛ «مرت بالقوم حواس»: ### || AUTO سالهاى سختى بر آن قوم گذشت. # =الحواشة- ### || AUTO [حوش]: خويشاوندى، كارى كه در آن شرم باشد. # =الحواشك- # [حشك]: «الرياح الحواشك»: ### || AUTO بادهائى كه جهت وزش آنها مختلف باشد. # =الحواص- ### || AUTO [حوص]: چوبى كه با آن چيزى دوزند. # =الحواط- # [حوط]: «حواط الأمر»: قوام امر، پايه ى كار. # =الحواط- ### || AUTO مبالغه ى (الحائط) است؛ «حواط البلدة»: آنكه براى امور خارجى ~~شهر مانند گرفتن خراج وميهمان نوازى بيگانگان ومانند آن استخدام شده باشد. # =الحواطة- ### || AUTO [حوط]: محوطه اى كه براى نگهدارى وانبار كردن غله وغذاى شهر ~~ساخته مى شود، ودر زبان متداول بمعناى وظيفه ى (الحواط) ودستمزد اوست. # =حوال- # [حول]: «حوال الشي ء أو الشخص»: ### || AUTO اطراف چيزى يا شخصى. # =الحوال- ### || AUTO [حول]: آنچه كه ميان دو چيز را فاصله اندازد. # =حوالى- # [حول]: «حوالى الشي ء أو الشخص»: ### || AUTO اطراف چيزى يا شخصى. # =الحوالب- ### || AUTO [حلب]: رگهاى اطراف پستان؛ «حوالب البئر او العين»: منابع آبى ~~چاه يا چشمه. وهمچنين است در «حوالب الأنف». # =الحوالة- ### || AUTO [حول] (ت): حواله كردن وعبارت از انتقال بدهى از طرف بدهكار به ~~بستانكار وگونه هاى متعددى دارد كه در عرف تجارت بر آن (چك) اطلاق مى شود؛ ~~«الحوالة البريدية»: حواله ى پستى. # =الحوالي- ### || AUTO [حول]: مرد بسيار حيله گر، مرد دانا در اداره ى امور، حيله گر. # =الحوامض- ### || AUTO [حمض]: مترادف (الحمضيات) است بمعناى ترشيها. # =الحوامل- ### || AUTO [حمل]: پايها، عصب كف پاى وبازو. # =الحواني- ### || AUTO [حنو] (ع ا): بلندترين عضله ى بدن كه در هر طرف دو عضله است. # =الحوب- # [حوب]: گناه، اندوه وترس. # =الحوب- ### || AUTO [حوب]: ms0766 مترادف (الحوب) است. # =الحوباء- ### || AUTO [حوب]: مؤنث (الأحوب) است،- ج حوباوات: نفس، جان. # =الحوبة- # [حوب]: گناه، غم واندوه، مرد ناتوان. # =الحوبة- ### || AUTO [حوب]: گناه، پدر ومادر، خواهر ودختر، خويشاوندان مادرى، ~~نيازمند، وضع وحالت؛ «بات بحوبة سوء»: شب را در حالتى بد بسر برد. # =الحوت- # ج حيتان وأحوات وحوته [حوت] (ح): # ماهى بزرگ،- (فك): برجى است از برجهاى آسمان؛ «حوت سليمان» (ح): ### || AUTO مترادف (السلمون) است. # =الحوة- ### || AUTO [حوي]: سياهى مايل به سبز يا سرخى مايل به سياه. # =الحوتكة- ### || AUTO [حتك]: رفت وآمد پوچ وبى هدف. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =حوج- ### || AUTO تحويجا [حوج] به عن الشي ء: وى را از آن چيز بازداشت ومنصرف نمود. # =الحوج- # [حوج]: سلامتى؛ «حوجا لك»: ### || AUTO سلامت باشى، اين واژه منصوب است بنابر مفعوليت به فعل محذوفى ~~كه تقدير آن (أسأل حوجا لك) است. # =الحوجاء- ### || AUTO [حوج]: حاجت ونيازمندى. # =حوجل- # حوجلة [حجل] ت العين: چشم PageV01P347 ### || AUTO گودى فرو رفت. # =الحوذان- ### || AUTO [حوذ] (ن): نام گياهانى است از رسته ى آلاله ها كه در ~~سرزمينهاى معتدل مى رويد اين گياه داراى گلهاى زيبا واغلب زرد رنگ است كه ~~بهترين نوع آن در يونان وايران با گلهاى سرخ رنگ ودرشتتر مى باشد. # =الحوذي- ### || AUTO [حوذ]: آنكه اسبها وچارپايان را خوب براند، درشگه چى كه در ~~زبان متداول به آن (العربجي) گويند. # =حور- # - حورا [حور] ت العين: سفيدى چشم سخت سفيد شد وسياهى چشم سخت سياه شد. # =حور- ### || AUTO تحويرا الله: خداوند فلانى را نوميد كند،- الثوب: جامه را شست ~~وسفيد كرد،- الشي ء: آن چيز را راست ودرست كرد،- القرص: قرص را با محور ~~چرخانيد. # =الحور- # [حور]: كاهش، كم شدن. # =الحور- # [حور]: گودى، قعر. # =الحور- ### || AUTO ج أحوار [حور]: پوستهاى سفيد ونرم، گاو،- (ن): گونه اى درخت ~~تنومند از رسته ى بيدها كه همانند درخت بيد در جاهاى نمناك مى رويد. از اين ~~درخت تخته ى سفيد بدست مىيد، پوست كه آنرا به رنگ سرخ در آورند. # =الحوراء- ### || AUTO [حور] (ح): حالت دگرگونى حشره از صورت كرمى به حشره ى كامل؛- ~~«عين حوراء»: چشم كه سفيدى آن سخت سفيد ms0767 وسياهى آن سخت سياه باشد. # =الحورية- ### || AUTO ج حوريات وحور [حور]: نام الهه ى آبها يا جنگلهاست همانگونه كه ~~در داستانها آمده است. # =الحوز- # [حوز] مص، جائيكه اطراف آن را سد يا مانعى پديد آورده باشند؛- «حوز ~~الدار»: ### || AUTO آنچه كه وابسته وپيوسته به خانه باشد. # =الحوزة- ### || AUTO [حوز]: طبيعت، ناحيه؛- «حوزة المملكة»: قلمرو كشور وحكومت؛ «فى ~~حوزته» او «في حوزة يده»: در تحويل اوست، در دست وقبضه ى اوست. # =الحوزي- ### || AUTO [حوز]: شتر ران يا شتر چران، آنكه به تنهائى زيست كند وبا كسى ~~معاشرت نكند. # =الحوسة- ### || AUTO [حوس]: «حوسة الرجل»: پيروان وياران مرد. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =حوش- ### || AUTO تحويشا [حوش] ه: آن چيز را گردآورى كرد،- الرجل: آن مرد آماده ~~شد، تشويق وبرانگيخته شد. # =الحوش- # [حوش]: «رجل حوش الفؤاد»: مرد قوى دل. # =الحوش- # [حوش]: آنچه كه اطراف خانه باشد، آغل ستور. # =الحوش- ### || AUTO [حوش]: افراد مردم آميخته بهم از قبايل يا كشورهاى مختلف اين ~~واژه در زبان متداول رايج است. # =الحوشي- # [حوش]: آنكه با مردم معاشرت نكند،- من الكلام: سخن ناهنجار ونامفهوم،- من ~~الليالي: شب تاريك # حوص- ### || AUTO - حوصا [حوص]: گوشه ى چشم او تنگ شد گوئى پلكها بهم دوخته شده است. # =الحوص- # [حوص]: درد شكم وروده ها. # =الحوص- ### || AUTO [حوص]: آنانكه داراى چشمهاى ريز مى باشند. # =الحوصاء- ### || AUTO [حوص]: مؤنث (الأحوص) است. # =حوصل- ### || AUTO حوصلة [حوصل] الطائر: پرنده چينه دان خود را پر كرد،- الحنطة: ~~گندم را جمع آورى كرد. # =الحوصل- ### || AUTO چينه دان يا سنگدان پرنده كه بسان معده در انسان است. # =الحوصلاء- ### || AUTO مترادف (الحوصل) است. # =الحوصلة- # مترادف (الحوصل) است. # =الحوصلة- ### || AUTO مترادف (الحوصل) است. # =حوض- ### || AUTO ### || AUTO تحويضا [حوض]: حوضى ساخت،- حول الأمر: اطراف آن ~~چيز دور زد. # =الحوض- # ج أحواض وحياض وحيضان [حوض]: حوض آب؛ «ذاد عن حياضه»: از وابستگيها ~~واملاك خود حمايت كرد «ذب عن حياض الدين»: از مسائل مربوط به امور دين ~~حمايت ودفاع كرد؛ «حوض السمك»: حوض ماهى كه در آن ماهيان زنده نگهدارى مى ~~شوند؛ «حوض السباحة»: استخر شنا؛ «حوض الأذن»: # سوراخ گوش؛ «احواض الفحم والحديد»: ### || AUTO انبارهاى ذخيره ى زغال وآهن. # =الحوضية- ### || AUTO ms0768 [حوض] (ن): گياهى است زينتى از رسته ى (شقيقيات) داراى گلهاى ~~درشت به رنگهاى گوناگون ودر مناطق معتدل مى رويد. # =حوط- ### || AUTO تحويطا [حوط] الساحة: اطراف ميدان يا زمين را ديوار كشيد،- ~~الحائط: ديوار ساخت،- ه: آن چيز را حفظ وتعهد كرد،- حول الأمر: گرد آن كار گشت. # =الحوط- # [حوط]: رشته اى كه در آن مهره ها كشند وبراى دفع چشم زخم بر ميان بندند، ~~هلالى از نقره است كه بر كودكان آويزند. # =الحوط- ### || AUTO [حوط]: آنچه در عوض كمى دراهم دهند. # =الحوطة- # [حوط]: اسم است از (احتاط): ### || AUTO احتياط وهوشيارى. # =حوف- ### || AUTO تحويفا [حوف] المكان: گرداگرد آن مكان دور زد. # =الحوف- ### || AUTO [حوف]: جانب، ناحيه، كنار، پوستى كه آنرا به دو شقه به گونه ى ~~شلوار درآورند وكودكان آنرا پوشند. # =الحوق- ### || AUTO [حوق]: قاب يا روكش دور چيزى. # =حوقل- ### || AUTO حوقلة وحيقالا [حوقل]: آن مرد (لا حول ولا قوة إلا بالله العلى ~~العظيم) گفت. # =الحوقلة- ### || AUTO قاروره ى دراز گردن. # =الحوك- # [حوك] (ن): گياهى است همانند (الحبق): پونه. # =حول- # - حولا [حول] ت عينه: چشم او چپ يا لوچ شد. # =حول- # تحويلا ه: آن را از جائى به جاى PageV01P348 ### || AUTO ديگر برد، آن را زدود وبرطرف كرد،- بصره عن: چشم از او پوشيد، ~~نگاه خود را از آن برگردانيد،- الراكب: سواره پياده شد،- الشي ء: آن چيز را ~~محال كرد،- الأرض (ز): زمين را يكسال در ميان كاشت. ### || AUTO =الحول- ### || AUTO ج حؤول وأحوال [حول]: سال، مهارت وبصيرت در كار؛ «لا حول ولا ~~حيلة»: ناتوان است، نيرو وتوانى ندارد. # =حول- # [حول]: «حول الشي ء أو الشخص»: # دور يا اطراف چيز يا شخص. # =الحول- # (طب): لوچى يا چپ چشمى. # =الحول- # [حول]: لوچ، چپ چشم، مرد بسيار حيله گر. # =الحول- # [حول]: قدرت وتوانائى بر تصرف، مهارت وبصيرت در كار، نابودى يا جابجا ~~شدن؛ «لا حول عنه»: انتقالى ندارد. # =الحول- ### || AUTO [حول]: حيله گر، بسيار حيله گر، بصير وبينا در امور. # =حولى- # [حول]: «حولى الشي ء أو الشخص»: ### || AUTO اطراف وپيرامون شخص. # =الحولاء- ### || AUTO [حول]: مؤنث (الأحول) است. # =الحولة- # [حول]: تعجب، شگفتى؛ «هذا من حولة الدهر»: اين از عجايب وشگفتى روزگار ms0769 است. # =الحولة- ### || AUTO [حول]: قدرت وتوانائى تصرف در امور، مهارت وتيزبينى در كار. # =الحولق- ### || AUTO [حلق]: گلو درد، دردى كه در گلو پديد آيد. # =الحولقة- ### || AUTO اين واژه بر مبناى (لا حول ولا قوة إلا بالله) تركيب شده است. # =الحولي- # ج حوالى [حول]: آنچه كه بر آن يكسال گذشته باشد اعم از ستور وجز آن. # =الحولي- ### || AUTO [حول]: حيله گر، بسيار فريب دهنده؛ بينا در امور خود. # =الحوليات- ### || AUTO [حول]: كتابى است كه در آن حوادث يكسال نگاشته مى شود؛- ~~«حوليات زهير»: قصيده هاى شعرى زهير شاعر عرب است كه هر قصيده اى را يكسال ~~مى سرود وپس از ويرايش پخش مى كرد. # =حوم- ### || AUTO ### || AUTO تحويما [حوم] في الأمر: به آن كار ادامه داد. # =الحومة- # ج حومات: «حومة القتال»: # سختترين موضع جنگ كه پهلوانان به نبرد پردازند؛ «حومة البحر او الرمل ~~وغير ذلك»: # بيشترين قسمت دريا يا ريگستان وجز آنها؛ «حومة الموت»: فرا رسيدن مرگ. # =حوي- ### || AUTO - حوى [حوي]: سياه مايل به سبز يا سرخ مايل به سياه شد، ~~گندمگون شد. # =الحوي- ### || AUTO [حوي]: دارنده ى پس از استحقاق، حوض كوچك پر از آب. # =الحوية- # ج حوايا [حوي]: مؤنث (الحوي) است، روده ى پيچيده ومنقبض شده، حوض كوچك، ~~كيسه اى كه از ريزه هاى گياه پر كنند وبر روى كوهان شتر قرار دهند. # =حي- ### || AUTO [حيي]: اسم فعل است به معناى (شتاب كن، عجله كن). اين اسم فعل ~~به معناى امر است ومبنى بر فتح مى باشد. # =الحي- ### || AUTO ج أحياء [حيي]: زنده. اين واژه ضد (الميت) است، كوى قوم، قبيله ~~اى از قبايل عرب؛ «علم الأحياء»: دانش زيست شناسى اعم از حيوان يا گياهان. # =حيا- # تحية [حيي] ه: به او (حياك الله): ### || AUTO خداوند تو را عمر دهد گفت، بر او سلام كرد،- ه الله: خداوند او ~~را نگهدارد. # =الحيا- ### || AUTO [حيي]: حيا، شرم، حشمت، توبه، پربارى، باران، گياه. # =الحياء- ### || AUTO [حيي]: مص، پربارى وفراخى، باران، گياه؛ «قليل الحياء»: پررو، بيحيا. # =الحياة- # [حيي]: زندگى. اين واژه ضد (الممات) است؛ «لا يزال في قيد الحياة»: او ~~همچنان زنده ms0770 است؛ «مستوى الحياة»: # سطح معيشت وزندگى در ملتى يا در گروهى اجتماعى؛ «الحياة العامة»: ### || AUTO زندگى روزمره وعمومى مردم در جامعه؛ «حياة الريف»: زندگى ~~روزمره در دهات وروستاها. # =الحياد- ### || AUTO [حيد]: مص، «الحياد الإيجابي فى السياسة»: بى طرفى دولتى در ~~كشمكشهاى سياسى وبين المللى؛ «هو على الحياد»: او بى طرف است وبه هيچيك از ~~دو طرف نزاع گرايش ندارد. # =الحيازة- ### || AUTO [حوز]: مص، حاصل شدن، بدست آمدن، دست روى چيزى نهادن وتصرف، ~~مالكيت، داشتن. # =الحياصة- ### || AUTO [حوص]: كمربند ستور. # =الحياك- ### || AUTO [حيك]: آنكه با ناز وكرشمه وتكبر راه رود. # =الحياكة- # [حوك]: مص، بافندگى. # =الحياكة- ### || AUTO مؤنث (الحياك) است. # =الحيال- ### || AUTO [حول]: «حيال الشي ء»: روبروى آن چيز؛ «قعد حياله وبجياله»: ~~روبروى او نشست. # =الحيبة- ### || AUTO [حوب]: خويشاوندى از مادر. # =الحية- ### || AUTO [حيي]: مؤنث (الحي) است؛ «لغة حية»: زبان زنده كه مردم با آن ~~گفتگو كنند،- ج حيات وحيوات (ح): مار. اين اسم كاربرد مذكر ومؤنث دارد واز ~~واژه ى (الحياة) مشتق است؛ «ارض حية»: زمين حاصلخيز وپر بركت. # =حيث- ### || AUTO [حيث]: ظرف مكان ومبنى بر ضم است؛ «حيث ان»: براى اينكه «من ~~حيث»: از جائيكه؛ «حيث كان»: هر جا كه باشد؛ «من حيث الثقافة»: از آنچه كه ~~به فرهنگ تعلق دارد؛ «من حيث هو»: او به تنهائى؛ «العالم من حيث هو»: جهان ~~همانست كه بوده؛ «من حيث يدرى ولا يدري»: آيا ميداند يا نميداند؛ «من حيث ~~ان»: نظر باينكه؛ «بحيث ان»: نظر باينكه، از اين رو. # =حيثما- ### || AUTO مترادف (كيفما) است؛ «حيثما اتفق»: هر گونه كه اتفاق افتاده است. # =الحيثيات- ### || AUTO جمع (الحيثية) است؛ «حيثيات الحكم»: دلائل وعلل وموجبات قانونى ~~است كه رأى دادگاه بر آن استناد مى شود. # =الحيثية- # ح حيثيات: حيثيت، اعتبار، نظر؛ «من هذه الحيثية»: از اين نظر واعتبار. PageV01P349 ### || AUTO =حيد- ### || AUTO ### || AUTO تحييدا وتحيدة [حيد] ه: آن را به يكسو نهاد،- ~~السير: تسمه را تيز وكج بريد. # =الحيد- # [حيد]: همسان ومانند،- ج حيود وحيد واحياد: بلندى وبرجستگى چيزى، برجستگى ~~كوه، گره در شاخ بز كوهى، عقربه ى ساعت. # =الحيد- ### || AUTO [حيد]: همسان ومانند. # =الحيدة- ### || AUTO [حيد]: ms0771 گره وبرآمدگى در شاخ بز كوهى. # =حير- ### || AUTO تحييرا [حير] ه: او را حيرت زده كرد. # =الحير- # [حير]: سرگشتگى، باغ وبوستان # الحير- # [حير]: پر عائله وبسيار توانگر. # =الحير- ### || AUTO [حير]: مترادف (الحير) است. # =الحيرى- ### || AUTO [حير]: مؤنث (الحيران) است. # =الحيران- ### || AUTO ج حيارى وحيارى [حير]: سرگشته، سرگردان، حيران. # =الحيرة- ### || AUTO [حير]: حيرت، سرگردانى؛ «هو فى حيرة»: او متحير وسرگردان است. # =حيز- # تحييزا [حيز]: خط مستطيلى كشيد. ### || AUTO اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الحيز- # [حوز]: مكان، جاى؛ «هذا فى حيز التواتر»: اين در جاى هميشگى است. # =الحيز- # [حيز]: خط مستطيلى كه در چيزى باشد. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الحيز- ### || AUTO [حوز]: مكان، جاى؛ «فى حيز الوجود»: موجود است؛ «فى حيز ~~التنفيذ»: در حال اجرا است؛ «فى حيز فلان»: در دست فلانى ودر اختيار اوست؛ ~~«لا يدخل فى حيز المعقول»: در حد معقول نيست؛ «برز الى حيز المعقول»: آن ~~امر حقيقى ودرست شد؛ «فى حيز الإمكان»: بقدر استطاعت وتوانائى. # =الحيزبور- # پيره زن # الحيزبون- ### || AUTO پيره زن. # =الحيزوم- ### || AUTO ج حيازم وحيازيم [حزم]: ميان سينه، زمين بلند ومرتفع. # =الحيطة- ### || AUTO [حوط]: هوشيارى، زن با عفت وبخشنده؛ «اخذ حيطته»: احتياط كرد، ~~براى جلوگيرى از شر يا بدى پيش بينى لازم كرد؛ «بلا حيطة»: بى رويه، بى ~~توجه، بىنديشيدن. # =الحيف- ### || AUTO [حيف]: ستم؛ «حيف عليه»: چه كار بدى كرد. # =الحيفة- ### || AUTO ج حيف [حيف]: ناحيه، جانب، شكار # الحيقر- # [حقر]: آنكه خوار وزبون گردد. # =الحيقر- ### || AUTO مترادف (الحيقر) است. # =الحيكى- ### || AUTO [حيك]: مؤنث (الحياك) است بمعناى كسى كه با تكبر وناز راه مى رود. # =الحيكانة- ### || AUTO مترادف (الحيكى) است. # =الحيل- # ج أحيال وحيول [حيل]: آب گرد آمده در گودال دره، نيرو، لغتي است در ~~(الحول). # =الحيل- ### || AUTO «علم الحيل» (حي): دانش مكانيك كه در موازنه ى اجسام وبه حركت ~~در آمدن آنها بحث مى كند. # =الحيلة- # [حيل]: اسم است از (الاحتيال)، گله ى بز يا گوسفند. # =الحيلة- # ج حيل [حيل وحول]: مهارت ونيك انديشى، قدرت تصرف در كارها؛ «لا حيلة لي ~~فى ما بيدي»: كارى نمى توانم بكنم، از دستم كارى بر نمىيد؛ «ما الحيلة؟»: ~~چه ms0772 بايد كرد؛ «لم يجد حيلة إلا»: كارى نتوانست بكند مگر آنكه ... ### || AUTO ؛ «اعيته الحيلة»: در كار سرگردان وناتوان شد. # =الحيلولة- ### || AUTO [حول]: منع كردن؛ «الحيلولة دون ذلك»: جلوگيرى از آن چيز. # =حين- ### || AUTO تحيينا [حين] ه: براى او زمان وموعدى قرار داد،- الله فلانا: ~~خداوند او را خير ندهد. # =الحين- # [حين]: نابودى، هلاك، محنت. # =الحين- # ج أحيان وجج أحايين [حين]: زمان، وقت، مدت؛ «حينا»: زمانى؛ «حينا ... # حينا»: گاهى، زمانى؛ «حينا بعد حين» و«من حين الى حين» و«من حين لآخر» ~~و«بين حين وآخر»: گاهگاهى، پياپى،؛ «احيانا»: بعضى از اوقات؛ «فى بعض ~~الأحيان»: در بعضى از اوقات؛ «فى اغلب الأحيان»: در بيشتر اوقات؛ «الى حين»: ### || AUTO تا زمانى؛ «فى حينه»: در همان وقت؛ «من ذلك الحين»: از آن ~~هنگام؛ «على حين أن، فى حين أن: در حاليكه؛ «للحين»: فورا، حالا. # =حينئذ- ### || AUTO در آن هنگام. # =حينذاك- ### || AUTO در آن هنگام. # =حينما- ### || AUTO وقتيكه، هنگاميكه. # =حيهل- # مترادف (حيهل) است. # =حيهل- ### || AUTO بشتاب وعجله كن. # =حيهلا- # مترادف (حيهل) است. # =حيهلا- ### || AUTO بفلان: فلان را دعوت كن، او را بخواه. اين تعبير: «حي هل ~~بفلان»: نيز به همان معنا است. # =الحيوان- # ج حيوانات-[حيي] (ح): # حيوان، جانور، جاندار؛ «علم الحيوان»: # دانش جانورشناسى كه در تاريخ طبيعى از آن بحث مى شود؛ «الحيوان الطفيلي»: ### || AUTO جانورى كه غذاى خود را از جانورى ديگر تأمين كند؛ «الحيوانات»: ~~شامل همه جانورانى كه در جهان زندگى مى كنند مى باشد اعم از حيوانات فعلى ~~يا حيوانات عصر حجرى يا جانوران قاره ى افريقا. # =الحيواني- ### || AUTO آنچه كه به حيوان ويژه گى داشته باشد. # =الحيوانية- ### || AUTO طبيعت حيوان. # =الحيوي- ### || AUTO [حيي]: نسبت به (الحي) است، آنچه كه براى زندگى ضرورت داشته باشد. # =الحيوية- # [حيي]: نشاط، نيرو وتوان، نيروى زندگى. # =حيي- # - حياة: زنده شد. اين واژه ضد (مات) است. گاهى اين واژه را (حي- يحي) با ~~ادغام مى خوانند؛- «ليحي فلان»: ### || AUTO زنده باد فلانى، حياء الطريق: راه روشن وآشكار شد،- منه: از او ~~شرمگين شد. # =الحيي- # [حيي]: با شرم، با حياء. PageV01P350 ### | AUTO ### || AUTO خ الخاء # خ- ### || AUTO حرف هفتم از حروف الفبائى است كه ms0773 از حروف حلقى بشمار است ودر ~~حساب جمل (ابجد) عبارت است از (600). # =الخائب- ### || AUTO [خيب]: فا. # =الخائف- ### || AUTO ج خوف وخيف وخيف وخائفون [خوف]: فا؛ «خائف من»: از چيزى ترسناك ~~است؛ «خائف على»: بر چيزى نگران است. # =الخائل- ### || AUTO [خول]: فا، واحد (الخول) است،- ج خالة: متكبر، خود بزرگ بين. # =الخائن- ### || AUTO ج خوان وخانة وخونة [خون]: فا. # =الخائنة- # [خون]: مؤنث (الخائن) است، خائن كه تاء براى مبالغه است مانند (راوية): ### || AUTO آنكه بسيار روايت كند. # =خاب- # - خوبا [خوب]: بى چيز وبينوا شد. # =خاب- # - خيبة [خيب]: آنچه را كه ميخواست بدست نياورد؛ «خاب سعيه»: ### || AUTO كوشش او بجائى نرسيد، نااميد شد. # =خابر- ### || AUTO مخابرة [خبر] ه: با او سخن گفت ومباحثه نمود، با او در سهمى ~~مانند يك سوم ويا يك چهارم شريك شد ومزارعه نمود. # =الخابز- ### || AUTO نانوا، نان فروش. # =الخابل- ### || AUTO مفسد، شيطان، جني؛ «مسه الخابل»: جن زده شد. # =الخابلان- ### || AUTO شب وروز كه در پى يكديگر آيند. # =الخابور- ### || AUTO [خبر] (ن): گونه اى درخت، ميخ ويژه چوب وتخته كه معمولا مورد ~~استفاده ى نجاران قرار مى گيرد. # =الخابئة- ### || AUTO ج خوابئ [خبأ]: مترادف (الخابية) است. # =الخابية- ### || AUTO ج خواب [خبأ]: كوزه ى بزرگ؛ «بنت الخابية»: مي، شراب. # =الخاتام- ### || AUTO ج خواتيم [ختم]: انگشترى يا حلقه كه در انگشت كرده وبر روى آن ~~نام خود را نقش كنند، مهر كه با آن نام ونشان يا موضوعى را چاپ يا نقش زنند. # =الخاتر- ### || AUTO خائن، عهدشكن، خيانت پيشه. # =خاتل- ### || AUTO مخاتلة [ختل] ه: او را فريب داد؛ «خاتل الصياد»: شكارگر با ~~حيله ونيرنگ شكار را گرفت. # =الخاتم- # ج خواتم وختم: مترادف (الخاتام) است، آنچه كه با آن مهر كنند، پايان هر ~~كارى، مهر، گودى پشت گردن؛ «خاتم الزواج»: حلقه ى نامزدى. نام ديگر آن ~~(خاتم الخطوبة) است. # =الخاتم- ### || AUTO فا،- خواتم وختم: مترادف (الخاتم) است. # =الخاتمة- ### || AUTO ج خواتيم وخاتمات: مؤنث (الخاتم) است، پايان وعاقبت وآخر هر كارى. # =خاتن- ### || AUTO مخاتنة [ختن] ه: داماد او شد،- الرجل: آن مرد را فريب داد. # =الخاتون- ### || AUTO ج خواتين [ختن]: بانو، خانم بزرگوار، كدبانو. عرب اين نام ms0774 را ~~بر همسران پادشاهان اطلاق مى كنند. اين واژه تاتارى است. # =الخاثر- ### || AUTO من اللبن وغيره: شير غليظ وپر چربى؛ «عاقل خاثر»: خردمندى كه ~~به منتهاى درجه ى عقل رسيده باشد. # =الخاثرة- ### || AUTO مؤنث (الخاثر) است. # =خاد- ### || AUTO مخادة [خد] ه: در كار با او معارضه كرد. # =الخادج- ### || AUTO ماده ستورى كه نوزاد خود را ناقص بدنيا آورده يا قبل از زمان ~~طبيعى بزايد. # =الخادر- ### || AUTO سست، تنبل، سرگردان. # =خادع- ### || AUTO مخادعة وخداعا [خدع] ه: او را فريب داد،- العين: چشم را در ~~آنچه كه مى نگريست به شك وترديد انداخت. # =الخادع- ### || AUTO فا،- من الدنانير: سكه ى زر كم عيار، دينار ناقص؛ «طريق خادع»: ~~راه فريبنده كه گاهى آشكار وگاهى ناپديد مى شود. # =الخادعة- ### || AUTO مؤنث (الخادع) است، خانه اى كه در خانه ى ديگر باشد، دربي كوچك ~~در دربي بزرگ كه آنرا در زبان متداول (الخوخة) گويند. # =الخادم- ### || AUTO ج خدام وخدم: خدمتگزار. اين واژه بر مؤنث نيز اطلاق مى شود. # =الخادمة- ### || AUTO مؤنث (الخادم) است. # =الخادمية- ### || AUTO خدمتگزارى، نوكرى. # =خادن- ### || AUTO مخادنة [خدن] ه: با او دوستى ورفاقت كرد. # =خاذل- ### || AUTO مخاذلة [خذل] ه: به او يارى نكرد. # =الخاذل- # آهوئى كه از گله ى خود عقب افتاده وتنها مانده باشد،- خذال: آنكه از PageV01P351 ### || AUTO يارى وكمك به كسى خود را باز دارد. # =خار- # - خؤورا [خور]: سست وناتوان شد، شكسته شد،- ت قوة المريض: نيروى بدنى ~~بيمار كاسته شد،- خوارا البقر: گاو بانگ زد. # =خار- ### || AUTO - خيرا [خير]: با خير شد،- الله لك فى الأمر: خداوند در آن كار ~~به تو خير دهد،- خيرة وخيرة وخيرا ه: آن را برگزيد،- الشي ء على غيره: آن ~~چيز را بر ديگر چيزها برترى داد. # =الخارب- ### || AUTO ج خراب: دزد، رباينده ى اموال مردم. # =خارج- ### || AUTO مخارجة [خرج] السيد عبده: ارباب وبرده با هم پيمان بستند كه ~~برده هر ماه مبلغى به ارباب بپردازد ودر مقابل حق بيرون رفتن وآزادى كار ~~داشته باشد. # =الخارج- ### || AUTO بيرون هر چيزى، اين واژه ضد (الداخل) است؛ «فى الخارج»: خارج ~~از كشور، در غربت؛ «الى الخارج»: به شهرهاى دور يا كشورهاى دور ms0775 دست؛ ~~«خارجا»: در بيرون. ضد (فى الداخل) است. # =الخارجة- ### || AUTO ج خارجات: مؤنث (الخارج) است؛ «خارجة الإزار»: روى بند شلوار، ~~روى شلوار. # =الخارجى- ### || AUTO ضد (الداخلي) است، آنكه خود را بر خلاف واقع بزرگ يا دلير ~~خواند در حاليكه ترسو است، آنكه با دولت وجامعه درافتد، آنكه عقيده به مذهب ~~خوارج داشته باشد؛ «تلميذ خارجي»: دانش آموزى كه از مدرسه غذا نخورد ودر ~~آنجا شب را نخوابد، دانش آموز غير شبانه روزى. # =الخارجية- ### || AUTO مؤنث (الخارجي) است، وزارت امور خارجه كه در رأس آن وزير خارجه ~~قرار دارد. # =خارش- ### || AUTO مخارشة وخراشا [خرش] الكلب: سگ برانگيخته شد. # =خارف- ### || AUTO مخارفة وخرافا [خرف] ه: با او در فصل پائيز معامله وخريد وفروش كرد. # =الخارق- ### || AUTO ج خوارق: آنچه كه خارج از قاعده وعادت باشد، ودر زبان متداول ~~بر آنكه بسيار بخشنده باشد اطلاق مى شود؛ «خارق الطبيعة»: خارق العاده، ~~شگفت انگيز؛ «الخوارق»: معجزه ها. # =الخارم- ### || AUTO آنكه بى بند وبار باشد. # =الخاز- ### || AUTO [خز]: آنچه كه در آن كمى ترشى باشد. # =خازى- ### || AUTO مخازاة [خزي] ه: او را در ننگ وعار انداخت. # =الخازر- ### || AUTO آنكه از گوشه ى چشم نگاه كند. # =خازم- ### || AUTO مخازمة وخزاما [خزم] ه الطريق: هر يك از آن دو نفر راهى را ~~برگزيدند ودر يكجا بهم رسيدند. # =الخازن- ### || AUTO ج خزنة وخزان: فا، ذخيره كننده؛ «خازن الأمير»: آنكه مأمور حفظ ~~ونگهدارى اموال حاكم ومخارج آن باشد. # =الخازوق- ### || AUTO ج خوازيق [خزق]: ميله ى دراز ونوك تيزى است كه در مقعد مجرم ~~فرو كنند ودر نتيجه بميرد؛ «هذا خازوق»: اين چيز بدى است. اين كار بر خلاف ~~ميل است. # =خاس- # - خوسا [خوس] ت الجيفة: بوى جيفه بر طرف شد،- ت البضاعة: بازار فروش كالا ~~كساد شد،- العهد وبالعهد: پيمان را شكست،- بالوعد: خلاف وعده كرد،- بفلان: ~~از فلانى عذر خواست. # =خاس- # - خيسا [خيس]: كم شد،- البيع: # بازار فروش كساد شد،- اللحم: گوشت گنديده وبد بوى شد،- الرجل: آن مرد ~~خوار وزبون شد، دروغ گفت،- الرجل او الدابة: ### || AUTO آن مرد يا ستور را زبون كرد،- خيسا وخيسانا بالعهد: عهد وپيمان ~~را شكست ms0776 وخيانت كرد،- بالوعد: وعده خلافى كرد. # =خاسأ- ### || AUTO مخاسأة [خسأ] القوم: آن قوم با زدن سنگ بر روى يكديگر به زد ~~وخورد پرداختند. # =الخاسئ- ### || AUTO [خسأ] من الخنازير والكلاب: سگها وخوكهاى رانده شده كه از مردم ~~دور نگهداشته شده اند. # =الخاسر- ### || AUTO فا؛ «كرة خاسرة»: حمله ى ناموفق وبيهوده. # =الخاسف- # ج خسف: فا، چشمهاى به گودى افتاده، لاغر، گرسنه اى كه غذا از او گرفته ~~شده است، مردى كه تازه از بيمارى بهبودى يافته است. ### || AUTO الخاش [خش]: واحد (الخش) است بمعناى افراد پياده. # =الخاشع- ### || AUTO ج خشع وخشعة وخاشعون: زبون وفروتن؛ «جدار خاشع»: ديوار كج؛ ~~«مكان خاشع»: جائيكه به آن نرسند وهدايت نشوند. # =الخاشعة- ### || AUTO مؤنث (الخاشع) است؛ «بلدة خاشعة»: شهر بى خانه وكاشانه. # =خاشن- ### || AUTO مخاشنة [خشن] ه: با او خشونت كرد، به سختى رفتار كرد. اين واژه ~~ضد (لاين) است. # =الخاشي- ### || AUTO [خشي]: ترسو، بيمناك. # =الخاشية- ### || AUTO مؤنث (الخاشي) است. # =الخاص- # [خص]: برگزيده. اين واژه ضد (العام) است؛ «الخاص والعام»: خصوصى وعمومى، ~~يگانه، منفرد؛ «الخاص بكذا»: ### || AUTO ويژه ى چيزى؛ «الطبيب الخاص»: پزشك معالج، پزشك خانوادگى. # =الخاصة- ### || AUTO ج خواص [خص]: ضد (العامة) است، آنچه كه ويژه ى كسى باشد،- من ~~القوم: نيكان وبزرگان قوم؛ «خاصة الملك»: نزديكان ومقربان پادشاه؛ «خاصة ~~النبات»: ويژه گى وخاصيت گياه. # =خاصر- ### || AUTO مخاصرة [خصر] ه: بهنگام راه رفتن دست او را گرفت، در كنار او ~~راه رفت، دست بر كمر او نهاد وراه رفت. # =الخاصرة- ### || AUTO ج خواصر من الإنسان: لگن خاصره در انسان. # =خاصل- ### || AUTO مخاصلة وخصالا [خصل] ه: در تيراندازى با او شرط بست ورقابت كرد. # =خاصم- ### || AUTO خصاما ومخاصمة [خصم]: ه: با او دشمنى ومجادله كرد. # =الخاصية- # ج خاصيات وخصائص: نسبت به (الخاصة) است. PageV01P352 ### || AUTO =خاض- ### || AUTO - خوضا وخياضا [خوض] الماء: به ميان آب رفت،- الشراب: آب با مى ~~آميخت،- بالفرس: اسب را به آب وارد كرد،- الجواد فى الميدان: اسب در ميدان ~~به نشاط آمد،- فى الحديث: به سخن پرداخت،- فى الموضوع: درباره ى موضوع به ~~بحث ومناقشه پرداخت،- بالسيف: شمشير را در مضروب چرخانيد،- الغمرات: خود را ~~به سختيها زد،- المعركة: خود را ms0777 به جنگ زد؛ «خاض غمار الحرب»: وارد جنگ شد؛ ~~«انه يخوض المنايا» او خود را به هلاك ونابودى مىندازد. # =خاضر- ### || AUTO مخاضرة [خضر] ه: ميوه ها را سبز ونارس بر درخت به او فروخت. # =خاضع- ### || AUTO مخاضعة [خضع] ه: با او به نرمى سخن گفت. # =الخاضع- ### || AUTO ج خضع: مرد متواضع وآرام وفروتن. # =الخاضل- ### || AUTO خيس وتر. # =خاط- ### || AUTO - خيطا [خيط] الثوب: جامه را دوخت،- ت الحية: مار بر روى زمين پيچيد. # =الخاطي ء- ### || AUTO ج خطأة [خطأ]: گناهكار، مجرم. # =الخاطئة- ### || AUTO ج خواطئ: مؤنث (الخاطى ء) است. # =خاطب- # خطابا ومخاطبة [خطب] ه: با او سخن گفت، خطاب كرد؛ «خاطبه فى فلان»: ### || AUTO درباره ى فلانى با وى گفتگو كرد؛ «خاطبه بالتلفون»: با او ~~وسيله ى تلفن گفتگو كرد. # =الخاطب- # ج خطباء: فا؛ «ارسلته خاطبا فتزوج»: ### || AUTO اين مثل را به كسى گويند كه بدنبال كارى براى ديگرى رود. ولى ~~براى خود انجام دهد؛ «خاطب الدنيا»: دوستدار دنيا كه از آن بهره مند باشد. # =خاطر- ### || AUTO مخاطرة [خطر] بنفسه: خود را به خطر افكند،- ه على كذا: بر سر ~~چيزى با او رهن بست. # =الخاطر- ### || AUTO فا،- ج خواطر: آنچه در دل گذرد، انديشه، گاهى بر قلب ونفس نيز ~~اطلاق مى شود؛ «وقع فى خاطرى»: به دلم افتاد؛ «مر بخاطره أن»: بخاطرش آمد ~~كه؛ «سرعة الخاطر»: زود فهمى، تيزهوشى؛ «سريع الخاطر»: حاضر جواب، تيزهوش، ~~«اكراما لخاطرك»: بخاطر رضايت تو، «لاجل خاطرك»: به خاطر تو، من كل خاطر»: ~~با كمال خورسندى؛ «عن طيبة خاطر»: با خشنودى، با شادمانى؛ «اخذ بخاطره»: به ~~او تسليت گفت، به او اطمينان داد؛ «جبر خاطره»: دل او را راضى وخوشنود كرد ~~وجبران گذشته را نمود؛ «على الله جبر الخواطر»: خداوند جبران مى نمايد؛ ~~«اخذ على خاطره منه»: از او دل خور شد، دلتنگ شد؛ «مكسور الخاطر»: خوار ~~واندوهگين، ونيز خاطر بمعناى مشيت وانديشيدن آمده است؛ «لي خاطر فى كذا او ~~ليس لى خاطر فى كذا»: مرا در آن باره انديشه ايست يا انديشه اى نيست؛ «على ~~خاطرك»: همانگونه كه بخواهى. ms0778 # =الخاطف- ### || AUTO ج خواطف: فا، تيرى كه بهنگام پرتاب بر زمين مىفتد وسپس بسوى ~~هدف مى شتابد؛ «ذئاب خاطفة»: گرگهاى درنده؛ «صورة خاطفة»: عكس فورى؛ «الحرب ~~الخاطفة»: جنگ پر شتاب وسهمگين. # =الخاطوف- ### || AUTO ابزارى است بسان داس كه در طنابهاى دام بسته مى شود وبا آن آهو ~~ومانند آنرا شكار مى كنند. # =خاف- # - خوفا وخيفا ومخافة وخيفة [خوف]: ### || AUTO ترسيد، پرهيز كرد، ضد (أمن) است؛ «خافه وخاف منه وخاف عليه»: ~~از او ترسيد يا ترسان شد. # =الخاف- ### || AUTO [خوف]: آنكه بسيار ترسد، بسيار ترسو. # =الخافة- ### || AUTO [خوف]: جامه ايست از چرم كه عسل گيرنده آنرا پوشد، آنچه كه با ~~آن ميوه ها را چينند. # =خافت- ### || AUTO مخافتة [خفت] ه: با صداى آرام با وى سخن گفت. # =الخافت- ### || AUTO ابر بى باران؛ «زرع خافت»: گياه ناپايدار؛ «صوت خافت»: صدائى ~~نرم وآرام. # =الخافض- ### || AUTO «عيش خافض»: زندگى فراخ وخوب وگوارا. # =الخافق- ### || AUTO فا؛ «رجل خافق العين»: آنكه در چشمانش اثر خشوع وفرو رفتگى ~~باشد؛ «مكان خافق»: جائيكه تهى از تفريح وسرگرمى باشد. # =الخافقات- ### || AUTO پرچمها، نشانه ها. # =الخافقان- ### || AUTO خاور وباختر. # =الخافقة- ### || AUTO ج خافقات وخوافق: مؤنث (الخافق) است. # =الخافي- ### || AUTO [خفي]: آنچه كه آشكار نباشد، پنهان. # =الخافية- ### || AUTO ج خواف [خفي]: مؤنث (الخافي) است، ضد (العلانية) است، آنچه كه ~~پنهان باشد. # =الخاقان- ### || AUTO ج خواقين: اسم خاص است براى هر پادشاهى. # =خال- # - خولا وخيالا [خول] المواشي: امور دام وستوران را بعهده گرفت،- فلان على اهله: # سرپرستى امور خانواده ى خود را عهده دار شد،- خولا: پس از مدتى داراى خدم ~~وحشم يا غلامان وكنيزكان شد. # =خال- # - خيلا وخيلا وخالا وخيلة وخيلة وخيلانا وخيلولة ومخيلة ومخالة [خيل] ~~الشي ء: آن چيز را گمان وخيال كرد. مضارع اين واژه براى مفرد متكلم: (إخال ~~واخال) است. # =خال- ### || AUTO مخالة وخلالا وخلالا [خل] ه: با وى دوستى وبرادرى كرد. # =الخال- # [خول]: دارنده ى چيزى، نشانه، لشكرى از آرتش،- ج أخوال واخولة وخؤول وخول ~~وخؤولة: برادر مادر، دائى، خالو. # =الخال- # ج خيلان [خيل]: گمان وخيال، ابر بى باران، برق، مرد پرخير وبخشنده، مردى ~~كه دل يا جسمى ناتوان دارد، ms0779 كبد، مرد خود بزرگ بين، كوه تنومند، پرچم، مرد ~~عزب ومجرد، تپه ى كوچك، لگام اسب، كفن، خال سياه در بدن كه بيشتر بر روى PageV01P353 ### || AUTO گونه در آيد. # =خالب- ### || AUTO مخالبة [خلب] ه: با سخنان نغز ولطيف وفريبنده وى را فريب داد. # =الخالب- ### || AUTO ### || AUTO آنكه با سخنان خوش مردم را مى فريبد. # =الخالية- ### || AUTO مؤنث (الخالب) است. # =الخالة- # ج خالات [خول]: خواهر مادر، خاله. # =الخالة- ### || AUTO [خيل]: زن متكبر وخود بزرگ بين. # =خالج- ### || AUTO مخالجة [خلج] قلبه أمر: انديشه اى به دل او راه يافت. # =الخالج- ### || AUTO فا، مرگ. # =الخالد- # هميشه پايدار، دائم،- من الناس: ### || AUTO آنكه هيچگاه پير نشود مثل اينكه هميشه جوان است. # =الخالدة- ### || AUTO (ن): گياهى است از رسته ى (مركبات) كه شكوفه هاى آن بسيار ~~بادوام است وبراى زينت كشت مى شود. # =خالس- ### || AUTO مخالسة وخلاسا [خلس] ه: او را شتابانيد؛ «خالسه النظر»: زير ~~چشمى وتند به او نگاه كرد. # =خالص- # مخالصة [خلص] ه في العشرة أو المودة: ### || AUTO بىلايش با او دوستى ومحبت كرد،- ه الود: در دوستى با وى صميمى ~~وبى غش شد. # =الخالص- ### || AUTO ج خلص: فا، ناب، پاك وروشن؛ «هذا ثوب خالص»: اين جامه روشن ~~وسفيد است؛ «الخالص من» پاك وخالص از ... ؛ «خالص الأجرة»: قيمت مقطوع؛ ~~«خالص من الجمرك»: معاف از عوارض گمركى. # =خالط- ### || AUTO مخالطة وخلاطا [خلط] ه: با او معاشرت كرد، با او آميخته شد،- ~~الداء فلانا: بيمارى فلانى را سست كرد،- الشي ء: آن چيز را بهم آميخت. # =خالع- ### || AUTO مخالعة [خلع] الرجل: با او قمار بازى كرد،- الرجل زوجته او ~~المرأة زوجها: مرد از همسر خود يا زن از شوهرش جدا شدند. # =الخالع- ### || AUTO زنى كه در برابر پرداخت مال به شوهرش از وى طلاق گرفته است. # =خالف- ### || AUTO خلافا ومخالفة [خلف] ه: با او مخالفت كرد. اين واژه ضد (وافق) ~~است،- عن كذا: از چيزى تخلف كرد،- بين رجليه: يك پاى خود را به جلو وپاى ~~ديگر را به عقب كشانيد. # =الخالف- ### || AUTO فا، آنكه پس از رفتن ديگرى بنشيند، مرد احمق ونادان. # =الخالفة- ### || AUTO ج خوالف: مؤنث (الخالف) است، ms0780 ستونى از ستونهاى پشت خانه ملتى ~~بازمانده پس از ملت وامت گذشته؛ «رجل خالفة»: ### || AUTO مرد لجباز، احمق. # =خالق- # مخالفة [خلق] القوم: با آن قوم با خلق خوب وخوش معاشرت كرد. # =الخالي- # [خلو]: تهى، فارغ؛ «خال من الفائدة»: بى فايده، بيهوده،- ج خلو: آنكه بى ~~غم واندوه باشد؛ «هو خالي البال»: او آسوده خاطر است، بى غم است،- ج اخلاء: ~~مرد بى زن يا زن بى مرد. # =الخالية- ### || AUTO [خلو]: مؤنث (الخالي) است؛ «القرون الخالية او الخوالي»: ~~قرنهاى گذشته وسده هاى دور ودراز. # =الخام- # ج أخوام [خوم]: بافته اى از پنبه. # =الخام- # ج أخوام [خيم]: ماده ى خام ودست نخورده مانند الماس قبل از پرداخت وصيقلى ~~شدن، چيزى كه در حالت طبيعى است وتغييرى در آن داده نشده باشد مانند پوست ~~دباغى نشده؛ «الزيت الخام»: نفت پالايش نشده؛ «المواد الخام»: موادى كه در ~~حالت طبيعى است. # =الخام- ### || AUTO [خم]: «لحم خام»: گوشت گنديده. # =الخامة- ### || AUTO ج خام وخامات [خيم]: گياه سبز وتازه. # =خامر- ### || AUTO مخامرة [خمر]: در معامله ى فروش نيرنگ زد،- الشي ء الآخر: آن ~~چيز آميخته با چيزى ديگر شد،- ه الداء: بيمارى به درون او رسيد،- القلب: به ~~درون قلب درآمد،- بيته: در خانه ى خود اقامت گزيد،- به: بوسيله ى او پنهان شد. # =الخامل- # ج خمل: فا،- من الرجال: مرد گمنام، فرومايه. # =خان- ### || AUTO - خونا [خون]: ناتوان شد،- ته رجلاه: نتوانست راه رود،- خونا ~~وخيانة ومخانة وخانة ه الدهر: زمانه با او نساخت واو را از فراخى به سختى ~~كشانيد،- ه سيفه: شمشير او خوب كار نكرد،- العهد: پيمان را شكست،- في كذا: ~~به وى اعتماد شد ولى نار وزد،- الدلو الرشاء: دلو بريده شد. # =الخان- ### || AUTO [خون]: لقب پادشاهان ترك است،- ج خانات: دكان يا مغازه، ~~مسافرخانه يا كاروانسرا. نام ديگر آن (الفندق) است. اين واژه فارسى است. # =الخانة- ### || AUTO [خون] (مو): مقطع آواز كم يا زياد اين واژه فارسى است،- ج ~~خانات: مقام ومنزلت، چهار گوش هاى شطرنج يا بازيهاى ديگر. اين واژه فارسى ~~است، ستون حساب كه مربع بدست آمده از تقاطع خطوط در يك صفحه است. اين واژه ~~نيز فارسى ms0781 است. # =الخانع- ### || AUTO ج خنعة وخنع: گناهكار تبهكار. # =الخانق- ### || AUTO فا، راه تنگ. # =الخانوق- ### || AUTO [خنق] (طب): مترادف (الخناق) است. # =خاوص- # مخاوصة [خوص]: چشم خود را برهم نهاد ولى باز هم مى نگريست مثل اينكه به ~~خورشيد نگاه كند،- ه البيع: در فروش با وى معارضه كرد،- ت النجوم: ### || AUTO ستاره ها رو به غروبى رفتند. # =خاوض- ### || AUTO مخاوضة [خوض] الفرس: اسب را به درون آب برد. # =خاوف- ### || AUTO مخاوفة [خوف] ه: در ترسيدن بر او چيره شد. # =الخاوي- ### || AUTO [خوي]: خالى، تهى؛ «خاوي الوفاض»: در توبره يا مشك او چيزى ~~نيست، بى چيز ودست خالى. # =الخاوية- ### || AUTO مؤنث (الخاوي) است. # =خاير- # مخايرة # ه في العلم فخاره: در دانش با او مسابقه داد وبر او چيره شد،- ه فى الأمر ~~وبين الأمرين: به وى اختيار انتخاب آن كار PageV01P354 ### || AUTO را داد تا هر كدام را بخواهد برگزيند. # =خايل- ### || AUTO مخايلة [خيل] ت السحابة: ابر اميد باران داشت،- ه: بر او فخر كرد. # =خب- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO - خبا وخبا [خب]: خدعه گر شد،-- خبا ~~النبات: گياه بر آمد وبلند شد،- خبا وخبابا البحر: دريا متلاطم شد،- خبا ~~وخبيبا وخببا الفرس فى عدوه: اسب گاهى بر روى دستها وگاهى بر روى پاهاى خود ~~برخاست. # =الخب- # ج خبوب وأخباب [خب]: زمين گود وفرو رفته، پوسته ى درخت. # =الخب- # مص،- ج خبوب: خدعه زن، فريبكار، راه شنى،- (طب): بمعناى (الخبل) است. # =الخب- # مص، هيجان وطوفانى شدن دريا. # =خبا- ### || AUTO - خبوا وخبوا [خبو] ت النار أو الحدة: آتش يا خشم فرو نشست ~~وخاموش شد؛ «خبا لهبه»: آتش خشم او فرو نشست وآرام شد. # =خبى- # [خبي] الشي ء: به اين واژه در (خبأ) رجوع شود. # =خبى- ### || AUTO تخبية [خبي] الخباء: چادر را نصب كرد. # =الخباء- ### || AUTO ج أخبية [خبأ وخبي]: چادرى است از كرك يا پشم يا موى براى ~~سكونت، آن قسمت از گل كه شامل تخم است، پوست جو يا گندم در خوشه. # =الخبائب- ### || AUTO [خب] «ثوب خبائب»: جامه ى چند تكه اى. # =الخبائث- ### || AUTO ### || AUTO [خبث]: كارهاى بد وناپسنديده، آنچه را كه عرب پليد ~~مى دانست وآنرا نمى خورد مانند مارها وسوسكها. # =الخباب- ### || AUTO ms0782 [خب]: حيله گر، فريبكار. # =الخباز- ### || AUTO (ن): مترادف (الخبازى) است. # =الخباز- # نانوا، نان پز. # =الخبازى- ### || AUTO ### || AUTO [خبز] (ن): نام گياهى است معروف از رسته ى ~~(الخبازيات). اين گياه را پس از پختن مى خورند ومورد درمان نيز قرار مى گيرد. # =الخبازة- # نانوائى. # =الخبازة- ### || AUTO [خبز] (ن): مترادف (الخبازى) است. # =الخباش- ### || AUTO كسب كننده، بدست آورنده. # =الخباشات- ### || AUTO «خباشات العيش»: انواع خوراك وجز آن؛ «خباشات الناس»: گروهى ~~مردم متفرقه از ايلهاى مختلف. # =الخباط- # گونه اى بيمارى است مانند ديوانگى. # =الخباط- ### || AUTO ج خبط: خال يا نشانى در چهره. # =الخبال- # فساد، تباهى، سختى، ديوانگى، زهر كشنده. # =خبأ- # - خبأ الشي ء: آن چيز را پنهان كرد. # =خبأ- ### || AUTO تخبئة الشي ء: مترادف (خبأه) است. # =الخب ء- # ما خبئ آنچه كه پنهان باشد؛ «خب ء الأرض»: گياه زمين؛ «خب ء السماء»: ~~باران آسمان؛ «اخرج خب ء السماء خب ء الأرض»: باران آسمان گياه زمين را ~~رويانيد. # =خبب- ### || AUTO تخبيبا [خب] ه: او را فريب داد وتباه كرد؛ «خبب على فلان ~~صديقه»: ميان فلانى ودوستش را بهم زد وخلاف افكند. # =الخبب- # [خب]: مص، شتاب، بحرى از بحرهاى شعرى، گونه اى از دويدن اسب؛ «مشى خببا»: ~~همانند اسب راه رفت. # =الخبب- ### || AUTO [خب]: «ثوب خبب»: جامه ى چند تكه. # =خبت- ### || AUTO - خبتا ذكره: نام يا ذكر او پنهان ماند. # =الخبت- ### || AUTO ج أخبات وخبوت: زمين فراخ وامن. # =الخبة- # [خب]: يك پاره گوشت، گودال آب، دامنه ى دره، راه پر از شن يا ابر، دستار. # =الخبة- # [خب]: راه شنى يا ابرى، دستار كه بر سر بندند. # =الخبة- ### || AUTO [خب]: مترادف (الخبة) است. # =الخبتة- # فروتنى، تواضع. # =الخبتة- # فروتنى، تواضع. # =خبث- # - خبثا ه: پست وفريبكار شد، با فرومايگان دوستى كرد. # =خبث- # - خبثا وخباثة وخباثية: پليد شد. اين واژه ضد (طاب) است،- ت نفسه: پليد ~~وناپاك شد. # =خبث- ### || AUTO تخبيثا ه: او را خبيث وپليد كرد،- الطعام: غذا را ناپسند كرد. # =الخبث- ### || AUTO آنچه از فلز نامرغوب وكم بها كه در آهن يا زر ومانند آنها ~~باشد، آنچه كه در آن خيرى نباشد،- من الحديد ونحوه: مواد نامرغوب از آهن ~~ومانند آن كه زدوده شوند. # =خبر- # - خبرا وخبرة الشي ء: ms0783 آن چيز را آزمايش كرد وشناخت،- خبرا الأرض: زمين را ~~براى كشت شخم زد،- خبرا وخبرا وخبرة وخبرة ومخبرة ومخبرة الشي ء وبه: آن ~~چيز را كاملا شناخت. # =خبر- # - خبرا وخبرا وخبرة وخبرة ومخبرة ومخبرة الشي ء وبه: حقيقت آن چيز را ~~بخوبى دانست. # =خبر- ### || AUTO تخبيرا ه الشي ء وبالشي ء: او را به آن چيز آگاه كرد، به وى ~~خبر داد. # =الخبر- # مص، دانستن وشناختن چيزى. # =الخبر- # من الرجال: مرد دانا به خبر،- ج خبور: افزودن بسيار بر قيمت چيزى. # =الخبر- # ج أخبار وأخابير: خبر؛ «كان فى خبر كان» يا «دخل فى خبر كان»: بمعناى ~~گذشت، گذشته شد، ديگر وجودى ندارد مى باشد؛ «سأله عن اخباره»: حال او را ~~پرسيد؛ «نشرة الأخبار»: پخش اخبار يا اعلام رويدادهاى روزانه. # =الخبر- ### || AUTO من الرجال: دانشمند آگاه به اخبار. # =الخبرة- # آزمايش وآزمون، نان خورش، غذاى كامل، آنچه از مواد غذائى وخوراكى كه براى ~~خانواده خرند. # =الخبرة- # آزمايش وآزمون. # =خبز- ### || AUTO - خبزا الخبز: نان پخت،- القوم: به آن قوم نان خورانيد. # =الخبز- # نان؛ «خبز الغراب» (ن): قارچ كه به گونه ى قرص نان رويد. PageV01P355 ### || AUTO =الخبز- ### || AUTO جاى گود وفرو رفته از زمين كه مورد اطمينان باشد. # =الخبزة- ### || AUTO يك قرص نان. # =خبش- ### || AUTO - خبشا الأشياء من هاهنا وهاهنا: آن چيزها را از آنجا واينجا ~~جمع آورى كرد. # =خبص- # - خبصا الشي ء بالشي ء: آن چيز را با چيزى ديگر آميخت. # =خبص- ### || AUTO تخبيصا: حلواى خرما وروغن درست كرد. # =خبط- # - خبطا ه: او را به سختى زد،- الشي ء: آن چيز را سخت لگدمال كرد،- ~~الشجرة: درخت را بست وتكان داد وبرگهاى آن را ريخت،- الليل: شبانگاه بيراهه ~~رفت،- الشيطان زيدا: شيطان زيد را آزار داد،- البعير: شتر را نشانه زد. # =خبط- ### || AUTO سرما خورد، زكام شد. # =الخبط- ### || AUTO برگ ريخته ى درخت. # =الخبطة- ### || AUTO ج خبط وخبط: باز مانده ى آب در بركه يا ظرف، بازمانده ى شير در ~~مشك، چيزى كم؛ «عليه خبطة من الجمال»: كمى زيبائى دارد، سرما خوردگى. # =خبل- # - خبلا ه: او را تباه كرد،- يده: # دست او را بى حس كرد،- ه الخزن او الدهر او الداء: خرد ms0784 يا اندام او را ~~تباه كرد،- ه عن كذا: او را از چيزى بازداشت. # =خبل- # - خبلا وخبالا: ديوانه شد،- ت اليد: # دست بى حس وحركت شد. # =خبل- ### || AUTO تخبيلا يده: دست او را بى حس وحركت كرد،- ه الحزن او الدهر او ~~الداء: اندوه يا روزگار يا بيمارى خرد او را تباه يا عضوى از بدن وى را ~~فاسد كرد،- ه عن كذا: او را از آن چيز بازداشت. # =الخبل- # مص، فتنه، قرض واستعاره،- ج خبول: تباهى اعضاى بدن، بيمارى فالج، بريدن ~~دستها وپايها. # =الخبل- # مص،- (ح): پرنده ايست كه صداى آن همانند صداى جغد است،- ج خبول: تباهى ~~اعضاى بدن، مبتلا شدن به فالج، بريدن دستها وپايها. # =الخبل- ### || AUTO ديوانه،- من الدهر: روزگارى سخت كه مردم در آن شاد نباشند. # =خبن- ### || AUTO - خبنا وخبانا الثوب: جامه را دوخت،- الطعام: خوراك را در جيب ~~خود نگهداشت،- الشاعر: شاعر در شعر خود خبن آورد. # =الخبن- ### || AUTO مص،- فى الشعر: حذف دومين قسمت ساكن شعر است. # =الخبنة- ### || AUTO ج خبن: تازدگى جامه، جيب، آنچه از غذا كه در تازدگى جامه نهند. # =الخبوط- ### || AUTO من الخيل: اسبى كه همواره پاى بر زمين كوبد. # =الخبي ء- ### || AUTO [خبأ]: آنچه كه پنهان شده باشد. # =الخبيئة- ### || AUTO ج خبايا [خبأ]: آنچه كه پنهان شده باشد؛ «خبايا الأرض»: آنچه ~~مواد طبيعى ومعادن كه در باطن زمين باشد. # =الخبيث- ### || AUTO ج خبث وخبثاء وأخباث وخبثة: پليد، هر چيز فاسد، نجس، ناپاك، ~~حرام، بد، آنكه بسيار خباثت داشته باشد. # =الخبيثة- ### || AUTO ج خبيثات وخبائث: مؤنث (الخبيث) است. # =الخبير- ### || AUTO ج خبراء: دانا، فقيه، كارشناس،- فى اصطلاح المحاكم: ودر اصطلاح ~~دادگاهها بمعناى كارشناس مسائل مختلف امور قضائى است،- بكذا: ### || AUTO دانا به چيزى، آگاه بر موضوعى، كشتزار. # =الخبيز- ### || AUTO نان پخته، تريد. # =الخبيزة- ### || AUTO [خبز] (ن): مترادف (الخبازى) است. # =الخبيص- ### || AUTO (ط): حلواى خرما وروغن. # =الخبيصة- ### || AUTO (ط): حلواى خرما وروغن. # =الخبيط- # شير غليظ كه بر آن شير دوشيده ريزند وبياميزند، حوضى كه شتران آن را ~~لگدمال وويران كرده باشند،- من الخيل: ### || AUTO اسب لگد زن وپايكوب بر زمين. # =الختار- ### || AUTO آنكه با نقض عهد خيانت كند. # =الختال- ### || AUTO حيله گر، خدعه گر. # =الختالة- ### || AUTO مؤنث ms0785 (الختال) است. # =الختام- ### || AUTO ### || AUTO ج ختم: آنچه كه با آن چيزى را پايان دهند، گل؛ «فى ~~الختام»: اخيرا، در پايان. # =الختامي- ### || AUTO «كلمة ختامية»: سخنرانى پايانى جلسه يا جشن. # =الختان- ### || AUTO ### || AUTO اسم است از (ختن). # =الختانة- ### || AUTO مترادف (الختان) است بمعناى ختنه كردن پسران، حرفه ى ختنه كننده. # =ختر- # - خترا ه: با بدترين نحوى به او خيانت ونقض عهد كرد،- خترا وختورا ت ~~نفسه: بد طينت وفاسد شد. # =ختر- # - خترا: بر اثر خوردن زهر يا داروئى سست وناتوان شد. # =ختر- # تختيرا ه الشراب: شراب او را سست وناتوان كرد. # =ختل- ### || AUTO - ختلا وختلانا ه: او را گول زد وفريب داد. # =الختل- # جائى كه در آن پنهان شوند، سوراخ ولانه ى خرگوش. # =ختم- # - ختما وختاما الشي ء وعليه: بر روى چيزى مهر زد،- العمل: از كار فارغ ~~شد،- الكتاب: همه ى كتاب را خواند،- الله له بالخير: خداوند پايان وعاقبت ~~او را خير كند،- على قلبه: او را نادان كرد،- عليك بابه: از تو دورى جست،- ~~الإناء: ظرف را با گل وجز آن بست،- الزرع وعليه: كشت را براى اولين بار ~~آبيارى كرد. # =ختم- ### || AUTO تختيما: به معناى (ختم) با مبالغه است،- ه: انگشترى به دست او كرد. # =الختم- # مص، هر چه كه بوسيله ى آن مهر زنند؛ «ختم البريد»: مهر پست كه بر روى ~~نامه ها يا امانات پستى زنند، عسل؛ «شمع الختم»: شمع يا لاك كه بر روى آن ~~مهر زنند. # =الختم- # مترادف (الخاتم) است. # =ختن- # - ختنا الشي ء: آن چيز را بريد،- الصبي: پسر بچه را ختنه كرد،- الرجل: آن ~~مرد را فريب داد،-- ختونا وختونة ه: داماد او شد. PageV01P356 ### || AUTO =الختن- ### || AUTO ج أختان: پسر يا برادر همسر، شوهر دختر. # =الختنة- ### || AUTO مؤنث (الختن) است، مادر زن. # =الختور- ### || AUTO مترادف (الخاتر) است. # =الختير- # مترادف (الخاتر) است. # =الختير- ### || AUTO مترادف (الخاتر) است. # =الختين- ### || AUTO پسر ختنه شده. # =الخثارة- ### || AUTO باقيمانده ى شير غليظ؛ «ذهب صفوه وبقيت خثارته»: پاكيزگى وصفاى ~~آن رفت وغليظ آن ماند، باقيمانده هر چيزى. # =خثر- # - خثرا وخثورا وخثرانا اللبن: شير سفت شد،-- خثرا ت نفس الرجل: حال آن ~~مرد گرفته ومنقلب شد. # =خثر- # - خثرا اللبن: مترادف (خثر) است. # =خثر- # - خثارة ms0786 وخثورة اللبن: مترادف (خثر) است. # =خثر- ### || AUTO تخثيرا اللبن: شير را سفت وغليظ كرد. # =خثم- # - خثما: بينى او پهن شد،- انفه: # بينى او را باريك كرد. # =خثم- # - خثما ت أخلاف الناقة: پشت ماده شتر با ساير شتران بسته وپيوسته شد. # =خثم- ### || AUTO تخثيما الشي ء: آن چيز را پهن كرد. # =الخثم- ### || AUTO آنكه داراى بينى پهن يا كلفت است. # =الخثمة- ### || AUTO كلفتى يا پهناى بينى. # =خجل- # - خجلا: شرم كرد، حيا كرد،- من كذا: از چيزى خسته شده،- فى طلب الرزق: ~~براى بدست آوردن روزى كوشيد،- بامره: در كار خود دو دل شد،- البعير بالحمل: ~~بار بر روى شتر سنگينى كرد،- الثوب: جامه شكافته وفراخ شد،- النبات: گياه ~~فراوان وپيچيده شد. # =خجل- ### || AUTO تخجيلا ه: او را به خجالت در آورد، او را شرمسار كرد. # =الخجل- # مص، شرم، حيا؛ «يا للخجل!»: چه شرمندگى بسيار. # =الخجل- ### || AUTO شرمگين، شرمنده. # =الخجلان- ### || AUTO شرمگين وشرمنده. # =الخجول- ### || AUTO بسيار شرمنده. # =خد- ### || AUTO - خدا [خد] الأرض وفي الأرض: راهرو زير زمينى ساخت،- فيه ~~الضرب: ضربه در او اثر گذاشت. # =الخد- ### || AUTO ج خدود [خد] من الوجه (ع ا): چهره، رخساره، گونه؛ «الخدود»: ~~الواح تخته اى وچوبى. # =الخداج- ### || AUTO كمبودى در چيزى. # =الخدار- ### || AUTO بيشه ى شير. # =الخداري- # شب تاريك ابر سياه،- (ح): ### || AUTO ### || AUTO اخدرى. # =الخدارية- ### || AUTO (ح): عقاب. ### || AUTO =الخداع- # [خدع]: حيله وفريب، آنچه كه وسيله ى فريب دادن باشد. # =الخداع- ### || AUTO حيله گر، فريبكار. # =الخداعة- ### || AUTO مؤنث (الخداع) است،- من السنين: سال بى خير وبركت. # =الخدام- ### || AUTO مترادف (الخادم) است بمعناى خدمتگزار. # =الخدامة- ### || AUTO مترادف (الخادمة) است، ظرفى كه در آن بول وغائط كنند. اين واژه ~~در زبان متداول رايج است ونام ديگر آن (المستعملة) است. # =الخدة- ### || AUTO ### || AUTO ج خدد [خد]: گودال دراز يا مستطيل. # =خدج- # - خداجا ت الدابة: ستور بچه ى خود را ناقص بدنيا آورد يا قبل از زمان ~~طبيعى زائيد. # =خدج- # تخديجا ت الناقة: به معناى (خدجت) است،- سمعته: او را به نام كرد، از وى ~~نكوهش نمود. # =خدد- # تخديدا [خد] لحمه: گوشت بدنش تحليل رفت ولاغر وسست شد،- لحمه: او را لاغر ~~وناتوان كرد. # =خدر- # - خدرا بالمكان: در آن مكان اقامت نمود،- البنت: دختر را در خانه ~~نشانيد،- الأسد فى عرينه: ms0787 شير در خوابگاه خود ماند،- الرجل: آن مرد سرگردان ~~شد،- الظبي: آهو از گله عقب افتاد. # =خدر- # - خدرا العضو: عضو يا اندام سست شد،- ت العين: چشم سنگين شد،- الحر: # گرما سخت شد،- النهار: گرماى روز سخت شد وباد نيامد،- البرد: سرما سخت شد. # =خدر- ### || AUTO تخديرا العضو: عضو را سست يا بيهوش كرد،- البنت: دختر را وادار ~~به نشستن در خانه كرد،- ه: آمپول بيهوشى به وى تزريق كرد. # =الخدر- # ج خدور وأخدار وجج أخادير: هر وسيله اى كه با آن پنهان شوند، چادرى كه ~~براى كنيز در گوشه اى از منزل نصب كنند، اطاق مجزا براى خدمتگزاران، تاريكى ~~شب، بيشه ى شير. # =الخدر- # (طب): تشنج وبى حسى در عضوى از بدن كه مانع از حركت باشد، تنبلى وسستى، ~~تاريكى، جاى تاريك. # =الخدر- ### || AUTO آنكه به بيمارى تشنج اعضاء دچار باشد،- من الليالي: شب تاريك،- ~~من الأمكنة: جاى تاريك؛ «نهار خدر»: روزى سرد ونمناك. # =الخدرة- ### || AUTO تاريكى سخت. # =الخدرنق- ### || AUTO ج خدارن (ح): عنكبوت نر، عنكبوت تنومند. # =خدش- # خدشا ه: از او عيبجوئى كرد، آن چيز را پاره كرد، خراشانيد. # =خدش- ### || AUTO تخديشا ه: به معناى (خدشه) است. # =الخدش- # ج خدوش وخداش وأخداش: اثر خدشه، خراش. # =خدع- # - خدعا وخدعا ه: به او خلاف باطن خود گفت ونيرنگ زد،- الأمر: آن امر را ~~پنهان كرد،- الضب فى جحره: سوسمار داخل سوراخ ولانه ى خود شد،- ت الشمس: ~~خورشيد غروب كرد،- ت الطريق: # بيراهه رفت وراه را نشناخت،- الثوب: # جامه را تا زد،- الرجل: آن مرد چيزى نبخشيد وعطا نكرد يا مال او كم شد،- ~~المطر: باران كمى آمد،- ت السوق: PageV01P357 # بازار باز شد يا كساد شد،- ت الأمور: ### || AUTO كارها در هم بر هم شد،- الشي ء: آن چيز فاسد شد،- الرجل: عطاى ~~آن مرد را كم كرد يا بريد. # =الخدعة- # فريب، گول زدن، آنكه فريب خورد، مكر وحيله. ### || AUTO الخدعة: آنكه بسيار فريبنده وخدعه گر باشد. # =خدم- ### || AUTO - خدمة وخدمة ه: براى او كار كرد،- ه خدمات كثيرة: به او يارى ~~وكمكهاى بسيار كرد،- مصالح فلان: براى فلانى سودمند بود وبه وى سود ~~رسانيد،- القداس: به كاهن كمك كرد ودستيار او شد. # =الخدماء- ### || AUTO مؤنث (الأخدم) است. ms0788 # =الخدمة- # ساعتى از شب يا روز. # =الخدمة- # ج خدم وخدمات: كمك ومساعدت به ديگرى؛ «خدمة للحقيقة»: # خدمتى كه براى حقيقت انجام شود؛ «الخدمة العسكرية»: خدمت سربازى؛ «الخدمة ~~الإجبارية»: خدمت الزامى زير پرچم؛ «فى خدمتكم»: در خدمت شما؛ «الخدمات»: ~~در اصطلاح اقتصاد بمعناى صادرات منظور نشده از قبيل ترانزيت واعاده ى ~~صادرات وجهانگردى وغيره. # =الخدمة- # ج خدم وخدام وخدمات: خلخال، پاى برنجن، ساق، حلقه ى قوم، تسمه اى از چرم ~~بسان حلقه كه بر دست شتر بندند. # =الخدمة- ### || AUTO تسمه اى از چرم بسان حلقه كه بر دست شتر بندند. # =الخدن- # ج أخدان: دوست ويار وهمدم. ### || AUTO اين واژه در مذكر ومؤنث يكسان بكار مى رود. # =الخدنة- ### || AUTO آنكه با مردم بسيار دوستى ومحبت كند. # =الخدوج- ### || AUTO خدوج وخداج وخدائج: بچه ى ستور كه ناقص بدنيا آمده يا قبل از ~~زمان طبيعى زائيده شده باشد. # =الخدوش- ### || AUTO ### || AUTO آنچه كه بسيار خراش زند يا بگزد، مگس، كك. # =الخدوع- ### || AUTO ج خدع: آنكه بسيار حيله وخدعه زند. # =الخديج- ### || AUTO مترادف (الخدوج) است. # =الخديعة- ### || AUTO ج خدائع: مكر وحيله، آنچه كه با آن گول زنند يا فريب دهند. # =الخديم- ### || AUTO خدمتگزار، برده. # =الخدين- ### || AUTO مترادف (الخدن) است. # =الخديوي- # لقبى است كه در گذشته بر عزيز يا حاكم مصر اطلاق مى شده است. ### || AUTO اين واژه فارسى است بمعناى پادشاه يا وزير يا مهتر. # =خذرف- ### || AUTO خذرفة [خذرف]: شتاب كرد،- ه بالسيف: دست وپاى او را بريد. # =الخذروف- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO ج خذاريف: آنكه در راه ~~رفتن شتاب كند، صفحه ايست دايره اى كه داراى دو سوراخ است ودر آنها نخ كنند ~~وسپس با دو دست آنرا بحركت درآورند تا صداى مهيبى از آن خارج شود. نام ديگر ~~آن (الخرارة) است، گونه اى بازى كودكان كه به آن (البلبل) نيز گويند، گروه ~~شتران كه با هم روند. # =خذل- # - خذلا وخذلانا وخذلانا فلانا وعنه: او را تنها گذاشت وبه وى يارى نكرد،- ~~ت الظبية: آهو از گروه آهوان عقب افتاد وتنها شد. # =خذل- ### || AUTO تخذيلا عنه أصحابه: دوستان او را از يارى واعانت به ms0789 وى باز ~~زد،- ه: او را به شكست وترك جنگ وادار كرد. # =الخذول- # آنكه بسيار از يارى واعانت ديگران بازماند،- من الظباء: آهوئى كه از گروه ~~خود بازمانده وتنها شده است؛ «رجل خذول الرجل»: آنكه پايش بر اثر ضعف يا ~~بيمارى يا مستى حركت نكنند ونتواند راه رود. # =خر- # - خريرا [خر] الماء أو الريح: صداى آب يا وزيدن باد شنيده شد،- النائم: ~~آن مرد در خواب خرخر كرد،- خرا وخرورا: از بالا به پائين افتاد،- الرجل: آن ~~مرد بدرود زندگى گفت،- لله ساجدا: بدرگاه خداوند سجده كرد،- لوجهه: از روى ~~بر زمين افتاد،- بين يديه: در برابر او سجده كرد،- تحت قدميه: # خود را جلوى پاى او انداخت وفروتنى كرد،- عليهم: از جاى ناشناسى بر آنها ~~حمله كرد. # =الخر- ### || AUTO ج خررة [خر]: دهانه ى آسياب كه در آن گندم ريزند، زمينى كه سيل ~~در آن اثر گذارده باشد،- (ع ا): بيخ گوش. # =الخراب- ### || AUTO ج أخربة وخرب: ويران، ويرانه، اين واژه متضاد (العمار) است. # =الخرابة- # گودى بالاى ران، سوراخ سوزن، هر سوراخ دايره اى مانند سوراخ گوش. # =الخرابة- # «خرابة الإبرة»: سوراخ سوزن. # =الخرابة- ### || AUTO «خرابة الإبرة»: سوراخ سوزن. # =الخرابيش- ### || AUTO «خرابيش الخط»: خطوط كج ومعوج؛ «خرابيش الدجاج ونحوها»: اين ~~تعبير در زبان متداول به معناى خطهائى است كه مرغ با ناخنهاى خود بر زمين كشد. # =الخراج- # ج أخراج وأخرجة وجج أخاريج: # مترادف (الخراج) است،- ج خراجات: آنچه كه از بدن مانند دمل خارج شود. # =الخراج- # ج أخراج وأخرجة وجج أخاريج: # كه از غله ى زمين واموال گرفته شود، ماليات زمين، جزيه كه در بلاد اسلام ~~از اقليتهاى مذهبى گرفته مى شود. # =الخراج- # ج أخراج وأخرجة وجج أخاريج: ### || AUTO مترادف (الخراج) است. # =الخراجة- ### || AUTO واحد (الخراج) است كه بر پوست بدن درآيد. # =الخرادل- ### || AUTO پاره هاى گوشت. # =الخراديل- # «لحم خراديل»: گوشت پاره پاره يا تكه تكه شده. # =الخرار- # [خر]: آنكه در خواب خرخر بسيار كند. # =الخرارة- ### || AUTO مؤنث (الخرار)، گونه اى بازى كودكان كه به آن (الخذروف) گويند. # =الخراز- ### || AUTO كفاش يا كفشدوز. # =الخرازة- # كفاشى. PageV01P358 ### || AUTO =الخراس- # (ط): غذاى تولد. # =الخراس- ### || AUTO خم ساز، خم فروش. # =الخراشة- ### || AUTO آنچه از ريزه هاى چيزى ms0790 كه پس از سابيدن يا بريدن ريخته شود. # =الخراص- ### || AUTO دروغگو، بسيار دروغگو. # =الخراط- ### || AUTO چوب تراش، دروغگو. # =الخراطة- # آنچه كه بر اثر چوب تراشى بر زمين مى ريزد. # =الخراطة- ### || AUTO چوب تراشى، خراطي. # =الخرافة- # ج خرافات: سخن بيهوده وياوه. # =الخرافة- ### || AUTO سخن خنده آور مرد پير وخرفت واحمق. # =خرب- # - خربا ه: آن را ويران، آن را شقه يا سوراخ كرد،- خرابة وخرابة وخربا ~~وخروبا: # دزد شد. # =خرب- # - خربا وخرابا البيت: خانه ويران شد. # اين واژه ضد (عمر) است. # =خرب- ### || AUTO تخريبا البيت: خانه را ويران كرد. # =الخرب- # ج خرب وأخراب وخروب: # فرورفتگى بالاى ران، سوراخ سوزن، هر سوراخ دايره اى مانند سوراخ گوش، ~~ظرفى است كه چوپان زاد وتوشه ى خود را در آن مى نهد، فساد در دين. # =الخرب- ### || AUTO برآمدگى كوه، جاى ناهموار، ترسو. # =الخربة- # ج خرب وأخراب وخروب: مترادف (الخرب) است. # =الخربة- # ج خربات: غربال، عيب، عورت، كار زشت، ظرفى كه چوپان در آن توشه ى خود را ~~نهد، فساد در دين؛ «هو صاحب خربة»: او در دين خود فاسد است. # =الخربة- # اسم هيأت است از (الخارب)،- ج خرب: ويرانه، جاى خراب. # =الخربة- ### || AUTO ج خربات وخرب وخرائب: ويرانه، جاى خراب. # =خربش- ### || AUTO خربشة [خربش] الكتاب أو العمل: آن كتاب يا كار را تباه كرد. # =الخربق- ### || AUTO (ن): نام شكوفه ايست از رسته ى (شقاريات) برگهاى آن سفيد وسياه ~~است وبراى سگها وخوكها زهر است واما براى انسانها برگ سفيد آن قي آور است ~~وبرگ سياه آن مسهل است. در زمانهاى گذشته باين عقيده بودند كه اين گياه شفا ~~دهنده ى ديوانگان است. # =خربص- ### || AUTO خربصة [خريص] الخيوط: نخها را درهم ريخت وباز كردن آنها از هم ~~مشكل شد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =خرت- # - خرتا الأذن: گوش را سوراخ كرد،- الأرض: زمين را شناخت وراههاى آن برايش ~~آشكار شد. # =خرت- ### || AUTO - خرتا: راهنماى بيابان شد. # =الخرت- # ج أخرات وخروت: استخوان كوچك سينه، سوراخ سوزن ومانند آن،- من الذئاب: ~~گرگ تيزرو وشتابنده. # =الخرت- ### || AUTO ج أخرات وخروت: استخوان كوچكى است در سينه، سوراخ سوزن ومانند آن. # =خرج- # - خروجا ومخرجا من موضعه: ms0791 از جاى خود خارج شد،- به: او را خارج كرد،- ~~عليه: براى جنگ با وى بسوى او شتافت،- الى فلان من دينه: بدهى او را ~~پرداخت،- فى العلم: در دانش نابغه شد،- ت الرعية على الملك: مردم عليه ~~پادشاه شوريدند،- عن الطريق: از راه خارج شد وبه سمت ديگرى رفت،- عن الخط: # قطار از خط ريل خارج شد؛ «لا يخرج عن»: # از خط خود خارج نمى شود، در حد خود باز مى ماند. # =خرج- ### || AUTO تخريجا ه من المكان: وى را از آن جاى خارج كرد،- الغلام اللوح: ~~آن جوان بر قسمتى از لوح نوشت وبر قسمتى ديگر ننوشت،- ت الراعية المرتع: ~~دام وستور قسمتى از چراگاه را خوردند وقسمتى را رها كردند،- المسألة: مسأله ~~را توجيه كرد،- الأرض: بر زمين ماليات خراج بست،- الولد فى الأدب: آن جوان ~~را آموخت وپرورانيد،- العمل: آن كار را به چند گونه ى مختلف درآورد. # =الخرج- # ج خرجة: خورجين كه بر پشت ستور نهند. # =الخرج- # ج أخراج: خرج. اين واژه ضد (الدخل) است، خراج، ابر در آغاز آشكار شدن # الخرجاء- ### || AUTO مؤنث (الاخرج) است. # =الخرجة- ### || AUTO اسم مره از (الخروج) است، بالكون يا تراس ساختمان به طرف بيرون خانه. # =خرخر- ### || AUTO خرخرة [خرخر] النائم: در خواب خرخر كرد. # =الخرخرة- ### || AUTO [خرخر]: صداى ريزش آب يا آبشار. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =خرد- ### || AUTO - خردا ت الجارية: آن جارية يا دختر دوشيزه بود،- الرجل: آن ~~مرد كم سخن شد. # =الخردة- ### || AUTO خرده ريز از هر چيزى. اين واژه فارسى است. # =الخردجي- ### || AUTO خرده فروش. اين واژه فارسى است. # =الخردق- ### || AUTO (ا ع): قطعه هاى ريز كروي از سرب. اين واژه تركى است. # =خردل- ### || AUTO خردلة [خردل] الطعام: بهترين غذا را خورد،- اللحم: گوشت را ~~پاره پاره وريز ريز كرد. # =الخردل- ### || AUTO (ن): گياه خردل از رسته ى (صليبيات) است كه در باغها يا كناره ~~ى راهها مى رويد از اين گياه در تهيه ى غذا استفاده مى شود وفوائد پزشكى ~~دارد. ونيز از آن روغن استخراج مى شود. # =الخردلة- ### || AUTO (ن): واحد (الخردل) است. # =الخردلية- ### || AUTO (ز): نام گياهى است داراى ميوه ms0792 اى خشك بسان گياهان قرنى كه ~~بهنگام رسيدن دو قسمت مى شود. # =خرز- # - خرزا الجلد: چرم را سوراخ كرد ودوخت. # =خرز- # - خرزا: كار خود را پس از ناتوانى محكم كرد. # =خرز- # تخريزا الشجر: تنه ى درخت را كرم يا PageV01P359 ### || AUTO موريانه سوراخ كرد. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الخرز- ### || AUTO دانه هاى مهره ى گوناگون كه از آن تسبيح يا گردن بند سازند، ~~دانه هائى كه در سيم به رشته درآورند، نگين هائى از سنگهاى قيمتى مانند ~~الماس وياقوت؛ «خرز الظهر»: مهره هاى كمر. # =الخرزة- # ج خرز: سوراخ دوختنى. # =الخرزة- ### || AUTO واحد (الخرز) است: سنگ بزرگ توگود كه بر لب چاه يا دهانه ى آن ~~قرار دهند؛ «خرزات الملك»: جواهرات تاج پادشاه. # =خرس- # - خرسا: زبان او از سخن گفتن بند آمد، صدائى از او شنيده نشد. # =خرس- ### || AUTO تخريسا على النفساء: به زن زائو غذاى تولد خورانيد. # الخرس: غذاى تولد. # =الخرس- # ج خروس: خم بزرگ. # =الخرس- ### || AUTO ج خروس: خم بزرگ. زمينى كه براى كشاورزى مناسب نباشد. # =الخرساء- ### || AUTO مؤنث (الأخرس) است، ابرى كه رعد وبرق ندارد، بلا وسختى. # =الخرسة- ### || AUTO غذاى ويژه ى زن تازه زا. # =خرش- # - خرشا ه: آنرا خدشه دار كرد،- ه الذباب: مگس او را گزيد،- الغصن: # شاخه را با چوب سركج كشيد،- لعياله: # براى خانواده ى خود كسب روزى كرد. # =خرش- # تخريشا ه: آنرا خدشه دار كرد،- ه الذباب: مگس او را گزيد،- الغصن: ### || AUTO شاخه ى درخت را خدشه دار كرد. # =الخرش- ### || AUTO ج خروش (ح): مگس، خرده ريزهاى متاع خانه. # =الخرشاء- # ج خراشي: پوست مار، پوست تخم مرغ، تيره گى؛ «خرشاء العسل»: ### || AUTO زنبورهاى مرده در عسل، موم عسل. # =الخرشاف- ### || AUTO زمين سفت وسنگلاخ كه در آن نتوان راه رفت. # =الخرشة- ### || AUTO (ح): واحد (الخرش) است. # =الخرشفة- ### || AUTO آميخته شدن سخن، حركت، زمين سنگلاخ. # =الخرشوف- ### || AUTO (ن): نام گياهى است معروف به (ارضي شوكي). اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =خرص- # - خرصا: دروغ گفت،- ه: آنرا تخمين زد،- فى الأمر: درباره ى آن امر حدس زد ~~وگمان كرد،-- خراصة الشي ء: # آن چيز را اصلاح كرد. # =خرص- # تخريصا القصعة المكسورة ms0793 ونحوها: ### || AUTO ظرف شكاف برداشته را شكسته بندى كرد ودوخت. # =الخرص- # ج خرصان: حلقه ى طلا يا نقره وجز آنها،- ج خراص واخراص: شاخه ى نخل خرما. # =الخرص- ### || AUTO اسم است از (خرص)؛ «كم خرص ارضك»: زمين تو چه قدر واندازه ~~است،- ج خرصان: مشك، زنبيل، حلقه ى طلا يا نقره وجز آنها، شاخه ى درخت ~~خرما،- ج خراص واخراص، ودر زبان متداول بر سنگى كه در ديوار نصب كنند وبا ~~آن ستور را بندند اطلاق مى شود. # =خرط- ### || AUTO - خرطا العود: چوب را تراشيد وصاف كرد،- الورق: برگ را با دست ~~از درخت كند،- الشجرة: برگ درخت را كشيد وكند،- العنقود: خوشه ى انگور را ~~در دهان نهاد وبدون حبه يا دانه بيرون كشيد،- البازي: باز را فرستاد،- ~~الرجل فى الأمر: آن مرد را به آن كار داخل كرد،- الجواهر: جواهرات را در ~~كيف نهاد،- الرجل: آن مرد دروغ گفت. # =الخرط- ### || AUTO دروغ بسيار. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الخرطال- ### || AUTO (ن): گياهى است از رسته ى (نجيليات) كه معمولا علوفه ى حيوانات ~~است، اين گياه را بويژه در امريكا جوشانده خورند. # =خرطم- ### || AUTO خرطمة [خرطم] ه: بر خرطوم او زد. # =الخرطم- ### || AUTO ج خراطيم: مترادف (الخرطوم) است. # =الخرطوم- ### || AUTO ج خراطيم: بينى وبويژه در فيل؛ «خراطيم القوم»: بزرگان قوم. # =خرف- # - خرفا وخرافا وخرافا ومخرفا. الثمر: ميوه را چيد. # =خرف- # - خرفا: از فرط پيرى عقل او تباه شد. # =خرف- # - خرفا: مترادف (خرف) است. # =خرف- # ت الأرض: باران پائيزى بر زمين باريد،- ت البهائم: باد پائيزى بر جانوران ~~وزيد، پائيز براى جانوران علوفه رويانيد. # =خرف- ### || AUTO تخريفا ه: او را به خرفتى وكودنى نسبت داد. # =الخرف- ### || AUTO آنكه از پيرى عقلش كم شده باشد. # =الخرفة- ### || AUTO مؤنث (الخرف) است. # =خرفش- ### || AUTO خرفشة [خرفش] الشي ء: آن چيز را به هم آميخت. # =الخرفي- # منسوب به (الخريف) است. # =الخرفي- ### || AUTO منسوب به (الخريف) است. # =خرق- # - خرقا الثوب: جامه را پاره كرد،- البناء: براى ساختمان پنجره باز كرد،- ~~فلانا بالرمح: فلانى را با نيزه زد،- المفازة: بيابان را پيمود تا به پايان ~~آن رسيد،- الأرض: زمين را پيمود،- العادة: # رفتارى بر خلاف عادت كرد،- الرجل: آن مرد ms0794 دروغ گفت، بازى بچگانه كرد،- ~~الكذب: دروغپردازى كرد،- ت الريح: باد تند وزيد،-- خروقا فى البيت: در خانه ~~ماند واز آن خارج نشد. # =خرق- # - خراقة: احمق شد، كار خود را خوب انجام نداد. # =خرق- # - خراقة: مترادف (خرق) است. # =خرق- ### || AUTO تخريقا ه: آن چيز را پاره كرد،- الرجل: آن مرد دروغ بسيار گفت. # =الخرق- # حماقت، سوء تصرف ونادانى، انديشه ى ناتوان، ضد (الرفق) است؛ «من الخرق فى ~~الرأي أن»: از بى عقلى وحماقت است كه ... # =الخرق- # ج خروق: سوراخ، فرورفتگى، زمين PageV01P360 ### || AUTO فراخ كه در آن بادها وزند، خشكى وبيابان. # =الخرق- ### || AUTO مترادف (الخرق) است. # =الخرقاء- ### || AUTO مونث (الأخرق) است، باد تند وسخت، زمين فراخ كه در آن بادها وزند. # =الخرقة- # مترادف (الخرق) است. # =الخرقة- ### || AUTO ج خرق: تكه اى از جامه، خرقه. # =خرم- # - خرما ه: آن را سوراخ كرد، عصب بينى او را بريد،- الخرزة: مهره را سوراخ ~~كرد،- الإبرة: سوراخ سوزن را شكست،- عن الطريق: از راه خود برگشت وعدول ~~كرد، ودر زبان متداول به معناى (اخلف) است. # =خرم- # - خرما: عصب بينى او بريده شد. # =خرم- # - خرامة: بى بند وبار شد. # =خرم- ### || AUTO تخريما الخرز: مهره ها را سوراخ كرد. # =الخرم- # «خرم الإبرة»: سوراخ سوزن. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الخرم- ### || AUTO ج خروم: دماغه ى كوه. # =الخرماء- # گوش سوراخ شده،- من العناز: ### || AUTO بزى كه گوش آن از پهنا بريده شده باشد. # =الخرمة- ### || AUTO جاى سوراخ كردن بينى. # =خرمش- ### || AUTO خرمشة: مترادف (خمش) است. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الخرنوب- ### || AUTO ### || AUTO (ن): مترادف (الخروب) است. # =الخرنوبة- # (ن): واحد (الخرنوب) است. # =الخروب- ### || AUTO ميوه ى درخت (الخرنوب) است،- (ن): درخت ميوه ايست از رسته ى ~~قرنيات كه همواره داراى برگهاى سبز است. از اين گياه براى دام وستور علوفه ~~تهيه مى كنند واز آن گونه اى شيره بدست مىيد. # =الخروبة- ### || AUTO (ن): واحد (الخروب) است. ودر زبان متداول به معناى پاره آهنى ~~است كه در سوراخ ديوار وجز آن براى جلوگيرى از بيرون شدن چيزى قرار دهند. # =الخروج- ### || AUTO مص؛ «يوم الخروج»: روز عيد، روز رستاخيز يا قيامت كه مردگان از ~~قبرها بيرون آيند. # =الخرود- ### || AUTO ms0795 ج خرائد وخرد وخرد: دوشيزه ى باكره كه ازدواج نكرده باشد، دختر ~~با شرم وآرام وكم سخن. # =الخرور- ### || AUTO [خر]: جائى كه در آن گودالها وآب باشد، صداى گربه. # =الخروس- ### || AUTO دخترى كه براى اولين بار آبستن شده باشد، زن تازه را كه براى ~~غذائى ويژه از قبيل كاچى وجز آن آماده كنند. # =الخروع- # (ن): درخت كرچك از رسته ى فربيونيات كه از دانه هاى آن روغن كرچك بدست آورند. # =الخروع- ### || AUTO ج خرائع وخروع من النساء: زنى كه همواره از نرمى كج وخم مى شود. # =الخروف- # ج خراف وأخرفة وخرفان (ح): ### || AUTO گوسفند. # =الخروفة- ### || AUTO (ح): گوسفند ماده. # =الخري- ### || AUTO ج خررة [خر]: مترادف (الخر) است. # =الخريت- # ج خراريت وخرارت [خرت]: ### || AUTO راهنماى بيابان كه بر همه جاى وگوشه وكنار آن آگاه باشد. # =الخريج- # آنكه در مدرسه ى عالى ويا دانشگاه درس خوانده باشد، آنكه در رشته اى از ~~علوم دانشگاهى از قبيل پزشكى يا مهندسى يا حقوق تحصيلات خود را به پايان ~~رسانيده باشد. # الخريد ج خرائد وخرد وخرد: دوشيزه ى باكره كه ازدواج نكرده باشد؛ «لؤلؤة خريد»: ### || AUTO مرواريدى كه سوراخ نشده باشد؛ «صوت خريد»: صداى نرم وآرام كه ~~در آن اثر حيا وآزرم باشد. # =الخريدة- ### || AUTO ج خرائد وخرد وخرد: مرواريد سوراخ نشده. # =الخرير- ### || AUTO ج أخرة [خر]: صداى آب، خرخر خواب، جاى هموار ميان دو بلندى. # =الخريز- ### || AUTO (طب): دردى كه مانند فرو كردن چيزى بر بدن احساس شود بسان ~~بيمارى نقرس. # =الخريطة- ### || AUTO ج خرائط: كيسه يا كيف كه از چرم يا پوست درست كنند، نقشه ى ~~جغرافيائى. نام ديگر آن (الخارطة) است وعربى فصيح آن (المصور) يا (المخطط) است. # =الخريع- ### || AUTO من الرجال: مرد ناتوان،- ج خرائع وخروع من النساء: زنيكه از ~~فرط نرمى كج ومعوج راه رود. # =الخريف- ### || AUTO فصل پائيز، باران پائيزى. # =الخريفي- ### || AUTO منسوب به (الخريف) است. # =الخريم- ### || AUTO آنكه بى بند وبار باشد. # =خز- ### || AUTO ### || AUTO - خزا [خز] الحائط: بر روى ديوار خار كشيد تا كسى ~~از آن بالا نرود،- ه بالرمح: با نيزه او را زد،- التمر: خرما كمى ms0796 ترش شد. # =الخز- # ج خزوز: خز، پارچه كه از پشم وابريشم بافند، ابريشم. ودر زبان متداول بر ~~خزه يا طحلب اطلاق مى شود. # =خزا- ### || AUTO - خزوا [خزو] ه: او را سياست وتنبيه كرد، وى را از خواسته اش ~~بازداشت، با او دشمنى كرد،- الدابة: ستور را خسته كرد. # =خزى- # - خزيا [خزي]: از او خوارتر شد،- ه: ### || AUTO او را به خوارى كشانيد، وى را رسوا كرد. # =الخزى- ### || AUTO [خزي]: «يا للخزى»: چه بسيار ننگ وعار. # =الخزاعي- ### || AUTO آنكه اندام وقامت بسيار بلند داشته باشد. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =الخزاف- ### || AUTO سفال ساز، فروشنده ى كوزه هاى سفالى. # =الخزام- # (ن): گياهى است خوشبو از رسته ى شفويات كه از آن عطر سازند. # =الخزام- ### || AUTO حلقه اى كه زمام را بر آن بندند ومعمولا در بينى ستور قرار دهند. # =الخزامى- ### || AUTO (ن): بوته گلى است از رسته ى زنبقيها كه داراى پياز است وبه ~~گونه هاى متعدد مى باشد. اين گياه در هلند بسيار كشت مى شود،- (ن): مترادف ~~(الخزام) است. # =الخزامة- ### || AUTO حلقه اى كه زمام بر آن بسته شود. # =الخزان- ### || AUTO آب انبار، مخزن آب. # =الخزانة- # انبارگرى، حرفه ى (الخازن) انبار كننده است. PageV01P361 ### || AUTO =الخزانة- ### || AUTO ### || AUTO ج خزائن: خزانه، انبار، ودر زبان متداول بمعناى ~~گنجه وصندوق چوبى است كه در آن متاع خود را نهند؛ «خزانة الكتب»: مخزن ~~كتاب، كتابخانه؛ «خزانة الدولة»: خزانه ى دولت، بيت المال. # =خزر- # - خزرا: با گوشه ى چشم خود نگريست،- الرجل: آن مرد گريخت. # =خزر- # - خزرا ت عينه: چشم او تنگ شد. # =خزر- ### || AUTO ### || AUTO تخزيرا الشي ء: آن چيز را تنگ كرد. # =الخزر- ### || AUTO تنگى وگودى چشم، نژادى از مردم كه داراى چشمهاى ريز وتنگ مى باشند. # =الخزراء- ### || AUTO مؤنث (الأخزر) است. # =الخزرة- ### || AUTO بدترين گونه ى كج بينى، لوچى. # =الخزز- ### || AUTO ج خزان وأخزة [خز] (ح): خرگوش نر. # =الخزعبل- # سخنان بيهوده وباطل وخنده آور. # =الخزعبل- ### || AUTO مترادف (الخزعبل) است. # =الخزعبلة- ### || AUTO ج خزعبلات: شوخى ومزاح. # =الخزعبيل- ### || AUTO مترادف (الخزعبل) است. # =الخزف- ### || AUTO سفال، آنچه از ظرف وكوزه گلى كه در كوره ى آتش پخته شده باشد. # =الخزفة- ### || AUTO واحد ms0797 (الخزف) است. # =الخزفي- ### || AUTO مترادف (الخزاف) است. # =خزق- ### || AUTO خزقا الثوب: جامه را شكافت. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =خزل- # - خزلا الشي ء: آن چيز را بريد،- ه عن حاجته: نيازمندى او را به تعويق ~~انداخت. # =خزل- ### || AUTO - خزلا: كمر او شكست. # =خزم- # - خزما اللآلئ: مرواريدها را به رشته در آورد،- البعير: بر گوشه ى بينى ~~شتر خزامه (حلقه ى بينى) بست. # =خزم- ### || AUTO تخزيما البعير: مترادف (خزمه) است. # =الخزم- # (ن): گياهى كه از ريشه هاى آن طناب بافند. # =خزن- # - خزنا المال: مال را اندوخته كرد، راز را پنهان كرد،- اللسان: جلوى زبان ~~را از گفتن گرفت،- خزنا وخزونا اللحم: گوشت گنديد وبد بوى شد. # =خزن- # - خزنا اللحم: گوشت گنديد. # =خزن- ### || AUTO - خزانة اللحم: گوشت گنديد. # =الخزنة- # مال ذخيره شده، كنار گذارده شد. اندوخته شد. # =خزي- ### || AUTO - خزيا وخزى [خزي]: خوار وزبون شد، در بلا وسختى افتاد وبا آن ~~خوار وزبون شد،- خزاية وخزى ه ومنه: از او حيا كرد، او را شرمگين كرد. # =الخزي- ### || AUTO [خزي]: خوارى وزبونى، دورى. # =الخزية- # [خزي]: مترادف (الخزية) است. # =الخزية- ### || AUTO [خزي]: بلا، خوى بد كه انسانرا به خوارى كشاند. # =الخزين- ### || AUTO گوشت فاسد وگنديده. # =الخزينة- ### || AUTO ج خزائن: جاى اندوختن، خزينه؛ «خزينة الدولة»: بيت المال، ~~خزينه ى دولت. # =خس- ### || AUTO - خساسة وخسوسة وخسة [خس]: رذل وپست شد، از قدر ومنزلت وى ~~كاسته شد،- خسا نصيبه: سهم او را كم وبىرزش كرد. # =الخس- ### || AUTO (ن): كاهو؛ «خس الحمار»: نام گياهى است بيابانى؛ «خس البقر»: ~~نام گياهى است بيابانى. # =الخسارة- ### || AUTO ج خسائر: زيان، خسارت. اين واژه ضد (الربح) است، فقدان، گم ~~شدن؛ «يا خسارة»: چه بسيار زيان، چقدر زيان بار است؛ «خسائر فادحة»: ~~زيانهاى بسيار. # =الخساس- ### || AUTO [خس] من الأشياء: هر چيز بىرزش. # =الخسالة- # گونه ى بد ونامرغوب از هر چيزى. # =الخسالة- ### || AUTO مترادف (الخسالة) است. # =الخسان- ### || AUTO [خس] (فك): ستاره هائى كه هيچگاه غروب نكند مانند ستاره هاى دب ~~اكبر يا هفت اورنگ. # =خسأ- ### || AUTO - خسأ وخسوءا [خسأ] الكلب: سگ را راند ودور كرد،- الكلب: سگ ~~دور شد،- البصر: چشم خسته شد. # =خسئ- ### || AUTO - خسأ [خسأ] الكلب: سگ دور وخسته شد. # =خسر- # - خسرا وخسرانا الميزان: ترازو ms0798 را كاهش داد،- المال: مال را از دست داد. # =خسر- # - خسرا وخسرا وخسرا وخسرا وخسارا وخسارة وخسرانا: زيان كرد. ضد (ربح) ~~است، گمراه وتباه شد. # =خسر- ### || AUTO تخسيرا ه: او را به زيان كشانيد، وى را گمراه وتباه كرد. # =خسس- ### || AUTO تخسيسا [خس] نصيبه: سهم او را كم وناچيز كرد. # =خسف- # - خسوفا القمر: ماه گرفت وخسوف كرد،- المكان: آن مكان فرو رفت وغرق شد،- ~~فلان فى الأرض: فلانى رفت واز او خبرى نشد،- ت العين: حدقه ى چشم در سر فرو ~~رفت،- السقف: سقف فرو ريخت،- الشي ء: آن چيز كم شد،- الرجل: آن مرد لاغر شد ~~وگوشت تنش آب گرديد،- خسفا الشي ء: آن چيز بريده شد، كنده شد، فرو رفت،- ~~الشي ء: ### || AUTO در آن چيز فرو رفت، آنرا بريد،- البئر: چاه را در زمين سنگ كند ~~وآب پياپى از آن بيرون شد،- فلانا: فلانى را خوار ووادار به آنچه كه ~~نميخواهد كرد،- خسوفا وخسفا العين: چشم را كند وبيرون كشيد،- الله الأرض: ~~خداوند آن زمين با هر چه كه بر آن بود فرو برد وناپديد كرد،- الله الأرض ~~بفلان: خداوند فلانى را از زمين برداشت وناپديد كرد. # =الخسف- # تحقير وتحميل انسان به آنچه كه نخواهد، نارگيل خوراكى. # =الخسف- ### || AUTO نقصان، كمبود، خوارى، زبون كردن وتحميل انسان بر كارى كه ~~نخواهد؛ «سامه خسفا»: كارى بر او تحميل كرد، نارگيل خوراكى. # =الخسفة- ### || AUTO من الأرض عند العامة: زمين گود وفرو رفته. اين تعبير در زبان ~~متداول رايج است. # =خسل- # - خسلا ه: او را زشت وفرو مايه PageV01P362 ### || AUTO كرد. # =الخسوف- # گرفته شدن روشنائى ماه، خسوف. # =الخسوف- ### || AUTO ج خسف من الآبار: چاهى كه در سنگ كنده شده وهمواره پر آب است،- ~~من النوق: ماده شتر شيرده كه در زمستان شير آن بند آيد،- من السحاب: ابرى ~~كه پر آب باشد. # =خسي- ### || AUTO [خسأ]: نااميد شد. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الخسي ء- ### || AUTO [خسأ]: پشم نامرغوب ومانند آن. # =الخسير- ### || AUTO آنكه گمراه وتباه شده باشد. # =الخسيس- ### || AUTO ج أخسة وخساس [خس]: پست، رذل، بىرزش، فرومايه، سفله، ودر زبان ~~متداول بمعناى بخيل است. # =الخسيسة- ### || AUTO ج خسائس [خس]: مؤنث (الخسيس) ms0799 است؛ «خسائس الأمور»: كارهاى پست وكوچك. # =الخسيف- ### || AUTO من العيون: چاه گود وفرو رفته،- ج اخسفة وخسف من الآبار ومن ~~النوق ومن السحاب: مترادف (الخسوف) است. # =الخسيل- ### || AUTO ج خسال وخسائل: رذل وپست. # =خش- ### || AUTO - خشا [خش] فيه: داخل آن چيز شد،- البعير: در بينى شتر چوبى ~~قرار داد،- زيدا: زيد را با نيزه زد،- السحاب: ابر كمى باريد. # =الخش- ### || AUTO [خش]: مص، شكاف در چيزى، چيز زبر وخشن، پيادگان، باران كم. # =خشى- ### || AUTO تخشية [خشي] ه: او را ترسانيد،- ه فلانا: فلانى را به ترس ~~وادار كرد. # =الخشاء- ### || AUTO [خش] (ع ا): استخوان پشت گوش. مثناى آن (خشاوان) است. # =الخشاب- ### || AUTO ج خشابة وخشابون: چوب فروش، تخته فروش. # =الخشار- ### || AUTO باقيمانده يا ته مانده ى سفره ى غذا، نامرغوب هر چيزى، مردم ~~سفله وپست، جوبى مغز. # =الخشارة- ### || AUTO مترادف (الخشار) است. # =الخشاش- # [خش]: دلير وقهرمان، پست وبىرزش. # =الخشاش- ### || AUTO أخشة [خش]: چوبى كه در استخوان بينى شتر نهند، خشم، حشره هاى ~~زمين وگنجشكها ومانند آنها،- (ح): مار كوهى؛ «خشاشا الشي ء»: دو طرف چيزى. # =الخشاشة- ### || AUTO واحد (الخشاش) است. # =الخشاف- ### || AUTO (ط): مويز خيسانده شده در آب؛ «خشاف الرمان» (ط): غذائى است كه ~~به جاى كشمش در آن اناردان وشكر ريزند. # =الخشام- ### || AUTO آنكه داراى بينى بزرگ است. # =الخشاية- ### || AUTO [خش]: چادرى كوچك ومستطيل است كه از نى سازند وبراى كرم ابريشم ~~نصب كنند. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =خشب- # - خشبا الشي ء: آن چيز را برگزيد،- السيف: شمشير را براق وصيقلى كرد،- ~~الشي ء بالشي ء: چيزى را با چيزى آميخت،- الكلام أو العمل: سخن را متين ~~نگفت ويا كار را بخوبى انجام نداد،- الشعر: شعر را همانگونه كه مىيد بدون ~~تصحيح گفت. # =خشب- ### || AUTO تخشيبا الشي ء: آن چيز بسان چوب سفت شد. # =الخشب- # ج خشب وخشب وخشب وخشبان: ### || AUTO چوب خشك، تنه ى سفت درخت؛ «الخشب الوردي»: گونه اى چوب گرانبها ~~كه در برازيل بدست مىيد وبر آن (الجاكرنده) اطلاق مى شود؛ «الخشب المعاكس»: ~~چوبى كه در رده هاى بزرگ بگونه ى صفحه بهم چسبيده است وداراى ريشه هاى ~~معاكس است. # =الخشب ms0800 ي- # سفت وخشن؛ «عيش خشب»: ### || AUTO زندگى دشوار وسخت. # =الخشباء- ### || AUTO زمين سنگلاخ كه در آن سنگ وريگ وگل بهم آميخته باشند. # =الخشبة- ### || AUTO واحد (الخشب) است؛ «خشبة الميت»: نعش كه بر آن مرده را حمل ~~كنند؛ «خشبة المسرح»: سن يا صحنه نمايش كه بر روى آن هنر پيشگان نمايش ~~دهند؛ «على خشبة المسرح»: بر روى سن. # =الخشبي- ### || AUTO منسوب به (الخشب) است. ### || AUTO =الخشخاش- # [خشخش] (ن): خشخاش، گياهى است از رسته ى خشخاشها، اين گياه خواب آور وبى ~~هوش كننده است واز شيره ى آن ترياك بدست مىيد،- (ن): ### || AUTO گياهى است علفى ومركز آن امريكا است از رسته ى خشخاشها كه ~~داراى برگهاى پهن است وميوه هاى آن را پخته وميخورند. اين گياه مزه ى ~~خربوزه دارد ودر مناطق گرمسيرى مانند مصر كشت مى شود. # =الخشخاشة- # (ن): واحد (الخشخاش) است، ودر زبان متداول بر مقبره كه مردگان را در آن ~~دفن كنند اطلاق مى شود. # =خشخش- # خشخشة [خشخش] السلاح أو الحلي: # از اسلحه يا زيور آلات بر اثر اصطكاك بهم صدا شنيده شد،- فلان بين الشجر ~~أو القوم: ### || AUTO فلانى به ميان درختان يا قوم رفت وپنهان شد. # =الخشخش- ### || AUTO [خشخش]: زيورى از طلا كه بهنگام تكان خوردن صدا در آورد. # =خشر- ### || AUTO - خشرا: باقيمانده ى غذا را بر روى سفره نگهداشت،- الشي ء: آن ~~چيز را پاك وزدوده كرد. # =الخشرم- ### || AUTO ج خشارمة [خشرم]: گروه ودسته ى زنبوران، فرمانده زنبوران، ~~سوراخ زنبوران، سنگ نرمى كه از آن گچ سازند. # =خشع- # - خشوعا له: خوار وزبون شد وبه او فروتنى كرد،- بصره: با چشم خود اظهار ~~فروتنى كرد،- الصوت: صدا آرام شد،- ت الشمس: آفتاب رو به غروب رفت،- الورق: ~~برگ پژمرده شد،- ببصره: ### || AUTO چشم خود را پوشانيد ونگاه نكرد،- ت الأرض: زمين خشك شد وباران نيامد. # =الخشعة- # ج خشع: تپه ى كوچك. # =الخشعة- # ج خشع: نوزاد بقير است. بقير بر زنى اطلاق مى شود كه مى ميرد ودر PageV01P363 ### || AUTO شكمش بچه ى زنده باشد وبا شكافتن شكم او بچه را زنده بيرون آورند. # =الخشف- # ج خشفة: بچه ى آهو بهنگام ms0801 تولد. # =الخشف- # صدا، بانگ، تكان خوردن، حس پنهان، مترادف (الخشف) است. # =الخشف- # مترادف (الخشف) است. # =الخشف- ### || AUTO يخ سفت وخشك، حامد نرم. # =الخشفة- # صدا، بانگ، حركت وحس پنهانى. # =الخشفة- ### || AUTO مترادف (الخشفة) است. # =خشم- # - خشما ه: بينى او را شكست. # =خشم- ### || AUTO - خشما وخشوما: بينى او فراخ شد،- الأنف: بوى بينى او دگرگون شد. # =الخشماء- ### || AUTO مؤنث (الأخشم) است. # =خشن- # - خشنة وخشانة وخشونة ومخشنة: زبر وخشن شد. اين واژه خلاف (نعم) و(لان) است. # =خشن- ### || AUTO ### || AUTO تخشينا ه: آن را خشن كرد؛ «خشن صدره»: سينه ى او ~~را پر از كينه كرد. # =الخشن- ### || AUTO ج خشان: زبر، خلاف (الناعم واللين) است؛ «الجنس الخشن»: بر ~~مردان اطلاق مى شود. # =الخشناء- ### || AUTO مؤنث (الأخشن) است؛ «كتيبة خشناء»: لشكر تا دندان مسلح. # =الخشوع- ### || AUTO مص، تواضع، فروتنى. # =الخشونة- # زبرى. ضد (النعومة) و(اللين) است. # =خشي- ### || AUTO - خشيا وخشيا وخشية وخشاة وخشيانا ومخشية ومخشاة [خشي] ه: از ~~او ترسيد وپرهيز كرد. # =الخشي- # [خشي]: ترسو،- من النبات: گياه خشك. # =الخشي- ### || AUTO مترادف (الخشي) است. # =الخشيا- ### || AUTO ج خشايا [خشي]: مؤنث (الخشيان) است. # =الخشيان- ### || AUTO [خشي]: مترادف (الخائف) است. # =الخشيانة- ### || AUTO ج خشايا [خشي]: مؤنث (الخشيان) است. # =الخشيب- ### || AUTO ج خشب وخشائب: نامرغوب، دراز وخشن وبدخوى وجفا پيشه؛ «جمل ~~خشيب»: شتر تنومند وسنگين،- من السيوف: شمشير تازه ساز كه هنوز براق وصيقلى ~~نشده باشد،- من القسى: نيزه ى تراشيده شده. # =الخشية- # [خشي]: مص؛ «خشية أن»: از ترس اينكه ... # =الخشية- # [خشي]: ترس،- «خشية من»: از ترس. # =الخشية- ### || AUTO ج خشايا [خشي]: مؤنث (الخشي) است. # =الخشيف- ### || AUTO [خشف]: مترادف (الخشف) است. # =الخشين- ### || AUTO بدخوى وخشن. # =خص- # - خصاصة وخصاصا وخصاصاء [خص]: # فقير شد، بى چيز شد،-- خصا وخصوصا وخصوصة وخصوصية وتخصة وخصية وخصيصى ~~وخصيصاء فلانا بالشي ء: آن چيز را به فلانى اختصاص داد وبراى او برگزيد؛ ~~«خصه بالود»: به تنهائى او را دوست داشت،- خصا وخصوصا الشي ء: آن چيز ~~اختصاصى شد. ضد (عم) است،- الشي ء لنفسه: آن چيز را براى خود برگزيد،- ه ~~بعنايته: او را مورد توجه واهميت قرار داد،- ه بالذكر: به ياد او شد،- به ~~نفسه: او را به خود اختصاص داد؛ «هذا لا يخصنى»: ### || AUTO علاقه اى به آن ندارم؛ «اخص ms0802 منهم»: مقصود من درباره ى آنهاست ~~سخن مى گويم. # =الخص- # ج أخصاص وخصوص وخصاص: # خانه اى كه از ني يا درخت ساخته شده باشد، كلبه ى مى فروش. # =الخص- ### || AUTO ناقص، كم؛ «شهر خص»: ماه سى كم. # =خصى- # - خصاء [خصي] ه: آن مرد را اخته كرد. # =خصى- # الثعلب [خصي] (ن): مترادف (السحلب) است. # =خصى- ### || AUTO الكلب [خصي] (ن): مترادف (السحلب) است. # =الخصار- ### || AUTO شلوار، دامن. # =الخصاص- ### || AUTO [خص]: هر شكاف يا سوراخى كه بر درب يا نقاب ومانند آن باشد؛ ~~«بدا القمر من خصاص الغيم»: ماه از لابلاى ابر ديده شد؛ «لمحته من خصاص ~~الباب»: او را از سوراخ درب ديدم، شكاف وفرورفتگى در ديوار ومانند آن. # =الخصاصة- # ج خصاص [خص]: باز مانده ى انگور بر درخت پس از چيدن انگورها، مقدارى كم. # =الخصاصة- ### || AUTO [خص]: واحد (الخصاص) است، بينوائى وبدحالى؛ «سددت خصاصة فلان»: ~~فقر ونيازمندى فلانى را جبران كردم. # =الخصاف- ### || AUTO نعل كوب، نعل ساز، دروغگو. # =الخصام- ### || AUTO دشمنى، جدال، نزاع، اختلاف. # =الخصان- # [خص] من القوم: نيكان وبزرگان قوم؛ «إنما يفعل هذا خصان الناس»: # همانا كه اين كار را بزرگان قوم انجام ميدهند. # =الخصان- ### || AUTO [خص] من القوم: مترادف (الخصان) است. # =خصب- # - خصبا المكان: در آن جاى گياه وخير وبركت زياد شد. # =خصب- ### || AUTO - خصبا المكان: مترادف (خصب) است. # =الخصب- # ج أخصاب: بسيارى گياه وخير وبركت، فراخ روزى وزندگى. # =الخصب- ### || AUTO جاى پرگياه وبا بركت. # =خصر- ### || AUTO - خصرا اليوم: روز سرد شد،- الرجل: سرما دست وپاى آن مرد را زد. # =الخصر- # ج خصور: كمر انسان، پهلوى انسان؛ «خصر القدم»: پنجه ى پا. # =الخصر- # سرما. # =الخصر- ### || AUTO سرد. # =خصص- # تخصيصا [خص] الشي ء: آن چيز را ويژه كرد. اين واژه ضد (عممه) است،- ه PageV01P364 ### || AUTO بالشي ء: او را به آن چيز اختصاص داد. # =خصف- ### || AUTO - خصفا النعل: لنگه كفش را بر روى جفت آن قرار داد وبست،- الشي ~~ء على الشي ء: چيزى را بر روى چيزى چسبانيد. # =الخصف- # مص، كفش، نعلين. # =الخصف- ### || AUTO ابزارى كه با آن كفش را جفت يا وصله كنند، رنگ سياه وسفيد. # =الخصفة- # مهره. # =الخصفة- ### || AUTO ابزارى كه با آن كفش را جفت كنند، ms0803 يا وصله نمايند. # =خصل- # - خصلا الشي ء: آن چيز را بريد وقطع كرد،- خصلا وخصالا القوم: بر آن قوم ~~برترى يافت. # =خصل- ### || AUTO تخصيلا ه: آن چيز را قطعه قطعه كرد،- الشجر: شاخه هاى درخت را ~~كوتاه كرد. # =الخصل- ### || AUTO ج خصول: به هدف زدن، خطر جنگ وستيز، آنچه كه بر سر آن قمار كنند. # =الخصلة- # ج خصل: موى در هم پيچيده، يك تكه گوشت، خوشه، چوبى كه بر آن خار باشد، آن ~~قسمت از چوب كه خشك نشده باشد. # =الخصلة- ### || AUTO ج خصال: خوى وخصلت چه خوب باشد يا چه بد ولى اغلب در خوبى گفته ~~مى شود، خوشه، چوبى كه بر آن خار باشد، طرف چوب كه خشك نشده باشد، به هدف رسيدن. # =خصم- ### || AUTO - خصما ه: در دشمنى ومخاصمت بر او چيره شد. # =الخصم- # ج أخصام وخصوم: زاويه، گوشه، كنار. # =الخصم- # ج خصوم وخصام: دشمن، نزاع كننده. اين واژه گاهى در مثنى وجمع ومؤنث يكسان ~~بكار ميرود وگفته مى شود: ### || AUTO «هما وهم وهي خصمي». # =الخصوبة- ### || AUTO مترادف (الخصب) است. # =الخصوص- # [خص]: مترادف (الخصوص) است؛ «بخصوص، فى خصوص، من خصوص»: # درباره ى؛ «بهذا الخصوص، من هذا الخصوص»: در اين باره، در اين مورد؛ «على ~~الخصوص» و«خصوصا» و«على وجه الخصوص»: بويژه، مخصوصا. # =الخصوص- ### || AUTO انفراد، يكتائى. مقابل اين واژه (العموم) است، انحصار كه مقابل ~~آن (الإطلاق) است. # =الخصوصي- ### || AUTO خصوصى، ويژه. اين واژه خلاف (العمومي) است. # =الخصوصية- ### || AUTO مص، مؤنث (الخصوصي) است. # =الخصومة- ### || AUTO دشمنى، نزاع وجدال. # =الخصي- # [خصي]: آنكه از درد خايه نالد. # =الخصي- ### || AUTO ج خصية وخصيان [خصي]: آنكه اخته شده باشد. # =الخصيب- ### || AUTO پر بركت وفراخ وخوب. # =الخصية- ### || AUTO ج خصى [خصي] (ع ا): خايه ى مرد، بيضه؛ «خصية البحر» (ن): نام ~~گياهى است. # =الخصيف- ### || AUTO كفش آماده شده، خاكستر، شيرى كه بر روى ماست ريزند، آنچه كه ~~سياه وسفيد باشد، اسب يا گوسفند كه پهلو وكمرش سفيد باشد. # =الخصيلة- # ج خصيل وخصائل: تكه ى گوشت پيه دار؛ «ارتعدت فرائصه واضطربت خصائله»: ### || AUTO اعضاى بدن وگوشت وپيه او لرزيد وتكان خورد. # =الخصيم- ### || AUTO ج خصماء وخصمان: مترادف (المخاصم) ms0804 است. # =الخضاب- ### || AUTO رنگ يا حنا، آنچه كه با آن خضاب كنند. # =الخضاد- ### || AUTO دردى است كه در اندام انسان پديد آيد. # =الخضار- # اولين گياه كه برايد. # =الخضار- ### || AUTO سبزى فروش. # =الخضارم- ### || AUTO ### || AUTO [خضرم]: مهتر بخشنده وبزرگوار. # =الخضاري- ### || AUTO ج خضاري [خضر] (ح): گنجشك زردرنگ ومتمايل به سبز است. نام ديگر ~~آن (الأخيل) است. # =الخضام- ### || AUTO آنچه كه خورده شده باشد. # =الخضامة- ### || AUTO مترادف (الخضام) است. # =خضب- # - خضبا الشي ء: آن چيز را رنگين كرد،- خضوبا الشجر: آن درخت سبز شد،- ~~المكان: گياه آن زمين روئيد. # =خضب- # - خضوبا الشجر او المكان: درخت يا آن مكان سبز وگياهدار شد. # =خضب- # خضوبا الشجر والمكان: آن درخت يا آن جاى سبز شدند. # =خضب- ### || AUTO تخضيبا الشي ء: آن چيز را رنگين كرد،- شعره بالحناء: موى سر ~~خود را با حنا رنگين كرد. # =الخضب- ### || AUTO ج خضوب: سبزى درخت، گياه تازه درآمده بر اثر بارندگى،- (ز): ~~ماده ى سبزى كه در گياهان موجود است وبه آن (كلوروفيل) گويند. # =خضد- # - خضدا العود: چوب را شكست ولى از هم جدا نشد، چوب را تازد ولى نشكست،- ~~الشجر: خار درخت را بريد،- شوكته: نفوذ وقدرت او كاسته شد،- الرجل: آن مرد ~~چيزتر وتازه خورد مانند هويج. # =خضد- ### || AUTO تخضيدا ه: آن چيز را تكه تكه كرد. # =الخضد- # درد مفاصل واعضاى بدن، سستى در ميوه ها، رشد كم در گياه، آن قسمت از چوب ~~كه بريده يا شكسته شده است؛ «خضد البدن» لاغرى وسستى وناتوانى در بدن؛ «خضد ~~السفر»: سختى مسافرت. # =الخضد- # ناتوان، آنكه از برخاستن ناتوان باشد. # =خضر- # - خضرا: سبز رنگ شد،- الزرع: # كشت سبز وخرم شد. # =خضر- ### || AUTO تخضيرا الشي ء: آن چيز را سبز كرد. # =الخضر- ### || AUTO سبز، جاى پر از سبزه وگياه، كشت، شاخه ى درخت، گياه تر وتازه. # =الخضراء- # ج خضراوات: مؤنث (الأخضر) است؛ «القبة الخضراء»: آسمان؛ «خضراء القوم»: ~~بيشترين افراد آن قوم. PageV01P365 ### || AUTO =الخضرة- ### || AUTO ج خضر وخضر: رنگ سبز، گياه تازه، نرمى؛ «خضرة الدمن»: سبزه اى ~~كه در مزبله وميان خاكروبه برويد،- فى الوان الناس: ودر رنگ چهره ى مردم بر ~~گندمى اطلاق مى شود؛ «الخضر»: سبزيجات. # =خضرم- ### || AUTO خضرمة [خضرم] الأذن: ms0805 كمى از گوشه ى گوش را بريد. # =الخضرم- ### || AUTO [خضرم]: چاه پر آب، درياى فراخ،- ج خضرمون وخضارم وخضارمة: ~~مهتر بخشنده وبزرگوار؛ «رجل خضرم»: مرد بسيار بخشنده. # =خضع- # - خضوعا وخضعا وخضعانا: تواضع وفروتنى كرد وآرام شد،- له: فرمانبردار او ~~شد،- الرجل: آن مرد را آرام كرد،- النجم: ستاره رو به غروب رفت. # =خضع- # - خضعا الرجل: آن مرد خميده شد. # =خضع- ### || AUTO تخضيعا ه: آن مرد را رام وفروتن كرد. # =الخضع- ### || AUTO مص، فرو رفتگى طبيعى گردن. # =الخضعاء- ### || AUTO مؤنث (الأخضع) است. # =الخضعة- # شمشيرها يا تازيانه ها كه بر چيزى فرود آيند. # =الخضعة- # ج خضع: آنكه در برابر همه ى مردم فروتن باشد، آنكه بر اقران وهمگنان خود ~~چيره باشد. # =الخضعة- ### || AUTO مترادف (الخضعة) است. # =خضل- # - خضلا: خيس وتر شد. # =خضل- ### || AUTO تخضيلا الشي ء: آن را خيس وتر كرد. # =الخضل- # مرواريد وبرليان خالص وبى خدشه، گونه اى از مهره ها. # =الخضل- # مترادف (الخضل) است. # =الخضل- ### || AUTO مترادف (الخاضل) است. # =الخضلة- # واحد (الخضل) است. # =الخضلة- # فراوانى گياه ومحصول، فراوانى آب، رفاه وفراخ زندگى؛ «يوم خضلة»: ### || AUTO روزى خوش وفراخ. # =خضم- # - خضما الشي ء: آن چيز را بريد،- الطعام: غذا را با دندانهاى عقب جويد وخورد. # =خضم- ### || AUTO - خضما الطعام: مترادف (خضم) است. # =الخضم- # مرد بخشنده ودست ودل باز اين واژه بر مردان اطلاق مى شود، مهتر، گروه ~~بسيار، درياى فراخ،- من السيوف: ### || AUTO شمشير برنده وتيز. # =الخضوب- ### || AUTO گياه تازه بر آمده كه باران خورد وسبز شود. # =الخضور- ### || AUTO آنچه كه داراى رنگ سبز باشد. # =الخضوع- ### || AUTO ج خضع: فروتن، فرمانبردار. # =الخضيب- ### || AUTO ج خضب: آنچه كه با خضاب رنگين شده باشد؛ «كف خضيب»: دست حنا ~~بسته؛ «امرأة خضيب»: زنى كه سر خود را حنا بسته است. # =الخضير- ### || AUTO آنچه كه به رنگ سبز باشد، گياه سبز، ودر زبان متداول بر همه ى ~~سبزيها اطلاق مى شود، ونيز در زبان متداول به تپاله ى گاو گفته مى شود. # =الخضيري- ### || AUTO ج خضاري (ح): مترادف (الخضاري) است. # =الخضيعة- ### || AUTO صداى سيل، صدائى كه از شكم ستور شنيده شود. # =الخضيلة- ### || AUTO باغ يا گلستانى كه نزديك آب باشد. # =الخضيمة- ### || AUTO گياه روئيده شده ى سبز، زمين پر ms0806 از گياه ودرخت. # =خط- # - خطا [خط] بالقلم: نوشت،- الشي ء: # آن چيز را با قلم يا جز آن نوشت،- على الشي ء: روى آن چيز را خط يا ~~علامتى گذارد،- خطا اي سطرا: سطرى كشيد ورسم كرد،- فى الأرض: بر روى زمين ~~خط كشيد،- ت الرياح الرمل: بادها وزيدند ودر زمين ماسه ورمل خطهاى راه راه ~~پديد آوردند،- القبر: گور را كند،- ه الشيب: ### || AUTO اثر پيرى در او نمايان شد،- الطعام وفى الطعام: مقدار كمى از ~~آن غذا را خورد،- الخطة لنفسه: براى خود خط مشى تعيين واعلام كرد،- عذاره: ~~موى گونه ى او درآمد،- الغلام: آن جوان موى گونه اش درآمد،- فى نومه: در ~~خواب خرخر كرد. # =الخط- # راه، خيابان، كوي. # =الخط- # ج خطوط: مترادف (الخط) است، نوشتن، راه وخط دراز در چيزى؛ «الخط ~~التلفوني»: سيم تلفن؛ «خط سكة الحديد»: # راه آهن كه قطار بر روى دو خط آهنى متوازى حركت مى كند؛ «خرج عن الخط»: # قطار از خط خارج شد،- (ه): ودر اصطلاح هندسه خط مستقيم است كه پهنا يا ~~حجمى ندارد؛ «خط نصف مستقيم»: خط مستقيمى است كه يك طرف آن محدود به چيزى ~~است؛ «خط قطعة مستقيم» (ه): # جزئى از خط مستقيم است كه از دو طرف محدود باشد؛ «الخط الحلزوني» (ه): ~~خطى است كه بر سطح استوانه پيچيده شود؛ «قدم الخط الحلزوني» (ه): فاصله ى ~~ميان دو نقطه ى مشترك با يكى از خطوط رسم شده ى سطح؛ «الخط الفراغي أو ~~اليساري» (ه): # خطى كه در سطح مستوى نباشد؛ «الخط المنكسر» (ه): خطى است كه از چند خط ~~مستقيم بهم چسبيده وپياپى درآيد؛ «الخط المنحنى» (ه): خطى است كه نه مستقيم ~~ونه شكسته باشد، خط منحنى. خط شكسته؛ «الخط المغلق» (ه): خط بسته مانند خط ~~دايره ويا چند ضلعى؛ «الخط المفتوح» (ه): خطى كه دو طرف آن باز باشد؛ «الخط ~~المنكسر المحدب» (ه): خط شكسته ومحدب؛ «الخط المنكسر المقعر»: # خط شكسته ومقعر؛ «خط العرض: دايره ى متوازى با خط استوا است؛ «خط ~~الأستواء او الاعتدال» (فك): خطى است كه كره ms0807 ى زمين را به دو قسمت نيمكره ى ~~شمالى ونيمكره ى جنوبى تقسيم مى كند، خط استواء؛ «خط الأستواء السماوي او ~~الفلك المستقيم او معدل النهار» (فك): دايره ى تقاطع كره ى آسمانى در سطح ~~عمودى بر محور زمين؛ «خط او دائرة نصف النهار او خط الزوال، أو الهاجرة ~~لمكان معين» (فك): دايره ايست از كره ى PageV01P366 ~~آسمانى كه از خط عمودى جاى معينى ودو قطب شمالى وجنوبى مى گذرد. وهنگامى كه ~~خورشيد بر اين خط شعاع افكند نيمه روز مى گردد؛ «خط المسرى» (ا ع): ### || AUTO خط جنگى مسير موشكها از زمان پرتاب تا رسيدن وخوردن به هدف ~~است؛ «على خط مستقيم»: در يك جهت راست بدون كجى يا معوجى؛ «على طول الخط»: ~~تا پايان جهت ورسيدن به هدف؛ «الخطوط البحرية»: # راههاى دريائى؛ «الخطوط الجوية»: راههاى هوائى؛ «الخطوط الأمامية»: خطوط ~~مقدم جبهه ى جنگ؛ «خطوط الكف»: خطهاى كف دست. # =الخط- ### || AUTO ج خطط [خط]: زمين باير ودست نخورده كه براى اولين بار كسى بر ~~آن دست يابد، آنچه از زمين كه شخص براى خود نقشه كشى كند. # =خطا- ### || AUTO - خطوا [خطو]: ميان دو پاى خود را باز كرد وراه رفت،- خطوات ~~واسعة: پيشرفتهاى بسيار كرد، در كار خود بسيار پيشرفت كرد. # =خطى- ### || AUTO تخطية الرجل: آن مرد را وادار به خطا واشتباه كرد. # =الخطاء- # [خطأ]: خطا. اين واژه ضد (الصواب) است، گناه، جرم. وگفته اند كه بر غير ~~عمد اطلاق مى شود. # =الخطاء- ### || AUTO [خطأ]: آنكه بسيار خطا وگناه كند. # =الخطاب- # آنچه كه با ديگرى سخن گويند وديگرى پاسخ دهد؛ «فصل الخطاب»: # عبارت (أما بعد) است كه سخنران پس از حمد وستايش خدا گويد، خطاب جدا ~~كننده ميان حق وباطل است، حكم با دليل ومدرك است يا با سوگند، فصاحت؛ «خطاب ~~الترحيب»: سخنى است كه بهنگام پذيرائى از ميهمانان بعنوان خوش آمد گوئى ~~ايراد مى شود؛ «خطاب العرش»: سخنان پادشاه بهنگام بازگشائى پارلمان يا مجلس. # =الخطاب- ### || AUTO ### || AUTO آنكه بسيار خطاب كند، آنكه در خطبه وسخنرانى تصرف ms0808 كند. # =الخطابة- ### || AUTO بسيار خطاب كننده. اين واژه كاربرد مذكر ومؤنث دارد، زنى كه در ~~ايراد خطبة تصرف كند. # =الخطار- ### || AUTO اسم مبالغه است در (الخاطر)، طعنه زن با نيزه، نيزه، عطار، ~~روغنى است آميخته با عطر. # =الخطاط- ### || AUTO [خط]: آنكه در فن نوشتن خط مختص باشد، آنكه بسيار نويسد. # =الخطاف- # دزد،- (ح): نام پرنده ايست سياه رنگ از تيره ى سنونوها كه داراى دو بال ~~دراز ودو پاى كوتاه است. نام ديگر (الخطف) است،- ج خطاطيف: آهنى است كه با ~~آن چيز را كشانند يا ربايند؛ «خطاطيف السباع»: چنگال جانوران درنده. # =الخطاف- ### || AUTO اسم مبالغه است در (الخاطف)، شيطان. # =الخطام- ### || AUTO ج خطم: آنچه را كه در بينى شتر براى كشانيدن آن قرار دهند، ~~طنابى است كه بر گردن شتر نهند وسر آن را در بينى آن مهار كنند، زه كمان. # =خطئ- # - خطأ [خطأ]: اشتباه كرد. اين واژه ضد (اصاب) است،- فى دينه: در دين خود ~~چه از روى عمد ويا غير عمد راه خطا رفت،- خطأ وخطأة: گناه كرد. # =خطأ- ### || AUTO تخطيئا وتخطئة [خطأ] ه: به او (اخطأت) يعنى خطا كردى گفت، وى ~~را به گناه نسبت داد. # =الخطء- # [خطأ]: خطاست وضد آن (الصواب) است، گناه كه معمولا غير عمدى باشد. # =الخطء- ### || AUTO گناه. # =الخطأ- # مترادف (الخطء) است؛ «من الخطاء آن»: صحيح نيست كه ... ؛ «اصلاح الخطاء»: ~~غلط گيرى وتصحيح؛ «الخطأ المطبعي»: اشتباه چاپى. # =خطب- # - خطبة وخطبا وخطابة: سخنرانى كرد، براى شنوندگان خطبه خواند؛ «خطب القوم ~~وفى القوم»: براى آن قوم سخنرانى كرد،- خطبا وخطبة وخطيبى الفتاة: # آن دختر را نامزد خود كرد، از او خواست تا با وى ازدواج كند؛ «خطب وده»: ~~با او دوستى كرد، به وى نزديك شد. # =خطب- ### || AUTO - خطابة: سخنران شد. # =الخطب- # ج خطوب: حالت، هر امر كوچك ويا بزرگى واغلب بر كارهاى ناپسنديده اطلاق مى شود. # =الخطب- ### || AUTO ج أخطاب: مردى كه زنى را نامزد خود كند، زن خطبه خوانده يا نامزد. # =الخطبة- # خطابه، سخنراني، خطاب؛ «خطبة الكتاب»: مقدمه ى كتاب؛ «خطبة الافتتاح»: ~~سخنرانى افتتاحيه بهنگام باز شدن دوره يا مدرسه يا جشن ومانند ms0809 آنها. # =الخطبة- ### || AUTO مص، تقاضاى ازدواج از زن، زن عقد شده، آنچه كه درخواست كننده ى ~~ازدواج قبلا به زن خطبه شده تقديم نمايد. # =الخطة- # ج خطط [خط]: امر يا كار؛ «فى رأسه خطة»: تصميم به كارى گرفته است، امر ~~مشكلى كه بدان راه نيابند، قصد، تصميم، برنامه، راه وروش؛ «خطة العمل»: ~~برنامه ى كار؛ طبقا لخطة مرسومة»: مطابق برنامه اى كه قبلا تهيه شده است، ~~جهل، خوى، خصلت. # =الخطة- ### || AUTO ج خطط [خط]: مترادف (الخط) است، قصد، تصميم، برنامه، راه وروش. # =خطر- # - خطورا الأمر له: آن امر به انديشه ى وى خطور كرد،- الأمر بباله وعلى ~~وفى باله: # آن چيز را پس از فراموشى بياد آورد،-- خطرانا وخطيرا ت الحوادث: پيشامدها ~~حادث شد،- فى مشيته: در حاليكه دستهاى خود را بالا وپائين مى برد راه رفت،- بيده: # دستهاى خود را بهنگام راه رفتن به جلو وعقب برد،- بسيفه أو رمحه: شمشير ~~يا نيزه ى خود را با تكبر تكان داد،- الرمح: نيزه تكان خورد،- خطرا وخطرانا ~~وخطيرا الجمل بذنبه: شتر دم خود را پياپى بالا برد وبر ران خود فرود آورد. PageV01P367 ### || AUTO =خطر- ### || AUTO - خطرا وخطورة: صاحب مقام ومنزلت شد. # =الخطر- # پيمانه ايست بزرگ، آنچه از كرك كه بر روى كفل شتر برآيد، ابرى كه پديد ~~آيد وزود درگذرد. # =الخطر- # ج أخطار: آن مقدار از كرك كه بر روى كفل شتر در آيد، ابر زودگذر، شير ~~آميخته با آب بسيار، شاخه ى درخت، گروه شتران بسيار،- (ن): گياهى است كه با ~~آن خضاب كنند. # =الخطر- # ج أخطار: بزرگى وشرافت وبلند مرتبگى، مثل ومانند وهمسان كه بزرگى وقدر ~~گفته شود، مشرف شدن بر هلاك ونابودى؛ «ركبوا الأخطار»: خود را به خطرها ~~افكندند؛ «اشارة الخطر»: علامت خطر يا زنگ خطر كه معمولا در قطار راه آهن ~~براى جلوگيرى از خطر نصب كنند؛ «معرض للخطر»: آنكه مورد تهديد وكشتن قرار ~~گيرد، ونيز واژه ى (الخطر) بمعناى آنچه كه مورد رهن وشرط از قبيل مسابقه ~~قرار گيرد مى باشد، ج خطار وجج خطر. # =الخطر- ### || AUTO بلند مرتبه وعاليقدر، خود بزرگ ms0810 بين. # =الخطرة- # اسم مره است. # =الخطرة- ### || AUTO (ن): واحد (الخطر) است براى گياهى كه از آن خضاب سازند. # =خطط- ### || AUTO ### || AUTO تخطيطا [خط]: خط كشى كرد، نقشه كشيد يا وضع كرد،- ~~الخطوط: خطها را كشيد،- البلاد: براى كشور مرز وحدود تعيين كرد. # =خطف- # - خطفا ه: آن را ربود يا با شتاب گرفت،- خطفانا: با شتاب راه رفت. # =خطف- # - خطفا الشي ء: آن را با شتاب برد،- البرق البصر: برق ديد چشم را گرفت،- ~~السمع: استراق سمع كرد، پنهانى به سخن ديگرى گوش كرد. # =خطف- ### || AUTO تخطيفا: مبالغه ى (خطف) است. # =الخطف- ### || AUTO مص، ربودن، ربودن وگريختن. # =الخطفة- ### || AUTO دزدى، ربودن چيزى از صندوق اداره يا دولت، بركندن وكشيدن عضوى ~~از اندام حيوان توسط جانور درنده، يكبار با شتاب كمى شير دادن زن به كودك. # =خطل- ### || AUTO - خطلا في كلامه: در سخنان خود بسيار ناهنجار آورد، منطق ~~سرگردان، شتاب، سبكى ووخفت. # =الخطل- # مص، احمقى، سخنان پوچ وفاسد، منطق وگفتار سرگردان، شتاب، سبكى وخفت. # =الخطل- # ج أخطال: آنكه سخن پوچ وفاسد گويد، احمق، آنكه با سرعت طعنه يا نيزه ~~زند،- من السهام: تيرى كه بهدف نخورد؛ «رجل خطل بالمعروف»: مردى كه در عطا ~~وبخشندگى شتاب كند؛ «ثوب خطل»: ### || AUTO پيراهن بلند وزبر وخشن كه بر روى زمين كشيده شود. # =الخطلاء- ### || AUTO مؤنث (الأخطل) است. # =خطم- # - خطما ه بالخطام: چوب در بينى شتر قرار داد،- الرجل: بر بينى آن مرد ~~زد،- ه بالكلام: او را خاموش وساكت كرد، كمان را با زه آويخت. # =خطم- ### || AUTO تخطيما ه بالخطام: شتر را با خطام (چوب) در بينى مهار كرد. # =الخطم- ### || AUTO مص، بينى انسان، نوك پرنده، جلوى بينى ودهان ستور، امر يا كارى ~~پر شكوه وجلال. # =الخطماء- ### || AUTO مؤنث (الأخطم) است. # =الخطمي- # (ن): مترادف (الخطمي) است. # =الخطمي- ### || AUTO (ن): گياهى است از رسته ى خبازيات (پنير كيان) كه داراى ساقه ى ~~بلند وبرگهاى پهن وگلهاى شيپورى به رنگهاى سرخ وسفيد. اصل اين گياه از ~~خاورميانه است،- (ن): گياهى است ديگر از همين تيره كه در مكانهاى مرطوب مى ~~رويد وفوائد وخواص پزشكى دارد واز آن بعنوان داروى ملين استفاده مى شود. # =الخطمية- # (ن): ms0811 واحد (الخطمي) است. # =الخطمية- ### || AUTO (ن): واحد (الخطمى) است. # =الخطوة- ### || AUTO ج خطى وخطوات وخطوات وخطوات [خطو]: گام، قوم. اين واژه را در ~~زبان متداول (فشخة) گويند، مسافت؛ «اتخذ خطوة حاسمة»: گام قاطع در آن كار ~~برداشت؛ «تقدم خطوة فخطوة»: آهسته گام برداشت وپيش رفت؛ «سار فى خطاه»: در ~~پى او وبدنبال او رفت. # =الخطوة- ### || AUTO ج خطوات وخطاء: اسم مره از (خطا) است، مترادف (الخطوة) است،- ~~فى المساحة: ودر مساحت عبارت از شش گام است. # =الخطورة- # اهميت؛ «قضية على جانب من الخطورة»: مسأله ايست خطرناك وپر اهميت، ~~تنومندى ودرشتى، سعى وكوشش. # =الخطوط- # رنگى كه زنان ابروان خود را با آن خضاب كنند، وسمه، آنكه اثر پاهايش بر ~~زمين بماند. # =خطى- ### || AUTO [خطو] عنه الشي ء: آن چيز از وى بر كنار شد. # =الخطي- ### || AUTO ج خطية [خط]: نيزه اى كه منسوب به (الخط) باشد. در اينجا واژه ~~ى الخط بمعناى بندرى است در بحرين كه در آنجا نيزه ها سازند وفروشند. # =الخطيئة- ### || AUTO ج خطايا وخطيئات [خطأ]: گناه، وگويند كه بر گناه عمدى اطلاق مى شود. # =الخطيب- # ج خطباء: سخنران، خطيب، خطاب كننده. # =الخطيب- ### || AUTO ج خطيبون: آنكه زني را خطبه يا نامزد خود كند. # =الخطيبى- ### || AUTO زنى كه مرد او را خطبه كرده باشد. # =الخطية- ### || AUTO [خطو]: مترادف (الخطيئة) است. # =الخطير- ### || AUTO ج خطر: بلند مرتبه، عاليقدر، بزرگوار، مهم؛ «خطير الشأن»: ~~بسيار مهم وعاليقدر، مثل ومانند؛ «ليس له خطير»: او همانندى ندارد، وعيد، ~~نشاط، زمام وطناب، تاريكى شب. # =الخطيف- ### || AUTO آنكه تند وبا شتاب راه رود. # =الخطيفة- # دخترى كه وسيله ى مرد ربوده PageV01P368 ### || AUTO شود تا با او بدون رضايت خانواده اش ازدواج كند. # =خف- ### || AUTO ### || AUTO - خفا وخفة وخفة [خف]: سبك شد. ### || AUTO =اين واژه ضد (ثقل) است، بى پروا شد، دارائى او كم شد،- المطر: ~~باران سبك شد،- خفا وخفة وخفوفا القوم: آن قوم كم شدند، با شتاب رفتند،- ~~الى العدو: براى روبروئى با دشمن شتابيدند. # =الخف- # ج أخفاف وخفاف: كفش،- للبعير والنعام: ودر شتر وشترمرغ بجاى سم است در ~~ساير جانوران؛ «رجع بخفي حنين»: نااميد برگشت، در ms0812 كار خود پيروز نشد. # =الخف- # مترادف (الخفيف) است، گروهى كم. # =خفا- ### || AUTO - خفوا وخفوا [خفو] البرق: برق درخشيد،- الشي ء: آن چيز آشكار شد. # =خفى- # - خفيا وخفيا [خفي] الشي ء: آن چيز را پنهان وكتمان كرد، آن چيز را آشكار كرد. # =خفى- ### || AUTO تخفية [خفي] الشي ء: آن چيز را پنهان وكتمان كرد. # =الخفاء- # مص، پنهان، ضد (الظهور) است،- ج أخفية: پوشش، سرپوش، «خفاء الزهر»: پشت ~~گل؛ «فى الخفاء»: پنهانى، بگونه اى كه ديده نشود؛ «لا خفاء فى ان»: # واضح است كه ... ؛ «اخفية الكرى»: ### || AUTO چشمها. # =الخفارة- # دستمزد نگهبان، مترادف (الخفارة) است. # =الخفارة- ### || AUTO اسم است از (خفر)، زينهار، حرمت وحق. # =الخفارة- ### || AUTO مترادف (الخفارة) است. # =الخفاش- ### || AUTO ج خفافيش (ح): خفاش، شب پره. نام ديگر آن (الوطواط) است. # =الخفاف- ### || AUTO [خف]: فروشنده ى كفش. # =الخفاق- ### || AUTO اسم مبالغه است، آنكه بسيار غايب شود؛ «خفاق القدم». آنكه جلوى ~~كف پايش پهن باشد. ودر زبان متداول بر آنكه در سخن خود هذيان گويد اطلاق مى شود. # =الخفان- # سنگ سبك ونرم بسان سفال. ### || AUTO اين واژه در زبان متداول رايج است وفصيح آن (الرخفة) است. # =خفت- # - خفاتا: ناگهان مرد،- خفوتا الصوت: صدا آرام شد،- خفتا بكلامه وبصوته: ### || AUTO سخن خود را پنهانى گفت، سخن خود را آهسته گفت،- بالقراءة: آرام ~~وآهسته خواند. اين واژه ضد (اجهر) است. # =الخفت- ### || AUTO (ن): سذاب. # =الخفة- # [خف]: مص، سبكى. ضد (الثقل) است كه در جسم وعقل وكار مى باشد؛ «خفة ~~الحركة، الخفة فى الحركة»: سبكبالى، تيزروى وسرعت؛ «خفة اليد»: مهارت در ~~كار؛ «خفة الدم، خفة الروح»: لطافت، دوست داشتنى. # =خفر- # - خفرا وخفرا ه وبه وعليه: او را پناه داد واز وى حمايت كرد،- ه: از او ~~پولى گرفت تا از وى حمايت كند،- خفرا وخفورا بالعهد: # به عهد وپيمان وفا كرد،- فلانا: پيمان وعهد را با فلانى شكست، به او ~~خيانت كرد. # =خفر- # - خفرا وخفارة ت الجارية: آن دختر بسيار شرم كرد. # =خفر- ### || AUTO تخفيرا ه: او را پناه داد وحمايت كرد، به دور آن سور يا ديوار كشيد. # =الخفر- ### || AUTO من النساء: زن بسيار باحياء وشرم. # =الخفرة- # اسم است به معناى (الخفارة) # الخفرة- ### || AUTO ms0813 من النساء: مترادف (الخفر) است. # =خفض- # - خفضا ه: آن را پائين كشيد. اين واژه ضد (رفع) است،- الرجل: آن مرد ~~بدرود زندگى گفت،- الصوت: صدا آهسته شد،- ت الإبل: شتران آهسته راه رفتند،- ~~الصوت: صدا را آهسته ونهان كرد،- الكلمة: حرف آخر كلمه را كسره داد،- جناحه ~~لفلان: به فلانى فروتنى ونزديكى كرد،- من الشي ء: از آن چيزى كم كرد،- ~~بالمكان: در آن مكان اقامت گزيد. # =خفض- # - خفضا العيش: زندگى خوش وآسان وگوارا شد. # =خفض- ### || AUTO تخفيضا الشي ء: آن چيز را نرم كرد، كم كرد؛ «خفض عنك»: بر خود ~~سختى هموار مكن،- السعر: نرخ را پائين آورد، از قيمت چيزى كم كرد. # =الخفض- ### || AUTO نرمى زندگى وفراخ آن؛ «خفض القيمة»: پائين آوردن نرخ، كم كردن قيمت. # =خفف- ### || AUTO تخفيفا [خف] الشي ء: آن چيز را كم يا سبك كرد. اين واژه ضد ~~(ثقله) است،- الثوب: جامه را نرم ورقيق كرد،- الحرف: حرف را تخفيف داد. اين ~~واژه ضد (شدد) است،- الآلام عنه: دردهاى او را آرام بخشيد واز شدت آن ~~كاست،- من سرعته: از سرعت خود كاست، آرام وآهسته راه رفت. # =خفق- ### || AUTO - خفوقا النجم: ستاره غروب كرد،- الليل: بيشتر شب گذشت،- الرجل ~~فى البلاد: آن مرد به سير وسياحت رفت،- المكان: آن مكان خالى شد،- الطائر: ~~پرنده پريد،- خفقا ه بالسيف: با شمشير ضربه ى سستى بر او زد،- ت النعل: كفش ~~صدا كرد،- خفقا وخفوقا وخفقانا الفؤاد او الراية او البرق او الريح: دل يا ~~پرچم يا برق يا باد تكان خورد وسرگردان شد،- الطعام عند العامة: ودر زبان ~~متداول بمعناي غذا را در هم بر هم خورد مى باشد. # =الخفق- # ج خفاق: مترادف (الخفق) است. # =الخفق- ### || AUTO ج خفاق: اسب كمر باريك. # =الخفقة- # اسم مره از (خفق) است. # =الخفقة- # چيزى بسان تسمه يا تازيانه است. # =الخفقة- # ج خفقات: مترادف (الخفق) است وتاء براى مبالغه است نه تأنيث. # =الخفقة- ### || AUTO ج خفقات: مترادف (الخفق) است وتاء براى مبالغه است نه تأنيث. # =الخفوت- # سستى وآرامش. # =خفي- # - خفاء وخفية وخفية [خفي]: پنهان شد، آشكار نشد؛ «لا يخفى أن»: پيدا است ~~كه ... ؛ «لا يخفى عليك»: بر تو پوشيده نيست، خودت ميدانى كه ... PageV01P369 ### || AUTO =الخفي- ### || AUTO ms0814 [خفي]: پنهان، پوشيده، آنكه از مردم كناره گيرى كند وجايش ~~شناخته نشود؛ «خفي الاسم»: مرد بى نام ونشان، گمنام. # =الخفية- ### || AUTO [خفي]: «خفية عنه»: بدون اطلاع وآگاهى او. # =الخفيت- # «صوت خفيت»: صدائى آرام. # =الخفية- ### || AUTO ج خفايا وخفيات [خفي]: گودال پيچ در پيچ، چاه پر آب؛ «خفايا ~~القلوب»: رازهاى دلها؛ «خفايا الأمور»: باطن كارها يا امرها. # =الخفير- ### || AUTO ج خفراء: پناه دهنده، پناه گيرنده، حمايت كننده، نگهبان. # =الخفيض- ### || AUTO «عيش خفيض»: زندگى خوش وگوارا. # =الخفيضة- ### || AUTO نرمى زندگى وفراخى آن. # =الخفيف- # ج أخفاء وخفاف وأخفاف [خف]: ### || AUTO آنكه كارهاى خود را با سرعت انجام دهد؛ «خفيف الحركة»: سبكبال، ~~تند وسريع؛ «خفيف اليد»: حاذق، ماهر، اين واژه ضد (الثقيل) است؛ «خفيف ~~الظل»: لطيف، شادمند؛ «خفيف الروح»: لطيف، مهرآميز؛ «خفيف العقل»: سبك مغز، ~~احمق؛ «طعام خفيف على المعدة»: غذاى زود هضم؛ «الخفيف» نيز بمعناى بحرى از ~~بحور شعر است. # =خل- ### || AUTO ### || AUTO - خلا [خل] الشي ء: آن چيز را سوراخ كرد،- الفصيل: ~~زبان بچه شتر را شكاف داد وچوب باريكى (خلال) در آن نهاد تا نتواند شير ~~بخورد،- فى دعائه: به دعاى خود ويژه گى داد،- خلا وخلولا لحمه: گوشت او كم ~~ولاغر شد. # =الخل- # ج أخلال [خل]: دوست با مهر ومحبت. اين واژه در مذكر ومؤنث يكسان بكار مى رود. # =الخل- # ج أخل وخلال [خل]: سركه، لاغر، ناتوان، چاق، پارگى در جامه، جامه ى كهنه، ~~راه در شنزار. # =الخل- # [خل]: دوستى؛ «انه لكريم الخل»: # او در دوستى خود بزرگوار است،- ج اخلال: دوست با وفا. # =خلا- # - خلوا وخلاءا [خلو] الإناء: ظرف خالى شد؛ «لا يخلو من جمال»: كمى زيبائى ~~دارد، از زيبائى بى بهره نيست؛ «لا يخلو من مبالغة»: # بى مبالغه نيست؛ «لا يخلو من فائدة»: بى فائده نيست، تا اندازه اى سودمند ~~است،- المكان: ساكنان آن مكان رفتند،- الرجل: آن مرد در جائى تنها شد،- ~~بالشي ء: آن چيز را به تنهائى برگزيد وچيزى ديگر بر آن اضافه نكرد،- له الجو: # مجال براى او باز شد،- الشي ء: آن چيز گذشت؛ «منذ عشر سنوات خلت»: از ده ~~سال گذشته تاكنون،- عن الشي ms0815 ء: آن چيز را فرستاد،- عن الأمر ومنه: از آن ~~كار خود را مبرى وجدا كرد،- على فلان: بر فلانى اعتماد كرد،- على الشي ء: ~~بر آن چيز اكتفا كرد،- به: او را فريب داد،- خلوة وخلوا وخلاءا بالمكان: در ~~آن مكان اقامت گزيد واز آن خارج نشد،- باله: خيال او راحت شد واطمينان ~~يافت،- الحزن: غم واندوه را پشت سر گذاشت واز آن جدا شد،- به ومعه واليه: ~~با او خلوت كرد وبه گفتگو پرداخت،- للأمر: به تنهائى به آن كار پرداخت. # =خلا- ### || AUTO [خلو]: از ادوات استثناء به معناي (إلا) است وبه اعتبار فعل ~~مستثنى را منصوب مى كند مانند «جاء اتباع الأمير خلا زيدا» كه در اينجا زيد ~~مفعول است وهرگاه قبل از آن (ما) ى مصدريه آيد فعل مى شود مانند «جاء القوم ~~ما خلا زيدا» وهرگاه باعتبار حرف در آيد ما بعد خود را مجرور مى كند مانند ~~«خلا زيد»: بجز زيد. # =خلى- # - خليا [خلي] النبات: گياه را چيد،- الماشية: براى دام وستور علف وگياه ~~چيد،- الشعير فى المخلاة: گندم را در خرمنگاه جمع كرد. # =خلى- ### || AUTO تخلية [خلو] الأمر عنه: او را رها كرد؛ «خل عنك هذه الميول»: ~~اين خواسته ها را از خود دور كن،- سبيله: او را آزاد كرد، مرد،- بينهما: آن ~~دو را با هم گذاشت وخود را كنار گرفت،- البائع بين المشترى والمبيع: ~~فروشنده چيز فروخته شده را به خريدار تحويل داد. # =الخلى- ### || AUTO ج أخلاء [خلي]: گياه، علف. # =الخلاء- # [خلو]: مص، جاى خالى، گوشه؛ «بيت الخلاء»: مستراح؛ «مكان خلاء»: ### || AUTO جائيكه در آن هيچكس نباشد. # =الخلاب- ### || AUTO آنكه با زبان خوش فريب دهد. # =الخلابة- ### || AUTO مؤنث (الخالب) است. # =الخلاة- ### || AUTO [خلي]: واحد (الخلى) است. # =الخلاسي- ### || AUTO فرزندى است از پدر ومادرى كه يكى سياه ويكى سفيد باشند. # =الخلاص- # رهائى، نجات، نايل شدن به پايانى نيكو؛ «الخلاص الأبدي»: رهائى هميشگى، ~~آنچه از طلا ونقره كه پاك وخالص شده باشد. # =الخلاص- ### || AUTO مانند آن چيز، آنچه از طلا ونقره كه زدوده وپاك شده باشد. # =الخلاصة- # آنچه از روغن كه خالص وزدوده شده باشد. اين واژه بر هر ms0816 چه كه خالص ~~وپاكيزه وگزيده شده باشد اطلاق مى گردد؛ «خلاصة الكلام»: موجز كلام، خلاصه ى سخن. # =الخلاصة- ### || AUTO مترادف (الخلاصة) است. # =الخلاط- ### || AUTO آميختگى مردم ودام وستور. # =الخلاطة- ### || AUTO حماقت، نادانى. # =الخلاع- ### || AUTO گونه اى بيمارى ديوانگى كه در انسان پديد آيد. # =الخلاعة- ### || AUTO فساد اخلاق، فسق وفجور، سرگرمى در لذتها وخواهشهاى نفسانى. # =الخلاف- # نزاع، اختلاف. اين واژه ضد (الموافقة) است؛ «بخلاف»: بر عكس، بر خلاف؛ ~~«خلافا لذلك»: بر خلاف آن؛ «خلافه»: غير او، آستين پيراهن،- (ن): ### || AUTO گونه اى درخت بيد. # =الخلافة- ### || AUTO خلافت، امامت، حكومت، نيابت از ديگرى. # =الخلاق- # نرم وصاف. PageV01P370 ### || AUTO =الخلاق- # سهم به سزائى از خير وخوبى. # =الخلاق- ### || AUTO گونه اى عطر كه بيشتر آن با زعفران آميخته شده باشد. # =الخلال- # ج أخلة [خل]: آنچه كه با آن چيزى را سوراخ كنند، خلال دندان، بازمانده ى ~~غذا در لابلاى دندانها، چوبى كه در زبان بچه ى شتر قرار دهند تا نتواند شير ~~بمكد؛ «خلال الديار»: پيرامون شهرها يا ميان خانه هاى آن. # =الخلال- ### || AUTO [خل]: سركه ساز، سركه فروش. # =الخلالة- # [خل]: مترادف (الخلالة) است. # =الخلالة- # [خل]: دوستى راستين. # =الخلالة- ### || AUTO [خل]: بقيه غذا در لابلاى دندانها، خلال دندان، دوستى راستين. # =خلب- # - خلبا وخلابا وخلابة ه: با زبانى خوش وى را فريب داد،-- خلبا ه بظفره: ~~با ناخن خود او را خراشانيد وزخمى كرد،- السبع الفريسة: جانور درنده شكار ~~را با چنگال خود گرفت،- الفتى: دل آن جوان را ربود وبه خود معطوف كرد. # =خلب- # - خلبا ت المرأة: آن زن نادان واحمق شد. # =خلب- ### || AUTO تخليبا ه: او را با سخنان زيبا وفريبنده گول زد. # =الخلب- # خار وخاشاك، ليف، طنابى كه از ليف خرما ساخته شده باشد، مغز نخل. # =الخلب- # ج أخلاب: ناخن يا پنجه بويژه در جانوران درنده، پرده ى قلب، پرده ى كبد، ~~برگ مو. # =الخلب- # مترادف (الخلب) است. # =الخلب- ### || AUTO ابرى كه باران ندارد مثل اينكه فريب مى دهد؛ «البرق الخلب وبرق ~~الخلب» برقى كه از ابر بى باران درآيد؛ «انما انت كبرق خلب»: اين مثل را به ~~كسى گويند كه وعده دهد ووفا نكند. # =الخلباء- ### || AUTO زن احمق ونادان. ms0817 # =الخلبة- ### || AUTO مترادف (الخالية) است. # =الخلبوب- ### || AUTO بسيار فريبكار. # =الخلبوت- ### || AUTO [خلب]: مترادف (الخالب) و(الخالبة) است. # =الخلة- # [خل]: دوستى، مترادف (الصديق) با يك لفظ در همه ى احوال؛ «هو، هى، هن ~~خلتي»، دوست وهمدم زن، همسر،- ج خلل: خوى وخصلت، گياه شيرين. # =الخلة- # ج خلال وخلل [خل]: خوى، سوراخ، مى ترش، انواع سركه، نيازمندى وبينوائى. # ودر زبان متداول به معناى زمين امن مى باشد. # =الخلة- ### || AUTO ج خلل وخلال [خل]: دوستى وبرادرى، روى قبضه ى شمشير، هر قطعه ~~پوست يا چرم كه بر روى آن نقش ونگار باشد، واحد (الخلل) است. # =خلج- # - خلجا ه: آن را بر كند وكشيد،- ه الأمر: آن كار وقت او را گرفت،- ه بعينه: # به او چشمك زد،- الشي ء: آن چيز را تكان داد،- ه بالسيف: با شمشير او را ~~زد،- الولد: كودك را از شير گرفت،- خلجا وخلوجا وخلجانا ت العين: # چشم ناگهان تكان خورد. # =خلج- ### || AUTO - خلجا: از فرط خستگى يا راه رفتن استخوانهايش درد گرفت،- الشي ~~ء: آن چيز گنديد يا فاسد شد. # =الخلج- ### || AUTO افرادى كه در نژاد ونسب مشكوك باشند. # =الخلخال- # ج خلاخيل [خلخل]: زيورى است بگونه ى حلقه ى فلزى كه زنان همانند النگو كه ~~به دست كنند بر مچ پاى بندند؛ «ثوب خلخال»: جامه ى نرم ونازك # خلخل- ### || AUTO خلخلة [خلخل] العظم: گوشت روى استخوان را بر كند،- المرأة: آن ~~زن را خلخال پوشانيد. # =الخلخل- ### || AUTO ج خلاخل: مترادف (الخلخال) است؛ «ثوب خلخل»: جامه ى نرم ونازك. # =خلد- # - خلودا: دوام يافت،- خلدا وخلودا: # پيرى وناتوانى از او به دور شد وسالمند وپايدار ماند،- الى المكان ~~وبالمكان: در آن مكان اقامت كرد،- الى الأرض: بر زمين چسبيد،- الى الراحة: ~~به استراحت پرداخت. # =خلد- ### || AUTO تخليدا ه: او را پايدار كرد،- الى المكان وبالمكان: در آن مكان ~~اقامت كرد. # =الخلد- # دوام وبقا وپايدارى؛ «دار الخلد»: # بهشت برين،- ج خلدة: النگو يا دستبند كه زنان بر مچ دست كنند، گوشواره،- ~~ج مناجذ از غير لفظ خود (ح): گونه اى حشره ى خزنده كه در زير زمين زندگى مى ~~كند؛ «خلد الماء» (ح): گونه اى خزنده كه در آب وخشكى زندگى مى ms0818 كند. # =الخلد- ### || AUTO مترادف (الخالد) است، دل، حال، خاطر، آسايش. # =خلس- ### || AUTO - خلسا وخليسى الشي ء: با تردستى وزرنگى آن چيز را ربود. # =الخلس- ### || AUTO موى سرى كه قسمتهائى از آن سفيد شده باشد. # =الخلسة- # اسم است از (اختلس)، آنچه كه ربوده شود، فرصت مناسب؛ «خلسة»: ### || AUTO پنهانى، سري. # =خلص- # - خلوصا وخلاصا: آن چيز پاك وخالص شد،- الماء من الكدر: آب صاف شد،- من ~~الهلاك: از نابودى وهلاكت نجات يافت وسلامت شد،- الى المكان وبالمكان: به ~~آن جاى رسيد،- عند العامة: ودر زبان متداول بمعناى از كار خود فارغ شد يا ~~به پايان رسيد مى باشد. # =خلص- ### || AUTO تخليصا الشي ء: آن چيز را تصفيه وپاكيزه كرد، خلاصه ى آن چيز ~~را گرفت،- ه من كذا: او را از چيزى نجات داد،- الأمتعة المرسلة أو البضاعة: ~~بهاى كالاهاى فرستاده شده را پرداخت،- الرجل: مانند آن چيز را داد. # =الخلص- # هر سفيدى. # =الخلص- ### || AUTO ج خلصاء: دوست خالص وبىميغ. # =الخلصان- # مترادف (الخلص) است. اين واژه در مفرد وجمع يكسان بكار مى رود. PageV01P371 ### || AUTO =خلط- # - خلطا الشي ء بالشي ء: آن چيز را پيوست چيزى كرد وبا هم آميخت. # =خلط- # تخليطا الشي ء بالشي ء: چيزى را با چيزى آميخت ومخلوط كرد،- المريض: # بيمار ناپرهيزى غذائى كرد،- فى الشي ء: ### || AUTO آن چيز را فاسد كرد،- فى الكلام: در سخنان خود هذيان گفت. # =الخلط- # آنكه در مردم درآيد وبه آنها تملق گويد. # =الخلط- # احمق، تير وكمان كج ومعوج،- ج اخلاط: هر چه كه با چيزى آميخته شده باشد. # =الخلط- ### || AUTO احمق. # =الخلطة- ### || AUTO شركت. # =خلع- # - خلعا الشي ء: آن چيز را بر كند يا خلع كرد،- كتفه او وركه: كتف ياران ~~او را كشيد،- القائد: فرمانده را از مقام خود بر كنار كرد،- ه من العرش: او ~~را از تخت پادشاهى عزل كرد،- العذار: حيا را كنار گذارد وسوار هوا وهوس ~~شد،- الدابة: # ستور را از بند رها كرد،- الشجر: برگ درخت فرو افتاد، درخت برگ نو ~~درآورد،- عليه ثوبا: جامه را بر او پوشانيد وپاداش داد،- خلعا وخلعا ~~امرأته: همسر خود را در برابر گرفتن مالى طلاق داد،- ابنه: # پسر خود را به فرزندى قبول نكرد ودور ms0819 كرد. # =خلع- # - خلاعة: بدنبال هوا وهوس رفت، سبك شد، ودر زبان متداول بمعناى عقل خود ~~را از دست داد، مى باشد. # =خلع- ### || AUTO تخليعا ه: آن چيز را باز وتفكيك كرد. # =الخلع- ### || AUTO مص؛ «خلع الأسنان»: كشيدن دندانها. # =الخلعة- # بهترين وبرگزيده ى مال، ناتوانى. # =الخلعة- ### || AUTO هر جامه اى را كه از خود درآورى، جامه اى كه پاداش داده شود، ~~برگزيده ى مال. # =خلف- ### || AUTO - خلافة وخليفى ه: جانشين او شد،- ه ربه فى قومه: خدايش او را ~~در قوم خود خليفه وحاكم كرد،- الرجل: آن مرد را جانشين خود كرد،- خلفا ~~وخلفة ت الفاكهة بعضها بعضا: ميوه ها بدنبال هم وهر يك جاى ميوه ى قبلى ~~آمدند،- خلافة وخلوفا الغلام: آن جوان نادان شد،- عن خلق ابيه: # از اخلاق پدرش دور ومتغير شد،- خلوفا وخلوفة فم الصائم: دهان روزه دار ~~بدبو شد،- الطعام: مزه يا بوى غذا تغيير كرد،- خلفا اباه: جانشين پدرش شد،- ~~فلانا: فلانى را جانشين خود كرد، از پشت او را گرفت،- عن اصحابه: از ياران ~~خود عقب افتاد وتأخير كرد،- البيت: در پشت خانه ى خود ستونى بنا كرد،- ~~الرجل: آن مرد پناه خواست،- الثوب: جامه را اصلاح كرد. # =خلف- # - خلفا: جانشين شد،- ت الناقة: # ماده شتر آبستن شد. # =خلف- ### || AUTO تخليفا ه: او را جانشين خود كرد،- الشي ء: آن چيز را پشت سر ~~خود رها كرد، آن چيز را به تأخير انداخت. # =الخلف- # خلاف وعده، خلاف فرض. # =الخلف- # مص، پشت، عقب. اين واژه ضد (قدام) است ومعمولا ظرف مكان است وگاهى اسم ~~است براى جهت عقب؛ من خلف» از جهت پشت وعقب،- ج خلوف: # قرن پس از قرن؛ «هؤلاء خلف سوء» اينها افرادى هستند كه به افراد بيشترى ~~پيوستند، آنكه در او خيرى نباشد سخن ناهنجار، كوتاهترين استخوان پهلو، تيشه ~~ى بزرگ، لب تيشه. # =الخلف- # ج أخلاف وخلفة: مختلف، گوناگون، نوك پستان ماده شتر، آنچه از گياه كه در ~~تابستان رويد. # =الخلف- ### || AUTO فرزند، فرزند نيكو وصالح، نسل وتبار، آنچه را كه جاى چيزى قرار ~~دهند، عوض وبدل. # =الخلفان- ### || AUTO دو چيز مخالف در وصفى؛ «له ولدان خلفان»: دو فرزند مغاير با ms0820 هم ~~دارد مثلا يكى عاقل وديگرى نادان ويا يكى قد بلند وديگرى كوتاه؛ «ولدت ~~الناقة خلفين»: ماده شتر يكسال نر زائيد وسال ديگر ماده؛ «ذات الخلفين»: ~~كلنگ دو سر. # =الخلفة- # مخالفت، آخرين مزه ى غذا، حماقت، عيب ونقص. # =الخلفة- # بىشتهائى به غذا در اثر بيمارى. # =الخلفة- # مخالفت، مختلف، رفت وآمد، آنچه كه بازماند يا پيروى كند، آنچه كه بر پشت ~~سواره آويخته باشد، وصله ى جامه. # =خلق- # - خلقا وخلقة ه: او را آفريد، از عدم به وجود آورد،- الكذب: دروغ آفريد،- ~~الشي ء: آن چيز را ساخت، نرم كرد، صاف كرد،- الأديم: چرم را قبل از بريدن ~~اندازه گيرى كرد. # =خلق- # - خلقا: هموار شد، نرم شد،- خلوقة وخلقا الثوب: جامه كهنه شد. # =خلق- # - خلاقة الغلام: آن جوان زيبا اندام شد،- الشي ء له: آن چيز براى او ~~زيبنده شد،- خلوقا وخلوقة وخلاقة: هموار شد، نرم شد،- خلوقة وخلقا الثوب: ~~جامه كهنه شد. # =خلق- ### || AUTO تخليقا القدح: تير قمار را صاف كرد،- العود: چوب را راست ~~واستوار كرد،- ه: او را با عطر زعفران خوشبو كرد. # =الخلق- # ج أخلاق: خوى، طبع؛ «سيى الخلق»: بد اخلاق؛ «سوء الخلق»: # بد اخلاقى، «سهل الخلق»: نرم خوى وخوش طبع؛ «ضيق الخلق»: كم طاقت، كم ~~صبر، اخلاق، عادت، مروت؛ «سمو الأخلاق»: عزت نفس، خوش خلقى وبزرگمنشى؛ «علم ~~الأخلاق»: علم اخلاق؛ «شرطة الأخلاق»: پليس ناظر بر اخلاق وآداب عمومى. # =الخلق- # مص، مردم، انسانها، فطرت، خوى طبيعى. # =الخلق- # ج أخلاق: مترادف (الخلق) است. # =الخلق- # ج أخلاق وخلقان: كهنه وفرسوده. # اين واژه در مذكر ومؤنث يكسان بكار PageV01P372 ### || AUTO مى رود. # =الخلق- ### || AUTO ابرى كه در آن اثر باران باشد. # =الخلقاء- ### || AUTO مؤنث (الأخلق) است. # =الخلقة- ### || AUTO ج خلق: فطرت وطبيعت يا كيفيت. # =الخلقي- # منسوب به (الخلق) است؛ «جرائم خلقية»: گناهانى كه اخلاق جامعه را فاسد كند. # =الخلقي- ### || AUTO منسوب به (الخلق) است؛ «ميل خلقي»: تمايل اخلاقى. # =الخلقين- ### || AUTO ج خلاقين: كتلي بزرگ. اين واژه يونانى است. # =خلل- ### || AUTO تخليلا العصير: عصاره يا آب ميوه سركه شد، ترش وفاسد شد،- ~~العصير: آن چيز را سركه كرد،- الأسنان: دندانها را خلال كرد،- فى دعائه: در ~~دعاى خود ويژه گى بخرج داد. ms0821 # =الخلل- # ج خلال: شكاف ميان دو چيزى؛ «فى خلال»: در خلال، در اثناء، در لابلاى؛ ~~«فى خلال ذلك»: در لابلاى آن؛ «من خلال»: از ميان، از وسط، تفرقه در آراء ~~مردم، سستى وفساد. # =الخلل- ### || AUTO ذرات غذا در ميان دندانها. # =الخلنج- ### || AUTO (ن): گياهى است زينتى از رسته ى خلنجيها كه شكوفه هاى بسيارى ~~دارد كه معمولا به رنگ گلى است؛ «خلنج»: در زبان متداول بمعناى نو وتازه است. # =الخلو- ### || AUTO ### || AUTO ج أخلاء [خلو]: خالي، تهي. اين واژه در مذكر ومؤنث ~~يكسان بكار مى رود وگاهى براى مؤنث (الخلوة) بكار مى برند. # =الخلوب- # مترادف (الخالب) و(الخالبة) است. # =الخلوة- ### || AUTO ج خلوات [خلو]: جاى خالى؛ «على خلوة»: به تنهائى. # =الخلود- ### || AUTO هميشه بودن، دوام كه نه آغاز ونه پايان داشته باشد، آخرت، ~~جاودان بودن. # =الخلوص- ### || AUTO ربي كه از خرما سازند، ته نشين روغن كه در ته ظرف روغن باشد؛ ~~«خلوص النية»: صفاى نيت، حسن نيت. # =الخلوق- ### || AUTO گونه اى عطر كه بيشتر اجزاى آن زعفران باشد. # =الخلي- ### || AUTO [خلو]: آنچه كه زنبور در آن عسل نهد،- ج اخلياء وخليون: تهى، ~~خالى، فارغ از هرگونه غم واندوه، آنكه همسرى ندارد؛ «خلي البال»: خالى از ~~غم واندوه، بى غم. # =الخلية- ### || AUTO ج خلايا: كندوى عسل، ماده ى اوليه ى همه ى كائنات وموجودات ~~زنده، موجودات ساده ريز مانند ميكربها كه در يك كندو مى باشند اما اجسام ~~مركب از گروهى كندوى بهم چسبيده تشكيل مى شوند، خوابگاه ولانه ى شير. # =الخليج- # ج خلجان وخلج: رودخانه، ريسمان، كشتى كوچك،- من البحر: ### || AUTO قسمتى از دريا كه در خشكى پيش رفته باشد، خليج؛ «خليجا النهر»: ~~دو طرف رودخانه. # =الخليس- ### || AUTO مترادف (الخلس) است. # =الخليط- # ج خلط وخلطاء: آميزنده، شركت كننده، شوهر، دوست، همسايه، قومى كه با هم ~~در يك امر مشترك باشند، كاه وگل كه بهم آميخته باشند؛ «خليط من كذا»: ### || AUTO مخلوط با چيزى؛ «خليط من الناس»: افراد اوباش وبى سر وپا كه با ~~هم آميخته شده باشند. # =الخليع- ### || AUTO ج خلعاء: آنكه از مقام خود بر كنار شده ms0822 باشد، فرزندى كه پدرش ~~او را نفي كرده باشد، بى بند وبار، آنكه همواره قمار بازى كند، بدطينت، ~~خبيث، غول،- (ح): گرگ؛ «ثوب خليع»: پيراهن كهنه وفرسوده. # =الخليعة- ### || AUTO مؤنث (الخليع) است، زني كه امر ونهى كننده اى ندارد وهر كارى ~~كه بخواهد مى كند، بى بند وبارى. # =الخليف- ### || AUTO ج خلف وخلف وخلف: آنكه مخالف عهد وپيمان باشد، آنكه خلاف وعده ~~كند، زنى كه موى سر خود را بر پشت خود آويخته باشد، راه ميان دو كوه يا راه ~~كوهستان. # =الخليفة- ### || AUTO ج خلفاء وخلائف: عدد با جمع اول مذكر است وگفته مى شود: «ثلاثة ~~خلفاء»، وبا جمع دوم جايز است كه مذكر بيايد يا مؤنث مانند «ثلاثة او ثلاث ~~خلائف»، آنكه جانشين يا قائم مقام كسى شود. اين واژه مذكر است مانند «هذا ~~خليفة آخر» وگاهى براى رعايت لفظ گفته مى شود «خليفة اخرى»، امام يا رهبر ~~وپيشوا. # =الخليق- ### || AUTO ج خلق وخلقاء: شايسته؛ «هو خليق به»: او شايسته ى به آن چيز ~~است، آنكه در خلقت واندام كامل ومعتدل باشد. # =الخليقة- ### || AUTO ج خلائق: آنچه كه خداوند خلق كرده است، طبيعت انسان، چاه ~~بهنگام كندن. # =الخليل- ### || AUTO ج أخلاء وخلان [خل]: دوست ويژه؛ «خليل الله»: لقب حضرت ابراهيم ~~خليل است، فقير، بينوا، لاغر اندام؛ «شي ء خليل»: چيزى كه سوراخ شده باشد. # =الخليلة- ### || AUTO ج خليلات وخلائل: زنى كه دوست ويژه وبا صداقت باشد. # =الخليوز- ### || AUTO (ك): ماده ى اوليه ى تشكيل چوب والياف پنبه وكتان وجز آنها كه ~~در ساختن كاغذ وابريشم مصنوعى ومواد منفجره بكار مى رود. # =خم- # - خما وخموما [خم] اللحم: گوشت گنديد،- اللبن: شير فاسد شد. # =خم- ### || AUTO الدجاج: مرغ در قفس شد. # =الخم- # ج خممة [خم]: قفس مرغ يا پرندگان. # =الخم- ### || AUTO [خم]: «لحم خم»: گوشت گنديده. # =الخمار- # سردرد كه بر اثر نوشيدن مي پديد آيد. # =الخمار- # ج أخمرة وخمر وخمر: روسرى زن، سر بند، پوشش. # =الخمار- ### || AUTO مي فروش. # =الخمارة- ### || AUTO جاى فروش مي. # =خماس- # اين واژه از (خمسة خمسة) بمعناى پنجتا پنجتا گرفته شده است؛ PageV01P373 ### || AUTO «جاؤوا خماس»: پنج ms0823 نفر پنج نفر آمدند. اين واژه در مذكر ومؤنث ~~يكسان بكار مى رود. # =الخماسي- ### || AUTO دارنده ى پنج،- (ه): شكل پنج ضلعى كه داراى اضلاع مساوى باشد. # =الخماشة- ### || AUTO ج خماشات: زخم سطحى، خراش جزئي. # =الخمال- ### || AUTO دردى است در مفصلهاى انسان. # =الخمالة- ### || AUTO پر شترمرغ. # =الخمان- # (ن): درخت بيلسان. # =الخمان- # [خم]: مردم فرومايه، جنس نامرغوب از متاع يا درختان. # =الخمان- # [خم]: مترادف (الخمان) است. ### || AUTO =الخمان- # [خمن]: مردم پست وفرومايه، نيزه ى سست. # =الخمان- ### || AUTO [خم]: مترادف (الخمان) است. # =الخمة- ### || AUTO [خم]: زن ناسازگار. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =خمخم- ### || AUTO خمخمة [خمخم]: مترادف (خنخن) است،- الماء وغيره: آب وجز آن ~~گنديده وفاسد شد. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =خمد- # - خمدا وخمودا ت النار: شعله ى آتش فرو نشست ولى آتش آن خاموش نشد،- ت ~~الحمى: تب فرو نشست واز سختى آن كاسته شد،- المريض: بيمار غش كرد، مرد. # =خمد- ### || AUTO - خمدا وخمودا: مترادف (خمد) است. # =خمر- # - خمرا ه: آنرا پنهان كرد،- الشهادة: گواهى وشهادت را كتمان كرد،- فلانا: ~~از فلانى خجالت كشيد،- الرجل: به آن مرد مي نوشانيد،- العجين: در خمير مايه ~~قرار داد. # =خمر- # - خمرا الشي ء: آن چيز از شكل وتركيب خود خارج شد،- عنه: از او دور ~~وپنهان شد،- عنه الخبر: خبر از او پوشيده شد. # =خمر- # تخميرا وجهه: آن را پوشاند،- بيته: ### || AUTO ملازم خانه ى خود شد،- العجين: در خمير مايه نهاد. # =الخمر- # مي، هر نوشابه ى مست كننده كه خرد را از كار اندازد. # =الخمر- # گروهى از مردم وانبوهى آنها، آنچه از درخت وجز آن كه كسى را پنهان كند. # =الخمر- ### || AUTO «رجل خمر»: مردى كه خمار وسردرد پس از مستى در او پديد آمده باشد. # =الخمرة- # ج خمر: دردسر وكسالتى كه پس از خوردن مى در انسان پديد آيد، كف كه بر روى ~~مى نشيند، ظرفى كه در آن شراب سازند، خمره؛ «خمرة اللبن»: طفار ماست كه از ~~آن مايه ى ماست بر شير زنند تا زودتر ماست بندد. # =الخمرة- ### || AUTO مترادف (الخمر) است. # =الخمري- ### || AUTO منسوب به (الخمر) است،- من الألوان: رنگ سياه مايل به سرخى؛ ~~«القصيدة الخمرية»: شعرى كه در ms0824 وصف مي سروده شده باشد. # =خمس- # - خمسا القوم: پنجمين نفر آن قوم بود، يك پنجم مال آن قوم را گرفت،- ~~الحبل: ريسمان را با پنج رشته از نخ بافت. # =خمس- ### || AUTO تخميسا الشي ء: آن چيز را در پنج ركن يا ضلع در آورد. # =الخمس- # ج أخماس: يك پنجم از چيزى؛ «ضرب اخماسه في اسداسه» يا «ضرب اخماسا ~~لأسداس»: در مكر وفريب وخدعه كوشيد. # =الخمس- ### || AUTO مترادف (الخمس) است. # =الخمسة- ### || AUTO (ع ح): اسم عدد است براى معدود مذكر. ومعدود مؤنث را (خمس) گويند. # =الخمسون- ### || AUTO پنجاه. اين واژه عدد عقود است واز نظر اعراب ملحق به جمع مذكر ~~سالم است كه رفع آن با واو، ونصب وجر آن با ياء است؛ «عيد الخمسين» در ~~اصطلاح مسيحيان عيد عنصره مى باشد. # =خمش- # - خمشا وخموشا الوجه: چهره را خراشانيد وبر آن سيلى زد. # =خمش- ### || AUTO تخميشا ه: آنرا بسيار خراشانيد. # =الخمش- ### || AUTO ج خموش: مترادف (الخدش) است. # =خمص- # - خمصا وخموصا الجرح: ورم زخم فرو كشيد ورفت،- خمصا وخموصا ومخمصة ه ~~الجوع: گرسنگى شكم او را كوچك ولاغر كرد،- البطن: شكم خالى ولاغر شد. # =خمص- # - خميصا البطن: شكم خالى ولاغر شد. # =خمص- # - خمصا وخموصا ومخمصة البطن: ### || AUTO مترادف (خمص) است. # =الخمصان- # ج خماص: «خمصان الحشى»: # آنكه داراى شكمى لاغر وكوچك باشد. # =الخمصان- # ج خماص: «خمصان الحشى»: ### || AUTO مترادف (الخمصان) است. # =الخمصانة- # ج خمصانات: «خمصانة الحشى»: # زنى كه داراى شكم وپهلوى لاغر است. # =الخمصانة- ### || AUTO ج خمصانات: «خمصانة الحشى»: مترادف (الخمصانة) است. # =الخمصة- ### || AUTO مترادف (الجوعة) است. # =خمل- # - خمولا ذكره أو صوته: نام او فراموش يا صداى او نرم وآهسته شد،- خملا البسر: # غوره ى خرما را در كوزه ومانند آن نهاد تا نرم شود. # =خمل- ### || AUTO به بيمارى درد مفاصل دچار شد. # =الخمل- ### || AUTO خرده هاى موى يا پرزهاى پشم يا مانند آنها كه بهنگام بافت بر ~~روى پارچه باشد، پر شترمرغ. # =الخملة- # پيراهن مخمل، قطيفه يا حوله، ودر زبان متداول به معناى حيرت وشگفتى يا ~~افتادن در بلا وسختى مى باشد. # =خمن- # - خمنا الشي ء: درباره ى آن چيز با حدس وگمان سخن گفت، آن چيز را ms0825 تخمين ~~زد وارزيابى كرد. # =خمن- ### || AUTO تخمينا الشي ء: مترادف (خمن) است. # =الخمود- ### || AUTO جائيكه آتش را در آن ريزند تا خاموش شود. # =الخموش- ### || AUTO (ح): پشه. # =الخمير- # مايه ى خمير، نان كه خمير آن ترش شده باشد. PageV01P374 ### || AUTO =الخمير- ### || AUTO بسيار شرابخوار. # =الخميرة- ### || AUTO ج خمائر: يك قطعه مايه ى خمير، نان كه خمير آن ترش شده باشد، ~~ماده ايست شيميائى كه براى تخمير مواد بكار مى برند، ودر زبان متداول ~~بمعناى ذخيره اى قبلى از مال است. # =الخميس- ### || AUTO روز پنجشنبه، لشكر كه معمولا از مقدمه وقلب وميمنة ومسيرة ~~وساقه تشكيل مى شود؛ «خميس الجسد»: عيد قربان مقدس نزد مسيحيان؛ «خميس ~~الفصح او خميس الأسرار»: عيد فصح يا عيد پاك نزد مسيحيان است. # =الخميص- ### || AUTO ج خماص: «خميص الحشى»: مرد لاغر شكم. # =الخميصة- ### || AUTO ج خمائص: جامه اى سياه وچهار گوش؛ «خميصة الحشى»: زن لاغر شكم. # =الخميل- ### || AUTO جامه هاى مخملى، غذاى نرم، ابر غليظ وتيره. # =الخميلة- ### || AUTO ج خمائل: قطيفه، حوله، جاى پر از درخت، درختان بسيار وبهم ~~پيچيده، پر شترمرغ، زمين گود وفرو رفته، واحد (الخميل) براى ابر غليظ است. # =خن- ### || AUTO - خنينا [خن]: در حاليكه صدا از بينى او خارج مى شد گريست يا ~~سخن گفت يا خنديد. # =خنا- ### || AUTO - خنوا [خنو] عليه في الكلام: آشكارا بر عليه او سخن گفت. # =الخنى- ### || AUTO [خنو]: سخنى كه دشنام باشد؛ «خنى الدهر»: سختيهاى روزگار ~~ومصيبتهاى آن. # =الخناة- ### || AUTO [خنو]: «خناة الدهر»: واحد (الخنى) است براى سختيهاى روزگار. # =خناث- ### || AUTO وصفى است براى مؤنث وبجز در ندا، بكار گرفته نميشود؛ «يا ~~خناث»: اى شكسته شده. اين واژه همواره مبنى بر كسر است. # =الخنازير- ### || AUTO ### || AUTO [خنزر] (ع ا): غده هاى سخت وسفتى است كه معمولا بر ~~روى گردن بسان گره بيرون مىيد. # =الخنازيرية- ### || AUTO (ن): تيره اى از گياهان از رسته ى خنازيريها است كه در گذشته ~~از آن بيماريهاى گال وگرى وپوستى را درمان مى كردند. # =الخناس- ### || AUTO شيطان. # =الخناق- # (طب): بيمارى تنگ نفس. # =الخناق- # گردن، آنچه كه با آن خفه كنند مانند ريسمان؛ «ضيق الخناق عليه»: عرصه ms0826 را ~~بر او تنگ گرفت. # =الخناق- ### || AUTO آنكه خفه كند. # =الخناقية- ### || AUTO (طب): گونه اى بيمارى است كه در گلوى پرندگان يا اسبان پديد ~~مىيد واغلب در پرندگان است. # =الخنان- # [خن]: زكام وسرماخوردگى شتران،- (طب): گونه اى بيمارى است كه در بينى ~~پديد آيد. # =الخنان- # [خن]: فراخ ورفاه. # =الخنان- ### || AUTO [خن]: مترادف (الخنان) است. # =الخنة- ### || AUTO [خن]: فراخ ورفاه. # =خنث- # - خنثا الرجل: در آن مرد حالت سستى وزنانگى آشكار ومخنث وزن مانند شد. # =خنث- ### || AUTO تخنيثا ه: او را مخنث كرد، او را به نرمى درآورد، به او ~~مهربانى كرد. # =الخنث- ### || AUTO مخنث، مرديكه سست بوده وداراى حالات واطوار زنان باشد. # =الخنثى- ### || AUTO ج خناثى وخناث: آنكه آلت مردى وزنى هر دو را دارا باشد. # =الخنجر- # ج خناجر: چاقو، چاقوى بزرگ، خنجر. # =الخنجر- ### || AUTO ج خناجر: مترادف (الخنجر) است. # =خنخن- ### || AUTO خنخنة [خنخن]: تو دماغى سخن گفت،- فى كلامه: سخن خود را آشكار ~~نگفت مثل آنكه كلام را از بينى درآورد. # =خندق- ### || AUTO خندقة [خندق]: خندق كند. # =الخندق- # ج خنادق: گودال پهن وعميقى است كه گرداگرد شهرها مى كندند. اين واژه ~~فارسى است واز كندك تعريب شده است. # =خنز- ### || AUTO - خنزا وخنوزا اللحم: گوشت گنديد وبدبوى شد. # =الخنز- # گوشت گنديده. # =الخنز- ### || AUTO مترادف (الخنز) است. # =الخنزرة- ### || AUTO سفتى وغلظت. # =الخنزوان- # [خنز]: تكبر، خود خواهى. # =الخنزوان- ### || AUTO [خنز] (ح): بوزينه،- (ح): خوك نر. # =الخنزوانة- ### || AUTO [خنز]: خودخواهى، خود بزرگ بينى. # =الخنزير- # ج خنازير (ح): خوك،- البري: ### || AUTO خوك بيابانى كه همانند خوك است با اختلاف دندانها وشكل آنها؛ ~~«خنزير البحر» (ح): جانورى است دريائى از تيره ى حوتها كه در حجم كوچكتر از ~~دلفين است؛ «خنزير الهند» (ح): خوكچه يا خوكچه ى هندى، جانورى است كوچك ~~وعلفخوار بشكل خرگوش وپوست آن رنگارنگ است. # =الخنزيرة- ### || AUTO (ح): ماده ى خوك؛ «خنزيرة البئر»: چوب چرخ چاه كه طناب بر دور ~~آن پيچيده مى شود. # =خنس- # - خنسا وخنوسا وخناسا عنه: از او دور ودلتنگ شد،- ه: او را به عقب ~~برگردانيد،- بين اصحابه: ميان ياران خود پنهان شد،- ابهامه: انگشت ابهام ~~خود را فرو بست؛ «اشار باربع وخنس ابهامه»: با چهار انگشت اشاره كرد وانگشت ~~ابهامش ms0827 را فرو بست،- الشي ء عنه: آن چيز را از وى پنهان كرد،- فلانا وبه: ~~فلانى را پنهان كرد،- القول: به او بد گفت. # =خنس- ### || AUTO - خنسا: پره ى بينى او بلند وكج شد. # =الخنس- # لانه ى آهوان،- (ح): آهوان. # =الخنس- # (ح): گاوهاى وحشى. # =الخنس- # اسم است از (خنس). # =الخنس- # (فك): همه ى ستارگان، تنها ستارگان سيار. وگفته شده بمعناى زحل و PageV01P375 ### || AUTO مشترى ومريخ وزهره وعطارد مى باشد. # =الخنساء- ### || AUTO (ح): ماده گاو وحشى. # =الخنشار- ### || AUTO (ن): گياهى است از تيره ى پوشيده شكوفه ها كه معمولا در ~~سرزمينهاى نمناك كه خاك آن كمى مرطوب باشد روئيد مى شود. # =الخنصر- # ج خناصر [خنصر]: انگشت كوچك. # =الخنصر- ### || AUTO ج خناصر: مترادف (الخنصر) است. # =خنع- ### || AUTO - خنوعا له واليه: به او فروتنى كرد،- الى الله: بدرگاه خداوند ~~متوسل شد،- الى الأمر السيئ: به كار بد گرايش كرد. # =الخنع- ### || AUTO خوارى وزبونى. # =خنف- ### || AUTO - خنفا صدره أو ظهره: يكى از دو طرف سينه يا كمر او با ديگرى ~~از نظر شكل متغاير بود. # =الخنفس- # ج خنافس [خنفس] (ح): سوسك سياه كه بدبوى نيز مى باشد. # =الخنفس- # ج خنافس (ح): مترادف (الخنفس) است. # =الخنفس- ### || AUTO ج خنافس (ح): مترادف (الخنفس) است. # =الخنفساء- ### || AUTO ج خنافس (ح): بمعناى (الخنفس) است؛ «خنفساء البطاطس» (ح): تيره ~~اى از حشرات بسته بالان است كه اصل آن از امريكاست. # =الخنفساءة- ### || AUTO ج خنافس: مترادف (الخنفس) است. # =خنق- # - خنقا وخنقا ه: گلوى او را بست وفشار داد تا خفه شد،- ته العبرة: غرق در ~~گريه شد،- العلم: پرچم را به نشانه ى سوگ نيمه افراشته كرد. # =خنق- ### || AUTO ### || AUTO تخنيقا ه: مترادف (خنق) است،- زيد الأربعين: زيد ~~نزديك به چهل ساله شد،- السراب الجبل: سراب نزديك بود بالاى كوه را ~~بپوشاند،- الإناء: ظرف يا جام را پر كرد. # =الخنق- ### || AUTO مترادف (المخنوق) است بمعناى خفه شده. # =الخنوص- ### || AUTO ج خنانيص [خنص] (ح): بچه ى خوك. # =الخنوصة- ### || AUTO (ح): مؤنث (الخنوص) است. # =الخنوع- # ج خنعة وخنع: مترادف (الخانع) است بمعناى گناهكار. # =خني- ### || AUTO خنى [خنو] عليه في الكلام: به او سخنان زشت گفت. # =الخنيق- ### || AUTO مترادف (المخنوق) است. # =خوى- # - خواء [خوي] البيت: خانه خالى شد، خانه فرو ms0828 ريخت وويران شد،- رأسه: از ~~بسيارى خونريزى بينى سر او بى خون شد،- خوى وخواء الرجل: شكم آن مرد خالى ~~از غذا وگرسنه شد،- الزند: ### || AUTO آتش زنه روشن نشد،- ت النجوم: ستاره ها زير ابر پنهان شدند ولى ~~باران نيامد،- خوى وخواية الشي ء: آن چيز را ربود،- خيا ت النجوم: ستاره ها ~~رو به غروب رفتند. # =الخوى- ### || AUTO [خوى]: فضاى ميان دو چيز، خالى بودن شكم از غذا. # =الخواء- ### || AUTO [خوي]: مترادف (الخوى) است؛ «خواء الفرس»: فاصله ى ميان دو دست ~~ودو پاى اسب. # =الخوات- ### || AUTO ديوانگى. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الخواجه- ### || AUTO مهتر، آقا، سيد. # =الخوار- # [خور]: مص، صداى گاو، صداى گوسفندان وآهوان وتيرها. # =الخوار- ### || AUTO [خور]: سست وناتوان، ترسو،- من الزناد: آتش زنه؛ «فرس خوار ~~العنان»: اسب تيزرو وفرمانبردار. # =الخوارج- ### || AUTO گروهى كه با دولت ومردم مخالفت كنند، هفت فرقه از بزرگترين ~~فرقه هاى اسلامى مى باشند كه بر آنها (الفرق الخارجية) اطلاق مى شود. خوارج ~~كه از بيعت با حضرت على (ع) سرپيچى كردند. # =الخواص- # [خص] من القوم: بهترين وبزرگان قوم. # =الخواص- ### || AUTO ج خواصون [خوص]: فروشنده خوص (برگ درخت خرما)، سازنده ى زنبيل وحصير. # =الخواض- ### || AUTO [خوض]: آنكه بسيار در آب فرو رود، آنكه بسيار در امرى فرو رود ~~وانديشد. # =الخواف- ### || AUTO [خوف]: فرياد وناله وزارى. # =الخوافق- ### || AUTO [خفق]: پرچمها؛ «خوافق السماء»: جهت وزش بادهاى چهارگانه. # =الخوافي- ### || AUTO [خفي]: پرهاى بال پرنده كه بهنگام بستن بال پنهان شوند. # =الخوالد- ### || AUTO [خلد]: كوهها، سنگريزه ها وصخره ها. # =الخوالق- ### || AUTO [خلق]: زنان، زنان لغزشكار در خانه ها، زمينهائى كه گياهان ~~آنها ديرتر روئيده شوند. # =الخوان- # ج أخونة وخون [خون]: مترادف (الخوان) است. اين واژه فارسى است. # =الخوان- # ج أخونة وخون [خون]: سفره ى غذا، ميز غذا خورى با غذا. اين واژه فارسى است. # =الخوان- ### || AUTO [خون]: آنكه بسيار خيانت كند. # =الخئولة- ### || AUTO [خول]: نسبت به (الخال) است. # =الخؤون- ### || AUTO [خون]: آنكه بسيار خيانت كند. # =الخوبة- ### || AUTO [خوب]: گرسنگى، زمينى كه چراگاه نداشته يا در آن باران نيامده باشد. # =خوت- ### || AUTO [خوت]: ديوانه شد. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الخوتاء- ### || AUTO [خوت]: ms0829 مؤنث (الأخوت) است بمعناى زن ديوانه. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =الخوخ- ### || AUTO [خوخ] (ن): درخت هلو كه از تيره ى ورديها است. # =الخوخة- ### || AUTO (ن): يك دانه هلو، ميوه ى درخت هلو، روزنه اى كه نور بخانه ~~رساند، دربى كوچك در دربى بزرگ. # =الخود- ### || AUTO ج خودات وخود [خود]: زن جوان. # =الخوذان- # [خوذ]: «خوذان الناس»: # خدمتگزاران مردم. PageV01P376 ### || AUTO =الخوذة- ### || AUTO ج خوذ [خوذ]: كلاه خود كه جنگجويان بر سر نهند. # =خور- # - خورا [خور]: سست وناتوان شد، شكسته شد،- ت قوة المريض: نيروى بيمار از ~~دست رفت. # =خور- ### || AUTO تخويرا: ناتوان شد، سست شد،- الرجل: آن مرد را به سستى نسبت ~~داد،- ت الأرض: زمين از بسيارى باران رفته شد وخاك آن زدوده شد،- من الجوع: ### || AUTO از فرط گرسنگى نيروى او كم شد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الخور- # زمين گود وفرو رفته. # =الخور- ### || AUTO [خور]: ضعف وناتوانى. # =الخورس- ### || AUTO مقام خدمتگزاران مذهبى. اين واژه يونانى است. # =الخوري- ### || AUTO ج خوارنة: كاهن. اين واژه يونانى است؛ «الخوري الأسقفي»: ~~جانشين اسقف مسيحى، رتبه اى در كليساى شرقى. # =خوزق- ### || AUTO خوزقة [خزق] ه: او را بر روى خازوق نهاد. به واژه ى (الخازوق) ~~مراجعه شود. # =الخوزلى- ### || AUTO [خزل]: راه رفتن سخت وسنگين. # =خوس- ### || AUTO تخويسا [خوس] الشي ء: آن چيز را كم كرد. # =الخوشان- ### || AUTO [خوش] (ن): گياهى است ترش مزه. # =الخوشانة- ### || AUTO (ن): واحد (الخوشان) است. # =خوص- ### || AUTO - خوصا [خوص]: چشم او در سرش فرو رفت،- ت الشاة: يك چشم گوسفند ~~سياه وچشم ديگر آن سفيد وساير پوستش سفيد شد. # =الخوص- # [خوص]: برگ درخت نخل خرما. # =الخوص- ### || AUTO مترادف (الخوص) است. # =الخوصاء- ### || AUTO [خوص]: مؤنث (الأخوص) است. # =الخوصة- ### || AUTO واحد (الخوص) است. # =خوض- ### || AUTO تخويضا [خوض] الماء: به داخل آب شد. # =الخوض- ### || AUTO [خوض]: مص،- فى موضوع: مطالعه يا انديشيدن در امرى يا كارى، ~~بحث در موضوعي. # =الخوضة- ### || AUTO [خوض]: اسم مرة از (خاض) است، مرواريد. # =الخوط- ### || AUTO ج خيطان [خوط]: شاخه ى نرم درخت، هر شاخه ى درخت. # =خوف- ### || AUTO تخويفا [خوف] ه: او را ترسانيد،- الطريق: راه را ترسناك كرد. # =الخوف- # [خوف]: ترس، بيم وهراس؛ «خوفا من»: از ms0830 ترس اينكه؛ «خوفا على»: ### || AUTO نگرانى از، بيم از اينكه. # =خول- ### || AUTO تخويلا [خول] ه الشي ء: آن چيز را به او داد، او را دارنده ى ~~آن چيز كرد. # =الخول- ### || AUTO [خول]: جمع (خولي) است، بردگان وكنيزان وجز آنها از حاشيه ~~نشينان. اين واژه معمولا براى همه با يك لفظ بكار مى رود ولى گاهى براى ~~مفرد لفظ (خائل) را بكار مى برند. # =الخولع- # [خلع]: ترس كه در دل وباطن انسان ايجاد شود ودر نتيجه از آن وسواس پديد ~~آيد، احمق،- (ح): گرگ،- (ط): ### || AUTO گونه اى غذا كه از آرد سازند. # =خولط- ### || AUTO [خلط] في عقله: عقل او پريشان ومختل شد. # =الخولي- ### || AUTO ج خول [خول]: نگهدارنده ى خوب از مال، ودر زبان متداول بر ~~نماينده يا وكيل باغها اطلاق مى شود. # =خون- # تخوينا [خون] ه: او را به خيانت نسبت داد، متعهد او شد،- ه وخون منه: او ~~را كوچك وتحقير كرد. # =خوي- ### || AUTO - خيا وخويا وخواية [خوي] المكان: آن مكان خالى شد. # =الخوي- # [خوي]: شكم خالى، گرسنه. # =الخوي- ### || AUTO زمين هموار. # =الخياب- ### || AUTO [خيب] «قدح خياب»: آتش زنه كه روشن نشود. # =الخيار- ### || AUTO [خير]: اسم است از (الاختيار)؛ «خيار الشي ء»: بهترين هر ~~چيزى،- (ن): خيار كه از تيره ى قرعيات است؛ «خيار شنبر» (ن): خيار چنبر كه ~~در پزشكى از آن براى رفع يبوست مزاج استفاده مى شود. # =الخيارة- ### || AUTO (ن): يك دانه خيار. # =الخياش- ### || AUTO [خيش]: فروشنده پارچه ى كتانى. # =الخياصة- ### || AUTO [خوص]: كارى با برگ درخت خرما معمول باشد. # =الخياط- # [خيط]: مترادف (الإبرة) است بمعناى سوزن خياطي. # =الخياط- ### || AUTO [خيط]: دوزنده، خياط. # =الخياطة- # [خيط]: دوزندگى، خياطي؛ چرخ خياطي. # =الخياطة- ### || AUTO مؤنث (الخياط) است. # =الخيال- # ج أخيلة [خيل]: خيال وگمان، رؤيا كه در خواب بينند. # =الخيال- ### || AUTO ج خيالة [خيل]: اسب سوار، دارنده ى اسبان. # =الخيالات- ### || AUTO [خيل]: شبحها يا چيزهائى كه در بيدارى بنظر انسان آيد كه خود ~~از عوارض ديوانگى يا بيمارى است. # =الخيالة- ### || AUTO ج خيالات [خيل]: خواب ورؤيا، شخص، سيماى شخص، آنچه از عكسها ~~وچهره ها كه در خواب بينند، چيزى را كه حيوانات وپرندگان خيال ms0831 كنند انسان است. # =الخيالي- ### || AUTO [خيل]: منسوب به (الخيال) است، آنكه بسيار خيال وگمان كند. # =الخيالية- ### || AUTO [خيل]: نيروئى كه چيز را نگارش ومورد خيال قرار دهد. # =الخيام- # [خيم]: هودجها. # =الخيام- ### || AUTO [خيم]: آنكه در خيمه ها سكونت كند، چادرنشين، سازنده ى چادر. # =الخيانة- # [خون]: بى وفائى وپيمان شكنى؛ «خيانة الأمانة»: خيانت در امانت،- «خيانة ~~الوعود»: خلاف وعده وعهد،- «خيانة العظمى»: خيانت وجاسوسي براى دولتى ~~بيگانه بويژه در مسائل جنگى يا بهنگام جنگ، آنچه را كه رئيس دولت در انجام ~~وظائف خود كوتاهى كند يا مرتكب PageV01P377 ### || AUTO خلاف شود. # =خيب- ### || AUTO تخييبا [خيب] ه: او را نااميد كرد. # =الخيبة- ### || AUTO [خيب]: نوميدى از آنچه كه خواهند. # =الخيدع- ### || AUTO [خدع]: خدعه گر، آنكه دوستى او مورد اعتماد نباشد، گرگ حيله ~~گر، سراب، روش مخالف با مقصود تا به آن پى نبرند. # =خير- ### || AUTO تخييرا [خير] الشي ء على غيره: آن چيز را بر ساير چيزها برترى ~~داد،- ه فى الأمر او بين الأمرين: او را در آن كار يا ميان دو كار مخير ~~كرد. تا هر كدام را كه بخواهد برگزيند. # =الخير- # ج خيار وأخيار وخيور: خوبى، نكوئى. # اين واژه ضد (الشر) است، مطلق مال؛ «الخير العام»: رفاه عمومى ومصالح ~~ومنافع مردم يك كشور؛ «لخيرك»: بنفع تو؛ «اعمال الخير»: كارهاى خير ونيكو؛ ~~«صباح الخير»: # بامدادى خوش، ج أخيار وخيار: بسيار نيكوكار وبخشنده؛ «خيار الناس» ~~و«اخيار الناس»: بهترين وبرگزيده ترين مردم. # =خير- # اسم تفضيل ومخفف (أخير) است، مؤنث اين واژه (خيرة) است؛ «هو خير لك»: # آن چيز براى تو بهتر وزيبنده تر است؛ «هو خير منك»: او از تو بهتر است؛ ~~«خير الناس»: بهترين وبرگزيده ترين مردم. # =الخير- # [خير]: بخشندگى، شرافت، بزرگى، اصل، هيأت. # =الخير- ### || AUTO [خير]: كريم وبخشنده. # =الخيرات- ### || AUTO خوبيها، سودها، نعمتها. # =الخيرة- # ج خيرات [خير]: زن بسيار بخشنده، زن نيكوكار، كار نيك. # =الخيرة- # [خير] من الشي ء أو القوم: بهترين چيزى يا بهترين كس از قوم. # =الخيرة- # [خير] من الشي ء أو القوم: مترادف (الخيرة) است. # =الخيرة- ### || AUTO مؤنث (الخير) است. # =الخيري- # منسوب به (الخير) است. # =الخيري- ### || AUTO [خير] (ن): گياهى است ms0832 زرد رنگ. # =الخيرية- ### || AUTO بخشندگى ونيكى، مؤنث (الخيري) است؛ «جمعية خيرية»: انجمن ~~نيكوكارى وكمك به مردم نيازمند. # =الخيزران- ### || AUTO ج خيازر [خزر] (ن): گياهى است از رسته ى نجيليها، حجم آن بزرگ ~~است وبسرعت مى رويد از چوب ساقه هاى اين درخت صندلى مى سازند، خيزران، هر ~~چوب نرمى، نيزه ها. # =الخيزرانة- ### || AUTO واحد (الخيزران) است، فرمان كشتى. # =الخيزلى- ### || AUTO [خزل]: مترادف (الخوزلى) است. # =خيس- ### || AUTO تخييسا [خيس] ه: او را خوار كرد، او را زندانى كرد، او را كوچك ~~وتحقير كرد. # =الخيس- # [خيس]: مص، دروغ گوئى، غم واندوه، گمراهى، خير. # =الخيس- ### || AUTO ج أخياس [خيس]: درخت پرشاخه وبرگ، جنگل وبيشه ى شير. # =الخيسة- ### || AUTO ج خيس: بيشه ى شير. # =الخيش- ### || AUTO [خيش]: پارچه ى بافته شده ى زير از كتان. # =الخيشة- ### || AUTO واحد (الخيش) است، بار كتان. # =الخيشوم- # ج خياشيم [خشم]: انتهاى بينى، رگهاى داخل بينى؛ «خياشيم الجبال»: ### || AUTO دماغه هاى كوهها. # =خيط- ### || AUTO تخييطا [خيط] الشيب في رأسه: پيرى همانند نخهاى سفيد در موى سر ~~او پديد آمد. # =الخيط- # ج خيوط وخيوطة وأخياط [خيط]: نخ، رشته،- الأبيض: سپيدى بامداد، سپيده ~~دم،- الأسود: سياهى شب،- من الرقبة: # نخاع گردن،- ج خيطان؛ «خيط باطل»: هوا، شعاع خورشيد؛ «خيط التلويح»: ~~ريسمانى كه بر نوك چوب دام قرار دهند واين از اصطلاحات شكارگران است. # =الخيط- ### || AUTO [خيط] من النعام أو الجراد: گروه شتر مرغ يا ملخ. # =الخيطى- ### || AUTO [خيط] من النعام أو الجراد: مترادف [الخيط] است. # =الخيطل- ### || AUTO [خطل]: كارى مهم، عطار،- (ح): سگ،- (ح): گربه، گروه ملخ. # =خيف- # - خيفا [خيف]: يكى از دو چشم او آبى وديگرى سرمه اى شد. # =خيف- ### || AUTO تخييفا ت المرأة بأولادها: آن زن فرزندان خود را با چشمان آبى ~~وسرمه اى زائيد،- القوم: آن قوم به منزلى درآمدند،- عن القتال: از جنگ روى ~~گردانيد. # =الخيفاء- ### || AUTO ج خيف: مؤنث (الأخيف) است. # =الخيفة- # [خيف]: چاقو، بيشه ى شير، جايگاه شير. # =الخيفة- ### || AUTO ج خيف [خوف]: ترسيدن، حالت ترسو. # =خيل- # تخييلا [خيل] السحاب: ابر با رعد وبرق آماده ى باران شد،- فيه الخير: در ~~او اثر خير پنداشت،- عن القوم: از آن قوم ناتوان شد وترسيد،- الفرس: اسب را ~~دوانيد. اين ms0833 تعبير در زبان متداول رايج است،- تخييلا وتخيلا عليه: بر او ~~تهمت زد، او را متهم كرد. # =خيل- ### || AUTO [خيل] اليه وله أنه كذا: گمان كرد كه چنين يا چنان است. # =الخيل- # ج خيول وأخيال [خيل]: گروه اسبان. ### || AUTO اين واژه مجازا بر اسب سواران اطلاق مى شود. # =الخيلاء- # [خيل]: مؤنث («الأخيل») است. # =الخيلاء- # [خيل]: خودپسندى وخودخواهى، خود بزرگ بينى. # =الخيلاء- ### || AUTO [خيل]: مترادف (الخيلاء) است. # =الخيلان- ### || AUTO [خيل]: جانورى است دريائى كه نيمى از بدن آن انسان ونيمى ديگر ~~ماهى است. # =الخيلة- ### || AUTO [خيل]: مترادف (الخيلاء) است. # =الخيلع- ### || AUTO [خلع]: پيراهن بدون آستين، نگرانى وناراحتى دل كه از آن وسواس ~~پديد آيد؛ «رجل خيلع»: مرد سست وناتوان. # =الخيليات- # (ج): تيره اى از حيوانات چهار پايان كه سم آنها از يك ماده ى شاخى تشكيل ~~شده از قبيل اسب والاغ واستر وجز آنها. PageV01P378 ### || AUTO =خيم- # تخييما [خيم]: چادر زد، در زير چادر زندگى كرد،- بالمكان: در آن مكان ~~اقامت كرد،- ت البقر: گاوان در چراگاههاى خود ماندند،- ت الكرمة: درخت ~~انگور مانند چادر سايه افكند،- الريخ فى الثوب: ### || AUTO جامه را عطرآگين كرد تا از آن بوى خوش در آيد. # =الخيم- ### || AUTO [خيم]: خوى وخصلت، قبضه ى شمشير. # =الخيمة- # ج خيم وخيام وخيمات وخيم [خيم]: ### || AUTO خانه ى چادرى كه در آن زندگى كنند، خيمه. # =الخيمي- # [خيم]: سازنده ى خيمه، فروشنده ى خيمه. # الخيميات # [خيم] (ن): رسته اى از گياهان كه شكوفه هاى آن به شكل خيمه باشد مانند ~~هويج وكزبره وزيره. PageV01P379 ### | AUTO ### || AUTO د الدال # د- ### || AUTO حرف هشتم از حروف مبانى است واز حروف نطعى مى باشد. اين حرف در ~~حساب جمل عبارت از (4) است. # =داء- ### || AUTO داء ودوءا [دوأ]: بيمار شد. # =الداء- # ج أدواء: بيمارى، علت؛ «داء الثعلب» (طب): بيمارى موخوره كه باعث ريزش ~~موى سر وابرو ميباشد. نام ديگر آن (الحاصة) است. وهر گاه پوست بدن خورده ~~ويا ريخته شود به آن «داء الحية» گويند؛ «داء الفيل» (طب): بيمارى واريس كه ~~در پاى انسان پديد مىيد ورگهاى ساق پا ورم ميكند وپاى آدمى مانند پاى فيل ~~بزرگ ms0834 ومتورم مى شود؛ «داء الذئب»: # گرسنگى؛ «داء الكلب»: بيمارى هارى، گرسنگى سخت. # =داء- # الأرض صرع # الدائب- ### || AUTO [دأب]: كوشا وزحمتكش. # =الدائحة- ### || AUTO ج دوائح [دوح] من الأشجار: درخت تنومند وبزرگ. # =الدائرة- # ج دوائر [دور]: حلقه، دايره، آنچه كه دور چيزى را احاطه كرده باشد، موى ~~زلف انسان كه پيچ داشته باشد، موى تن اسب كه بسان دايره باشد، سختى زمانه؛ ~~«دارت عليهم الدوائر»: بلاها وسختيها بر آنها آمد،- (مو): محيط روى دستگاه ~~عود از همه طرف، دايره زنگى كه با انگشتان دست نواخته مى شود،- (ه): سطحي ~~كه خط مستدير بر گرد آن كشيده شده وداراى ابعاد متساوى با نقطه ى مركز آن ~~باشد كه بر آن نقطه مركز دايره اطلاق مى شود وخط مستدير را محيط دايره ~~نامند؛ «الدائرة الكبرى أو الكبيرة» يا «العظيمة او العظمى» (ه): # دايره ايست كه بر روى كره رسم شده وقطر آن معادل قطر كره باشد؛ «الدائرة ~~الصغيرة» (ه): دايره ايست كه بر روى كره رسم شده وقطر آن كمتر از قطر كره ~~باشد؛ «قطر الدائرة»: قطر دايره خط مستقيمى است كه از مركز دائره بگذرد ~~وآنرا به دو قسمت متساوى تقسيم كند؛ «دائرتان متعامدتان» (ه): دو دايره است ~~كه بگونه عمود در دو نقطه ى تقاطع يكديگر را قطع كنند؛ «دائرة الإرتفاع» ~~(فك): دائره ى بزرگى است از كره ى آسمانى كه از دو قطب افق بگذرد؛ «دائرة ~~السمت الاعتدالية» (فك): دائره ايست كه در آن دو قطب زمين در مسافتى يكسان ~~از خورشيد قرار ميگيرند، وروشنائى خورشيد بطور متناوب بر آن دو نور مىفكند ~~وهمواره نيمى از زمين روشن ونيمى ديگر تاريك ميگردد كه در اين صورت ساعت شب ~~وساعات روز با هم متعادل ومتساوى مى شوند. واين وضع اعتدال در خلال يكسال ~~دو بار پديد مىيد يكبار در 21 يا 22 مارچ معادل با اول فروردين شمسى كه به ~~آن (الاعتدال الربيعى): گردش بهارى گويند وبار ديگر در تاريخ 22 يا 23 ~~سپتامبر معادل با اول مهرماه ms0835 شمسى پديد مىيد كه به آن (الاعتدال الخريفي): # گردش پائيزى گويند؛ «دائرة السمت الانقلابية» (فك): دايره ايست كه در آن ~~خورشيد در دورترين نقطه از خط استواء قرار ميگيرد وبنظر مىيد كه چند روزى ~~خورشيد در جاى خود ثابت مينمايد. اين وضع در خلال يكسال دو بار پديد مىيد. # يكبار در 21 جون معادل با اول تيرماه شمسى كه به آن (الانقلاب الصيفي) ~~آغاز تابستان گويند ويكبار ديگر در 21 دسامبر معادل با اول دى ماه شمسى كه ~~به آن (الانقلاب الشتوي) آغاز زمستان گويند؛ «الدائرة الانتخابية»: حوزه ى ~~انتخابات نماينده يا نمايندگان مجلس؛ «دائرة المعارف»: ### || AUTO كتابى است كه تمام لغات واصطلاحات علمى وادبى يك زبان در آن ~~گرد آمده باشد؛ «دوائر الحكومة»: ادارات دولتى؛ «الدوائر السياسية»: اوساط ~~ومحافل سياسى يك كشور. # =الدائف- ### || AUTO [دوف]: داروئى كه در آب ريخته وآنرا بياميزند. # =الدائم- ### || AUTO [دوم]: فا خداوند متعال، ثابت وپايدار؛ «دائم التقدم والنمو»: ~~هميشه در حال پيشرفت وترقي؛ «دائما أبدا»: بگونه اى هميشگى تا پايان؛ «ماء ~~دائم»: آب راكد وبدون جريان. # =الدائن- ### || AUTO [دين]: وام دهنده، وام گيرنده، بدهكار. # =الدائي- ### || AUTO [دوأ]: بيمار. # =الدابة- # ج دواب [دب]: اين واژه در مذكر ومؤنث يكسان بكار مى رود وتاء براى PageV01P380 ### || AUTO وحدت است وبمعناى هر حيوانى است كه بر روى زمين راه رود واغلب ~~بر چهار پايان سوارى وبارى اطلاق مى شود. # =الدابر- # فا گذشته يا ماضى؛ «بالأمس الدابر»: روز گذشته؛ «ذهب كأمس الدابر»: ### || AUTO بىنكه اثرى از خود گذارد رفت، تابع، پيرو، آخر هر چيزى، اصل، ~~ريشه؛ «قطع الله دابرهم»: خداوند ريشه ى آنها را بر كند ونابود كند. # =الدابرة- ### || AUTO عصب ضخيم بالاى پاشنه ى پاى انسان، قسمت عقب بالاى سم كه ~~چسبيده به مچ پاى حيوان است، گريختن؛ «دابرة الطير»: همانند انگشت است در ~~پاى پرنده. # =الدابوق- ### || AUTO ### || AUTO [دبق]: چسبى است سبز رنگ كه بر روى ميله ها كشند ~~ودر ميان درختان نهند تا پرندگان را فريب داده وبه آن چسبند وشكار شوند. # =الداثر- # نابود كننده؛ ms0836 «الرسم الداثر» ج دواثر: ### || AUTO آنچه كه كهنه شده واز ميان رفته يا محو شده باشد. # =الداج- ### || AUTO ج داجون وداجة [دج]: اين واژه در مفرد وجمع يكسان بكار ميرود ~~همانند واژه ى (الحاج): وبمعناى خدمتگزاران وباربران است. # =داجى- ### || AUTO ### || AUTO مداجاة [دجو] ه: با وى مدارا كرد ودشمنى خود را ~~پنهان نمود، او را ميان سختى وفراخى باز داشت ومنع كرد. # =داجن- ### || AUTO مداجنة [دجن] ه: او را فريب داد وخدعه زد. # =الداجن- ### || AUTO ### || AUTO ج دواجن: پرنده يا كبوتر ومرغ خانگى كه در منازل ~~الفت گرفته ونگهدارى شوند. # =الداجنة- ### || AUTO من السحاب: ابر پر باران،- ج دواجن من الحمام وغيره: مترادف ~~(الداجن) است. # =الداجي- ### || AUTO [دجو] من العيش: زندگانى خوش وفراخ؛ «ليل داج»: شب تاريك. # =الداجية- ### || AUTO [دجو]: «نعمة داجية»: نعمتى فراخ؛ «ليلة داجية»: شبى تاريك. # =داح- ### || AUTO - دوحا [دوح] البطن: شكم باد كرد وسرازير شد،- ت الشجرة: درخت ~~تنومند شد. # =الداح- ### || AUTO [دوح]: دستبند محكم وتافته، عكس وتصوير كاريكاتورى كه براى ~~كودكان رسم كنند. # =الداحة- ### || AUTO [دوح]: دنيا. # =الداحر- ### || AUTO دور كننده، دفع كننده. # =الداحس- ### || AUTO ورم سخت در انگشت. # =داحل- ### || AUTO مداحلة [دحل] ه: او را فريب داد. # =الداحوس- ### || AUTO مترادف (الداحس) است. # =الداحول- ### || AUTO شكارگر با دامهاى خود،- ج دواحيل: دام چوبى كه شكارگر آهوان ~~براى شكار آنها نصب كند. # =داخ- # دوخا [دوخ]: زبون وفروتن شد،- البلاد: شهرها يا كشورها را مغلوب خود نمود ~~وبر آنها دست يافت،- الرجل: ### || AUTO آن مرد به درد سرگيجه دچار شد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =داخل- # مداخلة ودخالا [دخل] ه العجب: # شگفتى در او پديد آمد،- ه فى اموره: ### || AUTO در كارهاى او معارضه كرد. # =الداخل- ### || AUTO فا درون، داخل. متناقض (الخارج) است،- فى كذا: آنكه يا آنچه در ~~شمار يا ضمن چيزى درآيد، آنچه كه در چيزى درج شده باشد؛ «داخلا»: باطنا، ضمنا. # =الداخلة- # ج دواخل: «داخلة الإنسان»: نيت وعقيده ويا مذهب ودرون انسان؛ «داخلة ~~الأرض»: باطن يا درون زمين؛ «داخلة الإزار»: قسمت پوشانيده ى بدن، آن قسمت ~~از بدن كه زير پوشش شلوار يا لنگ باشد. ### || AUTO وآن قسمت را ms0837 از بدن كه باز وعريان باشد (خارجة الإزار) نامند. # =الداخلي- ### || AUTO منسوب به (الداخل) است؛ «تلميذ داخلي»: دانش آموز شبانه روزى ~~كه در مدرسه بخورد وبخوابد. # =الداخلية- # مؤنث (الداخلي) است؛ «مدرسة داخلية»: مدرسه ى شبانه روزى؛ «حرب داخلية»: ~~جنگ داخلى؛ «ملابس داخلية»: ### || AUTO لباسهاى زير مانند شورت وعرق گير، درون وداخل؛ «داخلية ~~البلاد»: درون كشور، داخل مرز؛ «وزارة الداخلية»: وزارت كشور. # =الداخون- # ج دواخين: آنچه كه از آن دود برآيد. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =داد- # - دودا [دود] الطعام: غذا كرم افتاد وفاسد شد. # =دار- # - دورا ودورانا [دور]: حركت كرد وبجاى خود برگشت،- بالشي ء وعليه وحوله: ~~به دور آن چيز گشت،- الدهر: زمانه برگشت واز حالى به حالى شد،- ت رحى الحرب: # جنگ آغاز شد؛ «المعارك التى دارت رحاها»: ### || AUTO جنگ وگريزهائى كه پديد آمد،- ت عليهم الدوائر: حوادث وسختيها ~~واندوههاى روزگار بر آنها فرود آمد. # =الدار- # مؤنثة وقد تذكر، ج دور وديار وأدؤر وأدور وأدورة وديارة وأدوار ودورات ~~وديارات ودوران وديران [دور]: خانه، مسكن، محل، شهر، قبيله؛ «دار الكتب»: ~~كتابخانه ى عمومى، جاى خريد وفروش كتاب ونشريات؛ «دار الآثار»: موزه؛ «دار ~~البريد»: مركز پست؛ «دار الحرب»: كشور دشمن؛ «دار الفناء»: # دنيا؛ «الدار الباقية او دار البقاء»: آخرت؛ «انتقل الى الدار الباقية»: ~~مرد، بدرود زندگى گفت؛ «دار القرار»: آخرت؛ «دور السينما»: # سالنهائى كه در آن فيلمهاى سينمائى نمايش داده مى شود؛ «دور اللهو»: ~~اماكن تفريح وسرگرمى، باشگاههاى شبانه، كاباره ها. # =الدار- # ج درور ودرر ودرار [در]: فا ماده شتر بسيار شير ده. # =دارى- ### || AUTO مداراة [دري] ه: با وى مهربانى كرد واو را گول زد،- ه عند ~~العامة: ودر زبان متداول به معناى رضايت وى را جلب وخواسته اش را بر آورد ~~كرد مى باشد. # =الداران- # [دور]: دنيا وآخرت. PageV01P381 ### || AUTO =الدارب- ### || AUTO مترادف (الدرب) است بمعناى علاقمند به چيزى. # =الداربة- ### || AUTO مؤنث (الدرب) است. # =الدارة- # ج دارات ودور [دور]: حلقه، هاله ى دور ماه، محل، قبيله؛ «دارات العرب»: ### || AUTO اماكنى است در عربستان حدود يكصد وده مكان ويژه ى عرب. # =الدارج- ### || AUTO معمول، متداول، رايج؛ ms0838 «الكلام الدارج»: زبان معمول ومتداول؛ ~~«تراب دارج»: خاكى كه باد آنرا برانگيزد ودرهم پيچد. # =الدارجة- ### || AUTO ج دوارج: مؤنث (الدارج) است، دست يا پاى ستور. # =دارس- ### || AUTO مدارسة ودراسا [درس] الكتب: كتابها را خواند، مطالعه كرد، كتاب ~~را هر يك براى ديگرى خواند. # =الدارس- ### || AUTO ج دوارس: «الرسم الدارس»: اثرى كه پاك ومحو شده باشد. # =الدارصيني- ### || AUTO (ن): درخت دارچين كه معمولا در هند ويا چين مى رويد. # =الدارع- ### || AUTO فا، آنكه زره پوشيده باشد. # =الدارعة- ### || AUTO مؤنث (الدارع) است،- ج دوارع (ا ع): كشتى جنگى كه پوشش آن از ~~فولاد باشد. # =دارك- ### || AUTO مداركة ودراكا [درك] ه: به او ملحق شد، به وى رسيد،- الشي ء: ~~چيزى را به چيزى پيوست كرد يا ضميمه نمود. # =الدارم- ### || AUTO «عضو دارم»: عضوى نرم وجدا شده از جاى خود. # =الداري- ### || AUTO [دور]: دارنده ى دامها وستوران، عطار، منسوب به (دارين) كه ~~موضعى است در بحرين وبه آنجا از هندوستان مشك وارد ميكردند. # =داس- ### || AUTO - دوسا ودياسا ودياسة [دوس] الشي ء: آن چيز را زير پاى خود لگد ~~كرد،- ه: او را خوار وزبون كرد،- السيف: شمشير را صيقلى وبراق كرد،- الزرع: ~~كشت را درو كرد. # =الداسوس- ### || AUTO [دس]: جاسوس. # =الداشن- ### || AUTO من الثياب: جامه ى نو كه هنوز پوشيده نباشند،- من الدور: خانه ~~ى نوساز كه هنوز در آن ساكن نشده باشند. اين واژه فارسى است. # =داعى- ### || AUTO مداعاة [دعو] ه: آهنگ او كرد وچيزى خواست،- الحائط: ديوار را ~~خراب كرد. # =داعب- ### || AUTO مداعبة [دعب] ه: با او مداعبه ومزاح يا شوخى كرد. # =الداعب- ### || AUTO مترادف (الدعب) است بمعناى شوخى كننده. # =الداعر- ### || AUTO ج دعار: فا، پليد وناپاك، مفسد. # =الداعرة- ### || AUTO مؤنث (الداعر) است. # =داعك- ### || AUTO مداعكة [دعك] ه: با او دشمنى وپيكار سخت كرد، او را سرگردان ~~كرد،- الأمر: بر آن كار ممارست ومواظبت كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الداعك- ### || AUTO فا، احمق. # =الداعكة- ### || AUTO مؤنث (الداعك) است، احمق. # =الداعي- # ج دعاة [دعو]: فا، آنكه مردم را بدين يا مذهب خود دعوت كند،- ج دواع»: ### || AUTO سبب، علت. # =الداعية- ### || AUTO ج داعيات ودواع: مؤنث (الداعي) است بمعناى زنى كه ms0839 مردم را به ~~دين يا مذهب خود دعوت كند،- ج دواع: سبب، علت؛ «الدواعي»: مقتضيات، مصالح ~~وخواسته ها؛ «لدواع صحية»: از نظر مسائل بهداشتى؛ «من دواعي سروري ان»: ~~آنچه كه باعث شادمانى وخرسندى من است آنست كه ... # =الداغر- ### || AUTO مرد پست وبد اخلاق، پليد وناپاك، خوار، زبون. # =داغش- ### || AUTO مداغشة [دغش] حول الماء: از تشنگى به دنبال آب گشت،- الماء: آب ~~را با شتاب نوشيد. # =الداغصة- ### || AUTO ج دواغص (ع ا): استخوان گرد ومتحرك سر كاسه ى زانوى انسان. اين ~~واژه را در زبان متداول (صابونة الركبة) گويند، گوشت ذخيره شده، آب صاف وزلال. # =الداغلة- ### || AUTO حقد وكينه ى پنهانى. # =داف- # - دوفا [دوف] الدواء ونحوه: دارو ومانند آنرا بهم آميخت، دارو را در آب ~~ريخت تا ذوب شود وآنرا بهم زد تا سفت شود. # =داف- ### || AUTO مدافة [دف]: شتاب كرد،- الجريح وعليه: بر زخمى حمله ور شد واو ~~را كشت. # =الدافة- ### || AUTO [دف]: لشكرى كه به سوى دشمن شتابد، گروه مردم كه از شهرى به ~~شهرى ديگر درآيند. # =دافع- ### || AUTO مدافعة ودفاعا [دفع] عنه: از او پشتيبانى كرد وبرايش پيروزى ~~بدست آورد،- عنه الأذى: سختى وناراحتى را از وى برطرف كرد،- ه: بر او سخت ~~گرفت،- ه عن حقه: پس از مدتى سرگردانى حق او را نپرداخت. # =الدافع- # باعث، سبب؛ «بدافع كذا»: بعلت فلان چيز؛ «القوة الدافعة»: ### || AUTO نيروى دافعه كه از مركز يا وسط دفع شود. # =الدافق- ### || AUTO آنچه كه پر باشد وآب از اطراف آن فرو ريزد. # =داق- ### || AUTO - دوقا ودؤوقا ودؤوقة ودواقة الطعام: غذا را چشيد. # =داقف- ### || AUTO مداقفة [دقف] ه: با او مقاومت كرد وجلوى او را گرفت. اين واژه ~~در زبان متداول رايج است. # =داك- ### || AUTO - دوكا ومداكا [دوك] القوم: آن قوم بيمار شدند، سرگشته ~~وسرگردان شدند،- الشي ء: آن چيز را كوبيد وسابيد وآرد كرد. # =داكش- ### || AUTO مداكشة [دكش] ه: با او معاوضه وتبديل كرد. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =دال- # - دولة # الزمان: روزگار گرديد واز حالى به حالى شد،- ت دولة الاستبداد: # زمان ودوران حكومت استبدادى پايان يافت،- الثوب: جامه كهنه شد،- بطنه: # شكم او فروهشته ms0840 شد،- دالة ودولا: مشهور و PageV01P382 ### || AUTO بلند آوازه شد. # =دالى- ### || AUTO مدالاة [دلو] ه: با وى مهربانى ومدارا كرد. # =الدالة- ### || AUTO ج دال [دول]: شهرت. اين واژه در زبان متداول به معناى نوبت يا ~~چيزهاى ويژه ى شخص مىيد؛ «أخذ فلان دالاته»: # فلانى چيزهاى خود را گرفت. # =الدالة- ### || AUTO [دل]: دليرى وبى باكى؛ «له عليه دالة»: بعلت محبوبيت بر او ~~دليرى دارد، آنچه كه دليل وراهنما باشد. # =الدالج- ### || AUTO ج دلج: آنكه آب را از چاه بر كشد ودر حوض ريزد. # =الدالح- ### || AUTO ج دلح ودوالح: ابر پر آب وباران. # =دالس- ### || AUTO مدالسة [دلس] ه: او را فريب داد، به او ستم كرد. # =الدالف- # تيرى كه به غير از هدف خورد وسپس از جاى بركنده شود؛ «جيش دالف» ج دلف ~~ودلف: ارتشى كه به پيش رود. # =الداله- ### || AUTO مرد ضعيف وناتوانى كه بر اثر عشق ومانند آن عقل از سر او بدر ~~شده باشد. # =الدالهة- ### || AUTO مترادف (الداله) است. # =الدالي- ### || AUTO [دلو]: انگور سياه. # =الدالية- ### || AUTO ج دوال: زمين كشت كه به وسيله ى دلو يا چرخ چاه آبيارى شود، ~~چرخ چاه كه وسيله ى آب چرخد، درخت انگور. # =دام- # - دوما ودواما وديمومة: پايدار واستوار ودائم شد،- الشي ء: آن چيز بى ~~حركت وآرام شد، آن چيز دور زد،- ت السماء: ### || AUTO آسمان باران پياپى باريد،- ت الدلو: دلو آب پر شد؛ «ما دام» با ~~پيشوند ماى مصدرى از اخوات فعل كان مانند «لا يجري الإصلاح مادام فلان ~~حاكما»: تا زمانيكه فلانى حاكم باشد اصلاحات انجام نمى شود؛ «مادام حيا»: ~~تا زمانيكه او زنده است؛ «ما دمت معك»: تا زمانيكه من با تو هستم. # =الداما- ### || AUTO نوعي بازى به گونه ى شطرنج است. اين كلمه فارسى است ونيز گويند ~~تركى است؛ «لوحة الداما»: صفحه ى داما. # =الدامج- ### || AUTO تاريك؛ «ليل دامج»: شبى تاريك. # =الدامجانة- # اين واژه را در زبان متداول (دملجانة) و(دمجانة) گويند،- ج دامجانات: ### || AUTO شيشه ى بزرگ وفراخ با نوكى باريك وپوشيده. اين واژه ايتاليائى است. # =الدامر- ### || AUTO ج دوامر: روپوش كه بر روى جامه پوشند. # =الدامس- ### || AUTO فا، تاريك؛ ms0841 «ليل دامس»: شبى تاريك. # =الدامع- ### || AUTO فا؛ «مكان دامع»: جائيكه از آن آب نشست كند. # =الدامعة- ### || AUTO مؤنث (الدامع) است؛ «شجة دامعة»: زخمى كه از آن خون روان باشد. # =الدامغة- ### || AUTO «شجة دامغة»: زخمى كه به مغز رسيده باشد؛ «حجة دامغة»: دليلى ~~ثابت؛ «شهادة دامغة»: گواهى واضح ومبرهن. # =الدامكة- ### || AUTO ج دوامك: بلا وسختى. # =دامل- ### || AUTO مداملة [دمل] ه: آن چيز را اصلاح ومدارا كرد. # =الداموس- ### || AUTO ج دواميس: جائيكه در آن شكارگر بهنگام شكار پنهان مى شود. # =الدامي- ### || AUTO [دمي]: فا، آنكه از وى خون روان باشد؛ «الدامي الشفة»: فقير ~~وبينوا يا آنكه برخواستن چيزى حرص زند. # =الدامية- # مؤنث (الدامي) است، زخم يا ضربه اى كه خون افتد؛ «معركة دامية»: ### || AUTO جنگ خونين كه در آن خون روان شود. # =الدأماء- ### || AUTO [دوم]: دريا. # =دان- # - دونا [دون]: پست وخسيس شد، ناتوان شد. # =دان- ### || AUTO - دينا [دين] الرجل: آن مرد وام گرفت وبدهكار شد،- ه: به او ~~مالى براى مدتى محدود پرداخت،- له بالحياة: در زندگى مديون او شد،- فلانا: ~~فلانى را جزا داد،- دينا الرجل: آن مرد خوار شد، فرمانبردار شد، عزيز ~~وگرامى شد نافرمانى كرد،- ه: بر عليه او حكم داد، آن را مالك شد، او را ~~برده ى خود كرد وبر آنچه كه نميخواست وادار نمود، او را خوار وزبون كرد،- ~~دينا وديانة بدين: دينى براى خود برگزيد. # =دانى- ### || AUTO مداناة [دنو] القيد: بند يا قيد را تنگ كرد،- الأمر: به آن كار ~~نزديك شد،- بين الأمرين: بميان آن دو امر رسيد؛ «شي ء لا يدانى»: چيزى كه ~~دست رسى به آن سخت يا غير ممكن باشد. # =الدانج- ### || AUTO جاى پر بركت. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الداني- ### || AUTO ج دناة [دنو]: نزديك. # =داهى- ### || AUTO مداهاة ودهاء [دهي] القوم: بر آن قوم سختى وبلا آورد. # =داهم- ### || AUTO مداهمة [دهم] ه: ناگهان بر او شد وبدون تأمل گفت. # =داهن- ### || AUTO مداهنة [دهن] ه: او را نيرنگ وفريب داد وخلاف آنچه كه در دل ~~داشت آشكار كرد. # =الداهي- ### || AUTO ج دهاة [دهي]: آنكه كارهاى خود را با بينش وتيزهوشى انجام دهد. # =الداهية- ### || AUTO ج دواه ms0842 [دهي]: مرد زيرك وتيزهوش، امر مهم وبزرگ، كار بد ~~وناپسند، مصيبت واندوه؛ «فليذهب فى داهية»: بلائى بر او نازل شود، به ~~بدبختى دچار شود. # =داوى- ### || AUTO مداواة [دوي] المريض: بيمار را درمان كرد. # =داود- ### || AUTO باشا (ط): نام غذائى است كه از گوشت كوبيده وشير آماده شود. ~~اين غذا به اسم مخترع آن ناميده شده است. # =داور- # مداورة ودوارا [دور] ه: با او دور زد،- الأمور: براى انجام آن كارها پولى ~~خواست،- على الأمر: آن كار را بررسى كرد. # =داول- # مداولة [دول] الله الأيام بين الناس: # خداوند روزگار را ميان مردم متداول وروزها را گاهى براى اينها وگاهى براى ~~آنها معمول گردانيد،- الماشي بين قدميه: راه PageV01P383 ### || AUTO رونده با آرامش گام برداشت. # =داوم- ### || AUTO مداومة [دوم] الشي ء: در آن چيز درنگ وآهستگى كرد،- على الأمر: ~~بر آن كار مواظبت كرد. # =الداية- ### || AUTO [ديي]: قابله، ماما. # =داين- ### || AUTO مداينة [دين] ه: با هم معامله كردند ويكى بديگرى وام داد، او ~~را محاكمه كرد. # =دأب- ### || AUTO - دأبا ودأبا ودؤوبا في العمل: آن كار را پيوسته ادامه داد، در ~~آن كار كوشيد وخسته شد،- دأبا ودأبا الدابة: ستور را با سختى وشدت راند. # =الدأب- # عادت، خصلت، خوى. # =الدأب- ### || AUTO مترادف (الدأب) است. # =الدؤوب- ### || AUTO مترادف (الدائب) است. # =دب- # - دبا ودبيبا [دب]: همانند ماريا بر روى دست وپا همانند كودك راه رفت،- ~~السقم فى الجسم أو البلى فى الثوب: ### || AUTO بيمارى در بدن سرايت كرد يا پوسيدگى وفرسودگى در جامه پديد ~~آمد،- فيه دبيب الحياة: اثر زندگى در او پديد آمد، زندگى يافت. # =الدب- ### || AUTO ج أدباب ودببة [دب] (ح): خرس؛ «الدب الأكبر والدب الأصغر» ~~(فك): دب اكبر ودب اصغر از دو صورتهاى فلكي شمالى كه بر هر يك از آنها ~~(بنات النعش) اطلاق مى شود. # =الدبى- # [دبي] (ح): ريزترين ملخ،- (ح): ### || AUTO مورچه. # =الدباء- ### || AUTO [دب]: مؤنث (الأدب) است،- (ن): كدو. # =الدباءة- ### || AUTO [دب] (ن): واحد (الدباء) است. # =الدباب- ### || AUTO [دب]: ناتوانى كه بر روى چهار دست وپا راه رود، آنكه بسيار ~~حركت كند. # =الدبابة- ### || AUTO [دب]: مؤنث (الدباب) است،- ج دبابات (ا ع): گونه اى ابزار جنگى ~~قديمى كه ms0843 بهنگام محاصره ى شهر بوسيله ى آن ديوار شهر را خراب وبداخل آن ~~نفوذ مى كردند، تانك كه امروزه با آن بر صفوف دشمن حمله كنند. # =الدباة- ### || AUTO [دبي] (ح): واحد (الدبى) است. # =الدباج- ### || AUTO فروشنده ى ديباج يا ابريشم. # =الدبار- # نابودى، هلاك. # =الدبار- ### || AUTO پيشامدها، گريزها، جويهاى آب ميان كشتزار. # =الدباس- ### || AUTO شيره پز، شيره فروش. # =الدباغ- # مترادف (الدبغ) است. # =الدباغ- ### || AUTO آنكه پوست حيوانات را پاك ودباغى كند. # =الدباغة- # آنچه كه با آن پوست را دباغى كنند، حرفه ى دباغ، دباغي. # =الدباغة- ### || AUTO كارگاه دباغي. # =الدبال- ### || AUTO مترادف (السماد) است بمعناى كود. # =الدبان- ### || AUTO [دب]: اولين رويش موى يا پر، پرموئى، موى بسيار. # =الدبب- ### || AUTO [دب]: اولين رويش موى يا پر، موى بسيار،- (ح): گوساله در آغاز تولد. # =الدبة- # [دب]: مؤنث (الدب) است. # =الدبة- ### || AUTO ج دباب [دب]: ظرف شيشه اى، ظرفى كه در آن روغن ويا چيزى ديگر ~~ريزند، جاى پر از شن،- ج دب: موى صورت وزنخدان. # =دبج- # - دبجا ه: آن را آراست، نقاشى كرد، آن را زيبا كرد،- الطيلسان: جامه ى ~~بلند يا شنل را با ابريشم آراست. # =دبج- # تدبيجا: مترادف (دبج) است،- مقالا: ### || AUTO مقاله اى از خود نوشت وآنرا آراست، آنرا با روش بسيار خوبى نوشت. # =الدبداب- ### || AUTO ج دباديب [دبوب]: طبل، دهل. # =دبدب- ### || AUTO دبدبة: كودك بر روى دستهاى خود راه رفت. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است،- الحافر على الأرض: سم ستور بر روى زمين صدا كرد. # =دبر- # - دبرا ه: بدنبال او وپس از وى آمد،- الحديث عن فلان: پس از مرگ فلانى از ~~وى سخن گفت،- بالشي ء: آن چيز را برد،- دبرا ودبورا النهار او الصيف: روز ~~يا تابستان به پايان رسيد وگذشت،- الرجل: # آن مرد پير شد، مرد ورفت،- ت الريح دبورا: باد به سوى غرب تغيير جهت ~~داد،- الكتاب: از روى كتاب نسخه بردارى كرد ونوشت. # =دبر- # - دبرا البعير: پشت شتر بر اثر سابيدن پالان زخمى شد. # =دبر- # باد دبور (غربى) به او خورد. # =دبر- ### || AUTO تدبيرا الأمر: درباره ى آن امر چاره انديشى كرد، به آن كار ~~توجه كرد وآنرا مرتب ساخت،- خطة: براى هدفى معين نقشه كشيد،- الشئون: امور ms0844 ~~را اداره كرد،- على هلاكه: براى نابودى او بسيار كوشيد،- الحديث: سخن را از ~~ديگرى نقل كرد. # =الدبر- # ج أدبار من كل شي ء: عقب وته هر چيزى. # =الدبر- # مص مرگ، پشت چيزى؛ «جعل كلامي دبر أذنيه»: سخن مرا پشت گوش انداخت وبه آن ~~توجه نكرد،- ج أدبر ودبور: # گروه زنبوران، مال بسيار، كوه. # =الدبر- # گروه زنبوران، ملخهاى ريز، مال بسيار. اين واژه با يك لفظ در مفرد وجمع ~~بكار مى رود؛ «مال دبر واموال دبر». # =الدبر- # ج أدبار: پايان، پس،- من كل شي ء: # آخر وعقب هر چيزى؛ «دبر الصلاة»: پايان نماز؛ «دبر البيت»: ته خانه يا ~~گوشه ى خانه؛ «ولى دبره»: گريخت، فرار كرد. # =الدبر- ### || AUTO ستورى كه پشت آن زخم شده باشد. # =الدبران- ### || AUTO (فك): يكى از منازل كره ى ماه است كه مشتمل بر پنج كوكب در برج ~~ثور است. # =الدبرة- # واحد (الدبر) است بمعناى زنبور، گريختن از جنگ. اين واژه اسم است از ~~(الإدبار)،- ج دبار: عاقبت، پايان، جاى كشت. # =الدبرة- # خلاف (القبلة) است؛ «ليس لهذا الأمر قبلة ولا دبرة»: اين كار نه آغازى ونه PageV01P384 ### || AUTO پايانى دارد. # =الدبرة- ### || AUTO ج دبر وأدبار: زخم پشت ستور كه از برخورد پالان ومانند آن پديد آيد. # =الدبري- # نماز خواندن در آخر وقت. # =الدبري- ### || AUTO آنچه كه به هنگام گذشت زمان نيازمندى بدست رسد. # =دبس- # تدبيسا [دبس] العنب: انگور بسان شيره بسيار شيرين شد،- العصير المغلي: ### || AUTO عصاره ى جوشانيده شيره شد،- الرجل العصير: آن مرد چكيده را ~~شيره كرد،- الشي ء: آن چيز پنهان شد،- الشي ء: آن چيز را پنهان كرد،- ~~المخرز ونحوه: نوك مته يا جوالدوز سابيده شده واز كار افتاد. اين واژه در ~~زبان متداول رايج است. # =الدبس- # هر چيز سياهى، مردم بسيار وجز آنها. # =الدبس- # چكيده ى انگور يا خرنوب ومانند آنها كه بر روى آتش سفت شده باشد. # =الدبس- ### || AUTO شيره ى خرما ومانند آن، عسل زنبور. # =الدبسة- ### || AUTO سرخي آميخته به سياهى. # =الدبش- # سنگريزه ها كه بر روى زمين ريخته شده باشد. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الدبش- ### || AUTO مرد تنومند وغليظ. اين واژه در زبان متداول ms0845 رايج است. # =الدبشة- ### || AUTO عند العامة: در زبان متداول واحد (الدبش) است، جنگل انبوه از درخت. # =دبغ- ### || AUTO - دبغا ودباغا ودباغة. الجلد: پوست را نرم كرد وترى وبوى بد را ~~از آن زدود يا دباغى كرد،- الثوب: جامه چركين يا رنگين شد وپاك نگرديد. اين ~~واژه در زبان متداول رايج است. # =الدبغ- ### || AUTO آنچه كه با آن پوست را دباغى كنند. # =الدبغة- ### || AUTO مترادف (الدبغ) است. # =دبق- # - دبقا الصائد الطير: شكارگر بوسيله ى (دبق) پرنده را شكار كرد. # =دبق- # - دبقا به: به آن چسبيد واز وى جدا نشد. # =دبق- ### || AUTO تدبيقا ه: بوسيله ى (دبق) آن را شكار كرد. # =الدبق- # (ن): درخت كوچكى است كه ميوه اى لعابى دارد. شكوفه هاى اين گياه بشكل ~~خوشه است ودر مناطق گرمسيرى بويژه هند مى رويد از ميوه اى اين درخت ماده ى ~~چسبنده ى دبق را سازند كه در شكار پرنده ها از آن استفاده مى شود، چسبى است ~~سبز رنگ كه بر روى چوب شاخه ى درخت كشيده ودر ميان درختان قرار دهند وبا ~~اين وسيله پرندگان را فريب داده وبه آن چسبيده وشكار شوند؛ «قضيب الدبق»: ### || AUTO شاخه ى درخت كه بر روى آن ماده ى (الدبق) كشيده وآن را در شكار ~~پرندگان بكار برند. # =دبك- # - دبكا الوعاء: ظرف را محكم پر كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- ~~الرجل: آن مرد زمين را محكم پاى كوبيد وصدائى رسا از آن درآمد. اين تعبير ~~نيز در زبان متداول رايج است، ه على الأرض: او را سخت بر زمين انداخت. # اين تعبير نيز در زبان متداول رايج است. # =دبك- ### || AUTO تدبيكا: مترادف (دبك) است. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الدبكة- ### || AUTO نام گونه اى رقص وپايكوبى معروفى است واين اسم از فعل (دبك) ~~ساخته شده است. # =دبل- # - دبلا ودبولا الشي ء: آن چيز را اصلاح كرد،- الأرض: زمين كشت را با كود ~~تقويت كرد،- دبلا اللقمة: لقمه را بزرگ گرفت،- الشي ء: آن چيز را گرداورى ~~كرد وبهم فشرد همانگونه كه لقمه را با انگشتان ms0846 گيرند،- ه بالعصا: او را ~~پياپى با چوب زد،- ه فلان: آن چيز را بر فلانى سنگين كرد واو را به بيمارى ~~دبله انداخت. # =دبل- # دبلا: چاق وفربه شد. # =دبل- ### || AUTO تدبيلا اللقمة: لقمه را بزرگ گرفت،- الشي ء: آن چيز را بسان ~~لقمه گرفتن با دست گرفت وفشرد. # =الدبل- ### || AUTO ج دبول: جوى آب، بيمارى طاعون، بلا، بى فرزندى. # =الدبلة- # لقمه ى بزرگ، يك مشت از چيزى، سوراخ تيشه يا كلنگ. # =الدبلة- ### || AUTO (طب): گونه اى بيمارى درونى است از قبيل دمل يا كورك، بلا وسختى. # =الدبلوم- ### || AUTO مدركى است رسمى كه امتيازى را دارد، گواهينامه ى تحصيلى از ~~مدرسه ى عالى. # =الدبلوماسي- ### || AUTO ديپلماتى كه از سوى دولت خود با منصب سياسى در يكى از كشورها ~~تعيين گردد. اين واژه يونانى است؛ «السلك الدبلوماسي»: ديپلماتها يا ~~نمايندگان كشورهاى خارجى در يك كشور. # =الدبلوماسية- ### || AUTO وصف ديپلمات وكارهاى او است. اين واژه يونانى است. # =الدبوب- ### || AUTO [دب]: آنكه سخن چين باشد. # =الدبور- # باد غرب كه در برابر باد صبا است يا شرقى است. # =الدبور- ### || AUTO ج دبابير (ح): زنبور. # =الدبورة- ### || AUTO ابزارى است كه با آن سنگها را بهنگام تراش صاف كنند. فصيح اين ~~كلمه (الصاقور) است. # =الدبوس- # ج دبابيس: سوزن يا سنجاق ته گرد. اين واژه فارسى است. # =الدبوس- ### || AUTO ج دبابيس: مترادف (الدبوس) است، ابزار كوچكى است بگونه ى سوزن ~~كه از آهن يا طلا سازند ودر چيزى تثبيت كنند يا فرو برند. # =الدبوقاء- ### || AUTO [دبق]: مترادف (الدابوق) است. # =الدبوقة- ### || AUTO گيسوى بافته شده. # =الدبول- ### || AUTO زنى كه فرزند خود را از دست داده باشد، بلا ومصيبت وپيشامد ~~ناگوار. # =الدبيب- # [دب]: مص، هر چه كه بر روى زمين راه رود،- (ح): حشرات خرد وريز كه در آب ~~حركت كنند. PageV01P385 ### || AUTO =الدبيغ- ### || AUTO «جلد دبيغ»: پوست دباغى شده. # =الدبيلة- ### || AUTO (طب): مترادف (الدبلة) است. # =الدثار- ### || AUTO لباس زير وگرمكن كه در زمستان پوشند، روى انداز آنكه بخوابد از ~~قبيل ملافه وپتو وجز آنها. # =دثر- # - دثورا السيف: شمشير زنگ خورده شد،- الرجل: آن مرد پير وفرسوده شد،- ~~الثوب: جامه چرك شد،- الشجر: # درخت برگ درآورد،- الرسم: آن اثر كهنه ms0847 ومحو شد. # =دثر- ### || AUTO تدثيرا ه: او را هلاك ونابود كرد، روى او را پوشانيد. # =الدثر- # مال بسيار. # =الدثر- ### || AUTO چركى، پليدى. # =دج- ### || AUTO ### || AUTO - دجيجا ودججانا [دج] القوم: آن قوم گردهم آمدند ~~وسنگين براه افتادند،- البيت: سقف خانه قطور شد،- دجا الستر: پرده يا پوشش ~~را فرو افكند. # =دجا- ### || AUTO - دجوا ودجوا [دجو] الليل: شب تاريك شد،- الثوب: جامه فراخ شد. # =الدجاج- # [دج] (ح): مترادف (الدجاج) است. # =الدجاج- # ج دجج [دج] (ح): مرغ،- الهندي: # مرغ رومى كه در حجم بزرگتر از معمولى است. # =الدجاج- ### || AUTO [دج] (ح): مترادف (الدجاج) است. # =الدجاجة- # [دج] (ح): واحد (الدجاج) است، زن يا عيال، كلاف يا گله ى نخ؛ «دجاجة ~~الماء»: پرنده ايست بلند پاى كه در نزديكى آبها زندگى مى كند؛ «دجاجة ~~الأرض» (ح): ### || AUTO پرنده ايست بلند پاى كه همواره شكار مى شود. # =الدجاجي- ### || AUTO [دج]: فروشنده ى مرغ؛ «اسود دجاجي»: سياه وتاريك. # =الدجال- # سرگين يا زباله. # =الدجال- # آب طلا،- ج دجالون ودجاجلة: ### || AUTO دروغگو، آنكه حق وباطل را درهم كند؛ «المسيح الدجال»: دروغگوئى ~~كه در آخر زمان پيدا شود، دجال. # =الدجالة- # روغن قطران. # =الدجالة- ### || AUTO گروه انبوه همسفران كه از بسيارى روى زمين را پوشانند. # =الدجة- # ج دجات ودجى [دجو]: دگمه ى پيراهن. # =الدجة- # [دج]: شدت تاريكى. # =دجج- ### || AUTO تدجيجا [دج] ت السماء: آسمان ابرى شد،- ه: آن را سخت تاريك كرد. # =الدجج- ### || AUTO [دج]: سختى وشدت تاريكى. # =دجر- ### || AUTO - دجرا: سرگردان ومست شد. # =الدجر- ### || AUTO مست وسرگردان. # =الدجران- # ج دجرى ودجارى: مترادف (الدجر) است. # =الدجران- ### || AUTO چوبهاى نصب شده براى سايبانى. # =الدجرانة- ### || AUTO واحد (الدجران) است. # =دجل- # - دجلا: دروغ گفت،- البعير: بر تن شتر قطران ماليد،- بالمكان: در آن مكان ~~اقامت گزيد. # =دجل- ### || AUTO تدجيلا البعير: شتر را قطران ماليد،- الإناء: ظرف را آب طلا بر ~~آن كشيد ومطلا كرد،- الأرض: زمين را با ريختن كود اصلاح وآماده ى كشت كرد،- ~~الشي ء: روى آن چيز را پوشانيد،- بالمكان: در آن مكان ماند واقامت كرد. # =دجلة- ### || AUTO رودخانه ى دجله در عراق، اين اسم كاربرد مؤنث به اعتبار لفظ ~~وكاربرد مذكر به اعتبار نهر را دارد وگاهى بر آن (ال) مىيد وگفته مى شود ~~(الدجلة). # =دجن- # - دجنا ودجونا اليوم: ms0848 روز ابري وبارانى شد،- الليل: شب تاريك شد،- دجونا ~~بالمكان: در آن مكان اقامت كرد،- الحمام وغيره: كبوتر وجز آن در خانه ها ~~الفت وخوى گرفتند. # =دجن- ### || AUTO تدجينا الحيوان: آن حيوان را اهلى كرد. # =الدجن- # ج دجن ودجان ودجون وأدجان: ابر پر آب وسياه، باران بسيار؛ «ليلة دجن وليلة. ### || AUTO دجن»: شب پر باران كه بسيار ببارد. # =الدجناء- ### || AUTO «ليلة دجناء»: شب تاريك وسياه. # =الدجنة- # ج دجن ودجنات: تاريكى. # =الدجنة- # ج دجنات: تاريكى، ابر پيچيده وپر آب وتاريك وسياه. # =الدجنة- # مترادف (الدجنة) است. # =الدجنة- ### || AUTO مترادف (الدجنة) است. # =الدجوجي- ### || AUTO ج دياجيج [دج]: شب تاريك. # =الدجي- ### || AUTO [دجو]: «ليل دجي»: شب تاريك. # =الدجية- ### || AUTO ج دجى [دجو]: تاريكى، تاريكى كه با ابر همراه باشد، كمينگاه ~~شكارگر كه خود را از شكار پنهان كند. # =الدجيل- ### || AUTO قطران. # =دحا- ### || AUTO - دحوا [دحو] الله الأرض: خداوند زمين را آفريد وگسترد،- الحجر ~~بيده: سنگ را با دست خود پرتاب كرد. # =دحى- ### || AUTO - دحيا [دحي] الشي ء: آن چيز را گسترد. # =الدحاس- # ج دحاسات ودحاحيس (ح): # مترادف (الدحاس) است. # =الدحاس- ### || AUTO ج دحاسات ودحاحيس (ح): كرمى است زرد رنگ كه در زير خاك مى زيد. # =الدحال- ### || AUTO شكارگرى كه در كمينگاهها شكار كند. # =دحر- ### || AUTO - دحرا ودحورا ومدحرة ه: او را راند، دور كرد، رد كرد. # =دحرج- ### || AUTO دحرجة [دحرج] ه: او را برگردانيد وبه دور خود چرخ داد. # =الدحروجة- ### || AUTO ج دحاريج [دحرج]: فندق نارس كه سوسك سياه آنرا بچرخاند. # =دحس- # - دحسا بالشر: شر را بگونه ى ناشناخته بپا كرد،- بين القوم: ميان قوم را ~~فساد انداخت،- برجله: با پاى خود آزمايش كرد،- الشي ء: آن چيز را پر كرد. # =دحس- # - دحسا ت إصبعه: انگشت او متورم شد. PageV01P386 ### || AUTO =دحض- ### || AUTO - دحضا ودحوضا ت الحجة: دليل وبرهان باطل شد،- الحجة: دليل را ~~باطل كرد،- ت الشمس: خورشيد رو به غروب رفت،- دحضا: پاى خود را مانند ~~قربانى بزمين زد،- ت رجله: پاى او ليز خورد،- عن الأمر: از آن امر بحث كرد. # =الدحض- # ج دحاض من الأمكنة: جاى لغزنده. # =الدحض- ### || AUTO ج دحاض من الأمكنة: جاى لغزنده. # =دحل- ### || AUTO - دحلا: شكم او فرو هشته شد. # =الدحل- # ج دحال وأدحال وأدحل ودحول ms0849 ودحلان: سوراخى كه از بالا تنگ واز پائين گشاد باشد. # =الدحل- # ج دحال وأدحال وأدحل ودحول ودحلان: مترادف (الدحل) است. # =الدحل- ### || AUTO فرو هشته شكم، گول زن، فريبكار. # =الدحلاء- ### || AUTO ### || AUTO «البئر الدحلاء»: مترادف (الدحول) است. # =الدحور- # مترادف (الداحر) است. # =الدحول- ### || AUTO «البئر الدحول»: چاهى فراخ كه دهانه ى آن تنگ باشد. # =الدحيريجة- ### || AUTO (دحرج): دانه ى ريز كه در ميان گندم باشد. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =الدخال- # فرو رفتن بندهاى استخوان درهم. # =الدخال- ### || AUTO «دخال الأذن» (ح): جانورى است داراى پاهاى بسيار وكوتاه واغلب ~~سياهرنگ كه مانند حلزون بر خود مى پيچد ودر قسمتهاى پوست خورده شده ى درخت ~~زندگى مى كند. # =الدخان- ### || AUTO ج أدخنة ودواخن ودواخين: دود، توتون يا تنباكو. # =الدخان- ### || AUTO ج أدخنة ودواخن ودواخين: مترادف (الدخان) است. # =دخس- ### || AUTO - دخسا الحافر: سم ستور ورم كرد. # =الدخس- # چاق وفربه. # =الدخس- # (ح): نام حيوانى است دريائى. # =الدخس- # متورم شدن سم ستور. # =الدخس- ### || AUTO «حافر دخس»: سم متورم وباد كرده. # =دخل- # - دخولا ومدخلا الدار: به درون خانه آمد. اين واژه ضد (خرج) است،- به: به ~~آن داخل شد،- عليه: بر او وارد شد واو را ملاقات كرد،- في أو ضمن: در درون ~~يا ضمن چيزى شد،- على الأمر تعديل: در آن اصلاحاتى بعمل آمد،- فى الموضوع: ~~در آن موضوع دخالت كرد ومورد مطالعه قرار داد،- الخدمة: شروع به كار كرد، ~~كارمند شد. # =دخل- # - دخلا: در عقل يا جسد او فساد وتباهى پديد آمد. # =دخل- # دخلا أمر فلان: امور داخلى فلانى مختل شد،- فى عقله او جسده: در خرد يا ~~بدن او فساد وتباهى افتاد. # =دخل- ### || AUTO تدخيلا ه: او را داخل كرد، او را وادار به دخول كرد. # =الدخل- # درآمد، مداخل. ضد اين كلمه (الخرج) ست؛ «ضريبة الدخل»: ماليات بر درآمد، ~~عيب، شك وترديد؛ «دخل الرجل»: عقيده ونيت مرد؛ «ليس له اي دخل فيه» يا «لا ~~دخل له فيه أو به»: به او ربطى ندارد، علاقه ودخالتى در آن كار ندارد. # =الدخل- # آنچه از تباهى عقل يا فساد بدن كه در انسان پديد آيد، عيب در حسب، خدعه ~~وفريب، قومى كه منتسب به ms0850 كسانى باشند كه از آنها نباشند. # =الدخل- ### || AUTO ج دخاخيل: تنومند ودرشت اندام،- (ح): پرنده ى كوچكى است كه در ~~بالاى درختان ونخلها درآيد، آنچه از گياه وعلف كه در ريشه ى درخت درآيد؛ ~~«نوبة الدخل»: گروه نوازندگان وآوازخوانان؛ «دخل الرجل»: چيزهاى درونى ~~ومسائل شخصى مرد. # =الدخلة- # «دخلة الرجل»: مترادف (داخلته) است. # =الدخلة- # «دخلة الرجل»: مترادف (داخلته) است. # =الدخلة- # باطن امر، آميختن رنگها به هم تا از آن رنگى نو پديد آيد؛ «دخلة الرجل»: ~~امور داخلى مرد. # =دخن- # - دخنا ودخونا ت النار: دود آتش بلند شد. # =دخن- # - دخنا ت النار: دود آتش بسيار شد،- الطعام واللحم وغيرهما: غذا وگوشت ~~وجز آنها دودزده شد، بوى دود گرفت،- خلقه: اخلاق او فاسد وپليد شد،- دخنة: ~~رنگ آن كدر وتيره مانند سياهى دود شد. # =دخن- # - دخنة: رنگ او تيره بسان سياهى دود شد. # =دخن- # تدخينا: سيگار يا قليان كشيد ودود آن را بدهان گرفت؛ «دخن لفافة او ~~نارجيلة»: ### || AUTO سيگار يا قليان دود كرد،- ت النار: آتش دود راه انداخت،- الشي ~~ء: روى آن چيز را دود انداخت. # =الدخن- # (ن): ارزن كه ويژه ى غذاى پرندگان ومرغان است. # =الدخن- # مص، دود، كينه، تباهى، دگرگون شدن عقل ودين وحسب. # =الدخن- ### || AUTO من اللحم أو الطعام: گوشت يا غذاى دودزده يا دود خورده. # =الدخناء- ### || AUTO زنى كه رنگ چهره اش تيره همانند دود شده باشد. # =الدخنة- # تيره گى در سياهى، دانه هاى دود كردنى كه در خانه ها دود كنند،- (ن): ~~واحد (الدخن) است؛ «ابو دخنة»: ### || AUTO پرنده ى كوچكى است به رنگ چكاوك. # =الدخول- ### || AUTO مص؛ «دخول الحرب»: شركت در جنگ. # =الدخولية- ### || AUTO ماليات بر كالاهاى وارده. # =الدخيس- ### || AUTO شماره ى بسيار، علف وگياه درهم پيچيده. # =الدخيل- # آنكه به قومى درآيد وخود را منتسب به آنها كند ولى از آنها نباشد، ج ~~دخلاء، هر واژه ى غير عربى كه به زبان PageV01P387 ### || AUTO ### || AUTO عربى وارد شده باشد؛ «دخيل الرجل»: امور داخلى ~~مرد؛ «دخيلك»: به تو پناه مى برم، از تو خواهش مى كنم. اين تعبير در زبان ~~متداول رايج است. # =الدخيلة- ### || AUTO «دخيلة الشي ء»: درون چيز؛ «دخيلة المرء»: ms0851 درون وباطن مرد؛ «فى ~~دخيلة نفسه»: در باطن ودرون او. # =د. د. ت- ### || AUTO گردى است سفيد رنگ كه حشرات را مى كشد. نام علمى اين ماده ~~(ديكلورو- ديفينيل- تريكلوريتان) است. اين پودر را دانشمند سويسى ملر در ~~سال 1933 كشف كرد. # =الددن- # لهو ولعب، بازى وسرگرمى. # =در- # [دور]: فعل امر است ودر اصطلاح نظامى به معناى (عقب گرد) مى باشد. # =در- # - درا [در] الحليب: شير بسيار شد،- ت الناقة بلبنها: ماده شتر شير از خود ~~روان ساخت،- ت الدنيا على اهلها: زندگى بر مردم دنيا فراخ شد،- النبات: ~~گياه روئيد وشاخه وبرگ در آورد،- درا ودرورا ت العروق: رگهاى بدن پر از خون ~~شد همانگونه كه پستانها پر از شير مى شود،- العرق: ### || AUTO عرق از بدن همانگونه كه آسمان ببارد روان شد،- ت السوق: بازار ~~رواج شد وكالاهايش به فروش رسيد،- السراج: چراغ روشن شد،-- درا وجهه: پس از ~~بيمارى بهبودى يافت،-- دريرا الفرس: اسب با سرعت دويد. # =الدر- # ج درر ودرات [در]: مرواريد درشت، در. # =الدر- # مص، شير، بسيارى شير، نفس؛ «لله دره»: خوبيهاى او از خداست؛ «لا در دره»: ### || AUTO خير او زياد نشود. # =درى- ### || AUTO - دريا ودريا ودرية ودرية ودريانا ودريانا ودريا ودراية، [دري] ~~الشي ء وبالشي ء: به دانش او رسيد،- دريا الصيد: از شكار پنهان شد وآنرا ~~فريب داد،- الرأس: سر را خارانيد؛ «دراية»: اين مصدر بيش از ساير مصادر اين ~~كلمه بكار مى رود. # =الدرابة- ### || AUTO ### || AUTO «درابة الدكان»: يكى از دو پايه ى درب مغازه كه ~~بهنگام بستن بر روى يكديگر قرار مى گيرند. # =الدرابزون- ### || AUTO ج درابزونات: ستونها يا پايه هاى استوار كه بر روى آن تكيه گاه ~~سازند. اين واژه يونانى است. # =الدرابزين- ### || AUTO مترادف (الدرابزون) است. # =الدرابكة- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO (مو): مترادف (الدربكة) است. # =الدراج- # ج دراريج (ح): پرنده ايست شبيه به كبك واز آن بزرگتر، پرهايش داراى ~~خالهاى سياه وسفيد ونوك آن كوتاه است. اين اسم بر مذكر ومؤنث آن يكسان ~~اطلاق مى شود. # =الدراج- ### || AUTO بسيار طواف كننده، سخن چين،- (ح): خار پشت يا جوجه تيغى # الدراجة- # (ح): واحد (الدراج) است. # =الدراجة- ### || AUTO دوچرخه، ابزار ms0852 جنگى كه در محاصره ى شهر بكار مى رود؛ «دراجة ~~بخاريه»: موتورسيكلت. # =الدرارة- ### || AUTO دوك نخ ريسى. # =الدراس- ### || AUTO بسيار درس خوان. # =الدراسة- # ج دراسات: بحث، درس، مطالعه. # =الدراسة- ### || AUTO ابزار خرمن كوبى گندم. # =الدراسي- ### || AUTO منسوب به (الدراسة) است؛ «السنة الدراسية»: سال تحصيلى. # =الدراعة- ### || AUTO ج دراريع: جبه، قبا، جامه اى كه جلو آن باز باشد. # =الدراق- ### || AUTO مي،- (ن): درخت ميوه ايست از رسته ى ورديات كه مغز آن خوشمزه ~~وپوسته ى نازك مخملى بر روى آن پوشيده است، ميوه ى درخت دراق است. اين واژه ~~فارسى است. # =الدراقة- ### || AUTO (ن): واحد (الدراق) است، ميوه ى دراق. # =الدراقن- ### || AUTO مترادف (الدراق) است، ميوه ى دراق. # =الدراقنة- ### || AUTO (ن): واحد (الدراقن) است، ميوه ى دراقن. # =دراك- ### || AUTO اسم فعل است به معناى (أدرك). # =الدراك- ### || AUTO پيوسته وبهم چسبيده؛ «سير دراك»: سير دائم وپيوسته. # =الدرام- # مرد كوتاه كه بد راه رود،- (ح): ### || AUTO خار پشت،- (ح): خرگوش. # =الدراما- ### || AUTO نمايشى كه مطالب غم انگيز وخنده دار با هم در آن وجود داشته ~~باشد. اين واژه يونانى است وعربى آن (فاجعة) يا (مأساة) است. # =الدرامة- # (ح): خارپشت،- (ح): ### || AUTO خرگوش. # =الدراهم- ### || AUTO مطلق پول نقد، نقدينه. # =الدراية- ### || AUTO [دري]: مصدر (درى) است؛ «عن دراية»: با علم وآگاهى. # =درأ- ### || AUTO - درءا ودرأة ه: او را به سختى دور كرد،- الخطر عنه: خطر را از ~~وى دور كرد. # =الدرء- # مص، خلاف، كجى وخميدگى در كانال ومانند آن. # =درب- # - دربا ودربة بالشي ء: به آن چيز خوى گرفت، به آن چيز گرايش كرد. # =درب- # تدريبا ه بالشي ء وفيه وعليه: او را به چيزى عادت داد،- الجندي: سرباز ~~بهنگام فرار در جنگ صبر كرد. # =الدرب- # ج دروب ودراب: راه، دروازه ى فراخ، درب بزرگ. # =درب- # التبانة (فك): كهكشان يا آسمان دره. # =الدرب- ### || AUTO گرايش كننده به چيزى. # =الدربان- # ج درابنة: دربان، نگهبان. اين واژه فارسى است. # =الدربان- # ج درابنة: مترادف (الدربان) است. ### || AUTO اين واژه فارسى است. # =الدربة- # مص، دليرى وپردلى در جنگ ودر هر امرى، «فى العفو دربة»: بخشودگى دليرى ~~است، خبره گى. # =الدربة- ### || AUTO مؤنث (الدرب) است. # =الدربزين- # مترادف (الدرابزون) است. # =الدربكة- # درهم آميختگى وانبوهى. # =الدربكة- # (مو): نام ابزارى ms0853 موسيقى است كه با آن نوازند. PageV01P388 ### || AUTO =الدربند- ### || AUTO بستن دكان ومغازه. اين واژه فارسى است ودر زبان متداول به آن ~~(دروند) گويند. # =الدرة- # [در]: واحد (الدر) است،- عند العامة (ح): ودر زبان متداول به معناى طوطي است. # =الدرة- ### || AUTO ج درر [در]: شير، بسيارى شير، روان شدن شير از پستان، خون، ~~تازيانه؛ «حمى الدرة»: تب كه در دوره ى نفاس بر زن تازه زا پديد آيد. # =درج- # - دروجا ودرجانا الشيخ أو الصبي: آن پيرمرد يا كودك راه رفت،- الرجل: آن ~~مرد از پله بالا رفت،- البناء: ساختمان در چند طبقه ساخت،- فلان: فلانى مرد ~~وبعد از خود فرزندى بجاى نگذاشت،- القوم: آن قوم منقرض شدند ومردند،- درجا ~~الثوب او الكتاب: جامه يا كتاب را تا زد وبست،- الشي ء: آن چيز رايج شد. # =درج- # - درجا: بلندمرتبه شد، به راه خود رفت، در سخن يا دين با دليل وبرهان بود. # =درج- ### || AUTO تدريجا البناء: براى ساختمان پله ساخت،- ه الى كذا: او را ~~بتدريج به چيزى نزديك كرد،- الثوب او الكتاب: جامه يا كتاب را تا زد وبست،- ~~ه الأمر: آن امر بر او دشوار شد. # =الدرج- # ج أدراج ودرجة: كيف دستى زنان كه در آن عطر ولوازم ويژه ى خود را نهند. # =الدرج- # آنچه كه در آن نوشته شود،- في القراءة: اين تعبير خلاف (التهجى) است وبه ~~معناى مطالعه وبى صدا خواندن است؛ «قرأ درجا»: اين تعبير را در زبان متداول ~~(قرأ كرجا) ميگويند: به معناى آرام مطالعه وملاحظه كرد مى باشد. # =الدرج- # ج أدراج ودراج: راه؛ «رجعت ادراجي»: از راهى كه آمدم برگشتم، مراتب كه بر ~~روى يكديگر باشند؛ «درج السلم»: # پله هاى نردبان كه از پائين به بالا روند؛ «ذهب دمه درج او ادراج ~~الرياح»: خون او به هدر رفت، خونبهاى او گرفته نشد. # =الدرج- ### || AUTO كارهاى بزرگ وسخت وشاق. # =الدرجة- ### || AUTO ج درج: پلكان، نردبان،- ج درجات: طبقه، رتبه، درجه؛ «من أوفى ~~الطبقة او المرتبة الأولى»: از طبقه يا رتبه ى اول؛ «لدرجة ان»: به حديكه، ~~به درجه اى كه، جزئى از (360) درجه ى محيط يك دائره؛ «الدرجة السينية»: ms0854 ~~جزئى از (90) درجه ى زاويه ى قائمه كه مساوى (60) دقيقه ودقيقه معادل (60) ~~ثانيه وثانيه (10) ثالثه وثالثه (10) رابعه است؛ «الدرجة المئوية اوغراد»: ~~يك صدم زاويه ى قائمه است كه به روش اعشارى به (10) دسيگراد ودسيگراد (10) ~~سانتيگراد وسانتيگراد (10) ميليگراد تقسيم مى شود؛ «درجة الحرارة»: مقياس ~~سنجش گرما است؛ «الدرجات العليا»: بالاترين درجه ى حرارت؛ «الدرجات ~~السفلى»: كمترين درجه ى حرارت. # =درد- ### || AUTO - دردا: دندانهاى او ريخت. # =الدرداء- ### || AUTO مؤنث (الأدرد) است. # =الدردار- ### || AUTO أو المران (ن): درخت بزرگ وتنومندى است از رسته ى زيتونيها كه ~~معمولا در جنگلها وباغها براى تزيين كشت مى شود. چوب اين درخت سفيد وخوب ~~است ودر گذشته براى ساختن نيزه ها از آن استفاده مى شده است. # =دردر- ### || AUTO دردرة الشيخ أو الصبي البسرة: آن پيرمرد يا كودك خرماى نارس را ~~در دهان نهاد ومكيد. # =الدردر- # ج درادر: جاى رويش دندانهاى كودك # الدردور- ### || AUTO موضعى از دريا كه در آن گرداب ايجاد شود وبيم غرق شدن در آن باشد. # =الدردورة- ### || AUTO طبق كوچك. # =الدردي- ### || AUTO من الزيت ونحوه: چركى روغن ومانند آن در ته ظرف. # =الدرر- ### || AUTO [در]: «درر الريح»: جهت وزش باد؛ «درر الطريق»: وسط وميانه ى راه. # =درز- ### || AUTO - درزا الثوب: جامه را نيكو دوخت. # =الدرز- # مص،- ج دروز: بلندى جامه بهنگام دوختن دو طرف آن؛ «ام درز»: ### || AUTO دنيا. # =الدرزة- ### || AUTO «أولاد درزة»: خياطان، بافندگان، افراد پست وفرومايه؛ «ام ~~درزة»: كنيه ى دنياست. # =الدرزي- # ج درزة: آنكه منتسب به طايفه وايل (درزيها) باشد ونيز اين اسم را (دروز) گويند. # =الدرزي- # خياط، جامه دوز، درزى. # =الدرزي- ### || AUTO ج درزة، ويقولون أيضا دروز: مترادف (الدرزي) است. # =درس- # - دروسا الرسم: آن اثر پاك ومحو شد،- الشي ء: اثر آن چيز از بين رفت،- ~~درسا الرسم: آن اثر را پاك كرد،- الثوب: جامه را كهنه كرد ودر نتيجه پاره ~~وفرسوده شد،- الناقة: ماده شتر را خسته كرد،- درسا ودراسة الكتاب او العلم: ~~به آن كتاب يا دانش روى آورد وآنرا خواند وبه خاطر سپرد،- العلم على فلان: ~~از فلانى علم ودانش آموخت،- درسا ودراسا الحنطة: گندم را با گاو آهن ومانند ~~آن ms0855 شخم زد. # =درس- ### || AUTO تدريسا ه الكتاب: كتاب را به او آموخت،- البعير: شتر را خسته كرد. # =الدرس- # مص،- ج دروس: درس كه خوانده شود، راه پنهان، آموزشى كه در مدرسه انجام ~~شود، حديث وداستان؛ «ألقى دروسا عن مادة كذا»: درسهائى در فلان موضوع داد؛ ~~«دروس الأشياء»: درسهائى از علم اشياء كه شامل معلوماتى از جسم انسان ~~وحيوان ونباتات وابزار ومعادن وآب وهوا وجز آنهاست،- ج ادراس ودرسان: جامه ~~ى كهنه وفرسوده. # =الدرس- ### || AUTO ج أدراس ودرسان: جامه ى كهنه وفرسوده. # =الدرسة- ### || AUTO ورزش وممارست. # =درص- # - درصا ت الناقة: دندانهاى ماده شتر PageV01P389 ### || AUTO بر اثر پيرى وسالخوردگى شكست. # =الدرص- # ج أدراص ودرصة ودرصان ودروص وأدرص (ح): بچه ى موش وگربه وخرگوش ومانند آنها. # =الدرص- ### || AUTO ج أدراص ودرصة ودرصان ودروص وأدرص (ح): مترادف (الدرص) است. # =الدرصاء- ### || AUTO «ناقة درصاء»: ماده شترى كه دندانهايش بر اثر پيرى شكسته باشد. # =درع- ### || AUTO تدريعا [درع] ه: او را زره آهنين پوشانيد،- المرأة: بر تن آن ~~زن پيراهن پوشانيد. # =الدرع- # ج دروع وأدرع: زره كه از حلقه هاى ريز فولادى بافته مى شود ودر قديم ~~بهنگام جنگ آن را روى لباسها بر تن مى كردند. # اين واژه مؤنث است وگاهى مذكر بكار مى رود؛ «درع المرأة». ج أدراع: ~~پيراهن زن كه در خانه بر تن كند. اين واژه مذكر است. # =الدرع- ### || AUTO من العشب: گياه تر وتازه. # =الدرعة- ### || AUTO ج درع: ليفى كه با آن روى نخل خرما را پوشانند. # =الدرعية- ### || AUTO ج دراعي: پيكانهائى كه در زره ها نفوذ كنند. # =درف- ### || AUTO تدريفا ه: او را برگردانيد. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الدرفة- ### || AUTO ج درف عند العامة: يكى از پاشنه هاى درب. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است وفصيح آن (الصفق) است. # =الدرقة- ### || AUTO ج درق: سپرى كه از پوست بدون چوب ساخته شده باشد. # =درك- ### || AUTO تدريكا [درك] المطر: ريزش باران ادامه يافت،- فلانا بالشي ء: ~~فلانى را زير نظر ووابسته به چيزى قرار داد. # =الدرك- # مترادف (الدرك) است. # =الدرك- ### || AUTO ملحق شدن، پيوست، تبعيت، انتهاى گودى چيزى؛ «بلغ الغواص درك ~~البحر»: ms0856 غواص به ته دريا رسيد؛ «رجال الدرك»: نيروى نظامى موسوم به ~~ژاندارمرى، ژاندارمها. # =دركب- ### || AUTO دركبة [دركب] ه: آن چيز را غلطانيد. اين واژه در زبان متداول ~~رايج است. # =الدركة- ### || AUTO ج دركات: درجه ى عقب گرديدن است نه بالا رفتن، در مقابل اين ~~كلمه درجه ى صعود يا بالا رفتن است؛ «الجنة درجات والنار دركات»: بهشت ~~درجات است ودوزخ دركات؛ «درجات الحياة ودركات الموت»: درجات زندگى ودركات مردن. # =دركل- ### || AUTO دركلة [دركل] ه: آن را غلطانيد. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الدركي- # مترادف (الدركي) است. # =الدركي- ### || AUTO ژاندارم. # =درم- # - درما ودرما ودرمانا ودرامة القنفذ أو الأرنب ونحوهما: خار پشت يا خرگوش ~~ومانند آنها فاصله ميان گامها را با شتاب كوتاه كردند. # =درم- # - درما ت الأسنان: افتادن دندانها نزديك شد،- البعير: دندانهاى شتر ريخته ~~شد،- العضو: گوشت استخوان آن عضو را پوشانيد،- ت الساق: پاى استوار ومتناسب شد. # =درم- ### || AUTO تدريما أظفاره: ناخنهاى خود را پس از چيدن صاف كرد. # =الدرم- ### || AUTO (عضو درم): عضوى كه گوشت استخوانش را پوشانده باشد. # =الدرماء- # مؤنث (الأدرم) است،- (ن): ### || AUTO گياهى است كه برگ آن سرخ مى باشد. # =الدرمة- ### || AUTO «درع درمة»: زره صاف يا نرم. # =درن- ### || AUTO - درنا الثوب: جامه چركين شد. # =الدرن- # ج أدران: چركى،- عند الأطباء: # كورك يا دانه هاى سفت كه در بدن پديد آيد همانگونه كه در بيمارى جذام ~~ومانند آن مى باشد، سل؛ «الدرن الرئوي»: سل سينه وريه. # =الدرن- ### || AUTO «ثوب درن»: جامه ى چرك. # =الدرنة- ### || AUTO «ثياب درنة»: جامه هاى چرك. # =الدرهام- ### || AUTO ج دراهيم [درهم] مترادف (الدرهم) است. اين كلمه يونانى است. # =الدرهم- # ج دراهم: پول نقدينه كه از نقره ضرب شود. اين واژه يونانى است؛ ~~«الدراهم»: مطلق پول. # =الدرهم- ### || AUTO ج دراهم: مترادف (الدرهم) است. # =الدروج- ### || AUTO من الرياح: بادى كه سخت وتند وزد. # =الدرور- ### || AUTO [در]: ماده شتر بسيار شيرده، «حرب درور»: جنگى كه بسيار خون ريزد. # =الدروز- ### || AUTO افراد منتسب به طايفه ى (الدرزية). # =الدرويش- ### || AUTO درويش، راهب يا عابد وزاهد. اين واژه فارسى است بمعناى بينوا. # =الدري- # [در]: «دري السيف»: برق ودرخشندگى شمشير؛ «الكواكب الدري: # ستاره درخشان؛ ms0857 «فرس دري»: اسب تندرو. # =الدري- # [در] من الكواكب: ستاره ى درخشان،- من الخيل: اسب بسيار تندرو. # =الدري- ### || AUTO [در] من الكواكب: مترادف (الدري) است،- من الخيل: اسب بسيار تندرو. # =الدري ء- # [درأ] (فك): ستاره ى درخشنده. # =الدري ء- ### || AUTO (فك): مترادف (الدري ء) است. # =الدريئة- ### || AUTO [درأ]: حلقه ايست كه با آن چگونگى فرا گرفتن نيزه زدن را ~~مىموزند، كمينگاه شكارگر كه با آن شكار را فريب دهد. # =الدرير- ### || AUTO [در]: مص، ستور تندرو، چراغ روشن ونور دهنده. # =الدريس- ### || AUTO جامه ى كهنه، خطهائى است كه بر روى سنگ مى كشند وبا ريگ دانه ~~هاى ريز كه بر روى گوشه هاى آن خطوط نهند سرگرم بازى مى شوند. # =الدريع- ### || AUTO اسم مصغر (الدرع) است به معناى زره كوچك. # =الدريكة- ### || AUTO [درك]: شكار. # =الدريم- ### || AUTO [درم]: «عضو دريم»: مترادف (درم) است. # =الدرين- # : جامه ى كهنه، گياه آفت زده يا گنديده كه دام وستور آن را نخورند؛ «أم ~~درين»: زمين خشك وبيحاصل. PageV01P390 ### || AUTO =الدريهم- ### || AUTO ج دريهمات: اسم مصغر (الدرهم) است؛ «دريهمات»: كمى پول خرد يا ~~نقدينه. # =الدزينة- ### || AUTO در زن يا دوزين كه بمعناى دوازده واحد از چيزى است. اين واژه ~~فرانسوى است. # =دس- ### || AUTO ### || AUTO - دسا ودسيسى [دس] الشي ء تحت التراب وفيه: آن چيز ~~را زير خاك پنهان كرد،- عليه: بر او خدعه ونيرنگ زد،- الدسائس: دسيسه سازى ~~كرد، نقشه هاى شومى براى رسيدن به هدفى بد كشيد،- نبضه: نبض او را گرفت. ~~اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الدس- ### || AUTO نبض. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الدساس- ### || AUTO [دس] (ح): مار كوچكى است سرخ رنگ كه زير خاك پنهان مى شود،- ج ~~دساسون: دسيسه باز كه دست به كارهاى بد وپنهانى مى زند تا به هدف ناپسنديده ~~اى برسد. # =الدساسة- # (ح): مار كوچكى است سرخ رنگ كه زير خاك پنهان مى شود،- (ح): # كرمى است دراز وسرخ رنگ،- (ح): ### || AUTO تيره اى از جانوران كوتاه زبان. # =الدست- # ج دسوت، والكلمة فارسية الأصل: # حيله ونيرنگ، جلو خانه، مجلس، بالش، جامه، بيابان، ورق؛ «دست الحكم»: تخت ~~سلطنت، صندلى رياست؛ «الدست لي»: ### || AUTO اين ms0858 تعبير در زبان شطرنج بمعناى بردم است و«الدست علي»: بازى ~~را باختم است، ودر زبان متداول بمعناى ديگ يا سماور مسي بزرگ است. اين واژه ~~فارسى است. # =الدستان- ### || AUTO ج دساتين (مو): زه كمان، سيم عود ومانند آن. اين واژه فارسى است. # =الدستور- ### || AUTO ج دساتير، والكلمة فارسية: دستور، قاعده، قانون، وزير، پروانه ~~يا اجازه، قانون اساسى كشور، آئين نامه يا نظامنامه كه در آن نام لشكريان ~~ومقررى آنها ثبت شده باشد. # =الدستوري- ### || AUTO نسبت به (الدستور) است؛ «النظام الدستوري»: حكومت مشروطه يا ~~پارلمانى كه زير پوشش قانون باشد. # =الدستورية- ### || AUTO روش يا نظام دستورى كه مطابق با قانون باشد. ضد اين تعبير را ~~(عدم الدستورية» گويند. # =دسدس- ### || AUTO دسدسة: احساس كردن ودست ماليدن به چيزى. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =دسس- ### || AUTO تدسيسا [دس]: به معناى (دس) است وتشديد براى مبالغه مى باشد. # =الدسكرة- ### || AUTO ج دساكر: روستاى بزرگ، عشرتكده ها، خانه هاى فساد، ساختمان ~~بزرگى بسان قصر كه در پيرامون آن افراد زيرك وخبيث وچابك گرد آمده باشند، ~~صومعه، زمين هموار. # =دسم- # - دسما ودسومة: چركى آن زياد شد،- دسما الشي ء: بر روى آن چيز چركى ~~نشست،- رنگ آن تيره ى مايل به سياهى شد. # =دسم- ### || AUTO تدسيما المطر الأرض: باران زمين را خيس كرد،- الشي ء: آن چيز ~~را سياه كرد. # =الدسم- # چربناكى گوشت يا پيه، چركى وپليدى. # =الدسم- ### || AUTO ج دسم ودسم: چرب. # =الدسماء- ### || AUTO مؤنث (الأدسم) است. # =الدسمة- # تيره گى مايل به سياهى. # =الدسمة- ### || AUTO مؤنث (الدسم) است. # =الدسيس- ### || AUTO ج دسس [دس]: آنكه را براى آوردن خبر فرستند، پخته شده ى در ~~خاكستر. # =الدسيسة- ### || AUTO نيرنگ وخدعه ودشمنى پنهانى. # =دشر- # تدشيرا الأمر: آن كار را رها كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- ~~الأسير: ### || AUTO اسير را آزاد كرد. اين تعبير نيز در زبان متداول رايج است. # =دشن- # - دشنا الشي ء: آن چيز را داد وعطا كرد. اين واژه آرامي است. # =دشن- # تدشينا الثوب: آن جامه را براى اولين بار پوشيد. اين واژه را در زبان ~~متداول (خشن) گويند،- المعبد: در آن معبد پيش از ms0859 آنكه كسى در آن نماز خواند ~~عبادت كرد ونماز خواند. # =دع- # [ودع]: فعل امر است از (ودع) به معناى دست بردار؛ «دع عنك لومي»: از ~~ملامت به من دست بردار؛ «دعني وشأني»: ### || AUTO مرا بحال خود واگذار؛ «دعنا نذهب»: بگذار تا برويم. # =دعا- # - دعاء ودعوى [دعو] ه: او را صدا زد، بسوى او تمايل نمود، از او كمك ~~خواست،- ه فلانا وبفلان: او را به آن اسم ناميد،- الميت: بر مرده زارى ~~وشيون كرد،- عليه: براى او شر خواست،- إليه: ### || AUTO از او خواست،- ه الى الأمر: براى آن كار وي را فرستاد،- به: او ~~را احضار كرد،- دعاء له: براى او آرزوى خير كرد،- دعوة ومدعاة فلانا: فلانى ~~را دعوت به غذا كرد. # =الدعاء- ### || AUTO ج أدعية: مص. # =الدعاب- ### || AUTO اسم مبالغه است از (دعب وداعب). # =الدعابة- # مداعبه، شوخى ومزاح كردن. # =الدعابة- ### || AUTO مبالغه ى (دعب وداعب) است. در اينجا تاء ويژه ى مبالغه است ~~وبراى تأنيث نيست. # =الدعارة- # بداخلاقى. # =الدعارة- # پليدى وفسق وفساد. # =الدعارة- ### || AUTO بداخلاقى. # =الدعام- ### || AUTO ج دعم: ستون خانه، ستون كه در زير چادر يا سايه بان نصب كنند. # =الدعامة- ### || AUTO ج دعائم: مترادف (الدعام) است،- ج دعامات ودعائم: سند، ركن؛ ~~«دعائم السيادة»: آنچه كه سيادت وبزرگى را تأييد وتثبيت كند؛ «دعامة ~~القوم»: بزرگ قوم ومهتر آنان. # =الدعامتان- # چوبهاى دو طرف چرخ يا PageV01P391 ### || AUTO قرقره. # =الدعاوة- # [دعو]: اسم است از (الادعاء). # =الدعاوة- ### || AUTO [دعو]: مترادف (الدعاوة) است. # =الدعاية- ### || AUTO [دعو]: تبليغات براى شخص يا حزب يا فرقه اى؛ «وزارة الدعاية»: ~~وزارت تبليغات؛ دائرة الدعاية»: اداره ى تبليغات. # =دعب- ### || AUTO - دعبا ودعابة ه: با او شوخى كرد، او را دور كرد. # =الدعب- ### || AUTO بازيگر وشوخى كن. # =دعبل- ### || AUTO دعبلة الشي ء: آن چيز را گرد بسان تيله كرد. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =الدعبولة- ### || AUTO گلوله ى گرد وكوچك. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الدعة- ### || AUTO [ودع]: آرامش، وقار، راحتى وآسايش زندگى. # =دعج- ### || AUTO - دعجا ت العين: آن چشم فراخ بسيار سياه شد. # =الدعجاء- ### || AUTO مؤنث (الأدعج) است، اولين شب از سه شب آخر ماه قمرى كه در آن ~~ماه ديده نميشود. # =الدعجة- ### || AUTO ms0860 سياهى وفراخى چشم. # =دعر- ### || AUTO - دعارة الرجل: مترادف (فجر) است. ### || AUTO =بمعناى گناه كرد،- دعرا العود: چوب دود كرد ولى روشن نشد،- ~~الزند: آتش زنه روشن نشد. # =الدعر- # (ح): كرم يا موريانه كه چوب را ميخورد. # =الدعر- # «رجل دعر»: مرد خائنى كه بدنبال عيب جوئى از دوستان خود است. # =الدعر- # پليدى وفسق وفجور وفساد. # =الدعر- ### || AUTO «عود دعر»: چوب كهنه وپوسيده. # =الدعرة- # (ح): واحد (الدعر) است. # =الدعرة- # «رجل دعرة»: مرد خائن كه از دوستان خود عيبجوئى كند. # =الدعرة- ### || AUTO مترادف (الدعر) است. # =الدعرورة- ### || AUTO چركى كه در زير پوست بدن باشد. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =دعس- # - دعسا الشي ء: آن چيز را پايمال كرد،- فلانا: فلانى را از خود دور كرد،- ~~الوعاء: ظرف را پر كرد،- ه بالرمح: ### || AUTO با نيزه او را زد. # =الدعس- ### || AUTO اثر؛ «طريق دعس»: راهى كه در آن آثار ونشانه هاى بسيار باشد. # =الدعسة- ### || AUTO مترادف (الدوسة) است. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الدعق- ### || AUTO داخل كردن يا درون بردن به عنف. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الدعقة- ### || AUTO بسيارى ملازمت وهمدمى مرد با دوست خود. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =دعك- # - دعكا الثوب: زبرى جامه را نرم كرد،- الجلد: پوست را سابيد،- الخصم: # دشمن را نرم وموافق كرد،- الشي ء فى التراب: آن چيز را در خاك ماليد ~~وخاكى كرد. # =دعك- ### || AUTO - دعكا: احمق شد. # =دعم- # - دعما الشي ء: آن چيز را تكيه داد تا كج نشود،- ه: او را كمك كرد ~~ونيرومند ساخت. # =دعم- ### || AUTO ### || AUTO تدعيما ه: آن چيز را تقويت كرد، او را امكان داد، ~~وى را تأييد كرد. # =الدعمة- ### || AUTO ج دعم: ستون خانه، چوب يا ستونى كه زير سايه بان نصب كنند. # =الدعمتان- ### || AUTO دو چوب دو طرف چرخ يا قرقره. # =المدعمشة- ### || AUTO من العيون: چشمهاى ناتوان كه ابروان آنها ريخته شده وتار ~~بينند. اين واژه در زبان روز متداول است. # =دعمص- ### || AUTO دعمصة [دعمص] الماء: آب داراى كرم فراوان شد. # =الدعموص- ### || AUTO ج دعامص ودعاميص (ح): كرم سياه رنگى است كه در ته آبگيرها ~~وبركه ها بهنگام خشك شدن آب پديد ms0861 آيد نام اين كرم در زبان متداول (البلعط) ~~يا (البرعط) است. # =الدعمي- ### || AUTO نجار، درودگر، آنچه كه ستون محكم واستوار دارد، بيشتر راهى؛ ~~«فرس دعمي»: اسب كه در سينه ى آن سفيدى باشد. # =الدعوى- ### || AUTO ج دعاو ودعاوى [دعو]: اسم است از (الادعاء)؛ «بدعوى ان»: بدليل اينكه. # =الدعوة- ### || AUTO اسم است از (الادعاء)، پيمان وسوگند،- ج دعوات: دعوت به ~~اجتماع، دستور حاضر شدن، الهام خدائى؛ «نشر الدعوة»: تبليغ مذهبى ودينى ~~كرد؛ «صاحب الدعوة»: دعوت كننده، آنكه مردم را به جشن يا ميهمانى دعوت كند؛ ~~«كنا فى دعوة فلان»: ميهمان فلانى شديم. # =دعويقة- # الطيون (ح): نام گنجشك كوچكى است. اين واژه در زبان روز متداول است. # =دعي- # [دعو] الى الاجتماع: براى حضور در انجمن يا جمعيت دعوت شد؛ «دعي الى حمل ~~السلاح»: به خدمت زير پرچم يا سربازى دعوت شد؛ «رجل يدعى ... »: ### || AUTO مردى كه نام او ... # =الدعي- ### || AUTO ج أدعياء [دعو]: پسر خوانده، آنكه در اصل ونسب مشكوك باشد، ~~آنكه غير از پدر يا قوم خود را در نسب خود ادعا كند. # =دغدغ- ### || AUTO دغدغة [دغدغ] فلانا بكلمة: فلانى را با سخنى رنجانيد وطعنه ~~زد،- ه: او را قلقلك داد وخنداند اين تعبير را در زبان متداول روز (زكزكه) گويند. # =الدغدغة- ### || AUTO قلقلك دادن كه باعث خنده شود وبويژه در كف پا وزير بغل. اين ~~واژه را در زبان متداول روز (الزكزكة) گويند. # =دغر- # - دغرا ه: او را دور كرد، بر او فشار آورد تا اينكه مرد،- عليه: بر او ~~حمله ور شد،- فى البيت: داخل آن خانه شد،- الشي ء فى الشي ء: آن چيز را با ~~چيزى ديگر آميخت،- ت الأم ابنها: مادر فرزندش را شير داد ولى سير نكرد. # =دغر- ### || AUTO - دغرا ودغرى عليهم: بر آنها حمله ى بدون ايستادگى كرد،- دغرا ~~الرجل: آن مرد بدخوى وپليد شد. # =الدغرة- # چيزى را ربودن ودزديدن. PageV01P392 ### || AUTO =الدغري- ### || AUTO اين واژه تحريف شده از (الطوغري) تركى است وبمعناى مستقيم ~~وراست است اين واژه در زبان متداول روز رايج است. # =دغش- ### || AUTO - دغشا: داخل تاريكى شد،- عليهم: بر آنها حمله كرد. # =الدغش- ### || AUTO ms0862 تاريكى. # =الدغشة- ### || AUTO ### || AUTO مترادف (الدغش) است. # =الدغفل- ### || AUTO پر بسيار،- (ح): بچه ى فيل يا بچه ى گرگ. # =الدغفلي- ### || AUTO «عيش دغفلي»: زندگى فراخ وخوش؛ «عام دغفلي»: سالى پربركت ~~وسودمند. # =دغل- ### || AUTO - دغلا فيه: به گونه ى سرگردان داخل شد. # =الدغل- ### || AUTO ج أدغال ودغال: آنچه كه در چيزى درآيد وآن را فاسد كند، درختان ~~پرشاخه وبرگ وبسيار؛ «ادغال أفريقيا»: جنگلهاى انبوه ودرهم پيچيده ى ~~افريقا، ودر زبان متداول روز (الدغل) بمعناى كينه ى پنهان مى باشد. # =دغم- ### || AUTO - دغما ودغمانا القوم الحر أو البرد: گرما وسرما آن قوم را فرا ~~گرفت،- الإناء: روى ظرف را پوشانيد،- أنفه: بينى او را شكست. # =الدغم- ### || AUTO رنگ اسب بينى سياه. # =الدغمة- ### || AUTO مترادف (الدغم) است. # =دغوش- ### || AUTO دغوشة [دغوش] القوم: آن قوم در جنگى يا سر وصدائى بهم مخلوط شدند. # =الدغيشة- ### || AUTO [دغش]: مترادف (الدغش) است. # =الدغيلة- # [دغل]: آنچه كه به چيزى يا امرى درآيد وآنرا فاسد كند، درختان بسيار ~~وپرشاخه وبرگ. # =دف- ### || AUTO - دفا ودفيفا [دف]: آرام وآهسته راه رفت،- الطائر: پرنده بسان ~~كبوتر بالهاى خود را تكان داد،- له الأمر: آن كار براى وى آماده شد،- دفا ~~الشي ء: آن چيز را ريشه كن كرد. # =الدف- # ج دفوف [دف] (مو): دف يا دايره كه داراى چنبر چوبى وپوستى نازك است وبا ~~سر انگشتان نواخته مى شود. # =الدف- ### || AUTO ج دفوف [دف] (مو): مترادف (الدف) است، جانب يا كنار يا صفحه ى چيزى. # =الدفاء- ### || AUTO ### || AUTO [دفأ]: آنچه كه با آن خود را گرم كنند مانند پوشاك ~~وجز آن. # =الدفاش- ### || AUTO عند العامة: اين واژه در زبان متداول به معانى زنبوره، پروانه ~~ى كشتى بخارى، جهاز دافعه مى باشد. # =الدفاع- # [دفع]: حمايت، پشتيبانى، دفاع،- (ا ع): وسائل وراه وروش جنگى براى ~~جلوگيرى از حمله هاى دشمن؛ «خط الدفاع» (ا ع): خط پشتيبانى جبهه ى جنگ كه ~~با ابزار آلات ووسائل جنگى آراسته شده باشد؛ «الدفاع الجوى»: نيروى دفاع ~~هوائى كه با توپهاى ضد هوائى وموشك زمين به هوا مجهز باشد؛ «الدفاع البري» ~~(ا ع): نيروى دفاع زمينى كه در ايجاد دژها وپناهگاهها وبر چيدن ms0863 سيمهاى ~~خاردار وجز آنها اقدام نمايد؛ «الدفاع السلبي»: # حمايت ودفاع از مردم شهرها بهنگام حمله هاى هوائى دشمن؛ «الدفاع الوطني» ~~(ا ع): وسائل دفاع از كشور در برابر حمله هاى دشمن از خارج؛ «وزارة ~~الدفاع»: # وزارت دفاع، وزارت جنگ كه امور دفاع از كشور را عهده دار است. # =الدفاع- ### || AUTO نيروى موج آب يا سيل. # =الدفاعي- ### || AUTO آنچه كه ويژه ى دفاع باشد. # =الدفاف- ### || AUTO [دف]: سازنده ى دف، نوازنده ى دف. # =الدفاق- ### || AUTO «سيل دفاق»: سيل پر آب كه دامنه ى آن به دو طرف دره برسد. # =الدفاية- # ج دفأيات: مترادف (المدفأة) است. ### || AUTO اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الدفأى- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO [دفأ]: مؤنث (الدفئان) است. # =الدفآن- # [دفأ]: مترادف (المستدفئ) است. # بمعناى گرم كننده. # =دفئ- # يدفأ دفأ ودفوءا [دفأ] من البرد: گرم شد، احساس گرمى كرد. # =دفأ- # يدفؤ دفاءة [دفأ]: مترادف (دفئ) است. # =دفأ- ### || AUTO تدفئة [دفأ] ه: او را گرم كرد. # =الدف ء- # ج أدفاء [دفأ]: سختى گرما. اين واژه ضد (حدة البرد) است. # =الدفئ- ### || AUTO [دفأ]: پوشنده ى لباس گرم. # =الدفئة- ### || AUTO [دفأ] من الأراضي: سرزمينهاى گرم. # =الدفه- ### || AUTO [دف]: فرمان كشتى كه در تغيير جهت وحركت كشتى بكار مى رود. نام ~~ديگر آن (السكان) است، جنب يا صفحه ى چيزى؛ «قائد الدفه أو مدير الدفة»: ~~آنكه فرمان كشتى را بدست گيرد، فرمانده ى حركت كشتى يا ناخدا وكشتيبان؛ ~~«قبض على دفة التنفيذ»: اجراى حكم را عهده دار شد؛ «دفئا الطبل»: دو طرف ~~پوستى طبل كه بر روى آن نوازند؛ «جمع بين دفتيه»: محتوي ومشتمل شد. # =الدفتر- ### || AUTO ج دفاتر: دفتر كه از مجموع برگهاى كاغذ تشكيل مى شود. اين واژه ~~فارسى است؛ «دفتر الشروط»: مجموع شرايط وضع شده در معاملات مزايده يا ~~مناقصه يا فروش در حراج علنى وآشكار در حضور مردم؛ «دفتر المساحة»: دفتر ~~ثبت املاك كه در آن زمينهاى اندازه گيرى شده به ثبت رسيده باشد؛ «دفتر ~~اليومية»: دفتر حساب بازرگان كه در آن داد وستد روزانه را ثبت كنند؛ «مسك ~~الدفاتر» (ت): عهده دار بودن ms0864 امور محاسبات در يك بنگاه يا مؤسسه ى تجارى ~~ومانند آنها. # =الدفتريا- ### || AUTO بيمارى ديفترى يا خناق. اين واژه يونانى است. # =الدفران- ### || AUTO (ن): رسته اى زيبا از درخت صنوبر است كه بسيار بلند مى شود ~~وداراى برگهاى پهن است اين درخت بويژه در لبنان وتركيه ويونان وجود دارد. ~~اين واژه سريانى است. # =دفش- ### || AUTO - دفشا ه: او را دور كرد. اين واژه در زبان روز متداول است. # =الدفشة- # دور كردن. اين واژه در زبان روز متداول است. PageV01P393 ### || AUTO =دفع- ### || AUTO - دفعا ودفاعا ومدفعا ه: او را از خود راند ودور كرد،- القول: ~~سخن را بدليلى برگردانيد وباطل كرد،- عنه الأذى: گزند وآسيب را از وى دور ~~كرد،- عن الموضع: از آن مكان رفت،- اليه: بپايان آن رسيد؛ «طريق يدفع الى ~~مكان كذا» راهى كه به آن منتهى ميگردد،- الى كذا: او را بناچار به چيزى ~~وادار كرد،- اليه الشي ء: آن چيز را به او تأديه كرد يا پرداخت. # =الدفع- ### || AUTO مص پرداخت پول بعنوان بهاى خريد يا جز آن. # =الدفعة- # ج دفع ودفعات: يكبار باريدن، آنچه كه از مشك يا ظرف يكبار ريخته شود. # =الدفعة- ### || AUTO اسم مره از (دفع) است، قسط يا سهم كه با پول پرداخت شود. # =دفف- ### || AUTO تدفيفا [دف]: شتابيد،- الرجل: آن مرد دف نواخت،- الجريح: بر آن ~~زخمى تاخت واو را كشت. # =دفق- # - دفقا الماء: آب را سخت ريخت،- الكوز: آنچه را كه در كوزه بود ريخت،- ~~الله روحه: خداوند او را مرگ داد،- دفقا ودفوقا الماء: آب ريخته شد،- ~~النهر: رودخانه پر از آب شد واز دو طرف آن آب روان گرديد،- الرجل: اين ~~تعبير در زبان متداول به معناى آن مرد قي واستفراغ كرد مى باشد. # =دفق- ### || AUTO تدفيقا: مبالغه ى (دفق) است. # =الدفقة- ### || AUTO يكبار؛ «جاؤوا دفقة»: آنها يكباره آمدند. # =الدفل- ### || AUTO قطران، قير يا زفت،- (ن): نام گياه (الدفلى) است. # =الدفلى- ### || AUTO (ن): درختى است داراى شكوفه هاى سرخ رنگ مانند گل سرخ وبار آن ~~بسان (الخرنوب) است. اين درخت از رسته ى دفليات است. # =دفن- ### || AUTO - دفنا الميت: مرده را بخاك سپرد،- الحديث: سخن را كتمان كرد ونگفت. ms0865 # =الدفن- # مص،- ج أدفان: آنچه كه زير خاك شده باشد،- ج ادفان ودفن: زمين فرو رفته ~~ودفن شده. # =الدفن- # «داء دفن»: بيمارى درونى وپنهانى كه آشكار وباعث تباهى شود. # =الدفن- ### || AUTO «داء دفن»: مترادف (دفن) است. # =الدفوع- ### || AUTO آنچه كه بسيار دفع شود،- من الدواب: ستورى كه بسيار پاى بر ~~زمين كوبيد. # =الدفوف- ### || AUTO [دف] من الطير: پرنده اى كه براى فرود آمدن به زمين نزديك مى شود. # =الدفي ء- ### || AUTO [دفأ]: مترادف (الدفئ) است. # =الدفيئة- ### || AUTO [دفأ]: گلخانه اى كه براى نگهدارى گلها وبوته ها در زمستان از ~~شيشه سازند. # =الدفين- # ج دفن ودفناء وأدفان: آنچه كه بطور پنهانى دفن شده باشد؛ «امرأة دفين» ج دفنى: ### || AUTO زنى كه پشت پرده يا با حجاب باشد؛ «ركية دفين»: چاهى كه روى آن ~~پوشيده باشد؛ «داء دفين»: بيمارى درونى وپنهانى كه آشكار شود وتباهى به بار ~~آورد؛ «الرز الدفين»: برنج كه با گوشت پخته شود. # =الدفينة- ### || AUTO ج دفائن: آنچه كه زير خاك ودر زمين نهفته شده باشد، گنج. # =دق- # - دقة [دق]: باريك ونازك شد. اين واژه ضد (غلظ) است، كوچك شد، چشم پوشى ~~كرد،-- دقا القلب: قلب طپيد،- الشي ء: آن چيز را شكست،- الشي ء على الشي ء ~~او بالشي ء: # چيزى را بر روى چيزى زد يا كوبيد،- الباب: درب را كوبيد،- الجرس: زنگ ~~زد،- جرس الخطر: ### || AUTO زنگ خطر را نواخت واخطار كرد،- ت الساعة: ساعت زنگ زد واعلان ~~وقت كرد. # =الدق- # مص، «دق السكر»: ريزه هاى قند يا شكر؛ «دق الفحم»: خاكه زغال. # =الدق- # نرم، باريك؛ «حمى الدق» (طب): ### || AUTO تب دق، تب لازم. # =الدقاق- # [دق]: آرد، باريك، ريز، خاك نرم كه باد آنرا از روى زمين برانگيزد، خرده ~~ريز هر چيزى؛ «دقاق العيدان»: # چوبهاى شكسته؛ «دقاق الأرز»: خرده برنج يا برنج نيم دانه. # =الدقاق- ### || AUTO [دق]: آرد فروش، كوبنده ى پارچه ها وجلادهنده ى آنها. # =الدقاقة- # [دق]: خاك نرم كه باد آنرا از زمين برانگيخته باشد. # =الدقاقة- ### || AUTO [دق]: ابزارى كه با آن چيزى را كوبند؛ «ساعة دقاقة»: ساعت ~~شماته دار كه وقت را آگهى كند. # =الدقة- # [دق]: خاك نرم، نمك، ادويه ms0866 ى خوشبو كننده ى غذا. # =الدقة- # ج دقات: يك بار كوبيدن؛ «دقات القلب»: ضربان قلب، طپش قلب. # =الدقة- # [دق]: مص چگونگى كوبيدن، نرم. ### || AUTO ضد (الغلظ) است، خرد. ضد (العظم) است، غامض بودن؛ «دقة ~~المعاني»: معانى غامض وپنهان، ضبط واستحكام؛ «بدقة»: با دقت، با توجه، با ~~اهتمام. # =دقدس- ### || AUTO دقدسة [دقدس] عليه: بسيار جوياى او شد. اين تعبير در زبان روز ~~متداول است. # =دقدق- ### || AUTO دقدقة [دقدق]: الشي ء: آن چيز را بسيار كوبيد،- الناس: آن مردم ~~از جائى به جاى ديگر رفتند،- ت الدواب: صداى سم ستوران شنيده شد. # =دقر- # - دقرا فلانا: او را كدرو خشمگين كرد. اين تعبير در زبان روز متداول ~~است،- ه: او را كمى لمس كرد يا بر آن دست ماليد. اين تعبير نيز در زبان ~~متداول رايج است. # =دقر- ### || AUTO تدقيرا الباب: پشت درب را با چوب بى قفل بست تا بدون كليد باز ~~شود وبه آن (الدقرة) گويند. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الدقرة- # چوبى كه با آن درب را از داخل قفل كنند. اين واژه در زبان روز متداول است. PageV01P394 ### || AUTO =الدقشة- ### || AUTO (ح): حشره ايست به رنگ سياه وسفيد وكوچكتر از چلپاسه. # =دقع- ### || AUTO - دقعا: با زندگى كمى راضى شد، از بى چيزى وبينوائى به خاك ~~نشست، بر اثر فقيرى بدحال شد. # =الدقعاء- ### || AUTO خاك، زمينى كه در آن گياه نباشد. # =دقق- # تدقيقا [دق] في الحساب وغيره: ### || AUTO در حساب دقت وبررسى لازم كرد،- البحث: با دقت بحث كرد،- النظر: ~~بخوبى نگريست، آن چيز را نرم كرد. # =الدقل- ### || AUTO چوب درازى كه در ميان كشتى بندند وبر روى آن بادبان كشند، ~~خرماى نامرغوب وبد. # =الدقن- ### || AUTO مترادف (الذقن) است بمعناى زنخ. اين واژه در زبان روز متداول است. # =الدقيق- ### || AUTO [دق]: آرد،- ج أدقة وادقاء: نرم، باريك. ضد (الغليظ) است، كم، ~~امر پوشيده؛ «دقيق الصنع»: خوش ساخت. # =الدقيقة- ### || AUTO ج دقائق [دق]: ضد (الغليظة) است، كم، امرى پوشيده، دقيقه كه يك ~~شصتم ساعت است؛ «دقائق الأمور»: دقايق امر، كارهاى درهم پيچيده. # =دك- # - دكا [دك] الحائط: ديوار را فرو ريخت وبا زمين ms0867 يكسان كرد،- الأرض: # پستى وبلندى زمين را صاف وهموار كرد،- التراب: خاك را كوبيد وهموار كرد،- ~~البئر: چاه را پركرد،- التراب على الميت: مرده را دفن وخاك بر آن ريخت،- ه: ~~او را دور كرد،- ت الحمى فلانا: تب فلانى را ناتوان كرد،- الدابة فى السير: ~~ستور را بسيار راند وخسته كرد،- البارودة: باروت ساخت وآنرا پر كرد. اين ~~تعبير در زبان روز متداول است. # =دك- ### || AUTO بيمار شد. # =الدك- ### || AUTO ج دككة: كوه پست وكوتاه، تپه ى كوچك. # =الدك- ### || AUTO مص،- ج دكوك: زمين هموار، جاى صاف. # =الدكاء- # مؤنث (الأدك) است،- ج # دكاوات- ### || AUTO : مترادف (الدك) است. # =الدكاك- ### || AUTO بسيار كوبنده. # =الدكان- # ج دكاكين، والكلمة فارسية الأصل: ### || AUTO دكان، محل كسب وكار نام ديگر آن (الحانوت) است، چيزى مانند ~~نيمكت كه بر آن نشينند. # =الدكاني- ### || AUTO دارنده ى دكان، دكاندار. # =الدكة- # [ودك]: اسم است از (الودك). # =الدكة- ### || AUTO ### || AUTO دكاك [دك]: ريگ توده ى هموار، دكه ى بلند كه بر ~~روى آن نشينند يا بر روى آن صندلى قرار دهند. # =الدكة- ### || AUTO اين كلمه تحريف از (التكة) است بمعناى بند شلوار. # =الدكتاتور- ### || AUTO ديكتاتور، مستبدي كه حكومت مطلق را در دست گيرد. اين واژه ~~لاتينى است. # =الدكتاتورية- # ديكتاتورى، حكومت استبدادى كه يك فرد در آن حاكم باشد. ### || AUTO اين واژه لاتينى است. # =الدكتور- ### || AUTO پزشك، آنكه گواهينامه ى دكترا در دست داشته باشد. # =الدكتورة- ### || AUTO درجه ى آنكه گواهى پايان تحصيل از آموزشگاههاى عالى گرفته ~~باشد،- الفخرية: دكتراى افتخارى. # =الدكتيلوغرافيا- # فن تايپ يا ماشين نويسى. ### || AUTO اين واژه يونانى است. # =الدكسة- ### || AUTO اسم است از (اندكس المريض) بمعناى حال بيمار سخت وبد شد. اين ~~واژه در زبان متداول رايج است. # =الدكش- # ابزار آتش بهم زن تنور ومانند آن. اين واژه در زبان روز متداول است. # =الدكش- ### || AUTO كار بد، امر مكروه. اين واژه در زبان روز متداول است. # =الدكشاء- # مؤنث (الأدكش) است. # =دكك- ### || AUTO تدكيكا [دك] الشي ء بالشي ء: چيزى را با چيزى آميخت،- ~~السراويل: شلوارها را بند انداخت اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الدكك- ### || AUTO اسم است از (الأدك). # =دكن- # - دكنا المتاع: متاع را بر روى هم چيد. # =دكن- ### || AUTO - دكنا: ms0868 رنگ او به سياهى زد،- الثوب: جامه چرك ورنگ آن تيره شد. # =الدكناء- ### || AUTO مؤنث (الأدكن) است. # =الدكنة- ### || AUTO رنگى كه به سياهى متمايل گردد. # =الدكوشة- # سبوى كوچك. اين واژه در زبان روز متداول است. # =دل- ### || AUTO ### || AUTO - دلالة ودلولة ودليلى [دل] ه الى الشي ء وعليه: ~~او را بر آن چيز راهنمائى وهدايت كرد،- دلا ودلالا و-- دللا: ناز وكرشمه ~~كرد،- الرجل: آن مرد افتخار وسرافرازى كرد،- ت المرأة على زوجها: آن زن با ~~مهربانى اظهار دليرى بر شوهر خود كرد. # =الدل- # آرامش ونيك رفتارى. # =دلا- # - دلوا [دلو] الدلو: دلو را به درون چاه فرو برد، دلو را كشيد تا از چاه ~~بيرون آورد،- بالدلو: با سطل آب برداشت يا آبيارى كرد. # =دلى- ### || AUTO تدلية [دلو] الدلو: دلو را به چاه فرو برد، دلو را كشيد تا از ~~چاه بيرون آورد،- ه بالحبل من السطح: آن را از بالاى بام با ريسمان بست ~~وفرو آويخت. # =الدلى- ### || AUTO [دل]: دليل روشن وآشكار. # =الدلاة- ### || AUTO ج دلى ودلوات [دلو]: سطل كوچك. # =الدلاص- # نرم ودرخشان؛ «درع دلاص»: # زره نرم وصاف. # =الدلاص- ### || AUTO نرم وصاف. # =الدلاع- ### || AUTO (ح): گونه اى صدف دريائى. # =الدلاعة- ### || AUTO زياده روى. در آسان گرفتن وسهل انگارى. # =الدلال- # [دل]: مص، وقار، بردبارى، بزرگوارى، ناز وكرشمه. # =الدلال- # [دل]: دلال، واسطه ى ميان فروشنده وخريدار. PageV01P395 ### || AUTO =الدلالة- # ج دلائل: ارشاد وراهنمائى، برهان. # =الدلالة- ### || AUTO [دل]: حق دلالى، حرفه ى دلال، حق ارشاد وراهنمائى. # =الدلام- ### || AUTO سياهى، سياه. # =الدلب- ### || AUTO (ن): درختى است بزرگ از تيره ى دلبيات كه در كنار رودخانه ها ~~ومجارى آب كشت مى شود. گاهى ارتفاع اين درخت به 30 متر مى رسد. # =الدلبوث- ### || AUTO أو سيف الغراب (ن): گياهى است از رسته ى سوسنيها كه در منطقه ى ~~مديترانه بسيار كشت مى شود برگ اين درخت بسان شمشير است ورنگ آن مخملي يا ~~بنفشه ايست ودر باغچه ها وپاركها كشت مى شود. # =الدلة- ### || AUTO [دل]: مترادف (الإدلال) است بمعناى ناز وكرشمه وگستاخى. # =دلج- ### || AUTO - دلوجا: آب از چاه كشيد وآنرا در حوض خالى كرد. # =الدلج- ### || AUTO آخرين ساعت شب. # =الدلجان- ### || AUTO مترادف (الدلج) است. # =الدلجة- # اسم است از (ادلج ms0869 القوم). # =الدلجة- # اسم است از (ادلج القوم). # =الدلجة- ### || AUTO مترادف (الدلج) است. # =دلح- ### || AUTO - دلوحا: با بار سنگين كه بر دوش داشت گامهاى خود را كوتاه ~~برداشت. # =دلدل- ### || AUTO دلدلة [دلدل] أعضاءه أو رأسه: اعضاء بدن يا سر خود را بهنگام ~~راه رفتن تكان داد. # =الدلدل- ### || AUTO [دلدل]: امرى عظيم وبزرگ،- (ح): قنفذ يا خار پشت تيرانداز. # =الدلدول- ### || AUTO (ح): مترادف (الدلدل) است. # =دلس- ### || AUTO تدليسا [دلس] البائع: فروشنده ى كالا عيب ونقص آنچه كه مى ~~فروشد را به خريدار نگفت،- المحدث: در كلام خود بجز گروگذار سخن گفت. # =الدلس- # خدعه، نيرنگ، چرب زبانى وچاپلوسى. # =الدلس- ### || AUTO تاريكى،- (ن): مفرد (الأدلاس) است. # =الدلسة- ### || AUTO تاريكى. # =دلص- # - دليصا: درخشنده شد، برق زد، اين واژه ضد (خشن) است. # =دلص- # - دلاصة: تراشيده ونرم شد. # =دلص- ### || AUTO تدليصا الشي ء: آن چيز را نرم كرد؛ «دلص السيل الحجر»: سيل سنگ ~~را تراشيد تا اينكه نرم وصاف شد،- الدرع: زره را نرم كرد،- الجبين: موى روى ~~پيشانى را زدود يا كند. # =الدلص- ### || AUTO زمين هموار،- ج دلاص: نرم، ضد (الخشن) است. # =الدلصاء- ### || AUTO مؤنث (الأدلص) است. # =الدلصة- ### || AUTO زمين هموار. # =دلع- # -- دلعا ودلوعا لسانه: زبان او از دهانش بيرون آمد،-- دلعا لسانه: زبان ~~خود را از دهان بيرون آورد. # =دلع- ### || AUTO تدليعا ه: در تربيت وتأديب او سستى كرد. اين واژه در زبان روز ~~متداول است. # =الدلعة- ### || AUTO اسم است از (دلع). اين واژه در زبان روز متداول است. # =الدلغان- ### || AUTO گل نرم وچسبنده. اين واژه در زبان روز متداول است. # =دلف- # - دلفا ودلفا ودلوفا ودليفا ودلفانا: مانند مرد دست وپاى بسته راه رفت ~~وگامهاى نزديك بهم برداشت،- ت الناقة بحملها: ### || AUTO ماده شتر با بار خود از زمين بلند شد وايستاد،- الجيش: ارتش به ~~پيش رفت،- السقف: بام يا سقف چكه كرد. # =الدلف- # چكيدن آب از سقف خانه ومانند آن. # =الدلف- ### || AUTO دلير، دلاور، قهرمان. # =الدلفين- ### || AUTO ج دلافين (ح): ماهى بزرگ وپستاندارى است كه در تنومندى ودرشتى ~~ضرب المثل است اين واژه يونانى است وعربي آن (الدخس) است. # =دلق- ### || AUTO - دلقا السيف من غمده: شمشير را از نيام كشيد،- البعير شقشقته: ~~شتر از دهانش كف بيرون آورد،- الباب: درب را ms0870 سخت باز كرد،- عليهم الغارة: ~~بر آنها حمله وغارت وچپاول كرد،- الماء: آب را يكباره ريخت. اين واژه در ~~زبان متداول رايج است. # =الدلق- ### || AUTO (ح): جانورى است از رسته ى سمورها در حجم گربه. اين جانور زرد ~~رنگ است ولى شكم وگردن آن سفيد مى باشد. اين واژه فارسى است. # =دلك- # - دلكا الشي ء: آن چيز را سابيد وبر آن دست كشيد وغمزه زد،- ه الدهر: # روزگار او را آزموده كرد،- وجهه بالطيب: بر چهره ى خود عطر زد،- الرجل ~~حقه: حق آن مرد را نداد وبه او ستم كرد،- غريمه: به بدهكار مهلت داد،- ~~الصانع الكلس: سنگ آهك را سابيد وصاف كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج ~~است،- دلوكا ت الشمس: ### || AUTO خورشيد رو به غروبى رفت. # =الدلك- # نرمى وسستى؛ «فى ركبته دلك»: ### || AUTO در زانوى او سستى است. # =دلل- ### || AUTO تدليلا [دل] ه: با او ناز وكرشمه كرد،- المرأة: آن زن را در ~~فراخ زندگى قرار داد،- الدلال على السلعة: دلال كالا را براى فروش اعلان ~~كرد،- الدلال على المفقود: دلال مشخصات گمشده را وصف كرد وگفت،- على كذا: ~~آن چيز را بيان كرد، بر آن چيز دليل آورد،- الشي ء: آن چيز را سبك وپراكنده كرد. # =دلم- # - دلما: سياهى او بسيار شد،- ت # الشفة- ### || AUTO : لب نرم وفروهشته شد. # =الدلم- ### || AUTO (ح): فيل. # =الدلماء- # سياهى بسيار در نرمى، شب آخر. ### || AUTO هر ماه قمرى كه بسيار تاريك است. # =دله- # - دلها عنه: او را فراموش كرد. # =دله- # - دلها ودلها ودلوها: دل او از غم واندوه تپيد، سرگردان وسرگشته شد. # =دله- ### || AUTO تدليها ه: او را سرگشته وسرگردان كرد. # =الدلهم- ### || AUTO [دلهم]: تاريك،- (ح): قطاى نر. # =الدلو- # ج دلاء وأدل ودلي ودلي ودلى [دلو]: PageV01P396 ### || AUTO دلو، سطل آب. اين واژه مؤنث است وگاهى مذكر بكار مى رود،- ~~(فك): نام برجى است در آسمان كه بسان دلو است. # =الدلوح- ### || AUTO ج دلح: مترادف (الدالح) است. # =الدلوع- ### || AUTO راه،- من النوق: ماده شترى كه پيشاپيش شتران راه پيمايد. # =الدلوف- # ج دلف (ح): شتر فربه،- (ن): ### || AUTO نخل خرما كه پربار باشد، كركس شتابنده. # =الدلوق- ### || AUTO «غارة دلوق»: غارت وچپاول سخت. # =الدلوك- ### || AUTO آنچه از عطر ms0871 يا دارو كه بر بدن مالند. # =الدليص- ### || AUTO ج دلص: مترادف (الدالص) است. # =الدليع- ### || AUTO ج دلايع: راه فراخ وپهن، راه هموار وآسان. # =الدليل- # [دل]: كتاب راهنماى جهانگردان به راهها واماكن وهتلها وجز آنها در يك ~~كشور،- ج أدلة وأدلاء: دليل وراهنما، ارشاد، برهان؛ «اقام الدليل على»: ~~برهان آورد، آشكار كرد؛ «دليل قاطع»: دليل روشن وقاطع؛ «دليل الخلف»: دليل ~~وبرهانى است كه بر يك مسأله ى رياضى آورند؛ «دليل أس» (ع ج): عبارت از عددى ~~است كه در طرف بالاى چپ مقدار قرار دهند مانند 4 در 21 كه اگر رأس صحيح ~~وموجب باشد بدين صورت مىيد 21 4 21 21 21 21 اما اگر اس منفى يا صفر يا كسر ~~باشد معناى آن بدينگونه است: س 3 س 3/ 1؛ س 1؛ س 4/ 3/ 4 س 3 # الدليلة- ### || AUTO دليل وبرهان آشكار. # =دم- ### || AUTO - دمامة: خرد وبدشكل وبدريخت شد. # =الدم- ### || AUTO ج دماء ودمي [دمي]: خون، اصل اين واژه (دمي) يا (دمو) است كه ~~لام آن حذف شده است وگاهى لام آن به ميم تبديل وادغام مى شود مانند (دم). ~~مثناى اين واژه (دمان ودميان ودموان) است؛ «دم الأخوين» (ن): نام ديگر آن ~~(البقم) است گياهى است كه از چوب آن رنگ بدست آيد؛ «دم العفريت»: پارچه ~~ايست سرخ رنگ از پنبه. # =دمى- ### || AUTO تدمية [دمي] الجرح: از زخم خون بيرون ريخت،- لفلان: راهى براى ~~فلانى يافت، چيزى به فلانى نزديك كرد. # =الدمائث- ### || AUTO ### || AUTO [دمث]: آنچه كه نرم وآسان باشد. # =الدماثة- ### || AUTO مترادف (الدموثة) است. # =الدماج- # محكم واستوار، مستقيم وراست. # =الدماج- ### || AUTO مترادف (الدماج) است. # =الدمار- ### || AUTO نابودى، هلاك، ويراني. # =الدماس- ### || AUTO آنچه كه چيزى را پوشاند. # =الدماع- # اشك چشم كه بر اثر بيمارى يا پيرى ريزش كند، آبى كه از درخت بهنگام بريدن ~~شاخه بيرون آيد. # =الدماع- # آنكه بسيار اشك ريزد، زمين كه بر روى آن شبنم آمده باشد؛ «يوم دماع»: ### || AUTO روزى كه در آن خاشاك وگرد وخاك باشد. # =الدماغ- ### || AUTO ج أدمغة (ع ا): مغز سر؛ «ام الدماغ» (ع ا): پوست نازكى كه بر ~~روى مغز سر ms0872 انسان است؛ «الدماغ الإلكتروني»: مغز الكتروني كه برخى از ~~محاسبات را بدون دخالت مباشر انسان انجام ميدهد. # =الدمال- # سرگين همانند زباله كه از آن براى كود زمين مزروعى بكار برند، آنچه را كه ~~دريا با موج خود بيرون اندازد، خرماى سياه وگنديده. # =الدمال- ### || AUTO آنكه زمين كشت را كود مى دهد. # =الدمان- # مترادف (الدمن) است. # =الدمان- # پيله يا ورم كه بر اثر كارهاى دستى بر انگشتان پديد آيد مانند پيله ى ~~انگشت كوچك دست نحات يا تراشكار ودر انگشت سبابه ى بعضى از نويسندگان بر ~~اثر گرفتن قلم در دست پديد مىيد. # =دمث- # - دمثا المكان وغيره: آن جاى سست ونرم شد. # =دمث- # - دماثة: اخلاق او موافق وبى قيد شد. # =دمث- ### || AUTO تدميثا المكان: آن جاى را هموار كرد،- المضجع: جاى خوابيدن را ~~نرم وهموار كرد،- له الحديث: سخن را براى وى آماده كرد يا گفت. # =الدمث- # ج دماث وأدماث: جاى نرم وهموار ومناسب. # =الدمث- # ج دماث وأدماث: مترادف (الدمث) است. # =الدمث- ### || AUTO ج دماث وأدماث: مترادف (الدمث) است؛ «رجل دمث الأخلاق»: مردى ~~كه اخلاق او متناسب وموافق باشد. # =الدمثاء- ### || AUTO «أرض دمثاء»: زمين نرم ومناسب. # =دمج- # - دموجا في الشي ء: در آن چيز داخل واستوار شد،- الأمر: آن امر ثابت شد،- ~~ت المرأة خيط غزلها: آن زن ريسمان بافندگى خود را نرم وصاف كرد،- الكاتب سطره: # نويسنده خط خود را خوب نوشت. # =دمج- ### || AUTO تدميجا ه في الشي ء: آن را به درون آن چيز درآورد. # =الدمجة- ### || AUTO روش، طريقت؛ «على تلك الدمجة»: با آن راه وروش. # =دمدم- ### || AUTO دمدمة [دمدم] عليه: با خشم با وى سخن گفت،- الله عليهم: خداوند ~~آنها را نابود كرد،- الرعد: ابر غرش كرد،- المغني: آواز خواندن با صداى نرم ~~آواز خواند. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الدمدمان- ### || AUTO خون رقيق وكم رنگ مانند خونابه ى گوشت بهنگام شستن. اين واژه ~~در زبان روز متداول است. # =دمر- # - دمورا ودمارا ودمارة: نابود شد. # =دمر- ### || AUTO تدميرا القوم: آن قوم را نابود كرد،- عليهم: آنها را نابود كرد. # =دمس- # - دمسا ودموسا الظلام أو الليل: تاريكى يا تاريكى شب زياد شد،- الموضع: ~~آن جاى كهنه ms0873 وقديمى شد،-- دمسا ه: روى PageV01P397 ### || AUTO او را پوشانيد، او را دفن يا پنهان كرد،- عليه السر والخبر: آن ~~راز يا خبر را پنهان داشت،- بينهم: ميان آنها را آشتى داد واصلاح كرد،- ~~فلانا: فلانى را پنهانى كشت. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =دمس- # - دمسا ت يده: دست او چركين وآلوده شد. # =دمس- ### || AUTO ### || AUTO تدميسا ه: روى آنرا پوشانيد، آن چيز را دفن وپنهان كرد. # =الدمس- ### || AUTO آنچه كه روى آن پوشانيده شده باشد. # =الدمستق- ### || AUTO ج دماسق: لقب فرمانده ى لشكريان روم است.- اين واژه لاتينى است. # =دمشق- ### || AUTO دمشقة [دمشق] الشي ء: آن چيز را آراست وزينت كرد،- الأمر: آن ~~كار را با شتاب انجام داد. # =الدمشق- ### || AUTO «دمشق اليدين»: آنكه با دستهاى خود تند كار كند. # =الدمشقي- ### || AUTO ج دماشقة: آنكه منسوب به (دمشق) پايتخت سوريه باشد. # =دمع- # - دمعا ت العين: اشك چشم روان شد. # =دمع- ### || AUTO - دمعا ودمعانا ودموعا ت العين: اشك چشم روان شد،- الإناء: ظرف پر شد. # =الدمع- ### || AUTO ج دموع وأدمع: اشك چشم؛ «دموع التمساح»: اشك دروغين يا اشك تمساح. # =الدمعان- ### || AUTO «قدح دمعان»: قدح پر ولبريز كه از دور لبه ى آن ريزش كند. # =الدمعة- # يك قطره اشك؛ «دمعة الكرم»: # مي. # =الدمعة- ### || AUTO «امرأة دمعة» ج دمعى: زنى كه زود به گريه درآيد، زنى كه اشك ~~بسيار ريزد. # =دمغ- ### || AUTO ### || AUTO - دمغا ه: سر او را شكست يا زخمى كرد وزخم به مغز ~~سر رسيد، او را مقهور كرد وبر او چيره شد،- ته الشمس: آفتاب مغز سر او را ~~دردمند كرد،- الحق الباطل: حق بر باطل پيروز شد. # =الدمغة- ### || AUTO «دمغة الإصبع»: اثر انگشت؛ «ورق الدمغة»: كاغذى كه بر آن تمبر ~~زده شده واز سوى دولت به فروش مى رسد نام ديگر آن (الطوابع الأميريه) ~~اينگونه برگها در معاملات قانونى ورسمى بكار برده مى شود. # =الدمقاس- ### || AUTO [دمقس]: ابريشم سفيد، ابريشم كه بر آن (الديباج) نيز اطلاق مى شود. # =الدمقراطي- ### || AUTO آنچه كه ويژه يا برابر دموكراسى باشد، آنكه پايبند به نظام ~~دموكراسى باشد. # =الدمقراطية- ### || AUTO حكومت مردم بر مردم. اين واژه يونانى است. # =الدمقس- ### || AUTO ms0874 [دمقس]: مترادف (الدمقاس) است. # =دمك- ### || AUTO - دموكا الأرنب: خرگوش در دويدن خود شتابيد،- الشي ء: آن چيز ~~نرم شد،- الشي ء: آن چيز را سابيد وبگونه ى آرد درآورد،- دمكا الرشاء: ~~ريسمان را تابيد. # =دمل- ### || AUTO - دملا ودملانا الأرض: زمين را با دادن كود ومانند آن اصلاح ~~وقابل كشت كرد،- بينهم: ميان آنها را آشتى داد،- دملا الدمل: دمل را درمان ~~وخوب كرد. # =دمل- # - دملا الجرح: زخم رو به بهبودى رفت. # =الدمل- # مترادف (الخراج) است. # =الدمل- ### || AUTO ج دمامل ودماميل: مترادف (الخراج) است. # =الدملة- # واحد (الدمل) است. # =الدملة- ### || AUTO واحد (الدمل) است. # =دملج- ### || AUTO دملجة ودملاجا [دملج] الشي ء: آن چيز را محكم ساخت همانگونه كه ~~دستبند را محكم سازند. # =الدملج- # ج دمالج: زينتى است كه بر دست كنند مانند دستبند يا النگو. # =الدملج- ### || AUTO ج دمالج: مترادف (الدملج) است. # =دملك- ### || AUTO دملكة [دملك] الشي ء: آن چيز را نرم وصاف كرد. # =الدملوج- ### || AUTO ج دماليج [دملج]: مترادف (الدملج) است. # =الدملوك- # [دملك]: سنگ نرم وگرد. # =دمن- # - دمنا الأرض: زمين را با كود اصلاح كرد. # =دمن- # - دمنا عليه: بر او كينه ورزيد. # =دمن- ### || AUTO تدمينا فلانا: به فلانى اجازه ى كارى داد،- باب فلان: همراه ~~وملازم فلانى شد،- البعير المكان: شتر در آن مكان پشكل كرد. # =الدمن- ### || AUTO سرگين وپشكل، گنديده شدن نخل، خاكستر. # =الدمنة- ### || AUTO ج دمن ودمن: جاى خاكروبه، مزبله، آثار خانه، باقيمانده ى آب در حوض. # =الدموثة- ### || AUTO نرمى خلق وگشاده روئى. # =الدموع- ### || AUTO آنكه بسيار اشك ريزد. # =الدموك- ### || AUTO آنكه با سرعت رفت وآمد كند. # =الدموي- # [دمي]: نسبت به (الدم) است، آنچه در رابطه ى با خون باشد، آنكه بسيار خون ~~ريزد، خونخوار. # =دمي- ### || AUTO - دمى ودميا الجرح: از زخم خون درآمد. # =الدمي- # تصغير (الدم) است. # =الدمي- ### || AUTO منسوب به (الدم) است. # =الدمية- ### || AUTO ج دمى [دمي]: عكس ونقاشى آراسته شده كه در آن مانند خون سرخى ~~باشد، بت. # =الدميث- ### || AUTO ج دماث وأدماث: مترادف (الدمث) است. # =الدميثة- ### || AUTO واحد (الدمائث) است. # =الدميس- ### || AUTO مترادف (الدمس) است. # =الدميع- # «امرأة دميع» ج دمائع: زنى كه بسيار اشك ريزد؛ «رجل دميع» ج دمعاء ودمعى: ### || AUTO مردى كه زود به گريه درآيد يا كه بسيار اشك ريزد. ms0875 # =الدميغ- ### || AUTO آنكه سرش زخمى شده وزخم به مغز سر او رسيده باشد. # =الدميم- # : حقير وبد شكل وبدنما؛ PageV01P398 ### || AUTO «دميم الخلقة»: بدريخت وبدهيكل. # =الدميمة- ### || AUTO ج دمائم: مؤنث (الدميم) است. # =دن- ### || AUTO ### || AUTO - دنا [دن] الذباب: مگس صدا كرد،- دنينا الرجل: آن ~~مرد نغمه وزمزمه كرد، سخن گفت كه مفهوم نشد. # =الدن- # ج دنان: خمره بزرگ. # =دنا- ### || AUTO يدنو دنوا ودناوة [دنو] للشي ء ومنه واليه: به آن چيز نزديك ~~شد،- به من كذا: او را به آن چيز نزديك كرد. # =دنى- ### || AUTO تدنية [دنو] ه: او را نزديك كرد،- في الأمور: كارهاى كوچك ~~وبزرگ را دنبال كرد. # =الدناءة- ### || AUTO [دنأ]: بيچارگى وخسيسى ومذلت. # =الدناوة- # [دنو]: مص، نزديكى وخويشاوندى. # =دنأ- # - دنوءة ودناءة [دنأ]: ذليل وخسيس شد. # =دنأ- ### || AUTO تدنئة [دنأ] ه: او را پست وخوار كرد. # =دنئ- ### || AUTO - دنأ [دنأ] الرجل: آن مرد دست خود را بر سينه نهاد. # =دنؤ- ### || AUTO - دنوءة ودناءة [دنأ]: مترادف (دنأ) است. # =الدنأى- ### || AUTO مؤنث (الأدنأ) است. # =الدنج- ### || AUTO چركى موم يا شمع. # =دندل- ### || AUTO دندلة ه: آن چيز را آويخت تا آويخته شد. اين تعبير در زبان روز ~~متداول است. # =دندن- # دندنة [دندن] الذباب: مگس صدا كرد وطنين انداخت،- الرجل: آن مرد نغمه ~~وزمزمه كرد ولى سخنى از او مفهوم نشد،- حول الماء: در پيرامون آب گشت،- ~~الرجل: آن مرد بسيار گله كرد. ### || AUTO اين تعبير در زبان روز متداول است. # =دنر- # تدنيرا [دنر]: الدينار: دينار ضرب كرد،- الوجه: چهره نورانى شد ومانند ~~دينار درخشيد. # =دنر- ### || AUTO دينارهاى او بسيار شد. # =دنس- # - دنسا ودناسة عرضه أو ثوبه أو خلقه: آبرو يا جامه يا اخلاق او آلوده به ~~بدى يا عيب ونقص شد. # =دنس- ### || AUTO تدنيسا ه: او را بد وناپسند كرد، آن را چرك كرد. # =الدنس- # مص،- ج أدناس: چركى؛ «الحبل بلا دنس»: اشاره به مريم عذراء مادر حضرت ~~مسيح است. # =الدنس- ### || AUTO ج أدناس ومدانيس: آنكه آبروى او لكه دار يا جامه ى او چرك يا ~~اخلاق او ناپسنديده باشد. # =دنف- # - دنفا المريض: بيمارى مريض سخت ونزديك به مرگ شد،- ت الشمس: ### || AUTO خورشيد بسوى غروب رفت وزرد رنگ شد،- الأمر: آن كار نزديك شد. # =الدنف- # مص، بيمارى ms0876 سنگين وهميشگى. # =الدنف- ### || AUTO ج أدناف: آنكه بيمارى وى را رها نكند. # =الدنفة- ### || AUTO ج دنفات: مؤنث (الدنف) است. # =دنق- # - دنقا ودنيقا: از سختى سرما مرد،- عند فلانة: آن زن دل او را ربود ~~ودلباخته ى او شد. # =دنق- ### || AUTO تدنيقا: از سرما مرد. # =دنكز- # دنكزة الرجل: سر خود را تكان داد واز فرط شرم وجز آن بسوى زمين فروافكند. ### || AUTO اين واژه در زبان روز متداول است. # =الدنو- # [دنو]: نزديكى. # =دني- ### || AUTO يدنى دنا ودناية [دنو]: ناتوان وفرسوده شد. # =الدني- ### || AUTO ج أدنياء [دنو]: ناتوان وفرسوده. # =الدنيا- ### || AUTO [دنو]: مؤنث (الأدنى) است،- ج دنى: زندگى كنونى، اين واژه ~~متناقض (الآخرة) است؛ «أقام الدنيا واقعدها»: زمين وزمان وهمه چيز را ~~جنبانيد. # =الدنياوي- ### || AUTO نسبت به (الدنيا) است. # =الدني ء- ### || AUTO ج أدناء ودنئاء [دنأ]: خوار وذليل وخسيس. # =الدنيئة- ### || AUTO [دنأ]: مؤنث (الدني ء) است، نقيصه وكمبود. # =الدنية- ### || AUTO [دن]: كلاه دراز، قلنسوة كه بسان (دن) مى باشد. # =الدنيق- ### || AUTO مص،- ج دنق: مرد بخيل كه در كارها بخل ورزد. # =الدنيوي- ### || AUTO [دنو]: نسبت به (الدنيا) است. # =الدنيي- ### || AUTO نسبت به (الدنيا) است. # =دهى- # - دهيا [دهي] فلانا: فلانى را به زيركى توصيف كرد، از او عيبجوئى وانتقاد ~~كرد، بلائى به او رسانيد،-- دهيا ه: # با نيريك به او حيله زد. # =دهى- ### || AUTO تدهية [دهي] فلانا: مترادف (دهاه) است. # =الدهاء- ### || AUTO [دهي]: زيركى وهوشيارى، نيرنگ وفريب. # =الدهاق- ### || AUTO من الكؤوس: جامهاى پر. # =الدهان- # رنگ آميزى، روغنكارى، پوست سرخ، جاى ليز. # =الدهان- ### || AUTO روغن گير، روغن فروش. # =الدهانة- ### || AUTO فن رنگ آميزى با رنگهاى روغنى. # =الدهجة- ### || AUTO كار بزرگى كه شايسته ى ديدن باشد. اين تعبير در زبان روز ~~متداول است. # =دهر- ### || AUTO - دهرا القوم وبالقوم أمر مكروه: بر آن قوم پيشامد سختى وارد شد. # =الدهر- ### || AUTO ج أدهر ودهور: مدت محدود، روزگار دراز، بلا، چيره گى، عادت، ~~پايان؛ «الى آخر الدهر»: تا پايان روزگار؛ «الى دهر الداهرين»: براى ابد ~~وهميشه؛ «دهر الإنسان»: زمانى كه انسان در آن زندگى مى كند وآن را (العصر) ~~نيز گويند؛ «بنات الدهر»: سختيها، آزمايشها؛ «صروف الدهر او تصاريف الدهر»: ~~گردش روزگار وحوادث آن. # =الدهري- # آنكه بسيار سالمند وپير ms0877 شده باشد. # =الدهري- ### || AUTO ملحد كه منكر وجود خدا وآفريدگار جهان باشد. # =الدهرية- ### || AUTO فرقه اى از كافران دهرى. # =دهس- # - دهسا: با شدت لگد ماليد؛ «دهسته السيارة»: اتومبيل او را به سختى زير PageV01P399 ### || AUTO گرفت. # =دهس- ### || AUTO - دهسا المكان: آن مكان نرم وهموار شد نه داراى شن ريزه بود ~~ونه خاك وگل داشت. # =الدهس- ### || AUTO گياهى كه هنوز رنگ آن بخوبى سبز نشده باشد، زمينى كه بر آن ~~رنگهاى زمين وگياه نباشد. # =الدهساء- ### || AUTO مؤنث (الأدهس) است. # =دهش- # - دهشا: حيران وشگفت زده شد. # =دهش- ### || AUTO مترادف (دهش) است. # =الدهش- ### || AUTO حيران وسرگردان. # =الدهشان- ### || AUTO مترادف (الدهش) است. # =الدهشة- ### || AUTO شگفتى، تعجب، حيرت، سرگردانى. # =دهق- ### || AUTO - دهقا الكأس: جام را پر كرد،- الماء: آب را با تندى خالى ~~كرد،- الشي ء: آن چيز را شكست وبريد. # =الدهق- ### || AUTO دوباره چوب يا كند كه بر پاى گناهكاران بندند. # =الدهقان- # ج دهاقنة ودهاقين: مترادف (الدهقان): دهگان است. اين واژه فارسى است. # =الدهقان- ### || AUTO ج دهاقنة ودهاقين: رئيس روستا، بازرگان، بزرگ ده. اين واژه ~~فارسى است؛ «دهاقين السياسة»: رهبران سياسى. # =دهقن- ### || AUTO دهقنة القوم فلانا: آن قوم فلانى را دهگان برگزيدند. # =الدهقنة- ### || AUTO رياست اقليم. اين واژه فارسى است. # =دهك- ### || AUTO - دهكا الشي ء: آن چيز را شكست، آن چيز را سابيد وآرد كرد،- ~~الأرض: زمين را كوبيد. # =الدهلية- ### || AUTO (ن): نام گياهى است گوناگون از تيره ى مركبات لوله اى. برگهاى ~~اين گياه روبروى هم قرار دارند وشكوفه هاى آن درشت ورنگارنگ است. # =الدهليز- ### || AUTO ج دهاليز: راهرو ميان درب وخانه، راه دراز وباريك؛ «ابناء ~~الدهاليز»: كودكانى كه جمع آورى مى شوند. اين واژه فارسى است. # =دهم- # - دهما ه الأمر: آن امر وى را فرا گرفت،- ه: ناگهان بر او آمد، ناگهان بر ~~او حمله ور شد. # =دهم- # - دهما ه الأمر: آن امر بر او حادث شد. # =دهم- ### || AUTO ### || AUTO تدهيما ت النار القدر: آتش ديگ را سياه كرد. # =الدهم- # سه شب آخر هر ماه قمرى. # =الدهم- ### || AUTO ج دهوم: شماره ى بسيار، عدد بسيار. # =الدهماء- ### || AUTO مؤنث (الأدهم) است، ديگ، گروه مردم، شب بيست ونهم از ماههاى ~~قمرى،- (ن): گياه پهنى است كه ms0878 با آن دباغى كنند؛ «حديقة دهماء»: باغچه ى ~~سرسبز وخرم كه از بسيارى سبزه رو به سياهى زند. # =دهن- # - دهنا ودهنة الرأس: عطر يا روغن يا مانند آنها را بر سر ماليد،- الشي ء: ~~بر آن چيز رنگ روغنى ماليد، آن چيز را خيس كرد،- دهنا ه: او را خدعه ونيرنگ ~~زد وخلاف آنچه را كه در باطن خود داشت آشكار نمود. # =دهن- ### || AUTO تدهينا الشي ء: به معناى (دهنه) است. # =الدهن- # ج أدهان ودهان: اسم است از (دهن الشي ء) هرگاه آنرا خيس كند، ماده ى چربى ~~است كه به آسانى ذوب مى شود ودر اعضاى گوناگون حيوانات يا نباتات يافت مى ~~شود، «دهن الشي ء»: روغن چيزى؛ «دهن النخيل»: روغنى است كه از درختان نخل ~~در افريقاى استوائى وسنگال وگينا بدست مىيد. # =الدهن- # مص رنگ آميزى با ماده اى رنگين، اندازه ى خيسى يا ترى زمين كه از باران ~~پديد آيد. # =الدهن- ### || AUTO من الحيوان: پيه يا دنبه ى گوسفند ومانند آن. # =الدهناء- ### || AUTO (ن): برگ گياهى است سرخ رنگ كه با آن دباغى كنند. # =الدهنة- ### || AUTO واحد (الدهن) است. # =الدهني- ### || AUTO روغنى، چربى. # =دهور- ### || AUTO دهورة [دهور] الشي ء: آن چيز را پرتاب كرد ودور انداخت. # =الدهون- # پماد يا روغن كه براى درمان بر بدن مالند. # =دهي- ### || AUTO - دهيا ودهاءة ودهاء [دهي]: با زيركى وهشيارى به آن كار دست زد. # =دوى- # - دويا [دوي]: آواز يا صداى بلندى از آن شنيده شد. # =دوى- ### || AUTO تدوية [دوي] السحاب: ابر صداى رعد شنوانيد،- الصوت: صداى بلندى ~~از آن شنيده شد. # =الدوى- ### || AUTO [دوي]: بيمار، احمق، آنكه هميشه ملازم جاى خود باشد. اين واژه ~~در اصل مصدر است وهمواره با يك لفظ بكار مى رود مانند «رجل دوى ورجال دوى ~~ونساء دوى». # =الدواء- # ج أدوية: مترادف (الدواء) است. # =الدواء- # ج أدوية: دارو، آنچه كه بيمارى را با آن درمان كنند؛ «لكل داء دواء»: ~~براى هرگونه بيمارى داروئى هست. # =الدواء- ### || AUTO ج أدوية: مترادف (الدواء) است. # =الدواة- ### || AUTO ج دوى ودوي ودوي ودوايات: دوات مركب يا جوهر. # =الدواد- ### || AUTO [دود] (ح): كرمهاى ريز. # =الدوار- # [دور] ms0879 (طب): سرگيجه. اين بيمارى را در زبان متداول (الدوخة) گويند. # =الدوار- # مترادف (الدوار) است. # =الدوار- # [دور]: آنكه بسيار دور زند يا رفت وبرگشت داشته باشد؛ «بائع دوار»: # فروشنده ى دوره گرد؛ «دوار الشمس» (ن): ### || AUTO گل آفتاب گردان كه با حركت خورشيد تمايل كند، از تخمهاى اين گل ~~گونه اى روغن بدست مىيد. # =الدوارة- # [دور] من الرأس: سرهاى گرد. # =الدوارة- # پرگار يا پرگال: ابزارى است دو شاخه براى كشيدن دايره واندازه گيرى PageV01P400 ### || AUTO خطهاى مستقيم، نام ديگر آن (البركار) است،- من الرأس: سرهاى ~~گرد ودايره اى،- من الأرض: زمين دو نبش. اين تعبير در زبان روز متداول است. # =الدواري- ### || AUTO ### || AUTO آنكه بسيار دور زند. # =الدواس- ### || AUTO [دوس]: دلير ودلاور، شير. # =الدواسة- # (حي): پدال پايى كه در گردانيدن چرخ يا آسياب بكار مى برند: # «دواسة الدراجة» پدال دوچرخه،- (حي): ### || AUTO چوبى كه بافنده در زير دستگاه بافندگى براى پرز دادن وراه ~~انداختن نخها بكار مى برد،- (مو): پدال بالا برنده در دستگاه پيانو كه براى ~~تغيير صدا ونغمه ها بكار مى رود، بينى. # =الدواعي- ### || AUTO [دعو]: جمع (الداعية) است؛ «دواعي الدهر»: حوادث وسختيهاى ~~روزگار؛ «دواعي الصدر»: غم واندوه كه در سينه باشد. # =الدوام- # [دوم]: بيمارى سرگيجه. # =الدوام- ### || AUTO [دوم]: پايدارى، هميشگى، ثبات؛ «دواما أو على الدوام»: پياپي، ~~همواره، با مرور زمان؛ «وقت الدوام، اوقات الدوام، ساعات الدوام»: هر يك از ~~اين تعبيرات به معناى ساعات كار، وقت كار ادارى، زمان حضور در اداره يا محل ~~كار مى باشد. # =الدوامة- ### || AUTO ج دوام [دوم]: فرفره بازى كه عبارت از قطعه چوبى است تراشيده ~~ونوك باريك كه كودكان دور آنرا ريسمانى مى پيچند وبا سرعت آنرا بر زمين رها ~~مى كنند تا به دور خود بچرخد. # =الدواهي- # [دهي]: «دواهي الدهر»: ### || AUTO سختيها وپيامدهاى روزگار. # =الدوبل- ### || AUTO [دبل] (ح): خوك نر، الاغ ريز اندام كه بزرگ نشود. # =دوح- ### || AUTO تدويحا [دوح] المال: مال را پراكنده كرد. # =الدوح- ### || AUTO [دوح]: خانه ى بزرگ وبا شكوه. # =الدوحاس- ### || AUTO [دحس]: مترادف (الداحس) است. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الدوحة- ### || AUTO ج دوح وجج أدواح [دوح]: ms0880 درخت بزرگ وتنومند، چتر يا سايبان بزرگ. # =دوخ- ### || AUTO تدويخا [دوخ] الرجل: آن مرد را خوار كرد،- الوجع رأسه: درد ~~باعث سرگيجه ى او شد،- البلاد: بر آن كشور چيره شد وآن را اشغال كرد. # =الدوخة- ### || AUTO سرگيجه وسرگردانى. اين واژه در زبان روز متداول است. # =دود- ### || AUTO تدويدا [دود]: مترادف (داد) است. # =الدودة- # ج دود وديدان (ح): كرم، حشره اى بى دست وپا وخزنده كه بدنش استخوان ندارد ~~مانند كرم خاكى وزالو وجز آنها؛ «الدودة الوحيدة»: كرم كدو. كه معمولا در ~~جهاز هاضمه زندگى مى كند ودو نوع آن در روده ى انسان توليد مى شود اولى را ~~(الشريطية العزلاء) گويند كه از خوردن گوشت گاو نپخته ايجاد مى شود ودومى ~~را (الشريطية المسلحة) گويند كه از خوردن گوشت خوك پديد مىيد واز نظر حجم ~~كوتاهتر از اولى است؛ «دودة القز» (ح): ### || AUTO كرم ابريشم كه حشره ايست از تيره ى (القزيات) كه با لعاب غده ~~هاى مخصوص خود پيله يا ابريشم ميتند. اين حشره در زمانهاى دور در چين وژاپن ~~پرورش مى يافته ودر قرنهاى ميانه در خاورميانه واروپا شناخته شده است. اين ~~كرم با برگ سبز درخت توت تغذيه ميكند. # =الدودي- # «الزائدة الدودية»: آپانديس، روده ى كوچك زائدى است در بدن انسان كه در ~~انتهاى روده ى كور قرار دارد. # =دور- ### || AUTO تدويرا [دور] ه: آن چيز را گرد كرد،- ه وبه: آنرا بدور زدن ~~انداخت يا او را به دور زدن واداشت. # =الدور- # مص،- ج ادوار: گردش، تكان خوردن، برگشتن چيزى به جاى اول خود، پي در پي ~~شدن بيمارى وجز آن، طبقه ى خانه يا آپارتمان كه در عربى به آن (الطابق) ~~گويند،- (مو): قطعه ى تركيبى از دو بيت يا بيشتر؛ «بالدور»: متناوب؛ «الدور ~~الأول او دور البطولة»: مهمترين كار يا گفتار هنر پيشه ى سينما يا تئاتر؛ ~~«الدور النهائي»: # شرط آخر، دور نهائى، گردش پايانى؛ «قام بدور او لعب دورا»: نقشى را اجرا ~~يا بازى كرد؛ «انا بدوري»: من بنوبه ى خودم، آنچه كه به ms0881 من اختصاص دارد؛ ~~«علم الأدوار»: ### || AUTO علم موسيقى است. # =الدوران- ### || AUTO [دور]: مص، گرداگرد چيز گشتن، گردش كردن چيزى پيرامون چيز ديگر. # =الدورة- # [دور]: اسم مره از (دار) است، سير وحركت كامل ستاره ها؛ «دورة الفلك»: ### || AUTO زمانى است كه ستاره در مدار خود آنرا ميگذراند، جريان يا روان ~~شدن وگردش؛ «الدورة الدموية»: گردش خون در بدن، زمان گردهم آئى براى كارى ~~از قبيل جلسه ى مجلس يا پارلمان؛ «الدورة التشريعية»: زمانى است كه مجلس ~~شورى در آن قوانين ومقررات را مطالعه وتصويب وتأييد مى كند. # =الدورق- ### || AUTO ج دوارق [درق]: آفتابه ى بزرگ وبى لوله كه داراى دو دسته باشد، ~~گونه اى قلنسوه كه ناسكان وعابدان بر سر مينهادند وبه آنها (دورقيان) مى ~~گفتند. اين واژه فارسى است. # =الدوري- ### || AUTO [دور] (ح): گنجشك. # =الدورية- ### || AUTO ج دوريات [دور]: گشت نگهبانان اعم از پليس يا مقامات انتظامى؛ ~~«دوريات الاستكشاف»: گروه سربازان تحقيق كه عهده دار اخذ اطلاع وكسب ~~معلومات از دشمن مى باشند. # =الدوزان- ### || AUTO اسم است از (دوزن)،- (مو): # ابزارى است كه با آن تارهاى عود يا بربط را سفت ومحكم مى كنند. # =دوزن- ### || AUTO دوزنة القانون ونحوه (مو): تارهاى بربط را سفت كرد تا لحنى را ~~كه بخواهد با آن اجرا كند. اين كلمه فارسى است وعربى آن (بض يا بظ) است. # =الدوسنطاريا والدوسنتاريا- # (طب): بيمارى PageV01P401 ~~ديزانتري ### || AUTO يا اسهال خونى است. نام عربى اين بيمارى (الزحار) است. # =الدوش- ### || AUTO گونه اى بازى كودكان است كه با پرتاب كردن سنگى گرد بر روى ~~زمين انجام مى شود. # =الدوشك- ### || AUTO دوشك يا تشك كه معمولا براى خوابيدن فرش كنند. اين واژه فارسى است. # =الدوق- ### || AUTO لقب اشرافى است در فرانسه وبعضى از كشورها بمعناى مهتر وبزرگ ~~كه از نظر مرتبه كمتر از امير يا پرنس است وامروزه در انگلستان بمعناى ~~فرمانده بكار مى رود اين واژه لاتينى است. # =الدوقة- ### || AUTO مؤنث (الدوق) است. # =الدوقرة- ### || AUTO چشم انداختن ونگاه كردن به زمين. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الدوكة- # [دوك]: دشمنى، ستيزه گرى، شتر. ms0882 # =الدوكة- ### || AUTO [دوك]: مترادف (الدوكة) است. # =دول- ### || AUTO ### || AUTO تدويلا [دول] المدينة أو المنطقة: آن شهر يا منطقه ~~را زير نظر ومراقبت دولتها قرار داد،- شركة: آن شركت را ملى كرد يا جزو ~~املاك دولتى درآورد. # =الدولاب- # ج دواليب: چرخ يا هر ابزارى كه بر روى محورى دور زند. اين واژه فارسى است. # =الدولاب- ### || AUTO ج دواليب: مترادف (الدولاب) است. # =الدولار- ### || AUTO ج دولارات: دلار، واحد پول ايالات متحده ى امريكا وكانادا. # =الدولة- # [دول]: آنچه به گردش زمان ونوبت از يكى به ديگرى برسد. # =الدولة- # [دول]: مص،- ج دول ودول: هيأت حاكمه در يك كشور، كشور مانند (دولة ~~لبنان): كشور لبنان؛ «الدول العربية»: # كشورهاى عربى؛ «صاحب الدولة»: لقبى است كه معمولا بر نخست وزير اطلاق مى ~~شود؛ «الدول الكبرى»: دولتهاى بزرگ ونيرومند يا ابر قدرتها در جهان. # =الدولة- ### || AUTO ج دولات [دول]: حادثه وكارى سخت ودشوار. # =الدولج- ### || AUTO [دلج]: نيرنگ وفريب كه بر دوست زنند، سراب. # =الدولعة- ### || AUTO [دلع] (ح): (الدلاع). # =الدولي- # [دول]: نسبت به (الدولة) است. # =الدولي- ### || AUTO جهانى، بين المللي. # =دواليك- ### || AUTO تداول كار يا امرى پس از كارى ديگر كه براى تأكيد مىيد. اين ~~واژه مفعول مطلق است كه عامل آن محذوف است؛ «فعلنا ذلك دواليك»: آن كار را ~~بارها انجام داديم. # =دوم- # تدويما [دوم] الطائر: پرنده بسان دايره در فضا اوج گرفت،- ت الشمس: ~~خورشيد در ميان آسمان دور زد،- ت الخمر شاربها: # شراب نوشنده اش را بهنگام مستى دچار سرگيجه كرد،- ت عينه: چشم او در حدقه ~~گشت ودور زد،- الزعفران فى الماء: زعفران را در آب آميخت،- بالدوامة: فرفره ~~بازى كرد،- الشي ء: آن چيز را خيس كرد وادامه داد تا خشك نشود،- العصا ~~ونحوها: ### || AUTO نوك عصا ومانند آنرا باريك بسان فرفره كرد. اين تعبير در زبان ~~روز متداول است. # =الدوم- # [دوم]: مص هميشه، دائم؛ «دوما»: ### || AUTO ### || AUTO همواره وبدون انقطاع، درختان تنومند،- (ن): درخت ~~مقل كه از ميوه ى آن نوعي شيره بدست آيد. اين درخت در سرزمين عربستان ومصر ~~وسودان مى رويد وبه درخت (المقل) معروف است. # =الدومان- ### || AUTO [دوم]: پرش پرنده. # =دومل- # دوملة [دمل] بينهم: ميان آنها ms0883 را سازش وآشتى داد. # =دون- ### || AUTO تدوينا [دون] الديوان: ديوان شعر را جمع آورى كرد،- ه: تدوين ~~كرد، اسم خود را در ديوان نوشت،- شرطا: شرطى تعيين كرد، قرار شرطى گذاشت. # =الدون- # [دون]: مرد پست وخسيس وخرد. # =دون- # [دون]: زير، كمتر، نزديكتر؛ «هو دونه»: او نزديك به وى است، از او مقام ~~كمترى دارد؛ «الدين هم دون السن العسكرية»: آنها كه هنوز به سن سربازى ~~نرسيده اند؛ «اثم دونه كل اثم»: گناهى كه از همه ى گناهان بزرگتر است؛ ~~«الأشعة دون الحمراء»: نور كمتر از سرخ يا زير سرخى، ونيز (دون) بمعناى جلو ~~مىيد مانند «مشى دونه»: پيشاپيش او راه رفت وبمعناى غير نيز مىيد مانند «من ~~دون ان يفعل»: بدون اينكه كارى بكند؛ «دون ما نظر الى»: بدون رعايت چيزى، ~~بدون اينكه چيزيرا مورد توجه قرار دهد؛ «دون فائدة»: بيهوده، بى فايده؛ ~~«جال القوم دون فلان»: آن قوم بجز فلانى به گردش وجولان درآمدند؛ «دون ~~ذلك»: براى وصول ورسيدن به آن چيز، وگاهى به معناى استثنا مىيد مانند: ### || AUTO «تخشى ان يسعدن دونها»: ميترسد كه آنها از وى جلو افتند، ونيز ~~بمعناى (فقط) و(لا سوى) مىيد مانند «تلك الكتب دون غيرها»: فقط آن كتابها ~~نه غير آنها، ونيز بمعناى (لا) مىيد مانند «انا متعجب من فضلك دون علمك»: ~~من از بزرگى وفضيلت تو در شگفتم نه از دانش وعلم تو؛ «وصل دونهم الى ~~الغاية» او نه آنها بپايان ونتيجه رسيد، وبه معناى (عن) نيز مىيد؛ «أشاحت ~~بوجهها دونه»: آن زن چهره ى خود را از او گرفت. # =دونك- # اسم فعل است بمعناى (خذ): ### || AUTO بگير؛ «دونك الكتاب»: كتاب را بگير. # =الدونم- ### || AUTO مقياس مساحت است كه مساوى با 3/ 1 919 متر مربع است. واصطلاحا ~~در لبنان آنرا يكهزار متر مربع مى دانند. # =الدووي- # [دوي]: «ما في الدار دووي»: در خانه كسى نيست. # =دوي- ### || AUTO - دوى [دوي]: بيمار شد. # =الدوي- # [دوي]: بيمار، آنكه درونى فاسد دارد، احمق، آنكه همواره در جاى خود بماند. # =الدوي- # [دوي]: «ما في الدار دوي»: در خانه ms0884 كسى نيست. # =الدوي- # : صدا بويژه صداى رعد يا PageV01P402 ### || AUTO تندر؛ «مكان دوي»: جاى غير بهداشتى؛ «ما فى الدار دوي»: در ~~خانه كسى نيست. # =الدويبة- ### || AUTO [دب]: اسم تصغير (الدابة) است. # =الدويدة- ### || AUTO [دود]: اسم تصغير (الدودة) است. # =الدويك- # كوزه ى كوچك. اين واژه در زبان روز متداول است؛ «دويك الجبل»: # گل بخور مريم است؛ «دويك الجبل» (ح): ### || AUTO هدهد يا مرغ سليمان يا شانه سر. # =الدويلات- ### || AUTO [دول]: دولتهاى كوچك. # =دوين- ### || AUTO تصغير (دون) است. # =الدياجي- ### || AUTO [دجو]: تاريكيها. # =والديار- ### || AUTO ### || AUTO [دور ودير]: صاحب دير يا ساكن آن. # =الدياميس- ### || AUTO [دمس]: اماكن گود در زير زمين كه روشنائى در آن نفوذ نكند. # =الديان- ### || AUTO ### || AUTO [دين]: از نامهاى خداوند متعال است، قاضى، داور، ~~حاكم، محاسب. # =الديانة- ### || AUTO ج ديانات [دين]: اسم است بر آنچه كه مورد عبادت خداوند قرار ~~گيرد، ملت ومذهب؛ «صاحب الديانة»: بنيانگذار دين. # =الديباج- ### || AUTO ج دبابيج [دبج]: پارچه يا جامه ى ابريشمى. اين واژه فارسى است. # =الديباجة- # الكلمة فارسية الأصل: واحد (الديباج) است، روش خوب، چهره؛ «ديباجة ~~الوجه»: زيبائى چهره؛ «ديباجة الكتاب»: ### || AUTO مقدمه ى كتاب. اين واژه فارسى است. # =الديباجتان- ### || AUTO دو گونه ى انسان. # =الديبوب- ### || AUTO [دب]: مترادف (الدبوب) است بمعناى سخن چين. # =الدية- ### || AUTO [ودي]: مص،- ج ديات: ديه، خونبها. # =الديجوج- ### || AUTO ج دياجيج [دج]: شب تاريك. # =الديجور- ### || AUTO ج دياجير ودياجر [دجر]: تاريكى؛ «النور والديجور»: روشنائى ~~وتاريكى، خاك تيره كه بگونه ى خاكستر باشد. # =ديخ- ### || AUTO تدييخا [دوخ] البلاد: بر كشور تسلط يافت وبر مردم آن چيره شد. # =ديد- ### || AUTO [دود]: مترادف (داد) بمعناى كرم افتاده است. # =الديدان- ### || AUTO ### || AUTO [ددن]: مترادف (الديدن) است. # =الديدب- ### || AUTO [ددب]: ديده بان، دليل، راهنما، رقيب، پيشرو لشكر يا پيش ~~قراول. اين واژه فارسى است. # =الديدبان- # مترادف (الديدب) است. اين واژه فارسى است. # =الديدن- # [ددن]: روش وخوى وعادت. # =دير- ### || AUTO [دور] به: سرگيجه او را فرا گرفت. # =والدير- ### || AUTO ج أديرة وأديار وديورة [دور ودير]: اقامتگاه راهبان يا راهبه ~~ها، دير، اين واژه سريانى است. # =الديراني- ### || AUTO نسبت به (الدير) بر خلاف قياس است، صاحب دير يا ساكن آن. # =الديرة- ### || AUTO [دور]: شن گرد. ms0885 # =والديري- ### || AUTO [دور ودير]: نسبت به (الدير) است، آنچه كه ويژه ى ديرها باشد. # =الديسم- # [دسم]: سياهى، تاريكى،- (ن): گونه اى گياه است،- (ح): خرس يا بچه ى آن،- (ح): ### || AUTO روباه يا بچه ى آن. # =الديفور- ### || AUTO [دفر]: ميوه ى انجير ومانند آن كه زودرس باشد. اين واژه در ~~زبان روز متداول است. # =الديك- # ج ديوك وأدياك وديكة [ديك] (ح): # خروس؛ «ديك الحبش، والديك الرومي» (ح): # مرغ خانگى معروف به رومى يا لارى كه در حجم بزرگتر از مرغ معمولى است؛ ~~«الديك البري» (ح): قرقاول؛ «بيضة الديك»: ### || AUTO تخم خروس ضرب المثلى است براى كارى كه يكبار بوقوع افتد وديگر ~~اتفاق نيفتد. # =الديلم- # [دلم]: بلا وپيشامد سخت، گروه مورچگان يا ملخها در ته گودالها، ارتش كه ~~بعلت بسيارى سربازان به گروه مورچه تشبيه شوند،- (ح): دراج نر،- (ح): ### || AUTO گونه اى مرغ قطا يا سنگخواره. # =ديم- # [دوم] به: سرگيجه او را فرا گرفت. # =ديم- ### || AUTO تدييما ت السماء: آسمان پياپي باريد. # =الديمة- ### || AUTO ج ديم وديوم: باران پياپي كه بدون رعد وبرق باشد. # =الديماس- # ج دياميس ودماميس [دمس]: گودال كه در زير زمين باشد، گور، گرمابه. # =الديماس- # ج دياميس ودماميس [دمس]: ### || AUTO مترادف (الديماس) است. # =الديماغوجيا- ### || AUTO سياست برانگيختن وبجان هم انداختن مردم، وضعى است سياسى در يك ~~كشور كه نيرو وقدرت بدست مردم افتد وهرج ومرج پديد آيد. اين واژه يونانى است. # =الديموقراطي- ### || AUTO مترادف (الدمقراطي) است. # =الديموقراطية- ### || AUTO مترادف (الدمقراطية) است. # =الديمومة- # [دوم]: مصدر (دام) معناى دوام واستمرار است. # =دين- ### || AUTO تديينا [دين] ه: او را رها كرد تا به دين خود عمل كند،- ه الشي ~~ء: آن چيز را به مالكيت او درآورد،- ه: به او قرض داد يا وام پرداخت. اين ~~تعبير در زبان روز متداول است. # =الدين- # [دين]: مص،- ج ديون وادين: وام يا بدهى كه در سر رسيد معينى پرداخت شود،- ~~الممتاز: بدهى كه مقدم بر ساير بدهيها بايد پرداخت شود؛ «بالدين»: # بدهكارى موقت كه نقدا پرداخت نشود وبدون تاريخ سر رسيد باشد. # =الدين- # ج أديان [دين]: هر روشى كه با آن عبادت خداوند متعال شود، دين، مليت ~~ومذهب، ms0886 پرهيزگارى، پارسائى، سيرب، چگونگى، معصيت، طاعت، عادت، پاداش وكيفر، ~~كشور وسلطان وحكم، قضاوت، اكراه، چيره گى، حساب؛ «يوم الدين»: داورى وحساب وكتاب. # =الدين- ### || AUTO دين دار، متدين. # =الدينار- ### || AUTO ج دنانير: گونه اى سكه ى زر كه در گذشته ضرب مى شده است. اين ~~واژه لاتينى است؛ «حشيشة الدينار» (ن): به واژه ى (حشيشة) رجوع شود. # =الديناري- # يكى از نشانه هاى ورق بازى كه چهار گوش است. PageV01P403 ### || AUTO =الدينامو- ### || AUTO دينام برق كه نيروى مكانيك را به نيروى برق تبديل مى كند، ~~دستگاه مولد برق. # =الدينامومتر- ### || AUTO ابزارى است كه با آن ميزان نيرو تعيين مى شود. اين واژه يونانى است. # =الدينامي- ### || AUTO نيرومند وپرنشاط، يارى دهنده، آنكه پيرو مذهب (دينامي) باشد. ~~اين واژه يونانى است. # =الدينامية- ### || AUTO حالت وچگونگى (الدينامي) است، يكى از مذاهب فلسفى وضعي است كه ~~مربوط به نيرو وحركت اجسام وكشش وويژگيهاى آن ميباشد. فلسفه ى ارسطو نيز ~~دينامي است كه نام آن در عربى «الفلسفة الوضعية» مى باشد. اين واژه يونانى است. # =الديناميت- ### || AUTO ماده ى قابل انفجار است كه از تركيب نيتروگليسيرين با مواد ~~ديگرى ساخته مى شود وبراى منفجر ساختن چيزى يا جايي بكار مى رود. اين واژه ~~يونانى است ومعناى آن نيروى شديد است. # =الدينة- ### || AUTO [دين]: طاعت، عادت، وام يا قرضه ى تاريخدار. # =الدينم- ### || AUTO ج ديانم: مترادف (الدينامو) است. # =الدينونة- ### || AUTO [دين]: داورى وحساب وكتاب. # =الديوان- # ج دواوين ودياوين [دون]: مترادف (الديوان) است. # =الديوان- # ج دواوين ودياوين [دون]: ديوان شعر، مجموعه ى نوشته ها، كتابى كه در آن ~~آئين نامه ومقررات لشكريان وسربازان از نظر حقوق وپاداش وغيره نوشته شده ~~باشد، دادگاه، جاى داورى وحل وفصل شكايات ودعاوى ورسيدگى به امور دولت. اين ~~واژه فارسى است؛ «لغة الدواوين» اصطلاحات معمول در ادارات دولتى. PageV01P404 ### | AUTO ### || AUTO ### || AUTO ذ الذال # ذ- # حرف نهم از حروف مبانى است واز حروف لثوي مى باشد كه در حساب جمل عبارت ~~از عدد هفتصد (700) است. # =ذا- # اسم اشاره براى نزديك ومذكر است. مثناى اين واژه (ذان) در حال رفع و(ذين) ~~در ms0887 حال نصب وجر است، ج أولاء، وبندرت از اين واژه اسم مصغر ساخته وگفته مى ~~شود (ذيا) ونيز (هاء تنبيه) بر سر آن مىيد وگفته مى شود (هذا)، اين واژه ~~بمعناى (الذي) نيز مىيد وآن هنگامى است كه بعد از (ما، من) استفهاميه قرار ~~گيرد مانند «ماذا فعلت؟»: چه كردى و«من ذا في الدار؟»: ### || AUTO چه كسى در خانه است كه در اين دو صورت اسم اشاره نيست واسم ~~استفهام است، ونيز بمعناى دارنده مىيد كه در اين صورت از اسماء خمسه در ~~حالت نصب مى باشد؛ «صار ذا مال»: توانگر شد؛ «وجدته ذا صباح»: اين تعبير به ~~معناى او را بهنگام بامداد ديدم مى باشد يعنى (وقتا ذا صباح) كه نصب (ذا) ~~به دليل صفتى است بجاى ظرف. # =الذائد- ### || AUTO ج ذود وذواد وذادة [ذود]: حمايت كننده، دفاع كننده، ياريگر. # =الذائع- ### || AUTO [ذيع]: منتشر، پراكنده، متداول؛ «ذائع الصيت»: معروف، مشهور. # =الذائقة- ### || AUTO [ذوق]: نيروى چشائى كه از حواس پنجگانه است وبا آن مزه ى غذا ~~را مى چشند. # =الذائل- ### || AUTO [ذيل]: فا، دارنده ى دم. # =ذاب- # - ذوبا وذوبانا [ذوب] الثلج أو السمن: يخ يا چربى آب شد. اين واژه ضد ~~(جمد) است،- دمعه: اشك او جارى شد،- جسم الرجل: تن آن مرد لاغر شد،- ت الشمس: ### || AUTO گرمى خورشيد بسيار شد،- الرجل: آن مرد همواره عسل خورد، پس از ~~خردمندى احمق شد. # =الذابل- ### || AUTO ج ذبل وذبل: فا، لاغر، باريك، ناتوان، افسرده. # =الذابلة- ### || AUTO ج ذوابل: مؤنث (الذابل) است؛ «عين ذابلة»: چشمى كه پلك آن سست باشد. # =ذات- ### || AUTO ج ذوات: مؤنث (ذو) است ومثناى آن (ذواتان) است. اعراب اين اسم ~~بسان اسمهاى مفرد ومثنى وجمع است؛ «لقيته ذات يوم أو ذات ليلة او ذات مرة»: ~~او را آن روز يا آن شب يا آن بار ديدم. در اينجا نصب (ذات) بنا بر صفت است ~~كه در جاى موصوف محذوف آمده ونصب آن بنا بر مفعوليت مطلق است باين صورت ~~(لقيته لقية ذات يوم وذات ليلة وذات مرة). # =الذات- # آنچه كه در ms0888 خور شناختن يا خبر دادن باشد؛ «اسم الذات» در اصطلاح نحويان ~~اسمى است آميخته با ذات وجوهر مانند (الرجل) و(الأسد) كه در مقابل اين ~~اصطلاح اسم معنى است مانند (العلم) و(الشجاعة)؛ «ذات الشي ء»: نفس يا عين ~~يا جوهر چيزى؛ «أنا بالذات»: من شخصا، كسى بجز من نيست؛ «ذات الأشياء»: عين ~~آن چيزها؛ «فى ذاته وفى حد ذاته»: به طبيعت وحقيقت آن؛ «الثقة بالذات»: # اعتماد به نفس؛ «حب الذات»: خودپسندى؛ «الاعتماد على الذات»: اعتماد به ~~نفس؛ «ذات البين»: حالت ووضعيت؛ «اصلحوا ذات بينكم»: وضع خودتان را اصلاح ~~كنيد؛ «ذات اليد»: آنچه از مال كه در اختيار كسى باشد؛ «قلت ذات يده»: آنچه ~~از مال كه بدست آورده كم شد؛ «ذات شفة»: يك كلمه؛ «كلمته فما رد علي ذات ~~شفة»: با او سخن گفتم ولى يك كلمه بمن جواب نداد؛ «ذات اليمين»: طرف راست؛ ~~«جلس ذات اليمين»: در طرف راست نشست؛ «ذات الصدر»: انديشه يا راز؛ «ذات ~~الصدر» (طب): درد سينه يا ورم آن؛ «ذات الجنب» (طب): دردى است كه بر اثر ~~سرماخوردگى سخت پديد مىيد وباعث سرفه وتب ونفس تنگى مى شود؛ «ذات الكبد» (طب): # بيمارى كبد؛ «ذات الرئة»: بيمارى سينه پهلو كه باعث ورم شش وچركى در ريه ~~مى شود؛ «ذات الأجراس»: مارى است سمى كه از آن صداى زنگ شنيده مى شود وگونه ~~هاى مختلفى دارد؛ «ابن ذوات»: ### || AUTO فرزندى از خانواده اى بزرگوار. # =الذاتي- ### || AUTO منسوب به (الذات) است، شخصى؛ «ذاتيا»: از پيش خود؛ «الحكم ~~الذاتي»: آزادى كشور كه حاكم بر خود بموجب قوانين ويژه ى بخود باشد. # =الذاخر- # فا، چاق، فربه. PageV01P405 ### || AUTO =ذاد- ### || AUTO - ذودا وذيادا [ذود] ه: او را دور كرد وراند،- عن حسبه: از او ~~حمايت وپشتيبانى كرد،- النوم عن عينيه: خواب را از چشم وى ربود. # =ذارع- ### || AUTO مذارعة [ذرع] الرجل: آن مرد با ذرع كردن فروخت نه با شماره وعدد. # =ذاع- # - ذيعا وذيوعا وذيعوعة وذيعانا [ذيع] الخبر: ### || AUTO خبر پخش وپراكنده شد. # =الذاعر- ### || AUTO فا، ترسو، پليد؛ «رجل ذاعر»: مردى ms0889 كه داراى نقيصه وعيب باشد. # =ذاف- ### || AUTO مذافة وذفافا [ذف] على الجريح وله: بر زخمى تاخت واو را كشت. # =ذاق- ### || AUTO ### || AUTO - ذوقا وذواقا ومذاقا [ذوق] الشي ء: مزه ى آن چيز ~~را چشيد؛ «ذاق العذاب»: درد ورنج كشيد،- ذوقا وذواقا الرجل وما عند الرجل: ~~آن مرد را آزمايش كرد. # =ذاك- ### || AUTO ج أولئك: اسم اشاره براى متوسط است ونيز با هاء تنبيه مىيد ~~مانند (هذاك)،: مثناى اين واژه (ذانك) در حال رفع و(ذينك) در حال نصب وجر است. # =ذاكر- ### || AUTO مذاكرة [ذكر] ه في أمر: درباره ى چيزى با وى سخن گفت. # =الذاكر- ### || AUTO آنكه در ذهن خود چيزى را حفظ كند. # =الذاكرة- ### || AUTO نيروى حافظه وذاكره، استعداد ذهن براى ياد آوردن مطالب، به ~~معناى (الذاكر) است. # =ذال- # - ذيلا [ذيل] الثوب: جامه بلند وبه زمين كشيده شد،- الطائر: پرنده دم خود ~~را كشيد يا باز كرد،- ت الجارية: آن دختر با ناز ودامن كشان راه رفت، الشي ~~ء: آن چيز پست وبى ارزش شد،- ت حاله: ### || AUTO فروتن ومتواضع شد. # =ذام- # - ذيما وذاما [ذيم] ه: از او عيبجوئى ونكوهش كرد. # =ذام- ### || AUTO مذامة [ذم] عيشه: زندگى خود را به سختى گذرانيد. # =الذام- ### || AUTO [ذيم]: عيب ونقص ونكوهش. # =ذاهن- ### || AUTO مذاهنة [ذهن] ه: با هوشمندى بر او چيره شد؛ «يذاهن الناس ~~ويفاطنهم»: با هوش وزيركى خود با مردم مسابقه داد. # =الذاوي- ### || AUTO [ذوي]: مترادف (الذابل) است. # =الذؤابة- ### || AUTO ج ذوائب [ذأب]: زلف پيشانى، گيسوى بافته از موى سر. # =ذئب- ### || AUTO - ذأبا [ذأب]: در پليدى همانند گرگ شد، از گرگ ترسيد. # =ذؤب- # - ذآبة [ذأب]: مترادف (ذئب) است. # =ذئب- # [ذأب]: از گرگ ترسيد، گرگ در ميان گوسفندان وى افتاد. # =ذاب- ### || AUTO تذئيبا [ذأب]: ه: او را ترسانيد. # =الذئب- # ج ذئاب وأذؤب وذؤبان [ذأب] (ح): ### || AUTO گرگ؛ «داء الذئب»: بيمارى گرسنگى. # =الذؤبان- ### || AUTO [ذأب]: «ذؤبان العرب»: دزدان وفقيران وبينوايان عرب. # =الذئبان- ### || AUTO [ذأب]: موى پشت گردن شتر، باقيمانده ى كرك شتر پس از چيدن. # =الذئبة- # (ح): گرگ ماده،- (طب): ### || AUTO گونه اى بيمارى است كه در گلوى شتر پديد مىيد. # =ذب- ### || AUTO - ذبا [ذب] عنه: از وى دفاع وحمايت كرد. ms0890 # =الذباب- # ج أذبة وذبان وذب [ذب] (ح): # مگس، از حشرات دو بالها كه گونه هاى مختلفى دارد. اين حشره اغلب از ~~چركيها وپليديها وزباله ها تغذيه مى كند وباعث انتقال بيماريها مى شود، در ~~عرب بر زنبورها وپشه ها نيز اطلاق مى شود، نحسى وبد يمنى، طاعون، ديوانگى؛ ~~«ذباب العين»: # مردمك چشم؛ «ذباب السيف»: لبه ى شمشير كه با آن زنند. # =الذباب- ### || AUTO آنكه از قوم وخانواده ى خود پشتيبانى كند. # =الذبابة- ### || AUTO (ح): واحد (الذباب) است؛ «ذبابة الشي ء»: بازمانده ى چيزى. # =الذباح- # (طب): دردي است كه در گلو پديد مىيد. # =الذباح- # مترادف (الذباح) است. # =الذباح- ### || AUTO مترادف (الذباح) است. # =الذباذب- ### || AUTO ### || AUTO [ذبذب]: پايين جامه وريشه هاى آن. # =الذبالة- # ج ذبال: پنبه ى تابيده، نوار نخى. # =الذبالة- ### || AUTO ج ذبال: مترادف (الذبالة) است. # =ذبح- # - ذبحا وذبحانا ه: گلوى او را بريد، آنرا دو نيم يا شقه كرد، سر آن را ~~بريد يا ذبح كرد. # =ذبح- ### || AUTO تذبيحا القوم: در كشتن آن قوم زياده روى كرد. # =الذبح- ### || AUTO آنچه كه ذبح شود، كشته. # =الذبحة- # مترادف (الذباح) است. # =الذبحة- # مترادف (الذباح) است؛ «الذبحة الصدرية» (طب): بيمارى وناراحتى قلبى وتنگى نفس. # =الذبحة- # مترادف (الذباح) است. # =الذبحة- # مترادف (الذباح) است. # =ذبذب- # ذبذبة [ذبذب] الشي ء المعلق في الهواء: ### || AUTO آن چيز آويزان در هوا جنبيد وتكان خورد،- الرجل: آن مرد سرگشته ~~ودو دل شد. # =الذبذبة- ### || AUTO ج ذباذب [ذبذب]: زبان، چيزهائى است كه براى زينت وآرايش بر ~~هودج آويزند. # =ذبل- # - ذبولا وذبلا النبات: آب گياه كم شد وطراوت آن از دست رفت،- الفرس: اسب ~~لاغر وكمر باريك شد،- لسانه او شفته: # زبان يا لب او خشك شد. # =ذبل- ### || AUTO - ذبولا وذبلا: مترادف (ذبل) است. # =الذبيح- ### || AUTO به معناى (المذبوح) است، ذبيحه يا حيوانى كه براى قربانى كردن ~~شايسته باشد. # =الذبيحة- ### || AUTO ج ذبائح: مؤنث (الذبيح) است، آنچه كه ذبح يا قربانى خواهد شد. # =الذحل- ### || AUTO ج ذحول وأذحال: انتقام گرفتن، دشمنى وكينه. # =ذخر- ### || AUTO - ذخرا الشي ء: آن چيز را براى وقت نياز اندوخته كرد. # =الذخر- # ج أذخار: اسم است از (ذخر). آنچه كه اندوخته شده باشد. PageV01P406 ### || AUTO =الذخير- ### || AUTO (ا ms0891 ع): باروت كه در جعبه هاى سلاح آتشين قرار دهند براى ~~انفجار. # =الذخيرة- ### || AUTO ج ذخائر: آنچه كه اندوخته شده باشد؛ «الذخيرة الحربية»: ~~اندوخته ى جنگى مانند گلوله ها وموشكها، گردنبند يا زنجيرى كه بر آن آثار ~~مقدس ومتبرك نهند وبر گردن آويزند. # =ذر- # [وذر]: به معناى (دع) است. ### || AUTO =ذر- # - ذرا [ذر] الملح: نمك را پخش كرد يا پاشيد،- الحب فى الأرض: بذر يا تخم ~~را در زمين كاشت،- الرماد فى عينيه: او را فريب داد، نيرنگ زد،- ب الشمس: ~~خورشيد در آمد،- ت الأرض النبات: زمين گياه رويانيد،- ذرا وذرورا القرن او ~~النبات: شاخ يا گياه كمى بر آمد ونمايان شد،- الرجل: # موى جلوى سر آن مرد سفيد شد،- اللحم: ### || AUTO گوشت ترنجيده شد. # =الذر- # [ذر]: ذرات پراكنده در فضا، مورچه هاى ريز، نسل. # =ذرا- # - ذروا [ذرو] ت الريح التراب: باد خاك بر افراشت وآنرا پراكنده كرد،- فوه: ### || AUTO دندانهاى او ريخت،- الحنطة: گندم را در هوا ريخت وپاك كرد،- ~~الظبي: آهو با شتاب دويد،- الى فلان: آهنگ فلان كرد يا قصد او نمود. # =ذرى- ### || AUTO تذرية [ذرو] الحنطة: مترادف (ذراها) است،- ت الريح التراب: باد ~~خاك برافراشت وآنرا پراكنده كرد،- الشاة: پشم گوسفند را چيد ومقدارى از ~~آنرا براى شناسائى گوسفند نزد. # =الذرى- ### || AUTO [ذرو]: اسم است از آنچه كه پخش وپراكنده كنند، اشك ريزان، ~~پناهگاه يا هر چه كه با آن خود را پنهان كنند؛ «انا فى ذرى فلان»: من در ~~پناه فلان مى باشم، درون خانه وگوشه وكنار آن. # =الذراح- ### || AUTO واحد (الذراريح) است. # =الذراح- # شير آميخته با آب. # =الذراح- ### || AUTO واحد (الذراريح) است. # =الذرارة- # [ذر]: آنچه از دارو كه پس از ريختن در چشم يا بر روى زخم پخش وپراكنده شود. # =الذراريح- ### || AUTO [ذرح] (ح): گونه اى از حشرات بالدار است كه داراى شش دست وپا ~~مى باشد،- من السموم: زهر كشنده. # =الذراع- # ج أذرع وذرعان من الرجل (ع ا): # مسافت از سر آرنج تا نوك انگشت ميانه ى انسان است، ساق دست. اين واژه ~~مؤنث است وگاهى مذكر بكار مى رود.- من الخيل والإبل: باريكه ى دست وپاى اسب ~~وشتر،- من البقر ms0892 والغنم: باريكه ى ساق پاى گاو وگوسفند،- من المقاييس: ~~اندازه ى طولى بين پنجاه وهفتاد سانتيمتر،- (حي): ابزارى است فلزى كه ميان ~~دو قطعه ى متحرك ومثبت براى انتقال حركت قرار مى گيرد، گاهى (الذراع) ~~بمعناى نيرو وانرژى مىيد؛ «ضاق بالأمر ذراعه»: ناتوان شد؛ «رجل واسع ~~الذراع»: # مردى گشاده روى وخوش اخلاق؛ «هولك على حبل الذراع»: او براى تو آماده ~~وحاضر است؛ «أولاد ذراع واولاد الذراع»: الاغها، سگها. # الذراف: ### || AUTO شتابنده. # =الذراوة- # [ذرو]: آنچه كه باد آنرا پخش وپراكنده كند، آنچه كه بهنگام باد دادن خرمن ~~گندم بر زمين ريزد. # =ذرأ- ### || AUTO - ذرءا [ذرأ] الله الخلق: خداوند مخلوقات را آفريد،- الشي ء: ~~آن چيز را بسيار كرد،- الأرض: زمين را تخم پاشى كرد،- ذرأ شعره: سفيدى موى ~~سر او آغاز شد. # =ذرئ- ### || AUTO - ذرأ شعره: مترادف (ذرأ) است. # =الذرء- ### || AUTO چيزى كم. # =الذرءاء- ### || AUTO مؤنث (الأذرأ) است. # =الذرأة- ### || AUTO [ذرأ]: سفيدى موى سر در اولين پديد آمدن بر دو طرف پيشانى. # =ذرب- # - ذربا السيف: شمشير را تيز وبران كرد. # =ذرب- # - ذربا وذرابة وذروبة السيف: شمشير تيز شد،- الرجل: زبان آن مرد به سخن ~~در آمد پس از آنكه خاموش بود،- الجرح: زخم چرك كرد وفراخ شد،- ت المعدة: ~~معده فاسد شد، خوب شد. # =ذرب- ### || AUTO تذريبا السيف: شمشير را تيز كرد. # =الذرب- # غده يا دانه اى بسان ريگ كه بر گردن درآيد،- (طب): گونه اى بيمارى است كه ~~در كبد انسان پديد آيد؛ «رجل ذرب»: مرد پر سخن، زبان باز. # =الذرب- # ج أذراب: مرد بد زبان، بيمارى خوب نشدنى، زنگار كه معمولا بر روى آهن ~~وبرخى از فلزات نشيند. # =الذرب- ### || AUTO ج ذرب: شمشير تيز وبران، إزميل كفشدوزان؛ «ذرب اللسان»: تيز ~~زبان؛ «لسان ذرب»: زبانى فصيح وگويا، گستاخ وبى پروا. # =الذربة- ### || AUTO ج ذرب: زن بد زبان وگستاخ، غده. # =الذرة- # [ذرو] (ن): ذرت: گياهى است از تيره ى غلات كه اصل آن از آمريكاست، دانه ~~هاى آن خوردنى است چه بگونه ى پختن يا سرخ كردن وبو دادن. در برخى از ~~كشورها مانند مكزيك وپرو وبولنتا در ايتاليا از آرد آن نان مى ms0893 پزند ونيز از ~~برگها ودانه هاى آن به حيوانات علوفه مى دهند. # ذرت گونه هاى بسيارى دارد ومهمترين آنها ذرت سفيد وزرد است. # =الذرة- # [ذر]: واحد (الذر) است،- ج ذرات: # ذره كه ريزترين جزء از هر چيزى است وبه آن جوهر فرد يا (اتم) اطلاق مى ~~شود،- من الجسم البسيط (ك): كوچكترين جزء از عنصر ساده كه اثر شيميائى ~~داشته باشد. در گذشته عقيده بر اين بود كه ذره قابل تجزيه نيست ولى دانش ~~نوين توانست آن را منفجر كند تا از آن در اتم وچيزهاى نور دهنده ى پرتوان ~~مانند راديوم استفاده شود. ذره مركب از هسته ى مركزى اتم است كه در اطراف ~~آن ذرات الكترون با سرعت حركت مى كنند وهرگاه ده ميليون PageV01P407 ### || AUTO ذره را گردآورى كنند طول آن معادل يك ميليمتر مى شود؛ «مثقال ~~ذرة»: كمترين هر چيزى؛ «مقدار ذرة»: هيچ چيز، كمترين چيزى «ذرة من الشك»: ~~كوچكترين شك يا ترديد. # =ذرح- # - ذرحا الشي ء في الريح: آن چيز را در باد پخش كرد،- الطعام: غذا را پر ~~از حشرات سمى كرد. # =ذرح- ### || AUTO تذريحا: مترادف (ذرح) است. # =الذرح- ### || AUTO واحد (الذراريح) است. # =ذرذر- ### || AUTO ذرذرة [ذرذر] الملح أو الحب: نمك يا دانه ها را پاشيد وپخش كرد. # =ذرع- # - ذرعا الثوب: جامه را با دست ذرع كرد،- ه: از پشت سر او را با دست خفه ~~كرد،- ه القي ء: قي واستفراغ او را گرفت ودگرگون شد. # =ذرع- ### || AUTO تذريعا في السباحة: در شنا كردن بازوان خود را دراز وفراخ ~~كرد،- فى المشي: بهنگام راه رفتن دستهاى خود را تكان داد. # =الذرع- # مص، كشيدن وباز كردن دست، نيرو، توان؛ «ضقت بالأمر وعن الأمر ذرعا»: آن ~~كار را نتوانستم انجام دهم؛ «رجل واسع الذرع»: مرد گشاده روى وخوش خلق. # =الذرع- ### || AUTO آنكه شبانه روز سير وحركت كند، مرد گشاده روى وخوش برخورد، ~~آنكه با زبان گستاخى شر بپا كند. # =الذرعة- # ج ذرع: وسيله، دستاويز. # =الذرعة- ### || AUTO ج ذرعات: مؤنث (الذرع) است. # =ذرف- # -- ذرفا وذريفا وذروفا وذرفانا وتذرافا الدمع: # اشك روان شد،- ت العين دمعها: چشم ms0894 اشك ريخت،- ذرفانا: به كندى وآهسته راه رفت. # =ذرف- ### || AUTO تذريفا وتذرفة وتذرافا الدمع: اشك ريخت. # =ذرق- ### || AUTO -- ذرقا الطائر: پرنده چلغوز يا فضله افكند. # =الذرق- # مص، چلغوز يا فضله ى پرندگان. # =الذرق- ### || AUTO (ن): گياهى است از تيره ى علفها كه خواص پزشكى نيز دارد. # =الذروة- # [ذرو]: مترادف (الذروة) است، پيرى؛ «مؤتمر الذروة»: كنفرانس سران كشورها. # =الذروة- ### || AUTO ج ذرى وذرى: بالاى هر چيزى، بلندى وجايگاه بلند. # =الذروح- # واحد (الذراريح) است. # =الذروح- # واحد (الذراريح) است. # =الذروح- ### || AUTO واحد (الذراريح) است. # =الذرور- ### || AUTO ج اذرة [ذر]: آنچه از دارو كه در چشم يا بر زخم ريزند. # =الذري- ### || AUTO [ذر]: منسوب به (الذرة) است، پرند شمشير وجوهر آن. # =الذري ء- ### || AUTO [ذرأ]: مترادف (المبذور) است، گياه يا درخت بهنگام كشت. # =الذرية- # ج ذراري وذريات [ذر]: «ذرية الرجل»: فرزند ونسل ودودمان مرد. # =الذرية- # [ذر]: مؤنث (الذري) است؛ «الطاقة لذرية»: نيروى اتم؛ «القنبلة الذرية» (ا ع): # بمب اتمى كه از تفكيك ذره واورانيوم ساخته مى شود؛ «الأسلحة الذرية» (ا ع): # سلاحهاى هسته اى كه با آن بمب اتمى را رها وپرتاب كنند؛ «الأبحاث ~~الذرية»: # بحثهاى اتم شناسى يا علوم هسته اى؛ «ذرية الرجل»: فرزند ونسل ودودمان مرد. # =الذرية- ### || AUTO [ذر]: «ذرية الرجل»: مترادف (ذريته) است. # =الذريح- ### || AUTO واحد (الذراريح) است. # =الذريحة- ### || AUTO واحد مؤنث (الذراريح) است،- ج ذريح: تپه، پشته. # =الذريرة- ### || AUTO [ذر]: گونه اى عطر است. # =الذريع- ### || AUTO قبيح، شنيع، شتابنده؛ «موت ذريع»: مرگ ناگهانى وسريع. # =الذريعة- ### || AUTO ج ذرايع: وسيله، دستاويز، دليل، شترى كه براى شكار پشت آن ~~پنهان شوند. # =الذريف- ### || AUTO «الدمع الذريف»: اشك ريزان. # =الذعارير- ### || AUTO ### || AUTO [ذعر]: دانه ى چركى ريز كه در زير پوست بدن پديد ~~مىيد. اين واژه در زبان متداول رايج است وبرخى آن را (دعارير يا دعادير) گويند. # =الذعاف- # زهر كشنده ى فورى؛ «موت ذعاف»: مرگ سريع يا ناگهانى. # =ذعر- # - ذعرا ه: او را ترسانيد، وى را بيمناك كرد. # =ذعر- # - ذعرا: در شگفت شد. # =ذعر- ### || AUTO ترسيد. # =الذعر- ### || AUTO ترس، بيم. # =الذعرة- # سرين، كفل؛ «رجل ذعرة»: مردى كه عيب ونقص دارد. # =الذعرة- ### || AUTO (ح): نام پرنده ايست كوچك كه همواره دم خود را مانند بيمناك ms0895 ~~تكان مى دهد وبه (أم سكعكع) معروف است؛ «رجل ذعرة»: مردى كه عيبها دارد. # =ذعف- # - ذعفا ه: او را زهر كشنده ى فورى خورانيد،- الطعام: در غذا زهر ريخت. # =ذعف- ### || AUTO - ذعفانا: مرد، بدرود زندگى گفت. # =الذعف- ### || AUTO سمى كه فورى مى كشد. # =ذعق- ### || AUTO - ذعقا ه: او را ترسانيد، بر او فرياد كشيد. # =ذعن- ### || AUTO - ذعنا له: به او فروتن شد، فرمانبردار شد. # =ذف- # - ذفا وذففا وذفافا [ذف] على الجريح: ### || AUTO زخمى را كشت،- فى الأمر: در آن كار شتابيد،- ذفا الطاعون ~~فلانا: بيمارى طاعون او را كشت. # =الذفاف- # [ذف]: سبكبال وتندرو،- ج ذفف وأذفة: زهر كشنده. # =الذفاف- ### || AUTO ج ذفف وأذفة [ذف]: زهر كشنده. # =ذفر- ### || AUTO - ذفرا الشي ء: بوى آن چيز بلند شد وپخش شد، اين واژه در بوى ~~خوش وبوى بد هر دو بكار مى رود ولى معمولا واغلب بر بوى بد وگند اطلاق مى شود. # =الذفر- # بوى بد وگنديده، بوى بسيار وتند. # =الذفر- ### || AUTO تند بوى. # =الذفرى- # ج ذفريات وذفارى وذفار (ع ا): ### || AUTO استخوان پشت گوش. # =الذفراء- # (ن): گياهى است در بهار مى رويد وبسيار بد بوى است. PageV01P408 ### || AUTO =الذفرة- # مترادف (الذفر) است. # =الذفرة- ### || AUTO مؤنث (الذفر) است،- (ن): نام گياهى است. # =ذفف- ### || AUTO تذفيفا [ذف] جهاز راحلته: اسباب واثاث ستور يا شتر خود را كم ~~كرد،- الجريح: بر زخمى يورش برد واو را كشت. # =ذقن- ### || AUTO - ذقنا ه: بر روى چانه ى او زد،- على يده او عصاه: چانه ى خود ~~را بر روى دست يا عصاى خود نهاد. # =ذفن- ### || AUTO تذقينا على يده أو عصاه: چانه بر روى دست يا عصاى خود نهاد. # =الذقن- # ج أذقان (ع ا): چانه، زنخ. # =الذقن- ### || AUTO ج أذقان: مترادف (الذقن) است. # =ذكا- ### || AUTO ### || AUTO - ذكوا وذكا وذكاء [ذكو] ت النار: # شعله ى آتش بسيار شد،- ت الشمس: # گرماى آفتاب زياد شد،- ت الحرب: آتش جنگ بر افروخته شد،- ذكاء المسك: بوى ~~مشك پراكنده شد،- ذكا وذكاة الذبيحة: ### || AUTO گوسفند ذبيحه را قربانى كرد. # =ذكى- # - ذكاء [ذكو]: تيزهوش وبا فراست شد. # =ذكى- ### || AUTO تذكية [ذكو] النار: آتش روشن كرد،- الحرب: آتش جنگ را ~~برافروخت،- الذبيحة: گوسفند ذبيحه را قربانى كرد،- الرجل: آن مرد پير ms0896 ~~وسالخورده شد. # =الذكا- # [ذكو]: پاره آتش روشن، آنچه كه ذبح شود. # =ذكاء- ### || AUTO [ذكو]: اسم علم است براى (الشمس) وغير منصرف است. # =الذكاء- ### || AUTO [ذكو]: مص، هوشمندى، تيزهوشى. # =الذكاة- ### || AUTO [ذكو]: مترادف (الذبح) است. # =ذكر- # - ذكرا وتذكارا الله: خداوند را ذكر وتسبيح گفت، نام خدا را بر زبان ~~آورد،- الشي ء: آن چيز را در ذهن خود سپرد،- الأمر: آن امر را دانست،- حق ~~فلان: حق فلانى را حفظ ونگهدارى كرد،- لفلان حديثا: سخنى به فلانى گفت،- ه ~~بالخير او بخير: درباره او سخن به نيكى گفت؛ «تقدم يذكر»: پيشرفت قابل ~~ملاحظه ى، شايسته ى ستايش است؛ «لا يذكر»: ناشايسته، ناچيز وبى ارزش. # =ذكر- ### || AUTO تذكيرا ه الشي ء وبالشي ء: آن چيز را بياد او آورد،- القوم: آن ~~قوم را پند داد ونصيحت كرد الكلمة: كلمه را مذكر آورد. # =الذكر- # تذكر، يادآورى. # =الذكر- # مص، آنچه كه در ذاكره از صورتها وشكلها حفظ شود، اشاره؛ «امر لا بد من ~~ذكره»: امرى كه ناچار بايد به آن اشاره كرد؛ «السالف الذكر»: آنچه كه قبلا ~~به آن اشاره شده است؛ آنچه كه قبلا گفته شد، دعا ونياز بدرگاه خداوند، شرف ~~وبزرگى، شهره وآوازه؛ «له ذكر فى الناس»: او در ميان مردم معروفيت دارد، ~~ستايش؛ «اشاد بذكره»: بياد او شد، درباره ى او سخن ستايش آميز گفت؛ «ذكر ~~الميت»: يادبود نام مرده پس از مردنش بر سر زبانها؛ «السعيد الذكر»: مرده ى ~~نكونام؛ «على ذكر كذا»: # بمناسبت چيزى؛ «ذكر الحق»: چك يا سند وقباله وعهدنامه وبرات،- ج ذكور ~~حقوق، در اين باره (ذكور حق) نيز آمده است؛ «الذكر من الرجال»: مرد نيرومند ~~ودلير وپر توان؛ «الذكر من القول»: سخن متين واستوار؛ «الذكر من المطر»: ~~باران سخت وشديد. # =الذكر- # ج ذكور وذكورة وذكران وذكار وذكارة وذكرة: مرد، نر، خلاف (الأنثى) است،- ~~من النخل: نخلى كه بار ندهد،- من الحديد: بهترين نوع آهن كه خلاف آن ~~الأنيث) است،- من النحاس: # مس سخت كه خوب كوبيده نشود؛ «سيف ذكر»: شمشيرى كه تيغه ى آن از بهترين ~~نوع آهن ومتن آن از آهن معمولى است؛ «مطر ms0897 ذكر»: باران تند وسخت؛ «ذكور ~~البقل»: گياهانى كه سفت وغليظ ومايل به تلخى شده باشد. اين تعبير بر خلاف ~~گياهان (الأحرار) است كه خورده مى شوند. # =الذكر- ### || AUTO آنكه ذاكره يا حافظه ى خوب داشته باشد، آنكه بسيار از او ياد كنند. # =الذكرى- ### || AUTO ج ذكريات: ذكر گفتن با زبان يا قلب، به معناى (الاذكار) ~~و(التذكير) است؛ «الذكريات»: خاطره ها بر حوادثى كه گذشته باشد. # =الذكرة- # شهرت، سر تيشه ومانند آن كه از فولاد باشد؛ «ذكرة السيف»: تيزى وبرندگى شمشير. # =الذكرة- # ياد داشتن، اين واژه متناقض (النسيان) است. # =الذكرة- # «امرأة ذكرة»: زنى كه به مرد شباهت داشته باشد. # =ذكو- ### || AUTO - ذكاء [ذكو]: مترادف (ذكى) است. # =الذكوة- ### || AUTO [ذكو]: آنچه كه در آتش افكنده شود. # =الذكور- ### || AUTO مترادف (الذكر) است. # =الذكورة- # حالت وصفت مردى كه بر خلاف (الانوثة) است. # =ذكي- ### || AUTO - ذكاء [ذكو]: مترادف (ذكى) است. # =الذكي- ### || AUTO [ذكو]: آنكه بسيار خوشبوى از عطر باشد،- ج أذكياء: باهوش وزود فهم. # =الذكية- # مترادف (الذكوة) است. # =الذكية- ### || AUTO مؤنث (الذكي) است. # =الذكير- # مترادف (الذكر) است،- من الرجال: مرد بزرگمنش كه خوارى نپذيرد،- من ~~الحديد: بهترين نوع آهن. # =الذكير- ### || AUTO مترادف (الذكر) است. # =ذل- # - ذلا وذلة وذلالة ومذلة [ذل]: خوار وزبون شد. اين واژه ضد (عز) است،- ~~ذلا وذلا البعير: شتر رام شد؛ «ذلت له القوافي»: ### || AUTO براى او قافيه هاى شعر آسان شد وپياپي آمد. # =الذل- # مص، رام شدن ومطيع شدن، نرمي وفروتنى. # =الذل- ### || AUTO مص، مهربانى ولطف ونرمى؛ «ذل الطريق» ج أذلال: كوچه يا خيابان ~~كه بر اثر پاى خوردن زياد نرم وصاف شده باشد. # =الذلان- # ج أذلاء وأذلة وذلال [ذل]: مترادف PageV01P409 ### || AUTO ### || AUTO (الذليل) است. # =ذلف- ### || AUTO - ذلفا الأنف: بينى باريك وقلمى شد. # =الذلفاء- ### || AUTO مؤنث (الأذلف) است. # =ذلق- # - ذلقا اللسان: زبان فصيح وگشاده شد،- السكين: تيغ يا چاقو را تيز كرد،- ه: # او را ناتوان ولاغر كرد،- الطائر: پرنده فضله افكند. # =ذلق- # - ذلقا السيف أو اللسان: شمشير يا زبان تيز شد،- الرجل: آن مرد نا آرام ~~شد،- من العطش: از تشنگى به مرگ نزديك شد،- السراج: چراغ روشن شد. # =ذلق- # - ذلاقة اللسان: زبان فصيح وگويا شد. # =ذلق- ### || AUTO تذليقا السكين: تيغ يا چاقو را تيز ms0898 كرد،- ه: او را ناتوان ~~ولاغر كرد،- الضت: آب در سوراخ سوسمار ريخت تا بيرون آيد. # =الذلق- # مرد فصيح وبليغ وسخنور،- من الألسنة او الأسنة: زبان يا نيزه ى تيز؛ «ذلق ~~اللسان»: گوشه ى زبان؛ «ذلق السهم»: نوك باريك تير. # =الذلق- # مترادف (الذلق) است. # =الذلق- # مترادف (الذلق) است. # =الذلق- # مترادف (الذلق) است. # =الذلق- ### || AUTO مترادف (الذلق) است. # =ذلك- ### || AUTO ج أولالك: اسم اشاره براى دور است. مثناى آن (ذانك) در حال رفع ~~و(ذينك) در حال نصب وجر است. # =ذلل- # تذليلا [ذل] ه: او را خوار وزبون كرد. # =ذلل- ### || AUTO [ذل]: النخل: بر نخل خرما گرد نرى پاشيد تا بارور شود،- الكرم: ~~خوشه هاى مو را آويخت يا هموار كرد. # =الذلول- ### || AUTO - ج أذلة وذلل [ذل] من الجمال: شتر رام وفرمانبر. # =الذليق- # مترادف (الذلق) است. # =الذليل- ### || AUTO ج أذلاء وأذلة وذلال [ذل]: كوچك وپست، فروتن ورام. # =ذم- # - ذما ومذمة [ذم] ه: از او بدگوئى كرد. ### || AUTO اين واژه ضد (مدح) است. # =الذم- ### || AUTO مص،- ج ذموم: بدگوئى، عيب، ضد (المدح) است. # =ذمى- ### || AUTO - ذماء [ذمي]: بيمارى او بدرازا كشيد، مرگ او نزديك شد، از او ~~بوى گندى خارج شد. # =الذمى- ### || AUTO [ذمي]: بوى گند وبد. # =الذماء- ### || AUTO [ذمي]: بقيه ى روح يا روان. # =الذمار- ### || AUTO آنچه كه از آن حمايت ونگهدارى ودفاع كنند، اندرون خانه، ~~خانواده. # =الذمام- ### || AUTO ج أذمة [ذم]: حرمت، آبرو، حق. # =الذمامة- # [ذم]: بقيه، بازمانده. # =الذمامة- # [ذم]: كفالت، ضمانت، بعهده گرفتن چيزى بابت كسى. # =الذمامة- ### || AUTO [ذم]: مترادف (الذمامة) است. # =الذمة- ### || AUTO ج ذمم [ذم]: أمان وعهد، ضمانت وتعهد؛ «فى ذمتي كذا»: بعهده ى ~~من چيزى است، ضمير وباطن؛ «اهل الذمة»: # مسيحيان ويهوديان كه در سرزمين اسلام سكونت دارند، قومى كه با يكديگر هم ~~پيمان باشند؛ «بالذمة؟»: به شرف وحسب ونسب وآبرو وراستى؟؛ «فى ذمتي او على ~~ذمتي»: به شرفم؛ «فى ذمته، بذمته»: # بدهكار است، عهده دار است؛ «برأ ذمته»: ### || AUTO او را از امرى بخشيد؛ «هو فى ذمة الله»: او در پناه خداست. # =ذمر- # - ذمرا ه: او را ترسانيد،- ه على الأمر: ### || AUTO او را با سرزنش تشويق به كارى كرد كه در آن كار بكوشد،- الأسد: ms0899 ~~شير غريد وبانگ زد. # =الذمر- # ج أذمار: شجاع ودلاور. # =الذمر- # ج أذمار: شجاع ودلاور. # =الذمر- ### || AUTO ج أذمار: شجاع ودلاور. # =ذمل- # -- ذملا وذميلا وذمولا وذملانا البعير: شتر آهسته رفت. # =ذمل- # - تذميلا البصير: نابينا را آهسته راه برد. # =ذمم- # تذميما [ذم] ه: در بد گوئى ونكوهش از وى زياده روى كرد،- ه: او را به ~~شرفش قسم داد اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الذمي- ### || AUTO [ذم]: آنكه بر مال وناموس وخون وى زينهار وامان داده شده وجزيه ~~پرداخته است. # =الذمير- ### || AUTO ج أذمار: قهرمان ودلير. # =الذميل- ### || AUTO آهسته راه رفتن. # =الذميم- ### || AUTO ج ذمام [ذم]: آنكه نكوهش شده باشد، اين واژه ضد (الممدوح) است، ~~آب مكروه، آب بينى، شبنم، دانه كه بر پوست صورت در آيد؛ «بئر ذميم»: چاه كم ~~آب يا پر آب. # =الذناب- ### || AUTO ج ذنائب: ريسمانى است كه با آن دم شتر را بندند؛ «ذناب الشي ~~ء»: عقب وته هر چيزى. # =الذنابى- # دم پرنده؛ «ذنابى الطائرة»: ### || AUTO مجموعه اى از سطوح آماده شده در عقب هواپيما براى ثابت ~~نگهداشتن آن. # =الذنابة- # تابع، پيروى كننده،- من الوادي: # موضعى از دره كه مسيل ومجراى آب به آن منتهى شود؛ «ذنابات الناس»: ~~ولگردان وفرومايگان. # =الذنابة- ### || AUTO خويشاوندى،- من الوادي: جاى سيل گير از دره. # =ذنب- # - ذنبا ه: بدنبال او شد واثر او را رها نكرد. # =ذنب- ### || AUTO -- تذنيبا الجراد: ملخ تخم نهاد،- الضب: سوسمار دم خود را از ~~سوراخش بيرون كرد،- الكتاب: براى كتاب ملحقى نوشت واضافه كرد. # =الذنب- # ج ذنوب وجج ذنوبات: گناه. # =الذنب- # ج أذناب: دم هر حيوانى؛ «ذنب العقرب»: دم عقرب؛ «ذنب السوط»: # كناره ى تازيانه؛ «ذنب الثعلب»: نام گياهى است؛ «ذنب الفرس»: نام گياهى ~~است؛ «ذنب الخيل» يا «الكنباث» (ن): نام گياهى است از رسته ى پوشيده شكوفه ~~ها كه در زمينهاى نمناك ميرويد؛ «أذناب الناس»: PageV01P410 ### || AUTO مردم پست وفرومايه. # =الذنبة- ### || AUTO ج ذنبات: مترادف (الذنب) است،- من الوادي: جاى سيل گير از دره؛ ~~«ذنبات الناس»: ولگردان وفرومايگان. # =الذنوب- # ج ذناب وذنائب وأذنبة من الخيل: ### || AUTO اسبى كه دم ستبر دارد؛ «دلو ذنوب»: دلو دنباله دار. # =ذه- # اسم اشاره براى مؤنث نزديك ms0900 است و(هاء تنبيه) بر سر آن مىيد گفته مى شود ~~(هذه وهذه). # =ذه- ### || AUTO مترادف (ذه) است. # =الذهاب- ### || AUTO رفتن؛ «ذهابا وإيابا»: رفتن وبرگشتن؛ «تذكرة ذهاب وإياب»: بليط ~~مسافرت رفت وبرگشت، بليط دو سره. # =ذهب- # -- ذهابا وذهوبا ومذهبا: رفت، راه رفت، مرد،- الأمر: آن كار يا امر ~~گذشت،- علي الشي ء: آن چيز را فراموش كردم،- به: به همراه او رفت يا او را ~~برد؛ «ذهب بخياله الى»: فكر وخيال او را به سوئي كشانيد؛ «ذهب ببهائه»: ~~پرتو وزيبائى آن را برد؛ «ذهب فى المسألة الى كذا»: در آن مسأله بجائي رسيد ~~وانديشيد؛ «ذهب الى ابعد من»: به دورتر از چيزى رسيد، از حدى تجاوز كرد؛ ~~«ذهب كلامه سدى»: سخن او باطل وبيهوده شد؛ «ذهب ادراج الرياح»: از آن اثرى ~~بجاى نماند؛ «ذهب مذهبه»: به روش او عمل كرد، به راه او رفت. # =ذهب- # - ذهبا: در معدن يا كان زر طلاى بسيار يافت وشگفت زده شد. # =ذهب- ### || AUTO تذهيبا الشي ء: بر روى آن چيز آب طلا كشيد. # =الذهب- # مص،- ج أذهاب وذهوب وذهبان: ### || AUTO زر، طلا. اين واژه مذكر است وگاهى مؤنث بكار مى رود،- الأبيض: ~~پلاتين يا طلاى سفيد،- ج ذهاب وأذهاب وجج أذاهيب: زرده ى تخم مرغ. # =الذهبة- # توشه ى غذاى مسافر،- ج ذهاب وأذهاب وجج اذاهيب: باران كم وسبك يا تند ~~وبسيار. # =الذهبة- ### || AUTO شمش طلا. # =الذهبي- ### || AUTO زرد درخشان، رنگ طلائى؛ «آية ذهبية»: حكمت، سخن تاريخى. # =ذهل- # - ذهلا وذهولا الشي ء وعنه: آن چيز را بعلت كارى فراموش كرد، به آن چيز ~~سرگرم شد. # =ذهل- ### || AUTO - ذهولا: به گمراهى در آمد. # =ذهن- # - ذهنا الأمر: آن امر را دانست وفهميد،- فلانا: در ذهن وهوش بر فلانى ~~چيره شد،- الرجل عن الأمر: آن مرد را به فراموشى انداخت. # =ذهن- # - ذهنا الشي ء: آن چيز را فهميد. # =ذهن- ### || AUTO - ذهانة: دل او آنچه كه در درون داشت حفظ كرد. # =الذهن- ### || AUTO ج أذهان: نيروى خرد وفهم، نگهدارى مطالب درونى، نيرو، هوش، پيه. # =الذهني- ### || AUTO مترادف (العقلي) است. # =الذهنية- ### || AUTO مترادف (العقلية) است. # =الذهوب- ### || AUTO مترادف (الذاهب) است. # =الذهول- ### || AUTO سرگردانى سخت، شگفتى شديد،- عن: باز ايستادن از ms0901 كارى. # =الذهيب- ### || AUTO آنچه كه روى آن آب طلا كشيده باشند. # =ذو- ### || AUTO ### || AUTO مثناه ذوان ج ذوون: اسم است به معناى دارنده، ~~واعراب آن مانند اعراب اسمهاى پنجگانه است؛ «ذو عقل»: باهوش، خردمند؛ «ذو ~~شأن»: با اهميت، صاحب قدر ومنزلت؛ «ذو القربى»: خويشاوندان نزديك؛ «ذو ~~مال»: توانگر، پولدار؛ «ذوو الشأن»: اشخاص با نفوذ، اولياء امر؛ «ذوو ~~الأرحام»: خويشان ونزديكان؛ «الذوون»: نام پادشاهان قديمى در يمن. # =ذوى- ### || AUTO - ذويا [ذوي] النبات: گياه خشك وپژمرده وآب آن كم شد. # =الذوى- ### || AUTO [ذوي]: ميشهاى كوچك يا گوسفندان ماده وخرد. # =الذوابل- ### || AUTO [ذبل]: صفت است براى نيزه ها؛ «الرماح الذوابل»: نيزه هاى ~~باريك، نيزه ها. # =الذوات- ### || AUTO جمع (ذات) است، بزرگان قوم. # =الذواة- ### || AUTO [ذوي]: پوست هندوانه يا خربوزه يا عنبه ومانند آنها. # =الذواد- ### || AUTO ### || AUTO [ذود]: دور كننده وحمايت كننده، آنكه از راستى ~~ودرستى وحقيقت حمايت كند. # =الذواق- # [ذوق]: مزه، طعم؛ «ذواقه طيب»: ### || AUTO مزه ى آن خوب است، طبع وسرشت. # =ذوب- ### || AUTO تذويبا السمن: روغن را داغ وذوب كرد،- الغلام: بر سر آن پسر ~~گيسو بست. # =الذوب- ### || AUTO مص، عسل خالص؛ «ذوب الذهب»: آب طلا يا ذوب شده ى طلا وگداخته ى آن. # =الذوبان- # مص،- (طب): لاغرى سخت بگونه ى ذوب شدن اعضاء بدن، انحلال؛ «قابل ~~للذوبان»: قابل ذوب. # =ذود- ### || AUTO تذويدا [ذود] عن حسبه: از حسب ونسب وشرف خود دفاع وحمايت كرد. # =الذود- ### || AUTO [ذود]: دفاع وحمايت؛ «الذود عن حياض الوطن»: دفاع از كشور. # =الذوق- # [ذوق]: نيروى چشائى كه با آن مزه ى غذا را درك كنند، طبع وسرشت؛ «الذوق ~~السليم»: ذوق خوش، خوب درك كردن امور. # =الذوون- # جمع (ذو) است، پادشاهان يمن كه در اول لقبهايشان (ذو) بوده است كه از ~~آنها (ذو يزن وذو نواس وذو رياش» بوده اند. # =ذوي- ### || AUTO - ذويا [ذوي]: مترادف (ذوى) است. # =ذي- # اسم اشاره براى مؤنث نزديك است و(هاء تنبيه) بر سر آن مىيد وگفته مى شود (هذي). # =ذي- # به معناى دارنده كه از اسماء خمسه در حال جر است؛ «كان ذلك من ذى قبل»: ### || AUTO آن چيز از زمان گذشته بود. # =ذياك- ### || AUTO اسم ms0902 تصغير (ذاك) است. # =الذيال- ### || AUTO [ذيل]: دم دراز. # =ذيالك- ### || AUTO اسم تصغير (ذلك). # =الذئب- # (ح): مترادف (الذئب) است. PageV01P411 ### || AUTO =الذيفان- # [ذيف]: زهر كشنده. # =الذيفان- # [ذيف]: مترادف (الذيفان) است. # الذيفان ### || AUTO [ذيف]: مترادف (الذيفان) است. # =ذيل- ### || AUTO تذييلا [ذيل] الكتاب: در كتاب شرح وپاورقى نوشت،- الثوب: جامه ~~را بلند دوخت. # =الذيل- ### || AUTO ج أذيال وذيول وأذيل: آخر وپايان هر چيزى؛ «ذيل الثوب»: پائين ~~دامن كه بر زمين كشيده شود؛ «ذيل الفرس»: دم اسب؛ «ذيل الريح»: اثر باد كه ~~بر روى شن ورمل كشيده شود، آنچه از خاك كه وسيله ى باد بر روى زمين كشيده ~~وپراكنده شود؛ «فى ذيله»: در پائين آن؛ «طاهر الذيل»: پاك دامن وبري ء؛ ~~«تمسك باذياله»: دست به دامن او شد؛ «اذيال الناس»: مردم دور دست؛ «ذيول ~~القضية» 160: نتيجه وعاقبت كار؛ «ذيول الناس»: اواخر مردم. # =الذيم- # [ذيم]: عيب ونقص وبد گوئى يا مذمت. PageV01P412 ### | AUTO ### || AUTO ر الراء # الراء- # حرف دهم از حروف مبانى است كه بر آن (الحرف الذولقي) اطلاق مى شود. راء ~~در حساب جمل (ابجد) عبارت از (200) مى باشد. # =الراء- ### || AUTO [روأ]: كف دريا،- (ن): نام درختى است. # =راءى- ### || AUTO مراءاة ورئاء [رأي] يته: با او مشورت كردم. # =الرائب- ### || AUTO [روب]: فا، واحد (الروبى) است، شير غليظ وبسته،- من الأمور: ~~كار آشكار وروشن كه در آن شبهه نباشد، كارى كه در آن شبه وكدورت باشد. # =الراءة- ### || AUTO [روأ] (ن): واحد گياه (الراء) است. # =الرائج- ### || AUTO [روج]: رايج، متداول، آنچه كه مردم براى خريد آن بشتابند. # =الرائح- ### || AUTO ج روح [روح]: فا. # =الرائحة- ### || AUTO ج رائحات وروائح [روح]: مؤنث (الرائح) است، بوى خوش وناخوش، ~~واحد (الروائح) است كه عبارت از بارانها يا ابرهاى شبانگاهى است. # =الرائد- # [رأد]: «رائد الضحى»: هنگام بر آمدن خورشيد وگسترش روشنائى آن در نيمه ى ~~اول روز است. # =الرائد- # ج رادة ورواد ورائدون [رود]: فا، فرستاده يا نماينده ى مردم كه براى بدست ~~آوردن جا ومكان براى قوم رهسپار مى شود، جاسوس، دسته ى سنگ آسياب؛ «رائد ~~العين»: ### || AUTO خاشاك كه به درون چشم افتد وجابجا شود؛ «رائد الفضاء»: خلبانى ~~كه براى مسافرت ms0903 به فضاى خارج از زمين آزموده شده باشد. # =الرائدة- ### || AUTO [رود]: مؤنث (الرائد) است، زن پر رفت وآمد به خانه هاى ~~همسايگان؛ «ريح رائدة»: بادى كه وزش نرم وملايم داشته باشد. # =الرائز- ### || AUTO ج رازة [روز]: فا. # =الرائش- ### || AUTO [ريش]: تير پردار، ميانجى بين رشوه دهنده ورشوه گيرنده. # =الرائض- ### || AUTO ج راضة ورواض وروض ورائضون [روض]: آنكه كره ى اسب را براى راه ~~رفتن ودويدن وغيره آموزش دهد. # =الرائع- ### || AUTO ج رائعون وروع [روع]: فا، آنكه از نظر زيبائى ودليرى زبانزد ~~مردم باشد؛ «كلام رائع»: سخن نيكو وشگفت آور. # =الرائعة- ### || AUTO ج روائع وروع: مؤنث (الرائع) است؛ «رائعة الشيب»: آغاز پيرى؛ ~~«رائعة النهار او الضحى»: بيشترين قسمت روز؛ «روائع الفن»: تحفه ى هنر، ~~زيباترين قسمت هنر. # =الرائف- ### || AUTO [رأف]: آنكه بسيار مهربانى كند. # =الرائق- # ج روق وروقة [روق]: فا. # =الرائق- ### || AUTO [ريق]: فا، خالص، ناب، آنكه ناشتا باشد، آنچه كه ناشتا نوشند، ~~آنكه چيزى در دست نداشته باشد؛ «خبز رائق»: نان خالى وبى نان خورش. # =الرائم- # ج روائم [رأم]: «ناقة رائم»: ماده شترى كه بر بچه ى خود مهربان باشد. # =الرائم- ### || AUTO ج روم وروام [روم]: آنكه چيزى را بخواهد. # =الرائمة- ### || AUTO ج روائم [رأم]: «ناقة رائمة»: ماده شترى كه نسبت به بچه ى خود ~~مهربان باشد. # =الرائية- ### || AUTO [رأي] في آلة التصوير: ابزار چشم انداز در دوربين عكاسى كه در ~~زمان وفاصله ى معين تصوير را ضبط كند، نام ديگر آن (المصوبة) است. # =راب- # - رؤبا ورؤوبا [روب] اللبن: شير بسته وماست شد،- الرجل: آن مرد سرگردان ~~شد، آن مرد سست شد مانند آنكه در اثر خواب يا سيرى يا چرت مست شده باشد، ~~عقل او مختل شد، دروغ گفت. # =راب- ### || AUTO - ريبا [ريب] ه: او را در شك وشبهه انداخت، از او كارى ناستوده ~~وناپسند ديد؛ «فلان لا يريبه احد بشي ء»: فلانى را كسى متعرض نميشود يا ~~ناراحت نمى كند. # =الراب- ### || AUTO [رب]: شوهر مادر، ناپدرى. # =رابى- ### || AUTO مراباة [ربو]: مال خود را به ربا داد،- الرجل: با آن مرد مدارا كرد. # =الرابة- ### || AUTO [رب]: زن پدر، نامادرى. ms0904 # =رابح- ### || AUTO مرابحة ه على سلعته: با پرداخت سود كالاى آن مرد را خريد. # =الرابح- ### || AUTO فا؛ «مال رابح»: مال سود دهنده. # =الرابض- ### || AUTO فا، شير درنده. # =الرابضة- ### || AUTO مؤنث (الرابض) است، آنكه از رسيدن به مقامات عاليه ناتوان باشد. # =رابط- # رباطا ومرابطة [ربط] الأمر: بر آن كار مواظبت كرد،- الجيش: ارتش به ~~مرزهاى دشمن رسيد وآنرا احاطه كرد. PageV01P413 ### || AUTO =الرابط- ### || AUTO فا، راهب يا زاهد، نيايش كننده، حكيمى كه خود را از دنيا بريده ~~باشد؛ «رابط الجأش»: دليرى كه از چيزى نترسد ونهراسد. # =الرابطة- # ج روابط: مؤنث (الرابط) است، پيوستگى وعلاقمندى؛ «روابط الصداقة»: ### || AUTO روابط دوستى، دسته وگروه يا انجمن. # =الرابع- ### || AUTO فا، چهارم. # =الرابية- ### || AUTO ج رواب [ريو]: تپه، تل، زمين بلند. # =الراتب- # ج رواتب: حقوق كارمندان دولت يا بخش خصوصى در ماه؛ «عيش راتب»: ### || AUTO زندگانى دائم واستوار. # =الراتع- ### || AUTO ج رتع ورتع ورتاع ورتوع وراتعون: فا. # =الراتق- ### || AUTO فا، اصلاح كننده، صلح دهنده. # =الراتينج- ### || AUTO أو عرق الشجر (ك): ماده ايست قابل اشتعال كه از تنه ى برخى ~~درختان مانند كاج وبنه ومصتكى بيرون مىيد، راتيانه. # =الراتينجية- ### || AUTO (ن): رسته ى درختان كاجها كه در مناطق معتدل وكوهستانى در ~~اروپا وآسيا وامريكا مى رويد واز چوب آن استفاده مى شود. # =راث- # - روثا [روث] الفرس: اسب سرگين يا پشكل افكند. # =راث- ### || AUTO - ريثا [ريث]: دير كرد، درنگ كرد. # =راج- ### || AUTO - روجا ورواجا [روج] الأمر: آن كار رواج يافت،- ت الدراهم: ~~درهمها مورد داد وستد قرار گرفتند،- ت السلعة: كالا فروش رفت،- الطعام: غذا ~~پخته وآماده شد،- ت الريح: باد مختلف وزيد وشناخته نشد از كدام سوى مىيد. # =الراجبة- ### || AUTO (ع ا): واحد (الرواجب) است بمعناى بند انگشت انسان. # =راجح- ### || AUTO مراجحة [رجح] ه: در برترى بر او چيره شد. # =راجز- ### || AUTO مراجزة [رجز] صاحبه: با يكديگر نزاع ورجز خوانى كردند. # =الراجز- ### || AUTO آنكه شعرى را از بحر رجز به سرايد. # =راجع- ### || AUTO مراجعة [رجع] ه في الأمر: در آن امر به او مراجعه كرد،- ه ~~الكلام: او را وادار به محاوره واعاده ى سخن كرد،- الرجل: آن مرد به كار ~~نيك يا بدى كه داشت بازگشت،- المخطوطة: ms0905 در آن نوشته تجديد نظر وبازبينى كرد. # =الراجع- ### || AUTO فا؛ «راجع الى كذا»: برگشت او به چيزى است،- ج رواجع: زنى كه ~~پس از مرگ شوهرش به خانواده اش باز مى گردد. # =الراجف- ### || AUTO فا،- (طب): تب كه با لرز همراه باشد. # =الراجفة- ### || AUTO نخستين نفخه ى صور در روز قيامت. # =الراجل- ### || AUTO ج رجل ورجالة ورجال ورجال ورجالى ورجالى ورجلان: فا، مرد ~~پياده؛ «جاءت الخيالة والرجالة»: سواران وپيادگان آمدند. # =راجم- ### || AUTO مراجمة [رجم] ه: بر يكديگر سنگ انداختند،- ه فى الحرب أو ~~الكلام أو العدو: در جنگ يا سخن يا دويدن بر او چيره شد،- عن قومه: از قوم ~~خود دفاع كرد. # =راح- # - رواحا [روح]: شبانگاه رفت وآمد كرد، براى مطلق رفت وآمد بكار مى رود،- ~~يفعل كذا: به آن كار اقدام كرد،- رواحا وروحا القوم واليهم وعندهم: # شبانگاه نزد آن قوم رفت،- ريحا اليوم: آن روز پر باد شد،-- رائحة ت ~~الابل: شتران شبانگاه به خوابگاه رفتند،- روحا اليوم: آن روز پر باد شد،- ~~البيت: باد به درون خانه وزيد،- راحة الشي ء: بوى آن چيز را يافت،- الشجر: ~~درخت پس از گذشت فصل تابستان برگ در آورد،- ت يده للأمر: ### || AUTO در آن امر سبك دست شد،- للمعروف: با شادمانى در آن كار خير ~~شتاب كرد،- رواحا وراحا وراحة ورياحة ورؤوحا واريحية للأمر: با خورسندى به ~~آن كار روى آورد،-- ريحا الشي ء: بوى آن چيز را يافت. # =الراح- ### || AUTO [روح]: جمع (الراحة) است به معناى كف دست، آسايش ونشاط، مي؛ ~~«يوم راح»: روزى كه باد در آن بسيار بوزد. # =الراحة- # ج راحات [روح]: واحد (الراح) است به معناى كف دست، كف پنجه ى دست، ضد ~~(التعب) است، هنگام فراغ، رفاه وآسايش؛ «اسباب الراحة» و«معدات الراحه»: # وسايل راحت وآسايش، ميدان، تاى جامه؛ «اطو الثوب على راحته»: جامه را از ~~تاى خود تا كن؛ «راحة الخباز»: پاروى نانوا كه با آن نان را در تنور قرار ~~مى دهد؛ «ليلة راحة»: شبى سخت باد؛ «راحة الحلقوم»: ### || AUTO گونه اى شيرينى نرم. # =راحل- ### || AUTO مراحلة [رحل] ه: او را در كوچ ونقل مكان يارى كرد. ms0906 # =الراحل- ### || AUTO ج راحلون ورحل ورحال: فا كوچ كننده، مرده. # =الراحلة- ### || AUTO ج رواحل من الإبل: شتر باربر ونيرومند. اين واژه در مذكر ومؤنث ~~يكسان بكار مى رود وتاء براى مبالغه است. # =الراحم- ### || AUTO رحم كننده، مهربان. # =راخى- # مراخاة [رخي] الشي ء: آن چيز را نرم كرد،- العقدة: گره را باز كرد،- ه: ~~او را دور كرد؛ «خلت الفرار يراخي الأجل»: ### || AUTO پنداشتم كه گريختن مرگ را دور مى كند. # =الراخف- ### || AUTO «عجين راخف»: خمير نرم وسست. # =الراخم- ### || AUTO «دجاجة راخم»: مرغى كه تخم خود را زير بال گرفته است. # =الراخي- ### || AUTO [رخو]: «عيش راخ»: زندگى خوش وفراخ. # =راد- # - رودا وريادا [رود] الشي ء: آن چيز را خواست،- الأرض: براى بدست آوردن ~~آب وچراگاه در زمين گشت وجستجو كرد،- قومه مرعى أو منزلا: چراگاه يا مسكنى ~~براى قوم خود خواست،- رودانا وريادا: # براى بدست آوردن چيزى رفت وآمد كرد،- ت الابل: شتران در چراگاه رفت وآمد ~~كردند،- رودا ورودانا ت المرأة: آن زن به خانه ى همسايگان رفت وآمد بسيار ~~كرد،- ت الريح: باد بگونه اى ملايم PageV01P414 ### || AUTO ، وزيد،- ت الماشية: ستوران چريدند. # =راد- ### || AUTO مرادة [رد] ه في الكلام: سخن او را به خودش بازگردانيد،- ه ~~الشي ء: آن چيز را به او برگردانيد. # =رادى- ### || AUTO مراداة [ردي] عن القوم: از آن قوم با سنگ دفاع كرد،- الرجل: با ~~آن مرد مدارا كرد. # =الرادار- ### || AUTO دستگاه رادار كه معمولا در جنگها بكار گرفته مى شود. اين واژه ~~لاتين است. # =الرادة- # [رود]: زنى كه به خانه هاى همسايگان خود رفت وآمد كند. # =الرادة- ### || AUTO [رد]: سود، فائدة. # =رادف- ### || AUTO مرادفة [ردف] ه: همسان او شد، جانشين وى گرديد. # =الرادن- ### || AUTO (ن): زعفران. # =الرادودة- ### || AUTO [رد]: گونه اى قفل درب كه از داخل خانه درب را با آن بندند ~~بطوريكه از بيرون خانه باز نشود. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الراديكالي- ### || AUTO آنكه پيرو ومنسوب به (الراديكالية) است. # =الراديكالية- ### || AUTO راديكاليسم. مكتبى است سياسى كه خواستار اصلاحات وتغييرات ~~بنيادى سياسى واجتماعى مى باشد. # =الراديو- ### || AUTO راديو. اين واژه لاتين است. # =الراديولا- ### || AUTO (ن): گياهى است زيبا از رسته ى كتانيها ms0907 كه در رملهاى نمناك مى ~~رويد وداراى برگهاى ريز وشكوفه هاى سفيد است. # =الراديوم- ### || AUTO (ك): ماده ايست ساده كه از تجزيه اى اورانيوم بدست مىيد. ~~راديوم، اين واژه لاتين است. # =راز- ### || AUTO - روزا [روز] الحجر: سنگ را وزن كرد تا سنگينى آن را ~~بيازمايد،- الدينار: دينار زر را وزن كرد تا عيار آن را بداند،- الرجل: آن ~~مرد را آزمود واز وى كسب اطلاع كرد،- الأرض: در آن زمين اقامت گزيد وآن را ~~اصلاح كرد،- ما عنده: آنچه را كه نزد او بود از، وى خواست. # =الراز- # ج رازة [روز]: رئيس بنايان، معمار. ### || AUTO اصل اين واژه (رائز) است. # =رازى- ### || AUTO مرازاة [روز] ه: او را آزمايش كرد يا آزمود. اين واژه مقلوب ~~(راوزه) است. # =الرازح- ### || AUTO ج رزح: شترى كه بر روى زمين فرو افتد واز فرط خستگى ولاغرى ~~نتواند از جاى برخيزد. # =الرازقي- ### || AUTO گونه اى انگور، مي. # =الرازقية- ### || AUTO مي. # =رازم- ### || AUTO مرازمة [رزم] بينهما: ميان آن دو را جمع كرد،- فى المطاعم: در ~~خوردن غذاها بطور متناوب تناول كرد بدينگونه كه گاهى شير وگاهى گوشت خورد. # =الرازم- ### || AUTO ج رزام: شترى كه از فرط لاغرى قيام نكند. # =الرازي- ### || AUTO آنكه منسوب به شهر (ري) باشد. # =راس- ### || AUTO مراسة [رس] ه بالأمر: در آن امر با وى به سخن پرداخت. # =راسى- ### || AUTO مراساة [رسو]: ه: در شنا بر او چيره شد. # =الراسب- ### || AUTO من الرجال: مرد استوار، حكيم،- فى الامتحان: مردود در امتحان درس. # =الراسخ- ### || AUTO ثابت واستوار؛ «فلان راسخ في العلم»: فلانى در دانش پر مايه است. # =راسغ- ### || AUTO مراسغة [رسغ] ه: بهنگام گرفتن كشتى، مچ دست او را گرفت. # =راسل- # مراسلة [رسل] ه في وعلى وبالأمر: ### || AUTO درباره ى آن امر به وى نامه نوشت. # =الراسم- ### || AUTO فا، آب روان. # =الراسوم- ### || AUTO ج رواسيم: مهر كه با گل ومانند آن سرسبوى بزرگ ومانند آنرا مهر ~~زنند، مهر چوبى كه با آن توده هاى گندم را در خرمن مهر كنند تا مورد دستبرد ~~قرار نگيرد. # =الراسي- ### || AUTO [رسو]: ثابت واستوار. # =الراسيات- ### || AUTO كوههاى پابرجا واستوار. # =الراسية- ### || AUTO ج رواس وراسيات [رسو]: مؤنث ms0908 (الراسي) است؛ «قدر راسية»: ديگ كه ~~از بزرگى وتنومندى از جاى خود تكان نخورد وبر يك جاى ماند. # =راش- ### || AUTO - ريشا [ريش]: توانگر وبى نياز شد، اموال واثاث را گردآورى ~~كرد،- ه: او را كمك كرد وبى نياز گردانيد، وى را خورانيد وپوشانيد،- ه ~~مالا: به او مال داد،- من حاله: حال او را نيكو ساخت،- السهم: بر روى تير ~~پر قرار داد. # =راشى- ### || AUTO مراشاة [رشو] فلانا: به او رشوه داد وبا وى مدارا كرد. # =الراشح- ### || AUTO ج رواشح: فا، آب كه از لابلاى سنگ روان باشد، كوه كه پائين ~~وپايه آن نم دار باشد، حشره اى كه بر روى زمين راه رود،- من الفصلان: بچه ى ~~شتر كه در راه رفتن نيرومند باشد. # =الراشد- ### || AUTO فا، آنكه به سن رشد وبلوغ رسيده باشد. # =راشق- ### || AUTO مراشقة [رشق] ه: بر يكديگر تيراندازى كردند، با هم مسايرت ~~كردند وراه رفتند. # =الراشن- ### || AUTO فا، طفيلى، انعام يا شاگردانه كه معمولا به كارگر يا شاگرد ~~سازنده ميدهند. # =الراشوم- ### || AUTO مهر چوبى كه با آن خرمنهاى گندم را مهر زنند. # =راصد- ### || AUTO مراصدة [رصد] ه: او را زير نظر گرفت ومراقبت كرد. # =الراصد- ### || AUTO ج رصد ورصد: فا، ديده بان، پاسبان، نگهبان، شير. # =راض- # - روضا ورياضة ورياضا [روض] المهر: ### || AUTO اسب جوان را فرمانبردار كرد وآنرا راه رفتن آموخت. # =راضى- ### || AUTO رضاء ومراضاة [رضو] الرجل: از وى رضايت خواست، در رضايت ~~وخوشنود ساختن بر آن مرد چيره شد. # =الراضب- ### || AUTO فا،- من المطر: باران درشت قطره وپياپي. # =راضخ- # مراضخة [رضخ] الشي ء: آن چيز را به اكراه به او داد،- منه شيئا: از او ~~چيزى بدست آورد وگرفت،- ه: بر او سنگ انداخت. PageV01P415 ### || AUTO =راضع- # رضاعا ومراضعة [رضع] ه: با او شير مكيد،- ابنه: پسر خود را براى شير ~~خوردن به دايه اى جز مادرش سپرد،- الطفل: ### || AUTO كودك در حاليكه مادرش آبستن بود از پستان وى شير مكيد. # =الراضع- ### || AUTO فا، ج رضع مرد فرومايه، ج رضع ورضاع: در يوزه يا گدا، زن پر شير. # =الراضعة- ### || AUTO ج رواضع: مؤنث (الراضع) است. # =الراضعتان- ### || AUTO ج رواضع: دو دندان شيرى ms0909 كودك. # =الراضي- # ج راضون ورضاة [رضو]: خوشنود. ### || AUTO اين واژه ضد (الساخط) است. # =راطل- ### || AUTO مراطلة [رطل]: به رطل فروخت. # =راطن- ### || AUTO مراطنة [رطن]: مترادف (رطن) است، با زبان غير عربى سخن گفت. # =راع- # - روعا ورؤوعا [روع] منه: از او ترسيد،- ه الأمر: آن امر وى را ترسانيد،- ~~فى يدي كذا: آن چيز در دستم ثابت ماند،- روعا ه الأمر: آن كار او را به ~~شگفتى واداشت،-- رواعا: برگشت. # =راع- # -- ريعا وريوعا ورياعا وريعانا [ريع] الشي ء: ### || AUTO ### || AUTO آن چيز بر آمد وافزون شد،- الزرع: كشت رشد ونمو ~~كرد،- ريعا السراب: سراب تكان خورد،- منه: از او ترسيد،- عنه واليه: از او ~~يا به سوى او برگشت؛ «هربت الابل فصاح لها الراعي فراعت اليه»: شتران ~~گريختند پس ساربان بر آنها نهيب داد وآنها به سوى او برگشتند. # =راعى- # مراعاة [رعي] الأمر: آن كار را نگهدارى كرد، به پايان كار نگريست، آن را ~~با ديده ى اعتبار نگريست، براى آن اعتبار قائل شد،- النجوم: ستاره گان را ~~ديده بانى كرد،- الرجل: با آن مرد مهربانى ورزيد،- خاطره: خواسته ى او را ~~پذيرفت،- يته سمعي: گوش به سخنان او دادم؛ «هو لا يراعي الى قول احد»: او ~~به سخن كسى گوش نميدهد،- ت الأرض: ### || AUTO چراگاهها در آن زمين بسيار شد،- الحمار الحمر: آن خر با خران ~~ديگر چرا كرد. # =الراعدة- ### || AUTO ج رواعد: ابرى كه داراى تندر (رعد) باشد؛ «ذات الرواعد»: بلاى سخت. # =الراعف- # ج رواعف: فا، نوك بينى، بر آمدگى كوه. # =الراعي- ### || AUTO ج رعاة ورعيان ورعاء ورعاء [رعي]: فا آنكه رهبرى يا ولايت امر ~~قومي را عهده دار باشد مانند بطريرك واسقف وجز آنها، رام والفت گيرنده؛ ~~«راعي الماشية»: شبان يا چوپان؛ «راعي البستان» (ح): گونه اى ملخ؛ «راعي ~~الجوزاء» (فك): نام ستاره ايست؛ «راعي النعائم»: نام ستاره ايست. # =الراعية- ### || AUTO [رعي]: مؤنث الراعي، ج رواع؛ «راعية الرأس»: شپش؛ «راعية ~~الأتن» (ح): گونه اى ملخ؛ «راعية الشيب»: آغاز پيرى. # =راغ- # - روغا وروغانا [روغ] الصيد: شكار باين سوى وآن سوى رفت،- الرجل عن ~~الطريق: ### || AUTO آن مرد از راه برگشت وبا مكر وحيله به اين ms0910 طرف وآن طرف رفت،- ~~الى كذا: بطور پنهانى به آن چيز تمايل كرد. # =راغم- ### || AUTO مراغمة [رغم] ه: او را خشمگين كرد، با وى دشمنى كرد، بر خلاف ~~ميل از او جدا شد. # =الراغم- ### || AUTO «الراغم الأنف»، ج رغم الأنوف: خوار وزبون. # =الراغية- ### || AUTO [رغو]: ماده شتر. # =راف- ### || AUTO - ريفا [ريف]: به روستا آمد،- ت الماشية: ستور در روستا چريد. # =الراف- ### || AUTO مي. # =الرافخ- # «رغيف رافخ»: نان گرد وناخنى. ### || AUTO اين واژه در زبان متداول رايج است. # =رافد- ### || AUTO مرافدة [رفد] ه: به او يارى كرد. # =الرافد- ### || AUTO ج رفد: فا، جانشين وقائم مقام شاه،- ج روافد: مجراى آب به ~~رودخانه يا دريا. # =الرافدان- ### || AUTO دو رودخانه ى دجله وفرات. # =الرافدة- ### || AUTO ج روافد: چوب سقف پل كه در زبان متداول به آن (الوصلة) گويند. # =الرافض- # ج رافضون ورفضة ورفاض: ممتنع. ### || AUTO اين واژه ضد (القابل) است، آنكه چيزى را بر زمين اندازد وآن را ~~رها كند. # =الرافضة- ### || AUTO نام گروهى از شيعيان است، گروهى از شيعيان كه فرمانده ى خود را ~~بهنگام جنگ رها كرده واو را تنها گذاردند. # =الرافضي- ### || AUTO منسوب به (الرافضة) است. # =رافع- ### || AUTO مرافعة [رفع] ه الى الحاكم: به دادگاه از او شكايت كرد تا ~~محاكمه شود،- ه: او را رها كرد،- بهم: بر آنان مهربانى نمود. # =الرافع- ### || AUTO فا؛ «برق رافع»: برق درخشنده. # =الرافعة- ### || AUTO أو المخل: ديلم، اهرم، جرثقيل، قپان، قيچى؛ «رافعة الألغام»: ~~دستگاه مين ياب ومين بردارى. # =الرافغ- ### || AUTO من العيش: زندگى فراخ وخوش. # =رافق- ### || AUTO مرافقة [رفق] ه: با او دوستى وهمنشينى كرد، دوست او شد؛ «رافقه ~~في السفر»: با او همسفر شد. # =الرافقة- ### || AUTO مهربانى وهمراهى ونيكوكارى. # =الرافه- ### || AUTO آنكه در رفاه وفراخ زندگى باشد؛ «عيش رافه»: زندگى خوش ونيكو؛ ~~«هو رافه به»: او نسبت به وى مهربان است. # =الرافهة- ### || AUTO ج روافه: شترانى كه هر روز به آب وارد مى شوند. # =الرافي- ### || AUTO ج رفاة [رفو]: آنكه جامه را رفو كند ودوزد، رفوگر. # =الرافية- # مؤنث (الرافي) است،- (ن): ### || AUTO درختى است از رسته ى نخلها كه از برگهاى آن اليافى بدست مىيد ~~كه بسيار محكم است. اين نخل ms0911 بويژه در ماداگاسكار كشت مى شود. # =راق- # - روقا [روق] الشراب: مي صاف وروشن شد،- عليه: بر او مهربانى بسيار كرد،- ~~روقا وروقانا ه الشي ء: آن چيز وى را خورسند كرد وبه شگفتى در آورد. # =راق- ### || AUTO - ريقا [ريق] الماء على وجه الأرض: آب بر روى زمين روان شد،- ~~السراب: سراب روان شد وبر روى زمين تكان خورد،- الشي ء: آن چيز درخشيد. # =راقب- # مراقبة [رقب] ه: از او نگهبانى PageV01P416 ### || AUTO كرد،- الله في امره: در كار خود از خدا ترسيد. # =الراقد- ### || AUTO ج رقود ورقد: آنكه خوابيده باشد. # =الراقص- ### || AUTO فا،- (فك): به واژه ى (الجاثي) رجوع شود. # =الراقصة- ### || AUTO مؤنث (الراقص) است؛ «سهرة راقصة»: جشن رقص كه در شب بر پا مى شود. # =الراقود- ### || AUTO ج رواقيد [رقد]: خم بزرگ. اين واژه فارسى است. # =الراقول- ### || AUTO [رقل]: طنابي كه با آن بالاى درخت خرما روند. # =الراقي- ### || AUTO [رقي]: فا، مرد با فرهنگ وآزموده،- ج رقاة وراقون: افسونگر، ~~جادوگر. # =الراقية- ### || AUTO زن با فرهنگ وآزموده؛ «الطبقة الراقية»: افراد با فرهنگ ~~وتحصيلكرده،- ج رواق: مؤنث (الراقي) است بمعناى زن افسونگر؛ «رجل راقية»: ~~مردى كه ورد وافسون سازد. تاء در اين واژه براى مبالغه است نه تأنيث. # =راكب- ### || AUTO مراكبة [ركب] ه: در سوارى ملازم او شد وبر وى اصرار ورزيد. اين ~~واژه در زبان متداول رايج است. # =الراكب- # ج ركاب وركبان وركوب وركبة وركب وركبة: فا، سواره بر خلاف (الماشى): ### || AUTO پياده؛ «راكب الدراجة»: آنكه با دوچرخه رفت وآمد كند. # =الراكبة- ### || AUTO نهال نخل خرما كه بر تنه ى نخل آويخته وبه زمين نرسيده باشد،- ~~ج رواكب: مؤنث (الراكب) است. # =الراكد- ### || AUTO فا، آنچه كه در جاى خود ثابت بماند. # =الراكز- ### || AUTO مرد با وقار وبزرگوار. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =راكض- ### || AUTO مراكضة [ركض] ه: با او در دويدن مسابقه داد. # =الراكع- ### || AUTO ج راكعون وركع وركوع: فا،- ج ركع وركوع: هر چه كه سر فرود آورد. # =راكل- ### || AUTO مراكلة [ركل] صاحبه: آن دو مرد بر يكديگر لگد زدند. # =الراكوب- ### || AUTO ### || AUTO [ركب]: نهال خرما كه بر تنه ى نخل آويخته وبه زمين ~~نرسيده باشد؛ «راكوب ms0912 الكرم»: چهارچوب يا آلاچيق كه بر روى آن شاخه هاى درخت ~~انگور را گسترانند. # =الراكوبة- ### || AUTO [ركب]: مترادف (الراكوب) براى نهال خرما بن است. # =رال- ### || AUTO -- ريلا [ريل] الصبي: آب دهان كودك روان شد. # =رام- # - روما ومراما [روم] الشي ء: آن چيز را خواست. # =رام- # - ريما [ريم] حمل البعير: بار شتر كج شد،- المكان ومنه: از آن جاى دور ~~شد،- عنه: از او دورى گزيد،- بالمكان: ### || AUTO در آن جاى مقيم وثابت شد،- ريما وريمانا الجرح: زخم التيام ~~پيدا كرد. # =الرام- ### || AUTO [روم] (ن): نام درختى است. # =رامى- # مراماة ورماء وترماء [رمي] ه: بر يكديگر تير انداختند، يكديگر را ~~راندند،- عن قومه: ### || AUTO از قوم خود دفاع كرد. # =الرامة- # [روم]: گودالى كه در آن آب جمع شود، نام مكانى است در باديه. # =الرامة- ### || AUTO ج رمم [رم] من الجواري: دختر زيبا وتيز هوش. # =رامح- ### || AUTO مرامحة [رمح] ه: با نيزه بر يكديگر تاختند. # =الرامح- ### || AUTO نيزه دار. اين واژه از خود فعل ندارد؛ «ثور رامح»: گاو دو شاخ؛ ~~«السماك الرامح» (فك): نام ستاره ايست. # =الرامس- ### || AUTO ج روامس: ستورى كه شبانگاه خارج شود وبراه افتد. # =الرامسات- ### || AUTO بادهاى سخت كه بهنگام وزيدن خاك بر انگيزد وآثار ونشانه ها را ~~بپوشاند. # =رامق- ### || AUTO مرامقة [رمق] الرجل: آن مرد را زير نظر گرفت ومراقبت كرد، از ~~ترس شر آن مرد با وى مدارا كرد،- العمل: آن كار را خوب انجام نداد. # =الراموز- ### || AUTO ج رواميز [رمز]: نمونه، پايه، اصل، نسخه ى برابر اصل. # =الراموس- ### || AUTO ج رواميس [رمس]: قبر، گور. # =الرامي- # [رمي]: فا، ج رماة ورامون،- (فك): # نام ستاره ايست،- قنب سيام (ن): گياهى است ليفى از تيره ى قراصيات كه در ~~خاور دور مى رويد والياف آن در نساجى بكار مى رود. اين گياه در هند بنام ~~(رية) ودر جاوه ومالايو بر آن (رامي) اطلاق كنند كه در ساير كشورها بهمين ~~نام شناخته شده است. # =ران- # - رونا [رون] الأمر: آن كار سخت شد،- ت الليلة: شبى سخت شد. # =ران- # - رينا وريونا [رين] الشي ء فلانا وعليه وبه: # آن چيز بر وى چيره شد؛ «ران هواه على قلبه»: ### || AUTO ms0913 عشق او بر دلش چيره شد،- ت نفسه: دل او بد وشوريده شد. # =الران- ### || AUTO [رين]: گونه اى كفش دراز است. # =رانى- ### || AUTO مراناة [رنو] ه: با او رقابت كرد، مدارا كرد. # =الراهب- ### || AUTO ج رهبان: فا، راهب يا عابد مسيحى كه در دير خود عبادت خدا مى ~~كند. اصل اين واژه از (الرهبة) يعنى ترس گرفته شده است. # =الراهبة- ### || AUTO ج راهبات ورواهب: مؤنث (الراهب) است، حالتى كه ترس همراه آن باشد. # =راهق- ### || AUTO مراهقة [رهق] الغلام: آن جوان بالغ شد ودر حد مردان قرار گرفت. # =راهن- # رهانا ومراهنة [رهن] ه على كذا: با او بر سر فلان چيز گرو بست،- ه على الخيل: ### || AUTO با او در اسب دوانى مسابقه داد. # =الراهن- ### || AUTO فا، ثابت، استوار، آماده، غذاى دائم ومانند آن، هم اكنون، ~~حاضر؛ «فى الظروف الراهنة»: در زمان حاضر؛ «الوضع الراهن والحالة الراهنة»: ~~در اوضاع واحوال فعلى. # =الراهنامج- ### || AUTO كتاب راهنماى سفر دريائى، راهنامه. اين واژه فارسى است. # =الراهي- # [رهو] من العيش: زندگى خوب وآرام. PageV01P417 ### || AUTO =الراهية- ### || AUTO مؤنث (الراهي) است،- (ح): زنبور عسل. # =راوح- ### || AUTO مراوحة [روح] بين العملين: گاهى به اين كار وگاهى به آن كار ~~پرداخت،- بين رجليه: گاهى بر روى اين پا وگاهى بر آن پا ايستاد. # =راود- # مراودة وروادا [رود] ه: او را خواست،- ه على كذا: او را بر آن كار ~~واداشت،- ه عن وعلى نفسه: با فريب دادن او از وى كار ناشايست خواست،- فلانا: ### || AUTO كوشيد تا فلانى را بر انگيزد وشيفته دل كند. # =راوض- ### || AUTO مراوضة [روض] ه على الأمر: او را فريفت وبا وى مدارا كرد تا در ~~آن كار داخل شود. # =راوغ- ### || AUTO مراوغة [روغ] ه: يكديگر را فريب دادند، با يكديگر كشتى ~~گرفتند،- ه على الأمر: او را به آن كار واداشت،- القوم: آن قوم از روى خدعه ~~خواستار يكديگر شدند. # =الراوند- ### || AUTO (ن): مترادف (الروند) است، ريواس. # =الراووق- ### || AUTO [روق]: آبكش، صافى، ظرفى كه در آن مى را تصفيه كنند، كاسه، جام. # =الراوي- # ج رواة وراوون [روي]: ### || AUTO روايت كننده ى حديث وناقل آن. # =الراوية- ### || AUTO آنكه حديث يا شعرى را ms0914 روايت كند. تاء در اين واژه براى مبالغه ~~است،- ج روايا: مشكى كه از سه لايه ى چرم ساخته شده باشد ودر آن آب ذخيره ~~كنند، ستورى كه با آن آب رسانى كنند. # =الراية- ### || AUTO ج رايات وراي [ريي]: پرچم لشكر كه به آن (أم الحرب) گويند واز ~~پرچم معمولى بزرگتر است، علامت ونشان كه براى ديدن مردم نصب كنند. # =رأى- # يرى رأيا ورؤية وراءة ورئيانا [رأي]: با چشم يا با خرد ديد. اصل يرى ~~(يرأى) است كه آن را بكار نمى برند. فعل امر اين واژه (ر) مى باشد؛ «رأى ~~منه العجب»: از او كار شگفتى آورديد؛ «رأى من واجبه»: وظيفه ى خود دانست؛ ~~«رأى رأيه»: نظر او همانند نظر وى شد. # =رأى- ### || AUTO ترئية [رأي] يته: خود را بر خلاف آنچه كه هستم به او نشان دادم. # =الرؤاء- ### || AUTO [رأي]: منظره وچشم انداز يا زيبائى آن. # =الرئاء- ### || AUTO [رأي]: مصدر (راءى) است، رياكارى يا تظاهر به كارى خوب كه ~~حقيقت نداشته باشد. # =الرئاب- ### || AUTO ### || AUTO [رأب]: آنكه چيزى را پيوند دهد يا اصلاح كند. # =الرئاس- ### || AUTO ### || AUTO [رأس]: كله پاچه فروش. # =الرئاسه- ### || AUTO [رأس]: رياست، رهبرى، مقام نخست؛ «رئاسة الوزراء»: نخست وزيرى. # =الرؤاسي- ### || AUTO [رأس]: بزرگ سر، آنكه سرى بزرگ دارد. # =الرئاسي- # [رأس]: منسوب به (الرئاسة) است؛ «النظام الرئاسي»: نظام جمهورى كه رياست ~~بدست رئيس جمهور يا رئيس دولت باشد. # =رأب- ### || AUTO - رأبا الصدع: شكاف را اصلاح كرد،- الشي ء: آن چيز را جمع آورى ~~وآرام بست،- بينهم: ميان آنها را آشتى داد. # =الرأب- ### || AUTO مص،- ج رئاب: شكاف وپارگى، مهتر. # =الرئبال- # ج رآبيل ورآبل [رأبل] (ح): ### || AUTO شير،- (ح): گرگ. # =الرؤبة- ### || AUTO ج رئاب ورؤبات [رأب]: قطعه چوبى يا مانند آن كه چيزى را با آن ~~وصل ويا پيوند دهند، آنچه كه روى شكاف را با آن پوشانند، ماست. # =الرئة- ### || AUTO ج رئات ورئون [رأي] (ع ا): ريه كه مهمترين دستگاه تنفس در ~~انسان وحيوان مى باشد؛ «ذات الرئة»: بيمارى سينه وتنگى نفس. # =رؤد- ### || AUTO - رؤودة [رأد] الغصن: شاخه ى بسيار نرم وتر شد. # =الرأد- ### || AUTO «رأد الضحى»: هنگام ms0915 برآمدگى خورشيد در چاشت مى باشد. # =الرؤد- ### || AUTO [رأد] من الأغصان: شاخه ى بسيار نرم وتر. # =رأرأ- # رأرأة [رأرأ]: چشم خود را برگردانيد وتيز نگريست،- بعينيه: چشمان خود را ~~حركت داد وگردانيد،- ت الظباء: آهوان دمهاى خود را تكان دادند،- السحاب او ~~السراب: ابر يا سراب درخشيد،- الرجل: ### || AUTO آن مرد بهنگام خواندن يا سخن گفتن حرف راء را تكرار كرد. # =الرأرأ- ### || AUTO [رأرأ]: آنكه چشمان خود را همواره مى چرخاند. اين واژه در مذكر ~~ومؤنث يكسان بكار مى رود. # =الرأرأة- # [رأرأ]: مؤنث (الرأرأ) است. # =رأس- ### || AUTO - رئاسة القوم: رئيس آن قوم شد،-- رأسا ه: بر سر او زد. # =رؤس- ### || AUTO - رئاسة [رأس]: رئيس شد. # =رئس- # [رأس]: از درد سر ناليد. # =رأس- ### || AUTO ترئيسا [رأس] ه: او را به رياست برگزيد. # =الرأس- # ج أرؤس ورؤوس وروس وآراس (ع ا): # سر، بالاى هر چيزى، مهتر قوم، اين واژه بر حيوانات بويژه دامها اطلاق مى ~~شود مانند (اربعون رأسا من الغنم): چهل رأس گوسفند. ونيز بر واحد هندوانه ~~وكدو و. چغندر وسير اطلاق مى شود؛ «مسقط الرأس»: جاى تولد وزادگاه؛ «ركب ~~رأسه»: به رأى خود عمل كرد؛ «على الرأس والعين»: با كمال خورسندى وآسودگى ~~خاطر؛ «رأس الشهر او العام»: اولين روز ماه يا سال؛ «رأس النبع»: سرچشمه ى ~~آب؛ «رأس الآفات»: # اساس آفتها وبلاها؛ «رأس الجسر» (ا ع): ### || AUTO جايگاه موقتى در پشت رودخانه يا دريا از سرزمين دشمن است كه ~~نيروى نظامى آن را اشغال كند؛ «هذا قسم برأسه»: مستقل به نفس خود است؛ ~~«فعله رأسا»: مستقيما باين كار مبادرت ورزيد؛ «رأسا على عقب»: از پشت به ~~رو، تمام وكمال؛ «على رؤوس الأشهاد»: علنى ودر برابر چشم مردم. # =الرأساء- # مؤنث (الأرأس) است. PageV01P418 ### || AUTO =الرأسمال- # أو رأس المال، ج رؤوس الأموال: ### || AUTO سرمايه كه آنرا در كسب يا كارهاى توليدى بكار برند. # =الرأسمالي- ### || AUTO منسوب به (الرأسمال) است، سرمايه دار كه در پروژه اى سرمايه ~~گذارى كند. # =الرأسمالية- ### || AUTO نظام اقتصادى واجتماعى سرمايه دارى كه ابزار توليد ومحصول در ~~اختيار سرمايه گذاران بوده وسود وسرمايه از آن سرمايه داران باشد. ms0916 # =رأف- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO - رأفة به: به او مهربانى بسيار كرد. # =رئف- ### || AUTO - رأفا به: مترادف (رأف) است. # =رؤف- # - رآفة به: مترادف (رأف) است. # =رأف- ### || AUTO ترئيفا [رأف] ه: از وى دلجوئى كرد، او را به مهربانى ودلجوئى ~~بر انگيخت. # =الرأف- ### || AUTO ### || AUTO مترادف (الرؤوف) است. # =الرؤف- ### || AUTO مترادف (الرؤوف) است. # =الرئف- ### || AUTO مترادف (الرؤوف) است. # =الرأفة- ### || AUTO ترحم ودلجوئى بسيار. # =الرأل- # ج رئال وأرؤل ورئلان ورئالة (ح): ### || AUTO جوجه ى شتر مرغ. # =الرألة- ### || AUTO (ح): مؤنث (الرأل) است. # =رأم- ### || AUTO - رأما الحبل: ريسمان را محكم بافت،- القدح: تير را اصلاح كرد. # =رئم- # - رأما ورئمانا الجرح: زخم التيام پيدا كرد،- ت الناقة ولدها: ماده شتر ~~نسبت به بچه ى خود مهربانى كرد،- الشي ء: آن چيز را دوست داشت وبا آن مأنوس شد. # =الرؤوف- ### || AUTO [رأف]: مهربان، بسيار مهربان. # =الرؤوم- ### || AUTO ج روائم [رأم] من النوق: ماده شترى كه بر بچه ى خود مهربانى كند. # =الرئوي- ### || AUTO [رأي]: منسوب به (الرئة) است. # =الرأي- # ج آراء وأرآء [رأي]: رأي، عقيده؛ «رأيي كذا»: اعتقاد من آنست؛ «فى رأيي»: # بعقيده ى من، حسن تدبير؛ «الرأي العام»: # رأي وعقيده ونظر مردم يك كشور؛ «الرأي رأيك»: نظر ورأى با خودتان است كه ~~هر كارى بخواهى بكنى؛ «اهل الرأى»: ### || AUTO مستشاران؛ «تبادل الآراء»: تبادل نظر ومشورت با هم. # =الرئي- # [رأي]: منظره يا چشم انداز يا زيبائى آن. # =الرئي- ### || AUTO [رأي]: مترادف (الرئي) است. # =الرؤيا- ### || AUTO ج رؤى [رأي]: آنچه كه در خواب بينند، رؤيا. # =الرؤية- ### || AUTO ج رؤى [رأي]: نگاه كردن با چشم يا با قلب. # =الرئيس- ### || AUTO ج رؤساء [رأس]: مهتر قوم وپيشواى آنها، نفر اول در هيأت يا ~~مجلس يا جمعيتى؛ «رئيس مجلس النواب»: رئيس پارلمان؛ «رئيس الوزراء»: نخست ~~وزير،- (ع ا): سروان؛ «رئيس التحرير»: سردبير روزنامه يا مجله؛ «رئيس ~~التشريفات»: رئيس باشگاه يا تشريفات در جشنها ومناسبات رسمى، رئيس نيز به ~~معناى آنكه سر او درد گرفته ويا شكاف برداشته است. # =الرؤيس- ### || AUTO [رأس] (ز): نام گل آذين خوشه اى يا تپه ايست. # =الرئيسة- ### || AUTO [رأس]: مؤنث (الرئيس) است، واحد (الروائس) است. # =الرئيسي- # [رأس]: اساسي، اصلي، قسمت عمده ومهم از چيزى؛ ms0917 «سبب رئيسي»: علت اساسى؛ ~~«شارع رئيسي»: خيابان اصلى؛ «المقالة الرئيسية»: سر مقاله ى روزنامه يا مجله. # =رب- ### || AUTO - ربا [رب] القوم: بزرگ آن قوم شد واز آنها نگهدارى كرد،- الشي ~~ء: دارنده آن چيز شد، آن چيز را گردآورى كرد،- الولد: آن پسر را پرورانيد ~~تا به حد بلوغ رسيد،- الأمر: آن كار را نيكو گردانيد،- النعمة: نعمت را ~~افزون كرد،- الدهن: روغن را خوشبو ونيكو گردانيد،- بالمكان: در آن مكان ~~اقامت كرد،- ربا وربا الزق: مشك را شيره ى خرما ماليد تا بوى بد آن برطرف ~~شود وروغن را از فساد نگهدارد. # =الرب- # ج رباب وربوب (ط): شيره ى خرما، رب يا چكيده ى برخى از ميوه ها. # =رب- # وقد تخفف: از حروف جاره است كه در اول اسم نكره مىيد ودر حكم زائد است كه ~~متعلق به چيزى نيست مانند (رب جهل رفع): كه در اينجا جهل لفظا مجرور است ~~ومحلا مرفوع باعتبار مبتدا. وحذف (رب) جايز است چنانچه بعد از (واو) قرار ~~گيرد كه اسم بعد از آن مجرور است به (رب) نه (واو) مانند «وليلة ليس بها ~~كواكب» يعنى رب ليلة، حرف جر است بمعناى تقليل. وچنانچه بعد از آن (ما) ~~بيايد عمل نميكند وجايز است بر سر فعلها بيايد مانند (ربما) الخليل مقبل) ~~و(ربما اقبل الخليل) وگاهى كاربرد مجرد را دارد مانند: (ربما ضربة بسيف صقيل). # =الرب- # مص،- ج ارباب وربوب: از نامهاى خداوند متعال است، مهتر، دارنده ى چيز، ~~مصلح؛ «ارباب المال»: سرمايه داران. # =ربا- ### || AUTO - رباء وربوا [ربو] المال: مال وسرمايه افزون شد،- على كذا: بر ~~چيزى افزون شد؛ «ما يربو على المئة»: چيزى بر صد افزون است،- الرابية: بر ~~بالاى تپه رفت،- ربوا وربوا الولد: آن پسر بزرگ شد وپرورش يافت،- ربوا ~~الفرس: اسب دچار تنگى نفس شد، باد كرد. # =ربى- # - رباء وربيا [ربو] الولد: آن پسر بزرگ شد وپرورش يافت. # =ربى- ### || AUTO تربية [ربو] الولد: آن پسر را تغذيه كرد وپرورش داد، او را ~~تهذيب وتربيت كرد،- التفاح او غيره بالسكر: مرباى سيب يا جز آن ساخت. # =الربا- ### || AUTO فزونى، افزايش، سود ms0918 يا ربح كه رباخور از بدهكار مى گيرد. # =الرباء- ### || AUTO [ربو]: فزونى، فضل، منت. # =الرباب- # [رب]: عهد وپيمان، ياران. # =الرباب- ### || AUTO [رب]: ابر سفيد،- (مو): سازى است كه بنام رباب معروف است. # =الربابة- # واحد (الرباب) است براى ابر سفيد. # =الربابة- # [رت]: اسم است از (الرب)، عهد و PageV01P419 ### || AUTO پيمان، كشور. # =الرباح- # مترادف (الرباح) است. # =الرباح- ### || AUTO ### || AUTO مترادف (الربح) است. # =الرباح- # ج ربابيح (ح): بچه ى شتر،- (ح): ### || AUTO بزغاله،- (ح): ميمون نر. # =الرباض- ### || AUTO فا، شير. # =الرباط- ### || AUTO ### || AUTO واحد (الرباطات) بمعناى كراوات است،- ج ربط: آنچه ~~كه با آن چيز را بندند، گروه اسبان، دژ يا پناهگاه لشكريان، دل. # =الرباط- # (مو): آنكه تارهاى ابزار موسيقى را به هم پيوند دهد. # =الرباطات- ### || AUTO نوانخانه يا خانه هائى كه براى بينوايان سازند ووقف كنند. # =الرباطة- ### || AUTO «رباطة الجأش»: دليرى، دلاورى، اطمينان دل وخاطر. # =رباع- # اين واژه معدول از (أربعة أربعة) است؛ «أتوا رباع»: چهار تا چهار تا آمدند. ### || AUTO اين كلمه با فتحه تلفظ مى شود. # =الرباع- ### || AUTO حالت نيكو وفراخى. # =الرباعة- # زندگى خوش ونيكو وفراخ، دارائى شخص كه با آن نيكو حال باشد، رياست. # =الرباعة- ### || AUTO مترادف (الرباعة) است. # =الرباعي- # ج ربع وربع وربعان ورباع وربع وأرباع: # آنكه دندانهاى رباعيه اش افتاده باشد. # =الرباعي- ### || AUTO آنچه كه از چهار تا تركيب شده باشد،- أو الشكل الرباعي (ه): ~~شكل چهار ضلعى؛ «مؤتمر رباعي»: كنفرانسي كه شامل نمايندگان چهار دولت باشد. # =الرباعية- ### || AUTO ج رباعيات: مؤنث (الرباعي) است، دنداني كه ميان ثنايا وناب است. # =الربالة- # بسيارى گوشت؛ «ضمر بعد ربالة»: ### || AUTO پس از چاقى وپر گوشتى لاغر شد. # =الربان- # ج ربابنة وربابين [ربن]: ناخداى كشتى، رئيس ملوانان؛ «ربان كل شي ء»: # بيشترين هر چيزى. # =الربان- # [رب]: گروه، جماعت؛ «اخذ الشي ء بربانه»: همه ى آن چيز را گرفت. # =الربان- ### || AUTO [رب]: دسته وگروه، جماعت. # =الرباني- # ج ربابنة وربابين [ربن]: ناخداى كشتى، رئيس ملوانان. # =الرباني- ### || AUTO [رب]: نسبت به (الرب) است، خداپرست وخداشناس، دانشمند. # =الربانية- ### || AUTO مؤنث منسوب (الرباني) ست؛ «الصلاة الربانية»: نماز ويژه ~~مسيحيان. # =ربأ- ### || AUTO - ربأ [ربأ]: بلند شد وبالا رفت،- على جبل: بالاى كوه رفت،- ~~المال: مال را نگهدارى ونيكو كرد،- القوم وللقوم: براى آن ms0919 قوم ديده بان يا ~~نگهبان شد؛ «اربأ به» آن را نگهدارى كن. # =ربب- ### || AUTO تربيبا وتربة [رب] الولد: آن كودك را تربيت كرد تا اينكه به سن ~~رشد وبلوغ رسيد،- الدهن: روغن را خوشبو كرد. # =ربت- # - ربتا الصبي: آن كودك را پرورانيد. # =ربت- ### || AUTO تربيتا [ربت] على كتفه: آهسته وبا مهربانى بر روى دوش او زد،- ~~الصبي: آن كودك را پرورانيد، كمى بر پشت آن كودك با دست خود زد تا بخوابد. # =الربة- # [رب]: مؤنث (الرب) است، بتى كه به گونه ى زن باشد مانند (اللات)؛ «ربة ~~الشعر»: عروس شعر، الهام شعرى كه آنرا در چهره ى زن خيال كنند. # =الربة- ### || AUTO ج أربة ورباب [رب]: گروه بسيار،- (ن): درخت خرنوب. # =ربتما- # مترادف (رب) است. # =ربح- # - ربحا وربحا ورباحا في تجارته: در كسب وتجارت خود سود برد. # =ربح- # تربيحا ه: به او سود رسانيد. # =الربح- # ج أرباح: آنچه كه سود دهد. # =الربح- # الربح: مترادف (الربح) است،- (ح): بچه شتران كوچك وخرد. ### || AUTO الربداء [ربد]: مؤنث (الأربد) است، ناپسنديده؛ «داهية ربداء»: ~~بلاى بد. # =الربدة- ### || AUTO تيره گى. # =ربذ- ### || AUTO - ربذا: پاى او در راه رفتن ودست وى در كار سبك وچالاك شد. # =الربذ- ### || AUTO آنكه پايش در راه رفتن ودستش در كار سبك وچالاك باشد. # =الربذة- ### || AUTO پارچه اى كه با آن زرگر ابزار وساخته هاى خود را جلا دهد، پاره ~~پشمى كه با آن شتر را قطران مالند، حلقه كه بر گوش يا گردن شتر آويزند، ~~سرپوش شيشه وبطرى. # =الربرب- ### || AUTO [ربرب]: گله اى از گاوان وحشى. # =ربص- ### || AUTO - ربصا به: براى او در انتظار خير يا شري شد كه بر او وارد ~~شود، در انتظار فرصت شد تا به او آسيب رساند. # =الربصة- ### || AUTO انتظار، بدست آوردن فرصت. # =ربض- # - ربضا وربوضا وربضة ت الدابة: ستور بر زمين فرو خوابيد. اين واژه به ~~معناى (بركت الإبل) شتران خوابيدند واستراحت گرفتند نيز مى باشد،- الأسد ~~على فريسته والقرن على قرينه: شير بر روى شكار خود افتاد وپهلوان حريف خود ~~را زير گرفت،-- ربضا وربوضا فلانا أو المكان: # فلانى را بر زمين افكند يا در آن ms0920 مكان اقامت كرد. # =ربض- ### || AUTO تربيضا ه بالمكان: در آن جاى او را ثابت كرد،- الدواب: ستوران ~~را در آغل جاي داد. # =الربض- ### || AUTO ج أرباض: آغل گوسفندان، خانه ى آن قوم، خانه هائى كه در حومه ى ~~شهر ساخته شده باشند، سور يا ديوار گرد شهر، آنچه كه منزل ومأوى وخانه ~~واستراحتگاه مردم واموال آنها باشد، روده ها، رسن جهاز شتر. # =الربضة- # من الأرض: زمين گود وفرو رفته. # =ربط- ### || AUTO - ربطا ه: آن را بست ومحكم كرد،- ه الله على قلبه: خداوند دل ~~او را پرتوان وشكيبا كرد،- جأشه: دل او نيرومند وسخت شد. # =الربط- # مص؛ «اهل الحل والربط»: اولياء امور كه كارها را حل وفصل كنند، آنانكه ~~حكومت وقدرت را در اختيار دارند. # =الربط- # اسبان كه بسته شوند وبه آنها علوفه دهند. PageV01P420 ### || AUTO =الربطة- ### || AUTO ج ربطات: بسته، دسته، بقچه؛ «ربطة الساق»: بند جوراب؛ «وسام ~~ربطة الساق»: يكى از نشانها يا آرمهاى انگلستان است. # =ربع- # - ربعا: ايستاد ومنتظر شد،- بالمكان: ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO در آن مكان اقامت نمود،- بعيشه: به ~~زندگى خود راضى شد،- عنه: از آن باز ايستاد،- عليه: با او مهربانى كرد،- ~~الرجل: آن مرد سنگ را با دست برداشت تا ميزان قوه ي خود را بيازمايد، فراخ ~~وپر نعمت شد،- ت الابل: شتران هر چهار روز يكبار آب خوردند،- ت عليه الحمى: ~~هر چهار روز يك بار تب وى را فرا گرفت،- ربعا وربوعا الربيع: بهار آمد،-- ~~ربعا القوم: با خود آن قوم چهل يا چهار نفر شدند، يك چهارم دارائى آن قوم ~~را گرفت،- الحبل: ريسمان را با چهار نخ تافت. # =ربع- # الرجل: آن مرد هر چهار روز يكبار به بيمارى تب دچار شد،- القوم: بر آن ~~قوم يا آن زمين باران بهارى باريد. # =ربع- ### || AUTO تربيعا البيت أو الحوض: خانه يا حوض را بشكل مربع ساخت. # =الربع- # ج أرباع وربوع: يك چهارم از هر چيزى. # =الربع- # مرد ميان قامت كه نه دراز ونه كوتاه است؛ «رجل ربع»: مرد ميان اندام،- ج ~~رباع وربوع واربع وارباع: خانه، آنچه كه در اطراف خانه باشد، كوى، محل، ~~گروهى از مردم، جاى آرامش واستراحت. ms0921 # =الربع- # سه روز بازداشتن شتران از آب ووارد كردن آنها به آب در روز چهارم؛ «حمى ~~الربع»: تب نوبه كه سه روز قطع شود وروز چهارم باز گردد. # =الربع- # ج أرباع وربوع: يك چهارم از هر چيزى. # =الربع- # ج رباع وأرباع: بچه ى شتر كه در بهار زائيده شود. # =الربع- ### || AUTO مرد ميان اندام كه نه دراز ونه كوتاه باشد؛ «رجل ربع». # =الربعة- # صندوقى كه در آن مصحف قرار دهند،- ربعات وربعات (براى مذكر ومؤنث): مرد ~~يا زن ميان بالا. # =الربعة- ### || AUTO ج ربعات ورباع: مؤنث (الربع) است. # =ربق- ### || AUTO - ربقا ه: آنرا با رسن حلقه دار بست،- ه في الأمر: او را در آن ~~كار افكند. # =الربق- ### || AUTO رسن كه داراى گوشه ها بوده وهر گوشه حلقه اى داشته باشد. # =الربقة- # ج ربق ورباق وأرباق: رشته، گوشه، حلقه، دسته. # =الربقة- ### || AUTO ج ربق ورباق وأرباق: مترادف (الربقة) است. # =ربك- # - ربكا الشي ء: آن چيز را در آميخت،- الربيكة: غذاى خرما وروغن درست ~~كرد،- ه: او را در گل ولاى انداخت. # =ربك- ### || AUTO - ربكا: امر بر او درهم شد وچاره وحيله ى او سست گرديد. # =الربك- ### || AUTO آنكه امر بر او درهم بر هم شده وحيله ى او سست گرديده است. # =الربل- # ج ربول (ن): درختى است بيابانى وخاردار كه زينتى است. # =الربل- ### || AUTO (ن): گياهى است بسيار سبز رنگ. # =الربلة- # ج ربلات: گوشت بالاى ران، هر گوشت ستبر وغليظ. # =الربلة- ### || AUTO ج ربلات: مترادف (الربلة) است. # =ربما- ### || AUTO به واژه ى (رب) مراجعه شود. # =ربة- ### || AUTO مترادف (رب) است. # =الربو- # [ربو] (طب): بيمارى تنگى نفس،- (طب): ورم درون بدن،- ج أرباء: ### || AUTO تپه يا زمين بلند، نفس بلند، گروه وجمعيت. # =الربوب- ### || AUTO ### || AUTO ج أربة [رب]: مترادف (الربيب) است. # =الربوبي- ### || AUTO منسوب به (الرب) است. # =الربوة- # ج ربى وربي [ربو]: هر زمين بلندى. # =الربوة- # [ربو]: زمين بلند يا پشته وتپه،- ج ربى وربي،- (ع ح): ده كرة كه يك ~~(مليون) است، و(الكرة) عبارت از يكصد هزار است،- (طب): ورم درون جسم. # =الربوة- ### || AUTO ج ربى [ربو]: گروهى انبوه در حدود ده هزار نفر، مترادف ~~(الربوة) است. # =الربورتاج- ### || AUTO ج ربورتاجات: رپرتاژ يا گزارش تحقيقى ms0922 در روزنامه اى. # =الربوع- ### || AUTO [ربع]: كويها، محله ها. # =الربوي- # [ربو]: منسوب به (الربا) است وآن سودى است كه ربا خوار از بدهكار خود ~~دريافت مى كند. # =ربي- # - رباء وربيا الولد: نشأت يافت، پرورش يافت. # =الربي- ### || AUTO [رب]: منسوب به (الرب) است. # =الربي ء- ### || AUTO ج ربايا [ربأ]: مترادف (الربيئة) است. # =الربيئة- # ج ربايا [ربأ]: پيش قراولان سپاه؛ «بثوارباياهم»: ديده بانان خود را ~~پيشاپيش فرستادند. # =الربيب- ### || AUTO ج أربة [رب]: پسر زن از مرد ديگرى، شوهر مادرى كه فرزندى از ~~شوهر قبلى داشته باشد. # =الربيبة- ### || AUTO ج ربائب [رب]: دايه، پرستار كودك، زن مردى كه فرزندى از زن ~~ديگر داشته باشد. # =الربية- ### || AUTO [ربو] (ح): گونه اى حشره. # =الربيح- ### || AUTO «متجر ربيح»: تجارتخانه ى سودده وپر منفعت. # =الربيض- ### || AUTO گوسفندان وشبانان كه در آغل گرد هم باشند، جاى روده ها در شكم. # =الربيط- ### || AUTO واحد (الربط) است، بسته شده، راهب يا زاهد، حكيم ودانا؛ «ربيط ~~الجأش»: مرد شجاع ودلير. # =الربيطة- # ستور بسته شده. # =الربيع- # ج ربع: يك چهارم، يك جزء از چهار جزء،- ج اربعة ورباع واربعاء: فصل بهار ~~(فروردين، ارديبهشت، خرداد)، سبزه PageV01P421 ### || AUTO ويونجه كه ستوران وچهارپايان خورند؛ «مطر الربيع»: باران بهارى ~~كه سبزه وگياه روياند. # =الربيعة- ### || AUTO باغ يا بوستان، سنگى كه با آن زورآزمائى كنند، كلاه خود، توشه دان. # =الربيعي- ### || AUTO منسوب به (الربيع) است،- من المساكن: خانه ى ييلاقى كه در آن ~~استراحت كنند. # =الربيعيات- ### || AUTO (ن): گلهاى بهارى مانند شكوفه هاى بهار وگل مريم وجز آنها. # =الربيق- ### || AUTO آنكه با ريسمان بسته شده يا در آن افتاده است. # =الربيك- ### || AUTO مترادف (الربك) است. # =الربيكة- ### || AUTO خامه يا كره كه آميخته با شير باشد، آب گل آلود. # =الرت- ### || AUTO ج رتتة [رت]: هر چيز سخت وشديد، خوك نر وسخت،- (ح): خوك وحشى ~~وبيابانى. # =الرتاج- ### || AUTO درب بزرگ، درب بزرگ بسته كه در وسط آن دريچه يا درى كوچك باشد. # =الرتاع- ### || AUTO آنكه با شتران خود در پي بدست آوردن چراگاههاى خوب باشد. # =الرتاق- ### || AUTO دو جامه كه كناره ها آنها را به هم وصل كنند. # =رتب- # - رتبا ورتوبا الشي ء: ثابت وبى حركت شد، ms0923 راست ايستاد. # =رتب- # ترتيبا ه: آن را استوار كرد، او را در زمره ومرتبه ى خود قرار داد،- ~~الأشياء: آن چيزها را منظم ومرتب ساخت،- الأمور: ### || AUTO كارها را درست كرد. # =الرتب- # شكاف ميان انگشت خنصر وبنصر، شكاف ميان انگشت بنصر ووسطى. # =الرتب- ### || AUTO مترادف (الرتب) است، سنگهاى ريز ودرشت كه نزديك هم افتاده ~~باشد، زمين بلند وبرجسته، سختى ونابسامانى. # =الرتباغا- ### || AUTO (ن): گونه اى گياه پيچ از تيره ى شلغم ها كه براى تغذيه ى ~~دامها در روزگار فراخ بكار مى رود، اين گياه در روزگار سخت وقحطى غذاى ~~انسان نيز مى باشد، مزه ى اين گياه شيرين است. # =الرتبة- # ج رتب: رتبه، مقام، منزلت. # =الرتبة- ### || AUTO شكاف كه ميان انگشتان پديد آيد. # =رتج- # - رتجا الباب: درب را بست،- رتجانا الصبي: آن كودك راه افتاد. # =رتج- ### || AUTO - رتجا الخطيب: سخن بر خطيب يا سخنران پيچيده وبسته شد. # =الرتج- ### || AUTO مترادف (الرتاج) است. # =رترت- ### || AUTO رترتة [رترت]: در تلفظ حرف (تاء) يا (راء) درماند ونتوانست ~~تلفظ كند. # =رتع- ### || AUTO - رتعا ورتوعا ورتاعا: در فراخ زندگى قرار گرفت وهر چه بخواهد ~~بدست مىورد،- فى المكان: در آن مكان با فراخ روزى زندگى كرد،- فى مال فلان: ~~در مال فلانى تصرف كرد وخورد ونوشيد،- فى لحم فلان: فلانى را غيبت كرد. # =الرتع- ### || AUTO آنكه در فراخ ونعمت بسر برد وهيچ كمبودى نداشته باشد؛ «كلأ ~~رتع»: گياهى كه براى چرنده كافى باشد. # =الرتعة- ### || AUTO فراخى در رزق وروزى. # =رتق- ### || AUTO - رتقا الثوب: آن جامه را دوخت. اين واژه ضد (فتق) است،- ~~الفتق: آن چيز را اصلاح كرد،- الشي ء: آن چيز را بست. # =الرتقة- ### || AUTO ج رتق: شكاف ميان انگشتان. # =رتل- # - رتلا الشي ء: آن چيز نيكو وآراسته شد. # =رتل- ### || AUTO ترتيلا الكلام: سخن را نيكو گفت،- القرآن: قرآن را با تأني ~~ونيكو تلاوت كرد،- الصلوات: نمازها را با آهنگ ويژه ى خود خواند. # =الرتل- # مص، سخن نيكو وآراسته؛ «كلام رتل»: سخنى زيبا، هر چيز خوب ونيكو،- (ا ع): ~~صف سربازان كه پشت سر هم حركت كنند؛ «رتل من السيارات»: # صف ماشينها كه در يك رديف حركت كنند؛ «ثغر رتل»: آراستگى لب ms0924 ودندان. # =الرتل- ### || AUTO هر چيز خوب ومنظم وبا ترتيب. # =رتم- ### || AUTO - رتما ه: آن چيز را شكست يا كوبيد،- فى بني فلان: در ميان ~~فلان قوم نشو ونما يافت. # =الرتم- ### || AUTO توشه دان پر از آب، شرم وحيا، دليل، سخن پوشيده،- ن: گياهى است ~~از رسته ى قرنيات ودانه هاى آن مانند عدس است. # =الرتمة- # ج رتم ورتام: رشته اى از نخ كه براى يادآورى بر انگشت بندند. # =الرتمة- ### || AUTO (ن): واحد (الرتم) است. # =الرتيب- ### || AUTO (ا ع): درجه ايست نظامى مانند ملازم ونايب وجز آنها كه در آرتش ~~بكار برند. # =الرتيلاء- ### || AUTO ج رتيلاوات [رتل] (ح): بر گونه هائى از حشرات مانند مگس ~~وعنكبوت اطلاق مى شود،- (ن): بوته گلى است داراى شكوفه هائى مانند شكوفه ى سوسن. # =الرتيمة- ### || AUTO ج رتائم: مترادف (الرتمة) است. # =رث- ### || AUTO ### || AUTO - رثاثة ورثوثة [رث] الثوب: جامه كهنه شد،- ت ~~هيئته: چهره ى او زشت وقبيح شد. # =الرث- # ج رثاث: چيز كهنه وفرسوده، اثاث كهنه ى خانه؛ «رث الهيئة»: بد قيافه وبد ~~شكل، آنكه لباس كهنه وفرسوده پوشد. # =رثا- ### || AUTO - رثوا [رثو] الميت: بر مرده گريست ونيكيهاى او را بر شمرد، ~~براى مرده شعر گفت. # =رثى- # - رثيا ورثاء ورثاية ومرثاة ومرثية [رثي] الميت: مترادف (رثاه) است،- له: ~~بر مرده مهربانى ورزيد ورحمت فرستاد؛ «شي ء يرثى له»: چيزى غم انگيز، آنچه ~~كه مايه ى تأسف باشد،- رثاية عنه حديثا: از او سخن فرا گرفت وحفظ كرد. # =رثى- ### || AUTO ترثية [رثي] الميت: به معناى (رثاه) است. # =الرثاء- ### || AUTO [رثي]: مص، شعر ونوحه خوانى بر مرده. # =الرثاءة- # [رثي]: زن گريه كننده يا نوحه گر بر مرده. PageV01P422 ### || AUTO =الرثاية- ### || AUTO [رثي]: مترادف (الرثاءة) است. # =رثأ- ### || AUTO - رثأ [رثأ] اللبن: شير را غليظ كرد، شير را ماست كرد،- الشي ء ~~بالشي ء: چيزى را با چيزى آميخت،- غضبه: خشم او آرام شد. # =الرثة- ### || AUTO ج رثث ورثاث [رث]: اثاث كهنه وفرسوده ى خانه، مردم ناتوان ~~وفرومايه. # =رثم- # - رثما الأنف: بينى را به گونه اى شكست كه از آن خون روان شد. # =رثم- ### || AUTO - رثما الفرس: گوشه ى بينى اسب سفيد شد. # =الرثم- # سفيدى بر روى بينى ms0925 اسب. # =الرثم- ### || AUTO اسبى كه گوشه ى بينى آن سفيد باشد. # =الرثماء- ### || AUTO مؤنث (الأرثم) است. # =الرثمة- # مترادف (الرثم) است. # =الرثمة- ### || AUTO مؤنث (الرثم) است. # =الرثيئة- ### || AUTO [رثأ]: اسم است از (رثأ اللبن)، شير ترش كه با شير تازه آميخته ~~شده باشد. # =الرثية- # [رثي]: سستى وناتوانى، درد مفاصل، گولى وناداني. # =الرثية- ### || AUTO [رثي]: سستى وناتوانى، ناداني وگولى. # =الرثيث- ### || AUTO [رث]: كهنه وفرسوده. # =الرثيم- ### || AUTO من الأتوف: بينى شكسته كه از آن خون روان باشد. ### || AUTO =رج- # - رجا [رج]: لرزيد وتكان خورد،- ه: # آن را تكان داد. # =رج- # رجا: لرزيد وتكان خورد. # =رجا- ### || AUTO - رجاء ورجوا ورجاة ومرجاة ورجاوة ورجاءة [رجو]: اميدوار شد. ~~اين واژه ضد (يئس) است،- الرجل: به آن مرد اميد بست،- الشي ء: آرزوى آن چيز ~~را كرد، از آن چيز ترسيد. # =رجى- ### || AUTO ترجية [رجو] فلانا: به فلانى اميدوار شد،- الشي ء: به آن چيز ~~اميد داشت. # =الرجا- ### || AUTO ج أرجاء [رجو]: ناحيه، كرانه. # =الرجاء- ### || AUTO [رجو]: مص، آبستنى دروغين،- ج ارجاء: ناحيه، آبادى. # =الرجاج- ### || AUTO [رج]: «رجاج الغنم أو الناس»: گوسفندان يا مردم ناتوان ولاغر. # =الرجاحة- # تاب كه كودكان بر روى آن نشسته وبازى كنند. # =الرجاحة- ### || AUTO مترادف (الرجاحة) است. # =الرجاد- ### || AUTO آنكه خوشه ى گندم را به خرمنگاه منتقل كند. # =الرجاز- ### || AUTO مترادف (الراجز) است. # =الرجازة- ### || AUTO ظرف يا پارچه اى كه در آن سنگ ريزند وبراى موازنه ى بار يا ~~هودج به طرف ديگر آن آويزند، مركبى است بر روى شتر كه ويژه ى زنان است واز ~~هودج كوچكتر است، آنچه كه هودج را با آن زينت وآرايش كنند. # =الرجاس- ### || AUTO دريا؛ «بحر رجاس»: درياى بسيار موج، پر صدا وطوفانى؛ «بعير او ~~سحاب رجاس»: شتر يا ابرى كه پر سر وصدا باشد. # =الرجاف- ### || AUTO بسيار لرزان، دريا كه طوفانى باشد، روز واپسين ورستاخيز. # =الرجام- ### || AUTO ديواره اى كه بر لب چاه بنا كنند تا چوب حامل دلو را بر آن نصب ~~كنند، سنگى كه با نخ بندند وآنرا درون چاه اندازند تا گودى آن معلوم گردد، ~~تپه ها وزمينهاى بلند. # =الرجامان- ### || AUTO دو چوبى كه بر آن قرقره ى چاه را آويزند. # =رجب- # - رجبا منه: ms0926 از او شرم كرد،- ه بكلام سيئ: به او سخن زشت وناسزا گفت،- ~~رجبا ورجوبا الرجل: آن مرد را بزرگداشت. # =رجب- # ترجيبا ه: از او ترسيد، او را بزرگداشت،- الرجل: آن مرد در ماه رجب ~~قربانى كرد،- النخلة: زير درخت پايه قرار داد تا درخت كج نشود، اطراف نخل ~~را خار نهاد تا كسى به آن دست نيابد. # =رجب- ### || AUTO ج أرجاب ورجوب ورجاب: ماه هفتم از سال هجري قمري بين جمادى ~~الآخرة وشعبان است اين ماه داراى سي روز است وبدين نام براى بزرگداشت آن در ~~جاهليت شناخته شده است. # =الرجبة- ### || AUTO دامى كه براى گرفتن شكار سازند، پايه كه زير درخت نخل خرما ~~قرار دهند. # =الرجة- ### || AUTO [رج]: جنبيدن يا تكان خوردن؛ «رجة القوم»: سر وصداى قوم كه ~~درهم آميخته شوند. # =رجح- # -- رجحانا ورجوحا الميزان: ترازو مايل شد،- الرأي: آن رأي ونظر بر ديگران ~~چيره شد،- ه: از او سنگين تر وبا وقارتر شد،- ه بيده: آن چيز را با دست خود ~~سنجيد تا وزن آنرا بداند،- «رجاحة» با وقار وسنگين شد. # =رجح- ### || AUTO ترجيحا ه: بر آن چيز افزود وآن را سنگين كرد تا مايل شود،- له: ~~به او بيش از آنچه بايد بدهد داد. # =الرجح- ### || AUTO من الجفان: پلكهاى پر،- من الكتائب: لشكر بسيار وانبوه بگونه ~~اى كه موج مى زند. # =رجد- ### || AUTO - رجادا: خوشه ى گندم را به خرمن گاه برد. ### || AUTO =الرجراج- # [رجرج]: نام داروئى است؛ «ردف رجراج»: سرين وكفل كه بهنگام راه رفتن ~~لرزد؛ «ناس رجراح»: مردم پست وبى خرد. # =رجرج- # رجرجة: خسته وسرگردان شد،- ه: ### || AUTO آن را تكان داد وجنبانيد. # =الرجرج- # (ن): گياهى است بيابانى كه داراي برگهاى خاكسترى وشكوفه هاى زرد كم رنگ ~~است. اين گياه را شتران چرا كنند وخورند. # =الرجرج- # [رجرج]: آشفته وسرگردان. # =الرجرج- ### || AUTO [رجرج]: آنچه كه از چيزى لرزد، لعاب يا آب دهان. # =الرجرجة- ### || AUTO [رجرج]: بى خرد، گروه انبوه وبسيار در جنگ، آب دهان، ته مانده ~~ى آب گل آلود در حوض. # =رجز- # - رجزا: شعرى از بحر رجز سرود،- به: براى وى شعر ارجوزه سرود. PageV01P423 ### || AUTO =الرجز- # چركى، پليدى، عذاب، بت پرستى. # =الرجز- # مترادف ms0927 (الرجز) است، گناه. # =الرجز- ### || AUTO گونه اى بيمارى در سرين شتر است كه ساعتى رانهايش مى لرزد وسپس ~~به حال عادى باز مى گردد، بحرى از بحور شعر است كه وزن آن شش بار (مستفعلن) است. # =رجس- # - رجسا: آب را با مرجاس اندازه گيرى كرد،- ت السماء: آسمان بانگ رعد سر ~~داد،- البعير: شتر بانگ زد،- فلانا عن الأمر: فلانى را از آن كار باز داشت. # =رجس- # - رجاسة: كار زشت يا قبيح كرد. # =رجس- ### || AUTO - رجاسة: مترادف (رجس) است. # =الرجس- # حركت آرام وآهسته، چركى، وسوسه ى شيطان، كار زشت، كيفر كار زشت وقبيح. # =الرجس- # چركى وپليدى. # =الرجس- ### || AUTO مترادف (القذر) است، آنكه مرتكب كارى زشت وقبيح باشد. # =رجع- # - رجوعا ومرجعا ومرجعة ورجعى ورجعانا: # روى گردان شد، برگشت،- الشي ء عنه او اليه: آن چيز را از وى بازداشت ~~وبرگردانيد،- عن رأيه: از نظرى كه داشت عدول كرد،- الى صوابه: راهنمائى ~~درست شد،- الى الصحة: بهبود يافت،- فى كلامه: عهد وپيمان خود را شكست،- ~~القوم على اعقابهم: آن قوم از راهى كه آمده بودند برگشتند؛ «يرجع ذلك الى ~~أن»: سبب آن آنست كه؛ «يرجع السبب الى»: علتش آنست كه ... ،- رجوعا ورجاعا ~~الطير: پرندگان از جاى گرم به جاى سرد رفتند،- رجعا ومرجعا ومرجعا الكلام ~~فيه: سخن در او اثر كرد وفايده رسانيد،- العلف فى الدابة: علف بر ستور ~~سودمند شد. # =رجع- ### || AUTO ترجيعا في المصيبة: در سوك وارد شده: «إنا لله وانا اليه ~~راجعون» گفت،- فى صوته: صدايش را در گلو گردانيد،- صداه: صداى خود را ~~بازگردانيد،- ت الدابة: ستور گام برداشت. # =الرجع- ### || AUTO مص، پاسخ نامه، باران پياپي، گياهان بهارى، آبگير كه در آن آب ~~آمد وشد كند، سود،- ج رجاع ورجعان ورجعان، سرگين،- من الأرض: زمينى كه در ~~آن سيل گسترش يابد؛ ج رجعان،- من الكتف: پائين شانه؛ «رجع الصدى»: انعكاس ~~صوت در جاى خالى. # =الرجعى- ### || AUTO ### || AUTO مترادف (الرجعة) است. # =الرجعان- # مترادف (الرجعة) است. # =الرجعة- # پاسخ نامه. # =الرجعة- # بازگشتن،- ج رجع: قبض رسيد از گيرنده ى مال. # =الرجعة- # نوع بازگشتن، شتران خرد كه از بازار فروش عودت داده شوند، دليل وحجت. # =الرجعي- ### || AUTO بازمانده ى ميوه ى درخت در سال پس از ms0928 گذشت ميوه ى بار اول، به ~~گذشته برگشتن، به ما قبل برگشتن؛ «ليس لهذا القانون مفعول رجعي»: اين قانون ~~نسبت به گذشته اثرى ندارد، آنچه كه ويژه ى ارتجاع يا بعقب برگشتن باشد. # =الرجعية- ### || AUTO روش ارتجاعى به گذشته كه سد پيشرفت اجتماعي وسياسى كشور باشد. # =رجف- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO - رجفا ورجفانا ورجوفا ورجيفا: از ترس ~~پيشامدى كه بر او وارد شده بود آرامش نداشت،- الرجل: آن مرد سرگردان ونا ~~آرام شد،- ه: آن چيز را با شدت تكان داد پس لرزيد وتكان خورد،- القوم: آن ~~قوم براى جنگ آماده شدند،- ت الأرض: زمين لرزيد،- الرعد: رعد پياپي غريد،- ~~ت الأسنان: دندانها ريخته شدند. # =الرجفة- # اسم مره است، زمين لرزه. # =رجل- # - رجلا ه: به پاى او زد وآنرا دردمند كرد،- الشاة: دو پاى گوسفند را ~~بست،- الفصيل: بچه ى شتر را با مادرش رها كرد تا هر اندازه كه بخواهد شير بخورد. # =رجل- # - رجلا: پياده راه رفت، بر پاى او ضربه ى سختى زد،- الفصيل: بچه ى شتر ~~رها شد تا از مادرش شير بمكد،- ت الدابة: يك پاى ستور سفيد شد. # =رجل- # ترجيلا ه: او را نيرومند ساخت،- الشعر: موى سر را فروهشته كرد. # =الرجل- # پياده، مرد؛ «شعر رجل»: موى فروهشته وفرفرى. # =الرجل- # ج أرجل: پاى، گام؛ «رجل البحر»: # خليج؛ «رجل الجبل»: پائين كوه؛ «رجلا السهم»: دو طرف تير؛ «كثيرة الأرجل» (ح): # تيره اى از حشرات مفصلى مانند هزار پا كه بعضى از آنها سمي هستند؛ «هو ~~يقدم رجلا ويؤخر اخرى»: در كار خود ترديد دارد كه آيا بكند يا نكند،- ج ~~أرجال: گروهى از چيزى، گروه انبوه از ملخ. اين واژه جمع است از غير لفظ ~~خود، پيشرفت، تنگدستى وبينوائى، مرد بدانديش وبدخوى، مرد گيج وفراموشكار، ~~ترس، شلوار، دفتر سفيد ونانوشته؛ «رجل الجراد» (ن): تيره اى از گياهان است؛ ~~«رجل الدئب» (ن): تيره اى از گياهان است بگونه اى نامأنوس كه در مناطق ~~گرمسيرى ونيز در مناطق سردسير وكوهستانى وجود دارد؛ «رجل الجبار» (فك): نام ~~ستاره ايست؛ «رجل الجوزاء» (فك): نام ستاره ايست؛ «رجل قنطورس» (فك): نام ~~ستاره ms0929 ايست. # =الرجل- # ج رجال ورجلة ورجلة وأراجل ورجالات: # پياده، مرد؛ «رجال الدولة»: كارمندان دولت كه امور را اداره كنند؛ ~~«الرجالات»: اعيان واشراف مملكت. # =الرجل- ### || AUTO من الشعر: موى فرو هشته ومجعد. # =الرجلى- ### || AUTO ### || AUTO ج رجال ورجالى: مؤنث (الرجلان) است. # =الرجلاء- # مؤنث (الأرجل) است. # =الرجلان- ### || AUTO ج رجالى ورجالى ورجلى: مترادف (الراجل) است. # =الرجلة- # توانائى در راه رفتن، سفيدى يك PageV01P424 ### || AUTO پاى ستور. # =الرجلة- # ج رجل (ن): نام گياهى است. # =الرجلة- ### || AUTO مؤنث (الرجل) است مانند (المرء والمرأة). # =الرجلية- ### || AUTO ### || AUTO مترادف (الرجولية) است. # =رجم- # - رجما الرجل: آن مرد با خيال وگمان سخن گفت،- ه: به او سنگ انداخت، او ~~را نفرين كرد، به او ناسزا گفت، او را راند ودور كرد، از وى دورى گزيد،- ه ~~فى الحرب او الكلام او العدو: در جنگ يا سخن يا دويدن بر او چيره شد،- ~~القبر: بر روى قبر سنگ نهاد وآنرا نشان كرد،- عن قومه: از قوم خود دفاع كرد. # =رجم- ### || AUTO ترجيما: با ظن وگمان سخن گفت؛ «رجم بالغيب»: از چيزى كه نمى ~~دانست سخن گفت،- القبر: بر روى قبر سنگ نهاد وآنرا نشان كرد. # =الرجم- # مص، با گمان سخن گفتن؛ «رجما بالغيب»: از غيب سخن گفتن، مفرد (الرجم) ~~است،- ج رجوم: آنچه كه با آن رجم يا چيزى را پرتاب كنند. # =الرجم- # سنگ يا نشانى كه بر روى قبر نصب كنند، شهاب يا تيرهاى نورانى در آسمان كه ~~به گونه ى ستارگانى كه در حال فرود آمدن وافتادن باشند بنظر مى رسد. # =الرجم- ### || AUTO ج رجام: گور، چاه، تنور. # =الرجمة- # ج رجم ورجام: سنگ روى قبر، گور، دكه ى لب چاه كه بر روى آن چوب قرقره ~~ودلو را نصب كنند، سوراخ كفتار، سنگ كه بر ريسمانى بسته وداخل چاه فرو برند ~~تا گودى آن شناخته شود، ودر زبان متداول بر تپه ى سنگلاخ اطلاق مى شود. # =الرجمة- ### || AUTO ج رجم ورجام: سنگ علامت روى قبر، گور، لانه وسوراخ كفتار. # =الرجوان- ### || AUTO [رجو] من البئر: دو لبه ى چاه. # =الرجوس- ### || AUTO «بعير رجوس»: شترى كه سخت بانگ زند. # =الرجوعة- ### || AUTO مترادف (الرجعة) است. # =الرجولة- # مردانگى، ms0930 كمال مرد. # =الرجولية- # مترادف (الرجولة) است. # =الرجولية- ### || AUTO مترادف (الرجولة) است. # =الرجية- ### || AUTO [رجو]: خواهش، آرزو وخواسته؛ «ليس لي فى فلان رجية»: من از ~~فلانى اميد وآرزوئى ندارم. # =الرجيع- ### || AUTO ج رجع: آنچه كه بازگردانيده شود، آنچه كه شتر با آن نشخوار ~~كند، سرگين، جامه ى كهنه، آبگير، گياهان بهارى، عرق، غذاى سرد شده كه ~~دوباره آنرا گرم كنند،- من الكلام: سخنى كه به گوينده اش بازگردد؛ «بعير ~~رجيع»: شترى كه از فرط راهپيمائى وسفر خسته شده باشد؛ «دابة رجيع اسفار»: ~~ستورى كه بارها به سفر رفته وبازگشته است. # =الرجيعة- ### || AUTO ج رجائع: «نافة رجيعة»: ماده شترى كه از سفر خسته شده باشد. # =الرجيل- # پياده،- ج ارجلة واراجل واراجيل: # آنكه توانائى راه رفتن بسيار را داشته باشد،- ج رجلى ورجالى ورجالى؛ «رجل ~~رجيل»: مرد سخت وپرتوان؛ «فرس رجيل»: اسب پرتوان كه عرق نكند؛ «مكان رجيل»: ~~جاى دور از آبادى؛ «كلام رجيل»: ### || AUTO سخن بالبداهة. # =الرجيم- ### || AUTO سنگسار شده، نفرين شده؛ «الشيطان الرجيم»: ابليس ملعون. # =رحا- ### || AUTO ### || AUTO - رحوا [رحو] الرحى: آسياب را گردانيد،- ت الحية: ~~مار بدور خود چنبر زد. # =رحى- # - رحيا [رحي] ت الحية: مار به گرد خود چنبر زد. # =الرحى- # (مؤنثة) مثناها رحوان ورحيان ج أرحاء وأرحية وأرح ورحي ورحي وأرحي [رحي]: ### || AUTO آسياب،- ج أرحاء: ميدان جنگ؛ «دارت رحى الحرب»: جنگ درگير شد، ~~دندان؛ «طحنه بارحائه»: با دندانهاى خود آنرا سابيد ونرم كرد، سينه، ابر، ~~مهتر قوم، قبيله يا ايل كه بدنبال چراگاه نرود ودر جاى خود بماند. # =الرحائب- ### || AUTO «رحائب النخوم»: سرزمينهاى فراخ وبزرگ. # =الرحاب- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO «المكان الرحاب»: مترادف (الرحب) است. # =الرحاض- ### || AUTO اسم است از (رحض) بمعناى جامه ى شسته شده. # =الرحاضة- ### || AUTO مترادف (الغسالة) است. # =الرحاق- ### || AUTO مي خالص. # =الرحال- ### || AUTO ج رحالة: آنكه بسيار جهانگردى كند، سازنده ى پالان يا پالان دوز. # =الرحالة- # ج رحائل: زين چرمين وبدون چوب اسب. # =الرحالة- ### || AUTO آنكه بسيار جهانگردى كند؛ «الطيور الرحالة»: پرندگان مهاجر كه ~~در فصولى از سال از سرزمينى به جاى ديگر پرواز كنند. # =الرحام- # (طب): گونه اى بيمارى است كه در رحم زنان پديد آيد. # =رحب- # - رحبا ms0931 المكان: آن مكان فراخ شد. # =رحب- # - رحبا ورحابة المكان: آن مكان فراخ شد. # =رحب- # ترحيبا المكان: آن مكان را فراخ كرد،- به: به او خوش آمدى ومرحبا گفت. # =الرحب- # فراخى؛ «رحبا بكم»: فراخى ونعمت بر شما باد. # =الرحب- ### || AUTO فراخ؛ «مكان رحب»: جاى فراخ؛ «رحب الصدر»: شكيبا وپرتوان؛ «رحب ~~الفهم»: خردمند «رحب الباع او الذراع»: مرد بخشنده ودست ودل باز. # =الرحبى- ### || AUTO (ع ا): پهن ترين دنده ى سينه. # =الرحبة- # ج رحاب ورحب ورحبات ورحب ورحبات: سرزمين فراخ وقابل كشت، فاصله ى ميان ~~خانه ها،- من الدار: حياط خانه،- من الوادي: آبراهه ى دره از دو سوي؛ «رحبة ~~السيارات» (ا ع): تعميرگاه وپاركينگ فراخ براى تعمير وتعويض روغن وساير ~~نيازمنديهاى ماشين ها كه بر آن پارك اتو نيز PageV01P425 ### || AUTO اطلاق مى شود. # =الرحبيان- ### || AUTO (ع ا): دو دنده ى زير دو بغل كه بالاى ساير دنده ها قرار دارند. ### || AUTO =الرحراح- ### || AUTO [رحرح]: مترادف (الرحرح) است بمعناى زندگى خوش وفراخ. # =رحرح- # رحرحة [رحرح]: به نتيجه ى خواسته ى خود نرسيد،- الشي ء عن فلان: آن چيز ~~را از فلانى پنهان كرد،- بالكلام: سخن را پوشيده گفت ومعناي آن را بيان نكرد. # =الرحرح- # [رحرح]: فراخ؛ «عيش رحرح»: ### || AUTO زندگى خوب وفراخ، فراخ وپهناور، فراخ وكم عمق. # =الرحرحان- ### || AUTO فراخ وپهناور، فراخ وكم عمق. # =رحض- # - رحضا الثوب: جامه را شست. # =رحض- ### || AUTO المحموم: تب دار عرق كرد. # =الرحضاء- ### || AUTO عرق بدن كه بر اثر تب پديد آيد، عرق بسيار كه بدن را شست وشوى دهد. # =رحل- # - رحلا ورحيلا وترحالا عن المكان: از آن جاى رفت،- الى المكان: به آن جاى ~~درآمد،- البلاد: در كشور به مسافرت پرداخت واز جائى به جاى ديگر رفت،- ~~البعير: بر پشت شتر كجاوه بست، سوار بر شتر شد،- فلان فلانا بما يكره: ~~فلانى را وادار به كارى كه نميخواست كرد. # =رحل- ### || AUTO ترحيلا ه: او را آزرد واز جاى خود كوچ داد، ويرا در كوچ كردن ~~يارى نمود،- الثوب: جامه را زينت داد. # =الرحل- # مص،- ج رحال: آنچه را كه بر پشت شتر بسان زين قرار دهند، جهاز شتر، بار ~~وبنه ى سفر؛ «شد الرحال»: ms0932 آماده ى سفر شد؛ «حط رحله او القى رحله»: اقامت ~~كرد، خانه وكاشانه؛ «عاد المسافر الى رحله»: مسافر به خانه ى خود برگشت. # =الرحل- ### || AUTO جمع (الراحل) است؛ «العرب الرحل»: اعراب بيابان گرد كه از جائي ~~به جائى ديگر همواره كوچ كنند. # =الرحلة- # يكبار سفر كردن، مقصد مسافر؛ «هذه المدينة رحلتنا»: اين شهر مقصد مسافرت ~~ماست؛ «عالم رحلة»: دانشمندى كه از هر سوى بدو روى آورند؛ «بعير ذو رحلة»: ~~شتر نيرومند وپر توان. # =الرحلة- ### || AUTO ### || AUTO به سفر رفتن؛ «غدا رحلتنا»: فردا روز مسافرت ماست، ~~اسم نوع از (الرحيل) است؛ «رحل فلان رحلة من لا يعود»: فلانى بگونه ى كسى ~~كه باز نگردد رفت، سفرنامه. # =رحم- # - رحمة ومرحمة ورحما ورحما ه: براى او دلسوزى واظهار مهربانى وآمرزش كرد. # =رحم- ### || AUTO ترحيما عليه: به وى رحمت فرستاد و(رحمه الله) گفت. # =الرحم- # نازك دلى ومهربانى كه مستلزم آمرزش ونيكى باشد. # =الرحم- # (مؤنثة)، ج أرحام: مترادف (الرحم). # =الرحم- # (مؤنثة)، ج أرحام: رحم، زهدان، بچه دان، خويشاوندى؛ (ذو الرحم): ### || AUTO خويشاوند. # =الرحمى- ### || AUTO مترادف (الرحم) است. # =الرحمان- ### || AUTO از نامهاى مقدس خداوند متعال است. # =الرحمة- ### || AUTO مترادف (الرحم) است؛ «كان تحت رحمته»: در اختيار مطلق وتصرف او ~~قرار گرفت؛ «بساط الرحمة»: گليم يا بساطي كه مردم چهارگوشه ى آنرا در تشييع ~~جنازه بر روى دست گيرند. # =الرحول- ### || AUTO آنكه بسيار سفر كند. # =الرحوم- ### || AUTO آنكه مهربانى ودلسوزى ورحم كند. # =الرحيب- ### || AUTO «المكان الرحيب»: مترادف (الرحب) است. # =الرحيبة- ### || AUTO واحد (الرحائب) است. # =الرحيض- ### || AUTO شسته شده. # =الرحيق- # مترادف (الرحاق) است، گونه اى عطر؛ «مسك رحيق»: مشك خالص؛ «حسب رحيق»: ~~نژادى پاك وخالص. # =الرحيل- ### || AUTO مص، اسم است از (الارتحال)، شترى كه بر آن رحل يا پالان نهاده ~~باشند؛ «جمل رحيل»: شتر توانا ونيرومند بر سفر. # =الرحيم- ### || AUTO ج رحماء: مترادف (الرحمان) است، مهربان، مرحوم. # =رخ- ### || AUTO ### || AUTO - رخا [رخ] ه: آن را پايمال كرد وسست ونرم ~~گردانيد،- الشراب: مي را با آب آميخت،- العجين: آب خمير زياد شد،- ه عند ~~العامة: ودر زبان متداول بمعناى بر او افتاد وويرا كتك زد مى باشد،- الرجل ~~عند العامة: ودر زبان متداول ms0933 به معناى آن مرد سر خود را بزير افكند ويا به ~~سوى زمين خم شد مى باشد. # =الرخ- # ج زخاخ ورخخة: نام يكى از مهره هاى شطرنج است،- (ح): نام پرنده ايست ~~موهوم كه گويند هيكلى درشت وبسيار بزرگ دارد. # =الرخ- # بارانى اندك ونرم. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =رخا- ### || AUTO - رخاء [رخو] العيش: زندگى فراخ وخوش شد. # =رخى- ### || AUTO - رخاء [رخو] العيش: مترادف (رخا) است. # =الرخاء- # [رخو]: باد نرم وآهسته كه با وزيدن چيزيرا حركت ندهد. # =الرخاء- # مص، فراخ روزى وزندگى. # =الرخاء- ### || AUTO [رخ]: «أرض رخاء» ج رخاخي: چيز نرم وسستى كه بر اثر پايمالى ~~ولگد كوبى شكسته شده باشد. # =الرخاخ- ### || AUTO ج رخاخي [رخ] (ن): گياهى است نرم وقابل انعطاف وشكستن؛ «رخاخ ~~العيش»: فراخ زندگى وروزى؛ «عيش رخاخ»: زندگى فراخ؛ «ارض رخاخ»: زمين نرم ~~كه بر اثر لگدكوبى شكسته شده باشد. # =الرخام- ### || AUTO سنگ مرمر. # =الرخامى- ### || AUTO باد نرم وملايم،- (ن): نام گياهى است. # =الرخامة- ### || AUTO يك قطعه سنگ مرمر. # =الرخاوة- ### || AUTO [رخو]: نرمى، سستى، آهستگى. # =الرخة- ### || AUTO [رخ]: واحد مؤنث (الرخ) است. # =الرخت- # پارچه ى زينتى است كه ويژه ى زين سازند. PageV01P426 ### || AUTO =الرخراخ- ### || AUTO [رخرخ]: گل نرم. # =الرخرخ- ### || AUTO مترادف (الرخراخ) است. # =رخص- ### || AUTO - رخصا الشي ء: آن چيز ارزان شد. ### || AUTO =اين واژه ضد (غلا) است،- رخاصة ورخوصة: # آن چيز نرم وصاف شد. # =رخص- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO ترخيصا السعر: نرخ را ارزان كرد،- له ~~كذا أو في كذا: به او اجازه ى كارى پس از ممنوعيت داده شد. # =الرخص- ### || AUTO نرم وصاف. # =الرخصة- # سبك وآسان كردن، نوبت در نوشيدن آب،- ج رخص: اجازه وپروانه؛ «رخصة قيادة ~~السيارات»: كارت گواهينامه ى رانندگى. # =الرخصة- # ج رخائص: مؤنث (الرخص) است. # =الرخصة- ### || AUTO تخفيف در كارها وآسان گيرى، نوبت در نوشيدن آب. # =رخف- # - رخفا العجين: خمير نرم وسست شد. # =رخف- # - رخفا العجين: خمير نرم وسست شد. # =رخف- ### || AUTO - رخافة ورخوفة العجين: خمير نرم وسست شد. # =الرخف- # ج رخاف: خمير سست ونرم، كره ى نرم ونازك. # =الرخف- ### || AUTO سنگ نرم وسبك وزن. # =الرخفة- ### || AUTO مترادف (الرخف) است،- ج رخاف: به معناى (الرخف) است. # =رخم- # - رخما الصوت أو الكلام: صدا يا سخن نرم ورقيق ms0934 شد،- ت الجارية: آن زن ~~داراى سخن شيوا شد،- رخما ورخما ورخمة ت الدجاجة البيض وعلى البيض: مرغ بر ~~روى تخم خوابيد. # =رخم- # - رخامة الصوت أو الكلام: سخن شيوا وآراسته شد،- ت الجارية: آن زن شيوا ~~وخوش سخن شد. # =رخم- ### || AUTO ترخيما الشي ء: آن چيز را نرم كرد، دم يا دنباله ى آن چيز را ~~بريد،- الدجاجة: مرغ را بر روى تخم خوابانيد. # =الرخم- # ج رخم (ح): پرنده اى از رسته ى كركسها وگوشتخواران است نام ديگر آن ~~(الأنوق) است. # =الرخم- ### || AUTO من المفارش: فرش نرم وصاف، اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الرخماء- ### || AUTO مؤنث (الأرخم) است. # =الرخمة- # (ح): واحد (الرخم) است. # =رخو- ### || AUTO - رخاوة [رخو]: نرم شد، آسان شد، سست شد،- رخاء العيش: زندگى ~~فراخ شد. # =الرخو- # [رخو]: مترادف (الرخو) است. # =الرخو- # [رخو]: هر چيز نرم وسست. # =الرخو- ### || AUTO [رخو]: مترادف (الرخو) است. # =الرخويات- # [رخو] (ح): تيره اى از جانوران نرم تن كه اغلب در آبهاى دريا زندگى مى ~~كنند وشامل صدفهاى دو كفه اى وپابرسران ومعديات مى باشند. # =رخي- ### || AUTO - رخا ورخوة [رخو]: نرم شد، سست شد،- رخاء العيش: زندگى فراخ شد. # =الرخي- ### || AUTO [رخو]: «عيش رخي»: زندگى فراخ وگوارا. # =الرخيص- ### || AUTO ارزان، ضد (الغالي) است؛ «موت رخيص»: مرگ ناگهانى. # =الرخيصة- ### || AUTO ج رخائص: مؤنث (الرخيص) است. # =الرخيم- ### || AUTO من الأصوات أو الكلام: صدا يا سخن نرم ونازك،- من الجواري: زن ~~خوش سخن وخوبگوى. # =الرخيمة- # مؤنث (الرخيم) است، من الجواري: خانم خوشبيان وخوبگوى. # =رد- # - ردا ومردا ومردودا ورديدى [رد] ه عن كذا: ### || AUTO از آن كار وي را بازداشت، او را برگردانيد؛ «رد هجوما»: جلوى ~~يورش را گرفت وآنرا برگردانيد؛ ردهم على اعقابهم»: آنها را به خانه ها ~~وسرزمين هايشان برگردانيد،- ه الى بيته: او را به خانه اش باز گردانيد،- ~~عليه الشي ء: آن چيز را از او نپذيرفت وقبول نكرد،- اليه جوابا: براى او ~~پاسخ فرستاد،- الشي ء: آن چيز را به گونه اى ديگر درآورد،- فلانا: فلانى را ~~به خطا واشتباه نسبت داد،- التهمة: اتهام را نپذيرفت ورد كرد،- الباب: درب ~~را بست؛ «ما يرد هذا عليك شيئا»: اين چيز بتو سودى نمى رساند،- ردا ms0935 ومردا ~~ومردودا ورديدى وتردادا القول: سخن را تكرار كرد. # =الرد- # مص، فزوني وسود، گرفتگى زبان، جواب رد وبطلان؛ «ردا على»: پاسخ به ... ؛ ~~«بعد اخذ ورد»: پس از كشمكش وجدال؛ «رد الاعتبار»: اعاده ى حيثيت شخص؛ ~~«درهم رد»: در هم قلب يا تقلبى وجعلى؛ «شي ء رد»: چيز بد ونامرغوب؛ «امر ~~رد»: كارى كه مخالف با سنت باشد. # =الرد- ### || AUTO آنچه كه پايه وستون براى رفت وبرگشت چيزى باشد. # =ردى- # - رديا ورديانا [ردي] الشي ء: آن چيز را شكست،- ه: به آن چيز صدمه زد،- ه ~~بحجر: سنگ بر او انداخت،- ت الفرس: # اسب با سمهاى خود زمين را كوبيد،- فلان: با تهور از كوه پائين آمد،- فى ~~البئر: در چاه افتاد،- ت الجارية: # آن زن يك پاى خود را بالا گرفت وبر روى پاى ديگر راه رفت وبازى كرد،- على ~~الخمسين من عمره: سن او از پنجاه سال گذشت. # =ردى- ### || AUTO تردية ه في البئر: او را به چاه فرو انداخت،- الرجل: آن مرد را ~~كشت، بر تن او جامه پوشانيد. # =الردى- # [ردي]: هلاك، نابودى. # =الردى- ### || AUTO [رد]: زن طلاق گرفته. # =الرداء- ### || AUTO ج أردية [ردي]: رداء يا آنچه كه بر روى جامه ها پوشند مانند ~~عبا وجبه، حمايل كه زنان معمولا بندند، شمشير، كمان، زيور، خرد، بدى، ~~نادانى؛ «رداء الشمس»: روشنائى خورشيد؛ «رداء الشباب»: زيبائى ونوباوگى جوانى. # =الرداة- ### || AUTO ج ردى [ردي]: سنگ، صخرة. # =الرداد- # [رد]: اسم است از (رده) به معناى بازگردانده شده. # =الرداد- # [رد]: مترادف (الرداد) است. PageV01P427 ### || AUTO =الردادة- ### || AUTO زنى كه در مجالس سوگوارى با نوحه خوان هميارى كند. اين واژه در ~~زبان متداول رايج است. # =الرداع- # اثر بوى خوش در بدن، بازگشت بيمارى. # =الرداع- ### || AUTO گل وآب. # =الرداف- ### || AUTO من الدابة- كفل يا سرين ستور. # =الردافى- ### || AUTO ياران وياريگران. # =الردام- ### || AUTO آنچه كه در آن خير وسودى نباشد. # =ردؤ- ### || AUTO - رداءة [ردأ]: آن چيز گنديد وفاسد شد. # =الردة- # [رد]: اسم مره از (رد) است، زشتى همراه با كمى زيبائى؛ «فى وجهه ردة»: در ~~چهره ى او زشتى وزيبائى است. # =الردة- ### || AUTO اسم است از (الارتداد) به معناى مرتد، فرورفتگى در چانه، آواى ~~كوه، ms0936 پر شدن پستان از شير پيش از زائيدن. # =الردح- # زمان دراز، «اقام ردحا من الدهر»: ### || AUTO زمانى دراز اقامت كرد. # =ردد- ### || AUTO ترديدا [رد] القول: سخن را تكرار كرد. ### || AUTO ### || AUTO اين واژه مترادف (رده) است. # =ردع- # - ردعا ه عن كذا: او را از كارى بازداشت،- ه بالشي ء: آن را به آن چيز ~~آلوده كرد،- السهم: تير را به سوى زمين نشانه گرفت ورها كرد تا در سوراخ ~~خود فرو رود. # =ردع- # ردعة: از ترس خاموش شد ورنگ چهره اش به زردى گرائيد،- به: بر روى زمين افتاد. # =ردع- ### || AUTO ترديعا ه بالزعفران: بر روى آن زعفران ماليد. # =الردع- ### || AUTO ### || AUTO مص، گردن،- (ن): زعفران، اثر بوى خوش وعطر در بدن. # =ردف- # - ردفا ه: از او پيروى كرد، دنباله رو او شد،- له: پشت سر او بر روى ستور ~~سوار شد. # =ردف- ### || AUTO - ردفا له: از او پيروى كرد، پشت سر او سوار شد وپيرو او شد،- ~~الأمر القوم: آن كار پياپى بر آن قوم وارد شد وسختى ايجاد كرد. # =الردف- ### || AUTO ج أرداف: تابع، پيرو، آنكه پشت سر سواره دو تركه سوار شده ~~باشد، مسئوليت كار بد، پايان هر چيزى،- (فك): نام ستاره ايست نزديك نسر در ~~آسمان،- فى الجاهلية: نام كسى است كه در زمان جاهليت همنشين شاه بود با او ~~مىشاميد وهمراه وى به جنگها مى رفت ويك چهارم غنيمت جنگ را مى گرفت،- من ~~الدابة: كفل يا سرين ستور. # =الردفان- ### || AUTO شب وروز. # =ردم- # - ردما الثلمة أو الباب: روزنه يا درب را بست،- القوس: كمان را با كشيدن ~~زه به صدا در آورد،- البعير: شتر را با دست آزمائيد،-- ردما ت الشجرة: درخت ~~پس از خشك شدن سبز شد،- السحاب: ابر ادامه يافت،- ت الحمى عليه: تب بر او ~~ادامه يافت،- الشي ء: آن چيز روان شد. # =ردم- # الشي ء: قسمتى از آن چيز به قسمت ديگرش پيوست. # =ردم- ### || AUTO ترديما الثوب: جامه را وصله زد،- ت الناقة على ولدها: ماده شتر ~~نسبت به بچه اش مهربانى كرد. # =الردم- # مص، آنچه كه از ديوار خراب فرو ريزد، آنچه كه در آن خيرى نباشد، صداى كمان. ms0937 # =الردم- # ج ردوم: اسم است از (ردم) به معناى (سد). # =ردن- # - ردنا الأشياء: آن چيزها را در كنار هم چيد،- النار: از آتش دود راه ~~انداخت،- ت المرأة: آن زن با دوك نخ ريسيد. # =ردن- ### || AUTO تردينا القميص: براى پيراهن آستين گشاد دوخت. # =الردن- # ج أردان: دهانه ى آستين، دهانه ى گشاد آستين كه عربها در آن درهم ودينار ~~مى نهادند. # =الردن- # صداى برخورد اسلحه به يكديگر. # =الردن- # ج أردان: نخ، خز. # =رده- # - ردها فلانا بحجر: بر فلانى سنگ انداخت،- الرجل: با دليرى يا بخشندگى ~~ومانند آنها سرور قوم خود شد،- البيت: ### || AUTO خانه را فراخ وبزرگ ساخت. # =الردهة- # ج رده ورداه ورده: خانه اى كه از همه ى خانه ها بزرگتر باشد، فراخترين ~~جاى خانه، گودال در كوه يا در سنگ كه در آن آب باران گرد آيد. # =ردي- ### || AUTO - ردى [ردي]: فرو افتاد، نابود شد. # =الردي- ### || AUTO [ردي]: هلاك شونده، نابود شده. # =الردي ء- ### || AUTO ج أردياء وأردئاء [ردأ]: بد، فاسد. # =الرديع- # بر زمين افتاده؛ «ثوب رديع»: ### || AUTO جامه اى كه با زعفران رنگ شده باشد. # =الرديف- ### || AUTO ج رداف وردفاء: دو تركه سوار، آنكه بر روى ستور پشت سر سوار ~~نشسته است،- (ا ع): سرباز ذخيره يا رزرو،- (فك): ستاره ايست در نزديكى نسر ~~واقع در آسمان. # =الرديم- ### || AUTO ج ردم من الثياب: جامه ى كهنه وفرسوده. # =الرديني- ### || AUTO نيزه كه منسوب به (ردينة) است وآن نام زنى است كه نيزه راست مى كرد. # =رذ- ### || AUTO - رذاذا [رذ] ت السماء: آسمان باران ريز باريد. # =الرذاذ- ### || AUTO [رذ]: باران ريز وسبك. # =الرذال- ### || AUTO ### || AUTO مترادف (الرذيل) است، آنچه كه خوب ومرغوب آن جدا ~~شده وبد آن باقى مانده باشد. # =الرذالة- ### || AUTO آنچه كه خوب آن گرفته وبد آن مانده باشد؛ «رذالة كل شي ء» بد ~~ونامرغوب هر چيزى. # =رذل- # - رذلا ه: آن را پست وفرومايه كرد، اين واژه ضد (اختاره واستجاده) است. # =رذل- # - رذالة ورذولة: مترادف (رذل) است. # =رذل- ### || AUTO - رذالة ورذولة: پست وفرومايه شد. # =الرذل- # ج أرذال ورذال ورذول ورذلون: مترادف (الرذيل) است. # =رذي- # - رذاوة [رذي]: بيمارى بر او سنگينى PageV01P428 ### || AUTO كرد. # =الرذي- ### || AUTO ج رذاة [رذي]: لاغر ms0938 وناتوان. # =الرذية- ### || AUTO مؤنث (الرذي) است. # =الرذيل- ### || AUTO ج رذلاء ورذال: پست وفرومايه وناكس، هر چيز بد ونامرغوب. # =الرذيلة- ### || AUTO ج رذائل: پستى وفرومايگى. اين واژه ضد (الفضيلة) است. # =رز- ### || AUTO - رزا [رز] ت الجرادة: ملخ دم خود را به زمين فرو برد تا تخم ~~ريزد،- ه: به او نيزه زد،- السهم فى الحائط: تير را رها كرد ودر ديوار فرو ~~برد،- الباب: براى درب دستگيره ساخت،- ت السماء: آسمان بر اثر بارندگى صدا كرد. # =الرز- # (ن): برنج. اين واژه لغتى است در (الأرز) ويونانى است. # =الرز- ### || AUTO صدا يا آواز مطلق، صداى رعد، صداى دور، صداى شكم. # =رزأ- ### || AUTO - رزءا ورزءا ومرزئة [رزأ] الرجل: از آن مرد خير ديد،- الرجل ~~ماله: از مال خود خير ديد. # =الرزء- ### || AUTO ج أرزاء: سوگ يا مصيبت سخت. # =الرزاحى- ### || AUTO «إبل رزاحى»: شتر ناتوان ولاغر ودرمانده. # =الرزاز- # [رز]: سرب. # =الرزاز- ### || AUTO برنج فروش. # =الرزاق- ### || AUTO روزى دهنده، اين واژه ويژه ى خداوند متعال است. # =الرزام- ### || AUTO ### || AUTO ج رزم: مرد سرسخت ونيرومند. # =الرزام- ### || AUTO شير كه آماده ى حمله بر شكار باشد. # =الرزان- ### || AUTO ### || AUTO مؤنث (الرزين) است وگفته نميشود (رزينة). # =الرزة- ### || AUTO ### || AUTO ج رزز ورزاز ورزات [رز]: رزه يا زبانه ى قفل ~~ومانند آن، ميخ طويله كه با آن اسب را مهار كنند،- (طب): گونه اى بيمارى ~~كمر درد. # =رزح- # رزحا ورزوحا ورزاحا الجمل: شتر بر زمين افتاد ونتوانست از جاى خود ~~برخيزد،- الرحل: آن مرد ناتوان شد وآنچه را كه داشت از دست داد،- ت حاله: ~~حال او بد شد،- المريض: بيمار از ناتوانى نتوانست برخيزد، همچنين است آنكه ~~از فرط راهپيمائى خسته شده باشد اين تعبير در زبان متداول رايج است،- العنب: # شاخه ى انگور را بهنگام فرو افتادن بالا برد،- الرجل بالرمح: آن مرد را ~~با نيزه زد. # =رزح- ### || AUTO ترزيحا الناقة: ماده شتر را لاغر كرد. # =الرزح- ### || AUTO «إبل رزح»: شتران لاغر وناتوان. # =الرزحى- # «إبل رزحى»: مترادف (رزح) است. # =رزز- ### || AUTO ترزيزا [رز] الورق: ورق را نرم وصاف كرد،- الأمر: آن كار را ~~آماده كرد. # =رزق- ### || AUTO - رزقا ه: به او رزق وروزى رسانيد؛ «رزقه الله الغنى»: خداوند ~~او را توانگر ms0939 وبى نياز كرد. # =رزق- ### || AUTO رزق وروزى يافت وخوش شانس شد. # =الرزق- # ج أرزاق: رزق، روزى، باران، ماهانه ى سرباز؛ «الرزق الحسن»: درآمدى كه ~~بدون زحمت بدست انسان رسد، ودر زبان متداول به معناى اموال غير منقول مى ~~باشد؛ «قطع الأرزاق من قطع الأعناق»: ### || AUTO محروميت شخص از وسايل زندگى مساوى است با زدن گردن او. # =الرزقة- # ج رزقات: جيره ى ماهانه ى سرباز. # =الرزقة- # پاره اى از املاك مزروعى. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =رزم- # - رزما الشي ء: آن چيز را جمع آورى كرد وبست،- بالشي ء: آن چيز را گرفت،- ~~على عدوه: بر دشمن خود چيره شد،- ت الأم بالوليد: مادر بچه را زائيد،- ~~الرجل: آن مرد بدرود زندگى گفت،- رزمة الشتاء: زمستان سرد شد،-- رزوما ~~ورزاما البعير: شتر از فرط لاغرى از جاى خود تكان نمى خورد. # =رزم- ### || AUTO ترزيما الثياب: جامه ها را گردآورى كرد وآنها را بست. # =الرزمة- # يكبار غذا خوردن در روز. # =الرزمة- # ج رزم من الثياب وغيرها: بسته هاى لباس وجامه وجز آنها، بقچه ى لباس؛ ~~«الرزمة التوافقية» (ه): چهار خط مستقيم كه به نقطه ى تقسيم وتوافق شده ~~بپيوندد؛ «الرزمة اللاتوافقية» (ه): چهار خط مستقيم كه به نقطه ى تقسيم ~~وتوافق نشده برسند. # =الرزمة- ### || AUTO صدا وآواز سخت، صداى كودك، صداى ماده شتر در برابر بچه اش كه ~~از گلو در آورد ودهان را باز نكند. # =رزن- # - رزنا بالمكان: در آن جاى اقامت كرد،- الشي ء: آن چيز را برداشت تا ~~سنگينى آنرا بيازمايد. # =رزن- ### || AUTO - رزانة: سنگين شد، با وقار شد. # =الرزن- # ج رزن ورزان وأرزان: زمين بلند وجاى مرتفع كه از نظر سرايت آب مصون باشد. # =الرزن- ### || AUTO ج رزن ورزان وأرزان: مترادف (الرزن) است،- ج روازن: ناحيه. # =الرزنة- ### || AUTO ج رزان: آبگير. # =الرزيئة- ### || AUTO ج رزايا [رزأ]: مترادف (الرزء) است. # =الرزية- ### || AUTO ج رزايا [رزأ]: مترادف (الرزء) است. # =الرزيز- ### || AUTO [رز] (ن): گياهى است كه در رنگرزى از آن استفاده مى شود؛ «رزيز ~~الرعد»: صداى رعد. # =الرزيزى- # مترادف (الرز) است. # =الرزين- # مرد آرام، با وقار، دارنده ى رأى نيكو. # =رس- ### || AUTO - رسا [رس] البئر: چاه ms0940 را كند،- الشي ء: آن چيز را پنهان كرد،- ~~الميت: مرده را دفن كرد،- رسا ورسيسا السقم فى جسده: بيمارى به بدن او ~~سرايت كرد وثابت ماند. # =الرس- # مص، چاه قديمى وفرسوده، معدن، آغاز هر چيزى، آغاز تب؛ «بلغنى رس من ~~الخبر»: شمه اى از آن خبر را آگاه شدم؛ «رس الحب»: آغاز عشق، بازمانده واثر عشق. # =رسا- # - رسوا ورسوا [رسو]: آن چيز ثابت وراسخ شد،- ت السفينة: كشتى لنگر ~~انداخت،- عليه كذا: حادثه اى براى او PageV01P429 ~~اتفاق افتاد، براى او به آن چيز حكم صادر شد؛ «رست عليه المناقصة» و«رسا ~~عليه المزاد»: ### || AUTO مناقصه ويا مزايده برايش ثابت واستوار شد،- رسوا بين القوم: ~~ميان آن قوم را اصلاح كرد وآرامش داد،- عنه حديثا: حديثى از وى نقل كرد،- ~~الحديث: پاره اى از حديث را براى او ذكر كرد. # =الرسائع- ### || AUTO دوالهاى بافته يا منگوله ها كه زير حمايل شمشير ومانند آن قرار دهند. # =الرساعة- ### || AUTO واحد (الرسائع) است. # =الرساغ- ### || AUTO ريسمانى كه بر پاى ستور بندند وسر ديگرش به ميخ وصل كنند تا ~~نتواند راه برود. # =الرسال- ### || AUTO پاهاى شتر. # =الرسالة- # مترادف (الرسالة) است. # =الرسالة- ### || AUTO ### || AUTO ج رسائل ورسالات: اسم است از (ارسل)، پيامبرى، ~~صفحه اى كه در آن نثر مرسل وبدون سجع نوشته شده باشد،- البرقية: پيامى است ~~كه وسيله ى تلگراف فرستند. # =الرسام- ### || AUTO نقاش، چهره نگار. # =الرسامة- ### || AUTO اسم است از (رسم الأسقف فلانا): ### || AUTO اسقف درجه اى از درجات كليسا را به فلانى داد. # =رسب- # - رسوبا ورسبا الشي ء في الماء: آن چيز در آب فرو رفت وته نشين شد،- فى ~~الامتحان: در امتحان مردود شد،- ت العين: # چشم به گودى فرو رفت. # =رسب- ### || AUTO - رسوبا ورسبا: مترادف (رسب) است. # =الرسة- ### || AUTO [رس]: ستون محكم يا استوار. # =رسح- ### || AUTO - رسحا: گوشت كفل وسرين او تحليل رفت وكم شد. # =الرسحاء- ### || AUTO مؤنث (الأرسح) است؛ «امرأة رسحاء»: زن زشت. # =رسخ- ### || AUTO - رسوخا: در جاى خود ثابت واستوار ماند. # =رسع- # - رسعا العضو: آن عضو سست وتباه شد،- ت عينه: پلكهاى چشم او بهم چسبيد،- ~~الصبي وغيره: بر دست ويا پاى آن كودك مهره ى چشم زخم بست. ms0941 # =رسع- # - رسعا: پلكهاى چشم او تباه شد،- ت عينه: چشم او تباه وپلكهاى آن تباه ~~وفاسد شد. # =رسع- ### || AUTO ترسيعا: گوشه ى چشم او از طرف بينى تباه شد، خانه نشين شد،- ~~الشي ء: آن چيز را چسبانيد،- السير: دوال را شكافت ودر ميان آن دوال ديگرى ~~فرو برد. # =الرسعاء- ### || AUTO «عين رسعاء»: چشم كه پلكهاى آن متغير وفاسد شده باشد. # =رسغ- # - رسغا البعير: مچ دستهاى شتر را با رسن بست. # =رسغ- ### || AUTO ترسيغا المطر: باران بسيار وفراوان آمد بگونه اى كه مچ پاى ~~ستور در آب فرو رفت،- العيش: زندگى را فراخ كرد،- الكلام: سخن را تلفيق كرد ~~وبهم پيوند داد. # =الرسغ- # ج أرساغ وأرسغ (ع ا): مچ دست يا مچ پاى ستور،- (ع ا): مفصل يا بند ميان ~~آرنج وپنجه يا ميان ساقه ى پا وقدم. # =الرسغ- # ج أرساغ وأرسغ (ع ا): مترادف (الرسغ) است. # =الرسغ- ### || AUTO سستى كه در پاى ستور پديد آيد. # =رسف- # - رسفا ورسيفا ورسفانا: همانند شخص پاى بسته راه رفت. # =رسل- # - رسلا ورسالة الشعر: موى سر فروهشته شد،- البعير: شتر آهسته رفت. # =رسل- ### || AUTO ترسيلا في القراءة: بطور واضح خواند، با تأنى ودرنگ خواند. # =الرسبل- ### || AUTO من الشعر: موى فروهشته،- من السير: راه رفتن آهسته،- من الإبل: ~~شتر آهسته رو. # =الرسل- # ج رسال: جهت بازوى اسب، فراخى ونعمت، نرمى، مهربانى ودوستى؛ «على رسلك يا ~~رجل»: اى مرد. آرام وآهسته باشد. # =الرسل- ### || AUTO ج أرسال: پاره اى از هر چيزى، گروه. # =الرسلة- # تنبلى وسستى، «هم فى رسلة من العيش»: آنان در آسايش وآسودگى زندگى مى كنند. # =الرسلة- # گروه، جمعيت؛ «جاؤوا رسلة»: # بطور گروهى آمدند، مهربانى ودوستى ورفاقت. # =رسم- # - رسما المطر الديار: باران خانه ها را خراب كرد وبا خود برد ونشانه ى ~~آنها را بر زمين باقى گذاشت،- الكتاب: كتاب را نوشت،- على كذا: بر روى چيزى ~~نوشت وخطاطي كرد،- دائرة او قطعا مخروطيا او خطا منحنيا فى مضلع (ه): دايره ~~اى يا شكل مخروطى يا خط منحنى در چند ضلعى كشيد بگونه اى كه با ضلعهاى آن ~~مماس شد،- شارة الصليب: آن مرد مسيحى با حركت دادن دستهاى خود شكل صليب ~~نشان داد،- ه الأسقف: ms0942 اسقف به او درجه ى كليسائى داد،- نحوه: با شتاب به ~~سوى او رفت،- له كذا: چيزى را به او فرمان داد،- رسيما البعير: شتر سخت راه ~~رفت وبر زمين اثر گذاشت. # =رسم- ### || AUTO ترسيما الثوب: جامه را خط كشى كرد،- الناقة: شتر را طورى راه ~~برد كه بر زمين اثر گذاشت. # =الرسم- # مص،- ج رسوم وارسم: نشان واثر خانه بر روى زمين، نشانه وعلامت، چاه كه در ~~زير خاك فرو رفته باشد، تصوير يا عكس چيزى،- (ف ج): نقاشى اشياء يا چهره ~~نگارى اشخاص يا مناظر طبيعى وروستائى با قلم مداد يا قلم چهره نگار، چيز ~~غير حقيقى مانند (ارى ودكم رسما وودى حقيقة): دوستى شما را غير حقيقى ~~ودوستى خود را با شما حقيقى مى بينم؛ «الرسم الهزلي»: نقاشى كاريكاتور؛ ~~«الرسم الشمسي»: عكس برقى،- ج رسوم: # فرمان،- عند اهل الجباية: ماليات وعوارض گمركى كه از كالاها گرفته مى شود ~~وبه (المكس) معروف است؛ «برسم فلان»: به مقصد يا بسوى فلانى فرستاده مى شود. PageV01P430 ### || AUTO =الرسم- ### || AUTO خوب راه رفتن. # =الرسمي- ### || AUTO هر كار يا امريه اى كه از سوى نهادى رسمى صادر شود، آنچه كه از ~~سوى دولت صادر يا اعلام گردد،- من الكلام وغيره: اعلاميه يا بيانيه ى رسمى؛ ~~«الثياب الرسمية»: لباسهاى رسمى كه در مناسبات ويژه كاركنان دولت پوشند. # =الرسميات- ### || AUTO مراسم معمول در جشنهاى مذهبى وسياسى وجز آنها. # =رسن- ### || AUTO - رسنا الدابة: بر سر ستور رسن انداخت، ستور را رها كرد تا به ~~ميل خود بچرد. # =الرسن- ### || AUTO ج أرسان وأرسن: مهار كه بر بينى ستور بندند. # =الرسو- ### || AUTO [رسو]: قسمتى از حديث. # =الرسوبيات- ### || AUTO مترادف (الرواسب) است. # =الرسوع- ### || AUTO دوالهاى بافته كه در ميان كمان قرار دهند. # =الرسول- ### || AUTO ج رسل ورسل وأرسل ورسلاء: فرستاده شده، پيامبرى، هر يك از ~~حواريون حضرت مسيح كه مردم را به انجيل بشارت دادند، لقب پيامبر بزرگ اسلام. # =الرسولي- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO دستورات پاپ اعظم نزد مسيحيان كاتوليك ~~از مقررات وارشادات وجز آنها. # =الرسولية- ### || AUTO مؤنث (الرسولي) است. # =الرسوم- ### || AUTO شترى كه جاى پاى آن بر زمين بماند. # =الرسي- ### || AUTO [رسو]: استوار، ms0943 ثابت، ستون ثابت در ميان چادرها. # =الرسيس- ### || AUTO [رس]: ثابت، خردمند، خبر دروغ ونادرست؛ «رسيس الحمى»: آغاز تب؛ ~~«رسيس الحب»: آغاز عشق ويا بقيه واثر آن؛ «ريح رسيس»: باد نرم وآهسته. # =الرسيع- ### || AUTO آنچه كه چسبيده شده باشد. # =الرسيغ- ### || AUTO من العيش: زندگانى خوش وفراخ،- من الطعام: غذاى بسيار. # =الرسيل- # ج أرسل ورسل ورسلاء: فراخ وبزرگ، فرستاده، نامه نگار، نامه، اسبى كه با ~~ديگرى براى مسابقه فرستاده شود، بز نر، آنكه در مبارزه وزد وخورد ومانند آن ~~با تو موافق باشد، آب گوارا. # =رش- ### || AUTO - رشا وترشاشا [رش] الماء: آب پاشى كرد،- ت السماء: آسمان به ~~خوبى زمين را آب پاشيد،- الشي ء: آن چيز را شست. # =الرش- # مص،- ج رشاش: باران كم واندك، زدن سخت ودردناك. # =رشا- ### || AUTO - رشوا [رشو] ه: به او رشوه داد. # =الرشاء- # ج أرشية [رشو]: مطلق ريسمان يابند، طناب سطل. # =الرشاء- ### || AUTO ج رشا [رشو] (ن): نام گياهى است. # =الرشاد- ### || AUTO مض،- (ن): گياهى است از تيره ى صليبيها، تندمزه وداراى برگهاى ريز. # =الرشادة- ### || AUTO ج رشاد: صخره، سنگ. # =الرشاش- # [رش]: آب وخون ومانند آنها كه ريخته شود. # =الرشاش- ### || AUTO [رش] (ا ع): گونه اى توپ، مسلسل. # =الرشاف- ### || AUTO بسيار مكنده، آنكه چيزى را بسيار بمكد. # =الرشاقة- # اندام زيبا، سبكبالى در كار. # =رشأ- ### || AUTO - رشأ [رشأ] الظبي: بچه ى آهو بزرگ ونيرومند شد وبا مادرش راه ~~رفت،- ت الظبية: آهو بچه زائيد. # =الرشأ- ### || AUTO ج أرشاء [رشأ] (ح): بچه ى آهو كه به راه افتد وحركت كند. # =الرشتة- ### || AUTO (ط): غذائى است از عدس ورشته، آش رشته. اين واژه فارسى است. # =رشح- # - رشحا ورشحانا الإناء: آب ومانند آن از ظرف تراوش كرد،- الجسد: بدن عرق ~~كرد؛ «لم يرشح له بشي ء»: به او چيزى نداد،- رشوحا الظبي: آهو برجست، جست ~~وخيز كرد. # =رشح- # - رشحا ورشحانا: از بسيارى عرق بدنش خيس شد. # =رشح- ### || AUTO ترشيحا الغيث النبت: آن گياه را پرورانيد،- الولد: آن پسر را ~~پرورانيد وبراى كارى آماده كرد؛ «هو يرشح لولاية العهد»: او براى ولايت ~~عهدى تربيت وآماده مى شود،- نفسه للانتخابات أو لغيرها: او خود را نامزد ~~انتخابات وجز آن كرد،- المال: از مال نگهدارى ms0944 كرد. # =الرشح- ### || AUTO مص، عرق،- (طب): ريزش آب از بينى وآغاز زكام وسرماخوردگى. # =رشد- # - رشدا ورشادا: هدايت شد وراست واستوار گرديد،- امره: در كار خود هدايت ~~وراست واستوار شد. # =رشد- # - رشدا: مترادف (رشد) است. # =رشد- ### || AUTO ترشيدا ه الى كذا وعليه وله: او را به چيزى راهنمائى وهدايت ~~كرد،- ه القاضي: قاضى درباره او حكم رشد وبلوغ صادر كرد. # =الرشد- # راستى ودرستى در راه حق، اين واژه ضد (الغي) است، خرد ودرستى؛ «ضاع رشده ~~وثاب الى رشده: توان او از دست رفت وبه انديشه وخرد خود بازگشت، رشد وكمال؛ ~~«سن الرشد»: سن بلوغ ورشد؛ «بلغ رشده»: به سن بلوغ رسيد، بالغ شد. # =الرشد- ### || AUTO مترادف (الرشاد) است. # =رشف- # - رشفا ورشيفا وترشافا الماء ونحوه: آب ومانند آن را مكيد،- الإناء: آنچه ~~را كه در ظرف بود نوشيد. # =رشف- # - رشفا ورشفانا: مترادف (رشف) است. # =رشف- ### || AUTO ترشيفا الماء: در مكيدن آب فزونى كرد، بسيار مكيد. # =الرشف- # آب اندكى كه در ته حوض بازمانده باشد. # =الرشف- ### || AUTO مترادف (الرشف) است. # =رشق- # - رشقا ه بالسهم: با تير او را زد،- ه ببصره: بر او چشم دوخت ~~وويرانگريست؛ «رشقهم بنظرة»: بر آنها تيز نگريست،- ه بلسانه: بر او زخم ~~زبان زد. # =رشق- ### || AUTO - رشاقة العلام: آن جوان زيبا اندام ونيكو شد، در كار خود ~~سبكبال شد. # =الرشق- # صداى قلم بهنگام نوشتن. PageV01P431 ### || AUTO =الرشق- # مترادف (الرشق) است،- ج أرشاق: # اسم است از (رشق النبل): تير انداز. # =الرشق- ### || AUTO كمان پرتوان كه با شتاب تير اندازد، ودر زبان متداول بر ~~تيراندازى پياپى در يك زمان اطلاق مى شود. # =الرشقة- ### || AUTO (ا ع): بمباردمانهائى كه در يك زمان اطلاق مى شود. # =رشم- # - رشما: نوشت،- بيدر الحنطة: انبار گندم را مهر كرد. # =رشم- ### || AUTO - رشما: بوى غذا را پيگيرى ميكرد ودر پى فرصت خوردن شد. # =رشم- ### || AUTO ترشيما: نوشت. # =الرشم- # اثر باران بر روى زمين. # =الرشم- ### || AUTO اثر باران بر روى زمين، اثر هر چيزى، آغاز روئيدن گياه. # =الرشمة- ### || AUTO رشمه كه با آن اسب را مهار كنند. # =رشن- # - رشنا ورشونا: در پي بدست آوردن غذا وخوردن آن شد،- الكلب فى الإناء: ### || AUTO سگ سر خود را درون ظرف كرد. # =الرشن- # جاى بلندى ms0945 كه از آن آب سرازير مى شود. # =الرشن- ### || AUTO مترادف (الرشن) است. # =الرشوة- # ج رشى ورشى [رشو]: رشوه كه معمولا براى باطل كردن حق داده مى شود. # =الرشوة- # ج رشى ورشى [رشو]: مترادف (الرشوة) است. # =الرشوة- ### || AUTO ج رشى ورشى [رشو]: مترادف (الرشوة) است. # =الرشيح- ### || AUTO عرق بدن،- (ن): نام گياهى است. # =الرشيد- ### || AUTO آنكه رشيد وبالغ باشد، هدايت كننده، راهنما. # =الرشيش- ### || AUTO [رش] (ا ع): تفنگ مسلسل. # =الرشيشة- ### || AUTO [رش] (ا ع): مسلسل كوچك. # =الرشيق- ### || AUTO ج رشق: آنكه در كار خود ماهر وسبكبال باشد، آنكه اندام معتدل ~~وزيبا داشته باشد،- من اللفظ او الخط: ظريف وخوشبيان يا خوشنويس. # =الرشيم- # جزئى از تخم گل وگياه. # =رص- ### || AUTO - رصا [رص] الشي ء: بعضى از آن چيز را به بعض ديگر چسبانيد. # =الرصاء- ### || AUTO مؤنث (الأرص) است؛ «فخذ رصاء»: رانى كه به ران ديگر پيوسته ~~وچسبيده باشد. # =الرصاص- # [رص] (ك): سرب،- (ا ع): ### || AUTO گلوله وفشنگ كه با هفت تير ويا تفنگ بكار مى رود؛ «قلم ~~الرصاص»: قلم مداد. # =الرصاصة- # يك دانه فشنگ، كره اى از سرب به اندازه ى فندق. # =الرصاصة- ### || AUTO [رص]: بخيل، سنگ چسبيده بر لب چاه كه آب از آن روان باشد. # =الرصاصى- ### || AUTO آنچه كه به رنگ سرب باشد. # =الرصاف- ### || AUTO ### || AUTO ج رصف ورصف: استخوانهاى پهلو، سوراخ پيكان در تير، ~~عصب اسب. # =الرصانة- ### || AUTO ثبات وآرامش. # =رصد- # - رصدا ورصدا ه: ويرا مراقبت كرد، بر سر راه او نشست تا به وى آسيب رساند. # =رصد- # المكان: در آن مكان يكبار باران آمد. # =رصد- ### || AUTO ترصيدا الحساب: به حساب رسيدگى كرد وآنرا شمرد وآماده نمود. # =الرصد- # مص،- أرصاد: باران كم يا گياه وعلف اندك؛ «رصد الأفلاك»: مطالعه ى گردش ~~ستاره ها در آسمان- ستاره شناسى. # =الرصد- ### || AUTO ج أرصاد: راه، نگهبانان وپاسداران وخدمتگزاران كه مراقبت وديده ~~بانى كنند. اين واژه در مفرد وجمع ومذكر ومؤنث يكسان بكار مى رود ونيز در ~~جمع (أرصاد) گويند. ودر زبان متداول واژه ى (الرصد) بمعناى نرده وحفاظ است ~~كه ديوانگان وجز آنها را در پشت آن نگهدارى كنند. # =الرصدة- ### || AUTO ج رصاد: يكبار بارندگى. ### || AUTO =الرصراصة- # [رصرص]: زمين سفت وسخت، سنگى ms0946 كه بر لب دهانه ى چاه آب روان چسبيده باشد. # =رصرص- ### || AUTO رصرصة [رصرص] البناء: ساختمان را محكم واستوار كرد،- فى ~~المكان: در آن جاى ثابت ماند. # =رصص- ### || AUTO ترصيصا [رص] ه: به معناى (رصه) است، بر روى آن چيز سرب ماليد. # =رصع- # - رصعا ه بيده: با دست خود او را زد، ه بالرمح: سخت او را با نيزه زد،- ~~السنان فى المطعون: نيزه را در بدن زخمى فرو برد،- الحب: دانه را در ميان ~~دو سنگ كوبيد. # =رصع- # - رصعا بالطيب: خود را با عطر خوشبو كرد،- بالشي ء: به آن چيز چسبيد. # =رصع- # ترصيعا الشي ء: آن چيز را اندازه گرفت وبافت،- الذهب بالجواهر: طلا را با ~~جواهر آراست،- العقد بالجواهر: گردن بند را با جواهر به رشته كشيد وآراست. # =رصف- # - رصفا الحجارة: سنگها را كنار هم چيد،- المصلي قدميه او بين قدميه: ~~نمازگزار گامهاى خود را بهم نزديك كرد يا بهم چسبانيد. # =رصف- # - رصفا ت أسنانه: دندانهاى او بهم پيوسته وآراسته شد. # =رصف- # - رصافة العمل: آن كار محكم واستوار شد. # =رصف- ### || AUTO رصفا ت أسنانه: مترادف (رصفت) است. # =الرصف- ### || AUTO سنگهاى روى هم چيده شده در مسيل آب، سد كه در جلوى آب رودخانه بندند. # =الرصفة- ### || AUTO واحد (الرصف) است. # =الرصفتان- ### || AUTO (ع ا): دو عصب كه هر يك درون كاسه ى زانو ميباشند، دو كاسه ى زانو. # =رصن- # - رصانة العقل وغيره: خرد وجز آن محكم واستوار وثابت شد. # =رصن- ### || AUTO ترصينا الشي ء معرفة: آن چيز را خوب دانست. # =الرصن- ### || AUTO (ن): نام گياهى است. # =الرصود- # ماده شترى كه در انتظار نوبت PageV01P432 ### || AUTO نوشيدن آب باشد. # =الرصيد- ### || AUTO آنكه مراقبت وديده بانى كند؛ «رصيد الحساب»: باقيمانده ى هر ~~حسابى پس از رسيدگى وحساب كردن. # =الرصيص- ### || AUTO [رص]: آنچه كه اجزاء آن بهم پيوسته باشد. # =الرصيصة- ### || AUTO ج رصائص: مؤنث (الرصيص) است. # =الرصيعة- ### || AUTO ج رصائع: دانه ى كوبيده، حلقه يا زيور گرد در شمشير يا زين وجز ~~آنها، گره لگام. # =الرصيف- ### || AUTO نظير، يار وهمدم، پياده رو؛ «عمل رصيف»: كار استوار ومحكم. # =الرصيفة- ### || AUTO مؤنث (الرصيف) است، روزنامه. # =الرصين- # مرد با وقار، دردمند، آنكه نتواند نياز دوستش ms0947 را برآورد؛ «عقل رصين»: ### || AUTO خردى استوار وپايدار. # =رض- ### || AUTO - رضا [رض] ه: آنرا كوبيد وخرد كرد، او را صدمه اى زد. # =الرض- # ج رضوض [رض]: صدمه كه بر جسم انسان وارد آيد ولى زخم نكند،- (ط): ### || AUTO خرما كه پس از درآوردن هسته در شير خيسانده شود. # =رضى- ### || AUTO ترضية [رضو] الرجل: آن مرد را راضى وخوشنود كرد، به او چيزى ~~داد تا راضى وخوشنود شود. # =الرضا- ### || AUTO مصدر (رضي) به معناى (الرضى) است. # =الرضى- ### || AUTO بسندگى واكتفا، قبول وموافقت، خورسندى؛ «عن رضى»: با طيب خاطر ~~ورضايت. # =الرضاء- ### || AUTO اسم است از (رضي). # =الرضاب- ### || AUTO آب دهان، لعاب عسل، سرماخوردگى، حبه ى يخ يا قند ومانند آنها، ~~مشك دان؛ «ماء رضاب»: آب گوارا. # =الرضاخة- ### || AUTO عطاى كم. # =الرضاض- ### || AUTO [رض]: جاى صدمه بر بدن. # =الرضاع- ### || AUTO بسيار شيرده، پست وفرومايه. # =الرضاعة- # اسم است از (الإرضاع)، بادى كه ميان دبور وجنوب مى وزد. # =الرضاعة- # اسم است از (الإرضاع). # =الرضاعة- ### || AUTO شيشه ى شير كودك كه با آن شير خورد. # =الرضام- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO مترادف (الرضم) است. # =رضب- # - رضبا الريق: لعاب دهان را مكيد،- ت السماء: آسمان باريد،- المطر: ### || AUTO باران فرود آمد. # =الرضة- ### || AUTO [رض]: صدمه يا ضربه كه بر بدن انسان وارد شود ولى زخم نكند. # =رضح- ### || AUTO - رضحا النوى أو الحصى: هسته يا ريگ را خرد كرد،- رأسه بالحجر: ~~با سنگ بر سر او صدمه وارد كرد. # =الرضح- ### || AUTO عطا وبخشش كم واندك. # =الرضحة- # ج رضاح: هسته كه از زير سنگ با فشار در رود يا بپرد. # =رضح- ### || AUTO - رضحا النوى أو الحصى: هسته يا ريگ را خرد كرد،- له: به او ~~فروتنى كرد،- للحق: به حق اقرار واعتراف كرد. # =الرضخ- ### || AUTO عطا وبخشش كم، خبرى كه بشنوى ولى آنرا باور نكنى. # =الرضراض- ### || AUTO ### || AUTO [رضرض]: شن ريزه ى كوچك، سنگريزه كه بر روى زمين ~~ريخته شده وروان باشد. # =الرضراضة- # [رضرض]: سنگى كه بر روى زمين افتاده ودائم در حركت باشد. # =رضرض- ### || AUTO رضرضة [رضرض] ه: آن چيز را خوب نكوبيد. # =رضض- ### || AUTO ترضيضا [رض] الشي ء: آن چيز را بسيار كوبيد. # =رضع- # - رضعا ورضعا ورضعا ورضاعا ورضاعا ورضاعة ورضاعة ms0948 الولد أمه: كودك از ~~پستان مادرش شير مكيد،-- رضاعة: پست وفرومايه شد. # =رضع- ### || AUTO - رضعا ورضعا ورضعا ورضاعا ورضاعا ورضاعة ورضاعة الولد امه: ~~كودك از پستان مادرش شير مكيد. # =الرضع- # پست وفرومايگى، نخلهاى خرد وكوچك. # =الرضع- ### || AUTO ج رضع: فرومايه، لئيم. # =الرضعة- ### || AUTO مفرد (الرضع) است براى نخلهاى كوچك. # =رضف- # - رضفا اللبن: شير را بر روى سنگ داغ گرم كرد،- اللحم: گوشت را بر روى ~~سنگ داغ پخت،- ه: ابزار داغ كننده بر روى آن كشيد. # =رضف- ### || AUTO ترضيفا ه: او را خشمگين كرد همانگونه كه بر سنگ داغ گرم شود. # =الرضف- ### || AUTO سنگ داغ وآتشين؛ «هو على الرصف»: او سرگشته ونگران است،- (ع ~~ا): استخوانهاى گرد ومتحرك مانند انگشتان كه در كاسه ى زانوى انسان است. # =الرضفة- # مفرد (الرضف) است،- (ع ا): # استخوان گرد ومتحرك كه در سر زانوى انسان است ودر زبان متداول به آن ~~(صابونة الركبة) گويند. # =الرضفة- # ج رضف ورضفات: لغتى است در واژه ى (الرضفة)، نشانى كه با سنگ داغ نقش كنند. # =رضم- # - رضما البيت: خانه را با سنگهاى بزرگ كه روى هم چيده شود ساخت. # =الرضم- # سنگهاى درشت كه بر روى هم چينند وساختمان بنا كنند. # =الرضم- ### || AUTO مترادف (الرضم) است. # =الرضمة- ### || AUTO مفرد (الرضم) است. # =رضوى- ### || AUTO [رضو]: نام كوهى است در حجاز بين مدينه وشهر ينبع. # =الرضوعة- ### || AUTO زني كه به كودك خود شير دهد. # =الرضوي- # [رضو]: منسوب به (رضوى) است. # =رضي- # - رضا ورضا ورضى ورضى ورضوانا ورضوانا ومرضاة [رضو] عنه وعليه: از او ~~راضى شد. اين واژه ضد (سخط) است؛ «رضي الله عن فلان ورضي عنه»: خداوند از ~~او راضى وخوشنود باشد،- الشي ء وبه وعنه: آن چيز را برگزيد وبه آن قناعت ~~كرد،- لنفسه بكذا: # به چيزى براى خود قانع شد؛ «رضي من الغنيمة بالاياب»: از گرفتن غنيمت جنگ به PageV01P433 ### || AUTO اين راضي شد كه بسلامت برگردد. # =الرضي- # [رضو]: ضامن،- ج أرضياء ورضاة: ### || AUTO خوشنود، آنكه ناراضى نباشد وقانع باشد، دوستدار. # =الرضية- ### || AUTO مؤنث (الرضي) است؛ «بنفس رضية»: با طيب خاطر. # =الرضيح- ### || AUTO هسته ى كوفته وخرد شده. # =الرضيخ- ### || AUTO هسته ى شكسته شده. # =الرضيخة- ### || AUTO مترادف (الرضاخة) است. # =الرضيض- ### || AUTO ms0949 [رض]: شكسته وخرد شده، آنكه كوفته شده باشد. # =الرضيع- # ج رضعاء: مترادف (الراضع) است، فرومايه؛ «رضيعك»: برادر شيرى تو؛ «انت ~~رضيعه»: تو برادرى شير او مى باشى؛ «انتما رضعان»: شما دو برادر شيرى با هم هستيد: ### || AUTO «رضيع اللؤم»: آنكه از كودكى فرومايه است. # =الرضيف- ### || AUTO سنگ داغ وسوزان، گوشتى كه بر روى سنگ داغ پخته شود، شيرى كه با ~~انداختن سنگريزه هاى داغ وآتشين در آن جوش آيد. # =الرضيفة- ### || AUTO شيرى كه با سنگ داغ جوش آيد، شكنبه ى پاك كرده كه در آن گوشت ~~خرد شده ريزند وبا افكندن سنگ داغ وسوزان در آن گوشتها را بپزند. # =الرضيم- ### || AUTO «بيت رضيم»: خانه اى كه با سنگ ساخته شده باشد. # =الرطاب- ### || AUTO ج رطابون: فروشنده ى خرماى تازه (رطب). # =رطب- # - رطابة البسر: غوره ى خرما رطب شد،- ه: به او رطب خورانيد،- رطبا ورطوبا ~~الدابة: به ستور رطب خورانيد. # =رطب- # - رطوبة ورطابة: تر يا خيس شد. اين واژه ضد (يبس) است، نم دار شد، آن چيز ~~نرم شد. # =رطب- # - رطابة البسر: غوره ى خرما رطب شد،- رطوبة ورطابة: آن چيز نم دار شد. # =رطب- ### || AUTO ترطيبا البسر: غوره ى خرما رطب شد،- الثوب ونحوه: پيراهن ~~ومانند آن را خيس كرد. # =الرطب- # چمن زار سبز وپر از گياه. # =الرطب- # تر، نمناك. ضد (اليابس) است، شاخه ى نرم وتازه ى درخت، پر تازه ومانند آنها. # =الرطب- # مترادف (الرطب) است. # =الرطب- ### || AUTO ج رطاب وأرطاب: خرماى رسيده وتازه، رطب. # =الرطبة- # (ن): گياهى است از تيره ى علفيها وداراى شكوفه هائى به رنگ بنفشه، يونجه. # =الرطبة- ### || AUTO مفرد (الرطب) است، يك دانه رطب. # =رطل- # - رطلا الشي ء: آن چيز را با رطل وزن كرد،- الرجل: آن مرد دويد. # =رطل- ### || AUTO ترطيلا الشي ء: آن چيز را با رطل وزن كرد،- الشعر: موى خود را ~~با روغن نرم كرد وآنرا شانه زد وفرو هشته كرد،- الرجل: دو گوش آن مرد ~~آويخته شد. # =الرطل- # اسب چابك وسبك رو، نوجوان باريك اندام،- من الرجال: مرد سست ونرم، مرد ~~احمق، پيرمرد سالخورده وناتوان،- ج أرطال: وزنى معادل دوازده اوقيه يا 2564 گرم. # =الرطل- ### || AUTO اسب ms0950 سبك رو، نوجوان باريك وتازه بالغ،- من الرجال: مرد سست ~~ونرم،- ج أرطال: دوازده اوقيه يا 2564 گرم. # =رطم- # - رطما ه: او را در گل ولاى يا به كارى سخت كه نتواند از آن خارج شود ~~انداخت. # =رطم- ### || AUTO البعير: شتر به بيمارى يبوست وخشكى مزاج دچار شد. # =الرطمة- ### || AUTO كار يا امرى كه در آن راههاى تدبير بسته شده باشد. # =رطن- ### || AUTO - رطانة ورطانة له: با زبان غير عربى با وى سخن گفت. # =الرطوبة- ### || AUTO مص، حالتى است كه در آن چيزى يا مكاني با آب يا شبنم يا بخار ~~ويا ابر نمناك يا تر گردد. # =الرطيب- ### || AUTO مترادف (الرطب) است؛ «عيش رطيب»: زندگى خوش وفراخ وگوارا. # =الرطيلاء- ### || AUTO [رطل] (ح): اين كلمه تصحيف يا تغيير داده شده از واژه ى ~~(رتيلاء) است. # =الرطينى- ### || AUTO [رطن]: سخن نامفهوم. # =رعى- ### || AUTO - رعيا ورعاية ومرعى [رعي] ت الماشية الكلأ: ستور در ميان ~~علفها رفت وچريد،- الماشية: ستور را در ميان گياه وعلف چرانيد،- النجوم: ~~ستارگان را مراقبت كرد،- رعاية الأمير رعيته: امير يا حاكم امور رعيت خود ~~را خوب اداره كرد،- عليه حرمته: احترام او را نگهداشت،- الأمر: آن امر را ~~رعايت كرد؛ «رعى العهد»: پيمان را محترم شمرد ورعايت كرد. # =الرعائي- ### || AUTO ويژه ى سرپرستى روحانى است مانند بطريرك واسقف مسيحيان؛ «رسالة ~~رعائية»: دعوت مذهبى وروحانى. # =الرعاب- ### || AUTO افسونگر، آنكه با ورد وافسون داد وستد كند. # =الرعابة- ### || AUTO آنكه مردم را بسيار بترساند. # =الرعاد- ### || AUTO ابرى كه پر سر وصدا وتندر باشد، آنكه بسيار سخن گويد،- (ح): ~~نوعى ماهى است كه در بدن آن نيروى برق مى باشد وهرگاه كسى آنرا لمس كند ~~دستش را مى لرزاند وبى حس مى كند نام ديگر آن (سمكة الرعد) است كه به آن ~~ماهى برقى گويند. # =الرعاش- ### || AUTO بيمارى رعشه يا لرزش اندام در انسان. # =الرعاع- ### || AUTO [رع]: مردم پست وفرومايه. # =الرعاف- # خون كه از بينى بيرون آيد، باران بسيار. # =الرعاف- ### || AUTO آنكه بسيار خون از بينى او بيرون آيد. # =الرعافي- ### || AUTO مرد بخشنده وعطا بخش. # =الرعاوي- ### || AUTO [رعي]: مترادف (الرعائي) است. # =الرعاية- # [رعي]: مص، زيركى وآگاهى، PageV01P434 ~~حمايت؛ «مركز رعاية الطفل»: ms0951 مركز بهداشت كودكان؛ «شرط معاملة الدول الأكثر ~~رعاية»: ### || AUTO شرط داد وستد با كشورهاى برتر از ديگر كه بيشتر مراعات كنند، ~~ودر زبان متداول بمعناى خارش سخت بدن است. # =رعب- # - رعبا ورعبا: ترسيد،- الرجل: آن مرد را ترسانيد،- رعبا الإناء او الحوض: ~~ظرف يا حوض را پر از آب كرد،- السنام ونحوه: # كوهان را به درازا بريد. # =رعب- ### || AUTO ترعيبا وترعابا الرجل: آن مرد را ترسانيد،- الإناء: آن ظرف را ~~پر كرد،- السنام: كوهان را به درازا بريد. # =الرعب- # ترس، مترادف (الفزع) است. # =الرعب- # ورد وافسون وجز آنها. # =الرعب- ### || AUTO ترس. # =رعبل- ### || AUTO رعبلة [رعبل] اللحم: گوشت را قطعه قطعه كرد تا آتش بدرون آن ~~رخنه كند وآن را بپزد،- الثوب: پيراهن را پاره پاره كرد. # =الرعة- ### || AUTO [ورع]: اجتناب ودورى از گناهان، حالت وشأن. # =رعد- ### || AUTO -- رعدا ورعودا السحاب: ابر صداى تندر را به گوش رسانيد. # =الرعد- ### || AUTO مص، تندر، رعد. # =الرعدة- # نگرانى وسرگردانى كه از ترس ومانند آن پديد آيد. # =الرعدة- ### || AUTO مترادف (الرعدة) است. # =الرعديد- ### || AUTO ج رعاديد: ترسوى بسيار لرزان. # =الرعديدة- ### || AUTO ج رعاديد: مترادف (الرعديد) است. # =رعرع- ### || AUTO رعرعة [رعرع] ه الله: خداوند آن را رويانيد،- الماء: آب بر روى ~~زمين موج زد،- الفرس: سوار بر اسب شد تا آن را رام كند. # =رعش- # - رعشا: لرزيد يا او را لرزه گرفت. # =رعش- ### || AUTO ترعيشا ه: او را ناتوان كرد. # =الرعش- ### || AUTO آنكه لرزه گرفته باشد، ترسو، مرد شتابان به سوى جنگ يا به كار نيك. # =الرعشاء- ### || AUTO من النوق: ماده شتر شتابان در راه كه بسيار تكان خورد،- من ~~النعام: شتر مرغ تندرو. # =الرعشة- # سبكبالى ولرزش در هوى وهوس. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الرعشة- ### || AUTO شتاب؛ «رعشة الحمى»: لرزيدن كه در پى آن تب ودرد پديد آيد. # =الرعشيش- ### || AUTO [رعش]: ترسو، آنكه شتابان به سوى جنگ يا كار نيك رود. # =رعف- ### || AUTO - رعفا الدم: خون از بينى روان شد،- رعفا ورعفا ورعافا الرجل: ~~خون از بينى آن مرد روان شد. # =رعن- # - رعنا: احمق شد، در سخن خود نادانى بخرج داد، سست شد،- ته الشمس: # آفتاب به مغز سر او آسيب رسانيد بطوريكه افتاد وبى هوش شد. ms0952 # =رعن- # - رعنا: احمق ونادان شد، سخن پوچ وبه رويه گفت، سست شد. # =رعن- ### || AUTO - رعونة: مترادف (رعن) است. # =الرعن- ### || AUTO ج رعان ورعون: دماغه ى كوه، كوه دراز وبلند. # =الرعونة- ### || AUTO مص، نادانى وبى خيالى. # =الرعوي- ### || AUTO [رعي]: مترادف (الرعائي). # =الرعوية- ### || AUTO [رعي]: همشهريگرى يا صفت هموطن است. # =الرعي- # [رعي]: مص؛ «رعيا لك»: نگهدار تو باشد. در اينجا واژه (رعيا) مفعول به ~~فعل محذوفى است وتقدير آن (اسال الله رعيا لك) مى باشد. # =الرعي- ### || AUTO ج أرعاء [رعي]: گياه وعلف؛ «رعي الإبل» (ن): نام گياهى است؛ ~~«رعي الحمام» (ن): گياهى است كه در قديم اهميت طبى داشته وگونه هاى مختلفى ~~دارد از آن جمله (رعي الحمام البستاني) است كه براى زينت كشت مى شود. # =الرعيان- ### || AUTO گرى، خارش بدن. # =الرعيب- ### || AUTO ترسوى هراسان، مرد چاق وپر چربى. # =الرعية- # [رعي]: اسم است از (رعى). # =الرعية- ### || AUTO ج رعايا: ستور چرنده، ستور كه به چرا برده شود، قوم، عامه ى ~~مردم كه سرپرستى بر آنها حاكم باشد؛ «رعية الملك»: رعاياى پادشاه؛ «رعية ~~الأسقف»: پيروان أسقف؛ «رعايا الدولة»: اتباع دولت كه داراى يك نوع ~~شناسنامه باشند. # =الرعيش- ### || AUTO مترادف (الرعش) است بمعناى لرزان. # =رغا- ### || AUTO - رغاء [رغو] البعير أو النعام أو الضبع: شتر يا شتر مرغ يا ~~كفتار بانگ زد وصدا كرد،- الصبي: آن كودك سخت گريست،- الرعد: تندر سخت آواز ~~داد،- رغاء ورغوا ه: او را خوار وزبون كرد،- رغوا اللبن ونحوه: شير يا ~~مانند آن كف كرد. # =رغى- ### || AUTO ترغية اللبن ونحوه: مترادف (رغا) است،- فلانا: فلانى را خشمگين ~~كرد، او را خوار وزبون كرد. # =الرغاب- ### || AUTO من الأرض: زمين نرم كه آب باران در آن فرو رود وآب بر آن روان ~~نشود مگر از باران بسيار. # =الرغام- # ج أرغمة: آب بينى. نام ديگر آن (المخاط) است. # =الرغام- ### || AUTO خاك يا ماسه كه با آب آميخته شده باشد. # =الرغامى- ### || AUTO مترادف (الأنف) است بمعناى بينى. # =الرغاوى- # [رغو] من اللبن: شير كه روى آن چربى باشد، سرشير. # =الرغاوى- ### || AUTO من اللبن: مترادف (الرغاوى) است. # =الرغاوة- ### || AUTO من اللبن: مترادف (الرغاوى) است. # =الرغاية- # من اللبن: مترادف (الرغاوى) است. # =الرغاية- ### || AUTO من اللبن: ms0953 مترادف (الرغاوى) است. # =رغب- # - رغبا ورغبا ورغبة فيه: او را خواست ودوست داشت،- عنه: از او روى گردان ~~شد ووي را رها كرد،- به عن غيره: او را بر ديگرى ترجيح داد،- رغبا ورغبى ~~ورغبى ورغبة ورغبة ورغبونا ورغبانا ورغباء اليه: نسبت به او زارى وخوارى ~~نمود ودعا كرد. PageV01P435 ### || AUTO =رغب- ### || AUTO ترغيبا ه: آنچه را كه ميخواست بوي داد،- ه فى الشي ء: او را به ~~آن چيز تشويق وترغيب كرد. # =الرغب- # من الأرض: مترادف (الرغاب) است. # =الرغب- # مرغوب، خواسته شده. # =الرغب- ### || AUTO «طريق رغب» ج رغب: راه فراخ وپهن. # =رغد- # - رغدا عيشه: زندگى او خوب وفراخ شد. # =رغد- ### || AUTO - رغادة عيشه: مترادف (رغد) است. # =الرغد- # زندگى خوش وفراخ. # =الرغد- ### || AUTO مترادف (الرغد) است، ج راغد مانند (خدم جمع خادم) بمعناى آنكه ~~در فراخ زندگى باشد؛ «قوم رغد ونساء رغد»: قوم يا زنانى كه در فراخ زندگى باشند. # =رغف- ### || AUTO - رغفا العجين: خمير را گرد آورد وچانه كرد،- البعير: به شتر ~~بزر وآرد ومانند آنها را خورانيد. # =رغل- ### || AUTO النحاس وغيره: روى مس وجز آنرا آب نقره يا طلا كشيد. اين واژه ~~در زبان متداول رايج است. # =الرغلة- ### || AUTO آب نقره يا طلا كه بر روى مس كشند. اين واژه در زبان متداول ~~رايج است. # =رغم- # - رغما ه: او را خوار ومقهور كرد،- الشي ء: آن چيز را خوار كرد ومكروه ~~دانست،- انفه لله: به درگاه خداوند متعال با كراهت فروتنى كرد،-- رغما ~~ورغما انفه لله: به معناى (رغم) است. # =رغم- # - رغما ورغما ه: او را ناپسنديه تلقى كرد، مكروه دانست،- انفه لله: به ~~معناى (رغم) است. # =رغم- ### || AUTO ترغيما ه: او را خوار وزبون كرد،- فلان انفه: فلانى فروتن شد. # =الرغم- # ستم، خوارى، ناپسندى؛ «اتى على رغمه»: بر خلاف ميل خود آمد، خاك. # =الرغم- # مترادف (الرغم) است؛ «رغم كذا او رغم أن»، و«رغما عن»، و«على الرغم من ~~وبالرغم من»، و«بالرغم عن»، و«بالرغم من أن»: هر يك از تعبيرات مذكور به ~~معناى بر خلاف ميل وخواسته ى چيزى مى باشد. # =الرغم- ### || AUTO مترادف (الرغم) است. # =الرغوب- ### || AUTO مترادف (الراغب) است. # =الرغوة- # [رغو] من اللبن: چربي روى شير، سرشير. # =الرغوة- # ج ms0954 رغى من اللبن: چربي روى شير. # =الرغوة- ### || AUTO مترادف (الرغوة) است. # =الرغيب- ### || AUTO ج رغاب: مرد فراخ شكم يا شكم گنده؛ «حمل رغيب»: بارى سنگين. # =الرغيبة- ### || AUTO ج رغائب: مؤنث (الرغيب) است، كارى پسنديده، بخشش بسيار. # =الرغيد- ### || AUTO مترادف (الرغد) است. # =الرغيدة- ### || AUTO غذائى كه از شير جوشانده وآرد تهيه كنند، فرني. # =الرغيف- ### || AUTO ج أرغفة ورغف ورغف ورغفان وتراغيف: چانه ى خمير، خمير نازك كه ~~از آن نان پزند. ### || AUTO =رف- # - رفا [رفف]: بسيار خورد،- اللبن: # همه روزه شير خورد،- شفتيه: لبان او را مكيد،- الدابة: به ستور گياه وكاه ~~خورانيد، بهر صورتى كوشيد تا خدمتى بكند،- ه: به او خدمت ونكوئى كرد،- ~~الناس به: مردم به گرد او در آمدند،- به: او را گرامى داشت،- الى كذا: به ~~چيزى خوشنود شد،- النبات: گياه از سرسبزى وتازگى جنبيد،- ت العين: چشم تكان ~~خورد،- البرق: برق درخشيد،-- رفا البيت: ### || AUTO براى خانه طاقچه ساخت،- ثوبه: پيراهن خود را به پيراهنى ديگر ~~دوخت تا دامن آن گشاد شود،-- رفا ورفيفا لونه: رنگ او درخشيد. # =الرف- # مص، گروه ستوران يا پرندگان، ماسه ى نرم، آغل گوسفند، پيراهن نرم،- ج ~~رفوف ورفاف: رف؛ «وضعه على الرف»: آن را به يكسو انداخت، اهمال كرد. # =الرف- # گروه شتران، جيره ى هر روزه ى شتران از آب. # =رفا- ### || AUTO - رفوا [رفو] الثوب: جامه را دوخت ونيكو كرد،- ه: ترس او را از ~~بين برد وآرام داد، نيازمندى او را بر آورد. # =رفى- ### || AUTO ترفية العريس: داماد را دعا كرد واو را با گفتن (بالرفاء ~~والبنين) تبريك گفت. # =الرفاء- # [رفأ ورفو]: لحيم كردن، رفو كردن، پيوستگى واتفاق. # =الرفاء- ### || AUTO [رفأ]: رفوگر لباس. # =الرفات- ### || AUTO مال اندكى كه از دست رفته باشد، آنچه كه شكسته وپوسيده شده ~~باشد، استخوانهاى مرده. # =الرفادة- ### || AUTO زين، عرق گير زير زين يا پالان، باند يا پارچه اى كه بر روى ~~زخم بندند. # =الرفاس- ### || AUTO ريسمانى كه با آن دست شتر را به بازويش بندند. # =الرفاش- ### || AUTO آنكه گندم ومانند آن را با بيل به يكسو ريزد. # =الرفاع- # جمع آورى وبرداشت غله، حمل غله به خرمنگاه. # =الرفاع- ### || AUTO مترادف (الرفاع) است. # =الرفاعة- # من الصوت: آواز رسا وبلند. # =الرفاعة- # من ms0955 الصوت: آواز رسا وبلند. # =الرفاعة- ### || AUTO من الصوت: آواز رسا وبلند. # =الرفاغة- ### || AUTO فراخى در زندگى. # =الرفاغية- ### || AUTO فراخى در زندگى. # =الرفاف- ### || AUTO [رفف]: صيغه ى مبالغه است بر وزن (فعال) بمعناى بسيار درخشنده. # =الرفاق- ### || AUTO ج رفق: ريسمانى كه با آن بازوى شتر را بندند. # =الرفاقة- ### || AUTO ج رفاق ورفق ورفق وأرفاق: ياران همسفر. # =الرفال- ### || AUTO من الشعر: موى بلند ودراز. # =الرفاهة- ### || AUTO فراخ زندگى ورفاه آن. # =الرفاهية- # مترادف (الرفاهة). # =رفأ- # - رفأ [رفأ] الثوب: شگافتگى جامه را رفو كرد وآنرا دوخت،- بينهم: ميان ~~آنها را اصلاح وآشتى داد،- السفينة: كشتى را به ساحل نزديك كرد. # =رفأ- # ترفئة وترفيئا ه: به او تبريك وتهنيت PageV01P436 ### || AUTO گفت وبا عبارت (بالرفاء والبنين) يعنى با همبستگى وشادى وفرزند ~~آوردن وي را دعا كرد. # =رفت- ### || AUTO - رفتا: شكسته وريز وكوبيده شد،- الشي ء: آن چيز را شكست وخرد ~~كرد،- العظم: استخوان پوسيده شد،- الحبل: ريسمان بريد. # =الرفت- ### || AUTO آنكه هر چيز را خرد وريز ريز كند، كاه. # =الرفة- # [ورف]: كاه. # =الرفة- ### || AUTO [ورف]: مص، گياه سبز وتازه. # =رفخ- ### || AUTO العجين: خمير ترش شد. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =رفد- # - رفدا ه: او را كمك ويارى كرد، به وى چيزى عطا كرد وبخشيد،- الحائط: # بر ديوار تكيه گاه بست،- الدابة وعليها: براى ستور رفاده (عرقگير زير ~~پالان) بست. # =رفد- ### || AUTO ترفيدا ه: او را گرامى وبزرگداشت ومهتر كرد. # =الرفد- # مص سهميه، قدح بزرگ. # =الرفد- ### || AUTO ج أرفاد ورفود: يارى كردن، عطا وبخشندگى، آنچه كه بر چيزى ~~اضافه شود تا استوار گردد، قدح يا كاسه ى بزرگ. # =الرفدة- ### || AUTO ج رفد: گروهى از مردم. # =الرفراف- ### || AUTO ### || AUTO [رفرف]: لوحهائى از چوب كه بر روى سقف يا بر سر ~~درب خانه قرار دهند تا از نفوذ باران بداخل خانه جلوگيرى شود. # =اين تعبير در زبان متداول رايج است،- (ح): شتر مرغ نر كه نام ديگر آن ~~(خاطف ظله) مى باشد. # =رفرف- ### || AUTO رفرفة [رفرف] الطائر: پرنده بالهاى خود را گشود وحركت كرد،- ~~الشي ء: آن چيز آواز داد. # =الرفرف- ### || AUTO ج رفارف: مترادف (الرف) است، شاخه هاى فروهشته ى درختان ~~وگياهان، آنچه كه باقيمانده وتا خورده باشد، پارچه ms0956 اى كه در پائين سراپرده ~~وخيمه وخرگاه دوزند، تا خوردگى كنار خيمه وخرگاه، فرشها، بساطها، بالش زير ~~سر، جامه ى ديبا ونرم ونازك، كناره وگوشه هاى زره، آنچه از زره كه آويزان ~~باشد؛ «رفرف الدرع»: آنچه از زره كه بخود بسته وبر پشت اندازند؛ «رفرف ~~السيارة»: گل گير ماشين يا اتومبيل. # =رفس- ### || AUTO - رفسا ورفاسا ه: بر سينه ى او زد،- اللحم ونحوه: گوشت را ~~كوبيد ونرم كرد،- البعير: دست شتر را با ريسمان بست. # =الرفس- # مص؛ «رفس القنطرة»: ستونهاى دو طرف وزير پل كه آنرا استوار نگهدارند. ### || AUTO اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الرفسة- ### || AUTO صدمه اى كه با پاى بر سينه زنند. # =رفش- # - رفشا القمح: گندمرا كوبيد،- الشي ء: آن چيز را كوبيد ونرم كرد،- رفوشا ~~فى الأمر: در آن امر بزرگ فراخ شد. # =رفش- # - رفشا: گوش او بزرگ شد. بنا بر تشبيه به بيل. # =رفش- ### || AUTO ترفيشا لحيته: ريش خود را شانه زد وهمانند بيل هموار ساخت. # =الرفش- ### || AUTO مص، بيل، خاك انداز، پاروى كشتى. # =الرفشاء- ### || AUTO مؤنث (الأرفش) است. # =رفض- ### || AUTO - رفضا ورفضا الشي ء: آن چيز را رها كرد ونپذيرفت،- الإبل: ~~شتران را در چراگاه رها كرد تا بطور پراكنده بچرند،- الوادي: دره فراخ ~~شد،-- رفوضا ت الإبل: شتران به تنهايى چريدند وشتربان آنها را مى نگريست ~~بدون آنكه آنها را گردآورى كند. # =الرفض- # گرايش بسيار به مذهب وروى گردانى از ساير مذاهب. اين واژه در زبان متداول ~~رايج است. # =الرفض- # مص،- ج رفاض: اندكى از چيزى، گروه شتران يا آهوان پراكنده، آنچه از چيزى ~~كه شكسته وپراكنده شده باشد. # =الرفض- ### || AUTO ج أرفاض: مترادف (الرفض) است. # =رفع- # - رفعا الشي ء: آن چيز را بالا برد. اين واژه ضد (وضعه) است؛ «رفع من ~~شأنه»: مقام او را بالا برد، آن چيز را گرفت،- الكلمة: # بر حرف آخر كلمه علامت رفع نهاد،- الحديث: روايت حديث را به گوينده ى ~~اوليه اش رسانيد،- الجلسة: # جلسه را پايان داد،- الدعوى عليه: بر عليه او نزد قاضى شكايت برد،- صوته: ~~صداى خود را بلندكرد،- فلانا على صاحبه فى المجلس: فلانى را در مجلس بر ms0957 ~~دوست خود مقدم داشت،- القوم: آن قوم در كشور به پيش رفتند،- الجمل فى ~~السير: شتر در راه شتاب كرد،- الجمل: شتر را با شتاب راند،- الشي ء في ~~خزانته: آن چيز را در گنجه ى خود نگهدارى كرد،- رفعا ورفعانا ه الى ~~السلطان: او را به سلطان نزديك گردانيد،- زيدا الى الحاكم: زيد را بدادگاه ~~كشانيد تا وى را محاكمه كند،- رفعا ورفاعا ورفاعة القوم الزرع: كشت درو شده ~~را به خرمن گاه برد؛ «هذا امر يرفع الرأس»: اين امرى است كه باعث بزرگوارى ~~وآبرومندى مى شود. # =رفع- # - رفعة ورفاعة: قدر ومنزلت او بالا رفت، بلند آوازه شد،- الثوب: پيراهن ~~نازك شد. اين واژه خلاف (غلظ) است. # =رفع- # له الشي ء: آن چيز را از دور ديد. # =رفع- # ترفيعا ه: مترادف (رفعه) است،- القوم: ### || AUTO آن قوم را در جنگ دور كرد. # =الرفعة- # مص، بزرگى وبالا رفتن قدر ومنزلت. # =رفع- ### || AUTO - رفاغة العيش: زندگى خوش وفراخ شد. # =الرفغ- # ج أرفاغ ورفوغ: فراخى وخوشى زندگى، كاه ذرت، هر جاى چركى در بدن؛ «كلس ~~رفع»: آهك نرم،- ج ارفغ ورفاغ: ### || AUTO بدترين جاى دره از نظر خاك، زمين پر از خاك، ناحيه. # =رفق- # - رفقا ه: به او سود رسانيد وكمك كرد، بر بازوى او زد،- الناقة: بازوى ~~ماده شتر را بست،- العمل: كار را محكم و PageV01P437 ### || AUTO استوار كرد،- رفقا ومرفقا ومرفقا ومرفقا به وله وعليه: با وي ~~با مهربانى ولطف رفتار كرد. # =رفق- # - رفقا ومرفقا ومرفقا ومرفقا به وله وعليه: با مهربانى ومدارا با وى ~~رفتار كرد،- رفقا البعير: آرنج شتر كه بسته بود باز شد. # =رفق- # - رفقا ومرفقا ومرفقا ومرفقا به وله وعليه: ### || AUTO مترادف (رفق) است،- رفاقة الرجل: آن مرد دوست ومهربان شد. # =الرفق- # مص، نرمى ومهرباني، آنچه كه با آن كمك گيرند. # =الرفق- ### || AUTO آسان. # =الرفقة- # دوستى ورفاقت،- ج رفاق ورفق ورفق وارفاق: گروه دوستان وياران وهمراهان. # =الرفقة- # ج رفاق ورفق ورفق او أرفاق: گروه دوستان وياران وهمراهان. # =الرفقة- ### || AUTO دوستى وهمنشينى؛ «برفقة فلان»: به همراهى فلاني،- ج رفاق ورفق ~~ورفق وارفاق: گروه دوستان وهمراهان. # =رفل- # - رفلا ورفولا ورفلانا: دامن كشان وخرامان وبا ناز راه رفت ودست خود را ms0958 ~~بالا وپائين آورد. # =رفل- ### || AUTO ترفيلا الإزار: جامه ى خود را فراخ كرد ودر آن خراميد،- ه: او ~~را بزرگداشت ومهتر كرد، وى را دارنده ومالك كرد، او را خوار گردانيد. # =الرفل- # دامن. # =الرفل- # آنكه با فخر ودامن كشان راه رود ودست خود را بالا وپائين برد. # =الرفل- ### || AUTO آنكه جامه ى دراز دامن پوشد، اسب دراز دم، آنكه لباسهاى فراخ ~~پوشد، چاق وفربه؛ «عيش رفل»: زندگى فراخ. # =الرفلة- ### || AUTO مؤنث (الرفل) است. # =رفه- # رفها ورفها ورفوها: زندگى او خوش وآسان شد،- ت الإبل: شتران هر روز وهر ~~وقت كه خواستند وارد آب شدند. # =رفه- # - رفاها ورفاهية ورفاهة العيش: زندگى خوب وآسان شد. # =رفه- # ترفيها الرجل: آن مرد را در رفاه وآسايش قرار داد،- عنه: تنگى را از او ~~دور وزندگى وى را فراخ كرد،- عن نفسه: # خوشگذرانى وآسايش كرد،- الراعي الإبل: # شتربان شتران را هرگاه كه خواستند به آب برد. # =رفه- ### || AUTO عنه: از وى سختى وتنگى بر طرف شد. # =الرفهان- ### || AUTO آنكه در زندگى فراخ وآسان باشد. # =الرفهة- ### || AUTO مهربانى ودلسوزى. # =الرفود- ### || AUTO ج رفد: «ناقة رفود»: ماده شترى كه با يك بار دوشيدن قدح را پر ~~از شير كند. # =الرفوس- ### || AUTO من الدواب: ستورى كه همواره پاى بر زمين كوبد. # =الرفوض- ### || AUTO ### || AUTO گياهان پراكنده، آنچه كه پس از مراقبت ونگهدارى ~~ترك شده باشد؛ «رفوض الناس»: گروههاى متفرق از مردم؛ «رفوض الأرض»: زمينى ~~كه مالك نداشته باشد. # =الرفيض- ### || AUTO دور انداخته، متروك يا رها شده. # =الرفيع- ### || AUTO آنكه مقام ومنزلت او بالا باشد؛ «رفيع الشأن»: عالي مقام، ضد ~~(الغليظ) است، نرم ونازك؛ «نسج رفيع»: پارچه ى نرم ونازك. # =الرفيعة- ### || AUTO مؤنث (الرفيع) است، موضوع يا قضيه اى كه نزد حاكم مطرح شده باشد. # =الرفيغ- ### || AUTO مترادف (الرافغ) است. # =الرفيف- ### || AUTO [رف]: سقف، بركت وفراخى؛ «فتى رفيف الأخلاق»: جوانى نيكخوى ~~وخوش خلق. # =الرفيق- ### || AUTO شلوارها،- ج رفقاء: دوست، اين واژه در مفرد وجمع يكسان بكار مى ~~رود؛ «هم رفيقي» و«هو رفيقى»، اين واژه در بعضى از احزاب سياسى نيز بكار مى ~~رود، نرم خو ومهربان. # =الرفيه- # من العيش: زندگى خوب وآسوده. # =رق- ### || AUTO - رقة [رق]: نرم ms0959 ونازك شد. اين واژه ضد (غلظ وثخن) است،- ~~الرجل: حال آن مرد بد شد ودارائى وى كم گرديد،- له: بر او مهربانى ودلسوزى ~~كرد،- له قلبه: به او محبت وعشق ورزيد،- وجهه: شرم كرد،- رقا العبد: بنده ~~شد يا بنده ماند. # =الرق- # [رق]: زمين نرم وفراخ، جوى آب در كنار دريا ويا دره. # =الرق- # ج رقوق [رق]: نرم وضد (الغليظ) است، پوست نازكى كه بر روى آن نويسند، ~~صفحه ى سفيد،- (ح): گونه اى از ستوران آبى كه به شكل تمساح مى باشند،- (ح): # لاك پشت بزرگ يا لاك پشت نر. # =الرق- ### || AUTO [رق]: مص، چيزى نرم، پوست نازكى كه بر روى آن نويسند، صفحه ى ~~سفيد، برگهاى درخت كه ستوران خورند، زمين نرم وفراخ، بندگى يا بردگى. # =رقى- # - رقيا ورقيا ورقية [رقي] ه وعليه: به نفع يا ضرر او ورد وافسون بكار برد. # =رقى- ### || AUTO ترقية ه: او را بالا برد، وى را به مقام ومنصب بالاتر برد. # =الرقاء- ### || AUTO [رقي]: كوه نورد، آنكه در بكار بردن ورد وافسون مهارت دارد. # =الرقابة- # سانسور ونظارت ومراقبت دولت بر مطبوعات ونوشته ها وفيلمها پيش از پخش ~~ونمايش آن. # =الرقابة- ### || AUTO نگهبان اموال واثاث مردم بهنگام نبودن صاحبان آنها. # =الرقاش- ### || AUTO (ح): مار. # =الرقاص- ### || AUTO آنكه بسيار رقصد،- البسيط (حي): ابزار كوچكى است كه در نقطه ى ~~ثابتى بوسيله ى نخى آويخته مى شود،- الثقلي (حي): هر جسمى كه بدور محورى در ~~گردش باشد واغلب اين دوران بطور افقى انجام مى شود؛ «رقاص الساعة» (حي): ~~بندول يا رقاص ساعت. # =الرقاصة- ### || AUTO مؤنث (الرقاص) است، گونه اى بازى ويژه ى عرب است، زمينى كه ~~گياه در آن نرويد اگر چه باران بر آن آيد. # =الرقاعة- ### || AUTO مص، توافق از راه بيشرمى وبدجنسى. # =الرقاق- # [رق]: مترادف (الرقيق) است، زمين PageV01P438 ### || AUTO پهن كه خاك آن نرم باشد يا زمينى كه آب در آن فرورفته باشد، ~~نان پهن ونازك. # =الرقاقة- ### || AUTO واحد (الرقاق) براى نان است. # =رقأ- # - رقأ ورقوءا [رقأ] الدمع أو الدم: اشك يا خون خشك شد وبند آمد،- رقأ فى ~~الدرجة: ### || AUTO بالا رفت،- بينهم: ميان آنها را آشتى داد ms0960 يا فساد انداخت. # =رقب- # - رقوبا ورقوبا ورقابة ورقبانا ورقبة ورقبة ه: ### || AUTO از او پاسدارى كرد، منتظر او شد، از او بر حذر شد، ريسمانى بر ~~گردن او انداخت،- النجم: ستاره ى آسمان را نگريست. # =الرقب- ### || AUTO كلفتى يا ستبرى گردن. # =الرقبى- ### || AUTO بخشيدن خانه يا جز آن به كسى مشروط بر اينكه هرگاه يكى از آن ~~دو نفر زودتر بميرد خانه يا آن چيز بديگرى تعلق يابد. # =الرقباء- ### || AUTO مؤنث (الأرقب) است. # =الرقبان- ### || AUTO گردن كلفت. # =الرقباني- ### || AUTO مترادف (الرقبان) است. # =الرقبة- # گودالى است كه براى شكار پلنگ حفر كنند همچنانكه واژه ى (الزبية) براى ~~شكار شير مى باشد. # =الرقبة- # نگهبانى، پاسدارى، حراست، ترس. # =الرقبة- ### || AUTO ج رقاب ورقبات ورقب وأرقب: گردن يا قسمت پائين آن،- (مو): قسمت ~~بالاى عود يا بربط، بنده وبرده؛ «رقبة الطريق»: در اصطلاح شرع زمينى است كه ~~در آن راه بديگر زمينها باشد؛ «رقبة الماء»: در اصطلاح شرع مجراى آبى است ~~كه در آن آب روان مى شود. # =الرقة- # [ورق]: آغاز روئيدن گياه است بهنگاميكه سبز شود، زمينى كه در تابستان بر ~~آن باران ببارد وسبز شود،- ج رقون: # سكه هاى درهم كه ضرب شده باشند. # =الرقة- # ج رقاق [رق]: زمينى كه آب آن را پوشاند وسپس آب در آن فرو رود. # =الرقة- ### || AUTO [رق]: رقت، رحمت، شرم؛ «رقة الجانب»: اين تعبير كنايه از ضعف ~~وناتوانى است؛ «رقة الشعور»: حس كردن؛ «رقة الطبع»: لطافت ومهربانى؛ «رقة ~~العيش»: فراخى زندگى ونعمت بسيار. # =رقد- # - رقدا ورقودا ورقادا: خوابيد،- الحر: ### || AUTO گرما رفت،- ت السوق: بازار كساد شد،- عن الأمر: از آن كار غفلت ~~ورزيد،- عن ضيفه: از ميهمان خود پذيرائى نكرد. # =الرقدان- ### || AUTO برجستن بزغاله وبره از نشاط وشادمانى. # =الرقدة- ### || AUTO يك بار خوابيدن. ### || AUTO =الرقراق- # [رقرق]: آنچه كه درخشنده باشد،- من الدمع: اشكى كه در چشم بگردد وروان ~~نشود،- من السحاب: ابرى كه رفته وبازگشته است. # =رقرق- ### || AUTO رقرقة [رقرق] الماء: آب را به نرمى ريخت،- العين: اشك چشم را ~~روان كرد،- الخمر: مى را با آب آميخت،- الطيب فى الثوب: درون جامه را عطر ~~آگين كرد. # =رقش- # - رقشا ه: آن را نقش ونگار كرد. ms0961 # =رقش- ### || AUTO ترقيشا الكلام: سخن را نوشت، سخن را آراست ونيكو نوشت، سخن را ~~نگارين كرد، سخن را با آب وتاب نوشت،- الصحيفة: صفحه را خط كشى كرد،- ~~الرجل: آن مرد سخن چينى كرد. # =الرقش- ### || AUTO رنگى كه در آن تيره گى وسياهى باشد. # =الرقشاء- ### || AUTO مؤنث (الأرقش) است، بانگ شتر كه از گلو در آيد،- (ح): نام حشره ~~ايست،- من الحيات: مار سياه وسفيد. # =الرقشة- ### || AUTO مترادف (الرقش) است. # =رقص- # - رقصا: با آواز يا آهنگ موسيقى رقصيد، با جست وخيز راه رفت، سرگردان ~~شد،- فى الكلام: در سخن گفتن شتاب كرد،- النبيذ: مي جوشيد،- رقصا ورقصا ~~ورقصانا الجمل: شتر دويد. # =رقص- ### || AUTO ترقيصا ه: او را رقصانيد. # =رقط- # - رقطا: به رنگ سياه با نقطه هاى سفيد يا سفيد با نقطه هاى سياه شد. # =رقط- ### || AUTO ترقيطا على الثوب: بر روى جامه مركب يا مانند آن را پاشيد وبر ~~آن نقطه هاى سفيد وسياه ايجاد شد. # =الرقطاء- # مؤنث (الأرقط) است،- (ن): ### || AUTO گياهانى كه براى زينت كشت مى شوند. # =الرقطة- ### || AUTO سياهى كه در آن خالهاى سفيد يا سفيدى كه در آن خالهاى سياه باشد. # =رقع- # - رقعا الثوب: جامه ى پاره را وصله زد ودوخت،- الشيخ: آن پيرمرد بر كف دو ~~دست خود تكيه داد وبرخاست،- الغرض بسهمه: هدف را با تير زد،- الرجل: آن مرد ~~را هجو كرد،- ذنبه بالسوط: او را با تازيانه زد،- فى السير: در راهپيمائى ~~شتاب كرد. # =رقع- # - رقاعة: گول يا احمق شد، بى شرم شد. # =رقع- # ترقيعا الثوب: جامه را وصله زد. ### || AUTO مترادف (رقعه) است. # =الرقعاء- # مؤنث (الأرقع) است؛ «بقرة رقعاء»: ### || AUTO گاو دو رنگ يا رنگارنگ. # =الرقعة- # ج رقع ورقاع: پارچه اى كه با آن جامه را وصله زنند، يك برگ كاغذ كه بر آن ~~نويسند،- فى الكلام او العمل: سخن يا كارى كه با ايماء واشاره وپوشيده ~~انجام شود،- (ف ج): ابزارى است از ورق يا چوب يا سنگ كه هنرمند براى انجام ~~كار خود از آن استفاده مى كند؛ «رقعة الشطرنج»: # تخته يا بساط شطرنج كه بر روى آن مهره هاى شطرنج چيده مى شود؛ «رقعة ~~الغرض»: هدف ونشانه كه ms0962 به سوى آن تير رها كنند؛ «رقعة الأرض»: قطعه اى از ~~زمين؛ «رقعة الشي ء»: اصل وريشه وگوهر هر چيزى. # =الرقعة- ### || AUTO صداى خوردن تير به هدف. # =رقق- # ترقيقا [رق] ه: آن چيز را نرم يا رقيق كرد. اين واژه ضد (غلظه) است،- اللبن: # شير را با آب آميخت ودر نتيجه بى رمق PageV01P439 ### || AUTO شد،- اللفظ: به زبان ساده ومعمول سخن گفت. اين تعبير ضد (فخمه) ~~است،- الكلام: سخن را زيبا گفت،- مشيه: نيكو وآسان راه رفت،- ما بين القوم: ~~ميان آن قوم فتنه وفساد انداخت. # =الرقق- ### || AUTO [رق]: باريكى ولاغرى، ناتوانى، نرمى غذا. # =الرقلة- ### || AUTO ج رقال ورقل: نخل بلند خرما. # =رقم- # - رقما: نوشت،- الكتاب: كتاب را اعراب گذارى كرد،- الثوب: جامه را نگارين ~~وراه راه كرد،- الخبز: بر روى نان نقش ونگار زد،- البعير: شتر را داغ كرد. # =رقم- ### || AUTO ### || AUTO ترقيما: نوشت،- الكتاب: كتاب را نقطه واعراب گذارى كرد. # =الرقم- ### || AUTO مص،- ج ارقام ورقوم: مهر، نوعي نقش ونگار مخطط،- (مو): پاره اى ~~پوست يا پشم كه بر روى عود زير مضراب چسبانند، عدد، رقم؛ «الرقم القياسي»: ~~در اصطلاح ورزشكاران بمعناى بالاترين شماره ايست كه ورزشكار بدست مىورد؛ ~~«ضرب الرقم القياسي»: بالاترين شماره ى برنده را بدست آورد ونيز تعبير ~~(الرقم القياسي) بطور كلى اعداد وارقامى است كه در همه ى زمينه هاى كار ~~وفعاليت بالاترين حد آن را نشان ميدهد. # =الرقمة- ### || AUTO كنار دره، جاى گرد آمدن آب در دره، باغ، باغچه،- (ن): گياه پنيرك. # =الرقمة- ### || AUTO (ن): نام گياهى است. # =الرقوء- ### || AUTO [رقأ]: آنچه كه بر روى زخم نهند تا خون آن بند آيد، آشتى دهنده ~~ومصلح ميان قوم. # =الرقوب- ### || AUTO زني كه در انتظار مرگ شوهرش باشد تا از وى ارث ببرد، زني كه ~~فرزندش مرده، يا آنكه فرزندى برايش نمى ماند،- من الشيوخ والأرامل: پيرمرد ~~يا پيرزنى كه كار وكسبى ندارد يا نتواند كسب كند؛ «ام الرقوب»: بلاى سخت. # =الرقود- # آنكه بسيار بخواند. # =رقي- # - رقيا ورقيا [رقي] الجبل وفيه واليه: به بالاى كوه رفت؛ «رقي في ~~المراتب»: به درجات عاليه راه يافت؛ «ارق على ظلعك»: ### || AUTO به اندازه ى توانائيت ms0963 بالا رو وبيش از توانائى بر خود چيزى را ~~تحميل مكن. # =الرقي- ### || AUTO [رقي]: مص، پيشرفت، ترقي. # =الرقيب- # نگهبان، پاسدار، ديده بان، منتظر، عمو زاده، سومين تير قمار،- (فك): # نام ستاره اى آسمانى است،- (ا ع): درجه ورتبه ايست نظامى،- ج رقباء،- (ح): # مارى خطرناك،- ج رقب ورقيبات، دودمان مرد از فرزندان وايل او؛ «رقيب ~~الجيش»: ### || AUTO طلايه ى لشكر؛ «رقيب الشمس» (ن): نام درخت گلى است. # =الرقية- ### || AUTO ج رقى ورقيات ورقيات [رقي]: ورد يا افسون كه منشأ سحر وجادوگرى است. # =الرقيع- ### || AUTO ج أرقعة: آسمان يا آسمان اول به عقيده ى پيشينيان، گول يا ~~احمق، بيشرم. # =الرقيق- # [رق]: نرم ونازك. اين واژه ضد (الغليظ) است،- ج أرقاء؛ «رقيق الشعور»: # حساس، برده كه در مفرد وجمع يكسان بكار مى رود، «عبد رقيق» و«عبيد رقيق»: # برده ويا بردگان مملوك. وگاهى با لفظ (أرقاء) جمع بسته مى شود، كنيز؛ ~~«عيش رقيق الحواشي»: زندگى خوش وفراخ؛ «رقيق المعاني»: داراى معانى زيبا؛ ~~«لفظ رقيق»: ### || AUTO سخنى شيرين ونغز؛ «رقيق الأنف»: آنكه بينى نرم ونازك دارد. # =الرقيقان- ### || AUTO [رق]: دو سوراخ بينى. # =الرقيقة- ### || AUTO [رق]: كنيز،- ج رقاق: مؤنث (الرقيق) است براى نرم ونازك. # =الرقيم- # كتاب، نوشته. # =رك- # - ركا وركة وركاكة [رك]: ناتوان وباريك شد،- الرجل: آن مرد كم خرد يا كم ~~دانش شد،- ركا الشي ء: آن چيز را بر روى چيزى افكند؛ «رك الأمر فى عنقه»: ### || AUTO كار را بر عهده ى او واگذار كرد،- الشي ء بيده: آن چيز را با ~~دست بر انداز كرد تا حجم آنرا دريابد. # =الرك- # ج ركاك وأركاك: باران كم واندك. # =الرك- ### || AUTO ج ركاك وأركاك: مترادف (الرك) است، لاغر وناتوان؛ «ارض رك»: ~~زمينى كه در آن باراني كم آمده باشد. # =الركاب- ### || AUTO ركاب كه در زين آويزند وسواره در آن پاى نهد،- ج ركب: شتران كه ~~مفرد آن (راحلة) است،- ج ركب وركائب وركابات؛ «ركاب السحاب»: بادها. # =الركاب- ### || AUTO آنكه بسيار سوار شود. # =الركابة- ### || AUTO مؤنث (الركاب) است. # =الركاز- ### || AUTO ج أركزة وركزان: آنچه كه خداوند متعال در زير زمين از معادن ~~طلا ونقره وجز آنها بوجود آورده وذخيره فرموده است. # =الركاك- ### || AUTO ms0964 [رك]: آنكه در رأى وخرد خود ناتوان باشد. # =الركاكة- ### || AUTO ج ركاك [رك]: مترادف (الركاك) است؛ «رجل ركاكة وامرأة ركاكة»: ~~مرد يا زن كم خرد ونادان. # =الركال- ### || AUTO تره فروش. # =الركام- # آنچه كه بر روى چيزى متراكم باشد مانند ابر يا رمل ومانند آنها. # =ركب- # - ركبا: زانوى او بزرگ ودرشت شد،- ه: بر زانوى او زد،- ركوبا ومركبا ~~الدابة وعلى الدابة: بر پشت ستور نشست،- الطريق: به راه افتاد ورفت،- ~~البحر: از راه دريا مسافرت كرد،- السيارة او الطائرة: سوار بر اتومبيل يا ~~هواپيما شد، با اتومبيل يا هواپيما مسافرت كرد،- اثره: بدنبال او رفت،- ه الدين: # بدهكار شد،- الذنب: مرتكب گناه شد،- الخطر: خود را به خطر انداخت،- ~~الأهوال: به كارهاى سخت دست زد،- رأسه: بى رويه راه خود را به پيش گرفت ~~ورفت،- هواه: از هوى وهوس خود پيروى كرد. # =ركب- # از درد زانو ناليد. # =ركب- # تركيبا ه الفرس: او را بر اسب سوار كرد،- الشي ء: آن چيز را درهم آميخت ~~وتركيب كرد،- الشي ء فى آخر: چيزى را PageV01P440 ### || AUTO بر چيز ديگرى نهاد واستوار كرد؛ «ركب الفص في الخاتم»: نگين را ~~بر انگشتر نهاد وتركيب كرد،- الدواء: دارو را آماده كرد. # =الركب- ### || AUTO ج أركب وركوب: شتر سواران يا اسب سواران، اين واژه اسم جمع است ~~وگفته مى شود جمع است. # =الركبة- # (ع ا): كاسه ى زانو،- ج ركب وركبات وركبات وركبات؛ «ركبة الراعي» (فك): # نام ستاره ايست؛ «ركبة الدجاجة» (فك): نام ستاره ايست. # =الركبة- # اسم است از (ركب الدابة): ### || AUTO سوارى، گونه اى سوار شدن؛ «هو حسن الركبة»: او خوب سوار مى شود. # =الركة- ### || AUTO [رك]: مترادف (الرك اسب،- (ب): پايه واساس كه معمولا با سنگهاى ~~چيده بر روى هم ساخته مى شود مانند اساس خانه. # =ركد- ### || AUTO - ركودا الماء أو الريح: آب يا باد ساكن وآرام شد،- عصير ~~العنب: آب انگور از جوشش افتاد،- العكر او الثفل: چركى يا تفاله به ته ظرف ~~نشست،- الميزان: ترازو مساوى شد،- ت الشمس: تابش خورشيد بر روى سر ثابت ~~وپايدار ماند بمانند آنكه نميخواهد برود. # =ركز- # - ركزا الرمح ونحوه: نيزه را به زمين زد، نيزه را در زمين ثابت واستوار ms0965 ~~كرد، نيزه را بداخل زمين فرو برد،- العرق: رگ زد. # =ركز- ### || AUTO تركيزا الرمح ونحوه: به معناى (ركزه) است. # =الركز- ### || AUTO مرد حكيم وسخاوتمند، صداى پنهان، حس. # =الركزة- ### || AUTO واحد (الركاز) است، حزم ودورانديشى، خرد را بكار بستن، نخلى كه ~~از تنه وستون كنده شود. # =ركض- # - ركضا: دويد، پاهاى خود را تكان داد،- ت النجوم: ستارگان بحركت ~~درآمدند،- ه: او را دوانيد يا دور كرد،- الطائر بجناحيه: پرنده بالهاى خود ~~را با شتاب تكان داد،- القوس: با كمان تير اندازى كرد،- الفرس برجليه: ~~پاهاى خود را بر اسب زد تا بدود،- الأرض والثوب: # زمين يا جامه را پايكوبى كرد،- منه: از وي با شتاب گريخت. # =ركض- ### || AUTO الفرس: اسب دوانيده شد. # =الركضة- ### || AUTO يكبار حركت دادن يا راندن. # =ركع- # - ركعا وركوعا: خم شد وسر را فرود آورد، لغزيد وبر زمين افتاد،- الرجل: ~~آن مرد فقير وبى چيز وبد حال شد،- الى الله: # براى خدا ركوع كرد ومطمئن شد. # =ركع- ### || AUTO تركيعا ه: او را به ركوع واداشت. # =الركعة- # فرورفتگى در زمين. # =الركعة- ### || AUTO اسم مره از (ركع) است بمعناى يك ركعت از نماز، فرورفتگى در زمين. # =ركك- ### || AUTO تركيكا [رك] السحاب: ابر كمى باريد،- ت الأرض: باران اندكى بر ~~زمين آمد. # =ركل- # - ركلا ه: او را با يك پاى لگد زد؛ «ركل الفرس»: اسب را با پاى خود زد تا بدود. # =ركل- ### || AUTO تركيلا ه: مترادف (ركله) است،- ت الخيل الأرض: اسب با سمهاى ~~خود زمين را كوبيدند. # =الركل- ### || AUTO مص،- (ن): تره. # =الركلة- ### || AUTO اسم مره از (ركل) است، يك بسته گياه تازه. # =ركم- ### || AUTO - ركما الشي ء: آن چيز را گرد آورى كرد وبر روى هم چيد تا ~~همانند تپه ى رمل گردد. # =الركم- ### || AUTO ابر انبوه وپر پشت. # =الركمة- ### || AUTO گل گرد آمده ى بسيار. # =ركن- # - ركونا اليه: به او تمايل كرد وبر وى اعتماد نمود. # =ركن- # - ركونا إليه: مترادف (ركن) است. # =ركن- # - ركانة: آن مرد با وقار واستوار شد. # =ركن- ### || AUTO تركينا ه: او را با وقار كرد. # =الركن- # ج أركان وأركن: كار بزرگ ومهم، تقويت كننده ى امرى، بزرگى ونيرومندى،- من ~~الشي ء: جزؤ، كرانه اى قويتر از هر چيزى؛ «ركن الرجل»: ms0966 خانواده ى مرد؛ ~~«فلان ركن من اركان قومه»: فلانى از بزرگان قوم خويش است؛ «الأركان»: # جسمهاى ساده كه از آن مواد تشكيل مى شود. اين جسمها در نزد پيشينيان چهار ~~نوع است: آتش، هوا، آب، خاك؛ «اركان الحرب» (ا ع): فرماندهان ارتش كه نقشه ~~هاى جنگى را بررسى وفراهم مى كنند، جاييكه ابن فرماندهان در آن جمع مى شوند. # =الركن- ### || AUTO (ح): موش، كلاكموش. # =الركوب- ### || AUTO آنكه بسيار سوار شود؛ «طريق ركوب»: راه هموار،- ج ركائب: شتران ~~سوارى دهنده. # =الركوبة- ### || AUTO ج ركائب: شتران سوارى دهنده. # =الركوة- # ج ركاء وركوات [ركو]: قايق كوچك، ظرفى كه زير آبميوه گيرى نهند تا آب ~~انگور ومانند آن در آن ريخته شود. # =الركوة- # ج ركاء وركوات [ركو]: مشك كوچك كه از آن آب نوشند، قهوه جوش، قايق كوچك، ~~ظرف زير آبميوه گيرى كه در آن آب ميوه جمع شود. # =الركوة- ### || AUTO ج ركاء وركوات [ركو]: مترادف [الركوة] است. # =الركود- ### || AUTO كاسه ى پر، ماده شترى كه همواره شير دهد وشير آن قطع نشود. # =الركوض- ### || AUTO شتابان، شتابنده. # =الركوع- ### || AUTO مص، خم شدن بر زانو جهت اداى نماز. # =الركوكة- ### || AUTO [رك]: ناتواني. # =الركيب- ### || AUTO ج ركب: سوار مانند (ضريب) كه به (ضارب) اطلاق مى شود، آنكه با ~~ديگرى سوار شود، چيزى تركيب شده مانند نگين بر انگشتر. # =الركية- ### || AUTO ج ركايا وركي [ركو]: چاه پر از آب. # =الركيزة- # ج ركائز: گوهر يا جواهرى كه زيرزمين دفن شده باشد، ودر زبان متداول ~~بمعناى ستون يا عمودى است كه آلونك يا كلبه ومانند آن را مستند باشد؛ ~~«الركائز» (ب): ستونهاى خانه كه زير سقف باشند. PageV01P441 ### || AUTO =الركيك- ### || AUTO [رك]: آنكه در خرد ورأى خود ناتوان باشد، سست وكم همت،- ج ركاك ~~ورككة،- من الكلام: سخن پوچ وبى معنى؛ «رجل ركيك العلم»: مرد كم دانش؛ «ثوب ~~ركيك النسج»: جامه ى سست ونازك. # =الركيكة- ### || AUTO [رك]: مؤنث (الركيك) است، باران سست واندك. # =الركيمة- ### || AUTO «الركيمة الذرية»: ابزارى است كه در توليد نيروى اتم پياپى ~~بكار مى رود. # =الركين- ### || AUTO مرد آراسته، با وقار، استوار،- من الجبال: كوه بلند ودراز. # =الركينة- ### || AUTO ms0967 رف يا طاقچه كه در گوشه اطاق بسازند. اين تعبير در زبان متداول ~~رايج است. # =رم- # - رما ومرمة [رم] البناء أو الأمر: ساختمان يا آن كار را اصلاح ونيكو ~~كرد،- السهم بعينه: تير را راست واستوار كرد،- الشي ء: # آن چيز را خورد،- ت البهيمة: آن حيوان چوبها را بدهان گرفت،-- رمة ورما ~~ورميما العظم: استخوان پوشيده شد،- الحبل: ### || AUTO ريسمان بريده شد. # =الرم- # [رم]: گروه، جماعت، اندوه. # =الرم- # [رم]: مص؛ «ما لي حم ولا رم»: من ناچار بر آنم؛ «ما له حم ولا رم»: چيزى ندارد. # =الرم- ### || AUTO [رم]: زمين، مغز. # =رمى- ### || AUTO - رميا ورماية [رمي] الشي ء أو بالشي ء: آن چيز را افكند يا ~~پرتاب كرد،- ه بكذا: او را به چيزى متهم كرد واز او عيب گرفت،- ه فى مأزق: ~~او را در ورطه انداخت، در موقف سختى قرار داد،- بطلق ناري: آتش بر او ~~گشود،- المكان او الشي ء واليه: قصد آن جاى يا آن چيز را كرد،- به على ~~البلد: او را والي وحاكم شهر كرد،- الله له: خداوند او را يارى كند،- ~~المال: مال بسيار شد،- على الخمسين: از پنجاه گذشت. # =الرمى- # [رمي]: صداى سنگ بهنگام انداختن # الرماح- ### || AUTO ج رماحه ورماحون: سازنده نيزه،- ج رماحة: نيزه بدست. # =الرماحة- # نيزه سازى. # =الرماحة- ### || AUTO من القسي: نيزه ى پر توان؛ «دابة رماحة»: ستور گزنده. # =الرماد- ### || AUTO ### || AUTO ج أرمدة: خاكستر؛ «هو ينفخ فى رماد»: اين تعبير ~~ضرب المثلى است درباره ى كسى است كه بكارى بيهوده وبى سود بپردازد واز آن ~~نتيجه نگيرد. # =الرمادي- ### || AUTO آنچه كه به رنگ خاكسترى باشد. # =الرمادية- ### || AUTO (ن): گياهى است به رنگ خاكسترى از رسته ى گلهاى لوله اى وبوقى. ~~اصل اين گياه از جزاير كاناريس است وداراى گلهاى زيباست كه براى زينت خانه ~~ها كشت مى شود. # =الرماضة- ### || AUTO سختى وتيزى هر چيزى. # =الرماق- # من العيش: مترادف (الرماق) است. # =الرماق- # نگاههاى دشمنى، نفاق ودورويى، من العيش: آن مقدار كم از زندگى كه رفع ~~نياز كند؛ «عيش رماق»: ### || AUTO زندگى تنگ وسخت. # =الرمال- # «أم رمال» (ح): كفتار. # =الرمال- ### || AUTO فروشنده رمل يا ريك. # =الرمام- # [رم]: كهنه وفرسوده. # =الرمام- ### || AUTO [رم]: «حبل ms0968 رمام»: ريسمان پوسيده. # =الرمامة- ### || AUTO [رم]: رزق وروزى مختصر؛ «اكتفى بالرمامة»: به روزي بخور ونمير ~~قانع شد. # =الرمان- ### || AUTO (ن): درخت انار، ميوه ى انار. # =الرمانة- ### || AUTO يك دانه انار، ناف وپيرامون آن از شكم،- (ا ع): بمب دستى يا ~~نارنجك. # =الرمة- # ج رمم [رم]: يك تكه از طناب پوسيده؛ «اعطاه الشي ء برمته»: همه ى آن چيز ~~را به وى داد. # =الرمة- ### || AUTO ج رمم ورمام: مترادف (الرمة) است، استخوان پوسيده،- (ح): مورچه ~~ى بالدار. # =الرمث- ### || AUTO ج أرماث ورماث: تخته چوبهائى كه به هم بندند وبا آن از آب يا ~~دريا عبور كنند. # =رمح- # - رمحا ه: او را با نيزه زد،- ته الدابة: ### || AUTO ستور بر او لگد زد،- البرق: برق اندكى درخشيد. # =الرمح- # ج رماح وأرماح: نيزه ى بلند كه بر نوك آن تيغ قرار دهند، فقيرى وبى ~~نوائى، «دابة رمح»: ستور گزنده. # =رمد- # رمدا الزيتون: زيتون را در خاكستر نهاد تا شيرين شود. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =رمد- # - رمدا عيش القوم: آن قوم هلاك ونابود شدند،- ت العين: چشم درد گرفت وبه ~~هيجان درآمد،- الرجل: چشم آن مرد درد گرفت. # =رمد- ### || AUTO ترميدا الشي ء: آن چيز را در خاكستر نهاد،- الجثة: آن لاشه را ~~سوزانيد،- ت الناقة: پستان ماده شتر بزرگ شد كه در اين صورت رنگ پستان نيز ~~تغيير مى كند،- الجمر: آتش خاكستر شد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الرمد- # هر چه كه باعث چشم درد شود،- (طب): هيجان ودردناك شدن چشم، آماس چشم. # =الرمد- # آنكه دچار چشم درد شده باشد،- من المياه: آب تيره،- من الثياب: ### || AUTO جامه ى چرك. # =الرمداء- # مؤنث (الأرمد) است،- ج رمد: ### || AUTO شتر مرغ كه به رنگ خاكسترى است. # =الرمدة- # رنگ خاكستر كه تيره گى در سفيدى است. # =الرمدة- ### || AUTO مؤنث (الرمد) است. # =رمرم- ### || AUTO رمرمة [رمرم]: كار او درست ونيكو شد. # =رمز- ### || AUTO - رمزا اليه: بسوى او نگاه واشاره كرد،- ه بكذا: او را به آن ~~كار برانگيخت،- القربة: مشك را پر كرد. # =الرمز- # ج رموز: اشاره وايما. # =الرمز- # ج رموز: مترادف (الرمز) است، نشان وعلامت. # =الرمز- # ج رموز: مترادف (الرمز) است. PageV01P442 ### || AUTO =الرمزية- ### || AUTO مذهبى ادبى وهنرى ms0969 است كه معانى را با رمز واشاره بيان مى كند. # =رمس- ### || AUTO - رمسا ه: او را پوشانيد ودفن كرد،- القبر: در گور خاك ريخت ~~وآنرا با زمين برابر كرد،- الخبر: خبر را پنهان داشت،- ه بالحجر: سنگ بر او ~~انداخت. # =الرمس- ### || AUTO مص،- ج رموس وارماس: قبرى كه مساوى با زمين بوده واز آن بلندتر ~~نباشد، خاك گور، صداى پنهان وآهسته. # =رمش- ### || AUTO - رمشا الشي ء: آن چيز را با نوك انگشتان گرفت،- ت الغنم: ~~گوسفندان كمى چريدند،- ت العين: چشم كمى تكان خورد. اين تعبير در زبان ~~متداول رايج است. # =الرمش- # سفيدى در ناخن نوجوانان. # =الرمش- # يك شاخه از ريحان ومانند آن؛ «رمش العين»: پلك چشم. # =الرمش- ### || AUTO پيچيده گى در بيخ مژه هاى چشم،- (طب): سرخى چشم با ريزش آب از آن. # =الرمشاء- ### || AUTO مؤنث (الأرمش) است؛ «ارض رمشاء»: زمين پر از گياه. # =رمص- ### || AUTO - رمصا ت عينه: از چشم او چركى روان شد،- الرجل: در چشم آن مرد ~~قيح وچركى پديد آمد. # =الرمص- ### || AUTO ### || AUTO مص، چركى سفيد رنگ كه در مجراى اشك چشم پديد مىيد. # =الرمصاء- ### || AUTO مؤنث (الأرمص) است. # =رمض- ### || AUTO - رمضا النهار: گرماى روز سخت شد،- ت الشمس: خورشيد بر روى ريگ ~~وجز آن سخت تابيد،- الرجل: گرمى زمين گامهاى او را سوزانيد،- الطائر: درون ~~پرنده از تشنگى داغ شد،- ت عينه: چشم او گرم شد وبه سوزش افتاد،- للأمر: در ~~آن امر از شدت خشم بر افروخته شد. # =الرمض- ### || AUTO مص، گرماى سخت تابستان، باران قبل از فصل پاييز كه بر روى زمين ~~گرم فرود آيد. # =الرمضاء- ### || AUTO سختى گرما، زمينى كه از سختى تابش خورشيد بسيار گرم شده باشد. # =رمضان- ### || AUTO ماه نهم از سال قمرى است كه ميان ماه شعبان وشوال است تعداد ~~روزهاى اين ماه معمولا (30) روز است ومسلمانان در اين ماه روزه مى گيرند. # =الرمضي- ### || AUTO من السحاب والمطر: ابر يا باران پايان تابستان وآغاز پائيز. # =رمق- ### || AUTO - رمقا [رمق] ه: نگاه سستى به او كرد، به او بسيار نگريست. # =الرمق- # «عيش رمق»: زندگى سخت وتنگ. # =رمق- # ترميقا: به او بسيار نگريست وچشم دوخت،- العمل: آن كار را خوب انجام ~~نداد،- ه ms0970 بالشي ء: رمق او را با آن چيز گرفت ونگهداشت،- الكلام: سخن را ~~تلفيق كرد ونادرست گفت. # =الرمق- ### || AUTO ج أرماق: بقيه ى زندگى؛ «على آخر رمق»: تا آخرين رمق يا نفس ~~قبل از مرگ،- من العيش: روزى اندك يا بخور ونمير؛ «سد رمق الجائع»: گرسنه ~~را با اندك غذائى از مرگ بازداشت. # =الرمقة- ### || AUTO من العيش: معيشت اندك كه جان را نگهدارد ورفع نياز كند. # =رمل- # - رملا الطعام: در غذا ريگ انداخت،- النسيج: پارچه را نازك بافت،- ~~السرير: تخت را با جواهر ومانند آن زينت وآرايش كرد،- الكلام: سخن را به ~~دروغ گفت،- الثوب بالدم: پيراهن را خون آلود كرد،- رملا ورملانا ومرملا: در ~~راه رفتن شتاب كرد. # =رمل- ### || AUTO ترميلا الخط: بر روى نوشته رمل يا ماسه ى نرم ريخت،- النسيج: ~~پارچه را نازك بافت،- الثوب بالدم: پيراهن را خون آلود كرد،- ت المرأة من ~~زوجها: آن زن بيوه شد. # =الرمل- ### || AUTO ج رمال وأرمال: رمل، ماسه؛ «علم الرمل»: علم رمل كه با نوشته ~~هاى روى رمل به مجهولات پى ببرند. واين از خرافات است. الرمل: فزونى در ~~چيزى، باران اندك، خطهائى كه در پاى گاو وحشى مخالف با رنگ بدن آن وجود ~~دارد، بحرى است از شعر كه وزن آن: (فاعلاتن فاعلاتن فاعلن) است، يكى از ~~لحنهاى موسيقى است. # =الرملاء- ### || AUTO «سنة رملاء»: سال كم باران وبى بركت؛ «نعجة رملاء»: گوسفندى كه ~~پاهاى آن به رنگ سياه وبقيه ى اندام آن سفيد است. # =الرملة- # ج رمل وأرمال: خط سياه: # الرملة- ### || AUTO دانه ى ريگ، زمينى كه سطح آن را شن وريگ پوشانده باشد. # =رمم- ### || AUTO ترميما [رم] البناء: ساختمان را تعمير ونيكو كرد. # =الرمم- ### || AUTO [رم]: «حبل رمم»: طناب پوسيده. # =الرموح- ### || AUTO «دابة رموح»: ستور گزنده. # =الرمي- # [رمي]: مص؛ «أعدم رميا بالرصاص»: # حكم اعدام نظامى درباره ى وى اجرا شد يا به ضرب گلوله اعدام گرديد؛ «رمي ~~المطرقة» (ا ح): گردان توپ كه آتش توپخانه هاى خود را بر يك هدف فرو ~~افكنند. # =الرمي- ### || AUTO ج أرماء وأرمية ورمايا [رمي]: ابر پر باران، ريزش باران. # =الرمية- # [رمي]: اسم مره از (رمى) ms0971 است. # =الرمية- ### || AUTO ج رمايا [رمي]: شكار انداخته شده. # =الرميس- ### || AUTO آنكه سنگ بر او انداخته باشند. # =الرميم- # [رم]: كهنه وپوسيده. # =رن- ### || AUTO - رنينا [رن]: آواز داد، صداى خود را با گريه بلند كرد،- ت ~~القوس: كمان آواز داد،- اليه: به او گوش فرا داد،- لكذا: به آن چيز سرگرم شد. # =رنا- ### || AUTO - رنوا ورنا [رنو] اليه وله: با نگاه آرام پيوسته وي را ~~نگريست،- عنه: از او غافل شد،- الرجل: آن مرد با چيرگى هوى وعشق به طرب آمد. # =رنى- # ترنية [رنو]: آواز خواند،- الحسن فلانا: # زيبائى فلانى را به شگفتى انداخت واو را به نگاه كردن وادار نمود،- اليه: نزد او PageV01P443 ### || AUTO ناليد. # =الرنا- ### || AUTO [رنو]: مص، چيزى كه بعلت زيبائى به آن بسيار نگرند، زيبائى. # =الرناء- # [رنو]: آواز خوش، طرب وشادمانى. # =الرناء- ### || AUTO [رنو]: آنكه به چيزى زيبا نگرد واز آن در شگفتى قرار گيرد. # =الرنان- ### || AUTO [رن]: آنكه صداى رسا دارد، آنكه آواز بلند از خود درآورد. # =رنأ- ### || AUTO - رنأ [رنأ]: آواز داد،- اليه: به او نگاه كرد،- فى مشيته: در ~~راه رفتن سنگينى كرد. # =الرنة- ### || AUTO [رن]: صدا، صداى كمان ومانند آن. # =رنح- # ترنيحا ه: او را ناتوان كرد،- ت الريح الغصن: باد شاخه ى درخت را كج كرد. # =رنح- ### || AUTO عليه: بيهوش شد، غش كرد، بر اثر فرار يا ترس يا اندوه دچار ~~سستى وناتوانى شد وخم گرديد. # =الرنح- ### || AUTO سرگيجه وناراحتى. # =الرند- ### || AUTO (ن): نام درخت كوچكى خوشبو است از تيره ى برگ بوها. اين گياه ~~در اروپاى جنوبى وآسياى غربى ميرويد واغلب براى زينت وآرايش باغچه ها كشت ~~مى شود. # =رنق- # - رنقا ورنوقا الماء: آب تيره شد. # =رنق- # - رنقا الماء: مترادف (رنق) است. # =رنق- # ترنيقا الماء: آب را تيره كرد، تصفيه كرد،- النوم فى عينيه: خواب چشمان ~~او را فرا گرفت،- ت المنية منه: مرگ او نزديك شد،- جناح الطائر: بال پرنده ~~شكست وفرو افتاد،- ت عيناه: چشمان او از فرط گرسنگى وجز آن بى حركت شد،- ~~جسمه او رأيه: تن يا رأى او ناتوان شد،- الطائر: # پرنده بال زد ولى پرواز نكرد،- ت السفينة: # كشتى در جاى خود گرديد ولى راه نرفت،- الرجل: آن مرد حيران وسرگشته شد،- ~~النظر ms0972 اليه: همواره به او نگاه كرد،- القوم بالمكان: آن قوم در آن مكان ~~اقامت كردند وماندگار شدند،- اللواء: ### || AUTO پرچم به اهتزاز در آمد،- اللواء: پرچم را براى حمله به اهتزاز ~~درآورد. # =الرنق- # مص، آب تيره وكدر، آب كه با خاك وخاشاك وجز آنها آميخته شده باشد، دروغ. # =الرنق- # آب تيره وكدر. # =الرنق- ### || AUTO مترادف (الرنق) است. # =الرنقاء- # ج رنقاوات من الطير: پرنده اى كه بر روى تخم نشسته است. اين واژه را در ~~زبان متداول (القرقة) گويند؛ «ارض رتقاء»: ### || AUTO زمينى كه در آن كشت نشود وچيزى نروياند. # =الرنقة- ### || AUTO ج ريانق وهو مقلوب رنائق كأنها جمع رنيقة: آب گل آلود، آب كم، ~~چركى كه در ته حوض بازماند. # =الرنكة- ### || AUTO (ح): گونه اى ماهى است از تيره ى (صابوغيها) كه در اقيانوس ~~شمالى ودرياى مانش وجود دارد وشكار مى شود. # =رنم- # - رنيما: صداى خود را با شادى وطرب سر داد وآواز زيبائى خواند. # =رنم- ### || AUTO ترنيما: مترادف (رنم) است. # =الرنم- # زنان آوازخوان خوب، كنيزكان دانا وتيزهوش. # =الرنم- ### || AUTO صدا وآواز. # =الرنمة- # مترادف (الرنم) است. # =الرنمة- ### || AUTO (ن): نام گياهى است. # =رنن- # ترنينا وترنينة [رن]: فرياد زد،- القوس: ### || AUTO كمان را به صدا در آورد. # =الرنو- ### || AUTO [رنو]: مترادف (الرناء) است. # =الرنين- ### || AUTO [رن]: مطلق صدا وآواز يا صداى اندوهگين. # =رها- ### || AUTO - رهوا [رهو]: نرمى ورفاقت كرد، آهسته راه رفت،- البحر: دريا ~~آرام شد،- الطائر: پرنده بالهاى خود را گشود،- بين رجليه: ميان دو پاى خود ~~را از هم گشود. # =الرهاء- ### || AUTO [رهو] من الأماكن: جاى فراخ،- من كل شي ء: سطح ومستواى هر چيزى. # =الرهاق- # تعداد، مقدار. مترادف (الزهاء) است. # =الرهاق- ### || AUTO مترادف (الزهاء) است؛ «كانوا رهاق مائة»: تعداد يكصد نفر بودند. # =الرهان- ### || AUTO مص «خيل الرهان»: اسبهاى مسابقه كه بر آنها شرط بندند؛ «هما ~~كفرسي رهان»: اين تعبير ضرب المثلى است براى دو چيز مساوى ونزديك بيكديگر. # =رهب- # - رهبة ورهبا ورهبا ورهبانا ورهبانا: ### || AUTO ترسيد،- ه: از او ترسيد،- جانبه: از او ترسيد. # =الرهبى- # ترس. بيم. # =الرهبى- ### || AUTO مترادف (الرهبى) است. # =الرهباء- ### || AUTO مترادف (الرهبى) است. # =الرهبان- # ج رهابين [رهب]: بمعناى (الراهب) است. # =الرهبان- # ج رهابين ورهابنة ورهبانون [رهب]: ### || AUTO آنكه بسيار ترسد ms0973 مانند (الخشيان) از (خشي). # =الرهبانة- # ج رهبانات: مؤنث (الرهبان) است. # =الرهبانة- ### || AUTO ج رهبانات: مؤنث (الرهبان) است. # =الرهبانية- # مترادف (الرهبانية) است. # =الرهبانية- ### || AUTO روش وطريقه ى راهب است. # =الرهبة- ### || AUTO ترس. # =الرهبنة- # اسم است از معناى (الراهب): ### || AUTO رهبانيت. # =الرهج- # آنچه كه گرد وخاك بر انگيزد. # =الرهج- ### || AUTO مترادف (الرهج) است، فتنه وآشوب، ابر بى باران. # =الرهجة- ### || AUTO واحد (الرهج) براى ابر بى باران است. # =الرهدنة- ### || AUTO شوخى جلف وسبك براى كوچك كردن طرف. اين واژه در زبان متداول ~~رايج است. ### || AUTO =الرهراه- # [رهره]: «طست رهراه»: طشت فراخ وكم عمق؛ «جسم رهراه»: بدن نرم وسفيد؛ ~~«ماء رهراه»: آب صاف وزلال. # =رهره- ### || AUTO رهرهة [رهره] مائدته: سفره ى غذاى خود را از راه كرم وبخشندگى ~~توسعه داد وفراخ كرد. # =الرهره- # [رهره]: «جسم رهره»: بدن نرم وسفيد؛ «طست رهره»: طشت فراخ وكم PageV01P444 ### || AUTO عمق. # =الرهرهة- ### || AUTO [رهره]: درخشندگى پوست ونازكى بدن. # =الرهروه- ### || AUTO [رهره]: «ماء رهروه»: آب صاف وزلال. # =رهس- ### || AUTO - رهسا الشي ء: آن چيز را سخت كوبيد يا فشار داد. # =رهط- ### || AUTO - رهطا اللقمة: لقمه را بزرگ گرفت؛ «هو يرهط»: او بسيار مى خورد. # =الرهط- # ج أرهط وأرهاط وجج أراهط وأراهيط: # گروه مردان كه از سه نفر تا ده نفر باشند ودر ميان آنها زن نباشد اين ~~واژه مفرد ندارد وهرگاه عددى بر آن اضافه شود معناى شخص يا نفس را ميدهد ~~مانند (عشرون رهطا): # بيست نفر، خويشان وقبيله ى مرد. # =الرهط- # ج أرهط وأرهاط وجج أراهط وأراهيط: ### || AUTO مترادف (الرهط) است. # =رهف- # - رهفا السيف: شمشير را نازك كرد. # =رهف- ### || AUTO - رهافة ورهفا: تنگ يا نازك وزيبا شد. # =رهق- # - رهقا: ستم كرد وبه كارهاى زشت پرداخت، دروغ گفت، نادان واحمق شد، سبك ~~شد، شتاب كرد،- السفر: مسافرت نزديك شد وزمان آن رسيد. # =رهق- ### || AUTO ترهيقا ه: او را به بدى متهم كرد. # =الرهق- ### || AUTO مص، گناه وتهمت، وادار كردن شخص بر آنچه كه طاقت نداشته باشد، ~~سبك مغزى، ناداني. # =رهل- # - رهلا: گوشت بدن او ورم كرد وسست شد. # =رهل- ### || AUTO ترهيلا ه النوم: خواب او را سست وجنبان كرد. # =الرهل- # ابر نازكى همانند شبنم. # =الرهل- # ورم وسستى؛ «فلان فيه ms0974 رهل»: در بدن فلاني ورم وسستى است. # =الرهل- ### || AUTO آنكه بدن او ورم كرده وسست شده باشد. # =الرهمة- ### || AUTO ج رهم ورهام: باران ريز ونرم وپيوسته. # =رهن- ### || AUTO رهنا الشي ء: آن چيز دائم وهميشه شد،- الشي ء: آن چيز را ادامه ~~داد،- الشي ء فلانا وعند فلان: آن چيز را نزد فلانى گرو گذاشت،- بالمكان: ~~در آن مكان اقامت گزيد. # =الرهن- # مص،- ج رهان ورهون ورهين ورهن: # گروگان كه معمولا در برابر تأمين بدهى مى گيرند، آنچه كه رهن شده باشد، ~~توقيف يا بازداشت مطلق هر چيزى؛ «رهن بكذا»: # مقيد يا گرو به چيزى است؛ «رهن كذا»: به انتظار چيزى؛ «أودع السجن رهن ~~التحقيق»: # بازداشت شد تا از او تحقيقات وبازپرسى شود؛ «رهن اشارته»: بفرمان او، تحت ~~تصرف واوامر او. # =الرهن- ### || AUTO «هذا رهن مال»: اين چيز در برابر مال يا پولى گروگان است. # =الرهنامج- ### || AUTO كتاب راهنماى مسافرت دريائي براى ناويان. اين واژه فارسى است. # =الرهنية- ### || AUTO املاك واموال غير منقول مورد رهن. # =الرهو- # [رهو]: گروهى از مردم؛ «غارة رهو»: # يورش وحمله ى پي در پي، «ثوب رهو»: # جامه ى نرم ونازك؛ «بئر رهو»: چاهى كه دهانه ى آن فراخ باشد،- ج رهاء: ~~زمين يا مكان بلند، زمين گود وفرورفته،- (ح): ### || AUTO پرنده ايست شبيه كركى كه به فارسى آنرا (كلنگ) نامند. # =الرهوان- ### || AUTO [رهو]: زمين هموار. اين واژه فارسى است،- (ح): اسب باركش كه در ~~راه پيمودن نرم پشت وسبكبال باشد. اين واژه فارسى است. # =الرهوة- ### || AUTO [رهو]: جاى بلند، جاى پست يا گود، گروهى از مردم،- ودر زبان ~~متداول بمعناى مال گزاف مى باشد. # =الرهيب- ### || AUTO هر چيزى ترسناك كه از آن بترسند. # =الرهية- ### || AUTO [رهو] (ط): نام خوراكى است كه از گندم كوبيده وشير تهيه كنند. # =الرهيف- ### || AUTO شمشير تنك، تيز لب. # =الرهيق- ### || AUTO مي. # =الرهين- ### || AUTO بمعناى (المرهون) است، آنچه كه به رهن گرفته شده باشد؛ «رهين ~~بكذا»: در برابر چيزى يا مبلغى گروگان است. # =الرهينة- ### || AUTO ج رهائن: آنچه كه رهن گرفته شود؛ «الخلق رهائن الموت»: مردم ~~مقيد به مرگ مى باشند. # =الرو- ### || AUTO [روي]: فراخى وبركت. اصل ms0975 اين كلمه (روى) است كه ياء قلب به واو ~~شده است. # =روى- # - رواية [روي] الحديث: حديث را روايت ونقل كرد،- القوم: آن قوم را سيراب ~~كرد،- الحبل: ريسمان را تافت،- الرحل: پالان را بر روى شتر با ريسمان سفت بست. # =روى- ### || AUTO تروية: سيراب شد،- النبات: گياه را آبيارى كرد،- فى الأمر: در ~~آن كار انديشيد وتأمل كرد،- ه الشعر: او را به روايت ونقل شعر واداشت. # =الرواء- # [روي]: آبرو، منظره ى خوش وزيبا؛ «رجل له رواء»: مردى خوش اندام وزيبا. # =الرواء- # [روي]: آب بسيار سيراب كننده، آب گوارا. # =الرواء- ### || AUTO ج أروية [روي]: ريسمانى كه با آن متاعها وكالا را بر روى ستور بندند. # =الروائس- ### || AUTO [رأس]: ابرهاى به پيش آمده، قسمتهاى بالاى دره. # =الروائي- ### || AUTO [روي]: مؤلف ونويسنده ى داستانها، نويسنده ى نمايشنامه ها يا ~~داستانهاى نمايشى. # =الرواتب- ### || AUTO [رتب]: جمع (الراتب) است بمعناى حقوق ومقررى ماهانه، سنتهاى ~~وابسته به فرايض يا به زمانهاى معين. # =الرواج- ### || AUTO [روج]: مص، انتشار، تداول، روى آوردن بر خريد چيزى، بسيارى تقاضا. # =الرواجب- # [رجب] (ع ا): بندهاى بيخ انگشتان. PageV01P445 ### || AUTO ### || AUTO =الرواح- # [روح]: مص، آغاز شب، سرشب. ### || AUTO اين واژه در مقابل (الصباح) است بمعناى بامداد، خورسندى ~~وشادمانى. # =الرواحة- ### || AUTO [روح]: راحت، شادمانى كه در انسان پديد آيد. # =الروادة- ### || AUTO ### || AUTO [رود]: مترادف (الرادة) است. # =الروادف- ### || AUTO [ردف]: ناتوانان، قوم عقب افتاده يا پس افتاده. # =الروازح- ### || AUTO [رزح]: «إبل روازح»: شتران ناتوان واز كار افتاده. # =الرواسب- ### || AUTO [رسب] (ط ا): مواد رسوبى كه آبهاى روان در زمينهاى گود بر جاى ~~گذارند ونيز بر آنها (الرسوبيات والمواد الرسوبية) اطلاق مى شود. # =الرواسي- ### || AUTO [رسو]: كوههاى ثابت واستوار. # =الرواسيم- ### || AUTO [رسم]: نام كتابهائى است كه در زمان جاهليت وجود داشته است. # =الرواعف- ### || AUTO [رعف]: نيزه ها. # =الرواعي- ### || AUTO [رعي]: «رواعي الشيب»: آغاز واوايل پيرى. # =الرواغ- # [روغ]: مكر وحيله. # =الرواغ- ### || AUTO [روغ]: آنكه بسيار حيله ومكر داشته باشد، روباه؛ «هو ثلعب ~~رواغ»: او روباه مكارى است؛ «هم ثعالب رواغة»: ### || AUTO آنها روباهان مكارند. # =الرواق- # ج أروقة ورواقات وروق [روق] (ب): ### || AUTO سقف جلوى خانه، الرواق- ج أروقه ورواقات وروق (ب) رواق خانه؛ ~~«رواق العين»: ابروى ms0976 چشم؛ «رواق الليل»: سر آغاز شب؛ «رواق السلامة» (ا ع): ~~اخذ روش وتدابير نظامى براى دفاع از كاروانهاى ارتش وحمايت آنها. # =الروامس- ### || AUTO [رمس]: پرندگانى كه در شب پرواز مى كنند، بادهاى سختى كه آثار ~~خانه ها را از برانگيختن خاك مى پوشانند. # =الرواية- ### || AUTO ج روايات [روي]: مص داستان، قصه، نمايشنامه؛ «رواية مسرحية» ~~و«رواية سينمائية» و«رواية هزلية»: داستان نمايشى يا سينمائى يا فكاهى. # =روأ- # ترويئا وتروئة [روأ] في الأمر: در آن كار تأمل كرد وانديشيد. # =روب- ### || AUTO ترويبا [روب] اللبن: شير را ماست كرد. # =الروب- ### || AUTO [روب]: شير سفت وغليظ. # =الروبى- ### || AUTO [روب]: آنها كه از فرط راه خسته شده وبه خواب سنگين رفته اند، ~~«قوم روبى»: قومى كه ماست نوشيده ومست شده اند، گروهى سست نفس. # =الروبان- ### || AUTO واحد (الروبى) است. # =الروبة- # [روب]: مايه ى ماست كه در شير نهند تا ماست شود، بازمانده ى شير سرگردانى ~~وتنبلى از بسيار نوشيدن شير، قوام زندگى، نيازمندى، بينوائى،- من اللحم: يك ~~پاره گوشت،- من الليل: پاسى از شب. # =الروبة- ### || AUTO [روب]: مايه ى ماست كه در شير آميزند تا ماست شود، بقيه ى شير. # =الروبعة- ### || AUTO [ربع] (طب): گونه اى بيمارى است كه در شتر بچگان پديد آيد. # =الروبيان- ### || AUTO (ح): گونه اى خرچنگ دريائى است كه نام ديگر آن (القريدس) است. # =الروبينية- ### || AUTO (ن): درخت اقاقيا. # =الروتاباغا- ### || AUTO (ن): مترادف (الرتباغا) است بمعناى شلغم بيابانى. # =الروث- ### || AUTO ج أرواث [روث]: پشگل اسب يا سرگين هر ستور سم دارى. # =روج- # ترويجا [روج] الشي ء وبه: در آن چيز تعجيل كرد،- السلعة والدراهم: كالا ~~يا درهمها را متداول كرد،- فلان كلامه: ### || AUTO فلانى سخن خود را با آب وتاب گفت ولى مفهوم نشد،- الرجل: آن ~~مرد شتاب كرد. اين تعبير اخير در زبان متداول رايج است. # =الروجة- # [روج]: شتاب، عجله. # =روح- # - روحا [روح]: آن چيز را فراخ يا گشاد شد. # =روح- ### || AUTO ترويحا القوم: بهنگام شب نزد آن قوم رفت،- الإبل: شتران را به ~~استراحتگاه برد،- الدهن: روغن را خوشبو كرد،- قلبه: دل او را شادمان كرد،- ~~الرجل: آن مرد را راحت وشادمان كرد،- عن النفس: به استراحت پرداخت،- عليه ms0977 ~~بالمروحة: با بادزن دستى ويرا باد زد،- بالجماعة: با جماعت نماز تراويح ~~خواند،- الإناء: كاسه لبريز شد واز آن چيزى ريخت. اين تعبير در زبان متداول ~~رايج است،- الشي ء: آن چيز را ضايع وتلف كرد. اين تعبير نيز در زبان متداول ~~رايج است، ت المرأة: آن زن بچه ى خود را ناتمام افكند. اين تعبير نيز در ~~زبان متداول رايج است. # =الروح- # ج أرواح [روح]: روان، روح، نفس، وحي، فرمان خدا، فرشته؛ «الروح الأعظم»: # خداوند؛ «الروح القدس»: اقنوم سوم از اقانيم الهى كه ويژه ى مذهب مسيحيان ~~است؛ «هو خفيف الروح»: او سبكبال وخوش قلب است؛ «طويل الروح»: بردبار، ~~شكيبا. اين تعبير در زبان متداول رايج است؛ «روح الكلام»: فحواى سخن. اين ~~تعبير در زبان متداول رايج است. # =الروح- # [روح]: شادمانى، راحت، رحمت، عدالت، يارى كردن، نسيم باد؛ «يوم روح»: ~~روزى خوش؛ «ليلة روحة»: شبى خوش. # =الروح- ### || AUTO [روح]: فراخى، گشادى ميان دو پا. # =الروحاني- ### || AUTO منسوب به (الروح) است. # =الروحانية- ### || AUTO عقيده ى مذهبى كسانى است كه نفس را غير از ماده ميدانند. # =الروحاء- ### || AUTO [روح]: مؤنث (الأروح) است. # =الروحة- ### || AUTO ج روحات [روح]: اسم مره از (راح) است. # =الروحي- # ويژه ى روح يا نفس است، غير مادى، آنچه كه ويژه ى دين يا كليسا باشد؛ ~~«السلطة الروحية»: حكومت مذهبى؛ «المشروبات الروحية»: مشروبات الكلي. # =رود- # ترويدا [رود] ه: او را به ملايمت وآهستگى واداشت. PageV01P446 ### || AUTO =الرود- # مص، طلب، خواستن؛ «ريح رود»: ### || AUTO نسيم ملايم. # =روز- ### || AUTO ### || AUTO ترويزا [روز] الكلام أو الرأي: درباره ى سخن يا ~~رأى انديشيد تا درست آنرا ارزيابى كند. # =الروزنامة- ### || AUTO تقويم كه در آن روز وماه وسال وطلوع خورشيد وماه بيان شود. اين ~~واژه فارسى است. # =الروزنة- ### || AUTO ج روازن [رزن]: روزنه، سوراخ. اين واژه فارسى است. # =الروسب- ### || AUTO [رسب]: بلاى سخت. # =الروسم- ### || AUTO ج رواسم [رسم]: نشان وعلامت، بلا وسختى، مهر چوبين كه با آن ~~غله را در خرمن مهر كنند تا به سرقت نرود. # =الروشم- ### || AUTO [رشم]: مهرى كه با آن غله را در خرمن مهر كنند. # =الروشن- # ج رواشن [رشن]: ms0978 روزنه- سوراخ. ### || AUTO اين واژه فارسى است. # =روض- ### || AUTO ترويضا [روض] المهر: كره ى اسب را بسيار پرورش داد. اين واژه ~~مبالغه ى (راض) است،- الرجل: آن مرد در باغ وبوستان اقامت كرد،- المطر ~~الأرض: باران زمين را همانند بوستان سبز وخرم كرد. # =الروض- ### || AUTO [روض]: زمين سبز وخرم كه در آن گياهان بسيار باشد. # =الروضة- # ج روض ورياض وروضات وريضان [روض]: زمين سبز وخرم وپر گياه، بازمانده ى آب ~~در حوض؛ «روضة الأطفال»: ### || AUTO كودكستان، مهد كودك؛ «روضات الجنات»: بهترين جاى در بهشت. # =روع- # - روعا [روع]: شگفت زده شد. # =روع- ### || AUTO ترويعا [روع] ه: او را ترسانيد بطوريكه ترس در دل او جاى گرفت، ~~او را شگفت زده كرد. # =الروع- # [روع]: دل يا قلب كه به آن ترس راه يابد، خرد؛ «هدئ او سكن روعك»: # آرامش داشته باش ونترس؛ «القى او ادخل فى روعه»: او را قانع وخوشنود ~~ساخت؛ «ادخل فى روعه ان»: گمان وخيال كرد كه ... # =الروع- # [روع]: ترس، جنگ. # =الروع- ### || AUTO [روع]: اسم است از (الأروع) بمعناى آنكه زيبائى ودلاورى او ~~شگفت آور باشد. # =الروعاء- ### || AUTO [روع]: مؤنث (الأروع) است. # =الروعة- ### || AUTO [روع]: ترس، بهره اى از زيبائى. # =روغ- ### || AUTO ترويغا [روغ] اللقمة في الدسم: لقمه را با چربى آميخت. # =روق- # ترويقا [روق] الشراب: مي را پاك وتصفيه كرد،- المريض: بيمار رو به بهبودى ~~رفت،- بضاعته: كالاى خود را فروخت وبهتر از آنرا خريدارى كرد،- الليل: شب ~~تاريكى خود را گسترانيد. # =روق- ### || AUTO البيت: براى خانه راهرو يا رواق ساخته شد. # =الروق- ### || AUTO [روق]: مص،- ج ارواق: دوستى ومحبت خالص، مهتر، دلير، باقيمانده ~~ى چيزى، باران، عمر، بدن، جماعت، گروه، شاخ، پوشش، پرده، جاى شكارچى، ~~خيمه،- من الماء ونحوه: آب صاف وزلال،- من الشباب: آغاز جوانى،- من الخيل: ~~اسب زيبا وخوش اندام،- من البيت: رواق خانه، پيشگاه خانه،- من الليل: پاسى ~~از شب،- من السحاب: ابر دايره مانندى بگونه ى رواق خانه يا بارش آن؛ «ألقت ~~السحابة ارواقها»: ابر باران خود را پياپى ريخت. # =الروقة- # [روق]: آنكه بسيار زيبا باشد؛ «غلمان روقة»: نوجوانان زيبا، پسران ~~خوبروى. اين واژه در مفرد وجمع ومذكر ومؤنث يكسان بكار ms0979 مى رود؛ «غلام روقة ~~وجارية روقة وجوار روقة»، بهترين افراد مردم. # =الروقة- ### || AUTO [روق]: زيبائي چشمگير. # =روم- # ترويما [روم]: درنگ كرد،- فلانا وبه: ### || AUTO او را خواهان فلانى كرد،- رأيه: به چيزى پس از چيز ديگرى توجه كرد. # =الروم- # مترادف (الروم)،- (ك): # گونه اى مشروب الكلى است كه از تفاله ى نيشكر وتقطير آن بعمل مىيد، نام ~~فرقه اى از مسيحيان است، نژادى از مردم كه در شمال درياى مديترانه زندگى مى ~~كنند؛ «بحر الروم»: درياى مديترانه كه بران (البحر الأبيض) نيز اطلاق مى شود. # =الروم- ### || AUTO [روم]: نرمه ى گوش. # =الرومانسية- ### || AUTO ### || AUTO مترادف (الرومنطيقية) است. # =الروماني- # نسبت به (روم) است. # =الرومنطيقية- ### || AUTO مكتبى است ادبي كه در آن احساس وخيال بر خرد چيره مى شود وفرد ~~در آن برترى دارد. اين تعبير (فرانسه) است. # =الرومي- ### || AUTO واحد (الروم) است. # =الرونة- ### || AUTO [رون]: «رؤنة الشي ء»: سختى وشدت آن چيز. # =الروند- # (ن): گياهى است سنتى از تيره ى (بطباطيات) كه داراى برگهاى پهن است ~~وخوردنى است وبراى نرمى معده وتقويت آن مورد استفاده قرار مى گيرد. اين ~~واژه فارسى است. # =الروند- ### || AUTO (ن): مترادف (الروند) است. # =الرونق- # [رنق]: نكوئى وزيبائي ودرخشندگى. # =روي- ### || AUTO - ريا وريا وروى [روي] من الماء: آب نوشيد وسيراب شد،- الشجر: ~~درخت پرورش يافت وسبز شد. # =الروي- ### || AUTO [روي]: مرد خردمند وخوش اندام، ساقى، نوشنده، حرف قافيه ى شعر، ~~ابر پر باران،- من الشرب: نوشيدن سيراب كننده؛ «ماء روي»: آبى سيراب كننده. # =الرويئة- ### || AUTO [روأ]: انديشيدن ونگريستن در امرى. # =الروية- # [روي]: مؤنث (الروي) است، انديشيدن ونگريستن در كارها؛ «عن روية»: با ~~تدبير وبصيرت؛ «عن غير روية»: ### || AUTO بدون تدبير وانديشه، نيازمندى، بقيه بدهى ومانند آن. # =الرويحة- # [روح]: سرور وشادمانى كه پس PageV01P447 ### || AUTO از يقين در امرى حاصل شود. # =الرويد- ### || AUTO [رود]: مصدر (ارود) است؛ «رويدا زيدا»: آرام باش اى زيد؛ ~~«رويدك زيدا ورويد زيد»: به زيد مهلت بده. كه در اينجا اسم فعل است وكاف ~~حرف خطاب است ومحلى از اعراب ندارد. ونيز در محل جر است با اضافه؛ «ساروا ~~سيرا رويدا وساروا رويدا»: آهسته راه رفتند كه در ms0980 اينجا صفت است وگاهى حال ~~مىيد مانند (سار القوم رويدا): آن قوم در حال آرامش رفتند. # =الرويغة- ### || AUTO [روغ]: مترادف (الرواغ) است. # =الري- # [روي]: اسم است از (ارتوى الشجر)، فراخ حال وبسيارى نعمت. # =الري- ### || AUTO [ريى]: منظر زيبا، چهره ى درخشنده. # =ريي- ### || AUTO تريية [ريي] الراية: پرچم را ساخت وآماده كرد. # =الريا- ### || AUTO ### || AUTO [روي]: مؤنث (الريان) است، نسيم ملايم وخوب. # =الرياب- ### || AUTO [ريب]: «أمر رياب»: كار ترس آور. # =الريازة- ### || AUTO [روز]: كار يا حرفه ى بنائي. ### || AUTO =الرياش- # [ريش] من النوق: ماده شترى كه بر سر وصورت وپيرامون گوش آن موى بسيار باشد. # =الرياش- # كالا واثاث ارزشمند خانه؛ پوشاك وجامه ى فاخر وارزشمند، معاش زندگانى، ~~مال ودارائى، فراخى ونعمت. # =الرياش- ### || AUTO [ريش]: آنكه بر نوك تير پر چسباند. # =الرياضة- ### || AUTO [روض]: مص، ورزش بدنى، تزكيه وتهذيب اخلاق، تبديل صفات ~~ناپسنديده وبد به صفات خوب وپسنديده، گوشه گيرى از مردم براى عبادت ~~وانديشيدن به حقايق ايمان. # =الرياضي- ### || AUTO [روض]: ورزشكار، آنكه به ورزش بستگى داشته باشد؛ «العلم ~~الرياضي»: دانشى است براى بدست آوردن مقدار وميزان ومعمولا بر علم حساب ~~وجبر ومقابله ومساحت وجز آنها اطلاق مى شود. # =الرياضيات- # [روض]: «علم الرياضيات»: ### || AUTO دانش رياضي، علوم رياضي. # =الريال- # [ريل]: لعاب، گونه اى سكه ى پول نقره. اين واژه اسپانيائى است. # =الريان- ### || AUTO ج رواء [روي]: سيراب. ضد (العطشان) است، شاخه هاى سبز وتازه ~~درخت وجز آنها؛ «وجه ريان»: چهره ى پرگوشت وزيبا. # =الريب- # [ريب]: شك وترديد؛ «بلا ريب»: ### || AUTO بدون شك، گمان، تهمت، نيازمندى؛ «ريب المنون»: پيشامد روزگار. # =الريباس- ### || AUTO (ن): گياه ريواس است. # =الريبال- ### || AUTO ج ريابيل [ربل]: گياه بلند ودرهم پيچيده،- (ح): شير. # =الريبة- ### || AUTO ج ريب [ريب]: شك وتهمت، نگرانى نفس وسرگردانى. # =الرية- # [وري]: «رية النار»: آنچه كه با آن آتش افروزند مانند كهنه وهيزم وجز آنها. # =الرية- # [روي] «عين رية»: چشمه ى پر از آب. # =الرية- ### || AUTO [روي]: اسم نوع است از (روى)،- (ع ا): ريه يا شش؛ «رية البحر» ~~(ح): گونه اى از جانوران دريائى نرم تن. # =ريث- # ترييثا [ريث]: خسته شد،- الشي ء: ### || AUTO آن چيز را نرم كرد. # =الريث- # [ريث]: مقدار ms0981 مهلت از زمان؛ «ما قعدت عنده إلا ريث اعقد شسعي»: نزد او نه ~~نشستم مگر به اندازه ى بستن بند كفشم. # اين تعبير بدون (أن، لا، ما) مىيد همچنانكه گويند «يريد يفعل» يعنى (أن يفعل). # =الريث- ### || AUTO [ريث]: كند، سست. # =ريثما- ### || AUTO بمعناى (الريث) است؛ «وقف ريثما صلينا»: ايستاد ودرنگ كرد تا ~~ما نماز بجاى آوريم يعنى به اندازه ى زمان نماز خواندن. # =ريح- ### || AUTO [روح]: باد سخت بر او وزيد. # =الريح- # [روح]: باد، نسيم هر چيزى. اين واژه مؤنث است،- ج أرياح وارواح ورياح وجج ~~أراويح وأراييح، بوى هر چيزى كه با حس بويائى درك مى شود، هر چيز پاك وخوب، ~~رحمت، چيره گى، نيرو، يارى؛ «ريح الشوكة» (طب): غده ايست چركى كه در برخى ~~از انگشتان دست پديد مىيد واغلب باعث پوسيدگى استخوان مى شود، عقربك انگشت؛ ~~«الرياح الأربع»: بادهاى چهارگانه كه عبارت از (الجنوب)، (الشمال)، (الصبا) ~~كه شرقى است و(الدبور) كه غربى مى باشد؛ «ذهب مع الريح»: واژگون ومتلاشى شد. # =الريح- ### || AUTO [روح] من الأيام: روز خوش هوا، روز سخت باد. # =الريحان- ### || AUTO ج رياحين [روح]: بر هر گياه خوشبو اطلاق مى شود، زندگى وروزى،- ~~(ن): ريحان. # =الريحانة- ### || AUTO [روح]: يك شاخه از ريحان. # =الريحة- ### || AUTO [روح]: باد، بوى. # =ريس- ### || AUTO ترييسا [رأس] ه: او را به رياست برگزيد. # =الريس- # [رأس]: رئيس ومهتر،- (مو): # يكى از دو ناى پيوسته بهم كه در طرف راست سرناى (نى لبك) قرار دارد ولحن ~~يا نغمه را اجرا مينمايد وناى دوم را (السند) نامند كه آواز آن بهنگام ~~نواختن ثابت ويكسان مى ماند. # =ريش- ### || AUTO ترييشا [ريش] السهم: به تير پر چسبانيد،- السقم فلانا: بيمارى ~~فلانى را سست كرد، اين واژه در زبان متداول بمعناى پر در آورد مى باشد. # =الريش- # [ريش]: پر كه ويژه ى پرندگان است،- ج رياش وارياش، جامه ى زيبا، دارائى، ~~فراوانى نعمت، رزق وروزى. # =الريش- ### || AUTO [ريش]: بسيارى موى در چهره وپيرامون گوش. # =الريشاء- ### || AUTO [ريش]: مؤنث (الأريش) است. # =الريشة- # ج ريشات [ريش]: يك دانه پر مرغ. # پرهاى بال پرنده بر پنج نوع است: (1) پرهاى درشت ms0982 كه در پيشاپيش بال است و PageV01P448 ### || AUTO آنرا (القوادم) نامند. (2) پرهاى بعد از قوادم كه آنرا ~~(المناكب) نامند (3) پرهاى زير بال پرنده كه آنرا (الخوافي) نامند (4) ~~پرهاى درون كلى كه آنرا (الأباهر) گويند (5) پرهاى زير بال كه بر آن ~~(الكلى) اطلاق كنند،- (مو): يك دانه پر تراشيده ى كركس كه با آن بر وترهاى ~~عود نوازند،- (مو): پاره اى از شاخ حيوان كه نرم وتراشيده مى شود واز آن ~~براى نواختن بر وترهاى قانون استفاده مى كنند،- ج ريش: نوك قلم آهنى كه با ~~آن مينويسند، ودر زبان متداول بمعناى (المفصد) ابزار زدن رگ مى باشد. # =الريض- ### || AUTO [روض]: ستور در اولين فرصت تربيت يا پرورش. اين واژه در مذكر ~~ومؤنث يكسان بكار برده مى شود؛ «امر ريض»: كار بى تدبير ونا استوار. # =الريطة- ### || AUTO ج ريط ورياط [ريط]: پارچه ى دو تكه كه از يك جنس بافته يا ~~آماده شده باشد، كفن، جامه اى كه بگونه ى ملافه باشد. # =ريع- # [روع] فلان: فلانى ترسيد. # =ريع- ### || AUTO ترييعا [ريع] الطعام: غذا پاكيزه وفراوان شد،- الطعام: غذا را ~~پاك وبسيار كرد،- القوم: آن قوم گرد هم آمدند. # =الريع- # [ريع]: مص، باقيمانده ى هر چيزى مانند اضافه ى آرد يا خمير وبزر وجز ~~آنها، سود ومنفعت؛ «ليس له ريع»: چيزى به او باز نميگردد؛ «حفلة يرصد ريعها لكذا»: # جشنى كه در آمد آن براى كارى در نظر گرفته شده باشد؛ «يعيش من ريع ماله»: ~~با سود ودرآمد دارائى خود زندگى مى كند، تكان خوردن سراب، ترس،- من كل شي ء: ### || AUTO آغاز وبهترين هر چيزى،- من الضحى: # روشنائى ودرخشندگى چاشت ونيمه ى روز. # =الريع- ### || AUTO ج رياع وريوع وأرياع [ريع]: تپه ى بلند، جاى بلند، صومعه، برج ~~كبوتر، آبراهه ى سيل از جاى بلند در دره، راه فراخ در كوه. # =الريعان- ### || AUTO [ريع] من كل شي ء: آغاز وبهترين هر چيزى مانند (ريعان الشباب): ~~آغاز جوانى؛ «ريعان السراب»: جنبش سراب. # =الريعانة- ### || AUTO [ريع]: «ناقة ريعانة»: ماده شتر پر شير. # =الريعة- # [ريع]: گروه بهم پيوسته، زمين بلند. # =الريعة- ### || AUTO [ورع]: ms0983 دور از گناهان وشبهات. # =الريف- # ج أرياف وريوف [ريف]: زمينى كه در آن كشت وگياه باشد، روستا، زمين نزديك به آب. # =الريف- ### || AUTO [ريف]: «مكان ريف»: جاى كشت پر بركت. # =الريفة- ### || AUTO مؤنث (الريف) است. # =الريفي- # روستائى؛ «الحياة الريفية»: ### || AUTO زندگى روستائى. # =ريق- ### || AUTO ترييقا [ريق] ه الشراب: به او مي نوشانيد. # =الريق- # [ريق]: مص، آب، بيهوده،- من كل شي ء: آغاز وبهترين از هر چيزى؛ «خبز ~~ريق»: نان بى نان خورش. # =الريق- # ج أرياق ورياق [ريق]: آب دهان؛ «اني على الريق»: من ناشتايم وهنوز چيزى ~~نخورده ام. # =الريق- # [روق] من كل شي ء: بهترين هر چيزى؛ «ريق الشباب»: آغاز وغرور جوانى. # =الريق- ### || AUTO [ريق]: آنكه چيزى نخورده باشد، ناشتا. # =ريم- # [ريم] به: بريده ورها شد. # =ريم- ### || AUTO ترييما [ريم] بالمكان: در آن مكان اقامت نمود،- ت السحابة: ابر ~~پيوسته ماند وپراكنده نشد،- على كذا: بر آن چيز افزوده شد. # =الريم- # [ريم]: باقيمانده وافزايش، كوه كوچك، گور، ميان گور، پايان روز ونزديكى ~~به غروب، ساعت دراز، نردبان،- (ح): آهوى سفيد رنگ وخالص. # =الريم- # [ريم] (ح): آهوى سفيد پوست. # =رين- ### || AUTO [رين] به: مرد، بدردسرى افتاد كه از آن نتوانست بيرون آيد، در ~~اندوه وناراحتى فرو گرفت. # =الريهقان- # [رهق] (ن): زعفران. PageV01P449 ### | AUTO ### || AUTO ز الزاي # ز- ### || AUTO حرف يازدهم از حروف مبانى است واز حروف اسلي بشمار است كه در ~~حساب جمل عبارت از (7) مى باشد. # =الرائد- ### || AUTO [زيد]: فا. # =الزائدة- ### || AUTO ج زوائد: مؤنث (الزائد) است؛ «زائدة الكبد» (ع ا): زائده ى كبد ~~يا پاره اى كوچك از جگر كه در كنار آن قرار گرفته است؛ «الزائدة الدودية» ~~(طب): آماسى است كه در زائده ى روده ى اعور پديد مىيد وبر آن (آپانديس) ~~اطلاق مى شود؛ «الزوائد من الاسنان»: دندانهاى زائدى كه در پس دندانهاى نيش ~~در آيد. # =الزائر- # [زأر]: صداى شير بهنگام غريدن كه از سينه در آورد. # =الزائر- # ج زائرون وزور وزوار [زور]: ### || AUTO ديدار كننده، زيارت كننده، ويزيتور. # =الزائرة- ### || AUTO ج زور وزور وزائرات: مؤنث (الزائر) است براى زيارت كننده. # =الزائغ- ### || AUTO ج زاغة وزائغون [زيغ]: فا، نيرومند. # =الزائف- ### || AUTO ج زيف وزيوف [زيف]: ms0984 فا،- من الدراهم: پول تقلبى، سكه ى قلب. # =الزائل- ### || AUTO [زول]: رونده، عبور كننده، نابود شده. # =الزائلة- ### || AUTO ج زوائل: مؤنث (الزائل) است، هر جاندار يا هر جنبنده اى، شكار؛ ~~«زائلة الزوائل»: ستارگان آسمان. # =الزائن- ### || AUTO [زين]: «امرأة زائن»: زن آرايشكرده. # =زابن- ### || AUTO مزابنة [زبن] ه: او را راند وبه وى صدمه رسانيد. # =زات- ### || AUTO - زيتا [زيت] الطعام: در غذا روغن زيتون ريخت،- القوم: به آن ~~قوم زيتون خورانيد يا به آنها زيتون داد،- الشي ء: آن چيز را با روغن زيتون ~~چرب كرد. # =زاج- ### || AUTO - زوجا [زوج] بينهم: آنها را بر ضد يكديگر برانگيخت وفتنه افكند. # =الزاج- ### || AUTO [ك]: زاج. نمكى است كه در رنگرزى بكار برده مى شود ودر زبان ~~متداول به آن (الجاز) گويند. اين واژه فارسى است. # =الزاجر- ### || AUTO فا؛ «زاجر الإنسان»: ضمير يا وجدان انسان است. # =الزاجل- # ج زواجل: فرمانده ى لشكر، حلقه ى آهن ته نيزه، چوبى كه همانند حلقه است ~~وبا آن بند مشك را بندند. # =الزاجل- # آنكه با صداى بلند بانگ زند، آنكه ديگران را به طرب آورد،- ج زواجل: ### || AUTO فرمانده ى لشكر، حلقه آهن ته نيزه، چوبى كه با آن بند مشك را ~~بندند؛ «حمام الزاجل»: كبوتر نامه بر. # =زاح- # - زوحا وزواحا [زوح] عن المكان: از آن مكان رفت ودور شد، رفت،- ت العلة: # بيمارى بر طرف شد،- زوحا الإبل: شتران را پراكنده كرد. # =زاح- ### || AUTO - زيحا وزيوحا وزيحانا [زيح]: دور شد ورفت،- اللثام: نقاب از ~~چهره برافكند. # =زاحر- ### || AUTO مزاحرة [زحر] ه: با او دشمنى كرد. # =زاحف- ### || AUTO مزاحفة وزحافا [زحف] القوم القوم: آن قوم بر قوم ديگر يورش ~~بردند وبر يكديگر تاختند. # =الزاحف- ### || AUTO فا،- ج زواحف من السهام: تيرى كه بدون قصد رها شود ولى به لغزد ~~وبه هدف برخورد كند؛ «بعير زاحف»: شتر درمانده كه سپل خود را بر زمين كشد. # =الزاحفة- ### || AUTO ج زواحف: مؤنث (الزاحف) است، به معناى (الزاحف) است وتاء براى ~~مبالغه است. # =الزاحل- ### || AUTO آنكه دور باشد، آنكه از جاى خود دور شده باشد. # =زاحم- ### || AUTO مزاحمة وزحاما [زحم] ه: بر او فشار آورد، مزاحمت ايجاد كرد،- ~~الخمسين: به ms0985 سن پنجاه سالگى نزديك شد. # =الزاخر- ### || AUTO فا، مرد شادمان، بخشنده. هر چيز پر، بلند پرواز،- من الشرف: ~~بزرگوار وارجمند؛ «فلان بحر زاخر»: اين تعبير را درباره ى كسى ميگويند كه ~~از دانش بسيار يا بخشندگى وعطاى سرشار بهره مند باشد. # =زاد- # - زودا [زود]: توشه را آماده كرد. # =زاد- # - زيدا وزيدا وزيدا وزيادة ومزيدا وزيدانا [زيد]: روئيد يا نمو كرد،- ~~الشي ء: آن چيز را بسيار كرد،- فلان: اضافه داد،- ه كذا: # بر او برترى يافت؛ «زاده علما»: در دانش بر او برترى يافت،- على الشي ء ~~كذا: بر آن چيز مبلغى يا چيزى اضافه كرد؛ «زد على ذلك ان»: بر آن چيز اضافه ~~كن؛ «زاد قائلا»: # در سخن اضافه كرد وگفت،- الشي ء على كذا: آن چيز بر آن چيز اضافه شد وتجاور PageV01P450 ### || AUTO كرد،- عبه: از آن چيز تجاوز كرد وگذشت؛ «زاد عن المعدل»: از حد ~~ميانه گذشت. # =الزاد- ### || AUTO ج أزودة وأزواد [زود]: توشه ى سفر. # =زار- # - زيارة ومزارة وزورا وزوارا وزوارة [زور] ه: ### || AUTO براى ديدار وى بسوى او رفت،- زوارا الفرس: دهان اسب را با ~~لبيشه بست. # =الزارة- # [زور]: جلگه ى ني زار وپر از آب وگياه، گروه شتران، چينه دان مرغ. # =الزارة- ### || AUTO [زر] (ح): گونه اى حشره كه روى شتر وخر ومانند آنها نشيند. # =زارع- ### || AUTO مزارعة [زرع]: بر روى زمين كشت كرد،- فلانا: با فلانى بر سر ~~كشت زمين در برابر قسمتى از محصول معامله كرد بشرط اينكه بذر از مالك باشد. # =الزرع- ### || AUTO ج زارعون وزراع: فا، كشاورز. # =الزاروب- ### || AUTO كوچه ى تنگ ودراز. فصيح اين واژه (الزقب) است اين واژه آرامى ~~است ودر زبان متداول رايج است. # =الزاروقة- ### || AUTO مترادف (الزراقة) است ودر زبان متداول رايج است. # =الزاعب- ### || AUTO «سيل زاعب»: سيل افزون وخروشان كه دره را پر كند. # =زاغ- # - زوغا [زوغ]: به بيراهه رفت،- البصر: # چشم تكان خورد ومنحرف شد،- الشي ء: # آن چيز را خم كرد،- الناقة: عنان ماده شتر را گرفت،- زوغا وزوغانا: كج ~~وخم شد. # =زاغ- ### || AUTO - زيغا وزيغانا وزيغوغة: مايل شد، كج شد،- ت الشمس: خورشيد ~~منحرف شد،- البصر: چشم خسته شد. # =الزاغ- ### || AUTO ج ms0986 زيغان [زيغ] (ح): كلاغى است كوچك كه پرهاى روى پشت وشكم آن ~~سفيد است؛ گونه ى ديگرى از اين كلاغ وجود دارد كه به آن (الزاغ الجيفي) ~~گويند ومردارخوار است. # =زاف- # - زوفا [زوف]: به تمرينهاى ورزشى ونرمش بدن پرداخت،- الرجل: آن مرد سست ~~راه رفت،- ت الحمامة: كبوتر بالها ودم خود را باز كرد وبر روى زمين كشيد،- ~~الطائر فى الهواء: پرنده در هوا پرواز كرد واوج گرفت،- الماء: حباب آب بر آمد. # =زاف- # - زيوفا [زيف] ت الدراهم عليه: # درهمهاى مردود وتقلبى به او باز گردانيده شد،- زيوفا وزيفا الدراهم: آن ~~درهمها را ناروا وناسره گردانيد،- زيفا الحائط: آن مرد از روى ديوار بر ~~جست،- زيفا وزيفانا: ### || AUTO در راه رفتن تكبر وناز كرد وبه اين سوى وآن سوى خم شد. # =الزافرة- ### || AUTO ج زوافر: پشت گردن وپائين آن، مهتر بزرگ، لشكر، گروه، كمان، آن ~~قسمت از تير كه بى پر است، زيرك ودانا؛ «زافرة الرجل»: خويشاوندان وياران ~~مرد؛ «زافرة البناء»: ستون ساختمان. # =الزافنة- ### || AUTO «الناقة الزافنة»: ماده شتر لنگ. # =الزاقي- ### || AUTO ج زواق [زقو وزقي]: پرنده ى پر صدا، خروس. # =الزاقية- ### || AUTO ج زواق: مؤنث (الزاقي) است. # =الزاكي- ### || AUTO ج زكاة [زكو]: فا، مرد پاكيزه ونيكو. # =زال- # - زولا وزوالا وزولانا وزؤولا وزوولا وزويلا [زول]: نابود شد، دور شد،- ت ~~الشمس: خورشيد از ميان آسمان رو به پائين رفت ومايل شد،- عن الوجود: از بين ~~رفت واثرى از آن نماند،- ت الخيل بركبانها: # اسبان سواران خود را برداشتند وبه راه افتادند،- زولا: جنبيد؛ «أرى ~~النجوم تزول ولا تغيب»: ستاره گانرا مى بينيم كه در حركت وجنبش مى باشند. # =زال- ### || AUTO - زيلا [زيل] ه عن مكانه: او را از جاى خود دور كرد؛ «ما زلت ~~أفعل»: همچنان كار مى كردم؛ «زلت افعل»: بمعناى (ما زلت افعل): بتقدير حرف ~~نفى است وكاربرد كمى دارد؛ «ما زال قائما»: همچنان ايستاده بود؛ «لا يزال ~~فى حاجة اليه»: همچنان نيازمند به وى مى باشد. # =الزال- ### || AUTO ج زوال [زل] من الدراهم: درهم كم وزن- سكه ى كه عيار آن كم باشد. # =الزالج- ### || AUTO فا، آنكه از مشكلات نجات ms0987 يافته باشد، آنكه بسيار نوشنده باشد؛ ~~«سهم زالج»: تيرى كه بر روى زمين لغزد وسپس بسوى هدف رود. # =زام- ### || AUTO مزامة [زم] فلانا: با او معارضه كرد وجلوى وى را گرفت. # =زامل- ### || AUTO مزاملة [زمل] الرفيق: معادل دوست خود در كجاوه بر روى شتر سوار ~~شد بدينگونه كه او در يك طرف محمل ودوستش در طرف ديگر آن نشست. # =الزامل- ### || AUTO آنكه دنبال رو ديگرى باشد، ستورى كه از فرط نشاط لنگان راه رود. # =الزاملة- ### || AUTO ج زوامل: مؤنث (الزامل) است، شتر وجز آن از ستوران كه باربر آن نهند. # =الزامن- ### || AUTO «زمن زامن»: روزگارى سخت. # =زان- ### || AUTO - زينا ه: آنرا آراست اين واژه ضد (شانه) ميباشد،- الشى ء: ~~آنچه را نيكو كرد وآراست. # =الزان- ### || AUTO [زين] (ن): گونه اى درخت زيبا از تيره ى بلوطيهاست. از چوب اين ~~درخت استفاده مى شود واز دانه هاى آن روغن نباتى خوبى بدست مىيد. اين درخت ~~گونه هاى بسيارى دارد كه براى آرايش باغچه كشت مى شود. # =زانى- ### || AUTO مزاناة وزناء [زني]: زنا كرد. # =الزاني- ### || AUTO ج زناة [زني]: زناكار. # =الزانية- ### || AUTO زناكار ... تاء براى مبالغه است،- ج زوان: مؤنث (الزاني) است. # =الزاهد- ### || AUTO ج زهد وزهاد وزاهدون: فا، آنكه دنيا را براى آخرت رها كند، ~~بدخوى، پرهيزگار. # =الزاهر- ### || AUTO فا، رنگ روشن ودرخشان، گياه زيبا. # =الزاهرية- ### || AUTO تكبر وتبختر؛ «هو يمشي الزاهرية»: او خرامان راه مى رود. # =زاهق- ### || AUTO مزاهقة [زهق] الحق الباطل: حق باطل را، نيست ونابود كرد. # =الزاهق- ### || AUTO باطل، بيهوده، نابود شونده، چاه گود. # =الزاهقة- ### || AUTO «بئر زاهقة»: چاه بسيار گود. # =الزاهي- ### || AUTO [زهو]: زيبا روى درخشان. # =الزاهية- # مؤنث (الزاهي) است. PageV01P451 ### || AUTO =زاوج- ### || AUTO مزاوجة وزواجا [زوج] ه: با او آميزش كرد. # =الزاورة- # [زور]: مترادف (الزاورة) است. # =الزاورة- ### || AUTO [زور]: چينه دان مرغ يا پرنده. # =زاول- ### || AUTO مزاولة وزوالا [زول] ه: آن را درمان كرد، آن را خواست، آن را ~~طلبيد،- المهنة: به آن كار اشتغال ورزيد. # =الزاوورة- ### || AUTO [زور]: چينه دان مرغ. # =الزاوية- # ج زوايا [زوي] من البيت: گوشه ى خانه،- عند الحجارين والنجارين وغيرهم: ~~ودر نزد سنگتراشان ودرودگران وجز آنها ابزارى است دو ضلعى ms0988 وبهم چسبيده كه ~~ميان آن دو زاويه ى قائمه تشكيل ميشود،- (ه): گوشه اى كه از تلاقى دو خط ~~مستقيم كه ضلعهاى زاويه ناميده مى شوند حاصل شود ونقطه ى تلاقى دو خط را ~~(رأس الزاوية) يا (قمة الزاوية) نامند؛ «زاوية مستقيمة»: زاويه ايست كه دو ~~ضلع آن از نقطه ى رأس در يك سطح مستقيم باشد؛ «زاوية قائمة» (ه): نصف زاويه ~~ى مستقيمه است؛ «زاوية حادة» (ه): از زاويه ى قائمه كوچكتر است؛ «زاوية ~~منفرجة» (ه-): از زاويه ى قائمه بزرگتر واز زاويه مستقيمه كوچكتر است؛ ~~«زاوية نافرة» (ه): از زاويه ى مستقيمه كوچكتر است؛ «زاوية منعكسة» (ه): از ~~زاويه ى مستقيمة بزرگتر است؛ «زاوية منعدمة» (ه): زاويه ايست كه دو ضلع آن ~~بر روى هم قرار گرفته باشند؛ «زاويتان متقابلتان فى الرباعي» (ه): # زاويه ايست كه ضلعى به نوك آن نمى رسد؛ «زاويتان متقابلتان او متقابلتان ~~فى الرأس» (ه): دو زاويه است كه ضلع هر يك در امتداد ضلع دوم است؛ «زاويتان ~~متكاملتان» (ه): دو زاويه است كه هر يك متكامل ديگرى است ومجموع آن دو يك ~~زاويه ى مستقيمه تشكيل ميدهد؛ «زاويتان متتامتان» (ه): دو زاويه است كه ~~مجموع آن يك زاويه ى قائمه مى باشد؛ «زاويتان متجاورتان او متتاليتان» (ه): ~~دو زاويه است با ضلع مشترك؛ «زاوية ثنائية او زوجية» (ه): ### || AUTO اين زاويه از دو نصف مستوي كه از يك مستقيم خارج شده باشد ~~تشكيل مى شود؛ «من زوايا مختلفة»: از جهات مختلف. # =زايد- ### || AUTO مزايدة [زيد] ه: در فزونى بر او چيره شد. # =زايل- ### || AUTO مزايلة [زيل] ه: از او جدا ودور شد. # =الزؤام- ### || AUTO ### || AUTO [زأم] من الموت: مرگ ناگهانى، مرگ ناپسند وزشت. # =الزؤان- ### || AUTO [زأن] (ن): گياهى است علفى از تيره ى نجيليات كه بيشتر در ميان ~~گندم ميرويد ودانه ى آن بسان دانه ى گندم است ولى ريزتر وهرگاه خورده شود ~~خواب آور است. # =الزؤانة- ### || AUTO (ن): واحد (الزؤان) است. # =زأبر- # زأبرة [زأبر] الثوب: جامه پرزدار شد،- الثوب: پرز ms0989 جامه را درآورد. ### || AUTO الزؤبر [زأبر]: مترادف (الزئبر) است. # =الزئبر- ### || AUTO [زأبر]: آنچه كه از درز جامه نمايان شود. # =زأبق- ### || AUTO زأبقة [زأبق] الشي ء: بر روى آن چيز جيوه ماليد. # =الزئبق- ### || AUTO [زأبق] (ك): جيوه، اين ماده در برابر سرما مقاومت دارد وتا 40 ~~درجه ى زير صفر منجمد نميشود. از اين ماده براى پر كردن دندان استفاده ~~ميشود، تركيبات آن سمى است ودر زبان متداول به آن (الزيبق) گويند. # =الزئبق- ### || AUTO (ك): مترادف (الزئبق) است. # =زأر- ### || AUTO - زئيرا وزأرا وتزآرا [زأر] الأسد: شير غريد واز سينه صدا ~~درآورد. # =زئر- ### || AUTO - زئيرا وزأرا وتزآرا [زأر] الأسد: مترادف (زأر) است. # =الزئر- ### || AUTO [زأر]: «اسد زئر»: شيرى كه از سينه صدا بر آورد وبغرد. # =الزأرة- # اسم مره از (زأر) است، باغ، جنگل وبيشه،- من الابل والغنم: گروه شتران يا ~~گوسفندان. # =زأم- # - زأما وزؤاما [زأم]: ناگهان مرد، سخت خورد،- ه: افزعه: او را ترسانيد،- ~~ه البرد: ### || AUTO سرما بر او سخت شد ودر اثر آن لرزيد،- لي كلمة: سخنى را مطرح ~~كرد كه نميداند بر حق است يا باطل؛ «ما زأم بحرف»: سخنى نگفت. # =الزأمة- ### || AUTO [زأم]: بسيار خوردن ونوشيدن، نيازمندى، واژه، باد، صداى سخت،- ~~من الطعام: غذاى كافى يا ذخيره. # =الزئير- # [زأر]: بانگ شير. # =زب- ### || AUTO ### || AUTO - زببا [زب]: گونه وپيرامون گوش آن مرد پرموى شد. # =زبى- ### || AUTO تزبية [زبي] الزبية: گودال را كند. # =الزباء- ### || AUTO [زب]: مؤنث (الأزب) است. # =الزباب- ### || AUTO [زب]: فروشنده ى مويز. # =الزبابة- ### || AUTO (ح): موش صحرائى كه در حجم بزرگتر از موشهاى معمولي است وضرب ~~المثل در دزدى است وميگويند (اسرق من زبابة): او دزدتر از زبابه است. # =الزباد- # نوعى بوى خوش كه از گربه ى زباد بدست آيد؛ «سنور الزباد أو قط الزباد» ~~(ح): گربه ايست از تيره ى (زباديات) كه زير دم آن كيسه اى وجود دارد كه در ~~آن ماده ى خوشبوئى پديد مىيد. # =الزباد- ### || AUTO (ن): گونه اى گياه است؛ «زباد اللبن»: آنچه كه در آن خيرى نباشد. # =الزبال- # آنچه را كه مورچه با دهان حمل مى كند. # =الزبال- # مترادف (الزبال) است. # =الزبال- ### || AUTO آنكه از خانه ها ms0990 زباله جمع مى كند، سپور. # =الزبالة- ### || AUTO آب كم؛ «ما في البئر زبالة»: در چاه آبى وجود ندارد، زباله ~~وخاكروبه ى خانه ها. # =الزبانى- # ج زبانيات [زبن]: «زبانى العقرب»: # نيش عقرب كه بر سر دم آنست؛ «زبانيا العقرب»: دو شاخ عقرب. # =زبب- # تزبيبا [زب] العنب: انگور را خشك وكشمش كرد،- الرجل: دهان آن مرد از PageV01P452 ### || AUTO پرگوئى كف كرد. # =الزبب- ### || AUTO [زب]: مص، انبوهى موى ودرازى آن. # =زبد- # - زبدا ه: به او كره خورانيد،- له: به او كره داد،- السقاء: مشك را تكان ~~داد تا خامه يا كره ى آن برآيد،-- زبدا السويق: # آرد را با كره آميخت. # =زبد- ### || AUTO تزبيدا اللبن: شير خامه دار شد،- شدقه: دهان او كف برآورد،- ~~القطن: پنبه را زد تا براى ريستن آماده شود. # =الزبد- # ج زبد: كره كه از شير گاو يا گوسفند بدست مىيد. # =الزبد- ### || AUTO ج أزباد: كف كه بر روى آب برآيد؛ «زبد البحر»: كف دريا، چركى. # =الزبدة- # ج زبد: مترادف (الزبد) است؛ «زبدة الشى ء»: بهترين ونيكوترين هر چيزى. # =الزبدة- ### || AUTO ج زبد: كف كه بر روى آب وجز آن برآيد. # =الزبدية- ### || AUTO ج زبادي: پشقاب سفالين. # =زبر- ### || AUTO - زبرا البئر: چاه را با سنگ استوار ساخت،- الكتاب: كتاب را ~~نوشت،- الكرام الكرم: باغبان انگور شاخه هاى زيادى درخت مو را چيد وآنرا ~~نيكو گردانيد،- ه عن الأمر: از آن كار وي را منع كرد وبازداشت. # =الزبر- ### || AUTO ج زبور: كتاب، خرد. # =زبرج- ### || AUTO زبرجة [زبرج] الشي ء: آن چيز را نيكو وزيبا كرد. # =الزبرج- ### || AUTO ج زبارج: هر چيز آراسته وزيبا، زينت وآرايش، زر، ابر نازك كه ~~در آن سرخى باشد. # =الزبرجد- ### || AUTO ج زبارج: زبرجد كه از سنگهاى قيمتى است وهمانند زمرد مى باشد ~~كه بهترين آن زبرجد سبز است. اين واژه فارسى است. # =زبل- # - زبلا الأرض: زمين را با كود اصلاح ونيكو كرد. # =زبل- ### || AUTO تزبيلا الأرض: مترادف (زبلها) است. # =الزبل- ### || AUTO (ز): سرگين يا پشكل دام وستور. # =الزبلة- ### || AUTO مترادف (الزبل) است. # =زبن- ### || AUTO - زبنا ه: او را راند، به او صدمه رسانيد، وي را دور كرد،- ت ~~الناقة: ماده شتر بهنگام دوشيدن پاى خود را ms0991 بر زمين كوبيد،- الثمر: ميوه ها ~~را نچيده وبر روى درخت فروخت. # =الزبون- # خريدار، مشتري، آنكه همواره از يك فروشنده خريد مى كند؛ ج زبن وزبونات ~~وزبائن،- من النوق: ماده شترى كه بهنگام دوشيدن پاى بر زمين كوبد؛ «حرب زبون»: ### || AUTO جنگ بسيار سخت وانبوه از جنگجويان كه يكديگر را برانند. # =الزبونية- ### || AUTO مجموع (الزبن) است. # =الزبيب- ### || AUTO [زب]: كشمش ومويز يا انجير خشك، زهر دهان مار. # =الزبيبة- ### || AUTO يك دانه مويز يا انجير خشك، كفى كه بر گوشه ى دهان آنكه بسيار ~~سخن گويد برآيد، زخمى است كه در دست بر آيد. # =الزبيبتان- ### || AUTO دو نقطه ى سياه كه بر روى دو چشم مار است. # =الزبية- ### || AUTO ج زبى [زبي]: گودالى كه براى شكار جانوران درنده حفر كنند، ~~گودالى كه در آن غذا يا نان پزند، تپه اى كه آب به آن نرسد. # =الزبيل- # مترادف (الزبلة) است،- ج زبل وزبلان: زنبيل، سبد، ظرف، مشك. # =الزبيل- ### || AUTO ج زبابيل: زنبيل. ### || AUTO =زج- ### || AUTO - زجا [زج]: دويد،- بالشي ء: آن چيز را انداخت؛ «زج بفلان فى ~~السجن»: او را به زندان افكند،- ه: با ته نيزه او را زد،- ه بالرمح: او را ~~با نيزه زد،-- زججا حاجبه: ### || AUTO ابروى او باريك شد. # =الزج- # ج زجاج وأزجة وزججة: آهنى كه در بن نيزه مى باشد در مقابل (السنان) كه ~~بمعناى سرنيزه است. # =زجا- ### || AUTO - زجوا [زجو] ه: او را راند، وي را به آرامى دور كرد،- زجوا ~~وزجوا وزجاء الأمر: آن كار آسان شد،- الخراج: خراج يا ماليات به آسانى ~~دريافت شد،- فلان: خنده ى فلانى بريده شد. # =زجى- ### || AUTO تزجية ه: او را بيرون كرد، او را به آرامى راند ودور كرد. # =الزجاء- ### || AUTO [زج]: مؤنث (الأزج) ست. # =الزجاج- # [زج]: شيشه، آبگينه. # =الزجاج- # [زج]: مترادف (الزجاج) است. # =الزجاج- # [زج]: مترادف (الزجاج) است. # =الزجاج- # [زج]: سازنده ى آبگينه. ### || AUTO شيشه ساز. # =الزجاجة- # يك قطعه آبگينه، ظرف شيشه اى. # =الزجاجة- # مترادف (الزجاجة) است. # =الزجاجة- ### || AUTO بمعناى (الزجاجة)، شيشه سازى. # =الزجاجي- ### || AUTO [زج]: شيشه فروش. # =الزجار- ### || AUTO آنكه بسيار داد وفرياد زند. # =الزجال- ### || AUTO شاعر ملى يا مردمى؛ «حمام الزجال»: كبوتر نامه بر. # =الزجالة- # آنهائيكه با تيرهاى ms0992 كوچك تير اندازى مى كنند. # =زجج- ### || AUTO تزجيجا [زج] الحاجب: ابرو را باريك كرد،- الموضع: آن جاى را ~~درست وهموار كرد. # =زجر- ### || AUTO - زجرا ه: او را راند ونهيب داد،- ه عن كذا: او را از چيزى منع ~~كرد،- الكلب وبالكلب: سگ را نهيب داد وبر آن بانگ زد،- ت الريح السحاب: باد ~~ابر را تكان داد وبرانگيخت،- الطير: پرنده را به پرواز واداشت وبه آن فال ~~نيك يا بد زد به اينگونه كه پرواز آن بسوى راست يا چپ مى باشد،- الرجل: آن ~~مرد پيشگوئى كرد. # =الزجر- # ج زجور (ح): نوعي ماهى درشت هيكل است. # =الزجر- ### || AUTO ج زجور (ح): مترادف (الزجر) است. # =زجل- # - زجلا ه وبه: وى را تيز نگريست وبسوى او تير انداخت، او را دور كرد،- ه ~~بالرمح: با نيزه او را زد،- الحمام: كبوتر را به پرواز راه دور فرستاد. PageV01P453 ### || AUTO =زجل- # - زجلا: آن مزد به شادى وطرب پرداخت، صداى خود را بلند كرد،- القوم: ### || AUTO آن قوم با هم بازى كردند. # =الزجل- # گونه اى از شعر نو؛ «سحاب ذو زجل»: ابرى كه تندر دارد؛ «زجل الجن»: # آواز جن. # =الزجل- ### || AUTO شادى كننده، آنكه با صداى خود شادى آفريند. # =الزجلة- # ج زجل: گروهى از مردم، پاره اى از چيزى، حالت، پوست ميان دو چشم. # =الزجلة- ### || AUTO ج زجلات: سر وصداى مردم. # =الزجور- ### || AUTO «ناقة زجور»: ماده شترى كه شير ندهد مگر آنكه زجر شود. # =الزجول- ### || AUTO «مسافة زجول»: مسافتى دور. # =الزحار- # (طب): بيمارى اسهال خونى كه باعث درد ورنج مى شود وبه آن (ديسنطاريا) يا ~~دزانترى گويند. # =الزحار- ### || AUTO بخيلى كه هرگاه چيزى از وى بخواهند ناله سر دهد. # =الزحاف- # في العروض: در علم عروض تغييرى است كه سبب خفيف يا ثقيل مى شود. # =الزحاف- # بسيار خزنده؛ «الجراد الزحاف»: ### || AUTO ملخى كه بر روى زمين راه رود مقابل اين كلمه (الطيار) است. # =الزحافات- ### || AUTO (ح): جانوران خزنده مانند لاك پشت وسقنقور كه گونه اى سوسمار است. # =الزحافة- ### || AUTO مؤنث (الزحاف) است. # =الزحالف- ### || AUTO (ح): حشرات ريزى است بسان مورچه. # =الزحام- ### || AUTO مص؛ «يوم الزحام»: روز قيامت. # =زحر- ### || AUTO - زحيرا وزحارا وزحارة: بيمارى اسهال خونى گرفت، ms0993 صدا يا نفس ~~خود را با آه وناله بر آورد،- ت به امه: مادرش او را زائيد،- ه بالرمح: با ~~نيزه او را زخمى كرد. # =زحر- ### || AUTO به بيمارى اسهال خوني دچار شد. # =الزحر- ### || AUTO بخيلى كه هرگاه از او چيزى بخواهند ناله سر دهد. # =الزحران- ### || AUTO مترادف (الزحر) است. # =زحط- ### || AUTO - زحطا: از سراشيبى به سوى پائين سر خورد. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =زحف- ### || AUTO - زحفا وزحفانا وزحوفا: بر روى نشيمنگاه يا كاسه ى زانوى خود ~~آهسته آهسته خزيد،- البعير: شتر خسته شد،- السهم: تير رها شد وبه هدف نخورد ~~ولى لغزيد تا به نشانه رسيد،- اليه: بسوى او رفت؛ «زحف العسكر الى العدو»: ~~لشكر بر دشمن حمله كرد،- الشي ء: آن چيز را آهسته كشيد. # =الزحف- ### || AUTO مص،- ج زحوف: لشكرى انبوه كه به سوى دشمن روانه شود. # =الزحفة- ### || AUTO جهانگردى كه به شهرهاى نزديك سفر كند وبه كشورهاى دور نرود. # =زحل- # - زحولا عن مكانه: از جاى خود رفت، دور شد،- ت الأرض: زمين از جاى خود ~~تكان خورد وفاصله گرفت،- زحلا: خسته ودرمانده شد. # =زحل- # تزحيلا ه: او را دور كرد. # =زحل- ### || AUTO (فك): ستاره ى زحل كه جزو مجموعه شمسى است. اين سياره ضرب ~~المثل است در بزرگى وبلندى؛ «رجل زحل»: مردى كه از كار دورى مى گزيند چه آن ~~كار خوب باشد وچه بد. # =الزحل- ### || AUTO مترادف (الزاحل) است. # =الزحلة- ### || AUTO مردى كه از امور يا كارها دورى گرفته باشد، جهانگردى كه به ~~اماكن نزديك سفر كند وبه كشورهاى دور نرود، جانورى كه از دم ونشيمنگاه وارد ~~سوراخ خود شود. # =زحلف- ### || AUTO زحلفة [زحلف] الشي ء: آن چيز را غلطانيد، دور كرد،- في الكلام: ~~در سخن گفتن شتاب كرد،- الإناء: ظرف را پر كرد. # =زحلق- ### || AUTO زحلقة [زحلق]: به معناى (زحلف) است. # =زحلك- ### || AUTO زحلكة [زحلك]: به معناى (زحلق) است. # =الزحلوفة- ### || AUTO ج زحالف وزحاليف [زحلف]: جاى سراشيبى وصاف كه روى آن سر خورند، سرسره. # =الزحلوقة- ### || AUTO [زحلق]: ارجوحه ى چوبى كه بر دو طرف آن سوار شوند. وگاهى از ~~يكسو وسپس از سوى ديگر بالا وپائين رود، الاكلنگ. # =الزحلوكة- ### || AUTO ms0994 [زحلك]: مترادف (الزحلوقة) است. # =زحم- ### || AUTO - زحما وزحاما ه: او را به تنگنا انداخت، وى را در سختى ومضيقه افكند. # =الزحم- ### || AUTO مص، قومى كه گرد هم آمده وازدحام كنند. # =الزحمة- ### || AUTO مترادف (الزحام) است. # =الزحوف- ### || AUTO ج زحف: «ناقة زحوف»: ماده شتر خسته ودرمانده. # =الزحير- # مترادف (الزحار) است. # =زخ- # - زخا [زخ]: خشمگين شد،- ه: او را دور كرد، او را در بلا انداخت،- ~~بالابل: # شتران را به سختى راند،-- زخا وزخيخا الجمر: گل آتش سخت برق زد،- المطر: ### || AUTO باران سخت باريد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الزخ- # مص، كينه وخشم: # الزخار- ### || AUTO ### || AUTO صيغه ى مبالغه است از (زخر). # =الزخارف- ### || AUTO [زخرف]: جمع (الزخرف) است، كشتيها،- (ح): حشراتى است از تيره ى ~~نيم بالان كه مانند مگس بر روى آب مى پرند؛ «زخارف الماء»: راههاى آب، ~~آبراهه ها؛ «زخارف الدنيا»: چيزهاى پوچ وباطل دنيا. # =الزخاري- ### || AUTO «نبات زخاري»: گياه سبز وتازه؛ «زخاري النبات»: سبزى وتازگي ~~گياه بهنگام بر آمدن شكوفه هاى آن. # =الزخة- # [زخ]: حقد وكينه وخشم،- ودر زبان متداول بمعناى يكبار بارش تند وسخت است. # =زخر- # - زخرا وزخورا وتزخارا البحر: دريا فراخ وپر آب شد،- الوادي: دره فراخ وپر آب PageV01P454 ### || AUTO شد،- النبات: گياه بلند شد،- القوم: آن قوم براى جنگ وآماده ~~باش قيام كردند،- بما عنده: به آنچه كه دارد افتخار كرد،- الشي ء: آن چيز ~~را پر كرد،- العشب المال: گياهان شتر را فربه كرد، آراست،- الرجل: آن مرد ~~را به وجد وطرب انداخت وشادمان كرد. # =زخرف- ### || AUTO زخرفة [زخرف] ه: آن را زينت داد وآرايش كرد،- الكلام: سخن را ~~با دروغ آميخت. # =الزخرف- ### || AUTO ### || AUTO ج زخارف: زر، زيبائى آن چيز؛ «زخرف الكلام»: سخنان ~~بيهوده وباطل؛ «زخرف الأرض»: انواع ورنگهاى گياهان زمين. # =زخم- ### || AUTO - زخما اللحم: گنديد، بدبوى شد. # =الزخم- # نيرو وتوان. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الزخم- ### || AUTO «لحم زخم»: گوشت گنديده. # =الزخيم- # نيرومند وپر توان،- من الروائح: ### || AUTO بوى تند. اين دو تعبير در زبان متداول رايج است. # =الزخور- ### || AUTO [زخر]: «نبات زخور»: گياه پر پشت ودرهم پيچيده. # =الزخوري- ### || AUTO «نبات زخوري»: به معناى (الزخور) است؛ «كلام زخوري»: سخنى كه ~~در آن تكبر ms0995 وتهديد باشد. # =الزخيرة- ### || AUTO ج زخائر: بار وبنه وتوشه واسبهاى لشكر. # =زدا- # - زدوا [زدو] الصبي الجوز وبالجوز: آن كودك گردو بازى كرد وآنرا در گودال ~~كوچكى انداخت. # =زر- # - زرا [زر] القميص: دگمه هاى جامه را دوخت وآنها را داخل مادگيها كرد،- ~~الشي ء: آن چيز را جمع آورى كرد وبست،- عينه: چشم خود را تنگ كرد،- الرجل: ~~آن مرد را گزيد، وى را راند وبيرون كرد،- ه بالرمح: با نيزه او را زد،- ~~الشعر: موى را زدود،- المتاع: كالا را تكان داد،- ه عند العامة: ودر زبان ~~متداول به معناى اصرار والحاح كرد مى باشد،-- زرا الرجل: آن مرد دگمه اش را ~~بست، خرد وتجربه ى او زياد شد، بر دشمن خود تعدي كرد،-- زريرا سنان الرمح: ### || AUTO سر نيزه درخشيد،- ت العين: چشم برافروخته شد. # =الزر- # ج أزرار وزرور: دگمه، چوبى از چوبهاى خيمه،- (ع ا): حفره ى استخوان كتف ~~كه بازو در آن ميگردد،- (ع ا): # حفره ى ورك كه سر استخوان ران در آن مى گردد،- (ع ا): استخوان كوچكى است ~~كه در زير قلب جاى دارد،- (مو): # برآمدگى در عقب صندوق كمانچه؛ «زر الشي ء»: شصتى هر چيزى؛ «زر السيف»: ### || AUTO لبه ى شمشير؛ «زر الورد ونحوه»: غنچه ى گل قبل از باز شدن. اين ~~تعبير در زبان متداول رايج است. # =زرى- ### || AUTO - زريا وزريا وزراية ومزرية ومزراة [زري] عليه عمله: وى را از ~~كارى كه كرده بود نكوهش كرد. # =الزرابة- ### || AUTO كرايه ى آغل چارپايان وستوران از دارنده ى آنها. # =الزراد- # ريسمانى كه با آن گلوى شتر را فشار دهند تا چركى از دهان بيرون نكند. # =الزراد- ### || AUTO خفه كننده، زره ساز. # =الزرادة- ### || AUTO زره سازى. # =الزرار- ### || AUTO [زر]: باهوش سبكبال. # =الزرارة- ### || AUTO آنچه كه به ديوار افكنند وبه آن چسبد. # =الزراع- ### || AUTO ج زراعون وزراعة: كشاورزى كه كشت بسيار كند، سخن چين كه در ~~دلها كينه مى كارد. # =الزراعة- # كشاورزى، كشت. # =الزراعة- ### || AUTO ج زراعات: مؤنث (الزراع) است، جاى كشت همانگونه كه گويند ~~(الملاحة) براى نمك زار. # =الزراعي- ### || AUTO آنچه كه بستگى به كشاورزى داشته باشد؛ «أرض زراعية»: زمين قابل كشت. # =الزرافة- # دروغگو،- زرافي وزرافى ms0996 وزرائف (ح): زرافه يا شتر گاو پلنگ. # =الزرافة- # ج زرائف وزرافى وزرافي (ح): # مترادف (الزرافة) است،- ج زرافات: # گروهى از مردم حدود ده يا بيست نفر؛ «طاروا اليه زرافات ووحدانا»: بگونه ~~ى جمعى يا فردى بسوى آن شتافتند، جاى ريزش يا روان شدن آب. # =الزرافة- # (ح): به معناى (الزرافة) است. # =الزرافة- ### || AUTO (ح): به معناى (الزرافة) است،- ج زرافات: جاى روان شدن آب، ~~گروهى از مردم از ده تا بيست نفر. # =الزراقة- ### || AUTO پمپ آب يا لوله ى آب كه از آن آب بيرون ريزد. اين واژه را در ~~زبان متداول (الزاروقة) نامند. # =زرب- # - زربا المواشي: دام وچهار پايان را به درون آغل برد،- للغنم: براى ~~گوسفندان آغل ساخت. # =زرب- ### || AUTO - زربا الماء: آب روان شد. # =الزرب- # مص،- ج زروب: آغل گوسفندان، محل ورود، كمينگاه صياد. # =الزرب- ### || AUTO ج زروب: آغل گوسفندان، آبراهه. # =الزربي- ### || AUTO ### || AUTO ج زرابي: فرش كه بگسترانند وبر آن نشينند،- من ~~النبت: گياه زرد يا سرخ رنگ كه در آن سبزى باشد. # =الزربية- ### || AUTO ج زرابي: فرش گسترده كه بر آن نشينند، كسانيكه بر حاكم وارد ~~شوند وهر چه را كه وى بگويد اعم از خوب يا بد تصديق كنند،- من النبت: گياه ~~زرد يا سرخ رنگ كه در آن سبزى باشد. # =الزرة- # [زر]: گزيدن يا گاز گرفتن، زخم كه از شمشير پديد آيد. # =الزرة- ### || AUTO [زر]: اثر يا زخم كه از گزيدن پديد آيد. # =الزرجون- ### || AUTO شاخه هاى درخت انگور، رنگى است سرخ، مي. اين واژه فارسى است. # =الزرجونة- # واحد (الزرجون) بمعناى شاخه ى انگور است. # =زرد- # - زردا ه: او را خفه كرد،- الدرع: زره PageV01P455 ### || AUTO را بافت،- العقدة: گره را سفت وسخت بست. اين تعبير در زبان ~~متداول رايج است. # =زرد- ### || AUTO - زردا اللقمة: لقمه را با شتاب بلعيد. # =الزرد- # ج زرود: زره كه حلقه هاى آن درهم آميخته شده باشند، ودر زبان متداول ~~بمعناى حلقه ى ريز مى باشد؛ «حمار الزرد» (ح): پوست بدن اين حيوان كه بشكل ~~خر است راه راه مى باشد واز تيره ى (خيليات) است، گورخر. # =الزرد- ### || AUTO آنكه با شتاب غذا را خورد يا ms0997 بلعد. # =الزردة- ### || AUTO يكبار خوردن. # =زرر- ### || AUTO تزريرا [زر] ثوبه: دگمه هاى پيراهنش را بست، براى پيراهنش دگمه دوخت. # =زرزر- ### || AUTO ### || AUTO زرزرة [زرزر] الزرزور: صدا داد، سوت زد،- الرجل: ~~آن مرد همواره گوشت سار خورد،- بالمكان: در آن مكان اقامت كرد. # =الزرزر- # ج زرازر (ح): مترادف (الزرزور) است. # =الزرزور- ### || AUTO ج زرازير (ح): سار كه پرنده ايست بزرگتر از گنجشك وگونه اى از ~~آن به رنگ سياه وگونه ى ديگر با نقطه هاى سياه وسفيد است. # =الزرزوري- ### || AUTO آنچه كه به رنگ زرزور مى باشد. # =زرط- ### || AUTO - زرطا اللقمة: لقمه را بلعيد. اين واژه را در زبان متداول ~~(زلط) گويند. # =زرع- ### || AUTO - زرعا: تخم بر زمين پاشيد وكشت كرد، زراعت كرد،- الأرض: زمين ~~را كشت كرد، در زمين تخم پاشيد،- الله النبات: خداوند گياه را رويانيد. # =الزرع- ### || AUTO مص،- ج زروع: زمين كشت شده، فرزند؛ «الزرع والضرع»: كشتزار ~~ودام وستور وچارپايان. # =الزرعة- # بذر، تخم، جاى كشت. # =الزرعة- # جاى كشت، زمين مزروعى. # =الزرعة- # به معناى (الزرعة) است. # =الزرعة- ### || AUTO به معناى (الزرعة) است. # =زرف- # - زرفا: جهيد،- في الكلام: بر سخن افزود ودروغ گفت. # =زرف- # - زرفا الجرح: زخم پس از بهبودى دوباره سر باز كرد. # =زرف- ### || AUTO تزريفا الشي ء: بر آن چيز افزود،- في الكلام: بر سخن افزود ~~ودروغ گفت،- الرمح فيه: نيزه را به درون او فرو برد،- ه: او را راند ودور ~~كرد،- القوم: آن قوم را به چند دسته تقسيم وپراكنده كرد. # =زرق- # - زرقا الطائر: پرنده فضله افكند،- ت الناقة الرحل: ماده شتر جهاز را به ~~عقب خود كشيد،- الطائر: پرنده را با نيزه ى كوچك زد،- الرجل ببصره: بر آن ~~مرد چشم دوخت،- ت عينه نحوى: چشم او به سوى من كشيده شد وسفيدى آن پديدار ~~گرديد،- النجم: ستاره فرو رفت وناپديد شد. اين واژه سريانى است. # =زرق- ### || AUTO - زرقا ت عينه: چشم او آبى شد،- الشي ء: آن چيز نيلگون شد،- ~~الرجل: آن مرد كور شد. # =الزرق- # كنايه از نيزه ها وسرنيزه هاست كه معمولا به رنگ كبود است. # =الزرق- # سفيدى كه در زير موى باشد، رنگ آبى آسمانى. # =الزرق- ### || AUTO سفيدى در پيشانى اسب،- زرارق (ح): پرنده ايست شكارى در حجمى ~~ميان باز ms0998 وشاهين. # =الزرقاء- ### || AUTO ج زرق: مؤنث (الأزرق) است، آسمان، مي. # =الزرقة- # رنگ آبى آسماني. # =الزرقة- ### || AUTO مهره ايست براى افسون ديگران. # =زرك- ### || AUTO - زركا ه: او را در تنگنا انداخت وبراى وى مزاحمت ايجاد كرد. ~~اين واژه در زبان متداول رايج است وسرياني است. # =الزركة- ### || AUTO زحمت ومشقت. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الزركش- ### || AUTO ابريشمى كه با رشته هاى نقره بافته شده باشد. اين واژه فارسى است. # =الزركشة- ### || AUTO «زركشة الكلام»: زيبائى وآراستگى سخن. # =الزرنب- ### || AUTO [زرنب] (ح): گاو وحشى. # =زرنق- ### || AUTO زرنقة: از آفتابه آب خورد بدون اينكه بمكد. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =الزرنيخ- ### || AUTO (ك): ماده ى زرنيخ كه به رنگ خاكسترى است وهرگاه با پودر سنگ ~~آميخته شود موى بدن را مى زدايد. تركيبات اين ماده سمى است ودر آزمايشهاى ~~پزشكى بكار برده مى شود بويژه براى از بين بردن موشها. اين واژه يونانى است. # =الزرنيق- ### || AUTO (ك): مترادف (الزرنيخ) است. # =الزري- ### || AUTO [زري]: مرد پست وناچيز. # =الزريبة- ### || AUTO ج زراب وزرائب: آغل دام وچهار پايان، خوابگاه شير، كمينگاه صياد. # =الزرير- ### || AUTO [زر]: مترادف (الزرار) است. # =الزريع- # مزرعه اى كه فقط با آب باران آبيارى مى شود، زراعت ديم. # =الزريع- ### || AUTO آنچه كه بر روى زمين از دانه هاى ريخته شده برويد. # =الزريعة- # آنچه كه كشت شده باشد، زمين كشت شده. # =الزريعة- ### || AUTO سبزى خوردن. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الزريق- ### || AUTO (ح): پرنده ايست از گنجشك بزرگتر؛ «ابو زريق»: زاغ. # =الزريقاء- ### || AUTO (ح): جانورى است همانند زباد (سنور) كه دست وپايش كوتاهتر ~~وبدنش درازتر از زباد است،- (ط): تريدى كه از شير وروغن تهيه مى شود. # =زط- ### || AUTO - زطا [زط] الذباب: مگس صدا كرد. # =الزعارة- # تند خوئى؛ «اهل الزعارة»: عياران بيكار كه بدنبال هوا وهوس باشند. # =الزعارة- ### || AUTO تندخوئى وبداخلاقي. # =الزعارير- ### || AUTO توده هاى سرگين كه به گوشه هاى پشم وجز آن چسبند. # =الزعاف- ### || AUTO «سم زعاف»: زهر كشنده. # =الزعاق- # آب تلخ كه قابل آشاميدن نباشد. # =الزعاق- # آنكه ستوران را براند وبدنبال آنها بانگ زند،- من الخيل: آنكه بسيار وبا PageV01P456 ### || AUTO شتاب راه رود. # =الزعامة- ### || AUTO مص، رياست، ms0999 شرف وبزرگى، بهترين مال يا بيشترين آن، سلاح، زره. # =الزعانف- ### || AUTO ### || AUTO [زعنف]: بالهاى ماهى، گروهى كه از يك اصل ونژاد ~~نباشند. # =زعب- ### || AUTO - زعبا الإناء: ظرف را پر كرد،- القربة: مشك پر از آب را حمل ~~كرد،- ت القربة: مشك آب خود را بيرون ريخت،- السيل: سيل دامنه ى دره را پر ~~كرد، الوادي: دره پر از آب شد،- الشي ء: آن چيز را بريد،- زعبا وزعبة وزعبة ~~له من المال: مقدارى مال به او پرداخت،- زعيبا الغراب: كلاغ ناليد وبانگ زد. # =زعبر- ### || AUTO زعبرة عليه: او را فريب داد. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =زعج- ### || AUTO - زعجا ه: او را نا آرام واز جاى خود بيرون كرد، او را راند،- ~~الرجل: آن مرد فرياد زد. # =الزعج- ### || AUTO ناراحتى ونا آرامى وآشفتگى. # =زعر- ### || AUTO - زعرا شعره أو ريشه: موى يا پر او كم وپراكنده شد وپوست ~~نمايان گرديد،- الرجل: آن مرد كم خير شد. # =الزعر- # مرد كم موى وپراكنده موى؛ «موضع زعر»: جاى كم گياه # الزعراء- ### || AUTO «أرض زعراء»: زمين كم گياه. # =الزعران- ### || AUTO نوجوانان. # =الزعرة- # (ح): پرنده ايست كه همواره نا آرام وآشفته بنظر ميرسد. # =الزعرة- ### || AUTO «أرض زعرة»: زمين كم گياه. # =الزعرور- ### || AUTO (ن): درخت زالزالك؛ «الزعرور الجرماني او البستاني» (ن): درختى ~~است از تيره ى ورديها كه در مناطق معتدل وسرد كشت مى شود ميوه ى آن بسان ~~سيب ريز مى باشد، سيب قندك؛ «رجل زعرور»: مرد بد اخلاق وكم خير، ج زعارير. # =الزعرورة- ### || AUTO (ن): واحد (الزعرور) است. # =زعزع- ### || AUTO زعزعة [زعزع] ه: آنرا تكان سختى داد. # =الزعزعة- ### || AUTO ج زعازع: مص، تكان خوردن سخت. # =زعفر- ### || AUTO زعفرة [زعفر] ه: آنرا با زعفران رنگين كرد،- الطعام: در غذا ~~زعفران ريخت. # =الزعفران- ### || AUTO (ن): زعفران كه معمولا در بعضى از غذاها يا شيرينى بكار برده ~~مى شود؛ «زعفران الحديد»: زنگار آهن يا زنگ خوردگى آهن. # =زعق- # - زعقا: فرياد زد،- بالدابة: ستور را با فرياد وبانگ سخت راند،- ت الريح ~~التراب: باد خاك بر انگيخت،- ه وبه: او را ترسانيد،- ته العقرب: عقرب يا ~~كژدم او را گزيد،- القدر: نمك ديگ را افزون كرد. # =زعق- # - زعقا: با نشاط ms1000 شد،- الرجل: آن مرد در شب هنگام ترسيد. # =زعق- # - زعاقة الماء: آب تلخ شد به حدى كه آشاميدن آن ميسر نگرديد. # =زعق- ### || AUTO الرجل: آن مرد در شب ترسيد. # =الزعق- ### || AUTO با نشاطي كه همواره نگران بوده وبترسد، آنكه در شب بترسد. # =الزعقة- ### || AUTO داد وفرياد. # =زعل- ### || AUTO - زعلا: با نشاط شد،- من المرض وغيره: از بيمارى ومانند آن ~~خسته وسرگردان شد،- منه: از او دلتنگ وآزرده شد. # =الزعل- # خستگى وخشم. # =الزعل- ### || AUTO با نشاط، آنكه از فرط گرسنگى بخود پيچد. # =الزعلان- ### || AUTO با نشاط، ودر زبان متداول بر دلتنگ وناراحت اطلاق مى شود. # =زعم- # - زعما وزعما وزعما ومزعما: سخن درست يا بيهوده گفت واغلب بر دروغ يا ~~بيهوده اطلاق مى شود،- زعامة على القوم: # بر آن قوم فرمانروائى كرد،- زعما بالمال: # ضامن آن مال شد. # =زعم- ### || AUTO - زعما فيه: در آن طمع كرد. # =الزعم- # ادعا؛ «في زعمهم»: بعقيده ى آنها، به نظر آنها. # =الزعم- ### || AUTO من الشواء (ط): كباب يا بريانى پر چربى كه چربي آن بر روى آتش ~~روان باشد. # =الزعمات- ### || AUTO اخبار واحاديثى كه مورد اعتماد يا سند معتبر نباشد. # =الزعمة- ### || AUTO ج زعمات: اخبار واحاديثى كه مورد اعتماد يا سند معتبر نباشد. # =الزعمي- # بسيار دروغگو، راستگو. # =زعنف- # زعنفة [زعنف] ت الماشطة العروس: ### || AUTO مشاطه يا آرايشگر عروس را آرايش وزيبا كرد. # =الزعنفة- # ج زعانف: مرد كوتاه، زن كوتاه، گروهى كه از يك قبيله جدا شوند وبه قبيله ~~ى ديگرى بپيوندند، پاره اى از هر چيزى، دو طرف پوست بدن مانند دستها وپاها، ~~پاره اى از پيراهن، مرد پست وفرومايه، بلا وسختى. # =الزعنفة- ### || AUTO ج زعانف: مترادف (الزعنفة) است. # =الزعوب- ### || AUTO «سيل زعوب»: سيل همه جا فراگير كه دره را پر كند. # =الزعوقة- ### || AUTO اسم است از (الزعاق). # =الزعيق- ### || AUTO آنكه از چيزى ترسيده باشد يا بترسد. # =الزعيم- # ج زعماء: رئيس ومهتر،- (ا ع): ### || AUTO سرتيپ كه معادل (كولونل) است، كفيل وضامن. # =زغب- # - زغبا الصبي أو الفرخ: موى كودك يا پر جوجه روئيد. # =زغب- ### || AUTO تزغيبا الصبي أو الفرخ: مترادف (زغب) است. # =الزغب- # اولين موى كودك يا پر جوجه كه نمايان شود، موى زير پا پر كوچك؛ «زغب ms1001 ~~البراعم» (ز): كركهاى روى جوانه يا غنچه ى گياهان بويژه كركهاى درخت انگور. ~~گفته مى شود كه عرب وهنديان از كركهاى نخل بعضى انواع پارچه مى بافتند. # =الزغب- # «صبي أو فرخ زغب»: كودك يا جوجه اى كه موى يا پر در آورده باشد. PageV01P457 ### || AUTO =الزغباء- ### || AUTO مؤنث (الأزغب) است. # =الزغبة- # (ح): گونه اى جانور جونده بسان موش ولى در حجم بزرگتر مى باشد ومعمولا در ~~لابلاى درختان زندگى مى كند ودر زمستان ميخوابد، موش زمستان خواب. # =الزغبة- ### || AUTO واحد (الزغب) است. # =زغبر- ### || AUTO زغبرة [زغبر] الثوب: جامه حاشيه دار يا پرزدار شد. # =الزغبر- # مترادف (الزغبر) است. # =الزغبر- # مترادف (الزغبر) است. # =الزغبر- ### || AUTO آنچه كه در بالاى جامه از پرز وابريشم وجز آنها باشد. # =الزغبرة- ### || AUTO پرزهاى ريسمان، فصيح اين كلمه (الزئبرة) است، پرهاى ريز. اين ~~كلمه تحريفى از (الزغب) است. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =زغرد- ### || AUTO زغردة [زغرد] البعير: شتر بانگ خود را در گلويش گردانيد،- ت ~~المرأة: آن زن شادمانى خود را با صداى بلند ولرزان آشكار كرد. # =الزغردة- # ج زغاريد: «زغردة النساء» في الفرح: ### || AUTO اعلام شادمانى زنان با صداهاى بلند ولرزان. # =زغل- ### || AUTO - زغلا الماء: آب را يكباره ريخت،- الشراب: مي را چشيد،- الصبي ~~امه: كودك از پستان مادرش شير خورد،- الذهب وغيره: زر وجز آن را تقلبى كرد. ~~اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الزغل- ### || AUTO نيرنگ، تقلب، فريب. # =الزغلة- ### || AUTO يكبار آب ريختن، آنچه را كه از مي چشند. # =الزغلول- ### || AUTO ج زغاليل: كودك، جوجه ى كبوتر، مرد سبكبال. # =الزغلي- ### || AUTO نيرنگ باز، خدعه گر، فريبكار. # =زف- ### || AUTO زفا وزفوفا وزفيفا [زفف]: شتاب كرد،- ت الريح: باد بطور ملايم ~~وزيد،- زفا وزفيفا الطائر: پرنده با گستردن بالها خود را بر زمين افكند،-- ~~زفا وزفافا البرق: برق درخشيد،- العروس الى زوجها: عروس را به خانه شوهر ~~روانه كرد،- الأمر الى فلان: او را از آن كار آگاه كرد، او را به آن امر ~~مژده داد؛ «زف البشرى اليه»: به او بشارت داد. # =الزف- ### || AUTO پر كوچك. # =زفى- ### || AUTO - زفيا وزفيانا [زفي] ت القوس: كمان صدا كرد،- ت الريح السحاب ~~او التراب ms1002 او نحوهما: باد ابر يا خاك ومانند آنها را پراكنده كرد وراند،- ~~الرجل بنفسه: آن مرد از خود گذشتگى كرد وبسوى نابودى رفت. # =الزفاف- # [زف]: ازدواج، عروسي. # =الزفاف- ### || AUTO [زفف]: سبك وشتابان. # =الزفان- # [زف]: مترادف (الزفاف) است. # =الزفان- ### || AUTO ### || AUTO [زفن]: رقاص. # =زفت- ### || AUTO تزفيتا [زفت] السفينة: كشتى را با زفت يا قير اندود،- الطريق: ~~كوچه را با زفت اسفالت كرد. # =الزفت- ### || AUTO قير. اين واژه يونانى است. # =الزفة- # [زفف]: گروه، دسته. # =الزفة- # اسم مره از (زف) است،- عند العامة: ### || AUTO ودر زبان متداول بمعناى يكبار توبيخ سخت مى باشد؛ «زفة ~~العروس»: گردانيدن عروس در كوچه وخيابان براى ابراز شادمانى. اين تعبير در ~~زبان متداول رايج است. # =زفر- # زفرا وزفيرا الرجل: هوا را از سينه برون كشيد،- الحمار: خر عرعر كرد،- ت النار: ### || AUTO صدا برافروختن آتش شنيده شد،- ت الأرض: گياه زمين نمايان شد،- ~~زفرا الماء. ### || AUTO =آب بركشيد،- الشي ء: آن چيز را برداشت. # =الزفر- # ج أزفار: بار سنگين، گروهى از مردم، لشكر، مشك، اسباب ولوازم مسافر. # =الزفر- # مهتر، آنكه در حمل مشكها پرتوان باشد، دلير ونيرومند،- (ح): شير، دريا، ~~رودخانه ى پر از آب، عطاي بسيار، مرد بخشنده، لشكر. # =الزفر- ### || AUTO چوبى كه درخت را با آن نگهدارند،- عند المسيحيين: ودر نزد ~~مسيحيان خوردن گوشت وشير ومانند آنهاست كه در مقابل آن (القطاعة) است ~~بمعناى پرهيز ونخوردن آن غذاهاست. # =الزفرة- # نفس بلند كشيدن، نفس گرم؛ «زفرة الدابة»: پهلوى باد كرده ى ستور؛ «زفرة ~~الشي ء»: ميان هر چيزى. # =الزفرة- ### || AUTO مترادف (الزفرة) است، اسم است از (زفر الرجل او الحمار)،- ج ~~زفرات: وچه بسا كه شاعر براى ضرورت شعر، فاء را ساكن كند وگويد (زفرات). # =زفزف- # زفزفة [زفزف] الرجل: آن مرد سخت راه پيمود، خوب راه رفت،- الطائر: پرنده ~~بالهاى خود را گشود، پرنده خود را به پائين افكند،- ت الريح الحشيش: باد ~~گياه را تكان داد ودر آن صدا افكند،- المركب: ### || AUTO صداى كشتى شنيده شد. # =الزفزاف- ### || AUTO [زفزف]: مترادف (الزفزف) است، سبك،- (ح): شترمرغ. # =الزفزف- ### || AUTO [زفزف]: باد تند وپيوسته. # =الزفف- # [زف]: انباشتن پرهاى ريز پرنده بر روى هم. # =زفن- ### || AUTO - زفنا: رقصيد، پاى بر زمين كوبيد رقصيد. # =الزفن- ### || AUTO ms1003 (ب): چتر يا سايه پوش كه بر روى بامها نصب كنند. # =الزفوف- ### || AUTO [زف]: شترمرغ،- من النوق: ماده شتر خوب وتندرو؛ «قوس زفوف»: ~~كمان نرم. # =الزفون- ### || AUTO «الناقة الزفون»: ماده شتر لنگ. # =الزفيان- ### || AUTO [زفي]: مص، سبكى، سبك؛ «ناقة زفيان»: ماده شتر تندرو. # =الزفير- ### || AUTO مص، آغاز صداى خر، وپايان صداى خر را (الشهيق) گويند، بلا. # =الزفيف- ### || AUTO [زف]: تند وسبكبال. # =زق- ### || AUTO - زقا [زقق] الطائر فرخه: پرنده جوجه ى خود را با نوك غذا ~~داد،- الكبش: پوست گوسفند را از سر تا پاى درآورد. # =الزق- # ج زققة: مي، شراب. PageV01P458 ### || AUTO =الزق- # مص، تغذيه ى اضافى به مرغ وخروس وپرنده تا اينكه فربه شوند. # =الزق- ### || AUTO ج ازقاق وزقاق وزقان وأزق: مشك آب؛ «زق الحداد»: دم آهنگرى. # =زقا- # - زقوا وزقاء وزقيا وزقيا وزقوا [زقو] الطائر: ### || AUTO پرنده آواز داد،- الصبي: گريه ى كودك بسيار شد. # =زقى- ### || AUTO - زقيا [زقي] الطائر: پرنده آواز داد،- الصبي: گريه ى كودك سخت ~~وبسيار شد. # =الزقاق- # ج أزقة وزقان [زق]: راه باريك، كوچه ى تنگ، اين واژه كاربرد مذكر ومؤنث دارد. # =الزقاق- ### || AUTO ج زقاقون [زق]: مشك ساز، مشك فروش. # =الزقة- ### || AUTO [زق] (ح): پرنده ايست از پرندگان آبى كه همواره در نقطه اى ~~مىيستد وهمينكه نزديك مى شوند آنرا بگيرند بزير آب فرو مى رود واز جاى ديگر ~~سر در مىورد. ### || AUTO =الزقزاق- # [زقزق]: آنكه آهسته راه رود،- (ح): گونه اى مورچه. # =زقزق- # زقزقة وزقزاقا [زقزق] الطائر: پرنده فضله افكند، پرنده آواز داد،- الرجل: ~~آن مرد آهسته خنديد، سبك شد،- فرخه: ### || AUTO پرنده جوجه ى خود را با نوك غذا داد،- الصبي: كودك را رقصانيد. # =زقف- # - زقفا الشي ء: آن چيز را بسرعت ربود. # =زقف- ### || AUTO تزقيفا: با دو دست خود كف زد. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =زقق- ### || AUTO تزقيقا [زق] الكبش: پوست گوسفند را درآورد،- الجلد: موى روى ~~پوست را بريد يا زدود. # =الزقق- ### || AUTO [زق] (ح): مترادف (الزقة) است. # =الزققة- ### || AUTO [زق]: فاخته ها يا كبوتران آواز دهنده كه به جوجه هاى خود غذا ~~دهند، كسانيكه نسبت به كودكان عاطفه ومحبت دارند. # =الزقلة- ### || AUTO چينه دان پرنده. اين واژه فارسى ms1004 است. # =زقم- # - زقما ه: آن چيز را لقمه گرفت وبلعيد. # =زقم- ### || AUTO تزقيما ه: به او زقوم يا زهر كشنده خورانيد. # =الزقوم- ### || AUTO هر غذائيكه زهر كشنده در آن باشد. # =الزقية- ### || AUTO [زقو]: فرياد، داد زدن. # =زكا- ### || AUTO - زكاء وزكوا [زكو] الزرع: گياه روئيد،- ت الأرض: زمين پر بركت ~~شد،- الرجل: آن مرد از نعمت فراخ برخوردار شد، نيكو شد، پاكيزه وپيراسته شد. # =زكى- ### || AUTO تزكية: رشد كرد وافزون شد، تشنه شد،- ه الله: خداوند آن را ~~افزون كرد، پاكيزه كرد، نيكو كرد،- فلانا: از فلانى زكات گرفت، وى را ستود ~~وگفت عادل است،- ماله: زكات مال خود را پرداخت،- نفسه: خود را ستود. # =الزكاة- ### || AUTO ج زكا وزكوات [زكو]: پاكى وطهارت، خالص آن چيز، صدقه، زكات مال. # =الزكام- ### || AUTO (طب): زكام، سرماخوردگى. # =الزكانة- ### || AUTO گمان راست ودرست. # =الزكانية- ### || AUTO مترادف (الزكانة) است. # =زكر- ### || AUTO تزكيرا [زكر] الإناء: جام يا ظرف پر شد. # =الزكرة- ### || AUTO ج زكر: مشك شراب يا سركه ومانند آنها، ناف شكم. # =زكزك- # زكزكة [زكزك] ه: او را قلقلك داد. ### || AUTO اين واژه در زبان متداول رايج است. # =زكم- # - زكما القربة: مشك را پر كرد،- ه: باعث زكام وسرماخوردگى وى شد،- ت به ~~امه: مادرش او را زائيد. # =زكم- ### || AUTO زكام شد يا سرما خورد. # =الزكمة- # مرد سنگين وبد اخلاق، كوچكترين فرزند پدر ومادر. # =الزكمة- ### || AUTO (طب): مترادف (الزكام) است. # =زكن- # - زكنا الأمر: به آن كار گمان برد، به آن امر پى برد، در آن كار هوشيار ~~شد، آنرا فهميد،- منه عداوة: به دشمنى او پى برد،- زكونا اليه: باو پناه ~~برد وبا وى آميزش كرد. # =زكن- # تزكينا: گمان كرد،- عليه: امر بر او مشتبه شد. # =زكي- ### || AUTO - زكى [زكي] الزرع: كشت روئيد،- ت الأرض: زمين خوب وبا بركت ~~شد،- الرجل: آن مرد در فراخ زندگى قرار گرفت، نيكو شد، پاكيزه ورستگار شد. # =الزكي- ### || AUTO ج أزكياء [زكو]: آنچه كه پاك وخوب باشد، آنچه كه نيكو باشد، ~~آنكه نيكوكار وپارسا باشد، آنكه پاك از گناه باشد. # =الزكية- # مؤنث (الزكي) است؛ «رائحة زكية»: بوى خوش وعطر آميز؛ «ارض زكية»: ### || AUTO زمين خوب وپر بركت. # =زل- # - زلا وزللا وزلولا وزليلا ومزلة وزليلى وزليلاء [زل]: ليز ms1005 خورد وبر زمين ~~افتاد،- عمره: عمر او به سر آمد،- عن الحق او الصواب: از راه حق ودرستى ~~منحرف شد،-- زليلا وزلولا: ### || AUTO با شتاب گذر كرد،- زلولا الدرهم: وزن يا عيار درهم كم شد،-- ~~زللا: رانهاى او سست ولاغر شد. # =الزل- # جائيكه در آن مى لغزند يا سر ميخورند. اين واژه كاربرد مذكر ومؤنث دارد. # =الزل- ### || AUTO واحد (الزلة) است. # =الزلاء- # مؤنث (الأزل) است؛ «قوس زلاء»: ### || AUTO كمانى كه از آن تير با سرعت رها مى شود. # =الزلابية- ### || AUTO (ط): زولبيا. اين واژه فارسى است. # =الزلاج- ### || AUTO گيره ى پشت درب. # =الزلاجة- ### || AUTO كفش اسكى كه با آن روى يخ سر خورند. # =الزلازل- # [زلزل]: «ماء زلازل»: آب زلال وگوارا. # =الزلازل- # [زلزل]: سختيها وسرگردانيها. PageV01P459 ### || AUTO =الزلاقة- ### || AUTO جائيكه قدم بر روى آن ثابت نماند. # =الزلال- ### || AUTO [زل]: آنكه بسيار لغزد؛ «زلال البيض»: سفيدى تخم مرغ؛ «ماء ~~زلال»: آب صاف وزلال وگوارا. # =زلب- ### || AUTO - زلبا به: به او پيوست واز وى جدا نشد. # =الزلبة- ### || AUTO لقمه. # =الزلة- # [زل]: كار نيك، تنگى نفس. # =الزلة- # ج زلات [زل]: اسم مره از (زل) است، گناه، لغزش، اشتباه؛ «زلة اللسان»: ~~لغزش زبان، ميهمانى، عروسى، آنچه از سفره ى دوست يا خويشاوند بردارند. # =الزلة- ### || AUTO سنگريزه ى نرم وصاف. # =زلج- # - زلجا وزليجا وزلجانا: آن مرد با شتاب وسبك راه رفت،-- زلجا الباب: درب ~~را با چفت بند بست،- زلجانا فلانا: بر فلانى پيشى گرفت. # =زلج- ### || AUTO - زلوجا: مترادف (زلق) است،- الماء عن الحنجرة: آب از گلو به ~~داخل شكم فرو رفت،- الكلام من فيه: سخن از زبانش در رفت. # =زلج- ### || AUTO تزليجا الكلام: سخن را ميان مردم پخش كرد،- عيشه: با درآمدى كم ~~به زندگى خود ادامه داد. # =الزلج- # «مكان زلج»: جاى لغزنده. # =الزلج- # سنگريزه هاى نرم. # =الزلج- ### || AUTO «مكان زلج»: جاى لغزنده. # =زلحف- ### || AUTO زلحفة [زلحف] ه: او را دور كرد. # =الزلحفة- ### || AUTO (ح): اين واژه تحريف (السلحفاة) است بمعناى لاك پشت. ### || AUTO =الزلزال- ### || AUTO [زلزل]: زمين لرزه، زلزله. # =زلزل- ### || AUTO زلزلة وزلزالا وزلزالا وزلزالا [زلزل] الله الأرض: خداوند زمين ~~را لرزانيد،- ه: او را ترسانيد وبر حذر كرد،- الإبل: شتران را سخت راند. # =الزلزلة- ### || AUTO [زلزل]: مص،- ج زلازل: زمين لرزه. # =زلط- ### || AUTO - زلطا ms1006 اللقمة: لقمه را بلعيد. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الزلعوم- ### || AUTO بمعناى (الحلقوم) است: گلو. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =زلف- # - زلفا وزلفا وزليفا: به پيش آمد ونزديك شد،- الشي ء: آن چيز را جلو ~~انداخت. # =زلف- ### || AUTO تزليفا الشي ء: آن چيز را پيش انداخت،- فى الكلام: سخن را ~~افزون كرد. # =الزلف- # نزديكى، درجه، مقام، منزلت. # =الزلف- # ساعت يا زمان آغاز شب وروز. # =الزلف- ### || AUTO مترادف (الزلف) است. # =الزلفى- ### || AUTO مترادف (الزلف) است. # =الزلفة- # ج زلف وزلفات وزلفات وزلفات: # مترادف (الزلف) است، پاسى از شب، صفحه. # =الزلفة- # ج زلف: حوض پر، كاسه، صفحه، زمين سفت وپاكيزه، سنگ نرم، باغ،- (ح): صدف. # =زلق- # - زلقا ه: مترادف (ازله) است بمعناى او را لغزانيد،- رأسه: موى سرش را ~~تراشيد،- ه عن مكانه: او را از جاى خود دور كرد،-- زلقا ت القدم: پاى لغزيد ~~وبر جاى خود ثابت نماند،- بمكانه: # در جائيكه بود خسته شد واز آن كنار رفت. # =زلق- # - زلقا ت القدم: پاى لغزيد وليز خورد،- بمكانه: در جاى خود خسته شد واز ~~آن كنار رفت. # =زلق- # تزليقا ه: او را لغزانيد،- ه عن مكانه او را از جاى خود دور كرد،- ~~الموضع: آن جاى را لغزنده كرد،- بدنه: بدن خود را روغن مالى كرد بطوريكه ~~اندام او نرم وليز شد،- رأسه: سرش را تراشيد،- ه ببصره: ### || AUTO به او تيز نگريست. # =الزلق- # جاى ليز ولغزنده. # =الزلق- # مترادف (الزلق) است، «ارض زلق»: زمين صاف ونرم كه چيزى روى آن نباشد. # =الزلق- ### || AUTO مترادف (الزلق) است، مرد زود رنج. # =الزلقة- ### || AUTO سنگ صاف ونرم، آئينه. # =الزلل- ### || AUTO [زل]: مص، جائيكه لغزنده باشد ودر آن ليز خورند. اين واژه ~~كاربرد مذكر ومؤنث دارد، گناه كردن؛ «استغفر الله من زللي»: از گناهى كه ~~مرتكب شده ام از خداوند طلب آمرزش مى كنم. # =الزلم- ### || AUTO (ن): گياهى است بى دانه وبى شكوفه. در ريشه هاى آن دانه ايست ~~روغنى كه در زبان متداول به آن (حب العزيز) گويند،- ج ازلام: تير بى پر، ~~عرب در زمان جاهلى به (ازلام) قسم مى خوردند. # =الزلماء- ### || AUTO (ح): بز كوهى،- (ح): ماده ى باز. # =الزلمة- ### || AUTO پاره گوشتى كه ms1007 از گوش بز بريده وآويخته شود،- عند العامة: ودر ~~زبان متداول بمعناى مرد يا مرد پياده مى باشد. # =الزلوج- ### || AUTO شتابنده؛ «سهم زلوج»: تيرى كه از كمان لغزد؛ «عقبة زلوج»: راه ~~يا گردنه ى دراز. # =الزلوف- ### || AUTO «العقبة الزلوف»: راه دراز. # =الزلوق- ### || AUTO «ناقة زلوق»: ماده شتر تندرو؛ «عقبة زلوق»: راه دور. # =الزلول- ### || AUTO [زل]: «ماء زلول»: آب صاف وزلال. # =الزلومة- ### || AUTO «زلومة الإبريق»: لوله ى آفتابه. اين واژه در زبان متداول رايج ~~است وعربي فصيح آن (البلبل) است. # =الزليج- ### || AUTO «مكان زليج»: مترادف (زلج) است. # =الزليق- ### || AUTO هلوى نرم، گونه اى ماهى است كه اگر گرفته شود از دست ليز مى ~~خورد ومى گريزد. # =الزليقة- # واحد (الزليق) است. # =زم- # - زما [زم] ه: آن چيز را بست،- الخياط الثوب: درزى جامه را محكم دوخت اين ~~تعبير در زبان متداول رايج است،- الجمال: بينى شتران را به مهار كشيد،- ~~النعل: براى كفش بند ساخت،- القربة: مشك را پر كرد،- الرجل برأسه: آن مرد ~~سر خود را بلند كرد،- بأنفه: بينى خود را بالا برد وتكبر PageV01P460 ### || AUTO كرد،- البعير بأنفه: شتر بر اثر دردى كه داشت سر خود را بالا ~~گرفت،- الذئب السخلة: گرگ سر بزغاله را با دهان گرفت وآنرا بلند كرد،- ~~القوم: پيشاپيش آن قوم راه رفت،- زموما ت القربة: مشك پر شد،- زميما ~~الزنبور: زنبور صدا كرد. # =الزمار- # مص، صداى شتر مرغ. # =الزمار- ### || AUTO نى نواز. # =الزمارة- # بى مروتى وبيحيائى. # =الزمارة- # شغل نى نوازى. # =الزمارة- ### || AUTO (مو): نى لبك. # =الزمازم- ### || AUTO ### || AUTO [زمزم]: «ماء زمازم»: آب بسيار، آبى كه نه شور ~~باشد ونه شيرين. # =الزماع- ### || AUTO اراده وقاطعيت در كار. # =الزمالة- ### || AUTO همكارى، هم شغلى. # =الزمام- # ج أزمة [زم]: آنچه كه با آن چيزى را بندند، مهار اسب يا شتر؛ «زمام ~~النعل»: # دوال ميان انگشت كفش؛ «هو زمام قومه»: # او پيشواى قوم خود است؛ «هو زمام الأمر»: او فرمانده وصاحب اختيار است؛ ~~«زمام الأمر»: زمام كار؛ «القوا فى يده زمام الأمر»: ### || AUTO اختيارات امور را به او دادند تا هر كارى بخواهد انجام دهد؛ ~~«تولى زمام الحكم»: امور حكومت را در دست گرفت. # =الزمان- ### || AUTO ج أزمنة: زمان، وقت؛ «اهل ms1008 زمانه»: همزمان ومعاصر او، وقت چه ~~دراز باشد يا كوتاه؛ «من زمان»: در زمان گذشته؛ «على زمان فلان»: در عهد ~~وزمان فلانى؛ «زمانا»: مدتى از وقت. # =الزمانة- ### || AUTO آسيب، نيروى خود را از دست دادن، سست شدن، بعضى از قواى بدنى ~~را از دست دادن، دوستى، محبت. # =زمت- # - زمتا ه: او را خفه كرد،-- زمانة: ### || AUTO با وقار وبزرگوار شد. # =الزمج- ### || AUTO ج زمامج (ح): گونه اى از پرندگان شكارى كه از عقاب كوچكتر است ~~ورنگ آن بسرخى مايل باشد؛ «زمج الماء» (ح): پرنده ايست آبى كه به آن ~~(النورس) گويند. اين پرنده در حجم كبوتر وسفيد رنگ است واز ماهى تغذيه مى كند. # =زمجر- ### || AUTO زمجرة [زمجر]: سر وصداى بسيار راه انداخت،- الأسد: شير غريد ~~واز گلو صدا در آورد. # =الزمجرة- # [زمجر]: مص،- ج زماجر وزماجير: # مترادف (الزمارة) است؛ «زمجرة كل شي ء»: ### || AUTO صدا وآواى هر چيزى. # =زمخر- ### || AUTO زمخرة [زمخر]: پلنگ خشمگين شد وبانگ زد،- الصوت: صدا سخت بلند ~~شد،- العشب: گياه جوانه زد وبلند شد. # =الزمخر- ### || AUTO [زمخر]: درختى كه شاخه هايش انبوه وبهم پيچيده باشد، قره نى، ~~هر استخوان تو خالى كه در آن مغز نباشد؛ «رجل زمخر»: مرد بزرگوار وعالى مقام. # =الزمخرة- # [زمخر]: «زمخرة الشجر»: ### || AUTO افزونى ساقه هاى بهم پيچيده ى درخت؛ «زمخرة الشباب»: كمال واوج جواني. # =الزمخري- ### || AUTO هر استخوان پوچ كه در آن مغز نباشد. # =زمر- # - زمرا وزميرا: با دميدن در ني ومانند آن آواز خواند،- بالحديث: خبر را ~~پخش كرد،- زمرا القربة: مشك را پر كرد،- فلانا بفلان: فلان را نسبت به ~~فلانى برانگيخت،-- زمارا النعام: شتر مرغ بانگ زد،- زمرانا الظبى: آهو رميد ~~وگريخت. # =زمر- # - زمرا: كم موى شد، بى مروت شد،- ت الشاة: گوسفند كم پشم شد. # =زمر- ### || AUTO تزميرا: با نى لبك زدن ومانند آن آواز خواند،- القربة: مشك را ~~پر كرد. # =الزمر- # مص،- ج زمور: صدا، ني يا قره نى. # =الزمر- # مص،- ج زمور: صدا. # =الزمر- ### || AUTO ني نواز، كم موى يا كم پشم، كم مروت؛ «غناء زمر»: آواز يا نغمه ى خوش. # =الزمرة- # ج زمر: گروه، دسته، جماعت. # =الزمرة- # مؤنث (الزمر) است؛ «عطية زمرة»: ### || AUTO عطاى ms1009 كم. # =الزمرد- ### || AUTO زمرد كه از سنگهاى قيمتى است وبه رنگ سبز مى باشد. اين واژه ~~فارسى است. # =الزمردة- ### || AUTO واحد (الزمرد) است. # =الزمرذ- ### || AUTO مترادف (الزمرد) است. # =الزمزام- ### || AUTO [زمزم]: مترادف (الزمازم) است بمعناى آب بسيار. # =الزمزريق- # (ن): درخت ارغوان. # =زمزم- # زمزمة [زمزم] ه: آن را گردآورى واطراف پخش شده اش را برگردانيد،- الشي ء: ~~آن چيز را نگهدارى كرد،- المغني: آوازخوان آواز خواند،- العلوج: گورخرها ~~بهنگام خوردن گياه وعلف بىنكه صدائى از دهان برآورند از طريق خيشوم وبينى ~~وگلو صداهائى از خود درآوردند وبر هم بانگ زدند،- الشي ء: صداى آن از دور ~~شنيده شد ومهيب بود،- ت النار: صداى شعله ى آتش شنيده شد،- الكاس: جام را نوشيد. ### || AUTO اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الزمزم- # [زمزم]: «ماء زمزم»: آب بسيار، آبى كه نه شور باشد ونه شيرين؛ «زمزم»: ~~چاه زمزم كه در نزديكى كعبه است. # =الزمزم- ### || AUTO مترادف (الزمزم) است. # =الزمزمة- # [زمزم]: مص،- ج زمازم: تندر يا صداى رعد، صداى آتش بهنگام برافروختن، ~~صداى شير. # =الزمزمة- ### || AUTO ج زمازم وزمزم [زمزم]: گروه شتران ومردم. # =الزمزوم- ### || AUTO ج زمازيم [زمزم] من الإبل: گروه شتران. # =الزمزيم- ### || AUTO ج زمازيم من الإبل: مترادف (الزمزوم) است. # =زمع- # - زمعا وزمعانا الأرنب: خرگوش با شتاب دويد. # =زمع- # - زمعا منه: از او در شگفت شد، از او ترسيد. # =زمع- ### || AUTO تزميعا الأمر وعليه وبه: در آن كار ثابت واستوار شد واز خود ~~كفايت نشان داد،- الزنبور: زنبور صدا داد. # =الزمع- # مص، استوارى وثبات وقاطعيت PageV01P461 ### || AUTO در كار،- ج أزماع: لرزه ايست كه بهنگام قصد كارى بر اندام ~~انسان افتد، نگرانى وسرگردانى، گره هايى كه بر روى شاخه هاى درخت انگور مى ~~باشد كه از آن خوشه ها بيرون آيد، انگشت اضافى، مردم پست وفرومايه؛ «هو من ~~الرعاع والزعاع والزمع»: # او از مردم كوچه وبازار وفرومايه است، آبراهه هاى تنگ وكوچك، سيل كم. # =الزمع- # آنكه در نياز شتاب نكند،- (ح): ### || AUTO زنبورى كه نيش ندارد. # =الزمعة- # پاره اى از چيزى. # =الزمعة- # ج زمع وزماع: موى آويزان در پشت پائين پاى گوسفند يا آهو،- ج أزماع: ### || AUTO جوانه ى ريز. # =الزمك- ### || AUTO مترادف (الزمكى) است. ms1010 # =الزمكى- ### || AUTO دم پرنده يا بيخ دم آن. # =زمل- # - زمالا الأعرج: مرد لنگ بر يكپاى خود لنگان راه رفت،-- زملا الشي ء: آن ~~چيز را حمل كرد،- الرفيق: دوست را پشت سر خود بر روى ستور سوار كرد،- ~~الرجل: از آن مرد پيروى كرد،- زمولا ت القوس: كمان صدا كرد. # =زمل- # تزميلا الشي ء بثوبه أو في ثوبه: آن چيز را با جامه يا در جامه ى خود ~~پيچيد،- الشي ء: ### || AUTO آن چيز را پنهان كرد. # =الزمل- ### || AUTO بار، آنكه پشت سر ديگرى بر روى ستور سوار باشد. # =الزملة- ### || AUTO دوستى، رفاقت، گروه. # =زمم- ### || AUTO تزميما [زم] الجمال: شتران را مهار بست. # =الزمم- # ؛ «داري من داره زمم»: خانه ى من به خانه ى او نزديك است؛ «امر القوم زمم»: ### || AUTO امور ونظرات آن قوم نزديك بهم است؛ «وجهي زمم بيته»: روبروى من ~~خانه ى او ميباشد. # =زمن- ### || AUTO - زمنا وزمنة: بيمارى او طول كشيد. # =الزمن- # ج أزمان وأزمن: زمان، وقت، زمان چه دراز باشد وچه كوتاه. # =الزمن- ### || AUTO ج زمنون: آنكه به بيمارى مزمن دچار شده باشد. # =الزمنة- ### || AUTO مترادف (الزمان) است. # =الزمني- ### || AUTO آنچه كه ويژه ى زمان يا روزگار باشد، عبور كننده ونابود شده. # =زمهر- ### || AUTO زمهرة [زمهر] ت العين: بر اثر خشم چشم سرخ شد،- ت الجراح او ~~البثور: خون در زخم يا دانه هاى چركى فاسد شد. # =الزمهرير- ### || AUTO [زمهر]: سختى سرما. # =الزمورة- ### || AUTO مترادف (الزمارة) است. # =الزموع- ### || AUTO شتابان، شتابنده. # =الزمولة- ### || AUTO «زمولة الإبريق»: لوله ى آفتابه. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الزميت- # ج زمتاء: مرد بزرگوار وبا وقار. # =الزميت- ### || AUTO مترادف (الزميت) است. # =الزمير- # كوتاه، ج زمار؛ «غناء زمير»: آوازى خوش. # =الزمير- # (ح): گونه اى ماهى است كه بر پشت خار درشتى دارد واغلب در آبهاى رودخانه ~~وجود دارد. # =الزمير- ### || AUTO (ح): مترادف (الزمير) است. # =الزميع- ### || AUTO ج زمعاء: شتابان، شتابنده، دلير پر توان وقاطع، خوب رأى. # =الزميل- ### || AUTO ج زملاء: رديف، رفيق سفر، همكار؛ «هو زميلي فى التعليم»: او ~~همكلاسى يا همشاگردى من است. # =الزمين- ### || AUTO ج زمنى وزمنة: مترادف (الزمن) است. # =زنى- # - زنى وزناء [زني]: زنا كرد. # =زني- ### || AUTO تزنية [زني] ه: ms1011 به او نسبت زنا داد وگفت (يا زاني): اى زناكار. # =الزنى- ### || AUTO [زني]: زنا كردن، خيانت به همسر. # =الزناء- ### || AUTO [زني]: مترادف (الزنى) است. # =الزناءة- ### || AUTO [زني]: زنى كه بسيار زنا كند. # =الزناد- # جمع (الزند) است؛ «حجر الزناد»: # سنگ چخماق؛ «ورت بك زنادي»: اين تعبير را به كسى كه نياز ديگرى را برآورد ~~گويند يعنى فندك من از تو روشن شد،- ج أزندة: ### || AUTO چخماق تفنگ. # =الزنار- ### || AUTO ج زنانير: زنار كه برگردن آويزند. اين واژه يونانى است. # =الزنارة- ### || AUTO مترادف (الزنار) است. اين واژه يونانى است. # =الزنبار- ### || AUTO (ح): مگس گزنده. # =الزنبر- ### || AUTO [زنبر]: مرد سبكبال وظريف، مرد حاضر جواب. # =الزنبرك- ### || AUTO فنر يا زنبورك ساعت. نام ديگر آن (النابض) است. اين واژه فارسى است. # =الزنبق- ### || AUTO ج زنابق (ن): گياهى است از تيره ى زنبقيها، گل زيبا وخوشبوئى ~~به رنگ سفيد دارد. اصل اين گياه از خاورميانه بويژه لبنان است، روغن ~~ياسمين، ني يا قره ني؛ «ام زنبق»: شراب. # =الزنبقة- ### || AUTO (ن): واحد (الزنبق) است، پاره ى كوچكى از زيورآلات كه بر خود ~~بياويزند. # =الزنبور- ### || AUTO [زنبر]: مترادف (الزنبر) است،- ج زنابير (ح): حشره ى زنبور كه ~~نيشى سخت ودردآور دارد. # =الزنبورة- ### || AUTO (ح): واحد (الزنبور) است. # =الزنبير- ### || AUTO (ح): مگس گزنده. # =الزنبيل- # ج زنابيل [زنبل]: زنبيل، سبد، كيسه، انبان. # =الزنبيل- ### || AUTO ج زنابيل: مترادف (الزنبيل) است. # =الزنج- # ج زنوج: نژادى از مردم سودان. # =الزنج- ### || AUTO ج زنوج: مترادف (الزنج) است. # =الزنجار- ### || AUTO (ك): زنگ خوردگى مس، زنگار. اين واژه فارسى است. # =الزنجبيل- ### || AUTO (ن): زنجفيل، گياهى است علفى كه اصل آن از هند است. ريشه هاى ~~آن در زمين مى رويد ومزه ى آن تند وتيز است. اين واژه فارسى است، مي. # =زنجر- ### || AUTO زنجرة [زنجر]: آن مرد ناخن شستش را به ناخن سبابه اش زد،- ه: ~~او را با زنجير بست. # =الزنجفر- # (ك): شنگرف. معدنى است نرم به رنگ سرخ كه با كشيدن آن بر روى آهن از ~~زنگار وزنگ خوردگى آهن جلوگيرى كنند اين واژه فارسى است. # =الزنجفر- # (ك): مترادف (الزنجفر) است. PageV01P462 ### || AUTO اين واژه فارسى است. # =الزنجي- # واحد (الزنج) است، زنگى. ms1012 # =الزنجي- ### || AUTO واحد (الزنج) است. # =الزنجير- ### || AUTO زنجير، سلسله، اين واژه فارسى است، ناخن گير، سفيدى كه بر روى ~~ناخن كودكان ونوجوانان پديد آيد. # =الزنجيرة- ### || AUTO سفيدى كه بر روى ناخن كودكان ونوجوانان پديد آيد. # =زنخ- ### || AUTO - زنخا الدهن: روغن دگرگون شد وگنديد. # =الزنخ- ### || AUTO «دهن زنخ»: روغن گنديده وفاسد. # =الزنخة- ### || AUTO بوى بد مانند بوى ظرف غذا كه شسته نشده باشد. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =زنخر- ### || AUTO زنخرة [زنخر] بمنخره: در سوراخ بينى او دميد. # =زند- # - زندا النار: از فندك يا آتش زنه آتش برافروخت،- الإناء: ظرف را پر كرد. # =زند- # - زندا الرجل: تشنه شد. # =زند- # تزنيدا الرجل: آن مرد دروغ گفت، آتش زنه ى او روشن شد،- السقاء: مشك را ~~پر كرد،- فى الأمر: دلتنگ شد، سينه اش گرفته شد،- على اهله: ### || AUTO بر خانواده ى خود سخت گرفت. # =الزند- ### || AUTO مص،- ج زناد وازند وازناد (ع ا): بند دست كه وصل كننده ى آرنج ~~به كف دست مى باشد، چوب بالاى آتش زنه؛ «الزندة»: # چوب يا سنگ زيرين آتش زنه كه هر دو را (الزندان) گويند؛ «فلان واري ~~الزند»: فلانى پيروز ورستگار است؛ «كابي الزند»: # زيانديده وناموفق است؛ «هما كزندين»: آن دو با هم برابرند. اين تعبير ~~بيشتر در مورد پستى وبخل بكار مى رود؛ «الزند او المعلاق»: شاخه ايست باريك ~~ومستطيل كه چند شكوفه يا گل مشترك بر روى آن در آمده باشند وبر هر شكوفه اى ~~برآمدگيها باشد. # =الزندة- ### || AUTO چوب يا سنگ زيرين آتش زنه. # =الزندقة- ### || AUTO [زندق]: كفر باطن وتظاهر به ايمان. # =الزنديق- ### || AUTO ج زنادقة وزناديق: آنكه متصف به (زندقة) باشد. اين واژه فارسى ~~است ودر زبان متداول بر كسى اطلاق مى شود كه پليد وپست وفرومايه باشد. # =زنر- ### || AUTO - زنرا الغلام: بر آن جوان زنار بست. # =الزنزلخت- ### || AUTO نام ديگر آن (الازادرخت) است (ن): درختى است زيبا كه اصل آن از ~~ايران است ودر خاورميانه براى زيبائى وزينت كشت مى شود وشكوفه هاى آن بگونه ~~ى خوشه اى ميباشد واز چوب آن استفاده مى شود وبه آن درخت زيتون ms1013 تلخ گويند. # =الزنم- ### || AUTO من الجمال: چيزى كه از گوش بريده وآويزان باشد. # =الزنمة- # پاره اى از گوش شتر يا گوسفند كه بريده وآويخته مى شود، پاره اى گوشت ~~فروآويخته در گلو، نشانه؛ «زنمتا الأذن» (ع ا): دو برآمدگى بالا وپائين ~~سوراخ گوش. # =الزنمة- ### || AUTO مؤنث (الزنم) است. # =الزنيم- ### || AUTO آنكه خود را به قومى نسبت دهد كه از آنها نباشد وآن قوم نيز وى ~~را نپذيرند، حرامزاده، پست وفرومايه. # =زه- ### || AUTO واژه ايست كه براى تحسين كارى يا چيزى گفته مى شود وفارسى است. # =زها- # - زهوا وزهوا وزهاء [زهو]: روئيد ونمو كرد، روشن كرد، نورانى كرد،- الرجل: # آن مرد تكبر كرد، دروغ گفت،- ت الريح: ### || AUTO باد وزيد،- ت الريح النبات: باد گياه را پس از شبنم تكان داد،- ~~الغلام: آن نوجوان جوان شد،- النخل: درخت نخل روئيد وبلند شد،- ت الشاة: ~~گوسفند نزديك به زايمان شد،- ت الأمواج السفينة: موجهاى آب كشتى را بالا ~~برد،- النبت: ميوه ى درخت نمايان شد،- البسر: غوره ى خرما رنگ بخود گرفت،- ~~السراج: چراغ را روشن كرد،- فلان بالسيف: شمشير را درخشان كرد،- فلانا ~~بالعصا: او را با عصا زد،- زهوا فلانا: فلانى را سبك وخوار كرد،- الكبر ~~فلانا: فلانى را به خود پسندى واداشت،-- السراب الأكمة: سراب روى تپه قرار گرفت. # =زهى- ### || AUTO تزهية ت المروحة الريح: پنكه يا بادزن باد برانگيخت. # =الزها- ### || AUTO [زهو]: شادابي وزيبائي؛ «زها الدنيا»: زينت دنيا. # =الزهاء- ### || AUTO [زهو]: مقدار، اندازه؛ «عندى زهاء خمسين درهما»: مقدار پنجاه ~~درهم دارم. # =الزهادة- ### || AUTO مص، روى گردانى از كار يا چيزى كه ارزش نداشته وناچيز باشد. # =الزهار- ### || AUTO بسيار درخشنده، كشاورز گلها، فروشنده ى گلها. # =زهد- # - زهدا وزهادة في الشي ء وعنه: از آن چيز روى گردان شد؛ «زهد فى الدنيا»: ~~از دنيا روى گردانيد وبه عبادت ونيايش گرائيد. # =زهد- # - زهدا وزهادة في الشي ء وعنه: مترادف (زهد) است. # =زهد- # - زهدا وزهادة في الشي ء وعنه: مترادف (زهد) است. # =زهد- ### || AUTO تزهيدا ه في الشي ء وعنه: او را از آن كار بازداشت. اين واژه ~~ضد (رغب) است. # =الزهد- ### || AUTO مص، روى گردانى از چيزى كه بيهوده باشد،- فى الدنيا: روى ms1014 ~~گردانى از دنيا وخوشيهاى آن وگرايش به عبادت خدا. # =زهر- # - زهورا السراج أو القمر أو الوجه: چراغ يا ماه يا چهره درخشيد ونورانى ~~شد،- الزند: # آتش زنه روشن شد،- الشي ء: رنگ آن چيز باز وروشن شد. # =زهر- # - زهرا الرجل: آن مرد نيكو وزيبا شد. # =زهر- ### || AUTO - زهورة الرجل: مترادف (زهر) است. # =الزهر- # ج أزهر وأزهار وزهور وجج أزاهر وأزاهير: # غنچه ى گل، شكوفه ى درخت، اعضاى پيوند وتكثير درختان كه از غنچه ى بسته ~~آغاز مى شود،- من الألوان عند العامة: رنگ سرخ باز كه مايل به سفيدى باشد؛ ~~«باديات الزهر» (ن): رسته ى گياهان شكوفه دار كه اعضاى PageV01P463 ### || AUTO تناسل آنها آشكار مى باشد واز آن دانه ها بدست مىيد؛ «مستورات ~~الزهر» (ن): # رسته ى گياهانى است كه شكوفه ودانه ندارد وشامل انواع خزه ها وقارچها وجز ~~آنها مى باشد؛ «ماء الزهر»: عرق بهار نارنج؛ «زهر النرد»: مهره يا طاس بازى ~~تخته نرد. # =الزهر- ### || AUTO غنچه ى گل. # =الزهراء- ### || AUTO مؤنث (الأزهر) است. # =الزهرة- # زيبائى وشكوه وسفيدى پوست. # =الزهرة- # ج زهر وأزهار وزهور وأزاهير: واحد (الزهر) است؛ «زهرة الآلام» (ن): بوته ~~گلى است زيبا از تيره ى آلاميات. شكوفه هاى بزرگى دارد همانند ابزار شكنجه ~~ى حضرت مسيح. اصل اين گياه از امريكاى جنوبى است كه براى زينت كشت مى شود ~~ومعروفترين آن (آلام الزرقاء) است؛ «زهرة الحواشي» (ن): گياهى است از تيره ~~ى خنازيريها كه در مناطق معتدل زمين كشت مى شود. انواع آن بسيار است وبراى ~~زينت كشت مى شود؛ «زهرة الربيع» (ن): # گياهى است از رسته ى ربيعيها شكوفه هاى آن گاهى از هم جدا وگاهى پيوسته ~~بهم مانند چتر است. گل پامچال؛ «زهرة العسل» (ن): درختى است از تيره ى ~~خمانيات وشكوفه ى آن به رنگ زرد يا سرخ است واغلب داراى بوى خوش است اين ~~گياه براى زينت كشت مى شود؛ «زهرة الغمد» (ن): گياهى است از رسته ى شفويات ~~كه برگهاى زيبائى دارد؛ «زهرة الدنيا»: شادابى وزيبائى دنيا؛ «زهرة الشي ~~ء»: آغاز هر ms1015 چيز يا هر كارى؛ «فلان زهرة المحضر»: او زينت وزيور وسخنگوى ~~خوش هر مجلسى است. # =الزهرة- # (فك): ستاره ى زهره است كه از خورشيد 108 مليون كيلومتر فاصله دارد اين ~~ستاره بسيار درخشنده است وگاهى ستاره ى صبح وگاهى ديگر ستاره ى شب است. اين ~~ستاره را برخى از عرب شام وعراق مى پرستيدند وبه آن (العزى) مى گفتند،- عند ~~الأقدمين: ودر نزد برخى از پيشينيان الهه ى زيبائى بوده است. # =الزهرة- ### || AUTO واحد (الزهر) است. # =زهق- ### || AUTO - زهقا وزهوقا ت النفس: روان از تن بيرون شد،- الشي ء: آن چيز ~~باطل شد، نابود شد،- ت روحه: از سختى روزگار جان بدر كرد،- ت الراحلة: ستور ~~باركش پيش افتاد وسبقت گرفت،- السهم: تير به نشانه نخورد،- زهوقا الباطل: ~~باطل نابود شد،- العظم: مغز استخوان بسيار شد. # =زهم- # - زهما العظم: مغز استخوان بسيار شد. # =زهم- ### || AUTO - زهما: آن مرد دچار تخمه شد، چاق وپر چربى شد. # =الزهم- # پيه، بوى گند، بوى خوش كه به عطر (الزباد) معروف است. # =الزهم- # بوى گوشت فربه گنديده. # =الزهم- ### || AUTO فربه پر چربى. # =الزهمان- ### || AUTO آنكه دچار تخمه شده باشد. # =الزهمة- # مترادف (الزهم) است. # =الزهمة- ### || AUTO مؤنث (الزهم) است. # =الزهو- # [زهو]: مص، فخر كردن، خود بزرگ بينى وتكبر، ستم، باطل ودروغ، غوره ى ~~خرماى رنگ گرفته، گياه سبز، زيبائى وشادابي. # =الزهو- ### || AUTO [زهو]: مص، غوره ى خرماى رنگ گرفته. # =الزهوق- ### || AUTO مترادف (الزاهق) است. # =الزهومة- ### || AUTO مترادف (الزهم) است. # =زهي- ### || AUTO [زهو]: الرجل بكذا: آن مرد به چيزى گمراه شد، تكبر كرد. # =الزهيد- # ج زهدان: كم. # =الزهيد- ### || AUTO مرد بسيار زهد وعبادت. # =الزهيدة- ### || AUTO مؤنث (الزهيد) است. # =الزهيرة- ### || AUTO شكوفه اى كوچك از رسته ى مركبات كه در مركز (الرؤيس) قرار دارد. # =زوى- # - زويا وزيا [زوي] الشي ء: آن چيز را جمع كرد، قبضه كرد،- المال وغيره: ~~مال وجز آنرا در اختيار خود گرفت،- الشي ء: آن چيز را دور كرد، آنرا منع ~~نمود،- عنه حقه: حق او را نداد،- عنه الشر: شر را از او بر طرف كرد،- الدهر ~~القوم: روزگار آن قوم را برد ونابود كرد. # =زوى- ### || AUTO تزوية [زوي]: در زاويه يا گوشه قرار گرفت،- الكلام: سخن را ms1016 در ~~درون خود آماده كرد. # =الزوائل- ### || AUTO [زول]: زنان. # =الزواج- ### || AUTO [زوج]: اسم است از (التزوج). # =الزواخر- ### || AUTO «زواخر الوادي»: گياهان دره. # =الزوادة- ### || AUTO [زود]: مترادف (الزاد) است. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الزوار- # ج أزورة [زور]: رسنى كه ميان سينه بند شتر وتنگ پالان آن بندند، هر چيزى ~~كه براى چيزى ديگر صلاح ومصلحت باشد. # =الزوار- ### || AUTO [زور]: آنكه بسيار ديدار يا زيارت كند. # =الزوافر- ### || AUTO [زفر]: كنيزانى كه مشكها را بر دوش كشند، آلاچيق چوبى يا ~~داربست كه بر روى آن شاخه هاى انگور را قرار دهند، دنده ها؛ «فرس شديد ~~الزوافر»: اسبى كه دنده هاى سخت وپر توان دارد؛ «زوافر المجد»: ستونهاى مجد ~~وبزرگى وقوام آن. # =الزوال- # [زول]: مص؛ «هو سريع الزوال»: # كم دوام، زودگذر، فرورفتن خورشيد از وسط آسمان؛ «بعد الزوال»: بعد از ~~ظهر؛ «خط الزوال»: خط نصف النهار يا ميانه ى روز. # =الزوال- ### || AUTO [زول]: حركت كننده ى بسيار، پر حركت. # =الزوالي- ### || AUTO نسبت به (الزوال) است يعنى مايل شدن خورشيد از ميان آسمان؛ ~~«الساعة الرابعة زوالية»: ساعت چهار بعد از ظهر. # =الزوان- # [زون]: به معناى (الزؤان) است. # =الزوان- # مترادف (الزؤان) است. # =الزوان- ### || AUTO مترادف (الزؤان) است. # =الزوبر- ### || AUTO [زأبر]: مترادف (الزئبر) است. # =الزوبعة- # ج زوابع [زبع]: تندباد وگردبادى كه مانند ستونى به سوى آسمان بالا رود؛ ~~«زوبعة الزوابع»: بلاها. PageV01P464 ### || AUTO =زوج- # تزويجا [زوج] ه امرأة أو بامرأة أو لإمرأة: # براى او زن عقد كرد،- الشي ء بالشي ء واليه: ### || AUTO چيزى را به چيزى پيوند داد. # =الزوج- ### || AUTO ج أزواج وزوجة، وجج أزاويج: شوهر، همسر، زوجه، جفت؛ «هما ~~زوجان»: آنها دو نفرند؛ «عندي زوجا حمام»: يك جفت كبوتر نر وماده؛ «اشتريت ~~زوجي نعال»: يك جفت كفش خريدم. # =الزوجة- ### || AUTO ج زوجات [زوج]: الزوجة: زوجه يا زن مرد. # =الزوجي- ### || AUTO نسبت به (الزوج) است؛ «الحياة الزوجية»: زندگى مشترك مرد با زن ~~با ازدواج. # =زود- ### || AUTO تزويدا [زود] ه: به او توشه داد،- ه بكذا: او را با چيزى مجهز ~~كرد، وى را با چيزى امداد وكمك كرد. # =زور- # - زورا [زور]: كج شد. سينه ى او كج ms1017 شد. # =زور- # تزويرا: دروغپردازى كرد،- الشهادة: # شهادت دروغ گفت،- الكلام: سخن را باطل كرد وآنرا به دروغ نسبت داد،- الخط ~~او السند: نوشته يا سند را تزوير كرد،- عليه: به او دروغ گفت،- نفسه: # خود را با دروغ آراست،- فلانا على نفسه: ### || AUTO بر او دروغ گفت،- عنه: از او روى گردانيد،- الشي ء لنفسه: آن ~~چيز را ويژه ى خود گردانيد،- الزائر: ديدار كننده را گرامى داشت،- القوم ~~صاحبهم: آن قوم با دوست خود نكوئى كردند. # =الزور- # [زور]: شرك به خدا، باطل، دروغ؛ «شهادة الزور»: شهادت دروغ، نيرو؛ «اخذه ~~بالزور»: با زور آن چيز را گرفت، مهتر ورهبر، خرد، رأى، لذت غذا وگوارائى ~~آن، نرمي وتازگى جامه. # =الزور- ### || AUTO [زور]: زيارت كننده. اين واژه در مفرد ومثنى وجمع يكسان بكار ~~مى رود؛ «رجل زور»: مرد زائر. ونيز چنين است «رجال زور» و«نساء زور»: خيال ~~كه در شب ديده شود، بالاى ميان سينه يا ملتقاى اطراف استخوانهاى سينه؛ «فرس ~~عريض الزور»: اسب فراخ سينه، مهتر ورهبر، خرد، نيروى تصميم واراده. # =الزور- ### || AUTO [زور]: مص، كجى، كجى سينه. # =الزوراء- # مؤنث (الأزور) است، كمان، چاه گود، شهر بغداد كه بعلت انحراف قبله اش به ~~اين اسم ناميده شده است، رودخانه ى دجله، كاسه، جام نقره؛ «منارة زوراء»: # منارى كج ومايل به يكسو؛ «كلمة زوراء»: ### || AUTO كلمه اى كج وزشت؛ «فلاة زوراء»: فلات دور ودراز. # =الزورة- ### || AUTO دورى. # =الزورق- # ج زوارق: كشتى كوچك، قايق؛ «زورق بخاري»: قايق موتورى؛ «زورق الصيد»: ~~قايق شكارى؛ «زورق النجاة»: ### || AUTO قايق نجات غريق. # =الزوستيرا- ### || AUTO (ن): گونه اى گياه دريائى كه در كنار ساحل اقيانوس ودرياى ~~مديترانه ميرويد ومنبع غذائى براى ماهيان است. # =الزوفى- ### || AUTO [زوف] (ن): گياهى است بيابانى از تيره ى شفويات كه داراى ساقه ~~اى باريك وبرگى خوشبو است واز آن روغن معطر در فرآورده هاى طبي بدست مىيد. # =الزوفاء- ### || AUTO [زوف] (ن): مترادف (الزوفى) است. # =زوق- ### || AUTO تزويقا [زوق] البيت: خانه را نقش ونگار بست،- الكلام: سخن را ~~نيكو گفت،- الدرهم: درهم را با سيماب مطلا كرد. # =الزوقة- ### || AUTO [زوق]: هنرمندانى كه خانه ها را نقش ونگار زنند، ms1018 نقاشان خانه ها. # =زول- ### || AUTO تزويلا [زول] ه: او را دور كرد. # =الزول- ### || AUTO ج أزوال [زول]: سبكبال وزيرك وباهوش وظريف، شگفت، بخشنده، ~~دلير، بلا، شخص. # =الزوم- ### || AUTO ج أزوام [زوم]: چكيده يا عصاره ى چيزى. اين واژه سريانى است ~~ودر زبان متداول رايج است وفصيح آن (النسغ) است، آبى كه با آن جامه را ~~بشويند. اين تعبير نيز در زبان متداول رايج است وفصيح آن (الغسالة) است. # =الزوور- ### || AUTO [زور]: آنكه بسيار زيارت وديدار كند. # =الزووف- ### || AUTO [زوف]: راه رفتن سست. # =الزويل- ### || AUTO [زول]: مص، حركت، تكان خوردن. # =الزي- # ج أزياء [زيي]: هيأت، پوشش لباس وجامه؛ «اقبل بزي العرب وجاءنا بزي ~~غريب»: با لباس وجامه ى عربى آمد. با پوشش غير معمول نزد ما آمد. # =زيا- ### || AUTO تزيية [زيي] ه: او را لباس وجامه پوشانيد. # =الزيات- ### || AUTO ### || AUTO ج زياتون: عصير گيرنده ى زيتون، فروشنده ى زيتون. # =الزياح- ### || AUTO [زيح]: يكى از جشنهاى مذهبى مسيحيان است كه در آن ابزار واشياء ~~مقدس را بدست گيرند وبه مردم نشان دهند. اين واژه سريانى است. # =الزيادة- # [زيد]: مص،- ج زيادات وزيائد: ### || AUTO آنچه كه افزايش داده شود، مزيد؛ «لزيادة الإيضاح»: براى مزيد ~~استحضار وروشن شدن امر؛ «زيادة على ذلك»: علاوه بر آن؛ «زيادة الكبد» (ع ~~ا): پاره ى جگر. # =الزيار- ### || AUTO [زور]: مترادف (الزوار) است، دو قطعه چوبى است كه با ريسمان ~~بندند وميان دو لب اسب قرار داده وآنرا فشار دهند تا اسب زبون شود ودام ~~پزشك بتواند بر آن نعل بندد. # =الزيارة- ### || AUTO ج زيارات [زور]: مص، آمدن پزشك ببالين بيمار براى معاينه ~~ودرمان، ويزيت، رفتن به اماكن مقدس براى زيارت پيشوايان دينى ومذهبى. # =الزياف- ### || AUTO [زيف]: خود بزرگ بين. # =الزيافة- ### || AUTO مؤنث (الزياف) است. # =الزيبق- # (ك): مترادف (الزئبق) است ودر زبان متداول رايج است. # =زيت- # تزييتا [زيت] الطعام: در غذا روغن زيتون ريخت،- السراج: در چراغ روغن PageV01P465 ### || AUTO چراغ يا نفت ريخت. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الزيت- ### || AUTO مص،- ج زيوت: روغن زيتون، واژه ى زيت نيز بر مواد مايع قابل ~~اشتعال كه از گياهان يا ms1019 حيوانات گرفته واز آن در تغذيه وروشنائى وعطر آميزى ~~استفاده مى شود اطلاق مى گردد. # =الزيتون- ### || AUTO (ن): درخت زيتون، ميوه ى زيتون. # =الزيتونة- ### || AUTO (ن): واحد (الزيتون) است. # =الزيتوني- ### || AUTO منسوب به (الزيتون) است. # =الزيتونيات- ### || AUTO (ن): رسته ايست گياهى كه در سه تيره وجود دارد زيتونى ومراني ~~وياسميني. # =الزيتونية- ### || AUTO ### || AUTO (ن): گياهى است كه برگهاى آن همانند برگهاى نخل ~~زيتون است وشكوفه هاى آن زرد رنگ وبو دار. اين گياه براى زينت كشت مى شود. # =الزيتي- ### || AUTO منسوب به (الزيت) است؛ «صورة زيتية او لوحة زيتية»: تصوير رنگى ~~وقلمي كه از آميخته ى روغن تخم كتان ويك ماده ى رنگى ملون مى شود. # =الزيج- # ج زيجات وزيجة [زيج] (ب): ريسمان بنايان. اين واژه فارسى است،- (فك): ### || AUTO جدولى است كه بوسيله ى آن حركات ستارگان سيار شناخته مى شود ~~اين واژه فارسى است. # =الزيجة- ### || AUTO ج زيجات [زوج]: عقد ازدواج وزناشوئى. # =زيح- ### || AUTO تزييحا [زيح]: خط مستطيل كشيد. ### || AUTO =اين واژه در زبان متداول رايج است،- الأشياء المقدسة عند ~~المسيحيين: اين تعبير نزد مسيحيان بمعناى چيزهاى مقدس را در جشن مذهبى ~~برداشتن وگرداندن وارائه دادن است. اين تعبير سريانى است. # =الزيح- ### || AUTO خط مستطيلى كه با قلم ومانند آن كشيده شود. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =زيد- ### || AUTO تزييدا [زيد] ه: آن چيز را افزايش داد، اضافه كرد. # =زير- ### || AUTO تزييرا [زور وزير] البيطار الدابة: بيطار يا دام پزشك دو لب ~~ستور را با زيار بست. # =الزير- ### || AUTO ج أزوار وأزيار وزيرة [زور]: عادت، تارهاى نازك، آنكه همنشينى ~~وديدار وگفتگوى با زنان را دوست دارد، كتان، سبوى بزرگ. # =الزيرة- ### || AUTO هيأت وچگونگى زيارت است، پاره اى از كتان. # =الزيز- ### || AUTO ج زيزان [زيز] (ح): حشره ايست از تيره ى زيزيات ونيم بالان كه ~~روى درختان مى نشيند وصداى زيز زيز مى كند، سيرسيرك يا جيرجيرك. # =الزيزفون- ### || AUTO [زفن] (ن): درختى است زيبا از رسته ى زيزفونيها. شكوفه ى آن ~~سفيد وخوشبو وميوه ى آن خشك است وبراى زينت كشت مى شود. شكوفه هاى ms1020 اين گياه ~~داراى خواص طبي است وآنرا با چاى مى جوشانند واز آن براى تسكين دردهاى عصبى ~~استفاده مى شود؛ «ناقة زيزفون»: ماده شتر تندرو. # =الزيزيات- ### || AUTO [زيز] (ح): رسته اى از حشرات نيم بالان كه شامل (الزيز) ~~و(المزبدة) وجز آنها مى باشد. # =زيغ- ### || AUTO تزييغا [زيغ] ه: آنرا كج كرد، شك برانگيخت. # =الزيغ- ### || AUTO مص، شك، دور شدن از حق. # =زيف- ### || AUTO تزييفا [زيف] الدراهم: درهمها را تقلبى ومردود كرد،- الرجل: آن ~~مرد را تحقير كرد،- البناء: ساختمان بلند شد. # =الزيف- # ج زياف وأزياف وزيوف [زيف]: ### || AUTO بالكن ديوار كه آنرا از باران وجز آن حفظ كند، شرف وبزرگى. # =زيق- ### || AUTO تزييقا [زيق] الثوب: براى پيراهن يقه دوخت. # =الزيق- ### || AUTO [زيق] من الثوب: آن قسمت از پيراهن كه دور گردن قرار گيرد يا ~~از سمت جيب باشد،- (ب): رسن بنايان. # =زيل- # تزييلا [زيل] ه: آن را پراكنده كرد. # =زين- ### || AUTO تزيينا [زين] ه: آن را زينت بخشيد؛ «زين له ان»: در ذهن او ~~چيزى افكند كه ... او را به خيال انداخت كه ... # =الزين- ### || AUTO مص،- ج أزيان: خوبيها. اين واژه ضد (الشين) است؛ «زين الديك»: ~~تاج خروس. # =الزينب- ### || AUTO (ن): درختى است زيبا وخوشبو. # =الزينة- ### || AUTO [زين]: اسم است از (تزين)، آنچه كه با آن آرايش كنند،- عند ~~العامة: ودر زبان متداول بمعناى چراغانى وزينت دادن بازارها وخانه ها ~~وخيابانها در جشنهاى دينى يا ملى،- (ن): گياهى است از رسته ى مركبات شكوفه ~~هاى آن زيبا وشاخه ها وبرگهاى آن جلوه گر است؛ «امراض الزينة» (طب): ~~بيماريهاى پوستى وناخن يا موى ومانند آنها. # =الزينية- ### || AUTO (ن): نام گياهى است از رسته ى مركبات. اصل اين گياه از مكزيك ~~است وشكوفه هاى آن با دوام است. # =الزيوغ- # [زيغ]: كجى وخميدگى. PageV01P466 ### | AUTO ### || AUTO س السين # س- ### || AUTO ### || AUTO حرف دوازدهم از حروف مبانى است كه از جمله ى حروف ~~اسلي است ودر حساب جمل عبارت از عدد شصت (60) مى باشد، حرفى است كه هرگاه ~~بر سر فعل مضارع در آيد معناى استقبال يا آينده را ميدهد. # =ساء- ### || AUTO - سواء وسوءا وسواءة وسواية وسوائية ms1021 ومساء ومساءة ومساية ~~ومسائية ومسائية [سوأ] الأمر فلانا: آن امر فلانى را به ستوه آورد وغمگين ~~كرد،- به ظنا: نسبت به او بد گمان شد،- الشي ء: آن چيز بد يا قبيح شد؛ ~~«ساءت سيرته»: بدروش وبد اخلاق شد،- الموقف: زمينه ى كار ناهموار شد. # =السائب- ### || AUTO [سيب]: آنچه كه حفاظ يا نگهبان يا پاسدارى ندارد؛ «المال ~~السائب يعلم الناس الحرام»: ثروت پراكنده وبدون نگهبان مردم را به كار حرام ~~واميدارد. در اينجا منظور از حرام دزدي است. # =السائبة- ### || AUTO ج سيب وسوائب [سيب]: آنچه كه مهمل وبدون استفاده باشد، برده اى ~~كه آزاد شود،- (ح): ماده شترى كه در زمان جاهلى آنرا نذر ورها ميكردند، ~~ماده شترى كه ده شكم ماده زائيده باشد كه ديگر بر آن سوار نشده وشير آنرا ~~نمى نوشيدند مگر براى بچه هايش يا ميهمان ونيز آنرا از آب وگياه وجز آنها ~~باز نمى داشتند تا اينكه بميرد؛ «الأضلاع السائبة»: دنده هائى كه قسمت جلوى ~~آنها به جناغ سينه پيوسته باشد. به واژه ى (الضلع) مراجعه شود. # =النسائح- # [سيح]: آنكه روزه دار وهمواره ملازم مساجد باشد،- من المياه: آبهاى روان ~~بر روى زمين،- ج سياح وسائحون كه در زبان متداول به آن (سواح) گويند: ### || AUTO جهانگردى كه در كشورها به تفريح وپژوهش سفر كند. # =السائد- ### || AUTO ج سادة وجج سادات [سود]: فا، آنكه در شرف وبزرگوارى ومانند آن ~~بر ديگران چيره شود. # =السائر- ### || AUTO [سير]: آنكه پياده رود، رهنورد، آنكه در شب مسافرت كند، روان؛ ~~«المثل السائر»: مثل رايج ومتداول ميان مردم؛ «سائر الشي ء»: باقيمانده يا ~~بازمانده ى آن چيز. # =السائس- ### || AUTO ج ساسة وسواس [سوس]: آنكه كارى را به خوبى اقدام كند وعهده دار باشد. # =السائط- ### || AUTO [سوط]: «لبن سائط»: شير رقيق ومايع. اين واژه در زبان متداول ~~رايج است. # =السائغ- ### || AUTO [سوغ] من الأمور: كار مجاز، عمل جايز،- من الشراب: مي گوارا كه ~~به آسانى در گلو فرو رود. # =السائق- ### || AUTO ج ساقة وسواق وسائقون [سوق]: فا؛ «سائق الماشية»: آنكه ستوران ~~را از عقب براند؛ «سائق السيارة»: راننده ms1022 ى اتومبيل يا خودرو. # =السائقة- ### || AUTO مؤنث (السائق) است، ودر زبان متداول بر دامها وستوران اطلاق مى شود. # =ساءل- ### || AUTO مساءلة [سأل] ه وعنه: از او پرسيد، سؤال كرد. # =السائل- # ج سائلون وسؤال وسؤل وسألة [سأل]: # فا، گدا، دريوزه. # =السائل- ### || AUTO ج سوائل [سيل]: سايل، مايع، روان. اين واژه ضد (الجامد) است. # =السائلة- # [سأل]: مؤنث (السائل) است. # =السائلة- ### || AUTO ج سوائل [سيل] من غرر الخيل: سفيدى كشيده شده در نرمه ى بينى اسب. # =السائم- ### || AUTO [سوم]: فا، چراننده ى ستوران وچارپايان، آنكه به هر جاى بخواهد رود. # =السائمة- # ج سوائم [سوم]: ستوران وشتران چرنده. # =ساب- # - سيبا [سيب] الماء: آب روان شد وباين سوى وآن سوى رفت،- ت الدابة: # ستور به هر جاى كه خواست رفت،- الرجل: آن مرد با شتاب رفت،- فى كلامه: بى ~~رويه سخن گفت. # =ساب- ### || AUTO مسابة وسبابا [سب] ه: به او دشنام داد. # =الساباط- ### || AUTO ج سوابيط وساباطات: سقف ميان دو ديوار كه در زير آن راهرو باشد. # =السابح- ### || AUTO ج سابحون وسباح وسبحاء: فا،- من الخيل: اسب تيزرو. # =السابحات- ### || AUTO كشتيها وستارگان. # =السابحة- ### || AUTO ج سابحات وسوابح: مؤنث (السابح) است. # =السابري- # منسوب به سابور كه معرب شاپور است ونام آبادى در استان فارس است، نام ~~گونه اى خرماى خوشمزه، زره ريز بافت PageV01P467 ### || AUTO واستوار. # =السابع- ### || AUTO ج سبعة وسابعون: فا،- (ع ح): هفتم كه ميان ششم وهشتم عدد قرار دارد. # =السابغ- ### || AUTO ج سوابغ: فا؛ «ذنب سابغ»: دم دراز. # =السابغة- ### || AUTO ج سوابغ: مؤنث (السابغ) است،- من الذروع: زره فراخ وپهن. # =سابق- ### || AUTO سباقا ومسابقة [سبق] ه: در مسابقه بر او پيروز شد. # =السابق- # فا، آنكه در بخشندگى بر قوم خود پيشى وبزرگى يابد؛ ج سابقون وسباق، اولين ~~اسب مسابقه كه به آن نيز (المجلي) گويند. # وچه بسا در رابطه ى با اين معنى از مخرج اسماء جمع گرفته شود وگويند ~~(سوابق) بسان خاتم وخواتم؛ «سابق لاوانه»: ### || AUTO زودرس، قبل از موعد؛ «سابقا»: از گذشته، از قبل. # =السابقة- ### || AUTO ج سوابق وسابقات: مؤنث (السابق) است، پيشروان، پيشرفته گان؛ ~~«له سابقة في هذا الأمر»: سابقه ى اين كار را قبل از ديگران دارد. ms1023 # =السابقون- ### || AUTO گذشته گان، پيشينيان. # =السابلة- ### || AUTO ج سوابل: راه متداول ومعمول وپر رفت وآمد، آنانكه از راه ~~ميگذرند. # =السابورة- ### || AUTO سبد بزرگى است از برگ درخت خرما كه با آن خاك برداشت كنند. # =السابوط- ### || AUTO (ح): نام جانورى است دريائى. # =ساتر- ### || AUTO مساترة [ستر] ه العداوة: دشمنى با او را پنهان داشت وآشكار نكرد. # =الساج- ### || AUTO [سوج]: جبه ى سبز وگشاد،- (ن): درختى است از رسته ى ساجها كه ~~مركز اصلى آن آسياى جنوبى واندونزى است. اين درخت بسيار زيباست وچوب آن از ~~بهترين ومحكمترين چوبهاست. # =الساجد- ### || AUTO ج سجد وسجود: سجده كننده، آنكه بهنگام عبادت پيشانى بر زمين نهد. # =الساجدة- ### || AUTO مؤنث (الساجد) است. # =ساجر- ### || AUTO مساجرة [سجر] ه: با او دوستى ورفاقت كرد وملازم ويار او شد. # =الساجر- ### || AUTO فا، سيل فراخ كه همه جا را فرا گيرد، جائيكه سيل در آن آمده ~~وآنرا پر كرده است. # =الساجع- ### || AUTO فا، سخنراني كه در سخنان خود سجع وقافيه بكار برد، آنكه در ~~گفتار ورفتار خود ميانه رو باشد وبه سوئى گرايش نكند. واژه ى (الجائر) در ~~مقابل اين كلمه است؛ «وجه ساجع»: چهره اى زيبا ومعتدل. # =الساجعة- ### || AUTO ج سجع وسواجع: كبوترى كه نغمه ى خود را در گلو رفت وبرگشت دهد؛ ~~«ناقة ساجعة»: ماده شتر طرب انگيز. # =ساجل- ### || AUTO مساجلة وسجالا [سجل] ه: در كار يا گفتار يا شعرى با او مفاخرت ~~كرد ومسابقه داد. # =الساجم- ### || AUTO اشك روان چه كم باشد وچه زياد. # =الساجن- ### || AUTO فا. # =الساجنة- ### || AUTO ج سواجن: مؤنث (الساجن) است، مسيل آب از كوه. # =الساجور- ### || AUTO ج سواجير: چوبى كه به گردن سگ مىويزند. # =الساجي- ### || AUTO [سجو]: فا، آرميده وساكن ونرم. # =الساجية- ### || AUTO مؤنث (الساجي) است؛ «ليلة ساجية»: شبى آرام. # =ساح- # - سيحا وسيحانا وسياحة وسيوحا: در شهرها به گردش وتفريح وجز آنها پرداخت، ~~براى عبادت وكناره گيرى از مردم به خارج از شهر رفت،- سيحا وسيحانا الماء: ~~آب بر روى زمين روان شد،- الظل: ### || AUTO سايه برگشت. # =الساح- ### || AUTO ج سحاح وسحاح [سح]: گوسفندى كه بسيار فربه شده باشد. # =الساحة- # ج ساح وسوح وساحات [سوح]: ميدان، صحن، ناحيه. ms1024 # =الساحة- ### || AUTO ج سحاح وسحاح [سح]: مترادف (الساح) است. # =الساحر- ### || AUTO ج سحرة وسحار وسحار وساحرون: فا، افسونگر، جادوگر، دانشمند. # =الساحرة- ### || AUTO ج ساحرات وسواحر: مؤنث (الساحر) است. # =الساحق- ### || AUTO فا، بيشمار وبسيار؛ «الأكثرية الساحقة»: بيشترين وفراگيرترين ~~تعداد وشماره. # =ساحل- ### || AUTO مساحلة [سحل] القوم بأولادهم: آن قوم فرزندان خود را به كنار ~~دريا آوردند. # =الساحل- ### || AUTO ج سواحل: فا، ساحل وكناره ى دريا. # =الساحلي- ### || AUTO آنچه كه ويژه ى ساحل باشد؛ «موقع ساحلي» و«أرض ساحلية»: جاى يا ~~زمين در كنار دريا. # =ساحن- ### || AUTO مساحنة [سحن] ه: به رنگ چهره ى او نگريست، با او ديدار كرد، با ~~وى به نيكى رفتار كرد،- ه الشي ء: با او درباره ى آن چيز گفتگو كرد. # =الساحي- ### || AUTO ج سحاة وساحون [سحو]: آنچه گل را از زمين بركند وبروبد. # =الساحية- ### || AUTO مؤنث (الساحي) است، سيل وباران سخت كه زمين را بشويد وگل آنرا ~~با خود ببرد. # =ساخ- # - سوخا [سوخ] في الطين: در ميان گل افتاد،- الشي ء فى الماء: آن چيز در ~~آب فرو رفت وته نشست يا رسوب كرد،- ت بهم الأرض: زمين آنها را در خود فرو برد. # =ساخ- ### || AUTO - سيخا وسيخانا [سيخ]: آن چيز رسوخ كرد واستوار شد،- ت قدمه في ~~الطين: پاى او در گل فرو رفت. # =الساخرة- ### || AUTO ج سواخر: كشتى كه بر روى آب خوب به راه افتد. # =ساخف- ### || AUTO مساخفة [سخف] ه: او را احمق ونادان دانست. # =الساخن- ### || AUTO ج سخان: فا، گرم، ودر زبان متداول اين واژه بر بيمار اطلاق شود. # =الساخنة- ### || AUTO مؤنث (الساخن) است. # =ساد- # - سيادة وسؤددا وسؤددا وسيدودة وسودا [سود]: بزرگوار وعاليمقام شد،- قومه: # فرمانروا ومهتر قوم خود شد،- ه: در مقام وبزرگوارى بر او چيره شد،- ~~السكون: سكوت PageV01P468 ### || AUTO وآرامش برقرار شد. # =السادة- ### || AUTO ج سدد [سد] من العيون: چشمان ضعيف كه بينائى قوي ندارند. # =السادج- ### || AUTO ### || AUTO مترادف (الساذج) است. اين واژه در زبان متداول ~~رايج است. # =السادح- ### || AUTO فا، مرد توانگر وفراخ روزى. # =السادحة- ### || AUTO مؤنث (السادح) است، ابر سنگين وپر دامنه كه هر چيزى را با خود ~~بركند وببرد. # =السادر- ### || AUTO فا،- من الجمال: شترى كه از سختى ms1025 گرما چشمانش خيره وناتوان شده ~~باشد؛ «تكلم سادرا»: بى وقفه وبى انديشه سخن گفت. # =السادس- ### || AUTO فا،- (ع ح): ششم يا عددى كه در ميان پنجم وهفتم باشد. # =السادسة- ### || AUTO مؤنث (السادس) است. # =السادن- # ج سدنة: خدمتگزار خانه ى كعبه، دربان يا حاجب. # =السادة- # ساده، آنچه كه نقش ونگار ندارد مانند (قماش ساده): پارچه ى ساده، آنچه كه ~~آميخته با چيزى نباشد مانند (ماء ساده): # آب ساده. اين واژه فارسى است. # =الساذج- ### || AUTO مرد خوش قلب وساده، ج سذج. # =سار- # - سورا [سور] الحائط: از ديوار بالا رفت،- سورا وسؤورا اليه: به سوى او ~~برجست وخشمگين شد،- التراب فى رأسه: خاك بر روى سر او به گردش آمد وبالا رفت. # =سار- # - سيرا وتسيارا ومسيرا ومسيرة وسيرورة [سير]: شب هنگام به راه افتاد،- ه ~~وبه: او را وادار به راه رفتن كرد،- الدابة: سوار بر ستور شد،- الكلام او ~~المثل فى الناس: آن سخن يا مثل در ميان مردم شيوع يافت وپخش شد،- السنة: به ~~روش سنت عمل كرد. # =سار- ### || AUTO مسارة [سر] ه: به او راز گفت، در گوشى با وى سخن گفت. # =سارى- # مساراة [سرو] ه: با وى مفاخرت كرد، فخر فروشى كرد. # =سارى- ### || AUTO مساراة [سري] صاحبه: با او شب را راه پيمود. # =السارب- ### || AUTO فا، آشكار ونمايان، آنكه در زمين به راه خود ادامه دهد. # =الساربة- ### || AUTO مؤنث (السارب) است،- من الظباء: آهوئي كه به چراگاه خود رفته باشد. # =السارح- ### || AUTO فا، چراننده ى شتران، ستور، چهارپا. # =السارحة- ### || AUTO مؤنث (السارح) است؛ «ماله سارحة ولا رائحة»: او چيزى ندارد، ~~بينواست. # =سارع- ### || AUTO مسارعة [سرع] اليه: با شتاب به سوى او رفت،- في الأمر: در آن ~~كار كوشيد. # =سارق- ### || AUTO مسارقة [سرق] ه النظر: زير چشمى به يكديگر نگاه كردند بطوريكه ~~ديگرى نفهمد،- النظر اليه: ناگهان مترقب وى شد تا به او نگاه كند. # =السارق- ### || AUTO ج سرقة وسراق وسارقون: فا، دزد. # =السارقة- ### || AUTO ج سوارق: مؤنث (السارق) است. # =الساروقة- ### || AUTO في اصطلاح النجارين: اره ى كوچكى است ويژه ى نجاران. # =الساري- ### || AUTO ج سراة [سري]: فا، آنكه در شب راه پيمايد،- (ح): شير. # =السارية- ### || AUTO مؤنث (الساري) است؛ «الأمراض السارية» ms1026 (طب): بيماريهاى واگير، ~~واگيردار،- ج سوار: استوانه يا ستون، گروهى كه شبانگاه به راه افتند، ابرى ~~كه به شب آيد،- عند الملاحين: ودر اصطلاح ناويان بمعناى دكل كشتى است. # =ساس- ### || AUTO - سياسة [سوس] الدواب: ستوران را مهتري وتيمار كرد،- القوم: ~~امور آن قوم را عهده دار شد،-- سوسا الطعام: در غذا كپك افتاد،- الخشب: چوب ~~بر اثر موريانه پوسيده شد،- ت الشاة: شپشك در گوسفند بسيار شد. # =الساس- ### || AUTO [سوس]: مترادف (السائس) است، هر چيز خورده شده يا پوسيده. اصل ~~اين واژه (سائس) است. # =ساط- ### || AUTO - سوطا [سوط] ه: او را با تازيانه زد،- الشي ء: آن چيز را ~~آميخت،- الأمر: آن چيز را پشت ورو كرد،- الحرب: به جنگ پرداخت،- سوطانا ت ~~نفسه: دل او گرفت،- اللبن ونحوه: شير ومانند آن روان وآبكى شد. اين تعبير ~~در زبان متداول رايج است. # =ساطى- ### || AUTO مساطاة [سطو] الرجل: بر آن مرد سخت گرفت، به او ارفاق ومهربانى كرد. # =الساطر- ### || AUTO قصاب، گوشت فروش، سلاخ. # =الساطع- ### || AUTO درخشنده، درخشان. # =الساطور- ### || AUTO ج سواطير [سطر]: ساطور، كارد بزرگ كه با آن گوشت را برند. # =الساطي- ### || AUTO [سطو]: فا، اسب گام بلند، اسبى كه بهنگام دويدن دم خود را بلند كند. # =ساع- ### || AUTO - سيعا وسيوعا [سيع] الشي ء: مترادف (صاع) است،- الماء: آب به ~~گونه ى سرگشته بر روى زمين روان شد. # =ساعى- ### || AUTO مساعاة [سعي] ه: با وى مسابقه ى (دو) داد وبر او چيره شد. # =الساعاتي- ### || AUTO [سوع]: ساعت ساز، ساعت فروش، تعمير كار ساعت. # =الساعة- # ج سياع وساعات [سوع]: ساعت، شصت دقيقه، اكنون؛ «اقضني حقي الساعة»: هم ~~اكنون حق مرا بده؛ «من ساعته»: فورا، بى درنگ، قيامت يا روز واپسين، كنتر ~~برق، كنتر آب؛ «الساعة الرملية»: ساعت شنى؛ «الساعة الشمسية»: ### || AUTO ساعت خورشيدى كه با سايه حركت مى كند. # =ساعد- ### || AUTO مساعدة [سعد] ه على الأمر: در آن كار به او كمك ويارى كرد. # =الساعد- # ج سواعد: فا، رئيس؛ «ما لهم ساعد يعتمدونه»: رئيسى ندارند كه معتمد آنها ~~باشد، ساعد دست كه ميان آرنج ومچ دست است؛ «هو ساعده الايمن»: او مورد ~~اعتماد وى است، مجراى آب ms1027 به رودخانه يا دريا، مجراى مغز استخوان، مجراى شير ~~در پستان؛ «ساعدا الطير»: بالهاى پرنده؛ «طائر شديد السواعد»: پرنده اى كه ~~بالهاى نيرومند دارد. PageV01P469 ### || AUTO =الساعدة- ### || AUTO چوبى است كه چرخ چاه يا قرقره را گيرد، آنچه از زيور آلات آهنى ~~يا طلائى كه بر ساعد دست پوشانند، واحد (السواعد) است. # =ساعر- ### || AUTO مساعرة [سعر] ه: براى متاع او نرخ وبها تعيين كرد. # =ساعف- ### || AUTO مساعفة [سعف] ه: او را كمك ويارى نمود. # =الساعل- ### || AUTO فا، گلو يا جاى سرفه در گلو. # =الساعور- ### || AUTO آتش، تنور، ودر زبان متداول بر بچه ى كوچك بز اطلاق مى شود. # =الساعورة- ### || AUTO آتش. # =الساعي- ### || AUTO ج سعاة [سعي]: فا، كارگر وكارفرما در هر كارى وبيشتر بر مأمور ~~دريافت ماليات اطلاق مى شود، نماينده يا فرستاده ى كسى از جائي به جائي ~~ديگر، نامه بر، پست. # =ساغ- # - سوغا وسواغا وسوغانا [سوغ] الأمر: آن كار مجاز شد،- الشراب: مي گوارا ~~شد وبه آسانى در گلو فرو رفت،- سوغا الشراب: # نوشيدن مي را آسان كرد. بهتر است در اين باره گفته شود (أساغة)،- ت به ~~الأرض: زمين او را فرو برد. # =ساغ- ### || AUTO - سيغا [سيغ] الشراب: نوشيدن مي آسان شد. # =الساغب- ### || AUTO گرسنه. # =ساف- # - سوفا [سوف] المال: آن مال يا دارائي تباه شد، در مواشى وچهار پايان ~~بيمارى افتاد،-- سوفا عليه: بر آن كار يا امر صبر وشكيبائى كرد،- الشي ء: ~~آن چيز را بوئيد. # =ساف- ### || AUTO - سيفا [سيف] ه: با شمشير او را زد،- ت اليد: دور ناخنهاى او ~~شكاف برداشت وريشه كرد. # =الساف- ### || AUTO [سوف] (ح): نام پرنده ايست شكارى،- ج آسف وسافات: صف يا رده ى ~~خشت يا سنگهاى گلى؛ «بنى سافين وثلاثة آسف»: دو صف يا سه صف رديف هم سنگ ~~چيد وساخت. # =السافة- ### || AUTO ج آسف وسافات: رده ى سنگ يا خشت كه رديف هم چيده وساخته شده ~~باشد، زمينى كه ميان شنزار وسنگهاى سخت باشد. # =السافح- ### || AUTO سوافح من الدموع: اشك ريزان يا روان. # =سافر- ### || AUTO سفارا ومسافرة [سفر] الى بلد كذا: به فلان شهر رفت،- ت عنه ~~الحمى: تب او را رها كرد،- فلان: ms1028 فلانى مرد. # =السافر- # فا، مسافر،- ج أسفار وسفر وسفرة وسفار وجج اسافر، نويسنده،- ج سفرة،- من ~~النسباء: ### || AUTO زن چهره گشوده، بى حجاب. # =السافرة- # مؤنث (السافر) است،- ج سوافر: ### || AUTO مسافران. # =سافع- ### || AUTO مسافعة [سفع] ه: او را كتك وسيلى زد، او را راند وكشت، دست ~~برگردن يكديگر كرده وبا هم معانقه نمودند. # =السافعة- ### || AUTO مفرد (السوافع) است. # =سافل- ### || AUTO مسافلة [سفل] ه: در كارهاى پست با وى مسابقه داد وپيشى گرفت. # =السافل- # ج سافلون وسفلة وسفل وسفال وسفلان: ### || AUTO مرد پست وفرومايه. # =السافلة- # مؤنث (السافل) است،- من الرمح: ### || AUTO نيمى از نيزه كه به آهن بن آن پيوست است؛ «سافلة النهر»: پايين ~~رودخانه؛ «مررت بعالية النهر وسافلته»: از بالاى رودخانه وپايين آن گذشتم. # =سافه- # مسافهة [سفه] ه: به او ناسزا گفت،- الدن: نزد خم شراب نشست وساعت به ساعت ~~وپياپي از آن نوشيد،- الشراب: در نوشيدن مى زياده روى كرد. # =السافه- ### || AUTO فا، نادان، احمق. # =السافياء- ### || AUTO [سفي]: گرد وغبار. # =السافية- # ج سافيات وسواف [سفي] من الرياح: ### || AUTO باد كه همراه خود خاك برانگيزد. # =السافين- ### || AUTO [سفن] (ع ا): رگى است در باطن درازى دل كه به رگ دل پيوسته است. # =ساق- # - سوقا وسياقا وسياقة ومساقا [سوق] الماشية: ستوران وچهارپايان را از پشت ~~راند. اين واژه عكس (قادها) مى باشد،- السيارة: بر پشت فرمان اتومبيل نشست ~~ورانندگى كرد،- ه الى كذا: او را بر آن كار واداشت،- اليه المال: پول براى ~~او فرستاد يا به وى تقديم كرد،- الحديث: ### || AUTO حديث را بيان كرد،- المريض نفسه عند الموت: بيمار آغاز به جان ~~كندن كرد،- سوقا وسياقا ه: بر ساق پاى او زد. # =الساق- # ج سوق وسيقان وأسوق (ع ا): آن قسمت از پاى كه ميان كعب وزانو است. اين ~~واژه كاربرد مؤنث دارد،- (ز): ساقه ى درخت وگياه؛ «ساق الشجرة»: تنه يا ~~ساقه ى درخت؛ «ساق البندقية»: قسمت چوبي وپايين قنداقه ى تفنگ؛ «ربطة او ~~رباط الساق»: ### || AUTO بند جوراب؛ «اطلق ساقه للريح»: با شتاب گريخت؛ «على قدم وساق»: ~~با حركت ويا تحرك وتكان بيشتر؛ «ساق حر» (ح): قمري نر. # =ساقى- ### || AUTO مساقاة [سقي] ه: يكديگر را نوشانيدند،- ه ms1029 فى أرضه: او را در ~~زمين خود بكار گمارد تا آنرا براى كشت اصلاح وآماده كند بشرط آنكه سهمى از ~~غله ى آن زمين بوى تعلق گيرد. # =الساقة- ### || AUTO [سوق]: موكب، هيأت، دنباله ى لشكر؛ «فلان فى ساقة الجيش»: ~~فلانى در پشت سپاه يا لشكر است. اين واژه ضد (المقدمة) است. # =ساقط- # سقاطا ومساقطة [سقط] ه: آن را به عقب انداخت يا پياپى افكند،- ه الحديث: ### || AUTO بطور متناوب با هم سخن گفتند بدين ترتيب كه يكى سخن گفت وديگرى ~~سكوت كرد وسپس ديگرى سخن گفت واولى سكوت كرد. # =الساقط- ### || AUTO ج سقاط وسقاط: فا، پست وفرومايه. # =الساقطة- # ج سواقط وساقطات: مؤنث (الساقط) است، ميوه هاى نارس كه از درخت فرو ~~افتند، پست، كم خرد. PageV01P470 ### || AUTO =الساقور- ### || AUTO گرما، آهنى داغ كه با آن ستوران را داغ ونشان كنند. # =الساقي- # ج سقاة وساقون وسقاء وسقي [سقي]: ### || AUTO فا، ساقي. # =الساقية- ### || AUTO ج سواق وساقيات: مؤنث (الساقي) است، جوى آب. # =ساكت- ### || AUTO مساكتة [سكت] ه: او را ساكت وخاموش كرد. # =الساكر- ### || AUTO فا، آرام، ساكن؛ «ليل ساكر»: ### || AUTO شبى آرام وبدون باد. # =الساكرة- ### || AUTO مؤنث (الساكر) است. # =الساكع- ### || AUTO فا، مرد غريب، بيگانه. # =الساكف- # فا، چوب قسمت بالاى درب كه لنگه ى درب در آن مى گردد. # =ساكن- ### || AUTO مساكنة [سكن] ه في دار واحدة: در يك خانه با هم سكونت كردند. # =الساكن- ### || AUTO ج سكان وساكنون: آنكه مقيم در خانه باشد. # =الساكوت- ### || AUTO بسيار ساكت وخاموش. # =الساكوتة- ### || AUTO مترادف (الساكوت) است. # =سال- # - سوالا وسوالا [سول]: اين واژه مخفف (سأل) بمعناى پرسيد مى باشد. # =سال- # - سيلا وسيلانا ومسيلا ومسالا [سيل] الماء: ### || AUTO آب روان شد،- ت غرة الفرس: سفيدى پيشاني اسب فراخ شد. # =السال- ### || AUTO ج سلان وسوال [سل]: فا، آبراهه ى باريك در ميان دره، دزد. # =السالب- ### || AUTO من النساء: زن فرزند مرده يا زنيكه بچه ى خود را ناتمام افكنده ~~باشد،- ج سلاب وسالبون: آنكه شمشير كشد. # =السالبة- ### || AUTO ج سالبات وسوالب: مؤنث (السالب) است براى آنكه شمشير بدست گيرد. # =السالح- ### || AUTO فا، آنكه با خود سلاح حمل كند، مرد مسلح. # =السالخ- ### || AUTO فا، اين ms1030 واژه بر مار نر سياه اطلاق مى شود ومؤنث آنرا (اسودة) ~~گويند مانند (أرنبة) وگفته نميشود (سالخة) ونيز مثنى نميشود وبلكه در مفرد ~~ومثنى يكسان گويند (اسود سبالخ، اسودان سالخ) ودر جمع گويند (اساود سالخة ~~وسوالخ وسلخ وسلخة)، جربى است كه در شتر پديد مىيد وباعث بركنده شدن پوست ~~آن مى شود. # =السالس- ### || AUTO مرد نرم خوى ودنباله رو. # =سالف- ### || AUTO مسالفة [سلف] ه في الأمر: در آن كار با وى برابر شد، ه في ~~الأرض: با وى در مسافرت همراه شد،- الجمل: شتر به جلو رفت. # =السالف- ### || AUTO ج سلف وسلاف: فا، گذشته، پيشرو؛ «كان ذلك في سالف الأيام»: آن ~~امر در زمانهاى گذشته بود،- ج سوالف: موى سر در قسمت جلوى گوش. # =السالفة- ### || AUTO ج سوالف: گذشته، داستان وحكايت از زمانهاى گذشته، پهنه ى گردن؛ ~~«سالفة الفرس»: جلوى گردن اسب. # =السالقة- ### || AUTO ج سوالق من النساء: زنى كه بهنگام اندوه ومصيبت صداى خود را ~~بلند كند وبر صورت خود لطمه زند. # =السالك- ### || AUTO فا، ودر زبان متداول بر ميانگين خوب وبد اطلاق مى شود. # =سالم- ### || AUTO مسالمة [سلم] ه: با او آشتى ومصالحه كرد. # =السالم- ### || AUTO فا، پوست ميان چشم وبينى؛ «الفعل السالم»: فعلى كه حروف اصلى ~~آن از عله وهمزه وتضعيف خالى باشد، فعل سالم. # =سام- # - سوما وسواما [سوم] السلعة: كالا را عرضه وبهاى آنرا ذكر كرد،- المشتري ~~السلعة: خريدار خواست تا كالا را بخرد وبهاى آن را بداند،- ناقته على ~~الحوض: شتر خود را بر سر آب حوض برد،- البيضة: ### || AUTO سفتى تخم مرغ را با دندان آزمايش كرد. ### || AUTO =اين تعبير در زبان متاول رايج است،- فلانا الأمر: آن كار را ~~به فلانى تكليف كرد،- ه خسفا: او را خوار وزبون كرد،- ت الماشية: ستور به ~~چراگاه رفت،- الطير على الشي ء: پرنده بر آن چيز فرود آمد،- ت الريح: باد ~~پياپي وزيد،- الرئيس أسقفا ونحو ذلك: رئيس اسقفى ومانند آنرا برگزيد. # =السام- # [سوم]: مرگ، خيزران. # =السام- # [سم]: زهر آلود، سمى؛ «يوم سام»: ### || AUTO روزى كه باد سوزان وگرم بوزد؛ «سام ابرص» مثناى آن «ساما ابرص» ~~وجمع ms1031 آن «ابارص وسوام ابرص» (ح): چلپاسه كه نام ديگر آن (ابو بريص) است. # =سامى- ### || AUTO مساماة [سمو] الرجل: با آن مرد فخر فروشى ورقابت كرد. # =سامت- ### || AUTO مسامتة [سمت] ه: با او روبرو شد. # =السامة- # [سوم]: مرگ، خيزران، پاره اى از طلا يا نقره،- ج سيم: گودال كنار چاه. # =السامة- ### || AUTO [سم]: مؤنث (السام) است، خواص مردم؛ «عرف ذلك السامة والعامة»: ~~آن چيز را خواص وعوام مردم دانستند. # =سامح- ### || AUTO مسامحة [سمح] ه في الأمر وبالأمر: با او به نرمى وآسانى ~~برخواسته ى وى موافقت كرد،- ه بذنبه: از گناهى كه كرده بود چشم پوشى كرد،- ~~ه الله: خداوند او را آمرزيد. # =سامر- ### || AUTO مسامرة [سمر] ه: با او شب نشينى كرد وبرايش داستان گفت. # =السامر- ### || AUTO فا، ج سمر وسمار، اسم جمع است بمعناى شب زنده داران، جشن شب ~~نشينى وتفريح. # =السامرة- ### || AUTO مؤنث (السامر) است، اسم جمع است به معناى شب زنده داران. # =السامط- ### || AUTO فا؛ «ماء سامط»: آب جوشى كه چيزى در آن خوب شسته شود. # =السامع- ### || AUTO ج سماع وسمعة وسامعون: آنكه با گوش خود صدا را درك كند؛ «ما ~~يطلبه السامعون»: برنامه ايست راديوئى ويژه ى درخواست كنندگان سروده ها ~~وآوازها وآهنگهاى موسيقى. # =السامعان- ### || AUTO دو گوش. # =السامعة- ### || AUTO گوش. # =السامق- ### || AUTO من النبات: درخت بلند ودراز. # =السامن- # بسيار فربه،- ج سمان: پر گوشت وچربى اين واژه ضد (المهزول) است. PageV01P471 ### || AUTO =السامي- ### || AUTO ج سامون وسماة [سمو]: فا، بلند مقام. # =السامية- ### || AUTO ج ساميات وسوام: مؤنث (السامي) است. # =سانى- # سناء ومساناة [سنو] الرجل: با او قرارداد يكساله بست. # =سانى- ### || AUTO مساناة وسناء [سني] الرجل: با وى در مطالبه مدارا كرد ونرمى ~~نشان داد. # =سانح- # سناحا ومسانحة [سنح] الطير أو الظبي: ### || AUTO پرنده يا آهو از سمت چپ به راست رفت. # =السانح- ### || AUTO ج سوانح: فا، آنكه از طرف راست بيايد. مقابل اين واژه (البارح) ~~است بمعناى آنكه از طرف چپ بيايد. عرب با واژه ى (السانح) فال خوب وبا ~~(البارح) فال بد مى زند. # =ساند- # مساندة وسنادا [سند] الرجل: آن مرد را يارى كرد،- ه على العمل: پاداش كار ~~به او ms1032 داد،- ه الى الشي ء: آن چيز را پشتى يا بالش براى وى قرار داد،- شعره ~~وفى شعره: ### || AUTO در شعر خود مرتكب اشتباه حرف يا وزن شد. # =سانه- ### || AUTO مسانهة [سنه] الرجل: با آن مرد قرارداد معامله ى يكساله بست،- ~~ت النخلة: نخل يكسال در ميان بار داد. # =الساني- ### || AUTO ج سناة [سنو]: فا، آنكه از آب چاه آبيارى كند. # =السانية- ### || AUTO ج سوان: چرخ چاه، دولاب، شترى كه با آن از چاه آب كشند. # =ساهى- ### || AUTO مساهاة [سهو] الرجل في المعاشرة: در معاشرت با آن مرد آسان ~~گرفت وبا وى مهربان شد،- ه: او را غافلگير كرد، او را مسخره كرد. # =ساهر- ### || AUTO مساهرة [سهر] ه: با او بيدار ماند. # =الساهر- ### || AUTO آنكه شب را نخوابد وبيدار ماند. # =الساهرة- ### || AUTO مؤنث (الساهر) است، ماه، زمين، روى زمين، چشمه ى روان كه آب آن ~~كم نشود؛ «عين ساهرة»: چشم بيدار، هشيار؛ «حفلة ساهرة»: جشن شبانه وتفريحى ~~كه همراه با ساز وآواز باشد. # =ساهل- ### || AUTO مساهلة [سهل] ه: با وى آسان گرفت ومهربان شد. # =ساهم- ### || AUTO مساهمة وسهاما [سهم] ه: براى او سهم گذارى كرد،- في الأمر: در ~~آن كار شركت كرد. # =الساهمة- ### || AUTO ج سواهم من النوق: ماده شتر لاغر وكمر باريك. # =الساهور- ### || AUTO بيدارى، ماه، هاله ى ماه، فراواني؛ «ساهور عين الماء»: منبع ~~وسرچشمه ى آب. # =الساهي- ### || AUTO [سهو]: آنكه از كارى غفلت ورزد وفراموش كند ودل او به سوى ~~ديگرى باشد، ودر زبان متداول بر آنكه در زندگى بى تفاوت بوده واز كار ~~افتاده باشد اطلاق مى شود. # =ساوى- ### || AUTO مساواة [سوي] الشي ء: آن چيز را برابر كرد؛ «هذا لا يساوي ~~درهما»: اين چيز ارزش يك درهم را ندارد،- بينها: ميان آنرا تعديل كرد،- ه ~~به: آن را معادل وبرابر ديگرى ساخت،- الرجل قرنه: آن مرد با رقيب خود برابر ~~شد، از نظر ارزش وقدر با وى يكسان شد، در دانش ودليرى به او رسيد. # =ساود- ### || AUTO مساودة [سود] ه: در شرافت وبزرگى بر او فزونى يافت، او را فريب ~~داد، در تاريكى شب او را ملاقات كرد، ms1033 با وى راز گفت،- الأسد: شير را راند ~~وبيرون كرد. # =ساور- ### || AUTO سوارا ومساورة [سور] ه: بر او برجست وحمله كرد،- ه الشراب: مي ~~او را گرفت وسر درد آورد. # =ساوع- ### || AUTO مساوعة وسواعا [سوع] ه: يكساعته با وى معامله كرد. اين واژه ~~مانند (ياومه) است بمعناى يك روزه با وى معامله كرد. # =ساوف- ### || AUTO مساوفة [سوف] ه: با وى امروز وفردا كرد، با او راز گفت. # =ساوق- ### || AUTO مساوقة [سوق] ه: در راندن يا رانندگى بر او فخر فروشى كرد. # =ساوم- ### || AUTO سواما ومساومة [سوم]: برابر ومساوى كرد،- بالسلعة: بر سر نرخ ~~كالا با خريدار چانه زد تا اينكه بر قيمتى توافق كردند. # =ساير- ### || AUTO مسايرة [سير] ه: با او همراه شد وتوافق كرد. # =سايف- ### || AUTO مسايفة [سيف] القوم: آن قوم با شمشيرها بر يكديگر تاختند. # =سايل- ### || AUTO ### || AUTO مسايلة [سأل] ه: او را مورد پرسش قرار داد. # =السؤال- ### || AUTO [سأل]: خواستن، پرسش، استفهام، طلب كردن. # =السئال- ### || AUTO [سأل]: آنكه بسيار پرسش كند. # =السؤدد- ### || AUTO [سود]: بزرگى، سيادت، مقام عالى، بلند مرتبگى. # =السؤر- ### || AUTO ج أسآر [سأر]: ته مانده ى آب در ظرف، باقيمانده ى هر چيزى. # =السؤرة- ### || AUTO ج سؤر [سأر]: بقيه ى جوانى،- من المال: بهترين هر چيزى. # =سأسأ- # سأسأة [سأسأ] بالحمار: ألاغ را نهيب زد تا به ايستد يا اينكه آنرا براى ~~آب خوردن يا رفتن بانگ زد،- الماء: آب صاف شد. ### || AUTO اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =سأف- ### || AUTO - سأفا [سأف] ت يده: اطراف وپيرامون ناخنهايش شكاف برداشت. # =سئف- ### || AUTO - سأفا [سأف] ت يده: دست وى شكاف برداشت،- ليف النخل: ليف خرما ~~پراكنده وپيوسته پوسته شد. # =السئفة- # [سأف]: «يد سئفة»: دستى كه اطراف ناخنهايش ترك وشكاف باشد. # =سأل- # - سؤالا وسألة وسآلة ومسألة وتسآلا [سأل]: ### || AUTO خواست، چيزى خواست، پرسيد، استدعا كرد اين واژه گاهى دو مفعول ~~مى گيرد مانند (سألت الله نعمة) واگر به معناى استفسار بيايد مفعول دوم را ~~با حرف (عن) مىورند مانند: (سألته عن حاله) وگاهى همزه تخفيف مى شود وگويند ~~(سال يسال سل) مانند (خاف يخاف خف) كه در اينجا اسم مفعول آن ms1034 (مسول) مانند ~~(مخوف) مى باشد. # =السؤل- ### || AUTO [سأل]: آنچه كه مورد پرسش قرار گيرد. # =السؤلة- # [سأل]: مترادف (السؤل) است. # =السؤلة- # [سأل]: آنكه بسيار پرسش كند. PageV01P472 ### || AUTO =سئم- ### || AUTO - سأمة وسأما وسأمة وسأما وسآمة [سأم] الشي ء ومنه: از آن چيز ~~ملول يا خسته شد. # =السؤول- ### || AUTO [سأل]: بسيار پرسش كننده. # =السؤوم- ### || AUTO [سأم]: آنكه از هر چيزى خسته وزده شود. # =سب- ### || AUTO - سبا وسبيبى [سب] ه: به او دشنام سختى داد،- الفرس: اسب را ~~زخمى كرد،- سبا الحبل: ريسمان را بريد. # =السب- # بسيار دشنام دهنده،- ج سبوب: ### || AUTO پوشش، عمامه، رسن، ميخ درشت، پارچه ى كتان ونازك. # =سبى- # - سبيا وسباء [سبي] العدو: دشمن را اسير كرد،- فلانا: به عشق ودوستى او ~~اسير شد، او را دور وغريب كرد،- الخمر: ### || AUTO مي را از شهرى به شهرى ديگر برد،- الحافر الماء: چاه را كند تا ~~به آب رسيد. ### || AUTO =السباء- # [سبأ]: مي. # =السباء- ### || AUTO [سبأ]: فروشنده ى مي. # =السباب- ### || AUTO [سب]: بسيار دشنام دهنده. # =السبابة- ### || AUTO مؤنث (السباب) است، انگشت سبابه. # =السبات- # خواب يا آغاز خواب رفتن، مرد دانا وتيزهوش، روزگار؛ «ابنا سبات»: شب وروز. # =السبات- ### || AUTO خيره شدن وجامد بودن. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =السباتي- ### || AUTO يكى از علامات ونشانه هاى ورق بازى است. # =السباح- ### || AUTO بسيار شناگر. # =السباحة- # شنا. # =السباحة- ### || AUTO انگشت سبابه. # =السباخ- ### || AUTO من الأرض: زمين كه هنوز شخم نشده وآباد نباشد. # =السبار- # ج سبر: ميله ى جراحى كه عمق زخم را با آن اندازه گيرى كنند،- (ح): ### || AUTO تيره اى از جانوران درنده ى افريقائى است بسان كفتار. # =السبارة- ### || AUTO گونه اى كشتي است. # =السباسب- ### || AUTO [سبسب]: روزهاى عيد (شعانين) است كه از اعياد مسيحيان مى باشد. # =السباسيب- ### || AUTO من الشعر: قسمتهاى فرو آويخته ى موى سر. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =سباط- ### || AUTO همان ماه (شباط) است كه بين كانون دوم وآذار مى باشد اين ماه ~~داراى 28 روز است ودر سال كبيسه 29 روز مى باشد اين واژه صرف مى شود وگاهى ~~ممنوع از صرف نيز مى گردد وسريانى است. # =السباط- ### || AUTO گونه اى كفش است. # =السباطة- ### || AUTO آنچه از موى سر كه ms1035 بهنگام شانه زدن وفرو آويختن مى ريزد، سطل ~~زباله، آشغال دان، جائيكه در آن زباله ريزند. # =السباعي- # آنچه كه هفت ركن داشته باشد،- من الألفاظ: كلمه اى كه هفت حرف دارد؛ ~~«مولود سباعي»: نوزادى كه هفت ماهه بدنيا آيد، ونيز به معناى شتر بزرگ ~~وفربه مى باشد؛ «سباعي البدن»: ### || AUTO آنكه اندام كامل وتمام داشته باشد. # =السباق- # مص، بند، قيد؛ «سباق الخيل»: # مسابقه ى اسب دواني؛ «ميدان سباق الخيل»: ميدان مسابقه ى اسب دوانى. # =السباق- ### || AUTO بسيار سبقت گيرنده. # =السباه- # سكته ى عارضه بر انسان، بدر رفتن خرد. # =السباه- ### || AUTO من الرجال: مرد خود بزرگ بين ومتكبر. # =السباهي- # «رجل سباهي»: مردى كه از فرط پيرى عقل از سر او بدر رفته باشد. # =سبأ- # - سبأ وسباء ومسبأ [سبأ] الخمر: مي خريد تا آنرا بنوشد،- الرجل: با آن ~~مرد مصافحه نمود ودست داد، به او تازيانه زد،- الجلد: پوست را كند،- الجلد ~~بالنار: # پوست را با آتش سوزانيد،- ت النار الجلد: ### || AUTO آتش پوست را سوزانيد ودگرگون كرد. # =سبب- ### || AUTO تسبيبا [سب] الأسباب: اسباب وعلل را بدست آورد،- الأمر: سبب آن ~~كار شد،- له كذا: كارى براى او پديد آورد،- للماء مجرى: براى آب مجرائي ~~ساخت،- ه: در ناسزاگوئى ودشنام به او زياده روى كرد. # =السبب- ### || AUTO ج أسباب: سبب، علت، ريسمان، راه؛ «ما لي اليه سبب»: راهى به ~~سوى او ندارم، دوستى ونشانه ى خويشاوندي،- في العروض: ودر علم عروض عبارت ~~از دو حرف متحرك مانند (لم) يا يكى متحرك وديگرى ساكن مانند (لم) است؛ ~~«بسبب ذلك»: بعلت اينكه، بسبب اينكه؛ «تعاطى الأسباب» و«اسباب السماء»: به ~~واژه ى (الأسباب) مراجعه شود. # =السببة- ### || AUTO [سب]: بسيار دشنام گوى. # =السببية- ### || AUTO علاقه ى علت با معلول است يا سبب با نتيجه. # =سبت- # - سبتا: به روز شنبه در آمد، به كارهاى روز شنبه رسيدگى كرد، به استراحت ~~پرداخت،- الرجل: آن مرد سرگردان شد،- الشي ء: آن چيز را بريد،- عنقه: گردن ~~او را زد،- الرأس: سر تراشيد،- الشعر: موى سر را افشان كرد وفرو آويخت. # =سبت- ### || AUTO الرجل: خواب آن مرد را فرا گرفت. # =السبت- # نام گياهى است مانند خطمى. # =السبت- # مص، روز شنبه؛ ms1036 «سبت النور»: بر روز شنبه اى كه در هفته ى آلام ورنجها ~~قرار دارد اطلاق مى شود، روزگار؛ ج أسبت وسبوت، پاره اى از زمان، اسب اصيل ~~ونيكو، جوان دلير، مرد هوشمند، پر خواب، گياهى است بسان خطمى. # =السبت- ### || AUTO پوست دباغى شده. # =السبة- # [سب]: ننگى، آنكه مورد دشنام مردم قرار گيرد. # =السبة- # [سب] من الحر أو البرد أو الدهر: گرما يا سرما يا روزگارى كه براى مدتى ~~پايدار ماند. # =السبة- # [سب]: انگشت سبابه، هفته. اين واژه سريانى است. PageV01P473 ### || AUTO =السبتة- ### || AUTO پاره اى از زمان. # =سبح- # - سبحا: به راهى دور رفت،- في الكلام: بسيار سخن گفت،- في الأرض: # زمين را كند،- القوم: آن قوم در زمين پراكنده شدند،- الرجل: آن مرد در ~~امر معاش خود تصرف كرد، خوابيد وآرامش گرفت،- عن الأمر: از آن كار فارغ ~~شد،- سبحا وسباحة في الماء وبالماء: در آب شنا كرد. از اين تعبير در حركت ~~ستارگان ودويدن اسب ومانند آنها استعاره مى شود،- سبحانا: «سبحان الله» گفت. # =سبح- ### || AUTO تسبيحا: دعا كرد، نماز خواند، «سبحان الله» گفت،- الله ولله: ~~خداوند را به پاكى ونيكى ياد كرد. # =السبحان- ### || AUTO مص؛ «سبحان الله»: خداوند را به نيكى ياد مى كنم؛ «سبحان من ~~كذا»: از فلان چيز در شگفتم. اين واژه بعلت مفعوليت مطلق منصوب است. # =السبحة- # ج سبح وسبحات: تسبيح كه از دانه ها يا مهره ها سازند، نماز نافله، دعا؛ ~~«قضيت سبحتي»: دعايم را خواندم؛ «سبحة الله»: جلال وبزرگى خدا؛ «سبحات وجه ~~الله»: انوار وجلال وعظمت خدا. # =السبحة- ### || AUTO اسم مره از (سبح) است، جامه هاى چرمي. # =سبحل- ### || AUTO سبحلة [سبحل]: «سبحان الله» گفت. # =سبحن- ### || AUTO سبحنة [سبحن]: «سبحان الله» گفت. # =سبخ- ### || AUTO - سبخا المكان: آن جاى شوره زار شد. # =السبخ- ### || AUTO «مكان سبخ»: شوره زار. # =السبخة- # ج سباخ: جاى نمناك وشوره زار؛ «ارض سبخة»: زمين شوره زار، آنچه كه بر روى ~~آب مانند خزه نشيند. # =السبخة- # ج سباخ: زمين نمناك وشوره زار، آنچه كه بر روى آب مانند خزه نشيند. # =السبخة- ### || AUTO ج سبخات: «أرض سبخة»: زمين شوره زار. # =سبد- # - سبدا شاربه: شارب يا سبيل او دراز شد وروى ms1037 لب را گرفت،- الشعر: موى را ~~تراشيد. # =سبد- ### || AUTO تسبيدا الشعر: موى پس از تراشيدن روئيد،- شعره: موى خود را از ~~بيخ تراشيد،- الرجل: آن مرد موى سر خود را بدون روغن مالى رها كرد،- رأسه: ~~موى سر خود را فروهشته ومرطوب ساخت وآنرا رها كرد،- الفرخ: جوجه پر در ~~آورد،- العشب: در ميان گياهان كهنه گياه نو روئيده شد. # =السبد- # ج أسباد: مرد زيرك وهوشمند،- (ح): گرگ. # =السبد- # ج سبدان: بدبختى، آنچه كه با آن سوراخ حوض را بندند،- (ح): نام پرنده ~~ايست كه پرهاى آن راه راه ودهانش فراخ وسرى تو رفته دارد. # =السبد- ### || AUTO ج أسباد: مرد كم موى؛ «ما له سبد ولا لبد»: نه موى ونه پشمى ~~دارد. اين مثل را درباره ى كسى گويند كه چيزى ندارد. # =سبر- ### || AUTO - سبرا الجرح أو البئر أو الماء: گودى زخم يا چاه يا آب را ~~آزمود تا اندازه ى آنرا بداند،- الأمر: آن چيز را آزمايش كرد. # =السبر- # خوى ونهاد. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =السبر- ### || AUTO (ح): پرنده ايست شكارى وداراى دو بال دراز واندامى بزرگتر از باشه. # =السبرة- ### || AUTO (ح): مترادف (السبر) است. # =سبسب- ### || AUTO سبسبة [سبسب] الرجل: آن مرد ناسزا ودشنام قبيح گفت، آرام راه ~~رفت،- الماء: آب را ريخت. # =السبسب- ### || AUTO ج سباسب [سبسب]: غار، زمين دور وهموار. # =سبط- # - سبطا وسبطا وسبوطا الشعر: موى سر نرم وفروهشته شد. اين واژه ضد (جعد) است. # =سبط- ### || AUTO - سبوطة وسباطة الشعر: مترادف (سبط) است،- سباطة المطر: باران ~~بسيار وفراخ شد. # =السبط- ### || AUTO ج سباط من الشعر: موى نرم وفروهشته. # =متناقض (الجعد) است،- من المطر: باران بسيار. # =السبط- # ج أسباط: نوه وبيشتر بر فرزند دختر اطلاق مى شود در مقابل واژه ى ~~(الحفيد) كه بر فرزند پسر گفته مى شود،- من اليهود: ودر اصطلاح يهود بسان ~~ايل وقبيله در عرب مى باشد. # =السبط- # درختى كه شاخه هاى بسيار در يك ريشه داشته باشد، خيزران نرم وتازه؛ «شعر ~~سبط»: موى نرم. # =السبط- ### || AUTO سباط من الشعر: متناقض (الجعد) است. # =السبطانة- ### || AUTO [سبط]: لوله ايست مانند ني كه با ريختن ريگ در ميان آن ودميدن ~~در آن پرندگان ms1038 را شكار مى كنند. # =سبع- # - سبعا القوم: هفتمين نفر آن قوم شد، يك هفتم دارائى آنها را گرفت،- الحبل: # طناب را هفتلايه كرد،- الشي ء: آن چيز را هفت شماره كرد، آن چيز را ~~دزديد،- الرجل: آن مرد را غيبت كرد، به او ناسزا گفت،- الذئب الغنم: گرگ ~~گوسفند را شكار كرد،- ه عند العامة: ودر زبان متداول بمعناى او را از ترس ~~مبهوت كرد مى باشد. # =سبع- # ت الوحشية: شير بچه ى جانور درنده را خورد. # =سبع- ### || AUTO تسبيعا ه: آن چيز را هفت قسمت كرد،- القوم: آن قوم هفتصد نفر ~~شدند،- الله لك: خداوند اجر ومزد تو را هفت بار يا هفت برابر پاداش دهد يا ~~اينكه هفت فرزند بتو عطا كند،- ت المرأة: آن زن هفتماهه زائيد،- الإناء: ~~ظرف را هفت بار شست. # =السبع- # يك هفتم،- ج أسباع؛ «حمى السبع»: تب كه هفت روز در ميان پديد آيد. # =السبع- ### || AUTO مؤنث (السبعة) است؛ «طاف بالبيت سبعا»: هفت بار دور خانه را ~~طواف كرد. # =كه معمولا درباره خانه ى كعبه گفته مى شود،- المثانى: سوره ى فاتحه از قرآن PageV01P474 ### || AUTO است ويا اينكه هفت سوره ى نخست قرآن مجيد است،- ج اسبع وسباع ~~وسبوع وسبوعة: بر هر حيوان درنده اطلاق مى شود، ودر زبان متداول بمعناى شير ~~مى باشد،- من الطير: پرنده ى گوشتخوار؛ «يوم السبع»: روز قيامت. # =السبع- # ج أسبع وسباع وسبوع وسبوعة: هر حيوان درنده وشكار كننده. # =السبع- ### || AUTO ج أسبع وسباع وسبوع وسبوعة: مترادف (السبع) است. # =السبعة- # عدد هفت (7) مؤنث (السبع): # جانور درنده است. # =السبعة- ### || AUTO مؤنث (السبع) است. # =السبعون- ### || AUTO من العدد: هفتاد (70)، اين واژه كاربرد مذكر ومؤنث دارد. # =السبعيني- ### || AUTO مرد هفتاد ساله. # =سبغ- ### || AUTO - سبوغا العيش: زندگى خوب وفراخ شد،- الثوب: جامه بلند وبه ~~زمين كشيده شد،- الى وطنه: به ميهن خود اظهار علاقه وتمايل كرد،- المطر: ~~باران به زمين رسيد،- الشي ء: آن كار تمام شد. # =السبغة- ### || AUTO رفاه وفراخ در زندگى. # =سبق- # - سبقا ه الى كذا: بر او پيشى گرفت وسبقت جست؛ «سبق السيف العذل»: اين ~~مثل را درباره چيزى گويند كه قبل از اصلاح از بين رود. # =سبق- ### || AUTO تسبيقا ه: ms1039 شرط بندى را از او برد يا باخت،- ت الشاة: گوسفند ~~بچه ى خود را ناتمام افكند،- الطير: پاى پرنده را با بند بست،- البدرة بين ~~الشعراء: جايزه ى نقدى در ميان شاعران قرار داد تا برنده ى شعر آنرا ~~بگيرد،- الساعة: ساعت را جلو آورد،- عليه في الكلام: سخن او را بريد ~~ونگذاشت چيزى بگويد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =السبق- ### || AUTO ج أسباق: گروگان يا آنچه را كه مسابقه دهندگان جايزه تعيين كنند. # =السبقان- ### || AUTO ؛ «هما سبقان»: آن دو با هم مسابقه ميدهند. # =السبقة- ### || AUTO مترادف (السبق) است. # =سبك- # - سبكا الفضة: نقره را گداخت ودر قالب ريخت،- الكلام: سخن را اصلاح ونيكو ~~كرد،- ته التجارب: تجربه ها او را آزمود. # =سبك- ### || AUTO تسبيكا الفضة: مترادف (سبكها) است،- الكلام: سخن را نيكو ~~گردانيد. # =السبك- # مص؛ «صناعة سبك المعادن»: ### || AUTO صنعت استخراج معادن وزدودن آنها براى بكار بردن در صنايع. # =السبكتروسكوب- ### || AUTO دوربينى است ويژه ى ديدن رنگهاى رنگين كمان وطيف نورى كه در ~~نور خورشيد بسان خطوط ديده مى شود. اين واژه يونانى است. # =سبل- ### || AUTO تسبيلا [سبل] الستر: پرده را گسترانيد وفرو آويخت،- شعره: موى ~~سر خود را صاف كرد وفرو آويخت. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- المال: ~~مال را در راه خدا مصرف كرد،- الشي ء: آن چيز را رايگان كرد. # =السبل- ### || AUTO خوشه، اسم است از (اسبل الدمع او المطر)، قطرات باران پيش از ~~رسيدن به زمين، باران يا خون روان، بينى، عارضه ايست كه در چشم پديد مىيد؛ ~~«سبل من رماح»: دسته اى از نيزه ها. # =السبلاء- ### || AUTO «امرأة سبلاء»: زنى كه شارب يا سبيل داشته باشد؛ «عين سبلاء»: ~~چشمى كه مژگان دراز داشته باشد. # =السبلة- # خوشه،- عند النجارين: ودر اصطلاح نجاران سوهان نازك است كه با آن دندانه ~~هاى اره را تيز مى كنند،- ج سبال: # موى شارب يا سبيل، جلوى ريش، دايره ى كوچكى كه در ميان لب بالا مى باشد. # =السبلة- ### || AUTO مترادف (السنبلة): خوشه است. # =السبنتى- # ج سبانت وسبات وسباتى [سبن وسبت]: ### || AUTO مرد دلير وپيشرو در جنگ،- (ح): پلنگ. # =السبنتاة- ### || AUTO مؤنث (السبنتى) است. ms1040 # =سبه- # سبها: بر اثر پيرى عقل او از سر بدر رفت. # =سبه- ### || AUTO تسبيها: مترادف (سبه) است. # =السبه- ### || AUTO بدر رفتن عقل از سركه بر اثر پيرى پديد مىيد. # =السبوح- # ج سبحاء: مترادف (السابح) است؛ «فرس سبوح»: اسب تندرو با گامهاى فراخ. # =السبوح- # مترادف (السبوح) است. # =السبوح- ### || AUTO از صفات خداوند متعال است. # =السبورة- ### || AUTO تخته ى سياه يا لوح سنگى كه بر روى آن مى نويسند وپاك مى كنند. ~~نام ديگر آن (لوح الحجر) است. # =السبوق- ### || AUTO من الخيل: اسب مسابقه دهنده وپيشى گيرنده. # =السبولة- ### || AUTO مترادف (السنبلة) است. # =السبي- # [سبي]: آنچه كه به اسارت گرفته مى شود؛ «جاؤوا بسبي كثير»: اسير بسيار ~~گرفتند. واغلب واژه هاى (الأسر) را براى مردان اسير و(السبى) را براى زنان ~~اسير بكار مى برند،- ج سبي؛ «سبي الحية»: پوست مار كه آنرا افكند. # =السبي- # ج سبايا [سبي]: مرد اسير؛ «غلام سبي»: جوان اسير، زن اسير؛ «جارية سبي»: ### || AUTO زن اسير؛ «سبي الحية»: پوست مار كه آنرا افكند. # =السبى ء- ### || AUTO [سبأ] من الحية: پوست مار كه افكنده شود. # =السبيئة- ### || AUTO [سبأ]: مي. # =السبيب- # ج سبائب [سب]: ### || AUTO گيسو،- من الفرس: موى دم اسب يا پيشانى آن. # =السبيبة- ### || AUTO ج سبائب: دسته ى موى، گيسو، پارچه ى كتاني نازك،- من الفرس: ~~موى دم اسب يا موى پيشانى ويال آنست. # =السبية- ### || AUTO [سبي]: زن اسير، مي كه از شهرى به شهرى ديگر برند، مرواريد كه ~~غواص از دريا آن را بر آورد. # =السبيخ- ### || AUTO پر مرغ يا گلوله ى پنبه ومانند آنها كه پراكنده شده باشد. # =السبيخة- # ج سبائخ: يك گلوله ى پنبه يا دانه اى از پر مرغ؛ «طارت سبائخ القطن»: PageV01P475 ### || AUTO ريزه هاى پنبه به هوا برخاست. # =السبيع- ### || AUTO يك قسمت از هفت، يك هفتم. # =السبيك- ### || AUTO چيز گداخته كه از هر پليدى پاك وخالص باشد؛ «تبر سبيك»: طلاى ~~ناب وخالص. # =السبيكة- ### || AUTO ج سبائك: پاره اى از نقره يا طلا كه پس از گداختن در قالب ~~ريخته شده باشد، شمش. # =السبيل- # ج سبل وسبل وأسبل وأسبلة وسبول: # راه، راه آشكار. اين واژه در مذكر ومؤنث يكسان بكار ms1041 مى رود، سبب، ~~انگيزه،- ج اسبلة: حوض آب كه استفاده از آن رايگان باشد؛ «سبيل الله»: جهاد ~~وكوشش وطلب علم وزيارت حج وآنچه از كارهاى خير كه خداوند به آن امر فرموده ~~است؛ «ابن السبيل»: مسافر؛ «اخلى سبيل سجين»: ### || AUTO زندانى را آزاد كرد؛ «في سبيل كذا»: بخاطر آن چيز؛ «مات فى ~~سبيل بلاده»: در راه ميهنش مرد يا كشته شد؛ «على سبيل التجربة»: براى ~~آزمايش، آزمايشى. # =السبيلة- ### || AUTO راه يا راه آشكار. # =الست- ### || AUTO ### || AUTO مؤنث (الستة) از عدد است. اصل اين واژه (سدس) است ~~كه سين ودال آن در تاء ادغام شده است، ودر زبان متداول بر خانم يا دوشيزه ~~اطلاق مى شود. # =الستار- ### || AUTO ج ستر: پرده؛ «مد الليل ستاره»: شب تاريك شد. # =الستار- ### || AUTO اسم مبالغه از (الساتر) است واز صفات خداوند متعال مى باشد. # =الستارة- # ج ستائر: پوشش، آنچه كه با آن ستر كنند. # =الستة- # (ع ح): عدد شش (6) است كه در مذكر بكار مى رود ومؤنث آن (الست) مى باشد. # =ستر- # - سترا وسترا الشي ء: آن چيز را پنهان كرد، روى آن چيز را پوشانيد. # =ستر- ### || AUTO تستيرا الشي ء: روى آن چيز را پوشانيد. # =الستر- ### || AUTO ج ستور وأستار: آنچه كه با آن خود را يا چيزى را پوشانند، ترس، ~~حيا وشرم. # =السترة- # ج ستر: آنچه كه با آن چيزى را پوشانند، ودر زبان متداول بر جامه ولباس ~~اطلاق مى شود، وگاهى نويسندگان نام اين واژه را (معطف) گويند؛ «سترة ~~السطح»: # ديوار پشت بام. # =السترة- ### || AUTO ج ستر وسترات: كت، پالتو. # =الستوق- # درهم ناسره وجعلى كه روى آن را آب نقره كشيده اند. # =الستوق- ### || AUTO مترادف (الستوق) است. # =الستون- ### || AUTO [ست]: شصت. اين واژه در مذكر ومؤنث يكسان بكار مى رود. # =الستير- ### || AUTO پوشيده، پارسا، با عفت؛ «شجر ستير»: درختى كه شاخه هاى بسيار ~~داشته باشد. # =سجا- ### || AUTO - سجوا وسجوا [سجو] الليل: شب آرام شد، پايدار شد،- ت الناقة: ~~ماده شتر ناله ى خود را كشيد. # =سجى- ### || AUTO تسجية [سجو] الميت: بر روى مرده پوششى انداخت. # =السجاد- ### || AUTO ### || AUTO آنكه بسيار سجده كند، ms1042 قالى، قاليچه كه معمولا دست ~~باف است ونيز ماشينى است كه بر آن (سجاد عجمي) و(سجاد الماني) نيز اطلاق مى شود. # =السجادة- ### || AUTO واحد (السجاد) است، قاليچه، جانماز يا سجاده. # =السجاع- ### || AUTO ### || AUTO آنكه با سجع وقافيه سخن گويد. # =السجاعة- ### || AUTO مترادف (السجاع) است. # =السجاف- ### || AUTO لبه يا حاشيه ى جامه، پرده. # =السجافة- ### || AUTO پوشش وحجاب. # =السجان- # زندانبان. ### || AUTO =سجع- # - سجحا ت الحمامة: كبوتر نغمه سر داد،- له بكلام: با او به كنايه سخن گفت. # =سجح- # تسجيحا له بكلام: مترادف (سجح) است. # =سجد- # - سجودا: سجده كرد، فروتنى كرد. # =سجد- ### || AUTO - سجدا ت رجله: پاى او متورم شد. # =السجدة- ### || AUTO اسم است از (سجد). # =سجر- # - سجرا التنور: تنور را روشن وگرم كرد،- الماء النهر: آب رودخانه را پر ~~كرد،- البحر: دريا طوفانى شد،- الماء فى حلقه: آب در گلوى او ريخت،- الكلب: # سگ را با گردن بند ورسن بست،- الشي ء: آن چيز را فرستاد،- سجرا وسجورا ت ~~الناقة: ماده شتر ناله ى خود را كشيد. # =سجر- # تسجيرا التنور: تنور را پر از هيزم ومواد سوختى كرد وآنرا گرم ساخت،- الماء: # آب را روان كرد،- ت الناقة: ماده شتر ناله ى خود را كشيد. # =سجر- ### || AUTO البحر: دريا طوفانى وموجهاى آن بلند شد. # =السجر- # مص، صداى تندر؛ «بئر سجر»: چاه پر. # =السجر- ### || AUTO في العين: سفيدى چشم كه با سرخى آميخته باشد. # =السجراء- ### || AUTO مؤنث (الأسجر) است. # =السجرة- ### || AUTO ج سجر: آبى كه رودخانه را پر كند،- في العين: سرخى در سفيدى چشم. # =سجس- # - سجسا الماء: آب تيره ودگرگون شد. # =سجس- ### || AUTO تسجيسا المنهل: آب آبشخور بد بوى وگنديده شد. # =السجس- # «ماء سجس»: آب تيره وگنديده. # =السجس- # مص، تيره گى، پليدى. # =السجس- # «ماء سجس»: مترادف (السجس) است. # =سجع- # - سجعا الخطيب: سخنران كلام خود را با قافيه وفاصله بيان كرد،- ت ~~الحمامة: # كبوتر نغمه هاى خود را در گلو رفت وبرگشت داد،- ت الناقة: ماده شتر ناله ~~ى خود را كشيد. ونيز درباره ى كمان چنين گفته مى شود. # =سجع- ### || AUTO تسجيعا الخطيب والحمامة: به معناى (سجع) است وتشديد در اينجا ~~براى مبالغه است. # =السجع- # ج أسجاع: كلام يا سخن موزون و PageV01P476 ### || AUTO قافيه دار است مانند اين عبارت «المنية ms1043 ولا الدنية» كه دو واژه ~~ى (المنية، الدنية) در يك وزن وقافيه اند. # =السجعة- ### || AUTO پاره اى از كلام سجع يا قافيه دار. # =سجف- # - سجفا البيت: بر خانه پرده آويخت. # =سجف- # - سجفا: كمر باريك ولاغر شكم شد. # =سجف- ### || AUTO تسجيفا البيت: مترادف (سجفه) است. # =السجف- # ج سجوف وأسجاف: مترادف (السجف) است. # =السجف- ### || AUTO ج سجوف وأسجاف: مطلق پوشش، هر يك از دو قسمت پرده كه جلوى درب ~~آويزند وميان اين دو شكاف وفرجه باشد. # =سجل- # - سجلا الماء: آب را ريخت،- به: # از بالا به او تير افكند. # =سجل- # تسجيلا الكتاب: كتاب را بطور پيوست وبى وقفه خواند،- الرجل: آن مرد چيزى ~~را ثبت كرد ونوشت،- الأوراق: ### || AUTO برگهاى دعاوى ومانند آنها را در دادگاهها وجلسات ثبت كرد،- ~~القاضي عليه: قاضى بر عليه او حكم صادر كرد،- عليه بكذا: او را به چيزى ~~معروف وموسوم كرد،- له بماله: از دارائى خود چيزى بوي اختصاص داد،- ه بالشي ~~ء: از بالا به او تير اندازى كرد. # =السجل- # مص،- ج سجال وسجول: دلو بزرگ كه در آن آب باشد چه كم چه زياد، پر كردن ~~دلو از آب، پستان بزرگ، مرد بخشنده، بخشندگى، نصيب وقسمت. # =السجل- ### || AUTO ج سجلات: كتاب عهدنامه ها وقراردادها، كتاب احكام ودستورات، ~~كتاب يا دفتر دادنامه كه قاضى در آن حكم خود را ثبت كند، پرونده ى اوراق ~~واسناد وصورتجلسه هاى خريد وفروش كه در دفتر دادگاه محفوظ ونگهدارى شود. # =سجم- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO - سجوما ~~وسجاما الدمع: اشك روان شد چه كم وچه زياد وريخته شد،-- سجما وسجوما ~~وسجمانا ت العين او السحابة الماء: چشم اشك ريخت يا ابر باريد وآب روان ~~شد،-- سجما وسجوما عن الأمر: در آن كار درنگ كرد وبر خود سخت گرفت. # =سجم- ### || AUTO تسجاما وتسجيما الماء: آب را ريخت. # =السجم- ### || AUTO آب، اشك. # =سجن- # - سجنا ه: او را زندانى كرد،- الهم: # اندوه را پنهان كرد. # =سجن- ### || AUTO تسجينا الشي ء: آن چيز را شكافت. # =السجن- ### || AUTO ج سجون: زندان. # =السجود- ### || AUTO تعظيم وفروتنى وسر بر زمين نهادن، عبادت. # =السجور- ### || AUTO سوخت يا هيزم كه با آن تنور را افروزند. # =السجوع- # ج سجع ms1044 وسواجع:؛ «حمام سجوع»: ### || AUTO كبوتر نغمه دهنده كه صداى خود را در گلو رفت وبرگشت دهد. # =السجول- ### || AUTO «عين سجول»: چشم پر از اشك. # =السجوم- ### || AUTO ج سجوم: «عين سجوم»: چشمى كه اشك ريزد؛ «ناقة سجوم»: شتر پر شير. # =السجية- ### || AUTO ج سجيات وسجايا [سجو]: طبيعت، خلق وخوى. # =السجيس- ### || AUTO «ماء سجيس»: آب تيره ورنگ برگشته. # =السجيف- ### || AUTO مترادف (السجف) است. # =السجيل- # نصيب؛ «دلو سجيل»: دلو بزرگ؛ «ضرع سجيل»: پستان سفت وسخت. # =السجيل- ### || AUTO سنگريزه از گل خشك. اين واژه فارسى است. # =السجيلة- ### || AUTO «دلو سجيلة»: دلو بزرگ. # =السجين- # زنداني،- ج سجناء وسجنى، زن زندانى،- ج سجنى؛ «ضرب سجين»: ### || AUTO ضربه ى سخت كه بر كسى وارد شود. # =السجينة- # ج سجائن: زن زنداني. # =سح- # - سحا [سح]: بسيار چاق وفربه شد،- الماء: آب را پياپي وبسيار ريخت،- ه: ~~او را زد،- سحا وسحوحا: # بسيار ريخته وروان شد،-- سحوحا وسحوحة ت الشاة: گوسفند بسيار چاق وفربه ~~شد بطوريكه چربي از آن بچشم مى خورد. # =السح- # خرماى خشك وپراكنده. # =السح- # مترادف (السح) است. # =سحا- ### || AUTO - سحيا [سحو] ه: پوست آن چيز را كند،- الطين: گل را زدود وپاك ~~كرد،- الشعر: موى را تراشيد،- سحوا الكتاب: كتاب را با پوست يا روكش جلد كرد. # =سحى- ### || AUTO تسحية [سحو] الكتاب: مترادف (سحاه) است. # =السحاء- # ج أسحية [سحو] من الكتاب: آنچه كه با آن كتاب را جلد يا روكش كنند. # =السحاء- # [سح]: «غارة سحاء»: حمله ويورش سخت وهمه جانبه بر دشمن. # =السحاء- ### || AUTO [سحو]: بيل ساز. # =السحاءة- # [سحو]: واحد (السحاء) است،- ج سحايا (ع ا): روكش يا غلاف دماغ؛ «التهاب ~~السحايا»: به واژه ى (السحايا) مراجعه شود. # =السحاب- # ج سحب: ابر. # =السحابة- # بازمانده ى آب در آبگير. # =السحابة- # ج سحائب: يك قطعه ابر؛ «سحابة»: در تمام مدت؛ «سرنا سحابة يومنا»: # در تمام روز راه رفتيم؛ «اقمت عنده سحابة عام»: در تمام مدت سال. # =السحابة- ### || AUTO مترادف (الجارور) است، بسيار كشنده. # =السحاة- ### || AUTO ج سحى [سحو]: ميدان، ناحيه. # =السحاح- ### || AUTO [سح]: هوا. # =السحاحة- ### || AUTO [سح]: «عين سحاحة»: چشمى كه بسيار اشك ريزد. # =السحار- ### || AUTO مترادف (الساحر) است. افسونگر. # =السحارة- # (ع ا): ريه،- من الشاة: دل وجگر وقلوه. اين تعبير را در زبان متداول ~~(المعلاق والقصبة) گويند. ms1045 # =السحارة- # گونه اى جعبه يا صندوق است. ### || AUTO اين واژه در زبان متداول رايج است. # =السحاف- ### || AUTO (طب): بيمارى سل. # =السحالة- # خرده يا نرمه ى طلا ونقره، پوسته ى گندم يا جو ومانند آنها، فرومايه ى PageV01P477 ### || AUTO قوم. # =السحام- # سياهى. # =السحام- ### || AUTO سياهى. # =السحايا- ### || AUTO [سحو]: جمع (السحاءة) است؛ «التهاب السحايا» (طب): گونه اى ~~بيمارى انگلى است كه در پرده ودرون دماغ پديد آيد. # =السحاية- # پوسته ى هر چيزى كه كنده شود، يك قطعه ابر، بيل سازى،- (ع ا): ### || AUTO غلاف دماغ است. # =سحب- # - سحبا ه: آن را بر روى زمين كشيد؛ «جاء يسحب ذيله»: دامن كشان ومتبختر ~~آمد،- الخيط: نخ را كشيد. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- السيف: ### || AUTO شمشير را كشيد. اين تعبير نيز در زبان متداول رايج است،- شيكا: ~~چكى در وجه خود يا ديگرى بمبلغى صادر كرد. # =السحب- ### || AUTO مص، قرعه كشى وسيله ى شانس؛ «سحب اليانصيب»: قرعه كشى شانسى. # =السحبة- ### || AUTO پوشش روى چشم، بازمانده ى آب در آبگير. # =سحت- # - سحتا: مال حرام بدست آورد،- ه: او را نابود كرد واز بين برد، سر او را ~~بريد،- الشحم عن اللحم: دنبه وچربى گوشت را پاك كرد وزدود،- وجه الأرض: # روى زمين را پاك كرد. # =سحت- ### || AUTO تسحيتا: مال حرام كسب كرد وبدست آورد. # =السحت- # ج أسحات: حرام، هر كسب وكار وحرفه ى حرام كه نتيجه ى آن عار وننگ باشد ~~مانند گرفتن رشوه. # =السحت- # مص، جامه ى كهنه، عذاب. # =السحت- ### || AUTO ج أسحات: به معناى (السحت) است. # =السحتاء- ### || AUTO «أرض سجتاء»: زمينى كه قابل چريدن نباشد. # =السحتوت- ### || AUTO جامه ى كهنه وفرسوده، آرد كم چربى وپر آب، چيزى كم. # =السحتي- ### || AUTO جامه ى فرسوده وكهنه. # =السحتيت- ### || AUTO آرد كم چربى وپر آب، چيزى كم. # =سحر- # - سحرا ه: او را افسون كرد وبه وى عشق ورزيد، او را فريفت، بر او سحر ~~وافسون كرد، بر شش او زد،- ه عن كذا: او را از كارى بازداشت ودور كرد،- الفضة: # با طلا روى نقره را مطلا كرد،- عن الأمر: # از آن كار دورى گزيد،- سحرا وسحرا المطر الطين: باران گل را تباه وغير ~~قابل استفاده كرد. ms1046 # =سحر- # - سحرا: شش او بر اثر كشيدن دلو از چاه ومانند آن دردمند شد، پگاه از ~~خواب بيدار شد. # =سحر- ### || AUTO تسحيرا ه: بر او سحر وافسون كرد، به او سحرى خورانيد، او را ~~غذا داد وسيرآب كرد. # =السحر- # ج سحور وسحر وأسحار (ع ا): مترادف (الرئة) است بمعناى ريه، شش. # =السحر- # ج سحور: وسحر وأسحار (ع ا): ريه، شش. # =السحر- # مص،- ج اسحار وسحور: # شعبده بازى، باطل را به گونه ى حق درآوردن، نيرنگ وفريب؛ «ان من البيان ~~لسحرا»: همانا كه در سخنى اثر جادوئى وافسون باشد، آنچه كه در نزديكى به ~~شيطان كمك كند وانسان را از حقيقت دور كند، تباهى، فساد؛ «السحر الكلامي»: # تازگى ولطافت سخن كه در دلها اثر گذارد وآنها را از حالى به حالى همانند ~~افسون متحول كند. # =السحر- # ج أسحار: سحر، پايان شب قبل از بامداد، كنار هر چيزى؛ «السحر الأعلى»: # زمان پيش از طلوع فجر؛ «السحر الآخر»: # هنگام طلوع فجر،- ج سحور وسحر واسحار (ع ا): ريه، شش. # =السحر- ### || AUTO آنكه ريه ونفس او بر اثر كشيدن دلو ومانند آن بند آمده باشد. # =السحرة- ### || AUTO به معناى (السحر الأعلى) است. # =السحري- ### || AUTO مترادف (السحر) است. # =السحرية- ### || AUTO مترادف (السحر) است. # =السحساح- ### || AUTO [سحسح] من المطر: مترادف (السحسح) است. # =السحسح- ### || AUTO [سحسح]: حياط خانه، من المطر: باران سخت وتند كه روى زمين را بركند. # =سحف- ### || AUTO - سحفا الشعر عن الجلد: موى را از پوست بركند،- الرأس: سر را ~~تراشيد،- ت الريح السحاب: باد ابر را با خود برد. # =السحفة- ### || AUTO ج سحاف: پيه روى كمر يا پشت. # =سحق- # - سحقا ه: آن را سخت وبا شدت كوبيد، نابود كرد،- القملة: شپش را كشت،- ~~الثوب: جامه را كهنه كرد،- ت الريح الأرض: باد بر اثر وزش تند پوست زمين را ~~كند،- الرأس: سر را تراشيد،- الشي ء الشديد: آن چيز سخت را نرم كرد،- ت ~~العين دمعها: چشم اشك ريخت. # =سحق- # - سحقا: دور شد. # =سحق- # - سحقا: دور شد،- سحوقة ت النخلة: ### || AUTO نخل خرما بلند شد،- الثوب: جامه كهنه شد. # =السحق- # دورى؛ «سحقا له»: خداوند او را از رحمتش دور كند. در اينجا واژه ى ms1047 (سحقا) ~~منصوب است بنا بر مصدريت يعنى سحقه سحقا. # =السحق- ### || AUTO مترادف (السحق) است. # =سحل- ### || AUTO - سحلا الشي ء: پوست آن چيز را كند، آن چيز را تراشيد، كوبيد،- ~~ه مائة سوط: صد ضربه ى تازيانه به او زد. # =السحلب- ### || AUTO [سحلب] (ن): گياه سحلب كه از تيره ى علفيها وسحلبيات است وگونه ~~هاى متعددى دارد، ماده ايست نشاسته اى كه پخته وخورده مى شود، غذاى شيرينى ~~است كه از اين ماده تهيه مى شود. # =السحلبيات- # (ن): گياهانى است در گونه هاى مختلف از تيره ى سحلبيها كه بويژه در مناطق ~~قطبي مى رويد. واز بعضى انواع آن ماده اى بسان چاى بدست PageV01P478 ### || AUTO مىيد كه آن را مى نوشند. # =سحم- # - سحما: سياه شد. # =سحم- # - سحما: سياه شد. # =سحم- ### || AUTO تسحيما وجهه: چهره ى او را سياه كرد. # =السحم- # چكشهاى آهنگر. # =السحم- ### || AUTO آهن. # =السحماء- ### || AUTO مؤنث (الأسحم) است براى سياه. # =السحمة- # سياهى. # =السحمة- ### || AUTO توده ى آهن. # =سحن- ### || AUTO - سحنا الحجر: سنگ را شكست،- الشي ء: آن چيز را كوبيد،- ~~الخشبة: روى تخته يا چوب را سابيد تا صاف ونرم شود. # =السحناء- ### || AUTO مترادف (السحنة) است. # =السحناء- # به معناى (السحنة) است. # =السحنة- # هيأت وچهره ورنگ، نرمى پوست صورت. # =السحنة- ### || AUTO مترادف (السحنة) است. # =السحوح- ### || AUTO [سح]: «سحابة سحوح»: ابر پر باران. # =السحور- ### || AUTO آنچه كه بهنگام سحر از غذا وآشاميدنى تناول كنند، سحري. # =السحوف- ### || AUTO باران تند كه بهنگام ريزش بر زمين هر چه بر سر راهش باشد با ~~خود ببرد؛ «ناقة سحوف»: ماده شترى كه پيه بدن آن آب شده باشد. # =السحوق- ### || AUTO ج سحق: «نخلة سحوق»: درخت نخل خرماى بلند. # =السحيت- ### || AUTO «رجل سحيت»: مردى كه از راه حرام كسب معاش كند؛ «مال سحيت»: ~~مال از بين رفته وتلف شده. # =السحير- ### || AUTO آنكه ريه ى او از فرط كشيدن دلو آب ومانند آن خسته ونفسش بند ~~آمده باشد، آنكه از درد دل بنالد، شكم بزرگ. # =السحيف- ### || AUTO صداى آسياب بهنگام چرخيدن، صداى دوشيدن شير. # =السحيفة- ### || AUTO ج سحائف: باران كه بهنگام ريزش آنچه بر سر راهش باشد با خود ~~ببرد، پيه بريده شده از پشت. ms1048 # =السحيق- ### || AUTO دور؛ «مسك سحيق»: پودر مشك. # =السحيقة- ### || AUTO ج سحائق: مؤنث (السحيق) است، باران سخت كه هر چه بر راهش باشد ببرد. # =سخا- ### || AUTO - سخا وسخاء وسخاوة وسخوا وسخوة [سخو]: بخشنده شد،- سخوا ~~النار: افروختن آتش را آسان كرد،- القدر: آتش زير ديگ را به خوبى روشن ~~كرد،- الرجل: آن مرد پس از تكان خوردن آرام شد،-- سخوا وسخيا النار: ~~افروختن آتش را ساده وآسان كرد. # =السخاءة- ### || AUTO ج سخاء [سخو] (ن): نام گياهى است مانند تره. # =السخافة- ### || AUTO مص، ناتوانى در هر چيزى يا كارى. # =السخام- # زغال، سياهى ديگ،- (ز): ### || AUTO گونه اى آفت است كه در برگهاى بعضى از درختان مانند انگور ~~وزيتون وليمو وهلو وگردو پديد آيد وبر روى آنها قشر سياه رنگى مانند سياهى ~~ديگ نشيند، پر نرم كه زير بالهاى پرندگان است، مي گوارا؛ «ليل سخام»: شبى ~~تاريك وسياه. # =السخامى- # مي گوارا. # =السخامي- ### || AUTO سياه. # =السخامية- ### || AUTO مي گوارا. # =السخانة- ### || AUTO كتلي مسي كه در آن آب را جوش آورند. # =السخاوة- ### || AUTO [سخو]: بخشندگى. # =السختيان- # به معناي (السختيان) است. اين واژه فارسى است. # =السختيان- # پوست بز كه دباغى شده باشد. ### || AUTO اين واژه فارسي است. # =سخر- # - سخريا وسخريا ه: او را به كارى بدون مزد وادار كرد، او را خوار وزبون ~~كرد،- سخرا ت السفينة: كشتى به خوبى راه پيمود. # =سخر- # - سخرا وسخرا وسخرا وسخرا وسخرة ومسخرة به ومنه: او را مسخره كرد؛ «انا ~~اقول هذا ولا اسخر»: من چيزى به جز سخن حق نميگويم. # =سخر- ### || AUTO تسخيرا ه: او را به كارى بى مزد وادار كرد، او را خوار وزبون كرد. # =السخرة- # آنكه يا آنچه را كه بدون مزد وادار به كارى كنند، كار با زور وبى مزد،- ~~ودر زبان متداول بر كار بى مزد چه با اراده وچه بدون اراده باشد اطلاق مى شود. # =السخرة- ### || AUTO آنكه مردم را مسخره وريشخند كند. # =السخري- # اسم است از (سخر) بمعناى مسخره. # =السخري- ### || AUTO مترادف (السخري) است، كار با زور وبى مزد. # =السخرية- ### || AUTO اسم است از (سخر). # =سخط- ### || AUTO - سخطا الرجل وعليه: بر آن مرد خشم گرفت،- الشي ء: آن چيز را ~~نخواست ومكروه ms1049 دانست. # =السخط- # نارضايتى. اين واژه ضد (الرضى) است. گفته مى شود كاربرد اين واژه بيشتر ~~نزد بزرگان معمول است. # =السخط- # مترادف (السخط) است. # =السخط- ### || AUTO مترادف (السخط) است. # =سخف- # - سخفا وسخافة: كم خرد شد،- الغزل: ريسمان باريك شد،- السقاء: مشك پاره شد. # =سخف- ### || AUTO تسخيفا ه: او را تسخيف كرد وبه كم خردى نسبت داد. # =السخف- # سستى خرد. # =السخف- ### || AUTO مترادف (السخف) است، زندگى ناچيز وسخت. # =السخفة- # سبك مغزى، لاغرى وناتوانى. # =السخفة- ### || AUTO مترادف (السخفة) است. # =السخل- ### || AUTO ج سخل وسخال: ناتوان، ضعيف،- من القوم: مرد پست ورذل از آن قوم. # =السخلة- # ج سخل وسخال وسخلان وسخلة (ح): PageV01P479 ### || AUTO بچه ى گوسفند، بره. # =سخم- ### || AUTO ### || AUTO تسخيما [سخم] اللحم: گوشت گنديد وبد بوى شد،- الله ~~وجهه: خداوند روى او را سياه كند،- ه بصدره: او را خشمگين ساخت،- الماء: آب ~~را به جوش آورد،- ت المرأة وجهها عند العامة: آن زن از فرط اندوه چهره ى ~~خود را با زغال سياه كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =السخم- ### || AUTO سياهى. # =السخماء- ### || AUTO مؤنث (الأسخم) است. # =السخمة- ### || AUTO سياهى، كينه، خشم. ### || AUTO =سخن- # - سخونة وسخانة وسخنا وسخنا وسخنة: # گرم يا داغ شد،- الرجل: آن مرد تب كرد وخوب شد. اين تعبير در زبان متداول ~~رايج است،- سخنا ه بالضرب: او را كتك سخت ودردمند زد. # =سخن- # - سخونة وسخانة وسخنا وسخنا وسخنة: آن چيز گرم يا داغ شد،- سخنا وسخونا ~~وسخنة ت عينه: چشم او گرم شد. اين واژه ضد (قرت) است. # =سخن- # - سخونة وسخانة وسخنا وسخنا وسخنة: # داغ وگرم شد. # =سخن- ### || AUTO تسخينا الشي ء: آن چيز را داغ كرد. # =السخن- # داغ، گرم. # =السخن- ### || AUTO گرما، گرمى، تب. # =السخنان- # به معناي (الحار) است. # =السخنان- # به معناي (الحار) است. # =السخنان- ### || AUTO به معناي (الحار) است. # =السخنة- # مترادف (السخن) است. # =السخنة- # مترادف (السخن) است. # =السخنة- # مترادف (السخن) است. # =السخنة- # مترادف (السخن) است. # =سخو- ### || AUTO - سخا وسخاء وسخاوة وسخوا وسخوة [سخو]: آن مرد بخشنده شد. # =السخونة- # گرمى، تب. # =سخي- ### || AUTO - سخا وسخاء وسخاوة وسخوا وسخوة [سخو]: بخشنده وسخاوتمند شد. # =السخي- ### || AUTO ج أسخياء وسخواء [سخو]: بخشنده. # =السخية- ### || AUTO ج سخايا وسخيات: مؤنث (السخي) است. # =السخيف- # نادان، گول؛ «رجل سخيف»: ### || AUTO مرد نادان وسبك؛ «سخيف العقل»: كم ms1050 عقل، سست خرد؛ «رأي سخيف»: ~~رأى نادرست؛ «ثوب سخيف»: جامه ى نازك وسست بافت؛ «سحاب سخيف»: ابرى نازك. # =السخيمة- ### || AUTO ج سخائم: كينه توزى، مترادف (الضغينة) است. # =السخين- # آنچه كه نه گرم باشد ونه سرد، ولرم؛ «بكى بدمع سخين»: گريه ى سختى كرد. # =السخين- # ج سخاخين: بيل، چاقو يا كارد قصاب، دسته ى گاو آهن؛ «ماء سخين»: ### || AUTO آب گرم؛ «ضرب سخين»: ضربه ى دردناك. # =السخينة- ### || AUTO غذاى گرم، غذائى است كه از آرد سازند. # =سد- ### || AUTO - سدا [سد] الإناء: ظرف را بست. اين واژه ضد (فتحه) است،- ~~الثلمة: روى شكاف را بست،- الباب: درب را بست،-- سددا وسدادا: راست ودرست ~~شد،- الشي ء: آن چيز راست واستوار شد. # =السد- # ج أسداد وسدود [سد]: حاجز يا عايق ميان دو چيز، كوه،- ج سدود: ابر تيره ~~وسياه كه جلوى افق را بگيرد،- ج سددة: # دره اى كه در آن شن وسنگريزه ها باشد وآب تا مدتى در آن مى ماند، دره ى ~~مطلق، سايه. # =السد- ### || AUTO ج أسداد وسدود [سد]: سد، حاجز يا عايق ميان دو چيز، كوه؛ «السد ~~الدحروج» (ا ع): در اصطلاح نظامى بمعناى سدى است كه بتوان جاى آن را عوض ~~كرد،- ج اسدة: عيب ونقص مانند كورى. # =السد- # سخن درست وسنجيده،- ج سدود: # سدى كه بر رودخانه بندند تا آب در پشت آن جمع شود. اين تعبير در زبان ~~متداول رايج است. # =سدى- # - سديا [سدي] الثوب: تارهاى جامه را راست كرد. # =سدى- # تسدية الثوب: تارهاى جامه را راست ودرست كرد،- الأرض: زمين را نمناك ~~كرد،- اليه: به او احسان ونيكوئى كرد،- اليه معروفا: به او خدمتى نيكو كرد. ### || AUTO كرد. # =السدى- # [سدي]: «سدى»: بيهوده، بى فايده، باطل؛ «ذهب تعبه سدى»: زحمات وكوششهاى ~~او به هدر رفت ونتيجه نگرفت. # =السدى- # [سدي] من الثوب: تارهاى كشيده ى جامه. اين واژه بر خلاف (اللحمة) است كه ~~در زبان متداول به آن (مدة) گويند،- ج اسدية: تري، شبنم، انگبين؛ «سدى»: ### || AUTO بى فايده، بيهوده. # =السداة- # ج أسدية [سدي] من الثوب: تار جامه. ### || AUTO اين واژه خلاف (اللحمة) است بمعناى پود. ### || AUTO =ودر زبان متداول به آن ms1051 (مدة) گويند،- (ز): قسمت نركى شكوفه كه ~~تركيبى از مئبر وخيط است كه با آن در پيوند زدن گياهان بكار مى رود. # =السداجة- ### || AUTO مترادف (السذاجة) است. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =السداد- # [سد] (طب): بيمارى گرفتگى مجاري بينى كه باعث سختى تنفس مى شود. # =السداد- # [سد]: هوشيارى ودرستى وراستى،- عند العامة: ودر زبان متداول بمعناى ~~پرداخت بدهى يا وام مى باشد. # =السداد- # [سد]: آنچه كه با آن چيزى را بندند، شيرى كه در پستان ماده شتر خشك ~~ومجراى آن بسته شده باشد. # =السداد- ### || AUTO [سد]: «رجل سداد»: مرد آراسته ودرست وراست. # =السدادة- ### || AUTO [سد]: آنچه كه با آن چيزى را بندند يا پوشانند مانند سر بطرى. # =السدار- # پرده مانند كه در ميان چادر نصب كنند. # =السدار- # فروشنده ى برگ سدر. PageV01P480 ### || AUTO =سداس- ### || AUTO ؛ «جاؤوا سداس»: شش نفر شش نفر آمدند. اين واژه غير منصرف است. # =السداسي- # شش تائي يا آنچه كه شش قسمت داشته باشد، واژه اى كه داراى شش حرف باشد ~~مانند (زنجبيل)،- (ه): ### || AUTO شكل شش ضلعى. # =السدافة- ### || AUTO پرده، پوشش. # =السدان- ### || AUTO سندان آهنگر يا كفاش. درست اين كلمه (السندان) است. # =السدانة- ### || AUTO «سدانة الكعبة»: خدمتگزارى كعبه ى معظمه، پرده دارى ودرباني ~~خانه ى كعبه. # =السدة- ### || AUTO ### || AUTO ج سدد [سد]: درب خانه، رواق اطراف خانه، مترادف ~~(السداد) است صندلى سخنران، منبر، رتبه ومقام ومنصب؛ «جلس فلان فى سدة ~~الوزارة»: فلانى در منصب وزارت قرار گرفت. # =سدح- # - سدحا ه: او را بر زمين افكند، سر او را بريد وبر زمين انداخت، او را ~~كشت،- بالمكان: در آن مكان اقامت كرد. # =سدح- ### || AUTO تسديحا ه: او را كشت. # =سدد- ### || AUTO تسديدا [سد] الرمح: نيزه را راست كرد،- البندقية الى الصيد: ~~تفنگ را براى شكار آماده كرد،- ه: او را به راه راست ارشاد كرد،- الدين: ~~بدهي را پرداخت. # =السدد- ### || AUTO [سد]: آنچه كه محكم واستوار باشد، راستى ودرستى واستقامت. # =سدر- # - سدرا وسدورا الشعر: موى را فرو هشت،- الثوب: جامه را شكاف داد، جامه را ~~فرو افكند،- الرجل فى البلاد: به سير وسياحت در شهرها پرداخت وبازگشتى نداشت. # =سدر- ### || AUTO - سدرا وسدارة: سرگردان شد، به ms1052 آنچه كه ميكرد اهميت نميداد، ~~البعير: چشم شتر از سختى گرما حيرت زده شد. # =السدر- # ج سدور (ن): درخت كنار. نام ديگر آن (النبق) است. # =السدر- ### || AUTO دريا، سرگردان، حيرت زده. # =السدرة- # ج سدرات وسدرات وسدرات وسدر (ن): # واحد (السدر) است. # =السدرة- ### || AUTO زن سرگردان؛ «ناقة سدرة»: ماده شتر سالمند. # =سدس- # - سدسا القوم: ششمين نفر آن قوم شد، يك ششم مال آنها را گرفت. # =سدس- ### || AUTO تسديسا الشي ء: آن چيز را شش ركنى ومانند آن كرد. # =السدس- # ج أسداس: جزئى از شش؛ «هو يضرب اخماسا لأسداس»: او در كار خدعه وفريب مى كوشد. # =السدس- # شتران را پس از پنج روز بازداشت از آب در روز ششم آب دهند. # =السدس- ### || AUTO ج أسداس: مترادف (السدس) است. # =سدف- ### || AUTO - سدفا الحجاب: پرده را انداخت. # =السدف- ### || AUTO ج أسداف: تاريكى. # =السدفاء- ### || AUTO مؤنث (الأسدف) است. # =السدفة- # تاريكى، درب، پرده ى پشت درب براى جلوگيرى از باران. # =السدفة- ### || AUTO مترادف (السدف) است. # =سدل- # - سدلا الشعر أو الثوب: موى را فروهشته كرد، دامن جامه را كشانيد وفراخ ~~كرد،- الثوب: پايين جامه را شكافت،- فى البلاد: در شهرها به سفر پرداخت. # =سدل- # - سدلا: آن چيز كج شد. # =سدل- ### || AUTO تسديلا الشعر أو الثوب: موى را فروهشته كرد ودامن را كشانيد ~~وگسترده شد. # =السدل- # ج أسدال وسدول وأسدل: پرده؛ «ارخى الليل سدوله»: شب تاريكى را گسترده كرد. # =السدل- ### || AUTO ج أسدال: گردن بند دراز كه به سينه رسد،- ج اسدال وسدول واسدل: ~~پرده، پوشش؛ «ارخى الليل سدوله»: شب تاريكى خود را گسترانيد. # =سدم- # - سدما الباب: درب را بست. # =سدم- # - سدما: اندوهگين وخشمگين شد،- الماء: رنگ آب تيره شد وبر روى آن طحلب يا ~~خزه نشست ودر آن خاك وجز آن ريخته واز ديد پنهان شد،- بالشي ء: # بر آن چيز ثبات وپشت كار ورزيد. # =سدم- ### || AUTO تسديما الماء طول عهده: درازى زمان وكهنگى آن رنگ آن را دگرگون كرد. # =السدم- # «ماء سدم» ج مياه سدم وأسدام وسدام: # آبى كه رنگ آن دگرگون وبر اثر قدمت وطول زمان زير خاك رفته باشد. # =السدم- # «ماء سدم» ج مياه سدم وأسدام وسدام: # مترادف (ماء سدم) است. # =السدم- # اندوه همراه ms1053 با پشيمانى، خشم همراه با اندوه؛ «ماء سدم» ج مياه سدم ~~واسدام وسدام: بمعناى (سدم) است. # =السدم- # «ماء سدم» ج مياه سدم وأسدام وسدام: ### || AUTO مترادف (سدم) است. # =السدمان- ### || AUTO آنكه اندوهگين وخشمگين وپشيمان باشد. # =سدن- ### || AUTO - سدنا وسدانة: خدمتگزار كعبه يا بتخانه شد، دربان يا پرده دار شد. # =السدوس- # مترادف (الطيلسان) است. # بمعناى ردا يا جبه ى سبز رنگ. # =السدوس- # به معناى (السدوس) است. # =سدي- # - سدى [سدي] ت الأرض أو الليلة: ### || AUTO شبنم زمين يا شب بسيار شد. # =السدية- ### || AUTO [سدي]: «أرض أو ليلة سدية»: زمين يا شبى كه شبنم آنها فراوان ~~شده باشد. # =السديح- ### || AUTO آنكه بر پشت افتاده باشد. # =السديد- ### || AUTO [سد]: محكم واستوار وحق طلب. # =السدير- ### || AUTO نام رودخانه ايست نزديكى شهر حيره، نام سرزمينى است در يمن، ~~گياه؛ «سدير النخل»: نخلستان. # =السديري- ### || AUTO منسوب به (السدير) در يمن است؛ «البرود السديرية»: بردهاي سد ~~يرى يمنى. # =السديس- ### || AUTO ج سدس: يك ششم، آنچه كه از شش قسمت تركيب شده باشد، گوسفند شش ساله. # =السديفة- # ج سدائف: شتر فربه. PageV01P481 ### || AUTO =السديل- ### || AUTO ج سدل وأسدال وسدائل: پرده اى كه در جلوى شكاف چادر يا خيمه ~~آويزند يا پرده ى حجله واطاق عروس، پرده اى كه بر روى كجاوه آويزند، پرده ى ~~سينما كه بر آن عكس وتصاوير سينمائى را نشان دهند. # =السديم- # ج سدم: مه يا مه رقيق ونازك،- (فك): ستارگان آسمانى كم نور يا مجموعه ى ~~ستارگان ابرى،- ج سدام: ### || AUTO آنكه زبانزد مردم باشد، مرد بلند آوازه. # =السذائق- ### || AUTO (ح): باز شكارى. اين واژه فارسى است. # =السذاب- ### || AUTO (ن): گياه سداب كه از تيره ى گياهى سدابيهاست. اين گياه بسيار ~~خوشبو است وداراى شكوفه هائى ريز است. ودر اروپا وآسيا كشت مى شود. اين ~~گياه بعضى از فوائد پزشكى دارد ولى استعمال وبكار بردن آن خطرناك است. # =السذاجة- ### || AUTO سادگى، حسن نيت. # =السذق- ### || AUTO جشن سده كه ويژه ى ايرانيان است. اين واژه فارسى است. # =سر- ### || AUTO ### || AUTO - سرورا ومسرة وسرا وسرى وتسرة [سر] ه: او را ~~شادمان وشگفت زده كرد،- سرا فلانا: با شاخه هاى ريحان به ms1054 وى درود وشادباش ~~گفت، بر ناف او نيزه زد،- الصبي: ناف كودك را بريد،-- سرا: از درد ناف ناليد. # =سر- ### || AUTO سرورا: خوشحال وشادمان شد،- الصبي: ناف كودك پس از تولد بريده شد. # =السر- # به معناى (السرور) است،- ج أسرة: # بند ناف كودك كه پزشك يا قابله آنرا مى برد،- ج اسرار وجج اسارير: خط كف ~~دست يا پيشاني. # =السر- # ج أسرار [سر]: راز؛ «سرا»: پنهاني، خالص چيزى، بهترين چيزى، سرزمين نيكو ~~وپر بركت، اصل، ميان، دامنه ى دره،- فى العرف المسيحي: ودر اصطلاح مسيحيان ~~آئين مذهبى است كه حضرت مسيح آنرا وضع كرده تا نعمت غير محسوس را افزون ~~كند؛ «سر التثليث»: راز مقدس اقانيم سه گانه نزد مسيحيان است؛ «سر التجسد»: ~~راز تجسد حضرت مسيح در احشاء حضرت مريم است نزد مسيحيان،- ج اسرة: مغز ~~وباطن هر چيزى،- ج اسرار وجج اسارير بمعناى (السر) وروش وطريقه است. # =سرا- # - سروا وسراوة وسرا وسرى وسراء [سرو]: آن مرد داراى مروت وبخشندگى شد. # =سرى- # - سرى وسرية وسرية وسراية وسريانا ومسرى [سري]: بهنگام شب به راه افتاد،- ~~به: او را به شب راه برد،- الهم: غم واندوه رفت،- الدم فى العروق: خون در ~~رگها روان شد،- عرق الشجرة: ريشه ى درخت در زمين گسترده شد. # =سرى- ### || AUTO تسرية [سري] قائد الجيش: فرمانده لشكر گروه را بسيج كرد،- عنه ~~او عن قلبه: اندوه را از او يا از دل او بيرون كرد. # =السرى- ### || AUTO [سري]: مص، راه پيمودن در شب؛ «ابن السرى»: مسافر شب. # =السراء- # [سر]: شادمانى وفراخ زندگى. # اين واژه متضاد (الضراء) است؛ «هو صديق لهم فى السراء والضراء»: او ~~بهنگام فراخ وسختى دوست آنهاست، نيزه ى ميان تهى، جلگه؛ «ارض سراء»: سرزمين ~~نيكو وفراخ. # =السراء- ### || AUTO [سري]: آنكه در شبانگاه بسيار راهپيمائى كند. # =السراب- # سراب، اين واژه ضرب المثل دروغ وفريب است؛ «هو اخدع من السراب»: ### || AUTO او فريبكارتر از سراب است. # =السراة- # ج سروات [سرو]: پشت يا كمر، بلند شدن روز،- من الطريق: قسمت بالا وميانه ~~ى راه؛ «سروات القوم»: بزرگان ورؤساى قوم. # =السراة- ### || AUTO [سري]: بالاى هر چيزى؛ «سراة الجبل»: بالاى كوه؛ «سراة الضحى»: ~~آغاز ms1055 چاشت. # =السراج- # ج سرج: چراغ، چراغ نفتى كه وسيله ى فتيله روشن مى شود؛ «سراج الليل» (ح): ~~كرم شب تاب. نام ديگر آن (الحباحب) است. # =السراج- ### || AUTO دروغگو، سازنده ى زين اسب يا پالان. # =السراجة- ### || AUTO زين سازى. # =السراح- ### || AUTO اسم است از (التسريح)؛ «اطلق سراحه»: او را رها كرد، آزاد كرد. # =السراد- # تشنگى درخت ميوه كه باعث خشكى وپژمردگى شود. # =السراد- # آنچه كه با آن سوراخ كنند، مته، درفش. # =السراد- ### || AUTO زره ساز. # =السرادق- ### || AUTO ج سرادقات: سراپرده كه در حياط خانه نصب كنند، خيمه، چادر، ~~غبار يا دود كه بر چيزى احاطه كند. # =السرار- # [سر]: بهترين نژاد؛ «سرار الوادي»: # بهترين جاى دره؛ «سرار الشهر»: آخرين شب ماه. # =السرار- ### || AUTO [سر]: خطهائى كه در پيشانى يا كف دست مى باشد، بطور كلى بر ~~خطوط اطلاق مى شود؛ ج اسرة،- من الشهر: آخرين شب ماه. # =السرارة- # [سر]: خلوص وپاكى،- ج سرار: ### || AUTO گزيده وبهترين نسب، پهنه ى دره؛ «سرارة الشي ء»: نيكوترين چيز ~~وخالص آن؛ «سرارة العيش»: بهترين ونيكوترين زندگى. # =السراط- # من السيوف: شمشير برنده. # =السراط- # راه آشكار. # =السراط- ### || AUTO پر خور. # =السراطي- ### || AUTO شمشير برنده، آنكه با شتاب غذا خورد وآنرا بلعد، پر خور. # =السراف- ### || AUTO تغذيه كرم از برگ درخت. # =السراق- ### || AUTO اسم مبالغه ى (السارق) است به معناى بسيار دزد. # =السراقة- # اموال مسروقه كه به دزدى رفته باشد. # =السراقة- # في اصطلاح النجارين: در اصطلاح نجاران به معناى اره ى كوچك است كه PageV01P482 ### || AUTO لبه اى بسان تيغ دارد. # =السرايا- ### || AUTO ج سرايات: مترادف (السراية) بمعناى سراي است. اين واژه فارسى است. # =السراية- ### || AUTO ج سرايات: جاى ادارات دولتى، دربار شاه. اين واژه فارسى است. # =سرأ- # - سرا [سرأ] ت الجرادة أو السمكة أو الضبة: # ملخ يا ماهي يا سوسمار تخم ريزى كرد. # =سرأ- # تسرئة [سرأ] ت الجرادة أو السمكة أو الضبة: ### || AUTO ملخ يا ماهي يا سوسمار تخم ريزى كرد. # =سرب- # - سروبا الماء: آب روان شد،- الرجل: آن مرد به راه خود رفت،- ت الابل: ~~شتران براى چرا رفتند. # =سرب- # - سربا الإناء: آنچه كه در ظرف بود روان شد،- الماء من الإناء: آب از ظرف ~~روان شد. # =سرب- # بر ms1056 اثر دود گداخته ى نقره كه داخل بينى او شد سرگيجه گرفت. # =سرب- # تسريبا القربة: مشك را پر از آب كرد،- الماء من الإناء: آب را از ظرف ~~روان ساخت،- الإبل: شتران را دسته دسته روان كرد،- الي الأشياء: آن چيزها ~~را يكى يكى به من داد،- الحافر: سم در زمين از راست وچپ حفره ايجاد كرد،- ~~الرحل: آن مرد به خانه برگشت. ### || AUTO اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =السرب- # ستور، روبرو، راه، سينه. # =السرب- # ج أسراب: دل، راه، نخلستان، گله ى آهو وپرندگان وجز آنها؛ «سرب من ~~الطائرات»: يك اسكادران هواپيما. # =السرب- # ج أسراب: كانال آب، آبى كه از مشك روان باشد، حفره يا غار كه در زيرزمين ~~باشد، سوراخ جانوران وحشى. # =السرب- ### || AUTO آب روان؛ «مزادة سربة»: مشكى كه از آن آب چكه كند. # =السربال- ### || AUTO ### || AUTO ج سرابيل [سربل]: پيراهن يا هر پوششى. # =السربة- # ج سرب: گله ودسته از آهوان واسبان وجز آنها، زنبورها، رديف درختان انگور، ~~راه وروش، موى ميانه سينه تا شكم. # =سربل- ### || AUTO سربلة [سربل] ه: بر او جامه پوشانيد. # =السرة- # ج سرات وسرر [سر] (ع ا): ناف كه در ميان شكم قرار دارد، منفذ تغذيه ى ~~جنين در رحم؛ «سرة الوادي»: ميان دره، بهترين جاى دره؛ «سرة الحوض»: جاى ~~گرد آمدن آب در ته حوض؛ «سرة البلد»: مركز شهر؛ «سرة الفرس» (فك): نام ~~ستاره ايست در آسمان؛ «امرأة سرة»: زنى كه مردم را شاد كند. # =السرة- ### || AUTO يك دسته ريحان. # =السرتيفيكا- ### || AUTO به واژه ى (الشهادة الابتدائية) مراجعه شود. # =سرج- # - سرجا: دروغ گفت،- ت المرأة شعرها: آن زن موى سر خود را بافت. # =سرج- # - سرجا: دروغ گفت، زيباروى شد. # =سرج- # تسريجا الحديث: سخن را جعل كرد وبه دروغ گفت،- الشي ء: آن چيز را نيكو ~~كرد،- ه الله: خداوند او را توفيق دهد،- الشعر: موى را بافت،- الثوب: ### || AUTO جامه را قبل از دوختن كوك زد. اين تعبير در زبان متداول رايج ~~است وفصيح آن (شرج) با حرف شين مى باشد. # =السرج- ### || AUTO ج سروج: پالان ستور وبيشتر بر زين اسب اطلاق مى شود. # =السرجن- ### || AUTO سرگين، ms1057 زباله. اين واژه فارسى است. # =السرجون- ### || AUTO سرگين، زباله. اين واژه فارسى است. # =السرجين- ### || AUTO سرگين، زباله. اين واژه فارسى است. # =سرح- # - سرحا وسروحا ت المواشي: چهار پايان به چرا رفتند،- السيل: سيل به آرامى ~~وآسانى روان شد،- سرحا المواشي: # چهارپايان را به چرا فرستاد،- ه: او را رها كرد، فرستاد،- ما في صدره: ~~آنچه در سينه داشت بيرون ريخت. # =سرح- # - سرحا الرجل: آن مرد پي كار خود روان شد. # =سرح- ### || AUTO تسريحا المواشي: ستوران وچهارپايان را به چرا فرستاد،- القوم: ~~آن قوم را رها كرد وآزاد نمود،- الجنود: سربازان را مرخص كرد وبه خانه ~~هايشان برگردانيد،- الزوجة: زن را طلاق داد،- الشعر: موى سر را شانه كرد،- ~~الأمر: آن كار را آسان كرد،- اليه رسولا: به سوى او نماينده وپيام آورى ~~فرستاد،- الله فلانا للخير: خداوند او را در كارهاى خير موفق گرداند،- عنه: ~~او را دلگرم وآسوده خيال كرد، ويرا رهائى داد. # =السرح- # مص،- ج سروح: ستور، چارپا، حياط خانه، درخت بلند، درختى كه خار نداشته باشد. # =السرح- # «خيل أو ناقة سرح»: اسب يا ماده شترى كه تند وآرام راه پيمايد؛ «مشية ~~سرح»: راه رفتن آرام وآسان؛ «عطاء سرح»: ### || AUTO بخشش فورى. # =السرحال- ### || AUTO (ح): گرگ. # =السرحان- # ج سراح وسراح وسراحين (ح): ### || AUTO گرگ،- (ح): شير، ميان حوض؛ «ذنب السرحان»: فجر كاذب، صبح كاذب. # =السرحانة- ### || AUTO (ح): مؤنث (السرحان) است. # =السرحة- ### || AUTO واحد (السرح) است،- (ح): ماده الاغ جوان كه هنوز باردار نشده است. # =السرحوب- ### || AUTO ج سراحيب (ح): شغال، بلند قدى كه اندام وى متناسب باشد. # =سرد- # - سردا وسرادا الدرع: زره را بافت وساخت،- الجلد: چرم يا پوست را سوراخ ~~كرد،- الشي ء: آن چيز را سوراخ كرد،- الحديث او القراءة: سخن يا خواندن را ~~خوب ادا كرد،- الصوم: پياپي روزه گرفت،- الكتاب: كتاب يا نامه را با شتاب ~~خواند،- سردا: پياپي روزه گرفت. # =سرد- # - سردا: روزه ى خود را پياپي گرفت. # =سرد- ### || AUTO تسريدا النخل: درخت نخل از بى آبى پژمرده شد،- الأديم ونحوه: ~~چرم ومانند آنرا سوراخ كرد ودرز آنرا دوخت. # =السرد- # مص، اسم است براى هر زره يا PageV01P483 ### || AUTO حلقه اى. # =السرد- ### || AUTO مص، تتابع، پياپى. # =السرداب- ### || AUTO ج سراديب: سرداب، ساختمان زيرزمينى، راهرو ms1058 زيرزمينى،- (ا ع): ~~دژ يا قلعه يا پناهگاه كه براى جلوگيرى از بمبها سازند. # =سردق- ### || AUTO سردقة البيت: در خانه سراپرده ساخت ونصب كرد. # =السردين- ### || AUTO (ح): گونه اى ماهى ريز است از تيره ى صابوغيها كه با نمك وروغن ~~زيتون تهيه مى شود، ساردين. اين واژه فرانسه است. # =سرر- ### || AUTO تسريرا [سر] ه: او را شادمان كرد. # =السرر- # [سر]: آن قسمت از ناف كودك كه وسيله ى قابله بريده مى شود، خطهاى كف دست ~~وپيشاني. # =السرر- ### || AUTO مترادف (السرر) است، ميان تهى يا تو خالى بودن چيزى، آخرين شب ~~ماه كه ديده مى شود. # =السرسام- ### || AUTO بيمارى سرسام كه بر اثر آن تب وسرگيجه پديد آيد. مننژيت. اين ~~واژه فارسى است. # =سرط- # - سرطا وسرطانا الشي ء: آن چيز را بلعيد. # =سرط- ### || AUTO - سرطا وسرطانا الشي ء: مترادف (سرطه) است. # =السرط- ### || AUTO مرد پرخور، آنكه با شتاب چيز خورد يا بلعد. # =السرطان- # [سرط]: اسب تندرو،- (ح): ### || AUTO جانورى است از تيره ى قشريها به گونه هاى متعدد واغلب در كناره ~~هاى دريا وبعضى از آن در آبهاى شيرين زندگى مى كنند وبسيارى از آنها را ~~ميخورند ودر زبان متداول بر آن (السلطعون) اطلاق مى شود. ### || AUTO =خرچنگ،- النهري (ح): گونه ى ديگرى از جانوران قشرى است وتفاوت ~~آن با خرچنگ داشتن دم دراز است. اين جانور را بعلت داشتن گوشت لذيذ شكار مى ~~كنند،- (فك): نام برج سرطان است در آسمان،- (طب): گونه اى بيمارى است كه در ~~بدن انسان بسان خرچنگ ريشه مى دواند. سرطان. # =السرطة- ### || AUTO مترادف (السرط) است. # =السرطيط- ### || AUTO مترادف (السرط) است. # =سرع- # - سرعة وسرعا وسرعا وسرعا وسرعا وسراعة: # شتاب كرد، با شتاب رفت. اين واژه ضد (بطؤ) است. # =سرع- # - سرعة وسرعا وسرعا وسرعا وسرعا وسراعة: ### || AUTO شتابان شد، سرعت بخرج داد. اين واژه متناقض (بطؤ) است. # =السرع- # ج سروع: شاخه ى نرم وتازه ى درخت انگور يا هر شاخه وچوب نرم ومرطوب است. # =السرع- ### || AUTO چرم زين. # =سرعان- # [سرع]: اسم فعل ومبنى بر فتح است بمعناى (اسرع): شتاب كن؛ «سرعان القوم»: ~~اى قوم سرعت بخرج دهيد. وگاهى ms1059 معناى تعجب را ميرساند مانند (لسرعان ما ~~فعلت): چقدر با سرعت كار را انجام دادى. # =سرعان- # مترادف (سرعان) است؛ «سرعان القوم او الخيل»: پيشقراولان قوم يا اسبان. # =سرعان- ### || AUTO مترادف (سرعان) است. # =السرعان- ### || AUTO «سرعان القوم أو الخيل»: آغازگران يا پيشقراولان قوم يا اسبان. # =السرعة- ### || AUTO عجله، شتاب، سرعت. # =السرعونة- ### || AUTO (ح): حشره ايست سبز رنگ به گونه اى عجيب از تيره ى راستبالان. ~~اين حشره در مناطق معتدل وگرم زندگى مى كند وبر روى شاخه هاى درختان بدون ~~جنبيدن مى نشيند تا حشرات ديگر را شكار كند. # =السرغاسو- ### || AUTO (ن): سبزه ها وخزه هاى تيره رنگ از تيره ى (فوقسيات) است كه در ~~كناره هاى درياهاى گرم بويژه استراليا مى رويد. ونيز مجموعه اى از اين ~~گياهها با حركت موجهاى دريا به سواحل درياى اتلانتيك كشانيده شده وبر روى ~~آبها مى رويد. # =السرغوس- ### || AUTO (ح). گونه اى ماهى است از رسته ى (قرحيات) كه در سواحل درياى ~~مديترانه وجود دارد. # =سرف- ### || AUTO ### || AUTO - سرفا ت السرفة الشجرة: كرم برگ درخت را خورد،- ت ~~الأم ولدها: مادر با شير دادن بسيار به كودكش باعث ناراحتى معده ى او شد. # =سرف- # - سرفا الطعام: غذا به گونه اى كه در آن كرم افتاده باشد خورده شد،- ~~الأمر: در آن كار غفلت ورزيد، نادانى كرد، اشتباه كرد،- القوم: آن قوم را ~~بهنگام عطا فراموش كرد. # =السرف- # خطا، اشتباه، ضد (القصد) است، تجاوز از حد واعتدال، زياده روى. # =السرف- # «سرف الفؤاد»: غافل وبى خبر؛ «سرف العقل»: كم خرد ونادان. # =السرفة- # (ح): حشره ايست سرخ رنگ با سري سياه كه در داخل چوب يا شاخه رخنه مى كند ~~ودر آن مى ميرد؛ «السرفة او الأسروع» (ح): كرم يا كرم ابريشم كه از برگهاى ~~درختان وميوه ها تغذيه مى كند واغلب زيان آورند. بجز آن رسته كه سازنده ى ~~ابريشم است. # =السرفة- ### || AUTO «أرض سرفة»: زمينى كه در آن كرم وحشرات فراوان باشد. # =سرق- # - سرقا وسرقا وسرقة وسرقة وسرقانا منه الشي ء وسرقه الشي ء: آن چيز را ~~پنهانى ربود يا دزديد. # =سرق- # - سرقا ms1060 الشي ء: آن چيز پنهان شد،- ت مفاصله: بندهاى استخوان بدنش سست ~~وناتوان شد. # =سرق- # الرجل: در خانه ى آن مرد دزدى شد،- صوته: صداى او گرفته شد. # =سرق- ### || AUTO تسريقا ه: نسبت دزدى به او داد،- الشي ء: آن چيز را دزديد. # =السرقة- # ج سرق: طاقه ى حرير يا ابريشم. # اين واژه فارسى است. # =السرقة- # مص، چيز ربوده شده، مال دزدى. PageV01P484 ### || AUTO =السركة- # من الأرض: زمين پر از سنگ ريزه كه در آن نهال ودرخت نرويد. # =السركة- ### || AUTO كبك ماده. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =السرمد- ### || AUTO پايدار، همواره؛ «ليل سرمد»: شبى دراز. # =السرمدي- ### || AUTO هميشه يا آنچه كه نه آغاز ونه پايانى داشته باشد. # =السرمق- ### || AUTO (ن): گياهى است تازه از تيره ى سرمقيها كه در باغها كشت مى ~~شود. برگ اين درخت را با سالاد مى خورند ودانه ى آن ملين وقي آور است. # =السرمقيات- ### || AUTO گياهانى است تازه كه داراى شاخه هاى دو نيمه مانند بابونه ~~واسفناج وقلي واشنان وجز آنهاست. # =السرنوك- ### || AUTO مرد خرد ولاغر. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =سرو- # - سروا وسراوة وسرا وسرى وسراء [سرو]: ### || AUTO داراى بخشندگى ومروت وجوانمردى شد. # =السرو- # [سرو]: مص، بزرگوارى، بخشندگى وجوانمردى،- (ن): درخت سرو كه از رسته ى ~~صنوبريهاست وبراى زينت باغها وباغچه وشهرها كشت مى شود،- (مو): ### || AUTO سوراخ غير مستدير كه در جعبه ى گرامافون است. # =السروط- ### || AUTO [سرط]: مترادف (السرط) است. # =السروال- ### || AUTO ج سراويل: شلوار. اين واژه مؤنث بكار مى رود وگاهى آنرا مذكر ~~بكار برند وفارسى است. # =السروالة- ### || AUTO ج سراويلات: مترادف (السروال) بمعناى شلوار است. # =السروء- # ج سروء وسراء [سرأ] من السمك ونحوه: ### || AUTO ماهى ومانند آن كه تخم ريزد. # =السروب- ### || AUTO آنكه در زمين به راه خود ادامه دهد وبه چيزى توجه نكند. # =السروة- ### || AUTO [سرو] (ح): ملخ كه هنوز بشكل كرم باشد. # =السرور- # [سر]: مص، خورسندى وشادمانى، اطراف شاخه هاى ريحان. # =السرور- ### || AUTO همانند سرور بمعناى شادماني است. # =السروق- ### || AUTO ج سرق: دزد. # =سرول- ### || AUTO سرولة ه: بر او شلوار پوشانيد. # =السروية- ### || AUTO [سرو]: تيره اى از درختان صنوبرى است كه شامل سرو، بلوط ms1061 ومازو ~~يا سرو كوهى است. # =السرويل- ### || AUTO ج سراويل: مترادف (السروال) است. # =سري- # - سروا وسراوة وسرا وسرى وسراء [سرو]: # آن مرد داراى مروت وبخشندگى وجوانمردى شد. # =سري- # [سري] عنه: آنچه از خشم واندوه كه داشت بر طرف شد. # =سري- ### || AUTO تسرية [سرو] القوم: بزرگ ومهتر آن قوم كشته شد،- عنه الهم: ~~اندوه از او برطرف شد. # =السري- # ج سرى وسراة وسراة وأسرياء وسرواء [سرو]: مهتر وبخشنده وبزرگوار، جوانمرد ~~وبخشنده، هر چيز خوب ونيكو. # =السري- # ج أسرية وسريان [سري]: رودخانه ى كوچك. # =السري- ### || AUTO [سر]: منسوب به (السر) است. آنچه كه پوشيده وپنهان باشد. # =السريان- ### || AUTO [سري]: مص، راه پيمودن در شب. # =السريالية- ### || AUTO مكتبى است ادبي كه به منطق توجه نكند. اين مكتب در سال 1924 ~~پديد آمد. # =السرية- # [سري]: مص، راه پيمودن در شب. # =السرية- # [سري] (ح): بمعناى (السروة) است: # ملخ كه هنوز بشكل كرم باشد. # =السرية- # ج سريات وسرايا [سرو]: مؤنث (السري) است. # =السرية- # ج سرايا [سري]: گروهى از لشكر كه پنهانى حركت كنند وبه پيش روند، سرنيزه ~~ى گرد وكوچك. # =السرية- ### || AUTO ج سراري [سر]: زن خدمتگزار در خانه- كنيز. # =السريجيات- ### || AUTO شمشيرهائى است كه منسوب به مردى بنام (سريج) مى باشد اين مرد ~~در ساختن شمشير مهارت داشت. # =السريح- ### || AUTO من الأمور: كار آسان، سريع وشتابان. # =السريحة- ### || AUTO ج سرائح: چرم بريده ودراز كه با آن نعلين سازند، پاره اى از ~~جامه، راه روشن وآشكار وباريك كه در آن گياه ودرخت بسيار باشد. # =السريد- ### || AUTO مترادف (السراد) است. # =السريدة- ### || AUTO عند الأساكفة: پاره چرمى كه با آن كفش ومانند آنرا دوزند. # =السرير- ### || AUTO ج أسرة وسرر [سر]: نعمت وفراخى وآسانى زندگى، تخت كه معمولا بر ~~تخت شاهى اطلاق مى شود، تخت خواب، جاى قرار گرفتن سر در گردن، ريگهائى كه ~~بر روى تپه باشد. # =السريرة- ### || AUTO ج سرائر [سر]: راز كه پوشيده ماند، راز پنهانى، نيت؛ «هو طيب ~~السريرة»: او پاكدل وخوش نيت است. # =السريع- ### || AUTO ج سرعان: شتابنده، شتابان، بحرى از بحرهاى شعرى كه وزن آن: ~~(مستفعلن مستفعلن فاعلن) است. # =السريعة- ### || AUTO ج سراع: مؤنث (السريع) بمعناى شتابان است. # =سطا- ### || AUTO ms1062 - سطوا وسطوة [سطو] به وعليه: بر او حمله ور شد وچيره گرديد،- ~~الفرس: اسب سر را بلند كرد وگامهاى فراخ برداشت،- الماء: آب فراوان شد. # =السطاح- ### || AUTO گياهانى كه بر روى زمين گسترده شوند. # =السطاحة- ### || AUTO واحد (السطاح) است. # =السطار- ### || AUTO قصاب. # =السطاع- ### || AUTO ج سطع وأسطعة: بلندترين ستون چادر يا خانه، شتر بلند بالا، ~~نشانى دراز است برگردن شتر يا جنب آن. # =السطام- ### || AUTO سر بطرى، انبر كه با آن آتش را جابجا كنند، لبه ى شمشير. # =سطح- # - سطحا البيت: براى خانه پشت بام PageV01P485 ### || AUTO ساخت،- الناقة: ماده شتر را خوابانيد،- ه: او را بر زمين ~~انداخت، گسترانيد،- التين والعنب: انجير وانگور را بر روى داربست گسترانيد. ~~اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =السطح- ### || AUTO مص،- ج سطوح: پشت بام، هر چيز بلند كه بالاى آن پهن باشد،- عند ~~الحكماء: ودر اصطلاح حكيمان آنچه كه تمام اجزاى آن هم سطح ويكسان باشند كه ~~به آن نيز (البسيط) گويند؛ «سطح الجلد»: رويه ى پوست كه آشكار است. # =السطحي- # نسبت به (السطح) است، ناقص وآنچه كه ناتمام باشد؛ «معلومات سطحية»: ### || AUTO اطلاعات ودانش كم. معلومات سطحي. # =سطر- # - سطرا ه: آن چيز را نوشت،- ه بالسيف: با شمشير آن را بريد،- الرجل: آن ~~مرد را بر زمين افكند. # =سطر- # تسطيرا: اسطوره نوشت يا تدوين كرد،- عليه: سخنان باطل ومزخرف بر او ~~بازگوئى كرد،- القرطاس: صفحه هاى دفتر را خط كشى كرد تا بهنگام نوشتن خطوط ~~راست ومستقيم باشد،- القارئ: خواننده نوشته را خط به خط خواند،- العبارة: ### || AUTO عبارت را نوشت. # =السطر- # ج أسطر وسطور وأسطار وجج أساطير: # خط، سطر، نوشتن، رديف از هر چيزى مانند كلمات ودرختان. # =السطر- # ج أسطر وسطور وأسطار وجج أساطير: ### || AUTO مترادف (السطر) است. # =سطع- # - سطعا: گردن بلند شد،- رأسه: # سر خود را بالا برد وگردن كشيد،- الشي ء: # بر آن چيز دست كشيد. آنرا مس كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- ~~البعير: # شتر را با علامت سطاع نشان كرد،- سطعا وسطوعا وسطيعا الغبار او الرائحة ~~او النور: گرد وغبار يا نور ويا بوى بلند وپخش شد؛ «سطعت رائحة المسك»: بوى ~~مشك پخش شد،- بيديه: ms1063 با دو دست خود كف زد. # =سطع- ### || AUTO تسطيعا ه: آن را بلند وپخش كرد،- البعير: شتر را با سطاع نشان كرد. # =السطع- # مص، هر چه كه بالا رود يا پخش شود اعم از گرد وخاك يا نور يا برق. # =السطع- ### || AUTO اسم است از (سطع بيديه) بمعناى دست را به دست ديگر يا دست را ~~بدست ديگرى زدن است، صداى زدن يا تيراندازى. # =السطعاء- ### || AUTO مؤنث (الأسطع) است. # =سطل- ### || AUTO - سطلا ه: او را به شگفتى وسرگردانى انداخت. # =السطل- ### || AUTO ج أسطال وسطول: سطل كه معمولا از مس يا معدن ساخته مى شود ~~وداراى دسته است. اين واژه فارسى است، ونيز سطل بمعناى مرد قد بلند است. # =السطلة- ### || AUTO ابله، خنگ. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =سطم- ### || AUTO - سطما الباب: درب را برگردانيد وبست،- فاه وسطم الثقب: دهان ~~يا سوراخ را بست. اين واژه سريانى است ودر زبان متداول رايج است. # =السطم- ### || AUTO لبه يا تيغه ى شمشير. # =السطوة- ### || AUTO [سطو]: مص. # =السطيح- ### || AUTO گسترده، سست وكند بر اثر ناتوانى وبيمارى، مشك آب. # =السطيحة- ### || AUTO مشك آب. # =سعى- # - سعيا [سعي]: كوشيد وكار كرد، راه رفت ودويد،- اليه: تصميم گرفت،- فى ~~حاجة الرجل: نيازمندى آن مرد را بر آورده كرد،- للأمر: براى بدست آوردن آن ~~كار همت گماشت،- لعياله: # براى خانواده ى خود كسب روزى كرد،- سعيا وسعاية بفلان عند الأمير: بر ~~عليه او نزد حاكم بدگوئى كرد،- سعاية المتصدق: ### || AUTO به كار صدقه مباشرت كرد. # =السعادى- ### || AUTO ### || AUTO (ن): رسته اى از گياهان است از تيره ى (سعدي). ~~ريشه ى اين گياه در زمين گسترده مى شود ودر اماكن نمناك مى رويد. بوى اين ~~گياه در بهبود قرحه ها سودمند است. # =السعادة- ### || AUTO سعادت. اين واژه ضد (الشقاوة) است، لقبى براى بزرگداشت اشخاص ~~عاليرتبه وعاليمقام دولتى است؛ «سعادة فلان» و«صاحب السعادة»: جناب آقاى ~~فلان؛ «اصحاب السعادة»: جنابان آقايان دولتمردان بزرگ. # =السعار- ### || AUTO گرما، تشنگى طاقت فرسا، سختى گرسنگى. # =السعاف- ### || AUTO (طب): شكاف وترك خوردگى اطراف ناخن. # =السعال- # (طب): سرفه؛ «السعال الديكي»: # سياه سرفه، خروسك؛ «قصب السعال» (ع ا): ### || AUTO رگهاى ريه؛ «حشيشة السعال» ms1064 يا «السعالي» (ن): گياهى است از ~~تيره ى علفيها در رسته ى شكوفه هاى لوله اى كه برگهاى آن ريشه اى وشكوفه ~~هايش زردرنگ است اين گياه عمر دراز دارد واز نظر پزشكى سودمند است. # =السعانين- # «عيد السعانين» والمشهور الشعانين: ### || AUTO عيد روز يكشنبه ى قبل از فصح است. اين واژه عبرى است. # =السعاية- ### || AUTO [سعي]: مص، سخن چينى ودوبهمزنى. # =السعة- ### || AUTO [وسع]: توانگرى وفراخ زندگى، نيرو وتوان، گستردگى؛ «على الرحب ~~والسعة»: به معناى (اهلا وسهلا) يا خوش آمديد است. # =السعتر- ### || AUTO أو الصعتر (ن): گياهى است از تيره ى شفويها وخوشبو است. شكوفه ~~آن سفيد مايل به تيره مى باشد. از بعضى انواع اين گياه در پزشكى وساختن ~~عطرها استفاده مى شود. # =السعتري- # أو الصعتري: مرد بخشنده ودلير، زيرك. # =سعد- # - سعدا وسعودا اليوم: روز خوبى شد. # =سعد- # - سعادة: سعادتمند شد. اين واژه ضد (شقي) است. # =سعد- # سعادة: مترادف (سعد) است. PageV01P486 ### || AUTO =السعد- # (ن): گياه سعد كه از تيره ى سعديهاست ونوعى از آن داراى پيازى خوردنى است. # =السعد- ### || AUTO ج أسعد وسعود: خوشبختى، نيكبختى، اين واژه ضد (النحس) است. # =السعدان- # اسم است براى (الإسعاد) بمعناى شادمانى. # =السعدان- # (ن): گياهى است خاردار كه از بهترين علف آذوقه ى شتر است،- (ح): ### || AUTO ميمون يا بوزينه. # =السعديات- ### || AUTO تيره ى گياهانى است يك فلقه كه معمولا در اماكن نمناك مى رويد. # =سعر- # - سعرا النار: آتش را بر افروخت،- القوم بالنبل: آن قوم را با تير ~~سوزانيد ورنج وعذاب داد،- القوم شرا: در ميان آن قوم شر بپا كرد،- الليل ~~بالمطي: # همه شب را با ستور راه پيمود،- ت الناقة فى سيرها: ماده شتر در راه ~~پيمودن شتاب كرد،- البعير الإبل بجربه: آن شتر بيمارى جرب خود را به شتران ~~ديگر سرايت داد. # =سعر- ### || AUTO تسعيرا النار: آتش را برافروخت،- الشي ء: براى آن چيز نرخ ~~تعيين كرد،- القوم: آن قوم با نرخى معين توافق كردند. # =السعر- # گرما، گرسنگى سخت. # =السعر- # مص؛ «رمي سعر»: تير اندازى سخت. # =السعر- # ج أسعار: قيمت، بها، ارزش. # =السعر- ### || AUTO رنگى كه مايل به سياهى باشد. # =السعراء- ### || AUTO مؤنث (الأسعر) است. # =السعرة- # رنگى كه به سياهى ms1065 مايل باشد،- (ف): واحد سنجش دما يا گرمى است. # =السعرة- ### || AUTO آغاز هر كارى وتندى آن، سرفه. # =سعط- # - سعطا ه الدواء: دارو را به درون بينى او ريخت. # =سعط- ### || AUTO تسعيطا ه الدواء: دارو را به درون بينى او ريخت. # =سعف- # - سعفا ه بحاجته: نيازمندى او را برآورد. # =سعف- # - سعفا: اطراف انگشتان او شكاف برداشت وريشه دوانيد. # =سعف- ### || AUTO سر وصورت او زخم شد وقرحه بيرون زد. # =السعف- # كالا، مرد پست وفرومايه. # =السعف- ### || AUTO ### || AUTO ج سعوف: جهاز عروس- متاع خانه، شاخه ى نخل،- (طب): ~~گونه اى بيمارى است بسان پيسى كه در دهان شتران پديد آيد. # =السعفة- # (طب): قرحه هائى است كه در سر وصورت پديد آيد. # =السعف ة- ### || AUTO يك شاخه ى درخت نخل خرما. # =سعل- ### || AUTO - سعالا وسعلة: سرفه كرد. # =السعلى- ### || AUTO ### || AUTO ج سعالى وسعليات: مترادف (السعلاة) است. # =السعلاء- # ج سعالى وسعليات: مترادف (السعلاة) است. # =السعلاة- ### || AUTO ج سعالى وسعليات: غول، غول ماده. # =السعود- ### || AUTO مص؛ «سعود النجوم» (فك): شامل ده ستاره ى آسمانى است كه بهر يك ~~از آنها (سعد) گفته مى شود. # =السعور- ### || AUTO «ناقة سعور»: ماده شتر تندرو. # =السعوط- ### || AUTO داروئى كه در بينى ريزند، نرمه ى توتون كه آنرا بداخل بينى ~~كشند ودر زبان متداول به آن (العطوس) گويند، انفيه. # =السعيد- ### || AUTO ج سعداء: سعادتمند. ضد (الشقي) است. # =السعير- ### || AUTO ج سعر: شعله ى آتش. # =السغاب- ### || AUTO گرسنگى. # =سغب- # - سغبا وسغوبا وسغبا وسغابة ومسغبة: # گرسنه شد. # =سغب- # - سغبا وسغوبا وسغبا وسغابة ومسغبة: ### || AUTO گرسنه شد. # =السغب- ### || AUTO ج سغاب: مرد گرسنه. # =السغبى- ### || AUTO ج سغاب: زن گرسنه. اين واژه مؤنث (السغبان) نيز مى باشد. # =السغبان- ### || AUTO ج سغاب: مرد گرسنه. # =سغسغ- ### || AUTO سغسغة [سغسغ] رأسه بالدهن: سر خود را روغن مالى كرد وبا دو دست ~~خود آنرا مالش داد تا روغن در آن نفوذ كند،- الدهن فى رأسه: زير موى سر خود ~~را آغشته به روغن كرد. ### || AUTO =سف- # - سفا [سف] الدواء أو السويق ونحوهما: # دارو يا آرد ومانند آنها را پاكيزه ودست نخورده گرفت،-- سفيفا الماء: آب ~~بسيار نوشيد ولى سيراب نشد،- الطائر او السحاب: # پرنده يا ابر به زمين نزديك شد،- الخوص: ### || AUTO فرش ms1066 بوريا را از برگ خرما بافت. # =السف- # (ح): مار باريك ودرازى است كه در ميان سنگها وروى شنها مى جهد عرب در ~~گذشته عقيده داشت كه اين مار مي پرد. نامهاى ديگر آن (الففازة والطفارة) است. # =السف- # (ح): مترادف (السف) است. # =سفا- ### || AUTO - سفوا [سفو]: در راه رفتن يا پريدن شتاب كرد. # =سفى- ### || AUTO - سفيا [سفي] ت الريح التراب: باد خاك را پخش كرد يا با خود برد. # =السفا- ### || AUTO [سفو]: كم موئى بالاى پيشانى، خاك، لاغرى، هر درختى كه خار دارد. # =السفى- ### || AUTO [سفي]: آنچه را كه باد با خود مى برد يا منتقل مى كند. # =السفاة- ### || AUTO [سفو]: واحد (السفا): يك درخت خاردار است. # =السفاح- # مص: زنا؛ «بينهم سفاح»: در ميان آنها جنگ وخونريزى است. # =السفاح- ### || AUTO آنكه بسيار خون ريزد، بسيار بخشنده، فصيح وتوانا بر سخن. # =السفار- ### || AUTO ج أسفرة وسفر وسفائر: پاره آهن يا چرم يا نخ كه براى مهار بر ~~بينى شتر بندند. اين ابزار بسان (الحكمة) براى مهار كردن اسب است. # =السفارة- # خاكروبه يا زباله. # =السفارة- # آشتى دادن ميان قوم، منصب ومقام سفير، خانه ى سفير يا محل سفارت، ~~سفارتخانه. PageV01P487 ### || AUTO =السفارة- ### || AUTO مترادف (السفارة) است،- ج أسفرة وسفر وسفائر: به معناى ~~(السفار) است. # =السفارة- ### || AUTO گروه مسافران. # =السفاط- ### || AUTO سازنده ى سبد يا زنبيل. # =السفاك- ### || AUTO بسيار خون ريز. # =السفالة- # پائين وزير هر چيزى، اين واژه متناقض (العلاوة) است؛ «سفالة الريح»: باد ~~كه در جهت پايين بر روى زمين بوزد. اين تعبير متناقض (علاوتها) است؛ «سفالة ~~كل شي ء»: زير يا پايين هر چيزى. # =السفالة- ### || AUTO پستى وفرومايگى. # =السفان- ### || AUTO كشتى ساز. # =السفانة- ### || AUTO كشتى سازى. # =السفة- ### || AUTO [سف]: يك قبضه از گندم ومانند آن، داروى كوبيده ومانند آن، سبد ~~يا ظرفى كه از برگ خرما سازند، ريسمان بند اندازى زنان. # =سفتج- ### || AUTO سفتجة ه: با سفته وسند با وى داد وستد كرد. # =السفتجة- ### || AUTO ج سفاتج (ت): سفته يا حواله ى كتبى يا بارنامه ى تحويل كالا در ~~شهرى در برابر پرداخت پول در شهرى ديگر. اين واژه فارسى است. # =سفح- # - سفحا وسفوحا الدم أو الدمع: خون ms1067 يا اشك ريخت،- سفحا وسفوحا وسفحانا الدمع: ### || AUTO اشك ريخته وروان شد. # =السفح- ### || AUTO ج سفوح من الجبل: پايين ودامنه ى كوه، بيخ كوه كه آب در آن گرد مىيد. # =سفد- # تسفيدا [سفد] اللحم: گوشت را براى كباب كردن بر روى سيخ كشيد. # =سفر- # - سفورا: به مسافرت رفت،- ت المرأة: آن زن چهره ى خود را برهنه كرد، نقاب ~~از چهره برافكند،- الصبح: بامداد روشن شد،- ت الحرب: جنگ بپايان رسيد،- ~~الريح الغيم: باد ابر را پراكنده كرد،- سفرا البيت: خانه را جاى روبى كرد،- ~~البعير: بر بينى شتر مهار بست، شتر را با برگهاى ريخته از درخت چرانيد،- ~~الكتاب: كتاب را نوشت،- سفورا وسفرا الشي ء: آن چيز را پراكنده كرد،-- سفرا ~~وسفارة وسفارة بين القوم: # ميان آن قوم را اصلاح وآشتى وسازش برقرار كرد. # =سفر- ### || AUTO تسفيرا الرجل: آن مرد را به سفر فرستاد،- البضاعة: كالا را از ~~شهرى به شهرى ديگر فرستاد،- النار: آتش را برافروخت،- البعير: بر بينى شتر ~~مهار بست. # =السفر- # مص،- ج سافر مانند (صحب وصاحب): مسافران؛ «رجل سفر»: مرد مسافر؛ «قوم ~~سفر»: گروه مسافران؛ «ناقة سفر»: ماده شتر سفر كننده،- ج سفور: اثر يا ~~نشانه كه بر روى پوست بدن انسان ومانند آن باشد. # =السفر- # ج أسفار: كتاب بزرگ، جزوى از جزوه هاى تورات. # =السفر- ### || AUTO ج أسفار: پيمودن راه، زمان بعد از غروب خورشيد. # =السفرة- ### || AUTO ج سفر: توشه وغذاى مسافر، سفره يا خوان كه بر روى آن غذا نهند. # =السفرجل- ### || AUTO (ن): درخت به. اين درخت از تيره ى گياهان وردي است كه اصل آن ~~از ايران است. ودر كشورهاى معتدل كشت مى شود وخوردنى است وبويژه با آن مربا ~~مى سازند، ميوه ى به. # =السفرجلة- ### || AUTO يك دانه به. # =السفريات- ### || AUTO اين واژه جمع (سفرية) است؛ «شركة سفريات»: شركت مسافربرى. # =السفرية- ### || AUTO ج سفريات: به معناى (السفر) است. # =السفساف- # [سفسف]: هر چيز بد ونامرغوب، كار پست وحقير،- من الدقيق: # گردى كه از آرد بلند شود،- من التراب: ### || AUTO خاك نرم،- من الشعر: شعر نامرتب ونادرست. # =السفسطة- ### || AUTO ج سفسطات: استدلال وقياس بقصد مغالطه در منطق. اين واژه يونانى است. # =السفسطي- ### || AUTO آنكه منسوب ms1068 به (السفسطة) است. # =سفط- ### || AUTO - سفطا السمكة: پوست ماهى را كند،- حقه: از حق خود گذشت. اين ~~واژه در زبان متداول رايج است. # =السفط- ### || AUTO ج أسفاط: پوست ماهى، جعبه ى عطر يا عطردان ويژه ى زنان، سبد، زنبيل. # =سفع- # - سفعا ه: او را زد يا به او سيلى زد،- الشي ء: آن چيز را نشان كرد،- ~~بناصيته: پيشانى او را گرفت وكشيد. # =سفع- ### || AUTO - سفعا: رنگ او سياه مايل به سرخى شد. # =السفع- # دانه ى حنظل. # =السفع- # مص،- ج سفوع: جامه ى رنگ كرده شده، مطلق جامه. # =السفع- # «سفع الشمس»: نقطه هاى سياه كه در قرص خورشيد ديده مى شوند؛ «سفع الثور»: # نقطه هاى سياه كه در صورت گاو پديد مىيد. # =السفع- ### || AUTO سياهى مايل به سرخى. # =السفعاء- ### || AUTO مؤنث (الأسفع) است. # =السفعة- ### || AUTO سياهى مايل به سرخى، مترادف (السفع) است. # =سفك- # - سفكا الماء أو الدم: خون يا آب را ريخت وروان كرد. # =سفك- ### || AUTO - تسفيكا ه: غذاى قبل از صبحانه به وى تقديم كرد. # =السفكة- ### || AUTO آنچه كه پيش از غذا بويژه قبل از صبحانه خورند. # =سفل- # - سفولا وسفالا: فرود آمد. اين واژه ضد (علا) است، پست شد. # =سفل- # - سفولا وسفالا: مترادف (سفل) است. # =سفل- # - سفولا وسفالا: مترادف (سفل) است،- سفلا وسفلا وسفالا فى علمه او خلقه: ~~در دانش ويا اخلاق بى بهره وبد شد،- سفولا فى الشي ء: از بالا به پائين ~~فرود آمد. # =سفل- # تسفيلا ه: او را از بالا به پائين فرود آورد. PageV01P488 ### || AUTO =السفل- # پستى. ضد (العلو) است. # =السفل- ### || AUTO مترادف (السفل) است. # =السفلة- # متناقض (العلوة) است؛ «سفلة القوم»: افراد پست وفرومايه از قوم. # =السفلة- ### || AUTO «سفلة القوم»: مترادف (سفلتهم) است. # =السفلي- ### || AUTO متناقض (العلوي) است. # =السفلية- ### || AUTO متناقض (العلوية) است. # =سفن- # - سفنا الشي ء: پوست آن چيز را كند. # =سفن- ### || AUTO ### || AUTO تسفينا ه: آن را تراشيد وصاف ونرم كرد، تيشه آماده ~~كرد تا آن را بكشد يا دو نيم كند. # =السفن- ### || AUTO ابزار تراشيدن ونرم كردن، پوست زبرى كه بر روى دسته هاى شمشير ~~قرار دهند. # =السفنج- ### || AUTO مترادف (الإسفنج) است، اين واژه يونانى است. # =السفند- ### || AUTO خردل سفيد. # =سفه- # - سفها الرجل: آن مرد را به نادانى ms1069 نسبت داد، در دادن دشنام وناسزاگوئى ~~بر او چيره شد. # =سفه- # - سفها: نادان ونفهم وبد اخلاق شد. # =سفه- # - سفاهة وسفاها: نادان شد، كم خرد وكودن شد. # =سفه- ### || AUTO تسفيها الرجل: آن مرد را نادان شناخت يا نسبت نادانى بوى داد،- ~~ه: او را نا اميد كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =السفه- ### || AUTO مص، نادانى، ضد (الحلم) است، بدخوئي. # =السفواء- ### || AUTO [سفو]: مؤنث (الأسفى)؛ «ريح سفواء»: باد تند، گردباد. # =السفوت- ### || AUTO لوحه ايست داراى سوراخهائى كه در آن قرقره هاى نخهاى ابريشم را ~~قرار دهند وآنها را باز كنند. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =السفود- ### || AUTO ج سفافيد: سيخ كباب. # =السفور- ### || AUTO (ح): ماهى گردى است كه خار بسيار دارد وبه آن (قنفذ الماء) گويند. # =السفوف- ### || AUTO [سف]: دارو ومانند آن كه به گونه ى گرد باشد. # =السفوك- ### || AUTO بسيار خونريز. # =السفول- # اين واژه متناقض (العلو) است. # =سفي- ### || AUTO - سفيا [سفي] التراب: خاك پراكنده وپخش شد. # =السفي- ### || AUTO خاك پراكنده شده. # =السفيف- ### || AUTO [سف]: مص، آنچه كه از برگ درخت خرما ساخته شود، كمربند پالان ~~يا كجاوه، از نامهاى شيطان (ابليس) است. # =السفيفة- ### || AUTO ج سفائف [سف]: تنگ پالان،- من الخوص: فرش بافته شده از برگ خرما. # =السفيح- ### || AUTO جوال، عبا يا رداى كلفت وضخيم، تيرى از تيرهاى قمار كه برنده ندارد. # =السفير- ### || AUTO فرستاده اى كه ميان قوم را آشتى دهد، نماينده ى دولتى نزد ~~دولتي ديگر،- ج سفراء، موي يا برگهاى درخت كه بر زمين ريخته شده باشد، ~~قسمتهاى پايين كشت. # =السفيرة- ### || AUTO ج سفائر: گردنبندى كه از طلا يا نقره ساخته شده باشد. # =السفيل- ### || AUTO مترادف (السافل) است، كم شانس، بدبخت. # =السفين- ### || AUTO پاره آهن يا چوبى كه با آن هيزم وجز آن را بشكافند. اين واژه ~~يونانى است. # =السفينة- ### || AUTO ج سفن وسفين وسفائن: كشتى؛ «السفينة الفضائية»: سفينه ى فضائى ~~كه وسيله فضانوردان به فضا فرستاده مى شود؛ «سفائن البر»: شتران. # =السفيه- ### || AUTO ج سفاه وسفهاء: ناشكيبا، نادان، بدخوى. # =السفيهة- ### || AUTO ج سفاه وسفه وسفائه وسفيهات: مؤنث (السفيه) است. # =سقى- # - سقيا [سقي] الرجل: به آن مرد آب داد تا ms1070 بنوشد،- الثوب: جامه را رنگ ~~آميزى كرد،- الحديد: آهن گداخته را در آب يا روغن سرد كرد تا محكم واستوار ~~شود،- ه الله الغيث: خداوند براى او باران فرو فرستاد،- بطنه: آب در شكمش ~~گرد آمد وبيمار شد. # =سقى- ### || AUTO تسقية الرجل: او را بسيار آب داد،- الثوب: جامه را چند بار در ~~رنگ فرو برد. # =السقاء- # ج أسقية وأسقيات وأساق [سقي]: # مشك آب يا شير. # =السقاء- ### || AUTO [سقي]: بسيار آب دهنده. # =السقاءة- ### || AUTO مؤنث (السقاء) است. # =السقاط- # آنچه كه از چيز ديگرى بر زمين فرو افتد. # =السقاط- # جمع (الساقط) است، لغزش يا اشتباه، ميوه ى نارس كه بر زمين افتاده باشد، ~~بال پرنده. # =السقاط- ### || AUTO ### || AUTO بسيار سقوط كننده يا افتان، شمشير قاطع وبران كه ~~با يك ضربه تن را بدرد يا دو نيم كند، خرده فروش يا سقط فروش. # =السقاطة- # مترادف (السقاط) است. # =السقاطة- # مؤنث (السقاط) به معناى بسيار سقوط كننده است؛ «سقاطة الباب»: ### || AUTO زبانه ى پشت درب كه با آن درب را بندند. # =السقالة- ### || AUTO عند العامة: جرثقيل كه با آن به اماكن بلند رسند. اين واژه ~~ايتاليائى است. # =السقام- ### || AUTO بيمارى. # =السقاية- # [سقي]: جائيكه براى گرد آورى آب سازند. # =السقاية- # [سقي]: ظرفى كه با آن آب نوشند، سقاخانه. # =السقاية- ### || AUTO مؤنث (السقاء) است. # =سقر- ### || AUTO - سقرا ته الشمس: خورشيد با گرمى خود وى را گرمازده كرد. # =السقر- # شيره،- (ح): باز. # =سقر- ### || AUTO اسم علم است براى جهنم. اين كلمه ممنوع از صرف است. # =السقرة- # ج سقرات: سختى اثر خورشيد بر سر وصورت واندام. # =سقط- # - سقوطا ومسقطا: بر روى زمين PageV01P489 ~~افتاد،- الحر: گرما روى آورد ورسيد،- الحر عنا: گرما از ما روى برتافت ~~ورفت،- النجم: ستاره غروب كرد،- على ضالته: گمشده ى خود را پيدا كرد،- ~~القوم الي: آن قوم بر من وارد شدند،- الولد من بطن امه: بچه از شكم مادر ~~بيرون شد،- فى الكلام: در سخن اشتباه كرد،- في يده: ### || AUTO پشيمان شد؛ «سقط من عيني»: نزد من بى اهميت شد واز چشمم افتاد. # =سقط- ### || AUTO في يده: اشتباه كرد وخطا رفت، پشيمان شد، سرگردان شد. # =السقط- # بچه ناتمام كه از شكم افتاده يا بچه اى كه از شكم ms1071 مادر مرده بيرون آيد. # =السقط- # مترادف (السقط) است، شبنم يا برف، پست وفرومايه، «سقط المتاع»: متاع سقط ~~وخرده كه كم ارزش باشد. # =السقط- # مترادف (السقط) است، بال پرنده، گوشه ى ابر كه فرو افتاده بنظر رسد، گوشه ~~ى خيمه وكنار آن. # =السقط- ### || AUTO ج أسقاط: آنچه كه در آن سود يا خيرى نباشد، كالاى پست ~~ونامرغوب، رسوائى، لغزش در نوشتن وگفتن وحساب كردن. # =السقطة- ### || AUTO لغزش، زمين خوردن، راندن سخت. # =السقطي- ### || AUTO ج سقطيون: خرده فروش، سقط فروش. ### || AUTO =سقف- # - سقيفى: اسقف شد،- سقفا البيت: براى خانه سقف ساخت. # =سقف- # - سقفا: بلند وخميده شد،- الرجل: # پاى به سمت راست خود كج شد. # =سقف- ### || AUTO تسقيفا ه عليهم: او را بر آنها اسقف تعيين كرد،- البيت: براى ~~خانه سقف ساخت. # =السقف- ### || AUTO ج سقوف من البيت: سقف خانه؛ «سقف الحلق»: سقف دهان. # =السقفاء- ### || AUTO مؤنث (الأسقف) است. # =السقلب- ### || AUTO ج سقالية: نژادى از مردم. # =السقلبي- ### || AUTO واحد (السقلب) است. # =سقم- # - سقما وسقما وسقاما وسقامة: بيمار شد يا بيمارى او طول كشيد. # =سقم- # - سقما وسقما وسقاما وسقامة: مترادف (سقم) است. # =سقم- ### || AUTO تسقيما ه: او را بيمار كرد. # =السقم- # ج أسقام: بيمارى. # =السقم- # ج أسقام: مترادف (السقم) است. # =السقم- ### || AUTO بيمار يا آنكه بيماريش طول كشد. # =السقنقور- ### || AUTO (ح): سقنقور. اين جانور تيره اى از خزندگان است كه در مناطق ~~گرمسيرى زندگى مى كند واز نظر حجم بزرگتر از سوسمار است وداراى دمي كوتاه ~~است نام ديگر آن (التمساح البري) است. اين واژه يونانى است. # =السقوط- # افتادن وفرود آمدن. # =السقوط- # مترادف (الساقط) است. # =سقي- ### || AUTO [سقي] قلبه عداوة: دل او از دشمنى سيراب شد،- بطنه: در شكم او ~~آب گرد آمد. # =السقي- ### || AUTO ج أسقية: آبى كه بر اثر بيمارى در شكم گرد آيد؛ «سقيا لفلان»: ~~دعاى خوبى است كه درباره ى كسى كنند ومعناى آن (سقاه الله سقيا) است كه ~~بمعناى خداوند او را سيراب كند مى باشد. # =السقي- # ج أسقية: مترادف (السقي) است، آنچه كه با آن كشت يا زمين را آبيارى كنند، ~~سهميه ى آب؛ «كم سقي ارضك»: # سهميه آب زمين تو چقدر است، يك پاره ابر. ms1072 # =السقي- ### || AUTO نخل خرما يا پاپيروس، كشت كه با آب رودخانه آبيارى شود، ابر پر باران. # =السقيا- # اسم است از (السقي والاستسقاء). # =سقيا- ### || AUTO [سقي] لفلان: دعاى خيرى است در حق كسي وتقدير آن (سقاه الله ~~سقيا) است كه بمعناى خداوند او را سيراب كند مى باشد. # =السقيط- ### || AUTO آنچه از برف ومانند آن كه فرو ريزد، گول، نادان، كم عقل. # =السقيطة- ### || AUTO مؤنث (السقيط) است براى مرد احمق وكم عقل. # =السقيف- ### || AUTO ج سقف وسقف: مترادف (السقف) است. # =السقيفة- ### || AUTO ج سقائف: هر لوحه يا سنگ پهنى كه با آن بتوان سقف ساخت، هر ~~ساختمان سقف دارى كه در آن بالكن آشكار ومانند آن سازند، رشته ى باريك ~~ودراز از طلا ويا نقره، دنده ى شتر؛ «هدم السفر سقائف البعير»: مسافرت دنده ~~هاى شتر را دردمند كرد. # =السقيم- ### || AUTO بيمار؛ «كلام سقيم»: سخن نادرست؛ «مكان سقيم»: جاى ترسناك. # =سك- # - سكا [سكك] الباب: درب را بست، درب را با گيره ى آهن بست،- أذنيه: دو ~~گوش او را بريد يا از بيخ بركند،- العملة: ### || AUTO سكه ى نقدينه را ضرب زد،- البئر: چاه را كند،- النعام ما فى ~~بطنه: شتر مرغ آنچه كه در شكم داشت به نرمى بيرون ريخت،- سككا: داراى گوش ~~كوچك شد. # =السك- # ج سكاك وسكوك: راه بسته، چاه دهانه تنگ، زره تنگ حلقه. # =السك- ### || AUTO ج سكاك وسكوك: مترادف (السك) است، ميخ. # =السكاء- ### || AUTO زره تنگ حلقه وريزباف. # =السكات- ### || AUTO (طب): بيمارى خاموشى وسكوت كه بيمار نتواند سخن گويد،- من ~~الحيات: مارى كه تا نگزد آن را احساس نكنند. # =السكاتة- ### || AUTO من الجواب: پاسخ قاطع وخاموش كننده. # =السكار- ### || AUTO سازنده وفروشنده ى نوشابه هاى الكلي. # =السكاف- ### || AUTO سازنده ودوزنده ى كفش ونعلين، كفاش. # =السكافة- ### || AUTO كفاشى. # =السكاك- # [سك]: هواى بالاى زمين، جاي پر بر روى تير. # =السكاك- # آنكه سكه نقدى ضرب زند، PageV01P490 ### || AUTO سكه زن. # =السكاكة- # هوا در بالاى زمين ومرتفعات، آنكه در رأى خود مستبد باشد، خودكامه، آنكه ~~داراى گوش كوچك باشد. # =السكاكة- ### || AUTO مسافران مانده در راه يا (ابناء السبيل). # =السكاكر- ### || AUTO بر گونه هائى از شيرينى كه آميخته با شكر باشد ms1073 مانند نقل ~~وشكولات اطلاق مى شود. # =السكان- # ج سكانات من السفينة: فرمان كشتى. # =السكان- ### || AUTO كاردساز، چاقوساز. # =السكاكيني- ### || AUTO ج سكاكينيون: سازنده ى چاقوها. # =سكب- ### || AUTO - سكبا وتسكابا الماء ونحوه: آب ومانند آنرا ريخت،- سكوبا ~~الماء: آب ريخته شد. # =السكب- # ريزش دائم وپيوسته، مس يا سرب،- من الخيل: اسب تندرو؛ «ماء سكب»: آب ~~ريزان يا ريخته شده؛ «رجل سكب»: مرد سبك روح وبا نشاط؛ «امر سكب»: كارى ~~لازم وضرورى. # =السكب- ### || AUTO مس يا سرب (ارزيز). # =السكباج- ### || AUTO (ط): خورشى كه از گوشت وسركه تهيه كنند. اين واژه فارسى است. # =السكبة- ### || AUTO پوسته يا سبوسه ى سر كه ريخته مى شود نام ديگر آن (الهبرية) است. # =سكت- # - سكتا وسكوتا وسكاتا وساكوتة: # خاموش شد، مرد،- الغضب: خشم آرام شد،- ت الحركة: حركت ساكن وآرام شد،- ~~الحر: گرما سخت شد در حاليكه باد وزيدن نداشت وراكد بود. # =سكت- # سكته كرد، به بيمارى سكته دچار شد. # =سكت- ### || AUTO تسكيتا ه: او را خاموش كرد. # =السكة- # ج سكك [سك]: قالب آهنى است كه با آن سكه ى درهم را ضرب كنند، مهره ى درم ~~ودينار، آهن شخم كه با آن زمين مزرعه را شخم كنند، اداره ى پست، رديفى از ~~درخت، كوچه ى فراخ بسان رسته ى درختان، راه هموار؛ «سكة الحديد»: ### || AUTO ### || AUTO راه آهن كه از دو خط آهنين ومتوازى ساخته مى شود ~~تا بر آن قطار حركت كند؛ «اصحاب السكك»: مأمورين راه آهن كه همواره مراقب ~~نقل وانتقال وفرستادن كالا ومهمات در بين راه مى باشند وكشيك مى دهند. # =السكتة- # اسم است از (سكت) بمعناى خاموشى، آنچه كه با آن كودك يا جز او را خاموش ~~كنند، بازمانده ى چيزى در ظرف. # =السكتة- # اسم است از (سكت) بمعناى خاموشى،- (طب): بيمارى سكته كه همه ى اعضاى بدن ~~بجز مجراى تنفس از حس وحركت مىفتند. # =السكتة- ### || AUTO آنچه كه با آن كودك يا جز او را خاموش كنند. # =سكر- # - سكورا وسكرانا ت الريح: وزش باد آرام شد،- الحر: گرما فتور وفروكش ~~كرد،- بصره: چشم او حيران شد وبينائى آن بند آمد،- سكرا الإناء: ظرف را پر ~~كرد،- الباب: درب ms1074 را بست،- النهر: # بر روى رودخانه سدى بست. # =سكر- # - سكرا الحوض: حوض پر شد،- الرجل عليه: آن مرد بر او خشم گرفت،- سكرا ~~وسكرا وسكرا وسكرا وسكرانا من الشراب: از شراب مست شد. اين واژه متناقض ~~(صحا) است. # =سكر- # بصره: چشم او گرفته وحيران شد وبينائى آن بند آمد. # =سكر- # تسكيرا ه: او را خفه كرد،- الباب: ### || AUTO درب را بست،- الشي ء: آن چيز بسان شكر شد. ودر زبان متداول به ~~تعبير درب را بست (سكر الباب) گويند. # =السكر- # مص، مستى، حالتى كه خرد را از انسان بدر كند. # =السكر- # ج سكور: اسم است از (سكر النهر) بمعناى جلوى رودخانه را سد بست، آنچه كه ~~با آن جلوى رودخانه را بندند. # =السكر- # مي، شراب، سركه، آنچه كه انسان را مست كند. # =السكر- ### || AUTO مترادف (السكران) است بمعناى مست. # =السكر- ### || AUTO شكر يا چكيده ى رطب ومانند آنها از قبيل قند ونبات. اين واژه ~~فارسى است ونيز گويند هندى مى باشد. # =السكرى- # مؤنث (السكران) است. # =السكران- # ج سكرى وسكارى وسكارى: مست. ### || AUTO اين واژه متناقض (الصاحي) بمعناى هشيار است. # =السكرانة- ### || AUTO مؤنث (السكران) است. # =السكرة- # ج سكرات: «سكرة الموت أو الهم»: # سختى مردن يا سختى اندوه. # =السكرة- # مؤنث (السكر) است. # =السكرة- ### || AUTO يك پاره قند يا شكر، ودر زبان متداول به قفل چوبي با كليد چوبى ~~كه معمولا در بهاى باغ را با آن مى بندند اطلاق مى شود. # =السكرجة- # قاب غذا. اين واژه فارسى است. # =السكرجة- ### || AUTO مترادف (السكرجة) است. اين واژه فارسى است. # =سكسك- ### || AUTO سكسكة [سكسك]: ناتوان شد، دلير شد. # =سكع- # - سكعا وسكعا: بدون راهنمائى واراده راه رفت،- عند العامة: ودر زبان ~~متداول به معناى شل شد وكج راه رفت مى باشد. # =سكع- ### || AUTO - سكعا وسكعا: مترادف (سكع) است. # =السكع- # «رجل سكع»: مرد سرگردان. # =السكع- ### || AUTO مترادف (الساكع) است. # =سكف- # - سكفا الباب: جلوى درب درگاهى ساخت. # =السكك- ### || AUTO [سك]: مص، كرى، ناشنوائى. # =سكن- # - سكنا وسكنى الدار وفي الدار: در خانه ساكن شد واقامت كرد،- سكونا: فقير ~~وبى چيز شد، از حركت باز ايستاد،- عنه PageV01P491 ### || AUTO الوجع: درد او آرام شد،- اليه: به او دل گرم شد،- الحرف: حرف ~~در كلمه ساكن ms1075 شد. اين واژه ضد (تحرك) است. # =سكن- # - سكونة: فقير وبى چيز وبينوا شد. # =سكن- ### || AUTO تسكينا المتحرك: آن چيز حركت كننده را ساكن كرد،- الحرف: حرف ~~را ساكن كرد. اين واژه ضد (حركه) است. # =السكن- # خانه، اهل خانه. # =السكن- ### || AUTO اسم است از (سكن)، جاى سكونت، خانه، واحد (الأسكان) براى قوت ~~وغذا وروزى، آتش، آنچه كه با آن مأنوس شوند، رحمت، بركت. # =السكنى- ### || AUTO اسم است از (سكن)، جاى سكونت، خانه. # =السكنة- ### || AUTO ج سكنات: جاى قرار گرفتن سر بر روى گردن. # =السكوت- # بسيار خاموش وساكت. # =السكوت- ### || AUTO مص، خاموشى، سكوت. # =السكور- ### || AUTO آنكه بسيار مست شود. # =السكوك- ### || AUTO [سك]: چاه كه دهانه ى آن تنگ باشد. # =السكولاستيك- ### || AUTO تعليمات مذهبى كه مستند بر فلسفه ى يونان است. اين واژه لاتين است. # =السكون- ### || AUTO سكون وآرامش. اين واژه ضد حركت است. # =السكي- # [سك]: ميخ. # =السكي- ### || AUTO [سك]: دينار، پست؛ نسبت به واژه ى (السكة) است. # =السكيت- # مرد بسيار ساكت وخاموش، آخرين اسب در مسابقه ى اسب دوانى. # =السكيت- # مترادف (السكوت) است. # =السكيت- ### || AUTO مترادف (السكوت) است. # =السكير- ### || AUTO آنكه بسيار مست شود. # =السكين- ### || AUTO ج سكاكين: كارد، تيغ، چاقو. # =السكينة- # وقار وآرامش ومتانت. # =السكينة- ### || AUTO وقار وآرامش، كارد، چاقو. ### || AUTO =سل- # - سلا [سل] الشي ء من الشي ء: چيزى را از چيزى با نرمى درآورد؛ «سل السيف ~~من غمده»: شمشير را از غلاف بيرون كشيد،-- سلا: دندانهايش فرو ريخت. # =سل- ### || AUTO لاغر شد وبه بيمارى سل دچار شد. # =السل- # [سل]: لاغرى،- (طب): بيمارى ريه وسينه، سل. # =السل- # [سل]: آنكه دندانهايش فرو ريخته باشد،- ج سلال: ساك يا زنبيل ودر زبان ~~متداول بر سبد چوبي اطلاق مى شود. # =السل- # [سل]: لاغرى،- (طب): بيمارى ريه، سل. # =سلا- ### || AUTO - سلوا وسلوا وسلوانا [سلو] الشي ء وعنه: آن چيز را فراموش ~~كرد، از آن چيز روى گردان شد وآنرا از ياد برد. # =سلى- # تسلية [سلو] ه عن همه ومنه: او را از اندوهى كه داشت بيرون كرد وخورسند ~~نمود،- فلانا عن الشي ء: او را تسلى داد وشادمان شد. # =سلى- ### || AUTO تسلية [سلي] الشاة: پوستى را كه در وقت زائيدن گوسفند با بره ~~از رحم گوسفند بيرون آيد بيرون ms1076 كشيد. # =السلى- ### || AUTO ج أسلاء [سلي]: پوستى كه در آن بهنگام زائيدن بچه باشد. وهر ~~گاه اين پوست در شكم پاره شود مادر وبچه مى ميرند. # =السلاء- # ج أسلئة [سلأ]: اسم است از (سلأ)، روغن آب كرده وتصفيه شده. # السلاء ### || AUTO [سلأ]: خار درخت نخل، نيزه اى بسان خار نخل،- (ح): نام پرنده ايست. # =السلاءة- ### || AUTO واحد (السلاء) است. # =السلائق- ### || AUTO [سلق]: اثر ونشانه ى گامها وسمها در راه. # =السلاب- # ج سلب: جامه هاى سياه كه ويژه ى عزادارى است؛ «لبست الثكلى السلاب»: زن ~~بچه مرده جامه هاى سياه بر تن كرد. # =السلاب- ### || AUTO آنكه بسيار غارت وچپاول كند، ريسمان باف. # =السلابة- ### || AUTO بسيار غارت كننده. اين واژه كاربرد مذكر ومؤنث دارد. # =السلاتة- ### || AUTO ظرفى را كه با نوك انگشتان گيرند تا پاكيزه بماند. # =السلاجم- ### || AUTO ج سلاجم [سلجم]: شتر بسيار پير وسالمند، اسب بلند پا يا نيزه ى ~~بلند ومرد قد بلند. # =السلاح- # به معناى (السلح) است وگفته مى شود مدفوع نرم ومايع است. # =السلاح- ### || AUTO ج أسلحة وسلح وسلحان: بر هر ابزار جنگى اطلاق مى شود. اين واژه ~~كاربرد مذكر ومؤنث دارد. # =السلاحدار- ### || AUTO ج سلاحدارية: آنكه حامل سلاح است، مسلح. اين واژه فارسى است. # =السلاخ- ### || AUTO بسيار پوست كن، آنكه حرفه ى سلاخي پس از ذبح حيوانات داشته باشد. # =السلاخة- ### || AUTO في الشي ء: آنچه كه طعم يا مزه نداشته باشد. # =السلاسل- ### || AUTO [سلسل]: آب گوارا، مي نرم وملايم. # =السلاطة- # (ط): سالاد كه معمولا از سبزيجات وسركه ونمك تهيه مى شود. ### || AUTO اين واژه در زبان متداول رايج است. # =السلاف- ### || AUTO ج سلافات: آب چكيده ى انگور كه قبل از فشردن گرفته شده باشد كه ~~بهترين گونه ى مي مى باشد؛ «سلاف العسكر»: مقدمه ى لشكر. # =السلافة- ### || AUTO ج سلافات: مترادف (السلاف) است؛ «سلافة كل شي ء عصرته»: آغاز ~~هر چيزى است. # =السلاق- # جوشهائى كه بر بيخ زبان درآيد، پوسته پوسته شدن بن دندانها ورم پلكهاى ~~چشم بهمراه سرخى وترشح. # =السلاق- # بد زبانى. # =السلاق- # عيد صعود وبالا رفتن حضرت مسيح است. اين واژه سريانى است. # =السلاق- ### || AUTO اسم مبالغه است ms1077 بر وزن فعال؛ «خطيب سلاق»: سخنران فصيح وبليغ. # =السلاقة- ### || AUTO آب دارو كه پس از جوشانيدن آماده شود. # =السلاقي- # من الكلاب: سگ شكارى كه از PageV01P492 ### || AUTO نيكوترين وسبك ترين سگها بشمار است. # =السلال- # [سل]: مترادف (السل) است. # =السلال- ### || AUTO [سل]: دزد، فروشنده يا سازنده ى سبد وزنبيل. # =السلالة- ### || AUTO [سل]: آنچه كه از چيز ديگرى بيرون آيد، نژاد ونسل وفرزند؛ «هو ~~سلالة طيبة ومن سلالة طيبة»: او از نژاد ونسل پاكى است، خلاصه، نتيجه. # =السلام- # مص، درود، سلام، فرمانبردارى وشنوائى، اسم است از (التسليم) مانند ~~(الكلام) از (التكليم)،- ن: نام درختى است تلخ؛ «السلام على من اتبع ~~الهدى»: آنكه از راه خداوند پيروى كند از خشم وكيفر او در امان است؛ «دار ~~السلام»: بهشت؛ «مدينة السلام»: شهر بغداد؛ «نهر السلام»: # رودخانه ى دجله. # =السلام- ### || AUTO (ن): مترادف (السلام) است. # =السلامى- # ج سلاميات (ع ا): هر استخوان ريز وتو خالى مانند استخوان بندهاى انگشتان. # =السلامى- ### || AUTO باد جنوب. # =السلامة- # مص؛ تندرستى از همه ى عيبها وبيماريها،- (ن): واحد (السلام) است. # =السلامة- ### || AUTO (ن): واحد (السلام) است. # =سلأ- ### || AUTO - سلأ [سلأ] السمن: روغن يا كره را تصفيه كرد،- السمسم: روغن ~~كنجد استخراج كرد،- الجذع: خار يا تيغ ستون را بركند. # =سلب- # - سلبا وسلبا الشي ء: آن چيز را به زور از ديگرى گرفت،- ه ثوبه: جامه ى ~~او را دزديد،- السيف: شمشير كشيد،- القصبة او الشجرة: پوست ني يا درخت را كند. # =سلب- # - سلبا: جامه ى ماتم وعزا پوشيد. # =سلب- ### || AUTO تسليبا ت الناقة أو المرأة: بچه ى ماده شتر يا زن مرد ويا بچه ~~ى خود را ناتمام وناقص افكند. # =السلب- # «امرأة سلب»: مترادف (سالب) است: زنيكه فرزندش مرده يا بچه را ناتمام ~~افكنده است. # =السلب- # راهپيمودن سبك وتند؛ «فرس سلب القوائم»: اسب سبكبال وتندرو، نفي؛ «سلبا ~~او ايجابا»: منفي يا مثبت. # =السلب- # مص،- ج اسلاب: آنچه كه به غارت وچپاول رود، ليف درخت كه از آن طناب ورسن ~~بافند،- من القصبة: پوست ني؛ «سلب الذبيحة»: روده وشكنبه ى ذبيحه يا ~~گوسفند. # =السلب- ### || AUTO بلند، سبك. # =السلبة- ### || AUTO لختي وبرهنگي. # =السلبوت- ### || AUTO مترادف (السلابة) است. # =السلبي- ### || AUTO تعبيرى است بمعناى نفي كردن، ms1078 نپذيرفتن يا رفض. # =السلبية- ### || AUTO (ن): بوته گلى است از تيره ى غرنوقيها، اصل اين گياه از پرو ~~است وبرگهاى آن بسان زره مى باشد. شكوفه هاى آن به رنگهاى گوناگون بسان ~~كلاه خود است. ميوه ى آنرا بگونه ى خلال درآورند وبا غذا خورند از برگ اين ~~گياه نيز در سالاد استفاده كنند وخورند. # =سلت- ### || AUTO ### || AUTO - سلتا ه: او را زد، ويرا تازيانه زد؛ «سلته مائة ~~سوط»: يكصد ضربه ى تازيانه بر او زد،- ت المرأة الخضاب عن يدها: آن زن حناى ~~دست خود را پاك كرد وبر زمين انداخت،- القصعة: كاسه را با انگشت خود لمس يا ~~مسح كرد،- الشي ء: آن چيز را بريد،- الشعر أو الرأس: موي را زدود يا سر را ~~تراشيد،- المعى: روده را با دست بيرون كشيد،- بسلحه: فضله افكند. # =السلت- ### || AUTO جو يا نوعي از آن كه پوست ندارد،- أو الشيلم (ن): گياهى از ~~تيره ى علفيهاى ساليانه ومانند گندم است كه از آرد آن نان زرد رنگ تهيه مى ~~شود. اين گياه در مناطق سردسيرى اروپا كشت مى شود وهرگاه آرد آن با آرد ~~گندم آميخته شود نان خوشمزه اى از آن بدست مىيد. # =السلة- ### || AUTO [سل]: مؤنث (السل) است بمعناى آنكه دندانهايش ريخته شده است،- ~~ج سلال: دزدى پنهانى، عيب كه در حوض پديد آيد، سل، سله يا سبد؛ «سلة ~~المهملات»: سبد يا سطل در ادارات كه در آن كاغذهاى باطل يا بي ارزش را ريزند. # =السلتاء- ### || AUTO مؤنث (الأسلت) است؛ «امرأة سلتاء»: زنى كه خضاب نكند يا حنا نبندد. # =السلجم- # ج سلاجم [سلجم]: ريش انبوه، سرى كه موى دراز دارد، اسب بلند بالا، نيزه ~~دراز، مرد قد بلند، چاه كهنه وقديمى كه پر از آب باشد، شتر بسيار سالمند،- (ن): # گونه اى شلغم از تيره ى صليبيها است. از اين گياه در گذشته روغنى بدست ~~مىمد كه در روشنائى بكار مى بردند وهم اكنون از اين روغن براى روغن مالى ~~چرخها وسرعت حركت آنها استفاده مى كنند. اين گياه در آذوقه ى حيوانات ms1079 نيز ~~بكار مى رود. # =سلح- # - سلحا: فضله يا مدفوع افكند. اين واژه ويژه ى پرندگان وبهائم است ~~ودرباره ى انسان از باب تساهل وتشبيه بكار مى رود. # =سلح- ### || AUTO تسليحا ه: ويرا به انداختن مدفوع واداشت، بر او اسلحه ~~پوشانيد،- ه السيف وبالسيف: شمشير را سلاح وى ساخت. # =السلح- # شيره اى كه به خيك روغن مالند. # =السلح- # ج سلوح وسلحان: مدفوع رقيق ومايع. # =السلح- # ج سلحان (ح): بچه ى كبك. # =السلح- ### || AUTO آب باران كه در آبگيرها گرد آمده باشد. # =السلحة- ### || AUTO (ح): بچه ى كبك. # =السلحفا- # ج سلاحف [سلحف] (ح): ### || AUTO لاك پشت. # =السلحفى- ### || AUTO ج سلاحف (ح): مترادف (السلحفاة) است. # =السلحفاة- # ج سلاحف [سلحف] (ح): كاسه پشت يا لاك پشت كه بر نر آن (الغيلم) اطلاق مى ~~شود ودر زبان متداول به آن (زلحفة) گويند. # =السلحفاة- ### || AUTO ج سلاحف (ح): مترادف (السلحفاة) است. # =السلحفية- # ج سلاحف (ح): مترادف PageV01P493 ### || AUTO (السلحفاة) است. # =سلخ- # - سلخا الخروف: پوست گوسفند را درآورد،- ت المرأة درعها: آن زن زره از تن ~~بدر آورد،- ت الحية: مار از پوست خود بيرون آمد يا پوست خود را افكند،- ~~الله النهار من الليل: خداوند روز را از شب جدا كرد،- الشهر: ماه بپايان ~~رسيد،- الرجل الشهر: آن مرد ماه را بپايان رسانيد ودر آخر آن قرار گرفت. # =سلخ- ### || AUTO تسليخا الحر جلده: گرما از او پوست افكند. # =السلخ- # مص؛ «سلخ الشهر»: پايان ماه؛ «سلخ الحية»: پوست مار. # =السلخ- # پوست كنده شده ى حيوان؛ «سلخ الحية»: پوست مار. # =السلخ- ### || AUTO ريسمان يا رشته ى تافته كه بر روى دوك باشد. # =السلخة- ### || AUTO «سلخة الحية»: پوست مار. # =سلس- # - سلسا وسلاسة وسلوسا: نرم وفرمان بردار شد. # =سلس- # سلاسا وسلسا وسلسا: خرد از سر او بدر رفت. # =سلس- ### || AUTO تسليسا الحلي: زيور را با جواهر آراست. # =السلس- # ج سلوس: زيور گوشواره، رشته اى كه در آن مهره كنند وبر گردن آويزند. # =السلس- # مص، آسانى وفرمانبردارى،- (طب): روان شدن پيشاب بدون اختيار. # =السلس- ### || AUTO آسان، نرم، فرمانبردار؛ «شراب سلس»: مى نرم وفرو رونده به گلو؛ ~~«مسمار سلس»: ميخ سست. # =السلسال- ### || AUTO ### || AUTO [سلسل]: آب گوارا، شراب نرم. # =السلسبيل- ### || AUTO ج سلاسب وسلاسيب [سلسل]: نرم، ms1080 مي، آب گوارا وخوشمزه، نام چشمه ~~ايست در بهشت. # =السلسبيلة- # ج سلسبيلات: مؤنث (السلسبيل) است. # =سلسل- ### || AUTO سلسلة [سلسل] الماء: آب را به سراشيبى ريخت،- الشي ء بالشي ء: ~~چيزى را به چيزى وصل كرد. # =السلسل- ### || AUTO [سلسل]: آب گوارا، مي نرم. # =السلسلة- # [سلسل]: يك پاره ى دراز از كوهان شتر. # =السلسلة- ### || AUTO ج سلاسل [سلسل]: زنجير، پاره ى دراز كوهان؛ «سلاسل الكتاب»: ~~سطرهاى كتاب؛ «سلاسل البرق»: برق دراز كه در پهنه ى ابر ديده شود. # =سلط- # - سلاطة وسلوطة: بد زبان يا بد دهان شد. # =سلط- # - سلاطة وسلوطة: مترادف (سلط) است. # =سلط- ### || AUTO تسليطا ه عليه: او را چيره بر ديگرى كرد وبه وى قدرت وتوان بخشيد. # =السلط- # زبان دراز، زبان دراز، سخت. # =السلط- # پاهاى بلند. # =السلط- ### || AUTO ج سلاط: پيكانى كه در ميان آن برآمدگى نباشد. # =السلطان- # ج سلاطين [سلط]: چيره گى وتوانائى، حجت يا دليل؛ «سلطان مبين»: ### || AUTO دليلى آشكار، پادشاه، سلطان. # =السلطانة- # [سلط]: «امرأة سلطانة اللسان»: زن بد زبان. # =السلطانة- ### || AUTO «امرأة سلطانة اللسان»: مترادف (سلطانة اللسان) است. # =السلطانية- ### || AUTO قدح بزرگ يا قاب غذا خورى. # =السلطة- # دارائى وتوانائى؛ «السلطة المركزية»: دولت يا حكومت مركزى كه مشرف بر ~~امور كشور است؛ «السلطة المختصة»: اداره يا مديريت مسئول در تقسيمات كشورى. # =السلطة- # عبا يا رداى كوتاه كه تا نيمى از بدن انسان را بپوشاند. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =السلطة- ### || AUTO ج سلط وسلاط: تير دراز وباريك، انبانى كه در آن كاه وگياه وعلف نهند. # =السلطعون- # (ح): به معناى (السرطان) است: ### || AUTO خرچنگ. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =سلطن- ### || AUTO سلطنة ه: او را پادشاه يا سلطان كرد. # =السلطنة- ### || AUTO مص، پادشاهى، سلطنت، حكومت. # =سلع- # - سلعا الرأس: سر را شكست،- جلده بالنار: پوست او را با آتش سوزانيد ~~بطوريكه اثر آن آشكار شد. # =سلع- # - سلعا ت قدمه: پاى او ترك خورد،- الرجل: آن مرد پيس شد. # =سلع- ### || AUTO تسليعا ه: آن چيز را شكافت، بر روى آن چيز گياه سلع (صبر) نهاد. # =السلع- # ج سلوع: شكاف در قدم،- اسلاع وسلوع: مثل ومانند يا همسان، فى الجبل: # شكاف در كوه. # =السلع- # ج أسلاع وسلوع: مانند ms1081 وهمسان،- فى الجبل: شكاف كوه. # =السلع- ### || AUTO آثار ونشانه هاى آتش بر روى پوست بدن،- ن: گونه اى گياه صبر. # =السلعاء- ### || AUTO مؤنث (الأسلع) است. # =السلعة- # ج سلعات وسلاع: شكستگى سر وصورت كه پوست پاره شود، واحد (السلع): بمعناى ~~شكاف در قدم است، زوائدى كه در بدن ايجاد شود مانند غده ى ميان پوست ~~وگوشت،- (ح): زالوى آبى. # =السلعة- # ج سلع: متاع، كالا، مال التجاره، زائده اى در بدن مانند غده كه ميان پوست ~~وگوشت پديد آيد،- (ح): زالوى آبى. # =السلعة- ### || AUTO ج سلعات وسلاع: شكستگى سر وصورت كه پوست پاره شود، زائده اى در ~~بدن مانند غده كه ميان پوست وگوشت پديد آيد،- (ح): زالوى آبى. # =سلف- # - سلفا الأرض: زمين را با زمين صاف كن براى كشت صاف كرد،- المزادة: مشك ~~را چرب كرد،- سلفا وسلوفا: رفت، گذشت؛ «سلف القوم»: از آن قوم پيش افتاد. # =سلف- # تسليفا الشي ء: آن چيز را ارمغان كرد،- الضيف: به ميهمان پيش غذا PageV01P494 ### || AUTO خورانيد،- الرجل: آن مرد پيش غذا خورد،- ه مالا: به او پولي ~~قرض داد، وام داد. # =السلف- # ج سلفان وسلفان (ح): جوجه ى كبك. # =السلف- # ج سلوف وأسلف: توشه دان. # =السلف- # ج أسلاف: پوست؛ «سلف الرجل»: # باجناق مرد؛ «هما سلفان»: آن دو مرد باجناق يكديگرند؛ «سلف المرأة»: # برادر شوهر زن. # =السلف- # ج أسلاف: نياكان، پدران وفاميل درگذشته، هر كار نيكوئى كه قبلا انجام شده ~~باشد، وام بدون اخذ سود يا قرض الحسنه؛ «مذاهب السلف»: مذاهب وروشهاى ~~پيشينيان وگذشته گان؛ «سلفا»: # مقدما. # =السلف- ### || AUTO ج أسلاف: پوست، برادر شوهر زن؛ «رجل سلف»: مرد پيش كسوت، پيشى ~~جوينده، پيشرفته. # =السلفة- # ج سلف: زمينى كه با شانه صاف كن هموار شده باشد، پوست نازكى كه با آن كفش ~~را آستر كنند، خوراك پيش از غذا، گروه پيشينيان. # =السلفة- # «سلفة الامرأة»: زن برادر شوهر كه معمولا به آن جاري گويند؛ «هما ~~سلفتان»: # آن دو زن با دو برادر ازدواج كرده اند يا آن دو جاري يكديگرند. # =السلفة- ### || AUTO «أرض سلفة»: زمين كم درخت. # =سلق- # - سلقا البيض أو البقل: تخم مرغ يا باقلا را با آب جوشانيد وآب پز كرد،- ~~اللحم ms1082 عن العظم: گوشت را از روى استخوان پاك وجدا كرد،- الشي ء بالماء ~~الحار: موى يا كرك آن چيز را با آب داغ پاك كرد وزدود،- ت الدابة الراكب: ~~ستور كشاله ى ران سوار را خراشانيد،- البرد النبات: سرما گياه را سوزانيد،- ~~ه بالسوط: # او را با تازيانه زد تا پوستش كنده شد،- ه بالكلام: به او زخم زبان وسخن ~~تند زد،- ه بالرمح: با نيزه او را زد،- ت القدم فى الطريق: پاى در راه اثر ~~گذاشت،- الرجل: آن مرد را بر زمين انداخت واو را بر پشت خوابانيد،- العود ~~فى العروة: چوب را به درون دسته ى چيزى برد،- المزادة: مشك را روغن مالى ~~كرد،- الرجل: آن مرد بالاى ديوار رفت. # =سلق- ### || AUTO تسليقا- ت المرأة: آن زن سبزيهاى خوردنى را از روى زمين چيد ~~وبرداشت مانند گياه كاسنى وجز آن كه پخته يا نپخته خورند. # =السلق- # اثر زخم. # =السلق- # (ن): چغندر يا لبو كه خوشخوراك واز قرنها قبل شناخته شده است،- ج سلقان: ~~آبراهه،- ج سلقان وسلقان (ح): # گرگ. # =السلق- ### || AUTO اثر زخم. # =سلقى- ### || AUTO سلقاء ه: او را بر پشت به زمين افكند،- ه بالرمح: با نيزه او را زد. # =السلقة- ### || AUTO ج سلقان وسلقان: زن سليطه وبد زبان، ملخ بهنگام تخم ريزى،- ج ~~سلق وسلق (ح): گرگ ماده. # =سلك- # - سلكا وسلوكا المكان: بدرون آن جاى رفت،- الشي ء في الشي ء: چيزى را ~~درون چيزى كرد همانگونه كه نخ را داخل سوزن كنند،- ه المكان وسلكه فيه: او ~~را داخل آن مكان كرد،- الطريق: به راه افتاد وآنرا پيمود. # =سلك- ### || AUTO تسليكا: ه المكان وفيه وعليه: او را به درون آن مكان برد،- ~~الغزل: نخ را بر چرخ نخ ريسى بست. # =السلك- # ج سلوك وأسلاك: نخ كه با آن مهره ومانندش را برشته درآورند، ملاك وهيأت؛ ~~«سلك القضاة»: مسلك قاضيان وداوران؛ «السلك الدبلوماسي»: هيأت ديپلوماسى؛ ~~«دخل السلك العسكري»: به داخل نظاميان درآمد؛ «السلك الكهربائي»: # سيم برق. # =السلك- ### || AUTO ج سلكان (ح): جوجه ى مرغ سنگخواره يا كبك. # =السلكة- # ج سلك وجج أسلاك وسلوك: نخ خياطى ودوزندگى. # =السلكة- ### || AUTO (ح): مؤنث (السلك) است. # =سلم- # - سلما الدلو: دلو را ساخت ms1083 واستوار كرد،- الجلد: پوست را با گياه سلم ~~دباغى كرد،-- سلما ت الحية فلانا: مار فلانى را گزيد. # =سلم- # - سلامة وسلاما من عيب أو آفة: از هر عيب يا آفت وبيمارى رهائى يافت وخوب ~~شد،- له المال: مال ودارائى ويژه ى او شد. # =سلم- ### || AUTO تسليما ه وسلم عليه: به او (سلام عليك) گفت،- ه من الآفة: از ~~آن آفت وي را محافظت كرد،- بالأمر: به آن كار راضى وقانع شد،- اليه: از او ~~فرمانبردارى كرد،- الشي ء: آن چيز را پاك وخالص كرد،- ه الشي ء: آن چيز را ~~به او تسليم كرد،- ه الى فلان: آن چيز را به فلانى داد. # =السلم- # مص، لعنتى است در (السلم)،- ج اسلم وسلام: دلوى كه يك دسته داشته باشد؛ ~~«قوم سلم»: مردم صلح طلب. # =السلم- # صلح طلب؛ «قوم سلم»: مردم صلح طلب، قومى صلح طلب كه از جنگ روى گردان ~~باشند؛ «انا سلم لمن سالمني وحرب لمن حاربني»: من در حال آشتى وصلحم با هر ~~كه با من آشتى باشد وجنگجويم با هر كس كه بخواهد با من بجنگد، اسلام، سلام، صلح. # =السلم- # تسليم شدن، اسارت، اسير، سلام،- (ن): درختى است از تيره ى قطانيها كه در ~~سرزمينهاى گرم مى رويد. # ميوه ى اين درخت زردرنگ است وداراى دانه اى سبز مى باشد. از برگ اين درخت ~~در كار دباغي استفاده مى شود. # =السلم- # ج سلالم وسلاليم: نردبان يا پلكان اعم از چوبى يا سنگى. اين واژه كاربرد ~~مذكر ومؤنث دارد، وسيله يا سبب رسيدن به چيزى؛ «اتخذه سلما الى حاجته»: او ~~را وسيله اى براى رفع نياز خود گرفت. PageV01P495 ### || AUTO =السلمى- ### || AUTO مؤنث (الأسلم) است. # =السلمة- # (ن): واحد (السلم) است. # =السلمة- ### || AUTO ج سلام: سنگ. # =السلمون- ### || AUTO (ح): گونه اى ماهى از تيره ى سلمونيهاست كه در آبهاى شيرين ~~وشور زندگى مى كند. # =السلوى- ### || AUTO [سلو]: آنچه كه باعث تسلى خاطر وسرگرمى باشد، عسل،- (ح): نام ~~پرنده ايست معروف به (السماني): ### || AUTO بلدرچين. # =السلواة- ### || AUTO (ح): واحد (السلوى) است. # =السلوان- ### || AUTO [سلو]: مص، مترادف (السلوانة) است. # =السلوانة- # [سلو]: مهره ايست كه براى دفع چشم زخم گيرند. ms1084 # =السلوانة- ### || AUTO [سلو]: مترادف (السلوانة) است. # =السلوب- ### || AUTO ج سلب وسلائب: «امرأة أو ناقة سلوب»: زن يا ماده شترى كه بچه ى ~~خود را ناتمام افكنده باشد. # =السلوة- # [سلو]: مترادف (السلوة) است. # =السلوة- ### || AUTO فراموشى، خوشى وفراخ زندگى؛ «فلان فى سلوة من العيش»: فلانى در ~~فراخ زندگى است. # =السلور- ### || AUTO (ح): گونه اى ماهي بدون پولك است از تيره سلورها. اين واژه ~~يونانى است. # =السلوقي- ### || AUTO من الكلاب: گونه اى از سگهاي شكارى است كه از بهترين وسبك ترين ~~سگهاست. # =السلوقية- ### || AUTO مؤنث (السلوقي) است، جاى ناخداى كشتى كه در آن نشيند،- من ~~الدروع: نام زره هائى است منسوب به دهكده اى در يمن كه نام آن (سلوق) است. # =السلوك- ### || AUTO تصرف، سيرت، رفتار؛ «علم السلوك»: دانش شناخت نفس است كه به آن ~~علم اخلاق يا علم تصوف گويند؛ «علم السلوك»: در زبان متداول بمعناى ~~خوشرفتارى در آميزش با مردم ومعاشرت نيكو مى باشد. # =السلولوز- ### || AUTO (ك): ماده ى اوليه در تركيب تخته والياف پنبه وكتان است كه آن ~~را در ساختن كاغذ وابريشم مصنوعي ومواد انفجارى بكار مى برند. # =سلي- # - سليا [سلو] الشي ء وعنه: آن چيز را فراموش كرد، از آن بى خيال شد، ~~زندگى او خوش وفراخ شد واو را از ياد برد يا از وى دورى گزيد. # =سلي- ### || AUTO - سلى [سلي] ت الشاة: پوست بچه كه در شكم گوسفند بود پاره شد. # =السليب- # آنكه خرد يا مال خود را از دست داده باشد،- ج سلبى؛ «امرأة او ناقة سليب»: ### || AUTO زن يا ماده شترى كه بچه ى خود را ناتمام افكنده باشد،- ج سلب ~~وسلائب؛ «شجرة سليب»: درخت بى شاخ وبرگ. # =السليح- ### || AUTO رسول، پيامبر، فرستاده. اين واژه سريانى است. # =السليخ- ### || AUTO مترادف (المسلوخ) است بمعناى چيزى كه پوست آن كنده شده باشد. ~~ودر زبان متداول بر زمين بى درخت اطلاق مى شود. # =السليخة- ### || AUTO فرزند يا بچه، روغن ميوه ى درخت بان،- من شجر الرمث ونحوه: ~~درختان خشكيده چراگاه ومانند آن كه قابل چرا نباشند، ودر زبان متداول بر ~~قطعه زمينى كه در آن ms1085 درخت وگياه نباشد اطلاق مى شود. # =السليط- ### || AUTO آنكه منطقى فصيح وپر توان داشته باشد. اين واژه براى مرد ستايش ~~است وبراى زن نكوهش، هر چيز آهنى وسفت، سخت، روغن زيتون خوب، هر چكيده اى ~~روغنى كه از دانه ها گرفته شود؛ «رجل سليط»: مرد زبان دراز وناسزاگو؛ «لسان ~~طويل»: زبان دراز. # =السليطة- ### || AUTO «امرأة سليطة»: زن بد زبان وآشوبگر. # =السليق- ### || AUTO ج سلق: آنچه كه از درختان ريز بر زمين افتد، آنچه از عسل كه ~~زنبور عسل دركند وسازد؛ «سليق الطريق»: كناره ى راه. # =السليقة- ### || AUTO ج سلائق: طبيعت، سرشت، خوى، سبزيهاى پخته شده. # =السليقية- ### || AUTO نسبت به (السليقة) است؛ «فلان يتكلم بالسليقية»: فلانى با طبع ~~خود وروش نيكوئى بى آنكه آموزش يافته باشد سخن مى گويد. # =السليل- ### || AUTO [سل]: فرزند پسر؛ «هو سليل الأكارم»: او زاده ى بزرگان است، مي ~~خالص، نخاع يا مغز، كوهان شتر، آبراهه ى دره، شمشير كشيده ومانند آن. # =السليلة- ### || AUTO [سل]: دختر، گوشت فيله ى پشت،- (ح): ماهي دراز. # =السليلوييد- # (ك): ماده ى ساخته شد از تركيبات كافور وپنبه ى قابل اشتعال. اين ماده ~~سفت وسخت وروشن است ودر ساختن شانه ها وجز آنها بكار مى رود. ### || AUTO اين واژه لاتين است. # =السليم- # ج سلماء: آنكه از بيمارى وآفتها سلامت باشد؛ «فلان سليم القلب وسليم ~~النية»: ### || AUTO فلانى خوش قلب وپاك سرشت است،- ج سلمى: مرد زخمى كه مشرف بر ~~هلاك ونابودى باشد، مارگزيده. # =السليماني- ### || AUTO زهرى است كه ماده ى اصلي آن جيوه است. # =سليمى- ### || AUTO «طوتهم سليمى»: آن گروه مردند وزمين آنها را بدرون خود كشيد. # =السلينوس- # (ن): بوته گلى است از تيره ى قرنفليها وبه گونه هاى متنوع. اصل اين گياه ~~از اروپا وآسيا است وبعضى انواع آن در باغچه ها كشت مى شود. # =سم- # - سما [سم] ه: به او زهر نوشانيد،- الطعام: غذا را زهرآگين كرد،- الشي ء: ~~آن چيز را درست كرد،- بينهما: ميان آن دو را آشتى داد،- القارورة: سر شيشه ~~را بست،- الأمر: # آن كار را آزمود ودر آن نگريست،- الشي ء: آن چيز همه فراگير شد ms1086 وبه خواص ~~نيز رسيد،- النعمة اليه: آن نعمت را به وى اختصاص داد،- ه PageV01P496 ### || AUTO عند العامة: ودر زبان متداول وى را سخت خشمگين كرد،- سموما ت ~~الريح: باد سوزان شد. # =سم- # [سم] اليوم: گرماى روز سخت شد يا در آن بادها گرم وزيدن گرفت،- النبات: ### || AUTO گياهان را باد گرم سوزانيد. # =السم- ### || AUTO ج سمام وسموم [سم]: بر هر زهرى اطلاق مى شود، سوراخ ريز مانند ~~سوراخ سوزن،- ج مسام (ن): منفذ يا سوراخهاى ريز در برگهاى درختان يا ساقه ى درخت. # اين سوراخها را بوسيله ى ذره بين ميتوان ديد كه گياهان با آنها تنفس وعرق ~~مى كنند. # =السم- # ج سمام وسموم [سم]: مترادف (السم) است بمعناى زهر، سوراخ ريز مانند سوراخ ~~سوزن، آنچه كه از دريا خارج مى شود مانند صدف؛ «سم ساعة»: زهر كشنده ى ~~فورى؛ «سم السمك» (ن): گياهى است از تيره ى قمريها كه در غلاف ميوه ى آن ~~ماده اى تلخ وجود دارد كه قىور است ودر ميان آن ماده ى زهرى است كه در كشتن ~~ماهى بكار ميرود وبه آن مرگ ماهى گويند؛ «سم الحمار» (ن): گياه خرزهره؛ «سم ~~ابرص» ج أبارص وسوام ابرص (ح): حشره ايست معروف به (ابو بريص): # چلپاسه. # =السم- ### || AUTO ج سمام وسموم: بر هر ماده سمى وزهر اطلاق مى شود، سوراخ مانند ~~سوراخ سوزن. # =سما- # - سموا [سمو]: بلند ومرتفع شد؛ «نفسه تسموا لى معالي الأمور»: دل او ~~تمايل به رسيدن به مقامات عاليه را دارد،- به: او را بالا برد،- البصر: چشم ~~به چيزى نگريست؛ «سموت اليه ببصري»: به او با ديده ى خود نگريستم،- القوم: ~~آن قوم براى شكار شتافتند،- سموا الرجل زيدا وبزيد: او را (زيد) ناميد. # =سمى- ### || AUTO تسمية الشارع في العمل: مرد مذهبى بهنگام كار نام خدا را بر ~~زبان آورد،- الرجل زيدا او بزيد: وي را (زيد) ناميد،- لهم الرجل: نام آن ~~مرد را بر زبان آورد. # =السماء- ### || AUTO ج سماوات وسموات (بحذف الألف خطا لا لفظا) وسمي وسمى وأسمية: ~~آسمان، فضاى فراخ بر دور زمين، جاى ارواح نيكان، آنچه ms1087 كه بالاى سر انسان ~~باشد، سقف هر چيزى، رواق خانه، پشت اسب، ابر، باران، گياه؛ «سماء السماوات» ~~(فك): نام فلك اعظم است؛ «سماء الرؤية» (فك): نام (فلك البروج) است. # =السماجة- ### || AUTO به معناى (القبح) است، سماجت وزشتى. # =السماح- ### || AUTO اجازه؛ «بيع السماح»: معامله وفروش ارزان. # =السماد- ### || AUTO (ز): كود كه با آن زمين را براى كشت آماده كنند. # =السمار- ### || AUTO (ن): گياهى است علفي از تيره ى (اسليها). اين گياه داراى ساقه ~~هاى بلند است ودر زمينهاى باتلاق ومرطوب مى رويد. از برگهاى اين گياه سبد ~~وحصير وطبق ومانند آنها سازند. # =السماط- # ج سمط: چيزى كه به صف ورسته باشد، سفره ى غذا؛ «سماط القوم»: # صف يا رديف آن گروه؛ «سماط الطريق»: ### || AUTO دو طرف راه. # =سماع- ### || AUTO اسم فعل است به معناى (بشنو). # =السماع- # مص، يادواره، بلندآوازگى، آواز، اين واژه بر ضد (القياس) است بمعناى آنچه ~~كه از عرب شنيده مى شود وبكار مى برند ولى بر آن مقايسه نمى شود. # =السماع- ### || AUTO بسيار شنوا، جاسوس، فرمانبردار. # =السماعة- # گوشى كه نيروى شنوائى را زياد مى كند، گوشى تلفن، ابزارى كه براى شنيدن ~~بر گوش قرار دهند؛ «سماعة الطبيب»: ### || AUTO گوشى پزشك؛ «أذن سماعة»: گوش شنوا. # =السماعي- ### || AUTO آنچه كه مستند به عرف وعادت بوده واز آن تقليد كنند. # =السماق- # خالص، بىميغ. # =السماق- ### || AUTO (ن): درخت سماق كه از بذرهاى آن در غذا وخوراك واز برگهاى آن ~~براى دباغى استفاده كنند. # =السماك- ### || AUTO ج سمك: آنچه كه با آن چيزى را بلند كنند،- من الزور: ~~استخوانهاى زير ترقوه. # =السماكان- # (فك): نام دو ستاره ى روشن است كه يكى را (السماك الرامح) نامند كه در ~~برابر آن ستاره ى كوچكى است وديگرى را (السماك الأعزل) گويند كه در برابر ~~آن ستاره اى نيست. # =السماك- ### || AUTO ماهي فروش. # =السمال- # كرم كه در باتلاقها وگودالهاى آب باشد. # =السمال- ### || AUTO آنكه چشمها را بركند يا درآورد. # =السمام- # [سم]: هر چيز سبك ولطيف وسريع،- (ح): گونه اى پرنده است كه در حجم از مرغ ~~سنگخواره كوچكتر است. # =السمام- ### || AUTO من الإنسان: دهان ودو سوراخ بينى ودو ms1088 گوش انسان. # =السمامة- ### || AUTO [سم]: چهره واندام مرد، آثار خانه هاى ويران، پرچم، حلقه ى ~~زيباى موي گردن اسب،- (ح): واحد (السمام) است،- (ح): گونه اى پرنده است ~~همانند پرستو وچلچله كه نتوان به تخم آن دسترسى پيدا كرد. # =السمان- ### || AUTO روغن فروش، آنكه روغن وجز آن را مانند قهوه وشكر مى فروشد. # =السمانى- ### || AUTO ج سمانيات (ح): گونه اى پرنده است از تيره ى مرغها، اين نام بر ~~مفرد وجمع آن اطلاق مى شود. اين پرنده را در سوريه (الفري) نامند ونيز بر ~~آن (السلوى) اطلاق مى شود كه همان مرغ بلدرچين است. # =السماناة- ### || AUTO (ح): واحد (السمانى) است. # =السماوة- ### || AUTO [سمو]: رواق خانه؛ «سماوة كل شي ء»: چهره وقيافه ى هر چيزى. # =السماوي- ### || AUTO [سمو]: نسبت به (السماء) است، آنچه كه به رنگ آسماني باشد. # =سمت- # - سمتا: به راه خود رفت، با بهترين رويه كارى را انجام داد، از روى گمان به PageV01P497 ### || AUTO راه ادامه داد،- الشي ء وسمت نحوه: به سوى آن چيز رفت،- لهم: ~~براى آنها توجيه كلام وزمينه ى سخن را فراهم كرد. # =سمت- ### || AUTO تسميتا [سمت]: به راه خود رفت،- على الشي: نام خداوند را بر آن ~~خواند،- للعاطس: به عطسه كننده دعاي (يرحمك الله) يا مانند آنرا گفت. # =السمت- # مص،- ج سموت: راه واستدلال، صورت وهيأت اشخاص خيرخواه؛ «ما احسن سمت ~~فلان»: چه زيباست هيأت وصورت فلانى،- عند العامة: ودر زبان متداول بر طرز ~~لباس وپوشيدن جامه ها اطلاق مى شود؛ «سمت الرأس» (فك): ### || AUTO نقطه اى از كره ى آسمانى كه بر روى نقطه ى عمودى زير افق قرار ~~دارد؛ «سمت كوكب» (فك): زاويه ى ميان دو سطح دايره اى ارتفاع ستاره وخط ~~هاجره يا نصف النهار است. # =السمة- ### || AUTO [وسم]: مص، نشانه، علامت، اثر داغ كردن، قسمت بالاى كلاله ى ~~گل؛ «حامل السمة»: مدقه ى گل كه ميان تخم وكلاله ى گل است. # =سمج- # - سماجة وسموجة: زشت شد، ناهنجار شد. # =سمج- ### || AUTO تسميجا [سمج]: آن را زشت كرد. # =السمج- # ج سماج وسمجون وسمجاء وسماجى: # زشت، ناپسند، قبيح. # =السمج- # ج سماج وسمجون وسمجاء وسماجى: ms1089 ### || AUTO زشت، ناپسند، قبيح. # =سمح- # - سماحا وسماحة بكذا: چيزى را بخشيد،- له بالشي ء: آن چيز را به او داد،- ~~العود: آن چوب نرم شد،- ت الناقة: # ماده شتر رام شد وتند راه رفت. # =سمح- ### || AUTO - سماحا وسموحا وسماحة وسموحة وسمحا وسماحا: بخشنده ونظر بلند شد. # =السمح- ### || AUTO ج سماح: بسيار بخشنده. # =سمد- ### || AUTO تسميدا [سمد] الشعر: موى را تراشيد،- الأرض: زمين را كود داد. # =سمر- # - سمرا وسمورا: شب را نخوابيد وهمواره سخن گفت،- سمرا العين: چشم را با ~~ميخهاى داغ بيرون كشيد،-- سمرا الباب وغيره: درب را با ميخ بست،- اللبن: ~~شير را با آب آميخت ونرم كرد،- الخمر: مي را نوشيد،- السهم: تير را رها ~~كرد،- ت الماشية النبات: ستور گياه را چريد. # =سمر- # - سمرة: رنگ پوست او ميان سياه وسفيد شد، سبزه شد. # =سمر- # - سمرة: مترادف (سمر) است. # =سمر- ### || AUTO تسميرا [سمر]: مترادف (سمر) با تمام معانى مى باشد. # =السمر- # مص؛ «قوم سمر»: گروه شب زنده دار وبيدار. # =السمر- # ج أسمر (ن): گونه اى درخت خاردار است كه چوب آن بهترين چوبهاى درختى است. # =السمر- ### || AUTO شب وتاريكى آن، سايه ى ماه يعنى سايه ى چيزى كه مانع روشنائى ~~ماه باشد مانند ديوار. وگاهى سمر را با قمر مقايسه ميكنند باين ترتيب هر جا ~~كه سايه باشد مجلس وشب زنده دارى است وهر جا كه نباشد در آنجا ماه است، ~~داستان وگفتار در شب، شب زنده دار، مجلس افسانه گويان شب، روزگار. # =السمراء- ### || AUTO مؤنث (الأسمر) است. # =السمرة- # (ن): واحد (السمر) است. # =السمرة- ### || AUTO سخنگوئى وشب گذراني. # =السمرمر- ### || AUTO (ح): سار كه پرنده ايست از تيره ى زرزوريها واغلب ملخها را ~~شكار مى كند ومى خورد وملخ از صداى آن مى گريزد. # =السمرمرة- ### || AUTO (ح): واحد (السمرمر) است. # =السمسار- ### || AUTO ج سماسرة وسماسير [سمسر] (ت): # واسطه ى ميان فروشنده وخريدار، دلال سمسار، دارنده ى چيز يا ناظر بر آن؛ ~~«سمسار الأرض»: دانشمند زمين شناس. # =سمسر- ### || AUTO سمسرة [سمسر]: سمسار شد. # =السمسرة- ### || AUTO [سمسر]: مص، سمسارى، دستمزد سمسار يا كميسيون او. # =السمسق- # (ن): گل ياسمين،- (ن): گياه مرزنجوش. # =السمسق- # (ن): مترادف (السمسق) است. # =السمسق- # (ن): مترادف (السمسق) است. # =السمسق- ### || AUTO (ن): مترادف ms1090 (السمسق) است. # =السمسم- ### || AUTO (ن): كنجد، گياهى است سالانه از رسته ى كنجدها وتيره ى ~~خنازيريها. شكوفه هاى آن لوله اى شكل است وداراى بذرهائى است كه از آن ~~روغنى نيكو (ارده) بدست مىيد. اين گياه در سرزمينهاى استوائى ودر مناطقى از ~~مديترانه كشت مى شود. # =سمط- # - سموطا الرجل: ساكت وخاموش شد،-- سمطا السكين: كارد يا چاقو را تيز ~~كرد،- الجدي: موى بزغاله را قبل از پختن با آب داغ پاك كرد وزدود،- الشي ء: ~~آن چيز را آويخت. # =سمط- ### || AUTO تسميطا [سمط]: خاموش شد،- الشاعر: شاعر شعر مسمط گفت،- قصيدة ~~فلان: بر قصيده يا شعر فلانى بيتهائى اضافه كرد به اين ترتيب كه بر هر ~~مصرعي مصرعي آورد. # =السمط- # جامه ى پشمى. # =السمط- # ج سموط: نخ ماداميكه به رشته ى مهره يا مرواريد درآمده باشد، بند چرمى كه ~~از زين آويخته باشد، گردن بند بلند كه بر دور گردن نچسبد،- من الثياب: آنچه ~~از جامه ولباس كه از زير عبا يا ردا آشكار باشد،- من العمامة: دنباله ى ~~عمامه كه بر كتف وسينه قرار گيرد،- الرمل: ريگ توده دراز بسان رسن. # =السمط- ### || AUTO «نعل سمط»: كفش سالم كه وصله بر آن نخورده باشد. # =سمع- # - سمعا وسمعا وسماعا وسماعة وسماعية ومسمعا الصوت: صدا را با گوش شنيد،- اليه: # به او گوش فرا داد،- منه وله: به او عطا كرد يا بخشيد،- له الله: خداوند ~~او را اجابت فرمود. # =سمع- # تسميعا [سمع] ه الصوت: او را PageV01P498 ### || AUTO شنوانيد،- به: عيب ونقص او را برشمرد واو را رسوا كرد، عيب او ~~را آشكار كرد وبه وى ناسزا گفت،- بكذا: چيزى را ميان مردم شايعه افكند،- ~~بفلان فى الناس: فلانى را ميان مردم مشهور كرد،- ه على كذا عند العامة: ودر ~~زبان متداول بمعناى آن چيز را با اشاره وتلميح خواست مى باشد. # =السمع- # مص، حس شنوائى، گوش، آنچه كه شنوند، موضوع شنيده شده يا مسموع؛ «ام ~~السمع»: مغز سر؛ «سمعا وطاعة»: امر شما اطاعت مى شود. # =السمع- # نام ويادواره ى نيك،- (ح): # تيره اى از جانوران درنده است از نژاد گرگ وكفتار؛ اين جانور شنوائى ~~پرتوان دارد كه ms1091 به آن ضرب المثل آورند وگويند: ### || AUTO «هو أسمع من سمع»: او شنواتر از سمع است. # =السمعة- # بلند آوازه ومعروف، آنچه كه شنيده شود؛ «فعله رئاء وسمعة»: آن كار را كرد ~~تا ببينند وبشنوند. # =السمعة- # اسم مره از (سمع) است؛ «أذن سمعة»: گوش شنوا. # =السمعة- # (ح): مؤنث (السمع) است. # =السمعة- ### || AUTO «أذن سمعة»: گوش شنوا. # =سمق- ### || AUTO - سمقا وسموقا النبات: درخت كشيده وبلند شد. # =السمق- # «نبات سمق»: گياه بلند. # =السمق- ### || AUTO من الرجال: مرد بلند قامت. # =سمك- # - سمكا الشي ء: آن چيز را بلند كرد، بالا برد؛ «سمك الله السماء»: خداوند ~~آسمان را بلند گردانيد. # =سمك- # - سماكة: بلند ومرتفع شد. # =سمك- ### || AUTO تسميكا [سمك] الشي ء: آن چيز را سفت وسخت كرد. اين واژه ضد ~~(رققه) است. # =السمك- # مص، سقف خانه يا از بالاى خانه تا پائين آن، بلندى وقامت هر چيزى، سفت وسخت. # =السمك- ### || AUTO ج سماك وسموك وأسماك: ماهى؛ «سمك الكراكي» (ح): تيره اى از ~~ماهيان دريا كه بالهاى نرمى دارند وطول هر يك از آنها به يك متر ميرسد. اين ~~ماهى بر سر راه خود ساير ماهيان را مى خورد؛ «سمك موسى» (ح): گونه اى ماهى ~~است كه داراى سرى پهن است ودر همه ى درياها يافت مى شود. گوشت اين ماهى ~~لذيذ وخوشمزه است. # =السمكة- ### || AUTO (ح): واحد (السمك) است؛ يك دانه ماهى. # =سمل- # - سملا الحوض: حوض را از گل ولاى پاك كرد،- الدلو: دلو بجز كمى گل ولاى ~~چيزى بيرون نياورد،- بينهم: ميان آنها را آشتى داد. مثل اينكه دشمنى را از ~~ميان آنها زدود،- عينه: چشم او را بركند،- سمولا وسمولة الثوب: جامه كهنه ~~وفرسوده شد. # =سمل- # - سمالة الثوب: جامه كهنه وفرسوده شد. مترادف (سمل) است. # =سمل- # تسميلا [سمل] الحوض: از حوض بجز آبي كم چيزى بيرون نشد،- الحوض: ### || AUTO حوض را از گل ولاى پاك كرد،- فلانا بالقول: با فلانى در سخن ~~گفتن نرمي بخرج داد ومدارا كرد. # =السمل- # بازمانده ى آب در ته حوض،- ج اسمال: جامه ى كهنه وفرسوده. # =السمل- ### || AUTO ج أسمال: جامه ى كهنه وفرسوده. # =السملان- ### || AUTO من الماء والنبيذ: بقيه ى آب وشراب. # =السملة- # ج ms1092 سمل وأسمال وسمال وسمول: آب كم. # =السملة- ### || AUTO السملة، ج سمل وأسمال وسمال وسمول؛ «ثوب سملة»: جامه ى كهنه ~~وفرسوده. # =سمم- ### || AUTO تسميما [سم] الطعام: غذا را زهراگين كرد. # =سمن- # - سمنا الطعام: خوراك را چرب كرد. # =سمن- # - سمنا وسمانة: چاق وفربه شد. اين واژه ضد (هزل) است. # =سمن- ### || AUTO تسمينا الطعام: خوراك را پرچربى كرد،- القوم: به آن قوم غذاى ~~چرب خورانيد،- ه: او را فربه كرد،- له: به او بخشش بسيار كرد. # =السمن- # مص،- ج أسمن وسمون وسمنان: ### || AUTO چربي كه از زدن شير گرفته شود، كره. # =السمنة- # نام داروئى است بگونه ى پماد وچرب كننده،- ج سمان وسمنان (ح): نام پرنده ~~ى (سلوى) است كه آنرا بفارسى بلدرچين گويند. اين مرغ بخاطر گوشت لذيذ ~~وخوشمزه كه دارد شكار مى شود. # =السمنة- # مترادف (السمن) است ولى از آن خالص تر. كره ى خالص. # =السمنة- ### || AUTO ج سمن وسمامن (ح): مترادف (السمنة) است. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =السمند- ### || AUTO (ح): پرنده ايست كه در كشور هند از آن بسيار است. # =السمندر- ### || AUTO (ح): حشره ايست كه از خود ماده اى خاموش كننده ى آتش بيرون مى ~~ريزد. روى همين اصل گفته اند كه اين حشره در آتش نمى سوزد. اين واژه يونانى است. # =السمندل- ### || AUTO (ح): مترادف (السمند) است. # =السمهري- ### || AUTO نيزه ى سفت وسخت. # =السمو- ### || AUTO [سمو]: بلندى وبالائى، عظمت وبزرگى. # =السمور- # ماده شتر اصيل وتندرو. # =السمور- ### || AUTO ج سمامير (ح): جانورى است بيابانى از تيره ى سموريها وگوشت ~~خواران بسان راسو ولى بزرگتر از آن. رنگ اين جانور سرخ مايل به سياهى است ~~واز پوست آن پوستينهاى گرانبها دوزند وچه بسا واژه ى (السمور) بر پوست اين ~~حيوان اطلاق مى شود. # =السمول- ### || AUTO «ثوب سمول»: جامه ى كهنه وفرسوده. # =السموم- # [سم] من الإنسان: دهان ودو سوراخ بينى ودو گوش انسان. # =السموم- # ج سمائم [سم]: باد گرم. اين واژه PageV01P499 ### || AUTO كاربرد مؤنث دارد. # =السموي- ### || AUTO [سمو]: نسبت به (اسم) است. # =السمي- ### || AUTO [سمو]: بلند، همسان، همنام. # =السمية- ### || AUTO [سم]: «سمية الشي ء»: اثر وعملكرد زهر در چيزى. # =السميج- ### || AUTO ج سمجاء وسماجى: زشت، قبيح. ms1093 # =السميح- ### || AUTO ج سمحاء: آنكه داراى بخشندگى وجوانمردى است، جوانمرد وبخشنده. # =السميد- ### || AUTO آرد سفيد، ودر زبان متداول بر گندم نيمكوب يا بلغور اطلاق مى شود. # =السميدر- ### || AUTO (ح): مترادف (السمندر) است. # =السميذ- ### || AUTO [سمذ]: آرد سفيد. # =السمير- ### || AUTO شب زنده دار، روزگار؛ «ابن سمير»: شبى كه در آن ماه نتابد؛ ~~«ابنا سمير»: شب وروز. # =السميط- # مرد بدحال، رده ى آجر كه بر روى هم چيده شده باشد؛ «نعل سميط»: # كفش بى وصله پينه. # =السميط- ### || AUTO رده ى آجر انباشته بر روى هم. # =السميطر- ### || AUTO (ح): پرنده ايست با نوك بسيار دراز وهمواره در آبهاى كم عمق ~~ديده مى شود. # =السميع- ### || AUTO ج سمعاء: شنونده، شنواننده كه براى مبالغه است، شنيده شده، يكى ~~از نامهاى خداوند متعال؛ «ام السميع»: مغز سر؛ «أذن سميع»: گوش شنوا. # =السميعة- ### || AUTO «أذن سميعة»: گوش شنوا. # =السميك- ### || AUTO بلند، سميك،- من الثياب وغيرها: جامه وپوشاك كلفت. اين واژه ضد ~~(الرقيق) است. # =السميكاء- ### || AUTO (ح): موريانه. # =السميكات- # آويزه هاى گوشت از اطراف. ### || AUTO اين واژه در زبان متداول رايج است. # =السميل- ### || AUTO «ثوب سميل»: جامه ى فرسوده. # =السمين- ### || AUTO بسيار چاق وفربه. اين واژه متناقض (المهزول) است،- ج سمان،- من ~~الكلام: سخن متين وپر معنى. # =السمينة- ### || AUTO مؤنث السمين، ج سمان؛ «أرض سمينة»: زمين خاكى كه در آن سنگ نباشد. # =سن- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO - سنا [سن] السكين: كارد يا چاقو را ~~تيز كرد،- الرمح: سرنيزه بر روى نيزه نصب كرد،- الرجل: با نيزه آن مرد را ~~زد، با دندان او را گزيد، دندانهاى او را شكست، او را ستايش كرد،- الأسنان: ~~دندانها را مسواك زد،- الطريقة: در آن راه قدم برداشت،- عليهم السنة: براى ~~آنها حكم ومقررات وضع كرد،- الأمير رعيته: حاكم رعاياى خود را خوب اداره ~~كرد،- العقدة: # گره را باز كرد،- الأمر: آن امر را آشكار وآسان اجرا كرد،- الإبل: شتران ~~را تند راند،- الطين: گل را سفال كرد،- الشي ء: آن چيز را تصوير كرد،- ~~الماء او التراب: آب يا خاك را بطور آرام ريخت،- ت العين الدمع: چشم اشك ريخت. # =السن- # ج أسنان وأسنة وأسن: دندان. اين واژه كاربرد مؤنث دارد، دندانه ى داس ~~وشانه ومانند ms1094 آنها، يك دانه سير، دندانه هاى ستون فقرات كمر، جاى تراشيدن ~~قلم،- ج أسنان: سن وسال، مقدار عمر. اين واژه مؤنث است. # =سنا- # - سنوا وسناوة وسنوا وسناية [سنو] ت السماء: ### || AUTO آسمان باريد،- السحاب الأرض: ابر زمين را آبيارى كرد،- الدلو: ~~دلو را از چاه بيرون كشيد،- على الدابة: بر روى ستور آب كشى كرد،- البرق: ~~برق درخشيد،- ت النار: روشنائى آتش بلند شد،- الباب: درب را باز كرد. # =السنا- ### || AUTO [سنو] (ن): گياهى است از تيره ى قرنيها. داراى دانه هاى درشت ~~وپهن وميوه ى آن خاصيت پزشكى دارد كه آن را بگونه ى داروى مسهل بكار مى برند. # =سنى- # - سنيا [سني] الباب: درب را باز كرد،- العقدة: گره را باز كرد. # =سنى- ### || AUTO تسنية [سني] الأمر: آن كار را سهل وآسان كرد. # =السنى- ### || AUTO [سني]: برق، ابريشم. # =السناء- ### || AUTO [سني]: مص، لغتى است در (السنى)، روشنائى، بلندى. # =السناد- ### || AUTO هر عيبى كه در قافيه ى شعر قبل از بازگوئى باشد. # =السنام- ### || AUTO ج أسنمة: كوهان شتر. # =السنان- ### || AUTO ج أسنة [سن]: پيكان نيزه، سرنيزه، سنگ چاقوتيزكن. # =السناية- ### || AUTO [سني]: كليات هر چيزى، همه ى آن چيز. # =السنباذج- ### || AUTO سنباده، سنگ تيغ تيزكن كه با آن شمشير را جلا دهند. اين واژه ~~فارسى است. # =السنبك- ### || AUTO ### || AUTO ج سنابك: كنار يا پيش سم چهارپايان، زمين سفت وكم ~~خير، آغاز هر چيزى، كناره ى شمشير،- من المطر: آغاز باران،- من بيضة ~~الحديد: بالاى كلاه خود، ودر اصطلاح نجاران بمعناى مته ى سوراخ كن است كه ~~با آن تخته را سوراخ كنند، ودر زبان متداول بمعناى قايق يا كشتى كوچكى است ~~وفصيح آن (السنبوق) است. # =سنبل- ### || AUTO سنبلة [سنبل] الزرع: خوشه ى كشت برآمد،- الرجل ثوبه: آن مرد ~~دامن خود فراخ كرد وكشانيد. # =السنبل- # ج سنابل [سنبل] من الزرع كالبر والشعير: ### || AUTO خوشه گياه ويا گندم ويا جو؛ «السنبل الرومي» (ن): گياه ناردين. # =السنبلة- # واحد (السنبل) است،- (فك): ### || AUTO نام برجى است در آسمان. # =السنبوسق- # (ط): گونه اى خوراك يا شيرينى است كه معمولا از گوشت وگردو ومايه ى خمير ~~با روغن تهيه كنند، قطاب. ### || AUTO اين واژه فارسى ms1095 است. # =السنبوسك- # (ط): مترادف (السنبوسق) است. # اين واژه فارسى است. # =السنبوق- # قايق يا كشتى كوچك. # =السنة- # ج سنون وسنون وسنوات وسنهات [سنو]، والجمع سنون وسنون يعرب بالحروف ~~والحركات: # سال كه دوازده ماه است؛ «السنة الضوئية» PageV01P500 ### || AUTO (فك): سال نورى كه عبارت از مسافتى است كه نور در يكسال كامل ~~آنرا مى پيمايد وبرابر با 9468 مليارد كيلومتر است. نزديكترين ستاره ى ~~آسمانى به زمين بيش از چهار سال نورى فاصله دارد؛ «السنة الانقلابية او ~~الأستوائية» (فك): زمان فاصل ميان حركت خورشيد در نقطه اعتدال بهار وپائيز ~~كه دو بار در سال صورت مى پذيرد وبرابر است با 2422/ 365 روز شمسى يعنى 365 ~~روز و5 ساعت و48 دقيقه و46 ثانيه؛ «السنة النجومية او المدارية» (فك): زمان ~~لازم براى حركت زمين به دور خورشيد به گونه اى كه مركز خورشيد در هر ستاره ~~اى دو بار پياپي ديده شود وعبارت است از 2564/ 365 روز شمسى كه معدل آن ~~برابر است با 365 روز و6 ساعت و9 دقيقه و5/ 9 ثانيه؛ «السنة الكبيسية»: سال ~~كبيسه است كه تعداد روزهاى آن 366 روز است. سال كبيسه قابل تقسيم بر چهار است. # =السنة- # [وسن]: مص، چرت زدن پيش از خواب، خواب آلودگى. # =السنة- # ج سنن [سن]: شريعت، روش، سيرت، طبيعت، سنگ شمشير تيزكن، چهره يا قرص ~~صورت، خوى وخصلت. # =السنة- # اسم مره از (سن) است،- (ح): # خرس ماده،- (ح): يوزپلنگ. # =السنة- ### || AUTO [سن]: تيشه يا كلنگ دو سر،- من الثوم: يك دانه سير. # =السنجاب- # (ح): سنجاب. # =السنجاب- ### || AUTO (ح): سنجاب، جانورى است در حجم بزرگتر از موش از رسته ى ~~سنجابيها اين حيوان داراى دم دراز وپرموى است كه همواره آنرا بلند ميدارد. ~~از درخت با شتاب بالا مى رود ودر سبكبالى ضرب المثل است. از پوست سنجاب ~~پوستين هائى به رنگ آبى وخاكسترى ويا رنگ سنجابي بدست مىيد. اين واژه فارسى است. # =السنجق- ### || AUTO ج سناجق: پرچم. اين واژه فارسى است. # =سنح- # - سنحا وسنحا وسنوحا الأمر أو الرأي: آن امر يا نظر آشكار شد،- لي الشعر: ~~شعر گفتن براى ms1096 من آسان شد،- ت الفرصة: # فرصت بدست آمد،- بكذا: به چيزى اشاره كرد ولى آنرا آشكار نكرد،- الرجل عن رأيه: ### || AUTO رأى وانديشه ى آن مرد را برگردانيد،- الرجل: نياز آن مرد را ~~بتأخير انداخت. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- الأمر عن باله: آن كار ~~را رها كرد وبه آن اهميت نداد. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- الشي ~~ء: آن چيز را اهمال كرد. اين تعبير نيز در زبان متداول رايج است،- سنوحا ~~الطير او الظبي: پرنده يا آهو از سوى چپ به راست پريد يا گذر كرد. # =السنح- ### || AUTO بركت، ميمنت، فراخى،- من الطريق: ميان راه. # =سند- # - سنودا اليه: بر او اعتماد كرد،- فى الجبل: از كوه بالا رفت،- للأربعين: ~~به سن چهل سالگى نزديك شد،- ذنب الناقة: دم ماده شتر به راست وچپ تكان خورد. # =سند- ### || AUTO تسنيدا: آن مرد جامه ى برد پوشيد،- الشي ء: آن چيز را محكم ~~واستوار كرد. # =السند- ### || AUTO ج أسناد: سند، آنچه كه به آن استناد شود، آن قسمت از كوه كه در ~~برابر شخص قرار گيرد واز دامنه ى كوه بلندتر باشد، گونه اى جامه كه به ~~(برد) معروف است،- (مو): يكى از دو لوله ى (قره نى) كه صداى آن بهنگام ~~نواختن ثابت باشد،- ج سندات (ت): سند پولى، سند مالى؛ «سند لأمر»: تعهدنامه ~~براى كارى يا تعهد پرداخت در زمان معينى كه بطور كتبى براى ديگرى نوشته شود. # =السندان- ### || AUTO ج سنادين: سندان آهنگر كه بر روى آن آهن كوبند. اين واژه فارسى ~~است ودر زبان متداول به آن (سدان) گويند. # =السندانة- ### || AUTO (ح): ماده خر، ماچه الاغ. # =السندروس- ### || AUTO صمغ يا معدنى است بسان كهربا. اين واژه يونانى است. # =السندس- # گونه اى پارچه ى ابريشمى. ### || AUTO اين واژه فارسى است. # =السندل- ### || AUTO (ح): نام پرنده ايست، جورابي كه با دم پائى پوشند. اين واژه ~~يونانى است. # =السنديان- ### || AUTO (ن): درختى است از رسته ى بلوطيها كه ميوه ى آن بلوط است. اين ~~درخت داراى برگهاى درخشان ودندانه ايست ودر سواحل مديترانه ى شرقى كشت مى ~~شود. اين واژه ms1097 فارسى است. # =السنديانة- ### || AUTO (ن): واحد (السنديان) است. # =السنطور- # (مو): سنتور كه از ابزار موسيقى است وتارهاى آن از مس ساخته مى شود. ### || AUTO اين واژه يونانى است. # =السنطير- ### || AUTO (مو): مترادف (السنطور) است. اين واژه يونانى است. # =السنقر- ### || AUTO (ح): پرنده ايست شكارى كه از باز بزرگتر وزيباتر است. اين واژه ~~تاتارى است. # =السنقور- ### || AUTO (ح): مترادف (السنقر) است. اين واژه تاتاريست. # =السنكري- ### || AUTO سازنده ويا فروشنده ويا تعمير كار حلبى است. اين واژه فارسى است. # =السنكسار- # مجموعه اى از نوشته ها ودعاهاى افراد نيكوكار است كه در كليساها براى ~~مردم ميخوانند. اين واژه يونانى است. # =السنكسار- ### || AUTO مترادف (السنكسار) است. اين واژه يونانى است. # =سنم- # - سنما البعير: آن شتر داراى كوهان درشت وبزرگ شد،- النبت: خوشه يا شكوفه ~~ى گياه برآمد. # =سنم- # تسنيما [سنم] الكلأ البعير: گياهان شتر را بزرگ كوهان كردند،- الشي ء: آن ~~چيز را بلند بالا كرد،- القبر: روى گور را بلند ساخت. اين واژه ضد (سطحه) ~~است،- الإناء: ظرف را پر كرد،- المكيال: PageV01P501 ### || AUTO كيل يا پيمانه را پر از دانه كرد وروى آنرا مانند كوهان شتر ~~بالا برد. # =السنم- ### || AUTO جانورى كه شاخ آن درآمده باشد،- من الإبل: شتر بزرگ كوهان،- من ~~النبات: گياه برآمده از زمين. # =السنمة- ### || AUTO «سنمة النبات»: خوشه يا شكوفه ى گياه. # =السنمورة- ### || AUTO (ح): گونه اى ماهى ريز از تيره ى صابوغيات است كه آنرا با نمك ~~خشك مى كند ودر همه ى درياها موجود است. اين واژه ايتاليائى است. # =سنن- ### || AUTO ### || AUTO تسنينا [سن] السكين: تيغ يا چاقو را تيز كرد وجلا ~~داد،- الرمح: براى نيزه سر نيزه ساخت،- الأسنان: دندانها را مسواك زد،- ~~القول: سخن را زيبا وپسنديده گفت،- الرمح اليه: ضربه اى با نيزه به او زد. # =السنن- # [سن] من الطريق: جهت وبيشترين قسمت راه. # =السنن- # [سن] من الطريق: مترادف (السنن) است. # =السنن- # [سن]: روش- طريقت،- من الطريق: مترادف (السنن) است. # =السنن- ### || AUTO [سن] من الطريق: مترادف (السنن) است. # =سنه- ### || AUTO - سنها: سالها بر او گذشت،- الطعام او الشراب: غذا يا نوشابه ~~دگرگون وبدبوى شد. # =السنه- ### || AUTO آنكه بر او سالها گذشته باشد. # =السنهاء- # زمينى كه سال خشك وبى گياهى ms1098 بر آن گذشته باشد،- من النخل: ### || AUTO نخلى كه يكسال در ميان بار دهد. # =السنهي- ### || AUTO [سنو]: نسبت به (السنة) است. # =السنوبي- ### || AUTO آنكه معروف به (السنوبية) است. # =السنوبية- ### || AUTO اعجاب ساختگى وناتوانى به هر چيز تازه ونو. اين واژه انگليسى است. # =السنور- ### || AUTO ج سنانير (ح): گربه. # =السنون- ### || AUTO [سن]: آنچه كه با آن دندانها را مسواك كنند يا پودرى كه با آن ~~دندانها را پاك كنند وجلا دهنده، خمير دندان. # =السنونو- ### || AUTO (ح): پرستو كه از تيره ى سنونوهاست وداراى نوكى پهن ودمى دراز ~~وبا شتاب در پرواز. اين پرنده حشرات را در هوا شكار مى كند. اين واژه فارسى است. # =السنونوة- ### || AUTO (ح): واحد (السنونو) است. # =السنونية- ### || AUTO (ح): مترادف (السنونوة) است. # =السنوي- # [سنو]: نسبت به (السنة) است. # =سني- ### || AUTO - سناء [سني]: داراى مقام ومنزلت وبلندى شد. # =السني- # [سني]: بلند. # =السني- ### || AUTO [سن]: واحد (السنية) است. # =السنية- # [سنو]: اسم مصغر (السنة) است. # =السنية- # [سني]: مؤنث (السني) است. # =السنية- ### || AUTO [سن]: گروه بزرگى از مسلمانانند كه به (اهل تسنن) معروفند در ~~برابر گروهى ديگر كه بر آنها (الشيعية) اطلاق مى شود. # =السنيح- ### || AUTO ج سنح: شكارى كه از جانب چپ به سمت راست بگذرد، مرواريد درشت، زيور. # =السنيد- ### || AUTO پسرخوانده كه اصل ونسب مشكوك داشته باشد. # =السنيم- ### || AUTO من الرجال: مرد بزرگوار وعاليقدر. # =السنين- ### || AUTO [سن]: مترادف (المسنون) است، ريزه هاى سنگ كه بهنگام سابيدن از ~~آن ريخته شود، زمينى كه گياه آن خورده شده باشد؛ «سنين المرء»: هم سن وسال ~~مرد كه با او در يك روز بدنيا آمده باشد. # =السنينة- # ج سنائن [سن]: مؤنث (السنين) است، شن ريزه ى بلند ودراز، باد كه از يك سو بوزد. # =السنينة- ### || AUTO [سنو]: اسم مصغر (السنة) است. # =السنيهة- ### || AUTO [سنه]: اسم مصغر (السنة) است. # =سها- ### || AUTO - سهوا وسهوا [سهو] في الأمر وعن الأمر: در آن كار غفلت ورزيد ~~وآنرا فراموش كرد،- اليه: بىعتنا به او نگريست. # =سهى- ### || AUTO تسهية [سهو] ه: آن چيز را در ماهيتابه گرم كرد تا خشك شد. # =السها- ### || AUTO [سهو] (فك): مترادف (السهى) است. # =السهى- ### || AUTO [سهو] (فك): نام ستاره ايست در بنات ms1099 نعش كوچك. اين ستاره بسيار ~~ريز است ومردم چشمان خود را با آن مىزمايند؛ «اريها السهى وتريني القمر»: ~~به آن زن سها را نشان ميدهم واو به من ماه را نشان ميدهد. اين ضرب المثل ~~درباره ى كسى است كه چيزى از او سؤال مى كنند واو در پاسخ جواب دور ودرازى ميدهد. # =السهاد- ### || AUTO بى خوابى. # =السهار- ### || AUTO آنكه بسيار بيدار ماند. # =السهام- # دگرگونى رنگ چهره با لاغرى، گونه اى بيمارى است كه در شتران پديد آيد. # =السهام- ### || AUTO گونه اى بيمارى است كه در شتران پديد آيد، گرماى تابستان، گرمى ~~باد، رشته هائى كه مانند تار عنكبوت بهنگام نيمه ى روز در شعاع خورشيد ديده ~~مى شود. # =السهب- # ج سهوب من الأرض: زمين دور وهموار. # =السهب- # مص، بيابان، وقت،- من الخيل: # اسب نيرومند وتندرو. # =السهب- ### || AUTO ج سهوب من الأرض: زمين دور وهموار. # =السهبة- ### || AUTO چاه بسيار گود. # =سهد- # - سهدا: بيدار ماند وبه خواب نرفت، خواب او كم شد. # =سهد- ### || AUTO تسهيدا [سهد] ه: او را بدخواب كرد وبيدار نگهداشت. # =السهد- # بيخوابي. # =السهد- ### || AUTO كم خواب، خواب كم. # =السهدة- ### || AUTO بيدارى. # =سهر- ### || AUTO - سهرا: شب را نخوابيد وبيدار ماند. # =السهران- ### || AUTO بيدار، شب زنده دار. # =السهرة- # فاصله ى زمانى از آغاز شب تا وقت خوابيدن، گرد آمدن با ديگران براى شب ~~نشينى وگفتگو وبازى ... ؛ «لباس PageV01P502 ### || AUTO السهرة»: جامه هائيكه شخص بهنگام جشن شب نشينى معمولا مى پوشد. # =السهرة- ### || AUTO مترادف (السهار) است. # =سهل- # - سهولة المكان: آن زمين هموار شد،- سهولة وسهالة الأمر: آن كار آسان شد. # اين واژه ضد (عسر وخشن) است؛ «لا يسهل أن»: بسيار سخت است كه ... ، كار ~~آسانى نيست كه ... # =سهل- ### || AUTO ### || AUTO تسهيلا [سهل] الأمر له وعليه: آن كار را بر او ~~آسان كرد،- الموضع: آن جاي را هموار كرد. # =السهل- # آسان. اين واژه ضد (العسير والخشن) است؛ «سهل الخلق»: نرم خوى ومهربان،- ~~ج سهول وسهولة: زمين دراز وهموار؛ «ارض سهل»: زمينى كه سطح آن هموار باشد؛ ~~«سهل الوجه»: آنكه داراى چهره اى لاغر وكم گوشت باشد؛ «اهلا وسهلا»: به ~~واژه ى (اهل) رجوع شود. # =السهل- # خاك يا ماسه ms1100 اى كه آب آنرا با خود آورد. # =السهل- ### || AUTO آسان، ضد (العسير والخشن) است. # =السهلة- ### || AUTO مترادف (السهل) است، اسهال يا شكم روش. # =السهلي- ### || AUTO نسبت به (السهل) است؛ «بعير سهلي»: شتر كه در دشت هموار چرا كند. # =سهم- # - سهومة وسهوما: رنگ چهره ى او از فرط لاغرى دگرگون شد،- وجهه: چهره ى او ~~گرفته وعبوس شد،- ه: در سهيم شدن بر او چيره شد. # =سهم- ### || AUTO - سهومة وسهوما: رنگ چهره اش از لاغرى دگرگون شد، گرماى سخت ~~تابستان او را رنجور كرد،- وجهه: چهره ى او گرفته وعبوس شد. # =السهم- # ج أسهم وسهمة وسهمان: نصيب وقسمت يا شانس؛ «كان له سهم في الأمر»: # در آن امر يا كار داراى سهمي شد، اندازه ى شش ذرع در معاملات ومساحات ~~مردم است،- ج سهام: تير، تيرى كه در قمار با آن قرعه كشى كنند؛ «سهم قوس ~~دائرة» (ه): خط مستقيم وصل كننده ميان وتر وقوس دايره؛ «سهم المخروط ~~الدائري» (ه): خط مستقيم وصل كننده ميان رأس ومركز دايره ى آن؛ «سهم ~~الرامي» (فك): نام ستاره ايست آسمانى. # =السهم- ### || AUTO خردمندان دانشمند، گرماى سخت، تارهاى شعاع خورشيد. # =السهمة- ### || AUTO قسمت، نصيب، خويشاوندى. # =السهو- # [سهو]: مص،- ج سهاء: آرامش ونرمى وفروتنى؛ «ريح سهو»: باد ملايم وآرام؛ ~~«امر سهو»: كارى آسان؛ «ماء سهو»: ### || AUTO آب صاف وروشن؛ «افعله سهوا رهوا»: آن كار را بى تكلف به انجام رسان. # =السهوان- ### || AUTO [سهو]: مترادف (الساهي) است. # =السهوة- ### || AUTO [سهو]: مؤنث (السهو) است، اسم مره از (سها) است، ج سهاء: كمان، ~~طاقچه يا رفك، تخته سنگ، روزنه، پرده ى مقابل درب خانه، اطاق چوبى يا قايق ~~سرپوشيده بر روى آب كه در سايه ى آن قرار گيرند، صخره. # =السهول- ### || AUTO داروى مسهل. # =السهولة- # آسانى ونرمى؛ «بسهولة»: به آسانى، بى رنج. # =سهيل- ### || AUTO (فك): ستاره ايست آسمانى كه در آخر فصل تابستان در سرزمين ~~عربستان ديده مى شود. # =السهيم- ### || AUTO شريك در سهام، سهامدار. # =سوى- # تسوية [سوي] الشي ء: آن چيز را راست وهموار كرد؛ «سويت المعوج فما ~~استوى»: ### || AUTO كج معوج را راست كردم ولى استوار نشد،- الشي ء ms1101 سويا: آن چيز را ~~راست وهموار كرد، وبه معناى مطلق كار مىيد مانند (الأبار يسوي الابر»: ~~بارور كننده ى نخل خرما بر آن گرد نرى مى پاشد،- ه به: آنرا راست واستوار ~~كرد،- بينهما: ميان آن دو را با هم آشتى داد، ودر زبان متداول به تعبير ~~(سوى الشي ء) به معناى آن چيز را درست كرد يا ساخت مى باشد ونيز تعبير (كيف ~~اسوى) بمعناى چكنم يا چگونه آن را بسازم مى باشد. # =السوى- # [سوي]: مترادف (السوى) است. # =السوى- # [سوي]: قصد، نيت. # =السوى- ### || AUTO [سوي]: عدل، راست، ميان، از ادوات استثناء است به معناى جز يا ~~غير مانند (جاؤوا سوى زيد) آنها بجز زيد آمدند؛ «عندى رجل سواك»: مردى را ~~بجاى تو دارم؛ «هما على حد سوى»: آن دو نفر در يك حدند وتفاوتى ميان آنها ~~نيست؛ «مررت برجل سوى والعدم»: نزد مردى رفتم كه وجود وعدم او يكسان است. # =السواء- # [سوي]: عدل، ميان دو طرف چيزى؛ «لقيته فى سواء النهار»: او را در نيمه ى ~~روز ديدم، مثل ومانند؛ «هما فى هذا الأمر سواء»: در اين باره آن دو نفر ~~مانند وهمسان يكديگرند. در اين مورد نيز ميتوان (سواءان) ودر جمع (هم سواء) ~~يا (هم اسواء) گفت. ونيز گفته مى شود (هم سواس وسواسية وسواسوة) يعنى آنها ~~با هم برابر ويكسانند؛ «مررت برجل سواء والعدم»: نزد مردى آمدم كه وجود ~~وعدم او يكسان است. هر گاه بعد از واژه ى (سواء) همزه ى تسويه بيايد بايد ~~با هر دو كلمه چه اسم باشد وچه فعل حرف (ام) بيايد مانند (سواء علي أزيد ~~جاء أم عمرو): # براى من يكسان است چه زيد آمده باشد يا عمرو؛ «سواء علي أقمت أم قعدت»: ~~براى من يكسان است چه ايستاده باشى يا چه نشسته. ودر صورتى كه بعد از آن دو ~~فعل بدون همزه ى تسويه بيايد فعل دوم با (أو) عطف مى شود مانند (سواء علي ~~قمت او قعدت): براى من يكسان است چه بايستى يا بنشينى. ms1102 واگر بعد از آن دو ~~مصدر بيايد دومى با (واو) يا (أو) عطف مى شود مانند: # (سواء علي قيامك وقعودك): ايستادن ونشستن تو براى من يكسان است وبهمين ~~معنى (قيامك او قعودك) مىيد، ونيز به معناى (غير) مىيد مانند (جاؤوا سواء ~~زيد): آنها آمدند بجز زيد، وبه معناى هموار وبرابر نيز مىيد مانند (مكان ~~سواء وثوب سواء): جاى PageV01P503 ### || AUTO هموار وجامه اى كه طول وعرض آن يكسان باشد؛ «درهم سواء»: درهمى ~~تمام وكمال؛ «سواء السبيل»: راه راست واستوار؛ «سواء الجبل»: قمه يا قله ى ~~كوه؛ «ليلة السواء»: شب چهاردهم يا سيزدهم از ماه قمرى. # =السوائل- ### || AUTO [سيل] من المعادن وغيرها: مواد مايع يا سايل از كانها وجز ~~آنها. اين واژه ضد (الجوامد) است. # =السوابح- ### || AUTO اسبان تندرو. # =السوابع- ### || AUTO شتران وارد به آب در نوبت روز هفتم. # =السوابق- ### || AUTO اسبان. # =السواخ- # [سوخ]: گل فراوان. # =السواخ- ### || AUTO [سوخ]: مترادف (السواخ) است. # =السواخى- ### || AUTO [سوخ]: مترادف (السواخ) است. # =السواخية- ### || AUTO [سوخ]: مترادف (السواخ) است. ### || AUTO =السواد- # [سود] (طب): گونه اى بيمارى است كه در دندانها پديد مىيد،- (طب): # زردى چهره. # =السواد- ### || AUTO ج أسودة وجج أساود [سود]: سياهى. ### || AUTO =اين واژه ضد (البياض) است، شبح، شخص، دارائى بسيار، عدد ~~بسيار،- عند الكتاب والطباعين: ودر اصطلاح نويسندگان وچاپ كنندگان بمعناى ~~چركنويس يا پيشنويس است؛ «سواد الليل»: تاريكى شب؛ «سواد البلدة»: روستاى ~~اطراف شهر؛ «سواد العراق»: جلگه وروستاهاى ميان بصره وكوفه در كشور عراق؛ ~~«سواد العسكر»: بار وبنه وچادرها وابزار جنگى لشكر؛ «سواد الناس»: عامه ى ~~مردم؛ «سواد العين»: سياهى چشم وحدقه ى آن؛ «سواد القلب»: صميم دل، ته دل. # =السوادية- ### || AUTO [سود] (ح): نام گنجشكى است كه ميوه وانگور مى خورد. # =السوار- # ج سور وأسورة وأساور وأساورة وسؤور [سور]: به معناى (السوار) است. # =السوار- # ج سور وأسورة وأساور وأساورة وسؤور [سور]: دستبند يا النگو كه معمولا ~~زنان بر مچ دست كنند. # =السوار- ### || AUTO [سور]: آنكه مي زود در مغز وسر او اثر كند؛ «كلب سوار»: سگ ~~جسور وپرخاشگر نسبت به مردم. # =السوارى- ### || AUTO [سور]: ارتفاع، بلندى. # =السواط- ### || AUTO [سوط]: پاسبانى كه ms1103 تازيانه بدست دارد. # =السواع- ### || AUTO [سوع]: پاسي از شب. # =السواعد- ### || AUTO [سعد]: جويهاى آب روان كه به سوى رودخانه يا دريا جريان داشته ~~باشد ونيز بر مجراى مغز استخوان وشير در پستان اطلاق مى شود. # =السواغ- ### || AUTO [سوغ]: آنچه كه غصه را از گلو فرو برد. # =السواف- # [سوف]: مترادف (السواف) است. # =السواف- ### || AUTO [سوف]: بيمارى دام وچارپايان كه باعث هلاك آنها مى شود. # =السوافع- ### || AUTO [سفع]: بادهاى گرم وسام وسوزان. # =السواق- # [سوق]: آنكه داراى ساق پاى بلند باشد، گياهى كه مستند به ساقه باشد. # =السواق- ### || AUTO [سوق]: راننده، آرد فروش، سازنده ى آرد، ودر زبان متداول بر ~~كرايه دهنده ى ستوران اطلاق مى شود. # =السواك- ### || AUTO ج سوك [سوك]: مسواك دندان. # =السوام- # [سوم] (ح): نام پرنده ايست. # =السوام- ### || AUTO ج سوائم [سوم]: دام وستوران وشتران در حال چريدن. # =السوامة- ### || AUTO [سوم]: زمينى كه در آن گندم ومانند آن كشت شود. # =سوأ- ### || AUTO تسوئة وتسويئا [سوأ] ه: آن را تباه وفاسد كرد،- عليه عمله: بر ~~كار او عيبجوئى كرد ودر آن كار ويرا توبيخ كرد. # =السوء- # ج أسواء [سوأ]: اسم است از (ساءه) بمعناى بد، هر آفتى، شر وفساد وتباهى؛ ~~«سوء الحظ، سوء البخت»: بد شانسى، بدبختى؛ «لسوء الحظ»: از بدشانسى، با ~~كمال تأسف؛ «سوء الفهم»: نادانى، نافهمى؛ «سوء التفاهم»: سوء تفاهم كه بر ~~اثر گفتار يا كردارى پديد آيد؛ «سوء الظن»: # بد گمانى؛ «عن سوء نية»: از نيت بد؛ «سوء الاستعمال»: تجاوز از حق، زياده ~~روى، سوء استفاده؛ «سوء المعاملة»: بدرفتارى؛ «سوء السلوك»: بد روشى ~~وناهنجارى؛ «سوء الإدارة»: فساد ادارى. # =السوء- ### || AUTO [سوأ]: فساد، تباهى، آتش، ناتوانى چشم؛ «رجل سوء ورجل السوء»: ~~مرد بدكار وشرور. # =السوأى- ### || AUTO [سوأ]: مؤنث (الأسوأ) است، آتش دوزخ. # =السوءاء- ### || AUTO [سوأ]: زن زشت. اين واژه ضد (الحسناء) است، خوى زشت. # =السوءة- ### || AUTO ج سوءات: زن بدكاره يا روسپى، عورت، خوى زشت. # =سوج- # تسويجا [سوج] الكرم ونحوه أو على الكرم: ### || AUTO براى درخت انگور پرچين يا آلاچيق ساخت. # =السوحر- ### || AUTO [سحر] (ن): درخت بيد. # =السوخية- # عند العامة: شاخه ى خشك درخت. اين واژه در زبان متداول رايج است ms1104 وسريانى است. # =سود- # - سودا [سود]: سياه شد. # =سود- ### || AUTO تسويدا [سود]: دلير شد،- ه: او را بزرگ ومهتر كرد،- الشي ء: آن ~~چيز را سياه كرد. # =السود- # [سود]: مص، سرورى، مهترى. # =السود- ### || AUTO ج أسواد [سود]: دامنه ى كوه كه پر از سنگريزه ى سياهرنگ باشد. # =السوداء- ### || AUTO [سود]: مؤنث (الأسود) است،- (طب): بيمارى ماليخوليا كه باعث ~~تباهى وفساد فكر وانديشه ميگردد،- (طب): سودا كه يكى از اخلاط چهارگانه در ~~بدن انسان است؛ «سوداء القلب»: نقطه ى دل، مركز دل، دانه ى دل. # =السودان- ### || AUTO [سود]: نژادى از مردم سياهپوست. # =السوداني- ### || AUTO [سود]: واحد (السودان) است. # =السودانية- # [سود] (ح): گنجشكى است كه PageV01P504 ### || AUTO خرما وانگور ميخورد. # =السودة- ### || AUTO [سود]: قطعه اى از دامنه ى كوه پر از سنگريزه ى سياه، نخلستان. # =السودد- ### || AUTO مترادف (السؤدد) است. # =السودق- ### || AUTO (ح): باز يا شاهين. اين واژه فارسى است. # =السوذق- ### || AUTO دستبند يا النگو، حلقه ى زنجير،- (ح): مترادف (السودق) است. ~~اين واژه فارسى است. # =السوذنيق- # (ح): مترادف (السودق) است. ### || AUTO اين واژه فارسى است. # =سور- ### || AUTO تسويرا [سور] الحائط: از ديوار بالا رفت،- المدينة: براى آن ~~شهر سور ساخت،- المرأة: بر دست آن زن دستبند پوشانيد. # =السور- ### || AUTO [سور]: ديوارى كه دور شهر سازند،- ج اسوار وسيران، شتران اصيل ~~ونيكونژاد. # =السورة- # ج سور وسور وسورات وسورات [سور]: # ديوار ساختمان بلند وزيبا كه سر به آسمان كشيده باشد، شرف وبزرگى، ~~نشانه،- من الكتاب: بخش مستقل وجداگانه از كتاب. # =السورة- ### || AUTO [سور]: اسم مره از (سار) است؛ «سورة الخمر»: تندى وتيزى مى؛ ~~«سورة البرد»: سختى سرما؛ «سورة السلطان»: خشم وتجاوز سلطان. # =السورنجان- ### || AUTO (ن): گياه سورنجان كه داراى شكوفه هاى سفيد يا سرخ است وبويژه ~~در بهار وپائيز مى رويد. # =سوس- # - سوسا [سوس] الطعام: در غذا كرم افتاد،- الخشب: چوب پوسيده شد،- ت ~~الشاة: در پوست گوسفند شپش بسيار افتاد. # =سوس- ### || AUTO تسويسا [سوس] الطعام: در غذا كرم افتاد،- له امرا: آن كار را ~~براى فلانى آراست. # =السوس- ### || AUTO [سوس]: (ح): حشره ى بيد كه در پشم وچوب وجامه ومانند آنها پديد ~~مىيد، ونيز بر هر حشره ى خورنده ى چيزى اعم از كرم وجز آن اطلاق ms1105 مى شود، ~~نژاد، طبع،- (ن): گياهى است علفى از رسته ى قرنيات داراى شكوفه هاى آبى ~~وكبود رنگ وريشه هاى دراز كه خواص طبى دارد واز آن شرابى بدون الكل مى ~~سازند ريشه هاى اين گياه قابل جويدن است ودر زبان فارسى بر آن (شيرين بيان) ~~اطلاق مى شود. # =السوسة- ### || AUTO [سوس] (ح): واحد (السوس) است. # =السوسن- # (ن): بوته ى گل سوسن كه در نيم كره ى شمالى زمين كشت مى شود. ### || AUTO شكوفه هاى اين گياه درشت ودرخشنده است به رنگهاى بنفش وسفيد ~~وزرد. اين گل بيشتر در باغچه ها كشت مى شود. # =السوسيولوجيا- ### || AUTO علم شناخت احوال اجتماعى است. اين واژه يونانى است. # =سوط- ### || AUTO تسويطا [سوط] الأمر: آن چيز را درهم آميخت،- الحرب: جنگ را ~~برانگيخت،- الكراث: تره شاخه برآورد. # =السوط- ### || AUTO مص،- ج اسواط وسياط: تازيانه كه معمولا از چرم بافته تهيه مى ~~شود، نصيب يا قسمت، سختى، باقيمانده ى آب. # =السوع- ### || AUTO [سوع]: پاسى از شب. # =السوعاء- ### || AUTO [سوع]: «ساعة سوعاء»: ساعتى سخت. # =سوغ- ### || AUTO تسويغا [سوغ] الأمر: آن امر را جايز دانست،- له كذا: آن چيز را ~~ويژه ى او كرد وبه وى داد. # =سوف- # تسويفا [سوف] ه: در آن كار اقدام نكرد وپياپى به او گفت انجام خواهم ~~داد،- ه الأمر: آن كار را به او سپرد تا هر طور بخواهد انجام دهد. # =سوف- # بالبناء على الفتح: حرف استقبال است وبه آينده اختصاص داشته وزمانى دورتر ~~از حرف (س) دارد وهمواره متصل به فعل مضارع است. بنا بر اين گفته نمى شود: ### || AUTO (سوف لا يفعل) زيرا صحيح آن (لن يفعل) است يعنى آن كار را ~~انجام نخواهد داد. اين واژه را حرف (تسويف) نيز مى نامند؛ «فلان يقتات ~~السوف»: او با اميد وآرزو زندگى مى كند. # =السوفة- ### || AUTO ج سوف وسوف [سوف]: زمينى كه بخشى از آن ريگزار قسمتى ديگر سفت ~~وسخت است. # =السوفسطائي- ### || AUTO واحد (السوفسطائية) است. # =السوفسطائية- ### || AUTO گروهى كه پيرو فلسفه ى سوفسطائى مى باشند ومعتقد به معرفت حسى ~~نبوده ومحسوسات وبديهيات وجز آنها را انكار مى كنند. ms1106 اين واژه يونانى است. # =السوفيات- ### || AUTO اين واژه بر نمايندگان كارگران وكشاورزان وسربازان در مجلس ~~نمايندگان كشور روسيه اطلاق مى شود؛ «دولة السوفيات أو الدولة السوفياتية ~~أو روسيا السوفياتية»: هر يك از اين تعبيرات به معناى اتحاد جماهير شوروى ~~سوسياليستى يا بلشويكى است. سوويت. # =سوق- # يسوق سوقا [سوق]: ساق پاى او زيبا وگوشتالود شد. # =سوق- ### || AUTO تسويقا [سوق] ه الأمر: او را در آن كار مالك ودارنده كرد،- ~~الماشية: ستوران را از پشت بزور راه برد. اين واژه عكس (قادها) مى باشد،- ~~النبت: گياه ساقه دار شد. # =السوق- # ج أسواق [سوق]: بازار. اين واژه كاربرد مذكر ومؤنث دارد؛ «السوق ~~الخيرية»: بازار احسان ونيكوئى؛ «السوق المشتركة»: بازار مشترك جهانى وبين ~~المللى؛ «السوق السوداء»: بازار سياه كه در آن نرخهاى كالا بسيار گران ~~باشد؛ «سوق الحرب»: جبهه ى جنگ. # =السوق- ### || AUTO [سوق]: بلندى ساق پاى. # =السوقاء- ### || AUTO [سوق]: مؤنث (الأسوق) است، پوتين يا چكمه. # =السوقة- ### || AUTO [سوق]: رعيت وعامه ى مردم. اين واژه در مفرد وجمع ومذكر ومؤنث ~~يكسان بكار مى رود. # =سوكر- # سوكرة الرسالة وغيرها: نامه وجز آنرا تأمين كرد. اين واژه ايتاليائى است. PageV01P505 ### || AUTO =سول- # - سولا [سول]: پايين شكم وزير ناف او سست وفروهشته شد. # =سول- ### || AUTO ### || AUTO تسويلا [سول] له الشيطان: شيطان او را گمراه واو ~~را به انجام آن كار تشويق كرد. # =السول- ### || AUTO [سأل وسول]: اين واژه مخفف (السؤل) است. # =السولاء- ### || AUTO [سول]: مؤنث (الأسول) است، دلو بزرگ. # =السولة- # [سأل]: اين واژه مخفف (السؤلة) است. # =السولة- ### || AUTO [سول]: بسيار سؤال كننده. # =السولع- ### || AUTO [سلع] (ن): گياه صبر زرد كه تلخ است؛ هو امر من السولع»: از ~~صبر زرد تلختر است. # =سوم- ### || AUTO تسويما [سوم] ه الأمر: آن كار را به وى تكليف كرد، عهده دار ~~نمود،- ه فى ما يملكه: او را در آنچه كه داشت حاكم كرد،- فلانا: فلانى را ~~با خواسته هايش رها كرد تا هر چه كه بخواهد انجام دهد،- الخيل: اسبان را ~~فرستاد، اسبان را براى چرا رها كرد،- عليهم: بر آنها يورش برد وفتنه راه ~~انداخت،- الفرس: اسب را با داغ نشان كرد. # =السومة- # [سوم]: نشان ms1107 وعلامت. # =سوي- ### || AUTO يسوى سوى [سوي] الرجل: كارهاى آن مرد درست واستوار شد. # =السوي- ### || AUTO ج أسوياء [سوي]: مستوي، عدالت ودادگرى؛ «غلام سوي»: جوانى ~~آراسته وسالم وتندرست؛ «مكان سوي»: جاييكه در وسط وميانه ى دو چيز يا دو ~~طرف باشد. # =السوية- ### || AUTO ج سوايا [سوي]: مؤنث (السوي) است، برابرى، وسيله اى كه بر آن ~~بردگان ونيازمندان سوار شوند؛ «قسم الشي ء بينهما بالسوية»: آن چيز را ميان ~~آن دو نفر بطور مساوى تقسيم كرد؛ «سوية»: با هم. # =السويداء- ### || AUTO [سود]: مترادف (السوداء) است. # =السويط- ### || AUTO [سوط]: آنچه كه با چيزى آميخته باشد. # =السويطة- ### || AUTO [سوط]: مؤنث (السويط) است. # =السويعة- ### || AUTO [سوع]: تصغير (الساعة) است. # =السويق- ### || AUTO ج أسوقة [سوق]: آرد گندم يا جو، مي، ودر زبان متداول بر آردى ~~كه از آن بهنگام الك كردن بلغور بدست مىيد اطلاق مى شود. # =السي- # ج أسواء [سوي]: بيابان، برابر، مانند وهمسان؛ «هما سيان»: آن دو همانند ~~يكديگرند؛ «مكان سي»: جاى هموار؛ «لا سيما»: بويژه. اين واژه تركيبى است از ~~(سي) و(ما) كه معناى استثناء را مى رساند وما بعد را به ما قبل ترجيح ميدهد ~~وگاهى بدون (لا) بكار برده مى شود وگويند (سيما) ولى لغت ضعيفى است. حركت ~~اسم بعد از اين واژه دو وجه دارد نخست حالت رفع براى مبتداى محذوفى. ودوم ~~حالت جر به اضافه. پس هر گاه گويند (يعجبني الربيع ولا سيما ازهاره) با رفع ~~ازهار در اينجا (ما) موصول است در محل جر به اضافه و(ازهاره) خبر است براى ~~مبتداى محذوفى كه تقدير آن (هي) است، وخبر (لا) نيز در اينجا محذوف است ~~وتقدير آن (موجودة) است. ### || AUTO اما اگر گفته شود ( ... لا سيما ازهاره) در اينجا (ما) زائده ~~است و(ازهاره) مضاف اليه وخبر (لا) محذوف است كه در هر دو حال (سي) اسم لاى ~~نفى جنس است. # =السياب- # [سيب]: خرماى نارس يا غوره ى خرما. # =السياب- # [سيب]: مترادف (السياب) است. # =السياب- ### || AUTO [سيب]: مترادف (السياب) است. # =السيابة- # [سيب]: واحد (السياب) است، مي. # =السيابة- # [سيب]: واحد (السياب) است. # =السيابة- ### || AUTO [سيب]: واحد ms1108 (السياب) است. # =السياج- # ج سياجات وأسوجة وسوج [سيج]: ### || AUTO ديوار، آنچه كه بر چيزى احاطه داشته باشد مانند درخت انگور ~~ونخل، ودر زبان متداول بر نرده وديوارهاى چوبى اطلاق مى شود. # =السياح- ### || AUTO [سيح]: آنكه بسيار سفر كند. # =السياحة- ### || AUTO [سيح]: مص، سياحت، جهانگردى، گردش تفريحى. # =السياحي- ### || AUTO آنچه كه ويژه ى سفر وسياحت باشد. # =السيادة- ### || AUTO [سود]: مص، لقبى است اشرافى كه بر بزرگان وافراد محترم اطلاق ~~مى شود. # =السيار- ### || AUTO [سير]: آنكه بسيار سير وسفر ورفت وآمد كند. # =السيارات- # [سير] (فك): سياره هاى آسمانى كه به دور خورشيد مى گردند وبا توجه به ~~مدار آنها نسبت به خورشيد عبارتند از: ### || AUTO عطارد، زهره، زمين، مريخ، مشتري، زحل، اورانوس (كه در سال 1781 ~~ميلادى وسيله ى هرتزل كشف شد)، نپتون (كه در سال 1846 ميلادى وسيله ى لي ~~فرييه كشف شد)، بلوتون (كه در سال 1930 ميلادى كشف گرديد)؛ عطارد وزهرة به ~~خورشيد نزديكتر از زمين است وباين دو (السيارتان السفليان) گويند. اين ~~ستاره هاى سيار در مقابل ستاره هاى ثابت مى باشند؛ «السيارات العليا» (فك): ~~ستاره هاى سيارند كه نسبت به زمين از خورشيد دورترند. # =السيارة- ### || AUTO ج سيارات [سير]: مؤنث (السيار) است، كاروان، اتومبيل يا ماشين. # =السياسة- ### || AUTO [سوس]: مص، ارشاد مردم به راه راست كه هدايت كننده باشد، فن ~~حكومت واداره ى امور داخلى وخارجى كشور كه به آن (السياسة الداخلية ~~والسياسة الخارجية) گويند،- المدنية: امور معاش وتغذيه ى مردم وسيله ى دولت ~~بر اساس عدالت وبرابرى،- الاقتصادية: فن تدبير امور مالى ودارائى كشور ~~واداره كردن آن. # =السياسي- ### || AUTO آنچه كه به سياست ويژه گى دارد،- ج سياسيون: سياستمدار، مرد سياسى. # =السياط- ### || AUTO [سوط]: شاخه ها يا ساقه هاى كرفس كه مانند تازيانه مى باشد. # =السياف- # ج سيافة [سيف]: شمشيردار، شمشيرزن، جنگجو؛ «سياف الأمير»: آنكه گردن ~~بزهكاران را بزند، جلاد؛ «رجل PageV01P506 ### || AUTO سياف»: مرد خونخوار. # =السياق- # [سوق]: مص مهريه ى زن. گفته مى شود كه علت تسميه ى اين واژه به مهريه ~~آنست كه عرب در قديم بهنگام ازدواج، شتران وگوسفندان را ms1109 مهريه مى دادند؛ ~~«سياق الكلام»: روش يا اسلوب سخن يا نوشته؛ «وقعت هذه العبارة فى سياق ~~الكلام»: ### || AUTO اين عبارت در سياق ودنباله ى سخن آمد؛ «فى سياق المناقشة»: در ~~خلال بحث ومناقشه. # =السيال- # [سيل] (ن): گياهى است داراى خارى سفيد ودراز كه هرگاه بركنده شود از آن ~~مايعى بسان شير خارج مى شود. # =السيال- ### || AUTO [سيل]: آب يا مايعى كه بسيار روان باشد. # =السيالة- # [سيل] (ن): واحد (السيال) است. # =السيالة- ### || AUTO [سيل]: مؤنث (السيال) است، مجراى آب بر ديوار كه از پشت بام به ~~سوى زمين روان باشد، ناودان. # =السيئ- # [سوأ]: زشت، قبيح؛ «هو سيئ الظن»: او نسبت به مردم بد گمان است؛ «سيئ ~~الطالع»: بدشانس، بدبخت؛ «سيئ الخلق»: بدخوى، بد اخلاق؛ «سيئ السمعة»: # بد نام؛ «من سيئ الى أسوأ»: از بد به بدتر. ### || AUTO اين تعبير درباره ى وضعى است كه بدتر از قبل خود باشد. # =السيئة- ### || AUTO ج سيئات [سوأ]: مؤنث (السيى ء) است، سيئة كه ضد (الحسنة) است، ~~گناه يا خطا. # =سيب- ### || AUTO تسييبا [سيب] ه: او را بحال خود رها كرد وبوى توجهى نداشت،- ~~العبد: برده را آزاد كرد. # =السيب- # [سيب]: مص،- ج سيوب: عطا، بخشش، نافله، مال ودارائى، باران روان، موى دم ~~اسب،- (ن): سيب؛ «السيوب»: # ميخ يا پايه ها كه در زمين فرو روند. # =السيب- ### || AUTO ج سيوب [سيب]: آبراهه. # =السيبان- ### || AUTO [سيب]: اين واژه تحريف شده وصحيح آن (الصئبان) است بمعناى تخم ~~شپش وكك يا رشك. # =السيبة- ### || AUTO [سيب]: سه پايه ى چوبى. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =السيبك- ### || AUTO ج سيابك [سبك]: لوله ايست مجوف كه آنرا ميان دو پاى كودك بر ~~روى تخت خواب او نهند تا بوسيله ى آن در شيشه اى كه پيوسته به لوله است ~~پيشاب كند وبا اين روش گهواره ى كودك خيس نشود. # =السية- ### || AUTO ج سيات [سيي]: «سية القوس»: قسمت برآمده از دو سوى كمان. # =سيج- # تسييجا [سيج] الكرم ونحوه او على الكرم: ### || AUTO براى درخت انگور ومانند آن سياج يا پرچين ساخت. # =السيجان- ### || AUTO (ح): گونه اى ماهى است. ms1110 # =سيح- ### || AUTO تسييحا [سيح] ه: او را رها كرد. # =السيح- ### || AUTO [سيح]: مص،- ج سيوح واسياح: آب روان ونمايان، عبا يا رداى راه راه. # =السيخ- # [سيخ]: چاقوى بزرگ، كارد، سيخ. ### || AUTO اين واژه فارسى است. # =السيد- # ج سيدان [سود] (ح): شير،- (ح): # گرگ. # =السيد- ### || AUTO ج أسياد وسادة وسيائد [سود]: سيد، آقا، بزرگوار. اين واژه را ~~گاهى به تخفيف تلفظ مى كنند وميگويند (سيد) ودر زبان متداول (سيد) گويند،- ~~عند النصارى: ودر نزد مسيحيان لقب حضرت عيسى مسيح مى باشد،- عند المسلمين: ~~ودر نزد مسلمانان بر افرادى كه از نژاد وسلاله ى پيامبر بزرگ اسلامند اطلاق ~~مى شود. # =السيدان- ### || AUTO حسن وحسين فرزندان علي (ع). # =السيدة- # [سود] (ح): ماده گرگ. # =السيدة- ### || AUTO [سود]: مؤنث (السيد) است، لقب حضرت مريم است. # =سير- # تسييرا [سير] الرجل: آن مرد را به راه انداخت تا برود،- ه من بلده: او را ~~از شهر يا كشورش راند وبيرون كرد،- قوة الى مكان الحادث: با شتاب نيروئى به ~~محل حادثه اعزام كرد،- المثل: آن مثل را در ميان مردم رواج كرد،- الجل عن ~~ظهر الدابة: ### || AUTO پالان را از پشت ستور برافكند،- الثوب او السهم: جامه يا تير ~~را راه راه ساخت،- سيرة: گفتار واحاديث پيشينيان را بيان كرد. # =السير- # [سير]: مص،- ج سيور وسيورة واسيار: ### || AUTO پاره اى پوست يا چرم بگونه ى مستطيل. # =السيراء- ### || AUTO [سير]: جامه ها يا پارچه هاى راه راه يا بردهائيكه در آن ~~ابريشم بكار رفته باشد، پوسته ى هسته، حجاب قلب يا پرده ى آن، شاخه ى نخل، ~~طلاى ناب. # =السيرة- # ج سير [سير]: اسم است از (سار)، سنت، روش، هيأت، مذهب؛ «سيرة الرجل»: روش ~~وكردار مرد، چگونگى رفتار او با مردم؛ «حسن السيرة»: خوش برخورد ونيكو روش ~~با مردم، ودر زبان متداول بر داستان وقصه اطلاق مى شود همچنانكه گويند ~~(سيرة عنترة) يعنى داستان وتاريخ عنتره كه از شاعران ودلاوران عرب بوده است. # =السيرة- ### || AUTO [سير]: آنكه بسيار سير وسفر كند. # =السيرج- ### || AUTO روغن كنجد كه بر آن نيز (الشيرج) اطلاق كنند. اين واژه فارسى ~~است، ارده. # =سيس- ### || AUTO يساس سوسا [سوس] الطعام: در ms1111 ميان غذا كرم افتاد،- الخشب: چوب ~~يا تخته پوسيد،- ت الشاة: شپش در پوست گوسفند بسيار شد. # =سيطر- ### || AUTO سيطرة [سيطر] عليهم: مشرف ومراقب وديده بان كارها وكردارهاى ~~آنها شد،- على الموقف: بر آن وضع چيره شد وغلبه يافت. # =السيطل- ### || AUTO [سطل]: لغتى است در (السطل) وگويند بمعناى طشت است. # =السيع- ### || AUTO [سيع]: مص، آب روان بر روى زمين. # =السيغ- # [سوغ وسيغ] من الشراب: مي گوارا. # =السيغ- # [سوغ وسيغ] من الشراب: مي گوارا وخوشمزه كه به آسانى در گلو فرو رود. PageV01P507 ### || AUTO =السيف- # ج أسياف وسيوف وأسيف ومسيفة [سيف]: شمشير،- (ح): گونه اى ماهى دريائى است ~~كه نوك درازى بشكل تيغ يا شمشير دارد؛ «سيف الغراب» (ن): به واژه ى ~~(الدلبوث) مراجعه شود؛ «سيف الجبار» (فك) نام سه ستاره ى آسمانى است. # =السيف- ### || AUTO ج أسياف [سيف]: كنار دريا، هر ساحلى اعم از دريا يا رودخانه، ~~آنچه كه در بن شاخه هاى نخل چسبيده باشد مانند ليف،- (ح): گونه اى ماهى ~~دريائى است داراى نوكى دراز بسان شمشير يا تيغ. # =السيفة- ### || AUTO [سوف]: دورى؛ «كم سيفة هذه الأرض»: چه قدر دور است اين زمين. # =سيق- ### || AUTO [سوق] المريض: جان كندن بيمار آغاز شد. # =السيق- ### || AUTO [سوق] من السحاب: ابر بى باران كه با وزش باد حركت كند. # =السيقة- ### || AUTO ج سيائق وسيقات [سوق]: آنچه از دام وستور كه دشمن آنرا به ~~غنيمت برده باشد؛ «المرء سيقة القدر»: مرد رانده شده ى قضا وقدر است. # =السيكارة- ### || AUTO سيگار. # =السيكاس- ### || AUTO (ن): گونه اى درخت است از رسته ى سيكاسيها كه از نظر شاخه وبرگ ~~بسان نخل خرما است ولى از نظر تركيب به درخت صنوبر شبيه تر است. اين درخت ~~در مناطق استوائى مى رويد ودر تزيين باغچه ها در منطقه ى مديترانه كشت مى شود. # =السيكاه- ### || AUTO (مو): آهنگ موسيقى است كه در فارسى به آن سه گاه گويند. اين ~~واژه فارسى است. # =السيكة- ### || AUTO راهى است كه از زمينى گود به زمين بلند وهموار احداث مى كنند ~~تا رفت وآمد به آن آسان گردد. اين واژه در زبان متداول ms1112 رايج است. # =السيكف- ### || AUTO [سكف]: كفش دوز، سازنده كفش وپاپوش. # =السيكولوجيا- # مترادف (البسيكولوجيا) است. ### || AUTO اين واژه يونانى است. # =السيكونة- ### || AUTO ج سياكين فى اصطلاح العامة: چوب خشك درخت. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =سيل- ### || AUTO تسييلا [سيل] الماء: آب را روان ساخت. # =السيل- ### || AUTO [سيل]: مص،- ج سيول: آب بسيار وفراوان، آب روان؛ «ماء سيل»: ~~آبى كه روان باشد. # =السيلان- ### || AUTO ج سيالين [سيل]: آن قسمت از شمشير يا تيغ كه درون غلاف جاى ~~گيرد، نام سنگى است قيمتى وارزشمند. # =السيلة- ### || AUTO [سيل]: اسم مره از (سال) است، آبراهه كه در آن آب روان باشد، ~~مجراى آب،- عند العامة: ودر زبان متداول بر جيب بالاى پيراهن اطلاق مى شود. # =السيمى- ### || AUTO [سوم]: مترادف (السيماء) است. # =السيماء- ### || AUTO [سوم]: علامت ونشان، چهره. # =السيمائية- ### || AUTO علم اشارات كه هدف آن رسوخ معنى در ذهن شنونده است. # =السيمة- ### || AUTO [سوم]: علامت ونشان؛ «سيمة فلان»: نصيب وقسمت فلانى اين تعبير ~~در زبان متداول رايج است. # =السيمونية- ### || AUTO آنچه كه منسوب به (سيمون ساحر) است: كوشش در اتقاء وبالا رفتن ~~به مقام روحانيت همانند (اسقف) بوسيله ى مال ودارائى، فروش يا خريد چيزهاى ~~مقدس ومذهبى به ارزش زماني. # =السيمياء- ### || AUTO مترادف (السيميا) است. # =السينراما- ### || AUTO سينه راما. دستگاهى است كه عكسها وچهره ها را همانند وضع طبيعى ~~بر روى صفحه ى تلويزيون يا پرده منعكس مى كند. اين واژه يونانى است. # =السينما- ### || AUTO سينما. هنر توليد فيلمهاى سينمائى وعرضه ى آن، محل يا ساختمانى ~~كه در آن فيلمهاى سينمائى بر روى صحنه آمده وعرضه مى شود. # =السينمائي- ### || AUTO آنچه كه ويژه ى امور سينما باشد. # =السينماتوغراف- ### || AUTO دستگاه فرستنده وعرضه كننده ى فيلمها بر روى پرده ى سينما. اين ~~واژه يونانى است. # =السينماسكوب- ### || AUTO روش وفن تصوير فيلمها بوسيله عدسه ودوربين ويژه اى در بزرگ ~~جلوه دادن عكسها وتصاوير بر روى پرده اى عريض وسيله ى عدسه اى ديگر كه بزرگ ~~كننده ى آنهاست. # =السيور- ### || AUTO [سير]: آنكه بسيار سير وسفر كند. # =السيولة- # [سيل]: مايع شدن، آب شدن، مقدار پول در گردش كشور. PageV01P508 ### | AUTO ms1113 ### || AUTO ش الشين # ش- ### || AUTO حرف سيزدهم از حروف مبانى است كه از حروف شجرى مى باشد. شين در ~~حساب جمل عبارت از عدد سيصد است. # =شاء- # - شيئا ومشيئة ومشاءة ومشائية [شيأ] ه: آن چيز را خواست،- الله الشي ء: ~~خداوند آن چيز را مقدر ساخت ودر حال تعجب وشگفتى گويند: «ما شاء الله»؛ ~~«الى ما شاء الله»: ### || AUTO بى پايان، تا به آنجا كه پايانى نداشته باشد. # =الشائب- ### || AUTO ج شيب [شيب]: فا، آنكه موى سر او سفيد است، سفيد موى. # =الشائبة- # [شوب]: واحد (الشوائب) است. # =الشائبة- ### || AUTO [شيب]: مؤنث (الشائب) است. # =الشائط- ### || AUTO [شوط] من الطعام: غذائيكه در داخل ديگ بر اثر گرمى وشدت آتش بسوزد. # =الشائع- ### || AUTO [شيع]: فا؛ «سهم شائع»: سهم مشترك ومشاع؛ «ملك شائع»: ملك ~~مشاع؛ «حديث شائع»: سخنى پخش وپراكنده؛ «الشائع أن»: شايع است كه ... ، ~~مردم مى گويند كه ... # =الشائعة- ### || AUTO ج شائعات وشوائع [شيع]: مؤنث (الشائع) است، شايعه يا خبرى كه ~~صحت وسقم آن معلوم نباشد. # =الشائق- ### || AUTO ج شوق [شوق]: دوستدار، مشتاق، آنكه به چيزى عشق ورزد. # =الشائك- ### || AUTO ج شاكة [شوك]: خاردار؛ «ارض او شجرة شائكة»: زمين پر از خار يا ~~درخت خاردار؛ «شائك السلاح»: آنكه داراى سلاحى تيز وسخت است. # =شاءم- ### || AUTO مشاءمة [شأم] به: او را به سمت شمال برد،- الرجل: آن مرد به ~~شام آمد. # =الشائم- ### || AUTO [شأم]: فا، آنكه با خود بدبختى آورد. # =الشائن- ### || AUTO [شين]: معيوب وزشت. # =الشائه- ### || AUTO ج شوه [شوه]: فا، حسود، رشك ورزنده؛ «رجل شائه البصر»: مرد تيز ~~چشم، تيزبين. # =الشائي- ### || AUTO [شيأ]: فا. # =شاب- # - شوبا وشيابا [شوب] الشي ء: آن چيز را آميخت يا مخلوط كرد،- الرجل: به ~~آن مرد خيانت كرد واو را گمراه نمود،- عنه: # از او پشتيبانى كرد ولى تأكيد ننمود؛ «لا تشوبه شائبة»: عيبى در او نيست، ~~لكه اى به او نمى چسبد. # =شاب- ### || AUTO - شيبا وشيبة ومشيبا [شيب]: موى او سفيد شد؛ «شابت رؤس ~~الأكام»: قله ى تپه ها از برف سفيد شد. # =الشاب- ### || AUTO ج شباب وشبان وشببة [شب]: جوان، آنكه در سالهاى جوانى باشد. # =الشابة- ### || AUTO ج شابات ms1114 وشواب وشبائب: مؤنث (الشاب) است. # =شابك- # مشابكة وشباكا [شبك] بين الأصابع: ### || AUTO انگشتان دستهاى خود را درهم كرد. # =الشابك- ### || AUTO ج شوابك: «طريق شابك»: راه پيچيده ودرهم برهم. # =شابه- ### || AUTO مشابهة [شبه] ه: همانند يا همسان او شد. # =الشابوقة- ### || AUTO عصا، چوبدستى. اين واژه سرياني است. # =الشاة- ### || AUTO ج شاء وشياه وشواه وأشاوه وشيه وشية وشوي [شوه] (ح): واحد ~~گوسفند است براى مذكر ومؤنث. # =شاتى- ### || AUTO مشاتاة وشتاء [شتو] الرجل: با او در زمستان يا تا فصل زمستان ~~داد وستد كرد. # =شاتم- ### || AUTO مشاتمة [شتم] ه: به او ناسزا ودشنام گفت. # =الشاتي- ### || AUTO [شتو]: زمستاني؛ «يوم شات وغداة شاتية»: روزى سرد وبامدادى سرد ~~وزمستانى. # =شاج- ### || AUTO مشاجة وشجاجا [شج] القوم: آن قوم در زد وخورد با هم سرهاى ~~يكديگر را شكستند. # =الشاجب- ### || AUTO اندوهگين، پرگوى وياوه گوى،- من الغربان: كلاغ سخت آواز وپر سر وصدا. # =شاجر- # شجارا ومشاجرة [شجر] ه: با او مشاجره وزد وخورد كرد،- ت الماشية: ### || AUTO ستور گياهان را چريد وخورد وبه سوى درخت روى آورد تا آن را به ~~چرد،- الماشية: ستور را چرانيد. # =شاجع- ### || AUTO مشاجعة [شجع] ه: در دليرى بر او چيره شد وغلبه يافت. # =الشاجن- ### || AUTO اندوهگين. # =الشاجنة- ### || AUTO ج شواجن: مؤنث (الشاجن) است، راه ميان دره، بالاى دره. # =شاح- # مشاحة [شح] بالشي ء على فلان: از PageV01P509 ### || AUTO فلانى درباره ى چيزى مؤاخذه ودريغ كرد،- ه: او را بيش از ~~توانائى تكليف كرد. # =الشاحب- ### || AUTO فا، لاغر ورنگ پريده؛ «شاحب اللون»: آنكه رنگ پريده باشد؛ ~~«شاحب الجسم»: آنكه داراى اندامى ناتوان ولاغر باشد. # =الشاحج- ### || AUTO (ح): الاغ وحشى، گورخر. # =شاحذ- ### || AUTO مشاحذة [شحذ] ه: در تيز كردن شمشير ومانند آن با او رقابت كرد، ~~با او نامه نگارى كرد. # =الشاحط- ### || AUTO فا؛ «منزل شاحط»: خانه اى دور. # =الشاحم- ### || AUTO پيه فروش. # =شاحن- ### || AUTO مشاحنة [شحن] ه: با او كينه ورزيد. # =الشاحن- ### || AUTO فا؛ «مركب شاحن»: كشتى بارگيرى شده. # =الشاحنة- ### || AUTO ج شاحنات: مؤنث (الشاحن) است،- من قطار سكة الحديد: واگن بارى ~~قطار راه آهن،- من القطار الكهربائى: واگن بزرگى است از قطار برقى كه داراى ~~صندليهاى متعدد براى نشستن مسافران است. نام ms1115 ديگر آن (حافلة) است. # =الشاحوطة- ### || AUTO (ب): ابزارى است دندانه دار كه با آن روى سنگ را كنند يا ~~بتراشند، ودر زبان متداول بمعناى نفس زدن محتضر به مرگ است. # =شاخ- ### || AUTO - شيخا وشيوخة وشيوخة وشيوخية وشيخوخة وشيخوخية [شيخ]: آن مرد ~~پير شد، سالمند شد. # =شاد- # - شيدا [شيد] البناء: ساختمان را بلند ساخت،- الحائط: ديوار را گچ كارى ~~كرد، جلده بالطيب: بر اندام وپوست بدن خود عطر ماليد،- الرجل: آن مرد هلاك ~~شد،- شيادا الإبل: شتران را فراخواند. # =شاد- ### || AUTO مشادة [شد] ه في الأمر: با او مقاومت كرد وبر او چيره شد. # =الشادخ- # فا، نوجوان خوش خط وخال؛ «غلام شادخ»: جوان نورس؛ «امر شادخ»: ### || AUTO امرى كه از راست منحرف باشد. # =الشادخة- ### || AUTO مؤنث (الشادخ) است. # =الشادن- ### || AUTO فا، بچه ى آهو كه به راه افتد. # =الشادي- ### || AUTO ج شداة وشادون [شدو]: آوازخوان، آنكه بهره اى از دانش داشته باشد. # =الشاذ- ### || AUTO ج شذاذ وشواذ [شذ]: آنچه كه مخالف با اصول باشد، منفرد، تنها، ~~ودر اصطلاح قواعد زبان عربى آنچه كه بر خلاف قياس باشد ومنفرد از باب خود ~~به بابي ديگر باشد؛ «شاذ الأطوار او الطباع»: مرد ناسازگار وبدخوى وسرسخت. # =الشاذب- ### || AUTO فا، آنكه از وطن خود دور باشد. # =الشاذة- ### || AUTO ج شواذ [شذ]: مؤنث (الشاذ) است. # =شار- # - شورا وشيارا وشيارة ومشارا ومشارة [شور] العسل: عسل چيد وبدست آورد،- ~~شورا عليه بأن يفعل كذا: اين تعبير در زبان متداول بمعناى به او نظر داد ~~وتوصيه كرد كه فلان كار را انجام دهد مى باشد. # =شار- ### || AUTO مشارة [شر] ه: با او دشمنى وخصومت ورزيد. # =شارى- ### || AUTO مشاراة وشراء [شري] الرجل: با وي داد وستد كرد، با او مجادله ~~ولجبازى كرد. # =شارب- ### || AUTO مشاربة وشرابا ه: با او نوشيد. # =الشارب- ### || AUTO فا، ج شرب؛ «شارب الرجل»: موى پشت لب بالاى مرد، سبيل اين واژه ~~تثنيه مى شود به اعتبار موى دو طرف لب وگويند «شاربا الرجل»: ونيز جمع مى ~~شود به اعتبار تمام اطراف واجزاى آن وگفته مى شود «شوارب الرجل». # =الشاربة- ### || AUTO ج شاربات وشوارب: مؤنث (الشارب) است، مجراهاى ms1116 آب در درون گردن؛ ~~«الشوارب»: (ع ا): نام رگهائى است در درون گلو. # =الشارة- ### || AUTO [شور]: هيأت، شكل، قيافه، علامت، نشانه، زيبائى، جامه وآرايش، ~~متاع خوب خانه. # =الشارح- ### || AUTO ج شراح: شرح دهنده، مفسر، تعليق كننده بر كتابى. # =الشارد- ### || AUTO ج شرد: فا؛ «شارد الفكر»: بى خبر، غافل. # =الشاردة- ### || AUTO ج شوارد وشرد: مؤنث (الشارد) است؛ «لا تفوته شاردة ولا واردة»: ~~هيچ امرى از ديد او خارج نيست وبر همه ى كارها تسلط دارد. # =شارس- ### || AUTO مشارسة وشراسا [شرس] ه: با او رفتارى سخت كرد. # =شارط- ### || AUTO مشارطة [شرط] ه: با يكديگر بر سر كارى شرط بستند، در معامله ~~وداد وستد با وى پيمان بست واو را ملزم به كارى نمود. # =الشارع- # ج شارعون: شارع يا وضع كننده ى قانون،- ج شرع وشروع وشوارع: فا؛ «رماح ~~شوارع»: نيزه هاى محكم واستوار،- ج شوارع: خيابان، جاده، «شارع رئيسي»: ### || AUTO خيابان اصلى؛ «بيت شارع»: خانه ى نزديك به خيابان. # =الشارعة- ### || AUTO مؤنث (الشارع) است؛ «رماح شارعة»: نيزه هاى سخت ومحكم. # =شارف- ### || AUTO مشارفة [شرف] ه: به او نزديك شد، در شرافت وبزرگوارى بر او فخر ~~كرد،- المكان: بر آن جاى بالا رفت،- الشي ء: از بالا بر آن چيز آگاه شد. # =الشارف- # ج شرف وشرف وشروف وشرف: # فا، آنكه بزودى شريف وبزرگوار خواهد شد،- من النوق: ماده شتر پير ~~وسالمند؛ «سهم شارف»: تير كهنه وقديمى؛ «دن شارف»: ### || AUTO خم مي كهنه وقديمى. # =الشارفة- ### || AUTO ج شارفات وشوارف: مؤنث (الشارف) است، ماده شتر پير وسالمند. # =الشارق- ### || AUTO ج شرق: فا، خورشيد بهنگام برآمدن، كناره ى خاورى كوه وجز آن. ~~اين تعبير خلاف (غاربه) است بمعناى كناره ى باخترى كوه. # =شارك- ### || AUTO مشاركة [شرك] ه: آن دو نفر با هم شريك شدند،- ه في الأمر: در ~~آن كار با هم سهم گذارى كردند؛ «شاركه رأيه»: نظر او را تأييد كرد. # =الشاروق- ### || AUTO آهك آميخته با خاكستر ومانند آن، نوره. # =الشاري- # ج شراة [شري]: فا، دنباله ى كشيده ى برق كه از صاعقه در آسمان پديد PageV01P510 ### || AUTO آيد. # =الشارب- ### || AUTO ج شزب- وشوازب: زبر، لاغر وخشك. # =شاس- ### || AUTO - شوسا ms1117 [شوس]: از روى تكبر يا خشم با گوشه ى چشم خود نگاه كرد، ~~پلكها را بر روى هم نهاد واز گوشه ى چشم نگريست، در جنگ دلير وپرتوان شد. # =الشاسع- ### || AUTO دوردست، آنچه كه دور باشد. # =الشاش- ### || AUTO [شوش]: پارچه اى نازك كه از پنبه بافند، چادرشب يا روتختى ~~ابريشمى كه معمولا روى تخت يا رختخواب گسترانند. اين واژه عبرى است. # =الشاشة- ### || AUTO [شوش]: «الشاشة البيضاء»: پرده ى سفيد سينما كه بر روى آن ~~تصاوير وعكسها را نشان دهند. # =الشاشية- ### || AUTO كلاهى است از ماهوت سرخ رنگ كه بر روى آن زبانه ى كوچكى وجود دارد. # =شاط- # - شوطا [شوط] به الغضب: در آتش خشم سوخت،- شويطا الطعام: غذا در ته ديگ ~~بر اثر آتش سخت وبسيار سوخت. # اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =شاط- # - شيطا وشياطة وشيطوطة [شيط] الشي ء: # آن چيز سوخت،- ت القدر: ته ديگ سوخته در ته ديگ چسبيد،- روغن بسيار جوشيد ~~وسفت ونزديك به سوختن شد،- فلان: # فلانى هلاك شد،- ت الذبيحة: گوشت قربانى در ميان آن قوم تقسيم شد،- دمه: # خون او به هدر رفت،- فلان الدماء: خونها را درهم آميخت گوئى كه خون كشنده ~~را بر روى خون كشته ريخت،- في الأمر: در آن كار شتاب كرد. # =شاط- ### || AUTO مشاطة [شط] ه: در ستم كردن بر وى چيره شد وزياده روى كرد. # =الشاط- ### || AUTO فا «رجل شاط»: مرد خوش اندام، خوش سيما، مرد فراخ سينه وخوش قامت. # =شاطأ- ### || AUTO مشاطأة [شطأ] ه: هر يك از آن دو نفر در يكسوى رودخانه به راه ~~افتادند. # =الشاطئ- ### || AUTO ج شواطى ء وشطآن من النهر: كنار رودخانه؛ «شاطي ء الأودية»: لب ~~دره ها. اين واژه همواره بگونه ى مفرد مىيد وجمع ندارد،- من البحر: لب ~~دريا، دريا كنار. # =الشاطح- # «ثوب شاطح»: جامه ى بسيار بلند. ### || AUTO اين واژه در زبان متداول رايج است. # =شاطر- ### || AUTO مشاطرة [شطر] ه ماله: مال خود را با وى به دو نيم تقسيم كرد،- ~~ه رأيه: نظر او را تأييد كرد؛ «شاطره فرحه»: از شادماني او خوشنود شد.،- ~~فلانا: خانه ى او با خانه ms1118 ى فلانى بهم متصل وچسبيده شد. # =الشاطر- ### || AUTO ج شطار: فا، مرد پست وخبيث؛ الابن الشاطر»: فرزندى كه با پدرش ~~مخالفت كند وبه مفاسد اخلاقى روى آورد وسپس پشيمان شود ونزد پدر آيد وتوبه ~~كند، ودر زبان متداول بر آنكه زيرك وهشيار وقاطع در كارهاى خود باشد اطلاق ~~مى شود. # =الشاطن- ### || AUTO فا، مرد پست وخبيث، آنكه از حق روى گردان است. # =الشاطومة- # چوب بلندى است بسان ستون. ### || AUTO اين واژه در زبان متداول رايج است. # =شاظ- ### || AUTO - شوظا [شوظ] بفلان: فلانى را دشنام وناسزا گفت،- به الغضب: ~~خشم او را فرا گرفت. # =شاع- ### || AUTO - شيعا وشيوعا ومشاعا وشيعانا وشيعوعة [شيع] الخبر: آن خبر پخش ~~وافشا شد،- شيعا بالخبر: خبر را پخش كرد،- فيه الشيب: پيرى سر او را فرا ~~گرفت،- الإناء: ظرف يا جام را پر كرد،- شياعا ه: از او پيروى وبا وى دوستى كرد. # =الشاع- ### || AUTO [شيع]: «حديث شاع»: سخن يا خبرى شايع وپخش شده اين واژه را با ~~حذف حرف عين يا حرف دوم مىورند مانند واژه ى (هار)؛ «سهم شاع»: سهم مشترك ~~وتقسيم نشده. # =الشاعبان- ### || AUTO دو دوش يا كتف كه با هم فاصله دارند. # =الشاعة- ### || AUTO [شيع]: اخبار پخش شده وگسترده. # =شاعر- ### || AUTO مشاعرة [شعر] ه: در گفتن شعر بر او برترى يافت. # =الشاعر- ### || AUTO ج شعراء: فا، سراينده ى شعر. # =الشاعرة- ### || AUTO ج شواعر وشاعرات: مؤنث (الشاعر) است. # =الشاعرية- ### || AUTO موهبت سرودن شعر، قريحه. # =شاغب- ### || AUTO مشاغبة [شغب] ه: بر او دشمنى ورزيد وبا او فتنه ى بسيار ~~برانگيخت. # =الشاغر- ### || AUTO خالى، تهى؛ «منصب شاغر»: مقام يا پست خالى از متصدى. # =الشاغرة- ### || AUTO مؤنث (الشاغر) است،- من الأراضي: سرزمينهاى بى پناه كه رهبر ~~وپشتيبانى ندارد تا بتواند از آن حمايت كند. # =الشاغل- ### || AUTO فا؛ «شغل شاغل»: كارى كه صاحبش را بخود معطوف دارد وفرصتى براى ~~كارى ديگر نداشته باشد. اين تعبير را براى مبالغه گويند. # =الشاغور- ### || AUTO آبشار. اين واژه آرامي است، كانال چوبى كه آب از آن به آسياب ~~سرازير مى شود. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =شاف- ### || AUTO - شوفا [شوف] ه: آن چيز ms1119 را صيقلى وبراق كرد،- الجمل بالقطران: ~~بر پوست بدن شتر قطران ماليد،- ه عند العامة: ودر زبان متداول به معناى او ~~را ديد مى باشد. # =شافه- ### || AUTO شفاها ومشافهة [شفه] ه: بطور شفاهى از نزديك با هم سخن گفتند،- ~~الشي ء: به آن چيز نزديك شد. # =الشافي- # [شفي]: فا،- من الأدوية ونحوها: ### || AUTO داروى شفا بخش؛ «الجواب الشافي»: جواب قاطع وقانع كننده. # =شاق- # - شوقا وتشواقا [شوق] ه الحب اليه: عشق او را به دلخواهش گرايش داد. # =شاق- # - شيقا [شيق] ه اليه: آن چيز را به سوى او كشانيد ومحكم بست؛ «شاق الطنب ~~الى الوتد»: طنابها را به ميخ بست ومحكم كرد. # =شاق- ### || AUTO شقاقا ومشاقة [شق] ه: با او مخالفت ودشمنى كرد. # =الشاق- # [شق]: خسته كننده، مشقت آور، PageV01P511 ### || AUTO سخت. # =شاقى- ### || AUTO ### || AUTO مشاقاة [شقو] فلانا: در رنج وسختى بر او برترى ~~يافت،- ه على كذا: در شكيبائي به چيزى بر او پيشى گرفت،- فى الحرب ونحوها: ~~او را در جنگ ومانند آن به سختى كشانيد،- ه عند العامة: ودر زبان متداول به ~~معناى آن چيز را با دست خود گرفت وبه هوا پرتاب كرد وسپس آنرا از هوا گرفت ~~وباز تا چند بار پرتاب كرد مى باشد. # =الشاقوف- ### || AUTO (ب): پتك آهنگرى. فصيح اين واژه (الملطاس) يا (الملطس) است ~~وآرامي است. # =الشاقول- ### || AUTO شاقول، ميزان بنايان وستاره شناسان. اين واژه عبرى است. # =شاك- # - شوكا [شوك]: خار وسختى آن نمايان شد،- ه: در تن او خار فرو كرد،- ه ~~بالشوكة: با خار تن او را آزار داد،- ته الشوكة: خار در بدن او فرو رفت،- الشوك: ### || AUTO بر روى خار افتاد،-- شاكة وشيكة: در خار افتاد. # =الشاك- # [شك] في الأمر: آنكه در كارى شك ودودلى داشته باشد؛ «شاك السلاح»: ### || AUTO آنكه سراپا مسلح باشد. # =شاكى- ### || AUTO مشاكاة [شكو] ه: از آن چيز شكايت كرد، از درد ورنجى كه بر او ~~وارد شده خبر داد. # =الشاكة- ### || AUTO ج شواك [شك]: مؤنث (الشاك) است،- (طب): ورمى است كه در گلو ~~پديد مىيد. # =شاكر- ### || AUTO مشاكرة [شكر] ه: سپاسگزارى خود را به او بيان كرد،- ه الحديث: ~~سخن را با وى ms1120 آغاز كرد. # =الشاكر- ### || AUTO ج شاكرون وشكر: سپاسگزار، شكرگزار. # =الشاكري- # ج شاكرية: خدمتگزار، چاكرى. ### || AUTO اين واژه فارسى است. # =الشاكرية- ### || AUTO حقوق يا مزد خدمتگزار، ودر زبان متداول بر چاقوهاى سر كج اطلاق ~~مى شود ونيز در زبان متداول خوراكى است كه از گوشت پخته با شير تهيه مى شود. # =شاكس- ### || AUTO مشاكسة [شكس] ه: با او مخالفت وسرسختى كرد. # =شاكل- ### || AUTO مشاكلة [شكل] ه: شبيه وهمانند او شد، موافق ومطابق او شد. # =الشاكل- ### || AUTO همسان، همانند؛ «فيه شاكل من ابيه»: در او شباهتى به پدرش مى باشد. # =الشاكلة- ### || AUTO ج شواكل: مؤنث (الشاكل) است؛ «على شاكلته»: به شكل او، همانند ~~او، چهره، شكل، پهلو، ناحيه وجانب، نيت، مذهب وروش، نيازمندى. # =الشاكوش- ### || AUTO [شكش]: چكش. اين واژه در زبان متداول رايج است وفارسى است. # =الشاكي- ### || AUTO [شكو]: آنكه شكايت كند، دادخواه، آنكه به بيمارى سبكى دچار ~~شود؛ «رجل شاكي السلاح»: آنكه سراپا مسلح باشد. اين واژه در اينجا مقلوب ~~(شائك) است. # =شال- # - شولا وشولانا [شول] الذنب وغيره: دم وجز آن بلند شد،- الميزان: يك كفه ~~ى ترازو بلندتر از ديگرى شد،- ت القربة او الزق: # پايه هاى مشك يا خيك بر اثر پر شدن يا نفخ كردن در آن بلند شد،- الشي ء ~~وبالشي ء: آن چيز را بلند كرد. # =شال- ### || AUTO - شيلا [شيل] الشي ء: آن چيز را از جاى خود بركند وبلند كرد،- ~~دود القز: كرم ابريشم پرورانيد. # =الشال- ### || AUTO ج شيلان وشالات [شول]: شال ردائى است كه بر دوش افكنند يا بر ~~كمر بندند. اين واژه فارسى است. # =الشالوح- ### || AUTO چوبي دراز. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الشالوف- ### || AUTO عند العامة: آبى كه از بالاى بلندى بر سرآشيبى فروريزد، آبشار، ~~جاى يا مكان ويژه. # =شام- # - شيما [شيم]: بر پوست بدن او خال درآمد،- البرق: نگاه بر برق انداخت تا ~~بداند به كجا مى رود ودر كجا مى بارد،- شيما وشيوما الرجل: آن مرد حمله را ~~در جنگ استوار كرد،- الشي ء: آن چيز را تخمين زد،- فى الشي ء: به آن چيز ~~درآمد،- الشي ء فى الشي ء: # چيزى ms1121 را در چيزى ديگر پنهان كرد. # =شام- ### || AUTO مشامة [شم] الرجلان: آن دو مرد يكديگر را بوئيدند. # =الشامت- ### || AUTO ج شمات: فا، آنكه از بلا واندوه كه بر ديگران آيد شادمان شود، ~~شماتت گر. # =الشامة- # ج شام وشامات [شيم]: خال يا دانه ى سياه رنگى كه بر پوست بدن درآيد، لكه ~~يا اثر سياه بر روى زمين، لكه هاى سياه كه بر روى كره ى ماه به چشم مى ~~خورد،- (ح): ماده شتر سياه رنگ. # =الشامة- ### || AUTO [شم]: حس بويائى يا شامه. # =الشامتة- ### || AUTO ج شوامت: مؤنث (الشامت) است، دست وپاى چهار پا يا ستور. # =الشامخ- ### || AUTO ج شمخ: فا، كوه بلند؛ «رجل شامخ»: مرد بلند آوازه وپرهمت؛ ~~«شامخ الأنف»: مرد متكبر وخودخواه؛ «نسب شامخ»: نسبى بزرگ وشريف. # =الشامخة- ### || AUTO ج شوامخ وشامخات: مؤنث (الشامخ) است. # =الشامر- ### || AUTO فا؛ «ناقة او شاة شامر»: ماده شتر يا گوسفندى كه پستان آن به ~~شكمش چسبيده باشد. # =الشامرة- # ج شوامر: «ناقة أو شاة شامرة»: ### || AUTO مترادف (شامر) است؛ «لثة شامرة»: لثه هاى چسبيده به بيخهاى دندان. # =الشامس- ### || AUTO ج شوامس من الرجال: مرد سخت خوى،- من الخيل: اسبى كه سوارى ~~ندهد وآرامش نداشته باشد،- من الأيام: روز آفتابى. # =الشامل- ### || AUTO فا، همگان، عام. # =الشامي- # [شأم]: آنكه منسوب به كشور شام است. # =شان- # - شونا [شون] الرؤوس: سرها را باز كرد تا حشراتي را كه بر مغز جاى گرفته ~~اند بيرون كشد. # =شان- # - شينا [شين] ه: او را زشت گردانيد. PageV01P512 ### || AUTO اين واژه ضد (زانه) است،- سمعته: آبروى او را ريخت ولكه دار كرد. # =الشانئ- # ج شناء [شنأ]: كينه توز، دشمن # الشانئة- ### || AUTO ج شوانى ء: مؤنث (الشانئ) است. # =الشانب- ### || AUTO آنكه دندانهايش سفيد ونيكو باشد،- من الأيام: روز سرد. # =الشانف- ### || AUTO فا، روى گردان؛ «إنه لشانف عنا بانفه»: او از ما روى گردان است ~~وخود را برتر مى داند. # =الشانية- ### || AUTO ج شوان [شني]: گونه اى ناو جنگى. # =شاه- # - شوها وشوهة [شوه] الوجه: چهره زشت شد،- الرجل: بر آن مرد حسد ورزيد، او ~~را چشم زخم زد، او را ترسانيد. # =شاه- ### || AUTO - شيها [شيه] ه: به او چشم زخم زد. # =الشاه- ### || AUTO ms1122 پادشاه. اين واژه فارسى است. # =شاهانشاه- ### || AUTO شاهنشاه. اين واژه فارسي است. # =الشاهاني- ### || AUTO آنچه كه منسوب به شاه باشد. # =الشاهب- ### || AUTO آنچه كه به رنگ خاكسترى باشد. # =الشاه بندر- ### || AUTO رئيس ومعتمد بازرگانان. اين واژه فارسى است. # =الشاه بلوط- # (ن): درخت شاه بلوط. نام ديگر آن (الكستنة) است. اين واژه فارسى است. # الشاهترج ### || AUTO (ن): گياه شاه تره كه از رسته ى شاه تره ايهاست ودر باغها ~~وگوشه وكنار بسيار مى رويد. برگ وتخم اين گياه خواص پزشكى دارد ودر درمان ~~پيسى وخارش بكار مى رود. # =شاهد- ### || AUTO مشاهدة [شهد] ه: او را ديد. # =الشاهد- ### || AUTO فا، گواه، دليل، ستاره؛ «صلاة الشاهد»: نماز مغرب، زبان، انگشت ~~سبابه،- ج شهود وشهد واشهاد: آنكه آنچه را كه ديده است گواهى كند؛ «شاهد ~~عيان»: گواه آشكار،- ج شواهد: دليل واثبات، سخن كسانيكه از نظر زبان عربى ~~وقواعد نحو وصرف مورد اعتماد واستشهاد باشد. # =الشاهدة- ### || AUTO ج شاهدات وشواهد: مؤنث (الشاهد) است، زمين، سنگى كه به گونه ى ~~عمودى بر روى گور نهند. # =شاهر- ### || AUTO شهارا ومشاهرة [شهر] ه: آن را بطور ماهانه كرايه كرد. # =الشاهق- ### || AUTO بلند، ج شواهق؛ «ذو شاهق»: مرد سخت خشم. # =الشاهي- # [شوه]: خدمتگزار شاه. # =الشاهي- ### || AUTO مترادف (الشاهاني) است. # =الشاهية- ### || AUTO [شهو]: شهوت. # =الشاهين- ### || AUTO ج شواهين وشياهين (ح): شاهين، پرنده ايست از تيره ى بازهاى ~~شكارى وداراى دو بال دراز است، شاهين ترازو اين واژه فارسى است. # =شاور- ### || AUTO مشاورة [شور] ه في الأمر: در آن كار از او مشورت خواست. # =الشاوي- ### || AUTO [شوه]: منسوب به (الشاء) است. # =الشاوية- ### || AUTO ج شوايا [شوي]: دشتى كوچك در كناره ى كوه. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =الشاويش- ### || AUTO (اع): درجه ايست نظامى معادل گروهبان. اين واژه فارسى است. # =الشاي- # (ن): چاى. درختى است از تيره ى كامليات كه در همه ى فصلها سبز است. ### || AUTO بلندى اين درخت از يك متر ونيم تا دو متر است ومركز اصلى آن ~~خاور دورست ميان هند وچين برگ اين گياه را دم كرده ومى نوشند. # =شايع- ### || AUTO مشايعة [شيع] ه: از او ms1123 پيروى كرد،- بهم الدليل: راهنما بر آنها ~~بانگ زد وفراخواندشان،- بالإبل: بر شتران خود بانگ زد وآنها را فرا خواند. # =شأى- ### || AUTO يشؤو شأوا [شأو] القوم: بر آن قوم پيشى گرفت،- التراب من ~~البئر: خاك را از چاه بيرون كشيد. ### || AUTO ### || AUTO =الشأمي- ### || AUTO [شأم]: مترادف (الشامي) است. # =الشؤبوب- ### || AUTO ج شآبيب [شأب]: يك بار باريدن، سختى برخورد يا افتادن هر چيزى، ~~سختى گرماى خورشيد، لبه يا كناره ى هر چيزى، آغاز نمايش زيبائى. # =شأشأ- ### || AUTO شأشأة وشأشاء [شأشأ] الراعي الغنم أو الحمير وبها: شبان ~~گوسفندان يا خرها را با گفتن (شأشأ) يا (شؤشو) به راه رفتن برانگيخت. # =شئف- # - شأفا [شأف] ت أصابعه: اطراف ناخنهاى انگشتانش شكاف برداشت،- ت الرجل: ~~كف پاى قرحه درآورد،- شأفا وشآفة فلانا ولفلان: كينه ى فلانى را بدل گرفت. # =شئف- ### || AUTO ترسيد،- ت الرجل: كف پاى قرحه درآورد. # =الشأف- ### || AUTO «شأف الجرح»: چركى وتباهى زخم. # =الشأفة- # قرحه كه در كف پاى درآيد، ريشه؛ «استأصل شأفته»: آن را از ريشه بركند، ~~دشمنى.؛ «بينهم شأفة»: ميان آنها دشمنى است. # =شأم- ### || AUTO - شأما [شأم] القوم وعليهم: بر آن قوم بدبختى آورد. # =شؤم- ### || AUTO - شآمة [شأم] عليهم: براى آن قوم بدفال وشوم شد. # =شئم- # عليهم: مترادف (شؤم) است. # =شام- ### || AUTO تشئيما [شأم] القوم: آن قوم را به سوى شام برد،- ه: آن كار را ~~به حق انجام داد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الشؤم- # [شأم]: بدفالى وبدبختى. اين واژه ضد (اليمن والبركة) است. # =الشأم- ### || AUTO [شأم]: شام (سوريه). # =الشؤمى- ### || AUTO [شأم]: مؤنث (الأشأم) است، اين واژه ضد (اليمنى) است. # =الشأمة- ### || AUTO [شأم]: متضاد (اليمنة) است. # =الشئمة- ### || AUTO ج شيم [شأم]: خلق وخوى، عادت، ودر زبان متداول به معناي عزت ~~نفس وبزرگوارى است؛ «فلان صاحب شئمة أو بلا شئمة»: فلانى با شهامت وعزت نفس ~~يا اينكه بى شهامت وبى عزت نفس است. # =شأن- ### || AUTO - شأنا [شأن]: داراى شأن ومقام شد. # =الشأن- # ج شؤون وشئان وشئين: نيازمندى، حال يا امر بطور كلى؛ «ما شأنك»: تو را چه ~~مى شود يا حالت چطوره؛ «هذا شأنه دائما»: # اين حال هميشگى او است؛ «تركه وشأنه»: PageV01P513 # او را به ms1124 حال خود رها كرد تا هر چه كه مى خواهد بكند، به او پروا نكرد؛ ~~«شأنه فى ذلك شأن ... »: كار وحال او در اينگونه موارد همانند ... است؛ «من ~~شأنه كذا اوان يفعل كذا»: سرشت وخوى او چنين است كه فلان كار را بكند، ونيز ~~واژه ى (الشأن) بمعناى دخالت در كارى ويا علاقمند به آن مىيد؛ «ما شأني في ~~ذلك»: دخالتى در آن ندارم؛ «له شأن في ذلك»: در آن كار علاقه دارد؛ «ليس لي ~~شأن في ذلك»: به آن كار علاقه اى ندارم يا آن كار به من ربطى ندارد؛ «ليس ~~من شأنه أن»: در شأن او نيست كه ... # ؛ «بشأن كذا»: براى آن چيز يا بخاطر آن؛ «جل شأنه»: بزرگوار باد شأن ~~خداوند متعال. اين تعبير را درباره ى حق تعالى گويند؛ «ذو الشأن او ذات ~~الشأن»: مقام يا شخص مسئول ويا ويژه در كارى؛ «أولو الشأن او ذوو الشأن»: ~~دارندگان نفوذ وقدرت؛ «رفيع الشأن»: بلند مرتبه ومقام؛ «ذو شأن»: # با اهميت، پر اهميت،- ج شؤن وشؤون: ### || AUTO ### || AUTO زمين دراز وخاكى در كوه كه در آن نخل خرما مى ~~رويد، رگى كه در چشم است واز آن اشك روان مى شود،- (ع ا): جاى پيوند ~~استخوانهاى سر، (الشئون): اين واژه در رديف خود مطالعه شود. # =الشأو- # [شأو] مص، پايان ونهايت، برد، هدف؛ «عدا شأوا»: يك دور تا پايان چيزى ~~چرخيد يا دويد؛ «بلغ شأوا بعيدا فى الرقي»: در پيشرفت وترقى به نهايت درجه ~~ى آن رسيد؛ «فلان بعيد الشأو»: او بلند همت است، خاكى كه از چاه بيرون آورند. # =الشئون- ### || AUTO [شأن]: جمع (الشأن) است، نيازمنديها؛ «الشئون الخارجية»: آنچه ~~كه در رابطه با سياست خارجى كشور باشد؛ «وزارة الشئون الاجتماعية»: وزارت ~~كار وامور اجتماعى؛ «شؤون الطلبة»: امور مربوط به دانشجويان؛ «لله فى خلقه ~~شؤون»: خداوند متعال بر امور خلق خود شؤون خاصي دارد؛ «شؤون الخمر»: آن ~~مقدار از مي كه در رگهاى بدن جريان يابد. ### || AUTO =شب- # - شبابا وشبيبة [شب] الغلام: آن كودك ms1125 جوان شد،- عن الطوق: بزرگ شد وبحد ~~كمال رسيد،-- شبا وشبوبا الشي ء: آن چيز بلند ونمايان شد،- النار: آتش را ~~روشن كرد،- ت النار: آتش روشن شد،- الحريق: ### || AUTO آتش سوزى رخ داد، ت نيران الحرب: جنگ آغاز شد،- ت الحية: مار ~~پريد ونيش زد. # =اين تعبير در زبان متداول رايج است،- شبيبا وشبابا وشبوبا الفرس: اسب ~~بانشاط شد ودو دست خود را بالا برد، با نشاط يا آزرده شد. # =شب- ### || AUTO ت النار: آتش افروخته شد. # =الشب- ### || AUTO [شب]: جوان، ج شباب وشبان وشببة،- (ك): زاج سفيد يا آبى رنگ؛ ~~«شب الليل»: بوته گلى است زيبا ومركز اصلي آن امريكاى استوائى است وشكوفه ~~هاى آن پيش از غروب وپس از آن باز مى شود. # گل لاله عباسى. # =شبا- # - شبوا [شبو] الشي ء: آن چيز بلند وعالى شد،- الفرس: اسب بر روى دو پاى ~~ايستاد،- النار: آتش برافروخت،- الوجه: ### || AUTO چهره پس از دگرگونى روشن وباز شد. # =الشبائك- ### || AUTO دشمنيها. # =الشباب- # [شب]: مص، جوانى وسن بلوغ كه معمولا تا سي سالگى مى باشد، آغاز هر چيزى ~~مانند (شباب النهار): آغاز روز، تشبيب؛ «قصيدة حسنة الشباب»: قصيده اى با ~~تشبيبى نيكو. # =الشباب- ### || AUTO [شب]: آنچه كه با آن آتش افروخته شود. # =الشبابة- ### || AUTO [شب] (مو): ني، قره ني. اين واژه را در زبان متداول (منجيرة) گويند. # =الشباة- # ج شبا وشبوات [شبو]: اسبى كه بر روى دو پاى خود مىيستد،- (ح): ### || AUTO عقرب بهنگام تولد يا عقرب زرد، نيش عقرب، تيزى ولبه ى هر ~~چيزى،- من السيف: اندازه ى برنده ى شمشير. # =الشبارق- # [شبرق]: پاره هاى جامه. # =الشبارق- ### || AUTO [شبرق]: پاره هاى جامه. # =شباط- # ماه دوم از سال شمسى ميلادى است ميان (كانون دوم وآذار) روزهاى اين ماه ~~در سال كبيسه 29 روز ودر غير آن 28 روز است ومعادل از يازدهم بهمن تا دهم ~~اسفند از سال شمسى هجرى مى باشد. ### || AUTO اين نام سريانى است. # =الشباعة- ### || AUTO باقيمانده ى غذا پس از سيرى. # =الشباك- # ج شبابيك: تور شكارچيان، شكارگران كه جمع (شابك) است مانند (قارى ء) كه ~~جمع آن (قراء) است، در پوش آفتابه كه ms1126 داراى سوراخهاى متعدد است،- عند ~~العامة: ودر زبان متداول بر ريسمانهائى اطلاق مى شود كه باربران چيزهاى ~~شكستنى را با آن بر روى ستور بندند، پنجره، روزنه. # =الشباك- ### || AUTO پنجره ساز. # =الشبام- # هر يك از دو ريسمان روبنده كه زن با آنها روبند خود را از پشت گره زند، ~~چوبى كه در دهان بزغاله نهند تا نتواند از پستان مادرش شير بخورد. # =شبب- ### || AUTO تشبيبا [شب]: بياد روزگار جوانى وتفريح وسرگرميهاى گذشته ~~افتاد،- الشاعر بالفتاة: شاعر در شعر خود نسبت به آن دختر اظهار عشق كرد ~~وزيبائيهاى او را برشمرد،- قصيدته: شاعر قصيده ى خود را ويرايش كرد وآنرا ~~با ياد زنان آراست. معمولا تشبيب در آغاز هر امرى است اگر چه در ذكر جوانى ~~نباشد،- الكتاب آغاز به خواندن كتاب كرد. # =الشبت- # (ن): گياه شويد كه از تيره ى خيميات است. نام ديگر آن (رز الدجاج) است. # =الشبت- ### || AUTO (ن): مترادف (الشبت) است. # =الشبة- # ج شبات وشواب وشبائب [شب]: ### || AUTO مؤنث (الشب) است به معناى (الشاب). # =شبث- ### || AUTO - شبثا بكذا: به آن چيز آويخت. # =الشبث- # ج أشباث وشبثان (ح): عنكبوت،- (ح): حشره ايست كه پاهاى بسيار دارد. PageV01P514 ### || AUTO =الشبث- ### || AUTO «رجل شبث»: مردى كه عادت داشته باشد همواره تشبث كند وبه چيزى چسبد. # =الشبثة- ### || AUTO «رجل شبثة»: آنكه همواره ملازم حريف يا رقيب خود باشد. # =شبح- # - شبحا الجلد: پوست يا چرم را ميان ميخها گذراند،- الرجل: آن مرد را دراز ~~كرد تا به او تازيانه زند، او را مانند شخص بدار آويخته دراز كرد،- الداعي: ~~دعاگو دستهاى خود را براى دعا بلند كرد،- فلان: # فلانى حاضر شد،- الشي ء: آن چيز را شكافت. # =شبح- # - شباحة: آن مرد داراى دو دستهاى دراز يا پهن شد. # =شبح- ### || AUTO تشبيحا: آن مرد پير شد وبر اثر ناتوانى چشم يك شبح را دو شبح ~~ديد،- الشي ء آن چيز را پهن كرد وپوست آن چيز را كند. # =الشبح- # ج شبوح وأشباح: شبح، خيال وسايه. # =الشبح- ### || AUTO ج شبوح وأشباح: شخص، درب ساختمان بلند. # =الشبحان- # دراز، بلند. # =الشبحان- ### || AUTO دو چوب زاويه سنج. # =الشبحة- ### || AUTO اسم مره از (شبح) است، زنجيرى كه ms1127 با آن پاى اسب را بندند. # =شبر- # - شبرا الثوب ونحوه: جامه را با وجب اندازه گيرى كرد،-- شبرا ه مالا: ~~مالى به او داد. # =شبر- ### || AUTO تشبيرا الشي ء: آن چيز را تخمين زد يا اندازه گيرى كرد،- ~~فلانا: او را بزرگداشت. # =الشبر- # مص، قد، اندام، عمر، ازدواج. # =الشبر- # ج أشبار: وجب كه فاصله ى ميان انگشت ابهام وگوشه ى طرف انگشت كوچك (خنصر) ~~در حاليكه كشيده شده باشد؛ «شبرا فشبرا»: بتدريج، كم كم، عمر. # =الشبر- ### || AUTO خير، عطا، بخشش، إنجيل، قربانى. # =الشبراق- ### || AUTO من كل شي ء: سختى وصلابت هر چيزى. # =الشبرة- # قامت، اندام چه كوتاه يا چه بلند. # =الشبرة- ### || AUTO بخشش. # =شبرق- ### || AUTO شبرقة [شبرق] ه: آن چيز را پاره كرد،- اللحم: گوشت را قطعه ~~قطعه كرد،- البازي الصيد: باز شكار را درهم نورديد،- الشي ء عند العامة: ~~ودر زبان متداول به معناى قسمتى از آن چيز را گرفت مى باشد،- ت الدابة فى ~~مشيها: ستور بهنگام راه رفتن گامهاى خود را فراخ برداشت،- الموسى على الجلد ~~عند العامة: تيغ را بر روى چرم كشيد تا لبه ى آن نرم ونازك شود. اين تعبير ~~در زبان متداول رايج است. # =الشبرق- ### || AUTO ج شبارق (ح): بچه ى گربه. # =الشبرقة- ### || AUTO پاره اى از جامه. # =شبع- # - شبعا وشبعا من الطعام: از خوردن غذا سير شد. اين واژه ضد (جاع) است؛ ~~«شبعت من هذا الأمر ورويت»: از اين كار سير وبيزار شدم. # =شبع- # شباعة عقله: خردمند شد. # =شبع- ### || AUTO تشبيعا ت غنمه: گوسفندان او آذوقه خوردند ولى سير نشدند،- ه ~~بالكهرباء: آن چيز را با نيروى برق پر كرد. # =الشبع- # مترادف (الشبع) است. # =الشبع- ### || AUTO پرى، سيرى. # =الشبعى- ### || AUTO مؤنث (الشبعان) است. # =الشبعان- ### || AUTO ج شباع وشباعى: مرد سير. # =الشبعانة- ### || AUTO مؤنث (الشبعان) است. # =الشبعة- # يكبار غذا خوردن سير كننده. # =الشبعة- ### || AUTO مترادف (الشبعانة) است. # =شبق- # - شبقا ه بالعصا: با عصا او را زد. اين واژه سريانى است. # =شبق- ### || AUTO - شبقا: شهوت جنسي فاسد بر او چيره شد،- من اللحم: از خوردن ~~گوشت با نشاط شد. # =الشبق- ### || AUTO آنكه شهوت جنسي فاسد بر او چيره شود. # =الشبقة- ### || AUTO مؤنث (الشبق) است. # =شبك- # - شبكا ت الأمور: كارها ms1128 درهم پيچيده شد،- الشى ء: آن چيز در چيزى داخل ~~شد؛ «شبكت اصابعي بعضها فى بعض»: # انگشتانم را در يكديگر فرو بردم،- ه عنه: او را از آن كار منصرف كرد. # =شبك- # تشبيكا الشي ء: مترادف (شبكه): ### || AUTO است. # =الشبكة- # خويشاوندى؛ «بينهما شبكة»: # ميان آن دو نفر خويشاوندي است. # =الشبكة- ### || AUTO ج شبك وشباك وشبكات: تور شكار. دام چه در خشكى يا آبى، زمين كه ~~در آن چاههاى بسيار باشد، چاههاى بسيار ونزديك بهم، مجموع راههاى مواصلات ~~وخطوط برق وقناتهاى آب ... در يك منطقه كه وابسته به يك شركت باشند؛ «نصب ~~شبكته»: اين مثل را درباره ى كسى گويند كه مكر وفريب خود را پنهان نگهدارد. # =الشبل- # ج أشبال وشبال وأشبل وشبول (ح): ### || AUTO بچه ى شير هرگاه براى شكار توانا شود. # =شبم- # - شبما الجدي: در دهان بزغاله چوب نهاد تا نتواند از پستان مادر شير مكد. # =شبم- # - شبما الماء: آب سرد شد. # =شبم- ### || AUTO تشبيما الجدي: مترادف (شبمه) است. # =الشبم- # سرما. # =الشبم- # آب سرد وجز آن، آنكه گرسنه وسرمازده باشد، مرگ. # =الشبم- ### || AUTO چوبى كه در دهان بزغاله نهند تا نتواند از مادر شير مكد. # =الشبمة- ### || AUTO مؤنث (الشبم) است. # =شبه- # تشبيها ه إياه: او را همانند آن كرد،- ه به: او را بسان آن كرد،- الشي ء: ~~آن چيز دشوار شد،- عليه الأمر: آن كار بر او پوشيده شد. # =شبه- ### || AUTO عليه الأمر: امر بر او پوشيده ومبهم شد. # =الشبه- # ج أشباه ومشابه: مثل، مانند؛ «شبه المنحرف» (ه): شكلى است چهار ضلعى كه ~~دو ضلع متوازى ونابرابر دارد كه به هر يك از آن قاعده گويند؛ «شبه المنحرف ~~المتساوي الساقين» (ه): چهار ضلعى است كه دو ضلع غير متوازى آن با هم مساوى ~~باشند؛ «فى شبه عزلة تامة»: در انزواى تقريبى قرار PageV01P515 ### || AUTO گرفتن؛ «شبه رسمي»: نيمه رسمى؛ «شبه الجزيرة»: به واژه ى ~~(الجزيرة) مراجعه شود. # =الشبه- ### || AUTO همانندى، مشابهت،- ج اشباه ومشابه: مثل ومانند،- ج اشباه: مس ~~زرد يا فلز برنج. # =الشبهان- ### || AUTO مس زرد يا برنج. # =الشبهة- ### || AUTO ج شبه وشبهات: مثل، مانند، ابهام، نامعلوم بودن چيزى، آميخته ~~ومشكوك شدن ms1129 حق با باطل يا حلال با حرام؛ «تحت الشبهة»: مورد سوء ظن قرار ~~گرفتن؛ ذوو الشبهات او اصحاب الشبهات»: افراد مشكوك كه مورد سوء ظن باشند. # =الشبوب- ### || AUTO [شب]: زيبا كننده ى چيزى، اسبى كه دو پايش از دستهايش بلندتر ~~باشد، آنچه كه با آن آتش افروزند. # =الشبور- ### || AUTO ج شبابير وشبورات: بوق، سرنا. اين واژه عبري است. # =الشبوط- # ج شبابيط (ح): مترادف (الشبوط) است. # =الشبوط- # ج شبابيط (ح): گونه اى ماهي رودخانه است وداراى سرى كوچك وسينه اى پهن است. # =الشبوط- # گونه اى جاروب است كه از شاخه هاى باريك ساخته مى شود. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است،- ج شبابيط (ح): ### || AUTO ماهى شبوط است. # =الشبيبة- # [شب]: مص # الشبيع- # ج شبع: بسيار؛ «ثوب شبيع الغزل»: # جامه ى محكم بافت؛ «رجل شبيع العقل»: ### || AUTO مرد پر خرد يا خردمند. # =الشبين- # ج شباين: آنكه در شب عروسى داماد را بيارايد وراز ازدواج به او آموزد. ### || AUTO اين واژه سريانى است. # =الشبينة- ### || AUTO زني در شب عروسى. عروس را بيارايد وراز ازدواج به او آموزد. ~~اين واژه سريانى است. # =الشبيه- ### || AUTO ج شباه: شبيه، همانند، همتا. # =شت- ### || AUTO ### || AUTO - شتا وشتاتا وشتيتا [شت]: پراكنده شد،- الأشياء: ~~آن چيزها را پراكنده كرد. # =الشت- # مص پراكنده شدن،- ج اشتات: # پراكنده ومتفرق. اين واژه وصف است براى مصدر؛ «جاؤوا اشتاتا»: بطور ~~پراكنده آمدند. نصب واژه ى (اشتاتا) بنا بر حال است. # =شتا- ### || AUTO ### || AUTO - شتوا [شتو] الشتاء: زمستان سرد شد،- القوم: آن ~~گروه به زمستان درآمدند، آن گروه در زمستان به قحطى افتادند،- بالبلد: # زمستان را در آن شهر اقامت كرد،- المكان: زمستان را در آن مكان اقامت گزيد. # =الشتا- ### || AUTO قحطى، تنگسالى. # =شتى- # تشتية بالبلد: فصل زمستان را در آن شهر بسر برد،- ه: آن چيز براى زمستان ~~او كافى شد وبه آن بسنده كرد،- ت الدنيا: # باران آمد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =شتى- # [شت]: جمع (شتيت) است؛ «اشياء شتى»: چيزهاى مختلف وگوناگون؛ «أناس شتى»: ~~مردمى كه از يك قبيله نباشند. # =الشتاء- ### || AUTO [شتو]: مص،- ج أشتية وشتي: فصل زمستان كه در حساب سال شمسى ms1130 ~~ميلادى از 21 كانون اول تا 21 آذار مى باشد كه معادل از يكم ديماه تا پايان ~~اسفند ماه سال شمسى هجرى است، قحطى؛ «فاكهة الشتاء»: آتش. ودر زبان متداول ~~اين واژه را براى باران بكار مى برند. # =الشتات- # ج أشتات [شت]: پراكنده ومتفرق؛ «جاؤوا شتات شتات»: بطور پراكنده آمدند. ### || AUTO حركت نصب در اين واژه بنا بر حال بودن است. # =الشتام- ### || AUTO بسيار دشنام گوى. # =الشتامة- # تندخوئى وزشتى چهره. # =الشتامة- ### || AUTO مترادف (الشتام) است. # =شتان- ### || AUTO [شت]: اين واژه اسم فعل است به معناى دور شد ومبني بر فتح است ~~وگاهى مكسور مى شود؛ «شتان بينهما»: با نصب نون بين به اعتبار ظرفيت ويا ~~رفع آن به اعتبار فاعليت مىيد؛ «شتان بينهما وما هما وما زيد وأخوه»: ميان ~~آن دو فرق ودورى است. # =شتت- ### || AUTO تشتيتا الأشياء: آن چيزها را پراكنده كرد؛ «شتت شملهم»: جمع ~~آنها را پراكنده كرد. # =شتر- # - شترا الشي ء: آن چيز را بريد، پاره كرد،- الرجل: آن مرد را زخمى كرد،- ~~العين: پلك چشم را برگردانيد. # =شتر- # - شترا: آن چيز بريده شد، لب زيرين او بريده شد، پلكهاى بالا وپائين چشم ~~او برگشته وداراى شكاف شد،- به: به او دشنام داد. # =شتر- # پلك چشم او برگشته واز بالا وپائين شكافته شد. # =شتر- ### || AUTO تشتيرا عينه: پلك چشم او را شكافت وبرگردانيد،- به: از او عيب ~~جوئى كرد، به او دشنام داد وسخنان زشت گفت. # =الشتر- ### || AUTO مص شكافتگى، برگشتگي وشكافتگى پلك چشم، عيب ونقص. # =الشتراء- ### || AUTO مؤنث (الأشتر) است. # =الشترة- ### || AUTO فاصله ى ميان دو انگشت. # =شتل- ### || AUTO - شتلا الشتل: نهال را از زمين بركند تا در جاى ديگر به كارد. ~~اين واژه سريانى است. # =شتل- # تشتيلا الشتل: مترادف (شتله) است. # اين واژه سريانى است. # =الشتل- ### || AUTO (ز): آنچه از نهال وگياه كه از زمين بركنده ودر جاى ديگر كشت شود. # =الشتلة- ### || AUTO واحد (الشتل) است. # =شتم- # - شتما ومشتمة ومشتمة ومشتمة وتشتاما ه: به او دشنام گفت،- شتما ه: در ~~ناسزاگوئى بر او چيره شد. # =شتم- # - شتامة: بدقيافه وزشت شد. # =شتم- ### || AUTO تشتيما ه: در دشنام دادن وناسزاگوئى زياده روى ms1131 كرد. # =الشتوت- ### || AUTO [شت]: «أناس شتوت» مردمي كه از يك قبيله نباشند. # =الشتوة- # [شتو]: زمستان؛ «صاحب الشتوة»: ### || AUTO يار زمستاني. # =الشتوي- # منسوب به (الشتاء) است. PageV01P516 ### || AUTO =الشتوي- ### || AUTO منسوب به (الشتاء) است، باران زمستان. # =شتي- ### || AUTO [شتو] القوم: آن قوم به زمستان درآمدند، آن قوم در زمستان به ~~قحطى وتنگسالى دچار شدند. # =الشتي- ### || AUTO [شتو]: باران زمستان. # =الشتيت- # [شت]: مص،- ج شتى: پراكنده مانند (مريض ومرضى)؛ «ثغر شتيت»: ### || AUTO دندانهائى كه در دهان از هم فاصله ى زياد داشته باشند؛ «شتى»: ~~اين واژه را در موضع خود بيابيد. # =الشتير- ### || AUTO بد اخلاق، آنكه شرور وداراى معايب بسيار باشد. # =الشتيم- ### || AUTO زشت چهره. # =الشتيمة- ### || AUTO ج شتائم: اسم است از (شتم). # =الشث- # ج شثاث: گردوى دشتى،- (ح): ### || AUTO زنبور عسل، آن قسمت از بالاى كوه كه شكسته شده وهمانند بالكون ~~درآمده باشد. # =الشثة- ### || AUTO [شث]: واحد (الشث) است. ### || AUTO =شج- ### || AUTO - شجا [شج] الرأس: سر را زخمى كرد، شكست،- المفازة: بيابان را ~~پيمود،- الشراب بالماء: آب را با مي آميخت،- المركب البحر: كشتى آب دريا را ~~شكافت وبراه افتاد،-- شججا: سر او شكست يا اثر شكستگى برداشت. # =شجا- ### || AUTO - شجوا [شجو] الرجل: آن مرد را اندوهگين كرد، شادمان كرد، ويرا ~~برانگيخت، او را غصه دار كرد. # =الشجا- ### || AUTO غم واندوه، استخوان ومانند آن كه در گلو گير كند. # =الشجاب- ### || AUTO ### || AUTO ج شجب: سربند يا درپوش شيشه ومانند آن، جالباسى ~~چوبى كه جامه ها را بر آن درآويزند. # =الشجاج- ### || AUTO [شج]: سخت شكافنده. # =الشجار- # كجاوه ى بى پوشش كه از هودج كوچكتر است. # =الشجار- ### || AUTO مص،- ج شجر: چوبى كه در پشت درب قرار دهند، چرخ چاه، چوبى كه ~~در دهان بزغاله نهند تا نتواند شير بمكد، داغ شتر، مترادف (الشجار) است. # =الشجار- ### || AUTO ج شجارون: دانشمند گياه شناس وكشاورزى. # =الشجاع- # ج شجعان وشجعان وشجاع وشجعاء وشجعة وشجعة وشجعة وشجعة: دلير، قهرمان، ~~شجاع،- ج شجعان وشجعان واشجعة: گونه اى مار، افعى. # =الشجاع- # ج شجعان وشجعان وشجاع وشجعاء وشجعة وشجعة وشجعة وشجعة: مترادف (الشجاع) است. # =الشجاع- ### || AUTO به معناى (الشجاع) است. # =الشجاعة- # دليرى، شجاعت. # =شجب- # - شجبا وشجوبا: اندوهگين شد، تباه شد، مرد،- الشي ء: آن چيز ms1132 تلف شد،- ~~شجبا ه: او را از آن كار منصرف كرد؛ «انك لتشجبني عن حاجتي» تو مرا از ~~نيازمنديم بازمى دارى، او را اندوهگين كرد، نابود كرد،- القنينة بشجاب: در ~~شيشه را با درپوش بست،- الشي ء: آن چيز را نپذيرفت،- شجيبا الغراب: كلاغ ~~بانگ جدائى زد. # =شجب- ### || AUTO - شجبا: اندوهگين شد، هلاك شد، مرد،- الشي ء: آن چيز فنا شد يا ~~از دست رفت. # =الشجب- # مص،- ج شجوب واشجاب: نياز واندوه، خستگى پس از بيمارى يا جنگ، ستون خانه. # =الشجب- # چوبهاى جالباسي كه بر آن رختها وجامه ها آويزند. # =الشجب- ### || AUTO اندوهگين. # =الشجة- # ج شجاج [شج]: زخم سر. # =شجج- ### || AUTO تشجيجا ه: اين واژه مبالغه ى (شجه) است،- على الأمر: بر آن كار ~~تصميم گرفت. # =الشجج- # مص، اثر زخم در پيشانى. # =شجر- ### || AUTO ### || AUTO - شجرا الشجرة: بعضى از شاخه هاى درخت را گرفت،- ~~النبات: شاخه هاى فرو افتاده ى درخت را بالا برد،- الشي ء: آن چيز را بست،- ~~البيت: خانه را ستون نهاد،- الرجل بالرمح: آن مرد را با نيزه زد،- فلانا: ~~فلانى را دور كرد ومنع نمود،- الدابة: # لگام ستور را كشيد تا جلو آنرا بگيرد ودهانش را باز كند،- فمه: دهانش را ~~با چوب باز كرد،- شجرا وشجورا بينهم امر: بر سر آن كار باهم زد وخورد ~~كردند؛ «شجر ما بينهم»: باهم زد وخورد كردند. # =شجر- # - شجرا الرجل: اطرافيان آن مرد بسيار شدند. # =شجر- # تشجيرا النبات: گياه درخت شد،- المكان: آن مكان را درخت كارى كرد،- ~~النخل: خوشه هاى خرما را بر روى شاخه نهاد تا شكسته نشود. # =الشجر- # مص،- ج اشجار وشجور وشجار: # چانه، زنخ، درون دهان بهنگام باز شدن، امرى كه در آن اختلاف باشد. # =الشجر- # ج أشجار وشجراء: درخت يا گياه كه داراى ساقه باشد، درخت جنگلى كه داراى ~~چوبهاى عالى باشد. # =الشجر- # «مكان شجر»: جاى پر از درخت. # =الشجر- ### || AUTO لغتى است در (الشجر). # =الشجراء- # درخت انبوه ودرهم پيچيده، زمين پر از گياه ودرخت. در مقابل اين كلمه ~~(المرداء) مىيد به معناى زمين بى درخت. # =الشجرة- # اسم مره است از فعل (شجر)، نقطه ى كوچكى در چانه ى كودك. # =الشجرة- # ج شجرات: واحد (الشجر) است؛ «شجرة الحياة ms1133 او شجرة معرفة الخير من الشر»: # درختى است كه حق تعالى خوردن آن را در بهشت بر حضرت آدم حرام كرد؛ «شجرة ~~الميلاد»: درخت صنوبر سبز يا شاخه اى از آن كه در ايام عيد ميلاد حضرت مسيح ~~مورد آرايش قرار مى گيرد، «شجرة النسب»: # نسب نامه كه در آن نام نياى بزرگ خاندان وسپس فرزندان وتبار خانواده ~~نوشته مى شود؛ «الشجرة الملعونة» (ن): درخت زقوم؛ «فلان شجرة خير»: فلانى ~~مصدر نيكى وسودرسانى است. # =الشجرة- # «أرض شجرة»: زمينى كه داراى PageV01P517 ### || AUTO درختان يا پر از درخت است. # =الشجرية- ### || AUTO «الحروف الشجرية»: اين حروف عبارت از (شين وضاد وجيم) است كه ~~در تلفظ از درون دهان بيرون آيند. وگفته مى شود كه حروف شجريه (شين وجيم ~~وقاف وكاف وياء) مى باشند. # =شجع- # - شجعا ه: در دليرى بر او برترى يافت. # =شجع- # - شجعا: دراز شد، بلند شد. # =شجع- # - شجاعة: دلير وپرتوان ونترس شد. # =شجع- ### || AUTO ### || AUTO تشجيعا ه: او را پرتوان ونيرومند ساخت،- ه على ~~الأمر: او را بر آن كار تشويق كرد. # =الشجع- # ريشه هاى درخت. # =الشجع- ### || AUTO مترادف (الشجاع) است، شتر ديوانه؛ «جمل شجع القوائم»: شترى كه ~~گامهاى تند وپرشتاب بردارد. # =الشجعاء- ### || AUTO مؤنث (الأشجع) است. # =الشجعة- # مترادف (شجعة) است. # =الشجعة- ### || AUTO «رجل شجعة»: مرد دراز ولرزان، مرد ناتوان وترسو. # =شجن- # - شجنا وشجونا ه: او را اندوهگين كرد،- شجونا ت الحمامة: كبوتر اندوهگين ~~شد وناليد. # =شجن- # - شجنا وشجونا: اندوهگين شد. # =شجن- # شجنا وشجونا: اندوهگين شد. # =شجن- ### || AUTO تشجينا ه: او را اندوهگين كرد. # =الشجن- # ج شجون: راه ميان دره يا بالاى آن. # =الشجن- ### || AUTO مص،- ج شجون واشجان: اندوه، غم، هواى نفس، شاخه ى درهم پيچيده ~~ى درخت، بخش يا شعبه از هر چيزى؛ «الحديث ذو شجون»: حديث فنهاى گوناگون ~~وشعبه ها واغراض مختلفى دارد. # =الشجنة- # ج شجن وشجن وشجن وشجنات وشجنات: شاخه ى درهم پيچيده وانبوه درخت، شعبه يا ~~بخش از هر چيزى. # =الشجنة- # ج شجن وشجن وشجنات وشجنات: مترادف (الشجنة) است. # =الشجنة- ### || AUTO ج شجن وشجنات وشجنات: مترادف الشجنة) است، شكاف در كوه. # =الشجو- ### || AUTO [شجو]: مص، اندوه، غم، يك دور گريه ms1134 كردن؛ «بكى فلان شجوه»: ~~فلانى اندوه خود را با گريه باز كرد؛ «بكت الحمامة شجوها»: كبوتر ناله ى ~~خود را سرداد، نياز؛ «له عندي شجو»: او به من نيازى دارد. # =الشجواء- ### || AUTO «مفازة شجواء»: بيابان سخت پيما. # =الشجوي- ### || AUTO منسوب به (الشجي والشجي) است. # =شجي- # - شجا: اندوهگين شد،- بالشجا: # استخوان در گلويش گير كرد،- الغريم عنه: # طلبكار از او درگذشت. # =الشجي- # [شجو]: اندوهگين، سرگردان. # =الشجي- ### || AUTO [شجو]: اندوهگين، سرگردان. # =الشجية- # مؤنث (الشجي) است. # =الشجية- ### || AUTO مؤنث (الشجي) است. # =الشجير- ### || AUTO شمشير، رفيق بد وناباب، شتر بيگانه، شخص غريب؛ «مكان شجير»: ~~جاى پردرخت. # =الشجيرة- ### || AUTO «أرض شجيرة»: زمين پر از گياه ودرخت. # =الشجيج- ### || AUTO [شج]: ميخ،- ج شجى: آنكه سر او شكسته يا اثر شكستگى در سر ~~داشته باشد. # =الشجيع- # ج شجعان وشجاع وشجعاء وأشجعة: ### || AUTO دلير. # =الشجيعة- ### || AUTO ج شجائع وشجاع وشجع: مؤنث (الشجيع) است. # =شح- ### || AUTO ### || AUTO - شحا وشحا وشحا [شح] بالشي ء وعلى الشي ء: بخيل ~~شد يا حرص ورزيد،- ماء الينبوع او ماء النهر: آب چاه يا رودخانه كم شد. اين ~~تعبير در زبان متداول رايج است. # =الشح- # مص مرد بخيل. # =شحا- # - شحوا [شحو] الرجل: آن مرد دهان خود را باز كرد، گامهاى فراخ برداشت،- ~~الفم: دهان باز شد،- اللجام فم الفرس: ### || AUTO لگام دهان اسب را باز كرد. # =الشحا- ### || AUTO هر چيز فراخ. # =الشحائح- ### || AUTO [شح] من الإبل: شتران كم شير،- من السنين: سال كم باران. اين ~~تعبير در زبان متداول رايج است. # =الشحاج- # «شحاج البغل أو الغراب»: صدا يا شيهه ى قاطر يا آواز كلاغ. # =الشحاج- # (ح): خر وحشى؛ «بنات شحاج»: ### || AUTO استرها. # =الشحاح- ### || AUTO [شح]: مرد بخيل، آزمند،- من الأرض: زمينى كه بى باران بسيار آب ~~در آن روان نگردد؛ «زند شحاح»: آتش زنه كه روشن نشود؛ «ماء شحاح»: آب اندك ~~كه زمين را نپوشاند. # =الشحاذ- ### || AUTO مرد گدا ودوره گرد، ج شحاحذة وشحاذون،- (طب): دانه اى كه در ~~پلك چشم پديد آيد. # =الشحاذة- ### || AUTO گدائى، دريوزگى. # =الشحار- # سياهى دود. اين واژه در زبان متداول رايج است،- (ط ا): زمينى كه در آن ~~كوه آتش فشان يا شن وريگ باشد. ### || AUTO اين تعبير در زبان متداول رايج ms1135 است. # =الشحاط- ### || AUTO دور. # =الشحاطة- ### || AUTO كفش دم پائى. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الشحام- # مترادف (الشاحم) است: ### || AUTO پيه فروش، آنكه به مردم پيه بسيار خوراند. # =الشحايح- # [شح]: «أيام الشحايح» عند العامة: ### || AUTO روزهاى كم آبى در فصل پائيز. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =شحب- # - شحوبة وشحوبا لونه: بر اثر گرسنگى يا بيمارى ومانند آن رنگ چهره ى او ~~دگرگون شد. # =شحب- # - شحوبة وشحوبا لونه: مترادف (شحب) است. # =شحب- ### || AUTO شحوبة وشحوبا لونه: به معناى (شحب) است. # =شحت- ### || AUTO شحتا الرجل: آن مرد را راند ودور كرد. اين تعبير در زبان ~~متداول رايج است. # =الشحتار- # اسم است از (شحره): مرد دود زده وسياه شده. اين تعبير در زبان متداول رايج PageV01P518 ### || AUTO است. # =الشحتول- ### || AUTO بز نر سالمند، مرد خسيس وزشت پوشاك. اين دو تعبير در زبان ~~متداول رايج است. # =شحج- ### || AUTO - شحيجا وشحاجا وشحجانا وتشحاجا البغل أو الغراب: استر يا كلاغ ~~صدا داد يا صداى خود را غليظ وبم كرد. # =شحذ- ### || AUTO - شحذا السكين ونحوها: كارد يا چاقو ومانند آنرا تيز كرد،- ~~الشي ء: پوست آن چيز را كند،- الدابة: ستور را سخت دوانيد،- الجوع معدته: ~~گرسنگى معده ى او را آماده ى غذا كرد،- ه: او را راند،- ه ببصره: با چشم ~~خود تيز بر او نگريست،- في التسول: در گدائى وسؤال از مردم اصرار ورزيد؛ ~~«هو يشحذ الناس»: او با اصرار والتماس از مردم اخاذى ودريوزگى مى كند. # =شحر- # شحرا: دهان خود را باز كرد. # =شحر- ### || AUTO تشحيرا ه: او را با سياهى دودآلوده كرد. اين تعبير در زبان ~~متداول رايج است. # =الشحر- # مص آبراهه، ميان دره، رودخانه؛ «شحر عمان»: ساحل دريا ميان عمان وعدن. # =الشحر- ### || AUTO رودخانه؛ «شحر عمان»: مترادف (شحرها) است. # =الشحرة- ### || AUTO رودخانه تنگ. # =الشحرور- ### || AUTO ج شحارير (ح): پرنده ايست سياه رنگ وبزرگتر از گنجشك. اين ~~پرنده خوش صدا است وداراى نوكى زرد ودراز است، سار سياه. # =شحط- # - شحطا وشحطا وشحوطا ومشحطا الإناء: ظرف را پر كرد،- اللبن: آب بر شير ~~اضافه كرد،- المكان: آن جاى دور شد،- فلانا: از فلانى پيشى گرفت ودور شد،- ~~الجمل: شتر را ms1136 ذبح كرد،- ت العقرب الرجل: # عقرب آن مرد را گزيد،- الطائر: پرنده فضله انداخت،- شحطا عود الثقاب: چوب ~~كبريت را روشن كرد،- ه على الأرض: او را بر روى زمين كشيد. اين تعبير در ~~زبان متداول رايج است،- ه: او را راند وبيرون كرد. اين تعبير نيز در زبان ~~متداول رايج است. # =شحط- # - شحطا المكان: آن مكان دور شد،- الجمل: شتر را ذبح كرد. # =شحط- # بالدم: به خون آغشته شد وكشيده شد. # =شحط- ### || AUTO تشحيطا ه: او را در خون كشيد. # =الشحط- # مص، در خون غلطيدن وكشيده شدن ومانند آن، چوبى كه زير شاخه ى انگور نهند ~~تا خوشه هاى آنرا بلند نگهدارد. ### || AUTO به اين واژه در زبان متداول (المسموك) گويند، فضله ى پرنده. # =الشحطة- ### || AUTO چوب كبريت، ودر زبان متداول بر يكبار كشيدن قليان مى باشد. # =شحف- # تشحيفا [شحف] البطيخ ونحوه: # هندوانه يا خربزه ومانند آنرا قاچ قاچ كرد. ### || AUTO اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الشحفة- ### || AUTO ج شحف: پاره اى از سنگ كه بهنگام صافكارى بر زمين مىفتد. # =شحل- ### || AUTO تشحيلا [شحل] الكرم: شاخه هاى زيادى درخت انگور را بريد. اين ~~واژه در زبان متداول رايج است وسريانى است وفصيح آن (قضب) است. # =شحم- # - شحما ه: به او پيه خورانيد. # =شحم- # - شحما: اشتهاى پيه كرد،-- شحوما ت الناقة: ماده شتر پس از لاغرى فربه شد. # =شحم- # - شحامة: پر پيه وفربه شد. # =شحم- ### || AUTO تشحيما القوم: به آن قوم پيه خورانيد. # =الشحم- # ج شحوم: پيه يا چربى گوشت حيوان كه معمولا سفيد وسبك مى باشد. # =الشحم- # پر چربى، آنكه اشتهاى پيه كند. ### || AUTO انگور كم آب. # =الشحمة- # يك پاره پيه؛ «شحمة العين» (ع ا): ### || AUTO سفيدى چشم؛ «شحمة الأذن» (ع ا): نرمه ى گوش؛ «شحمة الرمان»: ~~پيه درون انار كه معمولا زرد رنگ است؛ «شحمة الأرض» (ن): قارچ؛ «شحمة ~~المرج»: گياه خطمى كه در دشت سبز باشد. # =شحن- # - شحنا السفينة: كشتى را پر كرد،- المدينة بالخيل: شهر را پر از اسب ~~كرد،- الشي ء بالكهرباء: در آن چيز نيروى برق دميد،- الرجل: آن مرد را ~~راند، وى را دور كرد. # =شحن- ### || AUTO - شحنا ms1137 عليه: بر او كينه بدل گرفت. # =الشحن- ### || AUTO مص،- عند البحرية وشركات سكك الحديد واصحاب السيارات الكبيرة: ~~بارگيرى كشتى يا قطار راه آهن يا كاميون از كالاى تجارى؛ «سيارة الشحن»: ~~كاميون يا ماشين باربرى. # =الشحناء- ### || AUTO دشمنى دروني. # =الشحنة- # بار، محموله. # =الشحنة- ### || AUTO ج شحن: آن مقدار از كالا كه بار كشتى شود، ميزان نيروى برق كه ~~در سيم برق وجود داشته باشد، علف وآذوقه ى ستوران براى يك روز ويك شب، ~~اسبان بسته شده؛ «بالبلد شحنة من الخيل»: در شهر گروهى از اسبان بسته شده ~~وجود دارند، دشمنى؛ «شحنة البلد»: افراد پليس در شهر. # =الشحو- ### || AUTO [شحو]: درون، جوف. # =الشحواء- ### || AUTO چاه فراخ. # =الشحوب- ### || AUTO دگرگونى رنگ چهره كه بر اثر گرسنگى يا بيمارى ومانند آن پديد آيد. # =الشحوة- # [شحو]: گام؛ «فرس بعيد الشحوة»: ### || AUTO اسبى كه داراى گامهاى فراخ باشد؛ «رجل بعيد الشحوة فى مقاصده»: ~~مردى كه در امور خود گامهاى بلند بردارد. # =الشحوذ- ### || AUTO «سكين شحوذ»: تيغ تيز. # =الشحور- ### || AUTO (ح): مترادف (الشحرور) است. # =الشحيج- ### || AUTO «شحيج البغل أو الغراب»: بانگ استر يا آواز كلاغ. # =الشحيح- ### || AUTO [شح]: بخيل، حريص، آزمند، ج شحاح واشحة واشحاء؛ «نبع شحيح»: ~~چشمه ى كم آب. # =الشحيحة- ### || AUTO ج شحائح: مؤنث (الشحيح) است. # =الشحيذ- ### || AUTO «سكين شحيذ»: تيغ يا كارد تيز. # =الشحيطة- ### || AUTO مترادف (الشحطة) است به معناى چوب كبريت. # =الشحيم- # چاق، فربه، كتاب آداب نماز مارونيان وسريانيان. اين واژه سريانى PageV01P519 ### || AUTO است. # =الشحيمة- ### || AUTO مؤنث (الشحيم) است، كتاب فرض عبادت مارونيان وسريانيان اين ~~واژه سريانى است. # =الشخاب- ### || AUTO ### || AUTO شير دوشيده شده. # =شخب- ### || AUTO - شخبا ومشخبا اللبن: شير را دوشيد،- اللبن: شير روان شد،- ت ~~اوداج القتيل دما: رگهاى گردن مقتول بريده شد وخون از آن روان شد. # =الشخب- # آنچه از شير كه در هر دوشيدن با دست از پستان بيرون آيد. # =الشخب- ### || AUTO مص، خون، مترادف (الشخب) است. # =الشخبة- ### || AUTO ج شخاب: يكبار شير دوشيدن. # =شخت- # - شختا ه: آن را با شتاب ذبح كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =شخت- ### || AUTO - شخوتة: مادرزادى لاغر اندام شد. # =الشخت- # لاغر مادرزاد؛ «شخت العطاء»: # عطاى كم؛ «شخت الخلق»: پست ms1138 وبداخلاق. # =الشخت- ### || AUTO لاغر مادرزاد. # =الشختور- ### || AUTO قايق يا كشتى كوچك وسبك كه يك دكل داشته باشد. گفته مى شود كه ~~اين واژه انگليسى است. # =الشختورة- ### || AUTO مترادف (الشختور) است. # =شخر- ### || AUTO -- شخيرا: از گلو يا بينى آواز كرد،- فى النوم: در خواب خرخر ~~كرد. اين واژه در زبان متداول رايج است،- الفرس او الحمار: اسب يا خر صدا ~~بلند كرد. # =الشخر- ### || AUTO من الرحل: قسمت ميان پالان،- من الشباب: آغاز جوانى. # =الشخشخة- ### || AUTO [شخشخ]: مص صداى اسلحه، صداى برگ كاغذ يا جامه ى نو ويا هر چيز ~~خشكى كه بهم خورند مانند (خشخشة). # =شخص- # - شخوصا الشي ء: آن چيز بلند شد،- النجم: ستاره درآمد،- الجرح: زخم ورم ~~كرد،- بصره: چشم خود را باز كرد،- الميت بصره وببصره: مرده چشم خود را بالا ~~زد،- عن قومه او من بلد الى بلد: از نزد خانواده ى خود رفت يا از شهرى به ~~شهرى ديگر عزيمت كرد،- اليهم: به سوى آنها بازگشت. # =شخص- # - شخاصة: چاق وتنومند شد. # =شخص- # به: خبرى بد يا پيشامدى ناگوار به او رسيد. # =شخص- # تشخيصا الشي ء: آن چيز را تعيين كرد واز ساير چيزها جدا نمود،- المرض: ### || AUTO بيمارى را شناخت وبه عوارض آن پى برد،- الرواية عند العامة: ~~داستان را به نمايش گذاشت. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الشخص- # ج أشخص وأشخاص وشخوص: ### || AUTO شخص، انسان چه مذكر باشد وچه مؤنث، اندام انسان وغيره كه از ~~دور ديده شود، مجسمه يا تمثال كه از سنگ وجز آن سازند. # =الشخصي- # ويژه ى شخص؛ «شخصيا»: ### || AUTO خصوصى، شخصا؛ «قانون او نظام الأحوال الشخصية»: قانون ازدواج ~~ومسائل شرعي خانواده. # =الشخصية- ### || AUTO ج شخصيات: شخصى، مردى كه به مقام ونفوذ معروفيت داشته باشد؛ ~~«شخصية بارزة»: شخصيت آشكار. # =الشخيب- ### || AUTO «ودج شخيب»: رگ گردن كه بريده شده وخون از آن روان باشد. # =الشخير- # صدايى كه از گلو يا بينى درآيد. # =الشخير- # آنكه بسيار خرخر كند. # =شد- ### || AUTO - شدة [شد]: نيرومند شد،-- شدا الرجل: آن مرد دويد،- النهار: ~~روز بلند شد،- الشي ء: آن چيز را محكم بست،- الرحال الى: براى سفر آماده ~~شد، مسافرت كرد،- العقدة: گره را محكم بست،- عضده: او را ms1139 نيرومند ساخت،- ~~ازره ومن ازره: او را كمك ويارى كرد،- على يده: ### || AUTO وى را پرتوان ويارى كرد،- شدا وشدة وشدودا على العدو: بر دشمن ~~حمله كرد. # =الشد- # مص؛ «لشد ما جنيت علي»: معناى تعجب را مى رساند يعنى چقدر بر من ستم كرده اى. # =شدا- ### || AUTO - شدوا [شدو] الرجل: آن مرد شعرى سرود وصداى خود را كشانيد،- ~~الشعر: با آن شعر آواز خواند،- شدوه: همانند او رفتار كرد،- الإبل: شتران ~~را با حدا (آواز) راه برد،- من العلم شيئا: مقدارى از آن چيز را گرفت. # =الشدا- ### || AUTO [شدو]: گرما، پيسى، بازمانده ى نيرو،- من الشي ء: لبه وكنار هر ~~چيزى، طرف؛ «اخذ منه شدا»: مقدارى از چيزى از وى گرفت. # =الشداقم- ### || AUTO ### || AUTO مترادف (الشدقم) است. # =الشداه- ### || AUTO حيرت وشگفتى. # =الشدة- # [شد]: اسم مره از (شد) است، حمله ى جنگى، ودر زبان متداول بر ورق بازى يا ~~كفش اطلاق مى شود. # =الشدة- ### || AUTO ج شدد [شد]: اسم است از (الاشتداد)، سخت متضاد واژه هاى ~~(اللين) و(الرخاء) و(رغد العيش) است؛ «شدة الأرض»: ### || AUTO سختى وسفتى زمين،- ج شدائد: مصيبتها وناملايمات وحوادث روزگار ~~كه بر شخص پديد آيد. # =شدخ- ### || AUTO - شدخا: از قصد خود منحرف شد. # =،- الرأس: سر را شكست.،- الرجل: بر گردن آن مرد زد. # =شدخ- ### || AUTO تشديخا الرأس: سر را شكست. # =الشدخ- ### || AUTO بچه ى ناتمام كه از شكم مادر افتد. # =الشدخة- # من النبات: گياه تر وتازه. # =شدد- # تشديدا [شد] الشي ء: آن چيز را محكم واستوار كرد،- الضرب: در زدن زياده ~~روى كرد،- الحرف: حرف را مشدد كرد. اين واژه ضد (خففه) است،- ه: او را ~~نيرومند ساخت،- من عزيمته: او را نيرومند ساخت وتقويت كرد،- في طلبه: آن ~~چيز را با اصرار خواست،- عليه: بر او سخت گرفت،- على الأمر: بر آن كار سخت گرفت. # =شدق- # - شدقا: دهان آن مرد فراخ شد. PageV01P520 ### || AUTO =الشدق- # ج أشداق وشدوق: مترادف (الشدق) است. # =الشدق- ### || AUTO ج أشداق وشدوق: فراخى دهان، «شدق الوادي» فراخى كناره دره. # =الشدقاء- ### || AUTO مؤنث (الأشدق) است. # =الشدقم- ### || AUTO آنكه دو گوشه ى دهانش فراخ باشد،- (ح): شير. # =شدن- ### || AUTO - شدونا الظبى: آهو نيرومند شد واز مادر خود بى نياز گرديد. ~~اين تعبير ms1140 را درباره ى همه ى حيوانات سم دار وسيل دار گويند. # =الشدن- ### || AUTO (ن): درخت گلى است بسان ياسمين. # =شده- # - شدها الرأس: سر را شكست،- الرجل: آن مرد را سرگشته وگيج كرد. # =شده- ### || AUTO مترادف (دهش) است: سردرگم وشگفت زده شد. # =الشده- # مترادف (الشده) است. # =الشده- # مترادف (الشده) است. # =الشده- ### || AUTO حيرت وسردرگمى. # =الشدو- ### || AUTO [شدو]: مص، كم از هر چيز بسيارى. # =الشدياق- ### || AUTO ج شدايقة عند النصارى: در مسيحيت بر كسى اطلاق مى شود كه يك ~~رتبه از كشيش پائين تر باشد. اين واژه يونانى است. # =الشديت- ### || AUTO گونه اى مواد پرقدرت انفجارى است كه ماده ى اصلى آن كلورات ~~دوپوتاس است. اين واژه فرانسه است. # =الشديد- # ج أشداء وشداد وشدود [شد]: ### || AUTO محكم، استوار، نيرومند، دلير؛ «مسك شديد الرائحة»: مشك تندبوى ~~وخوش رائحه، بلند، بخيل،- (ح): الأسد: شير. # =الشديدة- ### || AUTO ج شدائد: مؤنث (الشديد). # =الشديق- ### || AUTO ج شدق من الوادي: ناحيه ى فراخ دره. ### || AUTO =شذ- # - شذا وشذوذا [شذ] القول: سخن بر خلاف قاعده وقياس گفته شد،- الشي ء: آن ~~چيز كم شد وگذشت؛ «لم يشد فيه شي ء من فصيح كلام العرب»: در سخن فصيح عرب ~~چيزى بر خلاف قاعده نمىيد،- عن الجمهور او الجماعة: از مردم خود را جدا ~~گرفت وتنها شد،- عن الأصول: با اصول امرى مخالفت كرد،-- شذا ه: آن چيز را ~~مخالف يا ناسازگار كرد. # =شذا- ### || AUTO - شذوا [شذو]: خود را با مشك خوشبو كرد. # =الشذا- ### || AUTO [شذو]: تيزى وتندى بوى خوش، چوبهاى شكسته. # =الشذاة- ### || AUTO ج شذوات: واحد (الشذا) بمعناى چوبهاى شكسته است. # =الشذاذ- ### || AUTO [شذ] من الناس: افرادى كه در ميان قومند ولى از قبيله ى قوم ~~نيستند، مردم بيگانه؛ «جاؤوا شذاذا»: در اقليت وپراكندگى آمدند؛ «شذاذ ~~الآفاق»: غريبان، بيگانگان. # =الشذان- # [شذ]: آن مقدار شن وريگ كه بطور پراكنده ريخته شده باشد؛ «شذان الناس»: ~~مردم پراكنده. # =الشذان- ### || AUTO [شذ]: شن وريگ ومانند آن كه پراكنده باشد. # =شذب- # - شذبا اللحاء: پوست چوب را كند،- الشي ء: آن چيز را بريد،- المال: مال ~~را پخش كرد واز بين برد،- الشجر: # شاخه هاى درخت را بريد،- عنه: از او حمايت وپشتيبانى كرد. # =شذب- ### || AUTO تشذيبا: ms1141 مترادف (شذب) است. # =الشذب- ### || AUTO ج أشذاب: چوبهاى پراكنده، قطعه هاى درخت، پوستهاى درخت، ~~باقيمانده ى گياهان خورده شده، اثاث خانه از پارچه وغيره. # =الشذبة- ### || AUTO واحد (الشذب) است بمعناى شاخه هاى پراكنده درختان. # =شذر- ### || AUTO تشذيرا النظم: رشته را با مهره به نظم كشيد،- بفلان: به فلانى ~~ناسزا گفت. # =الشذر- # ج شذور: پاره هائى از زر كه از معدن جمع آورى شود، مرواريد ريز، مهره كه ~~ميان گوهرهاى گردنبند قرار دهند. # =شذر- # ؛ «تفرقوا شذر مذر»: به هر سوى روان شدند. # =شذر- ### || AUTO ؛ «تفرقوا شذر مذر»: به هر سوى روان شدند. # =الشذرة- ### || AUTO ج شذرات: واحد (الشذر) است. # =الشذو- ### || AUTO [شذو]: مص مشك، بوى مشك. # =الشذوذ- ### || AUTO مص خلاف عادت، شگفتى خوى وسرشت. # =شر- # - شرا وشرارة وشررا [شر]: به بدى وشر موصوف شد، شر از او برآمد،-- شرا فلانا: # فلانى را به بدى ياد كرد،- اللحم او الثوب: # گوشت يا جامه را در آفتاب نهاد تا خشك شود،- الماء: آب پياپى چكه كرد،- ~~الرماد عند العامة: خاكستر را پخش وپراكنده كرد. ### || AUTO اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الشر- ### || AUTO مص،- ج شرور: بدى. اين واژه ضد (الخير) است وشامل همه ى بديها ~~وپستيهاست،- عند العامة: ودر زبان متداول به معناى جنگ است؛ «هو شر الناس» ~~و«هم شرار واشرار واشراء الناس»: او يا آنها شر يا اشرار واوباش از مردمند؛ ~~«هزمهم شر هزيمة»: آنها را شكست سختى داد. # =شرى- # - شراء وشرى [شري] الشي ء: آن چيز را خريد، فروخت،- اللحم او الثوب ~~ونحوهما: # گوشت يا جامه ومانند آنرا در آفتاب نهاد،- ه: او را ريشخند كرد، او را ~~ناخشنود ساخت،- الله فلانا: خداوند او را به بيمارى كهير گرفتار كند،- ~~بنفسه عن قومه: از قوم خود دفاع كرد وجنگيد، نزد حاكم از قوم خود حمايت كرد. # =شرى- # تشريه [شري] اللحم أو الثوب ونحوهما: ### || AUTO گوشت يا جامه ومانند آنها را در معرض آفتاب قرار داد. # =الشرى- # [شري] (طب): بيمارى كهير كه باعث خارش پوست بدن مى شود. # =الشرى- # [شري]: مص، خريد، فروش. # =الشرى- # [شر]: مؤنث (شر) است كه اصل آن اشر (افعل التفضيل) است؛ «شرى النساء»: ms1142 # بدترين وشرورترين زنان. PageV01P521 ### || AUTO =الشراء- ### || AUTO ج أشرية [شري]: خريد، فروش؛ «قوة الشراء»: قوه ى خريد. توازن ~~بين نيروى خريد ودرآمد شخص. # =الشراب- ### || AUTO ج أشربة: بر هر نوشيدنى اطلاق مى شود. # =الشراب- ### || AUTO آنكه بسيار نوشد. # =الشراباني- ### || AUTO شربت فروش، سازنده ى شربت. # =الشرابة- ### || AUTO مؤنث (الشراب) است،- ج شراريب: منگوله ى كلاه وجز آن. # =الشرابي- ### || AUTO به معناى (السقاء) است: بسيار نوشاننده. # =الشراة- ### || AUTO [شري]: خوارج. # =الشرار- ### || AUTO [شر]: جرقه ى آتش. # =الشرارة- ### || AUTO واحد (الشرار) است. # =الشراس- ### || AUTO سريش، چسب. # =الشراشر- ### || AUTO [شرشر]: بارها وسنگينى ها؛ «شراشر الذنب»: اطراف وكناره هاى دم. # =الشراع- # ج أشرعة وشرع: هر چيزى كه برافراشته شود، بادبان كشتى، گردن شتر، زه ~~بهنگام بسته بودن؛ «رجل شراع الأنف»: # مردى كه داراى بينى دراز است. # =الشراع- ### || AUTO فروشنده ى كتان بسيار خوب. # =الشراعة- ### || AUTO دليرى، شجاعت. # =الشراعية- ### || AUTO «سفينة شراعية»: كشتى كه داراى بادبانى است. # =الشراق- ### || AUTO (ب): روزنه كه از آن نور وهوا داخل اطاق مى شود. اين تعبير در ~~زبان متداول رايج است. # =الشراك- ### || AUTO ج أشرك وشرك: بند كفش، گياه وعلف. # =الشران- ### || AUTO [شر] (ح): حشراتى همانند پشه مى باشند كه چهره ى انسان را نمى ~~خراشند. # =الشرانة- ### || AUTO (ح): واحد (الشران) است. # =الشرانق- ### || AUTO پيله هاى كرم ابريشم. نام ديگر آنها (الفيالج) ومفرد آن ~~(فيلجة) است كه مرادف (الصلج) ومفرد آن (صلجة) مى باشد، پوست مار كه ~~انداخته باشد. # =الشراهة- ### || AUTO اسم است از (الشره): آزمندى وحرص. # =الشرأبيبة- # [شرب]: اسم است از (اشرأب): # گردن كشيدن ونگاه كردن. # =شرب- # - شربا الكلام: سخن را دانست. # =شرب- # - شربا وشربا وشربا ومشربا وتشرابا الماء: آب نوشيد، سيراب شد،- اللفافة: # سيگار كشيد؛ «اكل عليه الدهر وشرب»: # روزگار او را نابود كرد. # =شرب- ### || AUTO تشريبا ه: وى را نوشانيد،- قصب الزرع: آب درون نهالهاى كشت ~~روان شد،- القربة: آب وگل در مشك ريخت تا آب مشك خوشبو وخوشطعم شود،- ~~السنبل الدقيق: خوشه ى گندم به آرد رسيد. # =الشرب- # مص، جمع (الشارب) است. # =الشرب- ### || AUTO مص،- ج اشراب، آب آشاميدنى، سهميه ى آب، زمان نوشيدن، آبشخور. # =الشربة- # مقدار آب براى آبيارى كشت، سرخي گونه. # =الشربة- # يك بار نوشيدن، آب را يكجا آشاميدن،- (طب): ms1143 داروى مسهل است. # =الشربة- # بسيار نوشنده. # =الشربة- # ج شرب وشربات: بسيار نوشيدن، سختى گرما، تشنگى. # =الشربة- ### || AUTO زمين گياه دار كه در آن درخت نباشد، كنار دره، راه وروش. # =الشربش- ### || AUTO پر ز جامه. # =الشربين- ### || AUTO (ن): درختى است زيبا از تيره ى صنوبريها بسان سرو ولى از آن ~~سرخرنگ تر وخوشبوتر وبرگهايش پهن تر است. اين درخت در مناطق مديترانه مى ~~رويد ومعمولا در باغچه ها كشت مى شود. از اين درخت مايع قطران بدست مىيد ~~وداراى چوبى بسيار خوب است. # =الشرة- # [شر]: مؤنث (الشر) براى تفضيل است؛ «هي شرة النساء»: او بيش از ساير زنان ~~شر است. # =الشرة- ### || AUTO [شر]: مترادف (الشر) است، خشم وغضب، نشاط؛ «شرة الشباب»: نشاط ~~جوانى، بى خيالي، آز وحرص. # =شرث- # - شرثا الرجل: پشت دست او از سرما سفت شد وشكاف برداشت،- ت يده: ### || AUTO پشت دست او از سرما ومانند آن سفت شد وتركيد،- ت النعل: كفش ~~شكافته شد. # =الشرث- # هر چيز كهنه وفرسوده. # =الشرث- ### || AUTO آنكه پشت دست او از سرما سفت شده وترك برداشته است،- من السيوف ~~والأسنة: شمشير ونيزه ى تيز. # =الشرثة- ### || AUTO كفش كهنه. # =شرج- # - شرجا: دروغ گفت،- الشي ء: آن چيز را جمع آورى كرد،- الشراب بالماء: # شراب را با آب آميخت،- الحجارة: سنگها را روى هم چيد وبهم چسبانيد،- ~~الخريطة: # گوشه هاى كيسه را بر روى هم محكم بست. # =شرج- ### || AUTO تشريجا الحجارة: سنگها را چيد وبهم چسبانيد،- الخريطة: گوشه ~~هاى كيسه را بر روى هم محكم بست،- الثوب: جامه را با نخ كوك زد. اين تعبير ~~در زبان متداول (سرج) گويند. # =الشرج- ### || AUTO ج أشراج: به معناى (العرى) است واسم جنس است، شكاف كمان، جاى ~~فراخ در دره. # =شرح- # - شرحا اللحم: گوشت را بريد وقطعه قطعه كرد،- الكلام: سخن را توضيح داد ~~وفهمانيد،- المسألة: مسأله را حل كرد،- الشي ء: آن چيز را باز كرد، فراخ ~~كرد، حفظ كرد،- الى الشي ء: در آن چيز اظهار تمايل ورغبت كرد،- صدره للشي ء ~~وبالشي ء: دل او را براى آن چيز شادمان كرد. # =شرح- ### || AUTO تشريحا الشي ء: آن چيز را پاره واز هم جدا كرد، آن ms1144 چيز را باز ~~ونمايان كرد،- التين: انجير را چيد ودر آفتاب نهاد تا خشك شود. اين تعبير ~~در زبان متداول رايج است،- قطعة اللحم: پاره ى گوشت را نازك كرد. # =الشرح- ### || AUTO مص،- ج شروح: شرح. اين واژه ضد (المتن) است، تعليق بر متن. # =الشرحة- # يك پاره گوشت. PageV01P522 ### || AUTO =شرخ- # - شرخا وشروخا ناب البعير: دندان شتر لثه را شكافت وبيرون آمد،- شروخا الصبي: ### || AUTO آن پسر بچه جوان شد،- شرخا ه بالعصا وغيرها: او را با چوب دستى ~~وجز آن سخت زد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الشرخ- ### || AUTO مص،- ج شروخ: اصل، آغاز هر كارى، آغاز جوانى ونشاط آن؛ «هو فى ~~شرخ الشباب»: او در آغاز ونشاط جوانى است. # =شرد- # - شردا وشرودا وشرادا وشرادا: رميد،- على الله: خدا را نافرمانى كرد. # =شرد- ### || AUTO تشريدا ه: او را رمانيد ودور كرد،- شملهم: جمع آنها را پراكنده ~~كرد،- بفلان: عيبهاى فلانى را به مردم گفت. # =الشرد- ### || AUTO مص،- عند العامة: ودر زبان متداول بارانى است كه باد آنرا ~~بداخل خانه ها كشاند. # =الشرذمة- # ج شراذم وشراذيم [شرذم]: گروهى كوچك از مردم؛ «لقيت شرذمة من العسكر»: ### || AUTO به گروهى كوچك از لشكريان برخورد كردم؛ «ثياب شراذم»: جامه هاى پاره. # =شرر- ### || AUTO تشريرا [شر] فلانا: فلانى را نسبت شر داد، او را راند، آبروى ~~او را برد،- اللحم او الثوب: گوشت يا جامه را در معرض آفتاب يا هوا قرار ~~داد تا خشك شود. # =الشرر- ### || AUTO شراره هاى آتش. # =الشررة- ### || AUTO واحد (الشرر) است. # =شرس- # - شرسا ه: با سخنان درشت وي را اندوهگين كرد،- الناقة: ماده شتر را با ~~مهار كشانيد،- ت الماشية: ستوران بسيار خوردند. # =شرس- ### || AUTO - شراسة وشرسا وشريسا: بدخلق وخوى شد،- شرسا ت الماشية: ستوران ~~خارهاى ريز را خوردند. # =الشرس- # خارهاى ريز. # =الشرس- # مترادف (الشرس) است. # =الشرس- # مص، خار كوچك وريز. # =الشرس- ### || AUTO بد اخلاق. # =الشرساء- ### || AUTO مؤنث (الأشرس) است، ابر سفيد ونازك. # =الشرسوف- ### || AUTO ج شراسيف [شرسف] (ع ا): سر استخوان دنده به طرف شكم. # =الشرش- ### || AUTO ج شروش عند العامة: ريشه هاى درخت كه در زمين گسترده شود. اين ~~تعبير در زبان متداول رايج است،- عند العامة: ونيز در زبان متداول ms1145 بر يكى ~~از رگهاى بدن اطلاق مى شود. # =شرشر- ### || AUTO شرشرة [شرشر] الشي ء: آن چيز را بريد وپاره كرد، او را گاز ~~گرفت ولرزاند،- السكين: چاقو را با سنگ تيز كرد،- ت الماشية النبات: ستور ~~گياهان را چريد،- الماء: آب را بتدريج مقطر كرد. # =الشرشر- # [شرشر] (ن): گياهى است كه بر روى زمين گسترده مى شود وخار ندارد؛ «شواء ~~شرشر»: چيز بريانى كه از آن روغن بچكد. # =الشرشر- ### || AUTO (ن): مترادف (الشرشر) است. # =الشرشرة- # (ن): واحد (الشرشر) است. # =الشرشرة- ### || AUTO يك پاره از چيزى،- (ن): واحد (الشرشر) است. # =الشرشف- ### || AUTO ج شراشف: ملافه، ملحفه، روتختى. اين واژه فارسى است. # =الشرشور- ### || AUTO ج شراشير [شرشر] (ح): نام پرنده ايست كه به آن (البرقش) گويند. # =شرط- # - شرطا عليه في بيع ونحوه: با او در خريد وفروش ومانند آن شرط كرد،- ~~الجلد: پوسترا نيشتر زد تا خون يا چرك جمع شده از زير آن بيرون آيد،- ~~الثوب: جامه را شكافت. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =شرط- # - شرطا: در كار سنگينى افتاد. # =شرط- ### || AUTO تشريطا الجلد: پوست را نيشتر زد،- الشي ء: آن چيز را بست. # =الشرط- # مص،- ج شروط: شرط، التزام به كارى؛ «شرط ان»:؛ «بشرط او على شرط أن»: # مشروط بر اينكه؛ «بدون قيد او شرط»: بدون هيچگونه قيد وشرطى،- عند ~~النحاة: ودر نزد نحويان عبارت از وقوع كلمه در محل شرط است كه معمولا به ~~وسيله ى أدوات شرط انجام مى پذيرد مانند (ان زرتني زرتك) يا بطور مقدر ~~مانند (ادرس تحفظ)،- ج اشراط: # مرد پست وفرومايه. # =الشرط- # اولين گروه لشكر كه وارد جنگ مى شود. # =الشرط- ### || AUTO ج أشراط: علامت، نشانه، آغاز هر چيزى، هر آبراهه ى كوچكى، ~~چيزهاى بىرزش؛ «الأشراط»: مردم پست وفرومايه، بزرگان مردم، اشراف. # =الشرطة- # آن چه كه شرط شود، افراد پليس؛ «شرطة كل شي ء»: بهترين هر چيزى. # =الشرطة- ### || AUTO ج شراطيط: يك قواره پارچه. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =شرطن- ### || AUTO شرطنة ه: او را به درجه ى كهنوت ترفيع مقام داد. اين واژه ~~يونانى است. # =الشرطونية- ### || AUTO كتابى است شامل جشنهاى مذهبى وكليسائى كه بوسيله ى ms1146 اسقف در ~~اختيار مردم قرار مى گيرد. # =الشرطي- ### || AUTO واحد (الشرطة) است بمعناى پاسبان. # =شرع- # - شرعا للقوم: براى آن قوم قانون وضع كرد،- لهم الطريق: راه به آنها نشان ~~داد وراهنمائى كرد،- الرجل: حق را آشكار كرد وباطل را زدود،- البيت: خانه ~~بر سر راه قرار گرفت،- الباب الى الطريق: درب خانه را به طرف خيابان باز ~~كرد،- الحبل: دو طرف رسن را به داخل دسته ى دلو ومانند آن كرد،- الشي ء: آن ~~چيز را بالا برد،- شرعا وشروعا يضرب: شروع به زدن كرد (در اينجا از افعال ~~مقاربه است)،- الأمر: آن كار را آغاز كرد،- فى الأمر: به آن كار مبادرت ~~كرد،- الطريق: راه آشكار شد،- الرماح: نيزه را به سوى چيزى محكم كرد ونشانه ~~گرفت،- فلان علينا: فلانى به ما نزديك شد،- الوارد: # آب را با دهان نوشيد،- فى الماء: بدرون آب رفت يا با دو دست خود آب ~~نوشيد،- بفلان: فلانى را وارد آب كرد،- الماشية: # ستور را به درون آب برد. # =شرع- # تشريعا الطريق: راه را نمايان ساخت،- السفينة: براى كشتى بادبان ساخت،- ه PageV01P523 ### || AUTO في الماء: آن را به درون آب كرد. # =الشرع- # مص، آنچه را كه خداوند بر بندگانش دستور داده، مثل، مانند؛ «الناس فى هذا ~~شرع واحد»: مردم در برابر اين دستور يكسانند، بند كفش. # =الشرع- # مثل ومانند؛ «الناس فى هذا شرع واحد»: مردم در اين باره يكسانند؛ «هما ~~شرعان»: آن دو با هم برابرند، زههاى عود، بند كفش. # =الشرع- ### || AUTO مثل ومانند، «الناس فى هذا شرع واحد»: مردم در اين باره با هم ~~يكسانند؛ «ضربوا على الشرع»: بر روى وترها يا زهها زدند. # =الشرعة- # ج شرع وشرع وشرع وشراع: زه، بند چرمى كه با آن حلقه ى گاوآهن را بندند. # اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الشرعة- # ج شرع وشرع وشرع وشراع: شريعت، دين، عادت، مثل ومانند، آبشخور، بندهاى ~~شكارى كه با آن مرغ قطا را شكار كنند، زه. # =الشرعة- ### || AUTO ج أشراع: كشتى. # =الشرعي- ### || AUTO آنچه كه مطابق قانون شرع باشد؛ «الابن الشرعي»: فرزند قانونى ~~ومشروع كه از پدر ومادر ازدواج كرده تولد يافته باشد. # =الشرعية- ### || AUTO صفت ms1147 شرعي بودن است، قانوني. # =شرف- # - شرفا ه: در شرف وبزرگى بر او برترى يافت،- الحائط: بر روى ديوار بالكون ساخت. # =شرف- # - شرفا: بلند شد. # =شرف- # - شرافة وشرفا: شريف وبزرگوار شد، در دين ودنيا بلند مرتبه شد. # =شرف- ### || AUTO تشريفا ه: او را به بزرگى ياد كرد، او را شريف وبزرگوار كرد؛- ~~البيت: براى خانه ايوان يا بالكون ساخت،- المكان: بالاى آن مكان رفت. # =الشرف- # من الأبنية: ساختمانهاى بالكون دار. # =الشرف- # مص،- ج اشراف: بزرگى وشرافت، سربلندى، بزرگوار؛ «هو شرف قومه وكرمهم»: او ~~بزرگوار وبخشنده ى قوم خود است، جاى بلند، بينى؛ «شرف البعير»: ### || AUTO كوهان شتر. # =الشرفاء- # مؤنث (الأشرف) است، واحد (الشرف) از ساختمانهاست.،- من الآذان: ### || AUTO گوش دراز. # =الشرفات- ### || AUTO شكل مثلث يا مربعى است كه بر بالاى ديوارها يا كاخها ساخته ~~ونصب كنند. # =الشرفة- # بالكون خانه يا قصر؛- من المال: # بهترين مال؛ «اعد زيارتكم شرفة»: ديدار شما براى من فضيلت وبزرگى است. # =الشرفة- # بزرگداشت وافتخار به نياكان. # =الشرفة- ### || AUTO واحد (الشرفات) است. # =شرق- # - شرقا وشروقا ت الشمس: خورشيد برآمد،- النخل: درخت خرما رشد كرد،- شرقا ~~المرق: خورشت را قبل از خوردن بدهان برد تا از داغى آن دهانش نسوزد. اين ~~تعبير در زبان متداول رايج است. # =شرق- # - شرقا لونه: چهره ى او از خجالت سرخ شد،- ت عينه: چشم او سرخ شد،- الدم ~~فى عينه: خون در چشم او نمايان شد،- ت الشمس: خورشيد رو به غروب رفت وبرنگ ~~تيره وسرخ درآمد،- الشي ء: آن چيز بهم آميخته شد،- الجرح بالدم: زخم پر از ~~خونابه شد،- الموضع باهله: # آنجا پر از مردم خود شد،- ت الأرض: زمين آب را در خود فرو نبرد،- بريقه: ~~نتوانست آب گلوى خود را پائين برد كه در زبان متداول به آن (تشردق) گويند ~~وبر آن (الشردوقة) اطلاق كنند،- ت الشاة: گوسفند گوش بريد شد. # =شرق- # تشريقا: به سوى خاور تمايل كرد، زيباروى شد،- اللحم: گوشت را بريد ويا ~~آنرا در آفتاب خشك كرد،- البناء: ### || AUTO ساختمان را گچ كارى كرد،- الشي ء وبالزعفران: آن چيز را با ~~زعفران رنگ كرد. # =الشرق- # ج أشراق (فك): شرق، خاور كه از آن خورشيد برآيد، خورشيد، شقه وشكاف، ~~روشنائى كه از ms1148 شكاف درب بدرون خانه آيد. # =الشرق- # روشنائى كه از شكاف درب به درون خانه درآيد. # =الشرق- ### || AUTO مص، خورشيد. # =الشرقاء- ### || AUTO «شاة شرقاء»: گوسفندى كه گوش آن از درازا شكافته شده باشد. # =الشرقة- # خورشيد بهنگام برآمدن، جاى نشستن آفتاب گرفتن در زمستان، اسم مره از ~~(شرق) است؛ «اخذته شرقة كاد يموت منها»: # غصه او را فرا گرفت ونزديك به مرگ شد، ودر زبان متداول بر درد چشم كه از ~~دود عارض شده باشد اطلاق مى شود، ودر زبان متداول نيز بمعناى سرفه ى سياه ~~است كه بر آن (الشهقة) اطلاق كنند. # =الشرقة- ### || AUTO خورشيد بهنگام برآمدن. # =الشرقراق- ### || AUTO (ح): مترادف (الشرقرق) است. # =الشرقراق- # (ح): مترادف (الشرقرق) است. # =الشرقرق- ### || AUTO (ح): پرنده ايست كوچك كه به آن (الأخيل) نيز گويند. شير گنجشك ~~ودر زبان متداول آنرا (الشقرق) نامند. # =الشرقية- ### || AUTO بادهاى سخت كه از جانب شرق مى وزد. اين تعبير در زبان متداول ~~رايج است. # =شرك- # - شركا ت النعل: بند كفش پاره شد،- شركا وشركا وشركة وشركة ه: با او شريك شد. # =شرك- ### || AUTO تشريكا النعل: كفش را بند انداخت،- ماله: مال خود را ميان مردم ~~پراكند وتباه كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الشرك- # اسم است از (شرك) و(اشرك)،- ج اشراك: شريك، سهم ونصيب، بت پرستى، براى ~~خدا شريك قائل شدن. # =الشرك- # اين واژه خلاف (الصحيح) است ودر زبان متداول رايج است،- من المعاملة: # معامله اى كه بيش از حد مجاز ومشروع باشد. مقابل اين كلمه (الصاغ) است كه در PageV01P524 ### || AUTO زبان متداول رايج است. # =الشرك- ### || AUTO ج شرك وأشراك: تورهاى شكار؛ «نصب له شركا»: از راه خدعه ونيرنگ ~~براى او دام نصب كرد تا وى را شكست دهد، زمين كه بر اثر سم ستوران كنده شده باشد. # =الشركة- ### || AUTO مص، سهم شريك در شركت، درهم كردن سهام بطوريكه از يكديگر تميز ~~داده نشوند، پيمان مشاركت؛ «شركة تجارية»: شركت بازرگانى؛ «شركة مساهمة»: # شركت سهامى. # =الشركة- # واحد (الشرك) براى ريسمانهاى دام شكار است. # =الشركة- ### || AUTO مترادف (الشركة) است. # =الشركي- # راه پيمودن سريع وبا شتاب. # =الشركي- ### || AUTO مترادف (الشركي) است. # =شرم- # - شرما الشي ء: ms1149 آن چيز را شكافت،- الأنف: پره ى بينى را بريد،- الثريدة: ~~از كناره هاى تريد خورد،- الإناء ونحوه: براى ظرف ومانند آن لبه يا رخنه ~~ساخت. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- لفلان من ماله: از مال خود كمى ~~به او داد. # =شرم- # - شرما: پره ى بينى او بريده شد. # =شرم- ### || AUTO تشريما ه: آنرا شكافت وپاره كرد،- الصيد: شكار زخمى شد. # =الشرماء- ### || AUTO مؤنث (الأشرم) است. # =شرنق- ### || AUTO شرنقة [شرنق] الشي ء: آن چيز را بريد يا قطع كرد. # =الشرنقة- ### || AUTO پيله ى كرم ابريشم. # =شره- ### || AUTO - شرها وشراهة الى الطعام وعليه: اشتهاى وى به غذا زياد شد. # =الشره- ### || AUTO آنكه بيش از نياز غذا خورد. # =الشرهاء- ### || AUTO من السنين: سال قحطى وخشك. # =الشرهان- ### || AUTO مترادف (الشره) است. # =الشروى- ### || AUTO [شري]: مثل ومانند. اين واژه همواره با يك لفظ براى همه مىيد ~~وگفته مى شود: (هو، هي، هما، هم، هن شرواك): مانند تو مى باشند؛ «انه لا ~~يملك شروى نقير»: او چيزى ندارد. # =الشروال- ### || AUTO لغتى است در (السروال). اين واژه فارسى است. # =الشروب- # قوم در حاليكه مى نوشند. # =الشروب- ### || AUTO بسيار آشامنده؛ «ماء شروب»: آب آشاميدني. # =الشرود- # ج شرد: به معناى (الشارد) است: # گريزان. # =شري- ### || AUTO يشرى شرى [شري] الجلد: پوست كهير درآورد. # =الشري- ### || AUTO [شري]: «جلد شر»: پوستى كه كهير درآورده باشد. # =الشريان- ### || AUTO ج شرايين [شري] (ع ا): شريان، سرخ رگ،- الرئوي (ع ا): شريان كه ~~خون را از قلب به ريه منتقل مى كند. # =الشريانات- ### || AUTO رگهاى باريك در بدن انسان وجز آن. # =الشريب- # آنكه بسيار نوشد، آنكه با تو نوشد، آنكه شترانش را با تو وارد آب كند، ~~آنكه آبيارى كند يا با تو آب نوشد؛ «ماء شريب»: آب آشاميدن. # =الشريب- ### || AUTO آنكه بسيار نوشد، آنكه تشنه ى آب باشد. # =الشريجة- ### || AUTO ج شرائج: جوال يا زنبيل كه از برگ درخت خرما سازند، درى كه از ~~نى بافته سازند، پيه كه با آن پر تير را بچسبانند. # =الشريح- ### || AUTO يك پاره گوشت، هر چاق وفربه وپر گوشت. # =الشريحة- ### || AUTO ج شرائح: مترادف (الشريح) است. # =الشريد- ### || AUTO آواره، دربدر. # =الشريدة- ### || AUTO ج شرائد: مؤنث (الشريد) ms1150 است، باقيمانده ى آن چيز. # =الشرير- # ج أشرار وأشراء [شر]: شرور، بدكار،- ج اشرة: كنار دريا. # =الشرير- # لقب (ابليس) است،- ج شريرون: ### || AUTO آنكه بسيار شر داشته باشد. # =الشريس- ### || AUTO مص، بداخلاقى وبدخوئي، بداخلاق، آنكه بسيار خلاف افكند،- (ح): شير. # =الشريسة- ### || AUTO «أرض شريسة»: زمينى كه در آن خارهاى بسيار باشد؛ «نفس شريسة»: ~~خوى وسرشتى بد. # =الشريط- # ج شرط: مشروط، عطردان زن، نخ يا تارهاى معدني چه روى بسته ويا باز «شريط ~~الكهرباء» سيم برق؛ «شريط التلغراف»: ### || AUTO سيم تلگراف، رشته اى بافته شده ى نازك،- ج اشرطة وشرائط: فيلم، ~~فيلم سينما يا تلويزيون؛ «شريط سينمائي»: فيلم سينمائى. # =الشريطة- # ج شرائط: شرط؛ «على شريطة أن»: ### || AUTO بشرط اينكه، شترى كه داراى گوش شكافته باشد، نوار كه زنان موى ~~سر خود را با آن بندند ومعمولا از ابريشم ويا پنبه ى سفيد يا رنگى به گونه ~~ى بافته مى باشد ودر زبان متداول به آن تل گويند. # =الشريع- ### || AUTO دلير، كتان خوب. # =الشريعة- ### || AUTO ج شرائع: قانون، سنت، آنچه از احكام كه خداوند بر بندگان فرض ~~نموده است، عتبه، آستانه، آبشخور. # =الشريف- ### || AUTO ج شرفاء وأشراف: شرافتمند، بزرگوار،- عند المسلمين: ودر نزد ~~مسلمانان بر آنكه از نژاد پيامبر باشد اطلاق مى شود؛ «نقيب الأشراف»: بزرگ ~~خانواده ى سادات از نژاد پيامبر؛ «الخط الشريف»: دستخط حاكم يا پادشاه كه ~~يا خود نويسد يا فرمان نوشتن آنرا دهد. # =الشريفة- ### || AUTO ج شرائف وشريفات: زن باشرف وبزرگوار. # =الشريك- ### || AUTO ج شركاء وأشراك: شريك؛ «الله لا شريك له»: خداوند بى شريك وبى ~~همتاست. # =الشريكة- ### || AUTO ج شرائك: مؤنث (الشريك) است. # =شزب- # - شزبا وشزوبا: خشن يا لاغر وخشك شد. # =شزب- # - شزبا وشزوبا: مترادف (شزب) است. # =شزب- ### || AUTO تشزيبا الفرس: اسب را لاغر كرد. # =شزر- # - شزرا الرجل واليه: از روى خشم وتندى با گوشه ى چشم به او نگاه كرد،- ~~فلانا: فلانى را چشم زخم زد، از راست و PageV01P525 ~~چپ او را با نيزه زد،-- شزرا الحبل: ### || AUTO ريسمان را تابيد. # =الشزراء- ### || AUTO مؤنث (الأشزر) است؛ «عين شزراء»: چشمى كه از فرط خشم سرخ شده باشد. # =شسع- # - شسعا وشسوعا المنزل: خانه دور ms1151 شد،- شسعا النعل: براى كفش بند ساخت. # =شسع- # - شسعا به: او را دور كرد،- ت النعل: # بند كفش پاره شد. # =شسع- ### || AUTO تشسيعا النعل: براى كفش بند ساخت. # =الشسع- ### || AUTO ج أشساع: كناره ى مكان «نزل بشسع من الوادي»: كنار دره پياده ~~شد وفرود آمد، زمين تنگ، بند كفش، مال بسيار، مال كم. # =الشسوع- ### || AUTO ج شسع: (منزل شسوع»: خانه ى دور. # =الششنة- ### || AUTO نمونه ى كم از چيزى؛ «ششنة الذهب»: نمونه بردارى از شمش طلا كه ~~با آن ساخته هاى طلاى خود را مقايسه كنند. # =الشص- # ج شصوص [شص]: مترادف (الشص) است. # =الشص- ### || AUTO ج شصوص: آهنى است سر كج كه با آن ماهى شكار كنند وبه آن ~~(السنارة) گويند. # =شط- ### || AUTO ### || AUTO - شطا وشطوطا [شط]: دور شد، از حق فاصله گرفت،- ~~فلانا: فلانى را تبعيد كرد، به او ستم كرد،- في سلعته: قيمت كالاى خود را ~~بالا برد واز حد تجاوز كرد،- عليه فى قوله وحكمه: در سخن وحكم خود ستم ~~كرد،- شطا وشطوطا وشططا: زياده روى وافراط كرد. # =الشط- ### || AUTO مص،- شطوط وشطان: ساحل رودخانه يا دريا، لب شط. # =الشطائب- ### || AUTO فرقه هاى گوناگون، سختيها. # =الشطاط- # [شط]: دورى، بعد، قامت واندام زيبا. # =الشطاط- ### || AUTO مترادف (الشطاط) است. # =الشطاطة- ### || AUTO ### || AUTO [شط]: مترادف (الشطة) است. # =شطأ- ### || AUTO - شطأ وشطوأ [شطأ]: كنار دريا راه رفت، در ساحل دريا راهپيمائى كرد. # =الشطء- ### || AUTO ج شطوء: به معناى (الشاطئ) است: لب رودخانه،- ج أشطاء: برگ ~~كشت، شاخه ى تازه ى نخل خرما،- من الشجر: آنچه كه در اطراف ريشه ى درخت رويد. # =الشطأ- ### || AUTO ج أشطاء: برگ كشت، شاخه ى تازه ى نخل،- من الشجر: آنچه كه ~~اطراف ريشه ى درخت رويد. # =الشطأة- ### || AUTO زكام، سرماخوردگى. # =شطب- # - شطبا الشي ء: آن چيز را بريد يا به درازا شكافت،- ه وشطب فوقه: روى آن ~~را خط كشيد؛ «شطب الكاتب العبارة»: نويسنده روى عبارت را خط كشيد وآنرا ~~باطل كرد،- الرجل: آن مرد دور شد،- الرمح عن مقلته: # نيزه به چشم او نخورد،- الرجل: از او روى گردان شد. # =شطب- ### || AUTO تشطيبا ه: آن چيز را تشريح وقطعه قطعه كرد. # =الشطب- ### || AUTO مص،- ج شطوب: بلند قامت وزيبا، ms1152 برگ تازه وسبز شاخه ى خرما. # =الشطبة- # ج شطب: مترادف (الشطبة) است. # =الشطبة- # خط كه بر روى كلمه ى غلط كشند،- ج شطب: شمشير، من النخل: # برگ سبز شاخه ى خرما. # =الشطبة- # ج شطب: نشانه يا خط كه بر روى شمشير ومانند آن كشيده شده باشد. # =الشطبة- # ج شطب: مترادف (الشطبة) است. # =الشطة- # [شط]: «جارية شطة»: دختر زيبا اندام. # =الشطة- ### || AUTO [شط]: دورى. # =شطح- # - شطحا الرجل: دور رفت. اين واژه در زبان متداول رايج است،- على الأرض: ### || AUTO از پشت بر روى زمين افتاد. اين واژه نيز در زبان متداول رايج است. # =شطر- # - شطرا الشي ء: آن چيز را دو نيم كرد،- بيت الشعر: نيمى از بيت شعر را ~~حذف كرد،- الناقة او الشاة: ماده شتر يا گوسفند را مقدارى دوشيد ومقدارى را ~~رها كرد،- شطرا وشطورا بصره: چشم خود را به گونه اى گرفت مثل اينكه به دو ~~نفر نگاه مى كرد،- شطورا وشطورة وشطارة عنهم: از آنها جدا شد ودور گرديد،- ~~شطورا ت الدار: خانه دور شد،- اليهم: بسوى آنها آمد،- على اهله: از خانواده ~~ى خويش جدا شد وخود را از آنها دور گرفت،- شطارة: با فريب ومكر وحيله ~~شناخته شد. # =شطر- ### || AUTO تشطيرا الشي ء: آن چيز را به دو نيم تقسيم كرد،- الشعر: بر هر ~~بيت شعرى بيتى اضافه كرد،- الناقة وبالناقة: دو پستان ماده شتر را دوشيد ~~ودو پستان ديگر را رها كرد. # =الشطر- ### || AUTO مص،- ج اشطر وشطور: نيمى از چيزى؛ «شطر بيت الشعر»: نيمى از ~~بيت شعر، پاره اى از چيزى، براى ماده شتر دو پستان در جلو دو پستان در عقب ~~است وهر جفت آنرا شطر نامند، دورى، جهت وناحيه؛ «شطر شطره»: به قصدى كه ~~داشت رفت؛ «شطر كذا»: به سوى فلان جا؛ «حلب اشطر الدهر»: تجربه ى روزگار آموخت. # =الشطرنج- ### || AUTO ج شطرنجات: شطرنج، بازى شطرنج. اين واژه تعريب شده از فارسى ~~است وداراى ششگونه مهره است كه عبارتند از: شاه، وزير، فيل، اسب، رخ، سرباز. # =شطشط- # شطشطة الشي ء المائع: آن چيز مايع روى زمين براه افتاد. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است،- ت ms1153 اذيال الثوب: دامن جامه بر روى زمين كشيده شد. اين ~~تعبير در زبان متداول رايج است. # =شطط- ### || AUTO تشطيطا [شط]: زياده روى كرد،- المركب عند البحرية: ودر اصطلاح ~~نيروى دريائي بمعناى كشتى در كنار ساحل به زمين چسبيده شد مى باشد. # =شطف- # - شطفا الرجل: رفت ودور شد،- عن الشي ء: از آن چيز روى گردان شد،- الثوب ~~وغيره عند العامة: ودر زبان متداول بمعناى جامه وجز آن را شست مى باشد. # =شطف- # تشطيفا الحطب: هيزم را ريز ريز PageV01P526 ### || AUTO كرد. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الشطف- ### || AUTO مص، شستن بدون صابون. اين واژه در زبان متداول رايج است، شستن ~~جامه را با آب پس از شست وشوى با صابون. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الشطفة- ### || AUTO ج شطف من الشي ء: يك پاره از چيزى. # =شطن- ### || AUTO - شطنا ه: از تصميمى كه داشت با وى مخالفت كرد، او را دور كرد، ~~آن چيز را با طناب بست. # =الشطن- ### || AUTO ج أشطان: طناب، بند. # =الشطون- # «بئر شطون»: چاه گود؛ «نية شطون»: نيت وتصميم دور ودراز؛ «رمح شطون»: ~~نيزه ى بلند وكج؛ «حرب شطون»: ### || AUTO جنگ بسيار سخت. # =شظى- # - شظيا [شظي] السقاء: مشك پر از آب شد وبلند گرديد،- الميت: دو دست وپاى ~~مرده دراز شد. # =شظى- ### || AUTO تشظية [شظي] القوم: آن قوم را پراكنده كرد،- الفرس: استخوان ~~زانوى اسب شكاف برداشت. # =الشظى- ### || AUTO [شظي]: مص، استخوان نرم وباريكى است كه به زانو يا دست اسب ~~چسبيده مى باشد، پيروان قوم، افراد غير معتمد كه داخل قوم شده باشند. # =الشظاف- ### || AUTO تنگى وسختى. # =شظف- # - شظفا العيش: زندگى سخت وتنگ شد،- الرجل: زندگى آن مرد سخت شد،- ت اليد: ~~دست زبر شد،- بينهم: آن چيز ميان پوست وگوشت نفوذ كرد،- شظاظة الشجر: درخت ~~سفت وسخت شد. # =شظف- ### || AUTO - شظافة الشجر: مترادف (صلب) است: سفت شد. # =الشظف- # ج شظفة: نان خشك، چوبى است مانند ميخ. # =الشظف- # مص،- ج شظاف: سختى وخشكى زندگى؛ «أقام على شظف العيش»: در سختى زندگى را ~~بسر برد، سختى ونارسائى زندگى. # =الشظف- ### || AUTO بدخوى، جنجگوى سخت؛ «رجل شظف العيش»: مردى كه در تنگناى ms1154 زندگى ~~وسختى است. # =الشظفة- # مؤنث (الشظف) است؛ «ارض شظفة»: زمين خشك وغير قابل كشت. # =شظي- ### || AUTO - شظى [شظي]: شكافته شد،- القوم: آن قوم پراكنده شدند. # =الشظية- ### || AUTO ج شظايا وشظي (ع ا): استخوان ساق پا، شكاف چوب يا استخوان ~~ومانند آنها، كمان. # =الشظيف- ### || AUTO من الشجر: درخت سفت وسخت. # =شع- ### || AUTO ### || AUTO - شعا وشعاعا [شع] الماء: آب پراكنده وپخش شد،- ~~الماء: آب را پراكنده كرد. # =الشع- # [شع]: خانه ى عنكبوت؛ «شع الشمس»: شعاع خورشيد. # =الشع- # [شع] من كل شي ء: پراكنده؛ «شع السنبل»: شعاع خوشه. # =شعا- ### || AUTO - شعوا [شعو] الشعر: موى كنده شد. # =الشعائر- ### || AUTO جمع (الشعيرة) است؛ «الشعائر الدينية»: شعاير مذهبى، مظاهر ~~عبادت ونيايش. # =الشعاب- ### || AUTO چينى بندزن. # =الشعابة- ### || AUTO چينى بندزني. # =الشعار- # لباس زير، عرقگير، جاى پر از درخت، درخت درهم پيچيده در زمين نرم كه مردم ~~خود را از گرما وسرما در پناه آن حفظ كنند، مطلق درخت؛ «شعار الحج»: # مناسك حج. # =الشعار- # ج أشعرة وشعر: لباس زير، جل اسب كه روى اسب را با آن بپوشانند، درخت درهم ~~پيچيده وانبوه، تندره، نداى ويژه براى جنگ كه به آن (سر الليل) گويند، نشان ~~وعلامت در جنگ يا سفر، عبارتى كه بر انديشه يا مبدأى دلالت كند؛ «شعار ~~الحج»: علامات ومناسك حج؛ «شعار المملكة»: آرم يا نشان كشور. # =الشعار- ### || AUTO ج شعارون: بافنده ى پارچه كه از موى يا كرك باشد. # =الشعاع- # ج أشعة وشعع وشعاع [شع]: روشنائى خورشيد،- (ه): شعاع خورشيد؛ «شعاع ~~الدائرة» (ه): نيم قطر دايره است؛ «الشعاع المحرقي في قطع مخروطي» (ه): خط ~~مستقيم ميان محرق ونقطه ى قطع است؛ «شعاعان متسايران» (ه): دو شعاع موازى ~~كه در يك جهت ويك طول باشند؛ «شعاع السنبل»: # خار يا داسه ى خشك شده ى خوشه؛ «أشعة س اورنتجن» (ف): اشعه ى ايكس يا ~~مجهول كه از درون اجسام مى گذرد ودر موارد صنعتى وپزشكى از آن استفاده مى ~~شود؛ «أشعة ما قبل الأحمر» (ف): اشعه ى زير سرخ كه در نور سفيد موجود است ~~وديدنى نيست وپر گرما است؛ «اشعة ما بعد البنفسجي» (ف): اين ms1155 شعاع نيز در ~~نور سفيد موجود است وديدنى نيست وآنرا اشعه ى ماوراى بنفش نامند كه در ~~عكاسى وفتوگرافى از آن استفاده مى شود؛ «الأشعة المهبطية» (ف): اشعه ى برقى ~~است كه در لوله ى گاز متصل به برق مى باشد. # =الشعاع- # [شع]: مص، پراكندگى وانتشار خون ومانند آن، هر چيز پراكنده؛ «ضربت بالعصا ~~على الحائط فتطايرت شعاعا»: با عصا بر ديوار كوبيدم واز آن ريزه ها پريد، ~~سايه ى سبك؛ «شعاع السنبل»: خار يا داسه ى خشك شده خوشه؛ «شعاع اللبن»: ~~افزايش آب در شير. # =الشعاع- ### || AUTO ج أشعة [شع]: ابزارى است براى فرستادن شعاع؛ «شعاع السنبل»: ~~مترادف (شعاعه) است. # =الشعاعيات- ### || AUTO [شع] (ح): حشراتى است آبي ريز كه با چشم ديده نمى شوند ودر ~~درياهاى گود زندگى مى كنند. # =الشعاعية- ### || AUTO [شع]: قوس دايره كه مساوى با شعاع آن باشد. # =الشعانين- ### || AUTO «أحد الشعانين»: روز يكشنبه اى كه قبل از عيد فصح باشد. # =شعب- # - شعبا الشي ء: آن چيز را شكافت، PageV01P527 ~~پراكنده كرد، جمع آورى كرد، آنرا تباه كرد، آن را نيكو ساخت،- الشي ء: آن ~~چيز آشكار شد،- فلانا: فلانى را بازداشت،- اللجام الفرس: لگام اسب را از ~~سوئي كه قصد كرده بود بازداشت،- القوم: آن قوم پراكنده شدند،- الرجل: آن ~~مرد مرد،- ته المنية: ### || AUTO مرگ او را فرا گرفت،- الى القوم: به سوى آن قوم گرايش كرد واز ~~دوستان خود بريد. # =الشعب- ### || AUTO مص،- ج شعوب: نسل يا نژادى از مردم، ايل بزرگ، دورى، دور، ~~شكاف؛ «التأم شعبهم»: پس از پراكندگى دور هم جمع شدند، محل پيوند ~~استخوانهاى سر، مانند؛ «هما شعبان»: آن دو همسانند ومانند يكديگرند. # =الشعب- # ج شعاب: راه در كوهستان، آبراهه در زير زمين، شكاف ميان دو كوه، ناحيه، ~~كوى بزرگ. # =الشعب- ### || AUTO ### || AUTO جمع (الشعب) و(الشعبة) است؛ «شعب اليد»: انگشتان؛ ~~«شعب الجسم»: دو دست ودو پاى؛ «شعب الفرس»: آنچه از اندام اسب كه بلند باشد ~~مانند سر وسر شانه ى آن؛ «شعب السفود»: دندانه هاى سيخ كباب كه گوشت در ~~آنها فرو رود؛ «شعب الدهر»: اوضاع واحوال روزگار. ms1156 # =الشعباء- # مؤنث (الأشعب) است. # =شعبان- # ج شعابين وشعبانات: ماه هشتم از سال هجرى قمرى است كه ميان دو ماه رجب ~~ورمضان قرار دارد تعداد ايام اين ماه معمولا 29 روز است. اين واژه غير ~~منصرف است. # =الشعبة- ### || AUTO ج شعب وشعاب: فرورفتگى وشكاف در كوه، شاخه ى درخت، گروهى از ~~چيزى، فراق، فاصله ى ميان دو شاخ يا دو شاخه، آبراهه، جويهاى بزرگ روان در ~~دره؛ «الشعبة الثانية»: دفترى است ويژه ى ستاد ارتش كه اطلاعات از دشمن را ~~كسب مى كند؛ «شعبتا الرحل»: جلو وعقب پالان. # =شعبذ- ### || AUTO شعبذة: مترادف (شعوذ) است: افسونگرى وچشم بندى كرد. # =الشعبية- ### || AUTO نفوذ وبرخوردارى شخص از معروفيت وسرشناسى واحترام ملت. # =شعث- ### || AUTO ### || AUTO - شعثا وشعوثة الشعر: موى سر تيره رنگ وچرك شد ~~شعثا الأمر: آن امر پخش وپراكنده شد. # =شعث- ### || AUTO تشعيثا الشي ء: آن چيز را پراكنده كرد،- الشاعر: شاعر در شعر ~~خود آشفتگى آورد،- ه بخير: او را به كار خير برانگيخت. # =الشعث- # پخش شدن وپراكندگى امرى. # =الشعث- # مترادف (الشعث) است؛ «لم الله شعثهم»: خداوند امور آنها را جمع كرد. # =شعر- # - شعرا وشعرا وشعرى وشعرى وشعرى وشعرة بتثليث الشين وشعورا وشعورة ~~ومشعورا ومشعورة ومشعوراء به: آن چيز را دانست يا به آن احساس كرد،- له: آن ~~چيز را دريافت،- شعرا وشعرا الرجل: آن مرد شعر گفت،- لفلان: براى او شعر ~~گفت،- ه: در گفتن شعر بر او برترى يافت،- الثوب: جامه را با موى آسترى كرد. # =شعر- # - شعرا: موى او بلند شد. # =شعر- # - شعرا وشعرا وشعرى وشعرى وشعرى وشعرة بتثليث الشين وشعورا وشعورة ~~ومشعورا ومشعورة ومشعوراء به: به آن چيز پى برد يا به آن احساس كرد،- له: ~~آن چيز را با فراست دريافت. # =شعر- # تشعيرا الثوب ونحوه: جامه را با موى آسترى كرد. # =الشعر- # ج أشعار وشعار وشعور: موى بدن يا موى سر. # =الشعر- # مص،- ج اشعار: شعر كه داراى وزن وقافيه باشد؛ «اعذب الشعر اكذبه»: # شيرين ترين شعر دروغترين آنست، علم ودانش؛ «ليت شعري فلانا او عن فلان او ~~لفلان ما صنع»: اى كاش احساس مى كردم يعنى مى دانستم كه فلانى چه ms1157 كرده است. ~~در اينجا (شعري) اسم (ليت) است وخبر آن مضمرى است كه تقدير آن (واقع) است. # =الشعر- # (مو): موى كه بر كمان بندند وبا آن بر وترهاى كمان نوازند،- ج اشعار ~~وشعار وشعور: موى. # =الشعر- ### || AUTO آنكه پر موى يا درازموى باشد. # =الشعرى- ### || AUTO (فك): نام ستاره ايست در فلك جوزا كه در گرماى تابستان طلوع كند. # =الشعراء- # ج شعر: مؤنث (الأشعر) است، ازدحام مردم بر سر چيزى، پوستين،- (ح): # نام مگسى است كه معمولا بر روى ستوران نشيند،- (ن): نام گياهى است از ~~تيره ى حمض،- (ن): نام گونه اى هلو است،- من الدواهي: بلاى سخت؛ «ارض ~~شعراء»: زمين پر از درخت؛ «رمال شعراء»: ريگزارى كه در آن گياه خيز ران ~~ومانند آن رويد. # =الشعراء- ### || AUTO محل روييدن موى در زير شكم. # =الشعراني- ### || AUTO مترادف (الشعر) است. آنكه داراى موى بلند ويا پر موى باشد. # =الشعرة- # ج شعرات: واحد (الشعر) است؛ «شعرة الموسى ونحوه»: لبه ى تيغ كه با آن ~~برند يا تراشند. اين تعبير در زبان متداول رايج است؛ «لم يحد عن ذلك قيد ~~شعرة»: به اندازه يك موى نيست. # =الشعرة- # يك موى، جاى روييدن موى زير ناف. # =الشعرة- ### || AUTO ج شعرات: واحد (الشعر) است موى كه از مسام بدن روييده مى شود. # =الشعرور- ### || AUTO ج شعارير: شاعرى كه در گفتن شعر ناتوان باشد،- (ن): خيار ريز وكوچك. # =الشعرورة- ### || AUTO (ن): واحد (الشعرور) است. # =الشعرية- ### || AUTO ج شعريات: پرده ى حصيرى كه در جلوى پنجره وروزنه قرار دهند، ~~كركره. نام ديگر آن (المشربية) است. ### || AUTO =الشعشاع- # [شعشع]: مترادف (الشعشع) است. # =شعشع- # شعشعة [شعشع] ت الشمس: نور خورشيد پخش ومنتشر شد،- الضوء: نور گسترده ~~شد،- الشي ء: آن چيز را درهم آميخت،- الشراب: شراب را با آب آميخت،- عليهم ~~الخيل: اسبان را بسيج كرد وبر آنها حمله برد. PageV01P528 ### || AUTO =الشعشع- # [شعشع]: بلند، سبك، هوشمند. # =الشعشع- ### || AUTO مترادف (الشعشع) است،- من الظل: سايه ى كم وسبك. # =الشعشعان- ### || AUTO مترادف (الشعشع) است. # =الشعشعاني- ### || AUTO مترادف (الشعشع) است. # =الشعشوع- ### || AUTO شاخه ى تازه ونرم گياه بنه كه سرخ رنگ وخوشطعم است. # =شعف- # - شعفا ه الحب: عشق دل او را ناآرام كرد، دل ms1158 او را گرفت،- ه بالقطران: بر ~~او قطران ماليد،- الشي ء الشي ء: آن چيز بر روى چيز ديگر نشست. # =شعف- ### || AUTO - شعفا بفلان وبحب فلان: عشق به فلانى وى را شيفته كرد،- ت ~~الناقة: ماده شتر به بيمارى شعف يا ريختن موى چشم دچار كرد. # =الشعف- ### || AUTO مص، بالاى كوهان، بيمارى ريزش موهاى چشم شتر. # =الشعفاء- ### || AUTO «ناقة شعفاء»: ماده شترى كه به بيمارى شعف دچار شده است. # =شعل- # - شعلا النار: آتش را برافروخت،- الأمر: در آن كار دقت كرد. # =شعل- ### || AUTO ### || AUTO تشعيلا النار: آتش را برافروخت. # =الشعلة- ### || AUTO ج شعل: شعله ى آتش، آنچه كه با آن آتش افروزند. # =الشعواء- ### || AUTO [شعو]: «غارة شعواء»: حمله ى پراكنده ونامنظم؛ «شجرة شعواء»: ~~درختى كه شاخه هاى آن پراكنده وپر پيچ وخم باشد. # =الشعوبي- ### || AUTO واحد (الشعوبية) است. # =الشعوبية- ### || AUTO تيره اى از مردم كه عرب را تحقير مى كنند وآنها را بر ساير ملل ~~ترجيح نمى دهند. # =شعوذ- ### || AUTO شعوذة [شعود]: ورد وافسون كرد. # =الشعوذة- ### || AUTO تردستى وكارهاى ساحرى وچشم بندان وجز آنها. # =الشعور- # مص؛ «على غير شعور منه»: بدون اينكه احساس داشته باشد؛ «فاقد الشعور»: # بى شعور؛ «عديم الشعور»: آنكه احساساتي ندارد. # =شعي- ### || AUTO - شعا [شعو] ت الغارة: حمله ويورش پراكنده شد. # =الشعير- ### || AUTO (ن): جو، كه مركز اصلى آن قاره ى آسياست ودر تمام كشورهاى ~~معتدل كشت مى شود وآذوقه ى ستوران است. از جو آرد مى سازند ولى آرد آن ~~مرغوب نيست ونيز از جو (بيرة) يا آب جو مى سازند كه به آن (الجعة) گويند. # =الشعيرة- ### || AUTO (ن): واحد (الشعير) است،- (طب): ورمى است كه در گوشه ى پلك چشم ~~به شكل جو درمىيد، مساحت شش دانه موى استر است،- ج شعائر: واحد شعاير حج ~~است بمعناى اعمال ومناسك حج، علامت ونشان. # =الشعيري- ### || AUTO نسبت به (الشعير) است، فروشنده ى جو. # =الشعيرية- # خميرى است بشكل دانه هاى جو كه آنرا خشك كنند ودر طبخ غذا بگونه ى ~~ماكارونى از آن استفاده كنند. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الشعيرية- ### || AUTO مترادف (الشعيرية) است. # =الشعيل- ### || AUTO شعله ور، حبابهاى هوا ms1159 در نزديك بشكل ستاره. # =الشعيلة- ### || AUTO ج شعل: آتش فتيله، آتش برافروخته. # =الشغاب- ### || AUTO آنكه در ميان قوم شر برانگيزد. # =الشغاف- # (طب): درد پرده ى دل كه معمولا در سمت راست مى باشد. # =الشغاف- ### || AUTO ### || AUTO ج شغف وأشغفة: غلاف دل، پرده ى دل، دانه ى قلب،- ~~(طب): مترادف (الشغاف) است. # =الشغال- ### || AUTO پركار، آنكه بسيار كار كند. # =شغب- # - شغبا وشغبا القوم وبهم وعليهم: در ميان قوم فتنه برپا كرد،- شغبا عن ~~الطريق: از راه كج شد وبه سوى ديگرى رفت. # =شغب- ### || AUTO - شغبا وشغبا القوم وبهم وعليهم: در ميان آن قوم فتنه وشر برپا كرد. # =الشغب- # مص، مترادف (الشغب) است. # =الشغب- # مص، سر وصدا وفرياد راه انداختن كه به سوى شر كشيده شود. # =الشغب- # آنكه فتنه انگيز وشرور وتفرقه افكن باشد. # =الشغب- ### || AUTO مترادف (الشغب) است. # =شغر- # - شغورا الرجل: آن مرد دور شد،- الناس: مردم پراكنده شدند،- المكان: آن ~~جاى خالى شد،- ت الأرض: كسى روى زمين نماند تا از آن حمايت كند،- السعر: ### || AUTO نرخ يا بها كم شد،- شغورا وشغرا وشغارا ه عن بلده: او را از ~~شهر خود بيرون كرد. # =الشغربية- # اين واژه به معناى آنست كه كشتى گير پاى خود را در پاى حريف پيچاند واو ~~را بر زمين افكند. # =شغف- # - شغفا ه: به پرده ى دل او زد،- فؤاده: دل او را فرا گرفت. # =شغف- # - شغفا حبه: عشق او به پرده ى دل او آويخت. # =شغف- ### || AUTO به: به عشق او دل بست. # =الشغف- # مص، پرده ى دل. # =الشغف- ### || AUTO مص، نهايت مرحله ى عشق؛ «شغف القلب»: پرده ى دل. # =شغل- # - شغلا وشغلا ه بكذا: به چيزى او را مشغول كرد،- ه عنه: او را از آن باز داشت. # =شغل- # عنه بكذا: به آن چيز مشغول وسرگرم شد. # =شغل- ### || AUTO تشغيلا ه: مبالغه ى (شغله) است، او را نزد خود به كار گمارد، ~~او را به خدمت درآورد. # =الشغل- # كار. اين واژه ضد (الخلاء) است،- ج اشغال وشغول: كار، اشتغال، ضد ~~(الفراغ) است؛ «الشغل اليدوي»: كاردستى. # =الشغل- # ج أشغال وشغول: كار، ضد (الفراغ) است. # =الشغل- ### || AUTO ج أشغال وشغول: مترادف (الشغل) است. # =الشغلة- ### || AUTO ج شغل: مصدر مره است، ms1160 خرمنگاه، خرمن. # =الشغوب- ### || AUTO آنكه فتنه برانگيزد وشر بپا كند. # =شف- # - شفا وشفوفا الماء: همه ى آب را PageV01P529 ~~نوشيد،- ه المرض او الهم: بيمارى يا اندوه او را ناتوان كرد،-- شفوفا ~~وشفيفا وشففا الشي ء: ### || AUTO آن چيز شفاف وروشن شد،- شفوفا الجسم: ### || AUTO جسم از ناتوانى لاغر شد،- شفا الشي ء: آن چيز افزوده شد؛ «شففت ~~عليه»: بر آن چيز افزودم، كم شد، تكان خورد،- له الأمر: آن چيز ثابت شد ~~ودوام يافت،- شفا وشفوفا وشفيفا وشففا عنه الثوب: جامه كوتاه شد،- شففا فم ~~فلان: به درد دندان ولثه بر اثر سرما دچار شد. # =الشف- # ج شفوف: جامه، جامه ى نازك؛ «ثوب شف»: پيراهنى نازك، برترى وفضيلت، ~~كمبود، سود، جوش كه بيرون زند وبوى بد دهد. # =الشف- # ج شفوف: چيزى كم، مترادف (الشف) است. # =شفا- # - شفوا [شفو] الهلال: هلال درآمد،- الشخص: آن شخص ظاهر شد،- ت الشمس: ### || AUTO خورشيد نزديك به غروب شد. # =شفى- # - شفاء [شفي] الله فلانا من مرضه: ### || AUTO خداوند فلانى را از بيمارى كه دارد بهبود دهد،- فلانا: براى ~~فلانى بهبودى خواست،- ت الشمس: خورشيد نزديك به غروب شد،- شفى الهلال: ماه ~~نو غروب كرد. # =الشفا- ### || AUTO [شفو]: بازمانده ى ماه نو قبل از غروب،- مثناى اين واژه شفوان ~~وجمع آن اشفاء است، كناره ولبه ى هر چيزى. # =الشفاء- ### || AUTO [شفي]: مص؛ «قابل للشفاء»: قابل بهبودى است،- ج أشفية وجج ~~أشاف: دارو كه باعث بهبودى است. # =الشفاعة- ### || AUTO وساطت، شفاعت. # =الشفاف- ### || AUTO [شف]: آنچه كه نازك وشفاف باشد. # =الشفافة- ### || AUTO [شف]: باقيمانده ى آب در ظرف؛ «شفافة النهار»: بقيه ى روز. # =الشفان- ### || AUTO [شف]: هواى سرد وبارانى. ### || AUTO =الشفاهي- # [شفه]: مرد دهان بزرگ. # =الشفاهي- ### || AUTO [شفه]: آنچه كه با گفتن انجام پذيرد نه با نوشتن. # =الشفة- # ج شفاه وشفوات [شفه] من الإنسان: لب؛ «ما كلمه ببنت شفة»: با او حتى يك ~~كلمه سخن نگفت؛ «شفة الشي ء»: مانند دلو كنار وبرآمدگى آن؛ «له فى الناس ~~شفة حسنة»: در ميان مردم نامى نيك دارد. # =الشفة- ### || AUTO من الإنسان: مترادف (الشفة) است. # =شفتر- ### || AUTO شفترة [شفتر]: لبهاى خود را از روى خشم يا ناراحتى كلفت كرد. ~~اين تعبير در ms1161 زبان متداول رايج است. # =الشفترة- ### || AUTO درشت كردن لبها به خارج از دهان بعلت خشم يا ناراحتى. اين ~~تعبير در زبان متداول رايج است. # =الشفر- # ج أشفار: كناره ى هر چيزى،- من الوادي: بالاى دره،- (ع ا): ريشه ى روئيدن ~~موى ابرو. # =الشفر- ### || AUTO ج أشفار: مترادف (الشفر) است. # =الشفرة- ### || AUTO ج شفر وشفار وشفرات: كارد يا تيغ درشت وپهن، لبه ى شمشير، لبه ~~ى تيغ يا پيكان، تيغ صورت تراشى، گزن كفشدوز. # =شفشف- ### || AUTO شفشفة [شفشف] به: به آن چيز آميخته شد. # =الشفشق- ### || AUTO دلو چوبي كوچك با دسته ى چوبي. # =شفع- # - شفاعة لفلان أو فيه إلى زيد: براى فلانى از زيد خواست تا به وى يارى ~~كند،- لفلان في المطلب: براى رسيدن فلانى به خواسته اش كوشيد،- شفعا جاره: ~~همسايه ى خود را در خريدن ملك بر ديگران مقدم داشت،- ت الناقة: ماده شتر با ~~داشتن بچه آبستن شد،- الشي ء: آن چيز را با مثل خود جفت كرد؛ «كان وترا ~~فشفعه بآخر»: آن چيز فرد بود وبا مثل ومانندش جفت كرد. # =شفع- # لي الأشخاص: بعلت ضعف بينائى اشخاص را جاى يكنفر دو نفر مى بينم. # =شفع- ### || AUTO تشفيعا ه في فلان: شفاعت آن مرد را پذيرفت،- الشي ء: آن چيز را ~~جفت كرد. # =الشفع- ### || AUTO مص،- ج اشفاع وشفاع: عدد جفت يا زوج. # =الشفعة- ### || AUTO ج شفع عند الفقهاء: در اصطلاح فقيهان عبارت از حق تقدم همسايه ~~است در تملك ملك بر ساير خريداران به طور اجبار وبا شرايط خاص. شفعه. # =شفق- # - شفقا عليه: در صلاح ومصلحت او كوشيد،- على الشي ء: به آن چيز بخل ورزيد ~~وآزمند شد،- من الأمر: از آن چيز ترسيد وبر آن دلسوزى كرد. # =شفق- # تشفيقا ه: او را وادار به مهربانى كرد،- الشي ء: آن چيز را كم كرد،- الثوب: ### || AUTO پارچه را بد بافت. # =الشفق- # سرخى نور خورشيد بهنگام غروب،- ج اشفاق: مهربانى، ترس، روز، ناحيه، هر ~~چيزى پست؛ «ثوب شفق»: پارچه ى بد بافت. # =الشفق- ### || AUTO ### || AUTO مترادف (الشفوق) است به معناى مهربان. # =الشفقة- # مهربانى وانعطاف، رحمت، ترس از بدى، دلسوزى؛ «اخذتني منه شفقة»: بر او ~~دلسوزى كردم. ms1162 # =شفه- # - شفها فلانا: بر لب فلانى زد، در سؤال وخواهش از او چندان اصرار ورزيد ~~تا هر چه كه داشت از او گرفت،- الإناء: # آن مقدار از آب را كه در ظرف بود نوشيد،- ه عن الأمر: او را از آن كار ~~منصرف كرد. # =شفه- ### || AUTO زيد: سؤال كنندگان از زيد بسيار شدند،- الطعام: خورندگان آن ~~غذا بسيار شدند. # =الشفهي- # [شفه]: نسبت به (الشفة) است، دستور شفاهي نه كتبى؛ «امتحان شفهي»: ### || AUTO امتحان شفاهي؛ «شفهيا»: بطور شفاهي. # =الشفهية- # مؤنث (الشفهي) است؛ «الحروف الشفهية»: حروفى است كه مخرج آن از دو لب ~~باشد وعبارتند از (ب، ف، ميم). # =الشفوق- ### || AUTO با محبت ومهربانى، نصيحت كننده ودلسوز. # =الشفوي- # [شفه]: نسبت به (الشفة) است. # =شفي- # - شفى [شفي] الهلال: هلال يا ماه نو غروب كرد. # =شفي- # [شفي] المريض: بيمار بهبودى PageV01P530 ### || AUTO يافت. # =الشفي- ### || AUTO [شفه]: نسبت به (الشفة) است. # =الشفير- # محل روييدن موى پلك چشم، ناحيه وكرانه ى هر چيزى،- من الوادي: ### || AUTO ناحيه ى بالاى دره. # =الشفيع- # من العدد: عدد زوج،- ج شفعاء: ### || AUTO شفاعت كننده، واسطه، صاحب شفعه در ملك. # =الشفيف- ### || AUTO [شف]: به معناى (الشفاف) است؛ «ثوب شفيف»: جامه اى نازك وبدن ~~نما،- ج شفاف: باد سرد، سختى سرما، سختى گرماى خورشيد،- على فلان: آنكه بر ~~فلانى مهربان باشد. # =الشفيق- ### || AUTO مترادف (الشفوق) به معناى مهربان است. # =الشفيهة- ### || AUTO [شفه]: اسم مصغر (الشفة) است. # =شق- ### || AUTO ### || AUTO - شقا الشي ء: آن چيز را شكافت وپراكنده كرد،- ~~الأرض بالسكة: زمين را شخم زد،- شارعا او طريقا: خيابان يا راهى باز كرد،- ~~الصبح: صبح دميد وبامداد شد،- الفرس: اسب در راه رفتن به سويى گرايش كرد،- ~~على المريض: بيمار را از دست داد. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- عصا ~~الطاعة: نافرمان شد؛ «لا يشق غباره»: بى همتاست، بر او نتوان برترى يافت،- ~~شقا وشقوقا النبت: گياه از زمين روييد،- ناب البعير: دندان شتر درآمد،- شقا ~~ومشقة البرق: برق به درازا ميان آسمان پديدار شد،- الأمر: آن كار سخت شد،- ~~الأمر على فلان: آن كار بر فلانى سخت شد واو را به زحمت انداخت. # =الشق- # مص،- ج شقوق: شكاف، ترك، جاى ترك خورده، بامداد، نيمى از هر ms1163 چيزى، مشقت، سختى. # =الشق- # نيمى از بدن انسان، نيمى از هر چيزى، ناحيه، اسم است بر آنچه كه بدان ~~نگاه كنى، مشقت؛ «بشق النفس»: با تحمل سختى. # =شقا- ### || AUTO - شقوا [شقو] الله فلانا: خداوند او را به سختى وبدبختى افكند. # =الشقا- ### || AUTO [شقو]: مص، مترادف (الشقاء) است. # =الشقاء- ### || AUTO [شقو]: مص، شقاوت. اين واژه متناقض (السعادة) است، سختى، ~~بدبختى. # =الشقار- ### || AUTO (ن): گياهى است از رسته ى (شقيقيات)، بسيار زيبا ورنگارنگ، لاله. ### || AUTO اين گياه در منطقه اى مديترانه بسيار مى رويد ومعمولا در پايان ~~زمستان شكوفه مى دهد. # =الشقارى- # (ن): مترادف (الشقار) است. # =شقأ- # - شقأ وشقوءا [شقأ] الناب: دندان پيشين درآمد،- رأسه: سر او را شكافت،- فلانا: ### || AUTO بر فرق سر فلانى زد،- شعر الرأس: روى موهاى سر خود را با شانه ~~فرق درست كرد وآراست. # =الشقبان- ### || AUTO ج شقابين: دامن عبا كه آنرا تا زنند ودر آن كاه وگياه جمع آورى ~~كنند. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الشقة- ### || AUTO ج شقق [شق]: مسافتى كه در آن راه پيمايند، فاصله ودورى ناحيه ~~كه مقصد مسافر است، سفر دور ودراز، سختى، راهى كه در آن راهپيما قطع كند. # =الشقة- ### || AUTO ج شقق [شق]: مترادف (الشقة) است،- ج شقق وشقاق: شكاف جامه ~~ومانند آن بدرازا، پاره ى شكافته شده، نيمى از چيز شكافته شده، آپارتمان دو ~~يا سه اطاقه در يك طبقه. # =الشقح- ### || AUTO «رجل شقح»: مرد جسور ومتهور ونترس در سخن. اين تعبير در زبان ~~متداول رايج است. # =شقر- # - شقرا وشقرة: در آن رنگ سرخى آميخته به سفيدى بود. # =شقر- ### || AUTO - شقرا وشقرة: مترادف (شقر) است. # =الشقراء- ### || AUTO مؤنث (الأشقر) است. # =الشقراق- # (ح): پرنده ى كوچكى است به رنگ سبز وسرخ وسفيد. # =الشقراق- ### || AUTO (ح): مترادف (الشقراق) است. # =الشقران- ### || AUTO أو عفن الحبوب (ز): آفتى است كه در گياهان بويژه در دانه ها به ~~گونه ى قارچهاى ميكروسكپى پديد مىيد. # =الشقرة- ### || AUTO رنگى است ميان سرخى وزردى. # =الشقرق- ### || AUTO (ح): مترادف (الشقراق) است. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =شقشق- ### || AUTO شقشقة [شقشق]: شتر بانگ زد،- الطير: پرنده آواز داد،- ت ~~الغاسلة الثياب ms1164 او الإناء: آن زن جامه ها وظرفها را با آب شست تا اثر صابون ~~را بزدايد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الشقشقة- # «شقشقة اللسان»: سخنان بيهوده وبى فايده گفتن كه بدون تأمل از دهان خارج شود. # =الشقشقة- # ج شقاشق: چيزى است مانند شش كه شتر به هنگام هيجان از دهان بيرون افكند. ~~وبه مرد فصيح گويند: ### || AUTO «هدرت شقشقته»: با فصاحت سخن گفت؛ «فلان شقشقة قومه»: فلانى ~~بزرگ وفصيح قوم خود مى باشد. # =شقع- # - شقعا الحطب: هيزم را بر روى هم چيد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =شقع- ### || AUTO تشقيعا له: به او ناسزا گفت ودشنام داد. اين تعبير در زبان ~~متداول رايج است. # =الشقف- ### || AUTO سفال، پاره هاى سفال. # =الشقفة- # يك پاره از هر چيزى. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الشقفة- # واحد (الشقف) است. # =شقق- ### || AUTO تشقيقا [شق] الحطب: هيزم را شكافت وشكست،- الكلام: سخن را با ~~بهترين وجه بيان كرد. # =شقل- ### || AUTO - شقلا الدراهم: درهمها را وزن كرد،- المكان (ب): بلندى وپستى ~~آن مكان را اندازه گيرى وآزمايش كرد،- ه: آن چيز را بالا برد. اين واژه ~~سريانى است. # =الشقلة- # اسم است از (شقل المكان). # =شقي- ### || AUTO - شقا وشقاء وشقاوة وشقاوة وشقوة وشقوة: بدبخت وشقي شد. اين ~~واژه ضد (سعد) است. # =الشقي- # ج أشقياء [شقي]: گمراه، شقي. PageV01P531 ### || AUTO اين واژه ضد (السعيد) است. # =الشقيف- ### || AUTO سنگ بزرگ كه از كوه سرازير شود، ودر زبان متداول بر سنگ كوچك ~~اطلاق مى شود. # =الشقيفات- ### || AUTO زنگ بشكن كه معمولا از مس ساخته مى شود ورقص كننده يكى را در ~~انگشت ابهام وديگرى در انگشت وسطى درمىورد وبهنگام رقص آن دو را با هم مى ~~نوازد وصداى موزونى از آن برمىيد. ### || AUTO اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الشقيق- ### || AUTO نيمى از چيزى كه بطور مساوى بريده شده باشد،- ج أشقاء: برادر از يك # الشك- # مص،- ج شكوك: گمان كه بر خلاف يقين است؛ «بلا شك»: بى شك؛ «لا شك»: ### || AUTO ### || AUTO شكى نيست؛ «من دون شك»: بى داشتن شك؛ «لا سبيل الى ~~الشك فيه»: ms1165 بدون شك وترديد در آن؛ «لا يتطرق اليه الشك»: شك وترديد بخاطر ~~او خطور نمى كند، شكاف كوچك كه در استخوان پديد آيد، داروى كشنده ى موش. # =الشك- # (ت): چك، حواله ى پولى. اين واژه انگليسى است. # =شكا- ### || AUTO - شكوى وشكوا وشكاة وشكاوة وشكاية وشكية [شكو] إليه زيدا: از ~~زيد نزد او شكايت كرد،- الأمر او العلة: از آن امر يا بيمارى شكايت كرد،- ~~مرضه للطبيب: بيمارى خود را براى پزشك شرح داد،- امره الى الله: از امر خود ~~نزد خدا شكايت نمود،- شكوا وشكوى وپدر ومادر، برادر تنى، همسان، آنكه با ~~ديگرى در رابطه اى نسبى يا زبان يا دين مشترك باشد؛ «الشعب الشقيق»: ملت ~~برادر يا هم كيش. # =الشقيقة- # ج شقائق: خواهر،- (طب): دردى است كه در نيمى از سر پديد آيد، باران تند ~~وسخت وبسيار،- من البرق: برق كه در افق آشكار شود؛ «شقائق النعمان» (ن): # گياهى است از تيره ى شقايقها كه به آن (گل شقايق نعمان) گويند وبه رنگ ~~زيباى سرخ است. # =شك- # - شكا [شك] في الأمر: در آن امر شك كرد،- عليه الأمر: امر بر او مشتبه ~~شد،- ه بالرمح: با نيزه او را زد واستخوان او را شكافت،- ت الشوكة رجله: ~~خار به پاى او فرو رفت،- اليه البلاد: كشور را به سوى او پيمود،- فى ~~السلاح: غرق در اسلحه شد،- الشي ء إلى الشي ء: آن چيز را به چيز ديگرى ~~پيوست كرد،- الخياط الثوب: خياط جامه را با كوكهاى درشت دوخت،- القوم ~~بيوتهم: آن قوم خانه هاى خود را در يك رديف ساختند،- اللؤلؤ او الخزز: مهره ~~يا مرواريد را به رشته كشيد. # شكا # المرض فلانا: بيمارى فلانى را دردمند كرد. # =شكى- # - شكيا [شكي] اليه: نزد او شكايت برد. # =شكى- ### || AUTO تشكية [شكو] الشاكي: دادخواست شاكى را پذيرفت. # =الشكاء- ### || AUTO [شكو]: بيمارى. # =الشكاة- ### || AUTO [شكو]: مص، بيمارى، عيب ونقص. # =الشكارة- ### || AUTO آنچه را كه مباشر زمين براى خود از زمين مالك كشت كند. اين ~~واژه در زبان متداول رايج است، آن مقدار از پيله هاى كرم ابريشم كه وسيله ى ~~نانوا يا افراد خانواده تربيت ms1166 شود وبرگهاى توت كه براى غذاى آنها گرد آورند. # =الشكاك- ### || AUTO [شك]: «بيوت شكاك»: خانه هاى رديف باهم. # =الشكاكة- ### || AUTO [شك]: ناحيه اى از زمين. # =الشكال- ### || AUTO ### || AUTO ج شكل: بندى كه با آن پاهاى ستور را بندند، تسمه ~~اى كه ميان دست وپاى ستور بندند، بند ميان تنگ پالان وزير شكم پالان ستور. # =الشكة- # [شك]: دورى ومسافت. # =الشكة- # [شك]: اسم مره از (شك) است، ودر زبان متداول بمعناى درد شديدى است كه در ~~سينه يا پهلو يا دوش انسان پديد آيد. # =الشكة- ### || AUTO ### || AUTO ج شكك [شك]: اسم نوع است از (شك السلاح)، پاره ~~چوبى كه در سوراخ تيشه يا تبر گذارند تا دسته ى آن محكم شود. # =شكر- ### || AUTO - شكرا وشكورا وشكرانا الرجل وله (باللام أفصح): از آن مرد به ~~خاطر محبتهائى كه كرده بود سپاسگزارى كرد. # =الشكر- ### || AUTO مص؛ «شكرا لك»: سپاس ودرود بر تو؛ «شكره شكرا جزيلا»: از او بى ~~حد وحصر سپاسگزارى كرد. # =الشكرى- ### || AUTO مؤنث (الشكران) است؛ «عين شكرى»: چشم پر از اشك. # =الشكران- # ج شكارى وشكارى من الضروع: ### || AUTO پستان پر از شير. # =الشكرة- ### || AUTO اسم مره از (شكر) است، پستان پر از شير يا پر شدن پستان از شير. # =الشكرية- ### || AUTO پر شدن پستان از شير. # =شكس- # - شكاسة: خشن وبد اخلاق شد، بخيل شد. # =شكس- ### || AUTO - شكسا: مترادف (شكس) است. # =الشكس- # ج شكس: مترادف (الشكس) است. # =الشكس- # ج شكس: بد اخلاق، بخيل. # =شكك- # تشكيكا ه: او را به شك وترديد انداخت. # =شكل- # - شكلا الأمر: آن امر مشتبه شد،- العنب: انگور آغاز به رسيدن كرد،- ت ~~المرأة شعرها: آن زن موى سر خود را به چپ وراست بافت،- الكتاب: بر روى ~~كلمات كتاب اعراب گذارد،- الدابة بالشكال: پاى ستور را با بند بست،- فلان ~~المسألة عند العامة: # مسأله يا موضوع را با اشكال دانست وحل نشد. اين تعبير در زبان متداول ~~رايج است. # =شكل- # - شكلا: چشمانش مادرزادى سرخ شد،- الشي ء: در سفيدى آن چيز سرخى پديد ~~آمد،- ت المرأة: آن زن ناز وكرشمه كرد. # =شكل- # تشكيلا الأمر: آن امر مشتبه شد، آن كار پوشيده شد،- العنب: انگور آغاز به ~~رسيدن ms1167 كرد،- ت المرأة شعرها: آن زن موى سر خود را به طرف چپ وراست بافت،- PageV01P532 ~~الكتاب: كتاب را اعراب گذارى كرد،- الدابة بالشكال: پاى ستور را با بند ~~بست،- الشي ء: شكل آن چيز را كشيد،- الحكومة: ### || AUTO هيأت وزيران را تشكيل داد. # =الشكل- # مص؛ «شكل الكتاب»: # اعراب گذارى كلمات كتاب،- ج اشكال وشكول: همانندى، شكل، امرى مشكل؛ «امور ~~اشكال»: امرهاى پوشيده، شكل وصورت چيزهاى موهوم، زيبائى منظر، چهره؛ «فلان ~~شكله جميل»: چهره ى فلانى زيباست، مثل ومانند، ناز وكرشمه ى زن، روش ومذهب ~~وقصد؛ «سألته عن شكل فلان»: از مذهب وروش وقصد فلانى سؤال كردم. # =الشكل- ### || AUTO شكل، مثل، مانند، ناز وكرشمه ى زن. # =الشكلاء- ### || AUTO مؤنث (الأشكل) است، حاجت، نيازمندى. # =الشكلة- # سرخى در سفيدى، مشابهت؛ «فيه شكلة من ابيه»: همسانى ومشابهت ميان او ~~وپدرش مى باشد. # =الشكلة- # يك بار تكان خوردن. # =الشكلة- ### || AUTO «امرأة شكلة»: زنى كه ناز وكرشمه دارد. # =شكم- ### || AUTO - شكما ه: به او بخشيد وپاداش داد،- فلانا: به فلانى رشوه داد ~~وبا اين كار دهان او را بست،- شكما وشكيما ه: او را گاز گرفت. # =الشكو- ### || AUTO بيمارى، شتر كوچك. # =الشكوى- ### || AUTO ج شكاوى [شكو]: مص، شكايت، دادخواهي، بيمارى. # =الشكواء- ### || AUTO [شكو]: بيمارى. # =الشكوة- ### || AUTO ج شكوات وشكاء [شكو]: اسم مره از (شكا) است، بيمارى، مشك آب يا شير. # =الشكور- ### || AUTO ج شكر: بسيار سپاسگزار (اين واژه در مذكر ومؤنث يكسان بكار مى ~~رود)،- فى اسمائه تعالى: از نامهاى خداوند متعال است به معناى بخشنده ى ~~ثواب بسيار در برابر كار خوب كم؛ «الوجه الشكور»: چهره اى كه هيچگاه لاغر ~~نشود حتى اگر بدن صاحبش رنجور وبيمار گردد. # =الشكي- ### || AUTO [شكو]: آنكه همواره شكايت كند، مورد شكايت، دردمند، آنكه به ~~بيمارى كوچكى دچار شود. # =الشكية- # [شكو]: مشك چرمى كه در آن آب يا شير نهند. # =الشكية- ### || AUTO ج شكايا [شكو]: مؤنث (الشكي) است. # =الشكير- ### || AUTO ج شكر: شاخه هاى كوچكى كه از بيخ درخت سبز شود، ليف نخل، ~~گياهان خرد يا پرها وموهاى ريز كه ميان درشت آنها برآيد، موى صورت وپشت سر؛ ~~«شكير الإبل»: شتران كوچك وخرد. # =الشكيكة- ### || AUTO ج ms1168 شكائك وشكك: روش، طريقت، پراكنده شدن، سبد كه در آن ميوه ~~باشد، خلق وخوى. # =الشكيمة- # ج شكائم وشكم وشكيم: بزرگى، پيروزى بر ستم، پيمان، همانندى، خوى،- من ~~اللجام: آهن لگام كه در دهان اسب نهند؛ «فلان ذو شكيمة» يا «شديد الشكيمة»: ### || AUTO فلانى به خود بسيار مغرور است وخود بزرگ بين؛ «قوي الشكيمة»: ~~او مرد پرتوان وقاطع است. ### || AUTO =شل- # - شلا وشللا [شل] ت يده: دست او خشك شد،- الحركة: جلو حركت را گرفت،-- ~~شلا وشللا الشي ء: آن چيز را بريد يا قطع كرد،- الإبل: شتران را راند،- شلا ~~ت العين دمعها: چشم اشك ريخت،- الثوب: # جامه را با كوك زدن دوخت،- الدرع وشلها عليه. زره را پوشيد. # =شل- # ت يده: دست او خشك شد. # =شلا- ### || AUTO - شلوا [شلو] الشي ء: آن چيز را بلند كرد، بالا برد. # =شلى- ### || AUTO تشلية [شلو] الماء الحار: آب گرم ظرف را با دست بالا گرفت ~~وآهسته آنرا ريخت تا سرد شود اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الشلا- ### || AUTO [شلو]: جسم يا تنه ى هر چيزى. # =الشلى- ### || AUTO [شل]: كار دور ودرازى كه بخواهند، جهت سفرى كه مسافر قصد آن را دارد. # =الشلاء- ### || AUTO [شل] من الأيدي: دست خشك شده. # =الشلال- # [شل]: قومى كه پراكنده شده باشند. # =الشلال- ### || AUTO [شل]: واحد (الشلالات) است به معناى آبشار. # =الشلالات- ### || AUTO [شل]: مواضع ريزش آبهاى رودخانه هاى بزرگ از بالاى بلنديها ~~مانند آبشار نيل وآبشار نياگارا. # =الشلالة- ### || AUTO [شل] عند الخياطين: در اصطلاح خياطان به معناى دوختن دو قواره ~~پارچه بهم است. # =الشلبي- ### || AUTO عند العامة: اين واژه در زبان متداول بمعناى مرد ظريف است ~~ومعمولا بر سلمانى يا آرايشگر اطلاق مى شود. اين واژه تركى است واصل آن ~~(چلبي) مى باشد. # =الشلة- # [شل]: مترادف (الشلى) است. # =الشلة- # [شل]: اسم مره از (شل) است، مترادف (الشلى) است ودر زبان متداول بر ~~آلاچيق كه روى آن شاخه هاى انگور را گسترانند اطلاق مى شود. # =الشلة- ### || AUTO [شل] عند الخياطين: كلاف نخ. # =شلح- ### || AUTO تشليحا ه: او را لخت كرد،- قطاع الطرق المسافرين: راهزنان ~~مسافران را لخت كردند وهر چه داشتند ms1169 گرفتند وبردند. # =شلشل- # شلشلة وشلشالا [شلشل] الماء: آب چكه كرد،- الماء: ### || AUTO آب را تقطير كرد،- الماء وبالماء: آب را پراكنده وپخش كرد. اين ~~تعبير را در زبان متداول (شرشر) يعنى آب پاشيد گويند. # =الشلشل- # من الرجال: مترادف (الشلشل) است. # =الشلشل- # خون ريخته شده، مشك شراب روان،- من الماء: آبى كه پياپي چكه كند وريخته ~~شود،- من الرجال: مرد سبكبال و PageV01P533 ### || AUTO رواكننده ى نيازمندى، مرد خوش قلب. # =الشلغين- # شيره يا عسل يخ بسته ومنجمد. ### || AUTO اين واژه در زبان متداول رايج است. # =شلف- ### || AUTO - شلفا البنت: آن دختر را ربود. اين واژه سريانى است ودر زبان ~~متداول رايج است. # =الشلف- ### || AUTO من الحديد: ميله ى آهن. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الشلفة- ### || AUTO ابزار جنگى، حربه. اين واژه سريانى است ودر زبان متداول رايج است. # =شلفط- ### || AUTO شلفطة فمه: دهانش زخم شد وقرحه درآورد واين در صورتى است كه از ~~خوردن چيزهاى تند وتيز مانند شير انجير سبز پديد مىيد. اين تعبير در زبان ~~متداول رايج است. # =الشلفوطة- ### || AUTO گره درشت در نخ كلاف. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الشلفون- ### || AUTO جوان نورس، شاخه ى نرم وتازه درخت. اين دو تعبير در زبان ~~متداول رايج است. # =شلق- ### || AUTO - شلقا الحائط: ديوار يا قسمتى از آن فرو ريخت. اين واژه در ~~زبان متداول رايج است. # =الشلق- # واحد (الأشلاق) است. # =الشلق- ### || AUTO واحد (الأشلاق) است. # =الشلقة- # فرو ريختن مقدارى از ديوار يا شكاف برداشتن آن. اين تعبير در زبان متداول ~~رايج است. # =الشلقة- ### || AUTO مترادف (الشلقة) است. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الشلل- ### || AUTO [شل] (طب): فلج يا سست شدن دست يا ديگر اعضاى بدن، بى حركت شدن ~~بدن يا نقصى در حركت جسم؛ «شلل الأطفال» (طب): گونه اى بيمارى است كه در ~~بصل النخاع طفل ايجاد مى شود وباعث فلج شدن اندام كودك واحيانا مرگ او مى گردد. # =الشلو- ### || AUTO ج أشلاء [شلو]: عضو گوشتى بدن، هر چيز پوست كنده اى كه پاره اى ~~از آن خورده ومقدارى از آن باقيمانده باشد، جسم يا تنه،- (ح): ms1170 بچه ى شتر. # =الشلي- ### || AUTO [شلو]: باقيمانده ى هر چيزى. # =الشلية- ### || AUTO ج شلايا [شلو]: باقيمانده ى مال، پاره اى گوشت،- من المعز او ~~الغنم: گله ى كوچك بز يا گوسفند. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الشليفة- ### || AUTO دختر ربوده شده. اين واژه سريانى است ودر زبان متداول رايج است. # =الشليل- ### || AUTO ج أشلة [شل]: بيشترين قسمت آبراهه در دره، زره كوچك كه زير زره ~~بزرگ پوشند جامه اى كه زير زره پوشند، پارچه از پشم يا موى كه بر كفل ستور ~~در زير پالان نهند. # =شم- # - شما وشميما وشميمى [شم] الورد: ### || AUTO گل را بوئيد،- النسيم او الهواء: نسيم تازه يا هواى آزاد ~~استنشاق يا تنفس كرد،-- شمما: تكبر كرد،- الجبل او الأنف: بالاى كوه يا ~~بينى بلند شد. # =الشم- ### || AUTO مص، حس بويائى، بوئيدن. # =الشماء- ### || AUTO [شم]: مؤنث (الأشم) است. # =الشمات- # نوميدان، بدبختان (اين واژه جمع است ومفرد ندارد)؛ «رجع القوم شماتا»: ### || AUTO آن قوم نااميد برگشتند. # =الشماتى- ### || AUTO مترادف (الشمات) است؛ «رجع القوم شماتى»: آن قوم نااميد ~~برگشتند. # =الشماخ- ### || AUTO مبالغه ى (الشامخ) است، آنكه خود را بزرگ بيند وتكبر كند؛ «جبل ~~شماخ»: كوه بسيار بلند. # =الشمار- ### || AUTO (ن): رسته اى از گياهان تازه است از تيره ى (خيميات) كه بسيار ~~خوشبو است برگهاى آن ريز ونرم است وساقه هاى آن بشكل دايره ايست. اين گياه ~~در منطقه ى مديترانه وجود دارد وبراى دانه هاى آن خواص پزشكى است. در ~~ايتاليا گونه اى از اين گياه كشت مى شود كه آنرا (الشمار السكري) يا (شمار ~~فلورنس) نامند كه همان رازيانه يا باديان است. # =الشماس- # ج شمامسة: به معناى خدمتگزار كليسا در رتبه ى پائين تر از كشيش است. ### || AUTO اين واژه سريانى است. # =الشماسية- ### || AUTO كار يا وظيفه ى (الشماس) است. # =الشماع- ### || AUTO شمع ساز، فروشنده ى شمع. # =الشمال- # ج شمالات: باد شمال؛ «هبت الشمال»: باد شمال وزيد. # =الشمال- ### || AUTO ج أشمل وشمل وشمال وشمائل، وهي مؤنثة: طرف چپ. اين واژه ضد ~~(اليمين) است،- ج شمالات: به معناى (الشمال) است،- (فك): نقطه ى تقاطع افق ~~است با ms1171 نصف النهار از طرف قطب شمال در نقطه ى مقابل جنوب زمين، طبع، سرشت،- ~~ج شمائل، بدفالى؛ «طير شمال»: هر پرنده اى كه با آن فال بد زنند، علامتى ~~است در پستان گوسفند، هر بسته ى زراعت كه كشاورز درو كرده وبدست گيرد. اين ~~واژه را در زبان متداول (شميلة) گويند؛ «ناقة شمال»: ماده شتر سريع وتندرو. # =الشمام- ### || AUTO [شم] (ن): دستنبو يا طالبى زرد رنگ. # =الشمامات- ### || AUTO [شم]: آنچه از عطرهاى خوشبو كه بويند. # =الشمامة- ### || AUTO [شم]: «شمامة القنديل»: جاى فتيله ى چراغ كه روشن كنند. # =الشمأزيزة- # [شمأز]: اسم است از (اشمأز). # =الشمأل- # [شمل]: مترادف (الشمال) است. # =الشمأل- ### || AUTO [شمل]: مترادف (الشمال) است. # =الشمبانيا- ### || AUTO شامپاين كه گونه اى مشروب الكلى است از كشور فرانسه. # =شمت- # - شماتا وشماتة بفلان: از بلائى كه به فلانى رسيد خوشحال شد. # =شمت- # تشميتا العاطس وشمت عليه: عطسه كننده را با گفته ى (يرحمك الله) دعا كرد ~~يا اينكه او را دعا كرد در حالى قرار نگيرد كه دشمن بر او شماتت كند،- ه: ~~او را نااميد كرد،- بينهما: ميان آن دو را جمع كرد. PageV01P534 ### || AUTO =الشمة- ### || AUTO اسم مره از (شم) است. # =شمخ- # - شمخا وشموخا الجبل: كوه بلند شد،- انفه وبأنفه: آن مرد تكبر كرد. # =شمخ- ### || AUTO تشميخا أنفه وبأنفه: مترادف (شمخ) است. # =الشمخ- ### || AUTO شاخه ى درخت،- عند العامة: ودر زبان متداول بر درخت كوچك اطلاق ~~مى شود. # =شمر- # - شمرا: با تبختر خراميد يا با شتاب رفت،- النخل: خرماى نخل را فراهم ~~كرد،- ت نفسه من الشي ء: از آن چيز بيزار شد اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =شمر- ### || AUTO تشميرا: با شتاب رفت،- ه: او را وادار به شتاب كرد،- فى الأمر: ~~در آن كار سبكى كرد،- للأمر: براى آن كار آماده شد،- ت الحرب عن ساقيها: ~~جنگ سخت در گرفت،- عن ساعده: كوشيد وجد وجهد كرد؛ «شمر عن ساعد الجد»: دست ~~همت بر كمر زد وكوشيد،- الى المكان: قصد آن مكان را كرد،- السفينة او ~~الصقر: كشتى يا باز را رها كرد وفرستاد،- الشي ء: آن چيز را فراهم آورد،- ~~الثوب عن ساقيه: دامن جامه را از ساق پاى ms1172 بالا برد. # =الشمر- ### || AUTO مرد كارآزموده وباتجربه، مرد دانا وبينا در كارها، بخشنده. # =الشمرة- ### || AUTO (ن): مترادف (الشمار) است. # =الشمروخ- ### || AUTO ج شماريخ [شمرخ]: خوشه ى خرما يا انگور كه بر آن غوره يا انگور ~~باشد، شاخه ى تازه ونازكى كه بر روى شاخه ى بزرگ درآيد. # =شمس- # - شموسا وشماسا: امتناع كرد وروي گردان شد،- له: دشمنى خود را بروي آشكار ~~كرد،- الفرس: اسب آرامش نداشت وبه كسى امكان نداد كه بر آن سوار شود يا زين ~~كند،- فلانا عند الناس: # بر فلانى نزد مردم تهمت زد. اين تعبير در زبان متداول رايج است،-- شمسا اليوم: # روز آفتابي وخورشيد در آن نمايان شد. # =شمس- # - شمسا اليوم: روز آفتابى شد،- لي: دشمنى خود را بر من آشكار كرد. # =شمس- # تشميسا الشي ء: آن چيز را در آفتاب گسترانيد،- الكافر: كافر آفتاب را ~~پرستيد،- فلان: فلانى خدمتگزار كليسا شد،- ه: ### || AUTO او را متنفر كرد. # =الشمس- ### || AUTO ج شموس (فك): خورشيد اين كره گازى درجه گرماى سطحى آن به 6000 ~~وگرماى داخلى آن به چند مليون مى رسد. # =قطر كره خورشيد 109 برابر قطر زمين است،- عند الصوفية: در اصطلاح صوفيان ~~بمعناى نور الهى خداوند متعال است،- من الأيام: # روز آفتابي؛ «بسط الشي ء فى الشمس»: آن چيز را در معرض نور وگرماى خورشيد ~~قرار داد؛ «دخلت الشمس الى البيت»: نور خورشيد به درون خانه درآمد. # =الشمس- ### || AUTO من الأيام: روز آفتابى كه در آن ابرى نباشد. # =الشمسة- ### || AUTO ج شمسات: دستگيره ى درب كه بگونه ى خورشيد از مس يا آهن سازند ~~وبا آن در را بسته يا باز كنند. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الشمسية- ### || AUTO چتر دستى كه براى جلوگيرى از گرماى آفتاب يا باران از آن ~~استفاده كنند. ### || AUTO =فصيح اين واژه (ظلة) يا (مظلة) است،- (مو): سوراخى است روي ~~جعبه ى عود يا كاسه ى كمانچه. # =الشمشمة- ### || AUTO مبالغه وزياده روى در بوئيدن است. اين واژه در زبان متداول ~~رايج است. # =شمط- # - شمطا الشجر: برگ درخت بخش شد،- الشي ء: آن چيز را آميخت،- الشي ء عند ~~العامة: آن چيز ms1173 را ربود. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =شمط- # - شمطا: موى سر او سياه وسفيد شد. # =شمط- ### || AUTO تشميطا ه به: آن را با چيزى آميخت. # =الشمطاء- ### || AUTO ج شمط: زنى كه موى سر او سياه وسفيد است. اين واژه مؤنث ~~(الأشمط) است. # =الشمطات- ### || AUTO في الرأس: موهاى سفيدى كه بر سر رويد. # =شمع- ### || AUTO تشميعا الشي ء: آن چيز را در موم گداخته فرو برد يا اينكه بر ~~روى آن موم گداخته ريخت. # =الشمع- # موم عسل يا پيه وجز آنها كه براى روشنائى از آنها استفاده كنند. # =الشمع- ### || AUTO شمع، موم. # =الشمعة- # ج شمعات: واحد (الشمع) است، پايه ى عمودى باريكى است كه بر روى آن پل سازند. # =الشمعة- ### || AUTO ج- شمعات: واحد (الشمع) است. # =الشمعدان- # ج شماعد وشمعدانات [شمع]: ### || AUTO شمعدان. كه بر روى آن شمع يا چراغ نصب كنند. اين واژه فارسى ~~است ومعادل عربى آن (المنارة) است. # =شمعل- ### || AUTO شمعلة [شمعل] القوم: آن قوم متفرق وپراكنده شدند. # =شمل- # - شمولا ت الريح: باد به سمت شمال وزيد،- به: او را به سمت شمال برد،- ~~شمولا وشملا الشي ء: آن چيز را در معرض باد شمال گذاشت،-- شملا وشملا ~~وشمولا الأمر القوم: آن امر شامل همه ى افراد آن قوم شد؛ «شمل القوم خيرا ~~او شرا: خير يا شر شامل همه ى افراد آن قوم شد،- ه بعنايته: به كار او ~~اهتمام ورزيد، او را زير پوشش وعنايت خود قرار داد. # =شمل- # - شملا وشملا وشمولا الأمر القوم: آن امر براى آن قوم عموميت پيدا كرد ~~وشامل همه ى آنها شد. # =شمل- ### || AUTO تشميلا الرجل: آن مرد به سمت شمال رفت، شتاب كرد،- ه: آن چيز ~~را در عبا يا ردا پيچيد. # =الشمل- # مص، باد شمال، آنچه كه از چيزى پراكنده شده باشد؛ «جمع الله شملهم»: # خداوند امور آنها را با هم وفق دهد، خداوند اتحاد واتفاق آنانرا برقرار ~~سازد؛ «فرق الله شملهم»: خداوند آنها را متفرق وپراكنده كند. PageV01P535 ### || AUTO =الشمل- # مص،- ج اشمال: باد شمال، پناه، كمى باران يا اندكى خرما يا مردم وجز آنها. # =الشمل- ### || AUTO آنچه كه در عبا ms1174 يا ردا پيچيده شده باشد. # =الشملة- ### || AUTO ج شملات: ردا يا عباى بزرگ كه در آن چيزى پيچند. # =شمم- ### || AUTO تشميما [شم] الزهر: گل يا شكوفه را بوئيد،- ه الزهر: او را به ~~بوئيدن گل يا شكوفه وادار كرد. # =الشمم- ### || AUTO [شم]: نزديكى، دورى، قلمى بودن دماغ وزيبائى آن. # =الشمندر- ### || AUTO (ن): چغندر كه در همه جاى شمال اروپا كشت مى شود ورقيب كشت ~~نيشكر در بازارهاى جهانى است. نوعى از آن براى علوفه ى جانوران ونوعى ديگر ~~ويژه ى خوراك انسان است. # =الشموس- ### || AUTO من الأيام: روز آفتابى،- ج شمس وشمس: آنكه در دشمنى ومخالفت ~~بسيار معاند وسرسخت باشد،- من الخيل: اسبى كه آرامش وقرار ندارد وبه كسى ~~امكان سوار شدن يا زين كردن ندهد، واژه ى (الشموس) نيز به معناى مي مى باشد. # =الشموسة- ### || AUTO كرمى است به گونه اى مار كوچك. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الشموط- ### || AUTO من الخيطان: كلاف نخ،- عند العامة: خوشه ى ذرت. اين تعبير در ~~زبان متداول رايج است. # =الشمول- ### || AUTO مترادف (الشمال) است، مي يا مي سرد. # =الشميسة- ### || AUTO اسم مصغر (الشمس) است. # =الشميط- ### || AUTO چيزى آميخته، بامداد كه هنوز تاريكى به آن آميخته باشد. # =الشميل- ### || AUTO مترادف (الشمال) است. # =الشميلة- # يك بسته يا قبضه از كشت كه كشاورز آنرا درو كند. اين واژه در زبان متداول ~~رايج است. # =الشميلة- ### || AUTO ج شمائل: طبع، خوى، سرشت. # =الشميم- ### || AUTO [شم]: بلند، بوى خوش. # =شن- # - شنا [شن] الغارة على القوم: از هر سوى بر آن قوم حمله كرد،- الماء على ~~الشراب: ### || AUTO شراب را با آب آميخت. # =الشن- ### || AUTO مص،- ج شنان واشنان: مشك كوچك وكهنه وفرسوده. # =الشناءة- ### || AUTO ### || AUTO [شنأ]: كينه با دشمنى وبداخلاقى. # =الشنار- ### || AUTO عار، ننگ، بدترين عيبها. # =الشناعة- ### || AUTO قبح، زشتى وپليدى. # =الشناغيب- ### || AUTO برآمدگيهاى تيز مانند دندانها در چوب وسنگ ومانند آنها. اين ~~واژه در زبان متداول رايج است. # =الشناق- ### || AUTO ج شنق وأشنقة: تسمه ى چرمى يا بندى كه با آن دهانه ى مشك را ~~بندند، هر ريسمانى كه چيزى را به آن بندند، رسنى كه با آن سر شتر را به ms1175 جلو ~~كشند، طناب يا ريسمانى كه با آن دست را به گردن بندند، زه، درازاى سر. # =الشنان- # آب سرد، ابر پر آب (ماء شنان»: # آب پراكنده. # =الشنان- # [شن]: سبوس يا پودر شست وشوى ظرفها وساير لوازم براى جلا دادن به آنها. ### || AUTO اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الشنانة- # [شن]: آبى كه از مشك يا درخت چكه كند. # =شنأ- ### || AUTO شنأ وشنأ وشنأ وشنأة وشنانا ومشنأ ومشنأة ومشنؤة [شنأ] الرجل: ~~كينه ى آن مرد را با دشمنى وبداخلاقى به دل گرفت. # =شنئ- # - شنأ وشنأ وشنأ وشنأة وشنآنا وشنآنا ومشنأ ومشنأة ومشنوة [شنأ] الرجل: ~~به معناى (شنأه) است،- شنأة الشي ء: آن چيز را بيرون كشيد،- حقه وبحقه: به ~~حق او اقرار واعتراف كرد يا حق او را داد. # =شنئ- ### || AUTO با اينكه زيبا بود ناپسنديده شد. # =الشنأى- # [شنأ]: مؤنث (الشنآن) است. # =الشنآن- # [شنأ]: كينه توز. # =الشنأنة- ### || AUTO [شنأ]: مؤنث (الشنئان) است. # =شنب- ### || AUTO - شنبا اليوم: روز سرد شد،- الرجل: آن مرد سپيد دندان وزيبا بود. # =الشنب- # شارب يا سبيل. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الشنب- ### || AUTO مترادف (الشانب) است. # =الشنبة- ### || AUTO اسم است از (شنب اليوم): روزى سرد. # =الشنبر- ### || AUTO پوشش يا چادر زن. # =الشنة- ### || AUTO [شن]: مشك كهنه وكوچك؛ «قوس شنة»: كمان كهنه وقديمى. # =الشنتة- ### || AUTO كيف دستى كه در آن كتاب واوراق ومانند آنها را نهند. اين واژه ~~در زبان متداول رايج است. # =الشنترة- ### || AUTO خشم گرفتن. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الشنتيان- ### || AUTO شلوار كوچك. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =شنج- # - شنجا الجلد: پوست بر اثر سرما ويا گرما ترنجيده وگرفته شد وچين وچروك ~~برداشت. # =شنج- ### || AUTO تشنيجا ه: آن را ترنجيده وگرفته كرد. # =الشنج- ### || AUTO آنكه از گرما ويا سرما ترنجيده شده باشد؛ «رجل شنج» و«جلد ~~شنج»: مردى منقبض وگرفته، پوستى ترنجيده ومتشنج. # =الشنخاب- ### || AUTO ج شناخيب: بالاى كوه. # =الشنخوب- ### || AUTO ج شناخيب: مترادف (الشنخاب) است. # =الشنخوبة- ### || AUTO ج شناخيب: مترادف (الشنخاب) است. # =الشند- ### || AUTO «شند الدابة»: مقدارى چوب كه بر روى پالان ستور قرار دهند تا ~~از بار نگهدارى كنند اين تعبير در زبان متداول رايج ms1176 است. # =شنر- ### || AUTO تشنيرا [شنر]: او را عيبجوئى ورسوا كرد. # =الشنشنة- ### || AUTO ج شناشن [شنشن]: عادت، خوى وسرشت، يك پاره گوشت. # =شنع- # - شنعا ه: او را رسوا كرد، به او ناسزا گفت. PageV01P536 ### || AUTO =شنع- # - شنعا به: آنرا زشت وقبيح شمرد. # =شنع- # - شناعة وشنعا وشنعا وشنوعا: زشت شد. # =شنع- ### || AUTO تشنيعا الرجل: از آن مرد بدگوئى بسيار كرد،- عليه الأمر: آن ~~امر را بر او تقبيح كرد،- الرجل: آن مرد آماده ى كار وكوشش شد،- البعير: ~~شتر در رفتن كوشيد وشتاب كرد. # =الشنع- ### || AUTO قبيح، زشت. # =الشنعة- ### || AUTO زشتى. # =الشنغوبة- ### || AUTO مفرد (الشناغيب) است: شاخه ى تازه ونازك درخت كه بر روى ساقه ى ~~بزرگتر درآيد. # =شنف- # - شنفا- شنفا اليه: نگاه اعتراض آميز به او كرد يا از او در شگفتى قرار گرفت. # =شنف- # - شنفا فلانا ولفلان: او را خشمگين كرد،- له: به آن توجه كرد،- به: آن ~~چيز را درك كرد وفهميد. # =شنف- ### || AUTO ### || AUTO تشنيفا اليه: با گوشه ى چشم بر آن نگاه كرد،- ~~الجارية: به گوش آن زن گوشواره كرد،- الكلام: سخن را زيبا گفت،- الآذان: ~~گوشها را با آواز خوش نوازش داد. # =الشنف- # ج شنوف وأشناف: گوشواره كه بر گوش آويزند. # =الشنف- ### || AUTO كينه توز. # =شنق- # - شنقا المذنب: گناهكار به دار آويخته شد تا اينكه مرد،- الشي ء: آن چيز ~~را آويخت،- البعير: زمام شتر را در حاليكه سوار بر آن بود بدست گرفت،- رأس ~~الدابة- ستور را به درخت يا ميخى محكم بست،- القربة: دهانه ى مشك را بست ~~وبند آنرا به دسته هاى آن پيچيد،-- شنقا: كمى فرود آمد وسپس آويزان شد. # =شنق- # - شنقا: كمى فرود آمد وسپس آويخته شد. # =شنق- ### || AUTO تشنيقا الشي ء: آن چيز را پاره پاره كرد. # =الشنق- # اعدام بوسيله ى طناب وچوبه ى دار. # =الشنق- ### || AUTO طناب، بند، درازاى سر، ديه، همتا، همانند. # =شنك- ### || AUTO تشنيكا: سر خود را برافراشت وسينه را به جلو آورد. اين تعبير ~~در زبان متداول رايج است. # =الشنكار- ### || AUTO از ابزار نجارى است كه با آن خط مستقيم بر لبه ى لوحه يا تخته كشند. # =الشنكل- ### || AUTO ج شناكل: دستگيره ى آهنى پنجره كه از داخل وخارج با آن پنجره ~~را باز ms1177 كنند يا بندند، ودر زبان متداول بر ميخى اطلاق مى شود كه بر ديوار ~~كوبند وجامه ها را به او آويزند. اين واژه سريانى است. # =شنهق- ### || AUTO شنهقة الحمار: خر بانك برآورد يا عرعر كرد. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است وفصيح آن (نهق) يا (شهق) است. # =الشنوع- ### || AUTO شناعت، زشتى وقباحت. # =الشنيب- ### || AUTO آنكه داراى دندانهاى سفيد وزيبا باشد. # =الشنيع- ### || AUTO ج شنع: قبيح، زشت. # =الشنين- # هر شيرى كه بر آن آب افزايند. # =شها- ### || AUTO - شهوة [شهو] الشي ء: آن چيز را دوست داشت وآنرا هوس كرد. # =شهى- ### || AUTO تشهية الرجل: آن مرد را به اشتها آورد،- عليه كذا: به او چيزى ~~پيشنهاد كرد. # =الشهاء- ### || AUTO [شهو]: آنكه شهوت بسيار دارد، شهوت ران. # =الشهاب- ### || AUTO ### || AUTO ج شهب وشهبان وشهبان وأشهب: هر شعله وجرقه يا ~~روشنائى كه از آتش پديد آيد، ستاره ى آسمان، آنچه كه بسان ستاره ديده شود ~~كه در حال فرود آمدن باشد، سرنيزه،- (ا ع): دستگاه برافروختن بمبها يا ~~موشكها. # =الشهادة- ### || AUTO ### || AUTO مص، اسم است از (شهد له او عليه): گواهى دادن بر ~~له يا بر عليه كسى، سوگند، كشته شدن در راه خدا، جهان وكهكشان آشكار كه در ~~برابر جهان غيب وناآشكار است، تصديق يا گواهى پزشكى براى بيمار، گواهينامه ~~ى تحصيلى،- الابتدائية: گواهينامه ى پايان تحصيلات دوره ى ابتدائى براى ~~دانش آموزانى كه قبول شده اند؛ «شهادة حسن السلوك»: گواهى سابقه ى خوب ~~ونداشتن پيشينه ى بد. # =الشهامة- # بزرگى وبزرگوارى وعزت نفس. # =شهب- # - شهبا ه الحر: گرما در او اثر كرد ورنگ او را دگرگون نمود. # =شهب- # - شهبا: رنگ او تيره وخاكسترى شد. # =شهب- # - شهبا: مترادف (شهب) است. # =شهب- ### || AUTO تشهيبا ه الحر: گرما رنگ او را تيره كرد. # =الشهب- # مص، كوه كه بر قله ى آن برف باشد. # =الشهب- # سه شب از ماههاى قمرى است كه بر آن (الليالي البيض) اطلاق كنند. اين سه ~~شب از شب سيزدهم تا پانزدهم هر ماه مى باشد. به اين سه شب (البيض): سفيد ~~گفته اند زيرا ماه همه آن را روشن وتابناك مى ms1178 كند. # =الشهب- ### || AUTO سفيدى آميخته با سياهى. # =الشهباء- ### || AUTO مؤنث (الأشهب) است، لقب شهر (حلب) است،- من الكتائب: لشكر ~~انبوه وتا دندان مسلح؛ «سنة شهباء»: سال خشك وقحطى كه در آن هيچگونه گياه ~~يا باران وبرف نباشد. # =الشهبة- # مترادف (الشهب) است. # =شهد- # - شهودا المجلس: در آن مجلس حاضر شد،- الشي ء: آن چيز را معاينه يا ~~مشاهده كرد، بر آن چيز آگاهى يافت،- الجمعة: # روز جمعه را دريافت،- على كذا: خبر قطعى آن چيز را داد،- شهودا وشهادة بكذا: # به آن چيز سوگند خورد،- عند الحاكم بفلان او على فلان: نزد حاكم بر له ~~فلاني يا عليه او شهادت داد؛ «يشهد على ذلك ما ورد في ... »: # آنچه كه در نامه ى وارده آمده دليل بر آنست وآن چيز را ثابت وتأييد مى كند. # =شهد- # - شهادة عند الحاكم لفلان أو على فلان: # نزد حاكم يا قاضى بر له فلانى يا عليه او PageV01P537 ### || AUTO شهادت داد. # =الشهد- # ج شهاد: عسل آميخته با موم خود. # =الشهد- ### || AUTO ج شهاد: مترادف (الشهد) است. # =الشهدة- # يك پاره عسل. # =الشهدة- ### || AUTO يك پاره عسل. # =شهر- # - شهرا ه بكذا: او را به آن چيز يادآور وشناساند،- الحرب عليه: اعلان جنگ ~~بر او داد،- السيف: شمشير را كشيد وبلند كرد،- البندقية عليه: لوله ى تفنگ ~~را به سوى او نشانه گرفت. # =شهر- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO تشهيرا فلانا: فلانى را رسوا كرد ~~وبديهاى او را گفت،- ه بكذا: او را به امرى معروف ومشهور كرد،- فلان السيف: ~~فلانى شمشير كشيد. # =الشهر- # مص،- ج اشهر وشهور: ماه كه جزئى از سال (12 ماه) مى باشد، كره ى ماه، ماه ~~نو، دانشمند؛ «الشهور الشمسية»: ماههاى شمسى از سال ميلادى وعبارتند از ~~(كانون الثاني 31 روز) و(شباط 28 روز) كه در سال كبيسه 29 روز مى باشد ~~و(آذار 31 روز) و(نيسان 30 روز) و(أيار 31 روز) و(حزيران 30 روز) و(تموز 31 ~~روز) و(آب 31 روز) و(ايلول 30 روز) و(تشرين الأول 31 روز) و(تشرين الثانى ~~30 روز) و(كانون الأول 31 روز)؛ «الشهور القمرية»: # ماههاى قمرى از سال هجرى وعبارتند از (محرم 30 روز) و(صفر 29 روز) و(ربيع ms1179 ~~الأول 30 روز) و(ربيع الثانى 29 روز) و(جمادى الأولى 30 روز) و(جمادى ~~الآخرة 29 روز) و(رجب 30 روز) و(شعبان 29 روز) و(رمضان 30 روز) و(شوال 29 ~~روز) و(ذو القعدة 30 روز) و(ذو الحجة 29 روز)؛ «الأشهر الحرم»: # ماههاى حرام است نزد عرب وعبارتند از (ذو القعدة وذو الحجة ومحرم ورجب). ### || AUTO عربها در اين چهار ماه جنگ وگريز را حرام مى دانستند بجز دو ~~قبيله ى (بني خثعم) و(طي ء) كه در اين چهار ماه نيز حلال ومباح مى دانستند. # =الشهرة- ### || AUTO واضح شدن امر، افتضاح، رسوائى، آشكار شدن امرى با رسوائى. # =الشهري- # نسبت به (الشهر) است، «شهريا»: ### || AUTO بطور ماهانه، «اشتراك شهري»: آبونمان ماهانه. # =الشهرية- ### || AUTO حقوق ماهانه، دستمزد يكماه. # =شهق- # - شهيقا وتشهاقا الحمار: خر بانگ زد يا عرعر كرد،- الرجل: آن مرد نفس ~~بلند كشيد،- شهيقا وتشهاقا وشهاقا الرجل: آن مرد در سينه گريه وناله را رفت ~~وبرگشت داد،- شهوقا الجبل وغيره: كوه وجز آن بلند شد. # =شهق- # - شهيقا وتشهاقا الحمار والرجل: به معناى (شهق) است،- شهيقا وتشهاقا ~~وشهاقا الرجل: آن مرد آه وناله وگريه را در سينه رفت وبرگشت داد،- شهوقا ~~الجبل وغيره: ### || AUTO كوه وجز آن بلند شد. # =الشهقة- ### || AUTO اسم مرة از (شهق) است، فرياد، صيحه؛ «شهق فلان شهقة الموت»: ~~فلانى آخرين نفس مرگ را كشيد،- عند العامة (طب): ودر زبان متداول بر سرفه ى ~~سياه اطلاق مى شود. # =شهل- # - شهلا: چشم او ميشي شد. # =شهل- # تشهيلا في عمله: مقدار زيادى از كار خود را انجام داد يا در آن شتاب كرد. ~~اين واژه در زبان متداول رايج است،- ثوبه: ### || AUTO جامه ى خود را كوتاه كرد يا مقدارى از آن را بالا كشيد. اين ~~تعبير در زبان متداول رايج است. # =الشهل- ### || AUTO ميشى چشم. # =الشهلاء- ### || AUTO مؤنث (الأشهل) است؛ «عين شهلاء»: چشمى كه به رنگ ميشى است. # =الشهلة- ### || AUTO مترادف (الشهل) است. # =شهم- ### || AUTO - شهامة وشهومة: بزرگوار شد. # =الشهم- ### || AUTO ج شهام: خوش قلب، مهتر بزرگوار وقاطع. # =شهنق- # شهنقة الحمار: خر بانگ زد. اين واژه در زبان متداول رايج است وفصيح آن ~~(نهق) يا (شهق) ms1180 است. # =شهو- ### || AUTO - شهاوة [شهو] الطعام: غذا خوشمزه وگوارا شد. # =الشهوى- ### || AUTO ج شهاوى: مؤنث (الشهوان) است. # =الشهوان- ### || AUTO شهوت ران. # =الشهواني- # مترادف (الشهوان) است: ### || AUTO شهوت ران. # =الشهوة- # مص،- ج شهوات وشهى: خواسته ى دل، شهوت، آرزو، ميل به غذاى خوب وخوشمزه. # =شهي- ### || AUTO - شهوة [شهو] الشي ء: آن چيز را دوست داشت وبه آن تمايل كرد. # =الشهي- ### || AUTO خوشمزه، اشتهاآور، اشتهاكننده؛ «شي ء شهي»: چيزى اشتهاآور يا ~~خوشمزه؛ «طعام شهي»: غذاى اشتهاآور. # =الشهية- ### || AUTO غذاى خواسته شده ومورد علاقه. # =الشهيد- # ج شهداء: آنكه در راه خدا كشته شده باشد، شاهد يا گواه، آنكه چيزى را ~~فراموش نكند، آنكه در شهادت خود امانت را رعايت كند. # =الشهيد- ### || AUTO مترادف (الشهيد) است. # =الشهيده- ### || AUTO مؤنث (الشهيد) است آنكه در راه خدا كشته شده است. # =الشهير- ### || AUTO معروف ومشهور ميان مردم، بزرگوار. # =الشهيرة- ### || AUTO مؤنث (الشهير) است. # =شوى- # - شيا [شوي] اللحم: گوشت را بر روى آتش نهاد تا پخته شد،- الماء: آب را ~~جوش آورد. # =شوى- ### || AUTO تشوية القوم: آن قوم را گوشت بريانى خورانيد،- الرجل: بر عضو ~~غير كشنده ى آن مرد زد. # =الشوى- ### || AUTO عضوى كه در اثر ضربه كشنده نباشد، دو دست ودو پا ودو طرف جسم، ~~كار آسان، مال بىرزش. # =الشواء- # مترادف (الشواء) است. # =الشواء- # گوشت كباب شده وبريانى ومانند آن، يك پاره گوشت پخته. # =الشواء- ### || AUTO آنكه گوشت را كباب يا بريان كند، كبابي. # =الشوائب- # [شوب]: عيبها وزشتيها، ترسها و PageV01P538 ### || AUTO دلهره ها. # =الشواءة- # [شوي]: يك پاره گوشت پخته ومانند آن. # =الشواءة- ### || AUTO [شوي]: مترادف (الشواءة) است. # =الشواة- ### || AUTO [شوي]: مترادف (الشواءة) است. # =الشواجر- ### || AUTO [شجر]: موانع، بازدارنده ها؛ «رماح شواجر»: نيزه هاى مختلف در ~~زدن طعنه. # =الشواحج- ### || AUTO [شحج]: كلاغها. # =الشواحط- # [شحط]: «شواحط الأودية»: ### || AUTO دره هاى دور از هم. ### || AUTO =الشوار- # [شور]: نشان وعلامت،- عند العامة: # سطح جائى كه مشرف به فرود آمدن باشد مانند پشتبام. اين تعبير در زبان ~~متداول رايج است. # =الشوار- ### || AUTO [شور]: نشان وعلامت. # =الشوارد- ### || AUTO جمع (الشاردة) است؛ «شوارد اللغة»: كلمات خلاف قاعده ونادر در ~~يك زبان. # =الشوارع- ### || AUTO من النجوم: ستاره هاى نزديك به غروب؛ «رماح شوارع»: نيزه هاى محكم. # =الشوارف- ### || AUTO ظرفها ms1181 وجامهاى مى. # =الشواش- ### || AUTO ### || AUTO [شوش]: اختلاف ونگرانى وپراكندگى. # =الشواظ- # [شوظ]: شعله ى آتش بى دود، گرماى آتش يا خورشيد، فرياد، سختى تشنگى، ~~ناسزاگوئي. # =الشواظ- ### || AUTO مترادف (الشواظ) است. # =الشواف- ### || AUTO ### || AUTO [شوف] من الرجال: مرد تيزبين، آنكه داراى چشمى ~~نيرومند باشد. # =الشواكل- ### || AUTO راههاى فرعى كه از خيابان اصلى كشيده شده باشد؛ «هذا طريق ذو ~~شواكل»: اين راهى است كه از آن راههاى فرعى منشعب مى شود. ### || AUTO =الشوال- # [شول] عند العامة: اين واژه در زبان متداول به معناى بار بزرگى از موى يا ~~پشم است اين كلمه تحريف جوال فارسى است. # =شوال- ### || AUTO ج شوالات وجج شواويل: ماه دهم از سال هجرى قمرى است كه ميان ~~ماه رمضان وذو القعده مى باشد. عدد روزهاى اين ماه 29 روز است وبه آن نيز ~~(الشوال) گفته مى شود. # =الشوان- ### || AUTO [شون]: انباردار غله. # =الشواني ء- ### || AUTO [شنأ]: جمع (الشانئة) است؛ «شواني ء المال»: اموالى كه به آنها ~~بخل نورزند. # =شوب- ### || AUTO تشويبا [شوب] عنه: از او تا اندازه اى پشتيبانى كرد،- فلان عند ~~العامة: فلانى گرمازده شد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الشوب- ### || AUTO [شوب]: مص، آنچه كه با چيز ديگرى آميخته شود، عسل، يك مشت ~~خمير،- عند العامة: ودر زبان متداول به معناى گرما مى باشد. # =الشوبة- ### || AUTO [شوب]: اسم مرة است، مكر وخدعه. # =الشوبق- ### || AUTO ج شوابق: چوب نانوائى كه با آن نان را قبل از پختن پهن كنند. ~~اين واژه فارسى است. # =الشوبك- ### || AUTO ج شوابك: مترادف (الشوبق) است به معناى چوبك. اين واژه فارسى است. # =شوح- ### || AUTO تشويحا [شوح] الرجل: آن مرد دستهاى خود را باز كرد ودويد. اين ~~واژه در زبان متداول رايج است. # =الشوذر- # [شذر]: چادر، پيراهن بدون آستين. # =شور- # تشويرا: بر روى بلندى يا پشتبام آمد. ### || AUTO اين واژه در زبان متداول رايج است وسريانى است. # =الشور- ### || AUTO [شور]: مص، عسل چيده شده، ودر زبان متداول به معناى مشورت است. # =الشورى- ### || AUTO [شور]: اسم است به معناى (التشاور) يا اسم است از (أشار عليه)؛ ~~«مجلس الشورى»: مجلس شورى، پارلمان. # =الشوربة- ### || AUTO (ط): شوربا، ms1182 سوپ كه معمولا از برنج يا عدس وسبزيجات وگوشت ~~وروغن تهيه مى شود. اين واژه فارسى است. # =الشورة- # [شور]: به معناى (الشارة) است، كندوى عسل، زمين دراز وباريك،- عند ~~العامة: ودر زبان متداول به معناى صف يا رده ى درختان است. # =الشورة- ### || AUTO [شور]: شرمسارى، خجالت. # =شوس- ### || AUTO - شوسا [شوس]: با گوشه ى چشم از روى تكبر يا خشم نگاه كرد، در ~~جنگ دلير وپرتوان شد. # =الشوس- # [شوس]: بلندها. # =شوش- ### || AUTO تشويشا [شوش] الأمر: آن امر را نابسامان كرد، آن چيز را بهم آميخت. # =شوشط- ### || AUTO شوشطة الطعام: بر اثر گرماى سخت آتش غذاى ته ديگ سوخت. # =شوط- # تشويطا [شوط]: مسافرت او بدرازا كشيد،- القدر: ديگ را به جوش آورد،- ~~اللحم: گوشت را پخت،- الصقيع النبات: ### || AUTO تگرگ گياه را سوزانيد. # =الشوط- # ج أشواط: پايان، يك بار دويدن وبه پايان رسيدن؛ «جرى الفرس شوطا»: اسب ~~گام برداشت؛ «قطع شوطا كبيرا فى التقدم»: # بسيار پيش رفت؛ «يفوقه اشواطا»: از او بسيار جلوتر است. # =شوف- ### || AUTO تشويفا [شوف] الجارية: آن زن را آرايش كرد،- ه الشى ء عند ~~العامة: ودر زبان متداول به معناى آن چيز را به او نشان داد. # =الشوف- ### || AUTO [شوف]: مص، ابزار زمين صاف كن، ماله ى كشاورزى. # =شوق- ### || AUTO تشويقا [شوق] ه إليه: او را به آن چيز تشويق كرد. # =الشوق- ### || AUTO [شوق]: مص، ج اشواق: خواسته ى نفس، آرزوى وصال، عشق. # =شوك- # تشويكا [شوك] الشجر: درخت خاردار شد، خار درخت درآمد،- الفرخ: پرهاى ريز ~~جوجه درآمد،- شارب الغلام: موى پشت لب آن جوان برآمد وزبر شد،- الرأس بعد الحلق: # سر پس از تراشيدن موى درآورد،- الحائط: ### || AUTO بر روى ديوار خار قرار داد. # =الشوك- # ج أشواك [شوك]: خار درخت،- (ن): نام گياهى است از تيره ى نيمه جدا شده ها ~~كه برگهاى آن خاردار PageV01P539 ### || AUTO است «شوك الدراج» (ن): نام گياهى است از رسته ى (الدبساسيات): ~~اين گياه سراپا خار است كه پس از كوبيدن خارها علوفه ى حيوانات مى شود. ~~گازران وجامه شويان خارهاى سر اين گياه را در شستن پارچه هاى پشمى بكار مى برند. # =الشوك- ### || AUTO [شوك]: مترادف ms1183 (الشائك) است؛ «شوك السلاح»: پرقدرت وشوكت با ~~اسلحه ى خود. # =الشوكاء- ### || AUTO [شوك]: مؤنث- (الأشوك) است. # =الشوكة- ### || AUTO واحد (الشوك) است، نيش عقرب، چنگال غذاخورى كه به آن (فرتيكه) ~~نيز گويند. اين اصطلاح ايتاليائى است، ابزار شخم زنى، كاربرد سلاح، ~~نيرومندى؛ «كسر شوكته»: او را زبون وفروتن كرد، دشمن را به زانو درآوردن،- ~~(طب): سرخى كه بر روى پوست بدن پديد آيد؛ «ريح الشوكة» (طب): آماسى است كه ~~معمولا برانگشت ابهام پديد آيد ودردآور است كه در زبان متداول به آن ~~(دوحاس) گويند؛ «شوكة الحائك»: شانه ى نساجان وبافندگان؛ «شوكة الديك»: ~~سيخك پاى خروس. # =الشوكران- ### || AUTO (ن): گياه شوكران از رسته ى (خيميات) است وسمى است. اين گياه ~~داراى شكوفه هاى سفيد وساقه هاى سبز مايل به سرخى است. در گذشته بويژه در ~~يونان از اين گياه زهر كشنده اى استخراج مى كردند. # =الشوكلة- # (ن): واحد گياه (الشوكل) كه همان عوسج است. ### || AUTO الشوكولاتا: شكولات كه معمولا از كاكائو وشكر تهيه كنند. اين ~~واژه اسپانيولى است واصل مكزيكى دارد. # =الشوكي- ### || AUTO نسبت به (الشوك) است؛ «النخاع الشوكي»: بصل النخاع. # =شول- # تشويلا [شول] لبن الناقة: شير شتر كم شد،- ت النوق: شير شتران كم شد،- الماء: ### || AUTO آب كم شد،- فى المزادة: مقدار كمى آب در مشك نگهداشت. # =الشول- # [شول]: مص،- ج اشوال: سبك، باقيمانده ى آب در دلو ومانند آن، كمى آب. # =الشول- ### || AUTO [شول]: كار يا خدمت سبك واندك. # =الشولة- ### || AUTO [شول]: اسم مره از (شال) است، آنچه را كه عقرب با دم خود بلند كند. # =الشومل- ### || AUTO [شمل]: شمال. # =الشونة- ### || AUTO ج شوان [شون]: انبار غله، كشتى آماده براى جنگ در دريا. # =الشوندر- ### || AUTO (ن): مترادف (الشمندر) است به معناى چغندر. # =الشونيز- ### || AUTO (ن): گياهى است علفى از تيره ى (شقيقيها). اين گياه بسيار ~~زيباست ودر گونه هاى متعدد مى باشد واز دانه ها وشكوفه هاى آن استفاده مى ~~شود. اين گياه در دشتها وباغها مى رويد. دانه ى سياه آن خوشبو است ودر غذا ~~بكار برده مى شود. نام ديگر آن (الحبة السوداء) كه همان سياه ms1184 دانه است وبه ~~آن شونيز گويند. # =شوه- # يشوه شوها [شوه] الوجه: چهره زشت شد،- ت العنق: گردن دراز شد يا كوتاه شد. # =شوه- ### || AUTO تشويها الله وجهه: خداوند روى او را زشت كند،- وجه الحقيقة: ~~حقيقت را وارونه وتحريف كرد. # =الشوه- ### || AUTO [شوه]: مص، زشتى، زيبائى، درازى گردن، بلندى. # =الشوهاء- ### || AUTO [شوه]: مؤنث (الأشوه) است، زن عبوس، زن بداخلاق؛ «فرس شوهاء»: ~~اسب تيزبين. # =الشوهة- ### || AUTO [شوه]: زشتى، دورى. # =الشوي- ### || AUTO [شوي]: گوشت پخته يا بريان شده. # =الشوية- ### || AUTO [شوه]: اسم مصغر (الشاة) است. # =الشويحة- ### || AUTO [شوح]: مهره يا زيور كوچكى است از نقره كه بر سر كودك آويزند. ~~اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الشويهة- ### || AUTO ج شويهات [شوه]: اسم مصغر (الشاة) است. # =الشياط- ### || AUTO [شيط]: بوى پنبه ومانند آن بهنگام سوختن. اين واژه را در زبان ~~متداول (الشويط) نامند. # =الشياع- ### || AUTO [شيع]: صداى چوپان يا ني لبك او، آنچه را كه با آن آتش ~~افروزند. # =الشياف- ### || AUTO [شوف]: داروئى است كه در چشم ريزند. # =الشيال- ### || AUTO [شيل]: باربر، حمال. # =الشيالة- # [شيل]: باربرى، حمالي. # =الشيالة- ### || AUTO [شيل]: پارچه ى دستگيره كه با آن ديگ را از روى آتش بردارند. # =الشي ء- # ج أشياء وجج أشاوى وأشياوات وأشاوات وأشايا [شيأ]: چيز، آنچه كه مورد ~~شناسائى يا خبر دادن به آن باشد أشياء: # ممنوع از صرف است، «شي ء من» چيزى از؛ «شي ء من النشاط»: كمى نشاط؛ شي ء ~~من القلق»: كمى ناراحتى فكر؛ «بعض الشي ء»: ### || AUTO مقدارى كم؛ «على شي ء كثير من»: مقدار بسيارى از؛ «على شي ء ~~كثير من البساطة»: با وضعى بسيار ساده؛ «شيئا فشيئا»: بتدريج، كم كم؛ «ليس ~~بشي ء»: چيزى نيست، اهميت ندارد. # =الشيئة- ### || AUTO [شيأ]: اسم است از (شاء)، ارادة، عزم. # =شيب- ### || AUTO تشييبا [شيب] الحزن فلانا وبفلان: غم واندوه فلاني را پير كرد. # =الشيب- # [شيب]: مص، پيرى، سالخوردگى. # =الشيب- ### || AUTO [شيب]: كوههاى سفيد از برف يا يخ،- (ح): بچه ى كفتار از گرگ. # =الشيباء- ### || AUTO [شوب]: «ليلة الشيباء»: آخرين شب ماه قمرى. # =شيبان- # [شيب]: اين واژه بر ماه كانون اول اطلاق مى شود كه مطابق آذرماه ms1185 است. # باين نام تسميه شده كه در اين ماه روى زمين با برف ويخ سفيد مى گردد؛ ~~«يوم شيبان»: روزى سرد وبرفى وابرى. # =شيبان- ### || AUTO ماه كانون اول است. # =الشيبة- # [شيب]: اسم مره است، اسم است PageV01P540 ### || AUTO از (شاب) به معناى پيرى. # =الشية- ### || AUTO [وشي]: مص،- ج شيات: هر رنگى كه مخالف بيشترين رنگ چيزى باشد، ~~علامت ونشان. # =الشيح- ### || AUTO [شيح] (ن): گياهى است در انواع گوناگون كه همه ى آنها خوشبو مى باشند. ### || AUTO =گونه اى از آن در عربستان مى رويد كه چهار پايان آن را مى ~~چرند. گياه در منه،- ودر زبان متداول به معناى شاخه ى ريز گياه است براى ~~كرم ابريشم تا پيله ى خود را در آن بافد. # =الشيحة- ### || AUTO (ن): واحد (الشيح) است. # =شيخ- ### || AUTO تشييخا [شيخ]: به معناى (شاخ) است،- ه: او را شيخ ناميد يا به ~~او از نظر بزرگداشت گفت: (يا شيخ). # =الشيخ- # ج شيوخ وشيوخ وأشياخ وشيخة وشيخة وشيخان ومشيخة ومشيخة وجج مشايخ ~~وأشاييخ: ### || AUTO ### || AUTO سالمند، پيرمرد، استاد، دانشمند، بزرگ قوم يا بر ~~هر بزرگى كه از نظر دانش وفضل وكمال مقام شامخى داشته باشند،- ودر نزد ~~عشاير جبال لبنان ومجاور آنها لقبى است بر بزرگان واعيان واشراف قوم؛ «شيخ ~~النار»: ابليس، شيطان؛ «مجلس الشيوخ»: مجلس اعيان، مجلس سنا. # =الشيخة- ### || AUTO مؤنث (الشيخ) است: پيرزن، زن سالمند. # =الشيخوخة- ### || AUTO [شيخ]: پيرى، سالمندى. # =الشيخية- ### || AUTO (ن): گونه اى گل از تيره ى مركبات كه در مناطق معتدل وبراى ~~زينت كشت مى شود. # =شيد- ### || AUTO تشييدا [شيد] البناء: ساختمان را بالا برد وساخت،- الحائط: ~~ديوار را گچ كارى كرد،- جلده بالطيب: بر بدن خود عطر ماليد. # =الشيد- ### || AUTO گچ ومانند آن كه بر ديوار كشند. # =الشير- ### || AUTO صخره ى بزرگ كه مشرف بر فرود آمدن است. اين واژه سريانى است. # =الشيرج- # مترادف (الشيرج) است. # =الشيرج- ### || AUTO ارده يا روغن كنجد. ودر زبان متداول به آن سيرج گويند. اين ~~واژه فارسى است. # =الشيش- # سيخ كباب. اين واژه تركى است وفصيح آن (السفود) است؛ «لعبة الشيش»: ### || AUTO مسابقه ى شمشيرزنى. # =الشيشة- # قليان. نام ديگر آن ms1186 (النارجيلة) است. اين واژه فارسى است. # =شيط- # تشييطا [شيط] الرأس أو الكراع: كله وپاچه را بر روى آتش گرفت تا موى آنها ~~زدوده شود،- الصقيع النبت أو الدواء الجرح: ### || AUTO تگرگ گياه را سوزانيد وهمچنين دارو زخم را،- القدر: ديگ را ~~جوشانيد. # =الشيطان- ### || AUTO ج شياطين [شيطن]: ابليس، روحى پليد وخطرناك كه انسان را از حق ~~وخير باز مى دارد، هر نافرمان وسركش از انسان يا جن يا ستور؛ «شياطين ~~العرب»: اعراب سركش،- (ح): مار؛ «شيطان الفلاة»: # تشنگى؛ «مخاط الشيطان»: تار مانندى كه بهنگام گرما از خورشيد به چشم مى ~~خورد؛ «شياطين الرأس»: هيجانهاى ناشى از خشم؛ «ركبه شيطانه»: خشمگين شد. # =شيطن- ### || AUTO شيطنة [شيطن]: آن مرد عمل شيطانى كرد. # =شيع- ### || AUTO تشييعا [شيع] ه: با وى از خانه خارج شد واو را مشايعت كرد؛ ~~«شيعه الى مثواه الأخير»: مرده را تا هنگام دفن تشييع كرد؛ «شيعت الجنازة»: ~~جنازه را تشيع كردند،- الرجل: آن مرد ادعاى تشيع كرد،- الشي ء: آن چيز را ~~فرستاد ودنبال كرد،- الرجل: آن مرد را تشجيع وتقويت كرد،- النار: بر روى ~~آتش هيزم افكند تا شعله ور شود،- الشي ء بالنار: آن چيز را با آتش سوزانيد. # =الشيع- # ج أشياع-[شيع]: مثل، مانند، مقدار؛ «اقمت عنده شهرا أو شيع شهر»: نزد او ~~مدت يكماه يا حدود يكماه اقامت كردم. # =الشيع- ### || AUTO ج شيعاء [شيع]: به معناى (المشارك) است: شريك. # =الشيعة- # [شيع]: فرقه يا گروه. اين واژه در مفرد ومثنى وجمع ومذكر ومؤنث يكسان ~~بكار برده مى شود. ونيز اين اسم بر فرد يا افراديكه پيرو حضرت على (ع) ~~وخاندان او مى باشند اطلاق مى شود؛ «شيعة الرجل» ج شيع واشياع: پيروان ~~وياران مرد. # =الشيعة- ### || AUTO [شيع]: مؤنث (الشيع) است. # =الشيعي- ### || AUTO واحد (الشيعة) است: شيعه. # =شيف- ### || AUTO [شوف] ت الجارية: آن دختر جوان آرايش شد. # =الشيفان- ### || AUTO [شوف]: ديده بانان لشكر كه در پيشاپيش به راه افتند وحركات ~~دشمن را زير نظر گيرند. # =الشيفة- ### || AUTO [شوف]: مترادف (الشيفان) است. # =الشيفرة- ### || AUTO نامه يا گزارش رمزى ومحرمانه. # =الشيق- # [شيق]: بالاى كوه، سختترين جاى كوه، راه باريك بر كوه، كنار، ms1187 جانب، موى ~~دم ستور،- (ح): گونه اى ماهي دريائى است بسان مارماهى. # =الشيق- ### || AUTO [شوق]: جلوه گر، جذاب، مشتاق، آرزومند؛ «قلب شيق»: دلى مشتاق ~~وآرزومند. # =الشيقة- ### || AUTO (ح): واحد (الشيق) است. # =شيك- ### || AUTO [شوك]: خار به تن او فرو رفت،- الجسد: بر پوست بدن سرخى برآمد. # =الشيكران- # [شكر] (ن): مترادف (الشوكران) است. # =الشيكران- ### || AUTO (ن): مترادف (الشوكران) است. # =الشيلة- ### || AUTO [شيل]: سنگ يا پاره آهن سنگين كه با برداشتن از روى زمين وزنه ~~بردارى آزمايش كنند. # =شيم- ### || AUTO تشييما [شيم] في الشي ء أو الأمر: داخل آن كار يا آن چيز شد. # =الشيمال- ### || AUTO [شمل]: به معناى (الشمال): چپ است كه ضد (اليمين): راست مى ~~باشد. در اين واژه (ياء) اضافه شده كه دليل بر اشباع كسره است. # =الشيمة- ### || AUTO ج شيم [شيم]: عادت، خوى، خلق، طبيعت. # =الشيمل- ### || AUTO [شمل]: مترادف (الشمال) است. # =شين- # تشيينا [شين] الشين: (ش) نوشت. PageV01P541 ### || AUTO =الشينيز- ### || AUTO (ن): مترادف (الشونيز) است. # =الشيوع- ### || AUTO [شيع]: آنچه كه با آن آتش افروزند. # =الشيوعي- ### || AUTO آنكه به مكتب (الشيوعية): كمونيسم منسوب باشد. # =الشيوعية- ### || AUTO [شيع]: مكتب كمونيسم كه مؤسس آن (كارل ماركس) مى باشد. # =الشيوه- ### || AUTO [شيه]: آنكه چشم زخم زند. # =الشيي ء- # [شيأ]: اسم مصغر (الشي ء) است. # =الشيي ء- ### || AUTO [شيأ]: اسم مصغر (الشي ء) است. # =الشييخ- # [شيخ]: اسم مصغر (الشيخ) است. # =الشييخ- # [شيخ]: اسم مصغر (الشيخ) است. PageV01P542 ### | AUTO ### || AUTO ص الصاد # ص- ### || AUTO حرف چهاردهم از حروف مبانى (الفبائى) است واز حروف اسلي وداراى ~~شماره 90 از حساب جمل (ابجد) مى باشد. # =الصائب- # ج صياب [صوب]: فا، درستكار وراستكار # الصائح- ### || AUTO [صيح]: فا، آنكه با آواز بلند فرياد زند. # =الصائحة- ### || AUTO [صيح]: مؤنث (الصائح) است، زارى وشيون. # =الصائد- ### || AUTO [صيد]: فا، شكارگر، شكارچى. # =الصائغ- ### || AUTO ج صاغة وصياغ وصواغ [صوغ]: فا، زرگر. # =الصائف- # [صوف]: پشم دار، پر پشم. # =الصائف- ### || AUTO [صيف]: بسيار گرم؛ «صيف صائف»: تابستان بسيار گرم همچنانكه ~~گفته مى شود: «ليل لائل»: شب بسيار تاريك. # =الصائفة- ### || AUTO ج صوائف [صيف]: مؤنث (الصائف) است، هنگام تابستان، جنگ وگريز ~~در تابستان؛ «صائفة القوم»: توشه وغذاى مردم در تابستان. # =الصائم- ### || AUTO [صوم]: روزه دار، آنكه از خوردن غذا ms1188 ونوشيدن آب وسخن وجز آن ~~خوددارى كند، ج صائمون وصوام وصيام وصوم وصيم وصيام؛ «يوم صائم» روزى كه در ~~آن روزه گرفته اند. # =الصائمة- # [صوم]: مؤنث (الصائم) است،- من الخيل: اسبان بدون علوفه،- من السكاكين: ~~چاقوى كند،- من البكرات: ### || AUTO قرقره يا چرخهاى بيحركت وگردش. # =صاب- # - صوبا ومصابا [صوب] المطر: باران باريد وفرود آمد،- ه المطر: باران بر ~~او باريد،- الشي ء: آن چيز از بالا فرو افتاد،- ت السماء الأرض: آسمان بر ~~زمين باريد،- صوبا الماء: آب را ريخت،- صوبا وصيبوبة السهم نحو الرمية: تير ~~به هدف خورد واشتباه نرفت،- صيبا السهم القرطاس: تير به هدف خورد. # =صاب- ### || AUTO - صيبا [صيب]: كار را درست انجام داد. اين كلمه متضاد (اخطأ) ~~يعنى اشتباه كرد مى باشد. # =الصاب- ### || AUTO [صوب] (ن): نام گياهى است تلخ كه عصاره وچكيده آن به گونه شير ~~وتلخ است، چكيده آن درخت. # =الصابئ- ### || AUTO ج صابئون وصابئة [صبأ]: آنكه پيرو دين صابئين است. # =الصابة- ### || AUTO [صوب] (ن): يك درخت (الصاب) است. # =صابر- ### || AUTO صبارا ومصابرة [صبر] ه: در شكيبائى بر او چيره شد. # =الصابر- ### || AUTO فا؛ «ابو صابر»: كنايه از نمك است. # =الصابغ- ### || AUTO فا، لقب (يوحناى تعميد) در مسيحيت مى باشد. # =الصابورة- ### || AUTO چيز سنگينى است كه در ته كشتى مى ريزند تا سنگين شود واز تمايل ~~به راست وچپ جلوگيرى وتوازن كشتى حفظ گردد. # =الصابورية- ### || AUTO زنبيلى كه دهانه آن پهن وپائين آن تنگ است وبراى خاكبردارى از ~~آن استفاده مى شود. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الصابون- ### || AUTO صابون، ماده اى پاك كننده كه با آن شست وشوى كنند. اين كلمه ~~فارسى است وعربى آن (الغاسول) مى باشد. # =الصابونة- ### || AUTO يك قالب صابون. # =الصابوني- ### || AUTO سازنده ويا فروشنده صابون. # =الصابونية- ### || AUTO گياهى است از قرنفليات كه گلهاى زياد مانند قرنفل مى دهد مركز ~~اين گياه در تركيه ويونان است ودر سراسر اروپا موجود است. در گذشته از ريشه ~~هاى اين درخت براى شست وشو استفاده مى شده است. # =الصابي- ### || AUTO [صبو]: فا، آنكه به حالت بچگى ونادانى گرايش نمايد. # =الصابية- ### || AUTO مؤنث (الصابى) است. # =صات- ### || AUTO - صوتا [صوت]: ms1189 از خود صدا درآورد، صدا زد. # =الصات- ### || AUTO صداى پر قدرت، نام نيك. # =الصاج- ### || AUTO طبق آهنى گود كه با آن بر روى آتش نان پزند. # =صاح- # - صوحا [صوح] ه: آن را پاره كرد ويا آن چيز را شقه كرد. # =صاح- # - صيحا وصيحة وصياحا وصيحانا [صيح]: فرياد زد،- به: او را صدا زد،- عليه: # او را تنبيه كرد. PageV01P543 ### || AUTO =صاح- ### || AUTO [صحب]: دوست وهمنشين. # =صاحب- ### || AUTO مصاحبة وصحابا [صحب] ه: با او دوستى ورفاقت وهمنشينى كرد. # =الصاحب- ### || AUTO ج صحب وأصحاب وصحبة وصحاب وصحبان وصحابة؛ وأصاحيب جمع أصحاب: ~~فا، دوست ورفيق وهمنشين؛ «صاحب الشي ء» دارنده آن چيز؛ «صاحب امر الملك» ~~وزير پادشاه. # =الصاحبة- ### || AUTO ج صاحبات وصواحب: مؤنث (الصاحب) است. وبه معناى همسر نيز مى باشد. # =الصاحية- # ج صاحيات وصواح [صحو]: ### || AUTO مؤنث (الصاحي) است. # =صاخ- ### || AUTO - صوخا [صوخ] في الأرض: بزمين فرو رفت، داخل زمين شد. # =صاخب- ### || AUTO مصاخبة [صخب] ه: آن دو نفر با هم سر وصدا براه انداختند. # =الصاخب- ### || AUTO كسيكه بسيار فرياد مى كشد. # =الصاخة- ### || AUTO ج صاخ وصاخات [صوخ]: مصيبت، گرفتارى. اثر ضربه بر استخوان بدن. # =صاد- # - صيدا [صيد] الطير: پرنده را شكار كرد وآنرا با مكر وحيلت گرفت،- فلانا: # براى او شكار كرد،- المكان- در آنجا شكار كرد،- زيدا: گردن زيد را كج كرد. # =صاد- ### || AUTO مصادة [صد] ه: براى او مزاحمت ايجاد كرد. # =الصاد- # [صيد]: مس، مس زرد؛ ج صيدان، گونه اى بيمارى كه در سر شتر پديد آيد واز ~~بينى آن آب وكف ريزد ونتواند گردنش را خم كند،- (ح): شير؛ «بعير صاد»: شترى ~~كه به بيمارى صاد دچار شده است. # =الصاد- ### || AUTO ج صداد [صد]: آنكه از چيزى ناخورسند وروى گردان باشد. # =الصادة- # [صيد]: «ناقة صادة»: ماده شترى كه به بيمارى (صاد) دچار شده باشد. # =الصادة- ### || AUTO ج صواد وصداد [صد]: مؤنث (الصاد) است. # =الصادح- ### || AUTO من الرجال أو الطيور: انسان يا پرنده كه با صداى بلند آواز خواند. # =صادر- ### || AUTO مصادرة [صدر] ه على الشي ء وبه: آن چيز را از او مطالبه كرد. # =الصادر- # فا، آنكه از آبشخور باز گردد. ### || AUTO متضاد اين كلمه (الوارد) است بمعناى ms1190 آنكه بسوى آب رود؛ «طريق ~~صادر»: راهى كه به آب برسد؛ «طريق وارد صادر»: راهى كه در آن رفت وآمد ~~بسيار باشد؛ «ماله صادر ولا وارد»: او هيچ چيز ندارد. # =الصادرات- ### || AUTO صادرات كشور اعم از محصولات كشاورزى يا صنعتى. # =الصادع- ### || AUTO فا، آنكه در ميان مردم قضاوت كند؛ «صبح صادع»: روز روشن؛ «جبل ~~صادع»: كوه بلند، «سبيل صادع»: راه دراز، «واد صادع»: دره دراز وطولانى. # =صادغ- ### || AUTO مصادغة [صدغ] ه: با او دوش به دوش راه رفت. # =صادف- ### || AUTO مصادفة [صدف] ه: با او برخورد كرد، روبرو شد. # =صادق- # صداقا ومصادقة [صدق] ه: با او دوستى كرد،- ه المودة: با او محبت كرد،- ~~على الشي ء: با آن چيز موافقت كرد واجازه داد،- على البيع: با فروش موافقت ~~كرد،- على الكلام: سخن را تأييد كرد،- على الإمضاء: امضا را گواهى كرد. الاء # الصادق- ### || AUTO دوست با وفا، دوست نيك سيرت، آنچه كه با حقيقت برابر باشد؛ ~~«تمر صادق الحلاوة»: خرماى بسيار شيرين. # =الصادقة- ### || AUTO مؤنث (الصادق) است؛ «نية صادقة»: نيت پاك؛ «حملة صادقة»: حمله ~~جنگى سخت. # =صادم- ### || AUTO مصادمة وصداما [صدم] ه: او را زد. # =الصادي- ### || AUTO [صدي]: آنكه تشنه باشد. # =الصادية- ### || AUTO ج صواد: مؤنث (الصادي) است. # =صار- # - صورا [صور]: آن مرد بانگ زد،- الشي ء الى نفسه: آن چيز را به طرف خود ~~برگردانيد،- الحكم: حكم را قطعى كرد. # =صار- ### || AUTO - صيرا وصيرورة ومصيرا [صير]: آن چيز برگشت، به فلان چيز متحول ~~شد؛ «صار زيد غنيا»: زيد پس از فقيرى وبى چيزى توانگر شد، منتقل شد،- الى ~~كذا أو الى فلان: به آن چيز يا به فلانى رسيد (اين كلمه از افعال ناقصه مى باشد). # =الصارة- ### || AUTO [صور] من الجبل: قسمت بالاى كوه. # =صارح- ### || AUTO صراحا وصراحا ومصارحة [صرح] ه: با او با صراحت وآشكار رفتار ~~نمود،- بما في نفسه: آنچه كه درون دل داشت آشكار كرد. # =الصارخ- ### || AUTO فا،- (ح): خروس. # =الصارخة- ### || AUTO مؤنث (الصارخ) است، يارى خواستن، بانك كمك خواهى، يارى كردن. # =الصارد- ### || AUTO فا، «سهم صارد»: تيرى كه به هدف نفوذ كند. # =صارع- ### || AUTO صراعا ومصارعة [صرع] ه: با او كشتى گرفت ms1191 وبر او غلبه يافت. # =صارف- # مصارفة [صرف] نفسه عن الشي ء: ### || AUTO خود را از آن چيز منصرف كرد،- ه: برابر آنچه كه گرفته بود به ~~او داد. # =صارم- ### || AUTO مصارمة [صرم] ه: آن چيز را بريد. # =الصارم- # ج صوارم: فا، شمشير برنده،- (ح): # شير، دلير وقهرمان؛ «رجل صارم»: مردى كه در هر كارى قاطع باشد؛ «حاكم صارم»: ### || AUTO حاكمى كه در دادن كيفر مسامحه نكند؛ «حكم صارم»: حكمى سخت وبى ~~رحمانه. # =الصاروج- ### || AUTO ساروج- (اين كلمه فارسى است). # =الصاروخ- ### || AUTO ج صواريخ [صرخ]: فشفشه، موشك كه از سلاحهاى نوين جنگ است وچه ~~بسا در غير جنگ نيز بكار رود. اين سلاح بوسيله رادار به هر جا كه بخواهند ~~هدايت مى شود وبرخورد مى كند؛ «صواريخ عابرة القارات»: موشكهاى قاره پيما ~~كه در فضا به ميان ستارگان مى رسد. # =الصارور- ### || AUTO [صر]: آنكه ازدواج نكرده ويا به زيارت حج نرفته باشد. # =الصاروراء- # [صر]: مرادف (الصارور) است. PageV01P544 ### || AUTO =الصاروري- ### || AUTO [صر]: مرادف (الصارور) است. # =الصاري- ### || AUTO ج صراء وصراري وصراريون [صري]: كشتيبان، دكل كشتى. # =الصاصل- # أو لبن الطير (ن): گياه شير مرغ، گياهى است از رسته زنبقيها كه در اروپا ~~ومناطق معتدل آسيا وكرانه هاى درياى مديترانه وآفريقاى جنوبى كشت مى شود. ### || AUTO گلهاى آن زيبا وسفيد رنگ است وبراى زينت از آن استفاده مى شود. # =صاع- ### || AUTO - صوعا [صوع] الحب: دانه ها را با پيمانه (صاع) وزن كرد. # =الصاع- ### || AUTO ج أصواع وأصوع وأصؤع وصوع وصيعان: پيمانه، جاى كشت يك صاع از ~~دانه ها. # =صاعب- ### || AUTO مصاعبة [صعب] ه: بر او سخت گرفت. اين كلمه متضاد (ساهله) مى باشد. # =الصاعد- ### || AUTO فا؛ «بلغ كذا فصاعدا»: به بالاتر از آن رسيد. نصب كلمه (صاعدا) ~~بعلت حال بودن آنست؛ «من الآن فصاعدا»: از هم اكنون. # =صاعر- ### || AUTO مصاعرة [صعر] خده: روى خود را با تكبر از ديدگاه مردم كج كرد. ~~وگاهى بطور طبيعى مى باشد. # =الصاعقة- ### || AUTO مص، و- ج صواعق: صاعقه، آتشى كه از آسمان با صداى مهيب فرود ~~مىيد، مرگ، هر بلاى كشنده، بانگ عذاب وبلا. # =صاغ- ### || AUTO - صوغا [صوغ] الشي ms1192 ء: آن چيز را بگونه اى خوب درآورد،- الكلمة: ~~كلمه را از كلمه ديگرى ساخت،- صيغة وصياغة وصيغوغة الشي ء: آن چيز را ~~ساخت،- الله فلانا صيغة حسنة: خداوند او را بگونه اى زيبا آفريد؛ «صيغ على ~~صيغته»: همانند او خلق وآفريده شده است. # =الصاغر- ### || AUTO ج صغرة وصاغرون: فا، مرد خوار وزبون، آنكه به خوارى تن در دهد. # =الصاغية- # [صغو]: «صاغية الرجل»: ### || AUTO خويشان مرد كه به او گرايش دارند. # =صاف- # - صوفا وصؤوفا [صوف] الكبش: گوسفند پر پشم شد. # =صاف- # - صيفا [صيف] المكان وبالمكان: در آنجا در فصل تابستان اقامت كرد. # =صاف- ### || AUTO مصافة [صف] القوم في القتال: آن گروه براى جنگ صف كشيدند،- ~~فلان فلانا: فلانى صفه خود را روبروى صفه فلان قرار داد. # =الصاف- # [صوف]: پر پشم، پشم دار، پشم فروش. # =الصاف- ### || AUTO [صيف]: روز گرم. # =صافى- ### || AUTO مصافاة [صفو] فلانا: با فلانى در دوستى خود اخلاص ورزيد. # =الصافات- ### || AUTO [صفف]: ملائكه، فرشتگان. # =الصافة- # ج صافات صواف [صفف] من الإبل: ### || AUTO شترانى كه در يك صف ايستاده باشند. # =صافح- ### || AUTO صفاحا ومصافحة [صفح] ه: دست خود را در دست او گذارد همانگونه ~~كه بهنگام ديدار وسلام معمول است، با او مصافحه كرد،- المريض عند العامة: ~~خطر از بيمار گذشت. اين تعبير در زبان روز متداول است. # =الصافر- ### || AUTO فا، دزد،- (ح): پرنده اى كه از ترس بهنگام شب آواز مى دهد تا ~~بخواب نرود وشكار نشود؛ «هو اجبن من صافر»: او از مرغ صافر ترسوتر است، هر ~~پرنده اى كه از خود نغمه داشته باشد، هر پرنده اى كه شكار نشود. # =صافع- ### || AUTO مصافعة [صفع] ه: به يكديگر سيلى زدند. # =صافق- ### || AUTO مصافقة [صفق] الرجل بين جنبيه: آن مرد منقلب واز پهلو به پهلو ~~شد،- بين ثوبين: دو جامه بر روى هم پوشيد. # =صافن- ### || AUTO مصافنة [صفن] القوم: در برابر آن قوم ايستاد،- الماء بينهم: آب ~~را ميان آن قوم براى آشاميدن بطور مساوى تقسيم كرد واين هنگامى است كه در ~~مسافرت با كمبود آب روبرو شوند. # =الصافن- ### || AUTO ج صافنات وصوافن وصفون: رگ پائين ساق پا كه از آن خون ms1193 گيرند،- ~~من الخيل: اسبى كه بر روى سه پاى خود ايستاده باشد. # =الصافي- # [صفو]: فا، پاك وپاكيزه؛ «يوم صاف»: روز صاف كه در آن ابر يا تيره گى ~~نباشد؛ «كلأ صاف»: علف وگياه كه از هرزه پاك شده باشد؛ «الربح الصافي»: ### || AUTO بهره بدست آمده از فروش پس از كسر مخارج. # =الصافية- ### || AUTO ج صواف: مؤنث (الصافى) است، زمينى كه صاحبان آن رفته ويا مرده ~~باشند وبدون وارث باشد. # =صاقب- ### || AUTO مصاقبة [صقب] ه: به يكديگر نزديك شدند. # =الصاقل- ### || AUTO ج صقلة: فا. # =الصاقور- ### || AUTO تيشه سنگ شكن، كلنگ. # =صال- ### || AUTO - صولا وصولة [صول] عليه: بر او حمله كرد،- صولا وصيالا وصالا ~~وصؤولا وصيلانا ومصالة عليه: بر او حمله كرد واو را مغلوب نمود. # =الصالب- # استخوان كمر از دوش تا سرين. # =الصالب- ### || AUTO فا، مرادف (الصالب) است، رعد؛ «حمى صالب»: تب سخت همراه با لرز. # =صالح- ### || AUTO صلاحا ومصالحة [صلح] ه: با او آشتى كرد، متضاد اين كلمه ~~(خاصمه) مى باشد. # =الصالح- ### || AUTO ج صالحون وصلاح: شخص نيكوكار. متضاد اين كلمه (الفاسد) است، ~~كسيكه كارها ووظايف خود را درست انجام دهد؛ «هو صالح لكذا»: او شايستگى كار ~~را دارد.؛ «لصالح فلان»: به سود فلانى. # =الصالحة- ### || AUTO مؤنث (الصالح) است. # =الصالد- ### || AUTO [صلد]: فا، آتش زنه كه آتش ندهد. # =الصالدة- ### || AUTO ج صوالد: مؤنث (الصالد) است. # =الصالصة- ### || AUTO (ط): رب گوجه فرنگى ويا ليموترش ويا ادويه- اين كلمه ايتاليايى است. # =صام- # - صوما وصياما [صوم]: از غذا خوردن ونوشيدن وگفتار وغيره خوددارى نمود PageV01P545 ~~،- الشهر: در آن ماه روزه گرفت،- النهار: ### || AUTO روز بوقت ظهر رسد،- ت الشمس: خورشيد در وسط آسمان قرار گرفت،- ~~ت الريح: باد از وزش افتاد. # =الصامت- # فا، شير دلمه شده،- من المال: ### || AUTO زر وسيم؛ «المال الناطق»: بر حيوانات اطلاق مى شود؛ «ما له ~~ناطق ولا صامت» چيزى ندارد. # =صامد- ### || AUTO صمادا ومصامدة [صمد] ه: با او زد وخورد كرد ومقاومت نمود. # =الصامد- ### || AUTO فا، باقيمانده چيزى كه از دست رفته، چيز گرانبها كه نگهدارى ~~شده باشد. # =الصامغان- ### || AUTO (ع ا): دو طرف دهان وملتقاى دو لب. # =صان- ### || AUTO - صونا وصيانا وصيانة [صون] ه: آنرا ms1194 نگهدارى نمود،- الثوب أو ~~العرض: جامه ويا آبروى خود را حفظ كرد. # =صانع- ### || AUTO مصانعة [صنع] الرجل: با او دوستى كرد، مدارا نمود،- ه عن الشي ~~ء: او را گول زد وسخن خلاف واقع باو گفت. # =الصانع- ### || AUTO ج صناع: فا، سازنده وصنعتگر، كارگر، ودر اصطلاح متداول به ~~معناى خدمتگزار است. # =الصانعة- # مؤنث (الصانع) است، عند العامة: ### || AUTO ودر زبان روز بمعناى زن خدمتگزار است. # =صاهر- ### || AUTO مصاهرة [صهر] القوم وفي القوم: داماد آنها شد. # =الصاهل- ### || AUTO ج صواهل: فا، اسب، همانگونه كه به سگ (النابح) گويند. # =الصاهلة- ### || AUTO ج صواهل: مؤنث (الصاهل) است. # =صاول- ### || AUTO مصاولة وصيالا وصيالة [صول] ه: به يكديگر حمله كردند. # =صايح- ### || AUTO مصايحة وصياحا [صيح] القوم: آن قوم يكديگر را صدا زدند،- به: ~~او را صدا زد. # =صايف- ### || AUTO مصايفة وصيافا [صيف] ه: با او قرارداد تابستانى مانند حقوق ~~ماهانه تنظيم كرد. # =صأى- ### || AUTO يصئي ويصأى صئيا وصئيا وصئيا [صأي] الفرخ أو العقرب: جوجه يا ~~عقرب آواز داد. اين ضرب المثل (يلذع ويصئى) درباره كسى گفته مى شود كه ظلم ~~كند ودر عين حال شكايت نمايد. # =الصوابة- ### || AUTO ج صواب وصئبان [صأب]: تخم شپش (رشك). # =صئب- ### || AUTO - صأبا [صأب] من الشراب: از شراب سيراب شد،- الرأس: در موى سر ~~شپش پديد آمد ويا پر از شپش شد. # =صأصأ- ### || AUTO صأصأة [صأصأ] الرجل: ترسيد،- منه: از او ترسيد،- له: خوار ~~ومنقاد او شد،- الجرو: توله سگ آغاز به چشم باز كردن نمود. # =الصئصئة- # [صأص]: «صئصئة الديك»: ### || AUTO پنجه خروس. # =الصوول- ### || AUTO [صول] من الرجال: كسيكه مردم را مى زند وبر آنها دست درازى مى كند. # =صب- ### || AUTO ### || AUTO - صبا [صبب] الماء: آب ريخته شد،-- الماء: آب را ~~ريخت،- التمثال: مجسمه را قالب ريزى كرد،- فى الوادي: آب در دره سرازير ~~شد،- الله عليه صاعقة: خدا صاعقه بر او فرستاد،- الدرع: زره پوشيد،- الدرع ~~على فلان: زره را بر او پوشانيد،- صبابة اليه: او را بسيار دوست داشت وبه ~~وى عشق ورزيد. # =الصب- # غذاى ريخته شده ومانند آن. # =الصب- # مص، آب ريختن، ريختن چيزى در قالب؛ «ماء صب»: آب ريخته شده،- ج صبون: ~~عاشق دلباخته؛ «رجل صب»: مرد عاشق. # =صبا- ### || AUTO ms1195 - صبوا وصبوا وصبا وصباء [صبو]: به سوى افراد نادان وبچه ها ~~گرايش كرد،- صبوة وصبوة وصبوا اليه وله: به او اظهار عشق ومحبت كرد،- صباء ~~وصبوا ت الريح: باد از سمت مشرق وزيد. # =الصبا- # [صبو]: مص،- مثناى آن صبوان وصبيان ج صبوات واصباء: بادى كه از سمت مشرق ~~مى وزد ومتضاد آن (الدبور) است. # =الصبا- ### || AUTO [صبو]: اشتياق، كودكى؛ «رأيته في صباه»: او را در كودكيش ديدم. # =الصباء- ### || AUTO [صبو]: كودكى. # =الصباؤوت- ### || AUTO [صبأ]: جمع صبئى بمعناى شتران وبزرگى است. اين كلمه (عبرى) است. # =الصبابة- # ج صبابات [صبب]: باقيمانده آب ومانند آن در ته ظرف ويا ليوان؛ «لم أدرك ~~من العيش إلا صبابة»: از زندگى خود لذتى بجز اندكى نبرده ام. # =الصبابة- ### || AUTO [صبب]: اشتياق ومحبت وعشق بسيار. # =الصباح- # ج صباح: شعله چراغ؛ «غلام صباح»: جوان خوشگل. # =الصباح- # صبح، بامداد كه متناقض با (المساء) يعنى اول شب است واصطلاح (صباح الخير) ~~به معناى صبح به خير ويا روزتان خوش مى باشد؛ «اتيته ذا صباح»: در آغاز روز ~~نزد او آمدم؛ «في الصباح»: ### || AUTO سپيده دم. # =الصباحة- # شعله چراغ. # =الصباحة- ### || AUTO زيبايى. # =الصباحي- ### || AUTO كسيكه صبح زود از خواب بيدار شود، سحرخيز. # =الصباحية- ### || AUTO زيبايى، آنچه كه به مناسبت روز اول سال به كودكان عيدى داده مى ~~شود وبه آن (البسترينة) گويند. آنچه كه بعنوان رونما در صبح روز عروسى به ~~عروس داده مى شود. # =الصبار- # ميوه ترش درخت مانند تمرهندى، در پوش شيشه. # =الصبار- ### || AUTO بسيار شكيبا،- (ن): درختى است بسان كاكتوس كه در آمريكاى مركزى ~~بويژه (مكزيك) روئيده مى شود،- (ن): گياه صبر زرد.؛ «ام صبار»: بلا وپيشامد سخت. # =الصبارة- # سنگ نرم. # =الصبارة- # كفالت، سنگ نرم وصاف، سرماى سخت. # =الصبارة- # سختى سرما. PageV01P546 ### || AUTO =الصبارة- # زمين خشك وباير،- (اع): ### || AUTO ديده بانان لشكر. # =الصباغ- ### || AUTO ج أصبغة: رنگ، ماده رنگى. # =الصباغ- ### || AUTO رنگرز، نقاش ساختمان، دروغگو. # =الصباغة- ### || AUTO رنگرزى، فن رنگرزى. # =الصبان- ### || AUTO صابون ساز، فروشنده صابون. # =صبأ- ### || AUTO - صبأ وصبوءا [صبأ]: از دينى به دين ديگرى گرويد، به دين ~~صابئين درآمد،- العدو عليهم: دشمن را راهنمايى كرد،- عليهم: بر آنها حمله ~~كرد،- الناب أو النبات: دندان ويا گياه درآمد ويا نمايان ms1196 وآشكار شد. # =صبؤ- ### || AUTO - صبأ وصبوءا: به معناى (صبأ) مى باشد. # =الصبئوت- ### || AUTO جمع (صبئ) به زبان عبرى كه بمعناى زيبائى وبزرگى است، «رب ~~الصبئوت»؛ خداى بزرگى. # =الصبب- ### || AUTO ج أصباب [صبب]: سرازيرى زمين ويا راه، سراشيبى رودخانه. # =الصبة- # [صبب]: به معناى (الصب) است،- (ط) آش شوربا، ونيز به معناى باقيمانده آب ~~ويا شير در ظرف، دارائى كم، جمعى از مردم، گله اسب يا شتر يا گوسفند. # =الصبة- ### || AUTO ج صبات [صبب]: مؤنث (الصب) است. # =صبح- # - صبحا القوم: بامداد نزد آنها آمد،- عن الحق: از حق روى گردان شد. # =صبح- # صبحا وصبحة: روشن ودرخشان شد،- الشعر: موى سفيد شد،- الحديد: آهن برق زد. # =صبح- # - صباحة الوجه: چهره تابناك ونورانى شد،- الغلام: آن جوان زيبا شد. # =صبح- ### || AUTO تصبيحا ه: شراب صبحگاهى به او نوشانيد، صبح نزد او آمد،- ~~الرجل: به آن مرد درود بامدادى گفت وسلام كرد؛ «صبحك الله بالخير»: صبح به خير. ### || AUTO ،- القوم الماء: شبانگاه مردم را راه برد تا اينكه بامدادان به ~~آب رسانيد. # =الصبح- ### || AUTO ج أصباح: آغاز روز، صبح. # =الصبحاء- ### || AUTO مؤنث كلمه (الأصبح) است. # =الصبحة- # خواب در سپيده دم، رنگ سياه كه به سرخى مايل باشد. # =الصبحة- ### || AUTO خواب صبح، خواب در سپيده دم. # =الصبحية- ### || AUTO صبح زود، ديدار در صبح. # =صبر- # - صبرا على الأمر: خويشتن دارى وشكيبائى نمود،- عن الشي ء: از آن چيز ~~خوددارى كرد،- ه: او را با اكراه ملزم به كار كرد،- ه عن الامر: او را از ~~كار بازداشت،- الدابة: حيوان را بدون علوفه نگاه داشت،-- صبرا وصبارة به: ~~كفالت او را پذيرفت،- ه: به او كفيل داد. # =صبر- # تصبيرا [صبر] ه: از او خواست كه صبر كند، او را امر به صبر كرد،- الكأس: ### || AUTO كاسه را پر ولبريز كرد،- الميت: در درون مرده صبر ريخت تا ~~متعفن نشود. # =الصبر- # ج أصبار: بمعناى (الصبر) است. # =الصبر- # مص، شكيبائى وصبر بر سختيها؛ «قتل صبرا»: شخص بازداشت وزندانى وكشته شد؛ ~~«الصبر الجميل»: نيروى مقاومت وصبر؛ «شهر الصبر»: ماه روزه دارى (رمضان)؛ ~~«يمين الصبر»: سوگند كه بر سر آن شخص را بازداشت كنند تا سوگند خورد. # =الصبر- # ج أصبار: ابر سفيد، زمين شنزار ونرم، ms1197 ناحيه چيزى. # =الصبر- # ج أصبار: زمين شنزار (شنهاى نرم). # =الصبر- # اسم است از (الصبارة) كه بر معدودى از لشكر اطلاق مى شود. # =الصبر- ### || AUTO ج صبور، ويقال له أيضا المقر والمقر (ن): نام گياهى است از نوع ~~(زنبقيها) كه برگهاى نرمى دارد وگل او به شكل بوقى لوله اى است به رنگهاى ~~زرد يا سرخ ومركز آن افريقاى استوايى است، عصاره تلخى دارد كه در پزشكى از ~~آن استفاده مى شود. # =الصبرة- # ج صبار: سنگهاى درشت وانباشته بر روى هم، آنچه از مواد غذائى كه بدون كيل ~~ووزن بر روى هم انباشته شود؛ «اخذه صبرة»: بطور جمله وبدون وزن وپيمانه ~~آنرا گرفت. # =الصبرة- # اسم مره از (صبر) است، سختى سرما؛ «صبرة الشتاء) وسط زمستان. # =الصبرة- ### || AUTO (ن): يك درخت صبر است. # =صبع- # - صبعا به وعليه: با انگشت به او اشاره كرد واو را نشان داد،- فلانا عليه: # با اشاره او را معرفى كرد.،- الشي ء: # انگشت در آن چيز فرو كرد، في الطعام: # انگشت در غذا فرو كرد.،- صبعا ومصبعة ه: بر انگشت او ضربه زد. # =صبغ- ### || AUTO - صبغا وصبغا الثوب: جامه را رنگ آميزى كرد،- يده بالعمل: به ~~كار مشغول شد،- ه بالماء: او را تعميد كرد (شست)،- يده فى الماء: دست خود ~~را در آب فرو برد،- فلانا فى النعيم: او را غرق در نعمت كرد. # =الصبغ- ### || AUTO ج أصباغ- رنگ، ادويه وسركه وروغن ومانند آن كه نان را در آن ~~فرو برند ورنگى كنند. # =الصبغة- # گروه غسل تعميد ويژه مسيحيان- اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الصبغة- ### || AUTO آنچه كه با آن رنگ كنند، دين، ملت، معمودية، نوع وجنس. # =الصبوة- ### || AUTO [صبو]: ناداني جواني. # =الصبوح- ### || AUTO آنچه كه در بامداد نوشند ويا خورند، شيرى كه در سپيده دم ~~بدوشند. # =الصبور- # ج صبر: آنكه بسيار صبر كند. # بسيار شكيبا، اين كلمه از نامهاى خداى متعال است. # =الصبور- # «أم صبور»: پيشامد سخت وبلا. # =صبي- # - صباء [صبو]: كارهاى بچه گانه كرد، اليه: به او اظهار محبت وعلاقه كرد. # =صبي- ### || AUTO [صبو] القوم: باد شرق بر آنها وزيد. # =الصبي- # ج صبيان وصبيان وصبوان وصبوان وأصبية وصبية وصبية ms1198 وصبية وصبوة وأصب ~~[صبو]: نوجوان، نوباوه. PageV01P547 ### || AUTO =الصبياني- ### || AUTO [صبو]: بچگى، نادان، امرى كوچك وپوچ. # =الصبيانيات- ### || AUTO نادانيها، كارهاى بىرزش. # =الصبيب- ### || AUTO [صبب]: مقدار آبى كه در يك ثانيه از رودخانه جارى مى شود، عرق ~~بدن، چوب رنگ (بقم)، عسل خوب، يخ، خون، رنگى است سرخ، لبه شمشير،- (ن): رنگ ~~گياهى است زرد؛ «دم صبيب»: خون پاك وخالص. # =الصبية- # [صبو] تصغير «الصبية) است جمع صبي. # =الصبية- ### || AUTO ج صبايا [صبو]: دختر نوجوان، زن جوان، ضد زن پير وسالخورده. # =الصبيح- ### || AUTO ج صباح- آنكه داراى چهره اى نورانى است. # =الصبيحة- ### || AUTO الصباح، و- ج صباح: مؤنث (الصبيح) است. # =الصبير- # ج صبراء: شكيبا، كفيل، كوه، سفره غذا. # =الصبير- ### || AUTO (ن): نام گياهى است از نوع (الصباريات) مركز آن مكزيك است ~~وداراى گلهاى زرد وميوه لذيذ مى باشد ودر مناطق گرمسيرى موجود است. # =الصبيرة- ### || AUTO ج صبراء: سفره غذا. # =الصبيغ- ### || AUTO المصبوغ: چيز رنگ شده، چيز رنگى. ### || AUTO =صح- # - صحا وصحة وصحاحا [صح]: از بيمارى بهبود يافت،- الشي ء: از هر عيبى پاك ~~وخالص شد،- الخبر: خبر به اثبات رسيد ومطابق با حقيقت شد؛ «صح لي على فلان ~~كذا»: فلان چيز از او بر من ثابت شد. # =صحا- ### || AUTO - صحوا وصحوا [صحو]: بهوش آمد، بيدار شد،- السكران: اثر مستى- ~~از او بدر شد،- الرجل: حالت كودكى وبچگى را ترك كرد،- اليوم: امروز هوا صاف ~~وبدون ابر شد. # =الصحابة- ### || AUTO ياران پيامبر بزرگ اسلام (ص). # =الصحابي- ### || AUTO يار پيامبر، منسوب به (الصحابة) است. # =الصحاح- ### || AUTO [صح] من الأخبار: روايت وخبر صحيح. # =الصحاف- # گودالهاى كوچكى كه در آن آب باشد. # =الصحاف- ### || AUTO آنكه در خواندن روزنامه ومجله اشتباه مى كند، فروشنده روزنامه، ~~روزنامه نگار. # =الصحافة- ### || AUTO روزنامه نگارى، «عالم الصحافة»: روزنامه نگاران. # =الصحافي- ### || AUTO روزنامه نگار. # =صحب- ### || AUTO - صحبة وصحابة وصحابة ه: با او دوستى وهمنشينى ومعاشرت كرد. # =الصحبة- ### || AUTO با همى، همراه بودن؛ «بصحبة فلان»: با همراهى فلانى. # =الصحة- ### || AUTO [صح]: مص، تندرستى، آنچه كه از نظر قانون مورد قبول باشد، ثابت ~~كردن،- ودر زبان متداول بر مصالح عمومى بهداشتى اطلاق مى شود. # =صحح- ### || AUTO تصحيحا [صح] المريض: بيمارى مريض را برطرف كرد،- الكتاب: كتاب ~~را تصحيح كرد. # =صحر- ### || AUTO ms1199 - صحرا ت الشمس فلانا: آفتاب مغز سر او را ناراحت كرد،- اللبن: ~~شير را جوشانيد،- صحيرا وصحارا الحمار: خر عرعر كرد،- صحرا: برنگ تيره ~~وقرمز درآمد. # =الصحر- ### || AUTO رنگ چهره كسى كه آفتاب خورده باشد. # =الصحراء- ### || AUTO ج صحارى وصحار وصحاري وصحراوات: بيابان خشك وبىب وعلف،- عند ~~العامة: قطعه زمينى كه در آن خيار وهندوانه وخربزه ومانند آنها كشت شود؛ ~~«صحرة البطيح»: باغ خربزه. # =الصحراوية- ### || AUTO (ن): نوعى درخت از گونه (خلنجيات) است. مركز آن در نيمكره ~~شمالى زمين است وبراى تزئين بكار برده مى شود. # =الصحرة- # مرادف (الصحر) است. # =الصحرة- ### || AUTO شبنم- اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الصحصاح- ### || AUTO ج صحاصح [صحصح]: زمين صاف وهموار وبىب وعلف، خرافات وپندارها. # =صحصح- ### || AUTO صحصحة [صحصح] الأمر: آن امر آشكار شد. # =الصحصح- ### || AUTO ج صحاصح [صحصح]: به معناى (الصحصاح) است. # =الصحصحان- ### || AUTO ج صحاصح [صحصح]: به معناى (الصحصح) است. # =صحف- ### || AUTO تصحيفا [صحف] الكلمة: در خواندن روزنامه اشتباه وعبارات آنرا ~~تحريف كرد. # =الصحفة- ### || AUTO ج صحاف: قدح يا كاسه ى بزرگى كه 5 نفر را سير كند. # =الصحفي- ### || AUTO آنكه دانش از كتاب فرا گيرد نه از استاد، آنكه در خواندن ~~اشتباه كند، روزنامه نگار. # =صحل- ### || AUTO - صحلا صوته: صدايش گرفت وخشن شد. # =الصحل- ### || AUTO كسيكه صدايش خشن وكلفت وگرفته شده باشد. # =صحن- ### || AUTO - صحنا ه: او را زد،- ه برجله: با پاى بر او زد،- ه دينارا: به ~~او يك دينار داد. ### || AUTO =،- الرجل: چيزى در ظرف به او داد،- بينهم: ميان آنها را اصلاح نمود. # =الصحن- ### || AUTO مص، و- ج صحون: پشقاب كوچك، قدح بزرگ، درون سم حيوان؛ «فرس ~~واسع الصحن»: اسبى كه درون سم آن بزرگ باشد،- من الارض: زمين هموار؛ «صحن ~~الدار»: حياط خانه، «صحنا الأذنين»: فضاى داخل گوشها، ميان گوشها. # =الصحنى- ### || AUTO ماهى ريز وشور. # =الصحناء- ### || AUTO مرادف (الصحنى) است. # =الصحناءة- ### || AUTO مرادف (الصحنى) است. # =الصحناة- ### || AUTO مرادف (الصحنى) است. # =الصحنان- ### || AUTO (مو): يك جفت سنج كه آنها را بروى هم نوازند ودر زبان متداول ~~به آنها (فقيشات) يا (طقيشات) گويند. # =الصحو- # [صحو]: مص، به معناى روشن و PageV01P548 ### || AUTO ### || AUTO باز؛ «سماء صحو»: آسمان باز وروشن «يوم ms1200 صحو»: روز ~~روشن. اين كلمه وصف است براى مصدر. # =صحي- ### || AUTO - صحا [صحو]: بهوش آمد،- من نومه: از خواب بيدار شد. # =الصحي- ### || AUTO [صح]: آنچه كه ويژه بهداشت باشد؛ «لداع صحي»: براى ضرورت ~~بهداشت؛ «الحجر الصحي»: قرنطينه، اتخاذ تدابير لازم براى جلوگيرى از سرايت ~~بيمارى بداخل كشور. # =الصحيح- # [صح]: آنچه كه ثابت ويا مطابق با حقيقت باشد؛ «خبر صحيح»: # خبرى درست،- «في علم الصرف»: كلمه اى كه معتل نباشد مانند «حرف صحيح»،- ج ~~اصحاء وصحاح واصحة وصحائح: ### || AUTO صحيح وسالم از هر گونه عيب. # =الصحيرة- ### || AUTO شيرى جوشانده كه بر روى آرد وروغن ريخته شود. # =الصحيف- ### || AUTO سطح زمين. # =الصحيفة- ### || AUTO ج صحائف وصحف: نوشته، يك ورق از كتاب كه در دو طرف آن نوشته ~~شده باشد، روزنامه؛ «صحيفة الوجه» پوست صورت؛. «صن صحيفة وجهك» از پوست ~~صورت خود نگهدارى كن. # =الصخاب- ### || AUTO آنكه بسيار فرياد كشد. # =الصخابة- ### || AUTO : مؤنث (الصخاب) است. # =صخب- ### || AUTO - صخبا: آن مرد داد وفرياد كرد. # =الصخب- ### || AUTO مص، آميخته شدن صداها، داد وفرياد. # =الصخب- ### || AUTO آنكه بسيار فرياد كشد. # =الصخبى- ### || AUTO مؤنث (الصخبان) است. # =الصخبان- ### || AUTO ج صخبان: به معناى (الصخب) است. # =الصخبة- ### || AUTO مؤنث (الصخب) است. # =صخد- # - صخدا ته الشمس: خورشيد بر او تابيد وآن مرد آفتاب زده شد. # =صخد- ### || AUTO - صخدا وصخدانا اليوم: گرماى هواى روز سخت شد. # =الصخر- ### || AUTO من الأمكنة: جائيكه پر از سنگ باشد. # =الصخرة- # ج صخر وصخر وصخور وصخورة وصخرات: صخره، سنگ سخت وبزرگ؛ «فلان صخرة ~~الوادي»: فلانى استوار وپا برجاست ونمى ترسد. # =الصخرة- ### || AUTO ج صخر وصخر وصخور وصخورة وصخرات: سنگ سخت وبزرگ، صخره. # =الصخري- ### || AUTO منسوب به الصخر) است. # =الصخوب- # مرادف (الصاخب) است. # اين كلمه در مذكر ومؤنث يكسان بكار مى رود. # =صد- ### || AUTO - صدا وصدودا [صد] عنه: از او روى گردانيد،- صديدا من الشي: از ~~آن چيز ناله وفرياد كشيد،-- صداه عن كذا: از آن كار او را منصرف كرد ~~وبازداشت،- السبيل: راه بر او بسته شد ومانعى ايجاد گرديد. # =الصد- # ج أصداد وصدود [صد]: مترادف (الصد) است. # =الصد- # ج أصداد وصدود [صد]: گوشه اى از دشت ودره، كوه، ابر بلندى كه مانند كوه ~~ديده مى ms1201 شود. # =صدا- ### || AUTO - صدوا [صدو] بيديه: با دو دست خود كف زد. # =صدى- ### || AUTO تصدية [صدو وصدي] بيديه: با دو دست خود كف زد. # =الصدى- ### || AUTO ### || AUTO ج أصداء [صدي]: تشنگى سخت، انعكاس آواز در ~~كوهستان؛ «اسرع من رجع الصدى»: سريعتر از برگشت صدا، جسم انسان پس از مرگ، ~~تعرض، مغز سر، درون سر،- (ح): گونه اى جغد كه سر بزرگى دارد وبهر سو كه ~~بخواهد سر خود را مى چرخاند ودر جاهاى خراب وتاريك زندگى مى كند نام ديگر ~~آن (الهامة) است، پرنده اى خرافى كه گويند از سر كشته بيرون مىيد وهمواره ~~مى گويد «اسقوني اسقوني» مرا سيراب كنيد تا انتقام خون او گرفته شود وقاتل ~~اعدام شود ولذا به آن (الصدى) گويند. # =الصداح- ### || AUTO آوازخوان. # =الصداد- ### || AUTO ج صدائد [صد]: راهى كه به آب منتهى شود،- (ح): مار،- (ح): ~~چلپاسه. # =الصدار- ### || AUTO پيش بند سينه، نشانى كه بر سينه شتر زنند. # =الصدارة- ### || AUTO رياست، وزارت، منصب نخست وزيرى در دولت عثمانى. # =الصداع- ### || AUTO (طب): سردرد. # =الصداغ- ### || AUTO داغ روى شقيقه شتر. # =الصداق- # ج أصدقة وصدق: مهريه زن، كابين. # =الصداق- ### || AUTO ج أصدقة وصدق: مرادف (الصداق) است. # =الصداقة- ### || AUTO محبت ودوستى. # =الصدام- # (طب): بيمارى ويژه اى است كه در سر چهار پايان پديد آيد. # =صدأ- ### || AUTO - صدأ [صدأ] المرآة: آئينه را پاك ودرخشان كرد،- الشي ء: زنگ ~~وچركى را از آن چيز پاك كرد. # =صدئ- ### || AUTO - صدأ الحديد: روى آهن زنگ خورد،- الشي ء: به رنگ زنگ زده درآمد. # =صدؤ- # - صداءة: مرادف (صدئ) است. # =صدأ- # تصدئة [صدأ] المرآة: آئينه را پاك ودرخشان كرد،- الشي ء: آن چيز برنگ زنگ ~~خورده درآمد. # =الصدا- ### || AUTO [صدأ] (ك): ماده اى است برنگ سرخ يا بلوند كه بر روى آهن بعلت ~~رطوبت هوا مى نشيند (زنگ)؛ «رجل صدأ:» مردى كه جسم نرم ولطيفى دارد. # =الصدئ- ### || AUTO [صدأ]: آنچه كه روى آن زنگ خوردگى باشد. # =الصدآء- ### || AUTO [صدأ]: مؤنث (الأصدأ) است. # =الصدأة- ### || AUTO [صدأ]: رنگ چيزى كه زنگ زده باشد. # =الصدئة- ### || AUTO مؤنث (الصدئ) است. # =صدح- ### || AUTO - صدحا وصدحا الرجل أو الطائر: آن مرد يا پرنده با صداى بلند ~~آواز خواند. # =صدد- # تصديدا ms1202 [صد]: دست زد (كف زد)،- الجرح: زخم چرك كرد. PageV01P549 ### || AUTO =الصدد- # [صد]: كجى، ناحيه، آنچه كه در برابر تو آيد، قصد؛ «نحن فى صدد فلان»: ### || AUTO ما در پى او وسخن او هستيم؛ «فى صدد كذا»: در پى آن چيز. # =صدر- ### || AUTO - صدرا ه: بر سينه اش ضربه زد،- صدورا الأمر: حكم صادر وحاصل شد. # =،- عنه: از آن بوجود آمد،- منه: از آن آشكار شد،- صدرا ومصدرا عن المكان ~~وعن الماء: از آن مكان يا از كنار رودخانه برگشت؛- «الى المكان»: به آنجا ~~رسيد،- الرجل عن كذا: او را از چيزى برگردانيد. # =صدر- # از درد سينه ناليد. # =صدر- # تصديرا [صدر] ه: آن مرد را مقدم داشت ودر صدر مجلس نشانيد،- الكتاب بكذا: ~~براى كتاب مقدمه نوشت،- الفرس: ### || AUTO آن اسب سر وگردن افراشته وبر همه اسبها پيشى وسبقت گرفت،- ه: ~~آنرا برگردانيد،- السلعة: كالا را به خارج از كشور صادر كرد. # =الصدر- # ج صدور (ع ا): سينه؛ «رحابة الصدر»: صبر وحلم، سينه فراخ، «ذات الصدر» ~~(طب): بيمارى سينه؛ «بنات الصدر»: # غمها واندوهها، بالاى هر چيزى، آغاز هر چيزى مانند روز ويا كتاب، گروهى ~~از چيزى؛ «اخذت صدرا منه»: مقدارى از آن را گرفتم،- (مو): روى جعبه ودستگاه ~~موسيقى.؛ «صدر الاسلام»: اوائل اسلام؛ «الصدر الأعظم»: صدر اعظم، نخست ~~وزير؛ «صدر القوم»: رئيس ومهتر مردم؛ «صدور الوادى»: بلنديهاى دره. # =الصدر- ### || AUTO اسم است براى جمع صادر، برگشتن از پيرامون آب، برگشتن مسافر از ~~حج يا مقصد مسافرت. # =الصدرة- ### || AUTO سينه يا قسمت بالاى سينه، سينه بند. # =الصدرية- ### || AUTO سينه بند. # =صدع- ### || AUTO - صدعا الشي ء: آنرا پاره كرد ولى از هم جدا نشد،- القوم: آنها ~~را پراكنده كرد،- الأمر بالحق: حقيقت امر را بيان كرد،- بالحق: آشكارا وبه ~~حق صحبت كرد. # =- فى المكان: از آنجا گذشت،- فى الأمر: # بدنبال كار رفت،- فلانا: به سوى او كه مرد بخشنده ايست رفت،- صدعا وصدوعا ~~الفلاة او النهر: از بيابان يا رودخانه گذر كرد،- الليل: شبانگاه راه ~~پيمود،- صدوعا الى كذا: به سوى آن چيز تمايل نمود،- رجله: # پايش لغزيد وپيچ خورد. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =صدع- # به سر درد دچار شد. ms1203 # =صدع- # تصديعا [صدع] الشي ء: آن چيز را دو قسمت كرد،- الفلاة او النهر: از ~~بيابان يا رودخانه عبور كرد،- خاطره: از او خواست كه حاجت وى را روا كند. ~~اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =صدع- ### || AUTO به معناى (صدع) است. # =الصدع- # مص، و- ج صدوع: دو قسمت كردن چيزى سخت (سفت) تازه، جوان ونيرومند، مرد ~~لاغر وكم گوشت. # =الصدع- # نيمى از چيز شقه شده، «صدع الرجل»: لغزش پا، گروهى از مردم. # =الصدع- ### || AUTO الصدع، «صدع الحديد»: زنگ آهن. # =الصدعة- # ج صدعات: اسم مره از (صدع) است. # =الصدعة- ### || AUTO ج صدع: نيمى از چيز شقه شده، گله گوسفند. # =صدغ- ### || AUTO - صدغا ه: سرش را بالا برد. # =دوشادوش او راه رفت،- ه عن الأمر: او را از آن كار منصرف نمود،-- صدغا ~~وصدغا وصدوغا الى الشي ء: به سوى آن رفت. # =صدغ- # - صداغة الرجل: ضعيف وناتوان شد. # =صدغ- ### || AUTO از درد گيجگاه ناليد. # =الصدغ- # ج أصداغ (ع ا): گيجگاه، موى برآمده بر روى گيجگاه؛ «صدغ الباب»: # پاشنه درب. # =الصدغ- ### || AUTO كجى وخميدگى. # =صدف- # - صدفا وصدوفا: از آن چيز منصرف شد وبرگشت،- فلانا: او را منصرف نمود،- ~~ه: او را ناگهان ديد،- صدفا عنه: از او روى گردان شد. # =صدف- ### || AUTO - صدفا: روى گردان شد. # =الصدف- # كناره يا لبه كوه. # =الصدف- # مرادف (الصدف) است. # =الصدف- ### || AUTO ج أصداف: صدف، پوشش مرواريد، گوشه وناحيه، نبش كوه يا گوشه ~~آن،- فى الخيل: نزديكى رانها وفاصله بين سم هاى اسبان؛ «صدف الأصداف»: ~~امواج دريا. # =الصدفة- # ج صدف: ملاقات بدون اطلاع قبلى، «صدفة»: ناخودآگاه يا بدون قرار قبلى. # =الصدفة- ### || AUTO يك دانه صدف كه پوشش مرواريد است، مكان وناحيه؛ «صدفة الأذن» ~~(ع ا): داخل وباطن گوش. # =الصدفيات- ### || AUTO (ح): حيوانات نرم بدن وبىستخوان كه در آب زندگى مى كنند. # =صدق- # - صدقا وصدقا ومصدوقة وتصداقا: # راست گفت،- فى وعده أو وعيده: وعده ووعيد خود را اجرا كرد،- ه النصيحة او ~~المحبة: # بى ريا به او نصيحت ومحبت نمود،- ه الحديث: سخن را به راستى ودرستى به او ~~گفت،- فى الحملة: در حمله جنگ شجاعت نشان داد. # =صدق- ### || AUTO تصديقا [صدق] ه: او را تصديق وتأييد نمود،- القول: سخن را ~~پذيرفت. # =الصدق- # مص، ms1204 و- ج صدق وصدق وصدقون: هر چيز كاملى، فولاد آبديده براى نيزه ها وجز آن. # =الصدق- ### || AUTO راستگوئى، اخلاص وپاكدامنى، كوشش، شدت وسختى، بزرگى، مصلحت. # =الصدقة- # ج أصدقة وصدق: مهريه زن. # =الصدقة- # ج صدقات: مؤنث (الصدق) است،- ج: اصدقة وصدق: مهريه زن. # =الصدقة- # ج أصدقة وصدق: مرادف (الصدقة) است. # =الصدقة- # ج أصدقة وصدق: مرادف PageV01P550 ### || AUTO (الصدقة) است. # =الصدقة- ### || AUTO ج صدقات: صدقه، عطا وبخشش كه براى ثواب مى دهند. # =صدم- ### || AUTO - صدما ه: او را راند وبر بدنش ضربه وارد كرد. # =الصدمة- ### || AUTO ### || AUTO اسم مره از (صدم) است؛ «صرعه بصدمة»: با يك ضربه ~~او را زد. # =الصدمتان- # دو طرف پيشانى. # =الصدمتان- ### || AUTO مرادف (الصدمتان) است. # =الصدوح- ### || AUTO آوازخوان، نغمه خوان. # =الصدود- ### || AUTO [صد]: بازدارنده وبه معناى (الصاد) است (مفعولى است بمعناى فاعل). # =الصدوف- ### || AUTO آنكه بسيار روى گردان باشد، آنكه دهانش بوى بد بدهد. # =الصدوق- ### || AUTO ج صدق وصدق: هميشه راستگو. # =صدي- ### || AUTO - صدى [صدي]: به سختى تشنه شد. # =الصدي- ### || AUTO [صدي]: آنكه سخت تشنه است. # =الصديا- ### || AUTO ج صواد [صدي]: مؤنث (الصديان) است. # =الصديان- ### || AUTO [صدي]: مرادف (الصدي) است. # =الصديد- ### || AUTO [صد]: چرك آغشته به خون. # =الصديع- ### || AUTO پيراهنى كه زير زره پوشند،- صدع: بامداد روشن- پيراهن دو چاك، ~~آنكه سر درد گرفته باشد، پيراهن پاره. # =الصديغ- ### || AUTO ناتوان، كودك 7 روزه كه ملاج او سفت شود. # =الصديق- # ج أصدقاء وصدقاء وصدقان وجج أصادق: دوست ومحبوب؛ «صديقك من صدقك لا من ~~صدقك»: دوست تو كسى است كه از قلب دوست باشد نه فقط زبانى. # =الصديق- ### || AUTO ج صديقون: بسيار راستگو، آنكه در راستگويى كامل است، آنكه ~~گفتار ورفتارش يكسان باشد، هميشه نيكوكار وراست كردار، لقب ابو بكر اولين ~~خلفاء راشدين. # =الصديقة- # مؤنث (الصديق) است. # =صر- ### || AUTO ### || AUTO - صرا [صر] الصرة: كيسه را بست،- «الدراهم فى ~~الصرة»: پولها را در كيسه ريخت.،- «الفرس اذنه وبأذنه»: اسب گوش خود را ~~براى شنيدن تيز كرد،-- صرا وصريرا الشي ء: آن چيز بصدا درآمد،- الرجل: آن ~~مرد فرياد كشيد،- ت الاذن: # در گوش صدايى شنيده شد،- الرجل: آن مرد تشنه شد. # =صر- # [صر] النبات: گياه را سرما زد. # =الصر- # [صر]: آنچه از پول كه آماده شود وبه جاهاى ديگر ms1205 فرستاده شود. # =الصر- ### || AUTO [صر]: سرما؛ «ريح صر» بادهاى بسيار سرد، بادهاى پر سر وصدا. # =الصرى- ### || AUTO [صر]: «يمين صرى»: سوگند استوار. # =الصراح- # خالص از هر چيز. # =الصراح- # مرادف «الصراح» است. # =الصراح- ### || AUTO مص، مرادف «الصراح» است؛ «شتمه صراحا»: آشكارا به او ناسزا گفت. # =الصراحة- ### || AUTO صراحت وآشكارا؛ «صراحة»: با عبارت وبيانى روشن. # =الصراحي- ### || AUTO واضح، روشن. # =الصراحية- # من الخمر: شراب خالص. # =الصراحية- # ظرف مي. # =الصراح- ### || AUTO آنكه بسيار فرياد زند،- (ح): طاوس. # =الصراد- ### || AUTO ابر نازكى كه باران ندارد. # =الصرار- # ج أصرة [صر]: ريسمانى كه بر نوك پستان ماده شترى مى بندند كه بچه آن ~~نتواند از پستان مادر شير بنوشد، جاى بلندى كه آب بدان نرسد. # =الصرار- ### || AUTO [صر]: «صرار الليل» (ح): نوعى حشره بنام (جدجد) است كه به ~~جيرجيرك معروف است. # =الصرارة- # [صر]: آنكه به حج نرفته ويا ازدواج نكرده باشد، اين كلمه براى مفرد وجمع ~~يكسان بكار مى رود. # =الصرارة- ### || AUTO [صر] (ح): نوعى عقاب است كه مارها را مى خورد؛ نام ديگر آن ~~(أبو صوي) است. # =الصراري- ### || AUTO ج صراريون: ملاح، ناوى، كشتيبان. # =الصراط- # شمشير بلند وبرنده. # =الصراط- ### || AUTO ج صرط: راه،- المستقيم: راه راست. # =الصراع- ### || AUTO آنكه با ديگران بسيار كشتى گيرد. # =الصراعة- # كشتى گرفتن. # =الصراعة- ### || AUTO آنكه بسيار كشتى گيرد. # =الصراف- ### || AUTO دانشمند علم صرف،- ج صيارفة: صراف پول. # =الصرافة- ### || AUTO صرافى. # =الصرام- ### || AUTO از نامهاى جنگ، بلاى سخت؛ «رجل صرام»: آنكه در اراده خود ~~نيرومند است. # =الصرامة- # سختى وقساوت. # =الصرة- # ج صرر [صر]: كيسه پول. # =الصرة- # [صر]: روى ترش كردن، گروه مردم، ناله وشيون، سختى جنگ وگرما ومانند آن، ~~مهره كه در دست گيرند. # =الصرة- ### || AUTO [صر]: سخت ترين فريادها، سرما. # =صرج- # تصريجا [صرج] الحوض: حوض را با سنگ وساروج بنا نمود،- الحوض بالنورة: ### || AUTO حوض را آهك ماليد. # =صرح- # - صرحا الأمر: امر را بيان نمود. # =صرح- # - صراحة وصروحة: با صفا واخلاص نمايان شد. # =صرح- # تصريحا [صرح] الأمر: امر را بيان نمود الأمر: آن امر آشكار شد،- المتكلم: # گوينده سخن را آشكار گفت،- بما فى نفسه: آنچه كه در دل داشت آشكار كرد،- ~~بكذا: در مورد آن چيز تصريح كرد،- له بكذا: به او اجازه داد،- النهار: ابر ~~روز رفت وآفتابش درخشان شد،- ت ms1206 الخمر: كف مى از بين رفت وخالص شد، ت السنة: # خشكسالى وسختى سال پديدار شد PageV01P551 ### || AUTO ،- الرامي: تيرانداز تير انداخت ولى به هدف نخورد. # =الصرح- # مص، و- ج صروح: كاخ، هر ساختمان بلندى. # =الصرح- ### || AUTO خالص از هر چيزى. # =الصرحة- ### || AUTO ج صرحات: يك بار بيان نمودن، اسم مرة از (صرح) است، سطح زمين؛ ~~«صرحة الدار»: حياط خانه. # =صرخ- ### || AUTO - صراخا وصريخا: بلند فرياد كشيد، طلب كمك كرد،- القوم: به ~~آنها كمك ويارى كرد،- لفلان: او را صدا زد. # =صرد- # - صردا الرامي السهم: تيرانداز نشانه گرفت وتير بهدف اصابت كرد. # =صرد- # - صردا السهم: به اشتباه تيراندازى كرد، گوشه تير اصابت كرد،- الرجل: آن ~~مرد در برابر سرما ناتوان شد، در برابر سرما مقاوم بود. # =صرد- ### || AUTO تصريدا [صرد] الشي ء: آن چيز را بريد،- العطاء: بخشش را كم كرد. # =الصرد- # ج صرود: جاى بلند در كوهستان، سرما؛ «يوم صرد»: روز سرد؛ «ارض صرد»: # زمين سرد، خالص از هر چيزى؛ «احبه حبا صردا»: او را بى ريا دوست داشت، ~~لشكر انبوه. # =الصرد- # ج صردان (ح): پرنده اى است با سر بزرگ وشكم سفيد وپشت سبز كه پرنده هاى ~~كوچك را شكار مى كند. # =الصرد- # ميخى كه سرنيزه را به نيزه وصل مى كند، لشكر انبوه. # =الصرد- # ج صردى من الخيل: اسبى كه جاى زين بر پشت آن زخم شده باشد. و- من الرجال: ~~مردى كه در برابر سرما مقاومت كند، مرد ناتوان در برابر سرما، «يوم صرد»: ### || AUTO روز بسيار سرد. # =الصردان- ### || AUTO (ع ا): دو رگ كوچك زير زبان. # =صرر- ### || AUTO تصريرا [صر] أذنه: گوش خود را آماده شنيدن نمود،- ت الناقة: ~~ماده شتر براه افتاد. # =الصرر- ### || AUTO [صر]: خوشه گندم كه در آن دانه هنوز برنيامده باشد. # =الصررة- ### || AUTO [صر]: خوشه گندم. # =صرصر- ### || AUTO صرصرة [صرصر] الشي ء: آن چيز را جمع آورى نمود،- الرجل: آن مرد ~~فرياد سخت كشيد،- الصرد او الصقر: پرنده يا كلاغ آواز داد. # =الصرصر- # ج صراصر (ح): نوعى حشره كه معمولا شبانگاه آواى نرمى دارد، جيرجيرك. # =الصرصر- ### || AUTO ج صراصر [صرصر] (ح): مرادف (الصرصر) است،- (ح): خروس،- من ~~الرياح: بادهاى تند ويا سرد. ms1207 # =الصرصور- ### || AUTO ج صراصير [صرصر] (ح): مرادف (الصرصر) است، كشتى. # =صرع- # صرعا وصرعا ومصرعا ه: او را بزمين افكند،- الشعر أو الباب: شعر دو مصراعى ~~گفت ويا درب را با دو پاشنه ساخت. # =صرع- # به بيمارى صرع دچار شد. # =صرع- ### || AUTO تصريعا [صرع] ه: او را به سختى بر زمين زد،- الشعر او الباب: ~~شعر يا درب را دو مصراعى كرد. # =الصرع- # ج أصرع وصروع (طب): بيمارى صرع، مثل ومانند،- عند العامة: سردرد شديد. # =الصرع- # مص،- ج أصرع وصروع: ### || AUTO كشتى گير، همسان، نوع وفن از چيزى. # =الصرعان- ### || AUTO شب وروز، صبح وشام؛ «اتيته صرعي النهار»: بامداد وشامگاه نزد ~~او رفتم؛ «هو ذو صرعين»: او دو رنگ ويا دو رو است. # =الصرعة- # كسيكه مردم او را بزمين افكنند. # =الصرعة- # اسم مرة از (صرع) است، حالت، ودر زبان متداول به معناى سردرد است. # =الصرعة- ### || AUTO كسيكه مردم را بسيار بزمين مىفكند، آنكه هنگام خشم حليم ~~وشكيباست. # =صرف- # - صرفا الدنانير: پول را تبديل به ريز ودرشت كرد،- المال: مال را به مصرف ~~رسانيد،- وقته فى الدرس: وقت خود را در آموزش صرف كرد،- النظر عن الأمر: از ~~آن كار صرفنظر كرد،- ه: او را به جائيكه از آن آمده بود برگردانيد،- ~~الكلمة: در آخر كلمه حركت جر وتنوين قرار داد،- الشراب: چيزى بر شراب ~~نيفزود وآنرا خالص نوشيد،- صريفا الباب: درب موقع باز وبسته شدن صدا كرد،- ~~بنابه: آن چيز را سوزانيد واز آن صدايى شنيده شد. # =صرف- # تصريفا [صرف] الدراهم: پول را تغيير وتبديل نمود، صرافى كرد،- الكلام: # بعضى كلمات را از كلماتى ديگر ساخت،- الشي ء: آن را فروخت،- الماء: آب را ~~جارى كرد،- الله الرياح: خداوند بادها را از يكسو به سوى ديگر وزانيد،- ه ~~فى الأمر: ### || AUTO اختيارات را به او داد. # =الصرف- # مص، الصرف: عبارت از شناختن كلمات عربى بدون توجه به معرب ومبنى بودن ~~كلمه است، تبديل پولى به پول ديگر يا خريدن اسناد مالى براى پرداخت بدهى، ~~مصرف نمودن مال؛ «الممنوع من الصرف»: اسمى است كه تنوين يا كسره به آخر آن ~~نمىيد وفقط ضمه وفتحه به خود مى گيرد، «صرف الحديث او الكلام»: اضافات ms1208 ~~ومحسنات كه در كلام آيد، «صرف الدهر»: حوادث ومصيبتهاى زمانه. # =الصرف- ### || AUTO خالص از هر چيزى؛ «شراب صرف»: شراب خالص. # =الصرفان- # شب وروز. # =الصرفان- # مرادف (الصرفان) است. # =الصرفان- ### || AUTO مس، سرب، مرگ. # =الصرفة- # اسم مرة از (صرف) است، مهره اى كه به گردن مىويزند،- (فك): ### || AUTO يكى از منازل قمر (ماه) است. # =الصرفي- ### || AUTO دانشمند علم صرف. # =صرم- # صرما وصرما الحبل: طناب بريد PageV01P552 ~~،- الخياط الثوب درزى جامه را براى دوخت بريد،- ه: كلام او را قطع كرد، از ~~نزد او رفت واو را ترك كرد،- الشي ء: آنرا بريد، قطعه قطعه كرد،- فلان ~~عندنا شهرا: ### || AUTO فلانى يكماه نزد ما اقامت كرد. # =صرم- # - صرامة الرجل: مرد قاطع وحدى شد،- السيف: شمشير قاطع وبرنده شد. # =صرم- # ت أذنه: گوش او بريده شد. # =صرم- ### || AUTO تصريما [صرم] ه: مبالغه (صرمه) است. # =الصرم- # مص، گله، دسته. # =الصرم- # پوست، چرم- اين كلمه فارسى است. # =الصرم- # ج أصرام وأصارم وأصاريم وصرمان: ### || AUTO صف، گروه، دسته، كفش نعل دار كه آن را در زبان متداول (صرماية) گويند. # =الصرماء- ### || AUTO مؤنث (الأصرم) است. # =الصرمة- ### || AUTO ج صرم: گونه، گروه شتران، ابرها، نقره. # =الصرماية- ### || AUTO كفش نعل دار كه فصيح آن (الصرم) است. # =الصرناية- ### || AUTO (مو): سرنا (از ابزار موسيقى است) اين كلمه فارسى است ودر زبان ~~متداول به آن (كرنيته) گويند. # =الصروحة- ### || AUTO واضح وروشن بودن چيزى. # =الصرور- ### || AUTO [صر]: مرادف (الصارور) است. # =الصرورة- ### || AUTO [صر]: مرادف (الصارور) است. # =الصروري- ### || AUTO [صر]: مرادف (الصارور) است. # =الصروع- ### || AUTO كشتى گيرى كه بر حريفان خود چيره باشد. # =الصروف- # «صروف الدهر»: حوادث وناملايمات زمانه (روزگار). # =الصروف- ### || AUTO ماده شترى كه دندانهايش بهم مى خورد. # =الصروم- ### || AUTO شخص قاطع ونافذ، شمشير برنده. # =الصريح- ### || AUTO ج صرحاء: خالص وپاك وروشن. # =الصريحة- ### || AUTO مؤنث (الصريح) است. # =الصريخ- ### || AUTO مص، و- ج صرخاء: كسيكه طلب يارى كند، يارى خواه. # =الصريد- ### || AUTO مرادف (الصراد) است. # =الصريدة- ### || AUTO ج صرائد من النعاج: گوسفندانى كه سرما آنها را ضعيف وناتوان ~~كرده باشد. # =الصرير- ### || AUTO [صر]: صدا، فرياد بلندى كه ديگرى بشنود. # =الصريرة- ### || AUTO ج صرائر [صر]: پولهاى فلزى كه در كيسه قرار گرفته باشد. # =الصريع- # ج صرعى: كسى كه زمين خورده باشد، ديوانه «بات صريع الكأس»: از ms1209 شدت مستى ~~بر زمين افتاد. # =الصريع- ### || AUTO كشتى گير كه مردم را بسيار بر زمين افكند. # =الصريف- ### || AUTO نقره خالص، هر چيزى خالص، آنچه از درخت كه خشك شده باشد؛ «صريف ~~الباب»: صداى درب؛ «صريف القلم»: صداى قلم به هنگام نوشتن؛ «صريف الاسنان»: ~~صداى دندانها هنگامى كه به هم مى خورند. # =الصريفة- # ج صرف وصراف وصريف: ### || AUTO شاخه درخت خرما كه خشك شده باشد. # =الصريم- ### || AUTO بريده شده، زمينى كه زراعت آن درو شده است، محصول درو شده ~~وانباشته بر روى زمين، شبانگاه يا پاسى از شب، بامداد، چوبى كه در دهان ~~بزغاله گذارند تا نتواند از پستان مادر شير بنوشد؛ «امر صريم» چيزى كه ~~درباره آن تصميم قبلى گرفته شده باشد؛ «صريما الليل» اول شب وآخر آن. # =الصريمة- ### || AUTO ج صرائم: اراده وتصميم قاطع، پاسى از شب. # =الصعاد- ### || AUTO بسيار بالا رونده. # =الصعاق- ### || AUTO صداى رعد. # =صعب- # - صعوبة عليه الأمر: امر بر او سخت ودشوار شد. # =صعب- ### || AUTO تصعيبا [صعب] ه: آن را سخت ودشوار كرد. # =الصعب- ### || AUTO سخت، كسى كه قبول خوارى نكند،- (ح): شير. # =الصعتر- ### || AUTO (ن): بوته گلى خوشبو، مترادف (السعتر) است. # =صعد- # - صعودا وصعدا وصعدا في السلم: از پله بالا رفت،- به: او را بالا برد،- ~~صعودا المكان: بالاى آن مكان رفت. # =صعد- ### || AUTO تصعيدا [صعد] فيه النظر: در كار تأمل كرد،- فى وعلى الجبل: ~~بالاى كوه رفت،- فى الوادي: به سوى پايين وبطرف دره رفت. # =الصعد- # بلندى؛ «هبط من صعد»: از جاى بلند پايين آمد؛ «يشرف من صعد»: از بالا ~~مشرف است؛ «هذا النبات ينمو صعدا» اين درخت رشد مى كند وبلند مى شود. # =الصعد- # مشقت وسختى؛ «عذاب صعد»: ### || AUTO عذاب سخت. # =الصعداء- ### || AUTO تنفس عميق از فرط خستگى يا ناراحتى؛ «تنفس الصعداء»: از درد يا ~~ناراحتى آه كشيد؛ با از ميان رفتن سختى يا ناراحتى آرام شد. # =الصعدة- ### || AUTO ج صعاد وصعدات: اسم مرة از (صعد) است، كانال هموار ومستقيم. # =صعر- # - صعرا وجهه: چهره او به يك سو برگردانيده شد. # =صعر- ### || AUTO تصعيرا [صعر] خده: روى خود را از نگاه بمردم وبمنظور تكبر ~~برگردانيد وگاهى بطور طبيعى ms1210 مى باشد. # =الصعراء- ### || AUTO مؤنث (الاصعر) است. # =صعق- # - صاعقة ت السماء القوم: آسمان بر سر مردم صاعقه افكند. # =صعق- # - صعقا: بيهوش شد وعقل از سرش پريد، مرد،- ت الركية: آب چاه بالا آمد ~~وريخته شد،- الرعد: صداى رعد بلند شد. # =صعق- # صعقا وصعقا وصعقة وتصعاقا: ### || AUTO بيهوش شد ودر اثر شنيدن صداى انفجار يا خرابى شديد عقل از سرش ~~پريد، مرد. # =الصعق- # مص، صداى شديد، مرگ. # =الصعق- # آنكه در اثر شنيدن صداى انفجار PageV01P553 ### || AUTO يا خرابى ساختمان وديوار بيهوش وعقل از سرش بدر شود. # =صعلك- ### || AUTO صعلكة [صعلك] ه: او را پنهان كرد، او را مستمند كرد. # =الصعلوك- ### || AUTO ج صعاليك وصعالك: فقير ومستمند، ناتوان؛ «صعاليك العرب»: دزدان ~~وگدايان عرب. # =الصعوب- ### || AUTO ج صعب: سخت، مشكل. # =الصعوبة- ### || AUTO مشقت وسختى، مانع ورادع. # =الصعود- # مص، بالا رفتن؛ «خميس الصعود»: روزيكه كليسائيان به ياد بود بالا رفتن ~~حضرت عيسى به آسمان جشن مى گيرند كه 40 روز بعد از عيد فصح است. # =الصعود- ### || AUTO ج صعد وأصعدة وصعائد: بالا رفتن، راه سر بالا، گردنه سخت. # =الصعيد- ### || AUTO ج صعد وصعدات وصعدان: زمين بلند ومرتفع، قبر، راه، خاك؛ «صارت ~~الحديقة صعيدا»: زمين باغ صاف وهموار وبدون درخت شد؛ «على صعيد واحد»: در ~~يك مستوى ويك سطح. # =صغا- # - صغوا [صغو] اليه: باو توجه نمود. به سخنانش گوش داد،- ت النجوم او الشمس: ### || AUTO ستاره ها ويا خورشيد نزديك بغروب شدند. # =الصغائر- ### || AUTO ### || AUTO جمع الصغيرة، «صغائر الأمور»: ### || AUTO مسائل كوچك وبىهميت. # =الصغار- ### || AUTO خوارى، زبونى. # =الصغارة- ### || AUTO مص، كوچكى، كوچكى در قدر ومنزلت، گناه كوچك. # =صغر- # - صغرا القوم: از همه كوچكتر شد،- فلانا: از او كوچكتر بود؛ «ما صغرني ~~الا بسنة»: از من فقط يكسال كوچكتر بود. # =صغر- # - صغرا وصغارة وصغرا وصغرانا: # كوچك شد،- القوم: كوچكتر از همه شد. # =صغر- # - صغرا وصغارة وصغرا وصغرانا: # كوچك شد،- صغرا وصغرا وصغارا وصغارة وصغرانا: كوچك وحقير شد،- ت الشمس: # خورشيد نزديك به غروب شد. # =صغر- ### || AUTO تصغيرا [صغر] ه: او را كوچك كرد، او را حقير وسبك نمود؛ «صغره ~~فى أعين الناس»: او را در انظار مردم تحقير كرد. # =الصغر- # مص، سختى، كم چيزى؛ «صغر العقل»: ms1211 كم عقلي. # =الصغر- # مرادف (الصغار) است. # =الصغر- ### || AUTO كودكى «منذ صغره»: از زمان كودكى وخردى او. # =الصغرى- ### || AUTO ج صغر: مؤنث (الأصغر) است. # =الصغرة- ### || AUTO كوچكترين فرزند يا كوچكترين فرد خانواده. # =الصغو- ### || AUTO ج أصغاء [صغو]: آنچه كه از لبه سطل يا دلو بريده يا كج شده ~~باشد، لب چاه؛ «صغو الكف او المغرفة»: گودى كف دست يا ملاقه. # =الصغواء- # خورشيد هنگاميكه غروب مى كند. # =صغي- # - صغى وصغيا [صغو] إليه: گوش خود را بطرف او براى شنيدن گردانيد،- ت ~~النجوم او الشمس: ستاره ها ويا خورشيد به غروب نزديك شدند. # =الصغير- ### || AUTO ج صغار وصغراء: كوچك بر خلاف بزرگ. ### || AUTO =صف- # - صفا القوم: آن قوم به صف ايستادند،- القوم: مردم را براى جنگ وغيره بصف ~~كشيد،- الشي ء: آن چيز را هموار ورديف كرد،- اللحم: گوشت را بقطعات دراز ~~بريد،- السرج: براى زين سايه بان آماده كرد،- ت الإبل قوائمها: ### || AUTO شتران پاهاى خود را در يك صف قرار دادند،- الطائر جناحيه: ~~پرنده بالهاى خود را بدون حركت گسترد وبال نزد. # =الصف- # ج صفوف: يك رده استوار ومنظم از هر چيزى مانند صف درخت وصف سرباز وكلاس ~~درس، مردمى كه بصف درآمده باشند. # =صفا- # - صفوا وصفاء وصفوا [صفو]: ### || AUTO خوشحال وبا صفا شد،- الجو: هوا صاف وبدون ابر شد،- القدر: گل ~~غذا برداشته شد. # =الصفا- ### || AUTO ### || AUTO [صفو]: جمع الصفاة، لقب پتر در مسيحيت- (اصل كلمه ~~سريانى است وبه معناى سنگ سخت مى باشد). # =صفى- ### || AUTO تصفية [صفو] الشي ء: آن چيز را تصفيه وپاك نمود. # =الصفائح- # لوحه هاى درب، استخوانهاى سر. # =الصفاة- ### || AUTO ج صفا وصفوات وجج أصفاء وصفي وصفي [صفو]: سنگ سخت وكلفت. # =الصفاتي- ### || AUTO [وصف]: واحد (الصفاتية) است. # =الصفاتية- ### || AUTO [وصف]: گروهى مذهبى كه صفات خدا را انكار مى كنند وفقط معتقد ~~به ذات او هستند. # =الصفاح- # پهناى بسيار در چهره يا پيشانى. # =الصفاح- # ج صفاحات وصفافيح: سنگ پهن ونازك. # =الصفاح- ### || AUTO آنكه گناهان را مى بخشد. # =الصفاد- ### || AUTO آنچه كه بوسيله آن اسير را مى بندند مانند بند وزنجير. # =الصفار- # سوت، زردى رنگ پوست وچهره، آنچه در لابلاى دندانهاى چهار پايان از قبيل ~~كاه وغيره مى ماند، آب ms1212 زردى كه در شكم جمع مى شود،- (ح) كرمى كه در شكم رشد ~~مى كند. ودر زبان متداول زرده تخم مرغ است. # =الصفار- # آنچه كه در لابلاى دندان چهار پايان از قبيل كاه وغيره مى ماند ودر زبان ~~متداول بر زرده تخم مرغ اطلاق مى گردد. # =الصفار- ### || AUTO ج صفارون: مسگر، سازنده مس. # =الصفارة- # گياه خشك شده وپژمرده. # =الصفارة- # سوت سوتك، «صفارة الخطر»: ### || AUTO زنگ خطر،- «صفارة الانذار»: به معناى آژير هوائي براى جلب توجه ~~مردم به خطر حمله هوائي، اين صدا بوسيله بخار يا هواى فشرده ويا برق در مىيد. # =الصفارية- # (ح): يكنوع پرنده كوچك است كه بالهاى زرد دارد. PageV01P554 ### || AUTO =الصفاق- ### || AUTO ج صفق: پوست زير شكم انسان. پوست زير پوست، چرمى كه با آن كلاه ~~خود چوبى را مى پوشانند. # =الصفاق- ### || AUTO اسم مبالغه از (الصافق) است، كسيكه بسيار مسافرت وتجارت كند. # =صفت- ### || AUTO - صفتا حقه: حق او را نداد. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الصفة- # [وصف]: مص، صفت، صفت براى موصوف مانند «العلم والجمال»، نشانه اى كه ~~موصوف را با آن مى شناسند. # =الصفة- ### || AUTO ج صفف وصفات وصفاف [صف]: # آنچه از دانه ها كه در كف دست قرار گيرد، سكوى بلند وباريك، خانه ~~تابستانى كه سقف آن با شاخه هاى نخل ومانند آن پوشانيده شده باشد، «صفة ~~المسجد»: سايه بان درب مسجد؛ «صفة السرج او الرحل»: آنچه كه بر روى مقدمه ~~ومؤخر زين مى كشند «صفة من الدهر»: ### || AUTO مدتى از زمان. # =صفح- # - صفحا الشي ء: آن چيز را پهن (عريض) كرد،- ورق المصحف: صفحات كتاب را ~~يكى پس از ديگرى نشان داد،- فى الأمر: در آن كار تأمل ورسيدگى نمود،- ~~الناس: چهره هاى مردم را ديد، با مردم رو به رو شد وبه امور آنها رسيدگى ~~نمود،- ه بالسيف: با پهناى شمشير او را زد،- عنه: از او روى گردانيد، گناه ~~او را بخشيد، او را بخشيد وترك كرد،- السائل عن حاجته: به تقاضاى او ترتيب ~~اثر نداد. # =صفح- ### || AUTO تصفيحا [صفح]: روى آن روكش آهنى قرار داد،- الشي ء: آنرا پهن ~~وبلند ms1213 كرد،- المكان: زمين را با سنگ فرش كرد،- بيديه: با دستهاى خود كف زد. # =الصفح- # صفح السيف: پهناى شمشير؛ «صفحا الكفين»: روى دو كف دست. # =الصفح- # مص، و- ج صفاح: جهت وجانب،- من الإنسان: پهلوى انسان،- من الوجه: # چهره،- من السيف: پهناى شمشير؛ «ضرب عنه صفحا»: از او روى گردانيد. # =الصفح- ### || AUTO مرادف (الصفاح) است. # =الصفحة- ### || AUTO ج صفحات من الشي ء: يك سوى ويا طرف چيزى،- من الكتاب: يك صفحه ~~از ورق كتاب؛ «صفحة الرجل»: پهناى سينه مرد. # =صفد- # - صفدا وصفودا ه: او را به زنجير آهنى وجز آن بست. # =صفد- ### || AUTO تصفيدا [صفد] ه: مرادف (صفده) است. # =الصفد- ### || AUTO ج أصفاد: بند وريسمان، كرم وعطا وبخشش. # =صفر- # - صفيرا: با دو لبان خود سوت زد ودر زبان متداول مى گويند (صوفر)،- ~~بالفرس عند وروده: اسب را با سوت زدن براى آب خوردن فرا خواند. # =صفر- # - صفرا وصفورا وصفورة الإناء: ظرف خالى شد «دخلنا الدار فوجدناها تصفر»: # داخل خانه شديم وكسى در آن نبود. # =صفر- # صفرا: به بيمارى زرد آب در شكم دچار شد. # =صفر- # تصفيرا [صفر] لفلان: با سوت او را صدا زد. با سوت مداوم اظهار عدم رضايت ~~يا رضايت از كار فلانى نمود،- للدابة: ### || AUTO براى حيوان با دو لب خود سوت كشيد. # =،- بالدابة: حيوان را براى آب خوردن صدا زد،- الشي ء: آن را زرد نمود،- الثوب: # پيراهن را به رنگ زرد درآورد،- البيت: ### || AUTO خانه را تخليه نمود. # =الصفر- # مس زرد، زر، دينار، تهى؛ «رجل صفر اليد»: مرد تهى دست. مستمند. # =الصفر- # خالى، تهى؛ «هو صفر اليد»: # يعنى چيزى در دست ندارد. # =الصفر- # الصفر،- (ع ح): نقطه كه علامت رقم پوچ است ودر زبان متداول به آن (سفر) گويند. # =الصفر- # گرسنگى،- (طب): بيمارى يرقان. # =صفر- # ماه دوم از سال قمرى بين محرم وربيع الأول كه معمولا 29 روز است. اين ~~كلمه گاهى ممنوع از صرف است. # =الصفر- ### || AUTO ج أصفار: خالى، تهى. # =الصفراء- ### || AUTO مؤنث (الأصفر) است، طلا، زرد آب،- (ح): ملخ بعد از تخم گذارى. # =الصفران- ### || AUTO - دو ماه محرم وصفر از سال قمرى است. # =الصفراوي- ### || AUTO صفراوى، آنكه دهانش تلخ است، «الضحكة الصفراوية»: خنده تحقير ~~وكوچك كردن ديگران. ms1214 # =الصفرة- # رنگ زرد مانند زر، سياهى. # =الصفرة- ### || AUTO اسم مرة از (صفر) است، گرسنگى وخالى بودن شكم. # =الصفرد- ### || AUTO (ح): نام پرنده ايست كه ضرب المثل ترس است. # =الصفصاف- # (ن): درخت بيد؛ «صفصاف السلالين»: چوب بيد كه از آن سبد سازند. ### || AUTO و«الصفصاف المستحي»: شاخه هاى زينتى بيد. # =صفصف- ### || AUTO صفصفة الأمتعة: متاعها را در صفوف منظم مرتب كرد. اين كلمه در ~~زبان متداول رايج است. # =الصفصف- # زمين هموار؛ «قاع صفصف»: ### || AUTO زمين هموار واستوار. # =صفع- ### || AUTO - صفعا ه: پس گردنى به او زد، با كف دست او را زد. # =الصفعة- # اسم مره از (صفع) است. # =صفف- # تصفيفا [صفف] الشي ء: # آن چيز را مرتب كرد،- القوم: ### || AUTO مردم را به صف براى جنگ وغيره درآورد. # =،- اللحم: گوشت را به قطعات كشيده درآورد،- السرج: براى زين لبه آويخت،- ~~ت الإبل قوائمها: شتران به صف درآمدند،- الطائر جناحيه: پرنده بالهاى خود ~~را پهن كرد وآنها را بدون حركت قرار داد. # =صفق- # - صفقا ه: او را طورى زد كه صداى زدن آن شنيده مى شد،- ه بالسيف: با ~~شمشير او را زد،- له بالبيع وصفق على يده وصفق يده بالبيعة: دو دست خود را ~~به علامت فروش قطعى به يكديگر زد،- الطائر بجناحيه: پرنده بالهاى خود را PageV01P555 ### || AUTO بيكديگر زد،- ت الريح الأشجار: باد درختها را به حركت درآورد،- ~~الباب: درب را باز كرد، درب را بست،- العود: سيمهاى عود (بربط) را بحركت ~~درآورد،- الرجل: آن مرد رفت،- عينه: چشم خود را بست (برهم نهاد)،- الرجل عن ~~مراده: او را از خواسته اش منصرف نمود وبرگرداند،- الشراب: نوشابه را از ~~ظرفى به ظرف ديگر ريخت تا صاف شود،- القدح: ظرف را پر كرد. # =صفق- # - صفاقة الرجل: بى حيا شد،- الثوب: پارچه جامه كلفت شد. # =صفق- # تصفيقا [صفق] الرجل يديه: كف زد،- بيديه: با دو دست خود صدا درآورد،- ~~الطائر بجناحيه: پرنده دو بال خود را به هم زد واز آن صدا شنيده شد،- ~~الشراب: ### || AUTO نوشابه را از ظرفى بظرف ديگر ريخت تا صاف بشود. # =الصفق- # مص،- ج صفوق: لنگه ى درب، طرف، ناحيه؛ «صفق الجبل»: جلوى كوه؛ «صفقا ~~العنق»: دو طرف گردن.؛ «صفقا الفرس»: ms1215 دو طرف چهره اسب. # =الصفق- ### || AUTO لنگه ى درب. # =الصفقة- ### || AUTO دست بر روى دست زدن بهنگام فروش كالا، قولنامه فروش؛ «صفقة ~~رابحة»: معامله پر سود. # =صفن- ### || AUTO - صفونا الفرس: اسب بر روى سه پا برخاست وسنبك پاى چهارم را بر ~~زمين نهاد. # =الصفو- # [صفو]: اخلاص در دوستى،- من كل شي ء: بهترين از هر چيزى،- عند العامة: ### || AUTO در زبان متداول بمعناى خاكستر است. # =الصفواء- ### || AUTO [صفو]: مرادف (الصفاة) است بمعناى صخره بزرگ وصاف. # =الصفوان- ### || AUTO [صفو]: سنگ صاف ونرم؛ «يوم صفوان»: روزى كه هوا در آن صاف باشد. # =الصفوانة- # ج صفوان وصفوان [صفو]: ### || AUTO مرادف (الصفاة) است. # =الصفوة- # [صفو] من كل شي ء: بهترين و، خالص ترين از هر چيزى. # =الصفوة- # [صفو] من كل شي ء: بهترين وخالص ترين از هر چيزى،- عند العامة: ودر زبان ~~متداول به معناى خاكستر يا آبى كه در آن خاكستر خيسانده باشند مى باشد. # =الصفوة- ### || AUTO [صفو]: اسم نوع از (صفا) است، دوست وفادار،- من كل شي ء: ~~بمعناى (الصفوة) است،- من الماء ونحوه: آب يا مانند آن كه اندك باشد. # =الصفوح- ### || AUTO بخشنده وجوانمرد. # =الصفوف- ### || AUTO [صف]: «ناقة صفوف»: ماده شتر بسيار شير دهنده. # =الصفي- ### || AUTO [صفو]،- ج اصفياء: دوست با وفا،- ج صفايا: بهترين وبى آميغ ~~ترين از هر چيزى،- من الغنيمة: آنچه از غنيمت كه ويژه رئيس باشد. # =الصفية- ### || AUTO [صفو]: مؤنث (الصفي) براى دوست با وفاست،- ج صفايا: ماده شترى ~~كه بسيار شير دهد، نخل كه بسيار خرما دهد،- من الغنيمة: آنچه از غنيمت كه ~~رئيس براى خود بردارد. # =الصفيح- ### || AUTO سطح هر چيزى پهن، آسمان. # =الصفيحة- ### || AUTO ج صفيح وصفائح: شمشير پهن، سنگ پهن، سطح هر چيز كشيده وپهن،- ~~(ط): نان گوشتى،- أو النصل (ز): پهناى برگ درخت؛ «صفيحة الوجه»: پوست صورت. # =الصفير- ### || AUTO مص، هر آواز ممتد ونرم وبى تلفظ حروف؛ «حروف الصفير»: حروف (ز، ~~س، ص) است. # =الصفيراء- ### || AUTO (ن): درخت گلى است زيبا از رسته (النيقيات) كه داراى برگهاى ~~سبز متمايل به زرد است، نوع ديگر آن (الصفيراء اليابانيه) است كه هر دو ~~براى زينت بكار مى رود. # =الصفيف- ### || AUTO [صف]: آنچه كه براى خشك ms1216 شدن در آفتاب قرار مى دهند يا براى ~~پختن بر روى آتش مى گذارند. # =الصفيق- ### || AUTO آنكه پر رو وبى شرم باشد؛ «وجه صفيق»: چهره بى حيا؛ «ثوب ~~صفيق»: جامه ريز بافت وضخيم. # =الصقاعة- ### || AUTO خونسردى وبى تفاوتى. # =الصقال- ### || AUTO مبالغه (الصاقل) است. # =الصقالة- ### || AUTO منسوب به جزيره سيسيل در ايتاليا اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الصقر- ### || AUTO ج أصقر وصقور وصقورة وصقار وصقارة وصقر (ح): باز، پرنده اى كه ~~بوسيله آن شكار مى كنند،- صائد الحيات (ح): پرنده اى زيبا كه حشرات بويژه ~~مارها را مى خورد، هر پرنده شكارى به جز عقاب وكركس. # =الصقرة- ### || AUTO رنگارنگ شدن پرهاى پرنده كه رنگ سبز يا سياه آن با سرخ يا زرد ~~آميخته شود. # =صقع- # - صقعا ه: بر سر او زد،- به الأرض: # او را بر زمين افكند،- الرجل: آن مرد رفت،- صقعا وصقاعا وصقيعا الديك: ~~خروس بانگ زد.،- صقعا وصقاعا بصوته: صداى خود را بلند كرد. # =صقع- # - صقعا ت البئر: چاه خراب شد وفرو ريخت. # =صقع- # المكان: آن مكان از سرما يخ زده شد. # =صقع- ### || AUTO تصقيعا [صقع] الماء أو غيره: آب مانند يخ سرد شد. # =الصقع- ### || AUTO «مكان صقع»: جاى يخ زده، جائيكه در آن يخ بسته شده باشد. # =الصقعة- ### || AUTO اسم مرة از (صقع) است، سرماى سخت. # =صقل- # - صقلا وصقالا الشي ء: آن چيز را روشن وبراق وتيز كرد،- الدابة. # =صقل- ### || AUTO - صقلا: آن چيز نرم وبراق شد. # =الصقلب- ### || AUTO نژادى از مردم دنيا. # =الصقيع- ### || AUTO يخ ويا برف وتگرگ كه شبانگاه از آسمان مى ريزد. # =الصقيل- ### || AUTO نرم وصيقلى شده، شمشير. # =الصيقل- # ج صياقل وصياقلة [صقل]: # مبالغه (صاقل) است، شمشير تيز كن، PageV01P556 ### || AUTO جلا دهنده شمشير. # =صك- ### || AUTO - صكا ه: او را به سختى زد يا او را سيلى زد،- الباب: درب را ~~بست،-- صككا الرجل او الفرس: زانوى مرد يا اسب هنگام راه رفتن دچار اضطراب ~~ولرزش شد. # =الصك- # ج أصك وصكوك وصكاك [صك]: ### || AUTO چك، سند دارائى وقولنامه به مال وجز آن؛ «صك الاستسلام»: برگه ~~رسيد، قبض دريافت. # =الصكاء- ### || AUTO [صك]: مؤنث (الأصك) است. # =الصكاك- ### || AUTO آنكه اسناد بسيار دارد، نويسنده اسناد، نگهدارنده ms1217 اسناد. # =صل- ### || AUTO ### || AUTO - صليلا [صل] الشي ء: آن چيز صدا داد،- السلاح: ~~صداى اسلحه شنيده شد،- المسمار: ميخ كوبيده شد ولى در جاى خود نفوذ نكرد،-- ~~صلا الشراب: نوشابه را صاف كرد،- الحب المختلط بالتراب: بر روى دانه ها كه ~~با خاك آميخته شده بود آب ريخت تا آنها را از هم جدا كند، مشهور اين كلمه ~~(صول) است. # =الصل- # ج أصلال [صل]: شمشير برنده وقاطع، پيشآمد بد،- (ح): مار عينكى، مار كبرى. # =صلا- ### || AUTO - صلوا [صلو] فلانا: بر پشت او زد، كمر او را با ضربه به درد آورد. # =صلى- # - صليا [صلي] اللحم: گوشت را پخت،- فلانا النار وفيها وعليها: او را در ~~آتش انداخت وسوزانيد،- الرجل: با خدعه ونيرنگ ومدارا او را گول زد.،- ~~للصيد: دام براى او افكند،- له الشرك: دام براى او نصب كرد.،- ت الحية: مار ~~آماده پرش وحمله شد، اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =صلى- # صلاة [صلو]: دعا كرد ونماز خواند،- الله عليه: خدا بر او مبارك كند ودرود ~~فرستد،- على الميت: بر جنازه ميت نماز خواند،- تصلية الفرس: اسب در مسابقه ~~دوم شد. # =صلى- ### || AUTO تصلية [صلي] يده: دست خود را گرم كرد.،- العصا على النار او ~~بالنار: عصا ويا چوب را بر روى آتش گردانيد تا نرم وصاف شود. # =الصلا- # [صلو]: مص، و- ج صلوات وأصلاء: ### || AUTO وسط كمر وپشت انسان ويا ميان كمر هر حيوان چهار پاى ديگرى. # =الصلى- ### || AUTO [صلي]: مرادف (الصلاء) است. # =الصلاء- ### || AUTO [صلي]: آتش، پشته آتش، شعله آتش. # =الصلابة- ### || AUTO سختى وخشونت، قاطعيت واستوارى. # =الصلاة- # ج صلوات [صلو]: نيايش، عبادت، نماز، بياد خدا بودن، دعا،- من الله: ### || AUTO رحمت وآمرزش خدا بر بندگان. # =الصلاح- ### || AUTO مص، صلاح وشايستگى متضاد فساد است. # =الصلاحية- # شايستگى، صلاحيت در كار. # =الصلاحية- ### || AUTO اختصاص، ويژه گى. # =الصلاد- ### || AUTO «عود صلاد»: چوبى كه از آن آتش بر نيايد. # =الصلاطة- ### || AUTO سالاد، يا پيش در آمد غذا كه معمولا از سبزيجات وسركه ومانند ~~آن تهيه كنند- اين كلمه ايتاليايى است. # =الصلالة- # [صل]: «صلالة الحب»: # حبوبات پاك شده از گرد وخاك. # =الصلالة- ### || AUTO ج أصلة [صل]: آستر كفش. # =صلب- # - صلبا ه: او را به دار كشيد،- العظام: از استخوانها ms1218 روغن درآورد،- ~~اللحم: گوشت را بريان كرد،- ته الشمس: # آفتاب آنرا سوزاند،- ت عليه الحمى: تب در او ادامه يافت وسخت شد. # =صلب- # - صلابة: خشن وسخت شد،- على المال: آن مرد خسيس وبخيل شد. # =صلب- # - صلابة: مرادف (صلب) است. # =صلب- ### || AUTO تصليبا [صلب] المسيحى: با دست بر بدن خود علامت صليب زد،- ~~اللص: دزد را به دار آويخت،- الحجر: سنگ را برداشت وبلند كرد،- الشي ء: آن ~~چيز سفت ويا سخت شد،- الشي ء: آن چيز را سخت وسفت نمود. # =الصلب- # ج أصلاب وأصلب وصلبة: سخت؛ «هو صلب فى دينه»: او در دين خود استوار است، ~~فولاد، جاى سنگلاخ، ستون فقرات بدن.؛ «هو من صلب فلان»: او از دودمان يا ~~نسل فلانى است، پاك سرشتى،- ج صلبة: # نيرو، توان. # =الصلب- # ج صلبة وأصلاب: زمين سفت وسخت، استخوان كمر، پيه وچربى. # =الصلب- ### || AUTO چيز سفت وسخت، سنگ چاقو تيزكن. # =الصلبة- ### || AUTO سنگ چاقو تيزكن. # =الصلبي- ### || AUTO مترادف (الصلب) است، آنچه كه با سنگ تيزكن صاف ونازك مى شود؛ ~~«سنان صلبي»: نيزه تيز شده. # =الصلة- ### || AUTO [وصل]: مص، و- ج صلات: بخشش وكرم وپاداش. # =الصلجة- ### || AUTO ج صلج: پيله ابريشم. # =صلح- # - صلاحا وصلوحا وصلاحية: اصلاح شد، درست شد، بدى از او رفت،- الرجل: # آن مرد خوب ونيكو شد.- فى عمله: جانب مصلحت را گرفت. # =صلح- # - صلاحا وصلوحا وصلاحية: به معناى (صلح) مى باشد. # =صلح- ### || AUTO تصليحا [صلح] ه: آنرا به وضع خوب ودرستى برگردانيد واصلاح كرد. # =الصلح- ### || AUTO آشتى، اسمى است كه از واژه مصالحه گرفته شده ودر مذكر ومؤنث ~~يكسان بكار برده مى شود.، عند ارباب السياسة: ودر اصطلاح سياسى به معناى ~~پايان جنگ بر مبناى شروطى است كه آنرا (شروط الصلح) نامند. # =صلد- ### || AUTO - صلودا الزند: فندك صدا كرد ولى روشن نشد،- ت الأرض: زمين سفت ~~وسخت شد. # =الصلد- # ج أصلاد: سفت ونرم، چيزى كه بر روى آن مو وغيره روئيده نمى شود؛ «رأس PageV01P557 ### || AUTO «صلد»: سر طاس؛ «رجل صلد»: مرد بخيل. ### || AUTO =الصلصال- # [صلصل]: گل خشك، گلى كه با ماسه مخلوط شود. # =صلصل- # صلصلة [صلصل] الحلي أو اللجام: # زيور آلات يا لگام به صدا درآمدند،- الجرس: زنگ بصدا درآمد،- الرعد: ### || AUTO صداى ms1219 رعد (تندر) به خوبى شنيده مى شد. # =الصلطة- ### || AUTO (ط): سالاد- اين كلمه ايتاليايى است. # =صلع- # - صلعا: موى جلوى سر او ريخت، جلوى سر آن مرد طاس شد. # =صلع- ### || AUTO ### || AUTO تصليعا [صلع] ت الحية: مار از سوراخ بيرون آمد بى ~~آنكه خاك بر آن باشد،- ت الشمس: خورشيد از پشت ابر خارج شد. # =الصلع- ### || AUTO مص، ريخته شدن موى جلوى سر، طاسى جلوى سر. # =الصلعاء- # ج صلع: مؤنث (الاصلع) است، بيابان خشك وبى درخت «رملة صلعاء»: ### || AUTO شن زار بى درخت. # =الصلعة- # جاى طاسى سر. # =الصلعة- ### || AUTO مترادف (الصلعة) است. # =صلعم- ### || AUTO خلاصه عبارت (صلى الله عليه وسلم) است. # =صلف- ### || AUTO - صلفا: به چيزى كه ندارد خود را ستايش نمود وعلاوه بر اين نيز ~~ادعا كرد. # =الصلف- ### || AUTO خودستا- ج صلفون وصلفاء وصلافى؛ غذاى بى مزه وبى طعم؛ «إناء ~~صلف»: ظرف كوچك؛ «سحاب صلف»: ابر پر سر وصدا وكم آب. # =الصلفاء- # ج صلاف: زمين سفت وسنگلاخ كه قابل كشت وزرع نباشد. # =الصلفاء- ### || AUTO ج صلاف: مرادف (الصلفاء) است. # =الصلفاءة- # ج صلاف: مرادف (الصلفاء) است. # =الصلفاءة- ### || AUTO صلاف: مرادف (الصلفاء) است. # =الصلفة- ### || AUTO من الأراضي: زمين غير قابل كشت وزرع. # =صلم- # - صلما الشي ء: آن چيز را از بيخ بريد،- ه: گوش وبينى او را از بيخ بريد. # =صلم- ### || AUTO تصليما [صلم]: مترادف (صلم) است. # =الصلماء- ### || AUTO مؤنث (الأصلم) است. # =الصلوة- ### || AUTO ج صلوات [صلو]: مرادف (الصلاة) است. # =الصلود- ### || AUTO سفت، خشك، آتش زنه كه روشن نشود، آنكه بسيار بخيل باشد. # =الصلور- # (ح): نوعى ماهى بگونه (حنكليس) است- اين كلمه يونانى است. # =صلي- ### || AUTO - صلى وصلى وصليا وصليا [صلي] النار وبها: حرارت آتش را چشيد ~~يا در آتش سوخت،- الأمر وبالأمر: سختى كار را كشيد. # =الصليب- # ج صلب: شديد، به دار آويخته، پرچم، چربى، آنكه داراى نسب خالص است،- ج ~~صلبان وصلب: داغ كه بر بدن شتر زنند، آنچه كه به شكل دو خط متقاطع باشد، ~~آنچه كه بر آن كسى را دار زنند، چوبه دار حضرت عيسى مسيح؛ اشارة الصليب»: ### || AUTO علامت صليب كه ويژه ى مسيحيان است. # =الصليل- ### || AUTO [صل]: صداى آهن هنگاميكه بر روى هم ريخته مى شود. ms1220 صداى شمشير ~~هنگامى كه فرود آيد. # =الصليبي- ### || AUTO ج صليبيون: آنكه در جنگهاى صليبى شركت كرده باشد. # =الصليبية- ### || AUTO حمله مسيحيان در جنگهاى صليبى با مسلمانان. # =صم- ### || AUTO - صما [صم] عزيمته: تصميم خود را به اجر درآورد،- الجرح: زخم ~~را پانسمان كرد وروى آن را بست،- الرجل بحجر: با سنگ آن مرد را زد،-- صمما ~~وصما: گوش او سنگين شد يا حس شنوائي را از دست داد.،- ت الأذن: گوش گرفته شد. # =الصماء- ### || AUTO ج صم [صم]: مؤنث (الأصم) است، حادثه سخت وبلا، زمين سفت وسخت؛ ~~«صخرة صماء»: سنگ محكم. # =الصمات- ### || AUTO مص، سكوت، تشنگى پياپى. # =الصماخ- ### || AUTO ### || AUTO ج صمخ وأصمخة: سوراخ داخل گوش. # =الصماد- ### || AUTO در پوش شيشه، پارچه يا دستمال بجز عمامه كه سر را با آن مى ~~پوشانند. چپيه. # =الصمادة- ### || AUTO آنچه كه سر را به جز عمامه با آن بپوشانند. # =الصماغان- ### || AUTO (ع ا): دو گوشه لب كه دو لب را به هم مى پيوندد. # =الصمام- ### || AUTO ج أصمة [صم]: در پوش شيشه ويا بطرى. # =الصمامة- ### || AUTO [صم]: مرادف (الصمام) است. # =الصمان- ### || AUTO [صم]: هر زمين سخت وسفتى كه پر از سنگ باشد. # =الصمانة- ### || AUTO [صم]: مرادف (الصمان) است. # =صمت- # - صمتا وصموتا وصماتا: ساكت ويا خاموش شد. # =صمت- # تصميتا [صمت]: ساكت شد،- ه: ### || AUTO او را ساكت كرد. # =الصمة- # ج صمم [صم]: اسم نوع از (صم) است، در پوش شيشه ومانند آن، دلير وقهرمان،- ~~(ح) شير،- (ح): مار نر،- (ح) خار پشت ماده. # =صمخ- ### || AUTO - صمخا ه: سوراخ گوش او را درد آورد. # =الصمخ- ### || AUTO چيز جامدى است در سوراخ پستان بز كه بعد از زايمان چون از آن ~~سوراخ بيرون مىيد شير از آن روان مى شود. # =صمد- # - صمدا فلانا وله وإليه: آهنگ او كرد،- ه بالعصا: با چوبدستى او را زد،- ~~ت الشمس وجهه: تابش خورشيد بر چهره ى او اثر گذاشت،- فى وجهه: در برابر او ~~ايستادگى وبا او مقاومت كرد،- ت الماشطة العروس: # مشاطه عروس را در جايگاه بلندى نشانيد،- الكاهن الصورة والقربان: كشيش ~~عكس قربانى را در جاى بلندى نصب كرد،-- صمدا القارورة: دهانه شيشه را با در ~~پوش بست. # =صمد- # تصميدا [صمد] فلانا ms1221 وله واليه: قصد او كرد،- ه بالعصا: با چوبدستى او را زد PageV01P558 ### || AUTO ،- الدراهم: پولها را به تدريج جمع كرد وذخيره نمود. اين تعبير ~~در زبان متداول رايج است. # =الصمد- # مص، و- ج أصماد وصماد: جايگاه بلند. # =الصمد- ### || AUTO مرد بزرگوارى كه هيچ امرى از نظر او پنهان نمى ماند، آنكه ~~هميشه باشد، آنكه از همه بى نياز باشد، از نامهاى خداى متعال است، ~~بلندپايه، مرديكه در جنگ گرسنه وتشنه نشود، چيز پر كه ميان تهى نباشد. # =الصمدة- # تخته سنگ بلند واستوار. # =الصمدة- # اسم مرة از (صمد) است. تخته سنگ استوار وبلند،- فى اصطلاح المسيحيين: ### || AUTO به معناى دستمالى است كه كشيشها زير ظرفهاى قربانى مقدس مى ~~گذراند. # =صمصم- # صمصمة [صمصم] ت القنفذة: ### || AUTO خار پشت صدا كرد،- الرجل: صرفه جوئى وجمع كرد؛ «رجل يصمصم ~~ماله»: مرد بخيلى كه همواره مال خود را اندوخته مى كند، اين تعبير در زبان ~~متداول رايج است. # =الصمصام- ### || AUTO [صمصم]: شمشيرى كه خم نشود. # =الصمصامة- ### || AUTO [صمصم]: مرادف (الصمصام) است. # =صمع- ### || AUTO - صمعا ت أذنه: گوش او كوچك شد وبه سرش چسبيد. # =الصمع- ### || AUTO آنكه با هوش وقوى دل است، قهرمان ودلير. # =الصمعاء- ### || AUTO ج صمع من الأذن: گوش كوچك كه چسبيده به سر باشد. # =صمغ- ### || AUTO تصميغا [صمغ] الشي ء: در آن چيز صمغ قرار دارد،- الشي ء: آنرا ~~با صمغ چسبانيد. # =الصمغ- # ج صموغ: مايعى كه از درخت مى چكد وبر روى آن خشك مى شود،- العربي: صمغى ~~است كه از درخت طلح بيرون مىيد وگاهى به آن (صمغ) گويند.؛ «صمغ الصنوبر»: ~~ماده ى قابل اشتعال است. (صمغ الأذن): چركى، زرد رنگ است مايل به قهوه اى ~~وچرب كه در سوراخ خارجى گوش پديد مىيد. # =الصمغ- ### || AUTO مايعى كه از درخت سرازير مى شود وبر شاخه يا تنه درخت خشك مى شود. # =الصمغان- # آنكه گوش ويا دهان ويا چشم ويا بينى او بسان درخت از آن مايعى چسبنده ~~روان شود. # =الصمغان- ### || AUTO (ع ا): دو گوشه لب كه دو لب را به هم مى پيوندد. # =الصمغة- # واحد (الصمغ) است كه بر روى درخت منجمد ms1222 مى شود. # =الصمغة- ### || AUTO واحد (الصمغ) است كه بر روى درخت منجمد مى شود. # =الصمغتان- ### || AUTO مرادف (الصمغان) است. # =صمم- ### || AUTO تصميما [صم] ه: او را كر كرد،- على الأمر وفيه: به رأي خود عمل ~~كرد ومانند كر به گفته كسى گوش نداد،- السيف: شمشير بداخل استخوان فرو رفت ~~وآنرا بريد. # =الصمم- ### || AUTO [صم]: مص، از دست دادن حس شنوايى. # =الصموت- ### || AUTO آنكه بسيار ساكت است، زره سنگين، كندوى پر از عسل. # =الصميت- ### || AUTO كسيكه بسيار ساكت است. # =الصميم- ### || AUTO [صم]: استخوانى كه قوام اندام باشد،- من كل شي ء: خالص از هر ~~چيزى اين كلمه براى مفرد وجمع يكسان بكار برده مى شود مانند: رجل صميم ~~ورجال صميم؛ «هو من صميم القوم»: او از اصل ونسب آنهاست؛ «من صميم القلب»: ~~از ته دل،- من البرد او الحر: سرما ويا گرماى شديد؛ «ذهب فى صميم الحر»: در ~~سختى گرما رفت. # =الصميمة- ### || AUTO [صم]: مؤنث (الصميم) است. # =الصناج- ### || AUTO دارنده ساز دستى (سنج). # =الصناجة- # مرادف (الصناج) است. ### || AUTO ؛ «صناجة الجيش»: طبل. # =الصناديد- ### || AUTO بزرگان تيزهوش، گروه لشكرى. # =الصنار- # (ن): درخت چنار- اين كلمه فارسى است. # =الصنار- ### || AUTO (ن): مرادف (الصنار) است. # =الصنارة- ### || AUTO ج صنانير: ميله بافتنى، آهن سر دوك؛ «صنارة الصياد»: قلاب ~~ماهيگيرى. # =الصناع- ### || AUTO تخته وچوبى كه براى جلوگيرى از آب در مجراى آن قرار مى دهند، ~~«رجل صناع اليدين»: ج صنع: مردى كه در صنايع دستى حاذق وماهر باشد اين كلمه ~~در مذكر ومؤنث يكسان بكار برده مى شود. # =الصناعة- # صنعت، ساختن. # =الصناعة- ### || AUTO ج صناعات وصنائع: دانشى كه با استمرار كار بدست مىيد مانند ~~خياطى وبافندگى، دانشى كه به كيفيت كار ارتباط دارد مانند علم منطق وگويند ~~دانش (الصناعة) در علم محسوسات و(الصناعة) در علم معانى بكار مى رود، ~~«اصحاب الصنايع»: صنعتگران- كسانى كه حرفه وپيشه آنها صنايع دستى است. # =الصناعي- ### || AUTO منسوب به (الصناعة) است، كه متضاد آن طبيعى است. # =الصنان- ### || AUTO ### || AUTO ج أصنة [صن]: مرادف (الصنة) است. # =الصنبر- # ج صنابر [صنبر]: باد سرد. # =الصنة- ### || AUTO [صن]: بوى بد زير بغل، بوى بد مطلق. # =صنج- # - صنوجا ه بالعصا: با چوبدستى او را زد. ms1223 # =صنج- ### || AUTO تصنيجا [صنج] به: او را به زمين افكند،- ت رقبته: اعصاب گردن ~~او متشنج شد اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الصنج- # ج صنوج (مو): چنگ (موسيقى)؛ «صنج الجن»: صداى پريان؛ «الصنوج»: ### || AUTO آنچه كه در چهار چوب دايره زنگى براى خوش صدايى قرار مى دهند. # =الصنديد- # ج صناديد: مرد بزرگ وقهرمان،- «من الريح او البرد»: باد تند وسرماى شديد؛ ~~«يوم حامي الصنديد أو الصناديد»: PageV01P559 # روزيكه به شدت گرم است،- من الغيث: ### || AUTO ابر ضخيم پردامنه. # =صندق- ### || AUTO صندقة البضاعة (ت): كالا را در صندوقها قرار داد. # =الصندل- ### || AUTO (ن): نوعى درخت هندى است كه گلهاى سفيد دارد، چوب آن بسيار ~~خوشبو وميوه آن به شكل خوشه است وداراى دانه هاى سبز مى باشد. چوب صندل از ~~داروهاى قلبى است. # =الصندوق- ### || AUTO ج صناديق: صندوق؛ «صندوق السيارة» صندوق عقب ماشين كه گاهى ~~جلوى ماشين قرار مى گيرد. «صندوق النفايات»: سطل آشغال، جاى آشغال. # =الصندوقة- ### || AUTO صندوق كوچك. # =صنع- # - صنعا وصنعا الشي ء: آن چيز را ساخت،- به صنيعا قبيحا: رفتارى بد ~~وناشايست با او كرد،- اليه معروفا: به او چيزى ارمغان نمود،- صنعا وصنعة الفرس: # اسب را نيكو پرورش داد. # =صنع- ### || AUTO تصنيعا [صنع] الشي ء: آنرا تزئين كرد ونيكو ساخت. # =الصنع- # مص، كار، روزى، احسان ونيكوئى. # =الصنع- # نام حشره اى است؛ «رجل صنع اليدين» ج رجال صنعون: مردى كه در صنعت دستى ~~خود ماهر است. # =الصنع- # ج أصناع: چيز ساخته شده، خياط، جامه، عمامه، ديوار ودژ، استخر، سيخ كباب؛ ~~«رجل صنع اليدين»: ج رجال صنعون: كارگرى كه در صنايع دستى ماهر است. # =الصنع- ### || AUTO بر شاعر وهر بليغى اطلاق مى شود؛ «هو صنع اللسان وله لسان ~~صنع»: او مردى حاذق وماهر در صنعت گويندگى است. # =الصنعى- # «قوم صنعى الأيدي»: افراد ماهر در كار وصنعت. # =الصنعى- # «قوم صنعى الأيدي»: مرادف (صنعى) است. # =الصنعى- # «قوم صنعى الأيدي»: مرادف (صنعى) است. # =الصنعى- ### || AUTO «قوم صنعى الأيدي»: مرادف (صنعى) است. # =الصنعة- ### || AUTO اسم مرة از (صنع) است، حرفه وشغل، ساختن، كيفيت آماده نمودن ~~چيزى؛ «صنعة الفرس»: نيكو تربيت كردن اسب. # =صنف- ### || AUTO تصنيفا [صنف] الشجر: ms1224 برگ درخت باز وسبز شد،- التمر: بعضى از ~~دانه هاى خرما رسيده شد وبه خود رنگ گرفت وبرخى هنوز نارس مى باشد،- الشي ~~ء: آن چيز را به چند دسته تقسيم نمود وبراى هر يك امتيازى قائل شد،- ~~الكتاب: كتاب را تأليف وتدوين نمود. # =الصنف- # ج أصناف وصنوف: نوع وگونه. # =الصنف- ### || AUTO ج أصناف وصنوف: نوع وگونه، صفت؛ «صنف الثوب»: دور ولبه پيراهن. # =الصنفة- # من الثوب: لبه پيراهن. # =الصنفة- ### || AUTO من الثوب: لبه پيراهن. # =صنم- # - صنما العبد: غلام نيرومند شد،- ت الرائحة: بوى بد شد. # =صنم- ### || AUTO تصنيما [صنم]: صدا درآورد، سوت زد. # =الصنم- # ج أصنام: بت، آنچه كه به جز خدا مورد پرستش قرار گيرد يا آنچه كه بت ~~پرستان آنرا نيايش كنند اين كلمه فارسى است ونيز گويند كه آرامى يا عبرانى است. # =الصنم- ### || AUTO «عبد صنم»: غلامى نيرومند. # =الصنمة- # ني پر، بلا وسختى. # =الصنمة- ### || AUTO ج صنمات: مؤنث (الصنم) است. # =الصنو- # ج أصناء وصنوان [صنو]: برادر تنى، فرزند پسر، عمو. # =الصنو- ### || AUTO ج أصناء وصنوان [صنو]: مرادف (الصنو) است. # =الصنوبر- ### || AUTO (ن): درخت صنوبر، ميوه صنوبر، درخت كاج. # =الصنوبرة- ### || AUTO يك درخت صنوبر. # =الصنوبري- ### || AUTO آنچه كه به شكل ميوه صنوبر گرد ومخروطى باشد. # =الصنوبريات- ### || AUTO (ن): دسته اى از درختان مانند صنوبر، سرو، كاج. # =الصنوة- # [صنو]: مؤنث (الصنو) است. # =الصنوة- ### || AUTO مؤنث (الصنو) است. # =الصنيع- ### || AUTO ج صنع: چيز ساخته شده، شمشير آبديده، تير، جامه تميز وپاك، ~~غذا، نيكوئى، بدى، اسبى كه نيكو تربيت شده باشد؛ «فلان صنيعى»: فلانى را ~~آموزش دادم وتربيت كردم؛ «رجل صنيع اليدين»: مرد حاذق وماهر در كارهاى دستى. # =الصنيعة- ### || AUTO ج صنائع: احسان ونيكوئى؛ «هو صنيعتى»: يعنى او را به كار خوب ~~آموزش داده وتربيت كردم؛ «امرأة صنيعة اليدين»: زن ماهر در كارهاى دستى. # =صه- ### || AUTO اسم فعل است به معناى ساكت شو كه در مذكر ومؤنث يكسان بكار مى ~~رود؛ «صه» با تنوين به معناى تا مدتى ساكت وبيصدا باش. # =الصهارة- ### || AUTO آنچه كه ذوب شده باشد، يك قطعه پيه، مغز استخوان. # =الصهارج- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO ج صهاريج: حوض آب ويا نفت مرادف ~~(الصهريج) است. # =الصهال- # شيهه اسب. ms1225 # =الصهال- ### || AUTO من الخيل: اسبهايى كه بسيار شيهه مى كشند. # =صهب- ### || AUTO - صهبا وصهبة وصهوبا الشعر: در موى سر سرخى ويا بورى بود. # =الصهباء- # مؤنث (الأصهب) است. مى سرخرنگ. # =صهر- # - صهرا الشي ء: آن چيز را گداخت يا ذوب كرد، با پيه آب شده او را روغن ~~مالى كرد،- ته الشمس: نور خورشيد در او اثر گذاشت واو را داغ كرد،- فلانا ~~باليمين: او را سوگندى سخت داد. # =الصهر- # مص، آنچه كه داغ باشد. # =الصهر- ### || AUTO ج أصهار: داماد (شوهر دختر يا خواهر)، خويشاوندى. # =الصهرة- ### || AUTO مؤنث (الصهر) است. # =صهرج- # صهرجة الغرفة: اطاق را با PageV01P560 ### || AUTO ساروج سفيد كرد. # =الصهري- ### || AUTO واژه اى در (الصهريج) است. # =الصهريج- ### || AUTO ج صهاريج: حوض آب يا نفت، تانكر آب، تانكر نفت. # =صهل- # - صهيلا وصاهلة وصهالا الفرس: ### || AUTO اسب شيهه كشيد. # =الصهوة- ### || AUTO ج صهاء وصهوات [صهو]: زين اسب؛ (استوى على صهوة العز): در ~~جايگاه بزرگى قرار گرفت،- ج صهاء وصهوات وصهى: برج ديده بانى بالاى قله كوه. # =الصهور- ### || AUTO ج صهر: آب كننده، ذوب كننده، كبابى، كباب پز. # =الصهير- ### || AUTO ذوب شده، گداخته. # =الصهيل- ### || AUTO شيهه اسب. # =الصواب- ### || AUTO ### || AUTO [صوب]: درست، حقيقت، شايسته؛ «هو على صواب»: او بر ~~حق است ودرست مى گويد. ودر زبان متداول به معناى خرد بكار مى رود. # =الصوابة- ### || AUTO [صوب]: خردمندان ونيكان قوم. # =الصواخ- ### || AUTO [صوخ]: «بلد صواخ»: شهرستان پر رفت وآمد. # =الصوار- ### || AUTO ج أصورة [صور]: گله گاو، مقدار كمى مشك، جعبه مشك، بوى خوش. # =الصوار- ### || AUTO مرادف (الصوار) است. # =الصوارد- ### || AUTO [صرد]: بادهاى سرد. # =الصواغ- ### || AUTO [صوغ]: دروغگو ودروغ پرداز. # =الصواف- ### || AUTO [صوف]: پشم فروش. # =الصوالة- ### || AUTO [صول]: خاكروبه اطراف خرمن، كاه كه از گندم پاك كرده جدا شود. # =الصوام- ### || AUTO [صوم]: آنكه بسيار روزه مى گيرد. # =الصوان- # ج أصونة [صون]: صندوق لباس يا كتاب، قفسه كتاب، گنجه لباس. # =الصوان- # ج أصونة [صون]: مرادف (الصوان) است. # =الصوان- ### || AUTO ج أصونة [صون]: مرادف (الصوان) است. # =الصوانة- ### || AUTO ج صوان [صون]: سنگ چخماغ- زناد- پشت وعقب. # =الصواني- # ظرفهائى كه در چين ساخته مى شود، ظرف چينى. # =صوب- # تصويبا [صوب] السهم: تير را به هدف زد،- رأيه: حكم بنفع او صادر كرد،- ~~فلانا: به او گفت ms1226 نيكو كردى،- الفرس: ### || AUTO اسب را تيز رها كرد،- الإناء: ظرف را سرازير كرد تا آنچه در آن ~~است بريزد،- الماء: آب را ريخت،- رأسه: سر خود را بزير افكند.،- المكان ~~وغيره: زمين سراشيبى شد. # =الصوب- ### || AUTO [صوب]: مص، درست وصحيح، عطاء وبخشش مثل ريزش باران، ابرى پر ~~باران، جهت وسمت؛ «من كل حدب وصوب»: يعنى از همه طرف، از همه جهت؛ «صوب ~~كذا»: يعنى بطرف معينى. # =صوبن- ### || AUTO صوبنة ه: آن چيز را با صابون شست وپاكيزه كرد. # =صوت- ### || AUTO تصويتا [صوت]: آواز داد،- الطست: طشت را به صدا درآورد،- فى ~~الانتخابات: در انتخابات رأى داد. # =الصوت- ### || AUTO ج أصوات [صوت]: آواز صدا، هر نوع آهنگ، قرائت رأى در انتخابات، ~~رأى گيرى، نيكنامى؛ «انتشر صوته بين الناس»: نام نيك او زبان زد مردم شد. # =الصوة- ### || AUTO ج صوى وجج أصواء [صو]: انعكاس صوت، سنگى كه براى راهنمايى مردم ~~در ميان راه نصب كنند،- البحرية: نشانه اى دريائى كه براى راهنمايى بر روى ~~آب قرار دهند. # =الصوجة- ### || AUTO (ن): گياهى است از جنس قرنيات بشكل لوبياى سفيد كه مركز اصلى ~~آن ژاپن وهندوستان است. # =صوح- ### || AUTO تصويحا [صوح] البقل: دانه ها خشك شد،- ته الشمس او الريح: ~~آفتاب وباد آنرا خشك كرد. # =الصوحان- ### || AUTO [صوح]: خشك. # =الصوديوم- # (ك): ماده اى شيميايى است به رنگ سفيد نقره اى ونرم، سديم از تركيبات آن ~~نمك خوراكى مى باشد. # =صور- # يصور صورا [صور]: كج شد، خم شد. # =صور- # تصويرا [صور] ه: آن را تصوير كرد وبراى آن شكل وصورتى نقاشى نمود. # =صور- ### || AUTO [صور] لي: به خيالم آمد، گمان كردم. # =الصور- # [صور] (مو): شاخى كه در آن دمند،- (مو): بوق. # =الصور- # ج صيران [صور]: طرف گردن، كنار رودخانه،- ج صيران واصوار: نخل خرماى كوچك. # =الصور- ### || AUTO [صور]: مص، كجى، خميدگى؛ «فى عنقه صور»: يعنى در گردن او كجى است. # =الصورة- # ج صور وصور وصور [صور]: نقش، چهره، عكس كه به شكل تصوير درآيد، «صورة طبق ~~الأصل»: رونوشت با اصل برابر است؛ «صورة مصغرة»: تصويرى كوچك با رنگهاى ~~متنوع وزيبا؛ «صورة شمسية»: # تصوير شمسى كه با دوربين عكاسى گرفته شود؛ «صورة ms1227 زيتية»: تصوير قلمى كه ~~بر روى پارچه يا تخته تهيه كنند، «صورة العقل كذا»: يعنى شكل وهيئت آن؛ ~~«بصورة عامة»: بطور كلى، وبمعناى نوع وصفت نيز مىيد. # =الصورة- ### || AUTO [صور]: كجى وخميدگى، خارش بسيار در سر. # =الصوص- ### || AUTO [صوص]: «صوص الباب»: پاشنه درب، جوجه هنگام بيرون آمدن از تخم. # =الصوع- ### || AUTO - ج أصواع وأصوع وأصوع وصوع وصيعان [صوع]: پيمانه. # =الصوغ- # [صوغ]: مص، يقال «هو صوغ أخيه»: ### || AUTO او در يك زمان با برادرش يا بعد از برادرش متولد شد وميان آنها ~~نوزاد ديگر نبوده است. # =الصوغة- # [صوغ]: اسم مرة از (صاغ) است؛ «هو صوغة اخيه»: او در يك زمان با PageV01P561 ### || AUTO برادرش يا پس از برادرش بدنيا آمد. # =صوف- # يصوف صوفا [صوف] الكبش: # گوسفند داراى پشم زياد شد. # =صوف- ### || AUTO تصويفا [صوف] ه: او را پشمينه پوش (صوفى) كرد. # =الصوف- ### || AUTO ج أصواف [صوف]: پشم گوسفند. # =الصوفان- # [صوف]: ماده ايست در قارچ پر سوراخ كه نرم وخشك است؛ «فطر الصوفان»: گونه ~~اى قارچ كه بر روى ساقه درختان رويد. # =الصوفان- ### || AUTO [صوف]: آنكه داراى پشم زياد است، پر پشم. # =الصوفانة- # واحد (الصوفان) است. # =الصوفانة- ### || AUTO مؤنث (الصوفان) است. # =الصوفة- ### || AUTO يك قطعه پشم؛ «صوفته حمراء» كنايه از كسى است كه در معرض تهمت ~~وسوء ظن قرار گيرد. # =صوفر- ### || AUTO صوفرة: مرادف (صفر) است. # =الصوفي- ### || AUTO صوفى، مفرد (الصوفية) است. # =الصوفية- ### || AUTO [صوف]: آنان كه ترك دنيا ولذات آنرا نموده وبه سوى خداوند توجه ~~نمايند، صوفيان. # =صول- ### || AUTO تصويلا [صول] البيدر: خرمنگاه را تميز وپاك كرد،- الشي ء: آن ~~چيز را پاك كرد، گرد وخاك چيزى را با آب شست همچنان كه گندم را شويند. # =الصولة- # [صول]: «صولة الحنطة»: آنچه كه از گندم با آب شسته وپاك شود. # =الصولة- ### || AUTO [صول]: راه پيمايى وحمله جنگى، سيلى زدن، چيره شدن، قدرت ~~وتوانايى. # =الصولجان- ### || AUTO ج صوالجة [صلج]: چوبدستى سر كج، چوگان؛ «صولجان الملك»: عصاى سلطنت. # =الصولجانة- ### || AUTO ج صوالجة [صلج]: مرادف (الصولجان) است. # =صوم- ### || AUTO تصويما [صوم] ه: او را وادار به روزه گرفتن كرد. # =الصوم- ### || AUTO [صوم]: مص، و- ج أصوام: روزه، روزه دار، دست از ms1228 كار كشيدن، ~~ونزد مسيحيان روزه گرفتن از نيمه شب تا ظهر است؛ «شهر الصوم»: ماه رمضان. # =صومع- ### || AUTO صومعة [صمع] البناء: ساختمان را بلند ساخت،- الشي ء: آن چيز را ~~جمع آورى كرد. # =الصومع- ### || AUTO ج صوامع [صمع]: دير نصارى، كوه يا جاى بلندى كه راهب ويا متعبد ~~مسيحى در آن به تنهايى سكونت كند. # =الصومعة- ### || AUTO ج صوامع [صمع]: مرادف (الصومع) است، لباس دينى علماى مسيحى. # =الصون- ### || AUTO [صون]: محافظت ونگهدارى. # =الصياب- # [صيب]: مرادف (الصياب) است. # =الصياب- ### || AUTO [صيب]: هر چيز خالص، بهترين از هر چيزى. # =الصيابة- # [صيب]: مرادف (الصياب) است. # =الصيابة- ### || AUTO [صيب]: مرادف (الصياب) است، «هو صيابة قومه»: او بزرگ قوم خود ~~است، «صيابة القوم»: گروه آن قوم. # =الصياح- ### || AUTO آنكه بسيار فرياد زند. # =الصياد- ### || AUTO ### || AUTO [صيد]: شكارچى،- (ح): شير. # =الصيار- ### || AUTO ### || AUTO ج صيران [صور وصير]: گله گاو. # =الصيارة- ### || AUTO ج صير وصير [صير]: آغل گوسفند وگاو. # =الصياغ- ### || AUTO [صوغ]: سازندگان طلا آلات، زرگران، مرادف (الصواغ) است. # =الصياغة- ### || AUTO [صوغ]: زرگرى. # =الصيان- # ج أصونة [صون]: جاى لباسى وكتاب مرادف (الصوان) است. # =الصيان- # ج أصونة [صون]: جاى لباسى وكتاب مرادف (الصفوان) است. # =الصيان- ### || AUTO ج أصونة [صون]: جاى لباسى وكتاب مرادف (الصوان) است. # =الصيانة- ### || AUTO [صون]: محافظت ونگهدارى. # =الصيب- ### || AUTO [صوب]: ابر باران دار. # =الصيت- # [صوت]: نام نيك. # =الصيت- ### || AUTO [صوت]: آنكه صداى رسا دارد، بلند آواز. # =الصيتة- ### || AUTO [صوت]: مرادف (الصيت) است. # =صيح- # تصييحا [صيح]: بسيار فرياد كشيد،- ت الريح او الشمس البقل: باد ويا آفتاب ~~سبزيها را خشك كرد،- الشي ء: چيزى را شكست ودو نيم كرد. # =صيح- ### || AUTO [صيح] بهم: ترسيدند،- فيهم: نابود شدند. # =الصيحة- # [صيح]: اسم مرة از (صاح) است، عذاب، چپاول ناگهانى كوى. # =صيد- ### || AUTO يصيد صيدا [صيد]: گردن آن مرد كج شد. # =الصيد- # [صيد]: مص، شكار، آنچه كه شكار شود. # =الصيد- # [صيد]: مرادف (الصيد) است. # =الصيد- ### || AUTO [صيد]: مص، گونه اى بيمارى كه در شتران پديد مىيد وآب از بينى ~~آنها جارى مى شود وگردن آنها از حركت به چپ يا راست باز مىيستد. # =الصيداء- ### || AUTO [صيد]: مؤنث (الأصيد) است، ريگ؛ «ارض صيداء»: زمين سخت ومحكم. # =الصيداح- ### || AUTO [صدح]: آوازخوان ومرادف (الصادح) است. # =الصيدح- ### || AUTO [صدح]: آواز ms1229 خوان ومرادف (الصادح) است. # =الصيدحي- ### || AUTO [صدح]: آواز خوان ومرادف (الصادح) است. # =الصيدلاني- ### || AUTO ### || AUTO دارو ساز مرادف (الصيدلي) است. # =الصيدلة- # دارو فروشى. # =الصيدلي- ### || AUTO دارو فروش. # =الصيدلية- # داروخانه. # =صير- ### || AUTO تصييرا [صير] ه: آنرا دگرگون ساخت وبگونه اى ديگر تغيير داد. # =الصير- ### || AUTO [صور]: زيباروى. # =الصيرة- # ج صير وصير [صير]: آغل گاو وگوسفند، مرادف (الصيارة) است. PageV01P562 ### || AUTO =الصيرف- ### || AUTO ج صيارفة [صرف]: فروشنده ارز وپول، صراف. # =الصيرفي- ### || AUTO ج صيارفة [صرف]: مرادف (الصيرف) است. # =الصيصة- # ج صياص [صيص]: سيخك پاى خروس، شاخ آهو ويا گاو، ابزار چيدن خرما، قلاب ~~بافندگى، چنگك رفوگرى. ### || AUTO ديوار وسور ويا دژ محكم. # =الصيصية- ### || AUTO ج صياص: مرادف (الصيصة) است. # =الصيغ- ### || AUTO [صوغ]: مرادف (الصواغ) است. # =الصيغة- ### || AUTO ج صيغ [صوغ]: گونه، اصل ونسب؛ «هو من صيغة كريمة»: او از نژاد ~~ونسب بزرگى است، عكس، شكل ودر زبان متداول به معناى زيور آلات است. # =صيف- # [صيف] المكان أو الرجل: باران تابستانى بر آن مكان يا آن مرد باريد. # =صيف- # تصييفا [صيف] بالمكان: در فصل تابستان در آنجا اقامت كرد،- المكان: در ~~همه فصل تابستان در آنجا باقى ماند «هذا الطعام يصيفنى»: اين توشه براى ~~غذاى تابستان من كافى است. # =صيف- ### || AUTO [صيف] المكان أو الرجل: باران تابستان بر آن مكان يا آن مرد ~~فرود آمد. # =الصيف- # ج أصياف [صيف]: فصل تابستان (از اول تيرماه تا پايان شهريور) مطابق 21 ~~حزيران تا 21 ايلول. # =الصيف- ### || AUTO [صيف]: باران تابستانى، گياهى كه در تابستان مى رويد. # =الصيفة- # [صوف]: «جبة صيفة»: عبا وقباى پشمى. # =الصيفة- ### || AUTO [صيف]: باران تابستانى. # =الصيفي- ### || AUTO [صيف]: آنچه كه ويژه تابستان است، محصول كم تابستانى، گياهى كه ~~در تابستان رويد، آنچه از ميوه كه در تابستان چيده مى شود مانند انگور، ~~انجير، سيب، گوجه وغيره. # =الصيفية- ### || AUTO [صيف]: فصل تابستان. # =الصيلم- ### || AUTO [صلم]: شمشير. # =الصينية- ### || AUTO سينى، طبق، مفرد (الصواني) است. # =الصيوان- ### || AUTO ج صواوين: چادر بزرگ از قماش- فارسى است. # =الصيوب- # [صوب]: درست كار، مرادف (الصائب) است. # =الصيوب- # [صيب] من السهام، ج صيب: تيرى كه به هدف اصابت كند. # =الصيوب- ### || AUTO [صوب]: «مطر صيوب»: باران كه در حال ريزش باشد. # =الصيود- # ج صيد ms1230 وصيد [صيد]: مرادف (الصياد) است، «كلب صيود وصقر صيود»: # سگ شكارى، باز شكارى. PageV01P563 ### | AUTO ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO ض الضاد # ض- ### || AUTO حرف پانزدهم از حروف مبانى واز حروف (شجري) است كه از مخرج ~~دهان خارج مى شود ودر حساب جمل به شماره (800) مى باشد. # =ضاء- ### || AUTO - ضوءا وضوءا وضياء [ضوأ] القمر وغيره: ماه نورانى وتابان شد. # =الضائع- ### || AUTO ج ضيع وضياع [ضيع]: گم شده، از دست رفته، پوچ وناچيز. # =الضائق- ### || AUTO ج ضاقة [ضيق]: تنگ بر ضد گشاد؛ «فلان ضائق صدره بكذا»: دل ~~فلانى به خاطر چيزى تنگ شده است. # =الضائقة- ### || AUTO [ضيق]: مؤنث (الضائق) است، سختى، تنگدستى، پيش آمد سخت؛ ~~«الضائقة المالية»: ناتوانى مالى، مضيقه پولى. # =ضاءل- ### || AUTO مضاءلة [ضأل] شخصه: او را كوچك وتحقير كرد. # =الضابوط- # ج ضباط: فا، مرد دلير ودورانديش، داور وفرمانده،- (اع): افسر، «ضابط الكل»: ### || AUTO آنكه داراى قدرت كامل است واز نامهاى خداست، ج ضوابط: حكمى است ~~كلى كه بر جزئيات خود منطبق باشد؛ «ضابط الارتباط» (اع): افسر رابط، مأمور رابط. # =الضابطة- ### || AUTO الشرطة،- ج ضوابط: حكم كلى است كه بر جزئيات خود منطبق باشد، ~~دستگاه كند كردن حركت ماشين، دستگاه ترمز. # =ضابع- ### || AUTO مضابعة [ضبع] الرجل: با او دست داد، هر يك از دو طرف دستهاى ~~خود را بطرف يكديگر با شمشير بالا بردند. # =ضاج- ### || AUTO ضجاجا ومضاجة [ضج] ه: با يكديگر مجادله وداد وفرياد نمودند. # =ضاجع- ### || AUTO مضاجعة [ضجع] ه: با او هم بستر شد؛ «ضاجعه الهم»: افسردگى ~~واندوه ملازم او باشد. # =الضاجع- # ج ضواجع: پيچ دره ودهانه رودخانه آن، احمق وناتوان،- من الرجال: # مرد بسيار گوشه گير وتنبل،- من الدواب: ### || AUTO آنچه از ستوران كه در آن خيرى نباشد،- من النجوم: ستاره اى كه ~~در حال غروب باشد. # =الضاجعة- ### || AUTO ج ضواجع: مؤنث (الضاجع) است. # =ضاحى- ### || AUTO مضاحاة [ضحو] الرجل: هنگام چاشت نزد آن مرد آمد. # =ضاحك- ### || AUTO مضاحكة [ضحك] ه: با او خنديد، بيش از او خنديد. # =الضاحك- ### || AUTO فا، سنگ بسيار سفيدى كه در كوهستان ديده مى شود. # =الضاحكة- ### || AUTO ج ضواحك: مؤنث (الضاحك) است، دندانى كه در موقع خنديدن آشكار ms1231 ~~مى شود. # =الضاحي- ### || AUTO [ضحو]: فا، كسيكه آفتاب مى گيرد؛ «ضاحي الجلد»: آنچه از بدن كه ~~پيدا وعريان باشد. # =الضاحية- # ج ضواح [ضحو]: مؤنث (الضاحي) است، موضع آشكار از هر چيزى؛ «ضاحية ~~المدينة»؛ «ضواحي المدينة»: زمينها ومساكن اطراف شهر، حومه شهر. # =ضاد- # مضادة [ضد] ه: با او مخالفت كرد. # =الضاد- # اطلب «ض»، «لغة الضاد» «اللغة العربية»، حرف (ض) است؛ «لغة الضاد»: ### || AUTO زبان عربى؛ «اهل الضاد»: ملتهاى عرب، مردم عرب؛ «ابناء الضاد»: ~~مردم عرب. # =ضار- # - ضورا [ضور]: به شدت گرسنه شد،- ه الأمر: به او زيان رسانيد. # =ضار- # - ضيرا [ضير] ه الأمر: به او زيان رسانيد. # =ضار- # ضرارا ومضارة [ضر] ه: به يكديگر زيان رسانيدند، با هم مخالفت كردند،- ~~امراته: ### || AUTO با داشتن همسر زن ديگرى گرفت. # =الضار- ### || AUTO [ضر]: فا، «الضار النافع»: از نامهاى حق تعالى. # =ضارب- ### || AUTO مضاربة وضرابا ه: با يكديگر زد وخورد كردند، در زد وخورد بر او ~~چيره شد،- ه وضارب له فى المال وبالمال: با سرمايه آن مرد تجارت كرد. # =الضارب- ### || AUTO فا، شب تاريك، دشت هموار وپر درخت. # =ضارس- ### || AUTO مضارسة الأمور: كارها را آزمايش كرد وشناخت،- ه: با او جنگ ~~ودشمنى نمود. # =ضارع- ### || AUTO مضارعة ه: به شكل يكديگر شدند،- ت الشمس: خورشيد به غروب نزديك ~~شد.،- ت القدر: غذا در ديگ پخته شد. # =الضارع- ### || AUTO لاغر، ناتوان، هر چيز كوچكى. # =الضارور- # [ضر]: ضرورت. PageV01P564 ### || AUTO =الضاروراء- ### || AUTO [ضر]: ضرورت. # =الضارورة- ### || AUTO [ضر]: ضرورت، زيان. # =الضاري- ### || AUTO [ضرو]: جانور تربيت شده براى شكار، جانور درنده. # =الضارية- ### || AUTO ج ضوار [ضرو]: مؤنث (الضاري) است؛ «حرب ضارية»: جنگ سخت. # =ضاع- # - ضوعا [ضوع] المسك: بوى مشك پخش شد. # =ضاع- # - ضيعا وضيعا وضيعة وضياعا [ضيع]: ### || AUTO آن چيز هلاك وتلف شد، نابود شد. # =ضاعف- ### || AUTO مضاعفة [ضعف] ه: آن چيز را دو برابر كرد. # =ضاغط- ### || AUTO ضغاطا ومضاغطة ه: براى او مزاحمت ايجاد كرد، مزاحم يكديگر شدند. # =الضاغط- ### || AUTO فا، نگهبان ومراقب، امانتدار چيزى. # =ضاغن- ### || AUTO مضاغنة [ضغن] ه: كينه او را به دل گرفت، بر يكديگر كينه ~~گرفتند. # =الضاغن- ### || AUTO كينه توز، كسيكه هميشه در دل كينه دارد؛ «فرس ضاغن»: اسبى كه ~~بدون زدن راه نرود. # =الضاغوط- ### || AUTO ms1232 فشار دهنده، كابوس. # =ضاف- ### || AUTO - ضيفا وضيافة [ضيف] ه: او را دعوت به ميهمانى كرد، براى او ~~ميهمان آمد؛ «ضاف الهم فلانا»: بر فلانى اندوه وارد شد،- اليه: به او اظهار ~~تمايل نمود،- ت الشمس: خورشيد رو به غروب رفت،- السهم عن الهدف: تير به هدف ~~نخورد،- الرجل: آن مرد ترسيد،- منه: از ترس او بازگشت. # =الضافي- ### || AUTO [ضفو]: چيز بسيار، مفصل؛ «ثوب ضاف»: پيراهن بلند. # =ضافر- ### || AUTO مضافرة [ضفر] ه على الأمر: به او كمك ويارى كرد. # =ضاق- # - ضيقا وضيقا [ضيق]: تنگ شد،- الرجل: آن مرد بخيل شد،- صدره: # سينه اش پر از خشم شد،- ت به السبل: ### || AUTO راهها بر او بسته شد، با مشكلات رو به رو. شد،- ت يده عن: از ~~انجام آن كار ناتوان شد. # =الضال- ### || AUTO ج ضلال وضالون [ضل]: گم شده، گمراه. # =الضالة- ### || AUTO ج ضوال [ضل]: مؤنث (الضال) است، چيزى كه از دست رفته وبه ~~دنبالش مى گردى.؛ «ضالة منشودة» گمشده دلخواه. # =الضالع- ### || AUTO كج ومعوج شده. # =ضام- ### || AUTO - ضيما [ضيم] ه: به او ستم كرد،- ه حقه: حق او را كم كرد. # =الضامر- ### || AUTO ج ضمر: لاغر وباريك، كم گوشت. # =الضامرة- ### || AUTO ج ضوامر: مؤنث (الضامر) است. # =الضامن- ### || AUTO فا، كفيل، متعهد. # =ضانى- ### || AUTO مضاناة [ضنو] الشي ء أو الأمر: در آن كار سختى كشيد. # =الضاني- ### || AUTO ### || AUTO [ضأن]: گوشت گوسفند. # =الضاوي- # [ضوي]: فا، كسيكه شب هنگام آيد ودرب منزل را زند. # =الضاوي- ### || AUTO [ضوي]: لاغر وباريك، ريز اندام وضعيف. # =الضاوية- ### || AUTO [ضوي]: مؤنث (الضاوي) است. ### || AUTO =الضأضاء- # [ضأضأ]: سر وصداى مردم در جنگ. # =ضأضأ- # ضأضأة [ضأضأ] القوم في الحرب: ### || AUTO مردم در جنگ از خود سر وصدا راه انداختند. # =ضؤل- ### || AUTO - ضالة وضؤولة [ضأل]: ضعيف شد، كوچك شد. # =الضولة- # [ضأل]: ناتوان ولاغر. # =ضأن- ### || AUTO ضأنا [ضأن] الضأن: گوسفند را از بز جدا كرد. # =الضأن- # [ضأن] (ح): اسم جنس است براى گوسفند. # =الضأني- ### || AUTO [ضأن]: گوشت گوسفند. # =الضئيل- ### || AUTO ج ضؤلاء وضئال وضئيلون [ضأل]: لاغر، كوچك، باريك، پست. # =الضئيلة- # [ضأل]: مؤنث (الضئيل) است، قسمت بالاى لوزه در دهان (سق)،- (ح): ### || AUTO مار باريك. # =ضب- ### || AUTO - ضبا [ضب]: ساكت شد،- الشي ء: آن چيز بر زمين چسبيد،- على ~~الشي ء: شامل ms1233 آن چيز شد،- عليه: آن را سخت طلب كرد،- ضبا وضبيبا الريق او ~~الدم: آب دهان يا خون روان شد. # =الضب- # [ضب] (ح): سوسمار، ج اضب وضبان وضباب ومضبة، كينه پنهانى، ج ضباب، بيمارى ~~كه باعث خونريزى لب مى شود، تورم در سينه ويا پاى شتر. # =الضب- ### || AUTO ج ضباب [ضب]: كينه درونى. # =الضباء- ### || AUTO [ضب]: مؤنث (الأضب) است. # =الضبابة- ### || AUTO ج ضباب [ضب]: ابرى كه زمين را مى پوشاند. # =الضبارة- # ج ضبائر: برگهاى روزنامه ويا چوبه هاى تير، پرونده. # =الضبارة- ### || AUTO ج ضبائر: مرادف (الضبارة) است. # =الضباع- ### || AUTO بالا بردن دستها براى دعا. # =الضبان- ### || AUTO قطعه اى از چرم يا قماش كه داخل كفش قرار مى دهند. (تركى) است). # =ضبب- # - ضبابة [ضب] المكان: در آن جا سوسمار بسيار پديد آمد. # =ضبب- # - ضبابة [ضب] المكان: مرادف (ضبب) است. # =ضبب- ### || AUTO تضبيبا [ضب] الباب: درب را با آهن پوشانيد،- على الشي ء: آن ~~چيز را سخت گرفت،- على الضب: سوسمار را آزار نمود. # =الضبب- ### || AUTO [ضب] من الأمكنة: چاى پر از سوسمار. # =الضبة- # ج ضباب [ضب] (ح): مؤنث (الضب) است، شكوفه گل قبل از باز شدن، قطعه آهن ~~ويا چوب كه بوسيله آن درب را PageV01P565 ### || AUTO مى بندند وقفل مى كنند، زبانه آهنى كه زير باترى تفنگ ومانند ~~آن قرار مى دهند وبا فشار انگشت گلوله از آن خارج مى شود. # =ضبح- # - ضبحا ت النار العود: آتش رنگ چوب را تغيير داد،- ضباحا الأرنب والثعلب ~~والقوس: خرگوش ويا روباه ويا كمان آواز داد،- ضبحا وضباحا ت الخيل فى عدوها: ### || AUTO اسبها در دويدن صدايى از خود درآوردند كه شيهه يا صداى معمولى نبود. # =ضبر- ### || AUTO - ضبرا الحجارة: سنگها را چيد،- الكتب: كتابها را جمع آورى كرد ~~يا بصورت پرونده درآورد. # =الضبر- # مص، ج ضبور (ا ع): از ابزار جنگى قديم است كه از چوب وچرم مى ساختند ودر ~~پناه آن پشت ديوار ودژ مى جنگيدند؛ از نظر شكل بسان تانك است. # =الضبر- ### || AUTO زير بغل. # =ضبط- # - ضبطا وضباطة العمل: كار را محكم ودرست انجام داد،- الكتاب: # كتابرا تصحيح واعراب گذارى نمود،- الصائد البارودة: شكارچى فشنگ را محكم ~~نمود،- الحاكم ms1234 البلاد وغيرها: ### || AUTO حاكم، كشور را خوب اداره كرد،- ه: بر او چيره شد، او را گرفت، ~~او را نگهدارى خوب نمود،- عليه: او را گرفت وبازداشت كرد. # =الضبط- ### || AUTO حبس نمودن چيزى؛ «ضبط النفس»: خويشتن دارى، عفت وپاكدامنى؛ ~~«ضبط الحسابات»: حسابدارى، صورت ريز حساب. # =ضبع- # - ضبعا الرجل: جور وستم كرد،- ضبعا وضبوعا وضبعانا على فلان: دستها را ~~بالا برد واو را نفرين كرد،- البعير: شتر در حركت خود شتاب كرد ودو پاى خود ~~را به جلو كشيد. # =ضبع- ### || AUTO تضبيعا ت الخيل او الإبل: اسبان وشتران در راه خود شتاب كردند ~~وپاهاى خود را به جلو كشيدند. # =الضبع- # مص، بالا بردن دستها براى دعا،- ج أصباع: ميان بازوان دست، تمام بازو؛ ~~«اخذ بضبعه» او را يارى وتقويت كرد، زير بغل،- ج ضباع واضبع وضبع وضبع ~~وضبوعة وضبعات ومضبعة: نوعى از حيوانات درنده معروف به (كفتار). # =الضبع- ### || AUTO سال سخت وبى بركت،- ج ضباع وأضبع وضبع وضبع وضبوعة وضبعات ~~ومضبعة (ح): كفتار. # =الضبعان- ### || AUTO مثناى اين كلمه (ضبعان) است، جمع آن ضباعين (ح): كفتار نر. # =الضبعانة- ### || AUTO ج ضباعين وضبعانات (ح): مؤنث (الضبع) است. # =ضبن- ### || AUTO - ضبنا عنه الهدية: هديه را از او گرفت وبه او نداد،- ه: آن را ~~زير بغل خود قرار داد،- المكان: آن جاى بر ساكنانش تنگ شد. # =الضبن- # مص، آنچه كه بر روى پهلو قرار گيرد. # =الضبن- # پهلو يا فاصله ميان ناف وكمر. # =الضبن- ### || AUTO من الأمكنة: جاى تنگ وباريك. # =الضبوة- ### || AUTO [ضبو]: كيسه چرمى كه در آن تنباكو نهند. اين كلمه در زبان ~~متداول رايج است. # =الضبيبة- ### || AUTO [ضب]: غذائى كه از روغن وسس براى كودك تهيه كنند. # =ضج- ### || AUTO - ضجا وضجيجا وضجاجا وضجاجا [ضج]: از چيزى كه او را ترسانيده ~~بود فرياد كشيد. # =الضجاج- ### || AUTO [ضج]: آنكه بسيار داد وفرياد كند. # =الضجة- ### || AUTO [ضج]: داد وفرياد وشيون. # =ضجر- ### || AUTO ضجرا منه وبه: از او خسته ودلخور شد. # =الضجر- # مص، دلخورى ونگرانى از اندوه يا تنگى نفس. # =الضجر- ### || AUTO آنكه نگران ودلخور باشد، جاى تنگ. # =الضجرة- # مرادف (الضجر) است. # =الضجرة- ### || AUTO آنكه بسيار نگران واندوهناك باشد. # =ضجع- # - ضجعا وضجوعا: آن مرد بر پهلو روى زمين ms1235 خوابيد. # =ضجع- ### || AUTO ضجع- تضجيعا [ضجع] في الامر: در آن كار كوتاهى كرد وآنرا انجام ~~نداد،- ت الشمس: خورشيد رو به غروب رفت. # =الضجع- ### || AUTO خواستن، گرايش، ميل؛ «ضجعه الي»: گرايش او بسوى من است. # =الضجعة- # آنكه بسيار مى خوابد، مرد تنبل، آنكه سست رأي باشد. # =الضجعة- # آرامش واستراحت، خواب؛ «ضجع ضجعته الأخيرة»: مرد، بدرود زندگى گفت. # =الضجعة- # آرامش گرفتن، تنبلى. # =الضجعة- ### || AUTO آنكه بسيار مى خوابد، تنبل. # =الضجعي- # مرادف (الضجعة) است. # =الضجعي- ### || AUTO مرادف (الضجعة) است. # =الضجعية- # مرادف (الضجعة) است. # =الضجعية- ### || AUTO مرادف (الضجعة) است. # =الضجور- ### || AUTO بسيار خسته ودلتنگ. # =الضجوع- ### || AUTO سست رأى، ابر پر آب كه آرام حركت كند، مشك كه از سنگينى به چپ ~~وراست تكان خورد، دلو بزرگ. # =الضجيع- ### || AUTO مرادف (المضاجع) است. # =الضجيعة- ### || AUTO مؤنث (الضجيع) است. # =الضح- ### || AUTO [ضح]: خورشيد، روشنائى خورشيد، آنچه كه خورشيد بر آن تابيده باشد. # =ضحا- # - ضحوا وضحوا وضحيا [ضحو] الرجل: آن مرد در آفتاب بيرون آمد،- الشي ء: ~~خورشيد بر آن چيز تابيد،- الطريق: ### || AUTO راه نمايان وپديدار شد. # =ضحى- # تضحية [ضحو] فلانا: به او هنگام چاشت غذا خورانيد،- الغنم: گوسفندان را ~~پيش از ظهر چرانيد،- بالشاة: گوسفند را روز عيد قربان قربانى كرد، گوسفند ~~را ذبح كرد،- الرجل: آن مرد غذا خورد،- بنفسه أو بمصلحته أو بماله فى سبيل ~~كذا او من اجل كذا: PageV01P566 ### || AUTO بخاطر چيزى نسبت به خود يا كار يا دارائي خود گذشت كرد. # =الضحى- ### || AUTO [ضحو]: آفتاب، برآمدن خورشيد، بيان؛ «ما بكلامه ضحى»: در گفتار ~~او بيان مستدلى نيست. # =الضحاء- ### || AUTO [ضحو]: هنگام برآمدن روز. # =الضحاك- ### || AUTO كسيكه بسيار مى خندد، راه آشكار وروشن. ### || AUTO =الضحضاح- # [ضحضح]: آب كم، آب ته مانده جوى. # =ضحضح- ### || AUTO ضحضحة [ضحضح] الأمر: امر آشكار شد،- السراب: سراب درخشيد. # =الضحضح- ### || AUTO [ضحضح]: آب كم. # =ضحك- # - ضحكا وضحكا وضحكا وضحكا: ### || AUTO خنديد،- منه وبه وعليه: او را مسخره وريشخند كرد،- الشيب ~~برأسه: در موى او سفيدى پديد آمد،- الطريق: راه نمايان شد،- ت الأرض عن ~~النبات: زمين گياهها را رويانيد،- ضحكا الرجل: آن مرد در شگفت شد. # =الضحك- ### || AUTO مص، كره- يخ، دندان سپيد، شكوفه، عسل، ميان راه، شگفتى. # =الضحكة- # آنكه مورد خنده مردم قرار گيرد. # =الضحكة- # آنكه بسيار مى خندد، ms1236 كسيكه بر مردم مى خندد. # =الضحكة- ### || AUTO بسيار خندان. # =ضحل- ### || AUTO - ضحلا الغدير: آب چاه كم شد،- الماء: آب كم شد. # =الضحل- ### || AUTO ج ضحال وأضحال وضحول: آب كمى كه بر روى زمين در عمقى كم باشد. # =الضحو- ### || AUTO [ضحو]: مص، بلند شدن روز پس از برآمدن خورشيد. # =الضحوة- ### || AUTO بلند شدن روز پس از برآمدن خورشيد. # =الضحوك- # ج ضحك: بسيار خندان، آنكه لبخند زند وآنچه كه از راه آشكار باشد. ### || AUTO گشاده رو؛ «وجه ضحوك»: چهره اى خندان، ميان راه. # =ضحي- ### || AUTO - ضحا وضحاء [ضحو]: آفتاب گرفت، آفتاب او را زد، باز ونمايان ~~شد،- ت الليلة: آن شب در آسمان ابرى نبود. # =الضحياء- ### || AUTO [ضحو]: مؤنث (الأضحى) است. # =الضحيان- ### || AUTO [ضحو]: آنكه پيش از ظهر غذا خورد. # =الضحيانة- ### || AUTO [ضحو]: مؤنث (الضحيان) است. # =الضحية- ### || AUTO ج ضحايا [ضحو]: هنگام برآمدن روز، گوسفند قربانى، ذبيحه. # =الضخام- ### || AUTO هر چيز بزرگى. # =ضخم- # - ضخامة وضخما: درشت وكلفت شد. # =ضخم- ### || AUTO تضخيما [ضخم] ه: او را درشت كرد. # =الضخم- ### || AUTO ج ضخام: هيكل درشت، هر چيز بزرگى. # =الضخمة- ### || AUTO مؤنث (الضخم) است. # =ضد- ### || AUTO - ضدا [ضد] فلانا في الخصومة: در دشمنى بر او چيره شد،- ه عن ~~كذا: او را از چيزى بازداشت ومنصرف كرد. # =الضد- ### || AUTO ج أضداد وضد [ضد]: مخالف؛ «كان على الضد من ذلك»: متناقض آن ~~بود، مانند وهمسان، دشمن. # =ضر- # - ضرا وضرا [ضر] فلانا وبفلان: به او زيان رسانيد،- ه الى كذا: او را ~~وادار به كارى كرد. # =ضر- ### || AUTO [ضر] بصره: بينائى خود را از دست داد. # =الضر- # [ضر]: با داشتن همسر ازدواج نمودن،- ج اضرار: زيان، كمبود در چيزى، سختى ~~وتنگدستى وبد حالى. # =الضر- # ج أضرار [ضر]: زيان- پديد آمدن كمبود در چيزى، سختى وتنگدستى وپريشانى، ~~ودر زبان متداول بمعناى مورچه ريز مى باشد كه صحيح آن (الذر) است. # =الضر- ### || AUTO ازدواج مجدد مرد با داشتن همسر. # =ضرى- ### || AUTO تضرية [ضرو] الكلب بالصيد: سگ را به گرفتن شكار برانگيخت. # =الضرى- ### || AUTO [ضرو]: مص، سختى جنگ. # =الضراء- # [ضرو]: به گونه اى ديگر درآمدن، درخت پيچيده. # =الضراء- ### || AUTO [ضر]: سختى وتنگنائى، قحطى وگرسنگى، كمبود در نفسها واموال. # =الضراب- ### || AUTO بسيار زننده،- بالعود: آنكه بربط ms1237 مى زند؛ «ضراب النشاب»: ~~تيرانداز. # =الضرابة- ### || AUTO «ضرابة الناقوس»: ابزارى از آهن يا مس كه مسيحيان با آن ناقوس ~~را بصدا در مىورند. # =الضرارة- ### || AUTO [ضر]: از دست دادن بينائى، كم شدن اموال وافراد. # =الضرام- ### || AUTO روشن كردن آتش، ريزه هيزم، زمين هموار وفراخ. # =الضرامة- ### || AUTO هيزم كه افروخته شود وشعله ور گردد،- (ن): نام گياهى است بسان ~~درخت پسته. # =الضراوة- # [ضرو]: مص؛ «ضراوة الحرب»: ### || AUTO سختى وشدت جنگ. # =ضرب- # - ضربا ه: او را با شمشير يا عصا ومانند آن زد،- العدو بقنابل مدافعه او ~~بقذائفه المدمرة: بوسيله گلولهاى توپ وتفنگ بدشمن حمله ور شد،- ه البرد: ~~سرما او را زد،- ت العقرب: عقرب گزيد،- الدرهم: درهم سكه زد،- الخاتم: ~~انگشترى ساخت،- على المكتوب: روى نامه را مهر زد،- على الآلة الكاتبة: ~~ماشين نويسى كرد،- فى البوق: بوق زد،- فى الماء: در آب شنا كرد،- بيده: با ~~دست خود اشاره كرد،- بالقداح: آتش زنه را گرداند وآتش روشن كرد،- بسهم ~~ونصيب فى: در چيزى شركت نمود،- الشي ء: آن چيز حركت كرد،- العرق: رگ زد يا ~~تكان خورد، الجرح او الضرس: درد زخم يا درد دندان سخت شد،- بين القوم: ميان ~~مردم فساد انداخت،- الدهر بين القوم: زمانه يا روزگار ميان مردم جدائى ~~انداخت،- على يده: بر روى دست او زد يا جلوى دست او را گرفت،- القاضي على ~~يده: قاضى او را محجور نمود واز تصرف در مال خويش PageV01P567 ~~ممنوع كرد،- على اذنه: او را از شنيدن چيزى منع كرد،- فلانا عن فلان: او را ~~از ديگرى منع كرد،- عنه صفحا: از او روى گردانيد وبوى توجه نكرد،- به عرض ~~الحائط: # او را به يكسو انداخت، به او توجه نكرد،- الصلاة: نماز را بر پا داشت،- ~~الخيمة: ### || AUTO چادر را برافراشت ونصب كرد،- ت العنكبوت نسيجها: موريانه خانه ~~بست،- المثل: ضرب المثل زد،- الأجل: براى چيزى تاريخ وسررسيد تعيين كرد،- ~~الجزية عليهم: بر آنها ماليات بست،- عليهم الذلة: آنها را خوار وزبون كرد،- ~~اليه: بسوى او رفت،- الى كذا (فى الألوان): از رنگى به رنگ ديگر درآمد؛ ~~«ضرب الى الحمرة، الى الصفرة»: از رنگ سرخ به زردى درآمد،- الليل: شب دراز ~~شد،- الزمان: زمان گذشت،- ت الطير: # پرندگان براى روزى ms1238 پرواز كردند،- الشي ء بالشي ء: چيزى را با چيزى ~~آميخت،- الحاسب كذا فى كذا: رقمى را در رقمى ضرب كرد،- ن فى ك: ارقامى را ~~جمع نمود كه مساوى با (ن) بمقدار (ك) شد،- الرقم القياسي: به بالاترين درجه ~~ورقم از نوع خود رسيد.،- فى حديد بارد: به كار بيهوده دست زد، كوشش او به ~~هدر رفت،- اخماسا لأسداس او ضرب اخماسه فى اسداسه: در حيله ومكر وفريب ~~كوشيد،- ضربا وضربانا فى الأرض: براى تجارت ويا جنگ از شهر خارج شد. # =ضرب- # - ضرابة: سخت وسفت شد. # =ضرب- # ذلك مثلا: آن چيز ضرب المثل شد. # =ضرب- ### || AUTO تضريبا [ضرب] ه: او را بسيار زد،- النجاد المضربة: دوزنده لباس ~~را با پنبه دوخت.،- ت المرأة اللحاف: دوزنده زن روكش لحاف را از وسط با ~~دانه هاى درشت دوخت،- المظلة بالخيوط: چتر را با نخ محكم كرد،- ه فى الحرب: ~~او را به جنگ تشويق نمود،- بينهم: ميان آنها سخن چينى كرد،- الشي ء بالشي ~~ء: چيزى را با چيز ديگرى آميخت،- ت عينه: چشم او فرو رفت وبه گودى افتاد. # =الضرب- # مص، عسل سفت وسفيد، باران سبك، مرد نافذ وقاطع؛ «دار الضرب»: # ضرابخانه،- ج ضروب: گونه ونوع چيزى؛ «درهم ضرب»: پول فلزى،- ج اضراب: # مثل ومانند؛ «هو وأضرابه»: او وهمگنانش،- ج ضروب واضراب فى العروض: # جزء آخر از مصراع دوم بيت شعر. # =الضرب- # عسل سفت وسفيد. # =الضرب- ### || AUTO ضارب، زننده. # =الضربان- ### || AUTO «ضربان الدهر»: حوادث زمانه، پيشامدهاى روزگار. # =الضربة- ### || AUTO اسم مرة، يكبار زدن، عارضه وكسالت؛ «ضربة قاضية»: ضربه كشنده؛ ~~«ضربة من الله»: كيفر وعذاب خدا. # =الضرة- # [ضر]: كمبود در اموال واشخاص. # =الضرة- ### || AUTO [ضر]: اسم مرة، آزار، ناراحتى وسختى، نيازمندى، مال بسيار، زير ~~پستان، تمام پستان؛ «ضرة المرأة» ج ضرائر: زن ديگر شوهر، هوو كه به هر دو ~~زن (ضرتان) گويند. # =ضرج- # - ضرجا الثوب بالدم: جامه را به خون آلوده كرد،- الشي ء: آن چيز را دو ~~نيم كرد،- الشي ء الى الأرض: آنرا بر زمين انداخت. # =ضرج- ### || AUTO تضريجا [ضرج] ه: آنرا آلوده نمود،- الأنف بالدم: بينى را خون ~~آلوده نمود،- الثوب: پيراهن را به رنگ سرخ درآورد،- الكلام: سخن وعبارت را ~~با ms1239 الفاظ خوش زينت داد. # =ضرح- ### || AUTO - ضرحا الشي ء: آن چيز را دو نيم كرد،- القبر: گور را كند،- ~~للميت: براى مرده قبر ساخت. # =ضرر- ### || AUTO تضريرا [ضر] ه: به او زيان بسيار رسانيد. # =الضرر- ### || AUTO ج أضرار [ضر]: زيان، سختى وتهيدستى وبد حالى، كمبود در هر ~~چيزى؛ «العطل والضرر»: جبران خسارت وزيان؛ «اخف الضررين»: كمترين دو زيان. # =ضرس- # - صرسا الشي ء: آن چيز را با دندان گاز گرفت. # =ضرس- # - ضرسا الشي ء: دندانها در اثر خوردن ترشى كند وسست شدند. # =ضرس- ### || AUTO تضريسا [ضرس] ه الزمان: زمانه با او نساخت وبر او سخت گرفت،- ~~ته الحروب او الأيام: روزگار او را آزموده كرد. # =الضرس- # ج أضراس وضروس: دندان آسياب،- ج ضروس: سنگى كه با آن اطراف چاه را بالا ~~آورند، زمين سنگلاخ وصعب العبور، باران كم. # =الضرس- ### || AUTO بد اخلاق، تند خوى، مرد كار آزموده ودنيا ديده، آنكه به هنگام ~~گرسنگى خشمگين شود. # =ضرط- # - ضرطا وضرطا وضراطا وضريطا: # باد از مقعد خود خارج كرد، تيز داد. # =ضرط- ### || AUTO تضريطا [ضرط] الحمار: الاغ بسيار تيز داد،- بفلان: با دهان به ~~فلانى شيشكى زد واو را دست انداخت. # =ضرع- # - ضرعا اليه: به او فروتنى كرد،- فرسه: اسب خود را خوار كرد،- ضروعا من ~~الشي ء: به آن چيز نزديك شد،- ت الشمس: خورشيد غروب كرد يا نزديك به غروب ~~شد،- ضراعة: ناتوان شد. # =ضرع- # - ضرعا: ناتوان شد. # =ضرع- ### || AUTO - ضراعة: ناتوان شد. # =الضرع- # ج ضروع: پستان حيوانات شير دهنده مانند گاو وگوسفند اما پستان زن را ~~(الثدي) گويند؛ «الزرع والضرع»: ### || AUTO كشاورزى ودامدارى. # =الضرعاء- ### || AUTO من الشاء والبقر: گوسفند وگاو كه داراى پستان بزرگ باشد. # =الضرغام- ### || AUTO ### || AUTO [ضرغم]: نيرومند، قهرمان،- (ح): شير. # =الضرغامة- # [ضرغم]: قهرمان،- (ح) شير. # =ضرغم- ### || AUTO ضرغمة [ضرغم]: بسان شير دلير ودلاور شد. # =الضرغم- ### || AUTO ج ضراغم [ضرغم] (ح): شير. # =الضرف- # عند العامة: اين كلمه در زبان متداول روز بمعناى ظرفى چرمى است كه PageV01P568 ~~براى ذخيره روغن ويا مانند آن تهيه كنند. ### || AUTO صحيح اين كلمه (الظرف) است كه مرادف آن (الزق) مى باشد. # =ضرم- # ضرما: گرسنگى يا خشم او سخت شد،- عليه: بر او خشمگين شد،- ت النار: # آتش روشن ms1240 شد وشعله زد. # =ضرم- ### || AUTO ### || AUTO تضريما [ضرم] النار: آتش را روشن كرد وبرافروخت. # =الضرم- # (ن): گياهى است خوشبو. ميوه آن بسان بلوط است وشكوفه آن بسان شكوفه سعتر ~~(پودينه) مى باشد. # =الضرم- # (ن): مرادف (الضرم) است،- (ح): جوجه عقاب. # =الضرم- # هيزم كه در آتش اندازند. # =الضرم- ### || AUTO مرد گرسنه،- (ح): جوجه عقاب. # =الضرمة- ### || AUTO ج ضرم: آتش، گل آتش. # =الضرورة- ### || AUTO ج ضرورات [ضر]: نياز؛ «الضرورات تبيح المحظورات»: ضرورت ونياز. ~~انسان را ناچار مى كند كه به كارى خلاف دست زند، ودر همين رابطه گفته اند ~~كه «للضرورة احكام». # =الضروري- ### || AUTO [ضر]: كارى لازم وضرورى، كارى كه ناگزير وغير قابل اجتناب ~~باشد، كار اجبارى وبايسته. # =الضروريات- ### || AUTO [ضر]: نيازمنديها، لوازم زندگى؛ «ضروريات الحياة»: نيازمنديهاى زندگى. # =الضروس- ### || AUTO من النوق: ماده شترى كه دوشنده پستانش را گاز گيرد؛ «حرب ~~ضروس»: جنگى سخت وخانمانسوز. # =الضروع- # گوسفند كه پستانش برآمده ويا بزرگ شده باشد. # =ضري- # - ضراوة وضرى وضريا وضراءة [ضرو] بالشي ء: به آن چيز پايدار شد،- ضرى ~~وضراء وضراء الكلب بالصيد: سگ به شكار گرفتن خوى گرفت وبرانگيخته شد، سگ از ~~گوشت وخون شكار خورد،- ضرى النبيذ: ### || AUTO مى پر رنگ وغليظ شد. # =الضري- ### || AUTO [ضرو]: مرادف (الضاري) است؛ «كلب ضري»: سگ شكارى؛ «عرق ضري»: ~~رگ كه خون آن بند نيايد. # =الضريب- ### || AUTO ج ضرباء: زننده، زده شده،- ج ضرائب: شانس ونصيب، مثل ومانند، ~~رسته وگونه، شكل، نژادى از مردم، يخ، برف. # =الضريبة- ### || AUTO ج ضرائب: جاى ضربه در بدن، آنكه بر او شمشير خورده باشد، ~~ماليات، خراج، خوى وطبيعت؛ «هذه ضريبته التى ضرب عليها»: اين خلق وخوى ~~وطبيعت او است،- من السيف: لبه شمشير،- من الصوف ونحوه: پشم رشته ومانند آن ~~كه بافته شود. # =الضريج- # آنچه كه با رنگ سرخ روشن رنگ آميزى شده باشد، «عدو ضريج»: ### || AUTO دشمن شتابگر. # =الضريح- ### || AUTO ج ضرائح: گور، آرامگاه. # =الضرير- ### || AUTO ج أضراء وأضرار [ضر]: آنكه بينائى خود را از دست داده باشد، ~~بيمار لاغر،- ج اضرة: دهانه دره، غيرت، نفس، هر چيزى كه در آن ضررى باشد. # =الضريرة- ### || AUTO ج ضرائر [ضر]: مؤنث (الضرير) است. # =الضريس- ### || AUTO ج ضراسى: گرسنه، ms1241 چاهى كه اطراف آن سنگ ريخته باشند، مهره هاى كمر. # =الضريع- ### || AUTO مرادف (الضروع) است. # =الضريعة- ### || AUTO مرادف (الضروع) است. # =الضريم- ### || AUTO آتش سوزى. # =ضعضع- ### || AUTO ضعضعة [ضعضع] ه: خانه را تا سطح زمين ويران كرد. # =الضعضعة- ### || AUTO [ضعضع]: مص، سختى وخوارى. # =ضعف- # - ضعفا وضعفا: ناتوان شد،-- ضعفا القوم: تعداد آن قوم را زياد كرد،- الشي ~~ء: آن چيز را دو برابر كرد. # =ضعف- # - ضعافة وضعافية: # ناتوان شد. # =ضعف- # تضعيفا [ضعف] ه: او را ناتوان كرد، او را ناتوان شمرد، آنرا دو برابر كرد. ### || AUTO ،- الحديث: حديث را به ضعيف بودن نسبت داد. # =الضعف- # ناتوانى، ودر زبان متداول بمعناى بيمارى است. # =الضعف- # ناتوانى. # =الضعف- # ج أضعاف: «ضعف الشي ء»: دو برابر هر چيزى يا مانند آن ويا اضافه مقدارى ~~حساب نشده. # =الضعف- ### || AUTO ناتوانى، سستى خرد ورأى. # =الضعفان- ### || AUTO ج ضعافى: آنكه ناتوان ويا كم عقل ورأى باشد. # =الضعوف- ### || AUTO ناتوان وكم خرد. # =الضعيف- # ج ضعاف وضعفاء وضعفة وضعفى: ناتوان،- عند العامة: ودر زبان متداول بمعناى ~~بيمار است؛ «هو ضعيف»: او بيمار است؛ «ضعيف العقل»: كم عقل، نادان؛ «ضعيف ~~الارادة»: كسيكه در رأى وتصميم گيرى ناتوان باشد؛ «هذا الضعيف»: ### || AUTO اين حقير، اين بنده، اين تعبير براى تواضع وفروتنى بكار مى ~~رود،- من الكلام: آنچه از عبارت وگفتار كه نارسا وغير فصيح باشد. # =الضعيفة- ### || AUTO مؤنث (الضعيف) است. # =ضغا- ### || AUTO - ضغوا [ضغو] المقامر: خيانت كرد،- اليه: اظهار عجز وناتوانى ~~نمود،- ضغوا وضغاء السنور: گربه صدا كرد. # =الضغاء- ### || AUTO [ضغو]: مص، آواز بيچاره وخوار. # =الضغاب- ### || AUTO صداى گرگ ويا خرگوش. # =الضغامة- ### || AUTO لقمه كه از دهان پس از جويدن بيرون انداخته شود. # =ضغب- ### || AUTO - ضغبا: بسان گرگ يا خرگوش صدا كرد. # =الضغبوس- ### || AUTO ج ضغابيس [ضغبس] (ح): بچه روباه. # =ضغث- # - ضغثا الحديث: حديثى را با كم وزياد بيان نمود،- الشي ء: آنرا جمع ~~نمود،- الثوب: پيراهن را شست ولى خوب پاك نكرد. PageV01P569 ### || AUTO =ضغث- ### || AUTO تضغيثا [ضغث] النبات: گياه سبز وخشك را با هم مخلوط نمود. # =الضغث- # «كلام ضغث»: سخن بيهوده. # =الضغث- ### || AUTO ج أضغاث: دسته اى از گياه كه تر وخشك آن مخلوط باشد و- من ~~الخبر والأمر: آنچه كه بدون حقيقت گفته شود وآميخته ms1242 با راست ودروغ باشد. # =ضغط- ### || AUTO - ضغطا ه: آنرا فشار داد، برايش زحمت ايجاد كرد و- عليه: بر او ~~سخت گرفت وفشار وارد ساخت. # =الضغط- ### || AUTO فشار دادن، پرس، تأثير، ناراحت كردن؛ «تحت الضغط»: زير فشار؛ ~~«تحت ضغط الرأي العام»: زير فشار افكار عمومى مردم؛ «الضغط الجوي»: فشار ~~هوا؛ «ضغط الدم» يا «الضغط الدموى»: فشار خون. # =الضغطة- # سختى وتنگدستى، زحمت ومشقت. # =الضغطة- ### || AUTO قهر وسختى، حالت اضطرار، «ضغطة القبر»: فشار قبر. # =ضغم- ### || AUTO - ضغما الشي ء وبه: آن چيز را با تمامى دهان گزيد (دندان گرفت). # =ضغن- ### || AUTO ضغنا عليه: بر او كينه ورزيد،- اليه: به سوى او ميل كرد. # =الضغن- # ج أضغان: كينه، اشتياق، كجى وخميدگى، دامن، جايگاه، كرانه كوه. # =الضغن- # كينه توز، كينه ورز؛ «عود ضغن»: ### || AUTO چوب كج. # =الضغيب- ### || AUTO صداى گرگ وخرگوش. # =الضغينة- ### || AUTO ج ضغائن: كينه. # =ضفا- ### || AUTO - ضفوا [ضفو] الرأس: موى سر او زياد شد،- الحوض: حوض پر از آب ~~شد وسر رفت،- الثوب: جامه فراخ ودراز شد. # =الضفا- ### || AUTO مثناه ضفوان [ضفو]: كنار، جانب. # =الضفار- ### || AUTO ### || AUTO ج ضفر: طنابى كه با آن اثاث را روى شتران وغيره بندند. # =الضفة- # ج ضفاف [ضف]: كنار رودخانه يا لب رودخانه،- من البحر: كنار دريا. # =الضفة- ### || AUTO ج ضفاف [ضف]: مرادف (الضفة) است. # =ضفدع- ### || AUTO ضفدعة [ضفدع] الماء: در آب قورباغه پديد آمد،- الرجل: چهره آن ~~مرد گرفته وناراحت شد. # =الضفدع- ### || AUTO ج ضفادع وربما قالوا ضفادي [ضفدع] (ح): قورباغه، وزغ. # =الضفدعة- # (ح): يك قورباغه. # =ضفر- # - ضفرا الشعر: موى سر را روى هم بگونه پهن بافت،- الحبل: ريسمان را ~~بافت،- البناء: ساختمان را با سنگ بدون گل وگچ ساخت،- الرجل: آن مرد بهنگام ~~دويدن با شتاب برجست،- الدابة: در دهان ستور لگام انداخت. # =ضفر- ### || AUTO تضفيرا [ضفر] الحبل: ريسمان را بافت:،- الدابة: لگام در دهان ~~ستور قرار داد،- الرجل: در دويدن شتاب كرد وحالت پرش بخود گرفت. # =الضفر- ### || AUTO مص،- ج ضفور وأضفار: هر يك از بافته هاى باريك موى سر، ريسمانى ~~كه با آن بار وبنه بر روى شتران بندند، تپه هاى شن وماسه. # =الضفرة- ### || AUTO تپه هاى بزرگ شن وماسه؛ «كنانة ضفرة»: تيردان پر از تير. # =الضفف- ### || AUTO [ضف]: شتاب ms1243 كردن در كارها. # =الضفوة- ### || AUTO [ضفو]: «ضفوة العيش»: زندگى فراخ وخوش. # =الضفير- ### || AUTO ريسمانى كه از موى بافته شده باشد، ريسمانى كه با آن بار وبنه ~~مى بندند، ساحل دريا. # =الضفيرة- ### || AUTO ج ضفائر: هر بافته موئى كه جداگانه آراسته شده باشد. # =ضل- ### || AUTO - ضلالا وضلالة: گمراه شد،- الطريق او عنه: راه را گم كرد ~~وبدان نرسيد،- الشي ء عنه: آن چيز از او گم شد،- الرجل: او را فراموش كرد،- ~~سعيه: در كار خود توفيق نيافت،- الرجل: او مرد واستخوان وخاك شد،- الشي ء: ~~آن چيز نابود شد. # =الضل- # [ضل]: گمراهى. # =الضل- ### || AUTO [ضل]: گمراهى. # =الضلال- ### || AUTO [ضل]: گمراهى، باطل، نابودى؛ «ضلال الحواس»: پريشانى فكر. # =الضلالة- ### || AUTO [ضل]: مرادف (الضلال) است. # =الضلة- # اسم مره از (ضل) است، سرگردانى، سرگشتگى بدنبال خير يا شر. # =الضلة- ### || AUTO [ضل]: گمراهى. # =ضلع- # ضلعا الشي ء: آن چيز كج يا خم شد،- الرجل: بر استخوان دنده آن مرد زد،- ~~عليه: از او دورى كرد. # =ضلع- # - ضلعا وضلعا: بطور مادر زادى كج شد،- الرجل: آن مرد در اثر پرخورى از ~~غذا وشراب پهلوهايش برآمده شد،- مع فلان: به او ميل كرد. # =ضلع- # - ضلاعة: نيرومند وپرتوان شد. # =ضلع- ### || AUTO تضليعا [ضلع] الثوب: جامه را بشكل راه راه بافت،- ه: آنرا كج ~~كرد، خم كرد، سنگين كرد. # =الضلع- # مص، كجى وخميدگى. # =الضلع- # ج أضلع وضلوع وأضلاع (ع ا): # استخوان دنده،- من البطيخ: يك قاچ خربوزه؛ «ضلع السلق ونحوه»: رگ درشت ~~ميان برگ چغندر ومانند آن؛ «كان له ضلع فى الأمر»: در آن كار دخالت داشت؛ ~~«كان له ضلع فى المؤامرة»: در آن توطئه دست داشت؛ «الأضلاع السائبة»: ~~استخوانهاى زير سينه. # =الضلع- # مص، كجى مادر زادى، نيرو. # =الضلع- # آنكه بطور مادر زادى كج ولنگ است. # =الضلع- ### || AUTO كوه منفرد باريك، تله ويا دام،- ج اضلع وضلوع واضلاع (ع ا): ~~استخوان دنده، ابرو،- من البطيخ: قاچ خربوزه. # =الضلعة- ### || AUTO (ح): ماهى سبز وكوچكى كه استخوانى كوتاه دارد. # =ضلل- ### || AUTO تضليلا وتضلالا [ضل] ه: او را گمراه كرد، او را به گمراهى نسبت داد. # =الضلل- # [ضل]: گمراهى، آب كه در زير صخره يا در ميان درختان روان باشد وآفتاب بر ~~آن نتابد. PageV01P570 ### || AUTO =الضلول- ### || AUTO [ضل]: مرادف ms1244 (الضال) است. # =الضليع- ### || AUTO ج ضلع: نيرومند، آنكه دنده هاى او سخت ونيرومند باشد؛ «ضليع فى ~~العلوم»: آنكه در دانشهاى مختلف معلومات واطلاعات بسيار داشته باشد. # =الضليعة- ### || AUTO مؤنث (الضليع) است. # =الضليل- ### || AUTO [ضل]: بسيار گمراه؛ «الملك الضليل»: لقب امرؤ القيس شاعر دوران ~~جاهلى است. # =ضم- ### || AUTO - ضما [ضم] الشي ء: آن چيز را جمع آورى كرد، تحويل گرفت،- الشي ~~ء اليه: آنرا قبضه نمود وبسوى او كشاند،- فلانا اليه: با او همراه شد،- ه ~~الى صدره: او را بغل گرفت،- الحرف: حرف را با ضمه تلفظ كرد. # =الضم- ### || AUTO [ضم]: مص، در علم نحو عبارت از حركت با ضمه است (-). # =الضماد- ### || AUTO باند زخم، دستمال. # =الضمادة- ### || AUTO مرادف (الضماد) است. # =الضمار- ### || AUTO پنهاني، وعده سرخرمن، هر مطلبى كه مورد اعتماد نباشد، مالى كه ~~اميد به برگشت آن نباشد،- من الدين: دين حال. # =الضمام- ### || AUTO آنچه كه با چيز ديگرى پيوست شود. # =الضمان- ### || AUTO مص، تعهد والتزام؛ «الضمان الاجتماعي»: بيمه اجتماعى؛ «الضمان ~~الجماعي»: امنيت مستند به پيمانهاى بين المللى در بين دولتهاى مشترك در عهد ~~وپيمان؛ «شركات الضمان»: شركتهاى بيمه. # =الضمانة- ### || AUTO بيمارى مزمن وهميشگى و- الدولية: تضمين استقلال دولتهاى كوچك ~~از سوى دولتهاى بزرگ. # =الضمة- ### || AUTO ج ضمات [ضم]: دست بر گردن يكديگر انداختن (معانقه)،- عند ~~النحاة: ودر اصطلاح نحويان: ضمه (-) است. # =ضمخ- # - ضمخا جسده بالطيب: بدنش را با بوى خوش آميخته كرد. # =ضمخ- ### || AUTO تضميخا [ضمخ] جسده بالطيب: بدنش را با بوى خوش آميخته كرد. # =ضمد- # - ضمدا الجرح: زخم را پانسمان كرد. # =ضمد- ### || AUTO تضميدا [ضمد] الجرح: مرادف (ضمده) است. # =الضمد- ### || AUTO ستمكارى، حق باقيمانده. # =ضمر- # - ضمورا: لاغر وناتوان شد. # =ضمر- # - ضمورا: مرادف (ضمر) است. # =ضمر- ### || AUTO تضميرا [ضمر] الفرس: اسب را لاغر وضعيف كرد. # =الضمر- # لاغرى وكم گوشتى. # =الضمر- # لاغر فرو رفته شكم، نازك بدن، باطن، پنهان. # =الضمر- ### || AUTO به معناى (الضمر) است. # =الضمرة- ### || AUTO مؤنث (الضمر) است. # =ضمن- # - ضمنا وضمانا الشي ء وبه: او را كفالت كرد،- ه: او را ضمانت كرد، داراى ~~آن شد،- لنفسه شيئا: براى خود چيزى تأمين كرد، از بدست آوردن آن مطمئن شد،- ~~ضمنا وضمانة الرجل: دچار بيمارى هميشگى شد كه گاهى بر او شدت مى ms1245 يابد وسخت ~~مى شود. # =ضمن- ### || AUTO تضمينا [ضمن] ه الشي ء: آن را به او سپرد، او را تاوان داد،- ~~الشي ء الوعاء: آن چيز را در ظرفى قرار داد،- الشاعر: در شعر خود از شعر ~~ديگرى تضمين آورد. # =الضمن- # داخل چيزى؛ «ضمن الكتاب»: ### || AUTO ### || AUTO پيوست كتاب؛ «من ضمنهم» از ميان آنان، در شمار ~~آنها؛ «ضمنا» آنچه كه در باطن شي ء است بدون داشتن شكلى آشكار مثلا گفته مى ~~شود؛ «مفهوم ضنكا»: يعنى مطلب ضمنا مفهوم است. # =الضمن- # بيمارى دائم، آفت. # =الضمن- ### || AUTO كسيكه به گونه اى بيمارى دچار باشد، عاشق دلباخته. # =الضمني- ### || AUTO آنچه كه در درون انسان بدون شكلى به آن تعبير شود. # =الضمير- ### || AUTO ج ضمائر: باطن انسان، آنچه كه دلالت بر ضمائر از نظر لغت مى ~~نمايد، انگور پژمرده. # =الضميم- ### || AUTO [ضم]: دوست وهمراه. # =الضميمة- ### || AUTO [ضم]: مؤنث (الضميم) است. # =الضمين- # ج ضمنى: كفيل وضامن، كسيكه دچار نوعى بيمارى هميشگى است. # =ضن- ### || AUTO - ضنا وضنا وضنة وضنانة وضنة [ضن] بالشي ء: امساك نمود، بخل ~~ورزيد،- بالمكان: آن جاى را ترك نكرد. # =الضن- ### || AUTO [ضن]: مص، چيزيكه بدان بخل ورزند، ويژه. # =ضنى- ### || AUTO - ضنى وضناء [ضني] ت المرأة: آن زن داراى فرزند بسيار شد، نصيب ~~فلان: باو خوشگذشت ودر رفاه قرار گرفت. # =الضنى- # [ضنو]: فرزندان. # =الضنى- # [ضنو]: بيمارى ولاغرى، بيمارى كه لاغر وناتوان شده باشد، بدى احوال. # =الضنى- ### || AUTO [ضنو]: دردهاى ترسناك. # =الضنائن- ### || AUTO [ضن]: چيزهائيكه به علت نفيس بودن در دسترس قرار نمى گيرد؛ ~~«ضنائن الله»: بندگان مقرب خدا. # =الضناك- ### || AUTO سرماخوردگى. # =الضناكة- ### || AUTO مص، زندگى سخت ومشقت بار. # =الضنة- # [ضن]: مص، مرادف (الضن) است. # =ضنك- # - ضناكة: جسم يا عقل يا رأى او ضعيف شد،- ضناكة وضنكا وضنوكا: در تنگى ~~معيشت قرار گرفت ودرمانده شد. # =ضنك- ### || AUTO ضنكا: دچار سرماخوردگى شد، زكام شد. # =الضنك- ### || AUTO مص، تنگى وسختى در هر چيزى (اين كلمه براى مذكر ومؤنث يكسان ~~بكار مى رود). # =الضنكة- ### || AUTO سرماخوردگى، زكام. # =الضنو- # [ضنو]: فرزندان. # =الضنو- # [ضنو]: فرزندان. # =ضني- # - ضنى [ضنو]: در اثر بيمارى لاغر وناتوان شد. PageV01P571 ### || AUTO =ضني- ### || AUTO ضنى وضناء [ضني] ت المرأة: آن زن داراى فرزند بسيار شد. # =الضني- ### || AUTO بيمارى ms1246 كه ناتوانى ولاغرى او را فرا گيرد. # =الضنيك- ### || AUTO كسيكه در رأى وجسم وعقل ضعيف باشد، ج ضنك، تنگى معيشت، ~~خدمتگزارى كه در برابر دريافت نان خود خدمت مى كند، آنچه كه بريده شده باشد. # =الضنين- ### || AUTO [ضن]: بخيل، تنگ نظر. # =ضهب- # - ضهوبا: ناتوان شد،- ضهبا ه بالنار: آن چيز را با آتش دگرگون ساخت. # =ضهب- ### || AUTO تضهيبا [ضهب] اللحم: گوشت را براى پختن بار كرد ولى درست آنرا ~~نپخت،- القوس: كمانرا روى آتش گرفت تا نرم شود. # =الضهباء- ### || AUTO «قوس ضهباء»: كمانى كه براى نرم شدن روى آتش قرار گيرد. # =ضهد- ### || AUTO - ضهدا ه: بر او چيره شد. # =ضوى- ### || AUTO ضيا وضويا [ضوي] إليه: به او پيوست وپناهنده شد،- ه اليه: آنرا ~~بسوى او گردانيد،- الرجل: آن مرد شبانگاه آمد. # =الضواء- ### || AUTO ### || AUTO [ضوأ]: روشنائى. # =الضواحي- ### || AUTO [ضحو]: جمع (الضاحية) است؛ «ضواحي البلدة»: حومه شهر؛ «ضواحي ~~الحوض»: لبه استخر يا حوض. # =الضواري- # [ضرو] من الحيوانات: حيوانات درنده مانند شير وپلنگ. # =ضوأ- ### || AUTO تضوئة [ضوأ] البيت: خانه را روشن كرد. # =الضوء- # ج أضواء [ضوأ]: روشنائى. # =الضوء- ### || AUTO ج أضواء [ضوأ]: روشنائى كه با چشم درك شود؛ (على أو فى ضوء ~~المباحثات): آنچه كه درباره آن تفسير يا توضيح داده شود. # =الضور- ### || AUTO [ضور]: مص، گرسنگى شديد وسخت. # =ضوضى- # ضوضاة وضيضاء [ضوض]: ### || AUTO سر وصدا بر پا كرد. # =الضوضى- ### || AUTO [ضوض]: سر وصدا بر پا كردن. # =الضوضاء- ### || AUTO [ضوض]: سر وصداى مردم در جنگ يا در جاهاى پر از جمعيت. # =ضوضأ- # ضوضأة [ضأض] القوم في الحرب: # مردم در جنگ سر وصدا راه انداختند. # =ضوي- ### || AUTO - ضوى [ضوي]: استخوان بندى جسم او در اثر لاغرى باريك شد. # =الضوي ء- ### || AUTO [ضوأ]: نورانى. # =الضياء- ### || AUTO [ضوأ]: نور، روشنائى. # =الضياع- ### || AUTO ### || AUTO [ضيع]: مص، گونه اى بوى خوش؛ «مات ضياعا» بى نام ~~ونشان وناشناخته مرد. # =الضيافة- ### || AUTO ### || AUTO [ضيف]: ميهمانى. # =الضيضاء- # [ضوض]: سر وصدا. # =ضيع- ### || AUTO تضييعا (ضيع) الشي ء: آن چيز را از دست داد، به آن توجهى نكرد، ~~آنرا نابود كرد. # =الضيع- ### || AUTO مص، مرادف (الضياع) است؛ «مات ضيعا»: آن مرد ناشناس مرد. # =الضيعة- # ج ضيع وضياع وضيعات [ضيع]: ### || AUTO اسم مره از ms1247 (ضاع) است، ملك، زمين حاصلخيز. # =الضييعة- ### || AUTO [ضيع]: اسم مصغر (الضيعة) است. # =الضيغم- ### || AUTO ج ضياغم [ضغم]: آنكه مى گزد، واز حيوانات بمعناى شير است. # =الضيغمي- # [ضغم] (ح): شير. # =ضيف- ### || AUTO تضييفا [ضيف] ه: از او پذيرائى وميهمانى كرد، او را ميهمانى ~~كرد،- الرجل: آن مرد از تصميم خود منصرف شد وبرگشت،- ه، اليه: آنرا بسوى او ~~برد،- ت الشمس: آفتاب به غروب نزديك شد. # =الضيف- ### || AUTO [ضيف]: ميهمان براى مفرد وجمع بكار مى رود، ج اضياف وضيوف ~~وضياف وضيفان واضائف ودر مؤنث «هى ضيف» و«هي ضيفة» نيز گفته مى شود. # =الضيفة- ### || AUTO [ضيف]: مؤنث (الضيف) است. # =الضيفن- ### || AUTO طفيلى، آنكه به همراه ميهمان بدون دعوت آيد. # =ضيق- # تضييقا [ضيق] ه: او را در فشار وتنگنا قرار داد،- الحصار: حلقه محاصره را ~~تنگ كرد وسخت گرفت،- على نفسه: # هزينه زندگى خود را پائين آورد، بر خود فشار آورد صرفه جويى كرد،- على فلان: # نسبت به فلانى با خشونت رفتار كرد. # =ضيق- ### || AUTO [ضيق] عليه: بر او سخت گرفت. # =الضيق- # [ضيق]: مص، تنگ، آنچه كه باعث دل تنگى واندوه شود، سختى. # =الضيق- # [ضيق]: مص، تنگى، سختى؛ «ضيق اليد»، «ضيق ذات اليد»: دست تنگى فقيرى وبى چيزى. # =الضيق- # [ضيق]: تنگ، «ضيق الخلق»: كم حوصله وبيتاب، «ضيق الصدر بكذا»: آنكه تحمل ~~شنيدن مطلب يا موضوعى را ندارد؛ «ضيق العقل»: كم هوش؛ «ضيق النطاق»: ### || AUTO كم ظرفيت. # =الضيقى- ### || AUTO [ضيق]: مؤنث (الأضيق) است. # =الضيقة- # ج ضيق [ضيق]: ناتوانى وفقر. # =الضيقة- ### || AUTO ج ضيق [ضيق]: بدى حال، مستمندى. # =الضيم- ### || AUTO ج ضيوم [ضيم]: ستم. # =الضيهب- # [ضهب]: گوشه اى از كوه كه تابش خورشيد آنرا داغ كند تا بر روى آن گوشت ~~پخته شود. PageV01P572 ### | AUTO ### || AUTO ط الطاء # ط- ### || AUTO حرف شانزدهم از حروف مبانى واز حروف نطعى است، كه در حساب جمل ~~معادل 9 مى باشد. # =الطائر- ### || AUTO ج طير وطيور وأطيار [طير]: فا، پرنده، آنچه كه بدان فال نيك يا ~~بد مى زنند؛ «سر على الطائر الميمون»: دعايى است براى مسافر كه به معناى با ~~پرنده خوش يمن مسافرت كن مى باشد، بخت واقبال، روزى انسان، مغز سر،- (فك): ~~نام ms1248 ستاره ايست. # =الطائرة- # ج طائرات [طير]: هواپيما، «طائرة ركاب»: هواپيماى مسافربرى، «طائرة ~~حربية»: هواپيماى جنگى؛ «طائرة الطراد»: # هواپيماى شكارى؛ «الطائرة النفاثة»: ### || AUTO هواپيماى جت؛ «الطائرة النافورته»: هواپيماى تيز پرواز؛ ~~«الطائرة القانصة»: هواپيماى شكارى؛ «القلعة الطائرة»: هواپيماى جنگى غول ~~پيكر كه بمبهاى سنگين خود را بر كشور دشمن ريخته وبر مى گردد؛ «على متن ~~الطائرة»: مسافرت با هواپيما يا از راه هوائي؛ «حاملة الطائرات»: كشتى جنگى ~~بزرگى كه داراى فرودگاه است وبر روى آن هواپيماها پرواز مى كنند ويا فرود مىيند. # =الطائش- ### || AUTO [طيش]: سبك عقل،- من السهام: تيرى كه به هوا رود ولى به هدف ~~ننشيند؛ «رصاصة طائشة»: گلوله اى كه بدون قصد از اسلحه خارج شود. # =الطائع- ### || AUTO ج طوع وطائعون [طوع]: دنباله رو، مطيع. # =الطائف- ### || AUTO [طوف]: فا، شبگرد، نگهبان شب. # =الطائفة- ### || AUTO ج طائفات وطوائف [طوف]: مؤنث (الطائف) است، گروهى از مردم، ~~كسانيكه داراى يك عقيده ويا مذهب مى باشند، قطعه اى از چيزى. # =الطائفي- ### || AUTO آنچه در ارتباط با گروهى مذهبى باشد؛ «الخلافات الطائفية»: # اختلافى كه ميان گروههاى متعدد ايجاد شود، اختلافات مذهبى. # =الطائفية- ### || AUTO [طوف]: تمايل به گروهى مذهبى. # =الطائل- # ج طوائل [طول]: نيرومندى، ثروت، فزونى؛ «هذا امر لا طائل فيه»: ### || AUTO كارى است بدون سود؛ «ما هو بطائل أو هو غير طائل»: او پست ~~وبخيل است (اين كلمه در مذكر ومؤنث يكسان بكار برده مى شود). # =الطائلة- ### || AUTO ج طوائل: نيرومندى، ثروت، فزونى؛ «تحت طائلة»: مشمول حكم يا ~~كيفر است؛ «تحت طائلة الموت» گرفتار مرگ است؛ «تحت طائلة القانون»: او در ~~چنگال قانون ودر انتظار كيفر است. # =الطاؤوس- # ج أطواس وطواويس [طوس] (ح): ### || AUTO طاوس. # =طاب- # - طيبا وطابا وطيبة وتطيابا [طيب]: # گوارا وشيرين وخوب شد،- الشي ء: آنرا لذت بخش وخوب كرد،- عيشه: # زندگيش خوب شد،- ت ليلتكم: شب را به خوبى وخوشى گذرانيد،- ت النفس بكذا: ~~دل به چيزى بسته وروح انگيز شد،- ت الأرض: زمين سبز شد،- عن الشي ء نفسا: ~~آن چيز را رها كرد. # =طاب- ### || AUTO مطابة [طب] الأمر: درباره امر نگريست تا بتواند آنرا انجام دهد. # =الطاباق- ### || AUTO [طبق]: ms1249 شيشه، آجر بزرگ (فارسى است). # =الطابة- ### || AUTO توپ بازى. (تركى است). # =الطابخ- ### || AUTO فا، تب سخت وسنگين. # =الطابخة- ### || AUTO مؤنث (الطابخ) است، سختى گرما. # =الطابع- # ج طوابع: انگشتر، مهر، آنچه بدان خو گرفته باشند. # =الطابع- # فا، و- ج طوابع: خلق وخوى انسان، انگشتر، آنچه كه بدان خو گرفته شده ~~باشد.؛ «هذا كلام عليه طابع الفصاحة»: ### || AUTO اين كلامى است كه بر آن مهر فصاحت زده شده، نشانه ويژه؛ «طوابع ~~البريد»: تمبر پست؛ «الطوابع الأميرية» تمبر مالياتى؛ «الطوابع القنصلية»: ~~تمبرهاى مالياتى ويژه كنسولگريها در خارج. # =طابق- # طباقا ومطابقة [طبق] ه: با آن موافق ومطابق شد،- ه على الأمر: با او ~~مساوى وبرابر شد،- بالحق: به حق اقرار واعتراف نمود،- بين الشيئين: هر دو ~~را به يك شكل درآورد،- بين قميصين: پيراهنى را بر روى پيراهن ديگر قرار ~~داد،- الرجل على العمل: # آن مرد ورزيده شد،- المقيد آن مرد در بند PageV01P573 ### || AUTO شده گامهاى نزديك به هم نهاد،- الفرس فى جريه: اسب در دويدن ~~پاهاى خود را بر جاى دستهاى خود نهاد. # =الطابق- # ج طوابق وطوابيق: ظرفى كه در آن غذا پخت شود، نيمى از گوسفند، مرادف ~~(الطاباق) است. # =الطابق- # ج طوابق: يك طبقه خانه؛ «بناية ذات طابق او طوابق»: خانه يك طبقه يا چند ~~طبقه، مرادف (الطابق) است و- (ت): ### || AUTO موجودى تاجرى كه ورشكست شده باشد. # =الطابور- ### || AUTO ج طوابير: گروه سربازان؛ «الطابور الخامس»: ستون پنجم جاسوسى. # =الطابية- ### || AUTO عند الموارنة: نوعى كلاه كه ويژه كشيشان مارونى است، اين واژه ~~ايتاليائي است. # =الطاجن- ### || AUTO ج طياجن وطواجن: ماهيتابه (يونانى است). # =طاح- # - طوحا [طوح]: آن مرد آواره وگم شد، مشرف به مرگ شد،- السهم: تير خارج شد ~~ولى به هدف اصابت نكرد. # =طاح- ### || AUTO طيحا [طيح]: به معناى طاح طوحا مى باشد. # =الطاحن- ### || AUTO فا، سازنده آرد. # =الطاحنة- ### || AUTO ج طواحن: مؤنث (الطاحن) است، دندان آسيابى. # =الطاحون- ### || AUTO ج طواحين: آسياب، كارخانه آردسازى. # =الطاحونة- ### || AUTO ج طواحين: مرادف (الطاحون) است. # =الطاحي- ### || AUTO [طحو]: فا، دامنه دار وپهن، بلند، جمع بسيار. # =طار- # - طورا وطورانا [طور] بفلان: به او نزديك شد. # =طار- # - طيرا وطيرانا وطيرورة [طير]: ### || AUTO سبك بال شد وشتاب كرد،- الطائر: پرنده ms1250 با دو بال خود پريد.،- ~~الى كذا: به سوى آن شتاب كرد،- بكذا: براى آن چيز رفت،- صيته: بلند آوازه ~~شد،- بخياله الى: انديشه او را به سوى چيزى كشانيد،- فرحا: بسيار خرسند ~~شد،- طائره: خشمگين شد،- الشعر: موى بلند شد. # =الطار- # [طور] (مو): دايره زنگى، تار. # =الطار- ### || AUTO [طر]: «غلام طار»: آنكه موى پشت لب او درآمده باشد. # =الطارئ- ### || AUTO ج طراء وطراء [طرأ]: فا، خلاف اصل، بيگانه، غير منتظر، آنچه كه ~~به حساب نمىيد، ج طوارئ: پيشامد ناگهانى. # =الطارئة- ### || AUTO ج طوارئ وطارئات: مؤنث (الطارئ) است، مردم غير اصلى كشور، بلاى ~~سخت؛ «حالة الطوارئ»: وضعيت استثنايى كشور. # =الطارة- # [طور] (مو): گونه اى ابزار موسيقى، دايره زنگى؛ «طارة المنخل»: ### || AUTO اطراف چوبى الك. # =طارح- ### || AUTO مطارحة [طرح] ه الكلام أو الشعر أو الغناء: در مباحث ادبى ~~كلامى يا شعر يا آواز مناظره كرد. # =طارد- ### || AUTO مطاردة وطرادا [طرد] ه: به دنبال او رفت، در پى او كوشيد،- ~~الأقران: بر يكديگر حمله بردند. # =الطارف- ### || AUTO فا، دارائى كه تازه بدست آمده، آنچه كه به چشم مى خورد. # =الطارفة- ### || AUTO ج طوارف: مؤنث (الطارف) است. # =طارق- # مطارقة وطراقا [طرق] الظلام أو الغمام: ### || AUTO تاريكى ويا ابرها زياد شد وروى هم انباشته شدند،- بين الثوبين: ~~دو جامه را بر روى هم پوشيد. # =الطارق- ### || AUTO ج طراق وأطراق: فا، آنكه شبانگاه بر كسى وارد شود، ستاره ~~صبحگاهى. # =الطارقة- ### || AUTO ج طوارق وطارقات: مؤنث (الطارق) است، فاميل مرد، تخت كوچك، ~~حادثه سخت، بلاى ناگهانى. # =الطارج- ### || AUTO هر چيز تازه، اين كلمه فارسى است. # =الطاس- ### || AUTO ج طاسات [طوس]: ظرفى كه در آن آب نوشند. # =طاش- ### || AUTO - طيشا [طيش]: سبكبال شد، عقل از سر او به در شد،- السهم عن ~~الغرض: تير رها شد ولى به هدف اصابت نكرد،- سهمه: نتيجه نگرفت. # =طاع- # - طوعا [طوع] لفلان: مطيع وفرمانبردار شد. # =طاع- ### || AUTO طيعا [طيع]: فرمانبردار شد. # =الطاع- ### || AUTO [طوع]: مرادف (الطائع) است، مطيع ومنقاد وفرمانبردار. # =الطاعة- ### || AUTO [طوع]: مصدر (أطاع) است، اطاعت كردن؛ (سمعا وطاعة): به دستور ~~تو فرمانبردارم. # =طاعم- ### || AUTO مطاعمة [طعم] ه: با او غذا خورد. # =الطاعم- ### || AUTO آنكه روزى فراخ دارد، خوش خوراك. # =الطاعن- ### || AUTO فا،- فى ms1251 السن: سالخورده، پير. # =الطاعنة- ### || AUTO مؤنث (الطاعن) است؛ «رسالة طاعنة»: نامه اى كه در آن نكوهش وبد ~~گوئى نوشته شده باشد. # =الطاعون- ### || AUTO ج طواعين (طب): بيمارى طاعون. # =الطاغوت- ### || AUTO ج طواغ وطواغيت [طغو]: هر كه بر ديگرى تعدى كند، هر معبودى به ~~جز خدا، هر انديشه بد وگمراه كننده، شيطان، گمراه كننده. # =الطاغي- ### || AUTO ج طغاة وطاغون [طغي]: فا، ستمگر. # =الطاغية- # [طغو]: مؤنث (الطاغي) است: ### || AUTO متكبر وستيزه خوى، زورگوى. # =طاف- # - طوفا وطوافا وطوفانا [طوف] بالمكان وحوله: به دور آن مكان طواف كرد،- ~~فى البلاد: به گردش شهرها رفت،- طوفا به الخيال: در خواب وخيال ورؤيا چيزى ~~را ديد. # =طاف- ### || AUTO - طيفا ومطافا [طيف] الخيال: خيال به خواب او آمد. # =الطافح- ### || AUTO فا، پر- مست. # =الطافحة- ### || AUTO مؤنث (الطافح) است، چيزى خشك. # =الطافي- # [طفو]: فا؛ «السمك الطافي»: ### || AUTO ماهى مرده كه روى آب افتاده باشد. # =طاق- # - طوقا وطاقة [طوق] الشي ء: آن كار را توانست انجام دهد. PageV01P574 ### || AUTO =الطاق- ### || AUTO طاقات وطيقان [طوق] (ب): طاق، سقف ضربى، جبه ويا جامه بدون جيب. # =الطاقة- # [طوق]: توانايى بر چيزى؛ «لا تحملنا ما لا طاقة لنا به»: ما را به چيزى ~~وادار نكن كه توانايى آنرا نداشته باشيم؛ «قدر طاقته»: به اندازه توانايى ~~او. «على قدر طاقته»: # بر حسب امكاناتى كه دارد، محكم بودن نخ وريسمان، يك دسته مو ويا ريحان ~~وغيره؛ «طاقة جسم ما»: نيروى كارى جسم. ### || AUTO ؛ «الطاقة الكهربائية»: نيروى برق كه نام ديگر آن (القوة ~~الكهربائية) است. # =طال- ### || AUTO - طولا [طول]: دراز شد، بلند شد، طولانى شد؛ «طال الزمان او ~~قصر»: زمان بلند يا كوتاه شد،- به الزمن حتى: زمانى بر او گذشت تا،- عليه: ~~بر او برترى يافت. از او پيشى گرفت. # =طالب- ### || AUTO طلابا ومطالبة [طلب] ه: از او مطالبه حقى كرد،- بحق: حق خود را ~~كه از او گرفته بودند طلب كرد،- ه بالشي ء: با اصرار چيزى را كه استحقاق ~~آنرا داشت از او خواست. # =الطالب- ### || AUTO ج طلبة وطلاب وطلب وطلب: فا، دانش آموز ويا دانشجو. # =الطالح- ### || AUTO ج طالحون وطلح: فا، بد كار، نابكار. # =طالع- ### || AUTO مطالعة وطلاعا ms1252 [طلع] ه: با ادامه نظر بر آن كسب اطلاع نمود،- ~~الكتاب: كتاب را مطالعه كرد. # =الطالع- # ج طوالع: فا، هلال (ماه شب اول)، صبح كاذب،- عند اصحاب الفال: # فال خوب يا بد؛ «حسن الطالع»: ### || AUTO خوش شانسى؛ «سوء الطالع»: بد شانسى؛ «سيئ الطالع»: بد شانس. # =الطالق- ### || AUTO ج طلق من النساء: همسر مطلقه، طلاق گرفته. # =الطالقة- ### || AUTO ج طوالق من النساء: مرادف (الطالق) مى باشد. # =طالما- ### || AUTO كلمة مركبة من طال وما ومعناها: چه بسيار، بارها؛ «طالما أن»: ~~براى اينكه، بعلت اينكه. # =الطامة- ### || AUTO [طم]: بزرگترين حادثه وبلا، قيامت. # =الطامح- ### || AUTO كسيكه خواهان چيزى باشد، جايگاه بلند از هر چيزى،- ج طوامح من ~~النساء: زن چشم چران، زنيكه شوهرش را دوست ندارد وبه ديگرى نظر دارد. # =الطامر- ### || AUTO ج طوامر: فا،،- (ح): حشره كك. # =الطامع- ### || AUTO ج طمعاء وأطماع وطماعى في الشي ء وبه: آزمند وحريص بر چيزى. # =الطامور- ### || AUTO ج طوامير: صفحه، تومار. # =طان- # - طينا [طين] الحائط: ديوار را با گل سفيد كرد،- الكتاب: نامه را با گل ~~مهر زد. ### || AUTO ،- ه الله على الخير: خدا او را نيكو سرشت. # =طانب- ### || AUTO مطانبة وطنبا [طنب] القوم: طناب چادر او با طنابهاى چادر قوم ~~بهم پيوسته شد. # =الطاهر- ### || AUTO ج أطهار: پاك، پاكيزه، با عفت؛ «طاهر الذيل»: پاكدامن. # =الطاهي- ### || AUTO ج طهاة وطهي [طهو]: فا، آشپز، نانوا، كباب پز. # =الطاهية- ### || AUTO ج طواه وطاهيات [طهو]: مؤنث (الطاهى) است. # =طاوح- ### || AUTO مطاوحة [طوح] ه بكذا: به يكديگر تهمت وافتراء زدند. # =طاوع- ### || AUTO مطاوعة [طوع] ه في الأمر وعليه: با او موافقت كرد؛ «طاوع له ~~المراد»: به مراد خود رسيد. # =طاول- ### || AUTO مطاولة [طول] ه: از او بلندتر بود، با او مدارا كرد، از او ~~تواناتر بود. # =الطاولة- ### || AUTO ميز كوچك غذا خورى كه از تخته ساخته مى شود ودر زبان متداول بر ~~تخته نرد اطلاق مى شود. # =الطاووس- # ج أطواس وطواويس [طوس] (ح): ### || AUTO طاوس پرنده معروف وزيبا، مركز اصلى آن هند ومالزى است. # =الطاوي- ### || AUTO [طوي]: فا، گرسنه، «طاوي البطن»: شكم لاغر يا كمر باريك. # =الطاوية- ### || AUTO [طوي]: مؤنث (الطاوى) است. # =طايب- ### || AUTO مطايبة [طيب] ه: با ms1253 او مزاح وشوخى نمود. # =طاير- ### || AUTO مطايرة [طير] ه: آنرا پرانيد. # =طأطأ- # طأطأة [طأطأ] الرأس وغيره: سر وجز آن را پائين افكند؛ (طأطأ رأسه عن كذا»: ### || AUTO سر خود را از چيزى پائين آورد،- فلان من فلان: از قدر ومنزلت ~~او كاست. # =طأمن- ### || AUTO طأمنة [طمن] ه: او را مطمئن ساخت، اميدوار كرد،- ظهره: خم شد،- ~~الشي ء: آرام كرد، تسكين نمود. # =طب- # - طبا [طب] ه: او را معالجه كرد،- الرجل: آن مرد ملاطفت كرد،- خرز ~~القربة: درزهاى مشك را دوخت، ودر زبان متداول به معناى: از روى چهره بر ~~زمين خورد. # =طب- ### || AUTO [طب] الرجل: آن مرد سحر شد، جادو زده شد. # =الطب- # [طب]: درمان، جادو، مدارا. # =الطب- # [طب]: معادل (الطب) است، پزشك دانا، حاذق وماهر در كار خود. # =الطب- ### || AUTO [طب]: معالجه ودرمان؛ «الطب النفساني»: رشته درسى بيماريهاى ~~روانى ودرمان آن، جادو، شهوت، اراده، عادت، مدارا. # =الطبابة- # [طب]: شغل پزشكى،- ج طباب: ### || AUTO مرادف (الطبة) است. # =الطباخ- # «طباخ العنب والتين»: مه غليظى كه در مناطق كوهستانى قبل از رسيدن وبدست ~~آمدن انگور وانجير ايجاد مى شود. # =الطباخ- ### || AUTO ج طباخون: آشپز، نام ديگر او در عربى (الطاهى) مى باشد، ودر ~~زبان متداول به معناى ديگهاى سفالى ولعابى است كه بهتر است به آن (منصب) ~~گفته شود. # =الطباخة- # غذاى پخته، آنچه كه از روى غذا ودر ديگ بجوشد. # =الطباخة- ### || AUTO آشپزى. # =الطباع- # فطرت انسانى- خوى انسانى. # =الطباع- ### || AUTO مبالغه (الطابع) است. # =الطباعة- ### || AUTO شغل وحرفه چاپ كننده؛ «دار الطباعة»: چاپ خانه. # =الطباق- # مطابق، برابر؛ «هذا طباق ذاك» اين با آن مطابق وبرابر است. PageV01P575 ### || AUTO =الطباق- ### || AUTO (ن): نام گياهى است كه مرادف (الطيون) است. # =الطبال- ### || AUTO ### || AUTO نوازنده ضرب، دارنده ضرب وطبل. # =الطبالة- ### || AUTO شغل طبالى، نوازندگى با ضرب. # =طبب- ### || AUTO تطبيبا [طب] ه: او را درمان كرد،- الخياط الثوب: جامه را گشاد ~~دوخت،- القربة: درزهاى مشك را با پوست دوخت. # =الطبة- # مؤنث (الطب) است، ناحيه وجايگاه؛ «هو فى تلك الطبة»: او در آن ناحيه است، ~~اسم مرة از (طب) است. # =الطبة- ### || AUTO ج طبب: پاره اى دراز از دامن يا ابر يا زمين. # =طبخ- # - طبخا: غذا پخت،- اللحم: # گوشت را پخت. # =طبخ- ### || AUTO ms1254 تطبيخا [طبخ] اللحم: گوشت را پخت. # =الطبخ- # مص، آنچه كه پختنى باشد. # =الطبخ- ### || AUTO هر چه كه قابل پختن باشد. # =الطبر- ### || AUTO تيشه، تبر، (اين كلمه فارسى است). # =الطبرزين- # معادل (الطبر) است، تبرزين. ### || AUTO اين كلمه فارسى است. # =الطبسون- ### || AUTO (ح): نام حيوانى است به شكل گربه از رسته خرگوشهاى سم دار كوهى. # =الطبشة- ### || AUTO چوب دستى- اين كلمه در زبان متداول رايج است وفصيح آن ~~(المخففة) مى باشد. # =الطبشورة- # ج طباشير: تباشير، گچ تخته. ### || AUTO اين كلمه معرب از تباشير فارسى است. ### || AUTO =الطبطابة- # [طبطب]: چوب بازى، راكت توپ. # =طبطب- ### || AUTO صداى آب وسيل،- الوادي: دره را سيل برد،- الماء: آب را روان كرد. # =طبع- # - طبعا الشي ء: آن چيز را به شكلى درآورد،- الدراهم: پول را سكه زد، السيف: # شمشير ساخت، الكتاب: كتاب را چاپ كرد،- الله الخلق: خدا بندگان را خلق ~~كرد،- عليه: بر روى آن مهر زد، طبع الله على قلبه: خدا دل او را سياه كرد،- ~~الدلو: سطل را پر از آب كرد. # =طبع- # - طبعا: در جسم يا خلقت او عيب پديد آمد،- السيف: شمشير زنگ زد. # =طبع- # على الجهل: با نادانى خوى گرفت. # =طبع- # تطبيعا [طبع] الإناء: ظرف را كثيف ونجس كرد،- الدابة: ستور را رام كرد. ### || AUTO اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الطبع- # مص؛ «تحت الطبع»: آماده وزير چاپ است،- ج طباع: خوى انسانى، مثل ومانند؛ ~~«شاذ الطبع»: آنكه داراى اخلاق عجيب است؛ «سيئ الطبع»: # بد اخلاق؛ طبعا: بدون شك وترديد. # =الطبع- # ج طبوع وطباع: رودخانه، جاى فرو رفتن آب به زمين، مشك، پر كردن پيمانه، ~~خوى وطبيعت. # =الطبع- ### || AUTO ج أطباع: زنگ وچركى، ننگ وعار. # =الطبعة- ### || AUTO من الكتاب: چاپ اول ونشر كتاب، بسته كتاب. # =طبق- # - طبقا وطبقا ت يده: دست او بسته شد، دست او چسبيد وباز نشد. # =طبق- ### || AUTO تطبيقا [طبق] الشي ء: آن چيز همگانى شد،- السحاب الجو: ابر فضا ~~را پر كرد،- الماء وجه الأرض: آب زمين را فرا گرفت،- الحاكم فى حكمه: قاضى ~~حكم خود را صادر كرد،- القانون: قانون را اجرا كرد،- فلانا: او را به روش ~~سياسى خود وبه جز آن درآورد،- الفرس: اسب در راه رفتن آهنگ ms1255 شتابيدن كرد،- ~~السيف المفصل: شمشير بر مفصل فرود آمد وبريد. # =الطبق- # ساعتى از روز، برابر،- هذا طبق ذاك: اين برابر با آن است،- من الناس: # گروهى از مردم؛ «صورة طبق الأصل»: نسخه با اصل برابر است؛ «طبق كذا»: ~~برابر با آن. # =الطبق- # مص، و- ج أطباق: سرپوش، سفره غذا، كاسه بزرگ، سبد ميوه، ستون فقرات، ~~گروه، حال،- من الليل والنهار: بيشترين ساعات شب وروز؛ «طبق الرحى الأعلى»: # آن قسمت از سنگ آسياب كه مى چرخد. # «طبق الرحى الاسفل»: سنگ ثابت زيرين آسياب؛ «اطباق الرأس»: استخوانهاى سر. # =الطبق- ### || AUTO بسته، بهم پيوسته. # =الطبقة- # ج طبق وطبق: تله، دام شكار. # =الطبقة- # ج طبقات: حال، درجه ومرتبه؛- «الطبقة الاجتماعية وطبقة العمال ونحوها»: # گروههاى اجتماع وطبقه كارگران ومانند آنها،- من البناية: طبقه ساختمان، ~~آپارتمان؛ «الطبقات الأرضية» طبقات زمين؛ «علم طبقات الأرض»: زمين شناسى. # =طبل- # - طبلا: ضرب زد، طبل نواخت. # =طبل- # تطبيلا [طبل]: مرادف (طبل) است. ### || AUTO ،- في المشي: از راه رفتن خسته شد. # =الطبل- ### || AUTO ج طبول وأطبال (مو): ضرب، طبل. # =الطبلة- ### || AUTO ضرب كوچك، طبل كوچك. # =الطبلية- ### || AUTO ج طبليات: ميز كوچك گرد ويژه غذا خورى. اين كلمه در زبان ~~متداول رايج است. # =الطبنجة- ### || AUTO ج طبنجات: تپانچه نوعى سلاح گرم است- اين كلمه تركى است. # =الطبي- # [طبي]: مرادف (الطبي) است. # =الطبي- # (ع ا): مفرد (الأطباء) وبه معناى سر پستان يا نوك پستان برخى حيوانات سم ~~دار ودرندگان است. # =الطبي- # [طب]: آنچه كه ويژه پزشكى است. # =الطبي- ### || AUTO [طب]: آنچه كه ويژه پزشكى است. # =الطبيب- ### || AUTO ج أطبة وأطباء [طب]: پزشك. # =الطبيبة- ### || AUTO مؤنث (الطبيب) است. # =الطبيخ- ### || AUTO ج أطبخة: غذاى پخته، گچ، آجر. # =الطبيعة- # ج طبائع: خلق وخوى وصفت انسانى، مخلوقات وموجودات در جهان؛ «جمال ~~الطبيعة»: زيبايى طبيعت؛ «فائق الطبيعة»: ما فوق طبيعى كه ويژه ى ايمان ~~است.؛ «علم الطبيعة»: دانش طبيعى «علم ما وراء الطبيعة»: علوم معقول ~~وماوراء ماده PageV01P576 ### || AUTO ؛ «الطبائع الأربع»: چهار طبع مخالف. گرمى وسردى ورطوبت وخشكى. # =الطبيعي- # منسوب به طبيعت است، آنكه هر چيزى را به طبيعت نسبت دهد. ### || AUTO «العالم الطبيعى»: دانشمند فيزيك دان؛ «الابن الطبيعى»: فرزند ~~نامشروع. # =الطبيعيات- ### || AUTO «علم الطبيعيات»: علوم طبيعى. # =الطبيق- ### || AUTO ج ms1256 طبق: مرادف (المطابق) است. # =طجن- # - طجنا الشي ء: آن چيز را بريان وسرخ كرد. # =طجن- ### || AUTO تطجينا [طجن] الشي ء: آن چيز را بريان وسرخ كرد. # =طحا- ### || AUTO - طحوا [طحو]: دور شد، نابود شد،- القوم: آن قوم يكديگر را ~~راندند وپراكنده شدند،- الشي ء: آن چيز را انداخت ورها كرد،- بالكرة: توپ ~~را رها كرد، پرتاب كرد. # =الطحا- ### || AUTO [طحو]: زمين هموار وگسترده. # =الطحار- ### || AUTO با ناله نفس كشيدن. # =الطحال- # (طب): بيمارى سپرز. # =الطحال- ### || AUTO ج أطحلة وطحل وطحالات (ع ا): ### || AUTO اسپرز، سپرز (طحال). # =الطحان- ### || AUTO آرد ساز، فروشنده آرد. # =الطحانة- # آرد سازى. # =الطحانة- ### || AUTO مؤنث (الطحان) است، جنگ، لشكر انبوه، شتران بسيار. # =طحر- # - طحرا ت العين قذاها: ... چشم خاشاك را از خود بيرون انداخت،- ت الريح ~~السحاب: باد ابر را پراكنده كرد،- طحرا وطحيرا وطحارا: آن مرد با آه وناله ~~نفس كشيد. # =طحل- ### || AUTO طحلا ه: به اسپرز او زد. # =الطحل- # طحلا وطحلا: اسپرز او ورم كرد،- الماء: آب گنديد. # =طحل- # طحلا: از درد اسپرز شكايت كرد. # =الطحل- # عند العامة: خورده كاه ومانند آن، اين كلمه در زبان متداول رايج است ~~وفصيح آن (الحثا) است. # =الطحل- ### || AUTO آنكه اسپرز او متورم است، خشمناك، پر، آب خزه دار. # =الطحلاء- ### || AUTO مؤنث (الأطحل) است. # =طحلب- ### || AUTO طحلبة [طحلب] الماء: روى آب خزه بسته شد،- ت الأرض، زمين يا ~~گياهان سبز وخرم شد. # =الطحلب- # [طحلب] (ن): نام گياهى است كه در اماكن مرطوب مى رويد (خزه). # =الطحلب- # (ن): مرادف (الطحلب) است. # =الطحلب- ### || AUTO (ن): مرادف (الطحلب) است. # =الطحلة- ### || AUTO رنگ خاكسترى. # =طحم- ### || AUTO طحمة عليه: بر او پريد وحمله كرد، اين كلمه در زبان متداول ~~رايج است. # =طحن- # - طحنا البر: گندم را آرد كرد،- ت المنية القوم: مرگ آنها را هلاك كرد،- ~~ت الأفعى: مار خود را گرد كرد. # =طحن- ### || AUTO تطحينا [طحن] البر: گندم را آرد كرد،- ت المنية القوم: مرگ ~~آنها را هلاك كرد. # =الطحن- ### || AUTO آرد. # =الطحورة- ### || AUTO من العيون: چشميكه قيح وخاشاك را بيرون اندازد. # =الطحون- ### || AUTO جنگ، لشكر انبوه، شتران بسيار. # =الطحين- ### || AUTO آرد. # =طر- ### || AUTO ### || AUTO - طرا [طر] الماشية: ستور ودام را به سرعت راه ~~برد،- الإبل: شتران را جمع آورى كرد.،- فلانا: او را راند، اخراج ms1257 كرد، او ~~را سيلى زد،- الحوض: حوض را ساخت وگل اندود كرد،- البنيان: بنا را نو كرد،- ~~السكين: چاقو را تيز كرد. ### || AUTO =،- الشي ء: آن چيز را بريد،- الثوب: پيراهن را شكافت،- المال: ~~مال را به زور گرفت وربود؛ «طر عقله» عقل او را ربود،- طرا وطرورا الرجل من ~~السطح: از روى بام به زير افتاد،- ت يده: دستش قطع شد،- الشارب او النبات: ~~موى پشت لب يا گياه درآمد،- ت النجوم: ستاره ها روشن شدند. # =الطر- # ج أطرار: سمت، طرف، لبه، كناره هر چيزى؛ «هو يحمى اطرار البلاد»: او از ~~مرزهاى كشور نگهبانى مى كند؛ «جاؤوا طرا»: همگى آمدند. # =طرا- ### || AUTO - طروا [طرو] عليهم: از جاى دور نزد آنها آمد. # =طرى- ### || AUTO تطرية [طرو] الشي ء: آن را تازه كرد،- الطعام: غذا را با ادويه ~~آميخت،- الطيب: عطر را با ديگر بوهاى خوش آميخت. # =الطرائف- ### || AUTO لطيفه ها، اصناف بازرگانى نوين ويژه لباسهاى دوخته؛ «طرائف ~~الحديث»: سخنان لطيف. # =الطرائفي- ### || AUTO ج طرائفيون: فروشنده لباسهاى نو ودوخته شده (آماده). # =الطراحة- ### || AUTO فرش چهار گوش يا مستطيل كه بر روى آن نشينند. اين كلمه در زبان ~~متداول رايج است. # =الطراد- ### || AUTO اسم مبالغه از (الطارد) است، روز بلند، مكان وسيع و- ج طرادات: ~~كشتى جنگى وسريع السير. # =الطرادة- ### || AUTO چفت درب كه از داخل آنرا ببندند. # =الطرار- ### || AUTO [طر]: جيب بر، دزد. # =الطراز- # ج طرز: روش، اسلوب، شكل، نگار جامه، جائيكه در آن پارچه نيكو دوزند، «هذا ~~على طراز ذاك»: اين به شكل آن است؛ «الطراز الحديث» روش نو؛ «من الطراز ~~الاول» از نوع خوب وممتاز؛ «من الطراز القديم»: از نوع قديم وگذشته. # =الطراز- ### || AUTO آنكه جامه را با نقش ونگار مى دوزد. # =الطرازة- ### || AUTO لباس دوزى وگل دوزى. # =الطراش- ### || AUTO گچ كار، اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الطراف- ### || AUTO بزرگى وبلند مرتبه اى، آنچه كه از كناره هاى كشت برداشت شود،- ~~ج طرف: اطاق يا خانه چرمى. # =الطراق- # ج طرق: آهن ومانند آن كه پس از گداختن بر روى سپر ومانند آن PageV01P577 ### || AUTO مى چسبانند، آنچه كه با آن كفش را وصله مى زنند، چرم ms1258 كفش. # =الطراوة- ### || AUTO [طرو]: سردى وخنكى، نرمش وملايمت، «طراوة الخلق»: خوش خلقى. # =طرأ- ### || AUTO - طرءا وطروءا [طرأ] عليهم: از راه دور ناگهان بر آنها وارد ~~شد؛ «طرأ على هم لا اطيقه»: وضعى برايم پيش آمده كه طاقتش را ندارم. # =طرؤ- # - طراءة وطراء [طرأ] النبات ونحوه: ### || AUTO شاخه درخت نرم شد ولى خشك نشد. # =طرب- # - طربا: از خوشحالى ويا ناراحتى لرزيد وسرگردان شد. # =طرب- ### || AUTO تطريبا [طرب]: آواز خواند،- ه او را خوشحال كرد،- فى صوته: ~~آوازش را در گلو برگردانيد وكشش داد وزيبا كرد،- عن الطريق: از راه با ~~شادمانى منحرف شد. # =الطرب- # حالتى كه در انسان بر اثر خوشى ويا بدى پديد مىيد. # =الطرب- ### || AUTO خورسند، شادمان. # =الطربوش- ### || AUTO ج طرابيش: كلاه سر كه در برخى ملل مشرق زمين متداول است. # =الطربون- ### || AUTO شاخه سبز درخت- اين كلمه سريانى است. # =الطرة- ### || AUTO ج طرات وطرر وطرار وأطرار [طر]: ### || AUTO موى پيشانى، گوشه هر چيزى، لبه رودخانه ويا دره، حاشيه كتاب، ~~پاره اى ابر، نام ديگر آن (الطغراء) است. # =طرح- # - طرحا الشي ء وبالشي ء: آن را به سويى انداخت ويا افكند،- ه عنه: آن را ~~دور انداخت،- الثوب عليه: جامه را بر او پوشانيد و- ت الأنثى: آن زن جنين ~~خود را قبل از تكامل انداخت،- عليه مسألة: # موضوعى را بر او طرح كرد،- عليه سؤالا: از او سؤالى كرد،- ه فى المناقصة ~~العامة: آن را در مناقصه عمومى گذارد،- الحاسب: # عدديرا از عدد ديگر كم كرد (طرح كرد). # =طرح- # تطريحا [طرح]: مبالغه (طرح) است؛ «طرح الشي ء»: آن چيز را بدور افكند،- ~~الأنثى: آن زن را وادار به انداختن جنين، كرد،- ت الأنثى: جنين خود را قبل ~~از بسته شدن انداخت،- به السفر الى ناحية كذا: او را به مسافرت به آنجا ~~فرستاد،- البناء: ### || AUTO ساختمان را بلند ساخت. # =الطرح- # مص، كم كردن عددى از عدد بزرگتر، طرح، منها. # =الطرح- ### || AUTO افتاده شده، جنينى را كه مادر قبل از بسته شدن بياندازد. # =الطرحة- ### || AUTO اسم مرة از (طرح) است، عمامه زربفت، ودر زبان متداول به معناى ~~دستار ويا روسرى مى باشد. # =الطرحية- ### || AUTO ورق كاغذ. # =طرد- # - طردا وطردا ه: او ms1259 را دور كرد، از خود راند وبه او گفت از پيش من برو،- ~~ه من منصبه: او را از منصب خود عزل نمود،- ه من بلاده: او را از كشورش ~~اخراج كرد، بيرون راند،- الإبل: شتران را جمع آورى وبه راه انداخت. # =طرد- # - طردا: مشغول شكار شد وآن را ادامه داد. # =طرد- ### || AUTO تطريدا [طرد] ه عن البلد: او را از كشور دور كرد،- السوط- شلاق ~~را كشيد. # =الطرد- # راندن وبيرون كردن، دور كردن، ج طرود: بسته كالا،- البريدي: كالائى كه به ~~وسيله پست فرستاده شود. # =الطرد- ### || AUTO ج طرود: نهال درخت خرما. # =الطردان- # دانه سياه كه با گندم باشد. # =طرر- ### || AUTO تطريرا [طر] ت الجارية: آن زن براى خود گلدوزى كرد. # =طرز- # - طرزا: اخلاق او خوب شد بعد از آنكه بد بود،- فى الملبس: خوشپوش شد وبه ~~جز جامه فاخر نپوشيد. # =طرز- ### || AUTO تطريزا [طرز] الثوب: پيراهن را با نخهاى رنگى ونقشه ها زينت داد. # =الطرز- ### || AUTO روش، اسلوب، شكل وهيئت؛ «ما احسن طرزه»: چه شكل خوبى دارد. # =طرس- # - طرسا الكتاب: كتاب را نوشت،- الشي ء: آنرا پاك كرد، محو كرد. نوشت، ~~آنرا كاملا پاك كرد،- الكاتب: ### || AUTO نويسنده بر روى نوشته خود دوباره نوشت. # =الطرس- ### || AUTO ج أطراس وطروس: صفحه، صفحه اى كه نوشته ى آن پاك شده ومجددا ~~نوشته شده باشد. # =طرش- # - طرشا البيت: خانه را با گچ سفيد كرد،- ه بالماء: او را به آب انداخت. ~~اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =طرش- ### || AUTO - طرشا: ناشنوا شد. # =الطرش- ### || AUTO مص (عامية)، آنچه از گچ ومانند آن كه خانه را با آن سفيد ~~كنند،- ج طروش: گاو. # =الطرشاء- ### || AUTO مؤنث (الأطرش) است به معناى ناشنوا. # =الطرشة- ### || AUTO كرى، ناشنوايى. # =طرطق- ### || AUTO طرطقة: بسيار كوبيد. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الطرطور- # ج طراطير [طرطر]: مرد باريك وبلند قامت، كلاه باريك ودراز، روسرى بلند ~~زنانه در سوريه ولبنان. # =الطرطور- ### || AUTO (ط): نوعى خوراكى كه از صنوبر وسير وسركه وآرد مى سازند. # =طرف- # - طرفا فلان: ديد، ملاحظه كرد،- ت عينه: چشم او با حركت نگاه كرد،- بصره: ~~مژه چشم خود را بست،- ه: به او سيلى زد، ه عنه: او را ms1260 برگردانيد ومرخص كرد. # =طرف- # - طرافة: مردى بذله گو شد. # =طرف- ### || AUTO تطريفا [طرف] ه: به چشم او زد، او را به يك سو قرار داد،- ~~الخيل: اسبهاى جلو را به عقب برد،- بنانه: انگشتان خود را خضاب كرد (حنا ~~بست)،- الشي ء: آن چيز را سوا كرد، صدا كرد. # =الطرف- # مص، و- ج أطراف: چشم؛ «كارتداد الطرف» در يك چشم به هم زدن، انتها وگوشه ~~هر چيزى، مرد يا جوان بزرگوار، «نظر بطرف خفي» با گوشه چشم با ترس وحيا ~~نگاه كرد. # =الطرف- # ج أطراف: بزرگزاده از پدر ومادر، آنكه هر چه بيند بخواهد، مردى كه در PageV01P578 ### || AUTO دوستى با ديگرى پايدار نباشد، مال نو،- من النبات: گياه نو دميده. # =الطرف- # ج أطراف وجج أطاريف: مرد بزرگوار وكريم، انتهاى هر چيزى، ناحيه، يك دسته ~~از چيزى؛ «قص عليه طرفا من حياته»: حوادث زندگى خود را براى او گفت. «من ~~طرف فلان»: از سوى فلانى، «كان واياه على طرفي نقيض»: هر دو نفر با هم در ~~جهت مخالف يكديگر بودند؛ «الطرفان»: دو طرف قرارداد ويا دو طرف دعوى؛ ~~«اطراف المدينه»: حومه شهر؛ «مترامي الأطراف»: دور، وسيع وپر دامنه؛ ~~«الأطراف المتعاقدة»: افراديكه در پيمان يا قراردادى با هم شريك باشند؛ ~~«جاذبه اطراف الحديث»: در پيرامون مختلفى با وى سخن گفت. # =الطرف- ### || AUTO آنكه با يك دوست همواره برقرار نمى ماند، كسيكه در كار يا در ~~جائى ثابت نيست، شخص والا تبار. # =الطرفاء- ### || AUTO (ن): درخت گز. # =الطرفة- # گوشه چشم،- ج طرف: لطيفه، گفتار نو ودلپسند. # =الطرفة- # اسم مرة از طرف، «في طرفة عين» در يك چشم به هم زدن، در يك لحظه، نقطه ~~خونى كه در چشم پديد مىيد. # =الطرفة- ### || AUTO مؤنث الطرف است براى اصيل ونژاد خوب (غير از انسان). # =طرق- ### || AUTO - طرقا ه: با چكش او را زد،- الباب: درب را زد،- موضوعا: به ~~موضوعى رسيدگى كرد،- سمعه او مسامعه: خبر به گوش او رسيد،- الرجل: براى ~~گرفتن فال ريگ بر زمين انداخت،- طرقا وطروقا القوم: شبانگاه نزد آن قوم ~~آمد،- النجاد الصوف: فرش باف پشم را زد،- الشي ء: بر روى آن چيز ms1261 زد. # =طرق- ### || AUTO ### || AUTO تطريقا [طرق] الحديد: آهن را كشيد ونازك كرد،- ~~للإبل: براى شتران راه باز كرد،- الموضع: در آن جا راه ايجاد كرد،- طريقة ~~حسنة: اختراع كرد، ساخت. # =الطرق- # يكبار كوبيدن. # =الطرق- ### || AUTO مترادف (الطرق) است. # =الطرقة- # ج طرق: راه، كوچه، روش چيزى، خوى وعادت، طمع، سنگهايى كه روى هم انباشته ~~شده باشند. # =الطرقة- # مرادف (الطرق) است. # =الطرقة- # ج طرق: اسم نوع از (طرق) است، راه وروش. # =طرو- ### || AUTO - طراوة وطراءة وطراء وطراة [طرو] الغصن أو اللحم: شاخه يا ~~گوشت نرم شد گوشت تازه ونرم شد. # =الطروب- ### || AUTO آنكه بسيار خورسند وطرب انگيز باشد. # =الطروح- # ج طرح: راه دور، نخلى كه خوشه هاى دراز دارد. # =طري- # - طراوة وطراءة وطراء وطراة [طرو]: ### || AUTO الغصن أو اللحم مرادف (طرو) است. # =الطري ء- ### || AUTO [طرأ] من النبات: نرم، متضاد خشك وپژمرده. # =الطريح- ### || AUTO ج طرحى: آنچه كه افتاده باشد؛ «طريح الفراش»: بيمار بسترى. # =الطريد- ### || AUTO رانده شده، فرارى، آنكه پس از ديگرى متولد شود،- من الايام: ~~روز بلند. # =الطريدة- ### || AUTO ج طرائد: آنچه از شكار وغيره كه بدنبال آن باشند، آنچه از ~~شتران كه دزديده شوند، پارچه مستطيل از ابريشم وجز آن، پارچه اى را كه خيس ~~كنند وداخل تنور را با آن پاك كنند. # =الطرير- ### || AUTO [طر]: «غلام طرير»: كودك نوخط- جوان خوشگل؛ «سنان طرير»: نيزه تيز. # =الطريف- ### || AUTO ج طرف وطراف: ميوه كم ياب ودلپسند ومانند آن، لطيفه،- من ~~المال: تازه به دوران رسيده. والاتبار، سخن نغز وگفتار دلپسند، سازنده چيزى. # =الطريفة- ### || AUTO ج طرائف: مؤنث (الطريف) است. # =الطريق- # ج طرق وأطرق وأطرقة وأطرقاء، وجج طرقات: راه؛ مذكر ومؤنث آن يكسان بكار ~~مى رود،- العام او الطريق العمومية: خيابان، راه عمومى؛ «طريق رئيسي»: ~~خيابان اصلى؛ «طريق الجو وطريق البحر»: راه هوايى وراه دريايى؛ «بطريق ~~الجو»: از راه هوايى؛ «بطريق البحر»: از راه دريا؛ «قارعة الطريق»: بيشترين ~~مساحت راه كه مردم از آن عبور كنند؛ «منعطف الطريق»: سر پيچ راه؛ «في طريقه ~~الى»: در راه خود به سوى؛ «عابر الطريق»: ### || AUTO عبور كننده ى راه، آينده ورونده و(الطريق) به معناى وسيله ويا ~~واسطه نيز مى ms1262 باشد؛ «نال الشي ء عن طريق فلان»: بوسيله فلانى به چيزى نايل ~~شد؛ «وضل اليه بطريق الوراثة» آن چيز از راه وراثت بدو رسيد؛ «الطريق» در ~~اصطلاح فقيهان بر دو قسم است عمومى كه آنرا «بالنافذ وبالطريق العام»: ~~گويند وخاص كه آنرا «بغير النافذ وبالطريق الخاص» گويند. # =الطريقة- # ج طرائق: روش، اسلوب، چگونگى، كيفيت؛ «طريقة الاستعمال»: ### || AUTO روش بكار بردن، مذهب، خط مشى چوب چتر- پارچه اى كه به شكل ~~مستطيل بافته شده باشد، نخل بلند، بزرگ قوم كه براى مفرد وجمع يكسان بكار ~~رود؛ «طرائق الدهر»: گردش وحوادث زمان. # =الطست- ### || AUTO ج طسوت: طشت مسى. (فارسى است). # =طسم- ### || AUTO تطسيما [طسم] الموسى: تيغ را بر روى تسمه تيز كرد- اين كلمه در ~~زبان متداول رايج است. # =الطسمة- ### || AUTO تسمه چاقو تيزكنى. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الطش- ### || AUTO آخرين فرزند شخص يا آخرين كسى كه نوبت بازى وى با دوستانش ~~برسد. (اين كلمه در زبان متداول رايج است). # =الطشت- ### || AUTO طشت. # =الطعام- # مص، و- ج أطعمة وجج أطعمات: # غذا، آنچه كه خوردنى باشد؛ «اضرب عن الطعام»: از خوردن غذا امتناع نمود، PageV01P579 ### || AUTO اعتصاب غذا كرد. # =الطعامي- ### || AUTO فروشنده مواد غذايى. # =الطعان- ### || AUTO كسيكه بسيار بر دشمن بتازد؛ «هو طعان فى اعراض الناس»: آنكه به ~~مردم دشنام وناسزا گويد. # =طعم- # - طعما: سير شد. # =طعم- # - طعما وطعما الشي ء: غذا را چشيد،- الطعام: غذا را خورد،- عليه: بر او ~~توانا شد.،- طعما الغصن: شاخه درخت به شاخه ديگر پيوند شد. # =طعم- ### || AUTO تطعيما [طعم] الغصن (ز): شاخه درخت را به شاخه مشابه درخت ديگر ~~پيوند زد،- الصحيح (طب): او را واكسن زد،- السكين: بر روى چاقو خطوطى از زر ~~ويا سيم ويا مس نقش زد. # =الطعم- # ج طعوم: پيوند درخت، شاخه آماده براى پيوند، دانه اى كه براى پرنده ويا ~~ماهى پاشند تا شكار شود، غذا؛ «هذا طعام طعم»: اين غذاى سير كننده است، ~~توانائى ودر زبان متداول به معناى زهر مى باشد؛ «وضع له طعما»: غذاى مسموم ~~به او داد. # =الطعم- # ج طعوم: مزه غذا مانند شيرينى ويا تلخى، غذاى ms1263 دلخواه واشتهاآور. # =الطعم- ### || AUTO چشنده مزه غذا، مرادف (الطاعم) است. # =الطعمة- # ج طعم: ميهمانى، دعوت به غذا خوردن، رزق وروزى؛ «طعمة لمدافع الحرب»: ~~قرار دادن سربازان در برابر بمبها. # =الطعمة- ### || AUTO نوع غذا، راه درآمد وكسب روزى. # =طعن- # - طعنا ه بالرمح: با نيزه او را زد،- فى السن: پير شد.- فى المفازة: به ~~بيابان رفت،- الفرس فى العنان: اسب عنان را كشيد وخوب به راه افتاد،- طعنا ~~وطعنانا فى الرجل وعليه: او را بد گفت وانتقاد كرد،- فى الحكم: به حكم ~~تسليم نشد وبه دعوا ادامه داد، دعوا را به مرجع ومحكمه بالاتر كشانيد،- ~~الليل: در تمام شب راه رفت. # =طعن- ### || AUTO الرجل: آن مرد بيمارى طاعون گرفت. # =الطعنة- ### || AUTO ج طعن وطعنات: اسم مرة از (طعن) است، اثر ضربه. # =الطعون- ### || AUTO «لجنة الطعون»: هيئت پارلمانى كه مأمور مراقبت در انتخابات باشد. # =الطعين- # ج طعن: كسيكه به او ضربه وارد شده باشد. # =الطعين- ### || AUTO آنكه در جنگ وستيز تجربه دارد. # =طغا- ### || AUTO - طغوا وطغوا وطغوانا [طغو]: از حد خود تجاوز كرد،- البحر: ~~دريا طوفانى شد،- السيل: سيل با آب فراوان بالا رفت. # =طغى- # - طغيا وطغيانا وطغيانا [طغي]: شغال صدا كرد،- الماء: آب موج زد وبالا ~~رفت،- الرجل: در ستم وگناه افراط كرد،- الكافر: كافر از خود كفر زياد نشان ~~داد،- على كل شي ء: بر هر چيزى چيره شد،- ه: به او ستم كرد،- ه الشيطان: ~~شيطان او را از راه به در برد اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =طغى- # تطغية [طغو] ه: او را به نافرمانى وستم برانگيخت. # =طغى- ### || AUTO تطغية [طغي] فلانا: او را به نافرمانى وستم وادار كرد، او را ~~ستمكار كرد. # =الطغام- ### || AUTO مردم پست (براى مفرد وجمع يكسان بكار مى رود)، مرغان وپرندگان ~~پست وزبون. # =الطغامة- ### || AUTO مفرد (الطغام) براى پرندگان ريز وپست است. # =الطغرى- ### || AUTO ج طغريات: نوعى خط، خط طغرائي- اين كلمه تركى است. # =الطغراء- ### || AUTO ج طغراءات: علامت ويژه اى كه در نوشته ها ومسكوكات وفرمانهاى ~~سلطانى نوشته مى شد. نام ديگر آن (الطرة) است. (اين كلمه تركى است). # =الطغمة- # ج طغمات وطغم: گروهى كه با هم اتحاد نظر در امرى دارند. # =طغي- ### || AUTO ms1264 - طغيا وطغيانا وطغيانا [طغي]: مرادف (طغى) است. # =الطغيان- ### || AUTO ستم وفشار، بالا آمدن آب وموج زدن آن. # =الطف- ### || AUTO مص، و- ج طفوف: جهت، كنار رودخانه، دامنه كوه، داخل خانه، آنچه ~~كه بر روى زمين آمده باشد،- من الإناء- لب ظرف وبالاى آن، آبى كه در ظرف پس ~~از مسح سر در وضو باقى بماند. # =طفا- ### || AUTO - طفوا وطفوا [طفو]: روى آب آمد وفرو نرفت،- فوق الفرس: بر روى ~~اسب پريد،- الظبي: آهو با شتاب دويد. # =الطفاح- # ظرفيت، مقدارى كه ظرف چيزى به خود بگيرد. # =الطفاح- ### || AUTO «فرس طفاح القوائم»: اسبى كه با شتاب مى دود. # =الطفاحة- ### || AUTO كف غذا كه بر روى ديگ ظاهر مى شود. # =الطفاف- # [طف]: تاريكى شب،- من الإناء: لب ودهانه كوزه ويا ظرف، آنچه از سر ظرف پس ~~از دست كشيدن فرو ريزد،- «طفاف الشمس»: نزديك شدن خورشيد به غروب. # =الطفاف- # [طف]: تاريكى شب،- من الإناء: ### || AUTO لبه ودهانه كوزه. # =الطفافة- ### || AUTO [طف] من الاناء: لبه ودهانه كوزه. # =الطفالة- ### || AUTO كودكى. # =الطفاوة- ### || AUTO [طفو]: كف غذا ومانند آن كه بر روى ديگ ظاهر مى شود، هاله ماه ~~وخورشيد. # =الطفاية- ### || AUTO [طفأ]: دستگاه آتش نشانى. # =طفئ- ### || AUTO - طفوءا [طفأ] ت النار: شعله آتش فرو كشيد،- ت عينه: بينايى ~~چشم او از دست رفت. # =طفح- # - طفحا وطفوحا الإناء: ظرف پر ولبريز گرديد،- الإناء: ظرف را پر كرد،- ~~السكران: شراب او را گرفت،- الكيل: # پيمانه چندان پر شد كه لبريز گرديد. PageV01P580 ### || AUTO ،- ت المرأة بالولد: آن زن فرزند خود را سالم وكامل به دنيا آورد. # =طفح- ### || AUTO تطفيحا [طفح] الإناء: ظرف را بقدرى پر كرد كه از آن ريخته شود. # =الطفح- ### || AUTO مص، و- (طب): دانه هايى كه بر روى بدن بيمار ظاهر مى شود. # =الطفحان- ### || AUTO ظرفى كه محتواى آن سرازير وريخته مى شود، ودر زبان متداول به ~~معناى تنبل وپليد مى باشد. # =الطفحانة- ### || AUTO مؤنث (الطفحان) است. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الطفحى- ### || AUTO مؤنث (الطفحان) است. # =الطفحة- ### || AUTO (طب): مرادف (الطفح) است. # =طفر- # - طفرا وطفورا: از بالاى ديوار به پشت آن برجست، از روى بلندى پريد. # =طفر- ### || AUTO تطفيرا [طفر] اللبن: بر روى شير سرشير بسته شد،- الفرس النهر: ms1265 ~~اسب را واداشت كه از يكطرف رودخانه به سوى ديگر آن بجهد. # =الطفران- ### || AUTO عند العامة: بينوا، بى پول ومستمند. # =الطفرة- # پرش بر روى بلندى،- من اللبن: ### || AUTO سرشير، دانه هاى چركى بر روى پوست بدن، اين كلمه در زبان ~~متداول رايج است. # =طفس- # - طفوسا الرجل: مرد، بدرود زندگى گفت. # =طفس- ### || AUTO - طفسا وطفاسة: چرك وكثيف شد. # =الطفس- ### || AUTO چرك وكثيف. ### || AUTO =الطفطاف- # [طفطف]: جانب، جهت، ساحل، شاخه هاى نرم اطراف درخت. # =طفطف- ### || AUTO طفطفة [طفطف]: آن مرد در دست دشمن نرم شد. تسليم شد. # =الطفطفة- # [طفطف]: مص، و- ج طفاطف: # گوشت لرزان ونرم. # =الطفطفة- ### || AUTO [طفطف]: مرادف (الطفطفة) است. # =طفف- ### || AUTO تطفيفا [طف] المكيال: پيمانه را كم كرد،- على عياله: بر ~~خانواده خود بخل ورزيد،- به موضع كذا: او را راند وبه آنجا نزديك كرد،- ~~الطائر: پرنده بالهاى خود را گشود. # =الطفف- ### || AUTO [طف] من الإناء: مرادف (الطفاف) است. # =طفق- ### || AUTO - طفقا وطفوقا يفعل كذا: آغاز به كارى كرد. # =طفل- # - طفولا: در تاريكى وارد شد،- ت الشمس: خورشيد به غروب نزديك شد. # =طفل- # - طفولة وطفالة: نرم ولطيف شد. # =طفل- ### || AUTO - تطفيلا [طفل] الليل: شب نزديك شد. # =،- ت الشمس: خورشيد به غروب نزديك شد،- الرجل: آن مرد طفيلى شد،- ~~الكلام: ### || AUTO سخن را تدبير كرد. # =الطفل- # ج طفال وطفول: نرم ونازك از هر چيزى. # =الطفل- # ج أطفال: كودك، كوچك از هر چيزى. # =الطفل- ### || AUTO مص، طفوليت، كودكى، تاريكى؛ «طفل الغداة»: زمان پس از برآمدن ~~خورشيد؛ «طفل العشي»: پيش از غروب خورشيد. # =الطفلة- # مؤنث (الطفل) است. # =الطفلة- ### || AUTO مؤنث (الطفل) است. # =الطفوح- ### || AUTO هر چيز بسيار. # =الطفولة- ### || AUTO كودكى، مرادف (الطفولية) است. # =الطفولية- ### || AUTO حالت كودكى. # =الطفيف- ### || AUTO [طف]: ناقص، كم، كوچك، بخيل. # =الطفيلي- ### || AUTO [طفل]: طفيلى، كسيكه بدون دعوت با ديگرى به ميهمانى رود. اين ~~كلمه منسوب به مردى بنام (طفيل) است، گياه يا جانورى كه طفيلى از گياه يا ~~جانور ديگر تغذيه مى كند مانند گياهانى كه بر روى درختان مى رويند يا شپش ~~وكك كه از حيوانات تغذيه مى كند. # =طق- # [طق]: صداى سنگى كه بر روى سنگ ديگر بيفتد. # =طق- ### || AUTO - طقا [طق]: هنگام شكستن ويا خرد شدن چيزى صدا داد. # =الطقس- ### || AUTO ms1266 ج طقوس: طريقت ومذهب، نظام وتربيت واقامه شعائر دينى ودر زبان ~~متداول به معناى چگونگى وضع هواى كشور مى باشد (اين كلمه يونانى است). # =الطقسوس- ### || AUTO (ن): درختى از نوع صنوبريهاست كه داراى چوب خوب ومفيدى است ~~وبنام سرخدار يا زرنب معروف است. # =الطقسي- ### || AUTO وابسته به طريقه مذهبى وروش آن. # =الطقسيات- ### || AUTO كتابهاى ويژه طريقه هاى مذهبى. # =طقطق- ### || AUTO طقطقة [طقطق] ت الدواب: سم چهار پايان در اثر حركت بصدا ~~درآمدند. # =الطقطقة- ### || AUTO [طقطق]: صداى شكستن بعضى چيزها. # =طقم- ### || AUTO تطقيما [طقم] الفرس: اسب را آماده كرد وزين بر آن نهاد. # =الطقم- ### || AUTO ج طقوم وطقومة وأطقم: زين اسب، كت، گروهى از يك چيز؛- «طقم من ~~الآنية»: يكدست ظرف ولوازم؛ «طقم الأسنان» يكدست دندان مصنوعى شخص. # =طل- # طلا [طل]: آشكار وظاهر شد،- الغريم: بدهكار را وعده آينده داد،- حقه: # حق او را پايمال كرد،- الدم: خون او هدر رفت، كسى انتقام او را نگرفت،- ت ~~السماء الأرض: آسمان بر روى زمين شبنم ريخت،- ه بالدهن: او را روغن ماليد،- ~~طلا الدم: خون بهدر رفت. # =طل- ### || AUTO طلا [طل] الدم: مرادف (طل) است. # =الطل- ### || AUTO مص، زيباى فتنه گر،- ج طلال وطلل: باران سبك، شبنم. # =طلى- # - طليا [طلي] البعير القطران أو بالقطران: ### || AUTO شتر را با روغن قطران روغن مالى كرد،- ه بالذهب: آنرا با آب ~~طلا آراست. # =الطلى- # ج أطلاء [طلي]: آنچه با قطران PageV01P581 ### || AUTO روغن مالى شده باشد، بچه آهو، شخص. # =الطلا- ### || AUTO ج أطلاء وطلاء وطلي وطليان وطليان [طلو]: بچه آهو موقعيكه ~~متولد مى شود، هر چيز كوچكى. # =الطلاء- # [طلي]: پوست نازكى كه بر روى خون قرار دارد. # =الطلاء- ### || AUTO [طلي]: قطران (ابهل)، هر چه كه با آن ماليده ويا روكش شود، ~~جوشانده آب انگور كه دو ثلث آن بخار شده باشد، كنايه از شراب نيز مى باشد. # =الطلائع- ### || AUTO پيش قراولان، نشانه هاى حوادثيكه بوجود مىيد؛ علامات، آغاز هر چيزى. # =الطلاب- ### || AUTO آنكه چيزى را به اصرار بخواهد. # =الطلاة- ### || AUTO ج طلى [طلي]: گردن. # =الطلاسة- ### || AUTO پارچه اى كه با آن نوشته لوح را پاك كنند. # =الطلاطلة- ### || AUTO [طلطل]: گوشت زائد لوزه كه در گلو ms1267 آويخته است ودر زبان متداول ~~آنرا (طنطلة) نامند. # =الطلاع- ### || AUTO اسم مبالغه از (الطالع) است،- الى التعرف: آنكه علاقه بسيار در ~~شناختن وآگاهى يافتن دارد. # =الطلاق- # طلاق، متاركه زن وشوهر. # =الطلاق- ### || AUTO آنكه بسيار طلاق دهد. # =الطلاقة- # مص، «طلاقة الوجه»: ### || AUTO گشاده رويى؛ «طلاقه اللسان»: فصاحت وبلاغت در سخن. # =الطلالة- ### || AUTO [طل]: مص، خورسندى، قيافه زيبا، حالت خوش، برازنده از هر چيزى. # =الطلاوة- # [طلو]: مرادف (الطلاوة) است، چيزيرا كه مالش ويا روكش دهند. # =الطلاوة- # [طلو]: زيبايى وخوشحالى، سحر وجادو، بقيه غذا در دهان، پوسته ى روى شير ~~ويا خون. # =الطلاوة- ### || AUTO [طلو]: مرادف (الطلاوة) است. # =الطلاية- ### || AUTO [طلي]: آنچه كه با آن مالش ويا روكش داده شود. # =طلب- # - طلبا الشي ء: چيزى را براى گرفتن طلب كرد،- اليه: آنرا خواست،- ه الى ~~المبارزة: او را به مبارزه دعوت كرد،- فلانة: آن زن را عقد كرد،- بدم فلان فلانا: ### || AUTO كوشيد تا انتقام فلانى را از فلان كس بگيرد. # =الطلب- ### || AUTO مص، بحث، كالاى مورد خريد؛ «العرض والطلب»: عرضه وتقاضا،- ج ~~طلبات: دعوت، اصرار والتماس، درخواست، چيزى را خواستن، سفارش كالا دادن؛ ~~«بناء على طلبه»: بنا به خواسته او؛ «تحت طلبه»: در اختيار وتصرف او مى باشد. # =الطلبة- # اسم مره از (طلب) است، دعا ومناجات. # =الطلبة- # اسم است از (المطالبة)، گونه طلب، آنچه كه مورد طلب باشد. # =الطلبة- ### || AUTO آنچه كه خواسته شود. # =الطلبية- ### || AUTO آنچه از كالا يا متاع كه خريدار اعم از تاجر يا مصرف كننده ~~آنرا بخواهد. # =الطلة- ### || AUTO [طل]: اسم مره از (طل) است، مؤنث (الطل) بمعناى زيباى معجب ~~است، باغ كه شبنم آنرا خيس كرده باشد، بوى خوش، مي گوارا، فراخ در زندگى ~~وخوردن وپوشيدن. # =طلح- ### || AUTO - طلاحا: آن چيز فاسد شد، متضاد (صلح) است. # =الطلح- # (ن): درخت بزرگى از گونه خارداران است كه معمولا خوراك شتران است،- (ن): ~~درخت موز، شكوفه خرما. # =الطلح- ### || AUTO «مكان طلح»: جائيكه در آن درخت طلح بسيار باشد. # =الطلحة- # (ن): مفرد (الطلح) است. # =الطلحة- ### || AUTO «أرض طلحة»: زمينى كه در آن درخت طلح بسيار باشد. # =الطلحية- ### || AUTO ج طلاحي: يك برگ كاغذ، در زبان متداول به آن (طرحية) گويند ms1268 اين ~~كلمه آرامى است. # =طلس- # - طلسا البصر: چشم نابينا شد،- الكتابة: نوشته را پاك كرد،- ه بالدهان ~~ونحوه عند العامة: آن چيز را روغن ماليد. # =طلس- # - طلسا: رنگ آن چيز تيره ومايل به سياهى شد. # =طلس- # - طلسة: مرادف (طلس) است. # =طلس- ### || AUTO تطليسا [طلس] الكتابة: نوشته را پاك كرد. # =الطلس- # مص، جامه سياه. # =الطلس- ### || AUTO ج أطلاس: صفحه پاك شده، جامه چرك. # =الطلسة- ### || AUTO مص، و- ج طلس: تيره مايل به سياهى، ابر نازك. # =الطلسم- # ج طلاسم: نوشته هاى سحرآميز وافسونگر. اين كلمه يونانى است. # =الطلسم- ### || AUTO ج طلسمات: مرادف (الطلسم) است. # =طلع- # - طلوعا ومطلعا ومطلعا الكوكب ونحوه: # ستاره آسمان ومانند آن روشن وآشكار شد،- عليهم: به آنان روى نمود،- عنهم: ~~از آنها دور شد،-- طلوعا النخل: طلع نخل خرما آشكار شد،- الجبل: بالاى كوه ~~رفت،- المكان: به آن جاى رسيد،- البلاد: عازم آن كشور شد،- من البلاد: از ~~كشور خارج شد،- على الأمر: آن امر را دانست. # =طلع- # - طلوعا: مرادف (طلع-) است. # =طلع- ### || AUTO تطليعا [طلع] النخل: شكوفه درخت خرما برآمد،- الكيل: پيمانه را ~~پر كرد. # =الطلع- # مقدار؛ «الجيش طلع ألف»: شماره لشكر يكهزار نفر است. جا ومكان، جايگاه ~~بلند براى ديده بانى،- «من النخل»: # شكوفه درخت خرما، ميوه تازه نخل خرما. # =الطلع- ### || AUTO جا ومكان، مكان بلندى كه در آن ديده بانى مى شود. # =الطلعة- # مصدر مره از (طلع) است، ديدن، گردنه كوه. # =الطلعة- # «امرأة طلعة»: زن بسيار چشم چران. # =الطلعة- ### || AUTO آنكه همواره به دنبال كسب خبر ومعلومات وآگاهى باشد. # =طلق- # - طلقا الشي ء فلانا: آن چيز را به او PageV01P582 ~~داد،- يده بخير: دست خود را براى كار نيك دراز كرد.،-- طلاقا ت المرأة من زوجها: ### || AUTO از شوهرش جدا ودور شد.،- طلوقا وطلوقة اللسان: آن زبان فصيح ~~وبليغ شد. # =طلق- # طلقا: دور شد، فاصله گرفت. # =طلق- # - طلوقة وطلاقة الرجل: چهره اش باز وخندان بود. # =طلق- ### || AUTO ### || AUTO تطليقا [طلق] المرأة زوجها: آن مرد همسرش را طلاق ~~داد،- قومه: قوم خود را ترك كرد. # =الطلق- # بدون قيد وبند؛ «حبس طلقا»: # بى دستبند ويا پاى بند زندانى شد؛ «رجل طلق الوجه»: مرد خندان ونيز اين ~~تعبير را طلق المحيا» گويند. # =الطلق- # مص، و- ج أطلاق: روده ها، (ح): # آهو، ms1269 بدون قيد؛ «رجل طلق اليدين»: مرد دست ودل باز؛ «رجل طلق الوجه»: مرد ~~خندان وگشاده روى ونيز اين تعبير را «طلق المحياه» گويند؛ «طلق اللسان» مرد ~~فصيح وبليغ؛ يوم طلق»: روزى كه هوا نه سرد است ونه گرم؛ «فى الهواء الطلق»: ~~در بيابان وهواى آزاد؛ «الطلق» پودر تالك، نرم وصاف. # =الطلق- # بدون قيد؛ «رجل طلق الوجه»: مرد خندان وگشاده رو،- الطلق: چيز حلال مطلق؛ ~~«طلق اللسان»: زبان فصيح. # =الطلق- # بدون قيد؛ «لسانه طلق»: خوش بيان وفصيح. # =الطلق- # مص، و- ج أطلاق: ريسمان محكم بافت، تسمه چرمى، حركت يك گام است در دويدن ~~اسب؛ «اصبت من ماله طلقا»: سهمى از دارائى او به من رسيد. # =الطلق- ### || AUTO بدون قيد؛ (لسانه طلق): او فصيح وبليغ است؛ «رجل طلق الوجه»: ~~مرد خنده رو. # =الطلل- ### || AUTO ج أطلال وطلول [طل]: جايگاه بلند، آثار برجسته،- من الدار: ~~سكوى درب خانه كه بر آن نشينند. # =طلمس- ### || AUTO طلمسة [طلمس]: چهره درهم كشيد،- الكتاب: نوشته يا كتاب را پاك كرد. # =الطلمساء- ### || AUTO [طلمس]: زمين بى نشان، تاريكى، ابر نازك. # =الطلو- # ج أطلاء وطلاء وطلي وطليان وطليان [طلو]: هر چيزى كوچك. # =الطلو- ### || AUTO (ح): گرگ. # =الطلوة- ### || AUTO توله حيوان وحشى. # =الطلوع- # آشكار شدن، بالا رفتن،- ج طلوعات: دانه هاى بسيار كه از بدن خارج مى شود. # =طلي- ### || AUTO - طلى [طلي] فوه: دندانهايش زرد رنگ شد،- لسانه: زبانش گرفت ~~وسنگين شد. # =الطلي- # [طلي]: زردى دندان،- ج طليان: ### || AUTO بره ى گوسفند. # =الطليان- ### || AUTO زردى دندان. # =الطلية- ### || AUTO ج طلى [طلي]: گردن. # =الطليس- ### || AUTO كور- نابينا. # =الطليعة- # ج طلائع من الجيش (ا ع): ### || AUTO پيش قراول لشكر، اين كلمه در مفرد وجمع يكسان بكار رود؛ «فى ~~الطليعة»: در مقدمه، پيشتاز. # =الطليق- ### || AUTO غير مقيد يا بى قيد؛ «رجل طليق الوجه»: مردى با چهره خندان؛ ~~«لسانه طليق»: زبان او فصيح است. # =الطليل- ### || AUTO [طل]: بورياى كهنه، ج «طلة واطلة وطلل»؛ «دم طليل»: خونى كه به ~~هدر رفته باشد. # =طم- ### || AUTO ### || AUTO - طما وطموما [طم] الماء: آب فراگير شد،- الشي ء: ~~بسيار شد،- الأمر: امر بزرگ شد،- الاناء: ظرف را پر كرد،- الشعر: موى را ~~بافت يا كوتاه كرد،- طما البئر: چاه را پر كرد ms1270 ودهانه اش را بست،-- طما ~~وطميما الفرس: اسب به سرعت حركت كرد. # =الطم- # آب، دريا، شماره بسيار، اسب رام وخوب، شگفتى، شگفت. # =طما- ### || AUTO - طموا [طمو] الماء: آب بالا آمد ورودخانه را پر كرد،- البحر: ~~دريا لبريز شد،- النبت: درخت رشد كرد،- ت همته: بلند همت شد،- به الهم او ~~الخوف: ترس وناراحتى او زياد شد. # =طمى- # - طميا [طمو] الماء والبحر والنبت: ### || AUTO مرادف (طما) است. # =الطماح- ### || AUTO آزمند، كسيكه چيزى را بسيار بخواهد، بلند پرواز، جاه طلب. # =الطماطم- ### || AUTO أو البنادورة (ن): گوجه فرنگى. # =الطماع- ### || AUTO آنكه بسيار طمع كند، طمعكار. # =الطماعة- ### || AUTO آزمندى، طمع كردن. # =طمأن- ### || AUTO طمأنة [طمن] الشي ء: آن چيز را آرام كرد،- ظهره: پشتش را خم كرد. # =الطمأنينة- ### || AUTO [طمن]: آرامش واطمينان، فراخ وآسودگى. # =الطمة- ### || AUTO [طم]: آتش زير خاكستر. # =طمح- # - طمحا وطماحا وطموحا إلى الشي ء: # مشتاق او شد، به او تمايل داشت،- فى الطلب: براى رسيدن به خواسته خود تا ~~جاى دور رفت،- بصره اليه: او را زير نظر گرفت، او را نگاه تند نمود.،- ~~بأنفه: خود را بالا گرفت وتكبر كرد،- به: آنرا برد،- طماحا وطموحا ت المرأة ~~على زوجها: زن، شوهر خود را رها كرد وبه خانه خويشاوندان رفت، ت الدابة: ~~ستور سركشى كرد. # =طمح- ### || AUTO تطميحا [طمح] الفرس: اسب دستهاى خود را بالا برد،- بالشي ء فى ~~الهواء: آن چيز را به هوا رها كرد. # =طمر- # طمرا الشي ء: آن چيز را دفن ويا پنهان كرد،- طمرا وطمورا وطمارا وطمرانا: # بسوى بالا يا پايين جهيد،- طمرا المطمورة: # انبار زير زمين را پر كرد. # =طمر- ### || AUTO تطميرا [طمر] الشي ء: آن چيز را پيچيد وپنهان كرد،- البيت: ~~پرده هاى خانه را آويخت. # =الطمر- # اسب خوب كه داراى چهار پاى بلند است، كسيكه چيزى ندارد، لباس كهنه ~~وفرسوده. # =الطمر- ### || AUTO اسب خوب با دست وپاى بلند. # =الطمرة- ### || AUTO مؤنث (الطمر) است. # =الطمرر- ### || AUTO مرادف (الطمر) است. # =الطمرور- # مرادف (الطمر) است. PageV01P583 ### || AUTO =الطمرير- ### || AUTO مرادف (الطمر) است. # =طمس- ### || AUTO - طمسا الشي ء: آن چيز را پاك كرد (محو كرد)، اثر آن را از بين ~~برد، هلاك كرد، پوشانيد،- الغيم النجوم: ابر جلوى نور ستاره ها را گرفت،-- ~~طمسا وطموسا: اثر ms1271 آن پاك شد،- النجم أو البصر: نور ستاره ويا چشم كم شد،-- ~~طموسا: دور شد،- بعينه: نگاه دور ودرازى نمود. # =طمش- ### || AUTO تطميشا [طمش] ه: تا بالاى سرش را پوشانيد،- عينيه: با دستهايش ~~چشمهاى او را بست. اين دو تعبير در زبان متداول رايج است. # =الطمطم- ### || AUTO [طمطم]: كسيكه در زبان او لكنت باشد، آنكه سخنانش غير فصيح باشد. # =الطمطماني- ### || AUTO مرادف (الطمطم) است. # =الطمطمي- ### || AUTO مرادف (الطمطم) است. # =طمع- # - طمعا وطماعا وطماعية في الشي ء وبه: در كار ويا بكارى حرص زد. # =طمع- # - طماعة: بسيار طماع شد، پر طمع شد. # =طمع- ### || AUTO تطميعا [طمع] ه: او را به طمع انداخت. # =الطمع- # ج طمعون وطمعاء وأطماع وطماعى: # طمعكار. # =الطمع- # مص، و- ج أطماع: جيره لشكر، آنچه كه مورد طمع باشد. # =الطمع- # ج طمعون وطمعاء وأطماع وطماعى: ### || AUTO مرادف الطامع است، طمعكار، طماع. # =طمن- ### || AUTO تطمينا [طمن] ه: به او اطمينان خاطر داد. اين كلمه در زبان ~~متداول رايج است. # =الطموح- # مص، كوشش وپيگيرى در كارهاى پسنديده. # =الطموح- # آنكه در كارهاى پسنديده كوشش بسيار مى كند؛ «بحر طموح الموج»: ### || AUTO دريا كه موجهاى بلند داشته باشد. # =الطموم- ### || AUTO [طم]: «فرس طموم»: اسب تيزرو، تندرو. # =الطمي- ### || AUTO [طمو]: مواد ته نشين رودخانه كه پس از جزر آب باقى مى ماند. # =الطميش- ### || AUTO «لعبة الطميش»: يكنوع بازى است كه آنرا (چشم بندى) گويند. ودر ~~زبان متداول رايج است. # =طن- ### || AUTO - طنا وطنينا [طن] الذباب أو الناقوس وشبه ذلك: مگس يا ناقوس ~~ومانند آن بصدا درآمد،- فلان: فلانى مرد. # =الطن- ### || AUTO ج طنان وأطنان: يك تن (يكهزار كيلوگرم). # =الطنان- ### || AUTO [طن]: آنچه كه بسيار صدا درآورد، پر سر وصدا. # =الطنانة- # [طن]: مؤنث (الطنان) است؛ «قصيدة طنانة»: شعرى كه در همه جا شهرت دارد،- ~~(ح): نوعى حشره كه هنگام پرواز صداى تكان خوردن بالهايش شنيده شود. ### || AUTO حشره ايست سودمند واز رسته زنبوران عسل است. # =طنب- # - طنبا الرمح: نيزه كج شد،- الفرس: # پشت اسب دراز شد ودو پاى آن سست وكشيده شد. # =طنب- ### || AUTO تطنيبا [طنب] الخيمة: چادر را با ريسمانها بست،- بالمكان: در ~~آنجا اقامت كرد.،- السقاء: دهانه مشك را بست،- الذئب: گرگ زوزه كشيد. # =الطنب- # ج أطناب ms1272 وطنبة: طناب، بند وريسمان. # =الطنب- # ج أطناب وطنبة: ريسمان دراز كه با آن چادر بندند، ريشه درخت،- (ع ا): ### || AUTO عصب جسم انسان، دوالى كه به زه كمان بندند، «مدت الشمس ~~اطنابها»: خورشيد برآمد؛ «تقبضت اطنابها»: خورشيد غروب كرد؛ «ضرب أطنابه»: ~~آن چيز پخش شد يا منتشر شد؛ «هذا الداء يضرب أطنابه فى البلاد»: اين بيمارى ~~در همه جاى كشور سرايت مى كند. # =الطنباء- ### || AUTO مؤنث (الأطنب) است. # =الطنبار- ### || AUTO ج طنابير (مو): تنبور (گونه اى دستگاه موسيقى) فارسى است. # =الطنبور- ### || AUTO ج طنابير (مو): تنبور (گونه اى دستگاه موسيقى) فارسى است. # =الطنجرة- ### || AUTO ديگ مسى- اين كلمه سريانى است. # =الطنجير- ### || AUTO پاتيل، ديگ بزرگ. # =طنطن- ### || AUTO طنطنة [طنطن] الجرس أو الطست أو الذباب ونحوها: زنگ يا طشت يا ~~مگس صدا كرد. # =الطنطلة- ### || AUTO عند العامة: پاره گوشتى كه در داخل گلو مى باشد، لوزه. # =طنف- ### || AUTO تطنيفا [طنف] الجدار: روى ديوار را با خار وشاخه هاى درخت ~~پوشانيد،- ه: باو تهمت زد،- نفسه الى كذا: براى بدست آوردن خواسته هاى ~~نفسانى خود را كوچك كرد وحرص ورزيد. # =الطنف- # ج طنوف وأطناف: مرادف (الطنف) است. # =الطنف- # ج طنوف وأطناف: سقف سر درب خانه، بالكن، برآمدگى كوه. # =الطنف- # ج طنوف وأطناف: بالكن بالاى درب خانه- سردرى. # =الطنف- ### || AUTO ج طنوف وأطناف: بالكن بالاى درب خانه- سردرى. # =الطنفسة- # ج طنافس: فرش، بوريا، پيراهن (فارسى است). # =الطنفسة- # ج طنافس: مرادف (الطنفسة) است. # =الطنفسة- ### || AUTO ج طنافس: مرادف (الطنفسة) است. # =طنن- ### || AUTO تطنينا [طن] الذباب أو الناقوس وشبه ذلك: مگس يا ناقوس ومانند ~~آنها آواز داد. # =طها- ### || AUTO - طهوا وطهوا وطهيا وطهاية [طهو] اللحم: گوشت را پخت. # =الطهارة- ### || AUTO پاكيزگى، عفت؛ «طهارة الذيل»: پاكدامنى واستقامت. # =الطهاية- ### || AUTO [طهو]: آشپزى، غذاپزى. # =طهر- # - طهرا وطهورا وطهارة: پاك شد. # =طهر- # - طهرا وطهورا وطهارة: مرادف (طهر) است. # =طهر- # تطهيرا [طهر] ه: آن را پاكيزه كرد،- الشي ء بالماء: آنرا با آب شست،- الجرح PageV01P584 ### || AUTO ونحوه: زخم را پانسمان وضد عفونى كرد،- ادارة او هيئة: اداره ~~ويا سازمانى را پاك سازى وافراد فاسد آنرا اخراج كرد. # =الطهر- # مص، پاك شدن از حيض (عادت ماهانه). # =الطهر- ### || AUTO ج طهرون: آنكه پاكيزه وپاك باشد. # =الطهرة- ### || AUTO ms1273 پاكيزگى، شستشوى با آب. # =الطهور- ### || AUTO مص، آنچه كه با آن شستشو وطهارت كنند. # =الطهير- ### || AUTO ج طهارى: مرادف (الطاهر) است. # =طوى- # - طيا [طوي] الثوب: جامه را پيچيد،- الحديث: گفته را كتمان كرد،- كشحه ~~على الأمر: بر آن كار پايدارى كرد،- البئر: # چاه را با سنگ ساخت،- البساط بما فيه: # موضوع را خاتمه يافته تلقى كرد،- صفحته: ### || AUTO كار را بپايان رسانيد وآنرا رها كرد،- البلاد: شهرها را ~~پيمود،- الله عمره: خدا او را مرگ دهد،- نهاره صائما: روز خود را با روزه ~~بسر برد،- السير فلانا: راه پيمودن آن مرد را لاغر كرد. # =الطوى- # [طوي]: چيزيكه تا ويا خم شده باشد. # =الطوى- # [طوي]: مشك آب، گرسنگى؛ «على الطوى»: با شكم خالى وگرسنه، مفرد (الأطواء) است. # =الطوى- ### || AUTO [طوي]: مرادف (الطوى) است. # =الطوائح- ### || AUTO ### || AUTO [طوح]: چيزهائيكه پرتاب ورها مى شوند. # =الطواب- ### || AUTO ### || AUTO [طوب]: آجر ساز. # =الطوارف- ### || AUTO [طرف]: چشم ها، «طوارف الخباء»: گوشه هاى چادر كه براى نگاه ~~كردن به خارج افراشته مى شود؛ «طوارف القرائح»: خاطره ها وچيزهاى شنيدنى. # =الطواعة- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO [طوع]: رضايت وانقياد، اسم مصدر از ~~(الطوع) است. # =الطواعية- ### || AUTO [طوع]: اطاعت؛ «فلان حسن الطواعية»: فلانى خوب شنو ومطيع است. # =الطواغي- ### || AUTO [طغو]: بت خانه ها. # =الطواغيت- ### || AUTO [طغو]: مرادف (الطواغي) است. # =الطواف- ### || AUTO ### || AUTO [طوف]: آنكه بسيار طواف كعبه كند، خدمتگزار، ~~دارنده ديوار گلى، آنكه ديوار گلى بسازد. # =الطوافة- ### || AUTO [طوف]: مؤنث (الطواف) است، فتيله روشنى كه در شب با آن گشت زنند. # =الطوال- # [طول]: بلند قامت، مرادف (الطويل) است. # =الطوال- # [طول]: روزگار؛ «لا افعله طوال الدهر»: در زندگى خود اين كار را نكنم؛ ~~«طوال النهار»: در تمام روز؛ «طوال السنة»: # در تمامى سال. # =الطوال- ### || AUTO [طول]: بسيار بلند قامت. # =الطوالة- # [طول]: مؤنث (الطوال) است. # =الطوالة- # [طول]: دو چوب درازى كه پايين آنها جاى پا باشد وبا آن يكنوع بازى (راه ~~رفتن روى چوب) انجام مى شود. # =طوب- ### || AUTO تطويبا [طوب] رجل الله: خدا او را در زمره كسانى كه داراى ~~سعادت ابدى مى باشند قرار داد. # =الطوب- ### || AUTO [طوب]: آجر پخته. # =الطوبى- ### || AUTO [طيب]: مؤنث (الأطيب) است، غبطه وسعادت؛ «طوبى لك»: خوش باشى ~~ونيكبختى ms1274 بر تو گوارا باد. # =الطوباوي- ### || AUTO [طوب]: آنكه داراى سعادت هميشگى ودائم مى باشد، مرد نكونام. # =الطوبة- ### || AUTO [طوب]: يك دانه آجر. # =الطوبوغرافيا- # وصف زمين وآنچه در او از معادن ومنابع مى باشد (يونانى) است. # =طوح- ### || AUTO تطويحا [طوح] ه: او را سرگردان وآواره كرد،- الشى ء: آنرا گم ~~كرد،- به: او را وادار به كارهاى خطرناك كرد، او را به هوا انداخت. # =الطوح- ### || AUTO [طوح]: دور. # =الطود- ### || AUTO ج أطواد وطودة [طود]: كوه بزرگ وپردامنه. # =طور- ### || AUTO تطويرا [طور] الشي ء: آن چيز را از گونه اى به گونه اى بهتر ~~درآورد. # =الطور- # [طور]: كوه، داخل خانه، آنچه كه برابر با چيز ديگرى يا اندازه آن باشد. # =الطور- ### || AUTO [طور]: مص،- ج أطوار: حالت، وضعيت، اندازه وحد، هيأت وچگونگى، ~~مانند وهمسان؛ «فى طور النقاهة»: در حال بهبودى؛ «الناس اطوار»: مردم به ~~اصناف مختلف مى باشند؛ «جاوز طوره»: از حد خود تجاوز كرد؛ «اتيته طورا بعد ~~طور»: گاه گاهى نزد او رفتم.؛ «طورا ... طورا»: زمانى وزمان ديگرى. «غريب ~~الأطوار»: آنكه رفتار عجيب وغريب دارد. # =الطوراني- ### || AUTO [طور]: فرد وحشى از مردم ويا پرندگان. # =الطوربيل- ### || AUTO ويقال له أيضا الطوربيد: توربيد، موشكهاى دريايى كه بوسيله ~~قايقهاى تندرو به هدف دريايى مى زنند اين كلمه ايتاليايى است. # =الطوري- ### || AUTO [طور]: فرد ويا پرنده ى وحشى. # =طوس- # تطويسا [طوس] ه: آنرا زينت داد وزيبا كرد،- المصور: نقاش شكل طاووس كشيد. # =طوع- # تطويعا [طوع] ه: او را ملزم به اطاعت كرد،- ت له نفسه كذا: به خود اجازه ~~انجام كار را داد. # =الطوع- ### || AUTO [طوع]: مص، فرمانبردار «هو طوع يدوك»: او در اختيار وفرمان تو ~~ميباشد؛ «طوعا او كرها»: با رضايت يا بدون رضايت چه بخواهد چه نخواهد؛ «طوع ~~امرك»: در اختيار تو. # =طوعيا- # [طوع]: با اختيار، با رضايت. # =طوف- ### || AUTO تطويفا وتطوافا [طوف] ه: او را طواف داد،- بالشي ء وحوله: بطرف ~~آن بسيار طواف نمود،- فى البلاد: در شهرها سياحت نمود،- الناس او الجراد: ~~مردم يا ملخها مانند طوفان زمين را پر كردند. # =الطوف- # [طوف]: آنچه كه بر روى آب درآيد، مشكهاى پر از باد يا چوبهائيكه به ms1275 هم ~~بندند وبر روى آب اندازند وبوسيله آن PageV01P585 ### || AUTO از آب عبور كرده ويا چيزهاى سنگين را عبور دهند، شب گردانى كه ~~شبانگاه در شهر مردم را پاسدارى كنند. # =الطوفان- ### || AUTO [طوف]: آب ويا سيل سخت وغرق كننده، سختى تاريكى شب، مرگ ~~ناگهانى وفراگير،- من كل شي ء: آنچه كه بسيار باشد. # =طوق- ### || AUTO ### || AUTO تطويقا [طوق] ه: او را احاطه ومحاصره كرد،- ه ~~بذراعيه: او را به سينه خود چسبانيد، با او معانقه كرد،- ه الطوق: بر گردن ~~او طوق پوشانيد،- عنقه بجميله: كار خوبى به او واگذار كرد،- ه الشي ء: او ~~را به چيزى تكليف كرد. # =الطوق- ### || AUTO [طوق]: توانائى بر چيزى،- ج اطواق: طوق زينتى كه بر گردن ~~مىويزند، گردن، گردنبند، آنچه كه گرداگرد چيزى باشد،- عند منضدى الحروف: ~~اين تعبير در اصطلاح حروفچينان چاپ بمعناى چهار چوب آهنى است كه صفحه ى ~~حروف آماده چاپ را در آن مهار كنند. # =طول- # تطويلا [طول] ه: آن را بلند گون كرد،- له: به او فرصت ومهلت داد،- باله عليه: ### || AUTO بر آن چيز شكيبائى كرد،- للدابة: در چراگاه ريسمان از گردن ~~ستور برداشت. # =الطول- # مص،- ج أطوال: بلند، دراز؛ «فى طول البلاد وعرضها»: در تمام شهرها، در ~~همه جاى كشور، اين كلمه متضاد القصر است «طول مكان ما في الأرض»: (فك): # نصف النهار مبدأ طول جغرافيائى منطقه اى كه به هاجره گرينويچ اندازه گيرى ~~مى شود چه از شرق ويا چه از غرب؛ «الطول السماوي لكوكب ما» (فك): # زاويه ايست كه ميان دو سطح دايره اى بزرگ بر يك كره آسمانى با دو خط ~~عمودى بر سطح فلك البروج پديد آيد كه اولى از ستاره هاى آسمان ودومى از ~~نقطه اصل كه همان نقطه اعتدال ربيعى است مى گذرد؛ «خط الطول»: بلندى ودرازى ~~هر جائى از زمين؛ «طول الأناة»: شكيبائى وخويشتن دارى «على طول»: هميشه، تا پايان. # =الطول- # [طول]: توانائى، توانگرى، فضيلت، بخشندگى. # =الطول- # [طول]: روزگار گذشته. # =الطول- ### || AUTO [طول] (ح): گونه اى پرنده آبى كه دو پاى بلند دارد. # =الطومار- ### || AUTO ج طوامير [طمر]: مرادف (الطامور) ms1276 است. # =الطون- # (ح): تن ماهى. # =طوي- ### || AUTO - طوى [طوي]: گرسنه شد. # =الطوي- # [طوي]: مرد گرسنه. # =الطوي- ### || AUTO ج أطواء [طوي]: مقدارى گندم جمع آورى شده، پاسى از شب، چاه كه ~~فرو رفته باشد. # =الطوية- # [طوي]: مؤنث (الطوي) است. # =الطوية- # ج طوايا [طوي]: نيت وباطن، «فلان حسن الطوية»: فلانى مرد خوش نيت است ويا ~~باطن خوبى دارد؛ «سليم الطوية»: ### || AUTO او مردى پاكدل وخوش نيت است، چاه كه دهانه آن كج شده وفرو رفته باشد. # =الطوير- ### || AUTO ### || AUTO [طير]: پرنده كوچك، اسم مصغر از (الطير) است. # =الطويس- ### || AUTO [طوس]: طاوس كوچك، اسم مصغر (الطاووس) است. # =الطويل- ### || AUTO ج طوال وطيال [طول]: بلند قامت؛ «طويل الأجل»: آنكه عمر زياد ~~مى كند؛ «طويل الأناة وطويل الروح»: صبور وشكيبا؛ «طويل اللسان»: كم عقل ~~وپر رو «طويلا» مدتى دراز، برهه اى از زمان. # =الطويلة- # ج طويلات [طول]: مؤنث (الطويل) است. # =الطي- # [طوي]: مص، «طي الشي ء: پيوست چيزى، بانضمام آن «طيه وفى طيه»: # پيوست آن؛ «تحت (في) طى الكتمان»: ### || AUTO پنهانى، محرمانه. # =الطيا- ### || AUTO ### || AUTO [طوي]: زن گرسنه. اين كلمه مؤنث (الطيان) است. # =الطيار- ### || AUTO [طير]: پخش شده، زبانه ترازو،- من الخيل: اسب تيزرو، ج طيارون: ~~خلبان هواپيما. # =الطيارة- ### || AUTO [طير]: هواپيما، بادبادك كاغذى ويژه بازى كودكان. # =الطياش- ### || AUTO [طيش]: كم عقل وبى مبالات. # =الطيال- # [طول]: بلندى ودرازى مرادف (الطول) است. # =الطيان- # [طوي]: مرد گرسنه. # =الطيان- ### || AUTO [طين]: گل كار، بناء. # =الطيانة- ### || AUTO [طين]: گل كارى، بنائى. # =طيب- ### || AUTO تطييبا [طيب] الشي ء: آن چيز را خوشبو كرد،- خاطره: به او ~~آرامش بخشيد،- الله ثراه: اين تعبير را به كسى كه از دنيا رفته ونام نيكش ~~باقى مانده است گويند. # =الطيب- # [طيب]: مص، بهترين هر چيزى؛ «أتمنى لك طيب الإقامة»: اميدوارم به تو خوش ~~بگذرد؛ «طيب العرق»: نژاد اصيل،- ج أطياب وطيوب: هر چيزى كه داراى بوى خوش باشد. # =الطيب- # [طيب]: خوشبو، پاك، حلال؛ «كلمة طيبة»: گفتارى سودمند «بلدة طيبة»: شهر ~~امن وپر بركت.؛ «طيب الخلق»: خوش اخلاق؛ «طيب الرائحة»: ### || AUTO خوشبو؛ «طيب العرق»: آن كه از نژادى پاك وكريم است؛ «طيب ~~النفس»: مرد خوش نفس وتندرست، خوش اخلاق. # =الطيبة- # [طيب]: مص، ms1277 حلال؛ «عن طيبة خاطر»: با رضايت نفس؛ «طيبة الخمر»: # مى ناب؛ «فعلت ذلك بطيبة»: با رضايت خود آن كار را انجام دادم. # =الطيبة- ### || AUTO ج طيبات وطوبى [طيب]: مؤنث (الطيب) است. # =الطية- # ج طيات [طوي]: تاى جامه؛ «طية البطلون»: تاى شلوار؛ «حمل بين طياته»: # شامل ومتضمن شد. # =الطية- # [طوي]: چگونگى اشتمال، ناحيه وجهت؛ «لقيته بطيات العراق»: او را در نواحى ~~عراق ديدم، نيت وضمير، نياز وحاجت. PageV01P586 ### || AUTO =الطيجن- ### || AUTO ج طياجن [طجن]: مرادف (الطاجن) است- اين كلمه يونانى است. # =طيح- ### || AUTO تطييحا [طيح] الشي ء: آن چيز را گم كرد،- ه: او را سرگردان كرد. # =طير- ### || AUTO تطييرا [طير] ه: و- به: آنرا پرانيد، وادار به پرواز كرد،- ~~نومه: خواب از او ربود:،- المال: مال را تقسيم كرد. # =الطير- ### || AUTO [طير]: مص، پرندگان، جمع طائر است وبر مفرد نيز اطلاق مى شود، ~~اسم است از (التطير)؛ «لا طير الا طير الله» همه پرندگان از آن خدايند. ~~همچنانكه گويند: «لا آمر إلا امر الله». # =الطيران- ### || AUTO [طير]: مص، حركت هر بالدارى در فضا؛ «الطيران الحربي»: آنكه ~~امور هواپيمايى جنگى را اداره مى كند؛ «الطيران المدني»: مديريت هواپيمايى ~~كشورى؛ «مصلحة الطيران»: اداره هواپيمايى؛ «شركات الطيران»: شركتهاى ~~هواپيمايى؛ «خطوط الطيران»: راههاى هوائى. # =الطيرة- # ج طيرات [طير]: سبك مغزى وبى پروائى؛ «اياك وطيرات الشباب»: از غرور ~~جوانى بر حذر باش. # =الطيرة- # [طير]: آنچه كه با آن فال بد زنند. # =الطيرة- ### || AUTO [طير]: مرادف (الطيرة) است. # =الطيرورة- ### || AUTO [طير]: مرادف (الطيرة) است. # =الطيش- ### || AUTO [طيش]: كم عقلى وسبك مغزى. # =الطيع- ### || AUTO [طوع]: فرمانبردارى، مرادف (الطائع) است. # =طيف- ### || AUTO تطييفا [طيف]: طواف بسيار كرد، بسيار گرديد. # =الطيف- ### || AUTO [طيف]: مص، رؤيا، خواب وخيال،- (ف): شكلى است كه در اثر نفوذ ~~نور سفيد در شيشه منشور نورهاى رنگارنگ به ترتيب خيال: سرخ وپرتقالى وزرد ~~وسبز وآبى وبنفش ونيلى پديد مىيد، خشم، ديوانگى. # =الطيل- ### || AUTO [طول]: مرادف (الطول) است. # =الطيلس- # ج طيالس: لباس سبز رنگى است كه بزرگان مشايخ وعلماء مى پوشند. ### || AUTO واز لباس ايرانيان است. # =الطيلسان- # ج طيالس وطيالسة: مرادف (الطيلس) است. # =الطيلسان- # ج طيالس وطيالسة: مرادف (الطيلس) است. # =الطيلسان- ### || AUTO ج طيالس ms1278 وطيالسة: مرادف (الطيلس) است. # =طين- ### || AUTO تطيينا [طين] الحائط: ديوار را گل كارى كرد. # =الطين- ### || AUTO [طين]: گل؛ «زاد الطين بلة وزاد فى الطين بلة»: مسأله را ~~پيچيده ومشكل كرد. # =الطينة- ### || AUTO [طين]: گل، يك مشت گل، خلقت وطبيعت؛ «هو يابس الطينة»: او آدم ~~خشكى است؛ «له طينة طيبة»: داراى طبيعت وباطن خوبى است. # =الطيون- # [طين] (ن): نام گياهى است داراى گلى زرد وخوشبو وچسبناك از رسته ى ~~(المركبات). PageV01P587 ### | AUTO ### || AUTO ظ الظاء # ظ- ### || AUTO حرف 17 از حروف مبانى است ودر حساب جمل (ابجد) عبارت از (400) ~~چهار صد مى باشد. # =ظاءر- ### || AUTO ### || AUTO مظاءرة [ظأر] الرجل: فرزندى براى خود گرفت،- ت ~~المرأة: آن زن براى خود فرزندى گرفت تا او را شير بدهد وبزرگ كند،- الناقة ~~او المرأة على ولد غيرها: ماده شتر ويا زن را به بچه ديگرى مهربان كرد. # =الظافر- ### || AUTO پيروز- برنده. # =الظالع- ### || AUTO ج ظلع، للمذكر والمؤنث: فا، كج؛ «بعير ظالع» شترى كه لنگ راه ~~مى رود، كسيكه مورد اتهام قرار گرفته باشد- مؤنث اين كلمه (ظالعة) است. # =ظالف- ### || AUTO مظالفة [ظلف] أثره: اثر پاى او را پنهان كرد تا از آن رد گرفته نشود. # =الظالم- ### || AUTO ج ظالمون وظلمة وظلام: ستمكار وظالم، كسيكه حق ديگرى را پايمال كند. # =الظامئ- ### || AUTO ج ظماء [ظمأ]: مشتاق، تشنه. # =الظامئة- ### || AUTO ج ظماء [ظمأ]: مؤنث (الظامئ) است. # =ظاهر- ### || AUTO مظاهرة وظهارا [ظهر] ه: او را كمك ويارى كرد،- بين الثوبين: دو ~~پيراهن را بر روى هم پوشيد. # =الظاهر- # فا، آشكار،- عند النحويين: ودر اصطلاح نحويان اسمى است كه ضمير نباشد.؛ ~~«ظاهرا وفي الظاهر وحسب الظاهر»: ### || AUTO چنين بنظر مى رسد؛ «الظاهر أن» بنظر مى رسد كه؛ «قرأه ظاهرا»: ~~بدون نوشته آنرا حفظ كرد. # =الظاهرة- # ج ظاهرات وظواهر: مؤنث (الظاهر) است،- من العيون: چشمهاى درشت وبرآمده؛ ~~«ظاهرة الرجل»: ايل وخانواده آن مرد؛ «ظاهرة الجبل»: بالاى كوه،- ج ظواهر: ### || AUTO حادثه محسوس، واقعيت طبيعى، علامت خارجى (مارك). # =الظاهرية- # يكى از مذاهب فلسفى است (فنومنيسم) كه به مسائل ظاهرى وحوادث محسوس توجه دارد. # =ظأر- ### || AUTO - ظأرا وظئارا [ظأر] الناقة أو المرأة على ولد غيرها: توجه شتر ms1279 ~~ماده ويا زن را به بچه ديگرى مهربان ومعطوف نمود،- ت الناقة او المرأة على ~~ولد غيرها: ماده شتر يا زن به بچه غير از خود مهربان شد. # =الظئر- ### || AUTO ج أظؤر وأظآر وظؤور وظؤورة وظؤار [ظأر]: زنى كه ابراز محبت به ~~فرزند ديگرى كند، زن شيرده كه به فرزندى غير از خود محبت كند. # =الظؤرة- ### || AUTO [ظأر]: دايه، زن شيرده. # =الظئور- ### || AUTO [ظأر] من النياق أو النساء: ماده شتر يا زنى كه به بچه ديگرى ~~مهر ورزد. # =الظئورة- ### || AUTO [ظأر]: مرادف (الظؤور) است. # =الظبة- ### || AUTO ج ظبات وظبي وظبون وظبون وأظب [ظبو]: لبه شمشير يا نيزه ومانند ~~آن. اصل كلمه (ظبة) ظبو است كه واو آن به هاء تبديل شده است. # =الظبي- ### || AUTO ج ظباء وأظب وظبي وظبيات [ظبي] (ح): آهوى نر يا ماده. # =الظبية- ### || AUTO ج ظباء وظبيات [ظبي] (ح): آهوى ماده، دختر جوان،- (ح): گوسفند ~~وگاو ماده، يك قطعه پوست آهو يا موى آن، پيچ دره. # =الظر- # ج ظران وظران وظرار وأظرة [ظر]: ### || AUTO سنگ است با سنگى كه مانند چاقو لبه تيز دارد. # =الظراف- ### || AUTO ج ظرفاء: ظريف، خردمند وباهوش. # =الظراف- ### || AUTO ج ظرافون: معادل (الظريف) است. # =الظران- ### || AUTO [ظر]: بعضى از آلات وابزار قديمى مانند ابزار جنگى وتيشه وغيره ~~كه بشر در زمانهاى دور از آن استفاده مى نموده است. # =الظراني- ### || AUTO [ظر]: «الطور الظراني»: روش ظراني يا ضري: بكار بردن اسلحه قديمى. # =الظربى- ### || AUTO اسم جمع (ظربان) است. # =الظرباء- # اسم جمع (ظربان) است. # =الظرباء- ### || AUTO ج ظرابي (ح): مرادف (الظربان) است. # =الظربان- ### || AUTO ج ظرابين (ح): جانورى است به شكل گربه تيره رنگ وبدبو. # =الظرر- # ج ظران وظران وظرار وأظرة [ظر]: ### || AUTO مرادف (الظر) است به معناى سنگى كه داراى لبه تيز بسان چاقو است. # =الظررة- # ج ظران وظران وظرار وأظرة: # مرادف (الظر) است. # =ظرف- # - ظرفا وظرافة ه: از او ظريفتر بود. # =ظرف- # - ظرفا وظرافة: خردمند وباهوش شد، زيبا شد. PageV01P588 ### || AUTO =الظرف- # مص، خردمندى، دقت وتخصص در كارى،- ج ظروف: جام، جا، جهات مانند بالا ~~وپائين، گاه وروز.؛ «ظروف الزمان والمكان»: ظرف زمان ومكان؛ «فى هذا ~~الظرف»: در ms1280 اين زمانه؛ «ظروف مخففة» و«ظروف التخفيف»: حوادث وپيشامدهايى كه ~~باعث تخفيف گناه يا اشتباه شده ودر نتيجه كيفر كمتر مى شود؛ «الظروف» به ~~معنى احوال وچگونگى؛ «فى الظروف الحاضرة»: # در اين عصر وزمان؛ «الظروف الاستثنائية»: ### || AUTO ظروف استثنايى؛ «حسب الظروف»: بنا بر موقعيت. # =الظري- ### || AUTO [ظر]: «الطور الظري»: روش وكيفيت استفاده انسان در گذشته از ~~ابزار وآلات سنگى. # =الظريف- ### || AUTO ج ظرفاء وظراف وظرف وظروف وظريفون: خردمند وبا وقار، تيزهوش ~~وسرآمد ديگران. # =الظريفة- ### || AUTO ج ظريفات وظرائف: مؤنث (الظريف) است. # =الظعان- ### || AUTO ريسمانى كه با آن محمل وهودج را بندند. # =ظعن- # - ظعنا وظعنا وظعونا ومظعنا: ### || AUTO مهاجرت كرد، كوچ كرد. # =الظعون- ### || AUTO ج ظعن: مترادف (الظعان) است، شترى كه بار بر روى آن حمل مى كنند. # =الظعونة- ### || AUTO ج ظعن: شتر باربر. # =الظعينة- ### || AUTO ج ظعائن وظعن وظعن وجج أظعان وظعنات: محمل، همسر يا زنى كه در ~~محمل باشد؛ «هؤلاء ظعائنه»: اينها همسران اويند. # =ظفر- # ظفرا ه: ناخن در رخسار او فرو برد، ناخن او را شكست. # =ظفر- # - ظفرا: ناخنك در چشم او درآمد،- ت عينه: چشم او ناخنك درآورد. # ،- المطلوب وبه وعليه: بمراد خود رسيد وپيروز شد. # =ظفر- # تظفيرا ه [ظفر]: براى پيروزى او دعا كرد،- ه بعدوه: او را بر دشمنش پيروز ~~كرد.،- الشي ء: ناخن خود را در آن چيز فرو كرد،- الثوب: جامه را خوشبو ~~كرد،- الجلد: ### || AUTO بدن را كيسه كشيد يا پوست را ناخن ماليد. # =الظفر- # ج أظفار وجج أظافير: ناخن. # =الظفر- # ج أظفار وجج أظافير: ناخن؛ «منذ نعومة اظفاره»: از زمان كودكى. # الظفر: ج أظفار وجج أظافير: ناخن. # =الظفر- # پيروزى وچيره شدن؛ «نشوة الظفر»: طعم پيروزى. # =الظفر- ### || AUTO كسى كه هر چه بخواهد به آن دست يابد. # =الظفرة- # ناخنك كه چشم را مى پوشاند ودر سفيدى وسفتى مانند ناخن است، جمع (الظافر) است. # =الظفرة- ### || AUTO «عين ظفرة»: چشمى كه در آن ناخنك درآمده باشد. # =الظفير- # مرادف (الظفر) است. # =الظفير- ### || AUTO مرادف (الظفر) است. # =ظل- ### || AUTO - ظلا وظلولا يفعل كذا: دوام يافت، مدام بود؛ «ظل يسكن البيت»: ~~همچنان در آن خانه اقامت داشت،- صامتا: همچنان خاموش ماند،- على موقفه: ~~بكار خود ms1281 ادامه داد،- الشي ء: ادامه يافت، طولانى شد. # =الظل- # [ظل]: سايه، ج ظلال واظلال، عزت وبزرگى؛ «هو في ظله»: زير سايه اوست، ~~رفاه،- من القيظ: سختى گرما،- من الليل: ### || AUTO تاريكى شب،- من الثوب: پر ز پيراهن؛ «تقلص ظله»: نيرو وتوانايى ~~او كم شد؛ «خفيف الظل»: لطيف، سبكبال؛ «ثقيل الظل»: خشن وبد قلق؛ «ظل ~~الشباب» آغاز جوانى؛ «ظل الشتاء» آغاز زمستان؛ «ملاعب ظله» و«خاطف ظله»: ~~شتر مرغ نر كه هر گاه سايه خود را در آب ببيند براى گرفتن آن حمله مى كند. # =الظلال- # [ظل]: سايه بان كوچك، چتر. # =الظلال- ### || AUTO [ظل]: جمع (ظل وظله) است، مترادف (الظلة) است. (ظلال البحر»: ### || AUTO موجهاى دريا. # =الظلالة- ### || AUTO [ظل]: مترادف (الظلة) است. # =الظلام- # تاريك شدن، آغاز شب. # =الظلام- ### || AUTO كسى كه بسيار ستم كند. # =الظلامة- # آن چه مورد ستم قرار گيرد، چيزى كه با عنف گرفته شود. # =الظلة- ### || AUTO ج ظلل وظلال [ظل]: چتر كوچك، سايه بان، آن چه كه جلوى سرما ويا ~~گرما را مى گيرد، سايه درخت ومانند آن. # =الظلة- # [ظل]: اسم مرة از (ظل) است، اقامت گزيدن. # =الظلة- ### || AUTO [ظل]: آن چه كه سايه افكند بسان ابر ومانند آن. # =ظلع- ### || AUTO - ظلعا البعير: شتر در راه رفتن لنگيد. # =الظلع- # مص، عيب وبدى. # =الظلع- ### || AUTO كجى ولنگى. # =ظلف- # - ظلفا ه: به سم حيوان آسيب رساند،- نفسه عن الشى ء: از آن دست برداشت،- ~~أثره: ردپاى خود را پاك كرد تا پيدا نباشد،-- ظلفا القوم: به دنبال ردپاى ~~آن قوم رفت. # =ظلف- ### || AUTO - ظلفا ت الأرض: زمين سنگى وسخت شد،- ت معيشة فلان: زندگى بر ~~او سخت شد،- ت نفسه عن كذا: خود را از چيزى بازداشت. # =الظلف- # ج ظلوف وأظلاف: سم گاو وشتر وآهو. # =الظلف- # جاى بلندتر از آب وگل. # =الظلف- ### || AUTO مترادف (الظلف) است:؛ «رجل ظلف النفس»: مردى كه از كارهاى پست ~~به دور است. # =الظلفة- # من الأراضي: زمين سنگى. # =الظلفة- # من الأراضي: زمين سنگى. # =الظلفة- # من الأراضي: زمين سنگى. # =ظلل- ### || AUTO تظليلا [ظل] ه: سايه اش را بر او افكند. # =الظلل- ### || AUTO [ظل]: آبى كه زير سايه درخت باشد وآفتاب بر آن نتابد. # =ظلم- # - ظلما وظلما ومظلمة ه: به او ستم ms1282 كرد،- ه حقه: حق او را كم كرد،- الرجل: ~~چيزى را در غير موضع آن قرار PageV01P589 ### || AUTO داد؛ «من استرعى الذئب فقد ظلم»: كسى كه به گرگ محبت مى كند ~~ستم كرده است.،- الأرض: زمين را در جاى نامناسب كند. # =ظلم- # - ظلما الليل: شب تاريك شد. # =ظلم- ### || AUTO تظليما [ظلم] ه: او را به ستمكارى نسبت داد،- ه الحاكم: حاكم ~~حق او را از ستمكارش گرفت وبه او كمك كرد. # =الظلم- # مص، آنچه كه ناروا ونابجا باشد، ستم، بى عدالتى؛ «ظلما»: بناحق. # =الظلم- # مص، و- ج ظلوم: يخ، برق دندان وسفيدى آن. # =الظلم- # ج ظلوم: شخص، كوه. # =الظلم- ### || AUTO «ليل ظلم»: شب كه بسيار تاريك باشد. # =الظلماء- ### || AUTO تاريكى؛ «ليلة ظلماء»: يك شب بسيار تاريك ونيز «ليل ظلماء» گويند. # =ظلمة- # ج ظلم وظلمات وظلمات وظلمات: ### || AUTO تاريك شدن؛ «بحر الظلمات»: درياى آتلانتيك. # =الظلمة- # ج ظلم وظلمات وظلمات وظلمات: ### || AUTO تاريكى. # =الظلوم- ### || AUTO ستمكار. # =الظليف- ### || AUTO «رجل ظليف النفس»: آنكه پاك ومنزه از هر گونه پستى وبدى باشد. # =الظليل- ### || AUTO سايه دار: آنچه كه هميشه سايه داشته باشد. # =الظليلة- ### || AUTO مؤنث (الظليل) است، باغ پر از درخت، آبهاى راكد در ته دره. # =الظليم- # ج ظلمان وظلمان وأظلمة: ستمديده،- (ح): شتر مرغ نر. # =الظليم- ### || AUTO كسى كه بسيار ستم كند. # =الظماء- ### || AUTO ### || AUTO [ظمأ]: تشنگى. # =ظمئ- # - ظما وظما وظماء وظماءة [ظمأ]: # بسيار تشنه شد،- اليه: مشتاق او شد. # =ظمأ- ### || AUTO تظمئة [ظمأ] ه: او را تشنه كرد،- الفرس: اسب را لاغر وضعيف كرد. # =الظم ء- ### || AUTO ج أظماء: تشنگى. # =الظمأ- ### || AUTO [ظمأ]: تشنگى. # =الظمي ء- ### || AUTO ج ظماء [ظمأ]: تشنه، مشتاق. # =الظمأى- ### || AUTO ج ظماء [ظمأ]: مؤنث (الظمآن است. # =الظمآن- ### || AUTO ج ظماء [ظمأ]: تشنه، مشتاق. # =الظمآنة- ### || AUTO ج ظماء [ظمأ]: مؤنث (الظمآن) است. # =الظمئة- ### || AUTO ج ظماء [ظمأ]: مؤنث (الظمئ) است. # =ظن- # - ظنا [ظن] الشي ء: آن را دانست ويقين حاصل كرد؛ «ظنوا ان لا ملجأ من ~~الله الا اليه»: يقين نموده اند كه پناهى جز خدا نيست،- ه بكذا: او را به ~~چيزى تهمت زد، گمان وخيال كرد؛ «ظننت زيدا صاحبك»: # پنداشتم كه زيد دوست تو است. اين فعل بر سر مبتدا وخبر مىيد ودو ms1283 مفعول به ~~خود مى گيرد؛ «لا اظن احدا ينكر»: معتقد نيستم كسى منكر باشد؛ «لا اظنك ~~تخالفنى»: ### || AUTO خيال نمى كنم با من مخالفت كنى؛ «ظن فيه القدرة على»: او را بر ~~كارى توانا دانست. # =الظن- ### || AUTO [ظن]: مص، و- ج ظنون وجج أظانين (على غير القياس): گمان وخيال ~~قوى با احتمال خلاف آن؛ «حسن الظن»: گمان ونيت خوب؛ «سوء الظن»: گمان ونيت ~~بد؛ «احسن الظن بفلان»: نسبت به فلانى نظر خوب داشت؛ «اساء الظن بفلان»: ~~نسبت به او نظر بد داشت؛ «ظنا منه أن»: بعقيده او كه ... ؛ «يغلب على الظن ~~ان»: احتمال دارد كه ... # =الظناء- ### || AUTO [ظن]: «نفس ظناء»: آنكه مورد اتهام باشد. # =الظنان- ### || AUTO [ظن]: آنكه بسيار بد گمان باشد، آنچه كه بدان اعتمادى نباشد. # =الظنانة- ### || AUTO [ظن]: تهمت. # =الظنة- ### || AUTO ج ظنن وظنائن [ظن]: تهمت. # =الظنون- ### || AUTO [ظن] مرادف (الظنان) است؛ «رجل ظنون»: مردى سست رأى كه مورد ~~اعتماد نباشد؛ «دين ظنون»: وامى كه به واريز وپس دادن آن از گيرنده اعتقادى ~~نباشد؛ «بئر ظنون»: چاهى كه معلوم نيست آب در آن هست يا نه. # =الظنين- ### || AUTO ج أظناء [ظن]: مورد گمان واتهام، تهمت زده، كم خير. # =الظهارة- # «ظهارة الدابة»: آنچه كه براى حفظ ستور بر پشت آن قرار دهند. # =الظهارة- ### || AUTO من الثوب: رويه پيراهن كه متناقض آسترى جامه كه به آن ~~(البطانة) گويند مى باشد. # =ظهر- # - ظهورا: آشكار شد، نمايان شد؛ «على ما يظهر» و«يظهر لي ان»: آنچه كه ~~بنظر مى رسد،- ظهرا وظهورا على السر: بر آن راز آگاه شد،- عليه: بر او غلبه ~~يافت، به او يارى كرد،- على الشي ء: از بالاى آن چيز گذشت،- بحاجتى: نيازم ~~را ناچيز دانست وبه آن توجهى ننمود،،- ظهرا ه: بر پشت او زد،- الشي ء وبه: ~~آن چيز را دور انداخت،- الثوب: براى جامه رويه ساخت،- بعلمه: بدانش خود ~~افتخار كرد،-- ظهارة: قوى پشت گرديد. # =ظهر- # - ظهرا: از درد پشت وكمر ناليد. # =ظهر- ### || AUTO تظهيرا [ظهر]: آن مرد در نيمروز رفت يا در نيمروز آمد،- فيلما: ~~عكس را ظاهر كرد. # =الظهر- # ج أظهار: ظهر، نيمروز. # =الظهر- # مص، و- ج أظهر وظهور ms1284 وظهران: # پشت انسان، پشت حيوان،- ج ظهران: # آنچه كه با آن بار حمل كنند، دارائى بسيار، جانب كوتاه پر، راه در ~~بيابان، زمين سخت وسفت، آنچه كه از ياد تو برود يا بياد بيايد؛ «قرأه على ~~ظهر قلبه» و«من ظهر القلب» و«على ظهر لسانه»: هر سه تعبير بمعناى از بر ~~وبدون نوشته خواندن مى باشد؛ «قلب الأمر ظهرا لبطن»: آن كار را خوب آماده ~~ساخت؛ «قلب له ظهر المجن»: از او برگشت وبا او دشمنى كرد؛ «ظهرا على عقب»: ~~از سر تا به پاى؛ «ظهر الصفحه»: پشت صفحه. # =الظهر- ### || AUTO آنكه از درد كمر وپشت نالد. # =الظهرة- # يارى كننده، دستيار. PageV01P590 ### || AUTO =الظهرة- # آنچه در خانه از آذوقه ولباس باشد. # =الظهرة- ### || AUTO يارى، يارى كننده. # =الظهري- ### || AUTO ج ظهاري: آنچه كه پس انداخته وفراموش شده باشد. # =الظهور- # مص، مباهات؛ «حب الظهور»: ميل به فخر فروشى ومباهات،- ج ظهورات: آنچه كه ~~ناگهان به شكلى درآيد؛ «عيد الظهور»: ### || AUTO عيد تجلى در نزد مسيحيان است. # =الظهير- ### || AUTO آنكه پشتى نيرومند دارد، آنكه از پشت درد نالد، يارى كننده، ~~دستيار. # =الظهيرة- ### || AUTO ج ظهائر: مؤنث (الظهير) است، نيمروز، ظهر. # =الظواهر- # بلنديهاى دره، زمينهاى بلند؛ «علم الظواهر الجوية»: دانش هواشناسى. PageV01P591 ### | AUTO ### || AUTO ع العين # ع- ### || AUTO حرف هيجدهم از حروف مبانى واز حروف حلق مى باشد كه در حساب جمل ~~داراى شماره 70 است. # =العائب- ### || AUTO [عيب]: آنكه چيزى را عيب دار نمايد. # =العائد- ### || AUTO ج عواد وعود وعود [عود]: فا، عيادت كننده بيمار. # =العائدة- ### || AUTO ج عود وعوائد وعائدات: مؤنث (العائد) است،- ج عوائد: سود، ~~احسان وانعام ومهربانى. # =العائذ- ### || AUTO ج عوذ [عوذ]: فا، ملتجى وپناهنده،- ج عوذ وعوذان وجج عوذات: ~~ماده آهو وشتر واسب كه تازه زا باشند. # =العائذة- ### || AUTO ج عوائذ وعائذات: مؤنث (العائذ) است. # =العائر- # [عور وعير]: فا،- من السهام أو الحجارة: # سنگ يا تيرى كه پرتاب كننده آن شناخته نباشد، آنكه در چشمانش خاشاك يا ~~چركى باشد، آنچه كه باعث درد چشم شود، خاشاك، درد چشم. # =العائر- ### || AUTO [عير]: آمد وشد كننده، گشت زننده. # =العائرة- # ج عوائر [عور]: مؤنث (العائر) است، بسيارى؛ «عين ms1285 عائرة»: چشمى كه در آن ~~خاشاك وچركى رفته باشد. # =العائرة- ### || AUTO [عير]: مؤنث (العائر) است؛ «شاة عائرة»: گوسفندى كه ميان دو ~~گله سرگردان باشد كه با كداميك همراه شود؛ «قصيدة عائرة»: شعرى كه ميان ~~مردم متداول است. # =العائز- ### || AUTO [عوز]: نيازمند ومستمند. # =العائش- # [عيش]: فا؛ «هو رجل عائش»: ### || AUTO مردى كه در رفاه وزندگى خوش باشد. # =العائص- ### || AUTO [عوص]: سختى ونيازمندى. # =العائض- ### || AUTO [عوض]: عوض، جانشين. # =العائط- ### || AUTO ج عوط وعيط وعيط وعوطط وعيطات [عيط]: فا، فرياد كننده. # =العائف- ### || AUTO [عيف]: فا، آنكه از چيزى ناپسنديده اجتناب ورزد، آنكه بوسيله ~~پرنده وغيره فال بگيرد. # =العائق- # ج عوائق وعوق [عوق]: فا، آنچه تو را از كارى كه دارى باز دارد؛ «عوائق ~~الدهر»: ### || AUTO گرفتاريهاى روزگار. # =العائقة- ### || AUTO ج عوائق [عوق]: مؤنث (العائق) است، آنچه كه بازدارنده كارى باشد. # =العائل- # [عول]: فا، عيالمند. # =العائل- ### || AUTO ج عالة وعيل وعيل وعيلى [عيل]: فا، نيازمند ومستمند. # =العائلة- ### || AUTO [عول]: مؤنث (العائل) است؛ «عائلة الرجل»: همسر وفرزندان ~~وافراد تحت تكفل وفاميل پدرى مرد. # =العائم- ### || AUTO [عوم] في الماء: شناگر، شنا كننده. # =العائن- ### || AUTO [عين]: چشم زخم زننده. # =العائه- ### || AUTO [عوه]: آنكه به كشتزار يا به دام وستوران او آفت وارد شده باشد. # =عاب- ### || AUTO - عيبا [عيب] الشي ء: آن چيز عيب دار شد،- الشي ء: آن چيز را ~~عيب دار كرد،- فلانا: او را به عيب وبدى نسبت داد. # =العابث- ### || AUTO شوخ وبازيگر، آنكه مسائل مذهبى وجز آن را بازيچه شمارد. # =العابد- ### || AUTO ج عبدة وعباد وعابدون: نيايشگر، خدمتگزار، راهب مسيحى. # =العابدة- ### || AUTO ج عابدات وعوابد: مؤنث (العابد) است. # =العابر- ### || AUTO ج عابرون وعبار: فا، نظارت كننده بر چيزى، گذشته؛ «دخل عابر ~~سبيل»: مسافرى بدون توقف آمد ورفت؛ «صاروخ عابر القارات»: موشك قاره پيما. # =العابل- ### || AUTO ج عبل: فربه، تنومند. # =العابور- ### || AUTO پرندگانى كه از كشورها مى گذرند واندكى در آنجا مى مانند وباز ~~مى گردند مانند سبز قبا وقمرى وكبوتر دشتى وجز آنها. # =عاتب- ### || AUTO عتابا معاتبة [عتب] ه على كذا: او را بر چيزى ملامت وسرزنش ~~كرد،- ه: او را نكوهش كرد. # =العاتق- # ج عواتق وعتق: آنكه از بندگى وبردگى ms1286 آزاد شده باشد، شراب خوب، شراب كهنه، ~~مشك فراخ، دختر نو بالغ ونورس، كمان كهنه سرخ رنگ،- (ع ا): # شانه انسان؛ «اخذه على عاتقه»: خود را ملزم به آن دانست؛ «القى المسئولية ~~على عاتقه»: ### || AUTO ويرا عهده دار مسئوليت نمود، مسئوليت از او خواست، «عاتق ~~الثريا»: نام ستاره ايست در آسمان. # =العاتقة- ### || AUTO كمان كهنه وسرخ رنگ. # =العاتمات- # «النجوم العاتمات»: ستاره ها كه بر اثر گرد وغبار هوا كم نور شوند. PageV01P592 ### || AUTO =العاتي- ### || AUTO ج عتاة وعتي [عتو]: فا، متكبر؛ «ليل عات»: شبى تاريك. # =عاث- # عيثا وعيوثا وعيثانا [عيث] الشي ء: آن چيز را تباه كرد؛ «عاث الذئب فى ~~الغنم»: ### || AUTO گرگ به گله گوسفند زد؛ «عاث فى الأرض فسادا»: هر جا كه رفت ~~زيان وارد كرد،- فى ماله: درمان خود اسراف وآن را تباه كرد. # =عاج- # - عوجا ومعاجا [عوج] بالمكان: در آن مكان اقامت نمود،- فلانا بالمكان: در ~~آن مكان او را اقامت داد،- السائر: رونده از رفتن باز ماند،- الى او على ~~المكان: بدانجا اظهار تمايل وتوجه نمود،- اليه: به او ميل نمود،- البعير: ~~بر سر شتر مهار افكند،- فلان عما عزم عليه: فلانى از آنچه كه تصميم گرفته ~~بود منصرف شد. # =عاج- ### || AUTO - عيجا [عيج] بالشي ء: آن چيز را آماده ومجهز كرد. # =العاج- ### || AUTO [عوج]: عاج (دندان فيل). # =العاجة- ### || AUTO [عوج]: يك قطعه عاج. # =العاجز- ### || AUTO ج عواجز: فا، ناتوان؛ «امرأة عاجز»: زن ناتوان،- ج عجزة: كسيكه ~~نيروى بدنى او تحليل رفته وقادر به كار نباشد؛ «مأوى العجزة»: خانه ~~سالمندان وناتوانان؛ «إسعاف العجزة»: يارى به سالمندان وناتوانان. # =عاجل- ### || AUTO معاجلة [عجل] ه بضربة: در زدن ضربه بر او پيشدستى كرد،- ه ~~بذنبه: او را به گناهى كه مرتكب شده بود مجازات نمود وبه او امان نداد. # =العاجل- ### || AUTO شتابگر، شتاب كننده بر ضد (آجل) است «عاجلا او آجلا»: زود يا ~~دير؛ «فى القريب العاجل»: در آينده نزديك. # =العاجلة- ### || AUTO مؤنث (العاجل) است، دنيا. # =العاجم- ### || AUTO ج عجم: آنكه چيزى را آزمايش ويا امتحان كند. # =العاجمة- ### || AUTO مؤنث (العاجم) است،- ج العواجم: دندان. # =العاجن- ### || AUTO ج عجن من الرجال: آنكه هنگام برخاستن از ms1287 زمين به علت ضعف يا ~~كبر سن از دو دست خود كمك گيرد. # =عاد- # - عودا [عود] ه: او را باز گردانيد،- الشي ء: آن چيز را از گونه اى به ~~گونه اى ديگر درآورد،- فلانا بالمعروف: با او كارى خوب انجام داد،- عودا ~~وعيادا الشي ء: # مجددا مورد رسيدگى قرار داد،- الأمر كذا: # وضع به همان صورت اولى درآمد؛ «عاد فلان شيخا»: فلانى پير شد.،- عودا ~~وعودة ومعادا لكذا أوالى كذا: به سوى آن رفت ويا از آن برگشت،- أدراجه: از ~~جائيكه آمده بود برگشت،- ت المياه الى مجاريها: وضع به حال طبيعى برگشت؛ ~~«لم يعد ... »: باقى نماند؛ «لم يعد يستطيع صبرا»: صبر وشكيبايى او تمام ~~شد؛ «لم يعد له طاقة به»: # ديگر طاقت در او نماند،- عودا وعيادا وعيادة وعوادة المريض: از بيمار ~~ديدن وعيادت كرد. # =عاد- # نام مردى از عرب قديم، يك قبيله عربى قديمى. # =عاد- ### || AUTO عدادا ومعادة [عد] الشي ء القوم: با هم بطور مساوى مشاركت ~~كردند،- ه: او را به جنگ خواند. # =عادى- ### || AUTO عداء ومعاداة [عدو] فلانا: با او دشمنى كرد،- الشي ء: آن را ~~دور كرد،- بين الصيدين: با يك تير دو نشان زد. # =العادة- # ج عادات وعاد وعيد وعوائد [عود]: # عادت، اخلاق هميشگى شخص؛ «على عادته»: به عادت هميشگى؛ «حسب العادة»: ### || AUTO طبق معمول؛ «جرت العادة بان»: عادت بر اين بود كه ... # =عادل- ### || AUTO عدالا ومعادلة [عدل] ه: با آن برابر شد،- ه فى المحمل: با او ~~سوار هودج شد،- بين الشيئين: آن دو چيز را با هم برابر نمود،- فى الأمر: آن ~~كار را انجام نداد،- بين الأمرين: دو امر برايش پديد آمد وندانست بر كداميك ~~شكيبائى كند. # =العادل- ### || AUTO ج عدول: منصف، دادگر، مشرك. # =العادي- # ج عداة [عدو]: فا، تجاوزگر، دشمن، ستمكار، دزد، شير كه انسان را شكار مى ~~كند؛ «عادي العوادي»: سختترين كارها كه انسان را از امور خود باز دارد. # =العادي- ### || AUTO ج عاديات [عود]: امر طبيعى ومعمول، چيزى قديمى. # =العادية- ### || AUTO ج عواد [عدو]: مؤنث (العادي) است، گروهى كه آماده براى جنگ مى ~~باشند، اسبهاى غارت كننده، دورى، كارى كه تو را ms1288 از كار ديگر باز مى دارد، ~~تندى وخشم؛ «عادية السم»: زيان زهر. # =عاذ- ### || AUTO - عوذا وعياذا ومعاذا ومعاذة [عوذ] بفلان من كذا: به او ~~پناهنده شد؛ «اعوذ بالله من الشيطان الرجيم»: پناه به خدا مى برم از شيطان ~~رجيم،- بالشي ء: ملازم آن چيز شد. # =العاذر- ### || AUTO فا، عذر خواه، اثر زخم. # =العاذق- ### || AUTO ج عاذقون وعذاق: فا، كشاورز كه به امور نخل خرما رسيدگى كند. # =العاذل- # ج عذل وعذال وعذلة وعاذلون: ### || AUTO سرزنش كننده، ملامت كننده. # =العاذلة- ### || AUTO ج عواذل وعاذلات: مؤنث (العاذل) است. # =العاذية- ### || AUTO [عذو] من الأراضي: زمينهاى خوب وپر بركت. # =عار- # - عورا [عور] ه: او را كور كرد،- الشي ء: آن چيز را از بين برد وضايع كرد. # =عار- # عيرا [عير]: آن مرد آمد وشد كرد،- الفرس: اسب راه خود را گرفت ورفت وچيزى ~~جلوى آن را نگرفت،- ت القصيدة: # آن شعر ميان مردم متداول شد،- فلانا: از او عيبجويى كرد. # =عار- ### || AUTO معارة وعرارا [عر] الظليم: شتر مرغ بانك زد. # =العار- # ج أعيار [عير]: عيب، هر چه كه انسان را از قول وفعل مورد عيبجويى قرار دهد. # =العار- ### || AUTO [عر] من الجمال: شتر پيس. # =العارة- # ج عوار [عور]: امانت، آنچه به PageV01P593 ### || AUTO ديگرى داده شود به شرط آنكه برگرداند، آنچه كه بين مردم متداول ~~مى شود. # =عارض- # معارضة وعراضا [عرض] الرجل: با او مخالفت ومقاومت كرد، با او مسابقه داد، ~~گفته او را نقض كرد،- ه: از او برگشت،- ه فى المسير: جلوى او را گرفت،- ه ~~بمثل صنيعه: با او عمل متقابل كرد،- الكتاب بالكتاب: دو كتاب را با هم ~~مقابله كرد. ### || AUTO ،- الرجل: راهى براى خود گرفت ورفت. # =العارض- ### || AUTO فا، عارضه ديوانگى، آنچه كه غير اصلى باشد؛ «عرض عارض»: مانعى ~~ايجاد شد، كوه، صورت ورخساره. # =العارضة- ### || AUTO عوارض: مؤنث (العارض) است، چوب بالاى درب، چوب سقف خانه، دندان ~~پيشين، رأى صحيح وتصحيح در گفتار؛ «عارضة الأزياء»: مانكن لباس، ناحيه، ~~چهره، رخساره، نيازمندى. # =العارف- ### || AUTO فا، شكيبا؛ «هذا امر عارف»: امرى شناخته شده. # =العارفة- ### || AUTO ج عوارف: مؤنث (العارف) است، نكوئى، بذل وبخشش، (فاعلى است ~~بمعناى مفعول). # =عارك- ### || AUTO معاركة ms1289 وعراكا [عرك] ه: با او زد وخورد كرد ومزاحمت ايجاد نمود. # =العارم- ### || AUTO «يوم عارم»: روز بسيار سرد. # =العاري- ### || AUTO ج عراة [عري]: لخت، آنكه لباسهاى خود را درآورده باشد. # =العارية- # ج عوار وعاريات [عري]: مؤنث (العارى) است. # =العارية- # مرادف (العارة) است. # =العارية- ### || AUTO ج عواري [عور]: مرادف (العارة) است. # =عاز- # - عوزا [عوز] الشي ء فلانا: به آن چيز نيازمند شد ولى آنرا بدست نياورد. # =عاز- ### || AUTO معازة [عز] ه: با او بر سر مقام معارضه نمود، در سخن بر او ~~چيره شد. # =العازب- ### || AUTO كسيكه دور شده وپنهان گرديده باشد. # =العازبة- ### || AUTO ج عوازب: مؤنث (العازب) است. # =العازف- ### || AUTO نوازنده، خواننده. # =العازل- ### || AUTO (ف): ماده ضد برق وگرما مانند چوب خشك وشيشه، عايق الكتريكى ~~وحرارتى. # =العازم- ### || AUTO ج عزمة وعازمون: آماده ومصمم؛ «امر عازم»: كارى كه بر انجام آن ~~تصميم گرفته شده باشد. # =العاس- ### || AUTO ج عسس وعسيس [عس]: شبگرد، نگهبان شب. # =عاسر- ### || AUTO معاسرة [عسر] ه: به سختى با او رفتار كرد. # =العاسل- # ج عسل وعواسل: مرد نيكوكار كه مورد تعريف وتوصيف باشد، كارگر جمع آورى ~~عسل از كندو؛ «رمح عاسل»: ### || AUTO نيزه اى كه از نرمى تكان خورد. # =العاسلة- ### || AUTO مؤنث (العاسل) است؛ «خلية عاسلة»: كندوى عسل. # =عاش- ### || AUTO - عيشا وعيشة ومعاشا ومعيشا ومعيشة وعيشوشة [عيش]: زندگى كرد. # =العاشب- ### || AUTO من الأمكنة: جائيكه در آن گياه روئيده شده باشد. # =العاشبة- ### || AUTO من الأراضي: زمين سبز وپر از گياه. # =عاشر- ### || AUTO معاشرة [عشر] ه: با او معاشرت ودوستى كرد. # =العاشر- ### || AUTO ج عشر: فا، دهم، دهمين شتر كه بر سر آب آيد. # =العاشرة- ### || AUTO ج عواشر: مؤنث (العاشر) است. # =العاشق- ### || AUTO ج عشاق وعاشقون: آنكه دوستدار كسى يا چيزى باشد. # =العاشقة- ### || AUTO مؤنث (العاشق) است. # =العاشور- ### || AUTO ### || AUTO [عشر]: مترادف (العاشوراء) است. # =العاشورى- # [عشر]: مترادف (العاشوراء) است. # =العاشوراء- ### || AUTO [عشر]: روز دهم ماه محرم است. # =العاشية- ### || AUTO ج عواش [عشو] من الإبل. شترى كه شبانگاه چرا كند. # =عاص- ### || AUTO - عياصا وعوصا [عوص] الشي ء: سخت وممتنع شد،- الكلام: دانستن ~~آن سخن مشكل شد. # =عاصى- # معاصاة [عصو] ه: او را با چوبدستى زد. # =عاصى- ### || AUTO معاصاة [عصي] ه: از او نافرمانى ms1290 كرد. # =عاصر- ### || AUTO معاصرة [عصر] ه: معاصر وهمزمان او بود. # =العاصر- ### || AUTO ج عصرة وعاصرون: فا، فشار دهنده؛ «رجل عاصر»: مرد كم چيز وبخيل. # =العاصرة- ### || AUTO ج عواصر وعاصرات: مؤنث (العاصر) است. # =العاصف- ### || AUTO ج عواصف: بادهايى كه سخت بوزد؛ «يوم عاصف»: روزى كه در آن ~~بادهاى شديد بوزد اين كلمه فاعل است به معناى مفعول. # =العاصفة- ### || AUTO ج عاصفات وعواصف: مؤنث (العاصف) است، بادهاى سخت وزش. # =العاصمة- ### || AUTO ج عواصم: پايتخت كشور، مركز حكومت، لقب شهر. # =العاصي- ### || AUTO ج عصاة وعاصون [عصي]: معصيت كار، گناهكار، آنكه دستور فرمانده ~~خود را اطاعت نكند. # =عاض- # - عوضا وعوضا وعياضا [عوض] فلانا من كذا: به او عوض يا بدل چيزى را داد. # =عاض- # معاضة وعضاضا [عض] ت الدواب: ### || AUTO ستوران يا چهار پايان يكديگر را گاز گرفتند. # =عاضد- ### || AUTO معاضدة [عضد] ه: او را كمك ويارى كرد؛ «عاضدنى على فلان»: مرا ~~در برابر فلانى يارى كن. # =العاضه- ### || AUTO فا، ساحر وجادوگر،- ج عواضه من الحيات: مار سمى وكشنده. # =العاضهة- ### || AUTO ج عواضه من الحيات: مارى كه با نيش زدن مى كشد. # =عاط- ### || AUTO - عيطا [عيط] ت العنق: گردن دراز وبلند شد. # =عاطى- # عطاء ومعاطاة [عطو] ه: به او خدمت كرد،- الرجل الشي ء: آن چيز را به او داد. PageV01P594 ### || AUTO =العاطر- ### || AUTO ج عطر: آن كه از عطر وبوى خوش بسيار استفاده كند. # =العاطف- ### || AUTO ج عطف وعطفة: فا، پوشش، ششمين اسب مسابقه، ودر نزد علماى نحو ~~حرف عطف است مانند واو عطف. # =العاطفة- ### || AUTO ج عاطفات وعواطف: مؤنث (العاطف) است، عاطفه ومحبت. # =العاطل- ### || AUTO فا؛ «رجل عاطل»: مرد بد اخلاق وبىدب؛ «عاطل عن العمل»: مرد بى ~~كار كه توانايى كار را دارد؛ «امرأة عاطل»: ج عواطل وعطل واعطال: زنى كه ~~زيور آلات ندارد. # =العاطلة- ### || AUTO ج عاطلات وعواطل: مؤنث (العاطل) است؛ «امرأة عاطلة»: زن هر ~~جائى اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =العاطوس- ### || AUTO آنچه كه باعث عطسه شود. # =العاطوف- ### || AUTO ج عواطيف: تله چوبى يا دام كه در آن چوبى كج به كار رفته باشد. # =عاظل- ### || AUTO معاظلة [عظل] في الكلام: كلام را در ms1291 هم بر هم وپيچيده گفت،- ~~الشاعر فى القافية: شاعر در بيتهاى شعر خود رعايت تناسب را با يكديگر ننمود ~~وتضمينى بكار برد،- بالكلام: سخن را پياپى برگردانيد وگفت. # =عاف- # - عوفا [عوف] الطائر: پرنده بطرف آب يا چيزى دور زد تا بر آن فرود آيد. # =عاف- ### || AUTO - عيفا وعيافا وعيفانا [عيف] الطعام وغيره: غذا را دوست نداشت ~~ونخورد،-- عيفا ت الطير: پرنده دور زد وبطرف چيزى رفت،- عيافة الطير: پرنده ~~ها را از خود دور كرد وبا پرواز آنها فال بد ويا خوب زد. # =عافى- # معافاة وعفاء وعافية [عفو] الله فلانا: ### || AUTO خداوند او را از بلاها وبيماريها حفظ كرد. # =العافي- ### || AUTO ج عفي [عفو]: فا، آمرزنده وبخشنده، كهنه، آنكه موى بلند دارد،- ~~عفاة وعفي وعافية: راهنما، ميهمان، هر خواستار بزرگى ويا روزى، آنچه از غذا ~~كه بعنوان كرايه ديگ عاريتى در ته آن باقى گذارند. # =العافية- # [عفو]: مص،- ج عافيات وعواف: ### || AUTO اسم است از (عافى)، بهبودى كامل، هر خواستار روزى. # =عاق- # - عوقا [عوق] ه عن كذا: او را از آن كار منصرف نمود وبه عقب راند. # =عاق- # - عيقا [عيق]: مرادف (عاق يعوق) است. # =عاق- ### || AUTO معاقة [عق] أباه: پدر خود را آزار داد وبا او مخالفت كرد. # =العاق- ### || AUTO ج عاقون وعققة وأعقة: فرزندى كه با پدر خود مخالفت مى كند. # =عاقب- ### || AUTO معاقبة [عقب] ه: به دنبال او آمد،- ه فى الراحلة: با هم بطور ~~متناوب بر ستور سوار شدند،- عقابا ومعاقبة ه بذنبه وعلى ذنبه: از او مؤاخذه ~~نمود واو را كيفر داد. # =العاقب- ### || AUTO فا، آنكه در پيشوايى نفر دوم باشد، نايب مهتر، قائم مقام مهتر. # =العاقبة- ### || AUTO ج عواقب: مؤنث (العاقب) است، نسل، پايان هر چيزى، پاداش خوب. # =العاقة- ### || AUTO ج عواق وعاقات [عق]: مؤنث (العاق) است. # =عاقد- ### || AUTO معاقدة [عقد] ه: با او پيمان بست. # =العاقد- ### || AUTO ج عقدة: فا؛ «جاء عاقدا عنقه»: آن مرد در حاليكه گردن خود را ~~كج گرفته بود آمد؛ «الزهر العاقد»: شكوفه درخت كه پس از بسته شدن ميوه شود. # =العاقدة- ### || AUTO ج عواقد وعاقدات: مؤنث (العاقد) است. # =عاقر- ### || AUTO معاقرة [عقر] الشي ء: ms1292 پيوست آن چيز شد؛ بر آن چيز معتاد شد،- ~~الخمر: به شراب خوردن معتاد شد،- ه: از يكديگر روى گرداندند وبه يكديگر ~~دشنام دادند. # =العاقر- ### || AUTO ج عقر وعواقر: زن نازا؛ «رجل عاقر»: مردى كه داراى فرزند نمى شود. # =العاقف- # ج عواقف:؛ «شاة عاقف»: ### || AUTO گوسفندى كه در اثر بيمارى پاهايش كج شده باشد. # =عاقل- ### || AUTO معاقلة [عقل] ه: در عقل وخرد بر او چيره شد. # =العاقل- ### || AUTO ج عقلاء وعاقلون وعقال: فا، مرد خردمند، درك كننده، فهميده، ~~حكيم ودانا، ونيز بر زن اطلاق مى شود، بز كوهى، آنكه ديه مقتول را پرداخت كند. # =العاقلة- ### || AUTO مؤنث (العاقل) است، نيروى خرد؛ «عاقلة الرجل»: بستگان وفاميل ~~پدرى مرد. # =العاقور- ### || AUTO آنچه كه پشت را زخمى كند. # =العاقول- ### || AUTO ج عواقيل: جاى عميق وپر نماى دريا، امواج دريا، سراشيبى دره يا ~~رودخانه، زمينى كه در آن نشانه اى از راهنمايى نباشد، مشكلات كارها. # =عاكس- # معاكسة وعكاسا [عكس] الكلام: ### || AUTO سخن را برگردانيد،- ه: موى پيشانى يكديگر را گرفتند،- ه: با او ~~مخالفت كرد. # =عاكف- ### || AUTO معاكفة [عكف] ه: ملازم آن شد. # =العاكف- # ج عاكفون وعكف وعكوف: ### || AUTO اقامت كننده، مقيم. # =عال- # - عولا [عول] الميزان: ترازو كم نشان داد،- فى الميزان: در ترازو خيانت ~~كرد،- ت الفريضة: حساب ماليات وسهميه آن زياد شد وبه همان نسبت منافع كم ~~شد،- امر القوم: كار مردم سخت وپريشان شد،- الشي ء فلانا: كار بر او سنگين ~~ونيازمند شد،- فى حكمه: در حكم ستم كرد واز حق روى گردان شد،- عولا وعيالة الرجل: # آن مرد عيالمند شد،- عولا وعيالة وعؤولا الرجل: آن مرد بى چيز شد،- الرجل عياله: # به عيال وخانواده خود نفقه داد،- اليتيم: # كفالت يتيم را عهده گرفت ومخارج او را تأمين نمود. # =عال- ### || AUTO - عيلا [عيل] الميزان: ترازو كم نشان داد،- فى الميزان: در وزن ~~كردن خيانت كرد،- عيلا وعيلة وعيولا ومعيلا الرجل: آن مرد عيالمند شد، ~~نيازمند وبى چيز شد،- عيلا ومعيلا ه الشي ء: آن چيز او را نيازمند وناتوان ~~كرد،- فى مشيه: در راه رفتن به طرف چپ وراست تكان خورد وفخر فروشى كرد. # =عالى- # معالاة [علو] الشي ء: آن چيز ms1293 را بالا PageV01P595 ### || AUTO برد،- الشي ء وبه: آن چيز را بلند كرد. # =العالة- # [عول]: عيال واولاد، آلاچيق چوبى كه از برگ درختان براى جلوگيرى از باران ~~نصب كنند، چتر باران،- (ح): شتر مرغ. # =العالة- ### || AUTO [عيل]: تنگدستى ومستمندى؛ «هو عالة عليهم»: ديگران ناچارند كه ~~زندگى او را تأمين كنند. # =عالج- # معالجة وعلاجا [علج] ه: در آن كار چاره جوئى وممارست كرد،- المريض: ### || AUTO بيمار را درمان كرد،- المسألة: موضوعرا مورد مطالعه قرار داد. # =عالم- ### || AUTO معالمة [علم] ه: در دانش بر او چيره شد، برترى يافت. # =العالم- # ج عوالم وعالمون وعلالم: جميع مخلوقات، جهان آفرينش. # =العالم- ### || AUTO ج علام وعالمون: دانشمند. # =عالن- # معالنة وعلانا [علن] العداوة وبالعداوة: # دشمنى خود را آشكار كرد،- ه الأمر وبالأمر: ### || AUTO آن كار را آشكار ساخت. # =العالن- ### || AUTO من الأمور: كار آشكار. # =العالي- ### || AUTO : [علو]: بلند مرتبه؛ رجل عالي الكعب»: مرد بزرگوار؛ «اتيته من ~~عال»: از بالاى بلندى نزد او آمدم. # =العالية- ### || AUTO ج عاليات وعوال: مؤنث (العالي) است؛ «عالية الشي ء»: بالاترين ~~نقطه هر چيزى؛ «عالية الوادي»: بالاى دره كه از آن آب سرازير شود. # =عام- # - عوما [عوم] في الماء: شنا كرد،- ت السفينة فى الماء: كشتى بر روى آب ~~روان شد.،- ت النجوم: ستاره ها به حركت درآمدند،- الزمام: مهار جنبيد وتكان خورد. # =عام- ### || AUTO - عيما وعيمة [عيم]: به شير خوردن آزمند شد، تشنه شير شد. # =العام- ### || AUTO ج أعوام [عوم]: چهار فصل سال، روز، جمع (العامة) به معناى ~~عمامه است. # =العام- # [عم]: عمومى، همگانى؛ «الرأي العام»: آراء عمومى مردم. # =العامة- # ج عام [عوم]: بسته چوب كه بر روى آب قرار گيرد واز آن بگذرند، پيشانى ~~سوار هنگامى كه به جلو آيد وديده شود. # =العامة- ### || AUTO ج عوام [عم]: مؤنث (العام) است؛ «عامة الناس»: عموم مردم؛ «جاء ~~القوم عامة»: آن قوم همگى آمدند. # =العامد- ### || AUTO فا،- (ه): خط عمودى در اشكال هندسى است كه در شكل هرم به آن ~~(العلو المائل) گويند، ودر هرم منتظم (ه): خط عمودى است كه از نوك هرم بر ~~قاعده آن فرود آيد. # =العامر- ### || AUTO فا، ساكن خانه، ج آن عمار است، مار كه جمع ms1294 آن (العوامر) است،- ~~(ح): بچه كفتار؛ «ام عامر» (ح): كفتار؛ «مكان عامر»: جاى آباد. # =العامرة- ### || AUTO مؤنث (العامر) است، مفرد (العوامر) وبه معناى مار است. # =عامل- ### || AUTO معاملة [عمل] ه: با او معامله كرد، دست مزد او را داد،- ه ~~بالمثل: با او مقابله بمثل كرد. # =العامل- # ج عمال وعاملون وعملة: كارگر، كسيكه با دست كارى را انجام دهد، آنكه براى ~~ديگرى كار كند، رئيس وفرماندار وحاكم؛ «عضو عامل»: آنكه در مؤسسه يا گروهى ~~شريك وعضو است؛ «الجيش العامل»: نيروهاى زير پرچم در زمان صلح؛ «عامل ~~ماهر»: كارگر ماهر؛ «عامل الرمح»: ### || AUTO قسمت زيرين سر نيزه؛ «العامل بالتماس (ك)»: عامل مساعد وكمكى ~~در مواد شيميائى وكارهاى آزمايشى آن. # =العاملة- ### || AUTO ج عاملات وعوامل: مؤنث (العامل) است؛ «اليد العاملة»: گروه ~~كارگران زحمتكش كه در يك دسته از كار ويا صنعت كار كنند؛ «عاملة الرمح»: ~~قسمت زيرين سر نيزه كه نزديك به سنان است. # =العاملية- # ج أعمال: كارى كه كارگر به عهده گيرد. # =العامه- ### || AUTO ج عمه: آنكه در گمراهى قرار گرفته است. # =العامي- # [عوم]: منسوب به (العام) است. # =العامي- ### || AUTO [عم]: عمومى ومتداول؛ «اللغة العامية»: زبان متداول ورايج. # =عان- # - عونا [عون] ت المرأة: آن زن نيمى از عمر خود را گذرانيد، ميان سال شد. # =عان- # - عينا [عين] الرجل: به او چشم زخم زد،- عيانة على القوم: مراقب مردم شد، ~~بر آن قوم ديده بان شد،- القوم: براى آنها خبر آورد،- عينا وعيانا وعينانا ~~الماء او الدمع: آب يا اشك جارى شد،- ت البئر: آب چاه زياد شد. # =عان- ### || AUTO معانة وعنانا [عن] ه: با او معارضه كرد، به او اعتراض كرد. # =العان- ### || AUTO [عن]: ريسمان دراز، ابر ممتد كه در آسمان پديدار شود. # =عانى- ### || AUTO معاناة [عني] الشي ء: از آن چيز سختى كشيد وتدبير كرد وآنرا ~~پيش برد،- ت الهموم فلانا: با مشكلات روبه رو شد، اندوهها به وى روى آورد. # =العانة- ### || AUTO ج عون وعانات [عون] (ح): ماده الاغ، گروهى از الاغهاى وحشى. # =عاند- ### || AUTO معاندة وعنادا [عند] ه: از او كناره گيرى كرد وبا او مخالفت ~~نمود،- الرجل: با او مقابله ms1295 به مثل كرد. # =العاند- ### || AUTO ج عند وعواند: فا، كسيكه مخالف رفتار كند، آنكه از هدف خود ~~منحرف شود. # =العانس- # مرد پير كه هنوز ازدواج نكرده باشد،- ج عوانس وعنس وعنس وعنوس: ### || AUTO دخترى كه پير شده وازدواج نكرده باشد. # =عانق- ### || AUTO معانقة وعناقا [عنق] ه: دست بگردن او درآورد واو را بسينه ~~چسبانيد. # =العاني- # [عنو]: آب ويا خون كه روان باشد،- ج عناة: اسم فاعل است، خوار وفروتن، اسير. # =العاني- ### || AUTO [عني]: فا، اسير. # =العانية- ### || AUTO ج عانيات وعوان [عنو]: مؤنث (العانى) است. # =عاه- # - عووها [عوه] الرجل: آفت در مزرعه وحيوانات او افتاد،- الزرع: به كشتزار آفت PageV01P596 ### || AUTO رسيد. # =عاه- ### || AUTO - عيها [عيه]: آفت بر او وارد شد. # =العاه- ### || AUTO [عوه]: مرادف (العائه) است. # =العاهة- ### || AUTO ج عاهات [عوه وعيه]: آفت كه در كشتزار ويا دام وجز آن افتد؛ ~~«اهل العاهات»: آنان كه آفت زده شده اند، مردم آفت زده. # =عاهد- ### || AUTO معاهدة [عهد] ه: با او پيمان بست. # =العاهر- ### || AUTO ج عهار: بد كاره وزناكار،- ج عواهر: مؤنث العاهر است. # =العاهرة- ### || AUTO ج عواهر: مؤنث (العاهر) است. # =العاهل- ### || AUTO ج عواهل: پادشاه بزرگ، زنيكه شوهر ندارد. # =العاهي- ### || AUTO [عوه]: مرادف (العائه) است. # =عاوى- ### || AUTO معاواة [عوي] الكلاب: سگها را به صدا درآورد. # =عاود- ### || AUTO معاودة وعوادا [عود] الرجل: به كار نخستين بازگشت،- ه ~~بالمسألة: پى در پى از او سؤال كرد،- ته الحمى: تب به او بازگشت،- الشي ء: ~~آن چيز را عادت خود قرار داد. # =عاور- ### || AUTO معاورة [عور] الشمس: خورشيد را مراقبت كرد،- المكاييل: پيمانه ~~ها را سنجيد،- ه الشي ء: آن چيز را موقتا به او عاريه داد. # =عاوض- ### || AUTO معاوضة [عوض] فلانا من كذا: به او عوض داد، آن چيز را با چيز ~~ديگرى عوض كرد. # =عاوم- # معاومة [عوم] فلان فلانا: به مدت يكسال با او معامله كرد،- ت النخلة: ### || AUTO درخت يكسال ميوه داد ويكسال ميوه نداد، درخت يكسال در ميان ~~ميوه داد. # =عاون- ### || AUTO معاونة وعوانا [عون] ه على الشي ء: او را يارى ومساعدت كرد. # =عايا- ### || AUTO معاياة [عيي] الرجل: سخن پوچ وبى معنى گفت،- صاحبه: با دوست ~~خود سخن پوچ ونامفهوم گفت. # =عايد- ### || AUTO ms1296 معايدة [عود] ه: با فرا رسيدن عيد به او تبريك گفت. # =عاير- # معايرة وعيارا [عور] المكاييل: پيمانه ها را با هم مقايسه كرد. # =عاير- # معايرة وعيارا [عير] المكيال أو الميزان: ### || AUTO پيمانه يا ترازو را با ترازوى ديگر مقايسه كرد تا صحت آن معلوم شود. # =عايش- ### || AUTO معايشة وعياشا [عيش] ه: با او زندگى كرد. # =عاين- ### || AUTO عيانا ومعاينة [عين] ه: با چشم خود او را ديد،- الطبيب المريض: ~~پزشك بيمار را با گرفتن نبض وچشم معاينه كرد،- الشي ء: آن چيز را تحقيق كرد. # =عب- ### || AUTO - عبا [عب] الماء: آب را با يك نفس نوشيد،- ت الدلو: دلو هنگام ~~كشيدن آب از چاه صدا كرد. # =العب- # ج عباب [عب]: چين آستين پيراهن از زير بغل؛ «وضعه فى عبه»: آنرا زير بغل ~~پنهان كرد. # =العب- ### || AUTO [عب]: اسم است براى برف وتگرگ «عب الشمس»: آفتاب، روشنايى ~~خورشيد. # =عبى- ### || AUTO تعبية [عبي] الجيش: ارتش را آماده ومجهز كرد. # =العباء- ### || AUTO ### || AUTO ج أعبئة [عبأ]: عبا ويا چادر. # =العباءة- ### || AUTO [عبأ]: عبا وچادر كه بر روى لباس پوشند. # =العباب- # [عب]: موج سيل، برآمدگى سيل؛ «عباب البحر»: موج دريا؛ «شق عباب البحر»: ~~موج دريا را شكست. # =العباب- ### || AUTO [عب]: نوشيدن آب. # =العبابيد- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO [عبد]: مرادف (العباديد) است. # =العباد- # جمع عبد (بندگان)، گروهى از اعراب مسيحى كه در حيره مى زيستند. # =العبادي- # منسوب به (العباد) از قبايل عرب است. # =العباديد- ### || AUTO اين كلمه جمع است ومفرد ندارد به معناى گروههاى مختلف از مردم ~~يا اسبان است ونيز به معناى راههاى دور آمده است. # =العبار- ### || AUTO اسم مبالغه (العابر) است يعنى بسيار عبور كننده، تعبير خواب كننده. # =العبارة- ### || AUTO مص، الفاظ وكلماتى است كه دلالت بر معنايى كند، «هذا عبارة عن ~~كذا»: اين به معناى آن است ودر دلالت با آن مساوى است؛ «بعبارة اخرى»: به ~~عبارت ديگر، اين كلمه نيز به معناى مقدار وتركيب ويا مفهوم معادله جبرى است ~~(ع ج) مجموع اعداد وحروفى است كه ميان آنها عمليات جبر انجام مى پذيرد، ~~مانند: س 2+ 3 س، س- س+ 1. # =العباس- ### || AUTO آنكه بسيار ترشروى ms1297 وگرفته باشد. # =العباية- # ج عبايات وعبي [عبي]: عبا، چادر، مرادف (العباءة) است. # =عبأ- # - عبأ [عبأ] الجيش للحرب: لشكر را براى جنگ آماده نمود،- المتاع: متاع را ~~آماده كرد،- الى فلان وله: به سوى او رفت؛ «لا اعبأ به»: به او اهميت نمى ~~دهم او چيزى نيست. # =عبأ- # تعبئة وتعبيئا [عبأ] الجيش للحرب: ### || AUTO لشكر را آماده جنگ نمود،- المتاع: متاع را آماده كرد. # =العب ء- # ج أعباء [عبأ]: مانند وهمسان. # =العب ء- ### || AUTO ج أعباء [عبأ]: بار وسنگينى؛ «نهض أوقام بالأعباء كلها»: تحمل ~~همه سنگينيها وسختيها را نمود، مثل ومانند، برابر ومساوى. # =عبث- # - عبثا الشي ء بالشي ء: چيزى را با چيزى ديگر درآميخت. # =عبث- ### || AUTO - عبثا: آن مرد بازى وشوخى كرد،- بالدين وغيره: دين را سبك ~~شمرد وكوچك دانست. # =العبث- # مص، انجام كارى بى فايده وبدون هدف؛ «فعل ذلك عبثا»: كارى كرد كه بدون ~~هدف بود؛ «من العبث أن»: فايده ندارد كه ... # =عبد- # - عبادة وعبودة وعبودية ومعبدا ومعبدة الله: عبادت خداى يگانه را نمود ~~واز او اطاعت كرد. # =عبد- # - عبودة وعبودية: او وپدرانش از زمان گذشته رعيت وبرده بودند. PageV01P597 ### || AUTO =عبد- ### || AUTO تعبيدا [عبد] ه: او را بنده خود كرد، او را خوار كرد،- الطريق: ~~راه را صاف وهموار كرد،- البعير: شتر را با قطران روغن مالى كرد. # =العبد- # ج عبيد وعباد وعبدة وعبدون وأعبد وعبدان وعبدان وعبدان وأعباد وجج أعابد ~~ومعابد وأعبدة: مرد زنگى، مطلق انسان اعم از آزاد وبرده، رعيت وبرده؛ «عبد ~~قن» يا «عبد قن»: ### || AUTO بنده يا برده، آنكه پدر ومادرش هر دو برده (غلام وكنيز) بوده اند. # =العبدية- ### || AUTO ### || AUTO مرادف (العبودية) است. # =عبر- # - عبرا: اندوهگين شد واشك او جارى گرديد،- ت العين: چشم او اشك ريخت،- ~~الكتاب: كتاب را بدون صدا مطالعه كرد،- الدراهم: سكه ها را وزن كرد وشمرد،- ~~عبرا وعبارة الرؤيا: خواب را تعبير كرد،- عبرا وعبورا: مرد، رفت،- السبيل: ~~راه را به سرعت پيمود،- النهر او الوادي: از رودخانه يا دره گذشت،- به ~~الماء: از آب گذشت. # =عبر- # - عبرا: اشك او جارى شد،- منه: از او پند گرفت. # =عبر- # تعبيرا [عبر] به الأمر: امر بر او سخت شد،- الرؤيا: خواب را تعبير ms1298 نمود،- ~~الدراهم: # سكه ها را وزن كرد وشمرد،- عن كذا: از چيزى سخن گفت،- عما فى نفسه: آنچه ~~در دل داشت گفت،- به: او را هلاك كرد. ### || AUTO ،- ه بالماء: او را از آب گذرانيد. # =العبر- # پرتوان وسخت (اين كلمه در مفرد وجمع ومذكر ومؤنث يكسان بكار برده مى ~~شود)،- من الوادي: كنار دره ورودخانه آن. # =العبر- # نيرومند وسخت؛ «جمال عبر اسفار»: # شتران كه در پيمودن راهها نيرومندند؛ «عبر»: ميان، وسط، خلال؛ «عبر ~~الأجيال»: # خلال قرنها وزمانهاى گذشته،- من الوادي: ### || AUTO مرادف (العبر) است. # =العبراني- ### || AUTO زبان يهوديان، يهودى. # =العبرانية- ### || AUTO زبان يهوديان، يهودى. # =العبرة- # ج عبر وعبرات: اشك چشم، اندوه وغم بى گريه، اسم مرة از (عبر) است. # =العبرة- ### || AUTO ج عبر: پند؛ «لك بفلان عبرة»: از فلانى پند گير، تعجب، اصل، ~~نظر، آنچه كه درس عبرت باشد. # =العبري- ### || AUTO اليهودي: كليمى، زبان كليمى (يهودى). # =عبس- # - عبسا وعبوسا: چهره خود را در هم كشيد،- الوجه: صورت در هم كشيده شد. # =عبس- ### || AUTO تعبيسا [عبس] الوجه: چهره گرفته شد،- وجهه: چهره خود را درهم كشيد. # =عبط- ### || AUTO - عبطا الذبيحة: گوسفند سالم وفربه وكم سال را ذبح كرد،- ه: در ~~زبان متداول به معناى (او را به سينه خود چسبانيد) مى باشد. # =العبطة- ### || AUTO اسم مرة از (عبط) است؛ «مات عبطة»: در حاليكه جوان وسالم بود مرد. # =عبق- # - عبقا وعباقة وعباقية الطيب به: # عطرآگين شد،- المكان بالطيب: بوى خوش در آنجا دميد،- بالمكان: در آنجا ~~اقامت كرد. # =عبق- ### || AUTO تعبيقا [عبق] رائحة الطيب: بوى خوش را پخش كرد. # =العبق- ### || AUTO مردى كه بوى خوش دهد. # =العبقة- ### || AUTO (طب): بيمارى تنگ نفس، اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =عبقر- ### || AUTO [عبقر]: جائيكه عرب مى پنداشت در آن جن بسيار است. # =العبقري- ### || AUTO منسوب به (عبقر) است، بزرگ وشريف، كسيكه از حيث كمال ونيرو ~~وهوش برترى داشته باشد، آنكه برتر از همه است. # =العبقرية- ### || AUTO مؤنث (العبقري) است، نيروى خلاقه وتوليد نزد شاعر ونويسنده. # =عبل- # - عبلا: آن مرد ستبر شد، تنومند شد. # =عبل- ### || AUTO - عبولا وعبالة: مرادف (عبل) است. # =العبل- # ج عبال: چاق ودرشت؛ «رجل عبل الذراعين»: مردى كه داراى دو بازوى محكم ~~است؛ ms1299 «فرس عبل الشوى»: اسب كه داراى پاى چاق ونيرومند است. # =العبل- # ج أعبال: برگهاى افتاده، برگى كه پيچ خورده است. # =العبل- ### || AUTO ج عبال: به معناى (العبل) است. # =العبلة- ### || AUTO ج عبلات وعبال: مؤنث (العبل) است. # =العبوثران- # [عبثر] (ن): گل بوقي كه خوشبو است واز رسته (الأنبوبية الزهر) است. # =العبوثران- ### || AUTO [عبثر] (ن): مرادف (العبوثران) است. # =العبودة- # مرادف (العبودية) است. # =العبودية- ### || AUTO بردگى وبرده شدن، اطاعت كردن، فرمانبردارى. # =العبوس- ### || AUTO آنكه بسيار چهره اش گرفته باشد؛ «يوم عبوس»: روزى سخت. # =العبيث- ### || AUTO مرادف (العابث) وبه معناى كسيكه كارى بيهوده انجام دهد مى باشد. # =العبير- ### || AUTO بوى عطر آميز وخوش. # =العبيثران- ### || AUTO [عبثر] مرادف (العبوثران) است. # =العبيط- ### || AUTO ج عبط وعباط: گوسفند يا شتر فربه وجوان وسالم كه ذبح مى شود؛ ~~«اديم عبيط»: پوست شكافته شده ويا دريده شده؛ «دم عبيط»: خون تازه ريخته شده. # =عتا- ### || AUTO - عتوا وعتيا وعتيا [عتو]: تكبر نمود واز حد خود تجاوز كرد،- ~~عن الأدب: ادب را نپذيرفت. # =العتابي- ### || AUTO (ح): گورخر. # =العتاد- ### || AUTO ج اعتد وعتد وأعتدة: آنچه كه براى امرى آماده شود، آنچه از ~~اسلحه وچهار پايان وادوات جنگى كه آماده شده باشد. # =العتاق- ### || AUTO مي خوب وكهنه. # =العتال- ### || AUTO باربر، حمال. # =العتالة- ### || AUTO باربرى، حمالى. # =العتاهة- ### || AUTO مص، گمراهى وحماقت، گمراهى مردم كه ناشى از بيخردى وسرگردانى باشد. # =العتاهية- # مص، گمراه، مردم گمراه اعم PageV01P598 ### || AUTO از ديوانه يا شگفت زده. # =عتب- # - عتبا وعتبانا ومعتبا ومعتبة ومعتبة عليه: بر او عتاب كرد،- عتبا وعتابا ~~وعتيبى فلانا: او را سرزنش وملامت كرد،- عتبا وعتبانا وتعتابا: در حاليكه ~~پاى خود را بلند كرد با پاى ديگر پريد،- البعير: شتر بر روى سه پاى خود راه رفت. # =عتب- ### || AUTO تعتيبا [عتب] الباب: براى درب عتبه ساخت،- الرجل: آن مرد دير كرد. # =العتب- ### || AUTO فساد، زمين سنگلاخ، فاصله ميان انگشت سبابه ووسطى يا ميان بنصر ووسطى. # =العتبى- ### || AUTO رضايت وخوشنودى. # =العتبة- # سراشيبى دره. # =العتبة- ### || AUTO ج عتب وعتبات: درگاهى، هر يك از پله ها، زمين ناهموار، كار بد ~~وسخت؛ «عتبات الموت»: سختيهاى مرگ. # =عتد- # - عتادا وعتادة الشي ء: آماده شد. # =عتد- ### || AUTO تعتيدا [عتد] الشي ء: آماده كرد. # =العتر- ### || AUTO «رجل عتر»: ms1300 مرد نيرومند. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =العترة- ### || AUTO فرزندان مرد ونواده وخانواده او. # =عتق- # - عتقا وعتقا: كهنه شد،- ت اليمين عليه: سوگند او قديمى وواجب شد،- ت ~~الخمر: مي كهنه ونيكو شد،- الشي ء: # آن چيز كهنه شد،- عتقا وعتقا وعتاقا وعتاقة العبد: آن بنده آزاد شد. # =عتق- # - عتاقة: كهنه شد،- ت اليمين عليه: # قسم او قديمى وواجب شد،- ت الخمر: مي كهنه وخوب شد.،- الشي ء: آن چيز ~~كهنه شد. # =عتق- ### || AUTO تعتيقا [عتق] الخمر: مي را گذاشت تا كهنه شود،- الثوب: لباس را ~~كهنه كرد،- فلانا بفيه: با دهان او را گاز گرفت. # =العتق- # آزادى، زمان دور، جمع (عاتق) به معناى دوش (ميان كتف وگردن) است. # =العتق- # مص، آزادى، قدمت، شرف وبزرگى، نجابت، زيبايى. # =العتق- ### || AUTO (ن): درختى كه از چوب آن نيزه سازند. # =عتل- ### || AUTO - عتلا ه: او را سخت كشانيد،- الشي ء: آن چيز را بر دوش گرفت. # =العتلة- ### || AUTO ج عتل: سنگ بزرگى كه از زمين كنده شود، عصاى درشت، عصاى ضخيم ~~آهنين كه با آن ديوار را خراب كنند. # =عتم- # - عتما عن الأمر: از انجام آن كار پس از مدتى دست كشيد،- قرى الضيف: در ~~ميهمانى دادن تأخير نمود،- الليل: پاسى از شب گذشت. # =عتم- # تعتيما [عتم] عن الأمر: از انجام آن كار پس از مدتى دست كشيد،- الطائر: ~~پرنده در بالاى سر انسان بال زد ودور شد،- الرجل: در تاريكى شب راه رفت،- قراه: ### || AUTO در ميهمانى دادن تأخير كرد،- «ما عتم ان وقف بنا»: دير كرد وما ~~را نگهداشت. # =العتم- # (ن): درخت زيتون دشتى. # =العتم- ### || AUTO (ن): به معناى (العتم) است. # =العتمة- ### || AUTO دير كردن، پاسى از شب، تاريكى شب. # =عته- # - عتها وعتها وعتاها وعتاها وعتاهة وعتاهية: خرد او كم شد، بدون اينكه ~~ديوانه شود شگفت زده شد،- فى العلم: سرگرم به تحصيل دانش شد. # =عته- ### || AUTO عتها وعتها وعتاها وعتاها وعتاهة وعتاهية: مرادف (عته) است،- ~~فلان في فلان: در آزار نمودن او حريص شد. # =العتي- ### || AUTO ج أعتاء [عتو]: مرادف (العاتى) است؛ «بلغ من العمر عتيا»: سن ~~وسال او بسيار شد، سالخورده شد. # =العتيد- ### || AUTO آماده، تناور، ستبر ودرشت. # =العتيدة- ### || AUTO مؤنث (العتيد) است، جعبه ms1301 لوازم آرايش عروس از عطر وشانه ومانند آنها. # =العتيق- # ج عتقاء وعتق: قديمى، بنده آزاد شده، مرد بخشنده، بهترين هر چيزى؛ «البيت ~~العتيق»: كعبه معظمه؛ «خمر عتيق»: ### || AUTO مي كهنه؛ «فرس عتيق» ج عتاق: اسب اصيل وخوب نژاد. # =العتيقة- ### || AUTO ج عتائق: مؤنث (العتيق) است. # =العتيه- ### || AUTO ج عتهاء: آنكه به آزار ديگران اصرار ورزد. # =عث- ### || AUTO ### || AUTO - عثا [عث] ه: بر او اصرار كرد،- ت العثة الصوف: ~~بيد پشم را خورد،- ت الحية فلانا: مار او را گزيد. # =العث- # [عث]: مفرد (عثاث) وبه معناى مارهاى درشت است كه در خشكسالى از فرط ~~گرسنگى يكديگر را مى خورند. # =العثة- ### || AUTO ج عث وعثث [عث] (ح): بيد (كرمك وآفت) كه پشم را مى خورد. # =عثر- # - عثرا وعثورا على السر وغيره: بر راز وجز آن آگاه شد،- عثرا وعثيرا ~~وعثارا الفرس: اسب لغزيد وزمين خورد،- العرق: # رگ جهيد. # =عثر- # - عثرا وعثيرا وعثارا الفرس والعرق: به معناى (عثر) است: اسب لغزيد ورگ جهيد. # =عثر- # - عثرا وعثيرا وعثارا: به معناى (عثر) است. # =عثر- ### || AUTO تعثيرا [عثر] ه: او را به پى بردن راز وادار نمود. # =العثرة- ### || AUTO ج عثرات: لغزش، افتادن، جنگ وجهاد؛ «حجر عثرة»: سنگى كه مانع ~~وعايق باشد؛ «وقف عثرة فى سبيله»: جلوى او را گرفت، سد راه شد. # =العثقول- ### || AUTO (ز): خوشه موز. # =العثكال- ### || AUTO ج عثاكيل [عثكل] (ز): مرادف (العثكول) است. # =العثكول- ### || AUTO ج عثاكيل [عثكل] (ز): خوشه خرما يا خوشه انگور. # =العثور- ### || AUTO آسيب پذير، بسيار لغزنده وافتاده. # =العثير- ### || AUTO گرد وخاك. # =عج- ### || AUTO - عجا وعجيجا [عج]: فرياد كشيد،- ت الريح: باد تند شد وگرد ~~وخاك براه انداخت. # =العجاب- # آنچه كه از حدود شگفتى تجاوز كند كه براى مبالغه آن تعبير (عجب عجاب) ~~بكار برده مى شود. # =العجاب- # آنچه كه مورد شگفتى قرار PageV01P599 ### || AUTO گيرد. # =العجاج- # [عج]: احمق، مردم عوام وبى نظم، گرد وخاك، دود. # =العجاج- # [عج]: آنكه بسيار فرياد كشد، آنكه گرد وخاك براه اندازد؛ «يوم عجاج»: ### || AUTO روزيكه در آن گرد وخاك باشد. # =العجاجة- ### || AUTO [عج]: مرادف (العجاج) است. # =العجال- ### || AUTO آنكه شتابكار است. # =العجالة- ### || AUTO آنچه كه با شتاب انجام شود، آنچه از غذا كه ms1302 حاضر شود. آنچه از ~~غذا كه با شتاب در برابر ميهمان قرار دهند. # =العجام- ### || AUTO هسته خرما، هسته بعضى از ميوه ها مانند انگور وكشمش. # =العجامة- ### || AUTO يك دانه هسته. # =العجاوة- ### || AUTO [عجو]: مرادف (العجوة) به معناى خرماى بسته بندى شده است. # =عجب- # - عجبا من الأمر وله: از او در شگفت شد،- اليه: او را دوست داشت. # =عجب- ### || AUTO تعجيبا [عجب] ه: او را به شگفتى واداشت. # =العجب- # منكر شدن، تكبر، خودپسندى، خودخواهى. # =العجب- # ج عجوب: انتهاى هر چيزى، ته دم، بيخ دم. # =العجب- ### || AUTO مص، شگفتى،- ج أعجاب: آنچه كه از آن شگفتى حاصل شود؛ «يا ~~للعجب»: چه شگفت است؛ «لا عجب»: بعيد نيست؛ «العجب من الله»: خوشنودى از خداست. # =العجة- ### || AUTO [عج] (ط): نوعى خوراك كه از تخم مرغ وآرد وروغن تهيه مى شود، اشكنه. # =عجج- ### || AUTO تعجيجا [عج]: الغبار: گرد وغبار برانگيخت،- البيت من الدخان: ~~خانه را پر از دود كرد. # =العجرفة- ### || AUTO [عجرف]: تكبر وخودپسندى، بد زبانى ودشنام. # =العجرم- ### || AUTO (ن): نام درختى است از انواع زالزالك كه داراى برگهاى ريز به ~~شكل تخم مرغ وميوه آن ريز وسياه است ومعمولا در سواحل مديترانه مى رويد. # =عجز- # - عجوزا ت المرأة: آن زن پير شد،- عن كذا: آن كار را نتوانست انجام دهد؛ ~~«عجز فلان عن العمل»: فلانى پير وناتوان شد،-- عجزا وعجوزا وعجزانا ومعجزا ~~ومعجزا ومعجزة ومعجزة: سست وبىراده شد. اين كلمه ضد (حزم) است. # =عجز- # - عجزا وعجوزا وعجزانا ومعجزا ومعجزا ومعجزة ومعجزة: سست وبىراده شد. اين ~~كلمه ضد (حزم) است. # =عجز- # - عجوزا ت المرأة: آن زن پير شد. # =عجز- ### || AUTO تعجيزا [عجز] ه: او را ناتوان كرد، او را به ناتوانى نسبت ~~داد،- ت المرأة: آن زن پير وكهنسال شد. # =العجز- # ج أعجاز: انتهاى هر چيزى. # =العجز- # ج أعجاز: به معناى (العجز) است. # =العجز- # ج أعجاز: مرادف (العجز) است؛ «رجل عجز»: مرد ناتوان؛ «عجز بيت الشعر»: # مصرع دوم شعر؛ «اعجاز النخل»: ريشه هاى نخل. # =العجز- ### || AUTO ج أعجاز: مرادف (العجز) است؛ «رجل عجز»: مردى ناتوان. # =العجزاء- ### || AUTO مؤنث (الأعجز) است. # =العجزة- # «هو عجزة أبيه»: او آخرين فرزند پدر خود است اين كلمه همواره ms1303 با لفظ مفرد مىيد. # =العجزة- ### || AUTO به معناى (العجزة) است؛ «هو عجزة ابيه»: او آخرين فرزند پدرش است. # =عجعج- ### || AUTO عجعجة [عجعج]: بسيار فرياد كشيد. # =العجعاج- ### || AUTO [عجعج]: آنكه بسيار فرياد كشد،- من الخيل: اسب اصيل، اسب پير. # =العجعجة- ### || AUTO [عجعج]: مص،- ج عجاعج: اسم است به معناى فرياد. # =عجف- # - عجوفا: غذا را نخورد، دست از غذا كشيد. # =عجف- # - عجفا: لاغر شد وچاقى او برطرف گرديد،- ت البلاد: باران نيامد. # =عجف- # - عجفا: به معناى (عجف) است. # =عجف- ### || AUTO تعجيفا [عجف] الرجل: آن مرد هنوز سير نشده دست از غذا كشيد. # =العجف- ### || AUTO (للمذكر والمؤنث): لاغرى كه چاقى او برطرف شده باشد. # =العجفاء- ### || AUTO ج عجاف: مؤنث (الأعجف) است. # =عجل- # - عجلا وعجلة: شتاب كرد، تسريع نمود؛ «عجل به اليه»: او را با شتاب برد،- ~~الأمر: در آن كار درنگ كرد وبه كار ديگرى پرداخت. # =عجل- ### || AUTO تعجيلا [عجل]: شتاب كرد،- ه: بر او پيشى گرفت، او را ~~برانگيخت،- له من الثمن كذا: مبلغى به او پرداخت نمود،- اللحم: گوشت را با ~~شتاب پخت. # =العجل- # هر چيزى كه در آن شتاب شود، آنچه از غذا كه حاضر شده باشد، آنچه از غذا ~~كه با شتاب براى ميهمان آورند. # =العجل- # ج عجول وعجلة وعجال (ح): # گوساله. # =العجل- # مرادف (العاجل) است. # =العجل- ### || AUTO به معناى (العاجل) است. # =العجلى- ### || AUTO مؤنث (العجلان) است. # =العجلان- # ج عجالى وعجالى وعجال: ### || AUTO شتابگر، شتاب كننده. # =العجلة- # مرادف (العجل) است. # =العجلة- # ج عجل وعجال (ح): گوساله ماده، چرخ. # =العجلة- ### || AUTO ج عجل وعجال وأعجال: سرعت وشتاب، سبكى، چرخ، گل ولاى، ابزارى ~~كه با آن بار حمل كنند. # =عجم- # - عجما وعجوما الشي ء: آن چيز را آزمايش كرد،- العود: چوب را به دندان ~~گرفت تا سفتى وسستى آنرا بيازمايد،- السيف: شمشير را براى آزمايش تكان ~~داد،- ته الأمور: تجربه زندگى او را ورزيده كرد،- عجما الكتاب: به خوبى ~~نتوانست كتاب را بخواند،- الكتاب او الحرف: حرف يا نوشته را نقطه گذارى كرد. # =عجم- # - عجمة: در زبان او لكنت و PageV01P600 ### || AUTO گرفتگى پديد آمد. # =عجم- ### || AUTO تعجيما [عجم] الكتاب: كتاب را اعراب گذارى ونقطه گذارى نمود تا ~~ابهام آن برطرف شود. # =العجم- # غير عرب- مرادف (العجم) است. # =العجم- # ته دم، ms1304 انتهاى دم كه به بدن چسبيده است. # =العجم- ### || AUTO نژاد غير عرب، هسته خرما، هسته مويز وغيره؛ «ليس لهذا الرمان ~~عجم»: اين انار بى دانه است. # =العجماء- ### || AUTO ج عجماوات: مؤنث (الأعجم) است، جانور، حيوان. # =العجمة- # خوب سخن نگفتن، ريگ وشن درشت، ابهام. # =العجمة- # به معناى (العجمة) است. # =العجمة- ### || AUTO واحد (العجم) است به معناى هسته خرما يا هسته هر ميوه، نخل كه ~~از هسته خرما سبز شده باشد. # =العجمي- ### || AUTO منسوب به (العجم) است، آنكه از نژادى غير عرب باشد. # =عجن- ### || AUTO - عجنا الدقيق: آرد را با مشت خود به هم زد وآنرا خمير نمود،- ~~على العصا: بر عصا تكيه داد،- الرجل: آن مرد به علت پيرى يا بيمارى دو دست ~~خود را بر زمين نهاد وبرخاست. # =العجن- ### || AUTO افراد سست وبى حال از مردان وزنان. # =العجوة- ### || AUTO [عجو]: خرماى بسته بندى شده، هسته خرما. اين كلمه در زبان ~~متداول رايج است. # =العجور- ### || AUTO (ن): نوعى خربزه، بطيخ. # =العجوز- # زن سالمند، ج عجز وعجائز: مى كهنه، بلاى سخت، مرگ، كشتى، راه، ديگ، آتش، ~~كمان،- (ن): نخل،- (ح): ### || AUTO ماده شتر؛ «رجل عجوز»: مردى ناتوان؛ «أيام العجوز»: سرماى پيره ~~زن كه از ششم تا دوازدهم اسفند ماه هر سال است ودر زبان متداول به آن ~~(المستقرضات) گويند. # =العجول- ### || AUTO ج عجل [عجل]: شتابان، پر شتاب. # =العجيب- ### || AUTO مرادف (العجاب) است به معناى شگفتى. # =العجيبة- ### || AUTO ج عجائب: اسم است براى آنچه كه مورد تعجب قرار گيرد، معجزه. # =العجيل- ### || AUTO ج عجال: شتابگر، شتابان. # =العجين- ### || AUTO ج عجن: خمير آرد، زن صفت (مخنث). # =العجينة- ### || AUTO يك پيمانه خمير، مخنث، زن صفت. ### || AUTO =عد- # - عدا وتعدادا [عد] الشي ء: آن چيز را شمرد، حساب كرد؛ «عددت زيدا ~~صادقا»: ### || AUTO گمان كردم زيد راستگو است. # =العد- # ج أعداد [عد]: آب جارى دائم، بسيارى وفزونى، همتا وهمسان؛ «هو عدك»: او ~~همتاى تو است. # =عدا- # - عدوا وعدوانا وعدوا وتعداء وعدا [عدو]: روان شد ودويد،- عدوا وعدوانا ~~عليه: بر او حمله كرد،- الأمر وعن الأمر: از آن كار گذشت وآنرا رها كرد،- ~~فلانا عن الأمر: # فلانى را از آن كار بازداشت ومنصرف كرد؛ ms1305 «ما عدا مما بدا»: چه چيز باعث ~~شد كه از من روى گردانى،- عدوا وعدوا وعداء وعدوانا وعدوانا وعدوى عليه: بر ~~او ستم كرد. # =عدا- # [عدو]: كلمه اى كه از آن (مستثنى) سازند كه گاهى با حرف (ما) ى مصدرى ~~مىيد وگاهى بدون آن، اين كلمه به معناى (خلا) نيز در تمام احكام مى باشد؛ ~~«جاء القوم عدا زيدا وعدا زيد» كه نصب آن بنا بر مفعوليت وجر آن به تقدير ~~اينكه (عدا) حرف جر است مى باشد؛ «ما عدا زيدا» نصب زيد در اينجا بنا بر ~~مفعوليت «فيما عدا ذلك»: ### || AUTO علاوه بر آن، اضافه بر آن. # =عدى- ### || AUTO تعدية [عدو] الشي ء: از آن چيز گذشت وتجاوز كرد،- عن الأمر: آن ~~كار را رها كرد،- الفعل: فعل را متعدى كرد. # =العدى- # [عدو]: جاهاى بلند، اسم جمع است براى (عدو). # =العدى- ### || AUTO [عدو]: جمع (عدو) است، دورافتادگان، غريبان، لبه دره. # =العداء- # [عدو]: مص، يك دور دويدن اسب، كارى كه تو را از چيزى باز دارد؛ «عداء ~~الوادي»: ميان دره. # =العداء- # [عدو]: يك دور دويدن اسب؛ «عدا الفرس عداء واحدا»: اسب يك دور يا يك تك دويد. # =العداء- ### || AUTO [عدو]: بسيار تند رو وخوب رونده. # =العداد- # [عد]: مصدر عاد، همتا، بخشش، روز حساب وكتاب، هنگام مرگ، جن زدگى،- من ~~الوجع: هنگام سختى درد؛ «به مرض عداد»: او دردى دارد كه گاهى بر او سخت مى ~~شود؛ «هو فى عدادهم»: او يكى از آن گروه است. # =العداد- ### || AUTO [عد]: كنتر برق، كنتر آب، كيلومتر شمار ماشين. # =العدالة- ### || AUTO دادگرى وانصاف؛ «العدالة الاجتماعية»: عدالت اجتماعى. # =العدان- # ج عدادين [عد]: زمان وعهد هر چيزى يا بهترين دوره زمان آن؛ «كان ذلك فى ~~عدان الشباب»: آن موضوع در زمان جوانى يا بهترين زمان آن بود،- عند العامة: # ودر زبان متداول بمعناى زمان آبيارى زمين از آب رودخانه يا باران است. # =العدان- ### || AUTO ج عدادين: مرادف (العدان) است. # =العداوة- ### || AUTO [عدو]: دشمنى وروى گردانى. # =العدة- # [وعد]: مص، وعده، قرار. # =العدة- # ج عدد [عد]: آمادگى؛ «كونوا على عدة»: آمادگى كامل داشته باشيد، ذخيره ~~وآمادگى در برابر ms1306 حوادث زمان؛ «عدة الفرس»: زين اسب؛ «عدة البناء والنجار ~~وغيرهما»: ابزار وآلات بنايان ونجاران وجز آنها. # =العدة- # ج عدد [عد]: گروه؛ «عندي عدة كتب»: تعدادى كتاب دارم؛ «عدة المرأة»: PageV01P601 ### || AUTO عده زن، مدتى كه زن پس از طلاق يا فوت شوهر بايد صبر كند. # =عدد- ### || AUTO تعديدا [عد] الميت: خوبيها ونيكيهاى در گذشته را بياد آورد ~~وبرشمرد،- الشي ء آن چيز را شمرد، شماره گذارى كرد،- المال: مال ودارائى را ~~براى روزگار سختى پس انداز كرد. # =العدد- # ج أعداد [عد]: اسم است از (عد) بمعناى شمارش، بمعناى معدود است (از باب ~~فعل بمعناى مفعول)،- من الإنسان: # سالهاى عمر انسان كه بشمارند؛ «العدد الصحيح» (ع ح): عبارت است از شماره ~~ها مانند 1، 2، 3، ولفظ عدد بر معناى صحيح آن اطلاق مى شود ونيز بمعناى ~~شماره مىيد همچنانكه گويند (ثلاثة من العدد): # سه شماره؛ «العدد الصحيح»: كه به آن عدد زوج يا مزدوج گويند وقابل تقسيم ~~بر دو باشد مانند 4، 12؛ «العدد المفرد»: ### || AUTO عدد فرد مانند 3، 5؛ «العدد الأولي أو الأصلي»: عددى است كه ~~بجز بر خود بر عدد ديگرى قابل تقسيم نيست مانند 11، 13؛ «العدد الكسري او ~~الكسر»: عدد كسرى (جزئى از عدد) مانند 2/ 1، 4/ 7؛ «العدد الموجب»: عددى ~~است مسبوق به نشانه (+)؛ «العدد السالب او السلبى»: عددى است مسبوق به ~~نشانه (-)؛ «العدد التخيلي او الوهمي»: (ع ج): عددى است مانند ب+ ج ن، كه ~~در اينجا ب ج دو عدد جبرى ون جذر تربيعى است؛ «قيمة العدد المطلقة او ~~الحسابية»: ارزش عدد بدون نشانه است مانند 4 در+ 4 يا- 4؛ «العددان ~~المتناظران أو المتقابلان» (ع ج): دو عددى كه ارزش حسابى واحد داشته ولى در ~~علامت با هم اختلاف دارند مانند+ 5،- 5؛ «العددان الأوليان فيما بينهما»: ~~دو عددى كه قاسم مشترك صحيح ندارند مانند 4، 9؛ «الأعداد المتباينه»: ~~اعدادى كه از نظر صحيح وكسرى بودن با هم اختلاف دارند ولى با هم مشتركند؛ ~~«الأعداد الموجهة او الجبرية»: اعدادى است كه به اين دو علامت (+) و(-) ~~مسبوق مى باشند وبآنها صفر اضافه مى شود. # =العددي- ### || AUTO [عد]: ms1307 منسوب به عدد است، چيزى كه با شمارش وعدد بفروش رسد. # =عدس- ### || AUTO به بيمارى دانه وجوش مبتلا شد. # =العدس- ### || AUTO (ن): عدس كه از دانه هاى غذايى وريز مى باشد مركز اصل آن آسيا ~~است ودر بسيارى از كشورها يافت مى شود ساقه هاى اين گياه علوفه خوبى براى ~~حيوانات است؛ «عدس الماء» (ن): گياهى است از رسته عدسيات آبى كه بر روى آب ~~مى رويد وهر گاه رشد كند وبسيار شود روى مساحتهاى بزرگى از آبهاى راكد يا ~~درياچه ها را مى پوشاند. # =العدسة- # (ن): يك دانه عدس، دانه جوش كه مانند عدس روى پوست درآيد،- ف: ### || AUTO عدسه عينك، عدسه دوربين عكاسى وجز آنها. # =العدسية- ### || AUTO (ف): عدسى چشم، مرادف (العدسة) است. # =عدل- # - عدلا السهم ونحوه: تير يا مانند آنرا راست كرد،- فلانا: او را برابر ~~كرد،- فلانا بفلان: بين دو نفر را اصلاح نمود،- بربه: به خدا شرك ورزيد،- ~~الطريق: راه كج شد،- عدلا وعدالة وعدولة ومعدلة ومعدلة: # عادلانه رفتار كرد، انصاف نمود،- عدلا وعدولا ه فى المحمل: با او سوار ~~هودج شد،- عن الطريق: از راه برگشت،- اليه: بسوى او برگشت. # =عدل- # - عدالة: عادل شد با عدالت قضاوت نمود. # =عدل- ### || AUTO تعديلا [عدل] الشاهد: گواه را تأييد كرد،- المتاع: كالا را به ~~شكل دو عدل درآورد. # =العدل- # مص، عدالت، عادل، پايدارى، مساواة، كيفر، امر ميانه، استقامت، كيل، آهنگ ~~وقصد در كارها؛ «رجل عدل وامرأة عدل ورجال عدل»: مرد يا زن يا مردان عادل. ~~اين كلمه در مفرد وجمع ومذكر ومؤنث يكسان بكار مى رود؛ «رجلان عدلان ورجال ~~عدول»: ونيز بصورت مثنى وجمع در آيد (دو مرد عادل ومردان عادل). # =العدل- # ج أعدال: مثل ومانند، بها وارزش؛ «عدله كذا وكذا»: ارزش آن چنين وچنان ~~است، لنگه بار. # =العدل- # برابر كردن دو لنگه عدل (بار). # =العدل- ### || AUTO مرادف (العادل) است. # =العدلة- # مرادف (العادلة) است؛ «امرأة عدلة»: زنى دادگر. # =العدلة- # مرادف (العدالة) است، دادگرى. ونيز اين كلمه براى مفرد بكار برده مى شود. # =العدلة- ### || AUTO كسانى كه براى شهادت تزكيه شده اند ونيز اين كلمه براى جمع ~~بكار برده مى شود. # =العدلية- # دادگسترى؛ ms1308 «وزير العدلية»: ### || AUTO وزير دادگسترى. # =عدم- ### || AUTO - عدما وعدما المال: مال را از دست داد. # =العدم- # از دست دادن چيزى. # =العدم- # مرادف (العدم) است. # =العدم- ### || AUTO نيستى بر ضد هستى، از دست رفتن؛ «عدم الاهتمام»: بىهميتى. # =عدن- # - عدنا وعدونا بالمكان: در آن مكان اقامت نمود،- البلد: در آن شهر مسكن ~~گزيد،--: عدنا الحجر: سنگ را كند،- الأرض: زمين را كود داد. # =عدن- # تعدينا [عدن] الأرض بالمعدن: زمين را كلنگ زد وكند،- الأرض: زمين را كود داد. # =عدن- # «جنة عدن»: بهشت كه در آن حضرت آدم بود؛ «جنات عدن»: بهشت جاويدان. # =عدن- ### || AUTO يكى از شهرهاى جزيرة العرب كه هم اكنون پايتخت يمن جنوبى است. # =العدني- # منسوب به (عدن) است، مرد PageV01P602 ### || AUTO كريم وخوش اخلاق. # =العدو- ### || AUTO ج أعداء وجج أعاد [عدو]: دشمن، اين كلمه ضد (الصديق والولي) است. # =العدوى- ### || AUTO [عدو]: فساد، واگيرى بيمارى از شخص بيمار به سالم،- (طب): ~~واگيرى ومسرى بودن بيمارى از قبيل پيسى ومانند آن. # =العدوان- ### || AUTO [عدو]: ستم آشكار. # =العدوة- # ج عداء وعدوات [عدو]: جايگاه بلند، كنار دره ورودخانه آن، جاى دور. # =العدوة- # [عدو]: اسم مره از (عدا) است،- ج عداء وعدوات: مكان بلند، لب دره وكناره آن. # =العدوة- ### || AUTO ج عداء وعدوات [عدو] جاى بلند، كناره ى دره واطراف آن. # =عدي- # - عدا [عدو] لفلان: كينه او را به دل گرفت، با او دشمنى كرد. # =عدي- ### || AUTO [عدو] على فلان: به او ستم شد ودارائى او دزديده شد. # =العديد- ### || AUTO ج عدائد [عد]: عدد، معدود، سهم، بسيار، همسان ومانند،- من ~~القوم: آنكه از قومى به شمار آيد. # =العديدة- # ج عدائد [عد]: مؤنث (العديد) است، سهم وقسمت؛ «ايام عديدة»: ### || AUTO روزهاى بسيار. # =العديل- ### || AUTO ج عدلاء: همسان وهمتا؛ «العديلان»: دو مرد كه با دو خواهر ~~ازدواج كرده باشند، باجناق. # =العديم- ### || AUTO ج عدماء: مستمند، معدوم، احمق، مجنون؛ «هو عديم النظير»: او بى ~~مانند است. # =عذا- ### || AUTO ### || AUTO - عذوا [عذو] المكان: آن جاى خوب شد، آن مكان دور ~~از آب وهواى آلوده بود. # =العذاب- ### || AUTO ### || AUTO ج أعذبة: رنج وآزار ودرد، آنچه كه انسان را از ~~خواسته اش باز دارد. # =العذاة- ### || AUTO [عذو]؛ «ارض عذاة»: زمين خوش ms1309 آب وهوا. # =العذار- ### || AUTO ج عذر: آن قسمت از لگام كه بصورت اسب كشيده شود، آن قسمت از ~~موى ريش كه سمت گوش باشد. رستنگاه موى، چهره، شرم وآزرم؛ «خلع عذاره»: ### || AUTO بى بند وبار شد؛ «خليع العذار»: بى بند وبار يعنى آنكه پيرو ~~هوا وهوس باشد وهر كارى كه دلش بخواهد بكند. # =العذال- ### || AUTO آنكه بسيار سرزنش كند، بسيار نكوهش كننده. # =العذالة- # مؤنث (العذال) است، بسيار سرزنش كننده، نشيمنگاه وسرين، مقعد. # =عذب- # - عذوبة الشراب: نوشابه گوارا شد. # =عذب- ### || AUTO ### || AUTO - تعذيبا [عذب] ه: او را آزار نمود،- ه عن الشي ء: ~~او را از آن چيز منع كرد. # =العذب- # آنچه از نوشيدنى ويا خوراك كه گوارا باشد؛ «عذب الحديث»: مرد شيرين سخن؛ ~~«ماء عذب»: آب گوارا. # =العذب- ### || AUTO مص، ريسمانى كه با آن ترازو را بالا برند، شاخه هاى درخت، ~~اطراف هر چيزى، چركى وخاشاك. # =العذبة- # ج عذبات: واحد (العذب) است. # =عذر- # - عذرا وعذرا وعذرى ومعذرة ومعذرة ه على أو في ما صنع: عذر او را پذيرفت ~~ويا گناه او را بخشيد،-- عذرا وعذرا الفرس بالعذار: لگام بر صورت اسب بست. # =عذر- # تعذيرا [عذر]: عذر او ثابت نشد،- ه: ### || AUTO در معذرت خواهى مبالغه كرد،- الغلام: بر رخسار جوان موى دميد،- ~~فى الأمر: در آن كار پس از كوشش كوتاهى كرد. # =العذر- ### || AUTO ج أعذار: پوزش خواستن، چيرگى وپيروزى. # =العذرى- ### || AUTO مرادف (المعذرة) است به معناى عذرخواهى. # =العذراء- # ج العذارى والعذاري والعذراوات: ### || AUTO دوشيزه، لقب حضرت مريم. # =العذرة- # ج عذر: پيشانى، علامت يا نشان كه بر پيشانى اسب نهند تا آنرا چشم زخم ~~نزنند، موى دوش اسب، كاكل يا گيسو، دوشيزگى، پوسته سر آلت كودك كه آنرا ~~ببرند. ستاره اى كه هرگاه بر آيد هوا به سختى گرم شود. # =العذرة- # ج عذر: معذرت خواهى وپوزش، مرادف (المعذرة) است. # =العذري- ### || AUTO «الهوى العذري»: عشق ودوستى كه همراه با عفت وپاكدامنى باشد. # =عذق- # عذقا النخلة: شاخه نخل خرما را بريد. # =عذق- ### || AUTO تعذيقا [عذق] النخلة: به معناى (عذق) است. # =العذق- # ج عذوق وأعذاق: شكل زيبايى است از شكوفه هاى آويخته از درخت كه نوك آن ms1310 ~~شكوفه ها كوتاه ودم آنها بلند وهمه در يك مستوى قرار گرفته باشند مانند ~~شكوفه هاى درخت گلابى، هر شاخه اى از درخت كه شاخه هاى كوچكتر داشته باشد، ~~عزت وبزرگى؛ «فى بني فلان عذق كهل»: در فلان خاندان عزت وبزرگى در عاليترين ~~حد است. # =العذق- # باهوش وزيرك؛ «طيب عذق»: ### || AUTO عطرى خوشبوى. # =عذل- # - عذلا ه: او را نكوهش وسرزنش كرد. # =عذل- ### || AUTO تعذيلا [عذل] ه: به معناى (عذل) است. # =العذل- # سرزنش. # =العذل- # به معناى (العذل) است. # =العذل- ### || AUTO «أيام عذل»: روزهاى بسيار گرم. # =العذلة- # بسيار سرزنش كننده. # =عذو- ### || AUTO - عذاوة [عذو] المكان: آن مكان خوش آب وهوا شد. # =العذوبة- ### || AUTO مص، خوبى وگوارائى. # =العذول- # مرادف (العذلة) است. # =عذي- ### || AUTO - عذى [عذو] المكان: آن مكان خوش آب وهوا شد. # =العذي- ### || AUTO ج أعذاء: كشت ديم كه بوسيله باران آبيارى مى شود. # =العذية- # [عذو]: «أرض عذية»: سرزمين خوش آب وهوا. # =العذية- ### || AUTO [عذو]: «أرض عذية»: به معناى (العذية) است. # =العذير- ### || AUTO ج عذر: عذر آورنده، يارى كننده. # =العذيرة- # مؤنث (العذير) است، اثر زخم، PageV01P603 ### || AUTO ميهمانى دادن بافتخار چيزى يا مناسبتى. ### || AUTO =عر- # - عرا [عر] الجمل: شتر به بيمارى گرى دچار شد،- عرارا الظليم: شتر مرغ ~~بانگ زد. # =عر- ### || AUTO [عر] الجمل: به معناى (عر) است. # =العر- # [عر]: جوان، گرى، فضله پرنده. # =العر- # [عر]: گرى، گر «جمل عر»: شتر گر، عيب، بدى، كودك كه زودتر از معمول از ~~شير گرفته شده باشد. # =عرا- ### || AUTO - عروا [عرو] فلانا أمر: پيشامدى براى فلانى اتفاق افتاد،- ~~القميص: براى جامه دگمه دوخت. # =عرى- ### || AUTO - عريا [عري] ه الأمر: آن امر او را فرا گرفت. # =وعرى- # تعرية [عرو] و[عري] الشي ء كالقميص ونحوه: براى جامه دگمه دوخت. # =عرى- # تعرية [عري] الرجل: او را ناديده گرفت ورها كرد،- الرجل الثوب ومن الثوب: ### || AUTO لباس آن مرد را درآورد،- ه من الأمر: او را از آن كار رهائى بخشيد. # =العرى- # [عرو]: جمع (العروة) است؛ «عرى الصداقة»: روابط دوستى؛ «القى اليه ~~العرى»: # كارها را بدست او سپرد، اختيارات به او داد. # =العرى- ### || AUTO [عري]: ناحيه، ميدان، سرما. # =العراء- # ج أعراء [عري]: فضاى باز وبدون پوشش. # =العراء- ### || AUTO [عر]: مؤنث (الأعر) است، كنيز. ms1311 # =العراب- ### || AUTO عند النصارى: از گردانندگان كليسا وكفيل معتمد (اين كلمه ~~سريانى است). # =العرابة- ### || AUTO مؤنث (العراب) است. # =العرادة- # ج عرادات: از وسايل جنگى كه با آن سنگ پرتاب مى كردند،- عند العامة: ### || AUTO پاره اى ذغال كه از آن دود خارج شود ونيمسوخته باشد. # =العرار- ### || AUTO [عر]: گياهى است نرم وداراى گلهاى ريز وزرد رنگ وخوشبو، بهار ~~دشتى زرد رنگ. # =العرارة- ### || AUTO [عر]: واحد (العرار) است. # =العراض- # مترادف (العريض) است. # =العراض- ### || AUTO ج عرض: ناحيه وجاى. # =العراضة- ### || AUTO آتش بازى در مناسبات واعياد، سوغاتى سفر كه مسافر با خود آورد. # =العراف- ### || AUTO ستاره شناسى وفالگير، پزشك. # =العرافة- ### || AUTO ستاره شناسى وفالگيرى. # =العراق- # استخوانى كه گوشت آن خورده شده باشد، باران بسيار. # =العراق- ### || AUTO ج أعرقة وعرق وعرق: درون ولاى پر، ساحل دريا،- من النهر- كنار ~~رودخانه، من الدار: حياط خانه،- من الظفر: اطراف ناخن،- من الأذن: اطراف گوش. # =العراقان- ### || AUTO دو شهر كوفه وبصرة. # =العراقة- # باران بسيار. # =العراقة- ### || AUTO رسوخ ونفوذ سخت، خانواده اصيل وقديمى، (عراقة فى النسب): بزرگى ~~وشرافت خانوادگى. # =العراقيل- ### || AUTO [عرقل]: مشكلات وسختيها، (عراقيل الأمور): كارهاى سخت. # =عرب- # - عربا الرجل: پس از آنكه لكنتى در زبان داشت فصيح شد، معده او فاسد شد،- ~~ت المعدة: معده دردناك شد،- الجرح: زخم ورم وچرك كرد،- ت البئر: آب چاه ~~زياد شد. # =عرب- # - عروبة وعروبية وعرابة وعربا وعروبا: به زبان عربى بدون اينكه نارسائى ~~داشته باشد سخن گفت، او يك عرب فصيح بود. # =عرب- ### || AUTO تعريبا [عرب] المنطق: سخن را از نارسائى زدود،- بحجته: گفتار ~~او فصيح بود،- عنه لسانه: با فصاحت بيان نمود،- الاسم الأعجمى: اسم غير ~~عربى را به عربى برگردانيد،- الكتاب: كتاب را به عربى ترجمه نمود،- الرجل: ~~آن مرد اسب عربى گرفت،- قوله: سخن او را تقبيح نمود،- عليه فعله: عمل او را ~~تقبيح كرد،- المشترى: خريدار بيعانه داد. # =العرب- # ج أعرب وعروب: مردم عرب كه در شبه جزيره شرقى درياى سرخ سكونت دارند، ~~خلاف (العجم) است به معناى هر كس كه عرب نباشد. # =العرب- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO العرب، «العرب العرباء والعاربة ~~والعربة والعربية»: مرادف (العرب) است؛ «العرب العرباء والعاربة والعربة ~~والعربية»: # اعراب خالص؛ لفظ عرب در اينجا مؤنث بكار مى رود ms1312 بنا به تأويل بر طايفه ~~عرب؛ «العرب المتعربة والمستعربة): افراد عرب زبان وعرب نما كه از نژاد عرب ~~نيستند؛ «العرب من الماء»: آب بسيار صاف. # =العرب- ### || AUTO من الماء: آب بسيار صاف؛ (رجل عرب): مردى با فصاحت زبان. # =العربات- ### || AUTO كشتيهاى راكدى در بغداد بوده وامروزه بر كالسكه ودرشكه اطلاق ~~مى شود. اين كلمه يونانى است. # =العربان- # مرادف (العرب) است. # =العربان- ### || AUTO ### || AUTO ج عرابين [عربن]: بيعانه. مرادف (العربون) است. # =العربان- ### || AUTO من الرجال: آنكه داراى فصاحت زبان است. # =العرباني- # «عرباني اللسان»: مرد فصيح وبليغ. # =العربة- # ج عرب وعربات: درشكه، كالسكه. # =العربة- ### || AUTO «معدة عربة»: معده فاسد؛ «بئر عربة»: چاه پر آب. # =عربد- # عربدة [عربد]: بد اخلاق شد. # =عربن- # عربنة [عربن] ه: به او بيعانه داد. # =العربون- # ج عرابين [عربن]: پيش پرداخت، بيعانه. اين كلمه را در زبان متداول ~~(رعبون) گويند. # =العربون- # ج عرابين [عربن]: مرادف (العربون) است. # =العربي- # آنكه منسوب به عرب باشد،- ج عرب: كسيكه داراى اصل ونسب ونژاد عربى است. # =العربية- # مؤنث (العربي) است، زبان عربى؛ «اللغة العربية»: زبانيكه عرب با آن گفتگو ~~مى كنند. PageV01P604 ### || AUTO =العربيد- ### || AUTO [عربد]: بد اخلاق، بدخوى. # =العرة- # [عر]: كنيز، كوهان شتر، بد رفتارى، آنچه از حالات ديوانگى كه براى شخص ~~پديد آيد، گرى، گناه، پشكل، سرگين، فضله كبوتر. # =العرة- ### || AUTO مؤنث (العر) است، يكبار، خوى بد، عيب، سختى جنگ. # =عرج- # - عروجا ومعرجا: چيزى به پاى او خورد ولنگان شد،- فى السلم: از پله بالا ~~رفت،- على الشي ء وفيه: بر آن چيز ارتقاء يافت، بالا رفت. # =عرج- # به: او بالا برده شد. # =عرج- # تعريجا [عرج]: ايستاد وتأمل كرد، از سوئى به سوى ديگر خم شد،- الرجل: به ~~هنگام غروب خورشيد درآمد،- عن الشي ء: # آنرا رها كرد ومنصرف شد،- الثوب: بر روى جامه چين انداخت،- البناء او النهر: ### || AUTO ساختمان يا مسير رودخانه را كج ساخت؛ «فلان لا يعرج على قوله»: ~~بگفته فلانى نتوان اعتماد كرد. # =العرج- ### || AUTO راه رفتن مرد لنگ. # =العرجاء- # مؤنث (الأعرج) است،- (ح): ### || AUTO كفتار. # =العرجان- ### || AUTO مرادف (العرج) است. # =العرجة- # مرادف (العرجة) است. # =العرجة- ### || AUTO آنچه بر آن ايستاده شود، توقفگاه. # =العرزال- ### || AUTO [عرزل]: كوخى كه از شاخه هاى درخت ms1313 براى نگهبانى ساخته شود. # =عرس- # - عرسا: در جشن وشادى شركت كرد. # =عرس- ### || AUTO - عرسا به: با او انس گرفت. # =العرس- # ج أعراس وعرسات: عروسى، غذاى عروسى،- ج اعراس (ح): بچه شتر. # =العرس- # ج أعراس: همسر مرد؛ «عرس المرأة»: شوهر؛ «ابن عرس» ج بنات عرس (مذكر ~~ومؤنث) است: راسو (موش خرما). # =العرس- ### || AUTO ج أعراس وعرسات: عروسى، غذاى عروسى. # =عرش- ### || AUTO - عرشا: ساختمانى از چوب، ساخت،- البيت: خانه را بنا كرد،- العرش: # تخت ساخت،- عرشا وعروشا الكرم: # شاخه هاى درخت انگور را بر روى چوب قرار داد. # =عرش- # تعريشا [عرش] الكرم: شاخه هاى درخت انگور بر روى چوب رشد كرد،- الكرم: ~~شاخه هاى درخت انگور را بر روى چوب بالا برد،- البيت: سقف خانه را بلند ~~ساخت،- الطائر: پرنده بالا رفت وبا دو بال خود سايه افكند. # =العرش- # مص، و- ج أعراش وعروش وعرشة وعرش: تخت شاهى، عزت وبزرگى؛ «ثل عرشه»: عزت ~~وبزرگى او بر باد رفت، چادر، چتر، كاخ، دهانه چاه،- من القوم: ### || AUTO رئيس خانواده،- من البيت: سقف خانه؛ «عرش الطائر»: لانه پرنده. # =العرصة- # ج عراص وأعراص وعرصات: ### || AUTO حياط خانه، زمين بدون ساختمان. # =عرض- # - عرضا: آشكار شد ودوام نيافت،- المتاع للبيع: متاع را براى فروش عرضه ~~نمود،- الشي ء لفلان: چيزى را به ديگرى ارائه داد،- الشي ء عليه: آنرا نشان ~~داد،- الجند: لشكر را با مراقبت براه انداخت،- القوم على السيف: با شمشير ~~آنها را زد،- لي عارض: مانعى برايم پيش آمد،- له عارض من الحمى: گرفتار تب ~~شد،- الحصير: # فرش را گسترد،- الكتاب: كتاب را از بر خواند. # =عرض- # - عرضا: آشكار شد ودوام نيافت. # =عرض- # - عرضا وعراضة: چيزى را پهن كرد، اين كلمه ضد (طال) است. # =عرض- ### || AUTO تعريضا [عرض] الشي ء: آنرا پهن كرد،- الشي ء للشي ء: چيزى را ~~براى چيز ديگرى عرضه كرد؛ «عرضت مالك للهلاك»: دارائى خود را تباه كردى،- ~~المتاع: متاع را با عرضه كردن فروخت،- فلان: فلانى دچار مشكلات شد،- ~~الكاتب: نويسنده چيزى بيان نكرد،- له وبه: چيزى را گفت ولى با صراحت نگفت،- ~~ه من ماله بكذا: به او از مال خود عوض داد. # =العرض- # دامنه كوه، طرف، ناحيه،- من البحر او النهر: وسط دريا ويا ميان رودخانه،- ~~من الحديث: ms1314 حديث بسيار،- من السيف أو العنق: طرف شمشير يا گردن؛ «خرجوا ~~يضربون الناس عن عرض»: ريختند ومردم را از هر سو وبهر صورت زدند؛ «ضرب به ~~عرض الحائط»: آن چيز را به يكسو انداخت واز آن روى گردانيد؛ «هو من عرض ~~الناس»: # او از افراد مردم است. # =العرض- # مص، و- ج عروض وعراض وأعراض: پهنا بر خلاف طول، وسعت، كوه، دامنه كوه، ~~دره، ابر، لشكر بسيار، ملخ بسيار، ديوانگى، طلب انجام كارى با آرامى وادب،- ~~من الليل: ساعتى از شب؛ «عرض مكان ما من الأرض» (فك): زاويه ميان خط عمودى ~~ومستواى خط استواء است؛ «العرض السماوي لكوكب ما» (فك): زاويه سطح فلك ~~البروج وخط مستقيم ميان زمين وستاره است،- ج عروض: كالا ومتاع از هر نوعى ~~به جز درهم ودينار، مقدار كالاى عرضه شده براى فروش در بازار؛ «العرض ~~والطلب»: عرضه وتقاضا؛ «عرض الحال»: # تقاضانامه؛ «الشي ء عرض عينى»: آن چيز در مقابل چشم من است؛ «يوم العرض»: ~~روز دين. # =العرض- # ج أعراض: آنچه از اصالت وبزرگى كه انسان بدان مى بالد وافتخار مى كند، ~~آبرو، حيثيت، نفس، جسد، شرف وبزرگى پدران ونياكان يا در پيروان وفرزندان، ~~بوى اندام، اخلاق پسنديده، ابر غليظ، لشكر انبوه، دسته هاى انبوه از ملخ؛ ~~«هو نقي العرض»: او از هر بدى وپستى منزه وپاك است؛ (العرض ج عرضان): كنار ~~دره يا پيرامون شهر، هر دره اى كه در آن درخت وآب وروستا باشد،- (ع ا): هر ~~جاى بدن PageV01P605 ### || AUTO كه از آن عرق خارج شود،- من الرجال: ### || AUTO آنكه بر باطل اعتراض كند. # =العرض- ### || AUTO أعراض: آنچه كه در گوهر خود قائم به خود بوده ولى گوهر نباشد، ~~اسم است از هر چيزى كه دائم وپيوسته نباشد؛ «هذا الأمر عرض»: اين امر چيزى ~~است زايل ورفتنى، هر بيمارى كه بر انسان عارض شود، متاع، غنيمت، بخشش ~~وعطاء، آذوقه دنيا؛ «فعله عرضا»: بدون قصد كارى انجام داد. # =العرضة- # چيزى كه آماده شود ودر معرض ديد قرار گيرد، همت وپاى مردى، فنى در كشتى ~~گرفتن؛ «هو ms1315 عرضة للكلام»: او بسيار مورد اعتراض قرار مى گيرد؛ «جعلته عرضة ~~لكذا»: او را براى كارى تعيين كردم. # =العرضة- ### || AUTO مؤنث (العرض) است، مصدر نوع از (عرض) است. # =العرضي- ### || AUTO متضاد (الجوهري) است، حدوث امرى است كه بطور صدفه واقع شود. # =العرضية- ### || AUTO مؤنث (العرضي) است؛ «الخطيئة العرضية»: در آئين مسيح به معناى ~~گناه كوچك است. # =العرعر- ### || AUTO (ن): سرو كوهستانى از رسته صنوبرها كه از ميوه آن بوى خوش ~~استخراج مى شود؛ «العرعر الكادي»: سروى است كه از آن روغنى سياه بنام ~~(الكاد) براى بيماران پوستى بدست مىيد. ### || AUTO =عرف- # - عرفة وعرفانا وعرفانا ومعرفة الشي ء: # آن چيز را دانست؛ «عرفه حق المعرفة»: او را كاملا شناخت،- بذنبه: به گناه ~~خود اقرار واعتراف كرد،- ه: به او پاداش داد،- للأمر: بر آن صبر وشكيبائى كرد،-: # عرافة على القوم: براى آن قوم تدبير وچاره انديشى نمود،- عرفا الفرس: يال ~~اسب را بريد. # =عرف- # - عرفا: از بوى خوش استفاده نكرد. # =عرف- # - عرافة: دانا شد،- عرفا وعرافة: # بوى خوش داشت، خود را بسيار عطرآگين كرد. # =عرف- # الرجل: در كف دست آن مرد دمل درآمد. # =عرف- # تعريفا [عرف] ه الأمر: چگونگى را به او اطلاع داد،- ه بفلان: نامش را به ~~او گفت،- الضالة: گمشده را خواست،- الاسم: اسم را معرفه كرد،- الشي ء: ### || AUTO ### || AUTO آنرا خوشبو كرد،- الطعام: مخلفات غذا از قبيل نمك ~~وسركه وغيره را زياد كرد،- الحجاج: حاجيان براى اداء مراسم به عرفات رفتند. # =العرف- # شناسائى، سخا وكرم، آنچه به ديگران مى دهى، اسم است از اعتراف واقرار؛ ~~«له علي الف عرفا»: براى او هزار بار اعتراف مى كنم. روش وقبول؛ «العرف ~~السياسي»: روش معمول سياسى؛ «عرف الشرع»: مبناى احكام شرع،- ج اعراف: تاج ~~خروس، يال اسب، زمينهاى مرتفع وشن زار، موج دريا؛ «عرف الديك» (ن) نام درخت ~~گلى است كه داراى شاخه ها وگلهاى ارغوانى رنگ مى باشد؛ «عرف اللسان»: عرف ~~ومعمول زبان از حيث تلفظ وبكار بردن واژه ها. # =العرف- # مص، بطور كلى به معناى بو است كه بيشتر بر بوى خوش اطلاق مى شود؛ «ما ~~اطيب عرفه»: چه بوى ms1316 خوشى دارد. # =العرف- ### || AUTO يال اسب، زمين بلند كه پر از شن وماسه باشد. # =العرفاء- # ج عرف: مؤنث (الأعرف) است، كفتار؛ «قلة عرفاء»: قله بلند. # =عرفات- ### || AUTO نام موضعى است به فاصله دوازده ميل از مكه معظمه كه محل اجتماع ~~حاجيان است. # =العرفان- ### || AUTO مص، نيكى وخوبى. # =العرفة- # ج عرف: فاصله ميان دو چيز. # =العرفة- # باد،- (طب): دانه اى چركى است كه بر كف دست ظاهر مى شود. # =العرفة- # پرسش واستفسار. # =عرفة- ### || AUTO نام كوهى است نزديك مكه؛ «يوم عرفة»: روز عرفه كه نهم ماه ذى ~~الحجة از هر سال هجرى قمرى است. # =العرفج- ### || AUTO ج عرافج (ن): نام گياهى است كه در سرزمينهاى ريگى (شنى) مى رويد. # =العرفي- # منسوب به (العرف) است؛ «الحكم العرفي»: حكمى كه بنا بر مقتضيات زمانى ~~وامنيت مملكتى صادر مى شود؛ «المحكمة العرفية»: دادگاه نظامى حكومت نظامى ~~كه در اوضاع واحوال استثنايى تشكيل مى شود. # =العرفي- # منسوب به (عرفات) است. # =عرق- # - عرقا ومعرقا العظم: گوشت را كه روى استخوان بود خورد،- الطريق: راه را ~~پيمود،- عرقا وعروقا فى الأرض: به راه افتاد. # =عرق- # - عرقا: بدن او عرق كرد،- الحائط: # ديوار نم زد،- الرجل: آن مرد تنبل شد. # =عرق- # عرقا: كم گوشت ولاغر شد. # =عرق- ### || AUTO تعريقا [عرق] ه: او را به كار سختى واداشت كه بدنش عرق كرد،- ~~الإناء: در جام كمى آب ريخت،- الخمر: مي را با كمى آب آميخت،- التين الجاف: ~~انجير خشك را با آب جوشانيد تا فاسد نشود،- الشجر: درخت ريشه دوانيد. # =العرق- # مص،- ج عراق وعراق: استخوانى كه بيشتر گوشت از روى آن گرفته شده باشد. # =العرق- # ج عروق وأعراق وعراق (ع ا): رگ بدن كه خون در آن جريان دارد؛ «داء عرق ~~النسا» (طب): بيمارى سياتيك،- ج عروق: # اصل وريشه هر چيزى، زمين شوره زار، كوهى كه بالا رفتن از آن سخت باشد، ~~تپه، جسم، شير، فرزندان بسيار، ماسه نرم وباريك. # =العرق- # آنكه بدنش بسيار عرق كند. # =العرق- # مص، آبى كه از بدن ترشح كند، نوعى مى كه از انگور سازند، شيره خرما، شير ~~كه در پستان باشد، راههاى كوهستانى، جاى پاى شتران در بيابان، «وقد نسجن فى ~~الفلاة ms1317 عرقا»: در بيابانها نشانه هائى گذاشتند كه پيوسته بهم يافت مى شود، ~~تك اسب، رديفى از سنگ يا PageV01P606 ### || AUTO خشت كه در ديوار باشد ودر زبان متداول بر آن (المدماك) اطلاق ~~مى شود؛ «عرق الخلال» هديه كه به كسى تقديم كنند. # =العرقاة- # بن وبيخ هر چيزى، چوبى كه روى دلو قرار دهند. # =العرقاة- ### || AUTO ### || AUTO مرادف (العرقة) است. # =العرقان- ### || AUTO آنكه تن وى از عرق خيس شده باشد. # =عرقب- # عرقبة [عرقب] الرجل: حيله زد،- الدابة: دم ستور را كشيد تا برخيزد، دم ~~ستور را كند. # =العرقة- # اسم مرة از (عرق) است، يك قطعه گوشت. # =العرقة- # ج عرق وعرقات: ريشه واصل، ريشه هاى درخت. # =العرقة- # مرادف (العرق) است. # =العرقة- ### || AUTO ج عرق وعرقات: رديف سنگ وآجر كه بر ديوار نصب شده باشد، يك ~~رديف از اسبان ويا پرندگان، نقشى كه بر اطراف چادر بافند، چوبى كه ميان دو ~~پايه ديوار قرار دهند. # =عرقل- ### || AUTO عرقلة [عرقل]: از قصد خود منصرف شد،- الأمر: كار را سخت ودشوار ~~كرد،- عليه الكلام: كلام را برگردانيد وبه او راست نگفت. # =العرقلة- # [عرقل]: مص، «عرقلة السير»: ### || AUTO راه بندان، جلوگيرى از راه. ### || AUTO =العرقوب- # ج عراقيب [عرقب] (ع ا): عصب پى پاشنه پاى انسان ويا ستور، راه كوهستان، ~~سراشيبى دره، حيله؛ «عراقيب الأمور»: كارهاى سخت وبزرگ. # =عرقوب- ### || AUTO نام مردى است كه ضرب المثل دروغ وخلف وعده است؛ «اخلف من ~~عرقوب»: از عرقوب بدتر است؛ «مواعيد عرقوب»: وعده هاى دروغين. # =العرقوة- ### || AUTO ج عراق [عرق]: چوبى كه بر بالاى دلو نصب شود. # =العرقية- ### || AUTO كلاه، عرقچين زير عمامه. # =عرك- # - عركا الأديم: پوست را ماليد وسابيد،- الشي ء: آن چيز را تراشيد تا پاك ~~كرد.،- ه الدهر: زمانه او را آزموده كرد،- ت الماشية النبات: چهار پايان ~~همه كشت را خوردند،- ت الماشية الأرض: چهار پايان زمين را از چريدن خالى كردند. # =عرك- ### || AUTO - عركا: در جنگ دلاور بود وبه سختى حمله كرد. # =العرك- ### || AUTO دلاور وقهرمان در جنگ. # =العركة- # كسى كه سختى ورنج را به خود هموار سازد. # =العركة- ### || AUTO اسم مرة از (عرك) است. # =عرم- ### || AUTO ### || AUTO تعريما [عرم] فلان: خودخواهى وتكبر ms1318 نمود،- التراب: ~~خاك را جمع كرد. اين دو تعبير در زبان متداول رايج است. # =العرم- ### || AUTO مرادف (العرمة) است. # =العرمة- # به معناى (العرمة) است. # =العرمة- ### || AUTO خرمن گندم كه جمع آورى شده وپاك نشده باشد. # =العرمرم- ### || AUTO [عرم]: شديد وسخت، لشكر انبوه وبسيار. # =العرناس- # ج عرانيس [عرنس]: چيزى از آهن يا چوب كه براى بافندگى وپنبه زنى استفاده ~~شود، دماغه كوه؛ «عرانيس الذرة»: ### || AUTO خوشه هاى ذرت كه در آن دانه باشد ودر زبان متداول به آن ~~(العرنوس) گويند،- (ح): ### || AUTO كبوترى كه پس از پرواز از جلوى پا ديده شود. # =العرندس- # نوعى بازى كودكان مسيحى است، شبيه به قاشق زنى در ايران كه به درب منازل ~~مى روند، اين مراسم در (چهارم دسامبر) هر سال ميلادى انجام مى شود. # =العرنوس- ### || AUTO ج عرانيس [عرنس]: «عرنوس الذرة»: خوشه گندم وذرت، اين كلمه در ~~زبان متداول رايج است. # =العرنين- ### || AUTO ج عرانين [عرن]: به معناى (بينى) يا قسمت خارج وبرآمده آن، مرد ~~شريف وبزرگوار،- من كل شي ء: آغاز هر كارى. # =العرواء- ### || AUTO [عرو]: آغاز تب كه با لرز همراه باشد. # =العروبة- # اسم است كه بر ويژگيهاى نژاد. ### || AUTO عرب دلالت مى كند. # =العروبية- ### || AUTO خالص بودن در نژاد عرب. # =العروة- ### || AUTO ج عرى [عرو]: آنچه كه وثيقه چيزى باشد؛ (العروة من الثوب): ~~مادگى پيراهن؛ «العروة من الإبريق): دسته آفتابه، درختى است كه در زمستان ~~برگهاى آن ريخته نمى شود، درخت پر از شاخه وبرگ. # =العروس- ### || AUTO ج عرائس: مرد ويا زن به هنگام ازدواج كه در جمع به آنها «هم ~~عرس وهن عرائس»: گويند ونيز زن را (العروسة) نامند. # =العروض- ### || AUTO ج أعاريض: ميزان وسنجش شعر كه بوسيله آن شعر خوب از شعر ~~ناهنجار شناخته شود، ونيز بر آخر مصراع اول بيت اطلاق مى شود،- ج عرض: ~~ناحيه ومكان، راه در كوهستان، ونيز بر شهرهاى مكه ومدينه وپيرامون آنها ~~اطلاق مى شود، جائيكه در راه براى تو مشكلى ايجاد شود، ابر، چيز بسيار،- من ~~الكلام: محتواى كلام، «هذه المسألة عروض هذه»: اين موضوع مانند آن است. # =العروضي- # دانشمند علم عروض. ms1319 # =عري- # - عرية وعريا [عري] من ثيابه: جامه خود را از تن به در كرد،- من العيب وغيره: # از هر عيب وبدى سالم ماند،- عرى ت الليلة: شبانگاه هوا سرد شد. # =عري- ### || AUTO [عرو] الرجل: از ترس لرزيد. # =العري- # [عرو] من الثوب: مادگى لباس كه دكمه در آن قرار مى گيرد. # =العري- # ج أعراء [عري]: «فرس عري»: اسب بدون زين. # =العري- # [عرو] من الثوب: مرادف (العري) است. # =العري- # [عري]: آنكه از هر بدى وعيب سالم باشد. # =العري- ### || AUTO [عري]: باد سرد. # =العريان- ### || AUTO ج عراة [عري]: مرد لخت وبرهنه. # =العريانات- # [عري]: «عريانات البزور» (ن): # نوعى درخت بى دانه مانند دسته صنوبر و PageV01P607 ### || AUTO سيكاسيه است. # =العريانة- ### || AUTO [عري]: مرادف (العارية) است. # =العرية- # [عري]: برهنگى. # =العرية- # [عري]: مرادف (العرية) است. # =العرية- ### || AUTO ج عرايا [عري]: باد سرد. # =العرير- ### || AUTO [عر]: مرد ناشناس يا سخن ناشناخته. # =العريج- ### || AUTO «أمر عريج»: كارى سست وبىساس. # =العريس- ### || AUTO ج عرسان: داماد در شب زفاف وعروسى. # =العريش- ### || AUTO ج عرش: داربست درخت انگور، جاى سايه دار خانه كه در آن استراحت ~~كنند، آغل چهار پايان كه براى محافظت آنها از سرما ساخته شود،- ج عرشان در ~~زبان متداول به معناى درخت انگور است. # =العريشة- ### || AUTO ج عرائش: محملى است مانند هودج، واحد العريش به معناى درخت ~~انگور است كه در زبان متداول رايج است. # =العريض- # ج عراض: پهن؛ «دعاء عريض»: # دعاى بسيار. # =العريض- ### || AUTO فتنه جو، آنكه به دنبال شر باشد. # =العريضة- ### || AUTO ج عرائض: مؤنث (العريض) است، درخواست كتبى به مقامات دولتى، ~~دادخواست. # =العريف- ### || AUTO ج عرفاء: دانا، آنكه ياران خود را معرفى كند، كسيكه امور مردم ~~را به عهده گيرد، سرباز يكم كه فرمانده ده سرباز است؛ «أمر عريف»: كارى ~~شناخته شده؛ «عريف المكاتب»: آنكه مراقبت فرزندان مردم را بعهده گيرد. # =العريق- ### || AUTO آنكه داراى اصالت در خوبى يا بدى باشد؛ «غلام عريق»: جوان لاغر ~~اندام وسبك بال. # =العريكة- ### || AUTO ج عرائك: نفس؛ «فلان لين العريكة»: فلانى خوش خلق است؛ «هو ~~شديد العريكة»: او مردى بدخو وسخت است، كوهان شتر. # =العرين- ### || AUTO ج عرن: حياط خانه، مجموعه اى از درخت ويا خار، بيشه ms1320 ولانه شير ~~وكفتار وگرگ ومار. # =العرينة- ### || AUTO ج عرائن: لانه شير وكفتار وگرگ ومار. ### || AUTO =عز- # - عزا وعزة وعزازة [عز]: عزيز وگرامى شد، نيرومند شد، ناتوان شد،- الشي ~~ء: آن چيز كم وناياب شد، آنكار سخت وانجام آن مشكل شد؛ «عز علي ان تفعل ~~كذا»: بر من سخت وناگوار است كه اين كار را انجام دهى،- الماء: آب جارى ~~شد،- عزاه: او را نيرومند ساخت،- عزا عليه: ### || AUTO كريم وبخشنده شد،-- عزا ه: او را نيرومند كرد، بر او چيره شد. # =العز- # [عز]: مص، بزرگى وعزت، باران تند. # =عزا- ### || AUTO - عزوا [عزو] لفلان وإلى فلان: خود را به ديگرى چه راست وچه ~~دروغ نسبت داد،- الشي ء او فلانا الى فلان: آن چيز يا فلان را منسوب به ~~ديگرى نمود،- عزاء الرجل: صبر وشكيبائى كرد. # =عزى- # عزيا [عزي] الشي ء أو فلانا إلى فلان: # او را به ديگرى منسوب نمود. # =عزى- ### || AUTO تعزية [عزي] الرجل: به او تسليت گفت، به علت فوت عزيزى اظهار ~~تأسف وغم نمود. # =العزى- ### || AUTO [عز]: مؤنث (الأعز) است، بانوى عزيز وگرامى، نام بتى است كه ~~ويژه قريش در زمان جاهليت بود. # =العزاء- # [عزو]: اسم است از (عزا الى فلان). # =العزاء- ### || AUTO [عزي]: صبر بر مصيبت واندوه. # =العزاف- # اسم مبالغه از (العارف) است: ### || AUTO نوازنده ى ساز، (سحاب عزاف): ابرى كه با خود رعد داشته باشد. # =العزال- # ناتوانى. # =العزال- ### || AUTO افراد گوشه گير، مرادف (المعتزلة) است بمعناى پيروان مذهب ~~اعتزال. # =عزب- ### || AUTO - عزبة وعزوبة: مرد تنها كه ازدواج نكرده باشد،-- عزوبا: دور ~~شد واز نظر پنهان گرديد. # =العزب- ### || AUTO ج عزاب وأعزاب: تنها، مجرد (بدون اهل وعيال) اعم از مرد يا زن. # =العزباء- ### || AUTO مؤنث (الأعزب) است. # =العزبة- ### || AUTO زنى كه شوهر ندارد. # =العزة- ### || AUTO [عز]: مص، بزرگى وعزت، والائى وحمايت نفس؛ «عزة النفس»: عزت نفس. # =عزر- # عزرا ه: او را نكوهش كرد،- ه عن كذا: او را از كارى بازداشت. # =عزر- ### || AUTO تعزيرا [عزر] ه: او را نكوهش كرد، تنبيه نمود، به سختى زد. # =عزرائيل- ### || AUTO نام فرشته مرگ است- اين كلمه عبرى است. # =عزز- ### || AUTO تعزيزا [عز] ه: او را بزرگداشت وگرامى نمود، او را ms1321 يارى كرد. # =عزف- # - عزفا وعزيفا: صدا درآورد، آواز خواند،- عزفا وعزفا ت نفسه عن الشي ء: ~~از چيزى خسته شد،- نفسه عن كذا: خود را از آن كار بازداشت. # =عزف- ### || AUTO تعزيفا [عزف]: صدا درآورد، آواز داد. # =العزف- ### || AUTO مص، صداى دايره زنگى، «عزف الرياح»: صداى وزش بادها. # =عزل- # - عزلا ه عن كذا: او را از چيزى دور كرد،- فلانا عن منصبه: او را از شغلى ~~كه داشت بر كنار كرد، معزول كرد،- ه عن عمله: او را از كار خود بركنار كرد. # =عزل- ### || AUTO تعزيلا [عزل] ه: او را به يكسو افكند. # =العزل- # ناتوانى وضعف. # =العزل- # ج أعزال: آنكه سلاح ندارد. # =العزل- ### || AUTO اسم است از (الأعزل) براى كسيكه اسلحه در دست ندارد. # =العزلاء- ### || AUTO ج عزال وعزالى: مؤنث (الأعزل) است، دهانه مشك آب، نشيمنگاه. # =العزلة- ### || AUTO اعتزال، كناره گيرى. # =عزم- # - عزما وعزما ومعزما ومعزما وعزيما وعزمة وعزيمة وعزمانا الرجل: آن مرد ~~در آن كار كوشش كرد،- الأمر: تصميم گرفته شد،- الأمر وعليه: بر آن كار ~~تصميم گرفت PageV01P608 ### || AUTO ،- فلان على فلان: سوگند بر او خورد،- عزيمة ه: او را به ~~ميهمانى دعوت كرد. ### || AUTO اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =عزم- ### || AUTO تعزيما [عزم] الراقي: افسونگر افسون خواند. # =العزم- ### || AUTO مص، نيت واتخاذ تصميم بر آنچه كه بايد انجام پذيرد، ثبات ~~وپايدارى در آنچه كه تصميم گرفته شده است؛ «عزمات الله»: آنچه كه خدا بر ~~بندگان واجب گردانيده است. # =العزمة- ### || AUTO ج عزمات: واجب وحق؛ «ماله عزمة»: در آنچه كه تصميم گرفته ثبات ~~ندارد؛ «عزمات الله»: آنچه كه خدا بر بندگان واجب گردانيده است. # =العزمي- ### || AUTO منسوب به (العزم) است، وفا كننده بعهد. # =العزوة- ### || AUTO [عزو]: صبر وشكيبايى. # =العزوف- ### || AUTO ج عزاف: كسيكه دوستى او ناپايدار است؛ «هو عزوف عن اللهو»: او ~~ميل به بازى ندارد. # =العزوفة- ### || AUTO مرادف (العزوف) است وتاء ويژه مبالغه مى باشد. # =العزوم- # كسيكه اراده ثابت وهميشگى دارد. # =عزي- ### || AUTO - عزاء [عزي]: بر آنچه از مصيبت كه بر او وارد شده صبر كرد. # =العزي- # [عزي]: فا. # =العزي- ### || AUTO [عزي]: صبور وشكيبا. # =العزيب- ### || AUTO آنكه بى كس وتنها است. # =العزية- # [عزو]: انتساب، منسوب بودن. # =العزية- ### || AUTO ms1322 [عزي]: مؤنث (العزي) است. # =العزيز- ### || AUTO ج عزاز وأعزاء وأعزة [عز]: شريف وبزرگ، نيرومند، كمياب، از ~~اسماء جلاله خداست، پادشاه، نام هر يك از فراعنه مصر در گذشته تاريخ؛ «عزيز ~~الجانب»: آنكه مورد احترام همگان است. # =العزيمة- ### || AUTO مص، و- ج عزائم: تصميم راسخ، ورد وافسون، ودر زبان متداول بر ~~دعوت به ميهمانى وجشن اطلاق مى شود؛ «عزائم الله»: آنچه كه خداوند بر ~~بندگان واجب نموده است. # =عس- ### || AUTO - عسا وعسسا [عس]: براى نگهبانى ومحافظت منازل واموال مردم ~~شبانگاه به گشت پرداخت،- القوم: مقدار كمى به آنها غذا داد. # =العس- ### || AUTO ج عساس وعسسة وأعساس وعسس [عس]: قدح يا ظرف بزرگ. # =عسى- # [عسي]: شايد، باشد كه، فعل جامدى است از اخوات (كاد) براى ترجى كه در ~~سوره بقره از قرآن كريم آمده: ### || AUTO «وعسى أن تكرهوا شيئا وهو خير لكم وعسى أن تحبوا شيئا وهو شر ~~لكم»؛ «ماذا عساه يقول»: چه مى خواهد بگويد. # =العساس- ### || AUTO [عس]: شبگرد، گرگ. # =العساف- ### || AUTO آنكه بسيار ستم كند. # =العسال- ### || AUTO ### || AUTO عسل كار، كسيكه عسل را جمع آورى كند؛ «رمح عسال»: ~~نيزه اى كه از نرمى تكان خورد. # =العسالة- ### || AUTO زنبور عسل، كندوى عسل، كسانيكه عسل جمع آورى كنند. # =العسجد- ### || AUTO [عسجد]: زر، جواهرات مانند برليان وياقوت. # =عسر- # - عسرا وعسرا الزمان: روزگار سخت شد،- الغريم: با نداشتن امكانات مالى از ~~او مطالبه دين نمود،- على فلان: با او مخالفت كرد،- عليه ما فى بطنه: به ~~خشكى مزاج ويبوست دچار شد،-- عسرا ه: از طرف چپ او آمد. # =عسر- # - عسرا وعسرا وعسرا ومعسورا: آن كار سخت شد،- الرجل: دل او گرفته شد،- ~~عسرا: با دست چپ كار مى كرد. # =عسر- # - عسرا وعسارة: سخت ومشكل شد؛ «عسر عليه الأمر»: كار بر او سخت شد،- ~~الرجل: آن مرد دلتنگ شد. # =عسر- ### || AUTO تعسيرا [عسر] عليه: با او مخالفت كرد، بر او سخت گرفت،- الأمر: ~~كار را مشكل كرد،- ه: از سمت چپ او آمد. # =العسر- # دست تنگى ومستمندى، سختى ودر مضيقه قرار گرفتن. # =العسر- # به معناى (العسر) است. # =العسر- ### || AUTO آنكه دلتنگ شده باشد. # =العسرى- ### || AUTO مؤنث (الأعسر) ومتضاد (اليسرى) است. # =العسراء- ### || AUTO مؤنث (الأعسر) است. ms1323 # =العسرة- ### || AUTO سختى ومضيقه. # =العسس- ### || AUTO [عس]: نگهبانان شب كه در گوشه وكنار از مردم پاسدارى كنند. # =عسف- # - عسفا السلطان: سلطان جور وستم كرد،- ه: باو ستم كرد، او را بكار گرفت،- ~~الطريق وعن الطريق: بى راهه رفت،- المفازة: بيابان را پيمود ولى به مقصد ~~نرسيد،- الشي ء: آن چيز را بزور گرفت. # =عسف- ### || AUTO تعسيفا [عسف]: بدون شناسايى وآگاهى به راه افتاد،- البعير: شتر ~~را با راه رفتن بسيار خسته كرد،- البيت: خانه را گردگيرى وغبارروبى كرد. # =العسف- ### || AUTO مص، ستم، مرگ. # =عسكر- ### || AUTO عسكرة [عسكر] القوم: آن قوم گرد هم آمدند،- الليل: سياهى شب ~~اوج گرفت،- الشي ء: آن چيز را جمع آورى كرد. # =العسكر- # ج عساكر [عسكر]: همه گروه، لشكر، هر چيز بسيار (اين كلمه فارسى است). # =عسل- # - عسلا الطعام: غذا را با عسل آميخت،- القوم: آنها را عسل خورانيد يا به ~~آنها عسل داد،-- عسلا وعسلانا الماء: باد آب را به حركت درآورد،- الرمح: ~~نيزه تكان خورد وتكان خوردنش زياد شد. # =عسل- # تعسيلا [عسل] ت النحل: زنبورها عسل ساختند،- الشي ء: آن چيز مانند عسل ~~شد،- القوم: به آنها عسل خورانيد يا داد،- الطعام: غذا را با عسل آميخت،- ~~النائم: ### || AUTO آن مرد مدتى كم خوابيد. # =العسل- ### || AUTO مص، و- ج أعسال وعسل وعسل وعسول وعسلان: عسل (انگبين)، شيره رطب. # =العسلة- # مقدارى از عسل. PageV01P609 ### || AUTO =العسلج- ### || AUTO ج عسالج [عسلج]: شاخه هاى نرم درخت. # =العسلوج- ### || AUTO ج عساليج [عسلج]: مرادف (العسلج) است. # =العسلي- ### || AUTO آنچه به رنگ عسل باشد. # =العسوف- ### || AUTO مرادف (العساف) است. # =العسول- # ج عسل: آنكه كار نيك كند ومورد ستايش قرار گيرد؛ «رمح عسول»: ### || AUTO مرادف عسال است: نيزه لرزان. # =العسي- ### || AUTO [عس]: مرادف (العاس) است به معناى: شبگرد، نگهبان. اين كلمه در ~~زبان متداول رايج است. # =العسير- ### || AUTO مرادف (العسر) است: سخت ودشوار. # =العسيف- # ج عسفاء وعسفة: مزد بگير، جيره خوار. # =العسيف- ### || AUTO آنكه بدون راهنما ودليل براه افتد. # =العسيل- ### || AUTO ج عسل: ابزارى كه عطار با آن عطر را جمع آورى مى كند. # =العش- ### || AUTO ج عشاش وعششة وأعشاش وعشوش [عش]: لانه پرنده در بالاى شاخه هاى درخت. # =العش- # ج عشاش وعششة وأعشاش وعشوش [عش]: مرادف (العش) است. # =عشا- ### || AUTO - عشوا ms1324 [عشو]: بينايى او در شبانه روز ضعيف شد، در روز ديد ودر ~~شب نديد،- الإبل: شتران را شبانگاه چرانيد،- الرجل: شب هنگام نزد آن مرد ~~رفت،- ه،- اليه: به سوى او رفت واز وى نيكى خواست،- عنه: از او روى گردانيد ~~وبه سوى ديگرى رفت،- عشوا وعشوا النار والى النار: شب هنگام شعله آتش را از ~~دور ديد وبه اميد ميهمانى به سوى آن شتافت،- عشوا وعشيا الرجل: به آن مرد ~~شام داد. # =عشى- ### || AUTO تعشية [عشو] الرجل: به او شام داد،- الإبل: شتران را در شب ~~چرانيد،- الطير: براى پرنده آتش روشن كرد تا بيايد وشكار شود،- من الشي ء: ~~به آن چيز نرمش وملايمت نشان داد. # =العشا- ### || AUTO [عشو]: ضعف بينايى در شبانه روز يا تنها در شب. # =العشاء- # ج أعشية [عشو]: غذاى شب؛ «العشاء السري»: آخرين غذائى كه حضرت مسيح با ~~پيروانش در شب (الفصح) خوردند. # =العشاء- ### || AUTO [عشو]: آغاز تاريكى شب وگويند كه از غروب تا تاريكى شب است. # =العشاءان- ### || AUTO [عشو]: غروب وتاريكى شب. # =العشاب- ### || AUTO مرد گياه شناس، گياه فروش. # =العشابة- ### || AUTO بسيارى علف وگياه. # =عشار- ### || AUTO ؛ «جاؤوا عشار»: ده نفر ده نفر آمدند، اين كلمه ممنوع از صرف است. # =العشار- ### || AUTO كسيكه ماليات بمأخذ ده درصد مى گيرد، گيرنده ماليات. # =العشارة- ### || AUTO «عشارة الشي ء»: يك قسمت از چيزى كه به ده قسمت تقسيم شده باشد. # =العشاري- ### || AUTO «غلام عشاري»: پسر ده ساله؛ «ثوب عشاري»: جامه اى كه ده متر ~~طول داشته باشد. # =العشاق- ### || AUTO آنكه بسيار عشق ورزد، عاشق بيقرار. # =العشاوة- ### || AUTO [عشو]: ضعف بينائى در شبانه روز يا فقط در شب. # =عشب- # - عشبا المكان: زمين سبز شد،- الخبز وغيره: نان خشك شد. # =عشب- # - عشابة المكان: زمين سبز شد وگياه در آن روئيد. # =عشب- ### || AUTO تعشيبا [عشب] المكان: زمين سبزه درآورد. # =العشب- # ج أعشاب: علف وگياه تازه. # =العشب- # زمين پر از گياه وعلف # العشبة- ### || AUTO واحد (العشب) است. # =عشر- # - عشرا: يك عدد بر نه اضافه كرد، يك دهم چيزى را گرفت،- القوم: دهمين نفر ~~آنها شد،- ت الناقة: ده ماه از باردارى ماده شتر گذشت،-- عشرا وعشورا المال: # يك دهم مال را گرفت،- القوم: يك دهم دارائى ms1325 آنها را گرفت ويا نفر دهم ~~آنها شد، يكنفر از آنها را گرفت ودر نتيجه نه نفر شدند. # =عشر- # تعشيرا [عشر] المال: يك دهم مال را گرفت،- القوم: يك دهم مال آنها را ~~گرفت، نفر دهم آنها شد، يكنفر آنها را گرفت ودر نتيجه نه نفر شدند،- ت ~~الناقة: ### || AUTO ماده شتر ده ماه از بارداريش گذشت. # =العشر- # ج عشور وأعشار: يك قسمت از ده قسمت. # =العشر- # ج أعشار: يك قطعه از چيزى كه به ده قسمت تقسيم شده باشد، شترانى كه به آب ~~در روزهاى دهم يا نهم وارد شده باشند. # =العشر- ### || AUTO (ن): درختى كه داراى صمغ بسيار است. # =العشراء- # من النوق ج عشار وعشراوات: ### || AUTO شترى كه ده ماه يا هشت ماه از بارداريش گذشته باشد، يا اينكه ~~بمعناى (النفساء) در زنان است. # =العشرة- # آميزش ودوستى. # =العشرة- # (ن): واحد (العشر) است. # =العشرة- # ج عشرات: اولين قسمت از عقود. ### || AUTO اين عدد ويژه مذكر است. مانند «عشرة رجال»: ده مرد، اما در ~~مؤنث «عشر نساء» گويند ودر عدد مركب براى مؤنث «خمس عشرة امرأة» وبراى مذكر ~~«خمسة عشر رجلا» گويند. # =العشرون- ### || AUTO (ع ح): بيست، مضاعف ده. # =العشري- # (ع ح): عددى است كه از يك جزء صحيح يا صفر وجزئى از اعشار باشد مانند 31/ ~~2؛ 145/ 0؛ «الكسر العشرى»: # كسرى است كه از عدد صحيح ومخرج ده (10) يا يكى از اقسام ده باشد مانند ~~10/ 3، 100/ 17 كه بگونه ديگر 3/ 0، 17/ 0 نيز نوشته مى شود؛ «الكسر العشري ~~الدورى او الدائر»: (ع ح): كسرى است كه ارقام آن به ترتيب وپياپى يكسان آيد ~~مانند 45171717 را كه عدد مذكور را (الدور) PageV01P610 ### || AUTO نامند وكسر دوري هرگاه بدون فاصله آيد آنرا بسيط نامند مانند ~~212121/ 5 ودر غير اينصورت آنرا كسر آميخته متداول يا معمولى گويند. # =العشرية- ### || AUTO (ن): نام درختى است كه شكوفه آن ده پر دارد ودر آمريكاى شمالى ~~مى رويد. # =عشش- ### || AUTO ### || AUTO تعشيشا [عش] الطائر: پرنده براى خود لانه ساخت،- ت ~~النخلة: شاخه هاى نخل كم شد،- الكلأ: گياه خشك شد. # =عشق- ### || AUTO - عشقا وعشقا ومعشقا ه: دلباخته او ms1326 شد،- بالشي ء: به آن چسبيد. # =العشق- ### || AUTO مص، افراط در دوستى چه با پاكدامنى وچه با تردامنى. # =العشواء- ### || AUTO ج عشى [عشو]: مؤنث (الأعشى) است، تاريكى. ماده شترى كه جلوى ~~خود را نمى بيند؛ «هو يخبط خبط عشواء»: او بدون درايت وبى رويه در كارها ~~دخالت مى كند؛ «ركب العشواء»: در كار خود بى رويه وبدون بينش گام برداشت. # =العشوة- # [عشو]: شعله آتش كه شب هنگام از دور نمايان شود، به كارى پوچ پرداختن. # =العشوة- # [عشو]: يك چهارم اول شب، تاريكى، به كارى پوچ پرداختن. # =العشوة- ### || AUTO [عشو]: مرادف (العشوة) است. # =العشورى- ### || AUTO [عشر]: مرادف (العاشوراء) است. # =العشوي- ### || AUTO [عشو]: منسوب به (العشية) است. # =عشي- ### || AUTO - عشا [عشو]: بينايى او در شبانه روز ضعيف شد يا اينكه در روز ~~ديد ودر شب نديد،- عليه: به او ستم كرد،- العشاء: شام خورد،- ت الإبل: ~~شتران علوفه شامگاهى خوردند. # =العشى- # [عشو]: غذاى شب، شام شب. # =العشي- # [عشو]: كسيكه بينائى او در شبانه روز ضعيف باشد يا در روز ببيند ودر شب نبيند. # =العشي- ### || AUTO [عشو]: مرادف (العشاء) است، «بعير عشي»: شترى كه شبانگاه به ~~چرا ادامه دهد. # =العشيان- ### || AUTO [عشي]: آنكه شام خورده باشد. # =العشيب- ### || AUTO مرادف (العشب) است. # =العشيبة- # من الأراضي: زمين پر از گياه وعلف. # =العشية- ### || AUTO ج عشي وعشايا وعشيات [عشو]: به معناى (العشي) است، ابر. # =العشير- ### || AUTO ج عشراء: دوست، فاميل نزديك، شوهر، زن، ايل،- ج اعشراء: يك دهم. # =العشيرة- ### || AUTO ج عشائر وعشيرات: ايل؛ «عشيرة الرجل»: فاميل وخويشاوندان پدرى مرد. # =العشيق- ### || AUTO عاشق، معشوق. ### || AUTO =عص- # - عصا وعصصا [عص]: سفت وسخت شد. # =عصا- ### || AUTO - عصوا [عصو] الرجل: با چوب او را زد،- القوم: مردم را براى ~~كارى خوب يا بد گرد خود جمع كرد،- الجرح: روى زخم را بست. # =عصى- ### || AUTO - عصيا ومعصية [عصي] سيده: با مهتر خود مخالفت كرد واز او ~~فرمانبردارى ننمود،- العرق: خون رگ بند نيامد گويا با بند آمدن مخالفت مى ~~كند،- الطائر: پرنده پريد. # =العصا- # مص، و- ج عصي وعصي وأعص وأعصاء: عصا وچوب دستى، استخوان ساق پا، گرد آمدن ~~افراد ومتفق شدن، گروه مردم؛ «شق العصا»: با گروه خود مخالفت كرد؛ «شق ms1327 عصا ~~الطاعة»: مخالفت ونافرمانى كرد؛ «انشقت عصا القوم»: ميان مردم اختلاف ~~افتاد؛ «قرع له العصا»: به او هشدار داد؛ «فلان لين العصا»: آن مرد نازك ~~طبع وملايم وسياستمدار است. ### || AUTO متضاد اين تعبير (صلب العصا) است؛ «القى المسافر العصا»: سفر ~~كننده به مقصد خود رسيد؛ «القى عصا الرحال»: رحل اقامت افكند. # =العصاء- ### || AUTO ج عصاؤون [عصي]: مرادف (العاصي) است. # =العصاب- ### || AUTO مص، آنچه كه بر پيشانى بندند. # =العصابة- ### || AUTO ج عصائب: عمامه، دستمال يا پارچه اى كه بر پيشانى وسر بندند،- ~~ج عصابات: گروهى از مردم يا اسبان يا پرندگان؛ «حرب العصابات»: جنگهاى چريكى. # =العصار- # چكيده آنچه كه كنسرو شده باشد. # =العصار- ### || AUTO زمان، گرد وغبار سخت. # =العصارة- # مرادف (العصار) است، تفاله ميوه بعد از گرفتن چكيده آن؛ «عصارة النبات»: # شيره درخت كه معمولا بسان شير سفيد رنگ است. # =العصارة- ### || AUTO آب ميوه گيرى. # =العصافة- ### || AUTO آنچه را كه باد مىورد وپراكنده مى كند، آنچه كه از خوشه مىفتد ~~مانند كاه. # =العصام- ### || AUTO ج أعصمة وعصم وعصام: پيمان،- من القربة: بند مشك،- من الوعاء: ~~دسته ظرف. # =العصامي- ### || AUTO منسوب به (عصام) وزير ملك نعمان است، كسيكه متكى به خود است نه ~~بر پدران ونياكان؛ «كن عصاميا لا عظاميا»: به خود اعتماد كن نه بر پدران كه ~~استخوان شده اند. # =عصب- # - عصبا الشي ء: چيزى را بست، تا كرد، پيچاند،- القطن: پنبه را ريشت،- ~~الرجل بيته: در خانه نشست واز آنجا خارج نشد،- القوم به: مردم گرداگرد او ~~جمع شدند،- الغبار رأسه: گرد وخاك بر سرش نشست،- الريق بالفم: گلويش خشك ~~شد،- عصبا وعصابا الشي ء: آن چيز را گرفت. # =عصب- # عصبا اللحم: گوشت پر از پيه شد،- القوم به: مردم گرد او جمع شدند. # =عصب- # تعصيبا [عصب] ه: آنرا با پارچه بست، او را گرسنگى داد، او را نابود كرد،- ~~فلانا: او را مهتر وبزرگ معرفى كرد. PageV01P611 ### || AUTO =العصب- # مص، عمامه، گونه اى پارچه كه آنرا (برد) نامند. # =العصب- # مص،- ج اعصاب (ع ا): سلسله رشته هاى اعصاب در بدن، بهترين مردم،- (ن): ~~گياه پيچك. # =العصب- ### || AUTO «لحم عصب»: گوشت پر از پيه. # =العصبة- # ج عصب من الرجال والخيل والطير: ms1328 # گروه مردم يا اسبان يا پرندگان؛ «عصبة الأمم): سازمان ملل متفق. # =العصبة- # روش پيچيدن وبستن عمامه بر سر. # =العصبة- ### || AUTO ج عصبات: واحد (العصب) است، قوم مرد كه طرفداران او باشند. # =العصبي- ### || AUTO آنكه نسبت به قوم خود تعصب ورزد واز آنها حمايت كند، منسوب به ~~(العصب) است؛ «حالة عصبية»: حالت عصبى؛ «الجهاز العصبي»: سلسله رشته اعصاب ~~بدن؛ «عصبي المزاج»: تندخو وزودرنج. # =العصبيات- # «عصبيات الأجنحة» (ح): ### || AUTO گونه اى حشرات عصب بال مانند مورچه ومگس. # =العصبية- ### || AUTO تعصب وحمايت از ياران وقوم مرد در كارهائى كه مى كند. # =عصر- # عصرا العنب أو الثوب وغيرهما: انگور يا پيراهن شسته را فشار داد وآب آنرا ~~گرفت،- الدمل: دمل را فشار داد تا ماده چركى آن بيرون آيد،- الركض الفرس: ~~اسب را با دويدن به عرق درآورد. # =عصر- ### || AUTO تعصيرا [عصر] الشي ء: آن چيز را چند بار فشار داد،- الزرع: كشت ~~غلاف خوشه برآورد. # =العصر- # پناهگاه، روزگار، جاى رها شدن. # =العصر- # ج عصور وأعصر وعصر وأعصار وأعاصر (وهذه جمع أعصر): روزگار،- ج اعصر ~~وعصور: پايان روز به هنگام سرخى خورشيد، روز، شب، عطا وبخشش. # =العصر- # ج عصور وأعصر وعصر وأعصار وأعاصر (وهذه جمع أعصر): روزگار. # العصر: زمانه، روزگار. ### || AUTO العصر: پناهگاه، زمانه وروزگار، بوى عطر. # =العصران- ### || AUTO شامگاه وسپيده دم، شب وروز. # =العصرة- # پناهگاه، جاى رهايى. # =العصرة- ### || AUTO جمع (العاصر) است، باد وگرد وخاك، غبار، بوى خوش. # =العصرونية- ### || AUTO عصرانه- غذاى مختصرى كه هنگام عصر مى خورند. اين كلمه در زبان ~~متداول رايج است. # =العصري- ### || AUTO منسوب به (العصر) است، كسيكه با زمانه خود را تطبيق داده واز ~~آن پيروى مى كند. # =العصرية- ### || AUTO مؤنث (العصري) است، گرايش به زمان فعلى بر خلاف گذشته، ودر ~~زبان متداول به معناى ميهمانى وديد وبازديد عصرانه بين فاميل ودوستان است. # =العصص- # [عص]: ته دم، بيخ دم. # =العصص- ### || AUTO [عص]: به معناى (العصص) است. # =العصعص- # ج عصاعص [عصعص]: # استخوان دم، استخوان انتهاى پشت. # =العصعص- ### || AUTO ج عصاعص [عصعص]: مرادف (العصعص) است. # =العصعوص- # ج عصاعيص [عصعص]: ### || AUTO استخوان دم. # =عصف- # عصفا عصوفا ت الريح: باد تند وزيد،- الرجل: آن مرد شتاب كرد،- ت الناقة ~~براكبها: شتر ms1329 سواره خود را به سرعت همانند باد برد،- ت الحرب بالقوم: جنگ ~~قوم را از پاى درآورد ونابود كرد،- الدهر بهم: زمانه آنها را از ميان ~~برداشت،- الشي ء: آن چيز كج شد،-- عصفا الزرع: ### || AUTO كشت را قبل از موقع برداشت كرد. # =العصف- ### || AUTO مص، برگ درخت؛ «عصف التبن»: ريزه هاى كاه؛ «عصف الإثمد ونحوه»: ~~گرد سورمه ومانند آن. # =العصفة- ### || AUTO اسم مرة از (عصف) است، بوى مي، برگ ساق درخت. # =عصفر- ### || AUTO عصفرة [عصفر] الثوب: جامه را با عصفر به رنگ زرد درآورد. # =العصفر- ### || AUTO ماده اى زردرنگ است، گياهى است بنام (القرطم): كاجيره. # =العصفور- ### || AUTO ج عصافير [عصفر]: گنجشك، كتاب، ميخ كشتى، چوبى كه با آن سر ~~كشتى را بندند، هر يك از دو استخوان برآمده پيشانى اسب؛ «اصاب عصفورين ~~بحجر»: با يك كوشش دو نتيجه گرفت؛ «نقت أو جاعت عصافير بطنه»: گرسنه شد. # =العصفورة- ### || AUTO مؤنث (العصفور) است؛ «عصفورة الحبل»: ريسمانى كه با آن بار را بندند. # =عصل- # عصلا العود: چوب را كج كرد. # =عصل- # عصلا: سخت شد،- الشي ء: آن چيز به سختى كج شد. # =عصل- ### || AUTO تعصيلا [عصل] السهم: تير هنگام پرتاب كج شد، تير دير از كمان ~~خارج شد. # =العصل- # ج أعصال: روده. # =العصل- # ج أعصال: مرادف (العصل) است. # =العصل- ### || AUTO ج عصال وعصل: آنچه به سختى كج شده باشد. # =العصلاء- ### || AUTO مؤنث (الأعصل) است. # =العصلة- ### || AUTO مؤنث (العصل) است. # =عصم- # عصما الله فلانا من المكروه: خدا او را از بدى محافظت ونگهدارى نمود،- ~~الشي ء: آن چيز را از وى بازداشت،- القربة: مشك را با ريسمان بست،- الى ~~فلان: به فلانى پناه برد،- الرجل: آن مرد چيزى كسب كرد. # =عصم- ### || AUTO عصما الظبي: دست وپاى آهو سفيد وبقيه اندام آن سرخ ويا سياه شد. # =العصماء- ### || AUTO مؤنث (الأعصم) به معناى آهوى ماده است. # =العصمة- # منع كردن، حالت دورى از گناه يا اشتباه؛ «صاحبة العصمة»: بانوى PageV01P612 ### || AUTO ### || AUTO معصوم كه بر بزرگان اطلاق مى شود،- ج عصم واعصم ~~وعصمة وجج اعصام: گردن بند. # =العصمة- ### || AUTO اسم است از (الأعصم) گردن بند، گردن بند زيباى سگ. # =العصوف- ### || AUTO ج عصف: باد تند وسخت. # =عصي- ### || AUTO ms1330 - عصا [عصو]: عصا به دست گرفت،- بالسيف: با شمشير همانگونه كه ~~با عصا زنند زد. # =العصي- # ج عصيون وأعصياء [عصي]: ### || AUTO گناهكار، نافرمان؛ «عصي الدمع): آنكه جلوى اشك خود را مى گيرد؛ ~~«اراك عصي الدمع شيمتك الصبر»: تو را مى بينم كه اشك چشم ندارى زيرا خوى تو ~~شكيبائى است. # =العصيان- ### || AUTO [عصي]: نافرمانى، مخالفت. # =العصيب- # ج عصب وأعصبة: روده ودل وجگر وقلوه كه پخته شود؛ «يوم عصيب»: ### || AUTO روزى بسيار گرم. # =العصية- ### || AUTO [عصو]: عصاى كوچك. # =العصير- ### || AUTO چكيده وعصاره هر چيزى، آب ميوه كه كنسرو شده باشد. # =العصيرة- ### || AUTO آب ميوه كه كنسرو شده باشد. # =العصيف- ### || AUTO مرادف (العصوف) است. # =العصيفة- # برگ باز شده ميوه يا خوشه سنبل. # =العصم- ### || AUTO عرق، بازمانده يا باقيمانده هر چيزى. # =عض- ### || AUTO ### || AUTO - عضا وعضيضا [عض] ه: او را با دندان گاز گرفت،- ه ~~الزمان: زمانه بر او سخت شد،- الشي ء: آنرا چنگ زد وگرفت. # =العض- # [عض]: خار ريز، گياه خشك، گندم، جو، يونجه. # =العض- # ج أعضاض وعضوض [عض]: # بدجنس، تندخو، بداخلاق، همسان ومشابه، نيرومند، بخيل، بلا،- اعضاض: # درخت خار ريز. # =عضا- ### || AUTO - عضوا [عضو] الشي ء: آن چيز را از هم جدا كرد،- الشاة: گوسفند ~~را تقسيم كرد. # =عضى- ### || AUTO تعضية [عضو] الشي ء: آن چيز را از هم جدا كرد،- القوم: فرد فرد ~~آن قوم را از هم جدا كرد.،- الشاة: گوسفند را تكه تكه كرد. # =العضاد- ### || AUTO بازوبند، سنگ نرم وهموار، داس. # =العضادة- ### || AUTO يار وهمراه كه از هم جدا نشوند؛ «فلان عضادة فلان»: فلانى ~~دستيار فلان است،- من الطريق: كنار راه؛ «عضادتا الباب»: چوب دو طرف درب كه ~~در دو جانب آن نصب كنند. # =العضادي- # مرادف (العضادي) است. # =العضادي- # مرادف (العضادي) است. # =العضادي- ### || AUTO آنكه بزرگ بازو وستبر باشد. # =العضاض- # [عض]: آنچه با دندان گزيده وسپس خورده شود، درخت كه تنومند شده باشد. # =العضاض- ### || AUTO [عض]: بسيار گزنده. # =العضال- ### || AUTO سخت؛ «داء عضال»: دردى سخت كه انسان را از پاى درآورد. # =العضاه- ### || AUTO هر درختى كه تنومند شود وخار داشته باشد. # =العضاهة- ### || AUTO واحد (العضاه) است. # =العضب- ### || AUTO مص، شمشير برنده؛ «سيف عضب»: شمشير تيز. # =العضة- ### || AUTO ### || AUTO [عضه]: واحد (العضاه) ms1331 براى مؤنث است. # =عضد- # - عضدا ه: او را كمك ويارى كرد، به بازوى او صدمه رساند،-- عضدا الشجرة: ~~درخت را با داس قطع كرد، برگهاى درخت را براى شترانش روى زمين ريخت. # =عضد- # - عضدا: از بازوى خود ناليد. # =عضد- ### || AUTO عضدا: مرادف (عضد) است. # =العضد- # مص،- ج أعضاد: يار وكمك، ناحيه. # =العضد- # ج أعضاد وأعضد (ع ا): مرادف (العضد) است. # =العضد- # ج أعضاد وأعضد (ع ا): كسيكه بازوى درشت وبزرگ دارد؛ «فلان عضدى»: # او يار وياور وكمك من است؛ «شد عضده»: او را تقويت كرد؛ «فت فى عضده»: او ~~را ضعيف كرد ويارانش را پراكنده نمود؛ «عضد الطريق»: كنار راه. # =العضد- # «عضد كل شي ء»: نرده وحفاظى كه در اطراف هر چيزى كشيده شود مانند ديواره ~~دور حوض. # =العضد- ### || AUTO كسيكه از درد بازو شكايت كند. # =العضدة- ### || AUTO مؤنث (العضد) است. # =عضض- ### || AUTO تعضيضا [عض]: بسيار گزيد. # =عضل- # - عضلا الرجل: بر بازوى او زد،- به الأمر: امر بر او سخت شد،- عليه: بر ~~او سخت گرفت واو را بازداشت،-- عضلا وعضلا وعضلانا المرأة عن الزواج: در ~~امر ازدواج آن زن كارشكنى وجلوگيرى كرد. # =عضل- # - عضلا: پر گوشت وفربه شد، گوشت ساق پاى او كلفت شد،- عضلا وعضلا وعضلانا ~~المرأة عن الزواج: آن زن را از ازدواج منع كرد. # =عضل- ### || AUTO تعضيلا [عضل] عليه: بر او سخت گرفت وجلوى او را از هر چه كه مى ~~خواست گرفت،- به الأمر: راه چاره بر او بسته شد،- المرأة عن الزواج: مرادف ~~(عضلها) است،- الأمر فلانا: بر او چيره شد واو را خسته كرد،- الداء ~~الأطباء: آن بيمارى پزشكان را خسته كرد،- المكان: آن جاى تنگ شد. # =العضل- # مرادف (العضل) است. # =العضل- ### || AUTO آنكه عضله ساق پاى او ضخيم شده باشد. # =العضلة- # ج عضل وعضل: بلا وسختى. # =العضلة- # (ع ا): ماهيچه گوشت؛ ج عضل وعضلات،- (ن): درخت خر زهره. # =عضه- # - عضها وعضها وعضهة وعضيهة: # دروغ گفت، دو به هم زنى كرد، جادو كرد. PageV01P613 ### || AUTO =عضه- ### || AUTO - عضها: بهتان وناروا زد. # =العضه- # من الأمكنة: زمين پر از خار. # =العضه- ### || AUTO ج عضون: دروغ، سحر وجادو. # =العضو- ### || AUTO ج أعضاء [عضو]: هر جزئى از اعضاى گوشتى بدن، يك فرد ms1332 از گروه يا جمعيت. # =العضوض- ### || AUTO [عض]: بسيار گزنده؛ «بئر عضوض»: چاه پر از آب. # =العضوي- ### || AUTO [عضو]: منسوب به (العضو) است. # =العضوية- ### || AUTO ج عضويات: صفت عضو در شركت يا گروهى. # =العضيد- ### || AUTO ج عضدان: آنچه كه از درخت بريده شود، يك رديف يا يك صف از ~~درختان. # =العضيض- ### || AUTO [عض]: مص، گزيدن سخت، همانند وهمسان. # =العضيلة- ### || AUTO ج عضائل (ع ا): جزئى از بدن كه همراه با گوشت باشد. # =العضيهة- ### || AUTO مص،- ج عضائه: بهتان وسخن زشت؛ «ارض عضيهة»: زمين پر از خار ~~وخاشاك. # =عطا- ### || AUTO - عطوا [عطو] الشي ء وإليه: آن چيز را گرفت،- اليه يده: دست ~~خود را به سوى او بالا برد. # =عطى- ### || AUTO تعطية [عطو] الرجل: عادلانه به او خدمت كرد، او را شتابانيد. # =العطا- ### || AUTO ج أعطية وجج أعطيات [عطو]: آنچه كه داده وبخشيده شود. # =العطاء- ### || AUTO ج أعطية وجج أعطيات [عطو]: آنچه كه مى دهند ومى بخشند. # =العطار- ### || AUTO ### || AUTO فروشنده عطر، شخص بسيار خوشبو. # =العطارة- ### || AUTO عطاري. # =عطارد- ### || AUTO [عطر] (فك): نزديكترين ستاره مجموعه شمسى به خورشيد است. # =العطاش- ### || AUTO (طب): بيمارى تشنگى كه بيمار هر چه آب بياشامد سيراب نشود. # =العطاف- ### || AUTO ### || AUTO ج عطف وأعطفة: عبا وقبا، پوشش، شمشير. # =العطان- ### || AUTO نمك كه بر روى پوست پاشند تا پشم آن نرم شود. # =عطب- # - عطبا: نابود شد،- الفرس ونحوه: # اسب زمين خورد ودست وپايش شكسته شد. # =عطر- # - عطرا: خود را خوشبو ومعطر كرد. # =عطر- ### || AUTO تعطيرا [عطر] ه: او را خوشبو ومعطر كرد. # =العطر- # ج عطور: مطلق عطر،- (ن): نام گياهى است خوشبو. # =العطر- # آنكه خوشبو است؛ «سمعة عطرة»: ### || AUTO نام نيك، نيكنامى. # =عطس- # - عطسا وعطاسا: عطسه كرد. # =عطس- ### || AUTO تعطيسا [عطس] ه: او را به عطسه زدن درآورد. # =العطسة- ### || AUTO عطسه. # =عطش- # - عطشا: تشنه شد،- اليه: باو مشتاق شد. # =عطش- ### || AUTO تعطيشا [عطش] ه: او را تشنه كرد. # =العطش- # مرادف (العطش) است. # =العطش- ### || AUTO تشنه لب. # =العطشى- ### || AUTO ج عطاش: مؤنث (العطشان) است. # =العطشان- # ج عطاش وعطشى وعطاشى: ### || AUTO تشنه، مشتاق. # =العطشانة- ### || AUTO ج عطاش: مؤنث (العطشان) است. # =العطشة- # مؤنث (العطش) است. # =العطشة- # مؤنث (العطش) است. # =عطف- # عطفا وعطوفا إليه: به سوى او گرائيد،- عليه: بر او دلسوزى نمود،- الله ~~قلبه ms1333 وبقلبه: خدا در دل او مهربانى بوجود آورد،- ت الناقة على ولدها: شتر ~~ماده به بچه خود مهرورزيد وشير از پستانش چكيد،- عنه: از او روى گردان شد،- ~~ه عن الأمر: # رأى او را زد،- الوسادة: بالش را تا زد،- العنان: عنان را برگردانيد،- ~~الشي ء: آنرا تا وكج كرد،- كلمة على أخرى: كلمه اى را با حرف عطف به كلمه ~~ديگرى معطوف نمود. # =عطف- ### || AUTO تعطيفا [عطف] الناقة على ولدها: توجه شتر ماده را به بچه اش ~~جلب نمود،- الوسادة: بالش يا متكا را خم داد وتا كرد،- الشي ء: چيزى را خم ~~وكج كرد. # =العطف- # مص، كجى وخمى. # =العطف- # ج أعطاف وعطاف وعطوف: بغل،- من كل شي ء: جانب وكنار هر چيزى، «عطف ~~الرجل»: دو طرف مرد؛ «ثنى عني عطفه»: از من روى گردان شد وجفا كرد؛ «عطف ~~القوس»: دو طرف خميده ى كمان، «تنح عن عطف الطريق»: از ميان راه دور شو. # =العطف- ### || AUTO مص، بلندى مژه چشم، درخت وگياه پيچ، گياه لبلاب. # =العطفى- ### || AUTO «قوس عطفى»: كمان كج. # =العطفة- # اسم نوع از (عطف) است، شاخه هاى آويخته از درخت انگور. # =العطفة- ### || AUTO واحد (العطف) است. # =عطل- # - عطلا وعطولا ت المرأة: زن بى زيور آلات بود،-- عطالة الأجير: كارگر دست ~~از كار كشيد. # =عطل- # عطلا وعطولا ت المرأة: مرادف (عطلت) است،- عطلا الرجل من المال او الأدب: ~~آن مرد از دانش وثروت بى بهره شد،- القوس من الوتر: كمان بى زه شد،- الفرس ~~من الرسن: اسب بدون افسار شد. # =عطل- # تعطيلا [عطل] الشي ء: آن چيز را رها كرد واز دست داد، از كار انداخت؛ ~~«عطل حركة المرور»: ترافيك را به هم زد،- الجريدة: روزنامه را توقيف كرد،- ~~المرأة: زيورآلات زن را از او بدر آورد،- القوس: زه را از كمان درآورد،- البئر: # جلوى آب چاه را گرفت،- الإبل: شتران را بدون شتربان رها كرد،- ت الإبل: # شتران بدون شتربان شدند. # =عطل- # [عطل] ت الرعية: مردم بى سرپرست ورهبر شدند،- ت الحدود او الثغور: مرزهاى ~~كشور بى مرزبان شد،- ت PageV01P614 ### || AUTO المزارع: كشتزارها آباد نشده وبى شخم ماندند. # =العطل- # اسم فاعل است از (عطل الرجل او القوس او الفرس): مرد بى ms1334 دانش وبينوا يا ~~كمان بى زه يا اسب بى زين، آسيب در چيزى؛ «طرأ عليه عطل»: بر او آسيبى وارد ~~شد؛ «العطل والضرر»: آنچه كه موجب تعويض از زيان باشد. # =العطل- ### || AUTO مرادف (العطل) است؛ «امرأة عطل»: مرادف (عطلاء) است. # =العطلاء- ### || AUTO «امرأة عطلاء»: زن بى زيور آلات. # =العطلة- # تعطيل، بيكارى؛ «عطلة صيفية»: تعطيل تابستانى؛ «عطلة رسمية»: ### || AUTO تعطيل رسمى؛ «عطلة نهاية الأسبوع»: تعطيل پايان هفته؛ «أيام ~~العطلات الرسمية»: روزهاى تعطيل رسمى. # =عطن- # - عطنا الجلد: پوست را در محلول دباغى نهاد تا نگندد. # =عطن- # - عطنا الجلد: پوست را در محلول دباغى نهاد وترك گفت ودر نتيجه بد بوى ~~وگنديده شد. # =عطن- ### || AUTO تعطينا [عطن] الجلد: مرادف (عطن) است،- ت الإبل: شتران سيراب ~~شدند وسينه بر زمين نهادند،- الإبل: شتران را پس از نوشيدن آب آزاد گذارد ~~تا دوباره برگردند وآب بنوشند،- للاءبل: براى شتران خوابگاه ساخت. # =العطن- # مص، خوابگاه شتران وآغل گوسفندان در پيرامون آب. # =العطن- ### || AUTO «جلد عطن»: پوست گنديده. # =العطوف- ### || AUTO ج عطف: مهربان وبخشنده؛ «امرأة عطوف»: زنى كه شوهر وفرزندان ~~خود را دوست دارد. # =العطية- ### || AUTO ج عطايا وعطيات [عطو]: آنچه كه بخشش وارمغان شود. # =العطين- ### || AUTO «جلد عطين»: پوست كه در محلول نمك براى دباغى نهند. # =العظاءة- # ج عظاء وعظاء وعظايا وعظايات [عظي] (ح): حشره اى نرم وكوچك است كه با ~~شتاب راه مى رود ومىيستد ودر زبان متداول به آن (السقاية) گويند وگونه هاى ~~بسيار دارد. اين حشره در زبان فارسى به (دخترسقا) معروف است. # =العظاءة- ### || AUTO [عظي] (ح): مرادف (العظاءة) است. # =العظائم- # جمع عظيمة؛ «عظائم الأمور»: ### || AUTO كارهاى بسيار مهم؛ «عظائم الله»: قدرت پروردگار متعال. # =العظام- ### || AUTO مرادف (العظيم) است. # =العظام- ### || AUTO مرادف (العظيم) است. # =العظامة- # مؤنث (العظام) است. # =العظامة- ### || AUTO مؤنث (العظام) است. # =العظاية- # ج عظاء وعظاء وعظايا وعظايات [عظي] (ح): مرادف (العظاءة) است. # =العظاية- ### || AUTO [عظي] (ح): مرادف (العظاءة) است. # =العظة- ### || AUTO ج عظات [وعظ]: پند وموعظه، سخنان واعظ. # =عظم- # - عظمة الرجل: بر استخوان او زد،- عظما الكلب: به سگ استخوان خورانيد. # =عظم- # - عظما وعظامة: بزرگ ودرشت شد،- الأمر عليه: امر بر او دشوار شد. # =عظم- ### || AUTO تعظيما [عظم] ه: او ms1335 را بزرگداشت وتجليل نمود،- الشاة: ~~استخوانهاى گوسفند را يكايك بريد. # =العظم- # بزرگى ودرشتى؛ «عظم الشي ء» ج أعظام: بيشتر هر چيزى. # =العظم- # مص،- ج أعظم وعظام وعظامة: # استخوان؛ «عظم الشي ء»: بيشترين هر چيزى. # =العظم- # مرادف (العظم) است. # =العظم- ### || AUTO بزرگى ودرشتى. # =العظمات- ### || AUTO «عظمات القوم»: بزرگان قوم. # =العظمة- # مص، يك قطعه استخوان. # =العظمة- ### || AUTO بزرگى وخود بينى، خودخواهى،- عظمات من الساعد او اللسان: بازوى ~~كلفت وزبان درشت. # =العظموت- ### || AUTO خود بينى وخودخواهى وتكبر. # =العظمي- # (ح): كبوترى كه به رنگ سفيد است. # =العظيم- ### || AUTO ج عظماء وعظام وعظم: بزرگ، قطور، با هيبت، پر اهميت. # =العظيمة- ### || AUTO ج عظائم: مؤنث (العظيم) است، مصيبت وارده؛ «فرصة عظيمة»: ~~مناسبتى بزرگ. # =عف- ### || AUTO ### || AUTO - عفا وعفة وعفافا وعفافة [عف]: از كارهاى ناروا ~~وناپسند خوددارى كرد،- عن كذا: از آن خوددارى كرد. # =العف- # ج عفون [عف]: با عفت وپاكدامن. # =عفا- # - عفوا [عفو] عنه وله ذنبه وعفا عن ذنبه: # او را بخشود واز مجازاتش صرفنظر نمود،- الله عنه: خداوند گناه او را ~~بخشيد،- ت الريح الأثر او المنزل: باد خانه ونشانه را از ميان برداشت،- ~~الصوف: پشم را چيد،- عن الشي ء: از آن دست برداشت،- عن الحق: # حق را ناديده گرفت،- الشي ء: بسيار وبلند شد،- الشي ء: آنرا بسيار كرد،- الشعر: # موى را رها كرد تا بلند وپر پشت شود،- ت الأرض: گياه وسبزه زمين را ~~پوشانيد،- عليه فى العلم: در دانش بر او فزوني يافت،- فلانا: نزد او آمد ~~وكمك خواست،- عفوا وعفاء وعفوا الأثر او المنزل: خانه ونشانه محو ونابود ~~وكهنه شد،- اثر فلان: ### || AUTO نابود شد، هلاك شد. # =عفى- # - عفيا الشعر [عفو]: موى را به حال خود گذاشت تا بلند وپر پشت شود. # =عفى- ### || AUTO تعفية [عفو]: مويش بسيار بلند شد،- ت الريح المنزل: باد خانه ~~را خراب كرد واز بين برد،- ت العلة صاحبها: بيمارى بيمار خود را كشت،- على ~~ما كان منه: پس از خرابى وفساد آنرا اصلاح كرد. # =العفا- ### || AUTO ج عفاء وعفوة [عفو]: كره خر، خر بچه. # =العفاء- # [عفو]: خرابى شهرها، خاك، نابودى، باران، لكه سفيد كه بر روى PageV01P615 ### || AUTO سياهى چشم پديد آيد. # =العفاء- ### || AUTO [عفو]: موى بلند وپر پشت، انبوهى وبسيارى پر در شتر ms1336 مرغ، كرك شتر. # =العفار- ### || AUTO كسيكه نخل خرما را پيوند زند، ودر زبان متداول بر آنكه ~~باقيمانده انگور را پس از چيدن جمع آورى كند اطلاق مى شود. # =العفارة- ### || AUTO آنچه از ميوه انگور كه پس از چيدن جمع آورى شود. # =العفارية- ### || AUTO «رجل عفارية»: مرد بد دل. # =العفاص- ### || AUTO چرمى كه با آن سر كوزه وشيشه يا غلاف آنرا پوشانند. # =العفاف- ### || AUTO [عف]: دارو، دوا. # =العفاوة- # [عفو]: كف روى غذا در ديگ، ته مانده خورش كه عاريه گيرنده ديگ در هنگام ~~پس دادن در ته ديگ گذارد. # =العفاوة- ### || AUTO [عفو]: آنچه از غذا كه نخست از ديگ برداشته وبه ديگرى اعطاء شود. # =العفة- # ج عفاف [عف]: مرادف (العفيفة) است. # =العفة- ### || AUTO مص، روى گردانى از خواهشهاى نفسانى، پاكى تن، پاكدامنى. # =عفر- # - عفرا ه في التراب: آنرا آغشته كرد ودر خاك پنهان نمود،- الشي ء: آنرا ~~بر زمين زد. # =عفر- # - عفرا: بر روى آن خاك نشست، رنگ او مانند خاك گرفته شد. # =عفر- # تعفيرا [عفر] ه في التراب: آن چيز را زير خاك پنهان كرد،- ت المرأة فى ~~الفطام: ### || AUTO زن روى پستان خود را خاك ماليد تا بچه پستان نگيرد،- اللحم: ~~گوشت را بر روى ماسه در آفتاب خشك كرد،- الشي ء: چيز را سفيد كرد،- الكرم ~~ونحوه: انگور ومانند آنرا پس از چيدن جمع آورى كرد. # =العفر- # (ح): خوك نر، خوك، قهرمان، دلاور ونيرومند، دورى بسيار. # =العفر- # مص،- ج أعفار: چشم انداز خاك بر روى زمين. # =العفر- # (ح): خوك نر، خوك، قهرمان، دلاور وتنومند؛ «رجل عفر»: مرد بد دل وخبيث. # =العفر- # مص،- ج أعفار: به معناى (العفر) است. # =العفر- ### || AUTO «رجل عفر»: مرد بد دل وپست. # =العفرى- ### || AUTO «رجل عفرى»: مرادف (عفر) است. # =العفراء- # ج عفر: مؤنث (الأعفر) است: ### || AUTO آنچه كه بر روى آن خاك نشسته باشد، زمين سپيد،- من ليالى ~~القمر: بر شب سيزدهم هر ماه قمرى اطلاق شود. # =العفرة- # رنگ خاك،- من الإنسان: موى جلوى سر انسان،- من الأسد: موى پشت گردن شير، ~~من الديك: پر پشت گردن خروس؛ «عفرة الحر»: شدت گرما. # =العفرة- ### || AUTO من الإنسان: موى جلوى سر يا پيشانى،- من الأسد: موى پشت گردن ms1337 ~~شير،- من الديك: پر پشت گردن خروس. # =العفرية- ### || AUTO زيرك وتيزهوش، مرد بد دل وپست. # =العفريت- ### || AUTO ج عفاريت [عفرت]: مرد بسيار پست، انسان يا جن يا شيطان كه در ~~كارهاى سخت ودشوار زيرك ودانا باشد. # =العفريتة- ### || AUTO مؤنث (العفريت) است. # =العفش- # بار وبنه ومتاع جمع آورى شده. ### || AUTO اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =عفص- ### || AUTO تعفيصا [عفص] الثوب: لباس را با مازو رنگ كرد. # =العفص- # مازو كه از نوعى درخت بلوط بدست آيد، گياهى است كه در لبنان وسوريه ~~وكشورهاى همجوار آنها بسيار است وگونه اى از درخت بلوط است واز آن جوهر ~~ورنگ بدست آيد. # =العفص- ### || AUTO آنچه كه تلخ وگس مزه باشد. # =العفصة- ### || AUTO (ن): واحد (العفص) است. # =العفصية- ### || AUTO (ن): درختى است زيبا مانند سرو از رسته صنوبريان. # =عفن- # - عفنا اللحم: گوشت را گندانيد وبوى بد توليد كرد. # =عفن- # - عفنا وعفونة الشي ء: گنديد وفاسد شد. # =عفن- ### || AUTO تعفينا [عفن] اللحم: گوشت را گندانيد وبوى بد ايجاد كرد،- ~~الطعام: غذا فاسد شد وبو گرفت. # =العفن- # موجوداتى است ذره بينى كه بر روى مواد گوشتى پرورش مى يابد وآنرا مى ~~گنداند. در اوائل جنگ جهانى دوم ماده اى از آن بدست آمد كه براى نابودى ~~ميكروبها مؤثر واقع شد ودر نتيجه از آن مواد پنى سيلين وكلورومايسين ~~وسيتريپتومايسين كشف شد. # =العفن- ### || AUTO چيز گنديده (لحم عفن): گوشت گنديده وبد بوى. # =العفنة- ### || AUTO مؤنث (العفن) است؛ «الأمراض العفنة» (طب): بيماريهاى واگيردار. # =العفو- # ج عفاء وعفوة [عفو]: كره خر، خرچه. # =العفو- ### || AUTO [عفو]: مص، امرى است قانونى كه به موجب آن كيفر بخشوده شود؛ ~~«طلب العفو»: درخواست بخشودگى نمود، زمين بى نشان، بزرگى ونيكى، بهترين ~~چيزها،- من المال: آنچه پس از مصرف مال باقى ماند؛ «فعله عفوا»: آن كار را ~~ناخودآگاه انجام داد،- العفو ج عفاء وعفوة: بمعناى (العفو) است. # =العفوة- # [عفو]: موى سر مرد، كف روى ديگ غذا. # =العفوة- # [عفو]: كف روى غذا در ديگ،- ج عفو: مؤنث (العفو) است به معناى كره خر ماده. # =العفوة- ### || AUTO [عفو]: موى سر مرد، كف روى غذا در ديگ؛ «عفوة الشي ء»: بهترين ~~هر ms1338 چيزى. # =العفوصة- # تلخى وبد مزه گى كه فرو دادن لقمه را سخت مى كند. ### || AUTO العفونة: مرادف (العفن) است. # =العفوي- ### || AUTO [عفو]: كسيكه ناخودآگاه كارى انجام مى دهد؛ «عفويا»: ~~ناخودآگاه. # =العفوية- # [عفو]: انجام كارى بدون انگيزه PageV01P616 ### || AUTO قبلى يا برانگيختن آن. # =العفير- # خاك آلود، گوشتى كه بر روى شن وزير آفتاب خشك شود؛ «خبز عفير»: ### || AUTO نان ساده. # =العفيف- ### || AUTO ج أعفة وأعفاء [عف]: با عفت، پاكدامن. # =العفيفة- ### || AUTO ج عفيفات وعفائف [عف]: مؤنث (العفيف) است. # =عق- ### || AUTO - عقا [عق] الثوب: جامه را چاك داد،- عقوقا ومعقة الولد والده: ~~آن فرزند نافرمانى از پدر كرد واز وى اطاعت ننمود. # =العق- ### || AUTO [عق]: فرزندى كه پدرش را خوار واز وى نافرمانى كند،- من الماء: ~~آب تلخ. # =العقاب- ### || AUTO (ح): عقاب، پرنده ايست قوى پنجه با منقارى كج. اين كلمه بر ~~مذكر ومؤنث آن اطلاق مى شود، ج عقبان واعقب وجج عقابين، سنگى كه آب دهنده ~~بر آن ايستد، راه آب به سوى حوض، تپه وزمين بلند،- (فك): نام ستاره اى است. # =العقاب- ### || AUTO كيفر، مجازات. # =العقاد- ### || AUTO نخ تاب ونخ ريس، فروشنده وسازنده نخ ودكمه. # =العقادة- ### || AUTO نخ تابى، نخ ريسى، نخ فروشى. # =العقار- # مي، آذوقه خانه، بهترين مال، بهترين گياه وعلف. # =العقار- # ج عقارات: اموال غير منقول مانند زمين وخانه، آبادى، لوازم خانه، رنگ سرخ. # =العقار- ### || AUTO ج عقاقير: آنكه ملك بسيار دارد، داروى كشاورزى، مطلق دارو. # =العقارب- ### || AUTO [عقرب]: سختيها، سخن چينى ها؛ «عقارب الشتاء»: سرماى سخت ~~زمستان؛ «دبت عقاربه»؛ «دبت منه عقارب السعاية»: كه هر دو تعبير به معناى ~~سعايت كردن ودو به هم زدن است. # =العقارة- ### || AUTO زن نازا. # =العقاري- ### || AUTO ويژه ملك؛ «رهن عقاري»؛ «ملك عقاري»: املاك رهنى، ملك بسيار. # =العقاص- ### || AUTO ج عقص: ريسمان يا نخى كه با آن گيسو را بندند. # =العقاف- ### || AUTO گونه اى بيمارى كه باعث كج شدن پاى گوسفند مى شود. # =العقافة- ### || AUTO چوبى كه يكطرف آن پيچ خورده باشد. # =العقال- # ج عقل: ريسمانى كه با آن پاى شتر را بندند، ريسمان درشت وبافته اى كه ~~اعراب آنرا روى دستار بر سر مى بندند،- ج عقل وعقل: ms1339 زكاة يك سال از شتر ~~وگوسفند؛ «أديت عقال سنة»: زكاة يكسال شتر را پرداختم. # =العقال- ### || AUTO (طب): بيمارى كه در پاى چهار پايان پديد مىيد. # =العقام- # كسيكه داراى فرزند نمى شود؛ «حرب عقام»: جنگى سخت. # =العقام- # «داء عقام»: گونه اى بيمارى كه اميد بهبودى در آن نباشد، درد بى درمان، ~~«حرب عقام»: جنگى سخت؛ «يوم عقام»: ### || AUTO روزى سخت. # =العقان- # [عق]؛ «عقان الكرم أو النخيل»: آنچه كه از بن درخت نخل خرما يا انگور ~~بيرون زند. # =عقب- # - عقبا وعقوبا وعاقبة الرجل أو مكان الرجل آن مرد پس از مرد ديگرى آمد؛ ~~«عقب الشيب»: موى پس از سياهى سفيد شد،- عقبا ه: بر پاشنه پاى او زد،- ~~القوس او السهم: بر كمان يا بر زه پيچيد. # =عقب- # عقبا: از درد پاشنه پاى ناليد. # =عقب- ### || AUTO تعبيبا [عقب] ه: پشت سر او آمد، بعد از او با چيزى آمد،- ~~الصلاة: پس از اداى نماز براى دعا وراز ونياز نشست،- عليه: از او ايراد ~~گرفت واغلاط او را روشن ساخت،- على كلامه: بر گفته او حاشيه رفت اعم از نقض ~~يا تأييد،- الحاكم على حكم سلفه: حاكم رأى حاكم قبلى خود را فسخ كرد. # =العقب- # ج أعقاب: پايان هر چيزى، عاقبت. # =العقب- # مص،- ج أعقاب: چيزى كه بعد از ديگرى بيايد، مرادف (العقب) است. # =العقب- # ج أعقاب: پايان هر چيزى يا كارى، عاقبت. # =العقب- # ج- أعقاب: تارى كه از آن زه كمان سازند. # =العقب- ### || AUTO ج أعقاب: فرزند، نوه پسرى، پاشنه پا؛ «سافر على عقب الشهر»: در ~~پايان ماه مسافرت كرد؛ «رأسا على عقب»: از رو به پشت. مرادف (ظهرا لبطن) ~~است، بطور كامل؛ «الأعقاب»: اين واژه را در جاى خود بيابيد. # =العقبى- ### || AUTO پايان هر چيزى، پاداش كار، روز واپسين، در جشن عروسى به آنكه ~~ازدواج نكرده گويند: «عقبا لك»: يعنى اميد است ازدواج خوشى در آينده داشته باشى. # =العقبان- ### || AUTO [عقب]: عاقبت وپايان. # =العقبة- # ج عقب: نوبت، جايگزين، شب وروز، شيرينى خوردن بعد از صرف غذا، ته مانده ~~غذا در ديگ، اثر زيبائى. # =العقبة- # من الجمال: اثر زيبايى وكيفيت آن. # =العقبة- ### || AUTO ج عقاب وعقبات: راه ms1340 سر بالا وسخت كوهستان، راه بالاى كوه، عايق ومانع. # =العقة- # [عقق] من الماء: آب تلخ. # =العقة- ### || AUTO ج عقق [عقق]: موى سر هر نوزادى. # =عقد- # - عقدا الحبل: ريسمان را گره زد،- البيع او اليمين: فروش يا قسم را ~~استوار كرد،- الحاسب: حسابدار حساب كرد،- له الشي ء: ضمانت آنرا كرد،- ~~البناء بالجص: ### || AUTO ساختمان را گچ كارى كرد،- الخيط: نخ را گره زد،- له على الجيش: ~~او را فرمانده لشكر كرد،- الأمل على: اميدوار شد كه ... # =،- الزهر: شكوفه ميوه شد،- العسل ونحوه: # عسل يا مانند آن سفت شد. # =عقد- # - عقدا: در زبانش عقده يا پيچيدگى پديد آمد،- اللسان: زبان بند آمد. # =عقد- # تعقيدا [عقد] الحبل: ريسمان يا PageV01P617 ### || AUTO طناب را سخت گره زد،- الكلام: سخن را پوشيده گفت،- الأمور: ~~كارها را درهم برهم كرد،- البيت: براى خانه سقف ساخت،- اليمين: سوگند ~~خورد،- الدبس ونحوه: شيره ومانند آن را جوشانيد تا سفت وغليظ شد. # =العقد- # مص،- ج اعقاد وعقود: آنچه از ساختمان كه به سقف رسيده وساخته شده باشد،- ~~ج عقود: پيمان وقرارداد دو طرفه مانند «عقد البيع»: قرار داد فروش؛ «انفرط ~~عقدهم»: آنها پراكنده شدند. # =العقد- # ج عقود: گردنبند. # =العقد- # توده هاى شن كه بر روى هم انباشته شده باشد. # =العقد- # مرادف (العقد) است؛ «لسان عقد»: ### || AUTO زبانى كه هنگام سخن گفتن گرفته شود ويا بند آيد. # =العقداء- ### || AUTO مؤنث (الأعقد) است. # =العقدة- # ج عقد: جاى گره زدن، پشتوانه هر چيزى كه آنرا نگهدارى ومحكم كند، واحد ~~سرعت دريائى كه برابر با 1853 متر در ساعت است، بيعت كه براى واليان گرفته ~~شود، فرمانروائى بر شهر وكشور، زمين كشاورزى وبارور، كفايت وجربزه شخص، ~~زمين پر از درخت وگياه،- من كل شي ء: لزوم ونافذ بودن هر چيزى؛ «عقدة ~~اللسان»: گرفتگى زبان؛ «فى لسانه عقدة»: در زبان او پيچيدگى وگرفتگى وجود ~~دارد؛ «العقدة النفسية»: عقده روانى كه در باطن انسان از ترس ويا شرم وحيا ~~پديد آيد؛ «سبب له صلعه عقدة نفسية»: # نداشتن موى سر براى او عقده روانى ايجاد كرده است؛ «تحرر من عقدته ~~النفسية»: عقده خود را خالى كرد. # =العقدة- # بيخ وبن زبان، واحد (العقد) است. # =العقدة- ### || AUTO واحد ms1341 (العقد) است، به معناى ريگ توده متراكم. # =عقر- # عقرا ه: او را زخمى كرد،- الإبل: دست وپاى شتر را با شمشير قطع كرد،- به: ~~او را از رفتن بازداشت،- بالصيد: شكار را زد،- عقرا وعقرا وعقارا ت المرأة ~~او الناقة: زن يا شتر ماده عاقر يعنى نازا شد. # =عقر- # - عقرا وعقارة وعقارة ت المرأة أو الناقة: آن زن يا ماده شتر نازا شد ~~ونتوانست بزايد. # =عقر- # ت المرأة أو الناقة: مرادف (عقرت) است. # =عقر- ### || AUTO تعقيرا [عقر] الإبل: شتر را بسيار زد، بسيار زخمى كرد. # =العقر- # مص،- ج أعقار: آنكه فرزند ندارد، محله مردم، ميان خانه؛ «في عقر داره»: ~~در خانه او، بهترين جاى خانه، بهترين ابيات شعر، آتش وگداخته هاى آن، كاخ، ~~مهريه زن، جاى نوشيدن آب از منبع يا حوض آب. # =العقر- # ميان خانه، محله مردم، خانه، ساختمان بلند. # =العقر- # انبوه آتش وگداخته هاى آن. # =العقر- ### || AUTO آنكه ستور را پس از خسته كردن بزند. # =العقرب- ### || AUTO ج عقارب [عقرب] (ح): عقرب، كژدم (اين كلمه در مذكر ومؤنث يكسان ~~است) وبه آن (ام عريط وام ساهرة» نيز گويند،- (فك): نام يكى از برجهاى ~~آسمانى است؛ «عقرب الساعة»: عقربه ساعت؛ «عقرب الصدغ»: گوشه زلف زن كه به ~~شكل نيش عقرب بر پيشانى خود بياويزد. # =العقرباء- ### || AUTO [عقرب] (ح): مؤنث (العقرب) است. # =العقربان- ### || AUTO [عقرب] (ح): مذكر (العقرب) است. # =العقربة- ### || AUTO [عقرب] (ح): مؤنث (العقرب) است. # =العقرة- # مرادف (العقرة) است. # =العقرة- # نازائى وعقيم بودن؛ «حملت بعد عقرة»: آن زن پس از مدتى نازائى آبستن شد. # =العقرة- ### || AUTO مرادف (العقر) است، آنچه كه پشت ستور را زخم كند، مانند زين ~~اسب؛ «امرأة عقرة»: زن كه در رحم او دردى باشد. # =عقص- ### || AUTO - عقصا الشعر: موى سر را بافت،- ت المرأة شعرها: زن موى سر خود ~~را در پشت سر جمع كرد. # =العقصة- ### || AUTO ج عقص وعقاص: گيسوى بافته. # =عقعق- ### || AUTO عقعقة [عقعق] الطائر بصوته: پرنده پياپى آواز داد. # =العقعق- ### || AUTO [عقعق] (ح): پرنده ايست به شكل كلاغ كه عرب با آن فال بد مى زد ~~ودر زبان متداول به آن (القعق) گويند. # =عقف- # - عقفا العود ونحوه: سر چوب ms1342 را كج كرد. # =عقف- ### || AUTO تعقيفا [عقف] العود ونحوه: چوب را كج كرد، خم كرد. # =العقفاء- ### || AUTO ميله آهن كه يك سر آن كج وخميده شده باشد، گوسفندى كه شاخهايش ~~بر روى گوشهايش پيچيده باشد،- (ن): گياهى است مانند سداب كه شكوفه هاى آن ~~سرخ رنگ است وگوسفند را در اثر خوردن آن مى كشد ولى به شتر ضررى نمى رساند. # =عقل- # - عقلا البعير: زانوى شتر را تا كرد وآنرا با ريسمانى كه (عقال) نامند ~~بست،- الدواء بطنه: دوا شكم او را بست (قبض كرد)،- ت المرأة شعرها: زن موى ~~خود را شانه كرد،- القتيل: ديه (خونبهاى) كشته را پرداخت،- له دم فلان: از ~~قصاص قاتل صرفنظر كرد وبا گرفتن خونبها راضى شد،- عن فلان: ديه وجريمه قتل ~~ديگرى را پرداخت،-- عقلا الشي ء: آنرا درك كرد وچاره انديشيد،- عقلا ~~ومعقولا الغلام: جوان بالغ شد؛ «ما فعلت منذ عقلت»: از وقتى كه بالغ شدم ~~كارى نكردم،- فلان بعد الصبا: # پس از دوران جوانى به اشتباه خود پى برد PageV01P618 ~~،- اليه: به او پناه برد،- المصارع خصمه: ### || AUTO كشتى گير پاى خود را به دور پاى رقيب پيچانيد واو را بر زمين افكند. # =عقل- ### || AUTO تعقيلا [عقل] الغلام: آن جوان عاقل شد،- الغلام: آن پسر را ~~عاقل كرد،- الرجل عن حاجته: او را از نياز خود بازداشت،- البعير: پاى شتر ~~را بست. # =العقل- ### || AUTO مص، ج عقول: عقل وخرد؛ «سليم او صحيح العقل»: آنكه داراى عقل ~~سالم است؛ «مختل العقل»: بى خرد، آنكه عقل درستى ندارد، دل، خونبها. # =العقلة- # ج عقل: آنچه كه با آن چيزى را بندند مانند نخ وريسمان. # =العقلة- ### || AUTO بند آمدن زبان از سخن. # =العقلي- ### || AUTO منسوب به (العقل) است، امرى كه خارج از احساسات درونى باشد، ~~آنكه به روش عقلى گرايش داشته باشد. # =العقلية- # مذهب كسانى است كه به خرد پاى بند ومعتقد باشند نه به وحى. # =العقلية- ### || AUTO مذهب كسانى كه عقل را به تنهائى كافى دانند، مسائل ذهنى، روش ~~انديشيدن. # =عقم- # - عقما وعقما ت المرأة أو الرحم: آن زن نازا شد،- عقما الله المرأة: ~~خداوند آن زن را نازا كند ms1343 وبه او فرزندى ندهد. # =عقم- # عقما: ساكت وخاموش شد،- ت المرأة او الرحم: مرادف (عقمت) است. # =عقم- # - عقما ت المرأة أو الرحم: آن زن يا رحم او نازا شد. # =عقم- # عقما وعقما ت المرأة أو الرحم: # مرادف (عقمت) است. # =عقم- ### || AUTO تعقيما [عقم] الله المرأة: خدا آن زن را عقيم ونازا كرد،- الشي ~~ء: آن چيز را ضد عفونى كرد،- ه: او را ساكت وخاموش كرد. # =العقم- ### || AUTO مص، نازائى، گونه اى بيمارى كه در رحم پديد آيد وباعث نازائى شود. # =العقوبات- ### || AUTO جمع عقوبة: كيفر،- فى القانون الدولي: در قانون بين المللى ~~تصميمى است كه براى جلوگيرى از هر كشورى كه به هر صورت تعدى يا تجاوز كند ~~اتخاذ مى شود؛ «قانون العقوبات»: مجموعه قوانين كيفرى است درباره كسانى كه ~~مرتكب خلاف وجرم وجنايت شوند. # =العقوبة- ### || AUTO ج عقوبات: كيفر، سزاى كار بد. # =العقود- ### || AUTO من الأعداد: عقود ده گانه است كه از ده وبيست وسى ... تا نود ~~مى باشد. # =العقور- ### || AUTO ج عقر: هر جانور گزنده ومانند آن. # =العقوق- # من الخيل، ج عقق وجج عقاق [عقق]: ### || AUTO اسب باردار وآبستن. # =العقول- ### || AUTO خردمندى كه به امور پى برد، داروئى كه شكم را قبض كند (داروى ~~ضد اسهال). # =العقيب- # دنباله رو وپيامد؛ (هو عقيبه): او پس از ديگرى مىيد. # =العقيب- ### || AUTO (ح): نام پرنده اى است كه موش وخرگوش را شكار مى كند. نام ديگر ~~آن (المرزة) است. # =العقيد- # آنكه پيمان وعقد بندد،- من الدبس: شيره سفت وغليظ؛ (عقيد العسكر): ### || AUTO فرمانده لشكر، سرهنگ كه معادل (كولونل) است. # =العقيدة- ### || AUTO ج عقائد: عقيده قلبى، ضمير، روش ومعتقدات دينى ومذهبى. # =العقير- ### || AUTO ج عقرى: مجروح، زخمى، (رجل عقير): آنكه داراى فرزند نشود. # =العقيرة- ### || AUTO شكار پى شده ومانند آن، ساق پاى قطع شده، صداى آواز خوان يا ~~گريه كننده ويا خواننده؛ «رفع عقيرته»: صداى خود را بلند كرد. # =العقيصة- ### || AUTO ج عقائص: گيسوى بافته. # =العقيفاء- ### || AUTO (ن): گياهى است مانند سداب كه داراى شكوفه سرخ رنگ است وگوسفند ~~را مى كشد. # =العقيفة- ### || AUTO «شوكة عقيفة»: خار سر كج مانند آهن سر دوك نخ ريسى. # =العقيق- ### || AUTO ms1344 [عق]: موى سر هر نوزادى،- ج أعقة: دامنه دشت ويا هر مسيل آبى ~~كه وسيله سيل در گذشته پهن شده باشد، مهره اى سرخ رنگ (سنگ عقيق). # =العقيقة- ### || AUTO واحد (العقيق) است، موى سر هر نوزادى، گوسفندى كه در روز هفتم ~~تولد نوزاد به هنگام تراشيدن موى سر او ذبح كنند، رودخانه، مشك آب كه هنگام ~~سفر با خود گيرند، تير كه به سوى آسمان پرتاب كنند، اين تير را اعراب در ~~دوره جاهلى (سهم الاعتذار) مى ناميدند كه اگر اين تير خون آلود باز مى گشت ~~جز به قصاص رضايت نمى دادند واگر پاكيزه باز مى گشت دست بر ريش خود مى ~~كشيدند وبر ديه مصالحه مى كردند (دست بر ريش كشيدن علامت صلح كردن بود). # =العقيلة- ### || AUTO ج عقائل من النساء: بانوى خانه دار،- من القوم: بزرگ قوم،- من ~~الإبل: شتر خوب،- من كل شي ء: بهترين هر چيزى؛ «عقيلة الرجل»: همسر يا زوجه ~~مرد؛ «عقيلة البحر»: مرواريد دريا. # =العقيم- # ج عقماء وعقام وعقمى من الرجال: # مردى كه داراى فرزند نشود،- ج عقائم وعقم من النساء: زن نازا: «عقل ~~عقيم»: خردى كه در آن سودى نباشد؛ «حرب عقيم»: ### || AUTO جنگى بسيار سخت. # =العقيمة- ### || AUTO من الأرحام، ج عقائم: مرادف (العقيم) است. # =العكاز- ### || AUTO عصاى زير بغل، عصاى اسقف كليساى مسيح. # =العكازة- ### || AUTO ج عكاكيز وعكازات: مرادف (العكاز) است. # =العكاس- ### || AUTO «عكاس البعير»: ريسمانى كه از بينى تا مچ دست شتر را با آن بندند. # =عكاظ- ### || AUTO از بازارهاى عرب (اين كلمه در مذكر ومؤنث يكسان بكار مى رود). # =عكر- # - عكرا الماء ونحوه: آب تيره شد. # =عكر- # تعكيرا [عكر] الماء: آب را تيره كرد؛ «عكر صفوه»: او را ناراحت وسرگردان PageV01P619 ### || AUTO كرد. # =العكر- # زنگ شمشير،- من كل شي ء: واز هر چيزى چركى وزنگ خوردگى آن مانند چركى روغن. # =العكر- ### || AUTO من الماء ونحوه: آب تيره؛ «اصطاد فى الماء العكر»: از آب گل ~~آلود شكار كرد يعنى از فرصت بدست آمده براى منافع شخصى خود اقدام كرد. # =العكرة- ### || AUTO پيچيدگى امور ومشكلات؛ «وقعوا فى عكرة»: در مشكلات افتادند،- ج ms1345 ~~عكر: قطار شتر. # =عكز- ### || AUTO ### || AUTO - عكزا الرمح: نيزه را فرو برد،- على عكازته: به ~~عصاى خود تكيه داد،- بالشي ء: به آن چيز راهنمائى شد. # =عكز- ### || AUTO تعكيزا [عكز] الرمح: در بن نيزه خود آهن زد. # =عكس- ### || AUTO - عكسا الكلام ونحوه: سخن را برگردانيد،- الشي ء: آن چيز را ~~واژگون كرد،- على فلان امره: كار فلانى را بر او باز گردانيد،- ه عن الأمر: ~~او را از كار بازداشت،- ت المرآة صورة فلان: آئينه چهره او را برگردانيد ~~ومنعكس كرد،- رأس البعير: سر شتر را به عقب برگردانيد،- البعير: شتر را با ~~ريسمانى از نوك بينى تا مچ دست بست تا آنرا بنشاند،- الطعام: بر روى غذا ~~شير ريخت. # =العكس- ### || AUTO مص، آنچه كه بر خلاف وضد ونقيض باشد؛ «عكس ذلك وعلى عكس ذلك»؛ ~~(بالعكس): بر عكس وبر خلاف آن چيز. # =العكش- ### || AUTO كسى كه در او خيرى نباشد،- من الشعر: موى فرفرى وپر پيچ. # =العكشة- ### || AUTO «شجرة عكشة»: درختى كه شاخه هاى پيچيده بسيار داشته باشد. # =عكف- # - عكفا ه عن الأمر: او را از آن كار منع كرد، او را وادار وملزم نمود،- ~~عكفا وعكوفا على الأمر: آن كار را زير نظر گرفت،- القوم حوله وبه: آن قوم ~~دور او را گرفتند،- فى المكان: در آنجا ماند وگوشه گيرى نمود. # =عكف- ### || AUTO تعكيفا [عكف] ه عن كذا: او را از آن چيز منع كرد،- الجوهر: ~~گوهر را به رشته كشيد واز پراكنده شدن جلوگيرى نمود،- الشعر: موى را بافت ~~وچين دار وفرفرى كرد. # =العكف- ### || AUTO من الشعر: موى مجعد وفرفرى. # =العكنباة- ### || AUTO [عنكب] (ح): عنكبوت (تننده)، كار تنه. # =العكوب- ### || AUTO (ن): درختى است از نوع مركبات داراى ريشه قوى وشكوفه هاى ~~زردرنگ بنام (گندل) وداراى صمغى است كه آنرا مى خورند اين كلمه سريانى است. # =العكوة- # ج عكا وعكاء [عكو]: بزرگ ودرشت از هر چيزى، دوك نخ ريسى. # =العكوة- ### || AUTO ج عكا وعكاء [عكو]: بزرگ ودرشت از هر چيزى، گره درشت از بند ~~شلوار، بن زبان، بن دم ستور كه بى مو مى باشد. # =العكيس- # رسن كه با آن مچ دست شتر را به پوزه آن بندند ms1346 تا رام گردد، شاخه درخت كه ~~آنرا زير زمين خوابانند تا درخت ديگرى رويد، شير كه بر روى غذا يا شوربا ريزند. # =عل- ### || AUTO [علو]: بالاى هر چيزى به معناى (فوق)؛ «من عل»: مبنى بر ضم است ~~هرگاه از آن معرفه بخواهند؛ «من عل»: معرب است هرگاه از آن نكره بخواهند؛ ~~«آتيته من علا»: از بالا نزد او آمدم. # =عل- ### || AUTO - علا وعللا وتعلة [عل]: پياپى آب نوشيد،- ه: دوباره به او آب ~~داد،- ه ضربا: # او را پى در پى زد. # =عل- # علة [عل]: بيمار شد. # =علل- ### || AUTO اين كلمه از (لعل) گرفته شده وبه معناى (چه بسا) مى باشد. # =العل- # ج أعلال [عل]: آنكه پوستش از فرط بيمارى ترنجيده شده باشد، پيرمرد لاغر ~~اندام، آنكه در او خير وفايده اى نباشد. # =علا- # - علوا [علو] الشي ء أو النهار: آن چيز يا روز بلند ومرتفع شد،- الدابة: ~~سوار بر ستور شد،- المكان وبه: بالاى آن رفت،- به: آنرا بلند كرد وبالا ~~برد،- بالأمر: در كار مستقل ونيرومند شد،- الأمر وله: كار را توانست انجام ~~دهد،- قرنه: بر همتاى خود چيره شد،- الرجل: او را شكست داد وبر او چيره ~~شد،- ه بالسيف: با شمشير او را زد،- فى المكارم: بلند مرتبه وبزرگوار شد،- ~~فى الأرض: تكبر نمود،- ت العين عن فلان: # بينائى او كند شد، چشم از او برداشت ودور شد،- ت وجهه صفرة الاموات: زردى ~~مرگ بر چهره اش پديد آمد،- ت شفتيه رغوة: # كف بر لبان او نشست. # =على- # - عليا وعليا [علي] السطح: بر بالاى بام رفت. # =على- ### || AUTO تعلية [علو] الله فلانا: خداوند او را برتر وبالاتر گرداند،- ~~الشي ء: آن چيز را بلند كرد وبالا برد،- المتاع عن الدابة: متاع را از پشت ~~ستور پايين آورد،- الكتاب: براى كتاب اسم يا عنوان نوشت. # =العلى- # [علو]: والائى وبرترى. # =على- # [علي]: از حروف جاره است ومعناى بالائى وبرترى وبلندى را دارد مانند (حمل ~~على الدابة): بار روى ستور قرار داده شد وبه معناى مصاحب مع (با) مى باشد ~~مانند «بذل المال على فقره»: با نداشتن مال بذل وبخشش كرد وگاهى به معناى ~~من (از) مى ms1347 باشد مانند «رضى عليه»: از او راضى شد وگاهى به معناى فى (در) ~~مى باشد كه ظرفيت را مى رساند مانند «دخل المدينة على حين غفلة»: ناگهان به ~~شهر درآمد، وگاهى به معناى علت است مانند «علام تضربنى»: براى چه مرا مى ~~زنى، وگاهى بسان حرف (ب) مى باشد مانند «اركب على اسم الله»: كه به معناى ~~باسم الله است يعنى بنام خدا سوار ستور شو، گاهى به معناى استدراك است ~~مانند «على ان قرب الدار خير من البعد»: همانا كه نزديكى بهتر از دورى است، ~~وگاهى اين حرف بصورت اسم به PageV01P620 ### || AUTO معناى (فوق) مىيد كه قبل از آن حرف (من) باشد مانند «آتيته من ~~على الدار»: اي فوق الدار: يعنى از بالاى خانه نزد او آمدم وگاهى به معناى ~~فعل امر مىيد كه اسم فعل است مانند «عليك زيدا»: يعنى ملازم زيد باش «وعليك ~~بالصبر»: صبر وشكيبائى كن وگاهى به معناى (بنا بر) مىيد مانند «على عادته»: ~~يعنى بنا بر عادتى كه دارد؛ «على ما يقال»: بطورى كه گفته مى شود، وگاهى به ~~معناى به جز ويا ولى مىيد مانند «على انه»: ولى بدرستيكه ... # =العلاء- ### || AUTO [علو]: بلند مرتبگى وبزرگى. # =العلاج- ### || AUTO مص، دارو. # =العلاف- ### || AUTO ج علافة: فروشنده علف ودارنده علوفه. # =العلاق- ### || AUTO آنچه از علف كه براى يك روز ستور كافى باشد، آنچه كه چارپايان ~~از درخت وغيره به آن بسنده كنند، سوپ يا سالاد وجز آن كه قبل از غذا خورند. # =العلاقات- # روابط وهمبستگى ها؛ «قطع العلاقات»: قطع روابط، «توتر العلاقات): ### || AUTO سردى روابط، بهم خوردن روابط. # =العلاقة- # مص،- ج علائق: آنچه كه به انسان از مال وزن وفرزند تعلق داشته باشد، ~~دوستى، دوست داشتن، آنچه از رزق وروزى كه برسد، دشمنى، مرگ،- ج علائق ~~وعلاقات: ارتباط وهمبستگى؛ «ما بينهما علاقة»: يعنى ميان آن دو نفر رابطه ~~ويا همبستگى نيست؛ «لى فى هذا علاقة»: من به اين موضوع تعلق خاطر دارم؛ ~~«السلطات ذات العلاقة»: سازمانهاى ويژه ومسئول. # =العلاقة- # ج علائق: گيره ديوارى كه ديگ ms1348 ومانند آن را بر آن بياويزند، ميوه هاى ~~آويخته از درخت، جزئى از برگ درخت كه بر روى آن برگ پهن قرار گيرد: ### || AUTO دمبرگ. # =العلاك- # آنچه كه جويده شود، مانند آدامس. # =العلاك- # مرادف (العلاك) است. # =العلاك- ### || AUTO آنكه بسيار مى جود، فروشنده سقز وآدامس. # =العلالة- ### || AUTO [عل]: آنچه كه بدان مشغول وسرگرم شوند. ### || AUTO =العلام- # (ح): بازو باشه (مرغان شكارى). # =علام- # اين كلمه مركب است از دو حرف (على) و(ما) كه اولى حرف جر ودومى ماى ~~استفهاميه وبه معناى (براى چه) مى باشد. # =العلام- ### || AUTO دانشمند ومرادف (العلامة) است،- (ح): مرادف (العلام) است. # =العلام- # مرادف (العلامة) است. # =العلامة- # ج علام وعلامات: نشان وعلامت، آنچه كه براى راهنمائى نصب واز آن پيروى ~~شود،- اشارة (ع ج): علامت (+) براى عدد موجب وعلامت (-) براى عدد منفى. # =العلامة- ### || AUTO اسم مبالغه است به معناى آنكه بسيار دانشمند است. # =العلامي- ### || AUTO سبكبال وباهوش. # =العلاني- ### || AUTO ج علانيون: آنكه بطور آشكار كارى انجام دهد. # =العلانية- # مص، آشكار وهويدا؛ «علانية»: ### || AUTO آشكارا. # =العلاوة- # [علو]: «علاوة الشي ء»: برترى وبلندى آن چيز. # =العلاوة- ### || AUTO ج علاوى وعلاوي [علو]: بالاى سر ويا گردن، آنچه كه بر ستور ~~مىويزند،- من كل شي ء: آنچه كه اضافه بر چيزى باشد؛ «اعطيتك ألف دينار ~~ودينارا علاوة»: هزار دينار به تو دادم وعلاوه بر آن يك دينار افزودم؛ ~~«علاوة على ذلك»: زياده بر آن چيز. # =العلاية- ### || AUTO [علو وعلي]: هر جاى بلند ومرتفع. # =علب- # - علبا الشي ء: چيزى را قطع كرد ولى از هم جدا نكرد، در آن چيز اثر گذاشت ~~وپوست آنرا خراشيد. # =علب- ### || AUTO تعليبا [علب] الشي ء: مرادف (علبه) است،- المواد الغذائية: ~~مواد غذائى را در قوطيهاى ويژه ريخت وبسته بندى نمود تا فاسد نشود. # =العلب- ### || AUTO مص،- ج علوب: آثار ضربه ومانند آن. # =العلبة- ### || AUTO ج علاب وعلب: ظرف بزرگى از پوست يا چوب، جعبه كوچك يا بزرگى از ~~مقوى ومانند آن؛ «علبة الكتاب»: ابزارى كه از مقوى يا پارچه يا پوست است كه ~~براى ساختن جلد كتاب بكار برند. # =العلبي- ### || AUTO ج علبيون: سازنده ى قوطى وجعبه هاى چوبى. # =العلة- # ج علات [عل]: آنچه ms1349 بدان سرگرم ومشغول باشند، هوو، هر يك از زنان مرد. # =العلة- # ج علات وعلل وجج أعلال: بيمارى هميشگى، كارى كه وقت صاحبش را بگيرد، هر ~~چه كه وجود آن بستگى به چيزى داشته باشد،- فى العروض: ودر علم عروض ~~تغييراتى است كه در كلمات وعبارات بوجود مىيد مانند حذف (لن) از (مفاعيلن) ~~كه مى شود (مفاعي)؛ «علة الشي ء»: ### || AUTO انگيزه آن چيز؛ «العلة والمعلول»: انگيزه ونتيجه؛ «علة العلل ~~في»: اصل انگيزه وباعث در چيزى؛ «حروف العلة»: حروف عله كه واو وياء والف ~~منقلبه است؛ «العلات»: چگونگيها وحالات مختلف. # =علج- # - علجا ه: به چيزى پرداخت وبر آن چيره شد. # =علج- ### || AUTO علجا: سخت شد. # =العلج- # «رجل علج»: مردى سخت ونيرومند وچاره جو در كارها. # =العلج- # ج علوج وأعلاج وعلجة (ح): ستور، خر، گورخر نر، مرد درشت اندام ونيرومند ~~از كافران عجم، وگاهى بر هر كافرى اطلاق مى شود. # =العلج- # «رجل علج»: مرادف (علج) است. # =العلج- # «رجل علج»: به معناى (علج) است. # =العلج- # «رجل علج»: به معناى (علج) است. PageV01P621 ### || AUTO =علف- # - علفا الدابة: ستور را علف داد،- الرجل: آن مرد چيزى بسيار نوشيد. # =علف- ### || AUTO تعليفا [علف] الدابة: ستور را علف داد. # =العلف- # بسيار خورنده، پرخور. # =العلف- ### || AUTO ج علوفة وأعلاف وعلاف: علف وگياه كه غذاى ستوران است. # =علق- # - علقا وعلوقا الصبي: كودك انگشتان خود را مكيد،- البعير ونحوه النبات ~~ومن النبات: شتر قسمتهاى بالاى درخت وگياه را خورد،- علقا الرجل: به آن مرد ~~ناسزا گفت،- ه بلسانه: به او دشنام وناسزا گفت. # =علق- # - علوقا الشوك بالثوب: خار به جامه چسبيد،- الوحش بالحبالة: حيوان وحشى ~~به دام افتاد،- ت الدابة: ستور آب نوشيد وزالو به حلقش چسبيد،- علوقا وعلقا ~~وعلقا وعلاقة فلانا وعلق به: او را دوست داشت وبه او عشق ورزيد.،- حبه ~~بقلبه: مهر او در دلش نشست،- دم فلان: او را كشت،- علقا أمره: آنرا فهميد ~~وشناخت،- يفعل كذا: آغاز به كار كرد كه چنين كند. اين تعبير به معناى (طفق) ~~كه از افعال مقاربه است نيز مى باشد. # =علق- # الرجل: زالو به گلوى آن مرد چسبيد. # =علق- # تعليقا [علق] الشي ء بالشي ء وعليه ومنه: # آن ms1350 چيز را به چيزى آويخت،- بابا على داره: # بر خانه خود درب نصب كرد،- الباب: # درب را بست،- للدابة: به ستور علف داد،- الأمر: به كار چسبيد وادامه ~~داد،- الآمال على: آرزو بر چيزى كرد، به چيزى اعتماد كرد،- عليه اهمية: ~~براى او اهميت قائل شد،- على النص ملاحظات ونظرات خود را توضيح داد وبيان ~~نمود،- على الأنباء: در پيرامون خبرها نظر خود را بيان كرد. # =علق- ### || AUTO [علق] ه: علاقه قلبى به او پيدا كرد، او را دوست داشت. # =العلق- # مص،- ج أعلاق وعلوق: گونه اى بيمارى پوستى (گرى)، آنچه كه بى مانند بوده ~~ودل به آن تعلق داشته باشد. # =العلق- # مص،- ج اعلاق وعلوق: مرادف (العلق) است. # =العلق- ### || AUTO مص، خون، زالو، گل چسبنده، آنچه كه ستوران از درختان خورند. # =العلقة- # ج علق: علاقه ودلبستگى، كمى از چيزى، پيش غذا كه قبل از طعام خورند، آنچه ~~كه ستوران از درختان خورند. # =العلقة- # اسم نوع است، پيراهن بدون آستين، لباس نفيس وگران بها. # =العلقة- ### || AUTO واحد (العلق) براى مؤنث است. # =علقم- ### || AUTO علقمة [علقم] الشي ء: آن چيز تلخ شد. # =العلقم- ### || AUTO [علقم] (ن): حنظل، آنچه كه تلخ باشد. # =علك- ### || AUTO - علكا العلك ونحوه: آدامس جويد،- نابيه: دندانهاى خود را بر ~~هم سائيد وصدا از آن درآمد. # =علك- # تعليكا [علك] الجلد: پوست را خوب پيراست،- يديه على ماله: دستهاى خود را ~~از راه بخل بر هم نهاد وبه كسى چيزى نداد. # =العلك- # ج علوك وأعلاك: سقز، آدامس. # =العلك- ### || AUTO چيز چسبناك كه بدست چسبد وكش آيد. # =العلكة- ### || AUTO پاره اى سقز يا آدامس. # =علل- # تعليلا [عل] ه: درد او را درمان كرد، پى در پى او را آب نوشانيد،- ه ~~بكذا: او را به چيزى سرگرم ومشغول كرد؛ «علل النفس بالآمال»: خود را با ~~آرزوها سرگرم كرد،- الكلمة: كلمه عربى را اعلال كرد، وجه اعلال آن كلمه را ~~بيان نمود،- الشي ء: ### || AUTO با ذكر بيان علت آنرا با دليل ثابت كرد،- المال: مال را به ~~خوبى نگهدارى واز آن استفاده كرد،- الثمرة: ميوه را از درخت چيد. # =العلل- ### || AUTO [عل]: مص، دوباره آب نوشيدن. # =علم- # - علما ه: او را نشان كرد وداغ ms1351 نمود،- الشفة: لب را شكافت. # =علم- # - علما الرجل: دانا شد،- الشي ء: آن چيز را شناخت ودريافت كرد،- الشي ء ~~وبه: آن چيز را دريافت واحساس نمود،- الأمر: امر را به خوبى آموخت واستوار ~~كرد،- علما: لب بالاى او شكافته شد. # =علم- ### || AUTO تعليما وعلاما [علم] ه الصنعة وغيرها: به او هنر وجز آن ~~آموخت،- له علامة: براى وى نشانه اى قرار داد تا شناخته شود. # =العلم- # جهان، دنيا. # =العلم- # مص،- ج علوم: بدست آوردن حقيقت چيزى، يقين ومعرفت،- اللدنى: # آنچه كه بندگان از خداوند بصورت وحى فرا گيرند،- النظري: دانش نظرى ~~برخلاف عملى،- العملي: دانش عملي كه با آن قواعد فنون وعلوم تطبيق داده ~~شود،- التعليمي: دانش رياضى مانند حساب وهندسه وموسيقى؛ «علم طبقات الأرض»: # زمين شناسى؛ «علم الفلك»: ستاره وكهكشان شناسى؛ «علم التنجيم أو علم ~~النجوم»: طالع بينى وپيشگوئى در حوادث مهم از روى حركت ستاره ها ومواقع ~~آنها در برجهاى آسمانى؛ «علم البصريات»: # قسمتى از دانش فيزيك پيرامون نور ورؤيت؛ «علم الحياة»: زيست شناسى؛ «علم ~~اعضاء البدن»: كالبد شناسى؛ «علم وظائف البدن»: فيزيولوژى؛ «علم النفس»: # روانشناسى؛ «علم النفس التجريبي»: علوم آزمايشگاهى؛ «علم الاجتماع»: # جامعه شناسى. # =العلم- ### || AUTO ج أعلام: پرچم وآنچه كه بر سر نيزه بندند، بزرگ خاندان، نقش ~~ونگار جامه،- ج- اعلام وعلام: آنچه كه براى راهنمايى نصب شود، منار، كوه ~~بلند؛ «اشهر من نار على علم»: كسى كه داراى نام وشهرت بسيار است، بلند ~~آوازه، علامت ونشان. # =العلماء- ### || AUTO مؤنث (الأعلم) است. # =العلماني- ### || AUTO آنكه جزو روحانيون وخدمتگزاران كليساى مسيح نباشد. # =العلمة- # اثر بريدگى در لب بالاى دهان. PageV01P622 ### || AUTO =العلمة- ### || AUTO مرادف (العلمة) است. # =علن- # - علنا وعلانية وعلونا الأمر: آن كار آشكار وهويدا شد. # =علن- # - علنا وعلانية وعلونا الأمر: مرادف (علن) است. # =علن- # - علنا وعلانية وعلونا الأمر: به معناى (علن) است. # =علن- ### || AUTO ### || AUTO تعلينا [علن]: إليه الأمر: كار را به او نشان ~~وارائه داد. # =العلن- ### || AUTO «أمر علن»: آشكار وهويدا برخلاف (خفي) است. # =العلنة- ### || AUTO آنكه راز را پنهان نكند. # =العلو- # [علو]: «علو الشي ء»: بالاى هر چيزى. # =العلو- # «علو الشي ء»: مرادف (العلو) است. # =العلو- # «علو الشي ء»: به معناى (العلو) است. # =العلو- ### || AUTO [علو]: ms1352 مص؛ بزرگ منشى، بلندى؛ «على علو الف متر»: در ارتفاع ~~يكهزار مترى. # =العلوفة- ### || AUTO آذوقه ستورى كه به چرا فرستاده نشود (اين كلمه در مفرد وجمع ~~يكسان به كار برده مى شود)،- ج علف: غذاى ستوران. # =العلوق- ### || AUTO : آنچه كه به انسان درآويزد، بلا وپيشامد سخت، مرگ، بسيار ~~درآويزنده. # =العلوم- # مجموعه معارف فرهنگ انسانها كه ويژه طبيعت وجامعه وانديشه باشد،- ~~الإلهية: معارف الهى در امور معنوى مانند واجب وممكن وعلت ومعلول واثبات ~~وجود خدا وبحث روان كه آنرا (العلم الأعلى والفلسفة الأولى وعلم ما بعد ~~الطبيعة) نيز نامند،- الشرعية: مسائل واحكام شرعى كه «العلوم الدينية»: نيز ~~ناميده مى شود مانند علم كلام وعلم فقه واصول،- الحقيقية: دانشى است كه همه ~~جا وهمه وقت ودر كليه محافل بشرى يكسان بكار برده شود مانند علم كلام وعلم ~~منطق،- العربية: ويژه زبان عربى است مانند علم صرف ونحو ومعانى وبيان وبديع ~~كه آنرا «علم الأدب» نيز مى نامند،- المدونة: ### || AUTO دانشهاى نوشته وتدوين شده. # =العلوي- ### || AUTO [علو]: منسوب به حضرت امام على (ع) است. # =العلوية- # مؤنث (العلوي) است. # =علي- ### || AUTO - علاء [علو] الشي ء أو النهار: روز بلند شد وبرآمد،- فى ~~المكارم: در نيكيها بزرگوار شد. # =العلي- # [علو وعلي]: هر جاى بلند ومرتفع. # =العلي- # [علو وعلي]:؛ (هم علي القوم): آنها برگزيدگان قوم مى باشند. # =العلي- # ج عليون وعلية [علو وعلي]: بلند، بزرگوار، سخت، از نامهاى خداوند متعال است. # =العلي- # [علو وعلي]: مرادف (العلو) است. # =العلي- # [علو]:؛ «هو من علي قومه»: او از جمله بزرگان وبلند پايگان قوم خود است. # =العلي- ### || AUTO [علو]: مرادف (العلي) است. # =العليا- ### || AUTO [علو وعلي]: مؤنث (الأعلى) است، هر جايگاه بلندى، هر چيز ~~بالائى مانند (لب بالا). # =العلياء- ### || AUTO [علو وعلي]: آسمان، قله كوه، هر جايگاه بلندى بر خلاف پايين. # =العلية- # ج علالي [علو]: خانه اى بلند كه بر روى خانه اى ديگر باشد؛ «هو من علية ~~قومه»: او از بزرگان قوم وخانواده خود مى باشد. # =العلية- ### || AUTO ج علالي [علو]: مرادف (العلية) است. # =العليف- ### || AUTO ج علائف: مرادف (العليفة) است. # =العليفة- ### || AUTO ج علائف: آذوقه وخوراك ستورى كه براى چرا فرستاده نمى شود. ms1353 # =العليق- # آنچه كه به ستوران براى خوراك داده شود مانند جو. # =العليق- ### || AUTO (ن): نام گياهى است كه گلهاى آن ريز وسفيد يا گلى رنگ است ~~وميوه آن به شكل توت مى باشد كه خورده مى شود. # =العليقى- ### || AUTO (ن): مرادف (العليق) است. # =العليل- ### || AUTO ج أعلاء [عل]: بيمار. # =العليلة- ### || AUTO ج عليلات وعلائل: مؤنث (العليل) است، زن خوشبو كه پى در پى بر ~~خود عطر زند. # =العليم- ### || AUTO ج علماء: دانشمند پرمايه، از نامهاى خداوند متعال است. # =العلين- ### || AUTO «أمر علين»: كارى آشكار. # =العليون- ### || AUTO [علو]: جمع (علي) است، از نامهاى بهشت، كسانيكه در سرزمينهاى ~~كوهستانى وبلند زندگى مى كنند. # =عم- # - عموما [عم] الشي ء: آن چيز شامل همه شد،- القوم بالعطية: بخشندگى شامل ~~همه قوم شد،- المطر الأرض: باران همه جا را فرا گرفت،- عمومة: همگانى شد. # =عم- ### || AUTO عما [عم] رأسه: بر سر او عمامه نهادند. # =العم- ### || AUTO [عم]: جمعيت بسيار،- ج عمومة واعمام واعم: عمو، اين اسم بر پدر ~~شوهر ويا پدر همسر نيز اطلاق مى شود وگاهى زن بشوهر خود (ابن عمي): پسر عمو ~~ومرد به همسرش (بنت عمي): دختر عمو گويند. # =عمى- ### || AUTO تعمية [عمي] الرجل: آن مرد را كور كرد،- المعنى: معنى را پنهان كرد. # =العمى- # [عمي]: نابينائى؛ «مكان عمى»: ### || AUTO جائيكه به آن راهى نباشد. # =العماء- ### || AUTO [عمي]: ابر بلند وپر باران. # =العماءة- ### || AUTO [عمي]: لجبازى، گمراهى، نادانى. # =العماد- ### || AUTO غسل تعميد دادن كودك، ساختمانهاى بلند؛ «اهل العماد»: دارندگان ~~ساختمانهاى بلند وپا برجا،- ج عمد وعمد: آنچه بدان استوار گردد، رئيس لشكر. # =العمادة- ### || AUTO واحد العماد: ساختمانهاى بلند. # =العمار- # ريحان كه با آن مجلس شراب را زينت دهند، درود وسلام. # =العمار- # جمع (عامر) است، ساكنان خانه ها از جن وپرى. # =العمار- # صيغه مبالغه است، كسيكه در سراسر زندگى امر ونهى كند، خوشنام، پر PageV01P623 ### || AUTO ايمان، آنكه در گفتار خود باوقار وخويشتن دار باشد. # =العمارة- # دستمزد معمارى وبنائى. # =العمارة- ### || AUTO مص، محله بزرگ، قبيله وايل، ناوگان جنگى، هر چه كه بر سر نهند ~~مانند تاج وعمامه وغيره، پارچه اى كه براى زينت در زير سايه بان وچتر دوخته ~~شده باشد،- شاخه ريحان ms1354 كه در دست مى گرفتند وبه پادشاه با عبارت (عمرك ~~الله): درود مى گفتند. # =العمارة- ### || AUTO مص، آنچه كه با آن خانه ويا مكان بسازند، ساختمان، اسم است از ~~(عمر الدار). # =العمال- ### || AUTO پركار، اسم مبالغه است از (العامل). # =العمالة- # حرفه كارگر، دستمزد كارگر. # =العمالة- # مرادف (العمالة) است. # =العمالة- # حرفه كارگر. # =العمالة- ### || AUTO مؤنث (العمال) است. # =العمامة- ### || AUTO ج عمائم وعمام [عم]: دستار پيچيده كه بر سر نهند، عمامه، زره ~~بافته به اندازه سر كه در زير كلاه رزم بر سر نهند. # =العماية- ### || AUTO [عمي]: مرادف (العمية) است. # =العمبر- ### || AUTO عنبر، بوى خوش. # =العمة- # ج عمات [عم]: اسم مرة از (عم) است، خواهر پدر (عمه). # =العمة- ### || AUTO [عم]: چگونگى وحالت عمامه پوشيدن. # =عمد- # - عمدا السقف: در زير سقف ستون نصب كرد،- الولد: نوزاد را غسل تعميد ~~داد،- للشي ء والى الشي ء: قصد انجام كارى نمود،- الى الرجل: آهنگ او ~~نمود،- ه: او را با گرز زد،- ه المرض أو الأمر: بيمارى او را خسته ودردمند ~~كرد،- الشي ء: آنرا بر زمين انداخت. # =عمد- ### || AUTO تعميدا [عمد] الولد: كودك را غسل تعميد داد،- السيل: راه سيلاب ~~را بست تا آب در جاى ديگر جمع شود. # =العمد- ### || AUTO مص؛ «فعله عمدا وعن عمد»: آن كار را عمدا انجام داد. # =العمدة- # ج عمد: آنچه بدان اعتماد واستناد شود؛ «انت عمد تنافى الشدائد»: تو پناه ~~ما در سختيها مى باشى، شخص يا گروهى كه درباره امرى رسيدگى وآنرا حل وفصل ~~كنند، فرستاده لشكر. # =عمر- # - عمرا وعمرا وعمارة: مدت زيادى عمر كرد،- عمرا ه الله: خداوند او را ~~نگهدارد،- الدار: خانه را ساخت،- المنزل: # ساكن خانه شد،- المنزل باهله: آن منزل مسكونى شد،- بالمكان: در آن مكان ~~اقامت گزيد،- عمارة الله منزله: خداوند خانه او را آباد كند،-- عمارة ~~المال: دارائى شخص زياد شد،- عمورا وعمارة وعمرانا الرجل بيته: به خانه خود ~~دلبسته شد،- عمرا وعمارة: نماز خواند وروزه گرفت،- ربه: # پروردگار خود را عبادت كرد. # =عمر- # - عمرا وعمرا وعمارة: مدت زيادى عمر كرد،- عمارة المال: مال وسرمايه او ~~بسيار شد. # =عمر- # - عمارة المال: مرادف (عمر) است. # =عمر- ### || AUTO تعميرا [عمر] المنزل: خانه را مسكونى كرد،- الثوب: پيراهن را ~~خوب بافت،- الرجل: مدت ms1355 درازى زندگى كرد،- ه ارضا: زمين را براى هميشه در ~~اختيار خود قرار داد،- ه الله: خدا او را نگهدارد. # =العمر- # دوران زندگى ج- اعمار: عمر را به چهل سال تخمين مى زدند، نماز خانه، ~~كليسا، لثه يا گوشت ميان دندانها. # =العمر- # ج أعمار: دوران زندگى، دين؛ «لعمري»: سوگند به دينم؛ «لعمر الله وعمر ~~الله»: قسم به خدا،- ج عمور: گوشت لثه يا گوشت بين دو دندان. # =العمر- # مرادف (العمر) است. # =عمر- # اسم علم وممنوع از صرف است. # =العمر- ### || AUTO مص، دين، دستارى كه زن بر روى سر اندازد، روسرى. # =العمرى- ### || AUTO آنچه كه براى استفاده در تمام عمر در اختيار قرار مى گيرد، اين ~~كلمه اسم است از (اعمر). # =العمران- # ساختمان، اسم است از آنچه كه در امر ساختن مكان يا پيشرفت وتمدن وترقى ~~مردم بكار گرفته مى شود. # =العمران- ### || AUTO نام دو خليفه (ابو بكر وعمر) است. # =العمراني- ### || AUTO منسوب به (العمران) است؛ «المشاريع العمرانية»: پروژه هاى ~~عمرانى وآبادانى. # =العمرة- # ج عمر وعمرات: آهنگ مكانى براى آباد كردن. # =العمرة- ### || AUTO آنچه كه بر سر گذارند مانند تاج وعمامه وجز آنها. # =عمرو- ### || AUTO ج عمرون وأعمر وعمور: اسم علم است كه در حال رفع وجر به آخر آن ~~واو در مىيد تا به اسم عمر اشتباه نشود؛ «ام عمرو» (ح): كفتار. # =عمش- # - عمشا ت عينه: بينايى او ضعيف شد واغلب آب از گوشه چشم او روان گرديد. # =عمش- # تعميشا [عمش] ه الله: خداوند ضعف بينايى او را برطرف ساخت،- عن الشي ء: ### || AUTO از چيزى غفلت نمود. # =العمش- ### || AUTO اشك وچركى چشم (قيح) اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =العمشاء- # ج عمش: مؤنث (الأعمش) است: ### || AUTO آنكه ضعف بينائى دارد واز گوشه چشمش آب روان است. # =العمشوش- ### || AUTO ج عماشيش [عمش]: خوشه انگور كه مقدارى از آن خورده شده باشد، ~~به اين كلمه در زبان متداول (عرموش يا عملوش) گويند. # =عمق- # - عمقا وعماقة المكان أو الطريق: آن مكان يا راه دور ودراز وگسترده شد. # =عمق- # - عمقا وعماقة ت البئر ونحوها: ته چاه گود شد،- المكان او الطريق: آن جاى ~~ويا راه دور ودراز ms1356 شد. # =عمق- # تعميقا [عمق] البئر: چاه را گود كرد؛ «عمق النظر فى الأمور»: در كارها بسيار PageV01P624 ### || AUTO دقت كرد. # =العمق- # ج أعماق: ته چاه، انتهاى راه ودره، اماكن دوردست در بيابان. # =العمق- # ج أعماق: مرادف (العمق) است. # =العمق- ### || AUTO ج أعماق: ته چاه وانتهاى راه ودره. # =عمل- # عملا: آن كار را ساخت وحرفه خود قرار داد،- للأمر على بلاد: از سوى ~~فرمانده به حكومت شهر وديارى منصوب شد،- على الصدقة: در جمع آورى صدقه كوشش ~~كرد،- ت الكلمة فى الكلمة: كلمه در كلمه ديگرى عمل كرد وگونه اى اعراب پديد ~~آورد،- البرق: برق پياپى درخشيد. # =عمل- ### || AUTO ### || AUTO تعميلا [عمل] ه: به او دستمزد كار داد،- ه على ~~البلد: او را حاكم شهر كرد. # =العمل- # مص،- ج اعمال: كار، كارى را كه كارگر انجام دهد؛ «الأعمال اليدوية»: # كارهاى دستى؛ «اعمال البلد»: كارهاى شهرى وبخشهاى تابع شهر. # =العمل- ### || AUTO آنكه داراى كار وپيشه است؛ «برق عمل»: برقى كه پياپى بدرخشد. # =العملاق- ### || AUTO ج عمالقة [عملق]: آنكه بسيار بلند ودرشت اندام باشد. # =العملة- # دستمزد كار، پول؛ «فلان ردي ء العملة»: فلانى بد معامله وبد پرداخت است. # =العملة- # يك بار كار، اسم مرة از (عمل) است. # =العملة- # نحوه كار، كارى كه انجام شده باشد، مرادف (العملة) است. # =العملة- ### || AUTO مؤنث (العمل) است، آنچه از كار كه انجام شده باشد. # =العملية- ### || AUTO ج عمليات: مجموعه اعمالى كه براى بدست آوردن نتيجه اثرى خاص ~~ايجاد كند (عملية مالية وتجارية)، كار ويا شغل مالى وبازرگانى، عمل جراحى ~~كه پزشك براى درمان بيمار انجام مى دهد. # =عمم- # تعميما [عم]: آن چيز را همگانى كرد،- ه: بر سر او عمامه بست،- ه الامر: # كار را به او سپرد. # =عمم- ### || AUTO [عم] الرجل: عمامه بر سر او نهاده شد وبزرگ وجلودار شد زيرا ~~عمامه ها تاجهاى عرب مى باشند. # =العمم- # [عم]: همه اندام بدن وجوانى ودارائى ومانند آن. # =العمم- ### || AUTO [عم]: زيادى وكثرت، گردهمائى، اسم جمع است به معناى همگان، ~~تمام وكمال از هر چيزى، «رجل عمم»: آنكه خير يا خرد او شامل همگان وعام باشد. # =عمه- # - عمها وعموها وعموهية وعمهانا: در كار خود سرگردان شد، ms1357 گرفتار سردرگمى شد. # =عمه- # - عمها وعموها وعموهية وعمهانا: # مرادف (عمه) است،- عمها المكان: آن مكان بى نام ونشان شد. # =عمه- ### || AUTO تعميها [عمه] في ظلم فلان: بدون دليل وناحق بر فلان ستم كرد. # =العمه- # مص، نابينائى چشم، كورى. # =العمه- ### || AUTO ج عمهون: آنكه گرفتار وسرگردان باشد. # =العمهاء- ### || AUTO مؤنث (الأعمه) است. آنكه سرگشته وسرگردان ودو دل باشد. # =العمود- ### || AUTO ج أعمدة وعمد وعمد: ستون خانه ومانند آن، ميله آهن، رئيس لشكر، ~~مرد بزرگوار، رگى كه به كبد آب مى رساند،- الفقري او الفقري: ستون فقرات؛ ~~«عمود البطن»: پشت؛ «عمود الميزان»: ميله ترازو كه به دو سوى آن دو كفه ~~ترازو نصب شده باشد؛ «عمود النسب»: سلسله نسب مستقيم؛ «عمود الصبح»: ~~روشنائى بامداد؛ «العمود او الخط العمودي»: خط مستقيم كه بر خط مستقيم ديگر ~~فرود آيد بطوريكه در دو طرف آن دو زاويه متساوى ايجاد گردد؛ «اهل العمود»: ~~چادر نشينان. # =العمولة- ### || AUTO حق العمل در تجارت كه آنرا (قوميسيون يا كوميسيون) گويند. # =العموم- ### || AUTO [عم]: مص، همگى، همگان؛ «على العموم، وعموما»: بطور همگانى؛ ~~«مجلس العموم»: پارلمان انگليس. # =العمومي- ### || AUTO [عم]: منسوب به (العموم) است؛ «الجمعية العمومية»: انجمن عمومى ~~يا همگانى. # =العموي- # [عم]: منسوب به (العم) است. # =عمي- ### || AUTO - عمى [عمي]: بينائى او از دست رفت، دل او تاريك ونادان شد،- ~~عن الشي ء وعنده: به آن چيز دسترسى پيدا نكرد،- عليه الأمر: كار بر او ~~پوشيده شد. # =العمي- ### || AUTO ج عمون [عمي]: نابينا؛ «رجل عمي القلب»: مرد كوردل ونادان. # =العمية- # ج عميات [عمي]: مؤنث (العمي) است. # =العمية- # [عمي]: گمراهى، لجبازى، سرسختى. # =العمية- ### || AUTO [عمي]: مرادف (العمية) است. # =العميد- ### || AUTO آنكه در اثر بيمارى نتواند بنشيند مگر آنكه اطراف او را بالش ~~گذارند، آنكه بسيار غمگين است، آنكه عشق او را ناتوان كرده باشد؛ «عميد ~~الوجع»: جاى درد؛ «عميد الأمر»: نظام كار؛ «عميد القوم»: بزرگ ومهتر قوم؛ ~~«عميد حزب»: رئيس حزبى؛ «عميد الكلية»: رئيس دانشكده. # =العمير- ### || AUTO «مكان عمير»: جاى آباد؛ «ثوب عمير»: لباس خوشبافت وخوش دوخت. # =العميرة- ### || AUTO ج عمائر: ايل بزرگى كه مى تواند از ايل خود جدا زندگى كند، ~~كندوهاى زنبور ms1358 عسل. # =العميق- ### || AUTO ج عمق وعمق وعماق: آنچه كه گود باشد، ژرف، عميق. # =العميقة- ### || AUTO ج عمائق: مؤنث (العميق) است. # =العميل- ### || AUTO ج عملاء (ت): دو طرف معامله در كسب وتجارت،- (ت): نماينده ~~بازرگانى در خارج، جاسوس دولت بيگانه، مزدور بيگانه. # =العميم- # ج عمم [عم]: هر چيزى كه جمع وبسيار شود؛ «نبت عميم»: سبزه وگياه بسيار، PageV01P625 ### || AUTO مرد قوى نژاد از قوم، تمام وكمال از هر چيزى. # =عن- # از حروف جر است، واز معانى آن (1) رفتن وگذشتن مانند: «(ترحل عن مكان)»: ~~از آنجا رفت؛ (2) عوض وبدل مانند «يوم لا تجزي نفس عن نفس»: كسى به جاى ~~ديگرى مجازات نمى شود؛ (3) تعليل مانند «ما فعل ذلك إلا عن اضطرار»: آن كار ~~را به علت ناچارى وضرورت انجام داد؛ (4) بعد مانند «عن قليل ترى»: بعد از ~~اندكى خواهى ديد؛ (5) استعلاء مانند «احببت الإحسان الى الفقراء عن كثرة ~~الصلاة»: # احسان بفقرا را بر نماز بسيار ترجيح مى دهم؛ (6) وگاهى مرادف (ب) مىيد ~~مانند «وما ينطق عن الهوى»: از راه هوا وهوس سخن نمى گويد؛ (7) وگاهى بصورت ~~اسم است كه قبل از آن حرف جر مىورند مانند «جلس من عن يسار الخليفة»: از ~~طرف چپ خليفه نشست. ### || AUTO =عن- # - عنا وعننا وعنونا [عن] له الشي ء: در برابر او نمايان شد واعتراض كرد،- ~~عن الشي ء: از آن چيز روى گردانيد،- الفرس: # عنان اسب را گرفت،- اللجام: براى لگام عنان ساخت،- الكتاب: عنوان كتاب را نوشت. # =عنا- ### || AUTO - عناء وعنوا [عنو] له: در برابر او فروتنى كرد،- فى القوم: در ~~ميان آنها اسير شد،- ه الأمر: آن كار برايش اهميت داشت،- الأمر عليه: كار ~~بر او سخت شد،- ت الأمور بفلان: سختيها بر او وارد شد،- الشي ء: آنرا آشكار ~~ونمايان كرد،- ت الأرض بالنبات: زمين گياه وسبزه رويانيد،- عنوة: چيزى را ~~به زور ويا به آرامى گرفت. # =عنى- # - عنيا وعناية [عني] بما قاله كذا: # چيزى را با اراده وقصد گفت،- عناية الله به: خداوند او را نگهدارى كرد،- ~~عناية وعناية وعنيا الأمر فلانا: آن كار فلانى را به خود مشغول ساخت،- ~~«عنيا الأمر لفلان»: # آن پيشامد ms1359 براى او حادث شد،- فيه الأكل: # خوردن غذا براى او سودمند شد،- ت الأرض بالنبات: زمين گياه وسبزه خود را ~~آشكار كرد. # =عنى- # تعنية [عنو] الرجل: او را بازداشت كرد. # =عنى- ### || AUTO - تعنية [عني] الرجل: او را اذيت وآزار نمود،- الكتاب: براى آن ~~كتاب عنوان نوشت. # =العنا- ### || AUTO [عني]: رنج وخستگى. # =العناء- ### || AUTO [عني]: رنج وخستگى. # =العناب- # (ن): عناب، گياهى است از رسته (النبقيات) وخوردنى است. # =العناب- ### || AUTO فروشنده انگور. # =العنابة- ### || AUTO (ن): يك دانه عناب. # =العنادية- ### || AUTO أو المثالية: يكى از مذاهب فلسفى است كه پيروان آن منكر حقايق ~~اشياء مى باشند وبر آنها (سوفسطائيان) اطلاق مى شود. # =العناق- ### || AUTO ج أعنق وعنوق (ح): بزغاله ماده زير يكسال؛ «عناق الأرض»: گربه ~~وحشى كه آنرا (سياه گوش) نامند واز جانوران درنده است. # =العناقية- ### || AUTO (ن): درخت گلى است زيبا از رسته (الدفليات) كه داراى گلهاى ~~درشت وآبى ويا سفيد ويا سرخ رنگ است، گل تلفونى. # =العنان- # [عن]: ابر؛ «عنان السماء»: دامنه بلند آسمان هنگام نگاه كردن به آن؛ ~~«عنان الدار»: گوشه خانه. # =العنان- ### || AUTO [عن]: مص، اسم است از (عن الشي ء) هرگاه كه رو به رو ظاهر شود؛ ~~«شركة العنان»: شركت دو نفرى با سهام معينى از سرمايه شركت ولى در ساير ~~موارد هر يك استقلال مالى وكسبى خود را حفظ دارند،- ج اعنة وعنن: لگام كه ~~بر دهان اسب قرار مى گيرد ولى داخل دهان نمى شود؛ «ذل عنانه»: عنان خود را ~~به ديگرى داد ودنباله رو او شد؛ «اطلق له العنان»: به او آزادى عمل داد. # =العنانة- ### || AUTO [عن]: يك پاره ابر. # =العناية- # [عني]: توجه واهتمام. # =العناية- ### || AUTO [عني]: عنايت واهتمام؛ «العناية الإلهية»: حكمت والاى خداوندى ~~كه مدبر تمام امور وكارهاست. # =عنب- ### || AUTO تعنيبا [عنب] الكرم: درخت مو انگور داد. # =العنب- # ج أعناب: انگور به رنگهاى مختلف (سفيد وسرخ وسياه) كه از آن مي ومربا ~~سازند ونيز خشك شده آن را به گونه كشمش مى خورند؛ «عنب الثعلب» (ن): # گياهى است كه از رسته (الباذنجانيات) كه در زبان فارسى به آن (تاجريزى) گويند. ### || AUTO اين گياه داروئى است ms1360 كه در پزشكى ودرمان از آن استفاده مى شود؛ ~~«عنب الحية» (ن): گياهى است از رسته (القرعيات) بنام (هزار گوشان) كه در ~~پزشكى نيز از اين دارو استفاده مى شود؛ «عنب الدب» (ن): گياهى است از رشته ~~(الخلنجيات) به نام (غباريه) كه از آن براى دباغى پوست وبراى درمان بيمارى ~~اسهال استفاده مى شود. # =العنبة- ### || AUTO يك حبه انگور. # =عنبر- ### || AUTO عنبرة [عنبر] الشي ء: آن چيز را با عنبر خوشبو كرد. # =العنبر- ### || AUTO ج عنابر [عنبر]: عطرى است خوشبو،- (ن): زعفران، انبار غله،- ~~(ح): گونه اى ماهي بنام حوت كه درازى آن 60 قدم است وداراى سرى بزرگ ودندان ~~است؛ «عنبر الشتاء»: سختى زمستان. # =العنبري- ### || AUTO مي كه با عنبر خوشبو شده باشد. # =العنبية- ### || AUTO (ز): ميوه اى است مانند انگور وكشمش كه هسته بزرگ نداشته وتخمه ~~ريز دارد،- (ن): گياهى است از رسته (الخلنجيات) خوش مزه كه در اروپا ~~وآمريكا مى رويد ولى در مناطق مديترانه وخاورميانه نمى رويد وموجود نيست. # =عنت- # - عنتا: در امر دشوارى قرار گرفت، PageV01P626 ~~سختى كشيد وهلاك شد، گناه كرد،،- الشي ء: آن چيز گنديد،- العظم: ### || AUTO استخوان پس از جوش خوردن وجاى افتادن سست وشكسته شد. # =عنت- ### || AUTO تعنيتا [عنت] ه: بر او سخت گرفت واو را ملزم به انجام كارهاى ~~توانفرسا نمود. # =العنت- ### || AUTO من العظم: استخوانى كه پس از جوش خوردن وجاى انداختن شكسته شود. # =العنة- ### || AUTO ج عنن [عن]: طناب يا ريسمان، آغل چوبى براى شتران ويا اسبان، ~~ديگ پايه كه بر روى آن ديگ قرار دهند. # =عنتر- # عنترة [عنتر]: در جنگ قهرمان ودلاور شد،- ه بالرمح: او را با نيزه زد،- ه: ### || AUTO او را به عنتره عبسى شاعر تشبيه نمود اين تعبير در زبان متداول ~~رايج است. # =العنتر- # مرادف (العنتر) است. # =العنتر- # مرادف (العنتر) است. # =العنتر- ### || AUTO (ح): مگس درشت يا مگس آبى رنگ. # =العنترة- ### || AUTO (ح): يك دانه مگس. # =عند- # - عنودا الرجل: با اينكه عارف به حق بود با حق مخالفت كرد،- عن الطريق او ~~القصد: از راه يا قصدى كه داشت روى گردان شد،- العرق: از رگ خون جارى شد ms1361 ~~وبند نيامد. # =عند- # - عنودا: مرادف (عند) است. # =عند- # - عنودا: به معناى (عند) است. # =عند- # اسم است براى مكان حضور مانند «وقفت عند الباب»: نزديك درب ايستادم؛ ونيز ~~اسم است براى زمان حضور مانند: ### || AUTO «سافرت عند مغيب الشمس»: هنگام غروب مسافرت كردم، اين كلمه ~~علاوه بر معناى ظرفيت گاهى با (من) مجرور مى شود مانند: «اتيت من عنده»: از ~~پيش او آمدم؛ «كان عند حسن ظنهم»: از حسن نيت كه به او داشتند نااميد ~~نشدند؛ «عندي»: به عقيده من، بنظر من. # =العندليب- ### || AUTO ج عنادل (ح): مرغ هزار دستان. # =العندم- ### || AUTO چوب درختى است كه با آن رنگ آميزى كنند وآن را «دم الأخوين»: ~~يا (البقم) گويند. # =العنز- ### || AUTO ج عناز وأعنز وعنوز (ح): بز ماده. # =العنزة- # (ح): مرادف (العنز) است. # =العنزة- # ج عنز وعنزات: عصا يا چوبدستى كه در انتهاى آن آهن باشد؛ «عنزة الفأس»: ### || AUTO لبه تيز تبر. # =عنزق- ### || AUTO عنزقة ه: او را در تاب نشانيد وحركت داد. اين كلمه در زبان ~~متداول رايج است. # =العنزوقة- ### || AUTO تاب، اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =عنس- # - عنوسا وعناسا ت الجارية: آن دختر پس از بلوغ در خانه پدر مدت درازى ~~ماند وازدواج نكرد،- الرجل: آن مرد سالمند شد وازدواج نكرد. # =عنس- # عنوسا وعناسا ت الجارية: مرادف (عنست) است. # =عنس- # تعنيسا [عنس] ت الجارية: مرادف (عنست) است،- الجارية اهلها: خانواده دختر ~~از ازدواج او جلوگيرى كردند. # =عنس- ### || AUTO [عنس] ت الجارية: مرادف (عنست) است. # =العنصر- # ج عناصر [عنصر]: اصل ونسب؛ (انه لكريم العنصر): او بزرگزاده است، حسب، ~~همت، نياز، هيولى، ماده، جسم ساده،- الكهربائي (ف): دينام برقى، باطرى؛ ~~«العناصر»: نزد پيشينيان عبارت از آتش وهوا وآب وخاك است كه آنرا اسطقسات ~~ومواد واركان نيز نامند. # =العنصر- ### || AUTO ج عناصر: عنصر. # =العنصرة- ### || AUTO «عيد العنصرة»: عيد يادبود حلول روح القدس است كه پنجاه روز پس ~~از عيد فصح نزد مسيحيان بر پا مى شود وهمچنين نزد يهوديان يادبود نزول ~~شريعت است بر آنها در طور سينا وبه معناى گرد آمدن ويا محفل است (اين كلمه ~~عبرى است). # =العنصري- ### || AUTO منسوب ms1362 به (العنصر) است؛ «جسم عنصري»: جسمى ساده از يك عنصر. # =العنصرية- ### || AUTO نژاد پرستى، روش كسانيكه تعصب قومي ونژاد پرستى دارند ~~(راسيسم). # =العنصل- ### || AUTO (ن): نوعى گل زنبق كه داراى شكوفه هاى سپيد رنگ وخواص پزشكى ~~است، پياز دشتى. # =عنعن- # عنعنة [عنعن]: در گفتار خود همزه را مانند (عين) تلفظ نمود، اين روش در ~~قبيله عربى بنى تميم متداول بود ومثلا به جاى (يعجبني ان تفعل) مى گفتند ~~(يعجبنى عن تفعل): # دوست دارم كه انجام دهى. اين لغزشها در زبان متداول بسيار است مثلا مى گويند: ### || AUTO (عن المريض) به جاى (أن) يعنى بيمار ناله كرد وهمچنين (العنين) ~~را به جاى (الأنين) يعنى ناله تلفظ مى نمايند،- الراوي: راوى از منابع ~~مختلف حديث روايت كرد مثلا در روايت خود گفت: «روى فلان عن فلان عن فلان ~~... »: فلانى از فلانى واو از فلانى روايت كرد. # =عنف- # - عنفا وعنافة بالرجل وعليه: به او رحم نكرد وبا او رفتار سخت كرد. # =عنف- ### || AUTO تعنيفا [عنف] ه: با او به سختى رفتار كرد، او را به سختى ملامت ~~كرد، با او عتاب نمود. # =العنف- # ستمكارى، سختى وبى رحمى. # =العنف- # مرادف (العنف) است. # =العنف- ### || AUTO مرادف (العنف) است. # =العنفقة- ### || AUTO ج عنافق [عنفق]: تارهاى موى كه ميان لب پايين وچانه است. # =العنفو- ### || AUTO [عنف]: «عنفو الشباب»: عنفوان جوانى (آغاز دوره جوانى). # =العنفوان- ### || AUTO «عنفوان الشباب»: آغاز جوانى؛ «عنفوان الخمر): تندى وتلخى مي. # =عنق- # - عنقا: گردن او دراز شد. # =عنق- # تعنيقا [عنق] ه: گردن او را گرفت،- عليه: بر بالاى آن برآمد،- طلع النخل: ### || AUTO شكوفه درخت خرما دراز شد. # =العنق- # ج أعناق (ع ا): گردن. اين كلمه PageV01P627 ### || AUTO مذكر است وگاهى مؤنث بكار مى رود. # =العنق- ### || AUTO ج أعناق: مرادف (العنق) است،- من النبات: از گياهان فاصله ميان ~~ساقه وريشه درخت است؛ «عنق كل شي ء»: آغاز هر چيزى. # =العنقاء- ### || AUTO ج عنق: مؤنث (الأعنق) است، بالاى تپه؛ «هضبة عنقاء»: زمين بلند ~~وكوهستانى، بلا وسختى؛ «عنقاء مغرب» و«العنقاء المغرب والمغربة»: پرنده اى ~~افسانه اى كه وجود خارجى ندارد. # =العنقاد- ### || AUTO [عقد]: مرادف (العنقود) است. # =العنقود- ### || AUTO [عقد]: ms1363 خوشه ميوه مانند خوشه انگور. # =العنكب- ### || AUTO ج عناكب وعناكيب [عنكب] (ح): عنكبوت نر. # =العنكباة- ### || AUTO (ح): مرادف (العنكبة) است. # =العنكبة- # ج عناكب وعناكيب (ح): ### || AUTO عنكبوت ماده. # =العنكبوت- # ج عناكب وعنكبوتات (ح): ### || AUTO عنكبوت، كارتنه. # =العنكبوتيات- ### || AUTO [عنكب] (ح): رسته اى از جانوران مانند عنكبوت وعقرب وجز آنها. # =عنم- ### || AUTO ### || AUTO تعنيما [عنم] البنان: انگشتان خود را خضاب نمود، ~~حنا بست. # =العنم- ### || AUTO (ن): درختى است داراى ميوه اى سرخ رنگ كه با آن انگشتان خضاب ~~كرده را تشبيه كنند، بندهائى كه با آن شاخه هاى درخت انگور را بر روى دار ~~بست مىويزند. # =العنمة- # شكاف وتركيدگى لب انسان. # =العنمة- ### || AUTO (ن): واحد (العنم) است. # =العنمي- ### || AUTO زيبا روى سرخ گونه. # =عنن- ### || AUTO تعنينا [عن] اللجام: براى لگام عنان ساخت،- الكتاب: نشانى كتاب ~~ويا نامه را نوشت. # =العنوان- ### || AUTO ج عناوين [عنون]:؛ «عنوان الكتاب»: عنوان كتاب؛ «عنوان ~~الرسالة»: # نشانى نامه، آدرس؛ «عنوان كل شي ء»: # ظاهر هر چيزى كه بر باطن آن دلالت كند؛ «الظاهر عنوان الباطن»: ظاهر دليل ~~بر باطن است. # =العنوان- ### || AUTO ج عناوين [عنون]: مرادف (العنوان) است. # =العنود- # ج عند: لجباز؛ «رجل عنود»: مردى كه به تنهائى تصميم مى گيرد، «عقبة ~~عنود»: گردنه دشوار وسخت. # =عنون- # عنونة [عنون] الكتاب: نشانى نامه را نوشت. # =عني- # - عنا [عنو] في القوم: در ميان قوم اسير شد. # =عني- # - عناء [عني]: خسته ورنجور شد،- عنى بالأمر: آن كار مورد توجه قرار ~~گرفت،- الأكل فيه: غذا براى او سودمند شد. # =عني- ### || AUTO عناية وعنيا [عني] بالأمر: به آن كار مشغول شد واهتمام ورزيد ~~ودر اين باره سختى بسيار كشيد. # =العني- # [عني]: آنكه خسته وسختى كشيده باشد، مرادف (العاني) است. # =العني- ### || AUTO [عنو]: آنكه خستوان وزبون باشد. # =العنية- # [عني]: خستگى وسختى. # =العنية- ### || AUTO مؤنث (العني) است. # =العنيد- ### || AUTO ج عند: آنكه عالما وعامدا با حق مخالفت كند، آنكه حق را بداند ~~واز آن روى گرداند. # =العنيف- ### || AUTO ج عنف: نامهربان، زورگو؛ «الجنس العنيف»: كنايه به مردان است ~~در برابر «الجنس اللطيف»: كه بر زنان اطلاق مى شود. # =العهادة- ### || AUTO اولين باران بهارى. # =عهد- # - عهدا الأمر: امر را دانست وشناخت؛ «فيما اعهد»: تا ms1364 آنجا كه به خاطر ~~دارم؛ «الأمر كما عهدت»: تا آنجا كه مى دانى،- الشي ء: از آن نگهدارى كرد ~~وهمواره مورد توجه قرار داد،- الله: خدا را به يكتا پرستى شناخت،- فلان ~~وعده: فلانى به وعده خود وفا نمود،- الى فلان: به او سفارش كرد وپيمان ~~بست،- اليه فى كذا: ### || AUTO درباره كارى به او توصيه وسفارش كرد،- فلانا بمكان كذا: با او ~~در فلان جاى ديدار كرد. # =العهد- # مص،- ج عهود: وفادارى، تضمين وپشتوانه، آرامش خاطر، سفارش، پيمان، سوگند؛ ~~«علي عهد الله لأفعلن كذا»: سوگند به خدا كه فلان كار را انجام دهم، فرمان ~~ودستور، جاى مورد اتفاق، هنگام؛ «منذ عهد بعيد»: از زمانهاى دور؛ «من عهد ~~قريب»: از زمان نزديك؛ «هو قريب العهد»: از گذشته نه چندان دور آگاه است؛ ~~«قديم العهد بكذا»: از دير زمان آگاه است؛ «عهدى به أنه كريم»: تا آنجا كه ~~مى دانم او مردى بزرگوار وكريم است؛ «ولى العهد» ولى عهد شاه؛ «العهد ~~القديم»: كتاب اسفار مقدس قبل از مسيح (ع)؛ «العهد الجديد»: اسفار مقدس ~~(انجيل) كه بعد از مسيح نوشته شده است، العهد ج عهاد: اولين باران بهارى. # =العهد- ### || AUTO متصدى كارها وپيمانها، آنكه پيرامون امرى تعهدى كند. # =العهدان- ### || AUTO ضمانت وكفالت. # =العهدة- # ضمانت وكفالت، شيخ نشين كه در اصطلاح قديمى لبنانيان متداول بوده است، ~~مسئوليت؛ «هو فى عهدته»: با مسئوليت وسرپرستى او، بازگشت به چيزى براى ~~اصلاح آن؛ «لي فى الأمر عهدة»: # براى اصلاح آن چيز باز مى گردم، بد خطى وكم عقلى؛ «فى خطه عهدة»: او بد ~~خط است. # =العهدة- # ج عهاد: اولين باران بهارى. # =العهدة- ### || AUTO ج عهاد: مرادف (العهدة) است. # =العهر- ### || AUTO زناكار، مرادف (العاهر) است. # =العهن- ### || AUTO ج عهون: پشم ويا آنچه از آن رنگ شده باشد. # =العهنة- ### || AUTO پاره اى پشم رنگى، درختى كه گل سرخ دارد، گل حلوا. # =العهيد- ### || AUTO هم پيمان، قديم وباستانى. # =عوى- # - عواء وعيا وعوة وعوينة [عوي] الكلب أو الذئب أو ابن آوى: سگ يا گرگ يا ~~روباه پوزه خود را كج كرد وزوزه كشيد PageV01P628 ### || AUTO ؛ «فلان ما يعوي وما ms1365 ينبح»: فلانى ناتوان شده است. # =العواء- ### || AUTO [عوي] (ح): سگى كه بسيار زوزه كشد. # =العوائد- ### || AUTO ### || AUTO [عود]: جمع عادة وعائدة، درآمد؛ «عوائد الجمرك»: ~~ماليات گمرك؛ «عوائد المباني»: ماليات املاك. # =العوائذ- ### || AUTO ### || AUTO [عوذ] (فك): چهار ستاره كه در ميان آنها ستاره ~~ايست بنام (الربع). # =العوائر- ### || AUTO ### || AUTO [عور] من الجراد: دسته جات ملخ متفرقه. # =العوائف- ### || AUTO [عيف]: «نسور عوائف»: پرندگان لاشخور، كركس. # =العواج- ### || AUTO ### || AUTO [عوج]: فروشنده عاج ودارنده آن. # =العواجم- ### || AUTO دندانها. # =العواد- ### || AUTO [عود]: كار نيك، نرمى وگشاده رويى. # =العوادة- ### || AUTO [عود]: مص، غذاى دست خورده كه مجددا براى خوردن باز گردانيده شود. # =العوادي- ### || AUTO [عدو]: «عوادي الدهر»: مشكلات وزمانه؛ «صرفته عن كذا عواد»: ~~مشكلات وموانعى او را از كار بازداشت. # =العوار- ### || AUTO ج عواوير [عور]: خاشاك، آنكه چشم او در راه رفتن نبيند، ناتوان وترسو. # =العواشر- ### || AUTO [عشر]: پرهاى بلند بال پرندگان. # =العواضد- ### || AUTO [عضد]: نخلهاى كنار رودخانه. # =العوام- # [عوم]: پيشانى مرد سوار در بيابان هنگامى كه چهره او ديده شود. # =العوام- ### || AUTO [عوم]: اسم مبالغه (العائم) است، اسبى كه در دويدن بسان شناور باشد. # =العوامة- ### || AUTO ج عوامات [عوم]: كره ى معدنى وتو خالى كه بر روى آب شناور ~~باشد،- (ط): گونه اى زولبياى گرد. # =العوامر- ### || AUTO [عمر]: «عوامر البيوت»: مارهاى خانگى. # =العوامل- ### || AUTO پاها، گاو شخم زن. # =العوان- ### || AUTO ج عون [عون]: آنچه كه ميانسال باشد، جنگى كه در آن پى در پى ~~كشتار شود؛ «الحرب العوان»: جنگ بسيار سخت، زمين كه به گل فرو رفته باشد. # =العوانة- # [عون]: نخل بلند،- (ح): ### || AUTO خار پشت،- (ح): كرم خاكى. # =العوة- # [عوي]: سر وصداى زياد، داد وفرياد. # =عوج- ### || AUTO - عوجا [عوج] العود ونحوه: چوب يا مانند آن كج شد،- الإنسان: ~~آن مرد بد اخلاق شد. # =عوج- ### || AUTO تعويجا [عوج] العود ونحوه: چوب يا مانند آنرا كج كرد،- الناقة: ~~ماده شتر را به بچه خود مهربان كرد،- ه عن الشي ء: او را از آن چيز ~~بازگردانيد،- العصا ونحوها: بر روى چوب يا مانند آن خاتم سازى كرد. # =العوج- ### || AUTO [عوج]: خميدگى، پيچيدگى وكجى، اسم است از (عوج). # =العوجاء- # ج عوج [عوج]: مؤنث (الأعوج) است، كمان، شتر كه از ms1366 گرسنگى ناتوان ولاغر ~~شده باشد. # =عود- # تعويدا [عود] فلانا كذا: او را به چيزى عادت داد،- الرجل: آن مرد پير ~~شد،- البعير: شتر پير وكهنسال شد. # =العود- # ج عيدان وأعواد واعود: شاخه اى كه از درخت چيده شده باشد، چوب؛ «عود ~~الصليب»: چوبى كه بر آن حضرت عيسى (ع) را دار زدند، نوعى عطر كه از دود آن ~~بوى خوش برآيد، استخوان بيخ زبان، نوعى ابزار موسيقى (بربط)؛ «عود الثقاب ~~وعود الكبريت»: چوب كبريت؛ «عود القرح وعود الانجبار» (ن): نام دو نوع گياه است. # =العود- # مص، راه قديمى،- ج عودة: شتران وگوسفندان پير وسالمند. # =عوذ- ### || AUTO تعويذا [عوذ] الرجل: دعاى باطل السحر بر او آويخت، براى سلامتى ~~او دعا كرد وگفت «اعيذك بالله»: خداوند تو را نگهدارد،- ه الله: خدا او را ~~نگهدارد. # =العوذ- # [عوذ]: پناه بردن؛ «اعوذ بالله منك): ### || AUTO پناه مى برم به خدا از تو. # =العوذة- # ج عوذ [عوذ]: ورد ودعا كه براى محافظت انسان از چشم بد ويا جن بر او ~~بياويزند. # =عور- # - عورا [عور]: بينائى يك چشم او از دست رفت،- ت العين: چشم نابينا شد. # =عور- ### || AUTO تعويرا [عور] ه: او را كور كرد،- المكاييل: پيمانه ها را ~~اندازه گيرى كرد،- فلانا: او را باز گردانيد ونياز او را برآورده نكرد،- عن ~~فلان: دروغ گفت واز او برگشت،- ه عن الأمر: او را از كار منصرف كرد،- عليه ~~امره: او را تقبيح كرد. # =العور- # [عور]: جمع (الأعور) است؛ «المعاني العور»: معانى پيچيده ودقيق. # =العور- ### || AUTO [عور]: بد روش وبدخوى. # =العوراء- ### || AUTO مؤنث (الأعور) است؛ «كلمة عوراء»: سخن زشت كه باعث شرم زدگى ~~شود؛ «فلاة عوراء»: سرزمين بىب. # =العورة- ### || AUTO ج عورات وعورات: هر امرى كه باعث شرم شود، هر عضوى از بدن ~~انسان كه از روى شرم وحيا آن را پنهان كند، آنچه كه پوشيده باشد، تفرقه ~~وفساد در مرزهاى كشور،- من الجبال: شكاف ميان كوهها،- من الشمس: جاى برآمدن ~~وفرو رفتن خورشيد (مشرق ومغرب). # =عوز- ### || AUTO - عوزا [عوز] الرجل: مستمند شد،- الشي ء: آن چيز ناياب شد در ~~حاليكه بدان نياز مى باشد،- الأمر: آن كار سخت شد. # =العوز- # [عوز]: نياز ms1367 ودست تنگى. # =العوز- ### || AUTO نيازمند. # =العوسج- ### || AUTO [عسج] (ن): نام درختى است از دسته (الباذنجانيات) كه داراى ~~شاخه هاى خاردار وشكوفه هاى رنگارنگ است، تمشك. # =العوسجة- ### || AUTO واحد (العوسج) است. # =عوص- # - عياصا وعوصا [عوص]: آن چيز دشوار شد، ناهنجار شد. # =عوص- # تعويصا [عوص]: در گفتار ورفتار خود ثابت نبود،- الشاعر أو الخطيب: شاعر ~~ويا سخنران شعر وسخنى بيان نمودند كه PageV01P629 ### || AUTO فهميدن آن دشوار است. # =العوص- # [عوص]: دشوار، نيرو، تكان خوردن، نفس. # =العوص- ### || AUTO [عوص]: عدم امكان. اين كلمه ضد (الإمكان واليسر) است. # =العوصاء- # [عوص]: مؤنث (الأعوص) است، سختى ونيازمندى؛ «كلمة عوصاء»: ### || AUTO كلمه نامفهوم وگنگ. # =عوض- ### || AUTO تعويضا [عوض] فلانا من كذا: به او عوض يا بدل يا جانشين داد،- ~~عليه: به او بدل يا تاوان چيزى را داد. # =العوض- ### || AUTO ج أعواض [عوض]: جايگزين، جانشين. # =عوق- ### || AUTO تعويقا [عوق] ه عن كذا: مانع او شد، او را به عقب راند. # =العوق- # ج أعواق [عوق]: مرادف (العوق) است. # =العوق- # ج أعواق [عوق]: مانع، جلوگير، آنكه مردم را از كار نيك باز دارد، پيچ ~~وخم، آنكه در او خيرى نباشد. # =العوق- # [عوق]: بازدارنده، ترسو. # =العوق- # [عوق]: مرادف (العوق) است. # =العوق- # [عوق]: به معناى (العوق) است. # =العوق- ### || AUTO [عوق]: مرادف (العوقة) است. # =العوقة- # [عوق]: «رجل عوقة»: آنكه مردم را از كارهاى نيك وخوب باز مى دارد. # =العوقة- ### || AUTO [عوق]: مانع، عايق، ترسو؛ «رجل عوقة»: كسيكه مردم را از كارهاى ~~خوب باز دارد. # =عول- ### || AUTO تعويلا [عول]: با صداى بلند گريه كرد،- على فلان وبه: از او ~~كمك خواست وبر او اعتماد كرد. # =العول- # [عول]: گريه وشيون با صداى بلند، آنچه كه باعث خسته شدن باشد، رزق وروزى ~~خانواده، آنكه از وى يارى بخواهند. # =العول- ### || AUTO [عول]: يارى خواستن واعتماد كردن وقول وقرار بستن. # =العولة- ### || AUTO [عول]: گريه وشيون با صداى بلند. # =عوم- ### || AUTO تعويما [عوم]: كشت درو شده را دسته بندى كرد،- السفينة: كشتى ~~را به دريا انداخت،- السفينة الغريقة: كشتى غرق شده را بر روى آب آورد،- ~~الكرم: درخت انگور يكسال پر بار وسال بعد كم بار شد،- ت النخلة: نخل خرما ~~يكسال بارور شد وسال بعد خرما نداد. # =العومة- # ج عوم ms1368 [عوم] (ح): كرم آبى،- (ح): ### || AUTO گونه اى از مارها. # =عون- ### || AUTO تعوينا [عون] ت المرأة: آن زن كمك كرد،- ه على الشي ء: او را ~~در آن كار كمك كرد. # =العون- ### || AUTO [عون]: اين كلمه براى مفرد وجمع ومذكر ومؤنث يكسان بكار برده ~~مى شود، ج- اعوان: يارى كردن، يارى كننده، خدمتگزار. # =عوه- ### || AUTO تعويها [عوه]: در كشتزار ويا چهار پايان او آفت افتاد،- الرجل: ~~آن مرد را آزار داد. # =العويسة- ### || AUTO چاقوى كوچك جيبى، اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =العويسية- ### || AUTO مرادف (العويسة) است ودر زبان متداول رايج است. # =العويص- # [عوص]: نيرو، سختى،- من الأمور: كار سخت،- من الكلام: آنچه كه فهميدن آن ~~سخت باشد،- من الدواهي: ### || AUTO بلاى سخت. # =العويصة- ### || AUTO [عوص]: مؤنث (العويص) است. # =العويل- ### || AUTO [عول]: گريه وزارى كه با صداى بلند باشد. # =العويم- ### || AUTO [عوم]: اسم مصغر (العام) است. # =العوينات- ### || AUTO ### || AUTO [عين]: عينك، نام ديگر آن (النظارات) است كه در ~~زبان متداول رايج است. # =العوينة- ### || AUTO ج عوينات [عين]: اسم مصغر (العين) است. اين كلمه در زبان ~~متداول رايج است. ### || AUTO =عي- # - عيا وعياء [عيي] بأمره وعن أمره: كار خود را نتوانست انجام دهد يا ~~نتوانست آنرا محكم كند ويا آنكه به مراد خود نرسيد،- الأمر: آن كار را ~~نتوانست انجام دهد وبه آن جاهل بود. # =العي- # ج أعياء [عيي]: آنكه لكنت زبان دارد، كسيكه در گفتگو ناتوان ومحدود باشد. # =عيا- ### || AUTO تعيية [عيي] الرجل: سخنان پوچ وبى معنى گفت. # =العياء- # [عيي]: مص، ناتواني؛ «داء عياء»: ### || AUTO درد بى درمان. # =العياب- ### || AUTO [عيب]: آنكه بسيار عيبگوئى مردم كند. # =العيابة- ### || AUTO [عيب]: مرادف (العياب) است. # =العيادة- ### || AUTO [عود]: مطب، درمانگاه، زايشگاه. # =العياذ- ### || AUTO [عوذ]: پناه؛ (العياذ بالله منك): از تو به خدا پناه مى برم. # =العيار- # [عير]: جمع (العير) است، اسم است از (عار الفرس): اسب براه خود ادامه ~~داد،- ج عيارات: آنچه كه با آن پيمانه كنند؛ «عيار الشي ء»: واحد وزن وقياس ~~چيزى؛ «عيار الدراهم أو الدنانير»: اندازه گيرى مقدار طلا يا نقره كه در ~~درهم ودينار باشد. # =العيار- ### || AUTO [عير]: آنكه بسيار گردش ورفت وآمد كند، كسيكه بيكار باشد ms1369 وبه ~~دلخواه خود اين سو وآن سو رود. # =العياش- ### || AUTO [عيش]: مبالغه (العائش) است، فروشنده نان، نانوا. # =العياط- ### || AUTO [عيط]: فرياد، سر وصدا، ودر زبان متداول به آن (عيطة) گويند. # =العيال- ### || AUTO [عول وعيل]: جمع (عيل الرجل) است: خانواده مرد كه نفقه دادن به ~~آنها بر او واجب است. # =العيان- # [عين]: مص،- ج عين واعينة: # شخص، آشكار، ابزار آهنى براى شخم زدن؛ «لقيه او رآه عيانا»: او را آشكارا ديد. # =العيان- # [عين]: آنكه بسيار در معرض چشم زخم قرار گيرد. PageV01P630 ### || AUTO =العيان- ### || AUTO [عيي]: ناتوان ودرمانده. # =العياني- ### || AUTO ### || AUTO [عين] من الشهود: آنكه به چيزى كه با چشم خود ديده ~~گواهى دهد. # =عيب- ### || AUTO تعييبا [عيب] الرجل: او را به عيب نسبت داد،- الشي ء: آنرا ~~معيوب كرد. # =العيب- ### || AUTO [عيب]: مص،- ج عيوب: كمبود ونقص. # =العيبة- # ج عيب وعياب وعيبات [عيب]: اسم مرة از (عاب) است، عيب ونقص، ظرف ادويه ~~وخشخاش، صندوق يا چمدان، ودر زبان متداول بر اسباب بازى كودكان نيز اطلاق ~~مى شود، اين كلمه مخفف (اللعيبة) ومصغر (اللعبة) است. # =العيبة- ### || AUTO [عيب]: مرادف (العياب) است. # =العيثى- ### || AUTO [عيث]: مؤنث (العيثان) است. # =العيثان- ### || AUTO [عيث]: آنكه دارائى خود را بيهوده خرج واسراف كرده باشد. # =عيد- ### || AUTO تعييدا [عود]: با ديگران عيد گرفت. # =العيد- ### || AUTO ج أعياد [عود]: روزيكه در آن حادثه يا اتفاق مهمى در سال رخ ~~داده باشد كه در هر سال آنرا به ياد گيرند، موسم وفصل، آنچه از بيمارى ويا ~~غم واندوه كه همواره بر شخص وارد شود. # =العيدية- ### || AUTO [عود]: عيدى، هديه وارمغانى كه بمناسبت عيد بويژه در عيد سال ~~نو به يكديگر مى دهند. # =عير- ### || AUTO تعييرا [عير] فلانا: فلانى را به عار وننگ نسبت داد واز كارى ~~كه كرده بود سرزنش كرد؛ «عيره كذا وعيره بكذا»: او را به عملى كه انجام ~~داده بود سرزنش كرد،- الدراهم والدنانير: درهم ودينار را يكايك كشيد تا وزن ~~هر يك را بداند. # =العير- # [عير]: مص،- ج أعيار: استخوان برآمده در كف دست، هر برآمدگى بر روى سطح ~~مستوى «عير القدم»: برآمدگى پشت پا؛ «عير النصل»: برآمدگى وسط ms1370 پيكان تير؛ ~~«عير الورقة»: خط ميان برگ درخت،- ج اعيار وعيار وعيور وعيورة وعيارات: خر ~~يا گورخر. # =العير- ### || AUTO ج عيرات وعيرات: گروه خران يا هر قافله وكاروانى؛ «هو لا فى ~~العير ولا فى النفير»: او ناچيز وبىهميت است. # =العيرة- ### || AUTO (ح): مؤنث (العير) است. # =عيش- ### || AUTO تعييشا [عيش] ه: او را برانگيخت تا زندگى كند. # =العيش- ### || AUTO [عيش]: مص، خوراك، نان زندگى، زندگى حيوان. # =العيشة- ### || AUTO [عيش]: وضع انسان در سالهاى زندگى؛ «عيشة راضية»: زندگى ~~رضايتبخش. # =العيصاء- ### || AUTO [عوص]: مرادف (العائص) است. # =عيط- ### || AUTO تعييطا [عيط]: فرياد زد،- له: او را صدا زد. اين تعبير در زبان ~~متداول رايج است. # =العيفان- ### || AUTO [عيف]: مرادف (العائف) است. # =العيفة- ### || AUTO اسم مره از (عاف) است، گرد آمدن پرندگان بر چيزى؛ «عيفة ~~الطائر): فرود آمدن پرنده بر چيزى. # =العيق- # [عوق]: «رجل عيق»: آنكه مردم را از كار نيك باز دارد. # =العيق- # [عوق]: مانع، ترسو؛ «رجل عيق»: ### || AUTO آنكه مردم را از كار نيك باز دارد. # =عيل- # عولا [عول] صبره: شكيبائى او تمام شد؛ «عيل عوله»: مادرش به عزايش ~~بنشيند،- عولا وعيالة وعؤولا الرجل: آن مرد مستمند شد. # =عيل- # تعييلا [عيل]: عيالمند شد،- عياله: ### || AUTO درآمد آنها كافى بود،- القوم: آنها را جيره خور خود كرد يا ~~آنها را رها نمود. # =العيل- ### || AUTO [عول وعيل]: «عيل الرجل» ج عيال وعيايل وعالة: خانواده مرد كه ~~نفقه آنها بر او واجب است اين تعبير بر مذكر ومؤنث اطلاق مى شود. # =العيلام- ### || AUTO ج عياليم [علم] (ح): كفتار نر. # =العيلة- ### || AUTO [عيل]: اسم است از (عال يعيل) بمعناى فقير ومستمند شد؛ «عيلة ~~الرجل» خانواده كسيكه نفقه آنها بر عهده اوست. # =العيلم- ### || AUTO ج عياليم [علم]: چاه پر آب، دريا،- (ح): كفتار نر، وزغ، ~~قورباغه. # =العيمى- ### || AUTO [عيم]: مؤنث (العيمان) است. # =العيمان- ### || AUTO ج عيامى [عيم]: آنكه ميل بسيار به شير خوردن داشته باشد. # =العيمة- # [عيم]: ميل بسيار به شير خوردن. # =العيمة- # [عيم]: بهترين مال. # =عين- # - عينا وعينة [عين]: سياهى چشم او بزرگ شد. # =عين- # تعيينا [عين] الشي ء: چيزى را انتخاب كرد وبرگزيد،- ه فى منصب كذا: او را ~~مأموريت ويا منصب داد،- الشي ء لفلان: ### || AUTO ms1371 آنرا ويژه او نمود؛ «ما عين لي بشي ء وما عينني شيئا»: چيزى ~~بمن نداد،- على السارق: دزد را از ميان ساير متهمان نشان داد. # =العين- # [عين]: مص،- ج أعين وعيون وعيون وأعيان وجج اعينات، اين كلمه مؤنث است ~~وبمعناى چشم مى باشد، حس ديدن؛ «هو قوي العين»: او ديد پرتوان دارد، ديدن، ~~چشم زخم زدن؛ «به عين»: چشم زخم مى زند (چشم او شور است)، شخص؛ «ما بالدار ~~عين»: كسى در خانه نيست، ديدگاه انسان، مردم شهر، اهل خانه، دسته وگروه، ~~نفيس، عزت وبزرگى، دانش، بهترين چيزها، مهتر، بزرگ خاندان، فرمانده لشكر، ~~خورشيد با فروغ آن كه چشم را خيره كند، دانه هاى نازك بر روى پوست بدن، ~~بهره، مال، مال بسيار، سكه ى زر، نقدينه پول، خالص وروشن؛ «ذكر الحق ~~بعينه»: حق را بطور واضح بيان كرد،- ج أعين وعيون: چشمه آب، مخزن آب، مجراى ~~آب قنات،- ج اعيان: موجودى هر چيزى؛ «بعته عينا بعين»: بطور پاياپاى چيزى ~~را در برابر چيزى ديگر فروختم، ذات هر چيزى وخود چيز؛ «هو هو عينا أو ~~بعينه»: خود او يا آن؛ «للسبب عينه»؛ به همان دليل؛ «الأشياء عينها»: عين ~~آن چيزها- كه در اينگونه موارد حالت تأكيد بخود مى گيرد؛ «عين الإبرة» ~~سوراخ سوزن؛ «فلان عين على PageV01P631 ### || AUTO فلان» فلانى مأمور ومراقب فلان است؛ «نظر اليه بعين الاعتبار»: ~~براى او اهميت قائل شد؛ «انت على عيني»: تو در چشم من جاى دارى. # =العين- # [عين] (ح): گاو وحشى. # =العين- ### || AUTO [عين]: مص، مردم شهر، دسته وگروه. # =العيناء- ### || AUTO [عين]: مؤنث (الأعين) است، زن خوش چشم وابرو، كلمه زيبا. # =العينة- ### || AUTO ج عين [عين]: بهترين اموال،- من النعجة: اطراف چشم گوساله؛ ~~«عينة الخيل»: بهترين اسبها؛ «عينة الحرب»: علل واسباب جنگ؛ «بيع العينة»: ~~معامله وفروش مدت دار (وعده دار). # =العينية- ### || AUTO [عين]: منسوب به (العين) است «عينية الشي ء» (ت): نمونه كالاى تجارى. # =عيه- ### || AUTO [عوه] الرجل: در كشتزار ويا ستوران او آفت افتاد،- الزرع: آفت ~~در كشت ومزرعه افتاد. # =العيوف- ### || AUTO [عيف]: مرادف (العائف) است. # =العيوق- ### || AUTO [عوق] (فك): ms1372 نام ستاره اى است سرخ رنگ در طرف راست كهكشان ~~وبدنبال ستاره ثريا. # =العيون- ### || AUTO ج عين وعين [عين]: آنكه سخت چشم زخم مى زند. # =عيي- ### || AUTO يعيى عيا وعياء [عيي]: بأمره وعن أمره: لكنت زبان گرفت،- فى ~~النطق: هنگام سخن گفتن زبانش گرفت. # =العيي- ### || AUTO ج أعيياء وأعيية [عيي]: مرادف (العي) است. # =العيينة- # [عين]: مصغر (العين) است به معناى حس بينائى (باصرة). PageV01P632 ### | AUTO ### || AUTO غ الغين # غ- ### || AUTO حرف نوزدهم از حروف مباني واز حروف حلق مى باشد ودر حساب جمل ~~عبارت از عدد يكهزار (1000) است. # =الغائب- ### || AUTO ج غيب وغيب وغياب وغائبون [غيب]: فا؛ «غائبك»: آنچه كه از تو ~~پنهان ودور باشد. # =الغائر- ### || AUTO [غور]: فا؛ «ماء غائر»: آبى كه بزمين فرو مى رود. # =الغائرة- ### || AUTO [غور]: مؤنث (الغائر) است، نيمه روز، خواب در نيمه روز. # =الغائص- ### || AUTO ج غواص وغاصة [غوص]: آنكه به درون آب رود يا در آب شيرجه زند. # =الغائل- ### || AUTO [غول]: فا. # =الغائلة- # ج غوائل [غول]: مؤنث (الغائل) است، بلا، نابودى، فساد، تبهكارى. # =الغائلة- ### || AUTO ج غوائل [غيل]: كينه توزى پنهانى، زن باردارى كه هنوز فرزند ~~ديگر خود را شير مى دهد، بلا؛ «الغوائل»: بلاها وسختيها. # =الغائي- ### || AUTO [غيي]: منسوب به (الغاية) است. # =غاب- # غيابا وغيبوبة [غيب]: حاضر نشد،- عن بلاده: سفر كرد،- عن صوابه: سر در گم ~~شد يا اشتباه كرد،- الشى ء عن فلان: # آن چيز از فلانى پوشيده شد،- الشي ء عن باله: آنرا فراموش كرد،- ت الشمس: ### || AUTO خورشيد غروب كرد واز چشم پنهان شد،- غيبا وغيبة وغيابا وغيوبا ~~ومغيبا عنه: از او دور شد وفاصله گرفت،- غيابا وغيابا وغيبة وغيابة وغيوبة ~~الشي ء فى الشي ء: در آن چيز پنهان شد،- غيبة ه: از او بدگوئى وسخن چينى كرد. # =الغابة- # ج غاب وغابات [غيب]: جنگل وبيشه، زمين ناهموار وفرو رفته، گروهى از مردم، ~~نيزه بلند كه با وزش باد تكان خورد؛ «غابة البحر»: تيره اى از جانوران ريز ~~دريائى است كه بصورت سنگ مى باشند. # =الغابة- # ج غواب وغابات [غب] من المواثي: ### || AUTO ستورى كه يك روز در ميان آب مى خورد. # =الغابر- ### || AUTO ج ms1373 غبر وغابرون: فا: زمان گذشته، بازمانده. # =الغابط- ### || AUTO ج غبط: فا. # =الغابن- ### || AUTO فا: آنكه از كار خود دلسرد باشد. # =غاث- # - غوثا [غوث] ه: او را كمك ويارى كرد؛ «اغاثنا الله بالمطر»: خداوند با ~~نعمت باران سختى را از ما زدود. # =غاث- # - غيثا [غيث] الله البلاد: خداوند بزمين باران فرو فرستاد،- الغيث الأرض: ### || AUTO باران به زمين فرود آمد،- النور: نور همه جا را روشن كرد. # =غادى- ### || AUTO مغاداة [غدو] الرجل: در سپيده دم با آن مرد ملاقات كرد. # =الغادة- ### || AUTO ج غادات [غيد]: زن نرم ونازك بدن، درخت سرسبز وشاداب. # =غادر- ### || AUTO غدارا ومغادرة [غدر] ه: او را رها كرد وبر جاى گذاشت. # =الغادر- ### || AUTO ج غادرون وغدرة وغدار: فا: خائن، پيمان شكن. # =الغادرة- ### || AUTO ج غادرات وغوادر: مؤنث (الغادر) است. # =الغادية- ### || AUTO ج غواد وغاديات [غدو]: ابر بامدادى، باران بامدادى. # =الغاذي- ### || AUTO ج غذاة وغاذون [غذو]: فا. # =الغاذية- ### || AUTO ج غواذ: مؤنث (الغاذي) است. # =غار- # - غورا [غور]: به جاى پست وگود آمد،- الماء: آب به زمين فرو رفت،- ~~النهار: # گرماى روز سخت شد،- الرجل: آن مرد در نيم روز خوابيد،- الشي ء او القوم: ~~آن چيز يا آن قوم را طلبيد،- غورا وغؤورا ت عينه: # چشم او فرو رفت وبه گودى افتاد،- غيارا وغؤورا ت الشمس: آفتاب غروب كرد،- ~~غورا وغؤورا وغيارا فى الأمر: موضوع را مورد مطالعه دقيق قرار داد،- فى ~~الشي ء: در آن چيز داخل شد،- غيارا لهم الله وغارهم: خداوند آنها را با ~~دادن رزق وروزى يارى كرد. # =غار- # - غيرة وغيرا وغارا [غير] الرجل على امرأته من فلان وهي عليه من فلانة: ~~آن مرد نسبت به زن خود از فلان مرد رشك برد وهمچنين زن نسبت به شوهر خود. # =غار- ### || AUTO غرارا ومغارة [غر] ت السوق: بازار كساد شد،- التحية: درود ~~وسلام را كوتاه كرد،- ت الناقة: شير در پستان ماده شتر كم شد. # =الغار- # [غور]: غار، ج أغوار وغيران، فضاى درونى دهان، درختى است خوشبو كه برگهاى ~~آن هميشه سبز وچوب آن سفت وخوشبو است، برگ درخت انگور، رشك وغيرت ~~وبرانگيخته شدن احساسات، PageV01P633 ### || AUTO ### || AUTO گرد وخاك، لشكر انبوه. # =الغاران- # [غور]: دو حدقه ms1374 استخوانى چشم، بالا وپائين دهان از درون. # =الغار- ### || AUTO ### || AUTO [غر]: فا، غافل وفراموشكار، چاه كن. # =الغارب- ### || AUTO ج غوارب: بالاى هر چيزى، ميان دو شانه وگردن؛ «القى له الحبل ~~على الغارب»: او را در كارهايش آزاد گذارد تا هر چه بخواهد بكند. # =الغارة- ### || AUTO [غور]: مص،- ن: واحد درخت (الغار) است،- ج غارات: اسم است از ~~(الإغارة)؛ «شن الغارة عليهم»: از هر سو بر آنها حمله برد؛ «الغارة ~~الجوية»: حمله هوائى كه بوسيله هواپيما وپرتاب بمب صورت مى گيرد. # =الغارز- ### || AUTO ماده شترى كه شير او كم شده باشد؛ «جرادة غارز»: ملخى كه دم ~~خود را بر روى زمين نهد تا تخم گذارد. # =الغارزة- ### || AUTO ؛ «جرادة غارزة» مرادف (جراد غارز) است. # =غارق- ### || AUTO مغارقة [غرق] ه: به او نزديك شد. # =الغارق- ### || AUTO ج غرقى: آنكه در آب فرو رفته وغرق شده باشد. # =الغاز- ### || AUTO ج غازات (ك): گاز، ماده اى است هوائى وقابل فشار. اين واژه را ~~دانشمند بلژيكى (فون هلمونت) وضع نمود. # =غازل- ### || AUTO مغازلة [غزل] المرأة: با آن زن سخن عاشقانه گفت. # =الغازل- ### || AUTO فا. # =الغازلة- ### || AUTO ج غزال وغوازل: مؤنث (الغازل) است. # =الغازي- ### || AUTO [غزو]: فا، ج غزاة وغزى وغزي وغزاء، گونه اى سكه قديمى كه ~~معادل 20 قرش بوده است. # =الغازية- ### || AUTO ج غواز وغازيات [غزو]: مؤنث (الغازي) است. # =الغاسق- ### || AUTO فا، ماه، شب بسيار تاريك، مار سياه. # =الغاسول- # صابون، ماده شست وشو،- (ن): ### || AUTO نام گياهى است كه از خاكستر آن براى شستن استفاده مى شود. # =الغاش- ### || AUTO ج غششة وغشاش [غش]: مردم را گول زد. # =الغاشم- ### || AUTO ستمكار، كسيكه به زور چيزى را از ديگرى بگيرد. # =الغاشمة- ### || AUTO مؤنث (الغاشم) است؛ «قوة غاشمة»: نيروى ستمگر وغير انسانى. # =الغاشي- ### || AUTO [غشي]: فا. # =الغاشية- # ج غواش [غشي]: مؤنث (الغاشى)، پوشش وسرپوش،- (ع ا): پوشش دور قلب، بلا ~~وسختى، روز رستاخيز،- (طب): # گونه اى بيمارى داخلى؛ «غاشية فلان»: ### || AUTO خدمتكاران فلانى، دوستان وديدار كنندگان او كه نوبت آمد وشد كنند. # =غاص- ### || AUTO - غوصا وغياصا وغياصة ومغاصا [غوص] في الماء: داخل آب شد،- على ~~المعاني: به بالاترين معانى كلمات راه يافت،- على الشي ء: بر ms1375 آن چيز حمله كرد. # =الغاص- ### || AUTO [غص]: آنكه مقدارى از غذا يا آب در گلويش گير كند ونتواند نفس بكشد. # =غاصب- ### || AUTO مغاصبة [غصب] ه: با زورگوئى هر يك حق ديگرى را غصب كرد. # =الغاصب- ### || AUTO ج غاصبون وغصاب: ستمگر وزورگو، آنكه چيزى را با زور بگيرد. # =غاض- # غيضا ومغاضا [غيض] الماء: آب كم شد، آب به زمين فرو ريخت،- الثمن: ### || AUTO نرخ پائين آمد،- الماء او الثمن: آب يا بها ونرخ را كم كرد،- ~~دمعه: اشك خود را پنهان كرد. # =غاضب- ### || AUTO مغاضبة [غضب] ه: او را خشمگين كرد، بر يكديگر خشم گرفتند. # =الغاضر- # فا، مانع، عايق، آنكه سپيده دم براى رفع نياز خود بپا خيزد، پوستى كه خوب ~~دباغى شده باشد. # الغاضرة: ### || AUTO مؤنث (الغاضر) است. # =الغاضف- ### || AUTO فا، آسوده خيال، خوشگذران، سگ كه بالاى گوش آن تا به جلوش ~~شكسته شده باشد. # =الغاضي- # [غضو]: آنكه در رفاه وآسايش زندگى مى كند. # =الغاضي- ### || AUTO [غضي]: تاريك، اسم فاعل است از (اغضى الليل) بر خلاف قياس. # =الغاضية- ### || AUTO [غضو وغضي]: مؤنث (الغاضى)، است. # =الغاطس- ### || AUTO فا، «ليل غاطس»: شبى تاريك. # =الغاطسة- ### || AUTO ج غواطس: مؤنث (الغاطس) است. # =الغاطي- ### || AUTO [غطي]: فا؛ «ماء غاط»: آب بسيار. # =الغاطية- ### || AUTO مؤنث (الغاطي) است، درخت انگور كه شاخه هاى آن فرو آويخته باشد. # =غاظ- # - غيظا [غيظ] ه: او را خشمگين كرد. # =غافل- ### || AUTO مغافلة [غفل] ه: او را به غفلت وفراموشى انداخت. # =الغاق- ### || AUTO [غيق] (ح) الغراب، كلاغ كه در زبان متداول آنرا (قاق) گويند،- ~~(ح): پرنده اى كه در آب زندگى مى كند وآنرا (الغواص) ويا (غراب الماء) نيز نامند. # =الغاقة- ### || AUTO [غيق] (ح): مرادف (الغاق) براى پرنده آبى است. # =غال- # - غولا [غول] ه: او را نابود كرد ويا كشت،- ته الخمر: شراب عقل وسلامتى ~~بدن او را گرفت. # =غال- ### || AUTO - غيلا [غيل] ت المرأة ولدها: مادر كودك خود را در حاليكه ~~آبستن بود شير داد،- غيالا وغيالة وغؤولا ه: او را دزديد. # =الغال- ### || AUTO ج غالات [غول]: قفل- (اين كلمه فارسى است). # =غالى- ### || AUTO غلاء ومغالاة [غلو] في الأمر: در كار مبالغه وزياده روى كرد،- ~~بالشي ء: بهاى آنرا بالا برد، ms1376 آن چيز را به قيمت گران خريد،- الرجل: بر آن ~~مرد برترى يافت،- الشجر: درخت پر شاخ وبرگ شد. # =غالب- ### || AUTO غلابا ومغالبة [غلب] ه: با او ستيز نمود وبر او چيره شد. # =الغالب- # ج غالبون وغلبة: فا؛ «هذا ما يحدث PageV01P634 ~~غالبا وفى الغالب»: اين چيزى است كه بيشتر اوقات پديد مىيد؛ «غالبا ما نرى»: ### || AUTO بيشتر اوقات مى بينيم. # =الغالبية- ### || AUTO اكثريت، بيشترين هر چيزى. # =غالط- ### || AUTO غلاطا ومغالطة [غلط] ه: او را به غلط انداخت. # =الغالط- ### || AUTO في الأمر: آنكه صحيح چيزى يا امرى را نداند. # =غالظ- ### || AUTO مغالظة [غلظ] ه: با او دشمنى ومعارضه نمود. # =الغالظ- ### || AUTO ج غلظة: فا. # =غالق- ### || AUTO مغالقة [غلق] ه: با او شرط وگرو بست. # =الغالون- ### || AUTO ج غالونات: گالن، پيمانه مايعات است كه در انگلستان معادل چهار ~~ليتر و54 صدم ليتر ودر آمريكا معادل 3 ليتر و785 خ ليتر مى باشد- اين كلمه ~~انگليسى است. # =الغالي- ### || AUTO [غلو]: فا، ج غلاة، غلو كننده، گوشت فربه؛ «سعر غال»: نرخ ~~گران؛ «بعته بالغالي»: آنرا گران فروختم. # =الغالية- # ج غاليات وغوال [غلو]: مؤنث (الغالي) است. # =الغالية- ### || AUTO ج غوال [غلي]: گونه اى عطر مركب كه از چند عطر آميخته شده باشد. # =الغاليري- ### || AUTO اشياء قيمتى مانند عكس وتابلو وصنايع دستى وزيور آلات، گالرى، ~~نمايشگاه اين گونه اشياء ارزشمند. (اين كلمه فرانسوى است). # =غام- # - غيما [غيم] ت السماء: آسمان ابرى شد،- البعير: شتر تشنه وگرمازده شده. # =غام- ### || AUTO مغامة [غم] ه: يكديگر را اندوهگين كردند. # =الغام- ### || AUTO فا؛ «يوم غام»: روز غم انگيز، روزى گرم. # =الغامد- # فا؛ «بئر غامد»: چاه آب كه روى آن با خاك پوشيده باشد؛ «سفينة غامد»: ### || AUTO كشتى پر از بار. # =الغامدة- ### || AUTO ج غوامد: مؤنث (الغامد) است؛ «بئر غامدة»: مرادف (غامد) است؛ ~~«سفينة غامدة»: مرادف (غامد) است. # =غامر- ### || AUTO مغامرة [غمر]: خود را به سختيها انداخت؛ «غامر بنفسه»: به ~~كارهاى سخت وبزرگ دست زد،- ه: با او جنگيد واو را كشت واز مرگ نترسيد. # =الغامر- # فا، زمين ويران كه به زير آب فرو رفته وقابل كشت نباشد؛ «الماء الغامر»: ### || AUTO آب بسيار. # =غامز- ### || AUTO مغامزة [غمز] ms1377 ه: از يكديگر بد گوئى كردند،- فيه: او را به زشتى ~~ياد كرد وكوچك وسبك شمرد. # =الغامز- ### || AUTO فا، آنكه بخواهد نيزه كج را راست كند. # =الغامض- ### || AUTO ج غوامض: فا، زمين هموار، گمنام، خوار،- من الكعوب والسوق: ~~قوزك يا ساق پاى چاق وفربه؛ «امر غامض»: كارى دشوار؛ «غوامض الإبل»: شتران ~~خرد وكوچك اندام. # =الغامضة- ### || AUTO ج غامضات وغوامض: مؤنث (الغامض) است؛ «الدار الغامضة»: خانه اى ~~كه دور از خيابان ساخته شده است. # =الغاني- ### || AUTO [غني]: فا، توانگر وخودكفا،- بالمكان: كسيكه در آن مكان مقيم ~~است؛ «رجل غان عن كذا»: مردى كه بى نياز از آن چيز است. # =الغانية- ### || AUTO ج غانيات وغوان [غني]: مؤنث (الغاني) است؛ زن زيبائى كه ~~زيورآلات نياز نداشته باشد، زن شوهردار. # =غاور- ### || AUTO مغاورة [غور] العدو: بر دشمن حمله كرد،- القوم: آن قوم بر ~~يكديگر حمله ور شدند. # =الغاوي- # ج غاوون وغواة [غوي]: فا، گمراه، آنكه دنبال هوى وهوس باشد؛ «رأس غاو»: ### || AUTO سرى كوچك كه به هر سوى بسيار حركت داشته باشد. # =الغاوية- ### || AUTO [غوي]: مؤنث (الغاوي) است، مشك كه در آن آب باشد. # =غايا- # مغاياة [غيي] القوم فوق رأسه بالسيوف: ### || AUTO شمشيرها را بالاى سر آن مرد بركشيدند مثل اينكه بر سر او سايه ~~افكندند. # =غاير- ### || AUTO غيارا ومغايرة [غير] ه: با او مخالفت كرد، در فروش به او ~~اعتراض نمود، غير از او بود، با او داد وستد ومبادله كرد. # =غايظ- ### || AUTO مغايظة [غيظ] ه: او را خشمناك كرد. # =الغاية- # ج غايات وغاي [غيي]: پايان؛ «لغاية كذا»: تا پايان چيزى، تا اينكه؛ پرچم، ~~مقصود وهدف؛ «الغاية تبرر الواسطة»: هدف واسطه را تزكيه مى نمايد. پايان هر ~~چيزى؛ «كان غاية فى الجمال»: در نهايت زيبائى بود؛ «غايتك ان تفعل كذا»: ~~نهايت توانائى تو اين است كه فلان كار را انجام دهى؛ «للغاية»: آخرين درجه؛ ~~«انت بعيد الغاية»: ### || AUTO عقيده ورأى تو صحيح است. # =غب- ### || AUTO - غبا وغبا [غب]: پس از چند روزى به ديدن آمد،- عنده: شب را ~~نزد او به سر برد،- عنه: روزى نزد او آمد وروز ديگر نيامد،- ت عليه ms1378 الحمي: ~~روزى تب كرد وروز ديگر نكرد،- الرأي: در اظهار نظر تأمل كرد،- غبا وغبا ~~وغبوبا وغبوبة الطعام: غذا گنديد، بد بو شد،- ت الأمور: كارها به پايان ~~نزديك شد،-- غبا وغبا وغبوبات الماشية: ستور يك روز در ميان آب خورد. # =الغب- # [غب]: مص،- عند العامة: آب را يكجا سر كشيدن ونوشيدن، اين كلمه در زبان ~~متداول رايج است. # =الغب- ### || AUTO [غب]: مص،- ج أغباب: پايان هر چيزى وبه معناى (بعد) نيز آمده ~~است؛ «حمى الغب»: تب نوبه؛ «ماء غب»: آب دور از دسترس. # =غبى- ### || AUTO تغبية [غبي] الشي ء: آن چيز را پنهان كرد،- الشعر: موى سر را ~~كوتاه كرد يا تراشيد. # =الغباء- # [غبو]: زمين فرو رفته،- من التراب: # خاكى كه گرد آن برطرف شده باشد. # =الغباء- # [غبي] من التراب: خاكى كه گرد آن در هوا پراكنده شده باشد. PageV01P635 # الغبار: گرد وخاك؛ «لا يشق غباره او لا يشق له غبار»: به گرد او كسى نمى ~~رسد، نمى توان بر او چيره شد؛ «لا غبار عليه»: ### || AUTO عيب ونقصى ندارد. # =الغباوة- ### || AUTO [غبو]: نادانى وكم هوشى، غفلت. # =الغبب- ### || AUTO ج أغباب [غب]: گوشت آويخته شده زير گردن خروس وگاو. # =غبر- # - غبورا: رفت وگذشت، ماند واقامت كرد، رنگ رخسارش تيره شد. # =غبر- # - غبرا: گرد وخاك بر او نشست،- الجرح: زخم چرك كرد وباز شد. # =غبر- ### || AUTO ### || AUTO تغبيرا [غبر]: گرد وخاك به راه انداخت،- الشي ء: ~~آن چيز را گرد آلود كرد،- الرجل: آن مرد پى در پى با صداى بلند تهليل گفت ~~يا صدايش را در گلو پيچانيد. # =الغبر- # ج أغبار: بازمانده چيزى. # =الغبر- # كينه. # =الغبر- # خاك، ماندن؛ «داهية الغبر»: # بلاى سخت كه پايان نپذيرد. # =الغبر- # زخمى كه مانند ناسور باشد؛ «جرح غبر»: زخمى كه همچنان خوب نشده وبه ظاهر ~~التيام يافته است. # =الغبر- # باقيمانده چيزى، ج غبرات، بازماندگان؛ «غبر المرض»: آثار بيمارى؛ «غبر ~~الليل»: اواخر شب؛ «غبر الناس»: ### || AUTO كسانيكه در مقام ومنزلت پايين تر از ديگران باشند. # =الغبراء- # مؤنث (الأغبر) است، زمين،- (ح): كبك ماده؛ «بنو غبراء وبنو الغبراء»: ### || AUTO بينوايان ومستمندان؛ «سنة غبراء»: سال قحطى. # =الغبرة- # گرد، رنگ گرد. # =الغبرة- # آثار گرد وخاك. # =الغبرة- ### || AUTO مرادف (الغبار) است. ms1379 # =غبس- ### || AUTO - غبسا الليل: شب تاريك شد. # =الغبس- ### || AUTO مرادف (الغبسة) است، تاريكى شب. # =الغبسة- ### || AUTO تاريكى در شب، رنگ خاكسترى. # =غبش- ### || AUTO - غبشا الليل: سپيدى در تاريكى آخر شب نمايان شد. # =الغبش- ### || AUTO «ليل غبش»: شب تاريك. # =الغبشاء- ### || AUTO تاريك؛ «ليلة غبشاء»: شبى تاريك. # =الغبشة- ### || AUTO بقيه شب. # =غبط- # - وغبط- غبطا وغبطة ه: بر او غبطه خورد،-- غبطا الكبش: دست بر روى پشت ~~قوچ گذارد تا فربهى آن را بداند. # =غبط- ### || AUTO تغبيطا [غبط] ه: او را مورد رشك وغبطه قرار داد. # =الغبطة- ### || AUTO فراخى، خورسندى، هوس نعمتى كه ديگرى دارد به شرط آنكه آن نعمت ~~از او زايل نشود، بزرگ اسقفان مسيحى كه او را (البطريرك) نامند. # =غبق- ### || AUTO - غبقا ه: به او شراب شبانگاهى نوشانيد،- الغنم: گوسفندان را ~~شبانگاه آب داد ويا شير دوشيد. # =غبن- ### || AUTO - غبنا الثوب: پيراهن را شكافت وسپس آنرا دوخت تا كوتاه وتنگ ~~شود،- غبنا وغبنا ه فى البيع أو الشراء: در فروش ويا خريد او را فريب داد،- ~~فلانا: به او بهاى كمترى پرداخت. # =الغبن- # مص، خدعه وفريب در فروش ويا خريد؛ «غبن فاحش»: زيانى فاحش. # =الغبن- ### || AUTO مرادف (الغبن) است، آنچه كه از دو طرف جامه چيده مى شود. # =الغبوة- # [غبو]: مرادف (الغفلة) است: # نادانى، بى خبرى. # =الغبوة- ### || AUTO [غبو]: مرادف (الغفلة) است. # =الغبوق- # آنچه از مى كه شبانگاه مى نوشند وبر خلاف (صبوح) است، آن مقدار از شير كه ~~شبانگاه مى دوشند. # =غبي- ### || AUTO - غبا وغباوة [غبو] الشي ء وعنه: توجه به آن نداشت ويا آنرا ~~ندانست،- الشي ء عليه: موضوع بر او پوشيده شد وآنرا نشناخت،- عن الخبر: از ~~آن خبر آگاه نبود.،- منه الشي ء: آن چيز از او پنهان شد. # =الغبي- # [غبو]: نادانى وكم هوشى، غافل بودن. # =الغبي- ### || AUTO ج أغبياء وأغباء [غبو]: كم هوش ونادان. # =الغبياء- ### || AUTO [غبي]: مؤنث (الأغبى) است؛ «شجرة غبياء»: درخت درهم پيچيده. # =الغبية- ### || AUTO [غبي]: بارانى اندك، رگبار باران،- من التراب: گرد وخاك ~~برخاسته از زمين. # =الغبيراء- ### || AUTO (ن): نام درخت گلى است كه براى زينت كاشته مى شود، شرابى كه از ~~ذرت تهيه شود. # =الغبيرة- ### || AUTO ج غبيرات: تخم گلى كه از درخت جدا ms1380 شده وكشت مى شود. # =الغبيط- ### || AUTO ج غبط: زمين هموار كه دو سوى آن بلند باشد، سيلابى كه پستى ~~وبلندى زمين را بشكند وبراه افتد، پالان شتر كه بر روى آن هودج بندند. # =الغبين- ### || AUTO سست رأى، سست خرد. # =الغبينة- ### || AUTO فريب، حيله. # =غت- ### || AUTO - غتا [غت] الشي ء في الماء: آن چيز را در آب فرو برد،- الماء: ~~آب را جرعه جرعه بدون اينكه ظرف آب را از دهن بردارد نوشيد،- الضحك: خنده ~~خود را با قرار دادن دست يا پيراهن بر روى دهان پنهان كرد،- فلانا: او را ~~اندوهگين وخفه كرد،- فلانا بالأمر: او را خسته واندوهگين كرد،- ه بالكلام: ~~با خشونت با وى برخورد كرد واو را گريانيد. ### || AUTO =غث- # - غثاثة وغثوثة [غث] ت الشاة: ### || AUTO گوسفند لاغر شد،- اللحم: گوشت لاغر وبى رمق بود،- حديث القوم: ~~سخن آن قوم پوچ وبى پايه شد،- عليه المكان: آن مكان براى او سازگار ومناسب نبود. # =الغث- # لاغر وناتوان،- من الكلام: گفتار ناهنجار وبىرزش. # =غثا- ### || AUTO - غثوا وغثوا [غثو] الوادي: در ميان دره برگهاى پوسيده درختان ~~بسيار شد. # =غثى- # - غثيا [غثي] الكلام: سخن را ناسنجيده گفت،- الوادي: برگهاى خشك درختان ~~در ته دره انباشته بود،- ت السماء بالسحاب: آسمان ابرى شد يا آغاز به ابرى PageV01P636 ### || AUTO ### || AUTO شدن نمود،- غثيا وغثيانا ت النفس: حال او بهم خورد ~~وحالت تهوع بخود گرفت. # =الغثاء- # [غثو]: كف روى آب، برگهاى خشكيده درخت كه با كف سيلاب آيد. # =الغثاء- ### || AUTO [غثو]: مرادف (الغثاء) است. # =الغثة- ### || AUTO [غث]: «شاة غثة»: گوسفند لاغر. # =الغثراء- # مؤنث (الأغثر) است:،- (ح): ### || AUTO كفتار. # =الغثرة- ### || AUTO رنگ تيره وسرخ كه مايل به سبز باشد. # =الغثمة- # رنگ سپيدى كه مايل به سياهى باشد. # =غثي- ### || AUTO - غثيا [غثي] الكلام: سخن را متنوع كرد،- غثى ت الأرض بالنبات: ~~زمين سرسبز وپر از گياه شد. # =الغثيث- ### || AUTO [غث]: لاغر وناتوان؛ «غثيث الجرح»: چركى كه در زخم مانده وفاسد ~~وكهنه شده باشد. ### || AUTO =غد- # - غدا [غد]: غده درآورد،- البعير: شتر غده درآورد يا طاعون گرفت. # =غد- ### || AUTO مرادف (غد) است. # =الغد- # [غدو]: فردا؛ «فى الغد»: فردا؛ «بعد غد»: پس فردا. # =غدا- ### || AUTO - غدوا [غدو]: آن مرد سپيده دم رفت، خارج ms1381 شد، بيرون رفت، اين ~~كلمه گاهى به معناى (صار) كه از افعال ناقصه است مىيد،- غدوا وغدوة عليه: ~~بامدادان برخاست وروانه شد. # =غدى- ### || AUTO تغدية [غدو] الرجل: به او صبحانه خورانيد. # =الغداء- ### || AUTO ج أغدية [غدو]: نهار (خوراك نيمه روز) در مقابل (العشاء): كه ~~شام شب است. # =الغداة- ### || AUTO ج غدوات [غدو]: سپيده دم. # =غدار- ### || AUTO بالبناء على الكسر: به معناى ناسزاگوئى به زن است. # =الغدار- # بسيار بى وفا (اين كلمه در مذكر ومؤنث يكسان بكار برده مى شود)؛ «رجل ~~غدار»: مرد بى وفا؛ «امرأة غدار وغدارة»: ### || AUTO زن بى وفا. # =الغدارة- # باقى مانده چيزى. # =الغدارة- ### || AUTO ج غدارات (اع): نوعى اسلحه گرم، پارابلوم. # =الغداف- ### || AUTO ج غدفان (ح): كلاغى تنومند كه دو بال بزرگ دارد،- (ح): پرنده ~~اى به شكل كركس كه پرهاى بسيار دارد، موى سياه وبلند، بال سياه. # =الغدة- ### || AUTO ج غدد وغدائد [غد]: دانه يا پاره گوشتى سفت كه ميان پوست وگوشت ~~بدن انسان پديد آيد وباعث بيمارى شود، دستگاهى است در بدن انسان كه مواد ~~خاصى مانند لعاب واشك از آن خارج مى شود از قبيل غده هاى هاضمه، غده هاى ~~لعابى وغده هاى تناسلى وغده هاى عرق زا وجز آنها،- ج غدد: بيمارى طاعون كه ~~در شتران پديد آيد،- غدائد: كالا، مقدارى از مال. # =غدد- ### || AUTO [غد]: غده درآورد. # =الغدد- ### || AUTO ج غداد: بيمارى طاعون شتر. # =الغددة- ### || AUTO ج غدد: بيمارى طاعون شتر. # =غدر- # - غدرا وغدرانا الرجل وبه: با او بيوفائى وپيمان شكنى كرد. # =غدر- ### || AUTO - غدرا وغدرانا الرجل وبه: مرادف (غدر) است،- غدرا عن اصحابه: ~~از دوستان وياران خود عقب ماند،- الرجل: آن مرد از آبگير آب نوشيد،- ~~المكان: آن مكان سنگلاخ شد. # =الغدر- # بسيار بيوفا. اين كلمه در ناسزا گفتن به مرد بكار مى رود: (يا غدر): اى ~~بى وفا ودر جمع نيز گفته مى شود (يا آل غدر): اى بيوفايان. # =الغدر- ### || AUTO مص، زمين سخت وپر از سنگ، سنگ ودرخت، آنچه كه از چيزى باقى ~~مانده باشد. گل ولاى ته رودخانه هنگامى كه آب فرو نشيند. # =الغدرة- # آنچه كه از چيزى باقى مانده باشد. # =الغدرة- # مرادف ms1382 (الغدار) است. # =الغدرة- ### || AUTO مرادف (الغدرة) است. # =الغدف- ### || AUTO نعمت وبركت ورفاه. # =غدق- # - غدقا المكان: زمين آبيارى وپر بركت شد. # =غدق- ### || AUTO - غدقا ت عين الماء: آب چشمه فراوان وگوارا شد،- المطر: قطره ~~هاى باران بسيار زياد شد. # =الغدق- # مص، آب فراوان. # =الغدق- ### || AUTO من الأمكنة: زمين وجائيكه در آن آب فراوان باشد. # =الغدقة- ### || AUTO من عيون الماء: چشمه آب گوارا وفراوان. # =الغدوة- ### || AUTO ج غدى وغدو [غدو]: سپيده دم، آغاز روز، پگاه. # =الغدور- # ج غدر: آنكه بسيار بيوفا باشد؛ «رجل غدور»: مرد بى وفا و«امرأة غدور»: ### || AUTO زن بى وفا. # =الغدوي- # [غدو]: منسوب به (الغد) است. # =غدى- ### || AUTO - غدا [غدو]: آن مرد صبحانه خورد. # =الغدي- ### || AUTO [غدو]: منسوب به (الغد) است. # =الغديا- ### || AUTO [غدو]: مؤنث (الغديان) است. # =الغديان- ### || AUTO [غدو]: آنكه در بامداد صبحانه خورد. # =الغدية- # [غدو]: مصغر (الغداة) است. # =الغدية- ### || AUTO ج غدايا وغديات [غدو]: مرادف (الغدوة) است. # =الغدير- # ج غدر وغدر وغدران وأغدرة: # رودخانه، باقيمانده آب سيل، پاره اى گياه. # =الغدير- ### || AUTO مرادف (الغدار) است. # =الغديرة- ### || AUTO ج غدائر: گيسوى بافته زن. # =غذا- ### || AUTO - غذوا [غذو] الطعام الصبي: غذا كودك را سير كرد،- الرجل ~~بالطعام: او را غذا خورانيد،- الرجل: آن مرد شتابيد،- الفرس: اسب با شتاب گذشت. # =غذى- ### || AUTO تغذية الرجل: به آن مرد غذا داد، او را پرورانيد. # =الغذاء- ### || AUTO ج أغذية [غذو]: غذا وخوراك ونوشيدنى. # =الغذوي- # [غذو]: بچه كه در جنين PageV01P637 ### || AUTO حيوانات باشد، بويژه گوسفندان. # =الغذي- ### || AUTO ج غذاء [غذو]: مرادف (الغذوي) است، دامهاى خردسال. ### || AUTO =غر- # - غرا وغرارا [غر]: ناآزموده شد، بزرگ شد،- الرجل: خوراك مرغ خورد،- ~~الراعي: # شتربان شتران خود را چرانيد،- الطائر فرخه: پرنده با نوك خود جوجه اش را ~~غذا داد،- الماء: آب بزمين فرو رفت،- الماء: ### || AUTO آب را ريخت،- غرا وغرة وغرورا ه: او را فريب داد وغذاى باطل ~~خورانيد،-- غررا وغرة وغرارة الشي ء: آن چيز سپيد شد،- الوجه: چهره زيبا ~~وسفيد شد. # =الغر- # ج غرور: شكاف در زمين، شكاف يا تازدگى در جامه ويا پوست، لبه شمشير. # =الغر- ### || AUTO ج أغرار [غر]: جوان ناپخته وناآزموده- اين كلمه در مذكر ومؤنث ~~يكسان بكار برده مى شود. # =الغرة- # [غر]: مؤنث (الغر) است. # =غرا- ### || AUTO - غروا [غرو] الجلد: پوست را ms1383 با چسب چسبانيد،- الشحم قلبه: ~~چربى دور قلب او را گرفت،- الرجل: آن مرد در شگفت شد. # =غرى- ### || AUTO تغرية [غرو] الشي ء: آن چيز را با چسب چسبانيد. # =الغرا- ### || AUTO [غرو]: مرادف (الغراء) است، زيبائى. # =الغراء- # [غرو]: آنكه به چيزى شيفته باشد؛ «لا غرو من كذا»: آن چيز شگفتى ندارد. # =الغراء- # [غرو]: آنچه كه بر چيزى كشيده يا ماليده شود، چسب كه با آن كاغذ يا پوست ~~را بچسبانند. # =الغراء- ### || AUTO [غر]: مؤنث (الأغر) است. # =الغراب- ### || AUTO ### || AUTO ج أغرب وغرب وغربان وأغربة وجج غرابين (ح): كلاغ ~~سياه وزاغ كه در سياهى ودورى وبر حذر بودن وفال بد ضرب المثل است؛ «فلان ~~احذر من الغراب»: فلانى از كلاغ برحذرتر است؛ «طار غرابه»: موى او سفيد شد؛ ~~«غراب نوح»: آنكه رفت وبرنگشت،- ج غروب: نام قديمى كشتى است، تگرگ، يخ، پشت ~~سر،- من كل شي ء: لبه هر چيزى؛ «غراب الفأس»: لبه تيشه وتبر. # =الغرابان- ### || AUTO (ع ا): دو طرف بالاى ران كه زير سرين قرار دارد. # =الغرار- # ج أغرة [غر]: لبه شمشير؛ «هم على غرار كذا»: آنها مانند آن مى باشند، به ~~راه وروش او مى باشند، كسادى بازار، كمى شير شتر، خواب كم ويا كوتاه وجز آن. # =الغرار- ### || AUTO [غر]: فريب دهنده. # =الغرارة- # [غر]: كم سن وسالى، ساده لوحى، نوجوانى، فراموشى. # =الغرارة- ### || AUTO ج غرائر [غر]: جوال. # =الغراس- ### || AUTO آنچه كه از گياه كشت مى شود، هنگام كشت؛ «هذا زمن الغراس»: هم ~~اكنون هنگام كشت است. # =الغراف- # پيمانه بزرگ. # =الغراف- ### || AUTO ماده اى بسيار پاك كننده كه معمولا در دباغى از آن استفاده مى ~~شود؛ «نهر غراف»: رودخانه پر آب (غيث غراف): باران بسيار. # =الغرافة- ### || AUTO يك مشت آب يا مانند آن. # =الغرام- # مهر ورزيدن وتعلق خاطر، مهرى كه دل را آزار دهد، آزار، نابودى. # =الغرام- ### || AUTO ج غرامات: گرم (واحد وزن). # =الغراماتيق- ### || AUTO فن درست خواندن ودرست نوشتن كه شامل علوم صرف ونحو وعروض ~~وبلاغت است. (اين كلمه يونانى است). # =الغراماطيق- # مرادف (الغراماتيق) است. ### || AUTO اين كلمه يونانى است. # =الغرامة- ### || AUTO جريمه نقدى، مال كه بسيار اعطاء شود، زيان وضرر. # =الغرامي- ### || AUTO ms1384 منسوب به (الغرام) است؛ «رسالة غرامية»: نامه عاشقانه. # =الغران- ### || AUTO [غر]: حباب روى آب. # =الغرانق- # ج غرانق وغرانيق وغرانقة (ح): ### || AUTO پرنده اى است دريائى كه داراى بالهاى پهن وساقهاى بلند است، ~~جوان سفيد وزيبا؛ «شاب غرانق»: پسر جوان وزيبا؛ «صبية غرانق وغرانقة»: دختر ~~جوان وزيبا. # =الغرانيت- # سنگ مرمر- گرانيت. (اين كلمه ايتاليائى است). # =غرب- # - غربا: رفت،- فلان عنا: فلانى از ما دور شد،- فى سفره: مسافرتش به طول ~~انجاميد،- غروبا النجم: ستاره غروب كرد،- الرجل: آن مرد دور شد؛ «اغرب ~~عني»: از من دور شو،- غربة وغربا وغرابة: از كشور خود دور شد ورفت. # =غرب- # - غربا: چهره اش از بادهاى سام سياه شد. # =غرب- # - غرابة الكلام: سخن پيچيده ونامفهوم شد،- الشي ء: آن چيز برخلاف معمول ~~بود؛ «لا يغربن عن البال أن»: فراموش نشود كه ... # =غرب- ### || AUTO تغريبا [غرب]: دور شد؛ از كشور خارج شد، به باختر رسيد،- ه: او ~~را به غربت برد، او را دور كرد، او را تبعيد كرد،- فى الأرض: در زمين به ~~سفر وسياحت پرداخت. # =الغرب- # ج غروب: نقطه فرو رفتن خورشيد در آغاز بهار وپاييز كه در مقابل آن ~~(الشرق) است، جهت غروب خورشيد، كشورهائيكه در طرف غرب قرار گرفته باشند ~~مانند اروپاى غربى، فاصله ودورى، اسبى كه بسيار راه پيمايد، قسمت پيشين ~~چشم، پشت چشم، دانه اى كه در چشم پديد مىيد، رگى در چشم كه همواره از آن آب ~~روان باشد، اشك، مجراى اشك، تورم در چشم، آب دهان، دلو بزرگ، آغاز هر چيزى، ~~لبه چيزى، پرتوان بودن؛ «انى اخاف عليك غرب الشباب»: من بر تو از نشاط ~~وغرور جوانى مى ترسم. # =الغرب- ### || AUTO مص، نام گياهى است، زر، سيم (نقره)، قدح، آبى كه از دلو ميان ~~حوض وچاه چكه كند، مي. # =الغربة- # دورى از كشور. # =الغربة- ### || AUTO دورى، فاصله. # =غربل- # غربلة [غربل] الحنطة: گندم را بيخت،- البلد: از احوال مردم شهر باخبر PageV01P638 ### || AUTO شد وآنرا آشكار ساخت،- الشي ء: آن چيز را چند تكه كرد، تقسيم ~~كرد،- القوم: آنها را كشت ولگد مال كرد،- فى الأرض: به اطراف واكناف زمين ~~رفت وبه سير وسياحت پرداخت. ms1385 # =الغربال- ### || AUTO ج غرابيل: غربال. دف، دايره زنگى، مرد سخن چين. # =الغربي- ### || AUTO منسوب به (الغرب) است؛ «التمدن الغربي»؛ «الثقافة الغربية»: به ~~معناى فرهنگ وتمدن غرب (اروپا) مى باشد. # =الغربيون- ### || AUTO مردم اروپاى غربى. # =الغرة- ### || AUTO ج غرر [غر]: سپيدى در پيشانى اسب،- من كل شي ء: آغاز وپيدايش ~~هر چيزى؛ «غرة الشهر أو العام»: آغاز ماه ويا سال،- من القوم: مهتر وبزرگ ~~قوم،- من الرجل: # چهره مرد؛ «بدت غرته»: روشنائى آن آشكار شد، «الغرة» (ح): نوعى پرنده آبى ~~وسياه رنگ است كه پاى بلند دارد ودر باطلاقها ونيزارها زندگى مى كند. # =الغرة- ### || AUTO [غر]: مص،- ج غرر: غفلت؛ «اخذه على حين غرة»: ناگهان او را ~~گرفت وغافلگير كرد، مردم ناآزموده. # =غرد- # غردا الطائر: پرنده آواز داد، چه چه زد. # =غرد- ### || AUTO تغريدا [غرد] الطائر: مرادف (غرد) است. # =الغرد- # معادل (المغرد) وبه معناى آواز خوان است. # =الغرد- ### || AUTO معادل (الغرد) است. # =الغردينيا- # (ن): نوعى گياه است كه از آن براى زينت استفاده مى شود. برگهاى اين گياه ~~هميشه سبز وداراى گلهاى سفيد وخوشبو مى باشد. # =غرر- ### || AUTO - غرارة [غر]: ناآزموده شد، بزرگوار شد. # =غرز- ### || AUTO - غرزا ه بالإبرة ونحوها: آن چيز را با سوزن يا مانند آن سوراخ ~~كرد،- الإبرة فى الشي ء: سوزن را به چيزى فرو برد،- عودا فى الأرض: چوبى را ~~در زمين فرو كرد ونشاند. ### || AUTO =،- الراكب رجله فى الغرز: سواره پاى در ركاب كرد،- ت الجرادة: ~~ملخ دم خود را به زمين چسبانيد تا تخم گذارد. # =غرز- # تغريزا؟؟؟ [غرز] الإبرة في الشي ء: سوزن را به چيزى فرو كرد،- ت الجرادة: ~~ملخ دم خود را به زمين چسبانيد تا تخم گذارد. # =الغرز- # مص،- ج غروز: چوب فرو برده واستوار بر زمين، ركاب زين كه از پوست ساخته ~~شده باشد. # =الغرز- ### || AUTO (ن): نام گياهى است ريز. # =غرس- ### || AUTO - غرسا وغراسة الشجر: درخت را كاشت. # =الغرس- # مص،- ج غراس واغراس: درخت كاشته شده. # =الغرس- ### || AUTO ج أغراس: آنچه كه در زمين كشت شود، آنچه كه با نوزاد از شكم ~~مادر بيرون آيد،- (ح): كلاغ كوچك. # =الغرش- ### || AUTO ج غروش من المسكوكات: يكنوع واحد پول است كه ms1386 چهل پاره است. اين ~~كلمه تركى است كه از كروشوى ايتاليائى يا (گروش) آلمانى گرفته شده است. # =غرض- # - غرضا الإناء: جام را پر كرد، از لب جام كمى خالى كرد،- الشي ء: آن چيز ~~را تر وتازه چيد، آنرا زودتر از وقت خود شتابانيد، آنرا گونه اى شكست كه از ~~هم جدا نشد، از آن دست برداشت،- غرضا وغريضا له: به او شير تازه نوشانيد. # =غرض- # - غرضا إليه: خواستار او شد،- منه: # از آن خسته وكسل شد، ترسيد. # =غرض- # - غرضا اللحم: آن گوشت تازه بود. # =غرض- ### || AUTO تغريضا [غرض]: شوخى ومزاح كرد، گوشت تازه خورد،- فلانا: او را ~~هدف خود قرار داد،- فى سقائه: مشك خود را پر نكرد،- الشي ء: آن چيز را تر ~~وتازه چيد. # =الغرض- # مص،- ج غرضان وغرضان واغرض: قسمت كوتاهى از دره. # =الغرض- # مص،- ج أغراض: هدف معين، خواسته ونياز ومقصود؛ «فهمت غرضك»: # مقصود تو را دانستم؛ «الأغراض»: نيازها ومتاعها. # =الغرض- ### || AUTO خواستار، دوستدار، مشتاق. # =الغرضوف- ### || AUTO ج غراضيف [غرضف]: هر استخوان نرم كه در بدن باشد مانند استخوان بينى. # =الغرضوفان- ### || AUTO [غرضف]: دو چوبى كه از طرف راست وچپ در ميان وعقب زين يا پالان ~~بسته شود. # =غرغر- ### || AUTO غرغرة [غرغر]: آب يا دارو را غرغره كرد،- الرجل: آن مرد صداى ~~خرخر كرد، هنگام مرگ خرخر كرد،- ت القدر: صداى جوشيدن غذا از ديگ برآمد،- ~~اللحم: صداى گوشت به هنگام سرخ كردن بر روى آتش شنيده شد. # =الغرغر- ### || AUTO ج غرغرة (ح): نام مرغى دشتى است كه اصل آن از افريقا مى باشد. # =الغرغور- ### || AUTO (ح): مرادف (الغرير) است وبه معناى جانور گوركن است كه در حجم ~~سگ مى باشد. # =غرف- ### || AUTO - غرفا الماء بيده: با مشت خود آب برداشت،-- غرفا الشي ء: آن ~~چيز را بريد،- ناصيته: موى پيشانى خود را كم كرد. # =الغرف- # مص، گياهى كه براى دباغى بكار رود. # =الغرف- ### || AUTO گياهى كه با آن پوست را دباغى كنند. # =الغرفة- # ج غراف: آنچه كه در مشت از آب يا مانند آن برداشته شود،- ج غرف وغرفات ~~وغرفات وغرفات: اطاق، طبقه بالاى خانه؛ «الغرفة التجارية»: اطاق بازرگانى ~~كه اعضاى آن از بازرگانان ms1387 تشكيل مى شود. # =الغرفة- ### || AUTO ج غرف: كفش. # =غرق- # - غرقا من اللبن: جرعه اى از شير برداشت، كمى شير گرفت. # =غرق- # - غرقا في الماء: در آب افتاد وغرق شد. # =غرق- # تغريقا [غرق] ه: او را غرق كرد PageV01P639 ### || AUTO ،- اللجام بالفضة: لگام را با نقره زيور نمود،- فى القوس: كمان ~~را بيش از اندازه كشيد. # =الغرق- ### || AUTO ج غرقى: مرادف (الغارق) است. # =غرقأ- ### || AUTO غرقأة [غرقأ] ت الدجاجة بيضتها: مرغ تخم كرد در حاليكه تخم آن ~~پوسته نداشت،- ت البيضة: تخم مرغ بدون پوسته درآمد. # =الغرقئ- ### || AUTO [غرقأ]: پوسته نازك كه بر روى سفيده تخم مرغ است، سفيده تخم مرغ. # =الغرقة- ### || AUTO ج غرق: يك جرعه شير ومانند آن نوشيدن. # =غرم- # - غرما وغرما وغرامة ومغرما الدين: # بدهى را پرداخت،- فى التجارة: در تجارت زيان ديد. # =غرم- ### || AUTO ### || AUTO تغريما [غرم] ه الدين: او را به پرداخت بدهى وادار نمود. # =الغرم- ### || AUTO مرادف (الغرامة) است. # =الغرنوق- # ج غرانق وغرانيق وغرانقة [غرنق]: ### || AUTO جوان سفيد وزيبا روى،- (ح): پرنده اى دريائى كه داراى بالهاى ~~پهن وساقهاى بلند است. # =الغرنيق- # مرادف (الغرنوق) است. # =الغرنيق- ### || AUTO به معناى (الغرنوق) است. # =الغرنوقي- ### || AUTO (ن): نام گياهى است كه مركز آن افريقاى جنوبى است وداراى ~~گلهائى دوست داشتنى وزيبا ورنگارنگ است. # =الغروى- ### || AUTO [غرو]: عشق وعلاقه به چيزى؛ «لا غروى من كذا»: تعجبى ندارد. # =الغروب- ### || AUTO هنگام غروب. # =الغرور- # [غر]: مص، سخنان پوچ وباطل. # =الغرور- ### || AUTO چيزى كه باعث گول خوردن باشد، دنيا؛ «الدنيا الغرور»: دنياى ~~فريبكار، داروى ويژه غرغره. # =الغروف- # من الآبار: چاهى كه با دست از آن آب بردارند. # =غري- # - غراء وغرا [غرو] بكذا: بدون علت به چيزى گرايش نمود،- فلان: فلانى خشم ~~خود را ادامه داد،- غراة: به او پيوست وملازم او شد. # =غري- # [غرو]: بدون انگيزه به چيزى گرايش نمود،- فلان: فلانى خشم خود را ادامه داد. # =غري- ### || AUTO تغرية [غرو]: مرادف (غري) است. # =الغريب- ### || AUTO ج غرباء: كسيكه دور از كشورش باشد؛ «رجل غريب»: آنكه از مردمى ~~بيگانه باشد؛ «غريب الأطوار»: آنكه بر خلاف ديگران وضعى ويژه ى خود داشته ~~باشد، ونيز به معناى شگفت وناهنجار است،- من الكلام: عبارتى كه فهم آن ~~دشوار ms1388 باشد. # =الغريبة- # ج غرائب: مؤنث (الغريب) است. # =الغريبة- ### || AUTO (ط): نوعى شيرينى كه ترد ونرم است. # =الغريد- # مترادف (المغرد) است: ### || AUTO آواز خوان، سراينده. # =الغرير- # [غر] (ح): گوركن، جانورى است گوشت خوار كه داراى حجمى ميان سگ وگربه است. # =الغرير- ### || AUTO ج أغرة وأغراء [غر]: مترادف (المغرور) است، جوان ناآزموده، ~~كفيل،- ج غران: خلقت نيكو، زندگى فراخ ونيكو. # =الغريرة- ### || AUTO ج غريرات وغرائر [غر]: مؤنث (الغرير) است. # =الغريزة- ### || AUTO ج غرائز: طبيعت، عادت، غريزه. # =الغريس- # مترادف (المغروس) است،- (ح): ### || AUTO ميش. # =الغريسة- ### || AUTO ج غرائس وغراس: هسته ميوه كه كشت شود، نهال خرما به هنگام كشت، ~~درخت خرما به هنگام سبز شدن. # =الغريض- ### || AUTO سرآينده خوب، آواز دلنواز، آب باران، آبى كه در پگاه بر سر آن ~~درآيند، هر چيز سفيد وتازه. # =الغريف- ### || AUTO بيشه انبوه از ني وچوب وپاپيروس وجز آن،- من الشجر: درخت پر از ~~شاخه وبرگ. # =الغريفة- ### || AUTO كفش، پاره اى چرم كه در پائين غلاف شمشير قرار دهند، درخت پر ~~از شاخه وبرگ. # =الغريفيليا- ### || AUTO (ن): نام گياهى است زينتى كه محل اصلى آن استراليا وگينه نو است. # =الغريق- ### || AUTO ج غرقى: مرادف (الغارق) است. # =الغريم- ### || AUTO ج غرماء وغرام: طلبكار، بدهكار، دشمن. # =الغرين- # مرادف (الغرين) است. # =الغرين- ### || AUTO گل بازمانده از سيلاب بر روى زمين. # =غزا- ### || AUTO - غزوا [غزو] ه: او را خواست وطلب كرد،- غزوا وغزاوة وغزوانا ~~القوم: براى جنگ با آن قوم به سوى آنان شتافت،- السوق: بازار را پر از كالا ~~نمود؛ «المنتجات الأجنبية غزت السوق»: كالا وساخته هاى بيگانه بازار را پر ~~وانباشته كرد. # =غزى- ### || AUTO تغزية [غزو] فلانا: او را مجهز كرد وبه جنگ فرستاد،- ه: براى ~~پرداخت بدهى به او مهلت وفرصت بيشترى داد. # =الغزاة- ### || AUTO ج غزوات [غزو]: جنگ وگريز، اسم است از (الغزو). # =الغزار- ### || AUTO (ن): درختى كه از آن ني قلم براى نوشتن سازند. # =الغزارة- ### || AUTO بسيار، كلان. # =الغزال- ### || AUTO ج غزلة وغزلان (ح): آهو به هنگام حركت وراه رفتن. # =الغزال- ### || AUTO آنكه بسيار مى ريسد، بسيار ريسنده. # =الغزالة- ### || AUTO (ح): مؤنث آهو است، خورشيد به هنگام برآمدگى؛ «غزالة الضحى»: ~~آغاز چاشت؛ «غزالات الضحى»: آغاز چاشت. # =غزر- ### || AUTO ms1389 - غزرا وغزارة وغزرا الماء وغيره: آب وجز آن بسيار شد،- ت ~~الناقة: شير شتر بسيار شد. # =الغزر- # بسيارى، زيادى، سبدهاى چوبى وحصيرى. # =غزل- # - غزلا الصوف: پشم را ريست وريسمان كرد. # =غزل- ### || AUTO - غزلا بالنساء: با زنان گفتگو وعشق بازى كرد. # =الغزل- # مص، رشته وريسمان، رسن. PageV01P640 ### || AUTO =الغزل- # مص، عشقبازى با زنان، غزل كه يكى از فنون شعرى است. # =الغزل- ### || AUTO آنكه به زنان عشق ورزد، آنكه در دويدن ناتوان باشد. # =الغزوة- # ج غزوات [غزو]: اسم مرة از (الغزو) است. # =الغزوة- ### || AUTO [غزو]: آنچه كه از جنگ گرفته شده باشد، آنچه كه خواسته شود. # =الغزير- ### || AUTO مقدار بسيار از هر چيزى؛ «غزير المادة»: آنكه داراى اطلاعات ~~ومعلومات وسيع باشد. # =الغزيرة- # ج غزار: مؤنث (الغزير) است،- من النوق: ماده شتران بسيار شيرده،- من ~~العيون: ### || AUTO چشمى كه بسيار اشك ريزد،- من الآبار والينابيع: چاه يا چشمه پر از آب. # =الغزيل- ### || AUTO مرادف (المغازل) است. # =الغسال- ### || AUTO آنكه بسيار بشويد، صيغه مبالغه است. # =الغسالة- # آنچه از جامه ها كه شسته شود،- من الشي ء: آبى كه با آن چيزى را بشويند، ~~آبى كه بعد از شستن از لباس خارج شود. # =الغسالة- # شستن كاهن مسيحى انگشتان خود وجام را با آب وشراب در مراسم مذهبى كه بر ~~پا كنند. # =الغسالة- ### || AUTO زن رختشوى، دستشويى. # =غسق- # غسقا وغسقا وغسقانا الليل: تاريكى شب زياد شد. ### || AUTO الغسق: تاريكى اول شب. # =غسل- # - غسلا وغسلا الشي ء: با آب چيزى را شست وچركى آنرا پاك كرد،- ه: به او ~~ضربه دردناك زد. # =غسل- ### || AUTO تغسيلا [غسل] الشي ء: چيزى را بسيار شست. # =الغسل- # شستن، ج أغسال: مواد شست وشوى مانند آب وصابون وجز آنها. # =الغسل- # ج اغسال: مواد شست وشوى مانند آب وصابون وجز آنها. # =الغسل- ### || AUTO اسم است از (غسل). # =الغسلة- ### || AUTO مترادف (الغسل) است. # =الغسول- # آنچه كه با آن چيزى را بشويند،- (ن): نام گياهى است داراى خواص طبى كه در ~~باغچه ها كشت ميشود. # =الغسول- ### || AUTO مترادف (الغسل) است. # =الغسيل- ### || AUTO ج غسلى وغسلاء: جامه شسته شده، رختهاى آماده براى شستن. # =الغسيلة- ### || AUTO ج غسالى: مؤنث (الغسيل) است. # =غش- ### || AUTO ### || AUTO - غشا [غش] ه: او را گول زد، برخلاف ms1390 باطن خود سخن ~~گفت ونامناسب را سودمند معرفى كرد. # =الغش- # ج غشون: كسيكه مردم را فريب دهد. # =الغش- # اسم است از (الغش)، خيانت، بدآموزى، هر چيز قلابى، آنكه چهره اش گرفته ~~باشد، سياهى دل، كينه. # =غشا- ### || AUTO - غشوا [غشو] فلانا: نزد او آمد. # =غشى- # تغشية [غشي] الشي ء وعلى الشي ء: ### || AUTO روى آن چيز را سرپوش گذاشت، پوشانيد، او را وادار به پنهان ~~نمودن آن امر كرد. # =الغشاء- ### || AUTO ج أغشية [غشي]: آنچه كه پوشش چيزى باشد. # =الغشائيات- ### || AUTO [غشي]: «غشائيات الأجنحة» (ح): حشراتى كه چهار بال دارند واغلب ~~نيش مى زنند مانند زنبور ومورچه وامثال آن. # =الغشاش- # [غش]: مترادف (الغشاش) است. # =الغشاش- ### || AUTO [غش]: سرآغاز تاريكى وپايان آن. # =الغشاشة- ### || AUTO [غش]: «قوم غشاشة»: قومى فريب دهنده وخيانت پيشه. # =الغشام- ### || AUTO مترادف (الغاشم) است. # =الغشاوة- # [غشو]: پوشش، سرپوش، روپوش. # =الغشاوة- # [غشو]: مترادف (الغشاوة) است؛ «غشاوة اللحاف»: روكش لحاف. # =الغشاوة- ### || AUTO [غشو]: مترادف (الغشاوة) است. # =الغشاية- # [غشي]: به معناى (الغشاية) است. # =الغشاية- ### || AUTO [غشي]: پوشش، روپوش. # =غشش- ### || AUTO تغشيشا [غش] ه: او را گول زد، فريب داد. # =غشم- ### || AUTO - غشما ه: به او ستم كرد. # =الغشوة- # [غشو]: مترادف (الغشوة) است. # =الغشوة- # [غشو]: اسم مرة از (الغشو) است، پوشش. # =الغشوة- ### || AUTO [غشو]: مترادف (الغشوة) است. # =الغشوم- # ستمگر، مترادف (الغاشم) است. # =غشي- # - غشيانا [غشو] فلانا: نزد او آمد،- ه بالسوط: او را با تازيانه زد،- ~~غشاوة الأمر فلانا: امر بر فلانى پوشيده شد،- غشا الفرس وغيره: سر اسب وجز ~~آن سفيد شد. # =غشي- # - غشيا وغشاية [غشي] المكان: به آن مكان آمد،- الأمر فلانا: امر بر او ~~پوشيده ماند،- الليل: شب تاريك شد. # =غشي- # غشيا وغشيا وغشيانا [غشي] عليه: ### || AUTO ناتوان وبى هوش شد. # =الغشي- ### || AUTO [غشي]: مترادف (الغشية) است. # =الغشي- ### || AUTO [غشي]: مترادف (الغشية) است. # =الغشيان- # [غشي]: مترادف (الغشية) است. # =الغشية- # [غشي]: پوشش وروپوش، مترادف (الغشاية) است. # =الغشية- ### || AUTO [غشي]: از كار افتادن بيشتر نيروى بدن كه بر اثر ضعف قلب يا ~~گرسنگى وجز آن پديد آيد. # =الغشيم- ### || AUTO نادانى كه از خود اراده ندارد،- (ب): سنگ طبيعى. # =الغشيمة- ### || AUTO مؤنث (الغشيم) است. # =غص- ### || AUTO - غصصا [غص] بالطعام أو الماء: غذا يا آب گلوى او را گرفت ~~ومانع از تنفس ms1391 او شد،- المكان بهم: آن جاى براى آنها پر وتنگ شد،-- غصا ~~الشي ء: آن چيز را كند ويا بريد. # =غصب- ### || AUTO - غصبا ه على الشي ء: به زور چيزى را از او گرفت،- المرأة: به ~~زور با زن همبستر شد وزنا كرد،- الشي ء: آن چيز را به زور گرفت،- ه ماله،- ~~منه ماله: مال ودارائى او را به زور گرفت،- الجلد: موى وپشم روى پوست را زدود. # =الغصب- # مص، چيز غصبى، آنچه كه به PageV01P641 ### || AUTO زور گرفته شده باشد. # =الغصة- # ج غصص [غص]: غم كه بر انسان وارد شود، اندوه، ناخشنودى. # =الغصة- ### || AUTO اسم مرة از (غص) است؛ «غصة الموت»: چگونگى جان كندن. # =الغصان- ### || AUTO [غص]: مترادف (الغاص) است. # =غصن- ### || AUTO - غصنا الغصن: شاخه درخت را كشيد وبريد،- الشي ء: چيزى را ~~گرفت،- ه عن حاجته: او را از نياز خود بازداشت. # =غصن- # تغصينا [غصن] ت الشجرة: # شاخه هاى درخت روئيد،- العنقود: دانه انگور درشت شد. # =الغصن- ### || AUTO ج غصون وأغصان وغصنة: شاخه درخت. # =الغصنة- ### || AUTO شاخه كوچك درخت. # =غض- # - غضا وغضاضا وغضاضا وغضاضة [غض] طرفه ومن طرفه أو صوته ومن صوته: # نگاه نكرد وصدايش را برنياورد،- النظر او الطرف عنه: از او روى گردانيد،- بصره: ### || AUTO چشم خود را از نامحرم پوشانيد،- طرفه لفلان: ناپسنديهاى او را ~~تحمل كرد،- الغصن: شاخه را شكست ولى از درخت جدا نكرد،- الشي ء: آنرا كم ~~كرد،- من فلان: شخصيت فلانى را كوچك نمود واو را تحقير كرد،-- غضاضة وغضوضة ~~النبات وغيره: گياه سرسبز وتازه وزيبا شد. # =الغض- ### || AUTO [غض]: مص؛ «بغض النظر عن»: به جز، صرفنظر از،- ج غضاض: تازه، ~~نرم؛ «شباب غض»: جوانى نوشگفته. # =الغضا- # [غضي]: بيشه كه در آن درختان انبوه باشد،- (ن): درخت گز كه چوب آن بسيار ~~سخت وسفت است وآتش آن وقت درازى مى گيرد تا خاموش شود؛ «على أحر من جمر ~~الغضا»: در وضعى طاقت فرسا، در موقعيتى متزلزل وسست؛ «اهل الغضا»: # مردم نجد در عربستان؛ «ذئب الغضا»: ### || AUTO ضرب المثل است در پستى وفريب دادن. # =الغضابي- ### || AUTO مرد بدخوى وناسازگار با مردم. # =الغضاة- ### || AUTO [غضي] (ن): واحد (الغضا) است. # =الغضار- ### || AUTO گل چسبنده وخالص، ظرف سفالى، مهره ms1392 سبز رنگ كه براى دفع چشم زخم ~~حمل كنند. # =الغضارة- ### || AUTO مص،- ج غضائر: فراخ ورفاه در زندگى، فراوانى، گل، مهره سبز رنگ ~~كه براى چشم زخم حمل كنند، كاسه بزرگ وسفالى. # =الغضاضة- ### || AUTO ج غضائض [غض]: خوارى وكمبودى. # =غضب- ### || AUTO - غضبا ومغضبة عليه: كينه او را به دل گرفت وخواست تا از او ~~انتقام بگيرد،- لفلان: به خاطر او بر ديگرى خشم كرد،،- من لا شي ء: بدون ~~علت خشمناك شد. # =الغضب- # مرادف (الغضب) است. # =الغضب- ### || AUTO ج غضبى وغضاب وغضابى وغضابى: خشمگين وانتقام جو. # =الغضبى- ### || AUTO مؤنث (الغضبان) است. # =الغضبان- ### || AUTO مترادف (الغضب) است چه در معنى وچه در جمع. # =الغضبانة- ### || AUTO مؤنث (الغضبان) است. # =الغضبة- ### || AUTO اسم مرة از (غضب) است، پوست سر، پوست ماهى ونهنگ. # =الغضة- ### || AUTO ### || AUTO ج غضض [غض]: خوارى وكمبودى. # =غضر- # - غضرا عليه: بر او توجه كرد،- لفلان من ماله: قسمتى از مال خود را به ~~ديگرى داد،-- غضرا ه الله: خداوند او را در فراخ قرار دهد،- عنه: از وى روى ~~برگردانيد. # =غضر- ### || AUTO - غضرا وغضارة: دارائى او زياد شد، زندگى او خوش وفراخ شد. # =الغضر- ### || AUTO «عيش غضر»: زندگى خوب وفراخ. # =الغضراء- ### || AUTO ج غضاري من الأراضي: زمين خوب ونيكو، زمين سرسبز وبارور، زمين ~~كه در آن گل خالص باشد. # =الغضروف- # [غضرف]: مترادف (الغرضوف) است. # =غضض- ### || AUTO تغضيضا [غض]: دچار خوارى وكمبود شد، در فراخ وبى نيازى قرار ~~گرفت، چيز تر وتازه خورد. # =غضف- # - غضفا العود: چوب را شكست،- الوسادة: بالش را تا كرد،- الكلب أذنه: ### || AUTO سگ گوشهاى خود را فرو آويخت،- غضوفا: در رفاه وآسايش بود. # =الغضفاء- ### || AUTO مؤنث (الأغضف) است. # =الغضفة- ### || AUTO (ح): نام پرنده ايست مانند (قطاة). # =غضن- # - غضنا ه عن كذا: او را از چيزى بازداشت ومنع نمود. # =غضن- # تغضينا [غضن] الشي ء: آن چيز را تا كرد، چين وچروك داد،- ت السماء: ### || AUTO باران پيوسته باريد. # =الغضن- # مص،- ج غضون: هر پيچ وخم وتاخوردگى در زره يا پوست يا جامه ومانند آن، ~~خستگى ورنج؛ «غضن العين»: پوسته بيرونى ونمايان چشم؛ «غضون الأذن»: # چين خوردگيهاى گوش؛ «كان الأمر فى غضون ذلك»: آن امر در خلال واثناى فلان ~~چيز بود. ms1393 # =الغضن- ### || AUTO ج غضون: مترادف (الغضن) است. # =الغضنة- # (طب): پوسته نازكى است كه بر روى پوست بدن مبتلا به آبله نمايان مى شود. # =الغضنة- ### || AUTO (طب): مرادف (الغضنة) است. # =الغضوب- ### || AUTO خشمگين. اين كلمه (براى مفرد وجمع ومذكر ومؤنث يكسان بكار مى رود). # =الغضياء- ### || AUTO [غضي]: جاى رويش درخت گز است؛ «ارض غضياء»: جائيكه در آن ~~درختان بسيار از غضا (شوره گز) باشد. # =الغضير- ### || AUTO نرم ونازك از هر چيزى، سبز. # =الغضيرة- ### || AUTO مؤنث (الغضير) است؛ «ارض غضيرة»: زمينى كه در آن گل خالص باشد. # =الغضيض- # ج أغضاء وأغضة [غض]: خوار وبيچاره، تر وتازه؛ «طرف غضيض»: چشم PageV01P642 ### || AUTO خسته وفرو هشته پلك. # =الغضيضة- ### || AUTO ج غضائض: بيچاره وخوار، مؤنث (الغضيض) است. ### || AUTO =غط- # - غطا الشي ء في الماء: آنرا در آب فرو برد،-- غطا ه: آن را سخت فشرد،-- ~~غطيطا النائم: شخص خفته در خواب خور خور كرد،- البعير: شتر غريد ودهانش كف كرد. # =غطا- # - غطوا وغطوا [غطو] الماء وغيره: آب وجز آن به بالا آمد وبلند گرديد،- الليل: ### || AUTO تاريكى شب همه چيز را فرا گرفت،- الشي ء: آن چيز را پوشانيد ~~وپنهان كرد. # =غطى- # - غطيا [غطي] الليل: شب تاريك شد،- الماء: آب بسيار شد،- الشجر: # شاخه هاى درخت كشيده شد،- الشي ء وعلى الشي ء: آنرا پنهان كرد وبالا ~~برد،- الشباب: جوانى به حد اعلا رسيد. # =غطى- ### || AUTO تغطية [غطو] الشي ء: آنرا پنهان كرد وپوشانيد. # =الغطاء- ### || AUTO ج أغطية [غطو]: روپوش، روانداز. # =الغطاس- # عند النصارى: از اعياد مسيحيان است. # =الغطاس- ### || AUTO آنكه به قعر آب فرو رود، غواص، پرنده آبى كه بنام (الغواص) ~~معروف است. # =الغطراف- # (ج) غطارفة- وغطاريف [غطرف]: ### || AUTO جوان خوش بيان وخوش برخورد، دست باز وسخاوتمند، زيبا، مهتر. # =غطرس- ### || AUTO غطرسة [غطرس] الرجل: آن مرد بر همگنان خود برترى جوئى وتجاوز ~~كرد،- على فلان: بر او تكبر نمود،- بالشي ء: از آن چيز در شگفتى قرار ~~گرفت،- ه: او را خشمناك كرد. # =الغطرس- ### || AUTO ج غطارس: متكبر، خود بزرگ بين. # =الغطروف- # [غطرف]: مترادف (الغطروف) است. # =الغطروف- ### || AUTO [غطرف]: جوان زيرك وظريف، زيبا روى. # =الغطريس- ### || AUTO ج غطاريس [غطرس]: مترادف، (الغطرس) است. # =الغطريف- # ج غطارفة وغطاريف [غطرف]: # مترادف (الغطراف) است،- ج غطاريف ms1394 (ح): ### || AUTO جوجه باز، مگس. # =غطس- # - غطسا في الماء: در آب فرو رفت،- ه فى الماء: او را در آب فرو برد،- فى ~~الإناء: دهان خود را در جام گذاشت واز آن آب نوشيد. # =غطس- ### || AUTO تغطيسا [غطس] ه في الماء: او را به داخل آب فرو برد. # =غطغط- # غطغطة [غطغط] ت القدر: جوشش ديگ شدت يافت،- البحر: موجهاى دريا بالا رفت ~~وبسيار شد،- النوم على فلان: ### || AUTO خواب بر او چيره شد. # =الغطرفة- ### || AUTO [غطرف]: خود بزرگ بينى، خودپسندى. # =الغطوس- ### || AUTO آنكه در جنگ پيش قدم شود وبر دشمن آن چنان كه آب را بشكافد بتازد. # =الغطيطة- # [غط]: مرادف (الضباب) است. ### || AUTO اين كلمه در زبان متداول رايج است. ### || AUTO =غف- # غفا [غف] الطائر عند العامة: پرنده بر زمين افتاد، اين كلمه سريانى است. # =غفا- ### || AUTO - غفوا وغفوا [غفو]: كمى خوابيد، چرت زد. # =الغفار- # موهاى ريز كه بر گردن وصورت وپس گردن ومانند آن برآيد. # =الغفار- # علامتى در چهره وگونه. # =الغفار- ### || AUTO ### || AUTO مرادف (الغفور) است. # =الغفارة- # پوشش بر روى هر چيزى، روسرى زنان، نوعى زره كه جنگجو زير كلاه وعمامه خود پوشد. # =الغفارة- ### || AUTO مؤنث (الغفار) است، جبه يا ردائى فراخ كه احبار يهود در معابد ~~خود بر دوش افكنند. # =غفر- # غفرا وغفيرا وغفيرة وغفرانا ومغفرة وغفورا له الذنب: گناه او را بخشيد،- ~~غفرا الشي ء: آن چيز را پنهان كرد،- الشيب بالخضاب: سفيدى موى را با رنگ ~~وخضاب پنهان كرد. # =غفر- ### || AUTO تغفيرا [غفر] الرجل: آن مرد «غفر الله له» گفت،- الشي ء: آن ~~چيز را پوشانيد وپنهان كرد. # =الغفر- # چين وپرز جامه، موى نرم وتازه كه بر گردن وزير چانه ويا پشت گردن ومانند ~~آن درآمده باشد. # =الغفر- # مرادف (الغفر) است، گياه ريز وكوچك. # =الغفر- ### || AUTO مردى كه موى نرم وريز بر پشت گردن وچهره ومانند آن داشته باشد. # =الغفرة- ### || AUTO آنچه كه با آن چيزى را بپوشانند. # =غفل- # - غفولا وغفلة وغفلا عنه: از آن غفلت كرد وآنرا رها نمود. # =غفل- ### || AUTO تغفيلا [غفل] ه: او را غافل كرد يا غافل ناميد،- الشي ء: آنرا ~~پنهان كرد. # =الغفل- # ج أغفال: تير قمار وستور وجز آن كه ms1395 بى نشان وعلامت باشد، آنكه حسب ونسب ~~ندارد، آنكه از خير وشر او اميد ويا بيم نباشد،- من الشعراء: شاعر گمنام،- ~~من الشعر: شعرى كه سراينده اش معلوم نباشد،- من الكتب: كتابى كه نام مؤلف ~~نداشته باشد،- من الأرض: زمينى كه در آن ساختمان نباشد؛ «نعم اغفال»: شتران ~~بى نشان. # =الغفل- ### || AUTO مص، فراخى در زندگى. # =الغفلان- # به معناى (الغافل) است، غفلت كردن. # =الغفلان- ### || AUTO مترادف (الغافل) است. # =الغفلة- ### || AUTO مص، عدم توجه وناآگاهى؛ «موت الغفلة»: سكته، مرگ ناگهانى؛ «على ~~غفلة او على حين غفلة»: ناگهانى، بدون اطلاع قبلى. # =الغفوة- # [غفو]: اسم مرة از (غفا) است، خواب سبك وچرت زدن. # =الغفور- ### || AUTO بسيار آمرزنده، از نامهاى خداوند متعال مى باشد. # =غفى- # - غفية [غفو]: چرت زد، كمى خوابيد. PageV01P643 ### || AUTO =الغفير- # مص، موى تازه برآمده بر روى بدن؛ «جاؤوا جما غفيرا وجم الغفير والجم ~~الغفير»: ### || AUTO آنها دسته جمعى از كوچك وبزرگ آمدند. ### || AUTO =غل- # - غلا [غل] المفازة: داخل بيابان خشك وبىب شد،- ه في الشي ء: آنرا به ~~چيزى داخل كرد،- الشي ء: چيزى را پنهانى برداشت ودر اثاث خود نهاد،- الماء ~~بين الأشجار: آب ميان درختان جارى شد،- ه: بر دست يا بر گردن او غل ~~انداخت،- في الشي ء: داخل آن چيز شد،- في البلاد: به شهرها درآمد وگردش ~~نمود،-- غلا وغليلا صدره: سينه او پر از حقد وكينه شد. # =غل- ### || AUTO غلا [غل] القلم: جلوى آزادى قلم ومطبوعات گرفته شد و- غلا ~~وغلة-: تشنگى او شدت يافت. # =الغل- # ج أغلال وغلول [غل]: غل وزنجير كه بر دست يا بر گردن زنند، تشنگى. # =الغل- # [غل]: كينه، فريب. # =غلا- ### || AUTO - غلوا [غلو]: آن چيز بالا رفت وترقى كرد،- بالدين: در امر دين ~~سختگيرى بيش از حد خود كرد،- النبت: درخت پيچيده وبزرگ شد،- غلاء السعر: ~~قيمت گران شد، ارزان شد،- غلوا وغلوا السهم وبالسهم: تير را بر بالاترين ~~هدف انداخت، با نهايت قدرت تيراندازى كرد. # =غلى- # - غليا وغليانا [غلي] ت القدر: ديگ به جوش آمد. # =غلى- # تغلية [غلو] السعر: نرخ را گران كرد. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =غلى- ### || AUTO تغلية [غلي] القدر: ديگ را به جوش آورد،- الرجل: آن مرد ms1396 از دور ~~با اشاره سلام كرد. # =الغلاء- # [غلو]: گرانى نرخها؛ «غلاء المعيشة»: گرانى سطح زندگى،- ج أغلية: ### || AUTO ماهى ريز وكوچك. # =الغلائل- ### || AUTO [غل]: زره يا آسترهائى كه زير زره پوشند. # =الغلاب- ### || AUTO ### || AUTO ج غلابون: آنكه بسيار غلبه كند وچيره شود. # =الغلاديشيا- ### || AUTO (ن): درختى است كه شاخه هاى آن پر از تيغ وخار است وبراى زينت ~~در منازل كشت مى شود. # =الغلاظ- ### || AUTO سفت وسخت، مترادف (الغليظ) است. # =الغلاف- ### || AUTO ### || AUTO ج غلف وغلف وغلف: پوشش وروكش مانند جلد كتاب وغلاف شمشير. # =الغلالة- ### || AUTO ج غلائل [غل]: آرمي است كه در زير لباس يا زره پوشند، ميخى كه ~~دو طرف حلقه را بهم وصل كند. # =الغلام- ### || AUTO ج غلمان وغلمة وأغلمة: جوانى كه موى پشت لب او تازه برآمده ~~باشد، بنده ونوكر، مزد بگير. # =الغلامة- ### || AUTO مؤنث (الغلام) است، كنيزك. # =الغلامية- ### || AUTO حالت وچگونگى غلام، اسم است از (الغلام). # =الغلاية- # [غلي] مرادف (المغلاة) است به معناى ماهيتابه. اين كلمه در زبان متداول ~~رايج است. # =غلب- # - غلبا وغلبة ومغلبا ومغلبة وغلبى وغلبى وغلبة وغلابية الرجل وغلب عليه: ~~بر او چيره شد وبرترى يافت؛ «غلب عليه الكرم»: سخاوت وبخشندگى خوى او شد. # =غلب- # - غلبا: گردن او كلفت شد. # =غلب- # على الشي ء: آن چيز به زور از او گرفته شد. # =غلب- ### || AUTO تغليبا [غلب] ه عليه: او را به زور وادار نمود كه چيره شود. # =الغلباء- ### || AUTO مؤنث (الأغلب) است، ايل محكم وپا بر جا، زمين بزرگ وبلند، ~~باغچه پر از درخت. # =الغلة- # ج غلل [غل]: تشنگى سخت، آرم زير لباس، پارچه اى كه بر دهانه آفتابه ~~بندند، آنچه كه در آن پنهان شوى. # =الغلة- ### || AUTO ج غلات وغلال [غل]: درآمد پولى كه از اجاره خانه يا فايده زمين ~~وغيره بدست آيد. # =غلس- ### || AUTO تغليسا [غلس] العمل: آن كار را در تاريكى آخر شب انجام داد،- ~~الماء: در تاريكى آخر شب بر آب وارد شد. # =الغلس- ### || AUTO ج أغلاس: تاريكى آخر شب. # =الغلصمة- # [غلصم]: مص،- ج غلاصم: ### || AUTO گروهى از مردم، بزرگان قوم، گوشت ميان سر وگردن. # =غلط- # - غلطا في الأمر: راه درست كار را ms1397 نشناخت. # =غلط- ### || AUTO تغليطا [غلط] ه: او را به غلط وناروائى نسبت داد. # =الغلط- ### || AUTO اشتباه، غلط. # =الغلطة- ### || AUTO ج غلطات: اسم مرة از (غلط) است؛ «غلطة مطبعية»: اشتباه چاپى. # =غلظ- # - غلظا وغلظة وغلظة وغلظة وغلاظة: آن چيز سخت وستبر شد. # =غلظ- # - غلظا وغلظة وغلظة وغلظة وغلاظة: آن چيز سخت وستبر شد،- الرجل: آن مرد ~~سختگير وخشن شد،- ت السنبلة: از خوشه دانه برآمد. # =غلظ- ### || AUTO تغليظا [غلظ] ه: آنرا سخت كرد،- اليمين: سوگند خود را تأكيد ~~كرد،- عليه فى اليمين: او را سوگند سختى داد. # =الغلظ- ### || AUTO زمين خشك وسخت. # =الغلظة- ### || AUTO مص، سختى، بد زبانى؛ «بينهم غلظة»: ميان آنها دشمنى است. # =غلغل- # غلغلة [غلغل]: با شتاب به راه خود ادامه داد،- فى الشي ء: با زحمت وسختى ~~داخل چيزى شد؛ «غلغل اليه رسالة»: ### || AUTO نامه اى به سوى او از شهرى به شهرى فرستاد. # =الغلغل- # ج غلاغل [غلغل]: ريشه درخت كه در زمين استوار شده باشد. # =غلف- # - غلفا الشي ء: آنرا در غلاف كرد، پوشانيد. # =غلف- # تغليفا [غلف] الشي ء: آن چيز را پوشانيد. PageV01P644 ### || AUTO =الغلف- ### || AUTO مص، گياهى است كه با آن دباغى كنند. # =غلق- # - غلقا الباب: درب را بست. اين كلمه ضد (فتحه) است. # =غلق- # - غلقا: خسته شد، در خشم شد، بد اخلاق شد،- الرهن في يد المرتهن: # گروگان ملك رهن گيرنده شد واين در صورتى است كه رهن دهنده نتواند در سر ~~رسيد مبلغ مورد رهن را بپردازد. # =غلق- ### || AUTO - تغليقا [غلق] الباب: درب را بست. # =الغلق- # «باب غلق»: درب بسته، مرادف (مغلق) است. # =الغلق- # ج أغلاق وجج أغاليق: آنچه كه با آن درب را بندند، كلون در، درب بزرگ، سنگ ~~بنائى ضربى كه در وسط طاق قرار مى گيرد. # =الغلق- ### || AUTO مرد بد اخلاق؛ «كلام غلق»: سخن نامفهوم. # =غلل- ### || AUTO تغليلا [غل] الغلالة: لباس در زير زره پوشيد،- ه: بر گردن يا ~~دست او غل افكند. # =الغلل- ### || AUTO ج أغلال [غل]: تشنگى، آب روان در ميان درختان، صافى، آبكش، ~~پاره گوشتى كه پس از سلاخى بر روى پوست حيوان نهند. # =الغلواء- # [غلو]: سركشى وغلو، آغاز جوانى ونشاط آن. # =الغلواء- ### || AUTO [غلو]: مرادف (الغلواء) است. ms1398 # =الغلوان- ### || AUTO [غلو]: آغاز جوانى ونشاط آن. # =الغلوة- ### || AUTO ج غلوات وغلاء [غلو]: اسم مرة از (غلا) است، با نهايت توان خود ~~تيراندازى كردن. # =الغلوطة- ### || AUTO مرادف (الأغلوطة) است. # =الغلومة- ### || AUTO اسم است از (الغلام)، بردگى. # =الغلومية- ### || AUTO مترادف (الغلومة) است. # =الغلي- ### || AUTO [غلو]: گران؛ «بعته بالغلي»: آن را گران فروختم. # =الغليظ- ### || AUTO ج غلاظ: فا؛ «طعام غليظ»: غذاى خشك وخشن. # =الغليل- ### || AUTO [غل]: تشنگى زياد، كسيكه بسيار تشنه است، سوزش عشق يا اندوه، ~~كينه ودشمنى. # =الغليلة- ### || AUTO [غل]: مؤنث (الغليل) است، واحد (الغلائل) است. # =الغليون- ### || AUTO ج غلايين: قليان. # =غم- # - غما [غم] ه: او را اندوهگين كرد، پوشانيد،- القمر النجوم: ماه روشنائى ~~ساير ستارگان را پوشانيد،- الشي ء الشي ء بالاى آن چيز قرار گرفت،- اليوم: ~~گرماى روز شديد شد. # =غم- ### || AUTO [غم] عليه الأمر: امر بر او پوشيده ومبهم ماند. # =الغم- ### || AUTO ج غموم [غم]: اندوه وآشفتگى؛ «يوم غم»: روزى غم انگيز، روز ~~بسيار گرم؛ «ليلة غم»: شبى غم انگيز، شبى بسيار گرم. # =الغمى- # [غم]: اندوه وبلا، بلاى سخت. # =الغمى- ### || AUTO [غم]: تاريكى، تيره گى، سختى. # =الغماء- ### || AUTO [غم]: مرادف (الغمى) است؛ «ليلة غماء»: شبى كه روشنائى ماه در ~~آن نباشد. # =الغمار- # گروه ودسته از مردم؛ «دخلت فى غمار الناس»: جزو گروه ويا دسته آن مردم درآمد. # =الغمار- ### || AUTO مترادف (الغمار) است. # =الغمارة- # مترادف (الغمار) است. # =الغمارة- ### || AUTO مترادف (الغمار) است، نادانى وناآزمودگى. # =الغماز- ### || AUTO صيغه مبالغه از (غمز) است. # =الغمازة- ### || AUTO (مؤنث الغماز) است،- ودر زبان متداول به معناى پيچ وخمى كه در ~~چهره هنگام خنديدن آشكار شود. # =الغماسة- # ج غماس (ح): نوعى پرنده آبى كه بسيار خود را به آب مى زند وبه شكلهاى ~~گوناگون است؛ «طعنة غماسة»: ### || AUTO ضربه فراخ وسخت كه در پيكار زنند. # =الغماض- # مترادف (الغمض) است. # =الغماض- ### || AUTO مترادف (الغمض) است. # =الغمام- # [غم]: سرما خوردگى. # =الغمام- ### || AUTO [غم]: ابر؛ «حب الغمام»: تگرگ؛ «هو يفتر عن مثل حب الغمام»: ~~ضرب المثلى است بر دندانهاى سفيد كه همانند تگرگ است. # =الغمامة- # ج غمائم [غم]: يك قطعه ابر سفيد. # =الغمامة- ### || AUTO ج غمائم [غم]: آنچه كه با آن دهان شتر يا سگ ومانند آنها را ~~بندند تا نتواند ms1399 بگزد يا بخورد يا صدا درآورد وزوزه كشد (دهان بند ستور) ~~مانعى كه در اطراف چشم ستور قرار مى دهند تا به جز جلوى چشم خود جاى ديگرى ~~را نبيند (چشم بند ستور). # =الغمة- # ج غمم [غم]: اندوه؛ «ليلة غمة»: ### || AUTO شبى سخت گرم واندوهگين، ودر زبان متداول به معناى خوراك كله ~~وپاچه وشيردان گوسفند وگاو مى باشد. # =غمد- # - غمدا السيف: شمشير را غلاف كرد،- الشي ء: آن چيز را پنهان كرد،- الأمر: ~~آن كار را درست واصلاح كرد. # =غمد- # - غمدا الليل: شب تاريك شد،- ت البئر: آب چاه زياد ويا كم شد. # =غمد- ### || AUTO تغميدا [غمد] ه: ننگ وعيب او را پنهان كرد وپوشانيد. # =الغمد- ### || AUTO ج غمود وأغماد: غلاف شمشير،- (ز): نيام قاعده دمبرك گياه، مفرد ~~(الأغماد) است. # =غمر- # - غمرا ه الماء: آب بر آن بالا آمد وآن را پوشانيد؛ «غمر فلانا بفضله»: ~~به ديگرى بسيار احسان كرد. # =غمر- # - غمرا وغمرا صدره علي: بر من كينه توز شد، ت يده: چربى گوشت دستش را چرب كرد. # =غمر- # - غمارة وغمورة الماء: آب بسيار شد وفزونى يافت،- الرجل: آن مرد نادان بود. # =غمر- # عليه: بى هوش شد مثل اينكه عقل خود را از دست داد. # =غمر- # تغميرا [غمر] وجهه: بر چهره خود مايع گياه ورس ماليد،- بالشي ء: آن چيز ~~را پرتاب كرد يا انداخت. PageV01P645 ### || AUTO =الغمر- # ج أغمار: نادان، ناآزموده، يك بسته چوب يا ني باندازه اى كه زير بغل جاى ~~بگيرد، زعفران، گونه اى ماليدنى گياهى به رنگ زرد كه از ورس گرفته مى شود. # =الغمر- # مص،- ج غمار وغمور: آب بسيار، چشم انداز دريا،- ج أغمار: نادان، ~~ناآزموده، جامه دراز وفراخ، جوانمرد،- ج غمور: بوى گوشت فاسد. # =الغمر- # ج أغمار: نادان،- ناآزموده. # =الغمر- # ج غمار وأغمار: كاسه كوچك. # =الغمر- # ج غمور: كينه، نادان وناآزموده؛ «غمر الناس»: گروهى از مردم. # =الغمر- ### || AUTO چربى، آنچه كه پيه بسيار داشته باشد. # =الغمرة- # (ن): زعفران. # =الغمرة- ### || AUTO ج غمرات وغمار وغمر: شدت وسختى؛ «غمرة الشي ء»: سختى چيزى؛ ~~«غمرات الموت»: سختيها وناراحتيهاى مرگ. # =غمز- ### || AUTO - غمزا ه: نبض او را گرفت وبا دست شمرد،- القناة: نيزه را گاز ~~گرفت تا سفتى ms1400 آن را بيازمايد،- ه بالعين او الجفن او الحاجب: با چشم ويا ~~ابرو به او اشاره كرد،- بالرجل وعليه: از آن مرد بدگوئى وسخن چينى كرد،- ت ~~الدابة: ستور خميده واز پاى لنگ شد. # =غمس- # - غمسا الشي ء في الماء: آن را در آب فرو برد،- السنان فى صدره: نيزه را ~~به سينه اش فرو كرد،- غموسا النجم: ستاره پنهان شد. # =غمس- ### || AUTO ### || AUTO تغميسا [غمس] ه: با شدت او را در آب فرو برد،- ~~الإبل: شتران را آب داد ورفت،- الشرب: آب كم آشاميد. # =غمش- ### || AUTO - غمشا: چشم او ناتوان شد وبيشتر اوقات آب از چشمانش روان است. # =غمص- ### || AUTO - غمصا: در چشم او چركى سفيد رنگ بود،- ت عينه: چرك از چشم او ~~جارى شد. # =الغمص- ### || AUTO مص، ماده چركى وسفيد رنگ كه در مجراى اشك قرار مى گيرد. # =الغمصاء- ### || AUTO «عين غمصاء»: چشمى كه چركى (قيح) از آن روان باشد. # =غمض- # - غموضا الكلام: مأخذ ومعناى گفتار پوشيده ماند،-- غمضا الرجل فى الأرض: ~~آن مرد رفت،- السيف فى اللحم: # شمشير در گوشت فرو رفت، پنهان شد،- عنه فى البيع: در معامله فروش با وى ~~آسان گرفت. # =غمض- # - غموضة وغماضة المكان: زمين پست ونرم شد. # =غمض- # - غموضا الكلام: مأخذ ومعناى كلام مفهوم نشد. # =غمض- ### || AUTO تغميضا [غمض] عينه: پلكهاى چشم خود را بست،- عن الاساءة: از ~~بدى چشم پوشى كرد،- الكلام: سخن را مبهم ونامفهوم ساخت،- عنه فى البيع: در ~~معامله فروش با وى آسان گرفت. # =الغمض- # بر هم شدن پلكهاى چشم. # =الغمض- ### || AUTO مص،- ج غموض واغماض: زمين هموار ونرم. # =غمط- # - غمطا ه: او را كوچك شمرد وسبك كرد،- النعمة: از نعمت سپاسگزارى نكرد،- ~~الحق: حق را انكار نمود. # =غمط- ### || AUTO - غمطا: مترادف (غمط) است. # =الغمط- ### || AUTO زمين هموار ونرم. # =غمغم- # غمغمة [غمغم] الكلام: سخن خود را روشن نكرد،- الصبي: طفل براى نوشيدن شير ~~از پستان مادر گريه كرد،- الأبطال: ### || AUTO قهرمانان هنگام جنگ بصدا درآمدند،- الثور: گاو هنگام ترس بانگ كرد. # =الغمغمة- # [غمغم]: مص،- ج غماغم: ### || AUTO گفتار غير مستند، صداى گاوها هنگام ترس، فرياد قهرمانان هنگام جنگ. # =غمق- ### || AUTO - غمقا وغماقة ت البئر ونحوها: چاه گود شد. اين كلمه در زبان ~~متداول رايج است. # =الغموس- ### || AUTO ms1401 ج غمس: امرى سخت كه در سراسر كشور پخش شده است؛ «اليمين ~~الغموس»: سوگند دروغ وعمدى،- من الرجال: دلاور ونيرومند. # =الغموص- # بسيار دروغگو؛ «يمين غموص»: ### || AUTO سوگند دروغ وعمدى. # =الغموضة- ### || AUTO عيب ونقص؛ «ما فى هذا الأمر غموضة»: در اين كار عيب ونقصى نيست. # =الغموم- # جمع غم به معناى اندوه است، ستاره هاى ريز وكم نور در آسمان. # =غمي- ### || AUTO [غمي] على المريض: بيهوش شد،- اليوم: تمام روز ابرى بود. # =الغمير- ### || AUTO آب بسيار. # =الغميز- ### || AUTO عيبى كه معرف دارنده اش باشد، نقطه ضعف. # =الغميزة- ### || AUTO نقطه ضعف، سستى خرد وناتواني از كار. # =الغميضة- # عيب ونقص. # =الغميضة- ### || AUTO يكنوع بازى كه بازى كنان چشمان خود را مى بندند وبدنبال يكديگر ~~مى دوند اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الغميق- ### || AUTO چاه گود وزمين گودال. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =غن- # - غنا وغنة: تودماغى سخن گفت،- غنا النخل: درخت خرما رسيد،- الوادي: ### || AUTO درختان دره بسيار شدند. # =غنى- ### || AUTO تغنية [غني]: آواز خواند،- الشعر وبالشعر: با شعر آهنگ وسرود ~~خواند،- الشاعر بفلان: شاعر او را ستايش نمود يا هجو كرد،- بالمرأة: با زن ~~سخن عاشقانه گفت،- ه الله: خدا او را ثروتمند وتوانگر كرد. # =الغنى- ### || AUTO [غني]: مص، توانگرى ورفاه؛ «ماله عنه غنى»: از او بى نياز ~~نيست؛ «لا غنى عنه»: به او نيازمند است. # =الغناء- # [غني]: توانگرى ورفاه، دارائى وبى نيازى. # =الغناء- # [غني] من الصوت: آواز خوش. # =الغناء- # [غن]: مؤنث (الاغن) است؛ «روضة غناء»: باغ پر از درخت وگياه «القرية ~~الغناء»: روستاى آباد وپر PageV01P646 ### || AUTO جمعيت. # =الغناج- ### || AUTO ناز كردن، كرشمه. # =الغنافليون- ### || AUTO (ن): نوعى درخت گل كه داراى گل زرد وسفيد رنگ است ودسته هاى آن ~~را معمولا بر روى گورها مى گذارند. # =الغنام- ### || AUTO گوسفند چران، آنكه گوسفند بسيار داشته باشد، كسيكه بى دست رنج ~~وزحمت مال بدست آورده باشد، چوپان. # =الغنان- ### || AUTO [غن]: صداى مگس. # =الغنة- ### || AUTO [غن]: صدائى كه از داخل بينى درآيد. # =غنج- # - غنجا: ناز وكرشمه نمود. # =غنج- ### || AUTO ### || AUTO تغنيجا [غنج] ه: او را در رفاه وفراخى قرار داد. # =الغنج- # مرادف (الغناج) است. # =الغنج- # مرادف (الغنج) بمعناى ناز وكرشمه است. # =الغنج- ### || AUTO كسيكه با ناز ms1402 وكرشمه است. # =الغندرة- ### || AUTO [غندر]: راه رفتن با ناز وكرشمه. # =غنم- # - غنما الشي ء: بر آن چيز بى رنج وزحمت دست يافت،- غنما وغنما وغنيمة ~~وغنمانا: مالى بدست آورد. # =غنم- ### || AUTO تغنيما [غنم] ه كذا: به او علاوه بر سهمى كه داشت مقدارى نيز ~~اضافه داد. # =الغنم- # ج غنوم: آنچه كه از جنگجويان به زور گرفته شود. # =الغنم- # ج أغنام وغنوم وأغانم (ح): ### || AUTO گوسفندان كه بر آن (الشاء) گويند اين كلمه از لفظ خود مفرد ~~ندارد وبر واحد آن (شاة) اطلاق مى شود. # =غنن- ### || AUTO تغنينا [غن] الروض: باغ را پر از درخت وگياه نمود. # =الغنوج- # مرادف (الغنج) است. # =غني- ### || AUTO - غنى وغناء وغنيانا [غني]: مال ودارائى او زياد شد،- بالشي ء ~~من غيره: به چيزى قناعت نمود،- غنى الرجل: ازدواج كرد،- ت المرأة: آن زن ~~شوهردار شد وبى نياز گرديد،- غنى ومغنى فلان: فلانى زندگى كرد،- بالمكان: ~~در آنجا اقامت گزيد. # =الغني- ### || AUTO ج أغنياء [غني]: دارنده مال بسيار، بى نياز؛ «هو غني عنه»: از ~~او بى نياز است. # =الغنيان- ### || AUTO [غني]: مرادف (الغنية) ست؛ «ماله عنه غنيان»: از او بى نياز نيست. # =الغنية- # [غني]: توانگرى وفراخ وداشتن ثروت بسيار؛ «ماله عنه غنية»: از او بى نياز نيست. # =الغنية- # [غني]: توانگرى وفراخ. # =الغنية- # آهنگ وآواز، مترادف (الأغنية) است اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الغنم- ### || AUTO ج غنائم: مترادف (الغنم) است. # =الغنيمة- ### || AUTO ج غنائم: مال بدست آمده، درآمد كسب؛ «غنيمة باردة»: دارائى ~~وثروت كه بى رنج بدست آمده باشد؛ «راض من الغنيمة بالإياب»: از غنيمت با ~~برگشتن سالم قناعت كرد. ### || AUTO =غوى- # - غيا [غوي]: گمراه شد، زيان ديد، نابود شد،- الرجل: آن مرد را گمراه كرد. # =غوى- ### || AUTO تغوية [غوي] الرجل: او را گمراه كرد. # =الغوائل- ### || AUTO [غيل]: سختيها وبلاها. ### || AUTO =الغواث- # [غوث]: كمك، فريادرسى، يارى. # =الغواث- ### || AUTO [غوث]: مترادف (الغواث) است. # =الغوارز- ### || AUTO [غرز] من العيون: چشمهاى خشك وبى حركت. # =الغواص- ### || AUTO ### || AUTO [غوص]: آنكه بسيار به آب فرو رود، آنكه براى بدست ~~آوردن مرواريد به دريا فرو رود، نام پرنده اى آبى به نام مرغ غواص. # =الغواصة- ### || AUTO [غوص]: مؤنث (الغواص) است،- (اع): كشتى جنگى ms1403 زير دريائى. # =الغوافة- # (ن): نام درختى است از رسته آسيات مركز اصلى آن مناطق گرمسيرى به ويژه ~~آمريكاى مركزى است ميوه اين درخت داراى مغزى لذيذ است. # =غوث- ### || AUTO تغويثا [غوث] الرجل: آن مرد (وا غوثاه) گفت. # =الغوث- ### || AUTO [غوث]: كمك ويارى، آنچه از خوراك ويارى كه به بيچارگان ~~ومستمندان داده شود. # =غور- ### || AUTO تغويرا [غور]: به زمين پست وارد شد،- الماء: آب به زمين فرو ~~رفت،- ت الشمس او النجوم: خورشيد يا ستارگان غروب كردند،- الرجل: آن مرد ~~راه پيمود واستراحت گرفت يا در نيمه روز خوابيد،- القوم: آنها را فرارى داد. # =الغور- # [غور]: مص، زمين پست وفرو رفته، غار، عمق وانتهاى چيزى، آب فرو رفته در ~~زمين؛ «ماء غور»: آب فرو رونده؛ «فلان بعيد الغور»: فلانى دور انديش وژرف ~~بين است؛ «عرفت غور المسألة»: حقيقت آن مسأله را دانستم. # =الغور- ### || AUTO [غور]: خونبها، ديه. # =الغورة- # [غور]: خورشيد، خواب ظهر. # =غوص- ### || AUTO تغويصا [غوص] ه في الماء: او را به فرو رفتن در آب وادار كرد. # =الغوغاء- ### || AUTO [غوغ]: گروه انبوهى از مردم، مردم پست وآشوب طلب، ملخ در آغاز ~~پرواز يا پس از درآمدن بالهايش، ودر زبان متداول به معناى سر وصداى زياد است. # =الغول- # ج أغوال [غول]: آنكه هر زمان به رنگى درآيد مانند افسونگر وجن، آنچه كه ~~عقل را زايل كند، مرگ،- (ح): مار،- ج أغوال وغيلان: بلا وسختى، نابودى، ~~جانورى خيالى كه آنرا غول گويند. # =الغول- # [غول]: مص، مستى، سردرد، سختى، دورى بيابان، زمين پست وگودال، خاك بسيار. # =غوي- ### || AUTO - غواية [غوي]: گمراه شد، نااميد شد،- الرجل: آن مرد را گمراه كرد. # =الغوي- ### || AUTO [غوي]: آنكه گمراه وبه دنبال هوى وهوس باشد. # =الغويث- # [غوث]: مترادف (الغياث) است. # =غيا- # تغيية [غيي] الغاية أي الراية: پرچم را برافراشت،- للقوم: براى آنها پرچم PageV01P647 ### || AUTO برافراشت،- الطير على الشي ء: پرنده بال زد تا بر روى چيزى ~~بنشيند. ### || AUTO =الغياب- # [غيب]: مص، گور؛ «غياب الشجر»: ريشه هاى درخت. # =الغياب- # [غيب]: مص، غروب خورشيد. # =الغياب- ### || AUTO [غيب]: آنكه بسيار غايب شود؛ «غياب الشجر»: ريشه هاى درخت. # =الغياث- ### || AUTO [غوث]: كمك ويا غذا دادن به بيچارگان وبينوايان. # =الغيار- ### || AUTO ### || AUTO ms1404 [غير]: مص؛ «قطع الغيار»: لوازم يدكى ماشين ~~(اتومبيل). # =الغيان- ### || AUTO [غوي]: گمراه وهوسران. # =الغياية- # ج غيايات [غيي]: آنچه كه بر انسان سايه افكند مانند ابر ويا گرد وخاك، ته ~~چاه، نور خورشيد. # =غيب- ### || AUTO تغييبا [غيب] ه: او را دور كرد،- ه الثرى: او را به خاك سپرد ~~ودفن كرد. # =الغيب- # [غيب]: مص،- ج غياب وغيوب: ### || AUTO زمين هموار، راز، شك وترديد، آنچه كه ناپديد واز تو پنهان ~~باشد؛ «سمعت صوتا من وراء الغيب»: از جائيكه آنرا نمى ديدم صدائى شنيدم؛ ~~«غيبا»: چيزى را از بر خواندن؛ «علام الغيوب»: خداوند متعال. # =الغيبة- # [غيب]: مص، زمين پست وگودال، گور. # =الغيبة- ### || AUTO [غيب]: سخن چينى، مرادف (الاغتياب) است. # =الغيبوبة- ### || AUTO [غيب]: هنگام فرو رفتن خورشيد (غروب)، بيهوشى. # =الغية- # [غوي]: گمراهى. # =الغية- ### || AUTO [غوي]: مترادف (الغية) است. # =الغيث- # [غيث] مص،- ج غيوث واغياث: ### || AUTO باران، ابر، گياه وسبزه كه با باران آبيارى شود. # =غيد- ### || AUTO - غيدا [غيد] الغلام: اندام كودك نرم شد، گردن او خميده وكج شد. # =الغيد- ### || AUTO [غيد]: مص، نرمى ونازكى. # =الغيداء- ### || AUTO [غيد]: مؤنث (الأغيد) است. # =الغيدان- # [غيد]؛ «غيدان الشباب»: آغاز جوانى. # =غير- ### || AUTO تغييرا [غير] الشي ء: آن را به شكلى ديگر درآورد، آن را دگرگون ~~وبا چيزى ديگر عوض كرد. # =الغير- # ج أغيار [غير]: ديگرى، ديگران. # =غير- # به جز، مگر؛ «جاء القوم غير فلان»: آن قوم به جز فلانى همه آمدند، وگاهى ~~به معناى الا مىيد مانند (ليس غير) كه به معناى (ليس الا) است.؛ «فعله غير ~~مرة»: آن كار را بيش از يكبار انجام داد وگاهى به معناى (لا) مىيد مانند ~~«فمن اضطر غير باغ ولا عاد»: يعنى (لا باغيا) وبه معناى (دون) نيز مىيد ~~مانند «من غير علم منه»: بدون اطلاع او؛ «على غير معرفته»: بدون شناخت او؛ ~~«غير ان» و«الا ان»: كه هر دو عبارت به معناى (ولى) در فارسى مى باشد. # =الغير- ### || AUTO [غير]: «غير الدهر»: حوادث زمانه. # =الغيرى- ### || AUTO [غير]: مؤنث (الغيران) است. # =الغيران- ### || AUTO ج غيارى وغيارى [غير]: فا. مرد با غيرت نسبت به خانواده خود. # =الغيرة- # [غير]: رشك وغيرت مرد نسبت به همسر ويا همسر ms1405 به شوهر. # =الغيرة- # ج غير [غير]: اسم است از (غار يغير): ### || AUTO به معناى رشك ورزيدن، كمك ويارى خواستن، ديه وخونبها، خواربار، ~~غذاى ذخيره شده. # =الغيرديا- ### || AUTO (ن): نام درختى است از رسته مركبات كه داراى گلهاى پهن است ~~ومعمولا در باغچه ها كشت مى شود. # =الغيرية- ### || AUTO [غير]: بر خلاف عينيه است وآن عبارت است از دو چيزى كه بر خلاف ~~يكديگر باشند، ايثار ودوستى برخلاف خودپسندى. (آلترويسم). # =غيض- ### || AUTO تغييضا [غيض] الماء أو الثمن: آب يا بها را كم كرد،- دمعه: اشك ~~خود را پنهان كرد. # =الغيض- # مص، كم؛ «هذا غيض من فيض»: ### || AUTO اين چيزى كم از بسيار است. # =الغيضة- ### || AUTO ج غياض وأغياض وغيضات [غيض]: يكبار كم شدن، بيشه، اسم مره از ~~(غاض) است. # =غيظ- ### || AUTO تغييظا [غيظ] ه: او را خشمناك كرد. # =الغيظ- ### || AUTO مص، خشم يا سختترين گونه آن، آغاز خشم گرفتن. # =الغيل- # [غيل]: مص،- ج أغيال: آب روان بر روى زمين، هر دره اى كه در آن چشمه هاى ~~آب روان باشد، آنچه كه از نزديك ديده مى شود در حاليكه دور است، شيرى كه زن ~~باردار به كودك دهد، نوجوان فربه ودرشت اندام. # =الغيل- ### || AUTO ج أغيال وغيول [غيل]: بيشه، درختان بسيار انبوه، جايگاه شير، ~~هر دره اى كه در آن آب باشد. # =الغيلة- # [غيل]: مؤنث (الغيل) است: به معناى دختر فربه ودرشت اندام. # =الغيلة- # [غول]: اسم است از (الاغتيال): # كسى را با فريب ونيرنگ كشتن. # =الغيلة- ### || AUTO [غيل]: شير دادن زن به هنگام آبستنى، فريب دادن وناگهان كشتن؛ ~~«قتله غيلة»: او را فريب داد وبه جائى برد وكشت. # =الغيلم- ### || AUTO [غلم]: جاى بيرون آمدن آب از چاهها،- (ح): قورباغه،- (ح): لاك ~~پشت نر؛ (ما فى الدار غيلم): در خانه كسى نيست. # =غيم- # [غيم] البعير: شتر تشنه وگرما زده شد. # =غيم- ### || AUTO تغييما [غيم] ت السماء: آسمان ابرى شد. # =الغيم- ### || AUTO [غيم]: مص، ابر، ج غيوم: تشنگى، گونه اى بيمارى در شتران كه ~~انگيزه آن تشنگى مى شود. # =الغيمى- ### || AUTO [غيم]: مؤنث (الغيمان) است. # =الغيمان- ### || AUTO [غيم] من الجمال: شترانى كه تشنه وگرما زده مى ms1406 شوند. # =الغيمة- ### || AUTO [غيم]: يك قطعه ابر. # =الغيناء- ### || AUTO [غين]: مؤنث (الأغين) است. # =الغينة- # [غين]: درختان بهم پيچيده و PageV01P648 ### || AUTO بىب. # =الغينة- ### || AUTO [غين]: بيشه، آب چرك كه از جيفه روان شود، قيح وچركى زخم. # =الغيهب- ### || AUTO ج غياهب [غهب]: تاريكى، اسب بسيار سياه، شب بسيار تاريك، مرد ~~نادان وپليد وناتوان. # =الغيهبة- ### || AUTO [غهب]: مؤنث (الغيهب) است. # =الغيوب- ### || AUTO [غيب]: مبالغه (الغائب) است. # =الغيور- ### || AUTO ج غير [غير]: فا. # =الغيوم- # [غيم] من الأيام: روزى كه آسمان ابرى باشد. PageV01P649 ### | AUTO ### || AUTO ### || AUTO ف الفاء # ف- ### || AUTO حرف بيستم از حروف مبانى واز حروف شفوي است كه در حساب جمل ~~عبارت از (80) است، گاهى حرف عطف است براى ترتيب وتعقيب مانند «قام زيد ~~فعمرو»: يعنى زيد ايستاد وبعد از او عمرو ايستاد، وگاهى حرف سببية مى باشد ~~مانند: «ضربه فمات»: يعنى او را زد پس او مرد. وگاهى به معناى رابطه جواب ~~شرط مىيد مانند: «ان كنتم تحبونني فاحفظوا وصاياي»: اگر مرا دوست مى داريد ~~پس سفارشهاى مرا گوش كنيد وگاهى ناصبه است كه بر سر فعل مضارع به واسطه ~~(أن) مضمره مىيد مانند «زرني فأكرمك»: واين نوع فاء را سببيه گويند، وگاهى ~~براى استئناف بكار مى رود كه معناى قبلى را قطع نموده ومعناى جديدى مى دهد ~~مانند «يقول له كن فيكون»، وگاهى زائده مىيد مانند «زيد فلا تضربه»: زيد را نزن. # =فاء- # - فيئا [فيأ]: آن مرد برگشت؛ «حتى تفي ء الى امر الله»: تا به دستور خدا ~~برگردد. ### || AUTO ،- الظل: سايه برگشت،- الغنيمة: غنيمت را بدست آورد واز آن خود ~~دانست،- فيئا وفيوءا الأمر: بدان كار بازگشت. # =الفائدة- # ج فوائد [فيد]: آنچه كه انسان از آن بهره مند شود اعم از دارائى ودانش، ~~سودى كه در معاملات براى انسان بدست آيد، بهره وسود به مأخذ درصد كه وام ~~دهنده از وام گيرنده دريافت كند، البسيطة (ع ح): رقمى است كه با اضافه ى ~~بهره به سرمايه بدست آيد،- المركبة (ع ح): ### || AUTO رقمى است كه با اضافه بهره به سرمايه ظرف يكسال يا شش ماه ms1407 بر ~~مبناى توافق بدست مىيد. # =الفائش- ### || AUTO [فوش] عند العامة: آنچه كه بر روى آب درآيد وفرو نرود، متناقض ~~عميق است. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الفائق- ### || AUTO [فوق] (ع ا): مهره گردن كه به سر وصل است،- ج فائقون وفوقة: ~~اسم فاعل است، بهترين از هر چيزى؛ «فائق الطبيعة»: بالاتر از نيروى طبيعى، ~~آنچه كه بدان راه نيابند مگر با نيروى ايمان. # =الفائل- ### || AUTO [فيل]: «فائل الرأى»: بى تدبير وناتوان. # =فات- ### || AUTO - فوتا وفواتا [فوت] الأمر: آن كار از دست رفت، موقع انجام آن ~~كار گذشت،- ه الأمر: فرصت از دستش رفت ونتوانست آن كار را انجام دهد،- ه ~~فلان فى كذا: بر او در فلان كار پيشى گرفت،- الشي ء: از آن چيز درگذشت،- فى ~~الشي ء: داخل آن چيز شد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =فاتى- ### || AUTO مفاتاة [فتي] الرجل: در مردانگى وجوانمردى بر او پيشى گرفت. # =فاتح- ### || AUTO مفاتحة [فتح] البيع: معامله فروش را آسان كرد،- ه: او را به ~~قضاوت خواند وبا او نزد قاضى رفت،- ه بالأمر: آن كار را با او آغاز كرد ~~وسخن گفت،- فلانا: با او چانه زد ونرخ تعيين كرد ولى چيزى به او نداد. # =الفاتح- ### || AUTO فا، ج فتحة وفاتحون: كشورگشا،- من الألوان: رنگ روشن ودرخشان. # =الفاتحة- ### || AUTO ج فواتح من الشي ء: آغاز هر چيزى؛ «فاتحة الكتاب»: آغاز ومقدمه ~~كتاب كه بر سوره (حمد) نيز اطلاق مى شود. # =فاتك- ### || AUTO مفاتكة [فتك] ه: بطور آشكار با او نبرد كرد،- الشي ء أو الأمر: ~~آن چيز يا آن كار را با قاطعيت انجام داد. # =الفاتك- ### || AUTO ج فتاك: فا، قهرمان ودلير. # =الفاتن- ### || AUTO - فا، گمراه كننده از حق، شيطان كه بندگان خدا را گمراه مى ~~كند، دزد. # =الفاتورة- ### || AUTO ج فواتير (ت): فاكتور، ليستى كه با كالا فرستند ودر آن نوع ~~كالا ومقدار وپول آن را اعلام كنند. # =فاجأ- ### || AUTO مفاجأة وفجاء [فجأ] الرجل: ناگهان بر او وارد شد واو را گرفت. # =الفاجر- ### || AUTO ج فاجرون وفجرة وفجار: فا، زناكار، آلوده به گناه، افسونگر. # =الفاجرة- ### || AUTO مؤنث (الفاجر) است. # =الفاجع- ### || AUTO ms1408 فا، چيزى كه باعث اندوه شديد مى شود، جدائى؛ «موت فاجع»: مرگ ~~جانگداز؛ «امرأة فاجع»: زنى كه بر او مصيبت سخت وارد شده باشد؛ «رجل فاجع»: ~~مرد اندوهگين. # =الفاجعة- # ج فواجع: اندوه ومصيبت، نمايش دراماتيك كه آميخته با گريه وخنده باشد. # =فاح- # - فوحا وفؤوحا وفوحانا [فوح] الزهر: بوى PageV01P650 ### || AUTO خوش گل پخش گرديد،- المشك او الطيب: بوى مشك وعطر پخش شد،- ت ~~القدر: ديگ به جوش آمد،- ت الشجة: خون از زخم جارى شد. # =فاح- # - فيحا [فيح]: فراخ شد،- ت الغارة: # حمله گسترده شد،- فيحا وفيوحا الدم: خون جارى شد،-- فيحا ت الشجة: خون ~~بسيار از زخم جارى شد،- الربيع: بهار سرزمين كشور را سبز وبارور كرد،- الشى ~~ء عند العامة: موضوع را روشن كرد،- فيحا وفيحانا الحر: گرماى هوا سخت شد،- ~~ت القدر: ### || AUTO ديگ به جوش آمد. # =الفاحش- ### || AUTO ناپسنديده، بد اخلاق، بخيل؛ «رجل فاحش»: مرد بد زبان؛ «غبن ~~فاحش»: زيان بسيار كه در اثر فريب خوردن در خريد وفروش پديد آيد. # =الفاحشة- ### || AUTO ج فواحش: مؤنث (الفاحش) است، زنا، گناه قبيح وزشت. # =فاحص- ### || AUTO فحاصا ومفاحصة [فحص] ه: هر يك راز وعيب ديگرى را جستجو مى كردند. # =الفاحم- ### || AUTO فا، سياه «اسود فاحم» و«فاحم السواد»: سياه مانند زغال؛ «ماء ~~فاحم»: آب راكد كه جريان نداشته باشد. # =الفاختة- ### || AUTO ج فواخت (ح): نوعى كبوتر طوق دار، فاخته. # =فاخر- ### || AUTO فخارا ومفاخرة [فخر] ه: در فخر فروشى بر او چيره شد. # =الفاخر- ### || AUTO بهترين از هر چيزى. # =الفاخور- ### || AUTO ج فياخير: نوعى ريحان (سبزه خوشبو). # =الفاخورة- ### || AUTO كارگاه سفال سازى. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الفاخوري- ### || AUTO سفال ساز. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =فاد- ### || AUTO - فيدا [فيد] المال له: دارائى از دست او رفت، براى او ماند،- ~~ت له فائدة: براى او سود بدست آمد. # =فادى- ### || AUTO فداء ومفاداة [فدي] الرجل: او را در برابر فديه آزاد كرد، او ~~را نجات داد. # =الفادح- ### || AUTO سخت ودشوار؛ «نزل به امر فادح»: پيشامدى سخت بر او وارد شد؛ ~~«ركبه دين فادح»: بدهى او زياد وسنگين شد. # =الفادحة- ### || AUTO ج فوادح: پيشامد جانگداز؛ «فوادح الدهر»: ms1409 حوادث زمانه. # =الفادن- ### || AUTO ج فوادن (ب): دستگاه سنجش استحكام ساختمان وارزيابى آن. # =الفادي- ### || AUTO [فدي]: فا، فداكار، آنكه در برابر پول وجز آن خود را از اسارت ~~رها سازد، لقب حضرت عيسى مسيح (ع) نزد مسيحيان. # =فار- # - فورا وفورانا وفؤورا [فور] ت القدر: # ديگ به جوش آمد ومحتويات آن بالا رفت،- الماء: آب از زمين جوشيد وروان ~~شد،- العرق: رگ برآمده شد وزد،- المسك: ### || AUTO بوى مشك پراكنده شد،- فورا القدر: ديگ را به جوش آورد،- ~~الميزان: براى ترازو دو شاخه زبانه ساخت. # =الفار- ### || AUTO [فور] (ح): موش، مترادف (الفأر) است. # =الفارة- ### || AUTO [فور] (ح): واحد (الفأر) است. # =الفارح- ### || AUTO آنكه خوشحال وشادمان باشد. # =فارز- ### || AUTO مفارزة [فرز] شريكه: شريك خود را رها كرد. # =الفارز- ### || AUTO فا؛ «لسان فارز»: زبان گويا وقاطع؛ «كلام فارز»: سخنى روشن ~~وآشكار. # =الفارزة- ### || AUTO مؤنث (الفارز) است. ### || AUTO =الفارس- # ج فرسان وفوارس: فا، اسب سوار، اسب دار، از مردان جنگجو واسب سوار كه در ~~قرون وسطى (قرنهاى ميانه) منتسب به (الفروسية) بودند. # =فارس- ### || AUTO ايرانيان، كشور ايران. # =الفارسي- ### || AUTO منسوب به (الفارس) است، يك ايرانى. اين كلمه معرب پارس از زبان ~~فارسى است. # =الفارسية- ### || AUTO زبان فارسى. # =الفارض- ### || AUTO ج فرض: گذشته، آنكه واجبات خود را مى داند، مرد تنومند. # =الفارضة- ### || AUTO ج فارضات وفوارض: مؤنث (الفارض) است. # =فارط- ### || AUTO فراطا ومفارطة [فرط] ه: بر او پيشدستى نمود، با او رو به رو شد. # =الفارع- ### || AUTO فا، بلند وزيبا؛ «فارع الطول» و«فارع القامة»: مرد بلند بالا؛ ~~«جبل فارع»: كوهى بلندتر از سلسله كوههاى خود. # =الفارعة- # ج فوارع: مؤنث (الفارع) است؛ «فارعة الجبل»: قله كوه؛ «فارعة الطريق»: ### || AUTO بالاى راه وپيرامون راه. # =الفارغ- ### || AUTO فا؛ «بفارغ الصبر»: با بى صبرى، با شكيبائى. # =فارق- ### || AUTO فراقا ومفارقة [فرق] ه: از او فاصله گرفت وجدا شد. # =الفارق- ### || AUTO ج فراق: فا، آنچه حق را از باطل جدا كند، يك لكه ابر. # =الفارقة- ### || AUTO ج فوارق وفارقات: مؤنث (الفارق) است. # =فارك- # مفاركة [فرك] ه: از او جدا شد. # =الفاره- # ج فره وفرهة وفرهة وفرهة وفره: ### || AUTO ماهر وآشكار، پرخور، با نشاط وسبكبال. # =الفارهة- ### || AUTO ج فواره وفره: مؤنث ms1410 (الفاره) است، كنيز زيبا وجوان. # =الفاروق- ### || AUTO كسيكه امور را از هم جدا مى كند، لقب خليفه دوم عمر، بسيار ترسو. # =فاز- ### || AUTO - فوزا [فوز] بالأمر: بر آن چيز دست يافت،- من المكروه: از آن ~~بدى نجات يافت،- الرجل: آن مرد نابود شد ومرد. # =الفازة- ### || AUTO [فوز]: چادرى كه دو ستون داشته باشد. # =الفازر- ### || AUTO فا، راه فراخ ودراز. # =الفازرة- ### || AUTO مؤنث (الفازر) است، راهى كه به شن زار منتهى شود. # =الفازع- ### || AUTO ج فزعة: ترسو، يارى طلب. # =فاسخ- ### || AUTO مفاسخة [فسخ] ه العقد أو البيع: با فسخ قرارداد ومعامله با او ~~موافقت كرد. # =فاسد- # مفاسدة [فسد] القوم: به آن قوم بدى كرد. PageV01P651 ### || AUTO =الفاسد- ### || AUTO نادرست، بدكار. # =الفاسق- ### || AUTO ج فسقة وفساق وفاسقون: خطاكار، نابكار. # =الفاسقة- ### || AUTO ج فاسقات وفواسق: مؤنث (الفاسق) است. # =فاش- # - فوشا [فوش] الغريق على وجه البحر: ### || AUTO غرق شده بر روى آب آمد. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الفاشستي- ### || AUTO آنكه پيرو نظام فاشيست باشد. # =الفاشستية- ### || AUTO نظام فاشيستى كه در سال 1922 ميلادى در ايتاليا به رهبرى ~~موسولينى تشكيل شد. # =الفاشي- ### || AUTO [فشو]: فا. # =الفاشية- ### || AUTO ج فواش: مؤنث (الفاشي) است. # =فاصل- ### || AUTO مفاصلة [فصل] شريكه: از شريك خود جدا شد،- ه فى السعر: بر سر ~~قيمت كالا با هم چانه زدند. # =الفاصل- ### || AUTO فا؛ «حكم فاصل»: حكم قطعى؛ «الخط الفاصل»: خط مرزى ميان دو ~~كشور، حد فاصل دو زمين كه به هم پيوسته باشند. # =الفاصلة- ### || AUTO ج فواصل: مؤنث (الفاصل) است، مهره درشت كه ميان دو مهره در ~~گردنبند قرار گيرد، علامت ويرگول كه ميان دو جمله قرار مى دهند،- الصغرى در ~~علم عروض: سه حرف متحرك است كه قبل از يك حرف ساكن بيايد مانند: ضربت،- ~~الكبرى: چهار حرف متحرك است كه قبل از يك حرف ساكن بيايد مانند (ضربكم)،- ~~من السجع: ودر سجع مانند قافيه در شعر است. # =الفاصولية- ### || AUTO أو اللوبياء (ن): لوبياى سفيد كه مركز اصلى آن امريكا است كه ~~در قرن شانزدهم ميلادى به آسيا وخاورميانه آورده شد. # =فاض- # - فيضا وفيضانا وفيوضا وفيوضا وفيوضة وفيضوضة [فيض] السيل: آب سيل فراوان ~~شد ودر دره ms1411 روان گرديد،- كل سائل: هر مايعى روان شد؛ «فاضت عينه»: # اشك بسيار از چشم او جارى شد،- الشي ء: آن چيز بسيار شد،- فيضا الإناء: ### || AUTO آن ظرف پر شد،- صدره بالسر: ياراى پنهان كردن راز را نداشت ~~وآنرا آشكار كرد،- فيضا وفيوضا: بدرود زندگى گفت ومرد،- ت نفسه: روانش ~~بيرون رفت. # =الفاضة- ### || AUTO ج فواض [فض]: مؤنث (الفاض) است، پيشامدى سخت. # =فاضح- ### || AUTO مفاضحة [فضح] ه: بديهاى يكديگر را آشكار كردند. # =الفاضح- ### || AUTO فا، بامداد، پگاه. # =فاضل- ### || AUTO فضالا ومفاضلة [فضل] ه: در فضيلت وبزرگى بر او فخر كرد،- بين ~~الشيئين: به برترى يكى از آن دو چيز بر ديگرى حكم داد. # =الفاضل- ### || AUTO ج فاضلون وفضلاء: فا، مرد با فضل ودانش، بازمانده چيزى، ودر ~~زبان متداول به معناى باقيمانده يا ته چيزى است. # =الفاضلة- ### || AUTO مؤنث (الفاضل) است، ج فاضلات وفواضل، مقام بلند وبرجسته در ~~فضيلت، بخشش ونعمت. # =الفاضي- ### || AUTO [فضو]: فا، فراخ، خالى، آشكار، آنكه كار انجام داده است؛ ~~«الإناء الفاضي»: ظرف خالى. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الفاطر- ### || AUTO افطار كننده، متضاد (الصائم) است. اين كلمه در زبان متداول ~~رايج است. # =الفاطس- ### || AUTO آنكه با اندوه بميرد. # =الفاطم- ### || AUTO فا؛ «ناقة فاطم»: شترى كه بچه اش را از شير دادن گرفته باشند. # =الفاطمة- ### || AUTO مؤنث (الفاطم) است؛ «ناقة فاطمة»: مرادف فاطم است. # =فاطن- ### || AUTO مفاطنة [فطن] ه بالكلام: با او در سخن مشورت كرد. # =الفاطن- ### || AUTO ج فطن وفطن: زيرك وباهوش. # =فاع- ### || AUTO - فوعا [فوع] ت الحشرات: حشره ها بسيار وپراكنده شدند. # =الفاعل- # ج فاعلون وفعلة: فا،- ج فعلة: ### || AUTO كارگر روزمزد. # =الفاعلة- ### || AUTO ج فاعلات وفواعل: مؤنث (الفاعل) است. # =الفاعلية- ### || AUTO حالت فاعليت، فاعل بودن. # =الفاغرة- ### || AUTO (ح): نام پرنده ايست، گونه اى عطر. # =الفاغية- ### || AUTO [فغو]: گل حنا، شاخه حنا، شكوفه آنچه كه خوشبو است. # =فاق- ### || AUTO - فوقا وفواقا [فوق] الشي ء: بالاى آن چيز رفت،- اصحابه بالفضل ~~او العلم: در فضل ودانش بر ياران خود برترى يافت،- فواقا وفؤوقا الرجل: ~~مشرف به مرگ شد يا بدرود زندگى گفت،- فوقا السهم: قسمت بالاى تير شكسته ~~شد،- الشي ء: آنرا شكست. # =الفاقة- ### || AUTO [فوق]: نيازمندى وتنگدستى. ms1412 # =الفاقد- ### || AUTO فا؛ «فاقد الشعور»: بى شعور، زنيكه شوهر يا فرزندش مرده باشد. # =الفاقرة- ### || AUTO ج فواقر: بلاى سخت آن چنان كه استخوانهاى كمر را بشكند. # =الفاقش- ### || AUTO «شجر فاقش»: درخت بى بار، درختى كه ميوه ندهد، اين كلمه در ~~زبان متداول رايج است. # =الفاقع- ### || AUTO فا، رنگ روشن وگويند صفتى است براى رنگ زرد. # =الفاقعة- ### || AUTO ج فواقع: مؤنث (الفاقع) است، بلاى سخت. # =فاقه- ### || AUTO مفاقهة [فقه] فلانا: در علم فقه بر او چيره شد وبرترى يافت. # =فاكه- ### || AUTO مفاكهة [فكه] الرجل: با او شوخى ومزاح كرد. # =الفاكه- ### || AUTO فا، شوخ طبع، دارنده يا فروشنده ميوه. # =الفاكهاني- ### || AUTO ميوه فروش. # =الفاكهة- # ج فواكه: مؤنث (الفاكه) است، انواع ميوه، آنچه كه خوش مزه باشد؛ «فاكهة ~~الشتاء»: آتش. PageV01P652 ### || AUTO =الفاكورة- ### || AUTO ج فواكير: گيره ى درب يا پنجره كه از باز شدن درب جلوگيرى كند ~~(سريانى است). # =فال- ### || AUTO - فيلة وفيولة وفيلولة الرجل: اندام آن مرد مانند فيل درشت ~~شد،- رأيه: اشتباه كرد. # =الفال- ### || AUTO [فول]: مخفف (الفأل) است؛ «فال الرأي»: سست رأى. # =فالت- ### || AUTO فلاتا ومفالتة [فلت] ه: آن مرد ناگهان بر او وارد شد، او را ~~غافلگير كرد. # =الفالت- ### || AUTO فا، ستوران بى بند وافسار، جوانى كه در هوا وهوس گام بردارد. ~~اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الفالتة- ### || AUTO مؤنث (الفالت) است ودر زبان متداول به معناى زن بى بند وبار ~~است، (النغمة الفالتة) ترانه هاى محلى (غير سنتى) اين تعبير در زبان متداول ~~رايج است. # =الفالج- # ج فوالج: كيل وپيمانه. # =الفالج- ### || AUTO (طب): بيمارى فلج كه نيمى از بدن را بى حس وحركت كند. # =الفالق- ### || AUTO فا، شكاف در كوه. # =الفالقة- ### || AUTO مؤنث (الفالق) است، زمين هموار كه ميان دو زمين مرتفع باشد. # =الفالوذ- ### || AUTO ج فواليذ (ط): پالوده كه از آرد وآب وعسل سازند اين واژه فارسى است. # =الفالوذج- ### || AUTO ج فواليذ (ط): مترادف (الفالوذ) است- اين واژه فارسى است. # =الفالوذق- ### || AUTO ج فواليذ (ط): مترادف (الفالوذ) است- اين واژه فارسى است. # =الفالية- ### || AUTO [فلي] (ح): سوسك دو رنگ كه معمولا در سوراخ مار زندگى مى كند ~~وبدين جهت آن را (فالية ms1413 الأفاعى) نيز گويند. # =الفانوس- ### || AUTO ج فوانيس: فانوس، چراغ دستى. # =الفاني- ### || AUTO [فني]: فا، پير فرتوت وسالمند؛ «صار شيخا فانيا»: پير فرتوت ~~وناتوان شد. # =فاه- ### || AUTO ### || AUTO - فوها [فوه] بكذا: درباره چيزى سخن گفت. # =الفاه- ### || AUTO ج أفواه [فوه]: دهان. # =فاهى- ### || AUTO مفاهاة [فوه] فلانا: با او سخن گفت، بر او فخر فروخت. # =الفاوانيا- ### || AUTO أو عود الصليب (ن): نام درخت گلى است كه معمولا در باغچه ها ~~كشت مى شود وداراى گل سرخ يا ارغوانى است. # =فاوض- ### || AUTO مفاوضة [فوض] ه في الأمر: در آن امر بر او برابر شد، در آن كار ~~با او مشاركت نمود، با او مدارا وگفتگو كرد. # =فاوه- ### || AUTO مفاوهة [فوه] فلانا: با او گفتگو كرد، بر او فخر ومباهات كرد. # =الفؤاد- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO ج أفئدة [فأد]: دل، وگاهى بر خرد نيز ~~اطلاق مى شود. # =الفؤاق- ### || AUTO ### || AUTO [فأق]: نفس كشيدن بلند، بادى كه از معده خارج شود. # =الفئال- ### || AUTO [فأل]: گونه اى بازى كودكان كه چيزى را در زمين پنهان كنند ~~وسپس به دو دسته مى شوند واز آن چيز پنهان شده جستجو مى كنند. # =الفئة- # ج فئات وفئون [فأو]: دسته وگروه. # =فأد- # - فأدا [فأد] ه: دل او را چركين كرد، بر دل او زد. # =فئد- # - فأدا [فأد]: از درد دل ناليد. # =فئد- ### || AUTO فأدا [فأد]: مرادف (فئد) است. # =فئر- ### || AUTO - فأرا [فأر] المكان: در آن مكان موش بود يا پر از موش شد. # =الفأر- ### || AUTO ج فئران وفئرة [فأر]، للمذكر والمؤنث (ح): موش، اين كلمه در ~~مذكر ومؤنث كاربرد يكسان دارد. # =الفئر- ### || AUTO [فأر]: «مكان فئر»: جائيكه در آن موشهاى بسيار باشد. # =الفأرة- ### || AUTO [فأر] (ح): واحد (الفأر) است، از ابزار نجارى، ظرف مشك (مشك دان). # =الفئرة- ### || AUTO [فأر] من الأراضي: سرزمينى كه در آن موش بسيار باشد. # =فأس- ### || AUTO - فأسا [فأس] الخشبة: چوب را با تبر دو نيم كرد، الرجل: با تبر ~~او را زد، بر استخوان پشت سر او زد. # =الفأس- # [فأس]: مص،- ج أفؤس وفؤوس: ### || AUTO تيشه، تبر وگاهى بدون همزه (فاس) تلفظ مى شود. اين كلمه مؤنث ~~است؛ «فأس الرأس»: ms1414 استخوان پس سر، «فأس الفم»: آن قسمت از دهان كه در آن ~~دندانها قرار دارند؛ «فأس اللجام»: آهنى كه زير چانه ستور بندند. ### || AUTO =الفأفاء- # [فأفأ]: كسيكه در سخن خود پى در پى (ف) گويد. # =فأفأ- ### || AUTO ### || AUTO فأفأة [فأفأ] الرجل: در گفتار خود پى در پى حرف ~~(ف) را تلفظ كرد. # =الفأفأ- # [فأفأ]: مترادف (الفأفاء) است. # =فأق- # - فؤاقا [فأق]: سكسكه زد. # =فأل- # تفئيلا [فأل] ه بالشي ء: او را بر فال نيك نويد داد. # =الفأل- # ج فؤول وأفؤل [فأل]: فال نيك وخوب. # =فت- ### || AUTO - فتا [فت] الشي ء: چيزى را با انگشتان ريز ريز كرد؛ «فت الخبز ~~فى المرق ونحوه»: نان را ريزريز كرد ودر غذا ومانند آن ريخت. # =الفت- # [فت]: مص، شكاف در سنگ وصخره. # =فتا- ### || AUTO - فتوا [فتو] الرجل: در جوانمردى وكرم بر او چيره شد وبرترى يافت. # =الفتى- ### || AUTO مثناه فتوان وفتيان، ج فتيان وفتية وفتوة وفتو وفتي وفتي ~~[فتو]: جوانمرد، بخشنده، نوجوان، خدمتكار. # =الفتاء- ### || AUTO [فتو]: دوره جوانى. # =الفتات- ### || AUTO [فت]: ريزه ها وخرده هاى چيزى. # =الفتاة- ### || AUTO ج فتيات وفتوات [فتو]: مؤنث (الفتى) است، كنيزك. # =الفتاح- ### || AUTO صيغه مبالغه است، از صفات بارى تعالى است كه درهاى روزى ورحمت ~~را بر بندگان خود باز مى كند، قاضى وداور كه مواضع حق را آشكار كرده وقضاوت ~~كند، حاكم. # =الفتاق- ### || AUTO چشمه آفتاب كه در آغاز بامداد ظاهر شود، مخلوطى است از گياه ~~ودارو، مايه ترش خمير كه با آن خمير بدست آيد، ريشه ليف سفيد رنگ درخت خرما. # =الفتال- ### || AUTO ريسمان تاب، بسيار تابنده. # =الفتان- ### || AUTO بسيار فتنه انگيز. # =الفتانة- # مؤنث (الفتان) است، سنگ محك كه با آن سيم وزر را مىزمايند. PageV01P653 ### || AUTO =فتأ- ### || AUTO - فتأ [فتأ] النار: آتش را خاموش كرد،- ه عن الأمر: او را از ~~آن كار بازداشت يا رام كرد. # =فتئ- # - فتأ [فتأ] عنه: از او روى گردان شد، او را فراموش كرد؛ «ما فتئ يفعل ذلك»: ### || AUTO همچنان كار مى كرد. اين كلمه از افعال ناقصه مى باشد كه با دو ~~صيغه ماضى ومضارع بكار مى رود. # =فتت- ### || AUTO تفتيتا [فت] الشي ms1415 ء: آن چيز را ريز ريز كرد؛ «يفتت الأكباد او ~~القلب»: باعث غم واندوه سخت مى شود. # =فتح- # - فتحا الباب: درب را باز كرد،- القناة: راه آب قنات را باز كرد تا آب در ~~آن روان شود،- سره على فلان: راز خود را به او گفت،- الله عليه: خداوند او ~~را علم ومعرفت آموخت،- المصرف اعتمادا لفلان: # بانك براى او اعتبار مالى باز كرد،- الحاكم بين الناس: قاضى ميان مردم ~~حكم كرد،- البلاد: كشور را به زور اشغال كرد وبر آن چيره شد،- فتحا وفتاحة ~~الله على فلان: خدا او را يارى كرد. # =فتح- ### || AUTO تفتيحا: مرادف (فتح) براى مبالغه است. # =الفتح- # مص، گونه اى حركت كلامى كه دهان بر آن باز شود (فتحه)،- ج فتوح: # پيروزى، رزق وروزى كه خدا مى دهد، آب كه در رودخانه ها روان باشد، اولين ~~باران بهارى كه بر زمين بارد؛ «يوم الفتح»: # روز واپسين؛ «فتح الاعتماد»: گشايش اعتبار در بانك. # =الفتح- ### || AUTO درب بزرگ وباز، شيشه بزرگ وفراخ. # =الفتحة- # ج فتح: شكاف، سوراخ، فخرفروشى انسان به دانش يا دارائى خود. # =الفتحة- ### || AUTO اسم مره از (فتح) است، علامت فتح (-)، فتحة. # =فتخ- ### || AUTO - فتخا: مفاصل او سست ونرم وناتوان شد. # =الفتخة- # ج فتخ وفتخات وفتوخ وفتاخ: حلقه انگشترى بى نگين. وچنانچه نگين دار باشد ~~به آن (الخاتم) گويند. # =الفتخة- # ج فتخ وفتخات وفتوخ وفتاخ: ### || AUTO مرادف (الفتخة) است. # =فتر- # - فتورا وفتارا: پس از سختى كه داشت آرام شد،- الماء: گرمى آب فرو نشست،- ~~فترة وفتورا الحر: گرما شكسته شد،- فتورا وفتارا عن العمل: در آن كار ~~كوتاهى كرد،- فترا وفتورا جسمه: # مفصلهاى او نرم وناتوان شد،- فترا ه: آن چيز را با فاصله ميان انگشت ~~ابهام وسبابه خود اندازه گرفت. # =فتر- ### || AUTO تفتيرا [فتر]: پس از سختى وتندى وهيجان آرام شد،- السحاب: ابر ~~آماده باران شد،- الرجل: او را آرام كرد،- الماء: آب را نيمه گرم كرد. # =الفتر- # فاصله ميان دو طرف ابهام وسبابه هنگاميكه باز نگهداشته شوند. # =الفتر- # ناتوانى، سستى. # =الفتر- ### || AUTO (ح): گونه اى ماهى معروف به (الرعادة) است كه هرگاه كسى به آن ~~دست زند دچار برق زدگى مى شود. # =الفترة- # ج ms1416 فترات: آتش بس ومتاركه جنگ، فاصله ميان دو زمان، مرحله؛ «فترة ~~الانتقال»: مرحله انتقال؛ «بين فترة واخرى»: ### || AUTO بطور متناوب، فاصله زمانى ميان تب نوبه، سستى وناتوانى،- (ح): ~~به معناى (الفتر) است. # =فتش- # - فتشا الشي ء: چيزى را بررسى كرد،- عنه: از او باز پرسى وبازرسى كرد. # =فتش- ### || AUTO تفتيشا [فتش]: مرادف (فتش) است. # =فتق- ### || AUTO - فتقا الشي ء: چيزى را به دو نيم كرد،- الثوب: جامه دوخته را ~~شكافت،- بين القوم: اختلاف ميان آنها افتاد وبه جنگ باز گشتند،- الكلام: ~~سخن را درست بيان كرد،- العجين: به خمير مايه خمير ترش زد،- المسك: بوى مشك ~~را با شكافتن نافه ى مشك پخش كرد. # =فتق- # - فتقا المكان: زمين بارور شد. # =فتق- ### || AUTO تفتيقا [فتق]: مرادف (فتق) است. # =الفتق- # مص،- ج فتوق: حاصلخيزى زمين كه در آن گياهان بسيار رويد، بامداد، جا ~~ومكان فراخ،- (طب): بيمارى فتق. # =الفتق- ### || AUTO بامداد، پگاه. # =فتك- # - فتكا وفتكا وفتكا وفتوكا الرجل: # دلير وقهرمان بود وبه كارهاى پر اهميت پرداخت،- بفلان: ناگهان بر فلانى ~~حمله ور شد ويا او را ناگهان كشت؛ «فتك به فتكا ذريعا»: حمله سختى بر او ~~كرد واو را از پاى درآورد،- فى الأمر: در آن كار بسيار الحاح كرد،- فى ~~الخبث: در پليدى زياده روى كرد،- فتوكا فى صناعته: ### || AUTO در صنعت خود ماهر شد. # =فتل- # - فتلا الحبل: ريسمان را تافت؛ «فتل وجهه عنهم»: روى خود را از آنان ~~برگردانيد. # =فتل- # - فتلا: دو پهلوى او با هم فاصله گرفته وبرآمده شده اند. # =فتل- ### || AUTO تفتيلا [فتل] الحبل: ريسمان را بافت. # =الفتلاء- ### || AUTO مؤنث (الأفتل) است. # =الفتلة- # ج فتل: اسم مرة از (فتل) است. # سختى وپيچيدگى عصب دست. # =الفتلة- # ج فتل: دانه گياه طلح ويا خاكشير؛ «ما اغنى عنك فتلة»: چيزى ولو يك دانه ~~خاكشير به سود تو نبود. # =فتن- # - فتنا وفتونا ه: او را بشگفتى انداخت، از او دلجوئى كرد، او را سرگردان ~~كرد، او را به وسوسه انداخت،- الرجل: آن مرد به فتنه كشيده شد،- فتنة ~~ومفتونا فلانا: او را گمراه كرد، آزمايش كرد،- فتنة ومفتونا وفتنا فلانا عن ~~رأيه: او را از تصميمى كه گرفته بود بازداشت،- فتنا الشي ء: آن ms1417 چيز را ~~سوزاند،- فتنة الصائغ الذهب: زرگر طلا را در بوته گداخت تا خوب وبدش را ~~بشناسد. # =فتن- # آن مرد دچار فتنه شد ومال وعقل خود را از دست داد،- فى دينه: آن مرد از ~~دين خود برگشت. # =فتن- # تفتينا [فتن] ه: او را به شگفتى PageV01P654 ### || AUTO انداخت، از او دلجوئى كرد، او را سرگردان كرد، او را به فتنه ~~انداخت. # =الفتن- # مص، حال وچگونگى، هنر، گونه؛ «العمر فتنان»: عمر انسان بر دو گونه است: ### || AUTO شيرين وتلخ. # =الفتنة- ### || AUTO مص، ج فتن: اختلاف مردم در عقايد وآراء وآنچه كه باعث جنگ ميان ~~آنان شود، آزمايش، گرفتارى، عبرت گرفتن، سختى، عذاب، بيمارى، ديوانگى، كفر ~~وگمراهى، رسوائى، مال وفرزندان؛ «فتنة النهار»: گياهى است از رسته زنبقيات ~~داراى گلهاى زيبا كه در روز باز وشبها بسته مى شود. اين گياه براى زينت در ~~خانه ها پرورش داده مى شود. # =الفتوى- # ج فتاو وفتاوى [فتو]: فتوى، رأى مرجع تقليد. # =الفتوى- ### || AUTO ج فتاو وفتاوى [فتو]: اين اسم از (افتى العالم) گرفته شده كه ~~عالم حكمى را بيان كند. # =الفتوت- ### || AUTO [فت]: مرادف (المفتوت) است به معناى چيزى كه ريزريز شده باشد. # =الفتوة- ### || AUTO [فتو]: جوانى، جوانمردى، سخاوتمندى وكرم. # =الفتوح- ### || AUTO ج فتح: اولين باران بهارى كه زمين را خيس كند. # =الفتوحات- ### || AUTO شهرهائى كه با جنگ گرفته شود. # =الفتوش- ### || AUTO (ط): نوعى غذا كه با نان وپياز وگوجه وخيار تهيه كنند وبر روى ~~آن سماق پاشند. # =الفتوق- ### || AUTO آفتها مانند بيمارى وگرسنگى وتنگدستى وقرض وغيره. # =فتي- ### || AUTO - فتى [فتو]: او جوانمرد بود. # =الفتي- ### || AUTO ج فتاء وأفتاء [فتو]: هر آنچه كه تازه وجوان باشد. # =الفتياء- ### || AUTO ج فتاو وفتاوى [فتو]: مرادف (الفتوى) است. # =الفتيت- ### || AUTO [فت]: مرادف (الفتوت) است. # =الفتية- # [فتو]: مؤنث (الفتي) است،- (ن): ### || AUTO نام گلى است از نوع مركبات به رنگ سفيد يا بنفش كه معمولا در ~~باغچه ها كاشته مى شود. # =الفتيتة- ### || AUTO ج فتائت [فت]: پاره اى از چيز خرده شده ويا كوبيده شده. # =الفتيق- ### || AUTO آنچه كه چاق وفربه شده باشد. # =الفتيل- ### || AUTO بافته شده، رشته سفيد رنگ كه در ms1418 شكاف هسته خرماست؛ «هذا لا ~~يجديك فتيلا»: اين به تو سودى نمى رساند وبراى تو نفعى ندارد. # =الفتيلة- ### || AUTO ج فتائل وفتيلات: مؤنث (الفتيل) است، فتيله چراغ. # =فثأ- ### || AUTO - فثأ وفثوءا: [فثأ] الغضب: جوش وخروش او آرام شد،- القدر: ديگ ~~را از جوش انداخت. # =فج- ### || AUTO - فجا [فج] ما بين رجليه: دو پاى خود را از هم باز كرد وفاصله ~~داد،-- فججا: آن مرد هنگام راه رفتن ميان دو پاى خود را فراخ گرفت،- ت ~~الناقة للحليب: ماده شتر براى دوشيدن شير ميان دو پاى خود را فراخ گرفت. # =الفج- ### || AUTO ج فجاج: مرادف (الفجاج) است: راه وسيع ميان دو كوه؛ (من كل فج ~~وصوب): از هر سوى وجهت. # =الفج- ### || AUTO [فج] من الفواكه وغيرها: ميوه نارس وجز آن. # =الفجاء- ### || AUTO [فج]: مؤنث (الأفج) است. ### || AUTO =الفجاءة- # [فجأ]: مص، آنچه كه ناگهان بر تو آيد. # =الفجاج- ### || AUTO [فج]: راه فراخ در ميان دو كوه. # =الفجاجة- ### || AUTO [فج]: مرادف (الفج) است. # =الفجار- ### || AUTO راههاى وسيع ميان دو كوه. # =الفجال- # تربچه فروش. # =فجأ- ### || AUTO - فجأ وفجأة وفجاءة [فجأ] الرجل: بر او حمله كرد ويا به او ~~ناگهان ضربه زد، با شتاب بر او تاخت. # =فجئ- # - فجأ وفجأة وفجاءة [فجأ] الرجل: ### || AUTO مرادف (فجأه) است. # =الفجة- ### || AUTO [فج]: شكاف ميان دو كوه (دره). # =فجر- ### || AUTO - فجرا الماء: راه آب را باز كرد وآب در آن روان شد،- القناة: ~~قنات را باز كرد،- الله الفجر: خداوند روشنائى بامداد را نمايان كرد،- ~~فلانا: از او نافرمانى كرد، او را تكذيب كرد،- فجورا عن الحق: از حق روى ~~گردان شد،- عن سرجه: از روى زين كج شد،- فجرا وفجورا: زنا كرد، معصيت كرد، ~~دروغ گفت، چشم او خسته وناتوان شد،- أمرهم: كار آنها باطل شد،- من مرضه: از ~~بيمارى بهبودى يافت. # =فجر- # - فجرا: با تكلف كرم نمود وبخشيد. # =فجر- # تفجيرا [فجر] الماء: راه آب را باز كرد وآب را روان ساخت،- الرجل: آن مرد ~~را به عمل منافى عفت نسبت داد. # =الفجر- # مص، روشنائى بامداد (سپيده دم). # =الفجر- ### || AUTO دارائى بسيار، سخا وكرم، بخشش، كار نيك. # =الفجرة- # ج فجر: محل جوشش آب،- من الوادى: دره گسترده كه آب به ms1419 سوى آن سرازير باشد. # =الفجرة- ### || AUTO اسم مرة از (فجر) است. # =فجع- # - فجعا ه: با گرفتن آنچه كه داشت وى را آزرده ساخت. # =فجع- ### || AUTO تفجيعا [فجع] ه: مرادف (فجعه) است. # =الفجعان- ### || AUTO آنكه ميل بسيار به غذا خوردن داشته باشد. # =الفجعة- ### || AUTO اسم است از (انفجع). اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الفجل- # (ن): تربچه، ترب. # =الفجل- ### || AUTO (ن): مرادف (الفجل) است. # =الفجلة- ### || AUTO (ن): يك دانه تربچه. # =فجم- ### || AUTO - فجما ه: كناره ظرف را سوراخ كرد. اين كلمه در زبان متداول ~~رايج است. # =الفجوة- # ج فجوات وفجاء [فجو]: فراخى ميان دو چيز، حياط خانه، زمين فراخ و PageV01P655 ### || AUTO گسترده. # =الفجور- ### || AUTO ج فجر: آنكه غرق در گناه ومعصيت است، گناهكار وتبهكار. # =الفجيعة- ### || AUTO ج فجائع: مصيبت سخت ودردناك. # =فح- ### || AUTO - فحا وفحيحا وتفحاحا [فح] النائم: آن مرد هنگام خواب (خورخور) ~~كرد،- ت الأفعى: مار از دهان خود آواز داد،- ت الرائحة: بوى خوش آمد. اين ~~كلمه در زبان متداول رايج است. # =الفحاش- ### || AUTO بسيار ناسزاگو، مبالغه (الفاحش) است. # =الفحاشة- ### || AUTO مؤنث (الفحاش) است. # =الفحاص- ### || AUTO مرد بسيار كنجكاو. # =الفحالة- ### || AUTO حالت مردى، صفت جنس نر بر خلاف ماده. # =الفحام- ### || AUTO ج فحامة: سازنده زغال، زغال فروش. # =الفحامة- ### || AUTO گروهى از مردم ايتاليا كه داراى حزبى سياسى بنام (كاربونارى) ~~مى باشند. # =فحج- # - فحجا: متكبر شد، خودبزرگ بين شد. # =فحج- # - فحجا وفحجة في مشيته: هنگام راه رفتن جلوى دو گام او بهم نزديك وپاشنه ~~هاى پاى وى از هم دور شدند. # =فحج- ### || AUTO تفحيجا [فحج] في مشيته: مرادف (فحج) است،- رجليه: ميان دو پاى ~~خود را فاصله داد. # =الفحح- ### || AUTO [فح]: مارهاى پر هيجان وبرانگيخته شده. # =فحش- # - فحشا وفحاشة الأمر: آن كار بد شد،- ت المرأة: آن زن بدشكل وسالخورده شد. # =فحش- ### || AUTO تفحيشا [فحش] به: او را دشنام داد ورسوا كرد. # =الفحش- ### || AUTO مص، گفتار ويا كردارى بد. # =الفحشاء- ### || AUTO زنا، گناه زشت وناپسنديده. # =فحص- # - فحصا عنه: درباره او كاوش وكنجكاوى نمود،- برجله: با پاى خود خاك را ~~بهم زد وبرانگيخت،- للخبزة: ### || AUTO براى نان جائى در ميان آتش درست كرد،- التراب: خاك زمين را ~~بيرون كشيد،- المطر التراب: باران خاك را جابجا وزير ms1420 ورو كرد،- الظبي: آهو ~~با سرعت دويد. # =الفحص- ### || AUTO مص،- ج فحوص: امتحان، آزمايش، هر جائى كه براى زندگى مناسب باشد. # =الفحصة- ### || AUTO اسم مره از (فحص) است. # =الفحل- ### || AUTO ج فحول وأفحل وفحال وفحالة وفحولة (ح): جانور نر، درخت خرماى ~~نر؛ «فحول الشعراء»: بزرگان شعر، شاعرانى كه در هجو كردن چيره باشند. # =الفحلة- # من النساء: زن كه داراى اخلاق وخوى مردانه باشد، زن بد زبان. # =الفحلة- ### || AUTO مترادف (الذكورة) است. # =فحم- # - فحما: او نتوانست پاسخ دهد. # =فحم- # - فحما وفحاما وفحوما الصبي: كودك آنقدر گريه كرد تا صدايش گرفته شد. # =فحم- # - فحوما وفحومة: سياه شد. # =فحم- # فحما وفحاما وفحوما الصبي: بمعناى (فحم) است. # =فحم- ### || AUTO تفحيما [فحم] الشي ء: آن چيز را سياه كرد. # =الفحم- # زغال؛ «فحم الحطب»: زغال چوب؛ «الفحم الحجري»: زغال سنگ. # =الفحم- ### || AUTO مترادف (الفحم) است. # =الفحمة- ### || AUTO ج فحام وفحوم: يك پاره زغال؛ «فحمة الليل»: تاريكى دل شب. # =الفحوى- ### || AUTO [فحو] من الكلام، ج فحاو: روش ومعناى سخن. # =الفحواء- # [فحو] من الكلام، ج فحاو: معناى كلام وسخن. # =الفحواء- ### || AUTO [فحو] من الكلام، ج فحاو: مرادف (الفحواء) است. # =الفحولة- ### || AUTO حالت مردى، نرى. # =الفحوم- ### || AUTO آنكه نتواند پاسخ بدهد. # =الفحيح- # [فح]: مص؛ «فحيح الأفعى»: ### || AUTO صداى مار كه از دهان خود بيرون آورد. # =الفحيص- ### || AUTO آنكه همواره راز وعيب دوست خود را پيگيرى ودنبال كند. # =الفحيم- ### || AUTO سياه،- (ك): كاربن. # =الفخ- ### || AUTO ج فخاخ وفخوخ [فخ]: تله، دام كه با آن شكار كنند. # =الفخار- ### || AUTO سفال، كوزه. # =الفخارة- ### || AUTO ج فخار: يك كوزه، واحد (الفخار) است. # =الفخاري- ### || AUTO كوزه گر، سفال ساز ودر زبان متداول بر آن (فاخوري) اطلاق مى شود. # =الفخامة- ### || AUTO مص، لقب ويژه رياست جمهورى؛ «فخامة رئيس الدولة» و«صاحب ~~الفخامة» و«فخامة الرئيس»: القابى است كه معمولا بر نخست وزير اطلاق مى شود. # =فخت- # - فختا السقف: سقف را سوراخ كرد،- رأسه بالسيف: شمشير بر سر او فرود ~~آورد،- الشي ء: آن چيز را بريد،- الإناء: # روى ظرف را باز كرد، در ظرف را باز كرد. # =فخت- ### || AUTO تفخيتا [فخت] ت الفاخته: قمرى صدا درآورد، آواز داد. # =الفخت- ### || AUTO سوراخهاى گرد بر سقف، نور ماه يا مهتاب، دام وتله. # =فخذ- # - فخذا ه: ms1421 بر ران او زد يا ران او را شكست. # =فخذ- ### || AUTO ران او شكست. # =الفخذ- # ج أفخاذ (ع ا): ران- اين كلمه مؤنث است. # =الفخذ- # ج أفخاذ (ع ا): مترادف (الفخذ) است. # =الفخذ- ### || AUTO ج أفخاذ (ع ا): مترادف (الفخذ) است. # =فخر- # - فخرا وفخرا وفخارا وفخارة وفخيرى وفخيراء: از صفات وبرازندگى وبزرگى ~~خود يا خانواده اش سخن گفت وافتخار كرد،- ه: بر او در فخر چيره شد،- ه على ~~فلان: او را بر ديگرى برترى داد. # =فخر- # - فخرا منه: فخر فروشى وتكبر كرد. PageV01P656 ### || AUTO =فخر- ### || AUTO تفخيرا [فخر] ه على فلان: او را بر ديگرى برترى داد. # =الفخر- # مص، بزرگى، فضيلت، بزرگوارى. # =الفخر- ### || AUTO مترادف (الفخر) است. # =الفخرة- ### || AUTO مترادف (الفخر) است. # =فخفخ- ### || AUTO فخفخة [فخفخ] الرجل: بى دليل ناز وفخر كرد. # =الفخفخة- ### || AUTO ### || AUTO [فخفخ]: مص، فخر فروشى بيهوده، صداى به هم خوردن ~~ورق كاغذ ويا پيراهن جديد ومانند اينها. # =فخم- # - فخامة: بزرگ وتنومند شد، مقام ومنزلت او بزرگ شد. # =فخم- # تفخيما [فخم] ه: او را بزرگ داشت واز وى تجليل نمود،- الحروف فى اللفظ: ### || AUTO حروف را با صداى درشت تلفظ كرد، بىماله خواند. # =الفخم- ### || AUTO آنكه بلند مرتبه باشد، من المنطق: ودر علم منطق به آن (الجزل) ~~گفته مى شود. # =الفخور- ### || AUTO آنكه بر خود ببالد وبسيار افتخار كند. # =الفخير- ### || AUTO مرادف (الفخور) است. # =فدى- # - فدى وفدى وفداء [فدي] الرجل من الأسر ونحوه: او را با مال يا جز آن رها ~~ساخت،- فلانا بنفسه: به او «جعلت فداك»: # فدايت شوم گفت. # =فدى- ### || AUTO تفدية [فدي] فلانا بنفسه: مرادف (فداه) است. # =الفدى- # [فدي]: مص، آنچه از مال ومانند آن كه بعنوان فديه دهند، تاوان. # =الفدى- # [فدي]: مص، مرادف (الفدى) است؛ «فداك ابي وفدى لك أبى»: پدرم فداى تو شود ~~كه مفهوم دعا وستايش را دارد وگاهى فعل حذف مى شود وگفته مى شود «بابي ~~التلميذ المجتهد»: پدرم فداى دانش آموز كوشا؛ «فدى كذا»: فداى چيزى مانند ~~آزاد كردن يا نوشتن مطلبى؛ «مات فدى الوطن»: ### || AUTO فداى ميهنش شد ومرد. # =الفداء- # ج أفدية [فدي]: حجم چيزى، انبار يا مخازنى كه در آن گندم وجو يا خرما ms1422 ~~ذخيره كنند، جائيكه در آن بازرگان متاع وغلات خود را قرار مى دهد. # =الفداء- ### || AUTO [فدي]: مص، آنچه از مال ومانند آن كه در برابر آزادى ديگرى دهند. # =الفدائي- ### || AUTO [فدي]: آنكه با فداكارى به مسائل مهم وخطرناك مى پردازد؛ «جندي ~~فدائي»: سرباز فدائى. # =الفدام- ### || AUTO ج فدم: مترادف (الفدام) است به معناى آبكش كه از تورى كوچك يا ~~پارچه اى نازك تهيه كنند. # =الفدام- # ج فدم: آب صاف كن كوچك يا پارچه اى كه بر دهانه لوله آفتابه براى تصفيه ~~آب بندند، پارچه اى كه جلوى دهان شتر را ببندند تا چيزى نخورد يا نگزد، ~~پوزبند. # =الفدام- ### || AUTO مرادف (الفدام). # =الفدامة- # پارچه اى كه بر دهان شتر براى جلوگيرى از خوردن يا گزيدن بندند. # =الفدامة- ### || AUTO مرادف (الفدام) براى صاف كن است. # =الفدان- ### || AUTO ج فدن وأفدنة وفدادين: دو گاوى كه براى شخم زدن به يكديگر بسته ~~شده باشند. # =الفدان- # ج فدن وأفدنة وفدادين: مرادف (الفدان) است، كشتزار،- فى المساحة: ### || AUTO معادل 4200 متر است؛ «فدان الأرض»: در اصطلاح كشاورزى مساحت ~~زمينى است كه دو گاو در يك روز شخم زنند. # =فدح- ### || AUTO - فدحا ه الأمر الحمل أو الدين: آن امر يا بار يا بدهى بر او ~~سنگينى كرد وبرايش گران تمام شد. # =فدر- ### || AUTO تفديرا [فدر] الحجارة: سنگ را شكست وبه تكه هاى ريز درآورد. # =الفدر- ### || AUTO ج فدور (ح): بز كوهى. # =الفدرة- ### || AUTO ج فدر: يك پاره گوشت پخته وسرد، قسمتى از كوه يا پاسى از شب. # =فدع- # - فدعا: مچ دست يا پاى او پيچيده وكج شد. # =فدع- ### || AUTO تفديعا [فدع] ه: مچ دست ويا پاى او را پيچاند وكج كرد. # =الفدع- ### || AUTO كجى مچ دست ويا پا، كجى مفصلها يا رگ به رگ شدن آنها. # =الفدعاء- ### || AUTO مؤنث (الأفدع) است. # =الفدعة- ### || AUTO جاى پيچ خوردگى يا رگ به رگ شدن مفاصل. # =فدغ- # - فدغا ه: او را ضربه زد. # =فدم- # - فدما الإبريق وعلى الإبريق: دهانه لوله آفتابه را با پارچه صاف كن بست. # =فدم- # - فدومة وفدامة: نادان واحمق شد. # =فدم- ### || AUTO تفديما [فدم] فم الآنية: روى ظرف را با پارچه ms1423 يا تورى پوشانيد. # =الفدم- ### || AUTO ج فدام: نادانى كه از گفتن ناتوان باشد، احمق، آنكه خون او ~~غليظ باشد. # =الفدمة- # مؤنث (الفدم) است. # =فدن- # تفدينا [فدن] الإبل: شتر را فربه كرد،- البناء: ساختمان را بلند ساخت،- الثوب: ### || AUTO پيراهن را به رنگ سرخ درآورد. # =الفدن- ### || AUTO ج أفدان: ساختمان پايان يافته، ماده ايست سرخ رنگ. # =الفدور- ### || AUTO ج فدر (ح): بز كوهى. # =الفدوم- ### || AUTO پارچه يا تورى كه براى صاف كردن آب يا غذا از آن استفاده كنند. # =الفدية- ### || AUTO ج فدى وفديات [فدي]: آنچه كه بعنوان فديه وتاوان بپردازند. # =الفذ- ### || AUTO [فذ]: مص،- ج أفذاذ وفذود: يگانه، تنها، اولين سهام قمار. # =فذلك- # فذلكة [فذلك] الحساب: ### || AUTO حسابرسى كرد، حسابرا تمام كرد. # =الفذلكة- # [فذلك]: مص، خلاصه حساب وجز آن. # =فر- ### || AUTO فرا وفرارا ومفرا ومفرا: گريخت، از راه مكر وحيله باين سو وآن ~~سو رفت،- الى الشي ء: بسوى آن چيز رفت،-- فرا وفرارا وفرارا وفرارا عن ~~الأمر: بدنبال آن كار گشت وكاوش نمود. # =الفر- # [فر]: مص، فرار كننده (اين كلمه در مذكر ومؤنث ومفرد وجمع يكسان بكار PageV01P657 ### || AUTO مى رود) جمع فار است مانند (ركب جمع راكب). # =فرى- # - فريا [فري] الشي ء: آنرا بريد ودو نيم كرد،- عليه الكذب: بر او دروغ ~~پردازى كرد. # =فرى- # تفرية [فرو] الجبة: بر روى جبه پوستين نهاد. # =فرى- ### || AUTO تفرية [فري] الشي ء: آن را بريد ودو نيم كرد. # =الفراء- # ج أفراء وفراء [فرأ] (ح): گورخر. # =الفراء- # [فرو]: جمع (فرو) است، پوستين. # =الفراء- ### || AUTO [فرو]: پوستين دوز، پوستين فروش. # =الفرائض- ### || AUTO «علم الفرائض»: دانش تقسيم ارث بر ورثه كه مشمول آن باشند؛ ~~«اصحاب الفرائض»: وارثان كه سهام معينى از ارث داشته باشند. # =الفرات- ### || AUTO آب گوارا؛ «ماء فرات ومياه فرات»، نام رودخانه اى در كشور عراق ~~است، دريا. # =الفراتان- ### || AUTO بر دو رودخانه فرات ودجله اطلاق مى شود. # =الفراثة- ### || AUTO سرگين كه در شكنبه حيوان نشخوار كننده مى باشد. # =الفراد- # «جاؤوا فرادا وفراد»: يكنفر يكنفر آمدند. # =الفراد- # ؛ «جاؤوا فرادا»: يكنفر يكنفر آمدند. # =الفراد- ### || AUTO جواهر فروش، فروشنده اشياء نفيس. # =الفرادى- ### || AUTO ؛ «جاؤوا فرادى»: يكى بعد از ديگرى آمدند. # =الفرار- ### || AUTO [فر]: آنكه با شتاب فرار كند، ms1424 جيوه. # =فراس- ### || AUTO «أبو فراس» (ح): شير كه آنرا (ابو فارس) نيز گويند. # =الفراس- ### || AUTO (ح): شير. # =الفراسة- ### || AUTO شناختن باطن افراد با نگاه؛ «علم الفراسة»: و«فراسة اليد»: علم ~~فراست وقيافه شناسى. # =الفراش- # گل ولاى كه بر روى زمين خشك شده باشد، دو قطعه آهنى كه بوسيله آن دو طرف ~~افسار را به لگام حيوان بندند،- (ع ا): دو رگ سبز رنگ كه در زير زبان قرار ~~دارند،- من الرجال: مرد سبك مغز،- من النبيد: حبابى كه بر روى شراب درآيد؛ ~~«فراش الطاحون»: چرخ آسياب آبى كه با جريان آب به حركت درآيد؛ «فراش ~~السفينة»: # دستگاهى بگونه فنر كه كشتى را به پيش برد وملوانان به آن (رفأش) گويند، ~~«فراش الدماغ»: استخوانهاى نرم كاسه سر. # =الفراش- # ج أفرشة وفرش: فرش، تشك، لانه پرنده، زير زبان از انتهاى دهان. # =الفراش- ### || AUTO آنكه فرش بسيار دارد. # =الفراشة- ### || AUTO (ح): پروانه كه جمع آن (فراش) است، مرد سبك سر، سبك مغز، هر ~~پاره نرمى از استخوان يا آهن، آب كم،- من القفل: زبانه قفل كه با آن بسته شود. # =الفراض- ### || AUTO آنكه بوظايف خود آشنا باشد. # =الفراط- ### || AUTO ؛ «الماء الفراط»: مرادف (الفراطة) است. # =الفراطة- ### || AUTO آبى كه بين چند محل يا دهكده مشترك باشد وهر كس زودتر به سوى ~~آن رود از آن او باشد؛ «بئر فراطة»: چاهى كه براى همه قابل استفاده است ~~ونيز به معناى پول فلزى مى باشد. # =الفراعة- ### || AUTO تيشه، اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الفراغ- ### || AUTO ج أفرغة: بار وبنه، ظرف، لب دلو كه از آن آب ريخته مى شود، قدح ~~بزرگ، سر نيزه پهن، ستور تندرو. # =الفراق- # جدائى ودورى. # =الفراق- ### || AUTO جدا شدن. # =الفرامل- ### || AUTO دستگاه ترمز كه با آن حركت ماشين آلات را كند كنند يا ~~بايستانند (اين كلمه انگليسى است). # =الفران- ### || AUTO تنوردار، نانوا. # =الفرأ- ### || AUTO ج أفراء وفراء [فرأ] (ح): گورخر. # =الفربيون- ### || AUTO (ن): گياهى است از رسته فربيونيات كه برگ وساقه هاى آن داراى ~~ماده سمى است وهرگاه به چشم سرايت كند خطرناك است. # =الفرة- ### || AUTO [فر]: لبخند. # =الفرتيكة- ### || AUTO وتسمى أيضا «الشوكة»: چنگال غذاخورى. ms1425 اين كلمه ايتاليائى است. # =فرث- ### || AUTO تفريثا [فرث] الكرش: شكنبه را باز كرد وفضولات آن را به دور ~~ريخت،- الحب كبده: عشق دل او را شكسته كرد. # =الفرث- ### || AUTO ج فروث: سرگين كه در شكنبه حيوان باشد. # =فرج- # - فرجا الشي ء: آن چيز را باز كرد، پهن كرد،- الله الغم عنه: خداوند او ~~را از غم رهانيد ودل او را شاد كرد. # =فرج- ### || AUTO تفريجا [فرج] الشي ء: مرادف (فرجه) است،- الله الغم عنه: ~~خداوند او را از غم رهانيد ودل او را شاد كرد،- ه على شي ء غريب لم يره من ~~قبل: چيزى را كه قبلا نديده بود به او نشان داد. اين تعبير در زبان متداول ~~رايج است. # =الفرج- # مص،- ج فروج: شكاف ميان دو چيز، لب ودندان،- من الثوب: شكاف جامه،- من ~~الإنسان: عكس انسان، عورت انسان (پس يا پيش)؛ «فرج الوادي»: درون دره؛ «فرج ~~الطريق»: دامنه راه، ميان راه. # =الفرج- ### || AUTO مرادف (الانفراج) است. # =الفرجار- ### || AUTO پرگار. اين واژه فارسى است. # =الفرجاري- ### || AUTO منسوب به (الفرجار) است، اين كلمه فارسى است؛ «خط فرجاري»: خط ~~دايره اى. # =الفرجة- # ج فرج: هر فاصله ميان دو چيزى، رهائى از غم واندوه، آنچه كه با آن از ~~ديدنيها نمايش داده شود. # =الفرجة- # رهائى از سختى وغم واندوه. # =الفرجة- ### || AUTO مرادف (الفرجة) است. # =فرح- # - فرحا بالشي ء: دل او شاد شد بى خيال وبى پروا شد. # =فرح- ### || AUTO تفريحا [فرح] ه: او را شادمان كرد. # =الفرح- # خورسندى، شادمانى. # =الفرح- ### || AUTO خورسند، شادمان. # =الفرحى- ### || AUTO مؤنث (الفرحان) است. # =الفرحان- # ج فرحى وفراحى: آنكه PageV01P658 ### || AUTO خوشحال وشادمان باشد. # =الفرحانة- ### || AUTO مؤنث (الفرحان) است. # =الفرحة- # خوشحالى وشادمانى، آنچه كه بشارت دهنده بعنوان مژدگانى دريافت كند نام ~~ديگر آن (الحلوان) يا (البشارة) است. # =الفرحة- ### || AUTO مرادف (الفرحة) است. # =فرخ- ### || AUTO تفريخا [فرخ] ت البيضة: جوجه از تخم بيرون آمد،- ت الطائرة: ~~پرنده بچه دار شد،- الشجر: جوانه هاى درخت سبز شد،- الروع: ترس برطرف ~~وآرامش برقرار شد،- الأمر: نتيجه كار پس از اشتباه روشن شد. # =الفرخ- ### || AUTO ج فراخ وأفراخ وأفرخ وأفرخة وفرخان وفروخ: جوجه پرنده، هر ~~كوچكى از گياه ويا حيوان، مردخوار وناتوان كه از هر ms1426 جا رانده شده است،- من ~~الشجر: جوانه هاى درخت؛ «فرخ الرأس»: مغز سر. # =الفرخة- ### || AUTO (ح): جوجه ماده، سر نيزه پهن. # =فرد- # - فرودا: يكتا بود،- عن الشي ء: از آن چيز كناره گيرى كرد وفاصله گرفت. # =فرد- # - فرودا: يكتا بود،- بالأمر: به تنهايى كار را انجام داد. # =فرد- ### || AUTO - فرودا: مرادف (فرد) است. # =الفرد- # ج فراد: يك فرد؛ «فردا فردا»: # يكايك، يكى پس از ديگرى، نيمى از يك جفت،- ج أفراد: يكطرف ريش،- ج افراد ~~وفرادى: مرد بى مانند؛ «هذا شي ء فرد»: # اين يكتا وبى مانند است؛ «افراد الناس»: # بزرگان مردم، الفرد ج فرودة وفرود نيز به معناى اسلحه كمرى مى باشد. اين ~~كلمه در زبان متداول رايج است. # =الفرد- # يك فرد؛ «سيف فرد»: شمشيرى بى مانند؛ (شي ء فرد) چيزى بى همتا. # =الفرد- ### || AUTO مرادف (الفرد) است. # =الفردى- ### || AUTO مؤنث (الفردان) است؛ «جاؤوا فردى»: يكى پس از ديگرى آمدند. # =الفردان- ### || AUTO يك فرد؛ «شي ء فردان»: چيزى يكتا وبى همتا. # =الفردة- # ج فردات وأفراد وفرد: مؤنث (الفرد) است،- عند المكاري: ودر اصطلاح ~~باربران نيمى از بار است،- من البضاعة: ### || AUTO قسمتى از كالاى بسته وپيچيده شده. # =الفردوس- # ج فراديس [فردس]: باغ وبوستان، زمين سرسبز وخرم، چمن زار؛ «فردوس ~~النعيم»: بهشت برين. # =الفردي- ### || AUTO پيرو مذهب آزادى فردى. # =الفردية- ### || AUTO مذهب فرد گرائى در جامعه- (انديودوياليسم). # =الفررة- ### || AUTO [فر]: آنكه با شتاب گريزد. # =فرز- ### || AUTO - فرزا الشي ء من غيره: آنرا از ديگرى جدا ساخت. # =الفرز- # مص، شكاف پهن وفاصله ميان دو كوه، زمين هموار كه ميان دو بلندى قرار ~~گرفته باشد؛ «فرز الأراضي»: تقسيم زمين، «فرز اصوات الانتخابات»: جمع آورى ~~رأيهاى انتخاباتى. # =الفرز- ### || AUTO ج أفراز وفروز: راه در بلنديهاى زمين، سهم جدا شده براى دارنده آن. # =الفرزان- ### || AUTO ج فرازين: ملكه در بازى شطرنج. # =الفرزة- # راه در تپه ها وبلنديها، نوبت، فرصت. # =الفرزة- # شكاف در زمين سخت وسفت. # =الفرزة- ### || AUTO پاره اى از آنچه كه جدا شده باشد. # =الفرزدق- ### || AUTO ج فرازق والقياس فرازد: نان كه در تنور افتد، ريزه هاى نان، ~~تكه هاى خمير. # =الفرزدقة- ### || AUTO واحد (الفرزدق) است. # =فرس- # - فرسا الأسد فريسته: شير شكار خود را گرفت، ms1427 شير گردن شكار را خرد كرد،- ~~الذبيحة: شير گردن قربانى را بريد،- الشي ء: آن چيز را تقسيم كرد،- فراسة ~~بالعين: با نظر تيزبين به حقيقت امر پى برد. # =فرس- # - فراسة وفروسة وفروسية: در اسب سوارى ماهر شد. # =فرس- ### || AUTO تفريسا [فرس] ه الشي ء: آن چيز را براى شكار در معرضش قرار ~~داد،- السطح عند العامة: بر روى بام ماده عايق ريخت تا جلوى نفوذ آب باران ~~را بگيرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الفرس- # ايرانيان،- عند العامة: ودر زبان متداول بر ماده عايق وسفيدى كه بر روى ~~بام براى جلوگيرى از نفوذ آب باران بگسترانند اطلاق مى شود. # =الفرس- # (ن): گياه سريش كه آنرا (البروق) نيز گويند. # =الفرس- ### || AUTO (ح): اسب نر كه آنرا (حصان) نيز گويند واسب ماده را (حجر) ~~نامند هر چند كه (فرسة) نيز گفته اند جمع كلمه فرس بر خلاف لفظ خود مى باشد ~~وبر آن (خيل) اطلاق مى شود؛ ونيز از لفظ آن جمع بسته مى شود مانند: «ثلاثة ~~افراس»: سه اسب نر و«ثلاث افراس»: سه اسب ماده، وگاهى جمع كثرت نيز بسته ~~شود مانند «فروس»؛ «هما كفرسي رهان»: اين مثل براى دو نفر كه با هم مسابقه ~~دهند ودر نتيجه مساوى شوند گفته مى شود؛ «فرس البحر» (ح): اسب آبى يا ~~گاوميش دريائى است. # =الفرسة- # اسم مرة از (فرس) است،- (طب): دانه چركى كه بر گردن درآيد وكوبيده شود. # =الفرسة- ### || AUTO (طب): مرادف (الفرسة) است. # =الفرسخ- ### || AUTO ج فراسخ: استراحت، آرامش، آنچه كه بسيار وهميشه باشد؛ «فرسخ ~~الطريق»: معادل سه ميل مسافت است. اين كلمه فارسى است وگفته مى شود كه ~~عبارت از دوازده هزار ذرع است كه تقريبا معادل هشت كيلومتر مى باشد. # =فرش- # - فرشا وفراشا الشي ء: آن چيز را پهن وگسترده كرد،- فلانا امرا: موضوع را ~~براى فلانى توضيح داد وكشف كرد،- الأمر: # موضوع را شايع وپخش كرد،- فرشا النبات: # گياه بر روى زمين گسترده شد. # =فرش- # تفريشا [فرش] الطائر: پرنده دو بال خود را بر روى چيزى به حركت درآورد،- ~~الزرع: گياه گسترده شد وبرگهاى آن ms1428 درآمد،- فلانا بساطا: براى او فرش پهن ~~كرد،- الدار: خانه را ساخت وآن را آسفالت يا سنگفرش كرد. PageV01P659 ### || AUTO =الفرش- # مص، اثاث گسترده خانه، جائيكه در آن گياه بسيار باشد، فضاى وسيع، درختى ~~كه بر آن سه برگ درآمده باشد، درختان كوچك وهيزم وشتران كوچك، گاو وگوسفندى ~~كه ويژه ذبح كردن باشند. # =الفرش- ### || AUTO فرشها، بساطها. # =الفرشاية- ### || AUTO ج فراش: مرادف (الفرشة) است به معناى مسواك دندان. # =الفرشة- # ج فراش: برس، مسواك دندان، فرچه، ماهوت پاك كن. # =الفرشة- # اسم مره از (فرش) است، تشك خواب. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الفرشة- ### || AUTO چگونگى فرش كردن. # =فرشخ- ### || AUTO فرشخة الرجل: آن مرد ميان دو پاى خود را باز كرد. # =فرص- ### || AUTO - فرصا الشي ء: آن چيز را بريد،- الجلد: پوست را دو نيم كرد،- ~~الفرصة: از فرصت استفاده نمود،-- فرصا الرجل: به سينه او زد. # =فرص- # فرصا وفرصا: از درد كتف وسينه ناليد. # =فرص- ### || AUTO تفريصا [فرص] أسفل النعل: با ابزار آهنين كفش را نقش ونگار زد. # =الفرصاد- # [فرصد] (ن): درخت توت، ميوه توت، سرخ رنگ. # =الفرصة- # ج فرص: موقع مناسب؛ «انتهز الفرصة»: فرصت را غنيمت شمرد، نوبت آبيارى از ~~چاه براى افراد،- فى المدارس: ### || AUTO وقت استراحت دانش آموزان پس از درس، تعطيلات مدارس. # =فرض- # - فرضا الأمر: آن امر را تعيين كرد، امر را مورد مداقه وملاحظه قرار ~~داد،- الله الأحكام على عباده: خداوند احكام را بر بندگانش واجب كرد،- له: ~~براى او وقت تعيين كرد،- لفلان كذا: انجام كار را بر او واجب كرد،- له كذا ~~فى الديوان: براى او حقوق ومقررى تعيين كرد،- الخشبة فيها: # چوب را بريد. # =فرض- ### || AUTO تفريضا [فرض] الأمر: آن كار را واجب كرد،- الخشبة: چوب را بريد. # =الفرض- # بريدن، قطع كردن. # =الفرض- ### || AUTO مص، مصدر است، انديشيدن براى حل مسأله يا موضوعى؛ «على فرض أن ~~... » بر فرض اينكه،- (ع ح): مسأله رياضى است كه براى بدست آوردن مطلوب يا ~~نتيجه به استخراج وبرهان نياز دارد،- من القوس ج فراض: جاى زه كمان،- ج ~~فروض وفراض: سنت ودستورات مذهبى، آنچه كه خداوند بر بندگان واجب نموده است، ~~پاداش وبخشش، آنچه كه به سرباز ms1429 داده مى شود، آنچه كه بر خود واجب كرده اى، ~~آنچه كه بر دانش آموزان بعنوان تكليف وتمرين درسى تعيين مى شود؛ «كتاب ~~الفرض»: كتابى كه در آن نمازهاى واجب وساير فرايض در زمانهاى معينى ذكر شده باشد. # =الفرضة- # ج فرض وفراض: شكاف پاشنه درب،- من النهر: دهانه جوى ورودخانه ولنگرگاه ~~كشتى،- من البحر: بندر، من القوس: جاى بستن زه بر كمان،- من الدواة: ### || AUTO جاى جوهر ويا مركب دوات، «فرضة الجبل»: شكاف وسراشيبى در كوه. # =الفرضي- ### || AUTO آنكه علم فرايض را بداند. # =فرط- # - فروطا: گذشت وپيش رفت،- فرطا فى الأمر: در آن كار كوتاهى نمود وفرصت را ~~از دست داد،- منه قول: بدون رويه سخن گفت،- منه شي ء: چيزى از او رفت ~~وگذشت،- عليه فى القول: در سخن گفتن با او زياده روى كرد،- ولدا: فرزند ~~كوچكى از او مرد،- اليه رسولا: نماينده اى بسوى او با شتاب فرستاد،- على فلان: # درباره فلانى عجله كرد، او را ستم كرد،- ه: بر او چيره شد،-- فرطا وفراطة القوم: # براى رسيدن به آب وگياه بر آنها سبقت گرفت. # =فرط- ### || AUTO تفريطا [فرط] الشي ء وفي الشي ء: آنرا از دست داد، آنرا ~~پراكنده ونابود كرد،- فى الشي ء: در آن چيز كوتاهى كرد واظهار ناتوانى ~~نمود،- اليه رسولا: به سوى او نماينده فرستاد،- ه: از او گذشت وسبقت گرفت، ~~زياده از حد او را ستايش يا هجو كرد،- الله عنه ما يكره: خدا او را از بدى ~~دور نمود،- عنه: به او مهلت داد واز او دست برداشت. # =الفرط- ### || AUTO مص، ج افرط وافراط: اسم است از افراط يعنى تجاوز از حد، قله ~~تپه يا كوه كوچك، پرچم كه راهنما باشد، زمان، پول خرد وفلزى؛ «فرط ~~الأشجار»: تكان دادن درختان مانند زيتون ونارگيل وبادام كه با زدن بر آنها ~~ميوه پائين افتد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الفرطاح- ### || AUTO ### || AUTO [فرطح]: «رأس فرطاح»: سر پهن ودرشت. ### || AUTO =الفرطاس- # [فرطس]: پهن. # =فرطح- # فرطحة [فرطح] الشي ء: آنرا پهن كرد. # =فرطس- ### || AUTO فرطسة [فرطس] الخنزير: خوك بينى خود را كشيد ودراز كرد. # =الفرطوسة- # ج فراطيس: «فرطوسة الخنزير»: ms1430 ### || AUTO بينى خوك. # =الفرطيسة- ### || AUTO ج فراطيس [فرطس]: نوك بينى؛ «فرطيسة الخنزير»: بينى خوك. # =فرع- # - فرعا وفروعا الجبل: بالاى كوه رفت،- القوم: در زيبائى وبزرگى بر آنها ~~برترى يافت،- رأسه بالعصا: با چوبدستى بر سرش كوفت،- الوادي: به دره ~~درآمد،- الفرس باللجام: با لگام جلوى اسب را گرفت،- الأرض: راهپيمائى كرد ~~وبه گردش پرداخت،- بين القوم: آن قوم را از هم جدا وميان آنها را اصلاح كرد. # =فرع- # - فرعا: موى او زياد شد. # =فرع- # تفريعا [فرع] في الجبل: بالاى كوه رفت،- من الجبل: از كوه پايين آمد،- فى ~~الأرض: در زمين گردش كرد،- بينهم: ميان آنها تفرقه انداخت،- المسائل من هذا الأصل: PageV01P660 ### || AUTO آن مسائل را فروعى از اين اصل قرار داد ونتيجه گرفت. # =الفرع- # مص،- ج فروع: يك قسمت ويا شعبه، دارائى بسيار،- من كل شي ء: واز هر چيزى ~~آنچه كه از اصل خارج شده باشد مانند شاخه درخت،- فى المسائل العلمية: ### || AUTO آنچه كه بر موضوع ديگرى بنا شده باشد وبا آن در قبال اصل ~~مقايسه كنند؛ «فرع القوم»: بزرگ قوم؛ «فرع المرأة»: موى سر زن؛ «فرع ~~الأذن»: بالاى گوش؛ الفرع جمع فراع: مجراى آب. # =الفرعاء- ### || AUTO مؤنث (الأفرع) است؛ «فرعاء الطريق»: راه بلند وقسمتهاى بالاى آن. # =الفرعة- # ج فراع: قله كوه، قسمت بالاى راه. # =الفرعة- ### || AUTO عند الإسكافة: چرم دوخته شده كه پشت پا ودو طرف آن را بپوشاند. # =فرعن- ### || AUTO فرعنة [فرعن] الرجل: خود بزرگ بين شد، زيرك وتباه كار شد. # =الفرعنة- ### || AUTO زيركى وتباهكارى، بى قيدى وبى بند وبارى. # =فرعون- # ج فراعنة [فرعن]: مرادف (فرعون) است. # =فرعون- # ج فراعنة: مرادف (فرعون) است. # =فرعون- ### || AUTO ج فراعنة: هر سركش وتباهكارى، لقب هر يك از پادشاهان مصر ~~باستان است. # =الفرعي- ### || AUTO منسوب به (الفرع) است. # =الفرعية- ### || AUTO مؤنث (الفرعي) است «لجنة فرعية»: كمسيونى كه از هيئتى ديگر ~~منشعب باشد. # =فرغ- # - فراغا وفروغا من العمل: از كار فارغ شد،- له وإليه: به سوى او رفت،- ~~فروغا الرجل: مرد، بدرود زندگى گفت،- الظرف: ظرف خالى شد،- فلان من الشي ء: ~~كار را تمام كرد،-- فروغا دمه: # خون او به هدر رفت،- فرغا عليه الماء: آب بر او ريخت. # =فرغ- # - فراغا وفروغا من العمل: از ms1431 كار فارغ شد،- له واليه: قصد او كرد وبه سوى ~~او رفت،- فرغا عليه الماء: آب بر آن ريخت،- فراغا الماء: آب ريخته شد. # =فرغ- ### || AUTO تفريغا [فرغ] الإناء: ظرف را خالى كرد،- الماء: آب را ريخت،- ~~الباخرة: كالا را از كشتى پياده كرد،- الدماء: خونها را ريخت. # =الفرغ- # ج فروغ: سرزمين خشك وخالى، دهانه ظرف كه از آن آب ريخته شود. # =الفرغ- # مرادف (الفراغ) است. # =الفرغ- ### || AUTO مرادف (الفارغ) است. # =الفرغاء- ### || AUTO «طعنة فرغاء»: ضربه سخت وكارى. # =الفرفار- ### || AUTO ### || AUTO [فرفر] (ن): نام درختى است كه در برابر آتش مقاومت ~~دارد ورنگ آن سياه مانند آبنوس است وخوشبو است، از آن سبد چوبى مى سازند. # =فرفح- ### || AUTO فرفحة [فرفح] فلان: با نشاط شد، اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الفرفحة- ### || AUTO [فرفح]: نشاط. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الفرفحين- # (ن): نام گياهى است خوردنى از رسته (الرجليات). اين كلمه آرامى است. # =فرفر- ### || AUTO فرفرة [فرفر]: در راه شتاب كرد،- الشي ء: آن چيز را تكان داد،- ~~الفرس اللجام: اسب لگام را تكان داد تا از سر خود بيرون كشد،- الرجل في ~~كلامه: در سخن خود زياده روى كرد،- الشي ء: آن چيز را شكست،- الطائر: پرنده ~~بالهاى خود را به هم زد همچنانكه موقع ذبح مى كند. اين كلمه در زبان متداول ~~رايج است. # =الفرفر- # [فرفر]: مرادف (الفرفر) است. # =الفرفر- ### || AUTO [فرفر]: گنجشك. # =فرفط- ### || AUTO فرفطة [فرفط] الشي ء: آن چيز را قطعه قطعه كرد. (اين كلمه ~~سريانى است). # =الفرفور- ### || AUTO [فرفر] (ح): شب پره، پروانه. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الفرفوطة- ### || AUTO ج فرافيط [فرفط]: قطعه اى كوچك از آنچه كه بصورت قطعات درآمده ~~باشد. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =فرق- # - فرقا وفرقانا بينهما: ميان آن دو جدائى افكند،- البحر: خود را به دريا ~~افكند ودريا را شكافت،- فرقا الشعر: موى سر را شانه زد واز وسط سر به دو ~~طرف آن فرو آويخت،- فرقا وفروقا له الطريق: راه براى او آشكار شد،- فروقا ~~الأمر لفلان: امر براى فلانى واضح وآشكار شد،- له عن الشي ء: # آن چيز را براى او آشكار ساخت. ms1432 # =فرق- # - فرقا منه: از او بسيار ترسيد. # =فرق- ### || AUTO تفريقا وتفرقة [فرق] الشي ء: آن را توزيع وتقسيم كرد،- شعره ~~بالمشط: موى خود را با شانه از وسط به دو طرف آن فرو آويخت،- الرجل: او را ~~ترسانيد. # =الفرق- # تورات، قرآن. # =الفرق- # مص، ج فروق: فرق ميان موى سر، اختلاف، تميز دادن. # =الفرق- # يك قسمت از هر چيزى، نيمه جدا شده از چيزى، گروهى از بچه ها، گله بزرگ از ~~گوسفندان ومانند آن، زمين بلند ومرتفع. # =الفرق- # بسيار ترسو. # =الفرق- # مص، ج افراق وافرق: مرادف (الفرق) است، بامداد يا سپيده دم، ترس، فاصله ~~ميان دو چيز. # =الفرق- ### || AUTO معادل (الفرق) است. # =الفرقاء- ### || AUTO مؤنث (الأفرق) است. # =الفرقان- ### || AUTO مص، آنچه كه ميان حق وباطل را جدا كند، برهان، تورات، قرآن، ~~پيروزى، بامداد يا سحر. # =الفرقة- # جدا شدن، جدائى. # =الفرقة- # ج فرق: گروهى از مردم. # =الفرقة- # مؤنث (الفرق) است. # =الفرقة- ### || AUTO مؤنث (الفرق) است. # =الفرقد- # [فرقد] (فك): نام ستاره اى است در قطب شمال كه راهنما است ودر كنار اين ~~ستاره، ستاره كم نور ديگرى است كه به PageV01P661 ### || AUTO هر دو (فرقدان) گويند. # =فرقع- ### || AUTO فرقعة وفرقاعا [فرقع]: بسيار سريع وباشتاب دويد،- الأصابع: ~~انگشتان را به هم زد تا صدا درآورد،- فلانا: گردنش را كج كرد،- الفرقيعة: ~~آن چيز را منفجر كرد. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الفرقيعة- ### || AUTO ج فرقيعات: كپسول كوچك كه در آن مواد انفجارى باشد وموقع ~~كوبيدن بر زمين منفجر مى شود. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =فرك- # - فركا الثوب: روى پيراهن دست كشيد،- الشي ء عن الثوب: چركى را از روى ~~پيراهن تراشيد وپاك كرد،- الجوز ونحوه: # گردو ومانند آن را ماليد تا پوست آن كنده شود. # =فرك- # - فركا ت الأذن: بيخ گوش سست شد. # =فرك- ### || AUTO ### || AUTO تفريكا [فرك] ه: آن چيز را سخت ماليد. # =الفرك- ### || AUTO آنچه كه پوست آن با مالش كنده شده باشد؛ (لوز فرك): بادام كه ~~پوست آن به آسانى كنده شود. # =الفركاء- ### || AUTO «أذن فركاء»: گوش كه بيخ آن سست شده باشد. # =الفركة- ### || AUTO «أذن فركة»: مرادف (فركاء) است. # =فرم- # - فرما التبغ أو اللحم: تنباكو يا گوشت ms1433 را ريز ريز كرد. # =فرم- ### || AUTO تفريما [فرم] الولد: دندانهاى آن پسر عوض شد. اين كلمه در زبان ~~متداول رايج است. # =الفرمان- ### || AUTO ج فرامين: دستور پادشاهان به وزراء وحكام (اين واژه فارسى است). # =الفرمة- ### || AUTO ج فرمات: قطعه هاى ريز وخرد از گوشت يا تنباكو. اين كلمه در ~~زبان متداول رايج است. # =الفرن- ### || AUTO ج أفران: فر يا جاى پختن نان به جز تنور (اين كلمه لاتين است). # =الفرنج- ### || AUTO فرنگيان (مردم اروپاى غربى). # =الفرند- ### || AUTO ج فراند: دانه انار، شمشير، زيور شمشير؛ (سيف فرند) شمشير بى ~~مانند، نوعى پارچه وجامه (اين واژه فارسى است ومعرب (پرند) است. # =الفرنك- ### || AUTO ج فرنكات: پول فرانسه. # =الفرني- ### || AUTO نان شيرمال، نان كماج. # =الفرنية- ### || AUTO يك دانه نان شيرمال. # =فره- # - فرها: با نشاط وبى خيال شد. # =فره- ### || AUTO - فراهة وفروهة وفراهية: حاذق وماهر شد، با نشاط وسبكبال شد. # =الفره- ### || AUTO با نشاط وبى خيال. # =الفرو- ### || AUTO ج فراء [فرو]: پوستين. # =الفروة- ### || AUTO [فرو]: پوستين، ج فراء، پوست سر با موى آن، لباسى كه از كرك ~~شتر آماده مى شود، پارچه اى كه گدا آن را پهن وبر روى آن از مردم پول ~~بعنوان صدقه جمع آورى مى كند، پوشش چهره زن، تاج، پول وثروت. # =الفروج- # ج فراريج (ح): مرادف (الفروج) است. # =الفروج- ### || AUTO ج فراريج (ح): جوجه مرغ، لباس كودك، قبائى كه از پشت شكاف ~~داشته باشد. # =الفروجة- ### || AUTO (ح): واحد (الفروج) است. # =الفروح- ### || AUTO ج فرح: آنكه خوشحال وخورسند باشد. # =الفرور- ### || AUTO -[فر]: آن كه بسيار گريزان باشد. # =الفرورة- ### || AUTO [فر]: به معناى (الفررة) است. # =الفرود- ### || AUTO «فرود النجوم»: ستاره هاى تك كه در آسمان ديده مى شوند. # =الفروسية- ### || AUTO مهارت در اسب سوارى واسب دوانى، رتبه اسب سوار در كشور فرانسه ~~در قرون ميانه ميلادى. # =الفروش- ### || AUTO فرش وبساط. # =الفروغ- ### || AUTO مص؛ «فروغ الصبر»: بى صبرى، بيتابى. ### || AUTO =الفروق- # معادل (الفرق) است. # =فروق- # لقب شهر (استانبول) است كه آن را (القسطنطينية) نيز گويند. # =الفروق- # معادل (الفرق) است. # =فري- ### || AUTO - فرى [فري]: در شگفت وسراسيمه شد. # =الفري- # [فري]: چيز شكافته شده، چيز ساختگى، آنچه كه شگفت آور باشد. # =الفري- ### || AUTO [فر] ms1434 (ح): نام پرنده ايست كوچك كه شكار مى شود؛ اين نام در اثر ~~تكان خوردن بالهايش به هنگام پرواز بر آن اطلاق شده است. # =الفري ء- ### || AUTO [فرأ]: «أمر فري ء»: چيزى ساختگى، كارى بزرگ. # =الفرية- # [فري]: اسم مرة از (فرى) است، سر وصداى زياد. # =الفرية- # ج فرى [فري]: دروغ گفتن ودروغ پردازى، ناسزا گفتن وآزار دادن. # =الفرية- ### || AUTO [فري]: مؤنث (الفري) براى چيز شكافته شده است. # =الفريد- ### || AUTO ج فرائد: بى همتا، يگانه، فردى كه همانند ندارد؛ «فريد فى ~~بابه»: در كار خود بى نظير است، مهره اى كه ميان مرواريد ودر باشد، گوهر ~~گرانبها، رشته مرواريد كه ميان دانه هاى آن مهره فاصله شده باشد. # =الفريدة- ### || AUTO ج فرائد: مؤنث (الفريد) است، مهره بالاى استخوان لگن، گوهر ~~گرانبها (اتى بالفرائد): سخنان پر معنى وفصيح بر زبان جارى كرد. # =الفريزد- ### || AUTO تصغير (الفرزدق) است. # =الفريزق- ### || AUTO تصغير (الفرزدق) است. # =الفريس- # تصغير (فرس) است براى اسب نر. # =الفريس- ### || AUTO حلقه اى كه به يكطرف آن ريسمان بندند،- ج فرسى: آنكه كشته شده است. # =الفريسة- # تصغير (فرس) است براى اسب ماده. # =الفريسة- # مؤنث (الفريس) است، آنچه را PageV01P662 ### || AUTO كه شير ومانند آن شكار كنند وبه چنگ درآورند. # =الفريش- ### || AUTO ج فرائش: اسب تازه زا،- من النبات: آنچه از درخت كه بر روى ~~زمين گسترده شده باشد. # =الفريص- ### || AUTO آنكه بطور متناوب با ديگرى در نوشيدن آب شريك باشد، شاهرگ گردن. # =الفريصة- ### || AUTO واحد (الفريص) است ج- فريص وفرائص: نوبت، گوشت ميان پستان وكتف ~~كه به هنگام ترس مى لرزد؛ «ارتعدت فريصته»: بسيار ترسيد. # =الفريض- ### || AUTO آنكه به علم فرائض وواجبات داناست. # =الفريضة- ### || AUTO ج فرائض: فرض كردن، آنچه از صدقه كه واجب باشد، سهم واجب ~~وتعيين شده. # =الفريغ- # ج فراغ: پهن، زمين هموار، چهار پاى تندرو؛ «رجل فريغ»: مرد بد زبان؛ ~~«طريق فريغ»: راه وسيع؛ «ضربة فريغ»: ### || AUTO ضربه سخت كه خون از آن جارى شود. # =الفريغة- ### || AUTO مؤنث (الفريغ) است، توشه دان بزرگ كه آب بسيار در آن جاى گيرد. # =الفريق- # ج أفرقاء وأفرقة وفروق: گروه انبوهى از مردم، گله دام وستور، يكى ms1435 از دو ~~طرف عقد: «الفريق الاول»: طرف اول؛ «الفريق الثاني»: طرف دوم،- (اع): ### || AUTO سرلشكر؛ «فريق الخيل»: سريعترين اسب. # =الفريك- ### || AUTO دانه كوبيده وماليده شده، خوراكى كه با گوشت كوبيده وروغن ~~آماده مى شود. # =الفريكية- ### || AUTO (ط): خوراكى كه از دانه هاى كوبيده آماده مى شود. # =فز- # - فزا [فز]: تنها شد،- عنه: از او دور شد،- الظبى: آهو ترسيد،- ه: قلب او ~~را تكان داد واو را ترسانيد وناراحت كرد، بر او چيره شد،- ه عن مكانه: او ~~را ترسانيد وناراحت كرد واز جاى خود راند،- فلان: ### || AUTO فلانى حمله كرد وتكان خورد (اين تعبير در زبان متداول رايج است). # =الفز- ### || AUTO [فز]: مص،- ج افزاز: مرد سبك وچالاك. # =الفزاعة- ### || AUTO آنكه بسيار ناله ومويه كند، كسيكه مردم را بسيار ترساند، آدمك ~~كه در كشتزار براى ترساندن حيوانات وحشى نصب كنند نام ديگر اين كلمه ~~(فزيعة) است كه در زبان متداول رايج است. # =الفزة- ### || AUTO [فز]: با ناراحتى از جا پريدن. # =فزر- ### || AUTO - فزرا ه شقه: آن را دو نيم كرد، آن را فسخ كرد،- ه بالعصا: با ~~عصا بر كمرش كوبيد،- الشي ء من الشي ء: چيزى را از چيزى ديگر جدا كرد،- ~~فزورا: آن چيز دو نيم شد. # =فزر- ### || AUTO - فزرا: بر روى سينه يا كمر او زخم يا كورك پديد آمد. # =فزز- ### || AUTO تفزيرا [فزر] الشي ء: آن را ريز ريز كرد. # =الفزراء- ### || AUTO ج فزر: مؤنث (الأفزر) است. # =الفزرة- ### || AUTO ج فزر: راه وسيع، زخمى كه بر سينه يا كمر پديد آيد. # =فزع- # - فزعا وفزعا منه: از او ترسيد. # =فزع- # - فزعا: ترسيد وناراحت شد،- اليه: # از او طلب يارى كرد، به او پناه برد،- الرجل: به داد او رسيد واو را يارى ~~كرد،- من نومه: از خواب پريد،- فزعا بمجي ء فلان: براى آمدن فلانى خود را ~~آماده كرد. # =فزع- ### || AUTO تفزيعا [فزع] ه: او را ترسانيد. # =الفزع- # مص، ترس، كمك، يارى. # =الفزع- ### || AUTO ترسو، يارى خواه. # =الفزعة- # كسيكه بسيار از مردم بترسد. # =الفزعة- ### || AUTO كسيكه مردم از او بترسند. # =الفزور- ### || AUTO شقه ها وپارگيها. # =الفساح- ### || AUTO «مكان فساح»: جاى فراخ وبزرگ. # =الفساد- ### || AUTO مص، لهو لعب، گرفتن مال به زور ms1436 وستم. # =الفساط- ### || AUTO ج فساطيط: خيمه وچادر كه در آن زندگى كنند واز موى ساخته شده باشد. # =الفساق- ### || AUTO مرادف (الفسق) است. # =الفسالة- ### || AUTO من الحديد ونحوه: ريزه هاى آهن ومانند آن كه پس از كوبيدن از ~~آن پخش شود. # =الفستان- ### || AUTO ج فساتين: جامه وروپوش زنانه (اين كلمه فارسى است). # =الفستق- # (ن): پسته؛ «فستق العبيد» (ن): # پسته شام (بادام زمينى). # =الفستق- ### || AUTO (ن): مرادف (الفستق) است. # =الفستقي- ### || AUTO آن چه كه به رنگ پسته اى باشد. # =فسح- # - فسحا: گامهاى بلند برداشت،- له فى السفر: اجازه خروج از كشور ومسافرت ~~برايش نوشت (به او ويزا داد)،- فسحا وفسوحا له فى المجلس: براى او در مجلس ~~جاى باز كرد. # =فسح- # - فساحة المكان: آن جاى باز شد وفراخ گرديد. # =فسح- # تفسيحا [فسح] المكان: آن جاى را گسترده وفراخ كرد،- له فى المجلس: ### || AUTO مرادف (فسح) مى باشد. # =الفسح- # مص، اجازه مسافرت بخارج، پروانه خروج. # =الفسح- ### || AUTO من الأمكنة: مرادف «الفسيح» است. # =الفسحة- # ج فسح: فراخى، فاصله ميان خانه ها وجز آنها. # =فسخ- # - فسخا الرأي: آن رأى تباه شد،- رأي فلان: عقيده ورأى فلانى را تباه ~~كرد،- الأمر او العقد: پيمان شكنى كرد،- الشي ء: آن چيز را پراكنده كرد،- ~~العود او المفصل: چوب يا مفصل را جابجا كرد،- الثوب عنه: جامه را از او بدر ~~آورد وبر زمين افكند. # =فسخ- # - فسخا الرأي: رأى فاسد شد. # =فسخ- ### || AUTO تفسيخا [فسخ] ه: در فسخ آن چيز مبالغه كرد. # =الفسخة- # اسم مرة از (فسخ) است، پاره اى از چيزى كه تباه شده باشد. PageV01P663 ### || AUTO =فسد- # - فسادا وفسودا: آن چيز فاسد شد، برخلاف درست شد است. # =فسد- # - فسادا وفسودا: مرادف (فسد) است. # =فسد- ### || AUTO تفسيدا [فسد] ه: آن چيز را فاسد كرد. # =فسر- # - فسرا الأمر: امر را بيان وآشكار كرد،- المغطى: آنچه كه پوشيده بود را ~~آشكار كرد. # =فسر- ### || AUTO تفسيرا [فسر] ه: آن چيز را توضيح داد وبيان نمود. # =الفسطاط- # ج فساطيط: چادر كه از موى بافند ودر آن زندگى كنند، اسمى است كه بر مصر ~~باستان اطلاق مى شود. # =الفسطاط- ### || AUTO ج فساطيط: مرادف (الفسطاط) است. # =الفسطان- ### || AUTO ج فساطين: معادل (الفستان) است- اين كلمه فارسى است. # =الفسفسة- ### || AUTO (ن): ms1437 گياهى است كه علوفه ستوران وخوراك دام مى باشد. # =الفسفوسة- ### || AUTO دانه اى ريز كه بر روى پوست بدن ظاهر مى شود. اين كلمه در زبان ~~متداول رايج است. # =فسق- # - فسقا وفسوقا: از راه حق ودرستى منحرف شد، كار ناپسنديده كرد. # =فسق- # - فسقا وفسوقا: مرادف (فسق) است. # =فسق- ### || AUTO تفسيقا [فسق] ه: او را بكار ناپسنديده وناروا نسبت داد. # =الفسق- ### || AUTO آنكه همواره وبسيار فسق كند. # =الفسقية- ### || AUTO ج فساقي: حوض، استخر كوچك، وضوخانه.- اين كلمه لاتين است- # فسل- # - فسالة وفسولة: سست وناتوان بود. # =فسل- # - فسالة وفسولة: مرادف (فسل) است. # =فسل- ### || AUTO مرادف (فسل) است. # =الفسل- # مص،- ج افسل وفسول وفسال وفسل وفسولة وفسلاء وافسال: قلمه درخت كه كاشته ~~شود، مرد ناتوانى كه سست وبى غيرت باشد، هر چيز پست وبىرزش؛ «درهم فسل»: ~~پول تقلبى وبىرزش. # =الفسل- ### || AUTO احمق ونادان. # =الفسولة- ### || AUTO مص، فتور وسستى در كار. # =الفسيح- ### || AUTO من الأمكنة: جاى وسيع وفراخ. # =الفسيد- ### || AUTO ج فسدى: به معناى فاسد است. # =الفسيفساء- ### || AUTO كاشى، سراميك، موزائيك، نقش ونگار برجسته. # =الفسيق- ### || AUTO مرادف (الفسق) است. # =الفسيلة- # ج فسيل وفسائل وجج فسلان: ### || AUTO درخت خرماى كوچك كه از درخت مادر جدا شده وكاشته شود، نهال ~~درخت كه كاشته شود. # =فش- ### || AUTO ### || AUTO - فشا [فش] بين القوم: ميان قوم سخن چينى كرد،- ~~خلقه فى فلان: خشم خود را بر ديگرى آشكار كرد،- قلبه: آنچه از خشم كه در دل ~~داشت بيرون ريخت. # =اين تعبير در زبان متداول رايج است،- الورم: ورم عضو بدن فرو نشست. اين ~~تعبير در زبان متداول رايج است. # =فشا- ### || AUTO - فشوا وفشوا وفشيا [فشو] خيره أو فضله أو سره: خبر يا ~~بزرگوارى ويا راز او پخش شد،- ت أمورهم: كارهاى آنها از هم جدا شد،- ت ~~الماشية: دامها رها شدند. # =الفشاء- ### || AUTO توليد مثل ستوران ودامها وافزايش آنها. # =الفشاع- # (ن): نام گياهى است از رسته زنبقيات كه از ريشه هاى آن براى دارو ودرمان ~~استفاده مى شود. # =الفشاع- ### || AUTO (ن): مرادف (الفشاع) است. # =فشخ- # - فشخا: گامهاى بلند برداشت، (اين كلمه سريانى است) ودر زبان متداول رايج ~~است،- عليه: بر او ستم وتعدى كرد. (اين كلمه سريانى است ودر زبان متداول ms1438 ~~رايج است). # =فشخ- ### || AUTO تفشيخا [فشخ] الرجل: گامهاى خود را بلند برداشت. اين كلمه در ~~زبان متداول رايج است. # =فشط- ### || AUTO تفشيطا فلان: به چيزى كه ندارد فخر ومباهات كردن (اين كلمه ~~سريانى است ودر زبان متداول رايج است). # =الفشك- # سرگين اسب. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الفشك- ### || AUTO فشنگ، گلوله (اين كلمه تركى است). # =الفشكة- # واحد (الفشك) است. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الفشكة- ### || AUTO واحد (الفشك) است. # =فشل- ### || AUTO - فشلا: در جنگ وپيشامدها شكست خورد وناتوان شد،- فى عمله: از ~~كار خود نوميد شد وپيروزى بدست نياورد. # =الفشل- # ج فشل وأفشال: ناتوان وبيعرضه وترسو به هنگام جنگ يا پيشامدى سخت. # =الفشل- # مص؛ «باء بالفشل»: شكست خورد وپيروز نشد. # =الفشل- ### || AUTO ج فشل وأفشال: مرادف (الفشل) است. # =الفشوة- ### || AUTO [فشو]: عطردانى كه زنان در آن عطر نهند. # =الفشيان- ### || AUTO [فشو]: حالت بيهوشى كه در انسان پديد آيد. # =الفشيش- ### || AUTO [فش]: صدا وآوا؛ «فشيش الأفعى»: آواى مار هنگام حركت بر روى ~~زمين كه در نتيجه برخورد پوست آن بر زمين بوجود مىيد. # =الفشيل- ### || AUTO ج فشل وأفشال: مرادف (الفشل) است. # =الفص- # ج فصوص وفصاص وأفص [فص]: # مرادف (الفص) وبه معناى نگين مى باشد. # =الفص- # ج فصوص وفصاص وأفص [فص]: # نگين انگشتر كه معمولا از سنگهاى گرانبها ساخته مى شود، كه بر آن «قلب ~~الخاتم» نيز اطلاق مى شود، حدقه چشم؛ دانه سير، ريشه امر وحقيقت امر وحقيقت ~~آن، مفصل ميان دو استخوان؛ «فص الماء»: PageV01P664 ### || AUTO حباب روى آب. # =الفص- # ج فصوص وفصاص وأفص [فص]: ### || AUTO مرادف (الفص) است. # =الفصاحة- ### || AUTO مص، فصاحت، زدودن كلام وسخن از ناهنجاريهاى گفتار. # =الفصاص- ### || AUTO [فص]: انگشتر ساز. # =الفصال- ### || AUTO از شير گرفتن كودك، جدا كردن بچه شتر يا گوساله از مادر. # =فصح- # - فصحا الصبح فلانا: بامداد برآمد وهمه جا بر او روشن شد. # =فصح- # - فصاحة: سخن او خوب وبيان او زيبا شد،- الأعجمي: آن شخص غير عرب به زبان ~~عربى سخن گفت وكلام او فهميده شد،- اللبن: سر شير وكف شير گرفته شد. # =فصح- ### || AUTO تفصيحا [فصح] اللبن: سرشير از شير گرفته شد. # =الفصح- # «لبن فصح»: شيرى ms1439 كه سرشير آن گرفته شده باشد. # =الفصح- ### || AUTO عند النصارى: از اعياد مسيحيان است؛ «فصح اليهود»: سالگرد خروج ~~يهود از مصر. اين كلمه تعريف (فسح) از زبان عبرى است ومعناى آن خروج وعبور ~~ويا رهائى است؛ «يوم فصح»: روز آفتابى وبدون ابر. # =الفصحى- ### || AUTO مؤنث (الأفصح) است، زبان عربى فصيح كه به آن نيز (اللغة ~~الفصحى) گويند. # =فصخ- ### || AUTO ### || AUTO - فصخا العود أو المفصل: چوب يا مفصل را سست كرد. # =فصد- # - فصدا وفصادا المريض: رگ بيمار را زد،- العرق: رگ را نيشتر زد. # =فصد- ### || AUTO تفصيدا [فصد] الشي ء: چيزى را با آب كم خيس كرد. # =فصص- ### || AUTO تفصيصا [فص] الخاتم: نگين بر انگشتر انداخت،- بعينه: با چشم ~~خود خيره شد. # =فصع- # - فصعا التمرة: خرما را با انگشت فشار داد تا پوست آن كنده شود،- الشي ء: # چيزى را با انگشت خود ماليد تا نرم وآنچه درون آن است باز شود،- عمامته ~~عن رأسه: ### || AUTO عمامه را از سر برداشت. # =فصفص- ### || AUTO فصفصة [فصفص] الكلام: در گفتار خود شتاب كرد،- الدابة: به دام ~~علوفه داد. # =الفصفصة- ### || AUTO ج فصافص (ن): نوعى علوفه گياهى براى دام وستوران كه تازه باشد. # =الفصفور- # (ك): فسفر، ماده اى شيميايى است كه به رنگهاى سفيد ويا سرخ مى باشد. # =فصل- # - فصلا الشي ء: آن چيز را بريد وآشكار ساخت، آنرا خارج كرد وبه خود ~~اختصاص داد،- بينهما: ميان آن دو را فاصله انداخت،- الولد عن الرضاع: كودك ~~را از شير گرفت،- فصولا الرجل عن البلد: # آن مرد از شهر خارج شد،- الكرم: درخت انگور دانه ريز داد. # =فصل- # تفصيلا [فصل] الكلام: سخن را بيان كرد، به تفصيل ودرازا سخن گفت،- الشي ~~ء: چيزى را بصورت فصل يا قطعه هاى جدا از هم درآورد،- العقد: ميان مهره هاى ~~هم رنگ گردن بند مهره يا جواهرى به شكل ديگر انداخت،- الثوب: ### || AUTO پيراهن را براى دوختن بريد،- القصاب الشاة: قصاب گوسفند را تكه ~~تكه كرد. # =الفصل- # مص، داورى ميان حق وباطل،- ج فصول: حاجز وحجاب ميان دو چيزى، مرز ميان دو ~~زمين، خلاف اصل است؛ «للنسب اصول وفصول»: براى نسب اصول وفروعى است، يكى ms1440 از ~~فصلهاى چهارگانه (بهار وتابستان وپاييز وزمستان)،- من الجسد: واز اندام ~~انسان هر فاصله ميان دو استخوان، جاى مفصل،- من الكتاب: واز كتاب يك بخش ~~مستقل؛ «قول فصل»: گفتار حق ودرست؛ «يوم الفصل»: روز قيامت؛ «فصل الخطاب»: ### || AUTO فاصله ميان حق وباطل، سخنرانى كه «أما بعد» گويد؛ «فصل ~~الخصومات». حكم به قطع دشمنيها واختلافات. # =الفصلة- # اسم مرة از (فصل) است، درخت نخلى كه از جاى خود به جاى ديگرى منتقل شده باشد. # =الفصلة- ### || AUTO أو الكأسية (ز): كاسه پشت گل كه در آن برگهاى گل قرار دارد. ~~گاهى اين برگها جدا از هم است مانند گل رز وگاهى متصل به هم است مانند گل قرنفل. # =فصم- ### || AUTO - فصما الدملج ونحوه: بازوبند را شكست بىينكه خرد شود،- الشي ~~ء: آن چيز را بريد. # =الفصوليا- ### || AUTO (ن): لوبياى سفيد كه نام ديگر آن (الفاصولية) است. # =الفصيح- # ج فصح وفصحاء وفصاح: آنكه داراى فصاحت كلام است؛ «رجل فصيح»: # مرد فصيح، سخن زدوده از ناهنجارى؛ «كلام فصيح»: سخن فصيح؛ «لبن فصيح»: ### || AUTO شير خالص. # =الفصيحة- # ج فصاح وفصائح وفصيحات: ### || AUTO مؤنث (الفصيح) است. # =الفصيد- ### || AUTO رگ زده شده،- (ط): خونى كه در روده قرار مى دهند وآن را مى پزند. # =الفصيل- ### || AUTO ج فصال وفصلان وفصلان: شتر بچه يا گوساله كه از مادر جدا شود، ~~ديوار كوتاهى كه پشت ديوار شهر وجلوى شهر ساخته شود. # =الفصيلة- ### || AUTO ج فصائل: مؤنث (الفصيل) است، يك قطعه گوشت ران يا ديگر اعضاى ~~جسم، فاميل نزديك؛ «جاؤوا بفصيلتهم»: همگى با هم آمدند،- فى الحيوان ~~والنبات: حيوانات يا گياهانى كه از يك رده وريشه باشند. # =فض- # - فضا [فض] الشي ء: چيزى را شكست وريزه هاى آن ريخته شد،- القوم: # مردم را متفرق ساخت؛ «فض الله جمعهم»: # خداوند جمع آنها را متفرق وپراكنده كند،- الشي ء على القوم: آن چيز را ~~ميان مردم تقسيم نمود،- ما بينهما: ميان آن دو را بريد،- ختم الباب والختم ~~عن الكتاب: قفل در را PageV01P665 ~~شكست ومهر كتاب را باز كرد،- اللؤلؤة: ### || AUTO مرواريد را سوراخ كرد،- الدموع: اشك ريخت،- الله فاه: خداوند ~~دندانهايش را بشكند.؛ «لا ms1441 فض فوك»: دندانهايت ثابت بماند ونريزد. # =فضا- ### || AUTO - فضاء وفضوا [فضو] المكان: آن جاى وسيع شد، خالى شد. # =الفضا- ### || AUTO [فضو]: دانه مويز؛ «سهم فضا»: تير يگانه؛ «ان امرهم فضا ~~بينهم»: فرمانده اى ندارند. # =الفضاء- # ج أفضية [فضو]: زمين فراخ وگسترده، ميدان؛ «مكان فضاء»: جاى باز وگسترده؛ ~~«رجل الفضاء»: فضانورد ونام ديگر او «رائد الفضاء»: است؛ «سفينة الفضاء»: ~~سفينه فضائى كه با موشك حركت كند. # =الفضاء- ### || AUTO [فضو]: آب كه بر روى زمين روان باشد، توالت ودستشويى. # =الفضاح- ### || AUTO مرادف (الفضاحة) است. # =الفضاح- # صيغه مبالغه بر وزن (فعال) است. # =الفضاحة- ### || AUTO آشكار شدن بديها، رسوائى. ### || AUTO =الفضافضة- # [فضفض]:؛ «درع فضافضة»: ### || AUTO زره گشاد؛ «سحابة فضافضة»: ابر پر آب. # =الفضال- # لباس كار يا خواب يا لباس خانه. # =الفضال- ### || AUTO آنكه داراى فضيلت وبزرگى بسيار است. # =الفضالة- ### || AUTO ج فضالات: باقيمانده، ته مانده. # =الفضاوة- ### || AUTO [فضو]: اسم است از (الفاضي)؛ «فضاوة البال»: فراغ بال وآسودگى خاطر. # =الفضة- ### || AUTO [فض] (ك): نقره يا سيم. # =فضح- # - فضحا ه: بديهاى وى را كشف كرد،- المعمى: معما را حل كرد،- القمر ~~النجوم: روشنائى ماه بر ستارگان چيره شد،- الصبح: بامداد برآمد،- الصبح فلانا: ### || AUTO روشنائى بامداد او را فرا گرفت. # =فضخ- ### || AUTO - فضخا الشي ء: چيز تو خالى را قاچ زد مانند خربزه،- الرأس: سر ~~را شكست،- العين: چشم را زخمى كرد يا از حدقه بيرون آورد. # =فضض- ### || AUTO تفضيضا [فض] الشي ء: آن چيز را آب نقره داد يا نقره كارى كرد. # =الفضض- ### || AUTO [فض]: آبى كه موقع شست وشوى بر زمين ريخته مى شود، هر چيز ~~پراكنده وپخش شده. # =الفضفاض- ### || AUTO [فضفض]: مرد بسيار بخشنده، پيراهن گشاد يا زندگى فراخ؛ «ارض ~~فضفاض»: زمينى كه بر اثر باران بسيار در آب فرو رفته باشد. # =الفضفاضة- # [فضفض]: «جارية فضفاضة»: # كنيزك فربه وبلند قامت؛ «درع فضفاضة»: # زره گشاد؛ «سحابة فضفاضة»: ابر پر آب. # =فضفض- ### || AUTO فضفضة [فضفض] الثوب أو العيش: جامه يا زندگى فراخ شد،- ه: آنرا ~~گشاد يا فراخ كرد. # =فضل- # - فضلا: باقى ماند، اضافه شد،- ه: در فضيلت وبزرگى بر او غلبه كرد. # =فضل- # - فضلا: باقى ماند، اضافه شد، مردى با فضل بود، با فضيلت ms1442 بود. # =فضل- # - فضلا: بزرگوار بود، بافضيلت بود. # =فضل- ### || AUTO تفضيلا [فضل] ه على غيره: او را بر ديگرى برترى داد، حكم به ~~برترى او داد، او را برتر از ديگرى كرد. # =الفضل- # ج أفضال: آنچه كه انسان را شايسته وبزرگوار كند؛ «يرجع الفضل فى ذلك ~~اليه»: در اين باره فضيلت وبزرگى شايسته اوست،- ج فضول: باقيمانده ~~وبازمانده، ودر علم حساب باقيمانده حساب پس از كم كردن رقم كوچك از بزرگ، ~~متضاد (النقص) است، اضافه وزياد شدن «فضلا عن ذلك»: علاوه بر اين، احسان ~~وبزرگى به ديگرى؛ «فلان لا يملك درهما فضلا عن دينار»: فلانى درهمى ندارد ~~چه رسد به دينارى، فلانى پولى ندارد. # =الفضل- ### || AUTO مرادف (الفضال) است. # =الفضلى- ### || AUTO ج فضليات وفضل: مؤنث (الأفضل) است. # =الفضلة- ### || AUTO ج فضلات وفضال: لباس كار يا خواب يا جامه كه در خانه پوشند، ~~اسم مرة از (فضل) است، باقيمانده وته مانده چيزى. مى. # =الفضوح- # مرادف (الفضاحة) است. # =الفضوح- ### || AUTO رسوا ومفتضح، بسيار رسوا كننده. # =الفضوحة- # مرادف (الفضاحة) است. # =الفضوح- ### || AUTO مى كه نوشنده اش را مست كند، شراب مستىور. # =الفضول- # جمع (الفضل) است، آنچه از غنائم بدست آمده كه تقسيم نشده باشد، كار شخص ~~فضول، دخالت بيجا، ترشحات بدن. # =الفضول- ### || AUTO آنكه بسيار عطا وبخشش كند. # =الفضولي- ### || AUTO آنكه در كارى كه به او مربوط نباشد دخالت نمايد، نام ديگر او ~~(الحشري) است كه در زبان متداول رايج است. # =الفضيح- ### || AUTO آنكه مال يا ستوران را بد نگاهدارى كند. # =الفضيحة- ### || AUTO ج فضائح: مؤنث (الفضيح) است، آشكار شدن بديها، عيب ورسوائى. # =الفضيخ- ### || AUTO آب انگور، مي كه از خرما ساخته شود، شير كه در آن آب بسيار باشد. # =الفضيض- ### || AUTO [فض]: مرادف (الفضض) است، شكسته شده، آب گوارا وروان. # =الفضيل- ### || AUTO ج فضلاء: آنكه با فضيلت است، آنكه داراى برترى وبزرگى است. # =الفضيلة- ### || AUTO ج فضائل: درجه بزرگى وبرترى، امتياز، آنچه كه خلاف پستى وعيب باشد. # =الفطام- ### || AUTO از شير گرفتن كودك، زمان از شير گرفتن كودك، «فطام القز»: ~~بازداشتن كرم ابريشم از غذا خوردن ورها كردن آن جهت تنيدن پيله. # =فطح- # - فطحا رأسه ms1443 أو أنفه: سر يا بينى او پهن شد. PageV01P666 ### || AUTO =الفطحل- ### || AUTO ج فطاحل [فطحل]: سيل بزرگ؛ «جمل فطحل»: شتر درشت وفربه «زمن ~~الفطحل»: تاريخ باستان دور وگويند به معناى دهر است قبل از خلقت انسان؛ ~~«فطاحل العلماء»: بزرگان دانش. # =فطر- # - فطرا الشي ء: آن چيز را دو نيم كرد،- ناب البعير: دندان شتر درآمد،- ~~العجين: از خمير فطير نان پخت،- فطرا وفطرا وفطورا الصائم: روزه دار افطار ~~كرد،- فطرا الأمر: # كار را اختراع كرد وساخت. # =فطر- # على: بر چيزى عادت كرد، تمايل طبيعى به چيزى داشت. # =فطر- ### || AUTO تفطيرا [فطر] الشي ء: آن را شكافت وبه دو نيم كرد،- الصائم: ~~روزه دار را وادار به افطار نمود، به روزه گير افطارى داد. # =الفطر- # لغتى است در (الفطر)، آنچه از گياهان كه باز شوند،- (ن): نوعى گياه است ~~كه بطور طبيعى بر روى شاخه هاى درخت يا زمين روئيده مى شود، نوعى ديگر از ~~گياه است سفيد رنگ متمايل به تيره كه خوشبو وقابل خوردن است. # =الفطر- # مص،- ج فطور: شكاف وشكستگى. # =الفطر- ### || AUTO مص، دانه انگور كه تازه برآمده باشد؛ (عيد الفطر): عيد فطر، ~~عيد مسلمانان پس از پايان ماه رمضان كه مطابق با روز اول ماه شوال است. # =الفطرة- # شكاف، واحد (الفطر) است. # =الفطرة- ### || AUTO ج فطر: صفت طبيعى هر موجودى در آغاز خلقت وآفرينش، صفت، سرشت، ~~دين، سنت، اختراع وساختن. # =فطس- # - فطوسا: بدرود زندگى گفت، مرد. # =فطس- # - فطسا: استخوان بينى او فرو رفت، نتوانست نفس بكشد. # =فطس- ### || AUTO تفطيسا [فطس] ه: او را تلف كرد، كشت. # =الفطساء- ### || AUTO مؤنث (الأفطس) است. # =الفطسة- ### || AUTO فرورفتگى استخوان بينى. # =فطم- # - فطما الولد: بچه را از شير گرفت،- ه عن العادة: عادت او را ترك داد،- ~~الحبل: ريسمان را بريد. # =فطم- ### || AUTO تفطيما [فطم] الشجر: ميوه اى بر روى درخت نماند،- الموسم: فصل ~~وموسم چيزى پايان يافت، (اين تعبير در زبان متداول رايج است). # =فطن- # - فطنا وفطنا وفطنا وفطنا وفطنا وفطنة وفطانة وفطانة وفطونة وفطانية ~~وفطانية للأمر وبه وإليه: به آن چيز پى برد، آن را دانست وشناخت. # =فطن- # - مرادف (فطن) است. # =فطن- # مرادف (فطن) است. # =فطن- ### || AUTO تفطينا [فطن] ه بالأمر ms1444 وله وإليه: او را فهمانيد ودانا كرد،- ~~التلميذ: دانش آموز را باهوش ودانا كرد. # =الفطن- # ج فطن وفطن: به معناى (الفاطن) است. # =الفطن- # ج فطن وفطن: مترادف (الفاطن) است. # =الفطن- ### || AUTO ج فطن وفطن: مترادف (الفاطن) است. # =الفطنة- ### || AUTO ج فطن: مهارت وفهميدن. # =الفطور- # آنچه از غذا كه در آغاز ويا نيمه روز خورند. اين كلمه در زبان متداول ~~رايج است. # =الفطور- ### || AUTO غذاى صبحانه. # =الفطوري- ### || AUTO مرادف (الفطور) است. # =الفطون- ### || AUTO ج فطن وفطن: مرادف (الفاطن) است. # =الفطير- ### || AUTO شير به هنگام دوشيدن از پستان دام، آنچه كه براى بدست آوردن آن ~~شتاب شود؛ «رأي فطير»: امرى بديهى كه نياز بديدن ندارد؛ «عجين فطير»: خميرى ~~كه هنوز جا نيفتاده باشد؛ «خبز فطير»: نان تازه؛ «عيد الفطير»: يكى از ~~اعياد يهود است. # =الفطيرة- ### || AUTO ج فطائر (ط): نان لقمه اى، خمير آغشته به چربى يا روغن زيتون. # =الفطيم- ### || AUTO ج فطم: مرادف (المفطوم) است. # =الفطين- ### || AUTO ج فطن: مرادف (الفاطن) است. # =فظ- ### || AUTO - فظاظة وفظاظا وفظظا [فظ]: خشن وبد اخلاق شد،-- فظا: از آب ~~ذخيره شده در شكنبه شتر در بيابان خشك آشاميد. # =الفظ- ### || AUTO [فظ]: مص،- ج افظاظ: مرد سنگدل وبد زبان وبد اخلاق، ج فظاظ ~~وفظوظ: آبى كه در شكنبه شتر ذخيره شود وبه هنگام تشنگى در بيابان با پاره ~~كردن شكم شتر آن را مى نوشند،- (ح): نوعى گراز ماهى يا فيل ماهى دريائى كه ~~به خوك شباهت دارد. # =فظع- # - فظعا فلان بالأمر ومن الأمر: كار بر او سخت شد وقابل تحمل نبود،- ~~الإناء: # ظرف پر شد. # =فظع- # - فظاعة الأمر: زشتى وپليدى چيزى باندازه اى زياد شد كه از حد گذشت. # =فظع- ### || AUTO تفظيعا [فظع] الأمر: كار را سخت وناروا كرد، در پليدى وزشتى ~~كار اصرار ورزيد. # =الفظع- ### || AUTO «أمر فظع»: كار بسيار زشت كه بىندازه ناپسند باشد. # =الفظيع- ### || AUTO «أمر فظيع»: مرادف (فظع) است. # =الفعال- # كار نيك، كرم وبخشش. اين كلمه در خير وشر نيز بكار برده مى شود. # =الفعال- ### || AUTO جمع فعل است، كارى كه كنندگان بسيار داشته باشد «فعال الفأس»: # دسته تيشه. # =الفعال- ### || AUTO نافذ ومؤثر، آن كه بسيار كار كند. ms1445 # =الفعالية- # پركارى وفعاليت. # =فعل- # - فعلا: انجام داد، مرادف (عمل) است. # =فعل- ### || AUTO تفعيلا [فعل] البيت الشعري: بيت شعر را تقطيع ووزن آن را با (ف ~~ع ل) پيدا كرد. # =الفعل- ### || AUTO ج فعال وأفعال وجج أفاعيل: مرادف (العمل) است، اسم است از ~~(فعل)؛ (فعلا وبالفعل): در واقع، در حقيقت. # =الفعلة- # اسم مرة از (فعل) است؛ «كانت منه فعلة حسنة او سيئة»: كارى كرد كه PageV01P667 ### || AUTO خوب يا بد بود. # =الفعلة- ### || AUTO عادت، خوى. # =فعم- # - فعما الإناء: ظرف را پر كرد. # =فعم- # - فعامة وفعومة الإناء أو الساعد: # ظرف پر شد، باز وستبر شد. # =فعم- ### || AUTO تفعيما [فعم] الإناء: ظرف را پر كرد. # =الفعم- ### || AUTO «إناء أو ساعد فعم»: ظرف پر يا بازوى ستبر. # =فغ- ### || AUTO - فغة [فغ] الطيب: بوى خوش دميد وپراكنده شد. # =فغر- # - فغرا فاه: دهان باز كرد،- فوه: ### || AUTO دهانش باز شد. # =الفغر- ### || AUTO مص، گل هنگاميكه باز مى شود. # =الفغرة- ### || AUTO ج فغر: دهانه دره. # =فغم- # فغوما الورد: گل باز شد. # =فغم- ### || AUTO - فغما بالشي ء: شيفته آن چيز گرديد وآزمند او شد،- بالمكان: ~~در آنجا اقامت گزيد. # =الفغمة- ### || AUTO «فغمة الطيب»: بوى خوش عطر وگل. # =الفقاح- ### || AUTO من كل نبت: شكوفه درخت. # =الفقار- # جمع (الفقارة) است؛ «ذو الفقار»: ### || AUTO نام شمشير حضرت على بن ابى طالب (ع) است. # =الفقاري- ### || AUTO منسوب به (فقار الظهر) است به معناى مهره هاى كمر. # =الفقاس- ### || AUTO (طب): بيمارى مفاصل. # =الفقاع- # آب جو. # =الفقاع- ### || AUTO مرد پليد وبسيار پست. # =الفقاعة- ### || AUTO ### || AUTO واحد (الفقاقيع) است به معناى حباب روى آب. # =الفقاعي- # من الألوان: آنچه كه پر رنگ باشد؛ «ابيض فقاعي»: بسيار سفيد. # =الفقاعي- # آبجو فروش. # =الفقاقيع- ### || AUTO حبابهاى روى آب. # =فقأ- # - فقأ [فقأ] الدمل: دمل را شكافت تا مواد چركى آن خارج شود،- العين: چشم ~~را كند يا كور كرد. # =فقأ- ### || AUTO تفقئة [فقأ]: معادل (فقأ) است. # =فقح- # - فقحا الجرو: توله سگ چشم باز كرد،- النبات: گياه شكوفه داد. # =فقح- ### || AUTO تفقيحا [فقح] الجرو: معادل (فقح) است. # =فقد- ### || AUTO - فقدا وفقدانا وفقدانا وفقودا ه: از او دور شد، آن را گم كرد. # =فقر- # - فقرا: گودال كند،- الشي ء: آن چيز را بريد بىنكه از هم جدا سازد،- ~~الخرز: مهره را سوراخ ms1446 كرد،- عينه: چشم او را درآورد. اين تعبير در زبان ~~متداول رايج است. # =فقر- # - فقرا: از بيمارى يا شكستگى ستون فقرات خود ناليد. # =فقر- # - فقارة: بى چيز ومستمند شد. # =فقر- # تفقيرا [فقر]: گودال كند،- الشي ء: # چيزى را بريد ودر آن اثر گذاشت،- الخرز: ### || AUTO مهره را سوراخ كرد تا به نخ درآورد. # =الفقر- # ج فقر: جانب، كرانه، كنار، بى پول. # =الفقر- # ج أفقر: بريدگى روى چوب،- ج فقور ومفاقر: نيازمندى، تنگدستى، اندوه. # =الفقر- # چاههائى كه در يك سطح زده مى شوند ونفوذ آب به هم دارند. # =الفقر- ### || AUTO آنكه از درد ستون فقرات خود بعلت بيمارى يا شكستگى نالد. # =الفقرة- # ج فقر وفقرات: گودال، يقه پيراهن، امرى مهم، نزديكى. # =الفقرة- # ج فقر: مهره اى از مهره هاى ستون فقرات. # =الفقرة- # ج فقر وفقرات وفقرات: مرادف (الفقرة) است،- ج فقر: بهترين ورساترين بيت ~~شعر در قصيده شعرى، نكته كلامى. ### || AUTO اسم علم از كوه وجز آن، اسم نوع از (فقر) است. # =الفقري- ### || AUTO منسوب به ستون فقرات است؛ «العمود الفقري»: ستون فقرات. # =الفقرية- ### || AUTO مؤنث (الفقري) است؛ «الحيوانات الفقرية»: گونه اى از حيوانات ~~كه داراى ستون فقرات هستند مانند ماهى وپرندگان. # =فقس- # - فقسا البيضة: تخم مرغ را با دست شكست، تخم مرغ را دو شقه كرد،- الطائر ~~بيضته: پرنده تخم خود را شكست وآنچه در آن بود بيرون ريخت،- البارودة: مواد ~~محترقه را منفجر كرد،- ه: او را پس از خوشحالى دلتنگ كرد. اين كلمه در زبان ~~متداول رايج است. # =فقس- # تفقيسا [فقس] السمن: روغن را بر روى آتش داغ كرد وآن را تصفيه نمود. ### || AUTO اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =فقش- ### || AUTO - فقشا البيضة: تخم مرغ را با دست خود شكست. # =الفقشة- # «فقشة الثوب»: دامن پيراهن را به اندازه يك وجب چاك زد تا فراخ شود. ### || AUTO اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =فقط- # كلمه اى است مركب از فاء وقط ومعناى آن تنها، لاغيره وبس مى باشد،- ~~«رأيته مرة فقط»: او را فقط يكبار ديدم وبس. # =فقط- ### || AUTO تفقيطا [فقط] الحساب (ت): پس از تعيين رقم حساب كلمه فقط نوشت ~~تا از ms1447 تقلب ودستبرد مصون بماند. # =فقع- # - فقعا وفقوعا لونه: چهره او صاف وخالص بود. يا اينكه زردى آن زياد شد،- ~~الرجل: از سختى گرما مرد،- فلان: در اثر عقده وناراحتى مرد،- الغلام: آن ~~جوان نشو ونما يافت،- فقعا الشي ء: آن چيز را دزديد،- الشي ء: آن چيز شكاف ~~داشت واز آن آوازى خارج شد. # =فقع- # - فقعا: سرخ شد، رنگ او تيره شد. # =فقع- # تفقيعا [فقع]: سخنى بى معنا گفت،- الأديم: چرم را سرخ رنگ كرد،- أصابعه: # انگشتان خود را به هم زد تا صدا دهد،- الوردة: يك برگ گل را بر كف دست ~~نهاد وبا دست ديگر بر آن زد وصدائى از آن شنيده شد،- ه فى اصطلاح العامة: رنج و PageV01P668 ### || AUTO اندوه وحسرت او را كشت (اين كلمه در زبان متداول رايج است). # =الفقع- # ج أفقع وفقوع وفقعة: قارچ زمينى سفيد ونرم؛ «فقع الذئب» (ن): رسته اى از ~~قارچهاى درشت وسفيد كه گونه هاى بسيار دارد. # =الفقع- ### || AUTO ج أفقع وفقوع وفقعة: قارچ سفيد رنگ ونرم. # =الفقعاء- ### || AUTO مؤنث (الأفقع) است. # =فقفق- # فقفقة [فقفق] الرجل في كلامه: آن مرد از بيخ حلق سخن گفت، ت القدر: ### || AUTO ديگ بر اثر جوشيدن حبابهائى از روى آن برخاست بطوريكه صداى آن ~~شنيده مى شد. # =الفقفقة- ### || AUTO [فقفق]: «فقفقة الماء»: صداى قطره هاى آب كه روان باشد. # =فقم- # - فقما الرجل أو الكلب: آرواره مرد يا پوزه سگ را گرفت. # =فقم- ### || AUTO - فقما وفقما الرجل: دندانهاى بالاى آن مرد به سوى بيرون دهان ~~شد وبر روى فك پائين قرار نگرفت، آن مرد مستى وسبكسرى كرد،- فقما وفقما ~~وفقوما الأمر آن كار دامنه دار شد ويكسان نماند فقما الإناء: ظرف پر شد. # =فقم- ### || AUTO - فقامة الأمر: آن كار پردامنه ونامرتب شد،- الشي ء: آن چيز ~~فراخ شد. # =الفقم- # مرادف (الفقم) است. # =الفقم- ### || AUTO نوك بينى سگ، پوزه سگ، آرواره انسان. # =الفقماء- ### || AUTO مؤنث (الأفقم) است. # =الفقمة- # ج فقمات وفقم (ح): نهنگ يا خوك دريائى كه در اقيانوسها ودرياهاى شمال ~~يافت مى شود. # =الفقمة- ### || AUTO ج فقمات وفقم (ح): مرادف (الفقمة) است. # =فقه- # - فقها الرجل: در دانش بر او برترى يافت. # =فقه- # - فقها: دانا ms1448 وفقيه شد،- فقها وفقها الشي ء او الكلام: آن چيز يا سخن را ~~دانست وفرا گرفت؛ «فقه عنه الكلام»: از او سخن آموخت. # =فقه- # - فقاهة: دانا وفقيه شد. # =فقه- ### || AUTO تفقيها [فقه] فلانا: او را دانا وفهميده كرد. # =الفقه- # دانستن چيزى وفهم آن، مهارت وهوشيارى، دانش احكام شرعى از ادله تفصيلى؛ ~~«فقه اللغة»: آموزش علمى زبان ودانستن آن از راه تحليل متون نقدى، زبان شناسى. # =الفقه- # ج فقهاء: آنكه بسيار فهميده ودانشمند وباهوش باشد، فقيه ودانشمند. # =الفقه- ### || AUTO ج فقهاء- مرادف (الفقه) است. # =الفقهة- ### || AUTO ج فقائه: مؤنث (الفقه) است. # =الفقوس- ### || AUTO (ن): نوعي خربزه. # =الفقوسة- ### || AUTO (ن): يك دانه خربزه. # =الفقيد- ### || AUTO آنكه گمشده واز دست رفته باشد. # =الفقير- ### || AUTO ج فقراء: نيازمند،- ج فقر: مرادف (الفقر) است: به معناى كسيكه ~~از درد استخوان كمر نالد، گودالى كه در آن نهال نخل غرس كنند، نام ديگر آن ~~البيش است، دهانه قنات كه از آن آب خارج شود. # =الفقيرة- ### || AUTO ج فقيرات وفقائر وفقراء: مؤنث (الفقير) است. # =الفقيصة- ### || AUTO من البيض ونحوه: تخم مرغ كه با دست شكسته شود، تخم مرغ شكسته شده. # =الفقيع- # مرد سرخ پوست،- (ح): كبوتر. # =الفقيع- ### || AUTO ميوه انجير قبل از آنكه برسد. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الفقيعة- # (ح): واحد (الفقيع): براى كبوتر است. # =الفقيعة- ### || AUTO مفرد (الفقيع) است. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الفقيه- ### || AUTO ج فقهاء: مرادف (الفقه) است. # =الفقيهة- # مؤنث (الفقيه) است. # =فك- ### || AUTO - فكا [فك] الشي ء: چيزى را از چيزى جدا كرد،- العقدة: گره را ~~باز كرد،- العظم: استخوان را جا به جا كرد،- الختم: مهر را شكست وباز كرد،- ~~اللغز: معما را حل كرد،- عددا او عبارة جبرية: عدد يا عبارت جبرى را ~~ضريبدار كرد،- المعادلة: ريشه يا معادله جبرى را پيدا كرد،- فكا وفكاكا ~~وفكاكا الأسير: اسير را نجات داد ورها كرد،- يده: مشت خود را باز كرد،- ~~ادغام الحرف: حرف مضاعف را ادغام نكرد مانند (لا تمدد) در (لا تمد)،- فكا ~~وفكوكا الرهن: سند گروگان را آزاد كرد،-- فكا وفكة: بسيار نادان شد،-- فكا ~~وفككا العظم: استخوان جا به جا شد،-- فكا وفكة: بسيار نادان شد. # =الفك- ### || AUTO [فك]: مص، ms1449 ج فكوك: فك دهان (فك بالا وپائين). # =الفكاء- ### || AUTO [فك]: مؤنث (الأفك) است. # =الفكاك- # [فك]: مرادف (الفكاك) است. # =الفكاك- # [فك]: آنچه كه با آن مورد رهن را آزاد كنند. # =الفكاك- ### || AUTO [فك]: بر وزن (فعال) صيغه مبالغه است. # =الفكاهة- # اسمى است كه از (التفكيه): ### || AUTO مزاح وشوخى وجز آن گرفته شده است. # =الفكة- ### || AUTO [فك]: اسم مرة از (فك) است. # =فكتوريا ملكية- ### || AUTO (ن): نوعى گياه زمينى است كه در آمريكاى استوائى بسيار است برگ ~~اين درخت گاهى به 2 متر مى رسد ودر مناطق گرمسيرى كاشته مى شود. # =فكر- # - فكرا وفكرا في الأمر: درباره آن امر تأمل كرد وانديشيد. # =فكر- ### || AUTO تفكيرا [فكر] في الأمر: مرادف (فكر) است. # =الفكر- # مص؛ «مالى فى الأمر فكر»: به اين كار نيازى ندارم. # =الفكر- ### || AUTO ج أفكار: فكر وانديشيدن، آنچه از مسائل ومعانى كه در دل خطور ~~كند؛ «شارد الفكر»: آنكه غفلت ورزد واشتباه كند. # =الفكرى- ### || AUTO معادل (الفكرة) است. # =الفكرة- # ج فكر: به كار بستن انديشه در PageV01P669 ~~كارها، «على فكرة»: به مناسبت چيزى. ### || AUTO اين تعبير را در زبان متداول «على فوقه» گويند. # =فكك- # تفكيكا [فك] ه: آن را جدا كرد ورها نمود؛ «فكك عددا او عبارة جبرية»: ### || AUTO عددى يا مسأله اى را با علم جبر حل كرد،- المعادلة (ع ح): ريشه ~~معادله جبرى را بدست آورد. # =فكه- ### || AUTO ### || AUTO - فكها وفكاهة: آن مرد بذله گو وشوخ وخوش قلب شد،- ~~منه: از او در شگفت شد،- للشي ء: از آن چيز در شگفت شد؛ «لو سمعت حديث فلان ~~لما فكهت له»: هرگاه به سخن فلانى گوش دهى از آن تعجب نخواهى كرد. # =فكه- ### || AUTO تفكيها [فكه] الرجل: با سخنان نغز وطرب انگيز خود او را سرگرم ~~كرد، به او ميوه خورانيد. # =الفكه- ### || AUTO مرد خوش قلب وخندان، آنكه به خود ببالد، مرد بى خيال، خورنده ميوه. # =الفكهة- ### || AUTO ج فكهات: مؤنث (الفكه) است. # =الفكيهة- # مرادف (الفكاهة) است. # =فل- ### || AUTO - فلا [فل] السيف: لبه شمشير را شكست،- القوم: آن قوم را فرارى ~~داد،-- فلا عن فلان عقله: هوش از او به در شد وسپس بهوش آمد،- الرجل: آن ms1450 ~~مرد از كار روى گردان شد. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الفل- # [فل] (ن): گياهى است از نوع زيتونى واز دسته ياسمين، شكوفه آن سفيد رنگ ~~وخوشبو است. # =الفل- ### || AUTO [فل]: مص،- ج فلول: شكستگى شمشير يا شكاف در لبه آن،- ج فلول ~~وفلال: آنچه كه از چيزى فرو ريزد مانند ذرات آهن وجرقه آتش، گروه؛ «رجل فل ~~وقوم فل»: مرد فرارى ويا گروه فرارى (اين كلمه در مفرد وجمع يكسان بكار ~~برده مى شود) وگاهى بر وزن أفلال وفلول جمع بسته مى شود. # =فلى- # - فليا [فلي] الأمر: در آن كار تأمل نمود وآنرا مورد مطالعه قرار داد،- ~~رأسه او ثوبه: سر ولباس خود را از شپش پاك كرد. # =فلى- ### || AUTO تفلية رأسه أو ثوبه: مرادف (فلاه) است. # =الفلا- ### || AUTO ### || AUTO [فلو]: جمع (الفلاة) است، در زبان متداول به معناى ~~جاى بى سقف وباز مى باشد؛ «نام في الفلا»: در جائيكه سقف ندارد خوابيد. # =الفلى- # [فل]: «كتيبة فلى»: هنگ فرارى. # =الفلاة- ### || AUTO ج فلوات وفلا وفلي وفلي، وجمع فلا أفلاء [فلو]: بيابان وسيع وبزرگ. # =الفلاح- # الفوز، كاميابى، رهائى يافتن؛ «حي على الفلاح»: به راه راستى وكاميابى ~~بشتابيد، خوشوقتى، پايدارى وبقاء. # =الفلاح- ### || AUTO ج فلاحة وفلاحون: كشاورز، كرايه كننده ستوران، ناوى، مردم ~~كوهستان وروستا به هر شكل وصورت. # =الفلاحة- # مرادف (الفلاحة) است. # =الفلاحة- ### || AUTO كشاورزى، شخم زدن. # =الفلاس- ### || AUTO فروشنده سكه هاى فلزى. # =الفلاقة- # ج فلاق: پاره اى چيزى. # =فلان- # كنايه از انسان است وبدون (ال) بكار برده مى شود اما اگر (ال) بر آن ~~درآيد ويژه غير انسان مى شود مانند (ركبت الفلان): ### || AUTO بر فلان چيز سوار شدم. # =فلانة- # مؤنث (فلان) است وحكم آن مانند (فلان) است با اين تفاوت كه ممنوع از صرف ~~است مانند «جاءت فلانة» # الفلاية- ### || AUTO [فلي]: مرادف (التفلية) است. # =فلت- ### || AUTO - فلتا: رهائى يافت،- ه: او را نجات داد، آزاد كرد. # =الفلت- # مص؛ «تبغ فلت»: تنباكوى بسته بندى نشده. # =الفلت- ### || AUTO نجات يافتن، رهائى. # =الفلة- # [فل] (ن): واحد (الفل) است. # =الفلة- ### || AUTO [فل]: شكستگى لبه شمشير، ودر زبان متداول به معناى انصراف است. # =الفلتان- # «فرس فلتان»: اسب تيزرو، ms1451 تندرو. # =الفلتان- ### || AUTO «رجل فلتان»: مرد دلير وماجراجو؛ «فرس فلتان»: اسب تيزرو، تندرو. # =الفلتة- ### || AUTO ج فلتات: اسم مرة از (فلت) است، آخرين شب ماه يا آخرين ماه، ~~كارى نااستوار كه سست انجام شده باشد؛ «خرج الرجل فلتة»: آن مرد ناگهان ~~خارج شد؛ «فلتات الكلام»: اشتباهات وناهنجاريهاى سخن. # =الفلتي- ### || AUTO مرد آلوده به گناه. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =فلج- # - فلجا وفلوجا الشي ء: آنرا به دو نيم تقسيم كرد،- الحراث الأرض: كشاورز ~~زمين را شخم زد. # =فلج- # - فلجا وفلجة: به بيمارى فلج مبتلا شد، ميان قدمها يا دستها يا دندانهاى ~~او فاصله افتاد. # =فلج- ### || AUTO به بيمارى فلج مبتلا شد. # =الفلج- # مص،- ج فلوج: نيمه چيزى. # =الفلج- # نيمه چيزى، پيمانه كيل. # =الفلج- ### || AUTO مص، بامداد، فلج شدن. # =فلح- ### || AUTO - فلحا: لب پائين او شكافته شد. # =الفلح- # مص،- ج فلوح: شكاف. # =الفلح- ### || AUTO شكافى كه در لب پائين باشد، پيروزى، رهائى، خوشوقتى، بازماندن. # =الفلحاء- ### || AUTO «شفة سفلى فلحاء»: لب زيرين كه شكافته شده باشد. # =الفلحة- ### || AUTO شكافى در لب پائين. # =فلذ- # - فلذا له من المال شيئا: چيزى از مال را براى او كنار گذاشت. # =فلذ- ### || AUTO تفليذا [فلذ] الشي ء: آن چيز را پاره پاره كرد. # =الفلذ- ### || AUTO ج أفلاذ: كبد شتر. # =الفلذة- ### || AUTO ج فلذ وفلذ وأفلاذ: پاره اى از جگر يا گوشت يا طلا وجز آنها. # =الفلز- # نوعى مس سفيد رنگ، خرده آهن، بر جواهرات نيز اطلاق مى شود. # =الفلز- # مرادف (الفلز) است. PageV01P670 ### || AUTO =الفلز- ### || AUTO مرادف (الفلز) است. # =فلس- ### || AUTO تفليسا [فلس] القاضي فلانا: قاضى حكم به افلاس او صادر كرد. # =الفلس- ### || AUTO ج أفلس وفلوس: پول فلزى كه در بعضى از كشورها متداول است. # =الفلسفة- ### || AUTO حكمت، شناخت مبادى وعلل اوليه اشياء. اين كلمه يونانى است ~~ومركب است از فيليا يعنى محبت وصوفيا يعنى حكمت وتأويل آن چنين است (محبت ~~حكمت)، فلسفه. # =فلش- ### || AUTO - فلشا الأمتعة: متاع را در هم برهم كرد. اين كلمه سريانى است ~~ودر زبان متداول رايج است. # =فلص- ### || AUTO تفليصا [فلص] الرجل: او را نجات داد، رهائى بخشيد. # =فلع- # - فلعا الشي ء: آن چيز را دو نيم كرد. # =فلع- ### || AUTO تفليعا ms1452 [فلع] الشي ء: آن چيز را دو قسمت كرد، پاره كرد. # =الفلع- # ج فلوع: شكاف در كف پا وجز آن. # =الفلع- ### || AUTO ج فلوع: مرادف (الفلع) است. # =فلفش- ### || AUTO فلفشة الأمتعة: متاعها را درهم ريخت. اين كلمه سريانى است ودر ~~زبان متداول رايج است. # =فلفل- ### || AUTO فلفلة [فلفل] الطعام: در غذا فلفل ريخت،- القوم: يكى پس از ~~ديگرى رفتند. # =الفلفل- # (ن): درخت فلفل كه مركز اصلى آن كشور هند است وداراى ميوه اى تند وتيز ~~است وپودر آن در غذا مصرف مى شود،- الكاذب (ن): درختى است زيبا كه داراى ~~برگهاى سبز وميوه آن سرخ رنگ به شكل فلفل است كه براى تزئين از آن استفاده ~~مى شود. # =الفلفل- ### || AUTO (ن): مرادف (الفلفل) است. # =الفلفلة- # (ن): يك دانه فلفل. # =الفلفلة- ### || AUTO (ن): يك دانه فلفل. # =فلق- # - فلقا الشي ء: آن چيز را دو نيم يا دو قسمت كرد،- الله الصبح: خداوند ~~تاريكى شب را برطرف وبامداد را آشكار كرد. # =فلق- ### || AUTO تفليقا [فلق]: مرادف (فلق) است. # =الفلق- ### || AUTO مص،- ج فلوق: شكاف؛ «فى رجله فلوق»: در پاى او پارگيها ~~وشكافهائى است؛ «فلق الرأس»: فرق سر؛ «مثلثات الفلوق»: نوعى از جانوران ~~قديمى وباستانى است كه از آنها آثار سنگى باقيمانده است وگويند از قديمى ~~ترين حيوانات شناخته شده مى باشد. # =الفلق- # نيمى از چيزى كه دو قسمت شده است، امرى شگفت، بلا. # =الفلق- # ج فلقان: شكاف در كوه، زمين هموار كه ميان دو بلندى باشد، بامداد، بيان ~~حقيقت، مخلوقات، دوزخ،- ج افلاق: ### || AUTO چوب فلك كه پاى را به آن بندند وتنبيه كنند،- من اللبن: شيرى ~~كه ترش شده باشد. # =الفلقة- # نيمى از چيزى كه دو قسمت شده است،- (ز): برگى كه هنوز از شاخه بيرون نزده است. # =الفلقة- ### || AUTO ج فلق: نيمى از چيز دو قسمت شده، پاره اى از چيزى، اولين برگ ~~سبز كه از نهال يا بته خارج مى شود، بلا وسختى. # =الفلك- # كشتى، اين كلمه كاربرد مذكر ومؤنث دارد. # =الفلك- # ج فلك وفلك وأفلاك: مدار ستارگان؛ «فلك البروج» (فك): مدار يكسان خورشيدى ~~است كه در دوازده برج سير مى كند واين ms1453 دايره به دوازده قسمت تقسيم مى شود ~~وهر يك 30 درجه دارد كه آن را (دائره كسوفى) نامند؛ «علم الفلك»: # دانشى است كه پيرامون ستارگان آسمان بحث مى كند،- الفلك ج فلاك: بر ~~زمينهائى كه بلندتر از زمينهاى پيرامون خود باشد اطلاق مى شود، تپه شنى، من ~~كل شي ء: ### || AUTO دايره وبيشتر هر چيزى،- من البحر: امواج دريا كه مىيد وبرمى گردد. # =الفلكة- ### || AUTO ج فلك وفلك: قطعه زمين يا تپه اى شنى گرد كه بلندتر از اطراف ~~خود باشد، هر چيزى كه بلند ودايره اى باشد،- (فلكة المغزل) ج فلك: زبانه اى ~~كه در بالاى دوك مى باشد، نام ديگر آن (ثقالة المغزل) است كه در زبان ~~متداول رايج است. # =الفلكسرة- ### || AUTO (ح): نوعى حشرات ذره بينى است كه به ريشه هاى درخت انگور زيان ~~وارد مى كند. # =الفلكي- ### || AUTO دانشمند ستاره شناس، منسوب به (الفلك) است. # =فلل- ### || AUTO تفليلا [فل] السيف: لبه شمشير را شكست،- القوم: آن قوم را ~~فرارى داد،- ه: او را برگردانيد. # =الفلل- ### || AUTO [فل]: شكسته شدن لبه شمشير. # =الفلم- # ج أفلام: فيلم عكاسى يا سينمائى، داستان سينمائى؛ «فلم جميل»: فيلم ~~سينمائى زيبا وجالب. # =الفلو- # ج أفلاء وفلاء [فلو]: كره هاى خر يا اسب كه يكساله شوند وآنها را از شير ~~باز دارند. # =الفلو- # ج أفلاء وفلاوى [فلو]: مرادف (الفلو) است. # =الفلو- ### || AUTO ج أفلاء وفلاوى [فلو]: مرادف (الفلو) است. # =الفلوة- ### || AUTO مؤنث (الفلو) است. # =الفلوس- ### || AUTO «فلوس السمك»: پولك ماهى كه بر روى پوست آن قرار دارد. # =الفليفلة- ### || AUTO مصغر (فلفلة) (ن): فلفل سبز كه از آن دلمه مى سازند. # =الفليق- ### || AUTO «الثمر الفليق»: ميوه خشك كه هسته آن را بيرون آورده باشند ~~مانند برگه زردآلو. # =الفليل- ### || AUTO [فل]: دسته وگروه، موى پشت سر. # =الفليلة- ### || AUTO موى پر پشت وانبوه. # =الفلين- ### || AUTO چوب پنبه كه براى در پوش شيشه وغيره بكار مى رود اين كلمه ~~يونانى است. # =الفلينة- ### || AUTO يك دانه چوب پنبه. # =الفليون- # اين كلمه نزد مسيحيان به معناى فرزندى است كه براى غسل تعميد به PageV01P671 ### || AUTO كليسا مى برند. اين كلمه ايتاليائى است. # =الفليونة- ### || AUTO ms1454 مؤنث (الفليون) است. # =الفم- # [فم] من الإنسان ج أفواه وأفمام: دهان انسان. # =الفم- # [فم] من الإنسان ج أفواه وأفمام: آن قسمت از دهان انسان كه براى سخن گفتن ~~يا خوردن غذا باز مى شود. اين كلمه در اصل (فوه) است ومثناى آن (فمان ~~وفموان وفميان) مى باشد؛ «فم القارورة»: دهانه بطرى يا سرشيشه بزرگ. # =الفم- # [فم] من الإنسان ج أفواه وأفمام: ### || AUTO مرادف (الفم) است. # =الفموي- ### || AUTO [فم]: منسوب به (الفم) است. # =الفمي- ### || AUTO [فم]: منسوب به (الفم) است. # =فن- ### || AUTO - فنا [فن] الشي ء: آن چيز را زينت داد. # =الفن- ### || AUTO [فن]: مص،- ج أفنان وفنون وجج أفانين: حالت وچگونگى، گونه يا ~~رسته اى از چيزى، هنر، تطبيق عمل وانديشه هنرمند بر آنچه كه از چهره هاى ~~طبيعى الهام مى گيرد وآنرا بوجود مىورد بويژه براى برانگيختن احساسات مانند ~~زيبايى، عكس، موسيقى وشعر. # =فنى- ### || AUTO - فناء [فني]: نابود شد،- الرجل: پير شد، سالخورده شد. # =الفناء- # [فني]: مص، نيستى برخلاف هستى، نابودى. # =الفناء- # ج أفنية وفني [فني]: حياط خانه؛ «فناء الطيور»: لانه هاى مرغ وخرگوش وجز آنها. # =الفناء- ### || AUTO [فن]: «شجرة فناء»: درخت پرشاخ وبرگ. # =الفنار- ### || AUTO ج فنارات: چراغ دريائى، گلدسته، چراغ كاغذى كه با شمع روشن مى ~~شود، فنر، اين كلمه فارسى است. # =الفنان- ### || AUTO [فن]: هنرمند، كسى كه در هنر خود ابداع بكار برد وشگفتى آرد. # =الفنجان- ### || AUTO ج فناجين: فنجان- اين كلمه فارسى است. # =فنجر- ### || AUTO فنجرة [فنجر] عينيه: با چشمان خود خيره شد وبه تندى نگاه كرد. ~~اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =فند- # - فندا: دروغ گفت، نادان وكم عقل شد،- فى الرأي او القول: در عقيده ~~وگفتار خود اشتباه كرد. # =فند- ### || AUTO تفنيدا ه: نظر او را تخطئه ورأى او را تضعيف كرد، او را تكذيب ~~كرد، او را سرزنش كرد،- الفرس: اسب را ناتوان كرد،- الحساب: بتدريج به حساب ~~رسيدگى كرد،- الكرم: شاخه هاى فرسوده وخشك درخت انگور را بريد. # =الفند- # ج فنود وأفناد: شاخه درخت، كوه بزرگ، زمينى كه در آن باران نيامده، گونه، ~~گروهى كه گرد هم باشند؛ «أتوا افنادا»: يعنى گروه گروه آمدند. # =الفند- ### || AUTO ms1455 مص، ج افناد: ناتوانى، كفران نعمت. # =الفندق- ### || AUTO ج فنادق: تيمچه، هتل، مسافرخانه، فندق، گلوله تفنگ. # =الفنطاس- ### || AUTO ج فناطيس [فنطس]: حوض كشتى، مخزن آب نوشيدنى در كشتى، ظرفى كه ~~در كشتى با آن آب گوارا ونوشيدنى توزيع كنند؛ «انف فنطاس»: بينى پهن. # =الفنطيس- ### || AUTO ج فناطيس [فنطس]: بينى كه سوراخ آن گشاد باشد، بددل، پهن وگشاد. # =الفنطيسة- ### || AUTO [فنطس]: بينى وپوزه خوك. # =الفنك- ### || AUTO (ح): حيوان كوچكى است شبيه به روباه با اين تفاوت كه دو گوش ~~بزرگ دارد واندام آن از چهل سانتيمتر تجاوز نمى كند. از پوست اين حيوان ~~استفاده مى شود ودر كشور مصر معروف است. # =فنن- # تفنينا [فن] الناس: مردم را به گونه هاى مختلف درآورد،- رأيه: ### || AUTO انديشه هاى گوناگون آورد وبه يك وضع ثابت نماند،- الشي ء بالشي ~~ء: چيزى را با چيزى درآميخت. # =الفنن- ### || AUTO ج أفنان وجج أفانين [فن]: شاخه راست ومستقيم درخت. # =الفنواء- ### || AUTO [فن] من الأشجار: درخت پرشاخه وبرگ. # =الفنون- # [فن]: جمع (الفن) است،- الجميلة: هنرهاى زيبا مانند موسيقى وشعر وتصوير ~~وبلاغت وجز آنها،- اللذيذة: هنرهاى لذت بخش مانند رقص وموسيقى وآواز واسب ~~سوارى،- الحرة: # هنرهائيكه بيشتر جنبه انديشيدن وخيال را دارند مانند شعر گفتن،- اليدوية ~~او الحيلية: # هنرهاى دستى مانند قابسازى ومجسمه سازى؛ «فنون الشعر»: انواع شعر. # =فني- ### || AUTO - فناء [فني]: نابود شد،- الرجل: پير وسالخورده شد. # =الفنيك- ### || AUTO «حامض الفنيك» (ك): اسيد فينيك كه پاك كننده است وبا آن ضد ~~عفونى كنند، اين كلمه فرانسوى است. # =الفهاد- ### || AUTO آموزش دهنده شكار يوزپلنگ، دارنده يوزپلنگها. # =الفهامة- ### || AUTO بسيار دانا- اين تاء براى مبالغه است. # =فهد- ### || AUTO - فهدا: بسان يوزپلنگ خوابيد يا خشم نمود، خوابيد واز كارى كه ~~بايد انجام دهد غفلت ورزيد،- عنه: از او غفلت كرد. # =الفهد- # ج فهود وأفهد (ح): يوزپلنگ. از جانوران درنده كه پاى آن بلندتر از پاى ~~پلنگ است وبر روى پوست آن نقطه هاى سياه وجود دارد اين حيوان بسيار مى خوابد. # =الفهد- # آنكه خواب وغافل از آنچه بايد انجام دهد باشد. # =الفهد- ### || AUTO مرادف (الفهد) است. # =الفهدة- ### || AUTO ج فهدات (ح): مؤنث (الفهد) است. # =فهرس- ### || AUTO فهرسة الكتاب: براى ms1456 كتاب فهرست نوشت. # =الفهرس- # ج فهارس، اين كلمه فارسى است وبه معناى سرفصلها ومطالب كتاب PageV01P672 ### || AUTO مى باشد كه معمولا در صفحه اول ويا آخر آن به گونه فهرست نوشته ~~مى شود، نام كتابى است كه در آن نام ساير كتابها نوشته شده باشد. # =الفهرست- ### || AUTO ج فهارس: مرادف (الفهرس) است. # =فهق- ### || AUTO - فهقا وفهقا الإناء: ظرف پر ولبريز شد. # =الفهقة- ### || AUTO ج فهاق (ع ا): اولين مهره استخوانى زير گردن كه نخستين مهره ~~ستون فقرات است. # =فهم- # - فهما وفهامة وفهامية الأمر أو المعنى: كار يا معنى را دانست وشناخت. # =فهم- ### || AUTO تفهيما [فهم] ه الأمر: امر را به او فهمانيد. # =الفهم- # مص، فهميدن، تصور چيزى وشناخت آن؛ «سوء الفهم»: نفهمى ونادانى. # =الفهم- ### || AUTO آنكه زود بفهمد وچيزى را درك كند. # =الفهيم- ### || AUTO ج فهماء: مرد فهميده، دانا. # =فو- ### || AUTO [فوه]: يكى از اسماء خمسه است وبه معناى دهان مى باشد كه رفع ~~آن با واو، ونصب آن با الف وجر آن با ياء است؛ «سقط لفيه»: از روى بر زمين افتاد. # =الفو- ### || AUTO (ن): سنبل كوهى كه براى ريزش موى مورد درمان قرار مى گيرد. # =الفوات- ### || AUTO ### || AUTO [فوت] مص؛ «قبل او بعد فوات الأوان»: پيش از آنكه ~~فرصت را از دست بدهد يا بعد از اينكه فرصت از دست رفته باشد؛ «موت الفوات»: ~~مرگ ناگهانى. # =الفوار- ### || AUTO [فور]: صيغه مبالغه بر وزن فعال است. # =الفوارة- # آنچه از محتواى ديگ كه بر اثر جوشيدن بخار شود. # =الفوارة- ### || AUTO [فور]: مؤنث (الفوار) است، منبع آب، فواره آب. # =الفواشي- ### || AUTO [فشو]: آنچه از دام وستور كه پراكنده باشند. # =الفواضل- ### || AUTO «فواضل المال»: سود ومنافع مال. # =الفواق- # [فأق]: بادى كه از معده خارج مى شود، آروغ، سكسكه. ### || AUTO =الفواق- # [فوق]: مص، مرادف (الفواق) است،- ج أفوقة وآفقة وجج افوقات: نفس محتضر ~~هنگام جان كندن، برگردانيدن نفس عميق كه در زبان متداول آنرا (الحازوقة) نامند. # =الفواق- ### || AUTO [فوق]: مص، فاصله ميان دو بار دوشيدن شتر. # =الفوال- # [فول]: باقلا فروش، باقلا پز. # =فوت- ### || AUTO تفويتا [فوت] ه: آنرا داخل كرد،- عليه الفرصة: كارى كرد كه ~~فرصت از دستش ms1457 برود،- الورد ونحوه: وقت چيدن گل گذشت وبرگهاى آن ريخت وبوى ~~خوش آن كم شد. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الفوت- ### || AUTO ج أفوات [فوت]: فاصله ميان دو انگشت. # =الفوه- ### || AUTO [فوه] (ن): مرادف (الفوه) به معناى روناس مى باشد. # =الفوتوغرافي- ### || AUTO منسوب به فتوگرافى است. # =الفوتوغرافية- ### || AUTO هنر عكاسى كه بوسيله نور بر يك سطح حساس چاپ مى شود وبدان ~~«التصوير الشمسي» گويند. # =الفوج- ### || AUTO ج أفواج وفؤوج وجج أفاوج وأفايج [فوج] (اع): يك هنگ از ارتش، ~~گروه ودسته؛ «جاؤوا افواجا وافرادا»: يعنى گروه گروه وتك تك آمدند. # =الفود- ### || AUTO ج أفواد [فود] (ع ا): كنار سر از پشت گوش به پائين وموى روى آن. # =الفور- ### || AUTO [فور]: مص، بى درنگ؛ «رجع من فوره او على الفور»: بى درنگ ~~برگشت؛ «فور كل شي ء»: آغاز هر چيزى. # =الفورة- ### || AUTO [فور] من الحر أو الغضب: شدت گرما يا خشم؛ «فورة النهار»: آغاز ~~روز؛ «فورة العشاء»: تاريكى شب؛ «فورة الكبد»: درد كبد كه غالبا با خونريزى است. # =فوز- ### || AUTO تفويزا [فوز] الطريق: راه نمايان شد،- الرجل: رفت، از جائى به ~~جاى ديگر منتقل شد، بدرود زندگى گفت،- الراعي بابله: شتربان با شتران خود ~~به بيابان رفت. # =الفوشيا- ### || AUTO (ن): گل آويز كه براى زينت از آن استفاده مى شود وزيبا ~~ورنگارنگ است. مركز اصلي آن مكزيك وزلاندنو است. # =فوض- ### || AUTO تفويضا [فوض] إليه الأمر: امر را به او سپرد،- المرأة: زن را ~~بدون مهر شوهر داد. # =الفوضى- # [فوض]: هرج ومرج، به هم خوردن نظم؛ «امرهم فوضى بينهم»: همه با هم اختلاف ~~نظر دارند؛ «قوم فوضى»: ### || AUTO مردمى كه رهبر ندارند. # =الفوضوي- ### || AUTO [فوض]: طرفدار بى بند وبارى. # =الفوضوية- ### || AUTO [فوض]: نظامى است سياسى واجتماعى به معناى هرج ومرج طلبى، وضع ~~مردمى است كه رئيس ورهبر ندارند ودستگاههاى اجرائى كشورشان به حالت تعطيل ~~درآمده باشد. # =فوط- ### || AUTO تفويطا [فوط] ه: او را پيش بند پوشانيد. # =الفوطة- ### || AUTO ج فوط [فوط]: لنگ يا پيش بند خدمتگزاران، حوله ودستمال. # =الفوعة- ### || AUTO [فوع] من الطيب: بوى خوش عطر،- من الشم: بوى تند وتيز،- من ~~الشباب: آغاز ms1458 جوانى. # =الفوفل- # مرادف (الفوفل) است. # =الفوفل- # ميوه درختى است در هندوستان خوشبو ومعطر بنام پوپل. # =فوق- # تفويقا [فوق] ه على قومه: او را بر قوم خود برترى داد،- السهم: نوك تير ~~را دو پهلو وشكافته كرد. # =فوق- # [فوق]: بالا، اين كلمه ظرف مكان وزمان است مانند (الكتاب فوق المنضدة»: # كتاب روى ميز است و«اقمت فوق شهر»: # بيش از يكماه در آنجا ماندم ونيز دلالت بر اضافه وفزونى دارد مانند ~~«العشرة فوق التسعة»: يعنى عدد ده بيش از نه است، وبه PageV01P673 ### || AUTO معناى برترى نيز مىيد مانند «هذا فوق ذاك»: اين برتر از آن ~~است. وگاهى بصورت اسم به كار مى رود مانند «واذا ذكرت فكل فوق دون»؛ «فوق ~~العادة»: بر خلاف معمول. # =الفوق- ### || AUTO ج فوق وأفواق [فوق]: نيش لب تير، گوشه زبان. # =الفوقاني- ### || AUTO [فوق]: بالائى. اين كلمه متناقض (التحتاني) است. # =الفوقة- ### || AUTO ج فوق وفقا [فوق]: جاى لب تير در زه كمان. # =الفول- ### || AUTO [فول] (ن): باقلاء، اين كلمه فارسى است. # =الفولاذ- ### || AUTO ج فواليذ [فلذ] (ك): پولاد، فولاد- اين كلمه فارسى است. # =فوه- # - فوها: داراى دهان بزرگ گرديد بطوريكه دندانهايش آشكار شد. # =فوه- ### || AUTO تفويها [فوه] ه: او را دهان بزرگ كرد. # =الفوه- # ادويه خوشبوى غذا،- ج أفواه: # دهان. # =الفوه- # گشادى دهان ونمايان شدن دندانها از ميان دو لب. # =الفوه- ### || AUTO (ن): گياهى است به نام (روناس) داراى ريشه هاى باريك ودراز به ~~رنگ سرخ كه از آن در رنگ آميزى نيز استفاده مى شود وهمچنين نيز براى درمان ~~بكار مى رود نام ديگر آن (عروق الصباغين) است. # =الفوهاء- ### || AUTO مؤنث (الأفوه) است؛ «طعنة فوهاء»: ضربه درشت وسخت. # =الفوهة- # ج فوهات من الوادي والطريق وجبل النار: دهانه دره ودشت وكوه آتشفشان. # =الفوهة- ### || AUTO سخن چينى وغيبت،- ج فوهات وافواه وفوائه: آغاز وابتداى هر ~~چيزى،- من الطريق والوادى وجبل النار: دهانه دره ودشت وكوه آتشفشان. # =في- # از حروف جر است واز معانى آن: (1) ظرفيت است مانند «الماء فى الكوز»: آب ~~در كوزه است، «فيما مضى من الزمان»: در زمان گذشته؛ «فيما يلى»: در آينده؛ ~~(2) مصاحبت مانند «جاء فى القوم وقمت فى ms1459 شروق الشمس»: با مردم آمد، با طلوع ~~آفتاب برخاستم؛ (3) تعليل مانند «قتل في ذنبه»: ### || AUTO بعلت گناهش كشته شد؛ (4) مقايسه مانند «ما علمي فى بحره إلا ~~قطرة»: دانش من با مقايسه به درياى دانش او چيزى جز قطره اى نيست؛ (5) ~~استعلاء مانند «ولأصلبنكم فى جذوع النخل»: شما را بر روى نخل به دار مى ~~كشم؛ (6) مرادف (ب) مىيد مانند (انت بصير فى عملك»: به كار خود بصيرت دارى؛ ~~(7) مرادف (إلى) مىيد. مانند «رد يده فى جيبه»: دست خود را بسوى جيب خود ~~برگردانيد؛ (8) مرادف (من) مىيد مانند «مضت علي ثلاثة أشهر في ثلاث سنين»: ~~سه ماه از سه سال بر من گذشت. # =الفياح- ### || AUTO ### || AUTO [فيح]: صيغه مبالغه بر وزن (فعال) است، بخشنده؛ ~~«رجل فياح»: مرد بسيار بخشنده؛ «بحر فياح»: درياى پر آب. # =الفياحة- ### || AUTO [فيح]: مؤنث (الفياح) است. # =الفياران- ### || AUTO [فور]: دو شاخه فلزى ترازو كه زبانه ترازو در ميان آنهاست. # =الفياض- # [فيض]: پر آب؛ «نهر فياض»: ### || AUTO رودخانه پر آب؛ «رجل فياض»: مرد بسيار بخشنده. # =الفيال- ### || AUTO ج فيالة [فيل]: دارنده فيل، فيلبان. # =الفيالة- ### || AUTO سستى رأي وانديشه. # =فيأ- ### || AUTO تفيئة [فيأ] الشجر: درخت سايه داد،- ت الرياح الغصون: باد شاخه ~~هاى درخت را تكان داد. # =الفي ء- ### || AUTO [فيأ]: مص،- ج أفياء وفيوء: سايه، دسته اى از پرندگان، غنيمت، خراج. # =الفيئة- # [فيأ]: اسم مرة از (فاء) است، برگشتن، زمان. # =الفيئة- ### || AUTO [فيأ]: اسم نوع از (فاء) است. # =الفيج- ### || AUTO ج فيوج [فيج]: خدمتگزار، پيك، فرستاده سلطان كه پياده رود، ~~گروهى از مردم، زمين پست وفرو رفته. # =الفيجن- ### || AUTO (ن): گياهى است كه برگهاى آن بسان صعتر (پودينه) است نام ديگر ~~آن (السذاب): سداب است. اين كلمه يونانى است. # =الفيجيتالين- # گونه اى روغن نباتى است. # =فيح- ### || AUTO تفييحا [فيح] الشي ء: آن چيز را بى شمار پخش كرد. # =الفيح- # [فيح]: فراخى. # =الفيح- ### || AUTO [فيح]: فراخى. # =الفيحاء- ### || AUTO [فيح]: مؤنث (الأفيح) است، خانه بزرگ، لقب دمشق وبصره وطرابلس ~~لبنان است. # =الفيد- ### || AUTO [فيد]: برگ زعفران. # =الفيروز- # فيروزه كه سنگى ارزشمند است. اين كلمه فارسى است. # =الفيروز- ### || AUTO مرادف (الفيروز): فيروزه. اين ms1460 كلمه فارسى است. # =الفيروزج- # مرادف (الفيروز): فيروزه. اين كلمه فارسى است. # =الفيروزج- ### || AUTO مرادف (الفيروز): فيروزه. اين كلمه فارسى است. # =الفيزيولوجيا- ### || AUTO فيزيولوژى: دانش وشناخت وظائف اعضاى بدن. # =الفيسيولوجيا- ### || AUTO مرادف (الفيزيولوجيا) است. # =الفيصل- ### || AUTO ج فياصل [فصل]: داور وقاضى، داورى كردن ميان حق وباطل، آنچه كه ~~ميان امور را فاصله بخشد، شمشير برنده؛ «حكم فيصل»: حكمى قاطع؛ «ضربة ~~فيصل»: ضربه نهايى. # =الفيض- # [فيض]: مص، مرگ،- ج فيوض وافياض: بسيار؛ «اعطاه غيضا من فيض»: يعنى كمى ~~از بسيار به او بخشيد؛ «رجل فيض»: ### || AUTO مردى كه خير او به همه مى رسد،- من الخيل: اسب تندرو وتيزرو. # =الفيضان- # [فيض]: مص؛ «فيضان النيل»: # بالا آمدن آب رودخانه نيل در مصر وفرو ريختن آن به زمينهاى مجاور. PageV01P674 ### || AUTO =الفيقة- # ج فيق وفيق وفيقات وأفواق وأفاويق [فوق]: شيرى كه در پستان در فاصله ميان ~~دو دوشيدن جمع مى شود،- من الليل: ### || AUTO بيشترين شب؛ «فيقة الضحى»: قبل از ظهر، چاشت. # =الفيكهان- ### || AUTO [فكه]: لطيفه گو، بذله گو. # =فيل- ### || AUTO تفييلا [فيل] رأيه: رأى او را تخطئه وتقبيح كرد،- الرجل فى ~~رأيه: آن مرد اشتباه كرد. # =الفيل- # ج أفيال [فيل]؛ «فيل الرأى»: مرد سست رأى. # =الفيل- # ج أفيال وفيلة وفيول [فيل] (ح): فيل؛ «داء الفيل»: بيمارى است كه ساق ~~وپاى را برآمده وضخم گرداند؛ «فيل الرأي»: ### || AUTO سست رأى. # =الفيلة- # [فيل]: مص، بدست آمدن فرصت؛ «اتتنى فيلة على فلان»: فرصتى بدست آمد كه ~~نيازمنديهاى خود را بر طرف كنم. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الفيلة- ### || AUTO [فيل] (ح): مؤنث (الفيل) است. # =الفيلجة- # ج فيالج، ويقال لها أيضا الصلجة: ### || AUTO پيله، پوست محافظ كرم ابريشم است ونام ديگر آن (الشرنقة) مى ~~باشد. اين كلمه ايتاليائى است. # =الفيلسوف- ### || AUTO ج فلاسفة: فيلسوف، فلسفه دان، ارسطاطاليس- اين كلمه يونانى است. # =الفيلق- ### || AUTO ج فياليق [فلق]: ارتش انبوه وبسيار، مرد بزرگ. # =الفيليرية- ### || AUTO (ن): گياهى است سنتى از نوع زيتونيها كه براى زينت از آن ~~استفاده مى شود. # =الفينة- ### || AUTO [فين]: زمان وساعت؛ «القاه الفينة بعد الفينة» «فينة بعد ~~فينة»: او را پى در پى افكند. # =الفيه- ### || AUTO ج أفواه [فوه]: ms1461 دهان، مرادف (الفم) است. # =الفيهق- # ج فياهق [فيهق]: هر چيزى كه فراخ باشد. PageV01P675 ### | AUTO ### || AUTO ق القاف # ق- ### || AUTO حرف بيست ويكم از حروف مبانى است كه بر آن حرف (لهوي) اطلاق مى ~~شود ودر حساب جمل عبارت از شماره (100) است. # =قاء- ### || AUTO قيئا [قيأ] ما أكله: آنچه را كه خورده بود از دهان برگردانيد،- ~~ت الطعنة الدم: زخم نيزه باعث خونريزى شد. # =القائئ- ### || AUTO فا. # =القائت- ### || AUTO [قوت]: غذا،- من العيش: غذاى كافى براى زندگى. # =القائد- # ج قواد وقود وقادة وجج قادات [قود]: ### || AUTO فا، آنكه فرمانده گروهان يا گردان لشكر باشد؛ «قائد الموقع»: ~~آنكه فرماندهى سربازان را در يكجا ويا يك شهر عهده دار باشد، القائد نيز به ~~معناى هر مستطيلى از زمين يا كوه مستطيل است، دماغه كوه. # =القائدة- ### || AUTO [قود]: مؤنث (القائد) است، تپه گسترده بر روى زمين. # =القائس- ### || AUTO [قيس]: فا. # =القائظ- # [قيظ]: آنچه كه بسيار گرم باشد؛ «يوم قائط»: روزى بسيار گرم، «قيظ قائظ»: ### || AUTO گرماى سخت. # =القائف- ### || AUTO ج قافة [قوف]: فا آنكه آثار را پيگيرى كند وآن را بشناسد، نسب ~~شناس كه با نظر تيزبين خود با يك نگاه به اندام نوزاد نسب او را در مى يابد. # =القائل- # ج قول وقيل وقالة وقؤول [قول]: فا. ### || AUTO =القائل- ج قيل وقيل وقيال [قيل]: آنكه در نيمه روز بخوابد. # =القائلة- ### || AUTO [قيل]: مص،- مؤنث (القائل) است، نيمه روز، خواب در نيمه روز، ~~استراحت وآرامش در نيمه روز. # =القائم- ### || AUTO ج قوم وقيم وقوام وقيام وقيم وقيام [قوم]: فا،- بذاته او ~~بنفسه: خودكفا، آنكه در زندگى به ديگرى نياز نداشته باشد،- بالأعمال: ~~نماينده سياسى هر دولت كه در كشور ديگرى به جاى سفير باشد؛ «قائم الماء»: ~~ساختمان بلندى كه روى آن منبع آب قرار دارد واز آن آب توزيع مى شود؛ «قائم ~~السيف»: دسته شمشير. # =القائمة- ### || AUTO ج قائمات وقوائم [قوم]: مؤنث (القائم) است، يك برگ از كتاب،- ~~(ت): ليست يا صورت حساب؛ «قائمة الدابة»: دست وپاى ستور؛ «قائمة الخوان او ~~السرير»: چهار پايه ميز غذا يا تخت خواب؛ «قائمة السيف»: دسته شمشير؛ ~~«العين القائمة»: ms1462 چشمى كه بينائى خود را از دست داده ولى حدقه آن سالم ~~مانده باشد. # =القائم مقام- ### || AUTO ج قوام المقامات وقائم مقامون [قوم] عند ارباب السياسة: ~~فرماندار شهرستان كه در رتبه ومقام بعد از آستاندار مى باشد. # =القائمقام- ### || AUTO ج قائمقامون [قوم]: مرادف (القائم مقام) است. # =القائمقامية- ### || AUTO اداره فرماندارى كه زير نظر فرماندار است، سمت فرماندار. # =القاب- ### || AUTO [قبو]: مقدار واندازه؛ «بينهما قاب قوسين»: كنايه از نزديكى ~~ميان دو چيز است. # =قابح- ### || AUTO مقابحة [قبح] ه: او را دشنام داد. # =القابس- ### || AUTO ج أقباس: فا، جوينده آتش. # =قابض- ### || AUTO مقابضة [قبض] ه: دست خود را در دست او گذاشت وفشار داد. # =القابض- # فا،- من الأطعمة: غذائى كه زبان را خشك كند،- من الأدوية: داروئى كه ضد ~~اسهال باشد؛ «قابض الأرواح»: ### || AUTO ملك الموت (عزرائيل). # =القابع- ### || AUTO ج قبع: فا آنكه گوشه گيرى كند ودر منزل خود پنهان باشد. # =قابل- ### || AUTO مقابلة [قبل] ه: با او روبرو شد،- ه بالمثل: با او مقابله بمثل ~~كرد،- الشي ء بالشي ء: چيزى را با چيزى ديگر مقايسه واندازه گيرى كرد تا ~~وجه مشابهت يا اختلاف آنها را بدست آورد. # =القابل- # ج قبلة: فا آنكه پذيرا باشد،- لكذا: # آنكه آماده پذيرفتن چيزى باشد، آنكه برايش ممكن باشد كه ... ؛ «قابل ~~للشفاء»: # آنكه قابل بهبودى باشد؛ «غير قابل للتجديد»: ### || AUTO قابل تجديد نيست، ونيز (القابل) بمعناى سال بعد از امسال مى باشد. # =القابلة- ### || AUTO ج قوابل وقابلات: مؤنث (القابل) است، شب آينده، ماما ويا قابله. # =القابلية- ### || AUTO آمادگى واستعداد، شايستگى در پذيرفتن كارى،- (طب): پرخورى وهوس ~~به غذا. # =قات- ### || AUTO - قوتا وقياتة [قوت] الرجل: به آن مرد مقررى ومعاش داد واو را ~~اندوهگين كرد. # =القات- # [قوت] (ن): گياهى است به شكل PageV01P676 ### || AUTO برگهاى چاى كه در يمن كشت مى شود وبرگهاى آنرا براى تسكين ~~وآرامش مى جوند. # =القاتر- ### || AUTO مرد خسيس كه بر خانواده خود سختى دهد وبخل ورزد؛ «سرج قاتر»: ~~زين كه براى ستور مناسب باشد وخوب بر پشت آن قرار گيرد. # =قاتل- ### || AUTO قتالا وقيتالا ومقاتلة [قتل] ه: با او ستيزه جوئى ودشمنى كرد،- ~~ه الله: خدا ms1463 او را بكشد، خدا او را لعنت كند. # =القاتل- ### || AUTO ج قاتلون وقتلة وقتال: فا، كشنده. # =القاتم- ### || AUTO ج قواتم: فا، سياه؛ «اسود قاتم» بسيار سياه. # =قاح- # فوحا [قوح] الجرح: زخم ورم كرد. # =قاح- ### || AUTO قيحا [قيح] الجرح: زخم چرك كرد يا از زخم چركى روان شد. # =القاحط- ### || AUTO ج قواحط: «عام قاحط»: سالى كه در آن باران نيامده وخشكسالى ~~بوجود آمده باشد. # =القاحل- ### || AUTO فا، «شي ء قاحل»: چيزى خشك،- من الجلود: چرم يا پوست خشك. # =قاد- ### || AUTO قيادة [قود] الجيش: فرمانده ارتش شد،- القاتل إلى موضع القتل: ~~كشنده را به جاى قتل برد،- قودا وقيادة وقيادا ومقادة وقيدودة الدابة: ~~افسار ستور را بدست گرفت وپيشاپيش آن به راه افتاد. # =القاد- ### || AUTO [قود]: اندازه ومسافت. # =قادح- ### || AUTO مقادحة [قدح] ه: او را سرزنش كرد يا با او مناظره نمود. # =القادح- ### || AUTO فا، سياهى يا خوردگى در درختان يا دندانها، شكاف در چوب. # =القادحة- ### || AUTO ج قوادح: مؤنث (القادح) است،- (ح): كرم كه باعث پوسيدگى درخت ~~يا دندان شود. # =قادر- ### || AUTO مقادرة [قدر] ه: در برابر او مقاومت كرد،- ه: خواست با او ~~برابرى كند،- بين الشيئين: آن دو چيز را با هم مقايسه كرد. # =القادر- ### || AUTO فا، آنكه با ديگ غذا طبخ كند، آنچه از غذا كه در ديگ پخته شود. # =القادرة- ### || AUTO مؤنث (القادر) است. # =القادس- ### || AUTO حرم كعبه،- ج قوادس: كشتى بزرگ، پاره سنگى كه براى آب دادن به ~~شتران در آب نهند تا سهم هر يك از آب معين گردد. # =القادم- ### || AUTO فا، ج قدوم وقدام وقادمون؛ «العام القادم»: سال آينده،- ج ~~قوادم:؛ «قادم الإنسان»: سر انسان؛ «قادم الرحل»: قسمت جلو پالان. # =القادمة- ### || AUTO مؤنث (القادم) است، مفرد (القوادم والقدامى) است بمعناى پرهاى ~~بلند جلو بال پرنده. اما پرهاى ريز وكوتاه زير بال پرنده را «الخوافي) ~~گويند، لشكر؛ «قادمة العسكر»: پيشروان لشكر؛ «قادمة الرحل» قسمت جلو پالان. # =القادوس- ### || AUTO ج قواديس [قدس]: ظرفى كه دانه ها را هنگام آرد كردن در آن ~~ريزند، قيف آسياب كه در زبان متداول به آن (الكور) گويند، سطل كه با آن از ~~جوى آب برمى دارند. ms1464 # =القادومية- ### || AUTO [قدم]: راه كوتاه ونزديك. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =قاذى- ### || AUTO مقاداة [قذي] الرجل: آن مرد را مجازات كرد. # =قاذع- ### || AUTO مقاذعة [قذع] ه: او را دشنام داد. # =قاذف- ### || AUTO مقاذفة [قذف] ه: به او تير انداخت ودشنام داد. # =القاذف- ### || AUTO فا. # =القاذفة- ### || AUTO ج قاذفات: مؤنث (القاذف) است، هواپيماى بمب افكن. # =القاذور- ### || AUTO بد اخلاق وبد دل كه با مردم نياميزد، آنكه غذائى را نپسندد ~~ونخورد. # =القاذورة- ### || AUTO مرادف (القاذور) است؛ «ذو قاذورة»: به معناى القاذور است،- ج ~~قاذورات: روسپيگرى از قبيل زنا ومانند آن. # =القاذوف- ### || AUTO (اع): توپ جنگى كوچك، خمپاره. # =قار- # قورا [قور]: آن مرد پاورچين راه رفت تا صداى آن شنيده نشود،- الشي ء: ~~چيزى را گرد بريد. # =قار- ### || AUTO مقارة [قر] في الصلاة: در نماز آرام وبى حركت ايستاد،- الرجل: ~~با آن مرد همنشين وموافق شد. # =القار- # [قور] (ن): گياهى است تلخ. # =القار- # [قور وقير]: قيه، ماده اى سياهرنگ است كه بر روى بدنه كشتيها مى كشند. # =القار- ### || AUTO [قر]: فا؛ (يوم قار): روزى سرد. # =قارأ- ### || AUTO قراء ومقارأة [قرأ] ه: در خواندن درس با او مشاركت وهمراهى نمود. # =القارئ- ### || AUTO ج قراء وقارئون وقرأة [قرأ]: فا، مرد عابد وزاهد، قارى قرآن. # =قارب- ### || AUTO مقاربة ه: به او نزديك شد؛ با گفتار نيك با او سخن گفت،- فى ~~الأمر: از مبالغه دست برداشت وقصد راستى ودرستى كرد. # =القارب- ### || AUTO آنكه تمام شب راه مى رود تا روز بعد به آب برسد، كسى كه ~~شبانگاه جوينده آب باشد، آنكه براى شمشير غلاف مى گزيند،- ج قوارب: كشتى ~~كوچك؛ «قارب النجاة»: كشتى نجات دهنده. # =القارت- ### || AUTO آنكه هر چه بيابد بخورد؛ «دم قارت»: خونى كه زير پوست خشك شده باشد. # =القارة- # [قور] (ن): واحد (القار) است به معناى درخت جنگلى از تيره گردوها،- (ح): ~~خرس ماده،- ج قار وقارات وقور وقيران: # تپه كوچك كه از ديگر كوهها جدا شده باشد. # =القارة- ### || AUTO [قر]: مؤنث (القار) است،- عند اهل الجغرافيا: به معناى قاره ~~است مانند قاره آسيا واروپا وآمريكا؛ «عين قارة»: چشم شاد كه كنايه از ~~خوشحالى است. # =قارح- ### || AUTO مقارحة [قرح] ه: با ms1465 او رو به رو شد. # =القارح- ### || AUTO فا،- ج قوارح وقرح ومقاريح من ذى الحاقر: جانور سم دار. اين ~~كلمه در مؤنث نيز بكار مى رود. # =القارحة- # ج قارحات وقوارح: مؤنث (القارح) است. PageV01P677 ### || AUTO =القارس- # فا، سرماى سخت؛ «شي ء قارس»: ### || AUTO چيز كهنه وقديمى. # =قارص- ### || AUTO مقارصة [قرص] ه: يكديگر را نيشگون گرفتند. # =القارص- ### || AUTO فا،- (ح): نام حشره اى است مانند پشه. # =القارصة- ### || AUTO ج قوارص: مؤنث (القارص) است؛ «كلمة قارصة»: سخن درد آور وآزار دهنده. # =قارض- ### || AUTO مقارضة وقراضا [قرض] ه: كار بد او را مقابله به مثل كرد،- ه فى ~~المال: با او در تجارت وسرمايه ريزى مشاركت كرد. # =قارع- ### || AUTO قراعا ومقارعة [قرع] القوم: با يكديگر زد وخورد كردند، با هم ~~قرعه كشيدند،- القوم بالرماح: آن قوم با نيزه ها به هم حمله ور شدند،- ه: ~~با او شريك شد، در قرعه كشى بر او غلبه كرد وقرعه به نامش افتاد. # =القارع- ### || AUTO فا. # =القارعة- ### || AUTO ج قوارع: مؤنث (القارع) است، روز قيامت، بلاى سخت، بلاى كشنده؛ ~~«قارعة الطريق»: خيابان فراخ، شاهراه. # =قارف- ### || AUTO مقارفة وقرافا [قرف] ه: به او نزديك شد،- الذنب: نزديك بود ~~گناه كند. # =قارن- ### || AUTO قرانا ومقارنة [قرن] ه: با او دوستى كرد وهمنشين شد. # =القارورة- ### || AUTO ج قوارير [قر]: ظرفى كه در آن نوشابه يا عطر ومانند آن قرار مى ~~دهند، ظرف خرما، حدقه چشم. # =القاري- ### || AUTO [قري]: فا، روستائى، دهاتى. # =القارية- ### || AUTO ج قوار [قري]: مؤنث (القاري) است. # =القازوزة- ### || AUTO [قز]: شيشه هاى كوچك كاسه. # =قاس- # - قوسا [قوس] الشي ء على غيره وبه: # چيزى را با چيز ديگرى مقايسه نمود،- القوم: بر آنها پيشى گرفت. # =قاس- # - قيسا [قيس] الطبيب قعر الجراحة: ### || AUTO پزشك گودى زخم را اندازه گرفت،- الشي ء بغيره أو على غيره: ~~چيزى را با چيزى ديگر مقايسه نمود. # =القاس- ### || AUTO [قيس]: اندازه؛ «بينهما قاس رمح». ميان آن دو مقدار يك نيزه ~~فاصله است. # =قاسى- ### || AUTO مقاساة [قسو] الألم: با درد مقاومت نمود وسختى آن را تحمل كرد. # =القاسط- ### || AUTO ج قساط وقاسطون: فا؛ رجل قاسط: مرد ستم كار ودور از حق. # =قاسم- ### || AUTO مقاسمة ه المال: ms1466 هر يك سهم خود را از مال گرفتند،- ه على كذا: ~~براى او در فلان مورد سوگند خورد. # =القاسم- # فا؛ «القاسم الأكبر لعدد ما» (ع ح): ### || AUTO بزرگترين عدد قابل تقسيم بر عددى؛ قاسم او عاد عدد صحيح ن: عدد ~~صحيحى كه ن بر آن تقسيم شود وباقى نياورد؛ القاسم المشترك بين عدة أعداد (ع ~~ح): عددى كه بر چند عدد قابل تقسيم باشد. # =القاسي- ### || AUTO ج قساة [قسو]: سخت ومحكم. # =القاسية- ### || AUTO [قسو]: مؤنث (القاسى) است؛ «ارض قاسية»: زمين خشك وباير؛ «ليلة ~~قاسية»: شب بسيار تاريك. # =القاشر- ### || AUTO فا،- من الخيل: اسبى كه براى مسابقه اسب دوانى در آخر ساير ~~اسبان باشد. # =القاشور- ### || AUTO شوم، بد يمن،- من الخيل: مرادف (القاشر) است،- من الأعوام: ~~خشكسالى؛ «سنة قاشور»: سالى خشك وبى بركت. # =القاشورة- ### || AUTO من الأعوام: مرادف (القاشور) است؛ «سنة قاشورة»: سالى خشك وبى بركت. # =قاص- ### || AUTO قصاصا ومقاصة [قص] ه: حكم قصاص بر او جارى كرد، با مقابله به ~~مثل او را مجازات كرد. # =القاص- ### || AUTO [قص]: فا، قصه گو، سخنران، داستان سرا. # =القاصب- ### || AUTO ج قصاب: فا، گوشت فروش، نى زن، رعد بلند آواز. # =القاصد- # ج قواصد: فا، نزديك،- من السفر: ### || AUTO مسافرت آسان؛ «القاصد الرسولي»: سفير كليساى روم، ج قصاد: ~~اسقفى كه به نمايندگى پاپ به كليسا فرستاده مى شود؛ «طريق قاصد»: راه هموار. # =القاصدة- ### || AUTO ج قواصد: مؤنث القاصد است؛ «بيننا وبين الماء ليلة قاصدة»: ~~ميان ما وآب يكشب فاصله است. # =القاصر- ### || AUTO فا،- عند الفقهاء: آنكه تصرفات شرعى خود را نتواند انجام دهد؛ ~~«كلأ قاصر»: گياهى كه فاصله آن تا آب به اندازه زوزه سگ باشد. # =القاصف- ### || AUTO فا؛ «ريح قاصف»: باد بسيار سخت؛ «رعد قاصف»: تندر بلند آواز. # =القاصفة- ### || AUTO مؤنث القاصف است؛ «ريح قاصفة»: باد بسيار سخت. # =القاصل- # قطع كننده؛ «سيف قاصل»: ### || AUTO شمشير برنده. # =القاصوصة- ### || AUTO [قص]: سبد چوبى بزرگ كه داراى دو دسته باشد. اين كلمه در زبان ~~متداول رايج است. # =القاصي- ### || AUTO ج قاصون وأقصاء [قصو]: فا، دور؛ «القاصي والداني»: دور ونزديك. # =قاض- # - قوضا [قوض] البناء: ساختمان را خراب كرد. # =قاض- # قيضا [قيض] الشى ء: ms1467 آن چيز را دو نيم كرد؛ الشى ء: آن چيز شكافته شد،- ت ~~السن: دندان لق شد،- الشي ء بالشي ء: ### || AUTO چيزى را با چيزى همسان ساخت،- الشي ء من الشي ء: آن چيز را با ~~چيزى ديگر عوض كرد. # =قاضى- ### || AUTO مقاضاة [قضي] فلانا إلى الحاكم: از او نزد قاضى شكايت كرد،- ه ~~على مال: با او بر سر مال مصالحه كرد. # =القاضب- ### || AUTO ج قواضب من السيوف: شمشير تيز وبرنده. # =القاضبة- ### || AUTO مؤنث (القاضب) است. # =قاضم- ### || AUTO مقاضمة [قضم]: چيزى را كم كم وبتدريج خريد يا فروخت. # =القاضي- ### || AUTO ج قضاة [قضي]: فا، حاكم شرع؛ «قاضى القضاة»: رئيس حاكمان شرع، ~~ونيز به معناى كشنده مىيد؛ «سم قاض»: زهر كشنده. # =القاضية- ### || AUTO [- قضي]: مؤنث (القاضى) است، مرگ. # =القاطب- # آنكه چهره خود را ترش كند و PageV01P678 ### || AUTO ميان دو ابروى خود چين وچروك اندازد. # =القاطبة- ### || AUTO همگى؛ «جاؤوا قاطبة»: همگى آمدند. # =القاطر- ### || AUTO فا، هر شيره اى كه از درخت خارج مى شود وچكان باشد، صمغ،- (ن): ~~گياه بقم. # =القاطرة- ### || AUTO مؤنث (القاطر) است، لكوموتيو قطار راه آهن. # =قاطع- # مقاطعة [قطع] ه: با او ترك مراوده ومكاتبه كرد، او را رها كرد،- فلان ~~فلانا بسيفيهما: آن دو نفر شمشيرهاى خود را ارائه دادند تا ببينند كداميك ~~برنده تر است،- الأجير على كذا وكذا من الأجر او العمل: ### || AUTO براى كارگر دستمزدى در برابر كارش تعيين كرد،- القوم لحومهم ~~بالسيف: به جان هم افتادند وگوشت يكديگر را با شمشير بريدند. # =القاطع- ### || AUTO فا، دستگاه برش، الگوى لباس، ديوار، «قاطع التذاكر»: بليط ~~فروش؛ «قاطع الطريق»: دزد وراهزن ج قطع وقطاع؛ «قاطع التيار»: كليد برق، ~~ابزار خاموش كننده جريان برق؛ «قاطع النهر»: كنار رود خانه؛ «الدواء ~~القاطع»: داروئى كه خاصيت خود را از دست داده باشد؛ الطعام القاطع»: نزد ~~مسيحيان غذاى غير گوشتى است؛ «سيف قاطع»: شمشير تيز وبرنده؛ «لبن قاطع»: ~~شير ترش؛ «برهان قاطع»: دليل قانع كننده. # =القاطعة- ### || AUTO ج قواطع: مؤنث (القاطع) است. # =القاطعية- ### || AUTO (ت): مقدارى از كالا ومتاع كه در اثر كار فرسوده ويا سوخت وسوز شود. # =القاطن- ### || AUTO ج قطان ms1468 وقاطنة وقطين: فا، آنكه در جائى اقامت كند. # =القاطنات- ### || AUTO «قاطنات مكة»: كبوتران مكه. # =قاظ- ### || AUTO قيظا [قيظ] اليوم: گرماى روز سخت شد،- القوم بالمكان: آن قوم ~~در آن مكان در فصل تابستان اقامت كردند. # =القاع- # ج أقواع وأقوع وقيع وقيعان وقيعة [قوع]: ### || AUTO زمين هموار، دشت كه از كوه وجنگل فاصله داشته باشد. # =القاعة- ### || AUTO ج قاعات [قوع]: حياط خانه، سالن پذيرائى؛ «قاعة المحاضرات»: ~~سالن سخنرانى درسى؛ «قاعة التدريس»: كلاس درس. # =قاعد- ### || AUTO مقاعدة [قعد] ه: با او همنشينى كرد. # =القاعد- ### || AUTO فا، ج قعود، ج قواعد: زنى كه از شوهر كردن يا فرزند زائيدن ~~بازمانده شده باشد، جوال پر از دانه. # =القاعدة- # ج قواعد: مؤنث (القاعد) است،- (ع ج): قاعده رياضى كه در عبارت جبر خلاصه ~~مى شود ونيز به آن دستور وقانون گويند،- (ك): موادى تركيب شده در علم شيمى ~~است، به واژه (الأساس) مراجعه شود،- (اع): مركز عمليات جنگى، ستاد نيروهاى ~~سه گانه ارتش (زمينى، هوائى، دريائى)،- فى الاصطلاح: ودر اصطلاح بر اصل ~~وقانون وضابطه دلالت كند وامرى كلى باشد،- عند الكتاب: ودر اصطلاح ~~نويسندگان نمونه آموزش خط ونوشتن است،- من البيت: اساس وپى خانه است،- من ~~الهودج: چوب هودج است،- من البلاد: ### || AUTO بزرگترين شهر كشور، پايتخت؛ «قاعدة التمثال»: پايه مجسمه؛ ~~«قاعدة الطائرات»: باند هواپيما، زمين پرواز. # =قاف- ### || AUTO - قوفا [قوف] أثر فلان: به دنبال فلانى رفت. # =القاف- ### || AUTO [قوف] من الرقبة: موى افشان بر فرورفتگى پشت گردن. # =القافز- ### || AUTO فا، جهنده پرش كننده. # =القافزة- ### || AUTO ج قوافز: مؤنث (القافز) است، اسب تند رو،- (ح): قورباغه. # =القافل- ### || AUTO ج قافلة وقفال: آنكه برگردد، رجوع كننده. # =القافلة- ### || AUTO ج قوافل: مؤنث (القافل) است، كاروان، گروهى كه با هم سفر كنند ~~ويا با هم برگردند. # =القافية- ### || AUTO ج قواف [قفو]: پشت گردن، كلمه يا حرف كه در آخر بيت شعرى ~~باشد،- من كل شي ء: آخر هر چيزى. # =قاق- # - قوقا [قوق] ت الدجاجة: مرغ صدا كرد. # =قاق- ### || AUTO - قيقا [قيق] ت الدجاجة: مرغ صدا كرد. # =القاق- # [قوق]: احمق وخوشگذران،- من الرجال: مرد بسيار بلند قامت،- (ح): ### || AUTO گونه اى كلاغ كه سر وبال ودم آن سياه وبقيه ms1469 تن آن به رنگ ~~خاكسترى است،- (ح): پرنده اى آبى كه گردن دراز دارد،- ج قيقان: به معناى ~~كلاغ است. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =القاقلى- ### || AUTO (ن): گياهى است شور مزه مانند اشنان (قاقل). # =القاقلة- ### || AUTO أو الهال (ن): گياهى است از رسته قاقلها (هل) كه خوشبو است ~~ومركز كشت آن هندوستان است ودر بعضى از كشورهاى شرقى به قهوه اضافه مى ~~كنند، ميوه درخت قاقله. # =القاقم- ### || AUTO (ح): حيوانى است زيبا روى از نوع سمور كه از آن بوى بدى پخش مى ~~شود، پوست آن قيمتى است واز آن پوستين هاى گرانبها سازند. # =القاقوم- ### || AUTO (ح): مرادف (القاقم) است. # =قال- # - قولا وقالا وقيلا وقولة ومقالا ومقالة [قول]: # گفت: تلفظ كرد، مرد،- له: به او گفت،- عنه: از او روايت كرد،- بكذا: حكم ~~كرد،- به: او را دوست داشت وبه خود اختصاص داد،- عليه: به او تهمت زد، ~~برأسه: با سر اشاره كرد، بيده: دست خود را بلند كرد وگرفت،- برجله: راه ~~رفت،- بثوبه: پيراهن خود را بالا زد،- القوم بفلان: او را كشتند،- الحائط: ~~ديوار فرو ريخت، گاهى قال به معناى (ظن) يعنى گمان وخيال مىيد ومانند (ظن) ~~عمل مى كند بشرط اينكه با لفظ استقبال در مخاطبى كه مسبوق به استفهام باشد ~~بيايد ودر ميان استفهام وفعل فاصله اى بجز ظرف نباشد مانند: «أتقول زيدا ~~منطلقا» كه بمعناى (أتظنه منطلقا) مى باشد. برخى از دانشمندان قواعد زبان ~~عربى واژه (قال) را مطلقا PageV01P679 ### || AUTO بمعناى (ظن) دانسته اند مانند: «قلت زيدا منطلقا»، ونيز بمعناى ~~(مال واقبل) آمده است. همچنين براى توجيه وآماده كردن افعال از اين واژه ~~استفاده مى شود مانند: # «قال فأكل وقال فضرب» ومانند اينگونه تعبيرات. # =قال- # - قيلا وقائلة وقيلولة ومقالا ومقيلا [قيل]: ### || AUTO در نيمه روز خوابيد، خواب قيلوله كرد،- قيلا: شير دوشيد وآن را ~~در نيمه روز آشاميد. # =القال- ### || AUTO [قول]: مص، گفتار، آنچه كه مردم مى گويند؛ «كثر قال الناس ~~وقيلهم»: گفته هاى مردم زياد شد. # =القالة- ### || AUTO [قول]: القول، مرادف (القول) است، شايعاتى كه ميان مردم چه خوب ~~وچه بد ms1470 گفته مى شود، خواب در نيمه روز. # =القالب- # ج قوالب: قالب كه از روى آن چيزى بسازند از قبيل قالب ريخته گرى، قالب كفش. # =القالب- ### || AUTO ### || AUTO فا،- ج قوالب: قالب كفش، قالب ريخته گرى، قد وقامت ~~انسان، خرماى سرخ رنگ. # =القالص- ### || AUTO «ظل قالص»: سايه اى كه در حال رفتن باشد. # =قالع- ### || AUTO مقالعة [قلع] الرجلان: با هم كشتى گرفتند وهر يك ديگرى را از ~~زمين بلند كرد. # =القالي- # [قلي]: كينه توز. # =قام- # - قوما وقومة وقياما وقامة [قوم]: ايستاد، برخاست، استوار ماند،- الحق: ~~حق آشكار وثابت شد،- الأمر: آن كار پايدار شد، بالأمر: آن كار را به عهده ~~گرفت،- اهله: به امور آنها رسيدگى وتوجه نمود،- بدور كذا: ### || AUTO كار محوله را به خوبى انجام داد،- على الأمر: بر كار مراقبت ~~كرد،- ت الصلاة: نماز بر پا شد،- في الصلاة: به نماز ايستاد،- ميزان ~~النهار: روز به نيمه رسيد وظهر شد،- الماء: آب خشك شد وراه نرفت،- ت السوق: ~~بازار كار رونق گرفت،- المتاع بكذا: براى متاع قيمت گذارى عادلانه شد،- به ~~ظهره: كمر او درد گرفت،- على غريمه: از بدهكار خود مطالبه كرد،- فى وجهه: ~~در برابر او ايستادگى واعتراض كرد؛ «قام يفعل كذا»: شروع بكارى كرد وآن را ~~ادامه داد. # =القام- ### || AUTO [قم]: فا. # =القامة- ### || AUTO [قوم]: مص،- ج قامات وقيم: گروه مردم،- من الإنسان: قامت ~~واندام انسان،- ج قيم: قرقره وطناب، چرخ چاه. # =قامر- ### || AUTO مقامرة وقمارا [قمر] ه: با او قمار بازى كرد. # =القاموس- ### || AUTO ج قواميس [قمس]: دريا، قسمتهاى گود دريا، كتاب قاموس ~~فيروزآبادى در لغت وهر كتابى كه لغت نامه باشد، اين واژه مرادف كلمه ~~«المعجم» و«كتاب لغة» مى باشد. # =قان- ### || AUTO - قينا [قين] الحديد: آهن را ساخت واستوار كرد،- الإناء: ظرف ~~را تعمير كرد،- قينا وقيانة: آهنگر شد. # =القان- ### || AUTO [قون وقين] (ن): درختى كه از چوبهاى آن كمان سازند. # =القانئ- ### || AUTO [قنأ]: أحمر قانئ: آنچه كه بسيار سرخ باشد. # =القانت- ### || AUTO ج قنت: فا، آنكه همواره عبادت ونيايش كند، نمازگزار، عابد. # =القانة- ### || AUTO [قون وقين] (ن): واحد درخت (القان) است. # =القانصة- # شكارگران،- ج قوانص الطير: ### || AUTO چينه دان پرنده. # =القانط- ### || AUTO نوميد، نااميد. # =القانع- ### || AUTO ج قانعون وقنع: فا، قانع، ms1471 در يوزه خوار-، خدمتكار ومزدور قوم، ~~آنكه از جائى بجاى ديگر رود. # =القانون- ### || AUTO ج قوانين [قن]: اصل واساس، مقياس هر چيزى، دستگاهى از موسيقى، ~~مجموعه اى از مقررات ودستورات كه در روابط مردم اعم از حقيقى وحقوقى ويا ~~مالى است كه تهيه وتدوين شده است وانواع بسيارى دارد كه مهمترين آنها، ~~قانون اساسى، قانون تجارت، قانون جزا وكيفر، قانون مدنى و... مى باشد،- (ع ~~ج): در علم جبر به معناى يك قاعده رياضى است كه آن را دستور ويا قاعده نامند. # =القانوني- ### || AUTO [قن]: منسوب به (القانون) است، قانون دان ومتشرع؛ «الحق ~~القانونى» مجموعه قوانين كليسا است. اين كلمه از (كانون) كه يونانى است ~~گرفته شده است. # =القانونية- ### || AUTO [قن]: شرعي، مشروع. # =القاني- ### || AUTO [قنو] «أحمر قان»: بسيار سرخ. # =قاهر- ### || AUTO مقاهرة [قهر] ه: بر او چيره شد وغلبه كرد. # =القاهر- ### || AUTO فا، ج قواهر: بلند؛ «جبل قاهر» كوه بلند. # =القاهرة- ### || AUTO : مؤنث (القاهر) است، اثر نمايان از هر چيزى؛ «اسباب قاهرة»: ~~موجبات وعلل اضطرارى وجبرى. # =قاوى- ### || AUTO مقاواة [قوي] الرجل: در نيرومندى بر او چيره شد. # =قاول- ### || AUTO مقاولة [قول] ه في الأمر: با او مباحثه ومجادله كرد. # =قاوم- ### || AUTO قواما ومقاومة [قوم] ه: با او برخاست، با او مخالفت كرد،- الشي ~~ء: به جاى او برخاست. # =القاووش- ### || AUTO ج قواويش: اطاقى بزرگ در زندان- اين كلمه تركى است. # =القاووق- ### || AUTO ج قواويق: نوعى كلاه بوقى است كه بر سر گذارند- اين كلمه فارسى است. # =قايس- ### || AUTO قياسا ومقايسة [قيس] بين الأمرين: ميان دو چيز مقايسه كرد،- ~~الشي ء بكذا: چيزى را با چيزى اندازه گرفت،- الرجل: با آن مرد در راه رفتن ~~هماهنگى كرد،- ه فى كذا: با او در چيزى مسابقه داد. # =قايض- ### || AUTO قياضا ومقايضة [قيض] فلانا بكذا: با او چيزى را معاوضه وتبديل نمود. # =قايظ- # قياظا ومقايظة [قيظ] ه: در تابستان با او معامله كرد، در فصل تابستان با ~~او در جائى PageV01P680 ### || AUTO اقامت نمود. # =قايل- ### || AUTO مقابلة [قيل] ه: با او معاوضه ومبادله كرد. # =القؤود- ### || AUTO [قود]: «فرس قؤود»: اسب منقاد وزبون. # =القؤول- ### || AUTO ج قول وقول [قول]: ms1472 بسيار سخنگو. # =قب- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO - قبا [قب] القبة: گنبد ~~ساخت،- القوم: آن قوم سر وصدا راه انداختند ورفتند،- قببا الخصر او البطن: ~~كمر يا شكم باريك شد. # =القب- # [قب]: مص، آسترى جيب در لباس، سوراخ قرقره، مهتر وبزرگ خاندان، رئيس ~~مردم، حيوان نر، پيمانه غلات مانند قپان، (قب الميزان) ميله اى كه دو كفه ~~ترازو بر آن آويخته مى باشد. # =القب- # [قب]: رئيس مردم كه بر او اعتماد كنند، استخوان بر آمده پائين كمر كه ~~ميان دو لمبه (سرين) قرار دارد، استخوان دنبالچه. # =قبا- # - قبوا وقبا [قبو] البناء: ساختمان را به شكل گنبد در آورد،- قبوا وقبا ~~الشي ء: ### || AUTO چيزى را به شكل قوس در آورد. # =قبى- ### || AUTO تقبية [قبو] المتاع: مواد غذائى را انبار كرد،- الثوب: از ~~پارچه قبا دوخت،- ه عن الأرض: او را از زمين كمى بلند نمود. # =القباء- # ج أقبية [قبو]: قبا كه بر روى پيراهن پوشند. # =القباء- # [قبو]: مقدار؛ (بينهما قباء قوسين): ### || AUTO فاصله ميان آن دو به اندازه فاصله دو طرف كمان است وكنايه از ~~نزديك بودن است. # =القباجور- ### || AUTO پرده كركره اى (اين كلمه از فرانسه گرفته شده است) وبه معناى ~~آنچه كه از روشنائى جلوگيرى كند مى باشد. # =القبار- ### || AUTO چراغ شكارگر در شب، گروهى كه براى بيرون كشيدن شكار از ميان ~~دام گرد هم آيند. # =القباع- ### || AUTO خار پشت كه شبيه به كلاكموش است، پيمانه بزرگ. # =القباعي- ### || AUTO آنكه سرى درشت وبزرگ دارد. # =القباقب- ### || AUTO [قبقب]: مرد پر حرف، پر چانه، دروغگو، بد اخلاق. # =القبال- ### || AUTO من النعل: بند كفش يا زبانه چرمى كفش. # =القبالة- # مقابل؛ «جلس قبالته»: رو به روى او نشست. # =القبالة- ### || AUTO مص، قباله، سند تعهد ويا الزامى از كار يا بدهى وجز آن. # =القبان- ### || AUTO قپان كه چيزهاى سنگين را با آن وزن مى كنند. اين كلمه تركى است. # =القبانة- ### || AUTO قپاندارى. # =القباني- # قپاندار، كسى كه براى مردم با قپان چيزى را وزن كند. # =قبب- # يقب قبيا [قب] الخصر أو البطن: كمر يا شكم باريك ولاغر شد. # =قبب- ### || AUTO تقبيبا [قب] الرجل: آن مرد گنبدى ساخت،- البيت: بر روى خانه ms1473 ~~گنبد ساخت. # =القبب- # [قب]: مص، باريكى كمر وفرورفتگى شكم. # =القبة- # ج قباب وقبب [قب] (ب): گنبد،- الخضراء او الزرقاء: گنبد سبز يا آبى كنايه ~~از آسمان است؛ «قبة الشهادة»: نزد يهود چادرى بود كه در آن تابوت عهد را ~~قرار مى دادند كه به آن «قبة الزمان» نيز گويند؛ «قبة الإسلام»: شهر بصره است. # =القبة- ### || AUTO [قب]: «قبة الثوب» عند العامة: يقه پيراهن. # =القبج- ### || AUTO (ح): كبك (فارسى است). # =القبجة- ### || AUTO (ح): واحد كبك است كه براى مذكر ومؤنث يكسان بكار مى رود. # =قبح- # -- قبحا وقبوحا ه الله عن الخير: خدا به او خير ندهد. # =قبح- # - قبحا وقبحا وقباحة وقباحا وقبوحا وقبوحة: زشت شد بر خلاف زيبا شد. # =قبح- # تقبيحا [قبح] ه الله عن الخير: خدا او را خير ندهد،- له وجهه: او را بر ~~كار ناپسندى كه كرده است سرزنش نمود،- عليه فعله: ### || AUTO بدى وزشتى كار او را به رخش كشيد. # =القبح- ### || AUTO مص، سخن يا كار يا چهره زشت وبد. # =قبر- ### || AUTO - قبرا ومقبرا الميت: مرده را به خاك سپرد. # =القبر- ### || AUTO مص،- ج قبور: گور، قبر. # =القبرة- ### || AUTO ج قبر وقبر (ح): چكاوك (پرنده اى است خوش آواز). # =القبرس- ### || AUTO بهترين نوع مس. # =القبرية- ### || AUTO (ن): گياهى است داراى گلهاى ارغوانى وزيبا. # =قبس- # - قبسا النار: آتش روشن كرد، ه النار: ### || AUTO براى او آتش آورد،- منه النار: شعله اى از آتش برگرفت،- العلم: ~~علم آموخت واز آن استفاده برد،- فلانا العلم: او را دانش آموخت. # =القبس- ### || AUTO شعله آتش، پاره اى از آتش. # =القبسة- ### || AUTO اسم مرة از (قبس) است؛ «قبسة العجلان»: ضرب المثلى است در شتاب ~~به كسى كه داخل خانه اى مى شود وتوقف نمى كند مگر به اندازه آتش بردن. # =قبص- # - قبصا الشي ء: چيزى را با نوك انگشتان خود گرفت. # =قبص- ### || AUTO تقبيصا [قبص] الشي ء: مرادف (قبصه) است. # =القبصة- # ج قبص: مرادف (القبصه) است. # =القبصة- ### || AUTO ج قبص: آنچه كه با نوك انگشتان گرفته شود،- من الطعام: غذائى ~~كه با دو دست برداشته شود. # =قبض- # قبضا الشي ء: آن چيز را گرفت،- الطائر جناحه: پرنده بال خود را جمع كرد،- ~~بطنه: شكم او ms1474 بند آمد ومعده اش كار نكرد،- بيده الشي ء وعلى الشي ء: چيزى ~~را در مشت خود گرفت،- قبضة: يك مشت گرفت، منه المال: مال را از او براى خود ~~گرفت، ه الله: خدا او را كشت، الرجل عن القوم: از آن قوم دورى نمود،- بده ~~عن الشي ء: از گرفتن چيزى خود دارى نمود،- ه عن الأمر: او را از آن كار باز ~~داشت،- القوم: آن قوم با شتاب رفتند. PageV01P681 ### || AUTO =قبض- # مرد،- المريض: بيمار مشرف بر مرگ شد. # =قبض- ### || AUTO تقبيصا [قبض] الشي ء: آن چيز را جمع آورى كرد، آن را جمع آورى ~~وپنهان كرد؛ «قبض وجهه فتقبض»: چهره خود را گرفت وگرفته شد،- المال فلانا: ~~مال يا پول را بدست او سپرد. # =القبض- ### || AUTO ### || AUTO آنچه از مال كه گرفته شده باشد، غنيمت جمع آورى ~~شده قبل از تقسيم، شتابزدگى، سرعت. # =القبضة- # آنچه كه گرفته شده باشد،- من الشي ء: مشت پر. # =القبضة- ### || AUTO اسم مرة از (قبض) است، آنچه را كه دريافت كرده باشى؛ (صار الشي ~~ء في قبضته): آن چيز در تصرف ومالكيت او قرار گرفت، مرگ،- من الشي ء: مشت ~~پر از چيزى؛ «قبضة السيف»: دسته شمشير. # =قبط- ### || AUTO - قبطا الولد: آن جوان ترسيد وگريخت. اين كلمه سريانى است. # =القبطان- ### || AUTO كاپيتان كشتى. اين واژه ايتاليائى است. # =قبع- ### || AUTO - قبوعا القنفذ: خار پشت سر خود را در پوست خود فرو كرد. ### || AUTO =- الرجل فى قميصه: آن مرد سر خود را در گريبان فرو برد، رأسه: ~~سر خود را در پيراهن خود فرو كرد،- فى الأرض: آن مرد به سياحت پرداخت،- فى ~~منزله: در خانه خود گوشه گير وپنهان شد. # =القبع- # بوق،- عند العامة: پوشش سر وكلاه ونام ديگر آن (قبوعة) است. # =القبع- ### || AUTO (ح): خارپشت،- (ح): حشره اى دريائى. # =القبعة- # (ح): نام پرنده اى كوچك است كه معمولا جلوى سوراخ موشها مى باشد وهرگاه ~~بترسد يا مورد حمله قرار گيرد خود را به داخل آن سوراخ مىندازد. # =القبعة- ### || AUTO شاپو (كلاه فرنگى)، عرقچين، كاپشن كلاه دار كه معمولا براى ~~كودكان مى باشد. ### || AUTO =القبقاب- # [قبقب]: القباقب،- ج قباقيب: # كفش چوبى. ms1475 # =قبقب- ### || AUTO قبقبة [قبقب] الرجل: آن مرد حماقت كرد،- الفحل: شتر نر بسيار ~~صدا كرد. # =القبقب- # [قبقب]، شكم. # =القبقب- ### || AUTO [قبقب] (ح): صدف دريائى. # =القبقبة- # [قبقب]: مص، صداى درون شكم اسب. # =قبل- ### || AUTO - قبلا على الشي ء: به آن چيز پرداخت وملازم آن كار شد،- ~~اليوم: روز نزديك شد،- المكان: به سوى آن مكان رفت؛ «قبلت الماشية الوادي»: ~~دامها به سوى دره رفتند،- الرجل: سياهى چشمان آن مرد به طرف بينى قرار ~~گرفت،- قبلا وقبولات ريح القبول: باد صبا وزيدن گرفت،- قبلا وقبالة به: او ~~را كفالت وتضمين كرد. # =قبل- # - قبلة به: آن را كفالت وضمانت نمود- قبلا الرجل: سياهى چشمان آن مرد ~~بطرف بينى او قرار گرفت،- قبولا وقبولا الكلام: كلام را تأييد وتصديق ~~نمود،- الشي ء: آن چيز را گرفت، بدان راضى شد،- ت القابلة الولد: ماما كودك ~~نوزاد را با دست گرفت؛ «داء يقبل الشفاء»: بيمارى كه درمان آن امكان پذير ~~است؛ «اثمان لا تقبل المزاحمة»: قيمتهاى ثابت،- قبولا وقبولا وقبالة ت ~~المرأة: آن زن قابله وماما شد. # =قبل- # القوم: باد صبا بر آنها وزيد. # =قبل- ### || AUTO تقبيلا [قبل] ه: او را بوسيد،- ته الحمى: تب خال بر لب او ~~نشست،- العامل العمل: كارگر را ملزم به كارى كرد. # =القبل- # ج أقبال: اين واژه ضد (الدبر) است بمعناى پيش يا جلوى هر چيزى،- من ~~الزمان: آغاز وقت،- من الجبل: دامنه كوه؛ «رأيته قبلا»: او را آشكار از ~~روبرو ديدم. # =قبل- # اين واژه ضد (بعد) است، ظرف زمان ومعرب است مانند «مات الخليفة ومات ~~الوزير قبله ومن قبله»: خليفه مرد وقبل از او وزير مرد. گاهى مضاف اليه حذف ~~مى شود ومى توان آن را مبنى بر ضم يا معرب به تنوين بكار برد مانند «مات ~~الخليفة ومات الوزير قبل ومن قبل وقبلا ومن قبل ومن قبل»؛ «قبل كل شي ء» ~~قبل از هر چيزى. # =القبل- # ج اقبال: اين واژه ضد (الدبر) است بمعناى پيشين هر چيزى. ### || AUTO القبل؛ «رأيته قبلا»: او را آشكارا ديدم. # =القبل، آنچه كه براى اولين بار ديده شود، زمين بلند وبرجسته، دليل ~~آشكار، دو شاخ گوسفند كه بر چهره ms1476 گوسفند كج شده باشد، گردن بند عاج كه بر ~~سينه زن ويا اسب آويخته شود، سخن ارتجالى كه بدون نوشته ايراد شود،- فى ~~العين: پيشرفتگى سياهى چشم به سمت بينى،- فى العينين: # جهت گيرى نگاه هر يك از دو چشم به سوى يكديگر. # =القبل- ### || AUTO نيرو وتوانائى؛ «مالي به قبل»: بر آن توانائى ندارم؛ «مالي قبل ~~فلان دين»: به فلانى بدهى ندارم؛ «اتاني من قبله»: از سوى او نزد من آمد. # =القبلة- # ج قبل: بوسه، كفالت، مترادف (القبلة) است. # =القبلة- # مترادف (القبلة) است. # =القبلة- # اسم نوع است از (قبل)، آنچه كه در روبروى باشد، جهت وسمت؛ «قبلة المصلي»: ~~قبله، جهتى كه نمازگزار بسوى آن مىيستد،- عند العامة: ودر زبان متداول ~~بمعناى جنوب مى باشد. # =القبلة- ### || AUTO ج قبل: دانه ومهره كه زن افسونگر با آن سحر وجادو كند. # =القبلي- ### || AUTO منسوب به (القبيلة) است؛ «رأيته قبليا»: بطور آشكار او را ديدم. # =قبن- # تقبينا [قبن] الشي ء: چيزى را با قپان وزن كرد،- ه بيديه: با دست خود ~~چيزى را ورانداز وآزمايش كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =القبو- ### || AUTO [قبو]: ساختمانى است كه به هم پيوسته باشد. # =القبوة- # [قبو]: اسم مرة از (قبا) است،- ب: PageV01P682 ### || AUTO طاق ضربى كوچك به شكل مستطيل، پيوستگى ميان دو لب. # =القبوط- ### || AUTO مرادف (الجندب) است به معناى ملخ ريز. اين كلمه در زبان متداول ~~رايج است. # =القبول- ### || AUTO مص، پذيرش، باد صبا، زن قابله، روى آوردن تندرستى ونعمت، ~~زيبائى اندام، موافقت، رضايت. # =القبونة- ### || AUTO قپاندارى. # =القبيح- ### || AUTO ج قباح وقبحى وقباحى: مرد زشت. # =القبيحة- ### || AUTO ج قباح وقبائح: زن زشت،- ج قبائح: كار بد وزشت. # =القبيصة- ### || AUTO مرادف (القبصة) است. # =القبيعة- ### || AUTO من السيف: شمشيرى كه دسته آن از نقره يا آهن باشد. # =قبيل- ### || AUTO اسم مصغر (قبل) است؛ «جاء فلان قبيل العصر»: فلانى نزديك به ~~عصر آمد. # =القبيل- ### || AUTO ضامن، كفيل، همسر، جمعى كه از سه نفر بيشتر باشند، ج قبل ~~وقبلاء،- من النساء: زن قابله وماما ج قبل، اطاعت از خدا؛ «من قبيل ذلك»: ~~از آن جهت. # =القبيلة- # ج قبائل: فرزندانى كه از يك پدر باشند، ms1477 سنگى كه بر دهانه چاه گذارند، هر ~~پاره اى از پوست؛ «قبائل الرأس»: # استخوانهاى سر كه به هم پيوسته اند؛ «قبائل الطير»: انواع پرندگان؛ ~~«قبائل الشجرة»: ### || AUTO شاخه هاى درخت. # =القت- ### || AUTO [قت] (ن): علوفه دام، نوعى دانه هاى غذائى ويژه روستائيان. # =القتات- ### || AUTO [قت] (ن): نام گياهى است كه همان صمغ عربى مى باشد. # =القتاد- ### || AUTO (ن): درخت محكمى است كه داراى تيغهائى است بسان سوزن. # =القتار- ### || AUTO دود غذا، بوى بخور وگوشت واستخوان وچوب سوخته. # =القتال- # مص، جنگ، ستيز؛ «ساحة القتال»: ### || AUTO ميدان جنگ. # =القتام- ### || AUTO غبار سياه رنگ، گرد وخاك جنگ، تاريكى، سياهى. # =قتب- ### || AUTO - قتبا ه: به او غذاى روده بريان خورانيد. # =القتب- # ج أقتاب: روده اين واژه مذكر است وگاهى كاربرد مؤنث دارد، اطراف شكم، بار ~~وبنه سفر. # =القتب- ### || AUTO ج أقتاب: روده، بار وبنه مسافرت، محمل. # =القتبة- ### || AUTO روده. # =القتة- ### || AUTO [قت]: واحد (القت) است به معناى دانه بيابانى. # =قتد- # تقتيدا [قتد] القتاد: شاخه گياه گون را كند وخارهاى آن را پاك كرده وبه ~~شتر خورانيد. # =قتد- ### || AUTO [قتد] القتاد: گوشه هاى گياه گون با آتش سوخت. # =القتد- # ج أقتاد وأقتد وقتود: مرادف (القتد) است. # =القتد- ### || AUTO ج أقتاد وأقتد وقتود: چوبه محمل. # =قتر- # - قترا وقتورا على عياله: در پرداخت نفقه بر خانواده خود تنگ گرفت،- ~~البخور او اللحم: بوى بخور ويا گوشت بر آمد،- ت النار: آتش دود كرد. # =قتر- # قترا البخور أو اللحم: بوى بخور يا گوشت به مشام رسيد،- ت النار: آتش دود كرد. # =قتر- # الرجل: آن مرد براى پرداخت نفقه در مضيقه قرار گرفت. # =قتر- # تقتيرا [قتر] على عياله: بر خانواده خود در پرداخت نفقه تنگ گرفت،- ~~اللحم: بوى گوشت سرخ كرده برآمد،- الصياد للأسد: ### || AUTO شكارچى در گودالى كه براى شير كنده بود گوشت نهاد تا بوى آن را ~~دريابد،- الرجل: دود ودم مواد غذائى را زياد كرد،- الوحش: شكارگر براى شكار ~~جانور وحشى كرك شتر را دود كرد تا بوى او را درك نكند ونگريزد،- الشي ء: ~~ميان آن دو چيز را به هم نزديك كرد،- ما بين الأمرين: ميان آن دو چيز ~~مقايسه كرد. # =القتر- # ج ms1478 أقتار: ناحيه وجهت. (لغتى است در القطر). # =القتر- # مص، وسيله گذراندن زندگى با روزى كم، اندازه ومقدار. # =القتر- # نوك تيرهاى هدفگير، ني كه با آن هدف را مى زنند. # =القتر- ### || AUTO ج أقتار: مرادف (القتر) است. # =القترة- # ج قتر: سختى زندگى، حلقه زره، خانه اى كه شكارچى براى پنهان كردن خود از ~~ديد شكار مى سازد، شعله گرم آتش؛ «قترة البستان»: راه آبى كه به باغ وارد ~~شود؛ «قترة الباب»: جاى بستن درب. # =القترة- ### || AUTO اسم نوع از (قتر) است. # =قتل- # - قتلا وتقتالا ه: او را كشت؛ «قتله باخيه»: به انتقام خون برادرش او را ~~كشت،- الخمرة: مي را با آب آميخت،- الجوع او البرد: سختى گرسنگى ويا سرما ~~را تحمل كرد. # =قتل- ### || AUTO تقتيلا [قتل] القوم: بسيارى از آن قوم را كشت. # =القتل- ### || AUTO مص،- فى المجاز: زدن سخت، العمد: قتل عمدى،- الخطأ: قتل غير عمد. # =قتم- ### || AUTO قتامة وقتوما: به رنگ تيره در آمد،- قتوما وجهه: چهره او گرفته شد. # =القتم- ### || AUTO مص، گرد وغبار. # =القتمة- # رنگى كه در آن تيره گى وسرخى باشد. # =القتمة- ### || AUTO مرادف (القتام) است. # =القتور- ### || AUTO مرادف (القاتر) است. # =القتول- # ج قتل: آنكه بسيار كشنده باشد. ### || AUTO (اين كلمه در مذكر ومؤنث يكسان بكار مى رود). # =القتير- ### || AUTO سر ميخهاى زره، زره، پيرى يا آغاز پيرى. # =القتيل- ### || AUTO ج قتلى وقتلاء وقتالى: مرادف (المقتول) است به معناى كشته شده ~~(اين كلمه در مذكر ومؤنث يكسان بكار مى رود). # =القثاء- # [قثأ] (ن): نوعى گياه كه ميوه آن به شكل خيار است. # =القثاء- # [قثأ] (ن): مرادف (القثاء) است. PageV01P683 ### || AUTO =القثاءة- # [قثأ] (ن): واحد (القثاء) است. # =القثاءة- ### || AUTO [قثأ] (ن): واحد (القثاء) است. # =القجة- ### || AUTO [قج]: قلك پول. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =قح- ### || AUTO - قحوحة وقحاحة [قح]: پاك وخالص شد،- قحا: سرفه كرد. # =القح- ### || AUTO ج أقحاح [قح]: خالص وبى آلايش از هر چيزى؛ (فلان كريم واعرابي ~~قح): فلانى مرد سخاوتمند وبى آلايش وعربى خالص نژاد مى باشد. # =القحاح- ### || AUTO [قح]: خالص از هر چيزى. # =القحاطة- ### || AUTO ### || AUTO آنچه كه ناياب وقحط شود، اين كلمه در زبان متداول ~~رايج است. # =القحاف- # سيل سخت كه همه ms1479 چيز را با خود ببرد. # =القحاف- ### || AUTO سخت نوشيدن. # =القحافة- ### || AUTO آنچه كه از ميان رفته باشد. # =القحال- # گونه اى بيمارى كه در گوسفندان پديد آيد وباعث خشك شدن پوست آنها شود. # =قحط- # - قحطا ه: او را به سختى زد،- المطر: باران نيامد،- الوحل ونحوه: گل ولاى ~~را با خود برد واز آن چيزى باقى نگذاشت،- قحطا وقحطا وقحوطا العام: آن سال ~~خشك وبى باران شد. # =قحط- # - قحطا: قحطى وخشكى شد،- قحطا البلد: شهر در اثر نيامدن باران خشك شد،- ~~قحطا وقحطا وقحوطا العام: آن سال خشك وبى باران شد. # =قحط- # قحطا وقحطا وقحوطا العام: مرادف (قحط) است،- قحطا البلد: شهر در اثر ~~نيامدن باران خشك شد. # =قحط- ### || AUTO ### || AUTO تقحيطا [قحط] القدر وغيرها عند العامة: ### || AUTO آنچه از غذا كه در ته ديگ چسبيده بود را كند. # =القحط- # نايابى ويا كميابى مواد غذائى. # =القحط- ### || AUTO من الأعوام: سالى كه در آن باران نيامده باشد. # =قحف- ### || AUTO - قحفا ه: كاسه سر او را شكست،- الرمانة: پوست انار را كند،- ~~قحافا: سرفه كرد،- الحب: دانه ها را پخش كرد،- فى الإناء: آنچه را كه در ~~ظرف بود خورد ويا نوشيد،- قحافا وقحفا الشي ء: آن چيز را با خود كشانيد وبرد. # =القحف- ### || AUTO ج أقحاف وقحوف وقحفة: استخوان بالاى پيشانى سر، آنچه از كاسه ~~سر كه شكاف برداشته ويا جدا شده باشد، كاسه چوبى بسان كاسه سر كه به شكل ~~نيمى از قدح باشد. # =قحقح- ### || AUTO قحقحة [قحقح] الصوت: صدا را در گلو چند بار تكرار كرد،- القرد: ~~ميمون خنديد. # =قحل- # - قحولا الشي ء: آن چيز خشك شد. # =قحل- # - قحلا وقحلا الشي ء: مرادف (قحل) است. # =قحل- ### || AUTO الشي ء: آن چيز خشك شد. # =القحل- # «شي ء قحل»: چيزى خشك. # =القحل- ### || AUTO «شي ء قحل»: چيزى خشك. # =قحم- # - قحما وقحوما في الأمر: خود را بى پروا در آن كار افكند،- اليه: به او ~~نزديك شد،-- قحما المفاوز: بيابانهاى خشك را گشت واگذار كرد. # =قحم- ### || AUTO تفحيما [قحم] ه في الأمر: بدون انديشه او را در كارى افكند،- ~~الفرس راكبه: اسب سواره خود را از روى بر زمين انداخت. # =القحم- ### || AUTO ج قحام: پير سالخورده، لاغر وضعيف. ms1480 # =القحمة- # ج قحم: دشوارى راه، امر سخت، نابودى، قحطى؛ «القحم فى الخصومات»: # آنچه كه بر خلاف ميل انسان باشد وبر او تحميل شود؛ «قحم الطريق»: سختيهاى راه. # =القحمة- ### || AUTO مؤنث (القحم) است. # =القحوان- ### || AUTO ج أقاحي وأقاح [قحو] (ن): گياه بابونه كه داراى گلهاى سفيد ~~وبرگهاى ريز بسان دندانها مى باشد وخواص طبى دارد. # =القحوانة- ### || AUTO [قحو] (ن): يك درخت بابونه. # =القحولة- ### || AUTO خشكى، يبوست. # =القحوم- ### || AUTO مردى كه بسيار پير وسالخورده باشد. # =القحيط- # من الأعوام: سالى كه در آن باران نيامده وخشكسالى پديد آمده باشد؛ «سنة ~~قحيط»: سال قحطى كه در آن باران نيامده باشد. # =قد- # اسمى است مبنى به معناى (حسب) مانند «قد زيد درهم»: درهمى براى زيد كافى ~~است. وگاهى معرب است مانند «قد زيد درهم»: درهمى براى زيد بس است ونيز بدون ~~نون مىيد مانند «قدي درهم»: # همانطورى كه گويند (حسبي). وگاهى به معناى اسم فعل مىيد مانند «قدني درهم»: # براى من يك درهم بس است در اينجا (ي) مفعول به (قد) است، وگاهى حرف است ~~كه اختصاص به فعل داده مى شود به شرط اينكه فعل متصرف وخبرى ومثبت بوده ~~ومجرد از عامل جزم ونصب باشد. اين حرف از فعل جدا نمى شود مگر با قسم كه ~~ميان آن وفعل فاصله مىفتد ومضمون آنرا تأكيد مى كند. عبارت «قد لا يفعل»: ~~صحيح نيست وبلكه صحيح آن «ربما لا يفعل» يا «لن يفعل» است وگاهى با فعل ~~مضارع معناى توقع را مى رساند مانند «قد يقوم الغائب اليوم» ونيز به معناى ~~تقليل مىيد مانند «قد يصدق الكذوب»: يعنى دروغگو كمتر راست مى گويد وگاهى ~~به معناى تحقيق با فعل ماضى مىيد مانند «قد افلح من اتقى الله» وگاهى براى ~~وصل گذشته به حال مىيد مانند «قد قام فلان» وگاهى معناى بسيار را با فعل ~~مضارع مى دهد مانند «قد اشهد الغارة الشعواء تحملني»: يعنى چه بسيار حمله ~~هاى سخت را مى بينم. # =قد- # - قدا [قد] الشي ء: آن چيز را قطع كرد، بريد، آن چيز ms1481 را دو نيم كرد يا از ~~درازا بريد،- المسافر الفلاة: مسافر دشت وبيابان را پيمود،- الكلام: گفته ~~را بريد وقطع كرد. # =قد- # [قد]: به درد شكم دچار شد. # =القد- # [قد] (ح): گونه اى ماهى دريائى كه PageV01P684 ### || AUTO از آن روغن بدست آورند. # =القد- ### || AUTO [قد]: مص،- ج أقدد وقدود وقداد وأقدة: تازيانه، پوست بزغاله، ~~اندام مرد، اندام ميانه، اندازه گيرى چيزى وبريدن آن؛ «هذا على قد ذاك»: ~~اين به اندازه آن است. # =القد- ### || AUTO ج أقد [قد]: دوال چرمى، پوست بريده شده، تازيانه، هر چيز بريده شده. # =قدى- ### || AUTO تقدية [قدي] ني هذا الأمر: اين كار براى من كافى است؛ «هذا ~~يقدى»: اين چيز كفايت مى كند. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =القداح- ### || AUTO ### || AUTO سنگ آتش زنه، فندك، قدح ساز، گياههاى نرم وتازه، ~~شكوفه يا غنچه گل قبل از باز شدن. # =القداحة- # كاسه سازى، قدح سازى. # =القداحة- ### || AUTO سنگ زناد، فندك، فندك بنزينى يا گازى. # =القداد- ### || AUTO [قد]: گونه اى بيمارى كه باعث درد شكم مى شود. # =القدار- # آنكه غذا را در ديگ طبخ كند، مرد خوش اندام، جوان سبك بال،- (ح): # مار بزرگ (افعى). # =القدار- ### || AUTO مرادف (القدرة) است. # =القدار- # مرادف (القدرة) است. # =القدار- ### || AUTO سنگى كه بر مصب آب قرار مى دهند. # =القدارة- ### || AUTO مصدر است، نيرو، توانائى، توانگرى ودارائى. # =القداس- # سنگى كه در بركه آب شتران مىفكنند تا براى استفاده از آب تقسيم بندى ~~كنند، چيزى بسان مرواريد كه از نقره ساخته مى شود، شرف وبزرگى وبزرگوارى. # =القداس- ### || AUTO ج قداديس عند النصارى: يكى از مراسم مذهبى مسيحيان است وعبارت ~~از عبادت وقربانى جسد وخون حضرت عيسى است كه با نان ومى به هيكل تقديم مى كنند. # =القداسة- ### || AUTO پاكيزگى وطهارت، لقب پيشواى مذهبى مسيحيان. ### || AUTO =القدام- # ج قدماء وقدامى وقدائم: آنچه كه كهنه وقديمى باشد. # =قدام- # جلو، رو به رو، پيش؛ «لقيته قدام ذاك» او را مقدم بر ديگرى ديدم. اين ~~كلمه كار برد مؤنث ومذكر دارد. # =القدام- # مرد بزرگوارى كه در پيشاپيش مردم حركت كند، شاه، مهتر وسرور، قصاب. # =القدام- ### || AUTO مرادف (القدام) است. # =القدامى- ### || AUTO پيشروان لشكر. ms1482 # =القدة- # [قدو]: پيروى از ديگران، آنچه كه از ديگرى فراگيرند. # =القدة- # ج قدد وأقدة [قد]: پاره اى از پوست يا پارچه، يك قطعه از چيزى، گروهى كه ~~با هم اختلاف نظر دارند،- عند الكتاب: ودر اصطلاح نويسندگان عبارت از خط كش ~~است،- عند البنائين والنجارين: ودر اصطلاح بنايان ونجاران عبارت از لوحه ~~بلندى است كه طول وعرض را با آن اندازه گيرى مى كنند. # =قدد- # تقديدا [قد] الشي ء: آن را تكه تكه كرد،- از طول آن را پاره وشقه كرد،- ~~اللحم: گوشت را قطعه قطعه وخشك كرد. # =قدح- ### || AUTO - قدحا فى عرضه: از او عيبجوئى كرد، بالزند: فندك را روشن ~~كرد،- الدود في الأسنان أو الشجر: كرم در دندان ويا در درخت پديد آمد وآنها ~~را خورد،- فى القدح: # با آهن سر پيكان تير را شكافت،- ختام الخابية: مهر وموم سر خمره را ~~برداشت،- الطبيب العين: چشم پزشك آب مرواريد را از چشم در آورد،- ت العين: ~~چشم فرو رفت،- الشي ء: آن را با دست گرفت،- الشي ء عند العامة: ودر زبان ~~متداول به معناى آن چيز را سوراخ كرد مى باشد. # =قدح- # تقديحا [قدح] ت العين: چشم به گودى افتاد،- الفرس: اسب را لاغر كرد. # =القدح- # مص، كرم خوردگى درخت ويا دندان. # =القدح- # ج قداح وأقدح وأقداح وقدحان وجج أقاديح: تير ناتراشيده وبى پر، تير ~~قمار،- عند العامة: ودر زبان متداول بمعناى سوراخ است. # =القدح- ### || AUTO اسم است از (اقتداح النار) بمعناى روشن كردن فندك،- ج اقداح: ~~كاسه آب خورى كه تهى از آب باشد وهرگاه پر از آب باشد به آن (كأس) گويند. # =القدحة- # اسم نوع از (قدح) است. # =قدر- # - قدرا وقدرة ومقدرة ومقدرة ومقدارا وقدارة وقدورة وقدورا وقدرانا وقدارا ~~وقدرا على الشي ء: # بر آن چيز توانا شد،- الله: خدا را بزرگداشت وتجليل نمود،- قدرا وقدرا ~~على الشي ء: توانست چيزى را جمع آورى كند وبگيرد،- الرزق: روزى ومقررى را ~~تقسيم كرد،- الله عليه الأمر: خداوند امر را بر او مقدر گردانيد،- على ~~عياله: بر خانواده خود تنگ گرفت، قدارة الشي ء: آن چيز را آماده كرد،-- ~~قدرا الشي ء بالشي ء: چيزى را به ms1483 اندازه چيزى قرار داد، آن را با چيز ديگرى ~~اندازه گرفت،- الأمر: در آن كار تدبير نمود،- لأمر كذا: براى آن كار ~~انديشيد وسنجيد وتدبير كرد. # =قدر- # - قدرا وقدرة ومقدرة ومقدرة ومقدرة ومقدارا وقدارة وقدورة وقدورا وقدرانا ~~وقدارا وقدرا على الشي ء: بر آن چيز توانائى يافت،- قدرا على الشي ء: بر آن ~~چيز توانائى يافت،- قدرا على الشي ء: بر آن چيز توانا شد. # =قدر- # تقديرا [قدر]: فرض كرد؛ «لنقدر أن ... »: فرض كنيد كه ... ،- على الشي ء: # توانست چيزى را جمع آورى كند وبگيرد،- الله فلانا على كذا: خداوند او را ~~بر انجام كارى توانا كرد،- الله عليه الأمر وقدر له الأمر: خداوند كار را ~~بر او مقدر كرد ومشيت الهى بوى تعلق گرفت،- الرجل: # درباره امر خود انديشيد وچاره جوئى نمود،- الشي ء بالشي ء: چيزى را با ~~چيزى اندازه گيرى نمود وبه يك مقدار در آورد، PageV01P685 ### || AUTO - ه حق قدره: از او به آنچه كه شايسته بود قدردانى كرد،- على ~~عياله: بر خانواده خود تنگ گرفت؛ «لا يقدر»: بهاى آن چيز بيش از هر چيزى است. # =القدر- # مص، توانگرى، بزرگوارى، وقار، شخصيت، نيرو وتوانائى؛ «قدر المستطاع»: # به اندازه توانائى؛ در حدود امكان، مبلغ هر چيزى كه ممكن باشد؛ «بقدر ما ~~... »: به اندازه آن ... ؛ «قدر كذا وبقدر او على قدر كذا»: به نسبت آن ~~چيز، مساوى بودن چيزى با چيز ديگرى بدون كم وزياد؛ «هذا قدر ذاك»: اين چيز ~~به مقدار واندازه آن چيز است.؛ «ليلة القدر»: شب قدر كه معمولا يكى از ~~شبهاى فرد دهه آخر ماه رمضان است. # =القدر- # ج قدور: ديگ غذا. اين كلمه مؤنث است. # =القدر- ### || AUTO مص،- ج اقدار: نيرو وتوان، مبلغ آن چيز، تقدير إلهى، تعلق ~~اراده به چيزها در زمان خود. # =القدراء- ### || AUTO مؤنث (الأقدر) است. # =القدرة- ### || AUTO نيروى كارى وتوانستن انجام دادن وعدم انجام آن؛ «قدرة آلة ما»: ~~نيروى كار انجام شده در يك ثانيه از زمان براى ابزارى. # =القدرية- ### || AUTO پيروان مذهب قدريه بر خلاف جبريه. اين گروه معتقدند كه هر ~~انسانى قادر به انجام يا ترك ms1484 كارى كه بخواهد مى باشد. # =قدس- # - قدسا وقدسا: پاكيزه ومبارك شد. # =قدس- # تقديسا [قدس] الله فلانا: خدا، فلانى را پاك ومبارك گردانيد،- الرجل الله: # خدا را به پاكى وقداست ستود،- لله: خود را براى عبادت خدا پاكيزه كرد،- الرجل: # آن مرد به بيت المقدس آمد، الكاهن: ### || AUTO كشيش مراسم نماز عشاء ربانى را بر پا ساخت. # =القدس- # مص، اورشليم يا بيت المقدس، اين كلمه را نويسندگان مسيحى در نامه هاى خود ~~براى كشيشان عنوان مى كنند؛ «قدس الأب العام»: پاپ مقدس؛ «قدس الأقداس» نزد ~~يهوديان جاى مقدسى است كه بزرگ يهوديان در خلال سال يكبار به آنجا مى رود؛ ~~«حظيرة القدس»: # بهشت. # =القدس- # مص، «روح القدس والروح القدس»: ### || AUTO اين تعبير از نظر مسيحيان اقنوم سوم از اقانيم الهى است؛ «روح ~~القدس»: واين تعبير نزد مسلمانان فرشته ايست بنام جبرئيل. # =قدف- ### || AUTO - قدفا ه: او را فريب داد واز جائى كه در آن بود بيرون كشيد. ~~اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =قدم- # - قدما وقدوما القوم: بر آن قوم پيشى گرفت،- قدما وقدما وقدوما على قرنه: # بر همتاى خود دلير شد. # =قدم- # - قدوما ومقدما وقدمانا المدينة: به شهر آمد،- من سفره: از سفر باز گشت،- ~~الى الأمر: # به سوى آن كار رفت،- قدما وقدما وقدوما على قرنه: بر همسان خود پيروز شد، ~~قدوما على العيب: به كار بد رضايت داد؛- على الأمر: # بر آن كار تشويق ودلير شد. # =قدم- # - قدما وقدامة: زمان درازى گذشت وآن چيز كهنه شد، متضاد (حدث) است. # =قدم- # تقديما [قدم] القوم: بر آن قوم سبقت وپيشى گرفت،- ه: او را نزديك كرد، ~~اين كلمه متضاد (اخره) است،- ه الى الحائط: # آن را به ديوار نزديك نمود،- بين يديه: # جلوى او قرار گرفت،- الشي ء لفلان أو اليه: ### || AUTO آن چيز را به او تقديم كرد ويا ارمغان نمود،- للكتاب: براى ~~كتاب مقدمه نوشت،- يمينا: سوگند خورد. # =القدم- # دلير وقهرمان. # =القدم- # پيراهن سرخ، شرف وبزرگوارى ديرين. # =القدم- # زمان گذشته ودور. # =القدم- # به جلو رفتن؛ «مضى قدما»: مستقيما به جلو رفت. (اين كلمه در وصف مذكر ~~ومؤنث يكسان به كار مى رود)؛ قهرمان ودلير؛ ms1485 «هو يمشى القدم»: در پيشاپيش ~~همه مى رود. # =القدم- # پاى، ج اقدام وقدام، واحد مقياس است كه معادل 8/ 304 ميليمتر مى باشد، ج ~~اقدام، پيشى، سابقه كار چه خوب ويا چه بد، قهرمان ودلير (اين كلمه در مذكر ~~ومؤنث ومفرد وجمع يكسان بكار مى رود)،- فى القياس: فاصله ميان انگشت ابهام ~~وپاشنه پا مى باشد؛ «هوذ وقدم»: او قهرمان ودلير است؛ «وضع قدمه فى العمل»: ~~شروع به كار كرد؛ «على قدم وساق»: پر حركت وپى در پى. # =القدم- # پر كار،- (ط ا): آنچه كه در اثر گرمى سفت وغليظ شده باشد. # =القدم- ### || AUTO سابقه كار؛ (له قدم فى هذا الأمر»: در اين كار سابقه دارد، ~~قديمى وديرين؛ «قدم العالم او ازلية العالم»: عقيده كسانى است كه به ازلى ~~بودن جهان بدون علت وجود معتقد باشند. # =القدمة- # سابقه كار، جرأت ودليرى. # =القدمة- ### || AUTO من الغنم: گوسفندى كه در چراگاه پيشاپيش ساير گوسفندان باشد. # =القدوة- # [قدو]: پيشوا، مقتداى، آنچه كه از آن پيروى كنند. # =القدوة- # [قدو]: مترادف (القدوة) است. # =القدوة- ### || AUTO [قدو]: مترادف (القدوة) است. # =القدورة- ### || AUTO مص،: مترادف (القدارة) است. # =القدوس- # از نامهاى خداوند متعال وبه معنى پاك ومنزه از هر نقص وعيب است. # =القدوس- ### || AUTO مرادف (القدوس) است. # =القدوم- # ج قدم: مرد پر جرأت ومتهور وبسيار اقدام كننده،- ج قدم وقدائم: به معناى ~~(القدوم) واين كلمه مؤنث است. # =القدوم- ### || AUTO ج قدم وقدائم: تيشه نجارى- اين كلمه مؤنث است. # =القدية- ### || AUTO [قدو]: مرادف (القدوة) است. # =القديد- # [قد]: گليم كوچك. PageV01P686 ### || AUTO =القديد- ### || AUTO [قد]: گوشت بريده شده، لباس كهنه وچرك. # =القديديون- ### || AUTO [قد]: پيشه وران غير نظامى وابسته به ارتش مانند آرايشگران وجز آنها. # =القدير- # مصغر (القدر) است (ديگ كوچك). # =القدير- ### || AUTO با قدرت، از نامهاى خداوند متعال است، گوشت كه در ديگ پخته شده باشد. # =القديرة- ### || AUTO مصغر (القدر) است. # =القديس- ### || AUTO ### || AUTO مرد درستكار ونيكوكار كه مورد تقرب درگاه خداوند ~~است، مؤمنى كه با پاكى وفضيلت بدرود زندگى گويد. # =القديسة- ### || AUTO مؤنث (القديس) است. # =القديم- # ج قدماء وقدامى وقدائم: اين واژه بمعناى قديم وضد (الحديث) است؛ «قديما»: ~~در روزگار گذشته؛ «منذ القديم»: ### || AUTO از زمان گذشته. ms1486 # =القديمة- # مصغر (القدم): به معناى پاى كوچك است. # =القديمة- ### || AUTO ج قديمات وقدائم: مؤنث (القدام والقديم) است. # =قذى- ### || AUTO تقذية [قذي] عينه: خاشاك را از چشم خود بيرون آورد. # =القذى- # ج قذي وأقذاء [قذي]: كاه ومانند آن كه در چشم يا در شراب افتد. # =القذى- ### || AUTO ج قذي وأقذاء [قذي]: خاك كوبيده ونرم بسان گرد. # =القذاة- ### || AUTO [قذي]: مرادف (القذى) است. # =القذاف- # هر چه با آن چيزى پرتاب كنند. # =القذاف- ### || AUTO صيغه مبالغه است بسيار پرتاب كننده، منجنيق، آنچه كه از فاصله ~~دور پرتاب شود، كشتى يا ستور كه بر آن سوار شوند، ترازو. # =القذال- ### || AUTO ### || AUTO ج قذل وأقذلة: فاصله ميان دو گوش از طرف پشت سر. # =قذر- # - قذرا وقذارة: اين واژه ضد (نظف) است، پليد شد، چرك شد،- قذرا الشي ء: # آن چيز را چرك وپليد كرد. # =قذر- # قذرا وقذارة: مرادف (قذر) است،- قذرا الشي ء: آن چيز را چرك كرد. آن چيز ~~را پليد دانست واز آن دورى كرد. # =قذر- # - قذرا وقذارة: چرك شد. چرك بود. # اين واژه ضد (نطف) است. # =قذر- ### || AUTO تقذيرا [قذر] الشي ء: آن چيز را چرك كرد. # =القذر- # چرك وپليد. # =القذر- # مرادف (القذر) است. # =القذر- # مص، چرك وناپاك،- ج اقذار ومقاذر على غير القياس: بر خلاف قياس بمعناى ~~چركى وپليدى است وگاهى بر مدفوع نيز اطلاق مى شود. # =القذر- ### || AUTO چرك وپليد. # =قذع- ### || AUTO - قذعا ه: به او ناسزا گفت. # =القذع- # دشنام وناسزا گوئى، چركى وپليدى. # =القذع- ### || AUTO بد زبان وناسزاگو. # =قذف- # - قذفا: قي كرد،- الملاح: ملوان قايق را با پارو براه انداخت،- بقوله: ~~بدون فكر وانديشه سخن گفت،- الحجر وبالحجر: ### || AUTO سنگ پرتاب كرد،- الرجل: او را تهمت زد، ه بكذا: به چيزى او را ~~تهمت زد،- ه بالحجر: سنگ بر وى انداخت. # =القذف- ### || AUTO مرادف كلمه (القذوف) است. # =القذف- ### || AUTO دور، بعيد. # =القذفة- # ج قذاف وقذف وقذف وقذفات: كنار وناحيه، بلندى، قله هاى مشرف بر كوه. # =قذل- ### || AUTO - قذلا ه: بر پشت سر او زد، او را نكوهش كرد. # =القذل- ### || AUTO عيب ونقص. # =القذور- # مرادف (القاذور) است. # =القذوف- # دور؛ «ناقة قذوف»: شتر تندرو كه همواره پيشاپيش شتران راه پيمايد. # =قذي- ### || AUTO - قذى وقذيانا وقذيا [قذي] ت عينه: ms1487 در چشم او خاشاك افتاد، ~~الشراب: در نوشابه خار وخاشاك افتاد. # =القذية- # «عين قذية»: چشمى كه در آن كاه يا خاشاك افتاده باشد. # =القذية- ### || AUTO [قذي]: «عين قذية: مرادف (قذية) است. # =القذيع- ### || AUTO فاحش، ناروا، ناسزا. # =القذيعة- ### || AUTO ناسزاگوئى ودشنام. # =القذيف- ### || AUTO دور، (ا ع): گلوله توپ كه به سوى دشمن هدف گيرى مى شود. # =القذيفة- # ج قذائف: آنچه كه پرتاب شود از قبيله گلوله وموشك،- اليدوية: نارنجك وبمب ~~دستى؛ «القذائف الصاروخية»: انواع موشكها كه بر سه نوع است: 1 - موشكهائى ~~كه با دستگاه پرتاب كننده به هدف زده مى شوند، 2 - موشكهائى كه بوسيله ~~رادار حركت وبه هدف برخورد مى كنند، 3 - موشكهائى خود كار كه بدون رادار ~~وبا نيروى جاذبه هدف را مى زنند. # =قر- # - قرا [قر] اليوم: هواى روز سرد شد،-- قرة وقرة وقرورة ت عينه: چشم او ~~روشن واشك آن خشك شد يا آنچه را كه مى خواست ديد،- قرا القدر: در ديگ آب ~~سرد ريخت، عليه الماء: آب بر روى آن ريخت،- قرارا وقرورا وقرا وتقرارا ~~وتقرة فى المكان او على الأمر: در آن جايگاه يا در آن كار ثابت وپايدار ~~ماند؛ «لا يقر له قرار»: در يك وضع ويا در يك حال پايدار نيست،- الرأي على ~~كذا: رأى بر چيزى مقرر گرديد،-- قريرا ت الحية: مار صدا كرد،- قرا وقريرا ت ~~الدجاجة: مرغ صداى خود را قطع كرد. # =قر- ### || AUTO قرا وقرا [قر]: سرما خورد، سرما خوردگى پيدا كرد. # =القر- # [قر]: سرما، قرار گرفتن در يك جا،- (ح): حشره اى است دراز وباريك كه بر ~~روى آب مى ماند واز آن صدائى بسان (قرقر) برمىيد نام ديگر آن (حبل القر) ~~است كه در زبان متداول رايج است. # =القر- # [قر]: مص، محل نشستن مردان بر روى محمل كه جاى آن بين محمل وزين است، ~~هودج؛ «قر الثوب»: چين وشكن پيراهن وجامه؛ «يوم القر»: روز بعد از عيد ~~قربان است كه حاجيان در منى جمع PageV01P687 ### || AUTO مى شوند؛ «يوم قر»: روزى سرد؛ «ليلة قر» شبى سرد. # =قرا- ### || AUTO - قروا [قرو] الأمر: موضوع را دنبال كرد. ms1488 # =القرا- # ج أقراء وقروان (ع ا): كمر،- (ن): ### || AUTO كدوى خوراكى. # =قرى- ### || AUTO - قرى وقراء [قري] الضيف: از ميهمان پذيرائى كرد،- قرى وقريا ~~البلاد: در شهرها گشت وبر سياحت پرداخت. # =القرى- ### || AUTO آنچه كه با آن از ميهمان پذيرائى كنند، آبى كه در حوض ويا ~~استخر جمع مى شود. # =القراء- # ج قراؤون وقرارئ [قرأ]: مرد زاهد وعابد وپارساى. # =القراء- ### || AUTO ج قراؤون [قرأ]: خوشخوان، خوش قرائت. # =القراءة- ### || AUTO [قرأ]: مص،- ج قراءات: كيفيت وچگونگى خواندن. # =القراب- # نزديك، قريب. # =القراب- # بر خلاف دورى، نزديكى. # =القراب- ### || AUTO ### || AUTO ج قرب وأقربة: غلاف شمشير. # =القرابة- # نزديك؛ «قرابة ثلاثة اعوام»: نزديك به سه سال تقريبا. # =القرابة- # خويشاوندى نزديك. # =القرابة- ### || AUTO راه پيمودن شب براى روز بعد كه به آب برسند. # =القراح- ### || AUTO ج أقرحة: آب پاك وخالص، زمين بى آب ودرخت. # =القراحيتان- ### || AUTO دو طرف پهلو. # =القراد- # ج قردان (ح): حشره ايست مانند شپش كه بر شتران چسبد اين حشره مانند شپش ~~در انسان است. # =القراد- ### || AUTO ميمون باز، دارنده ميمون. # =القرادة- ### || AUTO (ح): واحد (القراد) است. # =القرار- ### || AUTO [قر]: قرار يا حكم كه درباره امرى صادر شود، زمين استوار ~~وهموار، جائى كه در آن مسكن گزينند؛ «اهل القرار»: اهل شهر كه در خانه هاى ~~خود زندگى مى كنند بر خلاف ايلها وچادر نشينان كه همواره از جائى به جائى ~~منتقل مى شوند؛ «دار القرار»: زندگى واپسين، آخرت. # =القرارة- # [قر]: مرادف (القررة) است. # =القرارة- # [قر]: مرادف (القررة) است، زمين استوار وهموار، زمين مسكونى، گودالى كه ~~در آن آب باران جمع مى شود، آنچه كه كوتاه باشد. # =القرارة- ### || AUTO [قر]: مرادف (القررة) است. # =القراري- ### || AUTO [قر]: شهرى، خياط، قصاب. # =القراريط- ### || AUTO هسته تمر هندى. # =القراسيا- ### || AUTO ### || AUTO (ن): مرادف (القراصيا) است. # =القراص- ### || AUTO (ن): نام گياهى از نوع قراصيات است كه آن را (قريص) نيز نامند. ~~اين گياه در اطراف خانه ها وباغچه ها مى رويد وخارى دارد به گونه موهاى ~~باريك كه پس از پختن آن را مى خورند،- (ن): بابونه؛ «لجام قراص»: لگامى كه ~~ستور را آزار دهد؛ (احمر قراص»: چيز بسيار سرخ. # =القراصة- # (ن): واحد (القراص) است. # =القراصيا- ### || AUTO او القراسيا (ن): درخت ms1489 ميوه ايست از رسته ورديات كه در لبنان ~~وخاورميانه كشت مى شود. ميوه آن ريز وگرد است ورنگ سياهى دارد. اين كلمه ~~يونانى است. # =القراضة- # آنچه از بريدن پارچه يا طلا بر زمين افتد؛ «قراضة المال»: چيزهاى بى ~~ارزش، قراضه. # =القراضة- # غيبت كننده مردم،- (ح): ### || AUTO حشره اى است كه پشم را خرد خرد مى جود ومى خورد ودر زبان فارسى ~~به آن (بيد) گويند. # =القراط- ### || AUTO چراغ، شعله چراغ. # =القراطة- ### || AUTO آنچه كه از نوك فتيله چراغ سوخته يا ريخته مى شود. # =القراظ- ### || AUTO فروشنده برگ درخت صمغ عربى (اقاقيا). # =القراع- ### || AUTO صيغه مبالغه است، سپر، چيز بسيار سخت. # =القراعة- ### || AUTO مؤنث (القراع) است. # =القراغول- ### || AUTO قراول ونگهبان، نام عربى آن (الخفير) است- اين واژه تركى است-. # =القراقيش- ### || AUTO نوعى غذا كه از خمير وروغن وشكر با عسل به شكل باقلوا ومانند ~~آن تهيه مى شود؛ پيراشكى يا دست پيچ كه از خمير وساير مواد غذائى تهيه مى ~~شود؛ استخوانهاى نرم كه صدا مى كنند. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =القران- ### || AUTO مص، ازدواج،- ج قرن: ريسمانى كه با آن اسير را مى بندند،- ~~ريسمانى كه با آن شتر را مى كشانند،- طنابى از ريشه گياهى است كه به گردن ~~گاو شخم زن وگاو آهن مى بندند. # =القرانيا- ### || AUTO (ن): درخت گلى است زيبا كه گلهاى آن به شكل چادر برگردان است ~~وميوه آن خوردنى است. # =القراية- ### || AUTO [قري]: ميز دراز يا مستطيل كه براى قرائت قرآن ويا دعاء از آن ~~استفاده مى شود. # =القرايري- # [قر] عند العامة: آنكه در شهرى اقامت گزيده است. اين كلمه تحريف ~~(القرارى) است. # =قرأ- # - قرءا وقراءة وقرآنا [قرأ] الكتاب: خواند يا مطالعه كرد،- قراءة عليه ~~السلام: سلام ودرود بر او فرستاد،- قرءا وقرآنا الشي ء: # چيزهاى خواندنى را جمع آورى وبا هم تلفيق كرد. # =القرآن- # [قرأ]: مص، قرآن، كتاب آسمانى مسلمانان كه به نامهاى (القرقان، الكتاب ~~التنزيل، الذكر والمصحف) نيز آمده است وداراى 114 سوره مباركه مى باشد. # =قرب- # - قربا السيف: شمشير را غلاف كرد، براى شمشير غلاف ساخت. # =قرب- # - قربا وقربانا وقربانا: نزديك شد،- منه ms1490 واليه: به او نزديك شد، قربا: از ~~درد پهلو وكمر ناليد. # =قرب- # - قربا وقربانا وقربانا: نزديك شد، و- منه واليه: به او نزديك شد. # =قرب- # تقريبا [قرب] ه: او را به خود نزديك نمود،- ه الأمير: امير وى را از ~~مقربان خود قرار داد،- القربان لله: براى خدا قربانى PageV01P688 ~~كرد،- الكاهن فلانا: كاهن به فلانى نان وشراب داد، فلانا: به فلانى گفت: ~~(خدا تو را پايدار وخانه ات را آباد كند)،- الرجل: ### || AUTO آن مرد از درد كمر ناليد،- الفرس: اسب تا اندازه اى دويد. # =القرب- # اين كلمه ضد (البعد) است بمعناى نزديكى،- ج اقراب (ع ا): پهلو. # =القرب- # ج أقراب (ع ا): كمر يا پهلو. # =القرب- ### || AUTO راه پيمائى در شب براى رسيدن روز بعد به آب،- ج اقراب: چاهى كه ~~آب آن در دسترس است. # =القربى- # خويشاوندى نزديك. # =القربى- ### || AUTO مؤنث (القربان) است. # =القربان- # ج قرابين: همنشين وهمدم شاه، آنچه كه مسلمانان در راه خدا (ذبيحه يا جز ~~آن) قربانى كنند.- عند المسيحيين: ودر مذهب مسيحيان عبارت از نان وخمر است ~~كه عنوان قربانى جسد حضرت مسيح وخون او مى باشد. # =القربان- ### || AUTO ج قراب: همنشين ويژه شاه،- من الآنية: ظرفى كه تقريبا پر شده باشد. # =القربه- # قرب مكان ومقام ومنزلت، ج- قرب وقربات: عبادت خدا وبندگى ونيكوكارى كه ~~باعث نزديكى به خداوند مى شود. # =القربة- # ج قرب وقربات وقربات وقربات: خيك يا مشك كه در آن آب يا دوغ ريزند. # =القربة- ### || AUTO خويشاوندى نزديك،- ج قرب وقربات: عبادت كه بوسيله آن به خدا ~~نزديك شوند. # =القربوس- ### || AUTO ج قرابيس: جلو وعقب برآمده زين كه آن دو را (قربوسان) گويند. # =قرت- # - قرتا وقروتا الدم: خون در ميان زخم خشك شد ويا در زير پوست بر اثر ضربه ~~به رنگ آبى در آمد وكبود شد. # =قرت- ### || AUTO - قرتا الدم: مرادف (قرت) است،- الظفر: خون زير ناخن خشك شد. # =القرة- # [قر]: مص،- (ح): قورباغه، آنچه كه به ته ديگ مى چسبد؛ «قرة العين»: نام ~~گياهى است كه معمولا در كانالهاى آب مى رويد، «ابو قرة»: كنيه حرباء ~~(بوقلمون) است كه همواره تغيير رنگ مى دهد. # =القرة- # [قر] (ح): قورباغه، «ليلة قرة»: ms1491 شبى سرد. # =القرة- ### || AUTO [قر]: سرما، اسم نوع از (قر) است،- ح: قورباغه. # =القرتان- ### || AUTO بامداد واول شب. # =قرح- # - قرحا ه: او را زخمى كرد، البئر: در جاى بى آب چاه كند،- ه بالحق: از ~~راه حق نزد او آمد،- قروحا وقراحا الفرس: اسب دندان در آورد. # =قرح- # - قرحا: بر بدن او زخم وآبله در آمد، الفرس: اسب دندان در آورد، ت سن الصبي: # دندان كودك نزديك به برآمدن شد. # =قرح- ### || AUTO تقريحا [قرح] ه: او را زخمى كرد،- البئر: در جاى بى آب چاه ~~كند، ت الأرض: زمين سبز شد،- النبات: جوانه درخت بيرون آمد. # =القرح- # آغاز هر چيزى، اولين آبى كه هنگام حفر جاه بيرون آيد. # =القرح- # مص، و- ج قروح: اثر اسلحه بر تن وبدن، دانه هاى چركى كه بر روى پوست بدن ~~در آيد،- پيسى شديد كه باعث هلاك دام مى شود. # =القرح- # مص، وضع بيمار كه به آبله دچار شود. # =القرح- ### || AUTO آنكه آبله در آورده يا بدنش پر از زخم شده است. # =القرحاء- ### || AUTO «روضة قرحاء»: باغ كه درختان آن سبز شده ودر ميان انها شكوفه ~~هاى سفيد باشد. # =القرحان- ### || AUTO من الناس: آنكه به بيمارى آبله دچار است (اين كلمه در مفرد ~~وجمع يكسان بكار مى رود). # =القرحة- # مرادف (القرحة) است،- في وجه الفرس: سفيدى در پيشانى اسب؛ «قرحة الشتاء ~~او الربيع»: آغاز زمستان يا بهار # القرحة- ### || AUTO زخم كهنه كه در آن چرك باشد. # =قرد- # قردا: خاموش وساكت شد، بر زمين چسبيد،- ت اسنانه: دندانهايش تا بيخ زرد ~~شد، الشعر: موى سر فرفرى شد،- الأديم: # چرم كرم خوردگى پيدا كرد وسوراخ شد،- الكحل فى العين: سرمه در چشم پخش ~~شد،- العلك: آدامس فاسد وبد مزه شد. # =قرد- # تقريدا [فرد]: ساكت وخاموش شد، به زمين چسبيد،- ه: او را فريب داد،- اليه: ### || AUTO خود را نزد او خوار وزبون كرد. # =القرد- # ج قردان (ح): حشره اى است بسان شپش كه به شتر مى چسبد. # =القرد- # ج أقراد وأقرد وقرود وقرد وقردة وقردة (ح): ميمون، وگاهى اين كلمه به ~~معناى شيطان بكار برده مى شود؛ «فلان كالقرد»: # يعنى فلانى شيطان است، ونيز در اعتراض بكار ms1492 برده وگفته مى شود: (يا قرد). # =القرد- # گرفتگى زبان، شاخه درخت خرما كه برگ آن را چيده باشند،- خرده هاى زائد ~~وبه زمين ريخته شده از پشم وكرك وكتان،- ابرهاى پراكنده كه هنوز به هم ~~پيوسته نشده باشند،- من الإبل: شترى كه شپش وكنه بسيار بر بدن داشته باشد. # =القرد- ### || AUTO ابر كلفت وپر دامنه. # =القرداحي- ### || AUTO كارگر اسلحه سازى- اين كلمه سريانى است. # =القردة- # (ح): واحد (القرد) است. # =القردة- # ج قراد (ح): مؤنث (القرد) است. # =القردة- ### || AUTO واحد (القرد) است. # =قردح- ### || AUTO قردحة [قردح]: به چيزى كه از او خواسته شده اقرار كرد، خود را ~~خوار نمود ودر زبان متداول به معناى اسلحه را ساخت ويا تعمير كرد مى باشد. ### || AUTO =القردحجي: مرادف (القرداحي) است- اين كلمه تركى است-. # =قرر- # تقريرا [قر] ه في المكان أو على العمل: او را در كار ومكان خود تثبيت ~~كرد، ه بالأمر: ### || AUTO او را به آن امر وادار به اعتراف كرد،- ه على الحق: او را به ~~پيروى از حق وادار كرد. # =القررة- # [قر]: آبى كه پس از طبخ در ديگ PageV01P689 ### || AUTO مى ريزند تا ديگ نسوزد. # =قرس- # - قرسا الماء: آب سرد شد ويخ بست، البرد: سرما سخت شد، المقرور: از شدت ~~سرما نتوانست با دست خود كار كند. # =قرس- # - قرسا البرد: سرما سخت شد، الرجل: # سرما بر آن مرد سخت شد. # =قرس- ### || AUTO تقريسا [قرس] البرد فلانا: سرما بر فلانى سخت شد، الماء: سرما ~~آب را يخ بست. # =القرس- # سرماى شديد. # =القرس- ### || AUTO سرماى شديد. # =قرش- # - قرشا لعياله: براى تأمين زندگى خانواده خود به كسب پرداخت. # =قرش- ### || AUTO تقريشا [قرش] لعياله: براى خانواده خود كسب مال نمود،- ه: او ~~را از قبيله قريش قلمداد كرد، الدراهم: پولهاى خرد را حساب كرد،- الحليب: ~~قطعه هاى پنير از شير جدا شد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =القرش- # ج قروش: آنچه كه از اينجا وآنجا جمع آورى كنند؛ «قرش الشي ء»: صداى آن چيز. # =القرش- ### || AUTO ج قروش: واحد پول در بعضى از كشورهاست،- (ح): سگ ماهى كه ~~دندانهاى بسيار تيز دارد وساير جانوران دريائى از آن مى ترسند. ms1493 # =القرشي- ### || AUTO كسى كه منسوب به قبيله (قريش) باشد. # =قرص- # - قرصا لحمه: گوشت بدن او را به سختى با انگشت نيشگون گرفت واو را آزرد، ~~ه بلسانه: به او بد زبانى كرد، الثوب بالماء: پيراهن را با نوك انگشتان ~~شست،- ت المرأة الثوب عند العامة: آن قسمت از پيراهن را كه چرك شده بود آن ~~زن شست،- البرغوث: كيك نيش زد،- ته الحية: مار او را گزيد، الشي ء: آن چيز ~~را بريد،- العجين: # خمير را براى پختن نان بگونه قرص در آورد. # =قرص- # - قرصا: همچنان به غيبت كردن از ديگران وبد زبانى خود ادامه سخن داد. # =قرص- ### || AUTO تقريصا [قرص] الشي ء: آن را بريد،- العجين: خمير را براى پختن ~~به قطعات گرد تقسيم كرد. # =القرص- ### || AUTO ج أقراص وقرصة وقراص: يك قرص نان گرد؛ «قرص الشمس»: قرص ~~خورشيد، «غاب قرص الشمس»: خورشيد غروب كرد. # =القرصان- ### || AUTO دزدان دريائى كه گاهى به آنها (القراصنة) گويند- اين كلمه ~~ايتاليائى است-. # =القرصة- ### || AUTO ج قرص: يك قرص نان. # =القرصعنة- # (ن): نام گياهى است مرادف (القرصعنة). # =القرصعنة- ### || AUTO (ن): نام گياهى است معروف به (شوكة ابراهيم) واز رسته ~~(الخيميات) است كه معمولا براى زينت كاشت مى شود. # =القرصنة- ### || AUTO اسم است از (القرصان): دزدان دريائى- ايتاليائى است-. # =قرض- # - قرضا الشي ء: آن چيز را بريد،- الوادي: از دشت گذشت،- الشعر: شعر گفت،- ~~الفأر الثوب: موش پيراهن را جويد،- فلانا: او را پاداش داد، المكان: از ~~آنجا منصرف شد،- في سيره: در راه رفتن بطرف راست وچپ حركت كرد. # =قرض- # - قرضا: مرد، بدرود زندگى گفت. # =قرض- ### || AUTO تقريضا [قرض] الشي ء: آن را بريد،- فلانا: او را ستايش كرد، ~~الفار الثوب: موش جامه را جويد. # =القرض- # ج قروض: آنچه از نيكى يا بدى كه نسبت به ديگرى قبلا شده باشد، وام دادن ~~وقرض در مدتى معين. # =القرض- ### || AUTO ج قروض: معادل (القرض) است. # =قرط- # - قرطا الكراث ونحوه: سبزى تره را خرد كرد،- بالراء: در نطق وسخن گفتن ~~حرفى را به جاى حرفى ديگر تلفظ كرد. # =قرط- ### || AUTO تقريطا [قرط] الشي ء: آن چيز را بريد وتكه تكه كرد،- السراج: ~~فتيله سوخته چراغ را پاك كرد ms1494 تا روشنى بيشتر بدهد،- على الرجل: به آن مرد ~~چيزى را كم كم وبتدريج بخشيد،- على الشى ء: در بريدن وريز ريز كردن چيزى ~~افراط كرد؛- الجارية: بر گوش آن زن گوشواره آويخت،- الفرس: اسب را لگام ~~بست،- اليه رسولا: با شتاب نماينده اى به سوى او فرستاد. # =القرط- # ج أقراط وقراط وقروط وقرطة: # گوشواره،- من الموز أو البلح،- واز موز وخرما همانند خوشه انگور است. # =القرط- ### || AUTO (ن): نوعى گياه است از قبيل تره وپياز كوهى. # =القرطاس- ### || AUTO ج قراطيس [قرطس]: صفحه كاغذ كه بر آن مى نويسند. # =القرطاس- # ج قراطيس [قرطس]: مرادف (القرطاس) است. # =القرطاس- ### || AUTO ج قراطيس [قرطس]: غرض، پارچه راه راه مصرى، صفحه اى از ورق كه ~~بر آن نويسند، صفحه اى از هر چيزى، زن سفيد وبلند قامت، ماده شتر جوان. # =القرطة- # دو پاره از گوشهاى بريده وفرو آويخته بز يا آهو. # =القرطة- # مرادف (القرطة) است. # =قرطس- ### || AUTO قرطسة [قرطس]: به غرض وهدف خود رسيد، به هدف زد. # =القرطس- # مرادف (القرطاس) است. # =القرطس- ### || AUTO مرادف (القرطاس) است. # =القرطل- ### || AUTO ج قراطل: سبدى كه از چوب يا نى سازند. # =القرطم- # [قرطم]: دانه هرتمان يا عصفر (گل رنگ) است. # =القرطم- # ويقال له أيضا العصفر (ن): گياهى است به رنگ زرد مايل به سرخى كه خواص ~~پزشكى دارد وجوشانيدن گل اين گياه يا دانه ي آن مدر بول است. # =القرطم- # [قرطم]: مرادف (القرطم) است. # =القرطم- ### || AUTO [قرطم]: مرادف (القرطم) است. # =القرطمان- # (ن): گياه دو سر كه دانه هاى ريز بسان ماش دارد، نام ديگر آن (الجلبان) است. PageV01P690 ### || AUTO =قرظ- ### || AUTO - قرظا القرظ: برگهاى درخت (سلم) را كه رنگ گياهى دارد چيد،- ~~الأديم: # پوست را با برگ درخت سلم دباغى كرد. # =قرظ- # - قرظا: پس از مدتى خوارى سر ورو مهتر شد. # =قرظ- # تقريظا [قرظ] ه: او را تا زمانى كه زنده بود به حق يا باطل ستود. # =القرظ- ### || AUTO برگ گياه (سلم) كه با آن دباغى كنند. # =القرظة- ### || AUTO واحد (القرظ) است. # =قرع- # - قرعا الباب: درب را كوبيد، الرجل: # آن مرد را زد،- ه بالحق: او را به حق افكند،- ه امر: ناگهان كارى براى او ~~پيش آمد،- سنه: دندان كروچه كرد،- الشى ms1495 ء: آن چيز را انتخاب كرد، السهم ~~الغاية: تير به هدف خورد،- قرعا فلانا: در قرعه بر او چيره شد. # =قرع- # - قرعا الرجل: موى سر او ريخت،- قرعا وقرعا المكان: آن جاى خالى شد. # =قرع- # عليه: با جنجال در قمار پيروز شد. # =قرع- ### || AUTO تقريعا [قرع] فلانا: با او به سختى رفتار كرد،- القوم: آن قوم ~~را نگران كرد،- الشعر: موى سر را كوتاه كرد. # =القرع- # (ن): گونه اى كدو كه از دسته (القرعيات) است ودر سرزمينهاى گرمسيرى كشت ~~مى شود ودر ايران به كدو حلوائى معروف است. # =القرع- # آنچه كه بر آن شرط ورهن بندند،- (طب): بيمارى ريزش موى سر، پيسى، ~~زمينهائى كه گياه آن چريده شده باشد. # =القرع- # آنكه شايسته مشورت است، آنكه نخوابد؛ «ظفر قرع»: ناخن پوسيده. # القرعاء: مؤنث (الأقرع) است، بلا وسختى، بالاى راه، حياط خانه؛ «ارض ~~قرعاء»: ### || AUTO زمينى كه گياه آن چريده شده باشد. # =القرعة- # برگزيده مال، قرعه، سهم ونصيب؛ «القاء القرعة»: قرعه زدن. # =القرعة- # اسم مرة از (قرع) است،- (ن): # واحد (القرع) است به معناى كدو ودر زبان متداول بر جمجمه سر اطلاق مى ~~شود؛ «خرج فلان بالقرعة»: فلانى سر برهنه خارج شد. # =القرعة- # سپر، جاى ريختن موى سر، انبانى كه پائين آن فراخ باشد ودر آن غذا گذارند. # =القرعة- ### || AUTO من الأراضي: زمين خشك وباير كه در آن گياه نرويد. # =القرعون- ### || AUTO چغاله بادام. اين كلمه در زبان متداول رايج است وسريانى است. # =قرف- # - قرفا [قرف] الشي ء: آن چيز را پوست كند،- القرحة: پوست زخم را كند،- ~~الرجل: آن مرد دروغ گفت،- على القوم: # بر آن قوم ستم كرد ودروغ گفت. # =قرف- # - قرفا فلان المرض: فلانى در معرض بيمارى قرار گرفت،- منه عند العامة: از ~~او متنفر وزده شد. # =قرف- ### || AUTO تقريفا [قرف] القرحة: پوست زخم را كند، فلانا بكذا: به او تهمت زد. # =القرف- ### || AUTO تنفر ودورى نفس از چيزى آلوده وپليد ويا كارى بد. اين كلمه در ~~زبان متداول رايج است. # =القرفة- # پاره اى پوست، پوست انار،- (ن): ### || AUTO دارچين كه غذا را خوش طعم كند. مركز اصلى آن جزيره سيلان است، ~~آنكه به چيزى مورد ms1496 اتهام قرار گيرد. # =قرفص- ### || AUTO قرفصة [قرفص] ه: او را گرفت ودستهايش را زير پاهايش بست،- ت ~~العجوز: پير زن خود را در لباسش پيچانيد. # =القرفصى- # [قرفص]: بگونه اى نشستن ورانهاى خود را به شكم چسبانيدن ودو دست را دور ~~دو ساق حلقه زدن است ويا اينكه بر روى دو زانو نشستن وشكم را به دو ران ~~چسبانيدن است؛ «قعد القرفصى»: # يعنى به شكل مذكور نشست. # =القرفصى- # [قرفص]: مرادف (القرفصى) است. # =القرفصى- ### || AUTO [قرفص]: مرادف (القرفصى) است. # =القرفصاء- # [قرفص]: مرادف (القرفصى) است. # =القرفصاء- ### || AUTO [قرفص]: مرادف (القرفصى) است. # =القرفي- ### || AUTO [قرف]: آنكه رنگ پوست بدنش به سرخى گرايد. # =قرق- ### || AUTO - قرقا ت الدجاجة: آن مرغ در حاليكه جوجه ها ويا تخمهاى خود را ~~زير بالهايش گرفته بود صدا در آورد. # =القرق- # عند العامة: داستانى است كه گوينده اش آن را با سر وصدا بيان كند. ### || AUTO اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =القرقب- ### || AUTO (ح): پرنده كوچكى است كه نوك آن بشكل مخروطى است. # =القرقة- ### || AUTO مرغى كه بر روى تخم هاى خود مى نشيند وصدا در مىورد. اين كلمه ~~در زبان متداول رايج است وفصيح آن (الرنقاء) است. # =قرقد- ### || AUTO قرقدة الخبز ونحوه: نان ومانند آن خشك شد (اين كلمه سريانى است). # =القرقذان- ### || AUTO (ح): سنجاب. # =القرقذون- ### || AUTO (ح): مرادف (القزقذان) است. # =قرقر- # قرقرة [قرقر] البعير: شتر بانك كرد،- ت الحمامة او الدجاجة: مرغ پياپى ~~صدا كرد،- البطن: شكم قرقر كرد،- الرجل في ضحكه: ### || AUTO آن مرد خنده خود را بگونه قهقهه در آورد،- الشراب في حلقه: ~~شراب در گلويش صدا كرد. # =القرقر- ### || AUTO ج قراقر [قرقر]: زمين نرم وهموار. # =القرقرة- ### || AUTO [قرقر]: مص،- ج قراقر: صداى كبوتر، خنده بلند، زمين نرم ~~وهموار. # =قرقش- # قرقشة الشي ء الصلب كالقضامي ونحوه: ### || AUTO آن چيز سفت را با دندان گاز زد وخورد- اين كلمه سريانى است-. # =قرقع- ### || AUTO قرقعة: صداى مهيبى مانند صداى ريختن آهن بر روى آهن ومانند آن ~~را شنوانيد. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =قرقف- # قرقفة [قرقف] من البرد: از سرما لرزيد،- ه البرد: سرما او را لرزانيد،- ~~الرجل فى الضحك والحمام فى الهدير: ms1497 خنده مرد ويا PageV01P691 ### || AUTO صداى كبوتر بلند شد. # =القرقف- # : (ح): نام پرنده كوچكى است كه داراى نوك مخروطى است ونام ديگر آن ~~(القرقب) است ومعروف به مرغ چرخ ريسك ميباشد. # =القرقف- ### || AUTO مي، آب سرد، مرادف (القرقف) است. # =القرقور- # ج قراقير [قرقر]: كشتى دراز. # =القرقور- ### || AUTO (ح): بره كوچك- اين واژه سريانى است-. # =القرلى- ### || AUTO (ح): پرنده اى دريائى است كه نوك دراز دارد وماهى شكار مى كند. # =قرم- # - قرما الطعام: غذا را خورد،- القضيب ونحوه: سر چوب يا عصا را بريد،- ~~قرما وقروما ومقرما وقرمانا الصبي أو البهم: كودك يا جانور مقدار كمى غذا ~~خورد. اين وضع در آغاز غذا خوردن آنها پديد مىيد. # =قرم- # - قرما الى اللحم: اشتهاى او به خوردن گوشت زياد شد. # =قرم- ### || AUTO تقريما [قرم] ه: غذا خوردن را به او آموخت. # =القرم- # (ن): درختى است ستبر وسپيد كه در دريا رويد وبسان چنار باشد. # =القرم- ### || AUTO مص،- ج قروم: داغ روى بينى شتر، نشانه اى كه بر روى تير قمار ~~گذارند، حيوان نر كه آن را رها كنند وبر آن سوار نشوند واز آن كار نكشند، ~~مرد بزرگوار ومهتر قوم، بزرگ مرد. # =القرمة- ### || AUTO «قرمة الشجرة» عند العامة: آنچه كه از پايين تنه درخت پس از ~~بريدن باقى ماند، كنده درخت؛ «قرمة الضرس»: ريشه دندان. # =قرمد- ### || AUTO قرمدة [قرمد] الشي ء: چيزى را رنگ آميزى كرد. # =القرمد- ### || AUTO [قرمد]: آنچه كه با آن رنگ آميزى كنند مانند زعفران وگچ، سفال ~~پخته، آجر. # =القرمز- # [قرمز]: رنگ سرخ،- عند الأساكفة: ### || AUTO ودر اصطلاح كفاشان چرم است كه به- رنگ سرخ در آمده است. # =القرمزية- ### || AUTO [قرمز] (ح): نوعى حشره ريز وقرمز رنگ را رسته (نصفيات الأجنحة) است. # =قرمش- ### || AUTO قرمشة عند العامة: دانه هاى خشك مانند نخود را خورد. اين كلمه ~~در زبان متداول رايج است. # =قرمط- ### || AUTO قرمطة عند العامة: در مخارج زندگى صرفه جوئى كرد وبه خود تنگ گرفت. # =القرمطة- ### || AUTO عند العامة: صرفه جوئى وتنگ گرفتن. # =القرموط- ### || AUTO ج قراميط (ح): گونه اى ماهى كه به گربه ماهى معروف است. # =القرمية- # «قرمية الشجرة» عند العامة: تنه درخت كه پس ms1498 از بريدن شاخه هايش باقى مى ~~ماند، همچنين است «قرمية الضرس»: ### || AUTO ريشه دندان و«قرمية الملفوف والخس»: ساقه كلم وكاهو. # =القرميد- ### || AUTO آجر، آنچه با آن چيزى را روكش كنند مانند گچ وكاشى وجز آن. اين ~~كلمه يونانى است. # =القرميدة- ### || AUTO يك پاره آجر. # =قرن- # - قرنا الشي ء بالشي ء: چيزى را با چيز ديگرى بست وپيوند داد،- الثورين: ~~دو گاو را با يك يوغ بست،- البعيرين: دو شتر را با يك ريسمان بست،- قرانا ~~الفرس: اسب در راه رفتن سم هاى پاهايش را بر جاى سم هاى دستهايش نهاد،- بين ~~الشي ء والشي ء: ميان دو چيز را جمع كرد. # =قرن- ### || AUTO - قرنا: آن مرد داراى ابروان پيوسته شد،- ذو القرن: جانور شاخ ~~دار شاخهايش بزرگ شد. # =قرن- # تقرينا [قرن] ه: آن چيز را جمع آورى كرد وبا چيزى ديگر پيوند داد. # =القرن- # ج قرون وقران: ريسمانى كه از ريشه هاى درخت بافته شده باشد، يك بسته از ~~موى يا پشم، گيسوى زن، قله كوه، تپه، دژ،- من القوم: مهتر قوم،- من الجراد، ~~دو شاخك روى سر ملخ،- من السيف: لبه شمشير،- ج قرون: يك نسل از مردم، «هو ~~على قرنى»: او هم سن وهم عمر من است، يكصد سال، نسلى پس از يك نسل، زمانه، ~~شاخ جانوران، پاشنه كش كفش كه از استخوان يا فلز ساخته شده باشد،- فى ~~الإنسان: دو گوشه پيشانى انسان،- من المطر: # يك نوبت باريدن؛ «قرن الشمس»: آغاز برآمدن خورشيد؛ «قرن الشيطان» يا ~~«قرناه»: # پيروان شيطان؛ «قرن الغزال» (ن): گياهى است از رسته (القطانيات) داراى ~~گلهاى رنگارنگ كه در گذشته از دانه هاى آن براى غذا استفاده مى شده است. # «ذو القرنين»: لقب اسكندر پادشاه مقدونى است؛ «القرون الوسطى»: مرحله اى ~~از تاريخ در سده هاى ميانه (از سال 395 تا سال 1453 ميلادى) است. # =القرن- # مص،- ج اقران: آنچه كه مقارن با ديگرى باشد، رسنى كه با آن شتران را ~~بندند، جعبه،- ج قران: شمشير، تير. # =القرن- ### || AUTO مص،- ج اقران: همتا وهمسان، آنكه مانند ديگرى در دليرى ودانش ~~وغيره باشد،- آنكه با ديگرى مقاومت وايستادگى ms1499 نمايد. # =قرنب- ### || AUTO قرنبة أذنيه: گوشهايش را تيز كرد وبالا گرفت.- اين واژه در ~~زبان متداول رايج است. # =القرنبى- # (ح): حشره اى بلند پا به شكل سوسك است. # =القرنبى- ### || AUTO مرادف (القرنبى) است. # =القرنبيط- ### || AUTO (ن): نوعى كلم ونام ديگر آن (القنبيط) است. # =القرنة- ### || AUTO ج قرن: طرف بلند از هر چيزى، لبه شمشير يا نيزه،- من البيت ~~ونحوه: گوشه خانه ومانند آن. # =القرنفل- # (ن): گل قرنفل، گياهى خوشبو وخوش طعم وتند است كه در زبان فارسى آن را ~~(ميخك) نامند واز ماده گياهى آن در خمير دندان وانواع عطرها استفاده مى ~~شود،- (ن): ونوع ديگر آن براى زينت در باغچه ها كشت مى شود كه داراى گلهاى ~~معطر به رنگ سفيد يا ارغوانى است PageV01P692 ### || AUTO وبر آن (كبش القرنفل) اطلاق مى شود. اين كلمه يونانى است. # =القرنفلة- ### || AUTO (ن): يك دانه ميخك. # =القرنفول- ### || AUTO (ن): مرادف (القرنفل) است. # =القرنفولة- ### || AUTO (ن): واحد (القرنفول) است. # =القرنية- ### || AUTO (ع ا): قرنيه چشم، پوسته شفاف روى چشم. # =القرنيات- ### || AUTO أو القطانيات (ن): نوعى گياهان غذائى از رسته (ذوات الفلقتين) ~~است كه در غذاى انسان يا حيوان وصنعت نيز بكار برده مى شود مانند باقالى، ~~نخود، عدس، گاو دانه، نيل وبقم. # =القرور- ### || AUTO [قر]: آب سرد. # =القرورة- ### || AUTO مرادف (القررة) است. # =القروص- ### || AUTO «لجام قروص»: لگامى كه ستور را بيازارد. # =القروصة- ### || AUTO زبان گزيدگى چيزى. # =القروي- ### || AUTO ### || AUTO [قري]: منسوب به (القرية) است،- ج قروبون: آنكه ~~ساكن روستا باشد. # =القري- ### || AUTO ج أقرية وأقراء وقربان [قري]: آبراهى كه از بيشه تا ميان باغ ~~باشد، جوى آب، شير غليظ. # =القريب- ### || AUTO نزديك، اين كلمه در مفرد وجمع يكسان بكار مى رود؛ «هو قريب وهم ~~قريب»: «قريبا»، «عما قريب»، «فى القريب» العاجل: بزودى، بزودى زود،- ج ~~اقرباء وقرابى: خويشاوند؛ «اقرباء الرجل»: خانواده وفاميل نزديك يك شخص. # =القريبة- # ج قرائب: مؤنث (القريب) است. # =القرية- # ج قرى [قري]: آبادى، دهكده، گروهى از مردم؛ «قرية الأنصار»: شهر يثرب است ~~كه آن را (المدينة) نامند؛ «قرية النمل»: # لانه مورچگان. # =القرية- # ج قرى [قري]: دهكده، گروهى از مردم، آبادى وناحيه بزرگ. # =القرية- ### || AUTO ج قرايا: لانه مورچگان، ms1500 عصا، چوب بادبان كشتى كه بگونه افقى بر ~~بالاى آن قرار گيرد. # =القريتان- ### || AUTO [قري]: شهرهاى مكه وطائف. # =القرير- ### || AUTO [قر]: «قرير العين»: آنكه چشمش خورسند وبى اشك باشد ويا آنچه ~~را كه بخواهد بر آن دست يابد. # =القريرة- ### || AUTO [قر]: «عين قريرة»: چشمى كه شاد وبى اشك باشد وآنچه را كه ~~بخواهد ببيند. ### || AUTO =القريح: آب خالص ومانند آن، ابر در آغاز پيدايش؛ «قريح ~~السحابة»: باران بهنگام باريدن،- ج قرحى وقراحى: آنكه زخمى ومجروح باشد. # =القريحة- ### || AUTO ج قرائح: آغاز هر چيزى، اولين آب كه از چاه برآيد،- من ~~الإنسان: طبيعت انسان؛ «قريحة الشاعر او الكاتب»: قريحه شاعر ويا نويسنده ~~در سرودن شعر يا نوشتن نثر؛ «لفلان قريحة جيدة» و«هو حسن القريحة»: فلانى ~~در دانش وشعر خوش قريحه وپرتوان است. # =القريدس- ### || AUTO (ح): گونه اى ماهى ريز به اندازه ملخ كه به آن (ميگو) گويند. # =القريس- # سرماى سخت؛ «شى ء قريس»: ### || AUTO چيزى قديمى وكهنه. # =قريش- ### || AUTO قبيله اى معروف از عرب است. # =القريش- ### || AUTO (ح): گونه اى ماهى كه بنام «كلب البحر»: سگ ماهى معروف است كه ~~داراى دندانهاى تيز وبرنده بسان شمشير است وساير جانوران دريائى از آن مى ترسند. # =القريشة- ### || AUTO پنير كم چربى ونرم كه به شكل قالب بريده نشده باشد. # =القريشي- ### || AUTO آنكه منسوب به قبيله (قريش) است. # =القريص- ### || AUTO لنگرگاه كشتى. # =القريض- ### || AUTO بدهكار، شعر، آنچه كه شتر پس از خوردن نشخوار كند. # =القريع- ### || AUTO ج قرعى: زد وخورد كننده، برنده قرعه، بازنده قرعه، مهتر وبزرگ، ~~شتر نر. # =القرين- # ج قرناء: پيوسته شده به ديگرى، همنشين، رفيق، شوهر، نفس؛ القرين العين»: ### || AUTO آنكه به چشم خود سرمه كشيده باشد. # =القريناء- ### || AUTO (ن): لوبيا. # =القرينة- # ج قرائن: مؤنث (القرين) است، همسر؛ «قرينة الكلام»: قرينه كلام كه دلالت ~~بر مراد يا امرى كند؛ «دور قرائن»: ### || AUTO خانه هائى كه رو به روى هم باشند. # =القريي- ### || AUTO [قري]: آنكه منسوب به (القرية) باشد. # =قز- ### || AUTO - قزا [قز]: برجست،- ت نفسى الشي ء وعن الشي ء: آن چيز را دلم ~~نخواست وآن را رها كردم،- قزا عن الدنس: چركى ms1501 وپليدى را رها كرد واز آن ~~دورى نمود. ### || AUTO =القز (قز): مص،- ج قزوز: آنچه كه از آن ابريشم سازند اين كلمه ~~فارسى است؛ «دود القز» (ح): كرم ابريشم. # =القزاح- ### || AUTO فروشنده ادويه خوراكى وخوشبو. # =القزاز- ### || AUTO [قز] عند العامة: شيشه. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =القزار- ### || AUTO [قز]: فروشنده ابريشم،- عند العامة: پرورش دهنده كرم ابريشم، ~~شيشه فروش، شيشه بر. # =قزح- # - قزحا القدر: در ديگ ادويه خوشبو ريخت،- الشي ء: آن چيز بالا رفت،- قزحا ~~وقزحانا ت القدر: قطرات آب وغذاى جوشيده از ديگ به بيرون آن پخش شد. # =قزح- ### || AUTO تقزيحا [قزح] القدر: به غذاى ديگ ادويه اضافه كرد،- الحديث: ~~سخن را به خوبى گفت وبدون آنكه دروغى بگويد تمام كرد. # =القزح- # ادويه خوراكى وخوشبو. # =القزح- ### || AUTO ج أقزاح: ادويه خوراكى، تخم پياز، فضله مار. # =القزحة- ### || AUTO ح قزح: شاخه اى از رنگهاى رنگين كمان. # =القزحية- ### || AUTO (ع ا): پرده رنگى درون چشم. # =القزع- ### || AUTO آنچه كه به گونه پاره هاى گوناگون باشد، پاره هاى كوچك ~~وپراكنده ابر. # =القزعة- # واحد (القزع) است. # =القزعة- # كاكل يا گيسوى كودك، موى PageV01P693 ### || AUTO كم در وسط سر. # =قزل- # - قزلا وقزلانا: جهيد، لنگان لنگان گام برداشت. # =قزل- ### || AUTO - قزلا: آن مرد لنگ شد. # =القزل- ### || AUTO بدترين لنگى. # =قزم- ### || AUTO - قزما: پست وفرومايه شد. # =القزم- # مص، پستى، فرومايگى، بدترين مال، كوتاهى قامت، مردم فرومايه (اين كلمه در ~~مفرد وجمع ومذكر ومؤنث يكسان بكار برده مى شود، زيرا مصدر است)،- ج قزم ~~واقزام: مرد كوتوله وفرومايه كه چيزى ندارد. # =القزم- ### || AUTO ج قزم وأقزام: مرد كوتوله وفرومايه كه چيزى ندارد. # =القزمة- # مؤنث (القزم) وبمعناى زن كوتاه قامت است، «رجل قزمة وامرأة قزمة»: مرد يا ~~زن كوتاه اندام. اين كلمه كاربرد مذكر ومؤنث دارد. # =القزمة- ### || AUTO مؤنث (القزم) است. # =القزيزة- ### || AUTO [قز] (ن): گل شيشه اى. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =القزيعة- ### || AUTO مرادف (القزعة) است. # =قس- ### || AUTO - قسوسة وقسيسة [قس]: آن مرد كشيش شد. # =القس- ### || AUTO ج قسوس [قس]: كشيش مسيحى كه در رتبه كمتر از أسقف (مطران) ~~وبالاتر از متولى كليساست: كاهن- اين كلمه سريانى است-. # =قسا- ### || AUTO - قسوا وقسوة وقساوة وقساءة: ms1502 تندخو وبد اخلاق شد،- الليل: شب ~~تاريك شد. # =قسى- ### || AUTO تقسية [قسو] الشي ء: آن چيز را سفت وسخت گردانيد. # =القسام- ### || AUTO زيبائى، خوشگلى. # =القسامة- ### || AUTO زيبائى، گروهى كه بر چيزى سوگند خورند وبه آن پاى بند باشند، ~~سوگندهائى كه صاحبان كشته را بهنگام ادعاى خونبها بدون گواه دهند، هدنه كه ~~بمعناى متاركه موقت جنگ است. # =قسر- ### || AUTO - قسرا ه على الأمر: او را به زور وادار به انجام آن كار كرد. # =قسط- # - قسطا الوالي: والى يا حاكم عادل شد،- قسطا وقسوطا: آن مرد ستم كرد واز ~~حق روى گردانيد. # =قسط- # تقسيطا [قسط] الشي ء: آن چيز را تقسيم يا توزيع كرد،- الأغراس: نهالهاى ~~درختان را در فاصله هاى مساوى با هم كاشت،- الدين: بدهى را تقسيط كرد تا در ~~سر رسيدهاى معين پرداخت شود؛ «قسط الخراج عليهم والمال بينهم»: خراج يا مال ~~را ميان آنها تقسيط يا توزيع كرد،- على عياله: ### || AUTO بر خانواده خود از نظر مخارج تنگ گرفت. # =القسط- # ج أقساط: عدل وداد، ترازو، پيمانه كه ظرفيت آن معادل نيم صاع است، سهميه، ~~مقدار؛ «قسط من المال» مقدارى مال؛ «كان على قسط كبير من ... » ### || AUTO مقدار بسيار از ... داشت، روزى، مقدارى از بدهى تقسيط شده. # =القسطاس- # [قسطس]: ترازو. # =القسطاس- ### || AUTO [قسطس]: مرادف (القسطاس) است. # =القسطال- ### || AUTO ج قساطل [قسطل]: گرد وغبار در ميدان جنگ. # =القسطل- ### || AUTO ج قساطل [قسطل]: گرد وغبار برخاسته از جنگ، لوله سفالى يا آهنى ~~ومانند آن كه آب در آن روان شود. نام ديگر آن قسطر وقساطر مى باشد،- (ن): ~~شاه بلوط. # =القسطلة- ### || AUTO «قسطلة الحصان» (ن): گونه اى بلوط. # =القسطول- ### || AUTO ج قساطل [قسطل]: مرادف (القسطال) است. # =قسم- # قسما الشي ء: آن چيز را تقسيم كرد،- الدهر القوم: زمانه مردم را پراكنده ~~كرد،- فلان امره: در كار خود انديشيد كه چگونه آن را انجام دهد،- (ع ح): ~~عددى را بر عددى بخش كرد وخارج قسمت آن را در آورد. # =قسم- # - قسامة الغلام: آن جوان زيبا شد. # =قسم- ### || AUTO تقسيما [قسم] الشي ء: چيزى را تجزيه وتقسيم نمود؛ «قسم الدهر ~~القوم»: زمانه ميان مردم را جدائى انداخت. # =القسم- # مص، ms1503 بخشش، ديگ، شك وترديد، شكى كه در قلب افتد وسپس به يقين مبدل گردد، ~~اخلاق، عادت، رأى، باران وآب؛ «حصاة القسم»: سنگريزه كه در ظرف انداخته ~~وسپس روى آن آب ريزند تا پر شود واز آن آب نوشند واين هنگامى است كه قوم در ~~سفر بوده وكمبود آب داشته باشند. # =القسم- # ج أقسام وجج أقاسيم: جزئى از چيزى تقسيم شده، بهره اى از نيكى. # =القسم- # ج أقسام: سوگند، قسم به خداوند متعال. # =القسم- ### || AUTO سبد كوچكى كه عطار در آن عطر نهد. # =القسمة- # ج قسم: اسم است از اقتسام، سهم وحصه،- التوافقية (ع ح): بر چهار قسمت از ~~معادله جبرى كه تحقق يافته باشد اطلاق مى شود: د ب/ د ج- ر ب/ ر ج،- اللا ~~توافقية (ع ح): هنگامى است كه معادله جبرى با هم اختلاف داشته باشند؛ «قسمة ~~عدد غير صفر على صفر» (ع ح): تقسيم عددى كه غير از صفر باشد بر صفر كه ~~امكان پذير نيست وحاصل قسمت صفر بر صفر نيز معين نمى باشد. # =القسمة- # ج قسمات: سبد كوچك عطار، چهره، زيبائى. # =القسمة- ### || AUTO ج قسمات: مرادف (القسمة) است. # =القسوسة- ### || AUTO [قس]: رتبه ومقام كشيش. # =القسوي- ### || AUTO [قوس]: منسوب به قوس است. # =القسي- ### || AUTO ج قسيان [قسو]: سنگدل،- من الدراهم: پول جعلى. # =القسيس- ### || AUTO ج قسيسون وقسان وأقسة وقساوسة [قس]: مرادف (القس) وبه معناى ~~كشيش است. # =القسيسية- # [قس]: مرادف (القسوسة) وبه معناى شغل كشيشى است. PageV01P694 ### || AUTO =القسيم- ### || AUTO ج أقسماء: سهم وحصه،- ج قسماء: تقسيم كننده،- ج قسم: پاره اى ~~از چيز تقسيم شده، زيبا. # =القسيمة- ### || AUTO ج قسائم: مؤنث (القسيم) است، چهره زيبا، بازار، طبله عطار، سند ~~مالى كه براى دارنده آن مزايا وحقوقى دارد. # =قش- ### || AUTO - قشا [قش]: از اينجا وآنجا غذا خورد،- النبات: درخت خشك شد،- ~~الثوب الرطب: لباس وجامه نم دار كمى خشك شد،- الشي ء: آن چيز را جمع آورى ~~كرد، آن را با دست خراشيد تا سائيده شد،- ت المرأة الدار: آن زن خانه را ~~جاروب كرد،- القوم: آن قوم رفتند وپراكنده شدند. # =قشش- ### || AUTO تقشيشا [قش]: از اينجا وآنجا غذا خورد،- الكرسي: بر روى صندلى ms1504 ~~روكشى از نى ويا خيزران نهاد،- الأرض: زمين را از خار وخاشاك پاك كرد،- ه ~~بكلامه: او را دشنام وآزار داد. # =القش- ### || AUTO [قش]: مض،- برگهاى ريز وخشك درختان،- چوبهاى باريك از پوست نى ~~وخيزران كه با آن روكش صندلى سازند، خاكروبه وزباله منزل، خرماى نامرغوب. # =القشار- ### || AUTO پوست مار. # =القشارة- ### || AUTO پوست كنده شده از چيزى. # =القشاش- # [قش]: ريزه هاى ريخته شده بى بها كه از زمين برگرفته شود. # =القشاش- ### || AUTO [قش]: كسى كه ريزه هاى چيزى را از زمين بردارد، آنكه مقدار ~~اندكى از غذا با خود داشته باشد. # =القشاشى- ### || AUTO [قش]: مرادف (القشاش) است. # =القشاط- # لغتى است در (الكشاط) به معناى برهنه شدن ودر زبان متداول به معناى پوست ~~يا پارچه ايست كه براى پوشش استفاده شود ونيز در زبان متداول پاره جرمى است ~~نازك كه با آن دو طرف كمر بند اسب را بندند، چرمى كه به شكل تسمه در گردش ~~ماشين از آن استفاده شود، تسمه پروانه،- (ا ع): قطعه چرمى است كه به شكل ~~انگشتان خالى دوخته شده واز آن براى جاى گلوله استفاده مى كنند، قطار فشنگ. # =القشاط- ### || AUTO چپاولگر، غارتگر. # =قشب- # قشابة الشي ء: تازه ونو شد. # =قشب- ### || AUTO تقشيبا [قشب] ت يده أو شفته: دست يا لب او در اثر بادهاى تند ~~وسرد خشك وزبر شد، اين كلمه سريانى است. # =القشب- # ج أقشاب: زنگ كه بر روى آهن نشيند، زنگ آهن. # =القشب- # زبر شدن لبها ودستها در اثر وزش بادهاى تند وسرد. اين وضع در خمير نيز ~~پديد مىيد. # =القشب- # جديد، كهنه؛ «سيف قشب»: ### || AUTO شمشير صيقلى شده، زنگ خورده. # =قشبر- ### || AUTO قشبرة: ريزه ها واسقاط هيزم را جمع آورى كرد. اين كلمه در زبان ~~متداول رايج است. # =القشة- # [قش]: يك پر كاه يا برگ خشك شده؛ «قشة الثقاب»: چوب كبريت. # =القشة- ### || AUTO [قش]: پشم آغشته به قطران كه پس از بكار بردن دور انداخته مى ~~شود، دختر كوچك اندام،- (ح): ماده ميمون يا بچه ماده آن،- (ح): حشره اى است ~~به شكل سوسك. # =قشر- # - قشرا ه: پوست آن را كند،- القوم: # آن ها را به ms1505 بدبختى كشانيد. # =قشر- # - قشرا: پوست آن كلفت شد. # =قشر- ### || AUTO تقشيرا [قشر] ه: مرادف (قشره) است،- القوم: آنها را به بد بختى ~~كشانيد. # =القشر- # (ح): گونه اى ماهى كوچك كه به اندازه يك وجب است. # =القشر- # ج قشور: پوست هر چيزى، سطح خارجى تنه وشاخه هاى درخت، پوشاك،- (ح): مرادف ~~(القشر) است. # =القشر- ### || AUTO چيزى كه پوست بسيار داشته باشد. # =القشراء- ### || AUTO «شجرة قشراء»: درختى كه قسمتهائى از پوست آن كنده شده باشد ~~«حية قشراء»: مارى كه پوست آن كنده شده است. # =القشران- ### || AUTO دو بال ملخ. # =القشرة- ### || AUTO پوست؛ «قشرة البيضة»: پوست تخم مرغ،- عند العامة: به معناى ~~شوره سر مى باشد. # =القشريات- ### || AUTO جانوران مفصلى (سخت پوستان) كه اغلب در آب زندگى مى كنند مانند ~~خرچنگ وملخ دريائى كه قابل خوردن باشند. # =قشط- # - قشطا ه: با چوب او را زد،- عنه كذا: چيزى را از او بر كند وگرفت،- ~~الخاتم من الخنصر عند العامة: انگشتر از انگشت بيرون افتاد. # =قشط- ### || AUTO تقشيطا [قشط] ه الشي ء: چيزى را به زور از او گرفت. # =القشطة- ### || AUTO خامه، سرشير. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =قشع- ### || AUTO - قشعا القوم: ميان آن قوم جدائى افكند،- ت الريح السحاب: باد ~~ابرها را پراكنده ساخت. # =القشعريرة- ### || AUTO [قشعر]: اسم است از (اقشعر)،- (طب): لرزى كه با تب همراه باشد. # =القشعم- ### || AUTO ج قشاعم وقشاعيم [قشعم]: پيران وسالخوردگان از مردان يا زنان ~~يا كركسها، تنومند وسالمند از هر چيزى،- (ح) شير؛ «ام قشعم»: كفتار، مرگ، جنگ. # =قشف- # - قشفا: در وضع وحال بدى قرار گرفت، پوست بدن او چرك وخشن شد. # =قشف- # - قشافة: مرادف (قشف) است. # =قشف- ### || AUTO تقشيفا [قشف] الله عيشه: خدا رزق وروزى او را كم وزندگى او را ~~سخت كند. # =القشف- # مرادف (القشف) است. # =القشف- # مرادف (القشف) است. # =القشف- ### || AUTO آنكه پوست بدنش چرك وآلوده باشد. # =قشقش- # قشقشة [قشقش] ه من الجرب أو الجدري: اثر پيسى وآبله را كه بر روى پوستش ~~بود زدود واو را درمان كرد. PageV01P695 ### || AUTO =القشلة- ### || AUTO جاى فرود آمدن لشكريان- اين كلمه ايتاليائى است وگفته مى شود ~~كه از لفظ قشلاق تركى گرفته شده است. # =القشوة- ### || AUTO ج قشاء ms1506 وقشوات [قشو]: كيف دستى ويژه بانوان كه از برگ خرما ~~سازند ودر آن عطر نهند. # =القشور- ### || AUTO كرم يا پماد كه بر چهره مالند تا رنگ آن صاف شود. # =القشوش- ### || AUTO [قش]: مرادف (القشاش) است. # =القشيب- ### || AUTO ج قشب وقشب: تازه ونو، پاكيزه، سفيد؛ «سيف قشيب»: شمشير جلا ~~زده، شمشير كه روى آن زنگ خورده باشد. # =القشير- ### || AUTO آنچه كه پوست بسيار داشته باشد. # =القشيش- ### || AUTO [قش]: چيزهاى پراكنده بر روى زمين كه بى ارزش باشد، صداى پوست ~~مار كه بر اثر سائيدن به هم پديد آيد. # =القشيع- ### || AUTO من الكلإ: علف وگياه پراكنده. # =قص- ### || AUTO ### || AUTO - قصا الشعر ونحوه: موى ومانند آن را با قيچى ~~چيد،- النساج الثوب: بافنده حاشيه جامه را بريد،- ه: اطراف گوشهاى او را ~~بريد،- ت الشاة: آبستنى گوسفند آشكار شد،- الموت فلانا: مرگ به فلانى نزديك ~~شد،- قصا وقصصا أثره: اثر او را دنبال كرد،- قصصا عليه الخبر: خبر را براى ~~او بازگو كرد. # =القص- # [قص]: مص،- ج قصاص: سينه يا استخوان سينه. # =قصا- # - قصوا وقصوا وقصا وقصاء [قصو] المكان: آن مكان دور شد،- الرجل عن القوم: ### || AUTO آن مرد از آن قوم فاصله گرفت ودور شد. # =القصاب- ### || AUTO ج قصابون: گوشت فروش، قصاب، نى نواز. # =القصابة- # قصابى، گيسوى بافته شده. # =القصابة- # ج قصاب: موى بافته، گيسو. # =القصابة- ### || AUTO ج قصاب: مؤنث (القصاب) است، نى لبك. # =القصادة- ### || AUTO «القصادة الرسولية»: جائى كه قاصد پيام آور در آن سكونت ورزد. # =القصار- # كوشش وجديت؛ «قصارك ان تفعل كذا»: نهايت كوشش تو آنست كه چنان كنى. # =القصار- # تقصير، تنبلى، كوشش نهائى. # =القصار- ### || AUTO صيغه مبالغه است، گازر، جامه شوى- اين واژه فارسى است. # =القصارى- ### || AUTO كوشش وغايت؛ «قصاراك ان تفعل كذا»: منتهاى كوشش تو آنست كه ~~چنان كنى، «قصارى القول»: خلاصه كلام. # =القصارة- ### || AUTO گازرى، لباسشوئى. # =القصاص- # [قص]: خط چيدن موى سر با قيچى، «قصاص الشعر»: ابتدا يا انتهاى موى سر. # =القصاص- # [قص] (ن): گياه وگلى كه زنبور عسل آن را مى مكد؛ «قصاص الشعر»: # ابتدا يا انتهاى موى سر. # =القصاص- # [قص]: كيفر گناه، قصاص، عمل مقابله به مثل؛ «قصاص الشعر»: مرادف (قصاصه) است. # =القصاص- ### || AUTO [قص]: قصه گو ms1507 وداستان سرا؛ كسى كه حرفه او چيدن كركهاى شتر ~~ومانند آن باشد. # =القصاصة- # [قص]: ناخن وموى چيده شده. # =القصاصة- ### || AUTO [قص] (ن): واحد گياه (القصاص) است. # =القصاع- ### || AUTO ج قصاعون: كاسه ساز، كاسه گر. # =القصال- ### || AUTO (ح): شير؛ «سيف قصال»: شمشير برنده. # =القصالة- ### || AUTO مرادف (القصل) است. # =قصب- # - قصبا ه: آن را بريد،- الشاة: # استخوانهاى لاشه گوسفند را در آورد وسپس آن را تكه تكه كرد. # =قصب- ### || AUTO تقصيبا [قصب] الزرع: مزرعه نيزار شد،- البناء الحجارة: بنا ~~سنگها را ساخت واستوار نمود، اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =القصب- # (ع ا): استخوانهاى دست وپاى انسان وهر استخوان گرد ودراز وميان تهى، هر ~~استخوان كه داراى مغز باشد، راههاى حلق وگلو وبينى، مجراى اشك چشم، آنچه از ~~جواهرات كه به گونه دراز باشد، نوارهاى طلائى ونقره اى، مرواريد آبدار،- ~~(ن): نى درختى كه گاهى تا چهار متر ارتفاع دارد، نوعى از آن براى جاروب ~~ونوعى براى ناى ساخته ونوعى ديگر براى نوشتن بكار مى رود؛ «قصب السكر» (ن): ### || AUTO نى شكر كه از ساقه هاى آن شكر توليد مى شود ودر زبان متداول به ~~آن «قصب المص» گويند. # =القصباء- ### || AUTO انبوهى از نى، جاى روئيدن نى؛ «أجمة قصباء»: كشتزار پر از نى. # =القصباءة- ### || AUTO واحد (القصباء) است. # =القصبة- # واحد (القصب) است، گيسوى تافته از موى، چاهى كه تازه كنده شده باشد، شهر ~~بزرگ كشور،- روستا يا وسط آن؛ «قصبة الإصبع»: بند انگشتان؛ «قصبه الأنف»: ~~استخوان بينى؛ قصبة المري ء»: # مجراى غذا از حلق به معده؛ «قصبة الرئة»: # مجراى تنفس. # =القصبة- ### || AUTO «أرض قصبة»: زمين نيزار. # =القصبي- ### || AUTO واحد «القصب» است براى لباسهاى نازك ونرم كه از كتان بافند. # =القصة- # ج قصص وقصاص [قص]: گيسو، موى سر كه از دو طرف پيشانى چيده شده باشد. # =القصة- # ج قصاص [قص]: اسم مرة از (قص) است. # =القصة- ### || AUTO ج قصاص [قص]: سخن، داستان، پيشامد، شأن، حال. # =قصد- # - قصدا الرجل وله وإليه: به آن مرد توجه كرد،- اليه: به او اعتماد كرد،- ~~قصده: بسوى او ميل كرد،- فى مشيه: # هموار راه رفت؛- فى الأمر: در آن كار ميانه روى ms1508 كرد،- الشى ء: آن چيز را ~~شكست،- الشاعر: شاعر در سرودن شعر ادامه داد. # =قصد- # تقصيدا [قصد] الشي ء: آن چيز را PageV01P696 ### || AUTO شكست،- الشاعر: به معناى (قصد) مى باشد،- القصائد: قصيده هاى ~~شعرى را پيراسته وآراسته نمود. # =القصد- # مص، راستى راه، نيت وغرض؛ «قصدا»: عمدا، بر خلاف زياده روى؛ «رجل قصد»: ~~مرد ميان اندام كه نه فربه ونه لاغر باشد؛ «طريق قصد»: راه راست؛ «انه على ~~قصد»: او عاقل وخردمند است. # =القصد- # هر درختى كه در آغاز داراى خار باشد،- من العوسج ونحوه: شاخه هاى نرم ~~درخت عوسج (خار بن) يا (تمشك). # =القصد- ### || AUTO «رمح قصد»: نيزه شكسته. # =القصدة- # ج قصد: پاره اى از چيزى كه شكسته شود. # =القصدة- ### || AUTO واحد (القصد) است. # =القصدير- ### || AUTO (ك): ماده سفيد قلع كه با آن مس وغيره را سفيد كنند. اين واژه ~~يونانى است. # =القصديرة- ### || AUTO (ك): پاره اى از قلع. # =قصر- # - قصورا الشي ء: آن چيز كم شد، ارزان شد،- عنه الغضب او الوجع: خشم يا ~~درد او فروكش كرد،- عن الشى ء: دست از آن چيز برداشت وبا ناتوانى آن را رها ~~كرد،- السهم عن الهدف: تير به هدف اصابت نكرد،- قصرا الصلاة ومن الصلاة: ~~نماز را شكسته خواند،- الستر: پرده را فرو آويخت،- الشى ء على كذا: از آن ~~حد تجاوز نكرد،- نفسه على كذا: به جز فلان چيز به چيز ديگرى گرايش ننمود،- ~~ه على الأمر: او را بر آن امر باز گردانيد،- ه فى بيته: او را در خانه اش ~~باز داشت كرد،- به الليل: شب او را بازداشت كرد،- قيد البعير: دستهاى شتر ~~را سخت بست،- الدار: بر خانه ديوار كشيد،- على نفسه ناقة: جلوى ماده شتر را ~~گرفت تا از شير آن بنوشد،- قصرا الشى ء: # آنرا كوتاه كرد. # =قصر- # - قصرا: گردن او ستبر شد ودرد گرفت، شكايت از درد گردن كرد. # =قصر- # - قصرا وقصرا وقصارة: كوتاه شد. # =قصر- ### || AUTO تقصيرا [قصر] الشي ء: آن را كوتاه كرد،- من شعره: موى او را ~~كوتاه كرد،- فى العطية: عطا وبخشش را كم كرد،- عن الأمر: در آن كار كوتاهى ~~كرد با آنكه مى توانست انجام دهد،- عن الشى ء: آنچه را ms1509 كه نتوانست انجام ~~دهد رها كرد،- في الأمر: در آن كار سستى نمود،- عنه الوجع او الغضب: درد يا ~~خشم او فروكش كرد،- الثوب: لباس را با فشار وشستن سفيد كرد،- الرجل او ~~الفرس: آن مرد يا اسب در راه رفتن خسته شد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =القصر- # ج قصور: كاخ؛ «قصر المجد»: نشانه بزرگى ومقام عالى. # =القصر- # كوتاهى، تنبلى، سستى. # =القصر- ### || AUTO كوتاهى، بر خلاف درازى. # =القصرى- ### || AUTO پايان كار. # =القصرة- # كوتاهى كردن. # =القصرة- # ج قصر وأقصار وقصرات: بيخ گردن هنگامى كه ستبر شود، پاره اى از چوب، دم پرنده. # =القصرة- ### || AUTO مؤنث (القصر) است. # =القصريان- ### || AUTO (ع ا): دو دنده زير استخوان ترقوه (استخوان زير گردن). # =القصرية- ### || AUTO لگن شست وشوى. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =قصص- ### || AUTO تقصيصا [قص] الشي ء: آن چيز را ريز ريز كرد. # =القصص- ### || AUTO ج قصاص [قص]: سينه يا استخوان سينه؛ «قصص الشاة»: آنچه از پشم ~~گوسفند كه چيده شود. # =قصع- ### || AUTO - قصعا القملة بظفره: با ناخن خود شپش كشت،- ت الرحى الحب: ~~آسياب دانه ها را آرد كرد. # =القصعة- ### || AUTO ج قصع وقصاع وقصعات: صفحه، قرص، قدح. # =قصف- # قصفا الشي ء: آن چيز را شكست،- الشي ء: آن چيز شكسته شد،- ه بمدافعه: # بر روى آن بمب انداخت؛ «قصفه بقذائف مدافعه»: با بمب افكنهاى خود آن جا ~~را بمباران كرد،- قصفا وقصيفا الرعد: صداى رعد بسيار بلند شد،- البعير: شتر ~~از خود صدا در آورد ودندانهايش را به هم سائيد،- قصفا وقصوفا: آن مرد به ~~خوردن ونوشيدن ولهو ولعب ادامه داد. # =قصف- # - قصفا النبت: شاخه گياه بلند وكج شد،- العود: چوب نرم وسست شد،- الرجل: ~~آن مرد سست وناتوان شد،- الرمح: نيزه از پهنا شكافته شد،- الناب: # نيمى از دندان شكسته شد،- ت القناة: نيزه شكسته شد وپيدا نبود. # =قصف- ### || AUTO تقصيفا [قصف] ه: آن را شكست. # =القصف- # آغاز لهو ولعب؛ خوشگذرانى در خوردن ونوشيدن وسرگرمى، سر وصدا، آهنگ ~~وموسيقى وآواز. # =القصف- ### || AUTO آنچه كه بدو نيم شده باشد، مرد آسيب پذير وبى اراده، مرد سست ~~وناتوان؛ «القصف البطن»: آنكه هرگاه گرسنه شود تحمل گرسنگى را نداشته باشد. # =قصقص- ### || AUTO ms1510 قصقصة [قصقص] الشي ء: آن را شكست. # =قصل- ### || AUTO - قصلا الشي ء: آن چيز را بريد،- عنقه: گردن او را با شمشير ~~زد،- الدابة وعليها: ستور را علف سبز وآذوقه خورانيد،- الحنطة: گندم را شخم زد. # =القصل- # مص،- دانه هاى گندم دور ريخته شده كه دوباره براى شخم كوبيده شود. # =القصل- # مرادف (القصل) است، مرد پست وسست، احمقى كه در او نفعى نباشد. # =القصل- ### || AUTO مرادف (القصل) است. # =القصلة- ### || AUTO مؤنث (القصل) است براى مرد سست وناتوان، گروه شتران. # =قصم- # - قصما الشي ء: آن چيز را شكست. # =قصم- ### || AUTO - قصما ت سنه: دندان او ترك برداشت. # =القصم- # آنكه هر چه را ببيند بشكند وپاره كند. PageV01P697 ### || AUTO =القصم- ### || AUTO شكست پذير، آسيب پذير. # =القصماء- ### || AUTO من المعز: بز كه شاخش شكسته از چيزى باشد. # =القصمة- # پاره شكسته از چيزى. # =القصمة- # اسم مرة از (قصم) است؛ نردبان، يك تكه از چيز شكسته شده. # =القصمة- ### || AUTO يك پاره از چيز شكسته شده. # =القصوى- ### || AUTO [قصو]: مؤنث «الأقصى» است، نهايت دور؛ «الغاية القصوى من ذلك» ~~و«عند الضرورة القصوى»: يعنى در نهايت ضرورت، در مواقع ضرورى، كنار دره. # =القصور- ### || AUTO ### || AUTO تقصير وگناه، بيكارى. # =القصوف- # صداى بهم خوردن دندانهاى شتر، سرگرمى وخوردن ونوشيدن ولهو ولعب. # =قصي- ### || AUTO - قصا [قصي] المكان: آن مكان دور شد،- الرجل عن القوم: آن مرد ~~از قوم فاصله گرفت ودور شد. # =القصي- ### || AUTO ج أقصاء [قصو]: آنچه كه دور باشد. # =القصيا- ### || AUTO [قصو]: مؤنث (الأقصى) است، نهايت دور، كنار دره. # =القصيبة- ### || AUTO ج قصائب: لوله، گيسوى بافته شده. # =القصية- ### || AUTO ج قصايا [قصو]: مؤنث (القصى) است. # =القصيد- # چوبدستى، مغز پر وفربه، ماده شتر فربه وجوان،- من الشعر: شعرى كه از سه ~~بيت بيشتر باشد ويا از شانزده بيت بيشتر باشد،- شعرهاى تصحيح شده ومنتخب از ~~قصيده اى، قصيده اى كه از هفت يا ده بيت بيشتر باشد، (بيت القصيد): ### || AUTO بهترين بيت شعر از قصيده. # =القصير- ### || AUTO ج قصار وقصراء: كوتاه؛ «قصير الأجل»: كوتاه مدت؛ «قصير العلم»: ~~كم دانش؛ «سيل قصير» سيل كوتاه وكم، (الأحاديث القصار): كلمات وسخنان كوتاه ~~ومفيد از بزرگان دين ودانش. # =القصيرة- ### || AUTO ج قصار وقصيرات وقصائر: مؤنث (القصير) ms1511 است. # =القصيص- ### || AUTO [قص]: جاى روئيدن موى سينه، گياه ترنجبين. # =القصيصة- ### || AUTO ج قصائص [قص]: گروهى كه در يكجا جمع شده باشند، شترى كه جاى ~~ركاب را قطع مى كند، داستان، ستور كوچك وناتوان كه بر روى آن فقط توشه حمل ~~كنند،- واحد (القصيص) است. # =القصيف- ### || AUTO چيزى كه دو نيم شده باشد، شاخه ها وبرگهاى درخت خشك شده وفرو ~~ريخته شده. # =القصيل- ### || AUTO ج قصلان: جو نارس وسبز كه براى خوراك دام وستوران چيده مى شود، ~~جماعت وگروه؛ «شي ء قصيل»: چيز بريده شده. # =القصيم- ### || AUTO آنچه كه با سرعت شكسته شود. # =القصيمة- ### || AUTO ج قصيم وقصم وقصائم: مؤنث (القصيم) است. # =قض- ### || AUTO - قضا [قض] الحائط: ديوار را به گونه اى سخت خراب كرد،- قضضا ~~المكان او الطعام: در آنجا ويا در غذا سنگ ريزه بود،- عليه المضجع: جفا كرد ~~وخشونت بخرج داد،- قضيضا السير او الوتر: زه كمان چنان صدا كرد كه گوئى ~~بريده شده است. # =القض- # [قض]: مص، سنگ ريزه ها، چيزى كه در آن شن وريگ باشد؛ (جاء القوم قضهم ~~وقضهم) آن قوم همگى آمدند. # اولى در حالت رفع وبدل است به معناى كلهم ودومى در حالت نصب به عنوان ~~مصدر ويا حال است. # =القض- # [قض]: «جاء القوم قضهم وقضهم»: ### || AUTO آن قوم همگى آمدند، قضهم در حال رفع بدل است به معناى كلهم، ~~قضهم در حال نصب ومصدر است يا حال بتأويل (جاؤوا مجتمعين). # =قضى- # - قضاء [قضي] حاجته: نياز او را برآورد،- وطره: به مراد خود رسيد،- عبرته: # هر چه اشك داشت بيرون ريخت، الشى ء: # آن را محكم واستوار ساخت، الدين: بدهى را پرداخت،- الصلاة: نماز را به ~~جاى آورد،- الأمر اليه: امر او را به او ابلاغ كرد،- العهد: عهد را وفا ~~كرد،- عليه عهدا: به او سفارش كرد،- الرجل وقضى نحبه وقضى اجله: آن مرد ~~بدرود زندگى گفت،- منه العجب: از او سخت در شگفت شد؛ (ضربه فقضى عليه): او ~~را زد وكشت مثل اينكه از كشتن او فارغ شده است،- قضاء وقضيا وقضية بين ~~الخصمين: ميان دو طرف دعوى داورى وحكم صادر كرد،- الأمر له ms1512 او عليه: # بنفع او يا بر عليه او حكم صادر نمود واو را ملزم بدان كرد،- الشي ء: آن ~~چيز را دانست، آنرا نشان داد. # =قضى- ### || AUTO تقضية وقضاء [قضي] وطره: خواسته خود را برآورده ساخت،- الأمر: ~~آن كار را انجام داد،- فلانا: آن مرد را قاضى كرد. # =القضى- ### || AUTO ج أقضية [قضي]: حكم، تأديه. # =القضاء- ### || AUTO [قضي]: رأى دادگاه، هيأت داورى،- ج اقضية: حكم، انجام دادن،- ~~ودر اصطلاح بعضى از كشورها يكى از تقسيمات ادارى شهرستانهاست كه تابع ~~استاندارى مى باشد به معناى فرماندارى. # =القضاب- ### || AUTO من السيوف: شمشير برنده. # =القضابة- # آنچه از درخت ومانند آن بريده شده باشد. # =القضابة- ### || AUTO من السيوف: مرادف (القضاب) است. # =القضامي- ### || AUTO نخود بو داده، (نخودچى). # =قضب- # - قضبا الشي ء: آن چيز را بريد،- الرجل: آن مرد را با چوب زد. # =قضب- ### || AUTO تقضيبا [قضب] الشي ء: آن را قطعه قطعه نمود،- الكرم: شاخه هاى ~~مو را در فصل بهار زد،- شعاع الشمس: آفتاب عمودى روشنائى داد. ### || AUTO =القضب: درختى كه رشد كند وشاخه بلند وفرو آويخته در آورد،- ~~درختى كه از چوب آن نيزه سازند،- شاخه هاى بريده درخت. # =القضبة- # واحد (القضب) است. PageV01P698 ### || AUTO =القضض- ### || AUTO [قض]: مص، شنهاى ريز ويا سنگريزه. # =قضقض- ### || AUTO قضقضة [قضقض] العظم: استخوان هنگامى كه شكست صدا كرد. # =قضم- # - قضما الشي ء: چيزى را با دندانهايش شكست وخورد. # =قضم- ### || AUTO - قضما الشي ء: آن چيز را با دندان شكست،- قضما ت السن: دندان ~~آسيب ديد يا لبه آن شكسته شد،- الرجل: لبه هاى دندان آن مرد شكست،- السيف: ~~لبه شمشير در اثر گذشت زمان شكسته شد. # =قضي- ### || AUTO [قضي] عليه: مرد،- الأمر: حكم صادر شد وديگر قابل برگشت نيست. # =القضيب- ### || AUTO ج قضبان وقضبان: شاخه بريده شده از درخت،- ج قضب: شمشير برنده، ~~كمان كه از چوب شاخه درخت ساخته مى شود. # =القضية- ### || AUTO [قضي]: مص،- ج قضايا: اسم است از (قضى) ونزد علماى منطق سخنى ~~است كه به گوينده آن بتوان گفت درست است يا نادرست؛ «القضية المسلمة» امرى ~~است كه دو طرف مخالف آنرا تأييد كنند ويا دانشمندان درباره آن اتفاق نظر ~~داشته ونيازى به استدلال نداشته باشند. ms1513 # =القضيض- ### || AUTO [قض]: آنچه كه در آن سنگ ريزه باشد؛ «جاء القوم قضيضهم وقضيضهم ~~وبقضيضهم» همگى آن قوم آمدند. # =قط- # [قط]: مرادف حسب است وبه معناى كافى مى باشد، (قطي وقطك وقط زيد درهم): # براى من ويا تو ويا زيد درهمى كافى است بسان (حسبي وحسب زيد درهم): با ~~اين تفاوت كه قط مبنى است و(حسب) معرب است، اسم فعل است به معناى يكفى يعنى ~~بس است؛ (قطنى) در اينجا چون مبنى بر سكون است با نون وقايه آمده است. گاهى ~~به معناى هرگز مىيد مانند (ما رأيته قط): هرگز او را نديدم، وگاهى براى ~~زينت كلام با فاء مىيد مانند (رأيته مرة فقط) او را فقط يكبار ديدم نه بيشتر. ### || AUTO =قط- # - قطا [قط] القلم ونحوه: نوك قلم ومانند آن را هنگام تراشيدن از پهنا ~~بريد ويا تراشيد،- البيطار حافر الدابة: دامپزشك سم ستور را پس از تراشيدن ~~استوار كرد. # =قط- ### || AUTO [قط]: ظرف زمان براى گذشته است واختصاص به نفى دارد به معناى ~~هرگز؛ «ما فعلت هذا قط»: هرگز در تمامى عمر چنين نكرده ام. # =القط- # ج قطاط وقططة [قط] (ح): گربه. # =قطا- ### || AUTO - قطوا [قطو]: در راه رفتن سنگين وآرام شد،- الماشى: راه رونده ~~با نشاط راه رفت وقدم برداشت،- ت القطا: مرغ قطا يا سنگخوار آواز داد. # =القطائف- ### || AUTO نوعى شيرينى. # =القطاة- # ج قطا وقطوات وقطيات [قطو] (ح): ### || AUTO پرنده اى است به اندازه كبوتر كه به آن (مرغ سنگخواره) گويند ~~ودر هدايت ضرب المثل است؛ (اهدى من القطا): از قطا هدايت كننده تر است. # =القطار- # سمى كه در اثر بسيارى تراوش كند مانند زهر كه از دهان مار بچكد، ابرى كه ~~دانه هاى باران آن درشت باشد. # =القطار- ### || AUTO ج قطر وقطرات: چرخهاى راه آهن كه پشت سر هم حركت مى كنند، ~~«قطار سكة الحديد والقطار الحديدي»: قطار راه آهن،- من الإبل: شتران كه پشت ~~سر يكديگر راه روند. # =القطارة- ### || AUTO آنچه كه از چيزى بچكد، آب كم. # =القطاع- # ج قطاعات: بخشى از پادگان كه تحت رهبرى يك فرمانده باشد؛ جزئى ms1514 از كل، ~~زمينه ويا مجال؛ «القطاع الصناعي»: # بخش صنعتى؛ «القطاع العام»: بخش دولتى؛ «القطاع الخاص»: بخش خصوصى،- ج ~~قطعة: ابزار برش. # =القطاع- # اسم مبالغه است،- (ب): ### || AUTO سنگتراش كه سنگ ها را آماده كند. # =القطاعة- # آنچه كه از چيزى بريده شده باشد، آنچه كه در اثر بريدن بر زمين افتد، ~~لقمه غذا كه نصف آن خورده ونيم ديگر برگردانيده شود. # =القطاعة- ### || AUTO عند المسيحيين: امتناع از خوردن گوشت وبرخى خوراكها در روزهاى ~~معينى نزد مسيحيان. # =القطاف- # مرادف (القطاف) است. # =القطاف- ### || AUTO آغاز چيدن وبرداشت ميوه، چيدن ميوه. # =القطافة- ### || AUTO آنچه از انگور كه پس از چيدن از درخت بر زمين مىفتد. # =القطام- # (ح): باز كه حريص در خوردن گوشت باشد. # القطامة- ### || AUTO آنچه كه با دهان گرفته شود وسپس افكنده شود. # =القطامي- # (ح): مرادف (القطامي) است. # =القطامي- ### || AUTO (ح): باز تيز بين كه سر را بلند كند وآماده شكار باشد. # =القطان- # ج قطن: چوبهاى هودج (محمل). # =القطان- ### || AUTO ج قطانون: فروشنده پنبه، بافنده پارچه هاى پنبه اى وفروشنده ~~آن، پنبه زن (حلاج). # =القطانيات- ### || AUTO مرادف (القرنيات) است به معناى تيره گياهى پروانه واران. # =قطب- # - قطبا وقطوبا الرجل: ابروان خود را درهم كشيد وخشم كرد. # =قطب- ### || AUTO تقطيبا [قطب] الرجل: مرادف (قطب) است. # =القطب- # ج اقطاب: آهن سنگ زيرين آسياب كه سنگ بالاى آسياب بر روى آن مى چرخد،- ج ~~اقطاب وقطوب وقطبة: ملاك ومدار آن چيز، بزرگ خاندان ومهتر قوم،- (فك): ~~ستاره اى است ميان جدى وفرقدان كه نماينگر قبله مى باشد،- عند الجغرافيين: ~~طرف محور زمين كه دو قطب مى باشند: قطب شمالى وقطب جنوبى،- (ه): نقطه اى ~~است ثابت روى كره اى PageV01P699 ### || AUTO متحرك. # =القطب- # ج أقطاب: آهن سنگ زيرين آسياب كه سنگ بالاى آسياب بر روى آن مى چرخد. # =القطب- # ج أقطاب: مرادف (القطب) است. # =القطب- # ج أقطاب: مرادف (القطب) است. # =القطب- ### || AUTO آنكه ابروان خود را در هم كشد. # =القطبة- ### || AUTO ج قطب: ميله اى است وسط سنگ زيرين آسياب كه سنگ روئين به دور ~~آن مى چرخد،- عند الجغرافيين: قطب يا دو طرف محور زمين. # =القطة- ### || AUTO (ح): واحد (القط) است به معناى يك ms1515 گربه. # =قطر- # - قطرا وقطورا وقطرانا الماء: آب قطره قطره روان شد،- الصمغ من الشجرة: ~~صمغ از درخت خارج شد،- قطرا الإبل: شتران را بهم نزديك گردانيد. # =قطر- ### || AUTO تقطيرا [قطر] الماء: آب را قطره قطره روان كرد،- الدواء: آب ~~دوا را بصورت مقطر در آورد،- الإبل: شتران را با نظم به هم نزديك گردانيد. # =القطر- # ج أقطار: كشور، ناحيه، جانب، عود كه با آن بخور دهند،- (ه): خطى است كه ~~دائره را به دو قسمت مساوى تقسيم مى كند،- فى الصمغ وفى المتوازى السطوح (ه): # خط مستقيمى است كه دو رأس غير متتالى را به هم وصل كند، ودر شكلهاى ~~مخروطى مستقيمى است كه محل هندسى در ميان وترهاى موازى را باتجاه معينى ~~نشان دهد؛ «قطران مترافقان» (ه): دو قطرى است كه هر يك از آنها محل هندسي ~~براى ميان وترهاى موازى با يكديگر است؛ «قطر الشمس الظاهر»: زاويه اى است ~~كه خورشيد را بر آن از مركز زمين مى بيند ودرجه آن بين 32 دقيقه و35 ثانيه ~~در آغاز سال است و31 دقيقه و31 ثانيه در اول جولاى است كه مطابق با دهم تير ~~ماه مى باشد؛ «اقطار الدنيا»: جهات چهارگانه دنيا. # =القطر- # مص، ج قطار: آب قندى كه در اثر جوشش بر روى آتش سفت وغليظ شود، باران، ~~آنچه كه از قطره چكان مى چكد. # =القطر- # گونه اى مس، مس گداخته، گونه اى پارچه خط دار. # =القطر- ### || AUTO بخور خوش بو. # =القطران- # مرادف (القطران) است. ### || AUTO =القطران- # [قطرن]: ماده روغنى است كه از بعضى درختها مانند كاج وسرو بدست مىيد. # =القطران- ### || AUTO مرادف (القطران) است. # =القطرب- ### || AUTO [قطرب] (ن): گياهى است خاردار كه دانه اى چسبنده دارد وبه هر ~~كس كه از كنار آن بگذرد مى چسبد. # =القطرة- # ج قطرات: اسم مره از (قطر) است، نقطه،- عند الأطباء: ودر اصطلاح پزشكان ~~قطره چشم است. # =قطرن- ### || AUTO قطرنة [قطرن] البعير: بدن شتر را روغن قطران ماليد. # =قطع- # - قطعا ومقطعا وتقطاعا الشي ء: آن چيز را جدا كرد، آن را بريد وقطع كرد، ~~الصلاة: # نماز را بريد،- فى القول: بطور قاطع ms1516 سخن گفت؛ «انني اقطع بذلك قطعا»: من ~~به آن كار بطور قطع يقين دارم،- ه عن حقه: حق او را نداد،- الطريق على ~~السالكين: راه را بر مسافران بست وترساند،- قطعا وقطوعا النهر: ### || AUTO از رودخانه گذشت،- شوطا كبيرا في ميدان الرقي: در فرهنگ وتمدن ~~پيشرفت زيادى كرد،- لسانه: با احسان ونيكوئى او را ساكت كرد،- ه بالحجة: او ~~را توبيخ نمود،- ه بالقطع او بالسوط: با چوب يا تازيانه او را زد،- قطعا ~~الحوض: حوض را تا نيمه پر از آب كرد وسپس آب آن را قطع نمود،- عنق دابته: ~~ستور خود را فروخت،- له قطعة من المال: پاره اى مال به او اختصاص داد،- ~~تذكرة: بليط خريد،- على نفسه عهدا بكذا: # به چيزى تعهد نمود،- قطعة الصديق: از دوست خود كناره گيرى كرد،- قطعا ~~وقطيعة رحمه: از خويشاوندان خود دورى كرد،- قطوعا وقطاعا وقطاعا ت الطير: ~~پرنده از مكان سردسير به مكان گرمسير رفت،- ماء البئر: # آب چاه كم يا قطع شد. # =قطع- # - قطعا وقطعا وقطعة وقطاعا ت يده: در دست او بيمارى پديد آمد يا دست او ~~از تن جدا شد. # =قطع- # النفس: نفس بند آمد،- الرجل: ناتوان ونوميد شد،- به: ميان او وآنچه كه مى ~~خواهد فاصله افتاد. # =قطع- # تقطيعا [قطع] الشي ء: آن چيز را پاره پاره كرد،- الخمر بالماء: مى را با ~~آب مخلوط نمود،- الفرس الجري: اسب با نشاطى كه داشت به گونه هاى مختلف مى ~~دويد،- الله عليه العذاب: خداوند او را كيفر وعذاب داد،- الشعر: شعر را با ~~اوزان عروضى تقطيع كرد. # =القطع- # بند آمدن نفس، خشك شدن آب چاه از گرماى تابستان، درد شكم، پيچش شكم. # =القطع- ### || AUTO مص،- واحد (القطوع) است،- المخروطي (ه): واحد (القطوع ~~المخروطية) است،- الناقص (هليلج يا الإهليلج) (ه): در علم هندسه موقعى پديد ~~مىيد كه خطوط آن از قسمت بالا يك سطح مستوى را قطع كند ومحدوده هندسى آن ~~مستوى بر نقاطى باشد كه مجموع دو فاصله آن از دو نقطه ثابت ق ق برابر با ~~ارتفاع ثابت 2 ط باشد، ق ق: محرقان، محراقان، محترقان، بؤرتان. وبراى مقطع ~~ناقص دو محور عمودى ب ب ms1517 ج ج است كه در مركز قطع (و) بهم مى رسند. # =ب ب- 2 ط،- الزائد: كه به آن خط (الهذلولي) (ه) نيز گويند، وآن موقعى ~~است كه مستوى سطح مخروط را از دو طرف بالا قطع كند ومحدوده آن دو بعدى است ~~از دو نقطه ثابت ق ق ومساوى است با ارتفاع PageV01P700 ~~ثابت (ب ب) كه داراى دو محور عمودى ويك مركز ودو خط مستقيم نزديك بهم است ~~كه يكديگر را قطع نكنند (بى انتها). ### || AUTO وهرگاه آن دو خط نزديك بهم عمودى باشند بر آن (القطع الزائد ~~قائما) اطلاق مى شود. # ،- المكافئ كه به آن (الكامل والشلجم) (ه) گويند: وآن هنگامى بوجود مىيد ~~كه مستوى سطح مخروط را به موازى خطى از خطوط آن قطع كند كه در اين صورت محل ~~هندسى مستوى بر نقاط متساوى الأبعاد از مستقيم ثابت ص ص واز نقطه ثابت ق ~~بدست مىيد. ص ص: دليل است، ق: # محرق است وبراى القطع المكافي محورى است كه از آن بگذرد وبگونه عمود بر ص ~~ص باشد. # ؛ «الأمر واقع قطعا» بى شك وترديد آن كار انجام مى شود؛ «بقطع النظر عن ~~كذا»: صرفنظر از فلان چيز. # =القطع- # ج أقطاع وأقطع وقطاع: تيغه چاقوى كوچك ويا پهن، آنچه كه از درخت بريده ~~شده باشد، پاسى از شب، فرش يا روى انداز كه در زير پاى سوار بر ستور ~~اندازند، گونه اى جامه رنگارنگ. # =القطع- # في الفرس: اسب كه صدايش گرفته وبيرون نيايد، بريده آواز. # =القطع- ### || AUTO آنكه صدايش گرفته وبيرون نيايد، بريده آواز. # =القطعات- # «قطعات الشجر»: گره هاى روى تنه درخت كه هرگاه قسمت بالاى درخت بريده شود ~~دوباره آن درخت از جاى گره سبز وروئيده شود. # =القطعات- # «قطعات الشجر»: مرادف «القطعات» است قطعه هاى بريده از درخت. # =القطعات- ### || AUTO «قطعات الشجر»: مرادف (القطعات) است، قطعه هاى بريده از درخت. # =القطعة- # ج قطع وقطعات: آنچه كه از چيز ديگرى بريده يا قطع شده باشد، جاى بريدن، ~~فصلى از كتاب ومانند آن، زمينى كه تفكيك شده ms1518 باشد باقيمانده دستى كه بريده ~~شده باشد،- بهترين آرد،- سبوس آرد. # =القطعة- # ج قطع: سهمى از چيزى،- من الشعر: قصيده اى كه حد اكثر هفت يا ده بيت شعر ~~باشد؛ «قطعة الدائرة» (ه): سطح محدودى است ميان وتر وقوس دائره. # =القطعة- ### || AUTO ج قطع وقطعات: جاى بريدن، باقيمانده دستى كه قطع شده باشد. # =قطف- # - قطفا الثمر: ميوه را چيد،- معسلته: # عسل را از عسلدان در آورد،- الشى ء: آن چيز را با شتاب گرفت. # =قطف- ### || AUTO تقطيفا [قطف] الثمر: ميوه را چيد،- الشى ء: آن چيز را با شتاب ~~گرفت وقاپيد،- الدقيق: گندم را يكبار آرد كرد،- الجزار اللحم: قصاب ~~استخوانها را از گوشت در آورد. # =القطف- # ج قطاف وقطوف: ميوه هاى چيده شده، خوشه انگور هنگام چيدن از درخت. # =القطف- # (ن): گونه اى دانه گياهى،- ن: ### || AUTO درخت چوب كوهى،- ج قطوف: اثر، نشان. # =القطفة- # (ن): گياهى است از رسته دانه هاى خاردار، درون اين دانه سرخ وبرگ آن تيره است. # =القطفة- ### || AUTO (ن): واحد (القطف) است. # =القطلب- ### || AUTO (ن): نام گياهى است داراى برگهائى به شكل تخم مرغ وگلهاى آن ~~سفيد به شكل زنگ (جرس) وميوه آن بسان دانه هاى انگور مى باشد. # =القطلبة- ### || AUTO (ن): واحد (القطلب) است. # =قطم- # - قطما اللحم وغيره: به خوردن گوشت ومانند آن اشتها كرد،- ه: آنرا با ~~دندان گاز گرفت وچشيد،- العود: غلظت چوب را با دندان آزمايش كرد،- الشى ء: ~~آن را قطع كرد ويا بريد. # =قطم- # - قطما: ميل به خوردن گوشت ومانند آن كرد. # =قطم- ### || AUTO تقطيما الشارب: نوشنده از شراب چشيد واز آن متنفر شد وروى ترش كرد. # =القطم- ### || AUTO آنكه اشتها به گوشت وجز آن دارد، مرد خشمگين. # =القطمار- ### || AUTO [قطمر]: پوست نازك كه ميان خرما وهسته آن مى باشد. # =القطمير- ### || AUTO [قطمر]: مرادف (القطمار) است. # =قطن- # - قطونا في المكان وبه: در آنجا اقامت گزيد وزندگى كرد،- الرجل: به آنمرد ~~خدمت كرد، براى او كار كرد. # =قطن- ### || AUTO تقطينا [قطن] ه بالمكان: او را در آن جاى مقيم نمود،- الكرم: ~~درخت انگور سبز شد،- الطعام ونحوه: غذا فاسد ومتعفن شد. # =القطن- # وربما جمع على أقطان (ن): پنبه كه از رسته ى گياهان ليفى ms1519 از گونه خبازيات ~~است وامروزه در جهان از نظر صنعت پارچه بافى اهميت بسزائى دارد. # =القطن- # (ن): مرادف (القطن) است. # =القطن- # مص،- ج اقطان: جاى اقامت، بالاى سرين وزير كمر از پشت انسان، ميان دو ~~لمبه، دنبالچه پرنده. # =القطن- ### || AUTO «قطن مكة»: كبوتر مكه. # =القطنة- ### || AUTO پاره اى پنبه. # =القطنية- # پارچه هاى بافته شده از پنبه،- ج قطاني: دانه هاى غذائى مانند عدس، نخود ~~وباقلا كه پخته شود. # =القطنية- # مرادف (القطنية) است. PageV01P701 ### || AUTO =القطوب- ### || AUTO مرادف (القاطب) است. # =القطور- ### || AUTO ابر پر حجم وانباشته. # =القطوع- # «القطوع المخروطية» (ه): قطعه هاى سطح مخروطى دائره اى است كه بر سه نوع ~~است: القطع الناقص والقطع الزائد والقطع المكافئ. # =القطوع- ### || AUTO آنچه كه بسيار بريده شود. # =القطيع- # ج قطعان وقطاع وأقطاع، وجج أقاطيع: ### || AUTO گله گوسفند ودام،- ج قطعان وقطاع واقطعة وأقطع واقاطع وقطع ~~وقطعات: چوبى كه از آن تير سازند، آنچه كه از درخت يا شاخه هاى آن بريده شود. # =القطيعة- ### || AUTO ج قطائع: جدائى، قطع علاقات ميان دو كشور، آنچه كه از خراج ~~زمين گرفته شود، شغل ومقررى وجيره، زمين كه به ديگرى واگذار شود. # =القطيفة- # ويقال لها أيضا «سالف العروس» (ن): ### || AUTO گياه تاج خروس كه رنگ ساقه وبرگها وشكوفه هاى آن ارغوانى است ~~ونوعى از آن را (قطيفة الذيل) گويند. # =القطين- # پنبه دار، جمع (القاطن) است، اهل خانه، خدمتگزاران وفرمانبرداران. ### || AUTO اين واژه در مفرد وجمع يكسان بكار مى رود ونيز جمع آن قطن مى باشد. # =القطينة- ### || AUTO ساكنان خانه. # =القعاد- ### || AUTO (طب): گونه اى بيمارى كه بيمار را زمين گير مى كند. # =القعاقع- ### || AUTO ### || AUTO [قعقع]: صداهاى رعد پى در پى. # =القعالة- ### || AUTO (ز): آنچه از شكوفه كه بيفتد، گلبرگ. # =قعب- ### || AUTO تقعيبا [قعب] فلان في الكلام: سخن را از بيخ حلق خود خارج ~~كرد،- الحافر: سم ستور گرد بسان كاسه شد. # =القعب- ### || AUTO ج أقعب وقعاب وقعبة: قدح بزرگ ودرشت، كاسه بزرگ. # =قعد- ### || AUTO - قعودا ومقعدا: در حالى كه ايستاده بود نشست،- قعودا: برخاست، ~~آغاز وشروع كرد، مانند (قعد يشتمني): شروع به دشنام دادن به من كرد،- به: ~~او را نشاند،- عن حاجته: از نياز ms1520 خود بازماند،- للحرب: مردان جنگى را براى ~~جنگ آماده نمود،- ت المرأة: آن زن شوهر خود را از دست داد. # =القعد- ### || AUTO خوارج، آنانكه به جنگ نمى روند، جنگجويانى كه براى آنها پاداشى ~~تعيين نشده است. # =القعدة- # ج قعدات: آنچه كه هنگام سوار شدن بر آن نشينند مانند زين،- (ح): خر كه بر ~~آن سوار شوند،- من الإبل: شترى كه براى انجام كارها بر آن سوار شوند. # =القعدة- # اسم مرة از (قعد) است،- آنچه كه انسان بر آن بنشيند، فرش زير پا، اندازه ~~جاى نشستن براى يكنفر، «ذو القعدة»: ماه يازدهم از سال هجرى قمرى است ~~وداراى 30 روز است، انگيزه نامگذارى اين ماه به (ذو القعدة) آنست كه مردم ~~عرب در اين ماه از جنگ وزد وخورد وخونريزي دست مى كشيدند. # =القعدة- # آن مقدار از جاى به اندازه يكنفر كه نشسته باشد؛ «ذو القعدة»: مرادف ذو ~~القعدة است. # =القعدة- # آنكه بسيار بنشيند. # =القعدة- # ستورى كه بر آن سوار شدند، فرش كه بر روى آن نشينند. # =القعدة- ### || AUTO «بئر قعدة»: چاهى كه طول آن به اندازه يك شخص نشسته باشد. # =قعر- # - قعرا ه: او را بر زمين زد،- البئر: داخل چاه شد وبه ته آن رسيد، چاه را ~~گود كرد،- الإناء: تمام آنچه را كه در ظرف آب بود نوشيد،- الشجرة: درخت را ~~از ريشه كند. # =قعر- # قعارة الماء: آب در ته چاه ودور از دسترس بود. # =قعر- # تقعيرا [قعر] البئر: چاه را گود كرد،- الشى ء: آن چيز را فرو رفته كرد،- الرجل: ### || AUTO آن مرد فرياد زد،- فى كلامه: سخن خود را از حلق خارج كرد. # =القعر- ### || AUTO مص،- ج قعور: گودى وته هر چيزى، چاه كوچك، خرد كامل،- من كل شى ~~ء: واز هر چيزى گودى ونهايت وپايان آن؛ «قعر الفم»: داخل دهان. # =قعس- ### || AUTO - قعسا: سينه او از جلو بيرون آمد وپشت او تو رفت متضاد ~~(الحدب). # =القعس- ### || AUTO ج قعسان: آنكه سينه او بر آمده وپشت او بطور طبيعى فرو رفته باشد. # =القعساء- ### || AUTO مؤنث (الأقعس) است؛ «عزة قعساء»: بزرگوارى واستوارى. # =القعسري- ### || AUTO [قعسر]: چوبى كه با آن سنگ آسياب را با دست ms1521 مى چرخانند. # =قعص- ### || AUTO - قعصا ه: او را در جاى خود كشت، او را نابود كرد. # =القعقاع- # [قعقع]: آواز برخورد اسلحه در جنگ، خرماى خشك، تب سخت كه دندانها را به ~~هم كوبد ولرزاند، راهى كه به سختى بدان رسند، آنكه در راه رفتن آواز مفاصل ~~پايش شنيده شود. # =قعقع- ### || AUTO قعقعة [قعقع] السلاح: اسلحه در اثر برخورد بهم در جنگ آواز ~~داد،- الشى ء اليابس: چيز خشكى را تكان داد كه صداى آن شنيده شد،- القداح: ~~تير قمار را با نوك انگشت چرخانيد وقمار بازى كرد،- فى الأرض: به مسافرت ~~رفت،- ت عمدهم: آن قوم رحل بربستند ورفتند وكوچ كردند. # =القعقع- ### || AUTO [قعقع] (ح): نوعى كلاغ كه پرهاى آن دو رنگ (سياه وسفيد) است ~~ودم بلندى دارد. # =القعقعاني- ### || AUTO [قعقع]: آنكه هنگام راه رفتن صداى مفصلهاى پايش شنيده شود. # =القعقعة- ### || AUTO [قعقع]: مص، صداى دندانها، مفرد (القعاقع). # =القعقور- ### || AUTO مرادف (القهقور) است، اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =قعن- ### || AUTO - قعنا الأنف: بينى او بسيار كوتاه يا نوك آن برآمده شد. # =القعو- ### || AUTO ج قعي [قعي]: محور آهنى، دو پايه آهنين كه چرخ در ميان آنها مى گردد. # =القعوان- # ج قعي [قعي]: دو قطعه چوب يا دو قطعه آهن كه در ميان آنها محور قرار دارد ~~يا ميان آنها قرقره مى چرخد PageV01P702 ### || AUTO =القعود- # ج أقعدة وقعد وقعدان وقعائد من الإبل: ### || AUTO شترى كه شتربان براى رفع نيازهاى خود بر آن سوار شود. # =القعودة- # ج أقعدة وقعد وقعدان وقعائد من الإبل: ### || AUTO مرادف (القعود) است. # =قعي- ### || AUTO - قعا [قعي]: نوك بينى خوك بلند وبه سمت استخوان بينى خميده شد. # =القعيد- ### || AUTO آنچه كه از عقب سر مىيد مانند پرنده يا آهو، واين كلمه متضاد ~~(النطيح) است. مفرد وجمع ومذكر ومؤنث اين كلمه يكسان بكار مى رود، همنشين، ~~نگهبان؛ «قعيدا كل امر»: دو نگهبان او از طرف راست وچپ. # =القعيدة- ### || AUTO ج قعائد: زن كه معمولا خانه نشين است، آنچه كه بر آن نشينند. # =القعين- ### || AUTO مصغر (الأقعن) است. # =قف- # - ققوفا [قف] العشب أو الشجر: گياه يا درخت خشكيد،- ت الأرض: ms1522 گياه زمين ~~خشك شد،- الشي ء: قسمتهاى آن چيز به هم پيوسته شد وبگونه سبد در آمد،- الثوب: # جامه پس از شستن خشك شد،- الشعر: ### || AUTO موى او از ترس بر اندامش راست شد،- الصيرفى: صراف در ميان ~~انگشتان خود پول را دزديد. # =القف- ### || AUTO ج قفاف وأقفاف [قف]: كوتاه، پشت هر چيزى، زمين مرتفع وبلند، يك ~~قطعه ابر كوه پيكر،- سوراخ تيشه، چيزى مانند تيشه، سنگهايى كه با هم پيوسته ~~وسخت شده باشد؛ «قف البئر»: سكوى لب چاه،- من الناس: اراذل واوباش. # =القف- # [قف]: گياه ودانه هاى خشك. # =قفا- ### || AUTO - قفوا وقفوا [قفو] الرجل: بر پشت گردن او زد، به او ناسزا گفت ~~واو را مورد اتهام فسق وفجور قرار داد،- أثره: از او پيروى كرد،- الله ~~اثره: خدا او را نيست ونابود كرد. # =قفى- # - قفيا [قفي] الرجل: بر پشت گردن او زد، او را به فحشاء متهم كرد. # =قفى- ### || AUTO تقفية [قفو]: آن مرد آمد،- فلانا زيدا وبزيد: او را در پى زيد ~~فرستاد. # =القفا- # ج أقف وأقفية وأقفاء وقفي وقفي وقفون: ### || AUTO پشت گردن، اين كلمه مذكر است وگاهى مؤنث بكار مىيد. # =القفاء- ### || AUTO ج أقف وأقفية وأقفاء وقفي وقفي وقفون [قفو]: مرادف (القفا) است. # =القفار- # «خبز قفار»: نان بدون خورش؛ «أكل خبزه قفارا»: نان را بدون خورش خورد. # =القفار- ### || AUTO «أرض قفار»: زمين بى آب وعلف وخشك وكوير. # =القفاز- # ج قفافيز: دستبند (النگو) وپاى بند زينتى براى زن، دستكش كه در زبان ~~متداول به آن (الكفوف) گويند. # =القفاز- ### || AUTO آنكه پرش بسيار كند. # =القفاعة- ### || AUTO دامى كه از چوب نخل سازند وبا آن پرندگان را شكار كنند. # =القفاف- ### || AUTO [قف]: صرافى كه پولها را بين انگشتان خود بدزدد. # =القفة- # ج قفف [قف]: كدوى خشك، درخت خشكيده، زنبيل كه از برگ نخل بافند، سرما،- ~~زمين بلند ومرتفع، تيشه، لرز كه از تب سرچشمه گيرد،- من الرجال: # آنكه كوتاه وناتوان باشد. # =القفة- # [قف]: لرز كه باعث تب باشد،- من الرجال: مرد كوتاه يا ناتوان. # =القفة- ### || AUTO [قف]: اسم نوع از (قف) است، تب ولرز. # =قفد- # -- قفدا ه: با كف دست به او پس گردنى زد. # =قفد- ### || AUTO -- قفدا: ms1523 گردن او كلفت وستبر شد. # =قفر- # - قفرا الأثر: نشان را دنبال وپيروى كرد. # =قفر- # -- قفرا ماله: دارائى او كم شد،- الطعام: غذا بدون چاشنى وخشخاش شد. # =قفر- ### || AUTO تقفيرا [قفر] الشراب ونحوه: شراب ومانند آن را فراهم كرد. # =القفر- # زمين باير كه فاقد آب وگياه ومردم باشد،- ج قفار وقفور: «ارض قفر»: # سرزمين بى آب وگياه؛ «خبز قفر»: نان بى خشخاش. # =القفر- ### || AUTO «قفر المال»: مرد بى پول، مرد بى بضاعت. # =القفرة- ### || AUTO ج قفرات: زمين بى آب وگياه ومردم. # =قفز- # -- قفزا وقفزانا وقفازا وقفوزا الغزال: آهو جست وخيز كرد. # =قفز- ### || AUTO تقفيزا [قفز] ه: او را به برجستن وپرش وادار كرد. # =قفش- ### || AUTO -- قفشا الطعام: غذا را سخت خورد،- ما فى الضرع: آنچه كه در ~~پستان بود دوشيد،- ه بالعصا: با چوبدستى او را زد،- الشى ء: آنرا گرفت وجمع ~~آورى كرد. # =قفص- # -- قفصا الظبى: دست وپاى آهو را بست،- الشى ء: قسمتهاى چيزى را به ~~قسمتهاى ديگر آن نزديك كرد. # =قفص- # -- قفصا: آن مرد بعلت سردى هوا خشك ومتشنج شد، سبك وبا نشاط شد. # =قفص- ### || AUTO - تقفيصا [قفص] الظبي: دست وپاى آهو را به يكديگر بست. # =القفص- # ج أقفاص: قفس پرنده، ظرفى كه در آن دانه ها را برداشته وانتقال مى دهند. # =القفص- ### || AUTO آنكه در اثر سرما چهره اش گرفته وخشك شده باشد. # =قفع- ### || AUTO - قفعا ت الأذن: لبه هاى گوش منقبض وگرفته شد،- ت الرجل: ~~انگشتان پاى تا كف پاى نارسا وخميده شد،- ت الشاة: دم گوسفند كوتاه شد. # =قفع: تقفيعا [قفع] البرد أصابعه: سرما انگشتان او را خشك ومنقبض كرد،- ~~الشى ء: ### || AUTO چيزى را در ظرف نهاد. # =القفع- # (ا ع): از ابزار جنگى قديم كه با آن ديوارها را سوراخ وبه داخل آن نفوذ ~~مى كردند. # =القفع- ### || AUTO مص،- تنگ وباريك، خستگى ورنج. # =القفعاء- # (ن): گياهى است كه در شاخه هاى آن حلقه هائى بسان انگشتر ولى ناپيوسته به ~~هم روئيده مى شود؛ «شاة قفعاء»: PageV01P703 ### || AUTO گوسفند دم كوتاه. # =القفعة- ### || AUTO ج قفاع وقفعات: سبدهائى كه ته آن پهن ودهانه آن تنگ است. # =قفقف- ### || AUTO قفقفة [قفقف]: از سختى سرما وجز آن لرزيد،- النبث: گياه ms1524 خشك شد. # =قفل- # -- قفلا وقفولا: از مسافرت برگشت،- الأمير الجند: فرمانده لشكر را ~~برگردانيد،- فى الجبل: از كوه بالا رفت. # =قفل- ### || AUTO تقفيلا [قفل] الأبواب: دربها را بست،- الشجرة عند العامة: سر ~~درخت را زد. # =القفل- # قفل كه ابزارى فلزى است كه با آن درب را بندند- ج اقفال واقفل وقفول، گله ~~اى از اشتران،- ودر غزل به معناى رابط معين است. اين دو تعبير در زبان ~~متداول رايج است. # =القفل- ### || AUTO مص، اسم جمع است به معناى كاروان. # =القفلة- ### || AUTO آنكه هر چه بشنود، حفظ شود. # =القفوة- ### || AUTO [قفو]: گرد وغبارى كه در آغاز باران برافراشته مى شود. # =القفي- ### || AUTO [قفو]: دوستى كه مورد اتهام قرار گرفته شد، مهمان گرامى، آنچه ~~از غذا كه به ميهمان تقديم شود، بهترين دوستان، مرد دانا وبزرگوار. # =القفية- ### || AUTO [قفو]: امتياز شخص بر ديگرى، غذائى كه به ميهمان ايثار كنند، ~~ناحيه؛ «شاة قفية»: گوسفندى كه از قفا ذبح شده باشد. # =القفير- ### || AUTO ج قفران: نان بى خشخاش، زنبيل، كندوى عسل. # =القفيز- ### || AUTO ج أقفزة وقفزان: پيمانه،- من الأرض: زمين كه به اندازه يكصد ~~وچهل وچهار ذرع باشد، ودر عرف نجاران آهنى است تو خالى كه زبانه قفل در آن ~~جاى مى گيرد. # =القفيزى- ### || AUTO گونه اى بازى كودكان است كه چوبى را نصب واز روى آن مى پرند. ### || AUTO =قل- # -- قلا وقلا وقلة [قل]: كم شد، اين واژه ضد (كثر) است، گاهى به اين كلمه ~~(ما) متصل مى شود مانند: «قلما جئتك» كه در اين صورت «كافة» از عمل رفع مى ~~شود وديگر موردى براى فاعل ندارد. كلمه «قلما»: دو معنى دارد يكى نفى مطلق ~~وديگرى اثبات چيزى كم مانند «قلما رأيتك»: # چه بسيار كم كه تو را ديده ام،- الرجل: # دارائى او كم شد،- الجسم: اندام ناتوان شد؛ «هو يقل عن كذا»: آن چيز از ~~ديگرى كوچكتر است،- قلا وقلا وقلة وقلا الشى ء: ### || AUTO آن چيز را حمل كرد،- ه عن الأرض: آن را از زمين بلند كرد. # =قلل- ### || AUTO تقليلا [قل] الشي ء: آن چيز را كم كرد،- الشى ء فى عين فلان: ~~مقدار ms1525 كمى از آن چيز را به او نشان داد. # =القل- # [قل]: كم واندك،- من الشى ء: # كمترين چيزى؛ «رجل قل»: مرد تنها وبى كس؛ هو قل ابن قل»: او وپدرش ~~ناشناسند. # =القل- # [قل]: كم واندك،- من الشى ء: # كمترين چيزى. # =قلا- ### || AUTO - قلا وقلاء [قلو] الرجل: آن مرد را خشمگين كرد،- قلوا اللحم ~~وغيره: گوشت را در ماهيتابه پخت،- الإبل: شتر را راند وراه برد،- القلة ~~وبالقلة: آن را دور انداخت. # =قلى- ### || AUTO - قليا [قلي] اللحم وغيره: گوشت را پخت،- فلانا: بر سر او زد،- ~~قلى وقلاء ومقلية الرجل: او را خشمگين كرد. # =القلى- # [قلي]: پيشانى مردان، قله كوهها. # =القلى- ### || AUTO [قلي]: چيزى كه از سوخته شده گياهى بنام (نبات الحمض) بدست آيد. # =القلاء- ### || AUTO [قلي]: سازنده ماهيتابه، آنكه گوشت را در ماهيتابه سرخ كند. # =القلاءة- ### || AUTO [قلي]: جائى كه ماهيتابه ها را در آن نهند. # =القلائد- ### || AUTO «قلائد الشعر»: شعرهائى بسيار ارزنده كه همواره جاويدان است ~~ومورد فراموشى قرار نمى گيرد. # =القلاب- ### || AUTO ### || AUTO (طب): گونه اى بيمارى قلبى. # =القلاح- ### || AUTO زردى كه بر روى دندانها نشيند. # =القلاد- ### || AUTO رشته اى از مس يا برنج كه بر حلقه گوشواره يا انگشتر آويزند. # =القلادة- # (ن): نوعى گياه زينتى كه داراى برگهاى رنگارنگ است ومركز اصلى آن آمريكاى ~~جنوبى مى باشد. # =القلادة- ### || AUTO ج قلائد وقلاد: گردن بند زينتى،- (فك): نام شش ستاره آسمان كه ~~معروف به (القوس) مى باشند. # =القلاس- ### || AUTO سازنده كلاه معروف به «قلنسوة». # =القلاع- # پوسته برآمده زمين كه از زير آن قارچ (چمه) روئيده شده باشد، گل كه پس از ~~خشك شدن شكاف برداشته باشد، جوشهائى كه بر روى پوست دهان يا بر روى زبان در ~~آيد؛ «قلاع الأذن»: # شكافتگى بيخ گوش كه از آن ماده چركى وآب ويا خونابه بيرون آيد. # =القلاع- ### || AUTO آنكه حرفه اش كشيدن دندان است،- آنكه زمين را گود ونبش قبر ~~كند، آنكه در هر حال ثبات نداشته باشد، پاسبان، آنكه نزد سلطان از ديگران ~~بدگوئى كند، دروغگو. # =القلاعة- # مفرد (القلاع) است، سنگ يا كلوخ كه از زمين كنند وپرتاب كنند. # =القلاعة- ### || AUTO شراع كشتى (بادبان). # =القلافة- # پوسته درخت ومانند آن. ms1526 # =القلافة- ### || AUTO تخته هاى كشتى كه به هم پيوسته وبر روى آن قير پاشند. # =القلال- ### || AUTO [قل]: تيرهاى چوبى كه شاخه هاى درخت انگور را بر آن آويزند. # =القلامة- ### || AUTO تراشه وريزه هاى ريخته شده؛ «قلامة الظفر»: چيده ناخن يا قسمت ~~كنده شده آن. # =القلانسي- ### || AUTO ج قلانسيون: سازنده كلاههاى قلنسوة. # =القلاية- # خانه اسقف مسيحى- اين كلمه يونانى است. # =قلب- # - قلبا الشي ء: چيزى را به گونه ديگرى در آورد، آن چيز را زير ورو كرد، ~~باطن آن PageV01P704 ### || AUTO را آشكار كرد،- الأرض للزراعة: زمين را شخم زد،- الأمر ظهرا ~~لبطن: آن چيز را آزمايش كرد،- القوم: آن قوم را مرخص كرد،- ت البسرة: غوره ~~خرما سرخ شد،- المجنون عينه: ديوانه خشمگين شد،-- قلبا ه: بر دل او زد،- ~~الله فلانا اليه: خدا او را نابود كند. # =قلب- # - قلبا: لب آن مرد برگشته شد،- ت الشفة: لب برگشته شد. # =قلب- # البعير: شتر دچار بيمارى قلب شد، ### || AUTO ### || AUTO القلحون- ### || AUTO شاخه تازه درخت توت. اين كلمه سريانى است ودر زبان متداول رايج است. # =قلخ- # - قلخا وقليخا الشجرة: درخت را كند. # =قلخ- ### || AUTO تقليخا [قلخ] ه بالسوط: با تازيانه او را زد. # =قلد- ### || AUTO تقليدا، قلده السيف: بند شمشير را بر گردن او انداخت،- ه ~~القلادة: گردن بند را بر گردن او آويخت،- ه العمل: اختيار كار را به او ~~واگذار كرد،- ه الدين: بدهى را به او پرداخت،- فلانا القضاء فى بلد كذا: او ~~را بعنوان قاضى در آن شهر تعيين نمود،- البعير: بر گردن شتر ريسمانى بست تا ~~او را راه برد. # =القلس- ### || AUTO ج قلوس وأقلاس: طناب محكم كشتى- يونانى است-. # =القلشين- ### || AUTO ج قلاشين: جوراب. اين كلمه در زبان متداول رايج است- اين كلمه ~~لاتينى است. # =قلص- # - قلوصا الظل عن كذا: سايه از چيزى كوتاه شد،- الثوب بعد الغسل: لباس پس ~~از شسته شدن كوتاه شد،- ت الشفة: لب طرف بالا چروكيده ومنقبض شد،- الرجل: # آن مرد جهيد وحمله كرد،- الغلام: آن جوان پير شد،- القوم: جمع شدند ~~ورفتند،- القوم عن الدار: از خانه رفتند ودور شدند،- ت البئر: چاه پر شد ~~وسر رفت،- الماء: آب بالا آمد وروان شد. # =قلص- ### || AUTO تقليصا [قلص] ت الدرع: زره ms1527 جمع وبه هم پيوسته شد،- قميصه: ~~پيراهن را بالا كشيد وبه كمر بست،- القميص: جامه كشيده شد وبالا رفت،- ~~القوم: آن قوم سوار بر ماده شتران جوان شدند،- ت الناقة براكبها: ماده شتر ~~سوار خود را با شتاب برد. # =قلط- ### || AUTO - قلطا ه عند العامة: زباله را از آن چيز زدود. اين واژه ~~سريانى است. # =القلط- ### || AUTO عند العامة: زدودن زباله وپاك كردن آن، اين واژه سريانى است. # =قلع- # قلعا الشي ء: آن چيز را از بن وريشه كند، از جاى خود برداشت،- الوالي فلانا: # حاكم او را معزول كرد. # =قلع- # قلعا وقلعة الراكب: سوار بر روى زين نتوانست بنشيند،- المصارع: كشتى گير ~~در هنگام كشتى نتوانست مقاومت كند. # =قلع- # قلعا الرجل: در حمله كردن يا بر روى زين نشستن نتوانست ثبات داشته باشد. # =قلع- ### || AUTO تقليعا [قلع] الشي ء: آن چيز را از بن وريشه برافكند. # =القلع- # ج أقلع وقلوع: تيشه كوچك بنائى، ظرفى كه در آن لوازم وتوشه چوپان باشد ~~نام معدنى از بهترين نوع سرب است؛ قلع الحمى»: روزى كه تب فرونشيند. # =القلع- # ج قلعة: سينه بند يا جليقه مردانه،- ج قلاع وقلوع: بادبان كشتى، روز بر ~~طرف شدن تب، مردى كه نتواند اسب سوارى كند. # =القلع- # دانه هائى كه بر روى پوست بدن شخص در آيد، يك قطعه سنگ كوچك. # =قلب- ### || AUTO تقليسا [قلب] ه: آن چيز را بسيار پشت ورو كرد؛ «قلب الأمور»: ~~به عواقب كارها نگريست. # =القلب- # نام درخت گلى زينتى است كه به آن علف مرواريد گويند،- ج اقلاب وقلوب ~~وقلبة من الشجر: قسمتهاى نرم ونازك درخت. # =القلب- # مص،- ج قلوب (ع ا): قلب (دل)، خرد؛ «قلب الجيش»: مركز لشكر؛ «قلب كل شى ~~ء»: مغز وخالص هر چيزى؛ «قلب العقرب»: يكى از منازل ماه (قمر) است،- «عن ~~ظهر القلب»: از بر خواندن؛ «من صميم القلب»: از صميم قلب؛ «قلبا وقالبا»: ~~تمام وكمال،- ج اقلاب وقلوب وقلبة من الشجر: # قسمتهاى نرم وتازه از درختان. # =القلب- # مرادف (القلب) است. # =القلب- ### || AUTO شخص دو رو، آنكه بسيار تقلب كند. # =القلباء- ### || AUTO «شفة قلباء»: آنكه لبى برگشته وآويزان داشته باشد. # =القلبة- # (ط): گندم پوست ms1528 كنده، اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =القلبة- ### || AUTO گونه اى بيمارى كه باعث غلطيدن بيمار در بستر مى گردد. # =القلبق- ### || AUTO كلاه پوستى. اين كلمه تركى است. # =القلة- # ج قلات وقلون وقلون [قلو]: چوبى است كه در ميان آن ريسمانى قرار داده ودر ~~خاك فرو مى نهند تا با آن شكار آهو كنند، دو چوبى كه كودكان با آن بازى ~~كنند، الك دولك. # =القلة- # [قلي]: مفرد (القلى) است. # =القلة- # ج قلل وقلال [قل]: بالاى سر وقله كوه وبالاى هر چيزى، كوزه بزرگ، كوزه ~~كوچك، گروهى از مردم؛ «قلة السيف»: دو طرف قبضه شمشير كه معمولا از نقره يا ~~آهن مى باشد. # =القلة- # [قل]: رستن از بيمارى يا از فقيرى. # =القلة- # ج قلل [قل]: كمى، رستن از بيمارى يا از نيازمندى، صداى رعد، اين كلمه ضد ~~(الكثرة) است. # =قلح- # -- قلحا: دندانهايش زرد شد،- ت أسنانه: بر روى دندانهايش زردى پديد آمد. # =قلح- # تقليحا [قلح] ه: دندانهايش را پاك وتميز كرد. # =القلح- # گونه اى زردى كه روى دندانها پديد مىيد. # =القلح- ### || AUTO آنكه دندانهايش زرد شده باشد. # =القلحة- # مؤنث (القلح) است. PageV01P705 ### || AUTO =القلع- ### || AUTO مرد پيس، آنكه در سختى ويا هنگام سوار بر زين ثبات واستقامت ~~نداشته باشد؛ «شيخ قلع»: پير مردى كه هنگام برخاستن سست وخسته ولرزان باشد. # =القلعة- # آنكه پيس شده باشد، ناتوانى كه اگر مورد حمله قرار گيرد ثبات نداشته ~~باشد،- مال ودارائى ناپايدار، مال عاريتى، آنچه كه از درخت كنده شود، «هو ~~على قلعة»: او در حال كوچ كردن است؛ «منزلنا منزل قلعة»، خانه ما ملك نيست. # =القلعة- # ج قلاع وقلوع: نهالى را كه از بن درخت نخل جدا كنند، پناهگاه وحصار،- ~~الطائرة (ا ع): هواپيماى غول پيكرى كه براى زدن مواضع دشمن وحصارها ~~وانبارهاى او به هنگام جنگ از آن استفاده مى كنند. # =القلعة- # ج قلع: اسم نوع از (قلع) است، نيمى از چيزى. # =القلعة- # مرد پيس، جائى كه صاحبش در آن قرار نمى گيرد. # =القلعة- ### || AUTO ج قلاع وقلع: سنگى كه از كوه جدا وكنده شود،- ج قلع: زمين بلند ~~ومرتفع، پناهگاه وحصار، پاره ابرى ضخيم ms1529 مانند كوه. # =قلعط- ### || AUTO قلعطة ه: آنرا بسيار چرك وكثيف كرد، اين كلمه سريانى است. # =القلعطة- ### || AUTO چرك كردن وپليد نمودن چيزى. # =قلف- # قلفا الشجرة: پوست درخت را كند،- الظفر: ناخن را از بيخ كند،- الشى ء: ~~چيزى را وارونه كرد،- قلفا وقلفة الدن: گل ولاى ظرف مى را پاك كرد،- ~~السفينة: تخته پاره هاى كشتى را با الياف به هم پيوست ودر ميان آنها قير پاشيد. # =قلف- ### || AUTO تقليفا [قلف] السفينة: مرادف (قلفها). ### || AUTO است. # =القلف- ### || AUTO پوست درخت، جاى زبر وخشن. # =القلفة- # واحد (القلف) است، ناخن كه از بيخ كنده شده باشد. # =القلفة- ### || AUTO من الشفاه: لبهاى كلفت وخشن. # =قلق- # - قلقا الشي ء: آن چيز را به حركت در آورد. # =قلق- ### || AUTO - قلقا: ناراحت وسرگردان شد. # =القلق- ### || AUTO آنكه ناراحت وسرگردان باشد. # =القلقاس- ### || AUTO (ن): گياهى است كه مركز آن هندوستان است ودر خاورميانه نيز كشت ~~مى شود، برگهاى آن سبز وپهن ومغز آن مانند سيب زمينى است كه آن را مى پزند ~~ومى خورند- اين كلمه يونانى است،- الرومي او الكنكر (ن): نوعى ديگر اين ~~گياه معروف به رومى يا كنگر است كه از آمريكاى شمالى به كشورهاى اروپا ~~وديگر كشورها در حدود 1600 ميلادى آورده شده است. # =القلقة- ### || AUTO مؤنث (القلق) است. # =قلقل- ### || AUTO قلقلة [قلقل]: صدا از خود در آورد،- قلقلة وقلقالا وقلقالا ~~الشى ء: آن چيز را تكان داد،- الحزن دمعه: اندوه اشك او را جارى كرد،- فى ~~الأرض: به سياحت وزمين گردى شتافت. # =القلقل- ### || AUTO [قلقل]: گياهى است از جنس قرنيات به شكل انار كه داراى دانه ~~هاى سياه ونرم وگرد به اندازه دانه فلفل است. # =القلقلان- ### || AUTO [قلقل] (ن): مرادف (القلقل) است. # =القلقلة- ### || AUTO [قلقل]: حروف قلقله اين پنج حرف است (ب ج د ط ق). # =قلم- # - قلما الشي ء: آن چيز را قطع كرد يا بريد،- الظفر: قسمت برآمده ناخن را چيد. # =قلم- # تقليما [قلم] الشي ء: آن چيز را بريد يا قسمتهائى از آن را به تدريج ~~بريد،- الظفر: ### || AUTO ناخن را چيد؛ «قلم ظفر فلان»: فلانى را خوار وناتوان كرد. # =القلم- # ج أقلام وقلام: قلم وخامه؛ «قلم الحبر»: قلم ms1530 مركب (جوهر)؛ «قلم رصاص»: ### || AUTO مداد؛ «قلم جاف»: خود كار، سهم قمار،- ج اقلام: بخش ادارى؛ ~~«قلم التحرير»: دبيرخانه، «قلم الاستعلامات»: بخش اطلاعات. # =قلنس- ### || AUTO قلنسة [قلنس] ه: او را كلاه بوقى دراز پوشانيد،- الشى ء: روى ~~آن را پوشانيد،- الرجل: دست بر سينه نهاد وتعظيم كرد. # =القلنسوة- ### || AUTO ج قلانس وقلانيس وقلاس وقلاسي [قلنس]: گونه اى كلاه كه در ~~گذشته از آن استفاده مى شده وهم اكنون كاهنان بعضى از معابد بر سر مى نهند ~~وآن را در زبان متداول روز (قلوسة) نامند، اين كلمه لاتينى است. # =القلنسية- ### || AUTO ج قلانس وقلانيس وقلاس وقلاسي [قلنس]: مرادف (القلنسوة) است. # =القلو- ### || AUTO [قلو]: آنچه كه سبك وكم وزن باشد، الاغ جوان وپرتوان، ماده اى ~~گياهى است كه از سرخ كرده نبات الحمض بدست آيد. # =القلوب- ### || AUTO «أفعال القلوب»: اين افعال در زبان عربى عبارتند از: (ظن، رأى، ~~حسب، درى، خال، زعم ... ) كه معمولا دو مفعول به خود مى گيرند وبر آنها (ظن ~~واخواتها) اطلاق مى شود. # =القلوص- ### || AUTO فاضلاب شهر كه در آن فضولات ريزند وبه گونه رودخانه روان ~~باشد،- ج قلائص وقلاص وقلص وقلصان من الإبل: شتران بلند پاى، شتران جوان كه ~~در سير دائم باشند، شتر ماده كه در اولين بار سوار آن شوند. # =القلوع- # ج قلع: كمانى كه هنگام كشيدن برمى گردد،- (ح): شتر ماده بزرگ اندام. # =قلي- ### || AUTO - قلى وقلاء ومقلية [قلي] الرجل: آن مرد را خشمگين كرد. # =القلي- ### || AUTO [قلي]: چيزى كه از سوخته گياه (الحمض) بدست آيد. # =القليب- ### || AUTO ج قلب وقلب وأقلبة: چاه، چاه قديمى (اين كلمه مذكر است وگاهى ~~مؤنث مىيد). # =القلية- # ج قلايا [قلي] (ط): غذاى سرخ كرده، خورش كه با گوشت سرخ كرده تهيه شود. # =القلية- # [قلي]: حجره عابد يا راهب، صومعه PageV01P706 ### || AUTO كوچك. # =القليسية- ### || AUTO [قلنس]: مصغر (القلنسوة) است. # =القليط- ### || AUTO جاى آشغال وخاكروبه، اين كلمه سريانى است. # =القليطة- ### || AUTO گونه اى قارچ، اين كلمه سريانى است. # =القليل- ### || AUTO ج قليلون وأقلاء وقلل وقللون: كم واندك، لاغر؛ «رجل قليل ~~الخير»: مردى كه خير او به كسى نرسد؛ قليلا قليلا»: كم كم، ms1531 اندك اندك؛ «بعد ~~قليل»: پس از كوتاه؛ (عما قليل): به زودى. # =القليلة- ### || AUTO ج قليلات وقلائل [قل]: مؤنث (القليل) است. # =القلينسة- ### || AUTO [قلنس]: مصغر (القلنسوة) است. # =قم- ### || AUTO - قما [قم] البيت: خانه را جاروب كرد،- ما على المائدة: آنچه ~~كه در سفره غذا بود خورد،- شاربه: سيبيلش را از ته تراشيد،- الشى ء: آن چيز ~~خشك شد. # =القمار- ### || AUTO مص،- هرگونه بازى كه برد وباخت داشته باشد. # =القماش- ### || AUTO ج أقمشة: چيزهاى خرد وريز كه بر روى زمين افتاده باشد؛ «قماش ~~كل شى ء»: خرده هاى هر چيزى؛ «قماش الناس»: مردم پست وفرومايه؛ «قماش ~~البيت»: اثاث وآذوقه خانه؛ «قماش الثوب»: # بافت پارچه؛ «هذا الثوب جيد القماش»: اين پيراهن خوش بافت است. # =القماش- ### || AUTO فروشنده قماش، پارچه فروش. # =القماط- ### || AUTO ج قمط: ريسمان وطناب، قنداق بچه. # =القماط- # دزدان. # =القماط- ### || AUTO دزد، سازنده ى قنداقه ى كودكان. # =القماقم- ### || AUTO ج قماقم وقماقمة [قمقم]: مرد بزرگوار وبسيار بخشنده. # =القمام- ### || AUTO [قم]: مرادف (القام) است. # =القمامة- ### || AUTO ج قمام [قم]: خاكروبه، گروه مردم. # =القمة- # [قم]: مزبله، آشغالدان، زباله دان. # =القمة- ### || AUTO ج قمم [قم]: بالاى هر چيزى، بدن، قامت، گروهى از مردم. # =قمح- ### || AUTO - قمحا السويق: آرد را در دهان فرو برد،- الشراب: مى را در كف ~~دست ريخت وچشيد. # =القمح- ### || AUTO گندم. # =القمحة- ### || AUTO دانه گندم. # =القمحية- ### || AUTO ويقال لها القلبة أيضا (ط): حلواى آرد گندم كه با شكر وگلاب ~~تهيه كنند وگاهى دانه هاى انار يا صنوبر بر آن پاشند. # =قمر- # - قمرا: قمار بازى كرد،- الرجل: در بازى قمار از او برد،- الرجل ماله: هر ~~چه داشت از او گرفت. # =قمر- ### || AUTO - قمرا الشي ء: آن چيز بسيار سفيد شد،- الرجل: چشم او از برف ~~گرفته شد ونتوانست با آن ببيند، در شب مهتابى بيدارى كشيد وبه خواب نرفت. # =القمر- # ج أقمار (فك): كره ماه كه در سه روزه اول هر ماه بنام (هلال) معروف است؛ ~~«القمر الاصطناعي»: ماه مصنوعى كه براى هدفهاى علمى بوسيله موشكهاى فضايى ~~به فضا پرتاب مى شود؛ «اقمار العلم وشموسه»: # دانشمندان. # =القمر- ### || AUTO «الماء القمر»: آب بسيار. # =القمراء- ### || AUTO مؤنث (الأقمر) است، نور ماه، مهتاب. # =القمران- ### || AUTO (فك): خورشيد ms1532 وماه. # =القمرة- # رنگ سپيدى مايل به سبزى، ماه شب سوم. # =القمرة- # «قمرة المركب» عند الملاحين: معرب (كاميراى) ايتاليائى است كه به معناى ~~اطاق راهنما يا كابين در كشتى مى باشد. # =القمرة- ### || AUTO «ليلة قمرة»: شب مهتابى. # =القمري- ### || AUTO ج قمر وقماري (ح): فاخته (پرنده اى است خوش آواز). # =القمرية- # (ح): مؤنث (القمري) است. # =القمرية- # پنجره كوچك. # =القمرية- ### || AUTO (ن): گونه اى گياه از جنس (قمريات) است كه براى زينت كشت مى ~~شود، گياهى از جنس (صليبيات) است كه بر دو گونه خوشبو وبى بو مى باشد؛ ~~«الحروف القمرية»: چهارده حرف از حروف مبانى است كه به آن حروف قمرى گويند ~~ودر صورتى كه (ال) بر سر كلمه اى كه حرف اول آن يكى از حروف قمرى باشد در ~~آيد لام (ال) خوانده وتلفظ مى شود مانند (القمر). # =قمز- # - قمزا: جست وخيز كرد- اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =قمش- # - قمشا القماش: چيزهاى بر زمين ريخته را از اينجا وآنجا جمع آورى كرد. # =قمش- ### || AUTO تقميشا [قمش] القماش: مرادف (قمشه) است. # =القمش- ### || AUTO مص، آنچه كه نامرغوب باشد. # =قمص- # - قماصا وقماصا وقمصا الفرس وغيره: # اسب وجز آن دستهايش را بالا برد وبا هم پائين آورد وپاهاى خود را بر زمين ~~كوبيد،- البعير: شتر سرگردان وياغى شد،- قمصا منه: # از او متنفر شد وروى گردانيد،- ت الناقة بالرديف: ماده شتر سوار خود را ~~با نشاط برد،- البحر بالسفينة: دريا كشتى را به حركت در آورد بسان شترى كه ~~مى دود. # =قمص- # تقميصا [قمص] ه: او را جامه پوشانيد،- الثوب: از پارچه جامه اى بريد،- ~~البحر بالسفينة: دريا كشتى را بالا وپائين برد همانند شترى كه مى دود. # =قمط- # - قمطا ه: دست وپاى او را به گونه اى كه كودك را در گهواره مى بندند بست. # =قمط- ### || AUTO تقميطا [قمط] ه: مرادف (قمطه) است. # =قمع- # - قمعا ه: از آنچه كه مى خواست او را منصرف كرد،- او را خوار وزبون كرد، ~~با گراز او را زد، بر سر او زد،- البرد النبات: # سرما گياه را زد وسوزانيد،- القربة: دهانه مشك را بيرون آورد وتا زد،- ت ~~المرأة بنانها بالحناء: ms1533 زن انگشتان خود را با حنا رنگين كرد،- الوطب: بر ~~دهانه مشك قيف نهاد تا آب از آن ريزد،- الكتب ونحوها: PageV01P707 ### || AUTO بهترين كتابها را انتخاب نمود وبى ارزشها را رها كرد. # =قمع- ### || AUTO تقميعا [قمع] البسرة ونحوها: ته پولك برآمده گياه را كند،- ت ~~البسرة ونحوها: ته پولك گياهى افتاد. # =القمع- # ج أقماع: قيف، انگشت وانه خياط،- ج قموع: پياله زير ميوه گياهان پياله ~~دار ومانند آن. # =القمع- # مرادف (القمع) است. # =القمع- # من الخيل: اسبى كه در يك كاسه زانوى آن كلفتى باشد؛ «طرف قمع»: # موضعى از بدن كه بر آن دانه پديد آمده باشد؛ «سنام قمع»: كوهان درشت ~~وبزرگ شتر. # =القمع- ### || AUTO مرادف (القمع) است. # =القمعة- # ج قمع: آنچه كه دهانه مشك را با آن بندند؛ چيز سوا شده ويا انتخاب شده. # =القمعة- # ج مقامع، على غير لفظها (ح): مگسى است كه به هنگام گرمى هوا بر بدن شتران ~~وآهوان نشيند،- ج قمع: سر حلقوم وگلو،- (طب)،- دانه زخم كه در چشم پديد ~~مىيد، بالاى كوهان شتر؛ «قمعة الشى ء»: ### || AUTO بهترين آن چيز؛ «قمعة الدنب»: ته دم. # =القمعية- ### || AUTO (ن): گياهى است از رسته (الخنازيريات) زيبا ولى زهرآگين است از ~~اين گياه ماده (دجيتالين) كه مسكن ومدر بول است بدست مىيد. استعمال اين ~~دارو خطرناك است وافراد مبتلا به بيمارى قلب را با آن درمان مى كنند. # =القمقام- ### || AUTO ج قماقم وقماقمة [قمقم]: مرد بزرگوار وبسيار بخشنده. # =القمقام- # [قمقم]: كارى سخت وبزرگ،- ج قماقم وقماقمة: مرادف (القمقام) است. # =قمقم- ### || AUTO قمقمة [قمقم] ما على المائدة: سفره غذا را جمع آورى وپاك كرد. # =القمقم- ### || AUTO [قمقم]: گلاب پاش، ظرف عطار، ظرف مسى كه در آن آب جوشانند، ~~كوزه، گلو. # =القمقمة- ### || AUTO [قمقم]: مرادف (القمقم) است ولى كوچكتر از آن است. # =قمم- ### || AUTO تقميما [قم] ه: آن چيز را خشك كرد. # =قمل- ### || AUTO -- قملا بطنه: شكم او درشت وگنده شد،- رأسه: در موى سر او شپش ~~افتاد،- المرعى: چراگاه پر از گياه وشكاف شد وبه رنگ سياه درآمد گويا شپش ~~در آن جمع شده است. # =القمل- # كسى كه سر او پر از شپش باشد. # =القمل- ### || AUTO ms1534 (ح): حشره اى است ريز مانند كنه كه بر روى بدن شتر لاغر مى چسبد. # =القملة- # ج قمل (ح): حشره اى است طفيلى بى بال از رسته (القمليات) كه سه نوع آن به ~~انسان نيش مى زنند واز خون او تغذيه مى كند اولى شپش سر دوم شپش بدن سوم ~~شپش موى زهار وشپش بدن باعث بيمارى خطرناكى بنام (تيفوس) مى گردد. # =القملة- ### || AUTO (ح): يك دانه شپش. # =القمير- ### || AUTO ج أقمار: قمار باز. # =القميص- ### || AUTO ج أقمصة وقمص وقمصان: جامه- اين كلمه مذكر ومؤنث است، غلاف ~~وپوشش قلب. # =القن- # تپه، آستين پيراهن؛ قن الدجاج»: # لانه مرغ. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =القن- ### || AUTO [قن]: برده اى كه پدر ومادرش نيز برده باشند. اين كلمه در مذكر ~~ومؤنث ومفرد وجمع يكسان بكار مى رود وگاهى با كلمات (اقنان واقنة) جمع بسته ~~مى شود. # =قنا- ### || AUTO - قنوا وقنوانا وقنوا [قنو] المال: مال را جمع آورى كرد وبه ~~خود اختصاص داد،- قنوا لون الشي ء: آن چيز به رنگ سرخ تند در آمد. # =قنى- # - قنيا وقنيانا وقنيانا [قني] المال: مال را بدست آورد. # =قنى- ### || AUTO ### || AUTO تقنية [قنو] القناة: كانال يا قنات كند. # =قنى- # تقنية [قني] الله فلانا: خداوند او را خوشنود ساخت. # =القنا- ### || AUTO [قنو] (ن): گياهى است از رسته ى (قنويات) كه مردم آمريكاى ~~جنوبى وهند از آن رنگ سرخ بدست مىورند ودر باغچه ها براى زينت كاشته مى ~~شود،- ج قناء: خوشه خرما. # =القنى- ### || AUTO ج أقناء وقنيان وقنيان وقنوان وقنوان [قنو]: خوشه خرما. # =القناء- ### || AUTO [قنو]: دارنده نيزه، آنكه قنات حفر كند. # =القناب- # برگهاى پيچيده اطراف سنبل. # =القناب- ### || AUTO چنگال شير، مرادف (القناب) است. # =القنابة- # مرادف (القناب) است. # =القناة- # ج قنى وقناء وقنوات [قنو]: كانال آب،- ج قنا وقني وقنوات وقنيات: نيزه ~~ويا چوب نيزه. ### || AUTO القناص: شكارگر، صياد. # =القناع- # ج أقناع وأقنعة: روسرى زن، طبقى كه در آن خوراك قرار دهند،- ج قنع: # اسلحه،- (ع ا): پرده قلب؛ كشف القناع عن الشى ء»: كنايه از آشكار نمودن ~~كارى وتصريح به آن است. # =قنأ- ### || AUTO - قنوءا [قنأ] الشي ء: سرخى آن ms1535 چيز زياد شد. # =قنب- # - قنوبا الكرم: زيادى خوشه هاى درخت انگور را بريد. # =قنب- ### || AUTO تقنيبا [قنب] الزرع: برگهاى خوشه گياه آشكار شد،- الزهر: غنچه ~~گل شكفته شد،- الكرم: خوشه هاى انگور را چيد،- الأسد بمخلبه: شير ناخنهايش ~~را زير چنگال خود پنهان كرد. # =القنب- # ج قنوب: بادبان بزرگ، چنگال شير،- من كف الأسد: پوست پنجه شير، (قنب ~~الزهر) پوشش گل، غلاف شكوفه. # گل، غلاف شكوفه. # =القنب- # (ن): مرادف (القنب) است. # =القنب- ### || AUTO (ن): گياهى است از رسته ى (القنبيات) كه مركز اصلى آن هند است، ~~از الياف اين گياه ريسمان وطناب مى سازند. # =اين گياه در سرزمينهاى سرد ومعتدل كشت مى شود- اين واژه يونانى است. PageV01P708 ### || AUTO =القنباز- ### || AUTO ج قنابيز: مرادف (الغنباز) است. # =القنبراء- # ج قبر وقبر وقنابر (ح): مرادف (القبرة) است. # =القنبراء- ### || AUTO ج قبر وقبر وقنابر (ح): مرادف (القبرة) است. # =القنبرانية- ### || AUTO «دجاجة قنبرانية»: مرغ تاج به سر، پرنده كاكل دار. # =القنبرة- # پرى كه بر سر مرغ در آيد،- ج قنابر (ح): گونه اى گنجشك. # =القنبرة- ### || AUTO ج قنابر (ح): مرادف (القنبرة) است. # =قنبع- ### || AUTO قنبعة [قنبع] ت الشجرة: گل درخت يا ميوه آن در غنچه پديد آمد. # =القنبع- ### || AUTO پوشش غنچه درخت، غلاف هاى گندم در ميان خوشه. # =القنبعة- ### || AUTO مرادف (القنبع) است. # =قنبل- ### || AUTO قنبلة [قنبل] العدو (ا ع): بر روى دشمن بمب انداخت. # =القنبل- ### || AUTO ج قنابل: گروهى از مردم يا اسبها. # =القنبلة- # ج قنابل [قنبل]: بمب وانواع آن مانند بمب آتش زا وبمب ميكروبى وبمب اتم ~~وبمب زهرآلود ... ،- اليدوية: # بمب دستى، نارنجك. # =القنبلة- ### || AUTO ج قنابل [قنبل]: مرادف (القنبل) است. # =القنبيط- ### || AUTO (ن): كلم برگ كه از رسته (صليبيات) است وبه آن (القرنبيط) نيز گويند. # =قنت- ### || AUTO - قنوتا: فرمانبردارى كرد، به سوى خدا فروتنى كرد، نماز ~~خواند،- له: در برابر او زبون شد،- قنانة: كم غذا شد. # =القنة- # ج قنن وقنان وقنون وقنات [قن]: تپه، قله كوه، قنة كل شى ء»: بالاى هر چيزى. # =القنة- ### || AUTO ج قنن [قن]: هر يك از رشته هاى به هم پيچيده رسن، نام داروئى است. # =القند- ### || AUTO ج قنود: قند- اين واژه فارسى است. # =القندر- ### || AUTO (ح): سگ آبى- اين ms1536 واژه فارسى است. # =القندس- ### || AUTO (ح): مرادف (القندر) است. # =القندلفت- ### || AUTO خدمتگزار كليسا- اين واژه يونانى است. # =القندول- ### || AUTO (ن): نوعى گياه خاردار كه داراى گلهاى زرد رنگ مى باشد ودر ~~خاورميانه بسيار كشت مى شود. # =القندولة- ### || AUTO (ن): واحد (القندول) است. # =القندية- ### || AUTO (ن): گونه اى گياه زينتى از رسته ى قرنيات است- ارتفاع اين ~~درخت بالغ بر ده متر مى شود كه داراى برگهاى درشت وپهن است ودر زمستان مى رويد. # =القنديل- ### || AUTO ج قناديل: چراغ- لاتينى است. # =قنص- ### || AUTO - قنصا الطير: پرنده را شكار كرد. # =القنص- ### || AUTO شكار كردن. # =القنصل- ### || AUTO ج قناصل: كنسول. # =القنصلية- ### || AUTO كنسولگرى، خانه يا محل كار كنسول. # =قنط- # - قنوطا: نااميد شد،- ه: او را از چيزى بازداشت. # =قنط- # - قنطا: نوميد شد. # =قنط- # - قناطة: نااميد شد. # =قنط- ### || AUTO تقنيطا [قنط] ه: او را نااميد كرد. # =القنط- ### || AUTO نااميد، نوميد، مأيوس. # =القنطار- ### || AUTO ج قناطير [قنطر]: مقياس وزن، يكصد رطل، مال بسيار؛ «قناطير ~~مقنطرة»: # مال بسيار وكامل. # =قنطر- ### || AUTO قنطرة [قنطر] الرجل: مال بسيارى بدست آورد گوئى كه با قنطار ~~وزن مى شود،- الفارس: سواره از اسب خود بر زمين افتاد. # =القنطر- ### || AUTO [قنطر]: بلاى سخت،- (ح): نام پرنده ايست. # =القنطرة- ### || AUTO [قنطر]: مص،- ج قناطر: پل كه بر روى آب زنند، ساختمان بلند، ~~ساختمانى كه به شكل كمان (قوس) باشد. # =القنطريون- # (ن): نوعى گياه از رسته (المركبات) است كه در پزشكى بعنوان داروى ضد تب ~~مورد استفاده قرار مى گيرد. # =القنطريون- ### || AUTO الصغير (ن): نوعى گياه تلخ است از رسته (الجنطيانيات) كه گلهاى ~~آن سرخ ويا زرد است ودر پزشكى گونه اى داروى ضد تب است وهمچنين در تهيه ~~بعضى از نوشابه ها مورد استفاده قرار مى گيرد. # =القنطوريون- ### || AUTO (ن): مرادف (القنطريون) است. # =القنطير- ### || AUTO [قنطر]: بلاى سخت. # =قنع- # - قنوعا: خاشعانه وخاضعانه سؤال كرد. # =قنع- # - قنعا وقناعة وقنعانا: به آنچه كه دارد قانع است، به آنچه كه قسمت او ~~شده راضى است. # =قنع- # تقنيعا [قنع] ه: او را قانع كرد،- المرأة: ### || AUTO بر سر آن زن روسرى پوشانيد،- رأسه بالسيف او العصا: با شمشير ~~يا چوب بر سر او زد،- ه خزية وعارا: او را به ننگ وعار ms1537 نسبت داد،- الديك: ~~خروس پرهاى اطراف گردن خود را بطرف سر برگردانيد. # =القنع- # ج قنعة وأقناع: طبقى كه از شاخه هاى نخل سازند ودر آن غذا نهند. # =القنع- # ج أقناع: اسلحه،- ج قنعة واقناع: # مرادف (القنع) است. # =القنع- ### || AUTO آنكه به قسمت خود راضى باشد. # =القنعان- # مص، «شاهد قنعان»: آنكه مورد اعتماد بوده وگواهى يا شهادت او را قبول ~~داشته باشند اين كلمه در مذكر ومؤنث ومفرد وجمع يكسان بكار مى رود. # =القنعان- ### || AUTO «رجل قنعان»: آنكه به چيز كم قانع وراضى باشد. # =القنعة- # ماسه نرم،- من الجبل والسنام: ### || AUTO قسمت بالاى كوه يا كوهان. # =القنفد- ### || AUTO ### || AUTO ج قنافد [قنفد] (ح): مرادف (القنفذ) است. # =القنفدة- # [قنفذ] (ح): مؤنث (القنفذ) است. # =القنفذ- # ج قنافذ [قنفذ] (ح): خار پشت. # =القنفذ- ### || AUTO ح قنافذ [قنفذ] (ح): مرادف (القنفذ) است. # =القنفذة- ### || AUTO [قنفذ] (ح): مؤنث (القنفذ) است. # =القنو- # ج أقناء وقنيان وقنيان وقنوان وقنوان PageV01P709 ### || AUTO [قنو]: خوشه خرما كه به آن (العذق) نيز گويند. # =القنو- ### || AUTO ج أقناء وقنيان وقنيان وقنوان وقنوان [قنو]: ### || AUTO مرادف (القنو) است. # =القنوت- ### || AUTO «امرأة قنوت»: زن كه از شوهر خود فرمانبردار باشد. # =القنوة- # [قنو]: آنچه كه بدست آيد وكسب شود. # =القنوة- ### || AUTO [قنو]: مرادف (القنوة) است. # =القنوط- ### || AUTO نوميد، نااميد. # =القنوع- # مص، رضايت انسان به آنچه كه قسمت او شده است، طمع، درخواست خوارى ~~وفروتنى، خميدگى. # =القنوع- # ج قنع: مرادف (القنع) است. # =قني- ### || AUTO - قنا [قنو] الأنف: وسط استخوان بينى او بر آمده شد وسوراخهاى ~~آن تنگ گرديد. # =القنيبلة- ### || AUTO [قنبل]: برگ درخت صنوبر كه از آن آتش بر افروزند. اين كلمه در ~~زبان متداول رايج است. # =القنية- # ج قنى [قني]: آنچه كه بدست آمده وكسب شده است. # =القنية- ### || AUTO ج قنى [قني]: مرادف (القنية) است. # =القنيع- ### || AUTO ج قنعاء: مراف (القنوع) است. # =القنيص- ### || AUTO شكارگر، شكارچى. # =القنيصة- ### || AUTO مؤنث (القنيص) است. # =القنينة- ### || AUTO ج قناني وقنان [قن]: شيشه اى كه در آن نوشابه ريزند. # =القهار- ### || AUTO صيغه مبالغه واز نامهاى خداوند متعال است. # =قهر- ### || AUTO - قهرا ه: بر او چيره شد. # =القهرمان- ### || AUTO ج قهارمة: وكيل مخارج ويا متصدى امور دريافت وپرداخت- فارسى است. # =القهرمة- ### || AUTO كار وحرفه آنكه عهده دار ms1538 امور مربوط بديگرى باشد- اين كلمه ~~فارسى است. # =قهقر- ### || AUTO قهقرة [قهقر]: به عقب برگشت، عقب نشينى كرد. # =القهقرى- ### || AUTO برگشتن به عقب؛ (رجع القهقرى): به عقب برگشت. # =قهقه- ### || AUTO قهقهة [قهقه]: بسيار خنديد وقهقهه زد. # =القهقور- ### || AUTO [قهقر]: سنگهاى بر روى هم چيده بوسيله كودكان يا شبگرد به شكل ~~مخروط نام ديگر آن (القعقور) است. # =القهوة- ### || AUTO [قهو]: قهوه، مى، شير خالص، بوى دهان، ج- قهوات: كه به معناى ~~قهوه خانه نيز مى باشد. # =قهى- ### || AUTO - قهى [قهي] عن الطعام: اشتهاى او به غذا كم شد،- عن الشراب: ~~نوشيدن شراب را ترك كرد. # =قوى- ### || AUTO تقوية [قوي] الرجل أو الشي ء: آن مرد يا چيزى را نيرومند ساخت. # =القوابل- ### || AUTO [قبل]: «قوابل الأمر»: آغاز وابتداى كار. # =القوات- ### || AUTO ### || AUTO [قوت]: مرادف (القوت) است. # =القواد- ### || AUTO ### || AUTO [قود]: صيغه مبالغه- بر وزن فعال است. # =القوارب- ### || AUTO [قرب]: شترانى كه در شب به راه افتند تا روز بعد به آب برسند. # =القوارة- ### || AUTO [قور]: يك قواره پارچه براى جامه، آنچه كه از اطراف چيزى بريده ~~شود، سر قيچى يا بريده هاى پارچه. # =القوارش- ### || AUTO [قرش]: «رماح قوارش»: نيزه ها كه در جنگ با هم برخورد كنند. # =القواس- ### || AUTO ج قواسة [قوس]: سازنده كمان، دارنده كمان، تير انداز، آنكه با ~~مواد انفجارى شكار كند، خدمتگزار، پيشوايان مذهبى مسيحى در كليسا كه جامه ~~هاى ويژه بر تن دارند. # =القواطع- ### || AUTO پرندگان مهاجر كه از سرزمين سردسيرى به گرمسيرى روند، اينكلمه ~~متضاد (اوابد) است به معناى پرندگانى كه بر مى گردند. # =القواف- # [قوف]: آنكه نشانه ها را پى گيرى كند تا بشناسد، ردياب. # =القواف- ### || AUTO [قوف]: مرادف (القواف) است. # =القوال- ### || AUTO ج قول وقول [قول]: خوش سخن وخوشبيان، بسيارگو،- ج قوالون: ~~خواننده آواز، ودر اصطلاح مطربان: كسى كه اشعار را بالبداهه بگويد. # =القوالة- ### || AUTO ج قول وقول [قول]: خوشگو، بسيارگو. # =القوام- # [قوم]: گونه اى بيمارى كه در پاى دام پديد آيد. # =القوام- # [قوم]: عدالت، آنچه از غذا كه براى انسان كافى باشد؛ «قوام الإنسان»: # قامت وبلندى انسان. # =القوام- # [قوم]: غذائى كه براى انسان كافى باشد؛ «قوام الأمر»: نظام واساسنامه ~~كارى؛ «هو ms1539 قوام اهله»: او به امور خانواده خود مى رسد. # =القوام- # ج قوامون [قوم]: خوش قامت، نيرومندى كه زمام امور را بتواند بدست بگيرد، ~~فرمانروا. # =القوت- ### || AUTO ج أقوات [قوت]: خورد وخوراك انسان. # =القوة- # ج قوات وقوى وقوى [قوي]: نيرو، توانائى؛ «قوة عدد ما»: (ع ح): عبارت است ~~از حاصل ضرب عددى در خود براى چند بار واگر ضريب 2 يا 3 يا 4، ... باشد ~~وآنرا توان 2، 3، 4، ... گويند مثلا توان 7 در 2 عبارت است از 7 7 49 وچنين ~~نوشته مى شود 7 2، توان 5 در سه عبارت است از 5 5 5 125 وچنين نوشته مى شود ~~5 3؛ «بالقوة»: قهرى اجبارى،- ج قوى: نيرو؛ «القوات المسلحه»: نيروهاى ~~مسلح، واحدهاى ارتش؛ «القوات البرية»: # نيروى زمينى؛ «القوات البحرية»: نيروى دريائى؛ «القوات الجويه»: نيروى هوائى. # =قود- # يقود قودا [قود] الفرس وغيره: كمر اسب كشيده وگردن آن دراز شد. # =قود- ### || AUTO تقويدا وتقودا [قود] الدابة: افسار ستور را در دست گرفت ~~وپيشاپيش آن براه افتاد. # =القود- # [قود]: مص، گروه اسبان يدك كه آنها را با خود برند ولى بر آنها سوار نشوند. PageV01P710 ### || AUTO =القود- ### || AUTO [قود]: مص، قصاص، كشتن كشنده يا قصاص قاتل. # =قور- ### || AUTO ### || AUTO تقويرا [قور] الشي ء: ميان آن چيز را گرد شكافت. # =القور- ### || AUTO پنبه ى تازه، ريسمان پنبه اى. # =قوس- # - قوسا [قوس] الرجل: پشت آن مرد خميده شد. # =قوس- ### || AUTO تقويسا [قوس] الرجل: مرادف (قوس) است،- ت السحابة: ابر به سختى ~~باريد،- البارودة ونحوها: باروت را منفجر كرد،- ه بالبارودة عند العامة ~~ايضا: باروت بر او ريخت. # =القوس- # [قوس]: صومعه راهب، خانه صياد. # =القوس- # ذرع كه با آن اندازه گيرى كنند،- ج قسي وقسي واقواس وقياس واقوس واقياس: # زه وكمان كه با آن تير اندازى كنند. اين كلمه مؤنث است وگاهى مذكر بكار ~~مى رود، اين كلمه گاهى براى ويژگى خود بر كلمه ديگرى اضافه مى شود مانند: # «قوس ندف»: كمان پنبه زنى، «قوس نبل»: ### || AUTO كمان تيراندازى، آنچه كه به شكل خميده مانند قوس باشد مانند: ~~«قوس القنطرة»، «قوس النصر»، «قوس الدائرة»: طاق پل وطاق پيروزى ms1540 وخميدگى ~~دايره ودر علم فلك به معناى برجى در آسمان است؛ «قوس الرجل»: مقدار خميدگى ~~پشت مرد، ودر علم هندسه «قوس خط منحن»: مانند دايره؛ «سهم قوس الدائرة»: ~~قسمتى از دايره كه ميان دو نيمه قوس ووتر آن قرار گيرد مى باشد؛ «قوس قزح»، ~~«قوس قزح»: به معناى قوس قزح- رنگين كمان كه روى ابر در رنگهاى بنفش وآبى ~~وسبز وزرد وپرتقالى وسرخ نمايان مى شود. اين كلمه را نيز در زبان متداول ~~«قوس القدح» مى نامند. # =قوض- ### || AUTO تقويضا [قوض] البناء: ساختمان را خراب كرد،- الصفوف والمجالس: ~~انجمنها ونشستها را بر هم زد. # =القوع- ### || AUTO [قوع]: مص،- ج اقواع: انبار غله ويا خرما. # =القوفي- ### || AUTO [قوف]: هر بخور معطر وخوشبوى. # =القوق- ### || AUTO [قوق] (ح): گونه اى پرنده دريائى كه گردن درازى دارد،- من ~~الرجال: مردى كه قامت بسيار بلند دارد. # =القوقة- ### || AUTO [قوق] (ح): پرنده اى كه در خرابه ها جاى مى گزيند، جغد. # =قول- ### || AUTO تقويلا [قول] ه: به او آموخت يا به او امر كرد كه سخن بگويد. # =القول- # ج أقوال وجج أقاويل [قول]: كلام وسخن، آراء وعقايد؛ «هذا قول فلان»: اين ~~رأى وعقيده فلانى است؛ «اقوال الشهود»: ### || AUTO اظهارات گواهان. # =القولة- # [قول]: مرادف (القول) است. # =القولة- ### || AUTO ج قول وقول [قول]: خوش سخن، بسيار سخنگو. # =قوم- ### || AUTO تقويما [قوم] درأه: خميدگى آن چيز را برطرف كرد،- الشى ء: آن ~~چيز را راست ودرست كرد،- المتاع: كالا را ارزيابى كرد، قيمت گذارى كرد. # =القوم- # [قوم]: در مكانى اقامت كردن، آهنگ كردن. # =القوم- ### || AUTO [قوم]: در مكانى اقامت كردن،- ج اقوام واقاوم وأقائم وأقاويم: ~~گروهى از مردم؛ «قوم الرجل»: خويشان مرد از دودمان يك پدر بزرگ،- ج قيمان: ~~دشمنان. # =القوماندس- ### || AUTO اين كلمه لاتينى است وبه معناى سرباز دوره ديده دريائى مى باشد ~~كه شب هنگام از كشتيها به خشكى پياده شده ومراكز تجمع دشمن را زده وكشور ~~دشمن را تخريب نمايند. # =القومة- ### || AUTO [قوم]: مص، اسم مره از (قام) است، ميان دو ركعت نماز، قد وقامت انسان. # =القومي- ### || AUTO [قوم]: ملى گرا، نژاد پرست. # =القومية- # [قوم]: «قومية الإنسان»: قامت انسان. # =القومية- ### || AUTO ms1541 [قوم]: نژاد پرستى، ملى گرائى؛ «قومية الإنسان»: قد وقامت ~~انسان؛ «قومية الأمر»: قوام وزير بناى كار. # =القونة- ### || AUTO ج قون [قون]: پاره اى آهن يا مس كه با آن ظرف شكسته را پيوند ~~دهند ودر زبان متداول به آن (الأيقونة) نيز گويند. # =القوود- ### || AUTO [قود]: «فرس قوود»: اسب رام وزبون. # =القوول- # ج قول وقول [قول]: مرادف (القولة) است. # =قوي- # -- قوة [قوي]: نيرومند، شد،- على الأمر: بر آن كار توانا شد،- قيا وقواية ~~ت الدار: ### || AUTO خانه خالى شد، قوي: بسيار گرسنه شد،- المطر: باران نيامد. # =القوي- ### || AUTO ج أقوياء [قوي]: نيرومند، پرتوان. # =القويس- ### || AUTO [قوس]: اسم مصغر از [القوس] است. # =القويسة- ### || AUTO [قوس]: مصغر (القوس) است، به اين كلمه نيز (الناعمة) گويند كه ~~گياهى خوشبو وداراى ساقه سفيد است واز لا به لاى سنگها مى رويد وگل آن سرخ ~~رنگ وداراى خواص پزشكى است. # =القويم- ### || AUTO ج قيام [قوم]: خوش اندام، ميان اندام. # =القياء- ### || AUTO [قيأ]: اسمى است كه از (القى ء) گرفته شده است. # =القياد- ### || AUTO [قود وقيد]: افسار ستور، ريسمانى كه با آن ستور را راه برند. # =القيادة- ### || AUTO [قود]: رهبرى وفرماندهى، ستاد فرماندهى؛ «القيادة العامة»: ~~ستاد كل فرماندهى. # =القيار- ### || AUTO [قير]: قير پاش، دارنده قير. # =القياس- # [قيس]: مص،- فى المنطق: در علم منطق قواعدى تركيبى است از مسائل قياسى كه ~~مورد تأييد قرار گيرد؛ «هذا قياس ذاك»: ميان اين دو همسان ويكسانى است. # =القياس- # [قوس]: نيزه تراش. # =القياس- # [قيس]: آنكه بسيار مقايسه واندازه گيرى كند. PageV01P711 ### || AUTO =القياسي- ### || AUTO [قيس]: آنچه كه بر مبناى مقايسه وبه مقتضاى آن عمل مى شود؛ ~~«الرقم القياسى»: بالاترين رقم. # =القياض- ### || AUTO ### || AUTO [قيض]: مساوى وبرابر با چيزى. # =القيام- # [قوم]: «قيام الأمر»: قوام امر. # =القيام- ### || AUTO [قوم]: قائم به ذات كه از نامهاى خداوند متعال است. # =القيامة- ### || AUTO [قوم]: زندگى پس از مرگ؛ «يوم القيامة»: روز قيامت. # =قيأ- ### || AUTO تقيئة [قيأ] فلانا ما أكله: آنچه كه خورده بود باعث قي ~~واستفراغ او شد. # =القيت- ### || AUTO [قوت]: مرادف (القوت) است. # =القيتار- ### || AUTO ج قياتير (مو): گيتار (از ابزار موسيقى) - اين كلمه يونانى است. # =القيتارة- ### || AUTO ج قياتير (مو): مرادف (القيتار) است. # =القيتة- ### || AUTO ms1542 [قوت]: مرادف (القوت) است. # =القيثار- ### || AUTO ج قياثير (مو): مرادف (القيتار) است. # =القيثارة- ### || AUTO ج قياثير (مو): مرادف (القيتار) است. # =قيح- ### || AUTO تقييحا [قيح] الجرح (طب): زخم چرك كرد يا از زخم ماده چركى ~~بيرون آمد. # =القيح- ### || AUTO [قيح]: ماده سفيد رنگ چركى است وبدون خون. # =قيد- # تقييدا [قيد] ه: پاى او را با پاى بند بست، او را از كار بازداشت،- ه ~~بالإحسان: # دل او را به خود معطوف كرد،- الكتاب: # كتاب را براى رفع اشكال اعراب گذارى كرد،- الخط: نوشته را اعراب گذارى ~~ونقطه گذارى كرد،- الحساب: حساب را يادداشت كرد،- اسمه فى الدفتر: نام وى ~~را در دفتر ثبت نمود،- الكاتب والمتكلم: ### || AUTO نويسنده وگوينده تا حدودى خواسته خود را سر بسته بيان كردند. # =القيد- # [قود]: «فرس قيد»: اسب زبون ومنقاد. # =القيد- # [قيد]: مقدار واندازه،- ج قيود واقياد: ريسمانى كه با آن پاى ستور را ~~بندند، ثبت كردن، محاصره وفشار، «قيد الأسنان»: لثه دندان؛ «على قيد ~~الحياة»: او هنوز زنده است؛ «قيد»: به معناى تحت است؛ «المشروع او المسألة ~~قيد البحث»: موضوع تحت بررسى ومطالعه است. # =القيد- # [قود وقيد]: مقدار ومسافت ويا اندازه. # =القيد- ### || AUTO [قود] من الخيل أو الإبل: اسب يا شتر رام ومنقاد. # =قير- ### || AUTO تفييرا [قير] الشي ء: آن چيز را قيراندود كرد. # =القير- ### || AUTO [قير]: قير يا ماده آسفالت كه آن را (الزفت) نيز گويند. # =القيراط- ### || AUTO ج قراريط [قرط]: يك قسمت از بيست وچهار قسمت چيزى (24/ 1)، نيم ~~دانگ ويا يك چهارم از يك ششم دينار است وگفته مى شود كه عبارت از نصف يك ~~دهم دينار است، ودر نزد يونانيان عبارت است از يك حبه خرنوب (نوعى سيب بد ~~مزه) ونيم دانگ است، ودرهم نزد آنها دوازده حبه است،- ودر مساحت عبارت از ~~پهناى يك انگشت است. # =القيروان- ### || AUTO ج قيروانات: گروه اسبان، بيشترين افراد لشكر، كاروان، اين كلمه ~~فارسى است. # =القيريوس- ### || AUTO (ن): نام گياهى است از نوعى صباريات كه داراى شاخه هاى اسطوانى ~~مانند شمع است. اصل اين گياه از آمريكا مى باشد. # =القيس- ### || AUTO [قيس]: مقدار واندازه. # =القيسارية- ### || AUTO بازار دردار. # =قيصر- ### || AUTO ج ms1543 قياصرة: لقب پادشاهان روم وروس است. # =القيصرية- ### || AUTO «العملية القيصرية»: عمل جراحى سزاريان زن در زايشگاهها. # =القيصوم- # (ن): گياهى است خوشبو كه با آن درمان كنند. # =قيض- ### || AUTO تقييضا [قيض] الله له كذا: خداوند براى او چيزى مقدر كرده ~~است،- الله فلانا لفلان: خداوند فلانى را براى فلان مقرر ساخت. # =القيض- ### || AUTO [قيض]: مص،- پوسته سفت تخم مرغ، مساوى وبرابر. # =القيضة- ### || AUTO ج قيض [قيض]: يك پاره استخوان ريز. # =القيطان- ### || AUTO ج قياطين: ريسمان بافته شده از ابريشم. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =القيطانة- ### || AUTO واحد (القيطان) است. # =قيظ- ### || AUTO تقييظا [قيظ] القوم: باران تابستانى بر آنها باريد،- القوم ~~بالمكان: آن قوم در آن مكان در فصل تابستان اقامت كردند،- ه الشى ء: آن چيز ~~براى فصل تابستان او كافى شد. # =القيظ- # ج أقياظ وقيوظ: سختى گرما، چله تابستان. # =القيظ- ### || AUTO بسيار گرم. # =القيظي- ### || AUTO آنچه كه در تابستان بدست آيد. # =القيق- # [قوق] من الرجال: مرد بسيار بلند قامت. # =القيق- ### || AUTO [قيق]: احمق وسبك مغز، نام پرنده اى است به اندازه كبوتر كه ~~داراى بالهاى راه راه ودم سياه وپر آوازه است، نام ديگر آن (ابو زريق) است. # =القيقب- ### || AUTO [قيقب]: آهن لگام كه در دهان اسب قرار مى گيرد، چوبى كه از آن ~~زين ساخته مى شود، زين،- (ن): نام گياهى است زينتى كه در باغچه ها وپاركهاى ~~عمومى كاشته مى شود، نوعى از آن در كانادا مى رويد كه از آن مواد قندى ~~استخراج مى شود. # =القيقبان- ### || AUTO [قيقب]: چوبى كه از آن زين مى سازند، زين. # =قيل- ### || AUTO تقييلا [قيل] ه: هنگام ظهر به او آب داد،- فلان: استراحت نمود. # =القيل- # ج أقوال وأقيال وقيول [قول وقيل]: # رئيس، نام يكى از پادشاهان حمير (قومى از عرب). # =القيل- # [قول]: مص، پاسخ، آنچه كه مردم PageV01P712 ### || AUTO مى گويند؛ «كثر قال الناس وقيلهم»: سر وصداى مردم زياد شد. # =القيلة- ### || AUTO [قيل]: بيمارى فتق. # =القيلولة- ### || AUTO [قيل]: خواب نيم روز، استراحت در نيمه روز چه خواب وچه بيدار. # =القيم- # [قوم] على الأمر: متولى وعهده دار امرى مانند سرپرست اوقاف وغيره، هر چيز ~~با ارزش؛ «كتاب قيم»: ms1544 كتاب پر بها وارزشمند؛ «قيم المرأة»: شوهر زن؛ «امر قيم»: ### || AUTO كارى با اهميت. # =القيمة- # ج قيم [قوم]: اسم نوع از (قام) است، بها، «ذو قيمة»: ارزشمند؛ «لا قيمة له»: # بىرزش است؛ «قيمة الإنسان»: قامت انسان. # =القيمة- ### || AUTO [قوم] على الأمر: مؤنث (القيم) است؛ (الديانة القيمة): دين ~~راستين. # =القيمي- ### || AUTO [قوم]: منسوب به (القيمة) است. # =قين- ### || AUTO تقيينا [قين] ه: آنرا زينت داد وآراست. # =القين- ### || AUTO ج قيون وأقيان [قين]: آهنگر، صنعتكار؛- ج قيان: بنده وبرده. # =القينة- ### || AUTO ج قيان [قين]: كنيز، آواز خوان زن، مشاطه گر، آخرين مهره كمر ~~به پائين. # =القيوء- ### || AUTO [قيأ]: آنكه بسيار قي واستفراغ كند. # =القيولة- ### || AUTO [قيل]: آنكه استراحت كرده است. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =القيوم- # [قوم]: آنكه قائم به ذات خود است كه از نامهاى خداوند متعال است. PageV01P713 ### | AUTO ### || AUTO ك الكاف # ك- # حرف بيست ودوم (22) از حروف مبانى وحرف لهوى است كه در حساب جمل عبارت ~~است از عدد (20)، اين حرف گاهى ضمير است واسم كه در حال نصب ويا جر قرار مى ~~گيرد وبراى مخاطب مذكر ويا مؤنث است مانند: ### || AUTO «ضربك وكتابك وضربك وكتابك»، وگاهى از حروف جر بشمار مىيد ~~ومعناى تشبيه را مى رساند مانند: «زيد كالأسد» وگاهى به معناى تعليل مىيد ~~مانند: «أذكروا الله كما هداكم»: يعنى خدا را به ياد آوريد كه او شما را ~~هدايت كرد وگاهى به معناى تأكيد است كه در اين صورت زائده مى باشد مانند: ~~«ليس كمثله شي ء»: يعنى مانندى ندارد، وگاهى هم به معناى صفت مىيد «اننا ~~كمواطنين»: يعنى ما هموطنيم وگاهى پسوند اسم اشاره است ومعناى خطاب را مى ~~رساند مانند: «ذلك وتلك» وگاهى پسوند ضمير منفصل است ومنصوب مى شود مانند: ~~«اياك» وگاهى به اسم فعل ملحق مى شود مانند: «رويدك»: آرام وآهسته باش؛ ~~«كما لو كان حاضرا»: مثل اينكه حاضر بود «كما انه»: مانند اينكه. # =الكائن- ### || AUTO [كون]: فا،- حادث وواقع؛ «كائنا من كان»: هر كس كه باشد. # =الكائنات- ### || AUTO [كون]: موجودات، هستيها. # =الكائنة- ### || AUTO ج كائنات وكوائن [كون]: ms1545 مؤنث (الكائن) است، حادثه. # =كاب- ### || AUTO - كوبا [كوب]: نوشيدنى را با فنجان نوشيد. # =كابح- ### || AUTO مكابحة [كبح] ه: به او فحاشى كرد وناسزا گفت. # =كابد- # كبادا ومكابدة [كبد] الأمر: در انجام آن كار رنج وسختى كشيد،- المسافر الليل: ### || AUTO مسافر سختى مسافرت را در شب تحمل كرد. # =كابر- ### || AUTO مكابرة [كبر] ه: با او لجبازى كرد، بر او چيره شد،- ه على حقه: ~~منكر حق او شد. # =الكابر- ### || AUTO بزرگ، سرور، بلند مرتبه، نياى بزرگ. # =الكابسة- ### || AUTO مؤنث (الكابس) است؛ «ناصية كابسة»: پيشانى برآمده بر چهره؛ ~~«ارنبة كابسة»: سر بينى كه بر لب بالا برآمده باشد. # =الكابوس- ### || AUTO كابوس يا آنچه كه انسان در خواب بيند واز آن وحشت كند مانند ~~اينكه مى خواهند او را خفه كنند. # =الكابي- # [كبو]: فا، آنچه كه بلند باشد؛ «غبار كاب»: گرد وغبار غليظ؛ «رجل كاب»: ~~آنكه به كار نيك دعوت شود ولى دعوت را قبول نكند؛ «الفحم الكابي»: ### || AUTO زغالى كه آتش آن خاموش وسرد شده باشد. # =الكابية- ### || AUTO مؤنث (الكابى) است، كف حبابدار؛ «نار كابية»: آتش زير خاكستر. # =كاتب- ### || AUTO مكاتبة [كتب] ه: به يكديگر نامه نوشتند، همراه با او نوشت،- ~~العبد: برده خود را باز خريد كرد تا آزاد شود. # =الكاتب- ### || AUTO ج كاتبون وكتبة وكتاب: فا، دانشمند، آنكه حرفه نويسندگى دارد. # =الكاتدرائية- ### || AUTO كليساى كرسي اسقفى- اين واژه يونانى است. # =كاتم- ### || AUTO مكاتمة [كتم] ه السر: راز را از او پنهان كرد؛ «كاتمه ~~العداوة»: دشمنى خود را از او پنهان كرد. # =الكاتم- ### || AUTO فا، «كاتم الأسرار»: رازدار؛ «سر كاتم»: رازى پنهان؛ «قوس ~~كاتم»: كمانى كه شكاف در آن نباشد. # =الكاتوليك- ### || AUTO بر مسيحيانى كه پيرو پاپ مى باشند اطلاق مى شود- يونانى است. # =الكاتوليكي- ### || AUTO واحد (الكاتوليك) است، كاتوليكى. # =كاثب- ### || AUTO مكاثبة [كثب] القوم: به آن قوم نزديك شد. # =كاثر- ### || AUTO مكاثرة [كثر] ه: در بسيارى چيزى بر او چيره شد، از بسيارى مال ~~يا ارقام آن بر او فخر فروخت،- الماء: براى خود آب بسيار خواست تا از آن بنوشد. # =الكاثر- # مرادف (الكثر) است # الكاثوليك- ### || AUTO مرادف (الكاتوليك) است. # =الكاحل- ### || AUTO فا. # =الكاخ- ### || AUTO ج أكواخ وكوخان ms1546 وكيخان وكوخة [كوخ]: كوخ، كلبه، آلونك. # =الكاخية- # ج كواخ عند أرباب السياسة: منشى فرماندار ورازدار او كه معروف به ~~(الكتخدا) مى باشد. اين كلمه از كدخداى فارسى گرفته شده است. PageV01P714 ### || AUTO =كاد- ### || AUTO - كودا ومكادا ومكادة [كود]: به آن كار نزديك شد ولى آن را ~~انجام نداد مانند (كاد يضرب): نزديك بود بزند ولى نزد. اين كلمه از افعال ~~مقاربه است وبه ندرت خبر آن با (ان) مىيد وگاهى به معناى (اراد) يعنى خواست ~~مىيد،-- كودا ه: او را منع نمود. # =كاد- ### || AUTO - كيدا [كيد] ه: او را با حيله فريب داد، به او فريب دادن ~~آموخت، با او جنگيد، بدخواه او شد،- لفلان: به فلانى حيله زد: «فلان يكيد ~~امرا ما أدرى ما هو»: فلانى به دنبال حيله ايست كه نمى دانم چيست،- الشي ء: ~~در آن چيز چاره جويى كرد،- بنفسه: هنگام جان كندن به سختى نفس كشيد،- ~~الزند: آتش زنه آتش بيرون داد. # =الكادس- ### || AUTO ج كوادس: آنچه كه بر اثر عطسه وجز ان از بينى ودهان بيرون آيد ~~ودر هوا پخش شود. # =كادم- # مكادمة [كدم] ت الدابة الحشيش: ### || AUTO ستور نتوانست گياه بخورد. # =كاذب- ### || AUTO كذابا ومكاذبة ه: به او گفت «دروغ گفتى». # =الكاذب- ### || AUTO ح كذبة وكذاب وكذب: فا، دروغگو. # =الكاذبة- # ج كاذبات وكواذب: مؤنث (الكاذب) است، دروغ. # =كار- # - كورا [كور] العامة ونحوها على رأسه: ### || AUTO ### || AUTO عمامه ومانند آن را دور سر پيچيد،- الحمال الكارة: ~~بار بر كوله بار را بر پشت خود حمل كرد،- الأرض: زمين را كند،- فى مشيته: ~~در راه رفتن خود شتاب كرد،- كيارا الفرس ذنبه: اسب در حال دويدن وخيزش دم ~~خود را بالا برد. # =الكار- ### || AUTO ج كارات: گونه اى كشتى،- عند العامة: ودر زبان متداول صنعت ~~وحرفه است، اين واژه فارسى است. # =كارى- # مكاراة وكراء [كري] ه الدابة أو الدار: ### || AUTO ستور يا خانه را به او اجاره داد. # =كارب- # مكاربة وكرابا [كرب] ه: به او نزديك شد. # =الكارة- ### || AUTO ج كارات [كور]: اندازه معينى از آذوقه يا گندم، طبقى كه بر روى ~~آن خمير نان را قبل از زدن ms1547 به تنور پهن كنند،- من الثياب: جامه در قطعات ~~متعدد كه گازر درهم پيچد وبر پشت حمل كند. # =الكارث- ### || AUTO آنچه كه باعث غم واندوه سخت باشد. # =الكارثة- ### || AUTO ج كوارث: مؤنث (الكارث) است، بلاى سخت. # =الكارز- ### || AUTO واعظ مسيحى كه به انجيل بشارت دهد. # =الكارع- ### || AUTO فا، هر فرو رونده در آب چه بنوشد وچه ننوشد. # =الكارعات- ### || AUTO نخلهائى كه در كنار آب روئيد شده باشند. # =الكارعة- ### || AUTO ج كارعات: مؤنث (الكارع) است. # =كارم- # مكارمة [كرم] ه: در بخشش وكرم بر او مباهات كرد؛ «كارمت فلانا»: به او ~~چيزى ارمغان كردم تا مرا پاداش دهد. # =الكاره- ### || AUTO آنكه چيزى را نپسندد. # =الكاروز- ### || AUTO مرادف (الكارز) است. # =كاز- ### || AUTO - كوزا [كوز]: با كوزه آب آشاميد،- الشي ء: آن چيز را جمع آورى كرد. # =الكاز- ### || AUTO نفت، پترول. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =كاس- ### || AUTO - كيسا وكياسة [كيس] الغلام: آن جوان تيز هوش شد،- فلانا: در ~~زيركى وهوش بر او چيره شد. # =الكاسب- ### || AUTO فا، كاسب. # =الكاسبة- ### || AUTO ج كواسب: مؤنث (الكاسب) است. # =كاسح- ### || AUTO مكاسحة [كسح] ه: با او دشمنى سخت نمود. # =الكاسحة- # «كاسحة الألغام»: كشتى مين ياب كه با دستگاههاى انفجار زمين مجهز است، ~~نام ديگر آن (كانسة الألغام»: ### || AUTO است. # =الكاسد- ### || AUTO چيزى كه خريدار نداشته باشد؛ «السوق الكاسد» بازار راكد از ~~خريد وفروش. # =الكاسدة- ### || AUTO «السوق الكاسدة»: مرادف (الكاسد) است. # =كاسر- ### || AUTO مكاسرة [كسر] ه في البيع: از او خواست بهاى فروش را كم كند. # =الكاسر- # ج كسر: فا،- (ح): عقاب؛ «عقاب كاسر»: عقابى كه شكار خود را در هم مى ~~شكند،- من الطيور: بر پرندگان شكارى اطلاق مى شود؛ «كاسر الحجر أو القلب» (ن): ### || AUTO نام گياهى است زيبا كه همان علف مرواريد است ومركز اصلى آن نيم ~~كره شمالى زمين بويژه در مناطق كوهستانى وسردسير است. # =الكاسرة- ### || AUTO ج كاسرات وكسر وكواسر: مؤنث (الكاسر) است. # =الكاسي- ### || AUTO ج كساة [كسو]: فا، آنكه جامه بر تن داشته باشد اين واژه ضد ~~(العاري) است. # =كاش- ### || AUTO - كوشا [كوش] عنه: بسيار ترسيد،- عند العامة: به دنيا بسيار ~~علاقه مند شد. # =كاشح- # كشاحا ومكاشحة [كشح] فلانا بالعداوة: ms1548 ### || AUTO با او دشمنى كرد. # =الكاشح- ### || AUTO فا،- دشمن پنهانى. # =كاشر- ### || AUTO مكاشرة [كشر] ه: با او خنديد ودندانهايش را به او نمايان ساخت. # =كاشف- ### || AUTO مكاشفة [كشف] ه بكذا: او را بر امرى آگاه نمود،- ه بالعداوة: ~~بطور آشكار با او دشمنى ورزيد. # =الكاشف- ### || AUTO ج كشفة: فا. # =الكاشفة- ### || AUTO مص،- ج كواشف: مؤنث الكاشف است، رسوائى. # =كاظ- ### || AUTO كظاظا ومكاظة [كظ] ه: در جنگ با او نبرد سخت كرد وزمان درازى ~~با او زد وخورد كرد. # =الكاظم- ### || AUTO ج كظم: فا، خاموش، ساكت؛ «بعير كاظم»: شتر تشنه كه شكمش از بى ~~آبى خشك شده باشد. # =الكاع- # ج أكواع [كوع] (ع ا): مچ دست از طرف انگشت ابهام. # =الكاع- ### || AUTO [كع]: ناتوان وترسو. # =الكاعب- # «جارية كاعب»: كنيزكى كه PageV01P715 ### || AUTO داراى پستانهاى بر آمده باشد. # =الكاعي- ### || AUTO [كعو]: فا، فرارى، شكست خورده. # =الكاغد- # مرادف (الكاغد) - اين واژه فارسى است. # =الكاغد- ### || AUTO به معناى كاغذ (القرطاس) است- اين واژه فارسى است. # =الكاغدي- ### || AUTO كاغذ فروش. # =كاف- ### || AUTO - كوفا [كوف] الأديم: لبه هاى چرم را تو گذاشت وبرگردانيد. # =الكاف- # ج كففة [كف]: فا، «رجل كاف»: ### || AUTO آنكه خود را از هر چيزى باز دارد؛ (ناقة كاف): ماده شتر پير كه ~~دندانهايش بسيار كوتاه گرديده باشد. # =كافى- ### || AUTO كفاء ومكافاة [كفي] الرجل: او را كافى بود، فلان چيز را به او ~~پاداش داد. # =كافأ- ### || AUTO مكافأة [كفأ] فلانا: با او روبرو شد، با او همسان وهمانند شد، ~~از او مراقبت نمود،- الرجل على ما كان منه: به او پاداش داد،- بين الفارسين ~~برمحه: با نيزه خود آن دو سوار را يكى پس از ديگرى ضربه زد. # =الكافة- ### || AUTO [كف]: مؤنث (الكاف) است، همگى؛ «جاء الناس كافة»: همه مردم ~~آمدند- اين كلمه هيچ گاه مضاف نمى شود وبر سر آن (ال) نمىيد وهمواره به علت ~~حال بودن منصوب است. # =كافح- # كفاحا ومكافحة [كفح] القوم أعداءهم: ### || AUTO با دشمنان خود در جنگ بدون استفاده از سپر وغيره روبرو شدند؛ ~~«هو يكافح الأمور»: او به تنهائى امور را اداره مى كند،- عنه: از او دفاع نمود. # =كافر- ### || AUTO مكافرة [كفر] فلانا حقه: حق او را ms1549 منكر شد. # =الكافر- ### || AUTO فا، آنكه نعمت هاى خدا را منكر باشد،- ج كافرون وكفرة وكفار ~~وكفار واژه (الكفار) براى كسانى است كه ايمان ندارند و(الكفرة) براى كسانى ~~است كه كفران نعمت كنند وبه درگاه خداوند ناسپاس باشند، غلاف شكوفه خرما، ~~شب تاريك، ابر تيره، تاريكى، دريا، دره بزرگ، رودخانه بزرگ، كشاورز، زمين ~~دور دست، زمين هموار، گياه، زره، شخص مسلح، آنكه جامه خود را بر روى زره ~~پوشد وآن را پنهان كند. # =الكافرة- ### || AUTO ج كافرات وكوافر: مؤنث (الكافر) است. # =الكافور- # ج كوافير وكوافر: شكوفه نخل خرما يا غلاف آن، گره هاى شاخه انگور،- (ن): ### || AUTO درخت كافور كه از آن ماده كافور بدست آورند. ماده خوشبوئى كه ~~از درخت كافور بدست مىيد ودر پزشكى بكار مى رود. # =كافل- ### || AUTO مكافلة [كفل] ه: با او هم پيمان شد. # =الكافل- ### || AUTO ج كفل: فا، ضامن، ولى امر وقيم بچه يتيم، عيالمند، آنكه پياپى ~~روزه باشد. # =الكافولية- ### || AUTO پارچه اى سفيد رنگ وچهارگوش كه معمولا با آن كودكان را مى ~~پيچند، قنداقه، اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الكافي- ### || AUTO [كفي]: آنكه براى تو كافى باشد واز ديگرى بى نيازت كند. # =الكاكاو- ### || AUTO (ن): كاكائو، نام گياهى است از نوع (البرازيات) ومركز اصلى آن ~~آمريكاى استوائى است. اين گياه داراى برگهاى پهن وگلهاى ريز وميوه درشت است ~~واز تخم آن كاكائو كه ماده اساسى در ساختن شوكولات است بدست مىيد. # =الكاكي- # ويقال له أيضا مشمش اليابان (ن): ### || AUTO زردآلوى ژاپنى كه مركز اصلى آن چين است. اين درخت بلند است ~~وگاهى درازى آن به ده متر مى رسد، ميوه آن زرد پرتقالى ويا سرخ رنگ مى باشد. # =كال- ### || AUTO - كيلا ومكيلا ومكالا [كيل] القمح وغيره: گندم وغيره را وزن يا ~~پيمانه نمود. # =اين فعل گاهى دو مفعول مى گيرد مانند «كلت زيدا الطعام»: آذوقه را براى ~~زيد وزن كردم، وگاهى بر سر مفعول اول لام مىورند مانند «كلت لزيد الطعام»،- ~~الدراهم: ### || AUTO درهمها را وزن كرد،- الشى ء بالشى ء: چيزى را با چيزى ms1550 ديگر ~~مقايسه نمود،- له الشتائم: به او ناسزا گفت وبسيار دشنام داد،- كيلا الزند: ~~آتش زنه آتش نداد. # =الكال- # [كيل]: ابزارى است سر كج كه با آن در جنگ دژها را ويران كنند (اين كلمه ~~فارسى است). # =الكال- ### || AUTO [كل]: آنكه خسته وناتوان باشد. # =كالأ- ### || AUTO مكالأة وكلاء [كلأ] ه: او را زير نظر گرفت ومراقبت كرد. # =الكالئ- ### || AUTO ج كوالى ء [كلأ]: بيعانه، نسيه؛ «دين كالئ»: بدهى كه پرداخت آن ~~به تأخير افتد. # =كالب- # كلابا ومكالبة [كلب] الرجل: بطور آشكار با او دشمنى نمود وعرصه را بر او ~~تنگ گرفت همچنانكه سگها هنگام پرخاش بر هم سخت مى گيرند،- ت الإبل: ### || AUTO شتران خارهاى درخت را چريدند. # =الكالب- ### || AUTO سگ دار. # =كالح- ### || AUTO مكالحة [كلح] فلانا: با او زور آزمائى كرد وبر او چيره شد،- ~~القمر: ماه زير ابر پنهان شد. # =الكالح- # فا،- آنكه لبهايش باز ودندانهايش هميشه پيداست؛ «وجه كالح»: ### || AUTO چهره گرفته وعبوس. # =كالم- ### || AUTO مكالمة [كلم] ه: با او مذاكره نمود وپاسخ گفت. # =الكالوري- ### || AUTO أو الحريرة (ن): ميزان دماى لازم براى جوشانيدن يك گرم آب به ~~اندازه يك درجه دماى درصد، كالورى. # =الكالي- ### || AUTO ج كوال [كلأ]: مرادف (الكالئ) است،- من الديون: دينى كه پرداخت ~~آن به تأخير افتاده باشد. # =الكامخ- ### || AUTO ج كوامخ: كامك، آنچه كه اشتها آور باشد مانند سركه وادويه تند ~~وخوشبو كه در غذا ريزند- اين كلمه فارسى است. # =الكامد- ### || AUTO آنكه بيمار قلبى ناشى از اندوه باشد. # =الكامل- # يكى از بحرهاى شعر است كه PageV01P716 ~~عبارت از شش بار متفاعلن است،- ج كملة: اسم فاعل است، آنكه تمام وكمال ~~باشد،- متضاد (الناقص) است، «بكامله»: ### || AUTO به تمامى، به كلى. # =الكامه- ### || AUTO آنكه سرگشته وسرگردان به راه مىفتد ونداند به كجا مى رود. # =الكاميليا- ### || AUTO (ن): گياهى است هميشه سبز از رسته كامليات ومركز اصلى آن آسياى ~~استوائى واندونزى است. اين درخت داراى برگهاى درخشان وگلهاى سرخ ودرشت است ~~وبراى زينت از آن استفاده مى شود. # =كان- # - كونا وكيانا وكينونة الشي ء: آن چيز حادث وپديد آمد، گاهى ناقص بكار مى ~~رود كه بر سر مبتدا وخبر در ms1551 مىيد. # اولى را مرفوع ودومى را منصوب مى نمايد. # مانند «كان زيد قائما» كه در اين صورت زيد اسم كان وقائما خبر آن مى ~~باشد، وگاهى تامه مىيد مانند «فقال الله ليكن نور فكان نور»: كه در اين ~~صورت نور فاعل كان مى باشد وگاهى به معناى ثابت شد مىيد مانند «كان الله ~~ولا شى ء معه» وگاهى به معناى حاضر شد مىيد مانند «وإن كان ذو عسرة فنظرة ~~إلى ميسرة»: ونيز به معناى وقع مىيد مانند «ما شاء الله كان» ونيز به معناى ~~شايسته است مىيد مانند «ما كان لكم ان تنبتوا شجرها». ونيز به معناى آينده ~~است مانند «يخافون يوما كان شره مستطيرا»: ونيز به معناى ماضى گذشته آيد ~~مانند «وكان فى المدينة تسعة رهط»: وبه معناى حال نيز مىيد مانند «كنتم خير ~~أمة أخرجت للناس»: وگاهى به معناى دائم واستمرار است مانند «كان الله غفورا ~~رحيما»؛ «صار إلى كان»: بدرود زندگى گفت كه مثناى آن: «صارا الى كانا» وجمع ~~آن «صاروا الى كانوا» مى باشد؛ «كنت الكوفة»: در كوفه بودم؛ «منازل اقفرت ~~كأن لم يكنها احد»: در آنجا كسى نبود؛ «كناهم»: ### || AUTO مرادف «كنالهم» است؛ «دخل الأمر فى خبر كان»: يعنى گذشت؛ «على ~~اتم ما يكون»: با بهترين وجه؛ «لم يكن منه الا أن»: خود را بناچار ديد كه ... # =الكانس- ### || AUTO ج كنس وكنوس وكوانس: فا، آهو كه داخل لانه خود شود. # =الكانسة- ### || AUTO مؤنث (الكانس) است؛ «كانسة الألغام»: مرادف «كاسحة الألغام» است. # =الكانع- ### || AUTO فا، مردى كه خود را جمع وريز وحقير نماياند؛ «انف كانع»: بينى ~~كه به چهره شخص چسبيده باشد. # =الكانون- ### || AUTO ج كوانين [كن]: منقل، آتشدان؛ «كانون الأول والثاني»: دو ماه ~~بين اكتبر ونوامبر است (دسامبر وژانويه). # =الكانونة- ### || AUTO ج كوانين: آتشدان. # =الكاني- ### || AUTO ج كناة وكانون [كني]: فا، آنكه چيزى بگويد ولى مقصود ديگرى ~~داشته باشد. # =الكاهب- ### || AUTO آنچه كه به رنگ تيره بوده ويا بر آن گرد وغبار سياه نشسته باشد. # =كاهل- ### || AUTO مكاهلة [كهل] الرجل: آن مرد به ms1552 ميانسالگى رسيد، ازدواج كرد. # =الكاهل- ### || AUTO ج كواهل (ع ا): دوش وشانه انسان؛ «خفف العب ء عن كاهله»: بار ~~مسئوليت را كم كرد؛ «كاهل القوم»: بزرگ ومعتمد قوم. # =كاهن- ### || AUTO مكاهنة [كهن]: او را يارى ومسامحه نمود، از او پشتيبانى كرد. # =الكاهن- ### || AUTO ج كهنة وكهان: فا، آنكه مدعى دانستن اسرار وغيب باشد، آنكه در ~~برآوردن نياز ديگرى كوشش كند، ودر نزد مسيحيان كسى است كه به درجه كهنوت ~~رسيده باشد. اين واژه از كهن عبرى يا كهناى سريانى گرفته شده است ودر نزد ~~يهود وبت پرستان كسى است كه قربانى تقديم مى كند. # =كايد- ### || AUTO مكايدة [كيد] ه: او را فريب داد. # =كايس- ### || AUTO مكايسة [كيس] ه: در زيركى بر او چيره شد،- ه فى البيع: در فروش ~~ومعامله بر او غلبه يافت. # =الكايش- ### || AUTO [كوش]: آنكه نسبت به دنيا وخوشيهاى آن گرايش سخت داشته باشد. # =كايل- ### || AUTO مكايلة [كيل] ه: مانند او گفت ويا بسان او عمل كرد، به او ~~دشنام زياد داد؛ «كايلناهم صاعا بصاع»: آنچه كه گرفته بوديم برابر آن را به ~~آنها پاداش داديم. # =كئب- ### || AUTO - كأبا وكأبة وكآبة [كأب]: در غم واندوه فرو رفت. # =الكئب- ### || AUTO [كأب]: اندوهناك وغمگين. # =الكأباء- # [كأب]: اندوه بسيار؛ «امرأة كأباء»: ### || AUTO زن غمگين واندوهناك. # =الكأس- ### || AUTO ج كؤوس وأكؤس وكأسات وكئاس [كأس]: جام كه با آن مى نوشند، اين ~~كلمه مؤنث است. مي، كاسه گل كه معمولا در زير يا پشت گل قرار دارد وسبز رنگ است. # =الكأسيات- # [كأس]: «كأسيات النور»: ### || AUTO گونه اى گياه از رسته (الفلقتين) است كه داراى عطر خوش بوى مى باشد. # =الكأسية- # [كأس]: الفصلة، «كأسية النور» (ن): # گونه اى گياه است از رسته (كأسيات النور) كه بوى خوشى دارد ومركز اصلى آن ~~آمريكاى شمالى است وبراى زينت كشت مى شود. # =كأن- ### || AUTO از حروف مشبهة بالفعل است كه بر سر مبتدا وخبر مىيد، اولى را ~~منصوب ودومى را مرفوع مى نمايد، اين حرف گاهى به معناى تشبيه مىيد مانند ~~«كأن زيدا اسد»: زيد بسان شير است وگاهى به معناى ms1553 شك وگمان مىيد، مانند ~~«كأن زيدا قائم»: مثل اينكه زيد ايستاده است وگاهى به معناى نزديك شدن مىيد ~~مانند «كأنه بالشتاء مقبل»: مثل اينكه زمستان در پيش است؛ «كأنى بك تنحط»: ~~مثل اينكه به عقب مى روى. # =كأي- ### || AUTO اسمى است مركب از كاف تشبيه وأي واغلب معناى تكثير را مى رساند ~~مانند كم خبرى مثل «كأي من رجل او كأي رجلا رأيت»: چه بسيار مردان كه ديدى. # =الكئيب- # [كأب]: آنكه غمگين و PageV01P717 ### || AUTO اندوهناك وشكسته دل باشد. # =كأين- ### || AUTO مرادف (كأي) است. # =كب- ### || AUTO ### || AUTO - كبا [كب] الإناء: ظرف را برگردانيد يا وارونه ~~كرد،- الرجل على وجهه ولوجهه: آن مرد را بر زمين زد،- الشى ء: آن چيز سنگين ~~شد،- الغزل: نخهاى ريسته را بصورت كلاف در آورد. # =الكب- # [كب] (ن): گياهى است بگونه (حمض)، گياه ترشك، شوره گياه. # =كبا- # - كبوا وكبوا [كبو] لوجهه: از روى بر زمين افتاد،- ت النار: خاكستر روى ~~آتش را پوشانيد،- الجمر: آتش شعله ور شد،- الغبار: گرد وخاك برانگيخته شد،- ~~الرجل عند العامة: در حال خواب وبيدارى بود ودر زبان متداول به اين معنا ~~تلقى مى شود،- الزند: آتش زنه روشن نشد،- السهم: تير به هدف نخورد،- النور: # روشنائى كم شد،- لون الصبح والشمس: # رنگ خورشيد ويا بامداد تيره شد،- النبت: ### || AUTO گياه خشك وپژمرده شد،- الشى ء: آن چيز را بريد وبرد،- البيت: ~~خانه را جاروب كرد. # =كبى- ### || AUTO تكبية [كبو] النار: بر روى آتش خاكستر ريخت،- ثوبه بالكياء: ~~پيراهن خود را با بخار عود خوشبو كرد. # =الكباء- ### || AUTO ج كبى [كبو]: چوب بخور (عود). # =الكباب- # [كب]: شنهاى موج دار، شتران وگوسفندان بسيار. # =الكباب- ### || AUTO [كب] (ط): كباب، كبه يا كتلت، غذاى كوفته يا كوبيده اعم از سرخ ~~كرده يا پخته. # =الكباد- ### || AUTO درد كبد. # =الكباد- ### || AUTO (ن): مترادف (الأترج) وبه معناى ترنج است. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =الكبار- # شخص بزرگ، والا مقام. # =الكبار- ### || AUTO به معناى (الكبير) است. # =الكباس- ### || AUTO كسى كه سر در گريبان كند وبخوابد، آنكه داراى سرى بزرگ است. ~~فربه؛ (هامة كباس): سر بزرگ وگرد. # =الكباسة- ### || AUTO ج كبائس: خوشه خرما بسان خوشه انگور. # =الكباش- # جمع (كبش) ms1554 است، قهرمانان، پهلوانان. # =الكباش- ### || AUTO دارنده قوچها، قوچ دار. # =الكباكب- ### || AUTO ج كباكب [كبكب]: آنكه اندامى گرد وجسمى خرد داشته باشد. # =كبب- ### || AUTO تكبيبا [كب]: كباب سرخ كرد. # =كبت- ### || AUTO - كبتا ه: او را بر زمين زد، او را مرخص كرد، او را زبون كرد، ~~او را رسوا كرد،- او را شكست داد، با خشم به او پاسخ داد؛ «كبت فلان غيظه ~~فى جوفه» خشم خود را آشكار نكرد، او را نابود كرد. # =الكبة- # ج كبب [كب]: سنگينى، شتران درشت، گروه اسبان، حمله ى جنگى، يكى از ورقهاى ~~بازى كه به شكل دل مى باشد، غذاى كوفته گوشتى كه با برغول سازند؛ «كبة ~~الحيلة»: غذاى برغول بدون گوشت؛ «كبة الغول او الخيوط»: كلاف نخ. # =الكبة- ### || AUTO [كب]: گروهى از مردم، حمله كردن در جنگ؛ «كبة النار»: قسمت ~~بيشتر آتش. # =كبتل- ### || AUTO كبتلة [كبتل] الشى ء: آن چيز را جمع آورى كرد، اين واژه در ~~زبان متداول رايج است. # =كبح- # - كبحا ه عن الحاجة: نياز او را بر نياورد،- جماحه: او را فروتن ~~وفرمانبردار كرد،- ه بالسيف: با شمشير او را زد،- الدابة باللجام: لگام ~~ستور را گرفت وكشيد تا آن را از رفتن باز دارد،- الحائط السهم: تير را ~~ديوار برگردانيد وبه آن فرو نرفت. # =كبد- # - كبدا ه: بر كبد او زد،- الأمر: قصد آن كار نمود،- البرد القوم: سرما ~~مردم را به تنگنا انداخت. # =كبد- # - كبدا: از درد كبد ناله كرد. # =كبد- # مرادف (كبد) است. # =كبد- # تكبيدا [كبد] ت الشمس السماء: ### || AUTO خورشيد در ميان آسمان قرار گرفت. # =الكبد- # ج أكباد وكبود من الأمعاء (ع ا): # مرادف (الكبد) است. اين كلمه مذكر ومؤنث است،- من السماء: ميان آسمان. # =الكبد- # ج أكباد وكبود من الأمعاء (ع ا): جگر، كبد انسان كه در اطراف راست شكم ~~قرار دارد. كاربرد اين كلمه در مذكر ومؤنث يكسان است. # =الكبد- # بزرگى شكم، ميان شن وماسه، سختى، دشوارى، هوا،- من السماء: ميان آسمان. # =الكبد- ### || AUTO ج أكباد وكبود: طرف، داخل بدن، ميان هر چيزى، بيشترين هر ~~چيزى،- من الأمعاء (ع ا): كبد انسان است؛ «كبد الأرض»: معادن زمين كه داراى ~~سيم ms1555 وزر ومانند آن باشد، (كبد القوس): ميان دو طرف قبضه كمان. # =الكبداء- ### || AUTO مؤنث (الأكبد) است، رمل توده ميانه بزرگ، كمانى كه قبضه اش كف ~~دست را پر كند، آسياب دستى، ميانه آسمان. # =الكبدة- ### || AUTO اسم مرة از (كبد) است، مهره دستى. # =الكبدية- ### || AUTO (ن): نام گياهى است شبيه به خزه كه در جاهاى نمناك مى رويد. # =كبر- # - كبرا فلانا بالسن: از او سالمندتر بود. # =كبر- # - كبرا ومكبرا في السن: پير وسالمند شد. # =كبر- # - كبرا وكبرا وكبارة في القدر: بزرگ شد، هيكل دار شد،- عليه الأمر: امر ~~بر او سخت وسنگين شد. # =كبر- ### || AUTO تكبيرا وكبارا [كبر]: تكبير والله اكبر گفت،- الشى ء: آن را ~~بزرگ كرد. # =الكبر- # بيشترين قسمت از چيزى، بزرگى وبلند مرتبگى. # =الكبر- # بيشترين قسمت از چيزى، بزرگى وبلند مرتبگى، زورگوئى، گناه بزرگ. # =الكبر- # أو الأصف (ن): گياه خاردارى است از نوع (الكبريات) كه داراى گلهاى زيبا ~~وسفيد رنگ است،- ج كبار واكبار: طبل. PageV01P718 ### || AUTO اين كلمه فارسى است. # =الكبر- ### || AUTO كهن سالى. # =الكبرى- ### || AUTO ج كبر وكبريات: مؤنث (الأكبر) است. # =الكبران- ### || AUTO ج كبارين: جامه اى كوتاه كه روى سينه بند پوشند. اين واژه در ~~زبان متداول رايج است. # =كبرت- ### || AUTO كبرتة [كبرت] الشي ء: بر روى آن چيز گوگرد ماليد. # =الكبرة- # بزرگسالى وكهنسالى، مرادف (الكبر) است. # =الكبرة- ### || AUTO بزرگسالى، گناه بزرگ؛ (هو كبرتهم): او بزرگترين يا نزديكترين ~~آنها در خويشاوندى است. # =الكبرياء- ### || AUTO بزرگى وجبروت. # =الكبريت- ### || AUTO [كبرت]: گوگرد، ماده اى است زرد رنگ كه با سرعت شعله ور مى ~~شود، ياقوت سرخ، طلاى سرخ رنگ. # =كبس- # - كبسا البئر: چاه را با خاك پر كرد،- رأسه فى الثوب: سر در گريبان كرد،- ~~ت الناصية جبهته: موى بالاى پيشانى او روى پيشانيش قرار گرفت،- القوم داره: # ناگهان به خانه او حمله كردند،- اللفت ونحوه فى الخل: شلغم ومانند آن را ~~در سركه انداخت تا ترشى بسازد،- على الشي ء: آن چيز را با فشار بست،- السنة ~~بيوم: يك روز بر روزهاى سال افزود. # =كبس- # - كبسا: سر او بزرگ شد. # =كبس- ### || AUTO تكبيسا [كبس] على الشي ء: خود را به زور بر چيزى افكند،- ~~الجسد: تن را با ms1556 دستها نرم كرد،- الثور: به گاو شخم زدن آموخت،- المهر: كره ~~اسب را پرورش داد. # =الكبس- # «جبال كبس»: كوههاى سخت ومحكم. # =الكبس- # خاكى كه با آن چاه را پر كنند، خانه گلى، غار كه در بن كوه باشد، گنج، سر ~~بزرگ، پايه واساس. # =الكبس- ### || AUTO «جبال كبس»: مرادف (كبس) است. # =الكبساء- ### || AUTO زنى كه داراى سرى بزرگ است. # =الكبسة- ### || AUTO حمله ناگهانى. # =الكبسول- ### || AUTO ابزارى است به شكل قيف كه در آن ماده انفجارى وجود دارد وبا ~~فشار روشن مى شود ودر تير اندازى با تفنگ از آن استفاده مى شود. اين واژه ~~را در زبان متداول (كبسون) گويند كه واحد آن (كبسونة) است. اين كلمه لاتينى است. # =الكبسولة- ### || AUTO واحد (الكبسول) است. # =كبش- ### || AUTO - كبشا الشي ء: با مشت خود آن را گرفت. # =الكبش- ### || AUTO (ح): گوسفند دو ساله وبه قولى چهار ساله، ج كباش واكباش واكبش ~~وكبوشة، بزرگ قوم،- ج كبوش: سنگ بزرگى كه در كنار ديوار براى تعليم تير ~~اندازى قرار مى دهند، از ابزار جنگى قديمى است كه در محاصره بكار مى رفته ~~مانند گوسفندى كه شاخ مى زند؛ «كبش التوت»: ميوه توت؛ «كبش القرنفل»: ميوه ~~درخت ميخك. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =الكبشة- ### || AUTO ج كبش عند الخياطين: دگمه قابلمه اى كه داراى (نرگى ومادگى) است. # =كبكب- # كبكبة وكبكبة [كبكب] الشي ء: آن چيز را برگردانيد وبرزمين زد، در بالاى ~~كوه به آن تير انداخت،- المواشي الشاردة: ### || AUTO دامهاى پراكنده وفرارى را جمع آورى كرد. # =الكبكب- # [كبكب]: مترادف (الكباكب) است. # =الكبكب- # [كبكب]: گونه اى بازى دسته جمعى. # =الكبكب- ### || AUTO [كبكب]: مترادف (الكبكب) است. # =الكبكبة- # [كبكب]: گروه به هم پيوسته از مردم يا اسبان. # =الكبكبة- # [كبكب]: مرادف (الكبكبة) است. # =الكبكبة- ### || AUTO [كبكب]: مرادف (الكبكبة) است. # =الكبكوب- # [كبكب]: مرادف (الكبكبة) است. # =الكبكوب- ### || AUTO ج كباكيب [كبكب]: كلاف نخ يا كاموا. اين كلمه در زبان متداول ~~رايج است. # =الكبكوبة- ### || AUTO [كبكب]: مرادف (الكبكبة) است. # =كبل- # - كبلا ه: مرادف (كبله) است. # =كبل- ### || AUTO تكبيلا [كيل] ه: او را به بند كشيد، او را زندانى كرد. # =الكبل- # ج كبول وأكبل: دست بند يا پاى بند ms1557 سنگين وسخت كه بر بازداشت شدگان زنند. # =الكبل- ### || AUTO ج كبول وأكبل: مرادف (الكبل) است. # =كبن- ### || AUTO - كبنا الثوب: پيراهن را تا زد وآن را دوخت،- الشى ء: آن را ~~پنهان كرد،- عن الشي ء: از آن روى گردانيد ومنصرف شد،- عنه لسانه: زبانش را ~~بست،- هديته: هديه او را برگردانيد. # =الكبن- ### || AUTO مص، لبه دلو يا سطل يا پارچه چرمى كه دور لبه دلو برگردانيده ~~ودوخته شده باشد. # =الكبوت- ### || AUTO پالتو كه معمولا در زمستان بر روى لباس پوشند اين واژه فرنسى است. # =الكبوة- # [كبو]: بخوردان. # =الكبوة- ### || AUTO [كبو]: اسم مرة از (كبا) است. # =الكبيداء- ### || AUTO ميان آسمان. # =الكبيداة- ### || AUTO ميان آسمان. # =الكبير- # از نامهاى مقدس آفريدگار است،- ج كبار وكبراء: بزرگ، معلم ورئيس، بلند ~~جايگاه، پيش كسوت؛ «كبير القضاة»: ### || AUTO پيش كسوت داوران؛ «كبير الأساقفة»: بزرگ اسقفها؛ «الكبار»: ~~آنان كه در شغل ويا مقام از همگنان خود برتر وبالاترند؛ «كبار الموظفين»: ~~كارمندان عاليرتبه. # =الكبيرة- # ج كبيرات وكبائر: مؤنث (الكبير) است، گناه بزرگ. PageV01P719 ### || AUTO =الكبيس- ### || AUTO گوهرى تو خالى كه در آن عطر نهند، نوعى خرماى بر هم فشرده،- ج ~~مكابيس: در زبان متداول به معناى ترشى شلغم است. # =الكبيسة- ### || AUTO سال ميلادى شمسى است كه با گذشت هر چهار سال يك روز بر ماه دوم ~~ميلادى (فوريه) افزوده مى شود تا 29 روز گردد. اين وضع مطابق با اسفند ماه ~~سال هجرى شمسى است كه در ايران نيز معمول مى باشد. # =الكتاب- ### || AUTO مص،- ج كتب وكتب: آنچه كه در آن چيزى نوشته مى شود، نوشته، ورق ~~كتاب، حكم، فرضيه، روزنامه، دستور، قدر،- على الاطلاق: هر كتاب آسمانى؛ ~~«اهل الكتاب»: پيروان كتاب آسمانى؛ «الكتاب المقدس»: نزد مسيحيان: اولين ~~سفر تكوين تا آخر سفر رؤيا از كتاب انجيل است؛ «ام الكتاب»: اصل يا مقدمه ~~كتاب است، سوره فاتحه از قرآن كريم است. # =الكتاب- ### || AUTO ج كتاتيب: جمع كاتب است، جاى آموزش وتعليم. # =الكتابة- ### || AUTO مص، آنچه كه نوشته شده باشد، نوشته وتعهد براى برده كه چنانچه ~~در مدت معينى مالى بپردازد آزاد خواهد شد. # =الكتاف- ### || AUTO ### || AUTO ج أكتفة وكتف وكتف: ريسمانى كه ms1558 با آن دستها را تا ~~پشت كتف بندند. # =الكتام- # «كتام المعدة»: كندى ويبوست معده. # =الكتام- ### || AUTO مرادف (الكتمة) است. # =الكتامة- ### || AUTO مرادف (الكتمة) است. # =الكتان- ### || AUTO ### || AUTO (ن): نام گياهى است زيبا از رسته (الكتانيات) كه ~~داراى ساقه بلند ومستقيم وگلهاى آبى رنگ است از الياف آن پارچه هاى كتانى ~~بافته مى شود واز روغن دانه هاى آن براى روشنائى استفاده مى شود،- (ن): وبه ~~معناى خزه (طحلب) سبز است كه بر روى آب گسترده مى شود. # =الكتاني- # ج كتانيون: فروشنده پارچه هاى كتانى. # =الكتانيات- ### || AUTO (ن): نوعى گياه از تيره كتانيان است. # =الكتانية- # (ن): نام گياه ديگرى است كه برگهاى آن بسان برگهاى كتان است، داراى گلهاى ~~درشت وزرد رنگ كه به شكل سنبل است وبراى زينت كشت مى شود. # =كتب- # - كتبا وكتابا وكتبة وكتابة الكتاب: # الفاظ كتاب را با حروف هجا نوشت،- عليه كذا: فلان چيز را بر عليه او مقرر ~~ساخت وحكم صادر كرد؛ «كتب الله على عباده الطاعة»: خداوند بندگان خود را ~~امر به اطاعت كرد،- كتبا القربة: درزهاى مشك را با دو قطعه چرم دوخت. # =كتب- ### || AUTO تكتيبا [كتب] الكتاب: كتاب نوشت،- الولد: به آن جوان نوشتن ~~آموخت،- الجنود: لشكر را به شكل دسته دسته يا گروه گروه درآورد وآن را ~~آماده كرد. # =الكتبة- # ج كتب: دوالى كه با آن درزها را دوزند، درزى كه دو طرف آن بوسيله دوال به ~~هم دوخته شود. # =الكتبة- # مص، نسخه بردارى از روى كتاب، سهيم شدن در پرداخت كمك خرجى، حالت ~~وچگونگى. # =الكتبة- ### || AUTO جمع كاتب است،- عند اليهود: بر دانشمندان روحانى يهودى اطلاق ~~مى شود. # =الكتبي- ### || AUTO فروشنده كتاب، كتابدار، نگهدارنده كتاب. # =الكتد- # ج أكتاد وكتود: جاى پيوستن شانه تا پشت انسان. # =الكتد- ### || AUTO ج اكتاد وكتود: مرادف (الكتد) است. # =الكتر- ### || AUTO كوهان بلند شتر، ساختمان بلند، بزرگى وارزشمندى، هودج كوچك، ~~ميانه هر چيزى. # =الكترة- # كوهان بلند شتر. # =الكترة- ### || AUTO گنبد، پاره اى از كوهان شتر. # =كتع- # - كتعا: انگشتان دست او فلج شد، آنكه انگشت او ترنجيده ويا فلج شده ~~باشد،- فى العمل: در كار همت وكوشش كرد. # =كتع- ### || AUTO تكتيعا [كتع] اللحم: گوشت ms1559 را ريزريز كرد. # =الكتعاء- # زنيكه انگشتانش منقبض وفلج شده وبه سمت كف دست برگشته باشد. # =كتف- # - كتفا وكتافا الرجل: بر شانه آن مرد زد، دستهاى او را از پشت با ريسمان ~~بست،- السرج الدابة: زين كتف ستور را زخم كرد،- الإناء: ظرف شكسته را بند ~~زد،- كتفا وكتيفا: آهسته راه رفت ويا شانه هاى خود را در راه رفتن جنبانيد، ~~دو چوبه هودج را به يكديگر بست،- في الأمر: در آن كار نرمش نشان داد،- كتفا ~~وكتفانا الطائر: پرنده در حاليكه بالهاى خود را جمع كرده بود پريد. # =كتف- # - كتفا: شانه او پهن ويا درشت شد، از درد شانه ناليد وآهسته راه رفت. # =كتف- ### || AUTO تكتيفا [كتف] الرجل: مرادف (كتفه) است،- ت الفرس: اسب در راه ~~رفتن دو كتفش را جنبانيد،- الإناء: ظرف شكسته را بند زد،- اللحم ونحوه: ~~گوشت را ريز ريز كرد. # =الكتف- # ج كتفة وأكتاف (ع ا): مرادف (الكتف) است. # =الكتف- # ج كتفة وأكتاف (ع ا): مرادف (الكتف) است. # =الكتف- # مص، دردى كه در شانه پديد آيد، عيب ونقصى در شانه ويا كتف. # =الكتف- ### || AUTO ج كتفة وأكتاف (ع ا): استخوان پهن سرشانه انسان- اين كلمه مؤنث است. # =الكتفاء- ### || AUTO زنى كه از درد شانه نالد. # =الكتفان- # (ح): ملخ كه تازه به پرواز در آيد. # =الكتفان- ### || AUTO (ح): مرادف (الكتفان) است. # =الكتفانة- # (ح): واحد (الكتفان) است. # =الكتفانة- ### || AUTO (ح): واحد (الكتفان) است. # =كتكت- ### || AUTO كتكتة [كتكت] الرجل: آهسته راه رفت يا گامها را نزديك به هم ~~برداشت. # =كتل- # - كتلا: لغزيد، ليزخورد. PageV01P720 ### || AUTO =كتل- ### || AUTO تكتيلا [كتل] الشي ء: در زبان متداول به آن (كبتله) گويند، آن ~~را جمع آورى وگرد كرد. # =الكتل- ### || AUTO چسبنده وچسبناك. # =الكتلبة- ### || AUTO (ن): نام گياهى است زيبا كه براى زينت كشت مى شود، درخت ~~جوالدوز. # =الكتلة- # ج كتل: گروهى از مردم كه با يك آرمان باشند؛ «كتلة سياسية»: گروه سياسى، ~~يك پاره گوشت،- من الطين ونحوه: مشتى از گل ومانند آن، «الكتلة الجزئية ~~لجسم ما»: ### || AUTO (ك): عبارت است از گروه عدد معينى از جزئيات جسمى واين عدد ~~مساوى است با 023/ 6 10 23؛ «الكتلة الذرية لجسم ما» (ك): عبارت از گروه ms1560 ~~معينى از ذرات جسمى است ومساوى با 023/ 6 10 23 مى باشد وبنا بر اين مجموعه ~~ذرات اكسيژن مساوى با 16 گرم است. # =كتم- # - كتما وكتمانا الشي ء: آن چيز را پنهان كرد، گاهى اين فعل دو مفعول مى ~~گيرد مانند (كتمت زيدا الحديث) وگاهى (من) بر مفعول اول اضافه مى شود مانند ~~(كتمت من زيد الحديث)،- كتوما وكتاما الإناء: ظرف شير يا شراب را نگهداشت. # =كتم- ### || AUTO تكتيما [كتم] الشي ء: آن چيز را پنهان كرد، در پنهان نمودن آن ~~چيز بسيار كوشيد. # =الكتم- ### || AUTO (ن): گياهى است كه با آن رنگ مو ومداد نوشتن مى سازند. # =الكتمان- ### || AUTO (ن): مرادف (الكتم) است. # =الكتمة- # پنهان كردن چيزى. # =الكتمة- ### || AUTO آنكه در نگهدارى رازها سخت بكوشد، رازدار. # =الكتوم- ### || AUTO پنهان كننده راز، راز نگهدار. # =الكتونة- ### || AUTO پيراهنى كه كاهن كليسا هنگام خدمت زير نيم تنه مى پوشد. اين ~~واژه سريانى است. # =الكتيب- ### || AUTO مشكى كه دهانه آن با بند بسته شده باشد. # =الكتيبة- ### || AUTO ج كتائب: يك گردان از لشكر يا گروهى از اسبان. # =الكتيف- ### || AUTO ج كتف: ورقه آهنى ومانند آن، شمشير پهن. # =الكتيفة- ### || AUTO ج كتائف: چفت درب، حقد وكينه، گروه ودسته. # =كث- ### || AUTO - كثاثة وكثوثة و-- كثثا [كث]: آن چيز كلفت وسفت شد،- الشعر: ~~موى انبوه شد،- ت اللحية: موى ريش انبوه وپر پشت شد. # =الكث- ### || AUTO [كث]: انبوه، متراكم؛ «رجل كث» او «كث اللحية» جمع كثاث: آنكه ~~داراى ريش انبوه وپر چين وپهن باشد. # =الكثاء- ### || AUTO ج كث [كث]: مؤنث (الأكث) است به معناى پر موى. # =الكثار- ### || AUTO فراوان، بسيار، گروههاى مردم. # =الكثافة- ### || AUTO مص؛ «كثافة السكان»: معدل جمعيت ساكن از مردم در يك كيلومتر مربع. # =كثب- # - كثبا الشى ء: آنچيز را جمع كرد،- الشى ء: آن چيز جمع شد،- القوم: آن ~~قوم جمع شدند،- التراب: خاك را روى هم ريخت،- الماء: آب را ريخت،- الصيد ~~فلانا: شكار به او نزديك شد،- فى المكان: ### || AUTO به آن جا داخل شد،- عليه: بر او حمله ور شد. # =الكثب- ### || AUTO نزديك بودن؛ «رماه من كثب او عن كثب»: هنگامى كه به وى نزديك ~~بود به او تير انداخت. ms1561 # =الكثبة- ### || AUTO ج كثب: گروه كوچك، مقدار كمى آب يا شير، زمين هموار بين ~~كوهستان. # =كثر- # - كثرا الرجل: در فراوانى وبيشى بر آن مرد چيره شد. # =كثر- # - كثرة وكثارة: بسيار شد. # =كثر- ### || AUTO - تكثيرا [كثر] ه: آن را بسيار كرد. # =الكثر- # بسيار؛ «كثر الشى ء»: بيشترين هر چيزى. # =الكثر- # مرادف (الكثر) است. # =الكثر- ### || AUTO بسيار. # =الكثرة- ### || AUTO بسيارى. # =كثف- # - كثافة: آن چيز سفت وبسيار پيچيده شد. # =كثف- ### || AUTO تكثيفا [كثف] ه: آن چيز را سفت كرد. # =الكثف- ### || AUTO گروه مردم، جمعيت. # =الكثلكة- ### || AUTO مسيحيان كاتوليك كه از پاپ پيروى مى كنند. اين كلمه يونانى است. # =الكثنة- ### || AUTO چيزى است از ني تازه ويا شاخه هاى نرم وسبز كه با آن دسته گل ~~مى پيچند، سبد گل. # =الكثيب- ### || AUTO ج كثب وكثبان وأكثبة: تپه شن وماسه، توده ريگ. # =الكثيث- ### || AUTO [كث]: مرادف (الكث) است. # =الكثير- ### || AUTO متناقص كم، متناقص يك واحد؛ «رجال كثير وكثيرة وكثيرون»، ~~«ونساء كثير وكثيرة وكثيرات»: مردان بسيار وزنان بسيار؛ «كثيرا ما يعملون ~~كذا»: فلان كار را بسيار انجام مى دهند، در اينجا نصب كثيرا بعلت ظرف زمان ~~است ويا زائده است ونيز گفته شده كه نصب آن به علت مفعول مطلق بودن مى ~~باشد؛ «في كثير من الأحيان»: غالبا در بيشتر وقتها. # =الكثيف- ### || AUTO انبوه، متراكم، بسيار؛ «عسكر كثيف»: لشكر بسيار؛ «ماء كثيف»: ~~آب بسيار. # =الكحال- # سرمه، مهره نظر وافسون. # =الكحال- ### || AUTO آنكه در چشم او سرمه كشيده باشند. # =كحف- ### || AUTO - كحفا مؤخر حذائه: پشت كفش خود را تا كرد وروى پاشنه كفش ~~انداخت. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =كحكح- ### || AUTO كحكحة [كحكح] ه: او را خسته وناتوان كرد. اين كلمه در زبان روز ~~رايج است. # =كحل- # - كحلا العين: در چشم سرمه ريخت،- فلانا: در چشم فلانى سرمه ريخت،-- كحلا ~~المكان بالخضرة: اولين PageV01P721 ~~رويش گياه نمايان شد،- العام: # خشكسالى سخت شد،- ت السنون القوم: ### || AUTO سالهاى قحطى وسختى بر آن قوم آسيب زد. # =كحل- # - كحلا الرجل: چشمان او سرمه گون وسياه شد،- ت العين: چشم سرمه گون وسياه شد. # =كحل- ### || AUTO تكحيلا [كحل] العين: بر چشم سرمه كشيد،- فلانا: سرمه به چشم او كشيد. # =الكحل- # سرمه، ms1562 آنچه كه براى بهبودى چشم در آن ريزند. # =الكحل- # مص، سالى كه بسيار خشك وبى آب باشد. # =كحل- # ممنوعة من الصرف: نامى است براى آسمان؛ «صرحت كحل»: اين تعبير هنگامى ~~گفته مى شود كه آسمان صاف وبىبر باشد. # =الكحل- # مهره افسون ونظريا مهره چشم زخم. # =كحل- # ممنوعة من الصرف: مرادف (كحل) است. # =الكحل- # سياهى طبيعى موى مژگان. # =الكحل- ### || AUTO من العيون: چشم سياه وسرمه كشيده. # =الكحلاء- ### || AUTO مؤنث (الأكحل) است، زن چشم سياه، ميش سفيد رنگ كه چشمان سياه ~~دارد؛ «اعين كحلاء»: چشمان سرمه كشيده. ### || AUTO =الكحلة- # مرادف (الكحل) است. # =كحلة- ### || AUTO ممنوعة من الصرف: مرادف (كحل) است. # =الكحلي- ### || AUTO سرمه ساز. # =الكحول- ### || AUTO الكل كه آن را (الإتيليك يا الإيتانول) نيز گويند، مايعى است ~~بدون رنگ، داراى بوى خوش وطعمى تند كه از تخمير بعضى مواد قندى ودانه ها ~~وسيب زمينى وچوب وجز آن بدست مىيد ودر زبان متداول به آن (السبيرتو) (ك) ~~گويند. از اين ماده در نوشابه هاى الكلى ومواد سوختى يا ضد عفونى وعطرها ~~وروغن ها استفاده مى شود. # =الكحولات- ### || AUTO (ك): موادى كه خاصيت الكلى دارند. # =الكحيل- # نفت يا مايع قطران است كه بر تن شتران مالند. # =الكحيل- ### || AUTO ج كحلى وكحائل من العيون: چشم سرمه كشيده. # =الكحيلاء- ### || AUTO (ن): مرادف (الكحلاء) است وبه معناى گياه گل گاوزبان مى باشد. # =الكحيلة- ### || AUTO ج كحلى وكحائل من العيون: چشم سرمه كشيده. # =كخ- # [كخ]: صدائى است كه با آن كودك را از تناول چيزى بد وآلوده نهى مى كنند. # =كخ- # [كخ]: مرادف (كخ) است. # =كخ- # [كخ]: مرادف (كخ) است. # =كخ- ### || AUTO [كخ]: مرادف (كخ) است. # =كد- ### || AUTO - كدا [كد]: در كار كوشش كرد، رزق وروزى خواست، در خواهش خود ~~پافشارى كرد، با انگشت خود اشاره به خواسته خود كرد،- الرجل: آن مرد را ~~خسته كرد،- الرأس: سر را شانه كرد وبه سختى خارانيد،- الشى ء: آن چيز را با ~~دست خود كشيد وكند. # =الكد- ### || AUTO [كد]: مص، آنچه كه در آن چيزى كوبند مانند هاون؛ «ليس هذا من ~~كدك ولا كد ابيك»: اين كار با كوشش ودسترنج تو ويا دسترنج پدرت بدست ms1563 نيامده است. # =كدى- ### || AUTO تكدية [كدي]: درخواست چيزى نمود ودريوزگى كرد. # =الكدادة- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO [كد]: مرادف (الكددة) است؛ «كدادة ~~السمن»: ته مانده يا ته نشين روغن؛ «كدادة الكلاء»: كمى گياه وعلف. # =الكدارة- ### || AUTO باقيمانده روغن در ته ديگ. # =الكداري- ### || AUTO ابرى نازك. # =الكداس- # عطسه ستور، گاهى در مورد انسان نيز گفته مى شود؛- من الثلج او الحصيد وما ~~اشبه: آنچه از گياه يا برف كه زير پا كوفته شده باشد. # =الكداس- ### || AUTO ج كداديس: دانه هاى جمع آورى شده. # =الكداسة- ### || AUTO چيزهائى كه بر روى هم انباشته شود. # =الكدام- # باز مانده چيزهاى خورده شده در چراگاه. # =الكدام- ### || AUTO آنكه بسيار مى گزد، مرادف (العضوض) است. # =الكدامة- ### || AUTO مرادف (الكدام) است، باقيمانده چيزى كه شكسته شده باشد. # =الكدان- ### || AUTO سنگ نرم وترد، اين كلمه تحريفى از (كذان) است. # =الكدانة- ### || AUTO يك پاره سنگ نرم. # =الكدب- # مرادف (الكدب) است. # =الكدب- # سفيدى ناخن در نوجوانان وكودكان. # =الكدب- # مرادف (الكدب) است. # =الكدب- ### || AUTO مرادف (الكدب) است. # =الكدبة- # واحد (الكدب) است. # =الكدبة- # واحد (الكدب) است. # =الكدبة- # واحد (الكدب) است. # =الكدبة- ### || AUTO واحد (الكدب) است. # =الكدة- ### || AUTO [كد]: زمين سفت وسنگلاخ كه به سختى در آن راه روند. # =كدح- # - كدحا في العمل: در آن كار بسيار كوشيد كه به نتيجه برسد،- لعياله: براى ~~خانواده اش كسب روزى كرد،- رأسه بالمشط: موى سر خود را شانه كرد،- الوجه: # چهره خود را خراشيد. # =كدح- ### || AUTO تكديحا [كدح] الوجه: چهره را خراشيد. # =الكدح- # مص،- ج كدوح: خدشه،- خراش. # =كدد- # تكديدا [كد] ه: او را سخت راند. # =الكددة- # [كد]: آنچه كه در ته ديگ پس از خالى كردن آن مى ماند. # =الكددة- ### || AUTO [كد]: مرادف (الكددة) است. # =كدر- # - كدرا وكدارة وكدورا وكدورة وكدرة: # تيره شد،- العيش: زندگى تيره وتار شد. PageV01P722 ### || AUTO =كدر- # - كدرا وكدارة وكدورا وكدورة وكدرة: # مرادف (كدر) است. # =كدر- ### || AUTO ### || AUTO تكديرا [كدر] الشي ء: آن چيز را تيره كرد؛ «كدر ~~عيش فلان»: زندگى فلانى را تيره كرد،- الرجل: او را اندوهناك كرد. # =الكدر- # من العيش أو الألوان وغير ذلك: آنچه كه تيره يا كدر باشد. اين كلمه ~~متناقض (الصافي) است. # =الكدر- ### || AUTO من العيش والألوان وغير ذلك: مترادف (الكدر) است. # =الكدراء- ### || AUTO مؤنث (الأكدر) است. # =الكدرة- # مص،- من الألوان: ms1564 واز رنگها آنچه كه سياه وتيره بوده وروشن نباشد. # =الكدرة- ### || AUTO ج كدر: ابر نازك، دسته درو شده از زراعت،- من الحوض: گل ولاى ~~يا خزه روى آب حوض. # =الكدري- ### || AUTO ابر نازك. # =كدس- # - كدسا وكداسا ه: او را از خود راند،- المثقل فى سيره: آن شخص سنگين در ~~راه رفتن خود شتاب كرد،- به الأرض: او را بر زمين زد،- ت الخيل: برخى از ~~اسبان در راه بر ديگر اسبان سوار شدند،- ت الدابة: # ستور عطسه كرد،- كدسا: فال بد گرفت،- الحصيد: كشت درو شده را روى هم ~~انباشت. # =كدس- ### || AUTO تكديسا [كدس] الحصيد: مرادف (كدسه) است. # =الكدس- ### || AUTO ج أكداس: خرمن، دانه هاى درو شده؛ «اكداس الرمل»: شنهاى متراكم ~~وانباشته بر روى هم. # =الكدسة- ### || AUTO عطسه حيوانات وگاهى درباره انسان نيز گفته مى شود. # =كدش- # - كدشا ه: او را خراشاند، او را با شمشير يا نيزه زد، آن را بريد، او را ~~به شدت دور كرد. او را راند وبيرون كرد. # =كدش- ### || AUTO تكديشا [كدش] الجواد: اسب سركش شد. اين كلمه در زبان متداول ~~رايج است. # =الكدش- ### || AUTO زخم، خراش. # =كدم- ### || AUTO - كدما: او را با دندانهاى پيشين گاز گرفت،- الصيد: شكار را راند. # =الكدم- # مص،- ج كدوم: اثر، نشان. # =الكدم- # پريشان، بسيار جنگجوى، ملخهاى سياه رنگ وسبز سر. # =الكدم- ### || AUTO اثر يا نشان گزيدن. # =الكدمة- # اسم مرة از (كدم) است، علامت ونشان، اثر، داغ. # =الكدمة- ### || AUTO (ح): واحد (الكدم) است. # =كدن- ### || AUTO - كدنا الفدان (ز): دو گاو را براى شخم زدن به هم بست. اين ~~كلمه سريانى است. # =الكدنة- ### || AUTO (ز): مساحتى از زمين كه در يك روز شخم مى شود. اين كلمه در ~~زبان روز متداول است. # =الكدود- ### || AUTO [كد]: مرد بسيار زحمتكش وكوشا، بخيل؛ «بئر كدود»: چاهى كه آب ~~به سختى از آن در آيد. # =الكدوم- ### || AUTO مرادف (الكدام) است. # =الكدية- ### || AUTO ج كدى [كدي]: سختى زمانه، گدائى وحرفه مستمند، زمين سفت وسخت، ~~صخره بزرگ وسفت وسخت. # =الكديد- ### || AUTO [كد]: زمين سفت وسخت، دشتهاى پهن از زمين، نمك كوبيده شده. # =الكدير- ### || AUTO گرفتگى وكدورت در زندگى ويا رنگهاى تيره گرفته كه متضاد روشن باشد. # =الكديش- ### || AUTO ج ms1565 كدش: اسب سركش وچموش- اين كلمه در زبان روز متداول است. # =الكديشة- ### || AUTO مؤنث (الكديش) است. # =كذا- ### || AUTO اين كلمه مركب از دو كلمه است يكى (كاف) تشبيه وديگرى (ذا) ى ~~اشاره مانند «رأيت زيدا فاضلا ورأيت عمرا كذا»: وگاهى در اول آن (ها) ى ~~تنبيه مىيد مانند «هكذا» ونيز به معناى عدد مىيد مانند «قبضت كذا وكذا ~~درهما»: مقدارى درهم (پول) گرفتم وگاهى به معناى ديگرى غير از عدد مىيد ~~مانند «بمكان كذا وكذا»: در جاى ومحل معينى. # =الكذاب- ### || AUTO بسيار دروغگو. # =كذب- # - كذبا وكذبا وكذبة وكذبة وكذابا وكذابا: دروغ گفت، سخن خلاف واقع گفت،- ~~الرأي: امر را بر خلاف آنچه كه هست پنداشت،- ت العين: دچار خطاى باصره شد؛ ~~«كذبتك عينك»: چشم تو خلاف واقع ديد، اين كلمه گاهى دو مفعول به خود مى ~~گيرد مانند «كذبه الحديث»: سخن را با دروغ گفت ولى هرگاه اين فعل مشدد بشود ~~يك مفعول مى گيرد مانند «كذب الحديث»: سخن را تكذيب كرد. # =كذب- # الرجل: به او دروغ گفته شد. # =كذب- ### || AUTO تكذيبا [كذب] ه: او را تكذيب كرد، نسبت دروغ به او داد،- نفسه: ~~به دروغ خود اعتراف كرد،- عن فلان: گفته او را پاسخ داد ورد كرد،- عن أمر ~~اراده: از چيزى كه مى خواست امتناع وخوددارى كرد،- عنا الحر: گرماى هوا ~~كاهش يافت،- تكذيبا وكذابا بالأمر: آن امر را انكار كرد؛ «كذب بآيات ربه»: ~~منكر آيات خدا شد. # =الكذبان- ### || AUTO ### || AUTO مرادف (الكذوب) است. # =الكذبة- # مرادف (الكذاب) است. # =الكذوب- # ج كذب: بسيار دروغگو. # =كر- ### || AUTO - كرورا [كر]: جنگجو برگشت وسپس حمله كرد، رزمجو از ميدان جنگ ~~عقب نشينى كرد وسپس براى نبرد بازگشت،- الليل والنهار: شب وروز يكى پس از ~~ديگرى آمدند؛- كرا وكرورا وتكرارا الفارس على العدو: اسب سوار برگشت وبر ~~دشمن حمله ور شد،- كرا البكرة او كبة الغزل: در زبان روز ومتداول به معناى ~~باز كردن نخهاى قرقره يا كلاف نخ است،-- كريرا المريض: بيمار مشرف بر مرگ ~~شد،-- كرا صدره: سينه او گرفت وخرخر كرد. # =الكر- # [كر]: الجحش (عامية)، كره الاغ يا اسب،- ج كرار: چاه،- ج اكرار: پيمانه ~~اى ms1566 است بزرگ ومعادل 44 صاع است (هر يك صاع برابر چهار مشت مرد ميان اندام ~~است) وگفته مى شود كه اين كلمه عبرانى PageV01P723 ### || AUTO است، پوشاك. # =الكر- ### || AUTO [كر]: مص؛ «الكر والفر»: حمله وعقب گرد در جنگ،- ج كرور: ~~ريسمانى از ليف يا برگ نخل خرما، طناب كشتى،- ج كرار: چاه،- ج اكرار وكرور: ~~سجاده، جانمازى. # =كرا- # - كروا [كرو] الأرض: زمين را كند،- البئر: اطراف چاه درخت كاشت،- الأمر: ### || AUTO ### || AUTO كار را چند بار تكرار كرد،- بالكرة: با توپ بازى ~~كرد،- ت الدابة: ستور با شتاب رفت. # =كرى- ### || AUTO - كريا [كري] الرجل: آن مرد با شتاب دويد،- النهر: در رودخانه ~~گودالى كند،- بالكرة: با توپ بازى كرد. # =الكراء- ### || AUTO [كري]: مال الإجارة، مزد كرايه. # =الكراب- ### || AUTO مجارى آب در ميان دره. # =الكرابة- ### || AUTO ج أكربة: خرمائى كه از بيخ خوشه نخل چيده شود. # =الكرابة- ### || AUTO ج كرائب: بلاى سخت وناگوار،- ج اكربة: مرادف (الكرابة) است. # =الكرابيج- ### || AUTO (ط): نوعى حلواى سفيد كه به آن (كرابيج حلب) نيز گويند وبا ~~شكرينه خورند. # =الكراث- # (ن): گياه تره، گياهى بد بو از رسته زنبقيات است كه در مناطق معتدل كشت ~~مى شود ومدر بول است،- الأندلسى او القفلوط: گونه اى ديگر از تره ريز است ~~كه پيازچه آن را در سالاد غذا ريزند ومخلوط كنند. # =الكراث- ### || AUTO (ن): مرادف (الكراث) است. # =الكراثة- ### || AUTO (ن): واحد (الكراث) است. # =الكرار- ### || AUTO [كر]: آنكه بهنگام جنگ بسيار حمله كند. # =الكراز- # ج كرزان: شيشه يا كوزه دهانه باريك. # =الكراز- # مرادف (الكراز) است. # =الكراز- ### || AUTO ج كراريز (ح): قوچى كه خورجين چوپان را حمل كند. اين قوچ ~~معمولا بى شاخ است زيرا قوچ شاخدار به شاخ زدن مشغول است،- من المعز: بزى ~~كه بر گردن آن زنگوله بندند تا گله بز در پى آن به راه افتند. # =الكرازة- ### || AUTO پند واندرز با حقايق دين مسيح. # =الكراس- ### || AUTO ج كراريس: جزئى از كتاب، كتابچه. # =الكراسة- ### || AUTO ج كراريس: مرادف (التكراس) است. # =الكراسي- ### || AUTO دانشمندان. # =الكراع- # ج أكرع وأكارع: قسمت باريك دست وپاى گاو وگوسفند است ودر ستوران قسمت ~~پايين كعب ودر انسانها پايين زانو مى باشد. اين كلمه در مذكر ms1567 ومؤنث يكسان ~~بكار مى رود، اسمى است كه بر اسبان وخران وقاطرها اطلاق مى شود، طرف وكرانه ~~هر چيزى؛ «كراع الأرض»: ناحيه وكرانه هاى دور زمين. # =الكراع- ### || AUTO بر وزن فعال وصيغه مبالغه است، آنكه با اشخاص فرومايه دوستى ~~كند، آنكه ستوران وشتران خود را با آب باران آبيارى كند. # =الكراعي- ### || AUTO پاچه فروش. # =الكرافية- ### || AUTO عند العامة: شيشه يا بطرى كه قسمت بالاى آن باريك وبدنه آن پهن ~~وبزرگ باشد. اين كلمه در زبان روز متداول است واز زبان ايتاليائى گرفته شده است. # =الكرام- # ج كرامون: مرادف (الكريم) است. # =الكرام- # ج كرامون: آنكه بسيار وبيش از حد بخشندگى كند. # =الكرام- ### || AUTO كريم وبخشنده. # =الكرامة- # مص، كرامت وكار فوق العاده كه از سوى شخصى صورت پذيرد كمتر از حد دعوى ~~پيامبرى. # =الكرامة- ### || AUTO ح كرامون: مرادف (الكرام) است. # =الكراهة- ### || AUTO مص، زمين سفت وسخت. # =الكراهية- # مص. # =كرب- # - كربا ه الأمر: كار بر او سخت شد،- ه الغم: بسيار اندوهگين شد،- القيد ~~على المقيد: بند را بر او سخت بست،- الحبل: # ريسمان را بافت،- الدلو: ريسمان بر دلو بست،- فلان: بيخ ستبر شاخه درخت ~~خرما را بريد،- كروبا: در زمين بى آب وگياه كشت كرد، نزديك شد،- ت النار: ~~آتش رو به خاموشى رفت،- ت الشمس: خورشيد رو به غروب رفت،- فلان: بازمانده ~~خرما بر خوشه نخل خورد،- الناقة: بر روى شتر بار زياد حمل كرد؛ «كرب يفعل»: ~~نزديك بود انجام دهد، در اينجا كرب از افعال مقاربه است،- كربا وكرابا ~~الأرض للزرع: زمين را كند وشخم زد. # =كرب- # اندوه وغم بر او وارد آمد. # =كرب- ### || AUTO تكريبا [كرب] الرجل: خرماى مانده بر درخت نخل را خورد، در زمين ~~خشك وبىب وعلف زراعت كرد،- الدلو: بر دلو ريسمان بست. # =الكرب- # ج كروب: غم واندوه وسختى. # =الكرب- ### || AUTO ريسمانى كه براى كشيدن آب بر دسته دلو بندند، بيخ شاخه ستبر خرما. # =الكرباج- ### || AUTO شلاق، تازيانه- اين كلمه فارسى است. # =الكربة- # ج كرب: مرادف (الكرب) است. # =الكربة- # واحد (الكراب) است. # =الكربة- ### || AUTO يك دانه چوب (بيخ شاخه درخت خرما)،- ج كرب: تخته اى كه بر سر ~~ستون چادر قرار مى دهند. # =الكربون- ### || AUTO أو الفحيم [كرب]: زغال ms1568 سنگ كه عنصرى اساسى در تركيب انواع ~~مختلف زغال است. اين ماده در تركيب همه مخلوقات زنده وجود دارد وگوهر الماس ~~كاربن صاف ودرخشان است. # =الكربونات- # پودرى است سفيد رنگ داراى تركيبى اسيدى وزغالى با ماده ديگرى- اين كلمه ~~يونانى است. # =الكرة- # ج كرى وكرين وكرين وكرات وأكر [كرو]: كره، هر جسم گرد ودايره مانندى واز ~~اين جمله است انواع توپ بازى،- السماوية (فك): كره آسمانى كه شامل ستاره ~~آسمانى است؛ «كرة الثوابت» (فك): # ستاره هاى آسمانى ثابت. PageV01P724 ### || AUTO =الكرة- # ج كرات [كر]: حمله جنگى، شب وروز كه بدان «كرتان وقرتان» گويند،- (ع ح): ~~عبارت از يكصد هزار است. «كرة اخرى»: حمله ديگرى؛ «كرة بعد كرة»: ### || AUTO حمله هاى پى در پى. # =الكرتون- ### || AUTO كاغذ مقوى، كارتن. # =كرج- # - كرجا الشي ء: آن چيز افتاد وغلطيد. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =كرج- # - كرجا الخبز: نان فاسد شد وكپك سبز زد. # =كرج- ### || AUTO تكريجا [كرج] الخبز: مرادف (كرج) است ودر زبان متداول بر آن ~~(عفن) اطلاق مى شود. # =الكرج- # چيزى است بگونه مهره كه بر سر آن بازى كنند، نژادى از مردم (گرجيان). # =الكرج- ### || AUTO مهره بازى. # =الكرجي- ### || AUTO مفرد (الكرج) است، گرجى. # =كردس- # كردسة [كردس]: با گامهاى نزديك بهم بسان شخص پاى بسته راه رفت،- الخيل: ~~اسبان را جمع آورى كرد وبه گونه گله اسب در آورد،- الشى ء: آن چيز را محكم ~~بست،- ه: او را بر زمين افكند،- الحمار: خر را به سختى راند. # =كردس- ### || AUTO [كردس]: دست وپاى آن مرد جمع شدند. # =كرر- ### || AUTO تكرارا وتكريرا وتكرة [كر] الشي ء: آن چيز را پياپى اعاده ~~وتكرار نمود. # =كرز- ### || AUTO - كروزا: داخل شد،- كرزا: با كتاب انجيل مقدس پند وموعظه كرد. ~~اين كلمه سريانى است. # =الكرز- # ج أكرازا وكرزة: خورجين چوپان، جوال كوچك. # =الكرز- ### || AUTO (ن): درخت آلبالو ويا گيلاس از رسته (الورديات) است. مركز اصلى ~~آن ايران ودر ساير سرزمينهاى معتدل كاشت مى شود. اين كلمه يونانى است. # =الكرزة- ### || AUTO (ن): مفرد (الكرز) است. # =كرس- ### || AUTO تكريسا [كرس] البناء: ساختمان را پى ريزى كرد،- الشى ء له: آن ~~چيز را ويژه او ساخت،- نفسه ms1569 على الشى ء: خود را براى آن كار آماده ساخت،- ~~الأسقف البيعة او الأواني الكنسية وغيرها: اسقف كليسا اثاث كليسا را وقف ~~خدمت وعبادت كرد. # =الكرسته- ### || AUTO في اصطلاح السكافين: چرم كه از آن كفش سازند؛ «تاجر الكرسته»: ~~بازرگان پوست وچرم. اين كلمه تركى است. # =كرسع- ### || AUTO كرسعة [كرسع] الرجل: آن مرد دويد،- فلانا: بر سر مفصل دست ~~فلانى ضربه زد. # =الكرسنة- # (ن): گياهى است از رسته (القطانيات) بمعناى گاودانه كه دانه اش به اندازه ~~نخود در غلاف است وآذوقه دام وستور بويژه گاوان مى باشد. # =الكرسنة- ### || AUTO (ن): مرادف (الكرسنة) است. # =الكرسوع- ### || AUTO ج كراسيع [كرسع]: استخوان مچ دست از طرف انگشت كوچك؛ «كرسوع ~~القدم»: مفصل مچ پا از طرف ساق پا. # =الكرسي- ### || AUTO ج كراسي وكراس: صندلى، تخت؛ «كرسي الملك»: تخت شاهى؛ «الكرسي ~~الرسولي»: مركز كار پاپ بزرگ؛ «كرسي الأسقف»: مركز اقامت اسقف مسيحى؛ «كرسي ~~الجوزاء» (فك): ستاره جوزا. # =كرش- # - كرشا الجلد: آتش به پوست خورد ومنقبض شد. # =كرش- ### || AUTO تكريشا [كرش]: روى در هم كشيد، غذا را با گوشت وچربى در شكمبه ~~حيوان پخت. # =الكرش- # ج كروش: شكمبه حيوانات سم دار بمنزله معده در انسان است. اين كلمه مؤنث ~~است،- ج اكراش وكروش: عطردان يا كمد لباس، گروهى از مردم، خانواده مرد، ~~فرزندان كوچك او،- ن: نام گياهى است در بهترين چراگاهها. # =الكرش- ### || AUTO ج كروش: مرادف (الكرش) است،- ج اكراش وكروش: بمعناى (الكرش) ~~است؛ «كرش القوم»: بيشترين آن قوم؛ «كرش كل شي ء»: مجتمع هر چيزى. # =الكرشاء- ### || AUTO زن شكم گنده يا توانگر؛ «قدم كرشاء»: پاى پر گوشت كه كف آن تخت ~~وانگشتان آن كوتاه باشد؛ «أتان كرشاء»: ماده الاغ كه داراى تهيگاه بزرگ ~~باشد؛ «دلو كرشاء»: دلو بزرگ. # =الكرشنة- ### || AUTO نوشتن حروف عربى با حروف غير عربى يا بر عكس. # =الكرشوني- ### || AUTO الفاظ عربى كه با حروف سريانى نوشته شده باشد- اين كلمه سريانى است. # =كرع- # - كرعا ه: بر او تير انداخت وتير به پاچه پايش خورد،- كرعا وكروعا فى ~~الماء او الإناء: گردن خود را به سوى آب دراز كرد وبا دهان از ظرف آب ms1570 نوشيد. # =كرع- # - كرعا: از درد دست وپاى ناليد، جزئى غذاى پاچه خورد، دست وپاى او باريك ~~شد، ت الساق: ساق پاى باريك شد،- ت السماء: ### || AUTO آسمان باريد،- كرعا وكروعا فى الماء أو الإناء: به معناى (كرع) است. # =الكرع- # مرادف «الجرع» است ودر زبان متداول رايج است. # =الكرع- ### || AUTO مص، مانده ى آب كه با دهان از آن نوشيده باشند، دست وپاى ستور، ~~مردم پست وفرومايه، پست فطرت: اين كلمه در مفرد وجمع يكسان بكار برده مى ~~شود؛ «رجل كرع»: مرد پست؛ «رجال كرع»: مردان پست. # =كرفس- ### || AUTO كرفسة [كرفس]: بسان شخص پاى بسته راه رفت،- البعير: شتر را با ~~ريسمان محكم بست. # =الكرفس- # (ن): پنبه. # =الكرفس- ### || AUTO (ن): كرفس، نام گياهى از رسته (الخيميات) است كه داراى خواص ~~غذائى وپزشكى مى باشد. اين كلمه سريانى است. # =الكركدن- ### || AUTO (ح): كرگدن، جانورى است با اندام درشت وپوست بدنش بدون كرك است ~~وپاهايش كوتاه وكلفت مى باشد وبر سرش يك شاخ وگاهى دو شاخ بر روى هم دارد. ~~نام ديگر اين جانور (المرميس) يا (وحيد القرن) است. اين كلمه فارسى است. # =كركر- # كركرة [كركر] الرجل: آن مرد خنديد،- فى الضحك: با صداى بلند خنديد،- ~~بالدجاجه: بر مرغ بانگ زد،- الشى ء: آن چيز را چند بار تكرار كرد،- الرحى: سنگ PageV01P725 ### || AUTO آسياب را گردانيد،- الحب: دانه را آرد كرد،- الشى ء: آن چيز را ~~جمع آورى كرد،- ت الرياح السحاب: باد ابرها را پراكنده كرد، باد ابرها را ~~پس از پراكندگى جمع آورى كرد،- الأمر عنه: آن كار را از او دور كرد ~~وبرگردانيد. # =الكركر- ### || AUTO [كركر] (ح): پرنده ايست دريائى. # =الكركرة- # [كركر]: صداى قرقر شكم انسان. # =الكركرة- ### || AUTO ج كراكر [كركر]: گروهى از مردم، سينه هر جانور سم دار. # =الكركم- ### || AUTO [كركم]: زردچوبه، آدامس،- (ن): زعفران. # =الكركند- ### || AUTO صمغ سرخ،- (ح): كرگدن. # =الكركون- ### || AUTO مركز پليس. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الكركي- # ج كراكي (ح): پرنده ايست بزرگ اندام كه داراى پاى بلند وگردن دراز وبدون ~~دم است وگاهى بر روى آب مى نشيند، نام اين پرنده در زبان فارسى (مرغ كلنگ) است. # =الكركي- ### || AUTO دستگاه مقطر ms1571 كردن آب يا تهيه گلاب ومانند آن. اين واژه در زبان ~~متداول رايج است. # =كرم- # - كرما ه: در بخشندگى بر او چيره شد. # =كرم- # - كرما وكرمة وكرامة: به آسانى عطا وبخشش كرد، اين كلمه متضاد (لؤم) است. ~~گرامى وبى همتا شد،- السحاب: # ابر باران آورد. # =كرم- ### || AUTO تكريما وتكرمة [كرم] ه: او را بزرگداشت:- الله وجهه: خدا او را ~~شريف وبزرگوار كند،- السحاب: ابر پر باران بود. # =كرم- ### || AUTO [كرم] السحاب: مرادف (كرم) است. # =الكرم- # ج كروم (ن): درخت انگور، انگور، گردن بند. # =الكرم- ### || AUTO مص، بخشندگى، سخاوت، گذشت، صفتى است به معناى كريم وخوب. اين ~~كلمه در مذكر ومؤنث ومفرد وجمع يكسان بكار برده مى شود مانند: (رجل كرم ~~ونساء كرم وارض كرم). # =الكرمى- ### || AUTO يقال «افعل ذلك وكرمى لك»: آن كار را از روى بزرگوارى انجام بده. # =الكرمان- ### || AUTO يقال «افعل ذلك وكرمانا لك»: آن كار را از روى بزرگوارى انجام بده. # =الكرمة- ### || AUTO درخت انگور، تاك مو. # =الكرنب- # ويقال له أيضا الملفوف (ن): كلم برگ كه آنرا كلم پيچ نيز گويند- اين كلمه ~~يونانى است،- اللفتى: گونه اى كلم كه به آن قمرى گويند، قمرى مانند شلغم ~~خورده مى شود وخام آن گونه اى آذوقه براى دام وستور است. # =الكرنب- ### || AUTO (ن): مرادف (الكرنب) است. # =الكرنبيات- ### || AUTO (ح): تيره اى از پروانه هاى پولك بال كه بر روى برگهاى برخى ~~درختان زيست مى كنند. # =الكرنبية- ### || AUTO (ط): غذائى كه از كلم برگ آماده مى شود. # =كره- # - كرها وكرها وكراهة وكراهية ومكرهة ومكرهة الشي ء: آن چيز را مكروه ~~دانست ونپسنديد. # =كره- # - كراهة وكراهية الأمر أو المنظر: آن كار يا منظره زشت وناپسنديده شد. # =كره- ### || AUTO تكريها [كره] الشي ء فلانا وإلى فلان: او را از آن چيز بيزار كرد. # =الكره- # مص، مرادف (الكره) است. # =الكره- # مص، رنج وسختى، آنچه كه انسان را بر آن به زور وادار كنند. # =الكره- ### || AUTO زشت، ناپسند، بد چهره. # =الكروان- # ج كروان وكراوين [كرو] (ح): ### || AUTO پرنده اى است از تيره بلند پايان ورسته مرغهاى زمينى به رنگ ~~تيره با نوكى دراز، گويند اين پرنده شبها را ms1572 نخوابد وگويا بدين نام شناخته ~~شده كه متضاد (الكرى) است وبه معناى چرت زدن مى باشد. # =الكروانة- ### || AUTO [كرو] (ح): مؤنث (الكروان) است. # =الكروب- ### || AUTO ### || AUTO واحد (الكروبيون) است. # =الكروبية- # مرادف (الكروبيون) است. # =الكروبيون- ### || AUTO وقد تبدل الكاف شينا: فرشتگان مقرب درگاه خداوند متعال. اين ~~كلمه در زبان عبرى (كربيم) وجمع آن (كروب) است وچه بسا كه به همين گونه ~~تلفظ گردد. # =الكروة- ### || AUTO [كري]: كرايه، مزد آنچه را كه كرايه دهند. # =الكروسة- ### || AUTO درشگه يا وسيله نقليه- اين كلمه ايتاليائى است. # =الكروم- ### || AUTO (ك): كرم ماده اى است فلزى وشيميائى به رنگ خاكسترى روشن وبراق ~~وسفت كه در صنايع فولاد ورنگ آميزى بعضى از معادن به كار مى رود. # =الكروي- ### || AUTO [كرو]: منسوب به (الكرة) است. # =الكرويا- ### || AUTO زيره سياه وخوشبو- اين كلمه يونانى است. # =الكروياء- # مرادف (الكرويا) است، اين كلمه يونانى است. # =كري- ### || AUTO - كرى [كري] الرجل: آن مرد چرت زد، خوابيد. # =الكري- # [كرو]: منسوب به (الكرة) است. # =الكري- ### || AUTO ج أكرياء [كري]: كرايه دهنده، مستاجر (كرايه كننده)، خواب آلوده. # =الكريان- ### || AUTO [كري]: آنكه خواب آلود ودر حال چرت زدن باشد. # =الكريب- ### || AUTO [كرب]: اندوهگين، بن ني، تخته نانوا كه بر روى آن خمير پهن ~~كنند،- من الأرض: زمين بى آب وگياه. # =الكريبة- ### || AUTO ج كرائب: مؤنث (الكريب) است، بلا وپيش آمد سخت. # =الكرية- ### || AUTO ج كريات [كرو] (ع ا): اسمى است كه به گلبول هاى خون اطلاق مى شود. # =الكريث- ### || AUTO مرادف (الكارث) است به معناى آنچه كه باعث اندوه وسختى شود. # =الكرير- ### || AUTO [كر]: مص، صدائى است در سينه مانند صداى خسته ويا خفه شده، ~~سرفه اى كه از گرد وغبار پديد آيد. # =الكريع- ### || AUTO آنكه از رودخانه با دست آب بردارد وبياشامد. # =الكريم- # از نامهاى مقدس خدا،- ج كرام وكرماء: بخشنده؛ «رجل كريم»: مرد PageV01P726 ~~سخاوتمند، مرد با گذشت، واژه (الكريم) بر بهترين هر چيزى اطلاق مى شود؛ ~~«رزق كريم» روزى بسيار؛ «قول كريم»: سخن موجز وپر معنى وقانع كننده؛ (وجه كريم): ### || AUTO چهره اى زيبا وخوب. # =الكريمان- ### || AUTO حج وجهاد كه از فروع دين به شمار است. # =الكريمة- ### || AUTO ج كريمات وكرائم ms1573 وكرام: مؤنث (الكريم) است؛ مرد بزرگوار وبا ~~اصل ونسب؛ «فلان كريمة قومه»: فلانى بزرگوار قوم خود مى باشد؛ هر عضو شريفى ~~از بدن مانند دست وگوش؛ «كريمة الرجل»: دختر آن مرد؛ «كرائم المال»: بهترين ~~ونفيس ترين مال. # =الكريمتان- ### || AUTO دو چشم انسان. # =الكريه- ### || AUTO مرد قبيح، بد شكل، زشت. # =الكريهة- ### || AUTO ج كرائه: مؤنث (الكريه) است، سختى در جنگ، بلا وپيش آمد بد، ~~شمشير برنده. # =كز- # - كزا وكزازة وكزوزة [كز]: آن چيز ترنجيده وخشك شد،- على اسنانه عند ~~العامة: از شدت خشم فك بالاى دهان خود را روى فك پائين فشار داد. اين كلمه ~~در زبان روز متداول است. # =كز- ### || AUTO [كز]: آن مرد به بيمارى كزاز گرفتار شد، سرما خورد. # =الكز- ### || AUTO [كز]: مص،- ج كز: ترنجيده وخشك شده، «فلان كز اليدين»: فلانى ~~بخيل است. # =الكزاز- # [كز] (طب): بيمارى كزاز يا لرزه سخت. # =الكزاز- ### || AUTO [كز] (طب): مرادف (الكزاز) است. # =الكزبرة- # (ن): مرادف (الكزبرة) است؛ «كزبرة البئر» (ن): پرسياوشان. گياهى است از ~~تيره سرخسيها كه داراى برگى نازك وساقه اى بسيار نرم وباريك مانند موى مى ~~باشد ودر غارها وكنار چشمه ها مى رويد. # =الكزبرة- # (ن): گشنيز. گياهى است خوشبو وخوشمزه واز تيره (الخيميات) است. # =الكزبرة- ### || AUTO (ن): مرادف (الكزبرة) است. # =الكزز- ### || AUTO [كز]: خست وبخيلى. # =كزم- # - كزما: دهان خود را بست وخاموش شد،- الجوزة ونحوها: گردو ومانند آن را ~~با جلوى دهان خود شكست ومغز آن را بيرون آورد تا بخورد،- ه او را سخت گاز گرفت. # =كزم- # - كزما: آن مرد پر خور شد، ترسيد كه به پيش رود. # =كزم- ### || AUTO تكزيما [كزم] البرد أصابعه: سرما انگشتان او را زد ومنقبض نمود. # =الكزم- # آنكه كف دست او فشرده وانگشتانش كوتاه باشد. # =الكزم- # پر خورى، كوتاه بودن بينى يا انگشتان، بخيلى. # =الكزم- ### || AUTO من الرجال: مرد جبان وترسو. # =الكزورينا- # (ن): نام گياهى است كه مركز اصلى آن استراليا وجزاير پاسيفيك است. ### || AUTO اين گياه زينتى است ودر كرانه هاى درياى مديترانه كشت مى شود. # =كسا- ### || AUTO - كسوا [كسو] الثوب فلانا: جامه را بر او پوشانيد، ه شعرا: او ~~را با شعر ستايش كرد. ms1574 # =الكساء- ### || AUTO ج أكسية [كسو]: لباس، جامه. # =الكساب- ### || AUTO ### || AUTO مبالغه كاسب است، آنكه بسيار كسب مال كند. # =الكساح- ### || AUTO گونه اى بيمارى كه در شتر پديد آيد. # =الكسار- ### || AUTO من الحطب ونحوه: هيزم ريز وشكسته مرادف (الكسارة) است. # =الكسار- # صيغه مبالغه است به معناى بسيار شكننده. # =الكسارة- ### || AUTO من الحطب ونحوه: خورده هاى ريز وشكسته هيزم. # =الكسالة- # تنبلى، بيكارى. # =كسب- # - كسبا وكسبا الشي ء: آن چيز را جمع آورى نمود،- مالا او علما: مال يا ~~دانش بدست آورد وسود برد،- الإثم: گناه را تحمل كرد،- لأهله: براى خانواده ~~خود پى كسب وكار رفت،- فلانا مالا او علما: به او مال رسانيد يا علم آموخت. # =كسب- ### || AUTO تكسيبا [كسب] فلانا مالا أو علما: مال به او رسانيد يا علم به ~~او آموخت. # =الكسب- ### || AUTO مص، درآمد، سود، آنچه كه در نتيجه كسب بدست مىيد. # =الكسبة- ### || AUTO آنچه كه در نتيجه كسب بدست مىيد. # =الكسبرة- ### || AUTO (ن): مرادف (الكزبرة) به معناى گشنيز است. # =الكستنة- ### || AUTO أو القسطل (ن): درخت شاه بلوط از رده بلوطيها كه تا چند قرن ~~عمر مى كند. اين درخت در شهرهاى معتدل اروپا وتركيه مى رويد وميوه آن خورده ~~مى شود؛ «كستنة الحصان او قسطلة الحصان» (ن): گونه اى درخت از تيره درختان ~~صابونى است كه در بهار گلهائى به شكل خوشه اى وسفيد ويا سرخ رنگ دارد وميوه ~~آن قهوه اى رنگ وتلخ است وقابل خوردن نيست. # =كسح- # - كسحا البيت: خانه را روفت وروب كرد وزدود،- ت الريح الأرض: باد زمين را ~~از خاك روبيد وزدود،- الشى ء: آن چيز را بريد وبا خود برد؛ «أتينا بني فلان ~~فكسحناهم»: به سوى خانواده فلانى رفتيم وآنها را كوچ داديم. # =كسح- ### || AUTO - كسحا: يكى از پاهاى آن مرد سنگين شد ودر راه رفتن آن را روى ~~زمين كشيد مثل اينكه زمين را مى روفت، نيروى حركتى از دست وپاى او گرفته ~~وفلج شد. # =الكسح- # مص، ناتوانى. # =الكسح- ### || AUTO آنكه از او يارى بخواهى ونتواند به تو يارى دهد. # =الكسحان- ### || AUTO مرادف (الكسيح) به معناى آنكه مبتلا به فلج است وزمين گير مى ms1575 باشد. # =كسد- # - كسادا وكسودا الشي ء: آن چيز بفروش نرسيد وبازارش كساد شد،- ت السوق: ~~بازار كساد شد وچيزى بفروش نرفت. # =كسد- # - كسادا وكسودا: مرادف (كسد) PageV01P727 ### || AUTO است. # =كسر- # - كسرا العود وكل صلب: چوب يا هر چيز سخت را شكست،- العسكر: لشكر را شكست ~~داد،- الوصية: وصيت را نقض كرد وبا آن مخالفت نمود،- الشعر: وزن شعر را ~~درست ادا نكرد،- الحرف: حرف را حركت كسره داد،- الوسادة: بالش را تا كرد ~~وبر آن تكيه داد،- من طرفه او على طرفه: # تكه اى از آن را شكست،- فلانا عن مراده: او را از خواسته اش باز داشت،- ~~من حدته: از خشم وى كاست واو را آرام نمود،- المتاع: متاع را به تدريج ~~فروخت،- الطائر جناحيه: پرنده بالهاى خود را براى نشستن جمع كرد،- كسورا ~~الطائر: پرنده بالهاى خود را براى فرونشستن جمع كرد. # =كسر- # - كسرا: سست وتنبل شد. # =كسر- ### || AUTO تكسيرا [كسر]: مرادف (كسر) است وتشديد براى مبالغه مى باشد،- ~~الكلمة: كلمه را با تغيير بناى آن جمع مكسر نمود واين از اصطلاحات علم صرف ~~مى باشد،- ت المرآة ونحوها النور على كذا: ### || AUTO آئينه ويا مانند آن نور را برگردانيد. # =الكسر- # مص،- حركتى است كه با اين علامت «-» زير حرف قرار مى گيرد، كم، اندك،- ج ~~كسور وحج كسورات (ع ح): در علم حساب عبارت از عددى است كه كمتر از يك واحد ~~باشد مانند يك سوم ويك چهارم از عدد صحيح،- ج اكسار وكسور: جزئى از عضو بدن ~~يا قسمتى از استخوان كه گوشت روى آن را پوشانيده باشد، جانب وكرانه خانه، ~~ناحيه، دامنه پائين چادر يا آن قسمت از خيمه كه بر روى زمين افتد،- عند ~~الأطباء: ودر اصطلاح پزشكى جدا شدن مهره هاى استخوان بگونه اى كه به دو ~~قسمت يا قسمتهاى بزرگ جدا شده باشد وآن را (كاسر) گويند. # =الكسر- ### || AUTO ج أكسار وكسور: جزئى از عضو يا استخوان كه گوشت روى آن را ~~پوشانيده باشد، جانب خانه، ناحيه، قسمت پائين پرده درب چادر (خيمه) كه بر ~~روى زمين افتاده باشد. # =كسرى- # ج أكاسرة وأكاسر وكساسرة وكسور: # مرادف كسرى است- اين كلمه ms1576 فارسى است. # =كسرى- # ج أكاسرة وأكاسر وكساسرة وكسور: ### || AUTO لقب پادشاهان ايران باستان- اين كلمه فارسى است به معناى خسرو. # =الكسرة- # ج كسرات: اسم مرة از (كسر) است، فرار وگريز. # =الكسرة- # ج كسر وكسرات وكسرات: يك پاره از چيزى كه شكسته شده باشد. # الكسروي: منسوب به (كسرى) است. ### || AUTO الكسروي: منسوب به (كسرى) است. # =كسع- ### || AUTO ### || AUTO - كسعا ه: او را راند، براى گريزاندنش در پى او ~~روان شد،- به او اردنگ زد،- السفينة فى البحر: كشتى را در دريا بحركت در ~~آورد وراه برد،- ت الخيل باذنابها: اسبها دمهاى خود را ميان پاى خود قرار دادند. # =الكسعة- ### || AUTO گاوهاى شخم زن وكارى، الاغها، برده گان،- ج كسع: نشانه هاى ~~سفيد در جبهه هر چيزى، پرهاى سفيد زير دم پرنده. # =كسف- # - كسفا الله الشمس أو القمر: خداوند خورشيد وماه را پوشانيد،- الشى ء: آن ~~چيز را پوشانيد،- بصره: چشم خود را فرو خوابانيد،- ت الشمس النجوم: روشنايى ~~خورشيد بر نور ستارگان غالب شد،- ه الحزن وغيره: غم واندوه وجز آن او را ~~گرفته وغمگين كرد،- الثوب: پيراهن را بريد،- كسوفا ت الشمس: خورشيد گرفت ~~وكسوف كرد،- وجهه: چهره اش عبوس وگرفته شد،- ت حاله: حال او بد شد،- باله: ~~دلش از حادثه بدى گواهى داد ونااميد شد،- أمله: ### || AUTO اميد او از آنچه آرزو داشت بريده شد. # =كسل:- كسلا: تنبل وسست شد. ### || AUTO ### || AUTO الكسل: تنبل، مرادف (الكسلان) است. # =الكسلى- # مؤنث (الكسلان) است. # =الكسلان- ### || AUTO ج كسالى وكسالى وكسالى وكسلى وكسالي: آنكه تنبلى كند واز كارى ~~كه بايد انجام دهد شانه خالى كند. # =الكسلانة- ### || AUTO مؤنث (الكسلان) است. # =الكسلة- ### || AUTO مؤنث (الكسل) است. # =الكسم- # عند العامة: اندام متناسب، «فلانة جميلة الكسم»: آن زن داراى اندامى زيبا ~~ومتناسب وبدون عيب است. اين كلمه در زبان متداول رايج است. ### || AUTO الكسوب: مرادف (الكساب) است. # =الكسوة- # ج كسى [كسو]: لباس، پوشاك، جامه. # =الكسوة- ### || AUTO ج كسى [كسو]: مرادف (الكسوة) است. # =الكسور- ### || AUTO «كسور الأودية»: راهها وپيچ وخمهاى دره (اين كلمه مفرد ندارد). # =الكسول- # مرادف (الكسلان) است، صفتى است براى دختر ناز پرورده كه جاى خود را ترك نكند. # =كسي- # - كسا [كسو] الثوب: جامه را پوشيد،- كساء: ms1577 بزرگوار وگرامى شد. # =كسي- ### || AUTO - كسا [كسو] الثوب: جامه را پوشيد. # =الكسيبة- ### || AUTO آنچه كه بدست آيد وكسب شود. # =الكسيح- # آنكه دست وپايش ناتوان وفلج شده باشد، مرادف (الأكسح) است. # =الكسيح- ### || AUTO مرادف (الأكسح) است. # =الكسيد- ### || AUTO كالاى نامرغوب وبى رونق وبى مشترى. # =الكسير- # ج كسرى وكسارى: شكسته. # =كش- # - كشا وكشيشا [كش] الزند: صداى بر افروختن شعله آتش از آتش زنه شنيده ~~شد،- ت الجرة: كوزه مي به جوش آمد،- الجمل: شتر اولين بانگ را از خود ~~برآورد،- ت الحية: مار از پوست خود صدا در آورد نه از دهانش،- ت البقرة: ~~گاو بانگ برآورد،- كشا الرجل وغيره: آن مرد را راند ودور ساخت،- الديك: ~~خروس ناتوان شد واز خروسى ديگر گريخت،- الدجاجة: مرغ را PageV01P728 ### || AUTO با گفته (كيش كيش) راند. اين كلمه در زبان روز متداول است. # =الكش- ### || AUTO [كش]: آنچه كه با آن نخل را بارور كنند. # =الكشاح- ### || AUTO داغ يا نشانى بر روى شكم يا پهلو. # =الكشاحة- ### || AUTO دشمنى پنهانى، قطع علاقه. # =الكشاط- # آشكار شدن، برهنگى، پوست جدا شده از لاشه گوسفند. # =الكشاط- ### || AUTO قصاب، جزار. # =الكشاف- ### || AUTO صيغه مبالغه است بر وزن (فعال) - ج كشافة: عضو سازمان ~~پيشاهنگى. # =كشأ- ### || AUTO - كشأ [كشأ] الشي ء: پوست آن چيز را كند،- الرجل من الطعام: آن ~~مرد غذاى بسيار خورد وسير شد. # =كشئ- ### || AUTO - كشأ وكشاء [كشأ] ت يده: دست او ترك برداشت يا پوست دستش ~~منقبض شد. # =الكشي ء- ### || AUTO [كشأ]: آنكه غذاى بسيار خورده وسير وپر شده باشد. # =الكشة- ### || AUTO [كش]: زلف وكاكل آويخته بر روى پيشانى. # =الكشتبان- ### || AUTO ج كشاتبين: انگشتانه خياط؛ «زهر الكشتبان»: گل انگشتانه. # =كشح- # - كشحا البيت: خانه را روفت،- العود: پوست چوب را كند،- القوم: آن قوم را ~~پراكنده كرد،- ه: خال روى شكم او را داغ كرد،- البعير: نقطه روى شكم شتر را ~~با آتش داغ كرد،- له بالعداوة: با او دشمنى كرد،- عن الماء: از آبشخوار ~~برگشت،- الطائر: پرنده از سر آب با شتاب برگشت،- الظلام او الضوء: تاريكى ~~يا روشنائى برگشت،- ت الدابة: ستور دم خود را ميان دو پاى خود برد. # =كشح- # - كشحا: از درد پهلو ناليد. # =كشح- # الرجل: پهلوى او را داغ كردند،- القوم عن الماء: از ms1578 كنار آب متفرق شدند ~~ورفتند. # =كشح- ### || AUTO تكشيحا [كشح] ه: پهلوى او را داغ كرد،- البعير: پهلوى شتر را ~~داغ كرد،- العود: پوست چوب را كند،- ه: او را راند؛ «كشح الذباب»: مگس را ~~پراند ودور كرد. اين كلمه تحريف (كش) است ودر زبان روز متداول است. # =الكشح- # مص،- ج كشوح من الجسم: پهلوى انسان. # =الكشح- ### || AUTO (طب): درد پهلو كه با داغ كردن آن را درمان كنند وگفته مى شود ~~كه همان بيمارى ذات الجنب (سينه پهلو) است. # =كشر- # - كشرا عن أسنانه: دهان خود را هنگام خنديدن باز كرد ودندانهايش را نشان ~~داد،- السبع عن نابه: شير آماده حمله شد،- فلان له: شير او را ترسانيد، ~~فلانى پلنگ وار شد. # =كشر- ### || AUTO تكشيرا [كشر] عن أسنانه: مرادف (كشر) است وتشديد براى مبالغه ~~مى باشد. # =الكشر- ### || AUTO خوشه انگور كه دانه هاى آن خورده شده باشد. # =الكشرة- ### || AUTO اسم است از (كشر الرجل عن اسنانه). # =كشط- ### || AUTO - كشطا الشي ء: سر پوش را از روى چيزى برداشت،- الجل عن الفرس ~~والغطاء عن الشى ء: پوشش اسب يا پوشش هر چيزى را برداشت وباز كرد،- البعير: ~~پوست شتر را كند،- الحرف: حرف را از جاى خود عوض كرد. # =كشف- # - كشفا وكاشفة الشي ء وعن الشي ء: # پوشش را باز كرد وآن چيز را نمايان ساخت؛ «كشف الله غمه»: خداوند اندوه ~~او را بر طرف كرد. # =كشف- # - كشفا: فرار كرد وگريخت،- الرجل او الفرس: موى جلوى سر مرد يا اسب ريخت. # =كشف- ### || AUTO تكشيفا [كشف] الشي ء: آن چيز را برهنه وآشكار كرد،- فلانا عن ~~الأمر: او را به آشكار نمودن چيزى وادار كرد. # =الكشف- # مص،- الطبي: معاينه پزشكى وآزمايش طبى،- عند اصحاب الجمارك: سند گمرك كه ~~در آن نوع ومقدار وعوارض كالا نوشته شده باشد،- عند العروضيين: ودر نزد ~~علماء ودانشمندان علم عروض حذف حرف هفتم متحرك از كلمه مانند تاء مفعولات ~~كه مى شود مفعولا وخوانده مى شود (مفعولن)،- الإلهي عند الصوفيين: # كشف حقايق الهى ومعنوى نزد صوفيان. # =الكشف- ### || AUTO ريخته شدن موسى سر از طرف پيشانى، برگشتن تارهاى موى سر از طرف ~~پيشانى به شكل دايره رو ms1579 به بالا. # =الكشفة- ### || AUTO جاى ريختن موى سر از سمت پيشانى. # =الكشفية- ### || AUTO نام سازمان ورزشى وفرهنگى است، سازمان پيشاهنگى. # =الكشك- # آب جو. اين كلمه فارسى است. # =الكشك- ### || AUTO (ط): كشك غذايى است كه از بلغور خيسانيده با شير تهيه وآن را ~~خشك كرده ومى پزند،- (ب): تراس ساختمان ويا خانه. اين كلمه فارسى است. # =كشكش- ### || AUTO كشكشة [كشكش]: گريخت،- ت الحية: مار از پوست خود صدا در آورد. # =الكشكش- ### || AUTO ج كشاكش [كشكش]: اين تعبير نزد خياطه ها به معنى چين خوردگى ~~وتا خوردگى جامه ونوارها كه بر آن دوخته شود مى باشد. # =الكشكول- ### || AUTO كشكول فقير ودرويش كه براى جمع آورى پول يا روزى بدست مى گيرد. ~~اين كلمه آرامى است. # =الكشكولة- ### || AUTO مرادف (الكشكول) است- اين كلمه آرامى است. # =كشم- ### || AUTO - كشما: در خلقت ويا نسب ناقص شد. # =الكشم- ### || AUTO «أنف كشم»: بينى كه از بيخ بريده شده باشد. # =الكشمش- ### || AUTO (ن): كشمش (سفيد يا سرخ) يا انگور فرنگى قرمز. # =الكشمشة- ### || AUTO يك دانه كشمش. # =الكشوث- # (ن): مرادف (الكشوث) است. # =الكشوث- # (ن): نام گياهى است بدون ريشه وبرگ وفقط داراى گلهاى گرد و PageV01P729 ### || AUTO ريز به رنگ سفيد يا متمايل به سرخى است. گياه افقميون. # =الكشوثى- # (ن): مرادف (الكشوث) است. # =الكشوثى- ### || AUTO (ن): مرادف (الكشوث) است. # =الكشوثاء- ### || AUTO (ن): مرادف (الكشوث) است. # =الكشي ء- ### || AUTO [كشأ]: آنكه پر خورى كرده باشد. # =الكشية- ### || AUTO ج كشى [كشي]: پيه شكم سوسمار يا ته دم آن. # =الكشيش- ### || AUTO [كش]: مص، صداى جوشش شراب (مي). # =كظ- ### || AUTO - كظا [كظ] الطعام فلانا: غذا شكم او را به گونه اى پر كرد كه ~~طاقت تنفس نداشت،- الغيظ صدره: كينه وخشم سينه او را پر كرد،- خصمه: طورى ~~دهان دشمن خود را بست كه راه گريز نداشت،- الحبل: ريسمان را بست،- كظاظا ~~وكظاظة الأمر فلانا: او را غمگين واندوهناك كرد،- المسيل بالماء: مسيل پر ~~از آب شد وراه را بست. # =الكظ- ### || AUTO [كظ]: مص، آنكه بسيار خشمگين باشد؛ «رجل كظ»: مرد سختگير وتند خوى. # =الكظام- ### || AUTO آنچه كه با آن چيزى را بندند، ابزار بستن چيزى. # =الكظامة- # «كظامة الباب»: سربند درب. # چفت درب. # =الكظامة- ### || AUTO ج كظائم: ms1580 كانال آب كه در زير زمين باشد، چاهى كه در مجاورت ~~چاهى ديگر است ودر زير زمين وميان آنها مجرائى باشد، دهانه دره، ريسمانى كه ~~با آن بينى شتر را بندند، حلقه اى كه به آن نخلهاى ترازو وصل مى شود. # =الكظة- ### || AUTO [كظ]: پر شدن معده از غذا، پيامدى كه در اثر پر خورى به انسان ~~دست مى دهد. # =كظم- ### || AUTO - كظما الشي ء أو على الشي ء: آن چيز را پنهان كرد،- الباب: ~~درب را بست،- البعير بالكظامة: بينى شتر را با ريسمان بست،- القربة: مشك را ~~پر كرد ودهانه آن را بست،- النهر: جلوى آب رودخانه را بست،- كظوما البعير: ~~شتر نشخوار نكرد،- كظما وكظوما غيظه: خشم خود را فرو نشاند. # =الكظم- ### || AUTO ج أكظام وكظام: گلو، راه تنفس. # =الكظيظ- # [كظ]: آنكه معده اش پر از غذا باشد، آنكه بسيار خشمگين باشد، آنكه سختى ~~امور زندگى بر او فشار آورد به گونه اى كه از انجام آن ناتوان گردد. ### || AUTO الكظيم: اندوهگين. # =الكظيمة- ### || AUTO ج كظائم: چاهى كه در مجاورت چاه ديگر قرار داشته وميان آنها ~~كانالى در باطن زمين باشد، توشه دان. # =كع- # - كعا وكعوعا وكعاعة وكيعوعة [كع]: ### || AUTO ناتوان وترسو شد. # =الكع- ### || AUTO [كع]: مرادف (الكاع) است. # =الكعام- ### || AUTO ### || AUTO ج كعم: آنچه كه با آن دهان شتر را بندند، دهان بند شتر. # =الكعامة- ### || AUTO مرادف (الكعام) است. # =كعى- # تكعية [كعو] غيره: او را ناتوان كرد. ### || AUTO اين كلمه در زبان روز متداول است. # =الكعاب- ### || AUTO «جارية كعاب»: دخترى كه پستانى بزرگ وبرآمده داشته باشد. # =كعب- # - كعوبا وكعوبة وكعابة ت الجارية: # پستان آن زن بزرگ وبرآمده شد،-- كعوبا الثدي: آن پستان برآمده وبزرگ شد،- ~~كعبا الإناء: ظرف را پر از آب كرد،- فلانا: بر سر او زد. # =كعب- ### || AUTO تكعيبا [كعب] ت الجارية: پستان آن زن بزرگ وبرآمده شد،- الشى ~~ء: آن چيز را به شكل مكعب در آورد،- الإناء: ظرف را پر كرد. # =الكعب- ### || AUTO ### || AUTO ج كعاب وكعوب وأكعب: مفصل هر استخوانى، استخوان ~~روى پاشنه پا، دو استخوان بر آمده از دو طرف كف پا، آنچه كه بلند ms1581 ودراز ~~باشد،- ج كعوب: هر گره از گره هايى كه ميان دو بند باشد، هر گره از گره هاى ~~نيزه، بزرگى وبزرگوارى، (اعلى الله كعبهم): خدا مقام ومنزلت آنها را بالا ~~برد،- ج كعب وكعاب: استخوانى كه با آن بازى كنند، مقدارى روغن، مقدارى از ~~شير كه ريخته شده باشد ودر علم هندسه جسمى است كه داراى شش سطح مربع متساوى ~~است؛ «كعب عدد ما» ج- كعاب (ع ح): حاصل ضرب 3 عدد متساوى در يكديگر است، ~~مانند كعب 6 كه عبارت از 6 6 6 - 216. # =الكعبة- ### || AUTO ج كعاب وكعبات: مرادف (الكعب) است، استخوان، قاب قمار بازى، هر ~~خانه مربع وچهارگوش، كعبه يا بيت الحرام در مكه معظمه، اطاق. # =الكعزولة- ### || AUTO ماست تصفيه شده يا گوشت كوبيده ومانند آن- اين كلمه در زبان ~~متداول روز رايج است. # =الكعك- ### || AUTO (ط): كيك يا نان كه با آرد وشير وشكر تهيه مى شود- اين كلمه ~~فارسى است. # =الكعكة- # ج كعكعات (ط): يك دانه كيك، واحد (الكعك) است. # =كعم- ### || AUTO - كعما الوعاء: سر ظرف را بست،- البعير: دهان شتر را با پوز ~~بند بست تا نتواند چيزى بخورد يا بگزد،- الخوف فلانا: ترس او را فرا گرفت ~~وبر نمى گردد،- ه عند العامة: او را آزرد وزبانش بند آمد. # =الكعوة- ### || AUTO [كعو]: آنچه كه باعث ناتوانى شود- اين كلمه در زبان متداول روز ~~رايج است. # =الكعوم- # «كعوم الطريق»: دهانه هاى راه. # =كعي- ### || AUTO - كعيا [كعو] عنه: از روبرو شدن با او ناتوان شد. اين كلمه ~~عاميانه است. # =الكعيم- # «بعير كعيم»: شتر كه دهانش با پوز بند بسته شده باشد. # =كف- # - كفا وكفافة [كف] الثوب: حاشيه جامه را دوباره دوخت،- كفا عن الأمر: از ~~آن كار روى گردان ومنصرف شد،- ه عن الأمر: او را از آن كار منصرف كرد،- بصره: # چشم او كور شد،- ماء وجهه: آبرويش را حفظ كرد واز سؤال كردن از ديگران وى ~~را منع نمود،- رجله: پايش را با پارچه PageV01P730 ### || AUTO بست،- القبيلة: كناره اى از جاى قبيله را گرفت،- الشى ء: آن ~~چيز را جمع آورى نمود،- الإناء: جام را پر ولبريز كرد،- كفوفا ت ms1582 الناقة: ~~دندانهاى ماده شتر بزرگ وپير كوتاه گرديد كه نزديك به از بين رفتن آنها شد. # =كف- ### || AUTO [كف]: بصره: چشم او كور ونابينا شد. # =الكف- ### || AUTO [كف]: مص،- ج أكف وكفوف وكف (ع ا): دست يا كف دست يا انگشتان- ~~اين كلمه مؤنث است؛ «وضع حياته على كفه»: جان خود را در كف دستش گذارد، ~~نعمت،- عند العروضيين: حذف حرف هفتم كلمه است هنگامى كه ساكن باشد مانند ~~نون فاعلاتن كه مى شود فاعلات ونون مفاعلين كه مى شود مفاعيل: «كف السبع- ~~والكلب والذئب، ومريم وآدم وغيرها» (ن): نام گونه هائى از گياهان است. # =كفى- ### || AUTO - كفاية [كفي] الشي ء: آن چيز بسنده وكافى شد،- الشى ء فلانا: ~~به آن قانع شد واز غير آن بى نياز گرديد،- فلانا مؤنته: روزى او كافى ~~وبسنده گرديد وگاهى حرف (ب) بر فاعل كفى اضافه مى شود مانند «كفى بالله ~~شهيدا»: شهادت خداوند متعال كفايت مى كند. در اين آيه شريفه اسم جلاله محلا ~~مرفوع وفاعل است وشهيدا تمييز آن مى باشد. # =الكفى- ### || AUTO [كفو]: مثل ومانند وهمسان. ### || AUTO =الكفاء- # [كفأ]: برابرى وتساوى دو چيز با يكديگر. # =الكفاء- # [كفأ]: مص؛ «كفاء البيت» ج أكفئة: ### || AUTO پرده اى كه از بالاى خيمه تا به پائين فرو آويزند ودر پشت چادر ~~قرار مى گيرد؛ «هذا كفاؤه»: اين مانند آن است؛ «لا كفاء له»: مثل ومانندى ندارد. # =الكفاءة- ### || AUTO [كفأ]: مرادف (الكفاء) است، قدرت بر كارى وخوب انجام دادن آن، ~~استعداد ولياقت؛ «كفاءة جسم او قيمته الاتحادية» (ك): در علم شيمى مقايسه ~~اى است با ذرات ايدروژن كه در ذره جسمى ديگر قرار گيرد. واژه (الكفاءة) در ~~تئورى كفايت تغييراتى شگرف بوجود آورده است. # =الكفات- ### || AUTO مص؛ «مات كفاتا»: ناگهان مرد. # =الكفاح- ### || AUTO مص. # =الكفار- ### || AUTO بر وزن فعال صيغه مبالغه است؛ «رجل كفار»: آنكه نعمتهاى خدا را ~~انكار كند. # =الكفارة- ### || AUTO مؤنث (الكفار) است، آنچه كه گناه را بپوشاند، آنچه كه كفاره ~~گناهان باشد. # =الكفاف- # [كف] من الرزق: آنچه از رزق وروزى كه براى انسان كافى باشد. # =الكفاف- # ج أكفة [كف] من الشى ms1583 ء: اطراف وپيرامون چيزى،- من الثوب: جاى حاشيه دوزى ~~جامه؛ «كفاف السيف»: لبه شمشير؛ «كفاف السحاب»: كرانه هاى اطراف ابر يا ~~دامنه آن؛ «كفاف الشى ء»: # دوره ويا لبه هر چيزى؛ «كفاف الأذن»: ### || AUTO دوره گوش. # =الكفالة- ### || AUTO ج كفالات: ضمانت، تضمين. # =الكفاية- # [كفي]: مص، آنچه كه كافى بوده ونيازى بديگرى نداشته باشد؛ «فى هذا ~~كفاية»: اين چيز كافى است. # =كفأ- # - كفأ [كفأ]: از او روى گردانيد وفرار كرد،- الرجل: او را از خود راند،- ~~عن القصد: از هدف خود برگشت،- الإناء: # ظرف را برگردانيد تا آنچه در آنست بريزد. # =كفأ- ### || AUTO تكفئة [كفأ] الإناء: مرادف (كفأه) مى باشد. # =الكف ء- # ج اكفاء وكفاء [كفأ]: مانند وهمسان. # =الكف ء- # ج أكفاء وكفاء [كفأ]: مرادف (الكف ء) است. # =الكف ء- ### || AUTO ج أكفاء وكفاء [كفأ]: مرادف (الكف ء) است؛ «كف ء الوادى»: درون دره. # =كفت- # - كفتا الشي ء: از پشت به رو غلطيد،- الشي ء: آن را گرفت،- الشى ء عند ~~العامة: آن را با شتاب ريخت،- الشى ء على نفسه: # آن چيز را به سينه خود چسبانيد. # =كفت- ### || AUTO تكفيتا [كفت] الشي ء: آن چيز را با دست گرفت،- الشى ء الى ~~نفسه: آن را به سينه چسبانيد،- فلان ذيله: او را بلند كرد وبه سينه ~~چسبانيد. # =الكفت- # مص، مرگ، غلطيدن، چيزى كه از پشت به رو ويا از رو به پشت افتد، ديگ كوچك. # =الكفت- ### || AUTO مص، ديگ كوچك. # =الكفة- # ج كفف وكفاف [كف]: حاشيه وپيرامون چيزى، لبه چيزى،- من الناس: # گروهى از مردم وآنكه به تو نزديكتر باشد،- من الشجر: بيخ درخت كه بريده ~~مى شود.- من الليل: شب وروز كه با يكديگر تبديل مى شوند چه از مشرق وچه از ~~مغرب،- من الثوب: حاشيه بى ريشه بالاى پيراهن ولبه آن،- من الغيم: كرانه ~~ابر،- من اللثة: لثة پائين دندان،- من الدرع: پائين زره،- من الرمل: شن ~~وريگ كه بگونه ى دايره اى بر روى زمين باشد؛ «كفة القميص»: لبه دامن ~~وپيراهن. # =الكفة- # [كف]: اسم مرة از (كف) است؛ كفة الميزان»: كفه ترازو. # =الكفة- ### || AUTO ج كفف وكفاف [كف]: هر چيز گرد ودايره اى، گودالى كه در آن آب ms1584 ~~جمع شود،- من الدف: چوب اطراف دف،- من الميزان: دو كفه ترازو كه با آن وزن ~~كنند؛ «كفة الصائد»: طناب وبندهاى شكارچى؛ «الكفة الجنوبية والكفة ~~الشمالية» (فك): نام دو ستاره آسمانى است. # =الكفتة- ### || AUTO (ط): غذاى كوفته يا كوبيده گوشتى. # =كفح- # - كفحا العدو: با دشمن روبرو شد،- ه بالعصا: با چوبدستى او را زد،- الشى ء: ### || AUTO روپوش وسرپوش آن چيز را برداشت،- لجام الدابة: لگام ستور را ~~كشيد تا بايستد. # =كفر- # - كفرا وكفرا الشي ء: آن چيز را پنهان كرد،- الليل الشى ء وعلى الشى ء: تاريكى PageV01P731 ### || AUTO شب آن چيز را پوشانيد،- الجهل على علم فلان: نادانى دانش فلانى ~~را فرو پوشانيد،- كفرا وكفرا وكفورا وكفرانا: كافر شد وايمان نياورد،- ~~بالخالق: منكر خدا شد،- كفرا وكفورا وكفرانا نعم الله وبنعم الله: نعمتهاى ~~خدا را فراموش وانكار كرد،- بكذا: از آن چيز دورى جست وخود را كنار كشيد. # =كفر- # تكفيرا [كفر] الشي ء: آن چيز را پنهان كرد،- الرجل: نسبت كفر به آن مرد ~~داد،- الله له الذنب: خداوند گناه او را بخشيد،- عن يمينه أو اثمه: براى ~~قسمى كه خورده يا گناهى كه مرتكب شده بود كفاره داد،- له: دست بر سينه نهاد ~~وسر فرود آورد وبه او تعظيم كرد. # =كفر- ### || AUTO [كفر] للملك: شاه تاجگذارى كرد تا هر كه او را با آن تاج ببيند ~~در برابر او خم شود وفروتنى كند. # =الكفر- # بىيمانى، كفر. # =الكفر- # مص،- ج كفور: زمين دور دست از مردم، روستا، خاك، گور، سياهى وتاريكى شب، ~~چوبدستى كوتاه، عصاى كوچك. # =الكفر- # سياهى وتاريكى شب. # =الكفر- # گردنه هاى كوه. # =الكفر- ### || AUTO من الجبال: كوه بلند وبزرگ. # =الكفران- ### || AUTO بىيمانى، ناسپاسى، نمك ناشناسى. # =الكفرة- # مرادف (الكفر) است. # =الكفرة- ### || AUTO واحد (الكفر) است. # =الكفف- # [كف]: دراز كردن دست براى درخواست چيزى،- من الرزق: آنچه از رزق وروزى كه ~~شخص را مستغنى وبى نياز كند،- فى الوشم: دايره ونقش ونگار بر روى پوست بدن. # =الكفف- ### || AUTO [كف]: گودالهائى كه در آن چشمه سارها باشد. # =كفكف- # كفكفة [كفكف] ه عن كذا: او را از اين كار بازداشت ومنع كرد،- الدمع: ### || AUTO اشك را پى در پى پاك كرد،- الرجل: با بدهكار خود ارفاق واز ms1585 او ~~دفاع كرد. # =كفل- # - كفلا وكفالة فلانا: مخارج روزمره فلانى را داد وبه امور وى رسيدگى ~~كرد،- الشى ء اليه: آن چيز را به خود چسبانيد ونگهداشت،- فى صيامه: روزه ~~هاى خود را پياپى ادامه داد،-- كفلا وكفولا الرجل وبالرجل والمال وبالمال: ~~آن مرد يا آن مال را ضمانت كرد. # =كفل- # - كفلا وكفولا الرجل وبالرجل والمال وبالمال: آن مرد يا آن مال را ضمانت كرد. # =كفل- # تكفيلا [كفل] ه: مخارج روزمره او را داد وكارش را به عهده گرفت،- ه اياه: ~~آن را براى او تضمين كرد،- القاضي الخصم: ### || AUTO قاضى از طرف دعوى كفيل خواست وگرفت. # =الكفل- ### || AUTO ج أكفال: كفالت، نصيب وقسمت، رديف، جنگجوئى كه در آخر جبهه ~~باشد، كسى كه روى اسب استقامت نكند، مانند وهمسان، آنكه خود يا سنگينى خود ~~را بر روى مردم اندازد، دو برابر پاداش يا گناه، آنچه كه سوار را از پشت بر ~~روى ستور نگهدارد، پارچه يا جز آن كه بشكل دايره باشد وبر كوهان شتر قرار ~~دهند، پارچه اى كه بر گردن گاو زير يوغ گذارند، كرك كه پس از ريخته شدن ~~دوباره به جاى آن كرك رويد. # =الكفل- ### || AUTO ج أكفال من الدابة: عقب وانتهاى پشت ستور. # =كفن- # - كفنا الميت: مرده را كفن پوشانيد،- الجمر بالرماد: آتش را با خاكستر ~~پوشانيد،- الخبزة فى الملة: نان را در خاكستر گرم پنهان كرد،- الصوف: پشم ~~را ريست. # =كفن- ### || AUTO تكفينا [كفن] الميت: مرده را كفن كرد. # =الكفن- ### || AUTO ج أكفان: كفن كه بر مرده پوشانند. # =الكفنة- ### || AUTO (ن): گياهى است نازك وباريك كه بر روى خاك رويد. # =الكفو- ### || AUTO [كفو]: مثل ومانند. # =الكفوء- # [كفأ]: همسان. # =الكفوء- ### || AUTO [كفأ]: همسان. # =الكفور- ### || AUTO ج كفر: كافر، ناسپاس، حق ناشناس. # =الكفولة- ### || AUTO آنكه نتواند بر روى ستور بنشيند ويا استقامت نمايد. # =الكفي- # ج أكفاء [كفي]: مرادف (الكفي) است. # =الكفي- # ج أكفاء [كفي]: آنچه كه در آن كفايت باشد- اين كلمه در مفرد ومثنى وجمع ~~ومذكر ومؤنث يكسان بكار برده مى شود. # =الكفي- # ج أكفاء [كفي]: مرادف (الكفي) است، دامنه دره. # =الكفي- # [كفي]: آنكه تو را از ديگرى مستغنى وبى نياز كند؛ ms1586 «كفي الرجل»: ### || AUTO قائم مقام وجانشين آن مرد. # =الكفي ء- ### || AUTO [كفأ]: همسان، دامنه دره. # =الكفيئة- ### || AUTO [كفأ]: همسان. # =الكفيت- ### || AUTO مص، انبان، آنچه كه در آن غذا نهند، دوستى كه با تو مسابقه ~~دهد،- من الرجال: مرد سبكبال وتندرو. # =الكفية- # ج كفى [كفي]: غذا وآذوقه، آنچه از معيشت كه تو را كافى باشد. # =الكفية- ### || AUTO [كف]: دستمال ويا روسرى گرد از ابريشم ومانند آن كه بر سر وجز ~~آن بندند. # =الكفيف- # [كف]: كور؛ «كفيف البصر»: ### || AUTO نابينا. # =الكفيل- # ج كفلاء: كفيل وضامن، همسان ومانند. # =كل- # - كلا وكلة وكلالا وكلولا وكلالة وكلولة [كل]: آن مرد خسته شد، بى فرزند ~~وبى پدر شد،- السيف وغيره: شمشير وجز آن كند شد،- اللسان او البصر: زبان ~~ويا چشم خسته شد ونتوانست خوب بگويد ويا خوب ببيند. # =كل- # [كل]: اسمى است كه بر افراد متعدد وضع شده ويا براى همه اجزاء يك واحد ~~است، اين كلمه همواره با اضافه لفظى ويا تقديرى بكار برده مى شود، و PageV01P732 ~~چنانچه (ما) ى مصدريه ظرفيه به آخر آن در آيد معناى تكرار را مى رساند ~~مانند «كلما أتاك زيد اكرمه»: هر زمان كه زيد نزد تو آيد به او عطا كن، ~~وگاهى صفت براى نكره مى شود يا براى معرفه كه در اين صورت دلالت بر كامل ~~بودن آن است وبه منتهاى وصف خود مى رسد مانند «هو العالم كل العالم» يعنى ~~او دانشمندى بتمام معناى دانشمندى است وگاهى تأكيد بر معرفه ويا نكره ~~محدوده مى شود مانند «سجد الملائكة كلهم»: همه فرشتگان سجده كردند؛ «اقمنا ~~حولا كاملا كله»: يكسال تمام اقامت گزيديم وحكم لفظ (كل) مفرد ومذكر بودن ~~است كه معناى آن بر حسب آنچه بدان اضافه شود مى باشد. پس اگر بر نكره اضافه ~~بشود مراعات معنى لازم مى گيرد وضمير بعد از آن مفرد ومذكر مىيد مانند «وكل ~~شى ء فعلوه بحكمة»: هر كارى كه كرده اند با حكمت بوده است وگاهى مفرد مؤنث ~~آيد مانند «كل نفس ذائقة الموت»: ### || AUTO هر كسى طعم مرگ را ms1587 مى چشد ونيز مثنى آيد مانند «وكل رفيقي كل ~~رحل وان هما» ونيز جمع مذكر آيد مانند «وكل اناس سوف تدخل بينهم»، وهمچنين ~~جمع مؤنث آيد مانند «وكل مصيبات الزمان وجدتها»: واگر بر معرفه اضافه شود ~~مراعاة لفظ ومعناى آن جايز است مانند «كل القوم حضر او كل القوم حضروا»: ~~واگر اضافه حذف شود نيز مراعاة لفظ ومراعاة معنى جايز است مانند «كل حضر ~~وكل حضروا»: وگاهى چنانچه مقدر مفرد ونكره باشد بايد بصورت مفرد آيد واگر ~~جمع باشد بصورت جمع آيد كه در اينجا تنوين عوض از مضاف اليه است وتقدير آن ~~چنين است «كل واحد» در مفرد و«كلهم» در جمع واگر كل بعد از نفى قرار گيرد ~~نفى براى همه نخواهد بود مانند «ما جاء كل القوم» يعنى بعضى از آن قوم ~~آمدند واگر نفى بعد از كل قرار گيرد نفى براى همه مى باشد مانند «كلهم لم ~~يقوموا» يعنى هيچ يك از آنها بر نخواستند، (ال) بر سر كل در نمىيد مگر آنكه ~~عوض از مضاف اليه باشد يا آنكه لفظ آن مراد باشد مانند: «الكل لإحاطة ~~الأفراد». # =الكل- ### || AUTO [كل]: مص، بر مفرد وغيره اطلاق مى شود وگاهى جمع مذكر ومؤنث آن ~~بگونه (كلول) مىورند كه به معناى ناتوان است، شخص سنگين كه در او خيرى ~~نباشد، پشت چاقو يا شمشير، بلائى كه حادث شود، اهل وعيال، وكيل، يتيم، ~~سنگينى، بت، كسى كه نه فرزند دارد ونه پدر؛ «سيف كل»: شمشير كند. # =كلا- ### || AUTO [كلو]: اسمى است كه لفظ آن مفرد ومعناى آن مثنى است وبا مذكر ~~تأكيد مى شود وهمواره چه از نظر لفظ ويا معنى اضافه بر يك كلمه معرفه كه ~~دلالت بر دو نفر داشته باشد مى شود. هرگاه به اسم ظاهر اضافه شود الف آن به ~~حال خود باقى مى ماند واعراب آن تقديرى مى شود مانند «رأيت كلا الرجلين» ~~واگر به ضميرى اضافه شود اعراب آن اعراب مثنى خواهد بود مانند «جاء الرجلان ms1588 ~~كلاهما» و«رأيت الرجلين كليهما» واگر ضمير بر آن اعاده شود مراعات لفظ در ~~مفرد بودن جايز است مانند «زيد وعمرو كلاهما قائم» واين افصح است، اما ~~مراعات معنى نيز جايز است مانند «كلاهما قاما» و«زيد وعمرو كلاهما قائمان» ~~كه كمتر بكار مى رود ودر جمله «كلاهما محب لصاحبه» مراعات لفظ مى شود زيرا ~~به معناى «كل منهما» مى باشد. # =كلى- ### || AUTO - كليا [كلي] الرجل: به كليه او زد وآن را به درد آورد. # =الكلى- ### || AUTO [كلي]: جمع (كلية) است،- من الطير: چهار پر كه در بال پرنده ~~است؛ «كلى الوادي»: اطراف وپيرامون دره. # =الكلاء- ### || AUTO [كلأ]: لنگرگاه كشتى، ساحل رودخانه. # الكلاب: ديوانگى سگ، هارى سگ. # =الكلاب- # ج كلاليب: قلاب، قلاب آهنى كه اسب سوار پاى خود را در آن قرار مى دهد، ~~چوبى كه با آن پشت درب را مى بندند، ميله كج وآهنى كه با آن آتش را تكان مى ~~دهند وجابه جا مى كنند. # =الكلاب- ### || AUTO ج كلاليب: سگبان، آموزش دهنده سگهاى شكارى، قلابى سر كج كه بر ~~آن گوشت وغيره آويزند، آهنى كه در يك طرف هودج قرار مى گيرد. # =الكلاح- ### || AUTO يقال «عام كلاح»: سالى سخت وتنگ. # =الكلاس- ### || AUTO آهك ساز، آهك فروش؛ «سيف كلاس»: شمشير برنده. # =الكلاسيكية- ### || AUTO أو الأدب الكلاسيكي: روش ادبيات كلاسيكى بر طبق برنامه هاى ~~ادبى لاتينى ويونانى. # =الكلاكل- ### || AUTO [كلكل]: گروهها وجمعيتها. # =الكلالة- ### || AUTO [كل]: خستگى، كسى كه پدر وفرزند ندارد. # =الكلاليب- ### || AUTO «كلاليب البازي»: چنگالهاى باز؛ «كلاليب الشجر»: خارهاى درخت. # =الكلام- # زمين سخت ومحكم. # =الكلام- # سخن؛ «علم الكلام»: از علوم شرعيه اسلامى است كه درباره ذات وصفات بارى ~~تعالى واحوال كائنات از مبدأ ومعاد بحث مى كند. # =كلأ- # - كلأ وكلأ وكلاءة [كلأ] الله فلانا: خدا او را نگهدار باشد،- النجم متى يطلع: ### || AUTO پى گيرى كرد كه چه وقت ستاره در مىيد،- بصره فى الشى ء: چند ~~بار به چيزى نگاه وتأمل كرد،- ه بالسوط: او را با شلاق زد،- كلأ وكلوءة ~~الدين: پرداخت بدهى به تأخير افتاد،- عمره: عمر او پايان يافت،- كلأ ~~المكان: علف وگياه در آنجا فراوان شد،- ت ms1589 الناقة: شتر علف وگياه خورد. # =كلئ- # - كلأ [كلأ] المكان: در آن مكان گياه وعلف فراوان شد،- ت الناقة: شتر ~~گياه وعلف خورد. # =كلأ- # تكليئا وتكلئة [كلأ] السفينة: كشتى را به ساحل نزديك كرد،- الرجل: آن مرد را PageV01P733 ### || AUTO زندانى كرد،- فى الأمر: در آن كار تأمل كرد،- الى فلان فى ~~الأمر: در آن كار بر او پيشقدم شد،- تكلئة: به جائى آمد كه در آن از وزش ~~باد در امان باشد،- فى الطعام وغيره: خواربار وجز آن را پيش خريد وپيش فروش ~~كرد،- تكليئا: بيعانه گرفت. # =الكلأ- ### || AUTO ج أكلاء [كلأ]: گياه خشك ويا تر وتازه. # =الكلئ- ### || AUTO [كلأ]: «مكان كلى ء»: جائى كه پر از گياه وسبزه باشد. # =الكلئة- ### || AUTO [كلأ]: «أرض كلئة»: جائى كه پر از گياه وسبزه باشد. # =كلب- ### || AUTO - كلبا الفرس: اسب را مهميز زد،- المزادة: توشه دان را سوراخ ~~كرد واز آن دوالى در گذراند،-- كلبا الرجل: آن مرد صداى سگ در آورد تا ساير ~~سگها بشنوند وصدا در آورند،- الكلب: آن سگ هار شد وبه خوردن گوشت آدمى ~~معتاد شد. # =كلب- # - كلبا: تشنه شد،- الكلب: سگ هار شد وبه خوردن گوشت آدمى معتاد شد، به ~~بيمارى هارى مبتلا شد،- الرجل: # سگ هار او را گزيد، در اثر گزيدن سگ به بيمارى هارى دچار شد، خشمگين وبى ~~عقل شد، غذاى بسيار خورد ولى سير نشد،- على الأمر: در آن امر حرص ورزيد،- ~~فى كذا: به چيزى طمع كرد،- على الرجل: # بر آن مرد اصرار كرد،- القد على الأسير: # تسمه كه با آن اسير را بسته بودند خشك شد وبر او فشار آورد،- الشجر: برگ ~~درخت در اثر كم آبى خشك وخشن شد وبه جامه كسى كه از كنار بر آن گذشت ~~گيركرد،- الشتاء او الزمان: زمستان يا روزگار سخت شد. # =كلب- # كلابا الرجل: خرد آن مرد بعلت بيمارى هارى كه از سگ گرفته بود از دست رفت. # =كلب- # تكليبا [كلب] الكلب: به آن سگ شكار كردن ياد داد. # =الكلب- # (ح): سگ،- ج كلاب واكلب وجج أكالب وكلابات، ميله آهنى سنگ زيرين آسياب، ~~پاره آهن كج به شكل چنگك كه مسافر در طرف پالان ستور ms1590 قرار مى دهد وبر آن ~~توشه مىويزد، ميخ دسته ى شمشير، چوبى كه با آن ديوار را نگهدارى كنند، هر ~~چه كه با آن چيزى را ببندند، دامنه تپه، آغاز افزايش آب در دره،- من الفرس: ~~خطى كه در وسط پشت اسب مى باشد؛ «استوى على كلب فرسه»: بر خط پشت اسب خود ~~نشست، (فك): نام ستاره اى است در آسمان؛ «كلب الجبار والكلب الأكبر والكلب ~~الأصغر وكلب الراعي الخ ... » همه اينها نام ستاره هاى معينى مى باشند؛ ~~«كلب الماء او كلب البحر»: سگ آبى يا دريايى؛ «كف الكلب» (ن): نام گياهى ~~است به شكل پنجه سگ؛ «لسان الكلب» (ن): نام گياه سگ زبان است؛ «كلاب ~~مكلبة»: سگهاى شكارى؛ «الكلاب البريدية»: سگهاى پستى كه به هنگام جنگ كار ~~مأمور پست ونامه رسانى را انجام مى دهند. # =الكلب- # مص،- (طب): گونه اى بيمارى مانند ديوانگى است كه در سگها پديد مىيد وبا ~~گاز گرفتن سگ به انسانها سرايت مى كند، تشنگى شديد، آغاز زمستان. # =الكلب- ### || AUTO آنكه مبتلا به بيمارى كلب (هارى) باشد: «عام كلب»: سالى سخت ~~وخشك وبى حاصل؛ «دهر كلب»: زمانه اى پر رنج ومشقت براى مردمش؛ «سائل كلب»: ~~آنكه بسيار سئوال وتقاضا كند؛ «هو كلب على كذا»: او حريص وآزمند به چيزى است. # =الكلبة- # سختى وتنگى وقحطى، سختى سرما، كلبه مى فروش، موى كه در دو طرف بينى سگ ~~رويد،- (ح) گربه. # =الكلبة- # (ح): سگ ماده، خار بدون شاخه. # =الكلبة- ### || AUTO سگ ماده، درخت پر از خار؛ «أرض كلبة وارض كلبة الشجر»: زمين ~~خشن وخشك كه در آنجا بهارى نباشد. الكلبتان: انبر آهنگر كه با آن آهن ~~گداخته را مى گيرند، ابزار كشيدن دندان ونام ديگر آن (الكلابة) است. # =الكلة- # [كل]: مؤنث (الكل) است؛ «كلة امرأة» همچنان كه گويند «كل امرئ»، دير كردن ~~يا دير آمدن، ابزارى آهنين يا مانند آن كه بصورت دايره است واز دهانه آن ~~توپ پرتاب مى شود، گرده اى به اندازه فندق كه از شيشه سازند وكودكان با آن ~~بازى كنند، تيله. ms1591 # =الكلة- # [كل]: اسم مرة از (كل) است، تيغ كند كه برنده نباشد. # =الكلة- ### || AUTO ج كلل وكلات [كل]: پوشش نازك، پشه بند كه نام ديگر آن ~~(ناموسية) است، علامتى سرخ كه در بالاى هودج نصب كنند. # =كلتا- ### || AUTO [كلو]: اسمى است كه لفظ آن مفرد ومعناى آن مثنى است وبراى ~~تأكيد از آن استفاده مى شود. اين كلمه همواره چه از نظر لفظ ويا معنى معرفه ~~بوده ودلالت بر مثنى دارد ومضاعف مى شود وچنانچه به اسم ظاهر اضافه شود الف ~~آن بحال خود مى ماند واعراب آن تقديرى مى شود مانند «رأيت كلتا المرأتين» ~~واگر بر ضمير اضافه شود اعراب مثنى خواهد داشت مانند «رأيت المرأتين ~~كلتيهما»، واگر ضمير بر آن اعاده شود مراعات لفظ در مفرد بودن جايز است ~~مانند «كلتا الجنتين آتت اكلها» و«فلانة وفلانة كلتاهما قائمة» واين افصح ~~است ونيز مراعات معنى جايز است مانند: «كلتاهما قامتا»؛ «فلانة وفلانة ~~كلتاهما قائمتان» واين قول ضعيف است ونيز در عبارت «كلتاهما محبة لصاحبتها» ~~رعايت لفظ مى شود زيرا معناى آن چنين است (كل منهما) يعنى هر يك از آن دو نفر. # =كلثم- ### || AUTO كلثمة [كلثم] لحم الوجه: گوشت لپ چهره بگونه خوشروئى جمع شد. # =الكلثوم- # آنكه صورت وچهره اش گوشتالود باشد، ابريشمى كه بر سر پرچم PageV01P734 ### || AUTO بندند. # =كلح- # - كلوحا وكلاحا وجهه: چهره اش عبوس وگرفته شد. # =كلح- ### || AUTO ### || AUTO تكليحا [كلح] وجهه: چهره خود را گرفته وعبوس كرد. # =كلس- ### || AUTO تكليسا [كلس] البيت: خانه را آهك اندود كرد،- الشى ء: چيزى را ~~بگونه آهك در آورد،- عن قرنه: از حريف خود ترسيد وفرار كرد،- عليه: بر او ~~حمله كرد وايستادگى نمود. # =الكلس- ### || AUTO آنچه از سوخته سنگ ومرمر ومانند آن بدست مىيد، آهك. # =الكلسة- # رنگ تيره مايل به سياهى. # =الكلسة- ### || AUTO ج كلسات: جوراب كه نام ديگر آن (القلشين ج قلاشين) است ودر ~~زبان متداول رايج است. # =الكلسيوم- ### || AUTO (ك): كالسيم كه ماده اصلى در تركيب استخوان ودندان است. # =كلف- # - كلفا الوجه: چهره اش به رنگ تيره گرفته شد، چهره اش سرخ رنگ ms1592 وگرفته ~~شد،- به: او را بسيار دوست داشت وبه او عشق ورزيد،- الأمر: آن امر را به ~~سختى قبول كرد وبه عهده گرفت. # =كلف- # تكليفا [كلف] ه: او را به كارى سخت گمارد،- نفسه عناء: خود را به كارى ~~سخت انداخت،- ه كذا: مخارج وهزينه آن چيز فلان مقدار بود؛ «مهما كلف ~~الأمر»: ### || AUTO در هر صورت وبه هر قيمت كه باشد. # =الكلف- # سياهى در زردى. # =الكلف- ### || AUTO مرد عاشق، آنكه چيزى را بسيار دوست دارد. # =الكلفاء- ### || AUTO مؤنث (الأكلف) است، مى سرخ كه رنگ آن مايل به سياهى باشد، خمره ~~اى كه رنگ آن آميخته به سرخى وسياهى باشد. # =الكلفة- ### || AUTO رنگ سرخ تيره يا رنگ سياه آميخته به سرخى، مشقت، تحمل سختى، ~~كارى كه در هنگام پديد آمدن حادثه يا براى اثبات حق بعهده گيرند، بهاى آن ~~چيز به اضافه هزينه ومخارج آن. # =الكلك- ### || AUTO ج كلكات: كلك، قايقى است كه در رودخانه هاى عراق بكار گرفته مى ~~شود ومعروف به (الطوف) است. اين واژه فارسى است. # =الكلكال- ### || AUTO ج كلاكيل [كلكل] (ع ا): مرادف (الكلكل) است. # =الكلكل- ### || AUTO ج كلاكل [كلكل] (ع ا): سينه وحد فاصل ميان دو ترقوه يا درون ~~قسمت بالاى سينه،- من الفرس: آن قسمت از شكم اسب كه هنگام نشستن با زمين ~~تماس حاصل مى كند. # =كلل- # تكليلا [كل] السيف: شمشير نبريد،- الرجل: آن مرد رفت وخانواده اش را در ~~سختى رها كرد، عن الأمر: ترسيد وآن كار را انجام نداد،- ه: تاج بر سر او ~~نهاد،- الكاهن العروسين: كاهن عروس وداماد را به عقد يكديگر در آورد وهنگام ~~نماز ازدواج بر سر آنها دو تاج گل نهاد،- ه بالحجارة: بر روى آن سنگ نهاد،- ~~السحاب السماء: ابر آسمان را از هر طرف احاطه كرد،- فى الأمر: در آن كار ~~كوشش كرد،- السبع: جانور درنده حمله كرد وباز نايستاد،- عليه بالسيف: با ~~شمشير بر او حمله كرد. # =كلل- ### || AUTO [كل] بالنجاح: كامياب وپيروز شد. # =كلم- # - كلما ه: او را زخمى كرد. # =كلم- ### || AUTO تكليما [كلم] ه: او را زخمى كرد،- تكليما وكلاما ه: با او سخن گفت. # =الكلم- ### || AUTO مص،- ج ms1593 كلوم وكلام: زخم. # =الكلمة- # ج كلمات: مرادف (الكلمة) است. # =الكلمة- # ج كلم: لفظ، كلمه، گفتار چه يك كلمه ويا يك جمله باشد. # =الكلمة- ### || AUTO ج كلم وكلمات: كلمه، واژه، «الكلمة» و«كلمة الله»: در اصطلاح ~~مسيحيان اقنوم دوم از ثالوث اقدس است؛ «كلمة التقوى»: بسم الله الرحمن ~~الرحيم است؛ «العشر الكلمات»: سفارشهاى دهگانه خدا در مذهب مسيح، كلمه بر ~~سخنرانى وشعر نيز اطلاق مى شود؛ «القى كلمة»: سخنرانى كرد؛ «بكلمة اخرى»: ~~بعبارت ديگر؛ «اجتمعت كلمتهم على»: آنها بر موضوعى اتفاق كردند؛ «جمع ~~الكلمة»: اتحاد واتفاق نظر. # =الكلوء- ### || AUTO [كلأ]: چشمى كه بيدار ماند وبخواب نرود؛ «عين كلوء» چشم انداز. # =الكلوب- ### || AUTO ج كلاليب: مرادف (الكلاب) است. # =الكلوة- ### || AUTO ج كلى وكلوات [كلي] (ع ا): كليه، قلوه. # =الكلور- ### || AUTO (ك): ماده اى ساده وگازى زرد رنگ متمايل به سبزى كه بوى خفه ~~كننده اى دارد واولين گاز سمى است كه در جنگ جهانى سال 1915 بكار برده شد. ~~اين ماده براى ضد عفونى كردن اشياء وپاك كردن رنگها نيز بكار مى رود، كلر. # =الكلوروميسيتين- ### || AUTO كلورومايسين، داروئى است كه با آن بيمارى تيفوئيد ورسته هاى ~~آنرا درمان كنند. # =الكلوي- # [كلي]: منسوب به (الكلوة) است؛ «التهاب كلوي»: التهاب يا ورم كليه؛ «مغص ~~كلوي»: بيمارى كليه. # =كلي- # - كلى [كلي]: كليه او متورم شد ودرد گرفت. # =كلي- ### || AUTO [كلي]: به درد كليه دچار شد. # =الكلي- # [كلي]: آنكه به بيمارى كليه دچار شده باشد. # =الكلي- ### || AUTO [كل]: منسوب به (الكل) است؛ «العلم الكلي»: دانش الهى. # =الكليات- ### || AUTO [كل] في عرف المنطقيين: در اصطلاح دانشمندان علم منطق عبارت از ~~جنس است مانند جنس حيوانيت ونوع مانند انسانيت وفصل مانند ناطقيت وعرض خاص ~~مانند ضاحكيت (خنده) وعرض عمومى مانند كتابت (نوشتن) است. # =الكليب- ### || AUTO ج كلبى: آنكه به بيمارى هارى دچار باشد. # =الكلية- # ج كلى وكليات [كلي] (ع ا): كليه PageV01P735 ### || AUTO ### || AUTO كه واحد (كليتين) است، دو غده در سمت راست وچپ ~~وپيوسته به استخوان دو طرف پهلوى انسان است وكار آنها تصفيه وبيرون كردن ~~ادرار از خون است،- من القوس: فاصله ى سه وجب ms1594 از دسته ى كمان است،- من ~~السحاب: دامنه وقسمت پائين ابر. # =الكلية- ### || AUTO [كل]: دانشكده يا مدرسه عالى؛ «كلية الشي ء»: مجموعه كامل هر ~~چيزى؛ «اخذ بكليته»: همه ى آن چيز را گرفت. # =الكليل- # ج كلال [كل]: خسته وناتوان؛ «بصر كليل»: چشم كم سو: «سيف كليل»: ### || AUTO شمشير كند. # =الكليم- # ج كلمى: مجروح، زخمى،- ج كلماء: آنكه با تو سخن گويد، همسخن؛ «كليم ~~الله»: لقب حضرت موسى (ع) است. # =كم- # استفهام يا پرسش عددى است؛ «كم درهما لك»: چند درهم (پول نقره يا فلزى) ~~دارى؟ كه در اينجا (درهما) مميز كم استفهاميه است كه همواره منصوب بوده ~~ومجرور كردن آن جايز نمى باشد. وگاهى (خبريه) بمعناى بسيار مىيد مانند «كم ~~عبد او كم عبيد ملكت»: چه بسيار بنده وغلام داشتم. در اينجا (عبد) تمييز كم ~~خبرى است كه وجوبا به (من) مضمرة مجرور است وهرگاه حرف (كم) از تميز خود ~~فاصله گيرد منصوب مى شود مانند «كم لي عبدا»: چه بسيار غلام دارم. # =كم- # - كما [كم] الشي ء: آن چيز را پوشانيد وپنهان كرد،- البعير: دهان شتر را ~~با پوزبند بست،- الناس: مردم جمع شدند،- ت النخلة: نخل خرما غلاف شكوفه هاى ~~خود را بيرون آورد. # =كم- ### || AUTO ### || AUTO [كم] ت النخلة: مترادف (كمت) است. # =الكم- # ج أكمام وكممة [كم]: آستين جامه وپيراهن. # =الكم- # [كم]: اندازه وكميت. # =الكم- ### || AUTO ج أكمة وأكمام وكمام وأكاميم [كم]: غلاف شكوفه يا ميوه يا خوشه ~~خرما كه پس از شكافته شدن از آن شكوفه وميوه بيرون آيد. # =كمى- # - كميا [كمي] شهادته وغيرها: گواهى خود وجز آنرا پنهان كرد،- نفسه: خود ~~را با زره وكلاه خود پوشانيد. # =كمى- ### || AUTO تكمية [كمي] نفسه: خود را پنهان كرد. # =الكماء- ### || AUTO ### || AUTO [كمأ]: فروشنده ى قارچ يا سماروغ، آنكه سماروغ را ~~براى فروش جمع آورى كند. # =الكماج- ### || AUTO گونه اى نان، نان كماج. اين واژه فارسى است. # =الكماجة- ### || AUTO واحد (الكماج) است. # =الكماد- ### || AUTO ### || AUTO گرم كردن اندام با پارچه ومانند آن، كمپرس زخم يا ~~عضوى كه درد كند، اسم است از (كمد القصار الثوب). # =الكمادة- ### || AUTO كمپرس زخم يا ms1595 عضوى كه درد كند با پارچه ى گرم. # =الكماشة- ### || AUTO ميخ كش، گاز انبر. # =الكمال- ### || AUTO مص، اسم مصدر است. # =الكماليات- ### || AUTO اشياء غير ضرورى در زندگى روزمره. # =الكمام- ### || AUTO [كم]: پوزبند حيوان كه چيزى را نگزد ويا نخورد. # =الكمامة- # [كم]: مترادف (الكمام) است، كاسه پشت گل، غلاف شكوفه ى خرما. # =كمأ- ### || AUTO - كمأ [كمأ] ه: به او سماروغ خورانيد. # =كمئ- ### || AUTO - كمأ [كمأ]: پنهان شد،- ت يده من البرد او العمل: دستش از ~~سرما شكاف برداشت ومانند سماروغ شد. # =الكم ء- # [كمأ]: مص،- اكمؤ وكمأة (ن): ### || AUTO گونه اى قارچ از رسته ى (الكمئيات) است كه در زير زمين رويد. ~~رنگ آن تيره واز آن غذاى خوشمزه تهيه كنند. # =الكمبيالة- ### || AUTO (ت): سفته، سند، حواله ى كتبى. # =الكمبيو- # (ت): صرافى وتبديل پول وارز. اين واژه ايتاليائى است. # =كمت- # - كمتا الغيظ: خشم را پنهان كرد. # =كمت- # - كمتا وكماتة وكماتة وكمتة الفرس: اسب سرخ رنگ مايل به سياهى شد. # =كمت- # تكميتا [كمت] الثوب: پيراهن را به رنگ سرخ مايل به سياهى در آورد. # =كمت- # [كمت] ت الخمر أو الفرس وغيرهما: ### || AUTO مي يا اسب وجز آنها به رنگ سرخ مايل به سياهى در آمدند. # =الكمة- ### || AUTO [كم]: كلاه گرد يا عمامه، هر ظرفى كه با آن چيزى را بپوشانند. # =الكمتة- ### || AUTO رنگ كميت (سرخى مايل به سياهى). # =الكمثرى- ### || AUTO (ن): گلابى، نام ديگر آن (الإجاص) است. # =الكمثراة- ### || AUTO (ن): يك دانه گلابى. # =الكمخة- # چركى كه بر روى ظرف وجز آن ظاهر شود. # =كمد- # - كمدا وكمودا القصار الثوب: گازر جامه را كوبيد. # =كمد- # - كمدا: چهره او گرفته شد،- الرجل: قلب او در اثر اندوه وغم درد گرفت،- ~~الثوب: لباس كهنه شد ورنگ آن دگرگون گرديد. # =كمد- ### || AUTO تكميدا [كمد] العضو: عضو را با قرار دادن پارچه بر روى آن گرم كرد. # =الكمد- # دگرگونى وگرفتگى رنگ چهره، غم واندوه سخت. # =الكمد- # مرادف (الكمد) است. # =الكمد- ### || AUTO آنكه در اثر ناراحتى واندوه دچار بيمارى قلبى شده باشد. # =الكمدة- ### || AUTO مرادف (الكمد) است. # =كمر- ### || AUTO - كمرا ه بالغطاء: او را طورى پوشانيد كه چيزى از آن پيدا ~~نشود. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =الكمر- ### || AUTO ms1596 (ب): هر ساختمان طاق دار ضربى مانند پلها، كمربندى كه در آن ~~پول نهند. # =كمرك- # كمركة [كمرك] البضاعة: عوارض گمركى را پرداخت. (اين كلمه فارسى PageV01P736 ### || AUTO است). # =الكمرك- ### || AUTO (ت): عوارض گمركى كه از كالاهاى داخلى وخارجى معمولا گرفته مى ~~شود، اداره گمرك. اين كلمه فارسى است وعربى آن (مكس) است. # =كمش- ### || AUTO - كمشا ه عند العامة: او را گرفت ويا دستگير كرد،- من الشى ء ~~كمشة عند العامة ايضا: يك مشت پر از چيزى را گرفت. # =كمكم- ### || AUTO كمكمة [كمكم] الشي ء: آن چيز را پنهان كرد. # =كمل- # - كمالا وكمولا: آن چيز تمام وكمال شد. # =كمل- # - كمالا وكمولا: مرادف (كمل) است. # =كمل- # - كمالا وكمولا: مرادف (كمل) است. # =كمل- ### || AUTO تكميلا [كمل] الشي ء: آن كار يا آن چيز را تكميل وتمام كرد. # =الكمل- ### || AUTO به معناى (الكامل) است. # =كمم- ### || AUTO تكميما [كم] القميص: براى جامه دو آستين دوخت،- ت النخلة: نخل ~~خرما غلافهاى شكوفه هاى خود را بيرون آورد. # =كمن- # - كمونا: آن مرد پنهان ومخفى شد، او در كارى كه نمى داند دخالت كرد. # =كمن- # - كمونا: مرادف (كمن) است، به بيمارى تورم پلك چشم يا خارش آن دچار شد،- ~~ت عينه: چشم آن مرد تاريك وكم سو شد. # =كمن- ### || AUTO كمونا: به بيمارى تارى چشم دچار شد،- ت عينه: چشم او تار يا ~~متورم شد. # =الكمنة- ### || AUTO تارى چشم يا ورم پلك آن، خارش پلكهاى چشم كه باعث سرخى آنها شود. # =الكمنجة- ### || AUTO (مو): كمانچه (موسيقى) - اين كلمه فارسى است. # =كمه- ### || AUTO - كمها: آن مرد كور يا شبكور شد،- بصره: چشمش تاريك شد،- ~~النهار: روز تاريك شد وگرد وغبار جلو آفتاب را گرفت،- الرجل: رنگ چهره او ~~تغيير كرد، عقل از سر او پريد. # =الكمهاء- ### || AUTO مؤنث (الأكمه) است. # =الكمون- ### || AUTO (ن): گياه (زيره) كه در غذا از آن استفاده مى شود،- الحلو (ن): ~~گياه انيسون (باديان رومى) است. # =الكمونة- ### || AUTO (ن): واحد (الكمون) است. # =الكمي- # ج كماة وأكماة [كمي]: شجاع وقهرمان يا آنكه زره وكلاه خود در بر كرده ~~وبدست سلاح گرفته باشد، آنكه راز نگهدار است. # =الكمي- ### || AUTO [كم]: منسوب به (كم) است. # =الكميت- ### || AUTO من الخيل، ms1597 ج كمت (للمذكر والمؤنث): اسبى كه رنگ آن سرخ مايل به ~~سياهى باشد. اين كلمه تصغير (أكمت) بر خلاف قياس است، از نامهاى مي كه رنگ ~~آن ميان سياهى وسرخى است. # =الكمية- ### || AUTO ج كميات [كم]: مؤنث (الكمي) است، مقدار واندازه، كميت. # =الكميد- ### || AUTO بيمار قلبى كه در اثر غم واندوه مريض شده باشد. # =الكميل- ### || AUTO به معناى (الكامل) است. # =الكمين- ### || AUTO ### || AUTO گروهى كه خود را در كمينگاه پنهان مى كنند تا ~~ناگهان بر سر دشمن بتازند؛ «نصب له كمينا»: براى او دام يا تله نصب كرد،- ج ~~كمناء: آنكه در امرى كه نداند دخالت كند. # =كن- # - كنا وكنونا [كن] الشي ء: آن چيز را در جاى خود پنهان كرد وروى آن را ~~پوشانيد واز تابش خورشيد محافظت كرد،- العلم وغيره فى نفسه: دانش ومعلومات ~~را در درون خود نگهداشت،- فى اصطلاح العامة: آرام شد؛ «كنت الريح»: وزش باد ~~آرام شد. # =كنن- ### || AUTO تكنينا [كن] الشي ء: مرادف (كنه) است،- العلم وغيره فى نفسه: ~~دانش وجز آن را براى خود نگهداشت. # =الكن- ### || AUTO ج أكنان وأكنة [كن]: خانه، پناهگاه پوشش وپرده. # =كنى- # - كناية [كني] بالشى ء عن كذا: از فلان چيز به كنايه وپوشيده سخن گفت؛ ~~«زيد كثير الرماد»: كنايه از سخاوت وبخشش زيد است، به چيزى سخن گفت ولى ~~مقصودش چيز ديگرى بود،- كنية وكنية زيدا: او را ابا فلان يا ابى فلان ناميد. # =كنى- # تكنية [كني] زيدا أبا فلان أو بأبي فلان: ### || AUTO زيد را ابو فلان ناميد. # =الكناد- # آنكه كفران نعمت كند، ناسپاس، بسيار بران. # =الكناد- ### || AUTO (عامية فارسية): حاشيه جامه، كنار دريا، پيرامون هر چيزى. # =الكنارات- ### || AUTO ابزار موسيقى مانند عودها ودفها وطبلها وطنبورها. # =الكنارة- ### || AUTO ### || AUTO واحد (الكنارات ويا الكنانير) است. # =الكنارة- ### || AUTO يك قطعه از پارچه كتانى (اين كلمه يونانى است)، مرادف ~~(الكنارة) است. # =الكناري- ### || AUTO (ح): قنارى (پرنده اى كوچك وخوش صدا وزرد رنگ) اين واژه ~~اسپانيايى است. # =الكناز- # ج كنز وكناز: مرد پر گوشت وتوانا. # =الكناز- ### || AUTO آنكه بسيار مال وپول جمع آورى كند ونگهدارى كند. # =الكناس- # ج أكنسة وكنس: لانه آهو. # =الكناس- ### || AUTO جاروب ms1598 كش، رفتگر. # =الكناسة- ### || AUTO آشغال وزباله، خاكروبه، زباله دان. # =الكناشات- ### || AUTO بيخهاى درخت كه از آن شاخه ها بيرون آيد. # =الكناشة- ### || AUTO واحد (الكناشات) است، دفترى كه در آن مسائل گزيده وفوائد ~~وسخنان نادر ولطيفه ها نوشته مى شود. # =الكنافة- # ج كنافات (ط): نوعى شيرينى كه در ميان آن پنير يا خامه نهند. # =الكنان- ### || AUTO ج أكنة [كن]: پوشش وحافظ هر چيزى. # =الكنانة- # ج كنائن وكنانات [كن]: جعبه جاى تير كه معمولا از پوست يا چوب ساخته مى ~~شود، تركش. # =الكنانير- ### || AUTO ابزار موسيقى مانند عودها ويا دايره ها وطبلها. # =والكناية- # [كنو وكني]: مص،- فى PageV01P737 ### || AUTO الاصطلاح: تعبيرى است كه با لفظى غير صريح آيد مانند «هم بنو ~~امي»: آنها برادران من مى باشند؛ «هو كناية عن»: آن چيز عبارت است از ... # =الكنة- # ج كنات وكنان [كن]: سقف يا سايه بان سر درب منزل كه آن را سر درى گويند، ~~طاقچه ى خانه، رف. # =الكنة- # ج كنائن [كن]: اسم مرة از (كن) است، زن پسر (عروس)، زن برادر. # =الكنة- ### || AUTO [كن]: پرده وپوشش هر چيزى، سفيدى. # =الكنتراتو- ### || AUTO ج كنتراتات: كنترات، قرار داد كه معمولا ميان دو نفر يا بيشتر ~~براى انجام كارى يا امرى با شرايط معينى تنظيم مى شود، متن قرار داد يا ~~كنترات. اين كلمه ايتاليايى است. # =كند- ### || AUTO - كنودا النعمة: كفران نعمت كرد،- كندا الشي ء: آنرا قطع كرد، بريد. # =الكند- ### || AUTO للمذكر والمؤنث: ناسپاس (اين كلمه براى مذكر ومؤنث يكسان است). # =الكندة- ### || AUTO قسمتى از كوه. # =الكندر- ### || AUTO كندر، نوعي صمغ كه درخت آن خاردار وبرگ آن مانند مورد است. ~~(اين كلمه يونانى است). # =الكندرة- ### || AUTO نوعى كفش زنانه (اين كلمه تركى است) ودر عراق به آن (قندرة) گويند. # =الكندور- ### || AUTO (ح): كركس امريكاى جنوبى كه بيش از ساير پرندگان در فضا مى پرد. # =كنز- ### || AUTO - كنزا المال: مال را جمع آورى وآن را ذخيره كرد، مال را در ~~زمين دفن كرد،- السقاء: مشك را پر كرد. # =الكنز- # مص،- ج كنوز: ثروتى كه در زير زمين دفن شده باشد، هر چيزى كه بعنوان ~~ذخيره جمع آورى شده باشد، آنچه ms1599 كه در آن مال قرار دهند مانند صندوق وگنجه، ~~گنج. اين واژه فارسى است. # =الكنز- ### || AUTO «رجل كنز اللحم»: مرد چاق وپر گوشت وفربه. # =كنس- # - كنسا البيت: خانه را جاروب كرد،-- كنوسا الظبى: آهو در لانه خود پنهان شد. # =كنس- ### || AUTO تكنيسا [كنس] البيت: خانه را جاروب كرد. # =كنش- ### || AUTO - كنشا الثوب: حاشيه جامه را بافت،- المسواك الخشن: مسواك زبر ~~را نرم نمود. # =كنع- # - كنوعا: آن چيز گرفته ومنقبض شد،- ت العقاب: عقاب بالهاى خود را براى ~~فرود آمدن در هم كشيد،- الأمر: آن امر نزديك شد،- اليه: به او فروتن ~~ومتواضع شد،- بالله: به خدا سوگند خورد،- عن الأمر: # از آن امر ترسيد وفرار كرد. # =كنع- # - كنعا: آن چيز خشك ودر هم كشيده شد. # =كنع- ### || AUTO تكنيعا [كنع] الشي ء: آن چيز را گرفت وفشرد،- يده: دست او را ~~فلج وناتوان كرد. # =الكنع- ### || AUTO آنكه دستش خشك وفلج شده باشد. # =كنف- # - كنفا الشي ء: آن چيز را محافظت ونگهدارى نمود،- الإبل وللإبل: براى ~~شتران خوابگاه ساخت،- الدار: براى خانه مستراح ساخت،- يده: مشت خود را براى ~~برداشتن آب جمع كرد،- الرجل: آن مرد را كمك كرد،- فلانا عن الأمر: فلانى را ~~از آن كار باز داشت، عنه: از آن كار برگشت ومنصرف شد. # =كنف- ### || AUTO تكنيفا [كنف] الرجل: آن مرد را احاطه كرد. # =الكنف- # كيسه اى كه در آن متاع بازرگان يا چوپان باشد، توشه دان. # =الكنف- # ج أكناف: جانب، سايه، بال پرنده، ناحيه؛ «كنف الإنسان»: دامن يا فضاى ~~بازوان وسينه انسان؛ «انت فى كنف الله»: ### || AUTO تو در سايه لطف ورحمت خدائى. # =الكنفة- ### || AUTO ناحيه ومكان. # =الكنفروا- ### || AUTO (ن): نوعى خزه سبز رنگ كه بر روى آبهاى شيرين مى رويد. # =كنكن- # كنكنة [كنكن]: در خانه خود نشست، تنبل شد، گريخت. # =الكنه- ### || AUTO اصل وگوهر چيزى واندازه وكيفيت آن، وقت وزمان؛ «فإن كلام المرء ~~فى غير كنهه»: سخن نابهنگام وبى موقع شخص. # =الكنوة- # ج كنى [كنو وكني]: كنيه. # =الكنوة- ### || AUTO ج كنى [كنو وكني]: كنيه. # =الكنود- ### || AUTO للمذكر والمؤنث: ناسپاس، كفران نعمت كننده، گناهكار، شاكى كه ~~به درگاه خدا مصيبتهاى خود را بر شمرد ولى نعمتهاى خدا را فراموش كند، ~~بخيل؛ ms1600 «ارض كنود»: زمين خشك وبى حاصل. # =الكني- ### || AUTO [كني]: همنام؛ «هو كنيه»: يعنى هر دو يك كنيه دارند همچنانكه ~~گويند؛ «هو سميه»: با او همنام است. # =الكنية- # ج كنى [كني]: اسم علم است كه با لفظ أب، ابن، أم، بنت مىيد، اسمى است كه ~~براى بزرگداشت شخص بر زبان مىورند. # =الكنية- ### || AUTO ج كني [كني]: مرادف (الكنية) است. # =الكنيز- ### || AUTO خرمائى كه در زنبيل براى زمستان ذخيره كنند؛ رجل كنيز اللحم»: ~~مرد چاق وپر گوشت وفربه. # =الكنيس- ### || AUTO توبره علف كه بر گردن ستور آويزند، معبد يهوديان. # =الكنيسة- ### || AUTO ج كنائس عند المسيحيين: كليساى مسيحيان، معبد يهوديان، محل عبادت. # =الكنيع- ### || AUTO مرد گرفته وناخورسند، شكسته دست، آنكه از راهى به راه ديگر رود. # =الكنيف- ### || AUTO ج كنف وكنف: كت يا پوشاك، آنكه پوشاك بر تن كرده است، سپر، ~~سايبان يا پوشش بالاى درب خانه، مستراح، خوابگاه ستوران كه از چوب درخت سازند. # =الكنين- ### || AUTO [كن]: پوشانده شده، پنهان. # =الكهام- # مرد عليل وناتوان، پير وسالخورده، كسيكه اندوخته مالى ندارد، اين كلمه در ~~جمع نيز بكار مى رود؛ «قوم PageV01P738 ### || AUTO كهام»: مردم تنگدست وبينوا. # =الكهانة- ### || AUTO حرفه كاهن، پيشگوئى. # =كهب- # - كهبا وكهوبا: گرد وخاك به رنگ تيره مايل به سياهى بر روى آن نشست # كهب- ### || AUTO - كهبا وكهوبا: مرادف (كهب) است. # =الكهبة- ### || AUTO گرد وخاك به رنگ تيره مايل به سياهى. # =كهر- ### || AUTO - كهرا فلانا: با چهره گرفته وعبوس با او رو به رو شد، به او ~~پرخاش كرد، او را خشمگين وعصبانى كرد. # =كهرب- ### || AUTO كهربة [كهرب] الشي ء: در آن نيروى كهربا (برق) بكار برد- اين ~~كلمه فارسى است. # =الكهربا- ### || AUTO [كهرب]: صمغ درختى است به رنگ زرد كه هرگاه سابيده شود كاه ~~ومانند آن را به خود جذب مى كند واز اين كلمه (الكهرباء) گرفته شده است، ~~اين واژه فارسى است. # =الكهرباء- ### || AUTO [كهرب]: مرادف (الكهربا) است،- ف: نيروئى كه در بعضى مواد ~~بواسطه سابيدن يا گرمى يا به علت فعل وانفعالات شيميايى حادث مى شود ~~وكاربردهاى جاذبه، روشنايى، تحريك اعصاب حيوانات، تجزيه آب ونمك وغيره دارد. # =الكهربائي- ### || AUTO [كهرب]: ms1601 منسوب به (الكهرباء) است؛ «تيار كهربائى»: جريان برق؛ ~~«نور كهربائى»: روشنائى برق؛ «السيال الكهربائى»: نيروى برق كه در سيم ها ~~جريان دارد. # =الكهربائية- ### || AUTO [كهرب]: نيروى برق. # =الكهربية- ### || AUTO [كهرب]: مرادف (الكهربائية) است. # =الكهف- ### || AUTO ج كهوف: غار، پناهگاه. # =كهكه- ### || AUTO كهكهة [كهكه] المقرور: شخص سرمازده بر دستان خود دميد تا گرم شود. # =كهل- # - كهولا: آن مرد ميان سال شد. # =كهل- ### || AUTO - كهولة: مرادف (كهل) است. # =الكهل- # ج كهلون وكهول وكهال وكهلان وكهل: آنكه سن او تقريبا بين سى الى پنجاه ~~سال باشد # الكهلة- ### || AUTO ج كهلات وكهلات: مؤنث (الكهل) است. # =كهم- # - كهما وكهامة الرجل: آن مرد در جنگ ويارى كردن وبدست آوردن پيروزى سستى ~~به خرج داد. # =كهم- # - كهامة وكهوما: آن مرد ناتوان شد،- السيف: شمشير كند شد. # =كهم- ### || AUTO - كهامة وكهوما: آن مرد ناتوان شد،- السيف: شمشير كند شد،- ~~كهامة الرجل: در جنگ وپيروزى سستى كرد. # =كهن- # - كهانة لفلان: براى فلانى پيشگوئى كرد واز غيب سخن گفت. # =كهن- ### || AUTO - كهانة: كاهن شد يا اينكه كاهن بودن براى او امرى طبيعى شد. # =الكهنوت- # شغل كاهن، رتبه كاهن؛ «سر الكهنوت»: يكى از اسرار هفتگانه كليسا است كه ~~به موجب آن كاهن عهده دار انجام مراسم مذهبى مسيحيت مى گردد. ### || AUTO (اين كلمه سريانى است). # =الكهولة- ### || AUTO كهولت وميان سال شدن. # =الكهولية- ### || AUTO مرادف (الكهولة) است. # =الكهيرب- ### || AUTO [كهرب] (ف): الكترون كه امروزه عنصر اساسى وبسيار ريز وغير ~~قابل تجزيه در بوجود آوردن كهربا (برق) مى باشد. # =الكهيم- ### || AUTO مرادف (الكهام) است. # =الكو- ### || AUTO ### || AUTO ج كواء وكوى وكوات [كوي]: مرادف (الكوة) است. # =كوى- # - كيا [كوي] فلانا: پوست او را با آهن داغ كرد،- الثياب: جامه ها را اتو ~~كرد،- ت العقرب فلانا: عقرب او را گزيد؛ «كواني بعينه»: با چشم خود به من ~~بسيار نظر ودقت كرد. # =كوى- ### || AUTO تكوية [كوي] في داره كوى: در خانه خود پنجره ها را گشود. # =الكواء- ### || AUTO [كوي]: بروز فعال براى مبالغه است، مرد بد زبان ودشنام دهنده. # =الكوارة- # [كور]: مرادف (الكوارة) است، ظرف گلى است كه در آن آرد وگندم ومانند آنها ~~ذخيره كنند. # =الكوارة- # [كور]: عمامه، مرادف (الكوارة) است. # =الكوارة- ### || AUTO ظرفى ms1602 است كه از چوب ويا گل سازند تا زنبوران عسل در آن عسل ~~نهند ونيز به معناى عسل يا موم آن مى باشد. # =الكواسر- ### || AUTO پرندگان شكارى. # =الكوافر- ### || AUTO ظرفها ويا بشكه هاى مي. # =كوب- ### || AUTO تكويبا [كوب] الشي ء: آن چيز را بر روى سنگ كوبيد. # =الكوب- ### || AUTO ج أكواب: قدح يا ظرف بى دسته. # =الكوبان- ### || AUTO پوششى كه بر پشت اسبان اندازند. # =الكوبة- ### || AUTO طبل كوچك، سنگ گردى كه با آن دارو ومانند آن را كوبند ويا ~~سايند، شطرنج يا تخته نرد. # =الكوبة- ### || AUTO حسرت بر گذشته، پشيمانى از گذشته. # =كوبر- # الرجل في ماله: دارائى آن مرد را به زور گرفتند. # =كوبن- # كوبنة [كبن] الفرس: بر پشت اسب پوشش انداخت. اين واژه در زبان متداول ~~رايج است. # =الكوة- # ج كواء وكوى وكوات [كوي]: دريچه يا پنجره ديوار؛ «كوى النهر»: جويها ~~وجويبارها كه از رودخانه جدا مى شوند. # =الكوة- ### || AUTO ج كواء وكوى وكوات [كوي]: مرادف (الكوة) است. # =الكوثر- ### || AUTO [كوثر]: چيز بسيار وانبوه ومتراكم، گرد وغبار بسيار، مرد ~~بزرگوار وبسيار بخشنده، نهر كوثر در بهشت، مي ناب. # =الكوثل- # [كوثل]: عقب كشتى، دنباله كشتى. # =الكوثل- ### || AUTO [كوثل]: مرادف (الكوثل) است. # =الكوخ- # ج أكواخ وكوخان وكيخان وكوخة: # خانه اى كوچك كه از نى وگل سازند، PageV01P739 ### || AUTO جايگاهى كه زارع براى خود در مزرعه اتخاذ كند تا نگهبان وناظر ~~بر كشتزار خود باشد. # =كور- # تكويرا [كور] العمامة: عمامه را پيچانيد،- المتاع: كالا را روى هم قرار داد. # =كور- ### || AUTO [كور] ت الشمس: نور خورشيد جمع وپيچيده شد همچنانكه عمامه ~~پيچيده شود. # =الكور- # ج أكوار وأكور [كور]: پالان شتر،- ج أكوار واكور وكيران وكوران: كوره آتش ~~گلى،- ج اكوار: لانه زنبور، كندوى زنبور عسل. # =الكور- ### || AUTO مص،- ج أكوار: پيچش عمامه، فزونى، جمع كثير يا گله شتر وگاو. # =الكورار- ### || AUTO زهرى است كه مردم جنوب امريكا تيرهاى چوبى خود را به آن آلوده ~~مى كنند واين ماده گياهى از نوع (اللوغانيات) است. # =الكورة- ### || AUTO ج كور [كور]: مجتمع مسكونى. # =الكرنتينا- ### || AUTO قرنتينه كه معمولا مسافران ووسائط نقليه را به مدت چهل روز در ~~مرزها نگه مى دارند تا ms1603 احتمال سرايت بيمارى طاعون ويا وبا برطرف شود- اين ~~كلمه ايتاليائى است. # =الكوز- ### || AUTO ج أكواز وكيزان وكوزة [كوز]: كوزه،- ج أكواز عند العامة: ميوه ~~هاى صنوبر وانار وانجير. # =الكوزي- ### || AUTO ج كوزيون [كوز]: كوزه ساز. # =الكوس- ### || AUTO ج كوسان [كوس]: طبل، كوس؛ گونياى نجار كه با آن چوب را اندازه ~~گيرى كند وبنام (زاويه) معروف است- اين كلمه فارسى است. # =الكوسا- ### || AUTO [كوس] (ن): گياهى است به شكل خيار از نوع قرعيات كه در حجم از ~~كدو كوچكتر است وآن را پس از طبخ مى خورند. مركز اصلى آن امريكا است. # =الكوسى- ### || AUTO [كيس]: مؤنث (الأكيس) است. # =الكوساة- ### || AUTO [كوس] (ن): واحد (الكوسا) است كه در زبان متداول به (كوساية) ~~معروف است. # =كوسح- ### || AUTO كوسجة [كوسج] الرجل: آن مرد كوسه شد. # =الكوسج- # ج كواسج [كوسج]: آنكه بر روى چانه اش ريش در آيد، آنكه دندانهايش ناقص ~~ومعيوب باشد، مرد كوسه،- (ح): ### || AUTO كوسه ماهى كه خرطومى بسان اره دارد. # =الكوشة- ### || AUTO [كوش]: سرگرمى وعلاقمندى بسيار به دنيا. اين كلمه در زبان ~~متداول رايج است. # =كوع- # - كوعا [كوع]: پشت انگشت ابهام او بر آمده ويا خميده شد. # =كوع- ### || AUTO - تكويعا [كوع] ه بالسيف: او را به گونه اى با شمشير زد كه مچ ~~دستش كج شد،- عند العامة: از پيچ راه گذر كرد. # =الكوع- # ج أكواع [كوع] (ع ا): مچ دست؛ «لا يعرف كوعه من بوعه»: اين ضرب المثل را ~~براى نادانى بسيار مىورند،- عند العامة: # پيچ راه وگذر. # =الكوع- ### || AUTO [كوع]: مص، كج شدن كف دست از ناحيه مچ، خم شدن دست بر روى دست ~~ديگر، خم شدن شصت پا بر روى ساير انگشتان پا. # =الكوعاء- ### || AUTO [كوع]: مؤنث (الأكوع) است. # =كوف- ### || AUTO تكويفا [كوف] الرجل: آن مرد به شهر كوفه آمد،- الكاف: حرف كاف ~~نوشت،- الأديم: پوست دباغى شده را بريد. # =الكوفة- ### || AUTO [كوف]: پشته رمل نرم وسرخ رنگ، نام شهرى است در عراق. # =كوفل- ### || AUTO كوفلة [كوفل] ت المرأة ابنها: زن بچه خود را قنداق كرد وپيچيد. ~~اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الكوفي- ### || AUTO [كوف]: آنچه كه منسوب به شهر (الكوفة) ms1604 باشد واز آن جمله خط ~~كوفى است. # =الكوفية- ### || AUTO [كوف]: مؤنث (الكوفي) است، دستارى است كه بر سر پيچند وآنرا در ~~زبان متداول (الكفية) گويند. # =الكوفيون- ### || AUTO [كوف]: دانشمندان علم نحو از كوفه. # =الكوكائين- ### || AUTO كوكائين، ماده ايست كه از درخت كوكا بدست مىيد وخواص پزشكى ~~دارد ونيز مورد استعمال معتادين به مواد مخدر است. # =كوكب- ### || AUTO كوكبة [كوكب] الحديد: آهن درخشيد وبرق زد. # =الكوكب- ### || AUTO ج كواكب [كوكب]: ستاره آسمان، گل باغ، درخشندگى آهن، شمشير، ~~مرد مسلح، گروهى از لشكر، آب، سختى گرما، نوجوان نورس، مهتر خانواده ودلير ~~آنها، نقطه سفيدى كه در چشم پديد آيد، زندان، شاخه بلند گياه، كوه، بيشترين ~~از هر چيزى؛ «كوكب البئر»: چشمه چاه كه آب از آن روان باشد؛ «ذهبوا تحت كل ~~كوكب»: آنها رفتند وپراكنده شدند. # =الكوكبة- # [كوكب]: ستاره آسمان،- (فك): ### || AUTO كره زهره، دسته وگروه. # =الكوكة- ### || AUTO (ن): گياهى است از رسته (الكتانيات) كه ارتفاع آن بين دو الى 3 ~~متر مى باشد. برگهاى آن تخم مرغى واز آن ماده (كوكائين) استخراج مى شود. # =الكولة- ### || AUTO (ن): گياهى است از رسته برازيات منبع اصلى آن افريقاى استوائى ~~است ودر مناطق گرمسيرى نيز كشت مى شود واز آن ماده «جوزة الكولة» كه براى ~~درمان قلب وعضلات بكار مى رود بدست مىيد. # =الكوليرا- ### || AUTO بيمارى وبا كه با اسهال شديد توأم است. # =كوم- # تكويما [كوم] التراب: خاك را بصورت كپه جمع آورى كرد،- المتاع: كالا را ~~بر روى هم قرار داد،- ثيابه في ثوب واحد: ### || AUTO لباسهاى خود را در يك جامه جمع كرد. # =الكوم- ### || AUTO ج أكوام: گله شتر، تپه وتل. # =الكوماء- ### || AUTO مؤنث (الأكوام) است. # =الكومة- # ج كوم وأكوام [كوم]: تپه بلند از خاك ومانند آن. PageV01P740 ### || AUTO =الكومة- ### || AUTO ج كوم وأكوام: مرادف (الكومة) است. # =الكومسيون- ### || AUTO (ت): حق العمل در تجارت، كارمزد- لاتين است. # =الكومسيونجي- ### || AUTO وارد كننده كالا از خارج كشور (اين كلمه تركى است). # =كون- ### || AUTO تكوينا [كون] الشي ء: آن چيز را ساخت وايجاد كرد. # =الكون- ### || AUTO مص، جهان هستى. # =الكونت- ### || AUTO بمعناى امير ومرد شريف- اين كلمه لاتين است. # =الكوني- ### || AUTO ms1605 [كون]: منسوب به (الكون) است. # =الكونياك- ### || AUTO گونه اى نوشابه الكلى كه از مي بدست مىيد. # =كي- ### || AUTO حرف تعليل است وفعل مضارع را منصوب مى كند مانند «جاء كي ~~يسأل»، وبر ماى استفهاميه نيز مىيد مانند «كيم جئت»: يعنى براى چه آمدى، كه ~~در اينجا حرف جر است، وگاهى (هاء) به آن متصل مى شود مانند: «كيمه» همچنان ~~كه گويند «لمه» يعنى براى چه، وبر سر ماى مصدرى نيز مىيد مانند «يرجى الفتى ~~كيما يضر وينفع»؛ وبر (أن) مصدرى كه مضمر است نيز مىيد مانند «جئتك كي ~~تكرمني» كه اغلب بعد از آوردن لام بكار برده مى شود مانند (جئتك لكي ~~تكرمني) بسوى تو آمدم كه مرا اكرام كنى. # =الكياد- ### || AUTO [كيد]: بسيار حيله گر وفريب دهنده. # =الكياسة- ### || AUTO ### || AUTO [كيس]: مص، دور انديشى وهوشيارى، زيركى. # =الكيال- ### || AUTO ### || AUTO [كيل]: آنكه بار را وزن مى كند، قپاندار. # =الكيالة- ### || AUTO كيل كردن، دستمزد كيل كننده، مزد قپاندارى. # =الكيان- ### || AUTO [كون]: مص، خوى، سرشت، طبيعت شخص؛ «كيان البلاد»: موجوديت كشور. # =كيت- # وكيت وگاهى با كسره «كيت وكيت» تلفظ مى شود ومعناى آن كنايه از گفتار ~~وخبر است؛ قال فلان كيت وكيت» يا «كيت كيت»: فلانى چنان وچنين گفت. ### || AUTO اين تعبير بايد دو بار گفته شود. # =الكية- ### || AUTO [كوي]: اسم مرة از (كوى) است، جاى داغ كردن. # =الكيثر- ### || AUTO [كثر]: بسيار. # =الكيد- ### || AUTO [كيد]: مص،- ج كياد: مكر، فريب، جنگ، حيله وخدعه. # =الكيذبان- # [كذب]: بسيار دروغگو، مرادف (الكذوب) است. # =الكيذبان- ### || AUTO [كذب]: بسيار دروغگو، مرادف (الكذوب) است. # =الكير- ### || AUTO ج أكيار وكيرة [كير]: دم آهنگرى. # =كيرياليسون- # اين كلمه يونانى است كه از (كير) به معناى آقا و(أليسون) به معناى رحم كن ~~تركيب شده است. # =كيس- ### || AUTO تكييسا [كيس] ه: او را خردمند ودور انديش ساخت، آن چيز را در ~~كيسه نهاد. # =الكيس- # [كيس]: مص، خرد وظرافت وهوشيارى، بخشندگى، دانائى، گروه. # =الكيس- # [كيس]: دور انديشى ودقت در كارها،- ج أكياس وكيسة: كيسه اى كه در آن پول ~~ويا دانه ها نهند؛ «كيس البوغ» و«كيس الغبيرات» (ز): كيسه يا غلافى كه زير ~~گل ms1606 قرار دارد. # =الكيس- ### || AUTO ج أكياس وكيسى [كيس]: ظريف، با هوش، خوش فهم وبا ادب، ودر زبان ~~متداول به آن (كويس) گويند. # =الكيسى- ### || AUTO [كيس]: مؤنث (الأكيس) است. # =الكيسة- ### || AUTO ج كياس [كيس]: مؤنث (الكيس) است. # =كيف- # تكييفا [كيف] الشي ء: آن چيز را بريد وچند قسمت كرد، براى چيزى كيفيت ~~معلومى تعيين كرد،- الهواء: گرماى هوا را به وسيله كولر يا فن كوئل كم يا ~~زياد كرد،- ه: به او (كيف حالك) گفت،- ه عند العامه فكيف: او را شاد كرد ~~وشاد شد. # =كيف- ### || AUTO اسمى است مبهم ومبنى بر فتح كه بيشتر براى پرسش بكار مى رود ~~مانند «كيف زيد»: زيد چگونه است؟ وگاهى به معناى شرط مىيد كه با ما ويا ~~بدون ما آيد مانند «كيفما تصنع اصنع»؛ «كيف لي بفلان» كه پاسخ آن «كل ~~الكيف» بگونه ى مجرور مانند اسم هاى معرب مىيد وگاهى با فتحه وابقاء حالت ~~آن مانند «كيفما كان الحال»: # يعنى به هر صورت كه باشد آورند. # =الكيف- ### || AUTO [كيف] عند الحكماء: يكى از مقولات دهگانه ارسطو است كه بر حالت ~~وهيأت وصفت دلالت دارد مانند سفيدى وسياهى،- عند العامة: ودر زبان متداول ~~به معناى طبيعت وخوشحالى است. # =الكيفية- # ج كيفيات [كيف]: چگونگى، كيفيت؛ «كيفية العمل»؛ «كيفية الاستعمال»؛ ~~«كيفية الشي ء»: صفت وحالت يا چگونگى چيزى يا كارى است. # =كيل- ### || AUTO تكييلا [كيل] القمح وغيره: گندم وجز آن را پيمانه كرد. # =الكيل- ### || AUTO [كيل]: مص،- ج أكيال: پيمانه كه با آن وزن كنند، آتش كه از ~~فندك پراكنده شود. # =الكيلة- # ج كيلات [كيل]: اسم مرة از (كال) است، ظرفى كه با آن پيمانه كنند،- فى بر ~~الشام: ودر اصطلاح شام عبارت از دو مد است كه هر مد مساوى با 18 ليتر ~~تقريبى مى باشد. # =الكيلة- ### || AUTO [كيل]: اسم نوع از (كال) است. # =الكيلوس- ### || AUTO مايعى است سفيد رنگ كه چكيده غذاهاى هضم شده مى باشد. # =الكيلوغرام- ### || AUTO كيلو گرم كه هزار گرم وهر گرم 24/ 1 وقيه است- اين كلمه يونانى است. # =الكيماوي- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO منسوب به (الكيميا) است، دانشمند شيمى دان. # =الكيموي- # منسوب ms1607 به (الكيميا) است. # =الكيمي- # منسوب به (الكيميا) است. # =الكيميا- # اكسيرى است كه گويند مواد معدنى را به طلا يا نقره تبديل مى كند وعلم PageV01P741 ### || AUTO كيميا يا كيمياء نزد پيشينيان عبارت از علمى است كه از آن براى ~~تغيير بعضى از معادن به برخى ديگر بويژه تحويل آن به طلا الهام مى گيرند، ~~ولى در اصطلاح متأخران ومعاصران امروزه علمى است كه در آن از طبيعت وخواص ~~همه اجسام از راه تجزيه وتركيب بحث مى كند (اين كلمه يونانى است). # =الكيمياء- ### || AUTO مرادف (الكيميا) است. # =الكيميائي- ### || AUTO منسوب به (الكيمياء) است، آنكه متخصص در علم كيميا باشد. # =الكينا- ### || AUTO (ن): نام گياهى است كه منبت اصلى آن مناطق گرمسيرى آمريكاى ~~جنوبى است. از اين گياه ماده (كنين) استخراج مى شود. كنين داروئى است ~~سودمند كه براى رفع تب وديگر موارد پزشكى از آن استفاده مى شود؛ «شجرة ~~الكينا» (ن): به واژه (الأوكاليبتوس) مراجعه شود. # =الكية- ### || AUTO [كيه]: آنكه تدبير وچاره اى ندارد، بى تدبير. # =كيوان- ### || AUTO (فك): نام ستاره زحل است، اين واژه فارسى است. # =الكيول- # [كيل]: آخرين صفها ورده هاى لشكريان در جنگ، ترسو، هر زمين بلند ومرتفع. PageV01P742 ### | AUTO ### || AUTO ### || AUTO ل اللام # ل- # حرف بيست وسوم از حروف مبانى واز حروف (ذولقى) است كه در حساب جمل برابر ~~با (30) مى باشد، اين حرف بر سه گونه است: عامل جر وعامل جزم وغير عامل، ~~لام جاره كه با اسم ظاهر مكسور مى گردد مانند «لزيد» به جز در استغاثه كه ~~مفتوح خواهد بود مانند «يا لله»؛ وبا ضمير به جز ضمير (ي) مفتوح مى گردد ~~مانند «لك ولي»: ونيز بر سر اسم وفعل مىيد كه هرگاه بر سر اسم آيد معانى ~~بسيارى را مى رساند از آن جمله اختصاص مانند «الجنة للمؤمن»، واستحقاق ~~مانند «العزة لله»، ومالكيت مانند «لله ما فى السموات والأرض»، وتبليغ ~~مانند «قلت له» وبراى تعديه نيز بكار مى رود مانند «ما أشد حب زيد لعمرو» ~~همچنين پس از قسم مىيد مانند «والله لافعلن هذا» ms1608 وبراى متحول شدن نيز بكار ~~مى رود مانند «ولد الإنسان لحياة ابدية» ونيز به معناى (إلى) و(على) و(فى) ~~و(عند) و(بعد) مىيد وهمچنين به معناى (من) مىيد مانند «هو اخوه لأبيه وأمه» ~~يعنى من امه وأبيه وگاهى زائد مى باشد مانند «ضربت لزيد» وهرگاه بر سر فعل ~~در آيد معمولا فعل را به (أن) مضمره منصوب مى كند كه يا به معناى تعليل است ~~مانند «جئتك لتعلمنى» ويا براى تأكيد نفى كه با منفى مىيد وآن را لام جحد ~~گويند مانند «ما كان زيد ليكرمك»؛ «اللام الجازمة»: لام امر ولام طلب است ~~كه مكسور است مانند: «ليحكم الله» وگاهى مفتوح مى شود واين لام هرگاه بعد ~~از فاء يا واو يا ثم بيايد معمولا ساكن مى شود مانند «فليستجيبوا لي ~~وليؤمنوا بي، ثم ليقضوا»؛ «اللام غير العاملة»: لام غير عامل است كه همواره ~~مفتوح است وآن را لام ابتداء گويند مانند: «لزيد قائم» و«ان زيدا لقائم»، ~~ولام جواب كه بعد از لو ولولا وقسم مىيد مانند «لو عدتم لعدنا» و«لولا زيد ~~لهلكنا» و«والله لزيد كريم»، لام زائده مانند «اراك لشاتمي» ونيز لام اسم ~~اشاره كه براى دور مىيد ودر اصل ساكن است مانند «تلك» اما در «ذلك» بعلت ~~التقاء ساكنين مكسور مى باشد. # =لا- # حرف نفى است وچهار معنى دارد: (1) نفى جنس كه در اينصورت اسم آن هرگاه ~~مفرد باشد مبنى بر فتح مى شود ولى چنانچه مضاف يا شبه مضاف باشد منصوب مى ~~گردد مانند «لا رجل فى الدار» و«لا غلام رجل حاضر» (2) بگونه اى ليس عمل مى ~~كند يعنى اسم را مرفوع وخبر را منصوب مى نمايد كه در نفى مفرد بكار مى رود ~~مانند «لا رجل قائما» بنا بر اين فرق ميان لاى مشبهه ى به ليس ولاى نافيه ى ~~جنس آن است كه اگر گفته شود «لا رجل فى الدار» نفى جنس است يعنى هيچ مردى ~~در خانه نيست كه در اينصورت نمى توان گفت: «بل رجلان يا ms1609 رجال» زيرا جنس مرد ~~در خانه نفى شده است، اما اگر گفته شود «لا رجل فى الدار» جايز است بگويند ~~«بل رجلان» يا «رجال» زيرا (لا) ى به معناى ليس فقط مفرد را نفى مى كند وبر ~~مثنى ويا جمع اطلاق نمى شود. ### || AUTO (3) لاى نفى عطف مانند «جاء زيد لا عمرو». (4) حرف جواب است كه ~~متناقض با (نعم) مىيد مانند «أقام زيد؟» كه در جواب گويند (لا)؛ «لا ~~الناهية». لاى نهى كه ويژه فعل مضارع است وفعل مضارع را مجزوم مى كند مانند ~~«لا تكتب» وگاهى براى تقويت معنى وزائده مىيد كه هرگاه حذف شود تغييرى در ~~معنى پديد نمىورد مانند «ما منعك ان لا تقوم» كه مرادف «ما منعك أن تقوم» است. # =اللائث- # [لوث] (ح): شير؛ «نبات لائث»: ### || AUTO گياهى كه شاخه ها وبرگهاى آن به هم پيچيده باشد. # =اللائح- ### || AUTO [لوح]: فا. # =اللائحة- ### || AUTO ج لوائح [لوح]: مؤنث (اللائح) است، حالت وچگونگى، ليست حساب يا ~~صورت حساب. # =اللائس- ### || AUTO [لوس]: آنكه همواره دوستدار خوردن شيرينى است. # =اللائق- ### || AUTO [ليق]: مناسب وموافق، شايسته، لايق. # =لاءم- ### || AUTO ملاءمة [لأم] الشي ء: آن چيز را اصلاح وجمع آورى كرد،- بين ~~القوم: ميان قوم را آشتى داد، ه الشى ء: آن چيز با او سازگار وموافق شد. # =اللائم- ### || AUTO ج لوم ولوام وليم [لوم]: فا. # =اللائمة- # ج لوائم # : مؤنث (اللائم) است، PageV01P743 ### || AUTO ملامت ونكوهش؛ «استحق اللائمة»: شايسته نكوهش شد. # =لاب- # - لوبا ولوابا ولوبانا [لوب] الرجل أو البعير: ### || AUTO آن مرد يا شتر تشنه شد، در اطراف آب گشت بى آنكه به آب دست يابد. # =اللابة- ### || AUTO ج لابات ولاب [لوب]: زمين بى ريگ يا بى شن وصاف. # =اللابث- ### || AUTO بالمكان: آنكه در جائى مقيم باشد. # =لابخ- ### || AUTO لباخا وملابخة [لبخ] ه: با او كتك كارى وزد وخورد كرد. # =اللابد- ### || AUTO ج لبد: فا،- ح: شير. # =لابس- # ملابسة [لبس] ه: با او معاشرت وآميزش كرد ودرون او را شناخت،- الأمر: ### || AUTO به آن كار پرداخت وادامه داد. # =اللابن- ### || AUTO فا، دارنده وفروشنده شير، پر شير. # =اللابنة- ### || AUTO ج لابنات ولوابن: مؤنث ms1610 (اللابن) است. # =اللابنون- ### || AUTO آنانكه شير بسيار دارند؛ «البن القوم فهم لابنون»: شير آنها ~~بسيار شد وآنها شير فروشانند. # =لات- # [لوت]: از حروف مشبهه به ليس كه يكى از دو معمول آن همواره حذف مى شود، ~~ومحذوف نيز مرفوع است مانند «ولات حين مناص» كه در تقدير چنين است «ولات ~~الحين حين مناص». # =لات- ### || AUTO - ليتا [ليت] ه عن كذا: او را از فلان چيز باز داشت وروى گردان ~~كرد،- زيدا حقه: حق زيد را كم داد. ### || AUTO =واللات- # [لت ولوت]: نام يكى از بت هاى عرب در جاهليت است. # =اللات- ### || AUTO [لت]: فا، مرادف (اللات) است. # =اللاتيني- ### || AUTO ج لاتينيون ولاتين: منسوب به «لاتينوم» است كه يكى از استانهاى ~~ايتالياست، «شعب لاتيني»: مردم لاتين. # =اللاتينية- ### || AUTO مؤنث (اللاتيني) است؛ «لغة لاتينية»: زبان لاتينى. # =لاث- # - لوثا [لوث] العمامة على رأسه: عمامه را بر سر خود پيچيد،- الضباب ~~بالجبل: مه كوه را پوشانيد،- داره: خانه نشين شد،- بفلان: # به او پناه برد،- به الناس: مردم دور او جمع شدند،- فلان: فلانى به دور ~~خود چرخيد،- الشى ء: آن چيز را در دهان خود جويد،- ثوبه بالطين: بر جامه ~~خود گل ماليد،- فى الأمر: در آن كار درنگ كرد،- عن الحاجة: # بر آوردن نياز را به تأخير انداخت. ### || AUTO لاثم: ملاثمة [لثم] ه: او را بوسيد. # =اللاثم- ### || AUTO ج لثم: فا. # =لاج- ### || AUTO ملاجة ولجاجا [لج] خصمه: با دشمن خود سرسختى نشان داد. # =اللاج- ### || AUTO [لج]: آنكه بسيار لجباز وسرسخت باشد. # =اللاجئ- ### || AUTO ج لاجئون [لجأ]: آنكه از كشور خود به علل سياسى وغيره مى گريزد ~~وبه كشور ديگرى پناهنده مى شود،- پناهنده سياسى يا اجتماعى. # =لاح- # - لوحا [لوح] الشي ء: آن چيز آشكار ونمايان شد؛ «يلوح لي أن»؛ «على ما يلوح»: # ظاهر امر چنين است،- البرق: برق درخشيد،- النجم: ستاره نمايان شد،- إليه: ### || AUTO به او نگاه كرد،- الشى ء: آن چيز را ديد،- العطش او السفر ~~فلانا: تشنگى يا مسافرت او را دگرگون كرد،- لوحا ولوحا ولواحا ولؤوحا ~~ولوحانا الرجل: آن مرد تشنه شد. # =لاحى- ### || AUTO لحاء وملاحاة [لحي] الرجل: با او ستيز كرد، او را راند واز ~~كارش جلوگيرى كرد، ms1611 او را ملامت وسرزنش كرد. # =اللاح- ### || AUTO [لح]: فا؛ «مكان لاح»: جاى تنگ وباريك. # =اللاحب- ### || AUTO راه روشن وآشكار. # =لاحد- ### || AUTO ملاحدة [لحد] صاحبه: هر يك از آن دو دوست بر روى هم خم شدند. # =اللاحد- # فا، گور كن، لحد ساز؛ «قبر لاحد»: ### || AUTO قبرى كه داراى لحد است. # =اللاحسة- ### || AUTO من السنين: سالهاى سخت؛ «لاحسة السكر» (ح): گونه اى موريانه كه ~~شكر را مى ليسد يا كاغذ وكتابها را مى جود. # =لاحظ- ### || AUTO لحاظا وملاحظة [لحظ] ه: او را مراقبت كرد وزير نظر گرفت، هر يك ~~مراقب ديگرى شدند،- عليه شيئا: بر او از چيزى ايراد گرفت؛ «مما يلاحظ أن»: ~~آنچه كه بنظر مى رسد آنست كه ... # =اللاحظ- ### || AUTO فا. # =اللاحظة- ### || AUTO ج لواحظ: مؤنث (اللاحظ) است، چشم. # =لاحف- ### || AUTO ملاحفة [لحف] ه: با وى همراهى كرد، به او كمك ويارى كرد. # =لاحق- ### || AUTO ملاحقة ولحاقا [لحق] ه: به دنبال وى رفت واو را پيگيرى كرد. # =اللاحق- ### || AUTO فا، ميوه ى بار دوم درخت، ميوه اى كه پس از ميوه اول بدست آيد. # =اللاحقة- ### || AUTO ج لواحق: مؤنث (اللاحق) است، ميوه اى كه پس از ميوه اول بدست آيد. # =لاحم- ### || AUTO ملاحمة ولحاما [لحم] الحبل: ريسمان را سخت بافت،- الشى ء بالشى ~~ء: آن دو چيز را به هم چسبانيد يا لحيم كرد،- بين الشيئين: چيزى را بر روى ~~چيزى ديگر چسبانيد. # =اللاحم- ### || AUTO خوراننده ى گوشت، دارنده گوشت؛ «باز لاحم»: باز گوشت خوار. # =لاحن- ### || AUTO ملاحنة [لحن] القوم: سخن خود را به مردم فهمانيد. # =اللاحن- ### || AUTO فا، آنكه عاقبت گفتار را مى داند، آنكه به شخصى چيزى گويد واز ~~ديگران پنهان كند، آنكه در اعراب وگويش كلمات عربى خطا مى كند. # =اللاحوس- ### || AUTO آزمند، بد فال. # =اللاحي- ### || AUTO [لحي]: فا. # =اللاخ- ### || AUTO [لخ]: «واد لاخ»: دره پر پيچ وخم وپر از درخت. # =لاد- ### || AUTO لدادا وملادة [لد] الرجل: با او دشمنى وسرسختى كرد، با وى ~~ستيزه كرد وبر او چيره شد،- عنه: از او دفاع وپشتيبانى كرد. # =اللاد- ### || AUTO ج ألدة [لد]: دشمن سرسخت. # =اللادغ- # ج لدغ: فا. PageV01P744 ### || AUTO =اللادغة- ### || AUTO مؤنث (اللادغ) است. # =لاذ- ### || AUTO ms1612 - لوذا ولواذا ولواذا ولواذا ولياذا [لوذ] بالجبل: به كوه پناه ~~برد ودر آنجا پنهان شد،- بالقوم: به سوى آن قوم رفت وبه آنها پناهنده شد،- ~~الطريق بالدار: راه به خانه وصل شد. # =اللاذة- ### || AUTO ج لاذ [لوذ]: پيراهن ابريشمى سرخ رنگ. # =اللاذع- ### || AUTO : فا. # =اللاذعة- ### || AUTO ج لواذع: مؤنث (اللاذع) است. # =اللاذن- ### || AUTO (ن): گونه اى گياه از رسته ى (اللاذنيات) است كه هميشه سر سبز ~~وداراى گلهاى پهن به رنگ سرخ ويا سفيد وزرد است. اين بوته ى گل در كناره ى ~~درياى مديترانه بسيار مى رويد ودر زبان فارسى بر آن (گل لادن) اطلاق مى شود. # =لاز- # - لوزا [لوز] إليه: به او پناه برد،- منه: از او رهائى يافت،- الشي ء: آن ~~چيز را خورد. # =لاز- ### || AUTO لزازا وملازة [لز] ه: در ستيز به او چسبيد وبر او سخت گرفت. # =لازق- ### || AUTO لزاقا وملازقة [لزق] ه: به آن چسبيد. # =لازم- ### || AUTO لزاما وملازمة [لزم] ه: همنشين او شد واز وى جدا نگرديد. # =اللازم- ### || AUTO فا. # =اللازمة- ### || AUTO ج لوازم: مؤنث (اللازم) است، واژه يا واژه هائى كه در ميان ~~كلام وسخن آورند مانند «يعني، هلم جرا». # =اللازورد- ### || AUTO لاجورد، فلزى است كه در كوههاى ارمنستان وايران بدست مىيد ~~وبهترين آن به رنگ صاف وآبى متمايل به رنگ سرخ وسبز است كه از آن زيور آلات ~~سازند ودر پزشكى نيز منافعى دارد- اين واژه فارسى است. # =اللازوردي- ### || AUTO آنچه كه به رنگ سنگ لاجورد باشد. # =اللازوق- ### || AUTO [لزق] (طب): مترادف (اللزوق) است بمعناى چسب يا مشمع كه بر روى ~~زخم بندند. # =لاس- # - لوسا [لوس] الشي ء: آن چيز را چشيد،- الحلاوات وغيرها: خواستار شيرينى ~~وجز آن شد وآنرا خورد،- الشي ء فى فمه: ### || AUTO چيزى را كه در دهان داشت با زبان چرخانيد. # =اللاسلكي- ### || AUTO : [سلك]: فرستنده ى بى سيم. # =لاسن- ### || AUTO ملاسنة [لسن] الرجل: در سخن ومجادله بر او چيره شد. # =لاشى- ### || AUTO ملاشاة [لشو] الشي ء: آن چيز را نابود كرد. اين واژه از تعبير ~~(لا شي ء) گرفته شده است. # =لاص- # - لوصا [لوص]: از روزنه ى درب ومانند آن نگاه كرد،- عنه: ms1613 از وى روى گردان شد. # =لاص- ### || AUTO - ليصا [ليص]: از چيزى روى گردان شد،- الشي ء: آن چيز را تكان ~~داد كه از جاى بر كند. # =لاصق- ### || AUTO ملاصقة [لصق] ه: مترادف (لازفه) است، به او چسبيد، پيوست شد. # =لاط- # - لوطا [لوط] الحوض: حوض را ساروج وسفيد كرد تا آب از آن نفوذ نكند؛- ~~الشي ء بالشي ء: آن چيز را به چيزى چسبانيد؛ «لاط الشي ء بقلبي»: آن چيز به ~~دل من نشست وآنرا دوست داشتم،- فلانا بفلان: فلانى را به فلان نسبت داد،- ~~فلانا بعين او سهم: فلانى را چشم زخم يا تيرى زد،- الشي ء: آن چيز را پنهان ~~كرد،- في الأمر: # در آن كار پافشارى كرد واصرار ورزيد،- الإنسان: او را زد، او را از خود ~~راند وبيرون كرد. # =لاط- ### || AUTO - ليطا [ليط]: چسبيد، پيوست شد،- الشي ء بقلبه: آن چيز به دلش ~~راه يافت ودلباخته آن شد،- فلانا بفلان: فلان را به فلانى منسوب كرد. # =اللاط- ### || AUTO [لط]: تبهكار، بد جنس. # =اللاطئة- ### || AUTO [لطأ]: زخم يا دملى كه كمتر از آن بهبودى يابند وآن زخمى است ~~كه به مغز سر نفوذ كند، كلاهى كوچك كه بر سر كنند وبه آن چسبد. # =اللاطة- ### || AUTO [لوط]: تخته يا چوب ستبرى كه با آن سقف را بندند ودر زبان ~~متداول به آن (لعطة) گويند. # =لاطف- ### || AUTO ملاطفة [لطف] ه: با او لطف ومهربانى كرد، با او به نرمى سخت گفت. # =لاطم- ### || AUTO لطاما وملاطمة [لطم] ه: به او سيلى زد، يكديگر را سيلى زدند. # =اللاطية- ### || AUTO ج لا طيات [لطي] عند الشرقيين من المسيحيين: پارچه يا دستمالى ~~كه پيشواى مسيحيان بر روى كلاه خود قرار مى دهد. # =لاع- # - لوعا [لوع] ه الحب: عشق او را بيمار كرد،- ت الشمس فلانا: آفتاب رنگ ~~چهره او را تغيير داد،- لوعا ولووعا الرجل: ترسو وزبون يا آزمند وبد اخلاق ~~شد،-- لوعة: دل او بر اثر اشتياق واندوه بى تاب شد، بى تاب يا خسته ويا ~~بيمار شد. # =لاع- # - ليعانا [ليع]: خسته شد، ترسيد، بى تاب شد،- لوعة وليعة الجوع فلانا: ### || AUTO گرسنگى درون او را سوزانيد. ms1614 # =اللاع- ### || AUTO ج لاعون ولاعة وألواع [لوع]: بيمار، ترسو، بيتاب، اندوهگين. # =لاعب- ### || AUTO ملاعبة [لعب] ه: با او بازى كرد. # =اللاعب- ### || AUTO فا، ورزشكار. # =اللاعة- ### || AUTO [ولع]: آنكه بسيار عشق ورزد وتعلق خاطر داشته باشد. # =لاعج- ### || AUTO ملاعجة [لعج] ه الأمر: امر بر او سخت شد. # =اللاعج- ### || AUTO ج لواعج: فا، عشق سوزان. # =اللاعق- ### || AUTO ج لعقة: آنكه عسل ليسد يا با زبان وانگشت خود عسل خورد. # =لاعن- ### || AUTO لعانا وملاعنة [لعن] ه: هر يك به ديگرى دشنام داد،- الحاكم ~~بينهما: قاضى ميان آن دو نفر حكم كرد. # =اللاعن- ### || AUTO فا، «أمر لاعن»: آنچه كه باعث لعن ونفرين شود. # =اللاعي- ### || AUTO [لعو]: آنكه كوچكترين امرى او را بترساند. # =اللاعية- # [لعو]: مؤنث (اللاعي) است،- (ن): نام گياهى است داراى گلى زرد وخوش بوى. PageV01P745 ### || AUTO =لاغ- ### || AUTO - ليغا [ليغ] ه الشي ء: او را به آن چيز وادار كرد،- الشى ء: ~~آن چيز را خواست كه به خود اختصاص دهد. # =لاغى- ### || AUTO ملاغاة [لغو] الرجل: او را به بازى گرفت وبا او شوخى كرد. # =اللاغب- ### || AUTO ج لغب: فا، ناتوان. # =اللاغبة- ### || AUTO ج لواغب: مؤنث (اللاغب) است. # =لاغز- ### || AUTO ملاغزة [لغز] ه: با لغز ومعما با وى سخن گفت. # =اللاغية- ### || AUTO [لغو]: مص، چرند وپرند، سخن يا خبرى كه نتوان بر آن اعتماد ~~كرد؛ «كلمة لاغية»: سخن زشت وناپسنديده. # =لاف- # - ليفا [ليف] الطعام: غذا خورد. # =لاف- ### || AUTO لافا [لف] الصقر الصيد: باز به دور شكار چرخيد وآنرا زير پاى ~~خود قرار داد. # =اللافتة- ### || AUTO ### || AUTO پلاكارد كه بر آن شعار ويا آنچه كه جلب توجه كند ~~نويسند. # =اللافح- ### || AUTO «نار لافح»: آتش سوزان. # =اللافظ- ### || AUTO فا. # =اللافظة- ### || AUTO مؤنث (اللافظ) است، دريا كه گوهر بر آرد، آسياب، دنيا. # =لاق- # - لوقا [لوق] ه: آن چيز را نرم كرد،- الدواة: مركب دوات را خوب درست ~~كرد،- عينه: بر چشم او زد. # =لاق- ### || AUTO ### || AUTO - ليقا وليقة [ليق] الدواة: مركب دوات را خوب ~~وتازه كرد ودر آن ليقه ريخت،- ت الدواة: مركب به ليقه دوات چسبيد،- ليقا ~~ولياقة ولياقا وليقانا بفلان: به او پيوست وپناهنده شد،- به الثوب: جامه ~~براى او مناسب شد؛ «ما يليق أن تفعل كذا»: ms1615 اين كار شايسته ومناسب تو نيست. # =لاقى- ### || AUTO لقاء وملاقاة [لقي] الرجل: با او برخورد وملاقات كرد،- آذانا ~~صاغية: با گوشهائى شنوا روبرو شد. # =لاقب- ### || AUTO ملاقبة [لقب] ه: با لقبهاى بد او را دشنام داد. # =اللاقح- ### || AUTO ماده شتر آبستن ومانند آن. # =لاقط- ### || AUTO لقاطا وملاقطة [لقط] ه: با او برابر شد. # =اللاقط- # فا، آنكه پس از درو خوشه هاى گندم را جمع آورى كند؛ «طائر لاقط»: ### || AUTO پرنده اى كه دانه به نوك گرفته باشد. # =اللاقطة- # مؤنث (اللاقط) است؛ «لاقطة الحصى»: سنگدان مرغ. # =لاك- ### || AUTO - لوكا [لوك] اللقمة: لقمه را در دهان خود سست جويد،- الفرس ~~اللجام: اسب لگام را جويد وگزيد. # =لاكز- ### || AUTO ملاكزة [لكز] ه: به يكديگر مشت زدند. # =لاكم- ### || AUTO ملاكمة [لكم] ه: به ديگرى مشت زد. # =لام- # - لوما وملاما وملامة ه في كذا وعلى كذا: ### || AUTO او را درباره چيزى سرزنش ونكوهش كرد، از او گله كرد. # =اللام- ### || AUTO ج لامات [لوم]: ترس، هر چيز سخت، شخص انسان وجز آن، نزديكى. # =اللامبالاة- ### || AUTO [بلي]: بى تفاوتى وبى نظمى. # =اللامة- # [لوم]: ترس؛ «جاء بلامة»: كارى كه نكوهش آور بود انجام داد. # =اللامة- ### || AUTO [لم]: چشم زخم، آنچه از فساد وبدى كه از آن بترسند. # =لامح- ### || AUTO ملامحة [لمح] ه: زير چشمى به او نگريست. # =اللامح- ### || AUTO «نجم أو برق لامح»: ستاره پرتو افكن، برق درخشنده. # =اللامركزية- ### || AUTO [ركز]: دادن استقلال داخلى به استانها ويا حكومت محلى در اداره ~~امور مملكت، عدم تمركز ادارى. # =لامز- ### || AUTO ملامزة ولمازا [لمز] ه: با لغز ومعما وكلمات مشكل با وى سخن گفت. # =لامس- ### || AUTO ملامسة [لمس] ه: با او تماس پيدا كرد، به او نزديك شد. # =اللامع- ### || AUTO ج لمع: فا، يقال «ما بالدار لامع»: كسى در خانه نيست. # =اللامعة- ### || AUTO ج لوامع: مؤنث (اللامع) است، استخوان نرم سر كودك هنگامى كه ~~نرم باشد. # =اللامي- # [لوم]: منسوب به لام است كه يكى از حروف ابجدى است، صمع سفيد درخت كه ~~جويده مى شود؛ «لامية العرب»: ### || AUTO قصيده ى شعرى لامى از شنفرى است؛ «لامية العجم»: قصيده ى شعرى ~~لامى از طغرائى است. # =اللاميون- # (ن): ms1616 نام گياهى از رسته ى شفويات است كه بهترين نوع آن لاميون سفيد است. # =لان- ### || AUTO لينا وليانا ولينة [لين]: نرم شد. # =اللانهائي- ### || AUTO [نهي]: آنچه كه بى پايان باشد،- الصفر: متحولى است كه از صفر ~~شروع مى شود چه موجب ويا چه منفى باشد. # =اللانهاية- ### || AUTO [نهي]: بى نهايت. # =لاهى- ### || AUTO ملاهاة [لهو] الشي ء: به آن چيز نزديك شد،- الغلام الفطام: ~~كودك به زمان از شير گرفتگى نزديك شد،- ه: به او نزديك شد، با او نزاع ~~وكشمكش كرد. # =اللاهج- ### || AUTO بالشي ء: كسى كه با تأني وپايدارى كارى را دنبال كند؛ «الفصيل ~~اللاهج»: گوساله كه به شير خوردن از پستان مادر عادت كرده باشد. # =اللاهز- ### || AUTO فا، كوه يا تپه كه راه را تنگ كرده باشد وهرگاه دو كوه به هم ~~پيوسته باشند وراه باريكى ميان آنها باشد به آن دو «لاهزان» گويند. # =لاهس- # ملاهسة [لهس] على الطعام: با آزمندى به سوى غذا روى آورد،- القوم الى ~~الشى ء: ### || AUTO آن قوم به سوى آن چيز شتافتند وبر سر آن ازدحام به راه ~~انداختند. # =اللاهف- ### || AUTO فا (للمذكر والمؤنث)، ستمكش بيچاره كه دادخواهى وطلب يارى كند. # =اللاهفة- ### || AUTO ج لاهفات ولواهف: مؤنث (اللاهف) است. # =اللاهوت- # اللاهوت: خداوندى، اصل اين كلمه (لاه) است كه به معناى (إله) مى باشد. در ~~اين كلمه واو وتاء مبالغه است همچنان كه در جبروت وملكوت اضافه شده است؛ ~~«علم اللاهوت»: دانشى است كه در آن از عقايد وافكار متعلق به خدا بحث مى ~~شود؛ «اللاهوت النظري»: علم عقايد؛ «اللاهوت الأدبي» علم PageV01P746 ### || AUTO اخلاق. # =اللاهوتي- ### || AUTO دانشمند علم لاهوتى، عالم به عقايد متعلق به خداى متعال. # =لاوى- ### || AUTO ملاواة ولواء [لوو] ت الحية الحية: مار با مار ديگرى برخورد ~~كرد وبه هم پيچيدند. # =لاوذ- ### || AUTO لواذا وملاوذة [لوذ] بفلان: به او پناه برد،- القوم: آن قوم به ~~يك ديگر پناه بردند،- القوم: با آن قوم نرمش ومهربانى كرد،- بالقوم: گرد ~~آنها گشت،- فلانا: با او مخالفت كرد،- عنه: از او با حيله چيزى خواست. # =لاوص- ### || AUTO ملاوصة [لوص]: از لابلاى درب نگاه كرد،- اليه: به او چنان ms1617 نگاه ~~كرد كه گويا چيزى مى خواست،- فلانا عن كذا: در فلان چيز او را گول زد،- ~~الشجرة: خواست كه درخت را با تيشه يا تبر ببرد سپس بطرف راست وچپ خود ~~نگريست تا چگونه درخت را قطع كند. # =اللاوعي- ### || AUTO [وعي]: عقل باطنى يا احساس درونى. # =لاوم- ### || AUTO ملاومة ولواما [لوم] ه: هر يك ديگرى را نكوهش كرد. # =اللاؤو- ### || AUTO [لوو]: جمع (الذين) است. # =اللاؤون- ### || AUTO [لوو]: جمع (الذين) است. # =اللاوي- # ج لاوون ولواة [لوو]: فا. # =اللاوي- ### || AUTO ج لاويون [لوو]: منسوب به لاوي فرزند يعقوب بن اسحق بن ابراهيم ~~است؛ «سفر اللاويين»: يكى از اسفار پنجگانه حضرت موسى است. # =لايل- ### || AUTO ملايلة [ليل] ه: آن را براى يك شب اجاره كرد. # =لاين- ### || AUTO ملاينة وليانا [لين] ه: با او ملاطفت ومهربانى كرد، نسبت به او ~~چاپلوسى نمود. # =لأى- ### || AUTO - لأيا [لأي]: درنگ كرد وبازماند. # =اللئاء- ### || AUTO ### || AUTO [لألأ]: مرادف (اللئال) است. # =اللئال- ### || AUTO [لألأ]: فروشنده مرواريد، مرواريد فروش. # =اللئالة- ### || AUTO [لألأ]: مرواريد فروشى. # =اللألاء- # [لألأ]: خوشحالى كامل، مرواريد فروش؛ «لالاء السراج»: روشنائى چراغ. # =لألأ- ### || AUTO ### || AUTO لألأة [لألأ] النجم أو البرق: ستاره يا برق ~~درخشيد،- ت النار: آتش روشن شد،- الدمع: اشكهايش را مانند مرواريد بر چهره ~~روان كرد،- الثور بذنبه: گاو دم خود را تكان داد،- ت النوائح: زنان نوحه ~~كننده دستهاى خود را بر روى مرده برگرداندند. # =اللؤلؤ- ### || AUTO ج لآلئ [لألأ]: مرواريد. # =اللؤلؤان- ### || AUTO ### || AUTO [لألأ]: مرادف (اللؤلئي) وبه معناى رنگ مرواريد است. # =اللؤلؤة- # [لألأ]: يك دانه ى مرواريد. # =اللؤلئي- ### || AUTO [لألأ]: آنچه كه به رنگ مرواريد باشد. # =لأم- ### || AUTO - لأما [لأم] الجرح: زخم را پانسمان كرد وبست،- الرجل: آن مرد ~~را به پستى نسبت داد،- الشي ء: آن چيز را اصلاح كرد، جمع كرد وآن را بست. # =لؤم- # - لؤما وملأمة ولآمة [لأم]: شخصى پست وبخيل وخوار شد. # =لام- ### || AUTO تلئيما [لأم] الجرح: زخم را پانسمان كرد،- الرجل: او را به بدى ~~وپستى نسبت داد. # =اللأم- ### || AUTO [لأم]: مص، جمع (اللأمة) به معناى زره مى باشد، هر چيزى سخت، شخص. # =اللأمة- ### || AUTO ج لأم ولؤم [لأم]: زره. # =اللئوب- ### || AUTO [لوب]: اسم است از فعل (لاب الرجل او البعير): ms1618 مرد يا شتر تشنه. # =اللئوس- ### || AUTO [لوس]: مرادف (اللائس) است. # =اللئيم- # ج لئام ولؤماء [لأم]: متضاد كريم است، بخيل، پست فطرت، خسيس، زبون. # =لب- ### || AUTO - لبا [لب] بالمكان: در آنجا اقامت كرد،- اللوزة: بادام را ~~شكست ومغز آن را در آورد،- الرجل: درون وى را آزرد،- الدابة: دو طرف زين را ~~بر سينه ستور بست،- لببا ولبابة: آن مرد خردمند شد. # =اللب- # ج ألباب وألب وألبب: خالص ومغز هر چيزى، خرد بى شائبه پس هر لبي خرد است ~~ولى بر عكس نمى باشد، پوسته نرم ونازك روى ميوه،- من الجوز واللوز ونحو ذلك: # مغز بادام ونارگيل ومانند آنها. # =اللب- ### || AUTO ج لباب [لب]: مرد لطيف وخوش برخورد با مردم؛ «رجل لب على ~~الأمر»: آنكه پايدار ومتعهد به كار است. # =لبى- ### || AUTO تلبية [لبي] الرجل: به او پاسخ داد؛ «لبيك» گفت. # =اللباب- ### || AUTO [لب]: خالص هر چيزى، پوسته نرم ونازك كه بر روى ميوه است؛ ~~«لباب الجوز ونحوه»: مغز گردو ومانند آن. # =اللبابة- ### || AUTO [لب]: جامه اى كه بر روى ساير جامه ها در جنگ پوشند. # =اللباة- ### || AUTO ### || AUTO [لبأ] (ح): شير ماده. # =اللباد- ### || AUTO نمد ساز، نمد مال،- ج لبابيد: هر موى يا پشم كه از آن نمد سازند. # =اللبادى- # (ح): پرنده ايست كه بر روى زمين مى خوابد وپرواز نمى كند مگر آنكه آن را ~~به پرواز در آورند يا بپرانند. # =اللبادى- ### || AUTO (ح): مرادف (اللبادى) است. # =اللبادة- ### || AUTO كلاه يا قباى پشمى كه بر روى لباس پوشند، كلاه نمدى، لباده. # =اللباس- # آميزش، گرد هم آئي، زن وشوهر،- ج لبس والبسة: پوشاك؛ «اللباس الرسمي»: ~~لباس رسمى؛ «اللباس العسكري»: # لباس نظامى؛ «لباس السهرة»: لباس شب نشينى؛ «لباس الرأس»: كلاه؛ «لباس ~~الزهر»: پشت گل يا غلاف شكوفه. # =اللباس- ### || AUTO بسيار فريبكار وخدعه گر، آنكه بسيار پوشاك ولباس دارد. # =اللبان- # (ن): درخت صنوبر، كندر. # =اللبان- # سينه يا ميان دو پستان. اين كلمه بيشتر براى سينه سم داران مانند اسب ~~بكار مى رود. # =اللبان- # شير خوارگى؛ «هو اخوه بلبان أمه»: او برادر رضاعى اوست وگفته نمى شود؛ ~~«بلبن أمه». # =اللبان- # تهيه كننده شير، ماست فروش يا شير فروش. # =لبأ- # - لبأ ms1619 # الشاة: اولين شير پس از PageV01P747 ~~زائيدن گوسفند را دوشيد،- ت الأم ولدها: ### || AUTO ### || AUTO مادر بچه خود را از اولين شير خود نوشانيد،- ~~القوم: به آن قوم اولين شير گوسفند را نوشانيد،- اللبأ: شير را درست كرد ~~وجوشانيد،- الزرع: كشت را براى اولين بار آبيارى كرد. # =لبأ- # تلبئة [لبأ] ت الشاة: نخستين شير در پستان گوسفند ظاهر شد،- بالحج: در ~~مراسم حج «لبيك اللهم لبيك» گفت مانند (لبى تلبية): از ناقص يائى كه اصل آن ~~همزه نيست وبلكه ياء است. # =اللبأ- ### || AUTO [لبأ]: اولين شيرى كه از گوسفند بدست آيد. # =اللبأة- ### || AUTO [لبأ] (ح): مرادف (اللبؤة) است. # =اللبؤة- ### || AUTO ج لبآت ولبأ ولبؤ ولبؤات (ح): شير ماده. # =لبب- # - لببا ولبا ولبا ولبابة [لب]: عاقل وخردمند شد. # =لبب- ### || AUTO تلبيبا [لب] الحب: دانه مغزدار شد، فلانا: گريبان او را گرفت وكشيد. # =اللبب- ### || AUTO [لب]: مص،- ج الباب: جاى بستن گردن بند در سينه، گلوگاه، پيش ~~بند پالان، سينه بند ستور، رمل يا ماسه نرم. # =اللبة- ### || AUTO [لب]: اسم مرة از (لب) است، زن مهربان، جاى بستن گردن بند در سينه. # =لبث- # - لبثا ولبثا ولباثا ولباثا ولباثة لبثانا ولبيثة بالمكان: در آنجا ماند ~~واقامت كرد؛ «ما لبث ان فعل كذا»، در كار خود خود تأخير نكرد، ديرى نگذشت ~~كه آن كار را انجام داد. # =لبث- ### || AUTO تلبيثا [لبث] فلانا في المكان: او را در آنجا مقيم كرد. # =اللبث- ### || AUTO بالمكان: مرادف (اللابث) است. # =اللبثة- ### || AUTO توقف كوتاه، درنگ كردن. # =لبخ- # - لبخا فلانا: او را زد، او را دشنام داد، او را كشت. # =لبخ- # تلبيخا [لبخ] جسمه من الضرب: # آثار ضربه بر روى بدن او آشكار شد،- له: ### || AUTO روى موضع درد پماد يا مرهم انداخت. اين تعبير در زبان متداول ~~رايج است. # =اللبخ- ### || AUTO (ن): نام گياهى است از رسته قرنيات، برگهاى آن مانند برگ درخت ~~نارگيل است وداراى گلهاى زرد مايل به سبز است وبوى خوش دارد اين گياه ~~معمولا در مصر روئيده مى شود. # =اللبخة- # ج لبخات (طب): پارچه اى كه بر روى آن پماد نهند وبر موضع درد قرار دهند، ~~يا پارچه ms1620 اى كه در سركه خيسانده وبر پيشانى تب دار براى بريدن تب نهند. # =اللبخة- ### || AUTO (ن): واحد (اللبخ) است. # =لبد- # - لبودا بالمكان: در آنجا اقامت نمود،- القوم بالرجل: آن مرد را گرفتند ~~وگردانيدند،- بالشى ء: به آن چيز چسبيد،- الشى ء بالشى ء: چيزى بر روى چيزى ~~ديگر قرار گرفت،- الثوب: جامه را وصله كرد،-- لبدا الصوف: پشم را زد وبا آب ~~خيسانيد تا به هم پيوسته ويك پارچه شود. # =لبد- # - لبدا بالمكان: در آنجا اقامت نمود. # =لبد- # تلبيدا [لبد] الصوف: به معناى (لبده) است،- الشى ء: چيزى بر روى چيزى ~~چسبيد تا به شكل نمد در آيد،- المطر الأرض: باران زمين را آب پاشى كرد،- ~~شعره: موى را با چسب يا صمغ روى هم چسبانيد تا مانند نمد شد،- الكساء وغيره: ### || AUTO جامه وغيره را وصله كرد. # =اللبد- # ج لبود وألباد: فرش پشمى، آنچه كه بر پشت اسب در زير زين قرار دهند، نمد ~~زين، هر موى يا پشمى كه بگونه نمد در آمده باشد. # =اللبد- # آنكه هيچگاه مسافرت نكند وخانه خود را ترك ننمايد. # =اللبد- # مص، پشم كه به گونه نمد در آمده باشد؛ «ماله سبد ولا لبد»: نه پشم دارد ~~ونه موى، آس وپاس است وچيزى ندارد. # =اللبد- ### || AUTO آنكه لباده ومانند آن پوشيده باشد؛ آنكه مسافرت نكند وخانه خود ~~را ترك ننمايد. # =اللبدى- # مردم گرد هم آمده،- (ح): ### || AUTO پرنده اى كه هميشه روى زمين است ونمى پرد مگر آنكه او را به ~~پرواز در آورند. # =اللبدة- # ج لبد ولبد وألباد ولبود: يال شير، موى يا پشم انباشته شده كه بصورت نمد باشد. # =اللبدة- ### || AUTO پارچه اى كه با آن جامه را وصله كنند، موى يا پشم انباشته شده، ~~درون ران،- ج لبد ولبد والباد ولبود: يال شير. # =لبس- # - لبسا عليه الأمر: كار يا امر بر او مشتبه شد،- لبسا ه: او را به اشتباه ~~انداخت. # =لبس- # - لبسا الثوب: جامه را پوشيد، فلانا: # زمانى از دوستى ومصاحبت با او برخوردار شد،- فلانا على ما فيه: او را با ~~آنچه كه داشت، پذيرفت. # =لبس- ### || AUTO تلبيسا [لبس] عليه الأمر: امر را بر او مشتبه ms1621 وكار را در هم ~~وبر هم كرد. # =اللبس- # مص، شبهه واشكال ومبهم شدن، در هم آميختن تاريكى، گونه اى جامه. # =اللبس- # مص، شبهه واشكال ومبهم شدن، در هم آميختن تاريكى. # =اللبس- ### || AUTO ج لبوس: پوشاك، پوسته نازكى كه روى گوشت وزير پوست بدن است؛ ~~«لبس الهودج ونحوه»: پوششى كه بر روى هودج ومانند آن قرار دهند. # =اللبسة- # شبهه واشكال، روشن نبودن امر، ابهام وپيچيدگى. # =اللبسة- ### || AUTO چگونگى جامه پوشيدن، گونه اى پوشاك. # =لبش- ### || AUTO تلبيشا: متاع وچيزهاى خود را براى رفتن يا مسافرت بطور نامرتب ~~آماده كرد. # =لبط- # - لبطا بفلان الأرض: او را بر زمين زد،-- لبطا البعير او البغل: شتر ويا ~~استر در دويدن دستهايش را بر زمين كوفت،- ت الدابة فلانا: ستور با پاى خود ~~فلانى را لگد زد. # =لبط- # به: زمين خورد واز پاى در افتاد، در اثر پيشامد يا بيمارى ناگهانى خود را ~~بر زمين انداخت. # =لبط- # تلبيطا [لبط] العجين ونحوه: خمير نرم PageV01P748 ### || AUTO شد وخود را نگرفت. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =اللبطة- # اسم مره از (لبط) است. # =اللبطة- ### || AUTO ### || AUTO اسم است از (التباط). # =لبع- ### || AUTO لبعا: با پرخورى غذا خورد. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =لبق- # - لبقا الشي ء: آنرا نرم كرد. # =لبق- # - لبقا: با مهارت شد، فروتن وخوش اخلاق شد،- الثوب ونحوه بفلان: جامه بر ~~فلانى برازنده شد. # =لبق- # - لباقة: فروتن وخوش اخلاق شد،- الثوب ونحوه بفلان: جامه يا مانند آن بر ~~فلانى برازنده وشايسته شد. # =لبق- ### || AUTO ### || AUTO تلبيقا [لبق] الشي ء: آن چيز را نرم كرد،- له ~~الثوب ونحوه: جامه را بر او پوشانيد تا ببيند كه اندازه وبرازنده اوست يا ~~نه،- له اسما: در زبان متداول به معناى او را لقب داد مى باشد. # =اللبق- ### || AUTO خوش اخلاق ومهربان وفروتن. # =اللبقة- ### || AUTO مؤنث (اللبق) است. # =لبك- # - لبكا الأمر أو الشي ء: آن كار يا آن چيز را در هم آميخت،- الثريد: تريد ~~را آماده كرد تا بخورد،- القوم بين الشاء: آن قوم ميان گوسفندان آميخته شدند. # =لبك- # - لبكا الأمر: آن امر آميخته ومشكوك ودگرگون شد. # =لبك- ### || AUTO ### || AUTO تلبيكا [لبك]: مرادف (لبك) است،- ه به: ms1622 در زبان ~~متداول به معناى كار را بر او دشوار كرد واو را در اشتباه انداخت. # =اللبك- # چيز مخلوط ودر هم آميخته. # =اللبك- ### || AUTO من الأمور: كار در هم آميخته ومشكوك. # =اللبكة- # مرادف (اللبك) است؛ «وقع فى لبكة»: در وضع آشفته اى قرار گرفت. # =اللبكة- ### || AUTO يك لقمه از تريد. # =اللبلاب- ### || AUTO [لبلب] (ن): گياهى است كه بر درخت مى پيچد وداراى گلى زرد رنگ ~~وبرگ آن مانند لوبيا است وداراى دانه اى خوردنى است، نيلوفر صحرائى كه در ~~خاورميانه كشت مى گردد؛ «لبلاب الحقول» كه نام ديگر آن (العصب) است. گياهى ~~است كه بين ساير گياهان رشد مى كند وبراى آنها زيان آور است. # =اللبلبة- ### || AUTO [لبلب] عند العامة: گفتار پوچ ودرهم وبر هم وممكن است تحريفى ~~از (بلبلة) باشد. # =لبن- # - لبنا فلانا بالعصا: با چوبدستى او را به سختى زد،- الرجل: او را شير ~~خورانيد،-- لبنا الرجل: آن مرد بسيار خورد. # =لبن- # - لبنا ت الشاة: شير گوسفند زياد شد،- الرجل: گردن او از سختى بالش درد گرفت. # =لبن- ### || AUTO تلبينا [لبن]: براى ساختمان آجر ساخت،- الشى ء: چيزى را چهار ~~گوش به شكل آجر در آورد. # =اللبن- # آجر گلى چهار گوش. # =اللبن- # مص، ج البان: شير كه از پستان زنان يا حيوانات ماده بدست آيد؛ «لبن ~~الشجرة»: آب ويا مايع كه از درخت بيرون آيد. # =اللبن- # شير دوست، نوشنده شير، خشت وآجر چهار گوش كه براى ساختمان سازند؛ «لبن ~~القميص»: خشتك جامه. # =اللبن- ### || AUTO مرادف (اللبن) است. # =اللبنى- ### || AUTO (ن): درختى كه شيره آن مانند عسل است؛ «عسل اللبنى»: شيره ى ~~درخت كه از آن چكيده مى شود. # =اللبنة- # ماست كه آب آن گرفته شده باشد. # =اللبنة- # فرآورده هاى شيرى (لبنيات). # =اللبنة- ### || AUTO زن شيرده، واحد (اللبن) است (يك آجر گلى). # =اللبنية- ### || AUTO (ط): غذائى كه از شير وبرنج وگوشت آماده شود. # =اللبوة- # [لبأ] (ح): مرادف (اللبؤة) است (شير ماده). # =اللبوة- # [لبأ] (ح): مرادف (اللبؤة) است. # =اللبوة- ### || AUTO [لبأ] (ح): مرادف (اللبؤة) است. # =اللبوس- ### || AUTO پوشاك، زره، آنكه جامه بسيار دارد. # =اللبوسة- # مرادف (اللبسة) است. # =اللبوسة- ### || AUTO مرادف (اللبسة) است. # =اللبون- ### || AUTO شير دوست، شير خوار،- ج لبان ms1623 ولبن ولبن ولبن ولبائن: ماده ~~حيوان شيرده؛ «حيوان لبون»: حيوان شيرده. # =اللبونة- # ج لبان ولبن ولبن ولبن ولبائن: زن شيرده يا حيوان ماده شيرده. # =لبي- ### || AUTO - لبيا [لبي] من الطعام: بسيار غذا خورد. # =اللبيب- ### || AUTO ج ألباء [لب]: خردمند؛ «رجل لبيب»: خردمند واستوار وپا بر جا. # =اللبيبة- ### || AUTO ج لبيبات ولبائب: مؤنث (اللبيب) است. # =اللبيد- ### || AUTO توبره، كيسه پشمى يا كيسه كه از موى ساخته شده باشد،- (ح): ~~پرنده اى كه همواره بر روى زمين مى ماند ونمى پرد مگر با پرانيدن. # =اللبيس- ### || AUTO مثل ومانند، پيراهن؛ «قميص لبيس»: جامه كهنه كه بسيار پوشيده ~~شده باشد. # =اللبيق- ### || AUTO مرادف (اللبق) است. # =اللبيقة- ### || AUTO مؤنث (اللبيق) است. # =اللبيك- # «أمر لبيك»: مرادف (لبك) است. # =لبيك- ### || AUTO [لب]: تعبير (لبيك) به معناى گوش به فرمان تو هستم يا زير ~~فرمان توام مى باشد. تثنيه اين تعبير براى تأكيد است ونصب آن به علت مفعول ~~مطلق بودن است. # =اللبين- ### || AUTO ستور كه با شير تغذيه شده باشد، بسيار شير دهنده. # =اللبينة- # مؤنث (اللبين) است، پر شير. # =لت- # - لتا الشي ء: آن چيز را كوبيد وآرد كرد، آن را بست وپيچيد،- السويق: آرد ~~را با آب يا روغن مخلوط نمود،- الماء الثياب وغيرها: آب جامه ها وجز آن را ~~خيس كرد،- ودر زبان متداول به معناى سخنان پوچ وبيهوده بسيار گفت مى باشد. PageV01P749 ### || AUTO =اللت- ### || AUTO ج اللاتي واللات واللواتى واللوات واللوا، بحذف التاء، واللائي ~~واللاء واللاءات [لتي]: # مرادف (التى) است. # =الت- # ج اللاتي واللات واللواتي واللوات واللوا، بحذف التاء، واللائي واللاء ~~واللاءات [لتي]: # مرادف (التى) است. # =اللت- ### || AUTO [لت] مص، تبر، تيشه، كلنگ. # =اللتات- ### || AUTO [لت]: آنچه كه سابيده يا كوبيده شده باشد، آنچه از پوستهاى ~~درخت كه كنده ومتلاشى شده باشد. # =لتأ- ### || AUTO - لتأ [لتأ] فلانا في صدره: بر سينه او زد،- ت به امه: مادرش ~~او را زائيد،- ه بحجر: با سنگ بر او نواخت،- اليه بعينه: با دقت به او ~~نگريست،- الشى ء: آن را كم كرد. # =اللتلات- ### || AUTO ### || AUTO [لتلت]: آنكه به كارهاى بى ارزش وپوچ اشتغال داشته باشد. # =اللتلاتة- # [لتلت]: مؤنث (التلات) است. # =لتلت- ### || AUTO لتلتة [لتلت]: به ms1624 كارهاى بى ارزش وپوچ دست زد. # =اللتلتة- ### || AUTO [لتلت]: اشتغال به كارهاى پوچ وبى ارزش،- عند العامة: سخن بى ~~نتيجه وبى ارزش. # =التي- ### || AUTO اسم موصول مؤنث است ومذكر آن (الذي) مى باشد، جمع آن اللاتي ~~واللات واللواتي واللوات واللوا با حذف (ت) واللائي واللاء واللاءات؛ ~~وتثنيه آن: اللتان واللتان واللتا (بدون نون) در حالت رفع و(اللتين) در ~~حالت نصب وجر مى باشد. # =اللتيا- # مصغر (التى) است كه تثنيه آن (اللتيان) وجمع آن (اللتيات) است. # =اللتيا- ### || AUTO مرادف (اللتيا) است كه تثنيه آن (اللتان) وجمع آن (اللتيات) ~~است؛ «وقع فى اللتا والتى»: دچار سختيهاى گوناگون شد؛ «بعد اللتيا والتى ~~صار كذا»: بعد از ستيزگى وخصومت وگفتگوى بسيار. # =اللتي ء- ### || AUTO [لتأ]: آنكه جاى خود را رها نكند. # =لث- ### || AUTO - لثا [لث] بالمكان: در آن مكان اقامت نمود،- المطر: باران تا ~~چند روز پيوسته باريد،- عليه: با او لجاجت كرد. # =اللث- ### || AUTO مص، شبنم، نم. # =اللثاة- ### || AUTO [لثي]: زبان كوچك در بيخ حلق،- گياهى است بيابانى وزينتى كه ~~گلهاى آن خوشه ايست. # =اللثام- ### || AUTO ### || AUTO ج لثم: نقاب كه بر چهره كشند؛ روبند كه روى بينى ~~واطراف آن را بپوشانند. # =اللثة- ### || AUTO ج لثى ولثات ولثي [لثي]: لثه، گوشت اطراف دندانها ودر زبان ~~متداول به آن (نيرة الأسنان) گويند. # =لثغ- ### || AUTO - لثغا: در زبان او گرفتگى ولكنت پديد آمد. # =اللثغاء- ### || AUTO مؤنث (الألثغ) است. # =اللثغة- # حرف (س) را با صداى (ث) ويا حرف (ر) را با صداى (غ) ويا (ى) ويا (ل) تلفظ ~~كردن، لكنت ويا سنگينى زبان به هنگام سخن گفتن. # =لثم- ### || AUTO - لثما الرجل: نقاب بر روى بينى ويا دهان خود بست،- الفم او ~~الوجه: دهان يا صورت را بوسيد،- انفه: مشت بر بينى او زد،- ت الحجارة خف ~~البعير: سنگ بر پاى شتر خورد وآن را خون آلود كرد،- البعير الحجارة بخفه: ~~شتر سنگ را زير پاى خود شكست. # =لثم- ### || AUTO - لثما الفم أو الوجه: دهان يا صورت را بوسيد،- الرجل: آن مرد ~~نقاب بر روى بينى ويا دهان خود بست. # =اللثم- ### || AUTO مص، بينى واطراف آن-. # =اللثمة- # اسم مرة از (لثم) است، بوسه، ms1625 يك بار بوسيدن. # =اللثمة- ### || AUTO چگونگى نقاب بستن يا دهان بند بستن. # =اللثوية- ### || AUTO [لثى]: «الحروف اللثوية»: حروف لثه اى وعبارت است از (ث، ذ، ظ) ~~كه مبدأ وآغاز آن از لثه مى باشد. # =لجم- # - لجما الثوب: جامه را دوخت # لجم- ### || AUTO تلجيما [لجم] الماء فلانا: آب به دهان او رسيد. # =اللجم- # هوا،- حشره چلپاسه كه آنرا (سام أبرص) نامند،- قورباغه،- جانورى كه با آن ~~فال بد زنند. # =اللجم- # (ح): مرادف (اللجم) است. # =اللجم- ### || AUTO (ح): چلپاسه،- (ح): قورباغه،- (ح): ستور كه با آن فال بد ~~زنند،- ج الجام: زمين هموار واستوار. # =اللجمة- # كوه هموار وگسترده، علامت ونشانه بر روى زمين؛ «لجمة الوادي»: دهانه دره. # =اللجمة- ### || AUTO جاى لگام در چهره اسب يا دهان آن. # =لجن- ### || AUTO - لجنا به: به او در آويخت. # =اللجن- ### || AUTO چركين، آلوده به چركى. # =اللجنة- ### || AUTO كميته اى كه براى امرى تشكيل شود، انجمن، هيأت. # =اللجوج- ### || AUTO [لج]: مرادف (اللاج) است. # =اللجوجة- ### || AUTO [لج]: مرادف (اللاج) است. # =اللجي- ### || AUTO [لج]: منسوب به (اللج) است كه به معناى آب فراوان وبسيار ~~درياست. # =اللجين- # نقره، سيم. # =اللجين- ### || AUTO گياهى است كه از برگ كوبيده درخت با آرد ويا جو آميخته كنند. # =اللجينية- # پول نقره، درهمها، منسوب به (اللجين) است. # =لح- ### || AUTO ### || AUTO - لحا ولححا [لح] ت العين: پلكهاى چشم در اثر قيح ~~وچركى به هم چسبيد. # =اللح- # [لح]: مص، «هو ابن عمى لحا»: او پسر عموى تنى من است، نصب كلمه لحأ بعلت ~~حال بودن است زيرا ما قبل آن معرفه است وچنانچه با نكره گفته شود: «هو ابن ~~عم لح»: مجرور آيد زيرا صفت براى عم است. اين لفظ در مؤنث ومثنى وجمع نيز ~~بكار مى رود. # =لحا- ### || AUTO - لحوا [لحو] الشجرة: پوست درخت را كند،- ه: او را دشنام داد. # =لحى- # لحيا [لحي] الشجرة: پوست درخت را كند،- فلانا: او را ملامت كرد ودشنام داد. PageV01P750 ### || AUTO =اللحاء- ### || AUTO [لحي]: مص، پوست چوب يا درخت. # =اللحاتة- ### || AUTO آنچه كه پوست آن كنده شده باشد. # =اللحاس- ### || AUTO آنكه بسيار ليسد. # =اللحاظ- ### || AUTO ج لحظ: گوشه چشم از طرف شقيقه، داغى است زير چشم. # =اللحاظ- # ج لحظ: مرادف (اللحاظ) است، داخل خانه؛ «لحاظ ms1626 السهم»: بالاى تيرى كه ~~داراى پر است؛ «لحاظ الريشة»: قسمت پائين پر كه سفيد رنگ است،- ج لحظ: # مرادف (اللحاظ) است. # =اللحاظ- ### || AUTO بسيار ملاحظه كننده، آنكه نظر ونگاه تيز بين دارد. # =اللحاف- ### || AUTO ### || AUTO ج لحف: لحاف وپوشش وروى انداز، هر جامه كه روى ~~جامه ها پوشند. # =اللحاق- ### || AUTO غلاف كمان. # =اللحام- # آنچه كه با آن فلزات را جوش دهند. # =اللحام- ### || AUTO ج لحامون: گوشت فروش، قصاب. # =اللحان- ### || AUTO آنكه عبارتى را به غلط بخواند ودر اعراب آن خطا رود. # =اللحانة- ### || AUTO مرادف (اللحان) است. # =لحب- # - لحبا الطريق: راه را پيمود، راه را آشكار نمود، ه بالسيف: با شمشير او ~~را زد،- اللحم: گوشت را به درازا بريد،- اللحم عن العظم: گوشت را از ~~استخوان كند،- لحوبا الطريق: راه روشن وپيدا شد،- ظهر الفرس: # پشت اسب فرو رفته ونرم شد. # =لحب- # - لحبا الرجل: پيرى او را ناتوان كرد،- لحم الرجل: گوشت بدن او لاغر شد. # =لحب- ### || AUTO تلحيبا [لحب] الشي ء: در آن چيز اثر گذارد، آن را قطعه قطعه ~~كرد،- فلانا: او را خوار كرد،- ه بالسيف: با شمشير او را زد. # =اللحب- ### || AUTO مص، راه راست وروشن وآشكار. # =لحت- ### || AUTO - لحتا العصا: پوست چوب را كند،- فلانا بالعصا: با چوبدستى او ~~را زد،- الرجل: هر چه داشت از او گرفت وچيزى براى او نگذاشت. # =لحج- # - لحجا ه: او را زد،- ه بعينه: به او چشم زخم رسانيد. # =لحج- # - لحجا الشي ء: آن چيز تنگ شد،- السيف ونحوه: شمشير در غلاف گير كرد ~~وبيرون نيامد،- بالمكان: در جاى خود ماند،- اللحي: استخوان آرواره اش كج ~~شد،- ت عينه: چشم او چرك كرد وفرو رفت. # =لحج- ### || AUTO تلحيجا [لحج] عليه الخبر: خبر را جز آنچه كه بود ودر دل داشت ~~اظهار كرد. # =اللحج- # مص،- (ع ا): استخوان بالاى چشم كه بر روى آن ابرو مى رويد. # =اللحج- # مص، ماده چركى سفيدى كه از چشم جارى شود. # =اللحج- ### || AUTO «مكان لحج»: جاى تنگ. # =اللحح- ### || AUTO [لح]: «مكان لحح»: جاى تنگ. # =لحد- ### || AUTO - لحدا الميت: مرده را دفن كرد،- اللحد: گور را كند،- للميت: ~~براى مرده گور كند،- فى الدين: كافر وملحد شد،- علي في شهادته: در گواهى ~~دادن بر عليه ms1627 من مرتكب گناه شد. # =اللحد- ### || AUTO ج ألحاد ولحود: گور، شكافى كه در كنار گور باشد. # =لحز- ### || AUTO - لحزا: خسيس وبخيل شد. # =اللحز- # بخيل وتند خوى. # =اللحز- ### || AUTO مرادف (اللحز) است. # =لحس- # - لحسا الدود الصوف: كرم پشم را خورد،- الجراد الخضر: ملخ سبزه را خورد،- ~~لحسا ولحسة ولحسة وملحسا القصعة: ظرف غذا را با آنچه كه در آن بود با زبان ~~يا انگشت ليسيد. # =لحس- ### || AUTO تلحيسا [لحس] ه الشي ء: او را به ليسيدن وادار كرد. # =اللحس- ### || AUTO مص، سرهاى تره كه تازه از خاك بر آمده وآشكار شده باشد. # =اللحص- # آماس بالاى پلك چشم. # =لحظ- # - لحظا ولحظانا فلانا وإلى فلان بالعين: با گوشه چشم از راست وچپ به او ~~نگاه كرد، او را زير نظر گرفت،- لحظا البعير: زير چشم شتر را علامت نهاد. # =لحظ- ### || AUTO تلحيظا [لحظ] البعير: مرادف (لحظ) است. # =اللحظ- ### || AUTO مص، ج لحاظ والحاظ: درون چشم. # =اللحظة- # ج لحظات: اسم مره از (لحظ) است؛ «جلست عنده لحظة»: يك لحظه نزد او نشستم. # =لحف- # - لحفا ه: روى او را با لحاف پوشانيد،- ه الثوب: جامه را بر او پوشانيد،- ~~النار الحطب: هيزم را در آتش انداخت،- ه بجمع كفه: او را با مشت زد،- ه سهما: # تيرى به سوى او انداخت،- الشي ء: آن را ليسيد،- عنه اللحم: گوشت را از ~~روى آن برداشت. # =لحف- # لحفة الرجل فى ماله: مقدارى از مال او از دست رفت. # =لحف- ### || AUTO تلحيفا [لحف] إزاره: از روى تكبر وخود بينى دامن كشان راه رفت. # =اللحف- ### || AUTO پايه كوه، بن كوه. # =اللحفة- ### || AUTO اسم نوع از (لحف) است، حالت آنكه لحاف بر خود پيچيده باشد. # =لحق- ### || AUTO - لحقا ولحاقا فلانا وبفلان: به دنبال او رفت وبه او رسيد،- ~~الى قوم كذا: به فلان قوم پيوست،- لحقا ولحقا ولحوقا الفرس: اسب لاغر شد،- ~~لحوقا الثمن فلانا: پرداخت بها بر او لازم شد. # =اللحق- ### || AUTO قومى كه در سفر به قومى ديگر ملحق شوند،- ج الحاق: چيزى كه به ~~ما قبل خود پيوست شود، ميوه اى كه پس از ميوه ى اول برسد، چيز زائد، ملحق ~~كتاب، مفرد (الألحاق) است؛ «لحق الغنم»: بره هاى ms1628 گوسفند كه بدنبال آن روند. # =لحلح- # لحلحة # القوم: جاى خود را ترك نكردند، دور شدند،- عليه عند العامة: # در زبان متداول بمعناى نزد او رفت وآمد كرد وملازم او شده است. PageV01P751 ### || AUTO =لحم- # - لحما الأمر: آنرا محكم كرد،- الصائغ الفضة: زرگر نقره را لحيم كرد،-- ~~لحما القصاب العظم: قصاب گوشت را از استخوان جدا كرد،- ه: به او گوشت ~~خورانيد، به او زيان رسانيد. # =لحم- # - لحما بالمكان: در آنجا ماند،- الصقر ونحوه: باز آرزوى گوشت كرد،- لحما: # پر گوشت بود، بسيار ميل به گوشت داشت. # =لحم- # - لحامة: چاق وپر گوشت شد، بسيار ميل به گوشت كرد. # =لحم- ### || AUTO - لحما: كشته شد. # =اللحم- # ج لحام ولحوم ولحمان ولحمان وألحم من جسم الحيوان: گوشت خالص؛ «لحم كل شي ~~ء، باطن ومغز هر چيزى؛ «لحم البحر»: # نام كرمى است. # =اللحم- # ج لحام ولحوم ولحمان ولحمان وألحم من جسم الحيوان: گوشت خالص؛ «لحم كل شى ~~ء، باطن ومغز هر چيزى؛ «لحم البحر»: # نام كرمى است. # =اللحم- # ج لحام ولحوم ولحمان ولحمان وألحم من جسم الحيوان: گوشت. # =اللحم- ### || AUTO فربه، كسيكه بسيار ميل به گوشت دارد، واز حيوانات نام شير است؛ ~~«باز لحم»: بازى كه گوشت مى خورد يا ميل به آن دارد. # =اللحمة- # ج لحم: خويش وقومي، وصله زدن به پيراهن، آنچه كه باز از شكار خود مورد ~~خوراك قرار مى گيرد. # =اللحمة- # يك قطعه گوشت؛ «لحمة الثوب»: ### || AUTO وصله پيراهن. # =لحن- # - لحنا ولحنا ولحونا ولحانة ولحانية في كلامه أو في القراءة: در گفتار يا ~~خواندن دچار اشتباه در اعراب شد،- لحنا لفلان: سخنى با او گفت كه خود بفهمد ~~وبر ديگرى پوشيده ماند،- اليه: بسوى او رفت وبوى تمايل نمود،- قوله: سخن او ~~را فهميد. # =لحن- # - لحنا الرجل: دليل او را فهميد ومتوجه شد،- الكلام: آنرا فهميد. # =لحن- ### || AUTO تلحينا [لحن] ه: اشتباه بر او گرفت،- فى القراءة: با ذوق ~~وخوشحالى خواند،- الأناشيد: براى سرودها آهنگ تصنيف كرد. # =اللحن- # مصدر است،- ج الحان ولحون: در كلام وسخن بمعناى اشتباه در اعراب وبناست ~~مانند رفع منصوب يا فتح مضموم،- من الأصوات: آهنگهاى مختلف؛ «لحن الكلام»: ~~محتواى گفتار؛ «صناعة الألحان»: # تصنيف آهنگهاى موسيقى-. # =اللحن- # زبان، ms1629 زيركى. # =اللحن- ### || AUTO زيرك. # =اللحنة- # كسيكه مردم اشتباه او را گوشزد كنند. # =اللحنة- ### || AUTO كسيكه بسيار سخن بغلط گويد، كسيكه غلط ديگران را بگيرد. # =اللحوس- # حريص وآزمند. # =اللحوس- ### || AUTO آنكه دنبال شيرينى است مانند مگس. # =اللحوظ- ### || AUTO تنگ وباريك. # =اللحوي- ### || AUTO [لحي]: ريشو، منسوب به ريش است. # =اللحي- ### || AUTO ج ألح ولحي [لحي]: استخوان فك كه بر روى آن دندانهاست، جاى ~~روئيدن موى ريش؛ «لحيا الغدير»: دو طرف بركه. # =اللحيان- # مرد ريش بلند. # =اللحيان- ### || AUTO [لحي]: شكافهاى روى زمين كه بر اثر سيل حادث شده است، آب جوى ~~كم وباريك. # =اللحيانة- # [لحي]: مؤنث (اللحيان) است. # =اللحيانة- ### || AUTO [لحي]: واحد (اللحيان) است. # =اللحياني- ### || AUTO [لحي]: كسيكه داراى ريش بلند وپر پشت است. # =اللحية- ### || AUTO ج لحى ولحى [لحي]: ريش؛ «لحية التيس» (ن): نام گياهى است كه ~~ريشه آن ماده غذائى است؛ «لحية الحمار»: گياهى است بنام گشنيز. # =اللحيظ- ### || AUTO همسان ومانند. # =اللحيم- ### || AUTO چاق وفربه، كشته. # =لخ- ### || AUTO - لخا ولخيخا [لخ] ت عينه: اشك چشم او بسيار است وپلكهاى آن ~~كلفت شد،- في الكلام: گفتار خود را دو رنگ وشگفت آور بيان نمود،- لخا ه: او ~~را سيلى زد،- ه بالطيب: او را عطر آلود كرد. # =لخخ- ### || AUTO - لخخا ت عينه: اشك چشم او بسيار وپلكهاى آن كلفت شد. # =اللخخة- ### || AUTO «عين لخخة»: چشمى كه بسيار اشك ريزد با پلكهاى كلفت. # =لخص- # - لخظا: پلك بالاى چشمش باد كرده بود،- ت عينه: چشم او واطراف آن ورم كرد. # =لخص- ### || AUTO تلخيصا [لخص] الكلام: سخن را خلاصه وكوتاه كرد، بيان كرد ~~وتوضيح داد،- الشي ء: آنرا خلاصه نمود. # =اللخص- # مصدر است، باد كردن وكلفت شدن چشمها از بدو خلقت. # =اللخص- ### || AUTO «ضرع لخص»: پستان بزرگ وفربه كه شير با سختى از آن خارج شود؛ ~~«رجل لخص»: مردى كه پلك بالاى چشم او باد كرده است. # =اللخصاء- ### || AUTO مؤنث (الألخص) است، «عين لخصاء»: چشم پر پي. # =اللخصة- ### || AUTO ج لخاص: گوشت داخل چشم. # =لخن- ### || AUTO - لخنا: كثيف وبد بوى شد،- الرجل: به زشتى سخن گفت، زير بغل ~~وكشاله هاى ران وى بوى بد داد. # =اللخناء- ### || AUTO مؤنث (الألخن) است. # =لد- ### || AUTO - لدا [لد] الرجل: با او دشمنى سخت ms1630 نمود، با او مجادله كرد وبر ~~او چيره شد،- ه عن الشي ء: او را منع كرد،-- لددا: ### || AUTO دشمن سرسختى شد. # =اللد- ### || AUTO ج ألدة [لد]: دشمن سرسخت. # =لدى- ### || AUTO [لدي]: ظرف مكان است ومبني است بمعناى (لدن)؛ «لدي مال»: پول دارم. # =اللداء- ### || AUTO [لد]: مؤنث (الألد) است. # =اللداغ- ### || AUTO خار يا نوك تيز آن. # =اللداغة- ### || AUTO من الرجال: بد زبان. # =اللدة- # [ولد]: مصدر است، هنگام تولد،- ج لدات ولدون: همسال وهمسن؛ «فلان لدتى»: ~~فلانى همسال من است؛ مثناى اين كلمه (لدان) است. # =لدد- # تلديدا [لد] ه: او را شگفت زده كرد،- به: معايب ونواقص او را بر شمرد واشاعه PageV01P752 ### || AUTO داد. # =اللدد- ### || AUTO [لد]: مصدر است، دشمنى شديد. # =لدغ- ### || AUTO - لدغا وتلداغا ه: او را گزيد. # =اللدغة- ### || AUTO يكبار گزيدن. # =لدم- ### || AUTO - لدما ه: او را سيلى زد، با چيزى سنگين او را زد بطوريكه صداى ~~ضربه شنيده مى شد. # =اللدم- ### || AUTO مصدر است، صداى سنگ هنگامى كه بر زمين مىفتد. # =لدن- # - لدانة ولدونة: نرم بود،- ت اخلاقه: # خوش خلق ورام شد. # =لدن- # تلدينا [لدن] الشي ء: آنرا نرم كرد،- ثوبه: پيراهن خود را خيس كرد،- ه فى ~~الأمر: او را نگهداشت. # =لدن- ### || AUTO مرادف لدن ظرفيه است. # =اللدن- # ج لدن ولدان: نرم ورام. # =لدن- # مرادف لدن ظرفيه است. # =لدن- # مرادف لدن ظرفيه است. # =لدن- # ظرف زمان ومكان است بمعناى نزد كه بيشتر جنبه مكانى دارد. اين كلمه مبنى ~~است وجايز است كه با (من) آنرا مجرور نمود؛ «جئت من لدنه»: از نزد او آمدم. # =اللدن- # من الطعام: غذائى كه خوب طبخ نشده ونامرغوب باشد. # =لدن- # مرادف لدن ظرفيه است. # =لدن- ### || AUTO مرادف لدن ظرفيه است. # =اللدنة- ### || AUTO بالشى كه به آن تكيه دهند. # =اللدود- ### || AUTO ج ألدة [لد]: دشمن بسيار سر سخت. # =اللديد- ### || AUTO ج ألدة [لد]: مرادف (اللدود) است. # =اللديغ- # ج لدغى ولدغاء، للمذكر والمؤنث: ### || AUTO نيش خورده وگزيده شده. اين كلمه براى مذكر ومؤنث يكسان بكار ~~برده مى شود. # =لذ- ### || AUTO - لذاذا ولذاذة [لذ] الشي ء: خوشمزه شد،- لذا الشى ء وبه: آنرا ~~لذيذ وخوشمزه يافت. # =لذذ- ### || AUTO تلذيذا [لذ] ه: او را به لذت در آورد. # =اللذ- ### || AUTO مصدر است، لذيذ ms1631 وخوشمزه، خواب. # =اللذاع- ### || AUTO صيغه مبالغه (اللاذع) است. # =اللذة- ### || AUTO ج لذات [لذ]: لذت وكاميابى، لذت بردن از چيزى مناسب ولذيذ. # =لذع- ### || AUTO - لذعا ت النار الشي ء: آنرا سوزانيد،- الحب قلبه: مهرورزى دل ~~او را آزرده ساخت، فلانا بلسانه: زخم زبان بر او زد،- البعير: علامتى بر ~~روى شتر قرار داد،- الرجل بذكائه: چيزى را بسرعت درست دانست،- الطائر: ~~پرنده بالهاى خود را كمى بحركت در آورد. # =الذي- ### || AUTO اسم موصول است ومثناى آن (اللذان واللذا واللذان»، ج الذين ~~واللاوون واللاوو. # =اللذيا- ### || AUTO مثناى آن اللذيان، ج اللذيون: مصغر الذى است. # =اللذيذ- ### || AUTO ج لذ ولذاذ [لذ]: لذيذ واشتها آور. # =لز- ### || AUTO ### || AUTO - لزا ولززا ولزازا [لز] الشي ء بالشي ء: آنرا بست ~~وبهم چسبانيد، او را ملزم به آن كرد،- الشي ء بالشي ء: به آن چسبيد،- ه الى كذا: ### || AUTO او را به آن مجبور ساخت،- ه بالرمح: با نيزه او را زد،- القوم: ~~با هم جمع شدند ودر تنگنا قرار گرفتند. # =اللز- ### || AUTO [لز]: چسبيده. # =اللزاز- ### || AUTO [لز]: مصدر است، چوبى كه با آن درب را مى بندند، شدت دشمنى. # =اللزاب- ### || AUTO (ن): درخت بزرگى است از انواع چنار وچوب آن كه از بهترين انواع ~~چوب است. اين درخت در مناطق كوهستانى لبنان ودر جبل الشيخ مى رويد. # =اللزاق- ### || AUTO مصدر است، آنچه كه با آن بچسبانند؛ «لزاق الذهب ولزاق الحجر ~~ولزاق الرخام»: نام داروهائى است كه از معادن ويژه بدست مىيد. # =اللزام- # مصدر است، مرگ، حساب، پايان دادن امرى، فيصله دادن، ملازم بودن؛ «كان ~~لزاما عليه أن»: لازم بود كه او ... # بر او بود كه ... # =لزز- ### || AUTO تلزيزا [لز] الله فلانا: خداوند اندام او را گرد وبهم پيوسته ~~گردانيد. # =اللزز- ### || AUTO [لز]: مصدر است، تخته اى كه با آن درب را مى بندند، شدت دشمنى ~~واختلاف. # =لزج- ### || AUTO - لزجا ولزوجا: كش آمد وكنده نشد وبدست چسبيد مانند عسل وامثال ~~آن،- العسل باصبعه: عسل به انگشت او چسبيد. # =اللزج- ### || AUTO ليز وكش دار. # =لزق- # - لزوقا به: به آن چسبيد،- لزقا ت الرئة بالجنب: از شدت تشنگى ريه به ~~پهلويش چسبيد. # =لزق- ### || AUTO تلزيقا [لزق] ms1632 الشي ء: آن چيز را چسبانيد، آنرا بدون محكم كارى ~~انجام داد. # =اللزق- ### || AUTO مرادف (اللصق) است؛ «هو لزقي او بلزقي» او نزد من است. # =اللزقة- ### || AUTO پماد يا چسب كه بر روى زخم يا موضع درد قرار مى دهند،- ودر نزد ~~كشاورزان حدود زراعت كه بديوار آن منتهى شود مى باشد. # =اللزقاء- # «أذن لزقاء»: گوشى كه لبه آن به سر چسبيده باشد. # =لزم- ### || AUTO - لزوما ولزما ولزاما ولزاما ولزامة ولزمة ولزمانا الشي ء: ~~ثابت ماند وپا بر جا شد،- بينه او فراشه: از خانه يا بسترش بيرون نيامد،- ~~الصمت: سخن نگفت،- ه المال: بر او واجب شد،- الغريم وبه: به او دلبسته شد ~~وبا او ماند،- الأمر: حكم بر او لازم شد،- كذا عن كذا: از او فرا گرفت ~~وبدست آورد،- لزما الشي ء: آنرا جدا كرد ونشان گذاشت. # =اللزم- ### || AUTO برنده وحكم دهنده. # =اللزمة- ### || AUTO آنكه چيزى بگيرد واز آن جدا نشود. # =اللزوجة- ### || AUTO اسم است از لزج (چسبان). # =اللزوق- ### || AUTO (طب): پماد زخم. # =اللزوم- ### || AUTO مصدر است؛ «عند اللزوم»: در موقع مقتضى، هنگام نياز. # =اللزومية- ### || AUTO اسم است از لزم. # =اللزيق- # مرادف (اللصيق) بمعناى چسبيده PageV01P753 ### || AUTO است. # =اللزيق- ### || AUTO (ح): حلزون دريائى. # =اللزيقى- ### || AUTO مرادف (اللزيقاء) است. # =اللزيقاء- ### || AUTO آنچه كه در كناره سنگها در روزهاى بارانى روئيده مى شود. # =لس- ### || AUTO - لسا [لس] القصعة: ظرف غذا را ليسيد وزبان زد،- الطعام: غذا ~~را خورد،- ت الدابة الكلاء: ستور علف را به گوشه زبان خود گرفت. # =اللسابة- ### || AUTO «رجل لسابة للناس»: كسيكه نسبت به مردم طعنه مى زند وبد زبانى ~~مى كند. # =اللساس- # [لس]: دانه هاى بقولات موقعى كه ريز وخورد هستند وقابل خوردن نمى باشند،- ~~نام گياهى است زبر. # =اللساس- ### || AUTO مرادف (اللساس) است. # =اللساع- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO مرادف (اللسعة) است وبمعناى كسى است ~~كه با زبان خود بمردم نيش مى زند. # =اللسان- ### || AUTO ج ألسنة وألسن ولسن ولسانات: زبان كه وسيله خوردن وسخن گفتن ~~است؛ اين كلمه كار برد مذكر ومؤنث دارد ولى بيشتر مذكر است، لغت، پيام ~~آورى،- ودر علم جغرافيا بمعناى برآمدگيهائى از زمين بداخل درياست كه آنرا ~~دماغه نيز گويند؛ «لسان العرب»: زبان عربى؛ ms1633 «لسان القوم»: # سخنگوى مردم؛ «المتحدث بلسان الحكومة»: ### || AUTO ### || AUTO سخنگوى دولت؛ «لسان الحال»: زبان حال؛ «لسان ~~الصدق»: ياد ونام نيك؛ «لسان الميزان»: زبانه ترازو؛ «لسان النار»: زبانه ~~وشعله آتش؛ «لسان الحمل»: گياه بارتنگ كه آنرا بارهنگ نيز گويند وخواص طبى ~~دارد؛ «لسان الثور»: گل گاو زبان كه نيز خواص طبى دارد؛ «لسان الكلب»: سگ ~~زبان، گياهى است كه تخمه هاى ريز وسفيد دارد؛ «لسان السبع»: گياهى است كه ~~برگهاى آن زبر وتيز مانند دندانه هاى اره مى باشد وبسيار تلخ است؛ «لسان ~~الشعل»: ### || AUTO گياهى است پر شاخه وچهار گوش وداراى برگهاى دراز وزبر است؛ ~~«لسان العصافير»: ميوه درخت در دار؛ «فلان ذو لسانين»: فريبكار وغيبت كننده ~~وگول زن؛ «السنة الناس عليه حسنة»: مردم به خوبى از او ياد مى كنند؛ «قيل ~~على لسانه»: از او روايت شده است؛ «دار على السنة الخاص والعام»: آن چيز ~~زبان زد مردم شد. # =اللسانية- # «الحروف اللسانية»: حروف لسانى شش حرف است: (ر، ز، س، ش، ص، ض). # =لسب- # - لسبا ت الحية فلانا: مار او را گزيد،- ه بالسوط: با شلاق او را زد،- ه ~~بلسانه: زخم زبان وحرف زشت به او زد. # =لسع- # - لسعا ه: او را گزيد، گفته مى شود كه (اللسع) ويژه جانوران نيش زن است ~~مانند عقرب، و(اللدغ) ويژه جانوران گاز زن است مانند مار،- ه بلسانه: سخن ~~زشت وناروا به او گفت،- فى الأرض: به سفر رفت. # =اللسعة- # كسيكه بسيار مردم را با زبان خود طعن ومذمت مى كند. # =لسن- # - لسنا فلانا: از او خوشزبانتر بود، به گفته او ايراد گرفت واو را به بدى ~~نام برد، در گفتگو بر او چيره شد،- ته العقرب: گژدم او را نيش زد،- الشي ء: ~~نوك چيزى را مانند نوك زبان يا آنكه چيزى را بشكل زبان در آورد. # =لسن- # - لسنا فلان: فصيح شد ودر فصاحت وبلاغت پيشرفت كرد. # =لسن- ### || AUTO تلسينا [لسن] الشي ء: چيزى را بشكل زبان در آورد. # =اللسن- # زبان، لغت، گفتار. # =اللسن- # فصاحت وبلاغت. # =اللسن- ### || AUTO چيزى كه يك طرف آن بشكل زبان باشد، ms1634 فصيح وبليغ. # =اللسناء- ### || AUTO مؤنث (الألسن) است. # =اللسيع- # ج لسعى ولسعاء: گزيده شده. # =لص- ### || AUTO - لصا [لص] الشي ء: آنرا دزديد، در پنهان انجام داد،- الباب: ~~درب را بست،-،- لصصا ولصاصا ولصوصية: دزد بود. # =اللص- # ج لصوص وألصاص ولصصة ولصاص [لص]: دزد. # =اللص- ### || AUTO ج لصوص وألصاص ولصصة ولصاص [لص]: دزد. # =اللصاء- ### || AUTO ج لص [لص]: مؤنث (الألص) است، پيشانى كوچك وتنگ، گوسفندى كه يك ~~شاخ آن به جلو وشاخ ديگر به عقب در آمده باشد. # =لصب- ### || AUTO - لصبا الجلد باللحم: از لاغرى پوست واستخوان شد،- الخاتم فى ~~الإصبع: انگشتر در انگشت او گير كرده وبسختى در آمد،- السيف فى الغمد: ~~شمشير در غلاف گير كرد وبيرون نيامد. # =اللصب- # ج لصوب ولصاب: تنگه ى دشت، جايگاه كوچك در كوهستان. # =اللصب- ### || AUTO بخيل وبد اخلاق. # =اللصة- # ج لصات ولصائص [لص]: مؤنث (اللص) است. # =اللصة- # ج لصات ولصائص [لص]: مؤنث (اللص) است. # =اللصة- ### || AUTO ج لصات ولصائص [لص]: مؤنث (اللص) است. # =اللصص- ### || AUTO [لص]: مصدر است، نزديكى دو كتف بهم، نزديكى وفشردگى دندانها به ~~يكديگر كه از معايب دندان است. # =لصق- ### || AUTO - لصقا ولصوقا بالشي ء: به آن چسبيد. # =اللصق- ### || AUTO كسى يا چيزى كه نزديك كسى يا چيزى باشد؛ «هو لصقى وبلصقي»: او ~~نزديك وپهلوى من است. # =لصلص- ### || AUTO لصلصة [لصلص] الوتد ونحوه: ستون يا عمود را تكان داد تا از جا ~~بر كند. # =اللصوق- ### || AUTO داروئى كه بر روى زخم مى چسبانند، باند جراحى. # =اللصيق- # مرادف (اللصق) است؛ «هو لصيقى»: او در كنار من است. PageV01P754 ### || AUTO =اللصيقة- ### || AUTO ج لصائق: برگه قيمت يا نرخ كه بر روى جعبه يا شيشه ومانند آن ~~مى چسبانند تا محتوى وقيمت آن مشخص گردد. # =لط- ### || AUTO ### || AUTO - لطا [لط] الباب: درب را بست،- الشي ء: آنرا ~~پنهان كرد،- الستر: پرده را انداخت،- عنه او عليه الخبر: موضوع را از او ~~پنهان كرد،- ت الناقة بذنبها: شتر دم خود را موقع دويدن ميان دوران خود ~~گذارد،- الشي ء بكذا: چيزى را به چيزى چسبانيد،- بالأمر: آن را گرفت،- ~~الرجل حقه او عن حقه: منكر حق او شد،- لطاه بالعصا: با چوبدستى او را زد. # =اللط- # [لط]: مصدر است،- ج ms1635 لطاط: # گردن بند كه از تخمه رنگ كرده حنظل سازند. # =لطا- ### || AUTO - لطوا [لطو]: به تخته سنگ يا غارى از خطر پناه برد. # =لطى- ### || AUTO - لطيا: مرادف (لطا) است. # =اللطاع- ### || AUTO كسى كه بعد از خوردن غذا انگشتان خود را مى ليسد. # =اللطاف- ### || AUTO كسى كه لطف ومحبت بسيار دارد. # =لطأ- ### || AUTO - لطوءا [لطأ] بالأرض: به آن چسبيد،- ه بالعصا: با چوبدستى بر ~~پشت او زد. # =لطئ- ### || AUTO - لطا بالأرض: به زمين چسبيد. # =لطخ- # - لطخا الشي ء بالمداد ونحوه: چيزى را خط خطى وكثيف كرد،- ه بشر: او را ~~به دردسر انداخت. # =لطخ- ### || AUTO تلطيخا [لطخ]: مرادف (لطخ) است. # =اللطخ- # مصدر است، مقدارى كم از هر چيزى. # =اللطخ- ### || AUTO آنكه كثيف وبد غذا مى خورد، هر چيزى كه غير از رنگ خود برنگ ~~ديگرى در آمده باشد. # =اللطخة- ### || AUTO ج لطخات: احمق ونابخرد. # =لطش- # - لطشا ه: با دست خود او را زد. # =لطش- ### || AUTO تلطيشا [لطش] ثيابه: لباسهاى خود را كثيف كرد. # =اللطط- ### || AUTO [لط]: پنهان كردن چيزى، افتادن دندانها يا كرم خوردگى آنها، ~~منع كردن حق كسى كه زيان ديده است. # =لطع- # - لطعا الكلب أو الذئب الماء: سگ يا گرگ آبرا خورد،- الشي ء بلسانه: با ~~زبان آنرا ليسيد،- ت البئر: آب چاه خشك شد،- اسمه: بدهى او واريز شد، بدهى ~~او يادداشت شد،- فلانا: به او اردنگى زد،- فلانا بالعصا: با چوبدستى او را ~~زد،- ه بالنار: با آتش آنرا سوزانيد. # =لطع- # - لطعا: دندانهايش خورده شده وريشه هاى آن باقى مانده است،- لطعا فلانا: ### || AUTO با نوك پا به او اردنگى زد. # =اللطع- # ج ألطاع: زنخ وزير چانه. # =اللطع- ### || AUTO مصدر است، سفيدى لب از داخل دهان. # =اللطعة- # پوشك بچه. # =لطف- # - لطفا بفلان أو لفلان: با او محبت وملاطفت كرد،- الله بالعبد أو له: ~~خداوند بنده خود را موفق گردانيد، او را محافظت كرد،- الشي ء: نزديك شد. # =لطف- # - لطفا ولطافة: لاغر وباريك وكوچك شد،- كلامه: گفتار او ملايم ومساعد بود. # =لطف- ### || AUTO تلطيفا [لطف]: الشي ء: آنرا با لطف وصفا كرد. # =اللطف- # مصدر است،- ج الطاف من قبل الله: لطف وتوفيق ومحافظت خدا. # =اللطف- ### || AUTO ج ألطاف: مقدار كمى غذا، احسان ونيكوئى، هديه وارمغان. ms1636 # =لطم- # - لطما ه: بصورت او سيلى زد،- ه بكذا: او را به چيزى بست،- ت الغرة الفرس: # سپيدى صورت اسب در يك طرف چهره اش كشيده شد. # =لطم- # الرجل: مورد ستم قرار گرفت،- الفرس: در يك طرف صورت اسب سپيدى بود. # =لطم- ### || AUTO تلطيما [لطم] ه: او را سيلى بسيار زد،- الكتاب: كتاب را پايان ~~داد وآنرا مهر كرد. # =اللطمة- ### || AUTO ج لطمات: يك سيلى. # =اللطوخ- ### || AUTO آنچه كه مى مالند ويا بر روى چيزى مى كشند. # =اللطيخ- ### || AUTO مرادف (اللطخة) است. # =اللطيف- ### || AUTO ج لطاف ولطفاء: با لطف، با لطافت، با رفق وآرام، از اسماء ~~الحسنى ومعناى آن خداوند لطيف ونيكو منش ودانا نسبت به همه چيز؛ (يا لطيف): ~~اى پروردگار با لطف ومرحمت،- من الكلام: آنچه از سخن كه معناى پوشيده داشته ~~باشد،- من الأجرام: نرم وسبك اندر چيزى؛ «الجنس اللطيف»: زنان. # =اللطيفة- ### || AUTO ج لطائف: مؤنث (اللطيف) است، نكته وبذله گوئى وخوشحال كننده. # =اللطيم- ### || AUTO كسيكه سيلى خورده است، اسبى كه در يك طرف صورت آن سفيدى باشد، ~~اين كلمه در مؤنث ومذكر يكسان بكار برده مى شود، ج لطم، مشك، نهمين اسب ~~مسابقه ى اسب دوانى، شتر نر، جوانى كه پدر ومادر خود را از دست داده است. # =اللطيمة- ### || AUTO ج لطائم: مشك، نافه مشك، بازار عطر فروشان. # =لظي- # - لظى [لظي] ت النار: آتش شعله ور شد. # =لظى- ### || AUTO تلظية [لظي] النار: آتش را شعله ور كرد. # =اللظى- # [لظي]: مصدر است، آتش يا شعله آن. # =لظى- ### || AUTO [لظي] معرفة: دوزخ وجهنم. اين كلمه ممنوع از صرف است. # =اللعا- ### || AUTO [لعو]: گرسنه وحريص؛ «لعا لك» دعاست بمعناى خدا تو را از ~~اشتباهى كه دارى در آورد؛ «لا لعا لك»: نفرين است يعنى خدا تو را خير ندهد. # =اللعاب- # آب دهان؛ «لعاب النحل»: عسل؛ «لعاب الحية ونحوها»: زهر مار؛ «لعاب ~~الشمس»: چيزى بشكل تار عنكبوت كه هنگام ظهر ديده مى شود مثل اينكه از آسمان PageV01P755 ### || AUTO بپائين مىيد، نام ديگر آن (مخاط الشيطان) است؛ «لعاب السفرجل ~~ونحوه»: داروئى است كه از لعاب به دانه تهيه مى شود. # =اللعاب- ### || AUTO آنكه بسيار ms1637 بازى كن ويا شوخى كن است. # =اللعابي- ### || AUTO منسوب به لعاب. # =اللعابية- ### || AUTO مي كه از ميوه گرفته شود. # =اللعاق- ### || AUTO باقيمانده غذا در دهان. # =اللعان- ### || AUTO ### || AUTO اسم است از (اللعن). # =اللعان- ### || AUTO كسيكه بسيار لعن كند. # =اللعانية- ### || AUTO اسم است از (اللعن). # =لعب- # - لعبا الصبي: آب از دهان كودك جارى شد. # =لعب- # - لعبا ولعبا ولعبا وتلعابا: بازى كرد، شوخى كرد، كارى بقصد لذت يا تفريح ~~انجام داد، كارى بيهوده انجام داد،- بكذا: # آنرا بازيچه گرفت،- فى الأمر: او را خوار شمرد وسبك كرد،- على القانون ~~وغيره من آلات الطرب: موزيك نواخت،- ت الرياح بالديار: باد تند بر شهرها ~~بوزيدن در آمد؛ گاهى به اشتباه گفته مى شود: «لعب دورا»: # دورى بازى كرد كه صحيح آن: «مثل دورا» مى باشد،- لعبا الصبي: كودك بازى كرد. # =لعب- ### || AUTO تلعيبا [لعب]: مرادف (لعب) است. # =اللعب- # مصدر است،- ج العاب: لهو ولعب؛ «لعب القمار»: قمار بازى. # =اللعب- # مص، بازى كن. # =اللعب- ### || AUTO مرادف (اللاعب) است بمعناى بازى كن. # =اللعبة- # ج لعب: اسباب بازى، وقت بازى، آنچه كه با آن بازى كنند مانند شطرنج، ~~مجسمه، احمقى كه مورد تمسخر قرار گيرد؛ «رجل لعبة»: مردى كه او را به بازى گيرند. # =اللعبة- # يكبار بازى كردن، اسم مره. # =اللعبة- # نوع بازى، اسم نوع. # =اللعبة- ### || AUTO كسى كه بسيار بازى يا شوخى كند. # =لعثم- ### || AUTO لعثمة [لعثم] في الأمر: در امر دقت كرد، از آن امتناع ورزيد، ~~در آن انديشيد. # =لعج- ### || AUTO - لعجا الضرب فلانا: ضربه بر او دردناك بود وپوست بدنش را ~~سوزانيد،- الشي ء فى صدره: آن چيز در سينه اش تكان خورد،- الحب او الحزن ~~فؤاده: محبت ودوستى ويا غم واندوه در دل او ماند. # =اللعج- ### || AUTO سوزش، هر سوزنده اى، دردى كه بر اثر ضربه پديد آيد. # =لعس- # - لعسا ه: او را با دندان گاز گرفت. # =لعس- ### || AUTO - لعسا: رنگ لب او تيرگى زيبائى داشت،- ت الشفة: لب او تيره ~~وسياه شد. # =اللعساء- ### || AUTO مؤنث (الألعس) است. # =اللعسة- ### || AUTO سياهى لب. # =لعط- ### || AUTO - لعطا ه: از پهناى گردنش او را داغ كرد،- ه بابيات: با شعر او ~~را هجو كرد،- ه بسهم او بعين: او را با ms1638 تير يا چشم زد. # =اللعطة- ### || AUTO مرادف (اللاطة) است. # =لعق- # - لعقا ولعقة ولعقة العسل ونحوه: عسل را لب زد وآنرا با زبان ويا انگشت ~~خورد، «لعق فلان اصبعه»: فلانى مرد. # =لعق- ### || AUTO تلعيقا [لعق] فلانا العسل: او را وادار به خوردن عسل كرد. # =اللعقة- # مص، آن مقدار غذا كه در قاشق يا با انگشت مى توان خورد، مقدار كمى از ~~آنچه با لب خورده مى شود. # =اللعقة- ### || AUTO مص، يكبار لب زدن وخوردن؛ «فى الأرض لعقة من ربيع»: مقدارى نم ~~واثر باران بر روى زمين است. # =لعل- ### || AUTO از حروف مشبهة بالفعل است كه اسم را منصوب وخبر را مرفوع مى ~~كند ومعناى توقع واميدوارى را مى رساند؛ «لعل الحبيب قادم»: باشد كه دوست ~~بيايد؛ ومعناى شفقت از ناراحتى را مى دهد مانند «لعل الشدة نازلة»: اميد ~~است كه سختى برطرف شود، گاهى لام اول اين كلمه حذف مى شود وگفته مى شود ~~«عل»، وگاهى بدنبال آن (ما) ى كافه مىيد وآنرا از عمل باز مى دارد مانند ~~(لعلما اصناءت لك النار)، وچنانچه ياء متكلم به آن وصل شود بهر دو صورت با ~~نون وقايه ويا بدون آن در مىيد مانند (لعلي ولعلنى). # =اللعلاع- ### || AUTO جبان وترسو. # =لعلع- ### || AUTO لعلعة [لعلع] الرعد: رعد بصدا در آمد،- السراب: سراب درخشيد،- ~~من الجوع: از گرسنگى ناراحت شد،- من الشي ء: از آن چيز خسته شد. # =اللعلع- # [لعلع]: سراب، درختى است كه در حجاز روئيده مى شود. # =لعن- # - لعنا فلانا: او را دشنام وناسزا گفت، او را بيرون راند،- نفسه: بدون ~~مقدمه گفت «على لعنة الله»: لعنت خدا بر من باد. # =لعن- # تلعينا [لعن] ه: او را تعذيب كرد. # =اللعن- ### || AUTO مص، «أبيت اللعن»: درود پادشاهان در جاهليت. وبمعناى آنست كه ~~اى پادشاه كارى نكردى كه مستلزم لعن باشى. # =اللعنة- # كسى كه همواره مردم او را لعنت كنند، كسى كه مردم را بسيار لعنت كند. # =اللعنة- ### || AUTO ج لعان ولعنات: يك بار لعن گفتن، لعنت، عذاب. # =اللعوب- ### || AUTO ج لواعب ولعائب: زن خوش اندام وطناز؛ «جارية لعوب»: كنيزكى طناز. # =لعوس- ### || AUTO لعوسة [لعوس] ms1639 الطعام: غذا را بشكل بدى جويد، (در زبان متداول ~~بكار مى رود). # =اللعوق- ### || AUTO آنچه از غذا كه با ليسيدن خورده مى شود مانند عسل ودارو، ~~كمترين توشه. # =اللعيب- ### || AUTO كسى كه بسيار بازى يا شوخى كند. # =اللعيبة- ### || AUTO عروسك، اسباب بازى. # =اللعين- # ملعون، بى بند وبار، رانده شده. ### || AUTO بد يمن، مسخ شده، بى آبرو، شيطان، مجسمه اى كه در وسط مزرعه ~~نصب كنند تا جانوران وحيوانات از آن فرار نمايند. # =اللعينة- ### || AUTO اسم ملعون است (مانند الرهينة كه اسم مرهون است). # =لغا- # - لغوا [لغو] بكذا: درباره آن سخن گفت،- الشى ء: باطل شد،- الرجل: نوميد PageV01P756 ~~شد،- عن الطريق: از راه جدا شد وبسوى ديگرى رفت،- فى قوله: اشتباه كرد ~~وبدون انديشيدن سخن گفت،- لغوا فى قوله: ### || AUTO اشتباه كرد وبى انديشه سخن گفت. # =اللغا- ### || AUTO ### || AUTO [لغي]: مصدر است، صدا، چيز بى فايده وبدرد نخور، ~~كلام بيهوده، گناه قسم خوردن. # =اللغاب- ### || AUTO تيرى كه درست ساخته نشده وغير قابل استفاده است. # =اللغاة- ### || AUTO [لغو]: صدا وآوا. # =اللغام- ### || AUTO كف دهان شتر، لعاب دهن. # =لغب- # - لغبا ولغوبا ولغوبا: خسته وفرسوده شد. # =لغب- # لغبا: مرادف (لغب) است. # =لغب- # - لغبا ولغوبا ولغوبا: مرادف (لغب) است. # =لغب- ### || AUTO تلغيبا [لغب] السير فلانا: راه او را بسيار خسته كرد،- دابته: ~~ستور خود را خسته كرد، ستور خود را خسته يافت. # =اللغب- ### || AUTO ناتوان واحمق، كلام بيهوده. # =اللغة- ### || AUTO ج لغى ولغات ولغون [لغو]: زبان متداول هر نژادى؛ «علم اللغة»: ~~علم شناخت مفردات كلمات، وگاهى بر تمام اقسام علوم عربي اطلاق مى شود، «كتب ~~اللغة»: بر فرهنگها يا قاموسها اطلاق مى شود، «اهل اللغة»: مردمى كه پيرو ~~يك زبان هستند. # =اللغد- ### || AUTO ج ألغاد: گوشت اطراف حلق در انتهاى دهان تا زير گوش. # =اللغدود- ### || AUTO ج لغاديد: مرادف (اللغد) است. # =اللغديد- ### || AUTO ج لغاديد: مرادف (اللغد) است. # =لغز- # لغزا الشي ء: صورت خود را از آن برگردانيد،- فى يمينه: در قسمى كه خورده ~~بود مكر وحيله نمود،- فى الكلام: مطلب وخواسته خود را بيان نكرد،- اليربوع جحره: ### || AUTO موش سوراخ خود را پيچ در پيچ كند. # =اللغز- # ج ألغاز: سوراخ موش وسوسمار،- من الكلام: معماى ms1640 كلامى. # =اللغز- # مص، مرادف (اللغز) است. # =اللغز- ### || AUTO مرادف (اللغز) است. # =لغط- # - لغطا ولغيطا الحمام أو القطا: پرنده صدا كرد،- لغظا ولغاطا القوم: مردم ~~صدا در آوردند. # =لغط- ### || AUTO تلغيطا [لغط] القوم: مردم صدا در آوردند. # =اللغط- # مص،- ج الغاط: سر وصداى بسيار، پشت درب از داخل خانه. # =اللغط- ### || AUTO ج ألغاط: سر وصداهاى بسيار ونامفهوم. # =لغم- # - لغما البعير: شتر كف ولعاب از دهان بيرون انداخت،- الرجل: خبر به چيزى ~~داد كه از روى يقين نبود،- الأرض او الحجر: در زمين ويا سنگ مين گذارى كرد. # =لغم- ### || AUTO - لغما ولغما الرجل: از چيزى خبر داد كه خود يقين نداشت. # =اللغم- # ج ألغام: گودالى كه در زمين ويا زير ساختمان حفر كنند ودر آن مواد ~~انفجارى از قبيل باروت يا ديناميت كار گذارند تا آنچه را كه بخواهند منفجر ~~كنند، مين ابزارى است بشكل استوانه اى يا دايره پر شده از مواد انفجارى كه ~~در زمين يا دريا كار مى گذارند كه با برخورد به چيزى يا با تيار برقى منفجر ~~مى شود،- الصوتي: مينى است كه صداى كشتى را بخود مى گيرد وموقع نزديك شدن ~~كشتى آنرا منفجر مى كند؛ «لغم الضغط»: مين دريائى كه با فشار آب هنگام مرور ~~كشتى منفجر مى شود. # =اللغم- ### || AUTO عطرى كم، نى ورگهاى زبان. # =اللغو- ### || AUTO [لغو]: عوعوى سگ. # =اللغوى- ### || AUTO [لغو]: صداى پرنده اى بنام قطا، كلام پوچ وبى ارزش. # =اللغوب- # مرادف (اللغب) است. # =اللغوي- # [لغو]: منسوب به لغت است، دانشمند زبان شناس. # =لغي- ### || AUTO - لغى [لغو] ت الطير بأصواتها: كبوتر نغمه زد،- بالماء: آب ~~زياد نوشيد ولى سير نشد،- بالشي ء: از آن چيز جدا نشد،- لغى ولغاية ولاغية ~~وملغاة في قوله: اشتباه كرد وبدون تأمل وتفكر سخن گفت. # =لف- ### || AUTO ### || AUTO - لفا [لف] الشي ء: آن چيز را بست وپيچيد، گرفت ~~وجمع آورى كرد،- الميت في اكفانه: مرده را كفن كرد،- الشي ء بالشي ء: چيزى ~~را به چيز ديگرى پيوست نمود،- ت الأشجار: درختان بهم پيچيدند،- اللفة: ~~عمامه بر سر گذاشت،- في الأكل: # بى رويه وبسيار غذا خورد،- ه حقه: حق او را منع كرد،- لفا ولففا: رانهاى ~~او پر ms1641 گوشت وفربه شد. # =اللف- # [لف]: «جاء القوم ومن لف لفهم» مردم با كسانى كه همراه آنها ويا منسوب به ~~آنها بودند آمدند. # =اللف- # [لف]: مص، «روضة لف»: باغى پر از درخت؛ «جاء القوم ومن لف لفهم»: قوم ~~آمدند با كسانى كه همراه آنها بودند. # =اللف- # ج ألفاف ولفوف [لف]: گروه يا دسته از مردم، مردم حاضر، آنچه كه از اينجا ~~وآنجا جمع آورى كنند، باغى كه پر از درختان پيچيده وانبوه است؛ «روضة لف» ~~باغى پر از درختان بهم پيوسته؛ «جاء القوم ومن لف لفهم» قوم آمدند با ~~همراهيان خود. # =اللفة- ### || AUTO [لف]: «روضة لفة»: باغ پر از درخت. # =اللفاء- ### || AUTO [لف]: مؤنث (الألف) است؛ «فخد لفاء»: ران چاق وفربه. # =اللفاح- ### || AUTO (ن): نام گياهى است. # =اللفاحة- ### || AUTO (ن): يك دانه لفاح. # =اللفاظ- # آنچه كه تلفظ ويا طرح شود. # =اللفاظ- ### || AUTO بقولات. # =اللفاظة- ### || AUTO ج لفاظ ولفاظات: آنچه كه تلفظ مى شود واز دهان خارج مى گردد، ~~سفره غذا كه گسترده شود، باقيمانده چيزى، كلام ملفوظ. # =اللفاعة- ### || AUTO وصله كه بر پيراهن زنند. # =اللفافة- # ج لفائف [لف]: مچ پيچ كه بر پا PageV01P757 ### || AUTO بندند، چربى كه اطراف قلب جمع شود، سيگار كه از توتون سازند. # =اللفاق- ### || AUTO دو پيراهن كه بهم وصل شوند هر يك از آن دو را لفاق نامند. # =اللفام- ### || AUTO نقابى كه از دو طرف بينى بر چهره زنند. # =لفت- # - لفتا الشي ء: آنرا پيچيد وبطرف راست ويا چپ انداخت،- فلانا عن رأيه: او ~~را از رأى خود منصرف كرد،- رداءه على عنقه: ردا را بر دوش افكند،- الكلام: # بى محابا سخن گفت،- النظر: جلب توجه كرد،- اللحاء عن الشجر: پوست درخت را ~~كند،- الراعي الماشية: چوپان دام را خود سرانه زد. # =لفت- ### || AUTO تلفيتا [لفت] الشي ء: آنرا پيچيد وتا كرد. # =اللفت- ### || AUTO (ن): شلغم كه به آن (السلجم) نيز گويند. # =اللفة- # [لف] عند العامة: عمامه؛ «روضة لفة»: ### || AUTO باغ پر از درختان انبوه. # =اللفتة- ### || AUTO ج لفتات: اسم مرة از لفت است، حركت وكارى كه با شتاب صورت ~~پذيرد؛ «هذه اللفتة الكريمة» اين بادره وشتاب خوب، ودر زبان متداول بمعناى ms1642 ~~دو راهى مى باشد. # =لفح- ### || AUTO - لفحا فلانا بالسيف: با شمشير او را زد،- لفحا ولفحانا ت ~~النار او السموم بحرها فلانا: آتش چهره او را سوزانيد. # =لفظ- # - لفظا الشي ء وبالشي ء من فمه: چيزى را از دهان بيرون انداخت،- بالكلام: ~~با آن سخن گفت،- فلان نفسه او عصبه: بدرود زندگى گفت،- البحر دابة: دريا ~~حيوانى را به ساحل افكند. # =لفظ- ### || AUTO - لفظا: مرادف (لفظ) است. # =اللفظ- # مص،- ج الفاظ: آنچه از كلمات كه تلفظ شوند، گفتار؛ «لفظا ومعنى»: ### || AUTO عبارت ومعنى. # =اللفظة- ### || AUTO ج لفظات: اسم مره از لفظ، كلمه تلفظ شده. # =اللفظي- ### || AUTO آنچه كه با لفظ ارتباط دارد. # =لفع- # - لفعا ته النار: شعله آتش او را گرفت،- الشيب رأسه: موى سر او سفيد وپير شد. # =لفع- ### || AUTO تلفيعا [لفع]: مرادف (لفع) است،- الغلام: او را بخود گرفت. # =لفف- ### || AUTO تلفيفا [لف]: پيچيد وتا كرد، اين كلمه با تشديد گرفتن معناى ~~مبالغه را مى رساند. # =اللفف- ### || AUTO پيچ خوردن رگ دست كارگر هنگام كار كه باعث وقفه در كار او مى ~~شود، اكثار وجورواجور غذا خوردن، آنچه كه مردم از اينجا وآنجا جمع كرده باشند. # =لفق- # - لفقا الثوب: دو قسمت پيراهن را به هم وصل وخياطى كرد وآنرا دوخت. # =لفق- ### || AUTO تلفيقا [لفق] الحديث: گفته را مزخرف نموده وآنرا با دروغ ~~آميخت،- الشقتين: دو قسمت از پارچه را به هم دوخت. # =اللفق- ### || AUTO يك شقه از پيراهن دو شقه كه آن دو را لفقان نامند مادامى كه ~~بهم چسبيده باشند. # =لفلف- ### || AUTO لفلفة [لفلف]: كند زبان ودير سخن شد،- فى ثوبه: پيراهن را بخود ~~پيچيد،- القضية: موضوع را سر بسته ومسكوت گذارد. # =لفم- ### || AUTO - لفما ت المرأة: زن نقاب بر چهره افكند،- ت المرأة فاها: زن ~~بر دهان خود نقاب افكند. # =اللفوت- ### || AUTO زنى كه چشم او بر يك موضع ثابت نمى ماند ودر حركت است. # =اللفوح- ### || AUTO «نار لفوح»: آتش سوزان. # =اللفيظ- ### || AUTO آنچه مورد تلفظ قرار گيرد. # =اللفيعة- ### || AUTO مرادف (اللفاعة) است. # =اللفيف- ### || AUTO [لف]: درختان بسيار كه در يك موضع گرد هم باشند، گروه بزرگى كه ~~از افراد مختلف (بزرگوار، پست، مطيع، گناهكار، نيرومند، ناتوان) ms1643 تشكيل شده ~~باشد؛ «هو لفيف فلان» يعنى وى دوست اوست. # =اللفيفة- ### || AUTO ج لفائف [لف]: مجموعه، سيگار، گوشت شتر. # =لقا- ### || AUTO - لقوا [لقو] فلانا: او را به لقوه دچار كرد (بيمارى لقوه كج ~~شدن صورت بسوى گردن است). # =لقى- ### || AUTO تلقية [لقي] فلانا الشي ء: چيزى را به او افكند. # =اللقى- ### || AUTO ج ألقاء [لقي]: چيز افتاده وطرح شده. # =اللقاء- ### || AUTO [لقي]؛ «الى اللقاء»: به اميد ديدار؛ «لقاء كذا» در مقابل يا ~~بدل از آن. # =اللقاح- ### || AUTO مص، واكسن بيمارى. # =اللقاط- # خوشه اى كه درو كننده آنرا مىفكند ومردم آنرا بر مى دارند، آنچه كه بر ~~زمين افتاده شده وآنرا بر مى دارند. # =اللقاط- # مرادف (اللقاط) است. # =اللقاط- # جمع (اللقاط) است. # =اللقاط- ### || AUTO كسى كه بسيار بر چيند؛ «طائر لقاط»: پرنده كه دانه بر دارد. # =اللقاطة- # ج ألقاط: مرادف (اللقاط) است، آنچه كه بر روى زمين افتاده وارزشى ندارد. # =اللقاطة- ### || AUTO كسى كه چيزى را بسيار برداشته وبر چيده باشد. # =اللقاع- # (ح): مگس سبز كه مى گزد. # =اللقاع- ### || AUTO (ح): مرادف (اللقاع) است. # =اللقاعة- # (ح): واحد (اللقاع) است. # =اللقاعة- ### || AUTO (ح): واحد (اللقاع) است. # =اللقافة- ### || AUTO مهارت. # =اللقانة- ### || AUTO مص، سرعت فهميدن. # =اللقانية- ### || AUTO مص، مرادف (اللقانة) است. # =لقب- ### || AUTO تلقيبا [لقب] فلانا بكذا: براى او لقب تعيين كرد. # =اللقب- ### || AUTO ج ألقاب: لقب كه اسم دوم شخص است، صفتى است كه معمولا بر برنده ~~بازيهاى ورزشى اطلاق مى شود؛ «فاز بلقب البطولة»: لقب قهرمانى گرفت. # =لقح- # - لقحا النحل: زنبور را با تلقيح پيوند زد،- ه على الأرض: او را روى زمين ~~انداخت. PageV01P758 ### || AUTO =لقح- # - لقحا ولقحا ولقاحا ت الناقة ونحوها: شتر آبستن شد،- لقحا ت المرأة او ~~النخلة: زن آبستن ونخل پيوند زده شد،- ت الحرب: # جنگ پس از آرامش در گرفت. # =لقح- ### || AUTO ### || AUTO تلقيحا [لقح] النخلة: نخل را پيوند زد،- ه: واكسن ~~ضد بيمارى به او زد. # =لقط- ### || AUTO - لقطا الشي ء: چيزى را بدون زحمت از روى زمين برداشت،- العلم ~~من الكتب: ### || AUTO دانش را از كتابهاى مختلف فرا گرفت،- الطائر الحب: پرنده دانه ~~را با منقار خود گرفت،- الثوب: پيراهن را وصله زد. # =اللقط- ### || AUTO آنچه كه از ms1644 چيزى گرفته شده باشد، هر خرده ريزى از خوشه گندم يا ~~خرما؛ «لقط المعدن»: قطعه هاى زر يا مانند آن كه در معدن مى باشد. # =اللقطة- # چيزى كه بر روى زمين افتاده است يا اينكه چيزى كه مالك آن مشخص نيست. # =اللقطة- # مرادف (اللقطة) است. # =اللقطة- # واحد (اللقط) است،- ج لقط: ### || AUTO گياه سبز كه خوراك دام است. # =لقف- # - لقفا ولقفانا الشي ء: بسرعت آنرا گرفت،- لقفا الحوض: ته حوض پهن شد،- ~~الحائط: ديوار خراب شد. # =لقف- ### || AUTO تلقيفا [لقف] ه الشي ء: آن چيز را بسوى او پرتاب كرد تا آنرا ~~بگيرد،- ه الطعام: غذا را به خورد او داد،- الطعام: غذا را بلعيد،- الفرس: ~~اسب دو دست خود را بشدت فرود آورد. # =اللقف- # من الرجال: سبكبال وحاذق. # =اللقف- # مص، با شتاب گرفتن،- ج القاف: # كنار چاه، حوض. # =اللقف- ### || AUTO من الرجال: مرادف (اللقف) است؛ «الحوض اللقف» حوض ويا استخر ~~سوراخ كه از ته آن آب خارج شود. ### || AUTO =اللقلاق- # [لقلق] (ح): لك لك. # =لقلق- ### || AUTO لقلقة [لقلق] اللقلاق: لك لك صدا در آورد،- ت الحية: مار زبان ~~خود را بيرون آورد، الشي ء: آن چيز را بحركت در آورد. # =اللقلق- ### || AUTO ج لقالق: زبان،- (ح): لك لك پرنده ايست با گردن وپاى دراز، ~~بيشتر خوراك آن مار است. پرنده اى با هوش وزيركى است، كنيه او (ابو حديج) است. # =اللقلقة- ### || AUTO صداى لقلق، هر صدائى كه توأم با حركت واضطراب باشد؛ «حروف ~~اللقلقة» عبارت است از (ب، ج، د، ط، ق). # =لقم- # - لقما الطعام: بسرعت غذا را خورد،- الطريق وغيره: جلوى راه را بست. # =لقم- ### || AUTO تلقيما [لقم] الخبز: نان را لقمه گرفت تا بخورد،- ه الطعام: او ~~را به لقمه گرفتن وخوردن وادار كرد. # =اللقم- # مرادف (اللقم) است. # =اللقم- ### || AUTO بيشتر راه يا ميان آن. # =اللقمة- # ج لقم: يك بار لقمه گرفتن. # =اللقمة- ### || AUTO يك لقمه خوردن. # =لقن- # - لقنا ولقانة ولقانية الكلام من فلان: گفته را بطور زبانى از ديگرى گرفت ~~وفهميد. # =لقن- # - لقانة: با هوش وخردمند شد. # =لقن- ### || AUTO تلقينا [لقن] ه الكلام: سخن را بوى تفهيم نمود. # =اللقن- # جانب، جزئى از اجزاء چيزى. # =اللقن- # لگن- فارسى است. # =اللقن- ### || AUTO تيز هوش. ms1645 # =اللقوة- # [لقو] (طب): نوعى بيمارى كه صورت را بطرف گردن كج مى كند،- ج لقاء والقاء ~~(ح): عقاب ماده، عقاب تيز پرواز. # =اللقوة- ### || AUTO ج لقاء وألقاء [لقو] (ح): مرادف (اللقوة) است. # =اللقوح- # مرادف (اللاقح) است. # =لقي- # - لقاء ولقاءة ولقاية ولقاءة ولقيانا ولقيانا ولقيانة ولقيا ولقيا ولقية ~~ولقية ولقى [لقي] فلانا: به پيشباز وى رفت ويا او را استقبال نمود. # =لقي- # لقوا [لقو]: به بيمارى لقوه دچار شد. ### || AUTO اللقي [لقي]: كسى كه روبرو مى شود چه در خير وچه در شر اما ~~بيشتر در شر مى باشد. # =اللقيا- ### || AUTO [لقي]: اسم است از (اللقاء). # =اللقية- # [لقي]: مص،- ج لقى: يك بار ملاقات. # =اللقية- ### || AUTO [لقي]: مؤنث (اللقي) است، ودر زبان متداول عبارت است از ذخائر ~~وگنج كه در باطن زمين باشد ويا اينكه چيزهائى كه در بين راهها افتاده وبى ~~مالك باشد. # =اللقيس- ### || AUTO كسى كه از وقت مقرر دير بيايد. # =اللقيط- ### || AUTO چيز افتاده بر زمين، نوزادى را كه در كنار راه وبر روى زمين ~~رها كنند. # =اللقيطة- ### || AUTO ج لقائط: مؤنث (اللقيط) است، مرد ويا زن فاسد وپست. # =اللقيف- ### || AUTO من الرجال: مرادف (اللقف) است. # =اللقيم- # آنچه كه از آن لقمه گرفته شود. # =لك- ### || AUTO - لكا [لك] ه: پس گردنى به او زد، بر او فشار آورد،- الشى ء: ~~آنرا مخلوط كرد،- الجلد: پوست را بگونه ى سرخ رنگ كرد. # =اللك- # [لك]: درشت اندام وپر گوشت، چكيده يا عصاره درخت لك، آنچه از پوستهاى رنگ ~~شده با لك كه تراشيده شود. # =اللك- # [لك]: مص،- ج الكاك ولكوك: ### || AUTO گوشت، رنگ سرخى كه با آن پوستها را رنگ كنند،- گياهى است كه از ~~آن صمغ مى گيرند، چكيده يا عصاره درخت لك، آنچه از پوستهاى رنگ شده با لك ~~كه تراشيده شود،- ودر علم حساب عبارت از ده ميليون است. # =اللكاز- ### || AUTO نوشته اى كه به داخل صندوق با باز شدن سوراخ آن افكنند. # =اللكاعة- ### || AUTO ج لكاع (ن): نام گياهى است خاردار كه ساقه آن نرم وبه اندازه ~~يك وجب است ودر بين خارها برگى است كه جمع مى شود ولى خار ms1646 مى ماند. # =اللكاك- ### || AUTO ج لكك ولكاك [لك]: زمام، شتر فربه وپر گوشت. # =اللكام- ### || AUTO «خف لكام»: كف پاى شتر كه سنگ را بشكند. # =لكئ- # - لكأ [لكأ] بالمكان: در آنجا مسكن گزيد،- بفلان: با او ملازمت نمود. PageV01P759 ### || AUTO =اللكة- ### || AUTO [لك]: شدت، جاى پا، وصله پيراهن. # =لكح- ### || AUTO - لكحا ه بلسانه: آن را با زبان ليسيد. # =لكد- ### || AUTO - لكدا الشعر: ردا ولباده پوشيد. # =اللكد- ### || AUTO بخيل وبد اخلاق. # =لكز- ### || AUTO - لكزا ه: او را مشت زد. # =لكش- ### || AUTO ### || AUTO - لكشا ه بيده: او را زد،- الفرس بالركاب: با ركاب ~~آنرا زد. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =لكع- # - لكعا الولد: براى مكيدن شير به پستان مادر چسبيد،- ته العقرب: عقرب او ~~را گزيد،- الرجل: به زشتى با او سخن گفت. # =لكع- ### || AUTO - لكعا ولكاعة: لئيم وپست شد، نادان شد،- لكعا عليه الوسخ: ~~چركى به آن چسبيد. # =اللكع- ### || AUTO بچه كوچك، پست، احمق، برده، چرك وكثيف،- واز حيوانات بر كره ~~اسب والاغ اطلاق مى شود. # =اللكعاء- ### || AUTO مؤنث (الألكع) است. # =اللكعة- ### || AUTO زن لئيم وپست. # =لكم- ### || AUTO - لكما ه: مشت بر او زد، او را افكند. # =اللكمة- ### || AUTO مشت زدن. # =لكن- # اصل اين كلمه (لاكن) است كه الف آن از نظر خط حذف شده ولى تلفظ مى شود؛ ~~اين كلمه مخفف (لكن) ثقيله است كه عمل نمى كند وحرف ابتداء مى شود كه بر ~~جمله هاى فعليه واسميه وارد مى شود. وگاهى با واو مىيد مانند: (قام عمرو ~~ولكن زيد جالس)، وگاهى در اصل وضع خود خفيفه است كه در اين صورت حرف عطف مى ~~باشد وهرگاه عطف به جمله باشد با واو مىيد واگر عطف بر مفرد باشد بدون واو ~~خواهد بود ودر مقدمه آن بايد نفى يا نهى بيايد مانند: (ما قام زيد لكن ~~عمرو) و(لا تضرب زيدا لكن عمرا). # =لكن- # - لكنا ولكنة ولكونة ولكنونة الرجل: # زبان او گرفت ونتوانست سخن بگويد. # =لكن- ### || AUTO اصل اين كلمه (لاكن) مى باشد كه الف آن از نظر خط حذف شده ولى ~~تلفظ مى شود واز حروف مشبهه بفعل است كه اسم را منصوب وخبر را ms1647 مرفوع مى كند ~~وگاهى بمعناى استدراك مىيد مانند (قام القوم لكن زيدا جالس)؛ وگاهى براى ~~تأكيد مىيد مانند (لو زارنى زيد لأكرمته لكنه لم يجئ». # =اللكن- ### || AUTO ج ألكان: لگن مسى- فارسى است. # =اللكناء- ### || AUTO مؤنث (الألكن) است. # =اللكنة- ### || AUTO مص، گرفتگى زبان ونادرست سخن گفتن، اعتراض بر سخن گوينده كه ~~خارج از قواعد عربى باشد. # =اللكوع- ### || AUTO لئيم وپست. # =اللكي- ### || AUTO [لك]: جاى محافظت گوشت، انبار گوشت. # =اللكيع- ### || AUTO مرادف (اللكوع) است. # =اللكيك- # ج لكاك: ارتش بهم پيوسته، گوشت ذخيره شد، آهن ذخيره شده براى لحيم كردن، ~~قطران،- (ن): نام گياهى است. # =لم- # حرف جزم است براى نفى فعل مضارع وقلب معناى آن به ماضى مانند (لم يأكل): ~~نخورده است، وگاهى همزه استفهام قبل از آن مىيد ونفى بصورت مثبت مى شود ~~ومعناى تقرير وتوبيخ را مى رساند مانند: «ألم أقل لك» آيا بتو نگفتم. # وگاهى بين همزه ولم حرف (ف يا واو) مىيد مانند: «أفلم اقل لك» و«أولم اقل لك». ### || AUTO =لم- # - لما [لم] الشي ء: آنرا جمع آورى كرد وبهم پيوست،- بفلان: نزد او آمد. # =لم- ### || AUTO [لم] فلان: حالت جنون وديوانگى به او دست داد. # =اللم- # [لم]: مص، گروهى بسيار از مردم. # =لما- ### || AUTO - لموا [لمو] الشي ء: همه چيز را گرفت. # =لمى- ### || AUTO - لميا [لمي] الغلام: لب او تيره وسياه رنگ شد. # =اللمى- # [لمي]: مرادف (اللمى) است. # =اللمى- # [لمي]: مص، تيره گى يا سياهى كه در لب ايجاد مى شود وخود زيبائى است. # =اللمى- # [لمي]: مرادف (اللمى) است. # =لما- ### || AUTO اين حرف نيز مانند (لم) فعل مضارع را مجزوم ومنفى ومعناى آنرا ~~قلب به ماضى مى كند ولى در پنج مورد با (لم) اختلاف دارد. اول آنكه با حرف ~~شرط نمىيد ونمى توان گفت: «ان لما تقم» وبلكه گفته مى شود: «ان لم تقم». ~~دوم آنكه منفى لما تا زمان حال (زمان گفتن) مى باشد ولى منفى لم احتمال ~~اتصال وانفصال را دارد مانند؛ «لم يكن شيئا مذكورا» از اينرو مى توان گفت ~~«لم يكن ثم كان» ولى نمى توان گفت «لما يكن ثم كان» ms1648 وبلكه بايد گفت «لما ~~يكن وقد يكون». سوم آنكه منفى لما بيشتر نزديك به زمان حال است بر خلاف ~~منفى لم كه بر گذشته اطلاق مى شود مانند «لم يكن قلان فى العام الماضى» كه ~~نمى توان گفت «لما يكن فلان فى العام الماضى». چهارم آنكه منفى (لما) امكان ~~ثبوت آن متوقع است بر خلاف منفى لم كه ثبوت آن متوقع نيست، پس اگر بگوئى ~~«لما يذوقوا طعاما» يعنى تاكنون غذا نخورده اند بمعناى آنست كه ممكن است ~~غذا بخورند ولى در عبارت «لم يذوقوا طعاما» يعنى مطلقا غذا نخورده اند. ~~پنجم آنكه منفى لما ممكن است حذف شود مانند «اتيت الى البيت ولما» ولى در ~~منفى لم چنين كيفيتى وجود ندارد ونمى توان گفت «اتيت الى البيت ولم»، ~~وهرگاه بر سر فعل ماضى بيايد معناى هنگاميكه يا موقعيكه را مى رساند مانند ~~«لما جاءني اكرمته» يعنى موقعيكه نزد من آمد، او را نكوئى كردم. # =اللماح- ### || AUTO «نجم أو برق لماح»: درخشنده. # =لماذا- ### || AUTO اين كلمه تركيبى است از لام تعليل وماى استفهاميه وذاى اشاره ~~وبمعناى براى چه مى باشد. # =اللماز- # مرادف (اللمزة) مى باشد. PageV01P760 ### || AUTO =اللماسة- # حاجت ونياز. # =اللماسة- ### || AUTO مرادف (اللماسة) است. # =اللماظ- ### || AUTO چيز چشيدنى؛ «ماله لماظ» چيز چشيدنى ندارد، «ما ذقت لماظا» ~~چيزى نچشيدم. # =اللماظة- # بازمانده غذا در دهان، بازمانده چيز كم، آنچه از مواد خوراكى كه با مشروب ~~مى خورند ودر زبان متداول آنرا (ماظة) گويند. # =اللماظة- ### || AUTO فصاحت وخوشبيانى. # =اللماع- ### || AUTO مبالغه (اللامع) است. # =اللماعة- ### || AUTO بيابانى كه در آن سراب بچشم خورد، گيجگاه بچه مادامى كه نرم ~~است،- (ح): عقاب. # =اللمة- # ج لمات [لمو]: دسته وگروه، دوستان از سه الى ده نفر، همسال وهمسان مرد، ~~سر سلامتى وتسليت. # =اللمة- # [لم]: دوست ويا دوستان همسفر، يار ومونس (براى مفرد وجمع يكسان بكار برده ~~مى شود). # =اللمة- # [لم]: اسم مره از (لم) است، سختى، چيز جمع شده، زمانه. # =اللمة- ### || AUTO ج لمم ولمام [لم]: موى سر تا بر فراز گوش. # =لمج- ### || AUTO - لمجا الشي ء: با اطراف دهان غذا خورد. # =اللمجة- ### || AUTO ms1649 ج لمج: پيش غذا كه با آن قبل از غذا خوردن، خورند، ناشتا شكن. # =لمح- # - لمحا البصر: به چيزى چشم افتاد،- الرجل الشي ء والى الشى ء: نگاه ~~كوتاهى به آن انداخت،- الشي ء بالبصر: ### || AUTO چشم خود را بسوى او دوخت،- لمحا ولمحانا وتلماحا النجم أو ~~البرق: ستاره يا برق درخشيد. # =لمح- ### || AUTO ### || AUTO تلميحا [لمح] إلى الشي ء: به چيزى اشاره كرد. # =اللمح- ### || AUTO مصدر است؛ «لمح البصر»: يك چشم بر هم زدن؛ «كلمح البصر» مانند ~~يك چشم بر هم زدن؛ «فى اقل من لمح البصر»: كمتر از يك چشم بهم زدن. # =اللمحة- ### || AUTO مفرد (الملامح) است؛ «فى فلان لمحة من ابيه» فلانى شباهت به ~~پدرش دارد، نگرشى سريع، اسم است از (اللمح). # =لمز- ### || AUTO - لمزا ه: عيب بر او نهاد، او را عقب زد، او را زد، با گفتارى ~~آهسته با چشم خود اشاره اى كرد،- ه الشيب: پيرى در او ظاهر شد. # =اللمزة- ### || AUTO عيبجوى يا كسى كه عيب تو را روى در روى مى گويد. # =لمس- ### || AUTO - لمسا ه: لمس كرد ودست كشيد،- الشي ء: توانست آنرا لمس كند، ~~آنرا خواست. # =اللمس- ### || AUTO مص، حس لامسه كه با آن گرمى وسردى ورطوبت وخشكى ومانند آن درك ~~مى شود. # =لمص- ### || AUTO - لمصا العسل وشبهه: عسل ومانند آنرا با انگشت برداشت وآنرا ~~ليسيد ولب زد،- فلانا: او را نيشگون گرفت، تقليد او را در آورد ودهانش را ~~بر او كج كرد. # =لمظ- ### || AUTO - لمظا: پس از پايان غذا با زبان خود لبهايش را پاك كرد، با ~~زبان خود بازمانده غذا در ميان دندانهايش را پاك كرد،- الماء: آب را با ~~گوشه زبان خود چشيد،- فلانا من حقه: مقدار كمى از حقش را به او داد. # =اللمظ- ### || AUTO سپيدى لب پائين اسب. # =اللمظة- ### || AUTO مقدار كمى روغن يا مانند آن كه با انگشت بردارند، سپيدى لب يا ~~هر دو لب اسب، نقطه سياه در قلب. # =لمع- # - لمعا ولمعانا ولموعا ولميعا وتلماعا البرق وغيره: روشن كرد،- بيده أو ~~بثوبه أو بسيفه: # اشاره كرد،- الطائر بجناحيه: پرنده پرواز كرد،- ضرع الناقة: پستان شتر ~~موقعى ms1650 كه شير از آن بيرون آمد رنگين شد،- فلان الباب: از درب خارج شد،- ~~فلان الشي ء: # فلانى آنرا برد. # =لمع- ### || AUTO تلميعا [لمع] النسج: بافته را به رنگهاى مختلف رنگ كرد،- الشى ~~ء: آنرا درخشان كرد. # =اللمعة- ### || AUTO ج لمع ولماع: درختى كه در جاى خشك قرار دهند، گروهى از مردم، ~~خوشگذرانى،- من الجسد: درخشندگى رنگ بدن. # =اللمفا- ### || AUTO (ع ا): مايعى است بى رنگ در بدن انسان كه از خون توليد مى شود. # =لملم- ### || AUTO لملمة [لملم] الشي ء: آنرا جمع كرد،- الحجر: سنگ را بشكل كره ~~در آورد. # =اللملم- ### || AUTO [لملم]: ارتش انبوه وگرد هم آمده. # =اللملوم- ### || AUTO [لملم]: جمعيت. # =اللمم- ### || AUTO [لم]: عارضه سبك ديوانگى كه در انسان پديد مىيد، گناهى كه ~~نزديك بود واقع شود، گناهان صغيره. # =اللموح- ### || AUTO «نجم أو برق لموح»: ستاره يا برق درخشنده. # =اللموس- ### || AUTO بى بته يا كسى كه در حسب ونسب او خدشه باشد. # =اللموع- ### || AUTO درخشنده، عقاب تيز شكار. # =اللمومة- # [لم]: «دار لمومة»: خانه اى كه مردم را در خود جمع كند. # =لمي- ### || AUTO - لمى [لمي] الغلام: مرادف (لمى) است وبمعناى گندمگون يا ~~سياهگون لب شد. # =اللمياء- ### || AUTO [لمي]: مؤنث (الألمى) است. # =اللميس- # زن نرم پوست. # =لن- ### || AUTO حرف نصب ونفى واستقبال است، مانند «لن افعل المنكر ما بقيت»: ~~تا زنده هستم هرگز كار بد نكنم، ونيز براى دعا مىيد مانند «لن تزالوا ملجأ ~~الفقير». # =لها- ### || AUTO - لهوا [لهو] الرجل: بازى كرد،- به: با آن سرگرم شد،- لهوا ~~ولهوا ت المرأة إلى حديث الرجل: آن زن با او انس گرفت وبر او تحسين نمود،- ~~لهيا ولهيانا عن الشي ء: آنرا فراموش كرد وغافل شد، او را از ياد برد. # =لهى- # تلهية [لهو] ه عن كذا: او را بازداشت ومنصرف نمود،- ه بكذا: او را به آن ~~سرگرم ومشغول نمود. PageV01P761 ### || AUTO =اللهاء- ### || AUTO [لهو]: مقدار ومرادف (الزهاء) است. # =اللهاب- ### || AUTO مص، تشنگى. # =اللهابة- ### || AUTO پارچه اى كه در آن سنگى قرار مى دهند وبر يكى از دو جانب هودج ~~يا بار براى توازن مىويزند. # =اللهاة- ### || AUTO ج لهوات ولهيات ولهي ولهي ولها ولهاء ولهاء [لهو]: گوشت اطراف ~~حلق از ms1651 داخل دهان. # =اللهاث- ### || AUTO مصدر است، سوزش تشنگى در درون انسان. # =اللهاد- ### || AUTO مرادف (الفواق) است. # =اللهاذمة- ### || AUTO ### || AUTO [لهذم]: دزدان. # =اللهاز- ### || AUTO وصله كوچكى كه در سوراخ قرقره قرار مى دهند. # =اللهاس- ### || AUTO غذاى كم. # =اللهاسة- ### || AUTO مرادف (اللهاس) است. # =اللهام- ### || AUTO ارتش بزرگ وانبوه # لهب- # - لهبا ولهبا ولهيبا ولهابا ولهبانا ت النار: # آتش بدون دود شعله ور شد،- لهبا ولهبانا الرجل: آن مرد تشنه شد. # =لهب- ### || AUTO تلهيبا [لهب] النار: آتش روشن كرد تا شعله ور شد. # =اللهب- # ج ألهاب ولهوب ولهاب ولهابة: فاصله يا دره ميان دو كوه. # =اللهب- ### || AUTO مصدر است، زبانه آتش، غبار وگرد بالا رفته. # =اللهبان- # تشنه. # =اللهبان- ### || AUTO مص، شدت گرما، روز گرم، تشنگى. # =اللهبة- ### || AUTO تشنگى، سفيدى روشن، ودر زبان متداول واژه (اللهيب) بمعناى شعله ~~وزبانه آتش مى باشد. # =لهث- # - لهثا ولهاثا الكلب وغيره: سگ ويا مانند آن، از شدت تشنگى يا خستگى زبان ~~خود را از دهان بيرون آورد. # =لهث- # - لهثا ولهاثا الكلب وغيره: مرادف (لهث) مى باشد،- لهثا ولهثانا ولهاثا الرجل: ### || AUTO تشنه شد. # =اللهثى- ### || AUTO زن تشنه. # =اللهثان- ### || AUTO تشنه. # =اللهثة- ### || AUTO تشنگى، خستگى. # =لهج- # - لهجا بالشي ء: همواره شيفته آن شد؛ «لهج بذكره» در ذكر او هميشه بود، ~~«لهج بالثناء عليه» ثناگوى او شد،- الفصيل امه: # گوساله پستان مادر را گرفت وآنرا مكيد،- الفصيل بأمه: بچه دام به شير ~~خوردن از پستان مادر عادت كرد. # =لهج- ### || AUTO تلهيجا [لهج] القوم: به آنها لهجه (خوراك مختصرى قبل از تناول ~~غذا) خورانيد. # =اللهج- ### || AUTO بالشي ء: شيفته وعلاقمند به چيزى. # =اللهجة- # خوراكى كه قبل از غذا تناول مى شود. # =اللهجة- ### || AUTO زبان، زبان گفتگو، نوع گفتار؛ «شديد اللهجة» ويا «لهجة حادة» ~~بمعناى لهجه غليظ وسخت. # =لهد- # - لهدا ه الحمل: بار سنگين بر او فشار آورد،- فلانا: او را با فشار به ~~عقب انداخت، بر روى پستانها يا دو كتف او زد، چشمك بر او زد،- دابته: ستور ~~خود را خسته وناتوان كرد،- الشي ء: آنرا خورد يا ليسيد. # =لهد- ### || AUTO تلهيدا [لهد] فلانا: بمعناى (لهده) است كه تشديد براى مبالغه است. # =اللهد- # مص، مرد بد اخلاق وخشك، يك نوع بيمارى كه در پاى وران ms1652 مردم عارض مى شود، ~~يك نوع بيمارى باز شدن جلوى سينه شتر كه بر اثر صدمه يا ضربه حادث مى شود. # =لهذم- ### || AUTO لهذمة [لهذم] ه: آنرا قطع كرد ويا بريد. # =اللهذم- ### || AUTO ج لهاذم ولهاذمة [لهذم]: چيزى تيز اعم از شمشير ويا نيزه ويا دندان. # =لهز- # - لهزا الشي ء فلانا: چيزى در او نمايان شد،- القوم: با آنها معاشرت نمود ~~وزندگى كرد،- ه الشيب: پيرى او را فرا گرفت،- فلانا: با مشت بر گردن ~~وبناگوش او زد،- ه بالرمح: نيزه بر سينه او زد،- الفصيل ضرع امه: بچه شتر ~~هنگام شير خوردن با سر بر پستان مادر ضربه زد. # =لهز- ### || AUTO تلهيزا [لهز] ه: با مشت پر بر گردن وبناگوش او زد. # =لهزم- ### || AUTO لهزمة [لهزم] ه: بنا گوش او را كند،- الشيب خديه: پيرى بر چهره ~~او ظاهر شد. # =اللهزمة- ### || AUTO ج لهازم [لهزم]: استخوان زير گوش انسان. # =لهس- ### || AUTO - لهسا الشي ء: چشيد يا به لب زد وخورد،- الصبي ثدي امه: كودك ~~پستان مادر را زبان زد ولى شير نخورد. # =اللهسة- ### || AUTO چيزى كه چشيده يا خورده مى شود. # =لهط- ### || AUTO - لهطا الشي ء: با شتاب واشتها آنرا خورد. اين كلمه در زبان ~~متداول رايج است. # =لهف- # - لهفا على ما فات: بر گذشته غم واندوه خورد. # =لهف- # لهفا: مورد ستم قرار گرفت. # =لهف- # تلهيفا [لهف] فلان نفسه أو أمه: ### || AUTO «وا لهفتاه» گفت يعنى فلانى بخود يا بمادرش آه كشيد. # =اللهف- # مص؛ «يا لهف فلان»: با اين تعبير از گذشته حسرت مى خورند. ودر همين رابطه ~~تعبيرات «يا لهفي عليك ويا لهف ويا لهفا ويا لهف ارضي وسمائي عليك ويا ~~لهفاه» نيز گفته مى شود. # =اللهف- ### || AUTO غم واندوه وحسرت بر گذشته. # =اللهفى- ### || AUTO مؤنث (اللهفان) است. # =اللهفان- ### || AUTO ج لهافى ولهف: حسرتكش، اندوهگين. # =اللهفة- ### || AUTO اسم مره از لهف؛ در حسرت بر گذشته مى گويند: «يا لهفة ويا ~~لهفتاه ويا لهفتياه». # =لهق- # - لهقا ولهقا الشي ء: بسيار سفيد شد. # =لهق- ### || AUTO - لهقا ولهقا الشي ء: مرادف (لهق) است. # =اللهق- # مص، مرادف (اللهق) است. PageV01P762 ### || AUTO =اللهق- ### || AUTO گاو سفيد، هر چيز سفيدى. # =اللهقة- # ج لهقات ولهاق: ms1653 مؤنث (اللهق) است. # =اللهقة- ### || AUTO ج لهقات ولهاق: مؤنث (اللهق) است. # =لهم- ### || AUTO - لهما ولهما الشي ء: يكدفعه آنرا بلعيد،- ألماء: يك جرعه آبرا نوشيد. # =اللهم- # ج لهوم: سالمند از هر چيزى. # =اللهم- # «رجل لهم» پر خور. # =اللهم- # «رجل لهم»: پر خور. # =اللهم- ### || AUTO نيكو كار وپر خير، كسى كه بسيار عطا كند، پر خور، نيكو روش از ~~اسبان ويا مردمان، درياى پهن آور؛ «رجل لهم»: مرد با اراده وسخاوتمند وبا ~~كفايت. اين كلمه درباره زنان وصف نمى شود. # =اللهمة- ### || AUTO من السويق: مقدارى آرد گندم. # =اللهموم- ### || AUTO ج لهاميم [لهمم]: نيكو روش از مردم ويا اسبها، ارتش انبوه، عدد ~~بسيار، ابر پر از باران، شترى كه بسيار شيرده است؛ «لهاميم الناس»: ~~سخاوتمندان مردم وبزرگان آنها. # =اللهميم- ### || AUTO [لهمم]: مرد يا اسب سبقت گيرنده از مردم با اسبان ديگر. # =لهن- ### || AUTO ### || AUTO تلهينا القوم وللقوم: غذاى پيش در آمد خوراك از ~~قبيل سالاد وغيره به آنها خورانيد. # =اللهنة- ### || AUTO ج لهن: غذاى پيش در آمد قبل از خوراك، سوغات كه مسافرت هنگام ~~آمدن از سفر با خود مىورد، چشم روشنى كه بعد از آمدن مسافر بوى ارمغان مى شود. # =اللهو- ### || AUTO [لهو]: سرگرمى وخوشگذرانى؛ «دور اللهو» و«اماكن اللهو»: اماكن ~~لهو ولعب وسرگرمى، چيزى لذت آور براى انسان كه او را سرگرم كند، فرزند، طبل. # =اللهوة- # ج لهى [لهو]: عطا ويا بهترين ارمغان وبخشش، مشتى پول ودارانى، آنچه از ~~دانه ها كه آسيابان با دست خود به دهانه آسياب مى ريزد. # =اللهوة- ### || AUTO [لهو]: اسم مره از (لها) است، مرادف (اللهوة) است. # =لهوج- ### || AUTO ### || AUTO لهوجة [لهوج] الشي ء: آنرا مخلوط كرد ودر هم ~~آميخت،- الأمر: امر را محكم ننمود وناتمام گذارد،- الشواء: گوشت يا كباب را ~~خوب سرخ نكرد. # =اللهوف- ### || AUTO حسرت خور واندوهگين. # =اللهوفة- ### || AUTO مؤنث (اللهوف) است. # =اللهوم- ### || AUTO (رجل لهوم»: مرد پر خور. # =اللهوي- # [لهو]: منسوب به (اللهاة) است؛ «الحرفان اللهويان»: دو حرف لهوى وعبارتند ~~از (قاف، كاف) -. # =لهي- ### || AUTO - لها [لهو] عنه: او را فراموش كرد واز او دورى جست،- بكذا: ~~آنرا دوست داشت. # =اللهيب- # مص، سوزش وگرمى آتش. ### || AUTO آتش. ms1654 # =اللهية- ### || AUTO [لهو]: ارمغان ويا ارزنده ترين بخششها. # =اللهيد- ### || AUTO كسيكه بارش سنگين وفشار آورنده باشد، افسوس خور وناتوان. # =اللهيدة- ### || AUTO حلواى نرم وانگشت پيچ كه نه مانند سوپ آبكى ونه سفت باشد. # =اللهيف- ### || AUTO ج لهاف: افسوس خور، بيچاره؛ «رجل لهيف القلب»: مرد سوخته دل ~~ويا داغديده. # =اللهيم- # ديگ فراخ،- ام اللهيم: تب، پيش آمدى سخت، مرگ. # =لو- # حرفى است بمعناى اگر، كه در جمله هائى مانند «لو جاءنى لأكرمته» بكار مى ~~رود وبر سه حالت است. نخست شرطيه ودوم تغيير شرطيه به زمان ماضى وسوم ~~امتناع يعنى امتناع جواب بعلت امتناع شرط. مثلا در جمله «لو جاءني ~~لأكرمته»: # اكرام وبخشش من به او چون نيامد ممتنع گرديد يعنى اگر مىمد به او مى ~~بخشيدم ودانشمندان علم منطق آنرا از ابزار اتصال لازم مى دانند مانند «لو ~~كان زيد حجرا كان جمادا»: اگر زيد سنگ بود جماد بود؛ وگاهى حرف شرط براى ~~آينده است ولى مجزوم نمى كند مانند «لو نذهب الى البيت بعد انهاء الدرس» ~~وفرق ميان اين دو كار برد آنست كه اگر شرط براى آينده (مستقبل) باشد لو ~~بمعناى إن (اگر) مىيد واما چنانچه شرط در قالب فعل ماضى باشد در اين صورت ~~حرف امتناع است. وهر گاه بعد از «لو» فعل مضارع بيايد معناى آن به ماضى ~~تبديل مى شود مانند «لو تقوم أقوم» يعنى «لو قمت قمت»؛ ونيز گاهى حرف مصدرى ~~بجاى (أن) مىيد ولى منصوب نمى كند وبيشتر با فعل (ود، يود) مىيد مانند ~~«ودوا لو تأتيهم»: آرزو داشتند كه نزد آنها بروى، و«يود احدهم لو يعمر» وهر ~~يك از آنها دوست دارد كه عمر بكند ... ؛ وگاهى بمعناى آرزو وتمنى مىيد كه ~~جواب آن با (ف) منصوب مى شود مانند «لو تأتيني فتحدثني»: اى كاش پيش من ~~بيائى وبراى من سخن بگوئى، وگاهى براى بيان وچگونگى است بمعنى ألا (آيا نه) ~~كه در اينصورت جواب آن با (ف) نيز منصوب مىيد مانند «لو تنزل عندنا فتصيب ~~خيرا»: آيا نزد ما ms1655 نمىيى تا نكوئى بينى، ونيز بمعناى چيزى كم وقليل مىيد مانند: ### || AUTO (التمس ولو بخاتم من حديد): كه درباره مهريه زن آمده است يعنى ~~هر مقدار چيزى كه بتوانى اگر چه انگشترى از آهن باشد فراهم كن. # =لوى- # - ليا وليا وليانا وليانا [لوو] ه دينه وبدينه: # پرداخت طلب او را بتأخير انداخت،- فلانا بحقه: حق وطلب او را منكر شد. # =لوى- # - ليا ولويا ولويا # الحبل: ريسمان را تابيد ودولا كرد،- الغلام: جوان بسن بيست سالگى رسيد،- ~~عن الأمر: از كار سست شد،- ليا وليانا امره عني: امر را از من پوشيده ~~داشت،- سره: راز خود را پنهان نمود،- الحزن قلبه: اندوه وغم دل او را نرم ~~ومنعطف نمود،- عليه: نسبت به او مهربان شد يا منتظر ديدار او شد؛ «مر لا ~~يلوي على احد»: از راه گذشت وبه كسى اعتنا نكرد، PageV01P763 ### || AUTO - رأسه وبرأسه: سر خود را برگردانيد ودور شد،- فلانا على فلان: ~~او را بر ديگرى ترجيح داد،- ت الناقة بذنبها: شتر دم خود را تكان داد. # =لوى- ### || AUTO تلوية [لوي] عليه الأمر: كار را بر او سخت كرد. # =اللوى- # [لوو]: چيزهاى پوچ وبى اساس وباطل. # =اللوى- # [لوو]: مص، خميدگى پشت، دردى كه در معده پديد آيد. # =اللوى- ### || AUTO ج ألواء وألوية [لوو]: ماسه هاى نرم وبه هم پيچيده از رمل. # =اللواء- # ج ألوية وألويات [لوو]: پرچم،- (ا ع): ارتشبد (جنرال)، ناو جنگى كه زير ~~فرماندهى دريا سالار باشد، استان كشور، گروهى معين از لشكر ودر اين رابطه ~~گويند «امير اللواء»: فرمانده لشكر. # =اللواء- ### || AUTO [لوو] (ح): پرنده اى كه سر خود را مى گرداند وكج مى كند. # =اللواب- ### || AUTO ### || AUTO [لوب]: مص، لعاب، اسم است از لاب الرجل أو البعير ~~كه بمعناى تشنه وسرگردان است. # =اللوابن- ### || AUTO [لبن]: پستانهاى شيرده. # =اللواث- ### || AUTO ### || AUTO [لوث]: آردى كه بر روى طبق بپاشند تا خمير به آن نچسبد. # =اللواثة- ### || AUTO [لوث]: مرادف (اللواث) است، آنكه بهر چيزى آلوده شود، گروه ~~وجماعت. # =اللواذ- ### || AUTO [لوذ]: «لواذ الشي ء»: اندازه ومحدوده چيزى. # =اللواذع- ### || AUTO [لذع]: «لواذع الكلام»: زخم زبان زدن با گفتار ناهنجار. # =اللوازم- ### || AUTO [لزم]: ابزار مورد ms1656 نياز؛ «اللوازم المدرسية»، و«لوازم المكتب»: ~~لوازم درسى وابزار نوشتن. # =اللواس- ### || AUTO [لوس]: مرادف (اللائس) است وبمعناى شيرينى خور افراطى است. # =اللواسة- ### || AUTO لقمه. # =اللواص- ### || AUTO [لوص]: عسل تصفيه شده. # =اللواف- ### || AUTO [لوف]: سازنده وبافنده فرش. # =اللواقح- ### || AUTO [لقح]: زنان باردار وآبستن،- من الرياح: بادهاى حامل شبنم است ~~كه در ابرها ذوب ودر نتيجه باران مى شوند. # =اللوام- ### || AUTO [لوم]: بسيار سرزنش كننده. # =اللوامة- # [لوم]: مرادف (اللوام) است؛ «النفس اللوامة»: وجود يا نفسى كه فضائلى ~~اكتساب كرده وهر گاه دارنده وصاحب خود مرتكب گناهى شود او را نكوهش وملامت كند. # =لوب- ### || AUTO تلويبا [لوب] ه: آنرا با عطر مخلوط كرد يا عطر آگين نمود. # =اللوب- # [لوب]: اسم است از (لاب الرجل او البعير): مرد يا شتر تشنه وسرگردان براى آب. # =اللوب- ### || AUTO [لوب]: مرادف (اللوب) است. # =اللوباء- ### || AUTO [لوب] (ن): لوبيا. # =اللوبيا- ### || AUTO [لوب] (ن): لوبيا. # =اللوبياء- ### || AUTO [لوب] (ن): لوبيا سفيد. # =اللوة- # [لوو]: عودى كه با آن بخور كنند. # =لوث- # - لوثا [لوث] في الأمر: در آن تأخير نمود. # =لوث- # تلويثا [لوث] الشي ء: آنرا پى گيرى كرد،- التبن بالقت: كاه را با يونجه ~~مخلوط نمود،- ثيابه بالطين: لباسش را گل آلود كرد،- الماء: آب را كثيف وكدر ~~كرد،- الأمر: ### || AUTO امر را مشتبه كرد،- فلانا عن كذا: او را از كارى بازداشت. # =اللوث- # [لوث]: مص، دليل ناقص وبى پايه، نيرو، ماجراجوئى وكينه توزى، زخمها، بدى، ~~كين خواهيها. # =اللوث- ### || AUTO [لوث]: سستى. # =اللوثاء- ### || AUTO [لوث]: مؤنث (الألوث) است. # =اللوثة- ### || AUTO [لوث]: سستى، كندى وآهستگى، بسيارى گوشت وچربى؛ «به لوثة»: در ~~او ديوانگى وجود دارد. # =اللونة- ### || AUTO [لوث]: اسم مرة از (لاث) است، حماقت. # =اللوجستيك- ### || AUTO (ا ع): سازمانى است نظامى كه در ارتشهاى نوين تشكيل يافته ~~ووظيفه آن رسانيدن شمارى سرباز با تجهيزات كامل به محل معينى در زمانى ~~مناسب است. اين كلمه يونانى است. # =لوح- # تلويحا [لوح]: از دور اشاره كرد،- بسيفه: شمشير خود را صيقلى وبراق كرد،- ~~بثوبه: دامن خود را بالا زد وآنرا تكان داد تا به نظر بيننده برسد؛ «لوح ~~للكلب برغيف فتبعه» قرص نانى به سگ نشان داد وآن بدنبال او براه افتاد،- ~~الشيب فلانا: پيرى موى او ms1657 را سفيد كرد،- السفر او العطش فلانا: ### || AUTO مسافرت يا تشنگى رنگ او را پرانده وچهره او را كبود كرد،- ~~فلانا بالعصا والسيف والسوط والنعل: چوب يا شمشير يا شلاق يا كفش را بالا ~~گرفت وبا آن وى را زد،- الشي ء بالنار: چيزى را با آتش گرم وداغ كرد،- ~~العنب: انگور رسيده شد، اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =اللوح- # [لوح]: هواى ميان آسمان وزمين، تشنگى. # =اللوح- # ج ألواح [لوح]: صفحه يا لوحه پهن اعم از چوب وتخته واستخوان وغيره، ودر ~~زبان متداول بر صابون اطلاق مى شود؛ «لوح الجسد» جمع ألواح وجج ألاويح: ### || AUTO استخوانهاى پهن وعريض در بدن انسان؛ «نظرت الى الواحه»: بشكل ~~وظاهر آن نگاه كردم. # =اللوحى- ### || AUTO [لوح]: «إبل لوحى»: شتران تشنه. # =اللوحة- ### || AUTO [لوح]: مرادف (اللوح) است،- عكس ويا تصوير. # =اللوذ- # [لوذ]: مصدر است،- ج ألواذ: ### || AUTO اطراف كوه، جانب وكنار كوه، پيچ راه، ناحيه. # =اللوذانية- ### || AUTO [لوذ]: مكر وفريب وگول زدن. # =اللوذع- ### || AUTO [لذع]: با هوش وقوى دل، خوش بيان وفصيح. # =اللوذعي- ### || AUTO [لذع]: مرادف (اللوذع) است. # =اللور- # (ط): ماست كيسه كه آنرا (قريشة) PageV01P764 ### || AUTO نيز نامند. اين كلمه فارسى است. # =لوز- ### || AUTO ### || AUTO تلويزا [لوز] التمر: ميان خرما را پر از بادام كرد. # =اللوز- ### || AUTO [لوز] (ن): درخت بادام، بادام. # =اللوزة- ### || AUTO [لوز]: يك دانه بادام، قطعه گوشتى كه در بيخ حلق قرار دارد وبه ~~آن لوزه گويند كه در اصل دو لوزه مى باشد. # =اللوزي- ### || AUTO [لوز]: آنچه كه بشكل بادام باشد. # =اللوزينج- ### || AUTO (ط): شيرينى لوزينه كه با روغن ومغز بادام تهيه شود. اين كلمه ~~فارسى است. # =اللوس- ### || AUTO [لوس]: جمع (اللائس) است، خوراك. # =لوص- ### || AUTO تلويصا [لوص]: عسل تصفيه شده خورد. # =اللوص- ### || AUTO [لوص]: درد گوش يا گلو. # =لوط- ### || AUTO تلويطا [لوط] ه بالطيب: او را عطر آگين نمود. # =اللوط- ### || AUTO [لوط]: مص، ردا وروپوش، آنچه كه چسبنده باشد. (وصف است براى ~~مصدر)، مرد سبكبال، ربا وبهره. # =لوع- ### || AUTO تلويعا [لوع] ه الحب: عشق او را بيمار كرد،- فلانا: در زبان ~~متداول بمعناى او را آزار كرد مى باشد. # =اللوعة- ### || AUTO [لوع]: اسم مره از (لاع)، ms1658 سوزش غم وعشق ومحبت؛ «فى قلبه لوعة»: ~~در دل او عشقى سوزان است. # =اللوف- ### || AUTO [لوف] (ن): نام گياهى است از نوع بقولات از رسته لوفيات، داراى ~~برگهاى مستطيل وگل آن را غلافى بشكل بوق مى پوشاند، ونيز نام گياه ديگرى از ~~رسته قرعيات است كه بسيار بزرگ مى شود وگلهاى آن زيبا وزرد رنگ است وميوه ~~هاى مستطيل دارد. # =اللوفى- ### || AUTO [لوف] (ن): نام گياهى است كه از آن براى درمان اسهال استفاده ~~مى شود. # =اللوفة- # [لوف] (ن): مفرد (اللوف) است. # =اللوفة- ### || AUTO [لوف]: مقدارى آرد كه بر روى طبق پخش كنند تا خمير به آن نچسبد. # =لوق- # [لوق] ه: آنرا كج كرد. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =لوق- ### || AUTO تلويقا [لوق] الطعام: غذا را با كره آميخت. # =اللوق- ### || AUTO [لوق]: هر چيز نرمى از خوراك وغيره. # =اللوقة- ### || AUTO [لوق]: كره. # =اللوكندة- ### || AUTO مسافرخانه.- اين كلمه ايتالى است-. # =لولا- ### || AUTO حرفى است بمعناى (اگر نه) كه بر دو جمله اسميه وفعليه براى ربط ~~امتناع جمله دوم به جمله اول مىيد، مانند: «لولا زيد لأكرمتك»: اگر زيد ~~نبود بتو مى بخشيدم. واسم بعد از لولا بعلت مبتدا بودن مرفوع است. وهرگاه ~~بعد از لولا ضمير بيايد معمولا بايد ضمير رفع باشد مانند: «لولا أنتم لكنا ~~مؤمنين»: اگر شما نبوديد ما مؤمن بوديم؛ وگاهى «لولاي ولولاك ولولاه» نيز ~~آورده مى شود وگويند كه ضمير مجرور است به آن ولى در حال رفع است بعلت ~~مبتدا بودن كه خبر آن محذوف مى باشد؛ اين حرف نيز براى تحضيض (برانگيختن ~~وتشويق كردن) وعرضه نيز مىيد كه در اين صورت به فعل مضارع يا بتأويل آن ~~اختصاص داده مى شود مانند: «لو لا تستغفرون الله» و«لو لا اخرتني الى اجل ~~قريب»؛ ونيز براى توبيخ مىيد كه در اين صورت به فعل ماضى اختصاص مى يابد ~~مانند «لولا جاؤوا عليه باربعة شهداء»؛ اصل لولا عبارت است از دو حرف (لو) ~~و(لا) كه بايد جواب داشته باشد ومعمولا جواب آن با (ل) مى باشد مگر ms1659 آنكه ~~منفى به (لم) شود كه در اينصورت لام بر سر آن نمىيد. # =اللولب- ### || AUTO ج لوالب [لولب]: پيچ نر وماده فلزى يا چوبي، ميخ پيچ. # =اللولبي- ### || AUTO [لولب]: آنچه كه بشكل پيچ ولولا باشد؛ «درج لولبي»: پله پيچ دار. # =لوم- ### || AUTO تلويما [لوم] ه: او را بشدت ملامت وسرزنش كرد. # =اللوم- # [لوم]: مص، سرزنش، ترس. # =اللوم- ### || AUTO [لوم]: سرزنش بسيار. # =اللومى- ### || AUTO [لوم]: سرزنش، نكوهش. # =اللوماء- ### || AUTO [لوم]: سرزنش، نكوهش. # =اللومة- # [لوم]: كسيكه مردم او را سرزنش كنند، مورد سرزنش قرار گرفتن. # =اللومة- ### || AUTO كسيكه مردم را بسيار سرزنش كند. # =لون- # تلوينا [لون] الشي ء: چيزى را رنگ كرد،- البسر: خرماى نارس بخود رنگ گرفت ~~تا رسيده شود؛ «لون الشيب فيه»: ### || AUTO سپيدى در موى سر او پديد آمد. # =اللون- # ج ألوان [لون]: صفت ورنگ وهيأت چيزى از سفيدى يا سياهى يا سرخى وغيره، ~~آنچه كه ميان دو چيز را فاصله دهد، نوع وگونه؛ «عنده لون من الثياب»: نزد ~~او نوعي پوشاك است؛ «تناول كذا وكذا لونا من الطعام» از غذاهاى گوناگون ~~خورد؛ «اتى بألوان من الحديث» سخنان گوناگون گفت. # =لوي- ### || AUTO - لوى [لوو] النبت: گياه پژمرده وخشك شد،- القدح او الرمل: تير ~~يا ريگ بازى كج شد،- ت المعدة او الظهر: معده پيچيد وپشت كج شد،- ت الحية: ~~مار چنبره زد. # =اللوي- # [لوو]: پشت كج. # =اللوي- # [لوو] (ن): گياهى است كه مانند ريسمان مى رويد وبر شاخه درختان آويزان مى شود. # =اللوي- ### || AUTO [لوو]: بقولات وگياهان خشك شده، يونجه وعلف نيمه خشك. # =اللوية- # [لوو]: «معدة لوية»: معده پيچيده وبهم خورده. # =اللوية- ### || AUTO ج لوايا [لوو]: غذاى كنار گذاشته براى ديگرى. # =اللويحق- ### || AUTO [لحق] (ح): پرنده اى شكارى كه پشتى تيره وسينه اى سفيد دارد ~~ونوعى باز بشمار مىيد. # =اللياء- # [لي]: دانه ايست بسان نخود بسيار سفيد. PageV01P765 ### || AUTO =اللياء- ### || AUTO [لوو]: مؤنث (الألوى) است، زمين دور از آب. # =اللياح- # [لوح]: بامداد، سپيد از هر چيزى، گاو وحشى كه سفيد است. # =اللياح- ### || AUTO [لوح]: مرادف (اللياح) است. # =اللياط- ### || AUTO ### || AUTO [ليط]: گچ وآهك. ### || AUTO =اللياق- # [ليق]: ثبات وپايدارى، چراگاه. # =اللياق- ### || AUTO [ليق]: شعله آتش. # =اللياقة- ### || AUTO [ليق]: مصدر است، شايستگى ms1660 وتصرف در كارها با ديگران در كمال ~~ادب وبينش انسانى؛ «مخل باللياقة»: شايستگى ندارد. # =الليان- # [لين]: مصدر است، فراخ در زندگى وخوبيهاى آن. # =الليان- ### || AUTO [لين]: اسم است از (لان). # =الليانة- ### || AUTO [لين]: نرمى. # =ليت- # [ليت]: از حروف مشبهة بالفعل است بمعناى كاش، اى كاش. وبراى آرزو كه اغلب ~~مستحيل وغير ممكن است بكار برده مى شود مانند «ليت الشباب يعود»: ### || AUTO اى كاش جوانى بر مى گشت كه هرگز بر نمى گردد. وبراى ممكن مانند ~~«ليت العليل صحيح»: اى كاش بيمار خوب باشد نيز بكار مى رود. اين حرف اسم را ~~منصوب وخبر را مرفوع مى كند. گاهى پس از (ليت) «ما» ى حرفيه در مىيد كه در ~~اينصورت بعلت اختصاص آن به اسم جايز است عمل كند وهم به علت حمل بر حروف ~~همسانش مى تواند عمل نكند. واگر به ليت «ياء متكلم» وصل گردد بصورت «ليتنى» ~~در مىيد وگاهى به ندرت گفته مى شود: «ليتى». # =الليت- ### || AUTO ج أليات [ليت]: صفحه گردن، مثناى اين كلمه «ليتان» است. # =اللية- # ج لوى [لوي]: اسم مره از لوى. # =اللية- ### || AUTO [لوو]: چوب ويژه بخور دادن، خويشى ونزديكيها. # =الليتورجيا- ### || AUTO ### || AUTO فضا وجو كليسا.- اين كلمه يونانى است-. # =الليث- # ج ليوث ومليثة [ليث] (ح): شير درنده، نيرومندى، سخنگوى بليغ، نوعى ~~عنكبوت. # =الليث- # [لوث]: گياهى در هم پيچيده وانبوه (اصل آن لوث است). # =الليث- # [لوث]: «نبات ليث»: گياهى كه در هم پيچيده شده است. # =ليس- # [ليس]: كلمه ايست كه دلالت بر نفى حال مى كند وغير از حال را با قرينه ~~نيز نفى مى كند مانند «ليس خلق الله مثله»: # بندگان خدا همانند او نيستند. ليس از افعال ناقصه وغير متصرف وفقط داراى ~~وزن در فعل ماضى است ومانند كان عمل مى كند يعنى اسم را مرفوع وخبر را ~~منصوب مى نمايد مانند: «ليس زيد قائما» زيد ايستاده نيست. تقديم خبر ليس بر ~~آن جايز نيست وعباراتى از قبيل «جاءني القوم ليس زيدا» آن گروه آمدند بجز ~~زيد. از موارد استثنائى است. گاهى خبر ليس ms1661 با (إلا) مىيد مانند «ليس الطيب ~~الا المسك: بجز مشك چيز ديگرى عطر نيست»، وگاهى ليس بر سر جمله فعليه يا بر ~~سر مبتدا وخبر كه هر دو مرفوع مى مانند در مىيد ودر اين صورت اسم ليس ضمير ~~شأن است وجمله مبتدا وخبر در محل نصب وخبر مى باشند. مثال براى جمله فعليه ~~«ليس يقوم زيد»: زيد ايستاده نيست. ومثال براى مبتدا وخبر «ليس زيد قائم»: ~~زيد ايستاده نيست كه در اينجا بعنوان نمونه آورده شد. گاهى حرف (ب) براى ~~تأكيد نفى بر سر خبر ليس در مىيد وخبر را مجرور ومحلا منصوب مى سازد مانند ~~«ليس الله بظالم»: خدا ستمكار نيست. # =ليس- ### || AUTO تلييسا [ليس] الشي ء بالشي ء: چيزى به چيز ديگرى چسبيد. اين ~~كلمه در زبان متداول رايج است. # =الليساء- ### || AUTO [ليس]: مؤنث (الأليس) است. # =الليسين- ### || AUTO [ليس]: ابريشم نامرغوب. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الليسينة- # [ليس]: يك قطعه ابريشم نامرغوب. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =ليط- ### || AUTO تلييطا [ليط] ه به: چيزى را به چيزى چسبانيد. # =الليط- ### || AUTO [ليط]: پوست، پوسته هر چيزى رنگ، صفت واخلاق. # =الليطة- ### || AUTO ج ليط ولياط وألياط [ليط]: پوسته نى كه صاف است وليز مى خورد، ~~كمان، قنات. # =الليعة- ### || AUTO [ليع]: اسم مره از لاع است؛ «ليعة الجوع»: شدت گرسنگى. # =الليغاء- ### || AUTO [ليغ]: مؤنث (الأليغ) است. # =ليف- ### || AUTO تلييفا [ليف] ت فسيلة النخل: ليف نخل رشد كرد وزياد شد،- فلان ~~الليف: ليف ساخت،- المليف فلانا: ليف بر بدن او ماليد. # =الليف- # [ليف]: ليف نخل خرما ومانند آن. # =الليف- ### || AUTO [لوف]: يونجه وگياه خشك شده، اصل اين كلمه (ليوف) است. # =الليفاني- ### || AUTO [ليف]: چيزى كه مانند ليف است، مرد ريش دار، ريشو. # =الليفانية- ### || AUTO [ليف]: «لحية ليفانية»: ريش انبوه وپهن. # =الليفة- # [ليف]: يك ليف. # =ليق- ### || AUTO تلييقا [ليق] الطعام: غذا را نرم كرد،- الثريد بالسمن: غذا را ~~با روغن نرم كرد وبه آن ادويه اضافه كرد. # =الليق- # [ليق]: ماده سياهى كه در سرمه مى ريزند. # =الليق- ### || AUTO [ليق]: پاره هاى ابر كوچك وپراكنده. # =الليقة- ### || AUTO ج ليق [ليق]: اسم ms1662 است از (لاق)، پشمى كه در دوات ريزند وآنرا ~~با مركب آميخته كنند، گل چسبناك كه با دست نرم كنند وبر ديوار زنند وبه آن بچسبد. # =ليقن- # ليقنة [ليقن] الشي ء: ليقونه بر آن ماليد،- ليقونه ماده براق كننده است كه از PageV01P766 ### || AUTO سفيد آب وروغن داغ بعمل مىيد. # =الليل- ### || AUTO ج ليال، ويقال أيضا ليائل [ليل]: شب كه از غروب آفتاب تا سپيده ~~دم مى باشد؛ اين كلمه براى مذكر ومؤنث بكار برده مى شود، ليل مطلق شب وليلة ~~بمعناى يك شب است؛ «ليل اليل» شب دراز وتاريك؛ «ليل لائل» شب بلند وبسيار ~~تاريك يا تاريكترين شب در ماه. # =الليلى- # [ليل]: «ليلى الخمر»: آغاز مستى شراب؛ «أم ليلى»: شراب سياه، «ليلة ليلى»: ### || AUTO شب بلند وبسيار تاريك. # =الليلاء- ### || AUTO [ليل]: «ليلة ليلاء»: شب بلند وبسيار تاريك. # =الليلة- ### || AUTO ج ليلات [ليل]: شبانگاه يا يك شب؛ «ليلة القدر»: شب مقدس كه در ~~آن رزق وروزى وبركت مقدر واعطاء مى شود. الليلي [ليل]: منسوب به ليل است، ~~كسيكه قدم زدن وراه رفتن در شب را دوست دارد. # =الليم- ### || AUTO [ليم]: سازش وآشتى، همسان مرد در اندازه وپيكر وآفرينش؛ «هو ~~ليمه» او شبيه ومانند وى است. # =الليمون- ### || AUTO (ن): درخت ليمو كه از نوع حمضيات است. ميوه آن ليمو است كه ~~برنگ سبز يا زرد است وطعم آن شيرين ويا ترش است. نوعى ديگر آن بنام ليمو ~~هندى است بشكل پرتقال كه در امريكا كشت مى شود وميوه آنرا با شكر مى خورند، ~~نوعى ديگر بنام «ليمون بوصفير» است كه در زبان متداول به آن (ترنج) گويند. # =الليمونادا- ### || AUTO ليموناد است كه از آب ليمو وشكر ساخته مى شود. # =الليموناضة- ### || AUTO مرادف ليموناد است. # =لين- ### || AUTO تليينا [لين] الشي ء: آنرا نرم كرد. # =اللين- # ج لينون [لين]: چيز نرم ولطيف. # =اللين- # مص، نرمى ولطافت، همه چيز از درخت نخل بجز خرماى بهم چسبيده. # =اللين- # ج لينون وأليناء [لين]: نرم وانعطاف پذير؛ «لين العريكة»: ### || AUTO خوش اخلاق. # =اللينة- # [لين]: مؤنث (اللين) است، مره از (لان)، ناز بالش نرم. ms1663 # =اللينة- ### || AUTO [لين]: مص، اسم نوع از (لان) است، سستى وناتوانى. # =اللينوفر- ### || AUTO (ن): مرادف (النيلوفر) است. اين كلمه فارسى است. # =الليوان- ### || AUTO بمعناى (الإيوان) است كه همان ايوان وتراس در زبان فارسى است. ~~اين كلمه فارسى است. # =الليونة- # [لين]: ضد سفتى وسختى است، نرمى (ضد زبرى). PageV01P767 ### | AUTO ### || AUTO م الميم # م- ### || AUTO حرف بيست وچهارم از حروف مبانى است واز حروف شفوى مى باشد. ميم ~~در حساب جمل عبارت از عدد چهل است، حرفى است كه دلالت بر جمع مذكر دارد ~~مانند «ذلكم بما كنتم تستكبرون في الأرض»، وگاهى حرف قسم است ويژه لفظ ~~جلالة مانند: ما لله لأفعلن، وگاهى اسم استفهام است كه بعد از حرف جر واقع ~~مى شود مانند «بم وعلام» كه اصل آن ماى استفهاميه است. # =ما- ### || AUTO حرف نفى است مانند «ما هذا بشرا» وحرف زائد است مانند «فبما ~~رحمة من الله لنت لهم» وحرف كافه از عمل است مانند «كانما يساقون الى ~~الموت» وگاهى ماى مصدريه است مانند «وضاقت عليهم الأرض بما رحبت» يعنى ~~(برحبها) واين ماى مصدريه گاهى معناى زمانى بخود مى گيرد كه به آن (ماى ~~مصدريه ظرفيه) گويند مانند «واوصانى بالصلاة والزكاة مادمت حيا»: ومرا ~~سفارش به نماز وزكاة كرد تا مدتى كه زنده ام، وگاهى اسم استفهام است از غير ~~عاقل مانند «ما عندك» واز عاقل مانند «ما زيد» كه جواب داده مى شود مثلا ~~«عاقل او احمق». اين ماى استفهاميه گاهى الف آن حذف مى شود وآن موقعى است ~~كه مجرور به حرف جر شود كه در اين صورت فتحه بر روى ميم ثابت مى ماند مانند ~~«بم وعلام»: به چه چيز وبراى چه چيز؟ كه در مواردى ميم ساكن مى شود، وگاهى ~~اسم موصول است مانند «ما عندكم ينفد وما عند الله باق»: آنچه كه شما داريد ~~از بين مى رود ويا تمام مى شود ولى آنچه كه نزد خداست براى هميشه باقى است، ~~اسم شرط است مانند «ما يفعل افعل»: آنچه كه ms1664 بكند من هم مى كنم. كه در اين ~~صورت دو فعل را مجزوم مى كند، اسم تعجب است مانند «ما احسن زيدا» چقدر زيد ~~خوب است، ماى اسميه است با فعل بتأويل مصدر ميرود مانند: «بلغنى ما صنعت» ~~يعنى «صنيعك»: صنعت وساخته تو را دانستم، ماى اسميه است كه گاهى نكره با ~~صفت مىيد مانند «مروت بما معجب لك»: به چيزى كه براى تو شگفت آور است مرور ~~كردم، وگاهى اسمى است كه معناى ابهام را مى دهد مانند «اعطني كتابا ما»: هر ~~كتابى كه باشد بمن بده و«جاء لأمر ما»: براى كارى از كارها آمده است واين ~~ما را (ابهاميه) نامند واما عبارت «غسلته غسلا نعما» به تقدير «غسلته نعم ~~الغسل» است يعنى آنرا به بهترين وجه شستم. # =ماء- ### || AUTO - مؤاءا [موأ] السنور: گربه صدا كرد. # =الماء- # [موه]: آب واصل اين كلمه (موه) مى باشد؛ «ماء الورد وماء الزهر»: گلاب؛ ~~«ماء الوجه»: درخشانى چهره، حياء؛ «بذل ماء وجهه»: آبروى خود را ريخت؛ «ماء ~~الشباب» شكوفائى جوانى؛ «ماء السيف»: ### || AUTO درخشندگى شمشير؛ «الماء الأزرق»: آب سياه عارضه اى كه در وسط ~~حدقه چشم پديد مىيد وبينائى آنرا مى گيرد؛ «الماء الأكسيجينى»: آب اكسيژن، ~~«بنات الماء» آنچه از پرندگان كه با آب انس مى گيرند، مفرد اين تعبير (ابن ~~الماء) است. # =الماءة- ### || AUTO [موه]: آب، مرادف (الماء) است. # =المائة- ### || AUTO ج مئات ومئون ومؤون ومأى بألف خطا لا لفظا [مأي]: يكصد (ده ده تا). # =المائت- ### || AUTO [موت]: كسى كه نزديك است بميرد. # =المائح- ### || AUTO ج ماحة [ميح]: كسى كه با كف دست آب مى نوشد. # =المائد- ### || AUTO ج ميدى [ميد]: كج، كسى كه در اثر مستى يا مسافرت دريا ومانند ~~آن سرگيجه بگيرد؛ «غصن مائد»: شاخه كج. # =المائدة- ### || AUTO ج موائد ومائدات [ميد]: مؤنث (المائد) است، سفره كه بر آن ~~خوراك گسترده باشند، خوراك گسترده، اطاق نهار خورى، دائره اى از زمين. # =المائر- # [مور]: فا، مرد سبك مغز؛ «سهم مائر» تير سبك ونافذ. # =المائر- ### || AUTO ج ميار وميارة [مير]: فا. # =المائرة- ### || AUTO ms1665 ج مائرات وموائر [مور]: مؤنث (المائر) است. # =المائس- ### || AUTO [ميس]: مرادف (المياس) است وبمعناى متكبر ومغرور مى باشد. # =المائع- ### || AUTO [ميع]: فا، مايع، احمق. # =المائعة- ### || AUTO ج- موائع [ميع]: مؤنث «المائع» است، پيشانى اسب موقعيكه بلند ~~وكشيده مى شود. # =المائق- ### || AUTO ج- موقى [موق]: احمق، نابود شده. # =المائل- ### || AUTO ج ميل ومالة [ميل]: فا. # =المائلة- # ج مائلات وموائل [ميل]: مؤنث (المائل) است. PageV01P768 ### || AUTO =المائن- # [مون]: كسى كه نفقه ومخارج زندگى ديگرى را بر عهده خود بگيرد. # =المائن- ### || AUTO [مين] دروغگو. # =المائى- ### || AUTO [موه]: منسوب به (الماء) است. # =المائية- ### || AUTO [موه] من الشجر: مايعى كه مواد غذائى را بداخل شاخه ها واجزاى ~~درخت مى رساند. # =مات- # - موتا [موت]: بدرود زندگى گفت،- ت الريح: باد آرام شد،- ت الحمى: تب قطع ~~شد،- ت النار: آتش خاموش وخاكستر آن سرد شد،- الحر او البرد: گرما يا سرما ~~رفت،- الثوب: لباس كهنه شد،- موتا ومواتا وموتانا المكان: # آن جاى خالى از مردم وآبادانى شد،- مواتا وموتانا الطريق: راه وروش آن ~~بهم خورد. # =مات- # ميتا [ميت]: مرادف (مات يموت موتا) است. # =مات- ### || AUTO مماتة [مت] فلانا: خويشى وفاميلى را به او ياد آورى كرد. # =الماتة- # ج موات [مت]: وسيله، احترام وخويشاوندى. ### || AUTO الماتح: فا. # =الماتع- ### || AUTO فا، بلند ودراز از هر چيزى، خوب وبهترين هر چيزى، كسى كه به ~~منتهى درجه خوب در كارى برسد، بلند آوازه ومقام، ريسمانهائى كه خوب تابيده ~~شده باشد، آب مويز ويا سركه بسيار سرخ رنگ؛ «رجل ماتع»: مرد كامل در كارهاى نيك. # =ماتن- ### || AUTO مماتنة [متن] فلانا: او را بى نهايت دور كرد، او را سرگردان ~~كرد، همان رفتارى را كرد كه با او كرده بودند از قبيل معطل كردن وسرگردان ~~نمودن،- ه في الشعر: او را در شعر معارضه كرد وبر او چيره شد. # =الماتن- # فا، كسى كه متن كتابى را وضع مى كند (بر خلاف شارح) # الماثد- ### || AUTO فا، مراقب وديده بان. # =ماثل- ### || AUTO مماثلة [مثل] ه: با او همسان ومانند شد،- ه بفلان: او را به ~~ديگرى تشبيه كرد. # =الماثل- ### || AUTO ج مثل: فا،- من الرسوم: آنچه كه اثر آن پاك ومحو شده است، ~~«ماثل للعيان»: ظاهر ونمايان ms1666 است. # =الماثلة- ### || AUTO مؤنث (الماثل) است، تير چراغ برق، پايه چراغ. # =ماج- # - موجا وموجاتا [موج] البحر: دريا طوفانى شد،- القوم: اوضاع واحوال مردم ~~بهم خورد،- عن الحق: از حق روى گردان شد. # =ماج- ### || AUTO - ميجا [ميج] الشي ء: آن چيز مخلوط شد. # =الماج- ### || AUTO ج مجاج وماجون [مج]: فا، كسى كه در اثر پيرى وكهن سالى آب از ~~دهانش روان باشد. # =ماجد- ### || AUTO مجادا ومماجدة [مجد] ه: در مقام والائى وبزرگى با او معارضه ~~نمود وبر او چيره شد. # =الماجد- ### || AUTO فا، بزرگوار، خوش اخلاق؛ «شي ء ماجد» چيز بسيار. # =الماجدة- ### || AUTO ج- مواجد: مؤنث (الماجد) است. # =ماجر- ### || AUTO مجارا ومماجرة فلانا في البيع: در امر فروش با او آسان گرفت ~~ومدارا كرد. # =الماجريات- # [جري]: حادثه ها، پيشامدها؛ «كانت بينهم مناظرات وماجريات يطول شرحها»: # بين آنها گفتگوها واتفاقاتى رخ داد كه شرح آن بدرازا مى كشد. # =الماجريات- ### || AUTO [جري]: مرادف (الماجريات) است. # =الماجل- ### || AUTO فا، آبى كه در دامنه كوه يا دشت باشد. # =الماجن- ### || AUTO ج مجان: مرد شوخ وپر رو وبيحيا. # =ماح- # - ميحا وميحوحة [ميح]: با كف دست آب خورد،- اصحابه: ياران خود را با كف ~~دست آب داد،- الرجل: به او سود رسانيد،- ه عند الأمير: نزد فرمانده از او ~~شفاعت كرد،- الرجل: مانند مرغابى با تبختر راه رفت وبسايه خود نگاه مى ~~كرد،- ت الريح الشجرة: ### || AUTO باد درخت را كج كرد،- ميحا ومياحة ه: به او داد واعطا كرد. # =ماحض- ### || AUTO مماحضة [محض] ه الود: دوستى ومحبت را با وى از صميم قلب ابراز داشت. # =الماحض- ### || AUTO كسيكه اشتهاى ماست خالص دارد. # =الماحق- ### || AUTO فا؛ «ماحق الصيف»: شدت گرماى تابستان، «يوم ماحق»: روز بسيار ~~گرم كه همه چيز را فرا مى گيرد. # =ماحك- ### || AUTO مماحكة [محك] فلانا: با او دشمنى ولجبازى كرد. # =الماحك- ### || AUTO «رجل ماحك»: مرد لجباز. # =ماحل- ### || AUTO محالا ومماحلة [محل] ه: با او دشمنى نمود واو را فريب داد، با ~~او مقاومت كرد تا روشن شود كداميك نيرومندترند، با او دشمنى نمود، يكديگر ~~را راندند وبا هم جدال كردند. # =الماحل- ### || AUTO فا، دشمن مناقشه كن؛ «رأيته ماحلا»: او را در حاليكه چهره ms1667 اش ~~گرفته ومتغير بود ديدم؛ «أرض ماحل»: زمين خشك وبى حاصل. # =الماخر- ### || AUTO فا. # =الماخرة- ### || AUTO ج مواخر: مؤنث (الماخر) است، كشتى موج شكن. # =الماخض- ### || AUTO ج مخض ومواخض: زن باردارى كه هنگام زائيدن وى رسيده ودرد ~~زايمان گرفته است. # =الماخط- ### || AUTO «سهم ماخط»: تيرى كه بهدف اصابت كند. # =الماخور- ### || AUTO ج مواخر ومواخير: محل تجمع اهل فسق وفجور، خانه فساد وعشرتكده، ~~رفت وآمد كننده به عشرتكده وشيفته آن. # =ماد- # - ميدا وميدانا [ميد]: تكان خورد وپريشان شد وخم شد،- الغصن: شاخه كج ~~شد،- الرجل: با ناز وتكبر راه رفت، در اثر مستى ويا مسافرت سرگيجه گرفت ويا ~~بيهوش شد،- الرجل: به ديدن آن مرد رفت، به او احسان ونيكى كرد. # =ماد- ### || AUTO مدادا ومماده [مد] ه: باو نيكى كرد، درباره او سهل انگارى ويا ~~امروز وفردا كرد،- ه الثوب: جامه او را كشيد. # =مادى- ### || AUTO مماداة [مدي] فلانا: به او مهلت داد. # =المادة- ### || AUTO ج مواد ومادات [مد]: آنچه كه از آن چيزى تركيب ويا ساخته مى ~~شود؛ «المادة الأولى»: ماده يكم؛ «المواد» جمع المادة است. # =مادح- ### || AUTO ممادحة [مدح] ه: او را مدح وثنا گفت. # =المادي- ### || AUTO [مد]: منسوب به (المادة) است، آنكه بجز ماده به چيز ديگرى ~~عقيده ندارد. # =الماديات- ### || AUTO [مد]: منافع مادى. # =المادية- # [مد]: عقيده اى مذهبى وفلسفى مى باشد كه پيروان آن بچيزى جز ماده PageV01P769 ### || AUTO عقيده ندارند، ماديگرى. # =ماذا- # اين كلمه مركب از ماى استفهاميه واسم اشاره (ذا) به معناى چه چيز مى باشد. # مانند «ماذا عملت»: چه كردى؟ # ماذق- ### || AUTO مذاقا ومماذقة [مذق] فلانا في الود: در دوستى با او اخلاص ~~نورزيد. # =الماذي- ### || AUTO [مذي]: انگبين (عسل سفيد)، هر نوع اسلحه اى كه از آهن ساخته شود. # =الماذية- ### || AUTO [مذي]: زره نرم ويا سفيد، مي خوشمزه. # =مار- # اين كلمه سريانى است وبمعناى (آقا) مى باشد كه بر افراد مقدس مسيحى اطلاق ~~مى شود، مؤنث اين كلمه (مرت) مى باشد. # =مار- # - مورا [مور] البحر: دريا طوفانى شد،- الدم على الأرض: خون بر روى زمين ~~جارى وگسترده شد،- ت الريح التراب وبالتراب: باد گرد وخاك راه انداخت،- ~~الدم: خون بر روى ms1668 زمين جارى كرد،- التراب: گرد وخاك راه افتاد،- السنان في ~~المطعون: نيزه پياپى بر هدف زده شد،- الشي ء: چيزى از سوئى بسوى ديگر با ~~سرعت حركت كرد مانند تير كه بر درخت اصابت كند،- الصوف عن الجسد: پشم را از ~~تن زدود. # =مار- # - ميرا [مير] الصوف: پشم را پخش كرد،- الدواء ونحوه: دارو را ذوب وحل ~~كرد،- عياله: براى خانواده اش غذا وآذوقه آورد. # =مار- ### || AUTO مرارا وممارة [مر] على الأرض: بر روى زمين كشيده شد،- الرجل: ~~بر او خم شد تا او را بر زمين زند، با او رفت. # =مارى- ### || AUTO مراء ومماراة [مري]: با او جدال ونزاع ولجبازى كرد. # =المارج- ### || AUTO فا، شعله آتش كه زبانه دراز كشد. # =المارد- ### || AUTO ج مردة وماردون ومراد: فا، خود بزرگ بين، متجاوز از حد خويش، ~~مرتفع وبلند؛ «بناء مارد»: ساختمان بلند. # =مارس- ### || AUTO ### || AUTO مراسا وممارسة [مرس] الأمر: همواره كار را ادامه ~~داد ودر آن بسى رنج برد. # =المارستان- # بيمارستان.- فارسى است- # المارستان- ### || AUTO ج مارستانات- بيمارستان. فارسى است. # =مارط- # ممارطة [مرط] ه: موى او را كند وخراشانيد. ### || AUTO =داد،- ه بالتراب: او را بخاك ماليد. # =المارغ- ### || AUTO فا، احمق ونادان. # =المارق- ### || AUTO چيزى نافذ ومستقيم كه از چيز ديگر بگذرد،- ج مارقون ومراق: كسى ~~كه از دين خارج شده باشد. # =المارقة- ### || AUTO مؤنث (المارق) است، بر دسته خوارج كه از دين خارج شده بودند ~~اطلاق مى شود. # =الماركة- ### || AUTO نشانه وعلامت كه بر روى كالاهاى ساخته شده زده مى شود؛ «ماركة ~~تجارية»: علامت بازرگانى. # =المارن- ### || AUTO ج موارن: فا، پرده (بينى)؛ «رمح مارن»: نيزه محكم ونرم. # =المارورة- ### || AUTO [مر]: دانه تلخه وسياهرنگ كه در گندم ومانند آن بدست مىيد. # =الماري- ### || AUTO [مري]: گوساله نرم پوست وسفيد رنگ، جامه وروى انداز كوچكى كه ~~راه راه باشد، شكار كننده مرغ سنگخواره. # =المارية- # [مري]: ماده گاوى كه گوساله اش نرم پوست وسفيد رنگ باشد. ### || AUTO المارية [مري]: مؤنث (الماري) است. # =ماز- # - ميزا [ميز]: الشي ء: چيزى را از چيز ديگرى جدا كرد، او را بر ديگران ~~ترجيح داد. # =ماز- ### || AUTO ممازة [مز] بينهما: ميان آن دو را جدائى انداخت. # =مازج- ### || AUTO ممازجة [مزج] ه: ms1669 با او معاشرت كرد، بر او فخر فروشى كرد. # =مازح- ### || AUTO مزاحا وممازحة [مزح] ه: با او شوخى كرد. # =مازق- ### || AUTO ممازقة [مزق] ه: در دويدن بر او سبقت گرفت. # =المازن- ### || AUTO تخم مورچه. # =المازية- ### || AUTO ج مازيات [مزو]: برترى وامتياز. # =ماس- # - موسا [موس] الرأس: موى سر را تراشيد. # =ماس- # - ميسا وميسانا [ميس] الرجل: با ناز وكرشمه راه رفت. # =ماس- ### || AUTO مماسة ومساسا [مس] ه: آنرا دست كشيد ولمس نمود، با وى تماس ~~گرفت واز او اطلاع بدست آورد. # =الماس- # [موس] والعامة تقول «ألماز»: الماس (سنگ معروف وقيمتى ودرخشنده وسفت وسخت). # =الماس- ### || AUTO [مس]: اسم فاعل است. # =ماسى- ### || AUTO مماساة [مسو] ه: او را به بازى گرفت ومسخره كرد. # =الماسة- ### || AUTO [مس]: «حاجة ماسة»: نياز مبرم، نيازمندى ضرورى. # =ماسح- ### || AUTO مماسحة [مسح] ه: او را با نرمش كلامى گول زد، با او دست داد،- ~~ه على كذا: با او پيمان بست. # =الماسح- ### || AUTO فا، دروغگو، بسيار جنگجو. # =الماسحة- ### || AUTO ج مواسح: مؤنث (الماسح)، زن آرايشگر. # =الماسط- ### || AUTO فا، آب شورى كه باعث اسهال مى شود،- (ن): گياهى است كه در ~~تابستان رويد وهرگاه شتران از آن بخورند به بيمارى اسهال دچار مى شوند. # =الماسورة- ### || AUTO ج مواسير: هر لوله تو خالى وگرد مانند ني واز آن جمله است ~~ماسوره خياطي.- اين كلمه سريانى است. # =ماش- # - موشا [موش] الكرم: بدنبال باقيمانده خوشه هاى انگور بر درخت پس از چيدن ~~انگور رفت. # =ماش- ### || AUTO - ميشا [ميش] الشي ء بالشي ء: چيزى را با چيز ديگرى مخلوط ~~كرد،- الناقة: نيمى از شير شتر را كه در پستان داشت دوشيد،- الخبر: قسمتى ~~از اخبار را گفت وقسمتى ديگر را كتمان كرد. # =الماش- ### || AUTO [موش] (ن): ماش، پارچه بى ارزش واثاث بدرد نخور در خانه. # =ماشى- ### || AUTO مماشاة [مشي] ه: با او راه رفت. # =الماشة- ### || AUTO [موش] (ن): يك دانه ماش. # =الماشرة- ### || AUTO «أرض ماشرة»: سرزمينى كه در آن باران باريده وبا سبزه پوشيده ~~شده است. # =الماشطة- # زنى كه با مهارت آرايش كند و PageV01P770 ### || AUTO آنرا حرفه خود بگيرد. # =ماشق- ### || AUTO مماشقة [مشق] ه: او را دشنام داد وبا وى دشمنى ورزيد،- ه الشي ~~ء: ms1670 آنرا بخود گرفت. # =الماشق- ### || AUTO ج مشق: فا. # =الماشل- ### || AUTO لاغر وكم گوشت. # =الماشي- ### || AUTO ج مشاة وماشون [مشي]: فا، دارنده دام ومواشي. # =الماشية- ### || AUTO ج مواش [مشي]: مؤنث (الماشي) است، داشتن شتر وگاو وگوسفند ~~ومانند آن. # =الماصر- ### || AUTO فا، عايق وفاصله دهنده ميان دو چيز؛ «ناقة او شاة ماصر» شتر يا ~~گوسفند كم شير كه شير آن به كندى از پستان در آيد. # =ماصع- ### || AUTO مصاعا ومماصعة [مصع]: جنگيد وتحمل كرد،- قرنه: با او مبارزه ~~كرد واو را با شمشير ويا مانند آن زد. # =الماصع- ### || AUTO فا، درخشان، آنچه كه اندكى تيره باشد. آب شور، روى گردان وپشت ~~كننده؛ «ناقة ماصعة»: ماده شترى كه شير آن كم يا خشك شده باشد. # =الماصعة- ### || AUTO مؤنث (الماصع) است؛ «ناقة ماصعة»: ماده شترى كه شير آن كم يا ~~خشك شده باشد. # =الماصل- ### || AUTO فا، مقدار كمى شير يا عطاى كم. # =ماض- ### || AUTO مضاضا [مض] ه: با او روبرو شد وستيزه كرد. # =الماضر- ### || AUTO «لبن ماضر»: شير ترشيده. # =ماضغ- ### || AUTO مماضغة [مضغ] ه القتال أو الخصومة: جنگ وگريز را با او ادامه داد. # =الماضغ- ### || AUTO ج مضغ: فا. # =الماضغان- ### || AUTO فك بالا وپائين ومحل رويش دندانها. # =الماضغتان- ### || AUTO مرادف (الماضغان) است. # =الماضي- ### || AUTO ج مواض [مضي]: فا، شمشير، زمان گذشته؛ «الشهر الماضى»: ماه ~~گذشته،- ودر علم نحو عبارت از فعلى است كه بر انجام كار يا پديد آمدن حالتى ~~در زمان گذشته دلالت نمايد؛ «ماضى العزيمة»: كوشا ودور انديش. # =ماط- ### || AUTO - ميطا وميطانا [ميط] عن كذا: از او دور شد وفاصله گرفت،- ~~الرجل: زنهار خواست،- فلانا: او را زجر داد وبعقب راند،- الشي ء: از دست ~~رفت،- ه ماط به: آنرا برد. # =الماطخ- ### || AUTO فا، اسب نرم تك وسست دو. # =ماطل- # مطالا ومماطلة [مطل] ه بحقه: در اداى حق او سر دوانيد وامروز فردا كرد،- الدين: ### || AUTO پرداخت بدهى را به آينده موكول كرد. # =ماع- ### || AUTO - ميعا [ميع] الشي ء: آن چيز بر روى زمين پخش وروان شد،- ~~السمن: روغن ويا چربى آب ومايع شد،- الفرس: اسب روان شد،- ت ناصية الفرس: ~~موى پيشانى اسب بر صورتش سرازير شد. # =الماعز- ### || AUTO فا، يك رأس ms1671 بز (اين كلمه كاربرد مذكر ومؤنث دارد ولى بر مؤنث ~~آن ماعزة ج مواعز نيز اطلاق مى شود)، پوست بز، كوشا وجدى در كار، «شي ء ~~ماعز»: چيز سفت وسخت. # =الماعض- ### || AUTO مرادف (المعض) است وبمعناى خشمناك مى باشد. # =ماعك- ### || AUTO مماعكة [معك] ه بدينه: پرداخت طلب او را بتأخير انداخت. # =الماعون- ### || AUTO [معن]: باران، آب، نيكى، زكات، فرمانبردارى، آنچه از اسباب ~~واثاث خانه كه مى شود آنرا بعاريت داد مانند تيشه وديگ وقابلمه وجز آن، ~~تعداد محدودى از كاغذ كه معمولا پانصد برگ باشد. # =ماغ- ### || AUTO - موغا ومواغا [موغ] السنور: گربه صدا كرد. # =ماق- ### || AUTO - موقا وموقا ومواقة ومؤوقا [موق] الرجل: در عين نادانى احمق ~~شد، نابود شد،- موقا المبيع: كالا وجنس ارزان شد،- الطعام: بازار خوار وبار ~~كساد شد. # =الماقي ء- ### || AUTO [مأق]: گوشه چشم از طرف بينى. # =ماقت- ### || AUTO مماقتة [مقت] الرجل: با او دشمنى ورزيد. # =ماقس- ### || AUTO مماقسة [مقس] ه: با هم به آب زدند ودر شنا بر او چيره شد. # =ماقل- ### || AUTO مماقلة [مقل] ه: او را در آب فرو برد ودر نتيجه يكديگر را در ~~آب فرو بردند. # =ماكر- ### || AUTO مماكرة [مكر] ه: به يكديگر مكر ونيرنگ زدند. # =الماكر- ### || AUTO ج مكرة وماكرون: حيله گر وفريبكار. # =ماكس- ### || AUTO مكاسا ومماكسة [مكس] ه: در خريدن چيزى با او چانه زد، با او ~~سختگيرى ومخالفت كرد. # =الماكس- ### || AUTO ### || AUTO مأمور وصول ماليات وعوارض ونام ديگر آن «صاحب ~~المكس» است. # =الماكن- ### || AUTO فا. # =الماكنة- # ابزار وآلت، نام ديگر آن (الماكينة) است. # =مال- # - مولا ومؤولا [مول]: مالدار يا داراى اموال بسيار شد،- مولا ه: به او ~~مال داد يا بخشيد. # =مال- # - ميلا وتميالا وميلانا وميلولة وممالا ومميلا [ميل] إلى المكان: به آنجا ~~برگشت،- الى الشي ء او الشخص: چيزى يا شخصى را دوست داشت،- عن الطريق: از ~~راه برگشت،- عليهم الدهر: # روزگار سختيهاى خود را بر آنان وارد كرد،- بفلان: بر او چيره شد،- الحاكم ~~فى حكمه: ### || AUTO حاكم با حكم صادره خود ستم نمود،- الحائط: ديوار كج شد،- الشي ~~ء: چيزى را كج كرد، ميولا ت الشمس: خورشيد پائين رفت وبه غروب نزديك شد،- ~~النهار ms1672 او الليل: پايان روز يا شب نزديك شد. # =المال- ### || AUTO ج أموال [مول]: دارائى از هر نوعى كه باشد، ودر نزد روستائيان ~~بر دام وستور مانند شتران وگوسفندان اطلاق مى شود. كار برد اين كلمه در ~~مذكر ومؤنث يكسان است وگفته مى شود «هو المال وهي المال»،- ج مالة ومالون: ~~دارنده ى مال وثروت بسيار. # =المالة- ### || AUTO ج مالة كالمفرد ومالات [مول]: زن ثروتمند. # =مالأ- ### || AUTO ممالأة وملاء [ملأ] ه على الأمر: به او كمك ويارى نمود. # =مالح- ### || AUTO ملاحا وممالحة [ملح] ه: با او غذا خورد. # =المالح- ### || AUTO «الماء المالح»: آب شور. # =مالط- ### || AUTO ممالطة [ملط]: نيم بيت شعر گفت ونيم ديگر را ديگرى تمام كرد،- ~~ه: با او معاشرت ودوستى كرد. # =المالغ- ### || AUTO ج ملاغ: مرادف (الملغ) است. # =المالق- # مرادف (المملق) است بمعناى PageV01P771 ### || AUTO چوب پهنى كه بوسيله گاو آنرا بر زمين مى كشند تا زمين هموار ~~گردد، مرادف (مالج الطيان) ماله گل كار است. # =المالك- ### || AUTO ### || AUTO ج ملك وملاك: فا، دارنده املاك؛ «ابو مالك» گرسنگى ~~يا پيرى؛ «مالك الحزين»: نام پرنده اى آبى است كه به مرغ ماهيخوار معروف است. # =المالية- ### || AUTO [مول]: آنچه كه متعلق به دارائي واموال است، اين كلمه گاهى بر ~~(مال) نيز اطلاق مى شود. # =مان- # - مونا ومؤونة [مون] ه: مخارج او را تأمين نمود وروزى او را بر عهده ~~گرفت،- الأرض: زمين را براى زراعت شيار داد،- على فلان في كذا ... : عهده ~~دار شد كه رضايت او را تأمين كند. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =مان- # - مينا [مين]: دروغ گفت،- الأرض: # زمين را براى كشت شخم زد. # =مان- ### || AUTO ممانة [من] ه: در انجام يا قضاى حاجت او دو دل ومردد شد. # =المان- ### || AUTO [مين]: بيل گاو آهن كه با آن زمين را شخم كنند. # =مانى- ### || AUTO مماناة [مني] الرجل: او را در انتظار وچشم براه گذاشت، او را ~~پاداش داد، با او مدارا كرد،- الرفيق: بدنبال او سوار شد. # =المانجا- ### || AUTO أو المنعا (ن): نام گياهى است از نوع (بطميات) كه در مناطق ~~گرمسيرى مى رويد اين گياه داراى بوى ms1673 خوش وميوه اى خوش طعم است. از پوست اين ~~درخت عصاره ترشى بدست مىيد كه در معالجه اسهال مؤثر است. # =المانجرو- ### || AUTO (ن): نام گياهى است از نوع (فلقتين) كه در مناطق استوائى مى رويد. # =مانح- ### || AUTO مناحا وممانحة [منح] ه: او را با عطا وبخشش كمك كرد،- ت العين: ~~اشكهاى چشم پياپى ريخته شد وباز نايستاد،- ت الناقة: ماده شتر در زمستان پس ~~از بريده شدن شير شتران بشير افتاد وشير داد. # =مانع- ### || AUTO ممانعة [منع] ه: از او حمايت كرد،- ه الشي ء: درباره چيزى با ~~او نزاع نمود واو را از آن باز داشت. # =المانع- # ج مانعون ومنعة: فا، بخيل وتنگ نظر،- ج موانع: عايق وباز دارنده؛ «ما رأى ~~مانعا»: # مانعى نديد، «لا مانع من ذلك»: مانعى ندارد. # =ماه- # - موها وماهة ومؤوها [موه] ت البئر: آب چاه زياد شد،- ت السفينة: آب به ~~كشتى نفوذ كرد وراه يافت،- موها الرجل: آب به او نوشانيد،- الشي ء بالشي ء: ~~چيزى را با چيزى آميخت. # =ماه- ### || AUTO - ميها وميهة [ميه] ت البئر: آب چاه زياد شد،- فلانا: وى را آب ~~نوشانيد،- السيف وغيره بماء الذهب: روى شمشير ويا چيز ديگرى را آب طلا ~~داد،- ميهة وماهة وميها الركية: آب چاه بسيار شد. # =الماه- ### || AUTO [موه]: آب. # =الماهة- # [موه] (طب): آبله، «بئر ماهة»: چاه پر از آب. # =الماهة- ### || AUTO [ميه]: فزونى آب چاه. # =ماهر- ### || AUTO مماهرة [مهر] ه: در مهارت بر او چيره شد. # =الماهر- ### || AUTO ج مهرة: فا، حاذق، شناگر ماهر؛ «عامل ماهر»: كارگر متخصص وكار ~~آزموده. # =ماهن- ### || AUTO مماهنة [مهن] ه: كار را ادامه وانجام داد. # =الماهن- ### || AUTO ج مهان ومهنة ومهان: فا، خدمتكار وخدمتگزار. # =الماهنة- ### || AUTO ج مواهن: مؤنث (الماهن) است. # =الماهي- ### || AUTO [موه]: منسوب به (الماه) است. # =الماهية- ### || AUTO ج ماهيات [موه]: مؤنث (الماهي) است، ودر زبان متداول بمعناى ~~دستمزد واجرت ماهانه است كه از زبان فارسى گرفته شده؛ «ماهية الأمر أو الشي ~~ء»: حقيقت وطبيعت هر چيزى اين تعبير از (ماهو) گرفته شده است. # =الماوي- ### || AUTO [موه]: منسوب به (الماء) است. # =الماوية- # ج ماوي [موه]: آئينه،- من الشجر: ### || AUTO شيرابه درخت. # =مايح- ### || AUTO ممايحة [ميح] ms1674 ه: با او معاشرت كرد. # =ماير- ### || AUTO ممايرة [مير] ه: غذاى ذخيره شده برايش آورد، رفتار متقابل با ~~او كرد، با او مخالفت كرد ودر برابر وى ايستادگى نمود. # =مايط- ### || AUTO ممايطة [ميط] بين الشيئين: يكى از آن دو را بر ديگرى برترى داد. # =مايل- ### || AUTO ممايلة [ميل] ه: هوا خواه وى شد واو را دوست داشت، او را كمك ~~ويارى نمود،- بين الشيئين: يكى از آن دو را بر ديگرى ترجيح داد. # =مأا- ### || AUTO يمؤو مؤاء [مأو] السنور: گربه صدا در داد. # =مأى- ### || AUTO يمأى مأيا [مأي] الجلد: پوست را كشيد وپهن كرد،- القوم: تعداد ~~قوم را با خود به يكصد نفر رسانيد. # =المآب- ### || AUTO [أوب]: برگشتن از مسافرت، توبه بدرگاه خداوند. # =المؤاتي- ### || AUTO [أتي]: مناسب. # =المؤاساة- ### || AUTO [أسو]: تسليت گفتن، نيكى كردن. # =المآل- ### || AUTO [أول]: مرجع، نتيجه، مفاد؛ «مآل الكلام» نتيجه ومفاد گفتار. # =المؤامرة- ### || AUTO ج مؤامرات [أمر]: مصدر است، توطئه؛ «مؤامرة لقلب الحكم»: توطئه ~~براى سرنگونى دولت. # =المئبار- ### || AUTO [أبر]: سوزن دان، جاسوزنى. # =المؤبد- ### || AUTO [أبد]: بى پايان وبراى هميشه؛ «سجن مؤبد»: حبس ابد. # =المئبر- ### || AUTO [أبر]: سوزندان، شكوفه نر در گياههاى گلدار. # =المأبض- ### || AUTO [أبض] (ع ا): باطن زانوى مردم وباطن آرنج شتر. # =المئة- ### || AUTO [مأي]: مرادف (المائة) وبمعناى يكصد مى باشد. # =المأتى- ### || AUTO ج مأت [أتي]: سوئي كه از آن مىيند؛ «اتى الأمر من مأتاه» امر ~~از راه طبيعى خود آمد، اساس ومصدر. # =المؤتشب- ### || AUTO [أشب] «نسب مؤتشب»: نسب غير خالص وبدون اصالت. # =الماتم- ### || AUTO ج مآتم [أتم]: گرد هم آئي مردم در غم واندوه، مجتمع مردم مطلقا. # =المؤتمر- # ج مؤتمرات [أمر]: گرد هم آئى مردم براى اظهار نظر در امرى ومشاوره با هم؛ ~~«مؤتمر دولي» كنفرانس سازمان ملل؛ «مؤتمر ثقافي» سمينار فرهنگى، «مؤتمر PageV01P772 ~~علمي» كنگره علمى؛ «مؤتمر سياسى»: ### || AUTO كنفرانس سياسى. # =المؤثر- ### || AUTO [أثر]: تحريك كننده عاطفه وتأثير كننده در نفس، نافذ ونفوذ كننده. # =المأثرة- # ج مآثر [أثر]: بزرگى وكرم، كار نيكو. # =المأثرة- ### || AUTO ج مآثر [أثر]: مرادف (المأثرة) است. # =المؤثل- ### || AUTO [أثل]: داراى اصالت خانوادگى وبزرگوارى هميشگى. # =المؤجر- # [أجر]: موجر (اجاره دهنده). # =المؤجر- ### || AUTO [أجر]: موجر (اجاره دهنده مسكن). # =المأثم- ### || AUTO ms1675 ج مآثم [أثم]: گناه. # =المأثمة- ### || AUTO ج مآثم [أثم]: گناه. # =المأثور- # [أثر]: مفع؛ «الحديث المأثور»: ### || AUTO حديث روايت شده ومنقول از زمانهاى دور؛ «السيف المأثور»: شمشير ~~قديمى كه به ارث رسيده باشد. # =المأخذ- # ج مآخذ [أخذ]: روش، جا وزمان وروش گرفتن؛ «قريب المأخذ»: مأخذ آسان، كم ~~بود يا عيبى كه به كسى يا به چيزى گرفته شود؛ «لا مأخذ على ذلك»: ### || AUTO عيبى ندارد،- «الكهربائي»: دستگاه اتصال برق، «المآخذ»: ~~شكارگاه؛ «مآخذ اللؤلؤ في الخليج»: محل شكار وبدست آوردن مرواريد در خليج، ~~منابع درسى؛ «مآخذ الكتاب»: منابع ومصادر كتاب. # =المؤخر- # ج مآخر [أخر]: گوشه چشم از طرف گيجگاه. # =المؤخر- ### || AUTO [أخر]: «مؤخر الشي ء»: پشت وعقب چيزى؛ «مؤخر السفينة»: عقب ~~كشتى، «مؤخرا»: بتازگى، اخيرا. # =المؤخرة- ### || AUTO [أخر]: «مؤخرة الشي ء»: مرادف (مؤخره) است. # =المأخوذ- ### || AUTO [أخذ] بكذا: گرفتار غم آن، محو به آن؛ «مأخوذ من كذا»: از آن ~~گرفته واقتباس شده است. # =مأد- ### || AUTO - مأدا [مأد]: در فراخ نعمت قرار گرفت،- النبات او الشجر: گياه ~~تكان خورد وسيراب شد. # =المأد- ### || AUTO [مأد]: مص، چيز نرم وتازه ورسيده. # =المؤدى- ### || AUTO [أدي]: مرادف (المعنى) است. # =المؤدب- # [أدب]: معلم ومربي. # =المؤدب- ### || AUTO [أدب]: با فرهنگ وتعليم يافته، مرادف (المهذب) است. # =المأدبة- # ج مآدب [أدب]: ميهمانى با دعوت قبلى ويا براى عروسى؛ «اقام مأدبة على شرف ~~فلان»: به افتخار فلان ميهمانى بر پا كرد. # =المأدبة- ### || AUTO ج مآدب [أدب]: مرادف (المأدبة) است. # =المأدوم- ### || AUTO [أدم]: «خبز مأدوم»: نان كه با آن كنجد يا خشخاش ومانند آن ~~مخلوط نمايند. # =المئذنة- ### || AUTO ج مآذن [أذن]: جايگاه أذان، گلدسته يا منار. # =المأذون- ### || AUTO [أذن]: كسيكه گواهينامه تحصيلى در علوم عالى بدست آورد، ودر ~~نزد مسلمانان كسيكه اجازه عقد وازدواج دارد،- له: چيزى كه براى او مجاز ~~ومباح است. # =المأذونية- ### || AUTO [أذن]: اجازه، پروانه علوم عالى. # =المؤذي- ### || AUTO [أذي]: آزار دهنده (موذى). # =المأرب- ### || AUTO ج مآرب [أرب]: نيت، رغبت، نيازمندى. # =المأربة- ### || AUTO ج مآرب [أرب]: مرادف (المأرب) است. # =المؤرخ- ### || AUTO [أرخ]: تاريخنويس. # =المؤرنب- # [أرنب]: «نسيج مؤرنب»: ### || AUTO پارچه اى كه در بافت آن موى خرگوش بكار رفته باشد. # =المؤرنبة- # [أرنب] من الأراضي. زمينى كه در آن ms1676 خرگوش بسيار باشد. # =المؤرنبة- ### || AUTO [أرنب] من الأراضي: مرادف (المؤرنبة) است. # =المأروق- ### || AUTO [يرق] من الزرع والناس (طب): مبتلا به بيمارى يرقان. # =المئزاب- ### || AUTO ج مآزيب [وزب]: ناودان. # =المئزر- ### || AUTO ج مآزر [أزر]: شلوار ودامن ولنگ؛ «شد للأمر مئزره»: آماده كار شد. # =المئزرة- ### || AUTO ج مآزر [أزر]: مرادف (المئزر) است. # =المأزق- ### || AUTO ج مآزق [أزق]: تنگنا، ميدان جنگ؛ «مازق حرج» تنگناى سخت. # =المأزم- ### || AUTO ج مآزم [أزم]: تنگنا، جاى جنگ وگريز. # =المأساة- ### || AUTO ج مآس [أسي]: فاجعه ومصيبت وهر حادثه جانگداز، نمايش هنرى كه ~~در آن حادثه بزرگى كه باعث ترس ووحشت ودلسوزى باشد ارائه دهد، نام ديگر آن ~~(تراحيدى) است، تراژيدى. # =المأسدة- ### || AUTO ج مآسد [أسد]: جائيكه در آن شيران بسيار باشند، جاى پرورش شيران. # =المؤسسة- ### || AUTO [أس]: جمعيت يا كانون يا شركت: (مؤسسة علمية»: كانون دانش؛ ~~«مؤسسة صناعية»: كانون صنعتى. # =المأسو- ### || AUTO [أسو]: داغدار ومصيبت رسيده، «من الجروح»: زخمهاى درمان شده. # =المأسوف- ### || AUTO [أسف] عليه: كسيكه بر مرگ او تأسف مى خورند. # =المأفوك- ### || AUTO [أفك]: سست رأى، شخص بى بو وبى خاصيت. # =المأق- ### || AUTO سختى گريه،- ج آماق وأمآق ومواق ومآق (ع ا): مجراى ريزش اشك از ~~چشم در صورت از طرف بينى. # =المؤق- # ج آماق وأمآق ومواق ومآق (ع ا): ### || AUTO مجراى ريزش اشك از چشم در صورت. # =المئق- ### || AUTO كسيكه زود گريه مى كند. # =المأقى- ### || AUTO ج مآق (ع ا.): مرادف (المؤق) است. # =المأقة- ### || AUTO گريه، كشيدن نفسهاى تند وبلند هنگام گريه. # =المؤقي- ### || AUTO ج مآق (ع ا): مرادف (المؤق) است. # =المئكال- ### || AUTO ج مآكيل [أكل]: قاشق. # =المؤكسد- ### || AUTO (ك): ماده يا جسمى كه اكسيژن آن خارج شده باشد. # =المأكل- ### || AUTO ج مآكل [أكل]: آنچه كه خوردنى است. # =المأكلة- ### || AUTO [أكل]: آنچه كه خورده شده باشد؛ «شاة مأكلة» گوسفند خورده شده. # =المئكلة- # [أكل]: ظرف غذاى كوچك. PageV01P773 ### || AUTO =المأكول- ### || AUTO ج مآكيل [أكل]: آنچه كه خورده مى شود؛ «المأكول والمشروب» ~~خوردني ونوشيدنى. # =المألج- ### || AUTO ج مآلج: ماله آهنى ويژه بنا وگل كار،- فارسى است- به اين كلمه ~~در زبان متداول (مالش) ويا (مالج) گفته مى شود. وفصيح عربى آن (المسيعة) است. # =المؤلف- # ج مؤلفات [ألف]: تأليف يا ms1677 كتاب، «المؤلف من كذا» تركيب شده از چيزى، «انه ~~مؤلف من ثلاثة اجزاء» در سه جلد يا جزء تأليف شده است. # =المؤلف- ### || AUTO [ألف]: نويسنده كتاب. # =المؤلم- ### || AUTO [ألم]: دردناك. # =المألوف- ### || AUTO [ألف]: معمول؛ «الحديث المألوف»: گفتار معمولى. # =مأمأ- # مأمأة [مأمأ] ت الشاة أو الظبية: ### || AUTO گوسفند يا آهو صداى (مئ مئ) در داد. # =المأمل- ### || AUTO [أمل]: آرزو، آنچه كه مورد توقع باشد. # =المأمن- # [أمن]: جايگاه امن، «بمأمن من»: ### || AUTO جاى امنى. # =المؤمن- # [أمن]: مؤمن، با ايمان. # =المؤمن- # [أمن]: مفع؛ «مؤمن عليه»: ### || AUTO امانت دار. # =المأمور- ### || AUTO ج مأمورون [أمر]: كسى كه از او انجام كار يا عملى خواسته شده ~~باشد، كارمند. # =المأمورية- ### || AUTO [أمر]: مأموريت، اوامر وتعليمات. # =المأموم- ### || AUTO [أم]: كسيكه بر فرق سر او ضربه وارد شده باشد. # =مأن- ### || AUTO - مأنا القوم: رزق وروزى آنها را بعهده گرفت،- الرجل: از او بر ~~حذر شد وپرهيز كرد، بر ناف او زد. # =المئناث- ### || AUTO [أنث]: زنيكه همواره دختر مى زايد وهمچنين است همسر مرد او، ~~متضاد اين كلمه (المذكار) است وآن زنى است كه همواره پسر مى زايد. # =المأنة- ### || AUTO ج مأنات ومؤون على غير القياس: ناف وپيرامون آن از شكم. # =المؤنة- ### || AUTO ### || AUTO ج مؤن [مأن]: مرادف (المؤونة) است وبمعناى ارزاق ~~وآذوقه مى باشد. # =المؤنث- # [أنث]: زنيكه دختر مى زايد. # =المؤنث- ### || AUTO [أنث]: مؤنث كه بر خلاف مذكر است، مرديكه از نظر نرمى وسستى ~~اعضاء همانند زن باشد. # =المأنوس- ### || AUTO [أنس]: مونس وهمدم. # =المؤهلات- ### || AUTO [أهل]: استعداد طبيعى كه شخص را شايسته امرى مى كند. # =المأهول- ### || AUTO [أهل]: جاى آباد ومردم آن؛ «امرأة مأهولة»: زن شوهر دار. # =المأوى- ### || AUTO [أوي]: جا ومكان زندگى. # =المأواة- ### || AUTO [أوي]: مرادف (المأوى) است. # =المؤوء- ### || AUTO [موأ]: «سنور مؤوء»: گربه اى كه مدام صدا در دهد. # =المأوزة- # [أوز]: جاى پر از مرغابى. # =المؤونة- ### || AUTO ج مؤن [مأن]: غذا، ذخيره غذائى، سختى وسنگينى. # =المئوي- ### || AUTO [مأي]: منسوب به (المئة) است، «عيد مئوى»: جشن يكصد ساله. # =المئوية- ### || AUTO [مأي]: مؤنث (المئوي) است؛ «الذكرى المئوية» ياد بود سده، ~~يادواره يكصد ساله؛ «النسبة المئوية» نسبت به عدد يكصد (چند صدم). # =المئيد- ### || AUTO [مأد]: نرم. # =المؤيد- # [أيد]: تأييد شده، ms1678 مثبت. # =المؤيد- ### || AUTO [أيد]: تأييد كننده، مثبت. # =المباح- ### || AUTO [بوح]: مجاز وجايز. # =المبادرة- ### || AUTO [بدر]: مص، پيشدستى وپيش قدمى در پيشنهاد امرى يا كارى،- فى ~~الحرب: آغازگر انجام نقشه اى جنگى. # =المبادلة- ### || AUTO [بدل]: تبادل؛ «المبادلات التجارية»: تبادل تجارى. # =المبارأة- ### || AUTO [برأ]: طلاق با رضايت زن وشوهر. # =المبارز- ### || AUTO [برز]: مزاحم، مسابقه گر. # =المباشر- # [بشر]: مفع، فورى. # =المباشر- ### || AUTO [بشر]: فا، كسيكه بدون واسطه كارى انجام دهد. # =المباشرة- ### || AUTO [بشر]: مص، «مباشرة»: فورا، بى درنگ، بدون واسطه. # =المباغتة- ### || AUTO [بغت]: ناگهانى، حمله. # =المبالاة- ### || AUTO [بلي]: اهتمام، توجه وعنايت كردن. # =المبالغة- ### || AUTO ج مبالغات [بلغ]: افراط، غلو كردن. # =المبالي- ### || AUTO [بلي]: متوجه وبا اعتنا؛ «غير مبال بالأمر»: بى اعتناست. # =المباهاة- ### || AUTO [بهي]: افتخار، باليدن. # =المبايعة- ### || AUTO [بيع] بالخلافة: بيعت كردن با خليفه وتعهد بر اطاعت از او. # =المبتدأ- ### || AUTO [بدأ]: نخست، آنچه بدان آغاز شود، آغازگر، ودر علم نحو عبارت ~~از اسمى است كه مسند اليه است ومعمولا در آغاز جمله قرار مى گيرد واز عوامل ~~لفظى مجرد مى باشد مانند «الله بارئ العالم» كه در اين جمله (الله) مبتدا ~~و(بارئ) خبر آن است. # =المبتدع- ### || AUTO [بدع]: نو آور، سازنده وپديد آورنده. # =المبتدعون- ### || AUTO [بدع]: نو آوران، پيروان بدعتها در جامعه ويا در مذاهب واديان. # =المبتده- ### || AUTO [بده]: بديهه گو. # =المبتذل- ### || AUTO [بذل]: چيز بسيار استفاده شده، معمولي، شناخته شده؛ «كلام ~~مبتذل» گفتار پوچ، سخن كهنه وتكرارى. # =المبتسم- ### || AUTO [بسم]: گشاده رو وخندان. # =المبتغى- ### || AUTO [بغي]: خواسته ومراد، آرزو. # =المبتكر- # [بكر]: بدعت شده، نو، نو ساخته. # =المبتكر- ### || AUTO [بكر]: پديد آورنده، مخترع وسازنده. # =المبتل- ### || AUTO [بل]: نم كشيده، خيس شده. # =المبتلى- ### || AUTO [بلي]: رنجور، ستم كشيده. # =المبتور- ### || AUTO [بتر]: بريده شده، ناقص. # =المبثور- ### || AUTO [بثر]: محسود، رشكين. # =المبحث- # [بحث]: درس، بحث وتحقيق وپژوهش. PageV01P774 ### || AUTO =المبحثة- ### || AUTO [بحث]: بحث وپژوهش. # =المبخرة- # ج مباخر [بخر]: مرادف (المبخرة) است. # =المبخرة- ### || AUTO ج مباخر [بخر]: بخوردان، مجمر كه در آن بخور كنند. # =المبخلة- # [بخل]: آنچه كه به بخل دعوت كند وبر آن وادار نمايد؛ «الولد مبخلة»: ### || AUTO آن فرزند موجب بخل است. # =المبخوت- ### || AUTO [بخت]: خوش شانس. # =المبدان- ### || AUTO [بدن]: چاق وفربه. # =المبدأ- ### || AUTO ج مبادئ [بدأ]: اصل هر چيزى؛ «كتب المبادئ»: ms1679 اصول دانش، سبب ~~وعلت؛ «مبدئيا» نظرى، عمومى. # =المبدل- # [بدل]: «مبدل الأسطوانات»: ### || AUTO دستگاهى كه صفحات گرامافون را بطور اتومات پخش كند. # =المبدن- ### || AUTO [بدن]: مرادف (المبدان) بمعناى فربه است. # =المبده- ### || AUTO [بده]: ناگهانى، بديهه گو. # =المبذال- ### || AUTO [بذل]: كسى كه بسيار بذل وبخشش كند. # =المبذر- ### || AUTO [بذر]: اسراف كننده، ولخرج. # =المبذل- ### || AUTO ج مباذل [بذل]: يك دست لباس، لباس كهنه وفرسوده، كفش؛ «جاء فى ~~مباذله»: با لباس معمولى خود آمد، «فلان فى مباذله»: فلانى در زندگى ويژه ~~خود است. # =المبذلة- ### || AUTO ج مباذل [بذل]: مرادف (المبذل) است. # =المبراة- ### || AUTO [بري]: چاقو، مدادتراش. # =المبرة- ### || AUTO ج مبار ومبرات [بر]: عطا ونيكى، آنچه كه نيكى بدست آورد. # =المبرد- ### || AUTO [برد]: سوهان. # =المبردة- ### || AUTO [برد]: خنك كننده؛ «هذا مبردة للبدن»: اين خنك كننده بدن است. # =المبرر- # [بر]: دليل وعلت؛ «لا مبرر له»: ### || AUTO دليل يا جوازى ندارد. # =المبرز- ### || AUTO [برز]: مستراح. # =المبرسم- ### || AUTO [برسم]: بيمار مبتلا به ذات الجنب (درد سينه). # =المبرش- ### || AUTO [برش]: كسى كه نقطه هائى خلاف رنگش بر روى پوست بدنش باشد. # =المبرق- # [برق]: اسم فاعل است؛ «المبرق الكاتب» أو التلتيب: دستگاه تلكس وتلگراف ~~(بى سيم). # =المبرق- ### || AUTO [برق]: «مبرق الصبح»: سپيده دم. # =المبرك- ### || AUTO [برك]: خوابگاه شتران؛ «ليس لفلان مبرك جمل»: فلانى چيزى ندارد. # =المبرم- # [برم]: محكم، بدون برگشت؛ «حكم مبرم»: حكم قطعى. # =المبرم- ### || AUTO ج مبارم [برم]: دوك. # =المبرور- ### || AUTO [بر]: كار نيك وراست كه در آن شبهه يا دروغ يا خيانت نباشد. # =المبروم- # [برم]: بافته شده؛ «سلك مبروم»: ### || AUTO سيم تافته وفلزى مانند سيم برق وغيره. # =المبرومة- ### || AUTO [برم]: دستبند طلائى، النگو. # =المبري- ### || AUTO [بري]: تراشيده شده. # =المبزغ- ### || AUTO [بزغ]: نيشتر، نام ديگر آن (المشرط) است. # =المبزل- ### || AUTO [بزل]: مته (پيچ گوشتى)، شراب صاف كن. # =المبسام- ### || AUTO [بسم]: كسى كه بسيار لبخند زند. # =المبسم- ### || AUTO ج مباسم [بسم]: دندانهاى جلو كه هنگام لبخند ديده مى شوند. # =المبسور- ### || AUTO [بسر]: كسى كه دچار بيمارى بواسير باشد. # =المبشر- ### || AUTO [بشر]: بشارت دهنده. # =المبشرة- ### || AUTO [بشر]: دستگاه خود تراش (تراش مو)، در زبان متداول آنرا ~~(مبرشة) نامند. # =المبصر- # [بصر]: فا، مراقب؛ «رتبت على بستانى مبصرا» براى باغ خود نگهبانى تعيين كردم. # =المبصر- # [بصر]: ms1680 دليل واضح وروشن. # =المبصر- # [بصر]: طالع بين- اين كلمه در زبان متداول رايج است- # المبصرة- ### || AUTO [بصر]: مرادف (المبصر) است. # =المبصقة- ### || AUTO [بصق]: سرفه دان. # =المبضع- ### || AUTO ج مباضع [بضع]: نيشتر، چاقوى جراحى. # =المبط- ### || AUTO ج مباط [بط]: ابزارى كه با آن زخم را باز مى كنند. # =المبطأة- ### || AUTO [بطأ]: آنچه كه باعث كندى ويا تأخير شود. # =المبطة- ### || AUTO [بط]: مرادف (المبط) است. # =المبطخة- ### || AUTO ج مباطخ [بطخ]: باغ خربوزه وهندوانه. # =المبطل- ### || AUTO [بطل]: دروغپرداز. # =المبطن- ### || AUTO [بطن]: لاغر اندام، آنچه كه آسترى داشته باشد. # =المبطنة- ### || AUTO [بطن]: نوعى قايق. # =المبعث- ### || AUTO ج مباعث [بعث]: سبب وعلت، عنصر، زمان برانگيخته شدن. # =المبعثر- ### || AUTO [بعثر]: پراكنده شده. # =المبعوث- ### || AUTO [بعث]: فرستاده، نماينده. # =المبغى- ### || AUTO [بغي]: نوع خواستن، جاى خواستن ومطالبه. # =المبغاة- ### || AUTO [بغى]: مرادف (المبغى) است. # =المبقى- ### || AUTO ج مباق [بقي]: پايدارى وبقاء. # =المبقلة- # [بقل]: «أرض مبقلة»: زمين كشاورزى پر از گياه بقولات. # =المبقلة- ### || AUTO [بقل]: جاى بقولات؛ «أرض مبقله» مرادف (المبقلة) است. # =المبكى- ### || AUTO ج مباك [بكي]: جاى گريه كردن. # =المبكر- # [بكر]: اولين باران بهار. # =المبكر- # [بكر]: كسيكه صبح زود مىيد. # =المبكي- ### || AUTO [بكي]: باعث گريه كردن، حزن آور وگريه آور. # =المبلط- ### || AUTO [بلط]: جاى فرش شده با سنگ ويا موزائيك ويا اسفالت. # =المبلع- # [بلع]: مجراى گلو. # =المبلع- ### || AUTO [بلع]: پرخور. # =المبلغ- # ج مبالغ [بلغ]: مقدار چيزى، مقدارى پول؛ «المبلغ المودع»: وديعه نقدى. # =المبلغ- # [بلغ]: پيام آور، مأمور تبليغ، سخن چين. PageV01P775 ### || AUTO =المبلق- ### || AUTO [بلق]: ابلق (لك وپيس). # =المبلود- ### || AUTO [بلد]: گيج وكم عقل، شگفت زده. # =المبليات- ### || AUTO [بلي]: زنانى كه اطراف مرده بايستند وبر او شيون وزارى كنند. # =المبنى- # ج مبان [بني]: ساختمان، كاخ، اساس، تعبير وروش؛ «المعنى والمبنى»: ### || AUTO معنى ومفهوم؛ «المباني»: ساختمانها؛ «حروف المباني» حروف هجائي ~~ويا الفبائى. # =المبهاج- ### || AUTO [بهج]: زن زيبا؛ مذكر آن (بهيج) است. # =المبهج- ### || AUTO [بهج]: خوشحال كننده. # =المبهم- ### || AUTO [بهم]: بسته وگنگ، نامشخص؛ «امر مبهم»: موضوعى بى اساس؛ «طريق ~~مبهم» راه نامعين؛ «حائط مبهم»: ديوار بدون درب؛ «العدد المبهم»: عدد فرضى. # =المبهور- ### || AUTO [بهر]: مرد خسته از كار وكوشش بسيار. # =المبهوظ- ### || AUTO كسيكه به او كارى محول شود واو نتواند؛ «القرن المبهوظ» شكست خورده. # =المبوب- ### || AUTO [بوب]: آنچه كه به بابها يا ms1681 انواع ويا فصلها تقسيم شده باشد. # =المبوق- ### || AUTO [بوق]: گفتار باطل. # =المبولة- # [بول]: آنچه كه باعث ادرار شود. # =المبولة- ### || AUTO [بول]: ظرف يا جائيكه در آن ادرار مى كنند. # =المبيت- ### || AUTO [بيت]: محل سكونت. # =المبيدات- ### || AUTO [بيد]: وسايل نابود كننده. # =المبيض- ### || AUTO [بيض]: تخم دان حيوانات، قسمت زيرين گل كه داراى تخم گل است. # =المبيض- ### || AUTO [بيض]: لباسشو، سفيدگر، نويسنده ونسخه بردار از كتاب. # =المبيضة- ### || AUTO [بيض]: نوشته پاكنويس شده. # =المبين- # [بين]: واضح وروشن. ### || AUTO =مت- # - متا [مت] ه: آنرا كشيد،- الحبل: # طناب را بدون قرقره كشيد،- الى فلان بقرابة: نزد فلانى رفت وتقاضاى ~~پناهندگى كرد،- ه: از او پيوند خويشاوندى طلب كرد. # =متا- ### || AUTO - متوا [متو] الشي ء: آنرا كشيد ودراز كرد،- ه بالعصا: با ~~چوبدستى او را زد. # =متى- # اسم استفهام است بمعناى كي، اسم شرط است كه دو فعل را مجزوم مى كند مانند ~~«متى اضع العمامة تعرفوني»: ### || AUTO هرگاه كه عمامه ام را بردارم مرا خواهيد شناخت. # =المتات- ### || AUTO [مت]: مرادف (الماتة) است. # =المتاح- # [تيح]: كار ارزيابى شده. # =المتاح- ### || AUTO بلند وكشيده. # =المتاخم- ### || AUTO [تخم]: مجاور وهمسايه. # =المتار- ### || AUTO [تير] (ف): مولد برق. # =المتاع- ### || AUTO ج أمتعة وجج أماتع وأماتيع: بر هر چيز مورد استفاده در زندگى ~~بجز سيم وزر اطلاق مى شود، استفاده موقت از هر چيزى، آنچه كه انسان بپوشد ~~يا بگستراند؛ «سقط المتاع»: چيزهاى اسقاط وبدرد نخور. # =المتالي- ### || AUTO [تلو]: پيرو ودنباله رو، كسيكه با خواننده با صداى بلند دم گيرد. # =المتان- ### || AUTO ج متن: فاصله ميان دو ستون. # =المتانة- # [متن]: نيرو وزورمندى. # المتانة ### || AUTO [تين]: زمينى كه در آن درختهاى بسيارى از انجير كاشته شود وبه ~~آن «أرض متانة» نيز گويند. # =المتاهة- ### || AUTO [تيه]: جاى بيراهه كه در آن گم شوند. # =المتاولة- ### || AUTO [ولي]: شيعه وپيروان. # =المتآم- ### || AUTO [تأم]: پارچه دوبل بافته شده،- ج متائيم: زنيكه معمولا دو قلو ~~مى زايد. # =المتآمر- ### || AUTO [أمر]: توطئه گر با ديگران. # =المتأخر- ### || AUTO [أخر]: عقب افتاده وكسيكه با زمان خود نبوده ودور از عقربه ~~زمان خود باشد «المتأخرون» محافظه كاران ومرتجعين، متضاد اين كلمه المعاصر ~~يا العصري يا المتقدم است (امروزى وپيشرفته)، متخلف، اقتصاد وآبادى ناقص ms1682 ~~ونامنظم واز اين تعبير است (البلدان المتأخرة»: كشورهاى عقب افتاده. # =المتأسف- ### || AUTO [أسف]: اسم فاعل است، افسوس خور؛ «متأسف» كلمه معذرت خواهى است. # =المتألق- ### || AUTO [ألق]: درخشنده وروشن. # =المتئيم- ### || AUTO [تأم]: زنيكه دو قلو زائيده است. # =المتأمرك- ### || AUTO كسيكه با اخلاق وروش امريكائيان خو گرفته باشد. # =المتأهب- ### || AUTO [أهب]: آماده. # =المتأهل- ### || AUTO [أهل]: كسيكه ازدواج كرده است. # =المتبادل- ### || AUTO [بدل]: متقابل، داد وستد. # =المتبرم- ### || AUTO [برم]: خسته وناراحت، غمگين. # =المتبقى- ### || AUTO [بقي]: باقيمانده. # =المتبن- ### || AUTO [تبن]: انبار كاه. # =المتجانس- ### || AUTO [جنس]: چيزى كه اجزاى آن از يك جنس واحد باشند، كسيكه با ديگرى ~~احساسات مشترك وهمسان داشته باشد. # =المتجر- ### || AUTO [تجر]: بازرگانى، آنچه كه با آن تجارت كنند. # =المتجرة- ### || AUTO ج متاجر [تجر]: تجارتخانه؛ «ارض متجرة» سرزمين تجارت ~~وبازرگانى. # =المتجلي- ### || AUTO [جلو وجلي]: واضح وروشن. # =المتجمد- # [جمد]: يخ زده، يخ بسته، جامد شده (خون)؛ «المحيط المتجمد»: ### || AUTO اقيانوس منجمد شمالى. # =المتجول- # [جول]: فا،؛ «بائع متجول»: ### || AUTO دست فروش. # =متح- ### || AUTO - متحا الماء: آب را با وسيله اى در آورد،- با دلو از چاه آب ~~كشيد،- الشي ء: آنرا كند،- الشجرة: درخت را كند،- الخمسين: به پنجاه سالگى ~~نزديك شد،- فلانا: او را زد، او را بر زمين افكند. # =المتحاربون- ### || AUTO [حرب]: كسانيكه در جنگ شركت كرده اند. # =المتحدث- ### || AUTO [حدث]: «متحدث القوم»: جاى سخن گفتن. # =المتحدر- # [حدر]: فا؛ «المتحدر من»: PageV01P776 ### || AUTO منسوب به ... ، نسل. # =المتحرك- # [حرك]: فا، «الصور المتحركة»: ### || AUTO تصويرهائى كه بر روى پرده سينما يا صفحه تلويزيون نمايش داده ~~مى شوند. # =المتحف- # ج متاحف [تحف]: مرادف (المتحف) است. # =المتحف- ### || AUTO ج متاحف [تحف]: موزه آثار هنرى وارزشمند. # =المتحمس- ### || AUTO [حمس]: حماسه سرا، با غيرت، متعصب. # =المتحول- # [حول]: فا، «الأعياد المتحولة»: ### || AUTO اعياد تجديد شده. # =المتحيرات- ### || AUTO [حير] (فك): نام ستاره هاى سياره آسمان است. # =المتحيرة- ### || AUTO [حير] (فك): يك ستاره سيار. # =المتحيز- ### || AUTO [حوز]: غرض ورز، هواخواه. # =متخ- ### || AUTO - متخا الشي ء: آن چيز را از جاى خود كند، آنرا قطع كرد، آنرا ~~بالا برد. ### || AUTO =،- الشي ء: بالا رفت،- بالدلو: دلو را گرفت،- الخمسين: نزديك ~~به پنجاه ساله شد،- فلانا: او را زد واز خود دور كرد،- ه بالسهم: با تير او ~~را زد،- متخا الجراد: ms1683 ملخ دم خود را بزمين فرو كرد تا تخم بريزد. # =المتخايلة- # [خيل]: «أرض متخايلة»: ### || AUTO مرادف (متخيلة) است. # =المتخرج- ### || AUTO [خرج] من مدرسة: كسيكه فارغ التحصيل شده؛ «المتخرج في ... »: ~~كسيكه تحصيلات خود را در رشته هاى پزشكى يا هندسه يا حقوق ... بپايان ~~رسانيده باشد. # =المتخضد- ### || AUTO [خضد]: خميده ودو تا شد. # =المتخيلة- # [دخيل]: «أرض متخيلة»: ### || AUTO سرزمين سبز كه شكوفه هاى آن بر آمده است. # =المتداخل- # [دخل]: فا؛ «عدد متداخل»: ### || AUTO عددى كه محتواى آن اعداد ديگرى باشد. # =المتدارك- ### || AUTO [درك]: نام بحرى از بحور شعر است، وشعر در آن به هشت فعلن تمام ~~مى شود. # =المتداول- ### || AUTO [دول]: رايج (پول)، متناوب، «الكلام المتداول»: سخنان روز مره. ~~گفتار نقل شده از ديگران. # =المتدثر- ### || AUTO [دثر] بالثوب: كسيكه لباس پوشيده يا در لباس خود را پيچانده است. # =المتدفق- ### || AUTO [دفق]: آبريز فراوان، آب سر ريز وروان وجوشان. # =متر- ### || AUTO - مترا الحبل: ريسمان را كشيد،- الشي ء: آنرا قطع كرد. # =المتر- # ج- أمتار: اندازه مساحت گيرى در طول كه معادل يك ذرع ونيم تقريبى است- ~~اين كلمه يونانى است- # المتراجحة- # [رجح] أو المتباينة العددية (ع ج): ### || AUTO دو مجموعه عددى مختلف مانند 4+ 926 - 1؛ «المتراجحة ذات ~~مجاهيل»: در علم جبر وعبارت است از مجموع دو عبارت جبرى است كه مجهولات آن ~~به اعداد موافق تبديل شود كه در نتيجه عددى صحيح مى شود واين اعداد را حلول ~~يا جذور متراجحه نامند. # =المترادف- ### || AUTO [ردف]: مساوى است با (المرادف). # =المترادفات- ### || AUTO [ردف]: بر كلماتى كه با هم معناى مساوى دارند اطلاق مى شود. # =المتراس- ### || AUTO ج متاريس [ترس]: ديوار يا سنگر كه براى پنهان شدن از ديد دشمن ~~بكار مى رود، چوبى كه پشت درب نصب مى كنند تا درب باز نشود. # =المترامي- ### || AUTO [رمي]: وسيع، دور؛ «مترامي الأطراف»: بسيار دور. # =المترب- ### || AUTO [ترب]: پر گرد وخاك. # =المتربة- ### || AUTO [ترب]: بينوائى ومستمندى؛ «مسكين ذو متربة»: فقير بينوا ~~ومستمند. # =المتردم- ### || AUTO [ردم]: جائيكه وصله پينه شده است. # =المترس- ### || AUTO ج متارس [ترس]: مرادف (المتراس) است. # =المترف- # [ترف]: كسيكه در فراخ روزى باشد، آنكه هر كارى بخواهد بكند وكسى او را ms1684 ~~منع نكند، ستمگر وتجاوزگر. # =المترف- ### || AUTO [ترف]: مرادف (المترف) است. # =المتروك- ### || AUTO ج متروكات [ترك]: ارث. # =المترهل- ### || AUTO [رهل] (طب): سست گوشت ولرزان بر خلاف پرگوشت ومحكم. # =المتزايد- ### || AUTO [زيد]: افزايش طلب، افزايش خواه، «على نحو متزايد»: به گونه اى افزون. # =المتزع- ### || AUTO [وزع]: فا، بزرگ نفس. # =المتزلج- ### || AUTO [زلج]: مرادف (المتزحلق) است بمعناى ليزخور. # =المتزلف- ### || AUTO [زلف]: چاپلوس كه با زبان اظهار دوستى مى كند بر خلاف آنچه كه ~~در دل دارد، مترادف (المتملق) است. # =المتزمل- ### || AUTO [زمل]: شخصى كه در لباسهاى خود پوشيده يا پيچيده شده باشد. # =المتزوج- ### || AUTO [زوج]: مرد متأهل كه ازدواج نموده باشد. # =المتساهل- ### || AUTO [سهل]: سهل وآسان ونرم وبا گذشت، بردبار. # =المتسبب- ### || AUTO [سب]: كسيكه اندك تجارت نمايد. # =المتسع- # [وسع]: اسم مفعول است، دامنه فسيح ومجال، «لم يجد متسعا من الوقت لعمل ~~كذا»: وقت كافى براى انجام كار ... ### || AUTO نداشت. # =المتسق- ### || AUTO [وسق]: از نامهاى ماه (قمر)، ودر نزد عروضيان بحرى از بحور شعر ~~است كه به آن (المتدارك) نيز گفته مى شود وعبارتست از 8 بار فعلن. # =المتسلسل- ### || AUTO [سلسل]: پى در پى، پشت سر هم؛ «الرقم المتسلسل»: عدد مسلسل، ~~واز لباس وپوشاك آنچه كه بد بافت وكهنه باشد. # =المتسلسلة- # [سلسل] (ع ح): مجموعه اعدادى متوالى بر حسب قاعده معينى است مانند 1، 3، ~~7، 15، 31 ... كه هر يك از اين اعداد مساوى است با دو برابر عدد ما قبل خود ~~باضافه يك، «السلسلة المتسلسلة» عبارت از رقمى است كه عدد حدود آن نهايت PageV01P777 ### || AUTO ندارد واز مجموع اين حدود چنين نتيجه گيرى مى شود كه اگر مجموع ~~آن متناهى باشد سلسله متقارب است ودر غير اينصورت متباعد خواهد بود. # =المتشائم- ### || AUTO [شأم]: بد خيال، كسيكه همواره طبيعت او دنيا را بد وسياه جلوه ~~مى دهد. # =المتشابه- ### || AUTO [شبه]: فا؛ «مثلثان او مضلعان متشابهان». (ه): دو شكل مثلث يا ~~چند ضلعى كه داراى زاويه هاى متساوى وضلعهاى متناسب مى باشند. # =المتشايع- ### || AUTO [شيع]: شريك. # =المتشبث- ### || AUTO [شبث]: فا، مرد سرسخت. # =المتشدد- ### || AUTO [شد]: فا، سختگير، بخيل. # =المتشرد- ### || AUTO [شرد]: آواره. # =المتشرع- ### || AUTO [شرع]: مردى كه به شرع وقانون ms1685 گرايش داشته باشد. # =المتشمس- ### || AUTO [شمس]: فا، نيرومند ومحكم. # =المتصرف- ### || AUTO [صرف]: فا، استاندار. # =المتصرفية- ### || AUTO [صرف]: استاندارى، سمت استاندار. # =المتصنع- ### || AUTO [صنع]: كسيكه با تكلف كارى را انجام دهد. # =المتصيد- ### || AUTO [صيد]: دام گستر. # =المتصيف- ### || AUTO [صيف]: ييلاق. # =المتضامنون- ### || AUTO [ضمن] من الغرماء: افرادى كه ضمانت يكديگر را در برابر صاحب حق ~~بنمايند. # =المتضلع- ### || AUTO [ضلع] من العلوم: كسيكه در دانش يد طولانى وخبرگى داشته باشد. # =المتطابقة- ### || AUTO [طبق] (ع ج): از اصطلاحات علم جبر است وعبارت از دو مجموعه ~~مساوى با هم است مانند (ب+ ج) 2 - ب 2+ 3 ب ج+ ج 3، (س+ 1) (س+ 2) - س 2+ 3 س+ 2. # =المتطبب- ### || AUTO (طب): كسيكه مبادرت به درمان ومعالجه كند ولى پزشك نباشد. # =المتطرف- ### || AUTO [طرف]: كسيكه در طرف وسوئى باشد، دارنده وپيرو عقيده يا مذهبى ~~بحد اكثر آن، ميانه رو. # =المطلب- ### || AUTO [طلب]: كسيكه راضى كردن او سخت باشد. # =المتطلبات- ### || AUTO [طلب]: مقتضيات، نيازمنديها. # =المتطوع- ### || AUTO [طوع]: داوطلب كارهاى خير ونيك علاوه بر واجبات مذهبى، كسيكه ~~داوطلب سربازى وخدمت در ارتش باشد. # =متع- # متوعا الشي ء: آن چيز بدرازا كشيد،- النهار: # روز بلند شد،- السراب: سرآب در آغاز روز بر آمد،- الحبل: ريسمان محكم ~~شد،- النبيذ: سرخى مى بسيار شد،- الرجل: # دست باز وزيرك شد،- متعا ومتعة بالشي ء: آنرا برد،- متعا ومتعا بفلان: او ~~را تكذيب كرد. # =متع- # - متاعة الرجل: تيز هوش وبا ظرافت شد. # =متع- ### || AUTO تمتيعا [متع] الشي ء: آنرا بالا برد وطولانى كرد،- ه الله ~~بكذا: خداوند او را پايدار ومتنعم براى زمان بسيار بدارد،- المرأة المطلقة: ~~آنچه كه از لباس وتشك ورختخواب وساير اثاث به زنيكه طلاق گرفته است مى دهند ~~وآنرا (متعة الطلاق) نامند. # =المتعارف- ### || AUTO [عرف] عليه: معمولى، آنچه كه عرف وعادت بر آن استناد مى كند. # =المتعاقب- ### || AUTO [عقب]: يكى بعد از ديگرى؛ «الحكومات المتعاقبة»: دولتهاى پى در پى. # =المتعاقدان- ### || AUTO دو طرف عقد ويا پيمان. # =المتعامدان- ### || AUTO «مستقيمان متعامدان» (ه): دو خط مستقيم وعمودى بر يكديگر كه ~~زاويه قائمه از آن بدست مىيد. # =المتعاونة- ### || AUTO [عون]: زن پير وسالخورده. # =المتعب- ### || AUTO ج متاعب [تعب]: مرادف (المتعبة) است. # =المتعبة- ### || AUTO ج متاعب [تعب]: خستگى، جاى خسته ms1686 شدن، آنچه كه خستگى باعث آن مى ~~شود، «المتاعب»: رنجها وسختيها. # =المتعبد- ### || AUTO [عبد]: محل نيايش وپرستش. # =المتعة- # ج متع: مرادف (المتعة) است؛ «متعة المرأة»: آنچه از وسائل زندگى وپوشاك ~~كه بعد از طلاق به زن مى رسد. # =المتعة- ### || AUTO ج متع: اسم است از تمتيع، توشه كم، شكار وغذا كه از آن بهره ~~مند شوند. # =المتعدد- ### || AUTO [عد]: بسيار، گوناگون؛ «متعدد النواحى»: داراى جهات مختلف ~~وبسيار. # =المتعذر- ### || AUTO [عذر]: ممتنع، غير ممكن. # =المتعسة- # [تعس]: چيزى كه باعث بد بختى باشد؛ «هذا الأمر منحسة متعسة»: ### || AUTO اين امر بدبختى ونحسى آور است. # =المتعفن- ### || AUTO [عفن]: «لحم متعفن»: گوشت گنديده كه بوى آن تغيير كرده است. # =المتعلق- ### || AUTO [علق]: فا؛ «متعلق بكذا»: ويژه اوست؛ «من متعلقاته»: از ويژه ~~گيها واختصاصات اوست. # =المتعمد- ### || AUTO [عمد]: فا، كسيكه از روى عمد واتخاذ تصميم كارى بكند. # =المتعنت- ### || AUTO [عنت]: كسى كه براى خود خوارى وبدى بخواهد؛ «ارضاء المتعنت ~~صعب»: خوشنود كردن خوار طلب سخت است. # =المتعهد- ### || AUTO [عهد]: فا، كسيكه عهده دار انجام كارى بشود. # =المتعوس- ### || AUTO ج متاعيس [تعس]: بد بخت، بد شانس. # =المتعيش- ### || AUTO [عيش]: فا، كسيكه با مستمرى ودرآمدى زندگى كند ولى براى او ~~كافى نباشد. # =المتعيف- ### || AUTO [عيف]: پيشگو، كسيكه از روى حركت پرندگان فالگيرى كند. # =المتغرض- ### || AUTO ج متغرضون [غرض]: كسيكه داراى غرض سياسى يا مانند آن باشد ~~وآنرا مورد هدف وتأييد قرار دهد؛ «هو متغرض عليه أو ضده»: او هدف وغرضى ~~نسبت باو يا بر ضد او دارد. # =المتفائل- ### || AUTO [فأل]: اسم فاعل است، كسيكه فال نيكو بزند. # =المتفال- ### || AUTO [تفل]: مؤنث [التفل] است بمعناى بو گرفته وفاسد شده، زن بد بو. # =المتفحة- ### || AUTO [تفح]: باغ سيب. سيبستان. # =المتفرنس- # ج متفرنسون: مردى كه فرانسوى شده يا دنباله رو وخو گرفته از PageV01P778 ### || AUTO اخلاق فرانسويان شده باشد. # =المتفلة- ### || AUTO ج متافل [تفل]: ظرفى كه در آن آب دهان اندازند. # =المتفلح- # [فلح] الشفة أو اليدين أو القدمين: ### || AUTO كسيكه لب يا دست يا پاى او از شدت سرما ترك برداشته باشد. # =المتفنن- ### || AUTO [فن]: اسم فاعل است، مرد پر هنر كه هنرهاى ms1687 بسيار داشته باشد. # =المتقارب- ### || AUTO [قرب]: اسم فاعل است، بحرى از بحور عروضى شعر است كه وزن آن ~~هشت بار (فعولن) مى باشد. # =المتقرئ- ### || AUTO [قرأ]: مرد زاهد وعابد وپرهيزكار. # =المتقطع- ### || AUTO [قطع]: فا، كوتاه. # =المتقطعة- ### || AUTO ### || AUTO [قطع]: مؤنث (المتقطع) است؛ «عرة متقطعة»: سفيدى ~~پيشانى است كه از روى دو سوراخ بينى تا به چشمها برسد ومعمولا در مورد اسب ~~گفته مى شود؛ «الحمى المتقطعة» (طب) تب متناوب كه در فاصله هاى محدودى عارض ~~شود بر خلاف تب لازم. # =المتقي- ### || AUTO [وقي]: پرهيزكار. # =المتك- ### || AUTO [تك]: بندكش كه با آن بند شلوار را در ليفه آن جاى دهند ودر ~~زبان متداول آنرا (مدكا) نامند. # =المتكادس- # [كدس]: فا،- من الشجر: ### || AUTO درخت شاخه پيچيده وانباشته شده. # =المتكأ- ### || AUTO ج متكآت [وكأ]: پشتى وبالش. # =المتكلف- ### || AUTO [كلف]: مرادف (المكلف) است، آنكه در آنچه كه باو مربوط نباشد ~~دخالت كند يا كارى را بعهده گيرد. # =المتكلم- # [كلم]: فا، دانا به علم كلام. # =المتكلم- ### || AUTO [كلم]: جاى سخن گفتن. # =المتكمة- ### || AUTO [كمه]: في الارض شخص بى پناه كه نمى داند به كجا مى رود. # =المتكمي- ### || AUTO [كمي]: مرد مسلح. # =المتلاحز- ### || AUTO [لحز] من الشجر: درختانى كه شاخه هاى آنها در هم پيچيده شده باشد. # =المتلاحم- ### || AUTO [لحم]: لحيم شده وبهم چسبيده. # =المتلاحمة- ### || AUTO [لحم]: مؤنث (المتلاحم) است، «شجة متلاحمة»: زخمى كه جوش خورده ~~وبه استخوان آسيبى نرسانيده است. # =المتلاف- ### || AUTO [تلف]: آنكه دارائى خود را تباه كند وبر باد دهد. # =المتلبب- ### || AUTO [لب]: جاى بستن گردن بند. # =المتلبس- ### || AUTO [لبس]: فا؛ «وجد متلبسا بالجريمة»: در حاليكه مرتكب جرم بود ~~ديده شد. # =المتلعلع- ### || AUTO [لعلع] «عسل متلعلع»: عسلى كه هنگام برداشت كشيده مى شود. # =المتلفة- ### || AUTO ج متالف [تلف]: علت نابودى وهلاك، جاى تلف شدن، جاى بى آب وعلف. # =المتلقمة- ### || AUTO [لقم]: «ركية متلقمة»: چاه پر آب. # =المتلمظ- ### || AUTO [لمظ]: موضع لبخند كه گرداگرد زبان است. # =المتلوم- ### || AUTO [لوم]: فا، كسيكه با كارهاى زشت وبد مورد نكوهش قرار گيرد. ~~كسيكه منتظر رفع نيازمندى خود مى باشد. # =المتلون- ### || AUTO [لون]: فا، شخص دو رو ومتلون. # =المتماحلة- ### || AUTO [محل]: «فلاة متماحلة»: سرزمين دور ms1688 دست. # =المتماطر- ### || AUTO [مطر]: ابرى كه ساعتى ببارد وساعتى ديگر از باريدن باز ايستد. # =المتمرض- ### || AUTO [مرض]: بيمار. # =المتمرغ- ### || AUTO [مرغ]: جاى غلطيدن ستور. # =المتمطر- ### || AUTO گردش كننده بعد از آمدن باران، اسب تيزرو، سوار بر اسب تيزرو. # =المتمكن- # [مكن]: فا،- فى علم النحو: ### || AUTO ودر علم نحو اسمى است كه از شبه حرف سالم باشد يعنى مبنى ~~نباشد؛ «المتمكن الأمكن» اسم منصرفى كه آخر آن تمام حركات اعراب وتنوين را ~~در بر گيرد مانند (سعد وسعيد)؛ «المتمكن غير الأمكن»: اسم غير منصرف يا ~~ممنوع از صرف است كه كسره وتنوين بخود نمى پذيرد مانند (ابراهيم ويوسف)؛ ~~«غير المتمكن فى علم النحو» اسمى است كه مشابه حرف مبنى است مانند (كيف واين). # =المتملح- ### || AUTO [ملح]: نمك فروش، نمك دار. # =المتمنيات- ### || AUTO [مني]: چيزهاى مورد آرزو وتمنى. # =المتمهل- ### || AUTO [مهل] من الرجال: مرد بلند اندام. # =المتمور- # [تمر]: دارنده خرما وذخيره كننده آن. # =متن- # - متونا ه بالسوط: او را بسختى با شلاق زد،- الشي ء: آنرا كشيد،- الرجل: # بجائى رفت وماند، سوگند خورد،- بفلان: # او را در تمام ساعات روز با خود برد،- بالمكان: در آنجا اقامت گزيد،- ~~متنا فلانا: بر پشت او زد. # =متن- # - متانة: محكم ونيرومند شد. # =متن- # تمتينا [متن] الشي ء: آنرا محكم كرد، آنرا سفت وسخت كرد،- الخيمة: ~~طنابهاى چادر را بخوبى كشيد وبا ريسمانهايش بست،- الدلو: دلو را محكم بست،- ~~الطعام: # غذا را با ادويه خوشطعم كرد،- لمن سابقه: ### || AUTO باو گفت «تو از جلو تا فلان جا برو وسپس من بتو ملحق مى شوم». # =المتن- ### || AUTO مص،- ج متان ومتون: كمر (مؤنث ومذكر است)؛ «سافر على متن ~~الباخرة»: با كشتى مسافرت كرد؛ «متن الأرض»: زمين بلند ومسطح؛ «متن ~~الطريق»: ميانه راه وخيابان؛ «متن الكتاب»: متن كتاب بدون شرح ويا حاشيه؛ ~~«متن اللغة»: اصول ومفردات زبان؛ «متنا الظهر»: گوشت وعصب دو طرف راست وچپ ~~پشت انسان. # =المتناسب- ### || AUTO [نسب]: برابر وهمسان، «المتناسب الرابع لثلاثة مقادير ب ج د» ~~در علم جبر بمعناى عدد (ك) است باين صورت ج/ ب- ك/ د. # =المتناسق- # [نسق]: فا،- من الكلام: ### || AUTO گفتارى كه با نظم وترتيب بيايد. # =المتناصف- # [نصف] من ms1689 الرجال: مردى كه داراى صفات خوب وهماهنگ باشد؛ «مكان متناصف»: ~~زمينى كه مسطح و PageV01P779 ### || AUTO هموار باشد. # =المتناظر- ### || AUTO [نظر]: «شكلان متناظران بالنسبة الى مركز و» در علم هندسه ~~بمعناى دو شكلى است كه تقاطع آنها دو تا دو تا به نسبت (و) متناظرند وصفت ~~اين دو شكل را (تناظر) مى نامند؛ «شكلان متناظران»: بالنسبه الى مستقيم س ~~(او مستوو» (ه): اين دو شكل با هم دو تا دو تا به نسبت س يا واو متناظرند ~~وصفت آن دو را (التناظر) نامند. همچنان كه در مركز دايره وكره ومتوازى ~~الاضلاع مى باشد. # =المتناعم- ### || AUTO ### || AUTO [نعم]: مرادف (المتنعم) است،- من النبات: گياه نرم. # =المتناول- ### || AUTO [نول]: مفع، آنچه ممكن است بدست آيد؛ «في متناول يده»: در ~~دسترس او است؛ «في متناول الجميع»: در دسترس همگان است. # =المتنة- ### || AUTO ج متان ومتون: زمين سفت وبلند؛ «متنة الظهر»: طرف پشت. # =المتنجم- ### || AUTO [نجم]: منجم وستاره شناس. # =المتنزه- ### || AUTO [نزه]: گردشگاه، پارك. # =المتنصح- # [نصح]: مفع،؛ «ثوب متنصح»: # لباس وصله خورده. # =المتنعم- ### || AUTO [نعم]: كسى كه در رفاه ونعت باشد، دارنده مال بسيار. # =المتنفس- ### || AUTO [نفس]: جاى تنفس. # =المتنفش- ### || AUTO [نفش]: آماسيده ونرم درون؛ «انف متنقش» بينى پهن وفراخ سوراخ. # =المتنوع- ### || AUTO [نوع]: فا، گوناگون. # =المتهارت- ### || AUTO [هرت]: پر گو وياوه گو. # =المتهتك- # [هتك]: يقال «رجل متهتك»: ### || AUTO مردى كه از رسوائى باكى ندارد. # =المتهجد- ### || AUTO [هجد]: فا، كسى كه با نماز شب عبادت مى كند. # =المتهدمة- # [هدم]: «عجوز متهدمة»: ### || AUTO پيره زن از كار افتاده وسالخورده. # =المتهزم- # [هزم]: فا، رعد؛ «قصب متهزم»: ### || AUTO نى شكسته وترك خورده، آذرخش،؛ «سقاء متهزم»: مشك خشك شده وتا خورده. # =المتهضم- ### || AUTO [هضم]: «رأيته متهضما» او را با چهره اى كه از اندوه شكسته شده ~~بود ديدم. # =المتهفك- ### || AUTO [هفك]: فا، كسيكه لرزان وبا اضطراب راه رود، شخصى كه بسيار ~~اشتباه كند. # =المتهيع- ### || AUTO [هيع]: سرگردان وآشفته، كسى كه شر بپا كند. # =المتوائم- # [وأم]: فا؛ «غناء متوائم»: ### || AUTO ثروتى متناسب. # =المتوازي- # [وزي]: متقابل «متوازي السطوح»: جسمى است كه شش ضلع متوازى دارد ومنشور ~~است ودو قاعده آن متوازى الأضلاع است؛ ms1690 «متوازي السطوح القائم» (ه): ### || AUTO ضلعهاى آن عمودى بر مستواى دو قاعده وآن دو قاعده مستطيل ~~نيستند؛ «متوازى المستطيلات» (ه): منشورى است قائم كه دو قاعده آن مستطيل ~~مى باشند. # =المتواطد- ### || AUTO [وطد]: ثابت ودائم، شديد، چيزى كه قسمتى از آن در اثر قسمتى ~~ديگر است. # =المتوافرون- ### || AUTO [وفر]: «قوم متوافرون»: بسيار. # =المتوالي- ### || AUTO [ولي]: فا، پيروان على (ع) وخاندان او واحد (المتاولة) است. # =المتوالية- ### || AUTO [ولي]: مؤنث (المتوالي) است؛ «المتوالية الحسابية»: تصاعد عددى ~~در علم جبر عبارت است از مجموعه اعدادى كه تفاوت ميان هر يك از آنها با ~~ديگر يكسان است وآنرا اساس مى نامند. مثلا: 1، 4، 7، 10، 13، ... ؛ ~~«المتوالية الهندسية»: ### || AUTO تصاعد هندسى عبارت از مجموعه اعدادى است كه هر يك از آنها ~~مساوى است با عدد ما قبل آن ضرب در عدد ثابتى كه اساس ناميده مى شوند، ~~مانند 1، 3، 9، 27، 81. # =المتوبد- ### || AUTO [وبد]: سخت چشم زخم. # =المتوح- ### || AUTO دور وبعيد؛ «بئر متوح»: چاهى كه از آن آب كشيدن آسان باشد. # =المتوحد- ### || AUTO ج متوحدون [وحد]: تنها ويكتا؛ «المتوحدون من الرهبان»: راهباني ~~كه براى عبادت خدا از مردم مى برند. # =المتوسط- # [وسط]: فا، معتدل وميانه؛ «متوسط القامة»؛ «متوسط الحجم»: كسى كه اندام ~~متناسب وميانه داشته باشد، ودر علم هندسه عبارت است از خط مستقيم ميان رأس ~~ومنتصف ضلع مقابل در مثلث، ««متوسط عدة اعداد»: در علم حساب عبارت است از ~~حاصل قسمت همان اعداد به عدد خود مانند: ### || AUTO 3/ 8+ 12+ 16 - 12، «البحر الأبيض المتوسط»: درياى مديترانه كه ~~ميان اروپا وافريقا وآسيا قرار گرفته است. # =المتوضأ- ### || AUTO [وضأ]: جاى وضو گرفتن، توالت. # =المتوضح- ### || AUTO [وضح]: فا، كسيكه ديده وظاهر مى شود، كسيكه در ميانه خيابان ~~راه مى رود،- من الإبل: شتر تقريبا سفيد. # =المتوفى- ### || AUTO [وفي]: مرده. # =المتوقد- ### || AUTO [وقد]: فا، مرد ظريف، درخشنده وروشن؛ «متوقد الذهن»: با هوش وزيرك. # =المتوكد- ### || AUTO [وكد]: كسيكه براى كارى آماده است. # =المتين- ### || AUTO ج متان: سفت وسخت، محكم ونيرومند؛ «حبل متين» ريسمان محكم؛ ~~«رأى متين» رأى قاطع وپر محتوى. # =المتيوروكراف- # دستگاه هواشناسى وهواسنجى. # =مث- # - مثا [مث] الزق أو السقاء: مشك يا ظرف آب ms1691 تراوش كرد؛- العظم: آنچه از ~~مواد كه در ميان استخوان بود روان شد؛- الرجل: از فرط چاقى بدن او عرق ~~كرد،- الحديث: سخن را پخش ومنتشر كرد،- شاربه: سبيل چرب شده خود را با دست ~~پاك كرد،- يده: دست خود را با حوله پاك كرد،- الجرح: چرك زخم را زدود وآنرا ~~پاك كرد. PageV01P780 ### || AUTO =المثاب- ### || AUTO [ثوب]: محل اجتماع مردم. # =المثابة- ### || AUTO [ثوب]: مرادف (المثاب) است؛ «بمثابة كذا»: همانند آن. # =المثابر- ### || AUTO [ثبر]: مواظب وپابرجا. # =المثار- # [ثور]: باعث وانگيزه؛ «مثار النزاع»: ### || AUTO انگيزه وموضوع اختلاف. # =المثافيد- ### || AUTO [ثفد]: آستر لباس. # =المثال- ### || AUTO ### || AUTO ج أمثلة ومثل ومثل: شبه ومانند، مقدار، شي ء، ~~قصاص، رختخواب. # =المثالة- ### || AUTO فضيلت وبزرگى، حال خوب. # =المثالي- # منكر حقيقت اشياء (به واژه العنادى مراجعه شود)، كسى كه هدفى را براى خود ~~عنوان مى كند واز آن هدايت مى پذيرد (ايده آلست)؛ «الشي ء المثالي»: ### || AUTO چيزى كه به عنوان سمبل يا بهترين براى راهنمائى گرفته شود. # =المثالية- # يكى از مذاهب فلسفى است كه حقيقت ذات اشياء را منكر است وچيزى بجز تفكر ~~وانديشيدن را قبول ندارد. ### || AUTO به (العنادية مراجعه شود). # =المثانة- ### || AUTO ج مثانات: مثانه (آبدان). # =المثاني- ### || AUTO [ثني]: آيات شريفه قرآن، نيروى چيزى. # =المثؤوب- ### || AUTO [ثأب]: كسيكه خميازه يا دهن دره مى كند. # =المثبت- ### || AUTO [ثبت]: مفع، بسته شده، بيمارى كه از رختخواب بعلت سنگينى وزن ~~بيرون نمىيد. # =المثبنة- ### || AUTO ج مثابن: كيسه زن كه در آن آئينه ولوازم خود را قرار مى دهد. # =مثد- ### || AUTO - مثدا بين الحجارة: از پشت سنگچين مراقب دشمن بود. # =المثرودة- ### || AUTO [ثرد]: زمينهائى كه باران كم بر روى آن باريده است. # =المثري- ### || AUTO [ثري]: ثروتمند، پولدار. # =المثعلب- ### || AUTO [ثعلب] من الأماكن: جائى كه در آن روباه بسيار باشد. # =المثعلة- ### || AUTO [ثعل]: «أرض مثعلة»: سرزمينى كه در آن روباه بسيار است. # =المثغر- ### || AUTO ج- مثاغر [ثغر]: منفذ ودريچه، موضع مشرف بر دشمن. # =المثفد- ### || AUTO [ثفد]: آستر لباس. # =المثقال- ### || AUTO ج مثاقيل [ثقل]: مثقال (واحد وزن)؛ «مثقال الشي ء»: وزن چيزى ~~با مثقال؛ «مثقال ذرة»: مقدار ناچيزى. # =المثقب- # [ثقب] (حى): مته. # =المثقب- ### || AUTO [ثقب]: سوراخ. # =المثقف- ### || AUTO [ثقف]: مرد با فرهنگ، نيزه ms1692 در عرف شاعران. # =المثقل- # [ثقل]: مفع،؛ «المثقل بكذا»: زير بار سنگين افتاده. # =المثقل- ### || AUTO [ثقل] من النساء: زنيكه بار حاملگى او سنگين وموقع زايمان او ~~نزديك شده است. # =المثكال- ### || AUTO ج مثاكيل [ثكل]: زنيكه فرزندان بسيارى از دست بدهد؛ «نساء ~~الغزاة مثاكيل»: زنان رزمندگان كسان خود را از دست مى دهند. # =المثكلة- # [ثكل]: آنچه كه باعث از دست رفتن اولاد ودوستان بشود؛ «رمحه للوالدات ~~مثكلة»: نيزه او براى مادران باعث از دست رفتن فرزندان آنهاست. # =مثل- # - مثولا فلانا: مانند او شد،- فلانا بفلان: فلان را بفلانى تشبيه كرد،- ~~التماثيل: # عكسها را كشيد،- القمر: ماه نمايان شد، پنهان شد،- الرجل: از جاى خود ~~كنار رفت، به زمين چسبيد،- بين يدى فلان: در برابر فلانى ايستاد،- مثلا ~~ومثلة بالرجل: # او را شكنجه وآزار داد،- بالقتيل: پس از قتل كشته را ضربه زد يا اندام او ~~را بريد. # =مثل- # - مثالة: بزرگوار شد، در برابر ديگرى ايستاد. # =مثل- # تمثيلا [مثل] الشي ء لفلان: براى او چيزى را با نوشتن ومانند آن تصوير ~~نمود گوئيا به آن نگاه مى كند،- المثال: مثال آورد،- التماثيل: تصاوير ~~كشيد،- الحديث وبالحديث: حديث را بيان وافاده نمود،- بفلان: او را آزار ~~نمود،- بالقتيل: كشته را مضروب ومجروح نمود،- تمثيلا وتمثالا الشي ء بالشي ~~ء: چيزى را به چيز ديگرى تشبيه داد ومانند آن دانست،- الرواية: داستان را ~~بر روى سن عرضه نمود،- دورا فى الرواية: ### || AUTO خود را در لباس يكى از اعضاى داستان در آورد ورفتار وكردار او ~~را نمايش داد،- شخصا فى حفلة او غيرها: بنمايندگى از ديگرى در جشن نمايش ~~داد،- بلاده فى بلاد اخرى: نماينده كشور خود در ساير كشورها شد. # =المثل- # ج أمثال: همسان ومشابه، همانند. # اين كلمه در مذكر ومؤنث ومثنى وجمع يكسان بكار برده مى شود مانند (هو وهى ~~وهما وهن مثله)؛ «بالمثل» مانند آن؛ «عامله او بادله بالمثل»: با او مقابله ~~يا معامله بمثل نمود. # =المثل- ### || AUTO ج أمثال: حديث، درس عبرت، گفتار داير ميان مردم. در الفاظ ~~امثال تغييرى داده نمى شود ومذكر ومؤنث ومفرد وتثنيه وجمع آن يكسان است ~~وهمواره به مورد مثل استناد مى ms1693 كنند يعنى اصل آن؛ «المثل السائر» مثل داير ~~ميان مردم، صفت، حجت، شبيه ونظير (لغة فى المثل)؛ «مثله كمثل ... » مثل او ~~مانند ... ؛ «المثل الأعلى» بالاترين عنوان كامل بودن. # =المثلى- ### || AUTO مؤنث (الأمثل) است؛ «الطريقة المثلى» راه راست وحقيقت. # =المثلب- ### || AUTO [ثلب]: بد گو وبد زبان، دو بهم زن وغيبت كن. # =المثلبة- ### || AUTO ج مثالب [ثلب]: عيب؛ «ما عرفت فيه مثلبة» در او عيب وبدى ديده ~~نشد، دشنام؛ «مثالب الأمر»: معايب وبديهاى آن. # =المثلة- # كيفر وشكنجه وآزار، آفت. # =المثلة- ### || AUTO ج مثلات: مصيبتها وحوادث تلخ قرنهاى گذشته كه مورد عبرت قرار ~~مى گيرد، كيفر وشكنجه. # =مثلث- # [ثلث]: سه تا سه تا، اين كلمه. غير منصرف است ومذكر ومؤنث آن يكسان است؛ ~~«اتوا مثلث»: سه نفر سه نفر آمدند. PageV01P781 ### || AUTO =المثلث- # ج مثالث [ثلث] (مو): سومين زه گيتار ويا عود، ودر موسيقى آنچه بر سه زه ~~زده شود. # =المثلث- ### || AUTO [ثلث]: حرفى كه داراى سه نقطه يا سه حركت باشد، ودر علم هندسه ~~عبارت از سطحى است كه سه ضلع بر آن احاطه كند،- مضلعى كه داراى سه ضلع ~~باشد،- المختلف الأضلاع: مثلثى كه ضلعهاى آن در طول با هم متفاوت باشند،- ~~الكروي: مثلثى است كه اضلاع آن بر روى كره وضع شده وهر قوسى از آن كمتر از ~~نيم دايره مى باشد،- المتساوي الساقين او الجانبين: مثلثى است كه دو ضلع آن ~~با هم مساوى باشند،- المتساوى الأضلاع: مثلثى است كه هر سه ضلع آن با هم ~~مساوى باشند،- القائم الزاوية: مثلثى است كه يك زاويه قائمه دارد،- الحاد ~~الزوايا: مثلثى است كه سه زاويه حاد داشته باشد،- المنفرج الزوايا: مثلثى ~~است كه يك زاويه منفرجه داشته باشد؛ «ارتفاع المثلث» خط عمودى است كه از ~~نقطه بالاى مثلث تا ضلع مقابل كشيده مى شود. ارتفاعات سه گانه در مثلث در ~~يك نقطه بهم مى رسند كه آنرا (مركز الارتفاعات) مى نامند؛ «رأس المثلث ~~المتساوى الساقين» نقطه بالا ومشترك بين دو ضلع متساوى است؛ «قاعدة المثلث ~~المتساوي الساقين»: ضلعى است كه با دو ضلع ديگر مساوى نمى باشد، ms1694 اما در ~~ساير مثلثها قاعده آن هر يك از اضلاع سه گانه مى باشد؛ «علم المثلثات» علمى ~~است كه با آن حساب ابعاد وزوايا در انواع مثلثها را مى رساند وفوائد بسيارى ~~در علوم دارد. # =المثلجة- ### || AUTO [ثلج]: يخچال، جا يخى. # =المثلوث- ### || AUTO [ثلث]: سه تائى، چيزى كه يك سوم آنرا گرفته باشند، ريسمانى كه ~~با سه نخ تابيده شده باشد، سوهان يا چوب سه ضلعى، پارچه اى كه از پشم وكرك ~~ومو بافته شده باشد. # =المثلوج- ### || AUTO [ثلج]: چيزى كه در آن يخ قرار گرفته باشد، «ماء مثلوج»: آبى كه ~~با يخ سرد شده باشد. # =المثمل- ### || AUTO [ثمل]: زهر كشنده. # =المثملة- ### || AUTO [ثمل]: فاضل آب، حوض بزرگ. ### || AUTO =المثمن- # [ثمن]: گران، پر ارزش، با ارزش، نفيس. # =مثمن- # [ثمن]: هشتا هشتا؛ «اتو مثمن»: # هشتا هشتا آمدند. # =المثمن- ### || AUTO [ثمن]: ارزيابى شده، ودر علم هندسه عبارت از 8 ضلعى است. # =مثن- # - مثنا الرجل: بر مثانه او زد. # =مثن- # - مثنا: ادرار در مثانه او قرار نمى گرفت. # =مثن- ### || AUTO مثنا: از درد مثانه شكايت نمود. # =المثن- ### || AUTO كسيكه نمى تواند ادرار خود را در مثانه نگهدارد. ### || AUTO =المثنى- # ج مثان [ثني] (مو): زه دوم از زههاى عود (موسيقى). # =مثنى- # [ثني]: دو تا دو تا، اين كلمه ممنوع از صرف است وكاربرد آن در مذكر ومؤنث ~~يكسان است؛ «اتوا مثنى»: دو نفر دو نفر آمدند. # =المثنى- ### || AUTO [ثني]: اسمى است كه علامت تثنيه داشته باشد. # =المثناء- ### || AUTO [مثن]: مؤنث (الأمثن) است. # =المثناة- ### || AUTO ج مثانية [ثني]: ريسمان پشمى يا موئى ومانند آن، كجى، خميدگى ~~وپيچ خوردگى. # =المثنة- ### || AUTO [مثن]: مؤنث (المثن) است. # =المثوى- ### || AUTO ج مثاو [ثوي]: منزل وجايگاه؛ «ابو المثوى» ميهمان؛ «ابو مثواه» ~~صاحبخانه او؛ «المثوى الأخير»: گور. # =المثوبة- # [ثوب]: ثواب، پاداش نيكو. # =المثوبة- ### || AUTO [ثوب]: ثواب، پاداش نيكو. # =المثورة- ### || AUTO [ثور]: گاوستان، زمينيكه در آن گاو بسيار باشد. # =المثيب- ### || AUTO [ثيب]: زن بيوه. # =المثير- ### || AUTO [ثور]: هيجان آور، وادار كننده. # =المثيل- # ج مثل: همشكل وهمسان؛ «لا مثيل له»: بى مانند است، «لم يسبق له مثيل»: ### || AUTO مانند او سابقه نداشت، «ليس له مثيل»: مانند او كسى ms1695 نيست، فاضل ~~وبزرگوار. # =المثين- ### || AUTO مرادف (الممثون) است وبمعناى بيمار ودردمند مثانه مى باشد. # =مج- # - مجا [مج] الشراب أو الشي ء وبه من فمه: ### || AUTO نوشابه يا چيزى را كه در دهان داشت برگردانيد. # =المج- # [مج]: قطره هاى عسل افتاده بر روى سنگ. # =المج- ### || AUTO [مج]: دانه ماش، ودر زبان متداول به آن (الجرع) گويند. # =المجابهة- ### || AUTO [جبه]: عهده دار شدن، ملاقات كردن، مقاومت نمودن. # =المجاج- # [مج]: آب دهان كه بيرون افكنده شود، دانه ماش؛ «مجاج النحل»: # انگبين (عسل)؛ «مجاج العنب»: مى؛ «مجاج المزن»: باران. # =المجاج- ### || AUTO [مج]: كسيكه نوشابه ومانند آنرا بسيار از دهان بيرون ريزد. # =المجاجة- # [مج]: آنچه كه شخص از دهان بيرون افكند؛ «مجاجة الشي ء» چكيده وعصاره چيزى. # =المجاج- ### || AUTO خود بزرگ بين (متكبر). # =المجادلة- ### || AUTO ج مجادلات [جدل]: جدال ومناظره ومناقشه. # =المجاراة- ### || AUTO [جري]: موافقت، مطابقت؛ «مجاراة لكذا»: مطابق وبرابر آن. # =المجارير- ### || AUTO [جر]: اگوهاى زيرمينى كه آب باران وزباله وچركيهاى خيابانها در ~~آن جارى مى شود، راه آبها وجويهاى زير زمينى. # =المجاز- # [جوز]: كسيكه داراى اجازه وپروانه باشد؛ «مجاز فى الحقوق»: داراى مدرك ~~ليسانس در حقوق، «مجاز فى الآداب»: داراى مدرك ليسانس در ادبيات. # =المجاز- # [جوز]: راه وروش، لفظى كه در معناى ديگرى باشد؛ «مجازا»: بنا بر روش PageV01P782 ### || AUTO مجازى. # =المجازاة- ### || AUTO [جزي]: پاداش بر چيزى، كيفر. # =المجازة- ### || AUTO [جوز]: راه وروش، زمينى كه در آن درختهاى گردو بسيار است؛ ~~«مجازة النهر»: پل، ودر زبان متداول بر پاشنه درب اطلاق مى شود؛ «ارض ~~مجازة»: زمين رهگذر. # =المجازف- ### || AUTO [جزف]: متهور، گزافكار. # =المجازفة- ### || AUTO [جزف]: تهور، مخاطرات وگزافكارى. # =المجاعة- ### || AUTO [جوع]: گرسنگى؛ «عام مجاعة»: سال قحطى. # =المجال- # ج مجالات [جول]: محل وجولانگاه، زمين پر دامنه؛ «مجال حيوي»: # محيط زندگى، باغ وميدان؛ «مجال العمل»: زمينه كارى؛ «مجال عددين» اعدادى ~~كه در فاصله ميان دو عدد قرار مى گيرند مانند (3 و7)؛ «فسح له المجال»: ### || AUTO به او آزادى كار يا گفتار داد؛ «ما ترك مجالا للشك»: جائى براى ~~شك كردن نگذاشت؛ «لا مجال للطعن فيه»: اعتراض پذير نيست؛ «فى هذا المجال»: ~~در اين زمينه، در اين ms1696 مورد. # =المجالد- ### || AUTO ج مجالدون [جلد]: كسى كه در زمينهاى لهو ولعب در روزگاران روم ~~قديم با انسان يا جانورى درنده پيكار مى كرد. # =المجامعة- ### || AUTO [جمع]: مص؛ «مجامعة»: انجام كار يا معامله براى يكهفته يعنى تا ~~روز جمعه. # =المجاملة- ### || AUTO [جمل]: ملاطفت وخوش رويى؛ «قواعد المجاملات»: آداب معاشرت ~~ودوستى. # =المجان- ### || AUTO كسى كه بسيار شوخى ومسخره گى كند، چيزى كه كه بدون مقابل يا ~~عطائى بدون پول باشد؛ «اخذه او فعله مجانا»: چيزى را بدون پرداخت پول آن ~~گرفت ويا كارى را بدون دستمزد انجام داد؛ «هذا الشي ء لك مجان» اين چيز ~~بدون عوض براى تو مجانى است؛ «ماء مجان»: آبى بسيار. # =المجانسة- ### || AUTO [جنس]: مص، الفت، همنشينى وهميارى. # =المجاهل- # [جهل]: سرزمينهاى ناشناخته در دنيا؛ «مجاهل افريقيا»: سرزمينهاى ناشناخته ~~در قاره افريقا، مفرد اين كلمه (جهل) است؛ «انا لنصفح عن مجاهل قومنا»: ### || AUTO ما از نادانى قوم خود مى گذريم. # =المجبى- # ج مجاب [جبو]: ماليات، عوارض. # =المجبى- ### || AUTO [جبو]: خراج. # =المجبال- ### || AUTO [جبل]: شمشير كند، انبوه گل كه روى هم انباشته شده است. # =المجبر- # [جبر]: مجبور، ملزم. # =المجبر- ### || AUTO [جبر]: شكسته بند. # =المجبرة- ### || AUTO [جبر]: يكى از فرقه هاى اسلامى كه به آن (جبريه) گويند وعقيده ~~آنها بر اين است كه انسان اختيارى از خود ندارد وهر كارى كه مى كند ويا نمى ~~كند از خداست. اينان بر خلاف فرقه (قدرية) مى باشند. # =المجبنة- ### || AUTO [جبن]: جاى ساختن پنير، سبب ترس. # =المجبور- ### || AUTO [جبر]: اسم مفعول است، ملزم وموظف. # =المجة- ### || AUTO [مج]: اسم مرة از (مج) است. # =المجتر- ### || AUTO [جر]: «حيوان مجتر»: جانور نشخوار كننده مانند شتر وگاو. # =المجترف- ### || AUTO [جرف]: مستمند وتنگدست. # =المجتزل- ### || AUTO [جزل]: كسيكه بطور خلاصه مى نويسد، مختصر نويس. # =المجتمع- # [جمع]: محل اجتماع، وعده گاه، ومجازا بر گروهى از مردم اطلاق مى شود كه ~~با يك آرمان واخلاق مشتركى با هم زيست مى كنند؛ «المجتمع القومي»: مجمع ~~ملى؛ «المجتمع الإنسانى»: # جامعه انسانى جامعه بشريت. # المجتمع ### || AUTO [جمع]: اسم فاعل است؛ «رجل مجتمع»: مرد بالغ ورشيد؛ «مشى ~~مجتمعا»: تند ومحكم راه رفت. # =المجثى- ### || AUTO [جثو]: ms1697 جاى ركوع وعبارت است از صندلى كوچكى كه در كليسا بران ~~ركوع مى كنند. # =المجثاث- ### || AUTO [جث]: مرادف (المجثة) است. # =المجثة- ### || AUTO [جث]: ابزارى آهنين كه با آن درخت وگياه را مى كنند. # =المجثم- ### || AUTO ج مجاثم [جثم]: مرادف (الجثوم) وبمعناى لانه مرغان است. # =مجج- ### || AUTO تمجيجا [مج] العنب: انگور رسيده وشيرين شد. # =المجج- # [مج]: افراد مست، واز حيوانات بمعناى زنبور مى باشد. # =المجج- ### || AUTO [مج]: رسيدن وشيرين شدن انگور، سستى دو گوشه دهان. # =مجح- # - مجحا الرجل: خود بزرگ بين وفخر فروش شد،- الدلو فى البئر: دلو را بچاه ~~انداخت وتكان داد. # =مجح- ### || AUTO - مجحا: مرادف (مجح) مى باشد. # =المجحر- ### || AUTO ج مجاحر [جحر]: كمين گاه، پناهگاه. # =المجحف- ### || AUTO [جحف]: فا؛ «هذا مجحف بحقه»: اين امر حق او را اجحاف مى كند ~~وبه وى زيان مى رساند. # =المجحفة- ### || AUTO [جحف]: پيشامد ناگوار، مصيبت. # =المجحوف- ### || AUTO [جحف]: بيمار مبتلا به وبا واسهال. # =مجد- # - مجدا: بزرگوار شد،- فلانا: در عزت وبزرگى بر او غلبه كرد،- الراعي ~~الإبل: چوپان به شتران علوفه داد وآنها را سير نمود،- مجدا ومجودا ت الإبل: ~~شتران در چراگاه بزرگ قرار گرفتند وسير شدند. # =مجد- # - مجادة: بزرگ وبا شرف بود. # =مجد- # تمجيدا [مجد] فلانا: او را بزرگداشت وثنا گفت، او را به بزرگى منسوب ~~نمود،،- العطاء: كرم وبخشش را بسيار نمود،- الراعي الإبل: چوپان شتران را ~~علوفه و PageV01P783 ### || AUTO آذوقه داد وسير نمود. # =المجد- # مص، مصدر است،- ج امجاد: # عزت وبزرگى وشرف، زمين بلند ومرتفع مانند (النجد). # =المجد- ### || AUTO [جد]: كوشا وساعي. # =المجداب- # ج مجادب [جدب] من الأراضي: ### || AUTO زمين غير قابل كشت. # =المجداح- ### || AUTO [جدح]: كنار دريا. # =المجدار- ### || AUTO [جدر]: آنچه كه در كشتزارها براى راندن پرندگان وجانوران نصب ~~كنند. ودر زبان متداول به آن (الفزاعة) گويند. # =المجداف- ### || AUTO ج مجاديف [جدف]: پاروى قايق؛ «مجدافا الطير»: دو بال پرنده. # =المجدال- ### || AUTO [جدل]: كسيكه بسيار جدال ومشاجره كند،- ج مجاديل: در زبان ~~متداول بر آنچه كه سفت شود مانند پياز وغيره اطلاق مى شود. # =المجدح- ### || AUTO [جدح]: ابزارى كه با آن آرد خمير كنند،- (فك): نام ستاره ايست ~~در آسمان. # =المجدد- ### || AUTO [جد]: مبتكر، اصلاح كننده. # =المجدر- ### || AUTO [جدر] (طب): بيمار آبله. ms1698 # =المجدرة- # [جدر]: شايسته؛ «انه مجدرة لأن يفعل كذا»: او شايسته چنين كارى است. # اين كلمه براى مذكر ومؤنث ومفرد وجمع يكسان بكار مى رود؛ «أرض مجدرة»: # جائيكه بيمارى آبله شيوع دارد. # =المجدرة- ### || AUTO [جدر] (طب): مؤنث (المجدر) است،- (ط): غذائيكه از عدس وبرنج ~~وماش تهيه مى شود ودر آن دانه هاى عدس وماش بر روى غذا آشكارند بشكل دانه ~~هاى آبله. # =المجدع- ### || AUTO [جدع]: ابزار بريدن عضو. # =المجدل- ### || AUTO [جدل]: كسيكه بسيار جدال ومناقشه كند، گروهى از مردم. # =المجدوب- ### || AUTO [جدب]: جا وسرزمين خشك وباير، ودر زبان متداول بمعناى ابله است. # =المجدور- ### || AUTO [جدر]: لاغر وكم گوشت، بيمار آبله. # =المجدوف- ### || AUTO [جدف]: بريده شده، كوتاه؛ «رجل مجدوف اليد»: كسيكه دست او ~~كوتاه يا بريده شده است؛ «هو مجدوف الإزار او القميص» لباس او كوتاه است. # =المجدول- ### || AUTO [جدل]: بافته شده محكم. # =المجذاف- ### || AUTO [جذف]: مرادف (المجداف) وبمعناى پارو است. # =المجذام- ### || AUTO [جذم]: كسى كه در كارها قاطعيت داشته باشد، كسى كه رأى بپايان ~~رسانيدن كارى بدهد، كسى كه دوستى خود را بسرعت قطع كند. # =المجذامة- ### || AUTO [جذم]: مرادف (المجذام) است. # =المجذم- ### || AUTO [جذم]: كسيكه به بيمارى جذام مبتلاست. # =المجذوب- ### || AUTO ج مجاذيب [جذب]: كسيكه اختلال عقل دارد. # =المجذور- ### || AUTO [جذر] (ع ح): در علم حساب بمعناى عددى است كه از حاصل ضرب در ~~خود بدست مىيد مثلا يكصد مجذور ده مى باشد. # =المجذوم- ### || AUTO [جذم]: كسيكه به بيمارى جذام گرفتار است. # =مجر- # - مجرا: تشنه شد. # =مجر- ### || AUTO - مجرا من الماء ونحوه: آب زياد نوشيد ولى سيراب نشد،- ت ~~الشاة: جنين در شكم گوسفند آبستن بزرگ شد وگوسفند سنگين ولاغر شد بطوريكه ~~قدرت برخاستن نداشت. # =المجر- # ارتش انبوه وبزرگ، بسيار از هر چيزى، جنين در شكم ماده شتر يا گوسفند، ~~خريدن جنين كه در شكم ماده شتر يا گوسفند است، باقيمانده وربا، قمار، خرد. # =المجر- # مص، اسم است از (مجرت الشاة) يعنى جنين گوسفند بزرگ شد، مردم كشور ~~مجارستان، نوعى سكه طلا ويژه مجارستان. # =المجر- ### || AUTO [جر]: مجراى آب، چوبى كه ميان دو ديوار نصب كنند. # =المجرى- ### || AUTO ج مجار [جري]: راه آب، راه ms1699 چاه وفاضل آب، لوله آب؛ «المجرى ~~الكهربائى»: جريان برق، حالت وچگونگى چيزى؛ «مجرى الأمور»: مجراى كار؛ ~~«مجرى الحياة»: مجراى زندگى، رهگذر؛ «مجرى الشمس»: حركت خورشيد؛ «مجرى ~~البول» آلت نره مرد؛ «مجرى الهواء» جهت جريان هوا؛ «اخذ مجراه» به سير ~~وحركت خود ادامه داد؛ «مجاري التنفس»: جهاز تنفس. # =المجرب- # [جرب]: آزمايش شده، ورزيده، تعليم ديده، خبره، امتحان شده، «دراهم ~~مجربة»: پولهاى وزن شده. # =المجرب- ### || AUTO [جرب]: آزمايش كننده، امتحان گيرنده. # =المجرة- # [مجر]: «شاة مجرة»: گوسفندى كه در اثر آبستن بودن لاغر شده است. # =المجرة- ### || AUTO [جر] (فك): در علم فلك عبارت است از تعداد بسيارى ستاره كه در ~~گوشه اى از آسمان با چشم ديده نمى شوند ومانند يك قطعه سفيد مى باشند كه ~~آنها را (درب التبانة) گويند، كهكشان. # =المجرد- # ج مجارد [جرد]: دستگاه پنبه پاك كنى، مسواك دندان، سيل، ابزار پوست كندن چيزى. # =المجرد- ### || AUTO [جرد]: اسم مفعول است، لخت، هر چيز خالص، چيز آميخته نشده، ~~منزه، مطلق، معنوى بر خلاف محسوس،- من يا عن»: آزاد شده از ... ؛ «بمجرد ~~كذا» تعبيرى است بمعناى فقط وتنها؛ «بمجرد فعله»: به مجرد اينكه ... # =المجردة- ### || AUTO [جرد]: مؤنث (المجرد) است؛ «بالعين المجردة» با چشم تنها. # =المجرس- ### || AUTO [جرس]: كسى كه تجربه زندگى دارد. # =المجرف- # ج مجارف [جرف]: سيل. # =المجرف- # [جرف]: بيل. PageV01P784 ### || AUTO =المجرف- ### || AUTO [جرف]: تهيدستى كه روزگار دارائى او را از دستش گرفته است. # =المجرفة- ### || AUTO [جرف]: بيل، مرادف (المجرف) است. # =المجرم- # [جرم]: گناهكار، بزهكار، كسى كه مرتكب جرمى باشد؛ «المجرم العائد»: ### || AUTO بزهكارى كه مجددا مرتكب جرم اوليه كه بدان محكوم شده است باشد. # =المجرمة- ### || AUTO [جرم]: «سنة مجرمة»: يكسال كامل وتمام. # =المجروح- ### || AUTO ج مجاريح [جرح]: زخمى. # =المجرود- ### || AUTO [جرد]: باركش آهنى كه بر روى آن زباله جمع مى كنند، دستگاه ~~آهنى كه با آن آتش حمل مى كنند؛ «فلان مجرود على السفر»: فلانى بسفر باز مى گردد. # =المجرور- ### || AUTO [جر]. مفع، هر اسمى كه قبل از آن حرف جر آمده باشد،- ج ~~مجارير:؟؟؟ گو، مجراى فاضل آب. # =المجروش- ### || AUTO [جرش]: چيز نيم كوبيده، بلغور. # =المجروم- ### || AUTO [جرم]: اسم مفعول است؛ ms1700 «اللحم المجروم»: يك قطعه گوشت، ودر ~~زبان متداول بمعناى لاغر است. # =المجري- ### || AUTO [جرو]: سگ توله. # =المجرية- ### || AUTO [جرو]: سگ به همراه توله هايش. # =المجز- ### || AUTO [جز]: ابزار قطع وبريدن. # =المجزاع- ### || AUTO ج مجازيع [جزع]: كسيكه بسيار زارى كند. # =المجزأ- # [جزأ]: مرادف (المجزأ) است. # =المجزأ- ### || AUTO [جزأ]: بى نيازى از چيزى. # =المجزئ- ### || AUTO [جزأ] من الطعام: غذاى كافى وسير كننده. # =المجزأة- # [جزأ]: مرادف (المجزأ) است. # =المجزأة- ### || AUTO [جزأ]: مرادف (المجزأ) است. # =المجزر- ### || AUTO ج مجازر [جزر]: كشتارگاه (سلاخ خانه). # =المجزرة- ### || AUTO [جزر]: جنگ وستيز وكشتار. # =المجزع- ### || AUTO [جزع]: بشكل سنگ مرمر، آنچه كه در آن سياهى وسفيدى باشد،- من ~~الأحواض: حوضى كه در آن آب كمى مانده باشد،- من الرطب: خرمائي كه نيم آن ~~رسيده باشد. # =المجزفة- ### || AUTO ج مجازف [جزف]: تور ماهيگيرى. # =مجس- ### || AUTO تمجيسا [مجس] ه: او را زردشتى كرد. # =المجس- # [جس]: موضع لمس كردن؛ «خشن المجس» زبر، سينه، موضعيكه پزشك نبض بيمار را ~~با انگشتان خود بررسى مى كند. # =المجس- ### || AUTO -[جس] (طب): در پزشكى بمعناى ابزارى است كه با آن گودى زخم را ~~مى سنجند. # =المجسة- # - ج مجاس [جس]: مرادف (المجس) است، جائيكه پزشك با انگشتان خود نبض را ~~بررسى مى كند؛ «مجسته حارة»: نبض او داغ است. # =المجسة- # ج مجاس ومجسات [جس]: ### || AUTO دستگاه كنترل نبض. # =المجسد- ### || AUTO [جسد]: زير پوش، عرقگير. # =المجسم- ### || AUTO [جسم]: آنچه كه داراى طول وعرض وعمق باشد، عدد حاصل از ضرب طول ~~در عرض وعمق (ارتفاع)؛ «الفلم المجسم»: فيلمى كه در آن دو چهره بيك شكل ~~مجسم ظاهر شود. # =المجسمة- ### || AUTO [جسم]: مؤنث (المجسم) است؛ «الخريطة المجسمة»: نقشه برجسته ~~جغرافيائى. # =المجش- ### || AUTO [جش]: آسياب براى كوبيدن پوست گندم. # =المجشة- ### || AUTO [جش]: مرادف (المجش) است. # =المجشوش- ### || AUTO [جش]: كوبيده گندم كه نرم نباشد. # =المجعد- ### || AUTO [جعد]: چين دار وپيچيده. # =المجفال- ### || AUTO [جفل]: «ريح مجفال»: باد تند كه ابرها را ببرد. # =المجفالة- ### || AUTO [جفل]: «ريح مجفالة»: مرادف (المجفال) است. # =المجفف- ### || AUTO [جف]: خشك شده، چيزى كه آب آن گرفته شده باشد. # =المجففات- ### || AUTO [جف]: خشكبار وسبزى خشك. # =المجفل- ### || AUTO [جفل]: «ريح مجفل»: مرادف (المجفال) است. # =مجل- # - مجلا ومجولا ت يده: در اثر كار دست او ms1701 پينه بست وتاول زد ودر آن آبله ~~پديد آمد. # =مجل- ### || AUTO - مجلا ت يده: مرادف (مجل) است. # =المجل- ### || AUTO مص، بمعناى آبي است كه ميان پوست وگوشت در اثر كثرت كار پديد آيد. # =المجلى- ### || AUTO ج مجال [جلو]: پيشانى، دستگاه سفيد گرى ظرفهاى مسي ومانند آن. # =المجلاد- ### || AUTO ج مجاليد [جلد]: تازيانه وشلاق. # =المجلبة- ### || AUTO [جلب]: آنچه كه موجب آوردن چيزى شود، وسيله جلب وحاضر كردن چيزى. # =المجلة- # ج مجال ومجل [مجل]: تاول كه در اثر كار سخت يا آتش پديد مىيد. # =المجلة- ### || AUTO [جل]: مجله، دفترچه، كتابچه؛ «المجلة الأسبوعية»: مجله هفتگى؛ ~~«المجلة الشهرية»: مجله ماهانه، ماهنامه؛ «مجلة الأحكام»: كتاب قانون، ~~مجموعه قوانين. # =المجلجل- ### || AUTO [جلجل]: آقاى نيرومند، كسيكه داراى صداى بلند است، ابرى كه ~~بهمراه باران رعد دارد. # =المجلخ- # [جلخ]: دستگاه چاقوتيزكنى. # =المجلخ- ### || AUTO [جلخ]: چاقوتيزكن. # =المجلد- # - ج مجالد [جلد]: تازيانه، قطعه پوستى كه زن داغديده بر صورت خود مى زده است. # =المجلد- # [جلد]: يك جزو از كتابى كه داراى جزوه هاست، نوشته كتاب، كتاب جلد شده؛ ج ~~مجلدات؛ «عظم مجلد» استخوانى كه فقط پوستى بر روى آن مانده باشد؛ «فرس ~~مجلد»: اسبى كه از شلاق PageV01P785 ### || AUTO خوردن نترسد. # =المجلد- ### || AUTO [جلد]: «مجلد الكتب»: صحاف. # =المجلدة- # [جلد]: تازيانه، شلاق. # المجلس # ج مجالس [جلس]: محل نشستن، مردم نشسته، جايگاه قاضى يا دادگاه، ودر نزد ~~دروزيان محل عبادت است،- النيابى: پارلمان، مجلس شورى؛ «مجلس الأمة»: مجلس ~~شوراى ملى؛ «المجلس التأسيسى»: مجلس مؤسسان؛ «مجلس الأمن»: ### || AUTO شوراى امنيت سازمان ملل؛ «مجلس الحرب»: شوراى عالى دفاع؛ «مجلس ~~الإدارة»: شوراى ادارى؛ «المجلس التأديبي»: دادگاه ادارى، «فى مجلسه»: در ~~حضور او. # =المجلف- ### || AUTO [جلف]: چيزى كه از اطراف آن گرفته شده باشد، باقيمانده چيزى. # =المجلل- ### || AUTO [جل]: فا؛ «سحاب مجلل»: ابرى كه بر همه جا ببارد،؛ «امر مجلل»: ~~موضوع عمومى. # =المجلو- ### || AUTO [جلو]: ديدني. # =المجلود- ### || AUTO [جلد]: «مكان مجلود»: يخبندان. # =المجلي- ### || AUTO [جلي]: كسى كه در پيشاپيش به ميدان جنگ مى رود. # =المجم- ### || AUTO [جم]: سينه. # =المجمر- # [جمر] من الحوافر: سم سفت، سم سخت. # =المجمر- # [جمر]: من الحوافر: مرادف (المجمر). # =المجمر- ### || AUTO ج مجامر [جمر]: آتش دان، بخوردان. # =المجمرة- ### || AUTO ms1702 ج مجامر [جمر]: آنچه كه در آن آتش قرار دهند، آتشدان. # =المجمع- # [جمع] من الأمور: چيزى كه بر آن اتفاق نظر شده باشد، آنچه كه رأى بر آن ~~صادر شده است. كار قطعى وحتمى. # =المجمع- # [جمع] من الأمور: كارى كه درباره آن اتفاق نظر باشد. # =المجمع- # ج مجامع [جمع]: محل اجتماع، سازمان، اجتماع اسقفان براى بررسى مسائل ~~مذهبى، جعبه گرد،- العلمي: ### || AUTO فرهنگستان. # =المجمم- ### || AUTO [جم]: كسيكه داراى موى سر انبوه است. # =المجمهرات- ### || AUTO [جمهر]: هفت قصيده از اشعار دوره جاهليت مربوط به طبقه دوم ~~شاعران بعد از معلقات است. # =المجموع- ### || AUTO ج مجاميع [جمع]: مفع، هر مجموعه اى اعم از اشياء يا اشعار يا ~~داستان، ودر نزد نحويان بر جمع اطلاق مى شود، مبلغ وكميت، آنچه كه كليات ~~چيزى را داشته باشد؛ «مجموع أراضي القطر» سرزمين كشور. # =المجموعة- ### || AUTO [جمع]: گروه از هر چيزى، جمع چيزهاى متجانس با هم، مجموعه. # =مجن- ### || AUTO مجونا الشي ء: غليظ وسفت شد،- مجونا ومجنا ومجانة»: شوخى ~~وبيحيائى كرد. # =المجن- ### || AUTO ج مجان [جن]: سپر، آنچه كه شخص را از آسيب حفظ كند؛ «قلب له ~~ظهر المجن»: دوستى را به دشمنى تبديل نمود. # =المجنى- ### || AUTO [جني]: مصدر است،- ج مجان: درختى كه از آن ميوه چينند، جاى ~~چيدن وبرداشت ميوه. # =المجنب- # [جنب]: پوشش، سپر. # =المجنب- ### || AUTO [جنب]: «بعير مجنب»: شتريكه شتربان آنرا در كنار خود راه برد. # =المجنبة- # [جنب]: پيشاپيش،- (ا ع): ### || AUTO گروه سربازان كه به آنها مسئوليت حمايت يكى از دو جانب (ميمنه ~~وميسره) لشكر را بدهند. # =المجنبتان- ### || AUTO [جنب] من الجيش (ا ع): طرف راست وچپ لشكر (ميمنه وميسره). # =المجنة- # [جن]: ديوانگى؛ «به مجنة»: در او ديوانگى است، پناهگاه، زمينى كه در آن ~~جن وجود داشته باشد. # =المجنة- ### || AUTO ج مجان [جن]: مرادف (المجن) است. # =المجنح- ### || AUTO [جنح]: بالدار. # =المجنوب- ### || AUTO [جنب]: مفع، بيمار مبتلا به ذات الجنب؛ «بعير مجنوب»: شترى كه ~~شتربانش آنرا در كنار خود مى راند. # =المجنون- ### || AUTO ج مجانين [جن]: ديوانه. # =المجهار- ### || AUTO ### || AUTO [جهر]: مرادف (المجهر) وبمعناى (ميكروسكوپ) مى ~~باشد، كسيكه با صداى بلند همواره تكلم مى كند. # =المجهاض- # ج مجاهيض ms1703 [جهض] من الإناث: # زن يا ماده اى كه بچه ناتمام بيفكند. # =المجهر- # [جهر]: ميكروسكوپ،- الكهربائي: ميكروسكوپ برقى. # =المجهر- ### || AUTO [جهر]: آنكه سخن گفتن با صداى بلند عادت اوست. # =المجهز- ### || AUTO [جهز]: «موت مجهز»: مرگ شتابان. # =المجهض- ### || AUTO [جهض]: بچه سقط شده. # =المجهل- ### || AUTO ج مجاهل [جهل]: بيابان خشك وبى آب وناشناخته. # =المجهلة- ### || AUTO [جهل]: آنچه كه انسان را بر جهالت وادار مى كند. # =المجهود- ### || AUTO [جهد]: قدرت وتوانائى؛ «بذل مجهوده»: توانائى خود را بكار برد. # =المجهول- # [جهل]: مفع،،- من الأفعال: ### || AUTO فعلهاى مجهول. # =المجواب- ### || AUTO [جوب]: ابزار بريدن چيزى (گزن). # =المجواد- # [جود]: «كاتب أو شاعر مجواد»: ### || AUTO نويسنده ويا شاعرى كه بسيار شعرها ونثر خوب مىورد. # =المجوب- ### || AUTO [جوب]: سپر. # =المجور- ### || AUTO [جور]: مقعر. # =المجوز- ### || AUTO [جوز] (مو): دستگاه موسيقى است داراى دوني سوراخ شده كه در آن ~~مى دمند (دوناى). # =المجوعة- ### || AUTO ج مجاوع [جوع] من الأعوام: سال قحطى. # =المجوس- ### || AUTO [مجس]: زردشتيان. # =المجوسي- ### || AUTO زردشتى. # =المجوسية- ### || AUTO دين زردشت. # =المجوف- # [جوف]: مرد شكم گنده، «رجل PageV01P786 ### || AUTO مجوف»: مرد ترسو وبزدل. # =المجوف- # [جوف]: مقعر، «رجل مجوف»: ### || AUTO مرد ترسو وبزدل. # =المجول- ### || AUTO [جول]: لباس كوتاه دخترانه، سپر، بازوبند، خلخال، هلالى از ~~نقره كه در وسط گردنبند قرار دهند. # =المجوهرات- ### || AUTO [جوهر]: جواهر، ساخته هاى گرانقيمت. # =المجيد- # [جود]: «كاتب او شاعر مجيد»: # نويسنده ويا شاعرى كه بهترين نثر ويا نظم را مىورد. # =المجيد- ### || AUTO [مجد]: بزرگمنش. # =المجيدي- ### || AUTO پول فلزى كه از نقره بوده وبنام سلطان عبد المجيد عثمانى ضرب ~~مى شده است. # =المجير- ### || AUTO [جير]: مقعر (توگود)، گچ مالى شده. # =المجيز- ### || AUTO [جوز]: فا، ولي امر، قيم يتيم، برده اى كه به او اجازه تجارت ~~داده شده. # =المح- ### || AUTO [مح]: خالص هر چيزى، زرده تخم مرغ. # =محا- ### || AUTO - محوا [محو] الشي ء: چيزى را پاك كرد واثر آنرا از بين برد،- ~~الشي ء: اثر آن پاك شد. # =محى- # - محيا [محي] ه: آنرا پاك كرد واثرش را از بين برد. # =محى- ### || AUTO تمحية [محو] الشي ء: آنرا پاك كرد واثرش را از ميان برداشت. # =المحارب- ### || AUTO [حرب]: جنگجو. # =المحارة- ### || AUTO [حور]: برگشتن، جاى بازگشت، صدف وگوش ماهى ومانند آنها، چانه، ~~پيرامون پاى شتر، گودال آب، ms1704 ودر زبان متداول دو جعبه ايست كه بر دو طرف ~~كجاوه يا محمل براى قرار دادن كودكان در آنها مى بندند؛ «محارة الأذن»: ~~سوراخ داخل گوش؛ «المحارثان» دو مفصل ران به كمر. # =المحارف- ### || AUTO [حرف]: بدبخت وبيچاره. # =المحارفة- ### || AUTO [حرف] في المعاملة: رقابت ودرگيريهاى شغلى. # =المحاسب- ### || AUTO [حسب]: حسابدار، حسابدار خبره (فنى). # =المحاسبة- # [حسب]: مص، «قسم المحاسبة»: ### || AUTO سازمان حسابرسى. # =المحاسن- ### || AUTO [حسن]: جمع (الحسن) است، قسمتهاى خوب از بدن، زيبائيها، فتنه ~~گريها، فائده ها، صفات نيك. # =المحاش- # سوزان. # =المحاش- # اثاث ومتاع (بار وبنه). # =المحاش- ### || AUTO جمعى كه از قبائل مختلف گرد هم مىيند ودر برابر آتش با هم ~~پيمان مى بندند. # =المحاشد- ### || AUTO [حشد]: مجامع وانجمنهائيكه در آن مردم بسيار جمع مى شوند. # =المحاص- ### || AUTO مبالغه (الماحص) است بمعناى فحص وآزمايش كننده؛ «برق محاص»: ~~برق درخشان وپر نور. # =المحاضر- ### || AUTO [حضر]: كسى كه درباره موضوعى سخنرانى كند. # =المحاضرة- ### || AUTO [حضر]: موضوعى است كه سخنران درباره آن بحث كند. # =المحاط- # [حوط] به: در دسترس وتير رس قرار گرفته است. # =المحاط- ### || AUTO [حوط]: زمينى كه دور آن ديوار كشيده شده باشد تا جاى امنى براى ~~قوم وستوران آنها باشد. # =المحافظ- # [حفظ]: فا، نگهدار راز وحق دوستى، آستاندار؛ «محافظ البلد»: ### || AUTO پاسدار ونگهبان شهر. # =المحافظة- # [حفظ]: مص،- على: ### || AUTO باقيماندن بر، نگهدارى براى، دفاع از،- على النفس: محافظت نفس، ~~نگهدارى شخصيت،- محافظات: آستانداريهاى كشور. # =المحافظون- ### || AUTO [حفظ]: محافظه كاران در نظام اجتماع وپيروى از سنتهاى گذشته. # =المحاق- # مرادف (المحاق) است. # =المحاق- # آخر ماه قمرى، وگفته مى شود كه بر سه شب آخر ماه اطلاق مى شود. # =المحاق- ### || AUTO مرادف (المحاق) است. # =المحاكة- ### || AUTO [حوك]: كارگاه بافندگى. # =المحال- # [حول]: كج، باطل، نشدنى، آنچه كه از هر حيث بيهوده باشد. # =المحال- # [حول]: مصدر است از (حال حيلة)؛ «لا محال» چاره اى نيست. بدون شك وترديد. # =المحال- # [محل]: قرقره بزرگ، نوعى زيورآلات. # =المحال- # [محل]: دشمنى، فريب، دشمنى پنهانى، كيفر، نيرومندى، نابودى، نابود كردن، ~~منازعه، تدبير، با سياست اداره كردن. # =المحال- ### || AUTO مناقشه گر، فريبكار، گول زن، شيطان. # =المحالة- # ج محال ومحاول [حول]: مهره هاى پشت وكمر، چرخ چاه، مهارت در انجام امور؛ ~~«لا محالة من ms1705 الأمر»: چاره اى نيست، ترديدى نيست. # =المحالة- # ج محال وجمع محال محل [محل]: # يك فقره استخوان از استخوانهاى كمر شتر وغيره، چرخ يا قرقره بزرگ، چوب ~~وداربست بنائى كه بنا يا گل كار هنگام كار بر روى آن بايستند؛ «لا محالة»: ### || AUTO چاره اى ندارد، ناگزير. # =المحاماة- ### || AUTO [حمي]: وكالت دادگسترى؛ «هيئة المحاماة»: كانون وكلاى ~~دادگسترى. # =المحامي- ### || AUTO [حمي]: وكيل دادگسترى. # =المحانث- ### || AUTO [حنث]: محلهاى وقوع جرم، جاى گناه. # =المحاورة- ### || AUTO [حور]: گفتگو ميان دو كس يا بيشتر، مجادله. # =المحاولة- ### || AUTO [حول]: كوشش، خواهش واجتهاد. # =المحاويج- ### || AUTO [حوج]: نيازمندان. # =المحايد- ### || AUTO [حيد]: بى طرف. # =المحب- # [حب]: دوست داشتنى، محبوب. # =المحب- # [حب]: فا؛ «امرأة محب لزوجها»: PageV01P787 ### || AUTO زنيكه شوهر خود را دوست دارد؛ «محب للناس»: مردم را دوست دارد ~~وبآنها كمك مى كند؛ «محب لذاته»: خودپسند. # =المحبة- # [حب]: مؤنث (المحب) است؛ «امرأة محبة لزوجها»: زنى كه شوهر خود را دوست دارد. # =المحبة- ### || AUTO [حب]: دوست داشتن، خواستن وميل به چيزى. # =المحبرة- # [حبر]: دوات. # =المحبرة- # [حبر]: مرادف (المحبرة) است. # =المحبرة- ### || AUTO ج محابر [حبر]: دوات. # =المحبس- # [حبس]: انگشتر. # =المحبس- ### || AUTO ج محابس [حبس]: بازداشتگاه، زندان. # =المحبسة- ### || AUTO ج محابس [حبس]: بازداشتگاه، زندان. # =المحبك- ### || AUTO [حبك]: بستنگاه بند ازار ويا كمربند. # =المحبوك- ### || AUTO [حبك]: محكم واستوار. # =المحة- ### || AUTO [مح]: مرادف (المح). # =المحتاج- ### || AUTO ج محتاجون [حوج]: نيازمند، مستمند. # =المحتال- ### || AUTO [حول]: حيله گر وفريبكار. # =المحتجز- ### || AUTO [حجز]: جاى بستن بند ازار وجامه. # =المحتد- # [حتد]: اصل وريشه؛ «فلان كريم المحتد»: فلانى داراى اصالت وبزرگوارى در ~~ريشه ونسب است. # =المحتد- ### || AUTO [حد]: خشمگين. # =المحترف- # [حرف]: جا ومحل كار وكسب، كارگاه. # =المحترف- ### || AUTO [حرف]: استادكار، پيشه ور. # =المحترم- ### || AUTO [حرم]: مورد احترام، اين كلمه در نامه نگارى بكار مى رود. # =المحتسب- # [حسب]: فا؛ «محتسب البلد»: ### || AUTO آنكه از طرف دادگاه عهده دار ضبط اموال ومانند آن باشد. # =المحتضر- # [حضر]: كسيكه مشرف بر مرگ باشد. # =المحتضر- ### || AUTO [حضر]: شهروند، شهرى. # =المحتفل- # [حفل]: انجمن، گردهم آئى؛ «محتفل الأمر»: عمده كار؛ «المحتفل به»: ### || AUTO كسيكه بافتخار او جشن مى گيرند. # =المحتفلون- ### || AUTO [حفل]: شركت كنندگان در جشن يا در مناسبات عيد. # =المحتمل- ### || AUTO [حمل]: جايز، ممكن، محتمل. # =المحتوى- ### || AUTO ج محتويات [حوي]: محتوى، مضمون؛ «محتويات ms1706 الكتاب»: فهرست كتاب. # =المحتوم- ### || AUTO [حتم]: بناچار، حتمى، بدون برگرد. # =المحج- ### || AUTO [حج]: جايگاه حج وزيارت. # =المحجاج- ### || AUTO [حج]: كسيكه دشمن بسيار دارد وبسيار ستيزه گرى كند، ميل جراحى ~~كه در پزشكى از آن استفاده مى شود. # =المحجام- ### || AUTO [حجم]: كسيكه از شدت ترس همواره عقب نشينى كند. # =المحجة- ### || AUTO ج محاج [حج]: ميان راه وخيابان؛ «محجة الصواب» راه راست. # =المحجر- # [حجر]: جاهاى ممنوع براى چرا مانند باغهاى اطراف روستا، قرق، (المحجر ~~الصحي»: قرنتينه. # =المحجر- # ج محاجر [حجر]: باغچه، چشمه سار. # =المحجر- ### || AUTO ج محاجر [حجر]: مرادف (المحجر) است. # =المحجل- ### || AUTO [حجل] من الخيل: اسب كه چهار پاى آن سفيد باشد.؛ «يوم محجل»: ~~روز روشن وخوش. # =المحجم- # ج محاجم [حجم]: جاى حجامت بر بدن انسان. # =المحجم- ### || AUTO ج محاجم [حجم]: شاخ حجامت، شيشه حجامت. # =المحجمة- ### || AUTO ج محاجم [حجم]: مرادف (المحجم) است. # =المحجن- ### || AUTO [حجن]: عصاى سر كج، هر چيز سركجى؛ «محجن الطائر»: نوك پرنده. # =المحجنة- ### || AUTO [حجن]: عصاى سركج، هر چيز سر كجى. # =المحجوج- ### || AUTO [حج]: آنكه در حجت وخصومت شكست خورده باشد، جايگاه حج وزيارت، ~~مراد ومقصود وخواسته. # =المحجور- ### || AUTO [حجر] عليه: موضوعى كه زير نظر ومراقبت باشد، كسى كه از تصرف ~~در اموال خود ممنوع شده باشد. # =المحجول- ### || AUTO [حجل] من الخيل: اسبى كه چهار پاى آن سفيد باشد. # =المحد- ### || AUTO [حد]: «امرأة محد»: زنيكه پس از مرگ شوهرش ديگر آرايش نكند. # =المحدب- ### || AUTO [حدب]: محدب،- من الخطوط: خط برجسته. # =المحدة- ### || AUTO [حد]: «امرأة محدة»: مرادف (محد) است. # =المحدث- # ج محدثات [حدث]: مفع، تازه ونو، آنچه كه در هيچ كتاب يا سنت يا مردمى ~~معروف نيست. # =المحدث- ### || AUTO [حدث]: سخنگو، روايت كننده وخبر دهنده، كسيكه به آسانى سخن مى گويد. # =المحدثون- ### || AUTO [حدث]: مردم زمان. # =المحدج- ### || AUTO [حدج]: دهان باز كردن شتر، ونشانه اى از شتر. # =المحدس- ### || AUTO [حدس]: درخواست، مطلب، مقصود. # =المحدق- ### || AUTO [حدق]: «خطر محدق»: خطرى نزديك، خطرى كه تهديد مى كند، خطرى كه ~~بزودى اتفاق مىفتد. # =المحدلة- ### || AUTO [حدل]: غلطك، سنگ غلطك؛ «محدلة الطرق»: ماشين غلطك. # =المحدود- ### || AUTO [حد]: معين، كسيكه در زندگى محدود باشد، نوميد. # =المحدوس- ### || AUTO [حدس]: كسيكه او را بر زمين ms1707 زده اند. # =المحذور- ### || AUTO [حذر]: آنچه كه از آن بترسند. # =المحذورة- # [حذر]: ترس، جنگ، پيشامد PageV01P788 ### || AUTO سخت وناگوار كه از آن برحذر باشند. # =المحراب- ### || AUTO ج محاريب [حرب]: قهرمان، رزمنده، صدر مجلس، بهترين جاى خانه ~~محل گردهم آئى مردم، قبله؛ «محراب المسجد»: جاى پيش نماز، جاى امام جماعت. # =المحراث- ### || AUTO ج محاريث [حرث]: گاو آهن شخم زني، آنچه كه بوسيله آن آتش تنور ~~را بهم زنند. # =المحراف- ### || AUTO ### || AUTO [حرف]: ميل جراحى كه با آن عمق زخم را اندازه گيرى ~~مى كنند ومرادف (المحرف) است. # =المحراك- # آنچه كه با آن آتش را بهم زنند. ### || AUTO ودر زبان متداول بمعناى كسى است كه عادت او فتنه انگيزى است. # =المحرب- ### || AUTO [حرب]: جنگجو ورزمنده، قهرمان. # =المحرث- ### || AUTO ج محارث [حرث]: گاو آهن. # =المحرج- ### || AUTO [حرج]: كسى كه سختگيرى كند؛ «حلف بالمحرجات» سوگندهاى غليظ ~~وشديد ياد كرد. # =المحرر- ### || AUTO [حر] كسى كه آزادى دهد (آزاد كننده)، نويسنده روزنامه يا مجله. # =المحرض- # [حرض]: فتنه برانگيز، برانگيزنده، كسيكه منكرات را تشويق كند. # =المحرف- # ميل جراحى كه با آن عمق زخم را اندازه گيرى مى كنند. # =المحرف- ### || AUTO [حرف]: آنكه دارائى ومالش از دست رفته باشد. # =المحرق- ### || AUTO سوهان. # =المحرقة- ### || AUTO ج محرقات [حرق]: قربانى كه براى عبادت خدا آنرا بسوزانند. # =المحرك- # [حرك]: مفصل گردن كه متصل به سر است. # =المحرك- ### || AUTO (ج) محركات [حرك]: پروانه ى هواپيما وماشين وغيره كه وسيله ~~بنزين ويا مازوت آنها را بحركت در مىورد. ### || AUTO =المحرم- # ج محارم [حرم]: حرام؛ «محارم الليل» ترسهاى شب كه ترسو را از كار باز مى دارد. # =المحرم- # [حرم]: كسيكه در حمايت ديگرى باشد، صلح طلب وبا گذشت. # =محرم- # [حرم]: اولين ماه از سال هجرى قمرى است و30 روز مى باشد. # =المحرم- ### || AUTO شخص محترم ومورد اعتماد؛ «اعرابي محرم»: عرب بيابانى كه به شهر ~~نرفته باشد؛ «جلد محرم»: پوست دباغى نشده؛ «سوط محرم»: تازيانه نو كه هنوز ~~بكار نرفته است. # =المحرمة- # ج محارم [حرم]: چيزى كه بى حرمتى به آن جايز نباشد. # =المحرمة- ### || AUTO ج محارم [حرم]: مرادف (المحرمة) است، حوله كه با آن صورت يا ~~چيزى را ms1708 خشك مى كنند. # =المحروب- ### || AUTO [حرب]: مرادف (الحريب) است وبمعناى آنكه مالش ربوده شده مى باشد. # =المحرور- ### || AUTO [حر]: كسيكه از شدت خشم يا تب درونش داغ شده باشد. # =المحروسون- ### || AUTO [حرس]: فرزندان. # =المحروم- ### || AUTO [حرم]: محروم از چيزى، كسيكه در جرگه مؤمنان راه ندارد، كسيكه ~~از كسب وبدست آوردن مال درمانده باشد، بى بهره وبى نصيب. # =المحز- # [حز]: جاى بريدن وقطع كردن. # =المحز- ### || AUTO ج محاز [حز]: ابزار بريدن. # =المحزان- ### || AUTO [حزن]: غمگين. # =المحزم- # [حزم] من الدابة: جاى بستن كمر يا تنگ اسب. # =المحزم- ### || AUTO [حزم]: كمربند. # =المحزمة- ### || AUTO [حزم]: كمربند. # =المحزن- # [حزن]: غمگين. # =المحزن- ### || AUTO [حزن]: غم انگيز. # =المحزنة- ### || AUTO [حزن]: مؤنث (المحزن) است؛ «قصة تمثيلية محزنة»: داستان ~~تراژيدى غمناك؛ «رواية محزنة» داستان غم انگيز؛ «المحزنات»: چيزهاى غم انگيز. # =المحزون- ### || AUTO [حزن]: غمگين، اندوهگين. # =محس- ### || AUTO - محسا الجلد: پوست را ماليد تا نرم شد وآنرا دباغى كرد. # =المحسان- ### || AUTO [حسن]: بسيار بخشنده. # =المحسة- ### || AUTO [حس]: ابزار حسى در دامها. # =المحسدة- ### || AUTO [حسد]: آنچه كه باعث رشك وحسد مى شود. # =المحسرة- ### || AUTO [حسر]: جاروب. # =المحسمة- ### || AUTO [حسم]: انگيزه قطع؛ «هذا محسمة للداء»: اين چيز بيمارى را قطع ~~وبرطرف مى كند. # =المحسن- ### || AUTO [حسن]: بسيار بخشنده. # =المحسنة- # [حسن]: آنچه كه باعث حسن وزيبائى مى شود؛ «هذا طعام محسنة للجسم»: ### || AUTO اين غذاى خوبى براى بدن است. # =المحسوب- ### || AUTO [حسب]: «محسوب على فلان»: تابع وپيرو شخص ديگرى، از خواص اوست. # =المحسوبية- ### || AUTO [حسب]: ويژه گى دادن دوستان وياران به مشاغل ونعمتها. # =المحسور- # [حسر]: مفع،؛ «المحسور البصر»: ### || AUTO چشم خيره. # =المحسوس- ### || AUTO [حس]: بدفال وبد يمن. # =المحسوسة- ### || AUTO [حس]: «أرض محسوسة»: زمين پر ملخ ويا سرمازده. # =المحسوسات- ### || AUTO [حس]: چيزهائى كه با حواس بشرى درك مى شود. # =محش- ### || AUTO - محشا الجلد: پوست را از گوشت جدا كرد،- الطعام: غذا را بشدت ~~خورد،- السيل ما مر عليه: سيل همه چيز را با خود كند وبرد،- محشة وجهه ~~بالسيف: با شمشير پوست صورت او را كند،- الحر او النار الجلد: آتش پوست را ~~سوزانيد. # =المحش- # [حش]: «امرأة أو ناقة محش»: زن يا ماده شترى كه بچه در شكمش خشك شود ~~(بميرد). # =المحش- # ج محاش [حش]: زمين پر از گياه ms1709 وعلف. # =المحش- # [حش]: داس، آتش گردان. PageV01P789 ### || AUTO =المحشى- # [حشو]: شكم ومعده. # =المحشى- ### || AUTO [حشي] من الكتب: كتابهائيكه بر آن حاشيه نوشته شده است. # =المحشة- # ج محاش [حش]: جاى پر از گياه وعلف. # =المحشة- ### || AUTO [حش]: آتشگردان. # =المحشر- # [حشر]: جاى گرد آمدن مردم. # =المحشر- ### || AUTO [حشر]: مرادف (المحشر) است. # =المحششة- # ج محاشش [حش]: جائيكه در آن معتادان براى كشيدن حشيش جمع شوند. # المحشود ### || AUTO [حشد]: كسيكه مردم براى خدمت باو در پيرامونش جمع شوند. # =المحشوش- # [حش]: بچه مرده در شكم مادر. # =المحشي- ### || AUTO [حشو] (ط): دلمه كلم يا برگ مو. # =محص- # - محصا الظبي في عدوه: آهو بسرعت دويد،- المذبوح برجله: مذبوح پاى خود را ~~به زمين كشيد ودويد،- فلان من فلان: از او گريخت،- السنان: نيزه را جلا ~~داد،- الشي ء: از هر عيبى او را مبرى كرد،- الذهب بالنار: طلا را با آتش ~~گداخت تا تقلب آن گرفته شود،- الله ما بك: دارائى تو را خدا برد،- البرق: ~~برق درخشيد،- الحبل: # ريسمان را محكم بافت،- بفلان الأرض: او را بر زمين افكند. # =محص- ### || AUTO تمحيصا [محص] الشي ء: آنرا كم كرد،- اللحم: گوشت را پاك كرد،- ~~الرجل: او را آزرد وآزمايش كرد،- ه عنه: او را دور كرد. # =المحص- ### || AUTO من الحبال أو الأوتار: طناب وريسمان نرم. # =المحصاة- # [حصي]: «أرض محصاة»: ### || AUTO سرزمين پر از ريگ. # =المحصبة- ### || AUTO [حصب]: زمين پر از سنگ ريزه. # =المحصد- ### || AUTO [حصد]: داس. # =المحصن- ### || AUTO [حصن]: متأهل وازدواج كرده. # =المحصنة- ### || AUTO [حصن]: زن شوهردار، زن باعفت. # =المحصوب- ### || AUTO [حصب]: كسيكه سرخك در آورده باشد. # =المحصور- # [حصر]: مفع؛ «محصور فى كذا»: ### || AUTO گرفتار در چيزى يا در امرى. # =المحصول- # ج محصولات ومحاصيل [حصل]: # محصول، دانه ها، بدست آمده ها؛ «محاصيل الأرض»: غلات زمين؛ «محصول ~~الكلام»: ### || AUTO معنى ومفهوم كلام؛ «ما لفلان محصول ولا معقول»: فلانى رأى ~~وتشخيص ندارد. # =المحصي- ### || AUTO [حصي]: كسيكه در مثانه او سنگ پديد آمده باشد. # =محض- # - محضا فلانا الود أو النصح: خالصانه با او دوستى ويا نصيحت كرد،- الرجل: ~~به او شير خالص نوشانيد. # =محض- # - محضا: شير خالص نوشيد. # =محض- ### || AUTO - محوضة نسب الرجل ومحض الرجل في نسبه: اصل ونسب او پاك وخالص شد. # =المحض- # مص،- ج محاض: خالص وپاك وصريح؛ «عربي ms1710 محض»: و«عربي محضا»: # عرب خالص در نسب اين كلمه در مذكر ومؤنث وجمع يكسان است زيرا مصدر است، ~~وتأنيث وتثنيه وجمع در آن جايز است،- من اللبن ونحوه: شير خالص بدون آب ويا ~~چيز ديگرى؛ «بمحض اختياره»: به مجرد اختيار او، با رضايت كامل او. # =المحض- ### || AUTO مرادف (الماحض) است وبمعناى وفادار در دوستى مى باشد. # =المحضار- # ج محاضير [حضر] من الخيل وغيرها: ### || AUTO اسب تيزرو ومانند آن. # =المحضر- ### || AUTO ج محاضر [حضر]: جمع حاضر از مردم، حضور، جاى حاضر شدن وشهادت ~~دادن؛ «كان ذلك بمحضر من فلان»: در حضور فلانى بود، ثبت؛ «محضر الضبط» ~~استشهاد وصورت جلسه با حضور مأمورين انتظامى به آنچه كه در حضور آنها گفته ~~ويا ديده شده است. # =المحضير- ### || AUTO ج محاضير [حضر] من الخيل وغيرها: مرادف (المحضار) است. # =محط- # - محطا الوتر: انگشتانش را بر روى زه كمان كشيد تا آنرا اصلاح كند، تير ~~را به هدف زد. # =محط- ### || AUTO تمحيطا [محط] الوتر أو السهم: مرادف (محط) مى باشد. # =المحط- # ج محاط [حط]: منزل وجاى فرود آمدن، ايستگاه، محل وقف در جمله ونقطه اى كه ~~در آن وضع مى شود؛ «هذا محط اصبع»: اندازه پهناى انگشت؛ «محط الآمال»: آنجا ~~كه آرزوها بر آن است؛ «كان محط الأنظار»: مورد توجه قرار گرفت. # =المحط- ### || AUTO [حط]: قطعه آهن يا چوبى كه براى صيقل دادن ونقاشى پوست بكار مى برند. # =المحطب- # [حطب]: انبار هيزم. # =المحطب- ### || AUTO [حطب]: ابزارى مانند داس كه با آن هيزم مى برند. # =المحطة- # ج محطات [حط]: منزل وايستگاه؛ «محطة قطار السكة الحديدية»: # ايستگاه راه آهن؛ «محطة القطار البرقي»: # ايستگاه ترن برقى؛ «محطة الإذاعة»: # ايستگاه راديو كه آنرا (محطة الإرسال): نيز گويند،؛ «محطة توليد ~~الكهرباء»: كارخانه توليد برق. # =المحطة- ### || AUTO [حط]: مرادف (المحط) است. # =المحطمة- # [حطم]: «المحطمة الثلجية»: ### || AUTO كشتى يخ شكن در آبهاى دريا. # =المحظور- ### || AUTO [حظر]: ممنوع، حرام؛ «الضرورات تبيح المحظورات»: نيازهاى ضرورى ~~حرامها را مباح مى كند. # =المحظوظ- ### || AUTO [حظ]: خوشبخت، خوش شانس. # =المحفار- ### || AUTO ج محافر [حفر]: دستگاه حفارى،- ج محافير عند العامة: در زبان ~~متداول بمعناى جائيكه در ms1711 آن كند وكاو كنند. # =المحفة- # [حف]: كجاوه اى مانند هودج كه ويژه نشستن زنان است تخت روان و PageV01P790 ### || AUTO يا برانكار. # =المحفد- # ج محافد [حفد]: نقش ونگار بر روى جامه، بيخ كوهان شتر، ظرفى كه در آن به ~~ستوران ودام علف دهند. # =المحفد- # ج محافد [حفد]: اصل ونژاد ودودمان، يكسوى جامه، پيمانه وزن. # =المحفد- ### || AUTO ج محافد [حفد]: ظرفى كه در آن به دام وستور علف دهند. # =المحفر- ### || AUTO ج محافر [حفر]: ابزار حفارى وكندن زمين. # =المحفرة- ### || AUTO ج محافر [حفر]: مرادف (المحفر) است. # =المحفصة- ### || AUTO [حفص]: زنبيل ويا ساك چرمى. # =المحفظة- # ج محفظات [حفظ]: چيزى كه خشم برانگيزد؛ «المحفظات»: اندوهها. # =المحفظة- ### || AUTO [حفظ]: كيف چرمى يا پارچه اى كه در آن پول واوراق بهادار ~~نگهدارند. # =المحفل- ### || AUTO ج محافل [حفل]: مجلس، گردهم آئى؛ «المحافل الرسمية» ويا ~~(المحافل السياسية): جهات ومقامات رسمى ويا سياسى. # =المحفور- ### || AUTO [حفر]: مفع، كسى كه در دندانهايش سوراخ باشد. # =المحفوظات- ### || AUTO [حفظ]: غذاهاى كنسرو شده، مجموعه اى از مدارك واسناد قديمى. # =المحفوظة- # [حفظ]: «جميع الحقوق محفوظة»: # حق طبع محفوظ است، اين تعبير ويژه مؤلفين وناشرين است كه چاپ آثار ونوشته ~~هاى خود را منحصرا در اختيار خود داشته باشند، «المأكولات المحفوظة»: ### || AUTO غذاهاى كنسرو شده براى مدتى دراز. # =محق- # - محقا الشي ء: آنرا پاك كرد وباطل نمود،- فلانا: او را نابود كرد،- الله ~~الشي ء: خداوند آنرا كم كرد وبركت آنرا گرفت،- الحر الشي ء: گرما آنرا ~~سوزانيد. # =محق- # الرجل: مشرف بر مرگ شد. # =محق- ### || AUTO تمحيقا [محق] الشي ء: آنرا نابود كرد وباطل نمود. # =المحق- # مص، نخل هائيكه نزديك بهم غرس شده اند. # =المحق- ### || AUTO [حق]: حقدار، باحق. # =المحقان- ### || AUTO ### || AUTO [حقن]: آنكه پول خود را نگه دارد، ودر زبان متداول ~~به او (المحقن) گويند. # =المحقة- ### || AUTO نابودى وهلاك. # =المحقرات- ### || AUTO [حقر]: چيزهاى خرد وريز وكوچك. # =المحقرة- ### || AUTO [حقر]: خوارى ومذلت. # =المحقق- ### || AUTO [حق]: بتحقيق، واضح وروشن «من المحقق أن»: بطور ثابت وروشن، ~~محكم؛ «كلام محقق»: گفتارى نافذ ومنظم؛ «ثوب محقق»: جامه اى كه محكم بافته ~~شده است. # =المحقق- # [حق]: فا، باز پرس دادگسترى، پژوهش كننده. # =المحقن- ### || AUTO [حقن]: سرنگ تزريق آمپول، ms1712 مشك شير، جاى ذخيره آب مانند آب ~~انبار وتانكر. # =المحقنة- ### || AUTO [حقن]: سرنگ تزريق آمپول. # =المحقوق- # [حق]: اسم مفعول است، شايسته ودر زبان متداول به كسيكه حق او ثابت شده ~~است مى باشد. # =محك- # - محكا الرجل: با او جدال وستيزه گرى بيهوده نمود. # =محك- ### || AUTO - محكا الرجل: مرادف (محك) مى باشد. # =المحك- # من الرجال: آنكه جدال ونزاع بيمورد در سخن نمايد. # =المحك- ### || AUTO [حك]: سنگ محك؛ «المصيبة محك الصداقة»: بهنگام سختى دوست ~~شناخته مى شود. # =المحكان- ### || AUTO من الرجال: مرادف (المحك) است. # =المحكم- # [حكم]: استوار، پابرجا، محكم. # =المحكم- # [حكم]: مفع، آزمايش شده، كارآزموده. # =المحكم- ### || AUTO [حكم]: فا، كار آزموده. # =المحكمة- ### || AUTO ج محاكم [حكم]: دادگاه؛ «محاكم الأحوال الشخصية»: دادگاههاى شرع. # =المحكوم- ### || AUTO [حكم]: «المحكوم عليه»: كسى كه حكم بر عليه او صادر شده باشد؛ ~~«المحكوم عليه بالإعدام»: محكوم به اعدام؛ «محكوم عليه بالفشل»: ناكام. # =محل- # - محلا ومحولا المكان: زمين خشك وبى حاصل شد،- محلا ومحالا به الى ~~الأمير: # درباره او نزد حكمران سعايت كرد،- بصاحبه: دوست خود را در شگفتى فرو برد ~~وگفت او چيزى را كه قبلا نگفته است گفت. # =محل- # - محلا ومحولا المكان: زمين خشك وبى حاصل شد،- محلا ومحالا: مرادف (محل) است. # =محل- # - محالة المكان: زمين خشك وبى حاصل شد،- محلا ومحالا: مرادف (محل) است. # =محل- ### || AUTO تمحيلا [محل] فلانا: او را نيرومند گردانيد؛ «محلنى يا فلان»: ~~مرا تقويت كن. # =المحل- # ج محول وأمحال: سختى، گرسنگى سخت، خشكى زمين ونيامدن باران، نيرنگ وفريب ~~دادن، گردو خاك؛ «أرض محل»: زمين خشك وبى بركت؛ «رجل محل»: مرد بى خير وبى خاصيت. # =المحل- # كسيكه چندان رانده شود تا اينكه درمانده شود. # =المحل- # [حل]: فا، كسيكه مرتكب محرمات شود؛ «رجل محل»: كسيكه پيمان شكن است. # =المحل- # ج محال [حل]: جاى درآمدن؛ «محل اللهو» يا «محل الملاهى»: # اماكن لهو ولعب، كاباره؛ «المحل التجاري»: تجارتخانه، مؤسسه بازرگانى؛ ~~«اسم المحل»: آدرس بازرگانى؛ «كان في محله»: مناسب بود؛ «فى غير محله»: غير PageV01P791 ### || AUTO مناسب، نامناسب؛ «صادف محله»: مناسب وملايم بود؛ «لا محل له»: ~~محلى ندارد، مورد قبول نيست؛ «محل نزاع»: مورد خلاف. # =المحل- ### || AUTO [حل]: «محل الدين»: مدت وام. # =المحلة- ### || AUTO ms1713 «أرض محلة»: زمين خشك وبى حاصل. # =المحلاج- ### || AUTO ج محاليج [حلج]: ابزار پنبه زنى، پاروى نانوا، چوبى كه با آن ~~نان را پهن كنند. # =المحلب- # [حلب] (ن): نام گياه (آلبالوى وحشى) است كه دانه هاى آن خوشمزه است،- ج ~~محالب: جاى دوشيدن شير. # =المحلب- # ج محالب [حلب]: ظرف كه در آن شير مى دوشند. # =المحلة- ### || AUTO [حل]: كوى، منزلگاه مردم. # =المحلج- # [حلج]: جاى پنبه زنى. # =المحلج- ### || AUTO ج محالج [حلج]: ابزار پنبه زنى. # =المحلجة- ### || AUTO [حلج]: آنچه كه بر روى آن پنبه زنند. # =المحلحل- ### || AUTO [حلحل]: بزرگ خاندان خود. # =المحلف- # [حلف]: چيزى كه بر روى آن سوگند ياد كنند. # =المحلف- ### || AUTO [حلف]: كسيكه در برابر دادگاه سوگند ياد كند؛ «خبير محلف»: ~~كارشناس قسم خورده، عضو هيأت منصفه. # =المحلفة- ### || AUTO [حلف] من الأراضي: زمين پر از گياه (جگن) يا (دوخ). # =المحلق- ### || AUTO [حلق]: دستگاه خودتراش مو (تيغ)، خودتراش برقى. # =المحلل- ### || AUTO [حل]: «مكان محلل»: جائيكه در آن مردم بسيار وارد شوند؛ «ماء ~~محلل»: آبى كه شتران در آن وارد شده وآنرا تيره كرده باشند. # =المحلوب- ### || AUTO [حلب]: مرادف (المحلب) است. # =المحلوج- ### || AUTO [حلج]: «قطن محلوج»: پنبه پاك شده وزده شده (حلاجى شده). # =المحلول- ### || AUTO [حل]: باز شده، مايعى كه در آن چيزى حل شده باشد. # =المحلي- # [حل]: موضعي؛ «اخبار محلية»: ### || AUTO اخبار داخلى كشور. # =المحم- ### || AUTO [حم]: آبگرمكن. # =المحمد- ### || AUTO [حمد]: كسيكه داراى صفات واخلاق نيكو وپسنديده است. # =المحمدة- ### || AUTO ج محامد [حمد]: نكونامى، آنچه كسى را با آن مدح وستايش كنند. # =المحمص- ### || AUTO [حمص]: آنچه كه سرخ وبو داده شده است. # =المحمصة- ### || AUTO [حمص]: ابزار بو دادن تخمه وحبوبات ومانند آن. # =المحمض- # [حمض]: باغ پر از درختان مركبات. # =المحمض- ### || AUTO [حمض]: مرادف (المحمض) است. # =المحمق- ### || AUTO [حمق]: زنيكه بچگان احمق زايد. # =المحمقات- ### || AUTO [حمق]: شبهائى كه در آن ماه از اول شب تا به صبح بتابد. # =المحمقة- ### || AUTO [حمق]: مرادف (المحمق) است وبمعناى زنى كه فرزندان احمق بزايد. # =المحمل- # ج محامل [حمل]: نعش؛ «اخذ شيئا على محمل الجد»: از ديدگاه اعتبار بدان ~~نگاه كرد. # =المحمل- # ج محامل [حمل]: كجاوه، هودج. # =المحمل- ### || AUTO ج محامل [حمل]: حلقه دسته شمشير كه وسيله آن ms1714 فرو مىويزد. # =المحمول- ### || AUTO [حمل]: مفع؛ «المحمول والموضوع»: در علم منطق بمعناى مسند ~~ومسند اليه نزد نحويان است مثلا در جمله (زيد كريم) زيد موضوع است وكريم محمول. # =المحموم- ### || AUTO [حم]: تب دار، مقدر وحتمى. # =المحمي- ### || AUTO [حمي]: موضوعي كه زير نظر وحمايت است، كسيكه به نظام حمايت ~~گردن نهاده است؛ «المنطقة المحمية»: # سرزمينى كه مستعمره است وتحت قيمومت كشور ديگرى است. # =المحمية- ### || AUTO ج محميات [حمي]: كشورى كه زير سلطه وحكومت كشور ديگرى است ~~بويژه در مسائل امنيت داخلي وسياست خارجى. # =محن- # - محنا فلانا: او را آزمايش كرد وسنجيد،- فلانا شيئا: به او چيزى اعطاء ~~كرد،- ه عشرين سوطا: او را بيست ضربه تازيانه زد،- الناقة: ماده شتر را با ~~راهپيمائى زياد خسته كرد،- الفضة: نقره را پاك وخالص نمود،- الأديم: پوست ~~دباغى شده را نرم وپهن كرد،- الثوب: جامه را آنقدر پوشيد تا كهنه شد،- ~~البئر: خاك وگل را از چاه بيرون آورد. # =محن- ### || AUTO تمحينا [محن] الأديم: پوست دباغى شده را نرم وپهن كرد. # =المحن- ### || AUTO مص، هر چيز نرمى، تمام روز را در راه رفتن وغيره گذراندن. # =المحناة- ### || AUTO ج محان [حنو] من الوادي: پيچ وخم دره. # =المحنة- ### || AUTO اسم است از محن الفضة،- ج محن: آنچه از بلا ومصيبت كه بر انسان ~~وارد آيد واو را در آزمايش قرار دهد. # =المحنث- ### || AUTO [حنث]: مفرد (المحانث) است وبمعنى محل ارتكاب گناه مى باشد. # =المحنك- # [حنك]: رسن كه با آن دهانه اسب را مى كشند. # =المحنك- ### || AUTO [حنك]: شخص آزموده كه تجارب زندگى او را خبره ودانا نموده است. # =المحنوة- ### || AUTO ج محان [حنو] من الوادي: پيچ وخم دره ويا دشت. # =المحنية- ### || AUTO ج محان [حنو] من الوادي: پيچ وخم دره ويا دشت. # =المحو- ### || AUTO [محو]: مصدر است، لكه سياه كه در قرص ماه ديده مى شود. # =المحوال- ### || AUTO [حول]: كسيكه بسيار سخنان نشدنى (محال) گويد. # =المحوة- # [محو]: اسم مره از (محا) است، ننگ، بارانى كه خشكى زمين را برطرف كند. PageV01P792 ### || AUTO =المحور- # ج محاور [حور]: مستندى كه چيزى بر دور آن مى چرخد، ميله اى كه قرقره بر ~~دور آن مى چرخد، ms1715 چوب نانوائى كه با آن خمير را پهن ونازك كنند؛ «محور ~~الكرة»: # خط مستقيم ميان دو قطب كره؛ «محور الأرض»: محور زمين. # =المحور- # [حور]: چيزى كه آسترى آن سفيد ويا سرخ نرم ونازك باشد؛ «خف محور»: ### || AUTO كفشى كه آستر آن نرم وبرنگ سفيد يا سرخ باشد. # =المحورة- ### || AUTO [حور]: جائيكه در آن درختان بيد (حور) بسيار باشد، پاسخ. # =المحوض- ### || AUTO [حوض]: حوضچه آب كه در اطراف درختان براى آبيارى آنها احداث كنند. # =المحوطة- ### || AUTO [حوط]: حياط جلوى خانه. # =المحوكة- ### || AUTO [حوك]: جنگ وگريز. # =المحول- # [حول]: كودك يكساله،- واز گياهان آنچه كه بيش از يكسال وتا دو سال در ~~زمين غرس شده باشد. # =المحول- ### || AUTO [محل]: «أرض محول»: سرزمين خشك وبى حاصل. # =المحولة- ### || AUTO [محل]: «أرض محولة»: سرزمين خشك وبى حاصل. # =المحيا- # ج محاي [حيي]: جاى زندگى، زندگانى. # =المحيا- ### || AUTO [حيي]: چهره وصورت. # =المحيار- ### || AUTO [حير]: بسيار سرگشته وسرگردان. # =المحيد- # [حيد]: اسم مكان است از حاد وبمعناى گريزگاه مى باشد؛ (لا محيد عنه»: ### || AUTO راه گريز وفرار ندارد. # =المحيص- ### || AUTO [حيص]: مرادف (المحيد) است وبمعناى گريزگاه مى باشد. # =المحيط- ### || AUTO [حوط]: فا، جائيكه انسان در آن اقامت دارد، ودر علم هندسه ~~بمعناى خطى است كه در اطراف دايره مى باشد؛ «البحر المحيط»: اقيانوس ودريا ~~كه گرداگرد خشكى زمين مى باشد؛ «المحيط بكذا» آنكه احاطه ومهارت به چيزى دارد. # =المحيق- ### || AUTO [محق]: «سنان محيق»: سر نيزه باريك وتيز. # =المحيل- ### || AUTO [حول] من النساء: زنيكه يك بار پسر وديگر بار دختر يا بر عكس ~~بزايد؛ «المدين المحيل»: كسيكه ديگرى را بجاى بدهكار عهده دار پرداخت دين ~~نموده باشد. # =المخ- ### || AUTO ج مخاخ ومخخة [مخ]: مغز استخوان، پى چشم، يك قطعه مغز، ودر ~~زبان متداول بمعناى مغز سر مى باشد. # =المخابرة- # ج مخابرات [خبر]: گفتگو درباره امرى، نامه نگارى؛ «المخابرة التلفونية» ~~گفتگوى تلفنى؛ «قلم المخابرات»: ### || AUTO دفتر محرمانه. # =المخاخة- ### || AUTO ### || AUTO [مخ]: آنچه از مغز استخوان كه در دهان شخص در اثر ~~مكيدن خارج مى شود. # =المخاضة- ### || AUTO ج مخاوض ومخاض ومخاضات [خوض]: جاى شيرجه زدن در آب. # =المخادش- ### || AUTO [خدش] (ح): گربه. # =المخارف- ### || AUTO [خرف] ms1716 من الرجال: مرد محروم، مرد محدود. # =المخارق- ### || AUTO [خرق] (ع ا): منافذ بدن مانند دهان وبينى. # =المخارم- ### || AUTO [خرم]: «مخارم الليل»: سر آغاز شب. # =المخاريق- ### || AUTO [خرق]: آنچه از پارچه هاى بافته شده كه كودكان با آن نوعى بازى ~~مى كنند. # =المخاصر- # [خصر]: «مخاصر الطريق»: # نزديكترين راه. # =المخاض- ### || AUTO [مخض]: درد زايمان. # =المخاط- ### || AUTO ج أمخطة: آب بينى؛ «مخاط الشيطان»: آنچه كه در شعاع خورشيد ~~نگاه كننده آنرا بسان خانه عنكبوت بيند. نام ديگر آن: «مخاط الشمس» و«لعاب ~~الشمس» مى باشد. # =المخاطبة- ### || AUTO [خطب]: گفتگو ومكالمه؛ «مخاطبة تلفونية»: مكالمه تلفنى. # =المخاطر- ### || AUTO [خطر]: خطرها- اين كلمه مفرد ندارد. # =المخاطي- ### || AUTO آنچه كه مانند (المخاط) باشد. # =المخافة- ### || AUTO [خوف]: مص؛ «مخافة أن» براى ترس از آنكه ... # =المخافق- ### || AUTO [خفق]: «مخافق النجم»: غروب ستاره. # =المخال- ### || AUTO [خول]: «رجل مخال»: مردى كه دائيهاى وى كريم وبزرگوارند. # =المخالصة- ### || AUTO ج مخالصات [خلص]: رسيد ويا قبض، مفاصا حساب. # =المخالفة- ### || AUTO [خلف]: مخالفت، اعتراض. # =المخاوف- ### || AUTO [خوف]: چيزهاى بر حذر كننده وترسناك، خطرات. # =المخايل- ### || AUTO [خيل] من السحب: ابرى كه علايم باران دارد؛ «ظهرت فيه مخايل ~~النجابة»: آثار بزرگى ونشانه هاى آن در او آشكار شد. # =المخباط- ### || AUTO ج مخابيط [خبط]: چوبى كه با آن برگهاى درختان را ريزند، ابزار ~~دستى لباسشو. # =المخبأ- ### || AUTO ج مخابئ [خبأ]: جاى پنهان شدن، ودر زبان متداول به گنجهاى ~~نهفته در زمين (المخابي ء) گويند. # =المخبآت- ### || AUTO [خبأ]: چيزهاى پنهان گرديده، رازها. # =المخبة- ### || AUTO [خب]: دامنه دشت، درون دره. # =المخبثة- ### || AUTO [خبث]: انگيزه تباهى وفساد. # =المخبر- # [خبر]: خبردهنده، خبرنگار روزنامه ومجله، كارآگاه، پليس مخفى. # =المخبر- ### || AUTO [خبر]: پى بردن بچيزى از راه آزمايش عملى نه نظرى. # =المخبرة- # [خبر]: پى بردن بچيزى از راه آزمايش عملى نه نظرى. # =المخبرة- ### || AUTO [خبر]: پى بردن بچيزى از راه آزمايش عملى نه نظرى. # =المخبز- ### || AUTO ج مخابز [خبز]: دكان نانوائى يا جاى فروش نان. # =المخبزة- # ج مخابز [خبز]: دكان نانوائى يا جاى فروش نان. PageV01P793 ### || AUTO =المخبصة- ### || AUTO [خبص]: قاشقى كه با آن خرما را با روغن مخلوط كنند. # =المخبط- ### || AUTO ج مخابط [خبط]: چوبى كه با آن برگهاى درخت را قطع كنند، ابزار ~~دستى ms1717 لباسشو. # =المخبطة- ### || AUTO ج مخابط [خبط]: مرادف (المخبط) است. # =المخبل- ### || AUTO [خبل]: ديوانه، كسيكه از شدت درد نتواند درست راه رود. # =المخبوط- ### || AUTO [خبط]: كسيكه به زكام مبتلا شده ويا سرما خورده است. # =المخبول- ### || AUTO [خبل]: كسيكه در اثر خوابيدن زياد سست شده باشد. # =المخة- ### || AUTO [مخ]: يك قطعه مغز استخوان، پاره اى مغز. # =المختار- ### || AUTO [خير]: جدا شده وپاك شده،- ج مخاتير: كدخدا، كسيكه زير نفوذ ~~فرماندار باشد؛ «المختارات»: مجموعه اى از قطعه هاى ادبى، شعرى ونثر. # =المختالة- ### || AUTO [خيل]: «السحابة المختالة»: ابرى كه گمان مى رود باران زا باشد. # =المختبئ- ### || AUTO [خبأ]: آنكه پنهان شده است. # =المختبر- ### || AUTO [خبر]: آزمايشگاه پزشكى. # =المخترع- ### || AUTO [خرع]: اولين كسى كه چيزى نو ظهور اختراع مى كند. # =المخترق- ### || AUTO [خرق]: راه عبور، گذرگاه، محل وزش باد. # =المختص- # [خص] بكذا: ويژه او، شخص با صلاحيت، مسئول؛ «المقامات المختصة»: # مقامات مسئول كشور؛ «الدوائر المختصة»: ### || AUTO اداره هاى مسئول وبا صلاحيت. # =المختصر- ### || AUTO [خصر]: موجز وكم ويا كوتاه. # =المختفي- ### || AUTO [خفي]: فا، كفن دزد كه قبرها را مى شكافد وكفن مى دزدد. # =المختل- ### || AUTO [خل]: كسيكه اختلال عقل دارد. # =المختلط- # [خلط]: فا؛ «التعليم المختلط»: ### || AUTO آموزش مختلط از زن ومرد. # =المختلف- # [خلف]: «مختلف فيه»: چيزى كه بر سر آن دعوى است وآنرا «مختلف عليه» نيز گويند. # =المختلف- ### || AUTO [خلف]: متنوع، گوناگون. # =المختلق- # [خلق]: مفع، نيكمنش ونيكوكار وبخشنده. # =المختلق- ### || AUTO [خلق]: خوش اندام وموزون. # =المختم- # [ختم] من الثياب: جامه اى كه پارچه آن بدون رنگ با خطوطى متقاطع وبشكل ~~مربع بافته شده باشد،- من الخيل: ### || AUTO اسبى كه در پاى آن نشانه اى سفيد رنگ باشد. # =المختنق- ### || AUTO [خنق]: تنگه، گردنه وجاده تنگ. # =المختون- ### || AUTO [ختن]: كودك ختنه شده. # =المخجل- ### || AUTO [خجل]: خجلت آور، ننگين. # =مخخ- ### || AUTO تمخيخا [مخ] العظم: مغز استخوان را بيرون كشيد. # =المخدة- ### || AUTO ج مخاد [خد]: ابزارى آهنين كه با آن زمين را شيار دهند، بالش ~~رختخواب. # =المخدج- # [خدج]: بچه ستور كه ناقص بدنيا آيد يا قبل از موعد زائيده شود. # =المخدج- ### || AUTO [خدج] من الدواب: ستورى كه بچه خود را ناقص بدنيا آورد يا قبل ~~از موعد بزايد. # =المخدر- ### || AUTO ج مخدرات ms1718 [خدر]: مسكن، بيهوش كننده، ماده بيهوشى، ماده مخدر. # =المخدش- ### || AUTO [خدش] (ح): گربه. # =المخدع- # ج مخادع [خدع]: خلوت خانه، حيات خلوت، گنجه. # =المخدع- # ج مخادع [خدع]: خلوت خانه، حيات خلوت، گنجه. # =المخدع- # ج مخادع [خدع]: خلوت خانه، حيات خلوت، گنجه. # =المخدع- ### || AUTO [خدع]: آزموده (كسيكه بارها گول خورده وفعلا با تجربه شده است). # =المخدم- ### || AUTO [خدم]: جاى خلخال پا، جاى بستن بند شلوار از طرف مچ پا؛ «قوم ~~مخدمون»: جمعى كه خدمتكاران وپيروان زياد داشته باشند. # =المخدمة- ### || AUTO [خدم]: مرادف (المخدم) است ومؤنث مى باشد. # =المخدور- ### || AUTO [خدر] من الهوادج: هودج پوشيده. # =المخدوم- # [خدم]: مفع، مولى،- من الكتب: ### || AUTO كتابى كه مورد عنايت وتوجه مردم قرار گرفته وآنرا شرح وتعليق ~~كرده اند. # =المخدومية- ### || AUTO [خدم]: بمعناى حالت وچگونگى (المخدوم) است. # =المخذول- ### || AUTO ج مخاذيل [خذل]: مفع، كسى كه باو يارى نشده است. # =مخر- # - مخرا ومخورا ت السفينة: كشتى موج شكن براه افتاد،- الأرض: زمين را براى ~~زراعت شخم زد ويا زمين را آبيارى كرد،- السابح: شناگر با دو دست خود موج آب ~~را شكافت وبعقب راند،- الذئب الشاة: ### || AUTO گرگ شكم گوسفند را دريد،-- مخرا البيت: بهترين لوازم ومتاع ~~خانه را برگرفت. # =المخر- ### || AUTO مص. # =المخراش- ### || AUTO [خرش]: مرادف (المخرش) است وبمعناى چوب سركج مى باشد. # =المخرة- # چيزى كه انتخاب وجدا مى شود. # =المخرة- # اسم مره از (مخر) است، بوى بد دهان، مرادف (المخرة) است. # =المخرة- ### || AUTO مرادف (المخرة) است. # =المخرج- # [خرج]: مفع، جاى خروج وبيرون رفتن. # =المخرج- # ج مخرجون [خرج]: كارگردان فيلم سينمائى. # =المخرج- ### || AUTO [خرج]: مص،،- ج مخارج: جاى بيرون رفتن، مخرج غائط،- عند القراء ~~والصرفيين: ودر نزد فاريان وعلماى صرف عبارت است از جاى خروج حرف از دهان؛ ~~«مخرج الكسر» عددى است كه بر اجزاء متساوى يك واحد دلالت مى كند، مخرج 3 ~~عبارت است از 4. # =المخرز- # ج مخارز [خرز]: ابزار سوراخ كردن، مته، درفش كفاش. # =المخرز- # [خرز] من الطيور: پرنده اى كه بر PageV01P794 ### || AUTO روى دو بال آن نقش ونگار مانند مهره باشد، ودر زبان متداول بر ~~آفتابه سفالين كه بدون دسته ولوله باشد اطلاق مى شود. # =المخرش- ### || AUTO [خرش]: عصا وچوب دستى كه سر كج ms1719 باشد ودر زبان متداول به آن ~~(البعكورة) گويند. # =المخرص- ### || AUTO ج مخارص [خرص]: نيزه. # =المخرطة- ### || AUTO ج مخارط [خرط] (حي): دستگاه تراش. # =مخرق- ### || AUTO مخرقة [مخرق]: دروغ گفت. # =المخرق- ### || AUTO ج مخارق [خرق]: دشت وبيابان. # =المخرقة- ### || AUTO [خرق ومخرق]: دروغ ونيرنگ، ودر زبان متداول بمعناى دو بهمزني ~~مى باشد. # =المخرم- ### || AUTO ج مخارم [خرم]: دهانه راه كوه ويا پيچ سركوه. # =المخروت- ### || AUTO [خرت]: مفع، كسيكه گوش يا بينى ويا لب او بريده شده باشد. # =المخروط- ### || AUTO [خرط]: مفع، مرد كم ريش، چهره وصورت دراز، ودر علم هندسه بر ~~شكلى كه قاعده آن دايره مانند وارتفاع آن به يك نقطه مى رسد اطلاق مى شود. # =المخروطة- ### || AUTO [خرط] من الآبار: چاه دهانه تنگ. # =المخروفة- # [خرف]: «أرض مخروفة»: ### || AUTO زمينى كه باران پائيز بر آن باريده است. # =المخزاة- ### || AUTO [خزي]: آنچه كه باعث ننگ وسرشكستگى باشد. # =المخزم- ### || AUTO ج مخازم [خزم]: راه در كوهستان. # =المخزن- ### || AUTO ج مخازن [خزن]: جاى انباشتن (انبار)؛ «مخزن البضاعة»: انبار ~~كالاى تجارى. # =المخزول- ### || AUTO [خزل]: آنكه پشت او شكسته شده باشد،- من الأشياء: آنچه كه ~~بريده شده باشد. # =المخزوم- ### || AUTO [خزم] من الشرك: بند پاره كفش. # =المخزون- ### || AUTO [خزن]: آنچه كه در انبار قرار دهند اعم از كالا يا مواد اوليه. # =المخسوس- ### || AUTO [خس] من الأشياء: ناچيز وبىرزش. # =المخسوف- ### || AUTO [خسف]: ناقص، كم. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =المخش- ### || AUTO [خش]: مرد قاطع وبيباك، اسب گستاخ. # =المخشاب- ### || AUTO [خشب]: مرد كوتاه وچهار شانه (خپل وستبر). # =المخشوب- ### || AUTO [خشب]: كسيكه در نژاد ونسب خالص نباشد، آنكه آموزش وتربيت خوب ~~وصحيح نداشته باشد، آنكه كار او محكم واستوار نباشد. # =المخصال- ### || AUTO [خصل]: داس بزرگ. # =المخصر- ### || AUTO [خصر]: آنكه كمر باريك است. # =المخصرة- ### || AUTO ج مخاصر [خصر]: عصاى كوتاه يا چوبدستى كه پادشاه هنگام سخن در ~~دست گيرد، چوب دستى رهبر اركستر موسيقى، چيزى بسان تازيانه. # =المخصص- ### || AUTO [خص]: آماده شده، تعيين شده؛ «المخصصات»: اعانه، كمكها، ~~اعتبارات؛ «مخصصات الملك او رئيس الدولة»: حقوق ويژه پادشاه يا رهبر كشور ~~در يكسال. # =المخصف- ### || AUTO ج مخاصف [خصف]: درفش كفاش. # =المخصور- ### || AUTO [خصر]: «رجل مخصور»: آنكه ناراحتى درد كمر ms1720 داشته باشد. # =المخصوص- ### || AUTO [خص]: مفع. # =مخض- # - مخضا اللبن: كره از شير بدست آورد،- الشي ء: چيزى را بسيار جنبانيد،- ~~البئر بالدلو: با دلو از چاه زياد آب كشيد وآنرا بحركت در آورد،- بالدلو: ~~دلو را در ميان آب چاه جنبانيد تا پر از آب شود،- الرأي: مغز فكرى خود را ~~بكار انداخت تا حقيقت بر او روشن شود. # =مخض- # - مخاضا ومخاضا ت الحامل: زايمان زن نزديك شد. # =مخض- # ت الحامل: مرادف (مخضت) مى باشد. # =مخض- ### || AUTO تمخيضا [مخض] ت الحامل: مرادف (مخضت) مى باشد. # =المخضب- ### || AUTO [خضب]: رنگين شده با خضاب. # =المخضرة- ### || AUTO [خضر]: جاى سبز وخرم. # =المخضرم- # [خضرم]: آنكه ختنه نشده باشد، آنكه پدرش سفيد پوست وخود سياه پوست باشد، ~~آنكه نسب درستى نداشته باشد، آنكه زمانى از عمر خود را در جاهليت وبقيه را ~~در اسلام گذرانيده باشد؛ «شاعر مخضرم» شاعرى كه جاهليت واسلام را درك كرده ~~باشد؛ «ماء مخضرم»: ### || AUTO آبى كه نه شيرين ونه شور باشد. # =المخضرمة- # [خضرم]: «ناقة مخضرمة»: ### || AUTO ماده شترى كه سر گوش آن بريده باشد. # =المخضل- # [خضل]: مرد خوشگذران. # =المخضل- ### || AUTO [خضل]: مرادف (المخضل) است. # =المخضوب- ### || AUTO [خضب]: مرادف (المخضب) است. # =المخضود- ### || AUTO [خضد]: ضعيف وناتوان، كسيكه اندام بدنش درد كند؛ «رجل مخضود» ~~مرد رنجور وشكسته بال. # =مخط- # - مخطا الشي ء: آنرا كشيد ودراز كرد،- السيف: شمشير را كشيد،- المخاط: # آب بينى را بيرون ريخت،- الصبي: # آب بينى آن كودك را در آورد،- ه بيده: # او را زد،- الرجل في الأرض: بسرعت راه رفت،- الجمل به: شتر بسوى او شتاب ~~كرد،- مخطا ومخوطا السهم: تير بهدف اصابت كرد. # =مخط- ### || AUTO تمخيطا [مخط] الولد: آب بينى آن كودك را خارج وپاك كرد. # =المخط- # مص، خاكستر، جامه كوتاه. # =المخط- ### || AUTO [خط]: چوبى كه بافنده با آن بر روى بافته كشد. # =المخطئ- ### || AUTO [خطأ]: اشتباه كننده. # =المخطة- # اسم مره از (مخط) است، آنچه از آب بينى كه مرد يكباره بيرون اندازد. PageV01P795 ### || AUTO =المخطط- ### || AUTO [خط]: آنچه كه خط دار وراه راه باشد، زيبا،- مخططات: نقاشى ~~واخذ تصميم. # =المخطوبة- ### || AUTO [خطب]: دوشيزه اى كه نامزد ازدواج باشد. # =المخطوط- ### || AUTO [خط]: نوشته با دست، ج مخطوطات: تأليف خطى. # =المخطوطة- ### || AUTO [خط]: ms1721 مؤنث (المخطوط) است،- ج مخطوطات: نوشته خطى. # =المخطوف- # [خطف]: مفع؛ «لونه مخطوف»: ### || AUTO رنگ چهره او زرد شده است. # =المخفار- ### || AUTO [خفر]: «جارية مخفار»: زن بسيار شرمگين (خجالتى). # =المخفر- ### || AUTO ج مخافر [خفر]: نگهبانى، پاسگاه. # =المخففة- # [خف]: «ظروف مخففة»: ### || AUTO پيشامدهائى كه باعث تخفيف در مجازات مى شود. # =المخفقة- ### || AUTO [خفق]: تازيانه، تازيانه چوبى. # =المخفور- ### || AUTO [خفر]: كسيكه تحت نظر باشد. # =المخفوض- # [خفض]: مفع؛ «عيش مخفوض»: ### || AUTO زندگى آرام وخوش. # =المخل- # ج أمخال ومخول: ديلم، اهرم آهنى- اين كلمه يونانى است- # المخل- # [خل]: «رجل مخل»: مرد بينوا ومستمند. # =المخل- ### || AUTO [خل]: «مخل بالآداب»: مخالف با مبادى ء آداب. # =المخلى- ### || AUTO [خلي]: داس كه با آن علف بر كنند. # =المخلاة- ### || AUTO ج مخال [خلي]: توبره دان كاه ستور، آخور. # =المخلاف- ### || AUTO ج مخاليف [خلف]: مردى كه بسيار خلف وعده داشته باشد، بخشى از كشور. # =المخلب- # ج مخالب [خلب]: چنگال جانواران، داس. # =المخلب- ### || AUTO [خلب] من الثياب: جامه پر نقش ونگار. # =المخلخل- ### || AUTO [خلخل]: جاى پوشيدن خلخال از ساق پا. # =المخلد- # [خلد]: كسيكه دير پير شود. # =المخلد- # [خلد]: مرادف (المخلد) است. # =المخلد- ### || AUTO [خلد]: مرادف (المخلد) است. # =المخلس- ### || AUTO [خلس]: «رأس مخلس»: سرى كه قسمتى از موى آن سفيد شده باشد. # =المخلص- # [خلص]: راستگو، وفادار. # =المخلص- ### || AUTO [خلص]: فا، لقب حضرت مسيح (ع). # =المخلع- ### || AUTO [خلع] من الرجال: مرد سست وناتوان، كسى كه حس وحركت در او ضعيف ~~شده باشد. # =المخلفات- ### || AUTO [خلف]: چيزهاى متروكه. # =المخلل- ### || AUTO [خل]: آنچه كه در سركه ريخته واز آن ترشى بعمل آورند. # =المخلوطة- ### || AUTO [خلط] (ط): غذائى كه از برنج وعدس ونخود ويا از عدس وبرغول ~~ونخود سازند. # =المخلوقات- ### || AUTO [خلق]: كائنات، موجودات. # =المخم- ### || AUTO [خم]؛ «لحم مخم»: گوشت گنديده. # =المخمس- # [خمس]: تعبيرى است از پنج تا پنج تا «جاؤوا مخمس»: پنج نفر پنج نفر ~~آمدند. اين كلمه در مذكر ومؤنث يكسان بكار مى رود. # =المخمس- ### || AUTO [خمس]: پنج ضلعى، آنچه كه پنج ركن داشته باشد، ابزارى آهنين كه ~~در وزن نمودن چيزهاى بسيار سنگين بكار مى رود. # =المخمل- ### || AUTO [خمل]: پارچه مخملى. # =المخملي- ### || AUTO [خمل]: «جلد مخملي»: پوست آهو. # =المخمن- ### || AUTO [خمن]: ارزياب كه بهاى اشياء ومقدار آنرا ارزيابى مى كند. ms1722 # =المخمور- ### || AUTO [خمر]: مست از مي. # =المخناث- ### || AUTO ج مخانيث [خنث]: كسيكه بسيار خميده ويا شكسته شده باشد؛ «رجل ~~مخناث وامرأة مخناث» مرد يا زن شكسته وخميده. # =المخنث- ### || AUTO [خنث]: دو تا وخميده، ودر زبان متداول بمعناى فرزندى است كه ~~خوب تربيت نشده باشد. # =المخنق- # ج مخانق [خنق]: جاى دار زدن ويا خفه كردن. # =المخنق- ### || AUTO [خنق]: مفع، گردن، جاى طناب دار بر گردن. # =المخنقة- ### || AUTO ج مخانق ومخانيق [خنق]: طناب دار، گردن بند. # =المخوار- ### || AUTO [خور]: شخص بسيار گرسنه كه نيروى خود را از دست مى دهد. # =المخوف- ### || AUTO [خوف]: آنچه كه از آن بترسند، ترسناك. # =المخول- # [خول]: «رجل مخول»: مردى كه دائيهاى او بزرگوار وبخشنده اند. # =المخول- ### || AUTO [خول]: «رجل مخول»: مردى كه دائيهاى او بزرگوار وبخشنده اند. # =المخيبة- ### || AUTO [خيب]: آنچه كه باعث فشل وناكامى مى شود. # =المخيخ- ### || AUTO [مخ]: استخوان مغزدار. # =المخيخة- # [مخ]: «شاة مخيخة»: ج مخائخ: ### || AUTO گوسفند فربه ومغزدار. # =المخيض- ### || AUTO [مخض]: «لبن مخيض»: شيرى كه كره آن گرفته شده است. # =المخيط- ### || AUTO [خيط]: سوزن خياطى. # =المخيف- ### || AUTO [خوف]: خوفناك، ترسناك. # =المخيل- # [خيل]: كسيكه بشارت نيك بدهد؛ «كلام مخيل»: گفتار سخت. # =المخيل- ### || AUTO [خيل]: خالدار. # =المخيلة- # [خيل]: «السحابة المخيلة»: ابرى كه گمان مى رود باران زا باشد. # =المخيلة- # ج مخابل [خيل]: گمان؛ «السحابة المخيلة»: ابرى كه گمان مى رود باران زاست. # =المخيلة- ### || AUTO [خيل]: قوه خيالى (تخيلى)؛ «السحابة المخيلة»: ابرى كه در آن ~~گمان باريدن باشد. # =المخيم- ### || AUTO [خيم]: جاى بر پا داشتن چادرها. # =المخيول- # [خيل]: خالدار. PageV01P796 ### || AUTO =مد- # - مدا [مد] النهار: روز بر آمد وروشن شد،- النهر او البحر: آب رود خانه ~~يا دريا زياد شد وبالا آمد،- النهر او البحر: آب رودخانه ويا دريا را بسيار ~~كرد،- الشي ء وبالشي ء: بر آن چيزى افزود، آنرا كشيد،- الحرف: حرف را كشيده ~~نوشت ويا با صداى كشيده تلفظ كرد،- ه في غية: او را مدتى در اشتباه ~~وگمراهيش نگاهداشت،- الله عمره: خداوند او را طول عمر بدهد،- في السير: رفت ~~وبراه خود ادامه داد،- الدواة: بر آب ومركب دوات افزود، در دوات مركب ~~ريخت،- من الدواة: براى نوشتن قلم را به مركب زد،- القلم: با نوك قلم ms1723 مركب ~~برداشت،- السراج بالسليط: چراغ را نفت كرد،- البعير: آذوقه آرد وآب به شتر ~~داد،- الأرض: خاك ويا كود براى كشت بر زمين اضافه كرد،- الرجل: او را مهلت ~~داد، به او كمك ويارى نمود،- الجند: ### || AUTO لشكر را با هميارى گروهى غير از آنها يارى كرد؛ «مد نظره ~~إليه»: چشم خود را بسوى او دوخت؛ «هذا الوادي يمد في وادي كذا»: اين دشت با ~~دشتى ديگر بهم پيوسته اند. # =المد- # ج أمداد ومداد ومددة [مد]: نام نوعى پيمانه است كه معادل 18 ليتر تقريبا ~~مى باشد. # =المد- ### || AUTO [مد]: مص، زمان ومدت؛ «بينى وبينه قدر مد البصر»: فاصله ميان ~~من واو به اندازه يك چشم انداز است، نشانه اى كه بر روى الف ممدود (آ) ~~كشيده مى شود، بالا گرفتن روز؛ «آتيته مد النهار ومد الضحى» موقع بالا آمدن ~~روز (چاشت) نزد او آمدم، «مد البحر»: بالا آمدن آب دريا وكشيده شدن آن به ~~ساحل واين بر خلاف جزر است كه بر پائين رفتن آب دريا اطلاق مى شود،- ج ~~مدود: سيل. # =المدى- # [مدي]: انتها وپايان؛ «بلغ مدى الحياة» بپايان عمر خود رسيد؛ «مدى ~~البصر»: تيررس چشم، مجال ومسافت؛ «إلى مدى بعيد»: بفاصله دور؛ «على مدى ~~عشرة أمتار»: بفاصله ده متر؛ «المدى الحيوي»: ### || AUTO محيط ومجال زندگى در شهر يا ناحيه يا كشورى از نظر اجتماعى ~~واقتصادى؛ «مدى»: هميشگى؛ «مدى الحياة»: در سرتاسر زندگى؛ «مدى الأيام»: ~~همواره. # =المدابر- ### || AUTO [دبر]: آنچه كه روبرو شده باشد، زاده پدر ومادر كريم وبخشنده. # =المداخشة- ### || AUTO معاشرت ودوستى. # =المداخلة- ### || AUTO [دخل]: ميانجيگرى، وساطت. # =المداد- # [مد]: مص، جوهر يا مركب؛ «سجله بمداد الفخر»: با مركب طلائى آنرا نوشت، ~~روغن ويا مانند آن كه چراغ را با آن روشن كنند، سرگين يا كود نباتات، يكسان ~~ويكروش؛ «هم على مداد واحد»: # آنها بر يك منوال مى باشند يعنى مانند يكديگرند. # =المداد- ### || AUTO [مد]: قلم مركب يا جوهر. # =المدار- ### || AUTO [دور]: «مدار الشي ء»: آنچه كه بر چيزى دور مى زند؛ «مدار ~~الأمر»: جريان امر؛ «مدار كوكب» (فك): جريان حركت ستاره در ms1724 روز بطوريكه آن ~~بطور عمودى بر محور جهان باشد. # =المداس- ### || AUTO [دوس]: كفش. # =المداسة- ### || AUTO [دوس]: خرمن گاه. # =المدارك- ### || AUTO [درك]: حواس پنجگانه؛ «مدارك الشرع»: اسناد واحكام شرعي. # =المداعبة- ### || AUTO [دعب]: مص، ودر زبان متداول بمعناى مزاحمت وملالت مى باشد. # =المداعك- ### || AUTO [دعك]: دشمن سرسخت. # =المدافعة- ### || AUTO [دفع]: مص، هميارى وحمايت كردن. # =المداك- ### || AUTO [دوك]: سنگى كه با آن عطر سايند. # =المداكة- # [ديك]: «أرض مداكة»: زمينى كه در آن خروس بسيار باشد (خروسناك). # =المداكة- ### || AUTO [ديك]: «أرض مداكة»: زمينى كه در آن خروس بسيار باشد ~~(خروسناك). # =المدام- ### || AUTO [دوم]: مى. # =المدامة- ### || AUTO [دوم]: مرادف (المدام) است. # =المدان- # [دين]: بدهكار. # =المدان- # [مدن]: نام بتى از عرب در زمان جاهليت. # =المدان- ### || AUTO [مد]: آب شور يا آب بسيار شور. # =المدانس- ### || AUTO [دنس]: جاهاى ناپاك وآلوده، عيبها. # =المداهنة- ### || AUTO [دهن]: فريب دادن، اظهارات خلاف بر آنچه در باطن است. # =المداواة- ### || AUTO [دوي] (طب): درمان. # =المداورة- ### || AUTO [دور]: مص؛ «مداورة»: يكى پس از ديگرى، نوبت. # =المداولة- ### || AUTO ج مداولات [دول]: گفتگو، مشاورت، مناقشه. # =المداومة- ### || AUTO [دوم]: دائم وهميشه، مواظبت. # =المدب- ### || AUTO [دب]: مجرى؛ «من مدب النيل الى مصبه»: از سر چشمه رودخانه نيل ~~تا مصب آن. # =المدبة- ### || AUTO [دب]: «أرض مدبة»: سر زمينى كه در آن خرس بسيار باشد (خرسناك). # =المدبج- ### || AUTO [دبج]: آراسته شده با ابريشم، مردى كه چهره او زشت باشد، پرنده ~~اى از مرغان آبى كه شكلى زشت ورنگى تيره دارد. # =المدبر- ### || AUTO [دبر]: كسيكه تدبير وتنظيم مى كند، كسيكه به ترتيب اهميت مى ~~دهد، كسيكه كارها را انجام مى دهد،- عند الرهبان: ودر نزد راهبان كسيكه با ~~رئيس بزرگ مشورت مى نمايد. # =المدبغة- # [دبغ]: دباغ خانه، جاى دباغى پوست، مرادف (المدبغة) است. # =المدبغة- ### || AUTO [دبغ]: دباغ خانه، جاى دباغى پوست. # =المدبور- ### || AUTO [دبر]: مجروح، مرد داراى مال بسيار. # =المدة- # ج مدد [مد]: مركب، جوهر، زمان، وقت، پايان زمان ومكان؛ «مدة ... » # خلال، فاصله زمانى؛ «فى مدة ... » در PageV01P797 ### || AUTO اثناى ... # =المدة- # [مد]: اسم مرة از (مد) است، قلمرا يكبار براى نوشتن بدوات زدن، علامتى ~~است بدين شكل (آ) كه بر روى الف مقصوره در مىورند. # =المدة- ### || AUTO [مد]: اسم نوع از (مد) است، ms1725 چركى روى زخم. # =المدثر- ### || AUTO [دثر]: بمعناى (المتدثر) است واصل آن متدثر بوده كه تاء در دال ~~ادغام شده است. # =المدجان- ### || AUTO [دجن]، «ليلة مدجان»: شبى تاريك # المدجج- # [دج]: مرد سراپا مسلح؛ «مدجج بالسلاح»: سر تا پا مسلح است، خار پشت. # =المدجج- ### || AUTO [دج]: مرادف (المدجج) است. # =المدجنة- ### || AUTO [دجن] من السحاب: ابر پر باران. # =مدح- # - مدحا ه: او را ثنا گفت. # =مدح- ### || AUTO تمديحا [مدح] ه: مرادف (مدحة) است. # =المدحة- ### || AUTO ج مدح: اسم است از (مدح)، آنچه كه با آن مدح كنند. # =المدحضة- ### || AUTO [دحض]: لغزش وپرتگاه. # =المدحور- ### || AUTO [دحر]: مفع. # =المدحوس- ### || AUTO [دحس]: آنكه انگشت او ريشه در آورده باشد. # =المدحوسة- # [دحس]: «إصبع مدحوسة»: ### || AUTO انگشتى كه ريشه در آورده است. # =المدخل- # [دخل]: مفع، مرد پست ولئيم. # =المدخل- ### || AUTO [دخل]: دخول، جاى داخل شدن. # =المدخن- ### || AUTO [دخن]: دودگير، جاييكه از آن دود خارج شود. # =المدخنة- # [دخن]: دود كش. # =المدخنة- ### || AUTO ج مداخن [دخن]: منقل، آتش دان، سوراخ ديوار كه از آن دود خارج شود. # =المدخول- ### || AUTO [دخل]: مفع، كسى كه در عقل او خدشه وارد شده باشد، لاغر ~~وناتوان،- ج مداخيل: مورد، محصول، ايراد، دانه هاى غذائى. ### || AUTO =المدد- # [مد]: كمك ومساعدت؛ «امددته بمدد» او را نيرومند كردم. # =مدد- ### || AUTO تمديدا [مد] الشي ء: چيزى را پهن كرد وگسترد. # =مدر- # - مدرا المكان: مكان را گل كارى كرد،- الحوض: سنگهاى حوض را با گل خالص ~~بنائى كرد. # =مدر- # - مدرا: شكم او بزرگ وچاق شد. # =مدر- ### || AUTO تمديرا [مدر] المكان: آن مكان را گل اندود كرد،- الحوض: ميان ~~سنگهاى حوض را با گل خالص بست. # =المدر- # مص، گل خالص وبدون ماسه، شهرها وروستاها كه ساختمانهاى آن معمولا از گل ~~خالص است، شهرها در برابر روستاها. # =المدر- ### || AUTO [در]: فا،؛ «المدر للبول»: آنچه كه ماده بول را افزايش دهد، ~~«مدرات البول» گياهان وداروهائي كه باعث افزايش ادرار مى شوند. # =المدرى- ### || AUTO ج مدار ومدارى [دري]: شاخ، شانه. # =المدراء- ### || AUTO مؤنث (الأمدر) است،- (ح) كفتار؛ «بنو مدراء»: شهرنشينان. # =المدراة- ### || AUTO ج مدار ومدارى [دري]: مرادف (المدرى) است. # =المدرار- ### || AUTO [در]: بسيار ريزان خون ويا شير. # =المدراس- ### || AUTO [درس]: خانه اى كه در آن تورات مىموزند. ms1726 # =المدران- ### || AUTO [درن]: جامه بسيار چرك؛ «ثياب مدران»: جامه هاى چرك وكثيف. # =المدراية- # [دري]: مرادف (المذرى) است وبمعناى چنگال ويا شانه ويا شاخ است. ### || AUTO اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =المدرأ- ### || AUTO [درأ]: دفع كننده ويا بر طرف كننده چيزى. # =المدرب- # [درب]: مفع، آزمايش شده وآزموده ورنج ديده، كسيكه ورزيده شده باشد،- من ~~الإبل: شترى كه سوارى مى دهد ودر كوچه ها راه مى پيمايد. # =المدرب- ### || AUTO [درب]: مربي ورزشى، مربي نظامى. # =المدرة- ### || AUTO يك قطعه گل خالص؛ «مدرة الرجل»: خانه شخص. # =المدرج- # [درج] في كذا: داخل در چيزى، نوشته اى در چيزى،- ج مدارج: كاغذى كه در آن ~~نوشته اى درج يا نامه اى مرقوم شده باشد. # =المدرج- # ج مدارج [درج]: كتاب بسته شده، مذهب وروش، باند هواپيما؛ «مدرج النمل»: ~~ردپاى مورچگان بر روى زمين؛ «سارفى مدارج الرقي»: در راه پيشرفت گام ~~برداشت. # =المدرج- ### || AUTO [درج]: آمفى تئاتر، سالن سخنرانى، سالن نمايش. # =المدرجة- # ج مدارج [درج]: كتاب يا نوشته پيچيده. # =المدرجة- ### || AUTO ج مدارج [درج]: راه، بيشترين راه، آنچه كه انسانرا به بهترين ~~مى رساند. # =المدرس- # [درس]: كتابى كه با آن درس دهند، جاى درس وآموزش. # =المدرس- ### || AUTO [درس]: استاد وآموزگار؛ «المدرس المساعد»: استاديار. # =المدرسة- # [درس]: آموزشگاه،- الابتدائية: ### || AUTO دبستان،- الثانوية: دبيرستان،- الداخلية. ### || AUTO =مدرسه شبانه روزى،- الحربية: دبيرستان نظامى. # =المدرع- ### || AUTO [درع]: مفع، حيوان مورچه خوار. # =المدرعة- # [درع] عند اليهود: جامه كتاني كه علماى بزرگ يهود در بر مى كردند، ج ~~مدارع، جبه پشمين. # =المدرعة- ### || AUTO [درع] (اع): كشتى جنگى، رزمناو. # =المدركات- ### || AUTO [درك]: حواس پنجگانه. # =المدركة- # [درك]: «رجل مدركة»: ### || AUTO كسيكه داراى نيروى درك كننده بسيار باشد. # =المدرمة- ### || AUTO [درم]: «درع مدرمة»: زره نرم ونازك وصاف. # =المدرهم- ### || AUTO [درهم]: كسيكه درهم بسيار (پول فلزى) دارد. # =المدروس- # [درس]: مفع، لباس كهنه PageV01P798 ### || AUTO ؛ «فراش مدروس»: بستر پهن شده وپا خورده؛ «طريق مدروس»: راه پر ~~رفت وآمد كه ناهموار شده باشد. # =المدري- ### || AUTO روستائى. # =المدرية- ### || AUTO ج مدار ومدارى [دري]: شاخ ويا شانه ويا ميله اى كه با آن زنان ~~موى سر را صاف كنند. # =المدس- ### || AUTO [دس] (طب): ابزارى كه پزشك جراح ميزان گودى زخم را مى سنجد. ms1727 # =المدسوس- ### || AUTO [دس]: چيزى را كه زير خاك ومانند آن پنهان كرده باشند. # =المدعى- ### || AUTO [دعو] عليه: خوانده دعوى (مدعى عليه). # =المدعاة- ### || AUTO [دعو]: علت وسبب، دعوت به ميهمانى. # =المدعاس- ### || AUTO ج مداعيس [دعس]: راه پر رفت وآمد، نيزه كه با آن ضربه زنند. # =المدعبل- ### || AUTO [دعبل]: گرد. # =المدعة- ### || AUTO [مدع]: نارگيل تو خالى كه با آن آب نوشند. # =المدعس- # [دعس]: جاى زخم نيزه. # =المدعس- ### || AUTO ج مداعس [دعس]: نيزه كه با آن ستيز كنند، راهى كه پر رفت وآمد ~~است، زننده نيزه. # =المدعك- ### || AUTO [دعك]: دشمن سرسخت. # =المدعم- ### || AUTO [دعم]: پناهگاه. # =المدعو- ### || AUTO [دعو]: شخص دعوت شده. # =المدعوس- ### || AUTO [دعس]: خوار وذليل. # =المدعوك- # [دعك]: مفع،؛ «ثوب مدعوك» جامه كهنه وفرسوده اين تعبير در زبان متداول ~~رايج است. # =المدعي- ### || AUTO [دعو]: خواهان دعوى (مدعي)؛ «المدعي العام»: دادستان كل. # =المدغل- ### || AUTO ج مداغل [دغل]: درون دشت ودره. # =المدفأة- # [دفأ]: گلخانه شيشه اى براى پرورش گياهان مناطق گرمسيرى كه تاب سرما را ~~ندارند؛ «ارض مدفأة»: سرزمين گرم. # =المدفأة- ### || AUTO [دفأ]: بخارى، وسيله گرم كردن خانه (شوفاژ). # =المدفع- # ج مدافع [دفع]: مجراى آب. # =المدفع- # [دفع]: دستگاه پرتاب كننده،- ج مدافع: توپ ويا جنگ ابزار،- ودر اصطلاح ~~نظامى بمعناى ابزارى است كه با آن بمب مىندازند؛ «المدفع الرشاش»: ### || AUTO خمپاره انداز خود كار كه پى در پى بهدف مى زند؛ «مدفع الهاون» ~~توپ انداز دفاعي كه معمولا از پشت سنگر بهدف مى زند؛ «المدفع المضاد ~~للطائرات»: توپهاى ضد هوائى كه هواپيماها را با آن هدف گيرى كنند؛ «المدفع ~~القاذف الصواريخ»: دستگاه پرتاب موشك؛ «المدفع الذري»: دستگاهى است كه با ~~نيروى برق بمب اتمى را به هدف مى زند؛ «مدافع بعيدة المرمى»: توپخانه دور ~~برد كه هدف هاى دور را مى زند. # =المدفعي- ### || AUTO [دفع]: منسوب به (المدفع) است، نظامى وابسته به ارتش زرهى ~~وتوپخانه، سرباز متخصص در توپخانه. # =المدفعية- ### || AUTO [دفع] (اع): مجموعه اى از توپ افزار كه در يك منطقه وجود دارد ~~مانند توپخانه زمينى، وتوپخانه كوهستانى، توپخانه ساحلى. # =المدفف- ### || AUTO [دف] من الثياب: جامه اى كه در نقش ونگار آن دانه هاى درشت باشد. # =المدفن- ### || AUTO [دفن]: ms1728 جاى ومحل دفن. # =المدفوعات- ### || AUTO [دفع]: پولهاى پرداخت شده. # =المدفونة- ### || AUTO [دفن] (ط): نوعى غذاست كه از باقلا وبرنج آماده مى شود. # =المدقة- ### || AUTO [دق]: ابزار كوبيدن؛ قسمت ميانه گل كه معمولا عضو تناسلى است، ~~شيشه كوچك. # =المدقع- ### || AUTO [دقع]: چسبيده بخاك، خوار، ناتوان، فرارى؛ «جوع مدقع»: گرسنگى شديد. # =المدقق- # [دق]: مفع؛ «البحث المدقق» بحث دقيق وپر محتوى. # =المدقق- ### || AUTO [دق]: كسيكه در كارها دقت بسيار كند، پژوهشگر. # =المدقوق- ### || AUTO [دق]: مفع، كسيكه به تب دق گرفتار شده است. # =المدك- ### || AUTO [دك]: مرد نيرومند كه محكم راه رود. ودر زبان متداول بمعناى ~~(المتك) است. # =المدكوس- ### || AUTO [دكس]: كسيكه از بيمارى خوب شود ولى باز بيمارى به سراغ او آيد. # =المدكوك- ### || AUTO [دك] من الصوت: صداى گرفته شده. # =المدل- ### || AUTO [دل]: فا، كسيكه بخود اعتماد كامل دارد،- بالشجاعة: پر جرأت، دلير. # =المدلاج- ### || AUTO [دلج]: كسيكه عادت به راهپيمائى در شب دارد. # =المدلبة- ### || AUTO [دلب]: چنارستان- زمينى كه در آن درخت چنار بسيار باشد. # =المدلجة- ### || AUTO [دلج]: سطل، شيردان، جاى شير. # =المدلع- ### || AUTO [دلع]: كسيكه در جاه وجلال وفراخ زندگى تربيت شده باشد. # =المدلك- ### || AUTO [دلك]: ابزار مالش، كيسه حمام. # =المدلكة- ### || AUTO [دلك]: مرادف (المدلك) است. # =المدله- ### || AUTO [دله]: كسيكه دل وعقل او بخاطر عشق ومانند آن گرفته شده باشد، ~~مرد كم حافظه وفراموش كار. # =المدلوك- ### || AUTO [دلك]: مفع، مجرب وكار آزموده، كسيكه زانوهاى او نرم وسست است؛ ~~«البعير المدلوك»: شترى كه از بسيارى سفر خسته شده باشد. # =المدلول- ### || AUTO [دل]: معنى ومحتوى. # =المدمى- ### || AUTO [دمي]: اسبان بسيار سرخ رنگ ومانند آن، تير كه بر روى آن سرخي ~~خون باشد. # =المدماك- ### || AUTO ج مداميك [دمك] (ب): رده سنگ وآجر در ساختمان. # =المدمج- # [دمج]: تير قمار. PageV01P799 ### || AUTO =المدمرة- ### || AUTO ج مدمرات [دمر] (اع): كشتى موج شكن واژ درافكن، رزمناو. # =المدمس- ### || AUTO [دمس] (ط): غذائى است كه از باقلاى پوست كنده وترشى ونمك وروغن ~~تهيه مى شود. # =المدمع- ### || AUTO ج مدامع [دمع]: جاى اشك، مجراى اشك. # =المدمك- ### || AUTO [دمك]: آنچه كه با آن خمير نان را پهن كنند. # =المدمن- ### || AUTO [دمن] على: معتاد، پيوسته كار. # =المدموغ- ### || AUTO [دمغ]: آنكه سر او شكافته شده تا بدماغ ms1729 رسيده است. # =مدن- ### || AUTO تمدينا [مدن] المدائن: شهر سازى وآبادانى كرد. # =المدنر- ### || AUTO [دنر]: «الثوب المدنر»: جامه اى كه بر روى آن نقش ونگارى بسان ~~دينار باشد. # =المدنف- ### || AUTO [دنف]: مشرف به مرگ، كسيكه در حال جان كندن است. # =المدنق- ### || AUTO [دنق]: آنكه از شدت سرما مرده است. # =المدهامة- ### || AUTO [دهم]: «حديقة مدهامة»: باغ سر سبز وپر از طراوت وسبزى. # =المدهن- # ج مداهن [دهن]: روغن دان، دبه روغن. # =المدهن- ### || AUTO [دهن]: چرب، روغنى. # =المدهوس- ### || AUTO [دهس]: آنكه ماشين به او سخت زده واز روى وى گذشته است. # =المدهوش- ### || AUTO [دهش]: سرگردان وآشفته. # =المدود- ### || AUTO [دود]: «طعام مدود»: غذائيكه در آن كرم افتاده است. # =المدوف- ### || AUTO [دوف]: «دواء مدوف»: داروئيكه در آب ذوب وحل شده باشد. # =المدور- ### || AUTO [دور]: آنچه كه بر شكل دايره باشد. # =المدورة- ### || AUTO [دور]: پاشنه درب. # =المدوك- ### || AUTO [دوك]: سنگى كه بر روى آن يا با آن عطر سايند. # =المدووف- ### || AUTO [دوف] «دواء مدووف»: مرادف (المدوف) است. # =المدون- ### || AUTO [دون]: تدوين شده، ثبت شده. # =المدي- # ج أمداء [مدي]: پيمانه ايست در سوريه ومصر كه معادل 19 صاع است. # =المدي- ### || AUTO ج أمدية [مدي]: حوض كه گرداگرد آن سنگ نباشد، آب كه از حوض ~~روان شود وپليد گردد. # =المديان- ### || AUTO ### || AUTO ج مدايين [دين]: آنكه بسيار به مردم وام دهد يا ~~وام ستاند، اين كلمه در مذكر ومؤنث يكسان بكار مى رود. # =المدي ء- ### || AUTO [دوأ]: بيمار. # =المدية- # [مدي]: پايان ونهايت،- ج مدى ومدى ومديات: كارد يا تيغ بزرگ؛ «مدية ~~القوس»: قبضه كمان. # =المدية- # ج مدى ومدى ومديات ومديات [مدي]: تيغ بزرگ، چاقوى آشپزخانه. # =المدية- ### || AUTO ج مدى ومدى ومديات ومديات [مدي]: مرادف (المدية) است. # =المديح- ### || AUTO ج مدائح: آنچه كه با آن ستايش كنند. # =المديد- # [مد]: علف وگياه، يكى از بحور عروضى شعر است،- ج مدد: كشيده ودراز؛ «عمر ~~مديد»: عمر طولانى؛ «قد مديد»: ### || AUTO قامت بلند؛ «فلان مديد القامة»: او قد وقامت بلند دارد. # =المديدة- # [مد]: زمانى كوتاه. # =المديدة- ### || AUTO [مد]: كشيده شده، بلند؛ «قدة مديدة»: زن بلند بالا. # =المدير- # [دور]: متصدى رسيدگى به چيزى، اداره كننده بخشى يا اداره يا دايره اى از ~~كشور؛ آنكه ms1730 عهده دار اداره عمومى يا خصوصى است؛ «مدير التربية»: مدير امور ~~تربيتى؛ «مدير المؤسسة»: رئيس مؤسسه. # =المدير- ### || AUTO [مدر]: «حائط مدير»: ديوار گلي. # =المديرية- ### || AUTO [دور]: بخشى از اداره دولتى كه زير نظر مدير كل مى باشد. # =المديكة- ### || AUTO [ديك]: «أرض مديكة»: زمين پر از خروس. # =المديم- ### || AUTO [دوم]: آنكه از بينى او خون جارى مى شود. # =المدين- # [دين]: وام دهنده، طلبكار. # =المدين- ### || AUTO [دين]: وام گيرنده، بنده، بدهكار؛ «كان مدينا لفلان»: فلانى ~~حقى بر او داشت واو مديون لطف او بود. # =المدينة- # [دين]: مؤنث (المدين) است. # =المدينة- # ج مدن ومدن ومدائن [مدن]: ### || AUTO شهرستان، شهر (يثرب) در كشور عربستان؛؛ «مدينة السلام»: بغداد. # =المديون- # [دين]: بدهكار، كسيكه تعهدى را بايد بپردازد. # =مذ- # از آن گاه، از آن هنگام. اين كلمه از حروف جاره است وهر گاه براى زمان ~~گذشته بيايد بمعناى (من) مى باشد مانند: # «ما رأيته مذ يوم الأحد»: او را از روز يكشنبه تا كنون نديده ام، وهر گاه ~~براى زمان حال بيايد بمعناى (في) مى باشد مانند: «رأيته مذ شهرنا»: در اين ~~ماه او را ديدم، وگاهى بمعناى (من) و(الى) مىيد مانند (ما رأيته مذ ثلاثة ~~أيام»: او را از سه روز قبل يا تا سه روز قبل نديده ام، اين كلمه مخفف است ~~از (منذ) بدليل آنكه (ذال) مذ را در التقاء ساكنين خبر مى دهند مانند: «مذ ~~اليوم»: از امروز. # =مذ- ### || AUTO مرادف (مذ) است. # =مذى- # - مذيا [مذي] الفرس: اسب را براى چرا روانه كرد. # =مذى- ### || AUTO تمذية [مذي] الفرس: مرادف (مذى) است. # =المذاخر- ### || AUTO [ذخر]: روده ها، جاهاى تو خالى، قسمت هاى پائين شكم، رگها. # =المذاد- ### || AUTO [ذود]: چراگاه. # =المذارع- ### || AUTO [ذرع]: آباديهاى ميان روستا وبيابان، پاى ستوران. # =المذارف- ### || AUTO [ذرف]: مجراى اشكها. # =المذاريع- ### || AUTO [ذرع]: مرادف (المذارع) است. # =المذاع- # [مذع]: كسيكه راز را پنهان نمى كند، بيوفا، دروغگو، بى ثبات؛ «ظل مذاع»: ~~سايه كوتاه وزود گذر. PageV01P800 ### || AUTO =المذاق- # [ذوق]: طعم چيزى، مزه. # =المذاق- ### || AUTO ### || AUTO [مذق]: آنكه دوستى او ناپايدار است. # =المذاكرة- ### || AUTO [ذكر]: گفتگو ومشاورت. # =المذال- ### || AUTO [ذيل]: «ثوب مذال»: جامه بلند، دامن بلند. # =المذأبة- ### || AUTO ms1731 [ذأب]: «أرض مذأبة»: زمين پر از گرگ. # =المذب- ### || AUTO [ذب]: مرادف (الذباب) است بمعناى بسيار حمايت كننده. # =المذبة- # ج مذبات ومذاب [ذب]: ### || AUTO مگس پران. # =المذبح- # ج مذابح [ذبح]: جاى ذبح وقربانى؛ «مذابح الكنائس»: قربانگاه كليسا. # =المذبح- ### || AUTO ج مذابح [ذبح]: كارد يا ابزارى كه با آن ذبح كنند. # =المذبحة- ### || AUTO ج مذابح [ذبح]: كشتار مردم بيشمار كه از خود نتوانند دفاع كنند. # =المذبذب- ### || AUTO [ذبذب]: دودل، متردد. # =مذح- ### || AUTO مذحا: دو ران يا دو بيضه يا دو لمبر او بهم سائيده شد ويا عرق ~~كردند ودر نتيجه سوزش والتهاب در آنها ايجاد شد. # =المذح- ### || AUTO مصدر است، عسلى است در گل انار دشتى. # =المذخر- # [ذخر] (ا ع): كسيكه ابزار جنگى را در ارتش توزيع مى كند. # =المذخر- ### || AUTO ج مذاخر [ذخر]: جاى اندوختن وپس انداز. # =مذر- # - مذرا ت البيضة: تخم مرغ فاسد شد،- ت نفسه او معدته: حال او يا معده او ~~بهم خورد،- الرجل: به آبريزگاه بسيار رفت وآمد كرد. # =مذر- ### || AUTO تمذيرا [مذر] الشي ء: آن چيز را پراكنده وپخش كرد. # =المذر- # مص؛ «تفرق القوم شذر مذر»: آن قوم بهر سو متفرق شدند. # =المذر- ### || AUTO گنديده وپليد، فاسد. # =المذرى- ### || AUTO ج مذار [ذرو]: چنگال، دو شاخه كه با آن گندم را از كاه جدا مى كنند. # =المذراة- ### || AUTO ج مذار [ذرو]: مرادف (المذرى) است. # =المذراع- ### || AUTO [ذرع]: واحد (المذارع) و(المذاريع) است. # =المذرب- ### || AUTO [ذرب]: زبان. # =المذرة- # مؤنث (المذر) است؛ «بيضة مذرة»: # تخم مرغ فاسد. # =المذرة- ### || AUTO [ذر]: ابزار بذر افشاني ومانند آن. # =المذرح- ### || AUTO [ذرح]: «لبن أو عسل مذرح»: شير ويا عسل كه آب در آن بسيار باشد. # =المذرع- ### || AUTO [ذرع]: مفع،- من الناس: مردى كه مادرش بزرگوارتر از پدرش باشد. # =المذرف- ### || AUTO [ذرف]: واحد (المذارف) است. # =المذروف- ### || AUTO [ذرف]: اشك سرازير شده. # =مذع- # - مذعا ومذعة لفلان: برخى از خبرها را باو گفت وبرخى ديگر را مورد كتمان ~~قرار داد،- الضرع: نيمى از شير پستان را دوشيد،- يمينا: سوگند خورد،- ت ~~المياه: ### || AUTO آبها از بالاى كوهستان جارى شدند. # =المذعان- ### || AUTO [ذعن]: رام ومطيع. # =المذعور- # [ذعر]: ترسو. # =مذق- ### || AUTO - مذقا اللبن: شير را با آب مخلوط نمود،- فلانا او لفلان: او ~~را ms1732 شير مخلوط با آب نوشانيد،- الود: دوستى را به كدورت تبديل نمود. # =المذق- # مص، شير مخلوط با آب. # =المذق- ### || AUTO آنچه كه با آب مخلوط باشد؛ «رجل مذق»: دلتنگ. # =المذقة- ### || AUTO شير مخلوط به آب. # =المذكار- ### || AUTO [ذكر]: زنيكه معمولا فرزند پسر مىورد وهمچنين مردى كه داراى ~~فرزند پسر مى باشد؛ «ارض مذكار»: زمينى كه در آن بقولات خشن وغير قابل ~~خوردن مى رويد. # =المذكر- # [ذكر]: زنيكه پسر مى زايد؛ «طريق مذكر»: راه ترسناك؛ «داهية مذكر»: بلاى ~~سخت؛ «يوم مذكر»: روز هولناك. # =المذكر- # [ذكر]: جنس نر،- من السيوف: ### || AUTO شمشير آبديده؛ «طريق مذكر» راه ترسناك؛ «يوم مذكر»: روز ~~هولناك. اين كلمه ضد (المؤنث) است. # =المذكرة- ### || AUTO ج مذكرات [ذكر]: دفتر يادداشت روزانه در يكسال؛ «مذكرة ~~الاتهام»: اعلام جرم عليه متهم از سوى دادستانى كل؛ «مذكرة شفاهية»: تذكر ~~كتبى بدون امضاء كه نماينده سياسى دولتى به يك دولت بيگانه تحويل مى دهد. # =المذكور- ### || AUTO [ذكر]: نامبرده، مشار اليه. # =المذكي- # [ذكو]: من الخيل، ج مذاك: اسبى كه رشد آن كامل ونيرومند شده است،- من ~~السحاب: ابر پر باران. # =المذكي- # [ذكو] من الخيل، ج مذكيات: # مرادف (المذكي) است،- من السحاب: ### || AUTO مرادف (المذكى). # =مذل- ### || AUTO - مذلا ت رجله: پاى او خواب رفت، پايش سر شد. # =المذل- ### || AUTO سر شدن وبيحالى. # =المذلق- ### || AUTO [ذلق]: چيز نوك تيز يا لبه تيز، شير مخلوط با آب. # =المذلل- ### || AUTO [ذل]: مفع؛ «طريق مذلل»: راه اسفالت شده وهموار. # =المذللة- ### || AUTO [ذل]: «شجرة مذللة»: درختى كه در دسترس همه مردم است. # =المذم- ### || AUTO [ذم]: ساكن وبيحركت؛ «امر مذم»: كار معيوب، امر نامطلوب. # =المذمة- ### || AUTO [ذم]: مص، نكوهش، حق وحرمت. # =المذمم- ### || AUTO [ذم]: نكوهيده. # =المذموم- ### || AUTO [ذم]: مفع، معيوب، مورد مؤاخذه. # =المذنب- # [ذنب]: گناهكار. # =المذنب- # [ذنب]: دم بلند، آبراه وجويبار باريك، چمچه. # =المذنب- ### || AUTO [ذنب]: آنچه كه دم دارد؛ «نجم مذنب»: ستاره دنباله دار. # =المذنبة- ### || AUTO [ذنب]: چمچه. # =المذهب- # [ذهب]: مطلا، زراندود. PageV01P801 ### || AUTO =المذهب- # [ذهب]: مص،- ج مذاهب: # عقيده، اصل، راه وروش؛ «مذاهب الإسلام»: # مذاهب اسلامى. # =المذهب- ### || AUTO [ذهب]: زراندود، نوشته با حروف طلائى. # =المذهبات- ### || AUTO ### || AUTO [ذهب]: هفت قصيده شعرى است از دوران جاهليت كه پس ~~از معلقات در مرتبه دوم ms1733 قرار دارد. # =المذهل- ### || AUTO ج مذاهل [ذهل]: جايى كه در آن سرگردان وگمراه شوند. # =المذوب- ### || AUTO [ذوب]: آنچه كه چيزى در آن ذوب شود. # =المذوبة- ### || AUTO ج مذاوب [ذوب]: قاشق، چمچه. # =المذود- ### || AUTO [ذود]: آنچه كه با آن دفاع كنند، شاخ گاو، زبان، آخور. # =المذي- # [مذي]: آبى كه از دهانه حوض بيرون آيد. # =المذي- ### || AUTO [مذي]: راه آب حوض. # =المذياع- ### || AUTO ج مذاييع [ذيع]: بلندگو، راديو، آنكه رازدار نباشد. # =المذية- # ج مذاء [مذي]: آئينه صيقلى شده ودرخشان. # =المذية- ### || AUTO ج مذيات [مذي]: مرادف (المذية) است. # =المذيع- ### || AUTO [ذيع]: گوينده اخبار در راديو وتلويزيون. # =المذيق- ### || AUTO [مذق]: «لبن مذيق»: شير مخلوط با آب. # =المذيل- ### || AUTO [ذيل]: «ثوب مذيل»: جامه بلند، دامن بلند. # =المذيم- ### || AUTO [ذيم]: كسيكه مورد نكوهش ومذمت قرار گرفته است. # =المذيوم- # [ذيم]: مرادف (المذيم) است. # =مر- # - مرا ومرورا وممرا [مر]: گذشت ورفت؛ «مر ذكره»: از نامبرده ياد شد؛ «مر ~~بسلام»: بسلامت رفت؛ «كما مر بنا»: # همچنانكه از سوى ما گذشت،- ه و- به أو عليه: از آن گذشت،- مرا البعير: ~~تنگ را بر شتر سخت بست،-- مرارة: تلخ شد. # =مر- ### || AUTO مرا ومرة [مر] بفلان: صفرا وزرد آب ويا بلغم بر او غلبه كرد ~~وبهيجان در آمد. # =المر- # [مر]: تلخ، داروئي گياهى است خوشبو وتلخ مزه كه در اتيوپى وجنوب عربستان ~~بدست مىيد وبه (مرمكى) معروف است، «مر الصحارى»: حنظل. # =المر- ### || AUTO [مر]: مص، بيل، ريسمان. # =مرى- # - مريا [مري] الناقة: پستان شتر را دست ماليد تا شير از آن بدوشد،- الدم ~~ونحوه: خون ويا مانند آنرا جارى كرد،- الشي ء: آنرا استخراج كرد،- الفرس: # اسب را تا آنجا كه مى توانست بدود با زدن تازيانه ومانند آن دوانيد،- ت ~~الريح السحاب: باد ابر را حركت داد تا ببارد،- فلانا مائة سوط: او را يكصد ~~ضربه شلاق زد،- حقه: حق او را انكار كرد،- الفرس: ### || AUTO اسب بر روى سه پاى خود ايستاد در حاليكه پاى چهارم را بر زمين ~~مى كشيد. # =المراء- ### || AUTO [مري]: مص؛ «لا مراء فيه»: شكى در آن نيست. # =المرائي- ### || AUTO [رأي]: آنكه خود را بيش از آنچه كه هست نشان دهد. # =المرابطة- ### || AUTO ج مرابطات [ربط]: گروهى كه ms1734 با هم همبستگى وپيوستگى داشته باشند. # =المرابيع- ### || AUTO [ربع]: بارانهاى اول فصل بهار. # =المراج- ### || AUTO گزافه گو ودروغگو. # =المراجع- ### || AUTO [رجع] من النساء: زنيكه پس از فوت شوهرش به خانواده اش بر مى گردد. # =المراجعة ج مراجعات- # [رجع]: مص، مشورت كردن، تجديد نظر، پژوهش ومراقبت؛ «مراجعة الحساب»: ~~حسابرسى؛ «بدون مراجعة» بدون رسيدگى، نيازى به ديدن ويا مراجعه ندارد، ~~«المراجعات»: ### || AUTO كوششها. # =المراجم- ### || AUTO [رجم]: گفتار زشت وخلاف ادب؛ «تراموا بالمراجم»: به يكديگر ~~سخنان زشت وناروا گفتند. # =المراح- # [روح]: آغل شتر وگاو وگوسفند وبز. # =المراح- # [روح]: جائيكه مردم به آن رفت وآمد كنند. # =المراح- ### || AUTO [مرح]: خوشحالى وخورسندى ونشاط وفرح وانبساط. # =المراحل- ### || AUTO [رحل]: جمع (مرحلة) است؛ «في مراحل حياته»: در مدت زندگيش؛ ~~«على مراحل»: بطور تدريجى. # =المراد- # [رود]: مطلوب، خواسته، مقصد ونيت. # =المراد- # [رود]: جاى رفت وآمد شتران. # =المراد- # [مرد]: گردن. # =المراد- ### || AUTO ج مراريد [مرد]: گردن. # =المرادف- ### || AUTO [ردف]: كلمه اى كه از نظر معنى با كلمه ديگرى يكسان است، همسان. # =المرادي- ### || AUTO [ردي]: چهار پاى اسب يا شتر، اسبان كه در آمد وشد باشند. # =المرار- # [مر] (ن): نام گياهى است كه در زبان متداول به (المرير) معروف است. ### || AUTO چنانچه شتر اين گياه را بخورد لبهاى آن فرو رفته ودندانهايش ~~نمايان مى شود. # =المرارة- # [مر]: مص، ج مرائر ومرارات: ### || AUTO كيسه صفرا در بدن انسان. # =المراز- ### || AUTO [روز]: وزن ومقدار. # =المرازة- ### || AUTO [روز]: مرادف (المراز) است. # =المراس- # شدت ونيرومندى؛ «سهل المراس»: كسيكه به آسانى فرا گيرد ويا درمان شود؛ ~~«صعب المراس» كسيكه به سختى قرار گيرد ويا درمان شود. # =المراس- ### || AUTO پر توان ونيرومند. # =المراسة- ### || AUTO سختى ونيرومندى. # =المراسل- ### || AUTO [رسل]: نويسنده نامه، روزنامه نگار يا خبرنگار. # =المراسلة- ### || AUTO [رسل]: نويسندگى ومكاتبه. # =المراسم- # [رسم]: آداب ورسوم در جشنهاى مذهبى ويا سياسى ... ، آداب ورسوم هيئتهاى ~~سياسى وديپلوماسى دولتها ... # ؛ «مراسم التشريفات»: مراسم استقبال يا پذيرائى. PageV01P802 ### || AUTO =المراسيم- ### || AUTO مرادف (المراسم) است؛ «مدير المراسيم»: رئيس تشريفات. # =المراش- ### || AUTO [مرش]: مال جمع كن وپول بدست آور،- ودر زبان متداول كسى است كه ~~خانه ها را با آب آهك سفيد مى كند وبه او (الطراش) نيز گويند. # =المراشد- ### || AUTO [رشد]: جهت هاى ms1735 راهها ومستقيم آنها، اين كلمه مفرد ندارد مانند ~~محاسن وملايح. # =المراشف- ### || AUTO [رشف]: لبها. # =المراض- ### || AUTO ج مرايض ومراضات [روض]: زمين سخت وسفت در انتهاى دره كه در آن ~~آب جمع شود وفرو نرود. # =المراط- ### || AUTO «سهم مراط»: تير بى پر. # =المراطة- ### || AUTO مويى كه در اثر شانه زدن يا چيدن بريزد. # =المراع- ### || AUTO پيه. # =المراعاة- ### || AUTO [رعي]: مص، عبرت گرفتن، توجه نمودن؛ «مراعاة له»: رعايت بر او؛ ~~«مع مراعاة هذا»: با رعايت وتوجه باين امر. # =المراعف- ### || AUTO [رعف]: بينى واطراف آن. # =المراغ- ### || AUTO زمين ويا جائيكه ستور وچهار پا در آن غلت مى زند. # =المراغة- ### || AUTO مرادف (المراغ) است. # =المرافع- ### || AUTO [رفع]: مرادف (المرفع) نزد مسيحيان است. # =المرافغ- ### || AUTO [رفغ] (ع ا): بيخ دستها ورانهاست. اين كلمه مفرد ندارد. # =المرافق- # [رفق]: مرادف (الرفيق) وبمعناى دوست است. # =المرافق- # [رفق]: قسمتهاى وابسته به خانه بزرگ از قبيل آشپزخانه وگاراژ وآخور ... # ؛ «مرافق الدار»: منافع خانه از قبيل سر چشمه آب ويا چاه ومانند آنها؛ ~~«المرافق العامة»: ### || AUTO منافع عمومى؛ «مرافق البلاد»: آنچه كه مورد انتفاع مردم يك ~~كشور است. # =المراق- ### || AUTO [رق]: «مراق البطن»: قسمتهاى نرم شكم. # =المراقب- ### || AUTO [رقب]: مراقب وديده بان. # =المراقبة- ### || AUTO [رقب]: مصدر است، آزمايش وبازرسى وكشف، سانسور كه از طرف دولت ~~بر مطبوعات وفيلمها قبل از نشر وپخش انجام مى شود. # =المراقة- ### || AUTO [مرق]: پشم بر كنده ومانند آن. # =المراكد- ### || AUTO [ركد]: جاى ومواضع ايستادن انسان وغيره. # =المرام- ### || AUTO ج مرامات [روم]: مطلب ومقصد. # =المرامق- ### || AUTO [رمق]: بد اخلاق، كسيكه از دوستى با تو جز اندكى در قلب او ~~باقى نمانده است. # =المران- ### || AUTO درختى كه از چوب آن نيزه سازند، نيزه هاى محكم. # =المرانة- ### || AUTO واحد (المران) است. # =المراهق- ### || AUTO [رهق]: نوجوانى كه در آستانه بلوغ است؛ «صلى الصلاة مراهقا» ~~نماز را نزديك به آخر وقت خواند. # =المراويد- ### || AUTO [رود]: شتر يا ستورى كه به طويله آمد وشد كند. # =المرايا- ### || AUTO ### || AUTO جمع (المرآة) است وبمعناى آئينه ها مى باشد؛ جمع ~~(المري) است وبمعناى ماده شتران پر شير مى باشد. # =مرأ- ### || AUTO - مرءا [مرأ] الرجل: غذا را چشيد،- الطعام فلانا: غذا بدهن او ms1736 ~~خوشطعم شد وبراى او مفيد بود،- مراءة الطعام: غذا گوارا شد. # =مرئ- # - مراءة الطعام: غذا گوارا شد،- مرا: ### || AUTO مانند زن در آمد يا سخن گفت. # =مرؤ- # - مروءة: با مروت شد،- مراءة الطعام: مرادف (مرئ) مى باشد،- المكان: # آن جاى خوش هوا شد. # =مرأ- ### || AUTO تمريئا [مرأ] ه: به او تعبير (هنيئا ومريئا) گفت يعنى گوارا ~~ونوش جان باشد. # =المرء- ### || AUTO ج رجال من غير لفظه، وسمع مرؤون [مرأ]: انسان، مرد. جمع اين ~~كلمه (رجال) غير از لفظ خود است ونيز (مرؤون) گفته اند. # =المرأى- ### || AUTO [رأي]: ديدگاه. # =المرآب- # [رأب]: كسيكه ماشين خود را تعمير ويا پارك مى كند. # =المرآة- # [رأي]: مرادف (المرأى) است؛ «تخبر عن مجهوله مرآته»: ظاهر او بر باطنش ~~دلالت مى كند. # =المرآة- # ج مراء ومرايا [رأي]: آئينه، وترى كه روى دهانه مسطح عود قرار دارد. # =المرأب- # ج مرائب [رأب]: جايگاه تعمير يا پاركينگ اتومبيلها ودوچرخه ها. # =المرأب- # ج مرائب [رأب]: مرادف (المرأب) است. # =المرأة- ### || AUTO [مرأ]: اسم مرة از مرأ، گوارائى غذا،- ج نساء ونسوة: زن. # =المرؤوس- ### || AUTO [رأس]: كسيكه بر سر او ضربه يا صدمه وارد شده باشد، زير دست ~~رئيس، كسيكه داراى سرى بزرگ باشد. # =المرئي- # [رأي]: منظور، ديده شده. # =المرئي- ### || AUTO [مرأ]: منسوب به (المرء) است. # =المرئيات- ### || AUTO [رأي]: ديده شده ها، ديدنيها. # =المرب- ### || AUTO [رب]: جاى اقامت، جاى جمع شدن، مردى كه مردم را جمع كند. # =المربى- ### || AUTO [ربو] (ط): حلوا، مربا. # =المرباع- ### || AUTO [ربع]: يك چهارم غنيمت جنگى كه سهم رهبر در زمان جاهليت بود، ~~مرد ميان اندام، جائيكه اولين كشت بهار در آن برويد، ماده شترى كه معمولا ~~در بهار مى زايد. # =المربب- ### || AUTO [رب]: كسيكه به او انعام واحسان شده است. # =المربد- ### || AUTO [ربد]: آغل شتران وچهار پايان، فضاى خالى پشت خانه ها كه مورد ~~استفاده ساكنين قرار گيرد،- للتمر: دستگاه خرما خشك كنى. # =المربض- # [ربض]: جاى گرد آمدن روده ها در شكم. # =المربض- ### || AUTO ج مرابض [ربض]: آغل گوسفندان وطويله ستوران، مرادف (المربض) است. # =المربط- # ج مرابط [ربط]: جاى بستن ستوران. PageV01P803 ### || AUTO =المربط- # ج مرابط [ربط]: مرادف (المربط) است. # =المربط- ### || AUTO ج مرابط [ربط]: رسن وزنجير ومانند آن كه ms1737 ستور را با آن بندند. # =المربطة- ### || AUTO ج مرابط [ربط]: مرادف (المربط) است. # =المربع- # مبتلا به تب ربع. # =المربع- # [ربع]: باران بهارى، جائى كه فصل بهار را در آن بگذارنند. # =المربع- # [ربع]: چوبى كه با آن بار را از زمين برداشته وبر ستور قرار دهند. # =المربع- ### || AUTO [ربع] (ه): چيزى كه داراى چهار ضلع يا چهار گوشه باشد، ودر علم ~~حساب عبارت از حاصل ضرب عددى در خود آن عدد مى باشد مثلا نه مربع سه است. # =المربعة- ### || AUTO [ربع]: مرادف (المربع) است. # =المربوب- ### || AUTO [رب]: تربيت شده، بنده وبرده. # =المربوع- ### || AUTO [ربع]: متوسط اندام. # =المربوعة- ### || AUTO [ربع]: «أرض مربوعة»: زمينى كه در آن باران بهارى باريده است. # =المربي- ### || AUTO [ربو]: مربي، تربيت كننده. # =المربيات- ### || AUTO [رب]: چيزهائى كه معمولا با شيره خرما ومانند آن پخته ويا ~~آماده مى شود. # =مرت- ### || AUTO - مرتا الشي ء: آنرا نرم كرد. # =المرت- # مص،- ج أمرات ومروت وأماريت: ### || AUTO بيابان بى گياه؛ «رجل مرت»: مردى كه ابروانش بى موى باشد، «مرت ~~الجسد»: بدن بى مو، «غلام مرت العذار»: نوجوانى كه هنوز بر چهره او موى در ~~نيامده است. # =المرة- # ج مرائر [مر]: مؤنث (المر) است، تلخ،- ج مر وامرار (ن): نوعى بقولات ~~خوردنى، بخيل ونظر تنگ؛ «ابو مرة»: كنيه شيطان است. # =المرة- # ج مر ومرار ومرر ومرور ومرات [مر]: # يكبار انجام دادن كارى؛ «لقيته مرة وذات مرة»: يكبار او را ديدم. # =المرة- ### || AUTO [مر]: مص، لا وتاي ريسمان،- ج مرر وجج امرار: قدرت طناب، نيرو ~~وسختى، استوارى خرد، حالت استمرارى در چيزى،- ج مرار (ع ا): صفرا وبلغم. # =المرتاج- ### || AUTO [رتج]: قفل وكلون درب. # =المرتاح- ### || AUTO [روح]: فا، خوشنود، «مرتاح البال» آسوده خاطر، مطمئن، «مرتاح ~~الضمير» خوشقلب. # =المرتب- ### || AUTO ج مرتبات [رتب]: حقوق ماهانه دريافتى كارمند ويا خدمتگزار. # =المرتبة- ### || AUTO ج مراتب [رتب]: موقعيت، مقام عالي. # =المرتبط- ### || AUTO [ربط]: به: همبسته ومرتبط به ديگرى، متوقف بر او. # =المرتبع- # [ربع]: اقامتگاه در فصل بهار. # =المرتبع- ### || AUTO [ربع]: مرد چهار شانه، ميان اندام. # =المرتج- ### || AUTO [رنج]: «مكان مرتج»: جاى پر از گياه ودرخت. # =المرتحل- ### || AUTO [رحل]: «مرتحل البعير»: جاى پالان بر پشت شتر. # =المرتزق- ### || AUTO [رزق]: ms1738 مفع، رزق وروزى. # =المرتزقة- ### || AUTO [رزق]: جيره خواران، سربازان مزدور براى جنگ با كشورى غير از ~~كشور خودشان. # =المرتع- # [رتع]: شخص پر رو كه بهر چه بخواهد دست زند. # =المرتع- ### || AUTO [رتع]: چراگاه. # =المرتفع- ### || AUTO ج مرتفعات [رفع]: تپه، جاى بلند وعالى. # =المرتفق- ### || AUTO [رفق]: دارنده چيزهاى بسيار. # =المرتقى- ### || AUTO [رقي]: جاى بالا رفتن؛ «مكان صعب المرتقى»: جائيكه بالا رفتن ~~بر آن سخت باشد. # =المرتقع- ### || AUTO [رقع]: جاى وصله زدن بر جامه. # =المرتهن- ### || AUTO [رهن]. مفع، آنچه كه در مقابل چيزى نگهداشته شود،- بالأمر: ~~مقيد ومتعهد به چيزى يا امرى. # =مرث- # - مرثا الشي ء: چيزى را نرم كرد،- الدواء في الماء: دارو را با آب حل ~~كرد،- التمر بيده في الماء: خرما را با دست در آب نرم وله كرد،- الصبي ~~اصبعه: كودك انگشت خود را مكيد، ثدي أمه. # كودك پستان مادرش را مكيد. # =مرث- ### || AUTO تمريثا [مرث] الثريد: تريد را خرد كرد. # =المرثاة- ### || AUTO ج مراث [رثو]: مرثيه ونوحه سرائي بر مرده؛ «المراثي السبع»: ~~هفت قصيده برگزيده از اشعار عرب. # =المرثم- # ج مراثم [رثم]: بينى. # =المرثم- ### || AUTO ج مراثم [رثم]: بينى. # =المرثو- ### || AUTO [رثو]: «رجل مرثو»: مرد كم هوش وسست خرد. # =المرثوم- ### || AUTO [رثم]: «الأنف المرثوم»: بينى شكسته كه از آن خون بيايد. # =المرثية- ### || AUTO ج مراث [رثو]: مرادف (المرثاة) است. # =مرج- # - مرجا ت الدابة: ستور براى چريدن به چراگاه رفت،- الدابة: ستور را به ~~چراگاه روانه كرد،- الكذب: زبان به دروغ گشاد،- لسانه في اعراض الناس: زبان ~~خود را در بد گوئى وغيبت مردم آزاد گذاشت،- السلطان رعيته: سلطان ملت خود ~~را در تباهى وفساد آزاد گذاشت،- الأمر: امر را نابسامان ودر هم بر هم كرد،- ~~الشي ء بالشي ء: # چيزى را با چيز ديگرى مخلوط نمود. # =مرج- ### || AUTO - مرجا الخاتم في الإصبع: انگشتر در انگشت تكان خورد،- الأمر ~~او العهد او الأمانة او الدين: امر يا پيمان يا امانت يا دين نابسامان شد. # =المرج- ### || AUTO مص،- (ج) مروج: چراگاه، مرتع. # =المرجاس- ### || AUTO [رجس]: سنگ يا مانند آن كه بر ريسمانى بسته ودر ميان چاه فرو ~~كنند تا بوسيله آن گودى چاه شناخته شود. # =المرجام- ### || AUTO [رجم]: فلاخن،- من الإبل: شترى كه ms1739 سريع وشتابان رود. # =المرجان- # [مرج]: دانه هاى ريز مرواريد، ريشه هاى سرخ رنگ مانند انگشتان دست كه از ~~دريا رويد (مرجان)، نوعى گياه است از رسته (القاتيات) داراى برگهاى تخم ~~مرغى ومستطيل وگلهاى ريزى كه در بهار باز مى شود نام ديگر آن (قلنسوة ~~الراهب) است،- الياباني (ن): گونه اى ديگر از رسته PageV01P804 ### || AUTO (القاتيات) است كه برگهاى آن هميشه سبز ودر باغچه ها گسترده ~~است. اين گياه در اروپا وآسياى غربى بويژه شمال سوريه موجود است ولى برگهاى ~~آن دوام ندارد. # =المرجانة- ### || AUTO يك دانه مرجان. # =المرجب- ### || AUTO [رجب]: مفع، مردى كه از او بترسند، بزرگوار. # =المرجح- ### || AUTO [رجح]: مفع، محتمل؛ «من المرجح أن»: ترجيح داده مى شود كه ... # =المرجس- ### || AUTO [رجس]: «بعير مرجس»: شترى كه بسيار از حنجره خود صدا در آورد. # =المرجع- ### || AUTO [رجع]: جاى برگشتن، پائين كتف،- ودر علم شيمى بمعناى جسمى است ~~كه اوكسيژن را از جسم ديگر گرفته وبه آن چيزهاى ديگرى افزوده مى شود، هيئتى ~~ويژه از دولت، مصدر؛ «مراجع البحث او الكتاب»: مصادر ومنابع بحث وبا كتاب؛ ~~«كان مرجع هذا الشي ء الى»: بازگشت آن چيز به ... بود. # =المرجفة- ### || AUTO [رجف]: دستگاه زلزله سنج. # =المرجل- # ج مراجل [رجل]: ديگ، تانكر آب، شانه. # =المرجل- ### || AUTO [رجل]: مشك پر از مى،- من النسيج ونحوه: پارچه ومانند آن كه بر ~~روى آن نقوش وتصاوير باشد. # =المرجم- ### || AUTO [رجم] من الرجال: مرد نيرومند؛ «فرس مرجم»: اسبى كه گامهاى ~~محكم بردارد. وسمهايش را بر زمين كوبد. # =المرجوحة- ### || AUTO ج مراجيح [رجح]: تاب بازى كودكان،- عند العامة: ودر زبان ~~متداول بمعناى گهواره كودك است. # =المرجوع- ### || AUTO ج مراجيع [رجع]: پاسخ نامه، خالى كه دوباره بر روى آن خال كوبى ~~شده باشد؛ «ليس لهذا البيع مرجوع»: اين معامله قطعى است. # =المرجوعة- ### || AUTO ج مراجيع [رجع]: پاسخ نامه، خالى كه دوباره بر روى آن خال ~~كوبيده باشند. # =مرح- # - مرحا ت المرأة البيت: زن زمين خانه را جاروب كرد وآن را با روغن مالى ~~جلا داد. # =مرح- # - مرحا الرجل: شادمانى وخورسندى او بسيار شد وناز كرد،- مرحانا السحاب: ~~ابر باريد،- الزرع: زمين ms1740 سبز وپر از گياه شد وخوشه گياه بيرون آمد،- ت ~~عينه: چشم او ناراحت شد وبسيار اشك ريخت،- ت العين بمائها وقذاها: چشم آب ~~وچركى خود را بيرون ريخت. # =مرح- # تمريحا [مرح] الرجل: بسوى جنگ رفت،- المزادة الجديدة: توشه دان نو را پر ~~از آب كرد تا در زهاى آن بسته شود وآب از آن تراوش نكند،- البر: گندم را ~~پاك كرد،- المهر: كره اسب را رام كرد،- الجلد: ### || AUTO پوست را روغن مالى كرد. # =المرح- # نظافت زمين خانه با پودر وآب. # =المرح- # خوشحالى ونشاط بيش از حد، تكبر وخود بزرگ بينى، ريخت وپاش وبى خيالى در زندگى. # =المرح- ### || AUTO ### || AUTO ج مرحى ومراحى: آنكه خوشحال وبا نشاط وبا ناز ~~وتكبر باشد. # =المرحى- # [رحو]: قسمت عمده وبيشتر جنگ. # =مرحى- ### || AUTO [مرح]: كلمه تعجب است كه به تيرانداز هنگام زدن بهدف گويند. # =المرحاض- ### || AUTO ج مراحيض [رحض]: دستشوئى، مستراح، چوبى كه با آن جامه را هنگام ~~شستشو بكوبند ودر زبان متداول به آن (المخباط) گويند. # =المرحاضة- ### || AUTO ### || AUTO [رحض]: مرادف (المرحضة) است وبمعناى لگن دستشوئى ~~يا وضوء مى باشد. # =مرحب- ### || AUTO مرحبة [رحب ومرحب] فلانا وبه: به او مرحبا گفت يعنى خوش آمدى،- ~~ه: او را به نعمت فرا خواند،- الله فلانا: خداوند به او فراخى وفراوانى داد. # =المرحب- ### || AUTO [رحب]: فراخ در زندگى، ودر خوش آمد گوئى «مرحبا بك» گويند؛ ~~«اهلا ومرحبا»: نزد قومى آمدى وبفراخ رسيدى پس خوشباش؛ «لا مرحبا بك» در ~~نفرين بكار برده مى شود يعنى بتو خوش نگذرد. # =المرحة- # [مرح]: اسم نوع است از مرح، انبار كشمش ومانند آن. # =المرحضة- ### || AUTO [رحض]: ظرف يا لگن وضوء. # =المرحل- ### || AUTO من الإبل: شترى كه بر پشت آن رحل (جهاز) بسته اند،- من الثياب: ~~جامه اى كه نقش روى آن بسان جهاز شتر باشد. # =المرحلة- ### || AUTO ج مراحل [رحل]: مسافتى كه مسافر در يك روز مى پيمايد، فترت ~~وفاصله. # =المرحم- ### || AUTO ### || AUTO [رحم]: مرادف (المرحوم) است كسى كه برحمت خدا رفته است. # =المرحمة- # ج مراحم [رحم]: مرادف (الرحمة) است بمعناى بخشش وآمرزش. # =المرحوم- # [رحم]: مرده، كسى كه فوت شده است. # =المرحي- ### || AUTO [رحو]: آسيا ساز. # =مرخ- # - مرخا ms1741 جسده بالدهن: بدن خود را روغن مالى كرد. # =مرخ- # - مرخا العرفج: چوب وبرگ بارهنگ آبى رشد كرد وسبز وخرم شد. # =مرخ- ### || AUTO تمريخا [مرخ] ه: او را روغن مالى كرد،- العجين: آب خمير را ~~زياد كرد تا اينكه نرم شد. # =المرخ- # مص، درختى است نرم ونازك وقابل اشتعال. # =المرخ- ### || AUTO آنكه بر تن خود روغن بسيار مالد، احمق،- من الشجر: درخت نرم ونازك. # =المرخاء- ### || AUTO [مرخ]: ماده شترى كه تند وتيز راه رود. # =المرخرخ- ### || AUTO [رخرخ]: چيزى نرم وتازه. # =المرخم- # [رخم]: «دجاجة مرخم»: مرغ تخم گذار كه بر روى تخم خود نشسته باشد. # =المرخم- ### || AUTO [رخم]: مفع، ودر زبان متداول بر كسى كه سبيلهايش آويزان است ~~اطلاق شود. # =المرخمة- # [رخم]: «دجاجة مرخمة»: # مرغ تخم گذار كه بر روى تخم خود نشسته PageV01P805 ### || AUTO باشد. # =المرخمة- ### || AUTO [رخم]: مؤنث (المرخم) است؛ «الدار المرخمة»: خانه اى كه با سنگ ~~مرمر فرش شده باشد. # =مرد- # - مردا الغصن: پوست شاخه درخت را كند، شاخه را كند،- الشي ء: چيزى را نرم ~~نمود وجلا داد،- الشي ء فى الماء: # چيزى را در آب گردانيد تا محو شد،- الدابة: ستور را بشدت راند،- فلانا: # آبروى او را برد،- الملاح السفينة: كشتيبان با چوب (پارو) كشتى را براه ~~انداخت،- مرودا: نا فرمانى وگردنكشى كرد، از حدود خود تجاوز كرد،- على ~~النفاق ونحوه: # حالت نفاق ومانند آن بخود گرفت. # =مرد- # - مردا ومرودة الغلام: نوجوان تا مدتى چهره او بى مو بود وسپس ريش در ~~آورد،- الرجل: همواره غذاى شير وخرما خورد. # =مرد- # - مرادة ومرودة: نافرمانى وگردنكشى كرد، از حد خود تجاوز كرد. # =مرد- # - تمريدا وتمرادا [مرد] الغصن: شاخه درخت را از برگ تهى كرد،- البناء: ### || AUTO ساختمان را ساخت وآراسته كرد، ساختمان را بلند ساخت،،- للحمام: ~~براى پرنده لانه وآشيانه ساخت. # =المرد- # ج مراد [رد]: فا، خشمناك، مردى كه مسافرت يا مجرد بودن او طولانى شده ~~است، شترى كه بسيار آب آشامد. # =المرد- # [رد]: منسوب به ... آنچه كه بدان قصد شود؛ «مرده الى كذا» برگشتن او به ... # ؛ «لا مرد له»: مقاومت نمى كند. # =المرد- ### || AUTO [رد] من الرجال: مرد پر حركت وكوشا. # =المردى- ### || AUTO ج مراد [ردي]: صخره اى ms1742 كه با آن سنگ را شكنند، روپوش وملافه. # =المرداء- ### || AUTO [مرد]: مؤنث (الأمرد) است،- ج مراد: درخت بى برگ، سر زمين باير ~~وبى گياه، شن زارى كه در آن گياهى نباشد. # =المرداة- ### || AUTO ج مراد [ردي]: صخره اى كه با آن سنگ را بشكنند، دايره جنگ بسان ~~آسيا، ملافه وپوشش. # =المردام- ### || AUTO [ردم]: آنچه كه در آن خير ويا سودى نباشد. # =المردة- ### || AUTO [رد]: فائدة. # =المردد- ### || AUTO [رد]: سرگردان وسرگشته. # =المردع- ### || AUTO [ردع]: آنكه از كارى نااميد برگردد، تنبل، كوتاه قامت، آنكه ~~اثرى از بوى خوش در او باشد. # =المردقوش- ### || AUTO ### || AUTO (ن): نام گياهى است كه بفارسى آنرا (مرزنگوش) ~~خوانند كه خاصيت پزشكى دارد، وبمعناى زعفران نيز مى باشد. # =المردن- ### || AUTO [ردن]: دوك. # =المردود- ### || AUTO [رد]: مفع، متضاد كلمه (المقبول) است؛ «رأي مردود»: غير قابل ~~قبول، آنكه مسافرت يا دوره مجرد بودنش طولانى شده باشد؛ «مردود او عائد آلة ~~ما»: در علم فيزيك بمعناى نسبت نيروى حاصل از ابزارى به نيروى مستهلك آن ~~است كه همواره كمتر از يك مى باشد. # =المردودة- ### || AUTO [رد]: مؤنث (المردود) است، تيغ سلمانى كه در ميان دسته خود ~~برگردانيده مى شود. # =المردون- # (ردن): «خيط مردون»: جاى گره زدن ريسمان. # =المردي- ### || AUTO ج مرادي [ردي ومرد]: چوب يا پارو كه با آن كشتيبان كشتى خود را ~~راه مى برد. # =المرذى- ### || AUTO [ردي]: بچه سر راهى، بچه نامشروع. # =المرذل- ### || AUTO [رذل]: كسى كه دوست ويا ستور او فرو مايه وپست باشد. # =مرر- # - تمريرا [مر] الشي ء: چيز را بر روى زمين گسترانيد، آن چيز را تلخ كرد. # =مرز- ### || AUTO - مرزا ه: با نوك انگشتان او را نيشگون نرم گرفت،- الشي ء: ~~آنرا بريد وقطع كرد. # =المرزاح- ### || AUTO ج مرازيح [رزح] من الإبل: شتر بسيار لاغر كه توان حركت ندارد. # =المرزأ- ### || AUTO ج مرزؤون [رزأ]: بخشنده ونيكوكار، «المرزؤون»: مردمى كه ~~نيكوترين افراد آنها مرده باشند. # =المرزئة- ### || AUTO [رزأ]: پيشامد سخت وناگوار. # =المرزبان- # ج مرازبة عند الفرس: پيشوا ورئيس نزد ايرانيان (مرزبان) - اين كلمه فارسى است- # المرزبة- ### || AUTO عند الفرس: رياست وپيشوائى. # =المرزة- # (ح): نام پرنده اى شكارى كه موش وخرگوش را ms1743 شكار مى كند. نام ديگر آن ~~(العقيب) است. # =المرزة- ### || AUTO [رز]: شاليزار، جاى پر برنج، انبار برنج. # =المرزتان- ### || AUTO دو برآمدگى روى نرمه هر دو گوش. # =المرزح- ### || AUTO ج مرازح [رزح]: چوب دو شاخه كه زير درخت انگور نهند وآن را از ~~زمين بلند كنند. # =المرزحة- ### || AUTO ج مرازح [رزح]: مرادف (المرزح) است. # =المرزز- ### || AUTO [رز] من الطعام: غذائيكه با برنج تهيه شده باشد. # =المرزم- # [رزم]: شير كه بر روى شكار خود قرار گرفته باشد. # =المرزم- ### || AUTO [رزم]: آنچه كه چيزى را با آن بندند مانند ريسمان. # =المرزمان- ### || AUTO [رزم] (فك): دو ستاره اند از ستاره هاى باران. # =المرزنجوش- ### || AUTO (ن): مرادف (المردقوش) وگياه مرزنگوش است. (فارسى) است. # =المرزوق- ### || AUTO [رزق]: مفع، خوش شانس. # =مرس- # - مرسا الدواء: دارو را به آب ريخت وبا دست آنرا ماليد تا ذوب شد،- الصبي ~~اصبعه: كودك انگشت خود را در دهان برد وآنرا ليسيد ويا مكيد،- يده ~~بالمنديل: دست خود را با دستمال پاك كرد،- حبل البكرة: # ريسمان چرخ چاه از مجراى خود در آمده وبر يكى از دو طرف چرخ چاه افتاد. PageV01P806 ### || AUTO =مرس- # - مرسا الرجل: كارهاى سخت را پيگيرى وچاره جوئى كرد،- ت البكرة: ### || AUTO ريسمان چرخ چاه از مجراى خود بيرون مىمد وبر روى يكى از دو طرف ~~چرخ مىفتاد. # =المرس- ### || AUTO ج أمراس: مرد پيگير وچاره جو در كارها، آزموده جنگى، ريسمان ~~چرخ كه از مجراى خود بيرون آيد. # =المرسى- ### || AUTO ج مراس [رسو]: بندر ولنگرگاه كشتى. # =المرساة- ### || AUTO ج مراس [رسو]: لنگر كشتى؛ «القى مراسيه»: اقامت كرد، ماند. # =المرسال- ### || AUTO ج مراسيل: تير كوچك، فرستاده وپيك؛ «ناقة مرسال»: ماده شترى كه ~~نرم راه رود. # =المرسة- ### || AUTO ج مرس وجج أمراس: ريسمان؛ «امراس المركب»: طنابهاى كشتى، ودر ~~زبان متداول بمعناى ريسمان باريك است. # =المرسح- ### || AUTO ج مراسح [رسح]: جايگاه ويژه نمايش ويا رقص وبازى. # =المرسل- ### || AUTO ج مرسلون [رسل]: فرستاده شده، برانگيخته وپيامبر، قابل توجيه؛ ~~«الكتاب المرسل اليه»: نامه فرستاده شده به او. # =المرسلات- ### || AUTO [رسل]: بادها ويا فرشتگان ويا اسبان. # =المرسلة- ### || AUTO ج مرسلات [رسل]: مؤنث (المرسل) است، گردن بند بلند كه بر روى ms1744 ~~سينه قرار گيرد. # =المرسم- ### || AUTO [رسم]: دست آورده هنرمند. # =المرسن- # ج مراسن [رسن] من الدابة: جاى بستن رسن بر ستور. # =المرسن- ### || AUTO ج مراسن [رسن]: مرادف (المرسن) است. # =المرسنك- ### || AUTO سرب سوزان كه وزن آن بسيار سنگين است ودر زبان متداول با آن ~~ضرب المثل مى زنند ومى گويند؛ «فلان أثقل من المرسنك». فلانى از مرسنگ ~~سنگين تر است- اين كلمه فارسى است. # =المرسوم- ### || AUTO ج مراسيم ومراسم [رسم]: مفع، نامه، نامه رسمى، دستور كتبى از ~~قوه اجرائيه؛ «مرسوم جمهورى»: دستور رياست جمهور. # =مرش- ### || AUTO - مرشا وجهه: صورت او را چنگ زد يا گاز گرفت، صورت او را با ~~انگشتان خود بسان نيشگون گرفت،- ه: با گفتار خود او را آزار داد،- الماء: ~~آب جارى شد،- الحائط: ديوار را گچ كارى كرد. # =المرش- # مص، ودر زبان متداول اسم است از مرش الحائط،- ج مروش وامراش: ### || AUTO زمينى كه بر روى آن باران آمده است، زمينى كه آب باران در آن ~~بسرعت روان مى شود. # =المرشاء- ### || AUTO مؤنث (الأمرش) است، هر جانور گزنده، زمين پر از انواع گياه. # =المرشة- ### || AUTO [رش]: آب پاش. # =المرشح- # [رشح]: نمد زين، پارچه عرق گير ستور. # =المرشح- ### || AUTO [رشح]: نامزد نمايندگى مجلس يا هر سمت ومنصب ديگرى؛ «مرشح ~~«الضابط»: درجه اى نظامى است. # =المرشحة- ### || AUTO [رشح]: مرادف (المرشح) است. # =المرشد- ### || AUTO [رشد]: راهنماى مذهبى، راهنماى نظامى، مرشد وهدايت كننده ~~وآموزش دهنده، اندرزگو. # =المرشدة- ### || AUTO ج مرشدات [رشد]: مؤنث (المرشد) است. # =المرشف- ### || AUTO ج مراشف [رشف]: دستگاه مكيدن يا كشيدن آب. # =المرصاد- ### || AUTO ج مراصيد [رصد]: رصد خانه، راه؛ «وقف بالمرصاد»: براى مراقبت ~~چيزى ايستاد، «وقف له بالمرصاد»: مراقب او شد تا بوى آسيب رساند. # =المرصافة- ### || AUTO [رصف]: پتك، چكش بزرگ. # =المرصد- ### || AUTO ج مراصد [رصد]: رصد خانه، مكان مراقبت؛ «المرصد الجوي»: ~~ايستگاه هواشناسى؛ «مراصد الحيات»: كمينگاه مار. # =المرصع- ### || AUTO [رصع]: مفع، «تاج مرصع بالجواهر»: تاج جواهر نشان. # =المرصن- ### || AUTO [رصن]: آهنى كه با آن ستور را داغ كنند. # =المرصود- # [رصد]: مفع؛ «مكان مرصود»: ### || AUTO زمينى كه در آن يكبار باران آمده است. # =المرصوص- ### || AUTO [رص] من البنيان: ساختمان محكم واستوار. # =مرض- # - مرضا ومرضا: بيمار ms1745 شد. # =مرض- # تمريضا [مرض] ه: او را درمان واز وى پرستارى نمود، او را بيمار كرد،- ~~البر: گندم را پخش كرد،- فى الأمر: ### || AUTO تنبلى وناتوانى كرد وكار را انجام نداد. # =المرض- # ج أمراض: بيمارى. # =المرض- # ج أمراض: مرادف (المرض) است. # =المرض- ### || AUTO ج مراض: بيمار. # =المرضاح- ### || AUTO [رضح]: سنگى كه با آن چيزى را بكوبند ويا خرد كنند. # =المرضاخ- ### || AUTO ج مراضيخ [رضخ]: مرادف (المرضاح) است. # =المرضافة- ### || AUTO [رضف]: ابزارى كه با آن داغ كنند. # =المرضة- # بيمارى؛ «به مرضة شديدة»: # بيمارى سختى دارد. # =المرضة- # [رض] (ط): خرماى هسته گرفته كه در شير خيسانيده باشند. # =المرضة- ### || AUTO [رض]: مرادف (المرضة) است، ابزار كوبيدن وخرد كردن. # =المرضخة- ### || AUTO [رضخ]: مرادف (المرضاخ) است. # =المرضع- ### || AUTO [رضع]: زنيكه كودك شيرخواره داشته باشد. # =المرضعة- ### || AUTO ج مرضعات ومراضع [رضع]: زنيكه پستان خود را بدهان كودك گذارد. # =المرضو- # [رضو]: «شي ء مرضو»: ### || AUTO رضايتبخش. # =المرضوض- ### || AUTO [رض]: مفع كوفته شده، له شده. # =المرضوف- ### || AUTO [رضف] (ط): گوشت كه بر روى سنگ داغ بريان شود. # =المرضوفة- # [رضف]: نوعى غذا كه از PageV01P807 ### || AUTO گوشت سرخ شده در شكنبه آماده كنند. # =المرضوم- ### || AUTO «بيت مرضوم»: خانه ساخته شده از سنگ. # =المرضي- # [رضو]: قناعت پيشه، مستحب، كافى. # =المرضي- ### || AUTO [رضو]: «شي ء مرضي»: چيز رضايتبخش، مورد رضايت. # =مرط- # - مرطا الشعر أو الريش: موى يا پر را كند،- ه: آنرا پاره كرد،- مرطا ~~ومروطا الرجل: شتاب كرد،- فلانا: او را جا ومكان داد. # =مرط- # - مرطا: كم مو شد. # =مرط- ### || AUTO تمريطا [مرط] الشعر أو الريش: موى يا پر را كند،- الثوب: ~~آستينهاى جامه را كوتاه كرد وآنرا بصورت نيم تنه در آورد. # =المرط- ### || AUTO ج مروط: جامه ندوخته، عباى پشمى وروپوش. # =المرطى- ### || AUTO «فرس مرطى»: اسب تندرو. # =المرطاء- ### || AUTO مؤنث (الأمرط) است؛ «شجرة مرطاء»: درخت بى برگ. # =المرطاب- ### || AUTO [رطب]: دستگاه رطوبت سنج ونام ديگر آن (ميزان الرطوبة) يا ~~هيگرومتر است. # =المرطبات- ### || AUTO [رطب]: آب ميوه ومانند آن از نوشيدنيها. # =المرطبان- ### || AUTO ظرفى كه براى نگهدارى دارو ويا رب ومانند آن استفاده كنند. # =مرع- # - مرعا رأسه بالدهن: سر خود را روغن مالى كرد،- شعره: موى خود را افشان ~~كرد.،-- مراعة المكان: زمين سر سبز وپر بار شد. # =مرع- # - مرعا ms1746 الرجل: در ناز ونعمت افتاد، برخوردار شد،- المكان: جاى سبز وبارور شد. # =مرع- ### || AUTO - مراعة الرجل: متنعم وبرخوردار شد. # =المرع- # ج أمرع وأمراع: علف وگياه. # =المرع- ### || AUTO «رجل مرع»: شخصى كه بدنبال گياه وعلف باشد. # =المرعى- ### || AUTO [رعي]: مص،- ج مراع: گياه وعلف، چراگاه. # =المرعاة- ### || AUTO [رعي]: چراگاه، مرتع. # =المرعبب- ### || AUTO [رعب]: روغنى كه از آن چربى تراوش شود. # =المرعة- # پيه وچربى،- ج مرع ومرعان: # (ح): پرنده اى بسان كبك است (آبچليك). # =المرعة- ### || AUTO ج مرع ومرعان (ح): مرادف (المرعة) است. # =المرعز- ### || AUTO [مرعز]: كرك بز، پشم نرم. # =المرعزى- # [مرعز]: مرادف (المرعز) است. # =المرعزى- ### || AUTO [مرعز]: مرادف (المرعز) است. # =المرعزاء- ### || AUTO [مرعز]: مرادف (المرعز) است. # =المرعش- # [مرعش] (ح): كبوتر سفيد رنگ كه در هوا مى چرخد. # =المرعش- ### || AUTO [رعش] (ح): مرادف (المرعش) است. # =المرعوي- # [رعو]: كسيكه از جهل ونادانى باز ايستد. # =المرعي- ### || AUTO [رعي]: آنچه كه چريده شده ويا چريده مى شود؛ «مرعي الإجراء» ~~مورد اقدام قرار گرفته، باجراء در آمده. # =مرغ- # - مرغا البعير: شتر بزاق دهان خود را بيرون ريخت،- الحيوان العشب: ستور ~~گياه را خورد،- فى العشب: ستور در ميان علفها ماند تا بچرد. # =مرغ- # - مرغا عرضه: آبرويش لكه دار شد. # =مرغ- ### || AUTO تمريغا وتمراغا [مرغ] ه في التراب: آنرا بخاك ماليد،- العرض: ~~آبرويش را لكه دار كرد،- رأسه: سر خود را روغن بسيار ماليد. # =المرغ- # مص، آب دهان. # =المرغ- ### || AUTO من الشعر: موى بسيار روغن پذير. # =المرغاء- ### || AUTO مؤنث (الأمرغ) است. # =المرغاة- ### || AUTO [رغو]: كفگير. # =المرغة- ### || AUTO اسم مرة از (مرغ) است، باغچه، گلستان. # =المرغف- ### || AUTO [رغف]: «وجه مرغف»: چهره وصورت كلفت. # =المرغم- ### || AUTO ج مراغم [رغم]: بينى مرادف (المرغم) است. # =المرغمة- ### || AUTO ج مراغم [رغم]: ناپسندى، اكراه وناچارى. # =المرغوب- ### || AUTO [رغب]: مفع؛ «غير مرغوب فيه» نامرغوب، «شخص غير مرغوب فيه»: ~~كسيكه حضور او در شهرى مورد قبول نيست، نامطلوب. # =المرفاع- ### || AUTO [رفع] (اع): دستگاه مسافت سنج پرش اسلحه گرم، جرثقيل. # =المرفال- ### || AUTO [رفل] من الرجال: مردى كه با ناز وتكبر راه رود وهمين كلمه ~~براى زن نيز بكار مى رود. # =المرفأ- # ج مرافئ [رفأ] من البحر: بندر. # =المرفأ- ### || AUTO ج مرافئ [رفأ] من البحر: بندر ولنگرگاه كشتى. # =المرفخ- ### || AUTO [رفخ]: «رغيف مرفخ»: نان ناخنى. # =المرفد- # ج مرافد ms1747 [رفد]: كمك ويارى. # =المرفد- # ج مرافد [رفد]: مرادف (المرفد) است. # =المرفد- ### || AUTO ج مرافد [رفد]: قدح بزرگ. # =المرفشة- ### || AUTO [رفش]: بيل. # =المرفض- # ج مرافض [رفض] من الوادي: ### || AUTO مجراى آب در ميان دره. # =المرفع- # [رفع] عند المسيحيين: عيد روزه مسيحيان. # =المرفع- ### || AUTO [رفع]: آنچه بوسيله آن چيزى را بردارند وبلند كنند، جرثقيل. # =المرفعة- ### || AUTO ج مرافع [رفع]: دستگاه بالا بر، ديلم. # =المرفق- # [رفق]: مفع؛ «مرفق به»: پيوست آن. # =المرفق- # [رفق]: آنكه كفايت هر كارى را داشته باشد. # =المرفق- # ج مرافق [رفق]: آنچه كه با آن بالا روند،- (ع ا): آرنج انسان. # =المرفق- # ج مرافق [رفق]: آنچه كه از آن بهره مند شوند. # =المرفق- ### || AUTO ج مرافق [رفق] (ع ا): مرادف (المرفق) وبمعناى آرنج است، آنچه ~~كه بوسيله آن بالا روى، بالش. # =المرفقة- # [رفق]: بالش. PageV01P808 ### || AUTO =المرفو- ### || AUTO [رفو]: «ثوب مرفو»: پيراهن اصلاح شده كه دوباره دوخته شود. # =المرفوض- # [رفض]: متروك، دور انداخته. # المرفوع ### || AUTO [رفع]: مفع، گونه اى دويدن،- من الكلام: گفتار با صداى بلند؛ ~~«الحديث المرفوع»: در نزد محدثين حديثى است كه به پيامبر مى رسد. # =مرق- # -- مرقا القدر: آب خورش را در ديگ زياد كرد،- الجلد: پشم پوست را كند،- ~~الطائر: پرنده فضله انداخت،- ه بالرمح: با نيزه او را زد،-- مروقا السهم من ~~الرمية: تير به هدف خورد واز آن خارج شد،- من الدين: # گمراه واز دين خارج شد،- فلان در زبان متداول بمعناى از يكسو بسوى ديگر ~~عبور كرد مى باشد. # =مرق- # - مرقا ت البيضة: تخم مرغ فاسد شد وداخل آن بصورت آب در آمد،- ت النخلة: ~~بار درخت خرما پس از بزرگ شدن فرو ريخت. # =مرق- ### || AUTO تمريقا [مرق] القدر: آب خورش ديگ را زياد كرد. # =المرق- # مص،- ج امراق، پشم از هم گسسته، پشم يا پوست فاسد وبد بو، خار خوشه ~~گياهان. # =المرق- # پشم يا پوست فاسد وبد بو. # =المرق- ### || AUTO (ط): آبگوشت، سوپ، خورش. # =المرقى- ### || AUTO ج مراق [رقي]: درجه ومرتبه. # =المرقاة- # ج مراق [رقي]: نردبان، پله. # =المرقاة- ### || AUTO ج مراق [رقي]: نردبان، آسانسور كه نام ديگران (المصعد) است. # =المرقاق- # [رق]: آنچه كه با آن نان را هنگام پخت نازك كنند. # =المرقأة- # [رقأ]: مرادف (المرقأة) است. # =المرقأة- ### || AUTO [رقأ]: نردبان، ms1748 پله. # =المرقب- # ج مراقب [رقب]: برج ديده بانى. # =المرقب- ### || AUTO [رقب]: دوربين قوى، تلسكوب. # =المرقبة- ### || AUTO ج مراقب [رقب]: مرادف (المرقب) است. # =المرقة- ### || AUTO (ط): مرادف (المرق) است. # =المرقد- # [رقد] (طب): داروى خواب آور مانند مورفين، راه روشن وهويدا. # =المرقد- # ج مراقد [رقد]: خوابگاه،- الأخير: ### || AUTO گور، قبر. # =المرقعان- ### || AUTO [رقع]: احمق وبى شرم. # =المرقق- ### || AUTO [رق]: نان پهن ونازك. # =المرقم- ### || AUTO ج مراقم [رقم]: قلم، اتو، هر ابزار نوشتن ويا نقاشى. # =المرقوق- ### || AUTO [رق]: نان نرم، نان لواش. # =المرقوم- ### || AUTO [رقم]: مفع؛ «المبلغ المرقوم اعلاه»: مبلغ نوشته بالا با عدد؛ ~~«كتاب مرقوم»: كتاب نوشته شده وخوشخط وخوانا؛ «ثور مرقوم القوائم»: گاوى كه ~~روى پاهاى آن خطوط سياهرنگ باشد. # =المرقومة- ### || AUTO [رقم]: مؤنث (المرقوم) است؛ «ارض مرقومة»: زمين كم گياه. # =مرك- ### || AUTO تمريكا [مرك] ه: علامت بر آن زد. # =المركاض- ### || AUTO [ركض]: بسيار دونده. # =المركب- # [ركب]: مص، وسيله اى كه در خشكى يا دريا بر آن سوار شوند. # =المركب- ### || AUTO [ركب]: مفع، تأليف شده وآماده شده؛ «مركب من عدة أجزاء» از چند ~~جزو تشكيل شده است، اصل ونژاد؛ «مركب النقص»: عقده حقارت، خود كم بينى؛ ~~«مركب التفوق»: خود بزرگ بينى؛ «الجهل المركب»: آنست كه شخص نادان نداند كه ~~نادان است. # =المركبات- ### || AUTO [ركب]: وسايل چرخدار كه با آن بار حمل مى كنند، برخى از اين ~~وسايل با اسب واستر وبرخى با نيروى بخار يا برق مورد استفاده قرار مى گيرد. # =المركبة- ### || AUTO [ركب]: يك مركب. # =المركز- # ج مراكز [ركز]: جايگاه ويا موقعيت شخص يا فرماندار، وسط دايره، وسط؛ ~~«المركز التجاري والصناعي»: مركز بازرگانى ويا صنايع، مقر؛ «مركز الشركة، ~~ومركز الإدارة»: جاى اصلى شركت ويا اداره، ايستگاه؛ «مركز التوليد ~~الكهربائى»: # ايستگاه توليد برق؛ «مركز الشرطة او البوليس»: قرار گاه پليس، كلانترى؛ ~~«مراكز الأسنان»: ### || AUTO جاى بر آمدن دندان. # =المركزي- ### || AUTO [ركز]: منسوب به (المركز) است، «السلطة المركزية»: تمركز ~~اختيارات وقوا كه مشرف بر كليه امور كشور باشد. # =المركزية- ### || AUTO [ركز]: قرار دادن قدرت در دست يك شخص يا يك هيأت براى اداره ~~امور كشور. # =المركض- ### || AUTO ج مراكض [ركض]: ابزارى كه با آن آتش ms1749 را بر هم زنند وروشن ~~كنند،- من القوس: لبه واطراف كمان؛ «مراكض الحوض»: لبه واطراف حوض. # =المركضة- # [ركض]: «قوس مركضة»: # كمانى كه تير بسرعت از آن خارج شود. # =المركضة- ### || AUTO [ركض]: كناره ى كمان، اسبى كه با پاى خود زمين را بكند. # =المركل- # ج مراكل [ركل]: راه، آن قسمت از دو طرف ستور كه پاى سوار با آن برخورد كند. # =المركل- ### || AUTO ج مراكل [ركل]: پاى شخص سوار. # =المركم- ### || AUTO (ف):! دستگاه مولد نيروى برق، باطرى ماشين. # =المركن- # ج مراكن [ركن]: لگن رختشوئى ومانند آن. # =المركن- ### || AUTO [ركن]: متين ومحكم؛ «رجل مركن»: مرد درشت اندام. اين تعبير در ~~زبان متداول رايج است. # =المركوب- ### || AUTO ج مراكيب [ركب]: مفع، آنچه بر آن سوار شوند. # =المركوض- # [ركض]: «فرس مركوض»: ### || AUTO اسبى كه وادار به شتاب رفتن شده است. # =المركوم- ### || AUTO [ركم]: «سحاب مركوم»: ابر متراكم وبر هم نشسته. # =المركومة- ### || AUTO [ركم]: «ناقة مركومة»: ماده شتر فربه. # =المركيز- ### || AUTO لقبى است اشرافى از كنت بالاتر واز دوك پائين تر- اين كلمه ~~ايتاليائى است-. # =المرمى- # [رمي]: مص،- ج مرام: جاى تيراندازى،- فى لعب كرة القدم: جاى PageV01P809 ~~فرستادن وانداختن توپ در بازى فوتبال. ### || AUTO ؛ «حارس المرمى»: دروازه بان؛ «مرمى النظر» ديد چشم؛ «كلام ~~بعيد المرامي»: گفتارى كه اغراض دور ودرازى دارد. # =المرمى- ### || AUTO ج مرام [رمي]: ابزار تيراندازى. # =المرماة- ### || AUTO [رمي]: تير كوچك وباريك. # =المرماش- ### || AUTO ج مراميش [رمش]: كسى كه هنگام نگاه كردن چشم خود را بسيار حركت دهد. # =المرمة- # [رم]: لب هر جانور شكافته سم. # =المرمة- ### || AUTO [رم]: مرادف (المرمة) است. # =المرمد- # [رمد]: كسى كه چشم درد داشته باشد. # =المرمد- # [رمد]: مرادف (المرمد) است. # =المرمد- ### || AUTO [رمد]: بريانى كه در آتش بريان شده باشد. # =مرمر- ### || AUTO مرمرة [مرمر]: خشمگين شد،- الماء: آب را بر روى زمين روان ~~كرد،- الشي ء: تلخ شد. # =المرمر- ### || AUTO [مرمر]: سنگ مرمر، انار پر آب، مرمر سفيد رنگ. # =المرمرة- ### || AUTO [مرمر]: باران بسيار، يك قطعه مرمر. # =المرمريس- ### || AUTO نرم، سفت، بلاى سخت، گردن بلند. # =المرمس- ### || AUTO [رمس]: جاى قبر، گور. # =المرمش- ### || AUTO [رمش]: كسيكه چشمان او تباه شده است. # =المرمنة- ### || AUTO [رمن]: انارستان- باغ انار. # =المرمود- ### || AUTO [رمد]: «زيتون مرمود»: زيتونى كه براى شيرين ms1750 شدن در خاكستر ~~نهاده شده باشد. # =المرمورة- ### || AUTO [مرمر]: زن نرم ونازك اندام. # =المرموس- ### || AUTO [رمس]: شخصى كه بر او سنگ پرتاب شده باشد. # =المرموق- ### || AUTO [رمق]: مفع، با شخصيت، مرد نمونه. # =المرميس- ### || AUTO (ح): كركدن. # =مرن- # - مرونة ومرونا ومرانة: در عين سختى نرم شد،- ت يده على العمل ووجهه على ~~الأمر: در كار ماهر وسخت شد،- مرونا ومرانة على الشي ء: به آن چيز عادت كرد ~~وآنرا ادامه داد،- مرنا الجلد: پوست را نرم كرد،- به الأرض: او را بر زمين ~~زد،- من عدوه: از دشمن خود گريخت. # =مرن- ### || AUTO تمرينا [مرن] الشي ء: آنرا نرم كرد،- فلانا على الأمر: او را ~~عادت وآموزش داد،- به الأرض: او را بزمين زد،- الشي ء: براى اولين بار آنرا ~~بكار گرفت. # =المرن- # مص،- ج أمران: نوعى پوشاك نرم، پوست يا چرم نرم، پوستين، عبا، عطا، كنار ~~وطرف؛ «مرنا الأنف»: دو كناره بينى. # =المرن- ### || AUTO نرم ولطيف، عادت، اخلاق، جنگ وگريز. # =المرنان- ### || AUTO [رن]: «قوس مرنان»: كمان پر اهتزاز وصدا. # =المرنب- ### || AUTO [رنب]: «نسيج مرنب»: پارچه اى كه در بافت آن موى خرگوش بكار ~~برده باشند. # =المرنبة- ### || AUTO [رنب]: «أرض مرنبة»: زمين پر از خرگوش. # =المرنة- ### || AUTO [رن]: «قوس مرنة»: كمان پر اهتزاز وصدا. # =المرنح- ### || AUTO [رنح]: كسيكه در اثر خستگى وناتوانى براست وچپ تكان خورد. # =المرنحة- ### || AUTO [رنح]: جلوى كشتى. # =مره- ### || AUTO - مرها ت عينه: چشم او در اثر نكشيدن سرمه فاسد وسفيد شد. # =المره- ### || AUTO آنكه به چشمان خود چندان سرمه نكشد تا درون پلكها سفيد شود. # =المرهاء- # ج مره: مؤنث (الأمره) است؛ «شاة مرهاء»: گوسفند سفيد، «أرض مرهاء»: ### || AUTO سرزمين كم درخت. # =المرهة- ### || AUTO سفيدى خالص، گودالى كه در آن آب باران جمع شود. # =المرهف- # [رهف]: مفع؛ «مرهف الجسم»: # باريك ولاغر اندام؛ «مرهف الحس»: ### || AUTO كسيكه داراى احساسات رقيق است «سيف مرهف» شمشير تيز؛ «خصر ~~مرهف»: كمر باريك؛ «فرس مرهف»: اسب كمر باريك كه دنده هايش بهم پيوسته باشد. # =المرهق- # [رهق]: مفع، آنكه بر او تنگ گرفته باشند. # =المرهق- ### || AUTO [رهق]: مفع، مرد فاسدى كه در دين خود متهم باشد، شخصى كه به ~~نادانى وكم عقلى معروف شده باشد. ms1751 # =مرهم- ### || AUTO مرهمة [مرهم] الجرح: بر روى زخم مرهم گذاشت. # =المرهم- ### || AUTO ج مراهم [مرهم]: پمادى كه بر روى زخم بگذارند. # =المرهوب- ### || AUTO [رهب]: ترسناك. # =المرهوم- ### || AUTO [رهم]: «مكان مرهوم»: جائيكه بر آن باران بسيار آمده باشد. # =المرهون- # [رهن]: مفع؛ «المرهون بكذا»: ### || AUTO چيزى كه متوقف يا مقيد بچيزى ديگر باشد؛ «الأمور مرهونة ~~بأوقاتها»: كارها در گرو زمان آنهاست يعنى وقت معين دارد. # =المرهي- ### || AUTO ج المراهي [رهو] من الخيل: اسب تندروى كه سريع بنظر نرسد ولى ~~اگر آنرا دنبال كنند بدان نرسند. # =المرو- ### || AUTO [مرو] (ط ا): در كوهى كه سنگى سخت وبه (الصوان) معروف است. # =المروى- ### || AUTO ج مراو ومراوى [روي]: ريسمانى كه با آن بار بر روى ستور بندند. # =المروءة- ### || AUTO ### || AUTO [مرأ]: مروت وجوانمردى، مردانگى. گاهى اين كلمه را ~~(المروة) خوانند. # =المروب- # [روب]: ظرفى كه در آن ماست بسازند. # =المروب- # [روب]: «سقاء مروب»: مشك كه در آن شير ماست شده باشد. # =المروة- ### || AUTO [مرو] (ط ا): واحد (المرو) است. # =المروتة- ### || AUTO بى موئي سر وتن. # =المروح- # ج مراوح [روح]: باد زن، پنكه. # =المروح- # [روح]: باد خورده؛ «يوم مروح»: روز خوش هوا. # =المروح- # [مرح]: مي، اسب چابك؛ «قوس PageV01P810 ### || AUTO مروح»: كمانى كه در تيراندازى روان باشد. # =المروح- ### || AUTO [روح]: مفع، «دهن مروح»: روغن خوشبو. # =المروحة- # ج مراوح [روح]: بيابان كه بادها در آن مى وزند. # =المروحة- ### || AUTO ج مراوح [روح]: باد زن،- الكهربائية: پنكه، باد زن برقى، نام ~~ديگر آن (المهواية) است. # =المروخ- ### || AUTO روغن ومانند آن كه بر بدن مالند. # =المرود- ### || AUTO ج مراود [رود]: محور چرخ، آهن حلقه لگام كه در آن مى گردد، ~~ميخ. ميل سرمه دان. # =المرور- # [مر]: مص، «مرور الزمن» في القانون: ### || AUTO مرور زمان در قانون عبارت از گذشت مدتى معين براى باطل شدن يا ~~بدست آوردن حقي است. # =المروس- ### || AUTO [مرس]: چرخى كه در آن رسن از مجراى خود خارج شده باشد. # =المروض- ### || AUTO [روض]: «مهر مروض»: كره اسبى كه راه رفتن را تربيت يافته باشد. # =المروضة- ### || AUTO [روض]: مؤنث (المروض) است. # =المروط- ### || AUTO شتاب در راه رفتن ودويدن. # =المروع- ### || AUTO [روع]: بيمناك، ترسو. # =المروق- # [روق]: تصفيه شده؛ «بيت ms1752 مروق»: ### || AUTO خانه رواق دار. # =المرون- ### || AUTO [رون]: «مرون به»: شكست خورده ومغلوب. # =المري- # ج مرايا [مري]: شتر بسيار شيرده، رگ پستان كه پر از شير شده وروان مى شود. # =المري- ### || AUTO ### || AUTO [مر]: آنچه كه غذا را خوشمزه كند، نوعى داروى ~~قديمى است. # =المري ء- # [مرأ]: صاحب مروت،- ج مروء وامرئة: سرخناى، مجراى غذا از گلو تا معده؛ ~~«طعام مري ء»: غذاى گوارا؛ «هنيئا ومريئا»: ### || AUTO نوش جان باشد. # =المريئة- ### || AUTO [مرأ]: مؤنث (المري ء) است «ارض مريئة»: جاى خوش هوا. # =المرياع- ### || AUTO [ريع]: «ناقة مرياع»: ماده شتر پر شير وشيرده. # =المريب- ### || AUTO [ريب]: با شك وشبهه. # =المرية- # [مري]: مجادله، شك. # =المرية- # [مري]: جدل؛ «ما فيه مرية» بدون مناقشه، شك، آنچه از شير كه با مالش ~~پستان شتر بدست آيد. # =المرية- ### || AUTO [مري]: ماده شتر پر شير. # =المريث- # [ريث]: «رجل مريث العينين»: ### || AUTO مردى كه ديد چشمان وى ضعيف باشد. # =المريج- # ج أمرجة: استخوان سفيد رنگى كه در ميان شاخ ديده مى شود؛ «غصن مريج»: ### || AUTO شاخه انبوه وبهم پيچيده درخت؛ «سهم مريج»: تير سست وناپايدار. # =المريح- # [روح]: باد خورده، آنچه كه بر آن باد وزيده است. # =المريح- ### || AUTO ج مريحون [مرح]: خورسند. # =المريخ- ### || AUTO [مرخ]: احمق، كسيكه بسيار خود را چرب كند، ودر علم ستاره شناسى ~~بمعناى يكى از سيارات منظومه شمسى است،- من الشجر: درخت نرم ونازك. # =المريد- # [مرد]: خرما كه در شير خيس ونرم شود،- ج مرداء:،- گردنكش وماجراجو، ~~نافرمان وسركش. # =المريد- ### || AUTO [مرد]: بسيار نافرمان وگردنكش. # =المرير- # ج مرائر [مر]: اراده وتصميم؛ «رجل مرير»: مرد نيرومند وبا اراده؛ «استمر ~~مريره»: ### || AUTO پس از ناتوانى محكم واستوار شد،- من الحبال: ريسمان محكم؛ «امر ~~مرير»: كار محكم واستوار. # =المريراء- ### || AUTO [مر]: دانه اى سياهرنگ در ميان دانه هاى گندم كه بدور ريخته مى شود. # =المريرة- ### || AUTO ج مرائر [مر]: مرادف (المرير) است، عزت نفس وبزرگى، نخهاى ~~ريسمان. # =المريس- ### || AUTO [مرس]: آنچه كه در آب خيسانده شود مانند خرما وغيره. # =المريش- # [ريش] من السهام: تيرى كه بر آن پر چسبانيده باشند تا آنرا به هوا برد. # =المريش- # [ريش]: پر مو، لاغر وكم گوشت، لاغر وسفت،- من السهام: ms1753 ### || AUTO مرادف (المريش) است،- من الرجال: مردى كه به او از سوى سلطان ~~نشانى از پر داده شود تا آنرا بعلامت شرف وافتخار بر سر خود نهد؛ «البرد ~~المريش»: پارچه اى كه بر روى آن شكل پر نقش شده باشد. # =المريض- # ج مرضى: بيمار؛ «رأي مريض»: # رأى نادرست وانديشه غلط؛ «قلب مريض»: ### || AUTO آنكه در امر دين سست باشد. # =المريضة- ### || AUTO ج مراض ومرضى: مؤنث (المريض) است؛ «عين مريضة»: چشم سست وخسته، ~~«ريح مريضة»: باد سست وكم؛ «شمس مريضة»: آفتاب كم رنگ؛ «ليلة مريضة»: شبى ~~كه در آن ستاره ها ديده نشوند،؛ «ارض مريضة»: زمين پر فتنه ونا امن. # =المريط- ### || AUTO «سهم مريط»: تير بدون پر. # =المريع- # [روع]: هولناك وترسناك؛ «مطر مريع»: باران پر بركت. # =المريع- # [مرع]: «مكان مريع» ج أمراع وأمرع: ### || AUTO جاى حاصلخيز وپر بركت. # =المريعة- # [مرع]: «مكان مريع» ج أمراع وأمرع: # جاى حاصلخيز وپر بركت. # =المريعة- ### || AUTO [مرع] «أرض مريعة»: سرزمين حاصلخيز وپر نعمت. # =المريق- # (ن): گل كاجيره به رنگ زرد. # =المريق- ### || AUTO (ن): مرادف (المريق) است. # =المريلة- ### || AUTO [ريل]: سينه بند بچه. # =مريم- ### || AUTO ج مريمات: بلند وبالا- نام زن است واين كلمه سريانى است. # =المرينون- # [رين]: مردمى كه دام وستور خود را از دست داده اند. # =مز- ### || AUTO - مزازة ومزوزة [مز] الطعم: مزه آن ترش وشيرين شد،-- مزا الشي ~~ء: آنرا مكيد. # =المز- # [مز]: آنچه ترش وشيرين باشد، مي خوش طعم. # =المز- # [مز]: سخت ودشوار. # =المز- # [مز]: اندازه واضافه، بسيارى؛ «شي ء مز»: چيزى برتر ويا فزون تر. PageV01P811 ### || AUTO =المزاء- # [مز]: مى خوش طعم. # =المزاء- ### || AUTO [مز]: مؤنث (الأمز) است. # =المزابنة- ### || AUTO [زبن]: فروش چيزى ظاهر بدون عدد يا وزن يا پيمانه. # =المزاج- ### || AUTO مص،- ج أمزجة: آنچه كه با چيزى ديگر مزج شود مانند آب در شير، ~~حال وطبيعت جسم از نظر سلامتى ويا بيمارى؛ «منحرف المزاج»: ناخوش؛ «هذا لا ~~يوافق مزاجى»: اين چيز بمن نمى سازد. # =المزاج- ### || AUTO «رجل مزاج»: مرد دو رنگ ودروغگو. # =المزاح- # شوخي وسرگرمى. # =المزاح- # [زيح]: جا ومكانى كه به آن شتافته باشند. # =المزاح- ### || AUTO ### || AUTO [مزح] من الناس: كسيكه بسيار شوخى كند. # =المزاحة- ### || AUTO مرادف (المزاح) است. # =المزاحمة- # ج ms1754 مزاحمات [زحم]: مزاحمت، سختگيرى؛ «لا يقبل المزاحمة»: ### || AUTO مزاحمت بردار نيست. # =المزاد- # ج مزاود [زود]: مرادف (المزود) است. # =المزاد- ### || AUTO ### || AUTO [زيد]: «البيع بالمزاد العلني»: مرادف (المزايدة) ~~است وبمعناى حراج مى باشد. # =المزادة- # ج مزاود [زود]: ظرف توشه وغذا. # =المزادة- ### || AUTO ج مزاد ومزايد [زيد]: پوست يا مشك كه در آن آب نهند. # =المزار- ### || AUTO [زور]: مص،،- ج مزارات: زيارتگاه اماكن مقدسه، زيارت، حرم وجاى زيارت. # =المزارع- ### || AUTO [زرع]: كشاورز، كسيكه زمينى را براى كشاورزى اجاره كند. # =المزاع- ### || AUTO آنكه با سرعت پنبه را با انگشتان باز كند، خار پشت. # =المزاعة- ### || AUTO من الشي ء: ريزه هاى چيزى كه هنگام پراكندن بر زمين افتد. # =المزاعم- ### || AUTO [زعم]: ادعاها، فرضيه ها. # =المزامنة- ### || AUTO [زمن]: مص؛ «عامله مزامنة»: با زمان با او معامله ومقايسه كرد ~~مانند شهريه (ماهانه) كه از شهر (ماه) گرفته شده است. # =المزاولة- # [زول]: مص، مواظبت، ممارست در كار. # =المزايدة- # [زيد]، أو البيع بالمزاد العلني (ت): ### || AUTO مزايده، حراج. # =المزئر- ### || AUTO [زأر]: «أسد مزئر»: شيرى كه از سينه صدا در آورد. # =المزبد- # [زبد]: فا، آبى كه بر كناره يا ساحل كف اندازد؛ «بحر مزبد»: درياى پر ~~تلاطم وپر موج. # =المزبد- ### || AUTO ج مزابد [زبد]: آنچه كه با آن كره استخراج كنند. # =المزبدة- ### || AUTO [زبد] (ح): نوعى از حشرات نيم بالى كه از خود لعاب خارج مى كنند. # =المزبرة- ### || AUTO [زبر]: «أرض مزبرة»: زنبورستان. # =المزبلة- # ج مزابل [زبل]: زباله دان، اشغال دان. # =المزبلة- ### || AUTO ج مزابل [زبل]: جائيكه در آن زباله ريزند. # =المزة- # [مز]: مؤنث (المز) است، ملس (ترش وشيرين). # =المزة- # مى خوش طعم؛ «ما بقي فى الإناء إلا مزة»: در ظرف مقدار كمى باقى مانده است. # =مزج- # - مزجا ومزاجا الشراب بالماء: مى را با آب مخلوط نمود. # =مزج- ### || AUTO تمزيجا [مزج] السنبل: خوشه گندم پس از سبزى به رنگ زرد در آمد. # =المزج- # انگبين، عسل، آبى كه به مى افزوده مى شود. # =المزج- # مرادف (المزج) است. # =المزج- # [زج]: «رمح مزج»: نيزه كه يك طرف آن آهن باشد. # =المزج- ### || AUTO [زج]: نيزه كوتاه. # =المزجى- # [زجو]: چيز كم ويا نامرغوب. # =المزجى- ### || AUTO [زجو]: مرد سست وناتوان كه به راهنمائى ديگران نيازمند ms1755 باشد. # =المزجاة- ### || AUTO [زجو]: مؤنث (المزجى) است. # =المزجال- ### || AUTO [زجل]: نيزه كوتاه قبل از آماده شدن. # =المزجة- ### || AUTO [زج]: موچين، ابزارى كه با آن زير ابرو را بر مى دارند. # =المزجر- ### || AUTO [زجر]: جاى رانده شده ويا بازداشت شده، مترسك در كشتزارها. # =المزجرة- ### || AUTO [زجر]: چيزيكه دور كند يا فرارى دهد؛ «ذكر الله مزجرة ~~للشيطان»: ذكر خدا باعث دور كردن شيطان است. # =المزجل- # [زجل]: جائيكه كبوتر نامه بر را از آن رها كنند. # =المزجل- # [زجل]: نيزه كوتاه يا تير قمار قبل از تراشيدن وآماده شدن. # =مزح- # - مزحا: شوخى ومداعبه كرد. # =مزح- ### || AUTO تمزيحا [مزح] السنبل أو العنب: خوشه گندم يا انگور بخود رنگ ~~گرفت وزرد شد. # =المزح- ### || AUTO مص، خوشه. # =المزحاف- ### || AUTO [زحف]: «بعير مزحاف»: ج مزاحف ومزاحيف: شتر خسته ومانده شده. # =المزحف- # ج مزاحف [زحف]: جاى خزيدن؛ «مزاحف الحيات»: جاى خزيدن مارها؛ «مزاحف ~~السحاب»: جاى فرو افتادن قطرات باران. # =المزحف- ### || AUTO [زحف]: جاى سرازيرى وآماده شدن در هواپيماى جنگى براى فرو ~~ريختن بمب. # =المزحل- ### || AUTO [زحل]: مصدر ميمى از (زحل)، است، مقصد ويا جائيكه به آن روند. # =المزحم- ### || AUTO [زحم]: كسيكه مردم را با فشار از سر راه خود كنار زند. # =المزخرف- ### || AUTO [زخرف]: آراسته وآرايش يافته، آنچه كه درخشندگى ساختگى داشته باشد. # =المزداء- ### || AUTO [زدو]: مرادف (المزداة) است. # =المزداة- ### || AUTO [زدو]: گودالى كوچك كه كودكان هنگام گردو بازى، گردوها را در ~~آن ريزند. # =المزدبد- ### || AUTO [زبد]: كره فروش ويا كره ساز. # =المزدرع- # [زرع]: جاى كشت. PageV01P812 ### || AUTO =المزدهى- ### || AUTO [زهو]: متكبر ويا خود بزرگ بين. # =المزدوج- ### || AUTO [زوج]: چيزى كه جفت ساخته شده باشد. # =مزر- # - مزرا ه: بر او خشم گرفت، آهسته او را نيشگون گرفت،- اللبن: شير را ~~چشيد،- من اللبن: مقدارى كم از شير را نوشيد،- القرية: مشك را پر كرد. # =مزر- # - مزارة: قوى دل شد. # =مزر- ### || AUTO تمزيرا [مزر] القربة: مشك را پر كرد. # =المزر- # مص، مرد زيرك. # =المزر- # شراب جو يا گندم، احمق، اصل ونژاد. # =المزر- ### || AUTO [زر]: «حمار مزر»: الاغى كه با دندان گاز مى گيرد. # =المزراب- ### || AUTO ج مزاريب [زرب]: ناودان. # =المزراق- ### || AUTO ج مزاريق [زرق]: نيزه كوتاه،- من الأباعر: شترى كه بار خود را ~~از پشت ms1756 سر عقب مى زند. # =المزرة- ### || AUTO [مزر]: مكيدن. # =المزرج- ### || AUTO [زرج]: مرد مست. # =المزرد- # [زرد]: گلو وحلق. # =المزرد- ### || AUTO [زرد]: ريسمانى كه گلوى شتر را با آن فشار دهند تا نشخوار خود ~~را بيرون از دهان نيندازد. # =المزرعة- # ج مزارع [زرع]: محل كشت وزرع. # =المزرعة- ### || AUTO ج مزارع [زرع]: كشتزار، ودر زبان متداول بمعناى روستاى كوچك مى باشد. # =المزركش- ### || AUTO [زركش]: رنگارنگ. # =مزز- ### || AUTO تمزيزا [مز] ه: در او فضيلت وبرترى ديد،- ه بكذا: او را برترى داد. # =المزز- ### || AUTO [مز]: فراوانى؛ «فعله على مزز»: به آرامى كار را انجام داد. # =مزع- # - مزعا الظبي ونحوه: آهو با شتاب دويد،- القطن: پنبه را با انگشتان خود ~~از هم باز كرد. # =مزع- ### || AUTO تمزيعا [مزع] الشي ء: آنرا پراكنده كرد،- القطن: پنبه را با ~~انگشتان خود از هم باز كرد. # =المزع- ### || AUTO ج مزع من لحم أو شحم: يك قطعه گوشت يا دنبه. # =المزعة- # ج مزع من لحم أو شحم: يك قطعه گوشت يا دنبه،- من الماء: يك جرعه آب. # =المزعة- ### || AUTO ج مزع: پاره اى پنبه ويا مانند آن،- من الماء: جرعه اى آب. # =المزعج- ### || AUTO [زعج]: سختگيرنده، ناراحت كننده. # =المزعف- ### || AUTO [زعف]: «موت مزعف»: مرگ ناگهانى. # =المزعم- ### || AUTO مص، و- ج مزاعم: گمان، مورد طمع. # =المزعوم- ### || AUTO [زعم]: فرضيه، بنا بر گفته. # =المزعي- ### || AUTO [مزع]: سخن چين. # =المزغول- ### || AUTO [زغل]: مغشوش، ناخالص. # =المزفة- ### || AUTO [زف]: وسيله اى كه با آن عروس را بخانه داماد برند. # =المزفت- ### || AUTO [زفت]: قير اندود. # =المزفتة- ### || AUTO ج مزافت [زفت]: ابزارى كه با آن زمين را پس از ريختن قير يا ~~اسفالت بمالند وهموار كنند. # =مزق- # - مزقا ومزقة الثوب: جامه را دريد،- عرضهم: آبروى آنها را برد،- الطائر ~~بسلحه: پرنده فضله انداخت. # =مزق- ### || AUTO تمزيقا [مزق] الثوب: جامه را پاره كرد. # =المزق- ### || AUTO ج مزقون في العرض: آنكه آبروى مردم را لكه دار كند. # =المزقة- ### || AUTO ج مزق: پاره اى از پارچه لباس ومانند آن. # =المزكوم- ### || AUTO [زكم]: كسيكه سرما خورده است. # =المزلاج- ### || AUTO [زلج]: چفت يا قفل درب. # =المزلة- # ج مزال [زل]: جاى لغزش. # =المزلة- ### || AUTO ج مزال [زل]: مرادف (المزلة) است. # =المزلج- # ج مزالج [زلج]: سورتمه، وسيله اى كه بدون چرخ روى يخ ms1757 كشيده مى شود. # =المزلج- ### || AUTO [زلج]: كم، بخيل، كسيكه خود را بمردمى نسبت دهد ولى از آنها ~~نباشد، پست از هر چيزى، بى مروت. # =المزلفة- ### || AUTO ج مزالف [زلف]: دهى كه ميان حومه شهر وبيابان قرار گرفته باشد؛ ~~«المزالف»: مراحل. # =المزلق- ### || AUTO [زلق]: جاى ليز. # =المزلقة- ### || AUTO [زلق]: مرادف (المزلق) است. # =المزمار- ### || AUTO ج مزامير [زمر] (مو): قره ني، نغمه وآهنگ. # =مزمز- ### || AUTO مزمزة [مزمز]: الكأس: جام مى را چشيد ويا به لب زد. # =المزمع- # [زمع] عليه: مقرر؛ «المؤتمر المزمع عقده»: كنفرانسى كه قرار است برگزار شود. # =المزمع- ### || AUTO [زمع]: فا، ثابت واستوار در كار. # =المزمل- ### || AUTO [زمل]: كسيكه خود را در لباس پوشانيده باشد وكنايه از تقصير ~~كار نيز مى باشد. # =المزملة- ### || AUTO [زمل]: مؤنث (المزمل) است، كوزه يا مشكى كه براى سرد كردن آب ~~بكار مى رود. # =المزمن- ### || AUTO [زمن]: فا، گذشته دور، قديم؛ «مرض مزمن»: بيمارى مزمن كه مدتى ~~بر آن گذشته است. # =المزمهر- ### || AUTO [زمهر]: خشمگين، مردى كه هنگام خنديدن دندانهايش نمايان شود. # =المزمور- # ج مزامير [زمر]: مرادف (المزمور) است. # =المزمور- ### || AUTO ج مزامير [زمر]: نغمه وآهنگ وسرود. # =مزن- # - مزنا ومزونا: در پى كار خود رفت،- وجهه: چهره اش روشن شد،- من العدو: # از دشمن گريخت،- مزنا فلانا: او را ستايش كرد، در غياب وى او را نزد صاحب ~~قدرتى ستود،- القربة: مشك را پر كرد. # =مزن- # تمزينا [مزن] فلانا: مرادف (مزنه) PageV01P813 ### || AUTO مى باشد،- القربة: مشك را پر كرد. # =المزن- # ابر باران زا؛ «حب المزن»: تگرگ. # =المزن- ### || AUTO عادت، روش، حالت وچگونگى. # =المزنة- ### || AUTO پاره اى ابر، باران. # =المزند- ### || AUTO [زند]: حرامزاده، تنگ، بخيل، پارچه كم پهنا؛ «عطاء مزند»: عطاى ~~كم، بخشش اندك. # =المزنم- ### || AUTO [زنم]: دنباله رو مردمى كه از آنها نيست وبه او احتياج ندارند. # =المزهر- # [زهر]: كسى كه براى ميهمان آتش روشن كند. # =المزهر- ### || AUTO ج مزاهر [زهر] (مو): بربط، عود. # =المزهرية- ### || AUTO [زهر]: گلدان شيشه اى. # =المزهو- ### || AUTO [زهو]: خود بزرگ بين. # =المزهود- ### || AUTO [زهد] فيه أو عنه: كنار انداخته يا متروك. # =المزو- ### || AUTO ج مزايا [مزو]: برترى، امتياز. # =المزود- ### || AUTO ج مزاود [زود]: توشه دان؛ «نفاضة المزاود»: مانده غذا كه در ~~توشه دان ms1758 باشد. # =المزور- ### || AUTO [زور]: مغشوش، قلابي، ساختگى. # =المزولة- ### || AUTO ج مزاول [زول]: ساعت آفتابى. # =المزية- ### || AUTO ج مزايا [مزو]: برترى، امتياز، شايستگى در هر چيزى. # =المزيت- ### || AUTO [زيت]: آنچه كه در آن روغن ريزند. # =المزيتة- ### || AUTO [زيت]: روغندان. # =المزيج- ### || AUTO [مزج]: در هم آميخته، بادام تلخ. # =المزيد- ### || AUTO [زيد]: مص، مفع، بسيارى؛ «بمزيد الشكر»: با سپاس فراوان؛ ~~«بمزيد الأسف»: با افسوس بسيار؛ «بمزيد الارتياح»: در منتهاى خوشى؛ «ليس له ~~من مزيد»: بيش از آن چيزى ندارد. # =المزير- ### || AUTO ج أمازر [مزر]: خوش طبع، سخت دل. # =المزيز- ### || AUTO [مز]: با فضيلت، بسيار، كم، سخت. # =المزين- ### || AUTO [زين]: فا، سلمانى، آرايشگر، حجامت گر. # =المزيوت- ### || AUTO [زيت]: مرادف (المزيت) است وبمعناى روغنى شده مى باشد. # =مس- # - مسا ومسيسا ومسيسى [مس] الشي ء: # با دست خود چيزى را لمس نمود، دست ماليد،- المرض او الكبر فلانا: بيمارى ~~ويا پيرى او را فرا گرفت،- ت الحاجة الى كذا: # نيازمندى او را وا داشت كه ... ،- ه بأذى او بسوء: او را آزار داد وبه او ~~بد كرد،- ه الشيطان بنصب او عذاب: شيطان او را آزار داد. # =مس- ### || AUTO مسا [مس]: ديوانه شد. # =المس- # [مس]: مص، ديوانگى؛ «اصابه مس من الجنون»: به گونه اى ديوانه شد. # =المس- ### || AUTO [مس]: مس. # =مسى- ### || AUTO تمسية [مسو] ه: به او شب بخير گفت، به او (چگونه شامگاه خود را ~~گذرانيده اى) گفت. # =المساء- ### || AUTO ج أمسية [مسو]: فاصله زمانى بين ظهر (نيمه روز) تا غروب آفتاب ~~است؛ «يأتينا صباح مساء»: صبح وعصر نزد ما مىيد. # =المساءة- ### || AUTO ج مساوئ [سوأ]: هر كار بد يا گفتار زشت. # =المساح- ### || AUTO كسيكه چيزى را بسيار پاك كند، كسيكه مساحت زمين را اندازه گيرى ~~مى كند (مهندس). # =المساحة- # مصدر واسم است از «مسح الأرض»، ودر علم هندسه مقايسه سطحى محدود است؛ ~~«علم المساحة»: علمى است كه از اندازه هاى خطوط وسطوح واجسام بحث مى كند. # =المساحة- ### || AUTO برف پاك كن شيشه ماشين (اتومبيل). # =المساد- ### || AUTO خيك يا ظرف عسل، استوارى. # =المساري- ### || AUTO [سري] (ح): شير درنده. # =المساجلة- ### || AUTO [سجل]: مص، براى يكديگر نگاشتن. # =مساس- ### || AUTO [مس]: اسم فعل امر است بمعناى ms1759 (مس)؛ «لا مساس»: لا تمس: لمس ~~نكن، دست نكش. # =المساس- # [مس]: مص؛ «له مساس بكذا»: به چيزى علاقمند است. # =المساس- ### || AUTO ### || AUTO [مس]: كسيكه بسيار لمس كند؛ «مساس الفدان»: در نزد ~~شخم زن بمعناى مهميز وابزارى است كه موقع شخم زدن بكار مى برد. # =المساعدة- # ج مساعدات [سعد]: كمك ويارى، مدد كارى؛ «مساعدة مالية»: ### || AUTO كمكهاى مالى. # =المساعر- ### || AUTO [سعر]: «مساعر البعير»: بغل وشانه هاى شتر. # =المساف- # [سوف]: فرزند از دست رفته، مرده. # =المساف- ### || AUTO [سوف]: بينى، مسافت. # =المسافة- # ج مساوف ومسافات [سوف]: ### || AUTO دورى، فاصله؛ «على مسافة ميلين»: بفاصله دو ميل. # =المسافر- # [سفر]: مسافر. # =المسافر- # [سفر]: «مسافر الوجه»: آنچه از صورت كه پيدا ونمايان باشد. # =المساعد- ### || AUTO [سعد]: معاون، دستيار. # =المساك- # جائى كه آب در آن جمع شود، بخيلى، خسيسى. # =المساك- # بخل، آنچه كه چيزى با آن گرفته شود، دسته كارد ويا چاقو ومانند آن. # =المساك- ### || AUTO بخيل. # =المساكات- ### || AUTO انبارهاى آب، آب انبار. # =المساكة- # بخل. # =المساكة- ### || AUTO مرادف (المساكة) است. # =المسالة- ### || AUTO [مسل]: «مسالة الوجه»: كشيدگى صورت وزيبائى آن. # =المسام- # [سوم]: گذر سريع وبا شتاب. # =المسام- ### || AUTO [سم] من الجلد (ع ا): سوراخهاى ريز ومنافذ پوست بدن وجاى ~~روئيدن موى. # =المسامة- ### || AUTO [سوم]: عتبه درب. # =المساندة- # [سند]: مص، نيروى پشتيبانى در جنگ. PageV01P814 ### || AUTO =المساهم- ### || AUTO [سهم]: فا، سهامدار. # =المساهمة- # [سهم]: تعاون، مشاركت. # =المساهمة- ### || AUTO [سهم]: مؤنث (المساهم) است؛ «شركة مساهمة»: شركت سهامى كه در ~~آن سهام شركت قابل واگذارى بديگران باشد. # =المساواة- ### || AUTO [سوي]: چگونگى دو چيز متساوى با هم، معادل، استفاده از حقوق ~~يكسان براى همه در يك كشور. # =المساوي- ### || AUTO [سوأ]: عيبها ونقيصه ها. # =المساومة- ### || AUTO [سوم]: معامله وچانه زدن براى خريد با مبلغى كمتر. # =المسألة- ### || AUTO ج مسائل [سأل]: حاجت، نياز، مطلب. # =المسؤود- ### || AUTO [سود]: كسيكه به بيمارى سياهى دندان يا سبزى ناخن دچار شده باشد. # =المسؤول- ### || AUTO [سأل]: مسئول، كسيكه امرى را عهده دار شده باشد. # =المسؤولية- ### || AUTO [سأل]: مسئوليت. # =المسب- ### || AUTO [سب]: بسيار دشنام دهنده. # =المسبار- ### || AUTO ج مسابير [سبر]: ميله جراحى كه با آن گودى زخم را اندازه گيرى ~~كنند، جراح واندازه گير زخم. # =المسبأ- ### || AUTO [سبأ]: راه در كوهستان يا راه عمومى. # =المسبة- # [سب]: بسيار دشنام ms1760 دهنده. # =المسبة- ### || AUTO [سب]: انگشت سبابه. # =المسبت- ### || AUTO [سبت]: فا، كسيكه بعلت بيمارى وغيره حركت نكند وچشم خود را ~~همانند خوابيده باز نكند. # =المسبح- ### || AUTO [سبح]: «ثوب مسبح»: جامه محكم وسفت. # =المسبحة- # [سبح]: تسبيح كه براى عبادت يا سرگرمى بكار رود،- الوردية: تسبيح بزرگى ~~است كه 15 دانه دارد ودر كليسا بكار مى رود. # =المسبحة- ### || AUTO [سبح]: انگشت سبابه. # =المسبر- # [سبر]: آنچه كه از شكل وهيأت شناخته شود. # =المسبر- # ج مسابر [سبر]: ميلى كه با آن. ### || AUTO عمق جراحت را معلوم كنند. # =المسبرة- # [سبر]: «مسبرة الجرح»: گودى وعمق جراحت. # =المسبرة- ### || AUTO [سبر]: باطن، نهاد. # =المسبع- # [سبع]: نوزادى كه هفت ماهه متولد شده باشد، كودكى كه مادرش مى ميرد ~~وديگرى او را شير مى دهد، حرامزاده. # =المسبع- ### || AUTO [سبع]: (ه): سطحى است كه هفت ضلع متساوى دارد، وهر گاه ضلعهاى ~~آن متساوى نباشد بر آن (ذو سبعة اضلاع) اطلاق كنند. # =المسبعة- ### || AUTO [سبع]: «أرض مسبعة»: زمين پر از جانوران درنده. # =المسبق- ### || AUTO [سبق] من الخيل: اسب برنده در مسابقه، پيش پرداخت دستمزد ~~ومانند آن؛ «مسبقا»: مقدما، قبلا. # =المسبك- # ج مسابك [سبك]: كارگاه ريخته گرى؛ «مسبك الحروف»: كارگاه حروف سازى؛ ~~«مسبك الحديد»: كارخانه ذوب آهن؛ «مسبك الزجاج»: كارخانه شيشه سازى. # =المسبك- ### || AUTO [سبك] (حى): قالب، ابزار حروف سازى. # =المسبل- # [سبل] من الرجال: مرادف (المسبل) است. # =المسبل- # [سبل] من الرجال: سبيل دراز. # =المسبل- # [سبل] من الرجال: مرد سبيل دار. # =المسبه- ### || AUTO [سبه]: مرد زبان آور، پير مردى كه عقل او از دست رفته است. # =المسبوت- ### || AUTO [سبت]: مفع، مرده يا كسى كه در حال بيهوشى باشد. # =المسبوع- ### || AUTO [سبع]: كسيكه جانور درنده او را ترسانده است. # =المسبوعة- ### || AUTO [سبع]: جانورى كه حيوان درنده بچه اش را خورده باشد. # =المسبوه- ### || AUTO [سبه]: كسيكه خرد او بعلت پيرى از دست رفته باشد. # =المستاف- ### || AUTO [سوف]: كسيكه راههاى زيادى پيموده است، موضع بويائى. # =المستأجر- ### || AUTO [أجر]: اجاره نشين، مستأجر. # =المستأنف- ### || AUTO [أنف]: آنچه كه قبلا انجام نشده باشد. # =المستبد- ### || AUTO [بد]: آنكه كارى را شروع كند وبپايان رساند، خودكامه، مستبد. # =المستثنى- ### || AUTO [ثني]: جدا شده، سوا شده. # =المستثمر- ### || AUTO [ثمر]: بارآور وسودآور، استفاده كننده. # =المستحالة- ### || AUTO [حول] ms1761 من الأرض (ز): زمينى كه يكسال يا چند سال مورد استفاده ~~قرار نگرفته باشد،- من القسي: نيزه هاى كج. # =المستحدث- ### || AUTO ج مستحدثات [حدث]: پديده نو، محصول تازه،- من الكلام: تعبيرات ~~واصطلاحات جديد. # =المستحسن- ### || AUTO [حسن]: مورد توافق، شايسته، مستحب. # =المستحضر- ### || AUTO ج مستحضرات [حضر]: مفع،- في الصيدلة: داروى تركيبى، ودر علم ~~شيمى بمعناى مخلوطى از مواد كه در آزمايشگاه بدست مىيد. # =المستحق- # [حق]: فا؛ «المستحق الدفع»: ### || AUTO آنچه بايد پرداخت شود. # =المستحلب- # [حلب]: «مستحلب اللوز»: ### || AUTO نوشيدنى است كه از شير وبادام كوبيده تهيه مى شود. # =المستحم- # [حم]: حمام، گرمابه. # =المسبل- ### || AUTO [سبل] من الرجال: مرد سبيل دار. # =المستحمض- # [حمض] من اللبن: شيرى كه دير ماست بندد. # المستحي ### || AUTO [حيي]: فا، شرمنده. # =المستحية- ### || AUTO [حيي]: مؤنث (المستحي) است،- نام گياهى است كه اگر به آن دست ~~بزنى برگ آن تا مى شود. # =المستحير- # [حير]: راهى در وسط بيابان كه انتهاى آن معلوم نباشد، ابر سنگينى كه آمد ~~وشد كند وبادى نباشد كه آنرا حركت PageV01P815 ### || AUTO دهد. # =المستحيل- ### || AUTO [حول]: محال وغير ممكن، كلام پوچ؛ «المستحيلات»: چيزهاى غير ~~ممكن كه نمى تواند باشد. # =المستخدم- # [خدم]: خدمتگزار، كارمند، كسيكه در برخى از كارهاى تجارى يا صناعى اشتغال ~~مى ورزد. # =المستخدم- ### || AUTO [خدم]: كسى كه ديگرى را بكار مى گمارد وبه او مزد مى دهد. # =المستخلص- # ج مستخلصات [خلص]: ### || AUTO انتخاب شده، بدست آمده. # =المستخمر- ### || AUTO [خمر]: بسيار شرابخوار. # =المستدعي- ### || AUTO [دعو]: متقاضى، شاكى. # =المستدير- ### || AUTO [دور]: آنچه كه بشكل دايره باشد. # =المستديرة- ### || AUTO [دور]: مؤنث (المستدير) است، دايره اى كه چند راه به آن مى ~~خورد؛ «مؤتمر المائدة المستديرة»: كنفرانس ميزگرد. # =المستديم- ### || AUTO [دوم]: ثابت وبادوام، مستمر، غير منقطع. # =المستر- ### || AUTO [ستر]: آنچه كه با آن خود را بپوشانند، پوشش. # =المستراح- ### || AUTO [روح]: توالت، بيت الخلاء. # =المستراد- ### || AUTO [رود]: جاى برگشت؛ «مستراد الرجل»: جولانگاه مرد. # =المسترة- ### || AUTO [ستر]: «جارية مسترة»: كنيزك پوشيده وبا حجاب. # =المسترق- # [سرق]: فا، ناتوان، ناقص؛ «مسترق العنق»: مرد گردن كوتاه. # =المسترق- ### || AUTO [رق]: هر چيز رقيق ونازك. # =المستروض- # [روض]: «نبات مستروض»: ### || AUTO درخت بزرگ وبلند. # =المستروضة- # [روض]: «أرض مستروضة»: ### || AUTO زمينى حاصلخيز كه در آن گياهان بخوبى رويند. ms1762 # =المستري- ### || AUTO [سري] (ح): شير درنده. # =المستشار- ### || AUTO [شور]: كسيكه مورد مشورت قرار گيرد، نخست وزير در بعضى از ~~كشورها. # =المستشرف- ### || AUTO [شرف]: بلند ومرتفع. # =المستشرق- ### || AUTO [شرق]: شرقشناس، خاورشناس. # =المستشفى- # ج مستشفيات-[شفي]: ### || AUTO بيمارستان. # =المستشيط- ### || AUTO [شيط]: فا، كسيكه بسيار مى خندد، شتر فربه. # =المستطاع- ### || AUTO [طوع]: امكان پذير؛ «قدر المستطاع، على قدر المستطاع»: به ~~اندازه توانائى. # =المستطير- ### || AUTO [طير]: پخش وآشكار. # =المستعار- ### || AUTO [عور]: مفع، چيزى كه بعنوان چيزى ديگر بكار برده مى شود؛ «اسم ~~مستعار»: اسمى است غير حقيقى كه شخص آنرا وسيله اى براى پنهان كردن نام ~~حقيقى خود بكار مى برد. # =المستعجل- ### || AUTO [عجل]: مفع، شتابزده، ضرورت فورى. # =المستعجلة- ### || AUTO [عجل]: مؤنث (المستعجل) است؛ «قاضي الأمور المستعجلة»: رسيدگى ~~خارج از نوبت به دعوائى از طرف رئيس دادگاه؛ «طريق مستعجلة»: راه كوتاه ~~ونزديك. # =المستعصي- ### || AUTO [عصي]: فا، آنچه كه درمان آن علاج ناپذير باشد. # =المستعلية- # [علو]: «الحروف المستعلية»: # اين حروف را مستعليه نامند: خ. ص. ### || AUTO ض. ط. ظ. غ. ق؛ ومعناى استعلاء آنست كه صداى اين حروف بسمت ~~بالا كشيده مى شود. # =المستعمر- ### || AUTO ج مستعمرون [عمر]: استعمارگر؛ «دولة مستعمرة»: دولت استعمارى. # =المستعمرة- ### || AUTO ج مستعمرات [عمر]: آنچه را كه دولتى از كشورى ديگر در اختيار ~~داشته باشد، گروهى از جانوران كه با هم زندگى مى كنند؛ «مستعمرة النحل»: ~~خانه زنبور. # =المستعمل- # [عمل]: مفع، آنچه كه مورد استفاده قرار گرفته است؛ «حبل مستعمل»: ### || AUTO ريسمان كار كرده ومستعمل. # =المستعير- ### || AUTO [عير]: آنچه مانند ستور باشد، اسب فربه. # =المستغلات- ### || AUTO [غل]: در آمدها وعايدات املاك ومزرعه ها. # =المستفاض- ### || AUTO [فيض]: «حديث مستفاض فيه»: گفتار پخش شده. # =المستفز- ### || AUTO [فز]: يقال «قعد مستفزا» ناراحت ويا ناآرام نشست. # =المستفيض- # [فيض]: «حديث مستفيض»: ### || AUTO حديث منتشر وپخش شده. # =المستقبل- # [قبل] من الزمان: آينده. # =المستقبل- ### || AUTO [قبل]: فا،- من الزمان: زمان آينده. # =المستقة- # [ستق]: پوستين آستين دراز، ودر موسيقى ابزارى است كه با آن زنگ مى زنند- ~~اين كلمه فارسى است- # المستقة- ### || AUTO [ستق] (مو): مرادف (المستقة) است. # =المستقر- ### || AUTO [قر]: جاى استقرار، مكان. # =المستقرضات- # [قرض]: هي «أيام العجوز»: ### || AUTO به كلمه (العجوز) مراجعه شود. # =المستقل- # [قل]: فا؛ «هو مستقل بنفسه»: ms1763 # امور خود را در اختيار دارد،؛ «بلاد مستقلة»: ### || AUTO كشورى مستقل وحاكم بر امور خود. # =المستقيم- ### || AUTO [قوم]: فا، خط مستقيم؛ «مستقيمان متوازيان»: دو خط مستقيم كه ~~موازى هم بوده وبه هم نمى رسند. # =المستقيمات- ### || AUTO [قوم]: «مستقيمات الأجنحة» (ح): نوعى از حشرات كه دو بال آنها ~~در موقع استراحت بهم نزديك مى شوند ودو پاى نيرومند دارند كه براى پريدن ~~آنها را كمك مى كند مانند ملخ. # =المستكف- ### || AUTO [كف]: هر چيز گرد مانند كفه ترازو. # =المستكفات- ### || AUTO [كف]: چشمه ها كه در گودالها مى باشند. # =المستكنة- ### || AUTO [كن]: حقد وكينه. # =المستلحم- ### || AUTO [لحم]: فا، شير درنده. # =المستلزمات- # [لزم]: مقتضيات، PageV01P816 ### || AUTO خواسته ها، چيزهاى مورد لزوم. # =المستمطر- # [مطر]: مفع، جاى باز وباران گير. # =المستمطر- ### || AUTO [مطر]: فا، نيازمند باران. # =المستمعز- ### || AUTO [معز]: كوشا وجدى در كار. # =المستميت- ### || AUTO [موت]: فا، جنگجوئى كه از مرگ باكى ندارد، آنكه ديوانه نيست ~~ولى خود را بديوانگى زند. # =المستن- ### || AUTO [سن]: «مستن الطريق»: جائيكه راه هويداست. # =المستنام- ### || AUTO [نوم]: جاى مطمئن كه آب در آن متوقف مى شود. # =المستنجع- ### || AUTO [نجع]: جائيكه مردم براى بدست آوردن علوفه وگياه بدان روند. # =المستند- ### || AUTO [سند]: سند، قباله، آنچه كه بدان استناد شود. # =المستنفر- # [نفر]: مفع، سر گشته، بيمناك. # =المستنفر- ### || AUTO [نفر]: بيزار، بسيار متنفر. # =المستنقع- # ج مستنقعات-[نقع]: جائي كه در آن آب جمع مى شود، آبگير كه در آن شستشو ~~كنند؛ «حمى المستنقعات»: ### || AUTO بيمارى مالاريا. # =المستهاض- ### || AUTO [هيض]: ستورى كه استخوانش شكسته بوده وقبل از بهبودى كامل بر ~~روى آن بار نهند يا از آن سوارى گيرند ودوباره موضع شكسته بشكند، بيمارى كه ~~بهبودى يافته ولى بعلت كار سخت ويا با خوردن ونوشيدن غذاى نامناسب دوباره ~~بيمار شود. # =المستهام- # [هيم]: «مستهام الفؤاد»: ### || AUTO كسيكه دل وعقل او در اثر عشق از دست رفته باشد، بيدل؛ «قلب ~~مستهام»: دل شيفته وسرگشته از عشق. # =المستهتر- ### || AUTO [هتر]: كسيكه كارهاى زشت او بسيار باشد،- بالشي ء: كسيكه بسيار ~~بچيزى شيفته ودل بسته باشد. # =المستهتك- ### || AUTO [هتك]: مرد بى پروا، كسيكه از رسوائى باكى نداشته باشد. # =المستهج- ### || AUTO [هج]: كسيكه در هر ms1764 حال چه حق وچه باطل سخن مى گويد. # =المستهدج- # [هدج]: مفع، شتاب وعجله. # =المستهدج- ### || AUTO [هدج]: فا، شتاب كننده. # =المستهل- ### || AUTO [هل]: مفع، مطلع قصيده وشعر؛ «ما احسن مستهل قصيدته»: مطلع شعر ~~او چه زيباست. # =المستهلك- ### || AUTO ج مستهلكون [هلك]: فا، مصرف كننده كالا ونيازمنديها. # =المستوى- ### || AUTO [سوي]: سطح، تراز، يكسان بودن در رتبه ويا استحقاق با ديگرى. # =المستوبد- ### || AUTO [وبد]: بد حال، كسيكه در وضع بدى قرار داشته باشد. # =المستودع- ### || AUTO [ودع]: انبار، جاى نگهدارى وحفاظت از چيزى. # =المستور- ### || AUTO ج مستورون ومساتير [ستر]: مفع، پاكدامن، با عفت، ودر زبان ~~متداول بمعناى كسى است كه بيش از نياز خود چيزى ندارد. # =المستورات- ### || AUTO [ستر]: «مستورات الزهر»: نهان زادان گياه؛ «مستورات البزور»: ~~گياهانى كه تخم آن در پوششى قرار دارد ونام ديگر آن (وعائيات البزور) است. # =المستوزي- ### || AUTO [وزي]: فا، عاليرتبه، خودكامه ومستبد. # =المستوصف- ### || AUTO [وصف]: درمانگاه وكلينيك. # =المستوصلة- ### || AUTO [وصل] من النساء: زني كه خواهان رسيدن موى سر خود به موى سر زن ~~ديگرى مى باشد. # =المستوعل- ### || AUTO ج مستوعلات [وعل]: پناهگاه بز كوهى در قله هاى كوه. # =المستوقد- ### || AUTO [وقد]: آتشدان، منقل. # =المستولغ- ### || AUTO [ولغ] من الناس: كسيكه از مذمت وبدگوئى باكى ندارد. # =المسجة- ### || AUTO [سج]: ماله بنائي. # =المسجد- # ج مساجد [سجد]: جاى نيايش، پيشانى كه در اثر سجده نشان برمى دارد. # =المسجد- ### || AUTO ج مساجد [سجد]: مسجد، سجده گاه، هر جاى عبادت ونيايش. # =المسجدان- ### || AUTO مسجد مكه ومسجد مدينه. # =المسجدة- ### || AUTO [سجد]: جانماز، سجاده. # =المسجر- # [سجر]: آنچه كه با آن آتش تنور را به هم زنند. # =المسجر- ### || AUTO [سجر]: جائيكه آب در آن فرو رفته باشد؛ «شعر مسجر»: گيسوى افشان. # =المسجع- ### || AUTO [سجع]: هدف، مقصد. # =المسجل- # [سجل]: مفع، چيز مباح وحلال وآزاد. # =المسجل- # [سجل]: نامه ثبت شده، نگارش شده، مضمون (كتاب، نامه). # =المسجل- # [سجل]: نويسنده؛ «آلة مسجلة»: ### || AUTO دستگاه ضبط صوت. # =المسجور- ### || AUTO [سجر]: مفع، ساكن، آرام، پر، تهى، شيرى كه بيش از اندازه با آن ~~آب آميخته باشند؛ «اللؤلؤ المسجور»: مرواريد به رشته كشيده، مرواريد ~~درخشان. # =المسجورة- ### || AUTO [سجر]: مؤنث (المسجور) است؛ «لؤلؤة مسجورة»: مرواريد آبدار. # =المسجوم- ### || AUTO [سجم]: «مكان مسجوم»: جائيكه در آن باران ms1765 آمده است. # =مسح- # - مسحا الشي ء: چيزى را برطرف وپاك كرد؛ «مسح الله ما بك من علة»: # خداوند بيمارى تو را برطرف كند،- ه بالدهن: با دست بر روى آن روغن ~~ماليد،- ذوائب المرأة: گيسوى زن را شانه زد،- الإبل: شتر را خسته ولاغر ~~كرد،- فلانا: # او را زد،- سيفه: شمشير را از غلاف كشيد،- ه بالسيف: با شمشير آن را جدا ~~كرد،- عنقه: گردن او را زد،- مسحا وتمساحا: # دروغ گفت،- مسحا ومساحة الأرض: زمين را اندازه گيرى كرد،-- مسوحا فى الأرض: # رفت، سياحت كرد. # =مسح- # - مسحا: زير كاسه زانوى او بعلت زبرى وكلفتى جامه عرق سوز شد. # =مسح- # بالعتق أو الكرم: اثر بخشش وآزاد كردن در او مى باشد. # =مسح- # تمسيحا [مسح] الشي ء: اثر را از روى چيزى برطرف كرد،- ه بالدهن: او را روغن PageV01P817 ### || AUTO مالى كرد،- الإبل: شتر را خسته ولاغر كرد،- فلانا: با زبان نرم ~~وسخن فريبنده او را فريب داد. # =المسح- # ج أمساح ومسوح: عبا ويا رداى ساخته شده از موى، پيراهن بافته شده از موى، ~~پلاس بافته از موى كه بران نشينند، جاده وخيابان. # =المسح- # مصدر است، سوزش والتهاب زير زانو كه بر اثر لباس خشن پديد آيد. # =المسح- ### || AUTO [سح]: «فرس مسح»: اسب تيزرو. # =المسحاء- ### || AUTO [مسح]: مؤنث (الأمسح) است، زنيكه پستانهايش بسيار كوچك باشد،- ~~ج مساح ومساح: زمين هموار وپر از سنگريزه كه در آن گياهى نباشد، زمين سرخ رنگ. # =المسحاة- ### || AUTO ج مساح [سحو]: بيل، بيلچه. # =المسحب- # [سحب]: «مسحب الهواء»: ### || AUTO بادگير، دهليز. # =المسحة- # اسم مره از مسح، اثر اندكى از لمس كردن؛ «عليه مسحة من جمال او هزال»: ### || AUTO اثرى از زيبائى يا لاغرى در او پيداست؛ «مسحة المرضى»: يكى از ~~مراسم پيش از مرگ در مسيحيان كه كشيش بر جسم بيمار روغن مقدس مى مالد. # =المسحر- ### || AUTO [سحر]: كسيكه سحر شده باشد، كسيكه ترسيده باشد. # =المسحف- ### || AUTO [سحف]: «مسحف الحية»: اثرى از خزش مار بر روى زمين. # =المسحفة- # [سحف]: «أرض مسحفة»: # زمين كم گياه. # =المسحفة- ### || AUTO [سحف]: ابزارى كه با آن گوشت را از استخوان جدا كنند. # =المسحق- ### || AUTO [سحق]: ابزار كوبيدن ونرم كردن. # =المسحل- ### || AUTO ج مساحل ms1766 [سحل]: سوهان، الك وغربيل. # =المسحنة- ### || AUTO ج مساحن [سحن]: سنگ شكن. # =المسحور- ### || AUTO [سحر]: مفع، غذاى فاسد يا جائى كه از بسيارى باران ويران شده ~~باشد، آنكه ريه اش درد گيرد. # =المسحورة- # [سحر]: مؤنث (المسحور). ### || AUTO است؛ «ارض مسحورة»: زمينى كه بيحاصل است وسبز نشود؛ «عنزة ~~مسحورة»: بز كم شيرده. # =المسحوف- # [سحف]: مفع؛ «رجل مسحوف»: ### || AUTO مردى كه به بيمارى سل دچار است. # =المسحوق- ### || AUTO ج مساحيق [سحق]: مفع، پودر، گرد؛ «مسحوق الغسيل»: پودر صابون ~~كه بيشتر براى رختشوئى استفاده مى شود. # =مسخ- ### || AUTO - مسخا ه: چهره او را بصورت زشتى در آورد، او را مسخ كرد،- طعم ~~اللحم: بوى گوشت را از بين برد،- الناقة: ماده شتر را لاغر ورنجور كرد،- ~~الكاتب: نويسنده در نوشته خود اشتباه بسيار داشت. # =المسخى- ### || AUTO [سخو]: «مسخى النار»: جاى باز شده در زير ديگ براى بهتر سوختن هيزم. # =المسخرة- ### || AUTO ج مساخر [سخر]: دلقك ومسخره، حاجى فيروز در ايام عيد. # =المسخط- ### || AUTO ج مساخط [سخط]: آنچه كه باعث خشم شود. # =المسخطة- ### || AUTO ج مساخط [سخط]: مرادف (المسخط) است. # =المسخفة- ### || AUTO [سخف]: «أرض مسخفة»: زمين كم گياه. # =المسخم- ### || AUTO [سخم]: مفع، كينه توز. # =المسخنة- ### || AUTO ج مساخن [سخن]: ديگ، وسيله پختن غذا. # =المسخوط- ### || AUTO [سخط]: مفع، مكروه. # =مسد- # - مسدا الحبل: ريسمان را محكم بافت،- فى السير: از راه رفتن خسته شد. # =مسد- # البطن: شكم نرم وطبيعى شد. # =مسد- # تمسيدا [مسد] الشي ء وعلى الشي ء: ### || AUTO دست خود را با شدت بر روى چيزى كشيد. # =المسد- # ج مساد وأمساد: ريسمانى كه از ليف خرما بافته شده باشد، محور آهنين. # =المسد- ### || AUTO [سد]: جاى بستن وسد كردن؛ «سد مسده» جايگزين او شد. # =المسداء- ### || AUTO «ساق مسداء»: ساق پاى صاف وزيبا. # =المسداة- ### || AUTO [سدي] (حي): ابزار كشيدن ومحكم ساختن تار پارچه هنگام بافندگى. # =المسدس- ### || AUTO [سدس] (ه): سطح شش ضلعى، اسلحه كمرى (شش تير يا هفت تير)، كولت ~~يا پارابلوم. # =المسدل- ### || AUTO [سدل]: «شعر مسدل»: موى بسيار بلند. # =المسدوح- ### || AUTO [سدح]: كسيكه از پشت بر زمين افتاده باشد. # =المسدود- ### || AUTO [سد]: بسته شده، آنچه كه سوراخ آن بسته باشد، آنچه كه با پوشش ~~يا عايق ms1767 بسته شده باشد. # =المسدوف- # [سدف]: «حجاب مسدوف»: ### || AUTO پرده آويخته. # =المسرى- ### || AUTO [سري] أو اللاحب (ف): نام مشتركى است ميان جاى بالا وپائين. # =المسراع- ### || AUTO ج مساريع [سرع]: مرادف (المسرع) است وبمعناى شتابان مى باشد. # =المسرب- ### || AUTO ج مسارب [سرب]: گذرگاه؛ «مسرب الماء»: مسيل آب. # =المسربة- # ج مسارب [سرب]: مرادف (المسربة) است. # =المسربة- ### || AUTO ج مسارب [سرب]: مجراى اشك ومانند آن، چراگاه، موى ميان سينه تا ~~روى شكم. # =المسرة- # [سر]: مص،- ج مسار: خوشحالى وخورسندى، شادي، پيرامون گلها وشكوفه ها. # =المسرة- ### || AUTO [سر]: ابزارى كه دو نفر با هم بطور پنهانى مذاكره كنند، تلفن. # =المسرجة- # ج مسارج [سرج]: ميز يا چهار پايه كه بر روى آن چراغ نهند. # =المسرجة- ### || AUTO ج مسارج [سرج]: چراغ، لاله. # =المسرح- # ج مسارح [سرح]: چراگاه، جايگاه نمايش داستان وبازى ورقص ويا تئاتر، ~~تماشاخانه. # =المسرح- # ج مسارح [سرح]: شانه وسشوار كه با آن موى را صاف ونرم وگسترده كنند. PageV01P818 ### || AUTO =المسرحة- ### || AUTO [سرح]: مرادف (المسرح) است. # =المسرحي- # [سرح]: هر چه كه ويژه تماشاخانه باشد؛ «الفن المسرحي»: هنر نمايش يا ~~تئاتر، «المؤلف المسرحي»: ### || AUTO مؤلف ويا نويسنده نمايشنامه. # =المسرحية- ### || AUTO [سرح]: نمايشنامه نثرى يا شعرى يا نثر وشعر با هم كه نمايش ~~داده شود. # =المسرد- # [سرد]: ابزارى كه با آن سوراخ كنند، زبان، كفش دوخته، ودر زبان متداول ~~بمعناى غربيل درشت سوراخ است. # =المسرد- ### || AUTO [سرد]: زره. # =المسرط- # [سرط]: بلعوم، حنجره. # =المسرط- ### || AUTO [سرط]: بلعوم، حنجره، كسيكه با شتاب غذا خورد. # =المسرع- ### || AUTO [سرع]: شتابان بسوى خير يا شر. # =المسرف- ### || AUTO [سرف]: اسراف كننده، مفرط، كسيكه از حدود چيزى تجاوز كند، ~~اشتباه كننده، غافل، نادان. # =المسروءة- # [سرأ]: «أرض مسروءة»: ### || AUTO سرزمين پر از ملخ. # =المسروب- ### || AUTO [سرب]: كسيكه در اثر استنشاق دود نقره گداخته سرگيجه مى گيرد. # =المسرود- ### || AUTO [سرد]: زره. # =المسرودة- ### || AUTO [سرد]: زره. # =المسرور- ### || AUTO [سر]: خوشحال وخورسند وشاد. # =المسرورة- ### || AUTO [سر]: مؤنث (المسرور) است. # =المسروق- ### || AUTO [سرق]: مفع، «رجل مسروق الصوت»: كسيكه صدا وسينه اش گرفته باشد. # =المسرول- ### || AUTO [سرول] «فرس مسرول»: اسبى كه سفيدى دست وپايش تا بازو وران ~~گذشته باشد. # =مسط- ### || AUTO - مسطا المعى: آنچه را كه در روده بود با انگشت در ms1768 آورد،- ~~السقاء: شير دلمه شده را از مشك با انگشت بيرون كشيد،- الثوب: جامه را خيس ~~كرد سپس آنرا با دست فشرد تا آب آن ريخته شود،- فلانا بالسياط: او را با ~~تازيانه زد. # =المسطاح- ### || AUTO [سطح]: فرش كه از برگهاى نخل خرما ساخته شده باشد كه معمولا بر ~~آن (حصير) اطلاق مى شود، جائيكه در آن خرما وانجير وانگور را خشك مى كنند. # =المسطار- # [سطر]: شراب نارس (مي خام)، مي مرد افكن، گرد وخاك برخاسته از زمين. # =المسطار- ### || AUTO [سطر]: مرادف (المسطار) است، قلم رسم وپرگار. # =المسطارة- # [سطر]: مرادف (المسطار) است. # =المسطارة- ### || AUTO [سطر]: مرادف (المسطار) است. # =المسطبة- # ج مساطب [سطب] (والصاد فيها أبلغ): سكو كه معمولا براى نشستن بر روى آن ~~مورد استفاده قرار مى گيرد، سندان آهنگرى، جائيكه در آن مستمندان وبينوايان ~~جمع مى شوند، جائيكه در آن افراد غريب وبيخانمان زندگى مى كنند، ودر علم ~~ستاره شناسى بمعناى كهكشان مى باشد. # =المسطبة- ### || AUTO ج مساطب [سطب]: مرادف (المسطبة) است. # =المسطح- # [سطح]: ابزار صاف كردن وپهن كردن، چوب نانوائى كه با آن نان را پهن كنند، ~~ستون خيمه وچادر، چراگاه، مرادف (المسطاح) است. # =المسطح- # [سطح] (ه): شكلى كه مستواى آن در يك سطح باشد؛ «انف مسطح»: ### || AUTO بينى صاف وپهن. # =المسطرة- # ج مساطر [سطر]: خط كش، ودر زبان متداول بمعناى نمونه بردارى از متاعى است ~~كه صفت ومرغوبيت آن شناخته شود. # =المسطرة- ### || AUTO ج مساطر [سطر]: مرادف (المسطرة) است. # =المسطول- ### || AUTO [سطل]: مفع، ودر زبان متداول بمعناى خنگ وابله مى باشد. # =المسعى- ### || AUTO ج مساع [سعي]: كوشش وروش وبكار بردن چيزى. # =المسعاة- ### || AUTO ج مساع [سعي]: صفات نيكو. # =المسعار- ### || AUTO [سعر]: آنچه كه بوسيله آن آتش برافروزند. # =المسعر- ### || AUTO [سعر]: شديد، منقل آتش، گردن بلند، ابزارى است كه با آن درجه ~~حرارت را مىزمايند؛ «كلب مسعر»: سگ هار. # =المسعط- # [سعط]: قطره چكان بينى. # =المسعط- ### || AUTO [سعط]: مرادف (المسعط) است. # =المسعل- ### || AUTO [سعل]: محل سرفه كردن يا حلق. # =المسعود- ### || AUTO ج مساعيد [سعد]: سعادتمند. # =المسعوف- ### || AUTO [سعف]: كسيكه به بيمارى طاسى سر دچار باشد. # =المسفار- ### || AUTO [سفر]: مرادف (المسفر) است. # =المسفر- ### || AUTO [سفر]: كسيكه ms1769 بسيار مسافرت كند، كه آماده ومسلط بر مسافرتها باشد. # =المسفرة- ### || AUTO ج مسافر [سفر]: مؤنث (المسفر) است، جاروب. # =المسفع- # [سفع]: «توتر مسفع»: در صورت او نقطه هاى سياه وجود دارد؛ «كمي مسفع»: ### || AUTO از زنگ خوردگى آهن سياه شد. # =المسفهة- ### || AUTO [سفه]: غذائى كه باعث تشنگى وآب خوردن بسيار شود. # =المسفور- ### || AUTO [سفر]: كسيكه سختيهاى مسافرت او را خسته كرده باشد. # =المسقى- ### || AUTO [سقي]: وقت آبيارى ويا آب دادن. # =المسقاة- # [سقي]: جاى آبيارى يا آب نوشيدن. # =المسقاة- ### || AUTO [سقي]: مرادف (المسقاة) است. # =المسقام- ### || AUTO [سقم]: كسيكه بسيار بيمار مى شود. # =المسقط- # ج مساقط [سقط]: جاى افتادن وفرو ريختن. # =المسقط- # ج مساقط [سقط]: مرادف PageV01P819 ### || AUTO (المسقط) است، بال پرنده «مسقط رأس الرجل»: جاى تولد شخص، ~~زادگاه. # =المسقطة- ### || AUTO [سقط]: آنچه كه باعث سقوط وفرو ريختن مى شود. # =المسقف- ### || AUTO [سقف]: مفع، بلند ومرتفع. # =المسقمة- ### || AUTO [سقم]: «أرض مسقمة»: سرزمين پر از بيمارى. # =المسقوي- ### || AUTO [سقي]: كشت آبيارى شده از آب رودخانه. اما كشت آبيارى شده از ~~باران را (المظماءي) گويند. # =مسك- # - مسكا به: به آن در آويخت وچسبيد،- بالنار: براى آتش افروختن زمين را ~~كند وروى آنرا با خاكستر پوشانيد،-- مساكة السقاء: مشك براى پر كردن آب ~~جادار بود. # =مسك- ### || AUTO تمسيكا [مسك] به: متعلق به او شد،- ه: او را با مشك خوشبو كرد. # =المسك- # آنچه از طعام ونوشيدنى كه بدن را سالم وبر پا نگهدارد، خرد بسيار. # =المسك- # مص، «مسك الدفاتر»: حسابدارى وحسابرسى در مؤسسات ويا شركتها، والمسك ج ~~مسك ومسوك: پوست. # =المسك- # عطرى است معروف بنام (مشك)؛ «مسك الروم»: نام گياه (گل مريم) است كه ~~بسيار خوشبو است؛ «مسك البر ومسك الجن»: نام دو گياه است؛ «مسك الختام»: ~~بهترين تعبير در پايان كار است. # =المسك- # بخيل وخسيس. # =المسك- ### || AUTO آبگير، طبقات زمين، دستبند وخلخال. # =المسكان- ### || AUTO ج مساكين [مسك]: بيعانه، پيش پرداخت. # =المسكبة- ### || AUTO ج مساكب [سكب]: جاى ريختن آب يا ريخته شدن آن، ودر زبان متداول ~~جائى است كه در آن بذر افشانى كنند. # =المسكة- # ج مسك: آنچه بدان روى آورند، بخل، آنچه از غذا وآشاميدنى كه بدن را پا بر ~~جا نگهدارد، چاه ms1770 سفت وسختى كه نيازى بساختن بدنه آن نباشد، خرد وانديشه ~~استوار. # =المسكة- # آنچه كه با آن چيزى گرفته ويا وصل شود، يك قطعه پوست. # =المسكة- # ج مسك: اندكى مشك. # =المسكة- # بخل وخست. # =المسكة- # ج مسك: بخيل، آنكه چون چيزى را در دست بگيرد كسى نتواند آنرا از دست او ~~درآورد. # =المسكة- ### || AUTO واحد (المسك) است. # =المسكت- ### || AUTO [سكت]: آخرين تير بازى در قمار. # =المسكعة- # [سكع]: آنچه كه انسان را گمراه كند ورهنمون نباشد. # =المسكعة- # [سكع]: «أرض مسكعة»: ### || AUTO زمينى كه انسان را گمراه كند ومسافر در آن راه به جائى نبرد. # =المسكن- # ج مساكن [سكن]: مرادف (المسكن) است. # =المسكن- ### || AUTO خانه ومسكن. # =المسكنة- ### || AUTO [سكن]: بينوائى وبيچارگى وناتوانى. # =المسكوت- ### || AUTO [سكت]: كسيكه به بيمارى سكته دچار است. # =المسكون- ### || AUTO [سكن]: مفع، خسته وديوانه؛ «بيت مسكون»: خانه اى كه بعقيده ~~برخى اجنه در آن سكونت دارند. # =المسكونة- ### || AUTO [سكن]: جهان، كون. # =المسكية- ### || AUTO (ن): نام درخت گلى است. # =المسكير- ### || AUTO [سكر]: كسيكه بسيار مست مى شود. # =المسكين- # ج مسكينون ومساكين [سكن]: ### || AUTO كسيكه چيزى ندارد، كسيكه نتواند مخارج عيال خود را تأمين كند، ~~بيچاره ورانده شده. # =المسكينة- ### || AUTO [سكن]: مؤنث (المسكين) است. # =مسل- ### || AUTO - مسلا الماء: آب روان شد. # =المسل- ### || AUTO ج أمسلة ومسل ومسلان ومسائل: راه آب، مجرى ومسيل. # =المسلاة- ### || AUTO [سلو]: آنچه كه باعث خورسندى شود، جائيكه در آن خوشى وتفريح ~~بسيار باشد. # =المسلاخ- ### || AUTO [سلخ]: پوست مار هنگاميكه از آن جدا شود، پوست پيراسته نشده،- ~~من النخل: خرماى نارس وسبز كه از نخل فرو ريزد. # =المسلاط- ### || AUTO ج مساليط [سلط]: دندانه ويا زبانه كليد. # =المسلاق- ### || AUTO [سلق]: «خطيب مسلاق»: سخنور بليغ وفصيح. # =المسلة- ### || AUTO ج مسلات ومسال [سل]: جوالدوز، ستون سنگى بلند وچهار گوش كه نوك ~~آن باريك وبشكل هرم است واز آثار تاريخى فراعنه مصر مى باشد. # =المسلحة- ### || AUTO ج مسالح [سلح]: جاى نگهدارى اسلحه، برج ديده بانى، مركز صف اول ~~سربازان، افراد مسلح. # =المسلخ- ### || AUTO [سلخ]: كشتارگاه، سلاخ خانه. # =المسلسل- ### || AUTO [سلسل]: مفع،- من الثياب: جامه بد بافت يا كهنه، جامه اى كه بر ~~روى آن نقش زده باشند؛ «شعر مسلسل»: موى فرفرى، «سيف مسلسل»: شمشيرى ms1771 كه ~~زيور آن مى درخشد. # =المسلفة- ### || AUTO [سلف] (ز): ابزارى كه كشاورزان براى صاف وهموار كردن زمين از ~~آن استفاده مى كنند، شانه زمين صاف كن. # =المسلق- ### || AUTO [سلق]: «خطيب مسلق»: سخنگوى بليغ، سخنور. # =المسلك- ### || AUTO ج مسالك [سلك]: راه. # =المسلكة- # [سلك]: نقشى كه از لبه جامه بريده شده باشد. # =المسلكة- ### || AUTO [سلك]: چرخ نخ ريسى. # =المسلم- ### || AUTO ج مسلمون [سلم]: مسلمان. # =المسلمة- ### || AUTO ج مسلمات: مؤنث (المسلم) است. # =المسلوس- # [سلس]: كسيكه عقل از او بدر PageV01P820 ### || AUTO شده باشد. # =المسلوط- # [سلط]: «رجل مسلوط اللحية»: ### || AUTO كسيكه گونه هايش كم گوشت ولاغر باشد. # =المسلوك- # [سلك]: مفع،- من الطرق: ### || AUTO راهيكه در آن مردم رفت وآمد مى كنند. # =المسلول- ### || AUTO [سل]: مفع، كسيكه به بيمارى سل دچار است. # =المسلى- ### || AUTO [سلو]: فا، اسب سوم در مسابقه اسب دوانى. # =المسم- ### || AUTO [سم]: «يوم مسم»: روزيكه در آن بادهاى گرم وسوزان مى وزد. # =المسمى- ### || AUTO [سمو]: مفع، هر چيز معلوم ومعينى. # =المسماة- ### || AUTO [سمو]: جوراب پشمى كه شكارچى مى پوشد وبراى شكار آهو در نيمه ~~روز به شكارگاه مى رود. # =المسماح- ### || AUTO ج مساميح [سمح]: سخاوتمند ورادمرد. # =المسمار- ### || AUTO ج مسامير [سمر]: ميخ، ميخچه پا كه بعلت تنگى كفش ايجاد مى شود. # =المسماك- ### || AUTO [سمك]: ستون خيمه يا چادر، چوب دو شاخه كه زير چادر يا شاخه ~~انگور گذارند وآنرا از زمين بلند كنند. # =المسمح- ### || AUTO [سمح]: مرادف (المسماح) است. # =المسمسم- # [سمسم]: «رجل مسمسم الوجه»: ### || AUTO مردى كه بر صورتش نقطه هائى بشكل كنجد وجود داشته باشد. # =المسمط- ### || AUTO [سمط]: مفع،- من الشعر: شعرى كه با اجزاء عروضى خود بدون رعايت ~~قافيه تنظيم شود. نام ديگر آن (المخمس) است. # =المسمع- # [سمع]: جائيكه صدا از آن شنيده مى شود؛ «هو منى بمرأى ومسمع» يعنى در ~~جائى قرار دارد كه او را مى بينيم وصدايش را مى شنوم. # =المسمع- ### || AUTO ج مسامع [سمع]: گوش. # =المسمعة- # [سمع]: كنيزك آواز خوان. # =المسمعة- ### || AUTO ج مسامع [سمع]: مرادف (المسمع) است. # =المسمن- ### || AUTO [سمن]: چاق وفربه. # =المسمنة- ### || AUTO ج مسامن [سمن] عند العامة: كوزه روغن؛ «طعام مسمنة»: غذاى چرب. # =المسمور- ### || AUTO [سمر]: كم گوشت وسخت استخوان، زندگى آشفته وپريشان. # =المسموع- ### || AUTO ms1772 [سمع]: آنچه كه با گوش شنيده مى شود؛ «مسموع الكلمة»: شخص ~~محترم كه گفته او بمورد اطاعت واجراء در مىيد. # =المسموم- ### || AUTO [سم]: مفع؛ «يوم مسموم»: روزى با هواى مسموم وخفه كننده؛ «نبات ~~مسموم»: گياهى كه برگهاى آن سوخته وخشك شده است. # =المسن- # ج مسان [سن] من الدواب: دام وستور كهنسال. # =المسن- ### || AUTO [سن]: ابزار چاقو تيزكنى، چاقو تيزكن. # =المسناة- # ج مسنوات ومسنيات [سنو]: ### || AUTO آبگير، سيل گير. # =المسند- # [سند]: مفع، پسر خوانده، حرامزاده، روزگار، خطى كه بنو حمير (يكى از ~~عشاير عرب) آنرا بكار مى برند،- ج مساند ومسانيد من الحديث: آنچه از حديث ~~كه به گوينده اش اسناد شود. # =المسند- # ج مساند [سند]: آنچه كه بدان تكيه كنند، بالش، تكيه گاه. # =المسند- ### || AUTO ج مساند [سند]: مرادف (المسند) است. # =المسنم- ### || AUTO [سنم]: مفع،- من الجمال: شترى كه سوار آن نشوند. # =المسنوة- ### || AUTO [سنو] من الأراضي: زمينى كه با آب چاه آبيارى شود. # =المسنون- # [سن]: مفع؛ «مرمر مسنون»: # سنگ مرمر صاف ونرم؛ «رجل مسنون الوجه» مردى كه داراى چهره دراز ونرم ويا ~~بينى دراز وكشيده باشد؛ «حمأ مسنون»: ### || AUTO گل ولاى بد بو وگنديده. # =المسنية- ### || AUTO [سنو] من الأراضي: زمين آبيارى شده از آب چاه. # =المسهار- ### || AUTO [سهر]: شب زنده دار، كسى كه توان بيخوابى شب را دارد. # =المسهب- ### || AUTO [سهب] في الكلام: كسيكه سخن بدرازا گويد. # =المسهبة- ### || AUTO [سهب]: «بئر مسهبة»: چاهى كه بعلت گودى زياد آب از آن بدست ~~نيايد يا آب آن بته كشيده باشد. # =المسهد- ### || AUTO [سهد]: مرد كم خواب. # =المسهم- # [سهم]: مرادف (المسهب) است، اسب غير اصيل وسست نژاد. # =المسهم- # [سهم]: فا، مرادف (المسهب) است. # =المسهم- ### || AUTO [سهم] من الإبل: شترى كه به بيمارى (سهام) ناتوانى وضعف دچار شود. # =المسهمة- ### || AUTO [سهم] من الثياب: جامه اى كه بر روى آن نقش ونگار بشكل تير ~~داشته باشد. # =المسهوم- ### || AUTO [سهم] من الإبل: مرادف (المسهم) است. # =المسواك- ### || AUTO ج مساويك [سوك]: خلال دندان. # =المسوة- # [مسو]: ماده زرد رنگى كه از شكم بزغاله شيرخواره در مىورند وبا موى آن ~~خيسانده وسپس آب آنرا با فشار در شير مى چكانند تا از ms1773 آن پنير بدست آيد. ~~اين كلمه سريانى است وعربى فصيح آن: ### || AUTO (البنفحة والمنفحة والإنفحة) است. # =المسوج- # [سوج]: مفع؛ «كساء مسوج»: ### || AUTO رداى گرد ودائره اى. # =المسودة- # [سود] عند الكتاب والطباعين: ### || AUTO چركنويس ويا پيشنويس نوشته اى كه سپس پاكنويس شود،- ودر زبان ~~متداول بر شيشه سياهرنگ اطلاق مى شود. # =المسور- # ج مساور [سور]: تكيه گاهى از پوست، بالش چرمين. # =المسور- # ؛ «طريق مسور»: راه كوبيده وهموار شده. # =المسور- # [سور]: مفع، جاى دستبند ويا النگو در دست؛ «ملك مسور»: سلطان پر قدرت. PageV01P821 ### || AUTO =المسورة- ### || AUTO ج مساور [سور]: بالش ساخته شده از چرم. # =المسوط- ### || AUTO [سوط]: مرادف (المسواط) است. # =المسوس- ### || AUTO [مس] من الماء: آبى كه در دسترس باشد، آب صاف وگوارا، آنچه كه ~~تشنگى را رفع كند، آب ملس (نه شور نه شيرين)؛ «كلأ مسوس»: علف وگياهى كه در ~~چراگاه سبز شده باشد. # =المسوف- ### || AUTO [سوف]: فا، شكيبا، كسيكه هر كارى كه بخواهد بكند وديگرى او را ~~باز ندارد. # =المسوقة- ### || AUTO [سوق]: «الماشية المسوقة»: دامى كه آنرا ادامه سير دهند. # =المسوم- ### || AUTO [سوم]: كسيكه نشانه ويژه اى در او باشد، مرد خوش اخلاق. # =المسومة- ### || AUTO [سوم]: مؤنث (المسوم) است؛ «الخيل المسومة»: گروه اسبان با ~~سواران آنها كه در حركت باشند. يا در چراگاه مى چرند # المسي- # [مسو]: مرادف (المساء) وبمعناى نيمه دوم روز است. # =المسي- ### || AUTO [مسو]: مرادف (المساء) وبمعناى نيمه دوم روز است. # =المسياح- ### || AUTO ج مساييح [سيح]: دروغپرداز وسخن چين. # =المسياط- ### || AUTO [سوط]: آب ته حوض. # =المسياف- ### || AUTO [سوف]: كسيكه فرزندش مرده باشد. # =المسيح- # ج مسحاء ومسحى [مسح]: كسيكه بخود روغن ماليده باشد، لقب يسوع (خداى مجسم ~~شده) در مذهب مسيحيان، كسيكه صورت خود را پاك كرده است، عرق بدن، دوست، ~~زيبا، خوش صورت، دروغگو، يك قطعه از نقره، كسيكه بسيار سياحت كند، مرد كور ~~از يك چشم،- من الدراهم: پولى كه ارزش نداشته باشد. # =المسيح- # [مسح]: كسيكه بسيار جهانگردى كند. # =المسيح- ### || AUTO [سيح] من الثياب: جامه راه راه. # =المسيحة- ### || AUTO ج مسائح [مسح]: موى دو طرف سر، گيسو، دو فاصله بين گيجگاه ~~وصورت، كمان، يك قطعه سيم (نقره). # =المسيحي- ### || AUTO [مسح]: ms1774 پيرو دين حضرت عيسى مسيح، منسوب به حضرت مسيح. # =المسيحية- ### || AUTO [مسح]: دين مسيحي، نصرانيت. # =المسيخ- # احمق، بد اخلاق،- من الطعام: ### || AUTO غذاى بى مزه يا غذاى بى نمك. # =المسير- # [سير]: مفع،- من الثياب: جامه خط دار (راه راه)؛ «الإنسان مسير لا مخير»: ### || AUTO يعنى انسان در زندگى بگونه اى است كه خدا براى او هر چه بخواهد ~~همان است واز خود اختيارى ندارد. # =المسيرة- # مص، مسافت؛ «بينها مسيرة يوم»: # مسافت يك روز راه، تظاهرات ملي وآرام براى بيان احساسات يا مسائل سياسى است. # =المسيرة- ### || AUTO [سير]: مؤنث (المسير) است؛ «الصواريخ المسيرة»: موشكهاى دور ~~برد (كه بسوى نقاط يا مكانهاى دور دست پرتاب مى شود). # =المسيس- # [سوس]: «شاة مسيس»: گوسفند پر از شپش. # =المسيس- # [مس]: مص؛ «مسيس الحاجة»: ### || AUTO نيازمندى ضرورى؛ «هو فى مسيس الحاجة الى المساعدة»: او به كمك ~~نياز مبرم وضرورى دارد. # =المسيسة- ### || AUTO [مس] (ط): نوعى شيرينى كه از آرد وشيره تهيه مى شود. # =المسيط- ### || AUTO گل، آب كثيف ته حوض. # =المسيطة- ### || AUTO دره اى كه در آن آب كمى روان باشد، آب تيره وكدر. # =المسيعة- ### || AUTO [سيع] (ب): ماله بنائي وگچ كارى. # =المسيف- ### || AUTO [سيف]: كسيكه شمشير حمايل داشته باشد، دلير، بينوا، كسيكه ~~فرزندش مرده باشد. # =المسيف- ### || AUTO [سيف] من البرود: پارچه كه بر روى آن خطهائي بشكل شمشير نگاشته ~~شده باشد،- من الدراهم: درهمى كه نقش لبه آن سائيده شده باشد. # =المسيك- # ج مسك: بخيل؛ «ما فيه مسيك»: # خيرى ندارد كه باو مراجعه شود؛ «سقاء مسيك»: مشكى كه آب را در خود مى ~~گيرد وترشح نمى كند. # =المسيك- ### || AUTO مرادف (المسيك) است. # =المسيكة- ### || AUTO زنيكه در خانه مردى بدون عقد شرعى زندگى كند،- نام گياهى است ~~از نوع گلها؛ «الأرض المسيكة»: زمينى سفت كه آب در آن نفوذ نكند. # =المسيل- # [سيل]: مص؛ «مسيل الماء»: گذر سيل، آبراهه سيل. ج- مسايل ومسل وامسلة ~~ومسلان. # =المسيل- # ج مسل وأمسلة [مسل]: آب كه از بينى خارج شود، مصل (مايع رقيق در خون)، ~~شاخه درخت خرما كه هنوز خشك نشده باشد. # =مش- ### || AUTO - مشا [مش] الناقة: شتر ماده را دوشيد ومقدارى شير در ms1775 پستان آن ~~نگهداشت،- مال فلان: دارائى او را بتدريج گرفت،- العظم: اطراف استخوان را ~~مكيد وخورد،- يده: دست خود را براى زدودن از چربى پاك كرد،- الشي ء: چيزى ~~در آب انداخت تا ذوب شود،- فلانا: با او دشمنى وخصومت كرد. # =المش- # [مش]: مص؛ «اطعمه هشا مشا»: ### || AUTO غذاى خوب وعالى بوى خورانيد. # =مشى- # - مشيا وتمشاء [مشي]: راه رفت، دام وستور او بسيار شد،- زيد: هدايت شد،- ~~مشاء المرأة او الماشية: زن يا ستور بچه دار شد،- بطنه: شكمش كار كرد،- ~~بالنميمة: # غيبت ديگران كرد. # =مشى- ### || AUTO تمشية [مشي]: مرادف (مشى) است،- الرجل: او را راه برد. # =المشاء- # [مشو]: داروئى است مسهل. # =المشاء- # [مش]: مؤنث (الأمش) است. # =المشاء- # [مشي]: كسيكه بسيار راه رود، سخن چين. PageV01P822 ### || AUTO =المشابر- ### || AUTO [شبر]: رودخانه هاى گودى كه از اطراف آبهاى جارى در آن ريخته شود. # =المشاة- ### || AUTO [مشي]: سخن چينان،- من العسكر: لشكر پياده، پياده نظام. # =المشاحة- ### || AUTO [شح]: مصدر است؛ «لا مشاحة في الأمر»: بحث ومناقشه در اين كار ~~نيست، «لا مشاحة أن»: بحث وخلافى نيست كه .... # =المشاحن- # [شحن]: فا؛ «عدو مشاحن»: ### || AUTO دشمن سر سخت. # =المشاحنة- ### || AUTO [شحن]: مص؛ «المشاحنة الحزبية»: درگيرى حزبي. # =المشار- ### || AUTO [شور]: كندوى زنبور عسل. # =المشارة- ### || AUTO ج مشاور ومشائر [شور]: زمينى كه در آن كشت مى شود. # =المشاش- ### || AUTO [مش]: جمع (المشاشة) است، زمين نرم، اصل، نژاد، نفس يا طبيعت؛ ~~«مشاش الرجل»: خدمتگزاران او چه در سفر وچه در حضر. # =المشاشة- ### || AUTO ج مشاش [مش]: سر نرم استخوان، راهى كه در آن سنگ ريزه وخاك نرم ~~باشد وآب در آن راكد شود؛ «مشاشة القوم»: بهترين از قوم ومردم. # =المشاط- ### || AUTO شانه ساز. # =المشاطة- # آنچه از موى كه هنگام شانه زدن فرو ريزد. # =المشاطة- # حرفه زن آرايشگر (آرايش). # =المشاطة- ### || AUTO زن آرايشگر. # =المشاع- # [شيع]: شايع ومنتشر، ملك مشترك وتقسيم نشده، «مشاع القرى»: # دهكده مشترك ومشاع بين اهالى آن. # =المشاع- ### || AUTO [شيع]: مرادف (المشاع) است. # =المشاعر- ### || AUTO [شعر]: حواس. # =المشاغب- ### || AUTO [شغب]: فا، فتنه انگيز. # =المشاق- ### || AUTO [مشق]: «قلم مشاق»: قلم روان وتند نويس. # =المشاقة- ### || AUTO ج مشق: پس مانده الياف كتان ومانند آن پس از ريسيدن وشانه زدن آن. # =المشان- # [مشن]: مرادف (المشان) است. # =المشان- ### || AUTO ms1776 نوعى رطب يا از بهترين نوع خرما. # =المشانب- ### || AUTO [شنب]: دهنهاى خوشبو. # =المشاهة- ### || AUTO [شوه]: «أرض مشاهة»: زمين پر از گوسفند. # =المشاهد- ### || AUTO ج مشاهدون [شهد]: حاضر، بيننده، ناظر، ديدار كننده. # =المشاهدة- ### || AUTO [شهد]: معاينه وباز بينى. # =المشاهرة- ### || AUTO [شهر]: مص؛ «مشاهرة»: ماهانه، همه ماهه. # =المشاين- # [شين]: معايب، عيبها. # =المشآة- ### || AUTO ج مشاء [شأو]: خاك كه از چاه بيرون آورند، كود حيواني. # =المشؤوف- ### || AUTO [شأف]: آنكه سراسيمه وترسيده از چيزى باشد. # =المشؤوفة- ### || AUTO [شأف]: مؤنث (المشؤوف) است؛ «رجل مشؤوفة» پاى كه در زير آن زخم ~~در آيد. # =المشؤوم- ### || AUTO ج مشائيم [شأم]: آنچه كه بديمنى وبدبختى بياورد. # =المشب- # [شب]: «ثور مشب»: گاو نر سالخورده. # =المشب- # [شب]: «ثور مشب»: مرادف (مشب) است. # =المشب- ### || AUTO [شب]: «ثور مشب»: مرادف (مشب) است. # =المشبحة- # [شبح]: «الصور المشبحة»: ### || AUTO عكسها وچهره ها كه بر روى پرده سينما نمايش داده مى شود. # =المشبر- ### || AUTO [شبر]: واحد (المشابر) است براى مذكر. # =المشبرة- ### || AUTO [شبر]: واحد (المشابر) است براى مؤنث. # =المشبك- # ج مشابك [شبك]: گيره لباس، گيره زينتى از سيم يا زر كه زنان بر سر يا ~~سينه خود نصب مى كنند وبنام سنجاق سر يا سينه معروف است. # =المشبك- ### || AUTO [شبك] (ط): نوعى شيرينى كه از آرد وشكر تهيه مى كنند، نان ~~پنجره اى. # =المشبل- ### || AUTO [شبل]: «لبؤة مشبل»: ماده شير همراه با بچه هايش. # =المشبم- ### || AUTO [شبم]: جانورى كه چوبى در دهانش قرار دهند تا نتواند از مادر ~~خود شير خورد، گرسنه. # =المشبه- ### || AUTO [شبه] من الأمور: امر مشكل وسخت؛ «اياك والمشبهات»: از امور ~~مشكله ومشكوك اجتناب كن. # =المشبهة- ### || AUTO [شبه]: گروهى از فرقه هاى اسلامى كه خداوند را بشكل مخلوقات ~~تشبيه كرده واو را حادث خوانده اند. # =المشبوب- ### || AUTO [شب] من الرجال: راد مرد تيز هوش. # =المشبوبة- ### || AUTO [شب]: «نار مشبوبة»: آتش روشن وبر افروخته. # =المشبول- ### || AUTO [شبل]: «مكان مشبول»: جائيكه در آن بچه هاى شير بسيار باشند. # =المشبوه- ### || AUTO [شبه]: شخص مظنون، مشكوك، متهم. # =المشتى- ### || AUTO ج مشات [شتو]: هنگام زمستان، جاى سكونت در زمستان (قشلاق)؛ ~~«هذه مشاتينا ومصايفنا»: ييلاق وقشلاق ما. # =المشتاة- ### || AUTO ج مشات: مرادف (المشتى) است. # =المشتاع- ### || AUTO [شيع]: شريك ms1777 وانباز. # =المشتبه- ### || AUTO [شبه] من الأمور: مشكل، مورد اشتباه. # =المشترك- ### || AUTO [شرك]: چيزى كه چند نفر در آن سهيم باشند؛ «طريق مشترك»: راه ~~همگانى؛ «رأي مشترك»: تصميم مشترك؛ «امر مشترك»: موضوع مشترك؛ «بلاغ ~~مشترك»: اعلاميه مشترك ميان نمايندگان دو كشور يا بيشتر؛ «لفظ مشترك»: كلمه ~~اى كه داراى معانى عديده باشد مانند (العين)؛ «رجل مشترك»: مردى كه مانند ~~ديوانگان با خود سخن گويد. # =المشتري- # [شري]: فا، (فك) نام يكى از ستاره هاى سياره از مجموعه شمسى، نام پرنده ايست. PageV01P823 ### || AUTO =المشتق- # ج مشتقات [شق] من الكلمات: ### || AUTO كلمه اى كه از كلمه ديگرى ساخته شود مانند اسم فاعل واسم مفعول ... # =المشتكى- # [شكو]: «المشتكى عليه»: # مدعى عليه، خوانده دعوا. # =المشتكي- ### || AUTO [شكو]: فا، شاكى، مدعى. # =المشتل- ### || AUTO [شتل] (ز): قلمستان، پرورشگاه گياهان، گلخانه. # =المشتملات- ### || AUTO [شمل]: محتويات. # =المشتهى- # [شهو]: خواسته ها، تمايلات. # المشتول ### || AUTO [شتل]: مفع، ودر زبان متداول بمعناى كسى است كه جامه هاى نا ~~مرتب پوشيده باشد. # =مشج- ### || AUTO - مشجا ه بكذا: آنرا با چيزى مخلوط نمود. # =المشج- # ج أمشاج: آنچه كه مخلوط شده باشد. # =المشج- # ج أمشاج: مرادف (المشج) است. # =المشج- ### || AUTO ج أمشاج: مرادف (المشج) است. # =المشجب- ### || AUTO ج مشاجب [شجب]: جاى لباسى، گيره ديوارى لباس، آويز لباس. # =المشجج- ### || AUTO [شج]: كسيكه در سر او اثر شكستگى باشد يا شكسته شده باشد. # =المشجر- # [شجر]: «مكان مشجر»: جاى پر از درخت. # =المشجر- # ج مشاجر [شجر]: نهالستان، هودج بى سقف وكوچك. # =المشجر- # ج مشاجر [شجر]: مرادف (المشجر) است، مرادف (المشجب) است. # =المشجر- ### || AUTO [شجر] من الأمكنة: درختستان؛ «ثوب مشجر»: جامه اى كه بر روى آن ~~تصاوير درخت كشيده شده باشد، ونيز بر خط اهل چين كه بشكل درخت درهم پيچيده ~~است اطلاق مى شود. # =المشجرة- ### || AUTO [شجر]: مؤنث (المشجر) است. # =المشجوج- ### || AUTO [شج]: كسيكه در سرش شكستگى يا اثر شكستگى باشد. # =مشح- ### || AUTO - مشحا المريض: بر بيمار دست ماليد، او را لمس كرد. اين واژه ~~سريانى است. # =المشحاذ- ### || AUTO ج مشاحيذ [شحذ]: قله كوه. # =المشحة- ### || AUTO عند المسيحيين: در نزد مسيحيان بمعناى روغن مقدس ماليدن بر ~~بيمار مى باشد كه آنرا «مشحة المرضى» ms1778 گويند. # =المشحج- ### || AUTO [شحج]: گورخر، الاغ وحشى. # =المشحذ- ### || AUTO [شحذ]: سنگ چاقو تيز كن، راننده بد روش. # =المشحذة- ### || AUTO [شحذ]: آنچه كه باعث سماجت در تقاضا مى شود؛ «هذا الكلام مشحذة ~~للفهم»: سخنى كه در آن شحذ وسماجت باشد. # =المشحرة- ### || AUTO [شحر]: جاى تهيه وبدست آوردن زغال. اين كلمه در زبان متداول ~~رايج است ولى عربى فصيح آن (المفحمة) است. # =المشحط- ### || AUTO [شحط]: چوبى كه زير شاخه درخت انگور قرار دهند. اين كلمه در ~~زبان متداول به (المسموك) معروف است. # =المشحم- # [شحم]: كسيكه در منزل خود گوشت بسيار ذخيره دارد. # =المشحم- ### || AUTO [شحم]: چيزى كه با روغن ساخته شده باشد، كسيكه روغن يا دنبه ~~بسيار در خانه خود داشته باشد ودر زبان متداول بر كسيكه در خانه خود ميوه ~~خشك از قبيل مغز گردو وبادام بسيار داشته باشد اطلاق مى شود. # =المشحوم- ### || AUTO [شحم]: ساخته شده از پيه يا دنبه يا روغن. # =المشد- ### || AUTO [شد]: دامن زنانه. # =المشدخ- ### || AUTO [شدخ]: مفع، جاى بريدن گردن. # =المشدن- # ج مشادن [شدن] من الظباء: ### || AUTO آهوئيكه بچه اش بزرگ واز وى جدا شده است. # =المشذب- # [شذب]: ابزار شاخه زدن درخت، ابزار هرس، داس. # =المشذب- ### || AUTO [شذب] مفع، تنه درخت كه خارهاى آنرا زده وصاف كرده باشند، «فرس ~~مشذب»: اسب بلند بالا وكم گوشت. # =مشر- # - مشرا: بى خيال ودر فراخ زندگى قرار گرفت. # =مشر- # - مشرا الشجر: درخت شاخ وبرگ نو در آورد. # =مشر- ### || AUTO تمشيرا [مشر] الشي ء: چيزى را تقسيم كرد،- الشجر: درخت شاخه ~~وبرگ نو در آورد،- ه: آن را پوشانيد. # =المشر- # من الرجال: مرد بسيار سرخ رنگ. # =المشر- ### || AUTO اثر. # =المشراط- ### || AUTO ج مشاريط [شرط]: نيشتر. # =المشراق- ### || AUTO [شرق]: كسيكه انسانرا با گفته خود خورسند كند، جاى آفتاب گرفتن ~~در زمستان. # =المشرب- ### || AUTO ج مشارب [شرب]: آب، سقاخانه، هوى وهوس؛ «وافق الأمر مشربه»: ~~امر موافق طبع وميل شد. # =المشربة- # [شرب]: مرادف (المشربة) است. # =المشربة- ### || AUTO ج مشارب [شرب]: جاى آشاميدن آب، آبشخور، اطاق آبخورى، زمين نرم ~~وهميشه سر سبز. # =المشرة- # شاخه هاى سبز ونرم درخت، برگهاى سبز درخت كه چوپان با چوبدستى خود آنرا ~~فرو ريزد، برگ سبزى ms1779 كه تازه مى رويد، علفهاى كوتاه كه بلند نشده باشد، جامه. # =المشرة- ### || AUTO «مشرة الأرض»: نخستين گياه كه از زمين درآيد وجوانه زند. # =المشرسة- ### || AUTO [شرس]: «أرض مشرسة»: زمين پر از خار. # =المشرط- ### || AUTO ج مشارط [شرط]: نيشتر. # =المشرطة- ### || AUTO ج مشارط [شرط]: مرادف (المشرط) است. # =المشرع- # ج مشارع [شرع]: آبشخور. # =المشرع- # [شرع]: (مو): آبزارى كه با آن سرعت حركت امواج موسيقى را در درجات مختلف ~~مى سنجند. PageV01P824 ### || AUTO =المشرع- # [شرع]: مفع،- من البيوت: ### || AUTO خانه هاى بلند. # =المشرعة- # ج مشارع [شرع]: مرادف (المشرع) است. # =المشرعة- ### || AUTO ج مشارع [شرع]: مرادف (المشرع) است. # =المشرف- # ج مشارف [شرف]: جاى بلند؛ «مشارف الأرض»: بلنديهاى زمين. # =المشرف- ### || AUTO [شرف] من الأماكن: جاى بسيار بلند. # =المشرفي- ### || AUTO [شرف]: شمشيرى كه منسوب به (مشارف شام) است، «السيوف المشرفية» ~~شمشيرهاى مشرفى وگفته مى شود كه مشارف در يمن است نه در شام. # =المشرق- # ج مشارق [شرق]: خاور، مشرق. # =المشرق- # ج مشارق [شرق]: خاور، شرق. # =المشرق- # ج مشارق [شرق]: خاور، شرق. # =المشرق- # ج مشارق [شرق]: جاى بر آمدن خورشيد؛ «المشرقان»: مشرق تابستان وزمستان؛ ~~«المشارق والمغارب»: اختلاف در جاى بر آمدن خورشيد وفرو رفتن آن است زيرا ~~در عرض سال هر روز از جائى بر مىيد ودر جائى فرو مى رود. # =المشرق- ### || AUTO [شرق]: مفع، جاى ساخته شده با آهك. # =المشرقة- # [شرق]: مرادف (المشرقة) است. # =المشرقة- # [شرق]: مرادف (المشرقة) است. # =المشرقة- ### || AUTO [شرق]: جاى نشستن در آفتاب در فصل زمستان. # =المشروب- ### || AUTO [شرب]: مفع،- ج مشروبات: هر نوشيدنى وآشاميدنى، «المشروبات ~~الروحية»: نوشابه هاى الكلى. # =المشروع- ### || AUTO [شرع]: مفع، آنچه كه شرع تصويب كند، موفق، آنچه را از كار كه ~~آغاز كرده اى،- مشاريع ومشروعات: امورى كه مورد مطالعه قرار مى گيرد تا ~~تصويب واجراء شود، «مشروع قانون» لايحه دولت كه براى تصويب به مجلس عرضه مى شود. # =المشروف- ### || AUTO [شرف]: كسى كه آبرويش ريخته شده است. # =المشريق- ### || AUTO [شرق]: مرادف (المشرقة) است. # =مشش- ### || AUTO تمشيشا [مش] العظم: استخوان را مكيد ومغز آنرا در آورد. # =المشش- ### || AUTO [مش]: سفيدى كه در چشمان شتر پديد مىيد. # =مشط- # - مشطا الشعر: موى سر را شانه زد،- الشي ء: چيزى را مخلوط نمود،- البعير: # شتر ms1780 را با ابزارى بشكل شانه داغ كرد. # =مشط- # - مشطا ت الناقة: دو پهلوى شتر از بسيارى پيه بشكل شانه ها شد،- ت يده: # دست او از كار زبر شد يا خار به آن چسبيد. # =مشط- ### || AUTO تمشيطا [مشط] الشعر: موى سر را شانه زد،- ت الناقة: دو پهلوى ~~شتر از پيه مانند شانه ها شد. # =المشط- # مرادف (المشط) است، ابزار بافتن كه همانند شانه است، نشانى بر روى شتر ~~بشكل شانه، استخوانهاى نرم پشت پا، ونيز بر تمامى (پا) اطلاق مى شود، ماهى ~~رودخانه كه آنرا (البلطي) نيز گويند. # =المشط- # ج أمشاط ومشاط: مرادف (المشط) است. # =المشط- # ج أمشاط ومشاط: شانه. # =المشط- # ج أمشاط ومشاط: مرادف (المشط) است. # =المشط- # ج أمشاط ومشاط: مرادف (المشط) است. # =المشط- ### || AUTO ج أمشاط ومشاط: مرادف (المشط) است. # =المشطب- # [شطب]: مفع؛ «سيف مشطب»: ### || AUTO شمشيرى كه بر روى آن خطوطى باشد؛ «رجل مشطب» مردى كه بر چهره ~~او اثر شمشير خوردگى ومانند آن باشد. # =المشطة- ### || AUTO اسم نوع از (مشط) است. # =المشطوب- ### || AUTO [شطب]: مفع؛ «سيف مشطوب»: شمشيرى كه بر روى آن خط خوردگى باشد. # =مشع- # - مشعا الشي ء: آنرا بدست آورد، آنرا دزديد،- الغنم: شير گوسفند را ~~دوشيد،- فلانا بالحبل وغيره: با ريسمان او را زد،- القطن: پنبه را زد،- ~~الرجل: به آرامى به راه خود ادامه داد. # =مشع- ### || AUTO تمشيعا [مشع] القصعة: همه غذاى در ظرف را خورد،- الشي ء: آنرا ~~پاك كرد. # =المشع- ### || AUTO ج مشعات [شع] (ف): آنچه كه در آن درخشندگى ونورافشانى باشد ~~مانند راديوم واورانيوم كه داراى شعاعهاى مؤثر فيزيكى يا فيزيولوژى باشد ~~(راديو اكتيو). # =المشعال- ### || AUTO ### || AUTO ج مشاعيل [شعل]: مرادف (المشعل) است. # =المشعب- # ج مشاعب [شعب]: راه؛ «هذا مشعب الحق»: راه حق وحقيقت. # =المشعب- # ج مشاعب [شعب]: مته، سوراخ كن. # =المشعب- ### || AUTO [شعب]: اصلاح شده. # =المشعة- ### || AUTO يك قطعه پنبه زده شده. # =المشعر- # ج مشاعر [شعر]: نشان وعلامت، سايه درخت كه از آن استفاده شود، جاى انجام ~~دادن مناسك حج در مكه. # =المشعل- # ج مشاعل [شعل]: شعله آتش كه براى روشنائى از آن استفاده شود، قنديل، مشعل ~~آتش كه در دست گيرند. # =المشعل- ### || AUTO ج مشاعل ms1781 [شعل]: صافى، دستگاه صافى. # =المشعلة- ### || AUTO ج مشاعل [شعل]: جائيكه در آن آتش افروزند، قنديل. # =المشعوذ- # [شعوذ]: مرادف (المشعوذ) است. # =المشعوذ- ### || AUTO [شعوذ]: شعبده باز، حقه باز. # =المشعور- ### || AUTO [شعر]: مفع؛ «اناء مشعور»: جام شكاف برداشته؛ «رجل مشعور»: مرد ~~ديوانه. # =المشغب- ### || AUTO [شغب]: فتنه برانگيز در ميان مردم. # =المشغل- # ج مشاغل [شغل]: جاى كار، PageV01P825 ### || AUTO كارگاه مشاغل دستى يا صنايع كوچك. # =المشغلة- ### || AUTO [شغل]: كار، آنچه بدان مشغول باشند، درباره زره گفته شده كه ~~«مشغلة للفارس ومتعبة للراجل» زره سرگرمى براى سواره وخستگى براى پياده است. # =المشغوف- ### || AUTO [شغف]: مفع، عاشق بى قرار، دلباخته. # =المشغول- ### || AUTO [شغل]: مفع، سرگرم كار؛ «مكان مشغول»: جاى پر؛ «مشغول البال»: ~~ناراحت، مضطرب؛ «مال مشغول»: مالى كه ويژه تجارت است. # =المشغولة- ### || AUTO [شغل]: مؤنث (المشغول) است؛ «دار مشغولة»: خانه مسكونى؛ «جارية ~~مشغولة»: زن شوهردار. # =المشفتر- ### || AUTO [شفتر]: كسيكه از فرط غضب لبهاى خود را كلفت كرده وبيرون در آورد. # =المشفر- ### || AUTO ج مشافر [شفر]: لب، بكار بردن اين كلمه ويژه شتر است، يك قطعه ~~زمين ويا ريگزار، سختى ونيرومندى. # =المشفع- # [شفع]: كسيكه شفاعت او مورد قبول باشد. # =المشفع- ### || AUTO [شفع]: كسيكه شفاعت را قبول مى كند. # =المشفوف- ### || AUTO [شف]: كسيكه بر پوست بدنش جوشهاى كوچكى در آمده باشد. # =المشفوه- # [شفه]: مفع؛ «طعام مشفوه»: ### || AUTO غذائيكه مردم بسيارى از آن استفاده كرده وبخورند؛ «ماء مشفوه»: ~~آبى كه مردم بسيارى از آن بنوشند. # =مشق- # - مشقا: به او نيزه يا ضربه زد،- الثوب: جامه را پاره كرد،- الشعر: موى ~~را شانه زد،- الشي ء: آنرا گرفت تا كشيده شود،- الناقة: شير ماده شتر را ~~كمى دوشيد،- الكتان ونحوه: كتان ومانند آنرا شانه زد تا خالص واز نامرغوبى ~~پيراسته گردد،- ه بالسوط: با تازيانه او را زد،- فى الكتابة: # حروف نوشته را درشت وكشيده نوشت، در نوشتن سرعت بخرج داد. # =مشق- # - مشقا: رانهاى او به يكديگر ساييده شد وسوزش در آن ايجاد كرد. # =مشق- # مشقا: مرد لاغر وبلند اندام شد، كم گوشت ولاغر بود،- ت الجارية: كنيزك ~~بلند اندام ونازك شد ويا زيبا شد. # =مشق- ### || AUTO تمشيقا [مشق] الإبل الكلأ: شتران را علف وگياه خورانيد. # =المشق- # مص، گل ms1782 سرخ. # =المشق- # كسيكه لاغر وكم گوشت است. # =المشق- # كسيكه رانهايش با يكديگر اصطكاك وسائيده شده ودر نتيجه سوزشى در آنها ~~ايجاد گردد. # =المشق- ### || AUTO «ثوب مشق»: جامه اى كه با گل سرخ رنگ شده باشد. # =المشقاء- ### || AUTO [شقأ]: مرادف (المشقأ) است. # =المشقأ- # [شقأ]: فرق سر. # =المشقأ- ### || AUTO [شقأ]: شانه. # =المشقأة- ### || AUTO [شقأ]: مرادف (المشقأ) است. # =المشقة- # اسم است از (مشق)، يك قطعه از پارچه جامه نو. # =المشقة- # اسم مرة از (مشق) است، اثر ريسمان بر پاى ستور. # =المشقة- # ج مشق: مقدارى پنبه ومانند آن، ريزه هاى كتان ومانند آن پس از شانه زدن. # =المشقة- # ج مشاق ومشقات [شق]: سختى ورنج ومشقت. # =المشقة- ### || AUTO ج مشاق ومشقات [شق]: مرادف (المشقة). # =المشك- ### || AUTO ج مشاك [شك]: آنچه كه مورد شك قرار گيرد، زره. # =المشكاة- ### || AUTO [شكو]: چراغ، جائيكه در آن يا بر آن چراغ نصب كنند، هر دريچه ~~ويا پنجره بسته. # =المشكاك- ### || AUTO [شك]: «مشكاك العصافير أو التبغ»: جايگاهى آماده براى گنجشكها. # =المشكرة- # [شكر]: «نبات مشكرة»: ### || AUTO جايگاه سر سبز كه باعث افزايش شير دام مى شود. # =المشكل- # ج مشاكل ومشكلات [شكل]: # كار سخت ودشوار. # =المشكل- ### || AUTO [شكل]: مفع. آنچه كه داراى هيأت وشكل است، گوناگون، مخلوط. # =المشكلة- # ج مشاكل ومشكلات [شكل]: # مرادف (المشكل) است. # =المشكلة- ### || AUTO [شكل]: مؤنث (المشكل) است؛ «المرأة المشكلة»: در زبان متداول ~~بمعناى زنى كه گل بر سر خود قرار مى دهد. # =المشكو- ### || AUTO [شكو]: كسى كه بدى كارهايش باو گوشزد شود. # =المشكوك- ### || AUTO [شك] فيه: كسيكه در شك وترديد قرار گيرد؛ «مشكوك فى امره»: ~~مورد شك قرار گرفته است. # =المشكول- ### || AUTO [شكل]: آنكه دست وپايش بسته ومقيد باشد،- من الخيل: اسبى كه سه ~~پاى آن سفيد ويكى به رنگ ديگر ويا بر عكس باشد. # =المشكي- ### || AUTO [شكو]: مرادف (المشكو) است. # =مشل- ### || AUTO -- مشولا لحمه: گوشتش كم شد،- مشلا اللبن: مقدار كمى شير ~~دوشيد،،- السيف: شمشير را كشيد. # =المشل- ### || AUTO شير دوشيده كم. # =المشلح- # [شلح]: عباى گشاد وبدون آستين. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =المشلح- ### || AUTO [شلح]: رختكن حمام، سربينه. # =المشلشل- # [شلشل]: «دم مشلشل»: خونى كه شمشير آنرا ريخته باشد. # =المشلشل- ### || AUTO [شلشل]: «دم مشلشل»: مرادف (مشلشل) است وبمعناى ms1783 خون ريخته از ~~دم شمشير مى باشد. # =المشلوز- ### || AUTO زرد آلوى هسته شيرين. # =المشمال- ### || AUTO [شمل]: جامه وسيع كه آنرا بر خود پيچند. # =المشمر- ### || AUTO [شمر]: فا، كوشا، آزموده در كارها. # =المشمش- ### || AUTO [مشمش] (ن): زردآلو. # =المشمشة- # [مشمش] (ن): يك دانه زردآلو. PageV01P826 ### || AUTO =المشمع- ### || AUTO لباس بارانى كه در زمستان معمولا مى پوشند. # =المشمعة- ### || AUTO [شمع]: جاى ساختن شمع يا فروش آن. # =المشمل- ### || AUTO [شمل]: شمشير كوتاه، خنجر، ملافه، جامه وسيع كه بر خود پيچند. # =المشملة- ### || AUTO [شمل]: جامه پهن كه با آن خود را مى پيچند. # =المشمول- ### || AUTO [شمل]: مفع، كسيكه باد شمال بر او وزيده باشد، خوش اخلاق. # =المشمولة- ### || AUTO [شمل]: مؤنث (المشمول) است مي يا مي سرد؛ «ليلة مشمولة»: شب ~~سرد؛ «اخلاق مشمولة»: اخلاقي بد ومذموم. # =المشموم- ### || AUTO [شم]: مفع، آنچه با حس شامه درك مى شود، مشك. # =المشناق- ### || AUTO [شنق]: بلند همت. # =المشنأ- ### || AUTO [شنأ]: كار ناپسنديده كه مردم را بشوراند (اين كلمه در مذكر ~~ومؤنث ومفرد وجمع كاربرد يكسان دارد). # =المشنب- ### || AUTO [شنب]: مرد سپيد دندان وزيبا. # =المشنع- ### || AUTO [شنع]: كار ناپسند، كسيكه خبرهاى دروغ پخش كند. # =المشنقة- ### || AUTO [شنق]: چوبه دار، جائيكه در آن گناهكاران را بدار مىويزند ~~واعدام مى كنند. # =المشنوء- ### || AUTO [شنأ]: مرد بد اخلاق كه مورد تنفر ديگران باشد. # =المشهد- # [شهد]: مفع، كسيكه در راه خدا كشته مى شود. # =المشهد- ### || AUTO ج مشاهد [شهد]: ديدگاه، مجتمع مردم، محضر مردم، جاى شهادت ~~شهيد، فصلى از نمايش؛ «مسرحية ذات ثلاثة مشاهد»: نمايش در سه پرده نمايشى. # =المشهدة- # [شهد]: مرادف (المشهدة) است. # =المشهدة- ### || AUTO [شهد]: محضر وديدگاه مردم. # =المشهود- ### || AUTO [شهد]: مفع، روز قيامت، روز جمعه؛ «الجرم المشهود»: بزه كه در ~~حين ارتكاب از طرف مردم ديده شود، «وجد فى حالة الجرم المشهود»: در حين ~~ارتكاب جرم ديده شد. # =المشهور- ### || AUTO [شهر]: بلند آوازه، معروف. # =المشهورة- ### || AUTO [شهر]: مؤنث (المشهور) است. # =المشو- # [مشو]: داروئى است مسهل. # =المشو- ### || AUTO [مشو]: مرادف (المشو) است. # =المشواة- ### || AUTO ج مشاو [شوي]: كباب پز، گوشت كباب كن. # =المشوار- ### || AUTO ج مشاوير [شور]: چوبى كه با آن عسل گيرند، ظاهر وباطن، جاى ~~فروش ستوران وچهار پايان، زه كمان ندافى. ms1784 # =المشوب- # [شوب]: درهم آميخته، مخلوط. # =المشوب- ### || AUTO [شوب]: گرما زده. اين واژه در زبان متداول رايج است. # =المشوبة- ### || AUTO [شوب]: مؤنث (المشوب) است. # =المشور- # ج مشاور [شور]: چوبى كه با آن عسل گيرند يا چينند. # =المشور- ### || AUTO [شور]: مفع، موى تراشيده شده، آرايش شده،- من العسل: عسل بدست ~~آورده وآماده شده. # =المشورة- # [شور]: مرادف (المشورة) است. # =المشورة- ### || AUTO ج مشورات [شور]: پند واندرز ونصيحت. # =المشوش- ### || AUTO [مش]: دستمال ومانند آن. # =المشوشط- ### || AUTO [شوشط] من الطعام: غذاى سوخته در ديگ ودود زده. اين كلمه در ~~زبان متداول رايج است. # =المشوق- # [شوق]: آنكه عشق او را مشتاق كرده باشد. # =المشوق- ### || AUTO ### || AUTO [شوق]: فا، تشويق كننده. # =المشوكة- ### || AUTO [شوك]: «شجرة مشوكة»: درخت خاردار يا درختى كه خار بسيار دارد. # =المشوم- ### || AUTO [شأم]: آنچه كه باعث بدبختى باشد ودر زبان متداول (ميشوم) گفته ~~مى شود. # =المشوه- # [شوه]: بد قيافه، زشت، نامتناسب؛ «مشوه الحرب» كسيكه در اثر جنگ عضوى يا ~~بيشتر از اعضاى خود را از دست داده باشد. # =المشوك- ### || AUTO [شوك]: «جسد مشوك»: جسدى كه بر روى آن خار باشد. # =المشوي- ### || AUTO [شوي]: «لحم مشوي»: گوشتى كه بر روى آتش پخته شده باشد. # =المشي- ### || AUTO [مشو]: مرادف (المشو) است. # =المشياع- ### || AUTO [شيع]: ميله مخصوص بهم زدن آتش تنور؛ «رجل مشياع»: مرديكه ~~نتواند راز نگاهدارد وآنرا فاش كند. # =المشي ء- ### || AUTO [شيأ] من الأشياء: چيز خواسته ومراد. # =المشيئة- ### || AUTO [شيأ]: اراده؛ «كل شي ء بمشيئة الله» هر چيزى به خواسته واراده خداست. # =المشيب- # [شوب]: مخلوط وآميخته بهم. # =المشيب- ### || AUTO [شيب]: مصدر است، پيرى وسالمندى. # =المشية- # [مشي]: نحوه راه رفتن، اسم است از (مشى الرجل) يعنى هدايت شد. # =المشية- ### || AUTO [شيأ]: مشيت، خواسته. # =المشيج- ### || AUTO ج أمشاج [مشج]: دو چيز كه با دو رنگ بهم آميخته شده باشد. # =المشيخة- ### || AUTO [شيخ]: مقام يا رتبه شخص بزرگ يا رئيس قبيله. # =المشيد- # [شيد]: مفع، بلند، آنچه كه بر آن گچ يا رنگ سفيد ماليده باشند. # =المشيد- ### || AUTO [شيد]: بلند. # =المشير- ### || AUTO [شور]: فا، ودر سياست بمعناى كسى است كه مقام او بالاتر از ~~وزير باشد، بالاترين درجه نظامى (مارشال)، ارتشبد. # =المشيرة- ### || AUTO [شور]: انگشت سبابه. # =المشيرية- ### || AUTO [شور]: رتبه ms1785 ومقام (المشير)، ارتشبد. # =المشيط- # [مشط]: شانه شده. # =المشيط- ### || AUTO [شيط]: گوشت بريانى شده. # =المشيع- # [شيع]: كينه توز، ظرف پر. # =المشيع- ### || AUTO [شيع]: مفع، شتابگر، قهرمان. # =المشيعه- # [مشع]: مرادف (المشعة) است. # =المشيعة- # [شيع]: سبدى كه زنان در آن پنبه ومانند آن گذارند. PageV01P827 ### || AUTO =المشيق- ### || AUTO لباس كهنه،- من الخيل: اسب لاغر ميان. # =المشين- ### || AUTO [شين]: معيوب ورسوا كننده؛ «سلوك مشين»: رفتار رسوا كننده. # =مص- ### || AUTO - مصا [مص] الشي ء: آنرا مكيد. # =المص- ### || AUTO مص؛ «قصب المص»: نيشكر. # =المصاب- ### || AUTO [صوب]: مفع، ضربه، بلا وشر، كسيكه دچار بلا شده، كسيكه بنوعى ~~ديوانه باشد. # =المصابة- ### || AUTO [صوب]: مؤنث (المصاب) است، مصيبت. # =المصاحات- ### || AUTO ### || AUTO [مصح]: پوست شتر بچه گان كه پر از كاه كنند ودر ~~برابر ماده شتر گذارند تا خيال كند بچه هاى آن مى باشند. # =المصاحب- ### || AUTO [صحب]: فا، همراه، همدم. # =المصاد- ### || AUTO [صيد]: شكارگاه. # =المصادرة- ### || AUTO [صدر]: مصادره دولتى، مصادره اموال. # =المصادفة- ### || AUTO [صدف]: برخورد، كارى بوقت خود انجام يافتن، عرض واتفاق. # =المصار- ### || AUTO [صر]: روده ها. # =المصارحة- ### || AUTO [صرح]: مص؛ «شتمه مصارحة»: در رو باو دشنام داد. # =المصارع- ### || AUTO [صرع]: كشتى گير. # =المصارعة- ### || AUTO [صرع]: كشتى؛ «المصارعة الحرة»: كشتى آزاد. # =المصاريف- ### || AUTO [صرف]: مخارج؛ «خالص المصاريف»: خرج در رفته. # =المصاص- ### || AUTO [مص]: مرادف (المصة) است. # =المصاص- # [مص]: كسيكه بسيار مى مكد، حجامتگر. # =المصاص- ### || AUTO [مص]: كسيكه بسيار مى مكد، حجامتگر. # =المصاصة- ### || AUTO [مص]: چيز مكيدني. # =المصاعب- ### || AUTO [صعب]: رنجها وسختيها. # =المصاغ- ### || AUTO [صوغ]: زيور آلات ساخته شده. # =المصاف- # [صف]:؛ «هو مصافي»: او در صف من است. # المصاقبة: ### || AUTO [صقب] موافقت وقبول، اين واژه را گاهى با سين تلفظ مى كنند. # =المصالة- # قطراتى كه از كوزه يا مشك خارج مى شود. # =المصالة- ### || AUTO [مصل]: مرادف (المصل) است. # =المصالتة- ### || AUTO [صلت]: شاعرى كه در شعر خود از ديگران ابيات شعرى را مى دزدد. # =المصالحة- # [صلح]: مص،- بين اشخاص: ### || AUTO صلح وآشتى دادن ميان دو گروه. # =المصان- # [مص] (ن): نيشكر. # =المصان- ### || AUTO [مص]: حجامتگر، لئيم، كسيكه با دهان شير از گوسفند بمكد. # =المصاهرة- ### || AUTO [صهر]: قوم وخويشى كه در نتيجه ازدواج بدست مىيد. # =المصب- # ج مصاب [صبب]: جاى فرو ريختن آب. # =المصب- ### || AUTO [صبب]: دستگاه حروف چينى. # =المصباح- # ج مصابيح [صبح]: چراغ روشنائى، ms1786 نيزه پهن؛ «مصابيح النجوم»: ### || AUTO ستارگان آسمان، قدح بزرگى كه از آن آب نوشند. # =المصبح- # [صبح]: آغاز روشن شدن روز، جاى بر آمدن روشنائى صبح، هنگام بامداد. # =المصبح- # [صبح]: چراغ روشنائى، قدحي بزرگ. # =المصبح- ### || AUTO [صبح]: مفع، تور يا پنجره آهنى كه بر روى آن گوشت بريان كنند. # =المصبغة- ### || AUTO [صبغ]: رنگرزى، كارگاه رنگرزى. # =المصبنة- ### || AUTO [صبن]: كارگاه صابون سازى. # =المصبوب- # [صبب]. مفع،- على الشي ء: # وادار شده ويا تأكيد شده بر چيزى. # =المصة- # [مص] من الشي ء: خالص هر چيزى. # =مصح- # - مصحا ومصوحا الشي ء: گذشت وسپرى شد،- الثوب: جامه كهنه شد،- ت الدار: ~~خانه ويران شد واثرى از آن نماند،- النبات: رنگ شكوفه گياه پريد،- الكتاب: ~~كتاب كهنه وفرسوده شد،- لبن الناقة: شير شتر خشك شد وبند آمد،- الله مرضك: ~~خداوند تو را شفا داد،- بالشي ء: آن چيز را برد،- مصحا الظل: سايه كم شد يا ~~كمرنگ شد. # =مصح- ### || AUTO - مصحا الظل: مرادف (مصح) است. # =المصح- # ج مصاح ومصحات [صح]: ### || AUTO درمانگاه، بيمارستان مسلولين. # =المصحاة- # [صحو]: آنچه كه باعث هشيارى وبيدارى شود. # =المصحاة- ### || AUTO [صحو]: جام آب كه معمولا از سيم (نقره) باشد. # =المصحة- # [صح]: آنچه كه باعث بهبودى وتندرستى شود؛- من الأمكنة: درمانگاه. # =المصحة- ### || AUTO [صح]: مرادف (المصحة) است. # =المصحح- ### || AUTO [صح]: فا، مصحح اغلاط، غلط گير. # =المصحف- # ج مصاحف [صحف]: قرآن كريم، كتاب پر حجم. # =المصحف- # ج مصاحف [صحف]: مرادف (المصحف) است. # =المصحف- # ج مصاحف [صحف]: مرادف (المصحف) است. # =المصحف- # [صحف]: مفع؛ «هذا اللفظ مصحف عن كذا»: اين لفظ مغاير وگرفته شده از چيزى است. # =المصحف- ### || AUTO [صحف]: كسيكه بخطا وغلط نوشته را مى خواند. # =المصخر- ### || AUTO [صخر]: سنگلاخ- جاي پر از سنگ. # =المصداح- ### || AUTO [صدح]: آواز خوان، ترانه سرا، خواننده. # =المصداق- ### || AUTO [صدق]: آنچه يا آنكه گواه راستى وراستگوئى باشد. # =المصدح- ### || AUTO [صدح]: مرادف (الصادح) است. # =المصدر- # [صدر]: فا؛ «رجل مصدر»: مرد كارگشا. PageV01P828 ### || AUTO =المصدر- # ج مصادر [صدر]: جاى صدور؛ «مصادر الأفعال»: مصدرهاى فعل كه اصل كلمات ~~مشتق مى باشد، ريشه هر خبرى؛ «مصدر ثقة»: مصدر ومنبع موثق، «من مصدر رسمي»: ~~از سوى كسيكه عنوان وسمت رسمى دارد. # =المصدر- ### || AUTO [صدر]: مفع، صادرات بخارج از كشور، اسبهاى جلودار يا پيش ~~قراول، مرديكه ms1787 كه سينه ستبر داشته باشد، مرد سخت سينه،- واز حيوانات بمعناى ~~شير وگرگ مى باشد. # =المصدع- ### || AUTO ج مصادع [صدع]: راه هموار وآسان در سرزمينى سخت وناهموار. # =المصدغة- ### || AUTO [صدغ]: بالش ويا متكا. # =المصدم- ### || AUTO [صدم]: «رجل مصدم»: مرد جنگجو ودلير. # =المصدور- ### || AUTO [صدر] (طب): كسيكه به بيمارى سل دچار شده باشد. # =المصدوع- ### || AUTO [صدع]: كسيكه به بيمارى سر درد مبتلا شده باشد. # =المصدوف- ### || AUTO [صدف]: مفع، پوشيده. # =مصر- # - مصرا الناقة: با انگشتان خود پستان شتر را دوشيد. # =مصر- ### || AUTO تمصيرا [مصر] العطية: عطا را بتدريج پرداخت،- القوم المكان: ~~مردم آن سرزمين را آباد ودر آن سكونت نمودند،- الثوب: جامه را برنگ سرخ در آورد. # =المصر- # ج أمصار ومصور: فاصله ميان دو چيز، مرز ميان دو زمين، شهرستان، سرما ~~ويخبندان، خاكى است به رنگ سرخ. # =المصر- ### || AUTO [صر]: كيسه پول. # =المصراد- ### || AUTO [صرد]: نيرومند يا ناتوان در برابر سرما، سرزمين بى گياه وبى ~~درخت؛ «سهم مصراد»: تيرى كه به هدف اصابت كند. # =المصراع- ### || AUTO ج مصاريع [صرع] من الباب: پاشنه درب،- من الشعر: نيم بيت از شعر. # =المصران- ### || AUTO دو شهر كوفه وبصره. # =المصرح- # [صرح]: مفع؛ «يوم مصرح»: روز روشن وآشكار. # =المصرح- ### || AUTO [صرح]: فا؛ «يوم مصرح»: روز آفتابى وبدون ابر. # =المصرد- ### || AUTO [صرد]: فا؛ «سهم مصرد»: تيرى كه بهدف مى خورد. # =المصرع- ### || AUTO [صرع]: مص، جاى كشتى، كشتن وترور. # =المصرف- ### || AUTO ج مصارف [صرف]: بانك،- «مصرف الإصدار»: بانك ناشر اسكناس وپول. # =المصرم- ### || AUTO [صرم]: مستمند وعيالمند، بينواى عائله دار. # =المصرور- ### || AUTO [صر]: مفع، اسيرى كه دستهايش را بسته باشند. # =المصروع- ### || AUTO [صرع]: مفع، ودر زبان متداول بمعناى بيخيال وبى بند وبار است. # =المصروف- # [صرف]: مفع،- ج مصاريف: ### || AUTO مخارج وهزينه، هر چيز خالص، شاخه يا هر قسمتى از درخت كه خشك ~~شده باشد. # =المصري- ### || AUTO منسوب به مصر است. # =المصرية- ### || AUTO مؤنث (المصرى) است، پول خرد تركى (40/ 1 قرش). # =المصطاد- ### || AUTO [صيد]: شكار گرفته شده، صيد شده. # =المصطاف- ### || AUTO [صيف]: ييلاق،- ج مصطافون: كسانى كه در تابستان به ييلاق مى روند. # =المصطب- ### || AUTO [صطب]: سندان آهنگر. # =المصطبة- # [صطب]: سكو، دكه نشستن. # =المصطبة- ### || AUTO [صطب]: مرادف (المصطبة) است. # =المصطح- ### || AUTO ج مصاطح [صطح]: بيابان بى آب وعلف، ms1788 خرمنگاه. # =المصطفى- ### || AUTO [صفو]: پاك وانتخاب شده؛ «الإناء المصطفى»: لقب يكى از مبلغان ~~مسيحيت است. # =مصطك- ### || AUTO مصطكة [مصطك] الدواء: دارو را با مستكى مخلوط نمود. # =المصطكى- # [مصطك]: مرادف. (المصطكى) است. # =المصطكى- ### || AUTO [مصطك] (ن): درختى است كه از آن صمغ مستكى بدست مىيد (آدامس)، ~~آدامس رومي- اين كلمه- يونانى است. # =المصطكاء- ### || AUTO [مصطكي]: مرادف (المصطكى) است. # =مصع- # - مصعا البرق: برق درخشيد،- ت الدابة بذنبها: ستور دم خود را تكان داد،- ~~الفرس: اسب آهسته عبور كرد،- الطائر بذرقه: پرنده فضله افكند،- ه: با او زد ~~وخورد كرد،- فلانا: بر او تازيانه يا مانند آن زد،- فؤاد فلان: دل او از ~~ترس يا شتاب از جا كنده شد،- مصوعا الرجل فى الأرض: در زمين به سياحت ~~پرداخت،- لبن الناقة: شير شتر خشك يا كم شد،- ماء الحوض: آب حوض كم شد. # =مصع- ### || AUTO تمصيعا [مصع] القضيب: پوست شاخه بريده شده را دست نزد تا خشك شود. # =المصع- # مص، بيرون انداختن، اخراج. # =المصع- ### || AUTO شمشير زن، كودكى كه ترنا بازى كند. # =المصعاد- ### || AUTO [صعد]: طنابى كه با آن از درخت خرما بالا روند. # =المصعب- ### || AUTO ج مصاعب: اسبى كه بر آن سوار نشده باشند، ستور نر. # =المصعة- # ج مصع: تمشك، پرنده اى كوچك. # =المصعة- ### || AUTO ج مصع: مرادف (المصعة) است. # =المصعد- # [صعد] (ف): قطب مثبت در دستگاههاى برقى. # =المصعد- # ج مصاعد [صعد]: آسانسور، پله برقى. # =المصعد- # [صعد] من الأشربة: نوشابه گرم شده كه تغيير طعم ورنگ بدهد. # =المصعد- # [صعد]: فا؛ «جبل مصعد»: كوه بلند. PageV01P829 ### || AUTO =المصعوق- ### || AUTO [صعق]: كسيكه ناگهان بميرد، كسيكه صاعقه بر او وارد شده باشد، ~~حيرت زده، بيهوش. # =المصف- ### || AUTO ج مصاف [صف]: صف ورديف، صف جنگ، دستگاه حروف چينى چاپ؛ «مصف ~~الكلام»: سياق عبارت وكلام. # =المصفاة- ### || AUTO ج مصاف [صفو]: صافى وپالانه. # =المصفح- # [صفح]: پهن، برگردانيده شده وكج شده،- من الرؤس: سرى كه بر روى گردن فشار ~~آورده باشد،- من الوجوه: چهره زيبا،- من الأنوف: بينى صاف ومتناسب،- من ~~الناس: مرد دو رو، منافق،- من القلوب: دلى كه در آن ايمان ونفاق باشد. # =المصفح- ### || AUTO [صفح]: پهن، چيزى كه روكش شده باشد؛ «انف مصفح»: بينى صاف ~~ومتناسب كه استخوان آن راست باشد. # =المصفحة- # ج مصفحات [صفح] (اع): ms1789 # ماشين جنگى بنام زره پوش، شمشير. # =المصفحة- ### || AUTO ج مصفحات [صفح]: شمشير. # =المصفر- ### || AUTO [صفر]: مفع، گرسنه. # =المصفور- ### || AUTO [صفر]: گرسنه، كسيكه صفرا بر او غلبه كرده باشد. # =مصقار- ### || AUTO [صفر]: «أبو مصقار» (ح): نوعي ماهى كه در زبان متداول به آن ~~(مسقار) گويند. # =المصقع- ### || AUTO ج مصاقع [صقع]: كسى كه صداى رسا دارد، بليغ وخوش سخن، سخنورى ~~كه پياپى نطق كند؛ «خطيب مصقع»: سخنران بى وقفه. # =المصقل- ### || AUTO [صقل] من الخطباء: بليغ وخوش بيان. # =المصقلة- ### || AUTO [صقل]: ابزار سائيدن وصيقل زدن. # =المصقول- # [صقل]: مفع؛ «شي ء مصقول»: ### || AUTO صيقلى شده ونرم گشته. # =المصكوكات- ### || AUTO [صك]: آنچه از پول زر وسيم كه ضرب شود وبهتر است گفته شود ~~(مسكوكات). # =مصل- # - مصلا اللبن: ماست را در پارچه اى ريخت تا آب آنرا بگيرد،- ماله: ### || AUTO دارائى خود را در چيزى كه برايش نفع ندارد صرف كرد،- الجرح: ~~كمى آب از روى زخم در آمد،- مصلا ومصولا الجبن ونحوه: پنير ومانند آن چكه كرد. # =المصل- ### || AUTO مص،- من اللبن ونحوه: آب ماست ومانند آن، ودر زمينه پزشكى بر ~~انواعى از داروهاى مايع كه براى تزريق در بدن از آن استفاده مى شود اطلاق ~~مى گردد. # =المصلى- ### || AUTO ج مصال [صلي]: مرادف (المصلاة) است. # =المصلى- # [صلو]: محل نماز خواندن، مصلى. # =المصلاة- ### || AUTO ج مصال [صلي]: دامى كه جهت شكار كردن نصب مى شود؛ «ان للشيطان ~~فخاخا ومصالي»: شيطان دامهاى بسيارى دارد. # =المصلاد- ### || AUTO [صلد]: «عود مصلاد»: چوب سفت ومحكم. # =المصلب- ### || AUTO [صلب]: «بعير مصلب»: شترى كه علامت صليب داشته باشد؛ «شي ء ~~مصلب عليه» چيزى كه بر آن شكل صليب نقش بسته باشد؛ «ثوب مصلب»: جامه اى كه ~~بر آن نقش صليب باشد؛ «سنان مصلب»: تير سه شعبه؛ «مصلب الطريق»: در زبان ~~متداول بمعناى سه راهى مى باشد. # =المصلة- # [صل]: ظرفى كه در آن چيزى را صاف كنند. # المصلح ### || AUTO [صلح]: فا، كسيكه مردم را با هم صلح دهد، آنكه مقررات وقوانين ~~را تعديل واصلاح كند. # =المصلحة- ### || AUTO ج مصالح [صلح]: آنچه كه باعث صلاح ومصلحت است، كارهاى خير ~~وسودمند كه شخص براى خود يا ms1790 بستگانش انجام دهد، سازمان واداره مانند (مصلحة ~~الكهرباء): اداره برق. # =المصلوب- # [صلب]: آنكه بدار آويخته شده باشد، چوبه دار كه حضرت عيسى را بر آن دار ~~زدند،- عليه: كسيكه تب سخت بر او ادامه يابد. # =المصلي- ### || AUTO [صلي] من اللحوم: گوشت بريان شده، پخته شده. # =المصمت- # [صمت]: مفع، چيزى كه ميان تهى باشد؛ «باب مصمت»: درب بسته وناجور؛ «حائط ~~مصمت»: ديوار بى روزنه؛ «فرس مصمت»: اسب يك رنگ؛ «اناء مصمت»: ظرف شكسته ~~ويا ترك برداشته؛ «الف مصمت»: هزار تاى كامل. # =المصمت- # [صمت]: مفع، «الف مصمت»: ### || AUTO هزار تاى كامل. # =مصمص- ### || AUTO مصمصة [مصمص] الماء: آب را با نوك زبان در دهان چرخانيد. # =المصمصم- ### || AUTO [صمصم]: بخيلى كه ثروت خود را خرج نكند- اين كلمه در زبان ~~متداول معمول است. # =المصمم- ### || AUTO [صم]: فا، در كارها قاطع وتصميم گيرنده؛ «السيف المصمم»: شمشير ~~در هم شكننده يا برنده. # =المصنع- ### || AUTO ج مصانع: كارخانه، جائيكه در آن آب باران جمع شود مانند حوض؛ ~~(المصانع» روستاها وقلعه ها وكاخها. # =المصنعة- # [صنع]: جائيكه براى پرورش زنبور عسل دور از خانه ها آماده كنند، دعوت ~~بميهماني؛ «كنا فى مصنعة فلان»: در ميهماني فلان شركت كرديم، مرادف ~~(المصنعة) است. # =المصنعة- ### || AUTO ج مصانع: جائيكه در آن آب باران جمع شود مانند حوض. # =المصنف- # ج مصنفات [صنف]: كتاب تأليف شده. # =المصنف- ### || AUTO [صنف]: مؤلف كتاب، نويسنده كتاب. # =المصنوع- ### || AUTO [صنع]: صنعتى، جعلى وتقليدى،- ج مصنوعات: آنچه كه ساخته شده باشد. # =المصهب- ### || AUTO [صهب]: گوشت نيم پز، گوشتى كه با چربى آميخته شده باشد. # =المصوب- # [صوب]: ملاقه ويا چمچه. PageV01P830 ### || AUTO =المصوبة- # [صوب]: مصيبت، بلا. # =المصوبة- ### || AUTO [صوب]: مرادف (الرائية) است وبمعناى لنز دوربين عكاسى مى باشد. # =المصوت- ### || AUTO [صوت]: فا، رأى دهنده در انتخابات مجلس. # =المصور- # ج مصار ومصائر [مصر]: من الإبل أو الشاء: دامى كه به كندى شير از پستانش ~~خارج مى شود؛ «عطاء مصور»: عطاى كم. # =المصور- # [صور]: عكاسى ونقش ونگار شده؛ «المصور الجغرافي»: نقشه جغرافيائى؛ «نسخة ~~مصورة»: نسخه عكسبردارى شده، فتوكپى. # =المصور- # [صور]: فا؛ «مصور الكائنات»: ### || AUTO آفريدگار (خدا). # =المصوص- ### || AUTO ج مصائص [مص]: گوشت پخته وآميخته با سركه. # =المصول- ### || AUTO ج ms1791 مصاول [صول]: ظرفى كه در آن آهك ومانند آن را خمير كنند ~~وبسازند، طشتك. # =المصولة- ### || AUTO جاروبى كه با آن خرمن گاه را جاورب كنند. # =المصون- ### || AUTO [صون]: محفوظ، نگهدارى شده. # =المصياف- ### || AUTO [صيف]: «أرض مصياف» ج مصاييف: زمين كشتزار كه در آن باران ~~تابستانى بسيار ببارد، «المصاييف»: كشت تابستانى. # =المصيب- ### || AUTO [صوب]: درست كار. # =المصيبة- ### || AUTO ج مصائب ومصاوب ومصيبات [صوب]: بلا وسختى وهر پيشامد بدى. # =المصيد- # [صيد]: آنچه كه شكار شده باشد. # =المصيد- ### || AUTO ج مصائد [صيد]: مرادف (المصيدة) است. # =المصيدة- # ج مصائد [صيد]: مرادف (المصيدة) است. # =المصيدة- # ج مصائد [صيد]: مرادف (المصيدة) است. # =المصيدة- ### || AUTO ج مصائد [صيد]: آنچه كه با آن شكار كنند. # =المصير- # [صير]: مص،- ج مصاير: پايان امرى، جائيكه بسوى آن آبها روان باشند؛ «حق ~~الشعوب فى تقرير مصيرها»: حق مردم در انتخاب نظام وحكومت خود. # =المصير- ### || AUTO ج أمصرة ومصران وجج مصارين [مصر] (ع ا): روده انسان. # =المصيص- ### || AUTO [مص]: نوعى ريسمان محكم. # =المصيصة- ### || AUTO [مص]: ظرف غذا خورى. # =المصيف- ### || AUTO [صيف]: ييلاق، جائيكه در تابستان در آن اقامت مى كنند؛ «مكان ~~او رجل مصيف»: جائيكه يا كسيكه باران تابستان بر آن باريده است. # =المصيوف- ### || AUTO [صيف]: «مكان أو رجل مصيوف»: جائيكه يا كسيكه باران تابستان بر ~~آن باريده است. # =مض- # - مضا ومضيضا [مض] الجرح فلانا: # زخم بدن او را بدرد آورد وآزار داد،- الكحل العين بحدته: سرمه يا دارو كه ~~بچشم كشيده شده در آن ايجاد سوزش ودرد نمود،- الخل فاه: سركه لب او را ~~سوزانيد،- مضا الشي ء فلانا: بر دل او غم واندوه راه يافت بحدى كه از طاقت ~~بدر شد،- الشي ء: آنرا مكيد،-- مضضا من الشي ء: ### || AUTO اندوهگين شد،- مضضا ومضاضة ومضيضا: از شدت مصيبت وارده متألم ~~واندوهناك شد. # =المض- # [مض]: مصدر است؛ «كحل مض»: سرمه تيز ودردناك، «رجل مض الضرب»: مردى كه ~~ضربه بر او سخت باشد. # =مض- # [مض] مبنية: اين كلمه بمعناى (لا) بكار برده مى شود، وبا اينحال بسوى ~~(ايجاب) كشيده مى شود. # =مض- # [مض] منونة: مرادف (مض) است. # =مض- # [مض] مبنية: مرادف (مض) است. # =مض- ### || AUTO [مض] مبنية: مرادف (مض) است. # =مضى- # يمضي ms1792 ويمضو مضيا ومضوا [مضي] الشي ء: رفت وگذشت،- مضوا سبيله ولسبيله: ~~مرد وبدرود زندگى گفت،- مضاء ومضوا على الأمر: موضوعرا ادامه داد، باجرا در ~~آورد وآنرا تمام نمود،- على البيع: اجازه فروش داد،-- مضاء السيف: شمشير بريد. # =مضى- ### || AUTO تمضية [مضي] الأمر: امر را به اجرا در آورد. # =المضاء- ### || AUTO [مضي]: بسيار با عزم واراده. # =المضاد- ### || AUTO [ضد]: مخالف، مناقض؛ «المضاد للطائرات»: ضد هوائى. # =المضادة- ### || AUTO [ضد]: تناقض وتعارض. # =المضاربة- ### || AUTO [ضرب]: مزاحمت، نوعى تجارت وبازرگانى براى بدست آوردن سود است. # =المضارة- ### || AUTO [مضر] من اللبن: آنچه از شير كه هنگام ترش شدن روان شود. # =المضارع- ### || AUTO [ضرع]: همسان ومشابه، فعلى است كه دلالت بر حال ويا آينده كند ~~ويكى از حروف (أنيت) در اول آن مىيد، بحرى است از بحرهاى شعرى. # =المضاض- # [مض]: آبى كه از بسيارى شورى آشاميده نشود، دردى كه در چشم انسان يا عضوى ~~ديگر پديد آيد، خالص. # =المضاض- # [مض]: سوختن، آتش گرفتن. # =المضاض- ### || AUTO [مض]: سوزان. # =المضاعف- ### || AUTO [ضعف]: مفع؛ «مضاعف عدد صحيح ن»: در علم حساب عبارت است از ~~حاصل ضرب ن در عدد صحيح؛ «المضاعف الأصغر للعدد ن»: عبارت است از كوچكترين ~~مضاعفات آن؛ «المضاعف المشترك بين عدة اعداد صحيحة»: عددى است كه مضاعف همه ~~آنهاست. # =المضاعفات- # [ضعف] (طب): به واژه (الاشتراكات) مراجعه شود،- فى السياسة: # مسائل پيچيده. PageV01P831 ### || AUTO =المضاعفة- # [ضعف]: مص،- من الدروع: ### || AUTO زره كه حلقه هاى آن را دو برابر معمول ساخته باشند. # =المضاغ- ### || AUTO ### || AUTO [مضغ]: جويدن غذا، آنچه از غذا كه جويده مى شود. # =المضاغة- # [مضغ]: آنچه كه جويده مى شود، آنچه كه در دهان از غذا مى ماند. # =المضاغة- ### || AUTO [مضغ]: احمق، كسيكه بسيار غذا را مى جود. # =المضاف- ### || AUTO [ضيف]: مفع، كسيكه خود را وابسته به كسانى بداند كه از آنها ~~نيست،- فى الحرب: ودر جنگ بر كسيكه اطراف او گرفته شده اطلاق مى شود. # =المضايقة- ### || AUTO ج مضايقات [ضيق]: بخشم در آوردن وناراحت كردن ديگران. # =المضبة- # [ضب]: «أرض مضبة»: ج مضاب: ### || AUTO زمين پر از سوسمار. # =المضبطة- ### || AUTO [ضبط]: گرفتن ونگهداشتن چيزى. # =المضبوط- ### || AUTO صحيح ودرست. # =المضة- # [مض]: مؤنث (المض) است، اسم مرة از ms1793 (مض) است؛ «البان مضة»: ### || AUTO شيرهاى ترش شده. # =المضجر- # ج مضاجر ومضاجير [ضجر]: ### || AUTO آنچه كه باعث خستگى وناراحتى شود. # =المضجع- ### || AUTO ج مضاجع [ضجع]: خوابگاه؛ «اقض مضاجعه»: راحتى را از او سلب ~~كرد، «مضاجع الغيث»: جاى ريزش باران. # =المضجوع- ### || AUTO [ضجع]: سست رأي. # =مضح- ### || AUTO - مضحا عرضه: آبروى او را ريخت،- ت الشمس: نور خورشيد بر زمين ~~پرتو افكند،- ت الإبل: شتران پراكنده شدند،- ت المزادة: توشه دان ترشح ~~كرد،- عنه: از او دفاع كرد. # =المضحاة- # [ضحو]: «أرض مضحاة»: ### || AUTO سرزمينى كه همواره بر آن آفتاب بتابد. # =المضحاك- ### || AUTO [ضحك]: بسيار خندان. # =المضحك- ### || AUTO [ضحك]: خنده آور؛ «قصة تمثيلية مضحكة» كمدى (نمايش فكاهى). # =المضحل- ### || AUTO [ضحل]: جائيكه آب در آن كاهش پيدا كند. # =المضخة- ### || AUTO [ضخ]: تلمبه آب، پمپ آب، ابزارى كه با آن آب از چاه بيرون مى كشند. # =المضخم- ### || AUTO [ضخم]: مرد بزرگوار وارزشمند، مرد با ابهت ويكه بزن. # =مضر- # - مضرا ومضرا ومضورا النبيذ أو اللبن: # مى يا شير ترشيد. # =مضر- # - مضرا ومضرا ومضورا النبيذ أو اللبن: # مى يا شير ترشيد. # =مضر- # - مضرا ومضرا ومضورا النبيذ أو اللبن: # مى يا شير ترشيد. # =مضر- ### || AUTO تمضيرا [مضر] ه: او را به قبيله مضر منسوب كرد. # =المضر- # «لبن مضر»: شير ترش؛ «عيش مضر»: زندگى آرام. # =المضر- ### || AUTO [ضر]: زيان آور. # =المضراب- ### || AUTO ج مضاريب [ضرب]: مرد بسيار زننده، ابزار زدن ونواختن در موسيقى ~~(موزيك). # =المضرب- # [ضرب]: كسيكه براى خواسته اى دست از كار مى كشد، اعتصاب كننده. # =المضرب- # ج مضارب [ضرب]: شمشير يا لبه آن، استخوانى كه در آن مغز باشد. # =المضرب- # ج مضارب [ضرب]: مكان ويا زمان زدن، اصل ونژاد، شمشير يا لبه آن، استخوانى ~~كه در آن مغز باشد؛ «كان مضرب المثل او الأمثال»: او ضرب المثل بود. # =المضرب- # ج مضارب [ضرب]: مرادف (المضراب) است؛ «مضرب الكرة»: چوب بازى توپ دستى يا ~~تنيس، چادر بزرگ وپر حجم. # =المضرب- ### || AUTO [ضرب]: اسم مفعول است؛ «بساط مضرب»: گليم بافته وآماده شده. # =المضربة- # [ضرب]: مؤنث (المضرب) است. # =المضربة- # [ضرب]: «مضربة السيف»: لبه شمشير. # =المضربة- # [ضرب]: «مضربة السيف»: لبه شمشير. # =المضربة- # [ضرب]: ابزار زدن، چوب بازى. # =المضربة- ### || AUTO [ضرب]: رداى دو لايه ms1794 كه در ميان آن پنبه باشد. # =المضرة- ### || AUTO ج مضار [ضر]: ضرر وزيان. # =المضرج- # ج مضارج [ضرج]: جامه كهنه وفرسوده؛ «المضارج»: سختيها. # =المضرج- ### || AUTO [ضرج] بالدماء: خون آلود. # =المضرس- ### || AUTO [ضرس]: مفع، بلا خورده، مصيبت زده،- من الوشي: نقش ونگار روى ~~جامه كه بشكل دندان باشد. # =مضض- ### || AUTO تمضيضا [مض]: آب شور نوشيد، شير ترشيده آشاميد. # =المضض- # [مض]: مصدر است، درد ورنج ومصيبت، شير ترش شده؛ «على مضض»: ### || AUTO به زور واكراه. # =المضطجع- ### || AUTO [ضجع]: محل آسايش، تخت خواب. # =المضطر- ### || AUTO [ضر]: «مضطر إلى»: نيازمند به ... # =المضطرب- # [ضرب]: فا، ناراحت ودلواپس ونگران. # =مضغ- # - مضغا الطعام: غذا را جويد. # =مضغ- ### || AUTO تمضيغا [مضغ] ه الشي ء: او را وادار به جويدن كرد. # =المضغة- # ج مضغ: لقمه اى كه جويده مى شود؛ «مضغ الأمور والجراحات»: ### || AUTO مشكلات كوچك وزخمهاى جزئي. # =المضغط- ### || AUTO [ضغط]: هواسنج- دستگاه شناخت فشار هوا. # =المضل- # [ضل]: فا، سراب. # =المضل- ### || AUTO [ضل]: آنچه كه باعث گمراهى مردم شود. # =المضلة- # [ضل]: گمراهى؛ «ارض مضلة»: زمينى كه در آن راه را گم كنند و PageV01P832 ### || AUTO در جمع اين تعبير گفته مى شود (ارضون مضلات). # =المضلة- ### || AUTO [ضل]: مرادف (المضلة) است. # =المضلع- # [ضلع]: مفع، چند ضلعى؛ «المضلع المنتظم»: چند ضلعى منتظم ومتساوى با هم، ~~«المضلع من الثياب»: پارچه راه راه،- أو ذو الأضلاع (ه): خط منكسر بسته كه ~~قطعه هاى آن را «اضلاع» نامند وگوشه هاى اضلاع را «رؤوس» نامند،- الرباعي ~~او الشكل الرباعي او الرباعي (ه): ### || AUTO مضلع چهار ضلعى،- الخماسي او الخماسى او المخمس (ه): مضلع پنج ~~ضلعى،- السداسي او السداسي او المسدس (ه): شش ضلعى؛ «رسم دائرة فى مضلع» ~~(ه): مضلعى كه دايره اى در آن كشيده شده وضلعهاى آن مماس با دايره باشد؛ ~~«رسم دائرة على مضلع» (ه) مضلعى كه داخل دايره كشيده واضلاع آن مماس با ~~دايره باشد. # =المضلل- ### || AUTO [ضل]: گمراه شده، كسيكه دنبال گمراهى باشد، ناموفق. # =المضمار- ### || AUTO [ضمر]: جاى پرورش اسب، زمان پرورش اسب، زمين وسيع براى مسابقه ~~اسب دوانى، خط پايانى مسابقه اسب دوانى؛ «في هذا المضمار»: در اين زمينه، ~~در اين مجال. # =المضماض- ### || AUTO ### || AUTO [مضمض]: سوزش والتهاب، مرد ms1795 تندرو وچالاك، خواب. # =المضمر- # [ضمر]: مخفى وپنهان. # =مضمض- ### || AUTO مضمضة ومضماضا ومضماضا [مضمض] الماء في فيه: آب را در دهان خود ~~مضمضه كرد،- النعاس في عينيه: خواب چشمانش را فرا گرفت. # =المضمضة- ### || AUTO [مضمض]: مص، صداى مار ومانند آن وگفته مى شود كه بحركت در ~~آوردن مار زبان خود را. # =المضمن- # [ضمن]: مفع،- من الأصوات: ### || AUTO صدائى كه بدرستى نتوان آنرا تشخيص داد. # =المضموم- ### || AUTO [ضم] إلى كذا: پيوست به آن، منضم به آن. # =المضمون- # مفع، مكفول؛ «كتاب مضمون»: ### || AUTO پست سفارشى؛ «المضمون من الجملة ج مضامين»: معنى ومفهوم جمله ~~وعبارت. # =المضنة- # ج مضان [ضن]: آنچه كه بدان بخيلى شود. # =المضنة- ### || AUTO ج مضان [ضن]: مرادف (المضنة) است. # =المضهب- # [ضهب]: «لحم مضهب»: ### || AUTO گوشت بريده وخرد شد. # =المضي- # [مضي]: مصدر است،- في كذا: # ادامه واستمرار؛ «المضي فى الحرب»: ### || AUTO همواره در جنگ. # =المضياع- ### || AUTO [ضيع]: مرد بسيار تباه وضايع كننده. # =المضياف- ### || AUTO [ضيف]: مرد مهمان نواز. # =المضي ء- ### || AUTO [ضوأ]: روشن ونورانى. # =المضير- ### || AUTO [مضر] «لبن مضير»: شير ترشيده. # =المضيرة- ### || AUTO [مضر] (ط): غذائى كه با شير ترش طبخ وآماده مى شود. # =المضيعة- # [ضيع]: آنچه كه باعث ضايع شدن وتباهى شود. # =المضيعة- ### || AUTO [ضيع]: مرادف (المضيعة) است. # =المضيغة- ### || AUTO ج مضيغ ومضائغ: گوشت كه بر روى استخوان باشد، استخوان بر آمده ~~زير بنا گوش، عضله. # =المضيف- ### || AUTO [ضيف]: مهمانخانه، جاى ضيافت وپذيرائى از ميهمان. # =المضيفة- # ج مضيفات [ضيف]: خانم ميهماندار هواپيما. # =المضيفة- ### || AUTO [ضيف]: جاى ضيافت وميهمانى. # =المضيق- ### || AUTO ج مضايق [ضيق]: جاى تنگ وكار دشوار، تنگه دريائى. ### || AUTO =مط- # - مطا [مط] الشي ء: آنرا كشيد ودراز كرد،- خطه او خطوه: گامهاى بلند ~~وفراخ برداشت،- الدلو: دلو را از چاه بالا كشيد،- خده: تكبر ورزيد،- الطائر ~~جناحيه: پرنده دو بال خود را گشود. # =مطا- ### || AUTO - مطوا [مطو]: در راه رفتن شتاب نمود،- بالقوم: همراه با قوم ~~حركت كرد. # =المطا- ### || AUTO [مطو]: مصدر (مطى) است،- مثناى اين كلمه مطوان، ج أمطاء است ~~وبمعناي پشت ويا كمر مى باشد. # =المطابق- ### || AUTO [طبق] لكذا: برابر با آنست. # =المطابقة- ### || AUTO [طبق]: برابرى وتوافق. # =المطاحة- ### || AUTO [طوح]: واحد (المطاوح) است وبمعناى مهلكه مى باشد. # =المطاخ- ### || AUTO احمق، خود پسند، بد زبان، دروغگو. # =المطار- # [طير] ms1796 من الخيل: اسب نيرومند وتيزرو. # =المطار- # [طير]: فرودگاه. # =المطار- # [مطر] من الآبار: چاهى كه دهانه آن فراخ باشد. # =المطار- ### || AUTO [مطر] من الخيل: اسب تندرو وشتابان. # =المطارب- ### || AUTO [طرب]: راههاى متفرقه. # =المطارة- # [طير]: «أرض مطارة»: سرزمين پر از پرندگان. # =المطارة- ### || AUTO [مطر] من الآبار: مرادف (المطار) است. # =المطاط- # [مطط]: شير شتر ترش وغليظ. # =المطاط- # [مط]: لاستيك كه از چكيده برخى درختان كه در مناطق گرمسيرى روئيده مى شود ~~وبه آن (كائوچو) گفته مى شود بدست مىيد؛ «شجر المطاط» (ن): ### || AUTO درختى كه از آن لاستيك بدست مىيد. # =المطاف- ### || AUTO [طوف]: جاى طواف، گردش ومسافرت؛ «انتهى به المطاف الى»: گردش ~~كرد تا رسيد به ... ؛ «خاتمة المطاف»: پايان وبرگشت. # =المطال- ### || AUTO كارگر آهنگرى- آهنگر، كسيكه بسيار امروز وفردا كند وكارى را ~~بتأخير اندازد، سهل انگار. # =المطالبة- # [طلب]: مطالبه. PageV01P833 ### || AUTO =المطالة- ### || AUTO حرفه آهنگر، آهنگرى. # =المطالعة- ### || AUTO [طلع]: مص، مطالعه كتاب؛ «قاعة المطالعة»: سالن مطالعه كتاب، ~~«مطالعة النيابة العامة»: تحت پيگرد قرار گرفتن دادستانى كل. # =المطاوح- ### || AUTO [طوح]: مهلكه ها. # =المطاوي- ### || AUTO [طوي] من الأمعاء أو الحية أو الثوب: باطن روده ها ويا مار ويا جامه. # =المطبخ- # ج مطابخ [طبخ]: آشپز خانه. # =المطبخ- ### || AUTO ج مطابخ [طبخ]: ابزار پختن. # =المطبع- ### || AUTO ج مطابع [طبع]: چاپخانه. # =المطبعة- # ج مطابع [طبع]: چاپخانه. # =المطبعة- ### || AUTO ج مطابع [طبع]: دستگاه چاپ. # =المطبعي- ### || AUTO [طبع]: كارگر چاپخانه؛ «خطأ مطبعي»: اشتباه چاپى، «غلطة ~~مطبعية»: غلط چاپى، «تصحيحات مطبعية»: غلط گيرى چاپي. # =المطبق- # [طبق]: فا، زندان زير زمينى؛ «الجنون المطبق»: جنونى كه باعث بيهوشى شود. # =المطبق- ### || AUTO [طبق]: فا، كسيكه كارها را با رأى خود انجام دهد. # =المطبقات- ### || AUTO [طبق]: بلاها وسختيها. # =المطبقة- # [طبق]: «الحروف المطبقة»: # حروف مطبقه عبارتند از ص ض ط ظ؛ «سنة مطبقه»: سالى سخت. # =المطبقة- ### || AUTO [طبق]: مؤنث (المطبق) است؛ «سحابة مطبقة»: ابرى كه بارانش همه ~~جا را فرا گرفته باشد. # =المطبوع- ### || AUTO [طبع]: مفع، چاپ شده،- من الشعراء: كسيكه بطور طبيعى وبدون ~~تكلف شعر مى گويد. # =المطبوعات- # [طبع]: انتشارات؛ «قانون المطبوعات»: قانون مطبوعات،- الدورية: ### || AUTO انتشاراتى كه در فاصله هاى معينى از زمان صادر مى شود. # =المطجن- ### || AUTO [طجن] (ط): غذاى سرخ كرده در ماهيتابه. # =المطحان- ### || AUTO [طحن]: ms1797 افعى ويا مار چنبر زده. # =المطحلب- # [طحلب]: «ماء مطحلب»: آب كه بر روى آن خزه باشد. # =المطحلب- # [طحلب]: «ماء مطحلب»: ### || AUTO مرادف (مطحلب) است. # =المطحنة- ### || AUTO ج مطاحن [طحن]: سنگ آسياب. # =المطحول- ### || AUTO [طحل]: آنكه مبتلا به بيمارى (اسپرز) است. # =مطخ- ### || AUTO - مطخا العسل: عسل را ليسيد،- الرجل بيده: او را زد،،- عرضه: ~~آبروى او را ريخت. # =مطر- ### || AUTO - مطرا ومطرا ت السماء: آسمان باريد،- ت السماء القوم: آسمان ~~بر آنها باريد،- مطورا فى الأرض: سفر كرد ورفت،- العبد: بنده گريخت،- الشي ~~ء: بلند شد وبر آمد،- مطورا ومطرا القربة: مشك را پر از آب كرد،- الفرس: ~~اسب شتاب كرد،- ت الطير: پرنده در پرواز خود شتاب كرد. # =المطر- # ج أمطار: باران. # =المطر- ### || AUTO : بارانى؛ «يوم مطر»: روز بارانى. # =المطراب- ### || AUTO [طرب]: مرد بسيار طرب. # =المطرابة- ### || AUTO [طرب]: مرادف (المطراب) است. # =المطران- # ج مطارنة ومطارين: مرادف (المطران) است. # =المطران- ### || AUTO ج مطارنة ومطارين: رئيس كاهنان نصارى كه مقام او بالاتر از ~~اسقف وپائين تر از (بطريرك) است. # =المطرانية- ### || AUTO خليفه گرى، جايگاه واقامتگاه (مطران). # =المطرب- # [طرب]: آواز خوان خوش صدا كه ديگران را به طرب بر مىنگيزد. # =المطرب- ### || AUTO ج مطارب [طرب]: راه فرعى يا كوچه باريك. # =المطربة- ### || AUTO ج مطارب [طرب]: مرادف (المطرب) است. # =المطرة- # عادت. # =المطرة- # مرادف (المطرة) است، مشك، وسط حوض. # =المطرة- ### || AUTO مؤنث (المطر) است، مرادف (المطرة) است. # =المطرح- ### || AUTO ج مطارح [طرح]: جا ومكان، جائيكه در آن چيزى ريخته مى شود، جاى فرش. # =المطرحة- ### || AUTO [طرح]: ابزارى كه با آن نان را بداخل تنور قرار مى دهند. # =المطرد- # ج مطارد [طرد]: نيزه كوتاه. # =المطرد- ### || AUTO [طرد]: فا؛ «حكم مطرد»: دستور همگاني؛ «القاعدة المطردة»: روش ~~ودستورى همگانى وبدون خدشه. # =المطرز- ### || AUTO [طرز]: مرد نگارگر بر روى جامه، گلدوز، مليله دوز. # =المطرف- # ج مطارف [طرف]: مرادف (المطرف) است. # =المطرف- # [طرف] من المال: دارائى تازه بدست آمده. # =المطرف- ### || AUTO ج مطارف [طرف]: ردائى كه از خز دوخته شده وروى آن نقش ونگار باشد. # =المطرق- ### || AUTO ج مطارق [طرق]: چكش، چوب پنبه زنى. # =المطرقة- ### || AUTO ج مطارق [طرق]: مرادف (المطرق) است. # =المطروف- ### || AUTO [طرف]: مفع، دستگاه روغن كشى كه با آب مى چرخد. # =المطروفة- ### || AUTO [طرف]: مؤنث (المطروف) است؛ ms1798 «عين مطروفة»: چشمى كه در اثر ~~برخورد با چيزى اشك بريزد. # =المطروق- # [طرق]: مفع، مرد سست وبيحال، مرد بى عقل وديوانه؛ «بيت مطروق»: ### || AUTO خانه اى كه مردم بدان رفت وآمد مى كنند؛ «موضوع مطروق»: ~~موضوعيكه قبلا مورد مطالعه واتخاذ تصميم قرار گرفته؛ «ماء مطروق»: آبى كه ~~در آن شتران رفته وآنرا تيره كرده باشند. # =مطط- # تمطيطا [مط] الرجل: به او ناسزا PageV01P834 ### || AUTO گفت،- الشي ء: آنرا كشيد. # =المطعام- ### || AUTO [طعم]: آنكه بسيار ميهمانى دهد. # =المطعان- ### || AUTO ### || AUTO ج مطاعين [طعن]: مرادف (المطعن) است. # =المطعم- # [طعم]: مفع، مرد روزى يافته. # =المطعم- # ج مطاعم [طعم]: رستوران، جاى غذا خوردن. # =المطعم- # [طعم]: پرخور. # =المطعم- ### || AUTO [طعم]: شاخه هاى درختان پيوند شده، كسيكه واكسن بيمارى مسرى ~~زده باشد. # =المطعمة- # [طعم]: مؤنث (المطعم) است. # =المطعن- # ج مطاعن [طعن]: كسيكه بر دشمن طعنه بسيار زند؛ «المطاعن»: ### || AUTO ناسزاها. # =المطعنة- ### || AUTO [طعن]: طعنه زدن با نيزه ها. # =المطعوم- ### || AUTO [طعم]: مفع، آنچه كه خورده يا چشيده مى شود،- ودر زبان متداول ~~شاخه پيوند شده درخت است ونيز بر كسيكه واكسن آبله مى زند اطلاق مى شود. # =المطفأ- ### || AUTO [طفأ]: آتشى كه شعله آن خاموش شده باشد، ناروشن، تار. # =المطفئ- # [طفأ]: فا؛ «مطفئ الجمر»: ### || AUTO چهارمين يا پنجمين روز از سرماى پير زن؛ «مطفئ الرضف»: بلا وسختى. # =المطفأة- ### || AUTO ج مطافئ [طفأ]: ابزار خاموش كننده، «رجال الإطفاء»: آتش نشانى. # =المطفئة- # [طفأ]: «مطفئة الرضف»: ### || AUTO چربى كه هر گاه بر روى سنگ تافته نهند آتش آن سرد شود. # =المطفحة- ### || AUTO كفگير. # =المطفل- ### || AUTO ج مطافل [طفل]: زن يا ماده حيوان بچه دار. # =المطقة- ### || AUTO [مطق]: شيرينى. # =مطل- ### || AUTO - مطلا ه حقه وبحقه: پرداخت حق او را بتأخير انداخت،- الحبل: ~~ريسمان را كشيد،- الحديد: آهن را دراز كرد، آهن را پهن وبشكل ورق در آورد. # =المطل- ### || AUTO [طل]: جاى بلند كه از بالاى آن، پائين را بنگرند. # =المطلاق- ### || AUTO [طلق]: مرد بسيار طلاق دهنده. # =المطلب- ### || AUTO ج مطالب [طلب]: طلب، مقصد، خواهش، موضوع علمى، موضوع فنى وهنرى. # =المطلة- # آب باقيمانده ته حوض، مقدار كمى مى كه از مشك شراب ريزند. # =المطلة- ### || AUTO آب باقيمانده ته حوض. # =المطلع- # [طلع]: مص،- ج ms1799 مطالع: جاى بر آمدن ستاره ها، نرده وپلكان، آنچه كه بر آن ~~آگاهى يابند، پيش درآمد موزيك، ودر اصطلاح كبوتر بازان يك نوع بازى است كه ~~آنرا (المعنى) نامند؛ «مطلع الأمر»: # مركز ومصدر امر؛ «مطلع القصيدة»: اولين بيت از قصيده شعرى. # =المطلع- # [طلع]: مص،- ج مطالع (فك): در علم ستاره شناسى بمعناى محل بر آمدن ستاره ~~هاست، نردبان وپله، آنچه كه بر آن در آيند. # =المطلع- # [طلع]: فا، نيرومند وبزرگوار. # =المطلع- # [طلع]: مفع، جهت وجانب كار، جاى كسب اطلاع از بلندى به گودى، چشم انداز. # =المطلع- ### || AUTO [طلع] على الشي ء: آگاه، هر كسى كه از موضوعى اطلاع دارد؛ ~~«الأوساط المطلعة»: محافل اطلاعاتى. # =المطلق- # [طلق]: آزاد ومطلق،- من الخيل: ### || AUTO اسبى كه يكى از چهار دست وپايش سفيد نباشد؛ «مطلقا»: بطور عموم ~~وبدون استثنا؛ «الدول ذات الحكم المطلق»: دولتهائى كه از نظر قوه اجرائي ~~بيشترين اختيارات را دارند؛ «السلطات المطلقة»: اختياراتى كه از سوى مجلس ~~بدولت واگذار مى شود. # =المطلل- ### || AUTO [طل]: مه، شبنم. # =المطلوب- ### || AUTO ج مطاليب [طلب]: آنچه كه خواسته شود،- من فلان: خواسته از ديگرى. # =المطلول- ### || AUTO [طل]: مفع، خون كه به هدر رفته باشد،- من الأماكن: جائيكه شبنم ~~بر آن نشسته باشد. # =المطليق- ### || AUTO [طلق]: مرادف (المطلاق) است. # =المطمار- ### || AUTO ### || AUTO [طمر]: مرادف (المطمر) است. # =المطماع- ### || AUTO [طمع]: طمعكار. # =المطمئن- # [طمن]: آرام ومطمئن،- الى: ### || AUTO مطمئن به،- من الأرض: دره گود ومطمئن. # =المطمح- # ج مطامح [طمح]: آنچه كه بدان چشم دوخته شود ودل آنرا بخواهد. # =المطمر- ### || AUTO [طمر] (ب): نخ ويا ريسمان بنا. # =مطمط- ### || AUTO مطمطة [مطمط]: آهسته سخن گفت ويا نوشت. # =المطمع- ### || AUTO ج مطامع [طمع]: آنچه كه بدان طمع ورزند. # =المطمعة- ### || AUTO [طمع]: طمع انگيز، علت طمع. # =المطمورة- ### || AUTO ج مطامير [طمر]: زندان، انبار زير زمينى براى نگهدارى گندم ~~ودانه ها. # =المطناب- # [طنب]: «جيش مطناب»: ### || AUTO لشكرى انبوه. # =المطنب- ### || AUTO [طنب]: آنكه هر كسى را مدح كند، مديحه سراى همه. # =المطنف- ### || AUTO [طنف]: كسيكه داراى جاى بلند وسردرى است، كسيكه روى سردرى باشد. # =المطهر- # [طهر]: عالم برزخ مسيحيان است. # =المطهر- ### || AUTO [طهر]: فا،- ج مطهرات: داروى پاك كننده، ضد عفونى كننده، كشنده ~~ميكروب زخم ms1800 ومانند آن. # =المطهرة- # ج مطاهر [طهر]: ظرفى كه با آب آن خود را مى شويند، محل شست وشو وطهارت. # =المطهرة- # ج مطاهر [طهر]: مرادف (المطهرة) است. # =المطهرة- ### || AUTO [طهر]: مؤنث (المطهر) است، دستگاه ضد عفونى كردن لباسهاى بيمار. # =المطهم- # [طهم]: چاق، لاغر اندام، اندام زيبا وكامل؛ «جواد مطهم»: اسب بسيار زيبا. PageV01P835 ### || AUTO =المطو- ### || AUTO ج مطاء وأمطاء ومطي [مطو]: # شاخه اى كه آنرا دو شقه كرده وبا آن دسته گياه وسبزى ببندند. # =المطو- ### || AUTO ج مطاء وأمطاء ومطي: مرادف (المطو) است،- ج مطاء: خوشه خرما. ~~خوشه ذرت، يار وهمسان. # =المطوى- ### || AUTO [طوي]: مفرد مطاوي است (روده هاى پيچيده ويا مار چنبره زده ~~وجامه پرچين)،- ج مطاو: چاقوى جيبى؛ «في مطاويه»: در داخل آن، در باطن آن. # =المطواء- ### || AUTO [مطو]: درازا وبلندى، دراز كشيدن واستراحت گرفتن. # =المطواة- ### || AUTO [طوي]: چاقوى كوچك يك لبه يا بيشتر كه تا مى شود. # =المطواع- ### || AUTO [طوع]: فرمانبردار، مطيع. # =المطواعة- ### || AUTO [طوع]: فرمانبردار، مطيع. # =المطوة- ### || AUTO [مطو]: اسم مره از (مطا) است. # =المطوع- ### || AUTO ### || AUTO [طوع]: مرادف (المتطوع) است وبمعناى داوطلب مى باشد. # =المطوعة- ### || AUTO [طوع]: كسانيكه داوطلبانه به جهاد مى روند. # =المطوقة- ### || AUTO [طوق]: كبوتر طوق دار، شيشه بزرگ كه بر گردن آن دسته اى بشكل ~~طوق باشد. # =المطول- # ج مطاول [طول]: ريسمان وافسار. # =المطول- # [مطل]: سست كار وآهسته كار. # =مطي- ### || AUTO - مطا [مطو]: كشيده وبلند شد. # =المطية- ### || AUTO ج مطايا ومطي [مطو]: ستور، اين كلمه در كاربرد مذكر ومؤنث ~~يكسان است. # =المطير- # [مطر]: باراني، آنچه كه بر آن باران آمده است. # =المطير- ### || AUTO [طير]: مفع، شكسته وشكاف برداشته، نوعى پارچه. # =المطيع- ### || AUTO [طوع]: فرمانبردار، مطيع. # =المطيلة- ### || AUTO [مطل]: آهن گداخته وكوبيده كه از آن ورق آهنى سازند. # =المظاهرة- ### || AUTO ج مظاهرات [ظهر]: تظاهرات، راهپيمائى. # =المظبأة- # [ظبي]: «أرض مظبأة»: ### || AUTO سرزمينى پر از آهو. # =المظفار- ### || AUTO [ظفر]: مرادف (المظفر) است. # =المظفر- ### || AUTO [ظفر]: ظفرمند، كامياب، كامروا. # =المظفور- ### || AUTO [ظفر]: كسيكه در چشم او ناخنك در آمده باشد. # =المظل- ### || AUTO [ظل]: فا؛ «يوم مظل»: روزى كه مدام سايه داشته باشد. # =المظلة- # - ج مظال: چتر، چادر. # =المظلة- # ج مظال: چتر، چادر بزرگ، سايبان، چتر نجات كه آنرا (مظلة واقية ومظلة ms1801 ~~هابطة) نيز گويند؛ «جنود المظلات»: ### || AUTO گروه چتر بازان نيروى هوائى؛ «عيد المظال»: عيد سايبان بندى ~~نزد يهوديان است كه از برگ درختان سايبانها بندند ومدت 7 روز در آنها بياد ~~بود رهائى از بندگى مصر اقامت كنند. # =المظلم- ### || AUTO [ظلم]: تاريك، سياه. # =المظلمة- ### || AUTO ج مظالم [ظلم]: دادخواهى، شكايت. # =المظلي- ### || AUTO [ظل] (اع): چتر باز. # =المظليون- ### || AUTO [ظل] (اع): گروه چترباز كه از داخل هواپيما خود را بزير ~~مىفكنند. # =المظنة- # ج مظان [ظن]: «مظنة الشي ء»: ### || AUTO مكان ويژه چيزى كه احتمال مى رود در آن باشد. # =المظهر- # [ظهر]: مفع،- عند النحاة: ودر اصطلاح علم نحو بمعناى اسم ظاهر است بر ~~خلاف ضمير. # =المظهر- # ج مظاهر [ظهر]: جاى آشكار شدن،- من الشخص وسواه: آنچه كه از شخص يا چيزى ~~پيداست، سطح خارجى هر چيزى؛ «حسن المظهر»: زيبا وخوش اندام. # =مع- # مرادف (مع) است، صداى بز ومانند آن. # =مع- ### || AUTO با، همراه؛ «الله معكم»: خدا با شماست، «افعل هذا مع هذا»: اين ~~كار را با آن كار انجام ده كه در مثالهاى فوق مضاف وظرف است وبر مكان دلالت ~~دارد وگاهى بر زمان اجتماع دلالت دارد مانند: جئتك مع العصر: هنگام واپسين ~~روز نزد تو آمدم، وگاهى بمعناى (عند) مىيد مانند (جئت من مع القوم): از نزد ~~آنها آمدم، وگاهى غير مضاف است كه در اينصورت تنوين بخود مى گيرد و(حال) مى ~~شود وبراى مثنى وجمع يكسان بكار مى رود مانند (جاء زيد وعمرو معا) زيد ~~وعمرو با هم آمدند و(جئنا معا): با هم آمديم. # =مع- # - معا [مع] الشحم: چربى آب شد. # =معا- ### || AUTO - معاء [معو] السنور: گربه صدا كرد. # =معى- ### || AUTO تمعية [معو] الخروف: گوسفند صدا كرد. # =المعاء- ### || AUTO ج أمعية [معو]: روده. # =المعاب- ### || AUTO ج معايب [عيب]: عيب، پيرايه. # =المعابة- ### || AUTO ج معايب [عيب]: مرادف (المعاب) است. # =المعاج- # [عوج]: مص، جا ومحلى كه در آن اقامت كنند، جا ومحلى كه بطرف آن مى روند. # =المعاج- ### || AUTO [معج]: صيغه مبالغه است؛ «حمار معاج»: الاغى كه هنگام دويدن ~~بطرف چپ وراست خود لنگر مىندازد. # =المعاد- # [معد] (طب): بيمارى معده. # =المعاد- ### || AUTO ms1802 [عود]: مص، برگشتن ومصير، آخرت، بهشت، حج. # =المعادلة- # ج معادلات [عدل]: مص،- فى الشهادات: گواهينامه ويا دانشنامه اى كه با ~~دانشنامه ديگر از نظر ارزش علمى يكسان باشد،- (ع ج): ودر علم جبر مجموعه دو ~~عبارت غير مساوى است كه با انجام عمليات جبرى مجهولات آن ظاهر مى شود وآنرا ~~(جذور المعادلة) يا جواب آن يا حل آن مى نامند وهر يك از اين دو عبارت را ~~طرف معادله يا اندام آن نامند مانند س+ 4 - س- 1. PageV01P836 ### || AUTO =المعاذ- ### || AUTO [عوذ]: مص، پناهگاه، حرز؛ «معاذ الله»: پناه مى برم بخدا. # =المعارة- ### || AUTO [معر]: تند خوئى وگرفتگى از شدت خشم. # =المعارضة- ### || AUTO [عرض]: مص، احزاب ويا دسته جات مخالف دولت. # =المعارف- ### || AUTO [عرف]: جمع معرفه است، امور تربيت وپرورش؛ «وزير المعارف»: ~~وزير آموزش وپرورش، زيبائيهاى چهره؛ «معارف الرجل»: دوستان وياران شخص. # =المعارك- ### || AUTO [عرك]: فا، رزمنده، رزمجو. # =المعاري- ### || AUTO [عري]: فرش، محلهائى كه چيزى در آن نرويد. # =المعاز- # [معز]: بز. # =المعاز- ### || AUTO دارنده بز، چوپان بز. # =المعاش- # ج معايش [عيش]: رزق وروزى، وسيله زندگى، زمان يا مكان بدست آوردن روزى،- ~~ج معاشاة: حقوق ماهانه بازنشستگى؛ «احيل الى أو على المعاش»: ### || AUTO باز نشسته شد. # =المعاصر- ### || AUTO ج معاصرون [عصر]: معاصر، هم زمان. # =المعافى- ### || AUTO [عفو]: تندرست وسالم. # =المعاقب- ### || AUTO [عقب]: فا، انتقام گيرنده، انتقامجو. # =المعاقبة- ### || AUTO [عقب]: كيفر، جزا. # =المعاقم- ### || AUTO [عقم]: مفصلهاى استخوان؛ «معاقم الخيل» مفاصل اسب. # =المعاكس- # [عكس]: فا؛ «الهجوم المعاكس»: ### || AUTO حمله ناگهانى از حالت دفاع به يورش. # =المعالي- ### || AUTO [علو]: جمع (معلاة) است، عنوانى است كه به وزير مى دهند مانند ~~«معالي الوزير». # =المعاملة- ### || AUTO ج معاملات: مص، روش تصرف؛ «حسن أو سوء المعاملة» روش خوب يا بد ~~در معاملات. معامله بمثل وتبادل (المعاملة بالمثل)،- التجارية: آنچه كه ~~مربوط به تجارت وخريد وفروش باشد؛ «المعاملات»: احكام معاملات شرعي از قبيل ~~فروش وخريد ويا مانند آن. # =المعان- ### || AUTO [معن]: منزل، جايگاه. # =المعانة- ### || AUTO [عون]: كمك ومساعدت. # =المعاهدة- ### || AUTO [عهد]: پيمان ميان دو دولت يا بيشتر در مسائل سياسى يا ~~بازرگانى. # =المعاود- ### || AUTO [عود]: فا، مواظب، ماهر، قهرمان. # =المعاون- ### || AUTO [عون]: معاون، كمك ويارى دهنده. # =المعاوية- ### || AUTO [عوي] ms1803 (ح): سگ،- بچه روباه. # =المعايدة- ### || AUTO ج معايدات [عود]: تبريك عيد. # =المعاير- ### || AUTO [عير]: معايب، نواقص. # =المعاينة- ### || AUTO [عين]: مص، برادرى از يك پدر ومادر. # =المعبد- # ج معابد [عبد]: جاى عبادت، مسجد. # =المعبد- ### || AUTO [عبد]: مفع، مورد احترام وتعظيم، راه كوفته وتسطيح شده. # =المعبر- # [عبر]: آماده براى عبور. # =المعبر- ### || AUTO [عبر]: آنچه كه با آن از يكسوى رودخانه بسوى ديگر روند مانند ~~كشتى وپل. # =المعبرة- ### || AUTO [عبر]: مرادف (المعبر) است. # =المعبود- ### || AUTO [عبد]: مفع، بت. # =المعتاد- ### || AUTO [عود]: فا، مألوف ومعمولى؛ «كالمعتاد»: طبق معمول. # =المعتام- ### || AUTO [عتم]: دير كننده. # =المعتبة- # [عتب]: مص، عتاب، خشم. # =المعتبة- ### || AUTO [عتب]: مرادف (المعتبة) است. # =المعتدل- ### || AUTO [عدل]: فا، ميانه رو؛ «بلد معتدل المناخ»: سرزمين معتدل كه ~~هواى آن نه بسيار سرد ونه بسيار گرم است. # =المعتدي- ### || AUTO ج معتدون [عدو]: فا، آغازگر حمله. # =المعتذلات- # [عذل]: «أيام معتذلات»: ### || AUTO روزهاى بسيار گرم. # =المعتر- ### || AUTO [عتر]: ناكام وبدشانس. # =المعترضة- # [عرض]: «جملة معترضة»: ### || AUTO جمله كوتاهى كه داراى معناى كامل است ودر ميان جمله ديگر مىيد. # =المعترف- # [عرف]: فا، در مسيحيت بمعناى كسى است كه در برابر دشمن اعتراف به مسيحيت كند. # =المعترف- ### || AUTO [عرف] به: مورد اعتراف. # =المعترك- ### || AUTO [عرك]: زد وخورد؛ «معترك المنايا»: ميان سالهاى شصت وهفتاد از ~~عمر انسان. # =المعتزلة- ### || AUTO [عزل]: گروهى از پيروان مذهب قدريه كه خود را از ديگر فرق ~~اسلامى جدا گرفتند. # =المعتصم- ### || AUTO [عصم]: پناهگاه. # =المعتقة- ### || AUTO [عتق]: مى كهنه خوب، نوعى عطر. # =المعتقد- ### || AUTO [عقد]: عقيده، اعتقاد. # =المعتمد- ### || AUTO [عمد]: مفع، وكيل ويا نماينده. # =المعتمر- ### || AUTO [عمر] فا؛ «جاء فلان معتمرا»: از زيارت حج برگشت. # =المعته- ### || AUTO ### || AUTO [عته]: مرادف (المعتوه) است. # =المعتوب- # [عتب]: مفع، مورد عتاب. # =المعتوه- ### || AUTO [عته]: سخيف وكم عقل بدون اينكه ديوانه شده باشد. # =معج- ### || AUTO - معجا الفرس: اسب تندرو ورام شد،- البحر: دريا طوفانى شد،- ~~السيل: سيل شتابان آمد،- الفصيل ضرع أمه: بچه شتر بر پستان مادر فشار آورد ~~ودهانش را برگردانيد تا بتواند به آسانى شير بمكد،- بالقلم فى الدواة: قلم ~~را در دوات چرخانيد تا مركب به آن چسبد. # =المعج- ### || AUTO مص، اضطراب، قتال، غرور جوانى، وزش ملايم باد. # =المعجال- ### || AUTO ج معاجيل [عجل]: اصرار كننده؛ «معاجيل الطرق»: راههاى ms1804 كوتاه. # =المعجب- ### || AUTO [عجب] بكذا: كسيكه از چيزى در شگفت باشد؛ «معجب بنفسه»: خود ~~بزرگ بين، مستكبر. # =المعجة- # اسم مره از (معج) است. PageV01P837 ### || AUTO =المعجزة- ### || AUTO ج معجزات [عجز]: كار ناممكن وغير طبيعى كه انسان نتواند مانند ~~آن بياورد. # =المعجل- # [عجل]: سرعت سنج. # =المعجل- ### || AUTO [عجل]: مفع، كار لازم وضرورى وفورى. # =المعجم- ### || AUTO [عجم]: مفع، فرهنگنامه، قاموس، لغتنامه؛ «حروف المعجم»: حروف ~~هجاء، حروف الفبائى؛ «باب معجم»: درب بسته وقفل شده. # =المعجن- ### || AUTO [عجن]: طغار خمير. # =المعجنة- ### || AUTO [عجن]: مرادف (المعجن) است. # =المعجون- # [عجن]: مفع؛ «معجون الأسنان»: ### || AUTO خمير دندان. # =معد- # - معدا الشي ء: آنرا دزديد، به آن دستبرد زد وبرد، قاپيد،- الرمح: نيزه ~~را از جا كند،- السيف: شمشير را كشيد،- لحمه: گوشت او را پاره كرد،- الرجل: # معده او درد گرفت،- فى الأرض: رفت ودور شد،،- الشي ء: فاسد شد،- معدا ~~ومعودا بالشي ء: آن را برد،- الدلو وبها: دلو را از چاه بيرون كشيد. # =معد- ### || AUTO معده او درد گرفت. # =المعد- # مص، سفت وغليظ، شتران تندرو، سبزى ودانه هاى نرم، ميوه تازه. # =المعد- # [عد]: فا، داراى ساز وبرگ كامل. # =المعد- ### || AUTO [معد]: شكم، هر يك از دو پهلوى انسان وغيره كه آنرا (المعدان) نامند. # =المعدى- ### || AUTO [عدو]: «لا معدى عنه»: راه گريز ندارد. # =المعدات- ### || AUTO [عد]: اسلحه، ساز وبرگ جنگى؛ «معدات حربية»: تجهيزات جنگى. # =المعدة- # [معد]: اسم مره از (معد) است، مؤنث (المعد) است. # =المعدة- # ج معد (ع إ): معده. # =المعدة- ### || AUTO ج معد (ع إ): معده. # =المعدل- ### || AUTO [عدل]: مفع، ميانگين؛ «معدل السرعة»: ميانگين سرعت؛ «بمعدل ~~كذا»: معدل فلان،- فى العلامات المدرسية: معدل نمره هاى درسى وامتحانى. # =المعدلات- # [عدل]: «معدلات البيت»: ### || AUTO گوشه هاى خانه. # =المعدم- ### || AUTO [عدم]: بينوا ومستمند. # =المعدن- # ج معادن [عدن]: معدن، جاى اصلى ومركزى هر چيزى؛ «فلان معدن الخير ~~والكرم»: فلانى منبع نيكوكارى وبخشش است؛ «امتحن معدنه»: باطن او را آزمايش كرد. # =المعدن- # [عدن]: كلنگ. # =المعدن- ### || AUTO [عدن]: فا، معدنچى، كارگر معدن. # =المعدني- ### || AUTO منسوب به معدن؛ «مياه معدنية»: آبهاى معدنى. # =المعدور- ### || AUTO [عدر]: كلنگ، تيشه. # =المعدوس- ### || AUTO [عدس]: كسيكه به دانه هاى چركى بر روى پوست يا چهره اش مبتلا شود. # =المعدوم- # [عدم]: مفع، معدوم واز بين رفته، ودر علم ms1805 حساب معادل صفر است. # =المعدي- ### || AUTO [عدو]: مسرى، واگيردار؛ «أمراض معدية»: بيماريهاى واگيردار. # =المعذار- ### || AUTO ج معاذير [عذر]: عذرخواهى، پوزش. # =المعذرة- # ج معاذر [عذر]: عذرخواهى، پوزش. # =المعذرة- # ج معاذر [عذر]: استدلالى كه براى آن معذرت وپوزش خواهند. # =المعذرة- ### || AUTO ج معاذر [عذر]: مرادف (المعذرة) است. # =المعذل- ### || AUTO [عذل]: مفع، كسيكه بر اثر افراط در بذل وبخشش نكوهش شود. # =معر- # - معرا الريش أو الشعر: پر يا موى كم شد،- ت الناصية: موى پيشانى او ~~ريخت،- الظفر: ناخن از ضربه اى شكسته شد. # =معر- ### || AUTO تمعيرا [معر]: بى چيز وبينوا شد،- وجهه: چهره خود را در اثر ~~خشم دگرگون كرد. # =المعر- ### || AUTO كم موى وكم پر ومانند آنها، ناخنى كه در اثر ضربه شكسته شده، ~~مرد بخيل وبى خير وبى فائده، كم گوشت. # =المعرى- ### || AUTO ج معار [عري]: لختى، آنچه از بدن كه بدون پوشش است مانند صورت ~~ودستها. # =المعراء- ### || AUTO [معر]: مؤنث (الأمعر) است؛ «ناصية معراء»: پيشانى كه همه موى ~~آن ريخته شده است. # =المعراة- ### || AUTO ج معار [عربي]: مرادف (المعرى) است. # =المعراج- ### || AUTO ### || AUTO ج معاريج [عرج]: مرادف (المعرج) است. # =المعرب- # [عرب]: تعريب شده، ترجمه شده به زبان عربى؛ «الاسم المعرب»: ### || AUTO اسمهاى غير عربى كه بزبان عربى راه يافته است مانند (ابريسم) ~~كه عربى شده (ابريشم) از زبان فارسى است. # =المعربد- ### || AUTO [عربد]: بد اخلاق. # =المعرة- # «أرض معرة»: سرزمين خشك وكم گياه. # =المعرة- # [عر]: بدى وگناه وآزار، غرامت دادن، جنايت، عيب، كار بد، دشنام، رنگ ~~پريده از خشم، ودر علم ستاره شناسى بمعناى ستاره ايست كه به چشم ديده نمى ~~شود ودر موقعيتى پر از ستاره قرار دارد بصورت هاله اى از نور؛ «معرة ~~الجيش»: بمعناى آنست كه سربازان به سرزمين قومى فرود آيند واز كشت وزرع آن ~~بدون اطلاع آنها تغذيه كنند. # =المعرج- # ج معارج [عرج]: مرادف (المعرج) است. # =المعرج- ### || AUTO ج معارج [عرج]: نردبان وپله ويا آسانسور. # =المعرض- # ج معارض [عرض]: نمايشگاه همه چيزى اعم از صنايع ويا اختراعات؛ «ذكرته فى ~~معرض كذا»: در موقع عرضه چيزى او را ياد كردم؛ «لسنا فى معرض الكلام PageV01P838 ### || AUTO عن ذلك»: از آن ms1806 سخنى نخواهيم گفت، مجالى براى گفتن نيست. # =المعرض- ### || AUTO [عرض]: «الكلام المعرض» ج معارض ومعاريض: گفتار عرضى وجنبى. # =المعرف- # [عرف]: واحد (المعارف) است وعبارت است از تمامى قرص صورت انسان زيرا با ~~آن شناخته مى شود. # =المعرف- ### || AUTO [عرف]: مرادف (المعرف) است. # =المعرفة- # ج معارف [عرف]: جاى كاكل اسب. # =المعرفة- ### || AUTO [عرف]: مصدر است، شناخت وفراگيرى چيزى بهمان صورتى كه هست؛ ~~«بمعرفة فلان»: با علم واطلاع او؛ «المعارف»: در جاى خود باين واژه مراجعه كنيد. # =المعرق- # [عرق]: فا، كسيكه ريشه ونژادى در خوبى ويا بدى ومانند آنها داشته باشد. # =المعرق- # [عرق]: مفع؛ «رجل معرق العظام»: ### || AUTO مرد لاغر اندام. # =المعرك- ### || AUTO ج معارك [عرك]: مرادف (المعركة) است. # =المعركة- # ج معارك [عرك]: مرادف (المعركة) است. # =المعركة- ### || AUTO ج معارك [عرك]: جاى زد وخورد، جنگيدن. # =المعرم- ### || AUTO [عرم]: كسيكه در اثر خود بزرگ بينى باد در گلو وقبقب انداخته ~~باشد. اين واژه سريانى است. # =المعروض- ### || AUTO [عرض]: مفع، عريضه، عرضحال. # =المعروف- ### || AUTO [عرف]: مفع، مشهور، شناخته شده؛ «المعروف او من المعروف أن»: ~~كار نيك است، از كار نيك است كه ... ، رزق وروزى، خير، بذل وبخشش، كسيكه در ~~كف دست او زخمى پديد آمده باشد. # =المعروفة- ### || AUTO [عرف]: مؤنث (المعروف) است؛ «ارض معروفة»: سرزمين خوش هوا وعطر آگين. # =المعروق- # [عرق]: «رجل معروق العظام»: ### || AUTO مرد لاغر اندام. # =المعروك- ### || AUTO [عرك]: «ماء معروك»: آبى كه در اطراف آن ازدحام وجمعيت باشد؛ ~~«رمل معروك»: ريگ وشنهائى كه در هم ريخته شده باشند. # =المعروكة- ### || AUTO [عرك]: «أرض معروكة»: زمينى كه دام وستور بر آن چريده اند واز ~~استفاده افتاده است. # =معز- ### || AUTO ### || AUTO - معزا الراعي المعزى عن الضأن: # چوپان بز را از گوسفند جدا كرد. # =معز- # - معزا الرجل: بزهاى او زياد شدند، در كار خود كوشش كرد،- الشي ء: سفت ~~وسخت شد. # =المعز- # ج أمعز ومعيز (ح): بز، اين كلمه اسم جنس است. # =المعز- # سفتى وسختى زمين،- (ح): # مرادف (المعز) است. # =المعز- # آنكه در كار خود كوشش كند؛ «شي ء معز»: چيز سفت وسخت. # =المعزى- ### || AUTO (ح): مرادف (المعز) است. # =المعزاء- ### || AUTO مؤنث (الأمعز) است. # =المعزاة- ### || AUTO مؤنث (الماعز) است. # =المعزال- ### || AUTO ج معازيل ms1807 [عزل]: چوپانى كه به تنهائى ودور از مردم گله را ~~چراند، آنكه دور از مردم مسافرت كند، شخص بى اسلحه، مرد خودخواه، ناتوان واحمق. # =المعزف- ### || AUTO ج معازف [عزف] (مو): پيانو، مرادف (المعزفة) است. # =المعزفة- ### || AUTO [عزف] (مو): مفرد (المعازف) است كه عبارت از ابزار ودستگاههاى ~~موسيقى از قبيل تار وتنبور وبربط وگيتار است. # =المعزق- ### || AUTO [عزق]: سوراخ كن، مته. # =المعزقة- ### || AUTO [عزق]: مرادف (المعزق) است. # =المعزل- ### || AUTO [عزل]: «هو عن الحق بمعزل»: او از راه حق وحقيقت بدور است. # =المعزم- ### || AUTO [عزم]: فا، بلند مرتبه، والا مقام. # =المعزوفة- # ج معزوفات [عزف] (مو): نغمه موزيك بدون آواز. # =المعزي- ### || AUTO [معز]: بخيلى كه ثروت اندوزد وبه مستمند ندهد. # =معس- ### || AUTO - معسا الشي ء: بشدت چيزى را سابيد،- الرجل: به او توهين كرد، ~~با نيزه او را زد،- ه: در زبان متداول بمعناى آنرا بشدت كوبيد مى باشد. # =المعسر- ### || AUTO [عسر]: آنكه بر بدهكار خود سخت گيرى كند. # =المعسرة- # [عسر]: تنگدستى وسختى. # =المعسرة- ### || AUTO [عسر]: مرادف (المعسرة) است. # =المعسف- ### || AUTO [عسف]: بسيار ستمكار. # =المعسفة- ### || AUTO ج معاسف [عسف]: ابزارى كه با آن سقف وديوار را پاك كنند. # =المعسكر- # [عسكر]: مفع، جاى گرد آمدن مردم، لشكرگاه؛ «معسكر الاعتقال»: ### || AUTO بازداشتگاه در ايام جنگ است كه در آن اتباع دشمن، يا افراد ~~سياسى بازداشت مى شوند.؛ «شي ء معسكر»: چيزى جمع شده وگرد آمده. # =المعسلة- # [عسل]: مرادف (المعسلة) است. # =المعسلة- ### || AUTO [عسل]: كندوى عسل. # =المعسور- ### || AUTO [عسر]: تنگدست ومستمند. # =المعسول- ### || AUTO [عسل]: مفع؛ «رجل معسول الكلام»: مرد خوش بيان وخوش سخن؛ «رجل ~~معسول المواعيد»: مرد راستگو. # =المعشاب- ### || AUTO [عشب]: گياه دار وعلف دار؛ «ارض معشاب»: زمين پر از گياه وعلف. # =المعشار- # [عشر]: يك دهم؛ «ناقة معشار»: ### || AUTO ماده شتر بسيار شيرده. # =المعشب- ### || AUTO [عشب]: علف دار. # =المعشبة- ### || AUTO [عشب]: «أرض معشبة»: زمين پر از گياه. # =المعشر- ### || AUTO ج معاشر [عشر]: جماعت وگروه، خانواده مرد، جن، انس. # =المعشش- ### || AUTO [عش]: مفع، جائيكه در آن پرنده لانه سازد. # =معص- # - معصا الرجل: پاى او پيچ خورد يا PageV01P839 ### || AUTO از كثرت راه رفتن درد گرفت. # =المعص- ### || AUTO كسيكه پاى او پيچ خورده يا از بسيارى راه رفتن ms1808 درد گرفته است. # =المعصار- ### || AUTO [عصر]: دستگاه افشره گيرى، آبميوه گيرى. # =المعصال- ### || AUTO ج معاصيل [عصل]: چوگان، عصاى سر كج كه با آن شاخه هاى درخت را ~~فرو كشند. # =المعصب- ### || AUTO [عصب]: مفع، تاجدار، بزرگوارى كه بر سر تاج دارد، گرسنه، بينوا. # =المعصر- # [عصر]: «امرأة معصر» ج معاصر ومعاصير: دخترى كه بحد بلوغ وجوانى رسيده است. # =المعصر- ### || AUTO ج معاصر [عصر]: مرادف (المعصرة) است. # =المعصر- # ج معاصر [عصر]: مرادف (المعصرة) است. # =المعصر- ### || AUTO [عصر]: مفع، پناهگاه. # =المعصرات- # [عصر]: ابرهاى باران زا. # =المعصرة- # ج معاصر [عصر]: جاى فشردن. # =المعصرة- ### || AUTO ج معاصر [عصر]: آب ميوه گيرى. # =المعصف- ### || AUTO [عصف]: «ريح معصف» ج معاصف: بادهاى سخت وتند. # =المعصفة- ### || AUTO [عصف]: «ريح معصفة» ج معاصف: باد تند وسخت. # =المعصم- ### || AUTO ج معاصم [عصم] (ع ا): مچ دست؛ «احاط به احاطة السوار بالمعصم»: ~~بسان حلقه يا دستبند او را احاطه كرد. # =المعصوب- ### || AUTO [عصب]: مفع، بسيار گرسنه، شمشير نازك. # =المعصوم- ### || AUTO [عصم]: مفع، پاك ومنزه؛ «معصوم من الضلال ومن الزلل»: پاك ~~ومنزه از هر گمراهى واشتباه. # =المعصية- # [عصى]: مص،- ج معاص: ### || AUTO گناه. # =المعصيل- ### || AUTO ج معاصيل [عصل]: مرادف (المعصال) است. # =معض- # - معضا من الأمر: در خشم شد وبر او ناگوار آمد. # =معض- ### || AUTO تمعيضا [معض] ه: او را بخشم آورد، باو آسيب زد. # =المعض- ### || AUTO آنكه از چيزى در خشم وبر او ناگوار باشد. # =المعضاد- ### || AUTO [عضد]: مرادف (المعضد) است، بازو بند، كارد قصابى. # =المعضد- ### || AUTO ج معاضد [عضد]: داس كه با او درخت مى برند. # =المعضدة- ### || AUTO [عضد]: كيسه پول. # =المعضل- ### || AUTO [عضل]: «داء معضل»: درد بى درمان. # =المعضلة- ### || AUTO ج معضلات [عضل]: مؤنث (المعضل) است، مسأله مشكل وپيچيده، كار ~~مشكل كه خروج از آن سخت باشد؛ «المعضلات»: سختيها، بلاها. # =معط- # - معطا الشي ء: چيزى را كشيد وگسترانيد،- بحق فلان: كار او را بتأخير ~~انداخت،- السيف: شمشير را كشيد،- الريش: پر را كند. # =معط- ### || AUTO - معطا الذئب: موى گرگ ريخت. # =المعط- ### || AUTO شخص بى مو، كسيكه بر روى تن او موى نباشد. # =المعطاء- # مؤنث (الأمعط) است؛ «ارض معطاء»: سرزمين خشك وبى آب وعلف. # =المعطاء- ### || AUTO ج معاط ومعاطي [عطو]: بسيار بخشش كننده (اين كلمه براى مذكر ms1809 ~~ومؤنث يكسان بكار مى رود). # =المعطار- ### || AUTO [عطر]: شخص بسيار خوشبو (اين كلمه براى مذكر ومؤنث يكسان بكار ~~مى رود). # =المعطاش- ### || AUTO [عطش]: شخص بسيار تشنه (اين كلمه براى مذكر ومؤنث يكسان بكار ~~مى رود). # =المعطال- ### || AUTO [عطل] من النساء: زن بى زيور آلات كه با اين روش خو گرفته باشد. # =المعطب- ### || AUTO ج معاطب [عطب]: جاى هلاك شدن واز ميان رفتن. # =المعطس- # ج معاطس [عطس]: بينى. # =المعطس- ### || AUTO ج معاطس [عطس]: مرادف (المعطس) است. # =المعطش- ### || AUTO ج معاطش [عطش]: هنگام تشنگى. # =المعطشة- ### || AUTO ج معاطش [عطش]: زمينى كه در آن آب نباشد. # =المعطف- # ج معاطف [عطف]: گردن، پالتو، روپوش لباس، بارانى. # =المعطف- ### || AUTO ج معاطف [عطف]: شمشير. # =المعطل- ### || AUTO [عطل]: اسم مفعول است، سرگردان، بلا تكليف. # =المعطلة- ### || AUTO [عطل]: مؤنث (المعطل) است، پيروان مذهب تعطيل. # =المعطن- # ج معاطن [عطن]: خوابگاه شتران وآغل گوسفندان نزديك آب. # =المعطن- ### || AUTO ج معاطن [عطن]: مرادف (المعطن) است. # =المعطيات- ### || AUTO [عطو]: مسائل اساسى وريشه اى، مذاكرات مقدماتى پيرامون بحث ~~وپژوهش. # =المعطير- ### || AUTO [عطر]: شخص عطر آگين، كسيكه بر خود بسيار عطر زند (اين كلمه ~~براى مذكر ومؤنث يكسان بكار مى رود). # =المعظم- ### || AUTO [عظم]: «معظم الشي ء» ج معاظم: بيشترين چيزى. # =المعظمة- ### || AUTO [عظم]: بلاى سخت ومصيبت شديد. # =المعفن- ### || AUTO [عفن]: «لحم معفن»: گوشت گنديده وبد بو. # =المعفور- ### || AUTO [عفر]: خاك آلود. # =المعفون- ### || AUTO [عفن]: «لحم معفون»: مرادف (المعفن) است. # =المعقاد- ### || AUTO [عقد]: گردن بند، مهره كه بر گردن كودك آويزند. # =المعقار- ### || AUTO [عقر] من السروج: زينى كه پشت ستور را زخم كند. # =المعقبات- ### || AUTO [عقب]: فرشته هاى شب وروز، تسبيحات پى در پى گويندگان. # =المعقد- # ج معاقد [عقد]: جاى گره زدن، PageV01P840 ### || AUTO مفصل استخوان «معقد الآمال»: محط آمال وآرزوها. # =المعقر- # [عقر]: كسيكه ستور را بر اثر خسته شدن مى زند،- من السروج: زينى كه پشت ~~ستور را زخم كند. # =المعقر- ### || AUTO [عقر] من السروج: زينى كه پشت ستور از آن زخم شود. # =المعقرب- ### || AUTO [عقرب]: مرد خميده، كج ومعوج، كوچك اندام، ياريگر نيرومند. # =المعقربة- ### || AUTO [عقرب]: مؤنث (المعقرب) است؛ «ارض معقربة»: زمين پر از عقرب. # =المعقص- ### || AUTO ج معاقص [عقص]: تير كج. # =المعقل- ### || AUTO ج ms1810 معاقل [عقل]: پناهگاه، كوه بلند، خوابگاه شتران. # =المعقوم- ### || AUTO [عقم]: واحد (المعاقم) است. # =المعقود- ### || AUTO [عقد]: مفع؛ «كان الأمل معقودا عليه»: بر او اعتماد بود. # =المعقوف- ### || AUTO [عقف]: آنچه كه به بيمارى كجى پا دچار است ومعمولا در گوسفندان ~~پديد مىيد؛ «عود معقوف»: چوب كج؛ «شيخ معقوف»: پير مرد خميده. # =المعقول- # ج معقولات [عقل]: خردمندانه، خرد؛ «ماله حول ولا معقول» او توان وخردى ~~ندارد، درست؛ «ليس من المعقول أن»: درست نيست كه؛ «غير معقول»: نادرست؛ ~~«علم المعقولات»: علوم معقول يا معارفى كه با عقل ادراك شود. # =المعقوم- ### || AUTO [عقم] من الرجال: مردى كه بچه دار نمى شود. # =المعقيلة- ### || AUTO [عقل]: عصا يا چوب سر كجى كه با آن شاخه هاى درخت را بگيرند. ~~اين واژه در زبان متداول رايج است. # =معك- # - معكا الشي ء: چيزى را ماليد،- الرجل: او را خوار وزبون كرد،- فلانا فى ~~الخصومة: در مخالفت ودشمنى بر او چيره شد،- ه دينه وبدينه: در پرداخت بدهى ~~خود تأخير نمود. # =معك- # - معاكة: احمق ونادان شد. # =معك- ### || AUTO تمعيكا [معك] ه: آبرويش را برد. # =المعك- ### || AUTO دشمن سر سخت، كسيكه بدهى خود را بكندى بپردازد، احمق ونادان. # =المعكرون- ### || AUTO نوعى شيرينى كه از خمير سرخ كرده با روغن بدست مىيد وآنرا با ~~شيره مى خورند. # =المعكرونة- ### || AUTO (ط): ماكارونى. اين واژه ايتاليائى است. # =المعكف- ### || AUTO [عكف]: مفع، كج ومعوج. # =المعكوس- # [عكس]: مفع، معكوس يا مقلوب عدد در علم جبر است «معكوس اجزاء الوحدات ~~الشهيرة كالمتر واليرد»: ### || AUTO مقياسهاى يعنى از متر يا يارد است؛ «معكوس الشكل» در علم هندسه ~~عكس نقاط شكل هندسى است. # =المعكوف- # [عكف]: مفع؛ «شعر معكوف»: ### || AUTO موى شانه كرده. # =معل- ### || AUTO - معلا الرجل: در راه رفتن شتاب كرد،- الشي ء: چيزى را دزديد، ~~بچيزى دستبرد زد،- امره: كار خود را زودتر از ياران ويا همكارانش بپايان ~~رسانيد،- ه عن الشي ء: او را ناراحت نمود ووادار به شتاب كرد،- الخشبة: چوب ~~را دو نيم كرد ويا بريد. # =المعل- # من الناس: شخص چست وچالاك. # =المعل- ### || AUTO [عل]: عليل وناتوان. # =المعلى- ### || AUTO [علو]: مفع، هفتمين تير قمار. # =المعلات- ### || AUTO ج معال [علو]: بزرگى وبلند ms1811 مرتبه اى. # =المعلاق- # ج معاليق [علق]: زبان، آنچه كه بآن چيزى بياويزند، به كلمه (الزند) ~~مراجعه شود. ودر زبان متداول به معناى دل وجگر وقلوه گوسفند ومانند آن است ~~وفصيح آن (السحارة) است؛ «رجل معلاق»: ### || AUTO مرد ستيزه جو در دشمنى با ديگران. # =المعلف- # ج معالف [علف]: آخور. # =المعلف- ### || AUTO ج معالف [علف]: مرادف (المعلف) است. # =المعلق- ### || AUTO [علق]: مفع؛ «معلق به أو عليه»: منوط به آنست، گرو آنست؛ ~~«مسائل معلقة»: مسائلى كه هنوز حل نشده است، مسائلى كه هنوز در آن اظهار ~~نظر نشده است. # =المعلقة- ### || AUTO [علق]: مؤنث (المعلق) است، زنيكه شوهر خود را گم كرده باشد كه ~~نه شوهر دارد ونه مطلقه است. # =المعلل- ### || AUTO [عل] (ط): نوعى شيرينى براى كودكان است كه از شكر ساخته مى شود. # =المعلم- # ج معالم [علم]: علامت راه؛ «خفيت معالم الطريق»: علامت ونشان راه افتاده ~~وگم گشته است؛ «معلم الشي ء»: ### || AUTO جاى چيزى. # =المعلن- ### || AUTO [علن]: فا، آگهى كننده. # =المعلوفة- ### || AUTO [علف]: دام وستور كه به آن علف خورانيده باشند. # =المعلوق- ### || AUTO آنكه زالو به گلوى او چسبد. # =المعلول- ### || AUTO [عل]: مفع، ناتوان ورنجور، نتيجه؛ «العلة والمعلول»: سبب ~~ونتيجه. # =المعلوم- ### || AUTO [علم]: مفع، معروف؛ «من المعلوم أن»: بطوريكه معلوم است،- ج ~~معاليم ومعلومات: اجرت ويا حقوقي كه به كاهن داده مى شود. # =المعلومات- ### || AUTO [علم]: اطلاعات، معلومات، دانستنيها. # =المعلومية- ### || AUTO [علم]: منسوب به (المعلوم) است. # =المعم- # [عم]: مرادف (المعم) است. # =المعم- # [عم]: كسيكه داراى عمويان كريم وبخشنده باشد. # =المعم- ### || AUTO [عم]: نيك روش. # =المعمى- # [عمي]: مفع،،- من الكلام: ### || AUTO معما، سخن سر بسته. # =المعماري- ### || AUTO [عمر]: كارشناس فن بنائى؛ «مهندس معماري»: مهندس ساختمان،- ج ~~معمارية: بنا. # =المعمر- # [عمر]: منزلگاه پر از مردم وآب وگياه. # =المعمر- # [عمر]: فا؛ «نبات معمر»: درختى PageV01P841 ### || AUTO كه سالها عمر مى كند يا اينكه چندين بار ميوه مى دهد. # =معمع- # معمعة [معمع]: با شتاب كار كرد،- القوم: جنگ سختى كردند، در گرماى طاقت ~~فرسا براه افتادند،- الشي ء المحرق: ### || AUTO چيزى كه در شعله آتش مى سوخت صدا كرد،- ت السماء المطر على ~~الأرض: آسمان يكباره باريد ودر سطح زمين اثر گذاشت،- الرجل: كلمه مع ms1812 را در ~~سخن خود بسيار بكار برد. # =المعمعان- ### || AUTO [معمع]: گرما يا سرماى سخت،- من الأيام: روزهاى بسيار گرم. # =المعمعاني- ### || AUTO [معمع] من الأيام: روزهاى بسيار گرم. # =المعمعة- ### || AUTO [معمع]: مص،- ج معامع: صداى سوختن نيزار ومانند آن، صداى ~~قهرمانان در جنگ، شدت گرما؛ «المعامع» جنگها وفتنه ها. # =المعمل- ### || AUTO ج معامل [عمل]: كارگاه، كارخانه. # =المعمم- ### || AUTO [عم]: مرد بزرگوار ومهتر قوم. # =المعمودية- ### || AUTO ### || AUTO [عمد]: مراسم غسل تعميد كودك در مذهب مسيحيان. اين ~~كلمه سريانى است ويا اينكه از كلمه (العمد) بمعنى خيس كردن گرفته شده است. # =المعمور- ### || AUTO [عمر]: جاى پر از جمعيت وآباد، جهان؛ «فى كل أنحاء المعمور»: ~~در همه جاى جهان. # =المعمورة- ### || AUTO [عمر]: مؤنث (المعمور) است، جهان. # =المعمول- ### || AUTO [عمل]: مفع،- به: روال كار، كار معمولى، كلوچه. # =المعمولة- ### || AUTO [عمل]: مؤنث (المعمول) است، يك دانه كلوچه. # =المعمية- # [عمي]: مفرد (المعامي) است وبمعناى زمينهاى ناشناخته كره زمين است. # =معن- # - معنا الماء: آب روان شد،- المطر الأرض: باران پياپى باريد وزمين را ~~سيراب كرد،- الفرس: اسب در دويدن خود گامهاى بلند برداشت،-- معنا النعمة: # كفران نعمت كرد.،- بالحق: حق را منكر شد، به حق اقرار كرد. # =معن- # - معنا المكان أو النبت: آن مكان يا گياه سيراب شد. # =معن- ### || AUTO - معونا الماء: آب به آرامى روان شد،- المطر الأرض: باران زمين ~~را سيراب كرد،- الفرس: اسب هنگام حركت شتاب كرد. # =المعن- # مص، هر چه كه از آن استفاده شود، آب راكد بر روى زمين، كار آسان، خوارى، ~~بسيار، كم، دارنده مال، كم مال، بلند، كوتاه، چرم سرخ رنگ. # =المعن- # [عن]: كسى كه در كارى كه باو ربط نداشته باشد دخالت كند، سخنور. ### || AUTO سخنران. # =المعنى- # ج معان [عني]: مقصود از چيزى؛ «معنى الكلمة»: مدلول كلمه؛ «معنى الكلام»: ~~مضمون كلام. # =المعنى- ### || AUTO [عني]: آنكه باو تكليفى شاق بشود، گونه اى شعر ناموزون. # =المعناة- ### || AUTO [عني]: «معناة الكلام»: معناى كلام. # =المعنة- ### || AUTO [عن]: مؤنث (المعن) است. # =المعنسة- # ج معنسات ومعانس [عنس]: ### || AUTO دخترى كه خانواده اش او را از ازدواج منع كنند. # =المعنفة- ### || AUTO [عنف]: آنچه كه باعث عنف وآزار شود. # =المعنفص- ### || AUTO [عنفص]: آنكه مدعى چيزى باشد كه ندارد، مرد خود ms1813 پسند. اين واژه ~~در زبان متداول رايج است. # =المعنق- # ج معانيق [عنق]: شتاب كننده، آنچه كه سفت وبر آمده از زمين باشد. ### || AUTO ؛ «رجل معنق»: مرد گردن دراز. # =المعنقة- ### || AUTO [عنق]: گردن بند. # =المعنوي- ### || AUTO [عني]: منسوب به معنى، خلاف مادى. # =المعنويات- # [عني]: آنچه كه خلاف ماديات است، حالت نفس وباطن؛ «معنويات الجنود»: حالت ~~درونى سربازان. # =المعني- # [عني]: «معني الكلام»: معناى كلام. # =المعني- ### || AUTO [معن]: بسيار دارنده مال، كم در آمد وكم مال. # =المعنية- ### || AUTO [عني]: «معنية الكلام»: معنا ومفهوم كلام. # =المعهد- # ج معاهد [عهد]: جاى ويژه ومعروف چيزى، جاى بازگشت مردم. ### || AUTO كانون تعليماتى. # =المعهود- ### || AUTO [عهد]: مفع معروف، شناخته شده. # =المعو- ### || AUTO [معو]: رطب خشك شده. # =المعوان- ### || AUTO ج معاوين [عون]: كمك كننده خوب، كسيكه بمردم كمك بسيار كند. # =المعوج- # [معج]: «فرس معوج»: اسب تندرو ومنظم؛ «ريح معوج»: باد تند گذر. # =المعوج- # [عوج]: كج شده. # =المعوج- ### || AUTO [عوج]: مفع، آنچه كه بر روى آن عاج نصب شده باشد. # =المعود- ### || AUTO [عود]: اسم مفعول است از (عاد المريض): از بيمار عيادت كرد. # =المعوذ- ### || AUTO [عوذ]: مفع، جاى گردن بند، چراگاه شتران. # =المعوز- # [عوز]: مرادف (المعوز) است. # =المعوز- ### || AUTO [عوز]: بينوا ومستمند كه بى چيز شده باشد. # =المعوضة- ### || AUTO [عوض]: مرادف (العوض) است بمعناى بدل وجايگزين. # =المعول- # [عول]: آزمند وحريص. # =المعول- # ج معاول [عول]: تيشه، كلنگ. # =المعول- # [عول]: بى چيز ومستمند. # =المعول- ### || AUTO [عول]: مورد يارى واطمينان واعتماد. # =المعون- ### || AUTO [عون]: مرادف (المعونة) است. # =المعونة- ### || AUTO [عون]: يارى وكمك كردن. # =المعوه- ### || AUTO [عوه] من المواشي وغيرها: مرادف (المعيوه) است. # =المعوي- # [معو]: منسوب به المعى است PageV01P842 ### || AUTO ؛ «الحمى المعوية»: تب روده. # =المعي- # ج أمعاء [معو] (ع ا): روده شكم (اين كلمه در مذكر ومؤنث يكسان بكار برده ~~مى شود). # =المعي- ### || AUTO منسوب به (مع) است. # =المعية- # دوستى وهمنشينى ورفاقت؛ «بمعية أو فى معية فلان»: با او؛ «واو المعية»: ### || AUTO در اصطلاح نحويان: واو است كه بمعناى مع (با) مىيد مانند «سرت ~~والجبل»: با كوه ادامه راه دادم. # =المعيار- ### || AUTO ج معايير [عير]: محك ومقياس؛ «معيار الذهب»: عيار طلا. # =المعيان- ### || AUTO [عين]: كسيكه بسيار چشم زخم مى زند. # =المعيب- # [عيب]: چيز عيب دار. # =المعيب- ### || AUTO [عيب]: ms1814 سازنده ساك دستى وزنبيل. # =المعيد- ### || AUTO [عود]: فا، حاذق وماهر، تجربه ديده، كسيكه پياپى جنگ وحمله كند. # =المعيز- ### || AUTO [معز]: بز. # =المعيشة- ### || AUTO ج معايش [عيش]: زندگانى، رزق وروزى ووسايل زندگى. # =المعيص- ### || AUTO -[معص]: مرادف (المعص) است. # =المعيف- ### || AUTO [عيف]: مكروه، بد. # =المعيل- # [عول]: عيالمند، آزمند. # =المعيل- # [عيل]: كسيكه افراد تحت تكفل او بسيار شده باشند. # =المعيل- ### || AUTO [عيل]: «رجل معيل»: مرد صاحب عائله. # =المعيلة- ### || AUTO [عول]: مؤنث (المعيل) است. # =المعين- # [عين]: آب آشكار وروان بر روى زمين، چشم زخم خورده. # =المعين- # ج معنات ومعن [معن]: آب جارى. # =المعين- # [عين]: مفع، هر چيز محدودى، گاو نر، پارچه اى كه بر روى آن نقشهائى بشكل ~~چشم حيوانات وحشى باشد، ودر علم هندسه بر شكل لوزى اطلاق مى شود؛ «نية ~~معينة»: نيت آشكار. # =المعيه- ### || AUTO ### || AUTO [عوه] من المواشي وغيرها: مرادف (المعيوه) است. # =المعيوب- ### || AUTO [عيب]: مرادف (المعيب) است وبمعناى عيبدار مى باشد. # =المعيون- ### || AUTO [عين]: شكل نمايان آب چشمه كه روان باشد. # =المعيونة- # [عين]: «عين معيونة»: چشمه پر آب. # =المعيوه- ### || AUTO [عوه] من المواشي وغيرها: دام وحيوانات بيمار. # =المعيي- ### || AUTO [عي]: خسته، ناتوان. # =مغا- ### || AUTO - مغوا [مغو] السنور: گربه صدا در آورد. # =المغاء- ### || AUTO [مغو]: صداى گربه. # =المغابنة- ### || AUTO [غبن]: زيان در فروش. # =المغاث- ### || AUTO ### || AUTO [مغث] (ن): درختى است داراى برگهاى پهن وگلهاى سفيد. # =المغار- # [غور]: جاى چپاول،- ج مغاور ومغارات: غار. # =المغار- ### || AUTO ج مغاور ومغارات [غور]: مرادف (المغارة) است. # =المغار- # ج مغار [غر]: ماده شتر كم شير. # =المغارة- # [غور]: مرادف (المغارة) است. # =المغارة- ### || AUTO ج مغاور ومغارات [غور]: غار. # =المغازي- ### || AUTO [غزو]: صفات وكارهاى جنگ آوران؛ «كتاب المغازي»: كتاب صفات جنگ ~~آوران وحمله كنندگان. # =المغاص- # [غوص]: مص،- ج مغاوص: ### || AUTO جاى فرو رفتن در آب، بالاى ساق پا. # =المغالة- ### || AUTO [غول]: جاى نابودى ويا هلاكت، مهلكه. # =المغامر- ### || AUTO [غمر]: كسيكه خود را بكارهاى سخت وهولناك وارد كند، كسيكه دست ~~بكارهاى سخت وخطرناك زند. # =المغامرة- ### || AUTO [غمر]: مص،- ج مغامرات: كار پر خطر، پديده اى حيرت آور وگيج ~~كننده؛ «رواية ملأى بالمغامرات»: نمايشى پر از كارهاى خطرناك. # =المغاور- ### || AUTO [غور] من الرجال: آنكه بسيار حمله وچپاول كند. # =المغبة- ### || AUTO [غب]: پايان هر چيزى. # =المغبن- ### || AUTO ج مغابن ms1815 [غبن]: هر قسمت تا خورده از بدن مانند كشاله ران وپشت ~~گوش، زير بغل. # =المغبوط- ### || AUTO [غبط]: اسم مفعول است از (غبطه). # =المغبون- ### || AUTO [غبن]: كسيكه در بهاى خريد ويا فروش گول خورده باشد، مغبون، ~~سست رأى وبى اراده. # =المغتسل- ### || AUTO [غسل]: آبى كه در آن غسل كنند،- مغتسلات: جاى شستشو، دستشوئى. # =المغتل- # [غل]: تشنه؛ «انا مغتل اليه»: ### || AUTO مشتاق او هستم. # =المغتمر- # [غمر]: مست؛ «طعام مغتمر»: # غذائى كه از گندم با پوست تهيه مى شود. # =مغث- # - مغثا الدواء في الماء: دارو را در آب حل كرد،- الرجل: او را ضربه اى ~~آهسته وسست زد، او را بر زمين انداخت،- ه فى الماء: او را در آب فرو برد. # =مغث- ### || AUTO الرجل: تب كرد. # =المغث- ### || AUTO مص، ماليدن وسابيدن با انگشتان،- ج مغاث: آشوب وزد وخورد. # =المغد- ### || AUTO [غد]: كسيكه غده چركى يا چربى در آورده باشد. # =المغدى- ### || AUTO [غدو]: جائيكه در پگاه از آن رهسپار مى شوند. # =المغداة- ### || AUTO [غدو]: مرادف (المغدى) است. # =مغر- # - مغرا في البلاد: با شتاب رهسپار شد،- به بعيره: شترش او را با شتاب برد. # =مغر- ### || AUTO تمغيرا [مغر] الثوب: جامه را به رنگ سرخ تيره در آورد. # =المغر- ### || AUTO رنگ سرخ تند وتيره. # =المغراة- ### || AUTO [غرو]: دستگاهى كه با آن سريشم وچسب تهيه مى كنند. # =المغراية- ### || AUTO [غرو]: مرادف (المغراة) است كه در اصطلاح درود گران متداول است. # =المغرب- # ج مغارب [غرب]: جاى فرو رفتن آفتاب، كشور مراكش كه در شمال PageV01P843 ~~افريقاست؛ «مشارق الأرض ومغاربها»: ### || AUTO جهان. گيتى. # =المغربان- ### || AUTO [غرب]: «مغربان الشمس»: آنجا كه خورشيد غروب مى كند. # =المغربل- ### || AUTO [غربل]: مفع، فرومايه وخسيس، كشته اى كه جسدش باد كرده باشد، ~~ملك ودارائى از دست رفته. # =المغربي- ### || AUTO ج مغاربة [غرب]: منسوب به كشور مراكش. # =المغربية- ### || AUTO (ط): غذائيكه با رشته وروغن وگوشت ونخود وپياز تهيه مى شود. # =المغرة- # مرادف (المغر) است. # =المغرة- # گل سرخ كه با آن رنگ آميزى كنند. # =المغرة- ### || AUTO مرادف (المغرة) است. # =المغرز- ### || AUTO ج مغارز [غرز]: جاى فرو كردن چيزى. # =المغرس- ### || AUTO ج مغارس [غرس]: جاى نهال كاشتن. # =المغرض- ### || AUTO ج مغرضون [غرض]: كسيكه غرض ويا هدفى سياسى ومانند آن ms1816 دارد. # =المغرفة- ### || AUTO ج مغارف [غرف]: ملاقه، چمچه. # =المغرم- # [غرم]: بالشي ء: علاقمند به چيزى. # =المغرم- ### || AUTO ج مغارم [غرم]: غرامت، تاوان. # =المغرور- ### || AUTO [غر]: مفع، آنكه بيهوده طمع كند، فريب خورده. # =المغري- ### || AUTO [غرو]: فا، اغرا كننده، جلب وجذب كننده. # =المغزى- ### || AUTO ج مغاز [غزو]: حمله وجنگ، جاى حمله وهجوم؛ «مغزى الكلام»: ~~نتيجه سخن، حاصل گفتار. # =المغزار- ### || AUTO [غزر] من الإبل: ماده شترى كه بسيار شيرده است. # =المغزل- # ج مغازل [غزل]: مرادف (المغزل) است. # =المغزل- # ج مغازل [غزل]: مرادف (المغزل) است. # =المغزل- ### || AUTO ج مغازل [غزل]: دوك ريسبافى. # =المغسل- # ج مغاسل [غسل]: جاى شستن. # =المغسل- # ج مغاسل [غسل]: مرادف، (المغسل) است. # =المغسل- ### || AUTO ج مغاسل [غسل]: آنچه كه بوسيله آن بشويند. # =المغسلة- # ظرفى كه در آن لباس بشويند مانند طشت وتغار. # =المغسلة- ### || AUTO ج مغاسل [غسل]: ماشين لباسشوئى؛ «المغسلة الكهربائية»: ماشين ~~لباسشوئى برقى. # =المغشم- ### || AUTO [غشم]: ستمگر، شجاع وقهرمان سر برافراشته بر آنچه كه مى خواهد. # =المغشوش- ### || AUTO [غش]: مفع، ناخالص؛ «لبن مغشوش»: شيرى كه با آب مخلوط شده باشد. # =المغشي- ### || AUTO [غشي]: عليه: بيهوش كه حس وحركت از او بدر رفته باشد. # =مغص- # - مغصا: بدرد روده گرفتار شد. # =مغص- ### || AUTO مغصا: بدرد روده گرفتار شد. # =المغص- ### || AUTO مصدر است، دردى كه در روده پديد آيد. # =المغضة- ### || AUTO ج مغاض [غض]: خوارى وزبوني. # =المغضر- ### || AUTO ج مغضرون [غضر]: متنعم وفراخ روزى. # =المغضوب- ### || AUTO [غضب] عليه: آنكه مورد خشم وانتقام قرار گرفته باشد. # =المغضور- # ج مغضورون ومغاضير [غضر]: ### || AUTO مرادف (المغضر) است. # =مغط- # - مغطا الشي ء: چيزى را كشيد تا دراز شود. # =مغط- ### || AUTO تمغيطا [مغط] الشي ء: مرادف (مغط) است. # =المغطس- # [غطس]: جاى فرو رفتن در آب. # =المغطس- ### || AUTO ج مغاطس [غطس]: وان حمام، لگن كه در آن شست وشو كند. # =المغفر- ### || AUTO ج مغافر [غفر]: كلاه خود. # =المغفرة- ### || AUTO ج مغافر [غفر]: مرادف (المغفر) است. # =المغفل- # [غفل]: مفع، بى نام ونشان: «شركه مغفلة»: شركتى كه داراى سهام بى نام است. # =المغفل- ### || AUTO [غفل]: مفع، غافل ونادان. # =مغل- # - مغلا ت الدابة: ستور دانه هاى خاك آلود را خورد وبدرد دل دچار شد،- ~~مغلا ومغالة بالرجل: # از او بدگوئى كرد. # =مغل- ### || AUTO - مغلا ت الدابة: ستور ms1817 دانه هاى خاك آلود خورد وبدرد دل دچار ~~شد،- ت عينه: چشم او بهم خورد وفاسد شد،- ت الحامل بولدها: مادر آبستن ~~بفرزند خود شير داد. # =المغل- # ج مغول: نژادى از مردم، مغل. # =المغل- # ج أمغال: شير پستان زنيكه آبستن باشد. # =المغل- ### || AUTO ج أمغال: قيح چشم، شير پستان زن آبستن. # =المغلى- ### || AUTO ج مغال [غلي]: تيرى كه با آن به نقاط دور دست تير اندازى كنند. # =المغلاة- ### || AUTO ج مغال [غلي]: ديگ بخار، ديگ بخار برقى، مرادف (المغلى) است. # =المغلات- ### || AUTO [غل]: سود واستفاده از زمينهاى كشاورزى. # =المغلاط- ### || AUTO [غلط]: پر از غلط. # =المغلاق- # ج مغاليق [غلق]: كلون درب، قفل درب،- من الأسلحة النارية الحديثة: ### || AUTO گلنگدن تفنگ. # =المغلال- ### || AUTO [غل]: آنكه درآمد بسيار داشته باشد. # =المغلب- ### || AUTO [غلب]: مفع، آنكه در پيروزى بر حريف حكم بنفع او صادر شده ~~باشد، آنكه پياپى شكست خورده باشد. # =المغلبة- ### || AUTO [غلب]: مصدر است، پيروزى، جاى پيروزى. # =المغلة- # اسم است از (مغلت الدابة)،- ج مغال: اسم مره از (مغل) است، فساد وتباهى، ~~ميش يا بزى كه در سال دو بار مى زايد. # =المغلة- ### || AUTO «دابة مغلة»: ستورى كه خاك ودانه خورده وبه درد دل دچار شده است. # =المغلطة- ### || AUTO ج مغالط [غلط]: آنچه كه در آن اغلاط بسيار باشد، غلط انداز. # =المغلغلة- # [غلغل]: «رسالة مغلغلة»: PageV01P844 ### || AUTO نامه اى كه از شهرى به شهر ديگر فرستاده شده باشد. # =المغلف- ### || AUTO [غلف]: مفع، جلد كتاب؛ «كتاب مغلف»: كتاب جلد شده. # =المغلق- # [غلق]: مفع،؛ «كلام مغلق»: سخن سر بسته ونامفهوم. # =المغلق- ### || AUTO ج مغالق [غلق]: كلون درب، آنچه كه با آن درب را بندند، تير ~~برنده در قمار. # =المغلوب- # [غلب]: مفع؛ «مغلوب على امره»: ### || AUTO عاجز وناتوان، كسيكه خوار شده باشد. # =المغلوق- ### || AUTO ج مغاليق [غلق]: ابزارى كه با آن درب را ببندند، قفل درب. # =المغلول- ### || AUTO [غل]: تشنه. # =المغمى- # [غمي]: عليه: غش كرده وبيهوش. # =المغمي- ### || AUTO [غمي]: عليه: بيمارى كه حس وتوانائى از او سلب شده باشد. # =المغمة- ### || AUTO [غم]: «أرض مغمة»: زمين پر از درخت وگياه. # =المغمد- ### || AUTO [غمد]: «مغمد السيف»: غلاف شمشير. # =المغمدة- # [غمد]: «مغمدة الأجنحة» (ح): ### || AUTO نام نوعى از حشرات ms1818 است كه دو بال بالاى آن هر گاه سخت وغير ~~قابل استفاده براى پرواز شود يك پوشش ايمنى براى آن در مىيد برخى از اين ~~حشرات زيان آورند. # =المغمر- ### || AUTO [غمر]: مرادف (المغامر) است. # =المغمز- ### || AUTO ج مغامز [غمز]: جاى بدگوئى وعيب؛ «ما فيه مغمز»: عيب ويا نقصى ~~در او نيست، آنچه كه چشم طمع بسوى آن باشد. # =المغمض- ### || AUTO ج مغامض [غمض]: زمين هموار. # =المغمضات- ### || AUTO [غمض]: گناهانى كه شخص دانسته مرتكب آن شود؛ «مغمضات الليل»: ~~تاريكيهاى شب. # =مغمغ- ### || AUTO مغمغة [مغمغ]: سخن مبهم ونامفهوم گفت. # =المغمم- ### || AUTO [غم]: «غيم مغمم»: ابر پر باران. # =المغمور- ### || AUTO [غمر]: مفع، گمنام وناشناخته، مرد شكست خورده. # =المغموز- ### || AUTO [غمز]: مفع، آنكه مورد تهمت قرار گرفته باشد. # =المغموص- # [غمص]: «رجل مغموص عليه»: ### || AUTO آنكه در اصل وتبار ويا دين مورد طعن قرار گرفته باشد. # =المغنى- ### || AUTO ج مغان (غني): جاى ومحل سكونت؛ «ماله عنه مغنى»: از آن چاره اى ندارد. # =المغناة- ### || AUTO [غني]: نمايشنامه اى كه با آواز وموسيقى همراه باشد، اپرا. # =المغناج- ### || AUTO [غنج]: «امرأة مغناج»: زن با ناز وكرشمه؛ «رجل مغناج»: مرد ~~نازنين. # =المغناطيس- ### || AUTO مغناطيس، نيروى كشش، آهن ربا. اين واژه يوناني است. # =المغناطيسي- ### || AUTO [منسوب به (المغناطيس) است؛ «حقل مغناطيسي»: باغ جالب وديدنى. # =مغنط- ### || AUTO مغنطة [مغنط] الحديد: آهن را نيروى جاذبه داد. # =المغنطيس- ### || AUTO (ف): آهن ربا. اين واژه يونانى است. # =المغنطيسي- ### || AUTO منسوب به (المغنطيس). # =المغنم- ### || AUTO ج مغانم [غنم]: غنيمت جنگى. # =المغنوليا- # (ن): درخت گل ماگنوليا. # اصل آن در خاور دور وامريكاى شمالى است كه در پاركها وگلزارها براى تزيين ~~كشت مى شود. # =المغني- ### || AUTO ج مغنون [غني]: آواز خوان، كسيكه حرفه او خواندن آواز باشد. # =المغنية- ### || AUTO [غني]: مؤنث (المغنى) است. # =المغنيسيا- ### || AUTO فلز منيزيوم.- اين كلمه يونانى است. # =المغو- ### || AUTO [مغو]: صداى گربه. # =المغواة- # ج مغاو [غوي]: محل ويا جاى گمراه شدن. # =المغواة- ### || AUTO ج مغويات [غوي]: مرادف (المغواة) است. # =المغوار- ### || AUTO [غور] من الرجال: مرد بسيار حمله ويورش كننده؛ «فرس مغوار»: ~~اسب تندرو. # =المغول- ### || AUTO [غول]: آنچه كه باعث هلاك ونابودى چيزى شود، سر نيزه دراز، ~~تازيانه اى كه در ميان ms1819 شمشيرى نازك تعبيه شده باشد. # =المغيار- ### || AUTO ج مغايير [غير]: اسم فاعل است از (غار الرجل على امرأته وهي ~~عليه) مردى كه نسبت به زن خود بر مرد ديگر ويا زنيكه نسبت بشوهر خود بر زن ~~ديگر رشك وحسد ورزد. # =المغيال- ### || AUTO [غيل]: درخت انبوه از شاخه ها وسايه گستر. # =المغيب- ### || AUTO [غيب] من النساء: زنيكه شوهرش از او دور باشد. # =المغيبة- ### || AUTO [غيب] من النساء: مرادف (المغيب) است. # =المغيث- ### || AUTO [مغث]: گياهى كه بر اثر بارندگى روى زمين خم شده باشد، مرد ~~ماجراجو وشرور. # =المغيثة- ### || AUTO [غيث]: «أرض مغيثة»: زمينيكه در آن باران آمده باشد. # =المغير- ### || AUTO [مغر]: «لبن مغير»: شير آميخته بخون كه رنگ آن سرخ شده باشد. # =المغيض- ### || AUTO ج مغايض [غيض]: جاى گرد آمدن آب وفرو رفتن آن بداخل زمين. # =المغيط- ### || AUTO [مغط]: ماده صمغى ولاستيكى كه با ريسمانهاى پنبه اى يا ابريشمى ~~پارچه كشدار مى بافند- «اين كلمه در زبان متداول رايج است وفصيح آن ~~(المطاط) است». # =المغيظ- ### || AUTO [غيظ]: آنكه او را به خشم در آورده باشند. # =المغيل- ### || AUTO [غيل] من النساء: زنيكه كودك خود را در حاليكه آبستن است شير دهد. # =المغيوثة- ### || AUTO [غيث]: «أرض مغيوثة»: زمينى كه در آن باران باريده است. # =المغيوم- # [غيم]: «بعير مغيوم»: شتر تشنه وگرمازده. PageV01P845 ### || AUTO =المفائل- ### || AUTO [فأل]: آنكه با فال گرفتن سر گرم مى شود. # =المفاجأة- # [فجأ]: مص، «حرف المفاجأة»: # در زبان عربى به (اذا) اطلاق مى شود مانند «خرجت فإذا الأسد بالباب»: از ~~درب بيرون شدم وناگهان شيرى را پشت درب ديدم؛ به اين كلمه نيز (الفجائية) ~~گفته مى شود. ### || AUTO اسم بعد از اين كلمه مرفوع است ومبتدا، وخبر آن محذوف است بنا ~~بر تقدير (موجود). # =المفاد- ### || AUTO [فيد]: مضمون وفحوى؛ «اشاعة مفادها ان»: شايعه اى كه مصمون آن ~~چنين است. # =المفاداة- ### || AUTO [فدي]: تبادل اسير ميان دو طرف جنگ. # =المفارط- ### || AUTO [فرط]: «مفارط البلاد»: اطراف وگرداگرد كشور. # =المفازة- ### || AUTO ج مفازات ومفاوز [فوز]: بيابان خشك وبى آب، آنچه كه باعث ~~رستگارى شود، جاى هلاك ونابودى، جاى رستگارى. # =المفازع- ### || AUTO [فزع]: ترسو، يارى خواه. # =المفاصل- # [فصل]: ms1820 سنگهاى چيده شده، دره شنى ميان دو كوه كه داراى آب روان وگوارا ~~باشد؛ «داء المفاصل»: درد مفاصل. # المفاصلة ### || AUTO [فصل]: مص، ودر زبان متداول بمعناى تفاوت قيمت است. # =المفاض- ### || AUTO [فيض]: «حديث مفاض»: حديث نشر شده. # =المفاضة- ### || AUTO [فيض]: «درع مفاضة»: زره گشاد وبزرگ. # =المفاقر- ### || AUTO [فقر]: جهات فقر. واين كلمه مفرد ندارد وگفته شده كه جمع (فقر) ~~بر خلاف قياس است مانند حسن ومحاسن ونيز گفته مى شود كه جمع (مفقرة) است ~~بمعناى فقر وبينوائى. # =المفاقسة- ### || AUTO [فقس]: اسم است از (تفاقس الولدان) واين كلمه در زبان متداول ~~رايج است. # =المفاوضة- # [فوض]: مص؛ «شركة مفاوضة وشركة مفاوضة»: شركتى كه در آن شركاء از نظر ~~سرمايه وحقوق واختيارات با هم يكسانند بر خلاف (شركة العنان)؛ «مفاوضة ~~العلماء»: گرد هم آئى ومذاكره با دانشمندان وتبادل علم ودانش با يكديگر. # =المفآد- # ج مفائيد [فأد]: مرادف (المفأد) است. # =المفأد- ### || AUTO ج مفائد [فأد]: چوب يا آهنى كه با آن آتش را بهم زنند، سيخ كباب. # =المفأدة- ### || AUTO [فأد]: مرادف (المفأد) است. # =المفأرة- ### || AUTO [فأر]: «أرض مفأرة»: سرزمينى كه موش بسيار دارد. # =المفؤود- ### || AUTO [فأد]: آنكه ناراحتى قلبى دارد، كسيكه دل ندارد، جبان وترسو. # =المفتاح- ### || AUTO ج مفاتيح [فتح]: كليد. # =المفتأد- ### || AUTO -[فأد]: اجاق، آتش دان. # =المفتح- ### || AUTO ج مفاتح [فتح]: كليد، قنات آب، انبار، خزانه، گنج. # =المفترق- ### || AUTO [فرق] من الطرق: سر دو راهى. # =المفتش- ### || AUTO ج مفتشون [فتش]: بازرس دولتى. # =المفتعل- # [فعل]: مفع، چيزى كه قبلا مانند آن ساخته نشده باشد؛ «شعر مفتعل»: ### || AUTO شعر نو وتازه. # =المفتق- ### || AUTO [فتق]: «مفتق القميص»: چاك پيراهن. # =المفتل- ### || AUTO [فتل]: دوك نخ ريسى. # =المفتوق- ### || AUTO [فتق]: مفع، آنكه به بيمارى فتق دچار است. # =المفتول- # [فتل]: مفع؛ «مفتول الخلق»: ### || AUTO آنكه اندامى محكم داشته باشد؛ «مفتول الساعد»: كسيكه داراى ~~بازوى نيرومند است. # =المفتون- ### || AUTO [فتن]: مفع، ديوانه. # =المفتي- ### || AUTO [فتي]: فا، مفتى، فتوا دهنده. # =المفج- ### || AUTO [فج]: آنكه ميان دو پاى خود را باز كند وفاصله دهد. # =المفجرة- ### || AUTO [فجر]: محل بيرون آمدن آب. # =المفجوع- ### || AUTO [فجع]: آنكه بسيار گرسنه شده باشد (اين كلمه در زبان متداول ~~رايج است). # =المفحص- ### || AUTO ms1821 ج مفاحص [فحص]: جاى تخم گذارى مرغ قطا (سنگخواره). # =المفحم- # [فحم]: مفع، درمانده در سخن گفتن، كسى كه نتواند شعر بگويد. # =المفحم- # [فحم]: فا؛ «جواب مفحم»: پاسخ ساكت كننده. # =المفحم- ### || AUTO [فحم]: اگزوز ماشين. # =المفحمة- ### || AUTO [فحم]: ذغالدان، جاى تهيه ذغال. # =المفخرة- # ج مفاخر [فخر]: مرادف (المفخرة) است. # =المفخرة- ### || AUTO ج مفاخر [فخر]: مايه افتخار، آنچه كه بدان فخر وناز كنند. # =المفدغ- ### || AUTO ج مفادغ [فدغ]: دستگاه پياز خورد كنى ومانند آن. # =المفدي- ### || AUTO [فدي]: آنكه خود را در برابر مال يا چيزى از اسارت نجات دهد. # =المفر- # [فر]: گريزگاه. # =المفر- ### || AUTO [فر] من الخيل: اسب تيزتك، اسبى كه قادر باشد با سوار خود فرار كند. # =المفراح- ### || AUTO [فرح]: شخص بسيار شاد. (اين كلمه در مذكر ومؤنث يكسان بكار مى رود). # =المفراص- ### || AUTO ج مفاريص [فرص]: مرادف (المفرص) است. # =المفراض- ### || AUTO [فرض]: پاره آهنى كه با آن چيزى را بريده يا قطع كنند. # =المفرج- # [فرج]: كشته اى كه در بيابان ديده شود ومعلوم نباشد چه كسى او را كشته ~~است، كسيكه نه مالى ويا نه فرزند ويا نه خانواده دارد. # =المفرج- # [فرج]: «دجاجة مفرج»: مرغى كه چند جوجه دارد. # =المفرج- ### || AUTO [فرج]: شانه، كسيكه مچ دست با زير بغل او فاصله زياد دارد. # =المفرخ- # ج مفارخ [فرخ]: جاى PageV01P846 ### || AUTO جوجه كشى. # =المفرخ- ### || AUTO [فرخ]: «طائرة مفرخ»: پرنده اى كه جوجه دارد. # =المفرد- # [فرد]: مفع، يكى، يك فرد؛ «بمفرده»: به تنهائى، جداگانه؛ «الأرقام ~~المفردة»: رقمهاى فرد (طاق) مانند يك، سه، پنج. # =المفرد- ### || AUTO [فرد] من الذهب: مهره اى كه ميان دانه هاى طلا يا برليان در ~~گردن بند قرار مى گيرد. # =المفردات- ### || AUTO [فرد]: الفاظ وعبارات،- الخاصة: اصطلاحات. # =المفرزة- ### || AUTO ج مفارز [فرز] (ا ع): رسته وگروهان سرباز. # =المفرش- ### || AUTO [فرش]: رختخواب. # =المفرشة- ### || AUTO ج مفارش [فرش]: گليم يا فرش كوچك كه بر روى آن مى نشينند. # =المفرص- ### || AUTO ج مفارص [فرص]: ابزار برش آهن يا نقره. # =المفرض- ### || AUTO [فرض]: آهنى كه با آن چيزى را مى برند. # =المفرطح- ### || AUTO [فرطح]: «رأس مفرطح»: سر پهن. # =المفرع- ### || AUTO [فرع]: هر چيز بلند ودراز. # =المفرغ- # [فرغ]: «درهم مفرغ»: درهم يا سكه اى كه ms1822 در قالب ريخته شده ولى ضرب نشده باشد. # =المفرغ- ### || AUTO [فرغ]: «درهم مفرغ»: مرادف (المفرغ) است. # =المفرغة- ### || AUTO [فرغ]: «حلقة مفرغة»: به واژه (حلقة) رجوع شود. # =المفرفح- # [فرفح]: خوشحال وسر مست. ### || AUTO اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =المفرعن- # [فرعن]: خوشحال وبيخيال. ### || AUTO اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =المفرق- # ج مفارق [فرق] من الطريق: دو راهى،- من الشعر: فاصله شعرى ميان بيتهاى شعر. # =المفرق- # ج مفارق [فرق]: مرادف (المفرق) است. # =المفرق- # [فرق]: مفع؛ «البيع بالمفرق»: ### || AUTO خورده فروشى، فروش كم. # =المفرقعات- ### || AUTO [فرقع]: مواد انفجارى. # =المفركة- ### || AUTO [فرك] (ط): غذائيكه بشكلهاى گوناگون تهيه مى شود مانند خوراك ~~تخم مرغ. # =المفروض- ### || AUTO [فرض]: اسم مفعول است، فريضه ويا واجبات الهى، مقطوع، محدود. # =المفروكة- ### || AUTO [فرك] (ط): نوعى شيرينى كه از نان سفيد وروغن وشكر مى سازند ~~وبر روى آن پسته وبادام بو داده مى ريزند؛ «القملة المفروكة»: اين اصطلاح ~~در زبان متداول ضرب المثلى است درباره سستى وسرعت انعطاف وانقياد. # =المفزع- ### || AUTO [فزع]: پناهگاه. # =المفزعة- ### || AUTO [فزع]: مرادف (المفزع) است. # =المفزور- ### || AUTO [فزر]: مفع، كسيكه شكاف بر پشت يا سينه دارد، شخص خميده پشت. # =المفسدة- ### || AUTO ج مفاسد [فسد]: ريشه فساد يا علت فساد. # =المفصال- ### || AUTO [فصل]: مرد قاطع ويا جدا كننده. # =المفصح- ### || AUTO [فصح]: واضح وروشن؛ «يوم مفصح»: روز روشن وبدون ابر. # =المفصد- ### || AUTO [فصد]: نيشتر. # =المفصل- # ج مفاصل [فصل]: مفصل ميان دو استخوان بدن. # =المفصل- # [فصل]: زبان. # =المفصل- ### || AUTO [فصل]: مفع، شامل تمام قسمتها از مجموعه اى؛ «مفصلا» و«بيان ~~مفصل»: تفصيل كلام. # =المفصلة- # [فصل] في اصطلاح النجارين: ### || AUTO لولاى درب. # =المفض- ### || AUTO [فض]: مرادف (المفضاض) است. # =المفضاض- ### || AUTO [فض]: كلوخ كوب. # =المفضال- ### || AUTO [فضل]: آنكه با فضيلت بسيار باشد؛ «هو مفضال على قومه»: مرد با ~~فضل ونيكخواه بر قوم خود. # =المفضالة- ### || AUTO [فضل]: مؤنث (المفضال) است. # =المفضة- ### || AUTO [فض]: مرادف (المفضاض) است. # =المفضل- ### || AUTO ج مفاضل [فضل]: آنكه بسيار با فضل است، مرادف (المفضلة) است. # =المفضل- # [فضل]: آنكه داراى فضل بسيار است، كسيكه بر ديگرى فضيلت دارد. # =المفضلة- ### || AUTO ج مفاضل [فضل]: لباس كار ويا لباس خواب. # =المفضحة- ### || AUTO ج مفاضح [فضح]: آنچه كه باعث بدنامى وافتضاح شود. ms1823 # =المفطح- ### || AUTO [فطح]: «رأس مفطح»: سر پهن. # =المفطر- ### || AUTO ج مفاطير [فطر]: فا، افطار كننده. # =المفعاة- ### || AUTO [فعي]: «أرض مفعاة»: زمين پر از مار وافعى. # =المفعم- ### || AUTO [فعم]: «سيل مفعم»: سيل پر دامنه. # =المفعول- # ج مفاعيل [فعل]: مفع، اثر؛ «ساري المفعول»: مؤثر، معمولى؛ «مفعول رجعي»: ### || AUTO شامل ما قبل خود است. # =المفغرة- ### || AUTO [فغر]: شكاف يا سوراخ در كوه (غير از غار)، سرزمين پهناور. # =المفقاس- ### || AUTO [فقس]: چوب داخل دام كه بر روى پرنده بر مى گردد وآنرا بدام ~~مىندازد. # =المفقور- ### || AUTO [فقر]: آنكه مهره هاى ستون فقرات وى درد كند. # =المفلحة- ### || AUTO [فلح]: آنچه كه باعث تشويق وپيشرفت كشاورز شود. # =المفلجة- ### || AUTO [فلج] من الأسنان: دندانهائيكه فاصله ميان آنها زياد است. # =المفلس- # ج مفلسون ومفاليس [فلس]: آنكه ثروت او از دست رفته باشد. # =المفلس- ### || AUTO [فلس]: مفع، آنكه يا آنچه كه بر روى آن نشانه هائى مانند پولك ~~ماهى باشد. # =المفلفل- # [فلفل]: «شراب مفلفل»: مى تند وتيز بسان فلفل، غذائيكه با فلفل آماده شده PageV01P847 ### || AUTO باشد؛ «شعر مفلفل»: موى فرفرى (مجعد). # =المفلق- # [فلق]: «شاعر مفلق»: شاعرى كه شعر نيكو گويد وابداع نمايد. # =المفلق- ### || AUTO [فلق]: ميوه خشك كه از هسته جدا شده باشد. # =المفلوج- ### || AUTO ج مفاليج [فلج]: آنكه به بيمارى فلج دچار باشد. # =المفلوش- ### || AUTO [فلش]: آنكه نتواند امور زندگى خود را منظم كند- اين كلمه در ~~زبان متداول رايج است. # =المفن- ### || AUTO [فن]: آنكه كارهاى شگفت آور انجام دهد. # =المفنة- ### || AUTO [فن]: مؤنث (المفن) است. # =المفهوم- ### || AUTO ج مفاهيم [فهم]: مفع، معنى ومدلول. # =المفوى- ### || AUTO [فوه]: رنگ شده با روناس. # =المفواة- ### || AUTO [فوو]: «أرض مفواة»: زمين پر از روناس. # =المفوض- ### || AUTO [فوض]: كسى كه از طرف دولت اداره امور بعضى از سرزمينهاى تحت ~~تصرف آن را عهده دار باشد، كسيكه بخشى از كارهاى دولتى به او سپرده شده ~~باشد مانند (مفوض الشرطة): افسر پليس، آنكه نماينده تام الاختيار دولت در ~~كنفرانسهاى بين المللى باشد. # =المفوضية- ### || AUTO [فوض]: سمت (المفوض) است، اداره اى كه زير نظر ومديريت ~~(المفوض) است، وزير مختار. # =المفوه- ### || AUTO [فوه]: آنچه كه با روناس رنگ شده باشد، مرد سخنور؛ «خطيب ms1824 مفوه» ~~سخنران بليغ؛ «شراب مفوه»: مى خوشبو. # =مق- ### || AUTO - مقا [مق] الشي ء: گشود، باز كرد، شكافت،- الله عينه: خدا چشم ~~او را بركند،- العنب: انگور نرم شد (اين كلمه در زبان متداول رايج است)،- ~~الولد من الإبريق: آن پسر از لوله آفتابه آب خورد (اين كلمه نيز در زبان ~~متداول رايج است). # =المقاء- ### || AUTO [مق]: «فخذ مقاء»: رانى كه بى گوشت باشد. # =المقابل- # [قبل]: مفع؛ «الرجل المقابل»: شخص گرامى واصيل از پدر ومادر. # =المقابل- ### || AUTO [قبل]: فا، روبرو، در برابر، عوض از چيزى. # =المقابلة- ### || AUTO [قبل]: مص؛ «مقابلة ذلك او فى مقابلة»: بدل از چيزى، بجاى چيزى. # =المقاتل- ### || AUTO [قتل]: جنگجو. # =المقاتلة- ### || AUTO [قتل]: جنگجويان (تاء در آخر كلمه تأنيث است بتأويل گروه ~~وجمعيت). # =المقاحم- ### || AUTO [قحم]: اماكن هلاك ونابودى. # =المقاذر- ### || AUTO [قذر]: پليديها وچركيها. # =المقاذف- ### || AUTO [قذف]: مرادف (المهالك) است. # =المقارب- # [قرب]: فا، ميانه (بين خوب وبد)، كسيكه امور زندگى او در حدى متوسط ~~باشد،- المنحني (ه) ودر علم هندسه بر خط منحنى اطلاق مى شود مانند منحنى ~~(ن) در شكل زير: # المقاري- ### || AUTO [قري]: ديگها، قابلمه ها. # =المقاصة- ### || AUTO [قص] في القانون: روشى كه بمقتضاى قانون تعادل انجام مى پذيرد؛ ~~«مقاصة بين دينين»: تسويه ميان دو حساب بدهى. # =المقاصر- ### || AUTO [قصر]: ريشه هاى درخت. # =المقاط- ### || AUTO ج مقط [مقط]: ريسمان محكم بافته وكوچك. # =المقاطعة- ### || AUTO [قطع]: مص، تحريم اقتصادى،- ودر نزد رؤساى ايلها بمعناى سهم هر ~~يك از زمين است. # =المقاظ- ### || AUTO [قيظ]: ييلاق. # =المقاق- ### || AUTO [مق]: «عنب مقاق»: حبه انگور بسيار رسيده (اين كلمه در زبان ~~متداول رايج است). # =المقالة- ### || AUTO [قول]: مقاله، نشريه. # =المقاليد- ### || AUTO [قلد]: جمع (مقلاد ومقلد) است؛ «مقاليد الحكم»: زمام امور مملكت. # =المقام- # [قوم]: اقامت وجا وزمان آن. # =المقام- ### || AUTO ج مقامات [قوم]: جاى دو قدم، مقام ومنزلت، ودر علم حساب بمعناى ~~عددى است كه بر اجزاى متساوى يك واحد تقسيم شده اطلاق مى شود مانند 4/ 3 كه ~~مقام آن 4 است. # =المقامة- # [قوم]: اقامت گزيدن، جاى اقامت گروهى از مردم. # =المقامة- ### || AUTO ج مقامات [قوم]: سيادت وبزرگى، مجلس، گروهى از مردم، سخنرانى ~~يا پند ويا موعظه ويا نمايشى كه در ms1825 حضور مردم انجام مى شود؛ واز اين قبيل ~~است (مقامات حريرى). # =المقانق- ### || AUTO (ط): نوعى غذاى دولمه كه با سيرابى تهيه مى شود. # =المقاول- ### || AUTO [قول]: فا، كسى كه دفتر معاملاتى دارد، واسطه يا دلال. # =المقاولة- ### || AUTO [قول] مص، قولنامه خريد وفروش ويا انجام كارى مانند امور تجارى ~~ويا بنائى وغيره. # =المقاومة- ### || AUTO [قوم]: مص، گروه مقاومت مسلح بر عليه دولت وقت ويا دشمنى كه بر ~~مناطقى از كشور حمله كرده ويا اشغال نموده است. # =المقايضة- # [قيض]: مص؛ «بيع المقايضة»: ### || AUTO فروش پاياپاى يا تبادل دو چيز با هم كه از نظر بها وارزش ~~همسانند. # =المقباس- ### || AUTO [قبس]: شعله آتش، آنچه كه با آن آتش شعله ور شود. # =المقبب- ### || AUTO [قب]: آنچه كه گنبدى شكل باشد، اسب لاغر ميان. # =المقبر- ### || AUTO ج مقابر [قبر]: گورستان. # =المقبرة- # ج مقابر [قبر]: مرادف (المقبر) است. # =المقبرة- # ج مقابر [قبر]: مرادف (المقبر) است. PageV01P848 ### || AUTO =المقبرة- # ج مقابر [قبر]: مرادف (المقبر) است. # =المقبرة- ### || AUTO ج مقابر [قبر]: مرادف (المقبر) است. # =المقبري- # [قبر]: منسوب به (المقبرة) است. # =المقبري- ### || AUTO منسوب به (المقبرة) است. # =المقبس- # ج مقابس [قبس]: جاى هيزم افروخته به آتش. # =المقبس- ### || AUTO [قبس]: آنچه كه با آن آتش افروخته مى شود، فندك. # =المقبض- # ج مقابض [قبض]: قبضه ويا دسته شمشير ومانند آن. # =المقبض- # ج مقابض [قبض]: مرادف (المقبض) است. # =المقبض- ### || AUTO ج مقابض [قبض]: مرادف (المقبض) است. # =المقبضة- # ج مقابض [قبض]: مرادف (المقبض) است. # =المقبضة- # ج مقابض [قبض]: مرادف (المقبض) است. # =المقبضة- ### || AUTO ج مقابض [قبض]: مرادف (المقبض) است. # =المقبل- # [قبل]: فا، ودر زبان متداول بمعناى كشت وغله زياد است. # =المقبل- ### || AUTO [قبل]: مفع، مورد قبول،- من الثياب: لباس وصله دار. # =المقبلات- ### || AUTO [قبل]: خوراكهاى اشتهاآور از قبيل سالاد وسوپ وغيره. # =المقبلة- ### || AUTO [قبل] من الزروع: مؤنث (المقبل) است. # =المقبوب- ### || AUTO [قب]: بناى سقف دار. # =المقبوح- ### || AUTO [قبح]: آنكه از خير خدا بدور است. # =مقت- # - مقتا الرجل: با او كينه فراوان دارد. # =مقت- # - مقاتة فلان إلي: او از ديد من شخص خوبى نيست، او مورد انتقاد من است. # =مقت- ### || AUTO تمقيتا [مقت] ه: او را به سختى دشمن داشت،- ه الي قبح فعله: ~~مرا كينه دار نمود. ms1826 # =المقتبس- ### || AUTO [قبس]: گل آتش. # =المقتبل- # [قبل]: «رجل مقتبل الشباب»: ### || AUTO مردى كه آثار پيرى در او ظاهر نشده باشد. # =المقتتل- ### || AUTO [قتل]: ميدان جنگ وگريز. # =المقتدر- ### || AUTO [قدر]: كسيكه در ديگ غذا مى پزد، همكار، ميان هر چيزى. # =المقتر- ### || AUTO [قتر]: فا؛ «سرج مقتر»: زين اندازه پشت اسب. # =المقتضى- # ج مقتضيات [قضي]: مفع، نيازمندى وضرورت؛ «بمقتضى كذا»: ### || AUTO بموجب آن، به مقتضاى آن. # =المقتضب- ### || AUTO [قضب]: مفع، موجز ومختصر، بحرى از اوزان شعرى: «فاغلات مفتعلن» ~~با دو بار تكرار، شخصى كه كارى باو محول شده ونتواند از عهده كار بر آيد،- ~~من الشعر والكلام: شعر وگفتار مرتجل كه بالبداهه گفته شود. # =المقتل- # ج مقاتل [قتل]: هر عضوى از بدن كه در اثر صدمه باعث كشته شدن شود مانند ~~گيجگاه، جاى كشتن، كشتن. # =المقتل- ### || AUTO [قتل]: مرد كار آزموده، مرد با تجربه. # =المقتم- ### || AUTO [قم]: آنكه هر چه بر سر سفره از غذا باشد بخورد. # =المقتي- ### || AUTO (ن): خيار (اين كلمه در زبان متداول رايج است). # =المقثأة- ### || AUTO ج مقاثئ [قثأ]: كشتزار خيار، خيارستان. # =المقثؤة- ### || AUTO ج مقاثئ [قثأ]: مرادف (المقثأة) است. # =المقحام- ### || AUTO ج مقاحيم [قحم]: بسيار ماجراجو، كسيكه خود را بكارهاى پر خطر ~~مىندازد. # =المقحطة- ### || AUTO [قحط]: ابزار جمع آورى مواد غذائى. (اين كلمه در زبان متداول ~~رايج است). # =المقحفة- ### || AUTO ج مقاحف [قحف]: چوبى كه با آن گندمها را باد دهند، شانه. # =المقحوط- # [قحط]: «عام مقحوط»: ### || AUTO سال خشك وبيحاصل. # =المقد- # [قد]: آهنى كه با آن چرم ومانند آنرا نازك كنند، گرزن. # =المقد- # [قد]: راه، جاى هموار. # =المقد- ### || AUTO [قد]: مرادف (المقد) است. # =المقداح- ### || AUTO [قدح]: سنگ چخماق، زناد،- ودر زبان متداول بمعناى كسى است كه ~~ميان مردم فتنه انگيزى ودو بهمزنى كند. # =المقدار- ### || AUTO ج مقادير [قدر]: توانائى، مقدار ومبلغ چيزى، ميزان واندازه، ~~آنچه بوسيله آن اندازه ومقدار چيزى معلوم شود. # =المقدام- ### || AUTO ج مقاديم: بسيار اقدام كننده، دلير وبى باك. # =المقدامة- ### || AUTO ج مقاديم [قدم]: مرادف (المقدام) است و(تاء) براى مبالغه است. # =المقدة- ### || AUTO [قد]: مرادف (المقد) است. # =المقدح- ### || AUTO [قدح]: آهنى كه با آن آتش روشن كنند،- عند العامة: ودر اصطلاح ~~درود گران ms1827 بمعناى مته كه با آن تخته را سوراخ كنند مى باشد. # =المقدر- # [قدر]: مفع، ودر زبان متداول بمعناى پيشانى بند زنان است كه براى زينت بر ~~سر مى پيچند. # =المقدر- ### || AUTO [قدر]: فا،- ودر زبان متداول بمعناى ارزياب غله درختان وزراعت است. # =المقدرة- # [قدر]: مرادف (المقدرة) است. # =المقدرة- # [قدر]: نيرو، ثروت ودارائى. # =المقدرة- ### || AUTO [قدر]: مرادف (المقدرة) است. # =المقدس- # [قدس]: جاى مقدس؛ «بيت المقدس»: حرم قدس شريف. # =المقدس- # [قدس]: مفع؛ «البيت المقدس» حرم قدس شريف ومرادف (بيت المقدس) است. # =المقدس- ### || AUTO [قدس]: فا، حبر، راهب. # =المقدسة- # [قدس]: مؤنث (المقدس) است PageV01P849 ### || AUTO ؛ «الأرض المقدسة»: سرزمين فلسطين، «أرض مقدسة»: سرزمين مقدس. # =المقدسي- # [قدس]: منسوب به (بيت المقدس) است. # =المقدسي- ### || AUTO [قدس]: منسوب به (بيت المقدس) است. # =المقدم- # ج مقاديم [قدم]: فا،- من الرحل: # قسمت جلو هودج وكجاوه،- من الوجه: # آنچه كه رو بروى تو در آيد.،- من العين: # گوشه چشم كه نزديك بينى است. # =المقدم- # [قدم]: زمان آمدن. # =المقدم- ### || AUTO [قدم]: مفع،- (ا ع): سرگرد، ودر زبان متداول مردم لبنان بمعناى ~~بزرگ ايل است،- ج مقاديم من الرحل: جلوى هودج،- من الوجه: آنچه كه با آن ~~روبرو شوند،،- من العين: گوشه چشم كه نزديك بينى است. # =المقدمة- # [قدم] من الجيش: پيش قراول لشكر،- من الكتاب: ديباچه كتاب؛ «مقدمة ~~الرحل»: قسمت پيشين هودج ويا كجاوه. # =المقدمة- # [قدم]: پيشاني، جبهه، آنچه كه متوقف بر چيزى باشد،- من كل شي ء: واز هر ~~چيز آغاز آن است،- من الجيش: ### || AUTO پيش قراول لشكر،- من الكتاب: ديباچه ويا پيشگفتار كتاب. # =المقدود- ### || AUTO [قد]: مفع، ودر زبان متداول بمعناى لاغر وناتوان است. # =المقدور- ### || AUTO [قدر]: مفع، امر حتمى، نيرو وقدرت؛ «فى مقدوره ان يفعل كذا»: ~~مى تواند آن كار را بكند. # =المقذاف- ### || AUTO ج مقاذيف [قذف]: پا روى كشتى. # =المقذر- # [قذر]: «رجل مقذر» ج مقاذر: # مردى كه مردم از او دورى كنند. # =المقذر- ### || AUTO ج مقذرون [قذر]: آنكه بكارهاى پست وپليد دست بزند. # =المقذعات- # [قذع]: «رماه بالمقذعات»: # او را به زشتى وپليدى ياد كرد، او را متهم به فاحشه گرى كرد. # =المقذعات- ### || AUTO [قذع]: مرادف (المقذعات) است. # =المقذف- # ج مقاذف [قذف]: پا روى قايق ويا كشتى. # =المقذف- ### || AUTO [قذف]: نفرين شده، فربه وگوشت آلود. ms1828 # =المقذية- ### || AUTO [قذي]: «عين مقذية»: چشمى كه در آن خاشاك بيفتد. # =مقر- # - مقرا عنقه: گردن او را با چوب طورى زد كه استخوانش شكست،،- السمكة ~~المالحة: ماهى نمك سود را در سركه انداخت. # =مقر- ### || AUTO - مقرا الشي ء: آن چيز تلخ يا ترش شد. # =المقر- # مصدر است، (ن): گياه صبر. # =المقر- # چيز تلخ يا ترش، (ن): گياه صبر. # =المقر- ### || AUTO ج مقار [قر]: قرارگاه، محل اقامت؛ «مقر القيادة»: جايگاه رهبرى ~~وفرماندهى؛ «مقر العمل»: كارگاه، «مقر البئر»: گودال ته چاه كه آب هنگام ~~كمبود در آن جمع شود. # =المقرى- ### || AUTO ج مقار [قري]: ميهمان دوست، ظرف غذا كه جلوى ميهمان مى گذارند. # =المقراء- ### || AUTO [قري] (للمذكر والمؤنث): آنكه بسيار ميهمانى دهد، ميهمان نواز. # =المقراة- ### || AUTO ج مقار [قري]: مؤنث (المقرى والمقراء) است، ظرف غذا كه به ~~ميهمان تقديم مى شود. # =المقراص- ### || AUTO [قرص]: كارد سر كج، چاقوى پيوندزنى. # =المقراض- ### || AUTO ج مقاريض [قرض]: قيچى. # =المقراع- ### || AUTO [قرع]: تبرى كه با آن سنگ شكنند. # =المقرأ- ### || AUTO [قرأ]: آنچه كه بر آن هنگام خواندن كتاب قرار دهند، رحله. # =المقرب- # [قرب]: مفع،- من الخيل: اسبى كه مورد توجه باشد. # =المقرب- # [قرب]: فا،- ج مقارب ومقاريب من الحوامل: زن آبستن كه زايمان او نزديك باشد. # =المقرب- ### || AUTO [قرب]: راه كوتاه ونزديك، راهپيمائى در شب. # =المقربة- # [قرب] من الخيل: مؤنث (المقرب) است. # =المقربة- # [قرب]: خويشاوندى؛ «على مقربة من»: نزديك به ... # =المقربة- # [قرب]: خويشاوندى، راه نزديك، «على مقربة من»: نزديك به ... # =المقربة- ### || AUTO [قرب]: خويشاوندى. # =المقرة- ### || AUTO [قر]: حوض آب، كوزه. # =المقرح- ### || AUTO [قرح]: آنكه زخم چركى بر بدن دارد. # =المقرر- ### || AUTO [قر]: فا، عضو گروه يا جمعيتى كه بنمايندگى آن اتخاذ تصميم مى نمايد. # =المقررات- ### || AUTO [قر]: مقررات. # =المقرص- # [قرص]: مفع،- من الحلى وغيرها: ### || AUTO از ابزار زينت آلات آنچه كه بشكل قرص (دايره) باشد. # =المقرطمة- # [قرطم]: «أصابع مقرطمة»: ### || AUTO انگشتان كوتاه (اين اصطلاح در زبان متداول رايج است). # =المقرعة- ### || AUTO ج مقارع [قرع]: تازيانه ومانند آن. # =المقرف- ### || AUTO [قرف]: آنكه در چهره اش سرخى باشد، مرد پست؛ «وجه مقرف»: چهره زشت. # =المقرن- # [قرن]: يوغ (چوبى كه بر سر دو گاو بندند). # =المقرن- ### || AUTO [قرن]: آنچه كه براى آن شاخ ms1829 مانند درست كرده باشند، آنچه كه ~~چهار گوشه داشته باشد، آنچه كه گوشه داشته باشد. # =المقرنة- ### || AUTO [قرن]: مؤنث (المقرن) است، تپه هاى نزديك بهم. # =المقرو- ### || AUTO [قرأ]: آنچه كه خوانده شده است. # =المقروء- # [قرأ]: آنچه كه خوانده شده است. PageV01P850 ### || AUTO =المقروب- ### || AUTO [قرب]: شمشيرى كه براى آن غلاف ساخته باشند. # =المقروح- ### || AUTO [قرح]: مفع، آنكه داراى دانه زخم چركى است،- من الطرق: راهى كه ~~بر روى آن جاى پا ورد پا نقش گيرد. # =المقرور- ### || AUTO [قر]: سرد، كسيكه سرما خورده است. # =المقروق- ### || AUTO [قرق]: آنكه به بيمارى باد فتق دچار است (اين كلمه در زبان ~~متداول رايج است). # =المقري- ### || AUTO [قرأ]: مرادف (المقروء) است. # =مقس- # - مقسا الماء: آب روان شد،- الشي ء فى الماء: چيزى را زير آب فرو برد. # =مقس- # - مقسا ت نفسه: دل او آشوب شد، حالت تهوع بخود گرفت. # =مقس- ### || AUTO تمقيسا [مقس] الماء: آب را بسيار ريخت. # =المقساة- ### || AUTO [قسو]: آنچه باعث سنگدلى وقساوت مى شود. # =المقساس- ### || AUTO [مقسس] (ن): درخت مويزك عسلى كه از آن چسب شكار پرنده ومگس ~~ومانند آنها مى سازند. # =المقساسي- # [مقسس]: «العنب المقساسي»: ### || AUTO انگور دانه سياه مويزى. # =المقسط- ### || AUTO [قسط]: از نامهاى پروردگار است بمعناى دادگر. # =المقسم- # [قسم]: سوگند. # =المقسم- # [قسم]: جائيكه آب از آن براى قسمتهاى مختلف شهر توزيع مى شود. (اين كلمه ~~در زبان متداول رايج است)، منبع آب شهر. # =المقسم- # [قسم]: مفع، اندوهگين، زيبا؛ «رجل مقسم»: مرد زيبا؛ «رجل مقسم الوجه»: ~~مرد زيبا روى، «المقسم الهاتفي»: ### || AUTO تابلويى كه براى دريافت تماسهاى تلفنى وتوزيع آنها بر روى خطوط ~~تلفنى وسيله تلفنخانه نصب مى شود. # =المقشب- ### || AUTO [قشب]: ناخالص؛ «حسب مقشب ورجل مقشب الحسب»: آميخته با پستى ~~وبدخواهى. # =المقشة- ### || AUTO [قش]: جاروب. # =المقشر- ### || AUTO [قشر]: مفع. # =المقششة- ### || AUTO [قش]: شيشه بزرگى كه دور آن از چوبهاى باريك وبهم آميخته پوشش ~~يافته وهمچنين در زير آن كاه قرار گرفته تا از شكسته شدن آن جلوگيرى شود. # =المقشط- # ج مقاشط [قشط]: ابزارى كه با آن پوست چيزى را بكنند. # =المقشط- ### || AUTO [قشط]: آنكه چيزى را بزور بستاند (اين كلمه در زبان متداول ~~رايج است). # =المقشطة- ### || AUTO ms1830 [قشط] عند العقادين: ابزارى كه با آن گره هاى رشته هاى ابريشم ~~را باز وبر طرف كنند. # =المقشعر- ### || AUTO ج قشاعر (بحذف الزوائد) [قشعر] فا. # =المقشورة- ### || AUTO [قشر]: غذائيكه از گندم پوست كنده آماده مى شود. # =المقص- # ج مقاص [قص]: «شاة مقص»: # باردارى گوسفند آشكار شد. # =المقص- ### || AUTO ج مقاص [قص]: قيچى. # =المقصب- # [قصب]: مفع،- من الثياب: جامه چيده وتا شده؛ «شعر مقصب»: موى مجعد ~~(فرفرى). # =المقصب- ### || AUTO [قصب]: فا، كسيكه از ني هاى مسابقه در ميدان اسب دوانى نگهبانى كند. # =المقصبة- # [قصب]: نيزار. # =المقصبة- ### || AUTO [قصب]: مؤنث (المقصب) است؛ «ثياب مقصبة»: جامه هائى كه با ~~نوارهاى سيم ويا زر تزيين شده باشند. # =المقصد- ### || AUTO ج مقاصد [قصد]: مكان قصد وآهنگ، نيت وغرض. # =المقصر- ### || AUTO [قصر]: چوب گازر يا جامه شوى. # =المقصرة- ### || AUTO [قصر]: چوب گازر ويا جامه شوى. # =المقصف- ### || AUTO ج مقاصف [قصف]: كافه رستوران دانسينگ. # =المقصل- ### || AUTO [قصل]: «سيف مقصل»: شمشير برنده؛ «لسان مقصل»: زبان تيز. # =المقصلة- ### || AUTO [قصل]: گيوتين. # =المقصور- ### || AUTO [قصر]: واحد (المقاصر) است، پارچه سفيد ونازك پنبه اى. # =المقصورة- ### || AUTO ج مقاصير [قصر]: حجله عروس، خانه بزرگى كه اطراف آن ديوار ~~كشيده باشند، اطاق كوچك وبلند؛ «مقصورة الدار»: اطاق خلوت؛ «ناقة مقصورة»: ~~ماده شترى را كه براى نوشيدن شير از پستانش گرفته باشند. # =المقصول- ### || AUTO [قصل]: «شي ء مقصول»: چيز بريده. # =المقضاب- ### || AUTO [قضب]: داس، مرد بسيار برنده. # =المقضب- # [قضب]: داس؛ «سيف مقضب»: ### || AUTO شمشير تيز وبرنده. # =المقضبة- # ج مقاضب ومقاضيب [قضب]: ### || AUTO علف زار. # =مقط- # - مقطا الشي ء: آن چيز را بست، آن چيز را نوشيد، او را با ريسمان بست،- ه: # او را بخشم در آورد،- ه بالأيمان: او را سوگند داد،- ه بالعصا: با چوب او ~~را زد،- بالقرن ومقطه: او را بر زمين زد،- عنقه: # گردن او را شكست،- الكرة: توپ را بر زمين زد وسپس آنرا با دست گرفت،- ~~الحبل: ريسمان را بافت. # =مقط- ### || AUTO تمقيطا [مقط] ه: او را بر زمين زد،- الإبل: شتر را با ريسمان ~~كوتاه بست. # =المقط- # ج أمقاط: ريسمانى كه با آن پرندگان را شكار كنند. # =المقط- # نوزادى كه شش ماهه بدنيا آيد. # =المقط- ### || AUTO [قط]: قط زن قلم. ms1831 # =المقطار- ### || AUTO [قطر]: ابر انبوه وبسيار. # =المقطاع- # [قطع]: آنكه در دوستى پايدار نباشد؛ «مقطاع الكلام»: كسى كه سخنان ديگرى ~~را حين سخن قطع كند؛ «بئر PageV01P851 ### || AUTO مقطاع»: چاهى كه آب آن زود ته مى كشد. # =المقطة- ### || AUTO [قط]: مرادف (المقط) است. # =المقطر- ### || AUTO ج مقاطر [قطر]: بخوردان. # =المقطرة- ### || AUTO ج مقاطر [قطر]: مرادف (المقطر) است. # =المقطع- # [قطع]: غريب وبيكس، از همه جا رانده شده؛ «مقطع النهر»: جاى تقاطع ~~رودخانه. # =المقطع- # ج مقاطع [قطع]: جاى قطع كردن يا بريدن، حرف با حركت يا دو حرفى كه دوم آن ~~ساكن باشد؛ «مقطع الحق»: آنچه كه باطل را بزدايد؛ «مقطع الحرف» مخرج حرف از ~~حلق ويا زبان ويا دو لب؛ «مقاطع الأنهار»: گذرگاههاى آب رودخانه؛ «مقاطع ~~الكلام»: جاى وقف كلمات. # =المقطع- ### || AUTO ج مقاطع [قطع]: الگو يا نمونه اى كه از روى آن چرم ومانند آنرا ~~ببرند،- آنچه كه با آن چيزى را ببرند مانند (مقطع الورق)، «سيف مقطع»: ~~شمشير برنده. # =المقطعات- ### || AUTO [قطع]: جامه هاى كوتاه،- من الشعر: شعرهاى كوتاه ورجز خوانى؛ ~~«مقطعات الشي ء»: اجزاء تركيبى هر چيزى. # =المقطعة- # [قطع]: جاى قطع، علت قطع؛ «الهجر مقطعة للود»: دورى باعث قطع محبت مى شود. # =المقطعة- ### || AUTO [قطع]: جامه هاى كوتاه؛ «الثياب المقطعة» در زبان متداول ~~بمعناى جامه هاى پاره وشكافته. # =المقطف- # ج مقاطف [قطف]: سبد يا مانند آن كه ميوه چيده شده از درخت را در آن قرار دهند. # =المقطف- ### || AUTO ج مقاطف [قطف]: داس كه با آن ميوه را از درخت قطع كنند، سر ~~خوشه انگور، الك ابريشمى كه با آن آرد را پودر كنند. # =المقطنة- ### || AUTO [قطن]: كشتزار پنبه. # =المقطور- ### || AUTO [قطر]: مفع، آنچه كه با قطران روغن مالى شده باشد. # =المقطورة- ### || AUTO [قطر]: مؤنث (المقطور) است؛ «ارض مقطورة» زمينى كه در آن باران ~~آمده است. # =المقطوع- ### || AUTO [قطع]: مفع؛ «المقطوع به»: آنكه ميان او وخواسته اش جدائى ~~افكنده باشند. # =المقطوعة- ### || AUTO [قطع]: مؤنث (المقطوع) است؛ «مقطوعة موسيقية» يك قطعه آهنگ ~~موسيقى ساخته شده. # =المقطوعية- ### || AUTO [قطع]: استهلاك، مصرف. # =المقع- ### || AUTO مص،- ج أمقع: آب را كدو گنديده. # =المقعد- # [قعد]: آنكه به بيمارى فلج ms1832 دچار شده باشد. # =المقعد- ### || AUTO ج مقاعد [قعد]: جاى نشستن، صندلى. ودر زبان متداول (بمعناى ~~اطاق مهمانخانه است، ونيز بمعناى بالشى است بزرگ كه بر آن مى نشينند. # =المقعدات- ### || AUTO [قعد] (ح): جوجه هاى مرغ سنگخواره قبل از آنكه جنب وجوش كنند، وزغها. # =المقعدة- ### || AUTO [قعد]: نشيمنگاه، مقعد، شخص پست. # =المقعر- ### || AUTO [قعر]: چيز گود، عميق،- من الخطوط: خط ژرف. # =المقفى- # [قفو]: «رجل مقفى به»: مرد گرامى ومورد احترام. # =المقفى- # [قفو]: مفع؛ «الكلام المقفى»: # گفتار وسخن قافيه دار؛ «رجل مقفى به»: ### || AUTO مرد گرامى ومورد احترام. # =المقفار- ### || AUTO [قفر]: «أرض مقفار»: بيابان خالى وبى آب وگياه. # =المقفص- # [قفص]: مفع؛ «ثوب مقفص»: ### || AUTO پارچه خطدار بگونه قفس. # =المقفع- ### || AUTO مرد سر افكنده؛ «رجل مقفع اليدين»: آنكه دستش از بيمارى يا ~~صدمه بى حس وحركت شده باشد. # =المقفعة- ### || AUTO چوبى كه با آن بر دست ويا انگشتان زنند. # =مقق- ### || AUTO تمقيقا [مق] على عياله: بر خانواده وعيال خود در اثر فقر يا ~~بخيلى از نظر نفقه تنگ گرفت،- الطائر فرخه: مرغ جوجه خود را با منقار غذا داد. # =المقق- ### || AUTO [مق]: هر فاصله بين دو چيزى، فاصله زياد ميان دو ضربه. # =المققة- ### || AUTO [مق]: مردم نادان، بزغاله هاى شيرخواره، شراب خوارانى كه مى را ~~اندك اندك نوشند. # =مقل- ### || AUTO ### || AUTO - مقلا في الماء: خود را در آب فرو برد،- ه: آنرا ~~در آب فرو برد، به او نگاه كرد،- المقلة: سنگريزه ها را در ظرف انداخت وبر ~~روى آن آب ريخت باندازه اى كه آب روى آنرا پوشانيد. # =المقل- # (ن): درخت مقل، بلسان، ميوه درخت مقل، شيره درختى كه با آن درمان مى كنند. # =المقل- # مص، ته چاه، ريگ وخاك، جاى شيرجه زدن در دريا. # =المقل- ### || AUTO [قل]: كم درآمد وبينوا ومستمند. # =المقلى- ### || AUTO [قلو]: مرادف (المقلاء). # =المقلى- # ج مقال [قلي]: ماهى تابه. # =المقلاء- ### || AUTO [قلو]: دو چوب كه كودكان با آنها بازى مى كنند. # =المقلاة- # [قلي]: محل ساخت ماهى تابه. # =المقلاة- ### || AUTO ج مقال [قلي]: ماهى تابه. # =المقلاد- ### || AUTO ج مقاليد [قلد]: كليد؛ «القى اليه مقاليد الأمور»: اختيارات ~~كارها وامور را بوى سپرد. # =المقلاع- ### || AUTO ج مقاليع [قلع]: فلاخن، ms1833 تيركمان. # =المقلاق- ### || AUTO [قلق]: نگران ومضطرب (اين كلمه در مذكر ومؤنث يكسان بكار برده ~~مى شود). # =المقلام- ### || AUTO [قلم]: قيچى، مرادف (المقراض) است. # =المقلب- # [قلب]: آهنى كه زمين را با آن براى كشاورزى زير ورو كنند. # =المقلة- # ج مقل: پيه چشم يا سياهى وسفيدى آن، چشم. # =المقلة- # اسم مره از (مقل) است، سنگريزه كه هنگام كمبود آب در مسافرت در ظرف آب ~~اندازند بطوريكه روى آن بايستد وبه هر مسافرى سهمى از آب بدهند. PageV01P852 ### || AUTO =المقلد- # ج مقالد [قلد]: كليد، عصاى سر كج، ظرف، توبره كاه بزرگ، پيمانه. # =المقلد- ### || AUTO [قلد]: مفع، آنكه امور قوم را عهده دار باشد، جاى گردن بند، ~~جاى بند شمشير بر روى دوشها، اسب برنده مسابقه كه مورد نظر قرار گرفته باشد. # =المقلدات- # [قلد]: «مقلدات الشعر»: ### || AUTO شعرهاى نفيس وخوب كه همواره در روزگار نگهدارى مى شود. # =المقلع- ### || AUTO ج مقالع [قلع]: جائى كه از آن سنگ بر كنند؛ «مقلع الحمى»: ~~برطرف شدن تب. # =المقلعط- ### || AUTO مرد كثيف وبخيل (اين كلمه سريانى است). # =المقلمة- ### || AUTO ج مقالم [قلم]: جاى قلمى كه در آن قلمهاى نوشتن را قرار دهند. # =المقلو- ### || AUTO [قلو]: غذاى سرخ كرده شده. # =المقلي- ### || AUTO [قلي]: غذاى سرخ كرده شده، شخص مورد بغض وكينه. # =المقم- ### || AUTO [قم]: آنكه هر چه در سفره از غذا باشد بخورد. # =المقمة- # [قم]: لب چار پايان سم دار. # =المقمة- ### || AUTO ج مقام [قم]: جاروب، مرادف (المقمة) است. # =المقمر- ### || AUTO [قمر]: «ليلة مقمر»: شبى كه در آن ماه نمايان باشد. # =المقمرة- ### || AUTO [قمر]: «ليلة مقمرة»: شب مهتابى. # =المقمش- # [قمش]: «ثوب مقمش»: ### || AUTO جامه اى كه بافت محكم دارد. # =المقمعة- ### || AUTO ج مقامع [قمع]: چوب يا ميله آهنى كه با آن شخص را بزنند تا ~~تسليم شود. # =المقمور- ### || AUTO [قمر]: مفع، شر وبدى ونابسامانى. # =المقموع- ### || AUTO [قمع]: مفع، مغلوب وشكست خورده،- من المال: آنچه از مال كه ~~بهترين آنرا گرفته باشند. # =المقناب- ### || AUTO [قنب]: چنگال شير. # =المقنب- ### || AUTO [قنب]: ظرفى كه شكارچى در آن شكار خود را قرار مى دهد، پنجه ~~شير، چنگال شير، گروهى اسب كه براى غارت ويورش آماده شده باشند. # =المقند- # [قند]: «سويق ms1834 مقند»: شيرينى كه از قند ساخته شده باشد؛ «كلام مقند»: ### || AUTO گفتارى شيرين ونغز. # =المقنطرة- # [قنطر]: «قناطير مقنطرة»: ### || AUTO پل بزرگى كه داراى اطاقهاى بسيار باشد. # =المقنع- # [قنع]: مفع، آنكه همواره سر خود را بالا نگهدارد؛ «فم مقنع»: دهانى كه ~~دندانهايش به داخل كج شده باشد. # =المقنع- # [قنع]: «شاهد مقنع» ج مقانع: آنكه گواهى وشهادت او مورد قبول باشد. # =المقنع- ### || AUTO [قنع]: مرادف (المقنعة) است. # =المقنع- # [قنع]: مفع، آنكه كلاه خود بر سر داشته باشد، آنكه سر خود را پوشانيده ~~باشد، كسيكه با جامه خود را پوشانيده باشد. # =المقنعة- ### || AUTO [قنع]: مقنعه، روسرى زنان. # =المقنود- ### || AUTO [قند]: «سويق مقنود»: آردى كه با قند آميخته شده باشد. # =المقني- ### || AUTO [قنو]: مرد نيزه دار. ### || AUTO ### || AUTO =المقهى- # ج مقاه [قهو]: قهوه خانه. # =مقه- # - مقها: پلكهاى چشم او سرخ بود. # =المقه- ### || AUTO سفيدى همراه با كبودى كه مذموم است. # =المقهاء- ### || AUTO مؤنث (الأمقه) است. # =المقوى- ### || AUTO [قوي]: مقوى، كارتن. # =المقوال- ### || AUTO ج مقاول ومقاولة [قول]: خوش بيان ونغز زبان؛ «امرأة مقوال»: زن ~~خوش بيان وصحبت. # =المقوالة- ### || AUTO [قول]: «امرأة مقوالة»: مرادف (مقوال) است. # =المقود- # ج مقاود [قود]: رسن كه با آن ستوران را راه برند، افسار، فرمان ماشين. # =المقود- # [قود]: مفع؛ گاهى اين كلمه را (مقوود) تلفظ كنند. # =المقود- ### || AUTO [قود]: كوه بلند. # =المقور- ### || AUTO [قور]: اسبان لاغر اندام، آنچه كه بر آن ماده قير پاشيده باشند. # =المقوس- ### || AUTO ج مقاوس [قوس]: ميدان، رسنى كه با آن اسبان را هنگام مسابقه در ~~يك صف قرار دهند. جاى حركت اسبان، ظرفى كه در آن كمان را قرار مى دهند. # =المقوفع- # [قفع]: «رجل مقوفع اليدين»: ### || AUTO مردى كه دو دستش بيحس وحركت باشد (اين كلمه در زبان متداول ~~رايج است). # =المقول- # ج مقاول ومقاولة [قول]: زبان، مرد فصيح وخوش زبان؛ «امرأة مقول»: زن خوش ~~زبان وسخنور. # =المقول- ### || AUTO [قول]: مفع. # =المقولة- ### || AUTO [قول]: «كلمة مقولة»: كلمه اى كه پى در پى تكرار شود. # =المقوم- ### || AUTO [قوم]: چوب شخم زنى. # =المقومات- ### || AUTO [قوم]: عوامل وعناصر اساسى؛ «مقومات الحياة»: عناصر زندگى؛ ~~«مقومات العمران»: ابزار ووسائل آبادى. # =المقوول- # [قول]: مفع. # =المقوي- ### || AUTO [قوي]: فا؛ «الفرس المقوي»: ms1835 اسب نيرومند. # =المقياس- ### || AUTO ج مقاييس [قيس]: مقدار، اندازه، آنچه كه با آن اندازه گيرى كنند. # =المقيئ- ### || AUTO [قيأ]: داروى قي آور. # =المقيت- # [قوت]: فا، توانا، نگهدار وگواه چيزى. # =المقيت- ### || AUTO [مقت]: بدنام ومردود. # =المقيد- # ج مقاييد [قيد]: مفع، شتر دست وپا بسته ومانند آن، جاى خلخال (پا بند) در ~~پاى زن، جاى بستن پاى اسب،- من الشعر: # شعر مقيد بر خلاف مطلق؛ «كتاب مقيد»: ### || AUTO نامه كوتاه وشكل يافته. # =المقيظ- # [قيظ]: ييلاق. # =المقيظ- ### || AUTO [قيظ]: مرادف (المقيظ) است. # =المقيظة- ### || AUTO [قيظ] (ن): گياهى كه همواره سبز وخرم است حتى در تابستان. # =المقيل- # [قيل]: مص، جاى خواب نيمروزى، خواب يا استراحت قبل از ظهر. PageV01P853 ### || AUTO =المقين- ### || AUTO [قين]: آرايشگر؛ «مقين العبيد» آنكه بردگان را تربيت وتأديب مى نمايد. # =المقينة- ### || AUTO [قين]: مؤنث (المقين) است، زن آرايشگر. ### || AUTO =مك- # - مكا [مك] العظم: مغز استخوان را مكيد،- الشي ء: آن چيز را نابود كرد،،- ~~غريمه: بر بدهكار خود سخت گرفت. # =مكا- ### || AUTO - مكاء ومكوا [مكو]: با دهان خود سوت زد. # =المكى- ### || AUTO ج أمكاء [مكو]: لانه خرگوش ومانند آن. # =المكاء- ### || AUTO - ج مكاكي [مكو] (ح): نام پرنده ايست سفيد رنگ كه در فضا اوج ~~مى گيرد وصداى زيبائى دارد. # =المكابر- ### || AUTO [كبر]: مفع؛ «المكابر عليه» آنكه دارائى او را بزور گرفته باشند. # =المكابيس- ### || AUTO [كبس]: كسانى كه بر خانه هاى مردم هجوم مىورند وگرد آنها جمع ~~مى شوند. # =المكاتب- ### || AUTO [كتب]: فا، خبرنگار روزنامه از خارج كشور. # =المكار- ### || AUTO فريب دهنده وحيله گر. # =المكاري- ### || AUTO ج مكارون [كري]: كرايه دهنده ستوران بويژه خر وقاطر. # =المكاس- ### || AUTO كسيكه در معاملات چانه زند. # =المكاسر- ### || AUTO [كسر]: فا،- من الجيران: همسايه ديوار بديوار. # =المكافاة- ### || AUTO [كفي]: مف، نكوئى در برابر نكوئى يا بيشتر با مردم، پاداش نيكى. # =المكافة- ### || AUTO [كف]: خواستن ترك منازعه. # =المكافحة- ### || AUTO [كفح]: مص، مبارزه ومقاومت؛ «مكافحة الغلاء»: مبارزه با ~~گرانفروشى. # =المكاك- ### || AUTO [مك]: ماده اى كه فراغ استخوانهاى دراز را پر مى كند. # =المكاكة- ### || AUTO [مك]: مرادف (المكاك) است. # =المكالب- ### || AUTO [كلب]: فا، دلير، پر جرأت. # =المكالمة- ### || AUTO [كلم]: مص، گفتگو وبحث؛ «المكالمة التلفونية»: مخابره تلفنى. # =المكان- # ج أمكنة وأمكن وجج أماكن [كون]: جاى «هو ms1836 من العلم بمكان»: او در. ### || AUTO دانش مقام وجايگاهى دارد؛ «هذا مكان هذا»: اين بجاى آن است. # =المكانة- ### || AUTO [مكن]: مص،- ج مكانات: منزلت ومقام وبزرگى، محبت ومهر. # =المكانس- ### || AUTO [كنس]: آهوئى كه از لانه خود بيرون نيايد. # =المكب- # [كب]: آنكه بسيار بطرف زمين نگاه كند. # =المكب- ### || AUTO ج مكبات ومكاب [كب]: قرقره، ماسوره. # =المكباس- ### || AUTO ج مكابيس [كبس]: دستگاه پرس. # =المكبح- ### || AUTO [كبح]: دستگاه ترمز ماشين. # =المكبر- # [كبر]: تقدم در سن. # =المكبر- # [كبر]: فا؛ «مكبر الصوت»: ### || AUTO بلندگوى برقى. # =المكبرة- # [كبر]: مرادف (المكبر) است. # =المكبرة- # [كبر]: مرادف (المكبر) است. # =المكبرة- ### || AUTO [كبر]: (ف): ذره بين. # =المكبس- # ج مكابس [كبس]: ابزار ودستگاه پرس پشم وكاغذ ومانند آن، دستگاه روغن ~~زيتون گيرى. # =المكبس- ### || AUTO [كبس]: فا، آنكه بسوى مردم حمله ور مى شود، كسى كه چيزى را مى كوبد. # =المكبود- ### || AUTO [كبد]: آنكه از درد كبد شكايت كند. # =المكبوس- ### || AUTO ج مكابيس [كبس]: چيز پرس شده (اين كلمه در زبان متداول رايج است). # =المكبون- ### || AUTO ج مكابين [كبن] من الخيل: اسب كوتاه پاى. # =المكبونة- ### || AUTO [كبن] من الخيل: اسب كوتاه پاى. # =المكتاف- ### || AUTO [كتف]: ستورى كه زين كتف آنرا زخمى كرده باشد. # =المكتئب- ### || AUTO [كأب]: افسرده واندوهگين. # =المكتب- # ج مكاتب [كتب]: دفتر كار ونويسندگى، محل آموزش علم، دفتر كار واداره ~~كارمندان وكارگران؛ «مكتب الاستعلامات» اداره اطلاعات؛ «مكتب البريد»: دفتر ~~اداره پست. # =المكتب- ### || AUTO [كتب]: فا، معلم خط ونويسندگى. # =المكتبة- ### || AUTO ج مكاتب [كتب]: كتابخانه، كتابفروشى. # =المكتفئ- ### || AUTO [كفأ]: «مكتفئ اللون»: آنكه چهره اش گرفته ومتغير باشد. # =المكتنز- # [كنز]: فا؛ «رجل مكتنز اللحم»: # مرد فربه وپر گوشت؛ «كتاب مكتنز بالفوائد»: ### || AUTO كتاب سودمند وپر از فائده. # =المكتوب- ### || AUTO ج مكاتيب [كتب]: مفع، نامه. # =مكث- # - مكثا ومكثا ومكوثا ومكثانا ومكيثى ومكيثاء بالمكان: در جاى آن اقامت ~~كرد وماند. # =مكث- ### || AUTO - مكاثة: ماند وبه آرامى انتظار كشيد. # =المكث- # اسم است از (مكث بالمكان). # =المكث- ### || AUTO مرادف (المكث) است. # =المكثار- ### || AUTO [كثر]: آنكه بسيار سخن گويد (اين كلمه در مذكر ومؤنث يكسان ~~بكار مى رود). # =المكثر- ### || AUTO [كثر]: دارنده، ثروتمند. # =المكثف- ### || AUTO [كثف] (ن): دينام برقى راديو وتلفن. # =المكثير- ### || AUTO [كثر]: مرادف (المكثار) است. # =المكحال- ### || AUTO [كحل]: مرادف (المكحل) است. ms1837 # =المكحل- ### || AUTO [كحل]: ميله سرمه دان. # =المكحلة- # [كحل]: سرمه دان. # =المكحلة- ### || AUTO [كحل] (ن): گياهى زيبا از رسته (زنبقيات) است كه داراى گلى ~~خوشبو است بويژه در لبنان وهلند كشت مى شود. # =المكد- ### || AUTO [كد]: شانه. # =المكدم- # [كدم]: من الحبال والأكسية: # ريسمان يا پارچه محكم بافت؛ «اسير مكدم»: اسير دست وپا بسته؛ «قدح مكدم» ~~جامى كه شيشه اش غليظ باشد. PageV01P854 ### || AUTO =المكدم- # [كدم]: جاى نشان واثر. # =المكدم- ### || AUTO [كدم]: بسيار گزيده شده؛ «رجل مكدم»: مردى كه ناخدا گاه به جنگ ~~افتد وزخمى شود. # =المكدود- ### || AUTO [كد]: مفع، مغلوب. # =المكدودة- ### || AUTO [كد]: «أرض مكدودة»: زمين سم كوب شده. # =المكذبان- ### || AUTO [كذب]: بسيار دروغگو. # =المكذبانة- ### || AUTO [كذب]: بسيار دروغگو. # =المكذبة- # ج مكاذب [كذب]: مرادف (المكذبة) است. # =المكذبة- # ج مكاذب [كذب]: دروغ. # (المكذبة) است. # =المكذبة- ### || AUTO ج مكاذب [كذب]: دروغ. # =المكذوب- ### || AUTO ج مكاذيب [كذب]: دروغ. # =المكذوبة- ### || AUTO ج مكاذيب [كذب]: دروغ. # =مكر- # - مكرا الرجل أو به: او را فريب داد،- الله فلانا: خداوند او را با مكرى ~~كه داشت كيفر داد،- الثوب: جامه را رنگين كرد،- ه: او را خضاب كرد،- الأرض: # زمين را آبيارى كرد. # =مكر- # - مكرا: سرخ شد. # =مكر- ### || AUTO تمكيرا [مكر]: دانه وغلات را جمع آورى واحتكار كرد. # =المكر- # مصدر است، فريب، كيفر خدعه وفريب دادن. # =المكر- # [كر]: جاى حمله در جنگ. # =المكر- ### || AUTO [كر]: آنكه در جنگ بسيار حمله كند؛ «فرس مكر مفر»: اسب مطيع ~~ومنقاد كه هر گاه سواره اش بخواهد حمله كند حمله كند واگر بخواهد فرار كند ~~او را فرارى دهد. # =المكرب- ### || AUTO [كرب]: ريسمان محكم، بناى استوار،- من المفاصل: مفصل سخت ~~ومحكم؛ «حافر مكرب»: سم سخت واستوار. # =المكرة- ### || AUTO ج مكر ومكور: اسم مره از (مكر) است، تدبير وچاره جوئى در جنگ، ~~آبيارى كشت، گياهى كه داراى برگ است ولى گل نمى دهد. # =المكردس- ### || AUTO [كردس]: مرد ترنجيده اندام. # =المكرس- # [كرس]: مفع،- من القلائد: # گردن بندى كه مرواريد ومهره هاى آن در دو ريسمان از هم جدا باشد. # =المكرس- # [كرس]: مفع،- من القلائد: ### || AUTO مرادف (المكرس) است. # =المكرشة- ### || AUTO [كرش]: غذائيكه از گوشت وغيره در شكنبه تهيه مى شود. # =المكرع- # [كرع]: «فرس مكرع القوائم»: # اسبى كه داراى پاى استوار است. ms1838 # =المكرع- ### || AUTO ج مكارع [كرع]: آبشخور ستوران. # =المكرعة- ### || AUTO [كرع]: من النخيل وغيره: درخت خرما وجز آن كه در آب كاشته شده باشد. # =المكرم- # [كرم]: مرد كريم وبزرگوار. # =المكرم- ### || AUTO ج مكارم [كرم]: مرد كريم وبزرگوار. # =المكرمة- # ج مكارم [كرم]: مرد بزرگوار وكريم؛ «ارض مكرمة للنبات»: زمين خوب وقابل كشت. # =المكرم- # [كرم]: مفع، مرد كريم وبخشنده براى همه مردم. # =المكرمة- # [كرم]: مرد كريم وبزرگوار، كرم وبخشش؛ «فعل الخير مكرمة»: كار خير باعث ~~كرم وتجليل وبزرگوارى است. # =المكره- ### || AUTO ج مكاره [كره]: مكروه وبد. # =المكرهة- # ج مكاره [كره]: مرادف (المكرهة) است. # =المكرهة- ### || AUTO ج مكاره [كره]: آنچه كه انسان از آن كراهت دارد وبر او سخت باشد. # =المكروب- # [كرب]: اندوهگين. # =المكروب- ### || AUTO (طب): ميكرب كه باعث انتقال بيمارى از بيماران بديگران مى شود. # =المكروسكوب- ### || AUTO مكروسكوپ.- (اين كلمه يونانى است وعربى آن (المجهر) است. # =المكروه- ### || AUTO [كره]: مفع، شر، ناپسنديده. # =المكروهة- ### || AUTO [كره]: سختى وبلا. # =المكزوز- ### || AUTO [كز]: آنكه خدا او را به بيمارى گزاز دچار كند. # =مكس- # - مكسا: حق گمركى را گرفت،- فى البيع: در معامله چانه زد وبها را كم ~~نمود،- ه: باو ستم كرد. # =مكس- ### || AUTO الرجل: در فروش ومعامله بهايش كم شد. # =المكس- ### || AUTO مص،- ج مكوس: ماليات بر درآمد، حقوق گمركى ويا عوارض فروش ويا ~~وارد كردن كالا. # =المكسال- ### || AUTO [كسل]: تنبل (اين كلمه براى مذكر ومؤنث يكسان بكار مى رود). # =المكسب- # ج مكاسب [كسب]: در آمد، عايدات فروش. # =المكسب- ### || AUTO ج مكاسب [كسب]: مرادف (المكسب) است. # =المكسبة- ### || AUTO ج مكاسب [كسب]: مرادف (المكسب) است. # =المكسحة- ### || AUTO [كسح]: جاروب. # =المكسر- # ج مكاسر [كسر]: جاى شكستن چيزى، باطن ونهاد؛ «مكسر الشجرة»: بيخ درخت يا ~~تنه درخت كه شاخه ها را از آن مى برند. # =المكسر- # [كسر]: مفع، دره اى كه در پيچ وخم آن آب روان باشد؛ «الجمع المكسر»: ### || AUTO جمعى است كه بناى مفرد آن شكسته مى شود مانند (رجل) كه جمع آن ~~(رجال) است. # =المكسلة- ### || AUTO [كسل]: آنچه كه باعث كسالت وتنبلى شود. # =المكسور- # [كسر]: مفع؛ «صوت مكسور»: ### || AUTO صداى نرم ونازك. # =المكشكش- # [كشكش]: «ثوب مكشكش»: ### || AUTO جامه كش دار وپر زرق وبرق. (اين كلمه فارسى است). # =المكشوح- ### || AUTO ms1839 [كشح]: آنكه عضوى از بدنش را داغ كرده باشند. # =المكشوف- ### || AUTO [كشف]: اسم مفعول است؛ «على المكشوف»: با صراحت، آشكارا؛ ~~«مكشوف الرأس»: سر برهنه. سر بى كلاه. # =المكظة- # [كظ]: «طعام مكظة»: غذائى كه باعث امتلاء معده وسوء هاضمه شود. PageV01P855 ### || AUTO =المكظظ- ### || AUTO [كظ]: آنكه كارها بر او سخت شود ونتواند انجام دهد، كسيكه ~~بسيار خشمگين است. # =المكظوظ- ### || AUTO [كظ]: مرد پرخور، مرادف (المكظظ) است. # =المكظوم- ### || AUTO [كظم]: بلا كشيده، رنج ديده. # =المكعب- ### || AUTO [كعب] (ه): مكعب، آنچه كه بشكل مكعب مى باشد؛ «مكعب العدد»: ~~حاصل ضرب عددى در مربع آن مانند 8 كه مكعب 2 است. # =المكفأ- # [كفأ]: مفع؛ «مكفأ اللون»: ### || AUTO كسيكه رنگ چهره او گرفته ومتغير باشد. # =المكفت- ### || AUTO [كفت]: آنكه دو زره پوشد ودر ميان آنها جامه اى بر تن كرده باشد. # =المكفر- ### || AUTO [كفر]: مفع، نيكوكارى كه از وى سپاسگزارى نشود؛ «طائر مكفر»: ~~پرنده اى پوشيده از پر، آنچه كه با آهن استوار شده باشد. # =المكفهر- ### || AUTO [كفهر]: فا، آنچه كه بر هم ومتراكم باشد، ريسمان محكم وسفت، ~~چهره لاغر وسفت كه در آن شرمى نباشد؛ «فلان مكفهر اللون» مردى كه رنگ چهره ~~او تيره وگرفته باشد؛ «فلان مكفهر»: مرد گرفته كه در چهره او اثرى از ~~خورسندى ومهربانى نباشد. # =المكفوف- ### || AUTO ج مكافيف [كف]: كور. # =مكك- ### || AUTO تمكيكا [مك]: على غريمه: بر بدهكار خود سخت گرفت واصرار ورزيد. # =المكلئ- ### || AUTO [كلا]: «مكان مكلى»: سرزمين پر از گياه. # =المكلأ- ### || AUTO [كلأ]: لنگرگاه كشتى، كنار رودخانه، هر جائى كه در آن از وزش ~~باد خود را بپوشانند. # =المكلأة- ### || AUTO [كلأ]: أرض مكلأة»: زمين پر گياه. # =المكلئة- ### || AUTO [كلأ]: «أرض مكلئة»: مرادف (المكلأة) است. # =المكلب- # [كلب]: مفع، اسير دست بسته. # =المكلب- ### || AUTO [كلب]: مربى سگان شكارى ومانند آن. # =المكلبة- # [كلب]: «أرض مكلبة»: زمين پر از سگ، سگستان. # =المكلبة- ### || AUTO [كلب]: مؤنث (المكلب) است؛ «كلاب مكلبة»: سگان پر توان بر ~~گرفتن شكار. # =المكلف- ### || AUTO [كلف]: اسم مفعول است، آنكه در كارى كه باو ربطى ندارد دخالت ~~كند، آنكه مشمول احكام شرع وقانون باشد مانند پرداخت ماليات وعوارض. # =المكلي- ### || AUTO [كلي]: آنكه ms1840 بدرد كليه دچار است. # =المكمأة- ### || AUTO [كمأ]: جاى روئيدن قارچ كه آنرا در زبان متداول كمة يا چمه گويند. # =المكمؤة- ### || AUTO [كمأ]: مرادف (المكمأة) است. # =المكمة- ### || AUTO [كم]: توبره ستور. # =المكمركة- # [كمرك]: «بضاعة مكمركة»: ### || AUTO كالائى كه حقوق وعوارض گمركى آن پرداخت شده باشد (اين كلمه ~~فارسى است). # =المكمل- ### || AUTO [كمل]: مرد كامل واستوار در نيكى وبدى. # =المكمن- # ج مكامن [كمن]: كمينگاه؛ «هنا مكمن السر»: اينجا مخزن اسرار است. # =المكمه- ### || AUTO [كمه]: «مكمه العينين»: آنكه دو چشمانش باز نشده است. # =المكمود- # [كمد]: «العضو المكمود»: ### || AUTO عضوى از بدن كه پارچه داغ بر آن نهند. # =المكموم- ### || AUTO [كم]: مفع؛- من النخل: نخلى كه شكوفه هاى آن باز شده باشد؛ ~~«بعير مكموم»: شترى كه حجامت شده باشد. # =مكن- # - مكنا ت الجرادة ونحوها: ملخ تخم پاشيد يا تخم در جوف آن گرد آمد. # =مكن- # - مكانة عند الأمير: نزد امير مقام ومنزلتى يافت،- الشي ء: نيرومند ومحكم ~~وراسخ شد. # =مكن- # تمكينا [مكن] ه من الشي ء: او را بر چيزى قدرت وتوانائى بخشيد،- الشي ء: ### || AUTO آنرا توانائى بخشيد. # =المكن- # مص، تخم ملخ ومانند آن. # =المكن- ### || AUTO تخم ملخ ومانند آن. # =المكنة- # نيرومندى وسختى. # =المكنة- # ج مكنات: واحد (المكن) است. # =المكنة- ### || AUTO توانائى، واحد (المكن) است، آلت وابزار. # =المكنز- ### || AUTO ج مكانز [كنز]: گنجينه. # =المكنس- ### || AUTO [كنس]: زمين يا جائيكه آهوان وگاوها از گرما بدان پناه مى برند. # =المكنسة- ### || AUTO ج مكانس [كنس]: جاروب. # =المكنوز- # [كنز]: مفع؛ «رجل مكنوز اللحم»: ### || AUTO مرد چاق وفربه. # =المكني- ### || AUTO [كني]: «شي ء مكني به عن غيره»: كنايه از چيزى است كه بر چيزى ~~ديگر دلالت نمايد. # =المكو- ### || AUTO ج أمكاء [مكو]: مرادف (المكى) است وبمعناى لانه يا سوراخ روباه ~~وخرگوش ومانند آنهاست. # =المكواة- ### || AUTO ج مكاو [كوي]: اطوى آهنى كه با آن جامه را صاف واطو كنند. # =المكور- # [كور]: رحل شتر يا هودج كه بر روى شتر قرار دهند. # =المكور- ### || AUTO [مكر]: بسيار فريب دهنده. # =المكوز- ### || AUTO [كوز]: «مكوز الرأس»: كوزه سر بلند. # =المكوك- ### || AUTO ج مكاكيك [مك]: جامى كه در آن مى نوشند، يمانه اى به اندازه يك ~~صاع ونيم ومانند آن، ابزارى در دستگاه بافندگى. # =المكوكب- ### || AUTO ms1841 [كوكب]: آنكه در چشمش نقطه اى سپيد باشد # المكون- # [كون]:؛ «مكون فيه»: در آن موجود است. # =المكون- # [مكن]: «جرادة مكون» ج مكان: # ملخي كه تخم گذارده ويا تخم در جوف آن پديد آمده وجمع شده باشد. PageV01P856 ### || AUTO =مكي- ### || AUTO يمكى مكا [مكو] ت يده: در اثر كار زياد زير پوست دست او آب افتاد. # =المكيال- ### || AUTO ج مكاييل [كيل]: پيمانه كه با آن كيل كنند. # =المكيدة- ### || AUTO ج مكايد [كيد]: اسم است از (كاد)، خباثت ومكر وفريب، گول زدن. # =المكيف- # [كيف]: فا؛ «مكيف الهواء»: ### || AUTO دستگاه تهويه. # =المكيل- # [كيل]: آنچه كه پيمانه شده است. # =المكيل- ### || AUTO ج مكايل [كيل]: مرادف (المكيال) است، آنچه كه با آن پيمانه كنند. # =المكيلة- ### || AUTO ج مكايل [كيل]: مرادف (المكيل) است، آنچه كه با آن پيمانه كنند. # =المكين- # [كون]: آنكه داراى مقام ومنزلت بزرگ است. # =المكين- ### || AUTO ج مكناء [مكن]: عاليمقام ومرتبت. # =المكينة- ### || AUTO [مكن]: آرامى وآهستگى. # =المكيول- ### || AUTO [كيل]: آنچه كه پيمانه شده باشد، ودر زبان متداول بمعناى ~~پيمانه است. # =مل- ### || AUTO - ملا [مل] عليه السفر: مسافرت او دراز وطولانى شد،- الشي ء فى ~~الجمر: چيزى را در آتش انداخت،- اللحم والخبز: گوشت يا نان را در خاكستر ~~گداخته انداخت،- السهم بالنار: تير را با آتش راست ودرست كرد،- في الشي ء: ~~در چيزى شتاب كرد،- الثوب: جامه را كوك وبخيه زد،- مللا وملالا وملة وملالة ~~الشي ء ومن الشي ء: از آن چيز خسته ودلتنگ شد- ملا: دلتنگى وبيقرارى او را ~~فرا گرفت، از فرط بيمارى يا اندوه متغير شد ومثل اينكه دلتنگ است،- ~~المحموم: مرد تب دار خسته شد،- الشي ء: آنرا زير ورو كرد. # =المل- ### || AUTO [مل]: مص؛ «رجل مل»: مرد خسته ودلتنگ. # =ملى- ### || AUTO تملية [ملو] ه الله عمره: خداوند عمر او را دراز كند. # =الملا- ### || AUTO [ملو]: واحد (الملوان) است،- ج املاء: بيابان، زمين پهناور، ~~زمانى از گيتى، خاكستر داغ. # =الملى- ### || AUTO [مل]: نانى كه در خاكستر گرم پخته شده باشد. # =الملاء- ### || AUTO [ملأ]: زكام وسرماخوردگى كه منشأ آن امتلاى معده باشد. # =الملاءة- ### || AUTO مرادف (الملاء) است،- ج ملاء: جامه اى كه از دو تكه بهم دوخته ~~باشند. دامن، جامه ms1842 اى كه به دور رانها پيچند وآنرا بپوشانند. # =الملائم- ### || AUTO [لأم]: مناسب وموافق،- للشي ء: متناسب با چيزى. # =الملاءمة- ### || AUTO [لأم]: مص، تناسب، توافق. # =الملاب- ### || AUTO [لوب]: عطرى كه بسان زعفران است. # =الملابسة- ### || AUTO ج ملابسات [لبس]: مص؛ «الملابسات»: ظروف وهنگامها. # =الملاة- ### || AUTO ج ملا [ملو]: بيابان گرم. # =الملاث- ### || AUTO [لوث]: موضعى كه چيزى با آن مى چرخد،- ج ملاوث وملاوثة ~~وملاويث: مرد بزرگوارى كه مردم بسوى او گرايش نمايند؛ «هم ملاوث» آنان ~~بزرگان وبزرگوارانند. # =الملاح- # ج ملاحون: مرد با نمك، شخص دوست داشتنى. # =الملاح- # بادى كه كشتى ها را بحركت در مىورد، سر نيزه، كت، توبره كاه ستور. # =الملاح- # (ن): نام گياهى از نوع مركبات است؛ «رجل ملاح» ج ملاحون: مرد بسيار ظريف ~~وبذله گو. # =الملاح- ### || AUTO مرادف (الملاح) است، نمك فروش يا نمكدار، ملوان؛- ودر زبان ~~متداول بمعناى يخ وتگرگى است كه در شب مى بارد؛ «ملاحو الجو»: خلبانان. # =الملاحة- # نمك بودن چيزى، زيبا وظريف شدن چيزى. # =الملاحة- # حرفه ملوان، فن دريانوردى وهوانوردى؛ «ملاحة نهرية وملاحة جويه»: # آب پيمائي وهواپيمائى. # =الملاحة- # (ن): واحد (الملاح) است. # =الملاحة- ### || AUTO معدن نمك، جايگاه فروش نمك. # =الملاحج- ### || AUTO [لحج]: تنگناها. # =الملاحدة- ### || AUTO [لحد]: گروهى از كافران كه به دهريان يا دهريه معروف مى باشند. # =الملاحظة- ### || AUTO ج ملاحظات [لحظ]: مص، ملاحظه، اظهار نظر. # =الملاحم- ### || AUTO [لحم]: من الحبال: ريسمان محكم بافت. # =الملاحي- # [ملح]: نوعى انگور سفيد ودراز، نوعى انجير. # =الملاحي- ### || AUTO مرادف (الملاحى) است. # =الملاحية- ### || AUTO شغل وحرفه ملاح. # =الملاحيج- ### || AUTO [لحج]: راههاى باريك كوهستانى. # =الملاذ- ### || AUTO [لوذ]: پناهگاه ودژ. # =الملاريا- ### || AUTO بيمارى مالاريا. # =الملاز- ### || AUTO [لوز]: پناهگاه. # =الملازة- ### || AUTO [لوز]: «أرض ملازة»: زمين پر از درخت بادام- بادامستان. # =الملازم- ### || AUTO [لزم] (ا ع): درجه ايست نظامى معادل ستوان است. # =الملاسة- ### || AUTO ماله وچوب زمين صاف كنى. # =الملاط- ### || AUTO ج ملط: گل ساختمان. # =الملاع- ### || AUTO [ملع]: بيابانى كه در آن گياه ويا درختى نباشد. # =الملاعب- # [لعب]: فا؛ «ملاعب ظله»: ### || AUTO (ح) پرنده ايست داراى بالهاى دراز وگردنى كوتاه. # =الملاق- ### || AUTO آنكه بسيار چابلوسى نمايد. # =الملاقس- ### || AUTO [لقس]: آنكه بردبار است. # =الملاك- # ج ملئكة وملائكة وملائك [ملك]: اين كلمه مخفف (ملأك) است وبمعناى فرشته ~~آسمانى مى باشد. # =الملاك- # گل، دست وپاى ستور ms1843 وستوران پيشرو ستوران ديگر، ودر اصطلاح متداول دولتى ~~بمعناى پايه واساس كار ويا قوام كار است،؛ «ملاك الأمر»: قوام امر. PageV01P857 ### || AUTO =الملاكة- # مرادف (الملك) است. # =الملاكة- ### || AUTO مرادف (الملاكة) است. # =الملال- # [مل]: كسيكه در بيمارى يا رنج بسر برد، درد كمر، حرارت وگرمى كه در ~~استخوان پديد آيد، عرق تب، كمان قوس، چوب قبضه شمشير. # =الملال- # [مل]: خستگى ونوميدى. # =الملال- ### || AUTO [مل]: «شي ء ملال»: آنچه كه در آتش فرو برند. # =الملالة- # [مل]: مرادف (الملول) است. ### || AUTO (اين كلمه در مذكر ومؤنث يكسان بكار مى رود). # =الملام- ### || AUTO [لوم]: اسم مفعول است از (ألام). # =الملامة- ### || AUTO ج ملاوم [لوم]: اسم است از (الام). # =الملامح- # [لمح] جمع لمحة على غير لفظها: ### || AUTO آنچه از خوب يا بد كه در ظاهر شخص ديده شود، مشابه ومانند؛ «في ~~فلان ملامح من ابيه»: در فلانى آثار وشباهتى از پدرش است. # =الملامظ- ### || AUTO [لمظ]: «ملامظ الإنسان»: آنچه كه اطراف دو لب انسان باشد. # =الملاوة- # [ملو]: مرادف (الملاوة) است. # =الملاوة- # [ملو]: پاره اى از روزگار وجهان. # =الملاوة- ### || AUTO [ملو]: مرادف (الملاوة) است. # =الملاوذ- ### || AUTO [لوذ]: پارچه هائيكه با آن خود را مى پوشانند. # =الملاوص- ### || AUTO [لوص]: آنكه چابلوس وفريبكار است. # =الملاوي- ### || AUTO [لوي]: راههاى پر پيچ وخم. # =ملأ- ### || AUTO - ملأ وملأة وملأة [ملأ] الإناء ماء وبالماء ومن الماء: ظرف يا ~~جام را پر از آب كرد،- ه: آن ظرف را پر ولبريز كرد.،- ه على الأمر: او را ~~كمك وهميارى نمود؛ «نظرت إليه فملأت منه عيني»: زيبائى او مرا گرفت. # =ملئ- ### || AUTO - ملأ [ملأ]: پر شد، مرادف (امتلأ) است. # =ملؤ- # - ملاء وملاءة [ملأ]: پر شد،- ملاءة: # سرما خوردگى پيدا كرد. # =ملئ- # ملاءة [ملأ]: دچار سرما خوردگى شد. # =ملأ- ### || AUTO تملئة [ملأ] ه: آنرا بسيار پر ولب ريز كرد،- فى قوسه: بسيار ~~تير اندازى كرد. # =المل ء- # ج أملاء [ملأ]: ظرفيت جام هر گاه پر از آب شود؛ «انه ينام مل ء جفنه»: با ~~خيال راحت مى خوابد؛ «دلي مل ء الحرية»: ### || AUTO من آزادى كامل دارم، «مل ء اليد»: مشت پر. # =الملأ- ### || AUTO ج أملاء [ملأ]: طمع، گمان، بزرگان وبزرگواران، گروه مردم، ~~تبادل ms1844 نظر؛ «ما كان هذا الأمر عن ملاء منا»: اين كار با تبادل نظر يا ~~مشاوره با ما صورت نگرفته است؛ «الملاء الأعلى»: عالم ارواح مجردة؛ «على ~~الملإ»: آشكارا. # =الملأى- ### || AUTO [ملأ]: مؤنث (الملآن) است. # =الملآن- ### || AUTO ج ملآء [ملأ]: پر، مزكوم وسرما خورده. # =الملآنة- ### || AUTO [ملأ]: مؤنث (الملآن) است. # =الملأة- # [ملأ]: بيمارى زكام كه ناشى از امتلاء معده باشد. # =الملأة- ### || AUTO [ملأ]: مص، چگونگى امتلاء، مقدارى غذا. # =الملأك- # [لأك]: پيامبرى،- ج ملائكة وملائك واملاك: فرشتگان الهى وگاهى بصورت مفرد ~~(ملاك) نوشته مى شود. # =الملأكة- ### || AUTO [لأك]: رسالت وپيامبرى. # =الملئم- # [لأم]: مرد لئيم وبد جنس، كسيكه با بدان مى نشيند. # =الملام- ### || AUTO [لأم]: كسيكه زره پوشيده است؛ «رجل ملام»: منسوب به لئامت ~~وكينه توزى. # =الملبئ- ### || AUTO [لبأ]: «شاة ملبئ»: گوسفندى كه شير در پستان آن پديد آمده باشد. # =الملبد- ### || AUTO [لبد]: فا، كسيكه زمين گير است، دفاع كننده، شير درنده. # =الملبس- # ج ملابس [لبس]: جامه ولباس. # =الملبس- # ج ملابس [لبس]: جامه ولباس. # =الملبس- ### || AUTO [لبس]: مفع، نقل بادامى. # =الملبن- # [لبن] (ط): فرنى كه از نشاسته وگلاب وشكر تهيه مى شود. # =الملبن- # [لبن]: دستگاه صافى شير، شيردان، آجر، وسيله اى كه با آن آجر حمل كنند. # =الملبن- ### || AUTO [لبن]: كارگر لبنيات، كارگر آجرسازى. # =الملبنة- # [لبن]: «عشب ملبنة»: گياهى كه بر روى آن شير ستوران ودام ريخته شده باشد. # =الملبنة- ### || AUTO [لبن]: قاشق. # =الملبنون- ### || AUTO [لبن]: «قوم ملبنون»: مردمى كه شير بسيار دارند. # =الملبوط- # [لبط]: مفع؛ «رجل ملبوط به»: ### || AUTO آنكه در كار خود دو دل وسر گردان است. # =الملبون- ### || AUTO [لبن]: آنكه با شير غذا خورد، كسيكه در اثر نوشيدن شير حالتى ~~مانند سكر ومستى برايش پديد آيد. # =الملة- # ج ملل [مل]: لباس يا جامه كوك زده قبل از دوختن. # =الملة- # [مل]: اسم مره از (مل) است، خستگى وافسردگى، گل آتش، خاكستر داغ، عرق تب؛ ~~«خبز الملة»: نان كه در خاكستر يا آتش داغ پخته شود. # =الملة- ### || AUTO ج ملل [مل]: ديه، راه وروش شريعت در دين. # =الملتاح- ### || AUTO [لوح]: كسيكه در اثر آفتاب زدگى يا مسافرت چهره او دگرگون شده باشد. # =الملتحج- ### || AUTO [لحج]: پناهگاه. # =الملتخ- ### || AUTO [لخ]: «واد ملتخ»: ms1845 دشت پر از درختان انبوه وپيچيده درهم؛ ~~«سكران ملتخ»: مست لا يعقل كه از خود بيخود شده باشد. # =الملتزم- ### || AUTO [لزم]: فا، كسيكه متعهد وملزم بانجام كارى در برابر پولى شده باشد. # =الملتصب- # [لصب]: «طريق ملتصب»: راه تنگ. PageV01P858 ### || AUTO =الملتقى- ### || AUTO [لقي]: جاى ملاقات. # =الملتك- ### || AUTO [لك]: «سكران ملتك»: مست بيحس وحركت. # =الملتوى- ### || AUTO [لوي]: «ملتوى الوادي»: پيچ وخم دره. # =ملج- # - ملجا الصبي أمه: كودك پستان مادر را ميان دو لب گرفت وشير مكيد. # =ملج- ### || AUTO - ملجا الصبي أمه: مرادف (ملج) است. # =الملج- # ج أملاج: هسته مقل (بلسان). # =الملج- ### || AUTO بزهاى شيرخواره، بره هاى نوزاد. # =الملجأ- # [لجأ]: پناه بردن،- ج ملاجئ: ### || AUTO پناه وسور وديوار، پناهگاه كه در اثر حمله هاى هوائى مردم بدان ~~روى آورند. # =الملجاج- ### || AUTO [لج]: لجباز، لجوج. # =الملجم- ### || AUTO [لجم]: جاى لگام بر روى ستور. # =ملح- # - ملحا الطعام: در غذا نمك ريخت،- الماشية: ستوران را شوره گياه نمك ~~خورانيد،،- الرجل: از او بدگوئى وغيبت كرد،- الطائر: پرنده به تندى بال زد، ~~«ملح الله فيه»: خداوند به او بركت دهد،-- ملوحة وملاحة وملوحا الماء: آب ~~به نمك تبديل شد. # =ملح- # - ملحا: كبودى آن چيز زياد شد. # =ملح- # - ملاحة وملوحة: زيبا وخوشگل شد،-- ملوحة وملاحة وملوحا الماء: آب تبديل ~~به نمك شد. # =ملح- # تمليحا [ملح] الشي ء: بر آن نمك پاشيد،- الطعام: نمك غذا را زياد كرد،،- ~~السمك ونحوه: بر روى ماهى ومانند آن نمك پاشيد وآنرا خشك كرد،- الدابة: # بر گردن ستور نمك پاشيد،- الماشية: ### || AUTO چهار پايان را گياه شوريده خورانيد،- المتكلم: سخن مليح ونغز گفت. # =الملح- # مص، سخنان شيرين ونغز. # =الملح- # ج ملح وملحة وملاح وأملاح: # خوشگلى وبا نمكى، چاقى، چربى، شيرخوارگى، احترام عهد وپيمان؛ «بينهما ~~ملح»: بين آن دو پيمانى است، دانش، دانشمندان،- ج ملاح: در علم شيمى. # بمعناى جسمى است كه از تبديل (اسيد كلوردريك) بمعدن بدست مىيد مانند نمك ~~آشپزخانه (اين كلمه در مذكر ومؤنث يكسان بكار برده مى شود) «ماء ملح»: # آب شور كه به آن (مالح) نيز گفته مى شود. # =الملح- ### || AUTO سفيدى كه داخل آن سياهى باشد، كبودى زياد. # =الملحى- ### || AUTO [لحو]: ابزارى كه با آن پوست چوب را بكنند. # =الملحاء- ### || AUTO ms1846 ج ملحاوات [ملح]: مؤنث (الاملح) است، لشكر بزرگ، درختى كه ~~برگهايش ريخته باشد. # =الملحاح- ### || AUTO [لح]: بسيار اصرار كننده، پالانى كه پشت ستور را زخم كند؛ ~~«سحاب ملحاح»: ابرى كه هميشه ببارد. # =الملحاق- ### || AUTO [لحق]: ماده شترى كه بر شتران سبقت گيرد، كمانى كه بسرعت تير ~~را رها كند. # =الملحة- # مهابت، واحد (الملح) از گفتارهاى نغز وشيرين. # =الملحة- # اسم مرة از (ملح) است، دامنه دريا. # =الملحة- # نمكين، پيمان وحرمت دوستى؛ «بينهما ملحة»: ميان آنها حرمتى است. # =الملحة- ### || AUTO گفتار مليح ونغز. # =الملحب- # دشنام دهنده وبد زبان، آنچه كه با آن قطع كنند ويا چيزى را با آن پوست بكنند. # =الملحب- # [لحب]: مفع؛ «طريق ملحب»: ### || AUTO راه روشن. # =الملحج- # [لحج]: پناهگاه؛ «قفل ملحج»: ### || AUTO قفل بسته كه باز نشده است. # =الملحد- # [لحد]: گور، لحد. # =الملحد- ### || AUTO ج ملاحدة وملحدون [لحد]: فا، كافر. # =الملحز- ### || AUTO ج ملاحز [لحز]: تنگنا. # =الملحس- # [لحس]: آزمندى كه هر چه بتواند براى خود بگيرد. # =الملحس- ### || AUTO [لحس]: آزمند كه هر چه بيابد براى خود بگيرد، دلير وقهرمان. # =الملحظ- ### || AUTO ج ملاحظ [لحظ]: با گوشه چشم نگاه كردن، جاى نگريستن. # =الملحف- ### || AUTO ج ملاحف [لحف]: لحاف. # =الملحفة- ### || AUTO ج ملاحف [لحف]: آنچه كه بجاى لحاف از آن استفاده شود، روپوش ~~لباس، ملافه كه بر روى لحاف وپتو براى جلوگيرى از چرك شدن مى گسترانند. # =الملحق- # [لحق]: مفع،- ج ملحقات وملاحق: چيز زائد، آنچه كه پس از اتمام كتاب نوشته ~~وبدان ملحق كنند؛ «ملحق الجريدة»: ملحق روزنامه،- ج ملحقون: ### || AUTO كارمند سفارتخانه كه مأموريت خاصى را متعهد مى شود مانند: ~~«ملحق تجاري»: وابسته بازرگانى؛ «ملحق عسكري»: وابسته نظامى؛ «ملحق صحفي»: ~~وابسته مطبوعاتى، «الملحقات»: كليه مناطق كشور بجز پايتخت. # =الملحلح- ### || AUTO [لحلح]: بزرگ قبيله وعشيره. # =الملحم- # [لحم]: مفع، كسيكه باو گوشت خورانند، همراه با مردم، آنكه اسير شده باشد، ~~پارچه اى كه رويه آن از ابريشم وپشت آن نخ باشد. # =الملحم- ### || AUTO [لحم] فا، خوراننده گوشت، آنكه گوشت بسيار دارد. # =الملحمة- ### || AUTO ج ملاحم [لحم]: كشتارگاه، كشتار سخت در جنگ، حماسه سرائى شعرى. # =الملحن- ### || AUTO [لحن]: آنكه آهنگ سرودها وآوازها را مى سازد، آهنگساز. # =الملحوب- ### || AUTO ms1847 [لحب]: «رجل ملحوب»: مرد كم گوشت؛ «طريق ملحوب»: راه روشن. # =الملحود- # [لحد]: گور، لحد. # =الملحي- ### || AUTO [لحي]: اسم مفعول از (لحى فلانا) است. # =ملخ- # - ملخا الشي ء: با چنگ ودندان چيزى را گرفت،- الفرس: اسب بحركت درآمد،- ~~الطعام: غذا فاسد شد،- الرجل: PageV01P859 ### || AUTO بسختى راه خود را ادامه داد، فرار كرد، گريخت. # =ملخ- ### || AUTO - ملاخة الطعام: غذا فاسد شد. # =الملخص- ### || AUTO [لخص]: مفع، مختصر وموجز،- ج ملخصات: خلاصه؛ «هذا ملخص ما ~~قالوه»: اين ما حصل آنچه كه گفته اند مى باشد. # =ملد- # - ملدا الغصن: شاخه درخت نرم شد وتكان خورد. # =ملد- ### || AUTO تمليدا [ملد] الأديم: چرم را نرم كرد،- الري الغصن: شاخه درخت ~~در اثر آبيارى نرم ونازك شد. # =الملد- # مرد نازك اندام وظريف ويا شاخه نرم ونازك. # =الملد- ### || AUTO ج أملاد: جوانى، نعمت، تكان خوردن وحركت. # =الملداء- ### || AUTO ج ملد: مؤنث (الأملد) است. # =الملدان- ### || AUTO حركت وتكان خوردن شاخه درخت با ميوه خود. # =الملدغ- ### || AUTO [لدغ]: كسيكه مردم را در گفتار خود زخم زبان زند. # =الملذ- ### || AUTO ج ملاذ [لذ]: جاى لذت بردن وخوشى. # =الملذة- ### || AUTO ج ملذات [لذ]: شهوت. # =الملز- ### || AUTO [لز]: كينه توز. (اين كلمه در مذكر ومؤنث يكسان بكار مى رود). # =الملزة- ### || AUTO قطعه گردى از پوست يا آهن كه وسط آن سوراخ است وآنرا زير سوراخ ~~لولاى درب قرار مى دهند. # =الملزق- # [لزق]: پسر خوانده، فرزند نامشروع. # =الملزق- ### || AUTO [لزق]: پسر خوانده، چيزى كه نه استوار ونه محكم باشد. # =الملزم- ### || AUTO ج ملازم [لزم]: منگنه، گيره. # =الملزمة- # [لزم] من الكتاب: در اصطلاح چاپ عبارت است از صفحاتى كه يكجا چاپ مى شود ~~كه معمولا هشت يا شانزده يا سى ودو صفحه مى شود. # =الملزمة- ### || AUTO [لزم]: مرادف (الملزم) است. # =ملس- # - ملسا الشي ء: آن چيز را از اصل ويا ريشه كند،- الرجل بلسانه: از او با ~~زبان چاپلوسى كرد،- الإبل: شتران را با شدت براه انداخت،- الظلام: تاريكى ~~گرگ وميش شد يا با روشنى توأم گرديد. # =ملس- # - ملوسة وملاسة: آن چيز نرم ونازك شد. # =ملس- # - ملوسة وملاسة: مرادف (ملس) است. # =ملس- ### || AUTO تمليسا [ملس] ه من الأمر: او را رهائى داد،- الشي ء: آنرا نرم ~~ونازك كرد،- الأرض: زمين را ms1848 هموار كرد. # =الملس- ### || AUTO ج ملوس وأملاس وجج أماليس: زمين هموار؛ «ملس الظلام»: تاريكى ~~همراه با روشنى. # =الملساء- ### || AUTO مؤنث (الأملس) است، شراب نرم وگوارا؛ «الألف الملساء»: الف ~~لينه مانند الف كتاب؛ «سنة ملساء ج أمالس واماليس»: سال خشك وبى آب وعلف. # =الملسن- # [لسن]: فا، مرد فصيح، كسيكه بسيار سخن گويد. # =الملسن- # [لسن]: سنگى كه بر بالاى درب (لانه) حيوانات وحشى قرار دهند وزير آن پاره ~~اى گوشت گذارند تا هر گاه جانور براى خوردن گوشت وارد شود آن سنگ بر درب ~~خانه فرو افتد وآنرا ببندد. # =الملسن- # [لسن]: مفع، آنچه كه نوك آن مانند نوك زبان باشد. # =الملسن- ### || AUTO [لسن]: فا، آنكه از شدت شگفتى زبان خود را با دندان گاز بگيرد. # =الملسون- ### || AUTO [لسن]: دروغگو، چاپلوس وخوش زبان وبدخصال كه به گفته هاى خود ~~عمل نكند. # =ملش- ### || AUTO - ملشا الشي ء: چيزى را با دست خود كاوش نمود، ودر زبان متداول ~~پر را كند. # =ملص- # - ملصا الشي ء من يده: آن چيز بعلت لغزندگى وليزى در دست بند نشد؛ «ملصت ~~السمكة من يدى»: ماهى از دستم ليز خورد ودر رفت، الرجل: فرار كرد وگريخت. # =ملص- ### || AUTO تمليصا [ملص] اللولب: لولا از درب كنده شد. # =الملص- # لخت، عريان. # =الملص- # مص، ليز خوردن. # =الملص- ### || AUTO من الحبال ونحوها: ريسمان ورسن كه ليز ولغزان باشد ودر دست ~~گرفته نشود. # =الملصاب- ### || AUTO [لصب]: نقول [سيف ملصاب» شمشيرى كه بسيار در غلاف مانده باشد. # =الملصة- # «سمكة ملصة»: ماهى كه بخاطر ليزى از دست بگريزد. # =الملصة- ### || AUTO [لص]: سرزمينى كه دزد بسيار دارد. # =الملصق- ### || AUTO [لصق]: مفع، پسر خوانده. # =الملصقة- ### || AUTO [لصق]: مؤنث (الملصق) است. # =ملط- # - ملطا الحائط: ديوار را گل اندود كرد،- الشعر: موى را تراشيد،- ملوطا ~~الغلام: پسر بچه بى اصل ونسب بود. # =ملط- # - ملطا وملطة: بى موى شد. # =ملط- # - ملوطا الغلام: مرادف (كان ملطا) است. # =ملط- ### || AUTO تمليطا [ملط] الحائط: ديوار را گل اندود كرد،- الشاعر: شاعر ~~نيم بيت شعر گفت ونيم ديگر را شاعرى ديگر بپايان رسانيد. # =الملط- # ج أملاط وملوط: مرد خبيث وپليد كه مورد اعتماد نباشد، داراى اصل ونسب ~~صحيحى نباشد. # =الملط- ### || AUTO [لط]: فتنه ms1849 انگيز. # =الملطاس- ### || AUTO ### || AUTO ج ملاطيس [لطس]: مرادف (الملطس) است. # =الملطاط- ### || AUTO [لط]: ماله گلكار، چوبه نانوا، لبه دره، ساحل دريا، جاى پا، رد ~~پا، حياط خانه، برآمدگى تيزى در ميان سر. # =الملطأ- ### || AUTO [لطأ]: پوسته نازكى ميان استخوان سر وگوشت آن. # =الملطأة- # [لطأ]: مرادف (الملطأ) است. # =الملطس- # ج ملاطس [لطس]: سنگى كه با PageV01P860 ### || AUTO آن هسته خرما كوبند، كلنگ يا تيشه سنگتراشى، ابزارى كه با آن ~~سنگها وسنگ آسياب را سوراخ كنند، كف پاى شتر. # =الملطم- # [لطم]: صورت وگونه. # =الملطم- ### || AUTO [لطم]: موج شكن دريا. # =ملع- ### || AUTO - ملعا الشاة: پوست گوسفند را كند،- الفصيل أمه: بچه حيوان از ~~مادرش شير خورد،- ت الناقة: شتر رفت، ودر زبان متداول بمعناى آنرا دو پاره ~~كرد مى باشد. # =الملعب- ### || AUTO ج ملاعب [لعب]: زمين بازى؛ «ملاعب الرياح»: جاى وزش باد ورفت ~~وبرگشت آن. # =الملعبة- # [لعب]: مرادف (الملعبة) است. # =الملعبة- ### || AUTO [لعب]: پيراهن بىستين كه مورد بازى كودكان قرار مى گيرد. # =الملعقة- ### || AUTO ج ملاعق [لعق]: قاشق. # =الملعون- ### || AUTO ج ملاعين [لعن]: مفع، دل درد شديدى كه در اسب پديد آيد وباعث ~~هلاك آن مى شود. # =الملغ- ### || AUTO ج أملاغ: احمق پررو ودشنام دهنده. # =الملغاء- ### || AUTO مؤنث (الأملغ) است. # =الملغز- ### || AUTO [لغز] من الكلام: سخن وگفتار مشكل وپيچيده. # =الملغم- # [لغم] من الذهب وما شابهه من كل جوهر مذاب: زر يا گوهرى ومانند آنها كه ~~با جيوه مخلوط شده باشد. # =الملغم- ### || AUTO ج ملاغم- بينى ودهان وپيرامون آنها. # =الملف- # [لف]: مصدر ميمى است،- ج ملفات: پوشه اوراق؛ «ملف اوراق الدعوى»: در ~~اصطلاح دادگاه: پرونده دادرسى. # =الملف- ### || AUTO [لف]: مرادف (الملف) است، لحاف وروانداز، ودر اصطلاح برق ~~ابزارى است بشكل حلزون ومركب از سيمى است كه اطراف لوله كوچكى پيچيده شده ~~ومورد استفاده قرار مى گيرد وآنرا (سيم پيچ) نامند. # =الملفان- ### || AUTO ج ملافنة: دكتر در فلسفه. (اين كلمه سريانى است). # =الملفعة- ### || AUTO [لفع]: ردا ومانند آن كه به دور خود پيچند. # =الملفنة- ### || AUTO درجه دكترى در فلسفه. # =الملفوف- ### || AUTO [لف]: مفع،- (ن): ودر كشاورزى بمعناى كلم مى باشد. # =الملفوفة- ### || AUTO [لف]: مؤنث (الملفوف)، واحد (الملفوف) است يعنى يكدانه كلم. # =ملق- # - ملقا الشي ء: آن چيز ms1850 را نرم كرد، نابود كرد،- الثوب: جامه را شست،- ~~الرجل: آن مرد با شتاب روان شد،- ه بالعصا: او را با چوبدستى زد. # =ملق- # - ملقا ه وله: نسبت باو اظهار دوستى ومحبت وتواضع كرد وبا زبان خود آنچه ~~كه در دلش نبود مهربانى وملاطفت نمود. # =ملق- ### || AUTO تمليقا [ملق] الأرض أو الحائط: زمين يا ديوار را با ماله هموار ~~كرد،- الخاتم فى الإصبع: انگشتر كه گشادتر از انگشت بود در آن چرخيد وقرار نگرفت. # =الملق- # مص، دوستى ومهربانى، لطف بسيار، دعا، زمين هموار، نرم وتند دويدن. # =الملق- # ناتوان- بسيار چاپلوس؛ «فرس ملق»: اسبى كه بدويدن آن اعتماد نباشد. # =الملق- ### || AUTO [لق]: تخته اى كه با آن توپ بازى كنند. # =الملقى- # [لقي]: جاى دور ريختن وانداختن چيزى، برخورد در خير يا شر كه در شر بيشتر ~~مصداق دارد. # =الملقى- # ج ملاق [لقي]: جاى ملاقات؛ «ملاقي الأجفان»: جاى بهم رسيدن دو پلك چشم. # =الملقى- ### || AUTO [لقي]: كسيكه همواره مواجه با خير يا شر مى شود وبيشتر در شر. # =الملقاط- ### || AUTO ج ملاقيط [لقط]: قلم، موچين، عنكبوت. # =الملقة- # سنگ صاف ونرم. # =الملقة- ### || AUTO «فرس ملقة»: اسبى كه بدويدن آن اعتماد نباشد. # =الملقط- # [لقط]: مطلب، معدن. # =الملقط- ### || AUTO ج ملاقط [لقط]: انبر. # =الملقلق- ### || AUTO [لقلق]: «طرف ملقلق»: چيز نوك تيز كه در يكجا استقرار نمى يابد. # =الملقو- ### || AUTO [لقو]: آنكه به بيمارى لقوه دچار است. # =الملقوط- # ج ملاقيط [لقط]: مفع، بچه سر راهى، ودر زبان متداول بر گناهكارى اطلاق مى ~~شود كه او را دستگير نمايند. # =الملقي- ### || AUTO [لقي]: مرادف (الملقى) است. # =ملك- # - ملكا وملكا وملكا وملكة ومملكة ومملكة ومملكة الشي ء: آنرا مالك شد،- ~~على القوم: بر آن قوم تسلط يافت،- على فلان امره: بر او چيره شد،- نفسه: # خويشتن دار شد،- ملكا العجين: خمير را خوب عجين كرد. # =ملك- # تمليكا [ملك] ه الشي ء: آنرا ملك خود نمود،- القوم فلانا عليهم: مردم او ~~را پادشاه كردند،- فلانا امره: او را بحال خود واگذار نمود،- العجين: خمير ~~را خوب عجين كرد. # =ملك- ### || AUTO [ملك]: ت المرأة أمرها: زن حق طلاق را بدست خود گرفت. # =الملك- # مص،- ج املاك وملوك: مالكيت انسان كه حق تصرف در آن را ms1851 داشته باشد، بزرگى ~~وقدرت، آب كم، دانه گياه جلبان. # =الملك- # مص،- ج ملوك واملاك: # حكمران، پادشاه. # =الملك- # مص،- ج املاك: مالكيت، مالك بودن. # =الملك- # «ملك الدابة»: پاى ستوران. # =الملك- # فرشته آسمانى، دارائى انسان. # =الملك- ### || AUTO ج ملوك وأملاك: خداوند متعال، دارنده ملك، فرمانرواى كشور يا ~~مردمى يا قبيله اى. # =الملكة- # مرادف (الملك) است. # =الملكة- # مرادف (الملك) است. PageV01P861 ### || AUTO =الملكة- # مرادف (الملك) است، صفتى راسخ در نفس انسان. # =الملكة- ### || AUTO مؤنث (الملك) است؛ «ملكة النحل»: ملكه زنبور. # =الملكد- ### || AUTO [لكد]: چكش كوچك. # =الملكك- ### || AUTO [لك]: مرد محكم واستوار اندام. # =الملكم- # [لكم]: «رجل ملكم»: مرد بسيار مشت زن؛ «خف ملكم»: كف پاى سخت وسفت كه سنگ ~~مى شكند. # =الملكم- ### || AUTO [لكم]: كفش وصله پينه دار؛ «خف ملكم»: كف پاى سخت وسفت كه سنگ ~~مى شكند. # =الملكوت- ### || AUTO [ملك]: ملك بسيار بزرگ، عزت وسلطنت،- السماوى: جايگاه قدسيان ~~در آسمان. (اين كلمه سريانى است). # =الملكوم- ### || AUTO [لكم]: مفع، ستمديده. # =الملكي- ### || AUTO منسوب به (الملك) است. # =الملكية- # ج ملكيات: مالكيت، آنچه كه انسان دارد ودر آن تصرف مى كند. # =الملكية- ### || AUTO مؤنث (الملكى) است. ### || AUTO =الملل- # [مل]: خستگى وناراحتى. # =ملل- ### || AUTO تمليلا [مل] الشي ء: آن چيز را برگردانيد. # =الملم- # [لم]: فا، اوان سن بلوغ وجوانى،- بالأمر: كسيكه بدون تأمل وانديشيدن از ~~مطلبى آگاه است؛ «ملم بالقراءة والكتابة»: # آنكه نوشتن وخواندن را بداند. # =الملم- ### || AUTO [لم]: سخت از هر چيزى. # =الملمة- ### || AUTO [لم]: حادثه وبلاى روزگار، نخلى كه نزديك به بارور شدن باشد. # =الملمس- ### || AUTO [لمس]: دست ماليدن، لمس كردن، جاى لمس. # =الملمع- # [لمع]: «خد» ملمع»: چهره اى روشن وصاف. # =الملمع- # [لمع] «شاة ملمع»: گوسفند خوش رنگ وزيبا. # =الملمع- # [لمع]: «ملمعا الطائر»: دو بال پرنده. # =الملمع- ### || AUTO [لمع]: مفع،- من الخيل وغيرها: اسبان ويا ستورانى كه بر روى ~~پوست آنها نقطه هائى مخالف رنگ آنها وجود دارد. # =الملمعة- # [لمع]: «شاة ملمعة»: # گوسفندى كه دنبه آنرا بالا زنند تا مطمئن شوند كه تلقيح شده است؛ «ارض ~~ملمعة»: # سرزمينى كه سراب در آن مى درخشد. # =الملمعة- # [لمع]: «أرض ملمعة»: مرادف (ملمعة) است. # =الملمعة- ### || AUTO [لمع]: «أرض ملمعة»: سرزمينى كه سراب در آن مى درخشد. # =ململ- ### || AUTO ململة [ململ]: شتاب كرد،- ه المرض: بيمارى او را ms1852 بحركت وچرخيدن ~~بدور خود در آورد. # =الململة- ### || AUTO [ململ]: مص، خرطوم فيل. # =الململم- ### || AUTO [لملم]: مفع؛ «رجل ململم وجمل ململم»: مرد يا شتر گرد شده وبهم ~~پيوسته؛ «شعر ململم»: موى روغن مالى شده. # =الململمة- ### || AUTO [لملم]: مؤنث (الململم) است، خرطوم فيل. # =الملموسات- ### || AUTO [لمس]: چيزهاى محسوس ولمس شده. # =الملمول- ### || AUTO [ململ]: ميل سرمه، سوراخ بينى. # =الملموم- ### || AUTO [لم]: ديوانه، گرد آمده وفراهم شده. # =الملمومة- ### || AUTO [لم]: مؤنث (الملموم)؛ «كتيبة ملمومة»: لشكرى انبوه در يك ~~مجموعه با هم؛ «صخرة ملمو مة»: سنگ گرد وسخت. # =الملنخوليا- ### || AUTO ماليخوليا، نوعى جنون وديوانگى. # =الملهى- # ج ملاه [لهو]: تفريح، زمان تفريح، جاى تفريح، جاى بازى؛ «هذا ملهى ~~القوم»: اقامتگاه مردم. # =الملهى- ### || AUTO ج ملاه [لهو]: ابزار لهو ولعب؛ «آلات الملاهى»: ابزار موسيقى. # =الملهب- # [لهب]: اسب تندرو كه گرد وخاك بر انگيزد. # =الملهب- # [لهب]: خوب روى وزيبا وپر موى از مردان. # =الملهب- ### || AUTO [لهب]: مفع،- من الثياب: جامه سرخ وكم رنگ. # =الملهج- ### || AUTO [لهج]: مفع، كسيكه همواره مى خوابد واز انجام كار ناتوان است. # =الملهد- ### || AUTO [لهد]: مفع؛ «رجل ملهد»: مرد مستضعف وخوار ورانده شده. # =الملهق- ### || AUTO [لهق]: «ملهق اللون»: سفيد رنگ. # =الملهم- # [لهم]: مفع،- من الرجال: مرد پر خور. # =الملهم- ### || AUTO [لهم]: من الرجال: مرد پر خور. # =الملهوج- ### || AUTO [لهج]: «شواء ملهوج»: بريانى كه خوب پخته نشده باشد. # =الملهود- ### || AUTO [لهد]: مفع، كسيكه بار سنگين بر او سخت وبا فشار باشد. # =الملهوز- ### || AUTO [لهز]: مفع، مردى كه موهايش سياه وسفيد باشد، مرد استوار ندام ~~وفربه، چارپائى كه بنا گوش آن داغ شده باشد. # =الملهوف- ### || AUTO [لهف]: اندوهگين كه مال يا عزيزش را از دست داده باشد، ستمديده ~~كه يارى طلبد؛ «رجل ملهوف القلب»: مرد دل سوخته واندوهگين. # =الملواح- ### || AUTO ج ملاويح [لوح]: زنى كه بسرعت لاغر شود، لاغر، جغدى كه پاى ~~آنرا ببندند تا بوسيله آن باز شكار كنند، دراز وبلند، لوحه هاى بزرگ ونيكو، ~~كسيكه زود تشنه شود. # =الملوان- ### || AUTO [ملو]: شب وروز. # =الملوب- ### || AUTO [لوب]: مفع، آهن پيچ خورده. # =الملوة- # [ملو]: مرادف (الملوة) است. # =الملوة- # [ملو]: دوره اى از روزگار. # =الملوة- ### || AUTO [ملو]: مرادف (الملوة) است. # =الملوث- ### || AUTO ج ملاوث وملاوثة وملاويث [لوث]: مرد ms1853 بزرگوارى كه همواره مردم ~~گرد اويند واز وى استمداد مى كنند. # =الملوح- # [لوح]: آنكه زود تشنه شود. # =الملوح- ### || AUTO [لوح]: «قدح ملوح»: تيرى كه در برخورد با آتش دگرگون شده باشد. # =الملوحة- # مص، طعم نمك. PageV01P862 ### || AUTO =الملوخية- ### || AUTO (ن): گل خبازى بوستاني. # =الملوذ- ### || AUTO [لوذ]: مفرد (الملاوذ) است. # =الملوذة- ### || AUTO [لوذ]: مرادف (الملاذ) است وبمعناى دژ وپناهگاه است. # =الملوز- ### || AUTO [لوز]: خرما كه در ميان آن مغز بادام قرار دهند؛ «وجه ملوز»: ~~چهره خوشگل وبا نمك. # =الملوع- ### || AUTO «جمل ملوع»: سريع؛ «عقاب ملوع»: عقابى كه با شتاب شكار كند. # =الملوغة- ### || AUTO اظهار پستى وحماقت ودشنام در گفتار. # =الملوق- ### || AUTO [لوق]: قاشق داروساز. # =الملوكة- ### || AUTO مالكيت. # =الملول- # [مل]: ملول ودلتنگ. (اين كلمه در مذكر ومؤنث يكسان بكار برده مى شود). # =الملول- ### || AUTO [مل] (ن): نوعى از درخت بلوط كه از ميوه آن در دباغى استفاده ~~مى شود. # =الملولة- # [مل]: مرادف (الملول) است وتاء براى مبالغه است. # =الملولة- ### || AUTO [مل] (ن): واحد (الملول) است. # =الملوم- ### || AUTO [لوم]: مفع. # =ملي- ### || AUTO [ملو] عمره: عمر او طولانى شد واز آن بهره مند بود. # =الملي- # ج ملاء وأملئاء وملأاء [ملأ]: مرد پولدار وتوانگر. # =الملي- ### || AUTO [ملو]: زمان زندگى، زمانى دراز؛ «انتظرته مليا»: مدت زيادى در ~~انتظار او بودم. # =الملياح- ### || AUTO ج ملاويح [لوح]: آنكه زود تشنه شود. # =المليار- ### || AUTO (ع ح): مليارد (يكهزار مليون) - اين كلمه فرانسوى است. # =الملى ء- # ج ملاء وأملئاء وملااء [ملأ]: ### || AUTO ثروتمند وتوانگر. # =المليج- ### || AUTO شيرخواره، مرد بزرگوار. # =المليح- # (ك): اسم مصغر از (الملح) است؛ «ابو مليح»: نوعى غذا كه از نان وخيار ~~وپياز وگوجه فرنگى وسبزيجات وسماق وروغن زيتون تهيه مى شود، ودر زبان ~~متداول به آن (الفتوش) گويند. # =المليح- # ج ملاح وأملاح: مرد با نمك وظريف،- من الماء: آب شور؛ «سمك مليح»: ### || AUTO ماهى شوريده. # =المليحة- ### || AUTO مؤنث (المليح) است. # =المليخ- ### || AUTO ناتوان، غذاى فاسد ومانند آن، بى مزه. # =المليس- ### || AUTO مرادف (الأملس) است وبمعناى نرم وصاف مى باشد. # =المليساء- ### || AUTO نيمروز، فاصله غروب تا تاريكى شب. # =المليص- ### || AUTO مرادف (الملص) است وبمعناى جنين سقط شده مى باشد. # =المليط- ### || AUTO آنكه بر روى جسم او موى نباشد، جنين قبل از ms1854 آنكه موى در آورد؛ ~~«سهم مليط»: تير بى پر. # =المليع- ### || AUTO بيابان بى آب وعلف. # =المليف- ### || AUTO [ليف]: كارگر حمام. # =المليق- ### || AUTO [ملق]: سريع وتند. # =المليقة- ### || AUTO [ليق]: «دواة مليقة»: دواتى كه در آن ليقه ومركب ريخته باشند. # =المليك- ### || AUTO ج ملكاء [ملك]: ملك دار، پادشاه. # =المليكة- ### || AUTO نامه ونوشته. # =المليل- # [مل]: غذائيكه در خاكستر داغ پخته شود، چوبى كه با آن آتش را بهم زنند،- ~~من الطرق: راه صاف شده وهموار؛ «رجل مليل»: مردى كه شعاع آفتاب چهره او را ~~سوزانده باشد. # =المليل- ### || AUTO [ليل]: «ليل مليل»: شب دراز وتاريك. # =المليلة- ### || AUTO [مل]: مؤنث (المليل) است، تب غير آشكار، تشنگى شديد. # =المليم- # [لوم]: اسم فاعل از (ألام) است. # =المليم- ### || AUTO [لوم]: اسم مفعول از (لام) است. # =الملين- ### || AUTO [لين]: فا،- من الأدوية: ملين ومسهل از داروها. # =الملينة- ### || AUTO [لين]: نرم خوئى. # =المليون- # ج ملايين (ع ح): مليون (هزار هزار) - اين كلمه فرانسوى است- # مم- ### || AUTO اين كلمه مركب است از (من) و(ما) ى استفهامى وبمعناى: از چه ~~چيز مى باشد. # =المماءاة- ### || AUTO [مأي]: شرط بستن بر روى يكصد؛ «شارطه مماءاة»: بر صد با او شرط ~~بست؛ «شارطه مؤالفة»: بر يكهزار با او شرط بست. # =الممات- # [موت]: من اللفظ، لفظ يا كلمه اى كه بكار بردن آن متروك شده باشد. # =الممات- ### || AUTO [موت]: مرگ يا زمان آن. # =المماتن- ### || AUTO [متن]: «سير مماتن»: راهى دور. # =المماتنة- # [متن]: مص؛ «بينهما مماتنة»: ### || AUTO ميان آن دو نفر رقابت واعتراض ومسابقه در كارها است. # =الممادح- ### || AUTO نيكيها وستودگيها. # =المماريع- # [مرع]: «مماريع الأرض»: ### || AUTO خوبيهاى زمين- اين كلمه مفرد ندارد. # =المماس- ### || AUTO [مس]: «مماس المنحني في ن» (ه): انتهاى خط قطع كننده ايست كه ن ~~ونقطه م را بصورت منحنى قطع مى كند و(م) به (ن) نزديك مى شود ودر اينصورت ~~به نقطه (ن) نقطه تماس وبه منحنى ومستقيم مماسين گفته مى شود. # =الممانح- ### || AUTO [منح]: شتر ماده كه همواره شير داشته باشد؛ «مطر ممانح»: باران ~~دائم وبدون انقطاع؛ «ريح ممانح»: بادهاى پيوسته با باران. # =الممتاد- ### || AUTO [ميد]: عطاخواه، بخشش خواه. # =الممتحك- ### || AUTO مرد لجباز وبد اخلاق. # =الممتد- ### || AUTO [مد]: يكى از بحور شعر است كه ms1855 متأخرين آنرا بكار برده اند ووزن ~~آن (فاعلن فاعلاتن) چهار بار است. # =الممتلخ- ### || AUTO [ملخ]: «ممتلخ العقل»: كسيكه خرد خود را از دست داده است. # =الممتلكات- # [ملك]: املاك مردم، PageV01P863 ### || AUTO خانه هاى مسكونى مردم؛ «الحق اضرارا بالأرواح والممتلكات»: به ~~جان ومال واملاك مردم زيان وضرر رسانيد. # =الممثل- ### || AUTO [مثل]: اسم فاعل است، هنر پيشه اى كه نقشى را در نمايشنامه ~~ايفا كند، وكيل؛ «ممثل تجاري»: نماينده بازرگانى،- الدبلوماسي: نماينده ~~ديپلوماسى دولتى در كشورى ديگر، سفير؛ «ممثلو الأمة»: نمايندگان مجلس. # =الممثون- ### || AUTO [مثن]: آنكه از درد مثانه شكايت كند. # =الممحاة- ### || AUTO [محو]: پارچه اى كه با آن چيزى را پاك وتميز كنند، مداد پاك كن ~~كه در زبان متداول به آن (محاية) گويند. # =الممحال- ### || AUTO [محل]: «أرض ممحال»: زمين خشك وبى آب وعلف. # =الممحقة- ### || AUTO [محق]: آنچه كه موجب نابودى شود. # =الممحل- ### || AUTO [محل]: «مكان ممحل»: جاى خشك؛ «ارض ممحل»: سرزمين خشك وبى آب. # =الممحلة- # [محل]: «ارض ممحلة»: زمين خشك وبى آب. # =الممحلة- ### || AUTO [محل]: ظرف شير، شيردان. # =الممحو- ### || AUTO [محو]: اسم مفعول است از محا الشي ء). # =الممحوض- ### || AUTO [محض]: خالص وآشكار. # =الممحوضة- ### || AUTO [محض]: مؤنث (الممحوض) است. # =الممحي- ### || AUTO [محو]: اسم مفعول است از (محا الشي ء). # =الممخض- ### || AUTO ج مماحض [مخض]: مشك آب، ظرفى كه شير را در آن ريخته وبهم زنند ~~تا كره آن گرفته شود. # =الممخضة- ### || AUTO [مخض]: مرادف (الممخض) است. # =الممخوض- # [مخض]: «لبن ممخوض»: ### || AUTO شيرى كه كره آن گرفته شده باشد. # =الممد- ### || AUTO [مد]: مصدر ميمي است، جاى پهن كردن ويا كشيدن چيزى. # =الممدرة- # [مدر]: جائيكه از آن گل بردارند وخانه وكاشانه را گل كارى كنند. # =الممدرة- # [مدر]: مرادف (الممدرة) است. # =الممدرة- ### || AUTO [مدر]: «إبل ممدرة»: شتران چاق وفربه. # =الممدود- ### || AUTO [مد]: مفع ودر علم صرف به اسم معربى گويند كه در آخر آن همزه ~~اى بعد از الف زائده باشد مانند (صحراء)؛ «مال ممدود» دارائى بسيار. # =الممدور- ### || AUTO [مدر]: «حائط ممدور»: ديوار گلى. # =الممذوق- ### || AUTO [مذق]: «لبن ممذوق»: شيرى كه با آب آميخته شده باشد. # =الممر- # [مر]: مفع، ريسمان تافته ومحكم. # =الممر- ### || AUTO [مر]: مص، جاى گذر، گذرگاه؛ «على ممر ms1856 العصور»: در تمام ازمنه وعصور. # =الممراح- ### || AUTO [مرح]: بانشاط، چشمى كه بسيار اشك ريزد، زمين حاصلخيز وبارور. # =الممراض- ### || AUTO [مرض]: آنكه بسيار بيمار شود. # =الممراع- ### || AUTO [مرع]: زمين حاصلخيز، بارور. # =الممرح- # [مرح]: بانشاط. # =الممرح- ### || AUTO [مرح]: مفع؛ «كرم ممرح»: درخت انگور با شاخه هاى خميده. # =الممرد- ### || AUTO [مرد]: مفع؛ «بناء ممرد»: ساختمان صاف وهموار، ساختمان بلند ومسطح. # =الممرض- ### || AUTO [مرض]: فا. # =الممرضة- ### || AUTO ج ممرضات [مرض]: مؤنث (الممرض) است، پرستار زن در بيمارستان وغيره. # =الممرغة- ### || AUTO [مرغ]: روده كور. # =الممرق- ### || AUTO [مرق]: محل خروج، دريچه اى كه باد از آن خارج شود. # =الممروتة- ### || AUTO [مرت]: «أرض ممروتة»: زمين خشك وبى گياه. # =الممرور- ### || AUTO [مر]: آنكه ماده صفرا در بدن او بر وى چيره وغالب آيد. # =الممرورة- ### || AUTO [مر]: «قربة ممرورة»: مشكى پر. # =الممروض- ### || AUTO [مرض]: بيمار. # =الممرية- ### || AUTO [مري]: گوساله سپيد رنگ ونرم. # =الممزع- ### || AUTO [مزع]: «فرس ممزع»: اسب تيزتك. # =الممسح- ### || AUTO [مسح]: كهنه يا دستمال كه چيزى را با آن پاك وتميز كنند. # =الممسحة- ### || AUTO [مسح]: مرادف (الممسح) است. # =الممسى- ### || AUTO [مسو]: مص، جائيكه در آن شب را بسر برند. # =الممسك- ### || AUTO [مسك]: بخيل. # =الممسوخ- ### || AUTO [مسخ]: مفع، ودر زبان متداول بمعنى مرد بدقيافه وبد قواره مى ~~باشد؛ «فرس ممسوخ»: اسبى كه كفل آن كم گوشت ولاغر باشد. # =الممسود- ### || AUTO [مسد]: مفع؛ «رجل ممسود»: مرد درشت اندام. # =الممسوس- ### || AUTO [مس]: آنكه ديوانه شده باشد. # =الممشى- ### || AUTO ج مماش [مشي]: پياده رو، جاى قدم زدن. # =الممشط- ### || AUTO [مشط]: مرادف (المشط) است وبمعناى شانه مى باشد. # =الممشق- ### || AUTO [مشق]: «ثوب ممشق»: جامه اى كه با رنگ سرخ رنگ شده باشد. # =الممشقة- ### || AUTO ج مماشق [مشق]: شانه اى كه با آن كتان را شانه زنند وآنرا ~~بزدايند. # =الممشل- ### || AUTO [مشل]: شير دوشنده نرم وآرام. # =الممشوق- ### || AUTO [مشق]: مفع، مرد لاغر وكم گوشت،- من الخيل: اسب لاغر ميان،- من ~~القضبان: شاخه هاى دراز ونازك؛ «قد ممشوق»: اندام كشيده وباريك. # =الممشوقة- ### || AUTO [مشق]: مؤنث (الممشوق) است. # =الممص- ### || AUTO [مص]: سيفون، لوله فاضل آب. # =الممصر- ### || AUTO [مصر]: رنگ آميزى شده با سرخي. # =الممصرة- # [مصر]: مؤنث (الممصر) است، گله نخ. PageV01P864 ### || AUTO =الممطار- ### || AUTO [مطر]: «سحاب ممطار»: ابرى كه بسيار ببارد. # =الممطر- ### || AUTO [مطر]: ms1857 لباس بارانى. # =الممطرة- ### || AUTO [مطر]: مرادف (الممطر) است. # =الممطل- ### || AUTO [مطل]: چكش آهنگر، دزد. # =الممعج- ### || AUTO [معج]: «فرس ممعج»: اسب تيز تك وروان. # =الممعز- ### || AUTO «رجل ممعز»: مرد محكم وسفت اندام. # =الممعك- ### || AUTO [معك]: آنكه بدهى خود را با تأخير بپردازد. # =الممعود- ### || AUTO [معد]: آنكه از درد معده رنج برد. # =الممعون- ### || AUTO [معن]: «كلأ ممعون»: گياهى كه گرد آن آب روان باشد. # =الممغر- ### || AUTO [مغر]: «ناقة ممغر»: ماده شترى كه شير آن از دردى كه دارد سرخ ~~رنگ است. # =الممغرة- ### || AUTO [مغر]: زمينى كه از آن گل سرخ بيرون آورند. # =الممغوص- ### || AUTO [مغص]: آنكه بدرد قولنج دچار شده باشد. # =الممغولة- ### || AUTO [مغل]: «دابة ممغولة»: ستورى كه گياه را با خاك خورده ودل درد ~~گرفته باشد. # =الممكن- ### || AUTO ### || AUTO [مكن]: فا، قابل احتمال، شدني؛ «من الممكن أن»: ~~ممكن است كه «غير ممكن»: نشدني. # =الممل- ### || AUTO [مل] من الطرق: راه هموار ولگد كوب شده. # =المملاق- ### || AUTO [ملق]: بسيار مستمند وبينوا، بسيار چاپلوس ومتملق. # =المملحة- # [ملح]: نمكزار. # =المملحة- ### || AUTO [ملح]: نمكدان. # =المملسة- ### || AUTO [ملس]: ماله بزرگ كه با آن زمين را هموار كنند. # =المملق- ### || AUTO [ملق]: چوب پهنى كه بوسيله گاو بر روى زمين بكشند تا با آن ~~زمين را هموار كنند. # =المملقة- ### || AUTO [ملق]: مرادف (المملق) است. # =المملكة- # ج ممالك [ملك]: مرادف (المملكة) است. # =المملكة- ### || AUTO ج ممالك [ملك]: عزت وتوانائى سلطان وخدمتگزاران او، آنچه از ~~كشور ومردم آن كه تحت امر پادشاه باشند. # =المملوء- ### || AUTO [ملأ]: «إناء مملوء»: ظرف پر از آب. # =المملوك- ### || AUTO ج مماليك [ملك]: مفع، غلام، برده. # =المملول- ### || AUTO [مل]: آنچه كه در خاكستر داغ پخته شده باشد؛ «الشي ء المملول»: ~~آنچه كه باعث خستگى وناراحتى باشد. # =الممنح- ### || AUTO [منح]: «ناقة ممنح»: ماده شترى كه وضع حمل آن نزديك شده باشد. # =الممنو- ### || AUTO [منو] بكذا: آنچه كه مورد آزمايش قرار گرفته باشد. # =الممنون- ### || AUTO [من]: مفع، نيرومند، ناتوان، بريده شده، بيشترين چيزى كه مرد ~~داشته باشد؛ «أنا ممنون لك»: من خوبيهاى تو را فراموش نمى كنم. # =الممهد- ### || AUTO [مهد]: مفع؛ «ماء ممهد»: آب ولرم كه نه سرد ونه گرم باشد. # =المموث- ### || AUTO (ح): فيل باستانى با هيكل ms1858 درشت وموى بسيار ودو ناب بزرگ سر كج ~~كه در دوران يخبندان در اروپا مى زيسته است. # =الممودرة- ### || AUTO «بيضة ممودرة»: تخم مرغ فاسد وگنديده. اين واژه در زبان متداول ~~رايج است. # =المموم- ### || AUTO [موم]: مبتلا به بيمارى دردهاى باطنى. # =لمموهة- ### || AUTO [موه]: مفع، چشمى كه در آن ناخنك در آمده باشد. # =المميت- ### || AUTO [موت]: كشنده ونابود كننده،- ج مماويت من النوق او النساء: ~~ماده شتر يا زنى كه فرزند خود را از دست داده باشد. # =المميتة- ### || AUTO [موت]: مؤنث (المميت) است،- من النوق او النساء ج مماويت: ~~بمعناى المميت است؛ «خطيئة مميتة»: گناهى بزرگ كه همه چيز را از دست انسان ~~مى گيرد. # =المميزة- # [ميز]: علامت ونشان. # =من- # اسمى است كه سه حالت دارد: # (1) اسم شرط جازم مانند «من يعمل خيرا يجز به» (2) اسم استفهام مانند «من أتى»: # چه كسى آمد. (3) اسم موصول است كه بيشتر براى عاقل بكار مى رود مانند ~~«يسجد لله من في السموات ومن فى الأرض» و«جاء من علمني»: كسيكه مرا آموزش ~~داد آمد. # =من- # حرف جر است واز معانى آن: (1) ابتدا وآغاز در زمان يا مكان است مانند ~~«مرض من يوم الجمعة» از روز جمعه بيمار شد؛ «سار من بيروت»: از بيروت خارج شد. # (2) تبعيض است مانند «منهم من احسن ومنهم من اساء» واز آنها كسانى بودند ~~كه نيكى كردند وكسانى بودند كه بدى كردند. # (3) تعليل است مانند «مما خطيئاتهم أغرقوا»: بعلت گناهان خود غرق شدند. # (4) بدل است مانند «أترضون بالحياة الدنيا من الآخرة» آيا بزندگى در دنيا ~~بجاى آخرت بسنده مى كنيد. (5) گاهى مرادف با باء مىيد مانند «ينظرون من طرف ~~خفي» با گوشه چشم نگاه مى كنند. (6) فصل است مانند «والله يعلم المفسد من ~~المصلح» خداوند بد كاره را از نيكو كار تشخيص مى دهد. # (7) وگاهى زائد مىيد وسه شرط دارد اول آنكه قبل از آن نفى يا نهي يا ~~استفهام بيايد ودوم آنكه مجرور آن نكره باشد. وسوم آنكه مجرور فاعل يا ~~مفعول به يا مبتدا باشد مانند «ما جاءنى من ms1859 رجل» هيچ مردى نزد من نيامد. ~~ومعانى ديگرى نيز دارد كه از قرينه استنباط مى شود. # =من- # - منا ومنينى [من] عليه بكذا: بدون رنج به او انعام وبخشش نمود،- منا ~~ومنة عليه بما صنع: نكوئيهائى را كه براى او انجام داده بود بر او بر ~~شمرد،- منا الرجل: او را ضعيف كرد وتوان او را گرفت،- الحبل: PageV01P865 ### || AUTO ريسمان را بريد،،- الناقة: ماده شتر را از بسيارى سفر لاغر ~~كرد،- الشي ء: آن چيز كم شد. # =المن- ### || AUTO [من]: مص، آنچه كه مورد تنعم وبهره مندى قرار گيرد، عسل گياهى ~~كه آنرا شهد نيز مى نامند؛ «من بنى اسرائيل»: آنچه از غذا كه خداوند در ~~بيابان بر قوم بنى اسرائيل فرو فرستاد تا از آن استفاده كنند،،- ج امنان: ~~پيمانه وزن كردن است وشرعا عبارت از 180 مثقال است ولى در عرف 280 مثقال مى ~~باشد، ودر زبان متداول حشره ايست در حجم پشه كه براى درختان آفت آور است. # =منا- ### || AUTO - منوا [منو] الرجل بكذا: او را با آن آزمايش وامتحان كرد. # =منى- # - منيا [مني] الله الخير لفلان: خداوند براى او خير وخوبى را مقدر كرد،- ~~ه: او را آزمايش كرد؛ «مناه الله»: خدا او را بدان چيز دچار نمود. # =منى- ### || AUTO تمنية [مني] الرجل الشي ء وبالشي ء: او را آرزومند كرد. # =المنا- ### || AUTO ج أمناء وأمن ومني [منو]: پيمانه وميزانى است معادل دو رطل. ~~مثناى اين كلمه منوان ومنيان است. # =المنى- ### || AUTO [مني]: قصد، مرگ، قضا وقدر الهى. # =المناب- ### || AUTO [نوب]: مص، راهى كه به آب منتهى مى شود؛ «ناب مناب القاضي»: ~~بجاى قاضى وبنمايندگى او در آمد، قائم مقام قاضى يا عضو على البدل شد. ### || AUTO =المناة- # [منو]: مرادف (المنا) است. # =مناة- ### || AUTO نام بتى از عرب بين مكه ومدينه كه ويژه قبيله هذيل وخزاعه قبل ~~از اسلام بود. # =المناتن- ### || AUTO [نتن]: جاهاى بد بو. # =المناجذ- ### || AUTO جمع «جلذ وخلد» من غير لفظهما، موش كور. # =المناح- ### || AUTO بسيار بخشنده، سخاوتمند وپر عطا. # =المناحة- ### || AUTO ج مناحات ومناوح [نوح]: جاى ومجلس عزادارى، زنانى كه براى ~~سوگوارى گرد هم ms1860 آيند. # =المناحس- ### || AUTO [نحس]: كارها وامور نحس وبديمن كه باعث بدبختى شوند. # =المناخ- # [نوخ]: خوابگاه شتران، جاى اقامت،- ج مناخات: مرادف المناخ است، دفترچه ~~اى كه در آن روزها وماههاى سال با ذكر زمان طلوع خورشيد وماه وغروب آنها ~~وهمچنين مناسبات از قبيل اعياد ومانند آن در آن نوشته شده باشد ونام ديگر ~~آن (التقويم) است. # =المناخ- ### || AUTO ج مناخات [نوخ]: وضع هواى يك شهر يا كشور از نظر معتدل بودن ~~هوا وموافق بودن آن با موازين بهداشتى؛ «مناخ هذا المكان طيب او خبيث»: ~~هواى اين جا خوب يا بد است. # =المناخلي- ### || AUTO ج مناخليون [نخل]: سازنده الك. # =المنادح- ### || AUTO [ندح]: سرزمينهاى وسيع وپهناور ودور دست. # =المنار- ### || AUTO [نور]: جاى روشنائى، پرچم كه در مرز كشور برافراشته است وبراى ~~نشانه دو مرز مى باشد. # =المنارة- ### || AUTO ج مناور ومنائر [نور]: جاى روشنائى ونور، واز اين جمله است ~~مناره كشتى وفانوس دريائى ومناره هاى مساجد. # =المنازعة- ### || AUTO [نزع]: مص، دشمنى، حالت بيمار مشرف بر مرگ. # =المنازيا- ### || AUTO پودر سفيدى است بدون طعم وبوى كه در درمان بكار مى رود (اين ~~كلمه يونانى است). # =المنازيح- # [نزح]: «قوم منازيح»: ### || AUTO كوچ نشينان كه از آباديهاى خود بدورند. # =المناسب- ### || AUTO [نسب]: موافق وملائم، غريب، همسان؛ «المناسب الرابع لثلاثة ~~اعداد ب ج د»: طرف نسبت چهارم سه عدد ب ج د عبارت است از (ع ج): عدد س كه ~~مساوى است با ج/ ب- س/ د. # =المناسبة- # [نسب]: مص،- ج مناسبات: # فرصت وزمان مناسب؛ «لمناسبة أو بمناسبة»: ### || AUTO به مناسبت ... # =المناسك- ### || AUTO [نسك]: «مناسك الحج»: عبادت وفرايض حج. # =المناص- ### || AUTO [نوص]: مص، پناهگاه وگريزگاه؛ «مالك من مناص»: راه گريز ندارى. # =المناصع- ### || AUTO [نصع]: مستراحها. # =المناط- ### || AUTO [نوط]: جاى آويختن، جا آويزى. # =المناطل- ### || AUTO [نطل]: دستگاههاى فشار كه در آن انگور ومانند آنرا فشرده واز ~~آن عصاره بگيرند. # =المناظر- # [نظر]: فا، مانند وبسان وهمسان. # =المناظر- ### || AUTO [نظر]: زمينهاى بلند ومرتفع؛ «علم المناظر»: دانشى كه بوسيله ~~آن كيفيت مقدار اشياء از لحاظ نزديكى ودورى از نظر شناخته شود. # =المناع- ### || AUTO آنكه بسيار يا بشدت منع كند، بخيل تنگ نظر. # =المناعة- ### || AUTO ms1861 (طب): نيروى باز دارنده جسم از بيماريها، مصونيت انسان از ~~بيمارى. # =المناعم- # [نعم]: مرد آسوده حال، دارنده مال وثروتمند. # =المناعم- ### || AUTO [نعم] من النبات: گياه بلند وهموار. # =المنافد- ### || AUTO [نفد]: فا؛ «خصم منافد»: آنكه با دشمن خود اتمام حجت نمايد. # =المنافق- ### || AUTO [نفق]: آنكه كفر خود را پنهان وايمان آشكار نمايد. # =المنافقة- ### || AUTO [نفق]: مص، نفاق ودورويى. # =المناقب- ### || AUTO [نقب]: «مناقب الإنسان»: آنچه از اخلاق پسنديده وصفات حسنه كه ~~انسان بدان شناخته شده باشد. # =المناقصة- # در زمينه مشاغل وتجارت عبارت است از پروژه اى كه هزينه آن مبلغى تعيين مى ~~شود واز طرف پيمانكاران PageV01P866 ### || AUTO يكى پس از ديگرى مبلغ را پائين آورند تا با كمترين نرخ مورد ~~اجرا واقدام قرار گيرد وعكس اين عمل را مزايده نامند. # =المناقل- ### || AUTO [نقل]: «فرس مناقل»: اسبى كه تيزتك باشد. # =المناقلة- ### || AUTO [نقل]: مص، رجوع ونقل احاديث ونوشته ها. # =المناقيش- ### || AUTO [نقش]: خميرى كه بر آن نقش ونگار كنند وبا روغن وادويه آنرا بپزند. # =المناكب- ### || AUTO [نكب] في ريش الطائر: چهار پر از پرهاى پرنده كه پس از قوادم ~~آن قرار دارد (مفرد ندارد). # =المناكير- ### || AUTO [نكر]: مرادف (المنكرات) است. # =المنال- # [نيل]: نائل شدن؛ «صعب المنال»: ### || AUTO چيزى كه سخت بدست مىيد. متضاد اين تعبير «قريب او سهل المنال»: ~~آسان بدست مىيد؛ «لا ينال منه منالا»: در آن اثر ندارد. # =المنام- ### || AUTO ج منامات-[نوم]: خواب، خوابگاه، رؤيا، جاى هموار كه آب در آن ~~متوقف شود. # =المنامة- ### || AUTO [نوم]: خوابگاه، لباس خواب، گور. # =المنامس- ### || AUTO [نمس]: شكارچى كه در كمين باشد، كسيكه محرمانه يا در گوشى با ~~ديگرى سخن گويد. # =المنان- ### || AUTO [من]: آنكه بسيار بخشش واحسان كند، از اسماء الله تعالى است، ~~آنكه چيزى ندهد مگر آنكه منت گذارد. # =المنانة- ### || AUTO [من]: مؤنث (المنان) است. # =المناهدة- ### || AUTO [نهد]: مص، دشمنى ومخاصمت. # =المناهزة- ### || AUTO [نهز]: مص، مسابقه. # =المناهي- ### || AUTO [نهي]: «مناهي الشرع»: آنچه كه شرع آنرا منع كرده باشد. # =المناورات- ### || AUTO [نور] (ا ع): مانورهاى نظامى، چاره جوئيهاى سياسى. # =المناورة- ### || AUTO [نور]: مص، وسيله اى براى رسيدن بهدف معينى؛ «مناورة ~~دبلوماسية»: كوششهاى ديپلماتيك، مانور نظامى. # =المناولة- ### || AUTO [نول]: ms1862 مص، ودر نزد مسيحيان نوعى مراسم دينى ومذهبى است. # =المنايرة- ### || AUTO [نير]: شر؛ «بينهم منايرة»: ميان آنها شرى است. # =المنأى- ### || AUTO [نأي]: جاى دور؛ «كان بمنأى عن»: او از ... دور بود، دخالتى در ~~آن نداشت. # =المنبات- ### || AUTO [نبت]: زمين پر از گياه. # =المنبت- ### || AUTO بكسر الباء شذوذا والقياس أن تفتح الباء، ج منابت [نبت]: ~~كشتزار. # =المنبج- ### || AUTO [نبج]: آنكه هر چه وعده دهد وفا نكند. # =المنبذة- ### || AUTO ج منابذ [نبذ]: بالش. # =المنبر- ### || AUTO ج منابر [نبر]: منبر، جايگاه بلندى كه بر آن سخنران يا واعظ با ~~مردم سخن گويد. # =المنبرة- ### || AUTO [نبر]: «قصائد منبرة»: شعرهائى كه قافيه آن همزه باشد. # =المنبسط- ### || AUTO [بسط]: پخش شده، كشيده شده، خوشحال. # =المنبض- # ج منابض [نبض] (طب): موضعى از بدن كه پزشك براى تشخيص ضربان قلب آنرا با ~~دست مى گيرد. # =المنبض- ### || AUTO ج منابض [نبض]: كمان پنبه زنى. # =المنبع- ### || AUTO ج منابع [نبع]: چشمه آب،؛ «منبع بترول»: چاه نفت. # =المنبه- ### || AUTO [نبه]: فا،- ج منبهات: ساعت زنگ دار، ودر علم پزشكى بمعناى ~~ماده ايست نشاط آور براى اعضاى بدن. # =المنبهة- ### || AUTO [نبه]: آنچه كه باعث توجه وآگاهى بر چيزى شود. # =المنبوت- ### || AUTO [نبت]: «بقل منبوت»: دانه هاى روئيده شده از زمين. # =المنبوح- ### || AUTO [نبح]: آنكه مورد دشنام وناسزاگوئى قرار گرفته باشد. # =المنبوذ- ### || AUTO [نبذ]: مفع، زنا زاده يا بچه سر راهى كه مادرش او را رها كند. # =المنبورة- ### || AUTO [نبر]: «قصائد منبورة»: مرادف (منبرة) است. # =المنبوه- ### || AUTO [نبه]: «رجل منبوه الاسم»: مرد معروف وبلند آوازه. # =المنة- # ج منن [من]: ناتوانى، نيرو وتوانائى. # =المنة- ### || AUTO [من]: مص،- ج منن: احسان وبخشش، اسم است از (من عليه) يعنى با ~~او نيكى واحسان نمود. # =المنتاخ- ### || AUTO [نتخ]: موچين، موكن. # =المنتاش- ### || AUTO [نتش]: موچين، قيچى جراحى. # =المنتاف- ### || AUTO [نتف]: موچين. # =المنتاق- ### || AUTO [نتق]: من النساء أو من النوق: زن يا ماده شترى كه بچه هاى ~~زياد داشته باشد. # =المنتأى- ### || AUTO [نأي]: جاى دور. # =المنتج- ### || AUTO [نتج]: هنگام زايش حيوانات وبهائم. # =المنتجات- ### || AUTO [نتج]: محصولات وغلات؛ «منتجات زراعية»: فرآوردهاى كشاورزى. # =المنتجة- ### || AUTO [نتج]: دبر وتهيگاه. # =المنتجع- ### || AUTO [نجع]: جاى آباد وخرم كه مردم بدان آهنگ كنند. # =المنتح- ### || AUTO ج مناتح [نتح]: ms1863 جاى بيرون آمدن عرق از پوست بدن. # =المنتحر- ### || AUTO [نحر]: راه آشكار وهموار. # =المنتخبات- ### || AUTO [نخب]: برگزيده ها. # =المنتدى- ### || AUTO [ندو]: باشگاه، انجمن. # =المنتدح- ### || AUTO [ندح]: فراخ وفسيح؛ «لك عن هذا الأمر منتدح» در اين باره مجال ~~كافى دارى ومى توانى از آن صرفنظر كنى؛ «لك منتدح في البلاد»: راه فراخ ~~وپهناور در هر كجاى كشور كه بخواهى دارى. # =المنتزح- ### || AUTO [نزح]: دورى، فاصله گرفتن. # =المنتزي- ### || AUTO [نزو]: آنكه بسيار پرش كند. # =المنتصى- ### || AUTO [نصو]: جاى نزديك شدن وبهم پيوستن دو دره، بالاترين موضع دو ~~دره متصل بيكديگر. # =المنتصف- # [نصف]: «منتصف الشي ء»: PageV01P867 ### || AUTO ميان هر چيزى؛ «منتصف الطريق» نيمه راه، «منتصف النهار»: ظهر، ~~نيم روز. # =المنتطق- ### || AUTO [نطق]: مرد عاليقدر وگرامى. # =المنتعت- ### || AUTO [نعت] من الخيل: اسبى كه برنده شده وهمواره نام آن بر سر ~~زبانها باشد. # =المنتفج- ### || AUTO [نفج]: اسم فاعل است؛ «بعير منتفج»: شترى كه دو پهلويش بر آمده باشد. # =المنتفذ- ### || AUTO [نفذ]: فراخى وگشايش. # =المنتفش- ### || AUTO [نفش]: اسم فاعل است، زخم آماسيده ونرم؛ «انف منتفش»: بينى ~~كوتاه وگرد وسوراخ درشت. # =المنتقد- ### || AUTO [نقد]: مصدر ميمى است بمعناى انتقاد. # =المنتن- # [نتن]: واحد (المناتن) است وبمعناى جاى بد بو مى باشد. # =المنتن- # [نتن]: آنچه كه بد بو باشد. # =المنتن- ### || AUTO [نتن]: مرادف (المنتن) است. # =المنتهى- # [نهي]: پايان؛ «بمنتهى الشدة»: ### || AUTO در نهايت سختى؛ «في منتهى الدقة»: در نهايت دقت. # =المنتهب- ### || AUTO [نهب]: مصدر ميمى است بمعناى چپاول وغارت، جاى چپاول. # =المنتوجة- ### || AUTO [نتج]: «بهيمة منتوجة»: به ستور توجه داشت تا وضع حمل كرد. # =المنتين- ### || AUTO ج مناتين [نتن]: مرادف (المنتن) است بمعناى بد بو. # =المنث- ### || AUTO [نث]: آنكه بسيار سخن وراز را افشا كند. # =المنثار- ### || AUTO [نثر]: درخت نخلى كه خرماى نارس آن پراكنده شود. # =المنثة- ### || AUTO ج مناث ومنثات [نث]: پارچه اى پشمى كه زخم را با آن روغن مالى كنند. # =المنثر- # [نثر]: آنكه رازها را بسيار اشاعه دهد. # =المنثر- ### || AUTO [نثر]: مفع، ناتوانى كه در او خيرى نباشد، ودر زبان متداول ~~بمعناى پارچه اى كه داراى نقش رنگارنگى است واغلب ثاء را تاء مى خوانند ومى ~~گويند (المنتر). # =المنثلة- ### || AUTO [نثل]: زنبيل، ساك ms1864 دستى. # =المنثلم- ### || AUTO [ثلم]: فا: «منثلم الصيت»: مرد بدنام ومفتضح. # =المنثور- ### || AUTO [نثر]: مفع،- ن: نام گياهى است كه داراى گلهاى خوشبو است،،- من ~~الكلام: نثر است بر خلاف شعر ونظم. # =المنثورة- ### || AUTO [نثر] (ن): واحد (المنثور) است. # =المنجى- ### || AUTO ج مناج [نجو]: جاى رهائى، زمين مرتفع وبلند. # =المنجاب- ### || AUTO ج مناجيب [نجب]: آنكه فرزندان خوب ونجيب تربيت كند (اين كلمه ~~در مذكر ومؤنث يكسان بكار برده مى شود). # =المنجاة- ### || AUTO ج مناج [نجو]: وسيله نجات ورهائى. # =المنجاد- ### || AUTO [نجد]: «رجل منجاد»: آنكه بمردم بسيار يارى دهد. # =المنجاش- ### || AUTO [نجش]: آنكه شكار را بر انگيزد تا از برابر شكارچى بگذرد. # =المنجب- ### || AUTO ج مناجب [نجب]: مرادف (المنجاب) است. # =المنجبة- ### || AUTO [نجب]: مؤنث (المنجب) است. # =المنجح- ### || AUTO ج مناجح ومناجيح: آنكه حاجت ونياز او برآورده شده باشد. # =المنجد- ### || AUTO ج مناجد [نجد]: تپه، زينت آلاتى كه زنان از گردن تا زير پستان ~~بر خود بياويزند. # =المنجدة- ### || AUTO ج مناجد [نجد]: چوبدستى كه با آن ستور را راه برند، چوب يا ~~ابزارى كه با آن پشم ومانند آن را زنند وپاك نمايند. # =المنجر- # [نجر]: مقصدى كه به راه آن هدايت شوند. # =المنجر- ### || AUTO [نجر]: آنكه شتران را بسرعت راه برد، ابزار نجارى. # =المنجرة- ### || AUTO [نجر]: سنگ گداخته اى كه با آن آب را گرم كنند. # =المنجرد- ### || AUTO [جرد]: شخص بى موى. # =المنجش- ### || AUTO [نجش]: عيبجوى مردم وآشكار كننده عيبهاى آنان؛ «رجل منجش»: ~~آنكه شكار را بر انگيزد تا از جلوى شكارچى بگذرد وشكار شود. # =المنجع- ### || AUTO [نجع]: جاى پر آب وعلفى كه مردم رو بسوى آن كنند. # =المنجف- ### || AUTO [نجف]: زنبيل. # =المنجل- # [نجل]: داس كشاورزى، مردى كه فرزندان بسيار دارد؛ «سنان منجل»: ### || AUTO نيزه اى كه زخم فراخ ايجاد كند. # =المنجليق- ### || AUTO منجنيق. # =المنجم- # [نجم]: جاى خروج، معدن، راه روشن. # =المنجم- # [نجم]: شاهين ترازو. # =المنجم- ### || AUTO [نجم]: ستاره شناس، آنكه از روى حساب ستاره ها ادعاى پيشگوئى ~~وطالع بينى نمايد. اين دانش را (علم التنجيم) نامند. # =المنجنيق- ### || AUTO ج مجانق ومجانيق ومنجنيقات: منجنيق كه در اصطلاح نظامى با آن ~~موشك پرتاب كنند (اين كلمه يونانى است). # =المنجود- ### || AUTO [نجد]: مفع، غمگين، ms1865 اندوهگين، هلاك شونده. # =المنجور- ### || AUTO [نجر]: مفع، قرقره چاه،- ودر اصطلاح نجاران شامل چيزهائى در ~~داخل خانه از قبيل درب بزرگ ويا كلون درب مى باشد. # =المنجوش- ### || AUTO [نجش]: «قول منجوش»: گفتار مردود وتكذيب شده. # =المنجوف- ### || AUTO [نجف]: مفع، تيرى كه پيكان آن پهن باشد، ظرفى كه درون آن فراخ ~~باشد، قبرى كه درون آن گشاد باشد، مرد ترسو. # =المنجيرة- ### || AUTO [نجر] (مو): ني لبك كه با آن نغمه سرايند. اين كلمه در زبان ~~متداول رايج است. # =منح- ### || AUTO - منحا ه الشي ء: آن چيز را به او عطا كرد،- ه الناقة وكل ذات ~~لبن: بچه ماده شتر يا ساير حيوانات شير ده را به او واگذار كرد. # =المنحاة- # ج مناح [نحي]: آبراهه پيچ وخم دار، راه آب جوى يا آبى كه از چاه PageV01P868 ### || AUTO بكشند. # =المنحات- ### || AUTO ج مناحيت [نحت]: تيشه تراشيدن. # =المنحار- ### || AUTO [نحر]: كريم وبخشنده، آنكه براى ميهمانان خود شتران بسيار ~~قربانى كند، ميهمان دار وميهمان نواز. # =المنحاز- ### || AUTO [نحز]: هاون. # =المنحب- ### || AUTO [نحب]: فا؛ «سير منحب»: راه رفتن تند وسريع. # =المنحة- ### || AUTO ج منح: عطا وبخشش،- المدرسية: هزينه كمك تحصيلى به دانش آموزان ~~يا دانشجويان. # =المنحت- ### || AUTO ج مناحت [نحت]: ابزار تراش. # =المنحدر- ### || AUTO سرازيرى، سراشيبى. # =المنحر- ### || AUTO [نحر]: جاى قربانى كردن از گلوگاه دام، كشتارگاه. # =المنحرف- # [حرف]: فا؛ «شبه المنحرف»: ### || AUTO به واژه شبه مراجعه شود. # =المنحطة- ### || AUTO [نحط]: ماده شتر يا اسب كه به بيمارى درد سينه دچار باشند. # =المنحنى- ### || AUTO [حنو]: پيچ وخم دره. # =المنحور- ### || AUTO ج مناحير [نحر]: بالاى سينه. # =المنحوز- ### || AUTO [نحز]: «بعير منحوز»: شترى كه به بيمارى گرفتگى سينه وسرفه ~~دچار شده باشد. # =المنحوس- ### || AUTO [نحس]: نحس وبد يمن. # =المنحوطة- ### || AUTO [نحط]: مرادف (المنحطة) است. # =المنحوف- ### || AUTO [نحف]: آنكه در خلقت وى لاغرى وكم گوشتى باشد. # =المنخاب- ### || AUTO ج مناخيب [نخب]: ناتوانى كه در او خيرى نباشد. # =المنخار- ### || AUTO ج مناخير [نخر] (ع ا): بينى. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =المنخر- # ج مناخر [نخر] (ع ا): بينى. # =المنخر- # ج مناخر [نخر] (ع ا): بينى. # =المنخر- # ج مناخر [نخر] (ع ا): مرادف (المنخر) است. # =المنخر- # ج مناخر [نخر] (ع ا): ms1866 مرادف (المنخر) است. # =المنخر- ### || AUTO ج مناخر [نخر] (ع ا): مرادف (المنخر) است. # =المنخس- ### || AUTO ج مناخس [نخس]: سيخ، سيخانك. # =المنخع- ### || AUTO [نخع] (ع ا): مفصل ميان گردن وسر، جاى بريدن نخاع. # =المنخفض- # ج منخفضات [خفض]: ### || AUTO گودالها وفرو رفتگيهاى زمين كه معمولا پر از آب است. # =المنخل- # ج مناخل [نخل]: الك. # =المنخل- ### || AUTO ج مناخل [نخل]: مرادف (المنخل) است. # =المنخوب- ### || AUTO [نخب]: اسم مفعول است، كسيكه از فرط لاغرى گوشت بر تن او ~~نمانده است، مرد ترسو وبزدل. # =المنخور- ### || AUTO ج مناخير [نخر] (ع ا): مرادف (المنخر) است. # =المنخوس- # [نخس]: مفع،؛ «بعير منخوس»: ### || AUTO شترى كه به بيمارى گرى دچار باشد. # =المندى- ### || AUTO [ندو]: جاى دوانيدن اسبها تا اينكه عرق كنند. # =المندب- ### || AUTO ج منادب [ندب]: گريه وزارى براى مرده. # =المندبى- ### || AUTO [ندب]: آنكه نيازمنديهاى مردم را بسرعت بر آورده كند. # =المندرين- ### || AUTO (ن): نارنگى كه در زبان متداول به آن يوسف افندى گويند. # =المندغ- ### || AUTO [ندغ]: مردى كه با نيزه ويا گفتار خود طعنه زند. # =المندغة- ### || AUTO [ندغ]: سفيدى بيخ ناخن. # =المندف- ### || AUTO [ندف]: ابزار پنبه زنى. # =المندفة- ### || AUTO [ندف]: مرادف (المندف) است. # =المندفع- ### || AUTO [دفع]: فا، با غيرت، احساساتى، آنكه به تندى به خشم در آيد. # =المندل- # ج منادل [ندل]: چوب بخور خوشبو، كفش؛ «ضرب المندل عند اصحاب التعزيم»: ~~گونه اى ورد يا افسون كه افسونگر خطى دائره مانند بر روى زمين بكشد وافراد ~~در ميان آن بنشينند آنگاه به احضار ارواح واستفسار از آنها بپردازند. # =المندل- ### || AUTO ج منادل [ندل]: دستمال، دزد زبردست. # =المندم- ### || AUTO [ندم]: پشيمانى. # =المندمة- ### || AUTO [ندم]: آنچه كه باعث پشيمانى شود. # =المندوب- ### || AUTO [ندب]: مفع، نماينده تام الاختيار، نماينده روزنامه يا گروه يا مجلس. # =المندوحة- ### || AUTO [ندح]: فراخى ومجال؛ «لك عن هذا الأمر مندوحة»: براى اين كار ~~فرصت بسيار دارى ومى توانى آنرا رها كنى؛ «لا مندوحة له عن ذلك»: از آن بى ~~نياز نيست؛ «ارض مندوحة»: سرزمين فراخ ودور. # =المندية- ### || AUTO ج منديات [ندو]: سخن يا گفتارى كه باعث عرق پيشانى از شرم شود. # =المنديل- # ج مناديل [ندل]: مرادف (المنديل) است. # =المنديل- ### || AUTO ج مناديل [ندل]: روسرى زن ms1867 وگاهى مرد بر سر خود مى بندد، دستمال ~~يا حوله كه با آن صورت را خشك كنند. # =منذ- ### || AUTO مرادف كلمه (مذ) است، از زمانيكه؛ «منذ الآن»: از هم اكنون، ~~«منذ اليوم»: از امروز. # =المنذر- ### || AUTO [نذر]: فا، ترساننده. # =المنزحة- ### || AUTO ج منازح [نزح]: دلو ومانند آن كه در چاه فرو مى برند. # =المنزع- # ج منازع [نزع]: كشيدن چيزى تا حد نهايت. # =المنزع- ### || AUTO [نزع]: تيرى كه در پرتاب كردن دور برد باشد، بسيار كشاننده چيزى. # =المنزعة- # [نزع]: آنچه كه انسان از رأى وامر وتدبير خود بدان رجوع كند، همت. # =المنزعة- # [نزع]: مرادف (المنزعة) است. # =المنزعة- ### || AUTO [نزع]: چوبى پهن كه با آن عسل چينند، خصومت ودشمنى. # =المنزفة- # [نزف]: آنچه كه با آن از چاه PageV01P869 ### || AUTO آب كشند. # =المنزل- ### || AUTO ج منازل [نزل]: جاى فرود آمدن، خانه، آبشخور. # =المنزلة- # ج منازل [نزل]: جاى فرود آمدن، مرتبه ومقام؛ «له منزلة عند الأمير»: نزد ~~امير مقام ومنزلتى دارد؛ «هو رفيع المنزلة»: او عاليمقام است، خانه، ودر ~~علم حساب مرتبه ارقام است. # =المنزلة- ### || AUTO [نزل] (ط): غذائى كه از گوشت وبادنجان تهيه مى شود. # =المنزور- ### || AUTO [نزر]: بسيار اندك وناچيز. # =المنزوع- ### || AUTO [نزع]: مفع؛ «الولد المنزوع» در زبان متداول بمعناى جوان فاسد ~~وبى تربيت است. # =المنزوف- ### || AUTO [نزف]: آنكه بسيار از وى خون جارى شده باشد، آنكه از فرط تشنگى ~~رگهاى او سفت وزبان او خشك شده باشد، كسى كه خرد خود را از دست داده باشد. # =المنزول- ### || AUTO [نزل]: مهمانخانه، مهمانسرا. # =المنساة- # [نسأ]: مرادف (المنسأة) است. # =المنساة- ### || AUTO [نسأ]: مرادف (المنسأة) است. # =المنساج- ### || AUTO [نسج]: دستگاه بافندگى پارچه. # =المنساس- ### || AUTO ### || AUTO [نس]: مرادف (المنسة) وبمعناى چوبدستى است. # =المنساق- # [سوق]: پيرو، نزديك، كوه بلند وشيب دار. # =المنسأة- # [نسأ]: مرادف (المنسأة) است. # =المنسأة- # [نسأ]: چوبدستى وعصاى بلند كه چوپان در دست مى گيرد. # =المنسة- ### || AUTO [نس]: عصا وچوب دستى. # =المنسج- # [نسج]: كارگاه بافندگى. # =المنسج- # [نسج]: مرادف (المنسج) است،- من الدابة: ظاهر سر دو كتف تا بيخ گردن ستور. # =المنسج- ### || AUTO [نسج]: دستگاهى كه بر روى آن پارچه بافته مى شود،- من الدابة: ~~مرادف (المنسج) است. # =المنسجر- ### || AUTO [سجر]: «شعر منسجر»: موى بلند وافشان. # =المنسجم- ### || AUTO ms1868 [سجم]: متناسب وهمنواخت. # المنسر # (ج) مناسر [نسر]: مرادف (المنسر) است. # =المنسر- ### || AUTO ج مناسر [نسر]: نوك پرندگان شكارى، ودر اصطلاح نظامى گروهى از ~~لشكر كه در پيشاپيش ارتش حركت كنند. # =المنسرب- ### || AUTO [سرب]: آبى كه با شتاب روان باشد، بلند. # =المنسرح- ### || AUTO [سرح]: يكى از بحور شعر است كه وزن متداول آن: مستفعلن فاعلات ~~مفتعلن است. # =المنسع- ### || AUTO [نسع]: باد شمال. # =المنسعة- ### || AUTO [نسع]: زمينى كه در آن گياهان نمو نموده وبلند شوند. # =المنسغة- ### || AUTO [نسغ]: بسته اى از سوزن كه با آنها خال كوبى كنند، بسته اى از ~~پرهاى دم پرنده يا از آهن كه نانوا بوسيله آن بر روى نان نقش ونگار زند. # =المنسف- # ج مناسف [نسف]: دهان خر. # =المنسف- ### || AUTO ج مناسف [نسف]: غربال بزرگ، غربال. # =المنسفة- ### || AUTO [نسف]: ابزارى كه با آن ساختمان را خراب كنند، غربال، سرند. # =المنسك- # ج مناسك [نسك]: جائيكه بدان عادت وخو گرفته باشند، آداب مناسك حج، مناسك ~~حج، جائيكه در آن قربانى ذبح شود. # =المنسك- ### || AUTO ج مناسك [نسك]: آداب مناسك حج، مناسك حج، جاى ذبح وقربانى. # =المنسلخ- ### || AUTO [سلخ]: «منسلخ الشهر»: پايان ماه. # =المنسم- ### || AUTO ج مناسم [نسم] للإبل: همانند ناخن انسان است ويا اينكه كناره ~~كف پاى شتر ويا شتر مرغ ومانند آنهاست، نشانه، راه، مذهب وچهره. # =المنسوب- # ج مناسيب [نسب]: مفع، بلندى وبرترى، مستوى وهموار؛ «منسوب البحر»: # سطح در پا ومستواى آن؛ «ارتفعت المياه فوق منسوبها»: آب در مستواى خود ~~بالا رفت؛ «شعر منسوب»: غزل شعرى؛ «خط منسوب»: # خط قاعده دار. # المنسي- ### || AUTO [نسي]: مفع، آنچه كه فراموش شده باشد، آنكه عصب سياتيك او آسيب ~~ديده باشد. # =المنشار- ### || AUTO ج مناشير [نشر]: اره نجارى، چوب درو گندم ودانه ها،- (ح): اره ~~ماهى كه به آن (بومنشار) گويند. # =المنشال- ### || AUTO ### || AUTO ج مناشيل [نشل]: مرادف (المنشل) است. # =المنشأ- ### || AUTO [نشأ]: جاى روئيدن گياه، جاى تأسيس، نژاد واصل. # =المنشأة- # [نشأ]: جاى پرورش؛ «مولدي ومنشئي فى بني فلان»: زادگاه وپرورش من در ~~قبيله فلان است. # =المنشل- ### || AUTO ج مناشل: چنگك كه با آن گوشت را از ميان ديگ بيرون مى كشند. # =المنشب- ### || AUTO ms1869 [نشب]: جاى بر پا شدن امرى مانند جنگ وغيره. # =المنشة- ### || AUTO [نش]: ابزار مگس پرانى، مگس پران. # =المنشر- ### || AUTO [نشر]: مص، جاى گستردن وپهن كردن جامه ها ومانند آن، جاى ~~گستردن چوب وتخته. # =المنشط- # [نشط]: خوشخوئى وعلاقمندى به كار بر خلاف آنكه علاقمند بكار نيست. # =المنشط- ### || AUTO [نشط]: بسيار با نشاط. # =المنشف- ### || AUTO [نشف]: «ناقة منشف»: ماده شترى كه گاهى شير مى دهد وگاهى شير ~~ندارد واين در موقعى است كه وضع حمل آن نزديك باشد. # =المنشفة- ### || AUTO ج مناشف [نشف]: دستمال وحوله. # =المنشق- ### || AUTO ج مناشق [نشق]: بينى. # =المنشقة- ### || AUTO [نشق]: انفيه دان. # =المنشلة- ### || AUTO [نشل]: جاى زير انگشتر بر انگشت. # =المنشم- # [نشم]: ماده عطرى است كه بدشوارى كوبيده وسابيده مى شود. PageV01P870 ### || AUTO =المنشم- ### || AUTO [نشم]: دانه بلسان، عطرى كه بدشوارى سابيده مى شود. # =المنشور- ### || AUTO [نشر]: مفع، آنچه از نامه ونوشته هاى شاهان وحكمرانان يا ~~بزرگان دينى كه مهر نشده باشد. # =المنصال- ### || AUTO ### || AUTO [نصل]: مرادف (المنصل) است. # =المنصب- # ج مناصب [نصب]: اصل ونژاد، جاى بازگشت، حسب وبزرگوارى، مقام ومنزلت، كارى ~~كه بر عهده كاركنان دولت قرار مى گيرد؛ «مناصب البلاد»: اين تعبير در كشور ~~لبنان بمعناى حكمرانان واعيان واشراف كشور مى باشد. # =المنصب- # ج مناصب [نصب]: ابزارى آهنين كه در زير ديگ طبخ قرار دهند، سه پايه آهنى. # =المنصب- ### || AUTO [نصب]: مفع. # =المنصبة- # [نصب]: كوشش وتلاش. # =المنصبة- ### || AUTO [نصب]: مؤنث (المنصب) است؛ «اسنان منصبة»: دندانهاى يكنواخت وزيبا. # =المنصة- # [نص]: حجله عروس. # =المنصة- ### || AUTO ج مناص [نص]: صندلى ويژه عروس كه بر آن نشيند، جايگاههاى بلند ~~كه بر آن نشينند يا بايستند؛ «منصة الخطابة» جاى سخنرانى وخطابه، جامه هاى ~~وصله شده وفرشهاى پا خورده؛ «وضع فلان على المنصة»: بر سر زبانها افتاد ~~وآبرويش ريخته شد. # =المنصح- ### || AUTO [نصح]: سوزن دوزندگى. # =المنصحة- ### || AUTO [نصح]: مرادف (المنصح) است. # =المنصرم- ### || AUTO [صرم]: گذشته؛ «العام المنصرم»: سال گذشته. # =المنصع- ### || AUTO [نصع]: واحد (المناصع) است. # =المنصف- # [نصف]: فا؛ «منصف الزاوية»: در علم هندسه عبارت است از نصف مستقيمى كه از ~~نوك زاويه خارج مى شود وآنرا بدو زاويه متساوى تقسيم مى كند. # =المنصف- # [نصف]: خدمتگزار ج منصفون،- من الطريق: نيمه ms1870 راه؛ «منصف الشي ء»: ميان هر چيزى. # =المنصف- # [نصف] من الطريق: نيمه راه. # =المنصف- # ج منصفون [نصف]: خدمتگزار. # =المنصف- ### || AUTO [نصف]: مفع، شرابى كه جوشيده ونيمى از آن بخار شده باشد. # =المنصفة- # ج مناصف [نصف]: خدمتگزار زن. # =المنصفة- # ج مناصف [نصف]: خدمتگزار زن. # =المنصل- # ج مناصل [نصل]: شمشير. # =المنصل- # ج مناصل [نصل]: مرادف (المنصل) است. # =المنصل- ### || AUTO [نصل]: سنگ مستطيلى كه با آن چيزى كوبند. # =المنصوب- ### || AUTO [نصب]: اسم مفعول است، كلمه اى كه بر سر آن عامل نصب آمده باشد. # =المنصوبة- ### || AUTO [نصب]: مؤنث (المنصوب) است، چاره. # =المنصوص- ### || AUTO [نص]: مفع،- عليه: تعيين شده، ظاهر وآشكار. # =المنضاج- ### || AUTO [نضج]: سيخ كباب. # =المنضج- ### || AUTO [نضج] مفع، «أمر منضج»: كار محكم. # =المنضحة- # [نضح] مرادف (المنضحة) است. # =المنضحة- ### || AUTO [نضح]: آب پاش، گلاب پاش، عطر افشان. # =المنضخة- ### || AUTO ج مناضخ [نضخ]: آب پاش كه در زبان متداول به آن (المرشة) يا ~~(الرشاشة) گويند. # =المنضد- ### || AUTO [نضد]: اسم مفعول است. # =المنضدة- ### || AUTO [نضد]: ميز، ميز تحرير، ميز مطالعه. # =المنضم- ### || AUTO [ضم] على كذا: محتوى بر، پيوست. # =المنضود- ### || AUTO [نضد]: مفع. # =المنطاد- # ج مناطيد والقياس مطاود [طود]: # بالن هوائى. # =المنطاد- ### || AUTO ج مناطيد والقياس مطاود [طود]: بلند؛ «بناء منطاد»: ساختمان ~~بلند ومرتفع. # =المنطق- # [نطق]: مص، كلام وسخن. وگاهى در غير انسان نيز بكار مى رود؛ «سمعت منطق ~~الطير»: منطق پرندگان را شنيدم؛ «علم المنطق»: دانش منطق وآنرا نيز ~~(الميزان) نامند كه ذهن را از انديشيدن خطا باز مى دارد. # =المنطق- # ج مناطق [نطق]: كمر بند، پيش بند. # =المنطق- ### || AUTO [نطق]: مفع، كمر، جاى كمربند. # =المنطقة- # ج مناطق [نطق]: مرادف (المنطق) است، اقليم وناحيه، يك قسمت ادارى از ~~كشور؛ «منطقة الشمال»: نواحى شمالى، يك قسمت محدودى از زمين؛ «المنطقة ~~الحارة»: منطقه گرمسيرى؛ «منطقة حربية»: منطقه جنگى؛ «المنطقة الكروية»: ### || AUTO در علم هندسه جزئى از سطح كره است كه ميان دو خط مستوى ومتوازى ~~كره را قطع مى كنند؛ «منطقة الجوزاء»: در علم ستاره شناسى عبارت از سه ~~ستاره است، همچنين «منطقة العواء»: نام ستاره ديگرى است. # =المنطقي- ### || AUTO [نطق]: دانشمند علم منطق. # =المنطوق- ### || AUTO [نطق] عند الأصوليين: خلاف مفهوم است ومجرد مدلول لفظ است. ms1871 # =المنطوي- ### || AUTO [طوي] على: مشتمل است بر؛ «منطو على نفسه»: او بخود مشغول است. # =المنطيق- ### || AUTO [نطق]: بليغ وسخنور. # =المنظار- ### || AUTO ج مناظير [نظر]: آئينه، دوربين. # =المنظر- ### || AUTO ج مناظر [نظر]: منظره اعم از خوب يا بد؛ «المناظر»: برديف آن ~~مراجعه شود. # =المنظرة- # [نظر]: مص، آنچه كه در موقع ديدن باعث خورسندى يا ناراحتى شود، قسمتهاى ~~بلند ومرتفع از زمين يا ساختمان، چشم انداز ودور نما. گروهى كه به سوى چيزى ~~نگاه كنند. PageV01P871 ### || AUTO =المنظم- ### || AUTO ج مناظم [نظم]: جاى نظم. # =المنظمة- ### || AUTO ج منظمات [نظم]: جمعيت يا هيأتى كه بدنبال هدفهاى معينى باشند؛ ~~«منظمة الأمم المتحدة»: سازمان ملل متحد. # =المنظور- ### || AUTO [نظر]: مفع، كسيكه خوبى وخير او را بخواهند، آنكه دچار چشم زخم ~~شده است. # =المنظورة- ### || AUTO [نظر]: مؤنث (المنظور) است، بلا وپيشامد ناگوار؛ «امرأة ~~منظورة»: زن عيب دار. # =المنظوم- ### || AUTO [نظم]: مفع، شعر كه بر خلاف نثر است؛ «شي ء منظوم»: در زبان ~~متداول بمعناى آنچه كه در نهايت زيبائى ونظم باشد. # =منع- # - منعا ه الشي ء ومنه وعنه: او را از چيزى محروم كرد، او را منع كرد،- ه ~~القاضي عن الميراث: قاضى او را حجر نمود واز ارث محروم كرد،- ه عن الدعوى: ~~او را از دعوى بازداشت،،- جاره: از همسايه خود دفاع وحمايت كرد. # =منع- # - مناعة ومناعا: نيرومند وقوى شد،- مناعة الحصن: رسيدن به آن دژ سخت ~~شد،،- الشي ء: آن چيز سخت ومحكم شد. # =منع- ### || AUTO تمنيعا [منع] ه الشي ء ومنه وعنه: او را از آن چيز محروم نمود، ~~او را منع كرد،- ه القاضي عن الميراث: قاضى او را حجر نمود واز ارث محروم ~~كرد،- عن الدعوى: او را از دعوى باز داشت. # =المنع- # مص،- ج منوع: (ح): خرچنگ. # =المنع- ### || AUTO «رجل منع»: آنكه خود را باز مى دارد. # =المنعى- # اسم است بمعناى امتناع. # =المنعى- ### || AUTO ج مناع [نعي]: خبر مرگ آوردن. # =المنعاة- ### || AUTO ج مناع [نعي]: مرادف (المنعى) است. # =المنعام- ### || AUTO [نعم]: مرد بسيار بخشنده. # =المنعب- # [نعب]: مرادف (المنعب) است. # =المنعب- ### || AUTO [نعب]: ماده شتر تندرو، اسب نيكو خصال كه هنگام دويدن گردن خود ~~را مانند كلاغ دراز كند. # =المنعة- # نيروى ms1872 باز دارنده ى آنكه بخواهد بديگرى آسيب رساند. # =المنعة- # مرادف (المنعة) است. # =المنعة- ### || AUTO ج منعات: عزت ونيرومندى. # =المنعدم- ### || AUTO [عدم] (ع ح): در علم حساب معادل صفر است. # =المنعرج- ### || AUTO [عرج] من الوادي: پيچ وخم دره. # =المنعطف- # ج منعطفات [عطف]: سر دو راهى؛ «منعطف الطريق»: پيچ وخم راه؛ «منعطف ~~الوادي» پيچ وخم دره. # =المنعطف- ### || AUTO [عطف]: مرادف (المنعطف) است. # =المنعل- # دارنده كفش؛ «فرس منعل»: # اسبى كه نعل محكم دارد. # =المنعل- ### || AUTO [نعل]: زمين سفت وسخت. # =المنعلات- ### || AUTO [نعل]: «رماه بالمنعلات»: براى او دردسر وگرفتارى ايجاد كرد. # =المنعلة- ### || AUTO [نعل]: مرادف (المنعل) است. # =المنعم- # [نعم]: جاروب. # =المنعم- ### || AUTO [نعم]: مرد فراخ روزى ومتنعم؛ «كلام منعم»: سخن نرم وآرام. # =المنعوش- ### || AUTO [نعش]: مفع، مرده كه بر روى نعش حمل شود. # =المنغا- ### || AUTO (ن): به واژه (المانجا) مراجعه شود. # =المنفى- ### || AUTO ج مناف [نفي]: تبعيدگاه. # =المنفاخ- ### || AUTO ج منافيخ [نفخ]: ابزارى كه با آن باد زنند، دمه آهنگران. # =المنفاق- ### || AUTO [نفق]: آنكه بسيار انفاق كند. # =المنفاض- ### || AUTO [نفض]: پارچه يا فرشى كه زير درخت پهن كنند تا هنگام تكان دادن ~~درخت ميوه يا برگهاى ريخته شده را بر روى آن جمع آورى نمايند. # =المنفجر- ### || AUTO جائيكه آب از آن با فشار بيرون آيد؛ «منفجر الرمل»: راهى پر از ~~شن وماسه. # =المنفح- ### || AUTO [نفح]: آنكه بداخل مردم آيد ودر امر آنها دخالت كند. # =المنفحة- ### || AUTO [نفح]: شكنبه بزغاله شيرخواره كه ماده اى از آن استخراج ودر ~~شير ريخته مى شود وآن شير همانند (پنير) بسته مى شود ودر زبان متداول به ~~(المجبنة) معروف است. # =المنفخ- ### || AUTO ج منافخ [نفخ]: مرادف (المنفاخ) است؛ «منافخ الشيطان»: وسوسه ~~هاى شيطان. # =المنفذ- # ج منافذ [نفذ]: جاى نفوذ، روزنه، گذرگاه. # =المنفذ- ### || AUTO ج منافذ [نفذ]: جاى نفوذ چيزى. # =المنفس- ### || AUTO [نفس]: فا، هر چيز گرانقدر وارزشمند ونفيس. # =المنفض- # [نفض]: فا،- من الدجاج: مرغى كه تخم گذارد. # =المنفض- ### || AUTO [نفض]: غربال وسرند، پارچه يا فرشى كه زير درخت پهن كنند وميوه ~~يا برگهاى ريخته شده درخت را بر روى آن جمع آورى كنند. # =المنفضة- ### || AUTO [نفض] عند شراب التبغ: زير سيگارى. # =المنفعة- ### || AUTO ج منافع [نفع]: نفع وسود، اسم ms1873 است از (النفع)؛ «منافع الدار»: ~~متعلقات ومرافق خانه از قبيل چاه وجاى شستن وغيره. # =المنفقة- ### || AUTO [نفق]: آنچه كه باعث نفاق ودوروئى باشد. # =المنفوث- ### || AUTO [نفث]: مفع؛ «رجل منفوث» مرد جن زده وسحر شده. # =المنفوج- ### || AUTO [نفج]: شترى كه دو جنب او فراخ باشد. # =المنفوخ- ### || AUTO [نفخ]: مفع، مرد شكم گنده، چاق، جبان وترسو. # =المنفور- ### || AUTO [نفر]: مفع، شكست خورده. # =المنفوس- # [نفس]: نوزاد؛ «شي ء منفوس»: ### || AUTO چيز نفيس وگرانمايه ومرغوب. # =المنفوض- ### || AUTO [نفض]: مفع، گرفتار تب شديد. # =المنفوط- # [نفط]: آنكه بر دستش تاول پديد PageV01P872 ### || AUTO آمده باشد. # =المنفوطة- ### || AUTO [نفط]: مؤنث (المنفوط) است. # =المنفي- ### || AUTO [نفي]: رانده شده، دور شده، تبعيد شده،- في الكلام: سخن منفي. # =المنقى- ### || AUTO [نقي]: راه. # =المنقاد- # [قود]: «طريق منقاد»: راه مستقيم. # =المنقاد- # ج مناقيد [نقد]: «منقاد الطائر»: ### || AUTO نوك پرنده. # =المنقار- ### || AUTO [نقر]: آهنى كه با آن چيزى را بكنند، نوك پرنده، جلوى پا، ~~استخوان كتف كه آنرا (الأخرم) نيز گويند؛ «منقار الدجاجة» و«منقار الغراب» ~~هر يك نام ستاره ايست در آسمان. # =المنقاش- ### || AUTO ج مناقيش [نقش]: موچين. # =المنقاف- ### || AUTO [نقف]: نوك پرنده، گونه اى گوش ماهى. # =المنقب- # [نقب]: سوراخ كه بوسيله دام پزشك بر روى شكم ستور ايجاد شود. # =المنقب- # ج مناقب [نقب]: راه در كوهستان. # =المنقب- ### || AUTO [نقب]: دانشمندى كه در رشته هاى علمى بسيار پژوهش وتحقيق كند، ~~ابزار حفارى، آنچه كه با آن سوراخ كنند، راه در كوهستان، ابزارى آهنين كه ~~با آن بند ناف ستور را سوراخ كنند. # =المنقبة- # ج مناقب [نقب]: كار نيك، آنچه كه باعث افتخار است، ديوار، راه كوهستانى، ~~كوچه تنگ ميان دو خانه. # =المنقبة- ### || AUTO [نقب]: ابزارى آهنين كه با آن بند ناف ستور را سوراخ كنند. # =المنقر- # ج مناقير (على غير القياس) [نقر]: # چوبى كه در شراب براى ساختن آن زنند، چاه دهانه كوچك وپر آب وگود، حوض. # =المنقر- # [نقر]: شير بسيار ترشيده. # =المنقر- # ج مناقير (على غير القياس) [نقر]: ### || AUTO مرادف (المنقر) است،- ج مناقر: كلنگ. # =المنقش- ### || AUTO ج مناقش [نقش]: آنچه كه با آن چيزى را بر كنند مانند موچين. # =المنقشة- ### || AUTO [نقش]: «الشجة المنقشة»: زخمى كه استخوانهاى شكسته آن را ms1874 بيرون ~~كشيده باشند. # =المنقصة- ### || AUTO ج مناقص [نقص]: نقص وكمبود. # =المنقطع- # [قطع] من الوادي ونحوه: پايان وانتهاى دره. # =المنقطع- # [قطع]: فا، آنكه ستور وى از كار افتاده ويا توشه او تمام شده ونتوانسته ~~بمسافرت رود؛ «المنقطعون عند المسيحيين»: ### || AUTO در اصطلاح مسيحيان عبارت از مردگانى مى باشند كه كسى را نداشته ~~اند تا بر آنها نماز بخواند ويا خيرات بدهد. # =المنقع- # [نقع]: قابلمه كوچكى كه در آن شير وخرما ريزند وبه كودك خورانند. # =المنقع- # [نقع]: قدح شراب، جام سنگى، آنچه كه در آب بخيسانند از قبيل خرما يا مويز ~~ومانند آنها، شير خالص وسرد؛ «سم منقع»: زهرى كه در آب يا مايعى مخلوط شده باشد. # =المنقع- # ج مناقع [نقع]: دريا، جاى گودى كه آب در آن گرد مىيد، فزوني آب وسيرابي. # =المنقع- ### || AUTO [نقع]: ظرفى كه در آن چيزى را در آب بياميزند. # =المنقعة- # [نقع]: مرادف (المنقع) است. # =المنقعة- ### || AUTO [نقع]: ظرفى كه در آن كشمش ومانند آنرا بخيسانند، مرادف ~~(المنقع) است. # =المنقل- # [نقل]: كفش يا نعلين فرسوده، راه كوتاه، راه كوهستانى، كانون آتش، منقل، ~~آتشدان. # =المنقل- ### || AUTO [نقل]: «فرس منقل»: اسب تيزتك وسبك پا. # =المنقلب- ### || AUTO [قلب]: اسم مكان است از (انقلب) وبمعناى جاى بازگشتن وبرگرديدن است. # =المنقلة- # [نقل]: يك مرحله از مراحل مسافرت، پارچه اى كه زير پاى شتر وغيره قرار ~~دهند؛ «ارض منقلة»: زمين پر از سنگ ريزه. # =المنقلة- ### || AUTO ج مناقل [نقل]: زاويه سنج، گوشه پيما، نوعى بازى وسرگرمى. # =المنقوز- ### || AUTO [نقز]: آنكه به بيمارى (نقاز) كه نوعي از طاعون است مبتلا شده باشد. # =المنقوزة- ### || AUTO [نقز]: مؤنث (المنقوز) است. # =المنقوش- ### || AUTO [نقش]: مفع، سكه زر (دينار)، خرماى نارس كه در آن خار فرو كنند ~~تا رسيده شود. # =المنقوشة- ### || AUTO [نقش]: واحد (المناقيش) است، شكستگى كه از آن استخوانهاى ريز ~~وشكسته شده را بيرون كشند. # =المنقوط- ### || AUTO [نقط]: مفع،- من الشعر: شعرى كه همه حروف آن نقطه دار باشد؛ ~~«كتاب منقوط»: كتاب اعراب گذارى شده. # =المنقوف- # [نقف]: اسم مفعول، مرد كم گوشت ولاغر وزرد چهره، ناتوان؛ «حنظل منقوف»: ~~حنظلى كه دانه هاى آنرا بيرون آورده باشند؛ «جذع ms1875 منقوف»: تنه درختى كه ~~موريانه آنرا خورده باشد؛ «عينان منقوفتان»: ### || AUTO دو چشمان سرخ. # =المنقول- # [نقل]: مفع؛ «المال المنقول»: # دارائى منقول وقابل حمل ونقل مانند پول واثاث ومتاع، بر خلاف «المال غير ~~المنقول»: # كه قابل حمل ونقل نيست مانند املاك ومزارع. # =المنقى- ### || AUTO [نقي]: راه. # =المنكاش- ### || AUTO ج مناكيش [نكش]: ابزارى كه با آن چيزى را كنده يا در آورند. # =المنكب- ### || AUTO ج مناكب [نكب]: جاى بلند ومرتفع، طرف وگوشه هر چيزى، ودر علم ~~انسانشناسى بمعناى شانه ودوش مى باشد،- من القوم: مرد سرشناس وياريگر ~~مردم،- من الأرض: راه؛ «منكب الجوزاء ومنكب ذي العنان ومنكب الفرس»: در علم ~~ستاره شناسى هر يك بمعناى ستاره اى در آسمان است. # =المنكد- # [نكد]: مفع؛ «عطاء منكد»: ### || AUTO عطاى كم. # =المنكر- # ج منكرات ومناكر [نكر]: مفع، آنچه كه بر خلاف رضاى خداوند متعال PageV01P873 ### || AUTO باشد اعم از قول يا فعل؛ متضاد اين كلمه (المعروف) است. # =المنكر- ### || AUTO [نكر] عند النحاة: در علم نحو بر خلاف (المعرف) است، نكره. # =المنكس- ### || AUTO [نكس]: فا، اسبى كه در اثر ناتوانى هنگام راه رفتن سر خود را ~~بلند نكند، اسبى كه در راه رفتن بساير اسبان نرسد. # =المنكش- ### || AUTO [نكش]: مرد كاوش گر در امور. # =المنكع- ### || AUTO [نكع]: آنكه در راه رفتن به پشت سر خود نگاه كند؛ «انف منكع»: ~~بينى پهن. # =المنكل- # [نكل]: آنچه كه با آن ديگران را شكنجه كنند. # =المنكل- ### || AUTO [نكل]: ابزار وآلات شكنجه. # =المنكوب- ### || AUTO [نكب]: مفع، بلا كشيده ورنج ديده، آنكه سنگ بر پاى او خورده ~~وآسيب رسانيده باشد. # =المنكوث- ### || AUTO [نكث]: مفع، كسيكه از ناحيه سرزمين خورده باشد. # =المنكود- # [نكد]: «رجل منكود»: آنكه با اصرار او را سؤال پيچ كنند؛ «عطاء منكود»: ### || AUTO عطاى كم. # =المنكور- ### || AUTO ج مناكير [نكر]: مفع، مجهول وناشناس. # =المنكوس- ### || AUTO [نكس]: مفع، آنكه بيماريش دوباره برگشته باشد. # =المنكوسة- ### || AUTO [نكس]: مؤنث (المنكوس) است؛ «قوس منكوسة»: كماني كه پايه آنرا ~~بر شاخه درخت گذارده باشند. # =المنكوش- # [نكش]: مفع؛ «سفط منكوش»: ### || AUTO سبد خالى. # =المنكوف- ### || AUTO [نكف]: مفع، آنكه غده بنا گوشش درد كند. # =المنكي- ### || AUTO [نكي]: «عدو منكي»: دشمنى كه ms1876 با كشته شدن يا زخمى شدن مغلوب ~~ومقهور شده باشد. # =المنماص- ### || AUTO [نمص]: مرادف (المنقاش) وبمعناى موچين مى باشد. # =المنمر- ### || AUTO [نمر]: مفع، اسم مفعول است؛ «طير منمر»: پرنده اى كه برنگ سياه ~~وسفيد باشد. # =المنمص- ### || AUTO [نمص]: مرادف (المنقاش) است. # =المنمق- # [نمق]: مفع؛ «ثوب منمق»: جامه زيبا وبا نقش ونگار؛ «مكان منمق»: جاى ~~آراسته وزينت داده شده. # =المنمق- ### || AUTO [نمق]: آنكه حرفه اش آراستن وتزيين باشد، دكورساز. # =المنمل- # [نمل]: نامه ونگارش، نوشته اى كه خطهاى آن بهم نزديك باشد. # =المنمل- # [نمل]: سخن چين. # =المنمل- # [نمل]: مرادف (المنمل) است. # =المنمل- ### || AUTO [نمل]: مرادف (المنمل) است. # =المنملة- ### || AUTO [نمل] من النساء: زنى كه در جاى خود بند نشود وقرار نگيرد. # =المنمنم- # [نمنم]: كتابى كه آراسته با مينياتور باشد، ودر زبان متداول بر آنچه كه ~~نقش ونگارى زيبا وكوچك داشته باشد اطلاق مى شود؛ «ثوب منمنم»: جامه نقاشى ~~شده؛ «نبت منمنم»: گياه انبوه ودر هم پيچيده؛ «كتاب منمنم»: كتاب پر نقش ~~ونگار؛ «وجه منمنم»: در زبان متداول بمعناى آنكه اندام متناسب وزيبا داشته باشد. # =المنمنم- ### || AUTO [نمنم]: مينياتوريست، نقاش وتابلو ساز. # =المنمنمة- # [نمنم]: «ناقة منمنمة»: ماده شتر چاق كه اندام آن در هم پيچيده باشد، ~~«جارية منمنمة»: در زبان متداول بمعناى زن زيبا اندام. # =المنمنمة- ### || AUTO [نمنم] (ف ج): عكس دقيق وزيبائى كه در يك صفحه يا بعضى از ~~صفحات كتابى خطى نقاشى شده باشد. # =المنمول- # [نمل]: زبان؛ «طعام منمول»: ### || AUTO غذائى كه در آن مورچه افتاده وسرايت كرده باشد. # =منن- ### || AUTO تمنينا [من] فلان فلانا: آنچه از خوبيها كه انجام داده بود ~~براى او برشمرد؛- الشجر: شيره بر درخت در آمد. # =المنهاة- ### || AUTO [نهي]: پايان، خرد، انگيزه اى كه باعث دورى از گناه مى شود؛ ~~«رجل منهاة»: مرد خردمند ونيكو رأى. # =المنهاج- ### || AUTO ### || AUTO ج مناهج [نهج]: مرادف (المنهج) است وبمعناى راه ~~روشن وآشكار مى باشد. # =المنهال- ### || AUTO [نهل]: ريگ توده اى بلند كه نتوان آنرا از ريختن باز داشت، ~~گور، مرد بسيار بخشنده، نهايت سخاوتمندى وبخشش. # =المنهب- ### || AUTO [نهب]: اسب برنده در تندروى. # =المنهتك- # [هتك]: فا؛ «رجل منهتك»: # مردى كه در آبروريزى ms1877 خود بى پروا باشد. # =المنهج- # [نهج]: جامه اى كه زود كهنه شده باشد. # =المنهج- # ج مناهج [نهج]: راه روشن وشناخته شده «منهج التعليم أو الدروس»: برنامه ~~آموزشى يا برنامه درسى. # =المنهج- ### || AUTO ج مناهج [نهج]: مرادف (المنهج) است. # =المنهر- ### || AUTO [نهر]: موضعى در رودخانه كه فشار آب آنرا گود كرده باشد، ~~سوراخى در ديوار محكم كه از آن آب جارى مى شود. # =المنهرة- ### || AUTO [نهر]: جاى ريختن زباله واشغال در خارج از خانه ها. # =المنهرت- # [هرت] «أسد منهرت الشدق»: ### || AUTO شيرى كه دهان آن فراخ وبزرگ باشد. # =المنهز- ### || AUTO [نهز] من البئر: لبه واطراف چاه كه نمايان باشد. # =المنهس- # [نهس]: شير ويا گرگ، جائيكه در آن چيزى گرفته وخورده مى شود. # =المنهس- ### || AUTO [نهس]: بسيار گيرنده وخورنده، شير درنده. # =المنهكة- ### || AUTO [نهك]: آنچه كه باعث خستگى وفرسودگى شود. # =المنهل- ### || AUTO ج مناهل [نهل]: آبشخور، جاى نوشيدن آب در راه، آب نوشيدن. # =المنهوب- # [نهب]: مفع، خواهش فورى. PageV01P874 ### || AUTO =المنهود- ### || AUTO [نهد] إليه: مقصود ويا خواسته. # =المنهوس- ### || AUTO [نهس]: مفع، كم گوشت ولاغر؛ «رجل منهوس القدمين»: مردى كه دو ~~پاى او همواره عرق مى كند. # =المنهوش- ### || AUTO [نهش]: مفع، كوشش بدست آورده، مرد لاغر وناتوان. # =المنهوم- ### || AUTO [نهم]: مفع، مرد آزمند وپر خور، آنكه سر گرم چيزى باشد. # =المنهوك- ### || AUTO [نهك]: آنكه سخت بيمار باشد. # =المنهي- ### || AUTO [نهي]: «شي ء منهي عنه»: آنچه كه ممنوع شده باشد. # =المنواع- ### || AUTO [نوع]: روش وترتيب، مرادف المنوال) است. # =المنوال- # [نول]: بافنده،- ج مناويل: ابزار ودستگاه بافندگى؛ «هم على منوال واحد»: ### || AUTO آنها در يك سطح اخلاقى مى باشند؛ «افعل على هذا المنوال»: بدين ~~روش وترتيب اقدام كن. # =المنوح- ### || AUTO [منح]: ماده شترى كه در زمستان شير مى دهد يعنى بعد از اينكه ~~ساير شتران فاقد شير مى شوند. # =المنوع- ### || AUTO [منع]: بسيار باز دارنده ومنع كننده. # =المنوق- ### || AUTO [نوق]: شتر زبون وخوار كه بسان ماده شتران در آمده باشد،- من ~~النخل: نخل كه پيوند شده باشد. # =المنوط- ### || AUTO [نوط]: مفع؛ «هذا منوط به»: اين مربوط به اوست. # =المنول- ### || AUTO ج مناول [نول]: دستگاه بافندگى. # =المنومة- ### || AUTO [نوم]: «طعام منومة»: غذاى خواب آور. # =المنون- ### || AUTO ms1878 [من] (مؤنثة وقد تذكر): مرگ؛ «ذهبت بهم المنون»: مرگ آنها را ~~با خود برد، روزگار؛ «ريب المنون»: حوادث وسختيهاى روزگار. # =مني- # [مني] لكذا: موفق بر آن شد،- بكذا: ### || AUTO با آن آزمايش شد. # =المنيب- ### || AUTO [نوب]: فا، باران بسيار، زيبائى بهار. # =المنية- # ج منى [مني]: آرزو، آنچه كه مورد آرزو قرار گيرد. # =المنية- # ج منى [مني]: مرادف (المنية) است. # =المنية- ### || AUTO ج منايا [مني]: مرگ. # =المنيح- ### || AUTO [منح]: تيرى از تيرهاى قمار كه برنده نشود. # =المنيحة- ### || AUTO «ناقة منيحة»: ج منائح: ماده شترى كه به كسى دهند تا از كرك ~~وشير ونوزاد آن استفاده نمايد. # =المنير- # [نور]: فا، زيبا وخوش آب ورنگ. # =المنير- ### || AUTO [نير]: پوست ستبر وكلفت؛ «ثوب منير»: پارچه دو بافتى ودو لائى. # =المنيزيوم- ### || AUTO (ك): منگزيوم. # =المنيع- # آنكه با عزت وشوكت است وكسى بر او نتواند چيره شود،- من الأشياء: ### || AUTO چيز گرانمايه وكم ياب؛ «حصن منيع»: دژ استوار كه دسترسى به آن ~~غير مقدور است. # =المنيعة- ### || AUTO مؤنث (المنيع) است. # =المنيف- ### || AUTO [نوف]: فا؛ «جبل منيف»: كوه بلند ومشرف. # =المنيفة- ### || AUTO [نوف]: «امرأة منيفة»: زن زيبا وخوش اندام. # =المنين- ### || AUTO ج منن وأمنة [من]: نيرومند، ناتوان، گرد وغبار كم. # =المنيهوك- ### || AUTO (ن): نام گياهى است كه مركز اصلى آن برزيل است ودانه هائى كه ~~از ريشه آن گرفته مى شود بنام (تابيوكا) به ساير كشورها صادر مى شود. # =مه- ### || AUTO اسم فعل ومبنى است وبمعناى بازدار ويا باز ايست مى باشد. وگاهى ~~(مه) تلفظ مى شود وبهمان معناست. # =مهى- ### || AUTO - مهيا [مهي] الشفرة أو الحديدة: تيغ يا آهن را تيز كرد،- الشي ~~ء: چيزى را آب طلا يا نقره ومانند آن كشيد. # =المهاب- ### || AUTO [هيب]: «مكان مهاب»: جاى ترسناك. # =المهاجر- # [هجر]: مهاجر ودور از وطن. # =المهاجر- ### || AUTO [هجر]: جايها ويا كشورهائى كه بدان مهاجرت كنند. # =المهاجرة- ### || AUTO [هجر]: مهاجرت، ترك وطن. # =المهاد- ### || AUTO ج مهد ومهد وامهدة: فرش، بساط، زمين پست وهموار. # =المهاداة- ### || AUTO [هدي]: سازش وآشتى با يكديگر. # =المهاذيب- ### || AUTO [هذب]: «إبل مهاذيب»: شتران تندرو. # =المهارة- ### || AUTO مهارت وكاردانى در چيزى يا امرى. # =المهارش- ### || AUTO [هرش]: فا؛ «فرس مهارش العنان»: اسب چابك وسبك. # =المهال- ### || AUTO [هول]: ms1879 جاى هولناك وترسناك. # =المهانة- ### || AUTO [هون]: رسوائى، خوارى. # =المهاوة- ### || AUTO ج مها ومهوات ومهيات [مهو]: بلور درخشان، گاو وحشى كه داراى ~~چشمانى زيباست، خورشيد. # =المهاودة- ### || AUTO [هود]: مص، مراجعت وبازگشت، آسان گرفتن نرخ وبها. # =المهاوش- ### || AUTO [هوش]: مالى كه از راه حرام بدست آمده وتوجيهى نداشته باشد. # =المهايأة- ### || AUTO [هيأ]: كارى كه بر آن توافق شده باشد. # =المهب- ### || AUTO ج مهاب [هب]: جاى وزش باد؛ «جلس فى مهب الريح»: در كوران هوا نشست. # =المهباج- ### || AUTO [هبج]: دسته هاون بزرگ، اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =المهبج- ### || AUTO [هبج]: مفع، مرد تنبل وبى نشاط. # =المهبط- ### || AUTO [هبط]: جاى نزول وفرود آمدن، قطب منفى در توليد برق. # =المهبل- # [هبل]: آنكه به او گفته شود (هبلتك امك): مادرت بعزايت بنشيند، آنكه چهره ~~آماسيده ومتورم داشته باشد، كم عقل؛ «لحم مهبل»: گوشت كه بر روى آتش بريان ~~شده باشد. اين تعبير در زبان متداول رايج است. PageV01P875 ### || AUTO =المهبوط- ### || AUTO [هبط]: مفع، لاغر اندام؛ «رجل مهبوط»: مردى كه بينوا ومستمند ~~شده باشد. # =المهبول- ### || AUTO [هبل]: مفع، آنكه مادرش او را از دست داده باشد، ودر زبان ~~متداول بمعناى مرد ابله مى باشد. # =المهتاف- ### || AUTO [هيف]: تشنه. # =المهتبل- ### || AUTO [هبل]: فا، دروغگو. # =المهتر- # [هتر]: آنكه همواره چيزى را بر زبان آورد، آنكه در اثر پيرى يا بيمارى يا ~~اندوه خرد خود را از دست داده باشد؛ «رجل مهتر»: مردى كه در سخن خود خطا گويد. # =المهتر- ### || AUTO [هتر]: آنكه خرد خود را در اثر پيرى يا بيمارى يا غم واندوه از ~~دست داده باشد. # =المهتزع- # [هزع]: فا؛ «سيف مهتزع»: ### || AUTO شمشيرى كه بخوبى تكان مى خورد وباهتزاز در مىيد؛ «فرس مهتزع»: ~~اسب تيزتك وتندرو. # =المهصر- ### || AUTO [هصر]: شير درنده. # =المهتلس- # [هلس]: «رجل مهتلس العقل»: ### || AUTO مردى كه خرد خود را از دست داده باشد. # =المهتلك- ### || AUTO [هلك]: فا، آنكه همواره در انتظار است كه مردم او را بميهمانى ~~دعوت كنند. # =المهتلكون- ### || AUTO [هلك]: آنانكه در پى سود وجاى پر آب وگياه رفتند وراه را گم كردند. # =مهج- ### || AUTO - مهجا: چهره او پس از بهبودى از بيمارى زيبا ms1880 شد. # =المهجة- ### || AUTO ج مهج ومهجات: خون يا خون دل، روان؛ «مهجة كل شي ء»: بهترين ~~وخالص ترين هر چيزى. # =المهجج- ### || AUTO [هج]: فا، آنكه چشمانش فرو رفته باشد. # =المهججة- ### || AUTO [هج]: «عين مهججة»: چشم فرو رفته وگود افتاده. # =المهجر- # [هجر]: مرد نجيب وزيبا روى، نيكو از هر چيزى، آنكه از ديگران برتر ~~وبالاتر باشد؛ «عدد مهجر»: شماره بسيارى. # =المهجر- ### || AUTO [هجر]: مكان هجرت كردن. # =المهجنى- # [هجن]: گروه بى خير وبى فائده. # =المهجنى- ### || AUTO [هجن]: گروه بى خير وبى فائده. # =المهجناء- ### || AUTO [هجن]: مرادف (المهجنة) است. # =المهجنة- ### || AUTO [هجن]: مردمى كه در آنها خيرى نباشد. # =المهجو- ### || AUTO [هجو]: اسم مفعول از (هجاه) يعنى بديها ومعايب او را برشمرد ~~وباو ناسزا گفت، هجو شده. # =المهجور- ### || AUTO [هجر]: مفع، هذيان بيمار يا آنكه خوابيده كه بر زبان آورند. ~~تعبيرى كه بكار بردن آن ترك شده باشد. # =المهجوم- ### || AUTO [هجم]: مفع، خانه اى كه ويران شود؛ «بيت مهجوم»: خانه اى كه ~~ستونهاى آن از هم جدا شده باشد. # =مهد- # - مهدا الفراش: فرش را پهن كرد،- لنفسه: براى خود كار وكسب كرد. # =مهد- ### || AUTO تمهيدا [مهد] الفراش: فرش را گسترده وپهن كرد،- الأمر: امر را ~~درست وآسان واصلاح كرد،- له العذر: عذر وپوزش خود را براى او شرح وبسط ~~داد،- لفلان عذره: عذر او را قبول كرد،- لنفسه خيرا: براى خود كار خوبى ~~آماده كرد. # =المهد- # ج مهدة وأمهاد: زمين گود وهموار. # =المهد- ### || AUTO ج مهود: گهواره، زمين گود؛ «خنقه فى مهده»: جلوى شر را قبل از ~~آنكه بر پا شود گرفت. # =المهدى- ### || AUTO [هدي]: ظرف يا طبق يا سينى كه در آن هديه دهند. # =المهداء- ### || AUTO [هدي]: آنكه بسيار هديه دهد. # =المهداة- ### || AUTO [هدي]: عروسى كه به خانه شوهر برده باشند. # =المهداج- ### || AUTO [هدج]: ماده شتر كه براى كره خود ناله كند، باد پر صدا وزوزه. # =المهدأ- # [هدأ] من الليل: پاسى از شب. # =المهدأة- ### || AUTO [هدأ]: حالت وچگونگى. # =المهدة- # ج مهد: مرادف (المهد) است. # =المهدة- ### || AUTO [هد]: ابزارى كه با آن سنگ شكنند. # =المهدم- # شير ترشيده. # =المهدم- # [هدم]: مفع؛ «خف مهدم»: ### || AUTO كفش فرسوده وپينه زده. # =المهدنة- ### || AUTO [هدن]: آرامش وآسايش. # =المهدوم- ### || AUTO [هدم]: مفع، شير ms1881 ترشيده. # =المهدومة- # [هدم]: مؤنث (المهدوم) است، شير ترشيده؛ «ارض مهدومة»: زمينى كه بر روى ~~آن كمى باران آمده است. # =المهدي- ### || AUTO [هدي]: مفع، آنكه خداوند او را هدايت به راه حق نموده است. # =المهدية- ### || AUTO [هدي]: مؤنث (المهدي) است، مرادف (المهداة) است. # =المهذاب- ### || AUTO [هذب]: مفرد (المهاذيب) است. # =المهذار- # [هذر]: «رجل مهذار»: آنكه در گفتار خود هذيان گويد وبه آنچه كه شايسته ~~نيست سخن گويد؛ «امرأة مهذار»: ### || AUTO زن هذيان گوى وپر چانه. # =المهذام- ### || AUTO [هذم] من السيوف: شمشير بران. # =المهذب- ### || AUTO [هذب]: مفع، نيكو خصال وپاك سرشت، بى عيب وآلايش؛ «كلام مهذب ~~او شعر مهذب»: سخن يا شعر بى عيب ونقص از نظر دانشمندان شعر وفصيحان؛ «فرس ~~او طائر مهذب»: اسب تيزتك وتندرو، يا پرنده سريع. # =المهذر- ### || AUTO [هذر]: «رجل مهذر»: مرد هذيان گوى. # =المهذرة- ### || AUTO [هذر]: «رجل مهذرة»: مرادف (مهذر) است. # =المهذف- ### || AUTO [هذف]: «رجل مهذف»: مرد چابك وشتابگر. # =مهر- # - مهرا ومهورا ومهارا ومهارة الشي ء وفيه وبه: كار آزموده وكاردان شد؛ ~~«مهر فى العلم»: دانشمند شد،- فى صناعته: در حرفه PageV01P876 ### || AUTO خود ماهر شد،- ه: از او ماهرتر شد. ### || AUTO =،- المرأة: به زن مهريه داد ويا براى او مهريه تعيين كرد،- ~~الكتاب: آخر كتاب را مهر زد. # =مهر- ### || AUTO تمهيرا [مهر]: براى خود كره اسبى گرفت. # =المهر- # ج مهار وأمهار ومهارة (ح): كره اسب،- ج مهرة: استخوان بالاى سينه، جوجه ~~كبوترى بشكل قمرى، ميوه حنظل، مهر. # =المهر- ### || AUTO مص،- ج مهور ومهورة: صداق يا مهريه زن. # =المهراج- ### || AUTO [هرج]: «فرس مهراج»: اسب بسيار دونده ورونده. # =المهراس- ### || AUTO ج مهاريس [هرس]: هاون، سنگى مستطيل كه در فرو رفتگى آن چيزى ~~كوبند، چوبى كه با آن دانه ها را بكوبند، شتر پر خور، شتر تنومند وسنگين، ~~مردى كه از شب ويا راهپيمائى در آن ترسى نداشته باشد. # =المهراع- ### || AUTO [هرع] (ح): شير درنده. # =المهراق- # [هرق]: اسم مفعول از (هراق) است. # =المهراق- ### || AUTO [هرق]: اسم مفعول از (هراق) است. # =المهرأ- ### || AUTO [هرأ]: مفع، گوشت پخته. # =المهرب- ### || AUTO [هرب]: مص، گريزگاه؛ «لا مهرب من ذلك»: راه گريز ويا فرار از ~~آن بسته شده است. # =المهرة- ### || AUTO ج مهر ms1882 ومهرات ومهرات (ح): مؤنث (المهر) است. # =المهرت- ### || AUTO [هرت]: مفع، شير درنده. # =المهرنة- ### || AUTO [هرت]: «كلاب مهرتة الأشداق»: سگهاى فراخ دهان. # =المهرج- # [هرج]: «فرس مهرج»: اسب تيزتك. # =المهرج- # [هرج]: مرد شوخ وخنده آور. ### || AUTO (اين كلمه در زبان متداول رايج است). # =المهرجان- ### || AUTO [هرج]: جشن مهرگان، جشن بزرگ- اين واژه فارسى است. # =المهرس- ### || AUTO [هرس]: «رجل مهرس»: پرخور. # =المهرع- # [هرع]: مفع، مرد آزمند، مرد عجول وشتابگر. # =المهرع- ### || AUTO [هرع]: فا، شير درنده. # =المهرق- ### || AUTO ج مهارق [هرق]: مفع، صفحه، جامه يا پارچه اى از ابريشم سفيد كه ~~بر آن صمغ ماليده وآنرا صاف كنند وبر روى آن چيزى نويسند، بيابان نرم وصاف، ~~ابزارى كه با آن پارچه يا كاغذ را صيقلى نموده وآنرا جلا دهند. # =المهرقان- # [هرق]: دريا، ساحل دريا كه در آن مد وجزر شود. # =المهرقان- # [هرق]: مرادف (المهرقان) است. # =المهرقان- ### || AUTO [هرق]: مرادف (المهرقان) است. # =المهرمة- ### || AUTO ج مهارم [هرم]: تخته پاره اى كه بر روى آن گوشت يا تنباكو ~~ومانند آنها را خرد كنند. # =المهروءة- ### || AUTO [هرأ]: دامهائى كه بر اثر سرما ويا گرما تلف شده باشند. # =المهروت- ### || AUTO ج مهاريت [هرت]: مفع؛ «هو مهروت الفم»: او دهان فراخ دارد. # =المهرود- ### || AUTO [هرد]: مفع، جامه اى كه با رنگ زرد رنگين شده باشد. # =المهرور- ### || AUTO [هر]: مفع، شترى كه زير پوست آن ورم كرده باشد. # =المهرورق- ### || AUTO [هرق]: «مطر مهرورق»: باران ممتد وبسيار. # =المهروع- ### || AUTO [هرع]: ديوانه، آنكه در اثر كوشش وخستگى بر زمين افتاده باشد. # =المهرية- ### || AUTO [مهر]: گندم سرخ؛ «ابل مهرية» ج مهارى ومهار ومهاري: شتران ~~وابسته به (مهرة بن حيدان) از اعراب يمن است وگفته شده كه هيچ حيوانى نمى ~~تواند از اين گونه شتران پيشى گيرد. # =المهريق- ### || AUTO [هرق]: اسم فاعل از (هراق) است. # =المهز- ### || AUTO [هز]: تكان وحركت. # =المهزاق- ### || AUTO [هزق]: زن خنده رو، زنيكه همواره بخندد؛ «رجل مهزاق»: مرد سبك ~~وهمواره خندان ونامنظم. # =المهزام- ### || AUTO ج مهازيم [هزم]: چوبى كه با آن آتش را بهم زنند، چوبدستى ~~كوتاه، چوبى كه در نوك آن آتش افروزند وكودكان عرب با آن بازى كنند. # =المهزأة- ### || AUTO [هزأ]: آنچه كه باعث ms1883 مسخره گى باشد. # =المهزة- ### || AUTO [هز]: مرادف (المهز) است. # =المهزر- ### || AUTO [هزر]: «رجل مهزر»: مردى كه در هر كارى مغبون مى شود ويا زيان ~~مى بيند. # =المهزع- ### || AUTO [هزع]: آنكه هر درختى را بشكند، دسته هاون، آنكه بسيار حركت ~~ويا شتاب كند. # =المهزلة- ### || AUTO [هزل]: داستان خنده آور. # =المهزم- # [هزم]: مفع؛ «قصب مهزم»: ني شكسته وترك برداشته؛ «سقاء مهزم»: ### || AUTO مشكى كه بر اثر خشكى تا خورده باشد. # =المهزول- ### || AUTO ج مهازيل-[هزل]: آنكه به بيمارى لاغرى گرفتار است. # =المهزولة- ### || AUTO [هزل]: مؤنث (المهزول) است؛ «ارض مهزولة»: زمين نرم. # =المهشام- ### || AUTO [هشم]: «ناقة مهشام»: ماده شترى كه بسرعت لاغر مى شود. # =المهصار- ### || AUTO [هصر] (ح): شير درنده. # =المهصر- ### || AUTO [هصر] (ح): مرادف (المهصار) است. # =المهصهصة- ### || AUTO [هصهص]: جاسوس دزدان بويژه در شب هنگام. # =المهصوص- ### || AUTO [هص]: آنچه كه با انگشتان بشدت گرفته شده باشد. # =المهصير- ### || AUTO [هص] (ح): مرادف (المهصار) است. # =المهضمة- # [هضم]: «قصبة مهضمة»: ### || AUTO ني كه با آن بنوازند. # =المهضوبة- # [هضب]: «روضة مهضوبة»: ### || AUTO بوستانى كه در آن باران آمده باشد. # =المهضوض- # [هض]: «شي ء مهضوض»: PageV01P877 ### || AUTO چيز شكسته وكوبيده شده. # =المهضومة- ### || AUTO [هضم]: عطرى كه از مخلوط مشك وبان ساخته مى شود؛ «قصبة ~~مهضومة»: ني كه با آن بنوازند. # =المهففة- ### || AUTO [هف]: «جارية مهففة»: دختر لاغر وكمر باريك. # =المهفك- ### || AUTO [هفك]: مرد بسيار خطا كار. # =المهفهف- ### || AUTO [هفهف]: مرد لاغر وكمر باريك. # =المهفهفة- ### || AUTO [هفهف]: مؤنث (المهفهف) است. # =المهفوت- ### || AUTO سرگردان. # =مهك- # - مهكا ه: آنرا نرم كرد،- الشي ء: # چيزى را سخت سابيد،- فى السير: در راه رفتن شتاب كرد. # =مهك- ### || AUTO تمهيكا [مهك] الشي ء: آن چيز را سخت سابيد. # =مهل- # - مهلا ومهلة في العمل: به نرمى با او رفتار كرد وشتاب ننمود. # =مهل- ### || AUTO - تمهيلا [مهل] ه الدين: بدهى او را تمديد كرد،- الرجل: به او ~~ارفاق كرد،- الأمر: در آن مبالغه نمود ومعذرت خواست. # =المهل- # اسمى است جامع براى فلزاتى مانند نقره وآهن ومس،- فلزهاى گداخته، قطران ~~مايع، روغن زيتون رقيق، زهر، قيح وچركى زخم مرده، آنچه از ريزه هاى نان كه ~~در آتش وخاكستر ريخته مى شود، آنچه از هسته وپوسته زيتون كه پس از فشار ms1884 ~~وروغن گرفتن از آن باقى مى ماند. # =المهل- # مص، آرامش وملاطفت ومهلت؛ «مهلا» و«على مهل»: آهسته. اين كلمه مصدرى است ~~كه بجاى فعل از آن استفاده مى شود وكاربرد آن در مذكر ومؤنث ومفرد ومثنى ~~وجمع يكسان است، چرك وقيح وزرد آب كه از مرده بيرون آيد. # =المهل- ### || AUTO پيشينيان وگذشته گان مرد، پيشرفت، راهنمائي به كارى قبل از ~~اقدام، نرمش وملاطفت؛ «على مهل»: آهسته، چرك وقيح شخص مرده. # =المهلب- # [هلب]: مفع، هجو شده. # =المهلب- ### || AUTO -[هلب]: فا، روزهاى سرد دى ماه. # =المهلبية- ### || AUTO [هلب] (ط): شيرينى كه از شير وبرنج كوبيده وشكر بسازند، نان برنجى. # =المهلة- # مص، نرمش وملاطفت، مدت مقرر براى انجام كارى، عده زن، باقيمانده آتش در ~~خاكستر، قطران رقيق، قيح وچركى كه از مرده برآيد. # =المهلة- # قيح وچركى كه از مرده برآيد. # =المهلة- # مرادف (المهلة) است. # =المهلة- ### || AUTO مرادف (المهلة) است. # =المهلس- # [هلس]: فا؛ «ظلام مهلس»: ### || AUTO تاريكى كم وضعيف. # =المهلكة- # ج مهالك [هلك]: مرادف (المهلكة) است. # =المهلكة- # ج مهالك [هلك]: جاى هلاك ونابودى، بيابان بى آب وعلف؛ «المهالك»: جنگها. # =المهلكة- ### || AUTO ج مهالك [هلك]: مرادف (المهلكة) است. # =المهلل- # [هل]: چيزى كج وخميده. # =المهلل- ### || AUTO [هل]: فا، آنكه بر حريف خود حمله كند وسپس بترسد وبرگردد. # =المهللة- ### || AUTO [هل]: «إبل مهللة»: شتران لاغر وخميده. # =المهلوب- ### || AUTO [هلب]: «فرس مهلوب»: اسبى كه يال ويا موى دم آن كنده يا چيده ~~شده باشد. # =المهلوس- ### || AUTO [هلس]: مفع، مرد كه خرد خود را از دست داده باشد. # =المهم- ### || AUTO ج مهام [هم]: فا، كار سخت ودشوار، آنچه كه در آن اهتمام لازم باشد. # =مهما- ### || AUTO اسم شرط است كه دو فعل را مجزوم مى نمايد وبراى غير عاقل بكار ~~برده مى شود، اين كلمه گاهى ظرف زمان است مانند «مهما يزرني زيد أكرمه»: هر ~~گاه زيد بديدنم بيايد باو عطا خواهم بخشيد. وگاهى غير ظرف است مانند: «مهما ~~تفعل افعل»: هر كارى كه بكنى منهم مى كنم؛ «مهما يكن من امر»: بهر حال. # =المهماد- ### || AUTO [همد] (ا ع): دستگاهى كه با آن صدا را كم مى كنند. # =المهمار- ### || AUTO [همر]: آنكه ms1885 بسيار مهمانى دهد، پرگوى وياوه گوى. # =المهماز- ### || AUTO ج مهاميز [همز]: آنچه كه با آن فشار دهند، آهنى كه در پشت ~~پاشنه ى كفش ورزشكار وتربيت كننده ى اسب باشد. # =المهمة- # ج مهمات [هم]: مؤنث (المهم) است؛ «المهمات من الأمور» كارهاى سخت وطاقت ~~فرسا؛ «مهمات العساكر»: ساز وبرگ نظامى. # =المهمة- # [هم]: يقال «لا مهمة لي بذلك»: ### || AUTO اهميت بدان نمى دهم وانجام نخواهم داد. # =المهمر- ### || AUTO [همر]: پر گوى وياوه گوى. # =المهمز- ### || AUTO ج مهامز [همز]: مرادف (المهماز) است. # =المهمزة- ### || AUTO [همز]: تازيانه، عصا يا چوبى كه در نوك آن آهنى باشد كه با آن ~~ستور را برانند. # =المهمل- # [همل]: مفع،- من الكلام: ### || AUTO كلام مهمل بر خلاف مستعمل،- من الحروف: حرف بى نقطه. # =المهملات- ### || AUTO [همل]: چيزهاى بى فايده؛ «سلة المهملات»: سطل آشغال. # =مهمه- # مهمهة [مهمه] ه عن السفر: او را از مسافرت باز داشت،- فلانا: او را نهيب ~~داد وبه او گفت «مه مه»: دور شو ودست بردار. # =المهمه- ### || AUTO ج مهامه [مهمه]: بيابان دور وبى آب وگياه، شهر ويران وبى جمعيت. # =المهمهة- ### || AUTO ج مهامه [مهمه]: مص، مرادف (المهمه) است. # =المهموس- # [همس]: مفع،- من الكلام: سخن آهسته وپنهان،- من الحروف، حروف بى صدا كه ~~تعداد آن ده حرف است ودر PageV01P878 ### || AUTO اين جمله گرد آمده است «حته شخص فسكت». # =المهموم- ### || AUTO [هم]: مفع، غمگين واندوهناك، چيز ذوب شده. # =مهن- # - مهنا ومهنة ومهنة الرجل: به او خدمت كرد،- مهنا: در ساختن آن كوشيد،- ~~الرجل: او را زد ورنجور كرد،- الثوب: # جامه را كشيد. # =مهن- ### || AUTO - مهانة: خوار وناتوان شد. # =المهنة- # ج مهن ومهن: مهارت در كار وخدمات. # =المهنة- # مص،- ج مهن ومهن: حرفه وشغل، مهارت در كار وخدمات؛ «خرج فى ثياب مهنته»: ~~با لباس كار خود بيرون آمد. # =المهنة- # ج مهن ومهن: مهارت در كار وخدمات. # =المهنة- ### || AUTO ج مهن ومهن: مهارت در كار وخدمات. # =المهند- ### || AUTO [هند]: شمشير ساخته شده از آهن هند. # =المهندز- ### || AUTO [هندز]: اندازه گيرى مجارى قناتها وساختمانها مانند مهندس. اين ~~كلمه فارسى است. # =المهندس- ### || AUTO [هندس]: مهندس ساختمان، آنكه از دانش هندسه برخوردار است. # =مهو- ### || AUTO - مهاوة [مهو] اللبن أو السمن: شير يا روغن رقيق ms1886 شد. # =المهو- ### || AUTO [مهو]: مص، سنگريزه سفيد، شير رقيق كه با آب مخلوط شده باشد، ~~مرواريد، بلور، تگرگ، رطب، شمشير نازك. # =المهوى- ### || AUTO ج مهاو [هوي]: هوا، رده ميان دو كوه ومانند آن. # =المهواة- ### || AUTO ج مهاو [هوي]: مرادف (المهوى) است. # =المهواع- ### || AUTO ### || AUTO [هوع]: مرادف (المهوع) است. # =المهواية- ### || AUTO [هوي]: بادزن برقى. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =المهوب- ### || AUTO [هيب]: شخص با هيبت كه مردم از او بترسند؛ «مكان مهوب»: جاى ~~هولناك ويا محلى ترسناك. # =المهوبرة- # [هوبر]: «أذن مهوبرة»: مرادف (مهوبرة) است. # =المهوبرة- ### || AUTO [هوبر]: «ناقة مهوبرة»: شتر گوشتالود؛ «أذن مهوبرة»: گوش كه ~~پيرامون يا بر روى آن كرك يا موى باشد. # =المهود- ### || AUTO [هود]: فا، نوازنده سر گرم كننده. # =المهوس- # [هوس]: مفع، سبك مغز؛ «رجل مهوس»: آنكه همواره با خود حرف مى زند. # =المهوع- ### || AUTO [هوع]: كسيكه با صداى رسا جنگ مى كند. # =المهول- ### || AUTO [هول]: ترسناك، هولناك. # =المهياج- ### || AUTO [هيج]: «شي ء مهياج»: به هيجان در آمده. # =المهياف- ### || AUTO [هيف]: تشنه، بسيار تشنه، آنكه همواره تشنه شود. # =المهيب- ### || AUTO [هيب]: مرادف (المهوب) است. # =المهيرة- ### || AUTO ج مهائر [مهر] من النساء: زن آزاده اى كه داراى مهريه سنگين باشد. # =المهيض- # [هيض]: «عظم مهيض»: ### || AUTO استخواني كه پس از بند زدن وجوش خوردن دوباره بشكند. # =المهيع- ### || AUTO ج مهايع [هيع]: جاده پهن ونمايان؛ «بلد مهيع»: شهر پهناور. # =المهيل- ### || AUTO [هول]: مرادف (المهال) است وبمعناى جاى ترسناك مى باشد. # =مهيم- ### || AUTO كلمه استفهام است بمعناى «ما حالك»: حالت چطور است؟ يا «ما حدث ~~لك»: بر تو چه آمده است؟ يا «ما الخبر»: چه خبر؟ # المهيمن- # [هيمن]: از نامهاى خداوند متعال ومرادف (المهيمن) است. # =المهيمن- ### || AUTO [هيمن]: فا، از نامهاى خداوند متعال وبمعناى پناه دهنده وتأمين ~~كننده ويا گواه ونگهبان بر كارها ورزق وروزيهاى بندگان خود واجل وفرا رسيدن ~~مرگ آنها مى باشد. # =المهين- ### || AUTO ج مهناء [مهن]: خوار وزبون، كم خرد وكم تميز. # =المهيوم- ### || AUTO [هيم]: بسيار تشنه، آنكه به بيمارى تشنگى دچار است. # =الموات- ### || AUTO [موت]: مص، بدون روان، زمين خالى از مردم كه مورد استفاده نباشد. # =المواثر- ### || AUTO [وثر]: كجاوه ها كه ms1887 از ابريشم وديباج آراسته شده باشد، پوستهاى ~~جانوران درنده. # =المواج- ### || AUTO [موج]: آنچه كه موج بسيار داشته باشد. # =المواجهة- ### || AUTO [وجه]: مص، روبرو شدن با ديگرى. # =المواد- # [مد]: جمع ماده است؛ «مواد اللغة»: الفاظ وعبارات زبان؛ «مواد العلم»: ### || AUTO مباحث علمى؛ «المواد الغذائيه»: مواد غذائى؛ «المواد ~~التجارية»: انواع تجارت وبازرگانى. # =الموار- ### || AUTO [مور]: بسيار سبك مغز (مبالغه المائر است). # =الموارة- # [مور]: مرادف (المورة) است، چيزى كه از چيز ديگرى بيفتد، چيزى كه از بين ~~رفته وفقط اندكى از آن مانده است. # =الموارة- # [مير]: آنچه از پشم كه پس از زدن وپاك كردن بيفتد. # =الموارة- ### || AUTO [مور]: «ريح موارة»: بادى كه گرد وخاك برانگيزد. # =المواز- ### || AUTO [موز]: فروشنده موز. # =الموازنة- ### || AUTO [وزن]: مص، موازنه بين درآمدها ومخارج دولت يا شهردارى. # =المواسيم- ### || AUTO [وسم]: شتران داغ كرده ونشان دار. # =المواصلات- ### || AUTO [وصل]: نقل وانتقال؛ «طرق المواصلات»: راههاى ارتباطى؛ ~~«مواصلات لا سلكية»: تماسهاى مخابراتى وسيله بى سيم. # =المواضغ- ### || AUTO [مضغ]: دندانهاى آسيابى. # =المواطن- ### || AUTO [وطن]: هموطن، شهروند. # =المواقئ- # [مأق]: گوشه هاى چشم از طرف بينى. PageV01P879 ### || AUTO =المواكل- ### || AUTO [وكل]: آنكه در كارهاى خود بديگرى اعتماد كند. # =الموال- ### || AUTO ج مواويل [ولي]: مرادف (المواليا) است. اين كلمه در زبان ~~متداول رايج است. # =المواليا- ### || AUTO [ولي]: نوعى شعر كه با آن آواز مى خواندند ودر آخر هر مقطع آن ~~عبارت (يا مواليا) اشاره به بزرگان خود مى گفتند. # =الموان- ### || AUTO [مون]: آنكه توشه وآذوقه جمع وتقديم كند. # =المواهة- ### || AUTO [موه] من الوجه: مرادف (الموهة) است. # =الموئل- ### || AUTO [وأل]: پناه، پناهگاه. # =الموألة- ### || AUTO [وأل]: پناهگاه. # =الموأم- ### || AUTO [وأم]: بدچهره، آنكه داراى سر بزرگى باشد. # =الموؤودة- ### || AUTO [وأد]: مرادف (الوئيدة) وبمعناى دختر زنده بگور است. # =الموبئ- ### || AUTO [وبأ]: فا، آب كم، جاى قطع شدن اب. # =الموبق- ### || AUTO [وبق]: جاى هلاكت ونابودى، وعده گاه، آنچه كه ميان دو چيز را ~~فاصله اندازد، زندان. # =الموبقات- ### || AUTO [وبق]: نقول «فلان يركب الموبقات»: فلانى خود را به هلاكت ~~مىندازد؛ «يفعل الموبقات»: گناه مى كند. # =الموبوء- ### || AUTO [وبأ]: جائيكه در آن بيمارى وبا وجود داشته باشد، وبازده. # =الموبوءة- ### || AUTO [وبأ]: مؤنث (الموبوء) است. # =موت- ### || AUTO تمويتا [موت] ه: او را از ms1888 بين برد. # =الموت- ### || AUTO [موت]: مرگ،- الأبيض: مرگ طبيعى يا مرگ ناگهانى،- الأحمر: مرگ ~~بر اثر كشته شدن،- الأسود: مرگ در اثر خفه شدن. # =الموتان- # [موت]: مرادف (الموتان) است. # =الموتان- # [موت]: بيمارى كشنده كه در دامها وستوران افتد. # =الموتان- ### || AUTO [موت]: مرگ، سرزمينى كه تا كنون زندگى در آنها نبوده است، ~~متضاد حيوان است. # =الموتة- ### || AUTO [موت]: مرگ، نوعى ديوانگى، بيمارى صرع. # =الموتم- ### || AUTO ج مياتيم [يتم]: زنيكه فرزندانش يتيم شده اند. # =الموتور- ### || AUTO [وتر]: مفع، آنكه كسى از وى كشته شده ولى انتقام ويا خونبهاى ~~او گرفته نشده است. # =الموثبان- ### || AUTO [وثب]: پادشاهى كه بر تخت نشيند وجنگ نكند. # =الموثق- ### || AUTO ج مواثق ومياثق [وثق]: عهد وپيمان. # =الموثوج- ### || AUTO [وثج] من الثياب: پارچه اى كه نرم ونازك بافته شده باشد. # =الموثوق- ### || AUTO [وثق] به: مورد اعتماد؛ «من مصدر موثوق به»: از منبعى موثق ~~ومورد اعتماد. # =الموج- ### || AUTO [موج]: مص،- ج أمواج: موج آب. # =الموجب- # [وجب]: مفع،- من الكلام: كلام مثبت كه نه نفى ونه نهى ونه استفهام باشد. # =الموجب- # [وجب]: فا، باعث وموجب؛ «لا موجب لذلك»: موجبى ندارد؛ «بموجب كذا»: به ~~مقتضاى آن. # =الموجب- ### || AUTO ج مواجب [وجب]: مرگ. # =الموجبة- ### || AUTO [وجب]: اعمال حسنه ونيكوكارى كه موجب بهشت مى شود ويا گناهان ~~وكارهاى ناپسنديده كه باعث دوزخ مى شود. # =الموجة- # ج موجات [موج]: واحد (الموج) است، وبر آنچه كه مانند حركت موج دريا در مد ~~وجزر حادث مى شود اطلاق مى گردد؛ «موجة استنكار»: موجى از اعتراض؛ «موجة ~~الشباب»: عنفوان جوانى؛ «الموجات المستقرة»: در علم فيزيك وضعى است كه از ~~تداخل دو اهتزاز موجى ايجاد مى شود، «موجة الحر او البرد»: موجى از گرما يا سرما. # =الموجه- ### || AUTO [وجه]: مفع، دارنده جاه ومنزلت،- من الكساء: ردا يا روپوش دو ~~روى،- من الكلام: گفتارى كه دو معناى متضاد داشته باشد وممكن است كه مدح ~~وثنا يا مذمت باشد؛ «شي ء موجه»: چيزى كه بر يك روش باشد. # =الموجوء- ### || AUTO [وجأ]: آنكه با چاقو يا دست ضربه خورده باشد. # =الموجود- ### || AUTO [وجد]: موجود. # =الموجودات- ### || AUTO [وجد]: «موجودات المفلس» (ت): آنچه از ملك وپول وبدهى كه براى ~~شخص ورشكست شده ms1889 در تجارت مانده باشد. # =الموحد- # [وحد]: گوسفندى كه يك بره زائيده باشد. # =الموحد- # [وحد]: از تعبير (واحد واحد) گرفته شده؛ «جاؤوا موحد»: يكى پس از ديگرى ~~آمدند. وكاربرد آن در مؤنث نيز بهمين صورت است واين كلمه غير منصرف است ~~بعلت عدل ووصف. # =الموحد- # [وحد]: مفع،- من الحروف: # حروفى كه فقط داراى يك نقطه باشد مانند (ب، ج، خ، ذ، وغيره). # =الموحد- ### || AUTO [وحد]: فا، آنكه خداى يگانه را بپرستد، يكتا پرست. متضاد اين ~~كلمه (المشرك) است. # =الموحل- ### || AUTO [وحل]: جاى گل ولاى، در گل ولاى افتادن. اين كلمه اسم است از (وحل). # =الموحوشة- # [وحش]: «أرض موحوشة»: ### || AUTO سرزمين پر از جانوران. # =الموخمة- # [وخم]: «أرض موخمة»: # زمينى كه گياه آن بيهوده است، زمين وبازده. # =الموخمة- # [وخم]: «أرض موخمة»: # مرادف (موخمة) است. # =الموخمة- # [وخم]: «أرض موخمة»: ### || AUTO مرادف (موخمة) است. # =المود- ### || AUTO [ود]: آنكه بسيار دوستى كند. # =المودى- ### || AUTO [يدي] إليه: كسى كه بوى انعام وبخشش شده است. # =مودر- # مودرة [مودر] ت البيضة: تخم مرغ فاسد PageV01P880 ### || AUTO شد. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =المودع- ### || AUTO [ودع]: مفع،- من الخيل: اسب آرام واستراحت گير. # =المودعة- ### || AUTO [ودع]: تخم مرغى كه روى بلندى قرار مى گيرد تا مرغ با آن سرگرم ~~شود وگم نشود.- اين كلمه در زبان متداول رايج است-. # =المودق- ### || AUTO [ودق]: جاى آهو ومانند آن نزديك درختان براى خوردن برگهاى آن ~~محل شر وبدى، فاصله بين دو چيز. # =المودن- # [ودن]: كودك لاغر. # =المودن- ### || AUTO [ودن]: مرد كوتاه وناقص الخلقه. # =المودوسة- ### || AUTO [ودس]: «أرض مودوسة»: زمينى كه گياهان آن در آمده ولى اضافه نشده. # =المودوع- ### || AUTO [ودع]: وقار وآرامش، مفع. # =المودون- ### || AUTO [ودن]: اسم مفعول است از (ودن الشي ء) يعنى چيزى را كوبيد، ~~كودك لاغر، آنكه گردن وشانه هاى كوتاهى داشته باشد، ناقص الخلقه كه دوشهايش ~~به هم نزديك باشد. # =المودونة- ### || AUTO [ودن]: مؤنث (المودون) است. # =المودي- # [ودي]: فا، شير درنده. # =المودي- ### || AUTO [يدي]: احسان بخش وانعام دهنده. # =المور- # [مور]: گرد وخاك در هوا، خاكى كه باد آنرا پخش كند، نوعى گوسفند؛ «رياح ~~مور»: بادهائى كه خاك بر مىنگيزد. # =المور- ### || AUTO [مور]: مصدر است، سرعت، راه ms1890 رفتن نرم وآرام، راه هموار وپاى خورده. # =الموراق- ### || AUTO [ورق]: «عنب موراق»: انگور رنگارنگ. # =المورة- ### || AUTO [مور]: باقيمانده وريزه هاى پشم پس از زدن آن. # =المورج- ### || AUTO گاو آهن. اين كلمه در اصل فارسى است ودر زبان متداول رايج است. # =المورد- ### || AUTO ج موارد [ورد]: جاى ورود، راه بسوى آب، آنكه داخل شده است. # =الموردة- ### || AUTO [ورد]: راه بسوى آب، جاى نابود شدن. # =المورس- ### || AUTO [ورس]: آنچه كه با رنگ سرخ رنگين شده باشد. # =المورق- ### || AUTO [ورق]: فا، دارنده كاغذ، سازنده كاغذ. # =المورك- # [ورك] من الرحل: جائيكه سواره پاى خود را هنگاميكه خسته شود بر روى آن ~~قرار مى دهد. # =المورك- ### || AUTO [ورك]: قسمت جلوى پالان. # =الموركة- # [ورك]: مرادف (المورك) است. # =الموركة- ### || AUTO [ورك]: قسمت جلوى پالان ستور، پشتى كه بشكل بالش كوچك است ~~وسواره بر زير نشيمنگاه خود قرار مى دهد. # =الموركس- ### || AUTO (ح): صدفى است كه از آن لعاب سرخ رنگ خارج مى شود. پيشينيان ~~بويژه فنيقيها از آن رنگ ارغوانى مى ساختند. # =المورم- # [ورم]: لثه، جاى رويش دندان. # =المورم- ### || AUTO [ورم]: مفع، مرد درشت اندام. # =الموروث- ### || AUTO [ورث]: مفع، آنكه ارثيه بجاى گذارده باشد، ارثيه. # =المورور- ### || AUTO [ورور]: فا، شخص يا پرنده آواز خوان. # =الموز- ### || AUTO (ن): درخت موز، ميوه موز. # =الموزة- # يك دانه موز. # =الموزة- ### || AUTO [وز]: «أرض موزة»: سرزمين پر از غاز. # =الموزع- # [وزع] بكذا: آنكه بر عليه ديگرى برانگيخته شود. # =الموزع- ### || AUTO [وزع]: فا؛ «موزع البريد»: مأمور نامه رسانى اداره پست. # =الموزور- ### || AUTO [وزر]: مفع، گناهكار، آنكه مورد گناه قرار گرفته باشد. # =الموزوز- ### || AUTO [وزوز]: فا، انسان آواز خوان يا پرنده نغمه سرا. # =الموزونة- ### || AUTO [وزن]: زن كوتاه قد وخردمند. # =الموسى- ### || AUTO ج مواس وموسيات [موس]: تيغ سلمانى. (اين كلمه در كاربرد مذكر ~~ومؤنث يكسان است). # =الموسر- ### || AUTO ج مياسير [يسر]: ثروتمند، پولدار. # =الموسط- ### || AUTO [وسط]: «موسط البيت»: آنچه كه در وسط خانه قرار داشته باشد. # =الموسلين- ### || AUTO موسلين يا پارچه هاى پنبه اى نرم ونازك (اين كلمه فرانسوى است). # =الموسم- # ج مواسم [وسم]: بيمارى كه انسان فقط يكبار در زندگى به آن دچار مى شود ~~مانند سرخك وآبله. (اين كلمه در زبان ms1891 متداول رايج است). # =الموسم- ### || AUTO ج مواسم [وسم]: گرد آمدن مردم براى كارى يا امرى، زمان حج وگرد ~~آمدن مسلمانان در مكه معظمه، روزهاى عيد، ودر اصطلاح مردم لبنان زمان بدست ~~آمدن ابريشم است؛ «موسم الاصطياف»: زمان رفتن به ييلاق، «موسم القطن»: زمان ~~بدست آمدن پنبه؛ «موسم الزيتون»: زمان چيدن زيتون. # =الموسوس- ### || AUTO [وسوس]: آنكه به وسوسه دچار است. # =الموسون- ### || AUTO [وسن]: تنبل. # =الموسونة- ### || AUTO [وسن]: مؤنث (الموسون) است. # =الموسيقى- # (ف ج): فن آواز وموزيك. # (اين كلمه يونانى است). # =الموسيقي- ### || AUTO موسيقى دان. # =الموشح- ### || AUTO [وشح]: مفع، نوعى شعر كه داراى تقاطيع وقافيه هاى مختلف باشد. ~~اين نوع شعر از اختراع شاعران وسخنگويان اندلس است. # =الموشحة- # [وشح] من الطير أو الظباء: پرنده يا آهوئى كه بر دو پهلوى آن دو خط كشيده ~~مانند حمايل باشد،- ج موشحات: ### || AUTO قصيده اى موشح. # =الموشع- # [وشع]: مفع؛ «برد موشع»: # پارچه اى كتانى كه داراى نقش ونگار باشد. PageV01P881 ### || AUTO =الموشور- # [وشر]: مفع،- ج مواشير (ه): # منشورى از بلور كه قاعده آن سه ضلعى است؛ «موشور ثلاثي، رباعي، خماسي»: ~~در علم هندسه منشورى است كه قاعده آن مثلث، رباعى، خماسى باشد؛ «موشور ~~مايل»: منشورى كه خطوط رسم آن بر مستواى قاعده مايل باشد؛ «موشور قائم»: ### || AUTO منشورى كه خطوط رسم آن بر مستواى قاعده عمودى باشد؛ «سطح ~~موشور»: جسمى است كه اطراف آن سطحى منشورى وداراى دو مستواى متوازى كه خطوط ~~سطح را قطع كنند باشد. # =الموشوري- # [وشر]: «سطح موشوري» (ه): ### || AUTO شكل مستقيم ومتحركى است بموازات خود ومستند بر خط شكسته اى ~~بطوريكه آن خط ومستقيم در يك مستوى نباشند. # =الموصب- ### || AUTO [وصب]: بسيار دردمند. # =الموصل- # [وصل]: مرگ، جاى پيوند وگره زدن ريسمان ومانند آن؛ «موصل البعير»: ### || AUTO ما بين سرين وران شتر. # =الموصول- ### || AUTO [وصل]: مفع،- (ح): حشره اى بشكل زنبور كه مردم را مى گزد، ودر ~~اصطلاح نحويان عبارت از اسمى است كه معناى آن بوسيله عبارتى كه بعد از آن ~~آورده مى شود وصله نام دارد پايان مى پذيرد. واز اسمهاى موصول: الذى، التى، ~~اللذان، اللتان ... مى باشد. ms1892 # =الموضع- # [وضع]: مص،- ج مواضع: جاى گذاردن چيزى؛ وبمعناى «المحل الهندسي» است وآن ~~شكلى است كه نقاط يا خطوط آن با يكديگر تفاوت داشته باشد. # =الموضع- # [وضع]: مص،- ج مواضع: مرادف (الموضع) است، موضوع ومحل؛ «كان موضع حفاوة»: ~~موضع تكريم قرار گرفت، «موضع اعجاب»: مورد تعجب وشگفتى. # =الموضع- ### || AUTO [وضع]: مفع، شكسته وقطعه قطعه شده. # =الموضوع- ### || AUTO [وضع]: مص، مفع، موضوع هر كارى؛ «موضوع العلم» آنچه كه در ~~عوارض ذاتى آن بحث شود مانند جسم انسان كه موضوع بحث آن (علم پزشكى) است؛ ~~«موضوع الكلام»: موضوع سخن وگفتگو، ج مواضع وموضوعات؛ «الرجل الموضوع فى ~~تجارته»: آنكه زيان ديده باشد. # =الموضوعة- ### || AUTO [وضع] (ه): مدعاى هندسى است كه بدون برهان بدان استناد كنند؛ ~~«الأحاديث الموضوعة»: سخنان گوناگون. # =الموضونة- ### || AUTO [وضن]: زرهى كه حلقه هاى آن نزديك بهم بافته شده باشد، زره ~~جواهر نشان. # =الموطأ- ### || AUTO [وطأ]: جاى پا، جاى گام. # =الموطئ- ### || AUTO [وطأ]: مرادف (الموطأ) است. # =الموطن- ### || AUTO ج مواطن [وطن]: وطن، ميهن، موضع؛ «موطن الضعف»: موضع ناتوانى، ~~رزمگاه. # =الموطود- ### || AUTO [وطد]: مفع،- من الأشياء: محكم وسنگين. # =الموظف- # [وظف]: مفع،- ج موظفون: ### || AUTO كارمند دولت. # =الموعب- ### || AUTO [وعب]: پهن ووسيع. # =الموعة- ### || AUTO [موع]: «موعة الشباب»: آغاز وعنفوان جوانى. # =الموعث- # [وعث]: مفع؛ «امر موعث»: ### || AUTO امرى پوچ وفاسد. # =الموعد- ### || AUTO [وعد]: مص،- ج مواعد: وعده، قرار، قرارگاه، وعده گاه، زمان ~~وعده، پيمان. # =الموعظة- ### || AUTO ج مواعظ [وعظ]: اسم است از (الوعظ)، پندار واندرز كه واعظ گويد. # =الموعلة- ### || AUTO [وعل]: اسم جمع است براى (الوعل) وبمعناى بز كوهى است. # =الموعوث- ### || AUTO [وعث]: آنكه اصل ونژادى ناقص داشته باشد. # =الموعود- ### || AUTO [وعد]: مفع؛ «اليوم الموعود»: روز قيامت. # =الموعوك- ### || AUTO [وعك]: مفع، تب دار، آنكه دچار سختى ويا بيمارى شده باشد. # =الموغل- ### || AUTO [وغل]: فا، آنكه با شتاب داخل شود. # =الموفر- ### || AUTO [وفر]: مفع؛ «الموفر الشعر»: آنكه موى بلند وپر پشت داشته باشد ~~«تركته فى احسن موفر»: او را در بهترين وضع ترك كردم. # =الموفق- ### || AUTO [وفق]: مفع؛ «فلان موفق»: او موفق است. # =الموفور- ### || AUTO [وفر]: مفع، چيز تمام وكمال. # =الموق- # ج آماق وأمآق ومواق ومآق [مأق] (ع ا): مجراى اشك از چشم. # =الموق- ### || AUTO [موق]: ms1893 مص،- ج أمواق: حماقت وكند ذهنى، مجراى اشك از چشم، گرد ~~وخاك، كفش بزرگى كه روى كفشى ديگر پوشند، مورچه بالدار. # =الموقى- ### || AUTO [وقي]: مفع، شجاع وقهرمان. # =الموقئ- ### || AUTO ج مآق [مأق]: مرادف (المأق) است. # =الموقت- # تعيين وقت، زمان ومكان آن. # =الموقت- # [وقت]: بطور موقت؛ «حكومة موقتة»: دولت موقت. # =الموقت- ### || AUTO [وقت]: آنكه بر تقويم وگاهنامه اشراف داشته باشد. # =الموقد- ### || AUTO ج مواقد [وقد]: منقل، آتشدان. # =الموقدة- ### || AUTO [وقد]: اجاق. # =الموقر- # [وقر]: «نخلة موقر»: درخت نخل پر بار. # =الموقر- # [وقر]: دامنه كوه. # =الموقر- ### || AUTO [وقر]: مفع، آزموده، خردمندى كه زمانه او را با تجربه كرده است. # =الموقرة- # [وقر]: «نخلة موقرة»: مرادف (موقر) است. # =الموقرة- ### || AUTO [وقر]: «نخلة موقرة»: مرادف (موقر) است. # =الموقع- # ج مواقع [وقع]: جاى وقوع امرى؛ «مواقع القطر»: جاى نزول باران؛ «مواقع ~~القتال»: ميدانهاى جنگ. # =الموقع- # [وقع]: مفع، آنكه دچار بلا شده باشد، راه خراب، چاقوى تيز ونرم. # =الموقع- # [وقع]: فا، سبك گام، امضا PageV01P882 ### || AUTO نگهدار، امضاء كننده. # =الموقعة- # [وقع]: «موقعة الطائر» ج مواقع: ### || AUTO جاى افتادن پرنده. # =الموقف- # ج مواقف [وقف]: ايستگاه، آمادگى وايستادگى؛ «وقف من ذلك موقفا حازما»: در ~~برابر امر با دور انديشى ايستادگى كرد؛ «اتخذ موقفا عدائيا»: موضع دشمنى ~~بخود گرفت؛ «موقف المرأة المحجبة»: دستها وچشمها واعضاى ديگر جسم كه جزو ~~حجاب زن نباشد. # =الموقف- # [وقف]: مفع،- من الدواب: ### || AUTO ستورى كه روى بازوان آنرا بشكل دايره داغ كرده باشند؛ «ضرع ~~موقف»: پستانى كه بر روى آن آثار پستان بند باشد؛ «رجل موقف»: مرد مجرب ~~وكار آزموده؛ «رجل موقف على الحق»: مردى كه در برابر حق وحقيقت مطيع وفروتن است. # =الموقفة- # [وقف]: جاى ايستادن، ايستگاه. # =الموقفة- ### || AUTO [وقف]: «دابة موقفة»: ستورى كه بر روى دست وپاى آن خطهاى سياه باشد. # =الموقوت- ### || AUTO [وقت]: «وقت موقوت»: وقت معين ومحدود. # =الموقور- ### || AUTO [وقر]: «عظم موقور»: استخوانى كه در اثر صدمه فرو رفتگى پيدا ~~كرد ودرد گرفت. # =الموقورة- ### || AUTO [وقر]: «أذن موقورة»: گوش كه سنگين يا ناشنوا شده است. # =الموقوص- ### || AUTO [وقص]: مفع، آنكه بر گردن او ضربه وارد شده باشد،،- فى العروض: ~~ودر علم عروض انداختن حرف دوم از كلمه متفاعلن است كه ms1894 در اين صورت مى شود ~~(مفاعلن). # =الموقوف- ### || AUTO [وقف]: مفع،- عند الفقهاء: ودر نزد فقيهان بمعناى وقف شده يا ~~مال موقوف مى باشد. # =الموكب- ### || AUTO ج مواكب [وكب]: گروه سواره يا پياده؛ «موكب الجنازة»: تشيع جنازه. # =الموكن- ### || AUTO [وكن]: جائيكه در آن تخم پرنده باشد، آشيانه پرنده. # =الموكنة- ### || AUTO [وكن]: آشيانه پرندگان. # =مول- ### || AUTO تمويلا [مول] ه: او را ثروتمند كرد. # =المول- # [مول] (ح): عنكبوت، كاردونك. # =المول- ### || AUTO [مول]: آنكه ثروت واندوخته مالى بسيار دارد. # =المولى- ### || AUTO ج موال [ولي]: مالك، سيد، آقا، ارباب، دنباله رو، بنده وبرده، ~~آزاد شده، آزاد كننده، انعام كننده، دوست دار، رفيق، هم پيمان، همسايه، ~~شريك، فرزند، عمو، پسر عمو، خواهر زاده، داماد، فاميل نزديك، خويشاوند. # =المولة- ### || AUTO [مول] (ح): واحد (المول) وبمعناى عنكبوت است. # =المولج- ### || AUTO ج موالج [ولج]: جاى دخول، مدخل. # =المولد- # [ولد]: «شاة مولد» ج موالد ومواليد: # گوسفندى كه وضع حمل كرده باشد. # =المولد- # [ولد]: مص،- ج موالد: محل تولد يا زمان تولد. # =المولد- # [ولد]: مفع، آنچه كه از هر چيزى بوجود آمده باشد؛ «المولدون من الشعراء ~~او الأدباء»: شاعران واديبان كه در دوره اسلامى متولد شده اند نه در دوران ~~جاهليت؛ «رجل مولد» و«كلام مولد»: مرد يا كلامى كه عربى خالص واصيل نباشد. # =المولد- # [ولد]: فا،- الكهربائي (ف): ### || AUTO دستگاه توليد نيروى برق، ژنراتور. # =المولدة- # [ولد]: آنچه كه از چيزى بوجود آيد؛ «جاءنا ببينة مولدة»: دليلى نا روشن ~~براى ما ارائه داد. # =المولدة- ### || AUTO [ولد]: ماما، قابله. # =المولع- # [ولع]: مفع، آنكه به بيمارى پيسى دچار باشد،- من الدواب: ستورى كه پوست ~~آن داراى انواع رنگها بجز سياه وسفيد باشد. # =الموله- # [وله]: «ماء موله»: آبى كه بسوى بيابان روان شده وبه هدر رفته است. # =الموله- ### || AUTO [وله]: مفع، «ماء موله»: مرادف (الموله) است. # =المولود- ### || AUTO ج مواليد [ولد]: نوزاد، كودك. # =المولوي- ### || AUTO [ولي]: منسوب به مولى، ودر نزد مسلمانان بمعناى زاهد ومتعبد است. # =المولوية- # [ولي]: كلاه پشمين وبلندى كه مولوي يا زاهد بر سر گذارد؛ «فيه مولوية»: ~~همانند موالي يعنى سادات وبزرگان است. # =المولي- ### || AUTO [ولي]: كودكى كه براى او ولى تعيين كنند. # =المولية- ### || AUTO [ولي]: مؤنث (المولي) است. # =موم- ### || AUTO ms1895 تمويما [موم] ميما: ميم نوشت. # =الموم- ### || AUTO [موم]: شمع، سختترين نوع بيمارى آبله كه همه بدن را فرا گيرد. # =الموماء- ### || AUTO ج موام [موم]: بيابان پهن يا بيابانى كه در آن آب يافت نشود. # =الموماة- ### || AUTO ج موام [موم]: مرادف (الموماء) است. # =المومأ- ### || AUTO [ومأ] إليه: مشار اليه، اين كلمه را نويسندگان اديبانه بكار مى برند. # =الموموق- ### || AUTO [ومق]: دوست داشتنى. # =المومياء- # [موم]: موميا، ماده اى كه با آن اجسام را موميا كنند واين روش در مصر ~~باستان معمول بوده است.- اين كلمه فارسى است- # مون- ### || AUTO تموينا [مون] ه: مخارج زندگى او را عهده دار شد،- الأجير: ~~كارگر روز مزد را علاوه بر دست مزد غذا داد. # =المونة- ### || AUTO ج مون [مون]: آنچه از آذوقه كه انبار شود؛ «بيت المونة»: ~~انبارى كه در آن مواد غذائي ذخيره كنند. # =موة- ### || AUTO تمويها [موه] المكان: در آنجا آب بدست آمد،- القدر: آب ديگ را ~~زياد كرد،- الشي ء بماء الذهب او الفضة ونحو هما: بر روى آن آب طلا يا نقره ~~ومانند آنها كشيد،- عليه الأمر او الخبر: امر يا خبرى را بر خلاف واقع ~~ومزورانه بيان نمود. # =الموهب- # [وهب]: اسم است از (وهب). PageV01P883 ### || AUTO =الموهبة- # ج مواهب [وهب]: عطا وبخشش، چيز بخشيده شده، آبگير كوچك. # =الموهبة- ### || AUTO ج مواهب [وهب]: اسم است از (وهب)، مرادف (الموهبة) است. # =الموهة- ### || AUTO [موه] من الوجه: طراوت وزيبائى صورت. # =الموهن- ### || AUTO [وهن] من الليل: نيمه شب يا پاسى از شب. # =الموهوم- ### || AUTO [وهم] من الأشياء: چيزى موهوم كه وجود خارجى نداشته باشد، پندار. # =الموهون- ### || AUTO [وهن]: ناتوان. # =الموهونة- ### || AUTO [وهن]: مؤنث (الموهون) است. # =المويل- ### || AUTO [مول]: اسم مصغر از (المال) است. # =المويه- ### || AUTO [موه]: اسم مصغر از (الماء) است. # =المويهة- ### || AUTO [موه]: اسم مصغر از (الماء) است. # =مي- ### || AUTO از نامهاى زنان است. # =ميا- ### || AUTO مرادف (مي) است. # =المياثر- ### || AUTO [وثر]: مرادف (المواثر) است. # =المياح- ### || AUTO ### || AUTO [ميح]: مرادف (المائح) است وبمعناى كسيكه با دست ~~آب مى خورد است. # =المياد- ### || AUTO [ميد]: آنكه بسيار تمايل واهتزاز داشته باشد. # =الميادة- ### || AUTO [ميد]: مؤنث (المياد) است. # =الميار- ### || AUTO [مير]: آنكه غذا وخواربار ذخيره شده را مىورد. # =المياس- ### || AUTO [ميس]: اسم ms1896 فاعل است، شير درنده وپر تكبر، گرگ؛ «غصن مياس»: ~~شاخه كج درخت. # =المياط- # [ميط]: راندن ودور كردن، كجى وخميدگى، پشت كردن وروى گردانيدن. # =المياط- ### || AUTO [ميط]: آنكه بيكار وسر بهوا باشد. # =المياكيد- ### || AUTO [وكد]: دوالهائى كه با آن كوهه زين (قربوس) را بندند. # =الميال- ### || AUTO [ميل]: آنكه خميدگى بسيار داشته باشد. # =الميالة- ### || AUTO [ميل]: مؤنث (الميال) است. # =الميان- ### || AUTO [مين]: دروغگو. # =مية- ### || AUTO از نامهاى زنان است. # =الميباس- ### || AUTO [يبس]: باد سام كه گياهان را خشك مى كند. # =الميبل- ### || AUTO ج موابل [وبل]: تازيانه، تسمه اى بافته بر سر چوبى كه با آن ~~شتران را برانند. # =الميبلة- ### || AUTO [وبل]: مرادف (الميبل) است. # =الميت- # ج أموات وموتى وميتون [موت]: # آنكه زندگى را بدرود گفته است، مرده. # =الميت- ### || AUTO ج ميتون: مرده. اين كلمه كاربرد مؤنث نيز دارد وجمع آن ميتات است. # =الميتة- # ج ميتات [موت]: مؤنث (الميت) است، حيوان مردار. # =الميتة- # [موت]: حالت وچگونگى مرگ؛ «مات ميتة صالحة»: همانند نيك سيرتان وصالحان ~~مرد؛ «مات ميتة سوء»: در وضع بدى مرد؛ «مات ميتة الأبطال»: مانند قهرمانان مرد. # =الميتة- ### || AUTO ج ميتات [موت]: مؤنث (الميت) است. # =الميتد- ### || AUTO [وتد]: ميخ كوب كه از چوب يا آهن ساخته مى شود. # =الميتدة- ### || AUTO [وتد]: مرادف (الميتد) است. # =الميتم- ### || AUTO ج مياتم [يتم]: يتيم خانه، پرورشگاه بچه هاى يتيم. # =الميتمة- # [يتم]: يقال «الحرب ميتمة»: ### || AUTO جنگ مردان را مى كشد وفرزندان آنها يتيم مى شوند. # =الميتوتة- ### || AUTO [موت]: مرگ. # =الميثاق- ### || AUTO ج مواثيق [وثق]: پيمان، دستور سياسى يا قوانين اساسى مورد قبول ~~همه؛ «ميثاق هيئة الأمم المتحدة»: پيمان وقوانين سازمان ملل متفق. # =الميثب- ### || AUTO [وثب]: پرش كننده، زمين بلند، جدول، نشسته، زمين هموار ونرم. # =الميثرة- ### || AUTO ج مواثر ومياثر [وثر]: بالش كوچكى كه بر روى زين قرار مى دهند. # =الميثم- ### || AUTO [وثم]: «خف ميثم»: كف پاى شتر كه سخت زمين را بكوبد. # =الميجار- ### || AUTO [وجر]: چوگان مانندى كه با آن توپ بازى را زنند. # =الميجاز- ### || AUTO [وجز]: آنكه در گفتار خود همواره جانب ايجاز را رعايت كند. # =الميجر- ### || AUTO [وجر]: ابزارى كه با آن دارو در دهان ريزند. # =الميجرة- ### || AUTO [وجر]: مرادف (الميجر) است. ms1897 # =الميجنة- # ج مياجن ومواجن [وجن]: چكش. # =ميح- ### || AUTO تمييحا [ميح] الغصن أو السكران: شاخه درخت يا شخص مست باين سو ~~وآن سو حركت كرد. # =الميد- ### || AUTO [ميد]: «غصون ميد»: شاخه هاى درخت مايل وكج. # =الميدى- ### || AUTO [ميد]: بخاطر، براى اينكه، بموازات وروبرو. # =الميداء- # [مدي]: پايان ونهايت هر چيزى. # =الميداء- ### || AUTO [ميد] «ميداء الشي ء»: مقياس ومبلغ چيزى؛ «هذا ميداء ذاك ~~وبميدائه»: اين در مقابل آن است. # =الميداعة- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO [ودع]: مردى كه آسايش تن را دوست ~~داشته باشد، مرادف (الميدعة) است. # =الميدان- # ج ميادين [ميد]: ميدان، زمين باز در بعضى شهرها، ميدان جنگ، مجال نشاط؛ ~~«خرج من ميدان العمل»: از نشاط كارى دست برداشت وخود را كنار گرفت. # =الميدان- ### || AUTO ج ميادين [ميد]: مرادف (الميدان) است. # =الميدة- # [ميد]: اسم مره از (ماد): سفره كه بر آن غذا گسترده باشند، غذا وخوراك. # =الميدع- # ج موادع [ودع]: روپوش لباس ولباس كار، جامه كهنه وفرسوده؛ «كلام ميدع»: ~~گفتار غم انگيز. # =الميدعة- # روپوش، لباس كار، جامه كهنه وفرسوده. # =الميدي- # [يدي]: آنكه در دستش ناراحتى PageV01P884 ### || AUTO بوجود آمده باشد، آنكه دستش بريده وقطع شده باشد؛ «ظبي ميدي»: ~~آهو كه دستش در دام افتاده باشد. # =المير- # [مير]: مص، غذا. # =المير- ### || AUTO [أمر]: امير وفرمانده. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الميراث- ### || AUTO ج مواريث [ورث]: ميراث، ارث. # =الميرة- # [أمر]: ماليات املاك. # =الميرة- ### || AUTO ج مير [مير]: غذا وآذوقه ذخيره شده. # =الميروق- # [يرق] من الزرع والناس (طب): ### || AUTO آنچه از كشت كه زردى گرفته ويا مردى كه به بيمارى يرقان (زردى) ~~دچار شده باشد. # =الميرون- ### || AUTO عند المسيحيين: روغن مقدس كه مؤمنين مسيحى در كليسا بر پيشانى ~~خود مى كشند (اين كلمه يونانى است). # =ميز- ### || AUTO تمييزا [ميز] الشي ء: چيزى را از ميان ساير چيزها برداشت، چيزى ~~را بر ديگر چيزها ترجيح داد. # =الميز- # [ميز]: آنكه بازوى كلفت ومحكم دارد. # =الميز- ### || AUTO [ميز]: مرادف (الميز) است. # =الميزاب- ### || AUTO ج ميازيب [وزب]: قناتى كه در آن آب جريان داشته باشد.- اين ~~كلمه فارسى است-. # =الميزان- ### || AUTO ج موازين [وزن]: ترازو، تراز بنائى، مقدار، عدل، امتحان حساب ~~در جمع وضرب. # =الميزانية- ### || AUTO [وزن]: ms1898 تعادل، بودجه دولت ويا شهردارى ... # =الميزة- ### || AUTO [ميز]: طبيعت، نشانه وعلامت. # =ميس- ### || AUTO تمييسا [ميس] الثوب: براى جامه دامن دوخت وتهيه كرد. # =الميس- ### || AUTO [ميس]: پالان ورحل، چوب يوغ، نوعى كشمش؛ درختى است زينتى كه ~~ميوه آن خورده مى شود ولى مطبوع نيست. # =الميسان- # ج مياسين [ميس]: مرادف (المياس) است، هر ستاره پر نور ودرخشان. # =الميسان- ### || AUTO [وسن] (للمذكر والمؤنث): شخص خواب آلود كه همواره چرت زند. # =الميسة- ### || AUTO [ميس] (ن): واحد (الميس) است. # =الميسر- ### || AUTO [يسر]: بر هر قمارى اطلاق مى شود، بازى با تيرهاى قمار، شتر ~~قربانى كه با آن قمار مى باختند. # =الميسرة- # [يسر]: آسانى، بى نيازى ودارائى. # =الميسرة- # ج مياسر [يسر]: سمت چپ، مرادف (الميسرة) است. # =الميسرة- ### || AUTO [يسر]: مرادف (الميسرة) است. # =الميسم- ### || AUTO ج مياسم [وسم]: آهن يا ابزارى كه با آن داغ كنند، زيبائى ~~وخوشگلى. # =الميسور- ### || AUTO ج مياسير [يسر]: آسان، سهل. # =الميشار- ### || AUTO [وشر]: اره، مترادف (المنشار) است. # =ميط- ### || AUTO تمييطا [ميط] بينهما: ميان آن دو متردد شد ودو دل ماند. # =الميطدة- ### || AUTO [وطد]: چوبى كه با آن اساس خانه را بكوبند تا محكم شود، دسته ~~چوبى مته. # =الميعاد- # ج مواعيد [وعد]: زمان وعده، جاى وعده، بيكديگر وعده دادن؛ «على غير ~~ميعاد»: ### || AUTO بدون قرار قبلى؛ «من غير ميعاد»: غير قابل انتظار، ناگهانى. # =الميعة- # [ميع]: روان شدن چيزى كه ريخته شده باشد، صمغى خوشبو كه از درختى تراوش ~~كند واز عطر آن استفاده كنند،- السائلة (ن): درخت زيبائى كه در داروسازى از ~~آن استفاده كنند؛ «ميعة الشي ء»: اصل وآغاز چيزى؛ «ميعة الشباب»: ### || AUTO آغاز جوانى؛ «ميعة الفرس»: اولين نشاط اسب در تك خويش. # =الميفاق- ### || AUTO [وفق]: «ميفاق الهلال»: زمان بر آمدن هلال. # =الميفعة- ### || AUTO ج ميافع [يفع]: زمين بلند. # =الميقات- ### || AUTO ج مواقيت [وقت]: وقت، قرار قبلى، وعده گاه. # =الميقاف- ### || AUTO [وقف]: چوبى كه با آن ديگ غذا پزى را بهم زنند، نقص فنى در ~~ابزارى كه باعث از كار افتادن آن شود. # =الميقان- ### || AUTO [يقن]: خوش باور، زود باور. # =الميقانة- ### || AUTO [يقن]: مؤنث (الميقان) است. # =الميقعة- # ج مواقع [وقع]: چكش، چوبى كه گازر با آن بر ms1899 جامه ها كوبد، سوهان دراز كه ~~با آن اشياء را تيز كنند؛ «ميقعة الطائر»: ### || AUTO جائيكه پرنده در آن الفت گرفته باشد. # =الميقف- ### || AUTO [وقف]: چوبى كه با آن ديگ را بهم زنند تا جوشش آن بيفتد. # =الميكروب- ### || AUTO ج ميكروبات: ميكرب. # =ميل- # - ميلا [ميل]: آن چيز در اصل خميده بود. # =ميل- ### || AUTO تمييلا [ميل] الشي ء: آن چيز را كج وخميده كرد،- فى الأمر: در ~~كار خود شك كرد،- بين الأمرين: ميان دو كار مردد ودو دل شد. # =الميل- # [ميل] مص،- ج ميول وأميال: جهت گرفتن، بسوى چيزى رفتن، هوا وهوس. # =الميل- # ج أميال وأميل وميول [ميل]: ميله سرمه دان، ميله پزشك جراح، منارى كه ~~براى راهنمائى مسافران در دشتها بر پا مى شود، مسافتى كه حد معينى ندارد ~~وگفته مى شود به اندازه يك چشم انداز است، چهار هزار ذرع،- الهاشمي: يكهزار باع. # =الميل- ### || AUTO [مول]: بسيار پولدار وثروتمند. # =الميلاء- ### || AUTO [ميل]: مؤنث (الأميل) است، پشته هاى شن وماسه محكم؛ «شجرة ~~ميلاء»: درخت انبوه از شاخ وبرگ. # =الميلاد- # [ولد]: زمان تولد؛ «عيد الميلاد»: ### || AUTO عيد تولد حضرت عيسى (ع). # =الميلاه- # [وله]: بادهاى تند؛ «امرأة ميلاه»: ### || AUTO زن بسيار اندوهگين ونالان بر مرگ فرزند خود. # =الميلة- ### || AUTO ج ميل [ميل]: وقت وزمان. # =الميلغ- ### || AUTO ج ميالغ [ولغ]: ظرفى كه سگ از آن آب خورد. # =الميلغة- # ج ميالغ [ولغ]: مرادف (الميلغ) است. # =الميله- # [وله]: بيابانى كه انسان را گيج و PageV01P885 ### || AUTO سرگردان كند. # =ميم- ### || AUTO موما [موم] الرجل: به بيمارى تب وذات الجنب دچار شد. # =الميمم- ### || AUTO [يم]: مفع، آنكه در خواسته هاى خود پيروز باشد. # =الميمن- ### || AUTO [يمن]: آنكه با خود بركت وفرخندگى مىورد. # =الميمنة- ### || AUTO ج ميامن [يمن]: بركت، سعادت، سمت راست. # =الميمون- # ج ميامين [يمن]: با ميمنت وبركت؛ «هو ميمون الطائر»: او فرخنده فال است؛ ~~«سر على الطائر الميمون»: با موفقيت وخوشحالى برو؛ «الميمون لقومه او ~~عليهم»: ### || AUTO باعث بركت بر قوم خود. # =المين- ### || AUTO ج ميون [مين]: دروغ. # =المينا- ### || AUTO ج موان [مين ووني]: هر لنگرگاه كشتى، بندر؛ «مينا الساعة»: ~~صفحه ساعت. # =الميناء- ### || AUTO ج موان وموانئ [مين ووني]: بندر؛ «ميناء جوي»: ms1900 فرودگاه ~~هواپيما، ماده اى سفت كه بر روى شيشه مالند؛ «ميناء الساعة»: صفحه ساعت كه ~~عقربه ها بر روى آن باشد. # =الميهة- # [ميه]: مرادف (الماهة) وبمعناى بسيارى آب چاه است. # =الميهة- ### || AUTO [موه]: «ركية ميهة»: چاهى كه آب بسيار دارد. # =الميود- ### || AUTO [ميد]: بسيار حركت كننده. # =الميوس- # [ميس]: پر تكبر وخود بزرگ بين كه در راه رفتن بچپ وراست متمايل شود. PageV01P886 ### | AUTO ### || AUTO ن النون # ن- ### || AUTO حرف بيست وپنجم از حروف مبانى واز حروف ذولقي (نوك زبانى) است ~~ودر حساب جمل عبارت از عدد (50) است؛ «النون المفردة»: براى تأكيد مىيد، ~~گاهى خفيفه وساكن است وگاهى ثقيله ومفتوح است. وهر دو نون ويژه فعل است ~~مانند: «ليكونن من الصاغرين»، و«لا تحسبن الله غافلا». اين ويژگى براى فعل ~~مضارع وفعل امر است كه در فعل امر تأكيد جايز است ولى در فعل مضارع هرگاه ~~جواب قسم باشد وبا لام بيايد تأكيد واجب مى گردد مانند «تالله لأكيدن ~~اصنامكم»، گاهى نون براى تنوين است وعبارت از نون ساكن زائدى است كه در آخر ~~اسم مىيد آنهم در تلفظ بدون آنكه نوشته شود مانند «كتاب» (كتابن)، وگاهى ~~ضمير مؤنث ومفتوح است كه در آخر فعل مىيد مانند «ضربن واضربن»، وگاهى متصل ~~به ضمير مىيد ومشدد ومفتوح است مانند «منهن وضربهن» كه در اينصورت حرف است، ~~وگاهى نون وقايه است كه قبل از يا، متكلم مىيد مانند «ضربني وانني»، وگاهى ~~زائده مى باشد كه دو صورت دارد اول اينكه در آخر فعل مضارع مثنى مىيد مانند ~~«يضربان وتضربان» كه مكسور است ويا در آخر مضارع مفرد مؤنث مخاطب مانند ~~«تضربين» ويا جمع مذكر مانند «يضربون وتضربون» مىيد كه مفتوح است. دوم آنكه ~~در آخر اسم مثنى مىيد مانند «المعلمان» كه مكسور است ويا در آخر جمع مذكر ~~مىيد مانند «المعلمون» كه مفتوح مى باشد. # =نا- ### || AUTO ضمير متكلم است كه مشترك بين رفع ونصب وجر مى باشد مانند «ربنا ~~اننا سمعنا». # =ناء- # - نوءا وتنواء [نوأ]- لغتى است از نأى بمعنى دور شد، ms1901 با سختى ومشقت ~~برخاست، افتاد- بالحمل: بسختى بار سنگين را برداشت- به الحمل: بار بر روى ~~دوش او سنگينى كرد واو را خميده نمود،- النجم: ستاره با سپيده دم در جهت ~~مغرب غروب كرد ودر همان وقت ستاره ديگرى در برابر آن از مشرق طلوع كرد. # =ناء- ### || AUTO - نيئا ونيوءا ونيوءة [نيأ] اللحم وغيره- گوشت ومانند آن پخته نشد. # =ناءى- ### || AUTO مناآة [نأي] الرجل- از او دورى جست،- الشر عن فلان: از او دفاع كرد. # =النائب- ### || AUTO [نوب]: فا، واحد النوب است،- ج نوب ونواب: جانشين وقائم مقام ~~ديگرى در امرى يا در كارى،- ج نواب: نماينده مجلس، ودر اصطلاح نظامى بر كسى ~~كه رتبه (آجودانى) داشته باشد اطلاق مى شود. # =النائبة- ### || AUTO ج نائبات ونوائب [نوب]- مؤنث (النائب) است، بلا وپيشامد، ~~مصيبت؛ «الحمى النائبة» تب دائم كه هر روز بر بيمار عارض شود. # =النائحة- ### || AUTO ج نوح وأنواح ونوح ونوائح ونائحات [نوح]- اسم فاعل مؤنث است. ~~«حمامة نائحة» كبوتر آواز دهنده. # =النائر- ### || AUTO [نير]- آنكه ميان مردم احتلاف اندازد وشر بپا كند. # =النائرة- ### || AUTO ج نوائر [نور]- اسم فاعل براى مؤنث است، كينه ودشمنى. # =النائط- ### || AUTO [نوط]: فا، رگ پشت كه زير دو برآمدگى پشت باشد. # =النائع- # ج نياع [نوع]: فا، گرسنه، تشنه. # =النائع- ### || AUTO [نيع]: «غصن نائع» - شاخه خميده درخت. # =النائل- # [نول]: مص، فا، عطا وبخشش ونيكى. # =النائل- ### || AUTO [نيل]: فا، آنچه كه بدست مىيد؛ «اصبت منه نائلا»: از او عطائى گرفتم. # =النائلة- ### || AUTO [نول]- مؤنث (النائل) است، نام يكى از بتهاى قريش قبل از اسلام. # =النائم- ### || AUTO ج نيام ونوم ونيم ونيم ونوام ونيام ونوم (وقيل الأخير اسم جمع) ~~[نوم]: فا، مرد خوابيده. # =النائمة- ### || AUTO ج نوم [نوم]- مؤنث (النائم) است، مرده. # =النائه- ### || AUTO [نيه]- بلند ومشرف. # =النائي- ### || AUTO [نأي]- دور. # =النائية- ### || AUTO [نأي]- مؤنث (النائي) است. # =ناب- # - نوبا ومنابا ونيابا [نوب] في الأمر عن زيد- در كارها جانشين ونايب زيد ~~شد،- اليه: # پى در پى بسوى او بازگشت،- الى الله: # توبه كرد،- فلان: به اطاعت خداوند در آمد،- نوبا ونوبة فلانا امر: امرى ~~بر او عارض شد # ناب- # - نيبا [نيب] ه: به دندان او آسيب رسانيد. PageV01P887 ### || AUTO =الناب- ### || AUTO ج أنيب وأنياب ونيوب وأناييب [نيب]- دندان نيش (مؤنث است)،- ج ~~أنياب ms1902 ونيوب ونيب: ماده شتر سالخورده؛ «ناب القوم» ج أنياب: بزرگ قوم. # =نابأ- ### || AUTO منابأة [نبأ] ه- هر يك بديگرى خبرى داد،- القوم: از آنها دور ~~شد وهمسايگى آنانرا رها كرد. # =النابئ- ### || AUTO [نبأ]: فا، مكان بلند ومحدب؛ «رجل نابى وسيل نابئ»: مردى كه از ~~جايى ديگر آمده باشد ويا سيلى ناگهانى كه معلوم نباشد از كجا آمده است. # =النابت- ### || AUTO فا، هر گياه تازه بر آمده ونازك. # =النابتة- ### || AUTO مؤنث (النابت) است، آنچه از كودكان ويا ستوران كه در حال رشد ~~وپرورش باشند. # =النابجة- ### || AUTO بلاى ناگهانى. # =نابح- ### || AUTO منابحة [نبح] ه الكلب- سگ بر او عوعو كرد. # =النابح- ### || AUTO «الكلب النابح» ج نوابح ونبح ونبوح- سگ پرصدا وعوعو كن. # =النابخة- ### || AUTO ج نوابخ- مرد سخنگو ومتكبر سرزمين دور. # =نابذ- ### || AUTO منابذة ونباذا [نبذ] ه- با او مخالفت كرد واز روى دشمنى وى را ~~ترك كرد،- ه الحرب: با او ستيز كرد،- فى البيع: با او بمنابذة معامله كرد ~~واينگونه معامله را (بيع المنابذة) و(بيع القاء الحجر) و(بيع الحصاة) نامند ~~وبدينصورت بوده كه در زمان جاهليت فروشنده گله اى گوسفند حاضر مىورده ~~وخريدار سنگريزه اى پرتاب مى كرده است وبصاحب گوسفندان مى گفته كه اين ~~سنگريزه به هر گوسفندى كه خورد در برابر فلان مبلغ از آن من است. # =النابض- ### || AUTO فا، تيرانداز، عصب. # =النابع- ### || AUTO فا، قلم خودنويس، روان نويس. # =النابعة- ### || AUTO ج نوابع- مؤنث (النابع) است. # =النابغة- ### || AUTO كلمه فصيح،- ج نوابغ: مرد فصيح وبليغ، مرد نامى وبزرگوار، آنكه ~~داراى هوش واستعداد خدادادى است؛ «النوابغ»: هشت نفر از شعراى طراز اول عرب ~~مى باشند. # =النابغي- ### || AUTO منسوب به هشت نفر شاعر نابغه است. # =نابل- ### || AUTO منابلة [نبل] ه- در تير اندازى بر او چيره شد. # =النابل- ### || AUTO ج نبل ونبل- سازنده تير، دارنده تير وپرتاب كننده آن، آنكه در ~~تير اندازى ماهر باشد؛ «اختلط الحابل بالنابل» اين تعبير بر آشفتگى ودرهم ~~آميختگى كارى اطلاق مى شود. # =النابه- ### || AUTO فا، ج- نبهاء: زيرك وباهوش، مرد بزرگوار؛ «امر نابه»: كارى بزرگ. # =النابي- ### || AUTO [نبو]: فا، شمشير يا تير كه بهدف اصابت نكند، آنكه از جنگ ~~گريزد، مرد فربه وچاق. # =النابية- ### || AUTO [نبو]- مؤنث ms1903 (النابي) است، كمان كه از زه خود فاصله داشته باشد. # =الناتئ- ### || AUTO ### || AUTO [نتأ]: فا، هر چيز بلند وآشكار مانند خانه وجز آن، ~~اين كلمه را گاهى بطور مخفف الناتي، تلفظ مى كنند مانند القارئ والقاري. # =الناتج- ### || AUTO فا،- للبهائم: براى ستوران همانند قابله براى زنان است. # =الناترة- ### || AUTO مفرد (النواتر) است وعبارت از كمانى است كه زه آن قطع شده باشد. # =الناتع- ### || AUTO «دم ناتع من الجرح» - خون كه از زخم اندك اندك بيرون آيد. # =الناتق- # فا، زن يا شتر ماده كه داراى فرزند بسيار باشد، اسبى كه سواره خود را ~~مىفكند، فندك روشن. # =الناتي- ### || AUTO [نتو]: «عضو نات» - عضوى از بدن كه ورم كرده است. # =الناث- ### || AUTO ج نثاث [نث]- غيبت كننده. # =الناثر- ### || AUTO فا، نثرگوى ونثر نويس؛ «نخلة ناثر» نخلى كه خرماى نارس آن بريزد. # =الناثي- ### || AUTO [نثو]: فا، غيبت كننده. # =ناجى- ### || AUTO مناجاة ونجاء [نجو] الرجل- با او راز ونياز كرد. # =الناجح- ### || AUTO فا،؛ «سير ناجح»: راه رفتن سخت وبا شتاب. # =ناجد- ### || AUTO مناجدة [نجد] ه- او را كمك ويارى كرد، براى جنگ با او مقابله ~~كرد، از او روى گردانيد ومعارض وى شد. # =الناجد- ### || AUTO «أمر ناجد» - روشن وآشكار. # =الناجذ- ### || AUTO فا، مفرد (النواجذ) دندانهاى آسيابى چهارگانه است. # =الناجر- ### || AUTO بر هر يك از ماههاى تابستان اطلاق مى شود زيرا شتر در آن تشنه ~~مى شود. # =ناجز- ### || AUTO مناجزة [نجز] ه- با او جنگ وپيكار نمود. # =الناجز- ### || AUTO فا، حاضر؛ «وعد ناجز»: وعده اى كه به آن وفا شده باشد. # =الناجس- ### || AUTO «داء ناجس» - بيمارى خوب نشدنى. # =الناجش- ### || AUTO فا، شكارچى، آنكه شكار را بطرف شكارچى كشاند. # =الناجع- ### || AUTO آنكه بدنبال بدست آوردن جاهاى پرگياه باشد،- ج ناجعة ونواجع، ~~شفا دهنده وفعال؛ «دواء ناجع»: داروى شفابخش؛ «ماء ناجع»: آب گوارا. # =الناجل- ### || AUTO فا، آنكه داراى نسل وفرزندان خوب چه انسان وچه حيوان باشد. # =الناجلة- ### || AUTO ج ناجلات ونواجل- مؤنث (الناجل) است. # =الناجود- # ج نواجيد- جام مي، مي، زعفران. # الناجي # [نجو]: فا- # الناجية- ### || AUTO ج نواج وناجيات [نجو]:- مؤنث (الناجي) است، ماده شتر تندرو. # =ناح- # - نوحا ونواحا ونياحا ونياحة ومناحا [نوح] ت المرأة الميت وعلى الميت- زن ~~بر مرده با صداى بلند ms1904 گريه وشيون كرد،- ت الحمامة: كبوتر نغمه سر داد. # =ناح- # - نيحا [نيح] العظم: استخوان سخت وسفت شد،- نيحا ونيحانا الغصن: شاخه ~~درخت خميده شد ولنگر انداخت. PageV01P888 ### || AUTO =ناحى- ### || AUTO مناحاة [نحو] ه- روبروى هم قرار گرفتند. # =ناحب- ### || AUTO مناحبة [نحب] ه على كذا- با او شرط بندى كرد،- ه: بر او مفاخرت ~~ورقابت كرد،- ه الى فلان: او را بدادرسى ومحاكمه خواند. # =ناحر- ### || AUTO مناحرة [نحر] ه- با او مبارزه وپيكار كرد. # =الناحر- ### || AUTO فا، «دائرة الناحر» - شريان تحت ترقوه. # =الناحران- ### || AUTO (ع ا) - دو رگ گردن كه با بريدن آن حيوان را ذبح كنند. # =الناحرة- ### || AUTO ج نواحر وناحرات- مؤنث (الناحر) است، روز اول هر ماه، روز آخر ~~هر ماه يا آخرين شب هر ماه. # =الناحرتان- ### || AUTO (ع ا): دو رگ گردن كه با بريدن آن حيوان را ذبح كنند. # =الناحز- ### || AUTO فا؛ «بعير ناحز»: شترى كه به درد سينه وسرفه دچار است. # =الناحس- ### || AUTO «عام ناحس» ج نواحس: سال خشك وبى بركت. # =الناحط- ### || AUTO فا، آنكه بسيار سرفه كند. # =الناحل- ### || AUTO ج نحول: فا، نازك ولاغر. # =الناحلة- ### || AUTO ج نواحل: مؤنث «الناحل» است؛- «النواحل»: شمشيرهائى كه بر اثر ~~كاربرد بسيار لبه آن نازك شده باشد. # =الناحي- ### || AUTO ج نحاة [نحو]: فا، دانشمند علم نحو. # =الناحية- ### || AUTO ح ناحيات ونواح وأنحية: مؤنث (الناحى) است، طرف وسوى وجانب؛ ~~«من ناحية اخرى» از طرفى ديگر؛ «من الناحية السياسية»: از جنبه سياسى. # =الناخب- ### || AUTO ج ناخبون: رأى دهنده در انتخابات. # =الناخر- ### || AUTO ج نخر: كهنه واز هم گسيخته وپوسيده، خوك وحشى درنده، ح- خر ويا اسب. # =الناخرة- ### || AUTO مؤنث (الناخر) است، استخوانهاى پوسيده، رمه اسب ويا رمه خر. # =الناخس- ### || AUTO فا، عارضه گرى كه اطراف دم، شتر پديد آيد، بز كوهى. # =الناخص- ### || AUTO «عجوز ناخص»: پيرزنى كه پيرى او را لاغر وصورتش را پر چين ~~وچروك كرده است. # =الناخل- ### || AUTO فا؛ «رجل ناخل الصدر»: مرد پند دهنده ونصيحت كننده. # =ناد- # نودا ونوادا [نود]: در اثر چرت زدن سرش بپائين تكان خورد. # =ناد- ### || AUTO منادة [ند] ه: با او مخالفت كرد. # =نادى- # مناداة ونداء [ندو] الرجل وبالرجل: او را صدا زد،- بسره: راز او را آشكار ~~كرد،- الشي ء: ms1905 آنرا ديد وشناخت،- فلانا: با او در باشگاه همنشين شد، با او ~~مشورت كرد، با او رقابت وفخر فروشى كرد،- النبت: ### || AUTO گياه درخشيد ودرهم پيچيده شد. # =النادب- # فا: # نادح- ### || AUTO منادحة [ندح] ه: آنرا بسيار وگسترده كرد. # =النادر- # فا، آنچه كه كمياب وبر خلاف قياس باشد،- من الكلم: سخن نادر وكمياب،- من ~~النقد: پول كم واندك،- من الجبل: بر آمدگى كوه؛- «نادرا ما»: ### || AUTO كمتر، بندرت. # =النادرة- ### || AUTO ج نوادر: مؤنث (النادر) است؛ «هو نادرة الزمان»: او يگانه عصر ~~خود است؛ «النوادر»: به اين واژه در جاى خود مراجعه شود. # =نادغ- ### || AUTO منادغة [ندغ] ه: با او مغازله كرد وعشق ورزيد. # =نادم- ### || AUTO نداما ومنادمة [ندم] ه على الشراب: با او هم پياله شد. # =النادم- ### || AUTO ج نادمون وندام: پشيمان. # =النادي- ### || AUTO ج أندية ونواد وجج أنديات [ندو]: فا، باشگاه، محل اجتماع مردم. # =الناديات- ### || AUTO [ندو]: «ناديات الشي ء»: آغاز هر چيزى. # =النادية- ### || AUTO ج ناديات ونواد: مؤنث (النادي) است؛ «نخل نادية»: نخلى كه دور ~~از آب باشد. # =نار- ### || AUTO - نورا ونيارا [نور]: روشن كرد،- النار من بعيد: آتش را از دور ~~ديد،- البعير: شتر را داغ كرد،- القوم: آن عده فرار كردند،- نورا ونوارا ت ~~الفتنة: فتنه وآشوب برانگيخته وگسترده شد،- ت المرأة: آن زن از تهمت ~~وبدگمانى مبرى شد. # =نار- # - نيرا [نير] الثوب: بر روى جامه نقش ونگار بافت. # =النار- # [نور]: آتش، ج انور ونيران ونيرة؛ (اين كلمه معمولا مؤنث بكار برده مى ~~شود)، رأى ونظر وسمت، دوزخ؛- «نار التهويل»: ### || AUTO آتشى بود كه عرب در دوران جاهليت هنگام عهد وپيمان مىفروختند ~~ودر آن مقدارى نمك مى پاشيدند وآنرا نشانه تأكيد بر پيمان مى دانستند؛ «نار ~~الإنذار»؛ آتشى بود كه عرب هرگاه تصميم به جنگ مى گرفتند آنرا مىفروختند ~~وهمينكه مردم آنرا مى ديدند گرد آن جمع مى شدند ولشكرى انبوه تشكيل مى ~~دادند؛ «نار الاستكثار»: آتشى بود كه لشكر عرب هنگام ورود به سرزمينى كه ~~براى جنگ آماده شده بودند بسيار مىفروختند وبسيار قربانى مى كردند تا دليلى ~~بر كثرت آنها باشد وتصور نرود كه شماره آنها كم است؛- «نار القرى»: آتشى ms1906 ~~بود كه براى نشانه آماده بودن غذا براى ميهمانان مىفروختند، «جبل النار»: ~~كوه آتشفشان، نام ديگر آن (البركان) است؛- «اوقد نار الحرب»: آتش جنگ را بر ~~افروخت؛ «اشهر من نار على علم»: بسيار معروف ومشهور. # =النارة- ### || AUTO [نور]: يك گل آتش. (اين كلمه در زبان متداول رايج است). # =النارجيل- ### || AUTO (ن): درخت نارگيل. (اين كلمه فارسى است). # =النارجيلة- ### || AUTO (ن): يك دانه نارگيل، ميوه نارگيل، قليان كه در زبان متداول به ~~آن (أركيلة) گويند. # =الناردين- ### || AUTO (ن): درخت نارون، سنبل الطيب. # =النارنج- # (ن): نارنج (اين كلمه فارسى PageV01P889 ### || AUTO است). # =النارية- ### || AUTO [نور] (ح): شاپرك. # =النازح- ### || AUTO فا، دور. # =نازع- ### || AUTO نزاعا [نزع] المريض: بيمار مشرف بر مرگ شد،- نزاعا ومنازعة الى ~~اهله: به ديدار خانواده خود مشتاق شد،- فلانا: با او دست داد، با او ستيز ~~كرد،- ه الثوب: جامه را بسوى خود كشيد،- الكأس: جام مى را بدست او داد. # =النازع- ### || AUTO ج نزعة ونزع ونزاع: فا، بيگانه، غريب. # =النازعة- ### || AUTO ج نوازع ونازعات: مؤنث (النازع) است. # =النازغ- ### || AUTO فا. # =النازغة- ### || AUTO ج نوازع: مؤنث (النازع) است. # =النازف- ### || AUTO ج نزف: فا،؛- «عرق نازف» رگى كه از آن خون روان نشود. # =نازق- ### || AUTO نزاقا ومنازقة [نزق] ه: به او نزديك شد واو را دشنام داد. # =نازل- ### || AUTO نزالا ومنازلة [نزل] ه في الحرب: به جنگ او رفت واو را كشت؛. ~~«حاربوا بالنزال»: دو گروه از شتران خود پياده شده وبا هم به جنگ پرداختند. # =النازل- ### || AUTO فا. # =النازلة- ### || AUTO ج نازلات ونوازل: مؤنث (النازل) است، بلاى سخت. # =النازي- # [نزو]: فا. # =النازي- ### || AUTO وابسته به حزب نازى آلمان. # =النازية- # [نزو]: مؤنث (النازي) است، نشاط وچابكى، هر لغزش يا حركتى كه از انسان ~~بهنگام تندى وخشم صادر شود، پشقاب لب تخت؛ «اكمة نازية»: تپه اى كه از تپه ~~هاى پيرامون خود بلندتر باشد. # النازية: ### || AUTO نازيسم (عقيده ملى گرائى آلمان كه هيتلر در سال 1923 آنرا ~~بعنوان حزب نازى بنيان گذارى كرد). # =ناس- ### || AUTO - نوسا [نوس] الإبل: شتران را راند،- نوسا ونوسانا الشي ء: آن ~~چيز حركت كرد وپيچ وتاب خورد. # =الناس- # [نوس]: اسم جمع است بمعناى مردم. # =الناس- ### || AUTO [نس]: ms1907 فا،؛ «خبز ناس»: نان خشك. # =الناسئ- ### || AUTO ج نسأة [نسأ]: فا، هر حيوان ويا انسان چاق وفربه. # =ناسب- ### || AUTO مناسبة [نسب] ه: با او خويشاوند شد، با او همسان وهمانند شد. # =ناسخ- ### || AUTO مناسخة [نسخ] ه: در نسخه نويسى با او رقابت كرد. # =الناسخ- ### || AUTO فا، آنكه حرفه او نسخه نويسى كتاب مى باشد. # =ناسق- ### || AUTO مناسقة [نسق] بينهما: ميان دو چيز هم آهنگى برقرار كرد. # =الناسك- ### || AUTO ج نساك: فا، نيايش گر وپرهيزگار؛- «عشب ناسك»: گياه بسيار سبز. # =الناسكة- ### || AUTO «أرض ناسكة»: سرزمين سبز كه تازه بر آن باران آمده باشد. # =الناسل- ### || AUTO ج نسل- فا، شتاب كننده. # =ناسم- ### || AUTO مناسمة ونساما [نسم] ه: به او نزديك شد، با وى سخن گفت واو را ~~خوشحال كرد. # =الناسم- ### || AUTO فا، بيمارى كه مشرف بر مرگ بود وبهبود يافت. # =الناسوت- ### || AUTO طبيعت انسانى، اصل اين كلمه (الناس) بمعنى مردم است كه در آخر ~~آن واو وتاء بسان ملكوت اضافه شده است. ### || AUTO =- اين كلمه سريانى است-. # =الناسور- ### || AUTO ج نواسير [نسر]: زخمى كه در ميان آن چركى قرار گرفته باشد. # =ناش- ### || AUTO - نوشا [نوش] الشي ء: آن چيز را گرفت، طلب كرد،- الشي ء بالشي ~~ء: به آن چسبيد،،- فلانا: او را طورى گرفت گوئيا ميخواهد سروريش او را بدست ~~گيرد،- فلان: راه رفت،،- البعير: شتر در برخاستن شتاب كرد. # =الناشئ- # ج نش ء ونشأ وناشئة (على غير القياس) [نشأ]: فا، نوجوان پسر يا دختر كه ~~دوران كودكى را گذرانيده باشند،- ج نواشئ: ### || AUTO آغاز روز، اولين ساعات شب، آنچه كه در شبانگاه رخ داده باشد. # =الناشئة- ### || AUTO ج نواشئ [نشأ]: مؤنث (الناشئ) است، دختر نوجوان، برخاستن پس از ~~خوابيدن. # =ناشب- ### || AUTO مناشبة [نشب] ه الحرب: جنگ را بر او تحميل كرد. # =الناشب- ### || AUTO فا، تيردار وتيرانداز. # =الناشبة- ### || AUTO مؤنث (الناشب) است، تيراندازان، معدنى كه در جريان برق قرار گيرد. # =ناشد- ### || AUTO مناشدة ونشادا [نشد] ه: او را سوگند داد، و- ه الأمر وفى ~~الأمر: براى مشورت او را طلبيد. # =الناشد- ### || AUTO فا، خواهان، معرف، طلب كننده. # =الناشدون- ### || AUTO كسانيكه شتران گمشده را جستجو كنند وآنها را براى صاحبانشان ~~بدست ms1908 آورند. # =الناشر- ### || AUTO فا، ناشر كتاب. # =الناشرة- # مؤنث (الناشر) است، # الناشز- ### || AUTO فا، آنچه كه از جاى خود بلندتر باشد؛ «عرق ناشز»: رگى كه بخاطر ~~بيمارى وغيره بر آمده وبرجسته شود. # =الناشط- ### || AUTO فا، با نشاط، گاو وحشى كه از جائى بجاى ديگر رود؛ «طريق ناشط»: ~~راه فرعى ويا جنبى. # =الناشطة- ### || AUTO ج ناشطات ونواشط: مؤنث (الناشط) است. # =الناشف- ### || AUTO فا،؛- «الخبز الناشف»: نان خشك. # =ناص- # مناصا ونويصا ونياصا ونياصة ونوصا ونوصانا [نوص] الرجل: بحركت درآمد،- ~~نوصا ومناصا ومنيصا عن قرنه: از دوست خود گريخت واز او دور شد،- فلانا: از ~~او گذشت وبر او سبقت گرفت،- اليه: بسوى او شتافت، به او پناه برد،- منه: از ~~او عقب افتاد،- للحركة: براى حركت آماده شد،- الشي ء: آنرا گرفت. # =ناص- ### || AUTO مناصة [نص] غريمة: بر بدهكار خود سخت گرفت واز او خواست تا طلب ~~او را بپردازد. # =ناصى- # نصاء ومناصاة [نصو] الرجل: زلف يا موى بالاى پيشانى يكديگر را گرفتند،- ~~الشي ء الشي ء: آن دو بهم پيوسته شدند. PageV01P890 ### || AUTO =ناصب- ### || AUTO مناصبة [نصب] ه: با او دشمنى ومقاومت نمود،- ه الحرب او ~~العداوة: با او جنگ يا دشمنى كرد. # =الناصب- ### || AUTO ج نواصب: فا، آنكه در راهپيمايى بكوشد، ودر اصطلاح نحويان عامل ~~نصب است؛ «هم ناصب»: ناراحتى خسته كننده. # =ناصح- # مناصحة [نصح] نفسه بالتوبة: دل خود را براى توبه كردن پاك گردانيد،- ه: ### || AUTO هر يك ديگرى را نصيحت كرد. # =الناصح- ### || AUTO ج نصاح ونصح: فا، نيكوكار ودرستكار؛ «رجل ناصح الجيب»: پاك دل ~~ونيك سرشت، خياط، ودر زبان متداول بمعناى مرد چاق است. # =الناصحي- ### || AUTO خياط، درزى. # =ناصر- ### || AUTO مناصرة [نصر] ه: يكديگر را يارى كردند. # =الناصر- ### || AUTO ج ناصرون ونصار ونصر وأنصار: فا،؛ «اخذ بناصره»: به او كمك ~~ومساعدت كرد،- ج نواصر: مجراى آب بسوى دره ها. # =الناصرة- ### || AUTO مؤنث (الناصر) است، يكى از شهرهاى فلسطين. # =الناصري- ### || AUTO منسوب به شهر (الناصرة) است. # =الناصع- ### || AUTO پاك وخالص از هر چيزى؛ «حق ناصع»: حق آشكار ونمايان؛ «حسب ~~ناصع»: نژاد واصل وحسبى پاك وخالص از هر بدى. # =ناصف- ### || AUTO مناصفة [نصف] ه: با هم چيزى را نصف كردند،- ه المال: نيمى از ms1909 ~~مال را به او داد. # =الناصف- ### || AUTO ج نصف ونصفة ونصاف: فا، خدمتگزار. # =الناصفة- ### || AUTO ج نواصف: مؤنث (الناصف) است؛ «ناصفة الماء»: مجراى آب. # =الناصية- ### || AUTO ج نواص وناصيات [نصو]: پيشانى، موى جلوى سر آنگاه كه بلند باشد. # =ناض- # - نوضا [نوض]: به سير وسفر در شهرها پرداخت،- البرق: برق درخشيد،،- ~~الرجل: فرار كرد ونجات يافت،- الشي ء: تكان خورد،- الشي ء: كوشيد تا چيزى ~~را بر كند مانند شاخه درخت ويا ميخ ومانند آنها،- الماء: آب از چاه كشيد. # =ناض- ### || AUTO - نيصا [نيض] العرق: رگ تكان خورد وبه طپش افتاد. # =الناض- ### || AUTO [نض]: فا، پول فلزى (درهم ودينار). # =الناضب- # ج نضب: فا،- «غدير ناضب»: ### || AUTO آبگيرى كه آب آن خشك شده باشد؛- «مكان ناضب»: جاى دور. # =الناضج- # فا # ناضح- ### || AUTO مناضحة [نضح] عن كذا: از آن دفاع وپشتيبانى كرد. # =الناضح- ### || AUTO فا، باران، زمينى كه با آب پاش يا شيلنگ آبيارى شود، شترى كه ~~بوسيله آن آب از چاه بكشند. # =الناضحة- ### || AUTO ج- نواضح: ماده شترى كه با آن آب از چاه بكشند. # =الناضر- # فا، زيبا، نرم، خزه،- من كل لون: # واز هر رنگى پر رنگ آن؛- «احمر ناضر»: # سرخ خوشرنگ وپر رنگ و«اخضر ناضر»: ### || AUTO سبز پر رنگ وخوشرنگ. # =ناضل- ### || AUTO نضالا ونيضالا ومناضلة [نضل] ه: با او در تير اندازى مسابقه ~~داد،- عنه: از او پشتيبانى ودفاع كرد. # =الناضل- ### || AUTO ج نضال: فا، آنكه در دفاع وپشتيبانى پيروز گردد. # =ناط- # - نوطا ونياطا [نوط] ه: آن چيز را آويخت. # =ناط- ### || AUTO - نيطا [نيط]: دور شد. # =ناطح- ### || AUTO نطاحا ومناطحة [نطح] ه: همديگر را شاخ زدند، حيوان او را شاخ زد. # =الناطح- ### || AUTO فا، آنچه از پرنده يا جانور وحشى كه از روى بسوى تو آيند، ودر ~~علم ستاره شناسى نام دو ستاره در دو شاخ حمل كه از منازل ماه است مى باشد. # =الناطحة- ### || AUTO «ناطحة السحاب» ج ناطحات السحاب: ساختمانهاى آسمان خراش كه ~~داراى طبقات بسيار است. # =الناطر- ### || AUTO ج نطار ونطرة ونواطير ونطراء: ناطور، نگهبان در مزرعه ها. (اين ~~كلمه سريانى است). # =الناطس- ### || AUTO جاسوس، مأمور مخفى. # =الناطع- ### || AUTO خالص از هر چيزى بويژه رنگها؛ «بياض ناطع»: سفيدى خالص. # =الناطف- ### || AUTO ms1910 (ط): گونه اى حلواى شكرى نرم وسفيد رنگ. # =ناطق- ### || AUTO مناطقة [نطق] ه: با او گفتگو كرد. # =الناطق- # فا، بالضاد: آنكه از نژاد عرب ويا زبانش عربى باشد؛ «الإنسان حيوان ناطق»: ### || AUTO انسان عاقل است؛ «كتاب ناطق»: كتابى روشن وگويا. # =الناطقة- ### || AUTO مؤنث (الناطق) است، اطراف كمر وپهلو؛ «النفس الناطقة»: نفس انسان. # =الناطل- # كوزه اى كه با آن مى يا شير پيمانه كنند. # =الناطل- ### || AUTO جرعه، ته مانده چيزى در پيمانه، مرادف (الناطل) است. # =الناطور- ### || AUTO نگهبان باغ يا تاكستان وكشتزارها ج نطار ونواطير ونطرة ونطراء، ~~زيورى از الماس كه زنان بالاى پيشانى خود نصب كنند. # =ناظر- ### || AUTO مناظرة [نظر] ه: همانند وبسان او شد،- فلانا بفلان او الشي ء ~~بالشي ء: او را همانند ديگرى خواند، ويا چيزى را بسان چيز ديگر دانست. # =الناظر- ### || AUTO فا، چشم، سياهى زرد رنگ كه مردمك چشم در آن است، استخوانى كه ~~از پيشانى تا بينى كشيده شده است، فرستاده سلطان به مردم دهكده اى براى ~~رسيدگى به امور آنها،- ج نظار: آنكه اداره امورى از قبيل امور خارجه يا ~~دارائى كشور را عهده دار باشد، نگهبان تاكستان يا كشتزارها وپاسدار آنها. # =الناظران- ### || AUTO (ع ا): دو رگى كه در دو پره بينى مى باشند. # =الناظرة- ### || AUTO ج نواظر: مؤنث (الناظر) است، چشم. # =الناظم- # فا؛ «ناظم قطر منحن»: در علم هندسه بمعناى خط عمودى مماس PageV01P891 ### || AUTO با منحنى در نقطه اتصال است. # =الناظور- ### || AUTO نگهبان وپاسدار تاكستان وكشتزارها، عينك كه در زبان متداول به ~~آن (ناضور) گفته مى شود، بزرگ قوم كه مورد توجه قوم خود باشد. # =الناظورة- ### || AUTO پيشوا وبزرگ قوم كه مورد توجه قوم خود باشد، اين كلمه در مفرد ~~وجمع ومذكر ومؤنث يكسان بكار برده مى شود. # =ناع- # - نوعا [نوع] الغصن: شاخه درخت كج شد،- الشي ء: فزونى وبرترى يافت،- ت ~~العقاب: عقاب براى فرود آمدن كج شد،- الرجل: گرسنه شد، تشنه شد،- فلان الشي ~~ء: چيزى را با فروتنى مطالبه كرد. # =ناع- ### || AUTO نيعا [نيع] الغصن: شاخه درخت خم ويا كج شد. # =الناعبة- ### || AUTO «ناقة ناعبة» ج نواعب: ماده شتر تندرو. ms1911 # =الناعجة- ### || AUTO ج نواعج من النساء أو النوق: زن سفيد يا ماده شتر سفيد رنگ؛ ~~«ناقة ناعجة»: ماده شتر تندرو كه با آن گاوهاى وحشى را شكار مى كنند. # =الناعس- ### || AUTO ج نعس: فا. # =الناعسة- ### || AUTO ج ناعسات ونواعس: مؤنث (الناعس) است. # =الناعقان- ### || AUTO (فك): دو ستاره آسمان از ستاره هاى جوزا. # =الناعل- ### || AUTO فا، مردى كه داراى كفش بسيار است، گورخر جهت سفتى سم آن؛ «رجل ~~ناعل»: مرد كفش دار؛ «حافر ناعل»: سم نعل دار. # =ناعم- ### || AUTO مناعمة [نعم] الرجل: در رفاه وآسايش بسر برد،- الرجل: او را در ~~رفاه وآسايش قرار داد،- الحبل وغيره: ريسمان را محكم واستوار كرد. # =الناعم- ### || AUTO فا، آنچه كه نرم كوبيده شده باشد؛- «بن ناعم وتراب ناعم»: قهوه ~~نرم وكوبيده شده، خاك نرم،- من العيش: زندگى فراخ وپر نعمت،- من الثياب: ~~جامه نرم ونازك،- من النبات: گياه راست ورسيده. # =الناعمة- ### || AUTO مؤنث (الناعم) است، زنى كه در رفاه وآسايش باشد، باغچه، ~~وبمعناى گياهى است كه آنرا (القويسة) نامند. # =الناعور- ### || AUTO [نعر]: رگ يا زخمى كه از آن خون روان باشد، چرخ آسياب، چرخ چاه وآبكش. # =الناعورة- ### || AUTO ج نواعير [نعر]: چرخ چاه كه با آن آب از چاه بيرون آورند. # =الناعي- ### || AUTO ج ناعون ونعاة ونعيان [نعي]: فا، آنكه خبر مرگ كسى را بدهد، ~~رسوا كننده. # =ناغى- ### || AUTO مناغاة [نغو] الصبي: با كودك چنان سخن گفت كه ويرا شگفت زده ~~وخورسند نمود،- المرأة: با آن زن عشقبازى كرد،- الرجل: با او مسابقه داد، ~~بر او چيره شد، به او نزديك شد،- الموج السحاب: موج دريا بلند شد وبه ~~نزديكى ابر رسيد. # =ناغش- ### || AUTO مناغشة [نغش] ه: با او گفتگو كرد. # =- اين كلمه در زبان متداول رايج است- # الناغض- ### || AUTO ج نغض: اسم فاعل است،- من الإنسان: بيخ گردن انسان كه سر با آن ~~حركت مى كند،- من الكتف: استخوان نازك دو طرف كتف كه همواره حركت ميكند؛- ~~«غيم ناغض»: ابرى كه قسمتهائى از آن بدنبال ساير قسمتهايش در حركت باشند. # =ناغم- ### || AUTO مناغمة [نغم] ه: با او آهسته وبنرمى سخن گفت. # =الناغية- ### || AUTO [نغو]: كلمه، واژه. # =ناف- ### || AUTO - نوفا [نوف] الشي ء: آن ms1912 چيز بلند شد،- على الشي ء: بر آن چيز ~~مشرف شد،- البعير: شتر دراز وبلند شد. # =نافى- ### || AUTO منافاة [نفي] ه: او را دنبال كرد؛ «هذا ينافى ذاك»: اين با آن ~~مخالف است وبا هم منافات دارند. # =نافت- ### || AUTO منافتة [نفت] الرجل: خشمگين شد؛- ت القدر: ديگ بسيار جوشيد. # =نافث- ### || AUTO منافثة [نفث] ه: با وى سخن گفت واو را خوشحال كرد. # =النافث- ### || AUTO فا، افسونگر. # =النافثة- ### || AUTO مؤنث (النافث) است. # =النافج- ### || AUTO فا، «صوت نافج»: صداى رسا وبلند. # =النافجة- ### || AUTO ج نوافج: مؤنث (النافج) است، ابرى كه باران بسيار داشته باشد، ~~بادى كه با شدت آغاز بوزيدن كند، دختر كه با مهريه خود دارائى پدرش را زياد ~~كند، انتهاى دنده ها، نافه آهو كه در آن مشك جمع شود، ظرف مشك. # =نافح- ### || AUTO منافحة [نفح] ه: با او دشمنى ورزيد،- عن فلان: از او پشتيبانى كرد. # =نافد- ### || AUTO منافدة [نفد] ه: او را محاكمه كرد وبا او مجادله واستدلال نمود ~~تا دليل او را باطل كند. # =نافذ- ### || AUTO مناقذة [نفذ] ه: او را محاكمه نمود. # =النافذ- ### || AUTO فا، آنكه در كارهاى خود قاطع باشد؛ «نافذ الكلمة»: مرد با ~~نفوذ؛ «امر نافذ» فرمان لازم الاجراء؛ «أصبح نافذا» امر به اجرا در آمد؛ ~~«طريق نافذ»: راه عمومى. # =النافذة- ### || AUTO ج نوافذ: مؤنث (النافذ) است، پنجره، روزنه. # =نافر- ### || AUTO نفارا ومنافرة [نفر] ه: او را بدادرسى ومحاكمه كشانيد، در اصل ~~ونژاد خود بر او فخر كرد. # =النافر- ### || AUTO فا، غلبه كننده. # =النافرة- ### || AUTO مؤنث (النافر) است؛ «نافرة الرجل»: خانواده وخويشاوندان نزديك مرد. # =نافس- # نفاسا ومنافسة [نفس] فلانا في الأمر: با او رقابت وهم چشمى كرد،- فى الشي ء: ### || AUTO در چيزى بسيار مبالغه كرد، تمايل به چيزى نمود كه بهر صورت ~~آنرا بدست آورد. # =النافس- ### || AUTO فا، حسود، چشم زخم رساننده، چيز نفيس ومرغوب، تير چهارم يا ~~پنجم از تيرهاى قمار. # =النافشة- ### || AUTO «إبل أو غنم نافشة»: شتران يا گوسفندانى كه در شب بدون چوپان ~~به چرا روند. # =النافض- # فا، تب ولرز؛ «ثوب نافض»: PageV01P892 ### || AUTO جامه فرسوده ورنگ ورو رفته. # =النافطة- ### || AUTO «يد نافطة»: دستى كه تاول ms1913 زده باشد؛- «رغوة نافطة»: كف كه در ~~آن حبابهاى هوائى باشد. # =النافع- ### || AUTO فا، از نامهاى خداوند متعال. # =النافعة- ### || AUTO آنچه كه از آن استفاده شود، كارهاى عمومى؛ «وزير النافعة»: ~~وزير كار. # =نافق- # منافقة ونفاقا [نفق] اليربوع: كلاك موش بداخل سوراخ خود رفت،- فى دينه: ### || AUTO در دين خود منافق شد وكفر خود را پنهان كرد وايمان را بر زبان ~~خود جارى نمود. # =النافق- ### || AUTO فا،- من البضائع: كالاى رايج كه خريدار بسيار داشته باشد. # =النافقاء- ### || AUTO ج- نوافق [نفق]: يكى از سوراخهاى لانه كلاكموش كه آنرا براى ~~روز فرار پنهان مى كند. # =النافقة- ### || AUTO مؤنث (النافق) است، نافه آهوى مشك. # =النافلة- ### || AUTO ج نوافل: عبادتى كه بر مؤمنان واجب نباشد، نوه، غنيمت، عطا وبخشش. # =النافوخ- ### || AUTO ملاج ونرمه سر كودك. اين كلمه در زبان رايج تحريف شده واصل آن ~~(اليافوخ) است. # =النافور- ### || AUTO عند النصارى: اين اصطلاح در نزد مسيحيان عبارت از راز قربانى ~~مقدس است وهمچنين نمازى است كه پس از مراسم عشاء ميخوانند ونيز بمعناى سر ~~پوش ظرفهاى غذاى مقدس مى باشد. ### || AUTO =- اين كلمه يونانى است-. # =النافورة- ### || AUTO فواره آب كه در وسط حوض يا استخر قرار ميدهند. # =النافورية- # «الطائرة النافورية»: هواپيماى سريع (جت) # النافي- ### || AUTO [نفي]: فا، منتفى. # =ناقب- ### || AUTO نقابا ومناقبة [نقب] ه: با فضايل وامتيازات خود بر او فخر ~~كرد،- نقابا ه: بدون قرار ويا اطلاع قبلى با او روبرو شد. # =الناقب- ### || AUTO فا، بيمارى كه در اثر خوابيدن بسيار در بستر براى شخص پديد ~~آيد، غده ويا كوركى كه از پهلوى انسان ايجاد شود وسر آن به درون شكم نفوذ كند. # =الناقبة- ### || AUTO مؤنث (الناقب) است، همان غده مذكور در بالاست. # =الناقة- ### || AUTO [نوق] (ح): ماده شتر ج ناق ونوق وأنوق وانؤق واونق وأينق ونياق ~~وناقات وانواق وجج أيانق ونياقات، ودر علم ستاره شناسى عبارت از ستاره هائى ~~است كه بشكل ماده شتر نزديك بهم قرار گرفته اند، دانه وتاول كه بر روى دست ~~درآيد؛ «لا ناقة لي في الأمر ولا جمل»: در اين كار من دخالتى ندارم. # =ناقد- ### || AUTO ### || AUTO مناقدة [نقد] ه: ms1914 در امرى با او مناقشه وجدال كرد. # =الناقد- ### || AUTO ج نقدة ونقاد: فا،- ج ناقدون: آنكه بول خود را نقد كند. # =ناقر- ### || AUTO مناقرة ونقارا [نقر] ه: با او مباحثه واستدلال كرد، با او ستيز كرد. # =الناقر- ### || AUTO ج نواقر: فا، تيرى كه بهدف اصابت كند. # =الناقرة- ### || AUTO ج نواقر: مؤنث (الناقر) است، بلاى سخت، حجت ودليل، مصيبت. # =الناقز- # «ظبي ناقز»: آهو كه با چهار دست وپا بطرف بالا يا جاى بلند بجهد. # =ناقش- # مناقشة ونقاشا [نقش] ه الحساب وفي الحساب: در حسابرسى دقت كرد،- فلانا: ### || AUTO با او جدال وكشمكش كرد،- قضية رياضية: مسأله رياضى را از جهات ~~مختلف بررسى كرد. # =الناقص- ### || AUTO ج نقص: فا،؛ «درهم ناقص»: پول فلزى كم وزن. # =ناقض- ### || AUTO مناقضة ونقاضا [نقض] قوله الثاني قوله الأول: تناقضگوئى كرد. # =الناقط- ### || AUTO فا، بنده برده. # =الناقع- ### || AUTO فا،؛ «دواء ناقع» داروى سودمند؛ «سم ناقع»: زهر كشنده؛ «دم. ~~ناقع»: خون تازه. # =ناقف- ### || AUTO مناقفة ونقافا [نقف] ه: با شمشير بر سر او زد. # =ناقل- ### || AUTO مناقلة [نقل] الشاعر الشاعر: دو شاعر سخن يكديگر را نقض ~~وانتقاد كردند،- ته الحديث: سخن بر يكديگر نقل كرديم،- فلانا: با يكديگر ~~شراب خوردند،- ه الأقداح: جام از دست يكديگر گرفتند ونوشيدند،- الغرس: اسب ~~براى حركت كردن پاى خود را با شتاب از زمين بلند كرد، اسب در دويدن از ~~گذاردن دست وپا بر روى سنگريزه خوددارى كرد. # =الناقل- ### || AUTO ج ناقلون ونقلة: فا. # =الناقلة- # ج نواقل: مؤنث (الناقل) است،- من الناس: مردمى كه از جايى بجاى ديگر كوچ كنند. # =الناقه- ### || AUTO ج نقه: فا. # =الناقور- ### || AUTO ج نواقير: بوق، شيپور، دل. # =الناقوس- ### || AUTO ج نواقيس: زنگ بزرگ كليساى مسيحيان كه براى برگزارى نماز ~~پيروان خود را بدانجا فرا خوانند. # =ناكب- ### || AUTO مناكبة [نكب] ه: اندام وى محاذى شانه او شد. # =ناكد- ### || AUTO مناكدة [نكد] ه: بر او سخت گرفت وبا وى بدرفتار كرد. # =ناكر- ### || AUTO مناكرة [نكر] ه: با او جنگ كرد، او را فريب داد. # =الناكر- ### || AUTO فا، «ناكر الجميل»: آنكه خوبى ديگرى را فراموش كند، كسى كه ~~كفران نعمت كند. # =الناكس- ### || AUTO فا، مفرد (النكس) است،- ج نواكس: مرد سر ms1915 افكنده. # =ناكف- ### || AUTO مناكفة [نكف] ه الكلام: مقابله بمثل كرد وسخن او را بوى ~~برگردانيد. # =الناكل- ### || AUTO فا، ترسو وناتوان. # =الناكي- ### || AUTO [نكي]: آنكه دشمن خود را با كشتن ويا مجروح كردن از ميان ~~بردارد. # =نال- # - نوالا ونولا [نول] فلانا العطية وبالعطية ونال له العطية وبالعطية: به ~~او چيزى بخشيد،-- نيلا ونائلا: بخشنده وكريم شد. # =نال- # - نيلا ونالا ونالة [نيل] المطلوب: خواسته را بدست آورد،- من فلان: او را ~~دشنام داد،- من عدوه مطلوبه: از نظر دشمنش به PageV01P893 ~~هدف خود رسيد،- ه مطلوبه: او را بخواسته اش رسانيد،- ني من فلان معروف: ### || AUTO ### || AUTO از او بمن نيكى رسيد،- من عرض فلان: به او دشنام ~~وناسزا گفت. # =النال- # [نول]: عطا وبخشش؛ «رجل نال»: مرد بخشنده وكريم. # =نام- # نوما ونياما [نوم]: خوابيد، چرت زد، مرد،- ت السوق: بازار كساد شد،- الثوب: # جامه كهنه وفرسوده شد،- ت الريح: وزش باد آرام شد،- ت النار: آتش خاموش ~~وسرد شد،- البحر: موج دريا آرام شد،- العرق: ### || AUTO نبض حركت نكرد،- الرجل: بدرگاه خدا نيايش وفروتنى كرد،- اليه: ~~به او اطمينان واعتماد كرد، عن حاجته: از نياز خود غافل شد وبدان توجهى ~~ننمود،- نوما ه: زودتر از او بخواب رفت. # =النام- ### || AUTO ج نمام [نم]: فا. # =النامة- ### || AUTO مؤنث (النام) است، حركت، نيروى حس زندگى نفس؛ «اسكت الله ~~نامته»: خدا خدا او را نابود كند. # =نامس- ### || AUTO منامسة [نمس] فلانا: او را خورسند كرد،- الصائد: شكارچى داخل ~~كمينگاه شد. # =النامل- ### || AUTO فا، سخن چين. # =الناملة- ### || AUTO مؤنث (النامل) است، رهگذران. # =النامرة- ### || AUTO تله يا چنگكى كه در آن گوشت نهند وبا آن گرگ شكار كنند. # =النامور- ### || AUTO خون. # =النامورة- ### || AUTO مرادف (النامرة) است. # =الناهق- ### || AUTO فا؛ «ناهق الحمار»: جاى بر آمدن عرعر از گلوى خر. # =الناهقان- ### || AUTO (ع ا): دو استخوان بر آمده در صورت سمداران كه اشك از آنها مى گذرد. # =الناهقة- ### || AUTO واحد (نواهق) خر. # =الناهك- ### || AUTO فا، آنكه در هر چيزى مبالغه وزياده روى كند. # =الناهل- # ج نهل ونهل ونهول ونهلة ونهلى ونهال: ### || AUTO فا، سيراب، تشنه. # =الناهلة- ### || AUTO ج نهال ونواهل: مؤنث (الناهل) است، دام وستوران آمد وشد كننده ~~بر سر آب. # =الناهم- ### || AUTO فا، فرياد كننده. # =الناهور- ### || AUTO [نهر]: ms1916 ابر. # =الناهي- ### || AUTO ج نهاة [نهي]: فا، آنكه سير وسيراب باشد؛ «ناهيك بزيد فارسا» ~~در مقام تعجب وبزرگداشت كسى است كه وجود او تو را از ديگران بى نياز مى ~~كند؛ «هذا رجل ناهيك من رجل»: در مقام ستايش وتعجب است از مردى كه تو را از ~~طلب كردن ديگرى كفايت مى كند. وهمچنين در «هذه امرأة ناهيتك من امرأة» كه ~~در مقام ستايش وتعجب از زنى است كه تو را از طلب ديگرى بسنده باشد. # =الناهية- ### || AUTO ج نواه [نهي]: مؤنث (الناهى) است؛ «فلان ماله ناهية»: فلانى ~~فاقد خردى است كه او را از پليدى وزشتى باز دارد. # =ناوى- ### || AUTO مناواة [نوي] ه: با او دشمنى كرد. # =ناوأ- ### || AUTO مناوأة ونواء [نوأ] ه: با او مخالفت كرد وبر او فخر فروشى ~~نمود، با او دشمنى كرد. # =ناوب- ### || AUTO مناوبة [نوب] ه: با او مشاركت نمود وبا هم متناوبا كارى را ~~دنبال نموده وانجام دادند. # =ناوح- ### || AUTO مناوحة [نوح] ه: با او روبرو شد. # =ناور- ### || AUTO مناورة [نور] ه: به او ناسزا گفت. # =ناوش- ### || AUTO مناوشة [نوش] فلان الشي ء: آن چيز را درهم برهم كرد؛ «ناوشوهم ~~في القتال»: دو طرف در جنگ با هم روبرو شدند. # =ناوص- ### || AUTO مناوصة [نوص] ه: مرادف (ناوش) است. # =الناوق- # ج ناوقات [نوق]: ني يا چوبى سوراخ كه از ميان آن آب روان شود. ### || AUTO (اين كلمه فارسى است). # =ناول- ### || AUTO مناولة [نول] ه الشي ء: چيز را به او داد ويا دست دراز كرد وآن ~~چيز را به او داد. # =الناولون- ### || AUTO كرايه كشتى، اجرت حمل ونقل در كشتى- اين كلمه يونانى است. # =ناوم- ### || AUTO مناومة [نوم] ه: در خوابيدن بر او پيشى گرفت. # =الناوي- ### || AUTO [نوي]: فا، آنكه در جابجا شدن شتاب كند، كوهان ماده شتر. # =الناي- # ج نايات [نأي] (مو): ني لبك كه از ابزار موسيقى مى باشد. # (اين كلمه فارسى است) # نأى- ### || AUTO - نأيا [نأي] فلانا وعن فلان: از او دور شد،- النوي للخيمة: ~~اطراف چادر را جويى كند كه در آن آب باران ريخته شود وبه خيمه ms1917 زيانى نرسد. # =النؤى- ### || AUTO ج آناء وأنآء ونئي ونئي [نأي]: ترسو وجبان. # =نأر- ### || AUTO - نأرا [نأر] ت نائرة في الناس: در ميان مردم فتنه وآشوب بر پا شد. # =النأرجيل- ### || AUTO (ن): نارگيل. # =النأطل- ### || AUTO ج نياطل [نطل]: كوزه اى كه با آن مى يا شير وجز آن را پيمانه كنند. # =نأل- # - نألا ونئيلا ونألانا [نأل] الرجل: راه رفت وسر خود را به طرف بالا حركت ~~داد مانند كسى كه ميدود وبر پشت خود بار حمل مى كند،- الفرس: اسب در راه ~~رفتن تكان خورد،- فلانا: بر او حسد ورزيد. # =نأم- # - نئيما [نأم]: آهسته ناليد،- ت القوس والأسد والظبي: كمان يا شير يا آهو ~~صداى آهسته در دادند. # =النأمة- ### || AUTO [نأم]: اسم مره از (نأم) است، نغمه وصدا، آواز. ### || AUTO =النأناء- # [نأنأ]: ناتوان وترسو. # =نأنأ- ### || AUTO نأنأة [نأنأ] عن الأمر: از آن كار سست وناتوان شد،- فى الرأي: ~~در انديشه وكار خود ناتوان شد،- فلانا: او را از آنچه ميخواست بازداشت. # =النأنأ- ### || AUTO [نأنأ]: ناتوان وترسو. # =النؤنؤ- ### || AUTO [نأنأ]: ناتوان وترسو. # =النؤور- ### || AUTO ج نور، والأصل نور [نور]: دودى كه از چربى بر آيد، مرادف ~~(النوور) است. # =النؤول- ### || AUTO [نأل]: اسبى كه در راه رفتن تكان مى خورد. # =النؤوم- # [نوم]: آنكه بسيار ميخوابد. # =النأي- # ج آناء وأنآء ونئي ونئي [نأي]: PageV01P894 ### || AUTO گودالى كه بصورت جوى اطراف چادر حفر كنند تا از سيل جلوگيرى كند. # =النؤي- ### || AUTO ج آناء وأنآء ونئي [نأي]: مرادف (النأي) است. # =النئي- # ج- آناء وأنآء ونئي ونئي [نأي]: ### || AUTO مرادف (النأي) است. ### || AUTO =نب- # - نبا ونبييا ونبابا [نب] التيس خاصة: بز كوهى سراسيمه شد وصدا در آورد. # =نبا- # - نبوا ونبوة [نبو] السيف عن الضريبة: # شمشير كند شد وهدف را نبريد،- السهم عن الهدف: تير به هدف نخورد،- عن ~~الشي ء: # چيز را نپذيرفت،- جنبه عن الفراش: در رختخواب آرامش نداشت،- الطبع عن ~~الشي ء: طبع آن چيز را نپذيرفت،- المكان بفلان: مكان با او سازگار نبود،- ~~عليه الأمر او الصاحب: امر با او سازگار نشد ودوست از او فرمانبردارى ~~نكرد،- بى فلان: فلانى بر من ستم كرد،- ت صورة فلان: چهره او از چيزى زشت ~~شد،- نبوة ونبوا ونبيا بصره: # چشم او ms1918 از چيزى فاصله گرفت،- الشي ء: ### || AUTO دور شد وتاخير كرد ودر جاى خود نماند. # =النباءة- ### || AUTO [نبو]: خواستن بزرگى ورياست ورهبرى. # =النبات- ### || AUTO مص،- ج نباتات وأنبتة: گياه وهر روئيدنى از زمين اعم از درخت ~~وگل وگياه وسبزيجات؛- «علم النبات» دانش كشاورزى. # =النباتة- ### || AUTO واحد (النبات) است. # =النباتي- ### || AUTO منسوب به (النبات) است، آنكه به امور كشاورزى آگاه باشد. # =النباج- ### || AUTO بلند آوا وبد زبان، دروغگو، «كلب نباج»: سگ عوعو كن، مرادف ~~(نباح) است. # =النباجي- ### || AUTO «كلب نباجي»: سگ كه بسيار عوعو كند. # =النباح- ### || AUTO آنكه بسيار از خود صدا در دهد، صدفى سفيد رنگ كه بشكل گردن بند ~~براى جلوگيرى از چشم زخم بياويزند. # =النباحة- ### || AUTO واحد (النباح) است. # =النباحي- ### || AUTO «كلب نباحي»: سگ كه بسيار عوعو كند. # =النباخ- ### || AUTO خمير بر آمده وجا افتاده. # =النباذ- ### || AUTO مى فروش. # =النباز- ### || AUTO فرياد كننده، فصيح. # =النباريس- ### || AUTO [نبرس]: چاههاى نزديك به هم. # =النباش- ### || AUTO اسم مبالغه است بر وزن (فعال) است، آنكه نبش قبر كند. # =النباشة- ### || AUTO شغل نباش است. # =النباطي- # مرادف (النبطي) است وبمعناى تيره اى از مردم است كه در گذشته دور در ~~سرزمين ميان عراق واردن زندگى مى كرده اند. # =النباطي- # مرادف (النبطي) است. # =النباطي- ### || AUTO مرادف (النبطي) است. # =النباعة- ### || AUTO ملاج سر كودك كه هنوز سخت نشده است. # =النباغ- # الطحين: آرد، پوسته سر كه از آن شوره ريخته شود. # =النباغ- ### || AUTO مرادف (النباغ) است. # =النباغة- # مرادف (النباغ) است. # =النباغة- ### || AUTO مرادف (النباغ) است. # =النبال- ### || AUTO سازنده تير، دارنده تير وپرتاب كننده آن. # =النبالة- # ساز وبرگ كه براى پايان دادن كارى تهيه شود. # =النبالة- # مص، هوش ونجابت، بزرگوارى. # =النبالة- ### || AUTO حرفه سازنده تير. # =النباه- ### || AUTO جاى بلند ومشرف. # =النباهة- ### || AUTO زيركى، نشاط، شرف وبزرگوارى. # =الناموس- ### || AUTO ج نواميس: شريعت، وحي، رازدار، خانه راهب، كمينگاه شكارچى براى ~~شكار، بيشه شير، حجله شير، دام، جبرئيل، مكر وفريب، دروغگو، سخن چين. ماهر، ~~حشره اى بسان ذره وتيره رنگ،- ج البعوض؛- «الناموس الأكبر»: جبرائيل، ودر ~~اصطلاح متداول بمعناى آنچه كه شخص از نام وشرف وعنوان خود دفاع كند. # =الناموسة- ### || AUTO بيشه شير. # =الناموسية- ### || AUTO پشه بند. # =النامي- ### || AUTO [نمي]: فا، نجات يافته. # =النامية- # ج نوام [نمي]: مؤنث (النامى) است، ms1919 قوه ناميه، آفريدگان خدا،- من الإبل: ### || AUTO شتران فربه؛- «نامية الكرم»: داربست كه بر آن خوشه هاى انگور ~~آويزان باشد. # =ناه- ### || AUTO - نيها [نيه] الشي ء: آن چيز بلند شد، آن چيز شگفت آور شد. # =ناهب- ### || AUTO مناهبة [نهب] ه: با او مسابقه دو داد،- القوم فلانا: او را به ~~سخن گرفتند،- الغنيمة غنيمت گرفت. # =الناهة- ### || AUTO [نيه]: يقال «نفس ناهة» نفسى كه در پايان وكنار از چيزى است. # =الناهجة- ### || AUTO «طريق ناهجة»: راه آشكار وهويدا. # =ناهد- ### || AUTO مناهدة [نهد] ه: در جنگ با او روبرو شد. # =الناهد- ### || AUTO ج نهداء ونهاد: فا،- (ح): شير درنده؛- «غلام ناهد»: پسر بالغ. # =الناهدة- ### || AUTO ج نواهد: دخترى كه پستانش بر آمده شده باشد. # =الناهر- ### || AUTO فا، انگور سفيد. # =ناهز- ### || AUTO مناهزة [نهز] ه: به او نزديك شد؛- «ناهز الخمسين»: سن او به ~~پنجاه سال نزديك شد؛- «ناهز الفطام»: كودك نزديك به از شير گرفتن شد،- ~~الصيد: به سوى شكار رفت،- الفرصة: فرصت را غنيمت شمرد،- تهم الفرص: فرصت ~~مناسب براى آنها بدست آمد. # =الناهز- ### || AUTO كودكى كه وقت از شير گرفتنش نزديك باشد؛- «ناهز القوم»: بزرگ ~~قوم وسرپرست امور آنها. # =الناهزة- ### || AUTO مؤنث (الناهز) است. # =ناهض- ### || AUTO مناهضة [نهض] قرنه: در برابر رقيب خود ايستادگى ومقاومت كرد. # =الناهض- # فا، جوجه پرنده كه بالهايش در آمده وميتواند پرواز كند، گوشت بالاى بازوى ~~اسب؛- «مكان ناهض»: جاى بلند PageV01P895 ### || AUTO ؛- «عامل ناهض»: كارگر قاطع در كار خود. # =الناهضة- ### || AUTO ج نواهض: مؤنث (الناهض) است؛- «ناهضة الرجل»: برادران پدرى مرد ~~وخدمتگزاران او كه از وى حمايت وپشتيبانى كنند. # =النباوة- ### || AUTO [نبو]: آن قسمت از زمين كه بلند ومرتفع باشد. # =نبأ- # - نبأ [نبأ]: آهسته آواز داد،- نبأ ونبؤء الشي ء: بر آمده وآشكار شد،- ~~على القوم: بر آن قوم حمله كرد،- الشي ء: آسيب رسانيد وفاصله گرفت،- من أرض ~~إلى أرض: # از سرزمينى به سرزمين ديگر رفت. # =نبأ- ### || AUTO تنبئة وتنبيئا [نبأ] فلانا الخبر وبالخبر: او را از امرى آگاه ~~كرد،- «نبأت زيدا عمرا خارجا» به زيد اطلاع دادم كه عمرو بيرون است. # =النبأ- ### || AUTO ج أنباء [نبأ]: خبر،- «وكالة الأنباء» و«مكتب الأنباء»: دفتر ~~خبرگزارى، خبرنگارى. # =النبأة- ### || AUTO [نبأ]: آواز آهسته ومخفى، صداى سگ. # =نبب- ### || AUTO تنبيبا ms1920 [نب] النبات: گياه شاخه در آورد. # =نبت- # - نبتا ونباتا المكان: زمين پر از گياه شد،- البقل: دانه سبز شد وروئيد،- ~~نبتة ونباتا الإنسان: انسان بحد كمال ومردى رسيد،- نبتا البئر: چاه را كند ~~واز آن خاكبردارى كرد،- التراب: خاك از چاه ومانند آن بيرون كشيد،- فلان: ~~خشمگين شد،- عن السر او الأمر: پيرامون امرى يا رازى بحث كرد. # =نبت- ### || AUTO تنبيتا [نبت] الشجر: درخت را كاشت،- الحب: دانه را كاشت،- ~~الصبي كودك را تربيت كرد. # =النبت- # مص،- ج نبوت: گياه. # =النبت- ### || AUTO ج أنبات: أثر. # =النبة- ### || AUTO [نب]: اسم مرة از (نب) است، بوى بد. # =النبتة- ### || AUTO واحد (النبت) است. # =نبج- ### || AUTO - نبيجا: بلند آواز وبد زبان بود،-- نبجا ت القبجة: كبك از ~~لانه خود بيرون آمد. # =النبجة- ### || AUTO زمين بلند، پشته. # =نبح- ### || AUTO - نبحا ونبوحا ونبيحا ونباحا ونباحا وتنباحا الكلب: سگ عوعو ~~كرد؛- «نبحه الكلب ونبح عليه» سگ بر او پارس كرد واو نيز بر او نهيب داد. ~~كلمه (النباح) ويژه صداى سگ است وگاهى براى غير آن نيز بكار ميرود مانند ~~آهو وبز كوهى،- الشاعر: شاعر هجو كرد،-- نباحا الهدهد: پرنده شانه بسر مسن ~~وصدايش كلفت شد. # =النبحاء- ### || AUTO «ظبية نبحاء»: آهويى كه همواره صدا در مىورد. # =نبخ- ### || AUTO - نبوخا العجين: خمير جا افتاد وپف كرد. # =النبخ- # تاول زدن دست از كار بسيار، آثار سوختگى در بدن انسان. # =النبخ- ### || AUTO مرادف (النبخ) است. # =النبخاء- ### || AUTO «الأرض النبخاء» ج نباخى: سرزمين بلند، سرزمين نرم. # =النبخة- # پاپيروس كه در وسط لوحه هاى كشتى گذارند، كبريت. # =النبخة- ### || AUTO مرادف (النبخة) است. # =نبذ- # - نبذا الشي ء: آن چيز را بعلت عدم استفاده وبىرزش بودن بدور انداخت؛ ~~«نبذه نبذ النواة»: آنرا مانند هسته خرما بدور افكند،- الأمر: كار را اهمال ~~كرد،- العهد: پيمان را شكست،- النبيذ: # شراب درست كرد،- العنب او التمر: انگور يا خرما شراب شد. # =نبذ- ### || AUTO تنبيذا [نبذ] النبيذ: شراب ساخت،- العنب أو التمر: انگور يا ~~خرما شراب شد،- الشي ء: آن چيز را بدور انداخت. # =النبذ- ### || AUTO مصدر است،- ج انباذ: چيز اندك وكم. # =النبذة- # ج نبذ: مرادف (النبذة) است. # =النبذة- ### || AUTO ج نبذ: ناحيه، جهت، پاره اى از چيزى بطور جداگانه مانند جزئى ~~از كتاب. # =نبر- ### || AUTO نبرا الغلام: نوجوان ms1921 بحد كمال رسيد،- المغني: آواز خوان صدايش ~~را پس از آهستگى رسا نمود،- الرجل: او را زجر نمود واز خود دور كرد،- ه ~~بلسانه: نام او را به زشتى برد ودشنام داد،- الرمح عنه: نيزه را بسرعت از ~~ميان برداشت،- الشي ء: آن چيز را بلند كرد،- الحرف: بر روى حرف علامت همزه گذاشت. # =النبر- # مصدر است، آنكه پر رو وبيحيا باشد. # =النبر- ### || AUTO ج نبار وأنبار: انبار كالاى تجارتى، بسيار كوتاه، پست، نوع مگس ~~كه به (خرمگس) معروف است. # =النبراس- ### || AUTO ج نباريس [نبرس]: چراغ، سر نيزه، مرد دلاور وجسور، شير درنده؛ ~~«اتخذ منه نبراسا»: او را پيشوا ونمونه دانست. # =النبرة- # ج نبر: لقمه بزرگ. # =النبرة- ### || AUTO اسم مره از (نبر) است، همزه، فرو رفتگى در لب، ورم بدن، هر چيز ~~بلندى، بلند كردن صدا پس از آنكه آرام بود، فرياد ناشى از ترس. # =النبريج- ### || AUTO نى قليان. # =النبريس- ### || AUTO [نبرس]: ماهر وزيرك. # =نبز- # - نبزا ه: او را عيب كرد،- ه بكذا: او را به بدى لقب داد. # =نبز- ### || AUTO تنبيزا [نبز] ه: مرادف (نبزه) است. # =النبز- # ج أنباز: لقب. # =النبز- ### || AUTO مرد فرومايه در حسب ونسب ويا خلق وخوى. # =النبزة- ### || AUTO آنكه مرد مرا بسيار لقب دهد. # =نبس- # نبسا ونبسة بالمجلس: حرف را با درنگ ونفى بيان كرد؛ ما نبس بكلمة» هيچ ~~سخن نگفت،- السر: راز را پنهان كرد،- الرجل: با شتاب حركت كرد. # =نبس- ### || AUTO تنبيسا [نبس] بالمجلس: سخن گفت،،- السر: راز را پنهان كرد. # =النبس- ### || AUTO سخنگويان، كسانى كه در بر آوردن نيازهايشان شتاب كنند. # =النبساء- # مؤنث (الأنبس) است. PageV01P896 ### || AUTO =نبش- # چيز پنهان را آشكار كرد،- الكنز من الأرض: در زمين گنج پيدا كرد وآنرا ~~بيرون آورد؛ از همينجا تعبير «نبش القبر» نيز گرفته شده است،- الحديث: حديث ~~را استخراج كرد،- عن الأسرار: راز را كشف كرد،- لعياله: براى خانواده خود ~~روزى كسب كرد. # =نبش- ### || AUTO تنبيشا [نبش] ه: آنرا بازرسى كرد. # =النبش- ### || AUTO (ن): درختى كه برگ آن مانند برگ صنوبر است وچوب آن سرخ رنگ ~~وبسيار سخت است. # =النبيشة- ### || AUTO زمين يا چاه كنده شده. # =نبص- ### || AUTO - نبصا في المجلس: سخن گفت وبيشتر در نفى بكار برده مى شود،- ~~ما ms1922 نبص بكلمة»: هيچ سخن نگفت،- الشعر: موى را چيد،- «نبيصا الطائر»: پرنده ~~نغمه آهسته سر داد. # =النبص- ### || AUTO مص، تره اندك كه تازه روئيده باشد. # =النبصة- ### || AUTO اسم مره از (نبص) است، واژه. # =نبض- # - نبضا ونبضانا العرق: رگ تكان خورد وجنبيد،- ت الأمعاء: روده ها به ~~اضطراب وجنب وجوش افتاد،- البرق: برق كمى درخشيد،- نبضا الشعر: موى را ~~بسختى كند،-- نبوضا الماء: آب روان شد يا بهدر رفت. # =نبض- ### || AUTO تنبيضا [نبض] في القوس: زه كمان را كشيد تا از آن صدا در آيد. # =النبض- # ج أنباض: حركت قلب ورگها در انسان وحيوان. اين حركت يا طپش قلب گاهى با ~~شتاب است وگاهى آهسته وگاهى مختلف كه از آن حالت بدن از نظر سلامت وبيمارى ~~شناخته مى شود؛ «فؤاد نبض». قلبى منظم وبا هوش كه بخوبى ميزند. # =النبض- # مرادف (النبض) است. اين كلمه در زبان متداول رايج است،- «فؤاد نبض» مرادف ~~«فؤاد نبض» است. # =النبض- ### || AUTO «فؤاد نبض»: مرادف (فؤاد نبض) است. # =النبضة- ### || AUTO يك بار زدن قلب يا رگ است. # =نبط- # نبطا ونبوطا الماء: آب از زمين بيرون آمد،- نبطا البئر: آب را از چاه ~~بيرون كشيد،،- الشي ء: آن چيز را پس از پنهان بودن آشكار نمود. # =نبط- ### || AUTO تنبيطا [نبط] البئر: آب را از چاه بيرون كشيد. # =النبط- ### || AUTO اندوخته علمى وفكرى در باطن مرد، سفيدى زير بغل وشكم اسب،- ج ~~انباط ونبوط: نخستين آبى كه از ته چاه پديد آيد،- ج انباط ونبيط: نام مردمى ~~باستانى وغير از عرب كه در سرزمين عراق سكونت داشته اند. # =النبطاء- ### || AUTO مؤنث (الأنبط) است. # =النبطة- ### || AUTO اولين آب كه از ته چاه بيرون آيد. سفيدى زير بغل وشكم اسب. # =النبطي- ### || AUTO منسوب به نبط از مردم نبطيى وغير عرب، واحد (النبط) است. # =النبطية- ### || AUTO «كلمة نبطية»: كلمه عاميانه. # =نبع- # - نبعا ونبوعا ونبعانا الماء: آب از چشمه بيرون آمد. # =نبع- # - نبعا ونبوعا ونبعانا الماء: مرادف (نبع) است. # =نبع- ### || AUTO نبعا ونبوعا ونبعانا الماء: مرادف (نبع) است. # =النبع- ### || AUTO مص، چشمه آب، نام درختى است كه از شاخه هاى آن تير ونيزه ساخته ~~مى شود. # =النبعة- ### || AUTO (ن): واحد درخت (النبع) است، ms1923 كمان؛- «هو من نبعة كريمة»: او از ~~نژاد بزرگوارى است. # =النبعية- ### || AUTO كمانى كه از چوب درخت نبع ساخته شده باشد. # =نبغ- ### || AUTO - نبغا ونبوغا الرجل: شعر سرود ونيكو سرود،- فى العلم وغيره: ~~در دانش وجز آن نمونه ونيكو شد،- رأسه: سر او شوره زد،،- الشي ء: آن چيز ~~بيرون آمد وآشكار شد،- الماء: آب بيرون آمد وروان شد،- الوعاء بالدقيق: آرد ~~در اثر نرمى بسيار از ظرف بيرون آمد،- الشر: فتنه آشكار وپراكنده شد. # =النبغ- ### || AUTO گرد وغبار آسياب. # =النبغة- ### || AUTO «نبغة القوم»: بهترين افراد از مردم. # =نبق- # - نبقا: در بخشى از دره يك رديف نهال كاشت،- الرجل: نوشت،- الشي ء: # آن چيز بيرون آمد وآشكار شد. # =نبق- # تنبيقا [نبق]: بخشى از دره را يك رديف نهال كاشت،- الرجل الشجر: ### || AUTO درختان را در رديفى مرتب كاشت،- الكتاب: سطرهاى كتاب را مرتب ~~نوشت،- الشي ء: بيرون آمد وآشكار شد،،- النخل: نخل خرما پوسيد وميوه آن ريز ~~مانند عناب شد. # =النبق- # مص، آرد شيرينى كه از لابلاى تنه نخل خرما در آورند، عناب. # =النبق- # عناب، زالزالك. # =النبق- ### || AUTO مرادف (النبق) است. # =النبقة- # واحد (النبق) ميوه درخت عناب يا زالزالك است. # =النبقة- # يك دانه زالزالك. # =النبقة- ### || AUTO واحد (النبق) است. # =نبل- # - نبالة: مردى بزرگوار وداراى نجابت وفضل شد،- نبلا ه: در تيراندازى بر ~~او چيره شد،- بالسهم: تير را انداخت،- الرجل: به او تيراندازى كرد يا به او ~~تير داد،- الرجل: # با شتاب بسيار به راه خود ادامه داد،- الإبل: شتران را با سرعت وشتاب ~~براند،- على القوم: به آنها تير داد تا با آن تيراندازى كنند،- ه بالطعام: ~~بتدريج به او غذا خورانيد،- به: با او رفق ومدارا نمود. # =نبل- # - نبالة عن كذا: از آن برتر ويا بزرگتر شد. # =نبل- ### || AUTO تنبيلا [نبل] الرجل: به او مقدارى تير داد. # =النبل- # تيز هوشى وپاكدامنى، فضيلت، كمال وآراستگى بدن. # =النبل- # مص،- ج نبال: تيز هوش وبا PageV01P897 ### || AUTO فضيلت، تير. اين كلمه مؤنث بكار برده مى شود؛- «نبل الدهر» ~~حوادث زمان. # =النبل- # سنگهاى درشت وسنگريزه ها. # =النبل- ### || AUTO مردان با فضيلت وهوش. اين كلمه اسم جمع است، سنگهاى درشت ~~وسنگريزه ها؛- «رجل نبل»: مردى شريف وكامل. # =النبلة- # واحد (النبل) است؛- ج نبلات: # عطا وبخشش، پاداش نيك وكيفر، لقمه ms1924 كوچك؛- «نبلة كل شي ء»: بهترين هر چيزى. # =النبلة- # واحد (النبل) است،- ج نبلات: # مؤنث (النبل) است،- ج نبال وانبال ونبلان: # واحد (النبل) است. # =النبلة- ### || AUTO مردان زيرك ودانا وبا فضيلت، اين كلمه اسم جمع است. # =نبه- # - نباهة: بزرگوار شد، شهرت يافت وبا كمال شد. # =نبه- # - نباهة: مرادف (نبه) است،- نبها للأمر: موضوع را دريافت وبه آن پى برد،- ~~نبها من نومه: از خواب بيدار شد. # =نبه- # - نباهة: مرادف (نبه) است. # =نبه- ### || AUTO تنبيها [نبه] باسمه: او را هشدار داد واز تنبلى بيرون آورد،- ه ~~من نومه: او را از خواب بيدار كرد،- ه على أوالى الأمر: وى را از امر آگاه ساخت. # =النبه- # هوش وزيركى. # =النبه- # مص، با شهرت ومعروف، گم شده از غفلت، شي ء موجود،- نبهاء: با هوش وزيرك ~~وآراسته، بزرگوار؛ «رجل نبه»: مردى بزرگوار (اين كلمه براى مفرد وجمع يكسان ~~بكار برده مى شود زيرا مصدر است). # =النبه- ### || AUTO ج نبهاء: زيرك وبا هوش، بزرگوار. # =النبو- ### || AUTO [نبو]: بلندى وبلند مرتبگى. # =النبوءة- ### || AUTO [نبأ]: آگاهى دادن از غيب يا آينده وخبر دادن از خداوند متعال ~~وآنچه كه متعلق به اوست، پيامبرى يا پيغمبرى. # =النبوة- # [نبو]: مص، بلندى وبرآمدگى زمين؛- «نبوة الزمان»: حوادث سخت وپيشامدهاى ~~ناگوار روزگار. # =النبوة- ### || AUTO [نبو]: مرادف (النبوءة) وبمعناى پيغمبرى است. # =النبوت- ### || AUTO ج نبابيت [نبت]: شاخه تازه روئيده درخت، عصاى كلفت. # =النبوح- ### || AUTO مص، ناله وشيون مردم وسر وصداى سگهايشان، اين كلمه جمع (نبح) است. # =النبوي- ### || AUTO [نبأ]: منسوب به (النبي) است. # =النبي- # ج أنبياء ونبيون وأنباء ونباء [نبأ ونبو]: ### || AUTO پيغمبر، برانگيخته خدا بسوى مردم، آنكه از غيب وآينده با وحى ~~از سوى خدا خبر دهد، كلمه (النبي) نيز بمعناى برآمدگى زمين مى باشد. # =النبي ء- # [نبأ]: جاى بلند وبر آمده، راه روشن وآشكار، آنكه از جايى به جاى ديگر ~~رود،- ج انبياء ونبيون وانباء ونباء: ### || AUTO پيغمبر. # =النبيئ- ### || AUTO [نبأ]: اسم مصغر از (النبي ء) است وبمعناى خبر دهنده از خدا ~~وغيب است. # =النبيئة- ### || AUTO ج نبيئات [نبأ]: مؤنث (النبي ء) است. # =النبيت- ### || AUTO فتنه انگيز وشرور. # =النبيتة- # ج نبائت: خاك كه از چاه يا رودخانه برداشته شود، راز؛- «نبيتة السبع»: ### || AUTO گوشتى ms1925 كه جانور درنده براى موقع نياز خود دفن كند. # =النبيذ- ### || AUTO بچه دور افكنده شده وسر راهى،- ج أنبذة: شراب انگور يا خرما، ~~مطلق شراب است. # =النبيذة- ### || AUTO مؤنث (النبيذ) براى كلمه (المنبوذ) است. # =النبير- ### || AUTO مرد هوشمند. # =النبيع- ### || AUTO عرق. # =النبيغ- ### || AUTO ج نبغاء: آنكه والا وبزرگوار باشد. # =النبيقة- ### || AUTO ج نبائق: گره انتهاى خوشه انگور هنگاميكه بزرگ شود. # =النبيل- ### || AUTO ج نبال: مرد پاكدامن وبا فضيلت، مرد تنومند. # =النبيلة- ### || AUTO ج نبائل: مؤنث (النبيل) است؛ «فلانة نبيلة بالحسن»: فلانه دختر ~~پاكدامن وپاك سرشت وبا فضيلت است، لاشه ومردار. # =النبيه- ### || AUTO ج نبهاء: زيرك وباهوش، بزرگ وبزرگوار. # =نتا- ### || AUTO - نتوا [نتو] العضو: عضو ورم كرد. # =النتاج- ### || AUTO نامى است كه بر بچه هاى جانوران وبهائم اطلاق مى شود. # =النتاف- ### || AUTO آنچه كه موقع چيدن موى بر زمين ريخته مى شود. # =النتافة- ### || AUTO مرادف (النتاف) است. # =النتاق- # قي واستفراغ. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =نتأ- ### || AUTO - نتأ ونتوءا [نتأ] الشي ء: چيز از جاى خود درآمد بدون آنكه ~~جدا شود، آن چيز برآمد ومتورم شد،- ت القرحة: زخم ورم كرد،- الثدي: پستان ~~بر آمده شد،- ت الجارية: دختر بالغ شد،- على القوم: بدون اطلاع قبلى بر ~~آنها آشكار شد. # =النتأة- ### || AUTO [نتأ]: تپه ويا تل. # =نتج- # - نتجا الماخض من البهائم: از ستوران ودام تيمار دارى كرد تا زائيدند،- ~~الشي ء من الشي ء: چيزى از چيزى خارج شد ونشو نما يافت،- الولد: فرزند رشد ~~كرد وبزرگ شد،- نتاجا ت البهيمة ولدا: ستور بچه زائيد. # =نتج- # نتاجا ت البهيمة ولدا: ستور بچه زائيد،- الولد: بچه بدنيا آمد،- القوم: ~~ستوران ودام آنها زائيدند. # =نتج- ### || AUTO تنتيجا [نتج]: بمعناى (نتج) است واين تشديد براى تكثير است، ~~ودر زبان متداول بمعناى از كسب وكار خود مزد گرفت مى باشد. # =نتح- ### || AUTO - نتحا ونتوحا العرق: عرق از بدن خارج شد،- ه الحر: گرما او را ~~به عرق انداخت،- الدسم من الإناء: چربى از ظرف تراوش كرد. # =النتح- # مص، عرق. PageV01P898 ### || AUTO =نتخ- # - نتخا الشي ء: چيزى را از جاى خود كشيد وكند؛- «نتخ القلاع الضرس»: # دندان ساز دندان را كشيد؛- اليه ببصره: به او نگاه كرد؛- البازي اللحم: ~~باز شكارى گوشت ms1926 را با نوك خود گرفت؛- الثوب بالذهب: جامه زرين بافت؛- ~~فلانا: به او بى حرمتى كرد؛- نتيخا بالمكان: در آنجا اقامت گزيد؛- عل ملة ~~كذا: در فلان كيش ثابت واستوار ماند. # =نتخ- ### || AUTO تنتيخا [نتخ] بالمكان: در آنجا اقامت نمود؛- على ملة كذا: در ~~فلان كيش يا روش ثابت واستوار ماند. # =نتر- # - نترا الشي ء: آنرا به سختى گرفت وكشيد،- القوس: زه كمان را كشيد؛- ~~الثوب بالأصابع أو الأضراس: جامه را با انگشتان ويا دندانها پاره كرد،- ~~الكلام: سخن تند ودرشت گفت،- ه بالرمح: او را به سختى با نيزه زد. # =نتر- ### || AUTO - نترا الشي ء: آن چيز تباه شد واز بين رفت. # =النتر- ### || AUTO مص، سختى، سستى وناتوانى در كار. # =النترة- ### || AUTO ج نترات: اسم مره از (نتر) است، ضربه كارى. # =نتش- ### || AUTO - نتشا الشوكة ونحوها: خار را بيرون كشيد،- الشعر: موى را كشيد ~~وكند،- اللحم ونحوه: گوشت بدن ومانند آنرا كشيد ونيشگون گرفت،- الحجر ~~برجله: سنگ را با پا عقب زد،- الجراد الأرض: ملخ كشت را خورد،- الرجل ~~لعياله: براى خانواده خود كسب وكار كرد،- ه بالعصا: با چوب او را زد،- نتشا ~~وتنتاشا الرجل: او را پنهانى سرزنش كرد. # =النتش- ### || AUTO اولين رويش گياه، سفيدى پائين ناخن. # =نتع- # - نتوعا الدم من الجرح أو الماء من العين: ### || AUTO خون از زخم يا آب از چشمه اندك اندك بيرون آمد،- ه: در زبان ~~متداول بمعناى آنرا گرفت ومحكم بست. # =نتف- # نتفا الريش أو الشعر ونحوه: پر يا مو ومانند آنرا كند. # =نتف- ### || AUTO تنتيفا [نتف] الريش أو الشعر ونحوه: پر يا مو ومانند آنرا ~~كند،- فى القوس: پر يا مو را از كمان آهسته كند. # =النتف- ### || AUTO آنچه كه كنده وريخته شده باشد. # =النتفة- # ج نتف: آنچه از گياه ومانند آن كه با انگشتان چيده شود؛- «اعطاه نتفة من ~~الطعام وغيره»: مقدار كمى به او غذا داد. # =النتفة- ### || AUTO آنكه از هر دانشى كمى بياموزد وديگر بسنده كند. # =نتق- ### || AUTO - نتقا الجراب: كيسه را افشاند وخالى كرد،- الشي ء: آنرا بلند ~~كرد، آنرا تكان داد، آنرا شكافت، آنرا گسترد،- الجلد: پوست را كند،- ت ~~المرأة أو الناقة: فرزندان زن يا ماده شتر بسيار شد، ودر ms1927 زبان متداول ~~بمعناى قي كرد مى باشد،-- نتقا ونتوقا ت الدابة راكبها وبراكبها: ستور سوار ~~خود را ناراحت وخسته كرد. # =النتق- ### || AUTO قي واستفراغ (اين كلمه در زبان متداول رايج است). # =نتل- ### || AUTO - نتلا الشي ء: او را به پيش كشيد،- الجراب: كيسه يا مشك را ~~افشاند يا آنچه كه در آن بود بيرون كشيد،- فلانا: او را توبيخ كرد واز خود ~~راند،- نتلا ونتولا ونتلانا من بين اصحابه: از ميان همراهان خود جلو افتاد. # =النتل- # تخم شترمرغ كه آنرا پر از آب كنند ودر زمستان در بيابانهاى دور دست زير ~~خاك پنهان كنند وچون در تابستان از آن بيابانها بگذرند تخم را در آورده وآب ~~آنرا بياشامند. # =النتل- ### || AUTO مرادف (النتل) است. # =نتن- # - نتنا: بد بوى شد. # =نتن- # نتنا: مرادف (نتن) است. # =نتن- # - نتانة ونتونة: مرادف (نتن) است. # =نتن- ### || AUTO تنتينا [نتن] الشي ء: آنرا گنديده وبدبوى كرد. # =النتن- ### || AUTO بد بوى وگنديده. # =النتنى- ### || AUTO ### || AUTO مؤنث (النتن) است. # =النتوء- ### || AUTO [نتأ]: مص، تپه. # =النتوج- ### || AUTO ستورى كه آبستن وباردار باشد. # =النتوح- ### || AUTO مص، صمغهاى درخت. # =النتوف- ### || AUTO آنكه در كندن ريش خود حريص باشد. # =النتيجة- ### || AUTO ج نتائج: فرزند، آنچه كه از مقدمه يا قضيه اى استخراج شده ~~ونتيجه گرفته شود، نتيجه. # =النتيف- ### || AUTO مرادف (المنتوف) است. # =النتيلة- ### || AUTO وسيله. # =النتين- # مرادف (النتن) است. # =نث- ### || AUTO ### || AUTO - نثا [نث] الخبر: خبر را پخش وافشا كرد،- الجرح: ~~بر روى زخم پماد ماليد،- نثا ونثيثا الزق: از آنچه كه در مشك است تراوش شده ~~است، الرجل: در اثر چاقى وفربهى عرق كرد،- العظم: چربى استخوان جارى شد. # =النث- # مص، ديوار نمناك. # =نثا- ### || AUTO - نثوا [نثو] الحديث: درباره آن سخن گفت وافشا نمود،- الشي ء: ~~آن چيز را پخش وآشكار كرد،- فلانا: از او غيبت كرد،- عليه قولا: از سوى او ~~سخن گفت. # =نثى- ### || AUTO - نثيا [نثي] الخبر: خبر را پخش وآشكار كرد. # =النثا- ### || AUTO [نثو]: آنچه درباره كسى از خوبى يا بدى گفته شود. # =النثاث- # [نث]: روغنى كه بر روى زخم ماليده مى شود. # =النثاث- # [نث]: غيبت كنندگان از مردم. # =النثاث- ### || AUTO [نث]: آنكه سخن را بسيار افشا وآشكار كند. # =النثار- # آنچه كه پخش وپراكنده از چيزى ms1928 كه ريخته شده باشد. # =النثار- ### || AUTO آنچه از نقل وسكه پول ومانند آن كه در جشن عروسى بر سر مهمانان ~~بپاشند. # =النثارة- ### || AUTO مرادف (النثار) است. # =النثالة- # بقيه وبازمانده، خاك كه از چاه PageV01P899 ### || AUTO بيرون آورند. # =نثر- # - نثرا ونثارا: در سخن خود نثر آورد،- الشي ء: چيزى را افكند وپخش كرد،- ~~الدرع عنه: زره از تن خود بر افكند-- نثيرا ت الدابة: ستور عطسه زد. # =نثر- ### || AUTO تنثيرا [نثر] الشي ء: چيزى را بطور پراكنده انداخت وپخش كرد. # =النثر- # مص، سخن يا گفتار كه بر خلاف شعر ويا نظم باشد. # =النثر- ### || AUTO شخص پرگو كه رازها را فاش كند. # =النثرة- ### || AUTO اسم مرده از (نثر) است، قطعه اى از نثر، انتهاى سوراخ بينى ~~وپشت آن، عطسه، زره گشاد كه به آسانى پوشيده شود؛- «نثرة الأسد»: در علم ~~ستاره شناسى نام دو ستاره است كه فاصله بين آن دو به اندازه يك وجب است ودر ~~سطح آنها سفيدى همانند ابر وجود دارد. نام ديگر آن (انف الأسد) است ويكى از ~~منازل قمر است. # =نثل- # - نثلا الفرس وكل ذي حافر: اسب يا هر حيوان سم دار سرگين افكند،-- نثلا ~~البئر: خاك چاه را بيرون كشيد،- الكنانة: # تيرهاى تيردان را بيرون آورد وپخش كرد،- الجراب: مشك يا انبان را از آنچه ~~داشت خالى كرد،- الدرع عنه: زره از تن خود بيرون آورد وآنرا بر افكند،- عن ~~فلان درعه: # زره را بر روى او افكند، اللحم فى القدر: ### || AUTO گوشت را ريز ريز كرد ودر دريك افكند. # =النثل- ### || AUTO گودال كنده شده. # =النثلة- ### || AUTO اسم مره از (نثل) است، زره گشاد، فرو رفتگى ميان لب بالا. # =النثور- ### || AUTO «رجل نثور وامرأة نثور»: مرد يا زنيكه فرزندان بسيار داشته باشند. # =النثوة- ### || AUTO [نثو]: عيب جوئى از مردم. # =النثيثة- ### || AUTO [نث]: تراوش مشك يا خيك. # =النثير- ### || AUTO پخش وپراكنده. # =النثيل- ### || AUTO سرگين حيوانات. # =النثيلة- ### || AUTO مرادف (النثالة) است، گوشت پر ارزش. ### || AUTO =نج- # - نجا [نج] الشي ء من فيه: چيزى را از دهان بيرون انداخت،-- نجا ونجيجا ~~ت، القرحة: خونابه زخم روان شد،- الرجل: # شتاب كرد. # =نجا- # - نجاة ونجاء ونجوا ونجاية [نجو] من كذا: # رهايى يافت،- نجوا ms1929 فلانا: او را نجات داد،- الدواء: دارو را نوشيد،- ~~الشجرة: # درخت را بريد،- الصبي: كودك مدفوع كرد،- النجو من البطن: مدفوع از معده ~~خارج شد،- نجوا ونجا الجلد عن الذبيحة: پوست قربانى را سلاخى كرد ودر ~~آورد،- نجاء: ### || AUTO شتاب كرد وسبقت گرفت،- نجوا ونجوى الرجل: او را به آنچه از ~~رازها واحساسات كه در دلش بود خورسند كرد. # =نجى- ### || AUTO تنجية [نجو] الرجل من كذا: او را نجات داد، او را در زمين بلند ~~رها كرد. # =النجا- ### || AUTO [نجو]: رهايى، عصا، چوب، چوبهاى هودج، پوست. # =النجاء- ### || AUTO رهائى. # =النجائب- ### || AUTO ### || AUTO [نجب]: «نجائب الشي ء»: خالص چيزى، لب چيزى كه ~~پوست آن كنده شده باشد. # =النجابة- ### || AUTO مصدر (نجب) است. # =النجاة- ### || AUTO [نجو] مص،؛- ج نجا: رهائى، زمين بلند، شاخه درخت، قارچ، آز، رشك. # =النجاح- ### || AUTO ### || AUTO مصدر است يا اسم است از (نجح)؛- «لقى نجاحا: ~~پيشرفت كرد. # =النجاحة- ### || AUTO صبر وشكيبائى. # =النجاد- # حمايل شمشير. # =النجاد- ### || AUTO لحاف دوز. # =النجادة- ### || AUTO لحاف دوزى. # =النجار- # مرادف (النجار) است. # =النجار- ### || AUTO اصل ونژاد، حسب ونسب، ريشه وتبار. # =النجارى- # «إبل نجارى»: شتران تشنه. # =النجار- ### || AUTO درودگر، نجار. # =النجارة- # آنچه كه به هنگام تراشيدن چوب از آن بر زمين ريزد، خاك اره وتراشه چوب. # =النجارة- ### || AUTO درودگرى، نجارى. # =النجاز- ### || AUTO مرادف (النجز) است وبمعناى بر آوردن نيازمندى است. # =النجاش- # پوستى كه ميان دو پوست قرار ميدهند وآنرا مى دوزند. # =النجاش- ### || AUTO شكارگر. # =النجاشي- # لقب پادشاهان حبشه (اتيوپى) است. # =النجاشي- # مرادف (النجاشى) است. # =النجاشي- # مرادف (النجاشي) است، آنكه شكار را براند تا به سوى شكارگر رود. # =النجاشي- ### || AUTO مرادف (النجاشي) است. # =النجاف- # سر درب خانه؛- «نجاف الغار»: ### || AUTO سنگ مشرف بر دهانه غار. # =النجام- ### || AUTO ستاره شناس. # =النجاوة- # [نجو]: زمين فراخ وپهن. # =نجأ- ### || AUTO - نجأ [نجأ] ه: با چشم او را زد. # =النجوء- ### || AUTO [نجأ] «رجل نجؤ العين»: آنكه چشم بد وناپاك دارد، آنكه بسيار ~~چشم زخم زند. # =النجئ- # [نجأ] «رجل نجئ العين»: چشم زننده. # =نجب- # - نجبا الشجرة: پوست درخت را كند. # =نجب- # - نجابة الولد: داراى اصل ونسب بزرگى شد، در نگرش ويا گفتار ويا كردار ~~ستوده شد. # =نجب- ### || AUTO تنجيبا [نجب] الشجرة: پوست درخت را كند. # =النجب- # بخشنده وسخاوتمند. # =النجب- ### || AUTO من الشجر (ز): پوست درخت. # =النجبة- # بخشنده وسخاوتمند. ms1930 # =نجح- # - نجحا ونجحا ونجاحا الأمر: كار سهل وآسان شد،- فلان بحاجته: رفع نياز او ~~شد،- ت حاجة فلان: نياز او بر آورده شد. # =نجح- ### || AUTO تنجيحا [نجح] ه: او را رستگار وظفرمند ساخت. # =النجح- ### || AUTO مصدر است يا اسم است از (نجح). # =نجد- # نجدا ه: او را يارى كرد، بر او پيروز PageV01P900 ### || AUTO شد،- نجودا الأمر: روشن وآشكار شد،- الشي ء من الأمر: آن چيز ~~از زمين خارج شد،- البدن عرقا: عرق از بدن روان شد-- نجدا الرجل: از فرط ~~كار يا ناراحتى عرق كرد. # =نجد- # - نجدا: خسته شد، خوار وفروتن شد. # =نجد- # نجدة ونجادة: دلاور وقاطع در امرى كه ديگرى از انجام آن ناتوان باشد گرديد. # =نجد- # نجدا الرجل: آزرده وغمگين شد. # =نجد- # تنجيدا [نجد] الرجل: دويد،- الدهر فلانا: روزگار او را آزموده كرد،- البيت: ### || AUTO خانه را آراست وتزيين كرد،- النجاد الفرش: لحاف دوز تشك وبالش ~~را دوخت وآماده كرد. # =النجد- # مص، راه وزمين بر آمده وبلند، پستان، غم واندوه. دليل كاردان، زمينى كه ~~در آن درخت نباشد،- من الأمور: كار آشكار وروشن،- ج أنجد ونجد ونجاد ونجود ~~وأنجاد وانجدة: زمين بلند ومرتفع،- ج نجاد ونجود: وسيله آراستن خانه از ~~قبيل فرش وموكت وانواع بالش؛- «رجل نجد» ج انجاد: دلير وقاطع در كارى كه ~~ديگرى از عهده آن بر نيايد، پاسخگوى فورى به آنچه كه از او بخواهند. # =النجد- # «رجل نجد» ج أنجاد: مرادف (نجد) است. # =النجد- # ج نجد من الإبل والأتن: شتران والاغهايى كه در راه به جلو رفته اند. # =النجد- # ج أنجاد: عرق بدن، كالا واسباب واثاث خانه از قبيل فرش وپرده. # =النجد- ### || AUTO آنكه در اثر كار ويا اندوه عرق كند؛- «رجل نجد» ج انجاد: دلاور ~~وقهرمان وقاطع در امرى كه ديگرى نتواند انجام دهد، پاسخگوى فورى به آنچه كه ~~از او خواسته شود. # =النجدة- ### || AUTO مص، ج نجدات: اسم مره، دلاورى، جنگ، سختى وترس، به يارى كسى ~~شتافتن. # =نجذ- # - نجذا ه: آنرا با دندان عقل گاز گرفت، بر او اصرار ورزيد. # =نجذ- ### || AUTO تنجيذا [نجذ] ه: او را آزمود،- ته البلايا: بلا ومصيبت بر او ~~وارد شد،- ته التجارب: تجربه ها ويرا آزموده كرد. # =نجر- # - نجرا اليوم: ms1931 روز گرم شد،- الماء: # آب را با سنگهاى گداخته گرم كرد،،- الخشب: چوب را راست وهموار كرد،- ~~الرجل: او را زد ودور كرد،- الإبل: # شتران را برانيد،- الشي ء: قصد چيزى كرد. # =نجر- ### || AUTO - نجرا: به بيمارى (النجر) تشنگى شديد دچار شد. # =النجر- # مص، گرما، اصل ونژاد، حسب ونسب، رنگ. # =النجر- ### || AUTO تشنگى شديد است كه شتران وجز آنها بدان دچار مى شوند. وهر چه ~~آب بنوشند سيراب نمى شوند. # =النجرى- ### || AUTO «إبل نجرى»: شترانى كه دچار به تشنگى شديد شده اند. # =النجران- ### || AUTO تشنه، پاشنه در. # =النجرة- ### || AUTO «إبل نجرة»: شترانى كه دچار به بيمارى تشنگى شديد شده اند. # =نجز- # - نجزا الحاجة: نيازمندى را برآورد،- الوعد: عهد وپيمان بسر رسيد، بپايان ~~رسيد،- بالوعد: وعده را بسر رسانيد،- نجزا الشي ء: آن چيز تمام شد واز بين رفت. # =نجز- # - نجزا الشي ء: آن چيز تمام شد واز بين رفت، نابود شد،- الكلام: سخن ~~بريده شد. # =نجز- ### || AUTO تنجيزا [نجز] الحاجة: نياز را بر طرف كرد،- الشي ء: آن چيز ~~نزديك بپايان رسيد،- فى عمله: كار را نزديك بپايان رسانيد. # =النجز- ### || AUTO انجام كار. # =نجس- # - نجسا: نجس وناپاك شد. # =نجس- # - نجاسة: مرادف (نجس) است. # =نجس- ### || AUTO تنجيسا [نجس] ه: آنرا نجس كرد،- الصبي وله: بر گردن كودك تعويذ ~~ودعا بست. # =النجس- # دعا وتعويذ نويسان. # =النجس- # ج أنجاس: نجس. # =النجس- ### || AUTO ج أنجاس: ناپاك ونجس؛- «داء نجس»: درد بى درمان. # =نجش- # - نجشا الشي ء: بدنبال آن گشت وانتقامجوئى نمود، درباره آن كاوش نمود، پس ~~از پراكندگى آنرا جمع آورى نمود،- الصيد: شكار را از جائى بجاى ديگر ~~كشانيد،- النار: آتش روشن كرد،،- الحديث: سخن را پراكند،- فى البيع: ### || AUTO خريدار قيمت كالا را در مزايده بالا برد،- نجشا ونجاشة: شتاب كرد. # =النجش- ### || AUTO اسم است از (نجش) در معامله فروش. # =نجع- # - نجوعا الطعام في الإنسان: غذا گوارا بود وفايده بخشيد،- فيه الدواء أو ~~الطعام او الكلام: دارو يا غذا يا سخن وگفتار در او اثر گذاشت وسودمند ~~بود،- الإبل النجوع وبالنجوع: شتران را آب پاك وگوارا نوشانيد،- القوم ~~الكلأ: در طلب گياه بجاهاى پر علف وگياه رفتند،- البلد: بشهر آمد. # =نجع- # الصبي لبن الشاة أو بلبن الشاة: كودك با شير گوسفند تغذيه شد. # =نجع- ### || AUTO ms1932 تنجيعا [نجع] الطعام في الإنسان: غذا گوارا بود وفائده بخشيد،- ~~فيه الدواء او الطعام او الكلام: دارو يا غذا يا سخن در او اثر بخشيد. # =النجع- ### || AUTO ج نجوع: خانه يا چادر كه از موى وپشم نصب كنند. يك بيت شعر. # =النجعة- ### || AUTO ج نجع: بدنبال آب وگياه رفتن. ### || AUTO =اين كلمه اسم است از (النجوع)؛- «خرجوا للنجعة» بدنبال آب ~~وگياه رفتند. # =نجف- # - نجفا النجيف: تير را تراشيد،- الشجرة: درخت را از بيخ كند،- الشاة: # گوسفند را خوب دوشيد بطوريكه پستانش را خالى كرد. # =نجف- # تنجيفا [نجف] ت الريح الكثيب أو الرمل: باد خاك وماسه را با خود برد،- ~~لفلان نجفة من اللبن: براى او مقدار PageV01P901 ### || AUTO كمى شير كنار گذاشت. # =النجف- ### || AUTO ج نجاف: تپه، زمين بلند در دشت كه آب بدان نفوذ نكند. # =النجفة- # مقدار كمى از چيزى. # =النجفة- ### || AUTO تل وتپه. # =نجل- # - نجلا ه أبوه ونجل به: فرزند آورد،- الشي ء: آنرا آشكار كرد،- الأرض: ~~زمين را براى كشت بيل زد،- الجلد عن المذبوح: # پوست حيوان ذبح شده را از ناحيه پاچه ها شكافت واز طرف گردن بيرون كشيد،- ~~فلانا: او را با نوك پا زد بطوريكه افتاد وغلطيد،- الناس: با مردم دشمنى ~~ورزيد،- ت الأرض: زمين سبز وپر گياه شد،-- نجلا الشي ء وبالشي ء: آن چيز را ~~بر زمين افكند،- ه بالرمح: با نيزه او را زد،- الرجل: # با شتاب راه رفت،- الصبي اللوح: كودك تخته سياه را پاك كرد. # =نجل- ### || AUTO - نجلا الرجل: چشم او درشت وزيبا شد. # =النجل- # مص،- ج انجال: فرزند، زاد ولد؛- «هو كريم النجل»: او از نژادى پاك واصيل ~~است.،- ج نجال وانجال: آب روان، آب راكد، نم زمين، راه راست، كار، جمع بسيار. ### || AUTO النجلاء: ج نجل: مؤنث (الأنجل) است؛ «طعنه طعنة نجلاء» با نيزه ~~ضربه فراخى بر او وارد كرد. # =نجم- # - نجوما الشي ء: ظاهر وآشكار شد،- السهم او الرمح: تير يا نيزه به هدف ~~خورد،- كذا عن كذا: چيزى از چيز ديگرى بدست آمد،- فلان الدين: بدهى خود را ~~بطور اقساط پرداخت. # =نجم- # تنجيما [نجم]: به اوضاع واحوال ستاره ها پرداخت تا از آن به چگونگى جهان ~~پى ببرد،- الدين: بدهى ms1933 را در سر رسيدهاى معين پرداخت،- عليه الدية: ### || AUTO خون بها را بطور اقساطى پرداخت. # =النجم- ### || AUTO گياه بى ساقه، اصل؛ «هذا الحديث لا نجم له»: اين حديث اصل ~~ندارد وصحيح نيست،- ج نجوم وانجم وانجام ونجم (فك): ستاره آسمان كه نام ~~ديگران (الثريا) است، قسط باز پرداخت بدهى در زمانى معين، زمان باز پرداخت ~~بدهى وسررسيد آن؛- «النجم السينمائي»: ستاره سينما يا هنر پيشه سينمائى؛- ~~«نجم البحر»: ماهى دريائى بنام كفر كه بشكل ستاره ايست وپنج دست يا بيشتر ~~دارد وبسيار آرام در دريا حركت مى كند. # =النجمة- # مرادف (النجم) است، واژه، نوعى گياه؛ النجمة السينمائية»: ستاره سينما ~~وهنر پيشه موفق زن؛ «ذو النجمة» لقب است براى خر. # =النجمة- ### || AUTO (ن): نوعى گياه است، نام درختى است كه بطور افقى بر روى زمين ~~مى رويد وگويند كه (الثيل، النجمة والعكرس) بيك معنى است ونام اين درخت است. # =النجو- ### || AUTO [نجو]: مص،- ج نجاء: باد يا مدفوع كه از معده بيرون آيد، ابرى ~~كه بارانش آمده وديگر باران ندارد، رازى كه ميان دو نفر باشد. # =النجوى- ### || AUTO ج نجاوى [نجو]: اسم است از (المناجاة) راز، آنانكه با هم راز ~~گويند. اين كلمه وصف مصدرى است كه در مفرد وجمع يكسان بكار برده مى شود؛ ~~«هم نجوى»: با هم راز دارند، ماده خر. # =النجوء- ### || AUTO [نجأ] «رجل نجوء العين»: آنكه داراى چشم ناپاك است، آنكه چشم ~~زخم زند. # =النجوة- ### || AUTO ج نجاء [نجو]: اسم مره است، زمين برآمده وبلند «انه من الأمر ~~بنجوة»: او از موضوع يا امرى دور است وارتباطى با آن ندارد. # =النجوج- ### || AUTO [نج]: شتابگر، با شتاب. # =النجود- # «نجود البيت»: پرده هاى خانه كه براى زينت بر ديوارها آويزان باشد. # =النجود- ### || AUTO ج نجد من النساء: زن خردمند، زن با فضيلت،- من الإبل والأتن: ~~شتران وخران گردن بلند. # =النجوش- ### || AUTO «رجل نجوش»: آنكه شكار را بر ماند وبر انگيزد. # =النجوع- ### || AUTO آردى كه با آب مخلوط كنند وبه شتران بنوشانند؛- نجوع الصبي: ~~شير، «ماء نجوع»: آب پاكيزه وگوارا. # =النجوم- ### || AUTO «نجوم السينماء: لقبى است براى هنر پيشه هاى ms1934 ممتاز سينما. # =النجي- ### || AUTO ج أنجية [نجو]: شتابگر، سريع، صداى شتربان، راننده پر صدا، ~~راز، آنكه با وى راز گويند، سخنران ومحدث. # =النجي ء- ### || AUTO [نجأ]: «رجل نجي ء العين»: مردى كه چشم او ناپاك است وزخم مى زند. # =النجيب- # ج أنجاب ونجباء ونجب [نجب]: ### || AUTO نجيب ونيك نژاد وبا فضيلت. اين كلمه در مذكر ومؤنث يكسان بكار ~~مى رود، آنكه داراى رفتار وگفتار وكردار نيك باشد. # =النجيبة- ### || AUTO ج نجائب: مؤنث (النجيب) است. # =النجيح- ### || AUTO آنكه در كارهاى خود موفق است، آنكه داراى رأى ونظر صحيح است؛- ~~«رأي نجيح»: نظرى پسنديده، شكيبا؛ «سير نجيح»: راه رفتن با شتاب؛ «مكان ~~نجيح»: جاى نزديك. # =النجيحة- ### || AUTO مؤنث (النجيح) است. # =النجيد- ### || AUTO ج نجد ونجداء: مرد دلير وقاطع در كارهائى كه ديگران نتوانند ~~انجام دهند- شير درنده، غمگين واندوهناك. # =النجيرة- ### || AUTO آبى كه با سنگ گداخته گرم شده باشد، نام غذائى است كه از شير ~~وآرد وروغن ساخته مى شود، سقف چوبى وتخته اى، پاداش. # =النجيس- ### || AUTO «داء نجيس»: بيمارى بد وپليد. # =النجيش- ### || AUTO شكارگر. # =النجيع- # سودمند،- من الطعام أو الشراب: ### || AUTO آنچه از غذا ونوشيدنى كه براى بدن سودمند باشد،- من الدم: خونى ~~كه رنگ آن به سياهى نزديك باشد؛ «ماء نجيع»: آب گوارا. # =النجيف- # ج نجف: تيرى كه پيكان آن پهن PageV01P902 ### || AUTO باشد. # =النجيل- ### || AUTO ج نجل (ن): نام گياهى است از رسته نجيليات كه داراى ريشه بسيار ~~وممتد است وبراى كشت وساير گياهها زيان آور است، برگهاى چيده شده از درخت ~~(النجيل) است. # =النجيليات- ### || AUTO رسته اى از گياهان است كه داراى يك فلقه وساقه مستقيم وتو خالى ~~است وشامل مهمترين گياه دانه ايست مانند گندم وجو. # =النجيم- ### || AUTO من النبات: گياهى كه تازه روئيده شده باشد. # =نح- ### || AUTO - نحيحا [نح] الرجل: در سينه خود آوا در آورد،- الجمل: شتر را ~~به ادامه راه وادار كرد،-- نحا الجمل: شتر را به ادامه راه وادار كرد. # =نحا- ### || AUTO - نحوا [نحو] الشي ء: چيزيرا قصد كرد، آهنگ چيزى كرد،- نحو ~~فلان: از او پيروى كرد،- بصره اليه: چشم خود را بسوى او برگردانيد،- فلانا ~~عنه: او را ms1935 از آن بازداشت،- الرجل: خود را به يكسو كج كرد،- الشي ء: آنرا ~~تحريف كرد وبرگردانيد. # =نحى- # - نحيا [نحي] الشي ء: چيزى را از جاى برداشت ودور كرد،- بصره اليه: # چشم خود را بسوى او برگردانيد،- اللبن: # شير را براى كره گرفتن زد،-- نحيا ه: او را به جائى فرستاد. # =نحى- # تنحية [نحو] الرجل عن موضعه: او را از مقام وموقعيتى كه داشت معزول كرد. # =نحى- ### || AUTO تنحية [نحي] ه: آنرا برداشت وبه يكسو انداخت. # =النحات- # طبيعت. # =النحات- ### || AUTO سنگتراش، آنكه بسيار سنگتراشى كند. # =النحاتة- ### || AUTO مداد تراش، آنچه كه پس از پيكر تراشى بدست آيد. # =النحاحة- ### || AUTO [نح]: سخاوتمندى، بخل. # =النحاز- # دردى كه در سينه شتر پديد آيد وباعث سرفه شديد آن بشود، اصل وتبار. # =النحاز- ### || AUTO اصل واساس. # =النحاس- # مس، جرقه آتش كه در اثر كوبيدن بر روى مس يا آهن پديد آيد، دودى كه شعله ~~آتش در آن نباشد، آتش، اصل مبلغ چيزى، طبيعت؛- «النحاس الأصفر او الشبه» ~~مخلوطى از مس وتوتيا كه از آن برخى ابزار وآلات بسازند مانند دسته در وشير ~~آب وابزار موسيقى. # =النحاس- # مرادف (النحاس) است. # =النحاس- # مرادف (النحاس) است. # =النحاس- ### || AUTO ج نحاسون: مسگر، فروشنده مس. # =النحاط- # مرادف (النحط) است. # =النحاط- ### || AUTO خودپسند ومتكبر. # =النحال- ### || AUTO پرورش دهنده زنبور عسل. # =النحام- # (ح): نوعى پرنده بشكل اردك از رسته نحاميات است وداراى گردن وپاى دراز ~~ونوك كج وبالهاى سياه وبقيه اندام آن سرخ رنگ است. # =النحام- ### || AUTO آنكه بسيار آه وناله كند، بخيل، شير درنده. # =النحامة- ### || AUTO (ح): واحد (النحام) است. # =النحانحة- ### || AUTO [نحنح]: افراد پست وبخيل وكينه توز. # =نحب- # - نحبا الرجل: براى انجام كارى نذر كرد وآنرا بر خود واجب گردانيد،- ~~القوم فى سيرهم: آن قوم در ادامه راه خود كوشيدند وشتاب كردند،-- نحبا ~~بكذا: آنرا به رهن گذاشت،- نحبا ونحيبا الرجل: صداى خود را با گريه بلند كرد. # =نحب- ### || AUTO تنحيبا [نحب] الرجل: براى انجام كارى نذر كرد وآنرا بر خود ~~واجب گردانيد،- القوم فى سيرهم: آن قوم در ادامه راه خود كوشيدند وشتاب ~~كردند،- على الشي ء: در آن كار سخت كوشيد. # =النحب- # مص، گريه وشيون، سرفه، راه رفتن سريع يا آهسته، همت، سختى، ms1936 بلاى سخت، ~~مرگ؛ «قضى فلان نحبه»: فلانى مرد، نذر، نفس، اجل، زمان ومدت، قمار، دليل ~~وبرهان، نيازمندى، خواب، بلندى، چاقى، شتر فربه. ### || AUTO النحبة: مرادف (القرعة) است. # =نحت- # - نحتا العود: چوب را تراشيد،- الحجر: سنگ را تراشيد وصاف كرد،- الخشبة: ~~تخته را نجارى كرد،- الجبل: در كوه گودال كند،- الكلمة: يك كلمه را با ~~كلماتى ديگر تركيب وتلفيق كرد مانند «صهصلق» از صهل وصلق؛ «البسملة»: اشاره ~~بسم الله الرحمن الرحيم است؛ «الحوقلة» اشاره به لا حول ولا قوة إلا بالله ~~است؛ «الفذلكة» از فذلك كذا وكذا است،- السفر البعير: سفر شتر را خسته ~~ولاغر كرد،- ه: او را بر زمين زد،،- ه بالعصا: با چوب او را زد،- ه بلسانه: ~~از او بدگوئى وغيبت كرد ويا ملامت كرد وباو ناسزا گفت،- عرضه: # آبروى فلانى را ريخت وبه ناموس او توهين كرد،- اثلته وفى اثلته: از او ~~بدگوئى كرد وبه اصل ونسب او طعنه زد،-- نحيتا: ناله كرد وآه كشيد. # =نحت- ### || AUTO - نحتا: مرادف (نحت-) است. # =النحت- ### || AUTO مص، طبيعت. # =نحر- ### || AUTO - نحرا وتنحارا البهيمة: حيوان را ذبح وقربانى كرد، گلويش را ~~بريد،- فلانا: با او روبرو شد،- الصلاة: نماز را در اول وقت خواند،- المصلي ~~فى الصلاة: نمازگزار ايستاد وسينه خود را بجلو آورد. # =النحر- # مص،- ج نحور: بالاى سينه؛ نحر النهار» آغاز روز؛ «يوم النحر»: روز عيد ~~قربان (دهم ذيحجه). ### || AUTO النحر: كار آزموده وماهر وانديشمند زيرك. # =النحرير- ### || AUTO ج نحارير [نحر]: انديشمند وخردمند وماهر. # =نحز- # - نحزا ه: او را راند وآزرده كرد، در هاون چيزى را كوبيد،،- ه برجله: او ~~را با پا لگد زد،- ه فى صدره: بر سينه او مشت زد. # =نحز- # - نحزا الرجل: سرفه كرد،- نحزا ونحزا البعير: شتر به بيمارى نحاز (سرفه ~~وسينه درد) دچار شد. # =نحز- # - نحزا البعير: مرادف (نحز) است. PageV01P903 ### || AUTO =نحز- # نحزا البعير: مرادف (نحز) است. # =نحز- ### || AUTO تنحيزا [نحز] البعير: مرادف (نحز) است. # =النحز- ### || AUTO «بعير نحز»: شترى كه به بيمارى نحاز دچار شده باشد. # =نحس- # - نحسا ه: بر او ستم كرد. # =نحس- # - نحسا طالع الإنسان: بخت وطالع او بد بود. # =نحس- ### || AUTO - نحاسة ونحوسة طالع الإنسان: مرادف (نحس) است. # =نحس- ### || AUTO تنحسيا [نحس] ms1937 الشي ء: مانند مس شد،- فلان الشي ء: آن چيز را با ~~مس پوشانيد،- الأخبار: بدنبال خبر رفت وآنرا كاوش كرد. # =النحس- # مص، كوشش ورنج، كار مبهم وتاريك، گرد وغبار در آسمان، باد سرد وپيامد ~~آن،- ج نحوس وانحس: نحس وبد يمن؛ «يوم نحس وأيام نحس» روز نحس ويا روزهاى ~~نحس وشوم. # النحس: سه شب آخر هر ماه قمرى. # النحس: منحوس، بدبخت. # النحسان: دو ستاره (زحل ومريخ) است. ### || AUTO والسعدان: دو ستاره (مشترى وزهره) است. # =نحض- # - نحضا اللحم: گوشت را پوست كند،- العظم: گوشت را از روى استخوان در ~~آورد،- السنان: سر نيزه را تيز كرد،- فلانا: # او را سؤال پيچ كرد وبه ستوه آورد،- ه الدهر: روزگار به او زيان ~~رسانيد،-- نحوضا: مرد كم گوشت لاغر شد. ### || AUTO نحض: كم گوشت ولاغر شد. # =النحض- # مص:،- ج نحاض ونحوض: # گوشت يا گوشت ذخيره شد. ### || AUTO النحضة: پاره اى گوشت درشت وفربه. # =نحط- # - نحطا ونحيطا الفرس: اسب از فرط خستگى به صدا درآمد،- نحيطا الرجل: ~~فرياد وآه كشيد،- نحطا السائل: دريوزه را هنگام سؤال از خود راند ودور كرد. # النحط: گريه وناله كه در سينه جاى گيرد وظاهر نشود. ### || AUTO النحطة: اسم مره از (نحط) است، بيمارى سينه كه معمولا در شتر ~~واسب پديد مىيد واز آن جان سالم بدر نمى برند. # =نحف- # - نحافة: لاغر وكم گوشت بود. # =نحف- ### || AUTO - نحافة: مرادف (نحف) است. # =النحف- ### || AUTO ج نحفون: لاغر وكم گوشت. # =نحل- # - نحولا جسمه: بيمار ولاغر شد،-- نحلا ه المرض: بيمارى او را لاغر كرد،- ~~القول: سخن را به كسى نسبت داد كه گوينده آن نبوده است،- الرجل: به او چيزى ~~بخشيد،- المرأة: مهريه زن را پرداخت،- زيدا: او را دشنام داد. # =نحل- # - نحولا جسمه: جسم او رنجور ولاغر شد. # =نحل- # - نحولا جسمه:،- مرادف (نحل) است. # =نحل- # الشاعر قصيدة: قصيده اى را به شاعرى نسبت دادند كه از خود او نيست. # =نحل- # تنحيلا [نحل] فلانا ماء: به او آب داد،- ه مالا:، مبلغى از مال را براى ~~او اختصاص داد. # النحل: باريكى ولاغرى، عطا وبخشش. # النحل: لاغر، نخهاى باريك، عطا وبخشش، زنبور عسل. # النحلى: بخشش وعطا. ### || AUTO ### || AUTO النحلان: مرادف (النحلى) ms1938 است. # =النحلة: باريكى ولاغرى،- ج نحل: مرادف (النحلة) است. # =النحلة- # (ح): يك دانه زنبور عسل. # =النحلة- ### || AUTO ج نحل: عطا وبخشيدن، دادن مهريه زن، دعوى، دين ومذهب. # =نحم- # - نحما ونحيما ونحمانا الرجل: سينه صاف كرد،- الأسد: شير غريد. # نحم: مرادف (نعم) است. # النحمة: سرفه. ### || AUTO نحن: ضمير متكلم مع الغير (جمع) است. # =نحنح- ### || AUTO نحنحة [نحنح] الرجل: سينه صاف كرد،- فلانا: او را به زشتى از ~~خود دور كرد. # =النحو- # ج أنحاء [نحو]: جانب، جهت، راه وروش؛ «على نحو ما»: بهر صورت؛ «على هذا ~~النحو»: بدين رويه وروش، مثل ومانند، مقدار؛ «علم النحو» ج- أنحاء ونحو: ~~علم جمله شناسى واعراب كلمات عربى. # =نحو- # [نحو]: ظرف است، واز معانى آن، طرف، جهت، نزديك، مثلا. ### || AUTO النحور: مرادف (الناحر) است. # =النحوي- ### || AUTO ج نحويون [نحو]: دانشمند علم نحو، نحوي. # =النحي- # ج أنحاء ونحاء ونحي [نحي]: مرادف (النحي) است. # =النحي- # ج أنحاه ونحاء ونحي: خيك روغن، كوزه اى كه در آن شير ريزند وتكان دهند تا ~~كره آنرا بگيرند، تيرى كه نوك آن پهن باشد. # =النحي- ### || AUTO ج أنحاء ونحاء ونحي: مرادف (النحي) است. # =النحيت- ### || AUTO مص، چيز تراشيده شده، شتر لاغر، ناله، بيمارى اسهال، چيز پست، ~~آنكه خود را داخل قومى درآورد،- من الحوافر: سم ستور كه اطراف آن ساييده ~~شده باشد. # =النحية- # [نحو]: اسم مصغر از نحو (علم نحو) است. # =النحية- ### || AUTO [نحي]: قصد، هدف. # =النحيتة- ### || AUTO [نحت]: طبيعت، اسهال. # =النحيح- ### || AUTO [نح]: مص، بخيل وخسيس. # =النحير- ### || AUTO ج نحرى ونحراء ونحائر: مرادف (المنحور) است. # =النحيرة- ### || AUTO ج نحائر: مؤنث (النحير) است، اولين روز هر ماه قمرى، آخرين شب ~~ماه قمرى، طبيعت. # =النحيز- ### || AUTO «بعير نحيز»: شتر كه دچار به بيمارى (نحاز) سينه درد باشد. # =النحيزة- # ج نحائز: طبيعت، راه سخت وناهموار از زمين. # النحيض: لاغر وكم گوشت. ### || AUTO النحيط: مرادف (النحط) است. # =النحيف- ### || AUTO ج نحفاء ونحاف: لاغر وباريك. # =النحيل- # ج نحلى: آنكه در اثر بيمارى لاغر PageV01P904 ~~ورنجور شده باشد. ### || AUTO النحيم: صدائي كه از باطن شكم بيرون آيد. # =نخ- ### || AUTO ### || AUTO - نخا [نخ]: سخت وسريع براه افتاد،- الإبل: شتران ~~را سخت راند،- الإبل وبالإبل: بشتران (اخ اخ) يا ms1939 (نخ نخ) گفت تا بر زمين ~~زانو زنند، ودر زبان متداول (نخ) بمعناى سر خود را بزير افكند مى باشد. # =النخ- # [نخ]: مرادف (المخ) است. # =النخ- # ج أنخاخ [نخ]: فرش دراز. # =نخا- ### || AUTO - نخوة [نخو] الرجل: او را مدح وثنا گفت، ستايش كرد. # =نخى- ### || AUTO تنخية [نخو] ه: او را بدشمنى با ديگرى بر انگيخت ونيرنگ زد. # =النخاخة- # [نخ]: مرادف (النخ) و(المخ) است. # النخاب: پوسته قلب (دل). ### || AUTO النخار: آنكه در خواب بسيار خرخر كند. ### || AUTO ### || AUTO =النخاريب- # [نخرب]: «نخاريب النحل»: ### || AUTO سوراخهاى مومى كندو كه زنبور در آن عسل ريزد. # =النخاس- ### || AUTO ج نخس: چوبى كه در سوراخ چرخ چاه قرار دهند تا تنگ شود؛ «نخاسا ~~البيت»: دو ستون خانه كه در دو طرف راهرو باشد. # النخاس: آنكه ستوران را بسيار سك زند وبرانگيزد، برده فروش، فروشنده چهار ~~پايان، دلال خريد وفروش چهار پايان. # النخاسة: برده فروشى، ستور فروشى. # النخاسة: ### || AUTO مرادف (النخاس) و(النخاسة) است. # =النخاع- ### || AUTO ج نخع: نخاع، مغز استخوان، مغز حرام. # =النخاع- # ج نخع: مرادف (النخاع) است. # =النخاع- # ج نخع: مرادف (النخاع) است،- الشوكي: بصل النخاع، مركز اعصاب در ستون ~~فقرات بدن. # النخاعة: خلط سينه يا آب بينى وبلغم كه از بدن خارج شود. # النخال: آنكه آرد را سرند كند. # النخالة: آنچه كه صاف وسرند شده باشد، آنچه كه در سرند يا غربيل پس از ~~صاف كردن بماند. ### || AUTO النخامة: آنچه كه از سينه يا بينى انسان خارج شود. # =نخب- # - نخبا الشي ء: آن چيز را كند وبيرون كشيد، بهترين آن چيز را گرفت،- ~~الصقر الصيد: باز پرنده دل شكار را بيرون كشيد،- ت النملة: مورچه عضوى از ~~بدن انسان را گزيد. # =نخب- ### || AUTO - نخبا: ترسو وبزدل شد. # =النخب- # مص، پيمانه اى از شراب كه بسلامتى دوست يا خانواده سركشند، ترس وبزدلى، ترسو. # النخب: ترسو وبزدل. # النخب: مرادف (النخب) است. # النخب: مرادف (النخب) است. # النخب: مرادف (النخب) است. ### || AUTO النخبات: ترسوها. # =النخبة- # ج نخبات ونخب: مردم برگزيده، برگزيده از هر چيزى. نوشيدن يك جرعه بزرگ. # =النخبة- ### || AUTO ج نخب: برگزيده از هر چيزى. # =النخة- # [نخ]: ms1940 گاوهاى شخم زننده. # =النخة- # [نخ]: اسم مره است، گاوان شخم زننده، غلام وكنيز، باران سبك، خبرى كه ~~راست ودروغ آن معلوم نباشد. # =نخر- # - نخرا ونخيرا الإنسان أو الدابة: انسان يا ستور خرناس كشيد، از بينى صدا ~~بيرون آورد،-- نخرا الحالب الناقة: شير دوشنده دست خود را در سوراخ بينى ~~ماده شتر داخل كرد وآنرا ماليد تا شير دهد. # =نخر- # نخرا العود أو العظم ونحوه: چوب يا استخوان ومانند آنها پوسيده شد. # =نخر- # تنخيرا [نخر] ه: او را وادار به خرخر كرد، با او سخن گفت. # النخر: پوسيده واز بين رفته شده. # =نخرب- ### || AUTO نخربة [نخرب] الشجرة: درخت را سوراخ كرد. # =النخرة- # ج نخر: نوك بينى،- من الريح: ### || AUTO تندى وزش باد. # =النخروب- ### || AUTO ج نخاريب [نخرب]: سوراخ، شكاف ميان سنگ. # =نخز- # نخزا ه بالحديدة: او را با آهن زد،- ه بكلمة: او را با سخنى رنجيده خاطر كرد. # =نخس- # - نخسا الدابة: بر سرين يا پهلوى ستور سيخانك زد وبر انگيخته شد،- ~~البكرة: # در ميان سوراخ چرخ چاه چوب ومانند آن گذاشت تا تنگ شود،- بفلان: او را به ~~هيجان آورد وناراحت كرد. # =نخس- ### || AUTO البعير: شتر به بيمارى گرى دچار شد،- لحمه: كم گوشت ولاغر شد. # =نخص- # - نخصا الرجل: پيرى يا بيمارى او را لاغر وپوست او را پر چين وچروك كرد. # =نخص- ### || AUTO - نخصا لحمه: گوشت تن او آب شد. # =نخط- # - نخطا المخاط من أنفه: آب بينى انداخت،- نخيطا بفلان: به او دشنام گفت. # =نخع- # - نخعا الذبيحة: سر جانور ذبح شده را بريد وكارد را به نخاع آن رسانيد،- الرجل: # چيزى از بينى يا سينه خود خارج كرد،- ه الطاعة او النصيحة: بى ريا پند ~~ونصيحت او را پذيرفت،- الأمر علما: از آن كارآگاه بود،- ه عند العامة: در ~~زبان متداول: او را بسختى تكان داد،- نخوعا له بحقه: به حق او اقرار ~~واعتراف كرد. # =نخع- ### || AUTO - نخعا العود أو النبات: چوب ويا گياه آبدار ويا پر آب شد،- ~~فلان بحقي: به حق من اقرار واعتراف كرد. # =نخل- # - نخلا الدقيق: آرد را الك كرد ونخاله آنرا گرفت،- الشي ء: آن چيز را ~~برگزيد وپاك كرد،- النصيحة او الود لفلان: # دوستى ms1941 ويا نصيحت را براى او بى ريا كرد،- السحاب الثلج: ابر برف ريخت. # =نخل- ### || AUTO تنخيلا السحاب الثلج: ابر برف ريخت. # =النخل- # مص، درخت خرما. PageV01P905 ### || AUTO =النخلة- # (ن): يك نخل خرما. # النخليات: ### || AUTO نوعى از گياهان داراى يك فلقه، تيره نخلها. # =نخم- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO - نخما ونخما: آب بينى يا اخلاط از ~~سينه انداخت. # =نخنخ- ### || AUTO نخنخة [نخنخ] البعير: شتر را خوابانيد،- بالاءبل: به شتران ~~نهيب داد وبا گفته (اخ اخ) آنها را خوابانيد،- الرجل: با شتاب حركت كرد ~~وبراه خود ادامه داد،- فلانا: او را راند ودور كرد. # =النخوار- ### || AUTO ج نخاورة [نخر]: ترسو، ناتوان، بزرگوار، خود بزرگ بين. # =النخوة- ### || AUTO [نخو]: مص، حماسه سرائى، جوانمردى، بزرگى، تكبر وفخر. # =النخوس- ### || AUTO (ح): بز كوهى جوان. # =النخوع- ### || AUTO مص، اقرار واعتراف به حق. # =نخي- ### || AUTO نخوة [نخو] الرجل: افتخار كرد وخود بزرگ بين شد. # =النخيب- # ج نخب: ترسوى بزدل. # النخيس: چرخ چاهى كه سوراخ آن گشاد باشد وبا قرار دادن چوب يا سنگ وجز آن ~~در ميان آن سوراخش را تنگ كنند. ### || AUTO النخيسة: شير بز وميش كه با هم آميخته شده باشد، كره. # =النخيل- ### || AUTO (ن): نخل خرما. # =النخيلة- # (ن): يك نخل خرما،- ج نخائل: # پند بى ريا وخالص. # =ند- ### || AUTO ندا ونديدا وندودا وندادا [ند] البعير: شتر رم كرد وفرار ~~نمود،- ت الكلمة: شاذ بود. # =الند- # [ند]: مص، تپه، تپه بلند، عود بخور. # =الند- ### || AUTO ج أنداد [ند]: همسان ومانند؛ ماله ند»: مانندى ندارد، عود كه ~~از آن براى بخور استفاده كنند. # =ندا- # - ندوا [ندو] الرجل: بخشش كرد، كناره گيرى كرد ودور شد، الشي ء: پراكنده ~~شد،- القوم: آن گروه در باشگاه حاضر شدند،- القوم: آنانرا در باشگاه جمع كرد. # =ندى- ### || AUTO تندية [ندو] الشي ء: آن چيز را تر كرد،- الفرس: اسب را آبيارى ~~كرد، آنرا دوانيد تا عرق كرد. # =الندى- # [ندو]: مص،- ج أنداء واندية: ### || AUTO باران، شبنم، سخاوت وفضيلت ونيكى، گياه وعلف، پيه وچربى، زمين، ~~نوعى بخور خوشبو، نتيجه وپايان. # =النداء- # [ندو]: مرادف (النداء) است. ### || AUTO النداء: صدا، دعا. # =النداسة- # ويقال لها النارية (ح): نوعى حشرات پرنده وريز وزيان آور كه در خوشه ~~انگور يا آرد ms1942 وجز آن پديد مىيد. # النداف: پنبه زن، چوب فروش. # الندافة: پنبه زنى. # =ندأ- # - ندأ [ندأ] ه: او را ترسانيد،- الملة: ### || AUTO نان آماده كرد،- اللحم: گوشت را در آتش نهاد،- عليهم: آشكار شد. # =الندئ- ### || AUTO [ندأ]: گوشتى را كه در آتش گداخته ميگذارند، رنگين كمان، سرخى ~~زير ابر هنگام غروب يا طلوع آفتاب. # =الندأة- # [ندأ]: مرادف (الندأة) است،- ج ندأ: پاره اى از گياه پراكنده شده. # =الندأة- ### || AUTO [ندأ]: مرادف (الندئ) است، شعاع گرد خورشيد، هاله اطراف ماه، ~~بسيارى مال وستوران. # =ندب- # - ندبا فلانا للأمر أو إلى الأمر: او را بكارى فرا خواند وانجام آن را از ~~او خواست،- ه الى الحرب: او را به جنگ فرستاد،- الميت: بر مرده گريست ~~وخوبيهاى او را برشمرد؛ «يندب حظه»: از بخت بد خويش شكايت دارد. # =ندب- # - ندبا وندوبا وندوبة الظهر: بر روى كمر نشانه هائى از زخم پديد آمد،- ~~ندبا الجرح: آثار زخم بر روى پوست سفت وزمخت شد. # =ندب- ### || AUTO - ندابة الرجل: زيرك وتيزهوش شد. # =الندب- ### || AUTO مص،- ج ندوب وندباء: آنكه بسوى فضائل شتابان باشد، مرد ظريف ~~وبىلايش، آنكه در بر آوردن نياز خود سبكبال باشد؛ «فرس ندب» اسب بانشاط ~~وتندرو. # =الندب- # مص، و- ج ندب: اثر زخم،- ج أنداب: كمانى كه با سرعت تير را رها كند، خطر ~~گروگان گيرى در آنچه كه بر سر آن شرط بندى شود زيرا از آن برنده مى شود. ### || AUTO ### || AUTO الندبة: ذكر وشمارش خوبيهاى مرده، اسم است از ندب ~~براى كسيكه به جنگ فرستاده مى شود. # =الندبة: مؤنث (الندب) است، اسم مره است،- ج ندب وجج ندوب وأنداب: مرادف ~~(الندبة) است. # =الندبة- # ج ندب وجج ندوب وأنداب: ### || AUTO نشانه زخم كه بر روى پوست بدن مانده است. # =ندح- ### || AUTO - ندحا الشي ء: آن چيز را فراخ وگسترده كرد. # =الندح- # ج أنداح: مرادف (الندح) است. # =الندح- # ج أنداح: بسيارى وفراخى، زمين وسيع وگسترده، پايه ودامنه كوه. # الندح: آنچه كه از دور ديده شود، سنگينى. # الندحة: زمين فراخ وگسترده. ### || AUTO الندحة: مرادف (الندحة) است. # =ندد- # تنديدا [ند] بالشي ء: چيزى را در ميان مردم شايع كرد،- بفلان: به او ~~دشنام ms1943 وسخنان ناپسنديده گفت، عيبهاى او را آشكار ساخت،- صوته: صداى خود را ~~بلند كرد،- الإبل: شتران را پراكنده كرد. # =ندر- # - ندرا وندورا الشي ء: آن چيز از جوف چيزى ديگر بيرون افتاد ونمايان شد، ~~كمياب شد،- الشي ء من موضعه: آن چيز از جاى خود در آمد وافتاد،- فلان من ~~قومه: از ميان قوم خود بيرون رفت،- ت الشجرة: # درخت سبز شد،- النبات: گياه برگ در آورد،- الرجل: مرد،- الرجل فى فضل او ~~علم: آن مرد در فضل وعلم نمونه وكم نظير شد،- الشي ء: «آنرا» آزمايش كرد. # الندر: مرادف (النادر) است. # الندرى: نفيس كمياب. # الندرة: كميابى. PageV01P906 ### || AUTO الندرة: مرادف (الندرة) است، پاره اى از طلا ويا نقره كه در ~~معدن يافت شود. # =ندص- ### || AUTO - ندصا وندوصا الشي ء من الشي ء: به زشتى آن چيز بيرون آمد،- ~~الرجل: آن مرد با شتاب بيرون آمد،- القوم: به آن مردم بدى كرد،- على القوم: ~~بصورتى بد وزننده بر آن قوم وارد شد،- ندوصا ت عينه: چشم او برجسته شد ~~ونزديك بود از حدقه بيرون آيد همچنانكه چشمان آنكه خفه مى شود بيرون مىيد. # =ندص- ### || AUTO - ندصا ت البثرة: جوش صورت فشار داده شد وچركهاى آن بيرون آمد. # =ندغ- # - ندغا ه: با انگشت خود او را قلقلك داد يا خارانيد،- الرجل: او را بد ~~گفت،- ه بالرمح أو الكلام: با نيزه ويا سخنى او را طعنه زد،- ته العقرب: ~~عقرب او را نيش زد. # =ندغ- # الصبي: بچه را قلقلك دادند. # =ندغ- ### || AUTO ### || AUTO تنديغا [ندغ] العجين: بر روى خمير آرد پاشيد. # =الندغ- # (ن): گياه هرزه. # =الندغ- # (ن): مرادف (الندغ) است. ### || AUTO الندغة: سفيدى بيخ ناخن. # =ندف- # - ندفا القطن: پنبه را با كمان حلاجى زد،- العود او المزهر: عود نواخت،- ~~ت السماء بالثلج: آسمان برف باريد،- الدابة: ستور را با شتاب راند،- ت ~~الدابة: ستور در دويدن دست وپا برداشت،- الطعام: غذا را خورد،-- ندفانا ~~ونديفا وندفانا ت الدابة: ستور با شتاب دست وپا برداشت. # =ندف- # تنديفا [ندف] القطن: مرادف (ندفه) است وبمعناى پنبه را زد مى باشد. # الندفة: مقدار كمى شير؛ «ندفة الثلج»: ### || AUTO گلوله يخ، تگرگ. # =ندل- # - ندلا الشي ء: آن چيز را با ms1944 شتاب گرفت، آن چيز را از جائى بجائى برد،- ~~الدلو من البئر: دلو را از ميان چاه بيرون كشيد. # =ندل- ### || AUTO - ندلا ت يده: دستش چرك شد. # =الندل- # مص، چرك. ### || AUTO الندل: خدمتگزاران در ميهمانى. # =ندم- ### || AUTO - ندما وندامة على ما فعل: غمگين واسفناك وپشيمان شد. # =الندم- # زيرك وهوشيار. # =الندم- # مص، اثر، پشيمانى. ### || AUTO الندمى: مؤنث (الندمان) است. # =الندمان- # ج ندامى: پشيمان، هم پياله. # الندمانة: مؤنث (الندمان) است. # =نده- ### || AUTO - ندها الرجل: آن مرد آواز داد،- الرجل: او را ناراحت كرد، با ~~فرياد او را از خود راند،- الإبل: شتران را با هم راند. # الندهة: بسيارى ستوران. ### || AUTO =الندهة:،- صدا، مرادف (الندهة) است. # =الندوة- # [ندو]: آبشخور شتران. # =الندوة- # [ندو]: اسم مره است، سخاوتمندى، باشگاه، مشاوره، گروه؛ «دار الندوة»: هر ~~خانه اى كه در آن انجمن يا مجلسى تشكيل گردد،- البرلمانية: مجلس ملى، ~~پارلمان. # =ندي- ### || AUTO - ندى ونداوة وندوة [ندو] الشي ء: نم كشيد،- ت الأرض: شبنم بر ~~روى زمين نشست،- الصوت: صدا دور شد. # =الندي- # [ندو]: نم كشيده. # =الندي- # [ندو]: نم دار، باشگاه ومجلس. ### || AUTO النديان: نم دار. # =النديب- ### || AUTO «ظهر نديب»: زخمى كه آثار آن بر روى كمر مانده باشد. # =الندية- # [ندو]: مؤنث (الندي) است. # =الندية- ### || AUTO [ندو]: مؤنث (الندي) است. # =النديد- ### || AUTO ج ندداء [ند]: همتا وهمسان ونظير. # =النديدة- ### || AUTO ج ندائد [ند]: مؤنث (النديد) است. # =النديف- ### || AUTO من القطن: مرادف (المندوف) است وبمعناى پنبه زده شده مى باشد. # =النديم- ### || AUTO ج ندام وندماء وندمان (مثل قضيب وقضبان): هم پياله، رفيق ~~ودوست، همنشين. # =النديمة- ### || AUTO ج ندام وندماء: مرادف (النديم) است. النذارة: بر حذر نمودن، هشدار. # =نذر- # - نذرا ونذورا: براى چيزى نذر كرد؛ «نذر ماله»: مال خود را نذر كرد،- ~~الأب الولد: پدر، فرزند خود را قيم وسرپرست نمود ويا فرزند خود را خدمتگزار ~~كليسا كرد،- الجيش فلانا: لشكر فلانى را پيش قراول خود نمود تا آگاهى لازم ~~را بدست آورد. # =نذر- ### || AUTO - نذرا به: آن را دانست وآماده شد تا از آن بر حذر باشد. # =النذر- # مص،- ج نذور: رشوه، آنچه كه انسان بعنوان نذر بدرگاه خداوند تقديم كند؛ ~~«نذر الرهبنة»: در مذهب مسيحيان عفت واطاعت وگزيدن فقر است. # النذر: ms1945 مرادف (الإنذار) است. ### || AUTO النذرى: مرادف (الإنذار) است. # =نذل- ### || AUTO - نذالة ونذولة: خسيس وپست بود، در دين وحسب مردود بود. # =النذل- ### || AUTO ج أنذال ونذول: مرد خسيس وپست، مردود در دين وحسب خود. # =النذير- ### || AUTO مص،- ج نذر: اسم است بمعناى انذار، هشدار دهنده، پيامبر، پيرى ~~كه نزديك شدن به مرگ را اخطار مى كند. # =النذيرة- ### || AUTO ج نذائر: مرادف (الإنذار) است، پيش قراول لشكر كه از امر دشمن ~~آگاهى لازم بدست مىورد، آنچه كه نذر كنند. # =النذيل- # ج نذلاء ونذال: مرادف (النذل) است. # النربيج: مرادف (النربيش) است. اين كلمه فارسى است. ### || AUTO النربيش: نى پيچ قليان. # =النرجس- # (ن): نام درخت گلى از نوع نرگسيها است، گل نرگس. # =النرجس- ### || AUTO (ن): مرادف (النرجس) است، گل نرگس. اين كلمه فارسى است. # =النرجسة- # (ن): يك گل نرگس. # =النرجسة- # (ن): يك گل نرگس. # النرد: جوالى بشكل مخروط كه ته آن فراخ وسر آن تنگ است واز برگ درخت خرما ~~تهيه مى شود، بازى نرد، تخته نرد ودر زبان PageV01P907 ### || AUTO متداول به آن (الطاولة) گويند. اين كلمه فارسى است. # =النردين- ### || AUTO (ن): ناردين، سنبل رومى- اين كلمه يونانى است. # =النرنج- ### || AUTO (ن): نارنج كه در زبان متداول بر آن (ليمون بوصيفر) اطلاق مى ~~شود. اين كلمه فارسى است. # =نز- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO - نزا ونزيرا المكان: زمين آب از خود ~~تراوش كرد،- الوتر: كمان در موقع تيراندازى تكان خورد،- فلان عني: فلانى از ~~من دور شد وتنهائى گزيد،- نزيزا الظبي: آهو دويد، آهو آواز داد. # =النز [نز]: آنكه همواره در حركت ونقل انتقال باشد ودر يكجا قرار نگيرد، ~~مرد هوشيار وزيرك، روشندل،- ج نزور: آب كه از زمين تراوش كند وروان گردد؛ ~~«مكان نز»: جاى نمناك. # =النز- # مرادف (النز) است،- ج نزوز: # آب كه از زمين تراوش كند وروان گردد. # =نزا- # - نزوا ونزوا ونزوانا [نزو]: برجست،- به قلبه الى كذا: دل او شيفته چيزى ~~شد،- ت الحمر: ألاغها از طويله بيرون شدند يا به وجد آمده وجست وخيز ~~كردند،- الطعام: ### || AUTO بهاى غذا بالا رفت،- نزوانا عنه: از دست او در رفت وگريخت. # =نزى- ### || AUTO تنزية وتنزيا [نزو] ه: او را ms1946 وادار به هوس وآرزو كرد. # =النزاء- ### || AUTO [نزو]: مرادف (النزي) وبمعناى بيقرار وعربده جو است. ### || AUTO =النزائع: بادهائى كه بر خلاف مسير خود بوزد،- من الإبل ~~والخيل: اسب وشترى كه از دست بيگانگان گرفته وچپاول كنند. # =النزاز- ### || AUTO [نز]: بر وزن فعال براى مبالغه است. # =النزاع- # مص، وضع بيمار هنگاميكه مشرف بمرگ وجان كندن است، دشمنى؛ «لا نزاع فيه»: ~~هيچگونه اختلاف وجدال در آن نيست. # =النزاع- # «نزاع القبائل»: بيگانگانى كه در مجاورت عشاير زندگى مى كنند كه از آنها ~~نيستند. # النزاعة: آنچه كه با دست كنده ودور انداخته شود. # النزاعة: دشمنى وستيزگى. ### || AUTO النزاغ: آنكه ميان مردم دشمنى ونزاع برانگيزد. # =النزال- # ج أنزال: سود زراعت ورشد آن، عطا وبخشش. # النزال: آنكه بسيار جنگ ومقابله كند. # النزالة: روان شدن آب بر روى زمين در اثر باران كم بعلت سختى وصلابت زمين. ### || AUTO النزالة: مسافرت، ميهمانى. # =النزاهة- # مص، دورى از هر گونه بدى. # =نزأ- # - نزأ ونزوءا [نزأ] بين القوم: در ميان قوم نفاق وفساد انداخت،- نزاء على فلان: ### || AUTO بر او حمله كرد،- ه عن كذا: او را از چيزى منصرف كرد. # =نزب- ### || AUTO - نزبا ونزابا ونزيبا الظبى: آهو آواز دارد. # =النزة- ### || AUTO [نز]: اسم مره از (نز)، ميل وآرزوى بسيار؛ «ناقة نزة» ماده شتر ~~سبك بال؛ «ارض نزة»: زمين نمناك. # =نزح- # - نزحا ونزوحا: دور شد،- نزحا ت البئر: آب چاه كم شد يا فرو نشست،- البئر: # از آب چاه آنقدر برداشت تا اينكه آب آن كم ويا خالى شد،- القوم: آب ~~چاههايشان تمام شد. # =نزح- ### || AUTO بفلان: فلانى مدت درازى از كشورش دور شد. # =النزح- ### || AUTO ج أنزاح:،- آب كدر وگل آلود، چاهى كه بيشترين آب آن رفته ويا ~~اينكه بكلى آب در آن نباشد. # =نزر- # - نزرا ه: او را سؤال پيچ كرد، از او خواست كه در كار شتاب كند، به او ~~فرمان داد، آنچه كه داشت بتدريج بيرون آورد، او را كوچك وخوار شمرد،- الشي ~~ء: آنرا كم تلقى كرد،- الشراب فلانا: شراب او را مست كرد. # =نزر- # - نزرا ونزرة ونزارا ونزارة ونزرة:،- كم شد،- نزارة الرجل: آن مرد كم خير ~~وبركت شد،- ت الناقة: ms1947 شير ماده شتر كم شد. # =نزر- # تنزيرا [نزر] العطاء: عطا وبخشش را كم كرد. # النزر: كم وناچيز؛ «رجل نزر» مرد كم خير وبركت، ورمى كه در پستان شتر ~~ماده پديد مىيد. ### || AUTO النزرة: ج نزور من النساء: زنان كم فرزند يا آنها كه شير كم در ~~پستان دارند. # =نزع- # - نزعا الشي ء من مكانه: آنرا از جاى كند،- الأمير العامل: امير كارمند ~~را از كار بر كنار نمود،- الشي ء: در زبان متداول بمعناى آنست كه چيزى را ~~تباه نمود واز كار انداخت،- ت الشمس: خورشيد رو به غروب رفت،- المريض: ~~بيمار مشرف به مرگ شد،- الدلو وبالدلو: دلو را از چاه كشيد واز آن آب ~~نوشيد،- يده: دست خود را از جيب درآورد،- بالسهم: تيراندازى كرد،- فى ~~القوس: زه كمان را كشيد،- عن القوس: از تيراندازى باز ايستاد،،- نزوعا عن ~~كذا: از آن كار خوددارى كرد،- الولد اباه والى ابيه: شبيه وهمسان پدر خود ~~شد،-- نزعا معنى جيدا: معناى خوبى بدست آورد،- نزاعا الى الشي ء: بسوى آن ~~چيز رفت،- نزاعا ونزعا الى اهله: به خانواده خود مشتاق شد. # =نزع- # - نزعا: موى دو طرف پيشانى او ريخت. # =نزع- ### || AUTO تنزيعا [نزع] الشي ء من مكانه: آن چيز را از جاى خود بر كند. # =النزع- ### || AUTO مص؛ «نزع السلاح»: كم كردن يا منحل نمودن نيروهاى مسلح؛ «مؤتمر ~~نزع السلاح»: كنفرانسى كه در امر كم كردن ويا منحل نمودن نيروهاى مسلح نظر ~~دهد؛ «نزع الحياة»: حالت بيمار هنگاميكه مشرف بر مرگ است، جان كندن. # =النزعاء: مؤنث (الأنزع) است،- من الجباه: # پيشانى فراخى كه موى آن ريخته شده باشد. # النزعة: جمع (النازع) است، راه بسوى PageV01P908 ### || AUTO كوهستان، تيراندازان؛ «عاد السهم الى النزعة»: حق به حقدار رسيد. # =نزغ- ### || AUTO - نزغا ه: او را با دست يا با نيزه زد، با كمترين حركتى آنرا ~~تكان داد، او را به بدى ياد كرد وغيبت نمود،- ه بكلمة: با سخنى او را طعنه ~~زد وبدگوئى نمود،- بين القوم: در ميان قوم فتنه وآشوب بر پا كرد. # =النزغ- ### || AUTO مص، سخنى كه با آن مردم را بفريبند؛ «نزغ الشيطان»: وسوسه ~~شيطان ms1948 كه انسان را به ارتكاب گناه بكشاند. # =النزغة- ### || AUTO ج نزغات: اسم مره از (نزغ) است، ضربه وطعنه. # =نزف- # - نزفا ماء البئر: همه آب چاه را بيرون كشيد،- ت البئر: آب چاه تمام شد،- ~~الدم فلانا: خون بسيارى از او روان شد تا اينكه ضعيف شود،- دم فلان: خون او ~~را با زدن رگ يا حجامت بيرون كشيد،- عبرته: # اشك چشم خود را تمام كرد. # =نزف- # - نزفا ت عبرته: اشك چشم او قطع وتمام شد. # =نزف- ### || AUTO ماء البئر: همه آب چاه بيرون كشيده شد،- الرجل: عقل از سر او ~~بدر رفت ويا مست شد،- الرجل دما: تمام خون او از بينى وى خارج شد،- فى ~~الخصومة: دليل وحجت وى در مرافعه قطع شد. # =النزف- # بيرون كشيدن آب چاه، سستى كه بر اثر خارج شدن خون از بدن ايجاد شود. # =النزف- ### || AUTO مص، «نزف الدم»: روان شدن خون از بدن وجز آن. # =النزفة- ### || AUTO ج نزف: آب كم ومانند آن. # =نزق- # - نزقا ونزوقا الفرس: اسب با پرش وسبكبالى به پيش رفت،-- نزقا الإناء: # ظرف را تا لب آن پر كرد. # =نزق- # - نزقا ونزوقا الفرس: مرادف (نزق) است،- الرجل: آن مرد با نشاط وسبكبال ~~وشتابان شد، نزقا الإناء: ظرف تا لبه آن پر شد. # =نزق- ### || AUTO تنزيقا [نزق] الفرس: اسب را زد وآنرا وادار به شتاب كرد. # =النزق- # مص، سبكبالى در هر كارى، شتاب در نادانى وحماقت؛ «مكان نزق»: جاى نزديك. # النزق: فاعل است از فعل (نزق). # النزقة: مؤنث (النزق) است. ### || AUTO النزقة: اسم مره از (نزق) است، اولين پرش در حركت وروان شدن. # =نزك- ### || AUTO - نزكا ه: با نيزه او را زد، بدگوئى از او كرد وبنا حق وى را ~~متهم ساخت. # =نزل- # - نزولا من علو إلى أسفل: پائين آمد، فرود آمد،- به: او را پائين آورد،- ~~فلان عن الحق: حق را رها كرد،- به الأمر: پيشامد براى او رخ داد،- عند ~~رغبته (أو طلبه): خواسته او را قبول كرد،- نزالة: مسافرت كرد،- نزولا ~~ومنزلا القوم وبالقوم وعلى القوم: بر آن قوم وارد شد؛ «نزل ضيفا عليه»: ~~بعنوان ميهمان بر او وارد شد. # =نزل- # - نزلا المكان: زمين بعلت سختى ms1949 وصلابت با اندك بارانى سيل روان كرد،- ~~الزرع: گياه رشد ونمو كرد،- نزلة الرجل: # آن مرد دچار زكام وسرما خوردگى شد. # =نزل- ### || AUTO تنزيلا [نزل] ه: او را فرود آورد،- الله كلامه على انبيائه: ~~خداوند بر پيامبران خود وحى كرد،- القوم: آن قوم را در منازل جاى داد،- ~~الحاسب الرقم: حسابدار ارقام را يادداشت كرد،- الشي ء: آن چيز را چيد ومرتب ~~ساخت،- الشي ء مكان الشي ء: چيزى را جايگزين چيزى ديگر نمود. # =النزل- # ج أنزال: آنچه كه براى ميهمان تهيه وآماده كنند، فزونى وبركت كشت، بخشش وكرم. # النزل: مسافرخانه. # =النزل- ### || AUTO (طب): سرما خوردگى وسرفه وتب. اين كلمه در زبان متداول رايج ~~است،- ج نزول: گروه ومجتمع. # =النزل: منزل، گروهى كه در جائى فرود آيند، طعام پر بركت،- ج أنزال: ~~مرادف (النزل) است. # =النزل- ### || AUTO ج أنزال باران؛ «رجل ذو نزل» مرديكه بسيار عطا وبخشش كند؛ ~~«أنزال القوم» آذوقه قوم. النزل: جائيكه افراد بسيارى در آن فرود آيند، ~~زمين سختى كه سيل با سرعت در آن روان شود. # =النزلة- ### || AUTO ج نزلات: اسم مره از (نزل) است،- ودر علم پزشكى بمعناى زكام ~~وسرما خوردگى است كه با آن سرفه وتب همراه باشد نام ديگر آن (النزلة ~~الصدرية) است؛ «ارض نزلة»: زمينى كه گياهان در آن رشد ونمو كرده باشند. # =نزنز- ### || AUTO نزنزة [نزنز] الرجل: آن مرد سر خود را تكان داد،- ت الأم ~~صبيتها: مادر كودك خود را رقصانيد. # =نزه- # - نزها الإبل: شتران را از آب دور كرد. # =نزه- # - نزاهة ونزاهية: از كار بد دورى كرد، نجيب وپاكدامن بود،- المكان: جائى ~~پاك وبىلايش بود. # =نزه- # - نزاهة ونزاهية: مرادف (نزه) است. # =نزه- ### || AUTO تنزيها [نزه] ه: او را از كار ناپسنديده دور كرد،- نفسه عن ~~القبيح: نفس خود را پاك واز كار بد وقبيح بدور نگاهداشت،- الله عن السوء: ~~خداوند متعال را از هر نسبت سوئى منزه دانست واو را تقديس كرد. # =النزه- # ج أنزاه: مرد با عفت ودور از هر كار ناروا؛ «مكان نزه»: جاى خوش آب وهوا، ~~جاى دور از مردم. # النزه: دورى از هر كار بد وناروا. # =النزه- ### || AUTO ج أنزاه: مرادف ms1950 (النزه) است؛ «مكان نزه»: مرادف (مكان نزه) است. # =النزهة- ### || AUTO ج نزه: اسم است از (التنزه)، گردش وتفريح. # =النزوان- ### || AUTO [نزو]: مص، شدت وتندى. # =النزوة- # [نزو]: جهش، چيز كوتاه. ### || AUTO النزوح: دور. # =النزور- ### || AUTO ج نزر: كم سخن، هر چيزى كه كم شود،- من النساء: زن كم فرزند. # =النزوع- # ج نزع ونزاع: آنكه دور از وطن در آرزوى وطن باشد، «بئر نزوع»: چاه كم ~~عمق؛ «فلاة نزوع»: بيابان دور. # النزوف: چاهى كه همه آب آنرا كشيده PageV01P909 ~~باشند. ### || AUTO النزول: سراشيبى، پستى. # =نزي- ### || AUTO نزوا [نزو] الرجل: از او خون بيرون آمد وروان شد. # =النزي- ### || AUTO [نزو]: آنكه بسيار حمله كند، تندخو وپرخاشگر. # =النزية- # [نزو]: مؤنث (النزي) است، آنچه از شوق واشتياق كه در تو ناگهان پديد آيد، ~~ابر، ظرف كم عمق، لبه تيشه. ### || AUTO النزيح: دور. # =النزير- ### || AUTO ج نزر: كم وناچيز. # =النزيز- ### || AUTO [نز]: مص، ظريف سبكبال وپر تحرك. # =النزيع- ### || AUTO ج نزاع: آنكه در آرزوى وطن خود باشد، بيگانه، دور، چاه كم عمق، ~~مرد شريف وبزرگوار قوم، آنكه مادرش برده باشد، كنده شده؛ «تمر نزيع»: خرماى ~~چيده شده. # =النزيعة- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO ج نزائع: مؤنث (النزيع) ~~است، آنكه در آرزوى بازگشت بوطن خود باشد،- من النساء: زنيكه با غير از ~~قبيله خود ازدواج كرده باشد،- من النجائب: ماده شترى كه به غير از زاد وبوم ~~خود برده شود. ### || AUTO النزيف: آنكه خون بسيارى از او رفته باشد ودر نتيجه ناتوان ~~گردد، آنكه از شدت تشنگى زبان ورگهاى بدنش خشك شده باشد. مست، تبدار؛ «بئر ~~نزيف»: چاه كم آب. # =النزيغة- ### || AUTO [نزغ]: سخن زشت. # =النزيل- # ج نزلاء: ميهمان، طعام پر بركت. # =النزيه- # ج نزاه ونزهاء: مرادف (النزه) است؛ «مكان نزيه»: مرادف «مكان نزه» است. # =نس- # - نسا ونسيسا [نس] فلان: او مردى قاطع وسريع در هر امرى بود،- الناقة: ~~شتر ماده را به سختى راند،- نسا وتنساسا القوم: به آبشخور رسيدند،- نسيسا ~~ونسوسا الخبز او اللحم: # نان يا گوشت خشك شد،،-- نسوسا الحطب: آب يا كف از هيزم ويا چوب در اثر ~~آتش خارج شد،- فلان: خبر خواست، از امر آگاه شد. # =نسا- ### || AUTO ms1951 - نسوة [نسو] الرجل: كار خود را رها كرد. # =نسى- # - نسيا [نسي] الرجل: به عصب سياتيك آن مرد زد. # =نسى- # تنسية [نسي] الرجل الشي ء: آن مرد را از آن چيز فراموشى داد. # =النسا- # ج إنساء مثناه نسوان ونسيان (ع ا): عصب سياتيك در پاى. # =النساء- # [نسأ]: عمر بسيار. # =النساء- # [نسو]: زنان. # =النساء- ### || AUTO [نسي]: فراموش كار. # =النساب- ### || AUTO ج نسابون: دانشمند نسب شناس. ### || AUTO مرد آگاه به انساب. # النسابة: خويشى وفاميلى. # =النسابة- # ج نسابات: مرادف (النساب) است. ### || AUTO النساج: بافنده پارچه، بافنده سخن، دروغگو، النساجة: بافندگى. # =النساف- # ج نساسيف (ح): نام پرنده ايست كه داراى نوك بزرگى است كه بر روى آن بر ~~آمدگى بسان شاخ دارد. # =النساف- ### || AUTO ج نساسيف (ح): مرادف (النساف) است. # النسافة: آنچه كه در اثر غربال كردن مى ريزد، خامه شير، آنچه كه در اثر ~~وزش باد به هوا بلند شود. # =النسافة- # (اع): كشتى اژدر افكن؛ «الطائرة النسافة»: نوعى هواپيماى شكارى وبمب افكن ~~بر روى هواپيماهاى دشمن. # النسال: آنچه از پشم يا موى كه هنگام چيدن فرو افتد. # النسال: دونده سريع وپر شتاب. ### || AUTO النسالة: واحد (النسال) است. # =النسيان- # [نسي]: بسيار فراموشكار. # =نسأ- # - نسأ [نسأ] الدابة: ستور را با چوب دستى راند، ستور را از آب دور كرد،- ~~ت الماشية: فربهى دام آشكار شد،- اللبن بالماء: # شير را با آب درهم آميخت،- ه: شير آميخته با آب به او نوشانيد،- نساء عن ~~فلان دينه: بدهى او را به تأخير انداخت وتقسيط نمود،- نسأ ومنسأة الشي ء: ~~كار يا چيزى را بتأخير انداخت؛ «نسأ الله اجله وفى اجله»: # خدا اجل او را بتأخير افكند،- فلانا: او را مورد توجه قرار داد،- ه البيع ~~او فى البيع: چيز را به او نسيه فروخت. # =نسأ- ### || AUTO تنسئة [نسأ] الدابة: ستور را با خشونت زد وراند. # =النس ء- # [نسأ]: مص، شير كه در آن آب بسيار ريخته باشند، شرابى كه عقل را بدر كند، ~~چاقى يا آغاز چاق شدن. # =النس ء- ### || AUTO [نسأ]: دوست وهم صحبت. # =النسأة- # [نسأ]: تأخير وپس انداختن. # =نسب- ### || AUTO - نسبا ونسبة الرجل: نسب واصل او را ياد وتوصيف كرد، از ms1952 او ~~خواست كه نسب خود را بيان كند،- ه الى فلان: او را به فلان نسبت داد،- نسبا ~~ونسيبا ومنسبة الشاعر بالمرأة: شاعر زن را در شعر خود توصيف وبراى او غزل گفت. # =النسب- # مص،- ج أنساب: خويشاوندى ونژاد. ### || AUTO النسبة: مرادف (النسبة) است. # =النسبة: خويشاوندى، تناسب وربط ميان دو چيز؛ «نسبة 4 الى 8 كنسبة 5 الى ~~10»: نسبت 4 به 8 مانند نسبت 5 به 10 است؛ «بالنسبة الى كذا»: با مقايسه با ~~آن،- المئوية: سود يا چند درصد از منفعت. ### || AUTO النسبية: يكى از مذاهب فلسفى است كه درباره نسبى بودن معرفت ~~وشناخت نسبى بحث مى كند. # =نسج- # - نسجا الثوب: جامه را بافت،- الكلام: سخن را بنظم در آورد، سخن را خلاصه ~~كرد، سخن را با دروغ آراست،- الشاعر الشعر: شاعر شعر را آراسته كرد،- الغيث ~~النبات: باران گياه را رويانيد تا انبوه شد،- ت الريح التراب او الماء: باد ~~بر خاك يا آب وزيد ودر آن موجهاى فراز ونشيب پديد آورد،- ت الناقة فى ~~سيرها: ماده شتر با سرعت در راه گام برداشت. PageV01P910 # النسج: مص؛ «ثوب نسج اليمن»: جامه اى بافت يمن؛ «من نسج الخيال»: چيز موهوم ~~وخيالى. ### || AUTO النسج: قاليچه ها، سجاده ها. # =نسخ- ### || AUTO - نسخا الشي ء: آن چيز را منسوخ ويا محو ونابود كرد، آن چيز را ~~زشت ومسخ كرد، آن چيز را از بين برد،- الكتاب: از كتاب رونويسى ويا نسخه ~~بردارى كرد. # =النسخ- ### || AUTO مص، عند التناسخيه: ودر اصطلاح فرقه تناسخيه عبارت از انتقال ~~نفس از بدن انساني به بدن انسانى ديگر است. # =النسخة- ### || AUTO ج نسخ: كتابى كه از روى كتاب ديگر نوشته شده باشد، كتاب نسخه ~~نويسى شده؛ «كتب القاضي نسختين بحكمه»: قاضى حكم خود را در دو نسخه نوشت. # =نسر- # - نسرا ه عنه: آنرا زدود ويا تراشيد،- الجرح اللحم: زخم باعث چركى گوشت ~~شد،- الرجل: او را عيبگوئى كرد وناسزا گفت،-- نسرا ه البازي: باز گوشت آنرا ~~با نوك خود كند. # =نسر- ### || AUTO تنسيرا [نسر] الحبل: ريسمان را كشيد وبريد. # =النسر- # ج نسور وأنسر ونسار (ح): مرادف (النسر) است. # =النسر- # ج ms1953 نسور وأنسر ونسار (ح): پرنده ايست از رسته نسريات كه تيز بين واز ~~نيرومندترين پرندگان است نام آن بفارسى (كركس) است،- ج نسور: گوشت برجسته ~~اى كه در درون سم اسب است. # =النسر- ### || AUTO ج نسور وأنسر ونسار (ح): مرادف (النسر) كركس است. # =النسران- ### || AUTO (فك): نام دو ستاره ايست كه به يكى (النسر الطائر) وبه ديگرى ~~(النسر الواقع) گويند. # =النسرين- ### || AUTO (ن): نام گلى است خوشبو وسفيد رنگ- اين كلمه فارسى است. # =النسرينة- ### || AUTO (ن): گل نسرين. # =نسس- ### || AUTO تنسيسا [نس] الماشية: ستور ودام را راه برد. # =النسس- ### || AUTO [نس]: اصلها ونژادهاى پست. # =نسع- # - نسعا ونسوعا ت الأسنان: لثه از دندانها فرو نشست ودندانها باز شد. # =نسع- ### || AUTO تنسيعا [نسع] ت الأسنان: مرادف (نسعت) است. # =النسع- # ج نسع ونسع ونسوع وأنساع: ريسمان يا طنابى كلفت ودراز كه با آن جهاز شتر ~~را بندند، مفصل ميان مچ دست وآرنج؛ «انساع الطريق»: گودالهاى ميان راه. ### || AUTO النسعة: يك قطعه از طنابى كه با آن جهاز شتر را بندند. # =النسعية- ### || AUTO «الريح النسعية»: باد شمال. # =نسغ- # - نسغا ه بالسوط: او را با تازيانه زد،- الخبزة: با چوب قلم روى نان را ~~نقش ونگار زد،- ه بكلمة: با كلمه اى او را فريب داد،- فى الأرض: به گشت ~~وسياحت پرداخت،- ت اسنانه: ريشه دندانهايش سست شد. # =نسغ- ### || AUTO تنسيغا [نسغ] ه: بر او ضربه وارد كرد،- ت أسنانه: ريشه ~~دندانهايش سست شد،- ت الشجرة: درخت پس از بريده شدن دوباره سبز شد. # =النسغ- ### || AUTO (ن): مايعى غذائي كه ريشه گياه از زمين آنرا مى كشد وبه ساقه ~~وبرگها ميرساند. # =نسف- # - نسفا البناء: ساختمان را از بن كند،- الجبال: كوهها را درهم كوفت ~~وويران كرد،- الشي ء: آن چيز را غربال كرد،،- الحب بالمنسف: دانه ها را با ~~غربال پاك كرد،- ت الريح التراب: باد خاك را پراكنده كرد،-- نسفا ونسوفاه: ~~او را گزيد،- الإناء: ### || AUTO ظرف پر ولبريز شد. # =النسفة- # ج نسف ونسف ونساف: مرادف (النسفة) است. # =النسفة- # ج نسف ونسف ونساف: سنگ پا. # =النسفة- # ج نسف ونسف ونساف: مرادف (النسفة) است. # =النسفة- ### || AUTO ج نسف ونسف ونساف: مرادف (النسفة) است. # =نسق- # - نسقا الدر ونحوه: مرواريد ms1954 را آراسته به رشته كشيد،- الكلام: سخنان را ~~آراست وبهم پيوند داد. # =نسق- # تنسيقا [نسق] الشي ء: آن چيز را منظم ومرتب كرد. ### || AUTO النسق: هر چيزى كه يكنواخت وبر يك روش باشد؛ «حروف النسق»: ~~حروف عاطفه (عطف). # =نسك- # - نسكا ونسكا ونسكا ونسوكا ونسكة ومنسكا الرجل: زاهد ومتعبد وپرهيزگار ~~شد،- لله: بدرگاه خداوند متعال قربانى كرد،- نسكا الثوب: جامه را شست وپاك ~~كرد،- البيت: به خانه آمد،- الى طريقة جميلة: به روشى پسنديده پرداخت ~~وادامه داد. # =نسك- # - نساكة: زاهد وعابد وپرهيزگار شد. # النسك: آنچه كه بدرگاه خداوند متعال اهداء شود، قربانى، عبادت. # النسك: عبادت، آنچه كه حق خدا باشد. # النسك: مرادف (النسك) است. ### || AUTO النسك: مرادف (النسك) است، شمشهاى نقره، خون. # =نسل- ### || AUTO - نسلا الرجل: فرزندان او بسيار شدند،- الولد او بالولد: بچه ~~زائيد،- الصوف او الريش: پشم را چيد ويا پر را افكند،- نسلا ونسلا ونسلانا ~~في مشيه: با شتاب راه رفت. # =النسل- # مص،- ج أنسال: مخلوق، زاده وفرزند. # =النسل- ### || AUTO مص، شيرى كه از انجيز سبز بيرون آيد. # =نسم- # - نسما ونسيما ونسمانا ت الريح: باد وزيد،- نسما الشي ء: آن چيز متغير ~~ودگرگون شد،- البعير الأرض بخفه: شتر پايش را بر زمين كوبيد ودر آن اثر گذاشت. # =نسم- # - نسما الشي ء: دگرگون شد،- البعير: # پاى شتر سابيده شد. # =نسم- # - نسامة المكان: آن جاى نمناك واز آن آب تراوش كرد. # =نسم- # تنسيما [نسم] النسمة: جانداران را حيات بخشيد وآزاد نمود،- الأسير: اسير را PageV01P911 ### || AUTO آزاد كرد،- فى الأمر: آغاز بكار كرد. # =النسم- ### || AUTO مص، جمع (النسمة) است،- ج أنسام: نفس زدن است، وزش ملايم باد، ~~بوى شير وچربى، بينى كه با آن تنفس كنند، راه كهنه وقديمى ومتروك. # النسمة: عرق كردن بدن در حمام وجز آن. # =النسمة- ### || AUTO ج نسم ونسمات: نفس انسان، انسان يا هر جاندار، برده اعم از ~~مذكر يا مؤنث،- ودر علم پزشكى بمعناى بيمارى آسم وتنگى نفس است. # =النسناس- ### || AUTO [نسنس] (ح): حيوان وهيولاى موهوم كه آنرا بشكل انسان تصور مى ~~كنند،- ودر زبان متداول بمعناى نوعى ميمون است. # =النسوان- ### || AUTO [نسو]: زنان. # =النسوة- # [نسو]: زنان. # =النسوة- # [نسو]: مص، يك جرعه شير. # =النسوة- ### || AUTO [نسو]: جمع (المرأة) از غير ms1955 لفظ آن است. # =النسوف- # ج مناسيف: شترى كه گياه را از ريشه بر كند؛ «عقبة نسوف»: راه دراز ودشوار ~~در گردنه كوه. ### || AUTO النسول: مرادف (النسال) وبمعناى دونده تندرو وپر توان است. # =النسولة- ### || AUTO من المواشي: آنچه از دام كه براى جفت گيرى برگزيده مى شوند، ~~آنكه فرزند بسيار دارد. # =النسون- ### || AUTO [نسو]: مرادف (النسوة) است. # =النسوي- # [نسو]: منسوب به (النسوة) است. ### || AUTO النسوي: منسوب به (النسوة) است. # =نسي- ### || AUTO - نسى [نسي]: از درد عصب سياتيك شكايت داشت،- نسيا ونسيانا ~~ونساية ونسوة الشي ء: آن چيز را فراموش كرد، از ياد برد. # =النسي- # ج أنساء [نسي]: آنچه كه فراموش شده باشد؛ «اصبح نسيا منسيا»: بكلى مورد ~~فراموشى قرار گرفت. # =النسي- # ج أنساء [نسي]: مرادف (النسي) است. # =النسي- # [نسي]: آنكه عصب سياتيك او درد كند. # =النسي- ### || AUTO [نسي]: بسيار فراموشكار، آنكه در زمره خانواده او نباشد. # =النسي ء- ### || AUTO [نسأ]: بتأخير وعقب انداختن، شيرى كه در آن آب بسيار باشد. # =النسيئة- ### || AUTO [نسأ]: مرادف (النسأة) وبمعناى بتأخير انداختن است. # =النسياء- ### || AUTO [نسي]: مؤنث (الأنسى) است، آنكه از درد عصب سياتيك شكوه كند. # =النسيب- ### || AUTO مص، ج انسباء ونسباء: مناسب، نزديك، با نسب، شعر وغزل در عشق ~~به زنان # النسية- # [نسي]: مؤنث (النسي) است. # =النسية- ### || AUTO [نسو]: اسم مصغر از (النسوة) است؛ «نسيات»: اسم تصغير از جمع است. # =النسيج- ### || AUTO ج نسج: پارچه بافته شده. # =النسيجة- ### || AUTO ج نسائج: مؤنث (النسيج) است. # =النسيس- ### || AUTO [نس]: مص، بازمانده روح در بدن،- ج نسس: طبيعت، منتهاى كوشش ~~انسان، گرسنگى شديد، نم يا كفى كه بر سر چوب هنگام سوختن پديدار شود. # =النسيسة- # ج نسائس [نس]: سرشت وطبيعت، سخن چينى وفتنه انگيزى، نم كه بر سر چوب ~~هنگام سوختن پديد آيد. # النسيف: اثر گزيدن الاغ، راز؛ «شي ء نسيف»: چيز غربال شده؛ «كلام نسيف»: # سخن پنهانى. # النسيفة: مرادف (النسفة) است. # النسيق: آنچه كه مرتب ومنظم باشد. ### || AUTO النسيك: زر، سيم (نقره). # =النسيكة- ### || AUTO ج نسائك: شمش طلا يا نقره ومانند آن، قربانى. # =النسيل- # آنچه از پشم ويا پر كه موقع چيدن فرو افتد، عسل آب كرده وبدون موم. ms1956 ### || AUTO النسيلة: فرزند، واحد (النسيل) است، فتيله، عسل آب كرده وبدون موم. # =النسيم- ### || AUTO مص،- ج نسام: باد ملايم ونرم، روح، عرق بدن. # =النسنين- ### || AUTO [نسو]: مرادف (النسوة) است. # =نش- ### || AUTO - نشا ونشيشا [نش] النبيذ: شراب جوشيد،- الماء فى الكوز ~~الجديد: آب در كوزه نو صدا كرد،- اللحم: صداى گوشت در ديك يا ماهيتابه ~~شنيده شد،- الغدير: آبگير آبرا در خود فرو برد،- الرطب: خرما خشك شد،- ت ~~اللحمة: گوشت آب چكانيد،- الإناء عند العامة: ظرف از آنچه كه در آن بود ~~تراوش كرد،-- نشا المسك ونحوه: مشك را كوبيد وگرد كرد،- الشي ء: آنرا مخلوط ~~كرد،- الدابة: ستور را با نرمش وارفاق راند. # =النش- ### || AUTO [نش]: مصدر است، نيمه هر چيزى،- ودر زبان متداول بمعناى نم ~~ديوار از باران است. # =نشى- ### || AUTO تنشية [نشو] الثوب: نشاسته بر لباس خود زد. # =النشا- ### || AUTO [نشو]: نشاسته،- ج أنشاء: وزش بوى خوش باد، بوى خوش عموما. # =النشاء- # [نشو]: نشاسته گندم. # النشاب: تيرها. ### || AUTO النشاب: آنكه جنگ افروز بسيار باشد، تيرانداز. # =النشابة- ### || AUTO ج نشاشيب: يك دانه تير. # =النشاة- ### || AUTO ج نشا [نشو]: درخت خشك. # =النشاح- # من الآنية: ظرف پر ولبريز. ### || AUTO النشاد: آنكه بدنبال گمشده باشد. # =النشادر- # (ك): نشادر. ماده ايست قليائى وداراى طعمى تيز- اين كلمه فارسى است. # النشارة: خاك اره. ### || AUTO النشاز: جاى بلند ومرتفع. # =النشاش- ### || AUTO [نش]: بر وزن فعال اسم مبالغه است، كاغذ مركب خشك كن. # =النشاشة- # أرض نشاشة»: زمينى كه خاك آن خشك نشود وگياه در آن نرويد. # النشافة: آبى كه خشك شده باشد، كف كه هنگام دوشيدن شير بر روى آن قرار ~~گيرد، غذاى داغ كه از ديگ بردارند. # النشافة: حوله، پارچه يا دستمال كه با آن آب را خشك كنند. ### || AUTO النشال: دزد زبردست، جيب بر. # =النشاوية- # [نشو] (ط): نوعى غذا كه از PageV01P912 ### || AUTO نشاسته وشكر تهيه كنند. # =نشأ- ### || AUTO - نشأ ونشوءا ونشأة ونشأ ونشاءة [نشأ] الطفل: كودك پرورش يافت ~~ونوجوان شد؛ «نشأت فى بني فلان»: در خانواده فلان تربيت يافتم وبزرگ شدم،- ~~الشي ء: آن چيز بوجود آمد وداراى هستى شد،- ت السحابة: ابر گسترده شد. # =نشؤ- # - نشأ ونشوءا ونشأة ونشاء ونشاءة: مرادف (نشأ) است. ms1957 # =نشأ- ### || AUTO تنشئة [نشأ] ه: او را پرورش داد،- الله السحابة: خداوند ابر را ~~بلند كرد وگسترد. # =النش ء- # [نشأ]: اسم است از (نشأ الطفل). # =النش ء- ### || AUTO [نشأ]: مص، جمع (الناشئ) است،- ج نشأ: نسل ونژاد؛ «هو نش ء سوء ~~أو من نش ء سوء»: او داراى نژادى بد ويا از نژادى بد وپستى است، شتر بچه ~~گان، ابر بالا وبلند يا آغاز پديد آمدن ابر. # =النشأة- ### || AUTO [نشأ]: مص، آغاز روئيدن گياه وبر آمدن آن قبل از آنكه سخت شود. # =نشب- # - نشبا ونشوبا ونشبة الشي ء في الشي ء: # چسبيد، آويزان شد،- العظم في حلقه: # استخوان در گلويش گير كرد؛ «نشب فلان منشب سوء»: فلانى در وضعى قرار ~~گرفته كه از آن راه رهائى ندارد؛ «ما نشبت افعل كذا»: # بى درنگ كار را انجام ميدهم،- نشويات الحرب بين القوم: جنگ ميان آنها در ~~گرفت،- الأمر فلانا: امر فلانى را درگير كرد،- منه: # آنرا خريد. # =نشب- ### || AUTO تنشيبا [نشب] ه في كذا: آنرا بچيزى آويخت. # =النشب- # مص، (ن): درختى كه از چوب آن نيزه سازند، دارائى وثروت. ### || AUTO النشب: آويخته شده، چسبيده، پيوست. # =النشبة- # مص، مرادف (النشبة) است. # نشبة: نامى از گرگ است. # النشبة: مردى كه چون سرگرم كارى شود از آن دست نكشد. ### || AUTO النشبة: ملك ودارائى، مال خالص اعم از نقدينه يا احشام. # =نشج- ### || AUTO - نشجا ونشيجا الباكي: بىنكه صدا را بلند كند گريه كرد،- ~~المطرب: آواز خوان چه چه زد وبين دو صدا را كشانيد،- ت القدر: ديگ جوشيد ~~وصداى جوشيدن آن شنيده شد،- الضفدع: قورباغه قرقر كرد. # =النشج- ### || AUTO ج أنشاج: مجراى آب، كانال آبى. # =نشح- ### || AUTO - نشحا ونشوحا الرجل: آن مرد آب نوشيد ولى سيراب نشد، نوشيد تا ~~اينكه سيراب شود. # =نشد- ### || AUTO - نشدا ونشدانا ونشدة الضالة: گمشده را طلب وجستجو كرد، گمشده ~~را شناساند،،- فلانا: او را شناخت،- ه الله وبالله: او را بخدا سوگند داد ~~واز او درخواست چيزى كرد،- نشدا الرجل: به آن مرد (انشدك الله) گفت؛ «نشدتك ~~الله إلا فعلت»: هر چه كه از تو خواستم انجام دادى، ودر زبان متداول گفته ~~مى شود ms1958 «هو ينشد فيه»: او را ستايش مى كند. # =النشد- ### || AUTO عند العامة: مدح وستايش. # =النشدة- ### || AUTO مص، صدا، صوت. # =نشر- # - نشرا الثوب: جامه را گسترد، بر خلاف آنرا تاكرد،- الخبر: خبر را پخش ~~كرد،- الشي ء: آن چيز را پخش وپراكنده كرد،- الخشب: چوب را اره كرد،- ت ~~الريح: باد در روز ابرى وزيد،- عن المجنون او المريض: ديوانه ويا بيمار را ~~با افسون ودعا تعويذ ودرمان كرد،-- نشرا ونشورا الله الموتى: خداوند مردگان ~~را زنده كرد،- الموتى: مردگان زنده شدند،- نشورا الشجر: # درخت برگ در آورد،- ت اوراق الشجر: # برگهاى درخت كشيده وپهن شد،- ت الأرض: بهار آمد وزمين سبز شد. # =نشر- # - نشرا ت المواشي: دام وستور براى چرا شبانگاه پخش شدند، بيمارى گرى در ~~ميان چهار پايان پخش شد. # =نشر- # الموتى: مردگان زنده شدند. # =نشر- ### || AUTO تنشيرا [نشر] الثوب ونحوه: پارچه ويا جامه را كشيد وگسترد،- عن ~~المريض او المجنون: بيمار ويا مجنون را با افسون تعويذ نمود. # =النشر- # مص، وزش باد ونسيم دلنشين يا بطور كلى وزش باد، آغاز رويش گياه، بيمارى ~~گرى، گروه پراكنده اى كه رئيس ويا سرپرست ندارند؛ «يوم النشر»: روز قيامت؛ ~~«دار النشر»: مؤسسه انتشارات كتاب، نشر كتاب. ### || AUTO النشر: گروه پراكنده اى كه سرپرست ندارند؛ «اللهم اضمم نشري»: ~~خدايا امور پراكنده مرا جمع آورى كن. # النشرة: افسوني كه با آن ديوانه ويا بيمار را درمان كنند. # =النشرة- ### || AUTO ج نشرات: اسم مره از (نشر) است، آگهى، اعلاميه؛ «نشرة ~~اسبوعية»: هفته نامه،- نشرة شهرية»: ماهنامه، نسيم وباد ملايم. # =نشز- # - نشزا في أو عن مكانه: از جاى خود بلند شد، امتناع كرد،- الرجل: در مكان ~~بلندى از زمين مشرف گرديد، نشسته بود وبرخاست،- القوم في مجلسهم: از جائيكه ~~نشسته بودند برخاستند،- القوم: از همنشينان خود روى گردانيدند،- ت نفسه: ### || AUTO دل او از ترس به هيجان آمد،- نشوزا ت المرأة بزوجها ومنه ~~وعليه: زن با مرد خود ناسازگارى كرد واو را بخشم در آورد،- بعلها عليها ~~ومنها: مرد بر زن خود ستم كرد،- بالقوم فى الخصومة: خود را براى ستيزه جوئى ~~با آنها آماده كرد،-- نشزا بقرنه: رقيب خود را بلند كرد وبر ms1959 زمين زد. # =النشز- # مص،- ج نشوز: جاى بلند. # =النشز- ### || AUTO ج نشاز وأنشاز: مرادف (النشز) است. # =النشزة- ### || AUTO من الدواب: ستورى كه زين ويا سوار بر پشت آن قرار نگيرد. # =نشط- # - نشطا الحبل: ريسمان را گره زد،- العقدة: گره را بست،- الدلو من البئر: ~~دلو را بدون چرخ از چاه بيرون كشيد،- زيدا: # به زيد نيزه زد،- ته الحية: مار او را گزيد،-- نشطا من المكان: از آنجا ~~خارج شد،- من بلد الى بلد: از شهرى به شهرى رفت. # =نشط- # - نشاطا: براى كار ويا امرى با نشاط PageV01P913 ### || AUTO شد،- فى عمله او الى عمله: در كار خود سبكبال وزبر دست شد،- ت ~~الدابة: ستور ويا دام فربه شد. # =نشط- ### || AUTO ### || AUTO تنشيطا [نشط] الحبل: ريسمان را گره زد،- ه الى او ~~فى العمل: او را در كار خود با نشاط نمود. # =النشط- ### || AUTO مص، چيزى را به سرعت ربودن. # =نشف- # - نشفا الثوب العرق أو الحوض الماء: # جامه عرق را بخود كشيد ويا حوض آب را فرو برد،- الماء فى الأرض: آب به ~~زمين فرو رفت،-- نشفا الماء: آب را با پارچه اى برداشت وآنجا را خشك كرد. # =نشف- # - نشفا الثوب العرق أو الحوض الماء: # جامه عرق را بخود گرفت ويا حوض آب را فرو برد،- الماء فى الأرض: آب به ~~زمين فرو رفت،- ت البئر: آب چاه تمام شد،- الثوب: # جامه نم دار خشك شد. # =نشف- # تنشيفا [نشف] الماء: مرادف (نشفه) است،- ت الناقة: شتر ماده گاهى شير ~~ميدهد وهنگاميكه زايمان آن نزديك شود شير در پستانش خشك مى شود، شير ماده ~~شتر كف كرد. ### || AUTO النشف: خشك شدن ويا فرو رفتن آب. # =النشفة- ### || AUTO ج نشف: چيز كمى كه در ظرف باقى ماند، كف روى شير هنگام دوشيدن، ~~آنچه از غذاى داغ كه با ملاقه گرفته وچشيده شود،- ج نشف ونشف ونشاف: بمعناى ~~(النشفة) مى باشد. # =النشفة: دستمال يا پارچه اى كه با آن آب را خشك كنند،- ج نشف ونشف ونشف ~~ونشاف: سنگ پاى استحمام. # النشفة: چيز كمى كه در ظرف باقى ماند، سنگ آب خشك كن. # النشفة: مرادف (النشفة): سنگ پاى است. # =النشفة- ### || AUTO «أرض نشفة»: زمينى ms1960 كه آب را بخود فرو برد. # =نشق- # - نشقا ونشقا الريح: بوى خوش را بوئيد،- فى الحبالة: بدام افتاد. # النشق: بوئيدن. النشق: مرادف (النشق) است. ### || AUTO النشق: آنكه در امرى دخالت كند كه نتواند خود را از آن رها نمايد. # =النشقة- ### || AUTO ج نشق: حلقه يا رسن كه بر گردن گوسفندان ويا چهار پايان در آورند. # =نشل- # - نشلا الشي ء: آنرا به سرعت گرفت وربود،- الخاتم: انگشتر را از انگشت ~~بيرون آورد،- اللحم: گوشت را با دست خود بدون استفاده از ملاقه از ديگ ~~بيرون كشيد، گوشت را بدون ادويه پخت،- ت الحية الرجل: مار آن مرد را ~~گزيد،-- نشولا الرجل: # آن مرد كم گوشت ولاغر شد،- ت الفخذ: # ران كم گوشت شد. ### || AUTO النشل: گوشتى كه بدون ادويه پخته شود. # =نشم- # - نشما الثور: در پوست گاو نقطه هاى سياه وسفيد بود. # =نشم- # تنشيما [نشم] في الأمر: بكارى آغاز كرد،- فى الشر: گرفتار شر شد،- فى فلان: # از او بدگوئى كرد،- الله ذكر فلان: خداوند او را به مقام والائى رسانيد،- اللحم: # گوشت گنديده وبد بو شد،- ت الأرض: ### || AUTO زمين از خود نم پس داد. # =النشم- # مص،- (ن): درختى كه از شاخه هاى آن نيزه سازند. # =النشم- ### || AUTO «ثور نشم»: گاوى كه بر روى پوست آن نقطه هاى سياه وسفيد باشد. ### || AUTO =النشناشة- # [نشنش]: «أرض نشناشة»: زمين شوره زار كه در آن گياه نرويد. # =نشنش- # نشنشة [نشنش] ت القدر: ديگ در هنگام جوشيدن به صدا در آمد،- الرجل: آن ~~مرد در كار خود شتاب كرد،- الشي ء: آن چيز را تكان داد وبه حركت در آورد،- ~~الثور: گاو را راند ودور كرد،- اللحم: # گوشت را با سرعت خورد،- الجلد: پوست را كند،- الثوب: جامه را بر كند،- ~~الوعاء: # آنچه را كه در ظرف بود ريخت،- السلب: ### || AUTO آن چيز را بزور گرفت. # =النشنشة- ### || AUTO [نشنش]: مص، صداى زره وكاغذ وجامه نو ومانند آنها. # =النشوي- ### || AUTO [نشو]: مؤنث (النشوان) است. # =النشوان- ### || AUTO ج نشاوى [نشو]: مست. # =النشوة- # [نشو]: اسم مره از (نشي)، بوى، مستى يا آغاز آن؛ «نشوة الطرب»: خوشحالى ~~وخورسندى. # =النشوة- # [نشو]: خبرى كه تازه رسيده باشد. ### || AUTO النشوح: آب كم. # =النشور- # مص، «يوم النشور»: ms1961 روز قيامت. # =النشور- ### || AUTO من الرياح ج نشر: بادى كه ابرها را پراكنده كند. # =النشوط- # (ح): گونه اى ماهى؛ «بئر نشوط» چاهى كه گود باشد. # النسوق: انفيه، هر داروى بوئيدنى. # =نشي- ### || AUTO - نشوا ونشوة ونشوة ونشوة [نشو]: مست شد؛ «نشي من الشراب»: از ~~شراب مست شد،- الخبر: خبر را مورد بررسى قرار داد تا منبع آنرا بدست آورد،- ~~نشوة ونشوة ونشوة الريح: بوى خوش بوئيد،- بالشي ء: به آن چيز پياپى بازگشت ~~وسركشى كرد. # =النشيان- ### || AUTO [نشو]: آنكه بدنبال خبر دست اول است. # =النشي ء- ### || AUTO [نشأ]: آغاز پديد آمدن ابر. # =النشيئة- # [نشأ]: مرادف (الناشئة) است، بوجود آمدن. ### || AUTO النشيبة: ابزارى است از معدن كه در گيرنده برق قرار مى گيرد. # =النشية- ### || AUTO ج نشايا [نشو]: بوى. # =النشيج- ### || AUTO مص، صدا. ### || AUTO =النشيد: آواز،- ج نشائد: سرود دسته جمعى، آنچه از نثر ونظم كه ~~با آواز خوانده شود. # =النشيدة- # ج نشائد: سرود دسته جمعى، آنچه از نثر ونظم كه با آهنگ وآواز خوانده شود. # النشير: كشت وزرع جمع آورى شده كه هنوز كوبيده نشده باشد. ### || AUTO النشيزة: مرادف (النشزة) است. # =النشيش- ### || AUTO [نش]: مص، صداى آب هنگاميكه مى جوشد. # =النشيشة- # [نش]: «أرض نشيشة»: زمين PageV01P914 ### || AUTO شوره زار كه در آن گياه روئيده نشود. # =النشيط- # ج نشاط ونشاطى: با نشاط، آنكه خويشان وخاندان ويا ستوران او با نشاط ~~وچالاك باشند. # النشيطة: مؤنث (النشيط) است، آنچه كه جنگجويان قبل از رسيدن به مقصد جنگ ~~در راه به غنيمت گيرند، شترانى كه گرفته ورانده مى شوند بدون توجه به خستگى ~~وبار سنگين آنها. ### || AUTO النشيل: اولين آب كه از چاه بدست مىيد ودر زبان متداول به آن ~~(ماء نشل) گويند، شير هنگاميكه دوشيده مى شود، گوشتى را كه با دست وبدون ~~استفاده از ملاقه از ديگ خارج كنند، گوشت كه بدون استفاده از ادويه پخته ~~شود، شمشيرى كه سبك ونازك باشد. ### || AUTO =نص- # - نصا [نص] الشي ء: آشكار شد،- الشي ء: آنرا بلند كرد وآشكار نمود،- ~~الحديث: حديث را روايت كرد وبگوينده اش اسناد نمود،- فلان عنقه: ### || AUTO گردن خود را بالا گرفت،- العروس: ms1962 عروس را بر روى صندلى ~~نشانيد،- المتاع: متاع وكالا را بر روى هم چيد،- الرجل: درباره خواسته او ~~تحقيق كرد تا به نتيجه رسيد،- الناقة: ماده شتر را به راه رفتن برانگيخت،-- ~~نصيصا الشواء على النار: صداى كباب بر روى آتش درآمد،- ت القدر: ديگ جوشيد. # =النص- # [نص]: مص،- ج نصوص: سخن مشخص ومعلوم،- من الكلام: سخنى كه فقط داراى يك ~~معنى باشد،- عند الكتاب: # ودر اصطلاح نويسندگان عبارت از إملاء وانشاء است،- من كل شي ء: آخر هر ~~چيزى؛ «نصا وروحا»: از نظر لفظ ومعنى. # =نصا- # - نصوا [نصو] الرجل: موى پيشانى او را گرفت،- ت الماشطة المرأة: زن ~~آرايشگر موى آن زن را شانه كرد وآراست،- فلان الثوب: ### || AUTO جامه را در آورد. # =النصاب- ### || AUTO ### || AUTO ج نصب [نصب]: اصل، نژاد، آغاز هر چيزى، بازگشت، ~~جاى غروب آفتاب، دسته كارد،- القانوني: حد نصاب قانونى يعنى عده حاضران در ~~مجلس شورا يا هر مؤسسه ديگرى معادل نصف اعضاى آن يا بيشتر باشد تا مصوبات ~~آن جلسه قانونى گردد؛ «عاد الهدوء الى نصابه»: مجددا آرامش بازگشت؛ «استقرت ~~الأمور فى نصابها»: اوضاع واحوال به مجراى طبيعى خود بازگشت. ### || AUTO =النصاب: آنكه خود را مسؤول كارى بدون آنكه از او خواسته باشند ~~كند،- ودر زبان متداول بر كسى كه با گول زدن ديگرى مال از او بستاند وپس ~~ندهد اطلاق ميشود. # =النصاح- # ج نصح ونصاحة: نخ وسوزن. # النصاح: خياط، دوزنده. # النصاحة: اسم است از (نصح) بمعناى چاق وفربه. اين كلمه در زبان متداول ~~رايج است. # النصاحة: مفرد (النصاحات) است. # النصاحات: پوست وچرم، طنابهائى كه بر سر آن حلقه نصب وبا آن بشكار ~~حيوانات روند وشكار كنند. ### || AUTO النصار: آنكه بسيار پيروز شود. # =النصاص- ### || AUTO [نص]: آنكه بينى خود را حركت دهد. # =النصاع- ### || AUTO «أحمر نصاع»: رنگ سرخ خالص. # =النصاعة- # «حمرة نصاعة»: سرخى خالص. # =نصب- # - نصبا الشي ء: آن چيز را بر پا كرد، آن چيز را در وضع ثابتى قرار داد،- ~~الشجرة: # درخت را در زمين كاشت،- الكلمة: كلمه را منصوب تلفظ كرد يا در آخر آن ~~علامت نصب (فتحة) افزود،- الحاكم فلانا: حاكم به او منصبى ms1963 داد،- له رأيا: ~~او را با رأى ونظرى راهنمائى كرد تا از آن عدول نكند،- لفلان: با او دشمنى ~~ورزيد،- له الشر: بر او بدى آشكار كرد،- له الحرب: براى او جنگ تعين كرد،- ~~له فخا: براى او دام گسترد تا وى را فريب دهد،- ه المرض او الهم: # بيمارى يا ناراحتى وى را خسته كرد، او را دردمند كرد. # =نصب- # - نصبا: خسته شد،- فى الأمر: در آن كار كوشش نمود. # =نصب- ### || AUTO تنصيبا [نصب] الشي ء: آنرا وضع كرد، آنرا بالا برد،- الحاكم ~~فلانا: حاكم وى را منصبى داد. # =النصب- # ج أنصاب: چيز نصب شده؛ «هذا نصب عيني»: در برابر چشم من است، «جعل او وضع ~~ذلك نصب عينيه»: آنرا مورد عنايت وتوجه خود قرار داد، آنچه كه بجز خدا آنرا ~~عبادت كنند از قبيل بتها ومجسمه ها، بيمارى، بلا. # =النصب- # مص، بيمارى، بلا، پايان، پرچم برافراشته،- ودر اصطلاح نحويان نوعى از ~~اعراب در كلمات معرب است در برابر فتح كه در كلمات مبنى است،- (ز): در ~~كشاورزى بمعناى نهالهاى كوچك درخت است كه مى كارند؛ «نصب العرب»: ### || AUTO آوازى معروف در ميان عرب است بسان (حداء) ولى از آن نرم تر. # =النصب: جمع (نصاب است)،- ج أنصاب: # بهره ونصيب، آنچه كه بر پا شده است، آنچه كه نشانه قرار گرفته باشد، آنچه ~~كه بجز خدا آنرا عبادت كنند از قبيل بتها ومجسمه ها، بيمارى وبلا. # =النصب- # مص، سختى،- ج أنصاب: پرچم برافراشته. # النصب: بيمار، دردمند. ### || AUTO النصباء: مؤنث (الأنصب) است؛ «ناقة نصباء»: شتر سينه بلند. # =النصبة- # ج نصب: علامت ونشانه راه. # النصبة: اسم مره از (نصب) است، علامت نصب در اعراب كلمه است، ودر كشاورزى ~~بمعناى واحد (النصب) است. ### || AUTO النصبة: نوع نصب است. # =نصت- ### || AUTO - نصتا له: ساكت شد وبه گفته او گوش داد. # =النصة- # ج نصص ونصاص [نص]: موى بالاى پيشانى. # =النصة- # [نص]: اسم مره از (نص) است، PageV01P915 ~~گنجشك. ### || AUTO النصتة: اسم است از (النصت). # =نصح- # - نصحا ونصحا ونصاحة ونصاحة ونصاحية فلانا ولفلان: او را پند داد، به او ~~اخلاص ودوستى نمود؛ «لا أريد منك نصحا ولا انتصاحا»: ms1964 نميخواهم كه مرا نصيحت ~~كنى وپند دهى،- نصحا ونصوحا الشي ء: آن چيز خالص وپاك شد، بىلايش شد،- ت ~~توبته: توبه او از هر گونه لغزش پاك وخالص شد،- العمل: در كار اخلاص ~~ورزيد،- العسل: عسل را تصفيه كرد،- الغيث البلد: باران شهر را آبيارى كرد ~~وسبز وخرم نمود،- الثوب: جامه را دوخت. # =نصح- ### || AUTO - نصاحة: چاق وفربه شد. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =نصر- # - نصرا ه: او را يارى كرد،- ه من وعلى عدوه: او را بر دشمنش يارى كرد، او ~~را از دشمنش نجات داد،- فلانا: به او بخشيد وعطا كرد،- الغيث الأرض: باران ~~زمين را پر بركت نمود. # =نصر- # ت الأرض: بر روى زمين باران آمد. # =نصر- ### || AUTO تنصيرا [نصر] ه: او را نصراني (مسيحي) كرد. اين كلمه بمعناى ~~(عمده) نيز مىيد. # =النصر- # مص، يارى كنندگان، جمع (الناصر) است، باران. # النصران: نصراني. ### || AUTO النصرانة: مؤنث (النصران) است. # =النصراني- # ج نصارى: منسوب به شهر (الناصرة) است، پيرو دين مسيح. # النصرانية: مؤنث النصراني است، دين مسيح، مسيحيگرى. # النصرة: يارى وكمك رساني، باران پر دامنه وبسيار. ### || AUTO النصرة: اسم مره از (نصر) است، باران كافى وبسيار. # =نصص- ### || AUTO تنصيصا [نص] المتاع: متاع را بر روى هم چيد وانباشت،- فلان: در ~~گفتار خود مبالغه نمود،- غريمه: با بدهكار خود مناقشه وبا اصرار مطالبه نمود. # =نصع- # - نصوعا ونصاعة الشي ء: آن چيز خالص بود،- نصوعا الأمر: امر واضح وآشكار ~~شد،- اللون: رنگ بسيار سفيد شد،- الشارب: تشنگى نوشنده بر طرف شد،- بالحق: ~~به حق اقرار واعتراف نمود وآنرا تأديه كرد،- ت الأم به: او را مادرش زائيد. # النصع: مرادف (النصع) است. # النصع: هر پوست ويا جامه كه بسيار سفيد باشد. # النصع: مرادف (النصع) است. ### || AUTO النصع: بمعناى (النطع) است وعبارت از تخته پوستى است كه براى ~~بريدن سر يا شكنجه محكوم در زير او ميگسترانند. # =نصف- # - نصفا ه: به نيمه آن رسيد،- نصفا ونصافا ونصافا ونصافة ونصافة الرجل: به ~~آن مرد خدمت كرد،- نصفا ونصافة ونصافة الشي ء: # نيمى از آن چيز را گرفت،- القوم: نيمى از آن قوم را گرفت،- الشي ء بين ~~الرجلين: آن چيز را ميان ms1965 آن دو مرد به دو نيم تقسيم كرد،- القدح: نيمى از ~~نوشيدنى در قدح را آشاميد،- نصوفا النخل: قسمتى از خرماى نخل سرخ شد وقسمتى ~~ديگر از آن سبز ماند. # =نصف- # تنصيفا [نصف] الشي ء: آن چيز را دو نيم كرد، نيمى از آن را گرفت،- ~~النهار: ### || AUTO نيمه روز شد،- رأس فلان: نيمى از سر او سفيد ونيم ديگر سياه ~~شد،- الرجل: مرد كاملى شد گوئيا به نيمى از عمر خود رسيد،- النخل: نيمى از ~~خرماى نخل سرخ شد ونيمى ديگر سبز ماند. # النصف: يكى از دو قسمت مساوى هر چيزى، ج أنصاف، انصاف وعدالت. # النصف: مرادف (النصف) است. ### || AUTO =النصف: يكى از دو قسمت مساوى هر چيزى، ج أنصاف، انصاف ~~وعدالت،- رجل نصف»: مرد ميان سال وميانه قد وقامت. وهمچنين «امرأة نصف ~~ورجال او نساء نصف»: زن يا مردان يا زنان ميان سال يا ميان قد وقامت. ~~كاربرد اين كلمه در مفرد وجمع ومذكر ومؤنث با لفظ مفرد يكسان است. # =النصف: انصاف وعدالت،- ج نصفون وانصاف: شخص ميان سال،- ج نصف ونصف ~~وانصاف: زن ميان سال. ### || AUTO النصفى: مؤنث (النصفان) است كه درباره ظرف ومانند آن بكار مى رود. # =النصفان- # من الآنية ونحوها: ظرفى كه آب به نيمه آن رسيده باشد. ### || AUTO النصفة: عدل وانصاف. # =النصفية- ### || AUTO «نصفية الأجنحة» (ح): نوعى از حشرات است كه چهار بال دارد واز ~~گياهان تغذيه مى كند. # =نصل- # - نصلا السهم: بر تير پيكان قرار داد،- السهم: تير در پيكان قرار گرفت،-- ~~نصلا ونصولا من كذا: از چيزى بيرون آمد،-- ت اللحية: رنگ حناى ريش از بين ~~رفت،- ت اللسعة او الحمة: زهر گزيدگى بدر شد واثر آن از بين رفت،- ت ~~الناقة: ماده شتر از ساير شتران جلو رفت وبر آنها سبقت گرفت،- من بين ~~الجبال: از ميان كوهستان ظاهر وآشكار شد،- بحقي صاغرا: حق مرا بزور بيرون كرد. # =نصل- ### || AUTO تنصيلا [نصل] السهم: بر تير پيكان قرار داد. # =النصل- # مص،- ج نصال وأنصل ونصول: سر نيزه وپيكان وتيغه چاقو. وگاهى بر شمشير نيز ~~اطلاق مى شود؛ نصل الرأس» قسمت بالاى سر؛ «معول نصل» كلنگى ms1966 كه از دسته اش ~~بيرون افتد. # النصلان: نوك نيزه وآهن بن نيزه. ### || AUTO النصلة: بمعناى (النصل) است ولى اخص از آن است. ### || AUTO =النصناص- # [نصنص]: «حية نصناص»: # مارى كه بسيار حركت كند وتكان خورد. # =نصنص- # نصنصة [نصنص] البعير: شتر زانوهايش را بر زمين استوار كرد وبراى برخاستن ~~حركت كرد،- الشي ء: آن چيز را PageV01P916 ### || AUTO تكان داد ولق كرد،- فى مشيه: در راه رفتن جنبيد وتكان خورد. # =النصو- # [نصو] (طب): دردى است كه در شكم پديد مىيد. ### || AUTO النصوح: مرادف (الناصح) است. اين كلمه در مذكر ومؤنث يكسان ~~برده مى شود؛ «توبة نصوح»: توبه راست وخالص. # =النصي- # ج أنصاء وجج أناص [نصي] (ن): ### || AUTO گياهى سخت كه از آن خيزران هندى بدست مىيد،- ج انصية بمعناى ~~استخوان گردن است. # =النصيب- # ج أنصية وأنصباء ونصب: سهميه از هر چيزى؛ «هو على نصيب وافر من كذا»: او ~~سهم زياد وبسيارى از آن چيز دارد، شانس وبخت؛ «هذا نصيبى»: اين بخت من است، ~~«وكان من نصيبه أن»: از بخت واقبال او بود كه، دام گسترده، حوض. ### || AUTO النصيبة: واحد (النصائب) است كه به معناى سنگ اطراف حوض مى باشد. # =النصية- # ج نصي وجج أنصاء وأناص [نصي]: ### || AUTO مؤنث (النصي) است، بقيه،- من القوم أو الإبل: از قوم ويا شتران ~~بهترين آنها. # =النصيح- ### || AUTO ج نصحاء: پند دهنده، نصيحت كننده. # =النصيحة- ### || AUTO ج نصائح: اسم مصدر، پند واندرز به آنچه كه مصلحت است ونهي از ~~آنچه كه بد است. # =النصير- ### || AUTO ج نصراء وأنصار: يارى كننده، مرادف (الناصر) است. # =النصيرة- # ج نصائر: مؤنث (النصير) است، عطا وبخشش. ### || AUTO النصيح: خالص وبىلايش. # =النصيص- ### || AUTO [نص]: مص، تعداد قوم، افراد گروه. ### || AUTO =النصيف: نيمى از هر چيز،- من البرد: جامه دو رنگ. # =النصيل- ### || AUTO ج نصل: تيشه، بالاى سر، زير چانه، مفصل ميان سر وگردن در زير ~~زنخ، بخشى از دره، گندم پاك شده از خاك وكاه، سنگى مستطيل كه با آن چيزى ~~بكوبند؛ «نصيل الحجر»: رويه سنگ. ### || AUTO =نض- # - نضا ونضيضا [نض] الماء: آب چكه كرد واندك اندك روان شد، آب تراوش كرد،- ~~ت ms1967 القربة من شدة المل ء: مشك بر اثر پر شدن بيحد از آب پاره شد،- ماله: ### || AUTO دارائى او پس از آنكه متاع وكالا بود نقدينه شد،- العود: از ~~نوك چوب پس از افروختن در آتش آب جوشيده بيرون آمد،- الشي ء: آن چيز را ~~آشكار كرد،- الطائر جناحيه: پرنده بالهاى خود را تكان داد،- نضيضا الأمر: ~~امر ميسر وامكان پذير شد؛ «خذ ما نض لك من دين او ثمن»: آنچه از بها ويا ~~بدهى را كه برايت ميسر شده دريافت كن. # =النض- # مص، درهم ودينار، ناپسنديده، «رجل نض اللحم»: مرد كم گوشت ولاغر اندام. # =نضا- # - نضوا [نضو] السيف من غمده: شمشير را از غلاف بيرون كشيد،- الثوب عنه: ~~جامه را از تن او بيرون كرد،- الرجل من ثوبه: # جامه ويرا در آورد واو را لخت كرد،- البلاد: شهرها را پيمود،- السيف: ### || AUTO شمشير فرود آمد وبريد،- نضوا ونضوا الخضاب: رنگ خضاب پريد،- ~~نضوا ونضيا الفرس الخيل: اسب از ساير اسبان جلو رفت وپيشى گرفت. # =نضى- # نضيا [نضي] السيف: شمشير بركشيد،- الثوب: جامه را از تن در آورد، جامه را ~~كهنه وفرسوده كرد. # =نضى- ### || AUTO تنضية [نضو] ثوبه عنه: جامه را از تن او بدر آورد. # =النضائض- # [نض]: صداى گوشت كه بر روى سنگهاى داغ در حال پخته شدن است. # النضاح: صيغه مبالغه است، آبيارى كننده نخلستان، شتر ران، شتر آبكش. # النضاحة: مؤنث (النضاح) است؛ «قوس نضاحة بالنبل»: كمانى كه با آن خوب ~~تيراندازى كنند. ### || AUTO النضاخ: باران بسيار وسخت. # =النضاخة- # «عين نضاخة»: چشمه آب پر فوران. # النضار: زر وسيم، وبيشتر بر زر اطلاق مى شود، خالص هر چيزى، گوهر خالص ~~وپاك، گياه وچمن رويان ومستقيم، بهترين تخته وچوب كه از آن ظرف بسازند؛ ~~«قدح نضار»: قدحى كه از بهترين چوب ساخته شده باشد. # النضار: گياه وچمن رويان ومستقيم، بهترين چوب براى ساختن ظروف. ### || AUTO النضاريات: نوعى حشرات كه داراى بالهاى پيچيده مى باشند. # =النضارية- ### || AUTO (ح): نوعى حشرات پيچيده بال ودرخشنده كه از برگ درختان تغذيه ~~مى كنند واز روشنائى روز گريزانند. # =النضاض- # [نض]: عطا وبخشش اندك. # =النضاض- ### || AUTO [نض]: ms1968 صيغه مبالغه است بر وزن (فعال). # =النضاضة- # [نض]: بقيه وباز مانده آب ويا چيزى ديگر، مقدارى كم از آب يا چيزى ديگر؛ ~~«نضاضة الرجل»: آخرين فرزند شخص. # =النضاضة- ### || AUTO [نض]: مؤنث (النضاض) است. # =النضاوة- ### || AUTO [نضو] من الخضاب: رنگ حنا وخضاب. # =نضب- # - نضبا الماء: آب روان شد،- عمره: # عمر او به پايان رسيد،-- نضوبا الماء: آب به زمين فرو رفت،- فلان: بدرود ~~زندگى گفت،- ت عينه: چشمش به گودى افتاد،،- الخير: خير وبركت كم شد،- فلان ~~الثوب: جامه را از تن در آورد،- عن الشي ء: # از آن فاصله گرفت،- القوم: آنها دور شدند،- ت المفازة: بيابان دور شد. # =نضب- ### || AUTO تنضيبا [نضب] الماء: آب در زمين فرو رفت،- ت الناقة: شير شتر كم شد. # =نضج- # - نضجا التمر أو اللحم: خرما رسيده شد ويا گوشت پخت وخوشمزه شد،- نضجا PageV01P917 ### || AUTO ت الناقة بولدها: يكسال گذشت وماده شتر نزائيد. # =نضج- # تنضيجا [نضج] ت الناقة بولدها: مرادف (نضجت) است. # النضج: اسم است از (نضج التمر او اللحم) بمعناى خرماى رسيده ويا گوشت پخته. ### || AUTO النضج: مرادف (النضج) است. # =نضح- # - نضحا: بىنكه سيراب شود آب نوشيد،- عليه الماء: بر آن آب پاشيد،- البيت ~~بالماء: خانه را آب پاشى كرد،- الجلد: پوست را تر كرد تا نشكند،- النخل: ~~نخلستان را با شتر آب داد،- البعير الماء: شتر براى آبيارى كشت از رودخانه ~~يا چاه آب كشيد،- عطشه: ### || AUTO تشنگى او را بر طرف كرد،- الشجر: پوست درخت براى بر آوردن برگ ~~شكافته شد،- الزرع: دانه هاى كشت مغزدار شد،- فلانا بالنبل: به او ~~تيراندازى كرد،- عن نفسه: از خود دفاع كرد،-- نضحا وتنضاحا الإناء: ظرف ~~تراوش كرد،- الفرس: اسب عرق كرد،- ت العين: چشم اشك ريخت،- ت السماء القوم: ~~آسمان بر آن قوم باران باريد. # =النضح- # مص،- ج نضوح وأنضحة: آب پاش ومانند آن، آبى كه كشت را وسيله آب پاش ~~آبيارى كند، آنچه كه مانند آب مايع باشد. # =النضح- ### || AUTO ج نضوح وأنضاح: حوض آب. # =النضحية- ### || AUTO «قوس نضحية بالنبل»: كمانى كه خوب تيراندازى كند. # =نضخ- ### || AUTO - نضخا ه: آب بر روى آن پاشيد، آنرا خيس يا تر كرد،- نضخا ~~ونضخانا الماء: آب با شدت وسرعت از منبع خود فوران كرد. # =النضخ- # مص، ms1969 بوى خوش عطرى كه اثر آن در جامه وجز آن باقى باشد. ### || AUTO النضخة: باران. # =نضد- # - نضدا المتاع: متاع يا كالا را بر روى هم چيد ومرتب كرد. # =نضد- ### || AUTO تنضيدا [نضد] المتاع: مرادف (نضده) است،- حروف الطباعة: حروف ~~چاپ را نزد هم قرار داد وبا آن كلماتى ساخت. # =النضد- ### || AUTO ج أنضاد: آنچه از متاع خانه كه جمع وجور شده باشد، تخت، ابر پر ~~پشت، عزت وبزرگى، بزرگوار. # =نضر- # - نضرا ونضرة ونضرا ونضورا ونضارة الوجه أو اللون أو الشجر وغيرها: چهره ~~ويا رنگ ويا درخت وجز آن زيبا وتر وتازه شد،- نضرا ه الله: خداوند او را ~~زيبا خلق كرد. # =نضر- # - نضرا ونضرة ونضرا ونضورا ونضارة الوجه أو اللون أو الشجر وغيرها: مرادف ~~(نضر) است. # =نضر- # - نضرا ونضرة ونضرا ونضورا ونضارة الوجه أو اللون أو الشجر وغيرها: مرادف ~~(نضر) است. # =نضر- ### || AUTO تنضيرا [نضر] ه الله: خداوند او را زيبا خلق كرد. # =النضر- # ج نضار وأنضر: زر وسيم وبيشتر بر زر اطلاق مى شود. # النضر: بمعناى (الناضر) است. ### || AUTO النضرة: نعمت، زيبائى وشادابى، دارائى وثروت، شمش طلا. # =نضض- ### || AUTO تنضيضا [نض] الرجل: دارائى وثروت آن مرد بسيار شد،- الشي ء: آن ~~چيز را تكان داد. # =نضل- # - نضلا ه: در مبارزه وكشمكش بر او سبقت گرفت وپيروز شد. # =نضل- ### || AUTO - نضلا البعير: شتر خسته ورنجور شد. # =النضناض- ### || AUTO ### || AUTO [نضنض] من الحيات: مارى كه همواره زبان بيرون ~~آورده وحركت ميدهد يا آنكه در يك جا بند نمى شود يا آن كه هرگاه بگزد بكشد. # =النضناضة- # [نضنض] من الحيات: مرادف (النضناض) است. # =نضنض- ### || AUTO نضنضة [نضنض] لسانه: زبانش را جنبانيد،- ه: او را آشفته ~~وناراحت كرد. # =النضو- ### || AUTO ج أنضاء [نضو]: تيرى كه در اثر بكار بردن بسيار فرسوده شده ~~باشد، آهن لگام بدون دوال، تير قمار نازك، حيوان لاغر، جامه كهنه وفرسوده. # =النضوة- # [نضو]: مؤنث (النضو) براى حيوان لاغر است؛ «نضوة الفرس»: آهنى كه با آن ~~اسب را نعل كنند. ### || AUTO النضوح: عطرى كه بوى آن پخش شود؛ «قربة نضوح»: مشكى كه از آن ~~آب چكه كند؛ «قوس نضوح بالنبل»: ms1970 كمانى كه با آن خوب تيراندازى شود. # =النضي- # ج أنضية-[نضو]: حيوان لاغر، تير كه بدون پيكان وپر باشد، فاصله ميان شانه ~~وگوش،- من السهم: آن قسمت از تير كه بين پر وپيكان قرار گيرد. ### || AUTO النضيج: بمعناى (الناضج) است؛ «هو نضيج الرأي»: او مردى پخته ~~وخردمند است. # =النضيح- ### || AUTO ج نضح: حوض، عرق. # =النضيد- ### || AUTO «متاع نضيد»: متاع روى هم انباشته ومرتب. # =النضيدة- # ج نضائد: كالا ومتاع انباشته شده، بالش زير سر ويا پشتى. ### || AUTO النضير: زيبا ودرخشنده، مرادف (النضر) است. # =النضيض- ### || AUTO [نض]: مص،- ج نضاض: آب كم وجز آن. # =النضيضة- ### || AUTO [نض]: واحد (النضائض) است،- ج أنضة ونضائض: باران كم. # =نط- # - نطا [نط] الشي ء: آن چيز را بست، آن چيز را كشيد،-- نطا: بيهوده گفت،- ~~فى الأرض: بر روى زمين راه رفت،،- نطيطا: ### || AUTO گريخت، از روى بلندى پريد. # =نطى- ### || AUTO تنطية [نطو] الحائط: ديوار بر اثر بارندگى نمناك وخيس شد. اين ~~كلمه سريانى است ودر زبان متداول رايج است. # =النطاء- # [نط]: «عقبة نطاء»: گردنه دور ودراز. # النطاح: گاو ومانند آن كه بسيار شاخ زند. ### || AUTO النطار: مجسمه يا مترسك كه در ميان كشتزار نصب مى كنند. # =النطارة- # مص، حرفه ناطور وباغبان و PageV01P918 ~~نگهبان كشتزار. # النطاسي: مرادف (النطاسي) است. ### || AUTO النطاسي: مرد دانشمند، پزشك متخصص وحاذق. # =النطاط- ### || AUTO [نط]: آنكه بسيار سير وسياحت كند، آنكه بسيار جست وخيز كند، ~~آنكه بسيار حرف پوچ زند، آنكه مدعي چيزى است كه ندارد. # =النطاع- # «نطاع القوم»: زمين قوم وپيرامون آنها. # =النطاع- # ج نطاعون: آنكه در سخن خود بسيار غور كند ودر كار خود بسيار ماهر باشد، ~~جلد كننده دفاتر، صحاف. ### || AUTO النطاعة: لقمه اى كه نيمى از آن خورده شود ونيمى ديگر بر سفره ~~گذارده شود. # =النطاف- # ج نطافون: فروشنده انواع شيرينى وآب ميوه ومانند آن. ### || AUTO النطافة: آبى كم كه در ته دلو يا مشك ومانند آنها ميماند، قطره آب. # =النطاق- ### || AUTO ج نطق: پيش بند زنان كه هنگام كار در خانه بر كمر بندند، ~~كمربند، حد وفاصله ومجال؛ «على نطاق ضيق»: در حد وفاصله بسيار كم؛ «واسع ~~النطاق»: چيز ms1971 فراخ وگشاد؛ «نطاق الجوزاء»: نام سه ستاره در ميان جوزاء است ~~كه اعراب آنرا (النظم) مى نامند. ### || AUTO النطاقة: بمعناى (البطاقة) است يعنى نامه ويا كاغذ كوچك كه از ~~آنچه كه در آنها نوشته شده گوياست. # =نطح- ### || AUTO - نطحا ه الثور ونحوه: گاو يا مانند آن بديگرى شاخ زد،- فلانا: ~~او را راند واز خود دور كرد. # =النطح- # مص، در علم ستاره شناسى بمعناى دو ستاره در شاخ حمل است. ### || AUTO النطحة: اسم مره از (نطح) است، جنگ. # =نطر- # - نطرا ونطارة الكرم أو الزرع: از كشتزار يا آنگورستان نگهبانى كرد. اين ~~كلمه بمعناى (انتظر) نيز مى باشد. ### || AUTO النطرون: بوره، اين كلمه يونانى است. # =نطس- # - نطسا: دانشمند شد. # النطس: دانشمند، آنكه در گفتار وپوشاك خود منظم باشد. # النطس: پزشكان متخصص وماهر. # النطس: مرادف (النطس) است. ### || AUTO النطس: مرادف (النطس) است. # =نطع- ### || AUTO نطعا لونه: رنگ او تغيير يافت. # =النطع- # ج أنطاع ونطوع: فرشى از پوست است كه براى بريدن سر يا شكنجه محكوم در زير ~~او مى گسترانند. # =النطع- # ج نطوع: آنچه كه از قسمت بالاى داخل دهان ديده مى شود، سقف دهان،- ج ~~انطاع ونطوع: بمعناى (النطع) است. # النطع: آنانكه بدشوارى در سخنان خود اظهار فصاحت كلام مى كنند. # =النطع- # ج أنطاع ونطوع: مرادف (النطع) است. # =النطع- ### || AUTO ج نطوع: مرادف (النطع) است،- ج انطاع ونطوع: بمعناى (النطع) است. # =النطعية- ### || AUTO «الحروف النطعية»: حروف نطعى عبارت از تاء ودال وطاء است. وچون ~~مخرج اين حروف سقف دهان (النطع) است لذا بدين اصطلاح ناميده شده است. # =نطف- # - نطفا وتنطافا ونطفانا ونطافة الماء: آب اندك اندك روان شد،- ت القربة: ~~مشك آب چكه كرد،- الماء: آب را ريخت،- ه: بر او پيرايه بست يا او را به عيب ~~متهم كرد. # =نطف- # - نطفا ونطافة ونطوفة: به عيب آلوده شد، به كار زشت يا منافى عفت متهم ~~شد،- الشي ء: آن چيز فاسد شد،- الرجل: آن مرد از پر خورى ومانند آن گرفتار ~~نفخ وناراحتى شكم شد. # =نطف- # نطفا ونطوفة: به عيب آلوده شد، مورد اتهام كارى زشت وناپسنديده قرار گرفت. # =نطف- # تنطيفا [نطف] ه: ms1972 بر او پيرايه بست ويا او را به عيبى متهم كرد،- المرأة: ### || AUTO گوشواره مرواريد بر گوش آن زن آويخت. # =النطف- ### || AUTO ### || AUTO مص، عيب، آشوب وفساد. النطف: نجس، پليد، مردى كه ~~مورد شك وشبهه باشد. # =النطفة: آب كمى كه در دلو يا مشك وجز آن مانده باشد،- ج نطاف ونطف: آب ~~صاف، آب منى، دريا. # =النطفة- # ج نطف: گوشواره، مرواريد صاف ودرخشان. # =النطفة- # ج نطف: مرادف (النطفة) است. # =نطق- # - نطقا ومنطقا ونطوقا: با صداى بلند سخن گفت؛ «لم ينطق بكلمة»: يك كلمه ~~سخن نگفت،- الكتاب: كتاب واضح وروشن مطلب را بيان كرد. # =نطق- ### || AUTO تنطيقا [نطق] ه: او را بسخن آورد، او را كمر بند پوشانيد، كمر ~~او را با كمربند بست،- الماء الأكمة وغيرها: آب تا به نيمه تپه وجز آن رسيد. # =النطق- # مص، اين كلمه بر گفتن وتلفظ كردن ويا فهم وادراك كليات اطلاق ميشود. # النطق: مرادف (الناطق) است. ### || AUTO النطقة: اسم مره از (نطق) است. # =نطل- # - نطلا الخمر: شراب ساخت،- رأس العليل بالنطول: بر سر بيمار كم كم داروى ~~مايع گرم ريخت. # =نطل- ### || AUTO تنطيلا [نطل] رأس العليل بالنطول: سر بيمار را با دار وشست. # =النطل- # مص، پوسته انگور، شيرى كم، شيره تفاله مويز. # النطل: شيره تفاله مويز، ته مانده شراب. # النطلاء: بلا، پيشامدى سخت. ### || AUTO النطلة: يك جرعه از شراب يا آب يا شير وجز آنها. # =النطناط- ### || AUTO ج نطانط ونطانيط [نطنط]: كشيده قد وبلند قامت. # =نطنط- # نطنطة [نطنط]: دور شد،- الرجل: ### || AUTO مسافرت او بطول انجاميد،- الشي ء: آن چيز را كشيد. # =النطنط- # - ج نطانط [نطنط]: مرادف (النطنط) است. PageV01P919 ### || AUTO =النطنط- # ج نطانط [نطنط]: بلند قد وكشيده قامت. # النطول: آب داروهاى جوشانده كه گرما گرم بر روى عضو دردناك بيمار ريزند. ### || AUTO النطيح: مرادف (المنطوح) وبمعناى جانورى است كه به ضرب شاخ ~~مرده باشد، بد فال وبد يمن، اسبى كه در پيشانيش دو دائره شكل گرفته باشد. # =النطيحة- # ج نطحى ونطائح: مؤنث (النطيح) است. ### || AUTO النطيس: مرادف (النطاسي) است وبمعناى دانشمند وخردمند است. # =النطيط- # [نط]: مصدر است؛ «مكان نطيط»: ### || AUTO جاى دور. # =النطيطة- ### || AUTO [نط]: سرزمين دور. ms1973 # =النظائر- # «نظائر القوم»: افراد فاضل وبر جسته قوم. # النظار: زيركى وكاردانى وفراست. ### || AUTO النظار: مرد تيز بين ودقيق. # =النظارة- # عند أرباب السياسة: در اصطلاح سياست بمعناى عمل ومقام كارشناس وناظر است؛ ~~«نظارة الخارجية ونظارة المالية» ناظر وكار شناس وزارت خارجه يا وزارت ~~دارائي ... # =النظارة- # مرادف (النظار) است. ### || AUTO النظارة: مردمى كه به چيزى نگاه كنند، مردمى كه بر روى بلندى ~~يا تپه اى مى نشينند وبه جنگ وزد وخورد نگاه مى كنند بدون اينكه در جنگ ~~شركت كنند، عدسه دوربين، عينك دوربين كه با آن چيزهاى دور را نگاه كنند. # =النظام- ### || AUTO مص،- ج نظم: نخ كه با آن دانه هاى مرواريد ومانند آن را به ~~رشته كشند،- ج نظم وانظمة وأناظيم: روش وشيوه كار؛ «ما زال على نظام واحد»: ~~همچنان بر يك روش وترتيب است، نظم وترتيب، اسلوب وسازمان، روش وسيستم؛ ~~«النظام الاقتصادي الحر»: سيستم اقتصاد آزاد، «النظام الديموقراطي» نظام ~~ديموكراسى،- من الرمل: آنچه از ماسه ورمل كه سخت شده باشد،،- من الجراد ~~والنخل ونحوها: # صف ملخ ونخل ومانند آنها؛ «نظام الأمر»: ### || AUTO قوام امر؛ «نظام كوپرنيك»: در علم فلك وستاره شناسى همان نظريه ~~كوپرنيك لهستانى است (1473 - 1547) كه مى گويد زمين علاوه بر حركت ذاتى خود ~~با ساير سيارات بدور خورشيد مى چرخند بر خلاف نظريه بطلميوس كه ميگويد ~~خورشيد وسيارات به گرد زمين ميچرخند. # =النظام- ### || AUTO : مرد بسيار منظم. # =النظامي- # : منسوب به (النظام) است، «العسكر النظامي»: ارتش منظم كه فنون جنگ را ~~آموخته باشد. # =نظر- # - نظرا ومنظرا ومنظرة وتنظارا ونظرانا ه وإليه: او را ديد وبا چشم خود به ~~او نگاه كرد،- نظرا فى الأمر: در امر انديشيد وتدبير كرد؛ «نظر فى القضية»: ~~بموضوع رسيدگى كرد؛ «نظر فى طلب فلان»: در طلب او تأمل وانديشه كرد،- الشي ~~ء: آن چيز را انتظار كشيد تا آن چيز را به نسيه فروخت،- بين الناس: ميان ~~مردم دادرسى كرد،- للقوم: ### || AUTO بمردم كمك ومساعدت كرد،- فلانا: به گفته او گوش فرا داد، سخن ~~او را مورد تأمل قرار داد،- فلانا الدين: باز پرداخت بدهى او را تمديد ms1974 ~~كرد،- فلان: پيشگوئى كرد. # =النظر- ### || AUTO : مرادف (المثل) است همانند (النظير). # =النظر- ### || AUTO مص، چشم، بينائى؛ «علم النظر والاستدلال»: علم كلام است؛- «فى ~~هذا الأمر نظر»: در اين باره مجال انديشيدن موجود است زيرا واضح نيست؛ ~~«نظرا الى كذا وبالنظر الى كذا»: نظر باينكه وباعتبار اينكه؛ «اعادة النظر ~~فى الأمر»: تجديد نظر در موضوع، بحث ومراجعه مجدد؛ «فلان تحت نظر فلان»: ~~فلانى زير سايه وحمايت ولطف فلان است. # =النظرة- # : يك نگاه، نگاهى، هيأت، وضع بد وعيبناك، رحمت ومهربانى. # =النظرة- ### || AUTO : مهلت دادن وبه عقب انداختن كار ويا امر. # =النظري- ### || AUTO : منسوب به (النظر) است، علوم نظري در برابر علوم عملي. # =النظرية- ### || AUTO ج نظريات (ه): نظريه، تئورى در علم هندسه كه نياز بدليل وبرهان ~~داشته باشد. # =نظف- # - نظافة الشي ء: پاك وتميز وزيبا شد؛ «فلان نظيف الأخلاق»: فلاني خوش ~~اخلاق ومؤدب است. # =نظف- # تنظيفا [نظف] الشي ء: آن چيز را پاك وتميز كرد. # =نظم- # - نظما ونظاما اللؤلؤ ونحوه: مرواريد ومانند آنرا جمع آورى نمود وبه رشته ~~كشيد،- الشعر: شعر گفت،- الشي ء الى الشي ء: # چيزيرا با چيزى جمع آورى ومرتب نمود،- الأمر: كار را سر وسامان داد. # =نظم- ### || AUTO تنظيما اللؤلؤ والشعر: بمعناى (نظم) است،- الأمر: كار را مرتب ~~نمود،- ت السمكة او الدجاجة: در شكم ماهى يا مرغ تخم توليد شد. # =النظم- ### || AUTO مص، مرتب، سخن منظوم وشعر، دسته جات يا صف ملخ، بر برخى از ~~ستاره هاى منتظم اطلاق ميشود، از اين ستاره ها ثريا وپروين ونطاق فلكى جوزا ~~ودبران (پنج ستاره در صورت فلكى ثور) مى باشند. # =النظور- ### || AUTO : مرد تيز بين وبا دقت در امور مربوطه، بزرگ وبرگزيده قوم (اين ~~كلمه در مفرد وجمع ومذكر ومؤنث يكسان بكار برده مى شود). # =النظورة- # : برگزيده وسرور قوم (اين كله نيز در مفرد وجمع ومذكر ومونث يكسان بكار ~~برده مى شود). # =النظير- # : همتا، مانند، همسان، ج نظراء،- (فك) نقطه اى از آسمان كه بر روى خط ~~عمودى بر شخص ناظر وزير پاى او واقع شود كه نقطه مقابل آنرا (السمت) PageV01P920 ### || AUTO نامند؛ «نظير السمت» در علم ستاره شناسى نقطه مقابل ms1975 سمت الرأس ~~است؛ «منقطع النظير»: بمعناى بى مانند، يگانه وبى همتاست. # =النظيرة- ### || AUTO للمفرد والجمع مذكرا ومؤنثا: بزرگ وسرور وبرگزيده قوم،- ج ~~نظائر: مؤنث (النظير) براى مانند وهمتا ومساوى است؛ «نظيرة القوم او الجيش» ~~پيشرو قوم يا پيشقراول لشكر. # =النظيف- ### || AUTO ج نظفاء: پاك وتميز. # =النظيفة- ### || AUTO : مؤنث (النظيف) است. # =النظيم- ### || AUTO : شعر منظوم ومانند آن. # =نعا- ### || AUTO - نعاء [نعو] السنور: گربه آواز داد. # =نعى- # - نعيا ونعيا ونعيانا [نعي] لنا وإلينا فلانا: # خبر مرگ او را به ما داد؛ «نعاه بموت فلان» خبر مرگ فلانى را به او داد،- ~~ه الشي ء: به چيزى او را آگاه نمود،- القوم: ### || AUTO مردم را به دفن مرده از دست رفته اش دعوت نمود،- على القوم ~~شهواتهم: قوم را از شهوات وخواسته هاى آنها نكوهش كرد،- فلان: در زبان ~~متداول بمعناى شكايت از روزگار وبدى حال است. # =النعائم- ### || AUTO (فك): يكى از منازل قمر كه بشكل شترمرغ است وعبارت از هشت ~~ستاره آسمانى است. ### || AUTO =النعاب: صيغه مبالغه بر وزن (فعال) است،- (ح): جوجه كلاغ. # =النعابة- ### || AUTO «ناقة نعابة»: شتر تندرو. # =النعاج- ### || AUTO «نعاج الرمل»: گاو. # =النعار- ### || AUTO : فتنه انگيز، آنكه بسيار سعايت وفتنه انگيزى كند، آنكه بسيار ~~فرياد كشد،- (ح): پرنده اى كوچك بشكل قنارى سبز، رگ يا زخمى كه از آن خون ~~جارى باشد. # =النعارة- ### || AUTO : مؤنث (النعار) است، آبخورى سفالى كه هنگام نوشيدن آب از آن ~~آواز دهد؛ «امرأة نعارة»: زن بد زبان وسليطه. # =النعاس- ### || AUTO : چرت زدن قبل از خواب، آغاز خواب رفتن. # =النعاسة- ### || AUTO «امرأة نعاسة»: بمعناى (ناعسة) است. # =النعاق- ### || AUTO : كلاغ پر بانك وصدا. # =النعال- ### || AUTO : كفاش، كفشدوز. # =نعام- ### || AUTO : بمعناى (نعم) آرى وبله مى باشد. # =النعام- ### || AUTO : اسم شبه جمع است كه مفرد آن (النعامة) باشد، بيابان پهناور وبىب؛ # «النعام- ### || AUTO الصادر»: در علم ستاره شناسى نام چهار ستاره از منازل قمر است؛ ~~«النعام الوارد»: نيز نام چهار ستاره ديگر از منازل قمر است. # =النعامى- # ج نعائم: باد جنوب. # =النعامة- ### || AUTO : بخشش، شادى وخورسندى، راه روشن وآشكار، پرچم يا نشانى كه ~~براى راهنمائى مردم در بيابان بر پا كنند، هر بنا يا ساختمانى ms1976 كه بر روى ~~كوه بر پا شده باشد، صخره اى كه در كنار چاه قرار گرفته باشد، پوسته مغز ~~سر، نفس، تاريكى، كف پا، ناداني، گروه مردم،- ج نعام ونعامات ونعائم (ح): ~~شتر مرغ. (اين كلمه در مذكر ومؤنث كاربرد يكسان دارد)، مذكر اين پرنده را ~~(الظليم) وگروه آنرا (بنات الهيق) نامند. اين جانور پر زيبائى دارد كه در ~~آرايش وزينت بكار برده مى شود. وكلمه (النعامة) نيز ضرب المثلى است در ~~گريختن ونفرت وخنگى ونادانى؛ «ابن النعامة»: بر استخوان ساق پا اطلاق مى ~~شود؛ «نفرت نعامته»: بدرود زندگى گفت؛ «جاء كالنعامة»: مأيوس وزيان ديده ~~آمد؛ «اصم عن نعامة»: سختتر از نعامة است، زيرا شتر مرغ هر چه را كه به ~~بيند از آن مى گريزد. # =نعب- # - نعبا ونعابا ونعيبا ونعبانا وتنعابا الغراب: ### || AUTO كلاغ آواز داد، بنا بقولى كلاغ خبرى بد داد،- المؤذن: اذان گو ~~موقع اذان گردن خود را كشيد وسر خود را بحركت در آورد،-- نعبا ت الإبل: ~~شتران در راه خود گردنها را كشيدند. # =النعب- ### || AUTO مص، «ريح نعب»: بادى كه تند بوزد. # =نعت- # - نعتا ه: او را توصيف به خوبى ونيكى كرد،- الكلمة: براى كلمه صفت آورد. # =نعت- # - نعتا: در وصف ديگرى مبالغه وتكلف نمود. # =نعت- ### || AUTO - نعاتة الرجل: آن مرد همواره سرشت او با صفات حسنه واخلاق ~~نيكو بوده است،- الفرس: اسب نيك نژاد وپيشتاز بود. # =النعت- ### || AUTO مص،- ج نعوت: صفت،- من الخيل: اسبان پر سابقه در مسابقه ها كه ~~مورد ستايش زبانها باشند؛ «شي ء نعت»: چيزى بسيار خوب. # =النعتة- # يقال «هو نعتة»: در نهايت بزرگى وبلند مقامى يا زيبائى است. # =النعتة- ### || AUTO من الخيل: مرادف (النعت) است. # =نعج- # - نعجا ونعوجا اللون: رنگ سفيد خالص وپاك شد،- ت الناقة فى سيرها: شتر ~~ماده سريع وتند راه رفت. # =نعج- ### || AUTO - نعجا ونعوجا اللون: بمعناى (نعج) است،- نعجا الرجل: گوشت ميش ~~خورد وثقل كرد وقلب او ناراحت شد. # =النعج- # مص، سفيدى خالص. ### || AUTO النعج: آنكه گوشت ميش بخورد وبه امتلاء معده دچار شود. # =النعجة- ### || AUTO ج نعاج ونعجات (ح): گوسفند ماده. # =نعر- # - نعيرا ونعارا الرجل: نعره ms1977 كشيد،- العرق بالدم: خون از رگ بيرون وروان ~~شد يا خون با صدا بيرون آمد وروان شد،-- نعرا فى البلاد: روانه شهرها شد،- ~~الى فلان: نزد او آمد،- فى الأمر: بپا خاست وكوشش كرد،- القوم: قوم بهيجان ~~شدند وگرد هم در آمدند،- الرجل: آن مرد مخالفت وامتناع نمود. # =نعر- # - نعرا الحمار أو الفرس: خرمگس در بينى خر يا اسب داخل شد وآنرا ناراحت كرد. # =نعر- # - تنعيرا [نعر] السهم: تير را با انگشت چرخانيد تا به قوام آن پى ببرد. # النعر: مردى كه در يكجا همواره بند نشود PageV01P921 ### || AUTO ؛ «حمار او فرس نعر»: خر يا اسبى كه خر مگس در بينى آن داخل ~~شده باشد. # =النعرة- # ج نعر ونعرات: بيخ بينى از درون. # =النعرة- # ج نعرات: اسم مره از (نعر) است، صدائى كه از درون بينى درآيد؛ «نعرة ~~النجم»: وزش باد وسختى گرماى هوا. # =النعرة- # : تكبر وخود بزرگ بينى، امرى كه با اهميت باشد،- ج نعر ونعرات: بادى كه ~~در بينى افتد وآنرا ناراحت كند، بيخ بينى،- (ح): خرمگس، ميوه درخت اراك. # =النعرة- # : تكبر وخود بزرگ بينى، امرى كه به آن اهميت ورزند. # =النعرة- ### || AUTO : مؤنث (النعر) است وبمعناى آنكه در يك جا ومكان قرار نگيرد. # =نعس- ### || AUTO - نعسا الرجل: آن مرد خواب آلود شد، چرت زد،- جسمه او رأيه: ~~جسم ويا انديشه او سست وضعيف شد،- ت السوق: بازار كساد شد. # =النعسى- ### || AUTO : مؤنث (النعسان) است. # =النعسان- ### || AUTO : مرادف (الناعس) است. # =نعش- ### || AUTO - نعشا ه الله: خداوند او را بلند مرتبه كرد، او را از نابودى ~~رهائى داد، او را پس از فقر وتنگدستى به رفاه وثروت رسانيد،- الميت: از ~~مرده به نيكوئى ياد كرد،- طرفه: چشم خود را باز كرد تا نگاه كند،- الربيع ~~الناس: بهار مردم را در رفاه وزندگى قرار داد،- الشجرة: درخت كج شده را ~~راست كرد. # =نعش: بر روى نعش حمل شد،- فلان: از لغزشى كه داشت بيرون شد. # =نعش- ### || AUTO تنعيشا [نعش] ه الله: خداوند او را بلند مقام ومرتبه كرد. # =النعش- ### || AUTO مص، باقى ماندن، تختى كه پادشاه را موقع بيمارى بر آن حمل مى ~~كردند، تابوت كه مرده را بر ms1978 آن حمل كنند؛ «بنات نعش الكبرى»: در علم ستاره ~~شناسى عبارت از هفت ستاره آسمانى است كه در جهت قطب شمال ديده مى شوند ودر ~~نزديكى اينها نيز هفت ستاره ديگر وجود دارند كه آنها را (بنات نعش الصغرى) نامند. # =نعق- ### || AUTO - نعقا ونعيقا وثعاقا ونعقانا الغراب: كلاغ آواز داد،- المؤذن: ~~مؤذن با صداى بلند اذان گفت،- الراعي بغنمه: چوپان گوسفندان را بسختى راند. # =نعل- # - نعلا القوم: به آنها كفش داد،- الدابة: سم ستور را نعل زد. # =نعل- # - نعلا: كفش پوشيد. # =نعل- ### || AUTO تنعيلا [نعل] الدابة: ستور را نعل زد. # =النعل- ### || AUTO مص،- ج نعال وانعل: كفش، پاپوش،- ج نعال: آهن يا نقره كه در ~~نوك غلاف شمشير باشد، زمين سخت وخشن كه گياه در آن نرويد؛ «نعل الدابة»: ~~نعل سم ستوران. # =النعلة- ### || AUTO : آنچه كه كف پا را از سائيده شدن بر زمين نگهدارد، پاپوش. # =نعم- # - نعمة ومنعما الرجل: آن مرد در رفاه قرار گرفت،- عيشه: زندگى او شيرين ~~وخوش گرديد. # =نعم- # - نعمة ومنعما الرجل: آن مرد در رفاه قرار گرفت،- عيشه: زندگى او خوب ~~ومرفه شد،- نعما العود: چوب درخت سبز وخوش منظر شد. # =نعم- # - نعومة: نرم وصاف شد. # =نعم- ### || AUTO تنعيما [نعم] الشي ء: آنرا نرم كرد،- الرجل: او را در رفاه ~~قرار داد، به او (نعم) گفت،- القوم: با پاى برهنه بسوى قوم آمد. # =النعم- # ج أنعم: خوشى ورفاه در زندگى. # =نعم- # : فعل غير منصرفى است كه براى ستايش بكار برده مى شود؛ «نعم الرجل زيد» ~~زيد مرد خوبى است؛ «نعم رجلا زيد»: زيد چه مردى خوب است وبندرت در مثنى ~~وجمع بكار برده مى شود وگاهى (ما) به آخر آن افزوده مى شود مانند (دققته ~~دقا نعما) با كسر عين ويا فتح آن ومعناى آن چنين (چه بسيار خوب است آنچه را ~~كه كوبيده ام) وفاعل (نعم) در آن مستتر است و(ما) بمعناى (شيئا) عنصر فاعل ~~است ونصب آن بنا بر تميز است يعنى (نعم الشي ء شيئا). واما در اين جمله: ~~«ان فعلت فبها ونعمت»: اين تاء ساكنه بتقدير (نعمت الفعلة) علامت تأنيث است. # =نعم- # : بله، آرى. ms1979 اين كلمه حرف جواب است وچهار معنى دارد. هرگاه بعد از خبر ~~قرار گيرد حرف تصديق است مانند «قام زيد» كه جواب آن «نعم» است. واگر بعد ~~از امر يا نهى قرار گيرد بر آن حرف (وعد) اطلاق مى شود، مانند «اضرب زيدا» ~~كه جواب آن (نعم) است يعنى قول ميدهم كه زيد را بزنم، وهرگاه بعد از ~~استفهام بيايد حرف (اعلام) است. مانند «أقام زيد» كه جواب آن (نعم) است ~~يعنى بله زيد برخاسته است، وهرگاه در ابتداى كلام قرار گيرد معناى تأكيد را ~~ميرساند مانند «نعم ان ربي قادر». # =النعم- # ج أنعام وجج أناعيم: شتر، وبر گاو وگوسفند نيز اطلاق مى شود. # =نعم- # : مرادف (نعم) است. # =نعم- ### || AUTO : مرادف (نعم) است. # =النعمى- ### || AUTO : دست سفيد ونيكو، وقار وآرامش، زندگى سخت، ثروت ودارائى. # =النعماء- ### || AUTO ج أنعم: دست سفيد ونيكو. # =النعمان- ### || AUTO : لقب پادشاهان حيره قبل از اسلام، خون؛ «شقائق النعمان: درخت ~~گل سرخ رنگ شقايق؛ «شقيقة النعمان»: يك دانه گل شقايق. # =النعمة- # : خوشحالى؛ «نعمة العين»: آنچه كه باعث خوشحالى باشد. # =النعمة- # مص، اسم مره، خوشگذرانى وبرخوردارى؛ «نعمة العيش»: زندگى خوش وآسوده. # =النعمة- # ج نعم وأنعم ونعمات ونعمات ونعمات: ### || AUTO دست نرم وسفيد، نعمت وروزى وغيره، خوشحالى؛ حالتى كه انسان از ~~آن لذت برد؛ «فلان واسع النعمة»: فلانى دارا وتوانگر وثروتمند است؛ «ولي ~~نعمته»: ولى نعمت او، بخشنده به او. # =النعناع- # [نعنع] (ن): نعنا. PageV01P922 ### || AUTO =النعناعة- ### || AUTO (ن): يك دانه نعنا. # =نعنع- ### || AUTO نعنة [نعنع] لسان فلان: در زبان او گرفتگى بود ونميتوانست سخن ~~فصيح گويد. # =النعنع- ### || AUTO [نعنع] (ن): نعنا. # =النعنعة- ### || AUTO [نعنع] (ن): واحد (النعنع) است. # =النعنوع- ### || AUTO عند العامة: نوشگفته؛ «ولد نعنوع»: پسرى نوجوان، «بنت نعنوعة» ~~دخترى شاداب وجوان. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =النعو- ### || AUTO [نعو]: فرو رفتگى زير بينى در لب بالا، شكاف لب بالاى شتر، ~~شكاف انتهاى سم، خرماى رطب. # =النعوب- ### || AUTO ج نعب [نعب]: «ناقة نعوب»: ماده شتر تندرو. # =النعوة- ### || AUTO [نعي]: خبر مرگ ودعوت بدفن مرده. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =النعور- ### || AUTO رگ يا زخم ms1980 كه از آن خون روان شود،- من الرياح: بادهاى مخالف كه ~~هنگام گرما سرد بوزد وهنگام سرما گرم بوزد؛- «نية نعور»: هدف دور ودراز. # =النعوس- ### || AUTO «امرأة نعوس»: زن خواب آلود. # =النعومة- ### || AUTO مص، نرمى پوست. # =النعي- ### || AUTO [نعي]: مرادف (الناعى) و(المنعي) است. # =النعية- ### || AUTO ج نعيات [نعي]: اسم مره از (نعى) ودر زبان متداول بر آن (نعوة) ~~اطلاق مى شود. # =النعيت- ### || AUTO من الخيل: مرادف (النعت) است. # =النعيتة- ### || AUTO من الخيل: مرادف (النعت) است. # =النعير- # مص، سر وصداى بسيار در جنگ يا ماجراجوئى. # النعيلة: مصغر (النعل) است. ### || AUTO النعيم: خوشى ورفاه زندگى، آرامش، ثروت ودارائى؛ «نعيم الله»: ~~عطا وكرم خداوند. # =نغا- ### || AUTO - نغوا [نغو] إليه: بگونه اى كه فهميده شود سخن گفت. # =نغى- # - نغيا [نغو] إليه: سخنانى گفت كه فهميده شد. # النغار: بسيار جوشان؛ «جرح نغار»: زخمى كه از آن خون بجوشد. # النغاش: فرومايگان، آنانكه بسيار آمد وشد كنند، آنكه بسيار كوتاه قامت باشد. # النغاش: كوتاه قامت وقد. ### || AUTO النغاشي: مرادف (النغاش) است. # =النغاض- # من السحاب: ابرهائى كه در هم پيچيده وگلوله مى شوند؛ «رجل نغاض البطن»: ~~مرد شكم گنده وفراخ. ### || AUTO النغام: آنكه بسيار آواز ونغمه خواند. # =نغب- ### || AUTO - نغبا الريق: آب دهان را فرو برد،- الرجل: فى الشرب: آب را با ~~يك جرعه نوشيد،- الطائر: پرنده آب خورد. # =النغبة- # ج نغب: كار زشت، جرعه اى آب نوشيدن. # =النغبة- ### || AUTO ج نغب: مرادف (الجرعة) است. # =نغر- # - نغيرا ونغرانا ت القدر: ديگ جوشيد،- نغرا ونغرانا الرجل على فلان: از ~~فرط غضب بر فلانى درون او جوشيد. # =نغر- # - نغيرا ونغرانا ت القدر: ديگ جوشيد،- نغرا ونغرانا الرجل على فلان: درون ~~او از فرط غضب جوشيد وخشمگين شد،- نغرا الرجل: حقد وكينه نمود،- من الماء: ~~آب بسيار خورد. # =نغر- ### || AUTO تنغيرا [نغر] بالناقة: بر ماده شتر بانگ زد تا راه رود،- ~~الصبي: بچه را قلقلك داد تا بخندد. # =النغر- # ج نغران (ح): بلبل، جوجه گنجشك. # =النغر- ### || AUTO مص، چشمه آب شور. # =نغش- # - نغشا ونغشانا: تكان خورد ومضطرب شد. # =نغش- # - نغشا ونغشانا: تكان خورد ومضطرب شد؛ هو ينغش الى فلان»: او به فلانى ~~تمايل دارد. ### || AUTO النغشة: اسم مره از (نغش) ms1981 است. # =نغص- # - نغصا ه: او را از سهميه آب خود بازداشت يا اينكه مانع از آن شد كه از ~~آب استفاده نمايد. # =نغص- # - نغصا الرجل: به خواسته خود نرسيد،- البعير: شتر سيراب نشد. # =نغص- # تنغيصا [نغص] الله عليه العيش ونغص عيشه: خدا زندگى را بر او تلخ وناگوار ~~ساخت،- فلانا: زندگى را بر او تيره نمود. # =نغص- ### || AUTO تنغيصا [نغص]: لذت زندگى را به پايان نرسانيد. # =النغصة- ### || AUTO ج نغص: آنچه كه باعث جلوگيرى از خواسته شود. # =نغض- # - نغضا ونغوضا ونغضانا: تكان خورد وپريشان ولرزان شد،- القوم الى العدو: ~~آن قوم بسوى دشمن شتافتند،- الشي ء وبالشي ء: # آنرا تكان داد. # =نغض- ### || AUTO تنغيضا [نغض] الشي ء: آن چيز را تكان داد وبحركت در آورد. # =النغض- # من الكتف: دو استخوان نرم كه بر روى دو كتف انسان قرار دارد. # =النغض- ### || AUTO مص، آنكه هنگام راه رفتن سر خود را تكان ميدهد وميلرزد. # =نغل- # - نغلا جسمه: ضربه كوچكى را بر روى جسم خود احساس كرد. # =نغل- # - نغلا الجلد: پوست در دباغى فاسد شد، مقدار كمى از آن فاسد شد،- الجرح: # زخم چرك كرد،- ت نيته: نيت او بد شد،- قلبه علي: دل او بر من كينه توز ~~شد،- بينهم: ميان آنها جدائى افكند ودو بهم زنى كرد،- وجه الأرض: روى زمين ~~از خشكى ترك خورد. # =نغل- ### || AUTO - نغولة المولود: نوزاد زنازاده شد. # =النغل- # (ح): استر، قاطر، فاسد، زنازاده وبى نسب. # =النغل- # مص، فتنه انگيزى ميان مردم، سخن چينى. # =النغل- ### || AUTO : فاسد، زنازاده وبى نسب. # =النغلة- # : اسم است از (انغل الجلد). # =النغلة- # : مؤنث (النغل) است. # =النغلة- # : اسم مصدر است از (نغل). # =النغلة- # : نمامى وسخن چينى. PageV01P923 ### || AUTO =النغلة- ### || AUTO : مؤنث (النغل) است. # =نغم- # - نغما الرجل: آواز وسرود خواند،- فى الشراب: كمى شراب نوشيد. # =نغم- # - نغما: مرادف (نغم) است. # =نغم- ### || AUTO تنغيما [نغم] الرجل: شعر وآواز خواند. # =النغم- # ج أنغام وجج أناغيم: مرادف (النغم) است. # =النغم- ### || AUTO ج أنغام وجج أناغيم: سخن آهسته وپنهان، مطربى وآواز خوانى؛ ~~«انغام الموسيقى): نغمه هاى موسيقى. # =النغمة- # ج نغمات: واحد (النغم) است، با صداى خوش خواندن. # =النغمة- ### || AUTO ج نغمات: مرادف (النغمة) است. # =النغوة- ### || AUTO [نغو]: نغمه زيبا، سخن زيبا. # =النغوم- ### || AUTO «رجل نغوم»: آنكه آواز ونغمه ms1982 خوش دارد. # =النغية- # [نغو]: مرادف (النغوة) است، اولين خبرى كه قبل از تأكيد مى رسد؛ «سمعت ~~نغية من كذا»: خبرى شنيدم ولى از آن هنوز متأكد نيستم. ### || AUTO النغيل: فاسد، حرامزاده. # =النغيلة- ### || AUTO (ح): كرمى كه در پوست ايجاد مى شود وآنرا فاسد مى كند. # =نفا- ### || AUTO - نفوا [نفو] ه: لغتى است در (نفاه) بمعناى، آنرا نفى كرد. # =نفى- # - نفيا [نفي] السيل الغثاء: سيل خار وخاشاك را با خود برد،- ت السحابة ماءها: # ابر باران ريخت،- الشي ء: آن چيز را انكار كرد ونپذيرفت،- الرجل: او را ~~زندانى كرد،- الرجل من بلده: او را از شهر وديار خود خارج كرد وبجاى ديگر ~~فرستاد،- ه: او را راند وبيرون كرد،- عنه: از او دورى كرد،- ه عنه: او را ~~از خود راند وبيرون كرد،- الشعر: # موى ريخته شد،،- نفيا ونفيانا الصيرفي الدراهم: درهمها را پراكنده كرد تا ~~سره از ناسره را جدا كند،- ت الريح التراب: باد خاكها را بر انگيخت. # =نفى- ### || AUTO تنفية [نفي] ه: در نفي او مبالغه كرد. # =النفاء- ### || AUTO [نفي]: «نفاء الشي ء»: آنچه كه بعلت پوچى وپستى دور افكنده ~~شود، بازمانده آن. # =النفائض- ### || AUTO : آنانكه با ريگ فال مىندازند كه خوب را از بد جدا كنند، شتران لاغر. # =النفاة- ### || AUTO [نفي]: «نفاة الشي ء»: بمعناى (نفاؤه) است. # =النفاث- ### || AUTO : افسونگر، ساحر. # =النفاثة- # : خلط سينه كه بيرون انداخته مى شود. # =النفاثة- ### || AUTO : مؤنث (النفاث) است. # =النفاج- ### || AUTO : آنكه به آنچه كه ندارد افتخار وتكبر كند. # =النفاجة- ### || AUTO : پارچه چهارگوش كه زير آستين پيراهن دوزند. # =النفاح- ### || AUTO : آنكه بسيار عطا وكرم كند. # =النفاحة- # : مؤنث (النفاح) است؛ «طعنة نفاحة»: ### || AUTO ضربه نيزه كه باعث شدت جريان وخارج شدن خون از زخم مى شود. # =النفاخ- ### || AUTO : ورم عضوى از بدن كه در اثر بيمارى پديد مىيد. # =النفاخة- ### || AUTO ج نفاخات: بادكنك، عضوى پر باد كه در شكم ماهى قرار دارد. # =النفاذ- ### || AUTO : آنكه در كارهاى خود قاطع باشد. # =النفار- ### || AUTO مص، رميدن ستور؛ «فى الدابة نفار»: در ستور حالت رمش است. # =النفارة- ### || AUTO : حكم، آنچه را كه غالب از مغلوب مى گيرد. # =النفارير- ### || AUTO [نفر]: گنجشكها. # =النفاس- ### || AUTO مص، زائيدن زن، خونى ms1983 كه پس از زائيدن خارج شود. # =النفاش- # «غنم أو إبل نفاش»: گوسفندان يا شترانى كه شبانگاه بدون چوپان به چرا روند. # =النفاش- ### || AUTO : خود بزرگ بين ومتكبر، بسيار كريم يا عطا دهنده، نوعي ليموى درشت. # =النفاض- # ج نفض: اسم است از (انفض القوم زادهم)، آنچه كه پس از تكان دادن درخت از ~~آن ريزد. # =النفاض- # : لرزيدن در حال تب. # =النفاض- ### || AUTO ج نفض: آنچه كه از درخت ريخته مى شود، شلوارى ويژه كودكان. # =النفاضة- ### || AUTO ج نفض: بقيه آذوقه وغذا كه دور ريخته شود، آنچه كه از تكان ~~دادن درخت ريخته شود. # =النفاط- ### || AUTO ### || AUTO ج نفاطة ونفاطون: استخراج كننده نفت از منبع آن، ~~پخش كننده نفت. # =النفاطة- # : چاه نفت، نوعى چراغ، ابزارى مسين كه در آن نفت ريزند وآتش افروزند. # =النفاطة- ### || AUTO : مرادف (النفاطة) است. # =النفاع- # : سود، فائده ومنفعت. # =النفاع- ### || AUTO : آنكه بسيار سود برد. # =النفاعة- ### || AUTO : اسم است از آنچه با آن سود واستفاده كنند. # =النفاق- # مص، رفتار آنكه دورو ومنافق است. # =النفاق- ### || AUTO مص، رفتار آنكه دورو ومنافق است. # =النفانف- ### || AUTO [نفنف]: «نفانف الدار»: گوشه واطراف خانه. # =النفاوة- ### || AUTO [نفي]: «نفاوة الشي ء»: زيادى وبازمانده چيزى. # =النفاية- # [نفي]: «نفاية الشي ء»: مرادف (نفاوته) است. # =النفاية- # [نفي]: «نفاية الشي ء»: مرادف (نفاوته) است. # =نفت- ### || AUTO - نفتا ونفتانا ونفيتا ت القدر: ديگ بسيار جوشيد،- الرجل: ~~خشمگين شد واز فرط غضب باد كرد،- نفتا الدقيق: بر روى آرد آب ريخت وپفت كرد. # =النفتالين- ### || AUTO (ك): نفتالين. # =نفث- # - نفثا ونفثانا الرجل: آب دهن انداخت،- البصاق من فيه: با دهان خود تف ~~كرد،- المصدور: شخص مسلول خلط از دهان خود بيرون انداخت،- ت الحية السم: # مار نيش زد وزهر ريخت،- الجرح الدم: # زخم خون ريخت،- القلم: نوشت،- فلانا: # او را سحر وجادو كرد؛ «نفث الله الشي ء في قلبه»: خدا بدلش انداخت. PageV01P924 ### || AUTO =النفث- ### || AUTO مص، آنچه از اخلاط غليظ كه از دهان بيرون اندازند؛ «نفث ~~الشيطان»: شعرى كه داراى غزل است. # =النفثة- ### || AUTO ج نفثات: اسم مره از نفث؛ «نفثات الأقلام» نوشته ها وتوليدى ~~هاى ادبيات. # =نفج- ### || AUTO - نفجا الإنسان: به آنچه كه ندارد افتخار كرد،- ت الفروجة: ~~جوجه مرغ از تخم بيرون آمد،- الأرنب ms1984 وغيرها: خرگوش وجز آنرا رمانيد،- الشي ~~ء: آنرا گرامى داشت،- السقاء: مشك را پر از آب نمود،- نفجا ونفجانا ونفوجا ~~اليربوع او الأرنب: موش صحرائى ويا خرگوش برانگيخته شد ودويد،- ت الريح: ~~باد بشدت وزيدن گرفت،- ت الطريق بالقوم: راه ناگهان پر از جمعيت شد. # =نفح- ### || AUTO - نفحا ونفحانا ونفوحا الطيب: بوى عطر پخش شد،- ت الريح: باد ~~وزيد يا شروع به وزيدن كرد،- العرق: خون از رگ جارى شد،- ت الدابة الرجل: ~~ستور با نوك سمش مرد را لگد زد،- فلانا بالسيف: ضربه كوچكى با شمشير بر او ~~زد،- ه بكذا: او را چيزى داد،- الشي ء: آن چيز را از خود دور كرد،- لمته: ~~موى زلف خود را ژوليده وافشان كرد. # =النفح- ### || AUTO مص،- من الرياح: بادهائى كه در زمستان مى وزد. (در برابر اين ~~كلمه اللفح است كه بمعناى بادهائى است كه در تابستان مى وزد). # =النفحة- ### || AUTO ج نفحات: اسم مره از نفح است، عطا وبخشش،- من الألبان: شير ~~خالص؛ «نفحة الطيب»: بوى خوش عطر،- «نفحة الريح»: يك بار بوى خوش عطر ~~وزيدن؛ «نفحة الدم»: اولين بار كه خون از رگ بيرون آيد. # =نفخ- # - نفخا بفمه: با دهان خود باد بيرون كرد؛ «نفخ فى النار ونفخ النار»: آتش ~~را با دهان باد داد؛ «نفخ فى البوق»: بوق زد،- الضحى: نيمه روز بلند شد،- ت الريح: # باد ناگهان وزيد،- ه الطعام: غذا او را سير كرد؛ «نفخ شدقيه»: تكبر كرد. # =نفخ- ### || AUTO تنفيخا [نفخ] بفمه: مرادف (نفخ) است. # =النفخ- # مص، افتخار كردن، تكبر وخود بزرگ بينى. # =النفخ- # جوان پر از غرور. # =النفخ- ### || AUTO يك نوع بيمارى كه در مچ پاى ستوران پديد آيد. # =النفخة- ### || AUTO اسم مره از (نفخ) است، امتلاى معده در اثر پرخورى؛ «نفخة ~~الشباب» بيشتر جوانى؛ «نفخة الربيع»: تر وتازگى بهار ورونق گلها وگياهانش. # =نفد- # - نفدا القوم: به آنها رسيد واز آنها گذشت. # =نفد- # - نفدا ونفادا الشي ء: آن چيز فارغ ومنقطع شد؛ «نفد زاد القوم»: آذوقه ~~قوم تمام شد. # =نفد- ### || AUTO تنفيدا [نفد] الحساب (ت): حساب را بطور مفصل يادداشت كرد. # =نفذ- # - نفذا ونفوذا ونفاذا الشي ء الشي ء: از آن چيز گذشت ونجات ms1985 يافت،- فلان القوم: # فلانى از قوم جلو افتاد وآنها را پشت سر گذاشت،- نفوذا ونفاذا الأمر او ~~القول: امر بمورد اجراء درآمد يا سخن تمامى گفته شد،- الطريق: راه وروش ~~براى هر فردى امكان پذير شد،،- المنزل الى الطريق: خانه متصل به كوچه يا ~~خيابان شد،- الكتاب الى فلان: نامه باو داده ويا ابلاغ شد،- الرجل فى ~~الأمر: كار را بجريان انداخت، در كار مهارت بخرج داد،- لوجهه: با همان وضعى ~~كه بود رفت. # =نفذ- # تنفيذا [نفذ] السهم الرمية: تير را به هدف زد،- الرجل القوم: از ديگران ~~جلو افتاد، در ميان قوم راه رفت،- الكتاب الى فلان: نامه را براى او ~~فرستاد،- الحاكم الامر: ### || AUTO حاكم امر را قضاوت نمود وحكم را اجرا كرد. # =النفذ- ### || AUTO ج أنفاذ: مرادف (الإنفاذ) است، نفوذ كردن، جاى رهايى ونجات. # =النفذة- ### || AUTO مهره. # =نفر- # - نفرا من كذا: آنرا نپسنديد ومكروه دانست؛ «نفرت من صحبة فلان»: از ~~دوستى ومعاشرت با او روى گردان شدم،- عن كذا: # از آن روى گردان شد،- الى الشى ء: بسوى آن شتافت،- القوم: پراكنده شدند،- فلانا: # بر او چيره شد،- نفرا ونفورا الحاج من منى: # حاجيان از منى بسوى مكه رهسپار شدند،- ت العين وغيرها: چشم متورم وملتهب ~~شد،-- نفورا ونفارا ونفيرا القوم للقتال او للأمر: قوم رهسپار جنگ يا كارى ~~شدند،- نفرا ونفورا ونفارا ونفرانا الظبي وغيره: آهو وجز آن گريخت ودور ~~شد،-- نفورا ونفارا ونفيرا ت الدابة من كذا: ستور از چيزى رم كرد وگريخت. # =نفر- ### || AUTO تنفيرا [نفر] ه: او را متنفر كرد،- عن فلان: او را به لقب زشتى ~~خواند،- ه على فلان: براى او حكم به پيروزى عليه ديگرى داد،- ه الشي ء وعلى ~~الشي ء وبالشي ء: او را بر چيزى يا براى چيزى چيره نمود. # =النفر- # مص، جمع (النافر) است، گروهى از سه تا ده نفر، گروهى كه با تو مى گريزند ~~يا از جنگ روى گردانند يا آنانكه در كارى پيشقدم مى شوند؛ «يوم النفر»: روز ~~سيزدهم ذيحجه كه حاجيان از منى به سوى مكه رهسپار مى شوند. # =النفر- ### || AUTO ج أنفار: مردم، نفر، گروه مردم از سه تا ده ms1986 نفر؛ «ثلاثة نفر او ~~ثلاثه أنفار»: سه نفر؛ «نفر الرجل»: دار ودسته مرد؛ «يوم النفر» مرادف (يوم ~~النفر) است. # =النفرة- # حكم، مرادف (النفرة) است. # =النفرة- # اسم مره از (نفر) است، گروهى از مردم از سه نفر تا ده نفر، گروهى كه با ~~تو مى گريزند يا از جنگ روى گردانند يا آنانكه در كارى پيشقدم مى شوند؛ ~~«نفرة الرجل»: خانواده مرد وهواخوهان او. # =النفرة- ### || AUTO تعويذ چشم زخم كه بر گردن كودك آويزان كنند، نظر قربانى. # =النفرور- ### || AUTO واحد (النفارير) است. # =نفز- # - نفزا ونفوزا ونفزانا الظبي: آهو با چهار پاى خود ناگهان جهيد،- الرجل: آن مرد PageV01P925 ### || AUTO بدرود زندگى گفت. # =نفز- ### || AUTO تنفيزا [نفز] الظبي: آهو را وادار به جهيدن كرد،- ت المرأة ~~ولدها: زن كودك خود را بازى داد ورقصانيد،- السهم: تير را با انگشت خود ~~چرخانيد تا راستى وكجى آنرا بشناسد. # =نفس- # - نفسا ه بنفس (أي بعين): او را چشم زد. # =نفس- # - نفسا ونفاسية بالشي ء: آن چيز را گرامى داشت،- على فلان بخير: بر شانس ~~واقبال خوب او حسادت كرد،- نفاسة الشي ء على فلان: او را شايسته آن چيز ~~ندانست،- نفسا ونفاسة ونفاسا ت المرأة غلاما: زن آبستن فرزند پسرى زائيد. # =نفس- # - نفاسة ونفاسا ونفوسا ونفسا: نفيس وبا ارزش بود. # =نفس- # نفسا ونفاسة ونفاسا ت المرأة غلاما: زن فارغ شد وپسرى زائيد،- فلان: ~~زائيده شد. # =نفس- ### || AUTO تنفيسا [نفس] ه في الأمر: او را بكارى تشويق كرد،- عنه الكربة: ~~او را از دل گرفتگى وناراحتى بيرون آورد وخوشحال كرد. # =النفس- # مص،- ج أنفس ونفوس: روح، روان. اين كلمه با معناى ذكر شده مؤنث بكار مى ~~رود مانند «خرجت نفسه»: روح از بدنش بيرون رفت، جسد واندام، انسان كه در ~~اين صورت كلمه مذكر بكار برده مى شود مانند: (عندى خمسة عشر نفسا): پانزده ~~نفر انسان دارم، چشم، خون، همت، عزت، بزرگى، اراده، رأي، عيب، كيفر، آب؛ ~~«نفس الأمر»: حقيقت امر؛ «نفس الشي ء»: # خود چيزى. گاهى با اين كلمه تأكيد بكار مى رود مانند «جاءني هو نفسه ~~وبنفسه»: شخصا آمد؛ «الاعتماد على النفس»: اعتماد بنفس؛ «بذل النفس ms1987 ~~والنفيس»: با هر چه كه داشت فداكارى كرد؛ «خرجت نفسه وجاد بنفسه»: # مرد. # =النفس- ### || AUTO مص،- ج انفاس: هواى تنفس، هواى نفس كشيدن، نسيم هوا، فرصت ~~ومهلت،- من التنبك: يك بار از تنباكو كشيدن؛ «نفس الساعة»: زمان وهنگام؛ ~~«نفس الشاعر او المؤلف»: روش نوشتن شاعر يا مؤلف؛ «حتى النفس الأخير»: تا ~~آخرين رمق، تا آخرين نفس. # =النفساء- # ج نفاس ونفس ونفس ونفس ونفاس ونوافس ونفساوات: مرادف (النفساء) است. # =النفساء- # ج نفاس ونفس ونفس ونفس ونفاس ونوافس ونفساوات: زن بهنگام زاييدن. # =النفساء- ### || AUTO ج نفاس ونفس ونفس ونفس ونفاس ونوافس ونفساوات: مرادف (النفساء) است. # =النفساني- ### || AUTO آنكه آگاه به نفس وعقل است؛ «عالم او طبيب نفساني» دانشمند يا ~~پزشك روانشناس. # =النفسة- ### || AUTO مرادف (المهملة) است. # =النفسية- ### || AUTO حالت نفس. # =نفش- # - نفشا القطن أو الصوف: پنبه يا پشم را پخش كرد وزد،- فلان فلانا: او را ~~ستايش كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- نفوشا القوم: مردم بر اثر ~~كوشش فراوانى آوردند وبرخوردار شدند،- فلان على الشي ء: بسوى آن آمد وشروع ~~بخوردنش كرد،-- نفشا ت الإبل او الغنم: شتران يا گوسفندان شبانه بدون چوپان ~~چرا كردند. # =نفش- # - نفشا ت الإبل أو الغنم: مرادف (نفشت) است. # =نفش- ### || AUTO تنفيشا [نفش] القطن أو الصوف: بمعناى (نفشه) است. # =النفش- # پشم زده شده، متاع پراكنده، بسيارى سخن وگفتار؛ «ابل او غنم نفش»: # شتران يا گوسفندان كه بدون چوپان در شب چرا كنند، اين واژه فقط ويژه شب ~~است كه در مقابل آن (الهمل) ويژه شب وروز است. # =النفش- ### || AUTO «إبل أو غنم نفش»: شتران يا گوسفندان شب چرا بدون چوپان. # =نفض- # - نفضا الثوب: جامه را تكان داد تا آنرا از گرد وخاك ومانند آن پاك كند.؛ ~~«نفض عنه الكسل او نفض عنه غبار الكسل»: تنبلى را از خود بدور افكند،- ~~الشجرة: درخت را تكان داد تا آنچه بر آن است بر زمين افتد،- الورق من ~~الشجر: برگ درخت را فرو افكند،،- الزرع: آخرين خوشه گياه بر آمد،- الكرم: ~~خوشه هاى انگور باز شد،- ت المرأة: زن داراى فرزندان بسيار شد،- ت الإبل: ~~شتران زائيدند،- القوم: توشه يا دارائى قوم از ms1988 بين رفت،- القوم حلائبهم: # قوم آنچه از شير كه در پستان دامهايشان بود دوشيدند بطوريكه ديگر شيرى در ~~پستان آنها باقى نماند،- الثوب او الصبغ: رنگ جامه تغيير كرد وكم رنگ شد،- ~~فلان: بهر سوى نگاه كرد،- ته الحمى: تب كرد، تب او را لرزانيد،- المكان: ~~مكان را از همه حيث بازرسى وبازديد كرد ومورد شناسائى قرار داد،- الطريق: ~~راهرا دنبال كرد، راهرا از دزدان پاكسازى كرد،- نفضا ونفوضا المريض من ~~مرضه: بيمار شفا وبهبودى يافت. # =نفض- ### || AUTO تنفيضا [نفض] الثوب أو الشجرة: به معناى (نفضها) ست. # =النفض- # آنچه در اثر تكان خوردن بر زمين ريخته شده باشد. # =النفض- ### || AUTO ج نفض: آنچه از خرما يا برگ درخت كه بر روى زمين افتاده باشد. # =النفضى- # تكان خوردن ولرزيدن. # =النفضى- ### || AUTO مرادف (النفضى) ست. # =النفضاء- ### || AUTO لرزيدن از تب. # =النفضة- # بارانى كه بر گوشه اى از زمين ببارد وبر گوشه ديگر آن نبارد. # =النفضة- # مرادف (النفضاء) است. # =النفضة- ### || AUTO هيأت اعزامى كه به سرزمينى فرستاده مى شوند تا درباره وجود ~~دشمن يا نگرانى ديگرى تجسس نمايند. # =نفط- # - نفطا: در خشم شد يا از فرط خشم آتش گرفته بود،- نفطا ونفيطا الرجل: به ~~آنچه كه مفهومى نداشت سخن گفت،- ت القدر: ديگ جوشيد. # =نفط- # - نفطا ونفطا ونفيطا ت يده: بر روى PageV01P926 ### || AUTO دست او دانه باد كرده درآمد يا در اثر كار ميان پوست وگوشت وى ~~آب جمع شد. # =النفط- ### || AUTO مرادف (النفطة) است، نفت ويا پترول، چوبهاى كبريت كه با سائيدن ~~روشن مى شوند ودر زبان متداول (شحيطة يا كبريتة) نام دارد. # =النفط- ### || AUTO مرادف (النفط) وبمعناى نفت است. # =النفطان- # حالتى بسان سرفه كه به هنگام خشم ايجاد مى شود. # =النفطة- # چاه پر از آب كه با دست مى توان از آن استفاده نمود، آبله، يك دانه چوب كبريت. # =النفطة- # چاه پر از آب كه با دست مى توان از آن استفاده نمود، آبله. # =النفطة- # آنكه زود خشمگين شود. # =النفطة- ### || AUTO مرادف (النفطة) است. # =نفع- ### || AUTO نفعا ه بكذا: به او سود رسانيد. # =النفع- ### || AUTO منفعت، سود، استفاده از هر چيزى خوب. # =النفعة- # ج نفعات: يك بار استفاده وسود، چوبدستى. # =النفعة- ### || AUTO ms1989 ج نفع ونفع: اسم نوع از (نفع) است، پوست دباغى شده كه در ~~مزايده قرار گيرد. # =النفعي- ### || AUTO پيرو مذهب (النفعية) ست. # =النفعية- ### || AUTO مذهب ويا عقيده كسانى است كه به تنهائى منفعت وسود را ملاك عمل ~~قرار مى دهند. # =نفق- # - نفاقا الشي ء: آن چيز بمصرف رسيد وتمام شد ويا اينكه كم شد،- البيع: # فروش رواج يافت وخوب شد،- ت السوق: # بازار رواج يافت وتجارت رونق گرفت،- نفوقا الرجل او الدابة: آن شخص يا ~~ستور تلف شد واز بين رفت،- الجرح: زخم پوست انداخت،- نفقا اليربوع: موش ~~صحرائى از سوراخ خود بيرون آمد. # =نفق- # - نفقا الشي ء: آن چيز بمصرف رسيد وتمام شد ويا كم شد،- اليربوع: موش از ~~سوراخ خود بيرون آمد. # =نفق- ### || AUTO تنفيقا [نفق] البضاعة: كالاى تجارت را ترويج كرد،- اليربوع: ~~موش از سوراخ لانه اش بيرون شد. # =النفق- # ج أنفاق: تونل، راهرو زير زمينى، تونل راه آهن. # =النفق- ### || AUTO آنكه با شتاب از هر چيزى خود را بدور كند. # =النفقاء- ### || AUTO مرادف (النفقه) است. # =النفقة- # يكى از سوراخهاى پنهانى موش صحرائى كه آنرا نشان ندهد. # =النفقة- ### || AUTO ج نفقات ونفاق وأنفاق: اسم است از (الانفاق)، آنچه از پول كه ~~بمصرف رسد؛ «على نفقته»: به حساب او، به عهده او. # =نفل- # - نفلا: سوگند ياد كرد،- الرجل: # به آن شخص نيكى ودر راه رضاى خدا كمك كرد،- القائد الجند: فرمانده غنيمت ~~بدست آمده را براى سربازان تعيين كرد،- الرجل عن نسبه: او را از نسبى كه ~~داشت نفى نمود. # =نفل- ### || AUTO تنفيلا [نفل] ه: بيش از سهمى كه استحقاق داشت به او اعطا نمود، ~~او را سوگند داد،،- ه النفل: به او بخشيد وعطا كرد،- عن فلان: بجاى او ~~پرداخت. # =النفل- # كار خيرى كه انجام آن واجب نباشد، عمال حسنه ومستحب. # =النفل- # سه شب از ماه قمرى كه پس از (الغرر) آيد. و(الغرر) عبارت از سه شب اول هر ~~ماه است. # =النفل- ### || AUTO ج نفال وأنفال: غنيمت، هبه، كثرت وزيادت،- ن: نام گياهى است ~~سالانه كه برگهاى آن سه گوش از رسته (القطانيات) است، داراى گلهاى سفيد يا ~~سرخ ويا زرد وخوش بو، خوراك دام ms1990 وستور بويژه اسب است. گلهاى آن داراى مواد ~~قندى است كه زنبور عسل از آن استفاده مى كند. # =النفلة- ### || AUTO (ن): واحد (النفل) است. # =النفناف- ### || AUTO [نفنف]: فضاى ميان دو كوه، دور، ودر زبان متداول بمعناى برف ~~نازك است. # =النفنف- ### || AUTO ج نفانف [نفنف]: هوا، ميانه زمين وآسمان، هر فضائى كه ميان دو ~~كوه باشد، ميان بالا وپائين ديوار، فاصله ميان لب چاه تا ته چاه، دامنه يخ ~~بسته كوه. بيابان، دور. # =النفوح- ### || AUTO من النوق: ماده شترى كه بدون دوشيدن. شير از پستانش بيرون مى ~~ريزد،- من القسي: كمانى كه تير را دور مى پراند؛ «ريح نفوح»: بادى كه بسيار ~~تند وسخت بوزد. # =النفوذ- # مص، اثر گذاشتن. # =النفوذ- ### || AUTO مرادف (النفاذ) است. # =النفور- # مص؛ «يوم النفور»: مرادف (يوم النفر) است. # =النفور- ### || AUTO مرادف (النافر) است. # =النفورة- ### || AUTO «نفورة الرجل»: خانواده وفاميل مرد وكسانى كه هواخواه او مى باشند. # =النفوس- ### || AUTO حسودى كه چشم داشت به دارائى ديگران دارد. # =النفوع- ### || AUTO ج نفع: آنكه بسيار منفعت كند. # =النفي- # [نفي]: مص، دور كردن شخص از كشورش به كشورى ديگر؛ «شاهد النفي»: # گواه دفاع، بر خلاف گواه اثبات. # =النفي- ### || AUTO [نفي]: مرادف (المنفي) است، آنچه كه ديگ از آب خود بر اثر جوش ~~آمدن بخارج انداز، آنچه كه آسياب از آرد به اطراف خود پراكنده كند، آنچه كه ~~سم ستوران از ريگ وجز آن بر افروزند، آنچه كه باد بر اثر وزيدن نوك درختان ~~را از خاك زدوده كند، آن قسمت از لشكر كه به سوئى رود، سپرى كه از برگ نخل ~~تهيه كنند. # =النفيان- ### || AUTO [نفي]: مص، آنچه از خاك كه وسيله باد از روى شاخه هاى درخت ~~پراكنده شود، اغلب لشكريان كه جدا شده وبسوئى روند. # =النفية- # ج نفيات [نفي]: يك بار نفى كردن، سفره اى از برگهاى نخل كه براى خشك كردن ~~گوشت يا پنير در آفتاب بگسترانند؛ «نفية الشي ء»: پس مانده چيزى كه دور ~~افكنده شود، بازمانده چيزى. PageV01P927 ### || AUTO =النفية- # [نفي]: پس مانده چيزى كه دور ريخته شود. # =النفية- ### || AUTO [نفي]: مؤنث (النفي) است، سفره ms1991 اى از برگهاى نخل كه براى خشك ~~كردن گوشت يا پنير در آفتاب بگسترانند. # =النفيتة- ### || AUTO آرد كه بر روى آن آب يا شير بريزند تا خمير شود. # =النفيث- ### || AUTO «دم نفيث»: خون بيرون آمده از زخم. # =النفيج- ### || AUTO ج نفج: بيگانه اى كه خود را ميان قوم در آورد نه اصلاح كند ونه ~~افساد؛ «النفج» مردم سنگين وزن وگرانبار. # =النفيجة- ### || AUTO كمان. # =النفيح- ### || AUTO آنكه بر قومى وارد شده باشد. # =النفيخ- ### || AUTO مص، آنكه مأمور آتش افروختن باشد يا آتش را باد زند. # =النفيذ- # مرادف (النافذ) است؛ «امر نفيذ»: ### || AUTO امرى كه مورد اطاعت قرار گرفته باشد. # =النفير- ### || AUTO مص،- ج أنفار: گروهى از مردان كه كمتر از ده نفر باشند، گروهى ~~كه با تو كنار مى روند يا از جنگ روى گردانند، بوق يا شيپور هنگام نفخ در ~~آن،- العام: قيام همه مردم براى جنگ با دشمن؛ «يوم النفير»: بمعناى (يوم ~~النفر) است. # =النفيس- ### || AUTO دارائى بسيار؛ «مال نفيس»: مال بسيار؛ «رجل نفيس»: مرد حاسد؛ ~~«شي ء نفيس»: چيزى كه مورد خواسته افراد وكمياب باشد. # =النفيش- ### || AUTO متاع ريخته شده در ظرف. # =النفيض- ### || AUTO مرادف (النفض) است. # =النفيضة- ### || AUTO ج نفائض: هيأت اعزامى براى تجسس در سرزمين وشناسائى دشمن. # =النفيط- ### || AUTO آنكه بدست چوب كبريت دارد. # =النفيطة- ### || AUTO مؤنث (النفيط) است. # =النفيعة- ### || AUTO مرادف (النفاع) است. # =نق- ### || AUTO ### || AUTO - نقيقا [نق] الضفدع: قورباغه آواز داد وهمچنين ~~مرغ يا كبوتر ويا گربه وجز آنها صدا در دادند،- نقا الولد: در زبان متداول ~~بمعناى نق نق كردن بچه است. # =النق- # [نق] عند العامة: مصدر (نق الولد) است يعنى بچه نق زد وشكايت كرد؛ «ثلاثة ~~لا تطاق النق والطق والبق): سه چيز قابل تحمل نيست نق زدن وصداى ناهنجار وپشه. # =نقا- ### || AUTO - نقوا [نقو] العظم: مغز استخوان را بيرون آورد. # =نقى- # - نقيا [نقي] العظم: مغز استخوان را بيرون آورد. # =نقى- ### || AUTO تنقية [نقو] ه: آنرا پاك ولطيف كرد،- الطعام: كف غذا را گرفت. # =النقا- ### || AUTO ج أنقاء [نقو]: آنچه كه مغز داشته باشد،- ج أنقاء ونقي ونقيان: ~~يك قطعه شن محدب؛ مثناي اين كلمه (نقوان ونقيان) است؛ ms1992 «بنات النقا»: حشره ~~ايست كه در زير شن وماسه زندگى مى كند نام ديگر آن (شحمة النقا) است. # =النقاب- # مص،- ج نقب: روبند زن كه با آن چهره خود را بپوشانند؛ «كشف النقاب عن ~~كذا»: موضوع را افشا وآشكار كرد، مرد دانشمند، راه در پستيها وبلنديها، شكم. # =النقاب- ### || AUTO آنكه در امور قاطع باشد، آنكه در بحث مبالغه كند. # =النقابة- ### || AUTO مص، انجمن صنفى، اتحاديه افراديكه داراى يك پيشه وكار مى باشند. # =النقاة- # [نقو]: «نقاة الطعام»: مانده وپس مانده غذا. # =النقاة- ### || AUTO [نقو]: زمين سفيد كه در آن گياهى نرويد؛ «نقاة الطعام» بمعناى ~~(نقاته) مى باشد؛ «نقاة الشي ء»: بهترين ونيكوترين چيز. # =النقاد- ### || AUTO آنكه پول را نقد وصرافى كند، چوپان (النقد) كه نوعى گوسفند ~~كوتاه پا مى باشد. # =النقار- ### || AUTO بر وزن فعال براى مبالغه است، آنكه چوب وتخته را سوراخ كند، ~~نقاش ركاب ولگام؛ آنكه پيرامون اخبار كنجكاو باشد،- (ح): پرنده ايست بسان ~~سبز قبا كه بر روى درختان نشيند واز كرم درخت تغذيه كند. # =النقارة- # آن مقدار كه پرنده با نوك خود چيزى را گود كند، بازمانده از سنگ سوراخ شده. # =النقارة- # حرفه نقاش يا منبت كار ويا مجسمه تراش وحكاك. # =النقارة- ### || AUTO ج نقارات: مؤنث (النقار) است، دستگاه ضربى همانند نقاره بسان ~~(دف) است كه برخى كلمه (نقيرة) بر آن اطلاق مى كنند. # =النقاز- # نوعى بيمارى بسان طاعون كه در دام وستور افتد. # =النقاز- # ج نقاقيز (ح): نام پرنده ايست، جوجه هاى گنجشك. # =النقاز- ### || AUTO ج نقاقيز: مرادف (النقاز) است. # =النقاسة- ### || AUTO لقب دادن بد. # =النقاش- ### || AUTO ج نقاشون: نقاش بر روى چوب يا معدن با قلم آهنين. # =النقاشة- ### || AUTO حرفه نقاش، نقاشى. # =النقاضة- ### || AUTO آنچه كه از ريسمان موئى كنده ويا ريخته مى شود ومانند آن. # =النقاط- ### || AUTO آنكه بر روى حروف نقطه گذارى كند. # =النقاع- # ظرفى كه در آن مويز انگور ومانند آنرا خيس كنند. # =النقاع- ### || AUTO بر وزن فعال براى مبالغه است، آنكه به آنچه از فضيلت كه ندارد ~~ادعا كند. # =النقاعة- ### || AUTO آنچه كه خيسانده شده باشد. # =النقاف- # كنده كار ومنبت كار چوبى، آنكه در پرسش ms1993 اصرار ورزد؛ «رجل نقاف»: ### || AUTO مرد با تدبير وصاحب نظر. # =النقافة- ### || AUTO آنكه در پرسش از ديگرى اصرار ورزد. # =النقاق- ### || AUTO [نق]: بر وزن فعال براى مبالغه است،- ح: قورباغه. # =النقاقة- # [نق]: مؤنث (النقاق) است،- ح: ### || AUTO قورباغه. # =النقال- # مص، دمپائى پهن وكوتاه. # =النقال- # بر وزن فعال براى مبالغه است، PageV01P928 ### || AUTO آنكه چيزى را از جائى بجاى ديگر منتقل كند.؛ «فرس نقال»: اسب تندرو. # =النقانق- ### || AUTO (ط): نوعى غذا بنام (المقانق) است. # =النقاهة- ### || AUTO دوران نقاهت وبهبودى پس از بيمارى؛ «اجازة النقاهة» اجازه حديث گفتن. # =النقاوة- # [نقو]: مص،- ج نقاوى: گياهى است كه با آن جامه ها را شستشو دهند؛ «نقاوة ~~الشي ء»: ج نقاوى ونقاء: بهترين آن چيز وخالص آن. # =النقاوة- ### || AUTO [نقو]: مص؛ «نقاوة الشي ء»: بهترين آن چيز. # =النقاية- # [نقو]: مص؛ «نقاية الشي ء» ج نقايا ونقاء: بهترين آن چيز؛ «نقاية ~~الطعام»: غذاى نامطبوع وبه دور ريخته شده. # =النقاية- ### || AUTO [نقو]: «نقاية الطعام»: مترادف (نقايته) است. # =نقب- # - نقبا الحائط: ديوار را سوراخ كرد،- الخف: كفش را وصله زد،- الثوب: # پارچه را بشكل جامه يا دامن در آورد،- فلان فى الأرض: به سفر وسياحت ~~پرداخت،- عن الأخبار: براى بدست آوردن خبر يا پخش آن تلاش كرد،- الفرس: اسب ~~هنگام دويدن دست وپاى خود را جمع كرد،- نقابة على القوم: رئيس وبزرگ قوم شد. # =نقب- # - نقبا الخف الملبوس: كفش پاره شد،- البعير: پاى شتر سائيده وسست شد،،- ~~الرجل: راه كوهستان در پيش گرفت،- فى البلاد: به شهرها مسافرت كرد،- على ~~القوم: مهتر وبزرگتر قوم شد. # =نقب- # - نقابة على القوم: مرادف (نقب) است. # =نقب- ### || AUTO تنقيبا [نقب] عن الشي ء: در پيرامون چيزى رسيدگى بسيار نمود. # =النقب- # گرى،- ج نقاب وانقاب: راه در كوهستان. # =النقب- # مص،- ج نقاب وأنقاب: بمعناى سوراخ است، راه در كوهستان، دمل يا قرحه چركى ~~كه بر پهلو درآيد، گرى؛ «نقب، العين»: نام ديگر آن (القدح) است وبمعناى ~~درمان آب سياه است كه در چشم پديد مىيد. # =النقب- ### || AUTO گرى. # =النقبة- # ج نقب: صورت، آغاز پديد آمدن گرى، زنگ وزنگار، سوراخ، دامن، رنگ. # =النقبة- ### || AUTO چگونگى نقاب بستن. # =نقت- ### || AUTO - نقتا العظم: مغز استخوان را در آورد. # =نقح- # - نقحا العظم: مغز استخوان را ms1994 درآور،- الجذع: ستون درخت را صاف كرد ~~وزوائد آنرا بر طرف نمود،- الشي ء: چيزى را پوست كند وپاك كرد وخوب آنرا از ~~بدش جدا كرد. # =نقح- # تنقيحا [نقح] العظم: مغز استخوان را بيرون آورد،- الجذع والشي ء: تنه ~~درخت يا چيزى را تنقيح وپاك كرد،- الكلام: ### || AUTO سخن را اصلاح كرد واز غلط زدود،- ت السنون الرجل: گذشت زمان در ~~او اثر گذاشت. # =النقح- # مص، ابر سفيد رنگ كه در تابستان پديد آيد. # =النقح- ### || AUTO دانشمند آزموده. # =نقد- # - نقدا وتنقادا الدراهم وغيرها: # پولهاى فلزى خوب را از بد جدا كرد،- الكلام: نارسائيها يا محسنات گفتار ~~را بيان كرد،- فلانا او لفلان الثمن: بها را نقدا پرداخت،- ه درهما: به او ~~پول داد،- الطائر الفخ او الحب: پرنده بر دام يا دانه نوك زد،- ته الحية: ~~مار او را گزيد،- الرجل الشي ء او الى الشي ء بنظره: زير چشمى به آن نگاه ~~كرد بطوريكه ديگران متوجه آن نشوند. # =نقد- ### || AUTO - نقدا الضرس أو القرن: دندان يا شاخ شكست،- الحافر: پوست سم ~~كنده شد،،- الجذع: تنه درخت را موريانه خورد. # =النقد- # مرادف (النقد) است. # =النقد- # مص، آنچه از بهاى چيزى كه نقدا پرداخت شود، درهم؛ «نقد العروس»: # در زبان متداول بمعناى صداق زوجه است. # =النقد- # كم گوشت ولاغر، آنكه دير بسن جوانى رسد. # =النقد- # (ن): نوعى درخت وگياه است. # =النقد- # مردم پست ونادان،- ن: نوعى درخت است،- نقاد ونقادة: نوعى گوسفند پاى ~~كوتاه،- من الصبيان: كودك عقب افتاده كه آثار رشد وجوانى در او پديدار نباشد. # =النقد- ### || AUTO دندانهاى شكسته ويا كرم خورده. # =النقدان- ### || AUTO زر وسيم. # =النقدة- # (ن): واحد گياه (النقد) است. # =النقدة- # (ح): واحد (النقد) گوسفند است. ### || AUTO اين كلمه در مذكر ومؤنث يكسان بكار برده مى شود، واحد (النقد) ~~گياه است. # =النقدي- ### || AUTO منسوب به نقد است؛ «الجزاء النقدي»: جريمه نقدى. # =نقذ- # - نفذا فلانا من كذا: او را نجات داد ورها كرد. # =نقذ- # - نقذا: نجات يافت. # =نقذ- ### || AUTO تنقيذا [نقذ] فلانا من كذا: او را نجات داد. # =النقذ- # مص، سلامتى. # =النقذ- ### || AUTO مص، آنچه را كه نجات دادى. # =نقر- # - نقرا ه: او را زد،- فلانا: از او عيبجوئى كرد،- الشي ء: با نوك آنرا ~~سوراخ كرد،- الطائر ms1995 البيضة عن الفرخ: پرنده تخم را سوراخ كرد تا از آن جوجه ~~در آيد،- الحجر او الخشب: روى سنگ يا چوب را كند وسوراخ كرد،- فى الحجر: بر ~~روى سنگ نوشت،- ت الخيل بحوافرها: اسبها با سم خود زمين را كندند،- السهم ~~الهدف: تير به هدف اصابت كرد ولى در آن نفوذ ننمود،- العود او الدف: عود ~~ودايره نواخت تا صداى آن درآيد،- فى الناقور: بوق زد،- فلان: با انگشتان ~~ابهام ووسطى بشكن زد، با زبان خود در دهان صدا در آورد،- الطائر الحب: PageV01P929 ### || AUTO كبوتر يا پرنده دانه هاى بر زمين ريخته شده را با نوك خود ~~برداشت،- عن الأمر: درباره امر بحث وكاوش نمود،- بالرجل: آن مرد را از ميان ~~قوم صدا زد. # =نقر- # - نقرا فلان: مستمند وبينوا شد،- على فلان: بر او خشمگين شد،- ت الشاة: # گوسفند به بيمارى پيچيدگى پاى دچار شد. # =نقر- # تنقيرا [نقر] الطائر الحب: بمعناى (نقره) است وتشديد براى مبالغه مى ~~باشد،- الطائر فى الموضع: پرنده براى تخم گذارى جائى را كند،- فلان باسم ~~فلان: از ميان مردم او را با اسم صدا زد،- على فلان: بر او عيب گرفت وبه او ~~ناروا گفت،- الشي ء أو عن الشي ء: ### || AUTO درباره آن چيز بحث وكاوش نمود. # =النقر- # مص، صدائيكه از زدن انگشت ابهام بر وسطى درآيد. نوشتن وكندن بر روى سنگ. # =النقر- # فرو رفتگى كوچك در هسته خرما، سوراخ. # =النقر- ### || AUTO مرد خشمگين، دامى كه به بيمارى پيچيدگى پا دچار شده باشد. # =النقرى- ### || AUTO عيب. اين كلمه اسم است از (نقره) يعنى از او عيبجوئى كرد ودر ~~آن افتاد؛ «دعوتهم النقرى»: دعوت خصوصى از آنها نمودم. مقابل اين كلمه ~~(الجفلى) است بمعناى دعوت عمومى. # =النقرة- # ج نقر ونقار: حفره، چاه، سوراخ ميان ران، گودى پشت گردن، كاسه چشم، فرو ~~رفتگى در پشت هسته خرما، پاره گداخته از زر يا سيم. # =النقرة- # اسم مره از (نقر) است. # =النقرة- # ستيزه جوئى ومنازعه. # =النقرة- # نوعى بيمارى كه در پاى گوسفند وگاو پديد آيد وباعث پيچش عصب آنها شود. # =النقرة- ### || AUTO مؤنث (النقر) است، زمين پست وگود. # =النقرس- ### || AUTO ج نقارس [نقرس] (طب): بيمارى ms1996 نقرس، نابودى، بلاى سخت، راهنماى ~~حاذق، پزشك ماهر ومتخصص، چيزى بشكل گل كه معمولا زنان بر روى سر خود نصب كنند. # =النقريس- ### || AUTO [نقرس]: راهنماى حاذق، چيزى بسان گل كه زنان بر سر خود نصب مى كنند. # =نقز- # - نقزا ونقزانا ونقازا الظبي: آهو به بالا پريد،- ه عنهم: آنرا دفع كرد. # =نقز- ### || AUTO تنقيزا [نقز] فلانا: او را برجهانيد،- ت الصبي أمه: مادر كودكش ~~را رقصانيد. # =نقس- # - نقسا الناقوس بالخشبة: ناقوس كليسا را با چوب بحركت در آورد،- الناقوس: ~~ناقوس بصدا در آمد. # =نقس- ### || AUTO تنقيسا [نقس] القوم بناقوسه: با ناقوس مردم را دعوت كرد،- ~~فلانا: به او لقب داد،- الدواة: در دوات مركب ريخت. # =النقس- # ج نقس: نوعى مركب نوشتن، گرى. # =النقس- # مركب كه با آن مى نويسند. # =النقس- ### || AUTO «رجل نقس»: آنكه از مردم عيب جوئى كند ولقب بد دهد. # =نقش- # - نقشا الخشب أو المعدن: چوب يا معدن را با مته سوراخ كرد،- الرحى: آسياب ~~را سوراخ كرد،- فص الخاتم: نگين انگشتر را نقاشى وكنده كارى كرد،- الشي ء: ~~آن چيز را با دو رنگ يا بيشتر زينت داد،- العذق: با خار بر خوشه خرما زد تا ~~زود رطب بدهد،- الشوكة من رجله: خار را از پاى او در آورد،،- مربض الغنم: ~~خوابگاه گوسفندان را از سنگ وخار وخاشاك پاك كرد،- عن الشي ء: از آن چيز ~~جستجو وكاوش كرد،- الشعر بالمنقاش: موى را با موى چين كند. # =نقش- ### || AUTO تنقيشا [نقش] الشي ء: آن چيز را با دو رنگ يا بيشتر رنگ آميزى كرد. # =النقش- ### || AUTO مص، خرماى خشك كه در مشك ريزند وبر آن آب اضافه كنند تا نرم ~~شود،- ج نقوش: نقش ونگار، اثر ونقش كه بر روى زمين باشد. # =نقص- # - نقصا وتنقاصا ونقصانا الشي ء: # مقدارى از آن چيز كم شد،- الشي ء: آنرا ناقص وكم كرد،- زيدا حقه: حق او ~~را كم كرد،- نقاصة الماء: آب گوارا شد. # =نقص- # تنقيصا [نقص] الشى ء: ### || AUTO مرادف (نقصه) است بمعناى آن چيز را كم كرد. # =النقص- ### || AUTO مص، اين كلمه مرادف (النقصان) است با اين تفاوت كه در دين وخرد ~~بكار برده نمى شود؛ «دخل عليه ms1997 نقص فى دينه وعقله»: در دين وعقل او نقص ~~بوجود آمد وگفته نمى شود (دخل عليه نقصان ... )؛ «مركب النقص»: عقده حقارت، ~~خود كم بينى، احساس حقارت. # =النقصان- ### || AUTO مص، اسم است براى مقدار يا اندازه كاهش در چيزى. # =نقض- # - نقضا البناء: آن ساختمان را خراب كرد،- العظم: استخوان را شكست،،- ~~الحبل: ريسمان را باز كرد،- العهد او الأمر: پيمان را شكست،-- نقضا المفصل ~~او الأديم او نحوهما: مفصل استخوان يا پوست چيزى ومانند آنها صدا كرد. # =نقض- ### || AUTO تنقيضا [نقض] الأرض: خاك زمين را بهم ريخت،- الكم ء: پوسته ~~قارچ كنده شد. # =النقض- # ج أنقاض ونقوض: آنچه از ساختمان كه ويران شده باشد. # =النقض- # مص، حذف حرف هفتم ساكن از كلمه (مفاعلتن) وساكن كردن لام آن كه مى شود ~~(مفاعيل)؛ «نقض الحكم»: شكستن والغاى حكم؛ «حق النقض» حق اعتراض. # =النقض- # ج أنقاض ونقوض: اسم است از ساختمان هنگامى كه ويران شود، شترى كه از راه ~~رفتن خسته شده باشد، پوسته زمين كه شكاف برداشته وقارچ از آن خارج شود، ~~آنچه از چادر ويا پارچه كه پاره شده ويا از هم گسيخته شده باشد ومجددا ~~بافته شود. PageV01P930 ### || AUTO =النقض- # نوعى كشتى گرفتن. # =النقض- ### || AUTO آنچه از چادر ويا جامه كه پاره شده ويا از هم گسيخته شده ~~ومجددا بافته شود. # =النقضة- # اسم مرة از (نقض) است،- ودر نزد نجاران چوبى است كه با آن سقف ها را سازند. # =النقضة- ### || AUTO ج أنقاض: اسم نوع از (نقض) است ماده شترى كه از راه پيمائى ~~خسته وفرسوده شده باشد؛ «ناقة نقضة»: ماده شترى كه در اثر راه رفتن بسيار ~~خسته وفرسوده شده باشد. # =نقط- # - نقطا الحرف: حروف كلمه را نقطه گذارى كرد،- به الزمان: زمانه به او روى كرد. # =نقط- # تنقيطا [نقط] الحرف: بمعناى (نقطه) است،- ثوبه بالمداد او الزعفران: جامه ~~خود را با مركب يا زعفران نقطه گذارى كرد،- به الزمان: ### || AUTO مرادف (نقط) است،- الإناء عند العامة: ظرف يا كوزه چكه كرد،- ~~العروس: به عروس هنگام زواج هديه داد. # =النقطة- # ج نقط ونقاط: نقطه، علامتى است كه بر روى يا زير حروف معجمه قرار مى ms1998 ~~دهند. مانند ب، ج، خ، ونيز براى فاصله ميان دو جمله يا تعبير نقطه مى ~~گذارند.،- عند العامة: ودر زبان متداول يك قطره آب يا خون، آهنى كه بر روى ~~آن پاشنه درب مى چرخد است،- (ب): سنگى كه بر زير ديلم قرار مى دهند كه به ~~آسانى چيزى را بردارند يا بلند كنند، ونيز اين كلمه بمعناى قرارگاه يا مركز ~~مىيد؛ «نقطة البوليس»؛ «نقطة الدائرة»: مركز پليس يا دايره؛ «داء النقطة»: ~~نوعى بيمارى قلبى؛ «ما اختلفوا فى نقطة»: در هيچ امرى يا موضوعى با هم ~~اختلاف نظر نداشتند. اين تعبير در مورد مبالغه با موافقت در امرى گفته مى شود. # =النقطة- ### || AUTO اسم مرة از (نقط) است. # =نقع- # - نقعا: صداى خود را بلند كرد،- الدواء وغيره فى الماء: دارو وجز آن را ~~در آب خيسانيد،- ريقه: آب دهانش را در دهان خود جمع كرد،- بالشراب: از ~~نوشيدن شراب بهبود يافت،- الموت: مرگ ومير بسيار شد،- الرجل: آن مرد گوسفند ~~قربانى ذبح كرد،- فلانا: او را كشت،- فلانا بالشتم: باو ناسزاى سخت گفت،- الجيب: # گريبان را پاره كرد،- نقوعا السم فى انياب الحية: زهر در زير دندانهاى ~~مار جمع شد،- من الماء وبه: سيراب شد،- الصوت: صدا بلند شد،- الصارخ بصوته: ~~فرياد كننده صدا در داد،- نقعا ونقوعا الماء فى بطن الوادى: ### || AUTO آب در ته دره جمع شد وراكد ماند،- الماء العطش: آب تشنگى را ~~فرو نشانيد. # =النقع- ### || AUTO مص،- ج انقع: آب راكد كه در گودالها باشد،- ج نقاع وانقع: زمين ~~گل آلود كه آب در آن جمع شود، آب جمع شده كه به خارج نفوذ نكند، زمين ~~هموار،- ج نقاع ونقوع: گرد وغبار؛ «نقع البئر»: آن مقدار از آب كه در چاه ~~جمع شود، باقيمانده واضافه آب چاه. # =النقعاء- ### || AUTO ج نقاع: زمين هموار، زمين گل آلود كه در آن آب جمع شود، صدا ~~وآواز، گرد وخاك. # =نقف- # - نقفا هامة الرجل: سر آن مرد را تا نزديكى مغز شكست،- فلانا: او را ~~آهسته زد،،- ه بظفره: ناخن به او فرو كرد،- ه بحصاة: با انگشتان خود ريگ ~~بسوى او پرتاب كرد،- الرمانة: انار را پوست ms1999 كند تا دانه هاى آنرا در آورد،- ~~الحنظل ونحوه: ### || AUTO هندوانه ابو جهل را پاره كرد تا دانه هاى آنرا در آورد،- الفرخ ~~البيضة: جوجه تخم را سوراخ كرد تا از آن در آيد،- الشراب: شراب را صاف ~~كرد،- عن الشي ء: پيرامون آن چيز كاوش كرد. # =النقف- # مرادف (النقف) است. # =النقف- ### || AUTO جوجه هنگامى كه از تخم بيرون آيد. # =النقفة- ### || AUTO زمين فرو رفته كوچكى بر روى تپه يا كوه. # =نقل- # - نقلا الشي ء: آن چيز را از جائى به جاى ديگر منتقل كرد،- الكلام عن ~~قائله: از گوينده سخن كلام نقل كرد،- الكتاب: از روى كتاب نسخه بردارى ~~كرد،- الكتاب الى لغة كذا: كتاب را ترجمه كرد،- خف البعير او الثوب او ~~النعل: سپل شتر يا جامه يا نعل را وصله كرد يا بر آن وصله انداخت. # =نقل- ### || AUTO تنقيلا [نقل] الشي ء: آن چيز را بسيار جابجا كرد،- الخف او ~~الثوب: كفش ويا جامه را اصلاح كرد،- فلان ضيفه: به ميهمان خود نقل تقديم ~~نمود،،- ت الشحة العظم: ضربه وارده استخوان را شكست. # =النقل- # ج- نقول ونقولات: نقل وديگر خوراكيها از قبيل پسته وسيب كه با شراب خورند. # =النقل- # مص، نعل يا كفش كهنه وپاره، راه كم وكوتاه، آنچه كه با شراب از قبيل پسته ~~وسيب ومانند آن خورند،- عند اهل العربية: ودر عرف علماى زبان عربى وضع لفظى ~~است براى معنائى كه خود معناى ديگرى دارد. # =النقل- # مص، نعل يا كفش كهنه وپاره. # =النقل- # پر كه از تيرى به تير ديگر جاى گيرد، مراجعه گفتار وسخن، راه كم ومختصر، ~~آنچه از سنگ وگچ پس از ويران شدن خانه مى ماند، سنگ ريزه،- ج أنقال ونقال: ~~نعل يا كفش كهنه وپاره. # =النقل- ### || AUTO «رجل نقل»: مرد حاضر جواب وسخن گو وجدل كننده؛ «مكان نقل»: ~~جائى كه سنگ ريزه بسيار دارد. # =النقلة- # ج نقل: اسم است بمعناى (الانتقال)، نمامى وسخن چينى ودو بهم زنى. # =النقلة- # اسم مره از (نقل) است، واحد (النقال) است. # =النقلة- ### || AUTO ج نقل: اسم نوع از (نقل) است، دوشيزه اى كه سالمند شده وشوهر ~~نكرده است. # =النقليات- # خدمات ويژه نقليات، وسائط PageV01P931 ### || AUTO ms2000 نقليه. # =نقم- # - نقما وتنقاما من فلان: او را تنبيه كرد،- الأمر على فلان او من فلان: ~~بعلت انجام كار بد از او مؤاخذه وعيبجوئى كرد،- نقما الشي ء: آن چيز را ~~بسرعت خورد. # =نقم- # - نقما وتنقاما: مرادف (نقم) است،- نقما الشي ء: آنرا بسرعت خورد. # =نقم- ### || AUTO ### || AUTO تنقيما [نقم]: در مكروه داشتن چيزى مبالغه كرد. # =النقم- ### || AUTO ميانه راه. # =النقمة- # اسم است از (الانتقام). # =النقمة- # مرادف (النقمة) است. # =النقمة- ### || AUTO ج نقم ونقم ونقمات: كيفر دادن، تنبيه. # =نقنق- ### || AUTO نقنقة [نقنق] الضفدع: قورباغه صدا كرد،- ت العين: چشم بگودى افتاد. # =النقنق- ### || AUTO ج نقانق [نقنق] (ح): شترمرغ نر. # =نقه- # - نقوها فلان من مرضه: از بيمارى بهبودى يافت ولى هنوز ناتوان است،- ~~نقوها ونقها ونقاهة ونقهانا الحديث: سخن را درك كرد وفهميد. # =نقه- ### || AUTO - نقها فلان من مرضه: مرادف (نقه) است. # =النقه- ### || AUTO آنكه حديث را بفهمد. # =النقهة- ### || AUTO اسم مره از (نقه) است. # =النقو- # ج أنقاء [نقو]: مرادف (النقو) است. # =النقو- ### || AUTO ج أنقاء [نقو]: هر استخوان يا عضوى از بدن كه داراى مغز باشد. # =النقوى- ### || AUTO [نقو]: مؤنث (افعل التفضيل الأنقى) است. # =النقواء- ### || AUTO [نقو]: مؤنث (الأنقى) بمعناى آنكه باريك استخوان است؛ «فخذ ~~نقواء»: ران باريك وكم گوشت. # =النقوة- ### || AUTO [نقو]: بهترين هر چيزى. # =النقوق- ### || AUTO ج نقق ونق [نق]: فرياد كننده. # =النقوس- ### || AUTO (ن): گياه، گونه اى گياه. # =النقوط- ### || AUTO آنچه كه در جشنهاى ازدواج هديه كنند. # =النقوع- # آب خنك وگوارا، آنچه كه در آب خيسانند، زردآلوى خشك وشايد باين نام تسميه ~~شده كه در آب خيسانده مى شود تا آنرا بخورند. # =نقي- # - نقاوة ونقاء ونقاءة ونقاوة ونقاية [نقو]: پاكيزه وزيبا ومنزه شد. # =نقي- ### || AUTO - نقاء [نقي] ه: او را ديد وملاقات كرد. # =النقي- # ج أنقاء [نقي]: مغز استخوان، پيه چشم كه در اثر چاقى پديد آيد. # =النقي- # ج نقاء وأنقياء ونقواء [نقو ونقي]: ### || AUTO پاكيزه وتميز. # =النقيب- ### || AUTO سوراخ، شيپور، زبانه ترازو،- ج نقباء (ا ع): در اصطلاح نظامى ~~بمعناى (كاپيتان) يا (رئيس) است كه در زبان فارسى به آن (سروان) گويند، ~~گواه وپيشوا ومهتر وبزرگ قوم، رئيس اتحاديه يا سنديكا؛ «نقيب الأشراف»: ~~بزرگ ورئيس اشراف وسادات قوم؛ «كلب ms2001 نقيب»: سگى كه صداى آنرا كم كنند تا ~~صداى آن به جاهاى دور دست نرسد تا مردم براى ميهمانى ويا طلب غذا بدان سوى ~~روى آورند (البته اين كار افراد لئيم است). # =النقيبة- ### || AUTO [نقب]: مؤنث (النقيب) است، نفس، خرد، طبيعت، مشورت، قاطع شدن رأى. # =النقية- # [نقي]: كلمه، واژه؛ «سمعت نقية حق»: كلمه حقى را شنيدم. # =النقية- # [نقي]: مؤنث (النقي) است. # =النقية- ### || AUTO [نقي]: كلمه، واژه. # =النقيذ- ### || AUTO آنچه كه از دست دشمن رهانيده شده باشد. # =النقيذة- ### || AUTO ج نقائذ: آنچه كه از دشمن از قبيل اسب وزره وجز آن گرفته شده باشد. # =النقير- ### || AUTO ج أنقرة: فرو رفتگى در پشت هسته خرما، آنچه كه از سنگ يا چوب ~~ومانند آنها سوراخ شده باشد، ستون يا تنه درخت كه همانند پلكان از آن بالا ~~روند، تنه درختى كه آن را گود كرده ودر آن شراب سازند تا طعم آن تند وتيز ~~شود، اصل ونژاد مرد، صدا وآوا، فقير وبسيار مستمند، مگس سياه رنگ، تخته اى ~~كه بر روى آن گل حمل كنند، ظرفى كه در آن گل براى ساختمان آماده وحمل كنند. # =النقيرة- ### || AUTO قايق، كشتى كوچك. # =النقيش- ### || AUTO نظير، همسان، همانند. # =النقيص- ### || AUTO آب گوارا، هر عطرى كه بوى خوش داشته باشد. # =النقيصة- ### || AUTO ج نقائص: اخلاق پست وناپسنديده، عيب، بلا كه در مردم افتد. # =النقيض- ### || AUTO مخالف، ضد؛ «فلان هو نقيضك»: فلانى بر ضد تو است؛ «هما على ~~طرفي نقيض»: آن دو نفر مخالف يكديگرند؛ «نقيض كل شي ء»: مخالف هر چيزى، راه ~~در كوهستان، سر وصداى جوجه وعقرب وقورباغه وعقاب وشترمرغ وجز آنها،- من ~~الأدم والرحل والوتر والأصابع والأضلاع والمفاضل ونحوها: سر وصداى مهمان ~~وگروه مسافر وانگشتان وضلعها ومفاصل ومانند آن؛ «النقيضان»: دو امر يا دو ~~موضوع متناقض با هم بطوريكه نتوان آن دو را به يك صورت اعم از ايجاب ونفى ~~در آورد. # =النقيضة- ### || AUTO ج نقائض: اسم است از (المناقضة)،- فى الشعر: آنچه كه با آن ~~شعرى را نقض يا رد كنند؛ «هذه القصيدة نقيضة قصيدة فلان»: اين قصيده با ms2002 ~~قصيده ديگرى متناقض است واز اين قبيل است نقائض دو شاعر بزرگ عرب جرير ~~وفرزدق. # =النقيط- ### || AUTO برده برده، نوكر نوكر. # =النقيع- ### || AUTO ج أنقعة: شرابى كه از مويز گرفته مى شود، آنچه كه در آن خرما ~~خيسانده شود، آب سرد وگوارا، چاه پر از آب، فرياد، مردى كه مادرش غير از ~~قوم خود باشد؛ «دواء نقيع»: داروى مفيد. # =النقيعة- ### || AUTO ج نقائع: غذائيكه براى آنكه از مسافرت مىيد تهيه كنند، هر ~~ذبيحه اى كه براى ميهمانى ذبح كنند. # =النقيف- # ج نقف: ستون يا تنه درختى كه موريانه آنرا خورده باشد. PageV01P932 ### || AUTO =النقيقيات- ### || AUTO [نق] (ح): جانوران ريز كه داراى يك بافت مى باشند. # =النقيل- ### || AUTO سيل كه بسوى زمين براه افتد، كفش، راه كوتاه، بيگانه: (اين ~~كلمه براى مذكر ومؤنث يكسان بكار مى رود). # =النقيلة- ### || AUTO ج نقائل ونقيل: زن بيگانه، وصله پينه نعل يا كفش. # =نكى- ### || AUTO - نكاية [نكي] العدو أو فى العدو: دشمن را با مجروح كردن ويا ~~كشتن از پاى در آورد،- القرحة: قرحه را بريد ودر آورد. # =النكات- ### || AUTO ### || AUTO آنكه بمردم طعنه بسيار زند، آنكه در گفتار خود ~~نكته سنج باشد. # =النكاث- ### || AUTO آنكه پارچه بافته شده را هنگام فرسوده شدن پاره كند. # =النكاثة- ### || AUTO آنچه كه از سر رسن ويا ريسمان پاره شود. # =النكاز- ### || AUTO ج نكاكيز ونكازات: بر وزن (فعال) صيغه مبالغه است،- نوعى مار ~~كه با دهان نمى گزد وبلكه با بينى مى گزد وداراى سرى كوچك است بطوريكه دم ~~آن از بينى آن شناخته نمى شود واين نوع مار از بدترين مارهاست. # =النكاس- ### || AUTO برگشتن بيمارى پس از بهبودى. # =النكاف- ### || AUTO (طب): بيمارى نكاف كه در گلوى شتر پديد مىيد وآنرا مى كشد. ~~وامروزه بر همين بيمارى كه كودكان به آن دچار مى شوند اطلاق مى شود نام ~~ديگر آن (ابو كعيب) است. # =النكال- ### || AUTO تنبيه وشكنجه كردن، اسم است كه براى عبرت ديگران بكار مى رود. # =النكاية- ### || AUTO ج نكايات [نكي]: كارى كه ديگرى را عصبانى وخشمگين كند. # =نكأ- ### || AUTO - نكأ [نكأ] القرحة: پوست قرحه را قبل از ms2003 آنكه بهبود يابد ~~كند،- العدو او في العدو: گروهى از دشمن را كشت وگروهى ديگر را مجروح كرد،- ~~فلانا حقه: حق فلانى را تأديه كرد. # =نكب- # - نكبا ونكوبا عنه: از او روى گردانيد،- الدهر فلانا: زمانه با او ~~نساخت،،- نكابة ونكوبا فلان على قومه: او معتمد قوم خود بود،،- نكبا الشي ء ~~او به: آن چيز را مطرح كرد،- الإناء: آنچه كه در ظرف بود ريخت،- الكنانة: ~~آنچه را كه در تيردان بود پراكنده كرد،- ت الحجارة رجله: سنگ بپاى او خورد ~~وآنرا زخمى كرد،- نكوبا ت الريح: باد جهت خود را تغيير داد. # =نكب- # - نكبا عن الطريق: از راه برگشت وعدول كرد،- الرجل: شانه او درد گرفت،،- ~~البعير: شتر بدرد شانه دچار شد. # =نكب- # مصيبت واندوه بر او وارد شد. # =نكب- ### || AUTO تنكيبا [نكب] عن الطريق: از راه برگشت ودور شد،- الشي ء: آن ~~چيز را دور كرد. # =النكب- # مص،- ج نكوب: بلا ومصيبت. # =النكب- # مص، تمايل به چيزى، بيمارى كه در شانه شتر پديد آيد وراه رفتن آنرا دچار ~~سختى كند. # =النكب- ### || AUTO آنكه سنگ بر پايش خورده است. # =النكباء- ### || AUTO ج نكب ونكباوات: مؤنث (الأنكب) است؛ «ريح نكباء»: باد مخالف كه ~~از جهت خود منحرف وباين وآن سو بوزد. # =النكبة- # ج نكب: مقدارى غذاى غير معين. # =النكبة- # ج نكبات: اسم مره از (نكب) است، بلا وپيشامد ناگوار. # =نكت- # - نكتا الأرض بقضيب أو بإصبعه: در حال تفكر چوب يا انگشت خود را بر زمين ~~كوبيد ودر آن اثر گذاشت،- الناس بالحصى: مردم ريگ بر زمين پرتاب كردند،- ~~الفرس: اسب در آن زمين قرار وآرام نگرفت،،- العظم: مغز استخوان را بيرون ~~آورد،- فلانا: او را با سر بر زمين انداخت،- كنانته: آنچه را كه در تيردان ~~داشت پخش وپراكنده كرد؛ «نكت نفس التنبك او الغليون او المنفضة»: خاكستر ~~قليان ومانند آنرا بدور ريخت. # =نكت- ### || AUTO تنكيتا [نكت] الرطب: خرما رسيد ورطب شد،- في قوله: در گفتار ~~خود نكته سنجى آورد،- عليه: گفتار وكردار او را مورد انتقاد وعيبجوئى قرار داد. # =النكتة- ### || AUTO ج نكت ونكات: نقطه سياه در سفيد ويا سفيد در سياه، اثر حاصل از ~~ضربه زدن بر زمين، گرد وخاك ms2004 وچركى كه بر روى آئينه يا شمشير باشد، مسأله ~~دقيقى كه با توجه وانديشيدن بدست آيد، جمله يا عبارت زيبائى كه در نفس ~~انسان اثر گذارد. # =نكث- ### || AUTO - نكثا العهد أو البيع: عهد وپيمان را شكست ومعامله را فسخ ~~نمود،- الحبل او الكساء: تارهاى ريسمان يا پارچه بافته را از هم جدا كرد،،- ~~السواك: نوك مسواك را براى پاك كردن دندانهاى خود بدست گرفت. # =النكث- ### || AUTO ج أنكاث: آنچه از پارچه هاى بافته شده ويا چادرها كه نخهاى آن ~~را باز كنند ودوباره ببافند. # =نكح- ### || AUTO - نكاحا ونكحا المرأة: زن را تزويج كرد،- ت المرأة: زن ازدواج نمود. # =نكد- # - نكدا فلانا حاجته: نيازمندى او را بر طرف نكرد ويا مقدار كمى به او ~~بخشيد،- القوم الرجل: قوم از آن مرد پرسشهاى بسيار وخواسته هاى زيادى ~~داشتند بطوريكه هر چه داشت از او گرفتند. # =نكد- # - نكدا العيش: زندگى سخت وناراحت كننده شد،- الرجل: زندگى بر آن مرد سخت ~~شد،- ت البئر: آب چاه كم شد. # =نكد- ### || AUTO تنكيدا [نكد] عيشه: زندگى را بر خود سخت نمود،- فلانا: زندگى ~~را بر او سخت نمود. # =النكد- # بخشش كم واندك؛ «ماء نكد»: # آب كم واندك. # =النكد- # بخشش ناچيز واندك؛ «رجل نكد» ج انكاد ومناكيد: مرد خسيس وبى خير وبركت. PageV01P933 ### || AUTO =النكد- # «رجل نكد» ج أنكاد ومناكيد: # مرادف (نكد) است. # =النكد- ### || AUTO «رجل نكد» ج أنكاد ومناكيد: مرد خسيس وبى خير وبركت. # =النكداء- ### || AUTO مؤنث (الأنكد) است. # =نكر- # - نكرا ونكرا ونكورا ونكيرا الأمر: امر را انكار كرد، خود را به ندانم ~~زنى زد،- الرجل: او را نشناخت. # =نكر- # - نكارة الأمر: امر سخت ودشوار شد. # =نكر- ### || AUTO تنكيرا [نكر] ه: آنرا بصورت مجهول در آورد،- الاسم: اسم را ~~نكره كرد. # =النكر- # مص، هوش وزيركى، امرى كه سخت ناپسنديده باشد، كار زشت. # =النكر- # مص، هوش وزيركى. # =النكر- # امر سخت، كار زشت؛ «رجل نكر»: مرد زيرك وباهوش؛ «امرأة نكر»: زن زيرك ~~وباهوش. # =النكر- # «رجل نكر» ج أنكار: مرادف (نكر) است. # =النكر- ### || AUTO «رجل نكر» ج أنكار: زيرك وباهوش. # =النكراء- # زيركى وتيزهوشى، كار زشت، بلا وپيشامد ناگوار. # =النكراء- ### || AUTO «نكراء الدهر»: سختى روزگار. # =النكران- ### || AUTO نفي؛ «نكران الجميل»: فراموشى وانكار ms2005 خوبى، كفران نعمت. # =النكرة- # اسم است از (الإنكار) مانند (النفقة) كه از (الإنفاق) است. # =النكرة- ### || AUTO ج نكرات: انكار نمودن چيزى، متناقض معرفه است، خون ويا چركى كه ~~از زخم يا دمل بيرون آيد. # =نكز- ### || AUTO - نكزا ت الحية فلانا: مار با بينى خود او را گزيد،- فلانا: او ~~را زد وانداخت وزمين گير كرد،- الدابة بعقبه: ستور را با پاشنه پا زد تا ~~تندتر راه رود،- الشي ء: چيزى نوك تيز را در آن فرو برد. # =نكس- # - نكسا ه: او را در حاليكه سر او بپائين وپايش رو به بالا بود بلند كرد،- ~~رأسه: سر او را با خفت بزير افكند،- الطعام وغيره: داء المريض: غذا وجز آن ~~بيمارى بيمار را مجددا برگردانيد،- الخضاب: خضاب را چند بار تكرار كرد. # =نكس- # الرجل: رنجور وناتوان شد،- الرجل عن نظرائه: آن مرد نسبت به رقيبان ~~وهمكاران خود عقب افتاد. # =نكس- ### || AUTO تنكيسا [نكس] ه: بمعناى (نكسه) مى باشد،- الفرس: اسب نسبت ~~بساير اسبان عقب افتاد. # =النكس- # مرادف (النكاس) است، ونيز باين معناست: مرديكه يكبار تلخى شكست را چشيده ~~دوباره كارى نكند كه شكستى بدتر بخورد. # =النكس- # ج أنكاس: تيرى كه قسمت بالاى آن بشكند وهمان قسمت شكسته بالا را بپائين ~~نصب كنند، مرد پستى كه در وجود ناتوانش خيرى نباشد، آنكه در كرم وبخشش ~~كوتاهى كند. # =النكس- ### || AUTO سالمندانى كه بسيار پير وفرتوت شده باشند. # =نكش- # - نكشا البئر: آنچه از گل كه در چاه بود بيرون آورد،- الشي ء: آن چيز را ~~نابود كرد،- الشي ء ومن الشي ء: كار را بپايان رسانيد وبسوى آن شتافت،- الأرض: # زمين را كند وخاك آن را زير ورو كرد. ### || AUTO اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =نكص- # - نكصا ونكوصا ومنكصا عن الأمر: از آن كار روى گردانيد وانجام نداد،- على ~~عقبيه: گذشته خود را ترك كرد، كارهاى قبلى خود را ترك نمود. # =نكص- ### || AUTO تنكيصا [نكص] ه: او را وادار به روى گردانيدن از كارى كرد. # =نكع- # - نكعا ه عن الأمر: او را از آن كار با شتاب دور كرد،- فلانا حقه: حق او ~~را بازداشت ونداد،- فلانا: با پشت ms2006 پاى خود به او زد،- نكعا وتنكاعا فلان عن ~~الحاجة: # خود را از كارى كنار كشيد واز انجام آن خوددارى كرد،- الماشية: بسختى از ~~دام شير دوشيد وپستان آنرا بدين منظور فشار داد. # =نكع- # - نكعا: آن مرد سرخ رنگ بود. # =نكع- ### || AUTO تنكيعا [نكع] ه عن حاجته: نياز وحاجت او را بر نياورد وزندگى ~~را بر او ناگوار ساخت. # =النكع- # رنگ سرخ، مرد سياه رنگ كه مايل بسرخى باشد. # =النكع- ### || AUTO مرد سرخ رنگى كه بينى او پوسته پوسته شده باشد. # =النكعة- # مرد احمقى كه هرگاه بنشيند از جاى خود تكان نخورد. # =النكعة- # اسم است از (الرجل النكع) يعنى مردى كه سياهى چهره او تمايل بسرخى داشته ~~باشد، مرد سرخ رنگى كه بينى او پوسته اندازد، گوشه بينى، ميوه درختى است ~~سرخ رنگ، صمغ مغيلان. # =النكعة- ### || AUTO «نكعة الأنف»: گوشه بينى، سر بينى. # =نكف- # - نكفا عن كذا: از فلان چيز ننگ داشت وخوددارى كرد،- الدمع: # اشك خود را از صورت با انگشت پاك كرد. # =نكف- ### || AUTO - نكفا منه أو عنه: از او ننگ داشت وامتناع نمود، جان بسلامت برد. # =،- الرجل: دو غده نكاف (اوريون) او باد كرد،- ت اليد: دست او درد گرفت. # =نكف- ### || AUTO تنكيفا [نكف] ت الإبل: غده بناگوش شتر آماس كرد. # =النكف- # ؛ «رجل نكف»: آنكه مورد بىعتنائى باشد. # =النكف- ### || AUTO مص، غده هاى كوچكى كه زير چانه ودر نزديكى گوش در آيد. # =النكفة- ### || AUTO واحد (النكف) براى غده هاى كوچك است، دردى كه در گوش پديد آيد. # =النكفتان- # ج نكفات: دو استخوان بر آمده آرواره كه در راست وچپ بناگوش قرار دارد. PageV01P934 ### || AUTO =النكفتان- ### || AUTO ج نكفات: مرادف (النكفتان) است. # =نكل- # - نكولا عن كذا أو من كذا: از انجام كارى خوددارى وبازدارى كرد،- نكلة ~~بفلان: بلائى بر سر او آورد كه درس عبرت براى ديگران باشد. # =نكل- # - نكلا عن كذا أو من كذا از انجام كارى كناره گرفت وخوددارى كرد. # =نكل- ### || AUTO تنكيلا [نكل] به: به او بلائى وارد كرد، بلائى بر سر او آورد ~~كه براى ديگرى درس عبرت باشد،- ه عن الشي ء: او را از كارى بازداشت. # =النكل- # ماده ms2007 نيكل كه در سفيد وبراق كردن برخى از معادن بكار مى رود،،- ج انكال ~~ونكول: مهار كردن با هر چيزى مانند بند، پاى بند لگام ورسن، افسار. # =النكل- ### || AUTO ### || AUTO مرد نيرومند، آنكه بر همگنان خود در نبرد غالب ~~آيد، اسب نيرومند آزموده. # =النكلة- # آنچه از آسيب ويا آزار كه بديگران رسانند. # =نكه- # - نكها لفلان أو عليه: بوسيله بينى خود نفس كشيد،- ت الشمس: گرماى آفتاب ~~شديد شد،-- نكها ه: دهان او را بو كرد. # =نكه- ### || AUTO - نكها ه: بوى دهان او را استشمام كرد،- الرجل: در اثر امتلاء ~~معده بوى بد از دهان او خارج شد. # =النكهة- ### || AUTO اسم مره از (نكه) است، بوى دهان. # =النكوب- ### || AUTO آنچه از پشكل بز كه خشك شده باشد. اين كلمه در زبان متداول ~~رايج است. # =النكيب- ### || AUTO دايره سم يا كفش، آنكه بلا ومصيبت ديده. # =النكيت- ### || AUTO آنكه بر او طعنه زنند، بدنام. # =النكيث- ### || AUTO مرادف (المنكوث) است. # =النكيثة- ### || AUTO ج نكائث: روش ويا برنامه سختى كه قوم در آن پيمان شكنى كنند، ~~نفس، طبيعت، نيرو، نهايت سعى وكوشش. # =النكيح- ### || AUTO آنكه بسيار بر حذر باشد، اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =النكير- ### || AUTO اسم است از (الانكار) بمعناى (التغير)؛ «امر نكير» امرى بسيار ~~سخت؛ «حصن نكير»: دژ استوار ومحكم. ### || AUTO =نم- # - نما [نم] الحديث: سخن چينى كرد وآنرا با فتنه انگيزى آشكار كرد،- ~~الحديث: ### || AUTO سخن آشكار شد،- الشى ء: بوى آن چيز پراكنده شد،،- ت الريح: باد ~~حركت كرد وبا خود بوى آورد،- الكلام: سخن را با دروغ آراست،،- بين الناس: ~~ميان مردم سخن چينى كرد،- عن الشي ء: سخن چينى را آشكار وپراكنده كرد. # =النم- # مص، و- ج نمون وأنماء ونم: نمام وسخن چين ودو بهم زن. # =نما- ### || AUTO - نموا [نمو]: بسيار شد، بلند شد، الخضاب: خضاب بسيار سرخ يا ~~سياه شد،- الحديث الى فلان: سخن را به فلانى اسناد داد. # =نمى- # - نميا ونميا ونماء ونمية [نمي] المال وغيره: دارائى وجز آن زياد وبسيار ~~شد،- الشعر: قيمت يا بها بالا رفت،- الشي ء على الشي ء: آنرا بر چيزى بالا ~~برد،- النار: # آتش را شعله ور كرد،- الماء: آب بالا ms2008 رفت،- الحبر فى الكتاب: مركب پس از ~~نوشتن سياه تر شد،- الخضاب فى اليد او الشعر: # خضاب دست يا مو را سياه رنگ كرد،،- الرجل: آن مرد چاق شد،- الإبل: شتر ~~فربه شد، شتر دور شد تا گياه در تابستان پيدا كند،- الحديث الى فلان: خبر ~~بد را به او دادند وتسليت گفتند،- فلان الحديث الى فلان: # به او موضوع را خبر داد وتسليت گفت،- الرجل الى ابيه: به پدرش او را نسبت ~~داد،- الصيد: شكار پس از اصابت دور شد ومرد بطوريكه جسدش پيدا نشد. # =نمى- ### || AUTO تنمية [نمي] الشي ء: آنرا بسيار كرد،- النار: بمعناى (نماها) ~~است يعنى آتش را شعله ور كرد،- الحديث الى فلان: خبر را به او داد وتسليت ~~گفت، سخن را بدروغ گفت؛ «فلان ينمى احاديث الناس»: فلانى ميان مردم فتنه بر ~~مىنگيزد. # =النماس- ### || AUTO سخن چين. # =النماص- # ج نمص وأنمصة: ماه در سال. # =النماص- ### || AUTO نخ سوزن. # =النمام- ### || AUTO [نم]: آنكه با قوم سخن مى گويد وميان آنان فتنه بر پا مى كند، ~~نام گياهى است كه تخم آن مانند ريحان خوشبو است. # =النمامة- ### || AUTO [نم]: واحد (النمام) براى گياه است. # =النم ء- ### || AUTO [نمأ]: رشك (شپش ريز). # =النمبرشت- ### || AUTO آنچه كه برشته شود؛ «بيض نمبرشت»: تخم مرغ برشته. اين كلمه را ~~در زبان متداول (برشت) نيز گويند وفارسى است. # =النمة- # [نم]: اسم مره از (تم) است، مؤنث (النم) است درخشندگى سفيدى در سياهى يا ~~سياهى در سفيدى. # =النمة- # [نم]: اسم نوع از (نم) است،- ح: ### || AUTO شپش. # =نمر- # - نمرا الرجل: آن مرد خشمگين وبد اخلاق شد،- السحاب: ابر به شكل پلنگ در ~~آسمان نمودار شد. # =نمر- ### || AUTO تنميرا [نمر]: خشمناك وبد اخلاق شد،- وجهه: چهره خود را عبوس ~~وگرفته كرد،- الدفاتر: دفتر را نوشت وآنرا شماره گذارى كرد. # =النمر- # ج أنمر وأنمار ونمر ونمار ونمارة ونمور ونمورة ونمر (ح): پلنگ. # =النمر- # ج أنمر وأنمار ونمر ونمار ونمارة ونمور ونمورة ونمر (ح): نوعى جانور ~~درنده از رسته سنورها (گربه وحشى) كه اندام آن كوچكتر از شير است. پوست بدن ~~اين حيوان داراى نقطه هاى سفيد وسياه است وكنيه آن (ابو الأبرد ms2009 وأبو ~~الأسود) است. # =النمر- # (ت): شماره هاى حساب در دفاتر PageV01P935 ### || AUTO تجارتى ويا شماره هائى كه بر روى كالاهاى مختلف زده مى شود تا ~~كيفيت يا كميت آن معلوم باشد. # =النمر- # ج أنمار: آب پاك وگوارا يا حسب ونسب عالى، بسيار،- من الماء: آب سودمند ~~وگوارا يا بدون گوارا،- ج انمر وأنمار ونمر ونمار ونمارة ونمور ونمورة ونمر (ح): ### || AUTO پلنگ. # =النمراء- ### || AUTO مؤنث (الأنمر) است. # =النمرة- # واحد (النمر) است،- ج نمر: # خال، نقطه از هر رنگى كه باشد. # =النمرة- ### || AUTO مؤنث (النمر) است، پلنگ ماده، قطعه ها يا پاره كوچكى از ابر كه ~~نزديك بهم ديده شوند،- ج نمار: پارچه هائى كه با خطوط رنگى سياه وسفيد ~~وبيشتر در يمن بافته مى شود، گليم يا عبائى كه از پشم بافته شده وداراى ~~خطهاى سفيد وسياه باشد، دامى كه براى شكار گرگ نصب كنند، رنگ سياه وسفيد، ~~اسبى كه چهار پاى آن تا ران سفيد باشد. # =النمرق- # [نمرق]: پشتى ويا بالش كوچك كه بر آن تكيه زنند. # =النمرق- # [نمرق]: مرادف (النمرق) است. # =النمرق- ### || AUTO [نمرق]: مرادف (النمرق) است. # =النمرقة- # [نمرق]: مرادف (النمرق) است. # =النمرقة- # [نمرق]: مرادف (النمرق) است. # =النمرقة- ### || AUTO [نمرق]: مرادف (النمرق) است. # =نمرود- ### || AUTO ج نماردة: نام مردى ستمگر در تاريخ باستان است. # =نمس- # - نمسا السر: راز را پنهان كرد،- الرجل: آن مرد را خورسند كرد،- بين ~~القوم: ميان قوم فساد وناراحتى ايجاد كرد. # =نمس- # - نمسا السمن وكل طيب ودهن: # چربى ويا روغن گنديد وفاسد شد. # =نمس- # تنميسا [نمس] عليه الأمر: امر را بر او مخفى نمود وپوشانيد، موى سر را با ~~چربى كثيف وچرك كرد،- السمن او الجبن: ### || AUTO روغن يا پنير گنديده شد. # =النمس- # ج نموس (ح): جانورى است بشكل گربه كه دستها وپايش كوتاه وداراى دم درازى ~~است، موش ومار را شكار مى كند ومى خورد. # =النمس- ### || AUTO بوى شير وماست وچربى، گنديده شدن وكپك زدن روغن يا هر چيز ~~خوشبوئى،- ح: حشراتى كه در مرغ پديد مىيد وآنرا ناراحت مى كند وشايد هم ~~بميراند. # =النمساء- ### || AUTO مؤنث (الأنمس) است. # =النمسة- ### || AUTO بوى گند،- ح: واحد (النمس) است. # =نمش- # - نمشا: سخن چينى كرد، دروغ ms2010 گفت،- الكلام: در گفتار خود دروغ گفت وتزوير ~~كرد،- الجراد الأرض: ملخ آنچه را كه بر روى زمين بود خورد،- من الأرض: # مانند جانور علف خوار از زمين برداشت نمود،-- نمشا ه: آنرا نقش ونگار كرد. # =نمش- # نمشا: در آن نقطه هاى سفيد وسياه پديد آمد. # =نمش- ### || AUTO تنميشا [نمش] في أذنه: در گوش او راز گفت. # =النمش- # مص، گفتار دروغ وياوه سرائى. # =النمش- # مص، نقطه هاى سفيد يا سياه كه بر روى پوست بدن پديد آيد، خطهاى نقاشى ~~بگونه هاى مختلف. # =النمش- ### || AUTO آنكه بر روى جسم او نقطه هاى سفيد وسياه باشد؛ «وجه نمش»: چهره ~~اى كه در آن نقطه يا دانه هاى مخالف رنگ آن باشد، «سيف نمش»: شمشيرى كه بر ~~روى آن خطهائى كشيده شده باشد. # =النمشاء- ### || AUTO مؤنث (الأنمش) است؛ «عنز نمشاء»: بز دو رنگ. # =نمص- # - نمصا الشعر أو النبت: گياه يا موى را چيد. # =نمص- ### || AUTO تنميصا وتنماصا [نمص] الشعر: موى را چيد. # =النمص- ### || AUTO نازكى وسستى موى سر بشكل كرك، پرهاى كوچك وريز، اولين گياه ~~تازه كه بر آيد، نوعى نى نرم كه از آن طبق وسرپوش درست كنند. # =النمط- ### || AUTO ج أنماط ونماط: گونه اى فرش وبساط، ظرف اسقاط، پارچه پشمى كه ~~بر روى هودج پهن كنند، روش ومذهب ونوع از چيزى؛ «هذا من نمط هذا»: اين چيز ~~از نوع همين چيز است. # =نمق- # - نمقا الكتاب: كتاب را نوشت. # =نمق- ### || AUTO تنميقا [نمق] الكتاب: كتاب را با نوشتن زيور وزينت داد،- ~~الجلد: چرم را نقاشى كرد. # =النمق- ### || AUTO كتابى كه در آن چيزى مى نويسند؛ «نمق الطريق»: ميان وظاهر راه. # =نمل- # - نملا: سخن چينى كرد،- فى الشجر: از درخت بالا رفت،- نملا ت يده: ### || AUTO دست او سست شد. # =النمل- # زخم يا جوش كه در پهلو پديد آيد،- ج نمال (ح): مورچه به اختلاف گونه هاى خود. # =النمل- # ج نمال (ح): مرادف (النمل) است. # =النمل- ### || AUTO سخن چين ودو بهم زن، آنچه كه پر از مورچه باشد؛ «مكان نمل»: ~~جاى پر از مورچه. # =النملى- ### || AUTO من النساء: زنى كه در يكجا قرار نگيرد. # =النملة- # دو بهم زنى، سخن چينى، ms2011 بازمانده آب در ته حوض. # =النملة- # دروغ، سخن چينى، زخم يا دانه هاى چركى در پهلو، جوش يا آبله كه با سوزش ~~بر روى بدن پديد آيد، شكافى كه در سم ستور پديد آيد،- ح: يك دانه مورچه ~~(اين كلمه در كاربرد مذكر ومؤنث يكسان است). # =النملة- # سخن چينى. # =النملة- # (ح): مورچه (اين كلمه در كاربرد مذكر ومؤنث يكسان است). # =النملة- ### || AUTO هر جا كه پر از مورچه باشد؛ «ارض نملة»: زمين پر از مورچه. # =النمم- # [نم]: سخن چينى. PageV01P936 ### || AUTO =نمنم- ### || AUTO نمنمة [نمنم] ه: آن چيز را داراى نقش ونگار كرد،- ت الريح ~~الرمل او الماء: باد بر اثر وزش بر روى خاك ويا آب اثرى همانند نوشته پديد ~~آورد،- كتابه: كتاب خود را با خطى زيبا ونازك نوشت. # =النمنم- # [نمنم]: لكه هاى سفيدى كه بر روى ناخن نوجوانان پديد آيد. # =النمنم- ### || AUTO [نمنم]: خطوط يا اثرى كه باد بر روى خاك ويا آب پديد آورد، ~~مرادف (النمنم) است. # =النمنمة- # [نمنم]: واحد (النمنم) است. # =النمنمة- # [نمنم]: مصدر است،- (ف ج): # فن تصوير وعكاسى بر روى صفحه هاى كتاب خطى. # =النمنمة- # [نمنم]: واحد (النمنم) است. ### || AUTO ### || AUTO سفيدى كه بر روى ناخنهاى نوجوانان پديد آيد. # =النمنيم- ### || AUTO [نمنم]: اثرى كه باد بر روى خاك يا آب گذارد. # =النمو- ### || AUTO [نمو]: مص، رشد ونمو ويا زياد شدن حجم جسمى بصورت طبيعى بر ~~خلاف چاقى ويا ورم وآماس. # =النموة- ### || AUTO [نمو]: ازدياد ويا زياد شدن چيزى. # =النموذج- ### || AUTO ج نموذجات ونماذج: نمونه چيزى، روش- اين كلمه فارسى است. # =النمورة- ### || AUTO (ط): نوعى شيرينى ويا حلوا. # =النموم- ### || AUTO [نم]: سخن چين، دو بهم زن. # =النمي- # [نم]: دشمنى، خيانت، عيب، طبيعت، گوهر ونژاد انسان؛ «نمى الرجل»: ### || AUTO طبيعت مرد. # =النمير- ### || AUTO آب پاك وتميز ويا حسب ونسب ممتاز، بسيار،- من الماء: آب سودمند ~~چه گوارا باشد وچه ناگوار. # =النميص- ### || AUTO پر يا موى كنده شده،- من النبت: آنچه از گياهان كه با دهان دام ~~وستور كنده وخورده مى شود وسپس مجددا سبز وروئيده مى شود. # =النميق- ### || AUTO «ثوب نميق»: جامه زيبا وبرازنده. # =النميم- ### || AUTO غيبت وسخن چينى. # =النميمة- # ج نمائم [نم]: اسم است از ms2012 (النم)، عمل وكار سخن چين، حركت، نوشتن، صداى ~~نوشتن، ناشمرده وبى نظم سخن گفتن. # =نها- ### || AUTO - نهوا [نهو] ه: او را نهى كرد، بازداشت، منع كرد، # نهى- # - نهيا [نهي] ه، والعامة تقول «ينهيه»، عن كذا: او را بشدت نهي ويا منع ~~كرد،- الله عن كذا: خداوند كار يا چيزى را حرام كرده است،- إليه الخبر: از ~~خبر آگاه شد؛ «هو رجل نهاك من رجل»: آن مرد تو را از معاشرت ويا دوستى با ~~ديگرى منع كرد واصرار ورزيد كه فقط با او دوست باشى. # =نهى- ### || AUTO تنهية [نهي] ه: بمعناى (نهاه) مى باشد وتشديد براى مبالغه ~~است،- الشي ء: آن چيز بپايان رسيد،- اليه الخبر: خبر را به اطلاع يا به ~~آگاهى وى رسانيد. # =النهى- # [نهي]: جمع (النهية) است، عقل، خرد كه انسان را از هر كار ناپسنديده باز ~~مى دارد. # =النهى- ### || AUTO [نهي]: شيشه، بلور. # =النهاء- # [نهي]: ارتفاع وبالا رفتن آب، قدر ومنزلت، شيشه. # =النهاء- ### || AUTO ### || AUTO [نهي]: پايان هر چيزى، قدر، سنگ مرمر براق، نوعى ~~مهره،- من النهار والماء: بلندى روز ويا آب. # =النهائي- ### || AUTO [نهي]: پايانى، آخرى؛ «انذار نهائي»: آخرين اخطار؛ «حكم ~~نهائي»: حكم قطعى. # =النهاب- ### || AUTO چپاولگر، غارتگر. # =النهاة- # [نهي]: «نفس نهاة»: نفسى فارغ از هر چيزى. # =النهار- # ج أنهر ونهر، والعامة تجمعه على نهارات: # روز، از بامداد تا غروب آفتاب. اين كلمه متضاد (الليل) است،- ج أنهرة ~~ونهر (ح): ### || AUTO جوجه مرغ سنگ خوار،- (ح): جغد نر يا پرنده نر ديگرى بنام ~~(هوبره). # =النهاري- ### || AUTO منسوب به روز، غذائى كه در اول روز تناول كنند. # =النهاز- # اندازه وبرابر؛ «هذا نهاز ذاك»: اين به اندازه ويا مقدار آنست. # =النهاز- # مرادف (النهاز) است. # =النهاز- ### || AUTO صيغه مبالغه بر وزن فعال است، خرى كه در راه رفتن سينه اش را ~~تكان دهد. # =النهاس- ### || AUTO صيغه مبالغه است بر وزن فعال،- (ح): شير، گرگ. # =النهاض- # من الطرق: بلنديها وگردنه هاى راه. # =النهاض- ### || AUTO بسيار شتابگر، گردن؛ «مكان نهاض»: جاى بلند ومرتفع. # =النهام- # ج نهم: راهب ديرنشين،- (ح): # جغد. # =النهام- ### || AUTO صيغه مبالغه است بر وزن (فعال)،- (ح): شير، ميانه راه آشكار. # =النهامة- # مؤنث (النهام) است،- (ح): ### || AUTO شير. # =النهامي- # آهنگر، نجار، راهب، ms2013 راه سهل وآسان. # =النهامي- # آهنگر، نجار. # =النهامي- ### || AUTO مرادف (النهامي) است. # =النهاوش- ### || AUTO [نهش]: ستمگريها. # =النهاية- # ج نهايات [نهي]: پايان ونهايت هر چيزى ر «الى ما لا نهاية له»: بى پايان؛ ~~«فى النهاية»: در پايان، نهايت درجه امكان؛ «كان نهاية فى الحذق»: در نهايت ~~مهارت بود؛ «نهايات الدار»: حدود وديوار ساختمان. # =نهأ- ### || AUTO - نهأ [نهأ] الإناء: ظرف پر شد. # =نهؤ- ### || AUTO - نهأ ونهاءة ونهوءا ونهوءة ونهاوة [نهأ] اللحم: مرادف (نهئ) است. # =نهئ- ### || AUTO - نهأ ونهاءة ونهوءا ونهوءة ونهاوة [نهأ] اللحم: گوشت پخته نشد. # =نهب- # - نهبا الغنيمة: به غنيمت گرفت،- القوم فلانا: قوم بر او حمله زبانى ~~كردند وسخنان ناهنجار به او گفتند،- ه الكلب: # سگ پاشنه پاى او را گرفت. # =نهب- ### || AUTO - نهبا: مرادف (نهب) است. # =النهب- # مص، نوعى دويدن،- ج نهاب: PageV01P937 ### || AUTO غنيمت، آنچه كه به غارت يا غنيمت گرفته شود. # =النهبى- ### || AUTO مرادف (النهبة) است. # =النهبة- ### || AUTO اسم است از (النهب) بمعناى گرفتن غنيمت، چيزى كه چپاول وغارت ~~شده است. # =نهج- # - نهجا الثوب: جامه را كهنه كرد،- نهجا الأمر: امر را توضيح داد وبيان ~~نمود،- الطريق: راه را پيمود،- على منواله: ### || AUTO همانند او رفتار كرد واز وى پيروى نمود،- نهجا ونهوجا الطريق ~~او الأمر: راه يا امر آشكار وروشن شد. # =النهج- ### || AUTO مص، راه آشكار وروشن؛ «نهج البلاغة»: راه وروش بلاغت وفصاحت، ~~نام كتابى است كه در آن سخنان وگفتارها وخطبه هاى حضرت امير المؤمنين على ~~بن ابى طالب (ع) گردآورى شده است. # =نهد- # - نهودا الثدي: پستان بر آمده وبزرگ شد،- ت القربة: مشك نزديك به پر شدن ~~شد،- نهودا ونهدا الهدية: هديه وارمغان را بزرگ نمود،- للعدو والى العدو: ~~براى جنگ با دشمن بسوى آنها شتافت،-- نهدا: برخاست،- اليه: در برابر او ~~بلند شد ويا قيام كرد. # =نهد- ### || AUTO - نهودة الفرس: اسب فربه وتنومند شد. # =النهد- # مص،- ج نهود (ع ا): پستان، چيز بلند،- (ح): شير،- (ح): اسب نيكو وزيبا ~~وخوش اندام، بخشنده. # =النهد- ### || AUTO سهم هر يك از مسافران كه با هم به گردش ويا مسافرت مى روند. ~~وبطور مساوى بين يكديگر هزينه را تقسيم مى كنند. # =النهداء- ### || AUTO تپه شنى يا ريگى كه بلند ومشرف بر اطراف باشد. ms2014 # =النهدان- ### || AUTO «حوض أو إناء نهدان»: حوض يا ظرفى كه لب ريز وپر از آب باشد. # =نهر- ### || AUTO - نهرا الماء: آب روان شد وبر روى زمين نهرى پديد آورد،- الدم: ~~خون فواره زد وجارى شد،- النهر: نهر را كند وآنرا، آماده نمود،- السائل: ~~درخواست كننده را از خود راند وبر سر او بانگ زد. # =النهر- # ج أنهر وأنهار ونهر: رودخانه، بستر رودخانه كه در آن آب روان باشد؛ «جرى ~~النهر»: آب رودخانه روان شد؛ «جف النهر»: رودخانه خشك شد. # =النهر- # بمعناى (النهر) است، فراخى. # =النهر- ### || AUTO انگور سفيد. # =نهز- # - نهزا ه: آنرا جنبانيد ويا تكان داد،- آماده گرفتن چيزى شد،- ت الدابة: ### || AUTO ستور آماده حركت وراه رفتن شد،،- ت الدابة برأسها: ستور از خود ~~دفاع كرد،- الفصيل ضرع امه: كره ستور يا بچه شتر هنگام شير خوردن سر خود را ~~بر پستان مادر زد،- بالدلو فى البئر: دلو را به ميان آب چاه انداخت تا پر ~~شود،- الدلو من البئر: دلو را از چاه بيرون كشيد،- قيحا: قيح ويا چركى را ~~بيرون انداخت،- الشي ء: نزديك شد،- المولود للفطام: كودك به زمان از شير ~~گرفتن نزديك شد. # =النهز- # مص، چيزى را بدست گرفتن، برخاستن براى گرفتن چيزى با دست؛ «نهزه كذا»: ~~اندازه وبرابرى وميزان چيزى. # =النهز- ### || AUTO (ح): شير. # =النهزة- ### || AUTO ج نهز: فرصت، وقت آماده، مجال. # =نهس- # - نهسا اللحم: گوشت را با دندانهاى جلو گرفت وآنرا كشيد وپاره كرد،- ت ~~الحية فلانا: مار او را گزيد،- الكلب فلانا: سگ گوشت پا ويا عضوى ديگر از ~~بدن او را گزيد. # =نهس- ### || AUTO - نهسا: مرادف (نهس) است. # =النهس- # ج نهسان (ح): پرنده ايست بزرگتر از گنجشك وبه (شير گنجشك) معروف است ~~همواره دم خود را تكان مى دهد وگنجشكها را شكار مى كند. # =النهس- ### || AUTO ج نهسان (ح): مرادف (النهس) است. # =نهش- ### || AUTO - نهشا ه: بمعناى (نهسه) مى باشد، با دهان چيزى را گرفت تا ~~بگزد ولى زخم نكند، همچنين است معناى (نهش الحية)،- ه الدهر: زمانه او را ~~خسته ونيازمند كرد. # =النهش- ### || AUTO يقال «هو نهش اليدين أو القوائم» او داراى دست وپاى لاغر ونرم است. # =نهض- ### || AUTO - نهضا ونهوضا: ms2015 برخاست، قيام كرد،- عن مكانه: از جاى خود بلند ~~شد،،- للأمر: براى انجام كارى برخاست وآماده شد،- بعمل: بكارى دست زد، كارى ~~را انجام داد،- الى عدوه: بسوى دشمن خود شتافت،- الطائر: پرنده بالهاى خود ~~را برافراشت تا پرواز كند،- النبت: گياه رشد ونمو كرد،- نهضا الشيب فى ~~الشباب: در جوانى موى سر او سفيد شد،- فلانا: به او ستم كرد. # =النهض- ### || AUTO مص، زمين سفت وسنگلاخ، ستم كردن ويا خوار نمودن،،- ج أنهض من ~~البعير: ميان دوش ودو كتف شتر. # =النهضة- # ج نهاض: اسم مره از (نهض) است، نيرو وتوان، گردنه يا برآمدگى بلندى كه ~~انسان يا ستور را از گذشتن وبالا رفتن خسته كند،،- ج نهاض ونهضات: ### || AUTO جنبش وپيشرفت پس از عقب افتادگى وانحطاط؛ «عصر النهضة»: دوران ~~نهضت وپيشرفت وترقى. # =نهق- # - نهقا ونهيقا ونهاقا وتنهاقا الحمار: خر عرعر كرد، خر صدا در داد. # =نهق- # - نهقا ونهيقا ونهاقا وتنهاقا الحمار: ### || AUTO بمعناى (نهق) است. # =النهق- # مص،- (ح): نام پرنده ايست،- (ن): گونه اى گياه همانند تره تيزك است. # =النهق- ### || AUTO (ن): گونه اى گياه بسان تره تيزك. # =النهقة- # (ن): واحد (النهق) است. # =النهقة- ### || AUTO (ن): واحد (النهق) است. # =نهك- # - نهكا ونهاكة ت الحمى فلانا: # بيمارى تب او را خسته وفرسوده كرد،- الشراب فلانا: نوشيدن مي او را بيمار ~~ورنجور كرد،- ه: بر او چيره شد،- الثوب: PageV01P938 # جامه را پوشيد تا كهنه شد،- من الطعام وفيه: ### || AUTO در خوردن غذا افراط كرد،- عرض فلان: او را بسيار دشنام داد،- ~~الضرع: آنچه از شير كه در پستان بود دوشيد،- ت الإبل ماء الحوض: شتران همه ~~آب حوض را آشاميدند. # =نهك- # - نهكا ونهكة ه: در كيفر دادن به او افراط وزياده روى كرد،- نهكا فلان ~~الشراب: مى را از بين برد وتمام كرد،- نهكا ونهكا ونهكة ونهاكة ت الحمى فلانا: # بيمارى تب او را خسته وفرسوده وناتوان كرد. # =نهك- ### || AUTO نهكا: به بيمارى سخت دچار وبسيار فرسوده وناتوان شد. # =النهك- ### || AUTO ### || AUTO مص: حذف دو سوم بيت شعرى در بحر رجز، وآن يك جزء ~~ديگر (يك سوم) يا ما بعد آنرا (منهوكا) نامند وعبارت از (مستفعلن مستفعلن) است. # =النهكة- ### || AUTO اسم مره از (نهك) است؛ ms2016 «بدت فيه نهكة المرض»: آثار بيمارى از ~~تحليل رفتن نيرو ولاغر شدن در او پديد آمد. # =نهل- ### || AUTO - نهلا ومنهلا ت الإبل: شتران نخستين نوبت آن را نوشيدند، ~~شتران تشنه شدند. # =النهل- ### || AUTO مص، جمع (الناهل) است، نخستين نوبت نوشيدن آب براى شتران، ~~باقيمانده غذاى خورده شده. # =النهلان- ### || AUTO ج نهلى: سيراب، تشنه؛ «ابل نهلى»: شتران گرسنه. # =نهم- ### || AUTO - نهما: غذاى بسيار خورد،- نهما ونهيما الفيل: فيل صدا در داد ~~يا آواز داد. # =نهم- # - نهما ونهامة في الأكل: در خوردن غذا بسيار پرخورى وافراط كرد،- فلان في ~~الشي ء در آن چيز بسيار راغب وحريص شد. # =نهم- ### || AUTO نهما ونهامة: بمعناى (نهم) است. # =النهم- ### || AUTO پرخور، شكم پرست. # =النهمة- ### || AUTO مص، اسم مره از (نهم) است، نيازمندى، بلند پروازى ورسيدن به ~~آرزو وشهوت در چيزى. # =نهنه- ### || AUTO نهنهة [نهنه] ه عن الشي ء: او را از آن چيز بازداشت وبر سر او ~~بانگ زد. # =النهنه- # [نهنه]: جامه نازك بافت. # =نهو- ### || AUTO - نهاوة [نهي]: كم خرد ومنفى باف بود. # =النهو- # [نهي]: مرادف (الناهي) است # النهوس- # بمعناى (النهاس) است. # =نهي- # - نهى [نهي] عن الحاجة: نيازمندى ودرخواست را چه به آن دست يافته باشد ~~وچه نباشد ترك كرد. # =نهي- ### || AUTO -[نهي] إليه الخبر: خبر به او رسيد، موضوع به او گزارش شد. # =النهي- # [نهي]: مص،- عند النحاة: در نزد نحويان بمعناى كارى نكردن وابزار آن (لا) ~~است كه ناهيه ناميده مى شود،- ج أنه وأنهاء ونهي ونهاء: بمعناى نهي است. # =النهي- # ج أنه وأنهاء ونهي ونهاء [نهي]: آبگير يا همانند آن. # =النهي- # ج نهون [نهي]: كم عقل وپوچ؛ «هو نه»: او بى خرد است. # =النهي- # ج نهون [نهي]: مرادف (النهي) است كه گفته مى شود «هو نه» # النهي- ### || AUTO ج أنهياء [نهي]: آنكه بسيار فربه وچاق شده باشد. # =النهي ء- ### || AUTO [نهأ]: «لحم نهي ء»: گوشتى كه هنوز پخته نشده باشد. # =النهيبى- # [نهب]: مرادف (النهبة) است. # =النهيبى- ### || AUTO [نهب]: مرادف (النهبة) است. # =النهية- # ج نهى [نهي]: اسم است از (النهي)، خرد، پايان چيز، پاشنه درب. # =النهية- ### || AUTO [نهي]: «ناقة نهية»: ماده شترى كه بسيار فربه وچاق شده باشد. # =النهيد- ### || AUTO سر شير سفت ms2017 وكلفت. # =النهيدة- ### || AUTO سر شير سفت وكلفت. # =النهير- ### || AUTO بسيار. # =النهيرة- ### || AUTO ماده شتر پر شير. # =النهيس- ### || AUTO كم گوشت ولاغر. # =النهيك- # (ح): حشره اى بسان كك (حرقوص). # =النهيك- ### || AUTO زياده روى كننده در هر چيزى يا كارى، دلير، شتران نيرومند، ~~شمشير برنده، خوش اخلاق،- (ح): حرقوص (جانورى است ريز بسان كك كه پس از نيش ~~زدن مى پرد). # =النهيم- # پرخور وآزمند، صداى شير يا فيل # النو- ### || AUTO [نوأ] عند الملاحين: وزش بادهاى شديد وطوفانى شدن دريا. # =نوى- # - نواة ونية ونية [نوي] الشي ء: قصد وتصميم بكارى گرفت،،- القوم منزلا بكذا: # قوم تصميم رفتن بسوى منزلى را نمودند،،- الله فلانا: خداوند او را حفظ ~~ونگهدارى كرد؛ «نواك الله» خداوند متعال در مسافرت همراه با تو باشد، «نواك ~~الله بالخير» خداوند به تو عوض دهد،- نيا ونواية ت الناقة: ماده شتر چاق ~~وفربه شد،- نوى فلان من مكان الى آخر: فلانى از جائي به جاى ديگر منتقل ~~شد،،- النواة: هسته را بر زمين انداخت،- نية ونوى المسافر: شخص سفر كننده ~~دور شد. # =نوى- ### || AUTO تنوية [نوي] فلانا: تصميم او را بخود وى واگذار كرد،- حاجته: ~~نياز او را بر آورد،- ت البسرة: غوره ى خرما هسته دار شد،- فلان: هسته را ~~بر زمين انداخت،- السنور عند العامة: گربه ميوميو كرد. اين كلمه در زبان ~~متداول رايج است. # =النوى- ### || AUTO [نوي]: مص، دورى، خانه، جائيكه مسافر بدان سو متوجه است چه از ~~دور ويا چه نزديك (اين كلمه مؤنث است)؛؛ «استقرت نوى القوم بموضع كذا ~~وكذا»: قوم در آنجا اقامت گزيدند، هسته هاى خرما (ودر اين صورت هم مذكر وهم ~~مؤنث بكار مى رود). # =النواء- ### || AUTO [نوي]: فروشنده هسته هاى خرما. # =النوائب- ### || AUTO [نوب]: حادثه هاى خوب يا بد؛ «نوائب الرعية»: آنچه از كار كه ~~پادشاه بر رعيت ويا ملت خود مقرر نمايد مانند ساختن پلها وراهها وجز آن. # =النوائع- # [نيع]: شاخه هاى خم وكمان شده. PageV01P939 ### || AUTO =النوابع- ### || AUTO [نبع]: «نوابع البعير»: عرقهاى روان شده شتر. # =النواة- ### || AUTO ج نوى ونويات، وجج أنواء ونوي ونوي [نوي]: هسته خرما ومانند آن ~~از قبيل تخمه يا بزر؛ «نواة الذرة»: هسته اتم. ms2018 # =النواجب- ### || AUTO خالص ولب هر چيزى كه پوست نداشته باشد. # =النواجذ- ### || AUTO [نجذ]: چهار دندان آسياب در دهان. # =النواجل- ### || AUTO [نجل]: شترانى كه بر روى گياه نجيل (علف هفت بند) چرا كنند. # =النواح- ### || AUTO [نوح]: صيغه مبالغه است بر وزن (فعال)،- (ح): پرنده اى بسان ~~قمرى است. # =النواحة- ### || AUTO [نوح]: مؤنث (النواح) است؛ «حمانة نواحة»: كبوتر ناله كننده. # =النوادر- ### || AUTO [ندر]: «نوادر الكلام»: شگفتيهاى گفتار، آنچه كه بندرت گفته ~~شود، گفتار فصيح وبليغ. # =النواده- ### || AUTO [نده]: شترانى را كه با هم برانند. # =النوادي- ### || AUTO [ندو]: ماده شتران متفرقه، ناحيه ها؛ «نوادي الدهر»: حوادث زمان. ### || AUTO ### || AUTO =النوار- # [نور]: مص،- ج نور: زنى كه از شك وتهمت گريزان است. # =النوار- # دورى ونفرت از شك وگمان بهر صورت كه باشد. # =النوار- # [نور]: مرادف (النور) است. # =النوار- # [نور]: بسيار روشن ونورانى. # =نوار- ### || AUTO [نور]: ماه پنجم از سال شمسى است (مراد) نام ديگر آن (ايار) است. # =النوارة- # ج نواوير [نور]: واحد (النوار) است. # =النوارة- ### || AUTO [نور]: چراغ پر نور ودور افكن كه با آن چيزهاى دور را در شب مى بينند. # =النوازع- ### || AUTO [نزع]: زنان فاسد وتبهكار. # =النواس- # [نوس]: «نواس العنكبوت»: تار عنكبوت؛ «نواس الدخان»: دوده كه از سقف ~~آويزان باشد. # =النواس- ### || AUTO [نوس]: خسته وناراحت. # =النواسة- ### || AUTO [نوس]: مؤنث (النواس) است، چراغ سفالى كه بشكل صدف ساخته مى ~~شود ودر آن نفت ريخته وفتيله قرار مى دهند تا شبانگاه از روشنائى آن ~~استفاده كنند، فتيله اى كه داراى مواد محترقه باشد وآنرا در قدحى قرار مى ~~دهند تا از روشنائى آن استفاده نمايند نام ديگر آن (النويسة والطوافة) است. # =النواشر- ### || AUTO برگها وريشه هاى باطن دست. # =النواشط- ### || AUTO [نشط] من المسائل: مسائلى كه از موضوعى مهم گرفته مى شود. # =النواصح- ### || AUTO [نصح]: «غيوث نواصح»: بارانهاى پى در پى. # =النواصي- ### || AUTO [نصو]: اشراف وبزرگان مردم. # =النواطح- ### || AUTO سختيها وناملايمات. # =النواظر- ### || AUTO (ع ا): رگهائى در سر كه به دو چشم متصل است. # =النوافش- ### || AUTO [نقش]: «إبل أو غنم نوافش»: شتران وگوسفندان كه در شب بدون ~~چوپان چرا كنند. # =النواق- ### || AUTO [نوق]: آنكه با مهارت ودانائى كارها وامور را اصلاح كند. # =النواقل- ### || AUTO [نقل]: ms2019 «نواقل العرب»: عربى كه خود را از قبيله اى به قبيله ~~ديگر وابسته كند؛ «نواقل الدهر»: پيشامدهاى زمانه كه همواره در حال تغيير ~~وتبديل است. # =النوال- ### || AUTO [نول]: بخشش، سهم، صواب، درست. # =النوام- # [نوم]: بمعناى (النوم) است،- (طب): بيمارى خواب. # =النوام- ### || AUTO [نوم]: «رجل نوام»: مردى كه بسيار مى خوابد، خوشخواب. # =النواهق- ### || AUTO [نهق] (ع ا): مرادف (الناهقان) است؛ «نواهق الحمار»: عرعر خر، ~~ونيز بمعناى آواز ستور است كه از داخل بينى در آيد. # =النواهل- ### || AUTO [نهل]: شتران گرسنه. # =النوء- ### || AUTO [نوأ]: مص، گياهان وبقولات،،- ج أنواء ونوآن وانوء: عطا وبخشش، ~~ستاره اى كه در آستانه غروب رفتن باشد، ونيز بمعناى غروب ستاره ايست در ~~مغرب وبر آمدن ستاره ديگرى در همان زمان از طرف مشرق هر شب تا سيزده روز، باران. # =نوب- ### || AUTO [نوب] فلان: در نوبت قرار گرفت. # =النوب- # [نوب]: زنبور عسل، نژادى از مردم سودان. # =النوب- ### || AUTO [نوب]: مص، جمع (النائب) است، مسافت يك شبانه روز راه، نزديكى، ~~بر خلاف دورى، نيرو. # =النوبة- # ج نوب [نوب]: بلاى نازل شده، مصيبت، اسم است از «نابه امر او انتابه»: # آنكه بلا زده ومصيبت رسيده باشد. # =النوبة- # نژادى از مردم سودان، سرزمين وسيعى در جنوب الصعيد است كه ويژه اين تيره ~~از مردم است. # =النوبة- # [نوب]: مص،- ج نوب: فرصت، نوبت، اسم است از (المناوبة) نوبت گرفتن،- ~~(طب): زمان تب كردن، زمانيكه بيمارى ناگهان سخت شود؛ «نوبة قلبية»: بيمارى ~~قلبى؛ «نوبة عصبية»: بيمارى عصبى، # النوبي- ### || AUTO واحد (النوب) فردى از نژاد ويژه كشور سودان است. # =النوترون- ### || AUTO (ف): جزئى از تركيب هسته ذره بجز ايدروژين سبك، ودر آن اثر ~~برقى وجود ندارد. # =النوتي- ### || AUTO ج نواتي [نوت]: ملوان دريائى،- عند العامة: ودر زبان متداول ~~بمعناى مرد بسيار بخيل مى باشد. # =النوح- ### || AUTO [نوح]: مص، زنان داغديده كه براى گريستن گرد هم جمع شوند. # =النوحة- # [نوح]: يكبار گريستن، اسم مره از (ناح) است، گريه وناله وشيون بر مرده، ~~نيرو وتوان. # =نور- # تنويرا [نور] الشي ء: آن چيز روشن شد،- الصبح: روشنائى بامداد برآمد،،- ~~المصباح: چراغ را روشن كرد،- لفلان: # براى او چراغ روشن كرد،- الشجر: درخت شكوفه داد- الزرع: ms2020 كشت رسيده شد،- ~~التمر: در خرما هسته بوجود آمد،- المرأة: # زن را از تهمت دور كرد،- على فلان: كار PageV01P940 ### || AUTO او را پوشيده نمود. # =النور- # [نور]: نشان يا علامت،- ج نورة: # نورى كه چيزها را روشن وآشكار كند، زيبائى وبلندى گياه،- ج انوار ونيران: # روشنائى بهر صورتى كه باشد وآن بر خلاف تاريكى است، وگفته مى شود كه ~~(النور) كيفيتى است كه چشم (بينائى) بدوا آنرا درك مى كند وبوسيله آن ساير ~~ديدنيها ديده مى شوند؛ «رأى أو ابصر النور» چشم بدنيا گشود ومتولد شد؛ «سبت ~~النور»: روز شنبه اى كه قبل از عيد مسيحى فصح است. # =النور- # [نور]: مص،- ج انوار (ز): شكوفه يا گل سفيد رنگ. # =النور- ### || AUTO نژادى از مردم كه به (كولى) معروفند وهمواره از جائى به جاى ~~ديگر رحل اقامت افكنند ودر همه جاى دنيا (آسيا، اروپا، آفريقا واميركا) بسر ~~مى برند. # =النورة- # [نور]: نشان يا علامت، آهك، نوره، واجبى كه موى را از بدن بر طرف كند. # =النورة- # [نور] (ن): يك دانه گل سفيد. # =النورة- ### || AUTO بمعناى (النور) است. # =النورج- ### || AUTO بيل گاو آهن، ماشين خرمن كوب. # =النورس- ### || AUTO (ح): مرغ ماهى خوار. نام ديگر آن (زمج الماء) است. # =النوروز- ### || AUTO مرادف (النيروز) است بمعناى عيد نوروز. اين كلمه فارسى است. # =النوري- ### || AUTO [نور]: دوره گرد ودزد، واحد (النور او النورة) است. # =نوز- ### || AUTO تنويزا [نوز] ه: آنرا كم كرد. # =نوسر- ### || AUTO نوسرة الجرح أو العظم: زخم يا استخوان ناسور شد. اين كلمه ~~سريانى است. # =النوشادر- ### || AUTO (ك): نشادر. # =نوص- ### || AUTO تنويصا [نوص] القنديل: نور چراغ آويز كم شد،- القنديل عند ~~العامة: ودر زبان متداول بمعناى نور چراغ را كم كرد. # =نوض- ### || AUTO تنويصا [نوض] الثوب بالصبغ: جامه را رنگين كرد. # =نوط- ### || AUTO تنويطا [نوط] ه: آنرا آويزان كرد،- القربة: مشك را پر كرد تا ~~آنرا روغن مالى كند. # =النوط- ### || AUTO [نوط]: مص،- ج انواط ونياط: آنچه كه آويخته شده باشد، آنچه از ~~چيزى كه به محمل آويخته شود از قبيل توشه دان يا زنبيل كه در آن خرما ~~ومانند آن نهند، سربار يا بار اضافى كه ميان دو لنگه ms2021 بار گذارند؛ اثقل ~~النوط الدابة»: بار اضافى بر ستور سنگينى كرد، نشان وعلامت. # =النوطة- # (مو): نشانه ويژه اى براى دلالت بر آهنگ موسيقى وكاربرد آن. # =النوطة- ### || AUTO [نوط]: اسم مره از (ناط) است، جائى كه از سطح آب بلندتر است ~~ودر ميان آن درختان باشد، هر جائى كه از سطح آب بلندتر باشد. آماسى در درون ~~گردن ورانهاى شتر، غده كشنده اى كه در شكم شتر پديد آيد، سنگ دان مرغ، كينه ~~ودشمنى. # =نوع- ### || AUTO تنويعا [نوع] الشي ء: آن چيز را گوناگون كرد،- ت الريح الشي ء: ~~وزش باد چيزى را بحركت در آورد ودر آن تغييرى پديد آورد،- فلان الشي ء: آن ~~چيز را آويزان كرد ولرزان رها ساخت. # =النوع- # [نوع]: تشنگى. # =النوع- ### || AUTO ج أنواع [نوع]: نوع ويا رسته از هر چيزى واين كلمه اخص از جنس ~~است؛ «بنوع خاص»: بويژه. # =النوعان- ### || AUTO [نوع]: لرزش وتكان خوردن شاخه درخت. # =النوعة- ### || AUTO [نوع]: اسم مره از (ناع) است، ميوه تر وتازه، جاى متنوع ودور. # =النوف- ### || AUTO [نوف]: مص،- ج انواف: كوهان بلند، درازى دم، صدا ويا آوا. # =النوفرة- ### || AUTO [نوفر]: مرادف (النافورة) است. # =النوفل- ### || AUTO ج نوفلون [نفل]: مرد سخاوتمند، بخشش، دريا، جوان زيبا،- (ح): ~~كفتار نر. # =نوق- ### || AUTO تنويقا نوق الجمل: شتر را رام كرد وتربيت نمود،- النخل: نخل را ~~پيوند زد،- الشي ء: آن چيز را تقسيم ورده بندى كرد. # =النوقة- ### || AUTO [نوق]: مهارت در هر كارى. # =نوك- # - نوكا ونواكا ونواكا ونواكة [نوك]: ### || AUTO خرفت واحمق شد. # =النوكاء- ### || AUTO ج نوك [نوك]: مؤنث (الأنوك) وبمعناى زن نادان وكودن است. # =نول- ### || AUTO تنويلا [نول] ه: به او بخشش كرد،- ه معروفه: به او عطا نمود،- ~~عليه بشي ء: چيزى را به او بخشيد. # =النول- ### || AUTO [نول]: مص،- ج انوال: دره اى كه در آن آب روان باشد، نورد ~~بافنده، تخته اى كه بافنده پس از بافت پارچه را بر دور آن مى پيچد. # =النولة- ### || AUTO [نول]: اسم مره از (نال) است، آنچه كه انسان بدان دست يابد. # =نوم- ### || AUTO تنويما [نوم] ه: او را خوابانيد،- الرجل: مبالغه است در (نام) ~~يعنى آن مرد بسيار بخواب ms2022 رفت،- ت الإبل: شتران مردند. # =النوم- # [نوم]: حالت بيهوشى سخت كه بر روى قلب اثر مى گذارد، جمع (نائم) يا اسم ~~جمع است. # =النوم- ### || AUTO [نوم]: «رجل نوم»: آنكه بسيار مى خوابد، خوشخواب. # =النومة- # [نوم]: شخص گمنام وبىعتبار. # =النومة- # ج نومات [نوم]: اسم مره از (نام) است. # =النومة- ### || AUTO [نوم]: آنكه پر خواب ويا بسيار خواب باشد. گيج وخرفت، گمنام. # =نون- ### || AUTO تنوينا [نون] نونا: حرف نون نوشت،- الكلمة: بر آخر كلمه تنوين گذاشت. # =النون- # [نون]: لبه شمشير، شمشير،- ج نونات وانوان: حرف (ن) كه از حروف مبانى ~~است،- ج نينان وانوان: دوات. # ،- (ح): ماهى بزرگ، حوت؛ «ذو النون»: PageV01P941 ### || AUTO لقب حضرت يونس پيغمبر. # =النونة- ### || AUTO ج نونات [نون]: فرورفتگى كوچك در چانه كودك، كلمه اى كه براى ~~تأييد بكار برده مى شود، ماهى. # =نوه- ### || AUTO تنويها [نوه] الشي ء: آن چيز را بالا برد،- بفلان: آن مرد را ~~بلند آوازه كرد، او را ستايش كرد، با صداى بلند او را خواست،- باسمه: او را ~~با نام صدا زد؛ «نوهت بالحديث»: سخن را آشكار نمودم. # =النوور- ### || AUTO ج نور والأصل نور [نور]: دود دنبه وچربى، شنى بسان سنگ سرمه كه ~~كوبيده مى شود وبا آن لثه ها را پاك مى كنند. # =النووي- ### || AUTO [نوي]: آنچه كه ويژه هسته واتم باشد؛ «سلاح نووي»: اسلحه اتمى. # =النويرة- ### || AUTO [نور]: اسم مصغر از (النار) است. # =النويس- ### || AUTO [نوس]: اسم مصغر از (الناس) است. # =النويسة- ### || AUTO [نوس]: به واژه (النواسة) رجوع شود. # =الني- # [نوي]: مص، پيه، دنبه. # =الني- # [نوي]: اسم است بمعناى (السمن): ### || AUTO چاقى وفربهى. # =النيابة- ### || AUTO [نوب]: مص، شغل نمايندگى، اسم است از (المناوبة) بمعناى نوبت؛ ~~«نيابة عن فلان»: به نمايندگى از سوى فلان يا بنام فلانى. # =النيابي- ### || AUTO [نوب]: «المجلس النيابي»: مجلس شورى، پارلمان. # =النياحة- ### || AUTO [نوح]: اسم است از (ناحت المرأة الميت وعلى الميت) زن بر مرده ~~گريست وناله وشيون كرد، نوحه خوانى. # =النيار- ### || AUTO ### || AUTO [نير]: آنكه براى جامه نقش ونگار آويزد. # =النياط- # [نوط]: مص،- ج انوطة ونوط: ### || AUTO هر چيز آويخته، دل،- (ع ا): رگى درشت كه به قلب پيوسته است ~~وهرگاه بريده شود شخص مى ميرد،- (ع ms2023 ا): رگى سفت وسخت در انسان، چاهى كه از ~~اطراف آن آب روان است،- من المفازة: دورى راه بيابان. # =النياف- ### || AUTO [نوف] من الجمال والنوق: شتران بلند اندام؛ «امرأة نياف»: زن ~~زيبا وبلند اندام؛ «فلاة نياف»: بيابان دور ودراز. # =نيأ- ### || AUTO تنييئا [نيأ] الأمر: امر را استوار نساخت. # =الني ء- ### || AUTO [نيأ] من اللحم: گوشت خام يا نپخته. اين كلمه را گاهى (ني) با ~~ابدال وادغام تلفظ كنند. # =نيب- ### || AUTO تنييبا [نيب] فلان: با دندانهاى نيش طورى گاز گرفت كه دندانهاى ~~بالاى او بر دندانهاى پائين او چسبيد،- فلانا: او را با دندان نيش گاز ~~گرفت،،- فلان السهم: نيزه خود را گاز گرفت وبا دندان نيش بر روى آن نشان ~~گذارد،- ت الناقة: ماده شتر سالخورده شد،- النبت: ريشه گياه بيرون آمد. # =النيباء- ### || AUTO [نيب]: مؤنث (الأنيب) است. # =النية- # [نوي]: نيت، قصد، خواسته دل؛ «حسن النية»: حسن نيت؛ «سلامة النية»: ### || AUTO نيت پاك؛ «سوء النية»: نيت بد؛ «عقد النية على»: بر چيزى تصميم ~~گرفت، آنچه كه دل به آن راه يابد، امر، مقصد مسافر از نزديك يا دور، ~~نيازمندى. # =النيتون- ### || AUTO [نتن] (ن): نام گياهى است بد بوى. # =النيثران- ### || AUTO [نثر]: بسيار سخنگو وآشكار كننده رازها. # =نيح- ### || AUTO تنييحا [نيح] الله عظمه: خداوند استخوان او را محكم كند، ~~خداوند استخوان او را بشكند،- ه: او را راحت وآرام كرد. # =النيح- ### || AUTO [نيح]: سخت، شديد. # =النيحة- # [نوح]: روبرو شدن. # =نير- ### || AUTO تنييرا [نير] الثوب: بر جامه نگار ونقش آويخت. # =النير- # [نير]: ريشه وتار جامه، واگر دولا بافته ودو نگار داشته باشد زيباتر است، ~~ني ونخ كه بدور آن پيچند، اسم است از (نير الثوب)، شيارى آشكار ميان راه، ~~مقدارى از راه،- ج أنيار ونيران: يوغ كه بر گردن دو گاو قرار دهند. # =النير- ### || AUTO [نور]: روشن ونورانى. # =النيران- ### || AUTO [نور]: جمع (النار) وبمعناى آتش است؛ «النيران المحركة»: آتش ~~توپخانه كه بسوى دشمن هدف گيرى شود. # =النيرة- # [نير]: اسم است از (نير الثوب)، يكى از ابزار بافت پارچه،- عند العامة: ~~ودر زبان متداول بمعناى لثه مى باشد. # =النيرة- ### || AUTO [نور]: مؤنث (النير) است؛ «فلان ذو نيرة»: با ms2024 هوش وزيرك است. ~~اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =النيرج- ### || AUTO [نيرج]: دو بهم زن، نگار جامه، تيغه علف بر؛ «ريح نيرج»: ~~تندباد وگردباد؛ «امرأة نيرج»: زن زيرك. # =النيروز- ### || AUTO عند الفرس: عيد نوروز، اولين روز از سال شمسى، روز خوشحالى، ~~اين كلمه فارسى است. # =النيزك- ### || AUTO ج نيازك [نزك]: نيزه كوچك،- (فك): تير شهاب، شهاب ثاقب. # =نيسان- ### || AUTO از ماههاى شمسى است، آوريل (آپريل) از 12 فروردين تا دهم ~~ارديبهشت وداراى 30 روز است. # =نيسب- ### || AUTO نيسبة [نسب] بينهما: ميان آن دو را با سخن چينى اختلاف انداخت. # =النيسب- ### || AUTO [نسب]: مورچه كه بدنبال يكديگر روان باشند، راه وسوراخ مور ومار. # =النيسم- ### || AUTO [نسم]: نفس روح، راه كهنه وقديمى. # =النيص- ### || AUTO [نيص]: تكان خوردن سست،- (ح): خار پشت بزرگ. # =نيط- ### || AUTO [نوط] به الشي ء: به آن چيز پيوست شد،- عليه الشي ء: آن چيز بر ~~آن آويخته شد. # =النيط- ### || AUTO [نيط]: مص، اجل، مرگ، جنازة (نعش). # =النيطل- ### || AUTO ج نياطل [نطل]: كوزه اى كه با آن مي ويا شير ومانند آنرا ~~پيمانه كنند، دلو، نابودى، مرگ، بلاى سخت. # =نيف- # تنييفا [نوف] على كذا: بر آن چيز PageV01P942 ### || AUTO اضافه شد. # =النيف- # [نوف]: اضافه، فزونى؛ «عشرة ونيف»: ده واندى. اين كلمه نيف با عدد عقود ~~بكار برده مى شود مانند «عشرة ونيف»، «مئة ونيف»: صد واندى «الف ونيف»: # يكهزار واندى. وهيچگاه گفته نمى شود «خمسة عشر ونيف»: وچنين تعبير غلط است. # =النيف- ### || AUTO [نوف]: بمعناى (النيف) است، نكوئى وبخشش. # =النيفق- ### || AUTO [نفق]: «نيفق السروال»: دهانه فراخ شلوار. اين كلمه فارسى است. # =النيق- # ج نياق وأنياق ونيوق [نوق]: بالاترين جاى كوه، قله كوه. # =النيق- ### || AUTO [نوق]: آنكه در امر لباس وخوراك وكار خود خوشسليقگى بكار مى برد. # =النيقة- ### || AUTO [نوق]: اسم است از (التنوق) يعنى آراستگى در كارها. # =النيل- # [نيل]: مص، آنچه كه بدست آيد. # =النيل- ### || AUTO [نيل]: ابر،- (ن): گياهى كه از آن رنگ بدست آورند،- (ن): گياهى ~~است داراى ساقه سخت وشاخه هاى ريز وبرگهاى كوچك كه از دو سو بر روى هم رده ~~بندى شده است. # =النيلة- ### || AUTO [نيل]: آنچه كه بدست آيد. ms2025 # =النيلج- ### || AUTO ماده اى سبز رنگ كه در خالكوبى از آن استفاده كنند، رنگ نيل، ~~ماده اى كبود رنگ كه از گياه نيل بدست آيد. # =النيلنج- ### || AUTO دود چربى ودنبه كه در خالكوبى با آن خالها را سبز رنگ كنند نام ~~عربى آن (النؤور) است. # =النيلوفر- ### || AUTO (ن): درخت گل نيلوفر. اين كلمه فارسى است. # =النيلوفريات- ### || AUTO گياهانى است از رسته نيلوفرها كه بسيار زيباست. # =النيلون- ### || AUTO نايلون- اين كلمه انگليسى است. # =النيم- ### || AUTO [نوم]: لباس خواب، پوستين، آنكه با وى بخوابند ومأنوس شوند، ~~نعمت كامل،- (ن): نام گياهى است با برگهاى ريز ودانه هاى بسيار وترش مزه كه ~~شيرين وقابل خوردن شود. # =النيمة- ### || AUTO [نوم]: اسم است از (نام). # =النيوب- ### || AUTO [نيب]: ماده شتر سالمند. # =النيون- # (ف): گاز نئون كه بدون رنگ وبو است ودر روشنائى برق از آن استفاده مى شود. PageV01P943 ### | AUTO ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO ه الهاء # ه- # حرف بيست وششم از حروف مبانى، واز حروف حلق ودر حساب جمل عبارت از شماره ~~5 مى باشد. ضمير غائب است كه در مواضع نصب وجر بكار برده مى شود؛ «قال له ~~صاحبه وهو يحاوره»: هاء در صاحبه مضاف اليه ودر موضع جر است اما در يحاوره ~~مفعول ودر موضع نصب مى باشد. اين حرف همواره بعد از كسره ويا بعد از ياء ~~ساكنه بصورت مكسور مىيد بشرطى كه بعد از خود الفى نداشته باشد. ودر ساير ~~موارد مضموم مىيد، گاهى حرف است براى غايب مانند هاء در (اياه)، وگاهى ~~بصورت ساكن بكار برده مى شود وآن در مواردى است كه لاحق بر بيان حركت يا ~~حرفى است مانند «ماهيه، هاهناه، وا زيداه». # =ها- # اسم فعل است بمعناى (خذ) يعنى بگير مانند «ها الكتاب»: كتابرا بگير، ~~وجايز است كه الف ها بصورت مد بكار برده شود «هاء»؛ وگاهى با كاف خطاب يا ~~بدون آن بكار برده مى شود، وجايز است در هاء محدود از كاف صرفنظر شود ولى ~~همزه آن تصريف مى شود، هاء براى مذكر وهاء براى مؤنث وهمچنين هاؤما وهاؤم ~~وهاؤن ms2026 صرف مى شود، وگاهى ضمير مؤنث است كه بصورت منصوب ويا مجرور بكار برده ~~مى شود مانند (ضربها وكتابها) كه در اين جا هاء ضمير است والف علامت تأنيث، ~~وگاهى براى تنبيه بكار برده مى شود وبر چهار چيز در مىيد اول اشاره غير ~~ويژه به دورى مانند «هذا وهذاك». دوم بر ضمير رفع مانند «ها انتم اولاء» ~~سوم صفت است در ندا مانند «يا ايها الرجل». وچهارم در نام بارى تعالى هنگام ~~قسم (سوگند) در موقع حذف حرف مانند «ها الله» با قطع همزه ووصل آن وهر دو ~~با اثبات الف وحذف آنست. # =هاء- # [هوأ]: كلمه تلبيه است ومبنى بر فتح مى باشد. # =هاء- ### || AUTO [هوأ]: يقال «هاء يا رجل» بمعناى (هات) وهمانند (هات) تصريف مى ~~شود مانند «هاء. هائيا. هاؤوا. هائي. هائيا. هائين». # در اينجا همزه جايگزين (ت) در هات مى باشد؛ «هاء يا رجل»: با فتح همزه ~~بمعناى (خذه): آنرا بگير كه در مذكر: (هاء هاؤما هاؤم» ودر مؤنث: «هاء ~~هاؤما هاؤن» بكار برده مى شود وهمچنين در «هاك هاكما هاكم هاك هاكما هاكن» ~~كاف در مقام همزه در هاء مى باشد. # =هاء- ### || AUTO - هيأة وهياءة [هيأ]: زيبا وخوشگل شد،-- هيأة اليه: بسوى او ~~گرائيد،-- هيأة للأمر: آماده براى انجام امر يا كار شد. # =الهائب- ### || AUTO [هيب]: آنكه از مردم مى ترسد. # =الهائج- ### || AUTO [هيج]: فا، خشم وجوشش؛ «هاج هائجه»: خشم او برافروخته شد، «هدأ ~~هائجه»: خشم او فرو نشست. # =الهائجة- ### || AUTO [هيج]: مؤنث (الهائج) است؛ «ارض هائجة»: زمينى كه گياهان آن ~~خشك يا زرد رنگ شده باشد. # =الهائر- ### || AUTO [هور] من البناء: ساختمانى كه آسيب ديده ولى فرو نريخته باشد. # =الهائعة- ### || AUTO [هيع]: صداى پر آوا وبلند، صداى بلندى كه از آن بترسند. # =الهائف- ### || AUTO [هيف]: فا، آنكه بسيار تشنه است. # =الهائفة- ### || AUTO ج هوائف [هيف]: مؤنث (الهائف) است، ماده شترى كه در اثر وزش ~~بادهاى گرم از سختى تشنگى دهان خود را باز كند. # =الهائل- # [هول]: ترسناك،- من الأمور: ### || AUTO كارى بسيار سخت وسنگين. # =الهائم- ### || AUTO ج هيم وهيام [هيم]: ms2027 فا، سرگردان. # =هاب- ### || AUTO - هيبا وهيبة ومهابة [هيب] ه: از او ترسيد وپرهيز كرد وبر حذر ~~شد،- الرجل فلانا: او را بزرگداشت وتوقير نمود. # =الهابشة- ### || AUTO ج هوابش: دسته وجمعيت، گروهى از مردم كه از يك قبيله نباشند. # =الهابط- ### || AUTO فا، لاغر وناتوان. # =الهابل- ### || AUTO زن فرزند مرده، كاسب، حيله گر، فربه. # =الهابي- # [هبو]: فا، ج هبي، خاك قبر. # =هات- ### || AUTO [هيت]: اسم فعل است بمعناى (اعطني): به بخش ويا بده؛ «هات يا ~~رجل وهاتي يا امرأة وهاتيا يا رجلان ويا امرأتان وهاتوا يا رجال وهاتين يا نساء». # =هاتى- # مهاتاة [هتو] ه: به او بخشيد. (اين PageV01P944 ### || AUTO فعل همانند عاطى صرف مى شود)؛ «هات يا رجل»: به بخش، عطا كن؛ ~~«هاتي يا امرأة»؛ «ما اهاتيك»: بتو نمى دهيم. # =هاتر- ### || AUTO مهاترة [هتر] ه: با سخنان زشت وبيهوده به او ناسزا گفت. # =الهاتر- ### || AUTO ج هاترون وهترة: فا. # =الهاتف- ### || AUTO فا، آنكه ديده نشود ولى صدايش شنيده شود، بى سيم، تلفن. # =الهاتفي- ### || AUTO منسوب به (الهاتف) است؛ «مخابرة هاتفية»: مخابره تلفنى. # =الهاتن- ### || AUTO «سحاب هاتن» ج هتن وهتن: ابرى كه پى در پى ببارد. # =هاج- # - هيجا وهياجا وهيجانا [هيج] الشي ء: برانگيخته وهيجان زده شد،- البحر: ### || AUTO دريا طوفانى شد،،- الرجل: از شدت حماقت خود ناراحت وسرگردان ~~شد، تشويق شد وناگهان خود را بكار زد،- الشي ء بالشي ء: چيز را با چيزى ~~درآميخت ويا برانگيخت،- ت الإبل: شتران تشنه شدند،- الإبل: شتران را ~~شبانگاه براى چرا يا ورود به آب براه انداخت،- النبت: گياه خشكيد،- ت ~~الأرض: گياه زمين خشكيد. # =هاجى- ### || AUTO مهاجاة [هجو]: «هاجيته»: بمعناى (من او را هجو كردم واو مرا ~~هجو كرد) مى باشد. # =الهاجة- ### || AUTO [هج]: «عين هاجة»: چشم فرورفته وگود شده. # =الهاجد- ### || AUTO ج هجود وهجد: آنكه خوابيده باشد، آنكه به نماز شب مشغول باشد. # =هاجر- ### || AUTO مهاجرة [هجر] من البلد وعنه: از شهر خود به شهر ديگرى خارج شد. # =الهاجر- ### || AUTO فا، «شي ء هاجر»: آنچه كه بر ديگرى برتر واضافه تر باشد. # =الهاجرة- ### || AUTO ج هاجرات وهواجر: مؤنث (الهاجر) است، نيمه روز در تابستان يا ~~از هنگام بر آمدن روز ms2028 تا عصر كه مردم از گرماى روز به منازل خود پناه مى ~~برند، سختى وشدت گرما، وگاهى (الهاجرة) مصدر مىيد بر وزن (فاعلة) مانند ~~(العاقبة والعافية)؛ «ناقة هاجرة» ماده شتر برتر وبهتر. # =الهاجري- ### || AUTO آنكه در شهر سكونت اختيار نمايد، زيبا روى بخشنده وبسيار خوب، ~~بنا، سازنده ساختمان. # =هاجس- ### || AUTO مهاجسة [هجس] ه: با او در گوشى سخن گفت وپنهانى مطلبى بيان نمود. # =الهاجس- ### || AUTO ج هواجس: فا، آنچه كه در دل انسان خطور كند. # =الهاجع- ### || AUTO ج هجوع وهجع: فا. # =الهاجعة- ### || AUTO ج هجع وهجوع وهواجع وجج هواجعات: زنيكه در شب خوابيده باشد. # =هاجل- ### || AUTO مهاجلة [هجل]: در زمين هموار براه افتاد. # =هاجم- ### || AUTO مهاجمة [هجم] ه: بر يكديگر حمله ور شدند. # =الهاجن- ### || AUTO ج هواجن: فا، فندكى كه با يك بار زدن روشن نشود، دخترى كه قبل ~~از بالغ شدن ازدواج نمايد، نخل كوچكى كه بار دهد. # =الهاجنة- ### || AUTO مؤنث (الهاجن) است، درخت نخل كوچك كه خرما دهد. # =الهاجي- ### || AUTO [هجو]: فا. # =هاد- ### || AUTO - هودا [هود]: توبه كرد وبسوى حق بازگشت، كليمى شد،- فى ~~المنطق: با آرامش بيان كرد،- هودا وتهوادا: با صدائى نرم وآهسته سوت زد. # =الهاد- ### || AUTO [هد]: فا، صداى درشتى كه از دريا بر آيد. # =هادى- ### || AUTO مهاداة وهداء [هدي] فلانا: او را با خود راه برد، هر يكى ~~بديگرى هديه دادند، هر كدام با خود غذائى آوردند وبا هم در جائى خوردند. # =الهادة- ### || AUTO [هد]: مؤنث (الهاد) است، رعد (صداى آسمانى). # =الهادر- ### || AUTO فا، افتاده، ج هدرة، شير كه رويه آن سفت وپائين آن نرم ورقيق باشد. # =الهادرة- ### || AUTO ج هوادر: مؤنث (الهادر) است، سرزمينى كه پر از گياه باشد. # =الهادف- ### || AUTO فا، بيگانه وغريب. # =الهادفة- ### || AUTO گروه وجمعيت. # =الهادل- ### || AUTO فا، «بعير هادل»: شترى كه داراى لب دراز باشد. # =الهادم- ### || AUTO فا، «هادم اللذات»: كنايه از مرگ است. # =هادن- ### || AUTO مهادنة [هدن] ه: با او سازش كرد، با او صلح كرد. # =الهادي- # [هدي]: فا، هدايت كننده، ج هادون وهداة،- ج هواد: عصا، پيشرفته، پيشرو، ~~گردن، پيكان تير،- (ا ع): برآمدگى كوچكى بر لوله اسلحه گرم كه در هدف گيرى ms2029 ~~از آن استفاده مى شود.،- (ح): ### || AUTO شير؛ «هوادي الليل»: سر آغاز واوايل شب؛ «هوادي الإبل»: شتران ~~پيشقراول. # =الهادية- ### || AUTO ج هاديات وهواد: مؤنث (الهادي) است، چوبدستى، گردن، تخته سنگ ~~يا صخره بيرون آمده از ميان آب. # =هاذى- ### || AUTO مهاذاة [هذي] ه: با او بيهوده سخن گفت. # =هاذب- ### || AUTO مهاذبة [هذب]: شتاب كرد. # =الهاذر- ### || AUTO فا، «يوم هاذر»: روز بسيار گرم. # =الهاذم- ### || AUTO مردى كه با شتاب غذا مى خورد. # =الهاذي- ### || AUTO [هذي]: آنكه بعلت بيمارى يا غير آن بيهوده سخن ويا هذيان گويد. # =هار- # - هورا [هور] فلانا بالأمر: او را مورد تهمت قرار داد،- ه بكذا: او را به ~~چيزى گمان كرد،- الشي ء: آن چيز را حدس وتخمين زد،- ه على الشي ء: او را بر ~~آن چيز وادار كرد،- ه من الشي ء: او را از آن چيز بازداشت،،- فلانا: او را ~~فريب داد، او را بر زمين زد،- القوم: آن قوم را كشت وبدنهاى كشته آنها را ~~بر روى يكديگر انداخت،،- البناء: ساختمان را ويران كرد،- البناء: # ساختمان ويران شد،- هورا وهؤورا البناء: ساختمان شكافت ولى فرو نريخت. # =هار- ### || AUTO مهارة [هر] ه: بر سر او داد وفرياد زد. # =الهار- # [هور]: «رجل هار»: مرد ناتوان ورنجور كه از حوادث زمان درمانده شده PageV01P945 ### || AUTO است. # =الهار- ### || AUTO فا، سگى كه از شدت خشم دندان نشان دهد. # =هارى- ### || AUTO مهاراة [هري] ه: او را به بازى گرفت ودست انداخت. # =الهارب- ### || AUTO فا؛ «ماله هارب ولا قارب»: هيچ چيزى ندارد، نه كسى باو نزديك ~~مى شود ونه كسى از وى دور مى گردد ودر واقع بمعناى هيچ چيزى نيست مى باشد؛ ~~«هارب الماء»: اين اصطلاح نزد كشاورزان بمعناى مجرى وتونل آب است كه به ~~زمينهاى كشاورزى براى رسانيدن آب كشيده مى شود. # =هارش- ### || AUTO مهارشة وهراشا [هرش] بعض الكلاب على بعضها: سگها را بجان هم ~~انداخت،- فلان فلانا: با او درگير شد ومخاصمه نمود. # =الهاري- ### || AUTO [هور]: فا، «بناء هار»: ساختمانى كه شكاف برداشته ولى فرو ~~نريخته است؛ «رجل هار»: پيرى كه از سختيهاى روزگار ناتوان وشكسته شده باشد. # =الهازئ- # [هزأ]: فا، «الهازئ بفلان أو ms2030 من فلان»: ### || AUTO آنكه ديگرى را ريشخند ومسخره كند. # =الهازئة- ### || AUTO مؤنث (الهازئ) است؛ «هذه مفازة هازئة بالركب»: اين بيابان سخت ~~گذر است؛ «غداة هازئة»: صبح بسيار سرد. # =هازل- ### || AUTO مهازلة [هزل]: متناقض (جد) است،- فلانا: با او شوخى كرد. # =الهازمة- ### || AUTO ج هوازم: بلاى سخت. # =هاش- # - هوشا [هوش] القوم: در ميان مردم فتنه وآشوب بپا شد،- اهل الحرب بعضهم ~~الى بعض: رزمندگان گرد هم آمدند وآماده جنگ شدند،- ت الخيل فى الغارة: ~~اسبان بهنگام حمله وچپاول از يكديگر پراكنده شدند،- المال: از راه حرام ~~دارائى اندوخت،- الكلب: سگ عوعو كرد. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =هاش- # - هيشا [هيش] الشي ء: آن چيز را تباه وفاسد كرد،- القوم: مردم به جنب ~~وجوش درآمده وبه حركت افتادند،- فلان: در سخن خود زياده روى وپر حرفى كرد، ~~به طرب وخورسندى در آمد،- الناقة: # ماده شتر را آهسته وآرام دوشيد،،- المال: ### || AUTO ثروت اندوخت وگرد آورد. # =الهاشم- ### || AUTO فا، مفرد (الهشم) است: آنكه در دوشيدن شير مهارت دارد. # =الهاشمة- ### || AUTO مؤنث (الهاشم) است، شكستگى كه استخوانرا خورد كند. # =هاص- ### || AUTO - هيصا [هيص] عنقه: بر گردنش كوبيد،- بالشي ء: در آن كار خشونت ~~ودرشتى بخرج داد،- الطير: پرنده فضله انداخت. # =الهاصة- ### || AUTO [هص]: چشم فيل. # =الهاصر- ### || AUTO (ح): شير كه شكار خود را درهم مى شكند. # =هاض- ### || AUTO - هيضا [هيض] الطائر: پرنده فضله انداخت،- فلان العظم: فلانى ~~استخوان جوش خورده وشكسته بند شده را دوباره شكاند،- ه: آنرا شكست والتيام ~~داد،- الحزن قلبه: غم واندوه پياپى دل او را گرفت. # =الهاضم- ### || AUTO فا، «شي ء هاضم»: آنچه كه در آن نرمى ورخوت باشد. # =الهاضمة- ### || AUTO مؤنث (الهاضم) است، نيروى هضم كننده غذا. # =الهاضوم- ### || AUTO هر داروئى كه به هضم غذا كمك كند،- (ح): شير، آنكه دارائى خود ~~را انفاق كند. # =الهاطل- ### || AUTO فا، گياه درهم آميخته وبهم پيچيده،- ج هطل: باران پى در پى با ~~قطره هاى درشت وسيل آسا. # =الهاطلة- ### || AUTO مؤنث (الهاطل) از باران است. # =هاع- # - هوعا [هوع] الرجل: قي كرد، برگرداند،-- هوعا: بيقرارى وناشكيبائى كرد، ~~سبك شد،- القوم بعضهم الى بعض: آن قوم روى در روى هم ايستادند وآماده حمله ~~به يكديگر شدند. # =هاع- # - هيعا ms2031 [هيع] الشي ء: آن چيز بر روى زمين پهن شد،- الرصاص: سرب ذوب شد،- ~~ت الإبل الى الماء: شتران آب خواستند،- الرجل: آن مرد گرسنه شد، قي كرد،- ~~هيعا وهيعة وهيوعا وهيعوعة وهيعانا: ### || AUTO جبان شد وترسيد،- هيعة وهاعا: مرد با داشتن ناتوانى وسستى ~~آزمند شد،- من الشي ء: از آن چيز خسته وروى گردان شد. # =هاف- ### || AUTO - هيفا [هيف]: بسيار تشنه شد،- ت الإبل: شتران در حاليكه از ~~سختى تشنگى دهان باز كرده بودند با وزش بادهاى گرم روبرو شدند،-- هيافا ~~وهيافا ت الإبل: بمعناى (هافت تهيف) مى باشد،- هيفا وهيفا الغلام: شكم او ~~تو رفت وكمرش باريك شد،- هيفا العبد: فرار كرد، گريخت. # =الهاف- ### || AUTO [هيف]: «رجل هاف»: آنكه تشنگى را نتواند تحمل كند. # =هافى- ### || AUTO مهافاة [هفو] ه: او را به آرزويش كشانيد. # =الهافة- ### || AUTO [هيف]: «إبل هافة» شترانى كه زود به زود تشنه شوند. # =الهافي- ### || AUTO [هفو]: فا، گرسنه. # =الهافية- ### || AUTO ج هواف: مؤنث (الهافى) است. # =الهاقل- ### || AUTO (ح): موش نر. # =الهاك- ### || AUTO [هك]: «أحمق هاك»: آنكه بسيار احمق باشد. # =هال- # - هولا [هول] الأمر فلانا: امر بر او گران شد وويرا ترسانيد. # =هال- # - هيلا [هيل] عليه التراب: خاك بر آن ريخت. # =هال- ### || AUTO هلالا ومهالة [هل] الأجير: مزدبگير را همه ماهه بكار گرفت. # =الهال- # [هول]: سراب. # =الهال- ### || AUTO [هيل]: تپه هاى شن وماسه. # =هالى- ### || AUTO مهالاة [هلي] ه: با او منازعه وكشمكش نمود. # =الهالبة- ### || AUTO «ليلة هالبة»: شب بارانى. # =الهالة- # ج هالات [هول وهيل]: هاله ماه كه بر گرد آن نمايان شود، دايره نورانى كه PageV01P946 ### || AUTO ### || AUTO پيرامون سر پيشوايان مذهبى در آورند. # =الهالج- ### || AUTO فا، آنكه در آرزوهاى بسيار وبيهوده باشد. # =هالس- ### || AUTO مهالسة [هلس] ه: با او راز ودرگوشى سخن گفت. # =الهالس- ### || AUTO فا، واحد (الهوالس) است براى بدنهاى ناتوان وسبك. # =الهالع- # ج هوالع: فا، «نعام هالع»: شتر مرغى كه تند راه رود ودر مؤنث آن گفته مى شود: ### || AUTO «نعامة هالع وهالعة»، «شح هالع» بخل ويا حرص غم انگيز. # =الهالك- ### || AUTO ج هلكى وهلك وهلاك وهوالك (وهذه شاذة كفوارس): فا. # =الهالكة- ### || AUTO ج هوالك: مؤنث (الهالك) است، طبيعت حريص وآزمند. # =الهالكي- ### || AUTO آهنگر. # =الهالوك- ### || AUTO [هلك]: زهر ms2032 موش. # =هام- # - هياما [هيم]: تشنه شد،- على وجهه: ### || AUTO بى آنكه بداند كه به كجا مى رود براه افتاد،- هيما وهيوما ~~وهياما وهيمانا وتهياما بكذا: به آن محبت ودوستى ورزيد. # =الهامة- ### || AUTO ج هوام [هم]: هر جانورى كه داراى زهر باشد مانند مار. گاهى ~~كلمه (الهوام) بر حشرات غير كشنده نيز اطلاق مى شود. # =الهامج- ### || AUTO فا، گروههاى دور افتاده ودرهم وبرهم مانند گله گوسفند بدون ~~چوپان يا لشكريان بدون فرمانده؛ «همج هامج»: اين تعبير در مورد افراد پست ~~ورذل از مردم است ومعناى تأكيد را دارد همچنانكه گفته مى شود (ليل لائل): ~~شب بسيار تاريك. # =الهامد- # ج هوامد: فا، چيز كهنه وسياه ورنگ برگشته، آنچه از گياه ودرخت كه خشك شده ~~باشد، آنجا كه در آن گياهى نباشد؛ «رجل هامد»: آنكه از شدت گرسنگى مشرف بر ~~مرگ است؛ «الثوب الهامد»: ### || AUTO جامه اى كه در اثر تا شدن وپوسيدن تارهاى آن گسسته شده باشد. # =هامر- ### || AUTO مهامرة [همر] الشي ء: آن چيز را كشيد وبا خود برد. # =الهامر- ### || AUTO فا، «سحاب هامر»: ابر پر باران. # =الهامز- ### || AUTO ج هماز وهامزون: فا، بسيار عيب كننده. # =هامس- ### || AUTO مهامسة [همس] ه: با او راز در ميان نهاد. # =هامش- ### || AUTO مهامشة [همش] ه: بر او سبقت وپيشى گرفت. # =الهامش- ### || AUTO فا، حاشيه كتاب؛ «على هامش الأخبار»: در حاشيه خبرها، پيرامون خبر. # =الهامع- ### || AUTO فا. # =الهامعة- ### || AUTO ج هوامع: مؤنث (الهامع) است؛ «دموع هوامع»: اشكهاى روان ~~وريزان. # =الهامل- ### || AUTO ج هوامل وهمولة وهاملة وهمل وهمل وهمال وهملى من الإبل: شترانى ~~كه شبانگاه بدون شتربان چرا كنند. # =الهامية- ### || AUTO ج هوام [همي]: اسم فاعل است براى مؤنث؛ «هوامى الإبل»: شتران ~~گمشده كه در بيابان براه خود ادامه مى دهند. # =هان- ### || AUTO - هونا [هون]: ناتوان وآرام شد،- الأمر على فلان: كار بر او ~~ساده وآسان شد،،- هونا وهوانا ومهانة الرجل: آن مرد خوار وزبون شد. # =الهانئ- ### || AUTO [هنأ]: فا، خدمتگزار. # =الهانة- ### || AUTO [هن]: پيه زير چشم. # =هانف- # مهانفة وهنافا [هنف] ت المرأة خاصة: ### || AUTO زن به سستى همانند خنده مسخره كننده خنديد. # =هاود- ### || AUTO مهاودة [هود] ه: به ms2033 او گرايش كرد، به او باز گشت، با او آشتى ~~وسازش كرد،- ه فى البيع: بهاى فروش را بوى تخفيف داد. # =هاوش- # مهاوشة [هوش] القوم: با قوم آميزش ومعاشرت كرد. # =الهامة- ### || AUTO ج هام وهامات [هوم]: بمعناى سر هر چيزى است وبر جسد نيز اطلاق ~~مى شود، بزرگ ورئيس قوم، گروهى از مردم،- (ح): اسب،- (ح): نوعى جغد كوچك؛ ~~«بنات الهام»: مغز سر. # =هاوى- ### || AUTO مهاواة وهواء [هوي] فلان: تند وبا شتاب راه رفت،- ه: با او به ~~نرمى رفتار كرد، با او لجاجت واصرار ورزيد. # =هاون- ### || AUTO مهاونة [هون] نفسه: با نفس خود مهربانى كرد. # =الهاون- # ج هواوين [هون]: هاون؛ «مدفع الهاون»: توپ دور افكن. # =الهاون- ### || AUTO ج هواوين [هون]: آنچه كه در آن دارو ومانند آنرا بكوبند. اين ~~كلمه فارسى است. # =الهاوون- ### || AUTO ج هواوين [هون]: مرادف (الهاون) است. # =الهاوي- # [هوي]: فا، آنكه علاوه بر حرفه اى كه دارد به كار ديگرى كه نفع مادى ~~برايش نداشته باشد اشتغال ورزد،- (ح): ### || AUTO ملخ، حرف الف، عاشق وعلاقمند به كارى يا چيزى مانند النابل كه ~~علاقه به تيرسازى والناشب كه به تيراندازى دارند وهر دو در تعبير ذي النبل ~~وذى النشاب مىيد. ### || AUTO =الهاوية- # [هوي]: هوا، مادر فرزند مرده. # =هاوية- ### || AUTO از نامهاى دوزخ است. اين كلمه ممنوع از صرف است كه بر آن (أل) ~~در مىيد وگفته مى شود (الهاوية). # =هايأ- ### || AUTO مهايأة-[هيأ] ه في الأمر: با موضوع موافقت كرد؛ «هايأه فى دار ~~كذا»: گاهى اين وگاهى آن در خانه سكونت نمودند، وگفته مى شود كه هر يك بقدر ~~سهم خود بهره برداشت واين از اصطلاحات فقيهان است. # =هايج- ### || AUTO مهايجة وهياجا [هيج] ه: او را برانگيخت وبا وى پيكار كرد. # =هؤلاء- ### || AUTO اسم اشاره براى جمع است بمعناى اينها، ها براى تنبيه وألاء اسم ~~اشاره است. # =هأهأ- # هئهاء وهأهاء [هأهأ]: با قهقهه خنديد،- بالإبل: شتران را براى خوردن علف ~~با تعبير (هئ هئ) صدا زد، شتران را نهيب داد وبا تعبير «هأهأ» فرا خواند. # =هأهأ- # [هأهأ]: صدائى كه با آن شتر را نهيب وزجر دهند. # =هب- # [وهب]: فعل امر ms2034 است از (وهب)؛ «هيني فعلت»: فرض كن كه انجام دادم. PageV01P947 ### || AUTO كلمه (هب) فقط براى امر بكار مى رود ودو مفعول به خود مى گيرد. # =هب- ### || AUTO - هبوبا وهبيبا وهبا [هب] ت الريح: # باد وزيد وبحركت در آمد،- الرجل من النوم: # از خواب بيدار شد،،- يفعل كذا: آغاز به كارى كرد،- النجم: ستاره بر آمد ~~وروشن شد،-- هبا وهبوبا وهبيبا وهبابا: با نشاط شد وشتاب كرد. # =هبا- ### || AUTO - هبوا [هبو] الغبار: گرد وخاك بلند شد،- الرماد: خاكستر با ~~خاك آميخته شد،،- الفرس: اسب فرار كرد،- الرجل: آرام وآهسته براه افتاد، ~~بدرود زندگى گفت. # =الهبى- ### || AUTO [هبو]: «نجوم هبى»: ستاره هاى آسمان كه بعلت گرد وخاك روى زمين ~~ديده نشوند. # =الهباء- ### || AUTO ج أهباء [هبو]: گرد وخاك، خاكهاى نرم وپراكنده بر روى زمين؛ ~~«ذهب هباء منثورا» بر باد رفت وگم شد، مردم كم خرد. # =الهباءة- ### || AUTO [هبو]: پاره اى گرد وخاك. # =الهباب- # [هب]: مرادف (الهباء) است. # =الهباب- ### || AUTO [هب]: بادى كه سخت بوزد. # =الهبار- ### || AUTO ميمونى كه روى بدن آن موى بسيار باشد؛ «سيف هبار»: شمشير تيز ~~وبرنده. # =الهبارية- # آنچه از پرهاى پرندگان كه پراكنده شود، شوره سر. # =الهبارية- ### || AUTO «ريح هبارية»: باد كه پر از گرد وخاك باشد. # =الهباش- ### || AUTO آنكه بسيار مال بدست آورد وجمع كند. # =الهباشة- # ج هباشات: گروهى از مردم كه از يك نژاد وقبيله نباشند؛ «الهباشات»: ### || AUTO آنچه از اموال كه بدست آمده وگردآورى شده باشد. # =الهباط- ### || AUTO آنكه به دره فرود آمده باشد وسكونت كند. # =الهبال- # (ن): نام درختى است كه از آن چوبهاى تير سازند. # =الهبال- ### || AUTO كاسب حيله گر، شكارچى كه شكار را بفريبد وآنرا بدست آورد. # =الهبالة- # غنيمت. # =الهبالة- ### || AUTO درخواست وطلب، از دست رفتن نيروى خرد،- (ن): يك درخت (الهبال) است. # =الهباية- ### || AUTO [هبو]: «هباية الشجر»: پوسته درخت. # =هبب- ### || AUTO تهبيبا [هب] الثوب: جامه را پاره كرد. # =الهبة- # [وهب]: مص،- ج هبات: بخشش بلا عوض، هديه. # =الهبة- # [هب]: اسم مره از (هب)، ساعتى كه از سحر باقى مانده باشد، مدتى از ~~روزگار. # =الهبة- ### || AUTO [هب]: ضربه شمشير ولرزش آن،- ج هبب: اسم نوع از (هب) است، ~~حالت، پاره اى از جامه. # =هبج- # - هبجا ه ms2035 بالعصا: با عصا او را پى در پى زد. # =هبج- # - هبجا وجه الرجل: چهره مرد باد كرد وگرفته شد. # =هبج- ### || AUTO تهبيجا [هبج] ه: آنرا متورم كرد. # =الهبج- ### || AUTO «وجه هبج»: چهره باد كرده وگرفته شده. # =هبد- ### || AUTO - هبدا الهبيد: دانه حنظل را گرفت وشكست وآنرا پخت،- فلانا: به ~~او حنظل خورانيد. # =الهبد- ### || AUTO (ن): حنظل يا دانه حنظل. # =هبر- # - هبرا اللحم: گوشت را به پاره هاى درشت بريد. # =هبر- ### || AUTO - هبرا البعير: شتر فربه شد. # =الهبر- # دانه انگور، پس مانده الياف كتان. # =الهبر- # مص، گوشت بدون استخوان،- فى القراءة: آنكه در خواندن قرآن در ابتداى آيه ~~وقف كند (واين كار مكروه است)،- ج هبور وهبر: سرزمين امن. # =الهبر- ### || AUTO من الجمال: شتر فربه. # =الهبراء- ### || AUTO مؤنث (الأهبر) است. # =الهبرة- ### || AUTO واحد (الهبر) براى گوشت است. # =الهبرية- # پرزهاى ريز كه از پنبه فرو ريزد، آنچه كه از نى وگياه پاپيروس پراكنده شود. # =الهبرية- ### || AUTO ريزه هاى پر كه پراكنده شود، شوره سر. # =هبش- ### || AUTO - هبشا الرجل: آن مرد با كف دست خود دوشيد،- الشي ء: آن چيز را ~~گرد آورد. # =به آن چيز رسيد،- لعياله: براى خانواده خود كسب روزى كرد،،- فلانا: او ~~را بسيار سخت زد. # =هبش- # - هبشا: مرادف (هبش) است. # =هبش- ### || AUTO تهبيشا [هبش] المال: مال را جمع آورى كرد،- ه: آنرا خدشه دار كرد. # =هبص- # - هبصا: با نشاط شتاب كرد،- على الشى ء: بر آن چيز حريص واز آن نگران ~~شد،- الكلب: سگ بر شكار حريص شد. # =هبص- ### || AUTO - هبصا: مرادف (هبص) است. # =الهبص- ### || AUTO آنكه حريص وآزمند بر چيزى بوده وبراى آن نگران باشد. # =هبط- # - هبطا الوادي: به دره فرود آمد،- من موضع الى آخر: از جائى بجاى ديگر ~~منتقل شد،- بلد كذا: داخل فلان شهر شد،- السوق: به بازار آمد،- ه من الجبل: ~~از بالاى كوه ويرا پائين آورد،،- فلانا البلد: # ويرا بشهر وارد كرد،- الثمن: نرخ ويا بها پائين آمد،- ثمن السلعة ومن ~~ثمنها: بهاى كالا را كم كرد،- المرض لحمه: بيمارى او را لاغر كرد،- فلان: ~~خوار وزبون شد،- فلانا: # او را زد،- الحائط: ديوار فرو نشست،-- هبوطا فلان من الجبل: از كوه فرود ~~آمد، پائين آمد. # =هبط- ### || AUTO تهبيطا [هبط] العدل: كالا را بر روى ms2036 شتر قرار داد. # =الهبط- ### || AUTO مص، كم بود، افتادن در شر، خوارى. # =الهبطة- ### || AUTO اسم مره از (هبط) است، جاى پا بر روى زمين. # =هبل- # - هبلا ت فلانا أمه: مادرش فرزند خود را از دست داد؛ «هبلته امه»: مادرش ~~بى فرزند شود كه (براى نفرين) گويند وچه بسا در ستايش وشگفتى به معناى (ما ~~اعلمه) و(ما اصوب رأيه) نيز گفته شود. # =هبل- # تهبيلا [هبل] فلانا: به او «هبلتك PageV01P948 ### || AUTO امك» گفت،- الرجل لعياله: براى خانواده، خود كسب روزى كرد،- ~~اللحم فلانا: فلانى فربه وگوشتالود شد،،- الشي ء: در زبان متداول بمعناى ~~عرضه داشتن چيزى بر روى آتش است. ### || AUTO =الهبل- # مص، شأن،- عند العامة: ودر زبان متداول بمعناى گيجى وابلهى مى باشد. # =هبل- # نام يكى از بتهاى عرب در مكه در زمان جاهليت است. # =الهبل- ### || AUTO حيله گر، فريبكار،- (ح): گرگ. # =الهبلة- ### || AUTO شعله آتش وبخار. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =هبهب- # هبهبة [هبهب] الرجل: شتابكرد، از خواب بيدار شد،- ه: او را راند،- ~~السراب: ### || AUTO سراب درخشيد. # =الهبهب- ### || AUTO [هبهب]: سريع، شتابگر. # =الهبوة- ### || AUTO ج هبوات وأهباء (على غير قياس) [هبو]: گرد وخاك تيره. # =الهبوب- ### || AUTO [هب] من الرياح: بادهائى كه گرد وخاك برانگيزند. # =الهبوبة- ### || AUTO [هب] من الرياح: مرادف (الهبوب) است. # =الهبور- # (ح): عنكبوت، كاردونك. # =الهبور- ### || AUTO ريزه هاى كاه ومانند آن كه بر جاى ماند، ذره هاى پراكنده در ~~هوا كه بر اثر وزش باد ايجاد شود. # =الهبوط- ### || AUTO زمين پر نشيب. # =الهبول- ### || AUTO زن فرزند مرده. # =الهبيب- ### || AUTO [هب] من الرياح: مرادف (الهبوب) است. # =الهبيد- ### || AUTO (ن): حنظل، دانه حنظل. # =الهبيدة- ### || AUTO يك دانه حنظل. # =الهبير- ### || AUTO ج هبر وأهبرة: زمين هموار ومطمئن. # =الهبيرة- ### || AUTO (ح): كفتار. # =الهبيط- ### || AUTO لاغر وكمر باريك. # =الهبيل- ### || AUTO ابله وگيج. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =هت- ### || AUTO - هتا [هت] ه بكذا: از او درباره چيزى نكوهش كرد. اين كلمه در ~~زبان متداول رايج است. # =الهتاف- ### || AUTO مص، صداى رسا وبلند؛ «عاصفة من الهتاف» ابراز احساسات شديد. # =الهتافة- ### || AUTO «قوس هتافة»: كمان نرم وصدادار. # =الهتامة- ### || AUTO آنچه كه از چيزى شكسته شده باشد. # =هتر- # - هترا عرض فلان: آبروى فلانى را ريخت،- الكبر فلانا: پيرى ms2037 او را خرفت ~~كرده است. # =هتر- ### || AUTO تهتيرا [هتر] عرض فلان: در ريختن آبروى او مبالغه كرد. # =الهتر- # از دست رفتن خرد بعلت پيرى يا بيمارى يا اندوه وغم. # =الهتر- ### || AUTO ج أهتار: دروغ، بلا، امرى شگفت، گفتار پوچ وغلط، نيمه اول شب. # =هتف- # - هتفا وهتافا ت الحمامة: كبوتر آوا ويا صدا در داد،- فلان بفلان: بفلانى ~~نهيب داد، او را ستود،- بحياته: به او زنده باد گفت. # =هتف- ### || AUTO تهتيفا [هتف] ت الحمامة: كبوتر ناليد. # =الهتف- ### || AUTO مص، صداى رسا وبلند. # =الهتفى- ### || AUTO «قوس هتفى»: كمان نرم وبا صدا. # =هتك- # - هتكا الستر ونحوه: پرده ومانند آنرا دريد، پرده را از جاى خود كند ويا ~~بريد، قسمتى از پرده را دريد تا آنچه كه در پس آن است آشكار شود.،- الثوب: ~~جامه را بدرازا بريد. # =هتك- ### || AUTO تهتيكا [هتك] الستر: بمعناى (هتكه) مى باشد وتشديد براى مبالغه است. # =الهتك- ### || AUTO «ثوب هتك»: جامه پاره. # =الهتكة- ### || AUTO اسم است از (هتك الستر)، ساعتى از شب. # =هتل- # - هتلا وهتولا وتهتالا وهتلانا ت السماء: ### || AUTO آسمان پياپى باريد. # =الهتل- ### || AUTO «سحائب هتل»: ابرهاى باران زا وپى در پى. # =الهتلان- ### || AUTO باران نرم وآهسته ودائم. # =هتم- # - هتما فاه: دندانهاى پيشين او را شكست،،- الثنية: دندانهاى پيشين ~~(ثنايا) را شكست. # =هتم- # - هتما: دندانهاى ثنايا (پيشين) او از بيخ شكست. # =هتم- ### || AUTO تهتيما [هتم] ه بالضرب: با زدن او، ويرا ناتوان كرد. # =الهتماء- ### || AUTO مؤنث (الأهتم) است، آنكه دندانهاى پيشين او از بيخ شكسته شده است. # =هتن- # - هتنا وهتونا وهتنانا وتهتانا ت السماء: ### || AUTO آسمان پياپى باريد،- الدمع: اشك از ديده روان شد. # =الهتن- ### || AUTO باران پى در پى. # =الهتوف- ### || AUTO «قوس هتوف»: كمانى نرم وبا صدا؛ «حمامة هتوف»: كبوتر پر صدا ~~وبسيار آواز؛ «ريح هتوف»: بادى كه سر وصدا داشته باشد؛ «سحابة هتوف»: ابرى ~~كه با رعد وصدا باشد. # =الهتون- ### || AUTO «سحاب هتون» ج هتن وهتن: ابرى كه داراى باران پياپى است؛ «عين ~~هتون الدمع»: چشمى كه از آن اشك روان باشد. # =الهتيكة- ### || AUTO رسوائي. # =هثم- ### || AUTO - هثما ه: آنرا كوبيد تا گرد شد،- له من ماله: از دارائى خود ~~يكبار به او بخشيد. ### || AUTO ms2038 =هج- # - هجا وهجيجا [هج] البيت: خانه را ويران كرد،- فلان من الظلم وغيره: از ~~زور ستم وجز آن متنفر گرديد. اين كلمه در زبان متداول رايج است،- هجيجا ت العين: ### || AUTO چشم به گودى افتاد،- ت النار: آتش افروخته شد وصداى افروختن آن ~~بگوش رسيد. # =الهج- # يوغ كه بر گردن گاو نهند. # =هجا- # - هجوا وهجاء وتهجاء [هجو] ه: # زشتيهاى او را بر شمرد وبه او ناسزا گفت،- هجوا وهجاء وتهجاء وهجاوة ~~اليوم: گرماى روز طاقت فرسا شد،،- هجوا وهجاء وهجاء: ### || AUTO خواند. # =هجى- # تهجية [هجو] الحروف: حروف را بر شمرد،- اللفظة: حروف آن لفظ را شمرد PageV01P949 ### || AUTO ،- الصبي الكتاب: به كودك كتاب آموخت. # =الهجاء- # [هجو]: مص، حروف لفظ را دانه دانه خواندن؛ «حروف الهجاء»: حروف ميان الف ~~وياء. اين حروف را نيز «حروف التهجى والتهجية» گويند كه همان حروف الف باء است. # =الهجاء- ### || AUTO [هجو]: آنكه ديگران را بسيار هجو كند. # =الهجاج- ### || AUTO [هج]: آنكه در راه شتاب كند. # =الهجاجة- ### || AUTO [هج]: خرفت واحمق، گرد وخاك كه همه چيز را زير خود پنهان سازد. # =الهجار- ### || AUTO ريسمانى كه با يكسر آن پاى شتر را بندند وسر ديگر آن را روى ~~پالان اندازند، زه كمان، طوق، تاج. # =الهجام- ### || AUTO آنكه در زد وخورد بسيار حمله كند، قهرمان،- (ح): شير. ### || AUTO =الهجان- # [هجن] من كل شي ء: بهترين وخالصترين از هر چيزى،- من الإبل: شتران سفيد ~~وخوب؛ اين كلمه در مذكر ومؤنث يكسان بكار برده مى شود؛ «رجل هجان»: ### || AUTO مرد بزگوار وپاكنژاد، همچنين «امرأة هجان ونسوة هجائن» در مؤنث ~~بكار برده مى شود؛ «ارض هجان»: زمينى كه خاك آن نرم وسفيد رنگ باشد. # =الهجانة- ### || AUTO بزرگوارى ونيك نژادى، سفيدى. # =هجج- ### || AUTO تهجيجا [هج] ت عينه: چشمانش به گودى افتاد،- النار: آتش ~~برافروخت وصداى برافروختگى آن شنيده شد. # =الهجج- ### || AUTO [هج]: آبگيرها. # =هجد- # - هجودا: شبانگاه خوابيد، شب را بيدارى كشيد. گفته مى شود كه (الهجود) ~~خواب در روز و(الهجوع) خواب در شب است. # =هجد- ### || AUTO تهجيدا [هجد] الرجل: از خواب بيدار شد، شب را خوابيد، نماز شب ~~خواند،،- الرجل فلانا: او را از خواب بيدار كرد، او را ms2039 خوابانيد. # =هجر- # - هجرا وهجرانا ه: آنرا بريد ويا قطع كرد،- الشي ء: آنرا رها كرد واز آن ~~روى گردان شد.،- زوجه: از همسرش كناره گيرى كرد ولى او را طلاق نداد،- هجرا ~~وهجيرى واهجيرى فى نومه أو مرضه: در خواب يا در اثر بيمارى پريشانگوئى كرد ~~وهذيان گفت،- هجرا به فى النوم: خواب او را ديد،- هجرا وهجورا البعير: شتر ~~را با (هجار) ريسمانى كه يك سر آن را به مچ پاى شتر وطرف ديگر آن بپالان ~~بندند مهار كرد. # =هجر- ### || AUTO تهجيرا [هجر] القوم: آن قوم در گرماى سوزان براه افتادند،- ~~النهار: گرماى روز شديد شد،- الى الشي ء: سپيده دم بسوى آن شتاب كرد. # =الهجر- # اسم است از (الإهجار)، سخن زشت، ناسزاگوئى هنگام سخن گفتن. # =الهجر- # مص، ترك كارى كه انجام آن لازم است، نيمروز، سختى گرما، مرد نيكوكار ~~وبزرگوار، ريسمانى كه با آن بينى شتر را مهار كنند. # =الهجر- # شتران خوب وبهتر وبرتر. # =الهجر- ### || AUTO برتر وفاضلتر از ديگران، آنكه سست وآهسته راه رود. # =الهجراء- ### || AUTO سخن زشت، كفايت وبسندگى. # =الهجرة- # از سرزمينى به سرزمين ديگر رفتن، غربت. # =الهجرة- # اسم مره از (هجر)، زن چاق وفربه. # =الهجرة- ### || AUTO اسم نوع از (هجر)، اسم است از (التهاجر)، مهاجرت از جائى به ~~جائى ديگر، غربت. # =هجس- ### || AUTO - هجسا الشي ء في صدره: آن چيز به دلش خطور كرد،- فلانا: او را ~~از كارى باز داشت. # =الهجس- ### || AUTO مص، صداى آهسته كه شنيده شود ولى مفهوم نباشد، آنچه كه در دل ~~وانديشه انسان گذرد. # =هجع- # - هجوعا وتهجاعا: شب را خوابيد، بطور مطلق خوابيد. # =هجع- ### || AUTO تهجيعا [هجع] القوم: آن قوم خوابيدند. # =الهجع- # مرد بى خبر واحمق. # =الهجع- # مرادف (الهجع) است. # =الهجع- ### || AUTO مرادف (الهجع) است. # =الهجعة- # اسم مرة از (هجع) است. # =الهجعة- # اسم نوع از (الهجوع) است؛ «رجل هجعة»: مرد نادان وبى خبر. # =الهجعة- ### || AUTO آنكه بسيار بخوابد، نادان وبى خبر. # =هجف- ### || AUTO - هجفا: گرسنه وفرو رفته شكم شد، دو پهلويش بهم چسبيدند. # =الهجفاء- ### || AUTO مؤنث (الأهجف) است. # =الهجفان- ### || AUTO تشنه. # =هجم- # - هجوما عليه: ناگهان بر او حمله كرد يا بدون اجازه بر او وارد شد،- ~~فلانا: او را راند،- الدابة: ستور را بسختى ms2040 راند،- البرد او الشتاء: سرما ~~ويا زمستان زود فرا رسيد،- ما فى الضرع: آنچه از شير كه در پستان بود ~~دوشيد،- ت الهواجر فلانا: گرما باعث عرق ريزى او شد،- البيت: خانه ويران ~~شد،- البيت: خانه را ويران كرد،- الشي ء: آن چيز ساكن وبى حركت شد،- هجما ~~وهجوما فلانا على القوم: او را وادار به حمله بر قوم كرد،- المرض: بيمارى ~~كاسته وبر طرف شد،- فلان: ساكت وآرام شد،- ت عينه: # چشمانش بگودى افتاد. # =هجم- ### || AUTO تهجيما [هجم] ه: او را وادار به حمله كرد. # =الهجم- # مص،- ج اهجام: كاسه ويا قدح بزرگ، عرق بدن. # =الهجم- ### || AUTO قدح بزرگ. # =الهجمة- # اسم مره از (هجم) است، تاريكى آغاز شب، ميش سالخورده،- من الإبل: گله شتر ~~از چهل ويا هفتاد وتا صد نفر،- من الشتاء: سختى سرماى زمستان،- من الصيف: ~~سختى گرماى تابستان. # =هجن- # - هجنا: به واژه (الهاجن) رجوع PageV01P950 ### || AUTO شود. # =هجن- # - هجنة وهجانة وهجونة: پست وناخالص بود،- الكلام: در سخن نقض پديد آمد. # =هجن- ### || AUTO تهجينا [هجن] ه: فرومايه وپست كرد،- الأمر: آنرا مورد تقبيح ~~وسرزنش قرار داد. # =الهجنة- # مص،- ج هجن من الكلام: ### || AUTO عيب ونقص يا آنچه كه مورد تقبيح كلامى باشد،- فى العلم: از دست ~~دادن دانش،- ودر زبان متداول بمعناى چيزى برازنده مى باشد. # =الهجود- ### || AUTO ج هجود وهجد: نمازگزار در شب، آنكه نماز شب بخواند. # =الهجوري- ### || AUTO غذاى نيمه روز، ناهار. # =الهجوم- ### || AUTO آنكه با شتاب حمله ور شود، آنچه كه باعث ريزش عرق شود،،- من ~~الرياح: بادى كه با وزش سخت خاكرا از جائى بجاى ديگر منتقل كند. # =الهجيج- ### || AUTO [هج]: مص،- ج هجان: سرزمين دراز كه كاروانها از آن با شتاب ~~بگذرند، دره گود، خطى كه براى فالگيرى بر زمين كشند. # =الهجير- ### || AUTO ج هجر: نيمه روز در تابستان، سختى گرما، شير پر مايه وغليظ، ~~استخر بزرگ، كاسه بزرگ، شتر مهار شده با هجار (ريسمانى كه يك سر آن به پاى ~~شتر وسر ديگرش را به پالان آن بندند)، گورخر چاق وفربه. # =الهجيرة- ### || AUTO مرادف (الهاجرة) است بمعناى نيمه روز در تابستان، سختى گرما. # =الهجيع- ### || AUTO من الليل: پاسى از شب. # =الهجيل- ### || AUTO زمين هموار، حوض سست وخراب. # =الهجيمة- ### || AUTO شير ms2041 غليظ وسفت. # =الهجين- ### || AUTO ج هجن وهجناء وهجنان ومهاجين ومهاجنة: شخص پست وفرومايه، آنكه ~~پدرش عرب ومادرش كنيز باشد،- ج هجن وهواجن من الخيل: اسبى كه مادرش يابو ~~وپدرش اسب اصيل عربى باشد؛ «لبن هجين»: شير ناخالص. # =الهجينة- ### || AUTO ج هجن وهجان وهجائن: مؤنث (الهجين) است. # =هد- # - هدا وهدودا [هد] البناء: خانه را سخت ويران كرد؛ «هدته المصيبة» بلا ~~واندوه او را سست وناتوان كرد،- هدا وهددا وهديدا الحائط ونحوه: ديوار ويا ~~مانند آن هنگام فرو ريختن صدا كرد،-- هدا الرجل: ### || AUTO آن مرد سالمند شد،-- هدا البعير: شتر صداى خود را در گلو ~~گردانيد. # =الهد- # [هد]: مص، مرد بخشنده، آواز بلند وسخت، مرد سست وناتوان. # =الهد- ### || AUTO ج هدون [هد]: مرد سست وناتوان. # =هدى- # - هدى وهديا وهدية وهداية [هدي] ه: # او را راهنمائى وهدايت كرد؛ «هداه الطريق وهداه الى الطريق وللطريق»: راه ~~را به او نشان داد واو را راهنمائى كرد،،- ه الله الى الإيمان او للإيمان: ~~خداوند او را بنور ايمان هدايت كرد،،- الرجل: آن مرد راهنمائى شد،- هداء ~~فلانا: او را راهنمائى كرد؛ «جاءت الخيل يهديها فرس اشقر» اسبان رسيدند در ~~حاليكه اسب مو طلائى در پيشاپيش آنها راه مى رفت وراهنما بود،- العروس الى ~~بعلها: عروس را به خانه داماد روانه كرد. # =هدى- # تهدية [هدي] الهدية لفلان أو إليه: ### || AUTO هديه را به او ارمغان كرد،- العروس الى بعلها: عروس را بسوى ~~شوهرش روانه كرد،- الشي ء: آن چيز را توزيع كرد. # =الهدى- ### || AUTO [هدي]: هدايت وراهنمائى (اين كلمه كاربرد مذكر ومؤنث دارد)، ~~راه درست وراست، بيان، دلالت، روز. # =الهداءة- ### || AUTO ### || AUTO [هدأ]: اسب لاغر. # =الهداب- # كودن سنگين وزن، برگ باريك درختان مانند برگ سرو؛ «هداب النخل»: برگ درخت ~~خرما؛ «هداب الثوب»: # ريشه هاى دو طرف عرض پارچه. # =الهداب- ### || AUTO (ح): نام نوعى حشره است كه در كوهستان بيشتر مى باشد. # =الهدابة- ### || AUTO يك برگ باريك درخت. # =الهداج- # بر وزن فعال صيغه مبالغه است، آنكه بسان پير مردان راه رود؛ «ظليم هداج»: ### || AUTO شتر مرغى كه لرزان راه رود. # =الهداد- ### || AUTO [هد]: سازش ومدارا. # =الهدادة- ### || AUTO [هد]: ترسو؛ «رجل هدادة»: مرد ms2042 ترسو. # =الهدار- ### || AUTO بر وزن فعال صيغه مبالغه است. # =الهدال- ### || AUTO آنچه از شاخه درخت كه آويزان باشد، گياه كاولى. # =الهدالة- ### || AUTO گروه وجمعيت. # =الهدام- ### || AUTO سرگيجه ودريا گرفتگى. # =الهدان- ### || AUTO ج هدون: احمق وفربه، كند وبى نشاط در جنگ. # =الهدانة- ### || AUTO صلح پس از جنگ. # =الهداهد- ### || AUTO ج هداهيد [هدهد] (ح): هدهد. # =الهداهدة- ### || AUTO [هدهد] (ح): واحد «الهداهد) است. # =الهداية- # [هدي]: مص، راهنمائى براى رسيدن به مطلوب. # =هدأ- # - هدا وهدوءا [هدأ]: آرامش يافت،- بالمكان: در آنجا اقامت كرد،- فلان: ### || AUTO فلانى مرد،- الصبي: با كف دست كودك را به آرامى زد تا بخوابد. # =هدئ- # - هدأ [هدأ]: خم شد، منحنى شد،- البعير: كوهان شتر از بسيارى حمل بار ~~كوچك شد. # =هدأ- ### || AUTO تهدئة [هدأ] ه: او را ساكن وآرام ساخت؛ «هدأ روعه»: ترس او را ~~زدود، «هدأ اعصابه»: اعصاب او را تسكين نمود وآرام ساخت. # =الهدء- # [هدأ]: پاسى از شب. # =الهدء- ### || AUTO [هدأ]: پاسى از شب؛ «اتانا بعد هدء من الليل»: پاسى از شب ~~گذشته بود كه نزد ما آمد. # =الهدأة- # اسم مره از (هدأ) است،- من الليل: پاسى از شب. # =الهدأة- # اسم نوع از (هدأ) است. PageV01P951 ### || AUTO =الهدأة- ### || AUTO گونه اى دويدن. # =هدب- # - هدبا الشي ء: آنرا بريد ويا قطع كرد،- الناقة: ماده شتر را دوشيد،- ~~الثمرة: # ميوه را چيد. # =هدب- # - هدبا ت العين: مژه هاى چشم بلند شد،- ت الشجرة: شاخه هاى درخت دراز شد ~~وآويزان گرديد. # =هدب- ### || AUTO تهديبا [هدب] الثمرة: ميوه را چيد،- الثوب: كناره يا لبه جامه ~~را ريشه دوخت. # =الهدب- # ج أهداب: مژه چشم، ريشه جامه ونگار آن؛ «تمسك باهداب الشي ء»: به چيزى ~~دلبسته ومتعلق گرديد. # =الهدب- # ج أهداب: مرادف (الهدب) است. # =الهدب- # ج أهداب: شاخه هاى درخت ارطى (نام گياهى است بشكل بيد وداراى ميوه اى ~~بشكل عناب كه شتر آنرا مى خورد) ومانند آن، درختى كه برگهاى آن هميشه بماند ~~مانند سرو، هر برگ درختى كه پهنا نداشته باشد مانند برگ سرو،- من النبات: # هر گياهى كه بشكل برگ نباشد وخود گياه بجاى برگ باشد؛ «هدب الشجرة»: # درازى وفروهشتگى شاخه هاى درخت. # =الهدب- ### || AUTO (ح): شير بيشه،- من العيون أو الأشجار: چشمى كه مژه دراز ويا ms2043 ~~درختى كه شاخه هاى دراز وفروهشته داشته باشد. # =الهدباء- ### || AUTO مؤنث (الأهدب) است؛ «عين هدباء»: چشمى كه مژه آن دراز شده ~~باشد؛ «شجرة هدباء»: درختى كه شاخه هاى آن دراز وفروهشته باشد؛ «اذن ~~هدباء»: گوش نرم وآويزان؛ «لحية هدباء»: ريش بلند وآويزان. # =الهدبة- # واحد (الهدب) است. # =الهدبة- ### || AUTO واحد (الهدب) است. # =الهدة- ### || AUTO [هد]: اسم مره از (هد) است، صداى فروريختگى ديوار. # =هدج- # - هدجا وهدجانا وهداجا: همانند پيران راه رفت،- الظليم: شترمرغ با لرزش ~~راه رفت،- هدجا وهدجة ت الناقة: ماده شتر بر بچه خود مهربانى كرد،- ت ~~القدر: ديگ بسختى جوشيد، ت الريح: باد به آرامى وزيد وصدا كرد. # =هدج- ### || AUTO تهديجا [هدج] ت الناقة: كوهان ماده شتر بلند وضخيم شد وهمانند ~~كجاوه در آمد. # =هدد- ### || AUTO تهديدا [هد] ه: او را ترسانيد وتهديد كرد. # =الهدد- ### || AUTO [هد]: صداى بم وكلفت. # =هدر- # - هدرا وهدرا الدم وغيره: خون وجز آن باطل شد،- فلان الدم وغيره: خون وجز ~~آن را باطل كرد،-- هدرا وتهدارا الحمام: كبوتر آواز خود را در گلو زمزمه ~~كرد،- الشراب: # شراب جوشيد،- ت جرة النبيذ: نبيذ در سبو جوشيد،- الرعد: تندر بانك زد،- النخل: # شكوفه درخت خرما شكافته شد،- هدرا وهديرا البعير: شتر صداى خود را در گلو ~~گردانيد،- هدورا وهديرا العشب: گياه رشد بسيار كرد وبزرگ شد. # =هدر- ### || AUTO تهديرا [هدر] البعير: شتر صداى خود را در گلو گردانيد. # =الهدر- # مص، باطل وبه هدر رفته؛ «ذهب دمه هدرا»: خون او به هدر رفت وكسى خونخواهى ~~نكرد، «ذهب ماله أو سعيه هدرا»: # دارائى او از دست رفت ويا كوشش او بثمر نرسيد. # =الهدر- # ج هدرة: مرد فرومايه وسنگين وزن كه در او خيرى نباشد. # =الهدر- ### || AUTO الهدر، مرادف (الهدر) است؛ «ذهب دمه هدرا» خون او به هدر رفت؛ ~~«ذهب ماله او سعيه هدرا» دارائى ويا كوشش او به هدر رفت، مردم پست وفرومايه ~~وبى خير. # =الهدراء- ### || AUTO مؤنث (الأهدر) است. # =الهدرجين- ### || AUTO (ك): گاز ايدروژين كه با اكسيژن در تركيب آب شكل مى گيرد،- ~~الثقيل: نوعى ايدروژين كه از معمولى آن حدود دو برابر سنگين تر است كه در ~~بحثهاى اتم از آن استفاده ms2044 مى شود. # =هدس- ### || AUTO - هدسا فيه: در آن فكر كرد وانديشيد- اين كلمه سريانى است. # =هدف- # - هدفا: اليه: در آن داخل شد،- للخمسين: به سن پنجاه سالگى نزديك شد،-- ~~هدفا: سست وتنبل شد،- الى الشي ء: بسوى چيزى شتاب كرد،- اليه: ### || AUTO بسوى آن هدفگيرى كرد وتير انداخت. # =الهدف- # مرد تنومند. # =الهدف- ### || AUTO ج أهداف: هر جايگاه بلندى از ساختمان يا تپه يا كوه، نشانه ~~وهدف تيراندازى، نهايت ومقصد، مرد تنومند، آنكه خوابش سنگين باشد، مرد ~~سنگين وزن كه در او خيرى نباشد. # =الهدفة- ### || AUTO ج هدف: گروهى از مردم كه با هم زندگى كنند وبا هم كوچ كنند. # =هدك- ### || AUTO - هدكا البناء: ساختمان را ويران كرد. # =هدل- # - هدلا الشي ء: آن چيز را بپائين فرستاد،- هديلا الحمام او الغلام: كبوتر ~~يا جوان آواز كرد. # =هدل- # - هدلا: سست ونرم شد،- البعير: ### || AUTO لبهاى شتر زخمى وفرو آويخته شد. # =الهدل- ### || AUTO «جمل هدل»: شتر دراز لب. # =الهدلاء- ### || AUTO مؤنث (الأهدل) است؛ «شفة هدلاء»: لب آويخته بر چانه. # =هدم- # - هدما البناء: ساختمان را ويران كرد،- الثوب: جامه را وصله زد. # =هدم- # الرجل في البحر: آن مرد در دريا گرفتار سرگيجه شد. # =هدم- # تهديما [هدم] البناء: مرادف (هدمه) است وتشديد براى مبالغه است،،- الثوب: ### || AUTO جامه را وصله زد. # =الهدم- # مص، خون بهدر رفته. # =الهدم- # ج أهدام وهدم: جامه كهنه يا وصله دار، كفش كهنه، پيرمرد سالخورده. # =الهدم- # آنچه از لبه وكناره چاه كه ويران شده وبه چاه ريخته شده است، آنچه كه ~~ويران شده باشد، خون بهدر رفته؛ «شهيد الهدم»: آنكه در چاه مىفتد يا ديوار ~~بر سرش خراب مى شود. PageV01P952 ### || AUTO =الهدم- ### || AUTO مرد احمق وخنثى (نه زن ونه مرد). # =الهدمة- # يكبار ويران شدن، باران نرم وسبك، يك بار پرداخت وجه. # =الهدمة- ### || AUTO ج هدوم: جامه كهنه. # =هدن- # - هدونا: ساكن وآرام شد، ترسيد وسست شد،- الصبي: كودك را خوشنود وآرام ~~كرد،- هدونا وهدنا الرجل: آن مرد را آرام وخوشنود كرد وبه او قول وقرارى داد. # =هدن- # عنك فلان: چيزى كم از تو او را راضى كرد. # =هدن- ### || AUTO تهدينا [هدن] ه: او را آرام كرد، او را از كارى بازداشت،- ~~الصبي: كودك را قانع وراضى ms2045 كرد. # =الهدن- # فراوانى ورفاه. # =الهدن- ### || AUTO مرد سست. # =الهدنة- # ج هدن: آتش بس موقت براى تهيه قرار داد صلح، سازش، راحتى وآرامش. # =الهدنة- ### || AUTO اسم مره از (هدن) است، باران سست وكم. # =هدهد- # هدهدة [هدهد] البعير: شتر بانك زد،- الطائر: پرنده آواز كرد،- ت الصبي امه: ### || AUTO مادر، كودك خود را جنبانيد تا بخوابد،- الشي ء من علو الى ~~اسفل: آن چيز را از بالا به پائين كشيد وآنرا به هدر داد. # =الهدهد- # ج هداهد وهداهيد [هدهد] (ح): # هدهد، مرغ شانه بسر، هر پرنده آواز دهنده، كبوتر بسيار آواز دهنده. # =الهدهد- # [هدهد]: صداهاى جنيان، آوازهاى پريان- اين كلمه مفرد ندارد. # =الهدهد- # ج هداهد وهداهيد [هدهد] (ح): ### || AUTO مرادف (الهدهد) است. # =الهدهدة- # [هدهد] (ح): يك هدهد. # =الهدهدة- ### || AUTO [هدهد] (ح): يك هدهد. # =الهدو- ### || AUTO [هدي]: راهنما، دليل. # =الهدوء- ### || AUTO [هدأ]: مص،- من الليل: پاسى از شب. # =الهدوج- ### || AUTO «قدر هدوج»: ديگ زودپز. # =الهدود- ### || AUTO [هد]: زمين نرم وهموار، گردنه سخت؛ «اكمة هدود»: تپه شيب دار ~~وناهموار. # =الهدون- ### || AUTO آرامش، آشتى، صلح. # =الهدي- # [هدي]: مص، روش، سيرت، مرد ارجمند ومحترم، آنچه از چارپايان كه براى ~~قربانى به مكه اهداء شود. # =الهدي- ### || AUTO [هدي]: مرد مورد احترام، عروس، آنچه از چار پايان كه به مكه ~~اهداء شود، اسير؛ «الحمام الهدي»: كبوتر نامه بر يا كبوتر نامه رسان وپيام آور. # =الهديا- ### || AUTO [هدي]: مثل ومانند. # =الهدي ء- ### || AUTO [هدأ] من الليل: پاسى از شب. # =الهدية- # [هدي] «هدية الأمر»: جهت وجانب از كارى. # =الهدية- # [هدي]: يك هديه از چار پايان كه به مكه برده شود،- ج هدى: راه وروش؛ ~~«هدية الأمر»: جانب كار. # =الهدية- # [هدي]: اسم نوع است از (هدى)،- ج هدي: راه وروش؛ «هدية الأمر»: جهت وجانب كار. # =الهدية- # ج هدايا وهداوى وهداو [هدي]: ### || AUTO مؤنث (الهدي) است، عروس، آنچه كه بپاس دوستى يا بزرگداشت ~~ارمغان شود. # =الهديد- ### || AUTO [هد]: مص، طنين آواز، مرد بلند قامت. # =الهديل- ### || AUTO مص، آواى كبوتر، جوجه كبوتر، مرد پر موى كه هيچگاه موى خود را ~~شانه نكند؛ «رجل هديل»: مرد سنگين وزن. # =الهديم- ### || AUTO گياه باقيمانده از سال قبل. # =هذ- ### || AUTO ### || AUTO - هذا وهذذا وهذاذا [هذ] ه: آنرا بسرعت بريد، آنرا ~~بطور ms2046 مطلق بريد،- الحديث: سخن گفت،،- به: شيفته به آن شد. # =الهذ- # [هذ]: «إزميل هذ»: گرزن تيز وبرنده. # =الهذ- # [هذ]: بران، برنده. # =هذا- ### || AUTO - هذوا [هذو] ه بالسيف: با شمشير آنرا بريد،- فى الكلام: بعلت ~~بيمارى وغيره هذيان گفت. # =هذى- # - هذيا وهذيانا [هذي]: بعلت بيمارى وغيره ياوه گوئى كرد، هذيان گفت. # =هذا- ### || AUTO كلمه ايست مركب از «ذا» اسم اشاره و«ها» ى تنبيه؛ «لهذا»: بنا ~~بر اين، بدين سبب؛ «مع هذا»: با اين حال؛ «هذا واننا»: بنا بر آنچه گذشت. # =الهذاء- # [هذي]: اسم است از (هذى). # =الهذاء- # [هذأ]: «سيف هذاء»: شمشير تيز وبرنده. # =الهذاء- ### || AUTO [هذي]: «رجل هذاء»: آنكه بسيار هذيان گويد. # =الهذاءة- ### || AUTO [هذي]: «رجل هذاءة»: مرادف (الهذاء) است. # =الهذاذ- ### || AUTO [هذ]: بران؛ «جمل هذاذ»: شترى كه از ساير شتران پيشى گرفته است. # =الهذار- ### || AUTO «رجل هذار»: بسيار بيوده گوى. # =الهذارم- ### || AUTO [هذرم]: پر گوى. # =الهذارمة- ### || AUTO [هذرم]: مرادف (الهذارم) است. # =الهذاف- ### || AUTO رجل هذاف»: مرد تندخوى. # =الهذام- ### || AUTO قهرمان ودلير، شمشير بران؛ «سنان هذام»: سر نيزه آهنين. # =الهذامة- # : «شفرة هذامة»: تيغ تيز وبران. # =هذأ- # - هذأ [هذأ] ه: آنرا بسرعت بريد،- العدو: دشمن را نابود كرد،- فلانا ~~بلسانه: با او بد زبانى كرد،- الكلام: ### || AUTO ياوه سرائى كرد،،- ت الإبل: شتران از خستگى كوفته ودرمانده شدند. # =هذئ- ### || AUTO - هذأ [هذأ] من البرد: از سختى سرما نابود شد. # =هذب- # - هذبا الشجر وغيره: درخت وجز آن را بريد واصلاح كرد،- النخلة: ليف درخت ~~خرما را بدر كرد،- الشي ء: آن چيز روان شد،،- هذبا وهذابة: شتاب كرد،- ~~القوم: سر وصداى آن قوم زياد شد. PageV01P953 ### || AUTO =هذب- ### || AUTO تهذيبا [هذب]: الرجل: اخلاق آن مرد را پيراسته وآراسته كرد،- ~~الشعر: شعر را آراست واز ناهنجارى پيراسته كرد،- الشجر وغيره: درخت وجز ~~آنرا پاكيزه ونيكو ساخت،- الرجل وغيره: شتاب كرد. # =الهذب- # صفا واخلاص. # =الهذب- ### || AUTO «فرس هذب»: اسب تندرو. # =هذر- # - هذرا وتهذارا الرجل في كلامه: آن مرد در گفتار خود هذيان وآنچه كه ~~شايسته نبود گفت،- هذرا اليوم: گرماى روز سخت شد. # =هذر- ### || AUTO - هذرا كلامه: در گفتار خود اشتباه وياوه گوئى كرد. # =الهذر- # «رجل هذر»: مرادف (هذر) است. # =الهذر- # مص، بسيار وبيهوده، سخن بيهوده وياوه. # =الهذر- ### || AUTO «رجل هذر»: آنكه هذيان وسخن ناشايسته گويد. # =الهذرام- ### || AUTO ### || AUTO ms2047 [هذرم]: مرد بسيارگوى، پر حرف. # =الهذرة- # «رجل هذرة»: مرد بد زبان وياوه گو. # =الهذرة- # «امرأة هذرة»: زن بد زبان وياوه گو. # =الهذرة- # «رجل هذرة»: مرادف (هذر) است. # =هذرم- ### || AUTO هذرمة [هذرم]: سخن بسيار گفت، در خواندن ويا گفتن شتاب كرد،- ~~الرجل فى كلامه: آن مرد در سخن گفتن بيهوده گوئى كرد. # =الهذرمى- # [هذرم]: «امرأة هذرمى الصخب»: ### || AUTO زن شرور وبد زبان. # =الهذرمة- ### || AUTO [هذرم]: مص، تند راه رفتن. # =الهذريان- ### || AUTO [هذر]: «رجل هذريان»: مرادف (هذر) است، مرد سبك در گفتار ~~وكردار. # =هذف- ### || AUTO - هذوفا: شتاب كرد. # =الهذف- ### || AUTO «رجل هذف»: مرد شتابان وقاطع. # =الهذلول- ### || AUTO ج هذاليل [هذلل]: مرد سبك وزن وهمچنين تير وگرگ، اسب دراز پشت، ~~نرمه شن وماسه، ابر نازك، تپه كوچك، آبراه كوچك، آفت، آغاز شب يا بقيه شب. # =هذم- ### || AUTO - هذما الشي ء: با شتاب آنرا بريد،- الرجل: با شتاب غذا خورد. # =الهذمة- ### || AUTO «شفرة هذمة»: تيغ تيز وبران. # =الهذوذ- ### || AUTO [هذ]: «شفرة هذوذ»: تيغ بران. # =الهذوم- ### || AUTO «سكين هذوم»: كارد تيز وبران. # =هر- ### || AUTO - هريرا [هر] الكلب: سگ بدون بانگ زوزه كشيد،- البرد الكلب: سگ ~~از شدت سرما زوزه كشيد،- الكلب الضيف: سگ بر روى ميهمان بانگ زد،- فى وجه ~~السائل: بر گدا ترشروئي كرد ومانند سگ بر او بانگ زد،- الشي ء: آن چيز را ~~نپسنديد،- ت القوس: كما صدا در داد،- الشوك: خار خشك وپراكنده شد وستور ~~آنرا نخورد،-- هرا الورق او الثمر: برگ وميوه از درخت جدا شد وفرو افتاد،- ~~هرا وهرارا سلحه: به اسهال سخت افتاد تا مرد،-- هرا: ### || AUTO بد اخلاق شد. # =الهر- # [هر] (ح): شير بيشه، آب وشير بسيار. # =الهر- # [هر]: مص، گونه اى راندن شتر. # =الهر- # [هر] (ح): گربه، ج هررة؛ گفته مى شود كه اين اسم كاربرد مذكر ومؤنث دارد ~~وبراى اختصاص به مؤنث (ة) بر آخر آن افزوده مى شود (هرة)، بيزارى، اكراه، ~~صداى راندن شتران يا بردن آنها براى خوردن آب. # =هرا- ### || AUTO - هروا [هرو] ه: او را با چوب ويا چماق زد. # =هرى- # - هريا [هري] ه: او را با چوب زد،- الثوب: جامه را كهنه كرد. # =هرى- ### || AUTO تهرية [هري] الثوب: جامه را به رنگ زرد در ms2048 آورد. # =الهراء- # [هرأ]: سخنان پوچ وبسيار كه در آن سودى نباشد، آنكه بسيار هذيان گويد. # =الهراء- # [هرأ]: نهال درخت خرما. # =الهراء- ### || AUTO [هرو]: فروشنده پارچه هاى هراتي. # =الهراءة- ### || AUTO [هرأ]: «امرأة هراءة»: زن هذيان گوى كه سخنان پوچ مى گويد. # =الهرابذة- ### || AUTO بزرگان ودانشمندان هند، خدمتگزاران آتشكده مجوسيان- اين كلمه ~~فارسى است. # =الهرات- ### || AUTO (ح): شير بيشه. # =هراة- ### || AUTO [هرو]: هرات (شهرى در پهنه خراسان). # =الهراج- ### || AUTO صيغه فعال براى مبالغه است؛ «فرس هراج»: اسب تندرو. # =الهراجة- ### || AUTO مؤنث (الهراج) است، گروهى كه سخنان دروغ وپوچ گويند. # =الهرار- # [هر]: بيمارى اسهال كه در شتر پديد آيد، گونه اى بيمارى كه مانند ورم بين ~~پوست وگوشت شتر پديد آيد. # =الهرار- ### || AUTO [هر]: صيغه فعال براى مبالغه است، سگى كه از خشم دندان ~~نماياند. # =الهراران- ### || AUTO [هر]: دو ماه كانون اول وكانون دوم (ماه آخر پائيز وماه اول ~~زمستان) است،- (فك): دو ستاره نسر واقع وقلب عقرب در آسمان. # =الهراس- # (ح): شير درنده وبسيار خورنده. # =الهراس- # (ن): نام گياهى است با خارهاى بزرگ. # =الهراس- ### || AUTO صيغه مبالغه بر وزن (فعال) است، حليم پز، فروشنده حليم،- (ح): ~~شير بسيار درنده وخورنده. # =الهراسة- ### || AUTO (ن): يك درخت خار؛ «هراسة القوم»: بزرگوارى وتوانائى قوم در ~~حمله ور شدن. # =الهراش- ### || AUTO مص، جنگ وگريز. # =الهراع- ### || AUTO راه رفتن با شتاب وترس، راندن سخت. # =هراق- # يهريق هراقة [هرق] الماء: آب را ريخت. اصل اين كلمه: أراقة إراقة بوده كه ~~همزه به هاء تبديل شده است وكلمه هراقه هريقه بر وزن دحرجه مى باشد ~~وبدينجهت (هاء) در مضارع مفتوح است (يهريقه) همچنانكه (دال) در (يدحرجه) ~~مفتوح است وفعل امر آن (هرق) كه اصل آن (هريق) بر وزن (دحرج) است كه حركت ~~يا، به ما قبل آن منتقل وياء بعلت التقاء ساكنين حذف PageV01P954 ### || AUTO مى شود. اما مثناى آن (هريقا) وجمع (هريقوا) مى باشد؛ «هريقوا ~~عليكم اول الليل»: شبانگاه بر شما وارد شدند، وگاهى هاء وهمزه با هم جمع مى ~~شوند مانند «اهراقه ويهريقه اهراقة با ساكن كردن هاء بسان «اسطاع يسطيع» كه ~~در اينجا همزه بجاى حركت ياء در اصل ms2049 اضافه شده است ولذا اين فعل خماسى نمى شود. # =الهراكل- # [هركل]: «جمل أو رجل هراكل»: ### || AUTO شتر يا مرد تنومند وچاق. # =الهراكلة- ### || AUTO [هركل]: ماهيان درشت اندام، سگهاى آبى، حيوانات درشت اندام ~~دريائى، موجهاى انبوه دريا. # =الهرامسة- ### || AUTO ستاره شناسان. اين كلمه يونانى است. # =الهراهر- ### || AUTO ج هراهر [هرهر]: آب وشير بسيار،- (ح): شير بيشه. # =الهراوة- ### || AUTO ج هراوى وهري وهري [هرو]: چماق ويا چوب كلفت مانند دسته كلنگ ~~ويا تيشه. # =هرأ- ### || AUTO - هرءا [هرأ] في منطقة: در سخنان خود اشتباه بسيار كرد وناسزا ~~گفت،،- هرءا وهراءة البرد فلانا: سرما در او سخت اثر كرد بطوريكه نزديك بود ~~او را بكشد يا او را كشت،- ت الريح: سرماى باد سخت شد،- اللحم: گوشت را خوب ~~پخت بطوريكه نرم شد. # =هرئ- # - هرءا وهرءا وهروءا [هرأ] اللحم: # گوشت پخته شد بطوريكه نرم وله شد. # =هرئ- # [هرأ] ت المواشي: ستوران از شدت سرما ويا گرما مردند. # =هرأ- ### || AUTO تهرئة [هرأ] البرد الماشية: سرما ستوران را از پاى در آورد،- ~~اللحم: گوشت را خوب پخت بطوريكه از استخوان خارج شد. # =الهرأ- ### || AUTO بسيار بيهوده وهذيان گوى. # =الهرأة- ### || AUTO «امرأة هرأة»: زن پرگوى وهذيان گوى. # =هرب- # - هربا وهروبا ومهربا وهربانا: # گريخت،- فى مشيه: تند راه رفت،- فى الأرض: بدور رفت،- فى الأمر: در آن ~~كار غرق شد. # =هرب- # - هربا الرجل: آن مرد پير شد. # =هرب- ### || AUTO تهريبا [هرب] ه: او را گريزاند،- الأشياء الممنوعة: مواد غير ~~مجاز را از شهرى به شهرى ديگر يا از جائى بجاى ديگر برد. # =الهربذ- ### || AUTO مفرد (الهرابذة): هيربد: قاضى زردشتيان است- اين كلمه فارسى است. # =هرت- # - هرتا ه بالرمح: با نيزه او را زد،- الثوب: جامه را دريد وپاره كرد،،- ~~عرض فلان: آبروى فلانى را برد،- اللحم: # گوشت را خوب پخت. # =هرت- # - هرتا الشي ء: آن چيز فراخ وگشاد شد. # =هرت- ### || AUTO تهريتا [هرت] الشي ء: آن چيز را فراخ وگشاد كرد. # =الهرت- ### || AUTO (ح): شير بيشه. # =الهرة- ### || AUTO ج هرر [هر] (ح): گربه ماده. # =الهرثمة- ### || AUTO [هرثم]: سياهى ميان دو سوراخ بينى سگ،- (ح): شير بيشه. # =هرج- # - هرجا الناس: مردم در فتنه وآشوب وخونريزى افتادند،- فى الحديث: در سخن ~~زياده روى كرد وبيهوده گفت،- الفرس: # اسب ms2050 در دويدن شتاب كرد،- الباب: در را باز گذاشت. # =هرج- # - هرجا الرجل: مرد از سختى گرما يا راه رفتن بسيار سراسيمه شد. # =هرج- ### || AUTO تهريجا [هرج] النبيذ فلانا: نبيذ در فلانى اثر كرد،- فى الحديث ~~عند العامة: با شوخى سخنان خنده آور گفت،- بالسبع: بر جانور درنده بانگ زد ~~وآنرا راند. # =الهرج- # مص، فتنه وآشوب. # =الهرج- ### || AUTO مرد احمق، آنكه از هر حيث ناتوان باشد. # =الهرجة- ### || AUTO ج هرج: اسم نوع از (هرج)، كمان نرم. # =هرد- ### || AUTO - هردا ه: آنرا دريد وپاره كرد، آنرا پاره ونابود كرد،- اللحم: ~~گوشت را پخت بطوريكه از هم پاشيده شد،- عرضه: آبروى او را برد،،- الشي ء: ~~بر آن چيز توانا شد. # =الهرد- ### || AUTO گل سرخ، رنگ زرد كه ريشه گياهى داشته باشد، زردچوبه. # =الهردى- ### || AUTO (ن): نام گياهى است (نى هندى). # =الهرداء- ### || AUTO (ن): مرادف (الهردى) است. # =هردب- ### || AUTO هردبة [هردب]: بگونه اى سنگين دويد. # =الهردبة- # [هردب]: پير سالخورده، ترسو، آنكه شكمش باد كرده باشد. # =الهردي- ### || AUTO آنچه كه با رنگ زرد رنگ آميزى شده باشد. # =هرس- # - هرسا الشي ء: آن چيز را بسيار كوبيد،- الطعام: غذا را بسيار خورد. # =هرس- ### || AUTO - هرسا: بسيار خورد، پرخورى كرد، خوردن خود را پنهان كرد. # =الهرس- # (ح): گربه. # =الهرس- # جامه كهنه وفرسوده،- (ح): ### || AUTO گربه،- (ح): شير بسيار درنده وبسيار خورنده؛ «مكان هرس»: زمين ~~كه پر از گياه هراس (درخت صمغ) باشد. # =الهرسة- ### || AUTO مؤنث (الهرس) است. # =هرش- # - هرشا الدهر: زمانه ناسازگار شد. # =هرش- # - هرشا: بد اخلاق شد. # =هرش- ### || AUTO تهريشا [هرش] بين الكلاب: سگان را بجان هم انداخت،- بين الناس: ~~ميان مردم فتنه افكند. # =الهرش- ### || AUTO بد اخلاق. # =هرص- # - هرصا: به گونه اى بيمارى جرب دچار شد. # =هرص- ### || AUTO تهريصا [هرص] الرجل: بدن او از سختى گرما جرب خشك بر آورد. # =الهرص- ### || AUTO (ح): كرم، جربى كه از سختى گرما بر بدن آشكار مى شود. # =هرض- # - هرضا الثوب: جامه را دريد وپاره كرد. # =هرض- # - هرضا: از سختى گرما به بيمارى (هرض) عرق سوز بر روى بدنش دچار شد. # =هرض- # تهريضا [هرض]: از شدت گرما وعرق سوز بدنش سوخت. PageV01P955 ### || AUTO =الهرض- ### || AUTO دانه ها يا جوشها كه در اثر گرما بر روى بدن پديد ms2051 مىيد،- (ح): ~~گونه اى از حشرات ريز اندام وخوش منظر كه بر روى گياهان زيست مى كند. # =هرط- # - هرطا عرض فلان وفي عرضه: آبروى فلانى را برد،- فى الكلام: سخن بيهوده ~~ونارسا گفت. # =هرط- ### || AUTO - هرطا: گوشت بدن او در اثر بيمارى يا ترس نرم وسست شد. # =الهرط- # مص،- ج اهراط وهروط: مرد پولدار وثروتمند، ميش سالخورده ولاغر، گوشت ~~لهيده وپلاسيده كه قابل استفاده نباشد. # =الهرط- ### || AUTO ج أهراط وهروط: مرادف (الهرط) است؛ «ناقة هرط»: شتر پير ~~وسالخورده. # =الهرطة- ### || AUTO ج هرط: ميش سالمند ولاغر، مرد احمق وترسو ونادان. # =هرطق- ### || AUTO هرطقة [هرطق]: در دين بدعت گذار شد،- ه: او را بدعتگذار در دين كرد. # =الهرطقة- ### || AUTO [هرطق] عند المسيحيين: بدعت در دين (ويژه مسيحيان است).- اين ~~كلمه يونانى است-. # =الهرطمان- ### || AUTO [هرطم]: دانه ايست متوسط ميان جو وگندم كه براى درمان اسهال ~~وسرفه سودمند است. وگفته مى شود كه گياه (الجلبان) است. # =الهرطمانة- ### || AUTO [هرطم]: يك دانه (هرطمان). # =الهرطوقي- ### || AUTO [هرطق]: منسوب به (الهرطقة) است. # =هرع- # - هرعا إليه: با دلهره وشتاب بسوى او رفت. # =هرع- # - هرعا الرجل: مرد تند راه رفت يا با شتاب گريه كرد،- الدم: خون با سرعت ~~جارى شد. # =هرع- # الرجل: فلانى مورد شتاب در كار قرار گرفت. # =هرع- # تهريعا [هرع] القوم الرماح: آن قوم نيزه ها را برافراشتند وتاختند. # =هرع- ### || AUTO تهريعا [هرع] الرجل: مرادف (هرع) است (شتابانيده شد). # =الهرع- # مص، با دلهره راه رفتن، سخت راندن. # =الهرع- ### || AUTO خون روان كه بيانگر دلهره وسختى باشد،- «رجل هرع»: مردى كه زود ~~گريه كند، مردى كه با شتاب راه رود. # =الهرعة- # (ح): شپش. # =الهرعة- # (ح): مرادف (الهرعة). # =الهرعة- ### || AUTO مؤنث (الهرع) است. # =هرف- # - هرفا بفلان: با شگفتى وي را مورد ستايش قرار داد، او را بدون شناخت ~~مورد ستايش قرار داد؛ «لا تهرف بمالا تعرف». بدون اطلاع وشناخت كسى را ~~ستايش مكن،- ته الريح: وزش باد فلانى را ترسانيد. # ،- السبع: جانور درنده پى در پى بانگ زد. # =هرف- ### || AUTO تهريفا [هرف] القوم إلى الصلاة: آن قوم براى نماز شتافتند،- ت ~~النخلة: درخت نخل خرماى خود را زود رسانيد. # =هرق- # - هرقا الماء: آب را ريخت. # =هرق- ### || AUTO تهريقا [هرق] الماء: ms2052 آب را بسيار ريخت. # =الهرق- ### || AUTO جامه كهنه وفرسوده. # =هركل- ### || AUTO هركلة [هركل]: با خود بزرگ بينى وآرام راه رفت. # =الهركل- ### || AUTO [هركل]: مفرد (الهراكلة). # =الهركلة- ### || AUTO [هركل]: گونه اى راه رفتن كه با ناز وتكبر توأم باشد. # =الهرل- ### || AUTO فرزندى كه از شوهر اول زن باشد. # =هرم- # - هرما ومهرما ومهرمة: بسيار سالخورده وناتوان شد. # =هرم- # تهريما [هرم] ه الدهر: زمانه او را پير كرد،- فلانا: او را بزرگداشت،،- اللحم: ### || AUTO گوشت را ريز ريز كرد. # =الهرم- # (ن): گونه اى گياه شورمزه است يا بقلة الحمقاء (خرفه) است. # =الهرم- # مص،- ج اهرام وهرام (ه): جسمى است كه با نوك مشترك اطراف آن چند مثلث ~~دارد؛ «هرم منتظم (ه): هرمى است كه قاعده آن مضلع ومنتظم است؛ «الهرم ~~الناقص»: به واژه «جذع الهرم» مراجعه شود؛ «الهرم المخروط»: به واژه «جذع ~~الهرم» مراجعه شود؛ «ارتفاع الهرم»: فاصله ميان نوك وقاعده هرم است؛ «عامد ~~الهرم المنظم او علوه المائل» (ه): فاصله ميان نوك ويكى از ضلعهاى هرم است. # =الهرم- ### || AUTO آنكه بسيار سالمند شده باشد، ج هرمون وهرمى، نفس وخرد، انديشه ~~نيكو؛ «قدح هرم»: قدح يا كاسه سوراخ. # =الهرمى- ### || AUTO هيزم خشك. # =الهرماس- ### || AUTO ### || AUTO [هرمس]: بمعناى (الهرامس): شير نيرومند وخونخوار ~~كه بمردم حمله ور شود،- (ح) بچه پلنگ. # =الهرمان- ### || AUTO [هرم]: خرد، رأى نيكو. # =الهرمة- # واحد (الهرم) است. # =الهرمة- ### || AUTO زن سالخورده وبسيار فرتوت؛ ج هرمات وهرمى،- (ح): شير ماده. # =هرمز- # هرمزة [هرمز] الرجل: آن مرد پست وفرومايه شد، سخنى پوشيده گفت، به آرامى ~~ونرمى جويد،- اللقمة: لقمه را در دهان گردانيد وفرو نبرد،- ت النار: آتش ~~خاموش شد. # =هرمس- ### || AUTO هرمسة [هرمس] وجهه: چهره اش گرفته وعبوس شد. # =الهرمس- ### || AUTO واحد (الهرامسة) است- اين كلمه يونانى است-. # =الهرمسة- ### || AUTO [هرمس]: مص، سر وصدا وفرياد مردم. # =هرمل- ### || AUTO هرملة [هرمل] ه: موى او را بر كند،- الوبر: كرك ريخته شد،- ~~الشعر: موى را بركند وزدود همچنين (الوبر والريش) كرك وپر را كند،- عمله: ~~كارش را تباه كرد،- ت العجوز: پير زن در اثر سالخوردگى بى خرد شد. # =الهرمل- ### || AUTO [هرمل]: زن سالخورده وناتوان وكم خرد، ماده شتر پير. # =الهرموس- ### || AUTO [هرمس]: مرد كار آزموده وقاطع. # =الهرمول- # ج ms2053 هراميل [هرمل]: پاره اى از مو كه اطراف سر باقى ماند وهمچنين است پر و PageV01P956 ### || AUTO كرك. # =الهرميس- # [هرمس]: مرادف (الهرامس) است: ### || AUTO شير خونخوار ونيرومند،- (ح): كرگدن. ### || AUTO =الهرهار- # [هرهر]: آنكه بيهوده مى خندد، آب وشير بسيار، گوشت لاغر،- (ح): شير درنده. # =هرهر- # هرهرة [هرهر] ت الضأن: ميش آواز داد،- ت الريح: باد صدا كرد،- الرجل: ### || AUTO بيهوده خنديد،- بالغنم او الإبل: گوسفندان ويا شتران را بسوى ~~آب فرا خواند وبر آب وارد كرد،- على فلان: بر فلانى تعدى كرد،- الشي ء: آن ~~چيز را تكان داد وجنبانيد. # =الهرهرة- ### || AUTO [هرهر]: مص، صداى ميش؛ «هرهرة الأسد»: نعره پى در پى شير. # =الهرهور- ### || AUTO [هرهر]: آب وشير بسيار، آب بسيار كه هنگام جارى شدن صداى آن ~~شنيده شود، گونه اى كشتى، دانه ريخته شده از خوشه انگور، گوسفند پير. # =الهرهير- # (ح): گونه اى ماهى،- (ح): ### || AUTO گونه اى مار خطرناك. # =الهروت- ### || AUTO (ح): شير بيشه. # =الهرور- ### || AUTO [هر]: دانه ريخته شده از خوشه انگور. # =هرول- ### || AUTO هرولة [هرول]: در راه رفتن خود شتاب كرد. # =الهروم- ### || AUTO زن پليد وبد اخلاق. # =الهروي- ### || AUTO [هرو]: آنكه منسوب به شهر (هرات) باشد. # =الهري- ### || AUTO ج أهراء [هري]: سيلو، انبار گندم. # =الهري ء- ### || AUTO [هرأ]: گوشت بسيار پخته شده كه از استخوان جدا شود. # =الهريئة- ### || AUTO [هرأ]: مؤنث (الهري ء) است، هنگام سختى سرما. # =الهريت- ### || AUTO فراخ، آنكه گوشه هاى دهانش فراخ باشد، آنكه رازدار نباشد وسخن ~~زشت گويد،- (ح): شير. # =الهريد- ### || AUTO آنچه كه در اثر فساد وگنديدگى از هم پاشيده شده باشد. # =الهرير- ### || AUTO [هر]: مص، زوزه سگ. # =الهريرة- ### || AUTO [هر]: اسم مصغر از (هرة) است بمعناى گربه. # =الهريس- ### || AUTO آنچه كه بسيار كوبيده شده باشد،- (ط): مرادف (الهريسة) است. # =الهريسة- ### || AUTO (ط): غذائى است كه از دانه گندم كوبيده وگوشت تهيه مى شود ~~ومعروف به (حليم) است. # =الهريصة- ### || AUTO گودال آب. # =الهريعة- ### || AUTO نام درختى است با ساقه هاى نازك. # =هز- ### || AUTO - هزا [هز] الشي ء وبالشي ء: آن چيز را تكان داد،- من عطف ~~فلان: او را جهت انجام كار برانگيخت،- به السير: تند راه رفت،- الكوكب: ~~ستاره فرو افتاد،- هزا وهزيزا الإبل: شتران را با (حدا) ms2054 آواز وسرود راند ~~وراه برد. # =الهزاءة- ### || AUTO ### || AUTO [هزأ]:؛ «هذه مفازة هزاءة بالركب»: بيابانى است كه ~~گذر نمودن از آن بسيار سخت وباعث رنج وناتوانى است. # =الهزائز- ### || AUTO [هز]: سختيها (اين كلمه مفرد ندارد). # =الهزار- ### || AUTO ج هزارات (ح): مرغ هزار دستان. # =الهزارف- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO [هزرف]: شترمرغ سبك وتندرو. # =الهزاع- # منفرد، تنها. # =الهزاع- ### || AUTO (ح): شير بسيار درنده ودرهم شكننده. # =الهزال- # مص، كمى گوشت وپيه، لاغرى. # =الهزال- ### || AUTO بسيار شوخ وبيهوده گوى. # =الهزالة- ### || AUTO شوخى، مسخرگى. # =الهزاهز- # [هزهز]: آب بسيار وروان؛ «بعير هزاهز»: شترى كه صداى رسا وبلند دارد. # =الهزاهز- # فتنه ها وآشوبها كه مردم را تكان دهد. # =هزأ- ### || AUTO - هزءا وهزءا وهزءا وهزوءا ومهزأة بفلان ومنه: او را مسخره كرد. # =الهزأة- # [هزأ]: «رجل هزأة»: آنكه او را مسخره كنند؛ «هو هزأة بين الناس»: او ~~مسخره مردم است. # =الهزأة- ### || AUTO [هزأ] «رجل هزأة»: آنكه مردم را مسخره كند. # =الهزبر- ### || AUTO ج هزابر [هزبر] (ح): شير بيشه. # =الهزة- # [هز]: يكبار تكان خوردن، زمين لرزه؛ «امرأة هزة»: زن آشوبگر. جمع اين ~~تعبير «نساء هزات» است. # =الهزة- ### || AUTO اسم نوع از (هز) است، گونه اى راه رفتن شتر، نشاط وشادمانى، ~~خوشحالى وسبكبالى در شاديها، صداى جوشش ديگ، طنين صداى تندر (رعد). # =هزج- # - هزجا المغني في غنائه: آواز وسرود طرب انگيز خواند، آواز خوانى كرد. # =هزج- ### || AUTO تهزيجا: به معناى (هزج) است،- صوته: صداى خود را هم آهنگ كرد. # =الهزج- # مص، صداى تندر (رعد)، گونه اى سرود كه با آواز خوانده شود، آوازى شادبخش، ~~هر گفتار هم آهنگ ومتقارب، بحرى از بحور شعر، سبك وبا سرعت گامها را ~~برداشتن. # =الهزج- # آواز خوان شادى بخش؛ «فرس هزج»: اسب تندرو وسبك پا. # =هزر- # - هزرا ه بالعصا: با چوبدستى او را بسختى زد،- الشي ء: آن چيز را ماليد ~~وفشرد،- فلانا: او را راند واز خود دور كرد،- به الأرض: او را بر زمين زد،- ~~البائع: ### || AUTO فروشنده گرانفروشى كرد،- لفلان: بسيار به او بخشيد،- الرجل: آن ~~مرد براى نياز خود شتاب كرد، خنديد. # =الهزر- ### || AUTO سخت گول وزيان ديده. # =الهزراف- ### || AUTO [هزرف]: شترمرغ تندرو وسبك. # =الهزرة- # تنبلى بسيار، مرادف (الهزرة) است. # =الهزرة- # ج هزرات: زمين نرم وسست. # =هزرف- ### || AUTO ms2055 هزرفة [هزرف] فى عدوه: در دويدن شتاب كرد. # =الهزرفي- ### || AUTO بسيار تكان خورنده. # =الهزروف- # شترمرغ تندرو وسبك، تنومند. # =الهزروف- ### || AUTO مرادف (الهزراف) است. # =هزز- # تهزيزا [هز] ه: آنرا تكان داد. PageV01P957 ### || AUTO =هزع- # - هزعا: شتاب كرد، تمام شد،- الشي ء: آن چيز را شكست. # =هزع- ### || AUTO تهزيعا [هزع] ه: آن را شكست. # =الهزع- # (ح): شير بسيار درنده. # =الهزع- ### || AUTO نگراني ودلهره. # =هزق- # - هزقا: با نشاط شد،- فى الضحك: ### || AUTO بسيار خنديد. # =الهزق- # نشاط وسبكبالى، شدت آواى رعد (تندر). # =الهزق- # تندر سخت وپر صدا،- من الرجال: ### || AUTO مرد سبك وپر خنده ونامرتب. # =الهزقة- ### || AUTO من النساء: زنى كه در يكجاى قرار نگيرد. # =هزل- # - هزلا وهزلا وهزالا: لاغر شد،- ت حال فلان: فلانى ناخوش شد،،-- هزلا ~~القوم: دارائى آن قوم از دست رفت.،- فلان: ### || AUTO ستور ودام او مردند واو نيازمند وفقير شد. # =،- الدابة: ستور را در اثر عدم توجه به آن لاغر كرد،- فى كلامه: شوخى ~~كرد وهذيان گفت. # =هزل- # - هزلا وهزلا وهزالا: لاغر وناتوان شد. # =هزل- # - هزلا وهزلا وهزالا: مرادف (هزل) است. # =هزل- ### || AUTO تهزيلا [هزل] ه: آنرا لاغر وناتوان كرد. # =هزم- # - هزما العدو: دشمن را شكست داد،- له حقه: حق او را خورد،- فلانا: او را ~~كشت،- الشي ء: با دست بر آن چيز فشار آورد كه فرو رفتگى در آن پديد آمد،- البئر: # چاه را كند،- ت القوس: كمان صدا داد،- هزما وهزوما الليل: شب به صبح ~~نزديك شد. # =هزم- # «هزمت عليه»: بر او مهربان شدم. # =هزم- ### || AUTO تهزيما [هزم] العدو: بمعناى (هزم) است وتشديد براى مبالغه مى باشد. # =الهزم- # مص،- ج هزوم: زمين هموار، ابر نازك وبى باران. # =الهزم- # من الخيل: اسب رام؛ «غيث هزم»: ### || AUTO باران ريز كه بند نيايد؛ «فرس هزم الصوت»: اسبى كه شيهه آن ~~همانند تندر باشد. # =الهزمة- ### || AUTO ج هزم وهزوم وهزمات: اسم مره از (هزم) است، فرورفتگى در سينه ~~يا در سيب در اثر فشار با دست، زمين نرم وهموار؛ «هزم الجوف»: جاى خوراك ~~ونوشاك در شكم. ### || AUTO =الهزهاز- # [هزهز]: آب بسيار وروان؛ «سيف هزهاز» شمشير صاف ودرخشان. # =هزهز- ### || AUTO هزهزة [هزهز] الشي ء: آن چيز را تكان داد،- ه: آنرا خوار وزبون كرد. # =الهزهز- ### || AUTO [هزهز]: آب بسيار وروان. # =الهزهزة- ### || AUTO [هزهز]: ms2056 مص، فتنه وآشوب بر پا نمودن در ميان مردم. # =الهزوم- ### || AUTO كمان آواز دهنده. # =الهزير- ### || AUTO رانده شده. # =الهزيز- ### || AUTO [هز]: مص، طنين آواى تندر (رعد)، صداى باد. # =الهزيع- ### || AUTO ج هزع من الليل: پاسى از شب (يك سوم ويا يك چهارم آن) وگفته مى ~~شود بمعناى ساعتى از شب نيز مى باشد. # =الهزيل- # ج هزلى: لاغر بر خلاف فربه. # =الهزيل- ### || AUTO بسيار لاغر. # =الهزيلى- ### || AUTO عمل افسونگر وحركات دست او با انديشه هاى كاذب. # =الهزيلة- ### || AUTO ج هزائل وهزلى: اسم مشتق است از (الهزال) مانند (الشتيمة) كه ~~از (الشتم) گرفته شده است. سپس اين كلمه (الهزيلة) بر شتران لاغر اطلاق ~~گرديده است. # =الهزيم- ### || AUTO صداى تندر، تندر، اسب سخت آواز؛ «جيش هزيم»: لشكر شكست خورده ~~وفرارى؛ «غيث هزيم»: بارانى كه بند نيايد. # =الهزيمة- ### || AUTO اسم است از (هزم)، مفرد (الهزائم) است بمعناى چاههاى پر از آب؛ ~~«روح الهزيمة»: عدم اطمينان به پيروزى؛ «هزيمة الفرس»: ريزش عرق اسب بهنگام ~~سخت دويدن. # =هس- ### || AUTO - هسا [هس] الشي ء: آن چيز را كوبيد وشكست،- الكلام: سخن را ~~پنهان نمود،-- هسا: با خود سخن گفت. # =الهساس- ### || AUTO [هس]: «هساس الجن»: گونه اى راه رفتن وسخن گفتن پريان (جنيان). # =الهساهس- ### || AUTO ### || AUTO [هسهس]: راه رفتن در شب؛ «هساهس الناس»: سخنان ~~پنهانى مردم. # =الهسهاس- # [هسهس]: سخنان نامفهوم، انديشه ها ووسوسه هاى دل، چوپانى كه تمام شب ~~گوسفندان را چرا دهد، آنكه همه شب را براى كارى بيدار بماند، قصاب. # =هسهس- ### || AUTO هسهسة [هسهس] الدرع أو الحلي: زره يا زينت آلات صدا كرد،- ~~الماء: آب روان شد،- الحديث: سخن را پنهان داشت. # =الهسهسة- ### || AUTO [هسهس]: مص، صداى تكان خوردن زره ويا زينت آلات، هر چه كه صداى ~~آهسته داشته باشد. # =الهسيس- ### || AUTO [هس]: سخن پنهان، كوفته وريزه از هر چيزى؛ «هسيس الجن»: همهمه ~~جن در بيابان. # =هش- ### || AUTO ### || AUTO - هشاشة وهشاشا [هش]: لبخند زد وبراى عطا وبخشش ~~فروتنى كرد، شادمان وبا نشاط شد؛ «هششت وهششت بفلان ولفلان واهش واهش به ~~وله»: براى او آماده بخشش شدم،-- هشوشة الرجل: آن مرد افسرده وسست شد،- ~~الخبز: نان نرم وترد شد،-- هشا ورق الشجر: ms2057 با عصا به برگ درخت زد تا فرو ~~ريزد،-- هشاشة وهشوشا العود: چوب نرم وقابل شكستن شد،- العود: چوب نرم وسست شد. # =الهش- ### || AUTO [هش]: مص، نرم وسست از هر چيزى. # =الهشاش- ### || AUTO [هش]: خبز هشاش»: نان نرم. # =الهشاشة- ### || AUTO [هش]: «قربة هشاشة»: مشكى كه بر اثر نازكى پوست آب از آن روان باشد. # =الهشام- ### || AUTO بخشش وكرم. # =الهشة- # [هش]: «خبزة هشة»: نان ترد. # =هشش- # تهشيشا [هش] ه: آنرا ناتوان كرد، با نشاط وخوشحال كرد. PageV01P958 ### || AUTO =هشل- # - هشولا: گريخت وپى كار خود رفت. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =هشل- ### || AUTO تهشيلا [هشل] ه: او را گريزاند وپى كار خود فرستاد. اين كلمه ~~در زبان متداول رايج است. # =هشم- # - هشما الشي ء: آن چيز را شكست؛ «هشم الثريد لقومه»: نان را خورد كرد وبا ~~خورش مخلوط نمود وآبگوشت ساخت. # =هشم- ### || AUTO تهشيما [هشم] الشي ء: آن چيز را بسيار شكست،- الناقة: ماده شتر ~~را دوشيد،- فلانا: فلاني را گرامى وبزرگداشت. # =الهشم- # مص،- ج هشوم: سرزمين خشك، زمين فرو رفته. # =الهشم- # شير دوشندگان ماهر، كوههاى سست ونرم. # =الهشم- ### || AUTO رادمرد. # =الهشمة- # اسم مره از (هشم) است. # =الهشمة- ### || AUTO ج هشمات (ح): قوچ كوهى. # =الهشيش- ### || AUTO ### || AUTO [هش]: مرادف (الهشيم) است، نرم وسست، آنكه از وى ~~اگر سؤالى شود خوشنود گردد. # =الهشيلة- # آنچه از ستور كه بدون اجازه صاحبش بر آن سوار شوند.،- من الإبل وغيرها: ~~شتر وجز آن كه به گونه غصبى گرفته شده باشد. # =الهشيم- # مرادف (المشهوم) است بمعناى شكسته، گياه خشك وخرد شده، هر گياه ويا درخت ~~خشك؛ «صارت الأرض هشيما»: ### || AUTO آنچه از گياه ودرخت كه بر روى زمين بود خشك شد، مرد سست اندام ~~وناتوان؛ «رجل هشيم»: مرد ناتوان. # =الهشيمة- ### || AUTO زمينى كه درختانش خشك شده باشد، درخت خشك. # =هص- ### || AUTO - هصا [هص] الشي ء: آنرا پايمال ولگدمال كرد، آن چيز را كوبيد ~~وشكست، آن چيز را با انگشتان خود گرفت. # =الهص- ### || AUTO [هص]: مص، سفت وسخت از هر چيزى. # =الهصار- ### || AUTO (ح): شير درنده. # =الهصاهص- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO [هصهص]: مرادف (الهصهص) است وبمعناى ~~مرد نيرومند ويا شيرى قوى پنجه است. # =هصر- ### || AUTO - هصرا الشي ء ms2058 وبالشي ء: آن چيز را كشيد وخم كرد،- الغصن ~~بالغصن: شاخه درخت را خم كرد وبدون اينكه آنرا جدا كند شكست،- الشي ء: آن ~~چيز را شكست، او را راند ودور كرد، آن را نزديك كرد،- قرنه: با رقيب خود ~~دست وپنجه نرم كرد.،- الأسد فريسته: شير شكار خود را درهم شكست. # =الهصر- # مرادف (الهاصر) است بمعناى شير بيشه؛ «رجل هصر»: مردى كه با حريف خود دست ~~وپنجه نرم كند. # =الهصر- ### || AUTO (ح): شير درنده ودرهم شكننده شكار خود. # =الهصرة- # مهره افسون كه با آن مردان را سحر وافسون كنند (بنا بر عقيده خودشان). # =الهصرة- # (ح): مرادف (الهصر) وبمعناى شير بيشه است. # =الهصرة- ### || AUTO مرادف (الهصرة) وبمعناى مهره افسون است. # =هصص- ### || AUTO تهصيصا [هص] الرجل: چشمان خود را براق كرد. # =هصم- ### || AUTO - هصما ه: آن را شكست. # =الهصهاص- # [هصهص]: آنكه چشمانش برق زند. # =هصهص- # هصهصة [هصهص] ه: آن را كوبيد وله كرد. # =الهصهص- ### || AUTO [هصهص]: مرد نيرومند يا شير قوى پنجه. # =الهصور- # (ح): شير درنده ومرادف (الهصور) است. # =الهصور- ### || AUTO (ح): شير درنده ودرهم شكننده شكار خود. # =الهصورة- ### || AUTO (ح): مرادف (الهصور) است. # =الهصيص- ### || AUTO [هص]: مرادف (المهصوص) است بمعناى كوفته وشكسته؛ «هصيص النار» ~~روشنائى آتش. # =هض- ### || AUTO - هضا [هض] الشي ء: آنرا كوبيد وشكست،- ت الإبل: شتران با شتاب ~~راه رفتند،- فلان المشي: فلانى نيكو راه رفت،- فلانا: فلانى را برانگيخت. # =الهضاء- ### || AUTO [هض]: گروه مردم يا اسبان. # =الهضاض- ### || AUTO [هض]: بر وزن فعال (صيغه مبالغه) است؛ «فحل هضاض»: جانور نرى ~~كه گردن ساير جانوران نر را بشكند. # =الهضام- ### || AUTO ### || AUTO بر وزن فعال (صيغه مبالغه) است، هر داروئى كه به ~~هضم غذا كمك كند. # =هضب- # - هضبا ت السماء: آسمان باريد،- ت السماء القوم: آسمان در اثر بارش آن ~~قوم را سخت خيس كرد،- القوم فى الحديث: ### || AUTO آن قوم به سخن در آمدند وصدايشان بلند شد،- الرجل: آن مرد بسان ~~يك كودن راه رفت. # =الهضبة- ### || AUTO ج هضب وهضب وهضاب وهضبات وجج أهاضيب: كوه پهن وگسترده بر روى ~~زمين، تپه وكوه بلند، سرزمين مرتفع وبلند، يك بار باريدن؛ «رجل هضبة»: مرد ~~پر سخن وپر گوى. # =هضض- ### || AUTO تهضيضا [هض]: ms2059 با پاى خود به سختى بر روى زمين كوبيد. # =الهضض- ### || AUTO [هض]: شكسته شدن. # =هضل- # - هضلا بالشعر أو بالكلام: شعر يا سخن بسيار گفت. # =هضم- # - هضما ت المعدة الطعام: معده غذا را هضم كرد،،- الشي ء: آن چيز را ~~شكست،- فلانا: به فلانى ستم كرد،- حقه: حقش را كم كرد،- له من حقه شيئا: ~~چيزى از حق خود را با رضايت به وى واگذار كرد.،- له من ماله: پاره اى از ~~مال خود را جدا كرد وبوى داد،- على القوم: بر آن قوم حمله كرد يا بر آنها ~~وارد شد. # =هضم- # - هضما: شكم او فرو رفت وپهلوى او باريك شد،- ت الخيل: دنده هاى اسب PageV01P959 ### || AUTO راست وقسمتهاى بالاى شكم آن فشرده وشكم آن تنگ شد (واين نقص ~~وعيب است). # =الهضم- # مص، هضم شدن غذا؛ «سهل الهضم»: غذائيكه آسان هضم شود، نوعى بخور،- ج ~~اهضام وهضوم: زمين هموار، درون دشت. # =الهضم- # مرادف (الهضم) است،- ج أهضام وهضوم: زمين هموار، درون دشت. # =الهضم- ### || AUTO گونه اى بخور. # =الهضماء- ### || AUTO مؤنث (الأهضم) است. # =الهضمة- ### || AUTO مرادف (الهضم) است. # =الهضوم- ### || AUTO ج هضم: آنچه كه به هضم غذا كمك كند، «يد هضوم»: دست دهنده ~~وبخشنده. # =الهضيب- ### || AUTO «غنم هضيب»: گوسفند كم شير. # =الهضيض- ### || AUTO [هض]: «شي ء هضيض»: چيز شكسته وكوبيده شده. # =الهضيم- # بمعناى (المهضوم) است؛ «امرأة هضيم»: زن كمر باريك؛ «بطن هضيم»: ### || AUTO شكم فرو رفته؛ «قصبة هضيم»: نى كه با آن نوازند. # =الهضيمة- ### || AUTO ج هضائم: اسم است از (هضم فلانا)، غذائيكه براى مرده خيرات ~~كنند، ستم، خشم. # =الهطال- ### || AUTO من المطر والسحاب: باران يا ابر پيوسته وپر باران. # =هطر- ### || AUTO - هطرا الكلب: سگ را با ضرب چوب كشت يا اينكه آن را زد. # =هطل- ### || AUTO - هطلا وهطلانا وتهطالا المطر: باران بسيار وپياپى باريد،- ~~الجري الفرس: دويدن اسب انگيزه عرق ريختن آن شد،- ت العين بالدمع: چشم اشك ~~ريخت،- ت الناقة: ماده شتر بسستى راه رفت،- الرجل: آن مرد به راه خود رفت. # =الهطل- # «ديمة هطل»: باران پيوسته وپياپى. # =الهطل- # مص، باران سست وپيوسته، خستگى. # =الهطل- # احمق، دزد،- (ح): گرگ. # =الهطل- ### || AUTO مرادف (الهاطل) است؛ «مطر هطل وسحاب هطل»: باران پيوسته وابر ~~پيوسته وبارنده. # =الهطلى- # «ناقة هطلى»: ms2060 ماده شترى كه آهسته راه رود؛ «ابل هطلى»: شتران بدون ~~شتربان. # =الهطلى- ### || AUTO «إبل هطلى»: مرادف (هطلى) است. # =هف- ### || AUTO ### || AUTO - هقا وهفيفا [هف] ت الريح: باد وزيد وصداى وزيدن ~~آن شنيده شد،- الشي ء: آن چيز سبك شد،- الرجل: در راه رفتن خود شتاب كرد،- ~~ت نفسه الى الشي ء: بسوى آن چيز اظهار تمايل كرد. # =الهف- ### || AUTO مرد سبك، كندوى تنگ وكم عسل، چيز ميان تهى، كشتى كه درو آن ~~بتأخير افتد ودانه هايش پراكنده شود، ماهى ريز، نوزادهاى بزرگ حشرات؛ «سحاب ~~هف»: ابر نازك وبى باران؛ «شهدة هف»: كندوى بى عسل يا كم عسل. # =هفا- # - هفوا وهفوة وهفوانا [هفو]: گرسنه شد، شتاب كرد، بدنبال چيزى رفت،- ~~الطائر: پرنده بال زد وپرواز كرد،- الظليم: شتر مرغ دويد،- ت الريح بالمطر: # باد باران را با خود برد وراند،- الرجل: آن مرد آشفته حال شد، خوشحال ~~وسبكبال شد،- الفؤاد: دل به طپش افتاد،- ت الريح بالصوفة: باد پشم را به ~~حركت در آورد،- هفوا وهفوا ت الريشة او الصوفة فى الهواء: ### || AUTO پريا پشم در هوا پراكنده شد. # =الهفا- ### || AUTO [هفو]: بارانى كه ببارد وسپس بايستد. # =الهفاء- ### || AUTO ### || AUTO [هفو]: اسم است از (هفت الريح بالمطر)، لغزش ~~واشتباه. # =الهفات- ### || AUTO [هفت]: احمق. # =الهفاة- ### || AUTO [هفو]: يك نوبت باران؛ «رجل هفاة»: مرد احمق. # =الهفاف- ### || AUTO [هف]: براق ودرخشان،- من القمصان: پارچه نازك ودرخشان،- من ~~الأجنحة: بال سبك پرواز،- من الحمر: خر چالاك وچست،- من الضلال: سايه خنك ~~يا سايه كم؛ «رجل هفاف القميص»: مرد سبك وخفيف. # =الهفافة- # [هف]: مؤنث (الهفاف) است؛ «ريح هفافة»: باد خوش وآرام، باد تند وزود گذر. # =هفت- # - هفتا وهفاتا الشي ء: آن چيز در اثر سبكى به هوا پرتاب شد الرجل: ### || AUTO بى رويه وبسيار سخن گفت. # =الهفت- ### || AUTO مص، زمين هموار، حماقت زياد، ريز ريز شدن چيزى وسقوط آن بر روى ~~زمين مانند يخ،- من الكلام: سخن زياد وبى رويه،- من المطر: بارانى كه به ~~سرعت ببارد. # =الهفة- # [هف]، «ما فى بيتك هفة ولا سفة»: # در خانه تو خوراك ونوشيدنى وجود ندارد. # =الهفة- ### || AUTO [هف]: واحد (الهف) است بمعناى نوزادهاى بزرگ حشره. ### || AUTO =الهفهاف- # [هفهف]: شكم باريك، ms2061 تشنه،- من القمصان والأجنحة: جامه روشن وتن نما وبال ~~نازك؛ «طل هفهاف»: شبنم سرد كه در آن باد وزد؛ «غرفة هفهافة»: # اطاق سرد وتاريك. # =هفهف- ### || AUTO هفهفة [هفهف] الرجل: آن مرد لاغر اندام وبسان شاخه درخت شد،- ~~الشي ء: آن چيز را تكان داد. # =الهفهف- ### || AUTO [هفهف]: «طل هفهف»: شبنم سرد كه بر آن باد وزد. # =الهفوة- # ج هفوات [هفو]: اشتباه ولغزش. # =هفي- ### || AUTO - هفاء [هفو]: بسيار گرسنه شد- اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الهفيان- ### || AUTO آنكه بسيار گرسنه است- اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الهفيتة- ### || AUTO من الناس: آنانكه دچار قحطى وسختى شده باشند. # =الهقعة- # (فك): نام سه ستاره درخشان بر دوش ستاره جوزا نزديك بهم بسان PageV01P960 ### || AUTO ديگپايه. # =الهقل- # شترمرغ جوان، مرد دراز ونادان. # =الهقل- ### || AUTO گرسنه. # =الهقلة- ### || AUTO مؤنث (الهقل) است. # =هك- # - هكا [هك] فلانا: فلانى را بزحمت وسختى انداخت،- ه بالرمح: با نيزه او ~~را زد،- اللبن: شير را بيرون كشيد،- النبيذ فلانا: # نبيذ در فلانى اثر كرد،- النجار الخرق: نجار شكاف را گشاد كرد. # =هك- ### || AUTO [هك] الشي ء: آن چيز فرو افتاد. # =الهك- # [هك]: مص،- ج هككة واهكاك: ### || AUTO بى خرد، باران سخت. # =الهكاع- ### || AUTO سرفه، خواب بعد از خستگى از كار. # =هكع- # - هكوعا: آرام ومطمئن شد،- ت البقرة تحت الشجر: گاو زير سايه درخت از ~~سختى گرما آرميد،- الليل: شب پرده هاى تاريكى را برانداخت وبسر رسيد،- الرجل: # آن مرد اقامت گزيد، از فرط خشم واندوه به گوشه اى در آمد،- فلان بالقوم ~~وإلى القوم: # نزد آن قوم فرود آمد،- الى الأرض: بر روى زمين افتاد،- عظمه: استخوانش پس ~~از جوش خوردن دوباره شكست. # =هكع- ### || AUTO - هكعا: بى تابى كرد وزبون وخوار شد. # =الهكعة- ### || AUTO نادان واحمق. # =هكل- ### || AUTO تهكيلا [هكل] الحصان والمرأة: اسب وزن با هم خراميدند وراه رفتند. # =الهكوع- ### || AUTO مص، گاوان كه زير سايه درختان آرميده باشند. # =الهكوك- # [هك]: ناتوان، شوخ وسربسر گذار، پست وفرومايه. # =الهكوك- ### || AUTO [هك]: مرد شوخ، فربه، زمين هموار، جاى سخت ودرشت. # =الهكيك- ### || AUTO [هك]: گرد، پودر، آنكه نه زن است ونه مرد (مخنث). # =هل- # حرف استفهام است مانند «هل طلع النهار»، اين حرف به استفهام وپرسش مثبت ~~اختصاص دارد ms2062 مانند «هل قام زيد» كه جواب آن نعم يا لا مى باشد. وگفته نمى ~~شود «هل لم يقم» زيرا اگر استفهام منفى خواسته شود با همزه بايستى باشد، ~~(هل) بر اسمى كه پس از آن فعل باشد در نمىيد وگفته نمى شود (هل زيد قام»، ~~ونيز بر جمله شرطيه كه احتمال ايجاب ونفى را دارد در نمىيد وگفته نمى شود ~~«هل ان قام زيد تقم»، همچنين قبل از (ان) تأكيدى در نمىيد وگفته نمى شود ~~«هل ان زيدا قائم» بر خلاف همزه كه در اينگونه موارد بكار برده مى شود، هر ~~گاه (هل) بر سر فعل مضارع در آيد معناى استقبال را مى دهد وگفته نمى شود. ~~«هل تذهب الآن». # =هل- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO - هلا [هل] المطر: ريزش باران سخت ~~شد،- الرجل: خوشحال شد، فرياد زد،- الهلال: هلال در آمد،- الشهر: هلال ماه ~~ديده شد،- ت المرأة الرغيف: زن نان را با دست نرم كرد وآنرا كشيد.- اين ~~تعبير در زبان متداول رايج است. # =الهل- # [هل]: مص، موى نازك، جامه. # =الهل- # [هل]: رؤيت ماه. # =هلا- # [هلو]: راندن اسبها. # =هلا- ### || AUTO [هل]: كلمه تحضيض است وتركيب شده از (هل ولا) مى باشد، چنانچه ~~اين كلمه بر سر فعل ماضى در آيد بمعناى سرزنش از انجام ندادن كارى است ~~مانند «هلا آمنت»: چرا ايمان نياوردى واگر بر سر فعل مضارع بيايد معناى ~~تشويق بكار را مى دهد مانند «هلا تؤمن»: ايمان بياور. # =الهلاب- ### || AUTO بر وزن فعال صيغه مبالغه است، هجو كننده، باد سرد همراه با ~~باران، چند روز بسيار سرد در ماه اول زمستان؛ «عام هلاب»: سال پر باران؛ ~~«يوم هلاب»: روز پر باد وباران. # =الهلابة- ### || AUTO باد سرد همراه با باران. # =الهلاث- ### || AUTO سستى اندام كه براى شخص پديد آيد. # =الهلاس- ### || AUTO بيمارى سل. # =الهلاع- ### || AUTO مرادف (الهلع) وبمعناى ترس از برخورد است. # =الهلاك- # جويندگان آب وگياه كه راهرا گم كرده باشند، راهزنان بيابان. # =الهلال- # [هل]: آغاز باران. # =الهلال- # [هل]: مص،- ج اهلة واهاليل: # هلال اول ماه. ماه دوشنبه يا از اول تا سوم ويا تا هفتمين شب. را ms2063 هلال ~~نامند وهمچنين دو شب بيست وششم وبيست هفتم ودر غير اين صورت بقيه را ~~(القمر) يعنى ماه نامند، آغاز باران، سفيدى پائين ناخن، بند كفش، آهن شكار، ~~شتر لاغر، گوشه سنگ آسياب كه شكسته باشد، جوان زيبا،- (ح): مار، مار نر، ~~پوست مار، گرد. ### || AUTO يك بار باران، آب كم. # =الهلام- # (ط): غذائى است كه از گوشت گوساله با پوست آن تهيه كنند،- (ط): ### || AUTO شورباى سكباج سرد وبدون چربى، ماده ژيلاتين. # =الهلاهل- ### || AUTO [هلهل]: آب بسيار وصاف، شعر يا جامه اى رقيق. # =هلب- # - هلبا ه: موى آن را كند،- ذنب الفرس: موى دم اسب را كند،- ت السماء ~~القوم: آسمان قوم را با باران پياپى ويا شبنم خيس كرد،- فلان القوم بلسانه: ~~قوم را مورد ناسزاگويى وهجو قرار داد،- الفرس: # اسب به راه خود ادامه داد وپياپى دويد. # =هلب- # - هلبا: پر موى شد. # =هلب- ### || AUTO تهليبا [هلب] ه: موهايش را چيد،- القوم بلسانه: آن قوم را با ~~زبان خود هجو كرد ودشنام داد. # =الهلب- # موى، مژه چشم، موى دم، موى خوك. # =الهلب- # دمها يا يالهاى چيده شده. # =الهلب- ### || AUTO پر موى. # =الهلباء- ### || AUTO مؤنث (الأهلب) است؛ «رقبة هلباء»: گردن پر موى. # =الهلبة- # واحد (الهلب) است،- (فك): نام ستاره ايست؛ «هلبة الشهر»: پايان ماه؛ ~~«هلبة الشتاء او الزمان»: سختى زمستان ويا PageV01P961 ### || AUTO روزگار. # =الهلة- ### || AUTO ### || AUTO [هل]: اسم مره از (هل) است، واحد (الهلل) است، چراغ. # =الهلة- ### || AUTO واحد (الهلل) است. # =هلج- ### || AUTO - هلجا: از اخباريكه مورد يقين نيست خبر داد. # =الهلج- # خوابهاى آشفته. # =الهلج- # مص، خبرى كه صحيح نباشد ومورد اعتماد نيست، سبكترين خواب، مرادف (الهلج) است. # =الهلج- ### || AUTO درختى است خاردار، زقوم. # =هلس- # - هلسا ه المرض: بيمارى او را ناتوان كرد. # =هلس- # به بيمارى سل دچار شد وعقل خود را از دست داد. # =هلس- ### || AUTO تهليسا [هلس] الرجل: آن مرد لاغر شد. # =الهلس- # مص، باريكى ولاغرى، بيمارى سل، نعمت بسيار. # =الهلس- ### || AUTO آنانكه از بيمارى بهبود يافته اند، ناتوانان وضعيفان. # =هلع- ### || AUTO - هلعا: بى تابى كرد، گرسنه شد. # =الهلع- # آزمند. # =الهلع- # مص، ترس بهنگام روبرو شدن. # =الهلع- ### || AUTO غمگين، اندوهگين. # =الهلعان- ### || AUTO ترس بهنگام روبرو شدن. # =الهلعة- ### || AUTO آنكه زود بيتابى كند. ms2064 ### || AUTO =الهلقام- # [هلقم]: درشت وبلند، بزرگ وتنومندى كه با خونبهاها قائم باشد،- (ح): ### || AUTO شير بيشه، شتر ومانند آن كه گوشه هاى دهانش فراخ باشد، پرخور. # =الهلقامة- # [هلقم]: پرخور. # =الهلقامة- # [هلقم]: پرخور. # =هلقم- ### || AUTO هلقمة [هلقم] الشي ء: آن چيز را بلعيد. # =الهلقم- # [هلقم]: نيرومند، زن سالمند، آنكه گوشه هاى دهانش فراخ باشد؛ «بحر هلقم» ~~درياى پهناور كه گوئى آنچه در آن افكنده شود مى بلعد. # =الهلقم- # [هلقم]: پرخور. # =الهلقم- ### || AUTO [هلقم]: مرد بزرگ وتنومند كه با خونبهاها پا بر جا باشد، پرخور # هلك- # - هلاكا وهلكا وهلوكا وتهلوكا ومهلكا ومهلكا ومهلكا وتهلكة وتهلكة ~~وتهلكة: نابود شد، مرد (با سخنى وناراحتى)،- ت النفس: در اصطلاح مسيحيان ~~يعنى به جهنم رفت،- هلاكا اليه او عليه: به آن آزمند وحريص شد. # =هلك- ### || AUTO تهليكا [هلك] ه: او را نيست ونابود كرد. # =الهلك- # مرادف (الهلاك) است. # =الهلك- # مرادف (الهلاك) است. # =الهلك- # نفس هلاك شونده. # =الهلك- ### || AUTO مردار، سالهاى خشك وبى حاصل، ميان بالاى كوه ودامنه آن، هواى ~~ميان دو چيز. # =الهلكاء- ### || AUTO نيستى ونابودى. # =الهلكة- # ج هلك: اسم نوع از (هلك) است. # =الهلكة- ### || AUTO ج هلكات: مرادف (الهلاك) است، واحد (الهلك): يك سال خشك ~~وبيحاصل. # =الهلكون- # سرزمين خشك اگر چه در آن آبى باشد، زمينى كه در آن سالها باران نيامده باشد. # =الهلكون- # مرادف (الهلكون) است. # =هلل- ### || AUTO تهليلا [هل]: تسبيح گفت، مسيحى (هللويا) گفت، «لا إله إلا ~~الله» گفت؛ «سبح فلان وهلل» فلانى تسبيح وتهليل گفت،- الكاتب: نويسنده كتاب ~~نوشت،- الرجل: # ترسيد وگريخت،- عن قرنه: از حريف خود برگشت،- عن ستمه: از دشنام به او ~~باز ايستاد. # =الهلل- # [هل]: آغاز باران، بارانها، خانه عنكبوت، ترس. # =الهلل- # [هل]: بارانها. # =هللويا- ### || AUTO [هل]: اين كلمه عبرى است به معناى «سبحوا الرب»: خداوند را ~~تسبيح گويند. # =هلم- ### || AUTO اين كلمه بمعناى دعوت به چيزى است مانند (تعال) كه در اين صورت ~~لازم است وگاهى متعدي بكار مى رود مانند «هلم شهداءكم» گواهان خود را حاضر ~~آوريد. اين كلمه اسم فعل است كه در آن مفرد وجمع ومذكر ومؤنث يكسان بكار مى ~~رود. وگاهى آنرا حذف مى كنند همانند فعل وبه آن ضمير ملحق مى سازند كه ms2065 ~~مثناى آن (هلما) ومؤنث مفرد آن (هلمى) ودر جمع مذكر (هلموا) ودر مؤنث ~~(هلممن). وگاهى ضمير را با (ل) وصل مى كنند مانند «هلم لك وهلم لكما ... ». # =هلمم- ### || AUTO هلممة [هلمم] بفلان: او را دعوت كرد وبه او «هلم» گفت. ### || AUTO =الهلهال- # [هلهل]: شعر رقيق يا جامه نازك. # =هلهل- ### || AUTO هلهلة [هلهل] النساج الثوب: بافنده جامه را زشت بافت،- الشعر: ~~شعر را نادرست گفت، شعر را به بديهه وتصحيح نشده گفت،- الصوت: آواز را در ~~گلو گردانيد،- الطحين: آرد را ناجور غربال كرد،- الرجل فى الأمر: در كار ~~تأمل ودرنگ كرد،- بفرسه: اسب خود را با لفظ (هلا) راند،- عن الشي ء: از آن ~~چيز برگشت. # =الهلهل- # [هلهل]: يخ. # =الهلهل- ### || AUTO [هلهل]: پارچه بد بافت، شعر ناموزون يا جامه نازك وغير مقاوم. # =الهلوع- ### || AUTO آنكه زارى كند، آنكه از شير بترسد، خسته اى كه بر مصيبتها ~~نتواند تحمل كند، آنكه مال اندوزى كند. # =الهلوف- # [هلف]: مرد سنگين وتندخوى، دروغگو، آنكه داراى ريش بلند است، پر موى، ريش ~~كلفت وپر پشت، روزى كه ابر خورشيد را بپوشاند، پيرمرد سالمند وسالخورده، ~~شتر سالخورده وپر كرك،- (ح): ### || AUTO خوك وحشى. # =الهلوفة- # [هلف]: دروغگو، پير فرتوت، ريش انبوه وپر موى. PageV01P962 ### || AUTO =الهلوك- ### || AUTO ج هلك من النساء: زن تبهكار وشهواني. # =الهليب- ### || AUTO روزهاى بسيار سرد در ماه اول زمستان. # =الهليكوپتر- ### || AUTO هليكوپتر. # =الهليوت- ### || AUTO «الهليوت المسلح» (ح): گونه اى حشره كه در شب بپرواز در آيد، ~~شب پره. # =الهليوسكوب- ### || AUTO دوربين كه شيشه آن سياه يا رنگى است وبراى ديدن خورشيد بكار مى رود. # =الهليوم- # (ك): گاز هليوم كه از منابع طبيعى نفت بدست آيد.- اين كلمه يونانى است.- # الهليون- ### || AUTO (ن): گياه مارچوبه. # =الهليونة- ### || AUTO (ن): يك دانه هليون. # =هم- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO - هما ومهمة [هم] الأمر فلانا: آن كار ~~فلانى را پريشان وآشفته كرد،- السقم جسمه: بيمارى گوشت تن او را آب كرد ~~ولاغر شد،- فلان الشحم: پيه را گداخت وآب كرد،- ت الشمس الثلج: آفتاب يخ را ~~آب كرد،- اللبن: شير را دوشيد،- بالشي ء: آنرا خواست ودوست داشت، بسوى او ~~رفت؛ «وقعت السوسة فى الطعام فهمته»: كرم در دانه افتاد ومغز ms2066 آنرا خورد وآن ~~را خالى كرد،- همومة وهمامة الرجل: آن مرد پير وفرتوت شد،- هما وهميما ت ~~خشاش الأرض: حشرات بر روى زمين خزيدند. # =الهم- # [هم]: مص،- ج هموم: غم واندوه، آنچه كه مرد به آن آهنگ كند يا فكرش براى ~~انجام آن دور زند؛ «هذا رجل هم»: اين مردى است با همت كه امور والا را ~~همواره طلب كند. # =الهم- # [هم]: باريك ولاغر،- ج اهمام: # پيرمرد مردنى؛ «قدح هم»: قدح شكسته وقديمى. # =هما- ### || AUTO - هموا [همو] الماء أو الدمع: اشك يا آب روان شد، لغتى است در ~~(همى يهمي). # =همى- # - هميا [همي] الشي ء: آن چيز ضايع شد، فرو افتاد،- هميا وهميا وهميانا ~~الماء او الدمع: آب يا اشك روان شد،- ت العين: ### || AUTO چشم اشك ريخت،- ت الماشية: ستوران براى چرا پراكنده شدند. # =الهمار- ### || AUTO من السحاب: ابر بسيار روان،- من الرجال: مرد ياوه گوى وپر حرف. # =الهماز- ### || AUTO آنكه عيبجوئى وبدگوئى كسى را كند. # =الهماس- ### || AUTO بر وزن فعال (صيغه مبالغه است)، شيرى كه شكار خود را درهم بشكند. # =الهمال- ### || AUTO زمينى كه كسى آنرا آباد نكند، نرم وسست از هر چيزى. # =الهماليل- ### || AUTO [همل]: بازمانده گياه وعلف، جامه پاره وكهنه. # =الهمام- # ج همام [هم]: مرد بزرگوار ودلير وبخشنده، پادشاه بلند همت،- (ح): شير ~~بيشه،- من الثلج او الشحم: آنچه از يخ يا پيه كه آب شده باشد. # =الهمام- ### || AUTO [هم]: آنكه چون آهنگ كارى بكند انجام دهد، سخن چين. # =همايون- # اين كلمه فارسى است وبمعناى پرنده ايست كه مى پندارند اگر سايه آن بر سر ~~كسى افتد به مرتبه بلند مى رسد، از اينرو اين كلمه بر پادشاه يا صاحب عزت ~~اطلاق مى شود. اما تعبير (باب همايون) بمعناى باب همايون يا آستانه پادشاهى است. # =همت- ### || AUTO - همتا الثريد: تريد در روغن فرو رفت. # =الهمة- # ج همم [هم]: كارى كه در انجام دادن آن تصميم گرفته شود. # =الهمة- ### || AUTO ج همات وهمائم [هم]: پير مرد يا پير زن فرتوت ومردنى،- ج همم: ~~كارى كه آهنگ انجام دادن آن كنند، آغاز آهنگ وعزم كار، تصميم قاطع؛ «له همة ~~عالية»: او همتى بلند دارد.؛ ms2067 «هو بعيد الهمة»: او همتى سست دارد، آرزو وهوس. # =همج- ### || AUTO - همجا: گرسنه شد،- ت الإبل من الماء: شتران يك بار آب نوشيدند ~~وسيراب شدند. # =الهمج- ### || AUTO مص، گرسنگى، گوسفند لاغر، تدبير بد در امر زندگى،- (ح): گونه ~~اى پشه،- (ح): مگس ريز كه بر صورت وچشمان خر نشيند،- ج أهماج: مردان گول ~~ونادان؛ «رجل همج ورجال همج»: مرد يا مردان گول ونادان؛ «قوم همج»: مردمى ~~نادان كه در آنها خيرى نباشد. # =الهمجة- ### || AUTO (ح): واحد (الهمج) است؛ «رجل همجة وامرأة همجة»: مرد يا زنى كه ~~جزو نادانان وافراد بى سر وپا باشند. # =همد- # - همودا ت النار: گرمى آتش سرد شد، شعله آتش فرو نشست، خاموش شد،- القوم: ~~آن قوم مردند؛ «كاد يهمد من الجوع»: # نزديك بود كه از گرسنگى بميرد،- ت اصواتهم: صداى آنها خاموش شد،- شجر ~~الارض: گياه ودرخت خشك شد،- الثوب: # جامه از موضع تا خوردگى چنان پاره شد كه بيننده آنرا سالم بيند ولى چون ~~بدان دست زند از فرط پوسيدگى پاره پاره شود،- همدا وهمودا ت الأرض: در زمين ~~از زندگى ودرخت وگياه وباران اثرى وجود نداشت. # =همد- ### || AUTO تهميدا [همد] ه: آنرا آرام وخاموش كرد. # =الهمد- # «رجل همد»: آنكه از فرط گرسنگى مشرف به مرگ است. # =الهمد- ### || AUTO «ثياب همد»: جامه هائى كه از موضع تا خوردگى پاره شده بطوريكه ~~بيننده آنرا سالم بيند ولى چون به آن دست زند از پوسيدگى پاره پاره شود. # =الهمدة- ### || AUTO سكته. # =الهمذاني- ### || AUTO منسوب به شهر همدان در ايران، پرگوى،- من المشي: به گونه هاى ~~مختلف راه رفتن. # =همر- # - همرا الماء: آب را ريخت،- الماء: # آب ريخته شد،- ما فى الضرع: آنچه از شير كه در پستان بود دوشيد،- لفلان ~~من ماله: از مال خود به او بخشيد،- الكلام او فى الكلام: # پر حرفى كرد،- البناء: ساختمان را خراب PageV01P963 ### || AUTO كرد،- الفرس الأرض: اسب با سمهاى خود زمين را بسختى كوبيد. # =الهمر- ### || AUTO مرد فربه وتنومند. # =الهمرة- ### || AUTO اسم مره از همر، يكبار باران آمدن، غرولند كردن از روى خشم. # =همرج- ### || AUTO همرجة [همرج] عليه الخبر: خبر را در هم بر هم براى او گفت. # =الهمرجان- ### || AUTO ms2068 [همرج]: سر وصداى پوچ مردم. # =الهمرجة- ### || AUTO [همرج]: خبر را درهم برهم كردن، آميختگى، سر وصداى پوچ مردم، ~~بيهوده، سبكى، شتاب. # =همز- ### || AUTO - همزا ه: بر آن فشار آورد وكوبيد ودور كرد، او را زد، او را ~~بر زمين انداخت،- الفرس: اسب را با مهميز زد تا بتازد. ### || AUTO =،- العنب او رأسه: انگور يا سر او را فشار داد،- الشيطان ~~الإنسان: شيطان انسانرا وسوسه كرد،،- الكلمة او الحرف: كلمه يا حرف را با ~~همزه تلفظ كرد يا بر روى آن علامت همزه گذارد. # =الهمز- ### || AUTO مص؛ «همز الشيطان»: ديوانگى. # =الهمزى- ### || AUTO «ريح همزى»: بادى كه وزش آن صداى سختى دارد؛ «قوس همزى»: كمانى ~~كه با شتابى سخت تير رها كند. # =الهمزة- # ج همزات: اسم مره از (همز) است، حرف اول از حروف مبانى (الفبائى)؛ «همزات ~~الشيطان»: وسوسه هائى كه شيطان بر دل انسان مىفكند. # =الهمزة- ### || AUTO سخن چين وعيبجوى مردم، آنكه ديگرى را غيبت كند. # =همس- # - همسا الصوت: صدا را پنهان ساخت،- الي بحديثه: آهسته ودر گوشى با من سخن ~~گفت؛ «همس فى اذنه» در گوشى با او سخن گفت،- الطعام: غذا را در حاليكه دهان ~~خود را بسته بود جويد،- الشيطان: شيطان وسوسه كرد،- بالقدم: ### || AUTO آهسته گام برداشت،- الرجل: آن مرد بدون سستى در شب راه رفت،- ~~العنب: انگور را افشرد،- الشي ء: آن چيز را شكست. # =الهمس- ### || AUTO مص، صداى آرام وآهسته؛ «يتكلم همسا»: آهسته سخن مى گويد، هر ~~آهسته اى؛ «هو يطأ الأرض همسا»: آهسته بر روى زمين گام بر مى دارد. # =همش- # - همشا الشى ء: آن چيز را گردآورى كرد،- فلانا: او را گزيد،- القوم: آن ~~قوم سخن گفتند وحركت كردند،- الجراد: ملخ جنبيد تا بپرد،-- همشا الرجل: آن ~~مرد سخن بيهوده بسيار گفت. # =همش- ### || AUTO - همشا الرجل: مرادف (همش) است. # =الهمش- # مص، شتابزدگى در غذا خوردن. # =الهمش- ### || AUTO آنكه با انگشتانش تند كار كند. # =همع- ### || AUTO - همعا وهمعا وهموعا وهمعانا وتهماعا ت. العين: چشم اشك ريخت،- ~~رأسه: سرش را شكست. # =الهمع- ### || AUTO «سحاب همع»: ابر بارنده. # =الهمعة- ### || AUTO «عين همعة»: چشمى كه همواره اشك ريزد. # =همل- # - هملا ت الإبل: شتران در شبانه روز بدون شتربان ms2069 رها شدند،- ت السماء: ### || AUTO آسمان پيوسته وآرام باريد،-- هملا وهملانا وهمولا ت عينه: چشم ~~او اشك ريخت. # =الهمل- # جامه وصله پينه شده. # =الهمل- ### || AUTO آب روانى كه مانعى در برابر آن نباشد، ليف كنده شده درخت ~~خرما،- من الإبل: شترى كه شبانه روز براى چرا بدون شتربان رها شده باشد. # =الهملاج- ### || AUTO ج هماليج [هملج]: يابوى خوب رو. # =هملج- ### || AUTO هملجة [هملج] البرذون: يابو تند وهموار راه رفت، يابو خوب راه رفت. # =الهملع- ### || AUTO [هملع]: مردى كه وفا ندارد ودر دوستى وبرادرى استوار نباشد، ~~مردى كه سخت گام نهد وبر دارد، شتر تندرو. # =الهملعة- ### || AUTO [هملع]: مؤنث (الهملع) است. # =همم- # تهمميا [هم] ت المرأة في رأس الصبي: ### || AUTO زن كودك را با آوازى نرم وآرام خوابانيد، او را بيهوش كرد. # =همهام- ### || AUTO ### || AUTO [همهم] بالبناء على الكسر: اسم فعل است بمعناى ~~چيزى باقى نمانده است. # =الهمهام- ### || AUTO [همهم]: مرد بزرگوار وقهرمان وبخشنده،- ح: شير بيشه. # =الهمهامة- # [همهم]: گله انبوه از شتران. # =همهم- ### || AUTO همهمة [همهم]: آهسته سخن گفت، با آواى خفى وپنهان اندوه خود را ~~بيان كرد،،- الرعد: تندر آواز داد. # =الهمهمة- ### || AUTO [همهم]: مص، سر وصداى گاوان وفيلها ومانند آن، هر صدا وآوازى ~~كه با گرفتگى از گلو بيرون آيد. # =الهمهومة- ### || AUTO [همهم]: مرادف (الهمهامة) است. # =الهموز- ### || AUTO «قوس هموز»: كمانى كه تير را با شتاب رها كند. # =الهموس- ### || AUTO آنكه شبانگاه راهپيمائى كند، شير نرم گيرنده، شير شكننده شكار خود. # =الهموع- ### || AUTO روان. # =الهموم- ### || AUTO [هم]: «ناقة هموم»: ماده شترى كه خوب راه رود؛ «سحابة هموم»: ~~ابر بارنده؛ «بئر هموم»: چاه پر آب. # =الهميان- ### || AUTO ج همايين [همي]: بند شلوار، كيسه اى كه در آن پول نهند وبر كمر بندند. # =الهميد- ### || AUTO «رجل هميد»: آنكه از فرط گرسنگى نزديك به مرگ است. # =الهميز- ### || AUTO «رجل هميز الفؤاد»: مرد تيزهوش وخوش قلب. # =الهميس- ### || AUTO راه رفتن آهسته وبى صدا، صداى حركت پاهاى شتر. # =الهميشة- ### || AUTO ملخ پخته. # =الهميم- ### || AUTO [هم]: خزش،- من المطر: باران سست. # =الهميمة- ### || AUTO ج همائم [هم]: باران نرم دانه ريز. # =الهن- # ج هنون [هنو] بتخفيف النون وقد تشدد في الشعر: كنايه از هر اسم جنس ms2070 است ~~بمعناى (چيز)؛ «هذا هنك»: اين چيز تو است. # اعراب اين كلمه با حرف است كه در حالت رفع با واو ودر حالت نصب با الف ~~ودر حالت جر با ياء مى باشد مانند هنوها وهناها وهنيها. مثناى اين كلمه ~~هنان وهنوان است. PageV01P964 ### || AUTO =هنا- ### || AUTO اسم اشاره است براى مكان نزديك وتنبيه قبل از آن آيد مانند ~~(ههنا) وبه آخر آن كاف خطاب نيز در آيد مانند (هناك) وهمچنين لام بعد همراه ~~كاف خطاب آيد مانند (هنالك) # هنا- # اسم اشاره است براى جاى نزديك؛ «تنح هاهنا وهاهنا يا ههنا»: كمى دور شو. # =هنا- # مرادف (هنا) است. # =هنا- ### || AUTO مرادف (هنا) است. # =الهناء- ### || AUTO [هنأ]: قطران، خوشه خرما. # =الهنات- ### || AUTO [هنو]:؛ «في فلان هنات»: در فلانى نشانه هائى از شر موجود است. ~~اين كلمه درباره خير ونيكى بكار برده نمى شود. # =الهناة- ### || AUTO ج هنوات [هنو]: سختى وبلا. # =الهنانة- # [هن]: پيه درون چشم كه زير مردمك قرار دارد. # =هنأ- ### || AUTO - هنأ [هنأ] ه: به او غذا خورانيد،- فلانا: به او بخشش كرد، او ~~را يارى كرد،- الإبل: شتران را قطران ماليد،،-- هنأ وهنأ وهناء الطعام ~~الرجل وللرجل: غذا بر آن مرد گوارا شد،-- هنأ ه بالأمر: به او (ليهنئك) ~~مباركباد گفت،- هنئا وهناءة الطعام: غذا را نيكو آماده كرد. # =هنئ- ### || AUTO - هناء وهنأ به: خوشحال شد،- الطعام: از خوردن غذا لذت برد؛ ~~«اكلنا من هذا الطعام حتى هنئنا منه»: اين غذا را خورديم تا سير شديم. # =هنؤ- # يهنؤ هناءة وهنأة وهنأ: آن چيز بدون زحمت ومشقت آسان شد. # =هنأ- ### || AUTO تهنيئا وتهنئة [هنأ] ه بكذا: به او تبريك وشادباش گفت،- ه: به ~~او (ليهنئك) مباركت باشد گفت. # =الهن ء- ### || AUTO [هنأ]: بخشش، قطران ماليدن، قطران، پاسى از شب. # =الهنة- # (محذوفة اللام أي إن أصلها هنوة) [هنو]: ### || AUTO مؤنث (الهن) است؛ ج هنات وهنوات. # =هند- ### || AUTO ج هنود وهندات: از نامهاى زنان است،- ج أهند واهناد وهنود: اسم ~~است براى شماره يكصد شتر يا بيشتر. # =الهنداز- ### || AUTO [هندز]: اندازه ومقياس؛ «اعطاه بلا هنداز»: بى اندازه به او بخشيد. # =الهندازة- ### || AUTO نام ذراع است كه با آن ms2071 پارچه را ذرع كنند. # =الهندام- ### || AUTO [هند]: قد وقامت موزون ومعتدل. # =الهندب- ### || AUTO [هندب] (ن): مرادف (الهندباء) است. # =الهندباء- # [هندب] (ن): مرادف (الهندباء) است. # =الهندباء- # [هندب] (ن): گياه كاسنى،- البرية: گونه اى كاسنى كه در پزشكى از آن ~~استفاده نمايند. # =الهندباء- ### || AUTO -[هندب] (ن): مرادف (الهندباء) است. # =الهندباة- # [هندب] (ن): واحد (الهندباء) است. # =الهندباة- ### || AUTO [هندب] (ن): واحد (الهندباء) است. # =هندس- ### || AUTO هندسة [هندس] مجاري القنوات والأبنية ونحوها: مجراى آب وقناة ~~وساختمان ومانند آنرا مهندسى كرد. # =الهندس- ### || AUTO [هندس] من الرجال: مرد آزموده وبا تجربه در كارها. # =الهندسة- ### || AUTO [هندس]: مص، اين كلمه فارسى است وبمعناى (اندازه) وقياس است، ~~علمى است كه درباره اندازه گيرى بحث مى شود. # =هندم- ### || AUTO هندمة [هندم] الشي ء: آن چيز را زيبا واستوار ساخت،- العود ~~وغيره: چوب وجز آن را صاف واستوار نمود. # =الهندواني- # مرادف (الهندواني) است. # =الهندواني- ### || AUTO منسوب به كشور هند. # =الهندوس- ### || AUTO ج هنادسة [هندس]: «هندوس الأمر»: داناى به امر يا موضوع. # =الهندي- ### || AUTO ج هنود: منسوب به كشور هند است؛ «الهنود»: نام مردم اصلى ~~امريكاست. # =الهنو- ### || AUTO [هنو]: بمعناى وقت وزمان است. # =الهنوف- ### || AUTO خنده بيش از لبخند. # =الهني- ### || AUTO [هنأ]: مرادف (الهني ء) است. # =الهنى- # [هنو] اسم مصغر (هن) است. # =الهني ء- # [هنأ]: گوارا، آنچه كه بدون زحمت بدست آيد؛ «اكلته هنيئا مريئا»: ### || AUTO آنرا بدون مشقت خوردم؛ «هنيئا لك»: نوش جانت باد. # =الهنية- ### || AUTO [هنو]: اسم مصغر (هنة) است. # =هنيدة- ### || AUTO ج أهند وأهناد وهنود: اسم است براى يكصد شتر يا بيشتر. # =الهنيهة- # [هنو]: اسم مصغر (هنة) است؛ «مكث هنيهة»: لحظه اى ماند. # =هه- ### || AUTO اسم صوت است براى تهديد وتذكر. # =هو- ### || AUTO ج هم: ضمير منفصل مفرد مذكر غائب. مثناى آن (هما) است. سكون ~~هاء جايز است هر گاه بعد از واو يا فاء بيايد مانند «وهو، فهو» وهمچنين قبل ~~از آن لام مىيد مانند «ان هذا لهو الحق» وگاهى هاء بعد از همزه استفهام در ~~شعر مىيد. # =الهو- ### || AUTO [هو]: جهت وجانب، كرانه، دريچه. # =هوى- ### || AUTO - هويا [هوي] ت العقاب: عقاب بر شكار وجز آن فرود آمد،- ت يدي ~~له: دستم بر او دراز وبلند شد،- ت ms2072 الريح: باد وزيد،- ت الناقة براكبها: ~~ماده شتر سوار خود را با شتاب برد،- فى السير: رفت،- فى الأرض: در زمين به ~~سير پرداخت،- الرجل: آن مرد مرد،،- ت الطعنة: زخم نيزه دهانه باز كرد،- هوة ~~الجبل: از كوه بالا رفت،- هويا وهويا وهويانا الشي ء: آن چيز از بالا بزير ~~افتاد،- ت الأم: مادر مرد يا فرزند مرده شد. # =الهوى- ### || AUTO [هوي]: مص،- ج أهواء: عشق ومحبت چه در امر خير وچه در شر، ~~خواهش نفس وميل به لذت وشهوت؛ «يتصرف على هواه»: هر چه كه بخواهد انجام مى ~~دهد، آنكه شهوت ران چه از راه نيكو وچه از راه بد باشد. وبيشتر بر راه بد ~~اطلاق مى شود. # =الهواء- # ج أهوية [هوي]: هوا، فضا، هر چيز PageV01P965 ### || AUTO خالى وميان تهى، هر چيز شكافته بن كه چيزى در آن نماند، ترسو ~~كه در اين صورت مفرد وجمع آن يكسان است،- الأصفر (طب): بيمارى وبا. # =الهوائي- ### || AUTO [هوي]: منسوب به هوا كه استنشاق مى شود. # =الهوابد- ### || AUTO زنانيكه از كشت زار حنظل جمع مى كنند. # =الهوادة- ### || AUTO ### || AUTO [هود]: نرمش ومدارا، آنچه كه بدان ميان قوم آشتى ~~افتد، مهربانى. # =الهوادي- ### || AUTO [هدي]: «هوادي الليل»: سر آغاز شب؛ «هوادي الإبل»: پيشقراول شتران. ### || AUTO =الهوارة- # [هور]: نيستى ونابودى. # =الهوارة- ### || AUTO [هور] عند القدماء: ارتش غير منظم (چريك). # =الهواس- ### || AUTO ### || AUTO [هوس]: شير بيشه كه شبانگاه بدنبال شكار باشد، ~~دلير آزموده؛ «رجل هواس»: مرد پرخور. # =الهواسة- ### || AUTO [هوس]: شير بيشه كه شبانگاه بدنبال شكار باشد، دلير آزموده. # =الهواشات- ### || AUTO ### || AUTO [هوش]: ثروت ودارائى كه از راه حرام وحلال جمع ~~آورى شده باشد، گروههائى از مردم يا شتران. # =الهواصر- ### || AUTO شيران درنده كه شكار خود را درهم مى شكنند. # =الهواصير- ### || AUTO مرادف (الهواصر) است. # =الهواع- ### || AUTO [هوع]: قي واستفراغ. # =الهواعة- ### || AUTO [هوع]: مرادف (الهواع) است. # =الهوافي- ### || AUTO [هفو]: «هوافي الإبل»: شتران گمشده. # =الهواك- ### || AUTO [هوك]: سرگردان. # =الهوامج- ### || AUTO [همج]: شترانى كه يكبار آب نوشند تا سيراب شوند. # =الهوامي- ### || AUTO [همي]: «هوامي الإبل»: شتران گمشده كه راه خود را به پيش گرفته ~~ورفته اند. # =الهواية- ### || AUTO [هوي]: صفت كسى است كه دوستدار ويا شيفته چيزى ms2073 است.؛ «هوايته ~~الصيد»: او عاشق ودوستدار شكار است. # =الهوبر- ### || AUTO [هوبر] (ن): گل سوسن يا سوسن سرخ،- (ح): يوزپلنگ،- (ح): گونه ~~اى ميمون كه بدن آن پر از مو باشد. # =الهوة- ### || AUTO ج هوى وهو وهوي [هو]: زمين فرو رفته، دره سخت وپرتگاه، فضاى ~~ميان آسمان وزمين. # =هوج- ### || AUTO - هوجا [هوج]: مرد دراز وگول وسبك مغز وشتابگر شد. # =الهوجاء- # ج هوج [هوج]: مؤنث (الأهوج) است، ماده شتر تندرو شتابزده،- من الرياح: # بادهاى تند وپر شتاب كه خانه ها را برافكند وويران كند؛ «ضربة هوجاء»: ### || AUTO ضربه سخت وشكننده كه به جوف رسد. # =هوجل- ### || AUTO هوجلة [هوجل] الرجل: مرد اندكى خوابيد، مرد شبانگاه به راه ~~افتاد، در زمين پست وناهموار راه رفت. # =الهوجل- # [هوجل]: شب دراز، بقيه چرت، راه رفتن با سستى، كند وسنگين، گول، بيابان ~~دور وبى نشان، راه بى نشان، زمين ناهموار، لنگر كشتى، راهنماى حاذق. # =هود- ### || AUTO تهويدا [هود]: آواز خواند، صداى خود را آهسته زمزمه كرد، با ~~سستى راه رفت،- فى السير: دير رفت،- فلان فى المنطق: با نرمى سخن خود را ~~گفت،- فلانا: او را سرگرم وخورسند كرد، او را يهودى كرد،- الشراب فلانا: مي ~~او را مست كرد. # =الهود- # [هود]: جمع الهائد است، يهود. # =هود- ### || AUTO نام پيغمبرى است؛ «قوم هود»: مردم عاد مى باشند. # =الهودة- # ج هود [هود]: كوهان شتر. # =الهودة- ### || AUTO ج هود [هود]: كوهان شتر. # =الهودج- ### || AUTO ج هوادج [هدج]: كجاوه كه در زمانهاى گذشته زنان در آن سوار مى شدند. # =هوذا- # اين كلمه مركب است از (هو) و(ذا) كه اولى مبتدا ودومى خبر است وبمعناى او ~~اين است مى باشد وگاهى در اول هاء تنبيه مىيد وگفته مى شود «هاهوذا»: همانا ~~كه او اين است. # =هور- ### || AUTO تهويرا [هور] ه: او را بر زمين زد، او را به هلاكت انداخت. # =الهور- ### || AUTO [هور]: مص،- ج أهوار: درياچه اى كه از آبهاى راكد تشكيل شده ~~باشد، گله گوسفند؛ «خرق هور»: شكاف بزرگ وپهناور. # =الهورة- # [هور]: گمان وتهمت، اين كلمه اسم است از (هاره). # =الهورة- ### || AUTO ج هورات [هور]: جاى هلاكت وپر خطر. # =هوز- # لفظ دوم از حروف مبانى ms2074 به ترتيب حساب ابجد يا جمل است. # =هوس- # - هوسا [هوس] فلان: در او ديوانگى وسبك مغزى است،- القوم: در سرگردانى ~~وپريشانى وتباهى افتاد. # =هوس- ### || AUTO - تهويسا [هوس] الرجل: او را به هوس وسبك مغزى كشانيد، آبروى ~~او را ريخت،- الشي ء: آن چيز را كوبيد. # =الهوس- ### || AUTO [هوس] مص، گونه اى ديوانگى وسبك مغزى؛ «برأسه هوس»: سرگيجه دارد. # =الهوسى- # [هوس]: مؤنث (الأهوس) است. # =هوش- # - هوشا [هوش]: سرگردان شد، از فرط لاغرى شكمش كوچك شد،- القوم: # در ميان قوم فتنه افتاد وسرگردان شدند. # =هوش- # تهويشا [هوش] الشي ء: آن چيز را مخلوط نمود، از اينجا وآنجا آنرا جمع ~~آورى كرد،- ت الريح بالغبار: باد گرد وخاك بهمراه آورد،- القوم: در ميان ~~قوم فتنه واختلاف انداخت،- الكلب: ### || AUTO سگ را بصدا در آورد- اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الهوش- ### || AUTO [هوش]: مص، تعداد بسيار؛ «جاء بالهوش والبوش»: با افراد بسيارى ~~آمد، خالى بودن شكم. # =الهوشة- # ج هوشات [هوش]: اسم مرة از هاش، گروه مختلط وآميخته درهم، فتنه ~~وسرگردانى؛ «اياكم وهوشات الليل»: خود را در حوادث ناگوار شب گرفتار نكنيد؛ ~~«اتقوا هوشات السوق» از گم شدن وفريب خوردن در بازار بپرهيزيد. PageV01P966 ### || AUTO =هوع- ### || AUTO ### || AUTO تهويعا [هوع] الرجل ما أكله: آنچه را كه خورده بود ~~بر گردانيد، استفراغ كرد. # =الهوع- # [هوع]: دشمنى. # =الهوع- ### || AUTO [هوع]: مص، حرص شديد وسخت، دشمنى، قى واستفراغ كردن. # =الهوف- # [هوف]: مرادف (الهوف) است، مرد بى خير وبركت، مرد گول. # =الهوف- ### || AUTO [هوف]: باد گرم، باد سرد. # =الهوك- ### || AUTO [هوك]: مص، نادانى وكم عقلى. # =الهوكة- ### || AUTO [هوك]: گودال. # =هول- ### || AUTO تهويلا [هول] ه: او را ترسانيد،- على الرجل: بر او حمله كرد،- ~~الأمر: امر را به رسوائى كشانيد،- عندى الأمر: امر را بزرگ جلوه داد،- ~~القوم على الرجل بكذا: آن قوم مرد را به چيزى ترسانيدند،- ت المرأة: زن با ~~زينت آلات خود را آراست. # =الهول- ### || AUTO [هول]: مص،- ج أهوال وهؤول: ترس ووحشت از كارى. # =الهولة- ### || AUTO [هول]: بمعناى (نار التهويل) است وآن آتشى بود كه عرب قبل از ~~اسلام بر مىفروختند ودر برابر آن با هم پيمان مى بستند، آنچه با آن كودك را ~~بترسانند، مترسك ms2075 كه براى فرار حيوانات در باغها نصب كنند، شگفتى؛ «وجهه ~~هولة من الهول» چهره اش شگفت است. # =هوم- ### || AUTO تهويما [هوم]: سر خود را از خواب آلودگى تكان داد، كمى خوابيد. # =الهوم- ### || AUTO [هوم]: خواب سبك، زمين هموار؛ «هوم المجوس»: نام گلى است بسان ~~گل ياسمين. # =هون- ### || AUTO تهوينا [هون] عليه الأمر: كار را بر او آسان نمود؛ «هون عليك»: ~~بر خود سخت مگير وباك نداشته باش،- الشي ء: آن چيز را سبك شمرد وبى اهميت ~~تلقى كرد. # =الهون- # [هون]: مص، ننگ ورسوائى، خلق وآفريدگان. # =الهون- ### || AUTO [هون]: مص، وقار وآرامش. # =الهونى- ### || AUTO [هون]: مؤنث (الأهون) است. # =الهونة- # ج هون [هون]: آرامش بخشيدن، صلح وآشتى، مرادف (الهونه) است. # =الهونة- # [هون]: زن كند كار. # =هوي- ### || AUTO - هوى [هوي] ه: او را دوست داشت وبه او گرايش نمود. # =الهوي- # [هوي]: عاشق ودوستدار. # =الهوي- # [هوي]: مص؛ «مضى هوي من الليل»: # پاسى از شب گذشت. # =الهوي- # [هوي]: مص، صدائى كه در گوش به پيچيد، زنگ گوش، آنچه از بالا بر زمين فرو ~~افتاده باشد؛ «مضى هوي من الليل»: ### || AUTO پاسى از شب گذشت. # =الهوية- # [هوي]: مؤنث (الهوي) است. # =الهوية- # [هو]: آنچه كه نشانه وشخصيت چيزى يا كسى را معرفى كند اين كلمه منسوب به ~~(هو) مى باشد؛ «بطاقة الهوية»: # كارت شناسائى؛ «تذكرة الهوية»: # معرفى نامه. # =الهوية- ### || AUTO ج هوايا [هوي]: چاه بسيار گود. # =الهويس- # [هوس]: فكر وانديشه، آنچه از فكر كه در سينه پنهان باشد،- عند الفلاحين: ~~گندم بو داده كه كشاورزان خورند. # =الهويس- ### || AUTO [هوس]: گروه مختلف ومختلط. # =الهويشة- ### || AUTO [هوش]: گروه مختلف ومختلط. # =الهوينا- ### || AUTO [هون]: رفق وملايمت. اين كلمه مصغر (الهونى) است. # =هي- # ج هن: ضمير منفصل ومفرد غائب ومثناى آن (هما) است. وهر گاه قبل از هى ~~(واو يا فاء) بيايد جايز است هاء ساكن شود مانند «وهي وفهي»، وگاهى نيز بعد ~~از (ل) مىيد وساكن مى شود مانند «ان هذه لهي الحق». وگاهى در شعر چنانچه ~~(هاء) بعد از همزه استفهام بيايد ساكن شود. # =هي- ### || AUTO ### || AUTO [هيي]: اسم فعل امر است وبمعناى (در كار خود شتاب ~~كن) مى باشد وگاهى كاف ms2076 به آخر آن ملحق مى شود مانند (هيك). مثناى اين كلمه ~~(هيا) وجمع آن (هيوا) مى باشد. # =هيا- ### || AUTO [هيي]: از حروف نداء است براى دور واصل آن (أيا) مى باشد. # =هيا هيا- ### || AUTO [هيي]: از اسماء افعال است ومعناى آن (شتاب كن) مى باشد. # =الهياب- ### || AUTO ### || AUTO [هيب]: آنكه مردم را مى ترساند. # =الهيار- ### || AUTO [هور]: ضعيف، ناتوان. # =الهياع- ### || AUTO [هيع]: انتشار، پخش شدن. # =الهيال- ### || AUTO [هيل]: آنچه از شن وماسه كه فرو ريزد. # =الهيام- # [هيم]: ديوانگى كه از عشق بوجود آيد، تشنگى سخت، بيمارى تشنگى سخت كه در ~~شتران پديد آيد. # =الهيام- # ج هيم [هيم]: شن وماسه كه همواره روان باشد وبه هم نپيوندد. # =الهيام- # [هيم]: عاشقان وسوسه دار. # =هيي- ### || AUTO يهاء ويهيأ هيأة وهياءة [هيأ]: خوش سيما گرديد. # =هيؤ- # يهيؤ هيأة وهياءة: مرادف (هيئ) است. # =هيأ- ### || AUTO تهيئة وتهييئا [هيأ] ه: آنرا اصلاح وآماده كرد. # =الهي ء- # [هيأ]: دعوت به صرف غذا ونوشيدن. # =الهي ء- # [هيأ]: مرادف (الهي ء) است. # =الهي ء- ### || AUTO [هأهأ]: اسم است از (هأهأ). # =الهيئ- ### || AUTO [هيأ]: خوش سيما، خوش قيافه. # =الهيئة- # ج هيئات [هيأ]: حال وچگونگى وشكل وچهره چيزى، گروهى از مردم كه داراى هدف ~~وكار مشترك باشند؛ «هيئة دبلوماسية»: هيأت ديپلوماسى؛ «هيئة التدريس»: گروه ~~آموزشى، سازمان؛ «هيئة الأمم المتحدة»: سازمان ملل متحد؛ «علم الهيئة»: ~~دانش ستاره شناسى. # =الهيئة- # [هيأ]: مرادف (الهيئة) است. # =هيب- ### || AUTO تهييبا [هيب] ه إلى فلان: او را نزد فلانى ترسناك كرد. # =الهيب- ### || AUTO [هيب]: مرادف (الهياب) است. # =الهيبان- # [هيب]: مرادف (الهياب) است. # =الهيبان- # [هيب]: مرادف (الهياب) است. # =الهيبان- # [هيب]: مرادف (الهياب) است. PageV01P967 ### || AUTO =الهيبة- ### || AUTO [هيب]: مص، ترس، جدائى از مردم وگوشه نشينى. # =هيت- # [هيت]: «هيت لك»: بيا (اين كلمه در مفرد ومثنى وجمع ومذكر ومونث) يكسان ~~بكار برده مى شود ولى ضمير ما بعد آن صرف مى شود مانند «هيت لكما وهيت لكم ~~وهيت لكن ... » # هيت- # مرادف (هيت) است. # =هيت- # مرادف (هيت) است. # =هيت- # مرادف (هيت) است. # =هيت- # مرادف (هيت) است. # =هيت- ### || AUTO مرادف (هيت) است. # =الهيثام- ### || AUTO [هأم] (ح): گونه اى پروانه بشكل اسطواني. # =الهيثم- ### || AUTO [هثم] (ن): گونه اى گياه ترشك،- (ح): باز، جوجه كركس وجوجه ~~عقاب، ms2077 شن وماسه سرخ رنگ. # =هيج- ### || AUTO تهييجا [هيج] الشي ء: آن چيز را برانگيخت؛ «هيج بينهما الشر»: ~~ميان آن دو فتنه وشر بر پا كرد. # =الهيج- ### || AUTO [هيج]: مص، جنگ، تكان خوردن، بادى كه تند بوزد؛ «يوم هيج»: روز ~~پر باد يا ابرى وبارانى، زردرنگى، خشكى. # =الهيجا- # [هيج]: جنگ. # =الهيجا- ### || AUTO [هيج]: جنگ. # =الهيجاء- ### || AUTO [هيج]: مرادف (الهيجا) است. # =الهيدب- ### || AUTO [هيدب]: آنكه پر موى باشد، پستان زن،- من السحاب: ابر بسيار ~~نزديك بزمين كه ريزش باران آن مانند رشته هاى نخ به نظر آيد. # =الهيدروجين- ### || AUTO (ك): ايدروژين. # =الهيذارة- ### || AUTO [هذر]: «رجل هيذارة»: مرد پرگوى وياوه گوى. مرادف (هذر) است. # =الهيذر- ### || AUTO [هذر]: «رجل هيذر»: مرادف (هذر) است. # =الهيذرة- ### || AUTO [هذر]: «امرأة هيذرة»: زن هذيان گوى وياوه گوى. # =الهير- ### || AUTO [هور]: آنكه در كارها تهور كند، بى باك باشد. # =الهيرط- ### || AUTO [هرط]: نرم وسست. # =الهيزعة- ### || AUTO [هزع]: ترس، سر وصدا وبانك وفرياد در پيكار. # =الهيشة- # ج هيشات [هيش]: گروه در افراد مختلف، هراس، فتنه. # =الهيشة- ### || AUTO ج هيش: درخت پر شاخ وبرگ. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =الهيشوم- ### || AUTO [هشم]: «كلأ هيشوم»: گياه وعلف نرم وتازه. # =الهيص- ### || AUTO [هيص]: «هيص الطير»: سرگين مرغ وپرنده. # =الهيصار- ### || AUTO [هصر] (ح): شير درنده. # =الهيصر- ### || AUTO [هصر] (ح): شير درنده. # =الهيصم- ### || AUTO [هصم]: «ناب هيصم»: دندانى كه هر چيز را بشكند. # =الهيصور- ### || AUTO [هصر] (ح): شير درنده. # =هيض- ### || AUTO تهييصا [هيض] ه: او را برانگيخت وبه هيجان در آورد. # =الهيض- ### || AUTO [هيض]: مص، سرگين مرغ وپرنده. # =الهيضاء- ### || AUTO [هيض]: گروهى از مردم. # =الهيضة- ### || AUTO [هيض]: اسم مره از (هاض) است، قى واسهال، بازگشتن غم واندوه، ~~بازگشتن بيمارى پس از بيمارى. # =الهيضل- ### || AUTO [هضل]: گروه مسلح، لشكر بسيار؛ «حمل هيضل»: بار سنگين وبزرگ. # =الهيضلة- ### || AUTO [هضل]: گروه مسلح، سر وصداى مردم، زن ميانسال،، من النوق: ماده ~~شتر فربه وبلند اندام، ماده شتر پر شير، ماده شتر سالخورده. # =الهيطل- ### || AUTO ج هياطل وهياطلة [هطل] (ح): روباه، گروه كمى كه با آن پيكار ~~كنند، نژادى از تركان يا هنديان. # =الهيطلة- ### || AUTO [هطل]: ديگ مسى يا سربى. ### || AUTO =- اين كلمه فارسى است-. # =الهيعة- ### || AUTO [هيع]: روان ms2078 شدن چيز ريخته شده بر روى زمين، صداى دشمن كه از ~~آن بترسند، هر فرياد وصداى ناهنجارى كه بترساند، بد با سستى؛- ارض هيعة»: ~~زمين پهن وگسترده. # =الهيعوعة- ### || AUTO [هوع]: قى واستفراغ بطور طبيعى. # =هيف- ### || AUTO - هيفا وهيفا [هيف] الغلام: شكم او كوچك وكمرش باريك شد. # =الهيف- ### || AUTO مص، باد گرم كه گياهان را خشك وحيوانات را تشنه وآبها را خشك كند. # =الهيفاء- ### || AUTO [هيف]: زن شكم فرو رفته وكمر باريك. # =الهيفان- ### || AUTO [هيف]: تشنه، بسيار تشنه، آنكه زود بزود تشنه شود. # =الهيق- ### || AUTO ج أهياق وهيوق [هيق]: شترمرغ،- من الرجال: مرد بسيار بلند ويا ~~دراز وباريك. # =الهيقة- ### || AUTO [هيق]: مؤنث (الهيق) است. # =الهيقعة- ### || AUTO [هقع]: آواى ضربه شمشير، نواختن چيزى خشك بر چيزى سخت تا صداى ~~آن شنيده يا نواختن سنگ بر روى آهن. # =الهيقل- # [هقل]: شترمرغ جوان،- (ح): ### || AUTO سوسمار. # =الهيقلة- ### || AUTO گونه اى راه رفتن. # =هيكل- ### || AUTO هيكلة [هكل] الزرع: گياه رشد ونمو كرد. # =الهيكل- ### || AUTO ج هياكل [هكل]: ساختمان بلند، جاى مقدس در كليسا كه قربانى را ~~به آن نزديك كنند، چهره وپيكره ومجسمه، درخت يا گياه كه بلند شده ونمو كند، ~~هر جانور فربه؛- «فرس هيكل»: اسب بلند؛ «الهيكل العظمي»: استخوان بندى بدن ~~اين كلمه يونانى است بمعناى بدن خشك شده. # =الهيكلة- ### || AUTO [هكل]: مص، واحد (الهيكل) براى گياه يا درخت است. # =هيل- # هولا [هول] السكران: مرد مست چيزهائى بنظرش آمد كه از آن ترسيد. # =هيل- ### || AUTO - تهييلا [هيل] عليه التراب: بر روى آن خاك بسيار ريخت. # =الهيل- ### || AUTO [هيل]: مص، آنچه از شن وماسه كه ريخته شده باشد. # =الهيلان- # [هيل]: آنچه از شن وماسه كه ريخته شده باشد. PageV01P968 ### || AUTO =الهيلة- ### || AUTO [هول]: ترس از امرى. # =هيلل- ### || AUTO هيللة [هيلل]: «لا إله إلا الله» گفت. # =الهيليوم- ### || AUTO (ك): گاز هيليوم كه نرم وغير قابل اشتعال است ودر بالن از آن ~~استفاده مى شود. # =هيم- # تهييما [هيم] ه الحب: عشق او را دلباخته كرد. # =هيم- # [هيم]: «هيم الله»: بمعناى (ايم الله): ### || AUTO سوگند بخدا. # =الهيم- ### || AUTO [هوم]: شن زارى كه سيراب نشود؛- «قوم هيم»: مردمى تشنه. # =الهيمى- ### || AUTO ### || AUTO [هيم]: مؤنث (الهيمان) است. # =الهيماء- # [هيم]: مؤنث ms2079 (الأهيم) است، بيابان بى آب؛- «ليلة هيماء» شبى كه در آن ~~ستاره ها ديده نشوند. # =الهيمان- ### || AUTO ج هيام وهيمى. [هيم]: تشنه، آنكه به بيمارى تشنگى دچار شود؛- ~~«رجل هيمان»: عاشق بيقرار. # =هيمن- ### || AUTO هيمنة [هيمن]: «آمين» گفت،- الطائر على فراخه: پرنده بر روى ~~جوجه هايش بال زد،- فلان على كذا: فلانى ناظر ونگهدار چيزى شد. # =الهين- # ج أهوناء وهينون [هون]: مرادف (الهين) است. # =الهين- ### || AUTO ج اهوناء وهينون [هون]: كند، خوار، زبون، ناتوان، آسان. # =الهينة- # ج هينات [هون]: مؤنث (الهين) است. # =الهينة- # [هون]: آرامش ووقار، اسم نوع از (هان) است. # =الهينة- ### || AUTO ج هينات [هون]: مؤنث (الهين) است. # =الهينمة- ### || AUTO [هينم]: صداى پنهان. # =هيه هيه- ### || AUTO [هيه]: كلمه ايست كه بر چيزى دور انداخته يا رها شده اطلاق مى ~~شود ونيز بمعناى بسيار خواستن است. # =هيهات- # مرادف (هيهات) است. # =هيهات- # مرادف (هيهات) است. # =هيهات- ### || AUTO اسم فعل بمعناى دور است، بعيد است؛- «هيهات منا الذلة»: تن ~~بخوارى وزبونى دادن از ما بدور است. # =الهيوب- ### || AUTO [هيب]: آنكه مردم از او بترسند، آنكه مردم را بترساند. # =الهيوبة- ### || AUTO مرادف (الهيوب) است. # =الهيوج- ### || AUTO [هيج]: «شي ء هيوج»: آنچه برانگيخته باشد، هيجان انگيز- اين ~~كلمه در مذكر ومؤنث يكسان بكار برده مى شود. # =الهيوف- ### || AUTO [هيف]: تشنه، بسيار تشنه، آنكه زود بزود تشنه شود. # =الهيوفاريقون- ### || AUTO (ن): درخت يا گياهى است كه در نيمكره شمالى كشت مى شود وداراى ~~خواص طبى مى باشد. # =الهيول- ### || AUTO [هيل]: ذرات پراكنده در فضا كه در روشنائى خورشيد از روزنه ~~داخل ساختمان به چشم خورد. اين كلمه يونانى است. # =الهيولى- # ج هيوليات [هيل]: ماده اول- يونانى است-. # =الهيولى- ### || AUTO ج. هيوليات [هيل]: مرادف (الهيولى) است. # =الهيولاني- # [هيل]: منسوب به (الهيولى) است. # =الهيولي- ### || AUTO [هيل]: منسوب به (الهيولى) است. # =الهيوم- ### || AUTO [هيم]: سرگردان. # =الهيي ء- # [هيأ]: مرادف (الهيئ) است: # خوش سيما وخوش هيكل. PageV01P969 ### | AUTO ### || AUTO ### || AUTO والواو # و- # و- حرف بيست وهفتم از حروف مبانى (الفبائى) واز حروف جوف است. # واو در حساب جمل (ابجد) عبارت از عدد (6) است، اين حرف گاهى حرف عطف ~~ومعناى آن مطلق جمع است، وگاهى واو حاليه است كه بر سر جمله اسميه ويا ms2080 جمله ~~فعليه مىيد مانند «جأء زيد والشمس طالعة» و«جاء زيد وقد طلعت الشمس»، ونيز ~~بمعناى استئناف است مانند «لا تأكل السمك وتشرب اللبن»: يعنى هنگاميكه شير ~~ميخورى ماهى نخور، وگاهى واو معيه است مانند «سرت والجبل»: وگاهى قبل از ~~اسم بمعناى (مع) مىيد مانند «لا يتفق ومبادئهم»، وگاهى قبل از فعل مضارع ~~منصوب مىيد به اعتبار عطف بر اسم صريح مانند: «ولبس عباءة وتقر عينى»، يا ~~به اعتبار مؤول صريح مانند «لا تنه عن خلق وتأتي مثله» مشروط بر اينكه قبل ~~از واو جمله نافيه ويا طلبيه باشد، وگاهى براى سوگند وقسم مىيد مانند ~~«والله العظيم» وگاهى بمعناى رب مىيد مانند «وليل كموج البحر» وگاهى اين ~~واو ضمير مذكر در فعل است مانند «قاموا» وگاهى واو فصل است مانند «عمرو» در ~~حالت رفع وجر، وگاهى زائده مىيد كه بعد از إلا مى باشد مانند «ما من أحد ~~إلا وله طمع او حسد». # =وا- ### || AUTO حرف نداء است واختصاص به ندبه دارد مانند «وا زيداه» وگاهى ~~درنداى حقيقى نيز بكار مى رود. # =واءل- # وئالا ومواائلة [وأل] من كذا: از او رهائى ونجات خواست،- اليه: به او ~~پناهنده شد،- الى المكان: به آنجا شتافت،- فلانا: # فلانى را پناهگاه خود گرفت،- الى الله: ### || AUTO بسوى خدا برگشت. # =واءم- ### || AUTO وئاما ومواءمة [وأم] ه: با او موافق شد، با او سازش يافت. # =الوابص- ### || AUTO براق ودرخشان. # =الوابصة- ### || AUTO يك برق زدن، جرقه، آتش. # =الوابل- ### || AUTO باران سخت؛ «امطره وابلا من الرصاص»: همانند باران بسوى او ~~تيراندازى كرد. # =الوابلة- ### || AUTO مؤنث (الوابل) است، سر آرنج يا سر كاسه زانو. # =الوابور- ### || AUTO گاهى اين كلمه را (بابور) تلفظ كنند وبمعناى كشتى بخارى است ~~اين كلمه ايتاليائى يا فرانسه مى باشد. # =واتأ- ### || AUTO مواتأة ووتاء [وتأ] ه على الأمر: آن كار را از او قبول كرد ويا ~~پذيرفت. # =الواتد- ### || AUTO فا، استوار ومحكم؛ «قرن واتد» شاخ راست. # =واتر- # وتارا ومواترة [وتر] الأشياء: آن چيزها را لحظه به لحظه بدنبال هم آورد، الكتب: ### || AUTO نامه ها را بدنبال هم فرستاد،- الصوم: يك روز روزه ms2081 گرفت ويك ~~روز ويا دو روز بعد را افطار كرد. # =واتن- ### || AUTO مواتنة [وتن] ه: از او در كارها تقليد كرد، همراه وملازم او ~~شد،- المكان: در آنجا بسيار اقامت نمود. # =الواتن- ### || AUTO ج وتن: فا، استوار وپا برجا در جاى خود، آب صاف وروشن وراكد كه ~~روان نباشد. # =واثب- ### || AUTO مواثبة [وثب] ه: بر او حمله ويورش برد. # =الواثر- ### || AUTO [وثر]: فا، ثابت واستوار بر چيزى. # =واثق- ### || AUTO وثاقا ومواثقة [وثق] ه: با او عهد وپيمان بست. # =الواثق- # ثابت واستوار؛- «واثق بفلان»: ### || AUTO مورد اعتماد فلانى. # =واثم- ### || AUTO مواثمة [وثم] في العدو: با پرش دويد مانند كسيكه خود را بر ~~زمين مىنداخت ومى كشيد. # =الواثن- ### || AUTO ج وثن: فا، استوار وپابرجا. # =واجب- ### || AUTO وجابا ومواجبة [وجب] ه: آنرا واجب ولازم گردانيد. # =الواجب- ### || AUTO فا، لازم، ناگزير، آنچه در مقابل جايز وممكن وممتنع باشد، ~~كشته؛- «واجب الوجود»: آنكه وجودش به ذات خود بوده ونياز به چيزى نداشته باشد. # =الواجس- ### || AUTO فا، خاطره، آنچه در دل وخيال گذرد. # =الواجد- ### || AUTO فا، توانگر وبينياز، دوستدار. # =الواجز- ### || AUTO كوتاه وسبك،- من الكلام: سخن كوتاه وزود فهم. # =الواجف- ### || AUTO «قلب واجف»: دل پريشان وناآرام؛- «فرس واجف»: اسبى كه با شتاب ~~مى دود. # =واجل- ### || AUTO مواجلة [وجل] ه: از او ترسوتر شد. # =الواجم- # آنكه از بسيارى غم واندوه چهره اش عبوس وگرفته شده باشد. PageV01P970 ### || AUTO =الواجن- ### || AUTO فا، زمين سخت وسنگلاخ. # =واجه- ### || AUTO وجاها ومواجهة [وجه] ه: با او روبه رو شد. # =الواجهة- ### || AUTO روبروى هر چيزى مانند جلوى خانه. # =الواحة- ### || AUTO ج واحات [ويح]: زمين سرسبز وآباد در بيابانهاى شن زار. # =الواحد- # [وحد]: يگانه، منفرد بى همتا ويكتا (كه از نامهاى خداوند متعال است) ~~وگاهى عدد را با آن توصيف مى كنند مانند «الف واحد وعشرة واحدة»،- ج ~~واحدون: ### || AUTO اولين شماره عدد ومثناى آن «واحدان» است،- ج وحدان وأحدان: يك ~~فرد از چيزى يا گروهى ومانند آن، آنكه در دانش وفضل ومانند آن از همه برتر ~~باشد؛- «هو واحد فى قومه»: او در ميان قوم خود در دانش وفضل برتر است؛- ~~«جاؤوا زرافات ووحدانا»: بشكل گروهى وتك تك آمدند. # =الواحدة- ### || AUTO مؤنث (الواحد) است. ms2082 # =وا حربا- # [حرب]: كلمه ايست كه با آن زارى ونوحه سرائى بر مرده كنند وبمعناى ندبه ~~وافسوس مى باشد. اعراب اين كلمه بدين گونه است: ### || AUTO واو حرف نداء است، حربا: منادى مبنى بر ضمه مقدرى است در آخر ~~آن كه اشتغال محل آن به حركت مناسب در محل نصب به فعل ندبه محذوف بتقدير ~~(اندب) مانع ظهور آن شده. والف براى ندبه است واگر گفته شود (وا حرباه) هاء ~~آخر آن براى وقف است. # =واحل- ### || AUTO مواحلة [وحل] ه: در گذشتن از گل ولاى بر او چيره شد. # =الواحي- ### || AUTO ج واحون ووحاة [وحي]: فا. # =واخى- ### || AUTO مواخاة [وخي] فلانا: با فلانى دست برادرى دارد. # =الواخد- ### || AUTO «البعير الواخد»: شتر شتابان كه پاى خود را مانند شترمرغ بلند كند. # =واخذ- ### || AUTO مواخذة [وخذ] ه بذنبه: از او مؤاخذه نمود- اين كلمه در زبان ~~متداول رايج است. # =واخم- ### || AUTO مواخمة [وخم] ه: در پرخورى وتخمه شدن بر او چيره شد. # =واد- ### || AUTO ودادا وموادة [ود] ه: او را دوست داشت. # =وادج- ### || AUTO موادجة [ودج] ه: با او به نرمى وآشتى رفتار نمود. # =الوادس- ### || AUTO گياهى كه روى زمين را پوشانيده باشد. # =وادع- ### || AUTO موادعة ووداعا [ودع] ه: با او آشتى وسازش كرد. # =الوادع- ### || AUTO آرام ومطمئن. # =الوادك- ### || AUTO چاق وفربه. # =الوادي- ### || AUTO [ودي]: فا، راه وروشن، دره وشكاف ميان كوهها كه سيل در آن روان ~~شود؛- «انت فى واد ونحن فى واد»: ضرب المثلى در مورد اختلاف نظر ومقصد. # =وارى- ### || AUTO موارة [وري] الشي ء: آن چيز را پنهان كرد؛- «واراه التراب»: ~~آنرا در خاك پنهان كرد، دفن كرد. # =وارب- ### || AUTO ورابا ومواربة [ورب] الرجل: آن مرد را فريب داد. # =الوارث- ### || AUTO ج ورثة ووراث: فا. # =وارد- ### || AUTO مواردة [ورد] الرجل: بر او وارد شد،- الشاعر الشاعر: شعر دو ~~شاعر با هم توارد شد واز نظر معنى ولفظ بدون اينكه از يكديگر بگيرند يكسان ~~در آمد. # =الوارد- ### || AUTO فا، دلير وپرتوان، آنكه به آب وارد شود ج- واردون ووراد وورود ~~وواردة، راه، موى بلند وبرافراشته ومانند آن. # =الواردات- ### || AUTO واردات، كالاهائى كه از خارج به ms2083 كشور وارد كنند، عايدات دولت ~~از حقوق گمركى ومالياتها وجز آن. # =الواردة- ### || AUTO مؤنث (الوارد) است، مردمى كه به آب وارد شوند، راه وگذرگاه. # =الوارس- ### || AUTO من الثياب: جامه سرخ رنگ؛- «وارس الحمرة» بسيار سرخ رنگ. # =وارط- ### || AUTO وراطا وموارطة [ورط] ه: بر او خدعه ونيرنگ زد. # =الوارف- ### || AUTO فا،؛- «نبات وارف»: گياه سبز وخرم وتازه. # =الوارق- ### || AUTO من الشجر: درخت برگدار، درخت پر برگ، درخت زيبا برگ. # =الوارقة- ### || AUTO «شجرة وارقة»: درخت پر برگ وسبز وزيبا. # =وارك- ### || AUTO مواركة [ورك] الجبل: از كوه گذشت. # =الوارك- ### || AUTO ج ورك من الرحل: جائى از پالان كه سوار هنگام خستگى پاى خود را ~~بر روى آن گذارد. # =الوارم- ### || AUTO «الجلد الوارم»: پوست باد كرده ومتورم از بيمارى. # =الواري- ### || AUTO [وري]: پيه بسيار؛- «الزند الواري»: آتش زنه (فندك) كه شعله از ~~آن بيرون آيد. # =وازى- ### || AUTO موازاة [وزي] ه: با او مقابله كرد ورو به رو شد. # =وازر- ### || AUTO موازرة [وزر] ه على الأمر: او را كمك وتقويت كرد،- ه: در ~~باربرى بر او پيشى گرفت، وزير او شد. # =الوازع- ### || AUTO ج وزعة ووزاع: كسى كه امور لشكر را اداره كند، مانع، سگ. # =وازن- ### || AUTO وزانا وموازنة [وزن] ه: به او پاداش كار داد، با او روبرو ~~وبرابر شد، هموزن با او شد،- بين الشيئين: به آن دو چيز دقيق شد تا به بيند ~~كدام سنگين تر است. # =الوازن- ### || AUTO فا،؛- «درهم وازن»: درهم كامل وتمام عيار. # =واسى- ### || AUTO مواساة [وسي] الرجل: او را دلدارى وتسلى داد وكمك كرد. لغتى ~~است در (آساه مواساة) يعنى او را يارى كرد. # =الواسط- ### || AUTO فا، آنكه در ميان جا ويا قوم خود نشسته است، درب، جلوى پالان. # =الواسطة- ### || AUTO مؤنث (الواسط) است، واسطه وميانجى، علت وسبب؛- «كان بواسطة ~~كذا»: بعلت آن بود، ارزنده ترين گوهرى كه وسط گردنبند باشد، قسمت جلوى پالان. # =الواسع- # فا، فراخ، پهن؛- «شارع واسع»: # خيابان پهن،،- فى الأسماء الحسنى: از PageV01P971 ~~نامهاى خداوند متعال؛- «واسع الصدر»: ### || AUTO خوش خلق، متين، با گذشت. # =واسق- ### || AUTO مواسقة [وسق] ه- با او برابر وهمانند شد. # =الواسل- ### || AUTO آنكه بدرگاه خدا روى آورد؛ «شي ء واسل»: واجب. # =الواسلة- ### || AUTO ج ms2084 وسيل ووسائل ووسل: وسيله، ابزار. # =واسم- ### || AUTO مواسمة [وسم] ه: در زيبائى بر او فزونى داشت. # =الواشج- ### || AUTO فا، درهم پيچيده. # =الواشجة- ### || AUTO مؤنث (الواشج) است. # =واشك- ### || AUTO مواشكة [وشك]: در راه رفتن خود شتاب كرد. # =الواشل- ### || AUTO فا،،- من الجبال: كوهى كه همواره از آن آب بيرون آيد. # =الواشي- ### || AUTO ج واشون ووشاة [وشي]: فا، سخن چين، بافنده، آنكه فرزند يا ستور ~~بسيار داشته باشد. # =واصى- ### || AUTO مواصاة [وصي] البلد البلد: دو شهرستان به يكديگر پيوسته شدند. # =واصب- # مواصبة ووصابا [وصب] على الأمر: ### || AUTO بر آن كار ثبات داشت وپشت كار بخرج داد. # =الواصب- ### || AUTO فا، دائم وهميشه. # =واصف- ### || AUTO مواصفة [وصف] ه: به او چيزى را نديده تعريف كرد وفروخت. # =واصل- ### || AUTO ### || AUTO وصالا ومواصلة [وصل] الشي ء وفي الشي ء: بر آن چيز ~~مواظبت نمود وآنرا ادامه داد،- ه: با او تماس ورابطه داشت. # =واضأ- ### || AUTO مواضأة [وضأ] ه: در زيبائى وپاكيزكى بر او برترى يافت. # =الواضئ- ### || AUTO ج وضأة [وضأ]: زيبا وپاكيزه. # =الواضح- # فا، آشكار وروشن،- من الإبل: # شتر سفيد؛ «الأمر او الكلام الواضح»: كار يا گفتار نغز وروشن؛- «من ~~الواضح ان»: # روشن وهويداست كه؛- «واضح الحسب»: ### || AUTO پاك نژاد. # =الواضحة- ### || AUTO ج واضحات وأواضح: مؤنث (الواضح) است، دندانهائى كه موقع خنديدن ~~باز ونمايان شوند. # =واضع- ### || AUTO ### || AUTO وضاعا ومواضعة [وضع] ه: با او شرط بست،- ه فى ~~الأمر: بر سر چيزى از امر با او موافقت كرد،- ه الرهان: مورد رهن را با او ~~لغو كرد،- ه البيع: معامله فروش با او را رها كرد. # =الواضع- # فا،؛ «امرأة واضع»: زن تازه زا، زنى كه روسرى نداشته باشد؛ «ناقة واضع»: ### || AUTO ماده شترى كه در ميان گياهان ترشك بچرد. # =واطأ- ### || AUTO مواطأة [وطأ] فلانا على الأمر: با او بر كارى موافقت كرد وشريك ~~شد،- فى الشعر: قافيه را در شعر تكرار كرد. # =الواطئة- ### || AUTO [وطأ]: مردمى كه از راه گذر مى كنند، ريزه هاى افتاده از خرما. # =الواطد- ### || AUTO ثابت واستوار. # =واطن- ### || AUTO مواطنة [وطن] ه على الأمر: انجام كار را با او پوشيده داشت ~~وآشكار ننمود. # =الواطي- # [وطي] عند العامة: پست؛ «رجل واط»: مرد پست،- عند العامة ms2085 أيضا: زمين فرو ~~رفته؛- «مكان واط»: جاى گود وفرو رفته. # =واظب- ### || AUTO مواظبة [وظب] على الأمر: در كار پايدارى نمود؛- ه على خدمة ~~فلان: او را به خدمت كردن فلانى فرستاد. # =الواظب- ### || AUTO «رجل واظب على الأمر»: مردى كه در كار پايدار ومتعهد است. # =واظف- ### || AUTO مواظفة [وظف] ه: با او موافقت واز او جانبدارى كرد. # =واعد- ### || AUTO مواعدة [وعد] ه: هر يك بديگرى وعده دادند،- ه الموضع او الوقت: ~~با او قرار گذاشت تا در جاى وزمان معين با وى ملاقات كند. # =الواعر- ### || AUTO فا، سخت، جاى سخت. # =الواعظ- ### || AUTO ج واعظون ووعاظ: فا. پند دهنده. # =الواعي- ### || AUTO [وعي]: فا، درك كننده، تنبيه كننده؛ «واعي اليتيم»: سرپرست يتيم. # =الواعية- ### || AUTO [وعي]: مؤنث (الواعي) است. # =الواغر- ### || AUTO «واغر الصدر على فلان»: آنكه دل پر كينه از فلانى دارد، كينه توز. # =وافى- ### || AUTO موافاة [وفي] فلانا حقه: حق او را داد،- الرجل: نزد آن مرد ~~آمد، او را غافلگير كرد،- ه الحمام او الكتاب: مرگ به سراغش آمد. # =وافد- ### || AUTO وفادا وموافدة [وفد] فلانا على الأمير: با او بنمايندگى نزد ~~امير آمد. # =الوافد- # فا، ج وفد ووفود ووفاد ووفد وأوفاد: ### || AUTO قسمت برآمده از صورت كه هنگام جويدن ديده شود وآن دو را ~~(الوافدان) نامند،- من الإبل ونحوها: شتران ومانند آن كه از ساير ستوران ~~پيشى گيرند. # =الوافر- ### || AUTO فا، نام يكى از بحرهاى شعرى كه وزن آن «مفاعلتن مفاعلتن فعولن، ~~مفاعلتن مفاعلتن فعولن». # =وافز- # موافزة [وفز] ه: او را شتابانيد. # =وافق- ### || AUTO وفاقا وموافقة [وفق] ه: با او برخورد كرد،- ه فى او على الشي ~~ء: درباره آن چيز با وى همراهى كرد،- بين الشيئين: ميان آن دو چيز را پيوند داد. # =الوافه- ### || AUTO خادم كليسا، حكم، داور. # =الوافي- ### || AUTO [وفي]: فا، يك درهم وچهار دانگ،- عند الشعراء: ودر نزد شاعران ~~نام بيتى است كه اجزاء آن كامل وتمام باشد. # =الوافية- ### || AUTO [وفي]: مؤنث (الوافي) است. # =الواق- ### || AUTO بكسر القاف [وقي] (ح): كلاغ يا شير گنجشك. # =واقع- ### || AUTO وقاعا ومواقعة [وقع] ه: با او جنگيد،- الأمور: به كارها نزديك ~~وعهده دار آن شد. # =الواقع- # ج وقع ووقوع: فا،؛ «طائر واقع»: ### || AUTO ms2086 پرنده اى كه بالاى درخت يا در آشيانه نشسته باشد؛- «النسر ~~الواقع» (فك). # =ستاره اى در آسمان نزديك بنات النعش؛- «الأمر الواقع»: آنچه كه پيش آمده ~~باشد «سياسة الأمر الواقع»: در مقابل عمل انجام شده قرار گرفتن؛- «واقع ~~الحال»: حقيقت امر؛ «فى الواقع»: در حقيقت. PageV01P972 ### || AUTO =الواقعة- ### || AUTO مؤنث (الواقع) است، زد وخورد در جنگ، بلا وحادثه ناگوار، روز ~~رستاخيز؛- «رجل واقعة»: مرد شجاع وقهرمان. # =االواقعي- ### || AUTO پيرو مذهب واقعي. # =االواقعية- ### || AUTO بدست آمدن وروشن شدن حقيقت امر؛- «الواقعية السياسية»: پديد ~~آمدن امرى سياسى؛ روش ومذهب گروهى كه حقايق مجرد را در ذات آن ميدانند،- فى ~~الأدب: تصوير يا نمايش حقيقى هر چيزى بهر گونه كه ممكن است در آن زشتى باشد. # =واقف- ### || AUTO مواقفة ووقافا [وقف] ه: في الحرب أو الخصومة: در جنگ وگريز در ~~برابر يكديگر ايستادند،- ه على كذا: از او خواست تا در برابر چيزى يا امرى ~~پايدارى كند. # =االواقف- # ج وقف ووقوف: فا،- عند الفقهاء: ### || AUTO آنكه ملك خود را وقف كند. # =الواقي- ### || AUTO [وقي]: فا، مرادف (الواق) است؛- «معطف واق»: روپوش يا بارانى؛- ~~«قناع واق»: ماسك ضد گاز. # =واكى- ### || AUTO مواكاة ووكاء [وكي]: دستهاى خود را به دعا برداشت. # =واكب- ### || AUTO مواكبة [وكب] على الأمر: مواظبت بر امر نمود،- الموكب: با ~~سواران همراه شد. # =الواكبة- ### || AUTO هر يك از چهار دست وپاى ستور. # =واكف- ### || AUTO مواكفة [وكف] الرجل في الحرب وغيرها: با او روبرو شد. # =الواكف- ### || AUTO فا، باران شديد وپياپى. # =واكل- ### || AUTO وكالا ومواكلة [وكل] القوم: آن قوم در كارهاى خود نسبت به هم ~~اعتماد نمودند،،- ت الدابة: ستور بد راه رفت. # =الواكل- ### || AUTO فا،،- من الخيل: اسبى كه با زدن تازيانه بدود. # =الواكن- ### || AUTO نشسته،- من الطير: پرنده اى كه بر روى ديوار يا چوب يا درخت ~~نشسته باشد- «طائر واكن» ج وكون: پرنده اى كه بر روى تخم خود نشسته باشد. # =الواكنة- ### || AUTO ج واكنات: مؤنث (الواكن) است،- ج وكون وواكنات من الطير: پرنده ~~اى كه روى تخم خود نشسته باشد،- «حمام وكون»: كبوترانى كه بر روى تخم خود ~~نشسته باشند. # =والى- # ولاء وموالاة [ولي] الرجل: با او برخورد كرد واو را يارى نمود،- الشي ms2087 ء: ~~از آن چيز پيروى كرد،- بين الأمرين: دو كار را بدنبال يكديگر جهت انجام ~~آنها قرار داد،- الغنم: ### || AUTO گوسفندان را از هم جدا كرد. # =الوالجة- # مارها وجانوران درنده،- (طب): ### || AUTO نوعى شكم درد. # =الوالد- ### || AUTO پدر، ج والدون،- ج ولد من الإناث: زنى كه وضع حمل كرده باشد؛ ~~«شاة والد»: گوسفند آبستن. # =الوالدان- ### || AUTO پدر ومادر. # =الوالدة- ### || AUTO ج والدات: مادر. # =والس- ### || AUTO موالسة [ولس] ه: او را فريب داد،- بالحديث: به كنايه سخن گفت. # =والف- ### || AUTO ولافا وموالفة [ولف] ه: با او انس گرفت، خود را به وى نسبت داد. # =الواله- ### || AUTO سرگردان از شيفتگى بسيار، ونيز مؤنث اين كلمه (واله) است. # =الوالهة- ### || AUTO مؤنث (الواله) است. # =الوالي- # ج ولاة [ولي]: فا،؛- «والي البلد»: ### || AUTO حكمران شهر. # =وامأ- ### || AUTO موامأة [ومأ] الرجل: با آن مرد سازش نمود. # =الوامئة- ### || AUTO [ومأ]: بلا وپيشامد ناگوار. # =الوامض- ### || AUTO «البرق الوامض»: برقى كه درخشندگى اندك داشته باشد. # =وامق- ### || AUTO وماقا وموامقة [ومق] ه: يكديگر را دوست داشتند. # =الواني- ### || AUTO [وني]: فا، لاغر ورنجور؛- «نسيم وان»: نسيمى كه ملايم بوزد. # =واه- # [وهي]: دريغ وافسوس. # =واه- ### || AUTO [وهي] له وبه: كلمه تعجب است از خوبى چيزى مانند «اعجب به ما ~~أطيبه»: چه بسيار خوب، وبراى افسوس نيز بكار برده مى شود مانند «واه على ما ~~فات» دريغ بر آنچه كه از دست رفت وگذشت. # =واها- # [وهي]: افسوس ودريغ. # =واها- ### || AUTO [وهي]: مرادف (واه) است بمعناى شگفتا، دريغا. # =الواهف- ### || AUTO فا، خدمتگزار كليسا. # =واهق- ### || AUTO مواهقة [وهق] البعير البعير: هر يك از دو شتر گردنش را كشيد ~~وبا ديگرى در دويدن مسابقه داد. # =الواهلة- ### || AUTO «لقيته اول واهلة»: در آغاز كارى او را ديدم. # =الواهمة- ### || AUTO نيروى وهم. # =الواهن- ### || AUTO فا، ناتوان،- (ع ا): رگى در زير شانه كه تا كتف كشيده شده است. # =الواهنة- ### || AUTO مؤنث (الواهن) است، سستى، بازو، مهره اى كه در پشت گردن مى ~~باشد،- (ع ا): پائين دنده ها،- (طب): بادى كه در دوش يا بازوها ويا ~~شريانهاى پس گردن افتد واين بيمارى در هنگام پيرى اتفاق مىفتد. # =الواهي- ### || AUTO ج واهون ووهاة [وهي]: فا، سست. # =الواهية- ### || AUTO [وهي]: مؤنث (الواهي) است. # =وأد- ### || AUTO يئد وأدا ms2088 [وأد] البنت: دختر را زنده به زير خاك دفن كرد،- ~~فلانا: او را بار سنگين بدوش افكند. # =الوأد- ### || AUTO [وأد]: مص، آوا وطنين سخت مانند صداى ديوار هنگامى كه فرو مى ~~ريزد، صداى پيايى شتر. # =وأل- ### || AUTO يئل وألا ووئيلا ووؤولا [وأل] من كذا: از او تقاضاى رهائى ~~كرد،- إليه: به او پناهنده شد،- الى الله: بسوى خدا برگشت،- فلانا: او را ~~پناهنگاه خود دانست،- فلانا: او را پناهنگاه خود دانست،- الى المكان: به ~~آنجا روى آورد،،- المكان: آنجا پر از پشكل گوسفند وشتران شد. # =الوأل- # [وأل]: پناهگاه. # =الوألة- ### || AUTO [وأل]: سرگين وپشكل گوسفند وشتر كه انباشته شود. # =الوأم- # [وأم]: خانه گرم. PageV01P973 ### || AUTO =الوأمة- ### || AUTO [وأم]: آنكه در كار خود از ديگرى پيروى نمايد. # =الوئيد- ### || AUTO [وأد]: آرامش وآراستگى، صداى سخت، آواى شتر، پايگوبى سخت بر ~~روى زمين بطوريكه صداى آن از دور شنيده شود؛- «ابنة وئيد»: دخترى كه زنده ~~به گور شده است. # =الوئيدة- ### || AUTO [وأد]:،- «ابنة وئيدة»: دخترى كه زنده به گور شده است. # =الوباء- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO ج أوبئة [وبأ]: وبا، بيمارى همگانى. # =الوباص- ### || AUTO ماه آسمان، براق ودرخشنده؛- «عارض وباص»: چهره بسيار درخشنده. # =الوبال- # مص، سختى، بدى وناگوارى، آينده ونتيجه بد، پايان غم انگيز. # =وبأ- ### || AUTO يوبأ وبأ [وبأ] إليه: به آن اشاره كرد. # =وبي- ### || AUTO يوبأ ويبيأ وبأ [وبأ] المكان: در آنجا وبا بسيار شد وهمگانى گرديد. # =وبؤ- # يوبؤ وباء ووبأة وأباء وأباءة المكان: در آن مكان وبا آمد. # =وبئ- ### || AUTO يوبأ وبأ المكان: در آن مكان وبا آمد. # =الوبأ- ### || AUTO ج أوباء: هر بيمارى همگانى. # =الوبئ- ### || AUTO جائيكه در آن وباى بسيار باشد. # =الوبئة- ### || AUTO ### || AUTO [وبأ]: مؤنث (الوبي ء) است. # =وبخ- ### || AUTO توبيخا [وبخ] ه: او را نكوهش وتوبيخ وتهديد كرد. # =الوبخة- ### || AUTO توبيخ وسرزنش، نكوهش تلخ وزننده. # =وبد- # يوبد وبدا: حال او بد ودارائى او كم شد،- الثوب: جامه كهنه شد،،- النهار: ~~گرماى روز سخت شد،- عليه: ### || AUTO بر او خشم نمود. # =الوبد- # سوراخ پديد آمده در كوه. # =الوبد- # مص، بدى حال وسختى زندگى، گرما، عيب، سوراخ كوه. # =الوبد- ### || AUTO گرسنه، بد حال وكم مال، آنكه به سختى چشم زخم زند. # =وبر- # - وبرا بالمكان: در آنجا اقامت نمود. # =وبر- # يوبر وبرا: ms2089 پر از كرك شد. # =وبر- # توبيرا [وبر]: كرك بر آورد،- الثعلب: # روباه در زمين سفت وسخت راه رفت تا اثر پايش پنهان بماند،- الرجل ~~بالمكان: آن مرد در آن مكان اقامت گزيد،- فلان: فلانى وحشت كرد وفرار نمود، ~~مدتى خانه نشين شد،- عليه الأمر: كار را از او پنهان نمود. # =وبر- ### || AUTO [وبر] ت النخلة: درخت خرما بارور شد. # =الوبر- ### || AUTO ج وبور ووبار ووبارة: يك روز از هفت روز سرماى پيره زن كه در ~~آخر زمستان است،- (ح) خرگوش رومى است كه به اندازه گربه وبه شكل موش خرما ~~مى باشد وغذاى آن از گياه است، گوشت آن لذيذ وپوست آن گرانقيمت است ودر ~~زبان متداول به آن (الطبسون) گويند. # اين جانور در گودالها وسوراخهاى غارها بويژه در تركيه وافريقا زندگى مى كند. # =الوبر- # مص، كرك كه ويژه شتران وخرگوشان است مانند پشم كه ويژه گوسفندان است؛ ~~«اهل الوبر»: چادرنشينان. # =الوبر- ### || AUTO پر كرك. # =الوبراء- ### || AUTO مؤنث (الأوبر) است. # =الوبرة- # يك تار كرك. # =الوبرة- ### || AUTO مؤنث (الوبر) است. # =وبش- # يوبش وبشا الظفر أو جلد البعير: در ناخن يا پوست شتر، گونه اى بيمارى ~~پوستى بشكل گال در آمد. # =وبش- # توبيشا [وبش] الجمر: روشنائى آتش نمايان شد،- ت الأظفار: بر روى ناخنها ~~لكه هاى سفيدى نمايان شد،- للحرب: ### || AUTO گروهى را براى جنگ از قبايل مختلف گردآورى كرد،- القوم فى امر: ~~آن قوم شيفته كارى در همه جا شدند. # =الوبش- # لكه هاى سفيد كه بر روى ناخن ظاهر شود، نوعى گرى كه بر روى پوست شتر پديد آيد. # =الوبش- # مرادف (الوبش) است، مفرد اوباش وبمعناى مردم پست است؛- «وبش الكلام»: سخن پست. # =الوبش- ### || AUTO «ظفر أو جلد وبش»: ناخن يا پوستى كه بر روى آن گرى پديد آيد. # =وبص- # - وبصا ووبيصا وبصة: درخشيد وبرق زد،- الجرو: توله سگ چشم باز كرد،- ت ~~الأرض: گياه روى زمين بسيار ونمايان شد. # =وبص- # يوبص وبصا: با نشاط بود. # =وبص- ### || AUTO توبيصا [وبص] الجرو: توله سگ چشم خود را باز كرد،- له بيسير: ~~در برابر چيز كمى آنرا به وى داد. # =الوبص- ### || AUTO با نشاط. # =وبق- # - وبقا: هلاك ونابود شد. # =وبق- # - وبقا: مرادف (وبق) است. ms2090 # =وبق- ### || AUTO يوبق وبقا ووبوقا وموبقا: مرادف (وبق) است. # =الوبق- ### || AUTO هلاك شونده. # =وبل- # - وبلا فلانا بالعصا: با چوب پياپى او را زد،- الصيد: شكار را به سختى ~~راند،- ت السماء: آسمان به سختى باريد. # =وبل- # يوبل وبلا ووبالا ووبولا ووبالة الشي ء: ### || AUTO آن چيز سخت شد،- المكان: آن جا براى زندگى از نظر آب وهوا ~~ناسازگار شد. # =الوبل- ### || AUTO باران تند. # =الوبلة- # سختى، سنگينى، خطر، ناگوارى غذا؛- «اخذته وبلة الطعام»: # رودل وتخمه كرد. # =وبه- # يوبه وبها ووبها ووبوها لفلان أو به: به او توجه كرد؛ «فلان لا يوبه به ~~او له»: فلانى به او اهميت نميدهد وتوجهى ندارد. # =وبه- # يوبه وبها ووبها ووبوها لفلان أو به: # مرادف (وبه) است. # =الوبي ء- ### || AUTO [وبأ]: مرادف (الوبئ) است. # =الوبيئة- ### || AUTO [وبأ]: مؤنث (الوبي ء) است. # =الوبيصة- ### || AUTO آتش. # =الوبيل- # سخت، چوبى كه با آن ناقوس نوازند، چوب لباسشوئى كه جامه ها را پس از شستن ~~با آن زنند، چوب نرم؛ «مرعى وبيل»: چراگاه سخت وپر خطر؛ «طعام وبيل»: # غذاى زيان آور وناگوار. PageV01P974 ### || AUTO =وتح- # - وتحا وتحة العطاء: عطا وبخشش را كم كرد. # =وتح- # يوتح وتاحة ووتحة ووتوحة العطاء: عطا وبخشش كم بود. # =وتح- ### || AUTO توتيحا [وتح] العطاء: بخشش را كم كرد. # =الوتح- # كم وناچيز؛ «طعام وتح»: غذائى كه سودمند نباشد. # =الوتح- ### || AUTO كم وناچيز، «رجل وتح»: مرد خسيس ونظر تنگ. # =وتد- ### || AUTO - وتدا وتدة الوتد: ميخ ثابت واستوار شد؛- الوتد: ميخ را محكم ~~واستوار كرد # وتد- # توتيدا [وتد] الوتد: ميخ محكم واستوار شد،- الوتد: ميخ را محكم واستوار ~~كرد،،- فى بيته: در خانه خود اقامت كرد،- الزرع: گياه آشكار واستوار شد. # =الوتد- # ج أوتاد: آنچه از چوب ومانند آن كه در زمين يا ديوار تثبيت كنند، برآمدگى ~~زگيل مانندى كه در بيرون گوش پديد آيد. # =الوتد- # ج أوتاد: مرادف (الوتد) است؛ «اوتاد البلاد»: بزرگان ورئيسان شهرها؛ ~~«أوتاد الأرض»: كوههاى روى زمين؛- «اوتاد الفم»: دندانها. # =الوتد- ### || AUTO ج أوتاد: مرادف (الوتد) است،- عند اهل العروض: در علم عروض لفظ ~~سه حرفى است كه دومى يا سومى آن ساكن است. وچنانچه حرف وسط ساكن باشد مانند ~~(قول) آن را وتد مفروق نامند. واگر حرف ms2091 وسط متحرك وحرف آخر ساكن شود مانند ~~(على) به آن وتد مجموع گويند. # =وتر- # - وترا وترة القوس: بر كمان زه بست،- فلانا: به فلانى ستم يا بدى كرد، او ~~را ترسانيد،- فلانا ماله او حقه: مال يا حق او را كم كرد،- القوم: شماره آن ~~قوم را فرد گردانيد. # =وتر- ### || AUTO توتيرا [وتر] القوس: بر كمان زه بست. # =الوتر- # ج أوتار: انتقام يا ستم، شماره فرد. # =الوتر- # ج أوتار: مرادف (الوتر) است. # =الوتر- # ج أوتار ووتار: جمع (وترة) است، زه كمان،- (ه): در خط منحنى خط مستقيمى ~~است كه در ميان دو نقطه از منحنى را وصل كند،- (ه): در مثلث قائم الزاوية ~~ضلع مقابل زاويه است؛- «ضرب على الوتر الحساس»: بر نقطه ضعف زد # الوترة- ### || AUTO ج وتر ووترات: آن قسمت از خانه كه به وسيله ستونها از قسمت ~~ديگر جدا شود،،- (ع ا): پرده پوستى ميان انگشتان،- (ع ا): برآمدگى استخوانى ~~در لبه گوش خارجى،- (ع ا): بند زير زبان، مجراى تير از كمان، چهارچوب يا ~~قاب هر چيزى، خالص وپاك از هر چيزى،- (ع ا): فاصله ميان نوك بينى وسبيل. # =وتن- ### || AUTO - وتونا وتنة الماء: جريان آب دائم بود وبند نيامد،- بالمكان: ~~در آنجا ماند واقامت گزيد،- وتنا ووتينا الرجل: بر سرخ رگ دل آن مرد زد. # =الوتنة- # مخالفت، خلاف ورزى. # =وتن- # از درد رگ قلب خود ناليد. # =الوتنة- ### || AUTO مرادف (الوتيح) است. # =الوتيرة- ### || AUTO ### || AUTO آن قسمت از خانه كه بوسيله ستونها از قسمت ديگر ~~جدا شود،،- (ع ا) پرده ميان دو سوراخ بينى،- (ع ا): پوست ميان دو انگشت،- ~~(ع ا): لبه غضروفى بالاى گوش،- (ع ا): پوسته روى لب، سفيدى پيشانى اسب، ~~حلقه اى كه بوسيله آن نيزه انداختن آموزند، پايدارى وثبات در كار، درنگ ~~نمودن در كار، سستى در كار، بتأخير انداختن كار، نام عدد ده (هنگاميكه عدد ~~به شماره ده منتهى شود)، انتقام گرفتن يا ستمكارى در انتقام، بازداشت، زمين ~~سفيد رنگ، گل سفيد يا سرخ. # =الوتين- ### || AUTO مص، ج وتن وأوتنة (ع ا): شاهرگ يا سرخ رگ دل كه خون از آن به ~~تمام رگها روان باشد. # =الوثاب- # تخت، بستر، ms2092 فرش. # =الوثاب- ### || AUTO آنكه جهش بسيار داشته باشد،- (طب): گونه اى بيمارى كه در عضلات ~~كمر پديد آيد بطوريكه ورم كند وتشنج ايجاد نمايد. وباعث سردرد شود. اين ~~كلمه را در زبان متداول (وتاب) نامند. # =الوثابة- ### || AUTO «فرس وثابة»: اسب تندرو. # =الوثار- ### || AUTO فرش پا خورده ونرم. # =الوثارة- ### || AUTO اسم است از (وثر) بمعناى نرم وچاق وچله، نرمى بستر يا فرش. # =الوثارة- ### || AUTO مرادف (الوثارة) است. # =الوثاق- ### || AUTO ج وثق: مرادف (الوثاق) است. # =الوثاق- ### || AUTO ج وثق: بند وقيد كه چيزى با آن بسته شود. # =الوثاقية- # (ن): نام گلى از رسته زيتونيات است داراى گلى سفيد رنگ كه مانند خوشه ~~انگور سرازير مى شود. اين گياه براى تزيين پرورش داده مى شود. # =وثب- # - وثبا ووثوبا ووثبانا ووثابا ووثيبا وثبة: # برخاست وقيام كرد، پريد وشيرجه رفت. # ،- عليه: بر او حمله برد وگرفت؛ «وثب الى الشرف وثبا»: به مقام عالى ~~وبزرگى يكباره رسيد. # =وثب- ### || AUTO توثيبا [وثب] ه: او را بر روى بالش نشانيد،،- الوساده: بالش را ~~پهن كرد تا بر آن بنشيند،- ه وثابا: براى او فرش كرد. # =الوثبى- ### || AUTO آنكه بسيار حمله ور شود. # =وثج- # يوثج وثاجة: انبوه وپر محتوى شد،- الفرس: اسب فربه وگوشتالود شد،- ~~المكان: آنجا پر از علف شد. # =وثر- # - وثرا الفراش: بستر را پهن ونرم كرد. # =وثر- # يوثر وثارة الفراش: بستر ويا فرش پا خورده ونرم شده،- الرجل: آن مرد فربه ~~شد،- لحمه: # گوشت او بسيار شد. # =وثر- ### || AUTO توثيرا [وثر] الفراش: فرش وبستر را پا زد ونرم كرد. # =الوثر- # بالا پوشى كه بر روى جامه بپوشند، نرم ولگد خورده، بالشى كه بر روى زين نهند. # =الوثر- ### || AUTO نرم ولگد خورده. # =وثف- # - وثفا القدر: براى ديك سه پايه ساخت. # =وثف- # توثيفا [وثف] القدر: مرادف (وثفها) است. # =وثق- # - ثقة ووثوقا وموثقا بفلان: به فلانى اعتماد كرد. PageV01P975 ### || AUTO =وثق- # يوثق وثاقة الرجل: آن مرد در كارهاى خود اطمينان ويقين حاصل كرد،- الشي ء: # آن چيز محكم واستوار شد. # =وثق- ### || AUTO توثيقا [وثق] الرجل: به او گفت تو مورد اعتمادى،- الأمر: امر ~~را محكم واستوار ساخت. # =الوثقى- ### || AUTO (مؤنث) (الأوثق است؛ «استمسك بالعروة الوثقى»: به ريسمانى كه ~~محكم است وپاره نمى ms2093 شود چسبيد. # =وثل- ### || AUTO توثيلا [وثل] المال: مال اندوخت،- الشي ء: آن چيز را محكم وسخت نمود. # =الوثل- ### || AUTO ريسمان كه از ليف خرما سازند. # =وثم- # - وثما الشي ء: آن چيز را شكست وكوبيد،- المطر الأرض: باران بشدت بر روى ~~زمين ريخت،- الفرس الأرض: اسب با سمهاى خود زمين را كوبيد،،- وثما ووثاما ت ~~الحجارة رجله: سنگ پاى او را زخمى كرد. # =وثم- # يوثم وثما المكان: در آنجا گياه زمين كم شد. # =وثم- ### || AUTO يوثم وثامة: پر گوشت وفربه شد. # =الوثم- ### || AUTO كمى واندكى. # =وثن- ### || AUTO - وثونا [وثن]: در پيمان خود پا بر جا واستوار ماند. # =الوثن- ### || AUTO ج أوثان ووثن ووثن واثن: بت. # =الوثني- ### || AUTO بت پرست. # =الوثيج- ### || AUTO انبوه وپر محتوى، گنجينه؛- «ثوب وثيج»: جامه محكم بافت. # =الوثيجة- ### || AUTO زمين پر از درخت، زمينى كه در آن درختان پيچيده وانبوه شده باشند. # =الوثير- ### || AUTO پا خورده ونرم؛ «فراش وثير»: بستر نرم، مرادف (الوثر) است. # =الوثيرة- ### || AUTO ج وثائر ووثار: مؤنث (الوثير) است، پر گوشت وفربه. # =الوثيق- ### || AUTO ج وثاق: محكم واستوار. # =الوثيقة- ### || AUTO ج وثائق: مؤنث (الوثيق) است، آنچه كه مورد اعتماد وارزش باشد، ~~محكم كارى؛- «أرض وثيقة»: سرزمين پر از گياه وبارور. # =الوثيل- ### || AUTO ليف، ريسمانى كه از ليف خرما بافته شده باشد. # =الوثيم- ### || AUTO پر گوشت وفربه. # =الوثيمة- ### || AUTO سنگ ريزه، سنگ فندك، توده اى از علف وگياه. # =وج- ### || AUTO - وجا [وج]: شتاب كرد. # =الوج- ### || AUTO مص، شتاب،- (ح): شتر مرغ،،- ح): مرغ سنگخواره، يوغ (چوبى كه بر ~~گردن گاو نهند) گونه اى از ادويه كه از ريشه هاى گياهى گرفته مى شود مانند ~~گياه البردي، ودر زبان متداول بمعناى شعله ور شدن است. # =وجى- ### || AUTO - وجيا [وجي] الرجل: او را مردى بيهوده وبيفايده يافت. ### || AUTO =الوجاء- ### || AUTO [وجأ]: مرادف (الوج ء) وبمعناى بى فايده است. # =الوجاء- # -[وجأ]: اسم است از (وجأ فلانا بالسكين أو بيده) آنكه با دست يا چاقو ~~ديگرى را زند. # =الوجاء- ### || AUTO (وجي): مفرد (الأوجية) بمعناى بارهاى كوچك است. # =الوجاب- ### || AUTO ترسو؛ «قلب وجاب» دلى كه بسيار مى طپد. # =الوجابة- ### || AUTO جبان وترسو. # =الوجاد- ### || AUTO آنكه بسيار خشمگين شود. # =الوجار- # ج أوجرة ووجر: مرادف (الوجار) است. # =الوجار- ### || AUTO ج ms2094 أوجرة ووجر: سوراخ كفتار ومانند آن، زمين را كه سيل كنده باشد. # =الوجاف- # «قلب وجاف»: دل پر طپش # الوجاق- ### || AUTO ج وجاقات: آتشكده، اجاق، منقل، نظم لشكريان اين كلمه تركى است. # =الوجاه- # ؛- «وجاهه»: روبروى او. # =الوجاه- # «وجاهه»: مرادف (وجاهه) است. # =الوجاه- ### || AUTO مص،؛ «وجاهه»: روبروى او يا معادل او؛ «هم وجاه الف»: آنها ~~قريب به يكهزار نفرند. # =الوجاهة- ### || AUTO مص، بزرگى ومقام، حرمت واحترام، گرامى داشت. # =الوجاهي- # حضورى، روى در روى؛ «حكم وجاهي»: دستور شفاهى. # =وجأ- # يوجأ وجأ [وجأ] فلانا بالسكين أو بيده: او را با چاقو يا با دست هر جا كه ~~بود زد،- التمر: خرما را كوبيد تا له ونرم شد. # =وجأ- # توجيئا [وجأ] البئر: چاه را بدون آب يافت. # =الوج ء- ### || AUTO [وجأ]: آنچه كه در آن سود وفائده نباشد مانند چاهى كه آب ~~نداشته باشد. # =وجب- ### || AUTO - وجوبا وجبة الشي ء: ثابت ولازم شد؛ «وجب البيع ووجب لي على ~~فلان كدا» فروش لازم شد، بر من واجب شد كه ... # =،- الحائط ونحوه: ديوار ومانند آن فرو ريخت،- ت الشمس: خورشيد غروب ~~كرد،- ت العين: چشم فرو رفت،- وجبا ووجوبا الرجل: # آن مرد افتاد ومرد،- فلانا عنه: او را برگردانيد،،- الرجل: يك بار در روز ~~غذا خورد،- وجبا ووجيبا ووجبانا القلب: قلب لرزيد وبه طپش افتاد. # =وجب- # يوجب وجوبة: ترسو بود. # =وجب- ### || AUTO توجيبا [وجب]: در روز يك بار غذا خورد،- الأمر عليه: او را ~~وادار به كارى كرد،- الضيف: از ميهمان پذيرائى شايانى نمود،- الناقة: در ~~شبانه روز بيش از يكبار ماده شتر را ندوشيد،- ه الأرض: بر روى زمين براه ~~افتاد،- ت الإبل: شتران خسته شدند،- البعير: شتر خود را بر روى زمين ~~انداخت،،- اللبأ فى ضرع الناقة: شير در پستان ماده شتر بست ومنعقد شد. # =الوجب- # مص، ترسو،- ج وجاب: مشك چرمى بزرگ. # =الوجب- ### || AUTO جايزه مسابقه. # =الوجبة- ### || AUTO مص، ج وجبات؛ آواز فرو ريختن وافتادن چيزى، يكبار غذا خوردن در ~~روز، ودر زبان متداول بمعناى يك دسته از چيزى مانند دسته قاشق؛ «وجبة ~~الأسنان»: در اصطلاح دندان پزشكى بمعناى دندانهاى مصنوعى است. # =وجد- # - وجدا ووجدا وجدة ووجودا ووجدانا وإجدانا المطلوب: آن چيز را بدست آورد ويا ms2095 PageV01P976 ### || AUTO پيدا كرد؛ «وجدت الضالة»: گم شده را پيدا كردم، ونيز بمعناى ~~(علم) مىيد كه در اين صورت از افعال قلوب بشمار مى رود ودو مفعول بخود مى ~~گيرد مانند «وجدت كلامك صادقا»: گفته تو را راست شناختم ودانستم،،- وجدا ~~ووجدا ووجدا وجدة المال ونحوه: دارائى بدست آورد وبرخوردار شد،-- وجدا وجدة ~~وموجدة ووجدانا عليه: خشم نمود،- وجدا بفلان: او را بسيار دوست داشت،- له: ~~غمگين شد،- يوجد وجدا به: # او را بسيار گرامى ودوست داشت. # =وجد- # - وجدا ووجدا وجدة ووجودا ووجدانا وإجدانا المطلوب: به آن چيز دست يافت ~~وآنرا درك نمود پس از آنكه از دست رفته بود. # =وجد- ### || AUTO وجودا الشي ء من عدم: آن چيز بود وبدست آمد وحاصل شد. # =الوجد- # مص، بى نيازى وتوانگرى، دوستى، شادمانى، نيرومندى. # =الوجد- # مص، مرادف (الوجد) است،- ج وجاد: جاى تراوش آب. # =الوجد- ### || AUTO مص، مرادف (الوجد) است. # =الوجدان- ### || AUTO مص،،- فى عرف بعضهم: نفس وقواى باطنى آن. # =الوجداني- ### || AUTO ج وجدانيات: آنچه كه هر كس از نفس خود مى يابد، آنچه كه با ~~نيروهاى باطن احساس مى شود. # =وجر- # - وجرا ه: دارو به دهان او گذاشت،- فلانا: به او سخنان ناپسنديده گفت. # =وجر- ### || AUTO يوجر وجرا من كذا: از چيزى ترسيد. # =الوجر- # مص،- ج اوجار: غار در كوهستان. # =الوجر- ### || AUTO ترسو. # =الوجراء- ### || AUTO زن ترسو. # =الوجرة- # ج أوجار: گودالى كه براى شكار جانوران كنند تا چنانچه از روى آن بگذرند ~~در آن افتند. # =الوجرة- # ج أوجار: مرادف (الوجرة) است. # =الوجرة- ### || AUTO مؤنث (الوجر) است. # =وجز- # - وجزا الكلام: سخن را كوتاه كرد،- الرجل فى منطقه: كوتاه سخن گفت. # =وجز- ### || AUTO يوجر وجازة الكلام: گفتار كوتاه ومفيد بود،- وجزا ووجازة ~~ووجوزا الرجل فى منطقه: گفتار او كوتاه بود. # =الوجز- # مص، سبك وكوتاه،- من الكلام: ### || AUTO گفتار كوتاه وموجز؛ «رجل وجز» مردى كه به تندى مى بخشد يا ~~چالاك است. # =وجس- # - وجسا: پنهان شد،- ت الأذن: ### || AUTO گوش آوازى شنيد،- وجسا ووجسانا: از آنچه كه شنيد يا در دلش ~~افتاد ترسيد. # =الوجس- ### || AUTO مص، صداى آهسته، ترس وهراس در دل. # =وجع- ### || AUTO يوجع وجعا: بيمار ودردمند شد،- فلانا رأسه: فلانى سر درد ~~گرفت،- فلان رأسه: درد در سر او پديد ms2096 آمد. # =الوجع- # ج وجاع وأوجاع: بيمارى ودرد. # =الوجع- ### || AUTO ج وجعون ووجعى ووجاعى ووجاع وأوجاع: دردمند. # =الوجعة- ### || AUTO ج وجاعى ووجعات: مؤنث (الوجع) است. # =وجف- # - وجفا ووجيفا ووجوفا الشي ء: آن چيز تكان خورد ودگرگون شد،- وجيفا القلب: ### || AUTO دل طپيد،- الفرس: اسب تند دويد. # =وجل- # يوجل وجلا ه: از او ترسوتر بود. # =وجل- # يوجل وجلا وموجلا: ترسيد يا احساس ترس كرد. # =وجل- ### || AUTO يوجل وجالة: پير شد. # =الوجل- # ج أوجال: ترس، بيم. # =الوجل- ### || AUTO ج وجلون ووجال: ترسو. # =الوجلة- ### || AUTO مؤنث (الوجل) است. # =وجم- ### || AUTO - وجما ه: به او مشت زد،- وجما ووجوما: ساكت شد واز شدت خشم يا ~~ترس نتوانست سخن بگويد، در اثر اندوه بسيار روى ترش كرد،- من الأمر: از آن ~~كار در حاليكه نميخواست انجام دهد خوددارى كرد،- الشي ء: آن چيز را ~~ناپسنديده تلقى كرد،- لفلان من كذا: براى فلانى بعلت چيزى غمگين ويا ~~اندوهگين شد. # =الوجم- # ج وجوم وأوجام: سنگهائى كه بر سر تپه ها وقبرها انباشته كنند، نشانه هائى ~~كه در بيابان بر پا كنند واز آن راهنمائى شود؛ «رجل وجم»: مردى پست؛ «بيت ~~وجم»: خانه اى بزرگ. # =الوجم- # : مرد لئيم، بخيل، سبكبال، ج وجوم وأوجام: به معناى (الوجم) است؛ «بيت وجم»: ### || AUTO خانه اى بزرگ. # =الوجوم- ### || AUTO مرادف (الواجم) است. # =وجن- ### || AUTO توجينا [وجن] الجلدة: چرم را كوبيد ونرم ونازك كرد. # =الوجن- # مرادف (الواجن) است. # =الوجن- ### || AUTO مرادف (الواجن) است. # =الوجناء- ### || AUTO مؤنث (الأوجن) است؛ «نافة وجناء» شتر سخت. # =الوجنة- # مرادف (الوجنة) است. # =الوجنة- # ج وجنات: گونه بر آمده در چهره. # =الوجنة- # مرادف (الوجنة) است. # =الوجنة- # مرادف (الوجنة) است. # =الوجنة- ### || AUTO مرادف (الوجنة) است. # =وجه- # - وجاهة: زيبا شد. # =وجه- ### || AUTO توجيها [وجه] ه الأمير: امير وى را بزرگداشت وبرترى داد،- ~~القوم الطريق: از آن راه رفتند ونشان آنرا آشكار ساختند،- المطر الأرض: ~~باران روى زمين را خراشيد ودر آن اثر گذاشت، باران زمين را هموار كرد،- ~~البيت: خانه را روى به قبله ساخت،- لعبده: به برده خود گفت تو پس از مرگ من ~~آزادى،- الشي ء: آن چيز را به سوئى برگردانيد،- النظر الى كذا: نگاه خود را ~~به سوئى افكند،- الى فلان: بسوى او رفت،،- ه الى فلان: وى ms2097 را بسوى ديگرى ~~روانه كرد،- اليه تهمة: او را متهم كرد،- ت الريح الحصى: باد سنگريزه ها را ~~بر روى زمين غلطانيد. # =الوجه- # مرادف (الوجه) است. # =الوجه- # مص،،- ج وجوه: بزرگ قوم،- ج أوجه ووجوه واجوه: چهره انسان با دو چشم ~~وبينى ودهان، جهت، نوع وگونه؛ «بوجه عام وبوجه خاص»: بگونه اى عمومى وبگونه ~~اى ويژه، قصد ونيت، آنچه كه انسان از كار ومانند آن بدان راه يابد، خوشنودى ~~ورضايت؛- «فعل ذلك لوجه PageV01P977 ### || AUTO الله»: براى رضاى خدا اقدام كرد، بزرگى، آب كم؛ «رجل ذو ~~وجهين»: مرد دو رو؛ «وجه الثوب ونحوه»: رويه لباس؛ «وجه الدهر»: آغاز ~~روزگار؛ «وجه الكلام»: مقصود وهدف سخن؛ «الكلام فيه على وجوه أو على أربعة ~~اوجه»: سخن گونه بسيار دارد يا بر چهار گونه است؛ «وجه الشبه»: وجه تشابه؛ ~~«الوجه الجانبي او الجنب فى الهرم والموشور» (ه) ضلعهاى شكل هرم يا منشور ~~باستثناى قاعده آن؛ «كثير الوجوه» (ه): جسمى است كه اطراف آن ضلعهاى متساوى ~~از تمام جهات باشد. # =الوجه- # جانب وناحيه. # =الوجه- # مرادف (الوجه) است. # =الوجه- # آب كم. # =الوجه- ### || AUTO صاحب مقام ومنزلت. # =الوجهة- # بمعناى (الجهة) است. # =الوجهة- ### || AUTO بمعناى (الجهة) است. # =الوجوب- ### || AUTO مص، ضرورت اقتضاى ذات وتحقق آن در خارج. # =الوجود- ### || AUTO مص، هستى، وجود. # =الوجودي- ### || AUTO منسوب به وجود، ضد عدمى است. # =الوجودية- ### || AUTO مكتب فلسفى اصالت وجود است. # =الوجور- # دارو كه در دهان ريخته شود. # =الوجور- ### || AUTO مرادف (الوجور) است. # =وجي- ### || AUTO يوجى وجى [وجي] الماشي: سم ستور ساييده يا باريك شد. # =الوجي- # [وجي]: «ماش وج»: ستور سم ساييده وباريك پا. # =الوجي- ### || AUTO [وجي]: آنكه نه خير ونه سودى داشته باشد؛ «ماش وجي»: آنكه پاى ~~نرم ونازك يا ساييده دارد. # =الوجياء- ### || AUTO [وجي]: مؤنث (الوجي) است. # =الوجي ء- ### || AUTO [وجأ]: آنكه مورد ضرب يا جرح با دست يا چاقو قرار گرفته باشد. # =الوجيئة- ### || AUTO [وجأ]: خرما يا ملخ كوبيده كه با روغن مخلوط وخورده شود،- (ح): گاو. # =الوجيبة- ### || AUTO وظيفه، مقررى، ماهانه، معامله اقساطى؛ «قد استوفيت وجيبتك»: ~~اقساط بدهى خود را پرداختى. # =الوجية- ### || AUTO [وجي]: مؤنث (الوجي) است. # =الوجيد- ### || AUTO ج وجدان: زمين مسطح وهموار. # =الوجيز- ### || AUTO كم ومختصر،- من الكلام: ms2098 سخن كوتاه وقابل فهم؛ «بوجيز العبارة»: ~~با گفتارى كوتاه. # =الوجيف- ### || AUTO مص، افتادن از ترس. # =الوجين- # ج وجن: كناره دره، زمين بلند وسخت. # =الوجيه- ### || AUTO ج وجهاء: بزرگ قوم، مرد گرانقدر وعالى مقام،- من الأكسية: لباس ~~دورويه؛ «سبب وجيه»: علت قابل قبول وخردمندانه. # =الوجيهة- ### || AUTO ج وجيهات ووجائه: مؤنث (الوجيه) است،- ج وجائه: مهره دو رو كه ~~چهره در آن مانند آئينه ديده مى شود وبراى چشم زخم معمولا بر گردن مىويزند. # =وحى- # - وحيا [وحي] إلى فلان: به او اشاره نمود، بسوى او پيامى فرستاد،- اليه ~~او وحى اليه كلاما: پنهانى با او سخن گفت،- الله فى قلبه كذا: خداوند به او ~~وحي يا الهام نمود،- الذبيحة: قربانى را با شتاب ذبح نمود،- وحيا ووحى ~~ووحاء: شتاب كرد. # =وحى- ### || AUTO توحية [وحي] ذبيحته: قربانى خود را با شتاب ذبح نمود،- ه: او ~~را شتابانيد. # =الوحى- ### || AUTO ج وحي [وحي]: آوا، شتاب، آتش، پادشاه، مرد بزرگوار. # =الوحاة- ### || AUTO [وحي]: آوا، صوت. # =وحاد- ### || AUTO ### || AUTO [وحد]: معدول از (واحد واحد) است؛- «جاؤوا وحاد» ~~يكى پس از ديگرى آمدند ونيز در مؤنث چنين مىيد زيرا غير منصرف است بعلت عدل ووصف. # =الوحام- # مرادف (الوحام) است. # =الوحام- # اسم است از «وحمت الحبلى»: ويار زن آبستن. # =وحد- # يحد وحدا ووحدة وحدة ووحودا: در كار خود به تنهائى اقدام كرد. # =وحد- # يحد وحادة ووحودة: مرادف (وحد) است. # =وحد- ### || AUTO توحيدا [وحد] الله: به خداى يكتا ايمان آورد؛ «لا إله إلا ~~الله» گفت،- المتعدد: آنرا يكى كرد،- العدد: بر آن عدد يكى افزود؛ «وحدت ~~العشرة»: شماره ده را يازده كردم. # =الوحد- # مص،: «رأيته وحده او جاء وحده» او را تنها ديدم يا او به تنهايى آمد. اين ~~كلمه مصدرى است كه مثنى وجمع ندارد، ونصب آن بنا بر حال بودن است به تقدير ~~(منفردا) وگفته اند اضافه نميشود مگر در جمله «فلان نسيج وحده» كه در مدح ~~وستايش بكار مى رود و«فلان عيير وحده وجحيش وحده» كه در مذمت ونكوهش بكار ~~مى رود؛ «رجل وحد»: مرد تك وتنها؛- «اجير الوحد»: مزدور يكنفر؛ «الأجير ~~المشترك»: # مزدور چند نفر واين از مسائل فقهى است. # =الوحد- # تنها، ms2099 يگانه. # =الوحد- ### || AUTO مرادف (الوحد) است. # =الوحدان- ### || AUTO جمع (واحد) از قوم است؛ «جاؤوا وحدانا وزرافات» يكايك وگروه ~~گروه آمدند. # =الوحداني- ### || AUTO منفرد به نفس، تك رو. # =الوحدانية- ### || AUTO تنهائى، گوشه نشينى. # =الوحدة- # مص، كمى، همبستگى قوم واتحاد؛ «وحدة الأمة» اتحاد ملت؛ «الوحدة الروحية»: ~~همبستگى معنوى؛ «الوحدة الاقتصادية»: اتحاد اقتصادى،- (ا ع): يگان سرباز؛ ~~«الوحدة الفلكية» (فك): معدل فاصله زمين از خورشيد كه مساوى با 149500000 ~~كيلومتر است. # =الوحدة- # مؤنث (الوحد) است. # =الوحدة- ### || AUTO مؤنث (الوحد) است. # =وحر- # يوحر وحرا: خوراكى را كه جانور زبان زده بود خورد ومسموم شد،- الطعام: ### || AUTO در غذا (وحرة) جانور سمى افتاد،- يحر ويوحر وييحر وحرا عليه: ~~بسيار خشمگين وسينه اش پر كينه شد. # =الوحر- # كينه، خشم سخت، قلب وغش. # =الوحر- # مص، خشم، كينه، وسوسه هاى سينه. # =الوحر- # آنكه خشم وى سخت شده ودل او پر از كينه باشد؛- «طعام وحر»: غذائيكه PageV01P978 ### || AUTO در آن حشره سمى افتاده باشد. # =الوحرة- ### || AUTO ج وحر (ح): حشره ايست سمى كه بهر كجا پا نهد آن چيز را مسموم ~~مى كند، زن كوتاه يا شتر كوتوله؛ «امرأة وحرة»: زن سياه ويا سرخ چهره ~~وكوتاه. # =وحش- # - وحشا بثوبه أو بسلاحه: جامه يا سلاح خود را افكند وگريخت. # =وحش- # توحيشا [وحش] بثوبه أو بسلاحه: ### || AUTO مرادف (وحش) است. # =الوحش- # مص،،- ج وحوش ووحشان: حيوان وحشى؛ «حمار وحش» و«حمار وحشي» گورخر، «بقر ~~الوحش»: گاو وحشى بر خلاف «البقر الأهلية»: گاو اهلى؛ «مكان وحش»: ### || AUTO جاى بى آب وگياه؛ «مشى فى الأرض وحشا»: زمين را به تنهايى ~~پيمود؛ «بات وحشا»: شب را گرسنه خوابيد. # =الوحشان- ### || AUTO ج وحاشى: اندوهگين، غمگين. # =الوحشة- ### || AUTO تنهائى، بريدن از مردم، زمين بى آب وگياه، ترس يا دل گرفتگى از ~~تنهائى، اندوه، دورى دل از دوستيها. # =الوحشي- ### || AUTO واحد (الوحش) است، هر آنچه كه از مردم دور شود وبگريزد، طرف ~~راست از هر چيزى،- من التين ونحوه: انجير بيابانى ومانند آن،- من القوس: ~~پشت كمان. # =الوحشية- ### || AUTO مؤنث (الوحشى) است، وحشيگرى، تند خوئى، بادى كه از شدت وزش به ~~زير جامه داخل شود. # =وحل- ### || AUTO يوحل وحلا وموحلا: در گل ولاى افتاد. # =الوحل- # گل ms2100 ولاى ومرادف (الوحل) است وكاربرد آن كم است. # =الوحل- # ج أوحال ووحول: گل نرم ورقيق. # =الوحل- ### || AUTO آنكه گل آلود شده باشد. # =وحم- # «وحمت وحمه»: خواسته او را خواستم. # =وحم- # يحم ويوحم وحما الشي ء: آن چيز را آرزو كرد،- ت المرأة: آن زن آبستن شد ~~وپاره اى از خوراكيها را ويار كرد، تغيير كرد واشتهاى او به پاره اى از ~~خوراكيها كم شد. # =وحم- # توحيما [وحم] الحبلى: به زن آبستن آنچه از خوراكيها كه ميخواست داد،- لها: ### || AUTO براى زن آبستن قربانى كرد وآنچه كه ميخواست بوى تقديم نمود. # =الوحم- ### || AUTO مص، اسم است از آنچه كه زن آبستن ويار مى كند، آواز بال پرنده ~~هنگام پرواز. # =الوحمى- ### || AUTO ج وحام ووحامى: زنيكه دگرگون شده ويا اشتهاى به غذاى او كم شده باشد. # =الوحواح- ### || AUTO ج وحاويح [وحوح]: نيرومند، بزرگ ورئيس، سگ بانك كننده. # =وحوح- ### || AUTO وحوحة [وحوح]: با صداى گرفته آواز داد، از سختى سرما در ميان ~~دست خود دميد و(اح اح) يا (حوحو) گفت. # =الوحوح- ### || AUTO ج وحاوح [وحوح]: نيرومند، مرد سبك وزن، مرد چست وچالاك، سگ ~~آواز دهنده. # =الوحي- # [وحي]: مص، آنچه كه بديگرى القاء يا تفهيم شود، وحي خدا كه به پيامبرانش ~~القاء مى شود، نامه ويا نوشته، آواز. # =الوحي- ### || AUTO [وحي]: شتابان؛ «موت وحي» مرگ زود رس. # =الوحيد- # تنها، يكتا؛ «وحيد القرن» (ح): ### || AUTO كرگدن. # =الوحيش- # جانور وحشى؛ «الجانب الوحيش»: ### || AUTO وحشى. # =وخى- # - وخيا [وخي] الأمر: قصد آن كار را كرد،- ت الناقة: ماده شتر به جهتى ~~روان شد. # =وخى- ### || AUTO توخية [وخي] الأمر: فقط آن را خواست،- ه للأمر: او را پى كارى ~~فرستاد. # =الوخاد- ### || AUTO «البعير الوخاد»: مرادف (الواخد) بمعناى شتر تندرو است. # =الوخاط- ### || AUTO شتر مرغ يا شتر تندرو، «طعن او رمح وخاط»: ضربه عميق يا نيزه ~~فرو رونده. # =الوخام- ### || AUTO «أرض وخام»: زمينى كه گياه در آن سودمند نباشد. # =وخد- ### || AUTO - وخدا ووخيدا ووخدانا البعير: شتر شتابان شد ومانند شتر مرغ ~~تند راه رفت. # =الوخد- ### || AUTO ج وخود: اسم است از (وخد): شتابان. # =وخز- ### || AUTO - وخزا ه: او را با سوزن يا نيزه ومانند آن زخم ms2101 سطحى زد،- ه ~~الشيب: سپيدى با سياهى موى او آميخته شد. # =الوخز- ### || AUTO مص، مقدارى كم از هر چيزى؛ «وخز الضمير»: اندوه وگريه باطنى. # =وخش- ### || AUTO يوخش وخوشة ووخاشة ووخوشا الشي ء: آن چيز پست ونامرغوب شد،- ~~رأس الكبش: سر قوچ خشك ولاغر شد. # =الوخش- ### || AUTO پست ونامرغوب از هر چيزى، افراد پست وفرومايه. اين كلمه در ~~مفرد وجمع ومذكر ومؤنث كاربرد يكسان دارد. ### || AUTO =وگاهى بر وزن وخاش واوخاش جمع بسته مى شود،- ودر زبان متداول ~~بمعناى خشن وزبر است. # =وخط- # - وخطا فلانا بالرمح: او را با نيزه زد،- ه بالسيف: از دور به او شمشير ~~زد،- ه الشيب: موى سياه سر او گندمى شد،- فى البيع: در فروش يكبار سود برد ~~وبار دگر زيان كرد. # =وخط- ### || AUTO سپيدى در موى سياه او پديد آمد. # =وخم- # - وخما ه: از او بد غذاتر وناگوارتر شد. # =وخم- # يوخم وخما من كذا وعنه: از آن چيز بد غذا شد وامتلاء معده برايش پديد آمد. # =وخم- # يوخم وخامة ووخومة ووخوما المكان أو الطعام: جاى ومكان وغذا نامناسب ~~وناسازگار شد. # =وخم- ### || AUTO توخيما [وخم] الشي ء: آن چيز را سخت ودشوار ساخت. # =الوخم- # ج أوخام من الرجال: مرد سنگين. # =الوخم- # (طب): نوعى بيمارى مانند بواسير،- (طب): آلودگى هوا بعلت بيماريهاى وبائى ~~وواگيردار،- ودر زبان متداول كنايه از مدفوع انسان است. # =الوخم- # ج أوخام من الرجال: مرادف (الوخم) PageV01P979 ### || AUTO است؛ «شي ء وخم»: چيز بيمارى زا ومسرى. # =الوخمة- ### || AUTO «أرض وخمة»: زمين كه گياه در آن سبز نمى شود، زمين پر از ~~بيمارى ويا وبا خيز. # =الوخمة- ### || AUTO «أرض وخمة»: مرادف (وخمة) است. # =الوخود- ### || AUTO «البعير الوخود»: مرادف (الواخد) شتر تندرو است. # =الوخوم- ### || AUTO ج وخامى ووخام من الرجال: مرد سنگين وزن؛ «ارض وخوم»: زمين وبا ~~خيز كه در آن گياه نرويد. # =الوخي- # [وخي]: مص،،- ج وخي ووخي: ### || AUTO قصد، آهنگ، راه هموار، قاصد. # =الوخيم- ### || AUTO ج وخامى ووخام من الرجال: مرد سنگين وزن؛ «شي ء وخيم»: چيز ~~آلوده وبيمارى زا؛ «امر وخيم العاقبة» كار بد وزيان آور. # =الوخيمة- # مؤنث (الوخيم) است؛ «ارض وخيمة»: زمينى كه در آن گياه نرويد، زمين وبا ~~خيز ms2102 وآلوده. # =ود- # - ودا وودا وودا وودادا وودادا وودادا وودادة ومودة وموددة ومودودة [ود] ~~ه: او را دوست داشت، «وددت لو كان كذا ولو أنك فعلت كذا»: ### || AUTO آرزو مى كنم كه چنان بود ويا چنين مى كردى، ولو در اينجا موصول ~~حرفى است. # =الود- # [ود]: مرادف (الود) است. # =الود- # [ود]: مرادف (الود) است. # =الود- # [ود]: دوستى؛- «بودي ان يكون كذا»: دوست دارم كه چنان باشد،- اوداد واود ~~وأود: دوست دار يا آنكه بسيار دوست دارد، اسم جمع است بمعناى (المحبين): ### || AUTO دوستداران؛- «قوم ود»: قومى كه دوستدار همديگرند؛- «بدى افعل ~~كذا»: ميخواهم چنان كارى بكنم. اين تعبير در زبان متداول رايج است. # =ودى- # - وديا ودية [ودي] القاتل القتيل: # خونبهاى كشته را به ولى او پرداخت،- الأمر: كار را نزديك كرد،- الشي ء: ~~آن چيز روان شد، واز اين كلمه (الوادى) مشتق شده است كه آب در آن روان است ~~واز كلمه (ودى) فعل امر بدينگونه: ### || AUTO «د ديا دوا دي ديا دين» ساخته مى شود. # =الودى- ### || AUTO [ودي]: مرگ، نابودى. # =الوداج- ### || AUTO (ع ا): رگ گردن كه هنگام خشم متورم شود وآن دو رگ است بنام ~~(وداجان). # =الوداس- ### || AUTO مرادف (الوادس) است وبمعناى گياه كه بر روى زمين گسترده شده است. # =الوداع- ### || AUTO اسم است از (ودع المسافر): # خدا حافظى كردن، چوب سوخته از گياه مركبات. # =الوداع- ### || AUTO اسم است از (وادعه): با يكديگر وداع كردن. # =الوداعة- ### || AUTO مص، ثبات وآرامش. # =الوداك- ### || AUTO آنكه چربى وروغن فرو شد. # =ودج- # - ودجا الدابة: رگ ستور را زد،- بين القوم: ميان قوم اصلاح وآرامش برقرار كرد. # =ودج- ### || AUTO توديجا [ودج]: مرادف (ودج) است. # =الودج- ### || AUTO ج أوداج (ع ا): رگ گردن كه هنگام خشم متورم مى شود، رگ گردن ~~قربانى كه وسيله ذبح كننده بريده مى شود. # =ودس- # - ودسا المكان: آن جاى پر از كشت وزرع شد. # =ودس- ### || AUTO توديسا [ودس] المكان: زمين پر از گياه شد،- ت الماشية: دام ~~وستور در زمين پر از گياه چريدند. # =الودس- # مرادف (الوادس) گياهان گسترده بر روى زمين است. # =ودع- ### || AUTO - ودعا الشي ء: آن چيز را رها كرد. # =فعل امر اين كلمه ms2103 (دع) مى باشد كه رايج است اما فعل ماضى ومصدر آن ~~كاربردى كم دارد،- مالا عنده: مال يا آن چيز را نزد او به وديعه گذارد،- ~~الشي ء: آن چيز آرام شد،- الرجل: آن مرد ساكن وآرام شد،- المسافر الناس: ~~مسافر با مردم خدا حافظى كرد؛- «ودعوه»: براى او دعا كردند كه خداوند سختى ~~سفر را بر او آسان وبسلامت وى را بخانه باز گرداند،- الثوب بالثوب: # جامه را در جامه ديگرى پيچيد ونگهدارى كرد. # =ودع- # يودع وداعة الرجل: آرام ومطمئن شد. # =ودع- ### || AUTO توديعا [ودع] المسافر القوم: مسافر با مردم خدا حافظى كرد،- ~~القوم المسافر: آن قوم مسافر را بدرقه كردند،- فلانا: از نزد او رفت،- ~~الثوب فى صوان ونحوه: جامه را در جعبه يا كمد نگهدارى كرد،- الصبي او ~~الكلب: بر گردن كودك يا سگ مهره سفيد آويخت،- فرسه: اسب خود را در رفاه ~~نگهداشت. # =الودع- # مص،،- ج ودوع: گور، قبر، هدف وغرض، مهره، خر مهره. # =الودع- ### || AUTO صدفهاى كوچكى كه از دريا بيرون ريخته مى شود بشكل مهره يا خر ~~مهره كه در باطن بعضى از آنها حشره وجود دارد. # =الودعة- # ج ودعات: واحد (الودع) است. # =الودعة- ### || AUTO ج ودعات: واحد (الودع) است. # =ودف- ### || AUTO - ودفا الشحم: پيه وچربى گداخته وروان شد،- الإناء: از ظرف آب ~~چكيد،- له العطاء: بخشش به او را كم كرد. # =الودفة- # باغ سرسبز. # =الودفة- ### || AUTO پيه،- ن: نام گياهى است كه بر آن (النصي) اطلاق مى شود. # =ودق- # - ودقا وودوقا إليه: به او نزديك شد،- به: با او انس گرفت،- بطنه: شكم او ~~بزرگ شد، شكم او روان شد،- ت السماء: # آسمان باريد،- ودقا المطر: باران قطره قطره باريد. # =ودق- ### || AUTO ييدق ودقا ت عينه: در چشم او جوش يا دانه سرخ پديد آمد. # =الودق- ### || AUTO مص، باران. # =الودقة- # ج ودق: جوش يا دانه سرخ كه در چشم پديد آمد. # =الودقة- # ج ودق: مرادف (الودقة) است. # =الودقة- # «عين ودقة»: چشمى كه در آن جوش پديد آمده باشد. PageV01P980 ### || AUTO =ودك- # يودك ودكا: چرب وفربه شد. # =ودك- ### || AUTO توديكا [ودك] الثريد: به غذا گوشت وچربى افزود. # =الودك- # چربى گوشت يا پيه؛ «ودك الميتة»: آنچه كه از مردار روان باشد؛ «رجل ذو ms2104 ~~ودك»: مرد چاق وفربه. # =الودك- ### || AUTO چاق وفربه. # =ودن- ### || AUTO - ودنا الشي ء: آن چيز را كوتاه كرد، آن چيز را كم وكوچك كرد، ~~آنرا كوبيد،- ه بالعصا: او را با چوب زد،- ودنا وودانا الشي ء: آن چيز را ~~خيس ونمدار كرد،- الجلد: پوست را زير خاك دفن كرد تا نرم شود. # =الودود- ### || AUTO [ود]: بسيار دوستدار، دوست ومحبوب؛- «هو ودود وهي ودود»: او با ~~محبت بسيار است. # =الودوك- ### || AUTO «دجاجة ودوك»: مرغ فربه ودرشت اندام. # =الودي- ### || AUTO [ودي]: فسيل هاى كوچك نخل. # =الودية- ### || AUTO واحد (الودى) است. # =الوديد- ### || AUTO [ود]: دوست، ج اودة واوداء، اسم جمع است بمعناى دوستداران. # =الوديس- ### || AUTO گياه خشك. # =الوديع- ### || AUTO ج ودعاء: آرام، ساكن، اميد بخش، گور، پيمان. # =الوديعة- # ج ودائع: مؤنث (الوديع) است. ### || AUTO آنچه كه به وديعه گذارند. # =الوديفة- ### || AUTO باغ سرسبز. # =الوديقة- ### || AUTO ج ودائق: زمينى كه در آن گياه ودانه ها باشد، سختى گرما. # =الوديك- ### || AUTO «دجاجة وديك»: مرغ چاق وفربه. # =الوديكة- ### || AUTO مؤنث (الوديك) است، آردى كه با روغن آميخته باشند؛ «دجاجة ~~وديكة» مرغ فربه وچاق. # =الودين- ### || AUTO چيز خيسانده شد، خيس خورده. # =وذى- ### || AUTO - وذيا [وذي] وجهه: چهره او را خراش دار كرد. # =الوذاة- ### || AUTO [وذي] آنچه كه باعث رنج شود. # =الوذالة- ### || AUTO قطعه گوشتى كه قصاب پيش از تقسيم كردن از لاشه جدا كند. # =وذر- ### || AUTO - وذرا ه: آن را بريد،- الجرح: در زخم نيشتر فرو كرد،- الوذرة: ~~پاره اى كوچك از گوشت را بريد،- الشي ء: آن چيز را ترك كرد. در اين باره ~~تنها فعل مضارع وامر به كار مى رود. # =وذر- # توذيرا [وذر] الوذرة: پاره گوشت را بريد. # =الوذرة- ### || AUTO ج وذر ووذر من اللحم: پاره گوشتى كوچك. # =الوذرتان- ### || AUTO دو لب. # =الوذلة- # «امرأة وذلة»: مرادف (وذلة) زن با حال. # =الوذلة- ### || AUTO «امرأة وذلة»: زن با نشاط وبا حال. # =وذم- ### || AUTO يوذم وذما ت الدلو: ريسمان دلو پاره شد،- الوذم نفسه: بند يا ~~ريسمان پاره شد. # =وذم- # توذيما [وذم] ه: آنرا پاره كرد،- الكلب: بر گردن سگ زنجير يا قلاده بست،- ~~الدلو: براى دلو ريسمان تهيه كرد. # =الوذم- # مص، ج وذوم واوذام وأوذم وجج أواذم: ### || AUTO زيادى وبيشى، لولاى دلو ms2105 كه دسته چوبى آنرا به بدنه وصل كند. # =الوذمة- # واحد (الوذم) است،- ج وذام: # روده وشكنبه حيوان. # =الوذمة- ### || AUTO «دلو وذمة»: دلوى كه دسته آن كنده شده باشد. # =الوذية- ### || AUTO [وذي]: اسم مره از (وذى) است، درد، بيمارى، عيب، آب كم. # =الوذيلة- ### || AUTO ج وذيل ووذائل: پاره گوشتى از كوهان شتر ويا دنبه، يك قطعه ~~نقره جلا داده شده، آئينه،- من النساء: زن زيبا. # =الوذيمة- ### || AUTO «وذيمة الكلب»: گردن بند كه به گردن سگ آويزند. # =ورى- # - وريا [وري] الرجل: ريه او چركين شد،- القيح جوفه: چرك درون شكم او را ~~پر ودردناك كرد،- وريا ورية ت النار: # آتش روشن شد،- ت الإبل: شتر فربه وپر پيه شد. # =ورى- ### || AUTO تورية [وري] النار: آتش را بر افروخت،- الزند: آتش از آتش زنه ~~بيرون آمد،- الشي ء: آن چيز را پنهان ساخت،- عن كذا: آن چيز را خواست ولى ~~تظاهر بچيز ديگرى كرد،- الخبر وعن الخبر: خبر را پنهان نمود،- عن فلان ~~بصره: چشم خود را از او برداشت. # =الورى- ### || AUTO [وري]: اسم است از (الوري)، جهانيان. # =الوراء- ### || AUTO ### || AUTO [ورأ]: نوه پسرى، مرد فربه ودرشت اندام؛ «وراء ~~الإنسان»: پشت سر انسان، اين كلمه كاربرد مذكر ومؤنث دارد وظرف مكان است؛ ~~«ما وراء» در كنار يا آن سوى ساحل؛ «ما وراء النهر»: آن سوى رودخانه؛ «ما ~~وراء البحر»: آن سوى دريا؛ «ما وراء الطبيعة»: ما فوق طبيعت، آنچه كه بيش ~~از نيرو وسنت طبيعت باشد. # =الوراب- ### || AUTO انحراف وپيچيدگى. # =الوراثة- ### || AUTO [ورث]: مص، ارث. # =الوراط- ### || AUTO فريب دادن وتقلب. # =الوراق- # سبزى زمين از گياهان. # =الوراق- # هنگام سبز شدن برگ درخت. # =الوراق- ### || AUTO دارنده كاغذ، سازنده كاغذ، فروشنده كاغذ، نويسنده، آنكه پول ~~وثروت بسيار دارد. # =الوراقة- # حرفه (الوراق) است. # =الوراقة- ### || AUTO كارخانه كاغذ سازى. # =الوراك- # ج ورك: مرادف (الوارك) است. # =ورأ- ### || AUTO يرأ ويورأ ورءا [ورأ] الشي ء: او را راند ودور كرد،- من ~~الطعام: از غذا پر شد. # =ورب- # وربا الشي ء: آن چيز را پيچانيد وخم نمود. اين كلمه در زبان متداول رايج است. # =ورب- # يورب وربا العرق: ريشه فاسد شد، رگ فاسد شد. # =ورب- ### || AUTO توريبا [ورب] عن الشي ء: آن چيز را ms2106 با سخنان دو پهلو پنهان ساخت. # =الورب- # ج أوراب: لانه جانوران وحشى، دهانه سوراخ موش يا عقرب، ميان دو دنده، PageV01P981 ### || AUTO مقعد (تهيگاه)، سستى. # =الورب- ### || AUTO «العرق الورب»: رگ فاسد. # =الوربة- ### || AUTO مقعد، تهيگاه. # =ورث- # - ورثا وورثا وإرثا وإرثة ورثة وتراثا فلانا: # دارائى فلانى پس از مرگش بوى رسيد. # =ورث- ### || AUTO توريثا [ورث] الرجل مالا: او را وارث خود قرار داد،- الرجل ~~فلانا: وى را از ورثه خود قرار داد. # =الورث- ### || AUTO مص، مرادف (الإرث) است. # =ورخ- # يورخ ورخا العجين: آب خمير زياد شد ونرم گرديد. # =ورخ- ### || AUTO توريخا [ورخ] الكتاب: واژه ايست در (أرخه). # =ورد- # - ورودا الماء: به آب وارد شد، به آب زد،- الماء وغيره: به سوى آب رفت، ~~به آب نزديك شد ودسترسى پيدا كرد،- الرجل: # حاضر شد،- ت الحمى: تب بصورت منطقع بسراغ او آمد، ت الشجرة: درخت گل كرد. # =ورد- # يورد ورودة الفرس: اسب سرخ گون به رنگ زرد بود. # =ورد- # الرجل: آن مرد تب كرد،- عليه بفلان: # او را نزد فلانى آوردند. # =ورد- ### || AUTO توريدا [ورد] الشجر: درخت گل كرد،،- ت المرأة: زن به چهره خود ~~سرخاب ماليد،- الثوب: جامه را به رنگ گل در آورد. # =الورد- # ج ورود (ن): گل سرخ، گل رز كه داراى انواع بوى خوش وعطر مى باشد، شكوفه ~~درخت،- ج ورد ووراد وأوراد (ن): # زعفران،- (ح): شير، دلاور،- من الخيل: # است سرخ رنگ متمايل به زردى؛ «ورد ذفراء»: (ن): گونه اى گل. # =الورد- ### || AUTO تشنگى، آبى كه وارد مى شود وجريان پيدا مى كند، ارتش، گروهى از ~~پرندگان،- ج أوراد: تب، نظارت بر آب وجز آن، يك جزو از قرآن كه هر شب آنرا ~~بخوانند. # =الوردة- # رنگ اسبان گلى رنگ مانند (الغبسة والشقرة). # =الوردة- ### || AUTO يك دانه گل، يك بوته گل، يك شكوفه. # =الوردي- ### || AUTO آنچه كه به رنگ گلى باشد. # =الورديات- ### || AUTO رسته اى از درختان وگياهان است مانند گل وسيب وزرد آلو وسنجد وبه. # =الورديان- ### || AUTO پاسدار ونگهبان.- اين كلمه ايتاليائى است-. # =الوردية- ### || AUTO مؤنث (الوردي) است،- (ن): نام بوته گلى از رسته (الورديات) ~~است،- ودر نزد مسيحيان كاتوليك نوعى عبادت است بپاس حضرت مريم كه در روز ~~يكشنبه اول هر ms2107 ماه انجام مى پذيرد. # =ورس- # - وروسا النبت: گياه سبز شد. # =ورس- # يورس ورسا الصخر: بر روى تخته سنگ خزه بر آمد وسبز رنگ شد. # =ورس- ### || AUTO توريسا [ورس] الثوب: جامه را با ماده (ورس) به رنگ زرد در آورد. # =الورس- # (ن) گياهى است بشكل كنجد زرد رنگ كه با آن رنگ زرد كنند واز آن زعفران ~~پديد مىيد. # =الورس- ### || AUTO من الثياب: جامه سرخ رنگ. # =الورسي- ### || AUTO آنچه كه با ورس رنگ آميزى شده باشد. # =ورش- # - ورشا ووروشا: آزمند شد وبدنبال كارهاى پست وناپسنديده رفت،- شيئا من ~~الطعام: غذا را با حرص وآز خورد،- على القوم: بر قوم در حاليكه غذا ~~ميخوردند وارد شد وبه او تعارف غذا نكردند،- ه بفلان: او را عليه فلانى ~~برانگيخت. # =ورش- # يورش ورشا: سر زنده وبا نشاط شد. # =ورش- ### || AUTO توريشا [ورش] بين القوم: ميان قوم فتنه برانگيخت. # =الورش- # مص، غذائى است كه از شير درست كنند. # =الورش- # دردى كه در شكم پديد آيد. # =الورش- # سر زنده وسبكبال، «ولد ورش»: ### || AUTO در زبان متداول بر فرد پر تحرك وبا نشاط اطلاق مى شود. # =الورشان- ### || AUTO ج ورشان ووراشين (ح): گونه اى كبوتر زمينى به رنگ كدر كه بر ~~روى دم آن سفيدى باشد، قمرى. # =الورشانة- ### || AUTO (ح): مؤنث (الورشان) است. # =الورشة- # گروهى از معلمين وكارگران كه با هم مشغول كار باشند. # =الورشة- ### || AUTO ج ورشات: مؤنث (الورش) است. # =ورط- ### || AUTO توريطا [ورط] ه: او را دچار ناراحتى كرد وبه سختى انداخت،- ~~ابله فى ابل أخرى: شتران خود را در شتران ديگرى گم كرد. # =الورطة- ### || AUTO ج ورطات ووراط: گل ولاى، زمين پر از گل ولاى كه گوسفندان در آن ~~افتند ورهائى نيابند، زمين هموار كه راهى بدان نباشد، چاه، دره ناهموار، ~~نابودى، هر امرى دشوار كه رهائى از آن سخت باشد. # =ورع- # يرع ورعا وورعا ووروعا ووروعا: از گناه بدور واز معصيت روى گردان شد، ~~ترسيد،- ورعة ووراعة وورعة ووراعا ووروعا وورعا ورعا: ضعيف وناتوان شد. # =ورع- # يرع ويورع ورعا وورعا ووروعا ووروعا: از گناه فاصله گرفت واز شبهات ~~ومعاصى روى گردان شد،- يرع وراعة عن كذا: از آن كار ms2108 دست برداشت. # =ورع- # يورع ورعا وورعا ووروعا ووروعا: از گناه دورى جست واز شبهات ومعاصى روى ~~گردان شد،- ورعة ووراعة وورعة ووراعا ووروعا وورعا وورعا: ضعيف وناتوان شد، ~~ترسو وكوچك شد،- وراعة وورعا ووروعا: # دارائى او چيزهائى خرد وريز شد. # =ورع- ### || AUTO توريعا [ورع] فلانا عن كذا: فلانى را از چيزى باز داشت،- ~~بينهما: در ميان آن دو فاصله انداخت،- الإبل عن الماء: شتر را از آب ~~برگردانيد،- الفرس: اسب را با لگام نگهداشت. # =الورع- # مص، اجتناب از گناه ومعصيت،- ج أوراع: پرهيزگارى؛- «رجل ورع»: # ترسو وناتوان ونيازمند. # =الورع- ### || AUTO پاكدامن وپرهيزگار. # =الوريع- # نگهدارنده نفس وپرهيزگار. PageV01P982 ### || AUTO =ورف- ### || AUTO - ورفا ووريفا ووروفا ورفة الظل: سايه بلند وبر افراشته شد،- ~~النبات: گياه تر وتازه وسبز وخرم شد. # =ورف- ### || AUTO توريفا [ورف] الظل: سايه بلند وبر افراشته شد،- النبات الناضر: ~~گياه تازه را مكيد،- الأرض: زمين را تقسيم كرد. # =الورف- # مص، لبه هاى نازك جگر،- «ورف الشجر»: سر سبزى وخرمى درخت. # =الورف- ### || AUTO «ورف الشجر»: مرادف (ورفه) است. # =ورق- # - ورقا الشجر: درخت برگ در آورد،- الشجر: برگ درخت را كند. # =ورق- ### || AUTO توريقا [ورق] الشجر: برگ درخت آشكار شد،- الشجر: برگ درخت را ~~كند، الحائط: ديوار را با گل صافكارى كرد. # =الورق- # ج أوراق ووراق: اسكناس رايج (پول كاغذى). # =الورق- # ج أوراق ووراق: مرادف (الورق) است. # =الورق- # ج أوراق ووراق: مرادف (الورق) است. # =الورق- # ج أوراق: برگ درخت، هر حيوان زنده، دارائى اعم از پول يا دام وستور، خون ~~ومانند آن كه بشكل دايره بر روى زمين چكد، زيبائى وشادمانى وخوشگلى، پول ~~فلزى، كاغذ، صحفه كاغذ؛ «ورق الكتاب» كاغذ كتاب؛ «ورق الصحف» كاغذ روزنامه؛ ~~«ورق النقد» پول كاغذى واسكناس بر خلاف پول فلزى؛ «الورق المقوى»: مقوا، ~~كارتن؛ «ورق الشباب»: ### || AUTO شگفتى ونوباوگى جوانى. # =الورقاء- # ج وراق ووراقى: مؤنث (الأورق) است، كبوتر يا كبوترى كه رنگ پرهايش به ~~سبزى زند ونفس را بدان تشبيه زنند،- (ن): گياهى است داراى برگهاى نرم وگرد ~~وپهن وساقه اى تيره رنگ،- (ح): ### || AUTO گرگ ماده. # =الورقة- # سياهى در تيرگى. # =الورقة- ### || AUTO ج ورقات: برگ درخت، يك برگ كاغذ، گچ ديوار كه پس از گل كارى بر ~~روى آن مالند. # =ورك- # - وركا: ms2109 بر سرين خود تكيه داد،- الرجل: بر سرين آن مرد زد،- الشي ء: آن ~~چيز را برابر سرين خود قرار داد،- الراكب: # سواره مفصل ران خود را تا كرد براى پياده شدن ويا استراحت نمودن،- ~~بالمكان: در آن جا اقامت كرد،- وروكا: سرين خود را بر زمين نهاد وخوابيد،- ~~على الأمر: بر آن كار توانا شد. # =ورك- ### || AUTO يورك وركا ت الورك: سرين بزرگ وچاق شد. # =ورك- # توريكا [ورك] الحبل أو الرحل: رسن يا پالان را جلوى سرين خود قرار داد،- ~~الراكب: سوار پاهاى خود را تا كرد وچهار زانو دو طرف سرين خود را بر روى ~~زين نهاد،- على الأمر: بر آن كار توانا شد،- الشي ء: آن چيز را واجب ~~گردانيد،- الذنب عليه: گناه را بر او انداخت،- اليمين: سوگند را بر خلاف ~~نيت سوگند دهنده ياد كرد. # =الورك- # (مؤنثة)، ج أوراك (ع ا): مرادف (الورك) است. # =الورك- # ج أوراك (ع ا): مرادف (الورك) است؛ اين كلمه مؤنث است، گوشه كمان يا ~~آنجائي كه زه از ميان آن مى گذرد. # =الورك- ### || AUTO (مؤنثة) ج أوراك: آن قسمت از بالاى ران، سرين. # =الوركاء- ### || AUTO زنى كه سرين بزرگ داشته باشد. # =الورل- ### || AUTO ج ورلان وأورال وأورل (ح): جانورى است خزنده بسان سوسمار ولى ~~بزرگتر از آن كه داراى دم دراز وباريك است. # =الورلة- ### || AUTO (ح): مؤنث (الورل) است. # =ورم- # - ورما الجلد: پوست بدن در اثر بيمارى متورم شد،- انف فلان: خشمگين شد،- ~~النبت: درخت بلند وبزرگ شد. # =ورم- ### || AUTO توريما [ورم] الجلد: پوست بدن را متورم ساخت،- انف فلان: او را ~~خشمگين نمود،- بانفه: تكبر وخود بزرگ بينى نمود. # =الورم- ### || AUTO مص،،- ج اورام: باد كردن هر عضوى در اثر بيمارى. # =الورنك- ### || AUTO (ح): گونه اى ماهى. # =وره- # يوره ورها: كول ونادان شد،- ت الريح: ### || AUTO وزش باد بسيار شد،- يره ورها ت المرأة: زن چاق وفربه شد. # =الوره- ### || AUTO من السحاب: ابر پر باران. # =الورهاء- ### || AUTO زن كول ونادان. # =الورهة- ### || AUTO «امرأة ورهة»: زن فربه وچاق. # =الوروار- ### || AUTO ### || AUTO [ورور] (ح): پرنده ايست با دو پاى كوتاه ونوكى ~~دراز وسياه در بالاى سر آن سرخى است وزير گلوى آن طوقى زرد رنگ وبقيه ms2110 پرهاى ~~آن سبز متمايل به آبى است، سبز قبا. # =الورود- # شتر تندرو. # =ورور- ### || AUTO ورورة [ورور] النظر: با دقت نگريست،- فى الكلام: در سخن خود ~~شتاب كرد. # =الوروري- # آنكه داراى چشمانى ضعيف باشد. # =وري- ### || AUTO وريا ووريا ورية [وري] الزند: از آتش زنه آتش بيرون آمد،- وريا ~~المخ: مغز بسيار شد. # =الوري- # [وري]: مص، چركى كه درون شكم يا زخمى كه در ناى ريه پديد آيد. # =الوري- ### || AUTO [وري]: پيه ودنبه فربه، ميهمان، همسايه: «لحم وري»: گوشت فربه؛ ~~«الزند الوري»: آتش زنه روشن. # =الورية- ### || AUTO [وري]: «ورية النار»: آنچه از پارچه ومانند آن كه آتش گيرد. # =الوريخة- ### || AUTO ج ورائخ: زمين تر ونمناك، خميرى كه آب آن زياد وتنك شده باشد. # =الوريد- ### || AUTO ج أوردة وورد وأورود (ع ا): رگ گردن كه آنرا (حبل الوريد) نيز ~~گويند؛ «رجل منتفح الوريد»: مرد بد خوى وخشمگين. # =الوريس- # رنگين شده باورس (رنگ سرخ). PageV01P983 ### || AUTO =الوريق- ### || AUTO من الشجر: درخت پر شاخ وبرگ. # =الوز- ### || AUTO ج وزات [وزز]: مرادف (الإوز) است وبمعناى غاز است. # =وزى- ### || AUTO - وزيا [وزي] الشي ء: آن چيز جمع ومنقبض شد. # =الوزارة- # دولت، حكومت، رتبه وزير. # =الوزارة- ### || AUTO مرادف (الوزارة) است. # =الوزال- ### || AUTO ### || AUTO (ن): گياهى است بدون برگ با ساقه هاى دايره اى ~~وداراى شكوفه اى زيبا وزرد رنگ. # =الوزان- ### || AUTO ### || AUTO برابرى چيزى در وزن با چيزى ديگر؛ «هو وزان الشي ء ~~وبوزانه»: معادل آن چيز در وزن است. # =الوزانة- ### || AUTO برابرى وتعادل. # =وزب- ### || AUTO - وزوبا الماء ونحوه: آب ومانند آن روان شد. # =الوزة- # ج وزات [وز]: مؤنث (الوز) است. # =وزر- # - وزرا ووزرا الشي ء: آن چيز را با خود برداشت،- الرجل: آن مرد چيز سنگين ~~را بر پشت خود برداشت،- وزرا الرجل: بر آن مرد چيره شد،- وزارة للملك: وزير ~~شاه شد،- يوزر وزرا ووزرا وزرة: گناه كرد، مرتكب گناه شد. # =وزر- # يوزر وزرا ووزرا وزرة: گناه كرد، مرتكب گناه شد. # =وزر- # وزرا ووزرا وزرة: گناه كرد،- فلان: ### || AUTO فلانى به گناهي كشيده شد. # =الوزر- # مص،،- ج اوزار: گناه، سنگينى، بار سنگين، توشه مسافر؛ «اوزار الحرب»: # ابزار جنگ. # =الوزر- ### || AUTO پناهگاه، كوه بلند، هر سنگر وپايگاه. # =الوزرة- ### || AUTO ج وزرات ووزرات ms2111 ووزرات؛ پوشاكى كوچك. # =وزع- # - وزعا الجيش: آرتش را صف آرائى كرد،- فلانا او بفلان: از او جلوگيرى ~~كرد،- فلانا بفلان: او را از فلانى راند ودور كرد. # =وزع- ### || AUTO توزيعا [وزع] المال بينهم: مال را ميان آنها پخش كرد،- المال ~~عليهم: مال را ميان آنها تقسيم كرد. # =الوزعة- ### || AUTO جمع (الوازع) است، ياران شاه وگارد ويژه او، اميرانى كه مردم ~~را از منكرات باز دارند. # =الوزغ- ### || AUTO لرزش وتكان خوردن، مرد ترسو وتنبل. # =الوزغة- # ج وزغ ووزاغ وأوزاغ ووزغان وإزعان (ح): گونه اى از جانوران خزنده مانند ~~مارمولك. # =وزن- # - وزنا وزنة الشي ء: آن چيز را سنجيد تا وزن آنرا بداند؛ «هذا يزن رطلا»: ~~اين چيز يك رطل وزن دارد،- له الدراهم وغيرها: # پولها را وزن كرد وبه او داد،،- الأرض: # زمين بلندترى را براى خود برگزيد،،- الشعر: شعر را تنظيم ومطابق با ميزان ~~وقافيه سرود. # =وزن- # يوزن وزانة الشي ء: آن چيز سنگين شد،- الرجل: صاحب نظر وخردمند وبرتر شد. # =وزن- ### || AUTO توزينا [وزن] نفسه على كذا: خود را براى آن كار آماده كرد. # =الوزن- ### || AUTO مص،،- ج اوزان: مثقال؛ «هو وزن الشي ء»: او روبروى آن چيز يا ~~معادل آن در وزن است؛ «اقام وزنا كبيرا لكذا»: براى آن اهميت بسيار قائل شد. # =الوزنة- # اسم مره از (وزن) است، زن خردمند واستوار رأى،- ودر نزد مردم لبنان ~~بمعناى سه رطل است. # =الوزنة- ### || AUTO اسم نوع از (وزن) است. ### || AUTO =الوزواز- # [وزوز]: آنكه هنگام راه رفتن گامهاى كوتاه بردارد وتنش جنبان باشد، مرد ~~سبكبال وكوتاه،- (ح): نام پرنده ايست. # =وزوز- ### || AUTO وزوزة [وزوز]: با گامهاى كوتاه وجنبانيدن تن راه رفت، سبك شد ~~وبا شتاب پريد. # =الوزير- ### || AUTO ج وزراء وأوزار: وزير، عضو هيأت دولت، معاون. # =الوزيم- ### || AUTO عند أرباب علم النبات: عضو مادگى در گلها ودرختان شامل تخمدان ~~وخامه وكلاله. # =الوزيمية- ### || AUTO (ن): گونه اى گياه از رسته نجيليات است كه داراى ساقه اى بلند ~~در چند متر وگلهاى آن به رنگ نقره مى باشد. # =الوزين- ### || AUTO دانه آرد شده حنظل؛ «فلان وزين الرأي»: فلانى استوار رأى است. # =وسى- ### || AUTO - وسيا [وسي] رأسه: موى سر خود را ms2112 تراشيد. # =الوساد- ### || AUTO ج وسد: بالش، پشتى. # =الوساد- # ج وسد: مرادف (الوساد) است؛ «لزم الوساد»: از بستر خواب بيرون نيامد. # =الوساد- ### || AUTO ج وسد: مرادف (الوساد) است. # =الوسادة- # ج وسادات ووسائد: بالش، ناز بالش. # =الوسادة- ### || AUTO ج وسادات ووسائد: مخده، بالش. # =الوساطة- ### || AUTO مص، وساطت، ميانجيگرى. # =الوسام- # ج أوسمة [وسم]: نشان وداغ ستوران، مدال، نشان افتخار؛ «وسام الاستحقاق»: ### || AUTO نشان شايستگى؛ «وسام جوقة الشرف»: نشان لياقت وبزرگى. # =الوسامة- ### || AUTO مص، اثر زيبائى، زيبائى وخوشگلى. # =وسخ- # يوسخ وياسخ وييسخ وسخا الشي ء: آن چيز چرك وكثيف شد، بر روى آن چركى نشست. # =وسخ- ### || AUTO توسيخا [وسخ] الشي ء: آن چيز را چرك كرد. # =الوسخ- # ج أوساخ: چركى وكثافت كه بر روى جامه ومانند آن نشيند. # =الوسخ- # «شي ء وسخ»: آنچه كه بر روى آن چركى قرار گرفته باشد. # =وسد- ### || AUTO توسيدا [وسد] ه الوسادة: بالش را زير سر خود نهاد،- اليه ~~الأمر: امر را به او اسناد كرد. # =وسط- # - وسطا وسطة المكان أو القوم: ميان آن جاى ويا قوم نشست،- وساطة القوم وفيهم: PageV01P984 ### || AUTO در ميان قوم با حق وعدالت ميانجيگرى كرد. # =وسط- # - وساطة وسطة في حسبه: بزرگوار ونيكنژاد شد. # =وسط- # توسيطا [وسط] ه: او را ميانجى قرار داد، آن را در وسط قرار داد،- فى حسبه: ### || AUTO بزرگوار ونيكنژاد شد،- الشي ء: آن چيز را دو نيم كرد. # =الوسط- # مص، ميان وميانه هر چيزى؛- «وسط القوم»: ميان قوم. # =الوسط- ### || AUTO للمذكر والمؤنث والواحد والجمع، ويجمع أيضا على أوساط: معتدل؛ ~~«شي ء وسط»: ميان خوب وبد، دايره ومحيط؛ «الوسط التجارى»: محيط تجارى؛ «وسط ~~الشي ء»: ميان دو طرف چيزى؛ «وسط الحبل»: ميان ريسمان؛ «وسط الدار»: ميان ~~خانه؛ «هو في وسط القوم»: او در ميان مردم است؛ «الوسط الهندسي لعددين، أو ~~لطولين» (ه): عددى ثابت، يا طول آن است كه جذر تربيعى در حاصل ضرب آن دومى باشد. # =الوسطى- ### || AUTO ج وسط: مؤنث (الأوسط) است،- من الأصابع: انگشت وسط كه ما بين ~~بنصر وسبابه است. # =الوسطاني- ### || AUTO [وسط]: آنكه در وسط نشسته است، من الأولاد: فرزند وسط ميان دو ~~پسر بزرگ وكوچك. # =وسع- # يوسع وسعا الله عليهم رزقه: خداوند ms2113 رزق وروزى آنها را فراخ نمود. # =وسع- # - سعة وسعة المكان: آن جاى گسترده وفراخ شد،- الشي ء: آن چيز را در ~~برگرفت؛ «هذا الإناء يسع عشرين كيلا»: اين ظرف گنجايش بيست كيل را دارد. # =وسع- # يوسع سعة ووساعة المكان: آن مكان گسترده وپهن شد،- الفرس: اسب در دويدن ~~گامهاى فراخ وبلند برداشت. # =وسع- ### || AUTO توسيعا [وسع]: آن را گسترده وفراخ كرد، اين واژه ضد (ضيق) است. # =الوسع- # توان، قدرت؛ «ليس في وسعه ان يفعل كذا»: او نمى تواند آن كار را انجام ~~دهد؛ «بذل وسعه»: كوشش خود را بكار برد. # =الوسع- # مرادف (الوسع) است. # =الوسع- ### || AUTO مرادف (الوسع) است. # =الوسعة- ### || AUTO فراخى، گستردگى. # =وسف- ### || AUTO توسيفا [وسف] الشي ء: آن چيز را پوست كند. # =وسق- # - وسقا الشي ء: آنرا جمع آورى كرد، حمل كرد،- البعير: شتر را بار كرد،- ت ~~العين الماء: چشم پر آب شد،- ت النخلة: # نخل خرما بارور شد،- السفينة فى لغة البحرية: كشتيرا بارگيرى كرد وبراه ~~انداخت،- وسيقا البعير: شتر را راند. # =وسق- ### || AUTO توسيقا [وسق] الحنطة: گندم را بار بار كرد. # =الوسق- ### || AUTO مص،،- ج اوساق: شصت پيمانه است، بار شتر،- ج اوساق ووسوق: نخل ~~را بارور كرد. # =الوسقة- ### || AUTO في لغة البحرية: بار كشتى. # =وسل- # - وسيلة إلى الله بعمل أو وسيلة: كارى كرد كه با آن بدرگاه خدا نزديك شود. # =وسل- # توسيلا [وسل] إلى الله بعمل أو وسيلة: ### || AUTO مرادف (وسل) است. # =وسم- ### || AUTO ### || AUTO - وسما وسمة ه: آن را داغ ونشان كرد، براى آن ~~علامت ونشانى گذاشت تا با آن شناخته شود؛- الوسمي الأرض: # نخستين باران بهار بر زمين باريد. # =وسم- # يوسم وساما ووسامة الغلام: زيبا روى شد،- الوجه: چهره زيبا شد. # =وسم- # توسيما [وسم]: بموقع حاضر شد. # =الوسم- ### || AUTO مص،- ج وسوم: نشانه، اثر داغ كردن،- (ن): گياهى كه از برگ آن ~~خضاب سازند. # =الوسمة- # وسمه (گياهى كه از برگ آن خضاب سازند). # =الوسمة- # مرادف (الوسمة) است. # =الوسمي- ### || AUTO اولين باران بهار. # =وسن- ### || AUTO يوسن وسنا وسنة: خواب او را فرا گرفت يا چرت زدن او زياد شد، ~~بيدار شد،- فلان: از بوى گند چاه بيهوش شد. (مانند اسن) است. # =الوسن- # مص،،- ج اوسان: نيازمندى. # =الوسن- ### || AUTO آنكه سنگينى خواب او ms2114 را گرفته باشد يا اينكه بسختى چرت زند. # =الوسنى- ### || AUTO مؤنث (الوسنان) است. # =الوسنان- ### || AUTO مرادف (الوسن) است. # =الوسنة- # كم خوابى، چرت زدن. # =الوسنة- # مؤنث (الوسن) است. # =الوسني- ### || AUTO آنكه بسيار چرت زند. # =الوسواس- ### || AUTO ج وساوس [وسوس]: اسم است از (وسوس)، شيطان، اهريمن، گونه اى ~~بيمارى است، آنچه از بدى كه در دل خطور كند. # =وسوس- # وسواسا ووسوسة [وسوس] الشيطان له وإليه: شيطان او را وسوسه نمود،- الرجل: # خرد او آسيب ديد وبى رويه سخن گفت، دچار وسوسه شد، پنهانى سخن گفت؛- ~~الرجل: با آن مرد پنهانى ودر گوشى سخن گفت،- الحلي او القصب: زيور آلات ~~ياني آواز داد. # =وسوس- ### || AUTO [وسوس] به: سرگردان شد وسخنان پريشان گفت. # =الوسوط- # «وسوط الشمس»: قرار گرفتن خورشيد در وسط آسمان. # =الوسوط- ### || AUTO متوسط، ميانه، چادر پشمى كوچك. # =الوسيط- ### || AUTO ج وسطاء: آنكه ميان دو دشمن ميانجيگرى كند. # =الوسيطة- ### || AUTO مؤنث (الوسيط) است. # =الوسيع- # گسترده وفراخ،- من الخيل: ### || AUTO اسبى كه با گامهاى بلند بدود. # =الوسيق- ### || AUTO مص، راندن، باران. # =الوسيقة- ### || AUTO ج وسائق من الإبل: گروهى از شتران. # =الوسيلة- ### || AUTO ج وسيل ووسائل ووسل: وسيله، واسطه، روش، جاى ومقام نزد شاه، ~~درجه ورتبه. # =الوسيم- ### || AUTO ج وسماء ووسام: زيبا روى. # =الوسيمة- # ج وسيمات ووسام: مؤنث (الوسيم) است. PageV01P985 ### || AUTO =وشى- # - وشيا وشية [وشي] الثوب: جامه را رنگ آميزى ونقش ونگار كرد،- الكلام: # دروغ گفت،- وشيا ووشاية به الى الملك او الحاكم: از او در نزد شاه يا ~~حاكم بد گوئى وسخن چينى كرد. # =وشى- ### || AUTO توشية [وشي] ه ثوبا: جامه بر او پوشانيد،- الثوب: جامه را رنگ ~~آميزى ونقش ونگار كرد،- الكلام: دروغ گفت. # =الوشاء- ### || AUTO [وشي]: مبالغه از (الواشي) است، آنكه جامه هاى ابريشمى ونگارين ~~به فروش رساند. # =الوشاة- ### || AUTO [وشي]: جمع (الواشي) است، آنها كه سكه طلا ضرب ميزنند. # =الوشاح- ### || AUTO ج وشح وأوشحة ووشائح: مرادف (الوشاح) همانند گردن بند است. # =الوشاح- ### || AUTO گردن بندى است از پارچه پهن كه بر روى آن جواهر نصب شده وزن بر ~~گردن ويا سينه خود حمايل مى كند، ج وشح وأوشحة ووشائح؛ واز اين گونه است ~~نشان پهن كه بعنوان مدال تهيه مى شود، همچنين واژه ms2115 (الوشاح) بمعناى شمشير ~~وكمان است، «ذو الوشاح»: نام شمشير عمر بن الخطاب بوده است. # =الوشاحة- ### || AUTO شمشير. # =وشج- # - وشجا ت الأغصان: شاخه هاى درخت درهم پيچيده شد،- محمله: محمل را بست ~~واستوار كرد تا چيزى از آن بر زمين نيفتد. # =وشج- # توشيجا [وشج] محمله: محمل خود را بست ومحكم كرد تا چيزى از آن بر زمين ~~نيفتد،- الله قرابته بكم: خداوند قرابت وخويشاوندى او را با شما بهم ~~پيوست،- الله بين القوم: خداوند ميان آن قوم سازش ودوستى برقرار كرد. # =وشح- ### || AUTO توشيحا [وشح] ه: بر او حمايل بست. # =الوشحاء- ### || AUTO ماده بز سياه رنگ كه داراى نشانه هاى سفيد باشد. # =وشر- ### || AUTO - وشرا أسنانه: دندانهاى خود را صاف وتيز كرد،- الخشبة ~~بالمنشار: چوب را با اره بريد. # =وشظ- ### || AUTO - وشظا العظم: پاره اى از استخوان را شكست،- الفأس: در ميان ~~سوراخ دسته چكش چوب قرار داد تا محكم شود،- القوم الينا: آن گروه اندك بما ~~پيوستند. # =وشع- # - وشعا الشي ء: آن چيز را درهم آميخت،- وشعا ووشوعا الجبل وفيه: بالاى ~~كوه رفت وبه قله رسيد. # =وشع- # توشيعا [وشع] القطن: پنبه را پس از زدن پيچيده وكلاف كرد،- الشي ء فى ~~الشي ء: ### || AUTO چيزى در آن چيز داخل شد،- الثوب: جامه را نقش ونگار كرد،- ~~الشيب رأسه: سفيدى پيرى بر روى سر او پديد آمد،- القوم على كرمهم أو ~~بستانهم: دور باغ يا تاكستان خود را پرچين نهادند تا كسى به آن وارد نشود. # =الوشع- # مص،- ج وشوع: شكوفه دانه ها وسبزيجات، گياه كم در كوهستان. # =الوشع- ### || AUTO خانه عنكبوت. # =وشق- # - وشقا ه: آن را خراش داد،- ه بالرمح: با نيزه به او طعنه زد،- اللحم: # گوشت را تكه تكه كرد. # =وشق- ### || AUTO توشيقا [وشق] الشي ء: آن چيز را قطعه قطعه وتوزيع كرد. # =الوشق- ### || AUTO (ح): جانورى است درنده از تيره سنوريات كه جثه آن از يوزپلنگ ~~كوچكتر است. واز پوست آن استفاده مى شود. # =وشك- # يوشك وشكا ووشاكة الأمر: كار به سرعت انجام شد. # =وشك- ### || AUTO توشيكا [وشك] الأمر: مرادف (وشك) است. # =الوشك- # شتاب، سرعت. # =الوشك- ### || AUTO مرادف (الوشك) است؛ «على وشك ان»: نزديك بود كه ... # =الوشكان- # مرادف (الوشك) است. ms2116 # =الوشكان- # مرادف (الوشك) است. # =الوشكان- ### || AUTO مرادف (الوشك) است. # =وشل- ### || AUTO - وشولا: مستمند وناتوان شد،- وشلا ووشلانا الماء: آب چكيد ~~وروان شد. # =الوشل- ### || AUTO ج أوشال: اشك كم، آبى كم كه از دامنه سنگ يا كوه برآيد، آب يا ~~اشك بسيار، ترس ودلهره. # =وشم- # - وشما اليد: دست را با سوزن ورنگ خالكوبى كرد. # =وشم- ### || AUTO توشيما [وشم] اليد: دست را خالكوبى كرد،- الغصن: برگ شاخه در ~~آمد وسبز شد. # =الوشم- ### || AUTO مص،- ج وشوم ووشام: خالكوبى، آنچه از خطها ونگار كه خالكوبى بر ~~دست ايجاد مى كند، آغاز سبز شدن درختان. # =الوشمة- ### || AUTO اسم مره از (وشم)، يك قطره از باران. # =الوشوع- ### || AUTO گياهان كه در دامنه كوه پراكنده باشند، داروئى كه در دهان ~~ريخته شود. # =الوشول- ### || AUTO «ناقة وشول»: ماده شتر پر شير، ماده شتر كم شير. # =الوشي- # [وشي]: مص،- «ج وشاء»: ### || AUTO نگار جامه، جامه هاى نگارين؛- «وشي السيف»: پرنده شمشير. # =الوشيج- ### || AUTO همبستگى قرابت وخويشاوندى، درخت نيزه، نيزه ها؛ «تطاعنوا ~~بالوشيج»: رزمندگان با نيزه ها با هم جنگيدند. # =الوشيجة- ### || AUTO ج وشائج: ليفى است كه بوسيله آن دانه هاى درو شده را جمع كنند، ~~مفرد (الوشائج) بمعناى رگهاى گوش است. # =الوشيظ- ### || AUTO ج أوشاظ: پيرو، دنباله رو، پيمان، آنكه در ميان قومى غير از ~~خود باشد، خسيس، مردمى كه از يك اصل ونژاد نباشند. # =الوشيظة- ### || AUTO ج وشائظ: قطعه چوبى كه با آن شكستگى قدح را ترميم كنند. # =الوشيع- # نقش ونگار جامه، سقف خانه يا حصير ومانند آن كه روى تيرهاى سقف گذارند. ~~شاخه خشك درخت كه فرو افتد، پرچين كه دور باغ نصب كنند تا كسى به آن داخل ~~نشود. جايگاه فرمانده لشكر كه بلند ومشرف بر لشكريان باشد. PageV01P986 ### || AUTO =الوشيعة- ### || AUTO ج وشيع ووشائع: ما كوى بافندگى، ماسوره، قرقره، ني كه بافنده ~~پارچه بافته را دور آن پيچد، هر بسته يا پيچيده. # =الوشيق- ### || AUTO گوشت بريده وخشك شده كه در سفرها با خود ببرند. # =الوشيقة- ### || AUTO ج وشائق: مرادف (الوشيق) است. # =الوشيك- ### || AUTO للمذكر والمؤنث: نزديك، سريع، شتاب. # =الوشيمة- ### || AUTO شر ودشمنى. # =وصى- ### || AUTO توصية [وصي] فلانا بكذا: با فلانى درباره چيزى ms2117 پيمان بست، با ~~ايماء واشاره مطلب را به او فهمانيد،- فلانا بولده: درباره فرزندش به فلانى ~~سفارش كرد تا با وى مهربانى كند،- الى فلان: او را بر مال وفرزندانش پس از ~~مرگ خود وصي نمود،- اليه بالصلاة: او را به نماز خواندن امر كرد. # =الوصاة- ### || AUTO ج وصى [وصي]: وصيت. # =الوصاد- ### || AUTO اسم است از (اوصد الباب: درب را بست، واوصد القدر: در ديگ را بست). # =الوصاد- ### || AUTO بافنده. # =الوصاف- ### || AUTO ### || AUTO بسيار وصف كننده، پزشك. # =الوصافة- ### || AUTO اسم است (وصف الغلام): جوان به سن خدمت رسيد. # =الوصاية- # [وصي]: وصيت. # =الوصاية- ### || AUTO [وصي]: وصيت. # =وصب- # - وصوبا: پايدار واستوار شد،- الدين: وام ضرورى ولازم شد،- على الأمر: بر ~~كار مواظبت كرد وخوب اقدام نمود. # =وصب- # يوصب وصبا: بيمار شد. # =وصب- ### || AUTO توصيبا [وصب]: مرادف (وصب) است. # =الوصب- # ج أوصاب: بيمارى ودرد هميشگى وتحليل رفتن نيروى بدن، فاصله ما بين ~~انگشتان بنصر وسبابه. # =الوصب- # ج وصابى ووصاب: بيمار. # =وصد- # - وصدا: ثابت واستوار شد،- الثوب: جامه را بافت،- بالمكان: در آن مكان ~~اقامت نمود. # =وصد- ### || AUTO توصيدا [وصد] الثوب: جامه را بافت. # =،- فلانا: او را بر حذر نمود،- الكلب بالصيد: ### || AUTO سگ را براى شكار برانگيخت. # =الوصر- # ج أواصر: پيمان، قباله، سند. # =وصف- # - وصفا وصفة الشي ء: آن چيز را ستايش نمود، آن چيز را شيرين كرد،- الطبيب ~~للمريض: پزشك براى بيمار نسخه نوشت. # =وصف- ### || AUTO يوصف وصافة الغلام: جوان به سن خدمت رسيد وكار را خوب انجام داد. # =الوصفية- ### || AUTO حالت وصف. # =وصل- # - وصلا وصلة وصلة الشي ء بالشي ء: # آن دو چيز را با هم پيوند داد،- ه بالف دينار: هزار دينار به او بخشيد،- ~~وصلا وصلة رحمه: صله رحم كرد وبه خويشاوندان خود رسيد،- فلانا: به فلانى ~~رسيد ونزد او ماند، به او كمك وبخشش نمود،- وصولا ووصلة وصلة الى المكان: ~~به آنجا رسيد. # =وصل- ### || AUTO توصيلا [وصل] الشي ء بالشي ء: آن چيز را با چيزى ربط داد ويا ~~آميخت،- فلانا الى كذا: فلانى را به آنجا رسانيد يا به او آن چيز را ابلاغ كرد # الوصل- # ج أوصال: هر عضوى جداگانه از بدن # الوصل- # مص،؛ «ليلة الوصل» آخرين شب ماه قمرى؛ «حرف الوصل»: ms2118 در نزد قافيه سازان: ~~واو يا ياء ويا الف ويا هاء است كه هر يك بعد از حرف متحرك بيايد،- ج ~~وصولات: رسيد پول، قبض پرداخت. # =الوصل- ### || AUTO ج أوصال: مرادف (الوصل) است. # =الوصلة- ### || AUTO مص،- ج وصل: اتصال، چسبيدن، آنچه ميان دو چيز را وصل كند، ~~دوستى، سرزمين دور. # =وصم- ### || AUTO - وصما العود أو العظم: چوب يا استخوان را شكست بى آنكه از هم ~~جدا كند،- الشي ء: آنرا به سرعت بست، آن چيز را معيوب كرد. # =الوصم- # مص،- ج وصوم: گره در ميان چوب، ننگ وعار # الوصم- ### || AUTO بيمارى. # =الوصمة- ### || AUTO سستى بدن، ننگ ورسوائى. # =الوصواص- ### || AUTO ج وصاويص [وصوص]: سوراخى است به اندازه چشم در ميان پرده يا بر ~~روى درب كه از درون آن بخارج نگاه كنند، روى بند كوچك. # =وصوص- ### || AUTO وصوصة [وصوص] عينه: چشمش را تنگ كرد تا به چيزى نگاه كند، از ~~سوراخ درب نگاه كرد،- الجرو: توله سگ چشمان خود را باز كرد،- ت الجارية: از ~~ميان روبند زن بجز چشمان او چيزى پيدا نبود. # =الوصوص- ### || AUTO ج وصاوص [وصوص]: مرادف (الوصواص) است؛ «الوصاوص»: سنگهاى زير زمين. # =الوصول- # مص،- ج وصولات: رسيد پول، قبض پرداخت. # =الوصول- ### || AUTO بسيار بخشنده وعطا بخش. # =الوصولي- ### || AUTO سود پرست، منفعت طلب، فرصت طلب. # =الوصولية- ### || AUTO حالت وكيفيت منفعت طلب وفرصت طلب. # =الوصي- # ج أوصياء [وصي] للمذكر والمؤنث: وصيت كننده، آنكه به او وصيت كنند، آنكه ~~امور افراد كم سال ويتيم را بعهده گيرد،- على العرش: # نايب السلطنه (هنگاميكه پادشاه كم سن وسال ويا غايب ويا بيمار باشد.) # الوصية- # ج وصي [وصي]: شاخه هاى نخل خرما كه بسته بندى شوند،- ج وصايا: اسم است از ~~(الإيصاء) بدليل مربوط بودن به امر مرده، آنچه بدان وصيت كنند؛ «هذه ~~وصيته»: اين وصيت اوست؛ «وصايا الله»: ### || AUTO دستورات الهى. # =الوصيد- ### || AUTO ج وصد: آغل ستوران، داخل خانه، غار، تنگ وبهم چسبيده، گياهان ~~كه ساقه هايشان به هم نزديك باشد، كوه، آستانه درب. # =الوصيدة- # ج وصائد: آغلى كه از سنگ PageV01P987 ### || AUTO براى ستوران درست كنند. # =الوصيرة- ### || AUTO قباله، سند خريد. # =الوصيف- ### || AUTO ج وصفاء: غلام بچه يا پيشخدمت خردسال ms2119 كه بسن رشد نرسيده باشد. # =الوصيفة- ### || AUTO ج وصائف: مؤنث (الوصيف) است، خدمتگزار زن. # =الوصيل- ### || AUTO «وصيل الرجل»: دوست دائم وهمدم هميشگى. # =الوصيلة- ### || AUTO ج وصائل: مؤنث (الوصيل) است، آنچه كه چيزى را با چيزى ديگر ~~پيوست كنند، دوستى، كلاف نخ، فراخى ونعمت بسيار، ساختمان، زمين گسترده ~~ودور،- ج وصيل ووصائل: جامه راه راه يمانى. # =الوصيم- ### || AUTO فاصله ميان انگشت خنصر وبنصر. # =الوضاء- ### || AUTO ### || AUTO ج وضاؤون ووضاضئ [وضأ]: مرد پاكيزه وزيبا. # =الوضاح- # سفيد رنگ، زيبا روى، آنكه لبخند زند، روز؛ «الأمر او الكلام الوضاح»: امر ~~يا كلام وگفتار روشن؛ «النسب الوضاح»: نسب آشكار وروشن؛ «بكر الوضاح»: نماز صبح. # =وضأ- ### || AUTO - وضأ [وضأ] ه: در پاكيزگى وزيبائى بر او چيره شد. # =وضؤ- # يوضؤ وضوءا ووضاءة [وضأ] الشي ء: آن چيز پاكيزه وتميز وخوب شد. # =وضأ- ### || AUTO توضئة [وضأ] ه بالماء: آن را شست وپاكيزه كرد. # =وضح- # - ضحة وضحة ووضوحا الأمر أو الكلام: # آن كار يا آن سخن آشكار وروشن شد. # =وضح- # يوضح وضحا: چرك شد ودر آن چركى نمايان گشت. # =وضح- ### || AUTO توضيحا [وضح] الأمر: امر را روشن وآشكار كرد. # =الوضح- # مص، درهم رايج وصحيح،- ج أوضاح: روشنى وسپيدى صبح؛- «جاء فى وضح الصبح»: ~~بهنگام سپيده دم آمد، سفيدى وروشنائى ماه، سفيدى پيشانى اسب، پاى بند، ~~پيرى، پيسى، شير، زيور آلات نقره، خلخال، گياهان ريز وكوچك؛ «وضح الطريق»: ~~ميانه راه؛ «وضح القدم»: ### || AUTO سفيدى كف پا. # =وضر- # يوضر وضرا: چرك بود، چركين شد، با روغن وچربى چرك شد. # =وضر- ### || AUTO توضيرا [وضر] ه: آن را چرك كرد. # =الوضر- # مص،- ج أوضار: چركى چربى، باقيمانده غذا در ظرف، آبى كه با آن ظرف ومانند ~~آنرا بشويند. # =الوضر- ### || AUTO آنچه كه با چربى چركين شده باشد. # =الوضرى- ### || AUTO مرادف (الوضرة) است. # =الوضرة- ### || AUTO مؤنث (الوضر) است. # =وضع- # - وضعا ه: او را پست وسبك كرد، او را خوار كرد،- عنقه: گردن او را زد،- ~~الحديث: سخن دروغ گفت،- الكتاب: # كتاب را تأليف كرد،- خطة: نقشه اى كشيد،- السلاح فى العدو: با دشمن ~~جنگيد،- يده فى الطعام: غذا را خورد،- الشي ء بين يديه: آن چيز را در برابر ~~او رها كرد،- يده عن فلان: از ms2120 فلانى دست برداشت،- الجناية عن فلان: جرمى را ~~كه فلانى مرتكب شده بود از بين برد،- الجزية او الحرب: جزيه يا جنگ را تمام ~~كرد،- عصاه: در مسافرت خود جائى را براى اقامت برگزيد،- ت المرأة خمارها: ~~زن روسريش را برداشت،- وضعا وموضعا وموضعا وموضوعا الشي ء: آن چيز را در ~~جائى ثابت نگهداشت،- الشي ء من يده: # آن چيز را از دست خود انداخت،- من فلان: از مقام ومنزلت او كاست،- عن ~~غريمه: از طلب بدهكار خود مقدارى كاست،- وضعا ووضعا وتضعا ت المرأة حملها: ~~آن زن بچه خود را زائيد. # =وضع- # يوضع ضعة وضعة ووضيعة في تجارته: # زيان ديد وخسارت كرد. # =وضع- # يوضع ضعة وضعة ووضاعة: پست شد ودر اصل ونسبت او پستى وخوارى بود، پست ~~وفرومايه بود. # =وضع- # ضعة وضعة ووضيعة في تجارته: در تجارت خود زيان كرد. # =وضع- # توضيعا [وضع] الشي ء: آن چيز را تعمير واصلاح كرد،- الجبة: در ميان جبه ~~پنبه نهاد وآنرا دوخت،- ت النعامة بيضها: ### || AUTO شتر مرغ تخمهاى خود را در كنار هم چيد،- الرجل: آن مرد را خوار ~~وزبون كرد. # =الوضع- ### || AUTO مص،- ج أوضاع: جاى، موضع، حالت وظرفيت؛- «الوضع الحاضر»: وضع فعلى. # =الوضعة- # مركز وموضع. # =الوضعة- ### || AUTO مرادف (الوضعة) است. # =وضم- ### || AUTO - وضما اللحم: گوشت را بر روى چوبه قصابى نهاد،- وضوما القوم: ~~آن مردم جمع شدند وبهم نزديك گرديدند. # =الوضم- ### || AUTO ج أوضام وأوضمة: چوبه قصاب كه بر روى آن گوشت را مى برد، هر ~~جائيكه در آن گوشت را نگهدارى كنند، سفره غذا. # =الوضمة- ### || AUTO گروهى از مردم كه جمعيتشان حدود دويست نفر باشد. # =الوضوء- ### || AUTO [وضأ]: آبى كه با آن وضو سازند. # =الوضي ء- ### || AUTO ج وضاء وأوضياء [وضأ]: پاكيزه وزيبا روى. # =الوضيحة- ### || AUTO ج وضائح: حيوان چهار پا. # =الوضيع- ### || AUTO پست وفرومايه، وديعه. # =الوضيعة- ### || AUTO ج وضائع: آنچه كه از چيزى كاسته شود، وديعه، كتاب پند وحكمت، ~~آنچه از عشر وباج كه پادشاه بگيرد، گروههائى از لشكريان كه در منطقه اى ~~قرار بگيرند ولى جنگ نكنند، پسر خوانده، گياه ترش، گندم كوبيده كه بر روى ~~آن روغن بريزند وبخورند؛ «الوضائع»: بار وكالاى مسافران. # =الوضيم- ### || AUTO ميان ms2121 انگشتان سبابه وبنصر. # =الوضيمة- ### || AUTO مرادف (الوضمة) است، غذاى عزادارى. # =الوضين- # ج وضن: آنچه كه بر روى هم چيده شده باشد، كمربند پهن كه از چرم يا موى ~~ساخته شده باشد وگويند كه (الوضين) براى هودج همانند كمربند زين PageV01P988 ### || AUTO است. # =وطى- ### || AUTO توطية [وطي] الشي ء: آن چيز را فرود آورد وپائين كشيد. ### || AUTO =الوطاء- # [وطأ]: زمين گود وفرو رفته، فرش. # =الوطاء- ### || AUTO [وطأ]: فرش وزير انداز بر خلاف پرده وپوشش وروى انداز است. # =الوطاءة- ### || AUTO [وطأ]: مص، آسانى ونرمى. # =الوطاق- ### || AUTO ج وطاقات: چادر كه در زير آن سكونت كنند. اين كلمه تركى است. # =وطئ- ### || AUTO - وطأ [وطأ] الشي ء برجله: آن چيز را پايمال كرد،- ارض عدوه: ~~وارد سرزمين دشمن شد،- الفرس: سوار بر اسب شد،- الشي ء: آن چيز را آماده ~~وآسان ساخت. # =وطؤ- # يوطؤ وطاءة ووطوءة الموضع: آن جاى گود شد. # =وطأ- ### || AUTO توطئة [وطأ] الشي ء برجله: با پاى خود آن چيز را لگد كرد،- ~~الموضع: آن جاى را لگد كوب ونرم كرد،- الفراش: بستر را نرم وهموار كرد،- ~~الأمر: كار را آسان كرد،- الشعر وفيه: قافيه شعر را از لحاظ معنى ولفظ ~~تكرار كرد. # =الوطء- ### || AUTO [وطأ]: مص، زمين گود وفرو رفته. # =الوطأة- # [وطأ]: اسم مره از (وطأ) است، جاى پاى، فشار دادن يا گرفتن سخت؛ «اشتدت ~~وطأة المرض»: فشار بيمارى سخت شد. # =الوطأة- # [وطأ]: مردمى كه در ميان راه رفت وآمد كنند # الوطب- ### || AUTO ج أوطب ووطاب وأوطاب وجج أواطب: مشك شير. # =وطد- # - وطدا الشي ء: آن چيز را نيرومند واستوار وسنگين كرد،- الأرض: زمين را ~~كوبيد تا سفت شود،- الشي ء اليه: آن چيز را به چيزى ديگر چسبانيد،- له ~~منزلة: براى او زمينه را آماده كرد،- ه الى الأرض: آن را بسوى زمين خم ~~كرد،- الشي ء: آن چيز استوار وپا برجا شد، راه رفت،- الصخر على الغار: ~~سنگها را بر روى غار چيد. # =وطد- ### || AUTO - توطيدا [وطد] الشي ء: بمعناى (وطده) است،- العزم على كذا: ~~تصميم بر آن كار گرفت، درباره آن كار تصميم جدى گرفت. # =الوطر- ### || AUTO ج أوطار: حاجت، نياز، خواسته. # =وطس- ### || AUTO - وطسا ه: او را با كفش ms2122 به سختى زد،- الشي ء: آن چيز را كوبيد وشكست. # =وطش- # - وطشا ه: او را زد،- ه عن فلان: او را از فلانى دور كرد،- الحديث او الخبر: # جزئى از سخن را آشكار كرد،- الكلام: # سخن را آشكار نساخت. # =وطش- ### || AUTO توطيشا [وطش] القوم عنه: آنها را از فلانى دور كرد،- الحديث: ~~جزئيات سخن را آشكار كرد،- فيه: در آن اثر گذاشت،- له: براى او رشته سخن يا ~~انديشه يا كار را آماده كرد،- ه: به او اندكى بخشيد. # =وطف- # - وطفا: شكار را در حال گريختن دنبال كرد. # =وطف- ### || AUTO يوطف وطفا: موى ابرو ومژه او بسيار شد،- المطر: باران باريد. # =الوطفاء- ### || AUTO مؤنث (الأوطف) است؛ «سحابة وطفاء»: ابر پر باران كه فروهشته شود. # =وطن- # - وطنا بالمكان: در آن جا اقامت گزيد. # =وطن- # توطينا [وطن] نفسه على الأمر وللأمر: ### || AUTO خود را براى آن كار آماده كرد،- البلد: آن شهر را وطن خود ساخت. # =الوطن- # ج أوطان: ميهن، وطن، آغل ستوران ودام؛ «حب الوطن»: ### || AUTO ميهن پرستى. # =الوطني- ### || AUTO منسوب به (الوطن) است،- ج وطنيون: ميهن پرستان. # =الوطنية- ### || AUTO علاقه ومحبت نسبت به ميهن وفداكارى براى آن. # =الوطواط- ### || AUTO ج وطاوط ووطاويط [وطوط] (ح): ### || AUTO خفاش-: گونه اى پرستوى كوهى، مرد كم عقل وسست اراده، مردى كه ~~تند سخن گويد. # =الوطواطة- ### || AUTO [وطوط]: زنى كه با شتاب سخن گويد، زن فرياد كننده. # =الوطوءة- # [وطأ]: مص، مرادف (الوطاءة) است. # =وطوط- ### || AUTO وطوطة [وطوط]: ناتوان شد، با شتاب سخن گفت. # =الوطي ء- ### || AUTO [وطأ]: گودال، دشتى كه زمين آن نرم باشد، زبونى كه بتوان بر او ~~چيره شد. # =الوطيئة- ### || AUTO [وطأ]: مؤنث (الوطي ء) است، خرماى بى هسته كه آنرا با شير ~~آميخته كنند، كشك آميخته با شكر. # =الوطيد- ### || AUTO مرادف (الواطد) است؛- «الشي ء الوطيد»: استوار وپاى بر جا. # =الوطيدة- ### || AUTO مفرد (وطائد) است وآن عبارت از ستونها وپايه هاى ساختمان ونيز ~~بمعناى ديگ پايه مى باشد. # =الوطيس- ### || AUTO ج أوطسة ووطس: تنور ومانند آن، جنگ وگريز؛- «حمى الوطيس» جنگ ~~سخت شد. # =الوطيسة- ### || AUTO سختى كار. # =وظب- ### || AUTO - وظوبا الأمر وعلى الأمر: آن كار را بعهده گرفت وادامه داد،- ~~وظبا الشي ء: آن چيز را زير ms2123 پاى خود لگد كرد. # =وظف- # - وظفا البعير: پاى بند شتر را كوتاه، بر ساق دست وپاى شتر زد،- القوم: ~~به دنبال آن قوم رفت،- الشي ء على نفسه: آن چيز را بر خود لازم دانست. # =وظف- # توظيفا [وظف] ه: براى او مقررى روزانه تعيين كرد، در يكى از دواير دولتى ~~او را به كار گماشت،- عليه عملا: او را بر كارى گماشت،- رؤوس الأموال: ### || AUTO سرمايه ها را براى بدست آوردن سود بكار انداخت. # =الوظيف- ### || AUTO ج وظف وأوظفة: ساق دست وپاى اسب وشتر وجز آنها، مرد توانا ~~ونيرومند در راه رفتن بر روى زمين ناهموار. # =الوظيفة- ### || AUTO ج وظائف ووظف: وظيفه، مقررى، جيره غذائى، پيمان وعهد، منصب ~~وكارمندى، شغل. # =وعى- # - وعيا [وعي] الشي ء: آن چيز را فراه PageV01P989 ~~كرد ودر بر گرفت،- الحديث: سخن را پذيرفت وحفظ كرد،- الأمر: آن كار را ~~انجام داد ودرك كرد؛ «لا يعي ما يقول»: ### || AUTO آنچه را كه ميگويد انجام نميدهد،- ت الأذن: گوش شنيد،- القيح ~~فى الجرح: چرك در زخم جمع شد،- الجرح: چرك زخم روان شد،- العظم: استخوان ~~شكسته جوش خورد. # =الوعى- ### || AUTO [وعي]: بانگ وفرياد وخروش. # =الوعاء- # ج أوعية وجج أواع [وعي]: ظرف، كاسه. # =الوعاء- ### || AUTO ج أوعية وجج أواع: ظرف، آنچه كه در آن چيزى جمع ونگهدارى كنند. # =الوعائيات- ### || AUTO [وعي]: «وعائيات البزور»، ويقال لها أيضا «مستورات البزور»: ~~گياهانى كه تخم آن داخل غلاف وپوشيده باشد مانند بادام. # =الوعاظ- ### || AUTO اسم مبالغه (الواعظ) است. # =الوعاق- ### || AUTO صدائى كه به هنگام راه رفتن ستور از شكم آن شنيده شود يا صداى ~~هر چيزى. # =وعب- ### || AUTO - وعبا الشي ء: همه آن چيز را گرفت. # =الوعب- ### || AUTO ج وعاب: كوچه پهن وفراخ. # =وعث- # يوعث وعثا ووعثا الطريق: عبور از راه سخت شد،- الأمر كار در هم آميخت ~~وتباه شد،- وعثا ت يده: دست او شكست. # =وعث- ### || AUTO يوعث وعوثة الطريق: مرادف (وعث) است،- الأمر: كار در هم آميخت ~~وتباه شد. # =الوعث- # مص،،- ج وعث ووعوث: استخوان شكسته، لاغرى، دشوار وسخت، راه سخت ودشوار، ~~هر كار دشوارى؛ «امر وعث»: كارى دشوار. # =الوعث- ### || AUTO «أمر وعث»: كارى كه در هم بر هم وتباه شده باشد. ms2124 # =الوعثاء- ### || AUTO رنج وسختى، هر خوى زشتى. # =وعد- ### || AUTO - وعدا وعدة وموعدا وموعدة وموعودا وموعودة فلانا الأمر ~~وبالأمر: آن كار را به او وعده ونويد داد،- ت الأرض: زمين نويد خير وبركت ~~داد،- وعيدا الرجل: آن مرد را تهديد كرد،- الفحل: شتر نعره كشيد. # =الوعد- ### || AUTO مص، عهد وپيمانى كه بدان وفا نشود. گويند كه اين كلمه جمع ~~ندارد ونيز گفته اند كه جمع آن (وعود) مى باشد. # =وعر- # - وعرا ووعورا المكان: آنجاى سفت وسخت شد وراه رفتن در آن دشوار گرديد،- ~~وعرا فلانا: از بر آوردن خواسته ونياز فلانى خوددارى كرد. # =وعر- # يوعر ويعر وعرا المكان: مرادف (وعر) است. # =وعر- # يوعر وعارة ووعورة المكان: مرادف (وعر) است. # =وعر- ### || AUTO توعيرا [وعر] المكان: آن جاى را سفت وسخت كرد، آن جاى را ~~وحشتناك كرد،- الرجل: نياز او را بر نياورد، او را از نظرى كه داشت باز ~~داشت ومنصرف نمود،- المتكلم: سخن گوينده را قطع كرد. # =الوعر- # ج أوعر ووعور وأوعار ووعورة: جاى ترسناك ووحشتناك، جاى سخت وسنگلاخ بر ~~خلاف زمين هموار ونرم، «مكان وعر وطريق وعر ومطلب وعر»: جاى سخت وراه ~~ناهموار وموضوعى ناهنجار؛ «رجل وعر المعروف»: مرد كم خير. # =الوعر- ### || AUTO ج أوعار: زمين سنگلاخ، ضد نرم. # =الوعري- ### || AUTO من الكلام: سخن ناموزون كه مخالف ذوق وناپسند باشد. # =وعز- # - وعزا إليه في كذا أن يفعله أو يتركه: به او اشاره نمود كه كارى را ~~انجام بدهد يا ندهد. # =وعز- ### || AUTO توعيزا [وعز] إليه في كذا أن يفعله أو يتركه: مرادف (وعز) است. # =وعظ- ### || AUTO - وعظا وعظة ه: او را پند داد، نصيحت كرد، او را به توبه وتوجه ~~بدرگاه خدا ونيكو كردن اخلاق راهنمائى وتشويق كرد. # =الوعظة- ### || AUTO ج وعظات: يك بار پند واندرز دادن، سخنان واعظ. # =وعق- ### || AUTO - وعقا ووعاقا ووعيقا الفرس: از شكم اسب هنگام راه رفتن صدائى ~~شنيده شد. # =وعك- ### || AUTO - وعكا ووعكة الحر: گرما سخت شد،- الرجل: آن مرد از سختى ~~بيمارى يا خستگى رنجور شد،- ته الحمى: تب بر او سخت شد وويرا رنجور كرد،- ~~وعكا الشي ء: آن چيز را خورد كرد،- الشي ء فى التراب: آن چيز ms2125 را در خاك ~~ماليد،- ت الإبل عند الحوض: گله هاى شتر بر سر آب ازدحام كردند. # =الوعك- # مص، مرادف (الوعك) است. # =الوعك- ### || AUTO آنكه دچار بيمارى شده باشد. # =الوعكة- ### || AUTO مص، اسم مره از (وعك)، آرامش باد وسختى گرما، جنگ قهرمانان، بر ~~زمين افتادن سخت بهنگام دويدن، بيمارى؛ «وعكة الحمى»: سختى تب؛ «وعكة ~~الأمر»: سختى كار ودشوارى. # =وعل- ### || AUTO - وعلا الرجل: آن مرد بر جاى بلند ايستاد ومشرف بر ديگران شد. # =الوعل- # مص، بزرگوار، پناهگاه،- ج أوعال ووعول ووعل ووعلة وموعلة (اين دو كلمه ~~آخر اسم جمع اند) (ح): بز كوهى كه داراى دو شاخ نيرومند بشكل شمشير مى باشد. # =الوعل- # ج أوعال ووعول ووعل ووعلة وموعلة (والأخيران اسما جمع) (ح): مرادف ~~(الوعل) است. # =الوعل- ### || AUTO ج أوعال ووعول ووعل ووعلة وموعلة (والأخيران اسما جمع) (ح): ~~مرادف (الوعل) است. # =الوعلة- # جايگاه بلند از كوه،- من القميص: مادگى دگمه پيراهن؛ «وعلة الإبريق»: ~~دسته آفتابه. # =الوعلة- # اسم جمع است براى (الوعل): ### || AUTO بز كوهى،- وعلات ووعال (ح): مؤنث (الوعل) است. # =وعم- # - وعما الديار: به خانه وكاشانه خود درود فرستاد وگفت «انعمي»: پر بركت ~~باشى واز اين قبيل است «عم صباحا»: # صبح بخير و«عم مساء» شب بخير. # =وعم- ### || AUTO - وعما الديار: مرادف (وعم) است. # =الوعواع- # [وعوع]: مص، صداى شغال يا PageV01P990 ### || AUTO ### || AUTO سگ، بانگ وفرياد مردم، ياوه گوى. # =الوعوث- ### || AUTO سختى وبدى. # =وعوع- # وعوعة ووعواعا الكلب أو ابن آوى: ### || AUTO سگ يا شغال زوزه كشيد يا آواز داد؛- القوم: آن قوم سر وصدا راه ~~انداختند،- القوم: آن قوم را تحريك وسراسيمه كرد. # =الوعوع- # ج وعاوع [وعوع] (ح): شغال،- (ح): ### || AUTO روباه، سخنگوى بليغ، بيابان، ديده بان ونگهبان. # =وعي- ### || AUTO فلان: از خواب يا از غفلت بيدار شد. (اين كلمه در زبان متداول ~~رايج است). # =الوعي- ### || AUTO [وعي]: مص، عقل وخرد واحساسات آشكار؛ «فقد وعيه»: شعور ~~واحساسات خود را از دست داد؛ «استرجع وعيه:»: شعور واحساسات خود را باز ~~يافت؛ چركى، سر وصدا وداد وفرياد. # =الوعير- ### || AUTO ج أوعار: مرادف (الوعر) است. # =الوعيق- ### || AUTO مرادف (الوعاق) است. # =الوغى- ### || AUTO [وغي]: جنگ، سر وصدا وفرياد. # =الوغال- ### || AUTO آنكه در وصف مبالغه كند، فروشنده ms2126 كه بها را گران كند. # =وغد- # - وغدا القوم: به آن قوم خدمت كرد. # =وغد- ### || AUTO يوغد وغادة: كم عقل وپست فطرت بود. # =الوغد- # تيرى از تيرهاى قمار كه برنده نباشد، شكار،،- ج أوغاد ووغدان ووغدان: ### || AUTO سست خرد، گول نادان، فرومايه، كودك، خدمتگزار قوم، برده يا بنده. # =الوغدة- ### || AUTO مؤنث (الوغد) است. # =وغر- # - وغرا اليوم: گرماى روز سخت شد،- ته الشمس: تابش خورشيد سخت شد،- صدره ~~على فلان: سينه او پر از خشم بر وى شد. # =وغر- # يوغر وغرا صدره على فلان: مرادف (وغر) است. # =وغر- ### || AUTO توغيرا [وغر] ه عليه: او را بر ديگرى خشمگين ساخت. # =الوغر- # مص، كينه توزى، دشمنى؛ «وغر الجيش»: سر وصدا وفرياد لشكر. # =الوغر- ### || AUTO مص، كينه توزى، دشمنى. # =الوغرة- ### || AUTO اسم مره از وغر، سختى تابش گرما. # =وغل- ### || AUTO - وغولا: رفت ودور شد،- فى الشي ء: در آن چيز داخل وپنهان شد،- ~~وغلا ووغولا ووغلانا على القوم: بدون اينكه از وى دعوت شود به مجلس شراب ~~قوم وارد شد وبا آنها نوشيد. # =الوغل- # مص،- ج أوغال: ناتوان وفرومايه وگناهكار، آنكه بدون دعوت قوم به مجلس غذا ~~وشراب آنها وارد شود، آنكه به دروغ دعوى نسب كند، بد غذا، درختى كه شاخه ~~هايش درهم پيچيده باشند، پناهگاه، دانه تلخ گندم كه آنرا كبوتر بخورد. # =الوغل- ### || AUTO آنكه ادعاى نسب دروغ نمايد، بد غذا. # =وغم- # - وغما ه: او را خشمگين ساخت،- بالخبر: خبرى به او داد كه درباره اش ~~تحقيق نكرده بود. # =وغم- ### || AUTO يوغم وغما عليه: بر او كينه ورزيد. # =الوغم- # مص، كينه موجود در سينه؛ «رجل وغم»: مرد كينه توز، نفس، جنگ وگريز ~~ووكشتار. # =الوغم- # ج أوغام: احمق، آنچه از غذا كه فرو ريزد. # =الوغي- ### || AUTO [وغي]: مرادف (الوغى) وبمعناى بانگ وخروش وجنگ مى باشد. # =الوغير- ### || AUTO گوشت بريانى بر روى سنگ داغ، مرادف (الوغيرة) است. # =الوغيرة- ### || AUTO شيرى كه با سنگ ريزه هاى داغ گرم شده باشد. # =وفى- # - وفاء [وفي] بالوعد أو بالعهد: به عهد خود وفا كرد،- النذر: نذر را بجاى ~~آورد،- الشي ء: بلند ودراز شد،- ريش الجناح: # پرهاى بال پرنده در آمد وكامل شد،- وفيا الشي ء: آن چيز كامل وبسيار شد،- ~~الدرهم ms2127 المثقال: درهم برابر وهموزن يك مثقال شد؛ «هذا الشي ء لا يفى بذاك»: ~~اين چيز از آن كم وزن تر است. # =وفى- ### || AUTO توفية [وفي] الرجل حقه: حق او را تمام وكمال داد. # =الوفاء- ### || AUTO [وفي]: مص،؛ «مات عن وفاء»: او مرد وثروتى گذاشت تا بدهيش ~~پرداخت گردد. # =الوفاة- ### || AUTO ج وفيات [وفي]: مرگ. # =الوفاد- ### || AUTO آنكه بسيار به نمايندگى به جائى رود. # =الوفادة- ### || AUTO مص،؛- «اكرم وفادته»: از او به گرمى استقبال كرد. # =الوفاض- ### || AUTO ج وفض: پوستى كه در زير آسيا قرار دهند، جائيكه جلوى آب را بگيرد. # =الوفاع- ### || AUTO سربند شيشه. # =الوفاهة- ### || AUTO [وفه]: جيره ومقررى خدمتگزار كليسا. # =وفد- # - وفدا ووفودا ووفادة وإفادة إلى أو على الأمير: نزد امير به نمايندگى ~~وفرستادگى آمد. # =وفد- ### || AUTO توفيدا [وفد] فلانا إلى أو على الأمير: او را نزد امير فرستاد. # =الوفد- # مص،- ج وفود: هيأتى كه بر اميرى وارد شوند، جمع (الوافد) بمعناى گروهى كه ~~به شهرها مسافرت كنند. # =وفر- # - وفرا وفرة له المال: ثروت ودارائى را براى او بسيار گردانيد،- الثوب: ~~پارچه را بريد،- عرض فلان: آبروى فلانى را حفظ كرد وبه او دشنام نداد،- ~~عطاءك: بخشش تو را با خوشنودى پس داد،- وفرا ووفورا وفرة المال او المتاع: ~~مال ويا توشه فراوان شد. # =وفر- # يوفر وفارة المال أو المتاع: مرادف (وفر) است. # =وفر- # توفيرا [وفر] الشي ء: آن چيز را بسيار وفراوان كرد،- الله حظه من كذا: ~~خداوند نعمت را بر او كامل نمود،- الثوب: پارچه را بريد،- لفلان عرضه: ~~آبروى فلانى را حفظ كرد وبه او ناسزا نگفت،- المال: چيزى از مال كم نكرد،- ~~حصة من المال: قسمتى از PageV01P991 ~~مال را پس انداز كرد،- الرجل عند العامة: ### || AUTO پس انداز كرد. اين كلمه در زبان متداول رايج است،- فى النفقة: ~~صرفه جوئى كرد. # =الوفر- # مص، ج وفور ثروت،- من المال او المتاع: ### || AUTO مال يا متاع بسيار از هر چيزى. # =الوفراء- ### || AUTO پر؛ «مزادة وفراء»: توشه دان يا هميانى كه پوست آن سالم باشد؛ ~~«اذن وفراء»: گوش بزرگ؛ «ارض وفراء»: زمين پر گياه وسر سبز. # =الوفرة- ### || AUTO ج وفار: اسم مره از (وفر) است، بسيارى وفراوانى، موى سر ms2128 يا ~~گيسوئى كه روى گوشها را بپوشاند. # =الوفز- # ج أوفاز ووفاز: شتاب؛ «مكان وفر»: # جاى بلند. # =الوفز- ### || AUTO ج أوفاز ووفاز: شتاب. # =وفض- ### || AUTO - وفضا ووفضا: با شتاب دويد. # =الوفض- # مص:،- ج أوفاض: شتاب. # =الوفض- ### || AUTO مص:،- ج أوفاض: مرادف (الوفض) است. # =الوفضة- ### || AUTO ج وفاض: اسم مره از وفض، ظرفى بسان جعبه كه از پوست سازند وكف ~~آن هموار باشد، كيسه اى كه چوپان توشه وابزار خود را در آن حمل كند، فرو ~~رفتگى ميان لب بالا در زير بينى. # =الوفعة- ### || AUTO سبدى است كه از خوشه ودرخت خرما بسازند، سر بند شيشه # وفق- # - وفقا الأمر: كار را موافق وسازگار يافت،- الأمر: كار موافق وسازگار با ~~خواسته بود. # =وفق- # توفيقا [وفق] الأمر: كار را موافق وسازگار نمود،- بين القوم: ميان قوم را ~~صلح وآشتى برقرار كرد،- ه الله: خداوند او را توفيق بدهد،- ه الله للخير: ~~خداوند او را براى كارهاى خير وخوب موفق بگرداند. # =وفق- ### || AUTO «وفقت له»: با من برخورد وديدار كرد. # =الوفق- # مص،؛- «وفقا لكذا»: برابر آن چيز، بموجب آن. # =الوفق- ### || AUTO مص، برابرى ومطابقت ميان دو چيز، به مقدار كافى. # =وفه- ### || AUTO - وفها النصراني: آن مرد مسيحى خادم كليسا شد. # =الوفهية- ### || AUTO رتبه ودرجه خدمتگزار كليسا. # =الوفي- ### || AUTO ج أوفياء [وفي]: تمام، بسيار با وفا، آنكه حق را بدهد وبگيرد. # =الوفيعة- ### || AUTO بمعناى (الوفعة) است، كهنه اى كه با آن نوك قلم را پاك كنند. # =الوفيق- ### || AUTO دوست، رفيق، همراه. # =وقى- # وقاية ووقيا وواقية [وقي] فلانا: فلانى را از رنج وناملايمات محفوظ ~~نگهداشت؛ «وقاه الله السوء من السوء»: خداوند او را از هر گونه بدى ~~نگهدارد، وقيا الفرس من الحفا: سم اسب از راه رفتن بسيار ساييده شد. # =وقى- ### || AUTO توقية [وقي] فلانا: فلانى را از هر گونه بدى نگهداشت. # =الوقاء- ### || AUTO [وقي]: باز دارنده چيزى ومحافظت كننده مرادف (الوقاية) است. # =الوقاء- # [وقي]: مرادف (الوقاية) است. # =الوقاء- ### || AUTO [وقي]: «رجل وقاء»: مرد بسيار پرهيزگار. # =الوقائع- ### || AUTO جمع (الوقيعة) است، حادثه ها؛ «الوقائع اليومية»: حوادث ~~واتفاقات روز؛ «وقائع العرب» تاريخ جنگهاى عرب. # =الوقاح- ### || AUTO ج وقح ووقح، للمذكر والمؤنث: پر رو وبى شرم. اين كلمه در مذكر ms2129 ~~ومؤنث يكسان بكار برده مى شود؛ «حافر وقاح»: سم سخت. # =الوقاد- # آنچه كه با آن آتش افروزند. # =الوقاد- ### || AUTO اسم مبالغه بر وزن فعال است؛ «رجل وقاد»: مرد ظريف وبذله گو؛ ~~«كوكب وقاد»: ستاره اى درخشان. # =الوقار- ### || AUTO آرامش وخويشتن دارى، مرد بزرگوار، بزرگوارى. # =الوقاص- ### || AUTO مفرد (الوقاقيص) است بمعناى دام شكار پرندگان. # =وقاع- ### || AUTO اثر سوختگى بر روى دو طرف كفل ولمبه ستور. # =الوقاع- ### || AUTO آنكه از مردم غيبت كند، سخن چين. # =الوقاعة- # سختى زمين كه آب را در خود فرو برد. # =الوقاعة- # «وقاعة الستر»: جاى افتادن لبه پرده بر زمين هنگاميكه فرو آويخته باشد. # =الوقاعة- ### || AUTO مرادف (الوقاع) است. # =الوقاف- ### || AUTO آنكه با سستى وملايمت كارى را انجام دهد، آنكه به جنگ نرود. # =الوقافة- # ترسوئى كه بايستد وجلو نرود. # =الوقاية- # [وقي]: مرادف (الوقاية) است. # =الوقاية- # [وقي]: مرادف (الوقاية) است. # =الوقاية- ### || AUTO آنچه كه با آن چيزى را نگهدارى وپيش گيرى كنند. # =وقب- # - وقبا: داخل گودال شد،- الرجل: آن مرد روى آورد وآمد،- وقبا ووقوبا ت ~~الشمس: خورشيد پنهان شد،- الظلام: تاريكى گسترده شد،- القمر: ### || AUTO ماه گرفت،- الرجل: چشمان مرد به گودى افتاد،- ت عيناه: هر دو ~~چشمانش به گودى افتاد. # =الوقب- ### || AUTO مص،- ج وقوب ووقاب: گودالى در سنگ كه آب در آن جمع شود، هر فرو ~~رفتگى در بدن مانند گودى چشم وكتف. # =الوقباء- ### || AUTO «ركية وقباء:» چاهى كه آب در آن فرو رفته باشد. # =الوقبة- ### || AUTO گودالى كه در سنگ يا جسم باشد مانند (الوقب) است، گودال بزرگى ~~كه در آن سايه باشد، فرو رفتگى در ترديد يا روغن ومانند آنها. # =وقت- # - وقتا الأمر: براى انجام كار وقتى تعيين كرد. # =وقت- ### || AUTO توقيتا [وقت] الأمر: براى آن كار وقتى معين كرد، زمان كار خود ~~را تعيين كرد. # =الوقت- # مص،،- ج: اوقات: وقت، زمان؛ «مع الوقت»: بتدريج؛ «لوقته»: بى درنگ، فورا ~~«اوقات السنة»: فصلهاى سال. PageV01P992 ### || AUTO =وقح- # - قحة وقحة: بى شرم وحيا شد وبه كارهاى زشت وقبيح مبادرت كرد،- حافر ~~الدابة: سم ستور سخت شد. # =وقح- # يوقح وقحا: مرادف (وقح) است. # =وقح- # يوقح وقاحة ووقوحة: مرادف (وقح) است. # =وقح- ### || AUTO توقيحا [وقح] الحوض: حوض را با گل وسنگ اصلاح وتعمير ms2130 كرد،- ~~حافر الدابة: سم ستور را با روغن داغ نرم كرد. # =الوقح- ### || AUTO بى شرم وحيا وزشتكار. # =وقد- # - وقدا ووقدا ووقودا ووقدانا وقدة: # درخشيد،- ت النار: آتش روشن شد. # =وقد- ### || AUTO توقيدا [وقد] النار: آتش را روشن كرد. # =الوقد- # مص، آتش، ودر زبان متداول بمعناى هيزم ومانند آنست كه با آن آتش روشن شود. # =الوقد- # مص، آتش # الوقدة- ### || AUTO اسم مره از (وقد) است، سختترين گرما. # =وقر- # يقر وقرا ت أذنه: گوش او سنگين شد ويا شنوائى او از دست رفت،- العظم: # استخوان را شكافت،- وقرا ووقورة فى بيته: # در خانه خود با جلال وشكوه نشست،- قرة ووقارة ووقرا الرجل: با وقار شد. # =وقر- # يوقر وقرا ت أذنه: گوش او سنگين ويا اينكه كر شد وشنوائى را از دست داد. # =وقر- # يوقر وقارة ووقارا الرجل: آن مرد با وقار وجلال وشكوه بود، آن مرد ثابت ~~واستوار شد. # =وقر- # ت أذنه: مرادف (وقرت) است،- العظم: استخوان ضربه خورد وشكاف برداشت. # =وقر- ### || AUTO توقيرا [وقر] للشي ء: براى آن چيز نشانه ها وآثارى قرار داد،- ~~الشيخ: پير مرد را بزرگ واحترام داشت،- فلانا: فلانى را زخمى كرد،- الدابة: ~~ستور را رام وآرام كرد. # =الوقر- # مص،- ج وقور: ضربه وشكاف در ساق دست يا پاى، فرو رفتگى يا شكاف در سنگ يا ~~استخوان وجز آن. # =الوقر- # ج أوقار: بار سنگين، ابر پر آب وباران. # =الوقر- ### || AUTO من الرجال: مرد با وقار وبا شكوه. # =الوقرة- ### || AUTO ج وقرات: اسم مره از (وقر) است، گودى وفرو رفتگى يا شكاف در ~~سنگ ويا استخوان؛ «وقرة الدهر»: سختى زمانه ودشوارى روزگار؛ «الوقرات»: ~~آثار ونشانه ها. # =الوقري- ### || AUTO چوپان گوسفندان، فراهم آورنده گوسفندان. # =وقص- # - وقصا عنقه: گردن او را شكست،- ت العنق: آن گردن شكسته شد،- ت به ~~الدابة: ستور او را بر زمين انداخت وگردنش شكست،- الشي ء: آن چيز را معيوب ~~وكم كرد. # =وقص- # يوقص وقصا: گردن او از آغاز كوتاه بود. # =وقص- # الرجل: گردن آن مرد كوفته وخرد شد. # =وقص- ### || AUTO توقيصا [وقص] عنقه: گردن او را شكست،- السبع: جانور درنده شكار ~~را گرفت وخورد،- الطائر: پرنده چيز گنديده را خورد،- على النار: بر روى آتش ~~هيزم انداخت. # =الوقص- # مص، عيب،- فى العروض: ms2131 # انداختن حرف دوم متحرك از كلمه در (متفاعلن). # =الوقص- ### || AUTO مص،،- ج أوقاص: ريزه هاى چوب كه با آن آتش افروزند. # =الوقصاء- ### || AUTO مؤنث (الأوقص) است وگاهى صفت (عنق) گردن قرار مى گيرد وگفته مى ~~شود «عنق وقصاء»: گردنى كوتاه. # =وقع- # - وقوعا الشي ء من يدي: آن چيز از دستم افتاد،- الحق: حق استوار شد،- ~~القول عليهم: واجب شد،- ت الإبل: # شتران فرو نشستند،- ت الدواب: ستوران زانو زدند وخوابيدند،- ربيع بالأرض: ~~نخستين باران پائيزى به زمين رسيد،- الطير على شجر أو أرض: پرنده بر روى ~~درخت يا زمين فرود آمد،- فى الشرك: در دام افتاد،- فى أرض فلاة: در بيابان ~~بى آب وعلف افتاد،- الرجل فى عمله: مرد در كار خود نرمى وملايمت نشان داد،- ~~فى العمل: آغاز بكار كرد،- الكلام فى نفسه: # سخن در او اثر كرد،- الأمر: آن كار به وقوع پيوست؛ «وقع له واقع»: حادثه ~~اى براى او پيش آمد،- وقوعا ووقيعة في فلان: فلانى را دشنام داد وبه او ~~ناسزا گفت،- وقعا الى كذا: با شتاب بسوى چيزى رفت، من كذا او عن كذا: از ~~فلان چيز امتناع وخوددارى كرد،- النصل بالميقعة: پيكان را با سوهان تيز ~~كرد،- البعير: دو طرف سرين شتر را به گونه دايره داغ كرد،- وقعا ووقعة ~~بالأعداء: # با دشمن بيش از اندازه پيكار كرد وبسيارى را كشت؛ «وقع عند فلان موقعا ~~حسنا» نزد فلانى بهره ومنزلت يافت؛ «هذه نعل لا تقع على رجلى» اين كفش به ~~اندازه پاى من نيست. # =وقع- # يوقع وقعا: پاى برهنه شد، گوشت پاى او در اثر راه رفتن بر روى سنگلاخ ~~وزمين سخت درد گرفت. # =وقع- # في يده: پشيمان شد مانند (سقط فى يده) # وقع- # توقيعا [وقع] الكتاب أو الصك: نامه يا چك را امضاء كرد،- العهد او ~~الفرمان: # بر روى پيمان يا فرمان مهر سلطانى زد،- الكاتب الكتاب: نويسنده كتاب را ~~ويرايش ومطالب اضافى آنرا حذف كرد،- المطر الأرض: باران بعضى از قسمتهاى ~~زمين را سبز كرد ورويانيد،- ت الإبل: # شتران زانو زدند وخوابيدند،- الوبر ظهر البعير: كرك بر روى پشت شتر اثر ~~گذاشت،- ظنه على الشي ء: آن چيز را ارزيابى كرد وبهاى ms2132 آنرا پائين آورد،- ~~على فلان: فلانى را مورد سوء ظن قرار داد،- الصيقل على السيف: با سوهان خود ~~شمشير را تيز كرد PageV01P993 ### || AUTO ،- ت الحجارة حافره: سنگ كناره هاى سم ستور را زخمى وپاره پاره ~~كرد،- القوم: آن قوم در راه مسافرت پياده شدند كه پس از استراحت دوباره ~~براه افتند. # =الوقع- # مص، صداى زدن وخوردن چيزى به چيزى ديگر؛ «سمعت وقع حافر الدابة ووقع ~~المطر»: صداى سم ستوران وصداى ريزش باران را بر روى زمين شنيدم، اثر ~~گذاردن؛ «كان له احسن وقع فى النفوس»: بهترين اثر را در دل مردم گذارد، جاى ~~بلند بر كوه، ابرى كه در آن اميد باران باشد، سنگ ريزه وشنهاى كوچك، «لفلان ~~وقع عند الأمير»: # فلانى نزد حاكم ويا امير قدر ومنزلتى دارد. # =الوقع- # مص، شن وسنگريزه هاى كوچك. # =الوقع- # آنكه گوشت كف پاى او در اثر راه رفتن بر روى سنگلاخ وزمين سخت درد گرفته ~~باشد، ابرى كه به اميد باران آن باشند. # =الوقع- ### || AUTO «طير وقع»: پرنده اى كه بر روى درخت يا زمين فرود آيد. # =الوقعة- # ج وقعات: اسم مره از (وقع) است، صدمه وآسيب جنگ، خواب در پايان شب، اسم ~~است از (وقع الطائر) فرود آمدن پرنده از پرواز؛- «وقعة السيف»: # فرود آمدن شمشير با زدن،- ودر زبان متداول بر يكبار غذا خوردن اطلاق ميشود. # =الوقعة- # اسم نوع از (وقع) است. # =الوقعة- ### || AUTO مفرد (الوقع) است. # =وقف- # - وقفا ووقوفا: ايستاد،- فى المسألة: # در موضوع شك كرد،- القارئ على الكلمة: # خواننده در قرائت خود آخر كلمه را ساكن كرد وآنرا به كلمه بعد وصل نكرد،- ~~على الأمر: آن امر را فهميد وآگاه شد،- وقفا الدابة: ستور را از راه رفتن ~~متوقف كرد،- ه عن الشي ء: او را از آن چيز منع كرد،- فى وجهه: در روى او ~~ايستاد واعتراض كرد؛ «لا يقف دونه شي ء»: چيزى جلوى او را نميگيرد، چيزى ~~مانع آن نميشود،- على الحياد: بى طرف شد وبه هيچ جهت يا گروهى گرايش ~~نداشت،- الدار: خانه را در راه خدا وقف كرد،- «وقفها له وعليه»: ### || AUTO خانه را بنام او ms2133 وقف كرد،- الأمر على حضور فلان: كار را موكول ~~به حضور فلانى دانست وآنرا نگهداشت،- ه على الذنب: او را بر گناه آگاه ~~كرد،- القدر بالميقاف: با قاشق چوبى ديگ را بهم زد تا از جوش بيفتد،- عليه: ~~او را مشاهده كرد،- وقيفى النصرانى: با مسيحيت پيمان بست. # =وقف- ### || AUTO توقيفا [وقف] ه: او را ايستاند، باز داشت كرد،- القارئ: مواضع ~~وقف را به خواننده آموزش داد،- الدابة: ستور را نگهداشت،- الجيش: لشكريان ~~يكى پس از ديگرى ايستادند،،- الفرس: اسب را از راه رفتن باز داشت،- المرأة: ~~بر دست زن دستبند آويخت،- السرج: زين را به گونه اى درست كرد كه پشت را زخم ~~نكند،- الحديث: حديث وسخن را بيان نمود،- المرأة يديها بالحناء: زن دستهاى ~~خود را حنا بست،- فلانا على ذنبه: او را به گناهش آگاه كرد. # =الوقف- ### || AUTO مص، بريدن كلمه از كلمه ما بعد خود، دستبند ساخته شده از عاج ~~يا هر گونه دستبند،- عند اهل العروض: ساكن كردن هفتمين حرف متحرك از جزء ~~مانند ساكن كردن تاء در مفعولات،- من الترس: سپرى كه دور آن از شاخ يا آهن ~~ساخته شده باشد،- ج أوقاف ووقوف عند الفقهاء: حبس كردن عين ملك ومصرف منفعت ~~آن در راه خدا كه بر آن (وقف) اطلاق مى شود. # =الوقفة- ### || AUTO اسم مرة از (وقف) است، شك وترديد،- من الترس: مرادف (الوقف) ~~سپرى كه دور آن شاخ يا آهن ساخته شده باشد. # =وقل- ### || AUTO - وقلا: يك پاى خود را بلند كرد وپاى ديگر را بر زمين ثابت ~~نمود،- فى الجبل: از كوه بالا رفت. # =الوقل- # من الخيل: اسبى كه از كوه بالا رود. # =الوقل- # سنگريزه، بيخ شاخه هاى بريده نخل خرما كه بالا رونده به كمك آنها به ~~آسانى از درخت بالا رود. # =الوقل- ### || AUTO من الخيل: اسبى كه از كوه بالا رود. # =الوقنة- ### || AUTO ج وقنات: آشيانه پرنده. # =الوقواق- ### || AUTO ### || AUTO [وقوق]: ترسو،- (ح): پرنده اى كه تخم خود را زير ~~بال نگه نمى دارد وآنرا در آشيانه برخى ديگر از مرغان مىفكند- عند العامة: ~~در زبان متداول بمعناى مردى است كه هذيان گويد وسخن بى اعتبار بر زبان ms2134 آورد. # =الوقواقة- ### || AUTO [وقوق] من الرجال: مرد يا زن پر گوى، ودر زبان متداول بمعناى ~~زن پر گوى هذيان گوى مى باشد. # =الوقود- ### || AUTO مواد سوختى، موادى كه از آن با آتش گرفتن گرما توليد شود. ~~مانند (وقود الطائرة): مواد سوختى هواپيما. # =الوقور- ### || AUTO ج وقر، للمذكر والمؤنث: آنكه با وقار وشكوه است. در مذكر ومؤنث ~~يكسان بكار مى رود. # =الوقوع- # مص، «طير وقوع»: پرنده اى كه بر روى درخت يا زمين فرود آيد. # =وقوق- # وقوقة [وقوق] الرجل: آن مرد ناتوان شد، ودر زبان متداول بمعناى آن است كه ~~فلانى هذيان گفت،- الكلب: سگ زوزه كشيد،- الطائر: پرنده آواز داد. # =وقي- ### || AUTO يوقى وقى [وقي]: الفرس من الحفا: سم اسب از راه رفتن ~~بسيارساييده شد. # =الوقية- ### || AUTO ج وقي ووقايا [وقي]: مرادف (الأوقية) است كه وزن آن برابر با ~~دوازده درهم است. # =الوقيح- ### || AUTO «رجل وقيح الوجه»: پر رو وبى شرم. # =الوقيد- ### || AUTO آنچه كه با آن آتش افروزند، ودر زبان متداول بمعناى آتش است. # =الوقير- # خوار وزبون، استخوان ضربه خورده، گروهى از مردم، گله گوسفند، PageV01P994 ### || AUTO گودال بزرگ در سنگ كه در آن آب گرد آيد. # =الوقيرة- # گودال بزرگ در سنگ كه آب در آن گرد آيد؛ «أذن وقيرة»: گوشى كه كر شده باشد. # الوقيصة: ### || AUTO مفرد (الوقائص) است به معناى سر استخوانهاى بيخ گردن، شكار، ~~ودر زبان متداول بمعناى چيزى گنديده وبد بو مى باشد. # =الوقيع- ### || AUTO ج وقع: پيكان تيز، سم ستور كه با برخورد به سنگ مورد اصابت ~~قرار گرفته باشد، زمين سفت وسخت كه آب به آن فرو نرود؛ «وقيع الرجل»: آنكه ~~نزد او بگونه پناهنده بيايد وبگويد «انا وقيعك»: پناهنده تو مى باشم. # =الوقيعة- # ج وقاع ووقائع: آسيب وزيان جنگ وكشتار، بد گوئى كردن از مردم، گودالى كه ~~در آن آب گرد آيد؛ «وقيعة الطائر»: ### || AUTO جائيكه پرنده معمولا در آن فرود مىيد. # =الوقيفة- ### || AUTO شكارى كه بر اثر خستگى بر جاى ماند، هر جائى كه سگان گرداگرد ~~آن از اهالى پاسدارى كنند. # =وكى- # - وكيا [وكي] القربة: دهانه مشك را با ms2135 ريسمان بست. # =وكى- ### || AUTO توكية [وكي] الفرس الميدان جريا: اسب براه افتاد وميدان را تنگ كرد. # =الوكاء- ### || AUTO ج أوكية [وكي]: بند مشك ومانند آن، آنچه كه سر آن بسته باشد ~~مانند ظرف وشيشه. # =الوكاد- ### || AUTO مفرد (الوكائد) است وآن ريسمان يا رسنى است كه هنگام دوشيدن ~~ماده گاو بر آن مى بندند. # =الوكاف- ### || AUTO ### || AUTO ج وكف: پالان. # =الوكال- # سستى وكودنى وتنبلى # الوكال- ### || AUTO مرادف (الوكال) است. # =الوكالة- # ج وكالات: اسم است از (التوكيل) بمعناى وكالت دادن واعتماد كردن بر كسى، ~~مؤسسه بازرگانى است كه به امرى از امور تجارى ويا مشاغل اهتمام ورزد؛- ~~«وكالة سفريات» نمايندگى مسافرت، آژانس مسافرت. # =الوكالة- ### || AUTO مرادف (الوكالة) است. # =وكب- # - وكبا: بر پاى شد وايستاد،- على الأمر: بر آن كار مواظبت نمود،- وكبا ~~ووكوبا ووكبانا: به آرامى وآهستگى راه رفت. # =وكب- ### || AUTO يوكب وكبا الثوب: جامه چرك شد. # =وكد- # - وكودا بالمكان: در آنجا اقامت نمود،- وكدا الشي ء: قصد آن كار را كرد،- ~~العهد او السرج: پيمان يا زين را بست ومحكم نمود. # =وكد- ### || AUTO توكيدا [وكد] العهد أو السرج: مرادف (وكده) است. # =الوكد- # سعى وكوشش. # =الوكد- ### || AUTO مص، قصد، خواسته، آهنگ، اندوه. # =وكر- # - وكرا ووكورا الطائر: پرنده به آشيانه اش آمد،- الظبي: آهو جست وخيز ~~كرد،- وكرا ه: با مشت بر بينى او كوفت. # =وكر- ### || AUTO توكيرا [وكر] الطائر: پرنده اى براى خود آشيانه ساخت. # =الوكر- ### || AUTO مص: مرادف (الوكر) است،- ج الوكرة واوكار ووكور: آشيانه پرنده. # =الوكر- ### || AUTO گونه اى دويدن. # =الوكرى- # مرادف (الوكر) است، «ناقة وكرى»: # ماده شتر تندرو. # =الوكرة- # مرادف (الوكرة) است،- ج وكر: # آشيانه پرندگان، اسم مره از (وكر) است. # =الوكرة- ### || AUTO غذائى كه در پايان كار ساختمان تهيه كنند. # =وكز- # - وكزا ه: او را راند، به او مشت زد،- ه بالرمح: بر او نيزه زد،- الرمح ~~فى الأرض: نيزه را به زمين فرو كرد،- انفه: بينى او را شكست،- فلان: فلانى ~~دويد،- القربة: ### || AUTO مشك را پر كرد. # =وكس- # - وكسا الشي ء: آن چيز كم شد،- الشي ء: آن چيز را كم كرد،- مال التاجر: # سرمايه بازرگان از دست رفت. # =وكس- # التاجر فى تجارته: بازرگان در تجارت خود زيان ديد وسرمايه اش از دست رفت. # =وكس- ### || AUTO توكيسا ms2136 [وكس] الشي ء: آن چيز را كم وناقص كرد،- فلانا: فلانى ~~را توبيخ ونكوهش كرد. # =الوكس- ### || AUTO مص، و- (فك): منزل ماه به هنگام خسوف، داخل شدن ماه در مدار ~~ستاره اى نحس وناميمون، چرك وخونابه در زخم. # =وكع- # - وكعا ه: او را گزيد، او را نيش زد، او را گرياند،- انفه: بينى او را شكست. # =وكع- # يوكع وكعا: جلوى پاى او از سمت انگشت خنصر كجى بود. # =وكع- ### || AUTO يوكع وكاعة: پست وفرومايه شد، الشي ء: آن چيز سفت وسخت شد. # =الوكعاء- # مؤنث (الأوكع) است وبمعناى آنكه جلوى پايش از سمت انگشت خنصر كجى باشد. # =وكف- # - وكفا ووكيفا ووكوفا ووكفانا وتوكافا الدمع ونحوه: اشك ومانند آن كم كم ~~روان شد،- البيت: سقف خانه چكه كرد. # =وكف- # يوكف وكفا الرجل: آن مرد گناه كرد، از راه حق برگشت وستم نمود. # =وكف- ### || AUTO توكيفا [وكف] الحمار: بر پشت خر پالان نهاد،- الوكاف: پالان را ساخت. # =الوكف- # سقف دهان، سق # الوكف- ### || AUTO ؛- ج اوكاف: عرق، عيب، فساد، سستى وناتوانى، سايبان سر درب ~~خانه، دامنه كوه، سنگينى، سختى. # =وكل- # - وكلا ووكولا إليه الأمر: كار را به او واگذار كرد واختيارات كامل به او داد. # =وكل- ### || AUTO توكيلا [وكل] فلانا: او را وكيل خود كرد. # =الوكل- # ناتوانى كه كار خود را بديگرى واگذار كند وبر او متكى باشد. # =الوكل- ### || AUTO كودن، ترسو، ناتوان. # =الوكلة- ### || AUTO مرادف (الوكل) است. # =وكن- # - وكنا ووكونا الطائر بيضه أو على بيضه: PageV01P995 ### || AUTO پرنده روى تخم خود خوابيد وآنرا زير بالهاى خود گرفت،- الطائر: ~~پرنده به آشيانه خود رفت،- وكنا الرجل: آن مرد نشست، تند راه رفت. # =الوكن- ### || AUTO ج أوكن ووكن ووكون: آشيانه پرندگان. # =الوكنة- # ج وكنات ووكنات ووكنات ووكن: # مرادف (الوكن) است. # =الوكنة- # مرادف (الوكن) است. # =الوكنة- # مرادف (الوكن) است. # =الوكنة- ### || AUTO مرادف (الوكن) است. # =الوكواك- ### || AUTO ### || AUTO [وكوك]: ترسو، آنكه در راه رفتن بسمت راست وچپ ~~بجنبد وبا ناز راه رود. # =الوكوع- ### || AUTO ؛ «وكوع لكوع»: فرومايه وپست. # =الوكوف- # «سحاب وكوف»: ابرى كه باران آن كم كم فرود آيد. # =وكوك- ### || AUTO وكوكة [وكوك] الحمام: آواز كبوتر،- فلان من الحرب: فلانى از ~~جنگ فرار كرد،- الرجل: مرد با جنبيدن وناز راه رفت. # =الوكيد- ### || AUTO ms2137 سخت، محكم، استوار، پا بر جا. # =الوكير- ### || AUTO مرادف (الوكرة) است. # =الوكيرة- ### || AUTO مرادف (الوكرة) است. # =الوكيع- ### || AUTO سخت ومحكم؛- «امر وكيع»: كار ثابت واستوار؛ «وكيع لكيع»: مرد ~~پست وفرو مايه. # =الوكيل- ### || AUTO ج وكلاء [وكل]: وكيل، آنكه به او كارى از سوى ديگرى واگذار ~~شود، دلير وبا جرأت، از نامهاى خداى تعالى وبمعناى روزى دهنده كافى است. # =ولى- # - وليا [ولي] فلانا: به فلانى نزديك شد. (اين واژه كمتر بكار رفته است)، ~~بدنبال او روان شد؛ «جلست مما يليه»: # نزديك او نشستيم. # =ولى- ### || AUTO تولية [ولي] فلانا الأمر: كار را به فلانى واگذار كرد،- ه كذا: ~~آن را پس از ديگرى قرار داد،- ه ظهره: آنرا پشت سر گذاشت،- الشي ء أو عن ~~الشي ء، از آن چيز فاصله گرفت ودور شد،- هاربا: پشت كرد وگريخت،- الرطب: ~~خرما زرد وخشك شد،- عن زيد بوده: از دوستى با زيد روى باز زد وبر او خشمگين شد. # =الولاء- ### || AUTO [ولي]: دوستى ومحبت، نزديكى وخويشاوندى، يارى وكمك، ملك، ميراث ~~بسبب آزاد شدن شخص در ملك ديگرى يا بعلت عقد موالات (همبستگى). # =الولاءة- ### || AUTO [ولي]: نزديكى وخويشاوندى. # =الولاج- ### || AUTO ج ولج وولوج: درب، دره، زمين ناهموار. # =الولاج- ### || AUTO آنكه بسيار گشت وگذار كند. # =الولادة- ### || AUTO اسم مبالغه در (الوالدة) است. # =الولاس- ### || AUTO (ح): گرگ. # =الولاف- ### || AUTO مص، گونه اى دويدن كه چهار دست وپا با هم از زمين برداشته وبر ~~زمين گذاشته شود. # =الولاية- # [ولي]: مص،- ج ولايات: استان، شهرهائى كه تحت فرمانروائى استاندار است، ~~نزديكى وخويشاوندى. # =الولاية- ### || AUTO [ولي]: مص، حكومت، رهبرى، سلطنت، شهرهائى كه والى بر آن ~~حكمفرماست، نزديكى وخويشاوندى. # =الولث- # مص، عهد وپيمان سست، باران كم، باقيمانده شراب در ظرف، اثر درد چشم. # =ولج- # - ولوجا ولجة البيت: داخل خانه شد،- الشي ء فى غيره: آن چيز داخل چيز ~~ديگرى شد. # =ولج- # الرجل: به گونه اى بيمارى داخلى دچار شد. # =ولج- ### || AUTO توليجا [ولج] ه وإليه الأمر: امر را به او سپرد،- المال: ~~دارائى خود را در زندگى به برخى از فرزندانش بخشيد تا مردم چيزى از او ~~درخواست نكنند. # =الولج- # جمع (ولاج) است، ناحيه ها، كوچه ها، قاشق هاى عسل. # =الولج- ### || AUTO ms2138 راه در ميان ريگزار وشنزار. # =الولجة- # بسيار داخل شوند. # =الولجة- ### || AUTO ج أولاج وولج وولجات: جاى ورود، پيچ دره، غارى كه عبور كنندگان ~~از باران وغيره بدان پناه برند. # =ولد- # - لدة وولادا وولادة والادة ومولدا ت الأنثى: زن يا مؤنث وضع حمل كرد،- ت ~~الأرض النبات: زمين گياه رويانيد. # =ولد- # توليدا [ولد] ت القابلة المرأة: ماما زن را زايانيد،- الشى ء من الشي: ~~چيزى را از چيز ديگرى به وجود آورد،- الكلام او الحديث: ### || AUTO سخن يا حديث نو وتازه آورد؛- الولد: # تربيت كرد. # =الولد- # ج أولاد وولدة وإلدة وولد: مرادف (الولد) است. # =الولد- # ج أولاد وولدة وإلدة وولد: مرادف (الولد) است. # =الولد- # ج أولاد وولدة وإلدة وولد: مرادف (الولد) است. # =الولد- ### || AUTO ج أولاد وولدة وإلدة وولد: هر كه به دنيا آيد. اين كلمه بر ~~مذكر ومؤنث ومثنى وجمع اطلاق مى شود ولى در كاربرد مذكر است. # =ولس- ### || AUTO - ولسا [ولس]: الرجل: به آن مرد خدعه وخيانت كرد،- الحديث: ~~متعرض حديث شد وتصريح نكرد،- ولسا وولسانا ت الإبل: شتران شتاب كردند. # =ولع- # - ولعا بحقه: حق او را برد،- ولعا وولعانا: دروغ گفت، سبكبال دويد. # =ولع- # يولع ويلع ولعا وولوعا به: او را دوست داشت وبه او دلبستگى شديد پيدا كرد. # =ولع- # به: دلبسته وبرانگيخته او شد. # =ولع- ### || AUTO توليعا [ولع] ه بفلان: او را به فلانى دلبسته كرد،- النار: آتش ~~را روشن كرد،- جسده: تن او را پيس كرد،- الثور: سفيدى چهار پاى گاو دراز شد. # =الولع- # مص، دروغ. # =الولع- ### || AUTO دلباخته وبيقرار. # =الولعة- # عند العامة: شعله آتش. # =الولعة- ### || AUTO آنكه دلباخته به چيزى است كه به او ربطى نداشته باشد. # =ولغ- # - ولغا وولغا وولوغا وولغانا الكلب الإناء PageV01P996 ### || AUTO أو في الإناء: سگ با ليسيدن ميان ظرف از آن آب خورد. # =ولغ- ### || AUTO يلغ ويولغ ويالغ ولغا وولغا وولوغا وولغانا الكلب الإناء أو في ~~الإناء: مرادف (ولغ) است. # =الولغة- ### || AUTO اسم مره از (ولغ) است، دلو كوچك. # =ولف- ### || AUTO ### || AUTO - ولفا وولافا وإلافا ووليفا البرق: برق پياپى ~~درخشيد،- وليفا القوم: آن قوم با هم آمدند. # =الولف- ### || AUTO دوست، همدم، رفيق. # =وله- ### || AUTO - ولها: سخت غمگين شد بگونه اى كه نزديك بود عقل از ms2139 سرش بدر ~~شود، از شدت عشق سراسيمه وسر گردان شد،- الصبي الى امه: كودك از ترس به ~~مادرش پناه برد،- ت الأم الى ولدها: مادر به فرزندش مهر ورزيد،- منه: از او ترسيد. # =وله- # - يوله ولها: مرادف (وله) است. # =وله- # توليها [وله] الرجل: آن مرد را در سرگردانى انداخت،- الحزن او الوجد فلانا: ### || AUTO غم واندوه يا دلباختگى آن مرد را سرگردان كرد،- المرأة: ميان ~~زن وبچه اش جدائى افكند. # =الولهى- ### || AUTO مؤنث (الولهان) است. # =الولهان- ### || AUTO مرادف (الواله) بمعناى سرگردان است. # =الولوج- ### || AUTO آنكه بسيار داخل ويا وارد شود. # =الولود- ### || AUTO من النساء ج ولد: مادر زاينده، جانورى كه بچه زايد، زنى كه ~~فرزند بسيار دارد. # =الولودية- # كودكى، رفتار كودكانه، ستم كارى. # =الولودية- ### || AUTO مرادف (الولودية) است. # =الولوع- ### || AUTO آنكه بسيار شيفته ودلباخته باشد. # =الولوغ- ### || AUTO اسم است از آنچه كه ليسيده ويا زبان زده باشد. # =الولوف- ### || AUTO برقى كه پياپى بدرخشد. # =الولويتشيا- ### || AUTO (ن): گياهى است از رسته (عريانات البزور) كه در افريقاى جنوبى رويد. # =ولول- # ولولة وولوالا (ولول) ت المرأة: زن واويلا گفت، فرياد وآه وناله كشيد، ت ~~القوس: كمان آواز داد. # =ولي- # - وليا [ولي] فلانا: به او نزديك شد، بدنبال او شد،- ولاية وولاية الشي ء ~~او عليه: # بر آن چيز دست يافت،- الرجل او عليه: او را يارى كرد،- البلد: فرمانرواى ~~شهر شد،- ولاية الرجل: او را دوست داشت. # =ولي- ### || AUTO [ولي] المكان: در آن مكان پس از باران دوباره باران آمد. # =الولي- # [ولي]: مص، باران پياپى، نزديكى؛ «داره ولي داري»: خانه او نزديك خانه من است. # =الولي- # ج أولياء [ولي]: هر كس كه ولي امر ديگرى باشد، دوستدار، دوست، يار، هم ~~پيمان، همسايه، پيرو، داماد،- عند المسلمين: نزد مسلمانان مانند كشيش نزد ~~مسيحيان است؛ «ولي العهد»: وليعهد؛ «ولي اليتيم»: سرپرست وقيم يتيم؛ «ولي ~~النعمة»: ولينعمت، بخشنده،- ج اولية: ### || AUTO بارانى كه پس از باران بيايد، باران پى در پى. # =الوليا- # مثناه الولييان، ج الولى والولييات [ولي]: ### || AUTO مؤنث (الأولى) است. # =الولية- ### || AUTO ج وليات وولايا [ولي]: مؤنث (الولي) است، نزديكى، پالان؛ «دار ~~ولية»: خانه اى نزديك. # =الوليجة- ### || AUTO درون، دوستان وياران مورد اعتماد بجز خويشاوندان. ms2140 # =الوليد- # ج ولدة وولدان: نوزاد، كودك، برده؛ «وليد ساعته»: زاده زمان؛ «أم ~~الوليد»: ### || AUTO كنيه مرغ است. # =الوليدات- ### || AUTO [ولد]: مصغر (لدات) است كه جمع لدة براى همزاد وهمسان است. # =الوليدة- ### || AUTO ج ولائد: مؤنث (الوليد) است. # =الوليدون- ### || AUTO [ولد]: تصغير (لدون) است كه جمع (لدة) براى همزاد وهمسان است. # =الوليدية- ### || AUTO [ولد]:؛ «فعل ذلك فى وليديته»: آن كار را هنگامى كه كودك بود ~~انجام داد. # =الوليف- ### || AUTO مص، مرادف (الولاف) است، برق كه پى در پى بدرخشد، يار ومونس. # =الوليمة- ### || AUTO ج ولائم: غذائى كه براى ميهمانى ودعوت آماده مى شود. # =ومأ- # يمأ ومأ [ومأ] بحاجبه أو بيده أو غير ذلك: # با ابرو ويا دست ويا جز آن اشاره كرد. # =ومأ- # تومئة [ومأ] بحاجبه أو بيده أو غير ذلك: ### || AUTO مرادف (أشار) است. # =ومض- ### || AUTO - ومضا ووميضا وومضانا البرق: برق كمى درخشيد. # =ومق- ### || AUTO - مقة وومقا ه: او را دوست داشت. # =الوميق- # محبوب، دوست داشتنى. # =ون- ### || AUTO - ونا [ون] الذباب: مگس پى در پى صداى سختى از خود نشان داد. # =الون- ### || AUTO ناتوانى، سستى،- (مو): چنگ كه با انگشتان نوازند، دايره زنگى. # =ونى- # - ونيا وونيا ووناء وونية ونية وونى [وني]: سست وناتوان وخسته شد،- ه: او ~~را رها كرد،- عن كذا: فلان چيز را رها كرد وناديده گرفت،- ت السحابة: ابر ~~باريد،- الكم: آستين را بالا زد. # =ونى- ### || AUTO تونية [وني]: در كار تنبلى وسستى كرد. # =الوناء- ### || AUTO [وني]: سستى وناتوانى. # =الوناة- ### || AUTO [وني] مرواريد؛ «امرأة وناة»: زنى كه به آرامى وكندى حركت كند ~~وراه رود. # =ونب- ### || AUTO تونيبا [ونب] ه: او را نكوهش وسرزنش كرد. # =الونج- ### || AUTO (مو): عود يا چنگ كه با آن نوازندگى كنند. (اين كلمه فارسى است). # =الونوة- # [وني]: سستى خرد. # =وني- ### || AUTO يونى ونيا وونيا ووناء وونية ونية وونى [وني]: مرادف (ونى) است. # =الوني- # [وني]: مرواريد، برليان # الونية- # [وني]: مرواريد؛ برليان # الونيلة- # (ن): گياهى است از رسته (سحلبيات) كه اصل آن از امريكاى مركزى است، وانيل. PageV01P997 ### || AUTO =وهى- ### || AUTO - وهيا [وهي] الثوب: جامه كهنه وپاره شد،- الشي ء: نوار يا ~~شيرازه آن چيز سست شد، كهنه شد، سست شد،- الحائط: ديوار در شرف سرنگون شدن ~~شد، افتاد،- السحاب: ms2141 ابر به شدت باريد،- الرجل: آن مرد گول واحمق شد. # =الوهاب- ### || AUTO صيغه مبالغه از (الواهب) است. # =الوهابة- ### || AUTO مرادف (الوهاب) است. # =الوهاج- ### || AUTO بسيار درخشان؛ «نور وهاج»: نور درخشنده؛ «نجم وهاج»: ستاره ~~درخشان؛- «سراج وهاج»: چراغ پر نور. # =الوهاص- ### || AUTO بسيار بخشنده. # =الوهافة- ### || AUTO خدمتگزارى وانجام مراسم كليسا. # =وهب- # - وهبا ووهبا وهبة المال فلانا ولفلان: # مال را بلا عوض به او بخشيد،- الرجل: در بخشش وهبه كردن مال بر او پيشى ~~گرفت؛- «هب»: اين كلمه فعل امر است از (وهب) ودو مفعول را منصوب مى كند. # =وهب- ### || AUTO - وهبا ووهبا وهبة الرجل: در عطا وبخشش بر او پيشدستى كرد. # =وهج- ### || AUTO ### || AUTO - وهجا ووهيجا ووهجانا ت النار أو الشمس: آتش ويا ~~خورشيد نور افشاند. # =الوهج- # روشن شدن آتش ويا خورشيد، گرمى آتش ويا خورشيد از دور؛ «وهج الطيب»: پخش ~~بوى عطر. # =الوهج- ### || AUTO «يوم وهج»: روزى با گرماى سخت. # =وهد- ### || AUTO توهيدا [وهد] له الفراش: بستر را براى او آماده كرد. # =الوهد- ### || AUTO ج أوهد ووهدان: زمين گود وفرو رفته. # =الوهدة- ### || AUTO ج وهاد ووهد: زمين گود وفرو رفته، گودال در زمين. # =وهص- ### || AUTO - وهصا الشي ء الرخو: آن چيز نرم را شكست وكوبيد، آن چيز نرم ~~را سخت پايمال كرد، آن چيز نرم را سخت بدور انداخت، آن را بر زمين زد، آن ~~را شكست. # =الوهصة- ### || AUTO اسم مرة از (وهص) است، زمين هموار. # =وهف- # - وهفا ووهيفا إلى كذا: به آن نزديك شد،- له شي ء من الدنيا: چيزى از ~~امور دنيا بر او آشكار شد،- النبات: گياه سبز شد وبرگ در آورد،- وهفا ~~ووهافة النصراني: ### || AUTO مسيحى خدمتگزار كليسا شد. # =الوهفية- ### || AUTO مرادف (الوهافة) است. # =وهق- ### || AUTO - وهقا الدابة: كمند را بر گردن ستور افكند،- ه عن كذا: او را ~~از كارى بازداشت ومنصرف نمود. # =الوهق- # أوهاق: كمند يا ريسمانى كه بر گردن ستور براى مهار نمودن آن افكنند. # =الوهق- ### || AUTO ج أوهاق: مرادف (الوهق) است. # =وهل- # - يهل ويوهل وهلا إلى الشي ء: به گمان خود بسوى چيزى رفت كه جز آن را ~~ميخواست. # =وهل- # يوهل وهلا: سست وناتوان شد، ترسيد،- اليه: از ترس به او پناه برد، ms2142 «فى ~~الأمر أو عنه»: آن كار را اشتباه وفراموش كرد. # =وهل- ### || AUTO توهيلا [وهل] ه: او را ترسانيد. # =الوهل- # ترس، بيم. # =الوهل- ### || AUTO ترسو. # =الوهلة- # ترس، بيم؛ «لقيته أول وهلة»: # او را براى اولين بار ديدم. # =الوهلة- ### || AUTO ؛ «لقيته اول وهلة»: اولين بار او را ديدم. # =وهم- # - وهما في الشي ء: گمان او به چيزى رفت كه غير از خواسته او بود،- الشي ~~ء: آن چيز را خيال وتصور كرد. # =وهم- # يوهم وهما في الحساب: در حساب اشتباه كرد. # =وهم- ### || AUTO توهيما [وهم] ه: او را به اشتباه انداخت. # =الوهم- ### || AUTO مص،- ج اوهام: انديشه اى كه به دل راه يابد، نيروى وهميه كه ~~يكى از حواس باطنى است كه محسوسات را درك مى كند وگاهى همراه با پندار ~~باشد، ودر زبان متداول بمعناى حسابرسى وترس است،- ج اوهام ووهم ووهوم: راه ~~پهن وفراخ، مرد بزرگ، بزرگمرد. # =الوهمي- ### || AUTO منسوب به (الوهم) است. # =وهن- # - وهنا: از نيروى كار يا نيروى جسم ضعيف وناتوان شد، به پاسى از شب داخل ~~شد،- ه: او را ناتوان كرد. # =وهن- # يهن وهنا ووهنا: بمعناى (وهن) است،- يوهن وهنا: بمعناى (وهن) است. # =وهن- # يوهن وهنا ووهنا: از نظر كار يا جسم ضعيف وناتوان شد. # =وهن- ### || AUTO توهينا [وهن] ه: او را ناتوان كرد. # =الوهن- # مص، سستى در كار يا جسم،- من الرجال او الإبل: مرد يا شتر فربه وكوتاه،- ~~من الليل: نيمه شب يا ساعتى پس از آن. # =الوهن- ### || AUTO سستى در كار يا جسم. # =الوهواه- ### || AUTO ### || AUTO [وهوه]: شيرى كه پى در پى بغرد،- من الخيل: اسب ~~چابك ونيرومند؛ «رجل وهواه»: مرد ترسو وبزدل. # =الوهوب- ### || AUTO مرادف (الوهاب) است. # =الوهون- # سست وناتوان. # =وهوه- ### || AUTO وهوهة [وهوه] في صوته: از اندوه يا ترس ناله خود را در گلو ~~زمزمه كرد،- الأسد فى زئيره: شير پى در پى غريد. # =الوهوه- # [وهوه] من الخيل: اسب چابك ونيرومند. # =وهي- ### || AUTO يهي وهيا [وهي]: مرادف (وهى) است. # =الوهي- ### || AUTO مص، ج وهي وأوهية: شكاف در چيزى. # =الوهية- ### || AUTO [وهي]: اسم مره از (وهى ووهي) است، شكافتگى. # =الوهيج- # مص، تابندگى وافروختگى؛ «وهيج الطيب»: پراكنده شدن بوى عطر. # =وي- # كلمه تعجب است مانند (وي لزيد) از ms2143 زيد در تعجبم، وبراى نكوهش نيز مىيد كه ~~كنايه از (ويل) است؛ «ويك استمع قولى»: واى بر تو سخنم را بشنو كه در اصل ~~ويلك مى باشد. ونيز در تهديد بكار مى رود مانند «وي بك يا فلان»: واى بر تو. PageV01P998 ### || AUTO =ويب- ### || AUTO ### || AUTO [ويب]: اين كلمه نيز مانند (ويل) است چه از نظر ~~وزن وچه از نظر معنى. # =الويبة- ### || AUTO [ويب]: بلا، پيش آمد بد، رسوائى، بيست ودو يا بيست وچهار مد ~~(پيمانه). # =ويح- # [ويح]: كلمه ترحم وعذاب است، ونيز بمعناى ستايش وشگفتى بكار مى رود، ~~وگفته مى شود بمعناى (ويل) نيز مى باشد؛ «ويح لزيد وويحا لزيد وويحة»: واى ~~برزيد. رفع اين كلمه بنا بر مبتدا بودن است ونصب آن با اضمار فعل است ~~چنانچه گوئى: ### || AUTO (الزمه الله ويحا»: خدا بلائى به او برساند. # =الويستاريا- ### || AUTO (ن): نام گياهى از رسته (الفرنيات) است گلهاى بسيارى به رنگ ~~آبى وبنفشه ميدهد كه بشكل خوشه انگور آويخته مى شود. # =ويك- # كلمه تعجب است كه مركب از (وي) وكاف خطاب است. # =ويل- ### || AUTO توييلا [ويل] فلانا أو لفلان: به فلانى بسيار (واى بر تو) گفت. # =الويل- ### || AUTO [ويل]: پيشامد بد، نابودى، به كسى كه در خطرى بيفتد كه سزاوار ~~آن باشد گفته مى شود؛- «ويله وويلك وويلي وويل لزيد وويلا له»: واى بر او، ~~واى بر تو، واى بر من، واى بر زيد. نصب اين كلمه بنا بر اضمار فعل است كه ~~تقدير آن (الزمك الله ويلا) ورفع آن بنا بر ابتداء است در صورتيكه اضافه ~~نشود. اما اگر اضافه شود بايد منصوب باشد. # =الويلة- ### || AUTO ج ويلات [ويل]: بلا وپيشامد بد، رسوائى. # =ويلمه- ### || AUTO كلمه ايست مركب از (ويل لأمه) كه در اصل براى نفرين بكار مى ~~رود ولى در تعجب وخوشى نيز بكار رفته است مانند «قاتله الله» و«لا اب لك»؛ ~~«رجل ويلمه وويلمه»: مرد زيرك وهوشمند. # =الوين- ### || AUTO [وين]: انگور سياه، عيب. # =الوينة- ### || AUTO كشمش يا مويز سياه. # =ويه- ### || AUTO مرادف (ويها) است. # =ويه- # مرادف (ويها) است. # =ويها- # كلمه ايست براى ms2144 اغراء وتحريض وتشويق كه براى مفرد ومثنى وجمع ومذكر ومؤنث ~~با يك لفظ ويكسان بكار برده مى شود؛ «ويها يا فلان»: كه براى برانگيختن ~~وتحريض بكار برده مى شود. PageV01P999 ### | AUTO ### || AUTO ### || AUTO ي الياء # ي- # حرف بيست وهشتم از حروف مبانى است واز حروف (الجوف) است، ودر حساب جمل ~~عبارت از 10 مى باشد، ضمير مفرد مخاطب مؤنث در فعل مضارع وامر است، ونيز ~~ضمير متكلم است مانند «ضربني وكتابي». # =يا- ### || AUTO حرف ندا براى دور ونزديك است. وگاهى منادى با آن حذف مى شود ~~مانند «يا ليتنى كنت معهم» و«يا رب كاسية فى الدنيا عارية يوم القيامة»: كه ~~براى مجرد تنبيه است، اما در مثال «أتاني رجل ويا له رجلا او من رجل»: مردى ~~نزد من آمد وچه مردى بود؛ «يا لك من فارس» چه بهترين قهرمان واسب سوارى. ~~(يا) نيز حرف نداء ولامى كه بعد از آن آمده براى تعجب است. # =اليائس- ### || AUTO ج يؤوس [يأس]: نا اميد ومأيوس. # =اليابس- ### || AUTO ج يبس [يبس]: فا؛ «رجل يابس»: مرد بى خير وبركت؛ «شي ء يابس»: ~~آنچه كه خشك شده باشد؛ «حجر يابس»: سنگ سخت. # =اليابسة- ### || AUTO مؤنث (اليابس) است، بيابان خشك، زمين،؛ ودر سفر تكوين در انجيل ~~بمعناى سر زمين خشك در برابر دريا آمده است. # =يادى- ### || AUTO مياداة [يدي] الرجل: به او پاداش داد يا چيزى بخشيد. # =اليادي- ### || AUTO اسم فاعل است از (يدى). # =اليارج- # [يرج]: دستبند.- اين كلمه فارسى است- # ياسر- ### || AUTO مباسرة [يسر] ه: با او به نرمى وآسانى رفتار كرد، از سوى چپ او ~~آمد،- الشي ء: آن چيز را در طرف چپ قرار داد،- بالقوم: در طرف چپ آن قوم ~~قرار گرفت. # =الياسر- ### || AUTO ### || AUTO ### || AUTO ج أيسار: فا، آسان، آنكه قسمت كردن ~~گوشت را در قمار بعهده گيرد، گوشت فروش، قصاب، آنكه در طرف چپ باشد كه ~~متضاد آن (اليامن) است. # =الياسمون- ### || AUTO (ن): نام گياه (ياسمين) است. # =الياسمين- ### || AUTO (ن): ياسمين، گلى است خوشبو كه در مناطق گرمسيرى روئيده مى شود ~~واز آن عطر بدست آورند،- الهندي (ن): نوعى ms2145 گل است خوشبو كه در امريكاى ~~مركزى مى رويد. وبراى زينت از آن استفاده مى شود. # =اليافع- ### || AUTO ج يفعة ويفعان [يفع]: فا؛ «غلام يافع»: جوانى كه پرورش يافته ~~وبه سن بلوغ رسيده باشد؛ «مجد يافع»: بزرگوارى وسرافرازى. # =اليافعة- ### || AUTO ج يافعات [يفع]: مؤنث (اليافع) است؛ «اليافعات من الأمور»: ~~كارهاى با شكوه وپر اهميت؛- «اليافعات من الجبال»: كوههاى بلند. # =اليافوخ- ### || AUTO ج يوافيخ [يفخ] (ع ا): نرمه سر كودك، ملاج بچه كه براى مدت ~~كوتاهى نرم وبى استخوان است وسپس استخوانهاى سر بهم مى پيوندد. # =الياقة- ### || AUTO ج ياقات: طوق، يقه پيراهن، گردنبند. # =الياقوت- ### || AUTO ياقوت از سنگهاى قيمتى وشفاف وبه رنگهاى مختلف است.- اين كلمه ~~يونانى است-. # =الياقوته- # ج يواقيت: يك دانه ياقوت. # =يامن- # ييامن ميامنة [يمن]: بسمت راست رفت، بسوى راست رفت يا به طرف راست آمد. # =اليامن- ### || AUTO [يمن]: مبارك وخجسته. # =اليامنة- ### || AUTO [يمن]: مؤنث (اليامن) است. # =اليانع- # ج ينع [ينع]: ميوه رسيده كه وقت چيدن آن باشد، هر چيز سرخ رنگ # اليانسون- ### || AUTO (ن): نام ديگر گياه انيسون است كه بر آن رازيانه اطلاق مى شود. # =اليانصيب- ### || AUTO [نصب]: بخت آزمائى. اين كلمه از (النصيب) بمعناى شانس وبخت ~~گرفته شده است. # =ياوم- ### || AUTO يواما ومياومة [يوم] ه: روزانه با او داد وستد كرد. # =الياوي- ### || AUTO منسوب به (الياء) است. # =اليآسة- ### || AUTO [يأس]: نوميدى. # =اليأروز- ### || AUTO «يأروز الأرز» (ح): حشره ايست ريز كه به گياهان آسيب رساند. # =يئس- ### || AUTO ييأس وييئس يأسا ويآسة [يأس] منه: از او نوميد شد، از او قطع ~~اميد كرد. # =اليأس- ### || AUTO [يأس]: نا اميدى ويا قطع اميد كردن. # =اليؤس- # [يأس]: مرادف (اليائس) است. # =اليأفوخ- # ج يوافيخ # : مرادف (اليافوخ) PageV01P1000 ### || AUTO است. # =اليأنوف- ### || AUTO [أنف] (ح): گونه اى از حشرات است. # =اليؤوس- ### || AUTO [يأس]: مرادف (اليائس) ست. ### || AUTO =اليأياء- # [يأيأ]: مص، آواز شاهين. # =يأيأ- # يأيأة ويأياء [يأيأ] القوم: قوم را دعوت كرد،- بالاءبل: به شتران (أي) ~~گفت واين كلمه براى آرام كردن شتر بكار مى رود. # =يأيأ- ### || AUTO [يأيأ]: اسم صوت است كه مردم را با آن آواز گردهم آورند. # =اليؤيؤ- ### || AUTO ج يئايئ [يأيأ] (ح): از پرندگان شكارى بنام (شاهين) است نام ms2146 ~~ديگر آن (الجلم) است. # =اليباب- ### || AUTO [يب]: ويران، خراب. # =اليباس- ### || AUTO ### || AUTO [يبس]: «شي ء يباس»: به معناى (يابس) است. # =يبب- # تيبيبا [يب] المنزل: خانه را ويران كرد. # =يبس- # يببس ويببس يبسا ويبسا: تر بود وسپس خشك شد. # =يبس- ### || AUTO تيبيسا [يبس] الشي ء: آنرا خشك كرد. # =اليبس- # مص، مرادف (اليابس) است، جمع يابس است همانند ركب كه جمع راكب است. # =اليبس- # آنچه كه در اصل خشك باشد، جائيكه نمناك بوده وسپس خشك شده است؛- «شاة ~~يبس»: گوسفند بى شير. # =اليبس- ### || AUTO مرادف (اليابس) است. # =اليبوس- ### || AUTO مرادف (اليابس) است. # =اليبوسة- ### || AUTO خشكى بر خلاف ترى. # =اليبيس- ### || AUTO بمعناى (اليابس) است- «يبيس الماء»: عرق بدن كه خشك شود. # =يتم- # ييتم يتما ويتما الصبي من أبيه: كودك يتيم شد، پدر مرده شد. # =يتم- # ييتم يتما ويتما الصبي من أبيه: پدر مرده شد،- يتما: سستى ودير كرد، ~~كوتاهى كرد،- من هذا الأمر: از كار در رفت. # =يتم- # ييتم يتما ويتما الصبي من أبيه: كودك يتيم شد. # =يتم- ### || AUTO تيتيما [يتم] ه: او را يتيم كرد. # =اليتم- # مص، يتيمى، تنهائى. # =اليتم- # مص، اندوه. # =اليتم- ### || AUTO مص، بمعناى (اليتم) است، نيازمندى. # =اليتوع- # ج يتوعات: هر گياهى كه داراى شيرابه باشد. # =اليتوع- # ج يتوعات: هر گياهى كه داراى شيرابه باشد. # =اليتوع- ### || AUTO مرادف (اليتوع) است. # =اليتيم- ### || AUTO واحد هر چيزى؛ «بيت يتيم وبلد يتيم»: خانه تنها وشهر تك ~~افتاده، توده ريگ تك افتاده، هر چيز بى نظير وارزنده،- ج أيتام ويتامى ~~ويتمة وميتمة ويتائم: آنكه پدرش مرده وهنوز در سن كودكى باشد،- من البهائم: ~~ستورى كه مادرش را از دست داده باشد. # =اليتيمة- ### || AUTO ج يتامى: مؤنث (اليتيم) است، توده ريك تك افتاده؛ «درة يتيمة»: ~~مرواريد گرانبها وبى نظير. # =اليحمور- ### || AUTO [حمر]: سرخ،- (ح): نام پرنده ايست،- (ح): گورخر،- (ح): گوزن نر. # =اليحموم- ### || AUTO [حم]: هر چيز سياهى، بسيار سياه، دود. # =اليخت- ### || AUTO كشتى تفريحى كه در آن همه وسايل وابزار راحت باشد. # =اليخنة- ### || AUTO (ط): غذائى كه از گوشت وسبزى تهيه كنند. # =اليد- # ج أيد ويدي وجج أياد وتجمع الأيدي على الأيدين-[يدي] (ع ا): دست از نوك ~~انگشتان تا كتف. اين كلمه مؤنث است واصل آن (يدي) است ومثناي آن (يدان) ms2147 ~~است،- ج ايد: جلوگيرى از ستم؛ «عن يده وعلى يده»: به كمك ومساعدت او؛ «مد ~~له يد المساعدة»: او را كمك ومساعدت كرد، نعمت واحسان، توانائى ونيرومندى؛ ~~«ما لك عليه يد»: بر او نفوذى ندارى؛ «له اليد الطولى فى كذا»: # در آن چيز تأثير بسزائى دارد؛ «وضع يده على»: تصرف كرد، تحويل گرفت؛ ~~«الأمر بيد فلان»: كار را بدست او سپرد، مقام ومنزلت، گروه، راه، جلوگيرى ~~از تعدى وستم؛ «ضرب القاضي على يده»: # قاضى جلوى تصرف او را گرفت، خوارى وپشيماني؛ «سقط فى يديه»: پشيمان شد، ~~«أعطى بيده»: تسليم شد؛ «وقف بين يديه»: در برابر او ايستاد «بعته يدا ~~بيد»: با معامله نقدى به او فروختم؛ «يده قصيرة»: # از انجام كار ناتوان است؛ «صفر اليدين»: # تهى دست، چيزى ندارد؛ «ذهبوا ايدي سبا»: رفتند وپراكنده شدند ونيز گفته ~~مى شود «تشتت شملهم ايدي سبا»؛ «اليد العليا»: دست بخشنده وپاك؛ «اليد ~~السفلى»: # دست بازدارنده وبخيل؛ «اليد العاملة»: # دستهاى كارگران كه اقدام به يك كار كنند؛ «يد الطائر»: بال پرنده؛ «يد ~~الدهر»: دست روزگار كه كنايه از گذشت زمان است؛ «يد الفأس»: دسته تيشه ~~وتبر؛ «يد القوس»: گوشه برگشته كمان. # =اليد- ### || AUTO بالتشديد [يدي]: لغتى است در (اليد) بمعناى دست. # =يدى- ### || AUTO - يديا [يدي] الرجل: بر روى دست آن مرد زد. # =اليدى- ### || AUTO [يدي]: دست. # =اليدة- ### || AUTO [يدي]: دست. # =يدع- ### || AUTO تيديعا [يدع] الثوب: جامه را با (أيدع) كه رنگ گياهى سرخ است ~~رنگين كرد. # =اليدوي- # [يدي]: منسوب به (اليد) است؛ «شغل أو عمل يدوي»: كار يا شغل دستى؛ «صناعة ~~يدوية»: صنعت دستى. # =اليدي- ### || AUTO [يدي]: حاذق، كاردان؛ «عيش يدي»: زندگى خوش وآسوده؛ «ثوب يدي»: ~~جامه گشاد. # =اليدية- ### || AUTO [يدي]: مصغر (اليد) بمعناى دست كوچك است. # =اليراع- # [يرع]: نى، نى كه با آن بنوازند، قلم، ترسو، ناتوان، آنكه انديشه وخرد ~~ندارد، بره هاى كوچك وجز آن PageV01P1001 ### || AUTO ،- (ح): مگس شب تاب. # =اليراعة- ### || AUTO ### || AUTO [يرع]: نى كه چوپان با آن بنوازد، قلم، بيشه، ~~ترسو، ناتوان، نادان،- (ح): شتر مرغ ماده، واحد اليراع براى مگس وني. ms2148 # =اليربوع- ### || AUTO ج يرابيع [ربع] (ح): گونه اى موش كه دستهاى كوتاه وپاى بلند ~~دارد واز رسته (اليربوعيات) است. اين جانور جونده است وهمان موش دشتى يا ~~صحرائى است. # =اليرخم- ### || AUTO [رخم] (ح): كركس نر، لاشخوار، مرادف (الترخوم) است. # =اليرد- # يارد مقياسي است كه مساوى با يك ذرع وثلث است. (اين كلمه انگليسى است). # =يرع- ### || AUTO - يرعا: ترسو بود. # =اليرع- ### || AUTO (ح): گوساله هاى وحشى. # =يرق- ### || AUTO به بيمارى يرقان دچار شد. # =اليرقان- # [يرق]: بيمارى يرقان. # =اليرقان- ### || AUTO [يرق]: كرمى است كه بر روى گياهان پرورش كند، آفت كشت،- (طب): ~~بيمارى يرقان كه باعث زردى پوست بدن مى شود. (اين كلمه يونانى است). # =اليرقانة- ### || AUTO [يرق] (ح): نوزاد حشرات وماهيها كه اغلب خطرناك مى باشند. # =اليرقة- ### || AUTO [يرق] (ح): مرادف (اليرقانة) است. # =اليرمع- ### || AUTO ج يرامع-[يرمع]: گونه اى اسباب بازى كودكان مانند فرفره، ~~ريگهاى سفيد ودرخشنده. ### || AUTO =اليرناء- # [يرنأ] (ن): حنا. # =اليرناء- # [يرنأ] (ن): حنا. # =يرنأ- ### || AUTO يرنأة [يرنأ] الشي ء: آن چيز را با حنا رنگ كرد. # =اليرنأ- ### || AUTO [يرنأ] (ن): حنا. # =اليرنب- ### || AUTO [رنب] (ح): گونه اى جانور جونده است كه سر آن بشكل خرگوش ودم ~~آن پشمالو ودر بعضى از مناطق افريقا زندگى مى كند،- (ح): موش دم كوتاه. # =اليسار- ### || AUTO ج يسر ويسر [يسر]: آسانى وتوانگرى، چپ بر ضد راست؛ «مر عن ~~يساره»: از سمت چپ او رفت؛ دست چپ. # =اليسار- ### || AUTO ج يسر ويسر [يسر]: چپ كه بر خلاف راست است. # =اليسارة- # آسانى، رفاه، توانگرى. # =يسر- # يبسر يسرا ويسرا: نرم ومطيع شد،- ت المرأة: زن به آسانى زائيد،- يسرا: با ~~ميسر قمار بازى كرد،- القوم الناقة: ماده شتر را كشتند وگوشت آنرا بين خود ~~تقسيم كردند،- الرجل: از طرف چپ آن مرد آمد. # =يسر- # ييسر يسرا الأمر: آن كار آسان شد. # =يسر- # ييسر يسرا: كم شد،- الأمر: آن كار آسان شد. # =يسر- # تيسيرا [يسر] الشي ء لفلان: كار را براى فلانى آسان نمود (چه در خير وچه ~~در شر)،- الرجل: زايمان وتوليد شتران وگوسفندان آن مرد آسان شد،- ت الغنم: ### || AUTO توليد وشير گوسفندان بسيار شد. # =اليسر- # آسانى، ضد سختى، توانگرى،- (ن): گياهى است كه داراى دانه هاى سياه ms2149 وخوشبو است. # =اليسر- # آسانى، ضد سختى، توانگرى. # =اليسر- ### || AUTO مص،- ج أيسار: آسان، آماده وتهيه شده، گروهى كه براى قمار بازى ~~گرد هم باشند. # =اليسرى- ### || AUTO ج يسريات: طرف چپ. # =اليسرات- ### || AUTO دست وپاهاى سبك ستوران. # =اليسرة- # چپ. # =اليسرة- ### || AUTO ج أيسار ويسرات: خطوط كف دست كه به هم پيوسته نباشد. # =اليسروع- ### || AUTO [سرع]: مفرد (الأساريع) است. # =يسن- ### || AUTO ييسن يسنا الماء: آب بد بوى شد. # =اليسور- ### || AUTO ج يسر: چيره، پيروز، قمار باز. # =اليسير- ### || AUTO كم، اندك، آسان وبى اهميت،- ج: يسر؛: پيروز، برنده، قمار باز. # =اليشب- ### || AUTO سنگى ارزشمند بگونه زبرجد ولى روشنتر از آنست. (اين كلمه ~~يونانى است). # =اليشف- ### || AUTO مرادف (اليشب) است. # =اليشم- ### || AUTO مرادف (اليشب) است. # =اليصب- ### || AUTO مرادف (اليشب) است. # =اليصف- ### || AUTO مرادف (اليشب) است. # =اليعبوب- ### || AUTO ج يعابيب [عب]: رودخانه پر آب وتندرو، اسب بلند قامت وتندرو، ابر. # =يعر- # ييعر وييعر يعارا ت الشاة أو المعزى: ### || AUTO گوسفند يا بز آواز داد. # =اليعر- ### || AUTO ج يعار (ح): بزغاله اى كه بر سر دام شير يا گرگ بسته شود وچون ~~شير يا گرگ صداى آنرا بشنوند براى شكار آن بيايند ودر دام يا حفره بيفتند. # =اليعرة- ### || AUTO ج يعار (ح): مرادف (اليعر) است. # =اليعسوب- ### || AUTO ج يعاسيب [عسب] (ح): گونه اى حشره از رسته يعسوبيات كه چهار ~~بال روشن دارد وبر فراز آب به حركت در آيد، (ح): ملكه زنبوران عسل كه به ~~گمان عرب اين ملكه مذكر است، رئيس بزرگ؛- «هو يعسوب قومه» او بزرگ خاندان ~~خويش است،- (ح): پرنده ايست كوچك، سفيدى در پيشانى وچهره اسب. # =اليعفور- ### || AUTO [عفر] (ح): آهو. # =اليعقوب- ### || AUTO ج يعاقيب [عقب] (ح): كبك نر، در اين كلمه ياء حرف زائد است. # =اليعلول- ### || AUTO ج يعاليل [عل]، والياء زائدة: آبگيرى كه آب آن صاف وروان باشد، ~~حبابهاى روى آب، ابر سفيد يا ابرى كه بر روى ابرى ديگر انباشته شده باشد، ~~باران پى در پى. # =اليغر- ### || AUTO (ح): حيوانى است از نظر حجم بين سگ وگربه كه داراى پاهاى كوتاه ~~وبرنگ تيره است. نام ديگر آن (الغرير) است. # =اليفاع- ### || AUTO ### || AUTO ج يفوع: مرادف (اليفع) است. # =يفع- # ييفع ms2150 يفعا الغلام: نوجوان پرورش يافت وبه سن رشد رسيد،- الجبل: بالاى كوه رفت. # =اليفع- ### || AUTO ج يفوع: تپه بلند، هر زمين بلند؛ «غلام يفع»: ج ايفاع: پرورش يافته. # =اليفعة- # جوانى كه پرورش يافته وبه سن PageV01P1002 ### || AUTO رشد رسيده است. # =اليفن- ### || AUTO ج يفن: پير مرد سالمند، گاو سالخورده، آنكه به فنون مختلف آگاه باشد. # =اليقطين- ### || AUTO [قطن] (ن): هر گياهى كه ساقه نداشته باشد مانند خيار. واين ~~كلمه بر كدو معمولا اطلاق مى شود. # =اليقطينة- ### || AUTO [قطن] (ن): يك عدد كدو. # =يقظ- # ييقظ يقظا: بيدار شد، آگاه وهوشيار وزيرك شد. # =يقظ- # ييقظ يقاظة: مرادف (يقظ) است. # =يقظ- ### || AUTO تيقيظا [يقظ] الغبار: گرد وخاك بر انگيخت. # =اليقظ- # ج أيقاظ: زيرك وآگاه به امور. # =اليقظ- ### || AUTO ج أيقاظ: مرادف (اليقظ) است. # =اليقظى- ### || AUTO ج يقاظى- مؤنث (اليقظان) است. # =اليقظان- ### || AUTO ج يقاظ: مرادف (اليقظ) است، «ابو اليقظان» (ح): خروس. # =اليقظة- ### || AUTO بيدارى. # =اليقق- # [يق]: پنبه. جمار (مغز سفيد درخت خرما)؛ «ابيض يقق» ج يقائق: بسيار سفيد. # =اليقق- ### || AUTO [يق]: «أبيض يقق» ج يقائق: بسيار سفيد. # =اليققة- ### || AUTO [يق]: يك قطعه از پنبه. # =يقن- ### || AUTO ييقن يقنا ويقنا [يقن] الأمر: كار آشكار وثابت شد، الأمر وبه: ~~كار را دانست وشناخت. # =اليقن- # آنكه هر چه بشنود باور كند. # =اليقن- # برطرف ساختن شك، آنكه هر چه بشنود باور كند. # =اليقن- ### || AUTO آنكه هر چه بشنود باور كند؛ «رجل يقن بالشي ء»: مردى كه به ~~چيزى آزمند است. # =اليقين- # برطرف ساختن شك وباور كردن، دانشى كه از راه بينش ويا استدلال بدست آيد؛ ~~«انا على يقين منه»: ### || AUTO من آن موضوع را ميدانم وبر آن آگاهم؛ «حق اليقين»: حق درست ~~وآشكار؛ «امر يقين»: كار راست وآشكار؛ «كونوا على يقين»: بدانيد وآگاه باشيد. # =اليكة- ### || AUTO (ن): گياهى است از رسته زنبقيات كه بنام خنجرى معروف است. # =يل- ### || AUTO ### || AUTO ييلل يلا ويللا [يل]: دندانهاى او ريز وبهم چسبيده ~~وبداخل دهان خميده شد. # =اليلب- ### || AUTO پوست، فولاد، آهن خالص، سپر يا زره چرمى يمانى، ونيز بر كلاه ~~پوستى اطلاق مى شود، بزرگ از هر چيزى. # =اليلبة- ### || AUTO مفرد (اليلب) براى زره ويا سپرهاى يمانى است. ms2151 # =اليلق- ### || AUTO سفيد. # =اليلقة- ### || AUTO (ح): بز سفيد. # =اليلقق- # (ح): مرادف (اليلقة) است. # =يلل- ### || AUTO ييلل يلا ويللا [يل]: مرادف (يل) است. # =اليلمع- ### || AUTO ج يلامع [لمع]: برق بى باران، سراب،- من السلاح: جنگ ابزار ~~درخشان مانند زره وكلاه خود آهنى. # =اليلمعي- ### || AUTO [لمع]: زيرك وتيز هوش، آنكه راست ودروغ را با هم آميخته كند. # =اليم- ### || AUTO [يم]: مص، دريا،- (ح): مار، كبوتر خشكى. # =اليمام- ### || AUTO [يم]: قصد، آهنگ،- (ح): كبوتر خشكى. # =اليمامة- ### || AUTO [يم]: قصد، آهنگ،- (ح): يك كبوتر. # =اليماني- ### || AUTO ### || AUTO ج يمانون ويمانيون [يمن]: آنكه منسوب به كشور يمن باشد. # =يمم- ### || AUTO تيميما [يم] ه: آهنگ او كرد،- فلانا برمحه: با نيزه خود قصد او ~~كرد وتنها او را نشانه گرفت. # =اليمم- # [يم] (ح): كبوتر صحرائى. # =يمن- # ييمن يمينا الرجل: از سوى راست آن مرد آمد،- يمنا وميمنة لقومه أو على قومه: # در خاندان خود مبارك وخوشقدم بود،- ييمن ويامن يمنا به: او را به طرف ~~راست برد،- ييمن يمنا ويمنا الله فلانا: خداوند بر او مبارك كند. # =يمن- # ييمن يمنا الرجل: از سوى راست آن مرد آمد،- ييمن ويامن يمنا وميمنة لقومه ~~او على قومه: بر قوم خود مبارك بود. # =يمن- # ييمن يمنا وميمنة لقومه أو على قومه: بر قوم وخاندان خود خوش يمن ومبارك بود. # =يمن- # يمنا وميمنة: مرادف (يمن) است. # =يمن- # تيمينا [يمن]: بطرف راست رفت، بسوى كشور يمن رفت ويا به يمن آمد،- به: او ~~را به طرف راست برد،- عليه: ### || AUTO براى او بركت خواست، او را دعاى بركت كرد. # =اليمن- # بركت. # =اليمن- ### || AUTO ناحيه راست، نام شهر يا كشورى است. # =اليمنى- ### || AUTO مثناها يمنيان ج يمنيات: طرف راست. # =اليمناء- ### || AUTO مؤنث (الأيمن) است. # =اليمنة- # ناحيه راست. # =اليمني- ### || AUTO ج يمنيون: منسوب به كشور يمن. # =اليمين- # ج أيمان [يمن]: نيرو وبركت؛ «قدم على ايمن اليمين»: با ميمنت وبركت آمد،- ~~ايمن وايمان وايامن وايامين: ### || AUTO طرف راست بر ضد چپ، دست راست،- ج ايمن وايمان: سوگند- اين كلمه ~~مؤنث است-. # =الينبوت- ### || AUTO [نبت] (ن): گياهى است با چوبهاى محكم وخاردار كه عمر زياد مى ~~كند،- ن: نام گياهى است از رسته قطانيات داراى برگها وگلهاى زرد. # =الينبوع- ### || AUTO ج ينابيع [نبع]: چشمه آب، جوى ms2152 پر آب. # =ينع- ### || AUTO يينع ويينع ينعا وينعا وينوعا الثمر: ميوه رسيد وهنگام چيدن آن ~~آمد،- الشي ء: رنگ آن چيز به سرخى گراييد. # =الينع- ### || AUTO مهره هاى سرخ رنگ، گونه اى عقيق. # =الينعة- ### || AUTO يك دانه مهره سرخ رنگ. # =الينفور- ### || AUTO [نفر]: رمنده، بسيار رمنده. # =الينم- ### || AUTO (ن): نام گياهى است. # =الينمة- # (ن): واحد (الينم) است. PageV01P1003 ### || AUTO =الينوع- ### || AUTO سرخى خون. # =اليهماء- ### || AUTO ج يهم: مؤنث (الأيهم) است، بيابان بى آب ونشان وسرگردان كننده، ~~سال سخت وبد كه فراخى در آن نباشد، ماده شتر سخت؛ «ارض يهماء» سرزمينى كه ~~در آن چراگاه ويا نشانى نباشد؛ «سنون يهم»: سالهاى خشك وبى آب وعلف. # =يهود- ### || AUTO [هود]: نژادى از مردمند، اين كلمه ممنوع از صرف است بعلت علم ~~بودن ووزن فعل كه بر آن (ال) وارد مى شود وبه آن (اليهود) گويند. # =اليهودي- ### || AUTO [هود]: واحد (اليهود) است. # =اليهودية- ### || AUTO [هود]: مؤنث (اليهودي) است. # =اليود- ### || AUTO (ك): ماده ايست سياهرنگ كه در الكل ذوب مى شود واز آن در مسائل ~~پزشكى وعكسبردارى استفاده مى شود. # =اليوم- ### || AUTO ج أيام وجج أياويم [يوم]: روز از سپيده دم تا غروب آفتاب، مطلق ~~وقت؛ «ذخرتك لهذا اليوم»: براى اين وقت تو را ذخيره كرده بودم،- النجمى ~~(فك): زمانى است كه در بين مرور نقطه اعتدال بهارى در خط حركت زمين دو بار ~~پى در پى كه از مدت گردش زمين بر محور خود به جزئى در صد ثانيه كوتاهتر ~~است،- الشمسي الحقيقى (فك): زمانى ميان مرور خورشيد در خط حركت دو بار پى ~~در پى است وبر آن (اليوم الشمسي المعدل) اطلاق مى شود؛ «بعد اليوم»: از هم ~~اكنون به بعد؛ «فى يومنا هذا»: هم اكنون، در زمان حاضر؛ «ابن اليوم»: آنكه ~~در وضع كنونى خود باشد، مرد روز. # =اليوميات- ### || AUTO [يوم]: حوادث روزانه، خبرهاى روز، كتابى كه در آن پيشامدهاى ~~روزانه براى مدت زمانى نوشته مى شود. # =اليونسكو- ### || AUTO مرادف (الأونسكو) است. # =ييا- ### || AUTO تيئية [ييي] الياء: ياء نوشت. # =اليينمية- # كلاه خود PageV01P1004 ~~ ms2153