######OpenITI# #META# Creator: escriptorium #META# Created: 2025-02-14T13:12:00.222121+00:00 #META# LastChange: 2025-02-14T13:12:00.222149+00:00 #META# transcription layer pk: 12894 #META# transcription layer name: kraken:all_arabic_scripts #META# avg transcription confidence: 0.9700691695081244 #META#Header#End# # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0059.png) # وزارت قوام الدین ابوالقالفه # الحمد لله ذی الحکمة البالغة والنعمة السابفة، وصلوته علی # ~~نبیه محمد وآله الابرار واصحابه الاخیار. # ~~یادشاهان جبار است، و فرق ظاهر است میان رغبت و رهبت. # غرض از این تسبب آن است که دوستی عزیز برمن اقتراح # ~~نجاوز (2 ر) کنند، تا به سنت مقابل شود. PageV01P001 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0060.png) # ~~که «العود احمد» بود باز کردن، و بندی از آن نمودن. # سلطان سنجر را از قوام الدین وقعی تمام در دل بود، او را # ~~یگاتهآ روزگار، و روزکار دانست. عکس اقیال شاهنشاهی برروی # ~~آینهآ دوستی او افتاد، و نوبت عزل او چون ناخن بهسر آمد. او را # ~~از عزل خود نقصان نبود. تاریکی شب روشنی ماه را زیان ندارد. # ~~زر در خاک نپوسد، و رنگ بنگرداند. بازرا جهت عزت در بندند. # ~~خورشید و ماه را که جهان افووزند، کسوف و خسوف بود. # ~~روز گار اپ) همه روز روشن نباشد، یک نیمه ظلمات شب # ~~باشد. # سلطنت عراق برسلطان طغرل تقریر کرد، ملک داود و اتابک # ~~اقسنقر را روی از آن قرار لقوه زده شد. کرباس دروغ زن به # ~~تزویر، دیبای ملون نموده بود. وزارت سلطان سنچر را متقلد # ~~شد، و وزارت سلطان طغرل خود مقلد بود. در دست مشرق، آز # ~~هلال او دست ورنجن آمده و در گوش مغرب از ثریای دولت او # ~~گوشواره، از نفحات عنایت سلطان سنجر ریاحین دولت او ترو تازه # ~~گشت: # «نصیر الدین محمود بوتوبه»، که وزیر سلطان سنجر بود، # ~~معزول شده او را با آنکه در فضل و هنر «مشارالیه» بود، بهخانه # ~~فرستاد، تا چهرهآ حال او، که چون نارنج سرخ بود، چون تر نج # ~~زرد آمد. # «ظهیر الدین ثقب عبد العزیز خراسانی» نایب وزارت خراسان # ~~شد، بهقرار آنکه چون در عراق ثبات دولت نادیده آمد، قوام به # ~~خراسان رود، و در عراق نایبی نصب کند. (3 ر) # به حکم آنکه کار نصیر الدین چون زمین، از پیش و از پس # ~~معلق ms001 بود، در خدمت قوامالدین آمد، ردای تواضع بردوش الگنده، # ~~و لباس عزت وعظمت برکنده، التماس عافیت کرد، تا در زاویه ای # ~~بنشیند. او را گفت: ای نصیر الدین! کار سلطان اعظم سخت خلق PageV01P002 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0061.png) # ~~کرده بودی، رونق دیوان او رونق آفتابی بود که به مفرب فنو # ~~میرود. اگر سال دیگر براین منهاج بماندی، خرقهآ حیض شدی. # ~~نصیر الدین را در عزل، مجال سخن نبود. طاس را چون درست بود، # ~~طنینی بأشد. چون شکسته شد، لال گردد. کمان را چوزه برگیرند، # ~~پارهآ چوب باشد. بی شراب مستی محال بود. # نصیر الدین ساعتی چون سلحفاة بی آواز شد، بعد از آن گفت: # ~~از عاقبت می ترسیدم، و از سر میاندیشیدم، که امرای حضرت # ~~خراسان، هر یکی علمی برپای کردهاند، واستیلا یافته. قوام الدین # ~~دو سه کرت تکرار کردکه وزیر وسر. وزیروسر (3 پ) تا بدین حد # ~~تهور کس ندیده بوده سرفرا قضا داد، و ترک ترک خود بگفت. # ~~متهور سر برکف دارد؛ نه گندنا است، که چون رفت، باز آید، نه # ~~موی است که چون بتراشند بازروید. مردم نه شمع است که از # ~~گردن زدن صلاح پذیرد. مرگ نه چیزی است که آنرا امتحان # ~~توان کرد. کسی را بر سر خویش خشم نباشد، و وقت حادثه به # ~~آنچه در وزارت تمکین داشت، چه سود کرد. شعر : # # فما یدعی من جبر عدوة داحس %~% فلم ینج منها یا بن وبرة سالما # طرفه آن است که نصیر الدین که طلب عافیت میکرد، و خلقی # ~~کار وقایةآ سر خویش میدانست هم سردر باخت، و او را شکلی # ~~نامحسوب پیش آمد. # حکایت او آن است که، سلطان اعظم، پس از وزارت، اشراف # ~~بروی تقریر فرمود، او آن مثل یاد کرد که متصرف چون درزی # ~~باشد، روزی اطلس دوزد(4 ر) و روزی کرباس. همچون باز # ~~باشد، وقتی بر سر مردار نشیند، و وقتی بردست ملوک. دانست # ~~که بدر چون هلال شود، عیبی نباشد. بلبل همه روزی بر ms002 سر گل # ~~ننشسته بود، مباشرت آن منصب به بستر بازگذاشت، او را در # ~~اشراف برآن داشتند که قصد امیر اجل اختیارالدین جوهر خادم # ~~کرد، که در آن ملک سلطان دوم بود. PageV01P003 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0062.png) # امیر اسفهسالار قماج و جماعتی امرا، در این معنی بدست او # ~~مار گرفتند. در این حال اضافت نصیر الدین با امیر اجل، اضافت # ~~یشه بود باپیل. در عهد اسلام نشان نتوان داد که قاهرتر و صاحب # ~~قرانتر از او ازحبشه بیرون آمد. سواد چشم روزگار بود، ودیگر # ~~امرای بیاض، برروی زمانه، خال دلر با آمد. سیاهی او سیاهی لب # ~~بود که پسندیده و نیکو باشد. امرای ترک را ازخواجهآ حبشی چنان # ~~زینت باشد، کهروی و بناگوش را از زلف سیاه. اگرسیاهی به همین # ~~رنگها نبودی، شعار(4 پ) دار الخلافه مقدس و خطبای روز آدینه # ~~نیامدی. اختیار الدین در لطافت1. .. # سلطان به چه طریق به مهمان شاید آوردن؟ گفت: این راه مرا # ~~باید رفتن؛ این سخن کوتاه کن، و به برگ مهمان مشغول شو. # تا دیگر روز امیر علی چتری از شرف خدمت یافت. به هزل # ~~گفتن جولائی کرد، از دم دامی باز گسترد، و در نردزیادی بی نقش # ~~برخواند. گفت: مرا خمار است، شیشهآ شراب خواست تا خمار # ~~شکند. سلطان را گفت، دو غلام جهت پیش کش خداوند خریدهام # ~~که «ولدان مخلدون» را برجمال ایشان رشک آید. آنچه در خزینهآ # ~~من بود به بهای این دو غلام هزینه شد. چون خداوند عالم، بندهآ # ~~خانه را تشریف فرماید؛ جان شپرین بر سر آن دو غلام نهم و # ~~پیش کش کنم. در عقب این سخن سوگند (5 ر)، مغلظه # ~~داد، که همین ساعت سر بنده به ثریا رساند، یا بنده حلقهآ # ~~بندگی در گوش فلک کند، و ذکر این عاطفت، برصفحات روزگار # ~~باقی ماند. در این معنی اطنابی و اسهابی نمود. # سلطان فرمود: امروز «میقات یوم معلوم» است، بهاستماع # ~~مناظره مشغول خواهیم بودن. امیر علی گفت: این مناظره اگر ms003 PageV01P004 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0063.png) # ~~روز دیگر بود هم روا باشد، روز نیک به روز بد نشاید داد. # سلطان ب نقش این تخته واقف نیود، ینداشت بدان غلامان که # ~~او به تمویه نمود، سراپردهآ اوروضهٔ‌ رضوان خواهد شدن، وبهشت # ~~برین بروی عرض خواهند کردن. بدین هوس بر نشست که به # ~~مهمان او رود. چون بهخیل خانهآ امیر اجل رسیدند، گفت: # ~~خداوند جهان باور داشت که مرا مالی هست، که بدان غلام خرم # ~~سنگین بها، یا بر بدیهه مهمان کنم. امروز از مطبخ من دودنیامد. # ~~اگر در خیل خانهآ من دودی باشد، از دل خیل تاشان گرسنهآ # ~~من (5 پ) برآمد، که نواب دیوان اعلی ایشان را کفافی1... # نعمت و اموال بی نهایت کند، و آن ریش که ندارد بجنباند. # ~~از پیش کس فرستاده بود تا امیر سرراهآمد، و درپای اسب سلطان # ~~فتاد. # در حمله، سلطان را در وثاق امی اجل فرود آورد. برگی # ~~فراوان آوردند، و امیر علی چتری، هر ساعتی بوقلمون وار به # ~~رنگی دیگر برمی آمد، و شقایق وار به هزل و بازی کار می فرمود. # ~~هر مطرب را که در آن خرابات بود، زیادت از مطربان سلطان # ~~حاضر کرد. ینداشت که برفلک رفت، و نسر طائر را به تیر زد، # ~~و نسر واقعرا دستگیر کرد. گفت: امروز خاک خانهآ این نیم سوخته # ~~بر آسمان خواهم انداختن. سلطان را گفت این کنیز کان مطریه که # ~~ثقة الدین دارد، در هیچ دولت کس نداشته.(6 ر) فرمود تا همه # ~~را حاضس کرد. گفت: گوشواره جهت نوروز باید. یه نوای چتگ، # ~~جنگ و مناظره از میان پرداشت. # ئقةاثدین را سی چهل خانه از آن کنیزکان مطرب بود که هیچ # ~~وزیر و صاحب طرب را نبود. مرد را چون زن یکی باشد، چون زن PageV01P005 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0064.png) # ~~حائض شود، او چون خرگوش حائض باشد. همسایه را بهگناه # ~~همسایه نتوان گرفتن. امیر اجل چندان نعمت پیش کش کرد، که # ~~چشم مردم خیره ماند. هر مقراضی که درخزانهآ ms004 اوبود، به مقراض # ~~پاره پاره کرد؛ و هر تخت جامه که یافت، دروجه پیش کش تخت # ~~اعلی رفت. # سلطان به حال رضا باز آمد. کس فرستادند، و نصیر الدین را # ~~خواندند، گفتند: آنچه تو گفتی محض شفقت بود، سلطان آنرا # ~~یسندیده داشت. اکنون سلطان بهحال رضا بازآمد، ترا با امیر # ~~اجل صلح بباید کردن. شراب آن خم خانه سرکه شد. تصیر الدین # ~~نه دست برد، و نه عذر را شکست، (6 پ) آببودکه میجنبانید، از # ~~آن زیدهای حاصل نیامد. # امیر اجل از وحل آن رفع چنان بیرون آمد که پای او تر نشد. # ~~ماه را از هول رعد خسوفی نباشد. نصیر الدین به عذر با میان # ~~آمد، اما بنا بر رنگ می نهاد. تیر که از مجروح بیرون آرند، بتر # ~~از آن کار کند که آنگاه که کارگر آمد. مرد که در دریا افتاد، دامن # ~~بر گرفتن او چه سود دارد. سوختهآ دوزخ را مرهمی نباشد. هرکس # ~~که سنگ بر آسمان اندازد، برروی وی افتد. # نصیر الدین جهت شربت، شکر در آب شور می کرد. # امیر اجل عذر قبول کرد. چون شیر شرزه بود که دندان نه از # ~~خنده ثمود، رعد بود که به برق خنده زند، و صاعقه آرد. مار را # ~~یشت نرم بود، ولکن زهر افشاند. شمشیر که افروخته باشد، بهتر # ~~بر بود. بسیار سختی باشد که به تعجب مردم را بخنداند. نوازش # ~~تصیرالدین سر بریده بود، در طشت زرین.(7 ر) # امیر اجل بعد از روزی چند اجازت سلطان حاصل کرد. # ~~نصیرالدین و پسرش را مقید فرمود. تخت ایشان بند شد. ایشان # ~~را در قلعه هلاک کردند، و روزگار دولت ایشان چون رهبان پلاس # ~~پوش آمد. روشنی چشم ایشان روشنی چشم نابینا شد. PageV01P006 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0065.png) # این حکایت بدان سبب کرده آمد که، آن کس به طلب عاقیت # ~~سی کرد، چون قضا نافذ شد هم، خلاص نیافت. خاتمت کار # ~~قوام الدین، و عاقبت کار نصیرالدین که از تصاریف روزگار ms005 # ~~هراسان بود، و در اغلب اوقات برکرانهٔ‌ «ازجی کمایجی» # ~~می خواند، قتل بود. # عجب آن است که، ثقة الدین ابوجعفر ابوالاشفع را هم آخر # ~~بدان قلعه بردند که نصیرالدین را بردند، و بیرون نیامد. چاه # ~~پهاندازة خویش باید کندن. هرکس آن درود که کارد. محتت # # بیوسته برسرمعروفان آید. میزهآ در ختدولت، آید که سر نگون %~% پ) # ~~باشد و برگها مستقیم. در کارزار، سنان بیشتر شکند که زج. # ~~آن کس که بسیار دود، بسیار افتد. مجهولان در حمایت خمول # ~~باشند. شتر را که جرب باشد، از کشتن ایمن بود. باد چون خوار # ~~پاشد، آتش زیادت کند، چون قوی باشد آتش بنشاند. به بادی که # ~~دا نه و گاه به هم برد، خرمن بر نشاید فشاندن. کفایت مرد در # ~~حادثه، بیشتر بادید آید که در عمل. مشک را چون بسایند، بوی # ~~یهتر بود. عود را تا نسوزند بوی بر نیاید. در از جهت عزت سفته # ~~شود. سنگ بردر خت، جهتمیوه اندازند. شاخ در ختآنگاه نیکوتر # ~~باشد، که آن را باد بجنباند. گوشمال پادشاه، چون قصد جان # ~~نکند، تفاخر بود. بسیار گوش را، گوشواره ریش کند، و بسیار # ~~دست را، دست آور نجن. پادشاه باید که جانب خدای تعالی را # ~~مراقبت کند، و عقاب او، چون بردالورد باشد، (8 ر) که سود بیش # ~~کند که زیان. # نصیر الدین عمری به خویشتن داری بسر برد، آخر کار حرکتی # ~~بدین صفت خارج کرد. نعوذ بالله من الساکن اذا تحرک. خصومت. # ~~کردن با امیر اجل از عقل دور بود. «اذجاء القضاء عمی البصر». # او چون از وزارت معزول شد، متهورتر بود که در وزارت. # ~~جون مرغ بود که بپرد، سر به پیش دارد، چون برزمین بیود سر PageV01P007 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0066.png) # ~~بر افرازد. ندانست که یه رسن آن چماعت که با وی متفق بودند، # ~~فراچاه نتوان رفتن. رسن عنایت پادشاه هم، رسن آفتاب آمد، که # ~~بدان برآسمان نتوان رفتن. # امیر علی چتری، اگرچه هزل گفتن پیشه کرده بود، ms006 بر اسباب # ~~عنایت و کفایت، وقوفی تمام داشت. وقتبی با امیر اجل عنان # ~~بگردا نیده بود، چون بط بهوی برمی گذشت. تبر دو سر بود. چون # ~~دام بود بتند بربند. بردوستی و دشمنی او اعتماد نبود. پوست # ~~سگ، دباغت نپذیرد. (8 پ) بدعهدتر از روزگار بود. چون # ~~چنگ، ده زبان گویا داشت، و چون نای هفت چشم. # با سلطان نرد می باخت؛ دست برد او را بود. سلطان را گفت: # ~~اگر آنچه بردم همین ساعت ندهی، دو موکل از آن امیر اجل بهسر # ~~تو آرم، تا بهوجه حجت بستانند. سلطان او را زجر کرد. گفت # ~~به خاک پای خداوند جهان که این معنی به بازی نمی گویم، زر این # ~~ترازو که اینجا است، به سرای امیر اجل است. صد # ~~فصل نکایت، برابر این سخن نبود. این تخلیط هم بر هیچ نیامد. # ~~سیاهی از چشم نشاید شستن. برق اگرچه قوی بود، آسمان را # ~~نسوزد. شمشیر او صورت مردی که بر سپر بود هم مجروح نکرد. # ~~آب رود چون بسیار باشد، به هیچ مردار رنگ بنگرداند. دریا به # ~~هیچ سرما فسرده نشود. # آمدیم به حدیث قوام الدین حد بزرگواری # ~~آن بود که او به خویشتن دید. ستارههای آسمان بردست کس # ~~نیفتد. خورشید (9 ر) و ماه در دامن نشاید گرفتن. آبی بهرنگ # ~~آسمان، باروی وزارت سلطان سنجر آورد، چون آب بهشت که در # ~~آن کدری نباشد. تمکین و رونق او چنان بود که گفتهاند: سبق من # ~~قبلهآ واتعب من بعده. شیر شرزه بود، و عالمیان شکار او. آتشی # ~~بود هایل، که سمتدر از آن ذرهای نیارست خوردن. همای دولت ب # ~~سر او پرباز کرد. طاوس اقبال بر سر او جلوهگر آمد. در بام PageV01P008 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0067.png) # ~~دولت او، در اول شام، بام برمی آمد. از سعادت پرگار برکار # ~~چشم همچون برق بود در میان ابر. و آب عطای او گردنخل بنشاند. # ~~دستار دار، کلاه دارتر از او نبود. # بزرگان دولت و ارکان حضرت ms007 سغبة او شد. سمن او بودند و # ~~او صنم ایشان. همهآ حربای دولت او شدند با وجود، او چون # ~~جهودان، روز شنبه بی کار (9 پ) آمدند، همهراچون خامهآجاروب، # ~~جهت مذلت خاک رفتن در هم بست. همه چون ماده شتر بودند، که # ~~سوی پوست بچه، که پر از کاه کنند، قانع شود، ایشان را علت # ~~نقرس ودق می دانست، که در یکی نان کم باید دادن، و در یکی # ~~آب. متصور او بود که از ایشان نه خمیر آید و نه فطیر. همه را # ~~چون جرعه دور افکند. جماعتی را که تعرض رسانید، ایشان را # ~~بصل گنده میدانست، که در دیگ از آن ناگزیر باشد. گندنارا # ~~هم جهت کاری کنارند وپرورند. برخوان، تره هم بکار آید. تصدر # ~~برایشان عیب نبود. بر ستارگان بدانکه روشنایی ایشان از روشنایی # ~~ماه کم باشد، نقصانی ظاهر نشود، اگرچه او در احتشام، آکنده تر # ~~از نار بود. تهیدستان را در حساب باید گرفت. شمشیر آنگه برد # ~~که برهنه بود. مار خرد، بتر هلاک کند، تیر تا ضعیف نباشد، # ~~کارگر نباشد. کارزار به آهن کنند نه به زر. خورشید(15 ر). # ~~از ذنب در کسوف افتد. چرغ تیز چنگال، از حباری عاجز آید. # ~~بر الماس هیچ چیزکار نکند، جز سرب، که از همه کمتر است. # ~~بسیار جای در نرد باشد، که نقش یکی بهتر از نقش شش باشد. # ~~ریشی را که گزدود باید، دودعود سودنکند. برف و باران راقبانمد # ~~بازدارد، نه اطلس واکسون. قوام لشکر به علمی بود که جمان است. # ~~ز نبور را از تحافت میان، سستی نباشد. آن کس که پلنگ تمام # ~~نکشد، موش مردار هلاک کند. آفتاب از دود تاریک نماند. پیل از # ~~پشه ضجر گردد. بسیار کار به سوزن شاید کردن، که به نیزه PageV01P009 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0068.png) # ~~نتوان کردن. # نوبت عظمت قوام الدین براوج فلک میزدند، اگرچه سر در # ~~سرکار کرد، پای برگردن مردان جهان تهاد. گردن زدن در عز، # ~~بهتر از بینی بریدن ms008 در مذلت. او راچون از اتابک اقسنقر، سنگ # ~~در دندان نمی آمد، با وی هیچ در دست نداشت. آتش، آتش نکشد. # ~~زهر(15 پ) مار، مار را زیان ندارد. عماد غزنوی گوید در # ~~مدح او: ### | شص # ~~گردون تو میفرازی، چون خوانمت سحاب # سلطان تو می نشانی، چون گویمت وزیر # ~~از مس تو ستاند و از کین تو دهد # ابروی صبح و سمه و پستان صبح شیر # بعد از حادثهآ قوام الدین هم عمادالدین گفت در حت جماعتی که # ~~در بارهآ او تقصیر می کردند: اسب چون گرسنه شود سم بز مین زند # ~~و رکوع کند. ### | شع # ~~من به عهد قوام میگفتم ### | اینت دور خران بیخبران # ~~بعد از آن خواجگان فراز زسند ### | که بدانند قدر پرهنران # ~~قدر دور خران ندانستم ### | تا رسیدم به دور کون خران # زیرکوراق همدانی حکایت کرد، گفت: من به همدان همسایهآ # ~~دیالم بودم، که خدمت قو ام الدین کردندی. شبی به بغداد پیش # ~~ایشان رفتم؛ قوام الدین شراب میخورد، و کنیزکان مطرب # ~~انگشتمای بلورشکل بردف و چنگ میزدند، ولحن موسیقار # ~~اظهار می ر) کردند. توقع آن بود که مسیحوار، احیای PageV01P010 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0069.png) # ~~مردگان کنند. دیالم، بر بام نوبت میداشتند، و من با ایشان # ~~استراق سمع آن نشاط می کردم. در میان مستی، خواجه کنیز کی را # ~~گفت: او را منی بگوی. کنیزک کنیز کی دیگر را گفت: خواجه بادیه # ~~رفت، اورامنی بزن. فوام الدین این طیبت بشنید . بخندید، دستار چه در # ~~دست داشت می گردانید و می گفت: آن بخت کجا آوردم که مرا # ~~بگذارند تا زنده بادیه روم، و از میان ظلمات بیرون آیم. # ~~قوام الدین در این قضیت سنگ آسیا بود، که دانه را زیروز بر کند # ~~و بانک دارد. نیزه بود که جر احت می کند و می نالد، کمان بود، که # ~~چون تیر اندازد نعره بر آورد، شرابخوار بود که روی ترش کند # ~~و لذت یابد. # چون سلطان سنجر بهری آمد، اتابک قراجه، ازفارس ms009 به سلطان # ~~مسعود پیوست، وامرای چند دیگر درخدمت تخت او شرط عبودیت # ~~بجای آوردند. با لشکری که از(11 پ) زحمت آن، هامون کوه آسا # ~~نمود، به حدود همدان آمدند،. سنگ خاره به دندان می گرفتند، # ~~و میخی در میان کاه میزدند، و ریگ بیابان و قطرهآ باران # ~~میشمردند، وسنگی در دریا می افگندند، وآهنی سرد می کوفتند، # ~~و آب دریا زیر بالا میکردند، و زهری به گرو میخوردند، و با # ~~درفش طپانچه میزدند، و خاک برروی آسمان می افشاندند، و # ~~تیری به جرم خورشید میانداختند، ونقش کتابتی برآبمی نوشتند، # ~~و تخمی در شورستان می افگندند، و شعاع آفتاب می پیمودند. # ~~می خواستند که آفتاب از مغرب برآرند، و در مقابل آفتاب مشرق # ~~دار ند. گمان بردند که از ستارهها آتش باز شاید گن فتن، و از # ~~مهتاب جامه شاید دوختن. ایشان را سیل می برد و خبر نداشتند. # ~~همچون فراش بودند که در آتش افتد. # سلطان سنجر از ری روی بدیشان نهاد. به ناحیت شاذبهی، # ~~ز مضافات همدان، اتفاق(12 ر) التقاءالفریقین افتاد. مخالب # ~~قضا، اتابک قراجه را درربود، بهدست خصمان داد، و سه روز PageV01P011 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0070.png) # ~~محبوس بود. بعد از آن نشاتهآ سیاست شد. اشهب روز، و ادهم # ~~شب او را از سمند جهان نورد بیفگند. لشکر سلطان سنجر او را # ~~چنان گرفتند که مرگ کسی را وقت اجل درآمده باشد. # سلطان سنجر خورشید بود، که در همه کس رسد، و همه کس # ~~در او نرسد. سلطان مسعود به سلامت از میان معرکه بیرونرفت، # ~~بسیار هزیمت قائم مقام ظفر باشد. سلطان سنجر او را استعطاف # ~~فرمود، تا به خدمت آمد. ارانیه «باسرها» وبعضی از آذر بابگان، # ~~در اعتداد دیوان او آمد. سلطان سنجر او را پدری مهربان بود، و # ~~او فرزند. کس سایهآ خویش مجروح نتواند کردن، و هیچ کس # ~~دست خویش بدان دست دیگر نبرد. و چون شرط سابق است که # ~~در حق همه آنچه گفتهاند، از مدح وهجو، ms010 یاد کردهاند # ~~و بیت دو سه، که از دام شرف الدین انوشیروان جستهاند، یاد # ~~کرده می آید، تا سخن از میل و محابا دور باشد. شرف الدین هجو # ~~به جان خریده است، نکایت او تاریکتر از سایهآ شب بر هر آنچه # ~~دید افگتد. # صارم الدین خیره گوید در حق قوام الدین، شعر: # ~~آن به که خردمتد غم زر نخورد ### | وزبهر درم آب رخ خود نبرد # ~~در زاویهای نشیند و مینگرد ### | تا دولت در کزینیان در گذرد1 # مسعود کنانی جر باذقانی، از مشاهیر دولت بود، و از نبرات # ~~زبان او، اصحاب مناصب را سلامت کمتر بود. به هجو گفتن، او را # ~~مشهورتر از اسب ابلق دانستندی. در حق تو امری گفت، شعر: # ~~به ترک درگه و دیوان بگفتم ### | نگویم بعد از این بازید و با عمر PageV01P012 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0071.png) # ~~به کنجی در نشینم تا ببینم ### | ه ملک اندر اولوالامرو الی الامر # بعد از حادثهآ قوام الدین هم منقطع نشد. به بر کات از در گزین، چهار # ~~وزیر دیگرخاستند، که چون چهارطبایع، جهان را آرایش دادند. # و پسران قوامالدین (13 ر) جلال الدین و قوام الدین # ~~و یکی برادر زنش عمادالدین ابوالبرکات، و یکی # ~~پسر خواهرش شمس الدین ابوالنجیب. در گزین آشیانهآ # ~~وزارت و چمن سروروان سوران ملک شد. اگر شکل روزگار # ~~قوام الدین براطباق احداق مردم مصور نبودی، از دیگران استعداد # ~~وزارت ندانستندی. شمعی بود که از آن چند چراغ باز گرفتند. # ~~چون در وزارت، از در گزین می گزیدند، آن بقعه، در گزین # ~~می بایست خواندن، نه در گزین. مدتی کار مردم آن ناحیت، شگرف # ~~و ژرف بود. وزرا سهیل بودند، او در گزین یمن. # در آن وقت که قوام الدین از وزارت سلطان محمود معزول شد، # ~~بر شرفالدین انوشیروان تقریر فرمود. مسعود کنانی، به خلاف # ~~آنچه گفته بود، این دو بیت گفت، و چون قوسقزح و پلتگ دو # ~~رنگ شد، شع : # ~~ای دریغا که خواجه بوالقاسم ### | رفت و نوبت بدین ms011 مباحی داد # ~~همچو مستی که بیحریف بماند ### | دوست کامی، فراصر احی داد(3 اپ) # ~~بر ساغر اعتماد نباشد. مردم وقتی ساخط باشند، و وقتی راضی. # ~~دل وقتی چون آسمان صافی باشد، و وقتی برآن میغ. # عجیب تراز این آناست که، قاضی ابو بکر ارجانی که درروزگار # ~~خویش «نسیج وحده» بود، به شرف الدین انوشیروان، اختصاصی # ~~داشت پیش از حد قصاید در مدح او گفته آمده است. چون # ~~شرف الدین معزول شد، و وزارت بر قوام الدین تقریر کردند؛ PageV01P013 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0072.png) # ~~قصیدهای گفت در مدح قوام الدین، مطلع آن شعر: # ~~لیوم یومی و یوم الاینق الزلل) # تازحر حفار جن بناطربا یا حادی الإبل # در این قصیده تعریض کند به شرفالدین انوشیروان، وجامه # ~~باطیی دیگر افگند، گوید، شعر: # # قدجلت اللات بیت الله ثم غدا %~% واللات زایلة والله لم یزل # قاضی ابو بکر عطاری از آن شرفالدین بود که از وی فسوی # ~~در وجود آمد. چشمه ای که از آن آبخورده باشند نشاید که بینیار ند. # ~~این شکل همچنان است که امیر معزی، پس از چند قصیدهآ غرا که # ~~در مدح مجد الملک (14 ر) ابوالفضل براوستانی گفته بود. چون # ~~حادثه ای افتاد به تعریض او این بیتها گفت، شعر : # ~~اولاد نظام الدین در باغ وزارت # سروان بلندند و درختان برومند # ~~بیگا نه درختی که دراین باغ سرافراشت # گردونش به دست اجل از پای بیفگند # ~~ناچیز شد آن مرد معوق، که ازا وبود # برکار همه خلق فتاده گره و بتد # معزی این بیتها پس از حادثهآ مجدالملک گفت، و قاضی # ~~ابوبکر در حیات شرفالدین وبین الحالتین بون بعید. در دولت # ~~مبارک سلجوقی، قاهرتر از مجدالملک، دستاردار نبود. # سلطان برکیارق، کودک بود، و به امرا التفات نمی نمود. او # ~~شطر نج باز بود و دیگران نردباز. اگرچه نیک و بد باختن بایشان # ~~تعلق داشتی، تبع نقش کعبتین بودندی. شطر نج باز را جز به # ~~أتدیشهٔ‌ خویش رجوع نباید کردن. ساغر همه روز بهدست دیگر # ~~برآید. ms012 در روزگاری که صبح جمال کاذب باشد، شاعر که به هر یاد # ~~خرمن برافشاند، چگونه صادق اللهجة بود. در حق قوام الدین # ~~گفته اند، شع: PageV01P014 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0073.png) # ~~دستور دراز دست کوته بینی ### | با خلق جهان چه می کند می بینی # ~~دردست سیه نشسته با دست سفید ### | با خود چه کند فر مغیثالدینی # شمس الملک عثمان، پسر نظام الملک، پیش از قوام الدینوزیر # ~~بود، به غایت ممسک و بخیل. مردم او را، همهروزه رمضان بود. # ~~چون نبات بودند که آن را آب بینان دهند. چون فلک بودند که # ~~هرگز آب نیابد. برکناردریا تیمم به خاک می کردند، از پستان خشک # ~~شیر میدوشیدند. دلو امید ایشان از چاه مروت خشکتر از دلو # ~~آسیا برمی آمد. از دریای او مشکی آب بر نتوانستند گرفتن. چون # ~~سوسمار بودند که اعتماد قوت او، برباد هوا باشد. چون ابریق، # ~~آب به ریق میخوردند. صندوق مطبخ او از جهت آرایش بردندی # ~~و آوردی. شکم او شکم زمین بود که از آز و حرص به هیچ چیز # ~~سیر نشدی. (15 ر) # مروت او بحر بود، ولیکن بحن عروض، که در آن آب نباشد، # ~~نان او هیولی بود که آنرا نام شنوند، نقش نبینتد. او را جز # ~~سایهآ خویش هم سفره نبود. برکنار دریا فرمودی که آب به پیمانه # ~~فروشید، اگر آن را خریداری بودی. مطبخ پاکیزگ او شکوهی # ~~داشت، به خاکستر ملوث نشدی. دیگهای اوچون اطفال بودی، که # ~~یشان را از آب و آتش نگاه دارند. همه کس را آرزو بودی که در # ~~مطبخ پاکیزه او خوابگاه سازد. اگر برهای جهت او بریان کردی، # ~~بقای آن بره چون مرده بودی، بیشتر از آن بودی که آنگاه که زنده # ~~بود. میان دیگهای او خشک تر از سراب بودی. جامهآ مطبخی او # ~~سفیدتر از کاغذ برد. برسماط او الوان مزخرف بیشتر بود، که # ~~الوان خوردنی. بیرون دیگهای او پاکیزهتر بود که اندرون. در # ~~مطبخ او خاکستر کمتر بهدست آمدی که ms013 آهک در عهد بلقیس. # ~~مردم او دم سگ می گداختند، پنداشتند که از آن(15 پ) چربش PageV01P015 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0074.png) # ~~حاصل آید، دم خرمی پیمودند، که هرگز زیادت نشود. برمائده او # ~~جز کرام الکاتبین نبودندی. کس پیش او نیارستی گفتن که در # ~~قرآن سورة «المائدة» است. موش در سرای او جهت دوستی وطن # ~~مقمام کردی، اگر نه چیزی نیافتی کهخورد. فرزند طفل او نخواستی # ~~که از شیر بازگیرند، مبادا که نان خورد. به هرلون که کسی # ~~درخوان او بخوردی، ده لون مختلف در روی او پیدا شدی. بخیل تر # ~~از همهآ وزرای عالم بود. کلاغ بود که در بیابان بر سر برف # ~~نشست. بخیل را از نعمت خویش تمتع نباشد. چون کوری بودکه # ~~زن نیکو دارد. نعمت بخیل همچون سبزی باشد که بر مز بله روید. # ~~ابری باشد که نبارت. # امساک شمس الدین تاحدی بود که، وقتی گفتند غلامی بیمار # ~~است، او را شربت می باید. گفت: میانهآ شکر بوره که میپزند، # ~~جهت او شربت کنند. آنروز که او را بهارانیه بگرفتند، دانست # # که بر شرف خطر است. کوچ کرده بودند و قفصی را از %~% ر) # ~~طبرزد او آب رسیده بود. با آن همه دل مشغولی نشسته بود، و # ~~طبرزد در آفتاب می نهاد. او را در سر طبرزد بگرفتند، وروزگار # ~~عظمت او لباس عزت برکند، و احرام گرفت. او را در آن حادثه # ~~هلاک کردند. # پیش از شمس الملک، کمال الدین علی سمیرمی وزیر بود. # ~~مروت او در مال، آتش بود که در قصب افتد. ابر را بهوی تشبیه # ~~شایستی کردن، اگر با باران زر باریدی. دریا را اگر آب خوش # ~~بودی، باوی قیاس شایتی کردن. # وزارت شمس الملک در میان وزارت کمال الدین علی سمیر می # ~~و قوام الدین، خر مهرهای بود در میان دو گوهر. اینجا دشر الامور # ~~اوسطها» بود، نه رخیر الامور اوسطها». ازآب گندیدةآ شمس الملک # ~~سمن مروت پژمرده. نام او از دفتر مردمی حک کرده بودند. ms014 او را # ~~خود در عقد نشاید گرفتن از وی در باید گذشتن. PageV01P016 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0075.png) # یگر پ) وزرا را که پیش از قوام الدین بودند، چرآعی # ~~پود که ببردند، و بهجای آن شمع بنهادند. بوریا بودند که برچیدند، # ~~و بهجای آن حصیر سامان بیفگندند. اگر سر پوش از سر مردمی # ~~اندیشه نباید کرد. بیم آن است که ابر، آب کدر بارد. از آتش # ~~مروت جز خاکستر نماند. از برق خساست، شکوفهآ مردمی سوخته # ~~شد. تالون غراب سفید نشود، از اهل روزگار مردمی نیاید. اگر # ~~وقتی دستی جنبانند هم چیزی نباشد که با ترازو رود. از روشنی # ~~چر اغ کس تا بش نیابد. بسیار کس آناست که درم ندارد که بدان # ~~بخیلی کتد، اما بخل به مردم می آموزد. همچون زن قحبه، که چون # ~~پیر شود، قوادگی کند. لاجرم عرض ایشان، دستارخوان ذم # ~~میشود. بسیار کس آناست که هرچند توانگر گردد، بخیل تر بود. # ~~هم چون سنگی باشد که هرچند (17 ر) آب برآن بیشتر رود، # ~~سختتر شود. زمانه که بدین صفت کارها در تراجع افگند، # ~~نمیدانم به کدام روی مردم را میبیند! از وقاحت به چشم مردم # ~~می نگرد. چون چشم ملخ جفن ندارد، تا ساعتی برهم نهد. # چون قوام الدین به خراسان بود، و اسم وزارت عراق بروی # ~~افتاد، با خاص و عام مروتی به افراط می کرد. جبه و دستار را # ~~در تن او ثبات نبود. چون کسوت دوک بود که هر ساعت آنچه دارد # ~~بکند، و یکی دیگر در پوشد. # عادت سنائی غزنوی شاعر، معلوم است که مدح کس نگفتی، # ~~نه وزرا را، و نه سلاطین را. جز دو سه امام بزرگ را مدح # ~~نگفت. یا برطبق اخوانیات، قطعهای بهدوستی از اهل فضل # ~~نوشت . جز با سایهٔ‌ خویش صحبت نکرد. از خلق چنان می گریخت، # ~~که یری از آهن. چون نفور شدی، برق دروی نرسیدی. از مردم # ~~چنان دور شده بود که سهیل از ستارگان. شمشیر بود، که ms015 درغلاف # ~~تنها باشد. (17 پ) چون شیر بود که او را همسایه نباشد. به برقع ~~PageV01P017 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0076.png) # ~~انزوا، غرهآ تازی نهاد خویش، پنهان کرده بود. چون ماه نبود که # ~~با ستارگان باشد. چون خورشید بود که تنها رود. اگرچه روزگار # ~~او متأخر است، اول شعرا او است . اول، عدد فرد باشد. شس اباول # ~~ساقی بازخورد، پس به بزرگان دهد. حلوا از پس آرند. بیدق # ~~پیشرو باشد. اگر برتنهایی محمدت نبودی، خدای تعالی نگفتی # ~~«ماجعل الله لرجل من قلبین فی جوفه»: عزیزتر از دو چشم و دو # ~~گوش داشت که تنهاست، و مرجع الیه ایشان است؛ آنچه ببینند و # ~~شتوند، بوی انهاء کنند. # قو ام الدین خلعتی گرانمایه و مبلغی زر رکنی، بردست # ~~معروفی، بهوی فرستاد، چون پیش او بردند، گفت: معلوم است # ~~که من هیچ از کس نستانم. جدی و حمل فلک را مادری نباشد که # ~~شیر دهد. انعام قوام الدین به حکم مروت او قبول کردم، خلعت به # ~~تو بخشیدم، (18 ر) و زر به چاکران تو، تا مرا به خیر یاد کنند. # ~~خواجه را دعای من برسان و بگوی که، ستائی صلت تو قبول کرد، # ~~و این قطعه بگفت، و به قوام الدین فرستاد، شعر : # ~~خاک بوسان سر کوی تواند ### | چرخ و خورشید و مه گیتی نورد # ~~اسبانان در وبام تواند ### | روشنان کارگاه لاجورد # عمادی براین وزن در مدح قوام الدین، قصیدهای گوید، وبیت # ~~سنا ئی تضمین کند. در آن قصیده گوید، شعر : # ~~عشر های مصحف مجد تو را ### | بیشتر باید زگردون لاجورد # ~~صد هزاران جفت زاید عقل را ### | برسم شبدیز تو آن یک ذره گرد # ~~چون چنین باشد کجا گویم ترا ### | ای چو عقل از کل مخلوقات فرد PageV01P018 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0077.png) # شفقات قوام الدین بر اصحاب حاجات بیشتر آز شققات مادر # ~~بود به فرزند. مادر فرزند راشیر آنگه دهد، که خواهد. قوام الد ین # ~~بی درخواستی مروت را کار میفرمود. دریا بود، هم لجهآ بی ساحل، # ~~بریتیمی که ms016 رحمت نکردی، آن یتیم در بودی. آسمان بود که آن را # ~~آفتاب. و باران به هم بود. تا جهد وطاقت (18 پ) باشد، التماس # ~~نباید کردن. پس اگر لابد بود، جز به کریمان التجاء نباید نمودن. # ~~استخوان از سگ طلب کردن معنی ندارد. از چشم کور خسیسان # ~~که کامرانند، قطرهای نمی چکد. نه مزبلهاند، که در تفتیش آن # ~~مهره یا بند، هم چون کوکب نحس هم نیستند، که آخر وقی به نادر # ~~زمین را آب دهند. بهوجود ایشان، لعنت از ابلیس بیفتاد. سایهآ # ~~ابشان، سایهآ زمستان است، و آفتاب ایشان آفتاب تابستان، که در # ~~بیا بان بر تشنه تا بد. دنیا به طوفانی محتاج است که آنرا از نجاست # ~~خسیسان یاک کند. بر نام ایشان، زمانه انگشت در گوش نهد. # ~~سخن ایشان به غایتی سرد است که اگر بهوقت سخن گفتن آتش در # ~~دهان کند، از سوختن بیمی نباشد. هیچ مصیبت ایشان نیست. # قوام الدین چون در بسیط زمین، بساطی از عطا باز گسترد، و # ~~عروسان ثنای او از کلهٔ‌ حسن بیرون (19 ر) خرامیدند. معروفان # ~~حضرت او، در جنب او چون سها بودند در مقابل آفتاب؛ چنا نکه # ~~بلندی و روشنی خورشید بیش از آن است که به او حسد برند. # ~~کار قوام الدین به جایی رسید که هیچ کس را بدان تمنای حسد # ~~نبود. بسیار درماندهآ دژم از وی شادمان شد. و بسیار مدبر که # ~~اگر سایه خویش طلب کردی فرسنگی از وی بگریختی، به فر او، # ~~کیمیای سعادت یافت. از بزرگی او متعلقان را تمتع زیادت بود، # ~~که او را قیاسی مطرد است که مردم را از سایهٔ‌ خویش حظی نباشد، # ~~غیری را از سایهٔ‌ مرد نصیب بود. # قوام الدین مردم ولایت خویش را به اصطناع وانعام مخصوص # ~~گردا نید. دریا بود که ابراز آن آب پرگیرد، و برجهان بارد، صبح ~~PageV01P019 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0078.png) # ~~سعادت او، بر احوال ایشان مبشر روشنی روز آمد. ذرهآ آفتاب او # ~~بودتد . چون ms017 مهرههای نرد در هر خانه ای رفتند . چون شطر نج # ~~نبودند که در هر خانهای نتواند رفتن. # قوام الدین (19 پ) چون سنان بود که چوب خویش را آرایش # ~~دهد، نه چون شمشیر بودکه غلاف خویش خورد، خدمت او بهغایت # ~~مثمر بود. صنم باشد که آن را پرستند، و از وی نفعی نباشد. # ~~پیش کاران او چون پای پیل بودند که برقدتنش آفریده بودند. # ~~چون درخت مورد، سراسر حلهٔ‌ سبزپوش بودند. # تعصب و حمایت قوام الدین تا حدی بود که اگر کسی به وی # ~~التجا کردی، او را نصرت بیش از این دادی که دست راست دست # ~~چپ را. حفیر کله او داغ او بودی. # میان قوام الدین و عزالدین ابونصر، که مستوفی سلطان # ~~محمود بود، اسباب اتحاد و مخالصت و موافقت و مرافقت، احکامی # ~~تمام داشت. چون وزارت برقوام الدین تقریر کردند، الفت به # ~~وحشت بدل شد. «من ذا الذی یا عز لایتغیر»1 عزیز الدین در راه علم # ~~و صنعت، رو ندهت از خیال بود. در سخن گفتن چون نای همهآ تن # ~~دهان، و چون بادام جمله چشم. (25 ر) در میان جاهلان، چون # ~~شمشیر در میان غبار افروزنده. معاملهشناسی قوام الدین در جنب # ~~او احتلام عنین بودی؛ زیره بود به کرهان برند، باران بود که دردریا # ~~بارد، عزیز الدین بهغایت مهذب الاخلاق بود. با معامل بهرفق # ~~گفتی، همچون طبیب که عرق بیمار به شفقت و آهستگی بیند. در # ~~ساحت دریای صنعت، ماهی بود که تا به قعر برود. مال از وجوه # ~~معتاد طلب کردی. چون کارد گوشت از استخوان بر گرفتی. چون # ~~ستره وقت تطهیر سرفرج نبریدی، اگرچه قوام الدین وزیر بود، # ~~و او مستوفی. دستور نجین سیمین بهقیمت گو شوار زرین بر نیاید. PageV01P020 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0079.png) # ~~اگر عزیز الدین از تهور دور نبودی، قوام الدین بروی دست نیافتی. # ~~بسیار جای عقل وبال بود. عاقل بیشت اوقات غمگین باشد. دلیل # ~~برآنکه عقل قرین غم باشد، آن است که مست ms018 بی عقل را هیچ غم # ~~نیست. زنگی باشد که در بی نام وننگی، شادمان باشد. # روزی حساب(25 پ) خوزستان میکردند، قوام الدین دو سه # ~~کرت تکرار کرد، که سنگ الوزن، به اضافت باید کردن. # چون عزیزالدین از دیوا ن بازگردید، اصحاب را گفت: خواجه # ~~آخر امروز معاملت شناسی باز تمود، در معنی سنگ الوزن مبالفت # ~~کرد، سنگ هست اما وزن ندارد. این سخن برمته با خواجه نقل # ~~کردند، و آن را اخوات بسیار بود. جماعتی نمام تر از آبگینه # ~~بودند، و چون نای بودند که هر باد که در آن دمتد، بیرون آرد. # ~~کار به جایی رسانیدند که قوام الدین بر عزیز الدین دست یافت. او # ~~را بگرفت و بهقلعه فرستاد. زهر، خود اندکی قتال باشد، چون # ~~بسیار باشد، چون باشد؟ ترازو به کمتر چیزی بجنید. عزیز الدین # ~~در قلعه این بیتها یگفت و به قوام الدین فرستاد، شعر : # ~~گر تو زگناه من خبر داشتیی ### | چون گرگ عزیز مصر پنداشتیی # ~~من گرگ عزیز مصرم ، ای صدر بکن ### | باگر گ عز یزمصس، گرگ آشتیی # ر) قوام الدین به جواب این بیتها بگفت، شعر : # ~~گر زانکه تو تخم کینه کم کاشتیی # در جتگ نصیب صلح بگذاشتیی # ~~اکنون که زمانه یایدار است مرا # بیبهره نماندهای زگرگ آشتیی # عزیز الدین را در قلعه هلاک کردند. سرنیشتر قنا در رگا # ~~بقای او شکست. غضب قوام الدین ابری بود که هرگاه رعد و برق # ~~نمودی، صاعقه باریدی. اگر با عزیزالدین به عتابی قناعت کردی، ~~PageV01P021 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0080.png) # ~~که چون داروی تلخ نافع آمدی، لایق کرم بودی. قوام ائدین برقی # ~~بود، که در آن هم طمع باران رحمت باشد، هم بیم صاعقهآ آتشش # ~~بود، که در آن منفعت باشد، و هم مضرت. او را طبع شعر بود، # ~~چون از خراسان به وزارت به عراق میآمد، پیش او بر کمال الدین # ~~تکلهآ اصفهانی رفعی کردند؛ گفتند در محفل گفت: ما بلقم روستایی # ~~را خداوند باید خواند. قوام الدین در ms019 معنی گفت، شعر: # ~~من میود خام سایه یروردنیم ### | جز چشمهآ خورشید چهان گردنیم # ~~برفرق حسودان که نهمردند ونهزن ### | گر مقنعه بر نیفگنم، مردنی %~% پ) # با همه قهر قو ام الدین، تکله را از وی گزندی نرسید. ازدست # ~~و، با آنکه دست بازی چنین کرد، جان ببرد. آینه بود که بی آنکه # ~~از روی آن پارهای بر گیرند، به افروختنی روشن شد، تبی که او # ~~را بود، چون ببستند، برفت. برمداوات آن خرجی نیفتاد. بسیار # ~~دردمند باشد که بیمداوات نیک شود. # حکم قوام الدین از سرقدرت بود. حکمی که از سر قدرت نبود، # ~~مبارک مرده آزاد کردن باشد. عفت خصی معتبر نبود. منفعت و # ~~مضرت قوام الدین بهغایت کمال بود، همچون آب آمد، که با آنکه # ~~نافع تر از آن هیچ چیز نیست، مردم را بسیار هلاک کند. خلق عالم # ~~را غنی کردن مصور نباشد؛ اما بدانچه از دست برخاست، تقصیر # ~~نکرد. سخی تر از ابر نتوان بود، هم جایی بارد، و جایی نبارد. در # ~~تا بستان خود بخیل بود، و در زمستان بیشتر قطرههای او فشرده # ~~باشد. وقتی که باران بسیار بارد، زیان کند. و اگر اند کی از حال # ~~اعتدال در( ر) گذرد، زنگار غله آرد. عطای او حالی به وحل # ~~متغص باشد، چون برسبخه بارد، بیفایده باشد. چون بارعد بارد، # ~~وقت باشد که هزار گام بیش تر کند، و چون تگرگ بارد، # ~~سنگسار بود بر سر میوه. چون عطا دهد، گریان باشد. دریا را که ~~PageV01P022 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0081.png) # ~~تشبیه صاحب ثروت بدان کنند، آب، روان نبود و شور باشد. # ~~خورشید و ماه را که جهان افروزند، همه وقتی روشنی نباشد. # ~~سخی تر از جهان هیچ چیز نیست. هر آنچه هست از اوست. با این # ~~همه سخای اورا بهمروت قوام الدین تشبیه شایستی کردن، اگر آنچه # ~~می دهد بازنستاند. اگر جدی و حمل فلک، برخوان قوام الدین # ~~بریان بودندی، آنرا درچشم او هم وقعی نبودی. سائلرا بی الحاح # ~~از وی ms020 مقصود حاصل شدی. در چاهی که آب نزدیک باشد، ریسمان # ~~در از بکار نیاید. او دریایی بود که در بر سرش باشد، نه در قعر. # ~~دریایی بود که چون ساکن باشد، جواهر(22 پ) بخشد، چون # ~~آشفته شود مردم را هلاک کند. گل بود که بوی آن خوش باشد و # ~~زکام هم آرد. رعد او نقد بودی، همچون بارانی بود که بیرعد # ~~بارد. همچون درخت انجیر بود که آن را بار بی شکوفه باشد. # در مروت و نفاذ حکم، مبسوط الید بود. قبض کف او جز # ~~به عنان نبودی. آندر عموم افضال، سخی تر از آفتاب بود. زمانه # ~~بود که وقتی نیکی کند و وقتی بدعهدی. وزارت او دراز شد، # ~~مدتی ماه اقبال او در محاق نبود. د راین معنی گفتهاند، شعر : # ~~ای هجر تو چون وزارت خواجه قوام ### | وی وصل تو چون ریاست بو البرکات # سید بوالبرکات علوی، پسرعم رؤسای همدان بود. چون وقت # ~~فتور بودی، رؤسای همدان وطن بازگذاشتندی، او را به تراضی # ~~خویش بهریاست نصب کردندی، چون فتور را فتری پدید آمدی؛ # ~~به وطن خویش آمدتدی، وسید بوالبرکات معزول شدی. (23 ر) # ~~در امتداد نوبت عمل، این دو بیت نیکو گفتهاند در حق ابوعلی # ~~دامغانی که در دولت سامانیان حاکم بود. شعر : # ~~وقیل العزل للعمال حیض ### | نجاک الله من حیض بغیض ### | لداز PageV01P023 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0082.png) # ~~فان یک هکذا فأبو2 علم ### | من «اللاثی یئسن من المحیض» # شب یلدا اگرچه دراز بود، زایل شود، و صبح جهان افروز # ~~روی نماید. # وزارت قوام الدین که دیر ماند، چون شراب بود، که دیر در # ~~خم بماند صافی شود، نه چون آب بود که دیر بماند بگندد. صاحب # ~~عمل را باید که مروت باشد، چون مروتی نباشد، ثبات وانقراض # ~~عمل او یکسان باشد. استرچون نزاید، خواه نر خواه ماده. سایة # ~~او برخدمتکاران مبارک بود. اثر نعمت براعقاب ایشان ظاهر # ~~است. او چون ابر بارنده بود، اگرچه در گذرد، نبات که بدان # ~~روید باقی باشد. ms021 چون آبجوی نبود، که چون منقطع شود، ضفادع # ~~آن هلاک شوند. دولت او دندان پیل بود که اگرچه پیل بمیرد، در # ~~آن نفع بسیار (22 پ) است. کس متعلقان او را درمانده ندید. # ~~در دریا طحلب نباشد. روز باران کس تشنه نبود. متعلقان او، نم # ~~آب او بودند. مدارکار او براین جمله بود. پیمانهٔ‌ او چون پرشد؛ # ~~بگردا نیدند، و کار او بیایان رسید، و سایهآ او بر سلطان طغرل # ~~گنران شد. روزگار او شبی آمد، چون چشم آهو، که در آن نه ماه # ~~بود و نه چراغ و نه آتش. مار افسای را اغلب مار کشد. سرخی # ~~صبح را زردی شفق از پس است. بزرگی نه بس کار است. پس # ~~از خندیدن بسیار، گریستن را متر صد باید بود. متوسط به # ~~سلامت تر است آز منتهی. ستارگان از کسوف آفتاب و خسوف ماه # ~~بی خبر باشند. ماه را از خسوف، بیم آن وقت باشد که کامل بود، تا # ~~هلال بود بروی گزندی نیاید. گل به باد شگفته شود، اما باد چون # ~~ذوی باشد، برگ بریزد. # قوام الدین بهزندگانی، پیوسته طلب رفعت کردی، چون آحر # ~~کار بود، خطاب باوی (13 ر) هم بهرفعتی کردند، شعر: PageV01P024 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0083.png) # ~~علو فی الحیاة و فی الممات ### | بحق انت أحدی المعجزاب # ~~کان الناس حولک حین قاموا ### | وفود نداک ایام الصلات # چون قدر او قابل آن زفعت نبود، که حقیقت آن انحطاط کلی # ~~بود، برزمین آمد، که «منها خلقناکم وفیها نعید کم و منها نخر جکم # ~~تادة اخری». گوی میدان شد، که از چپ و راست زخم گاه آمد. در # ~~جهان کس را عافیت بی محنت میسر نشود. در آسمان، ستارگان را # ~~رچوع وهبوط است، در زمین خود کجا صورت بندد که سعادتی # ~~بی شقاوت باشد. هرچشم که از بیم او نمیغنود؛ به حادثهآ او # ~~روشن گشت، و به سرمهآ بشارت مکتحل شد. سی چهل ساله عظمت، # ~~بر ابر یکت ساعت مذلت، که آخر کار ms022 او بود، نباشد. از مردم حساب # ~~آن وقت باید کردن که در آن باشند، گذشته معتیر تیست، و حال # ~~آینده در غیب است. عاقل بود آن کس که وزارت قبول نکرد، و # ~~پادشاه را گفت، شعر: # # ترک بینی و بینک درجة، %~% یرجوها الصدیق ویخاقها العد %~% 22پ) # شربتی که به خصمان میداد، خود نیز بچشید. «منیر یومأ # ~~یر به». شمشیری بود که به بسیار زدن شکسته شد. # محمد بن عبد الملک زیات، که وزیر معتصم خلیفه و واثق بود، # ~~عذاب کنند. محمدبن عبدالملک را بگرفتند، و در آن تنور هلاژع # ~~کردند. چون عنکبوت آمد که بر گرد خویش بافت. صیقلی بود که # ~~بدان شمشی کشته شد که او کرده بود. هیمهآ آتشی گشت که او # ~~برافروخت. جهان، وقتی طرف زر برکمر مردم زند و وقتی سر # ~~مردم بر کمر. جاحظ، ندیم محمدزیات بود؛ چون او را بگرفتند، # ~~بگریخت. هروقت گفتی «کدت اکون ثانی اثنین اذهما فی التنور. # ~~«صاحباثسلطان کواکب الاسدیها به الناس وهو من مرکوبه PageV01P025 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0084.png) # ~~هی». پادشاه چون آتش است، از دور سرمازده را تابش دهد، # ~~اما از نزدیک بسوزد. # بعد از قوام الدین تااین غایت، هیچ وزیر در تمشیت کار ونفاذ # ~~وامر و(25 ر) نواهی، عدیل او نبود. واسطة العقد وپیرایهآ وزرا # ~~بود. درمیان دستارداران، ماهی بود که از میان ستاره ها درر بودند. # ذکر اصحاب مناصب وقلم که در عهداو بودند، چون شرف الدین # ~~انوشیروان در نفثة المصدور ذکر کرده است، اعادهآ آن معنی # ~~ندارد، هرچند که اگر آن را بسطی رفتی، از قواعد و عواید خالی # ~~تبودی، اما اختیار ایجاز و اختصار کرده آمد. غفر الله له ولنا # ~~ولجمیع المسلمین. PageV01P026 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0085.png) # وزارت شرف الدین علی بن ابی الرجاء # ~~بود. چون حادثهآ قو ام الدین افتاد، به حکم توسل او به حقوق خدمت # ~~در ما تقدم، وزارت بروی مقرر شد. او به شهامت و حصافت عقن # ~~سریر دولت او بیاراست. ریسمان بخت او که یکتا بود، ms023 حبل متین # ~~گشت. مادر امید او که مدتها سترون بود، منجب آمد، و اقبال و # ~~درج او به آسمان رسید. آفتاب دولت او از برج شرف سر برزد، و # ~~از هر روزنی روشتایی درآمد. چون دنیا مساعدت نمود «ضربا # ~~تلمثل» مرد خواهد که اسباب خیرات از خویشتن دفع کند، میسر # ~~نشود. # شه : # ~~لا تمدح الدهر فی بأساء یکشفها ### | فان اردت دوام البؤس لم یدم # شرف الدین علی ازخطابی که باقوام الدین رفتاعتبار نگرفت، # ~~و وزارت قبول کرد، گفت: راه آن ایمن تر باشد که زده باشند. PageV01P027 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0086.png) # ~~روزگار شیدا، بسیار شکل که در عقل نباشد، پیدا کند، «در خفایا # وخبایای جهان، بلعجبی بسیار است» «فان یلقاک # ~~بمکروهه؛ فاصبر. فان الدهر لایصبر». دولت چون بازاست، آنرا # ~~باز نشاید گردانیدن. کس خود دست برروی اقبال باز ننهد. دولت # ~~چون آمد، همچون آب باشد. آب به کس حاجت نباشد، که راند، # ~~ولکن همچون باد بود که بی آنکه بدوانند بدود، از پس این پرده که از # ~~هیچ در، در نیاویخته اند، عجایب بیش از آن است که در وهم آید؛ # ~~وزیر این سرپوش، که از سر طبق برنشاید گرفتن، اشکال # ~~ر نگار نگ زیادت از آناست که چشم مردم در آن رسد. اگرچه ما # ~~خفته ایم، قضا بیدار است؛ و اگرچه ما از غفلت مستیم، قدر # ~~هشیار است. بیت ابو تمام طایی درمدح حسن بنرجا، به شرف الدین # ~~علی رجاء لایق آمد، شعر : # ~~اضحکی سمی أبیک فیک مصدقا ### | بأجل فائدة و ایمن فال. # «سمی ابیه»، رجاء بود(26 پ) شرف الدین علی بن رجاء، # ~~یردست وزارت دست یافت، وآنچه در دما غ او هر گز نگردید، # ~~میر شد. اما نوبت ملک او، چون نوبت گل بود؛ دراز نیامد در # ~~ذنابهآ دولت وزیر شد. آنقدر روزگار که وزیر بود، از حرمتی و # ~~تمکینی خالی نبود. اضافت او با قوام الدین، اضافت ستاره بود یا # ~~ماه، بل که چیزی کمتر. آب کار قوام الدین، آب ms024 ابر بود که زلال # ~~باشد. آب شرفالدین علی، آب دریا بود که شور بود. به حال # ~~قوام الدین این بیت لایق بود: شعر، # # فانک شمس والملوک کو اکب %~% اذا طلعت لم یبد منهن کوکب # «مرعی ولاکا لسعد ان». # در آن چند روز که وزیر بود، عیب و هنر او بیدا نشد. شکل # ~~کارها چون ستارهها بود که در آب بینند. کار او باکار قوام الدین # ~~مناسبتی نداشت. چراغ، برابر ماه کجا باشد. وزارت او حساب PageV01P028 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0087.png) # ~~آب بود که آن را بقایی نباشد. هلال او روزگار آن نیافت که بدر # ~~شود. (27 ر) آفتاب دولت او را کسوف حاصل آمد. آخر کار بود، # ~~در سؤر قدح چیزی نباشد. وزارت او حبابآب بود که آنرا بقایی # ~~نباشد. دورباش او حربهآ زرین آفتاب بود که اثر آنرا تباتی نبود. # ~~دولت، گردندهتر از گوی میدان است. کوری است که نمیداند که # ~~به کدام راه میرود. # منصب طغرا به اثیر الدین ابوعیسی مفوض شد، ومنصب # ~~استیفاء، بر تاج الدین کافی اصفهانی مقرر بود، در وزارت # ~~شرف الدین علی بن ابیرجاء برولی الدین سوری همدانی تقریر # ~~کردند. و رییسن الدین ابو الرضای ساوی مشرف بود. همه در جهل # ~~متزاوی و متساوی بودند، همچون «استان المشط» بودند. امام # ~~سیف الدین ابوجعفر الیمانی گفت، شعر : # ~~لاترجون الخیر من دولآة ### | فیها علی بن الرجا وزیر # ~~وکاتاه صاحا حلة ### | وعقدة الشوری ثم الاثیر # ~~وخیبری الوجه شر ائوری ### | ابو الرضاندمانه والمشیر. (27پ) # ~~اربعة ما لهم خامس ### | فیاللوم والشؤم فهل من نکیر. # همچنان بود که در عهد مأمون گفتند، شعر: # ~~ارم دو ثة المأمون فاز بحظها ### | من المجدو الاقبال کل لئیم # ~~ففی فرج ابن الجنید و معبد ### | عزاء من الدنیا لکل کریم # این مناصب براین جماعت حرام بود، اما بسیار زن شریف به # ~~عرام بهدست آید. همچون عنین بودند که خواهد که افتضاض PageV01P029 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0088.png) # ~~زن بکر کند. منصب، عروسی شد که جامهآ کهن دریده پوشیده # ~~باشد. خلق جهان از ms025 رفعت ایشان، بر نمک جگر میخوردند، هیچ # ~~نمک درمیان نبود که دیک بی مزهٔ‌ ایشان خوش کند. چنانکه قلم # ~~چون بر کاغذ رودگریان باشد، صانعان عالم از تصدر ایشان گریان # ~~بودند. به احتشام ایشان ستاره بهروز میدیدند. این جماعت # ~~چون زنگی بودند که در آینه نگرد. دور فلک خود نگذاشت که # ~~پایدار بودندی. چون شرر بودند، که میان زاییدن و مردن ثباتی # ~~ندارد. (28 ر) چون شکوفه بودند، که حالی چون سری برزند، # ~~پیر شود. چون برق بودند که چون پیدا شود در گذرد. چون خضاب # ~~بودند که دیر نماند. منصب در دست ایشان، چراغ بود در دست # ~~کور. بیداری ایشان در امور ملک، خواب بیمار بود، بههول و # ~~ظلمات مقرون. # در این میانه آتش فتنه، از ترک تاز لشکر سلطان طغرل و # ~~مسسعود تیز شد. خلق عالم چو ن سرطان شدند که در یک سال هفت # ~~یار پوست بازگذارد. سلطان طغرل را در وزارت قوام الدین چشم # ~~زخمی رسید. سلطان مسعودوجماعت امرای زنبورخانه بر آشفتند، # ~~ودبه درپای شتر افگندند. لشکر او را به ظاهر همدان بشکستند، # ~~و ملک بگرفتند. عزیز الحضرة، وزیر و دستور سلطان مسعودشد. # ~~در وزارت، خلق تر از شرفالدین علی بن رجا بود. کور خو استی # # که احول بودی. او وزیر بود اما از وزارت بروی اثری (4 %~% اپ) # ~~نمیدیدند. همچنان بود که عربابن آوی که گویند پدرش نباشد، # ~~دور مسلسل شود و هیچ پدری از ایشان آوی نخوانده باشند. وام # ~~حنین را هرگز حنین بچه نبوده و نباشد. # او را یسری بود از فحول فضلای در عهد او، ملقب به # ~~چمال الدین و بعداز او ملقب به نظام الدین، لقب پدرش . در زمین # ~~نقش آسمان نگاشتی، و خورشید تا بان را اگر از مشرق خواستی و # ~~اگر مغرب، جلوه ککردی. PageV01P030 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0089.png) # اتابک اقسنقر احمدیلی، رحمه الله، بردست ملاحده دمر الله # ~~علیهم، شهید شد، لشکر سلطان مسعود متفرق گشت. سلطنت # ~~سلطان طغرل با طی افتاد. ms026 پس از دود روشنی آفتاب بازدید آمد. # تاج الدین کافی اصفهانی را از استیفاء معزول کردند، و بر # ~~ولی الدین سوری تقریر فرمودند. این حال چنان آمد، که فرزین # ~~که اگر کژرود، به شاه نزدیک باشد، ورخ که برسنن استقامت # ~~رود، از شاه دور باشد. پادشاه را(29 ر) تشبیه به دریا کنند؛ # ~~چنا نکه دریا، وقتی عنبن به در افکند. یادشاه وقت باشد که اهل هش # ~~را از خویشتن دور افگند. تاج الدین از بنیقاسم بود. وزارت # ~~ایشان در عهد دیالم، ظاهرتر از آنست که به شرح حاجت باشد، # # از طراز اول بودند، شعر: %~% (4ا # # بیض الوجوه کریمة احسا بهم %~% شم الأنوف من طر ارالاول # این بیت را قلب کردهاند، و نیک آمده است. گفتهاند، شع: # # صفر الوجوه لئیمة احسابهه %~% فطس الانوف من الطر از الاخر # انصاف نبود تاج الدین کافی را به ولی الدین سوری نوخاسته # ~~معزول کردن. بیت قا بوس بن وشمگیر اینجا لایق است، شعر: # # اماتری البحر یعلوا فوقه جیف %~% ویستقر باقصی قعره الدرر # اصل بنیقاسم نیشکر بود که از آن تنگهای شکردر بندند. ملوک # ~~دیاثم با بنیقاسم عیار بگردانیدند، و ایشان را منکوب کردند. # ~~نکبت ایشان بردیالم نامبارک آمد، دویت برعقب ایشان منقرض # ~~شد، و شادروان (29 پ) اقبال ایشان در نوشتند. ابو عبدالله بن # ~~بطرقمی گوید در نکبت ایشان: شعر: # ~~بنی قاسم ملاالزمان عجائب ### | و نکبتهم من امهات العجائب # ~~تقاد بکم اسری الی معدن البلی ### | ینفسی انتم من شموس الفوارب PageV01P031 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0090.png) # ~~خمدتم خمو دالنار وانقض بعضکم ### | علی اثر بعض کانقضاص الکواکب # ~~علی مثلکم من سادة واکابر ### | أذیلت مصونات الدموع السواکب ک ابن مو # ~~جای مثل آن نیسست . در آن حین هم از زبان مردم خلاص نیافت. # ~~چون عرق بود، که اورا آب زلال سودندارد. درحق او گفتند : شعر: # # من خیره فی منارة بنیت %~% فخیره1 فی حرام زوجته # ملک سلطان طغرل، پس از قوام الدین بس ثباتی نیافت. عمر # ~~او سیری شد، و وزیر و ms027 اصحاب مناصب را تمتعی نبود. استیفای # ~~ولی الدین سوری چنان آمد، که ابو المظفر حمد محمد یسایی ملقب به # ~~سوری را گفت که عمید خراسان بود. شعر: # ~~مرآن مملکت کان بشوری سپاری ### | چو چوبان بدداغ باز آورد %~% ار # سوری عمید خراسان بود. در ابتدا شاگرد قصابی بود. هیچ # ~~معروفیتی نداشت، و علو درجت تمام یافت. شتری بود کمتر از # ~~صد خر، که به هیچ معنی در شطرنج فزودند. همچون سگی بود که # ~~زن را بهدرخت گل باز بتدند. همچون زنگی بود که دست و پای به # ~~حنا سرخ کند. بعد از آنکه چون گل راه پای بهپای میرفت، او را # ~~چون گل دست بهدست میدادند. فلک فیروزه سنگ یاقوت رمانی، # ~~نگین انگشتری او کرد. قلتبان جاهل، سر ازگریبان او برآورد. # ~~سگ در مسجد جامع معتکف شد، و با قلادهآ زرین در محراب افتاد. # ~~پردهآ ملون بردر مستراح فرو گذ اشتند. دولت چون تیر به تاق هر # ~~شب جایی دیگر باشد. آن پیاده فرزین آمد، و آن حصرم زبیب # ~~گشت، و آن شاخ بزهنه یر از برگ وبار شد، و آن مورمار آمد. PageV01P032 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0091.png) # ~~اگر او را به آسمان بردندی؛ باثور وحمل که مجازیند، خر حقیفی # ~~بودی. # صحاب هنر پیش او (35پ) دست خوش بودند. همه را پایمال # ~~کرد. اگر خواستند، و اگرنه چون نی کمر خدمت او برمیان بستند. # ~~مقاسات خدمت او از مرگ بتر بود. د رموالات او چون مویز دو # ~~دل بودند. او را چون گشنیز بیدماغ پنداشتند، از بن دندان # ~~منقاد او شدند. در کف خویش باد میدیدند و برسر تخت خاک. # ~~از غصهٔ‌ احتشام او چون ابر، آب در چشم داشتند، و آتش در دل. # ~~روزی خویش در دهان شیر میدیدند. آتش دانش خویش در زیر # ~~خاکستر پنهان مییافتند. از نرم آهن سوری تیغ می کردند، و از # ~~پولاد ایشان ستره. از روانی کار او، همچون آب که برریگ رود # ~~می نالیدند، و چون باد ms028 که در دریا دمد، چین برروی آب افگند. # ~~فضلا را چون از درخت امید باری نیست، کاشکی از تکبر جاهلان، # ~~باری بار گران بردل نبودی. # این جماعت روزی در سرای نظام الملک متفق شدند، بدانکه # ~~آن تردامن را خلق وخجل (31 ر) کنند، و آن درخت بیبار را # ~~نیفگنند. شاه سواری که از جملهآ آن فضلا وقح تر بود، و خویشتن # ~~را بورپای بر هنه میدانست، که از خل با نعل بهتر دود، سلاخ آن # ~~مردار شد، و بهحکم آنکه محروم تر از همه بود، اورا دلمی سوخت، # ~~و دیگر ان را دامن. با آنکه از محنت روزگار ناخن نداشت که بدان # ~~گرخارد، ابتدا کرد، محنت زده را شیون نباید آموخت. # گفت: من در هر علمی چندین کتاب خواندهام، دیگری گفت: # ~~من بیشتر خواندهام، ثالثی محفوظات خویش برشمرد. سوری را # ~~گفتند: خواجه عمید چه خواندهاست؟ جوابداد که: من کتاب اقیال # ~~خواندهام. بدین وجه شاه مات برایشان خواند، و از عهدهآ حل آن # ~~مشکل بیرون آمد، وتفصی نمود. # آنچه گفتند، مهتاب پیمودند. آن خر را درخر کمان نتوانستند PageV01P033 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0092.png) # ~~کشیدن. از وی پهلو تهی کردند. در این نفاق چون غرق بودند که # ~~دست در آب زند، چون (31 پ) برق بودند که بخندیدند، و چون # ~~بر گریان شدند. پلاس سیاه می شستند، که به شستن سفید نشود. # ~~رنگ گنیم فضلا به گیلان کردهاند. اگر آتش در ایشان زنند، # ~~دودی بر نیاید. رقص دل ایشان از خفقان باشد، نه از طرب دنیا. # ~~خون آب است، زنده راه غرق کند و در بن افگند، و مرده را برسر # ~~آرد. لباجهآ اطلس جاهلان را طراز زربر نهد، وجبهآ کر باس عالمان # ~~را، چون درخت حاجت، پاره یاره دوزد. جاهل برعالم، چون # ~~نر گس سر گران دارد. دود همواره بر بالای آتش باشد. فضلا پیش # ~~جاهلان، چون شکوفه پیش کور محلی ندارد. عالم پیش جاهل، # ~~مبتذل تر از خاک راه باشد، بیش بادبه وی ms029 التفات ننماید. آب # ~~زلال بهدهان بیمار ناخوش بود. فضلا را ماهی بررمضاء است، و # ~~سوسمار در دریا. گاورس یوسیده به ایشان، به پیمانه کم # ~~میفروشند. جهل چون می تلخ و ناخوش (32 ر) است، ولکن # ~~گوارنده وطربانگیز باشد. بسیار دست را که بریدن واجباست، # ~~کار به جایی رسیده است که بر آن بوسه میدهند. جهان چون رکاب # ~~پای خسیسان می بوسد، اصحاب قلم بیشتر آن باشند که در خدمت # ~~جاهلان چون قلم بوسهزن باشند، به حکم ایشان گردن نرم دارند. # ~~گویی از بهر علم است این همه طمطراق خنک و سمند. علم از این # ~~بارنامه مستغنی است؛ تو برو بر ثروت خویش مختد. دل خوشی # ~~بدان است که جاهلان مرده گانی اند، که نظام کار ایشان، کفن # ~~نیکوست، مرده. را از نیکویی کفن چه فایده باشد! . چون از لذت # ~~علم خبر نمیدارند، بدبخت و خاکسارند. عزت مرده در آن باشد # ~~که زود خاک بر سرش کنند. جاهل را سیم وبال بود. سگ چون # ~~فر به شود، زمن گردد. جاهل چون به سیم تفاخر کند، خر باشد که # ~~جو بیند، طربنماید. آن گاه که به منصبموسوم شود، دون ترودنیتر # # ود. سگ آنگاه پلیدتر باشد، که به آب غسل کند. %~% ا پ) در PageV01P034 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0093.png) # ~~خیلائی که جاهل کند، همچون سگ بود که چون از خواب درآید، # ~~خو یشتن را بلیزاند و ییفشاند، طوق وس افسار اسب رابدو اند. # ~~منصب چون به جاهل مفوض شود، عقد در بر گردن خر بسته باشند. # ~~باران باشد که برسگ بارد، بدان گنده تر شود. جاهلان خرانی اند # ~~که نه جو خورند، و نه به یول بازروند. چون گرسنه باشند، بانگ # ~~دارند؛ چون سیر شوند، لگد زنند، ایشان را بیطار باید نه طبیب. # ~~دم ایشان چون فسو بودو فصیح ضراط به منصب مشرف نشوند . خر # ~~اگرجه محل مادیان تازیشود هم خر باشد. جاهلان سرددم تر از # ~~صبحند. همچون اخلاط دارو مسهل از هر دست به هم ms030 پر کرده # ~~باشند. چون فصل الخطاب گویند، خلا درجوش آید. چون صاحب # ~~منصب، جاهل باشد، دولت اگر پایدار بود، خلق شود. همچون دود # ~~باشد، اگرچه سقف خانه نسوزد، سیاه کند. در تنگدستی فضلا، # ~~حکمت آن است که بی مقداری جهان (33 ر) به نظم و نثر ایشان # ~~معلوم شود. اسبان را جهت کاری معظم، میان باریک کنند. روی # ~~اسب که سبق برده باشد، به ناز مالند. قندیل جهت رو شنایی مسجد # ~~آویخته شود، مشک را چون از شکم آهو بیرون آرند، جهت بوی # ~~خوش سوزند. زندرا تا نزنند، آتش نباشد. گوشواره را جهت # ~~آرایش در آویزند. زر به آتش خالص شود. آینه را تا نزدایند، # ~~روشن نشود. درست تا نقش نکنند، روان نباشد. اگر فضلا را # ~~مساعدت روزگار نباشد، باکی نبود. سرباز آرایشی ندارد، و # ~~هدهد تاجدار است. یوزسوار آید، و شیر پیاده. پیل را چهارپای # ~~باشد، و پشه را شش یای. چنانکه چشم آهو را به سرمه حاجت # ~~نبود. فضلا را از مساعدت دنیا استغنا باشد. هزاردستان راجهت # ~~آواز خوش، در قفس کنند. اسبان تازی را جهت عزت شکیل # ~~جهان، فضلا (33 پ) را چنان است که صدف مروارید را. شرف # ~~صلف به مرو أر یل باشل . PageV01P035 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0094.png) # اثیر الدین ابوعیسی صاحب طفرا و صاحب دیوان رسایل بود. # ~~از دو سطر به پارسی نوشتن عاجز چون نای میان تهی بود، چون دل # ~~بیمار خفقانی می نمود، وبرزینی نگو نسار می نشست، و تیری # ~~بی کمان میانداخت، با بی آلتی و بی کفایتی، کیسه از این منصب # ~~بردوخته، «طرقوا»زنان می آمد، و اصحاب قلم چون سایه در پیش # ~~میرفتند، و دل نمودگی می کردند. چون پسته، دل خود را جلوه از # ~~دهان می نمودند. دندان بدان کار فرو برد. فرق میان رقوم حساب # ~~و حروف توریه نمیدانست. داغی برران اسب مرده می نهاد، و # ~~افسونی برمردگان میخواند. هر تقریر که می کرد، توفیر از آن # ~~هزار فرسنگ دور بود. ms031 سایهآ کر کرمی آمد، به هیچوجه تمشیت کار # ~~نمی توانست کردن. کلید صتعت او را دندانه نبود. نقب در خلا # ~~می برد. دیوار ر) بود که در کای او چه بود. چون جکر # ~~بی خویش آمد. # کار اثیرالدین ابو عیسی، اگرچه مستقیم بود، طبع کث او، کث تر # ~~از آن کمانچهآ طغرا بود که می کرد. # رییس الدین ابو الرضا اگرچه درحیلت چون ریسمان تب بستن # ~~ینل بر ینل بود، در صنعت دستی نداشت. همچون زمتی بود که # ~~خواهد که بدود. این هر دو ابری تاری بودند. # از ولی الدین سوری ضبابی قوی به اضافت آن رفت. در # ~~گورستان مرده بر سر مرده بسیار نهند. # دو جاهل چنین در توان کفایت بودند، ثالثی نمی بایست. در # ~~دریا نمد به کار نیاید. چون واوی بودند که به زیادت حروف در # ~~عمرو افزایند. چون مشک نبود که به عنبر معتدل شود. چون گند نا # ~~بودند که به اضافت پیاز شود. دیگ براین سه پایه بأستاد. چون # ~~سه پایهآ علم نبودند، ونه چون سه دانه برروی پاکیزک، ونه چون # ~~سه دا نه گه مستان به هشیاران دهند، چون خواهند که شراب # # خورند. از سردی طبع ایشان، لعاب آفتاب در سرطان %~% 5) PageV01P036 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0095.png) # ~~می افسد. این جهان گنده پیرزشست، تواتگر است، و مرد بی معنی # ~~مفلس ازهم نشکیبند. این گنده پیر را، هلاک دست اورنجن است، # ~~و ستارهها عقد، زمانه آینه، و روی روز، و شب گیستو. # دولت بدین جماعت، سرایی شد که همه خانه های آن آبریز # ~~بود؛ و دیوان مرداری گشت که آنرا باران برسرآید. این چماعت، # ~~چون دستهآ کبریت، درهم یسته، در جهل یکسان بودند. چون نان # ~~جالیز نبودند که اگرچه همه را نام یکی باشد، با وسط ودون # ~~همچون تامش خیاری در میان باشد. چون صاد و ضاد به پک سط # ~~بودند. از ذم وهجا فراغی داشتند. چون مرده بودند، که او را از # ~~شمشیر و کارد خبر نباشد. باد ms032 دولت ایشان علت باد سرخ بود، که # ~~هروقت مردم را معلول کند. نااهل را چون کار به مراد باشد، چون # ~~بوز نه بود که رقص کند. جاهلان اگر برمقتضای(35 ر) قصور # ~~خویش رفتندی، در کارهای معظم بیفتادندی. ولکن سگانی اند که # ~~از دیگ سر گشاده شرم نمیدارند. شیطان کور باد که بسیار کار # ~~نا هموار میرود. # ملوکت بایستی که مناصب خویش به ناجنس و نااهل ملوث # ~~نکردندی، و در اختبا واختیار، اهل هنر، زینتخویش دانستندی، # ~~تا مشام جهانیان به بوی فضل ایشان، خوش بوی شدی، و در # ~~خافقین مآثر ایشان منتشر شدی. در این دور، این معنی مر تفع # ~~است. خروس این صبح لالاست، وروی تختهنر، جملهخال سیاه. # ~~فضل به دانه دام دنیا نمیشاید. علم را کشتی برخشکی میرانند، # ~~در این راه به جوار جهل میروند، نه بهدالت علم . در این شیون، # ~~نوحه گر لایق ش است که سرودگوی. # در عهد سلطان محمود دیوان طغرا، به شهاب الدین اسعد، و # ~~دیوان استیفاء به عزیز الدین ابونصر مفوض بود، و پس از # ~~عزیز الدین به صفی الدین اوحدحیزهای. هرسه به اعباء این اشغال، ~~PageV01P037 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0096.png) # ~~مستقل بودند. در عقب آن (35 پ) در عهد سلطان طغرل، این # ~~مناصب براین جماعت که یاد کرده آمد، تقریر کردند. آنها که در # ~~ما تقدم بودند، طوطی شکرخای بودند، واینان کر کس مردارخوار. # ~~مناصب شوند، مستبدع تر بودند. دود به روز شتیع تر باشد، که # ~~شهاب الدین اسعد و عزیزالدین اله و صفی الدین اوحد مستولی # ~~مناصب شوند، مستبد ع تر بودند. دود بهروز شنیع تر باشد، که # ~~به شب. کاشکی آبگینه در مقابل ماه ایشان نهادندی، نه کلوخ. # ~~میان صفیر ایشان و زئیرانیها، که در ما تقدم بودند، فرقی بسیار # ~~بود. چون آتش بمیرد، دود برخیزد؛ و چون گله را برگرداننث، # ~~بزلنگ پیشرو باشد. منصب خرقهآ شواشده، پولی گشت که # ~~تاجدار و پاسبان برآن می گذشت، شعر : # # انی اغار علی مکانی ان اری %~% فیه ms033 رجالا لاتسد مکانی # کمان طفرای شهابالدین هلال آسمان بود، و نقط حروف # ~~ستاره ها. این جماعت اگر چه بر تختهآ صنعت صفر بودند، چون # ~~گر به رو میشستند، و طبلی در زیر(36 ر) گلیم میزدند، و تختی # ~~بر سر آب می نهادند. چون دهل پرمشغله و میان تهی بودند. آن # ~~کار مردار را که می گذاردند، عظمتی میدانستند. همچون جرب # ~~بودند که آن راحک خوشآید. پلاس سیاه برشقهآ چهره می دوختند. # ~~چنا نکه گربه پلیدی خویش پنهان کند، بی کفایتی خویش پنهان # ~~می کردند. آتش ظلم ایشان، آتش شب بود، که قوی تر از آن نماید # ~~که به روز : در میان خاکستر ایشان شرری نبودی. ایشان را بر # ~~هر محک که میزدند، قلب می آمدند. نباتی بودند که آن را نه میوه # ~~باشد نه به هیمه شاید. اگر متاصب معطل بگذاشتندی، و ایشان # ~~نیودندی؛ بهتر بودی. بندهآ بدرا هیچ نیکوخدمتی بهتر ازگریختن # ~~نبا شد . # این اصحاب مناصب در مجلس انس دانش، نه چون گل ریخته # ~~پیاده بودند، و نه چون پیاله سوار. شحم حنظل آمدند، که دیک را ~~PageV01P038 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0097.png) # ~~از آن چربی نباشد. چون شتر بود، که علف نخورد، و دهان # ~~جنباند. آب که در جوی ایشان بود. (26 پ) شایستهآ طهارت نبود. # ~~ابری بودند که خورشید را پنهان کند و نبارد. سؤر شراب بودند # ~~که با ساقی دهند. طحلب جوی بودند، که آب بپوشد، و به هیچ کار # ~~نیاید. زهمهآ دیک بودند، که لابد دور باید انداخت. از بی کفایتی # ~~اسبفروش، خرخر بودند. دندانهای زیادتی بودندزشت ومکروه. # ~~درختی بودند که نه بار آورد، و نه سایه افکند. شترمرغ بودند # ~~که نه یرد، و نه بار کشد. در زمستان مروحه بودند، و درتابستان # ~~پوستین برطاس. چون خروسی بودند که جز به اول شب بانک # ~~نکند. آتش دوزخ بودند، که از آن جز عذاب و محنت نباشد. دست # ~~که می جتبانیدند، از ارتعاش بود، نه از کفایت. دهانی که مردم ms034 # ~~برایشان می بیافتند، از فواق بود، نه از خنده. آب کار ایشان، آب # ~~بیمار بود در قاروره. نه هر شاخی را میوه باشد. بر سر این کار # ~~چون مگس بر سر طعام آمد شدی داشتند. خواب ایشان در معظمات # ~~امور بیشتر از خواب(37 ر) یوز بود. بانک در دیوان می کردند، # ~~چون بانک درست ناسره در دست ناقد. وجود و عدم ایشان یکی # ~~بود. دست شل همچون دست بریده باشد. ایشان را به کدام تره # ~~برخوان نهادندی. نه هر گردنی لایق عقد باشد. # دولت گدایی است، که او را هرروز در سرایی ببینند. از # ~~ضربات حوادث وطی و نشر روزگار، این معنی بدیع نباشد. بسا # ~~صف تصدر که از سر حقیقت آن را صف النعال باید خواند. براین # ~~خوان، در این مهمانی، تره برحلوا مزیت دارد. # اثر عزیز الدین در قوانین معاملات، که مقرر کرده بود، پس # ~~از وفات او بهتر از کار گزاردن ولی الدین سوری بود. استخوان # ~~پیل مرده، به بهای خرزنده برآید. در چون شکسته شود هم در # ~~دارو به کار آید. از ولی الدین سوری درگذر. هزار کافی کاردان، # ~~برا بر عزیز الدین نباشد. عقد یکی، و عقد هزار بریک شکل بود، ~~PageV01P039 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0098.png) # ~~ولیکن تفاوت میان ایشان ظاه بود. شعر # # ولم أر أمثال الرجال تفاوتا %~% لدی المجد حتنی عد الف بواحد # دال و ذال در یک قالب ریختهاند، ولیکن دال چهار است وذال # ~~هفتصد. خورشید، تنها برون جهان را روشنتر از آن کند که، # ~~ماه با چندین هزار ستاره به شب. # مجد الدین ابوطالب و کمال ثابت و رضی الدین ابوسعد را، # ~~ولی الدین سوری استادکار شد. آستر بهتر بود که ابره. عمل # ~~پادشاه آتش است؛ عاقل خویشتن را در میان آتش نیفگند. دلیرتر # ~~از شیر نتوان بودن، با همه جسارت و دلاوری، چون آتش بیتد، # ~~بگریزد. اما آتش عمل، کفایتمرد وبی آلتی ظاهر گرداند؛ چناتگه # ~~آتش حقیقی. فرق میان چوب و عود با دید ms035 آرد. # اهل صنعت و هنر را، چون مساعدت روزگار نباشد، چون # ~~ستاره کوچک نماید، ولکن بزرگ بود. آب زمزم را اگر چه شوری # ~~بود، بر همهآ آبهای جهان فضیلت دارد. منصب سلطان، خاص وعام # ~~را شرف است، ولکن آب(38 ر) چون برسنگ رود، صافی تر آید # ~~که برخاک. # اهل صنعتاگرچه بر عطله باشد، شمشیریبودبرندهآ گوهردار، # ~~که دسته و غلاف زراندود ندارد. چون شمع موکبی افروخته شود، # ~~چراغ دزدان را چه محل باشد. بوی مشاع ینهان نماند. # اثیر الدین ابوعیسی، طغرایی بود، وعزالدین ولی منشی. # ~~خط عزالدین ولی، اطلسی بود که آن را به آستر کرباس طغرای # ~~اثیر الدین ابوعیسی کردند. زنی پیر را که پسر مرده پیش نهاده # ~~باشد، براین معنی خنده آید. دیو براین حدیث تعوین بیفگند؛ و # ~~اگرچه در اجتذابات دست تمام داشت. و مدت ها عمل خوزستان # ~~بوی مفوض بود، ودراز ناخنتر از کفتار بودی، در طغرایی پیاده # ~~آمدی. چون متاع عنین آمد شدی بیفایده میکرد. بهوی عمل # ~~خوزستان لایقتر بود. نیم مست را هیچ چیز لایق تر و بهتر از PageV01P040 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0099.png) # عزیزالدین ولی باوی همچون گل بود، که جهت گرماوه در گل # ~~ریزند. سریر(38 پ) آراسته بود بر سرمزبله. ناجنس و نااهل به # ~~منصب سلطان شریف نشود. از بهار میخها خیمه سبز نشود. # ~~ناجنس چون به منصب رسد، صورتی منقش باشد که بردیوار # ~~کنند، آن را حیاتی نباشد. پیاز را به لباس زیادت که دارد، عزتی # ~~نبود. جاهل چون به متصب دستبوس رسد، باید که دست چب # ~~بوسد که معتاد نجاست دیدن باشد . # نویت این جماعت خود دراز نشد، فلک رقعهٔ‌ ایشان برافشاند، # ~~رخت بر گاو نهادند. عمل نگار مردان است، پایدار نباشد. # چون اتابک اقسنقر احمدیلی را شهید کردند، و لشکرهای # ~~مخالف منهزم شدند، و سرکشان در ربقهآ مطاوعت آمد، وجماعت # ~~امرا را، که در خدمت سلطان طغول بودند، استیسار و استرواح # ~~حاصل آمد؛ روزگار بیوفا، عادت خویش در تنفیص لذات ظاهر # ~~گردانید، و ms036 شوائب حوادث از پردهآ غیب بیرونافتاد. دولت چنان # ~~طری پژمرده و گردون گردان سیرت و سریرت (39 ر) خویش # ~~بازنمود. فصاد فنا، نیشتر زهرآلود را کار فرمود. جهان که از # ~~عدل این پادشاه چون صبح خندهزن بود، چون شام شد، که رخ آن # ~~بر سرشک خون باشد. سلطان آفتاب که یکسواره است، بسیار # ~~لشکر جیار را با فناا برده است. # سلطان طغرل از این سرای پرآفت و بادیهآ پراهوال، بهخلد # ~~برین رفت، و جان پاک که ودیعت بود، بازسپرد. مدار سپهر # ~~همواره براین بود، وبراین خواهد بود. دایرهآ کار جهان براین # ~~صفت است. بسا جوان تازه که روزگار پیرزال، نام و نشان او # ~~بیفگند. شعر: # ~~هر ذره که در هوا و در هامونست ### | کیخسرو و کیقباد و افریدو نست PageV01P041 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0100.png) # مشعید حوادث بدست دیگر بر آید، و آتش در خرمن مردم زند. # ~~گوی به سر میدان نارسیده باشد که گوی دیگر در میدان افگند، و # ~~دود از جان خاص و عام برآرد. لقمهای بیجگر نمیدهد. گور # ~~ملکی (39 پ) جبار و گور آن کس که مویش دستار باشد، وپوست # ~~جامه و خاک بستر وبالش بازو، بریک شکل بود. پای را برآتش # ~~ثبات نباشد. نسر طایر هم روزی واقع شود. نه مرغ پرنده در هوا # ~~خلاص یابد، و نه ماهی جوشن پوش در دریا . نعیب غراب فراق به # ~~گوش همه کس برسد. پس از ایوانهای مزخرف، ساباط مظلم # ~~گور است. اگر همهآ عالمیان بروفات یک کس جامه چاک کنند، و # ~~خون کالبدها از دیدهها بپالایند؛ هیچ سود ندارد. بهوقت وفات، # ~~چون رمقی مانده باشد، اگر پروای وصیتی و کلمهٔ‌ شهادت بود؛ # ~~غنیمت بزرگ باشد. شعر: # ~~این جهان بر مثال مرداری است ### | کرکسان بر سرش هزار هزار # ~~این مر آنرا همی زند مخلب ### | وان مرین را همی زند منقار # ~~آخرکار جمله در گذر ند ### | وزهمه بازماند این مردار. # هیچ بخیل، مردم را نیم سیر از سرخوان بر نمی انگیزد، جن # ~~جهان ms037 غدار. # سلطان طغرل در اقتبال جوانی در گذشت. %~% # فتلک سبیل لست فیها باؤحد. - عهه بر الابر # اگر در زندگانی دراز چیزی بودی، خدای عزوجل ابلیس را # ~~که یدترین خلق است، تا روز محشر مهلت ندادی. باز را عمر # ~~کر کس مردارخوار نباشد. آن کس که به عمر دراز دعای کسی # ~~کند، مطلق می گوید، که خرف وکور و کر و لنگ شو. خلود در # ~~جهان ناممکن است، «وما جعلنا لبشر من قبلک الخلد». در جهان PageV01P042 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0101.png) # ~~جز موش کور را خلدی نیابند. بیش از او، زوال بسیار تاجدار # ~~سرفراز بوده است، و نزهتگاه یسیار ملوک، خراب شده. آن را # ~~آنجا نمیرود. # بنات النعش، اگر مرده نبودندی، اضافت ایشان با نعش # ~~نکردندی. «انک میت وانهم میتون». عاقبت همه مرگ است. کلاه # ~~دولت از سر بسیار کس برگرفته(45 پ)اند، و در دهن زمانه # ~~فسسیاته شده. # دنیا رباطی است که مردم در آن پای در رکابند. اگر کسی # ~~پندارد که رباط سبیل است، خطا پندارد. در این خان مزد جانها، # ~~جان می ستانند. طلاقت روی روزگار محال است. شیری جان # ~~رباست، شتر زشت روی ومکروه باشد. روزگار بهحادثهآ و مرگ # ~~مردم آبستن است، لابد باشد که روزی بار بنهد. مادری است چون # ~~گر به، که فرزندان خویش از فرط محبت میخورد. کس نمد # ~~خویش از این آب بیرون نتواند آوردن. حلقهآ این حکم در گوش # ~~همه کس کردهاند. # جهان پیرزتی است که پیوسته برخلاف عادت حائض باشد، # ~~هر گز او را طهری نبود. هیچ عاقل دل در او نبتدد. هرچند پیرتر # ~~می شود، مردم او را بوست تر میدارند. رایگان آبادی جهان # ~~می کنیم، و پاداش جز مرگ نمی بینم، پنداری مزدورانی ایم که # ~~خرابی عمر به مقاطعه داریم. پنداریم که دور فلک حریفی خوش # اختران (41 ر) فلک هم روزی در مغاک خواهند افتاد. # ~~ملک الموت هم شریت موت بچشد. شعری برفلک از سببی کمان # ~~است، ونسر از خوفی پران. ستارگان ms038 که مضطرباند، از وعدهآ # ~~خوفی خالی نیستند. زهره و مشتری، که عزیزتر از آناتد که # ~~ایشان را بهرجم شیاطین کنند، عاقبة الامر هم منتشر شوند، میزان # ~~لک را که تا این غایت زبانه نگسست، هم پاره پاره کتند. PageV01P043 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0102.png) # جهان پنداری خوددر ماندهترازمااست، باران گریهآ اواست . برق # ~~سوختگی دل، رعد ناله. هر شب از سوگواری جامهٔ‌ سیاه پوشد. ما # ~~را برجهان چون گریه نیست، خندیدنمعنی ندارد. مرکب آخرین، # ~~قطعا نعش است، و لباس کفن. عزیزان درمی گذرند، و جهان # ~~پرحکم خویش است. چو شمشیر شکست، خاک برسر غلاف باد. # ~~مردم تا زنده باشند، در این زمین عریض بسیط، به سبب آن قدر # ~~ازمین که بنشینند، بایکدیگر مضایقت میکنند؛ چون بمیرند، (41پ) # ~~مرده را در گور مردهآ دیگر می نهند، و مضایقهای نیست. # تهذیب اخلاق از مرده و زنده دور است. روزگار مردم را # ~~چون بر بط بهدست راست میزند، و یه دست چپ نای بازمی گیرد. # ~~بسیار خالد تام بهفنا رفت، و بسیار زید در نقصان افتاد. خاک # ~~زمین امانتداری خائن است، گوشت و استخوان که به وی # ~~می سپارند، بهفنا می آرد. اگر کسی را از شخصی گزندی رسد، # ~~دشمن آنشخص شود، و از دنیا بمابدی بیش از آن میرسد که در # ~~وهم آید، و آن را دوست میداریم. در جهان مردم درمحنتاند. ماه # ~~اگر از محاق و خسوف خبر ندارد، تهنیت باید کردن. # جهان پنداری از گرسنگی، فرزندان خویش را میخورد. و # ~~اثر سیری بروی پیدا نمیشود. با آنکه حلال زادهاند، ایشان را # ~~در زیر خاک پنهان میکند. حفاظ دوستان پس از وفات مرد، # ~~بیش از آن نمی بینیم که خاک بر سرش می کنند، و دست می افشانند # ~~و میروند. فرزندان (42 ر) و خویشان، چون دوستان سر پولند. # ~~حادثهآ مرگ، قضای محتوم است، نه کار سرسری. هیچ میل به قعر # ~~این ریش نمیرسد. # اصحاب مناصب، که در آن عهد چون ثریا مجتمع بودند، چون # ~~بناک ms039 اسفش متفرق شدند. چون یرگ درخت از باد خزان ریخته # ~~مدند. # میان همدان و بغداد مسافت نزدیک بود. راه مسیرهآ اسبوع PageV01P044 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0103.png) # ~~آمد. سلطان مسعود از بغداد بی توقفی حرکت فرمود، چون برق # ~~خاطف به همدان آمد. مختق امیا و لشکری که از زمهآ سلطان # ~~طغرل بود، گرفته شد. اندیشهآ دیگر نتوانستند کردن. «سحبا # ~~علی الرأس لامشیأ علی القدم» به خدمت پیوستند، و کمر بندگی # ~~برمیان بستند. سلطان مسعود بی ماتعی و منازعی تخت سلطنت # ~~منور فرمود. ریاحین دولت او شکفته شد. اهل عالم در کنف او # ~~آرامش و رامش یافتند. # شرف الدین علی بن رجاء بعداز آن وزیر ملکداود شد. شمشیر # ~~عزالدین (42پ) خوارزمشاه نگذاشت کهاو راگفتندی: «مات حنف # ~~انفه». سر درکار وزارت کرد. بزرگی اومشکی بود، که آنرا عطار # ~~برسک دلیل کرد. آب آسیای او منقطع شد. PageV01P045 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0104.png) ~~PageV01P046 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0105.png) # وذارت شرفالدین نوشیروان بن خالد # ~~دریا گل سیاه بود، چون به درآرند تاج ملوک را بیاراید. PageV01P047 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0106.png) # ~~اندازند و با زمین آید. برروی دولت سلطان مسعود ماه نو دید. # ~~گوهر به آفتاب نیکوتر باشد، و ماه از خورشید نور گیرد. # خامة او بار دیگر (43 پ) نگارندهٔ‌ امور ملک شد. دریچهآ مدت # ~~کار او باز کردند. پیری او آب گل سرخ بود، که اگر چه سپید # ~~باشد، بویا بود. پیری اصحاب حدیث بود که در آن فایدهآ بسیار # ~~باشد. جز پیر نشاید که مرتب ملک باشد. سایهآ هرچیز، شبانگاه # ~~اضعاف آن بود که در چاشتگاه. وقت میوه خویف باشد، نه بهار. # ~~خریف دهان را باشد، و ربیع چشم را. نسیم تابستان، شبا نگاه # ~~خوشت باشد که نیمروز. مرغزار را که چون شکوفه نباشد، بهایی # ~~نبود. خواب آن خوشتر باشد که آخر شب نزدیک بامداد آید. باران # ~~در آخر ماه بیشتر باشد، که در اول ماه. شکوفهآ نماز دیگر نیکوتر # ~~باشد که چاشتگاه. شمشیر افروخته نماز پیشین بهتر از آن نماید # ~~که بامداد. # چنا تکه ادیم ms040 جز از سهیل صلاح نپذیرد، کار دولت جز به # ~~اندیشهآ پیر جهان آزموده، مستقیم نشود. باز وغراب به هم یکسان # ~~نباشند. پیری(44 ر) خندهآ روی است. الز کمان تا دوتا نباشد، # ~~تیر نشاید انداختن. آن را خود جهت تیر انداختن دوتاکنند، نه # ~~جهت شکستن. غراب باشد که پیری او ظاهر نشود. پیری، چراغ # ~~شب عمر است. هلال را بدان که دوتا باشد عیبی نباشد. # سپیدی ریش و موی را عیب آن است که نشان مرگ است، # ~~اگرنه، سیید نیکوتر از سیاه. اگر سیاهی پس از سپیدی بودی، # ~~آن را به سییدی خضاب کردندی. اگرچه سیاهی موی برابر سیاهی # ~~چشم است، خضاب کردن معنی ندارد. خضاب کردن را وجهی # ~~نیست، جز آنکه برمصیبت جوانی آن را جامهآ سیاه دارند. از # ~~آن کس که خضاب کند، هیبت پیریزایل نشود، وجوانی باز نگردد. # ~~یش رجویو پیری برآمده باشد. خضاب را هرگاه که رنگ # ~~زاپل شود، پیری نو پدید آید، و دلتنگی متجدد گردد. لپیدی PageV01P048 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0107.png) # ~~خضاب کواهی( ا پ) است به دروغ. خضاب زینت است، و پیری # ~~ماتم عمر، در ماتم زینت زشت باشد. پیری وفادارتر است که # ~~جوانی. جوانی سی سال باشد و پیری هفتادو هشتاد سال. جوانی دوستی # ~~غدار است. چون رفت، خیال او در خواب هم نبینند. چشم را با # ~~سیاهی گر سپیدی نبودی، رونقی نداشتی. # پیری دردیست که آن را به آرزو خواهند. شب را که ستارهها # ~~تباشد نیکو ننماید. لشکرشکن، دستور پیر است، نه جوان تیغزن. # ~~وزین آن فسان است که تین کند، و نبرد، صیقل است که شمشین # ~~افروزد و نزند. کاشکی روزگار مرد را با پیری و ریش سپیدی # ~~بگذ اشتی، و بدین قدر قناعت کردی. # شرفالدین در عهد جوانی براقران سبق برده بود، در عهد # ~~پیری پس از آنکه او را قصب السبق مسلم کرده بودند، ازسرناز # ~~جولانی کرد، و کار خویش در خویشتن داری از آن سمت که در عهد و زارت # ~~امیر ms041 المؤمنین المسترشد (45 ر) بالله، و وزارت سلطان محمود # ~~بود، نگردانید. احمدیارینه بود. «اصبت فالزم» برخواند. روزگار # ~~او سمرخیرات آمد. جهت حطام دنیا مردم را نیازردی. سگه باشد # ~~که جهت شکم جنگ کند. دون همت بود که چون کوزهآ فقاع همه # ~~شکم باشد. طعامها چون از دهان بگذرند، همه یکسان باشد. از # ~~بهر طعامی و شرابی، که بیشتر علتها از آن خیزد، خویشتن را به # ~~دوزخ نتوان بردن. آنچه برمز بله مستقذر است، همه از طعامهای # ~~لذیث اصست، # از وزارت او همه کس را امان امن یود. از علم چون بر سر # ~~شمشیر ونیزه نباشد، نترسند. بهسماک رامح کس مجروح نشود. # عنایت ازلی دلیل وقاید او بود. فهرست مفاخر آمد. از لقاء # ~~و مفاوضت او مردم را استبشار و روح روح بود. شکلی مقبول # ~~داشت. فاضل و عالم و ورع و متقی و نقیالجیب بود. PageV01P049 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0108.png) # وزارت امیر المؤمنین مسترشد را، و وزارت محمود را، و # ~~وزارت (45 پ) سلطان مسعود را مباشرت نمود. و وزارت او # ~~بیضة الدیک نبود. چون ماه بود، که هر ماه یک بار در ثریا نزول # ~~کند، وتیرت و عادت او جز صلاح نبود. عجب آن است که صارف # ~~نو مصروف قوام الدین ابوالقاسم بود، که همچون مستی بود تیر در # ~~کمان سنگ برانداختی، و سر باز برسنگ داشتی. # مآثر او باقی تر از داغ بود. به وزارت سزاوارتر از آسمان بود # ~~به ستاره. رنگ و بوی تمکین از وی دور بود. در امور دنیا # ~~استنداد و استعلایی نداشت. شمشیر خطیب بود وشمشیر پشمین. # ~~آب وزارت او آن قدر بود، که اگر در چشم بودی، بدان سیراب # ~~بشکتی. # وقتی مردم او را خلافی افتاده بود، و برایشان حیفی رفته؛ او # ~~را گفتند: چند از این بی حمیتی؟! گفت: دیراست تا من در حمایت # ~~این بی حمتی ام. این مثل که گفته اند: «من لم یصبر علی کلمة سمع کلمات» # ~~مقتدای خویش کرده بود، ورای ms042 او دراین اختیار متین ورزین آمد. # دم جز در (46 ر) احیای مصالح نزد، واز شر وشور درکناره # ~~یود. وقار او، وقار زمین بود که هر ثقل که ممکن گردد بر گیرد. # ~~تواضع او تا حدی بود که در مسند وزارت، جهت کمتر کسی قیام # ~~کردی. ابن افلح بغدادی در حق او گفته است: # ~~ان انوشروان ما فیه غیر قیام لمرجیه # # والجود کل الجود فی رجله %~% فان تعدی فالی فیه # # فاقض اذاجیک ولوحاجة %~% واقعد علی العرش من التیه # نخوت پلتگ، مردم سگ روی را باشد. بلندتز از آسمان # ~~هیچ نیست، پشت خم دارد. متکبر کمتر از سگ باشد، به حکم # ~~آنکه شگن را تبصبصی باشد، و متکبر را جز نخوت نبود. در این # ~~جهان نممتی که بر آن کس را حسد نباشد، جز تواضع نیست. در # ~~حق شرف الدین همچنین گفتهاند، شمر: PageV01P050 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0109.png) # ~~مرا... . بیشرم و معاند ### | ولی را باز نشناسد زحاسد # ~~به هرکس ساعتی ها پای باشد ### | تو گویی هست نوشروان خالد # از زبان مردم کس خلاص نمییابد. چون کژدمند، کهابشن # ~~سنگ هم نیش زنند. تأمل باید کزدن که (46 پ) مفاخر چگونه # ~~درزی مثالب می نماید. کوه را از آنکه بز کوهی برآن سرزند، چه # ~~زیان دارد. طمع مردم را واله کند. نمیدانند که اگر در دادن # ~~مروت است، در تاخواستن اضعاف آن است. # مردم اصیل اگرچه بی برگ باشند، از طمع به سیم مرذم # ~~احتراز نمایند. سگ باشد که چون تشنه شود، زبان بیرون کند. # ~~حسد خود بتراز همه چیز است. حسود بر آن کس که او را قییتچ # ~~گناه نیاشد، خشمناک بود. آن کس که نکوهش او کرده، کو تاه بین # ~~بود. با درد چشم آفتاب نتوان دیدن. خفاش روشنایی نبیتد: منبتاب # ~~هنر او، سگان را در بانک آرد. به زبان سگ، دریا پلید نشود. # ~~آفتاب به هیچ چیز ملوث نگردد. آن ها که از دیدن محاسن او کور # ~~بودند، احول می بایستند، تا یکی ms043 دو، دیدندی. # تواضع او دلیل معروف زادگی و طهارت اصل و نسب بود. اگر # ~~کسی را فتح البابی بباشد، و ثروتی حاصل شود، و(47 ر) تکبز # ~~کند؛ با مردم نماند، که قدر او در اول چون فقری بود، شاقط # ~~بوده است، اکنون مکنت و یسار موجت تگبر آمد. و اگر کسی را # ~~به عکس این حال، بهفاقت وقلت ذات الید سرکوفته باشد، و مال و # ~~منصبی میسر شود، و متواضع باشد؛ مردم را اعلام کند که قدر # ~~من خود بیش از این است، حطام دنیا در جنب قدر من هیچ وزن # ~~نداود. # مردم دون را هرگز پروبال مباد. بیدق اگرچه فرزین شود، # ~~هم بیدق باشد. محتاج خسیس همچنان باشد که کسی خواهدکه PageV01P051 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0110.png) # ~~وضو کند، آب نیابد، تیمم به نجاست کند. تواضعاو از سو بزرگی # ~~یود. درخت چون پریار باشد، سس بزی آرد؛ چون یی بار بود، سر # ~~یر هوا برد. # حکایت کنند که در آنوقت که شرفالدین نوشیروان از # ~~وزارت معزول شد، به روذراور رفت، به ضیافت عزالدوله ابوالعلا. # ~~دوزی در گرمایه بود. حجام درآمد، جهت او برپای خاست. (47پ) # ~~گفتتد: ای خداوند، حجام است. گفت: من پنداشتم پوستین دوز # ~~دهخدا است، بهوی میماند. مردم این معتی به تعجب بازمی گفتند، # ~~که اگر پوستین دوز دهخدا بودی هم اهلیت آن نداشتی که جهت # ~~او قیام کند، خصوصا در گرمابه. اگر اکرام مردم واجب است، # ~~اکرام خویشتن واجبتر است. تا این حد تواضع نمودن، ابتذال # ~~باشد. # عزالدوله در خدمت او بیش از آن بجا آورد که میان مردم # ~~معقاد است. # در وی هیچ خردهآ عیب نبود، که گفتندی: اگر این مکی نبودی، # ~~یه غایت کمال رسیدی، چز خلود در جهان، و جوضی رقته. هرآنچه # ~~از وی طمع داشتندی، حاصل آمدی. برخلق خدای تعالی، مشفقتر # ~~از ابر بود برزمین بهوقت بهار. سعدذابح را نام برآسمان مجاز # ~~است، سعدذا بح حقیقی او بود، از بس گوسفند که جهت ضییافت # ~~می کشت. ms044 # عاقبت هم روزگار به وی مهمانی شکم زمین کرد. اما نام او # ~~مخلد (64 ر) شد. برتاج مروت، یاقوت چنان ندیده بودند. # منتجب الدین ایوالمفاخر ابهری را با شرف الدین نوشروان، # ~~بیش از وزارت مصافات و موالات بود، چون نوبت وزارت بود، # ~~از آنچه او توقع داشت، اثری ندید. شرف الدین را صورتی یافت # ~~در آینه، که آن را اصلی نباشد، و از مرکب او جز غبار ندید. # ~~چون گرگ در تابستان وقت نیم روز، از ضعف آمد، و در گوشه ای PageV01P052 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0111.png) # ~~افتاد. در صدف اندیشه خویش ریگ دید، نه مروارید. توقع او # ~~چون بنفشه سر نگون شد. چون سر چنگ کژگشت، وچونابنیشم # ~~رباب، ار زخمهآ مطرب در ناله آمد. در جهان از تمنی مردم # ~~دروغ زن تر نیست. او لسان القوم و پیشرو متصرفان بود- پس از # ~~آنکه در مدح شرف الدین شعر بسیار گفته بود، به هجو، ستگ # ~~برآبگینه زد. سبزهزار را بسیار وقت باشد که ازباران زیان رسد. # ~~در حق او قصیدهای (64 پ) گفت، این بیتها از آن است: # شعر: # ~~یا حالفا لیس یثوی داره احد ### | لاتخش حنثا فلا دیار فی دار # ~~ماتری غیر توقیعات مرتعش ### | یوم اللقاء و ترجیمات مهذار # منتجب انملک، برقضیت این بیتها چنان می نماید که دزدی # ~~بود که به شب در خانهای رفت که در آن خانه جز تاریکی نبود. # ~~قاضی ابو بکر ارجانی در قصیدهای در مدح او، ذکر صدور اسلام # ~~ککند، به غایتی که بهتر از آن نتوان گفتن: گوید، شعر: # ~~هوالصدیر والاسلام قلب یضمه ### | ولا قلب الا وهو مستودع صدرا # این بیت بهغایت نغز است. فصاحت و بلاغت بیان، سخرهآ # ~~قاضی ابوبکر بود. او را هیچ دقیق نبود، جز معنی شعر. بحری # ~~بود که ماهی بهقعر آن نرسد. وطن او تتق وکلهآ فضل بود. فضلای # ~~روزگار جنیبت کش (48 ر) بودند. او را بسیار معانی بکر # ~~است، و بسیار جای «وقف الحاف علی الحاف»، و بسیار جای، ms045 # ~~عملقی نفیس دزدیده است، وچنان برده که بهتر از آن نتوان بردن. # امیر سید امام ضیاءالدین ابوالرضا راوندی، که جهان به PageV01P053 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0112.png) # ~~فضل و علم ارو جنت عدن بود، و ستارگان فلک، توبتدار بزرگی # ~~أو بودند، و چشم روزگار به محاسن او روشن شد، و فلک دانش # ~~پس از آنکه از شفق معچر کرده بود، از طلوع خورشید او زینت # ~~یافت، روزی چند حضرت شرف الدین را تشریف داد، رعابت # ~~چایکران او به واجبی نفرمود. در این معنی قطعهای گفت، این بیت # ~~ازجملهآ آن قطعه است، شعر: # ابکلتسی الر احتین %~% کملت احدی الراحتین1 # امیر سید امام ضیاءالدین پیش آهنگ کاروان معانی بود به # ~~الماس خاطر، در سخن می سفت. # سلطان مسعود را ازملک العرب رئیس صدقه، صورتی بهخلاف # # ز آستنی نموذند، و پیکر دروغی چند بیرون آوردند. (8 %~% پ) # ~~سلطان بی تصحیح رؤیت آن را قبول کرد، و ملک العرب را سیاست # ~~فرمود. # ولتی الدین سوری نائب شرف الدین وزین بود. از وی پرسیف # ~~که این حال به مشاورت تو بؤد، یا نه؟ شرف الدین گفت: من از این # ~~بکار بیخبر بودم، در این باب با من مراجعتی نرفت، صواب از # ~~صوب این داه دور بود. ولیالدین سوری باوثاق آمد، و حواشی و # ~~صاغیت خویش را گفت: رخت بریاید بستن، و خیمه ها بیفگندن. # ~~من نیابت وزیری چون کنم که مثل این شکل برود، بی آنکه او را # ~~اعلام کنند. وزیر و پاسبان در این حادثه یکی اند. # ولی المدین سربارهای بود که گران تر از بار. در کارگزاردن # ~~فلک بود، که از دوران باز نهاستد. ماه بود که به هر دو روزونیم، # ~~یرجی بپرد.از سقوط اصل ریحان مزبله بود. مروارید بود که در # ~~آب شوز باشد. تر نگبین بود که از خار خیزد. مشک بود که به # ~~عربیت آن را با موش نسبت کشند. کعب الغزال سکربود، نه کمب PageV01P054 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0113.png) # ~~آهو. جام آبگینهآ ملک (49 ر) بود ms046 که آن هم روشنایی دهد، وهم # ~~سرما بازداز. مرد روزگار بود، نه مرد اصل و نسب. دندان شیررابه # ~~نیکویی وصف نکنند، به تمشیت کار که اورا از شرف الدین توقع بود، باد # ~~درو می دمید. اوتیر ازکمان ولی الدین میانداخت، وبه نردبان اوبر # ~~بام میرفت. # در عهد وزارت شرف الدین امیر المؤمنین المسترشد بالله # ~~خواست که به عهدهآ آنچه از امور رعایا در گردن او بود، قیام # ~~نماید، و عدلی که منذرس شده بود، با قالب افگند، تا به الطاف # ~~ایزدی متحصص شود. از مقر عز و مستقر خلافت با جمعی انبوه # ~~بیرون خرامید. پیش از آن عراق خرج فرموده بود، و تکریت را # ~~خصار میزدادند: این الفضل بغدادی گفت در قصیده ای، شعر: # # تکریت تعجز نا و نحن بعقلنا %~% نمشی لنأخذ ترمذأ من سنجر # جماعتبی که در این وقت پذیرهآ مصاف شده بودند، و به کلوخ # ~~در آهنین می کوفتند: ذکر کند. این قصیده سرجریدهآ مداعنات # 1) واهاجی است. # چون امیز المؤمنین برجانب کوهستان حرکت فرمود، با سلطان # ~~مسمود نشکر اندک بود. اتابک النقش بیابانی مقدم ولشکرکش # ~~غراق به اصفهان میرفت. اوقتی برفراز طاعت تماشا میکرد، و # ~~وقتی در نشیب عصیان میافتاد؛ «تقدم رجلا وتؤخر اخری». در # ~~استدعای او تلطف نمودند، «واعتمد علی ایهماشئت» بگفتند. اگر # ~~او به خدمت نمی آمد، از ملک ناامید بودند. # خصومتی که از دار الخلافة خاست، آتشی بود که بر بالایی ظاهر # ~~شود، قویتر از آن نماند که در نشیبی. علم چون برکوه باشد، با # ~~شکوه تر از آن نماید که در صحرا. # در این حال کمال ثابت بن ابی المبردین (؟) قمی، مشرف دیوان # ~~ملطان ملنون بون.ر پ کا فبت اناین ایوالشی عتیمان، که # ~~کدخدانی اتا بک التقش بود، وزمام کار دردشک او، متهبل مدکه PageV01P055 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0114.png) # ~~برود و اتا بک النقش را به خدمت آرد. # بهوسیلت قرابت مجد الدین ابوالحسن رفت، و در استرضای # او، لاوه کرد، ودر ریاضت طبع او رفق نمود، تا ms047 به خدمت # ~~سلطان آمد. و چون قلم یهفرق سردوان شد؛ بهقدوم او شادی # ~~تمام آمد. # اول وقعی که کمال ثابت را، در دل سلطان مسعود افتاد، از # ~~این تیکو خدمتی بود. بعد از آن استیلای تمام یافت، و بدین دالت # ~~حقیقت اسرار وجهینهٔ‌ اخبار ملک شد، ورایزن دولت آمد، کتابت # ~~زر شد برصفحهٔ‌ منقش دیوان. در کف ملک خاتم گشت، تا به # ~~حدود دالموج و بهستون مسابقت نمودند. # اک اتابک النقش نیامدی، یک به دست بیشتر نتوا نستندی # ~~رفتن، و از تحیر سر بر زانو نهادندی. او قلب را قلب بود، و # ~~جناح را جناح. چون هر دو گروه به هم رسیدند، و ابر نبرد، خون # ~~بارید، و آواز شمشیر و کمان رعد آمد، سنانها که سیم شکل # ~~بودند، زرآسا شدند. برق شمشیرها درمیان غبار، همچون زنگی # ~~بود که فصد کند، سواران در پشت اسبان در رکوع و سجود # ~~آمدند. (5 پ) گرد رقیع آسمان شد، نیزهها چون ماران ریگ # ~~در جنیش آمدند، و از غبار، خاشاک در چشم خورشید افتاد. آتش # ~~فتنه تیق شد، و سرهای مردم، بی طرب در رقص آمدند. کروفری # ~~بیش از حد برفت. سر بسیار رستم شکل، چون سرقلم برمقط # ~~بریده آمد. # تعبیهٔ‌ لشکر امیر المؤمنین را عقد سست شد، و جماعتی مؤلفة # ~~القلوب، که برجناح و میمنه بودند قلب المجن کردند، و مستآمن # ~~عاطفت سلطان مسعود شدند. پشت آن ها که ثبات نمودند، شکسته # ~~شد. یلان رزم دست از هم بدادند. چون ملخ در میان باد متفرق # ~~شدند، و رعده که در نیزها می بایست، در دل ایشان افتاد. به # ~~جماعتی معدود که ثبات نمودند، کاری بر نیامد. نه آتشی بود که ~~PageV01P056 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0115.png) # ~~چون بمرد، به بادی که در وی دمتد زنده شد. # سلطان مسعود استسعاد خدمت امیر المؤمتین یافت، و شرط # ~~توقیر و نیکو خدمتی بجای آورد. آنچه گفتهاند: «ملکت فاسجح» # ~~51 ر) «ملکت فاخدم» بوده، فرمود که هیچ کس در دنبال ms048 جماعتی # ~~که چون سیماب گریزان شده بودند، نرود. جانیان در وظایف # ~~دعا و اوراد ثنا بیفزودند. من الصباح الی الرواح در هواخواهی # ~~دولت مبارک سلجق، چون لاله از پوست پیرون آمدند. حالی را # ~~عاقبت این کار بهخیر آمد. چون باران رحمت بود که از پس هول # ~~برق و رعد آید. محمدت این نیکو نامی تا وقت نفخ صور، میان # ~~عالمیان خلفا عن سلف، متتشر و مشهور خواهد بودن. # برعقب آین مصاف به آذر بایگان رفتند، به سبب دفع ملک داود. # ~~عزم سلطان مصمم بود، برآنکه، چون از آن مهم فارغ شود، در # ~~خدمت امیر المؤمنین به بغداد رود، تابه مرکز امامت نزول فرماید. # ~~پیش از آنکه چشم خلل آذر بایگان راسبل بر گرفتند، امیر المؤمنین # ~~به ظاهر مراغه، بردست ملاحده، استأصل الله شأفتسهم، شهید شد، # ~~و دلهای جهانیان بدین حادثهٔ‌ هایل و خبر فادح (51 پ) # ~~که طامهآ کبری بود بسوخت. افغان وخروش از جهان برآمد، جای صبرو # ~~شکیبائی نماند. اندهی بدین صفت مقیم مقعدروی نمود، وعویل وزاری # ~~خلق، بهساق عرش رسید، و روز برچشم مردم تاریک شد. خاص # ~~و عام را دست بر سر سبکه آمد. روزگار هرانده که یافت، نشان # ~~مقام گاه به ماتم گاه اودادند. در این حادثه دلها دریدند، نه جییها: # ~~روح بایست باریدن، نه اشک. نای بایست بریدن، نه پای تهی # ~~رفتن. جرم خورشید یدین مصیبت سو گوار شد، و مشتری ردا از # ~~سر بینداخت. عطارد قلم بشکست. زهرهآ زهره دریده شد. سیلی # ~~بود که کوه را بجنباند. بدین خبر همهآ جهانیان آرزو گری کردند # ~~جهان با کسی وفا نکرد. این گنده پیرزشت، خویشتن را در جامهآ # ~~فاخر جلوه می کند. کاجکی نیکو بودی در جامهٔ‌ ژنده و خلق. PageV01P057 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0116.png) # پس از مأمون خلیفه، عالم تر و بزرگوارتر ازوی نبود، بی انکه # ~~مخایل ظفر (52 ر) لایح بود. اصحاب سرای خلافت خویشتن را در # ~~شیوه ای افگندند که از آن دشوار بیرون شایست آمدن. ms049 روی در # ~~بیا بان خطر نهارن، مصلحت نبود. در فواتح کار اندیشهآ خواتیم # ~~نکردند. # امیر المؤمنین از بغداد، که مسقط رأس او بود بیرون آمد، تا # ~~سنکان ملاحده زا باوی هراش میسر شد. دنیا محل آن نداشت که # ~~جهت آن، خطر جان عزیز کند. اگر نیز دست او را بودی، طفیلی # ~~دا از دیک بی چریی بازداشته بودی. # از مدار فلک احتراز باید نمودن، و دنیا را نسج عنکبوت # ~~دا نستن. جهان را، آسمان آهنین روی است، و زمین خاکافشان. # ~~شنهوت، سگ گزنده است، نان پارهای که بهوی اندازند، باید که # ~~به سوزن نیز آکنده باشد، تا جانش بستاند. هنگامهآ جهان خوش # ~~است، اما در هریک قصه، صد غصه است. جهان در معیار عقل # ~~5 پ) نک ذره وزن ندارد. مردار، کفتار مردارخوار را باد، و # ~~استخوان سگ را، در جهان اندک بیرنج، بهتر از بسیار بار نج. # ~~تشنه را آب بهتر از گلاب. # اتا بک النقش بدان مصاف که شکست، اختیار هلاای خویش # ~~کمرد. هکا لباحث عن حتفه بظلفه، والجاد ع مارن انفه بکفه» . سال # ~~تمام نشد، تا منکب بقای او بسر درآمد، وزه حیات او گسسته # ~~شد. جامهآ بخت او چون بنفشه کبود آمد. باوی نفاقی کزدند، و # ~~چون کلک دو سر آمدند. کم وبیش در سخن ایشان بیشتر بود که # ~~کم وبیش روز و شب. چون نی بربند آمدند. بدان راضی نشداز، # ~~که باآنکه مل ک به وی مستقیم شد، چون سگ اصحاب الکهف بردر بود. # ~~او را گرقتند و هلاک کردند. هر آنچه باوی گفتند به خلاف راستی # ~~بود. درجهان جز از آینه، درو غزن بسیار است. حیلت ایشان آبی # ~~بود در زیر کاه، که دیدار تباشد. PageV01P058 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0117.png) # مجد الدین (53 ) ابوالحسن کدخدای او در گذشت. رای آو # ~~چام چهان نمای بود. چشم تد بیر او را، چون چشم ماهی و زنبور، # ~~جفنی نبود که وقتی برهم نهد. # شمس الدین کری بود که در گوش ms050 او نفخ صور بایستی تا # ~~چیزی فهم کردی. # شمس الدین ابوالنجیب کدخدای او شد. چون شمشیر بود که # ~~دست صاحبش مجروح کند. در عاقبت کارها چنان نگریدی که تیر # ~~تراش در تیر نکرد. # در اتا بک النقش تندی بود، که سلطان از آن متوحش میشد، # ~~چون شیر علم بادی در سر داشت. # کمال ثابت بی باک، و امیر حاجب تتار، در حق او سختی چند # ~~برطریق افترا القا کردند، تا جوان چنان را که چون سرونازان # ~~بود، سیاست فرمودند. سنگ و ترازوی کمال ثابت و امیر حاجف # ~~تتار چنان راست نبودکه به قول ایشان فرسی چنان از رقعهآ شطر نج # ~~بیند ازند. عمر او چون عمر شکوفه کوتاه آمد. اگر دانستی که # ~~ثبات دولت سلطان سبب هلاک او خواهد بودن، بدان (53 پ) فتح # ~~که برآمد، اشک باریدی، نه تهنیت کردی. او از این خرده گیری # ~~که در این گار بود، غافل آمد. # شجاع و دلیر و صفدر بود. اگر تیر پرتاوی از لشکر دور # ~~بودی، و برآنچه میسگالیدند، واقف شدی، کس را بروی دست # ~~نبودی، و اگرچه به سال جوان بود، تدبیر پیران داشت. چون # ~~شکوفه بود که هم پیر باشد و هم جوان. غراب بود، که سیاهی او # ~~نه از جواتی باشد. چوز باز بود که سپیدی او نه از پیری بود. # ~~قضا میخ به دامن او فرو برد، و اسب بخت او طبقه بر آورد. # هرجهف آو داغ در آتش نهاده بودند. او را قصاب واردم # ~~دادند، و پوست کشیدند. دم همه به هم شد، و بادی قوی آمد که # ~~او را ببرد. مراعاتی کهاورا میکردند، نطع بود که جهت آن کس PageV01P059 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0118.png) # ~~بازافگندند که او را سیاست کنند. تیر ایشان را بر بر نهاد تا # ~~بهوی انداختتد. دست در دست شیر نهادن، از مصلحت دور باشد. # ~~شمشیری شدند که دست صیقلی (54 ر) بریده بروی آب بخوردند. # روزگار ناموافق، سنان از سر نیزهآ او پرگرفت، ms051 نمیدانست # ~~که پای در سوراخ مار کرده است. اگر دانستی که در زیر دانهآ او # ~~دام است، چون فلک گرد جهان برآمدی، و هیچ اندیشه نکردی. # ~~فلک را بداتچه پیوسته گردد، خستگی نباشد، وحوت فلک را از دام # ~~و صیاد ماهی، خوفی نبود. # هیبت او تا حدی یود که، به هرکس که نگریدی، آن کس # ~~پنداشتی که تیری بروی زدند. تیغ زنتراز آفتاب بود. مرغ آبی # ~~را از باران چه زیان باشد. او را از ناوکی باک نبودی. در مردی # ~~و دل آوری، همه را دوشش بیشی داده بود. شیر را تب ضعیف # ~~نکتد، سایه به آب تر نشود. # اورا ازاصفهان بیرون آمدن مصلحت نبود. «ترکت الر أی بالری # ~~والتدییر بحلوان». درمبالفتی کهدر دریدن صف لشکرامیر المؤمنین # ~~کرد، خون خویش ریخت، آن حرکت بروی نامبارک آمد. # کمال ثابت از خرمی قتل او چون طبل (54 پ) بیاماسید، و # ~~چون گل از خرمی شگفته شد. # اتابک النقش بهقول او از اصفهان بیرون آمد، و به سعی او # ~~در چاه بلا افتاد. چون تیر، او را بدان نزدیک آوردند تا دور # ~~اتداز ند. چنگ را برکنار، جای جهت زدن سازند. دریغ بود # ~~بر جوانی چنان گل فشاندن. برچمن ملک چنان سروی نبود. از # ~~غیظ سنگ بهدندان می گرفت، ولیکن خشم اسیر بربند چه سود # ~~کند؟ از طییدن مرغ در دام چه فایده باشد؟ گریستن او برجوانی # ~~خویش عجب نبود. هیمهٔ‌ جماد چون خشک نباشد و تر بود، چون # ~~آتش در آن زنتد، بر چواتی خویش گرید. PageV01P060 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0119.png) # استمالت او گورکچین و جنازه بود، که آراستن او نه علامت # # خیر بون. شعر: %~% لحمد) %~% امع: لمت صکفه ال # ~~اذا المرء لم یجعل له الله عدة ### | اتته الرزایا من وجوه الفوالد # ~~فقد جرت الحنفاع حتف حذیفة ### | وکان یراها عدة للشدائد # ~~وجرت مایا مالک ابن نویرة ### | عقیلته الحسناء یام خالد (55 ر) # حادثهآ او در اول عهد عمادالدین ابوالبرکات افتاد. این جا، # ~~بزاز سر این ms052 سقط به تمجیل باز کرد. # به حکم آنکه شکستن لشکر امیر المؤمنین بروی نامبارک آمده، # ~~این جا ذکر حادثهآ او کرده شد. عمر مردم دیدار است که خود چند # ~~است. بلبل که برگل می خندد، اگر بر عمر یک هفتهآ گل گریستی # ~~لایقتر بودی. # در این عهد دیوان طقرا به مؤیدالدین مرزبان اصفهانی # ~~مفوض بود، و دیوان استیفاء به صفی الدین او حد حبره، ودیوان # ~~اشراف به کمال الدین ثابت قمی، و دیوان عرض به نورالدین # ~~ماوراءالنهری. # وقاعدت آن بود که عارض زین مستوفی نشیند، و مشرف زین # ~~طفرائی. # کمال ثابت مدتها در دیوان استیفاء دبیر جامگیات بود. و # ~~چون مشرف شد، دبیر جامگی، که شغل قدیم او بود هم از دست # ~~نمیداد، و بردست چپ، زیر مستوفی می نشست. عارض اگر # ~~خواستی، واگر نه، به کام و ناکام زیر طفرایی می نشست، چنا نکه # ~~(55 پ) بهوقت سختی مردم، دست چپ فدای دست راست کنند. # ~~کمال ثابت در ین وقت خواری، دست راست فدای دست چپ کرد، PageV01P061 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0120.png) # ~~به عکس آنچه میان مردم معتاد است. نورالدین عارض را دون القلة # ~~میدید، بهوی التفات نمی نمود، انگشت در چشم او میزد، دانست # ~~که از وی کاری نیاید. در آفتاب دیدار باشد که باران چند بارد. # ~~قطب آسیای کار او شکسته میدانست، اسب بروی می افگند. # نور الدین در ما تقدم شغل نکرده بود، بکرالعمل آمد. حجامت # ~~بر پشت یتیمان میآموخت، که مزدندهند. حمایتی امیر اسفهسالار # ~~پر نقش بازدار بود، او را به پیفام سلطان در دیوان به زیر آورد، # ~~که مشرف و عارض بدان قاعدت نشینند که معتاد است. # کمال ثابت روز دو سه به دیوان نیامد، و بذلی کرد تا اجازت # ~~سلطان حاصل شد که زیر مستوفی می نشیند. # لگام مرکب نورالدین بهسرباز زد، او نه مرد بازوی کمال # ~~(56 ر) ثابت بود، درکارگزاری یا ساق او نبود. کمال ثابت مثل # ~~او را به رکاب افگندی. # از نورالدین ms053 کاری نیامدی. جز آن نبود که مکین ابوعلی را در # ~~اغلب اوقات که دیوان عرض بهرسم او بود، از کار بازداشته بود. # ~~مانند سگی بود که در آخور خسبد، نه خویشتن کاه خورد، نه گذارد # ~~که ستور علف خورد. # بعد از آن کمال ثابت استیلای تمام یافت، و به حکم آنکه وزیر # ~~اهل عافیت بود، و گرد فضول نمی گردید؛ او را در اشراف تمشیت # ~~کاری پدید آمد، که وزیر را نبود. کنایت اوعصای کوران آمد، # ~~مراتب دپوان عرض و اشراف براین وجه نماند. در اول مقزر و # ~~مرتب این شکل، کمال ثابت بود. # مجدالدین ابوطالب مدتها نایب دیوان استیفا بود، و کمال # ~~ثابت دبیر جامگی، زیر او نشستی. چون تیر کفایت انداختندی، # ~~سپر یکدیگر بودندی. میان ایشان صحبت قدیم (56 پ) و حق # ~~ممالحت، مؤکد بود. # کمال ثابت بعد از آن مشرف شد، و چو ن صفی اوحد را مزد PageV01P062 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0121.png) # ~~کار میدید، و با وجود او زمام کار کلی بهدست نتوانست آورد، # ~~به قصد او برخاست و نیاسود، تا بازار او بشکست، و مسمازفنا، # ~~بر در بفای او زد. همچنان بود که گفتهاند شع: # ~~لایجتمع فحلان فی هجمة، الا قتل احدهما صاحبه. # دو شمشیر در یک غلاف نتواند بودن اضطراب باز درگاه # ~~صفی الدین افتاد، او با مجدالدین و کمال ثابت بد شده بود، و # ~~پالان مرکوب به گردن آورده؛ کمال ثابت را گفت: تو مشرفی، # ~~دفتر جامگیات بهمن تعلق دارد به علاوه اشراف نتوان داشتن. و # ~~مجدالدین ابوطالب را گفت: نایب من آن کس باشد که مرا ماند، # ~~به ترکی در خانهآ من فرو نشاید آمدن. # رضی الدین ابوسعد را که صانعتر و عالم تر از وی در عراق # ~~کس نبود، از دفتر روزنامه مسزول کرد. # مجد الدین ابوطالب را نیابت دیوان (57 ر) استیفا شغل قدیم # ~~بود. در آن مدتها اغبایی تفته، جز روزی چند در عهد سلطان # ~~طغرل، گه نیابت دیوان استیفا به علاءالدین ms054 خشاب خراسانی # ~~مفوض بود، و مجدالدین با آنکه د رراه صتعت، رونذهشر از ماه # ~~بود، حکم پادشاه را گردن نزم داشت، و به استیفای وزیر # ~~شرف الدین علی بن رجا قناعت کرد. نایبی را در این کار نصب # ~~فرمود، و عزالدین قراجهآ اصفهانی نایب وزیر بود، به حکم # ~~همشهری او را تیمار میداشت. مجدالدین در این حال از جملهٔ‌ # ~~منظور ان روزگار بود. # صفی الدین اوحد، چون این جماعت را معزول کرد، نیابت # ~~دیوان اسنیفاء به امیرهآ بن دارا قمی داد، و دفتر جامگی به ابو # ~~ابراهیم تزسا همدانی، و دفتر روزنامه به کریم الدین ابومسلم # ~~همدانی. در ترشیح کار این هر سه، ید بیضا نمود. # امیره معرفتی زیادت نداشت، اما نیکو نوشتی. از میان همه # ~~کریم الدین ابومسلم عالمتر وصانع تر بود؛ نادرهآروزگار و(57پ) ~~PageV01P063 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0122.png) # ~~و یگانهآ عصر، و در انواع علوم مشارالیه کشته، و در آطراف # ~~جهان صیت اوسائر ومنتشر در هرعلمی که ذکر آن رود، ابن نجده # ~~و3. # خط امیره بندارا، مناسب خط دلر بایان خلخ ویغمابود. تجمل # ~~اطراء فمی کتم، تا نگویند میل قرابت است. # صفی الدین اوحد را امساک و بخل به افراط بود، عطای او # ~~کوچکتر از داروی چشم بود. زاهد پاچهفروش، که در جهان طبل # ~~ظرافت او بر هر دری میزنند، در خدمت تخت سلطان به محل # ~~قبول رسیده بود، چنا نکه نیاش به شب کفن مردگان برد، او بهروز # ~~جامهآ مردم ستدی. بر تابوت نوداران خواستی. اگر گوری رایگان # ~~دیدی، بیم آن بودی که در آنجا خفتی، تنش را عزم دوشیدن کردی. # ~~از حرص تشنهتر از زمین بود. چون زن آبستن، از هر بوی که # ~~متأسف بودی، (58 ر) برآنکه آن را بهدست برنتوان چیدن. اگر # ~~شکار رایگان او لاغر آمدی، برآن مدتها غم خوردی. چنانکه زنگل # ~~چهارپای کاروان، بشارت دزدان باشد، و هر سیرت مردم که # ~~دیدی، بشارت او بود، از آن تراشی کردی. خواهان آن بودی که # ~~بنات النعش ms055 را در برگیرد. چون تیر بود که ناخوانده به مردم رود. # وقتی زاهدک، با جماعتی گرو بست که برود، و بیست دینار # ~~زر عاجلا از صفی الدین بستاند، ا ورا گقتتد محال است، که او # ~~بی دفع و مطل چیزی بتو ندهد. در دهان شیر چیزی جستن، از عقل # ~~دور است. او را مگر به حق المعرفة تمی شناسی؟ # ز اهد گفت: در خال زر بسیار جویند ویایند. درمیان خاکسش # ~~آتش بسیار باشد. آب از سنگ خاره بیرون آید. دیدار نباشد که # ~~چون بود. چون باد پرنده آمد، و دست بررگ صفی الدین نهاد، # ~~و التماس این مبلغ کرد و گفت: این ساعت می باید، که مهمی PageV01P064 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0123.png) # ~~است. # صفی الدین، طلعت زاهد در این حال (58 پ) و در این سوآن، # ~~زشتتر از طلعت وام خواه و رقیب، و کتاب عزل، و قدح لبلاب # ~~در دست بیمار، و حقنه که در دباز افزاید، دانست. او را بدان # ~~چشم میدید که زن پاکیزه سپیدی در موی خویش بیند. گرم تر از # ~~داغ شد، که از آتش بر گیرند. هر عذری که میآورد، زاهد # ~~نمیشنید، و به تسویف و تأخیر تن در نمیداد. طبق کدیهها پیش # ~~داشت و الحاح قوی کرد. دانست که ابریق را تا سر نگون نکنند، # ~~آب بیرون نیاید. در فندق آن گه نیز که بشکنند، روغن کم بود. # ~~کدورا تا مغز بیرون نیارند، به کاری نیاید. # صفی الدین، چون هوا، وقتی گرم میشد، و وقتی سرد. # زاهد سوگند به طلاق بخورد که از آنجا بیرون نیاید، تا بیست # ~~دینار به قبض او نرسد. # در این گفتو گو بودند که شخصی حجتی آورد، تا صفی نشان # ~~کند، او را نشان «اثبت ذکره والله المستعان» بود، حجت آن # ~~شخص بستد، گفت مرا از دست زاهد «والله المستغاث» (59 ر) # ~~باید نوشتن، نه «والله المستعان». چون بدانست که نه دیوی است # ~~که به لاحول برود همچنان که گفتهاند: «تنزوا ms056 وتلین، و تودی # ~~الار بعین». فال گرفتن در باقی کرد، وبیست دینار زر بفرمود تا به # ~~زاهد دادند. # همچون ابر بهاری بود که، آنگه بارد، که ترشروی باشد. # ~~آب دجلهآ بغداد بود، که اگرچه پر باشد، جز به دولاب برکار نرود. # ~~آنچه بدینوجه دهند، منتی نباشد. مرد باید که چون خورشید در # ~~روشنی دادن، و چون ابر در باریدن، خویشتن را منتی نداند، و # ~~در بذلی که کند، متناسی بود. منت در گردن مردم، بتر از غل است. # وقتی عز الملک از مقرر زاهد احتباسی کرد، و رقیه وافسون # ~~او کارگر نمی آمد، زاهد سبک روح بود، و در مضاحک دست و PageV01P065 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0124.png) # ~~زبان چرب داشت. اما عزالملک، مزکومی بود که از بوی مشک # ~~گریزد. زاهد چون گندم شد که بر تاوه بریان کمند. در مطالبت # ~~آن چون کوه پای بیفشرد. در این (59 پ) غم چون قلم پی بریده و # ~~سر شکافته آمد. چون آتش خویشتن را میخورد. گرگ را از # ~~طلب مردار باز نشاید داشتن. عاقبت براین تدبیر که یاد کرده # ~~میآید، رقم زد. # روزی عز الملک با سلطان خلوت کرده بود، قصهآ مختصر نوشت، # ~~مقصود برآنچه سلطان در معنی او با خواجه دمیزند. آن قصه به # ~~گردن گر به ای که سلطان آن را دوست داشتی، باز بست، چون گر به # ~~را دید قصد درنای کرده، آنرا تأمل فرمود. قصهآ زاهد پاچه فروش # ~~یود، بخندید، و خواجه را فرمود که مرسوم او تمام برساند. # چون عز الملک بیرون آمد، زاهد سلام کرد، عزالملک گره بن # ~~پیشانی افگتد، و روی او چون جعد پرشکن شد. حکایت مکدیان # ~~گفت بسیار شنودهام در هیچ سمر نبود که گربه را وکیل دری # ~~فرمایند. پس از ضجرت، روی با نجیبالدین عبدالجیل کرد، # ~~گفت: پیشانی این زاهد سخت تر از سندان است؛ بفرمای تا آنچه # ~~پارسال بهوی دادند، مجری دارند . نجیب الدین ترویج مقدر(60ر) # ~~او نه از سر دلخوشی بود. زاهد میان ms057 عز الملک و نجیبالدین # ~~عبد الجلیل، چون شطرنج قایم آمد، که از هر دو جانب مکروه بود. # شرف الدین نوشروان اگرچه چیزی به مردم کمتر میداد به ظلم # ~~چیزی نمیستد. تظلم از اوچون نالهآ درای بود، که بی موجبی باشد، # ~~اگرچه عقد دست او عقد ثلثة آلاف وسبعمائة، ویاخود ثلثوسبعین # ~~آمد. به تواضع مشهور بود. ابری بود که اگرچه نمی بارید، سایهٔ‌ # ~~او خوش می آمد. صفی الدین اوحد را به امساک، تکبر هم بود. از # ~~هر آنچه از تواضع شرف الدین انوشروان گفتهاند، که به بخل # ~~منسوب است، این دو بیت بهتر است: # شعی PageV01P066 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0125.png) # ~~انوشروان کم من ایربغل ### | یفضله علیک الناس چدا # ~~لانک لست تندی فی قیام ### | واپرالبغل حیث تقوم تندی # اگرچه مروت شرفالدین از مروت وزیری که جاهل بود، کم # ~~آمد، بدانقدر که دست جنبانیدی، اهل فضل مخصوص بودند. # ~~صاحب مروت جاهل، چون قصیل سبز باشد که اگرچه از غلهآ خشک # ~~نیکوتر بود، (65 پ) تمتع از آن چهارپای را باشد، نه مردم را . # صفی الدین را چون آخر کار بود، درخصومت کمال ثابت و # ~~مجد الدین ابوطالب و رضی الدین ابوسعد چاک باز زد، و قضای بد # ~~دست او از آستین بهدر آورد. از امیرهآ دارا، و ابراهیم ترسا، و # ~~کریم الدین ابومسلم، سه بیدق در مقابل رخ و پیل و فرس نهاد، # ~~تا عاقبت به شاه مات انجامید. اگرچه هر سه اهل صتعت بودند، # ~~ایشان را با کمال ثابت و مجدالدین ابوطالب و رضیالدین # ~~ابوسعد، قیاس نشایست کردن. شمع را به روز رونقی نباشد. # ~~بی استدلالی ظاهر بود که برجادهآ خطا میرود. با روشنی ماه راه # ~~پوشیده نماند. # کمال ثابت چون از صفی الدین مستوحش شد، درخصومت او # ~~قدم بیفشرد. در این تکاور کمان برزه کرد، و جعبه برافشاند. # ~~صفی الدین او را در عهد سلطان محمود، استادکار بود. بر عقاب، # ~~آفت عقان آمد. کمال ثابت چون از او کوفته شد، چون بزر قطوثا ms058 # ~~کوفتهآ زهرجان (61 ر) ربای آمد. # صفی الدین در هنجار کار بیناتر از همه کس بود. چشم رای او # ~~چون شکوفه بیدار بودی. بیش او دیگران چون اموات بودندی، # ~~نهچون خفته بهوقت خواب چشم رای او چون چشم روباه گشاده # ~~بودی، ولکن دست آخر و فرجام کار بود، آتش قضا زبانه میزد، # ~~وقت بسیج سفر قیامت بود. مد او جزر شد. از آفتاب دولت کمال PageV01P067 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0126.png) # ~~آن بیابان نیارد افتادن. بدین دست برد که نمود، پای بند بلا شد، # ~~و به درد درد شراب ناگوار سیراب. و چون کار از شست شده بود، # ~~تحرز نامفید بود. مردم راچون کاری برنیاید، چون قمار باز باشند # ~~که چون کعبتین به مراد او بر نیاید، مهره برزمین زند، وضجرت # ~~نماید. چون اقبال روی از مرد بگرداند، کاری نتواند کردن. # ~~صورتی شود بر پرده، که از وی پردهداری نیاید. اقبال چون روی # 6 پ) آینه کار روشن گرداند، و ادبار چون شب، آینه سیاه گند. # کمال ثابت و مجدالدین ابوطالب و رضی الدین ابوسعد، سه # ~~شخص عدیم المثل بودند. کمال ثابت، «ثالثة الاثافی» بود. متجنیق # ~~نکایت و سعایت، برکار صفی الدین اوحد راست کرد، و پولاد # ~~فساد را آب داد ، و چون دیو سفید از کمین حیلت بیرون آمد. # مجدالدین و رضی الدین «فنبه لها عمرا ثم نم» برخواندند، و # ~~چون ماهی خاموش بنشستند، و تکیه بر کمال ثابت بردند، تانقاب # ~~این حصار شده دانست که تیر اوخطا نیاید. به استمداد امیرحاجب # ~~تتار، و مظاهرت او در خدمت سلطان تمویه نمود، که صفی الدین # ~~کدخدای امیر حاجب عبد الرحمن بن طفایرک بوده است، وملطفات # ~~صفی الدین پیاپی بهوی روان است؛ ترتیب زوال ملک تو می کند. # امیر حاجب عبد الرحمن در آن حال به حلباذه عاصی بود. # ~~1 ر) مستظه بود، با امیر حاجب تتار و کمال ثابت مقاومت # ~~نتوانستند کردن. نیش کژدم نه چون دندان مار بود. # سعد الدین عارض خوراسانی در ms059 این فساد هم تکاپوی می گرد، # ~~زجملهآ اخلاط این معجون بود. چندا نکه خواست، آب در این دروغ # ~~کرد، چون کمان، آنگاه ساکن شد، که تیر بینداخت. زبانی داشت # ~~سوز ندهتر آز زبان آتش، چنا نکه در آیته نوشته باژگوته تماید، # ~~محاسن صفی الدین را درزی مقابح بیرون آورد، و نیاسود، تا آن ~~PageV01P068 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0127.png) # ~~چاه به آب برد. # و چون صفی الدین خواست تا دفع این کار کند، گل آغشتهآ این # ~~جماعت بیش از این بود که به پیل بر گیرند. نهتبین از سر این تنور # ~~آنگاه بر نرفتند، که نان سوخته شد. خصمان را به هیچ وجه به # ~~دست نتوانست آوردن. استمالت دشمن، بوسه باشد که بردهان # ~~مار دهنی . # جماعت دیگر که ایشان را با صفی الدین نه ناقه بود، و ته # ~~چمل، به نکایت او (62 پ) برخاستند. روزگار چواع دولت کمال # ~~ثابت، در شب تا بستانی بازگرفت که هوام و حشرات جهت آن # ~~چراغ مجتمع شدند، و زخم برمردم کردند. # چراح صفی الدین با باد آن جماعت پایدار نیامد. آب حادثهآ او # ~~از دامن بهگریبان رسید. زهاب دهان او که عذب زلال بود، چون # ~~آب چشم شور آمد. نکبت او شکستن آبگینه بود، بازنشایست # ~~بستن. در ندامت، ریش مالیدن و انگشت شکستن سود ندارد. کار # ~~صفی الدین پس از استقامت خلل کلی یافت. چون چراغ بود که # ~~آنگاه میرد که خوش خندد. # کمال ثابت پیش از آنکه صفی الدین بروی شام خوردی، بر # ~~صفی الدین چاشت خورد. ما به پای خویش بهدام نمیرویم، که # ~~دام خود در میان پای ما است. آن تمویه مفضی بود بدانکه او را # ~~گرفتند، و بی موجبی کشته شد «ذهب دمه ادراج الرماح». کشتن # ~~و در حساب نبود، اما بسیار مرگ بی بیماری (63 ر) باشد. # کمال ثابت در سرای دولت به نعمات امر و نهی خوش سرای # ~~آمد. صید او سر نگون درافتاد، استیفا بهوی دادند. دیوان به مکان # ~~و، ms060 چون پر تذرو شد. # اشراف برمجدالدین ابوطالب تقریر کردند. نیابت دیوان # ~~استیفا ضمیمهآ آن شد. # کمال ثابت عروس این منصب را کفوی کریم بود. در این عهد PageV01P069 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0128.png) # ~~وزیر منواضع تر از هدهد بود. مستوفی متکبرتر از غراب. # دیوان عرض بر مکین الدین ابو علی مقرر شد. # نورالدین ماوراءالنهری معزول گشت. پس از نسیم بهار # ~~عمل باد خزان عزل، برگهای اقبال او فرو ریخت، و ناکامی کام و # ~~گلوی اوپیفشرد. در عزل باگوشهای رفت، نه هردستی رادستور- # ~~نجن باشد. # کمال ثابت و مجدالدین ابو طانب را دوستی وصفای عقیدت با # ~~عروق و اعصاب، ممتزج بود. هردو متفق الکلمة بودند، شراب و # ~~آب بودند که ازان حباب رقص کند. دوچشم روز گار بودند (63پ) # ~~که آن را ثالتی نتواند بودن. دو فرقد بودند که میان ایشان مزیتی # ~~نبود. جسم و روح بودند که زز مخلوقات ثالثی ندارد. دیوان از # ~~ایشان، چون دایرهآ قمر روشن بود. همچون قرابهآ شراب که چون # ~~لب برلب قدح نهد، از شادی خندان باشد، به یکدیگر شاد بودند. # کمال ثابت حاکم شد، و خاک در چشم همکاران زد. همه چون # ~~کودکان نابالغ بودند. در حجر او زر میبود، و دیگران را برشکل # ~~متصوفه، که به دلقی و وطایی قناعت کنند، میدانست. ایشان را # ~~چون سوسمار از آب فارغ میشناخت. با وجود او، نه پای در رکاب # ~~می توانستند آوردن، و نه عنان به دست گرفتن. ماه چون از # ~~خورشید دور باشد، بدر بود؛ چون وقت روز برآید، و نندیک # ~~خورشید بود، در محاق باشد. ایشاناز صحاح وکسور ملک بی خبر # ~~بودند. دفتر کسب ایشان سپید بود. چون کلید عیبه بودند، که # ~~65 ر) دزدیده باشد. مطرب ایشان در بزم دولت، مطر بی # ~~پاسبانی بود که چو بکی برچوب زند. هم چنان بودند # ~~که کسی سر بزی بهدست دارد، تا دیگری میدوشد. آهو برکوه # ~~فروخت و میخریدند. چنان برنشست که جای ردیف باز نگذاشت. PageV01P070 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0129.png) # ~~کار وزیر ms061 و دیگر اصحاب او میکرد. هم چون کمانی بودند که آن # ~~ثقل کشتی گران بار نشود. او در این صنعت، روندهتر ازخورشید # ~~بود که به یک روز گرد جهان برآید. در دهان زمانه زبان بود. از # ~~دها و تطنت، نامهها سر بسته خواندی. پادشاه وقت را چندان # ~~حماقت بود که او را پنداشت، که خدای تعالی جز او هیچ کس دیگر # ~~را نیاف یده است. در حق او گفتهاند، شع : # ~~ای طرفه اگر زآسمان آمدهای ### | نز فرج زنی که بس گران آمدهای # ~~یزد بستاناد زقالب جانت ### | کز بو العجبی خود بهجان آمدهای # ابوشجاع شمامهآ قمی، چون او را میغی بی غم و ممرغ حرام # ~~65 پ) گوشت بیآواز دید، در حق او گفت، شعر: # # هل رأیتم من قبله او سمعتم %~% قلقا فی النصاب سمی ثابت # ابوشجا ع شمامه، فاضل و متبحر و متین الادب بود. بردرفضل # ~~پردهای بود زربافت؛ اما باطنی خبیث داشت، به هجو مردم مولع # ~~بود. مقراض اعراض بودی، از این عادت، او را فطام نبود. # ~~سفاهت و بیخردی ییشه کرده بود. با آنکه پیر و فرتوت شد، و # ~~چناروار پنجهآ سؤال پیش داشت، از بدایت زمان هیچ کم نکرد. # ~~موش دندان تیز بود. تیر بی نشانه به چپ و راست انداختی. # ~~بازار گمال ثابت تیز شد، هیچ باد، غبار او نمی شکافت. اسب # ~~او از باد درمی گذشت، و تیهوی ا وبازمی گرفت. استیلای او به # ~~جایی رسید، که رئیس منشأ و مسقط رأس خویش، صفی الدین # ~~محمد وکیل را میان بازار بیاویخت، و قاضی قم، ابو ابراهیم بویه # ~~را که چهارص،، ساله خانهٔ‌ علم داشت، و چه بهسر سالی متولی # ~~قضا بود، (66 ر) بفرمود، تا در زندان هلاک کردند؛ گفتند به # ~~مرگ خویش مرد. او را همین حال افتاد. حذوالنمل بالنعل. چند PageV01P071 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0130.png) # ~~خون، چون زه گریبان، در گردن او آمد. هرکس که سر از چنبر # ~~او بیرون برد، چون پارهآ ناخن که از ms062 گوشت انگشت بیرون آید، # ~~او را به مقراض قهر بیفگند. دندان مار بود که از زهر خالی # ~~نباشد. او را در ملک، استیلا بیش از آن بود که خواب را برچشم # ~~مردم خطی مقلوب نوشتی، به غایت پاکیزه و مهذب، چون لالهآ # ~~جویبار باطراوت. خط دیگران بیش خط او خطایی بود کبیره. از # ~~بنی تمیم بود از بطن بنی دارم. # ظهیر الدین عبد العزیز مانکجهٔ‌ قمی گوید در حق او، از جملهآ # ~~قصیله، شه: # ~~ما لمن یصحب خلا دارمیأ ### | ان یلوم الدهر فیه ان الاما # ~~کیف تستیقظ للمجد تمیم ### | او تمیم خلقوا روبی نیاما # بیت اول اشارت بدین بیت است که گفتهاند: # شعر: # # اذا کنت متخذأ صاحبا %~% فلاتتخذه فتی دارمیا (6 %~% پ) # اشارت بیت دوم بدین بیت است: # شعن: # # فاما تمیم تمیم ابن مر %~% فالقاهم القوم روبی نیاما # کمال ثابت را برادری بود معلی نام، بر اطلاق شاید گفتن که # ~~در عهد او، از او فاضل تر نبود. ازجمله قصیدهای از آن او، این # ~~دو بیت در مدح مجدالملک ابوالفضل براوستانی ایراد میافتد: # ~~شصر : # ~~فمالک تبرینا و مجدک رائش ### | و تح متار یا و آنت سحاب # ~~فقدلان الایام غمز ثقافتا ### | ولولاکم، کنا و نحن صعاب PageV01P072 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0131.png) # و یه چنان برادری مشرف بود، اگرچه متوفی شد، شبمشیری # ~~بود که از گردن او برگردند، و اثر جمائش برگردن او پیدا بود. # اصحاب مناصب در این حال جمله زینت جهان بودند. آسمان # ~~خواستی که آن را به محاسن ایشان بیاراستندی، نه به ستارهها، # ~~عهد ایشان عهد غر محجل بود. طوق مکارم ایشان طوق فاخته بود # ~~که مخلوق باشد نه مصنوع. ستارههای آسمان را برایشان حسد بود. # عمل پادشاه همچون باران است (67 ر) باران، سنگ را از # ~~کدری که باشد، پاک کند، و خاک را وحلی زشت گرداند. عمل # ~~پادشاه اهل هنر را با دید آرد، و ناجنس را مثالب ظاهر کند. # آری، وزیر و اصحاب مناصب در این عهد اهل علم ms063 بودند. # وزارت شرفالدین نوشروان صبحی بود که برستارگان تافت. # ~~جواهر اگر چه نیکو بود، چون در عقد آن را نظمی باشد، نیکوتر # ~~نماید. شاخهای علم و هنر را ایشان میوه بودند. # از میان همه، کار کمال ثابت به رونق بود. «هذا اوان الشد، # ~~فاشتدی زیم» برخواند. دلو و رسن به هم می برد. سنگ دردست او # ~~چون موم شد. بعد از حادثهآ امی المؤمنین مسترشد، چون از # ~~ثابت بود. در ذخایر و خزائن دار الخلافه تصرفی مرضی کردند. # ~~همه چون فصیدهای بودند مجرور، او به اقوا مرفوع شده بود، تیر # ~~از کمانی می انداختند، زه آن گسسته. کمال ثابت را به تمویهی # پ) با ایشان حاجت نبود. سیاف را بهوقت سیاست، از چشم # ~~نا بینا بازبستن، استغنا بود. در قوانین محاسبات همه در حشو # ~~بودندواو بارز. همه چون کور ان بودند که از طلوع صبح خبر ندارند. همه # ~~را چون گاو خراس، خرقه برچشم دوخت. و آنچه خواست، از # ~~دار الخلافه برگرفت. جماعتی را، که چنا نکه نبض مجس جاسوس # ~~تن باشد، جاسوس بودند، برگماشت، تااموال دار الخلافه «باسرها» # ~~به دست آورد، شعر: PageV01P073 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0132.png) # وردالعراق ربیعة ابن مکرم %~% وعتیبة ابن الحارث ابن شهاب # عاقبت سر بر س آن نهاد، که از دارالخلافه برگرفت. سیل # ~~چون بسیار باشد، خرابی کند. صدف را جهت آن پاره پاره کنند، # ~~تا مروارید بیرون آرند. مورچه را چون پر برآید، سبب هلاکی # ~~بود. او بی مقاسات ظلمات، چشمهآ آب حیات یافت. امیر المؤمنین # ~~راشد، به جای پدر در مسند امامت نشسته یود، و او را فراغی # ~~حاصل بود. اصحاب او بهسلامتی که داشتند، (68 ر) قناعت # ~~نکردند، او را بر آن داشتند، که ییرون آمد او تهور کرد. چون # ~~اصحاب موسی علیه السلام بودند که من و سلوی مستبشع دا نستند، # ~~طلپ عدس و بصل کردند. کار او چون آسمان، روز و شب در # ~~اضطراب یود. # ~~وقلم از دار الخلافهآ عریان بهدرآمدند. چون کژدم ms064 دست برسر زنان # ~~دهم افتادند. در غربت خونی به خونی میشستند. روی زمین ایشان # ~~را سراسر دام شد، به نکبت اوجمله منکوب شدند. بادچون درمیان # ~~آب افتد، موج به کنار افگند. چون شمع بدروز بنشستند، تا چون # ~~اتفاق حضور سلطان افتاد، ایشان را چون شمع بهشب آتش # ~~درزدند . # امیر المؤمنین را نه روی نشست پود، نه روی رفتن. کار او # ~~شکل بنات النعش شد. آن را نه نکاح شایست بستن، و نه طلاق # ~~دادن. # مسند امامت به وجود امیر المؤمنین، المقتفی لامر الله فلک # ~~الافلاک شد . (68 پ) خورشید اقبال او تابان گشت. خطبه و سکه # ~~به نام مبارک او زینت پاقت. در سعادت از صدف بیرون آوردند، # ~~و بر عرش عریش عظمت او بسته شد، و نهال امید او به بار آمد، # ~~و نسیم انصاف از مهب رآفت، عالمیان را معط کرد، و سدهآ # ~~بزرگوار او، ملثم جهانیان گشت، و مهرکیای دولت او عالمیان PageV01P074 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0133.png) # ~~را مسخر گید. # خلافت امی المؤمتین راشد را چشم زخمی رسید. # ز خلفای بنی عباس شکلی طرفه است. امین محمد مخلو # ~~ششم بود، مقتول شد و بعد از آن مستعین ششم بود، مخلوع آمد، و # ~~مقتدر ششم او بود، او را هم خلع کردند،و بعد ازاو طائع هم ششم # ~~بود، مخلوع آمد، وراشد ششم او بود، او را. هم شهید کردند. # تسدیس خاندان همایون عباسی براین وجه اتفاق افتاد، و # ~~استداراج ایشان براین صفت. اختر ایشان بهوقت تسدیس در # ~~و بال بود. این ششدره را که از قضا خاست، گشایشی نبود. اگر # ) قضا را هم قضایی به سر آمذی، مردم را سلوتی بودی. # ~~نامساعدی روزگاردلیل عجزوعیب نباشد. شمشیر راتا نیفروزند، # ~~گوهر پدید نیاید. چنگ را تا نزنند، طرب نیارد. # امیر المؤمنین راشد، بردست ملاحدهآ ملاعین، شمهادت یافت. # ~~فراعنهآ کفر ردای رفعت او بیفگندند، و کشتی مهابت او غرق # ~~گردا تیدند. از دارفنا، انتقال به داربقا کرد، «وما عندالله خیر # ~~وابقی». # عمادالدین ابوالبرکات برادر ms065 زن قوام الدین ابوالقاسم، که در # ~~عهد وزارت اووقتی عارض بود، وبهوجاهت وشرف نفس موصوف، # ~~واجداد او بنوسلمه بودند، از قدیم الدهر بازمعم مخول به خراسان # ~~رفت، و غبار موکب سلطان سنجر، کحل دیده ساخت. از آن # ~~حمرت حطبهٔ‌ وزارت سلطان مسعود کرد. التماس او به اجابت # ~~مق ون گشت. سلطان سنجر رسول فرستاد، تا وزارت بروی مقرر # ~~شک . # ~~حکم سلطان سنجر در این وقت در (29 پ) شرف و عزت، # ~~طراوت و نفاذ داشت. تاجداران را باوی جز انقیاد و تعفیر جبین # ~~وجهی نبود. شرف الدین نوشروان را بیرنجی و زیانی که رسد، # ~~به خانه فرستادند. کمال ثابت چنگال تیز کرد. «من هناوثم» کار ~~PageV01P075 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0134.png) # ~~جهان در دسته پیچید، و با دست گرفت. همه را چون مار بی دست # ~~و پای میدانست. عمق دریای او نشایست دانستن که تا کجاست. # ~~از دروبام او اقبال درمی آمد. بهار او جهان آرای آمد، و خزان او # ~~زرافشان. می مروت می نوشید و درد بهدیگران میداد. پریشانی # ~~جز در زلف غلامان ماهروی او نبود. در عهد وزارت شرف الدین # ~~نوشیروان، سعدالدین پسر معین اصم، که منشی حضرت خراسان # ~~بود، از انقلاب روزگار به عراق آمده، فاضل، و جامع ادوات # ~~بزرگی، و صاحب نادره، و نیکو محاضره، در خدمت سلطان قبول # ~~یافت، دیوان عرض بهوی مفوض شد، و بهحکم آنکه پدرش مدتی # ~~به خراسان منشی بود، در انشأهم شروع (75 ر) می کرد. # با وجود عزالدین ولی، که فلک کتابت بروی می گردند، و # ~~عطارد پیش او پیشانی برزمین می نهاد، در این کار مداخلت # ~~می نمود. در مناشیر وامثله، برطریق اهل خراسان، رموز وطامات # ~~می نوشت. در وجوه اجتذابات اگر دیگری دست جنیانیدی، او # ~~خویشتن را از سر تا پای درمیان افگتدی. فضل و علم او را، جز # ~~این عیب نبود. همچون آتش بود که اگر بسوزد، نیکو نوری باشد. # کار عزالدین ولی در ملاحظت خط و تفخیم و تعظیم در ms066 این # ~~خرقت، به درجتی بود که نقش مانی دراستحسان برابر نقش کلک # ~~او نبود. لعبت فرخار، از صحیفهٔ‌ خط او نقاب از روی برداشتی. # ~~بیاض و سواد خط او، عزیزتر از بیاض و سواد چشم بود. دبیری # ~~تبیینی دارد. درج کاغذ، شمشیری است که برخلاف عادت، آنگاه # ~~روشن شود که از مداد نگار گیرد. خط عزالدین ولی در هر طرف # ~~که هست مقتدی است. پر طاوس پس از طاوس محفوظ یود. دیگر # ~~کتاب پیش او چون موران (75 پ) بودند که وقتی پر برآورند و # ~~با باز پرواز کنند. خط زبان دست است. گریانی، خندان تر از # ~~قلم ندیدهاند. # در دیوان انشاء عزالدین ولی بود ،و صفی الدین رازی و PageV01P076 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0135.png) # ~~تاج الدین ابواسمعیل، و سعد الدین عارض هم شروع میکزد. # ~~همچنان بود که در عهدسلطان محمودبن ملکشاه، ابو نصس باحفص # ~~گفت، شعر: # # قد ربع الکتاب فی مجلس %~% یکفیه منهم کاتب واحد # # اثزیر والبم و مثناهما %~% تم به طنبورنا العارد # # یا لیت شعری ایما نعمة %~% یحدث هذا الوتر الزائد # در شریعت انصاف، باطراوت خط عزالدین ولی، بر همه حرام # ~~بود قلم برکاغذ نهادن. دست وپنجه و انامل او در زیر خاک تاراج # ~~مورومار، غبنی عظیم است، شعر : # ~~صفح الثری عن حر وجهک انه # لیه %~% مغری و طی محاسن الا مجاد بل # ~~و تماسکت تلک البیان فطالما ### | عبث البلاا بآتامل الاجواد # پدر سعدالدین خراسانی، معین اصم بود، صاحب نادره بود. # تغار بک وزیر (71 ر) سلطان سنجر یود، از اقصی ماوراءالنسر # ~~و سرحد ترکستان. جاهل و ناجنس، براصحاب مناصب و کتاب # ~~سفاهت می کرد. از برودت طبع او مشام اهل درگاه گرفته شد، و # ~~از صحف و امالی مالی، ونه علمی جز سوعالادب نمیدید. روزی # ~~علی رؤس الملامعین اصم را گفت: ای «غر زن»! معین اصم گفت: # ~~عادت نبوده است که وزیر براهل قلم استخفاف کند. صاحب قلم به # ~~اندکی مایهآ بی حرمتی خلق شود. چون کاغذ باشد، که اگر ms067 نم آب # ~~بدور سد، بهزیان آید، و چون قلم باشد که اگر موی در سر آن # ~~آویزد، کتابت مشوش شود. # طفان بک از این گفتار خجل شد، گفت: مغرزن» بهولایت ما # ~~دشنام نباشد. PageV01P077 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0136.png) # معین اصم گفت: بنا براین قضیت، اگر خداوند را هم «غرزن» # ~~گویند، روا باشد. # غزی شاعر به خر اسان بود، قریحتی صافی داشت. شعر او # ~~مشهورتر از شعری بود، بدین معنی در حق تغان بک گفت، شعر: # ~~تد کنت بیذق نطع الزمان ### | فلا رحم الله من فوزنک! # ~~یزاعک عتد المعین الا صم ### | اذا انت غرزنته غرزنک # ملک سلطان سنجر را وزارت «تغان بک» چنان بود که طاؤس # ~~پای ناخوش و ناتراشیده. او ساقط و درنی بود، کجا اهل این # ~~کار بود. در اول بازرگانی کردی، سیم فراوان او را مجتمع شده # ~~بود، به پروبال آن سیم پرواز می کرد. سیم خفیر او بود، وبرهان # ~~نمای آتکه او از اعداد بنرگان است. # سیم از اهل هنر چنان می گریزد که آهو از یوز، در این حساب # ~~به کیسه ساقط شدهاند، روزگار با ایشان عربدهآ مستان می کند. # ~~از الوان مطبخ جهان، کامه به ناکام میخورند. پای جز برقدر # ~~گلیم نتوانند کشیدن. از تشنگی به آب گندیده راضی میشوند. # ~~هرکس که آلت دارد، محروم تر است. (72 ر) شتر آنگاه تشنگی # ~~پیش برد، که آب بر پشت دارد. روز بخت ایشان به غایت کوتا هی # ~~رسیده است، و برمقتضای عادت، در تزاید نمیرود. # به هزار جاهل که کامرانند، یک عالم را نیم سیری نیست. # ~~میان گار فلک و گاو زیرزمین، خران بیش از آنند که دروهم آید. # ~~خرانیاند که ایشان به گاو تشبیه شاید کردن. اگر در عهد # ~~بتی اسرأییل بردندی، و این آیت آمدی که: «ان الله یأمرکم ان ~~PageV01P078 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0137.png) # ~~تذ بحوا بقرة»، جملهآ ایشان هرکدام را که بکشتی، فخری بودی. # تغان با از پس شرف الدین ابوطاهر ممیسهآ قمی وزیر، وزیر # ~~شد، که در ms068 آزاد مردی، شمشاد آزاد بود. در عهد تفانبک اصحاب # ~~مناصب به خراسان، اهل هنر بودند، اودرمیان ایشان همچون ابلیس # ~~بود که در کشتی نوح نشست و گفت، مرا بهدامن قیامت مهل # ~~دادهاند. شرفالدین نوشیروان چون از خراسان به عزل مثالی آمد، # ~~که در دستی چوب داشت (72 پ) و در دستی سنگ. وزارت را به # ~~میان راه رها کرد، و آن را چون تنک پشت پای بروی زد. بسیار، # ~~زن نیکو را طلاق دهند. # عزل پادشاه چون عمل شرف است. برماه غبنی نباشد که آن # ~~را از خورشید خسوف بود. سرانجام عمل، عزل است . هیچ مرغی # ~~نپرد که برزمین نیاید. بسیار وقت باشد ک، طفل از پستان مادر، # ~~که پیش آو هیچ چیز عزیزتر از آن نیست، شیر نخواهد. همه # ~~بادی خوش نباشد. ستاره را با علو محل، انکداری باشد. مردم، # ~~بسیار وفت باشد که خویشتن را از آب خوردن منع کنند، از بیم # ~~آنکه به رنجی ظاهر شود. # شرف الدین نوشیروان، با عزالدوله ابوالعلاء رئیس رودآور # ~~وصلتی کرده بود، و عقد نکاح دختر او به نام پسرش فرموده. در # ~~این نوبت عزل هم، بهرودآور رفت. در سراوحجرهآ عزالدوله که # ~~ثقش بتد بار را بدان رشاع آمدی فود آمد، و از وعثای سف، # ~~خویشتن را بیفشاند. (73 ر) هرآن کس که در آنجا عصا التسیار # ~~را القا کردی، از غم علایق دنیا بی خبر شدی، زهر روزگار در # ~~خدمت او خوش مزه و گوارنده وسازگار آمدی. گرمیی در سرشت # ~~او بود که اعلام آن در سن اقلام نگنجد. جز کسی که دیده بودی، # ~~بر کیفیت طلق او در میدان مروت واقف نشدی. کشتی مردی او # ~~لنگر فرو نگذاشتندی. همواره در دریا، انعام واکرام او روان # ~~بود. جهانیان را نگرش او گنج شایگان شد. اهل فضل را منت او PageV01P079 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0138.png) # ~~چون طوق در گردن آمد. محاسن او محتاج عیبی بودند که چشم بد # ~~بازدارد. عیب او پیش از آن نبود ms069 که مهمانان او را، وطن و خانه # ~~یاد نیامدی. او را عاقلهآ جهانیان شایست خواندن. همت او چون # ~~اندیشهآ بیکران بود. سرای او همچون دنیا بود، کس نخواستی که # ~~بیساون رود، شعر: # # و یکاد عند الجدب یجعل نفسه %~% حب القری حطبا علی النیران # عزالدوله شرف الدین را در مدت مقام رودآور، هر لحظه تقر بی # ~~دیگر کردی: و طریق مردی و مردمی سپردی. (73 پ) از هلال او # ~~خورشید مروت ساطع و تابان بود. اجرام علوی پیش همت او # ~~یست بودند. # استاد شرفالدین در این نوبت، چون از وزارت معنول شد، # ~~آب قناعت بر آتش حرص زد، تا وقت وفات منزوی و محترم بود و # ~~موقر، نه زندگانی کسی را از وی رنج، و نه مرگ او کسی را # ~~شماتت. اسباب تعیش او مهیا و مهنا؛ نه از نهمت، عرض او # ~~مبتذل، و نه به تهمت دامن او آلوده. # از سه وزارت به سلامت بیرون آمد. جز وقت فصد، از ویخون # ~~ندیدند. خون او عزیزتر از آن بود که جز به سبب فصد در طشت # ~~دید ندی، نه چون خونهای دیگر بود که برخاک ریزند. وزارت او # ~~در این کرت، چون پستان مادرش بود، چون کودک را از شیر # ~~بازکردند، دیگر از پستان مادر شیر نخورد. «حیص بیص» گوید در # ~~مرثیهآ او، شعر: # ~~بقیت، ولا زلت بک النعل، اننی ### | فقدت اصطباری بعد فقدین خالد # ~~فتی عاش محمود المساعی ممدحا ### | ومات نقی الجیب جم المحامد # پس از عمیدالملک ابونصر کندری، در دولت مبارک # ~~سلجقی، قاضلتر از وی وزیر نبود. PageV01P080 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0139.png) # سعد الدین عارض به مکتب کمال ثابت رفته بود، و کار او را # ~~زهزه می گرد، تا او را تیمار میداشت. بهغیظ مکین ابوعلی بر # ~~احوال او شفقت آمدی، نه از دوستی سعدالدین کار کردن آمدی. # ~~سعد الدین چون از خواب درآمدی، روز بودی. به محقری مکتب # ~~بگذاشتی. # کمال ثابت را مکین ابوعلی برکار راست نبود. دزد را مهتاب # ~~موافق ms070 نیاید. # روزگار شرف الدین به شراب خوردن و صحبت غلامان مستغرق # ~~بود. درچاه زتخدان ایشان افتاده بود، و بهز نجیر جعد بسته شده. # ~~چون یاز یود، که در یک روز آن را پنجاه کرت سفاد باشد. کیش # ~~غلامان، او را از کیش برآورده بود، و قربان ایشان دل او # ~~قر بان کرده. # مستی او به مستی متصل بود، هرگز هشیار نشدی، تا او را # ~~درد خمار باشد. بامداد او را «حی علی السکر» بایستی گلفتن، نه # ~~«حی علی الصلوة». # نه مرد (74 پ) که در کور راه افتد ننگ باشد، نه زن که # ~~بیدستهآ هاون زعفران ساید، یا پساوضره فرح باشد. این جا # ~~مرد را چون رخ باید رفتن، نه چون فرزین. در این راه چون مار # ~~باید که پیچان روند. آن کس که از پس رد مظالم کند، تا راهب # ~~اصلع در صومعهآ او رود، یا چون طشت شمع باشد که شمع در آن # ~~نهند، پاچشم پسین او درد کند و به میل مکتحل شود، پاپس او # ~~سپری باشد که تیرها پران بران آید، خود نشاید که در عقد گیرند. # ~~صاحب علت درویش که زکات دستهآ هاون خواهد، علامت بد باشد. # ~~محتشم از این علت، «فرعون ذی الاوتاد» باشد. قسمی دیگر هست # ~~که هم لحاف باشد و هم مضربه. بیشتر لوطیان را خود به تهمتی # ~~دیگر منسوب کنند. لواطه نه چیزی است که به ولی و دو گواه عدل # ~~منعقد شود، تا تهمت برخیزد، در این موضع نیزهدار نشاید که PageV01P081 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0140.png) # ~~فله # ~~سپرها بیش دارد. # «مکین ابوعلی» را از قدیم الدهرباد وزارت در (75 ر) دماغ # ~~بود، و وشیم این هوس بردست او لا ئح. # کمال ثابت به نیرنگ او را «طال بقایی» زدی، و او خدمتی # ~~کردی، «وکل بصاحبها یسخر». # کمال ثابت دانست که از میغ سعدالدین قطرهٔ‌ باران نچکد، # ~~و در بند اعراض دنیاوی نبودی. جهان در چشم او قدری تداشت. # ~~«اجوع یوما واشبعیوما» برخوانده بود. ms071 آنچه اورا امروزدرآمدی، # ~~مصرف آن دیروز معین شده بودی. آب اگرچه بسیاردر حوضرود، # ~~چون در این حوض سوراخی باشد، پایدار نبود. آنچه در دست او # ~~آمدی، حائی خرج کردی، و دود از آن برآوردی. در دست او جز # ~~انگشتها هیچ نماندی. همچنان بودی که نای به انبان، که چندان # ~~فربه باشد که زنند. او را روز اول عزل، بی نوایی بودی. اما اگر # ~~در دست او چیزی بودی، واگرنه برقدر وقب سلسال افضالروان # ~~بودی. سنگ عصاران از چربش (75 پ) جدا تباشد. کنار جوی # ~~اگرچه انکارند، سیر بود؟ PageV01P082 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0141.png) # وزارت عمادالدین ابوالبرکات # به طول و عرض تمام از خراسان به عراق آم، و به مباشنت # ~~وزارت مشغول شد. دولت مبارک سلجقی را هیچ وزیر اصیل تر از # ~~وی نبود. ایام و آثار بنی سلمه که اجداد او بودند، مشهور است، # ~~و بزرگی خاندآن ایشان روشن تر از آن است گه به تذکار و تنبیه # ~~حاچت افتد. شص: # # نسب کما اطردت کعوب مثقف %~% لدن یزیدک بسطة فی الطول # ابوتمام طائی جمع کتاب حماسه به همدان در خانهآ ایشان # ~~گرد. چون از خراسان باز گردید، از خدمت عبدالله بن طاهر # ~~نیشنا بوری، زنی مطربه را دوست بداشت، و جایزهای کة از # ~~عبد الله بن طاهر متده بود، بهعشرت خرج کرد. چون زن سماع # ~~کردی، اگرچه ابوتمام را فهم پارسی نبود، واله شدی. مجلس زن # ~~به پای بادرفتی، وخودند انستی که چون (76ر) پرگار به سرمیرود، یا # ~~به پای. در این معنی از جمله قطعه ای گفت، شع: # ولم افهم معانیها ولکن %~% ورت کبدی فلم اجهل شجاها # ابوتمام چون به همدان آمد، سرما صعب بود. آسمان برزمین # ~~کافور می بیخت، و صحرا حلهآ سفید می پوشید. ابو الوفاء محمد بن # ~~عبد العزیز بن سلمه، او را بهسزای خویش برد، و در رعایت فضل # ~~و علم او مهالغت نمود. # ابوالوفاء در فضل متانتی داشت، و به سبب مطالعت علم از # ~~عمارت و نیابت ms072 بازمیماند، و علما و فضلا را رهایت به افراط PageV01P083 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0142.png) # ~~می کرد. پدرش در حق او گفت، شعر: # برقانا(؟) علی بنی سلمة %~% اصبحت فی اکل مالهم حطمة # این قطعه که یاد کرده می شود، شعر ابو الوفاء است، شعر : # ~~فظللت من ماء الکروم کا ثنی ### | غصن أما لته الصبا فتأودا # ~~وأری بعینی الریاض واجتنی ### | من حلیهن لالیا و زبرجدا # ~~یفتر مبتسما کان و میضه ### | شرر اصابته الصیافتوقدا # چون هوا معتدل شد، و برف را انحساری بدید آمد؛ ابو تمام # ~~برفت. از کتب بنی سلمه حماسه کرده بود. (76 پ) با ابوتمام # ~~چون برفت، این نخه مستصحب نکردند، و بدان بخل نمودند. # ~~اتفاق افتاد که ایشان را نکبتی رسید، وکتب ایشان به تاراج بردند. # ~~حماسه بهدست ابوالعدیل نامی دینوری افتاد. میان فضلای # ~~اصفهان و اصحاب ابوعلی لکده منتشر شد، و «هلم جرأه درجهان # ~~سا ئر آمد. دروازهآ عبد العزیز به همدان به ایشان منسوب است. # مؤید الدین طغرایی و کمال ثابت هم نفس بودند، برعزای # ~~وزیر نشسته. آنچه میبایست که دفع شر از وی کنند، شبکهٔ‌ # ~~ناهمواری باز گستردند. هر روز به صنعتی دیگر خلقی بهوزیر # ~~می کردند، تا کار او تراجع گرفت. # ولی الدین سوری را صفی الدین اوحد قصد کرده بود، و به # ~~مصادره اوصال یسار او از هم فرو گسسته، دست حوادث او را # ~~چون سرمه در هاون سوده، و چون آبگینه گداخته، و روزگار او را # ~~چنان بیفشرده که خون به ناخنش بیرون آمده بود. (77 ر)، و # ~~چندانی لطمهآ روزگار خورده که مثانی و مثالث طرب و نشاط ملخ # ~~آفت زر ع او تباه کرده بود، و از زیر سنگ محنت بهدرآمده، و PageV01P084 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0143.png) # ~~چون درخت از باد خزان بی برگ و میوه مانده، و چون سکه رر # ~~سیلی بسیار خورده، و سر گشته تر از گاو خراس شده، و خشک تر # ~~از سفال نو گشته. # بعد از آن که صدمهآ روزگار او را ms073 گرفته بود، و پروپال او # ~~شکسته، و دل او تنگتی از دیدهآ غلامان او گشته، بلکه تنگبت # ~~از دیدهآ مار. و بعد از آنکه کار او چون موی غلامانش در پای # ~~افتاده بود، نایب وزیر عمادالدین وکدخدای امیر حاجب تتارشد. # ~~همچون آتش پارهای بود که از میان خاکستر بیرون آورند. او را # ~~بسیار مصادره کرده بودند، و بسیار بلا رسیده. آتش بلا را فحم # ~~بود، نه هیمه که هرگز آتش ندیده باشد. ناودان محنت بسیارها # ~~بهسرای او نهاده بودند. # دولت را افتادن خیزان (77 پ) بسیار باشد. نیزه بسیار کث # ~~شود، و آن را راست باز کنند. وقت باشد که تقویم آن به آتش # ~~کنند. ستاره را پس از رجوع، استقامت باشد. ولی الدین چنانکه # ~~عسس و پاسبان بهروز قضا خواب شب کنند، در تلافی کسب که # ~~فائت شده بود، جد تمام نمود. چند کرت او رامصادره کرده بودند. # ~~ثروت او چون دانهآ انار بود که به تدریج یک یک بیرون آرند. و # ~~چون رسن دلو چاه بود که اندکاندک برآید. فضل و اصالت نسبی # ~~نداشت؛ اما بهزبان خوش مار را از سوراخ بیرون آوردی. بهغایت # ~~چرب گفتار بود. رأی متین داشت، چشم اندیشهآ او، چون چشم # ~~مگس از روی بیرون افتاده بود. # میان عز الدین ولی و صفی الدین منشی نزغات الشیطانی نبود. # ~~عزالدین در حق او گقت شعر: # ~~ان هذا الصقی لیس بصاف ### | دینه و اعتقاده مخلوص PageV01P085 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0144.png) # ~~لا یصلی و لایصوم و یزنی ### | کل یوم و لیلة ویلوط (78 ر # صفی الدین متهتک بود، از ورع و تقوی دور . جرم او محض # ~~جرم بود. پیوسته مطالعت جهلی1 کردی، که مشتی بیدین آن را # ~~حکمت نام کردهاند. ندانستی که احباط دین و اسلام در ضمن آن # ~~است، و از علت و معلول گفتن، جز عذاب ابد نیاید. اگر روزی # ~~نماز کردی، خبر نادر غریب به آسمان رسیدی. این جماعت دلگامی # ~~برسر اسب می کنند که بناگوش اسب ms074 حالی ریش کند. شیخ رئیس # ~~ایشنان ابوعلی سینا را در اصفهان با خاک برابر کردند. در هجو # ~~او این قطعه نیکو گفتهاند، شعر : # # یا ایها الشیخ الرئیس الذی %~% یعزی الیه الحکمة البالعة # # ان علومأ کتت او ضحتها %~% لنا بتلاع الححة الدامنة # # کادت تضاهی الوحی لکنها %~% قد نزلت من عرفه فارغة2 # طبع این جماعت، سردتر از مزاج مرگ است. ماهی سقنقور # ~~ایشان برابر کافور است. طبع صندل به اضافت با ایشان گرم # ~~باشد. فلاسفهآ اسلام، بین بین هذیانی (78پ) می گویند. همچون # ~~عقعقند که در روش تشبه به کبک کند، از روش خود بازماند، و # ~~بدان نرسد. همچنان که کسی سراب بیند، آب بریزد. بنخشک با # ~~باز اشهب می پرانند. قرآن مجید برایشان خواندن، چون آب # ~~ضافی است که در زیر درختهای خشک نهند، آن را فایدتی نباشد. # ~~از حکمت پوسیدهآ ایشان کاری نگشاید. # تواضعنی که در طبع ایشان است، وزنخی که میزنند، ریشخند PageV01P086 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0145.png) # ~~است. نه هر کس که برهته باشد، احرام گرفته باشد، بدان تواضع # ~~می خواهند که سلطان و یاسبان پیش ایشان یکی باشد، و برقضیت # ~~آنکه هر دو را جاهل دانند، به تکسس ایشان رامساوات نشاید کیدن. # ~~دا نند که این معنی جز به تواضع میسر نشود. # اگر ایشان را خفت دماغ نبودی؛ ان تقل وگران جانی، به زمین # ~~فزو رفتندی. سردی عادت ایشان، سردی شب زمستانی است که در # ~~آن همه قوارعی برخوانند، جز «وقنار بنا عذاب النار» . (79ر) سردی # ~~طبع ایشان حرارت دوزخ دارد، چتانکه تب گرم که از پس سردی # ~~آید. دم سردتر از کوزة قفاعاند، چون یخ در بغل دارد. پای که # ~~در خواب دراز کردهاند، بریده باد. # وقتی در میان مسنتی، سلطان مسعود صفی الدین منشی را # ~~گفت: تواز خام قلتبانان چه باشی، گفت نامهآ دبیر، سلطان بخندید، # ~~و آنروز به این ترانه، می خوردند. # عز الدین ولی را دستگاهی بود و ثروتی داشت. صفی الدین را # ~~برزمین بیش از آن ms075 نبود که برآسمان «کان ذاک اکسی من الکعبة، # ~~وهذا اعری من الکعبتین.» حرفت ادب به صفی الدین اه یافته بود. # ~~حال او به حالی بود که، فزبهی او ازورم بودی. ملک او در جهان # ~~چندان بود که در مسجد جامع. بیشتر اوقات وجوه جرایت اصحاب # ~~و از ستبلهآ فلک بود. چنانکه آب از تری خالی نباشد، و خاک از # ~~خشکی. عزالدین ولی از ثروت خالی نبود، و صفی الدین از فقر # ~~وفاقت. (9 ب) # صفی الدین عاقبت از دیوان انشاء بیفتاد. روزگار او راچون # ~~قرعه به هر جانبی می گردانید . نبات زمین او را نه آب بود و نه # ~~بازان. جهان را معاملهآ بازار با او، به آزار بود. # رضی الدین ابوسعید، رضی الله. عنه، در غنهن استیفای مکمال # ~~ثابت، دبیر جامگیات بود. کمال ثابت «ان الانسان ثیفی، ان زاه ~~PageV01P087 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0146.png) # ~~استغنی» برخواند، وحق صحبت قدیم مجدالدین ابوطالب فراموش # ~~کرد، اگرچه مجدالدین به اصالت مشرف بود، و در استیفا ثابت، # ~~کار به ابوسعید رضیالدین افگند، وبروی اقبال نمود، و از # ~~مجدالدین اعراض کرد. هنات بسیار به مصافات ایشان راه یافت. # ~~نغمات جانفزای ایشان صواعق شد، واراقم شر میان ایشان در # ~~جنیش آمدند، و سبا ع مخالفت در صحرای مرافقت تازان شدند. # کمال ثابت عصابهٔ‌ بیوفایی برپیشانی بست، و با مجدالدین، # ~~یس از آنکه چون بره وقفل بودند، رنگ روزگار (80 ر) غدار # ~~گرفت. # مجدالدین «اذا عزاخوک فهن» برخواند. اسم نیابت بر # ~~مجدالدین بود، و رجوع کلی با رضی الدین. صانع تر و حاذقتر از # ~~و ی کس نبود. خویشتندار و خویشتن شناس و نیکونویس و فرشته # ~~سیرت، و عالم، به انواع هنر آراسته، مجموع خصال حمیده، # ~~قهرمانان سرای صنیعت، در تهذیب کارها چونرعد زبان بر گشاد، # ~~او را خود جهت این کار آفریده بودند. چنان بود که گفتهاند: # ~~«اعط القوس باریها». از همه پسوپیش. عاقبت منصب استیفا # ~~به اصالت بروی مقرر شد. # کمال ثابت و مجدالدین ابوطالب چون گل ms076 در گذشتند، و # ~~رضی الدین چون آب گل بازماند. ایشان صبح بودند و رضی الدین # ~~آفتاب که از پس صبح برآید. برارایک استادکاری تکیه زد، و # ~~روزگار را از سوءالمزاج شفا داد. ایوان عدل را شرف برنهاد، و # ~~هنگامهآ (80 پ) جور برداشت، و پیکر جهان را به آب زر بنگاشت. # کمان ثابت و مجدالدین ابوطالب و رضی الدین ابوسعد. در # ~~کمال صتعت ماندهتر از آب به آب بودند، روندهتر از خیال بودند # ~~در شب تاریک. PageV01P088 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0147.png) # در عهد کمال ثابت کتاب دیوان استیفاء جمده صانع بودند. # ~~ناجنس را به خویشتن راه ندادندی. چون آب زمزم بودند، که # ~~بدان غسل جنابت نشاید کردن. # جمال الدین بروجردی مدتی در دیوان استیفاء بود، و استیفای # ~~اتا بک خاصبک پسر یلنگری هم بهوی مفوض بود. چون ازاستیقای # ~~خاصبک یلنگری معزول شد، مختل الحال گشت. روزگار که چون # ~~کل دوروی است، و اشکال عجب می نماید. او را کوفته کرد، برنای # ~~رود میزد، آن هم گسسته برهم بسته شد. محنت، بیشتر راه به # ~~درماندگان برد. آتش در حراق سوخته بهتر افتد. چون استخوانی # ~~شد که چون گوشت از آن برگرفتند، مخ هم بیرون آوردند. موارد # ~~و مصادر (81 ر) کار او تنگ آمد. جز دل اورا شکستهای نماند. # ~~اسب تازی نژاد او گاو پالانی شد. کار او چون بول شتر و رفتن # ~~سرطان به یس افتاد. در روزی او تنگتر از در سوراخ مورچه شد. # ~~در دهان او ریق نماند. مرکب گرسنهآ او را لگامی بر سر کردند، # ~~تازیان را بدان تعلل میکرد. زردهآ شام وابلق صبح اورا برزمین # ~~زد. آسمان یسار او متغیم شد. در اصابع او عقد «نلثة وتسعین» # ~~حاصل آمد. سفینهآ او، چون سفینهآ تعلیقات اشعار برخشک افتاد، # ~~و بی آب ماند. تیر حوادث را در دل او جای نبود. پیکان بر سر # ~~پیکان آمد. دوستان از وی انقباض نمودند. کوزهآ فقاع چون پر # ~~باشد، برآن بوسه دهند؛ چون تهی ms077 گردد، بیندازند. با هم # ~~بی نوایی، دو خروار دفتر حساب و قوانین مرحله به مرحله می برد. # ~~آن دفترها پیش اوعزیزتر ازالواح موسی بودند . موسی علیه السلام # ~~الواح بیفگند، و او آن دفترها (81 پ) چنان می بردکه گربه بچه # ~~را به دندان بازگیرد، و می برد. بدان قدر که درمیآمد، قناعت # ~~کرد. بیماری بود که در طلب اسهال چون ترنگبین و خیار چنبر # ~~نبود، به لبلاب قانع شد. اگرچه روزگار بروی خشک ریش میکرد، PageV01P089 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0148.png) # ~~دل او توانگر بود. درویشی او خاشاک بود بر سر آبی صافی. آز # ~~بی برگنی از این شغل پیشتر نرفت، چون کشاورز بود که همهروز # ~~راند، شبانگاه بهدر دیه ایستد. چون مکاری نبود، که از بامداد تا # ~~نماز پیشین منزلی برود، جز باد هیچ چیزی بی پروبال نتواند # ~~بریدن. با این همه، درویشی توانگر طبع بود. توانگری ودرویشی # ~~بهدل اسیت، نه بهسیم. توانگر را چون مروتی نباشد، چون پرهدهد # ~~بود؛ اگرچه نیکو بود، گندد. حرص آز از خویشتن دور باید # ~~کردن، که نسر طایر در دام کس نخواهد آمدن. # نجم الدین مؤید مسترشدی بغدادی را از عمادالدین وزیر به # ~~سبب معیشتی، آزادی حاصل آمد، او خود بی طنبور رقص کردی. # ~~پیر (82 ر) زن را، چون مقنعه از سر بیفتد، واقرع را کلاه، # ~~محابا نککند . در حق او گفت، شع: # # قل للعماء اذا تقنبر %~% و جثا برکبته و، بربر # # مستر سل الاجفان یحسب %~% انه میت فصسبر # # با سید انت الوذیر %~% انت الوزیر اللهاکبر # مسعود کنانی که سیل او همچو کوه بپوشانیدی، در حق او # ~~گفت، شع: # ~~مانندهآ کنگرهآست آن چشم وزیر # بینیش بهسان یوز جوینده پنین # ~~نه عقل نه دانش و نه رأی و نه تدبیر # گیتی به چنین وزیر، ویران شده گیم # عمادالدین رامژه چشم فرو افتاده بودی، شعرا این معنی بدین # ~~سبب گفتهاند. # کمال ثابت از خونهای بسیار که ریخته بود، هراسان شد. # ~~گردن او از خونهای به ناحق گران بار ms078 بود، ترسید که مرگ با PageV01P090 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0149.png) # ~~ملک الموت افتد. می خواست که ذخایر و آموال که جمع کرده بود، # ~~و از دارالخلافة برگرفته با گوشهای افگند، به وقت آنکه مقام گاه، # ~~بفداد بود، مشهد ابوحنیفه رفت و منزوی شد، (82 پ) گفت، # ~~خواب هایل دیدهام، چندانکه سلطان کس فرستاد، و معروفان و # ~~ارکان دولت آمد، البته تأثیر نکرد. گفت من بعد از این در میان # ~~کار نیایم. کار به جایی رسید که سلطان مسعود وجملهآ امرای دولت، # ~~به مشهد ابوحنیفه آمدند، و سلطان بر کوشکی رقت که او برآنجا # ~~تشسته بود، و مهندس وار بنای این حیلت استوار کرده. و امام # ~~برهان الدین علی غزنوی، به حکم آنکه دانست که در دلو آسیای # ~~دولت، بار کمال ثابت است، آمده بود، وباوی موافقت نموده، # ~~عهدی وثیق با سلطان کردهآمد. جهبدان امور و عاقلان روزگار # ~~دانند که این سخن چند در چند است، و این شکل از کجا خاسته # ~~است. در زیر این ناموس، غرائب رغائب بوده، و ظهور آن کار # ~~را کمونی عجب می خواست، که از میان این کار «رکض الیعاقیب» # ~~کند، ومالها که مدخر بود به گوشه افگند. آن کس راکه عشر انچه # ~~در دست (823 ر) او بود، حاصل شود؛ اگر از سایهآ خویش پنهان # ~~شایستی کردن، وبه نهان بودن؛ واجب کند که پنهان شود. دانست # ~~که مر غزار آن نیکوتر باشد که از مردم دور بود. حذر از این کار # ~~چنان اصم نبود که برحقیقت آن اطلاع نبودی. سیم چون قدح شراب # ~~دسست به دست میرود. # نوشتهای بهقم نوشت، به ظهیرالدین عبد العزیز مانکجه، که # ~~حالی چنین متجدد شد، و سلطان به مشهد ابوحنیفه آمد، ومواثیق # ~~مؤکد با من فرمود، و از دار الخلافة فتوی آوردند که وجود تو در # ~~مملکت صلاح عام است، و فساد خاص تو، واعتزال و انژوای تو # ~~صلاح خاص تو، و فساد عام؛ و صلاح عام برصلاح خاض ترجیح # ~~دارد، و ms079 فساد عام نه چون فساد خاص باشد. PageV01P091 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0150.png) # روزی چند ناموس برساخت، بعد از آن به تدریج با سر کسب # ~~رفت. همچون باز چشم دوخته که به تدریج چشمش باز کنند، # ~~استغفار و استعفا میخواست، و زر می برد. همچون آسمان بود که # ~~از (83 پ) برق خندد و از ابر گرید. برظاهر زهدی بردست # ~~گرفت، و در باطن گرگ بود که میش و بره به هم می برد. زاهد # ~~بانفاق اگر بوریا درپوشد، از آن هم بوی ریا آید. عاقبت روزگار # ~~او نامساعد شد، گوشمال برصفتی یافت، که بعد از آن او را # ~~انتعاش نبود، شصن: # ~~ارغون جهان سوز چنان می پنداشت ### | کین عالم را به وی بخواهند گذاشت # عمادالدین ابوالیرکات چون اختلال کار خویش دید، از آن # ~~طریق که در طی ضمیر او بود، عدول نمود، و به سمت طریق استاد # ~~نوشیروان آمد. ندانست که برراه سیل نشستهاست. چون در کاری # ~~افتاد، تنگتر از حلقه، از مضایق کار تهور احتراز کرد. ثبات # ~~کار خویش در عافیت دید، دست از فضول بداشت، و در کار # ~~سلامت آویخت. نظری شافی کرد. آبی بهرونق می خورد، و چون # ~~خفاش بی پر می پرید. میان خوف و رجا، بروفق روزگار تکا پو # ~~می کرد. ترسید (84 ر) که گل او را که خندان بود، گلابگر # ~~بگرپاند. پای با زیر دامن گرفت . بسیار وقت باشد که آب کدر # ~~باید خورد، و به دشمنان التجاء نمودن. شکار را، برف بسیار در # ~~آبادانی و نزدیک مردم آرد. کار او چون پرطاوس بود، چون پر # ~~مگس باریک شد. همچون نیزه آمد که بهوقت کار کردن مضطرب # ~~باشد. # او را هم از دست شرفالدین نوشیروان شمردند. چون # ~~دستهای چهار پای آمد، که آن را یای دانند. در وزارت به صد # ~~دهان شیر یود، از نکهآ دهان شیر می نالیدند، آن نالیدن بنماند. # ~~شیر او را بهدندان گرفت، و معزول شد. کار او چون آب، از باد ms080 ~~PageV01P092 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0151.png) # ~~عزل بههم برآمد. وزارت او سیلی بود که زود منقطع شد. شعر: # ~~أسرک انی نلت ما نال جعفر ### | من الملک اومانال یحیی بن خالد # ~~وان امیرالمؤمنین اغصی ### | مقصهما بالمهفات الیو ارد # ~~دعینی تجئنی منیتی مطمئنة ### | ولم اتجشم هول تلک الموارد # ~~فان جسیمات الامور مشوبة ### | بمستودعات فی بطون الاساود(82پ) # کمال ثابت به حج رفت. کار عمادالدین زیروزبر شد. چون # ~~چهخ سر گردان آمد. آن کس که در عمل شیر دل بود، در عزل شتر # ~~دل گردد. کوکب آسمانی رفعت وزیر، چون معزول شود، کو کب # ~~چشم آید. عمادالدین بهخانه رفت، و به عدهٔ‌ وزارت مشغول شد، # ~~عدهآ وزارت را انتها تا مرگ است، یا وزارت دیگر، اگر میسر # ~~شود. وزیر پس از وزارت، کار دیگر نتواند کردن. # مؤید الدین مرزبان. به عکس این قضیت پس از وزارت، دوسه # ~~شغل کرد. به عاقبت، به حکم آنکه نان او برتابه سوخته بود، # ~~عمارت اصفهان به وی مفوض شد. از است تازی فدود آمد، و # ~~بن خری لنگ وشتری بی پالان نشست. شراباز بی نوایی میخوزد، # ~~نه از بطر. انگشتری نیکو بود که در انگشت پای کردند. # کمال الدین محمد خازن که مدتها والی وی بود، از قبل سلطان # ~~سنجر به حدود قزوین، به قلعهآ تیره محبوس بود. او را آوردند و # ~~وزارت بروی مترر شد. چون خورشید از زیر ابر بیرون # ~~أمد. (85 ر) PageV01P093 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0152.png) # ~~ب0 # ~~وب # # . : %~% # # ~~ # ~~ # ~~1 # ### | # # %~% ### | 1 %~% %~% 0 PageV01P094 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0153.png) # وزارت کمال الدین محمدخازن(5) # سلطان مسعود را کمال الدین محمد عجب در چشم آمده بود. # ~~صاحب السیف بود، نه صاحب القلم. شعر : # # لئن لم اکن فیکم خطیبا فاننی %~% بسیفی ان جد الوغا لغطیب # مباهات او به نیزهٔ‌ خطی بودی، نه بهخط. در شجاعت و قوت، # ~~شوکتی تمام داشت. # سلطان مسعود، بهوقت مکاوحت سلطان طغرل، به در ری نزول # ~~فرمود. مردم ری را با لشکر او خلافی ظاهر شد. کمال الدین سلاح # ~~پوشیده، با لشکری بیرون آمد، و در ms081 کوی باغها با لشکر سلطان # ~~کروفری قوی کرد، و مکاشفتی نمود. پنداشت که او و سلطان # ~~منعود دو کو هند، که به هم نرستد. یعد از آن از ایاات وی بیفتاد، # ~~تیر او به نشانه نمیرسید، او را گرفتند و به قلعهآ تیره، روز او # ~~تیره کردند. سکته برابر مرگ باشد. # چون سلطان مسعود وزارت بروی مقرر فرمود، صبح اقبال او # ~~تیغ برکشید، و سعادت نوبتی او بر پای کرد، (85 پ) شرف تأهیل # ~~و تبحیل یافت. # قراری داد وقاعدهای نهاد، که هیچ وزیر ننهاده بود. همهروز # ~~به استخفاف کردن برامیران لشکرکش مشغول بود. همه راسر که # ~~در بینی افکند، عدل و انصاف ظاهر کرد، که برابر عدل کسری # ~~انوشیروان. شبدزدان برشبدیز رهوار میآمدند، چون گوی PageV01P095 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0154.png) # ~~سرگردان شدند، و چون چوگان، کار ایشان خم آمد، چون کسی # ~~گه کفهآ حجام بریشت دارد، سر در پیش افگندند. # هیبت او پایچهآ زنجیر ظالمان شد، که بدان دربند آمدند. به # ~~اندک مایهٔ‌ مضمضه بدانستند که آب کار او چون است. پای از # ~~خطهآ عافیت بیرون نهاد، وبر ایذای امرا وارکان دوثت اصرار # ~~نمود. البته او را بر یسر خویش شفقتی نبود. چنان می پنداشت # ~~که تن نبات و درخت است که آن را چون سربر گیرند، بازآید. # ~~صحیفهآ عدلی باز کرد که روزگار قابل آن نبود. او در خرابات # ~~بود، سرود می بایست گفتن، پنداشت که در مسجد آدیته است، # ~~قرآن میخواند. (86 ر) اول بهرفق حلقهای بردر میبایست زدن، # ~~و آتش دردر میزد. کشتی چون به باد معتدل رود غرق نشود. # ~~جماعت اوباش را که در سرای سلطان بودند، بیرون کرد، وچون # ~~زیادتی سم چهار پای را که نعل زنند، بیفگند. دزدان و راهزنان # ~~را چون فتراک درآویخت. بر بیشتر امرا اسخفاف می کرد؛ می گفت # ~~از شما کاری نیاید. ندانست که در باغ ملک، حملهآ خضرا گرچه # ~~چون بادنجان تاج ندارد، از سرسبزی خالی نیست. بی لگام بر # ~~اسبی ms082 سرکش نشست. # چون کمال ثابت از حج بازآمد، حال وزیری چنان دید، # ~~بی هوش گشت، در وادی حیرت افتاد. شع: # ان کتت ریحا فقد لاقیت اعصارا. # روز او، روز بحران گشت. تنور کار خویش سرد یافت و # ~~هیمهآ تر، قطیری در نتوانست بستن. چون ماهی برخشک افتاد، کار # ~~او چنانکه دانی، زیر میانه شد. چون زلف بنفشه پرخم گشت. از # ~~چونوچرا دامن درکشید. میان تلویح و تسریح دمی میزد. # ~~84 پ) با آنکه بیت القصیده و سرجریدهٔ‌ و سابق حلبهآ ملک بود، # ~~سکیت1 رهان شد. عروس ملکرا ازوی نشوزی حاصل آمد، ومعزول PageV01P096 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0155.png) # ~~گشت. چراغ حکم او بنشاندند . «المره یعجز لاالمحالة». # با امیر صاحب تتار و دیگر امراء متفق شدند. چون مشعله در # ~~سر آمد. او را در هر دیگی کفچه ای بود. بهاتفاق به اتایک اقسنقر # ~~سلجق بن محمد، و داودبن محمد پیش او، و اورا مصور کردند که # ~~وزیر به تصدیر مشغول است، تقریر آن می کند که سلطان را با # ~~اتابک بوزابه با حال رضا آورد، و او روی به خدمت سلطان نهد، # ~~و ترا قهر کند. # به قصد وزیر، چون صوفیان از هر رنگی، پارهای برمرقع # ~~دوختند، و چون رود دشتیان در میان زمستان از موم گل از هر # ~~رنگی بیاراستند، وچون پیله وران، از هر جنسی کیسه ای در آویختند. # ~~وزارت به رشوهآ هلاک وزیر کمالالدین، در دماغ عزالملک # ~~کدخدای (87 ر) اتابک قراسنقر نهادند. # عز الملک بدین عشوه بهقصد هلاکوزیر کمال الدین برخاست. # ~~مطربی بود که تاچنگ در کاسه نزد. # در ما تقدم منکو برس و اتابک بوزایه و امیر حاجب # ~~عبد الرحمن بن طغایرک در خدمت ملکداود آمده بودند، و در # ~~نواحی همدان با سلطا نمسعود، مصاف داده، منکوبرس کشته # ~~شد، و ملداود مظف آمد. اتابک بوزابه دست یافت. یس اتا باع # ~~قر اسنقر را و چند امراء دیگررا بهحقد قتل منکوبرس بکشت. # ~~اتا بک قر اسنقر را غیظ اتابک بوزابه در ms083 دل راسخ و مستحکم بود. # سلطان مسعود، چون از مصاف روی برتافت به آذر بایگان # ~~رفت، و از آنجا با لشکری جم غفیر روی به خصمان نهاد. طاقت # ~~مقاومت او نداشتند، متفرق شدند. # اتا بک قر اسنقر در این حال چون مار برخویشتن می پیچد. # ~~حش فنادی» کرد در خدمت ملکان سلجق، و داود با جملهٔ‌ لشکر PageV01P097 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0156.png) # ~~آذر بایگان و (87 پ) وارانیه روی به فارس نهاد. از هر جانب # ~~سیلی فاهم آورد. رودی چون دجله و فرات روان شد. چون ابری # ~~با برق و رعد از آذر بایگان بیامد. چون به زنگان رسید، ابتدا به # ~~قصد وزیر کرد. در معنی او پیغام های موحش به سلطان فرستاد. # جملهآ امراء متفق الکلمة شدند، گفتند : وزیر ملک تو بر باد # ~~داده، اگر خواهی که ملک ترا ثبات باشد، و پایدار بود؛ وزیر را # ~~سیاست فرمای، تا اتابک قراسنقر به طیبة القلب سر بر خط بندگی # ~~تو نهد. کمال الدین در اول با اتابک قراسنقر التفات نمی کرد، بر # ~~آخر از استعطاف اوعا جز آمد. جو که به پای عقبه دهند، سود # ~~نکند. سلطان به اضطرار، نه به اختیار، وزیر را به دست امیر # ~~حاجب تتار بازداد، و او را در شب هلاک کردند. کواکلبسعد # ~~(88 ر) او منتشر شدند، و نیکو نام باز برخاک رفت. اسب دولت # ~~او چون از قلعه بیامد. جمامی یافته بود، به مدارا نراند، تالاجرم # ~~در پای اقتاد و تلف شد. وزارت او عقد مروارید بود، که نای او # ~~بیفشرد. دولت او چون فتیله بود که جهت مردم روشن شد و # ~~بسوخت. حکم او شبی تابستانی بود که زود در گذشت. چون آخر # ~~کارها، هر آینه فناست، شهادت بهتر از مرگ. # کمال الدین محمد عاقبت نیندیشید، شهرت تهور قتل آمد. # ~~هر کار را فاتحتی و واسطه و خاتمهای هست. در فاتحهآ کنار مردم # ~~را اختیار هست، و در واسطه الشروع ملزم باشد، درخاتمت عنان # ~~از ms084 دست شده باشد. بدانچه آید متقاد باید بودن. او را کاری شگف # ~~ازدست برخاست. مسمار در چشم ظالمان زد. # شع : # # سیل طمالو لم یردده حارث %~% لتنطحت اولاه بالبطحاء PageV01P098 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0157.png) # نظام الملک با علو درجت و ارتفاع مرتبت، اگر خواستی که # ~~از شادروان عدل، (88 پ) که به شش هفت ماه کمال الدین # ~~باز گسترد، به شش هفت سال بازگستردی، از آن عاجز آمدی، و # ~~پرخویشتن تکلیف ما لایطاق کرده بودی. # نظام الملک را در اول چند خون به ناحق در گردن آمده بود. # ~~عمید الملک ابونصر کندی را بفرمود تا هلاک کردند. عمیدالملک # ~~خورشید آسمان مبارک سلجقی بود. برگل ملک، بلبلی چون او # ~~خوش سرا ننشست. به مصابیح عدل او جهان افروخته شد. تا پای # ~~او در میان نیامد، برملک دست نیافتند، و گردن شیر ستبر نشد. # ~~بهحسن تدبیر از خوارزم، خوارزم آمد، و کرمان از کرمان پاک # ~~شد. آو بر بام شام نام بود، و ازشهرها سیستان سی ستان . نمدخلل ها # ~~به آفتاب او خشک شد. او خود در وقت انتشار و انتظام کار # ~~خویش دانست که اکل او را تخمهآ وخیم باشد، و گوی او را گرز # ~~بر چوگان بود. در این معنی گفت: # ~~وزارة باض فی رأسی وساوسها ### | تدورفیه (89 ر) واخشی ان تدور به. # شمع مبارک سلجقی را عمید الملک پروانه بود که بسوخت.. # سلطان طغرابک اوخصی فرمود کردن، به سبب آنکه در ایالت # ~~خوارزم با وی عصیان کرد، پس از آن او را به اصطبل فرستاد، # ~~تا ستورداری کند، پس از آن او را به سگ خانه فرستاد، تا # ~~سگان را میدارد، بعد از آن همه مذلت و خواری که فرمود، حال # ~~رضا بازامد، وزارت بروی تقری کرد، و او را در وزارت تمگینی # ~~بادید آمد که احمد عبد الصمد، رئیس بوجگان را، و ابوالقاسم # ~~حوالی را، ونظام الملک ابومحمد دهستانی را، که پیش از وزرای # ~~سلطان طفرل بودند، عشر آن نبود. ثبات چنان ms085 ملکی به چنان وزیری # ~~بود. پادشاه را بیوزیر، تمشیت کاری نباشد .در شب به ستاره PageV01P099 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0158.png) # ~~زآهی شاید شناختن، که بهروز به خورشید نتوآن شناختن. پس آرآو # ~~و نظام الملک، بسیار وزراء بودند که از تدبیر بد خروارها # ~~زعفران بر باددادند، (89پ) از همه جز حکایت نماند. آهو چون ازدام # ~~جست، خواه فربه و خواه لاغر. # با سیاقت کتاب آیم. اختر وارون بساط عمر کمال الدین محمد # ~~در نوشت، و اوج طارم ازرق، روز او سیاه کرد. علم سرخ صبح و # ~~علم زرد شب علم او نگونسار کرد. دولت او چون ابر در گذشت، # ~~و چون باد روان شد. روز روشن او پیش ازچاشگاه، چادر قیر گون # ~~در سر کشید. صیقل آفتاب او را، دست از کار بیفتاد، آسمان آینه # ~~شکل نزدود. هیچ عجب از آن نیست که ماجمله از پشت جهان بهدر # ~~آمدهایم، وبرما ذرهای شفقت نمی نماند. اگر وقشی مراعاتی # ~~می بینیم، همچون مراعات گوسفند معلوف باشد که جهت کشتن # ~~کنند . # اتابک قراسنقر وزارت سلطان برکدخدای خویش مجدالدین # ~~عز الملک تقریر کرد، و روی بهفارس نهاد. # اتا بک بوزابه در تنگنای رفت و بدان متحصن شد، و بیضهآ # ~~ملک بازگذاشت. (95 ر) معروفان فارس را بفرمود تا ریش و # ~~گریبان گرفتند، و در آن تنگنای بردند. جمعی همج ر عاع در شهر # ~~بما ندند. # چون اتا بک قراسنقر بازگردید، اتابک بوزابه ملک سلجق را # ~~بشکست، وبر گرفتن او جسارت نمود. دیهیم پادشاه او برهیج # ~~نیامد، بعد از روزی چند آوازه برآمد که با جوار رحمت ایزد، # ~~جل جلاله رفت. زیر این گنبد پیروزه گون، ترکی متکبرتر از او # ~~نبود. متحرکی چنان ندیده بودند. چون باد از هر جانب برآمدی. # ~~به وقت حرکت، اتابک بوزابه سبک تر از ترازوی گناهکاران بود # ~~در روز قبامت. بهوقت حاحت ند خصمان، چون تی از کمان PageV01P100 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0159.png) # ~~آمدی. در تکبر ازسر خویش بر آسمان دوانگشت میدید؛ پنداشتی # ~~برمناری هزار گزاست؛ در ms086 زیر آن مردم را موروملیخ شکل میدید. # ~~سم شبدیز خویش سم خر عیسی، علیه السلام، پنداشت که ترسایان # ~~بر آن بوسه دهند. # چون حادثهآ کمال الدین محمد (95 پ) افتاد، مردم متفق الکلمة # ~~شدند که کمال ثابت وزیر باشد. او را وزارت می بایست. اما نه # ~~به استیلا. اتابک قراسنقر میخواست که در این گرمابه به خلوت # ~~رود، او را برگ شکر و مگس نبود، از وزارت تفادی نمود. # ~~عز الملک خطبهآ وزارت کرد، دانست که بی کمال ثابت میسر # ~~نشود، و رجوع باوی کرد. # کمال ثابت گفت: تو آلت این کار داری، گفت: آلت من تویی. # ~~میان ایشان این سخن برطریق الفت برفت، اما زهر بود، محال # ~~باشد که ثگزاید. # کمال ثابت گفت: تو آلت این کار داری، گفت: آلت من تویی . # ~~از تصدر عز الملک انفت می بود، ندانست که بیدق چون فرزین # ~~شود، دوم پادشاه باشد، مار چون اژدها گشت، مردم خوار گردد. # ~~چوب را چون منجنیق کنند، قلعه ویران کند. عز الملک مقاومت # ~~کمال ثایت را نشایست، اگر او خویشتن را از درگاه بیفگندی، و # ~~مید ان عن الملک خالی بکردی، و رخ و فیل و فرزین از (91 ر) # ~~رقعه طرح کسردی؛ دست هم او را بودی، فی الجملة. PageV01P101 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0160.png) ~~PageV01P102 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0161.png) ### | وزأرت عز الملک مجدالدین(7 # ~~صبح پیری ساطع شد، شعر: # ~~هبنی اطلعت علی ان رید بالله # ~~رونقی ندارد. ماه چون سحرگاه برآید، ناقص بود. # ~~می گرفت، او انگشتها می خورد. PageV01P103 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0162.png) # ~~بود که به خراسان رود، و از آن حضرت به وزارت به عراق آید، و # ~~تد بیر کار اتابک قراسنقر و عز المک کند. # در سر ملطفهای به خط سلطان مسعود به سلطان سنجر ستد. # ~~سلطان مسعود به بغداد رفت و او به قم آمد، کاری راست نهاده # ~~برزمین زد. بسیار کس باشد که باد در آتش دمد، آتش بنشاند. # ~~دشمنان او بدین حرکت چنان خرم شدند، که مردم به هلال ms087 عید # ~~فطر. خطاب با عز الملک به مجلس عالی میکرد. وزیر اگر چه خنق # ~~باشد، ترک وتازیک او را خداوند (92 ر) خوانند. بدانچه کمال # ~~نابت او را مجلس عالی می خواند، از وزارت بنمی افتاد. سهیل # ~~را اگرچه نام به تصغیر گویند، ازمیان ستارگان، مشارالیه است. # کمال ثابت براین مواضعت که او را با سلطان بود، از قم بهره # ~~بیا بان به خوارری میرفت. چون بوم از آبادانی بهویرانی آمد، و # ~~به سراب از شراب برخاست. رأی او در این حرکت کژ آمد، # ~~اختیاری کرد که عقل پذیر نبود. اگر بهراه راست رفتی، کس او # ~~را تعرض ترسا ثیدی. پای او در سنگ آمد، رفتن او را به راه # ~~بیا بان وجهی نبود، و چون آب رنگی نداشت. صورت در این آینهٔ‌ # ~~خرد خرد نمود. این عزم او را گلوگیر آمد، و چون بربط، # ~~گو شمال یافت، و چون آتش بن آشفت، وچون ستگ آسیا سی گشته # ~~شد. اسب تیز تک را تنگ تنگ کردن و به راه بیابان رفتن، # ~~بی معنی یود. از دوست چون نباید، چون خردهای در میان ببود، بهراه # ~~راست بایستی رفتن، اما مرغ زیرک به هردو (92 پ) پا در دام # ~~افتد. # امیر عباس ازقبل سلطان سنجر والی ری بود، برکیفیت این # ~~حال واقف شده و میان کمال ثابت و امیر سید مر تضی شرف الدین # ~~نقیب قدس الله روحه که خاک قدم او توتیای روزگار بود، بهسبب # ~~املاک قم، وحشت قدیم بود. امیر عباس را گفت: او می گریزد، و ~~PageV01P104 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0163.png) # ~~مبالغی خزاین و ذخایر دارد. امیر عباس کس فدستاد، و او را # ~~منع کرد. # امیر عباس را چون برملطفهٔ‌ سلطان اطلاع افتاد، چندان حلقه # ~~یر در عذر زد، که در شکسته شد. و دراین حرکت و تمنی نعمت # ~~کما ل ثابت چون دم آهنگران شد که از باد فربه باشد، از خجالت # ~~بی زبان تر از خلخال دلبران او شد. گفت: ms088 بباید رفتن، من نیز چند # ~~آینه نقش نوشته کژ نماید، نقش کار خویش در آینهآ آن عزم، # ~~باژگو نه دید، بهساوه آمد. از پردهآ غیب خلاف (93 ر) آن بیرون # ~~آمد که او انداخت. سیم تصرف و عمل را ثباتی نبود، تشبیه آن، به # ~~مسجد جامع کردهاند. روز آدینه به ساعتی پر از مردم شود، وبه # ~~ساعتی تهی گردد. # پدر امیر سید شرفالدین نقیب، امیر سید عزالدین به سأوه # ~~آمد، و عذری خواست، حالی را به ظاهر وحشت برداشت، اما تازه # ~~رویی کمال ثابت روشنی شمشیر بود، به وقت زدن پندارد که # ~~می خندد. بسیار جباران قصد خانهآ سیدمر تضی کردند، و مقهور # ~~آمدند. کمال ثابت هم در آن سلک منتظم شد. برکوه دماوند باد # ~~بسیار گذرد. درخت کدو، به مدت سه چهار ماه به بالای چنارصد # ~~ساله بررود، اما از باد خزان متلاشی گردد. # ابوعلی حاجب قصد سید مرتضی کرد. سرای او اکنون %~% 4 # ~~اعقاب سید مر تضی است. درگاه آن درگاه است و بیل باغبان گرز # ~~و تبر تبرزین. اولاد سادوکه معروفتد به عراقیان، # ~~ز ابتدای دولت سلطان مسعودبن محمودبن سبکتکین (92 پ) # ~~خورشید و ماه دولت را چون نرگس در دستی گرفتند، و ثریا را # ~~چون شمامهآ گل در دست دیگر . سید مر تضی را بهسبب خصومت # ~~ایشان، از قم بهری انزعاج بود. در این حال نزهتگاه ایشان و PageV01P105 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0164.png) # ~~قلعه ای در شهر که معقل و ملجأ ایشان بود، هم ملک آعقاب سید # ~~مرتضی است. # دولت عراقیان ممتد گشت. دیوار قم و عمارت مسجد جامع # ~~بیرون شه، و منارها آنجا، ایشان کردند. ابو نمس عراقی بر # ~~دستدیالم ساوه کشته شد. سروش، پسرویلکین بنوندر بن فضلویه # ~~را که خویش عراقیان بود، بکشت. ایشان سروش را قصاص # ~~کردند. او دامادکامررابن اسحق، مهتر دیالم ساوه بود. از آنچه # ~~اسحق بن کامررا، و عراقیان بریاد یکدیگر میخورند، بار اسهال # ~~حاصل آمد. اسحق در این حادثه چون گل جامه پرپر ms089 بدرید، و # ~~چون بید خنجر انتقام برکشید. لشکر را به تاختن بهقم فرستاد، # ~~تا ابونصر را بکشند، و بعد از آن ابوالفضل را (94 ر) هم، بلکه # ~~سنبله بود، جهان کمر بندگی ایشان دور افگند، و زنار مغانه # ~~برمیان بست. مدتها قم با چند ناحیه و ولایت دیگر، در اعتداد # ~~دیوان ایشان بود. عمر مردم بر سر راه است، روزگار ایشان را # ~~می گوید: بر باید خواستن که بی گاه است، چون وقت سرآمد، از # ~~سایه به آفتاب نگذارند. # سید مرتضی به ری متوطن شد. سید قاسم حسنی را از نقابت # ~~معزول کرد، و متقلد نقابت ری و قم و کاشان و آبه شد. سید قاسم # ~~دیدهآ فضل بود، چنانکه شکوفهآ تلخ از دهان نحل، عسل میشود. از # ~~مروت او، تلخی روزگار درماندگان را، حلاوت شکر بود. این # ~~بیت از آن اوست از قطعه ای، شعر : # فان به مسارح کل ظبی %~% عدو لقبوه بالحبیب # چندانکه سید قاسم جهد کرد، و در استرداد نقابت اسبی بهده # ~~تازیانه زد، فایدت نداشت. او را آن منصب در ب شکست. # پیش از سید قاسم سید ابوالفتح موسوی نقیب بود، استیلاء # ~~ملوک داشت. یه مجد(94 پ) الدوله که پادشاه بود، التفات PageV01P106 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0165.png) # ~~نمی کرد. سرای ابوالفضل ابن العمید بدراز ایشان که محط الرحل # ~~رسولان بود، به استبداد خویش بازشکافت، و درخت و چوب به # ~~سرای خویش برد. تا در قید حیات بود، او را از نکایت پادشاه # ~~گز ندی نرسید. همچون مریخ بود که اگرچه چنان نماید که آتش # ~~دروی زدهاند، او را از سوختن بیمی نباشد. # سید مرتضی را علم و مروت و آصالت نسب مجتمع بود، و # ~~عین الکمال مصروف، و عمر دراز. ماهی بود که در نود سال که # ~~عمر او بود، در وی ذرهای نقصان تدیدند. خورشیدی # ~~بود که در این مدت به مغرب نرسید. دختر کیا اجل ابو الفتح مادر # ~~خواهران وزیر علاءالدوله محمدبن دشمن زیار، که پس از ms090 سلطان # ~~مسعودبن محمد بن سبکتکین، کوهستان در دست او آمد، زن او بود، # ~~و دختر نظام الملک حسن بن علی بن اسحق زن پسرش، و دخترش # ~~یسرزادهٔ‌ علاءالدوله محمدبن دشمن زیار. (95 ر) زن پسرزادهآ او # ~~امیر سید عزالدین، مادر این زن عایشه خاتون بود، دختر سلطان # ~~الب ارسلان. # وصلت سلاطین سلجوقیان با اعقاب علاءالدوله محمد بن دشمن # ~~زیار بود. خواهر فرامرز را با سلطان طغرل نکاح کردند، خواستند # ~~که پیش ار قیامت جمع شمس و قمر بود. امیر حاجب اغاجی، جد # ~~قخر الدین طغایرک، او را از اصفهان بهری آورد. سلطان طغرل به # ~~ماز ندران بود، زن در سرای سلطنت فرود آمد. آن روز که سلطان # ~~طغرل خواست آمدن، سرای وحجرهها به کله وتتق بیار استند. گرم # ~~گاهی عروس در خانه خفته بود، ماری از بالای خانه در افتاد و بر # ~~سینهآ او آمد، زن بترسید و از بیم بمرد. پتداری به آتش بردن آمده # ~~بود. قضایی و تقدیری بس طرفه بود. اگر در جهان خوداین حادثه # ~~بودی، بایستی که مردم عبرت گرفتتدی. # وفات سید مرتضی روز عید اضحی، سنهٔ‌ اثنی وتسعین (95پ) PageV01P107 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0166.png) # ~~بود. از آن تاریخ باز هیچ علوی رادر بزر گواری برا برآو ندیدند. # ~~ظلمات شبهت به مکان او منور شد، و مشارع فضل صافی گشت. # ~~از جملهٔ‌ شعر او این دو بیت یاد کرده میشود، تا معلوم شود که # ~~آتش ذکاء ذکر علماء پیش او کاه، دود بود. # شعر: # ~~تشفین من برد الرضاب علیلة ### | تفسی فداؤک من طبیب عالم # ~~لا تقطعی مدد الزیادة بیننا ### | ارضی، و عیشک بالقلیل الدائم # رحم الله الماضین، وادام ایام وارثهم الباقی الامیر السید العالم # ~~الا شرف عزیز الدین یحیی که در غزارت علوم و تهذیب اخلاق # ~~ثانی ندارد، همچنان است که موفق ابوشجاع شمامه که شمامهآ # ~~فضل بود، بهوقت ولادت میمون او گفت، شعر : # # بش جیریل بمیبلاده %~% فقال یا بشرای هذا غلام # انسان عین زمانه و خال خد مفاخر ms091 روزگار است. فضایل او # ~~عنوان نامهآ مکارم است. خزان جهان بهمکان او ربیع انیق وریق # ~~است، و زحل و مریخ (96 ر) آسمان، زهره ومشتری. ابرکرم او، # ~~سقای تشنگان است در بیابان حیرت. در زیر نکت او لطایف معانی، # ~~و القاظ او روح ارواح و کوه و قار ودریای آثار. مناقب او # ~~شمسهآ نگارستان جهان و مفاخر او اوج ایوان روزگار. حاسدان او # ~~در بیابانی چنانی افتادهاند که خیال در آن گمره شود. کسی که در # ~~دریا بایدراندن، درآن بیابان میرانند. دشمنان گوی چوگان اواند. # ~~قمر ایشأن خالی السیر است، در آن نفعی نباشد. غرهٔ‌ جبهة # ~~روزگار، جز فضایل او نیست. آرام جان ملو کان اوست، شیی است # ~~که با بچه بیشه هم نگاهدارد. آن کس که به خدمت او رود؛ جملهٔ‌ # ~~مردم او را بیند، و جملهآ روزگار آن ساعت، و جملهآ زمین سرای ~~PageV01P108 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0167.png) # ~~او. او بطن هفدهم است از امیر المؤمنین علی ، رضی الله. # با جادهآ کتاب آییم. # کمال ثابت در ساوه به خانقاهی که میفرمود، و خود تمام # ~~نشد، فرود آمد. با همهآ تیزآهنگی او برکاسد تکیه زد. # ~~96 پ) پنداشت که زهر قاتل در کام اونوش خواهد بودن، منقسم # ~~و متوزع خاطر شد، بهکس مشورت نمی کرد. درد چون از طبیب # ~~پنهان دارند، قاتل باشد. بیماری ا ورا از پای درآورد، و سر بخت # ~~او به میخ کوب حادث، کوفته آمد. # عز الملک به تخلیط و نبض تب کار او مشفول شد، # ~~چون روزی چند به ساوه مداوات علت و احتماه کد، آخ # ~~حرکة المذ بوحی نمود. روبه همدان نهاد. # به رباط سر بالانور الدوله سنقر، که والی همدان بود، او را # ~~به فرمان سلطان بگرفت و محبوس کرد. در حفظ الغیب اعتماد بر # ~~امیر حاجب تتار ومؤیدالدین طفرایی کرده بود، هردو سست پیمان # ~~آمدند. ستارگان بسیار وقت مردم را گم کنتد، و به شب چون راه # ~~برند، مخطی باشند، شعر: # # وصرت اشک فیمن ms092 اصطفیه %~% لعلمی انه بعض الأنام # در راه بغداد چهار دیواری هست آن را زندان خوانند. براین # ~~قضیت، سرای نور الدوله به حبس (97 ر) او زندان حماقت شد. # ~~هر حرکت که در این سال بود و کرد، محض خطا بود. همچون # ~~مصلوب آمد که هر حرکت که کند، وبال او باشد. کحالی بود که # ~~نا بینا شد. چون اقبال از وی روی بگردانید، طفلی در قماط # ~~پیچیده، هنجار صولت کار خویش بهتر از اوی دانست. و چون # ~~روزگار بروفق مراد او بود، در صواب و مصلحت را، الماس رآی # ~~متین او بود. کار او چون کار ماه بود که آنگاه که به کمال رسید، # ~~در نقصان افتد. چون نیلوفر او از آب برگرفتند، خویشتن را از ~~PageV01P109 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0168.png) # ~~درگاه بیفگند. دیوار را، راه کر نمود. # چون از قم به خراسان میرفت، راه بیابان بر گرفت، تا او را # ~~رآی نماندی، سر به آستین پیراهن برمی آورد، نه به گریبان. او # ~~را رآی نماند، در آنچه می ساخت می سوخت. همچون آهو شد که # ~~حنظل خوردن دوست دارد، وآبشور خورد. چندانکه او را نصیحت # ~~بیش می کردند، تغافل بیش نمود. همچون شترمرغ که هیچ نشنود. # ~~91 پ) خویشتن را باد میدانست که نه به آتش سوزد، و نه به # ~~آب فرو رود. تا- لاجرم چون صدف بیدست وپای آمد. کار او چون # ~~غواص سر نگون شد. او چون با سلطان خلوت کردی، و گوی # ~~سخن در میدان اقگندی، هرفساد که کردی، کارگر آمدی. تیر او # ~~از نشانه خطا نرفتی. او را نشایست گفتن که چون مار دو زبان # ~~دارد. او را چون سوسن ده زبان بود، بل که چون آتش صدزبان. # ~~چون کعبتین شش روی داشت. # چو ن عز الملک به قصد او در خدمت سلطان آستین باز نوشت، # ~~دام بنهاد و دانه بیفگند، هم برکار نشست. سلطان را شکلی چند # ~~باز نمود، که چشم سلطان چنان برجوشید، که بوره که سر ms093 که بر # ~~آن زنند. عز الملک او را بدان پادشاه که عزیز بود، ذلیل کرد. # ~~مد اوات زه مار، به گو شت مار باشد. بادشاه آتش است، هیکه به # ~~وی نزدیکتر، از سوختن برخطرتر . # ~~سعد الملک سعدو زین الملک ابوسعد هندودر ناوکی با(98 ر) سلطان # ~~محمد، از نمدزین نهالی ساخته بودند. چون دعایم دولت و ملک # ~~سلطان محمد مر تفع شد، و قواعد کار او ممهد، به قصدی نامحقق # ~~مصلوب شدند. در این معنی گفتند، شعر : # ~~ترا سعد و پوسعد بودند یار ### | چو تاج از سر خود در آویختی PageV01P110 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0169.png) # ~~درآویخت بایست از آن هردوان ### | تو آن هردوان را برآویختی # هر دو چون به مبراد رسیدند، بیفتادند. چون گاوی بودند که # ~~آن را وقت کشمتن بیارایند. # کمال ثابت را زندان نور الدوله چنان بود که چشم را جفن. # ~~او را حفظی به حرمت می کردند، و چون دست سوخته میداشتند. # ~~به شب به طریقی عجب بگریخت، و روی به بغداد نهاد، شتابی # ~~کالح بود. از طریق راست، عدول نمیشایست کردن. ابر فندق # ~~سیمین، و لؤلؤ زرین بر سر مردم نثار میکرد. زمین از یخ خفتان # ~~وجوشن پوشیده بود. شیشهآدولت او شکسته شده بود، باز نشایست # ~~بستت. # امیر عنم فارس را از بغداد فرستاده بودند، (98 پ) تا ابو رادر # ~~همدان با دست آرد. به قرمیشین1، سپیدهدم، اسب چنددیده بودکه # ~~می گردا نیدند، به فراست واقف شد، که از آن کمال ثابت است. # ~~رکا بدار را به ارهاق معترف کرد که در سرای قاضی قر میشین # ~~است. # آن گران تر از زمین را بگرفت، و به همدان آورد. با همه # ~~گراتی سیکتر از ذرهای در هوا شد. رسن او را گذر بر چنبر آمد. # ~~ناخنهآ چشم بخت او، استخوان شد، و سم و نعل با هم بیفگند. # ~~محاسن مشک رنگ او، کافور شکل شده بود، و شبهآ او لؤلؤگشته، # ~~عاقت او را شب خوش کرد، و چون عقدهای مخالف که ms094 در دست # ~~افتد، هر روز به شکلی دیگر در دست دشمن می افتاد. # از بغداد کسان عز الملک آمدند، و او را در قلعهآ همدان هلاک # ~~کردند، و گفتند که به مرگ خویش مرد. همان معامله که او با # ~~قاضی نجم الدین ابوا براهیم کرد، باوی برفت. «کماتدین تدان» به # ~~گزاف نگفتهاند. PageV01P111 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0170.png) # کار عزالملک بهحادثهآ او، یکی صد شد. (99 ر) صریر نعش # ~~دشمن، نعمتی جانفزای باشد. # اک او را از درگاه و خدمت سلطان انفصال نیفتادی، # ~~عز الملک با وی هیچ بهدست نداشتی. او به غیبت ازخدمت سلطان، # ~~خون خویش ریخت. سلاح خویش به دشمن داد. موم چون از عسل # ~~جدا شود، سوخته گردد. # هفتصد هزار دپنار مال کمال ثابت بیرون املاک نقد به میان # ~~آمد؛ بیشتر امیری و زر سرخ. سرادق عظمت او، از سر آن مال # ~~بیاندازه بود که از دار الخلافه بعد از حادثهآ امیر المؤمنین مستر- # ~~شد، بر گرفته بود. قامت نرگس که زر دارد، راست باشد، وقامت # ~~بنفشه که زر ندارد، کژ بود. عاقبت هم بگذشت و بگذاشت. آنچه # ~~دستها بزند، انگشتان خورند. چون نحل بودکه جمع انگبین برای # ~~غیری کند. قاضی ابو بکر ارجانی در مدح او قصیدهای گوید، این # ~~بیت از جملهآ آن قصیده است شع: # # فلاتک هذی حظها حظ اختها %~% فقدجاز للناسی قضاء الفوائت # به قصیدهای که پیش از آن (99 پ) گفته بود. هیچ بهوی نداده # ~~بود، از بیم آنکه از آن هفتصد هزار دینار که بعد از او به تاراج # ~~بردند، چیزی کم باشد. سیمی یسیار، به عرق جبین حاصل کرده # ~~بود، و دیدبان و خازن آن شد، تا بی محمدتی بر گرفتند و «کل # ~~والعن» کردند. کار او برباد آمد. بزرگی آفت مردم، به دامن دراز # ~~مردم به سر درآید، و بیفتد. به گلگو تهآ صبح و غالیهآ شام مغرور # ~~نشاید بودن، که فلک چون چنبردف رنگین، بی سرو بن است. عود # ~~و عنبر چتان برآتش می ms095 نهد، که خارا را. # امین الحضرة منصور قمی در مرثیهٔ‌ کمال ثابت این بیتها # ~~گفت، شع : # # پالاهپا عما پراد پهانتبه %~% واحذر فان النائبات بمرصد PageV01P112 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0171.png) # # ان کنت معتبرا فقد یکفیک ما %~% صنع الن مان یتایت ابن محمک # عز الملک، اثیر ابو تصر دسکانی را به قم فرستاد به طلب # ~~اتاوات او، تا آنچه او را در قم مدخر بود، برگرفت و سردم او را # ~~مصادره کرد. او خلقی معروفان را در قم هلاک کرد، بیم آنکه اگر # ~~او را نکبتی رسد، نباید که (155 ر) در خانه بردن او سعی کنند. # ~~ندانست گه از دسکان فراهان اثیر ابونصر بداندیشاوشود، نه # ~~حرث گذارد، و نه زر ع. حوادث دیدار نباشد که از کدام شخص # ~~خیزد. در ظهور کارها، عکس ظن بسیار باشد. موج دریا این شکل # ~~خلق را سر نگون می کند، کس به قعر این مشکل نمیرسد. سرجوش # ~~این مائده خوش نیست و نخواهد بودن. ازاغراض دنیاوی اعراض # ~~نمودن کار مردان است. بر مردمی گرم که قریب سرد شوند، چه # ~~اعتماد است؟!، شعر: فا # # تخاف عن الأعداء لقیا فر بما %~% کفیت ولم تعقر بناب ولاظفر # ~~ولاتبر منهم کل عود مخافةتافه فانالاعادی ینبتون مع الدهر # ~~اذا آنت أفنیت العرانین والذری ور رمتک اللیال ب من یدالعاجن الغمر # ~~و هبک اتقیت السهم من حیث تتقی ف فمن لاسککیر میک) من حیث لاتدری # بیرق روز و چتر شب بسیار کس را برزمین زده است. آنها # ~~که چون سایه پیش او رخ بزمین نهادندی، در خانه بردن او سعی # ~~ثمو دند . # اثیر ابونصر را این اول شغلی بود که از آن تقدم یافت. درحق # ~~و گفتند، شعر : (155 پ) # # ای دریغا کمال دین ثابت %~% که برش هر بزرگ بودی خرد # # کشته شد تا به خانه بردن او %~% اقلعی دست برد وپای فشرد # # که نیارست دیدن اندر خواب %~% کین چنین سیم او بشاید برد # چون ستارهآ کمال ثابت سوخته شد، استیفای سلطان، به # ~~مجد ms096 الدین ابو طالب دادند. مردم جهان چون صحیفهاند، هرگاه که ~~PageV01P113 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0172.png) # ~~پاره بازکنند، پارهای در پیچند. مجدالدین بزرگ و بزرگ زاده # ~~بود. مدتی مدید در دیوان استیفاء علم صنعت بر افراخته، وشمع # ~~معامله شناسی برافروخته، ضابط قوانین و معاملات بوده، شعر: # فلاتک تصلح الا له %~% ولم یک یصلح الا لها # اشراف به ابوالفضائل علجهآ اصفهانی دادند، و نیابت # ~~استیفاء به سعید رضی الدین ابوسعید. مجدالدین پنج ششماه # ~~مستوفی بود و متوفی شد. چون تقویم هم نبود که آخر یک سال # ~~عظمت بیتد. # چند سال او و کمال ثابت همکار بودند، و میان ایشان موافقت # ~~چنان بود کهدو برادر صلبی را. در موالات و مخالصت یکدیگر # ر) همدم بودند، و خردهآ اغیار در میان ایشان نگنجید. # ~~دیوان از ایشان صدف در ثمین بود. دو گوهر شبافروز بودند، # ~~دو نقطه بودند بریک خط. صانعان چون نیزه کمر خدمت ایشان # ~~چند جای برمیان بسته بودند. دیدهآ رای ایشان چون دیده نرگس # ~~گشاده بود. دیوان از ایشان به حمایل جوزا و قلادهآ پروین آراسته # ~~آمد. مجد الدین بر اثر کمال ثابت متوفی شد. مرگ چون قدح # ~~شراب است کنه میگردد؛ به تدریج به همه کس برسد، شعر: # # - آینا قدمت صروف اللیالی %~% فالذی اخرت سریع اللحاق # # نلت للفرقدین واللیل ملق %~% ثوب ظلمائه علی الافاق # # اسلماما سلمتما رسوف یرمی، %~% بین شخصیکما بسهم الفراق # کار هر دو بر اثر یکدیگر چون قوس قزح نگونسار شد. ما # ~~در جهان، به دو شخص چون کمال ثابت و مجدالدین ابوطالب # ~~عقیم بود. # استیفأء به اصالت به سعید رضی الدین ابوسعد دادند . مباشرت # # این منصب بروی متعین بود %~% ب) # ~~کسی را نرسید مزاحمت او نمودن. این عارفه به منصب استحقاق PageV01P114 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0173.png) # ~~بود، یس از او در صنعت مثل او ندیدند. در صحرا، زیارت آن # ~~سی مرغ بهدست آید، ولی نه آن سیمرغ که گویند. # چند معروف ندیم او بودند. بسیار کسرا که پای مرکب دخس # ~~بود، و دست اخرد(؟) ms097 به عنایت اوکار با طی افتاد. بر احترام اهل # ~~هنر بهغایت متوفر بود؛ حبات کأس نشاط او بودند. کریمی والا # ~~طبع تر از او نبود. هر دست که در جهان بود، فدای دست چپ # ~~بایست کردن، به حکم آنکه شرف استاد، اویافته بود. عطارد را تمتی # ~~خریطه کشی او بود، و مشتری را آرزوی رکاب روی او. مدتی # ~~عنان کامکاری بهدست او بود. شغل برسنن استقامت و مرکن نظام # ~~در مقاطع حروف او، عقل خیره ماندی، چشم مدهوش شدی. جهان # ~~مکان او چون خلد برین آراسته شد. حسودان او را مجال سخن # ~~نبود. پرده برروی آفتابها نشاید گذاشتن. بر آسمانفضل خورشید # ~~جهان آرای (152 ر) جز او نبود. دانش او نافهآ مشک تبت آمد. # ~~ظالمان در عهد او جریده در آستین نهادند، و چون ماهی بی دست # ~~شل فل . # اگرچه در اطراء حال او چند جای اطناب رفته است، چون # ~~مساق سخن اینچا رسید، تکرار آن واجب است. این بیت مرا است # ~~زجملهآ قطعه ای شعر: # واعد حداء ک، صاحبی %~% قدراقنی ذاک الحدیث # کمال الدین ابوالریان اصفهانی دبیر مجدالدین ابوطالب بود. # ~~چون استیفاء بر مجد الدین مقرر شد، او دبیر چامگیات بود. چون # ~~رضی الدین مستوفی شد، او نایب شد. درصنعت وکتابت، حذاقتی # ~~تمام داشت. خط او در حساب بهغایت استحسان بود. کدخدایی # ~~شرف الدین گرد بازوهم بدو مفوض شد . اسباب تأیید و تمهید او # ~~میس گشت. # عز الملک سفیه و جاهل بود، به ار بابمناصب التفات نمی نمود. PageV01P115 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0174.png) # ~~همچون گرگ بود که هرچند پیرتر شود، بتر باشد. چون ببر نبود # ~~که چون پیر شود، از پای درآید. # مؤید الدین ابو علی پسرشهاب الدوله (152پ) رئیس جرباذقان # ~~و ثروت او پیش از این شغل بود. # دیوان اشراف سلطان، به شمس الدین ابوالنجیب خواهرزادهآ # ~~قوام الدین ابوالقاسم مفوض بود. کدخدای خاصبک پسر یلنگری، # ~~نجم الدین زردحبه آبادی ابهری بود. شمس الدین او را معنول کرد # ~~و متقلد آن شد. ms098 # عز الملک بسیار ظلم بر املاک مسلمانان بکرد. # جمال الاسلام منهاجی و شهاب گرجی را وکیل شرع فرموده # ~~بود. هر دو آتشی بودند که از آن جز دود نبود. شفقت عز الملک، # ~~جز بر سیم و املاک خویش ندیدندی. او درجهل نمونه بود. گفتی # ~~فلان حب لیلی می برید، بدان «اللیل حبلی» خواستی. # جمال الاسلام و شهاب گرجی در تزویر و تلبیس تاحدی چابک # ~~دست بودند، کهاگر بهحجرفتندی، بیم آن بودی که بر خانهآ کعبه # ~~دعوی کتتد. # سسعدالدین عارض، از دست عن الملک بگر بخت و به ماز ندران # ~~رفت (153 ر) سیستان دولت او را روز استان و شبستان پدید # ~~آمد. در سرداب اقبال او گرم آبی بدست نمی آمد. # اثیر الدین ابوعیسی نایب عز الملک بود، و نجیبالدین # ~~عبد الجلیل، کدخدای نجیبالدین بروی استیلا می نمود، و در کار # ~~او شروع می کرد. اثیرالدین روزی چند تجلد می نمود. موزهآ کهنه # ~~را چهارشاخ درمی کرد، و خروس پیر بر تا بوت مرده می بست. جبه # ~~را مطراباز می کرد، وبر آن جانب دیگر میدوخت. منصب اودندان # ~~بود، که آن را جز کندن چاره نبود. «اطرح و افرح» برخواند، و ~~PageV01P116 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0175.png) # ~~نیابت برجای رها کرد، هم بر نجیب الدین مقرر شد. # ز عز الملک و نجیب الدین جهانیان را مقارنة النحسین حاصل # ~~آمد. خر عز الملک را نجیب الدین جلی بود، که آن را جل محاسن # ~~خویش می دانست. عمده وعدهآ کار، او بود. چهان را به تر هیبی # ~~بی تر غیب زیر چنگال برگرفتند، و ناقوس ظلم بزدند؛ چنانکه # ~~شیطان گسترده آمد، و جادهآ عدل کوره شد. # شمشیر(3 پ) نجیب الدین عبد الجلیل را عز الملک صیقلی # ~~بود که بدانچه آن شمشیر کرد به خلاف شرع بزهکار شد. هیچ # ~~مز بله ای بی جعل نباشد. پلنگ بچه ننهد، که مار افعی چون طوق # ~~در گردنش نیود. # نجیب الدین چون باد آشفته بود که هر ساعت ازچانب دیگر ms099 # ~~برآید. هیچ کس دست او برنتوانست پیچیدن. کس پنجهآ او # ~~نتوانست شکستن. هرشغل کهدر درگاه بود، او می گزارد. دار البطیخ # ~~بود که دیگر میوهها در او فروشند و جز بطیخ به آن منسوب # ~~شاشد . # چون سعدالدین عارض را از بیم عزالملک از درگاه انقصان # ~~افتاد، و خرمن او سوخته شد، از پنجهآ شیر یگویخت، و از دهان # ~~ازدها بیرون آمد، و برفت. از ناجتسی عز الملک خلاص یافت. # ~~همچون زر بود که از دم کازی آهنین که نه جنس او باشد، بجهد. # عز الملک، فخر الدین، پسرمعین الدین ابو نصرکاشی را بیاورد، # ~~و دیوان عرض بهوی تفویض کرد، و معین الدین وزی سلطان # ~~سنجر بود. (154 ر) این بیت در حق او گفتهاند، شعر : # # ای رای تو در هوای کاشان کوشان %~% بز را به زرو جامهآ باشان بوشان # این بیت را هیچ شاعر به دو بیت نتوانست کردن. به حکم آنکه # ~~رطریق لزوم مالایلزم قافیه بیش از این نبود. # امیر عباس والی ری در این حال، در این ساعت عاصی شد، و PageV01P117 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0176.png) # ~~ری و کاشان خرج کرد. ملاحده خذلنهم الله، امیر اجل اختیار الدین # ~~جوهر را، که خواجهآ او بود، بکشتند. به انتقام ملاحده مشغول # ~~سد، و در این کار چون دولاب می گردید و می نالید، و آب از دیده # ~~می بارید. # به استظهار آنکه سلطان سنجر را از جانب گورخان و سمرقند # ~~دل مشغونی بود و به دفع آن خط جسیم، روی بدان صوب نهاد، # ~~عصیان ظاهر کرد، و متشوف اخبار شد، تا پایان حرکت به سمرقند # ~~چون باشد. اتفاق چنان افتاد که سلطان سنجر را چشم # زخمی رسید. لشکر او از تاب تیغ کفار، راه هزیمت # ~~برگرفتند، و چند امیر اسفهسالار که در جهان چون کو اکب سیاره # ~~بودند، به زخم شمشیر آمدند. با آنکه قرن تا قرن به حکم سلطان # ~~سنجر بود، او را از کفار مخاذیل، آسیبی قوی رسید. # کار امیر عباس ms100 بدین رفتن که با لشکر خراسان افتاد، بالا # ~~گرفت و روزگار او اعیاد سعادت آمد، و نوابی دیوان او الوف # ~~شد. به ندمت سلطان مسعو د آمد، و با تش بف و تو اخت باز گدید. # جمال الدین جاجرمی کدخدای او بود، خواجه تاش و دبیر و # ~~نیکوخط، مستجمع خصال حمیده، به انواع هنر آراسته، معدن # ~~کرم، وکان گوهر او شرف. روز اول از روز بهتر، به اخلاق ستوده # ~~موصوف، روزگار او براقتتاء مآثر و محامد مقصور. سلطان # ~~مسعود برخاصبک پسر پلنگری اقبال عجب نمود. هرکس که متوفی # ~~شد، اقطا ع و ایجاب او بروی اعتداد میافتاد. آنچه گویند، فلان # ~~مردار بود. امرای بزرگ به جرعهٔ‌ قدح او قانع شدند، و دست # ~~همه در زیر سنگ او آمد. اگر موی درمیان او و سلطان گنجیدی، # ~~هم زلف او بودی. چراغدان بخت او را شش هفت فتیله روشنشد. # ~~صبح بیرق او راستکرد. برق شمشیر او آمد، و رعد کوس او، PageV01P118 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0177.png) # ~~به تدریج کار او به جایی رسید، که جهان در قبضهآ حکم او آمد. # ~~دولت او در اول، چون نوبت بجنبانیدند، و آنگاه بزدند. اگرچه # ~~بندهآ سلطأن بود و به تربیت سلطان بدان درجه رسیده که، بروی # ~~حاکم شد. و همچون صنم بود که آن را که صانع آن باشد، سعبود # ~~شود. # ورا به امیرحاجب تتار وحشتی پدیدآمد. سحع ایشان سرمویی # ~~نوحه کنان شد، چندانکه امیر حاجبتتار در اعتذار، چون شمع بر # ~~بک قدم استاد، فایدت نداشت. # خاصبک، امیر حاجب عبدالرحمن بنطفایرک را پس از # ~~مخالفتهای بسیار که کرده بود، تعطف و (155 پ) تآلف کرد. # ~~مطرح حشمت جهت او باز کرد، و قدوم او تیمن دانست. امیر # ~~حاجبی که موروت او بود، بروی تقریر افتاد، و عزالملک برآن # ~~اغضاه نمود، ندانست که ملکع الموت او خواهد بودن، و از نکایت # ~~او چون شمع، هفت اندامش چشمهآ زردآب خواهد شدن، و چون # ~~یرق از جان خواهد سوختن، و چون ms101 دانه دانه در آسیای محنت # ~~خواهد افتادن. از فلک اثیو هر روز شکلی دیگر بادید اید. # امیر حاجب تتار، به چپ و راست پنجهآ حوادث مجروح گشت، # ~~و آنچه، چوشتر بروی حلال بود، چون خون حرام شد. # کار شمس الدین ابو نجیب چون آتش، قصد بالا کرد، و کار # ~~منازعان آو چون آب روی به نشیب نهاد. اصمی اصلح بود جاهل، # ~~هیچ فضل و معرفت نداشت. وقتی به سبب ملکی گفت، «حیاموت» # ~~من است، بدان «احیا موات» خواست، اما کاردان و صاحب مروت # ~~بود. عظمت او، چون دعای مظلوم به ساق عرش رسید. # استاد (156 ر) جرهان ترسا، مستوفی خاصبک بود، و منتجب # ~~مراغی مشرف. و منتجب دراول کفشگر بود، در دیگ او جز از # ~~زهمه هیچ چربش نبود. بلنگری به مراغه بهسرای او فرو المدی. PageV01P119 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0178.png) # چون خاصبک ارسلان به خدمت سلطان مسعود آمد، چون ماهسد # ~~که از ستاره باخیل وحشم باشد، چون هلال بود که بدر کامل شد. # متتجب خداوند سازوبند و غلامان آمد. چهرهآ حال او، که # ~~چون نینوفر کبود یود، چون گل سرخ شد، و چون ماهی پر درم و # ~~دینار گشت. کار او ترقی گرفت. در مطاوی کار ملک مداخلت # ~~می نمود. دود سیاه حال او توتیا گشت، ساز روزگار او نوای خوش # ~~میزد، تاحدی بخیل بود که آتش رایگان به کس ندادی، بهغایت # ~~جاهل بود و حسابی ندانست. دیدار باشد که حد کار کفشگری تا # ~~کجا باشد. # چون استاد جرهان حسا بی برآوردی به حضور شمس الدین که # ~~کدخدای بود، عرض کردی؛ منتجب آن باقی را زیادت بگفتی، و # ~~خود (156 پ) از جهان خبر نداشتی. جرهان از دست او چون # ~~آتش در آب فغان می کرد، و مالیخولیای منتجب کم نمیشد. روزی # ~~حساب گوسفتد بکردند، گفتند چتدین سر باقی است، او گفت ده # ~~سر زیادت ازین باقی است. چون از بیش مخدوم بیرون آمدند. # شمس الدین ضجری کرد و گفت: این چه ms102 خارج است که تو # ~~می کنی!؟ نه، پس بازیچه است که تو بر دست گرفته ای، ما را # ~~دروغزن میکنی، و خود نمیدانی که چه می گویی! عتابی مولم # ~~درین باب نکرد. عذر او آن بود که خداوند صاحب منصب است، # ~~و خواهرزادهآ قوام الدین ابوالقاسم، و استاد جرهان دبیو و صانع. # ~~من اگر مثل این چیزی نگویم، چکار کنم. # منتجب را در جهل آب از سر گذشته بود، سنگ آسیا را از # ~~بانگ باز نشاید داشت. او چنین دست بازی بسیار کردی. از این # ~~نقش دوشش بسیار زدی. قدح آن مداخلت چنان خوردی که # ~~جرعه ای نریختی. چون دامن از دست او بکشیدندی، گریبان # ~~گرفتی ) اما صلاحی در وی بودی، که مور را نیازردی. PageV01P120 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0179.png) # جمالالدین ابومعشر همدانی، کدخدای امیر حاجب عیدالرحمن # ~~بن طغایرک بود، خاندانی قدیم و خطی و فضلی نیکو داشت. # ~~غواص نریای سخن بود، اما درباب مروت، ورق او شکسته بودند. # ~~اگر در مهتاب نان خوردی، از سایهآ خویش ترسیدی. اگر دوزخ به # ~~وی سپردندی، آتش به کس ندادی. جز مگس هم سفرةآ او نبود. به # ~~وقت نان خوردن دود روی او، کم از دود مطبخش نبودی. برچهار # ~~سوی خساست علم برافروخته بود. نان او بهرنگ زمین بود، نه # ~~سیید نه سیاه، نه ازرق نه کبود. کس ندانست نان او چه رتگ # ~~دارد. اگر صدای او بودی، به جواب دادنی، نه براصل هم بخل # ~~کردی. یتش سفره او «ولاتمسوها بسوعه بود. ادر عمل هم چنان # ~~بخیل بود که در عزل. چشم کور را، روز و شب یکی یاشد. از کاسهآ # ~~و کاسهٔ‌ سر ندیدندی. متعلقان او از آتجا که چیزی تخوردندی، # ~~نه از نینویی (7 پ) صور تها بردیوار بودی، خلق عیسی، # ~~علیه السلام بودند، مخلوق نامرزوق، چون بچه بودند در شکم مادر # ~~که به بوی آنچه دیگری خورد قناعت کند. برخوان او جز فرشته # ~~و مگس حاضر نیامدی. «فسیکفیکهم الله» پیوسته بهزبان او بودی. ms103 # ~~اگر کسی کاسهای از شوربا بخوردی، دیگی از سکبا برروی او # ~~بیختندی. در دیگ او، گوشت آن وقت دید ندی کهدیگ به عاریت # ~~به کسی دادندی. او را زندگاتی برابر خرج روز نبود. بهزبان او # ~~ختم سلیمان بود. اسب او شبدیز فرهاد بود، که جو نخورد. نان # ~~کور را، هیچ دل خوشی برابر آن نباشد که او را گویند: نان از # ~~گندمی است کهخداوند، عزوجل، آدم را بهیک دانه که از آن یخورد، # ~~ز یهشت بیرون کرد. # عمادی شاعر را پسرخواندهای بود، نام او صدیق، که تازه # ~~سر از گریبان او برآورده بود. اگر در آینه نگریستی، او را از # ~~خویشتن بوسه آرزو کردی. اگرآن زنان که یوسفرا، علیه السلام، ~~PageV01P121 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0180.png) # ~~دیدند، او را (158 ر) دیدندی، دل بریدندی نهدست. چون عمادی # ~~درگذشت، ورقم مشک برصحیفهآ کافور زد، و وسیم را سواد کرد. # ~~به خدمت جمال الدین ابومعشر پود، و افسار دنیال آورد تا کره # ~~برد. از خدمت او حاصل تمیدید. # او را گفتند: چون می باشی؟ # گفت: چون باشد. آن کس که او زعمادالدین بمیرد، و ریش # ~~درآید، و به خدمت جمال الدین ابومعشر رود. # صدیق را عمادالدین به تاز پرورده بود. در خدمت جمال الدین # ~~ابومعشر، باد به غریال می پیمود، و اب در هاون میسود. بر پرده # ~~کژ نوایی میزد. حال او در خدمت عمادی به نظم تر از دتدانش # ~~بود. زتخ او آینة عمادی بود. اگر در خواب اثر موی برزنخ او # ~~بدیدی، بلرزیدی. زنخ او عزیزتر از چشم دانست، که در چشم # ~~تشاید که موی باشد. # مؤیدالدین ابوعلی نعمتی بسیار داشت، و فضلهای تمام. در # ~~دیوان استیفاء دبیر جامگیات بود، وکمال الدین ابوالریان (158پ) # ~~نایب مؤید الدین را از سر فضل و نروت استنکافی می بود. از انچه # ~~زیر کمال الدین ابوالریان می نشست. خطبهآ نیابت دیوان استیفاء # ~~کرد. اضعاف آنچه رضی الدین براصالت خرج کرده بود، او بر # ~~نیابت خرج کرد، و بروی ms104 مقرر شد. کابین این عروس مهیا بود، # ~~در حبالهآ او آمد. # در آن عهد مؤیدالدین را استحقاق وزارت بود، نیابت دیوان # ~~استیفاء او را به بذلی تمام میسر شد، بعد از آن شیطان صد موزه # ~~بدرید تا مستراحی انباری چندها هم افگند، و با ایشان دست به # ~~برادری ها داد، تا مستولی شغلهای بزرگ شدند. از متصسفان که # ~~در عراق قاضل بودند، مبرزتر از مؤیدالدین نبود. او را به تازی # ~~بسیار اشعار هست. از دیباچهآ آن دو بیت یاد کرده می آید، شعر : ~~PageV01P122 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0181.png) # ~~هلم بنا والغیب فی حلبة المنی # فهذا العلی، والیوم یوم رهان # ~~و طورأ یجاری والریاح کلیلة # وطورایباری والنجوم دوان. (9 %~% ر) # مؤید الدین را مروت، ابرنیسانی بود، و فضل او نرگس باغچه # ~~علوم. عر الملک، امیر جاولی را که مقطع ارانیه و بیشتر بلاد # ~~آذر بایگان بود به خدمت سلطان آورد، و امیر عباس هم در این حال # ~~به خدمت امد. امیر عباس را باوی فرستادند. چون مرغ از قفس # ~~برپرید، و با اتا بک بوزابه همدم شد. اگر میخ ملامت به دامن او # ~~فرو کوفتندی، مصلحت بودی. امیر جاولی جاندار را به تهدید # ~~ز نگی شام به بغداد بردند، برعزم آنکه به شام روند، و وجوه # ~~شامی سازند. آن عزم به بغداد منسوخ شد. بازنگی که صاحب شام # ~~بود، قراری مو ظف شد که هر سال به خزاته سلطان فوستد، و # ~~حق السکوتی به عز الملک داد. مال جهان از دروبام عزالملک # ~~در می افتاد. چو ن غواص بود که اورا گوهر رایگان باشد. سعدالدین # ~~عارض را غم فردا در دفتر نبود. چون خرج روز مهیا بودی، دنیا # ~~«بحذ افیرها» او را بود. # تفمعس: # # ولست بخابیء لغکک طعاما %~% حذارغد لکل غد طمام (159 پ)- # ~~وقتی بطال بود، در شش درهآ دست تنگی افتاده، و چشم نابینا # ~~حان او، دردمتد گشته. اسب نیکو داشت، وکیل را گفت: سبک # ~~سنگی مکن. وکیل اسب بفروخت، و اسب کم ms105 بهاتر خرید. چون زر # ~~خرج شد، همان معنی فرمود، و سه کرت این معاملت برفت، عاقبت # ~~اسب بفروخت، و اسپ گچین، از نگارگران بخرید و آورد، و # ~~کلیم رازی ها پیش نهاد. و گفت: سبک سنگی اکنون جز بدین شکل # ~~نشاید کردن. بیشتر اوقات بخت سعدالدین چون چشم غلامان او PageV01P123 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0182.png) # ~~خفته بود، و چون زلف ایشان آشفته. تهیدستی او عیب نبود. # ~~شمشیر آنگاه مهیبتر بود که برهنه باشد. تهور او از بی سیمی # ~~بود. ابر تابستان چون آب ندارد، بهشتابتررود، اسب سبک سنگی # ~~کردن، گوشت بن دندان بود، سیری نکند. در اول اسب بخت او را # ~~از بی علفی، سر در تو برهآ تهی کشیدند. بر آخر کار به جایی رسید # ~~که اسب و خر بررقمهآ شطرنج نماند. علم و سیم دو ضد (110 ر) # ~~اند، آجتماع هردو متعذر است. شصر: # # واذا رأیت العلم قارنه الغتی %~% فا علم بان هناک نقصا خافی # کار سادات همدان و اعقاب امیرسیدابوهاشم حسین، رحمه الله، # ~~خلل پذیرفته بود، و باد حوادت احوال ایشان شوریده. امیر سید # ~~مجدالدین پسرزادهٔ‌ امیر سید ابوهاشم در خدمت سلطان مسعود # ~~قربت و زلفت یافت. املاک ایشان که درحوز بود، مستخلص شد. # ~~اقبال در روی او خندید، و ستارهآ دولت او متلالی گشت، و به # ~~عدل او خیاشیم جهانیان به بوی جنت عدن مبخر شد. روزگار او # ~~به مصابیح ومنامقرون گشت. # پدر سید ابوهاشم ابوالفضل، و جد او سیدابوالحسن دسته گل # ~~علم و ارغوان فضل بودند. سید ابوالفضل را شعر نیست، مجلدی # ~~از رسایل تازی هست. # سید ابوالحسن شاعر و متبحر بود، از معاصی اجتناب نموده، # ~~و خواطر جهانیان به ارادت او متعلق. پس از سید رضی موسوی # ~~وعمش طباطبا از علویان (115 پ) شاعرتر از وی نبود. این دو # ~~بیت شعر اوست، شعر: الاطعارع # ~~و یوم تولت الاطغان عنا ### | وقوض حاضر وارن باد # ~~مددت الی الوداع یدأ واخری ### | حبست بها الحیوة علی فؤاد # ~~می بن العسن ال ms106 PageV01P124 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0183.png) # «شهر آزرمی»، دختر وزیر صاحب اسمعیل بن عباد، زن او # ~~بود. شهر آزرمی کریمةالطرفین بود. ومادر او دختر شیخ الدوله # ~~ابو الفضایل وثابی کاشی بود. ستی پرده خواهر وزیر ابو الفضل بن # ~~العمید، زن سید ابوعبد الله، پدر سید ابوالحسن بود. قلعهآ همدان # ~~او کرد. او را در شجرتها صاحب القص نویسند. قص آن قلعه # ~~است. مصحف به بند زر، مرتبه نیفزاید. شرف این به رسول و # ~~وصی و بتول، صلی الله علیه و رضی عنهما، و وصول حد ایشان به # ~~سدرة المنتهی بود. امیر الواحد، دختر ابوالفضایل بن العمید، زن # ~~سید ابوجعقر بود. قطب خانهٔ‌ ایشان امیر سید اشرف فخرالدین # ~~عربشاه، پسر امیر سید مجدالدین محمد شانزدهم بطن است از # ~~امیر المؤمنین علی، رضی اللهعنه. دور گردون مطیع (111 ر) # ~~و فرمانبردار اوست، و آستان سرای او، آسمان مفاخر و معالی. # ~~سیاست او رصددار راه خلق. هیبت او پیشانی شیر بخارد، «انا # ~~ولاغیری» گفتن او را مسلم است. # عز الملک را چشم خلل کرده بود. توقیع بهروز آنگاه کردی که # ~~شمع باز کردندی، این معنی از مردم پنهان میداشتند. شعر: # ~~ألیس ورائی، إن تراخت منیتی لزوم (لقضام یحیی علیها الأصابع # پیر چون عصا برگیرد، نشان آن باشد که به سفر مرگ # ~~خواهد رفتن. مسافر را از عصا نگزیرد. عمر چون قدح شربت # ~~است، آخر آن خاشاک باشد. جوانی چون رفت، بازنیاید. جز از # ~~ماه نباشد که یس از آن که پیر و دوتا شود، جوانی بازآید. جز # ~~شراب چون پیر شود، بر جوان مزیت ندارد. موی سپید، سنان # ~~روزگار است که برروی مردم زند. سپیدی در میان الوان، نیکوتر # ~~از همه است، ولیکن ریش را عیب است. سپیدی موی سیندی # ~~است برسواد چشم، پیری مرگی است بی دفن. (111 پ) قنفد چون # ~~پیر شود، سیاه گردد. سپیدی ریش مرد را سیاهی دل آرد. در عمری ~~PageV01P125 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0184.png) # ~~که دراز شود، خیری نبود. ماه چون با روز افتد ms107 رونقی ندآرد. # ~~آفتاب، شبا نگاه رنگ بگرداند. شاخ را چون خشک شود، اهتزازی # ~~نبود. # پای عز الملک محفه بود که برادر جنازه است. عمر او شبی # ~~زمستانی بود که سرد و دراز باشد، شعر : # ~~میب) الفانیات عسلی (کهشیبی ### | و من لی آن أمتع بالمعیب # ~~و وجدی بالشباب و ان تولی رهض # ~~لوبر قوم ام..ا وچهیدأ دون وجدی بالمشیب # پیری که «ارذل العمر» است هم، پایدار نیست. جوانی به پیری # ~~و برود، و پیری به مر گت. # ~~وامیر حاجب عبد الرحمن در قصد و سعایت عز الملک مبالغت # ~~نمود. چون محل قابل بود، زبان مردم به نکوهش او گشاده شد. # ~~آن کس که پیش او روباهشکل بود، شیر شرزه آمد. مؤاخات و # ~~مصافات تراع و تاز باع معادات و مناوات شد. چنگال قضا تیگشت، # ~~و مقادیر سماوی و قضا کارگر آمد. مردم را از وی، حرارات # # بسیار در دل بود. مفتاح آن %~% ر) قفل عسیر بادست آوردند. # ~~دیواری بیفگندند که غبار آن به آسمان رسید. وزارت او دیگی # ~~بود، بیرونش سیاه، و در اندرونش داروی چون زهرمار، جهت # ~~بیماری که در نزع بود می پختند. در دام واقعهآ صعب افتاد. او را # ~~در ورطه ای افگندند که از آسیب آن دید آنچه دید. آنها که مهر # ~~خاموشی برزبان داشتند، چون صبح در بانگ آمدند. منصو به ای # ~~برساختند، و سر صندوق حیلت باز کردند. او را گرفتند، و به # ~~فخرالدین حسن جاندار سپردند، اسباب او تاراج کردند. سرای # ~~او که چون سفینهآ نوح بود که در آن همه چیز یافتندی، چون دل # ~~مادر موسی فارغ شد. مردم او چون مار سرکوفته شدند، و دست PageV01P126 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0185.png) # ~~بر جگر نهادند، خانهآ او رفتند و خلا رفته به باشد. او را آز مستد # ~~وزارت به زندان تاریک بردند. همچنان بود که تابوتی که از # ~~کرسی بر گیرند و در زیر خاک کنند. کار او آتشی بود، اول آن # پ) و آخر آن خاکستر. ms108 # علی کفرایی حاجب خاصبک پسر یلنگری بود، و به عنایت # ~~عز الملک مخصوص، حفظ الغیب او نگاه داشتی. چون عز الملک را # ~~چون گرگ بود که چون گرگ دیگر را جراحت رسد، و صاحب # ~~او باشد، خونش می خورد، کار عز الملک چنان بود که ابونصر با # ~~حفص گفت در حق سعدالملک، شعر : # # ولیت فضیعت حزم الرجال %~% سوی الجمع للناطق الصامت # # وانکرت معرفة الاصدقاء %~% فیا لک من تائه باهت # # فلما عزلت عرفت الصواب %~% ولازمت دارک للفائت # # فکم لک فی الشغل من شاتم %~% و عند فراغک من شامت # تا خورشید اقبال عز الملک درفشان بود، شریف و وضیع بنده # ~~او بودند. چون مساعدت روزگار عنان بگردانید، هم بدسگال ارو # ~~شدند. مرد آن باشد که در یک حال ثبات نماید. کفتار بود که یک # # سال نر باشد و یک سال ماده. دوستان او چون %~% ر) بیروزه # ~~بودند؛ بهوقت آنکه هوا صافی باشد، روشن نماید، چون هوا تیره # ~~گردد، روشنی آن کم شود. همچون آهو بودند که چون ماه تمام باشد، # ~~روشتی چشم او زیادت شود؛ چون در محاق افتد، روشنی چشم او # ~~کمتر شود. # ~~عشرت عز الملک از وزارت بود، هنر نداشت. چون معزول شد، # ~~چون مومی بود، که عزت آن چندان باشد که پاسبانی حقهآ جوهر # ~~کند، آن را چون از آن پاسبانی بازماند، میان راه اندازند. چون # ~~جام شراب باشد که تا پر بود بردست دارند؛ چون تهی گردد، از PageV01P127 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0186.png) # ~~دست بدهتد. عاقبت او قتلی بود به تلبیس. وزارت آو چون طوق # ~~فاخته آمد که جز به کشتن از وی نتوان ستدن. آواز ارغنون جهان # ~~را شیون از پس است. گل جهان خار در جگر مردم میزند. عاقل # ~~باید که بهزخارف دنیاوی فریفته نشود، واز حرص وطمع احتراز # ~~نماید، چه نتیجهآ حرص ندامت است. روزگار آهک داروی چشمها # ~~کرده است. هیچ 1 پ) خرمی نیست که بعد از آن دژمی نباشد. # ~~آتش بیدود نباشد. در علایق جهان نیاویختن، ms109 و آن را به چشم # ~~حقارت دیدن، شگرف کار است. هرکس که بردقایق و جلایل و جمل # ~~وتفاصیل روزگار مطلع شود، پشت یای محکم برروی حرص زند، # ~~تا سعادت دو جهانی او را مدخر شود، و مواد و امداد راحت و # ~~آسایش به وی متصل گردد. در مراضی باری، جل طوله، باید زدن، # ~~که هر آنچه خارج این قانون است، بر باد خواهد آمدن. # نجیب الدین عبد الجلیل را مصادرهٔ‌ قوی کردند. چون حجام بود # ~~که او را هم موی تراشند. پس از عزالملک آوازه برآوردند که # ~~وزیر تاج الدین ابوطالب، کدخدای اتابک بوزابه خواهد بود. او # ~~خواهرزادهآ تاج الملک بود که در عهد سلطان ملک شاه مرجوع الیه # ~~بود. اما روی چون پولاد داشت . مایهآ تکبر و نخوت و خساست بود، # ~~و از تقعد و تعهد اهل علم و قلم دور. # برعقب آن آوازه، وزارت (114 ر) برمؤید الدین طغرایی مقرر # ~~شد، و دیوان طغرا، کدخدایی امیر حاجب عبدالرحمن بر # ~~شمس الدین ابوالنجیب، و دیوان عرض بریمین الدین ابوعلی، و # ~~اشراف بررییس ابوالرضا ساوی، و نیابت وزارت، برمؤید الدین # ~~محمدبن ابی الهیجاء مخلص الدین ابوالمحاسن ساوی، ندیم # ~~عز الملک بود، و از جملهٔ‌ آنها که به صنایع او مخصوص بودند. # چون مؤیدالدین وزیر شد، امیرحاجب عبد الرحمن او راتیمار # ~~داشت. گدخدای مؤیدالدین وزیر شد. مسعود کیاتی که در بیابان PageV01P128 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0187.png) # ~~هجو به همه بادی بپریدی، این دو بیت در حق مؤیدالدین گفت، # ~~شع: # ~~فتاب خواجه عن الملک چون شد در کسوف # گفتم آمد خواچهای اکتون ازو فرخنده تر # ~~چون وزارت شد مقرر بر مؤید مرزبان # آن مثل یاد من آمد هرچه از پس گنده تر # چون دولت از عزالملک برگشت، مؤید الدین بر کرسی اقبال # ~~نشست که از چهت او برخاست. تا یکی از کرسی برنخیزد، # اپ) دیگری بر آن ننشیند. PageV01P129 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0188.png) # # %~% PageV01P130 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0189.png) # ~~بازماند، به نور چراغ شب قناعت کرد. PageV01P131 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0190.png) # ~~در آتش یاید. # مؤید ms110 الدین محمدبن ابی الهیجاء فاضل ودبیر وعالم وطراز جامة # ~~روزگار بود. مقاطر اقلام او معدن در ثمین بودی. از شمایل او # ~~أثار نجابت ومعاملهشناسی لائح بود. در نیابت وزیر قطب ثابت # ~~آمد. در میان اهل دیوان، انگشتی بود در میان خاکستر. # و را معزول کردند، و نیابت به مخلصالدین ساوی دادند. # ~~جاهنی و ناجنسی کاثبدی بی روح را مقاصد و اغراض به حصول # ~~بیوست، و (115 پ) عواید و فواید روزگار در حق او متوالی # ~~شد. و عالمی فاضل خائباخاسرأ بازاویهرفت، مقاصد او بی مقصود # ~~آمد. نهاد چنین است، عقاب مردم خوار، رود به آب نیلوفر (؟) # مخلص الدین در اول قطان بود، مراکب او را چون برنشستندی # ~~بانک داشتندی. زین اولوح بود و تازیانه محلاج. چون عصای # ~~موسی، علیه السلام، چونی بود که مار و اژدها شد. دولت، چون # ~~مگس خود را در همه جای اندازد. امافاخته تحت الحنک برافگندند، # ~~چون زاغ سیه پوش باشد. بسیار شکل آن است که اهل صنعت و هنر # ~~از آن چون قلم، زنار برمیان بندد. # مؤید آلدین محمدبن ابی الهیجاء انقباض و انزوا، غنیمت # ~~دانست. به عزل خرمتر از آن بود که به عمل. چون صراحی بود که # ~~آنگاه طرب نماید که شراب از آن بیرون آرند، نه آنوقت که # ~~شراب در آن کنند. اهل فضل و علم در عمل و عزل عزیز باشند، # ~~همچون سروکه در تابستان و زمستان (116 ر) سبز باشد، سرما # ~~را در آن تأثیری نبود. چون نرگساند که بی سر، کلاه زرین دارد. # ~~ما اهل معنی به اندک مایه حیف، رنجورخاطر شوند. همچون زر # ~~باشتد که چون آتش بیند بگدازد، و خسیسان چون آهن باشند که # ~~در آتش سرخ شود، و نگدازد. # سعد الدین عارض به مازندران مقیم بود، بهرعایت ملک PageV01P132 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0191.png) # ~~ماز ندران ترجی میکرد. از دست عزالملک چنان گریخته بود که # ~~کبوتر از چنگ باز. روزگار عطلهآ خویش چنان می شمرد که زن # ~~شوهر مرده روزگار ms111 عدهٔ‌ خویش. مانند غراب منتظر مرگ شتر، # ~~برریش تشسته بود. چون خبر حادتهآ عزالملک به وی رسید، در # ~~فرج و فرح بروی گشاده شد. پس از رمیدن او را، آرمیدن حاصل # ~~آمد، و نایب مؤیدالدین وزیر شد. مخلص الدین را معزول کردند. # چون سعدالدین به درگاه آمد، هرکسی با وی تقریر می کرد، # ~~او را بدان انتعاشی حاصل شود. روزی در پیش فخر الدین # پ) حسن جاندار رفت، از وی پرسید که برگی حاصل آمد، # ~~یا نه؟ گفت: همهآ اسباب مهیا شد، آنچه درمی باید، دو چیز است: # ~~حبق سرخزانه، وتابهآ قطایف. فخرالدین بخندید و چیزی به وی # ~~ف ستاد. # سعداندین را همان روز که معزول کردند، از کمند عزل # ~~ضیق النفس بودی. همچون مشک سقاء بود، که آن را وقتی اماس # ~~باشد، و وقتی دق، در عزل وجوه خزانهآ اصحاب او از قرص # ~~خورشید بود. بیشتر اوقات روزکار اصحاب او شبی بود که در ان # ~~وطواط هیچ نبیند. # رئیس الدین ابوالرضا را معزول کردند، و اشراف به # ~~جمال الدین یحیی دادند. # عز الملک روز چند در سرای فخر الدین حسن جاندار محبوس # ~~بود، بعد از ان او را به سرای مؤید الدین وزیر آوردند، ودرسرای # ~~زنان محبوس کردند. همهروز فریاد داشتی، گفتی: وقتی، چون # ~~وزرا را گرفتندی، به دست اسفهسالاران بازدادندی، مرا بهدست # ~~زنان نابکار بازدادند. (117 ر). # زن مؤیدالدین بروی مستولی بود، بی رضای او بر عز الملک # ~~حیفی می ترد. استیلای زنان وبال باشد. اگر حوایاری ابلیس PageV01P133 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0192.png) # ~~ندادی، در آنچه می گفت؛ آدم از بهشت بیرون نیامدی. # عز الملک را غنچهآ جوانی رفته بود، و سجود پیری ظاهر شده. # ~~خویشتن را به مرگ نزدیک میدید. آنچه او را در دل بود، برزبان # ~~میراند. فراغت عزل بروی ییدا نبود، دانست که آخر کار است. # ~~گرانی که در جان او بود، در گوش ظاهر شده بود. از مرگ # ~~به هیچوجه چاره نیست. مردم چون میوهآ درختند؛ چون ms112 برسد، اگر # ~~نچینند، بیفتد. جهان را به کشنده حاجت نیست، اگر یکی را # ~~نکشتد، خود او فتا برد. شمشیر او اگرچه خون نریزد، قتال است. # ~~شص: # نتفانی وان بقینا جمیعا %~% عمر نسس السماء لاعمر نسر # مرگ همچون شب، بهوقت خویش در مردم رسد. # عاقبت عز الملک را شربتی دادند ممزوج به زهرقاتل، گفتند: # # به مرگ خویش مرد. %~% پ) کیفر کار ناهموار او براین # ~~وجه آمد. کمال ثابت، قاضی قم را براین صفت کشت، و کمال # ~~ثابت را براین شکل، و عزالملک را بدینسان. «قتلت و قتلت و # ~~سیقتل قاتلک» رسمی مطرد آمد. # سیم اندوختن دراین وقت جنازهآ وقفدزدیدن است. سیم آفتاب # ~~تا بستان است، مردم را سوزد و آسایش ندهد. از زخارف دنیا، # ~~طمع بباید بریدن که لعاب آفتاب نراد نشاید. # خدمتگاران عز الملک همچون او جاهل بودند. جلاب گوسفند # ~~را جلاب جز دوغ نباشد. اهل هنر در عهد او همچون گلی بودند # ~~که آن را روز صبوح جرعه بر سر ریزند. چون ماه بودند که در # ~~تاریکی باشد. پس از این خمر، خمار است، و پس از این مستی # ~~هشیاری، چایکی فرزا نه باید که به ترک کرشمهآ دنیا بگوید. تمنی # ~~مردم اختلام است، از آن جز غسل حاصلی نباشد. # برنیان مضجع عز الملک خشنشد، وگلزار اقبالاو، جمله خار PageV01P134 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0193.png) # ~~گشت، و ستارهآ سعادت (18 1 ر) اواز بالای ثریا به تحت آلتری افتاد. # ~~روز امید او تاری شد. # او را امیر حاجب عبد الرحمن وخاصبک افگندند، واگر نه به # ~~دست مؤید الدین و دیگر اصحاب نسف، کوهی چنان بر نیامدی، او # ~~را آض تنار تخته چون برخواندند، بستردند. عطر چون عروسی # ~~بگذرد، به گاری نیاید. # مؤید الدین چنا نکه میآمد میراند. «یطیر تارة، ویقع اخری». # ~~روزی چند در عرصهآ «لعل وعسی» می پویید. کار خویشرا التیامی # ~~ندید. دلو او، از سر چرخ باز بن چاه افتاد. با هرکس که برمزاج # ~~وقت سخن می گفت. همچون نقره بود، ms113 که از گو گرد سیاهی پذیرد، # ~~واز نمک سییدی. چوناهل علم وقلم وهنر بود، سست کاری او خلقت # ~~بیماری چشم خوبان بود، که نیکو نماید. # اتابد بوزابه و امیرعباس و ناصرالدین قتلغ آبه و مفطع # ~~قزوین بهم متفق شدند، و برمواطات و اتفاقی که کردند، در # ~~کاشان به هم پیوسستند، و روی بههمدان نهادند، بالشکری همچون # پ) شبی که ستارههای آن شمشیر و نیزه بود، غباری # ~~انگیختند که وحوش وطیور را به هم برآمیخت. آتشی برافروختند، # ~~که آن را باد در هوا می برد. # سلطان مسعود، امیر عباس را سپری دانست که تیر دشمتان از # ~~وی بازدارد. چون این شکل ظاهر شد، آن خود پیکان تیر دشمنان # ~~و # امیر سید مجدالدین علاءالدوله، که کبوتران فرستاده بود، بر # ~~آن صوب، که رهگذر ایشان بود، کبوتردار کبوتران را در دیهی # ~~پنهان کرد، و در میان لشکر آمد. # در دست امین الدین ابوبکر جرقا بادی، که کدخدای ناصر الدین # ~~قلغ ابه بود افتاد. به تهدید مقر آمد که کبو تران در دیه بسپرده ~~PageV01P135 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0194.png) # ~~است. چون قپان بود، که آن را تا نیاویزند، راست نگوید. # ~~امین الدین هر روز کبوتری رها کردی، وبهخلاف راستی، احوال # ~~نمودی، که لشکر مخالف هنوز دور است. # مجدالدین از زبدة حال بیخبر بود، تا لشکر به دو منزلی # ~~همدان رسید. مردم که به رأی (119 ر) العین دیده بودند، آمدند # ~~و خلاصة حال نمودند. به لسان الحال معلوم شد که کبوتران بهدست # ~~خصم افتادهاند. اضطرابی فاحش درافتاد. روزگار پوستین # ~~بازگونه کرد، و دولت را انقلابی ظاهر شد. رو به بغداد نهادند. # و اتا بک بوزابه و جماعتی به همدان آمدند، و خطیه و سکه را # ~~به نام محمد بن محمود آرایش دادند. تاجالدین ابوطالب وزیر # ~~سلطان، و وزیر اتابک بوزابه بود، و قاضی رضی جرباذقانی # ~~نایب او بود. او چون گربهآ خانهزاد، برهمهآ زاویه وقف بود. # سلطان سلیمان شاه بن محمد، به گرگان و دهستان بود، او ms114 را # ~~آوردند، و با خویشتن یار کردند، و به مشکان او، متنسم روایح # ~~ظفر شدند. دو سلطان در یک بقعه، کس ندیده بود و نشنیده. # عمادالدین ابوالبرکات، وزیر سلطان سلیمان شاه شد. بی اندیشه # ~~و رویه ای در این کار شروع کرد. با او تاق آمد، بسیار شبربت # پ) به امید صحت بازخورند، و از آن درد و تیماری زیادت # ~~گدد. # سلطان مسعود بهارگاه از بغداد به آذر بایگان رفت، امیر جاولی # ~~جاندار و شاهارمن و امرای آذر بایگان و ارانیه، جمله به خدمت # ~~تخت او شتافتند، وصدق موالات و عبودیت خویش ظاهر کردند، # ~~و مکره اسهم با آخربک سوار، که در آن نواحی بودند به خدمت # ~~پیوستند . شعر: # فهن ارسال کرجل الدباء %~% اوکقطا کاظمة الناهل # تبریز، به اتابک ارسلان ابه بن اقسنقر دادند، تا او هم به PageV01P136 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0195.png) # ~~خدمت او آمد، دست خاصبک آز تبریز کوتاه شد. شعر: # وقد یخرج الحاجات یا ام مالک %~% کرائم من رب بهن ضنین # خاصیک مصلحت ملک نگاهداشت، چنان نمود که به دل خوشی # ~~تبریز از دست بداد، اما سرخی روی او از تب گرم بود، نه از # ~~طرب. سلطان مسعود با شوکتی تمام روی به کوهستان نهاد، و # ~~اتا یک بوزابه وحواشی استقبال مصاف کردند، و یسیجیدهآ نبرد # ز) شدتد. جماعتی که خواص سلطان سلیمان بودند، او را # ~~گفتتد: اگردست این جماعت غالبآید، ترابگیرند، وسلطنت سلطان # ~~محمد را باشد. اتابک بوزابه با تو همان کند که با برادرت ملک # ~~سلجق کرد. او از این سخن هراسان شد. شب از میان لشکر بیرون # ~~رفت، و راه ری برگرفت، «اتخذ اللیل جملا» تا دیگر روز اتابک # ~~بوزابه و امیر عباس منتی دانست، از آنکه گفتهاند: الملک عقم، # ~~متفرق گشتند، اتابک بوزابه به فارس رفت، و امیر عباس به حدود # ~~دامغان و مازندران، و ناصرالدین قتلغ ابه بهقلاع قزوین. براین # ~~وجه متفرق شدند . # سلطان مسعود به ری آمد و جاولی جاندار بهزنگان مقام کرد. # ~~سلیمان، ms115 سلطان مسعود را استقبال کرد و مفارقت او از اتابک # ~~بوزابه و امیرعباس منتی دانست، از آنکه گفته اتد: الملک عقیم، # ~~غافل بود. روز شراب خوردند. بعد از آن ملک سلیمان را گرفتند # پ) و به قلعهٔ‌ برجین بردند. درد می که او را دادند، برق # ~~بودند که دروغ بسیار گوید. # استقبال ملک سلیمان چون استقیال مجد الدین آمده، که # ~~سلطان مسعودبن سبکتکین را کرد، برعهدی و میثاقی، تا او را # ~~بگرفت، و هندوان و سکریان را بروی موکل کرد، تا ییش او به # ~~شکم برمی افتادند، و پایها روی او میکردند، همچون کاغذ بود # ~~که چون پشت شود، با پیلوران افتد. روزگار رنگ آمیز بد عهدتر ~~PageV01P137 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0196.png) # ~~از گل است، و سیاهدل تر از لاله، چون سوسن سنان دارد، ز چون # ~~بیل خنجن. # مجد الدو له را رأی نبود، مرتب کارها، مادر او سیده بود. چون # ~~مادرش درگذشت، به هیچ نیامد. چون دراز گوش گازر شد که # ~~چون گرسنه شود، آب خورد. و سیده مادر مجد الدوله دختر اسفهبد # ~~شروین ین المرزبان بود. مازندران بالمرة و دامغان و بسطام تا # ~~حدود گرگان در دست اعقاب اوست، از خاندان ملک عجماند، # ر) فرز ندان کیوس بنقباد برادر کسری نوشروان. # جاولی جاندار را چون فتحی چنان، به معاضدت او برآمد، # ~~توقع بود که در همهآ کارها رجوع باوی باشد، و در کوهستان و # ~~عراق، افطاعی به نام او مقرر کنند. این معنی را هیچ اثر نبود. # ~~در معظمات امور بیمشاورت او استبداد نمودند، و یاد نیاوردند، # ~~که به یمن قدوم قدم او کار دولت مستقیم شد. قلة المبالاة بادانش # ~~او نیود. # امیر عباس را، بعد از آن که چون فلک سر گردان بود، به خدمت # ~~آوردند. دخول الشعری برفت، و سلطان جهت مصلحت وقت اغضاء # ~~فرمود، اما آن اغضاء برخاشاکی تمام بود. # امی حاجب تتار با امیر جاولی، برمکان، هردو بندهآ سلطان # ~~طغرل بودند، ایشان را بریک سکه نقش اقبال ms116 کرده بودند. چون # ~~امیر جاولی این شکل بدید، امیر حاجب تتار را به فارس فرستاد، # ~~بیش اتابک بوزابه، و به مخالفت سلطان مسعود، امیر جاولی در # ~~همهآ کارها خویشتن ( پ) را چون حلقهای پردر دید، که # ~~اگر چه در گوش بود، بردر بود. # ~~بود. پتداری او را جهت فضل آفریده بودند، و فضل را از برای # ~~او. در این حال قصیدهای گفت، این بیتها که یاد کرده میآید، از ~~PageV01P138 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0197.png) # ~~جملة این قصیده است، شعر : # ~~فلا تکذ بن یوما فلولاابن یوسف ### | علا بشعار ابن الزبیر المنا بر # ~~وطالت یدالمأمون بعد قصورهسا ### | عن الامر اذقل ابن ماهان طاهر # امیر حاجب عبد الرحمن از رفتن امیر حاجب تتار به فارس، # ~~چون ارغتون خنجر آتش بر کشید، مصلحت در آن دید که براثر # ~~امیر حاجب تتار پیش اتابک بوزابه رود، و او را از موافقت امیر # ~~جاولی منع کند. او را، با آنکه با اتا بک بوزا به صحبت قدیم بود، # ) دانست که او را برامیر حاجبتتار ترجیح نهد، و کار # ~~به مراد او یاشد. روی به فارس نهاد. چون به اتابک بوزابه رسید، # ~~میان ایشان چند کرت مناظره رفت. اتابک بوزابه چون امیر جاولی # ~~یه وی التجاء کرده بود، جانب او نگاه میداشت، میخواست که # ~~امیر جاونی به صلح گونه ای باز گردد. ولکن کار امیر حاجب تتار، # ~~پیش او در تراجع بود، سخن را با وی نه آن سیاقت بود که در ما # ~~تقدم بود. داعیهآ حال، اقتضای شکلی دیگر میکرد. امیر جاولی # ~~چشم برراه داشت تا این کار کجا رسد. # رئیس الدین عبد الملک سهروردی کدخدای او بود، خط و # ~~فضل او جهان را نافهٔ‌ خوش بوی آمد. فرق میان او، و دیگر # ~~اصحاب قلم، بیش از آن بود که میان قدم و فرق. در معامله شناسی # ~~و سخن گستری، معاملهآ او گرم بود، به خامهآ نقشبتد او در # ~~میپاشند، وقرقویی دور کتابت او سبقت چین می نمود، روشنی ms117 # # عیقری می آراست، و از در %~% اپ) طویله می کشید. بردر زنگان # ~~روز و شب به تماشا و عشرت مشغول، از این بیت غافل، شع : # ~~لاتامنن بلیل بت مغتبطاان الحوادث قدیطرقن اسحارا # عزالدین عبدولی ابه، ندیم او یود، و کدخدای ناصرالدین PageV01P139 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0198.png) # ~~اقش، ندیم پیشه و سبک روح طبل باز طرافت او برفلک میزدند، # ~~گزینهآ سرسفط لطافت بود، رییس الدین بیاو ندانستی نشستن، # ~~و بی او ندانستی خوردن. # «عز الدین روزی از لشکرگاه، درزنگان رفت، کیای حسن نام. # ~~همشهری او خدمت رییس الدین کردی. او را در شهر دید، گفت: # ~~ای کیا، مرا شبقی به افراط روی نمود، زنی دانی که باوی تمتعی # ~~برود؟ کیا گفت : من در کاروانسرای خانه گرفته ام، در آنجا زنکی # ~~هست زبرمیانه، خدمت ترا نشاید. چون عنکبوت بر هر دری # ~~می تند، و چو نمرغ، هرکجا میرسد، آشیانه میسازد. عزالدین # ر) گفت: ضرورت است، وقت تمیز نیست؛ هرچون که # ~~هست، سیمرغ است که در دام افتد. کیا حسن چون مسمار # ~~مقراض شد، که میان دو صحبت با دید آرد. رفت و آن خورشید # ~~پیکر شهرهآ شهر را، چون کبک خرامان آورد، با غمزهآ غماز وطرة # ~~طرار، و صد هزارکشی وناز چون کبک خندان، قلادهآ پروین بر # ~~گردن، و حلقهآ مسلسل یر بناگوش نهاده، ازارپای، زیر کبود، و # ~~بالا سفید داشت، چون کلهآ ملون آراسته. پیالهآ طرب بردست گرفت، # ~~و آینهآ نشاط بزدود، و شراب جام خسروانی خوشگوار نوشید. # ~~کیاحسن با ایشان قدحی چند باز خورد، و تا خدمت رییس الدین # ~~آمد، و عز الدین به لؤلؤ شهوار سفتن، مشغول شد. # رییس الدین، طلب عزالدین میکردو دشنام میداد، و بهفراست # ~~میدانست که او به شهر رفته است و به عشرت مشغول شده، چند # ~~کرت گفت. که آخر هیچ گس داند که این قلتبان کجاست؟ کیاحسن # ~~تبسمی نکرد. آخر او را سوگند داد که (123 پ) راست بگوید، تا # ~~این حال چگو نه است. کیا شرح ms118 آن حال باز گفت، و حکایت ازاریای # ~~وسخ زیر کبود و بالا سفید بکرد. رییس الدین گفت: امشب آنجا # ~~رو، سحرگاه ازار پای برگی و بیار. کیا پیش عزالدین رفت. PageV01P140 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0199.png) # ~~سحرگاه عاشق و معشوق برطریق مهربانی خفته، آزار پای # ~~بدزدید و بیاورد، رییس الدین فرمود تا به طشت خانه بردند. # عزالدین از مستی مرده بود که زنده شد. چاشتگاه از شکر # ~~خواب برخواست، و بهوثاق رییس الدین آمد، دست بر شکم نهاده و # ~~آتش نشاعط او خاکست شد. # رییس الدین چون کوزهآ فقاع برجوشید، گفت: این قلتبان از # ~~کجا می آید؟! # عز الدین گفت: این ورق خود باز مکن، از آن جهان می آیم. # ~~دوش به شهر قولنجی سخت پدید آمد، چتا نکه از خویشتن طمع # ~~ببریدم، و وصیت بکردم. رییس الدین گفت: برریش خویش # ~~می خندد، دوش به شهر، به شراب و عشت مشغول بوده است، و # ~~امروز (4 ر) به خمار شکستن اینجا آمده. # عزالدین گفت: این آن مثل است که گویند «به مرد آن یاد که # ~~زن گوید، نه مادر»، کار به خلاف این است. جماعت حاضران # ~~گفتند:، این ترازو چشمهدار نمی نماید، آنچه تو می گویی، پیش # ~~ما باد است، که در قفس می کنی. مصداق این سخن، سوگند مغلظ # ~~باشد. تمام الیمیتی بخورد، که دوش رنجور بود، و این تهمت زور # ~~و بهتان است. چون از سوگند فار غ شد، فرمودند تا از ارپای # ~~مشهر بحر سی (؟) باز گردند، وآوردندانگشت تعجب در دندان گرفته. # ~~عز الدین چون آن شکل دید، و بر سفیدکاری خویش واقف شد:. # ~~روی او چون کاه گشت، آفتاب عذر او زیر میغ پنهان شد. # ~~بدانست که آنچه گفت آب بود که به غربال بنمود، باد بود که به # ~~دام گرفت. چون کور بی عصا سرگردان آمد. ساعتی زبانش چون # ~~زبانهآ ترازو، از سخن بازمانده بود؛ بعد از آن چون جلاجل فغان # # کرد. در فصل الخطاب آمد %~% پ) گفت: ، وقتی ms119 چنین تلبیس # ~~ملحدان کردندی، روا نباشد که این معنی رود. گفتند: سوگند به ~~PageV01P141 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0200.png) # ~~دروع تو خوردی، و بی ادبی می کنی، و مدتی این سخن به میان # ~~می افگندند. # در مقام زنگان جاولی ناگاه قصد کرد، و مبضع کارگر آمد، # ~~در گذشت لشکر ها که در خدمت او یودند، متفق شد ند. # زینالدین ابوالمظفر پسر سیدی ز نگانی که مستوفی امیر # ~~جاولی بود، در انواع علوم و فضل و ادب دست تمام داشت. شعر # ~~خود، فضالهآ جرعهآ فضل او بود. سرمکارم را، چشم و گوش جن او # ~~نبودی. در این حال قطعهای گفت، این بیت از جملهٔ‌ آن قطعه است، # ~~شص: # اوماتری عشرین الف مدحج %~% قدرد شوکتهم الیهم مبضع # امیر حاجب عبد الرحمن در حادثهآ امیر جاولی «خلالک الجو # ~~فبیضی واصفری» برخواند. نزدیک یود برآنکه کلاه براندازد. # ~~خبر وفات او، خبر باز دانست. تباشیر سرور، از اساریر روی او # ~~لایح شد. جای مژده دادن شناخت. از آن غاقل بود (125 ر) که # ~~حادثهآ مرگ چون باد است، به همه روزنی دررود. دست فتا، # ~~مردم را چنان از دنیا به در می افگند که خاک را از سرای به در افگنند. # وزارت سلطان جهت تاج الدین ابوطالب کدخدای اتابک بوزابه # ~~تقریر کرد، و اتابک بوزابه را به خدمت سلطان آورد. او و اتابک # ~~بوزا به و امیر عباس، سه پایهآ محکم بزدند، چون شاخهای ثبلاب # ~~به هم برییچیده شدند، سلسلهآ قوی به هم افگند ند، ندا نستند که فلک # ~~مهرهای چنان، بسیار چیند، و ابریشم از حلقهآ رود گسسته شود. # ~~آنچه از آذربایگان و ارانیه امیر جاولی داشت، در تدبیر دیوان # ~~امیر حاجب عبدالرحمن آمد. فالاین بیت که بهوقت آنکه به کیلباذه # ~~منزوی بودند گقته بودند، راست شد . شعر : # ~~از شاه جهانر گنجهآ پر گنج بخواه ### | لیکن که به کیلباذه مسکن سازی PageV01P142 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0201.png) # ~~رو نق نداشتتدی. # ~~ک4 جهت تصمحیح کنند. # ~~بود، ( # ~~عضاء کند. به کمتر کسی کارها بزرگ ms120 بر آید. PageV01P143 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0202.png) # ~~بسوزد. آدمی را که غذای اول در رحم مادر خون حیض باشد و # ~~عاقبت گندیده شود، زعارت و تکبر نرسد. بانکادتی که در طبع # ~~تاج الدین بود، استحقاق وزارت نداشت. صورت دیوان وزنگیان # ~~بر در گرمابه باید کردن، اینجا برگل افشان کردند. دستاردار را، # ~~بالای وزارت درجتی نیست، اما چون آب بر نجاست آید آن را نجس # ~~بیتند. از سردی طبع او، اهل درگاه چون آب از سرما فسرده شدند. # ~~از رخسار او، روز و شب سرکه چکیدی، و مردم از سر ضرورت # ~~در آن سر که چون یشه ای افتادند. چنان ترش (126 پ) روی بود # ~~که ینداری روزی حملهٔ‌ خلایق بهوی حوالت افتاده است. خشک # ~~مقزتر از گوز بود. جماعتی غمازتر از آفتاب در سلک او منتظم # ~~شدند. با آنکه نیم مرده پیری بود، وزیر شد. تابوت کشی، چون # ~~اسب رهوار او نبود، مردم را از بدطبعی او عز الملک از یادنرفت. # ~~از رمضاء می گریختند، در آتش افتادند. از باران برخاستند، با # ~~ناودان تشستند. اهل هنر را هریک چندی سروریش ناجنسی # ~~بأید دیدن، اولکن چه شایدکردن. بهوقت ضرورت در آبریز می باید # ~~رفتن، بهغایت ننگ بار بود. پردهدار (و همچون جلاد بودی نهچون # ~~پردهدار. شرفالدین نوشروان بود که او را پیوسته شکسته مرگی # ~~بودی، کس را منع نکردی. # تاج الدین چون طحلب آب بود که اگرچه آرایش آب باشد، # ~~بی فایدت باشد. در جهان، نااهل یسیار کامراناند. دنیا عروسی # ~~است که در جملهآ جهاز (127 ر) اوبوریا هم هست. هم دستارداران # ~~را اسم عزل بر افگنند. سیل بود که هرچه دید، بر گرفت و آواره # نیابت به مخلص الدین ساویداد، پیروفرتوت بود. براحو ال عراق # ~~وقوفی نداشت، مردهای بود که مخلص الدین او را تکفین می کرد. # اشراف دیوان سلطان، به جلال الدین پسر استاد شرف الدین PageV01P144 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0203.png) # ~~هرچه خواست کرد. مقائید امر ونهی در دست گرفت، رآی او # ~~اقتضای آن کرد ms121 که امی صباس در خدمت سلطان باشد. اعتضاد # ~~خویش به وی دا نست . خاصبک یسر یلنگری در صحبت امیر حاجب # ~~عبد الرحمن به آذر بایگان رفت، به عشوهٔ‌ آنکه تبریز جهت او # ~~مستخلص کند، آنجا رفتند. استخلاص تبریز . .. نبود. تبرین، # ~~تبریز نیامد. از باد جز سوسمارد فربه (127 پ) نشود. شعر: # # رأیتک ان متیت منیت موعدا %~% جهاما وان ابرقت ابرقت خلبا. # مراعاتیی که خاصبک را می فرمود، کجا بادید می آمد، شتر را # ~~به کفکیر آب نشاید دادن. از جبابهآ خراج تبریز جز تقاصر تقصیر # ~~به میان نبود. از شیشهآ تهی سراو میاندود. # خاصبک چون بدانست که او را مواعید عرقوب میدهد، از # ~~ریسمان شمع، دل تافته تر شد. در دریای تدبیر سباحت نمود، و # ~~فیلسوف وار اندیشه کرد، از تدبیری صائب، زرهی تمام پوشید # ~~که جملهآ انگشتهای او بپوشانید. باامرای آذر بایگان وارانیه متفق # ~~شدند، و در غیبت امیر حاجب عبدالرحمن، به غیبت او مشغول # ~~شدند؛ و او را آماج تیر بلا کردند، و در نکایت او، چون سوسن # ~~همه زبان گشتند. روزی در صحرا زنگی جاندار، که خیلتاش # ~~خاصبک بود، مقرعهٔ‌ آهنین بر سر آن پادشاه ار جمندزد، و شمشییرها # ~~از چپ و راست روان شد، و آن سروسهی ملک را، از بن # ~~برکندند. (128 ر) آن را که گاو گردون نتوانست جنبانیدن به # ~~دست چپ بر گرفتند. او کس را در عقد نمی گرفت، دست او در # ~~کارزار، دست قضا بود. چون شمع به تابش خویش مغرور شد، تا # ~~سر خویش در طشت دید. چون یای سر او از تن بر گرفتند. سر او # ~~چون گوی در میدان دوان شد. PageV01P145 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0204.png) # امیر عباس در خدمت سلطان به بغداد بود، چون خی حادثهٔ‌ # ~~امسر حاجب عبدالرحمن شنید، برآن بود که شبی از میان لشکر # ~~بیرون رود، و چون باز پرواز کند. از سایهآ خویش هراسان # ~~می بود. چنانکه کسی در آب غرق شود، دمی میزد. اسب تازی ms122 نژاد # ~~او که آن را حرهآ آسمان میدان می بایست، و کوکب طرفهای لگام، # ~~در گل بماند، و برجای باستاد. # امیر حاجب تتار از همدان میآمد، و با فخرالدین جاندار و # ~~النقش کون خر متفق شدند. در موافقت چون هفت رنگ، روی # ~~در یکدیگر آوردند، امیر عباس را خواب (128 پ) خرگوش دادند، # ~~او را عیاری تمودند که موافق دستور نبود. # امیرعباس از آنچه بر سر او رفت، غافل آمد. مرد بینا چون # ~~خفته باشد، با کور یکسان بود. # امیرحسن جاندار را نفاقی بی اندازه بود، دوستی او استسقاء # ~~بود، که از آن کم کسی جان برد. با هرکس که دوستی کردی، داغ # ~~او باز سپردی. چون قلم دو زبان بود، در رنگ آمیزی و فتته # ~~انگیختن مثل بداشت. برظاهر گربهای مهربان بود، و در باطن # ~~درشت تر از خارپشت. تازه رویی او روشنی شمشیر بود که چون # ~~افروخته باشد بهتر باشد. غرر و غایلهآ او بسیار کس را آز راه # ~~ببرد. چون دیبا بود دوروی، ایی شور صاضی بود، بادستیی دو شیکی # ~~و بهدستی ریختی، بازار انفاق او نفاقی بود، دم دادی، و به دمی # ~~که او را داندی، التفات نکردی. همچون نای بود که در آن دمند و # ~~پایدار نباشد. دوستی او چون خواب یک ساعت بودی. هرکس که # ~~ز وی (129 ر) فقاع گشودی از تشنگی بمردی. قصابوار دم # ~~دادی و پوست کندی، دم او هیچ عاقل نخریدی، و اگر خود مسیح # ~~بودی که از آسمان بزیر آمدی، از آب نفاق او جز خنده شکری PageV01P146 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0205.png) # ~~نبودی. هرکس که چون چنک روی درروی او نهادی، در نالهآزار # ~~افتادی. و چون شمع از یک خنده او را صد گریه بودی، به کلاه # ~~بردن قناعت نکردی، سرهم بشکستی. دوستی او نه آن پیر اهن # ~~یوسف بودی که یعقوب، علیه السلام، بدان بینا شد، آن پیراهن # ~~یوسف بود که «وجاؤاعلی قمیصه بدم کذب»، و آن پیراهن بود که # ~~«قدمن ms123 دبر». روی بخت آن کس که در دوستی بروی اعتماد کردی، # ~~چون کرسف دوات سیاه شدی. کار خویش یه نفاق راست می داشت. # ~~چون ثارتج، گونهآ او بدان سرخ بود که در بن ده دل داشت. # این جماعت در تقبیح صورت امیر عباس مبالفت نمودند، # ~~آن صفشکن را گرفتند و هلاک کردند. تاج الدین را به مراقیت # # اتابک بوزابه تعرض %~% آ پ) نرسانیدند، دستوری دادتد که تا # ~~به فارس رفت، کرم وزحیر گرفته، و جگر به تیر قضا خلیده و # ~~زخم عزل بر سر آمده، و سه طلاق به گوشهآ چادر منصبش بسته. # ~~نوبت وزارت او پنج شش ماه بود. هنوز هلال بود که در محاق # ~~افتاد، چنان وداع کرد که تیرکمان را. دولت چون باد است، # ~~هروقت از جایی دیگر برآید. # اشراق و ائمهآ بفداد،در دفن وتجهیز امیر عباس توفر نمودند، # ~~به حکم آنکه غازی بود، روح او به حظایر قدس منتقل دانستند. # ~~جهان غدار با کس وفا نکرد، در زندگانی بس خیری نیست، # ~~ندانیم که خضر، علیه السلام، در زندگانی چه خوشی دید، که آب # ~~حیات خورد. از دست ابلق سوار روزگار، کس جان نمی برد، # ~~نعمت جهان به محنت مشوب است. آن شراب که در طرب آرد، و # ~~عقل...1 در بهشت طلب بایدکردن. درین جهان. .20 مست می شویم. # جهان که در رگهایماخون نمی گذارذ، بررگهای ما PageV01P147 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0206.png) ### | ریخ اقورراء # ~~بقاء نمی کند. # شمس الدین ابوالنجیب به اسم کدخدای امیر حاجب تتار به # ~~بغداد آمده بود مترشح وزارت، و بهصدد آن، بروی تقریر # ~~سمودند . چون موسی، علیه السلام، بود که به طلب آتش رفت، # ~~بغمبر شد. PageV01P148 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0207.png) # وزارت شمس الدین ابونجیبا # ~~بود، دست او چون دهان گل، پر از زر و سیم شده. PageV01P149 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0208.png) # ~~کمان کژ بود که تیر از آن راست بران آید. # دیوان طغرا بر قوام الدین پسر قوام الدین ابوالقاسم تقویر # ~~کنند . او را یدین منصب (131 ر) موعود کرد، و ms124 برق مواعید او # ~~کاذب آمد. جلال الدین در این معنی گفت، شعر: # ~~ای صد زحکم تو یه در نتوان شد ### | وزخطهآ عقل راست برنتوان شد # ~~تو خر خواهی تا مراعات کنی ### | از بهر مراعات تو خر نتوان شد # اشراف، بر رییس الدین عبدالملک سهروردی تفویض کردند. # ~~او بعد از وفات امیر جاولی کدخدای امیر حاجب عبد الرحمن شد، # ~~و بعد از حادثهآ امیر حاجب، کدخدای خاصبک یسر یلنگری او را # ~~کلید آذربایگان و ارانیه میدانستند. بی مقرری، وزارت این هر # ~~دو طرف، بروی مقرر میشد. چون برق بود که آن را یه آتشزن، # ~~حاجت نیاشد. چون هدهد مثال بر سر زده بود. آن چنان شخصی # ~~کافی کاردان نشایستی که برعطله بودی. خروس ییعرف تیکو # ~~نباشد. ماه اگر برزمین بودی چنان نیکو نبودی که برآسمان. او از # ~~بنی عجل بود، از اعقاب حنظله که روزذی قار به مقطع الوضین ملقب # # شد. برضمایر رثوس %~% پ) آذربایگان و ارانیه واقف بود. # ~~عالم و فاضل و نیکو خط. پسر کافی ابو الفتح سهروردی بود. # ~~قبیلهآ او در سهرورد موصلیان خوانند. این بیت مطلع قصیدهای # ~~غرا، از آن کافی یدر رئیس الدین است، شعر : # # خلیلی عود البان عادر طیبا %~% و من فوقه القمری قام خطیبا # در وزارت شمس الدین و استیلای خاصبک و مناصب این # ~~جماعت در بغداد، این بیتها گفتند، شعر: # العلج جاز الوزارة %~% والعلق جاز الامادة PageV01P150 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0209.png) # وابن القوام تندی %~% کا نه سقط فارة # م الرضی تلاه %~% کقطعة من حجارة # واالمشرف الجس بوم %~% و ان غدا فی العمارة # ری و کاشان که اقطاع امیر عباس بود، به فخرالدین حسن # ~~جاندار دادند، و کار او پیوستهتر از ابروی دلبرانش شد. # اتابک بوزابه از حادثهٔ‌ امیر حاجب عبدالرحمن، و امیرعباس، # ~~ون مار ر) پیچان بود، چون شمع گفت: اینک سروطشت. # امی شیر برادر اتا بک ارسلانابه واقسنقرو پسر امیرعباس # ~~پیش او رفته بودند، و باد در آتش او میدمیدند. با لشکری جرار # ~~چون کوههای ms125 روان روی به کهستان نهادند. امیراعلبک والی # ~~اصفهان بود، پنداشت پیل در دام او افتاد، و خطهآ ملک، آسان در # ~~دست او آمد، و اتا بک بوزابه را ثباتی خواهد بودن که خط # ~~اوفراورا بود، و ازآن شکار، دوگردران بردارد، که از نردبانیایهآ # ~~زیرین خواست که پای بربام نهد. بدان دود که دید، پنداشت که # ~~بریان خواهند کرد. ندانست که داغ خواهند ثهادن. # او و امام صدرالدین عبد اللطیف خجندی به اتابک بوزابه # ~~بیوستند. در اصفهان خطبه به نام سلطان محمد بکردند. با لشکر # ~~جرار چون بادپران به ظاهر همدان آمدند، و مرغزار قراتگین # # مصاف دادند، خواستند که به تازیانه جواب شمشیر دهند. %~% (1پ) # ~~هیبت صلیل شمشیر خو نخوار، و صهیل شبدیز مسعود کارگر آمد. # ~~اسب اتابک بوزابه خطا کرد؛ تیغ آهیخته، پیاده میرفت، او را از # ~~أحاد الناس، جوانی بشناخت. او را گرفتند و پالهنگ در گردن # ~~او کردند، و به خدمت سلطان آوردند. کمتر کسی وقتنی دیواری # ~~بیفگند که به صد کس با جای نتوان کردن. کمتر از پشه هیچ # ~~نیست، چون برروی نشیند دست برآن رسد، و اگر برقفا نشیند # ~~خویشتن را، صفع واجب شناسد. کوششی کرده بود که داستان PageV01P151 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0210.png) # ~~رستم دستان بدان تازه شد، همچنان بود که ابوتمام طائی کفته # ~~است، شع : # # وماکنت الا السیف لاقی ضریبة %~% فقطعها ثم انثی فتقطعا # ملک سلطان مسعود به کشتن اتابک بوزابه مستقیم شد. تاسرمیخ # ~~نکو بند، خیمه مستقیم نشود. # مخلص الدین ساوی، نجیب الدین عبدالجلیل را از نیابت وزیر # ~~معزول کرد. پس از عز الملک کار او نیابت شمس الدین الشامی # ~~پذیرفته بود. بدین عزل (132 ر) دلو او به چاه افتاد. # مخلص الدین به غایت متمول بود، برجمع مال مرضی داشت، # ~~بسیار خورتر از عصای موسی، علیه السلام، بود. # نجیب الدین پس از آن شغلی دیگر جز به خواب و تمتی ندید، # ~~چون گاو خراس تنگ میدان آمد، پس از آن دولت او را، باد # ~~خزان، ms126 پس بر نیامد. از او مخلص الدین به خساست و سقوط بههم # ~~نزدیک بودند، منصب بیماری بود که او را علت به علت دیگر # ~~برخیزد. تجیب الدین چون شمع برخاست و بنشست. # میان خاصبک و امیر حاجب تتار خصومتی ظاهر شد. هر چد # ~~وجهد که امیر حاجب تتار در تلافی و تدارک آن می کرد، همچون # ~~نقشی بود که برآب کنند، بر نشاید خواندن. شیر را بهوقت آنکه # ~~حمله آرد، استعطاف محال بود. برقدم اعتذار او استادن او، فرطات # ~~را محو نمی کرد. او را گرفتند و به قلعهآ سرجاهان بردند و هلاک # # کردند. گار جهان سراسر محنت است، اول فطرت مردم %~% پ) # ~~در رحم مادر حبس است. # خاصبکع با شمس الدین ابو نجیب متفق شد. شمس الدین مدتها # ~~کدخدای او بود. او را از بطانهآ خویش میدانست. امیر حاجب # ~~تتار را به معاونت او قهر کرد. # اتا بک بوزابه و امیر حاجب عبد الرحمن و امیرعباس و امیر PageV01P152 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0211.png) # ~~حاجب تتار در یک سال کشته شدند. در احتشام و بزرگی آفت # ~~بسیار است. بیشتر بزرگان برعاقبت چون لاله تیره دل می شوند، # ~~و چون تارک اقرع تهیدست. قتیله به روغن چراغ روشن شود، # ~~اما چون در روغن غرق گردد، مرده شود. قاضی شروانی در حق # ~~خواجه شمس الدین گفت، شعر: # ~~زمانه کور نبودی به بخت خواجه وزیر # اگر نه گوش وزیر زمانه کر بودی # ~~معلمت.. . سورت . . . ا تکود دست # معلمی سره بودی اگرنه خر بودی # همچنین در حق شمس الدین گفته است، شعر : (124 ر) # ~~بنزد خواجه بردم درج شعری ### | که شعری با بلندی بود ازو پست # ~~مرا از دیگران نشناخت خواجه ### | یه هشیاری همانا بود سرمست # ~~درو بود اعتقاد من به کری ### | ندا نستم که مسکین کور هم هست # صاحب عالم، کمال الدین صدر الاسلام ابوشجاع زنگانی، که # ~~در عد سلطان طغرل مسند وزارت یه وی فق شقدو پیکخورشید # ~~آسمان شد، ودست وزارت به مکان او چون ms127 دست موسی، علیه السلام، # ~~منور آمد، در عهد امیر حاجب عبدالرحمن مستوفی و مشرف او # ~~بود. امیر حاجب عبد الرحمن به وساطت و سفارت او بهدرگاه آمد، # ~~با همه حیزوانت وتکبر، امیر حاجب محکوم او بود، به حکم آنکه # ~~با سلطان مسعود همدم شده بود، هر در که بسته بود، به برکات # ~~نفس او گشاده میشد. چون آفتاب صیقل آینهآ آسماندولت (34 اپ) ~~PageV01P153 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0212.png) # ~~شد. او خورشید جهان پیما بود، ودیگر ارکان دولت، بنات النعش # ~~برجای استاده. حکم او مرغ پرنده را از هوا بهزمین میآورد، و # ~~ماهی را از قعر دریا برمیآورد. دست هیبت او چون خرطوم پیل # ~~دراز بود، و دست دیگران چون گردن خوک کوتاه. # در حادثهٔ‌ امیر حاجب عبد الرحمن گردون کبود جامه بروی # ~~خشک ریش کرد. آستین برجملهآ شغلها فشاند. و اختیار عزلکرد. # چون خاصبک به درگاه آمد. سلطان مسعود فرمود تا استیفای # ~~خاصبک، گه در ما تقدم هم به نام او بود، بروی مقرر داشت. و # ~~جمال الدین علی دردانه را، که این شغل بهدندان او خوش آمده بود، # ~~و مباشرت آن نموده، معزول کرد، و جب زیان او بفرمود. # ~~به تدریج اغلب شغلهای درگاه بهوی مفوض شد. امیر # ~~اسفهسالذررامن بزرگ حمایتنی او شدند. خیراتی و ابواب البری # ~~کرد، که قیاس آن جز باخیرات نظام الملک حسن ین علی بن (35 ار) # ~~اسحق نتوان کرد. ایزد، جل جلاله، او رادر ضمان سعادت نگه دارباد. # شمس الدین ابونجیب را با مروتی که بود، سیل هجو روان # ~~سی آمد، این معنی از جادهآ انصاف دور بود، اما این را شکلی # ~~هست کمایجیء لاکما تحب. # کمال الدین علی سمیرمی از وی مکتوم تر بود. هر روز دوکرت # ~~خوان نهادندی، در سرای وی از کشته، به انواع موائد، آنچه # ~~بازماندی، بهدرویشان دادندی. همچون ایر بود که بربالا و نشیب # ~~بارد. همچون خورشید بود که بر مرغزار و سبخه تابد. وکیل خرج # ~~گفت: از راتب چیزی کم باید ms128 کردن که بیرون آنچه درویشان # ~~نمی برند، بسیار بازمیماند، و بهزیان میشود. کمالالدین گفت: # ~~آنچه از درویشان بازماند، در دجله باید ریختن تا ماهیان را از # ~~روزگار ما نصیبی باشد. پیدا نباشد که منبع برکات چه بودم. # ~~وللارض من کأس الکرام نصیب. دانست که حیوان همچون آدمیاز PageV01P154 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0213.png) # ~~گوشت و خون و استخوان است، با (1235 پ) این همه افضال، # ~~بساط هجو او هم باز گسترند، در حق او گفتتد، شعر: # # وقیل الکمال به نقرس %~% فقلت العفاء علی مثله # # یشنج کفیه یوم الندی %~% تعدی فادی الی رجله # همچنین گفتهاند، شعر: # # کمال سمیرم للملک نقص %~% کما سمیت مهلکة مفازة # # لئن رفعت محلته اللیالی %~% فکم رفعت علی کتف جنازة # در مروت شمسالدین شک نبود، اما بهحکم آنکه جاهل بود، # ~~مروت او با جاهلان بودی. ابری بود که جز بر مزیله نبارد، سیلی # ~~بود که بررمین خراب آمدی. او را پسری بود چون سوزن یک # ~~چشم؛ قاضی شروانی در حق او گلفت، شعر : # ~~فرزند وزیر گر که کورست به چشم # در چشم سیاهیش سفیدست چویشم # ~~میخشم گند چو شعر خوانم یر وی ### | گر خشم کند ور نکند بستدش پشم(: # هم قأضی شروانی گوید در حق نظام الدین پسر شمس الدین # ر) که چشم و چراغ او بود، شعر: # ~~به اعنم شدم آز برای مهمی ### | که تا گردد آنجا گمان چون یقینم # ~~ستی حره دیدم آنجا حو حبلی ### | که میگفت من کره شمس دینم # ~~زره بازگشتم همانجا و گفتم ### | چه دیدم زخر تآز کره چه بینم # معین الدین ساوی پس از استیفای امیر حاجب تتار، کدخدای # ~~فخرالدین حسن جاندار شد. نهاب وهابی بدان صفت که او بود، PageV01P155 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0214.png) # ~~کس ندیده بود. آن کس که نهاب وهاب باشد، همچون مار باشد که # ~~در دندان او زهر باشد، و در گوشت او تریاک. او نه برسیم خویش # ~~شفقت بردی، نه برسیم مسلمان. چون بوریا پربند وشکم بود. # ~~هرکجا یساری دیدی، اگر به قرض بودی ms129 و اگر بهقه، کمند طمع # ~~آنجا افگندی. چون ماه در همهآ آبهای روشن غواصی کردی. نقب # ~~در آسمان بردی. وجوه انگیختن اوهنوز معتدی نشدهاست. زهرمار # ~~اگرچه مار نمانده باشد، قاتل باشد. اگرچه دبیر ومعامله (36 اپ) # ~~شناس بود، سخن از سر پنجه گفتی. همچون زرق بود که هر کجا زر # ~~بیند، پرباید. در این عهد با جماعتی خداوندان شمشیر و قلم به # ~~قصد مخلص الدین ساوی متفق شد، او را گرفتند و به قلعهآ طاوس # ~~بردند و هلاک کردند. روزگار شیشهآ احتشام او برزمین زد. # میان او و مخلص الدین وحشت قایم بود، از پس یکدیگر چاه # ~~می کندند. اگرچه در مخلص الدین ازمردی، جز مردمک چشم نبود، # ~~خطاب معین الدین که همشهری او بود، خارج آمد. # مؤید الدین محمد بن ابی الهیجاء، به حکم آنکه چون گرگ دم # ~~زدن اواز گرسنگی بیشتر بودکه ازسیری، هچووزیر شمس الدین # ~~کرده بود و گفته، مصراع: # در دست وزارت از تو خرتر ننشست. # این معنی به سمع شمس الدین رسید. مؤید الدین بدین سبب به # ~~بغداد بازاستاد، و آن توقف اقبال او بود. # چون سلطان مستعود باچو ار آیزد، عزاسمه، رفت، وامیر المؤمنین، # # المقتفی لامرالله، عراق %~% ر) خرج کرد، او عارض و کاتب # ~~جنس بود. تغیر شمس الدین صلاح کار او آمد. بسیار جای باشد # ~~که زهر شفا دهد. رنجی که به دل مؤید الدین رسید، آسیب تفیر # ~~شمس الدین چون شق قلم بود که بدان به اصلاح آید. شمس الدین، # ~~وزیر مؤید الدین ابو علی را از نیابت دیوان استیفاء معزولکرد، و ~~PageV01P156 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0215.png) # ~~نیابت با کمالالدین ابوالدیان داد. شغل قدیم او بود، رجوع بدو # ~~رفت ، رجع الحق الی نصابه. # یمین الدین مکین ابوعلی، به نکایت وزیر شمس الدین از دیوان # ~~عرض معزول شد، و این منصب دیگر باز بر سعد الدین خراسانی # ~~تقریر افتاد. زبالهآ قندیل او برافروختند. مکین ابوعلی احتشام # ~~قدیم داشت، روی به آبحیات شسته بود. خصم قوام الدین ms130 ابوالقاسم # ~~بود، و بآ وی مقاومت نموده، شمس الدین او را خصم خاندان # ~~خویش میدانست. مکین ابوعلی چون به خانه رفت، به اصفهان # # هم امن نبود. از باد نکایت شمس الدین چون شاخ (7 %~% 11 پ) بید # ~~لرزان بود، چنا نکه بیمار، از وقت تب غب و ربع ترسد، او همهآ # ~~اوقات ی ترسید. در خانهٔ‌ شکسته نشسته، اگر صورتی در آب # ~~بدیدی، بترسیدی. خفقان دل او ، بیشتر از خفقان صهیل شهید # ~~بود، دست برمناصب عراق فشاند. تا اتابک استحقاق وزارت # ~~داشت، از دیوان عرض هم معزول شده. # و شمس الدین ابو نجیب که به اضافت باوی، در عقد نبودی، در # ~~وزارت متمکن گشت. کار درگاه مصافی شد که در آن زرهدار هلاک # ~~شود، و آن کس که زره ندارد، سلامت یابد. کار کردن دیگران در # ~~جنب مکین ابوعلی قسوی بود در مدلفه، او اگرچه معزولشد عزیز # ~~بود. گل اگرچه بریزد، خوشیوی باشد. # مکین ابوعلی به راه بیابان به خراسان رفت، و به ترک وطن # ~~بگفت، دانست که هیچ ستاره را شرف در خانهٔ‌ خویش نباشد، او # ~~را اوان خزان بسیار بودی. ستارهها را از تاریکی (138 ر) شب # ~~ناگزیر بود. نیابت وزارت سلطان سنجر و کدخدایی خزانه بروی # ~~مقرر شد. او دریایی بود که آن را چون ملاح طپانچه بسیار زند. # ~~وزارت آز دماغ او هرگز خالی نبود. در این تمنی سوخته آمد، و # ~~بدین غصه درگذشت. زنخدان بهحسرت وزارت بربسته، صبح PageV01P157 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0216.png) # ~~مواعید او کاذب آمد. آنچه او را در دماغ بود، چون ناقهآ صائح، # ~~علیه السلام، از سنگ بیرون آمد. شعر: # ~~وانی لارضی مثک مابین تالدی ### | لوا بصره الواشی لفرت بلابله # ~~بسوف و من آنی و کیف و بالمنی ### | وبالوعد حتی یسأم الوعد باذله # ~~وبالنظرة العجلی و بالعول یتقضی ### | اواخره مایلتقی و اوائله # سلطان سنجر در عهد پیری به تحریض مکین ا بوعلی به ری # ~~آمد، و سلطان مسعود از ظاهر همدان کوچ کرد و به ms131 اسدآبادرفت، # ~~ر سو لان آمدند و از هر دست سخن گقتند؛ عاقبت عهدی و ثیق پا # ~~سلطان سنجر کردند، و سلطان مسعود جریده به خدمت سلطان # پ) ستجر رقت. # چون سلطان سنجر یه ری آمد، رجو عکارها با مجدالدین # ~~ابوالحسن عمران بود، وزیر و اصحاب مناصب زیردست او بودند. # ~~جهانیان چون دامن پای او می بوسیدند، صبح اقبال او از شادی # ~~ختدان بود. چون سلطان با خراسان رفت، بفرمود تا اورا گرفتند، # ~~و هلاک کردند. در حق او این بیت ها گفته اند، شع: # ~~ای شاه وزیر و پهلوان چند کشی ### | کنان خردی چند خردمند کشی # ~~زینسان که ترا دیو ببردست زراه ### | فرزند نداری، ارنه فرزند کشی # سلطان مسعود از خدمت سلطان سنجر بازگردید، به مشتی # ~~بغداد رفت. بعد از آن اتابک شمس الدین ایلد گزواتابک ارسلان ابه # ~~و اتابک ایاز و شاه ارمن، به غیظ خاصبک یسر یلنگری متفق # ~~شدند، و راه عصیان سپردند. سلطان (139 ر) مسعود، بهسبب PageV01P158 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0217.png) # ~~آن چهارخانه که این چهار گردن کش لشکرشکن یخته بودند، به # ~~آذر بایگان رفت. ایشان متفرق شدند. سلطان و خاصبک به مراغه # ~~آمدند، دیوار مراغه خراب کردند. عاقبت فراری بیفتاد، و با # ~~ظاهر همدان آمدند. خراب کردن دیوار مراغه، پرده دریدن # ~~مسلمانان از شهر و نواحی بود، نامبارک آمد. چون زمستان روی # ~~نمود، و گوههای سیاهموی، پیر شدند، و سنجاب بهحواصل بدل # ~~شد، به بغداد رفتند. چون نسیم صبا، شکوفهآ رعنا را جلوه کرد، و # ~~گل در مهد زمردین نشست، به ظاهر همدان آمدند. ترکمان ابره # ~~دست درازی می کردند. بعد از آنکه شکال شکل بودند، خویشتن را # ~~شیر آسا می نمودند. اتابک خاصبک به تاختنی بهسرایشان رفت، # ~~پرحزم وتیقظ بودند، ثبات نمودند. خاصبک به وجهی که مراد # ~~بدان مقرون نبود، باز گردیده ایشان سرکشی داشتند، بادسموم # ~~مار (9 پ) را هلاک کند. # سلطان مسعود را، از عرب خاتون، دختر ملک العرب، رئیس # ~~صدقه یسری آمده بود، او ms132 را به خاصبک سپرد، خاصبک را بدین # ~~سبب اتا بک می خواندند. آن پسر خوددرحیات سلطان مسعودمتوفی شد. # وهنی که از ترکمانابره براتابک خاصبک آمد، اول علامتی # ~~بود از خذلان دولت، بدین سبب باری تمام بردل سلطان بود. # ~~شیراز بیم او دندان برهم زدی، اما حکم خدای تعالی نافذ شد، # ~~تیرجان دوز قضا، بران آمد، و شاهین اجل، سلطان مسعود را از # ~~این چهار دیوار متضاد درر بود، و بیرون برد. جان پاک او به # ~~حضرت رباتی رفت. جهان غدار که مشکسای او بود زهرافشان # ~~آمد، و کارها که چون قامت الف راست او بود، چون دال کث شد. # ~~جهان زنبورخانه است بی انگبین؛ هرکس که در این دست دراز # ~~کند، مجروح شود. روز، سپید دیواست، و شب (145 ر) زنگی، و # ~~مردم کودکان گهواره؛ به ضرورت ترسانو لرزان باید بود. متیقظان از ~~PageV01P159 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0218.png) # ~~این مخاریق صدهزار فرستگ روند. بر این خوان جز جگر مردم، # ~~بریاتی نیست. قالب آن کس که بروی مغرور شود، بی قلب است. # ~~روزگار، به هر دم که گامی زنیم به حساب عمر ما میشمارد. # سخن پکسونه. حقیقت حال آن است که چون قرصی حاصل # ~~شد؛ قرص خورشید را تماشا می باید کردن، و دل یای بند فضول # ~~نداشتن. ثم روزگار از موج دریای قلزم بتر است. چهرهآ گلگو نه # ~~کردهآ او، حایض بی نماز است. روزگار هر روز جماعتی را # ~~دررباید، و بدست مرگ بازدهد، و جماعتی را بگذارد. حادئهآ او # ~~چون ضرابت اعمی است، دیدار نباشد که برکدام شخص آید. # ~~پیش از سلطان مسعود، جهان تاج و افسر ازسر فریدون بر گرفت، # ~~و ضحاک را گریان کرد. فذلک حساب این است که یاد کرده آمد. # # آسمان حرص، سراسر عقدهآ ذنب %~% پ) است، جز خسوف # ~~نتیجه برندارد. هرکس که از آن دست نشوید، شکسته پای شود. # ~~مغز نغز از این پوست بیرون نخواهد آمدن. سیل جارف روزگار # ~~را دلقعی نیست، هرکس که از مشیمهآ ms133 روزگار آید، در قعر چاه بلا # ~~افتد. در این دریای سهمگین، دست آویزی نیست. صخر آسمان # ~~مینارنگ و خال تودهآ زمین، برکس ابقاء نمیکند. پیچ زلف # ~~عروسان جهان، بسیار کس را بیچاره کرده است. عروسانی شو هر # ~~کشند. اگر در جهان بدانند که زنی شوهر کشته است، هیچ کس # ~~او را به زنی نکند. عجب آن است که برسر این گنده پیر شو هر کش، # ~~شمشیر میزتند. بقا را، پدر عنین است و مادر عقیم. شکل این # ~~حال از دایرهٔ‌ عقل بیرون است، استخوانی گلوگیر است. اکتر # ~~آسیاها یه خون بگردانند، فایدتی ندارد. شصر: # # جرت الریاح علی مکان دیارهم %~% فکانهم کانوا علی میعاد # ملک ملکشاه بن مسعود، التجا به سلطان مسعود کرده بود، او را # ~~ب تخت تشاندند، ر) و دستی بر بازو گرفتند. نگین ملک PageV01P160 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0219.png) # ~~درفشان شد، و تتق عدل و انصاف در دیو ان ملک یسته آمد، وجمله # ~~دولت آراسته شد. اتابک خاصبک ضبط نیکو کرد، در حیاطت # ~~اکناف ملک، جدوجهد مبذول داشت، وغایت مجهودی بجای آورد. # ~~البته هیچ تشویش نبود. سلطان ملکشاه را با جمال الدین یحیی، # ~~جا تبی عظیم بود؛ برخلاف اتابک خاصبک و شمس الدین وزیر. به # ~~أستظهار نجم الدین رشیدخادم، دیوان طغرایی بهوی دادند. # ~~قوام الدین، یسر قوام الدین ابوالقاسم از این منصب معزول شد. # ~~رئیس الدین عبد الملک درگذشت. منصب اشراف به صاحب # ~~کمال الدین تفویض افتاد. خاصبک، را فخرالدین حسن جاندار # ~~خصم بود. میان ایشان مصالحتی برفت. خصم مشیر و مدیر شد، # ~~چون آندو گردن متفق شدند، دیگر امرا، چون مگس بودند که # # بر هرخوان نشستند، انقیاد ایشان نمودند. در این (1 %~% 1 پ) # ~~میانه خرد را کار فرمودند، ندانستند که درکیمیاگری به مقصود # ~~رسیدند. سلطان ملکشاه را خلع کردند؛ بهدست ناکامی گرفتار # ~~آمد، و باد تند نکبت، شاخهای دولت او بشکست. نرگس تازه # ~~بر اقبال او، چون بنفشه کبود شد، سیید دستی چند سر غربال، که # ~~خواص او بودند، ms134 و در آسیای فضول آس می کردند، متفرق شدند. # ~~چون میخ خیمه ها آمد، که آن را نه برگ باشد و نه ریشه. چون # ~~طرف کمر به چهارمیخ بسته شدند. اتابک خاصبک را از درگاه # ~~براند. دانست که دیگ را تازهمه نگیرند، خوشبوی نشود. # سلطان محمد را از خوزستان آوردند، تخت ملک و اسباب # ~~پادشاهی بهوی تسلیم کردند. چون به همدان آمد، تا دیگر روز # ~~اتابک خاصبک را سیاست فرمود، چون دایره بی سر آمد، غواصی # ~~بود که خطر جان کرد. در دریا به طلب ریگ رفته، نه به طلب # مروارید. «یداک اوکتاوفوک نفح» بود همچون کبریت # ~~بود، که زود آتش در آن افتد، شعر: PageV01P161 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0220.png) # ~~کان لم یکن بین الحجون الی الصفا ### | انیس ولم یسمر بمکة سامر # اتابک خاصبک، مشیدالدین محمدبن سهم الملک را، که از # ~~بطانهآ او بود، فرستاده بود، تا با سلطان محمد عهد کند، وسنطان # ~~را بیارد. عهد نکرد و سر اتابک به باد داد، کشتی غرق شد وملاح # ~~به سلامت با کنار افتاد. همچون آتش زند بود، که در زند افتاد و # ~~نسوخت. غدارتر از خورشید بود، تا ماه که آن را به تدریج درمحاق # ~~افگند. در جهان ازکس وفا نمیآید. آدم که پدر خلق بود، نه با # ~~خدای تعالی وفا نکرد، از فرزندان او در معظمات امور چگونه وفا # ~~طمع توان داشت. اگر از بوائق وطوارق روزگار، کسیرا به عدت # ~~و ذخایر و دفاین، نجات بودی، کسی بروی دست نیافتی . اما # ~~مصایب و نوایب جهان را (142 پ) عام است. اتا بک شمس الدین # ~~ایلدگز و اتا بک ارسلان ابهابن اقسنقر بهدر تبریز آمده بودند و # ~~حصار میدادند. و سلطان سلیمان محمد را، مستحفظ قلعهآ سر چین # ~~خلاص داده بودند، وبه امیر اینانج که والیریبود، پیوسته. اینا نج # ~~از وی مستشص شد. دو سه امی که باوی بودند، ب مغافصت هلاک # ~~کرد، و به مخالفت او به ظاهر نمودند. # سلطان سلیمان بن محمد ms135 از ری بیرون رفت «و اذانبابک منزل # ~~فتحول» برخواند. سلطان سلیمان بعد از آن، با ملک ماز ندران # ~~باری آمد، و امیر اینانج را حصار دادند، و ری ستدند، سلطان # ~~سلیمان به آذربایگان رفت. مقطع قزوین، الباغون پسر یر نقش # ~~بازدار، به وی پیوست، و در خدمت او برفت، لشکر آذر بایگان به # ~~خدمته آمد قده. # فخرالدین پسر معین الدین کاشی از قبل سلطان سنجر والی ری PageV01P162 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0221.png) # ~~بود. چون سلطان سنجر را نکبت غز رسید، اتباع او را بگرفتند و # خرج کردند. # در این حال چون سلطان سلیمان از ماز ندران به ری آمد، او # ~~وزیر شد، و در خدمت به آذربایگان رفت، در عراق هیچ خانهای # ~~برابر خانهآ او نبود. از بسیار خانههای بزرگان عراق اثر نماند، # ~~و اسباب و اعقاب معین الدین در تزاید است. ربع اخیرات او، # ~~روز بروز به اعقاب او میرسد دمادم. او نیکونام، بردست ملاحده، # ~~خذلهم الله، شهید شد. دو سه خربتده را ، به تلبیس ابلیس وار به # ~~اصطبل او فرستادند، تا او را هلاک کردند، در مرثیهآ او گفتند، # ~~شهی: # ~~شد غره به روزگار فرخندهآ خویش ### | تا کشته شد او به دست خربندهآ خویش # منصب استیفاه به مکین الدین ابوالفخر دادند، واومدتها درری # ~~از قبل سلطان سنجر حاکم بود. خیرتر از او در دوران عهد نبود. # ~~املاکی فراوان و نعمت بسیار داشت، صاحب مروت عجب بود، # ~~دست مروت او برمردم، بیش از آن بود که شرح توان داد. حرکات # ~~و سکنات (143 پ) او به خیر مقرون بود. در حقایق افضال، مورد # ~~سبز پوش بود، که در صمیم زمستان، که خون در رگ فسرده # ~~باشد، آراسته و پیر استه بود. # دیوان طغرا، به مؤید الدین مفوض شد. # سلطان محمد چون اتابک خاصبک را سیاست فرمود، وزارت # ~~بر وزیر خویش، جلال الدین پسر قوام الدین بوالقاسم مقررداشت. PageV01P163 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0222.png) ~~PageV01P164 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0223.png) # وزارت جلال الدین ابن قوام الدین ابوالقاسم # برق دولت او طراز ms136 تاریکی شب جهان شد، روزگار او تاریخ # ~~سعادت آمد. شمس الدین ابو نجیب کر، و جلال الدین در چشسم خلل، # ~~فاضی شروان گفت، شعر : # ~~ای چرخ چرا چنین به یکبار ### | بنیاد شر و مکان شوری # ~~از کر ستدی به کور دادی ### | ای چدخ مگر کری و کوری # ولی الدین سوری، پس از آنکه منزوی بود به خوزستان نایب # ~~جلال الدین شد، و در خدمت او به کوهستان آمد. چون خر عزیز # ~~بود، که پس از صد سال زنده گشت. (144 ر) از خواجگان قدیم # ~~بود. صاحب عمل که بسیار باید عمر به سر عمل آید، و عمر # ~~دراز پاید. # چون سلطان سلیمان با لشکر آذر بایگان به همدان آمد، سلطان # ~~محمد از پیش برخاست، و به اصفهان رفت. ظن مردم چنان بود که # ~~آن منک که سلطان سلیمان را «هنیئا مریئا» میسر شد، پآیدار # ~~خواهد یود. # رضی الدین ابوسعد، مستوفی سلطان محمد شده بود، او و # ~~شمس الدین ابو نجیب و کمالالدین ابوالریان به همدان توقف # ~~کردند. گوش انتظار مناصب نیز کرده، تا خویشتن را در آن ملک PageV01P165 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0224.png) # ~~جای باز کند. در حساب ایشان نبود که از آفتاب جامه می دوزند، # ~~آن شکل خود یک ماهی بیش نماند. # شمس الدین ایونجیب به نقب حصار وزارت مشفول شد. بر # ~~گوشه ای صفیری میزد، و فخرالدین کاشی غافل بود، تا او را # ~~گرفتند، و اسباب او را غارت کردند، و سلطان سلیمان، از آنچه # ~~امرا باوی کردند، البته خیر نداشت. آتش فتنه برافسوختند، # پ) و حرکتی خارج برفت. اسم وزارت بر شرف الدین # ~~ابو نجیب افگندند، ندانستند که آن ملک برجناح زوال است. # ~~اوحدالدین ابوالعشائر پسر کافی ظفر در مدح او گفت، شعر: # ~~در خواب دوش مستد وز ار تت ### | با بنده گفت خواجه مرا یاد میکند # ~~گفتم که شاد باش که فردا به کنام دل # پشت مبارکش دل تو شاد میکند # خوارزمشاه ینالتکین، امیر حاجب بود، و گوش و ms137 هوش سلطان # ~~بهزأی او مایل. چون با وزین آن حرکت برفت؛ هراسان شد. # ~~ندانست که بر سفر خطر است . سلطان را دل مشغولی داد، نیم # ~~شبی که هوا سیاهتر از چشم خوب اهو بود، هردو برجانب ری # ~~روان شدند، خوارزمشاه ینالتکین، تازگی دوستداشتی. چون گازر # ~~بود که باران رحمت نتواند دیدن، اتابک ارسلانابه، و امیر # 1ر) النقش کونخر، و مظفر الدین پسر یرنقش بازدار، و # ~~فخرالدین زنگی، پسر امیر حاجب عیدالرحمن متفرق شدند. # سلطان محمد از رفتن سلطان سلیمان به ری، خبر یافت، چون # ~~برق خاطف از اصفهان روی به همدان نهاد. # استیفای سلطان محمد، برکمال الدین یحیی، با آنکه نه به پای # ~~او یافته بودند، مقرر شد. چون بچهآ شیر بود، که در آن چند روز # ~~که از نادر زاید، هیچ نبیند. بوم اگرچه به روز هیچ نبیند، به ~~PageV01P166 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0225.png) # ~~شب، چون مست در همه جایدست میزد، چون بوم بوق نامفهوم # ~~می کرد، و چون اجتماع پشه، مشغله داشت. گرگی بود که همهٔ‌ # ~~گو سفند ان بیوهزن و درویش بردی و در ناواجب گفتن، مهذاری # ~~بود که شب زمستانی کوتاهتر از نفس او آمدی. عصای کوران # ~~می شکست، و بدان اخلاط دیگ ظلم می پخت. او را بی موجبی با # ~~مردم خشم باقی بوده شفقت او (135 پ) برمردم، بیش از شفقت # ~~سیاف نبود که آن را که سیاست کند، چشم باز بندد. استیفاء نه کار # ~~او بود، بر در مطبخ و فراشخانه، نیزه لایق نباشد، به نادانی در # ~~پیش شمع رضیالدین ابوسعد استاد، و خانه تاریک کرد. نویت او # ~~خود دراز نشد، چون موی زنگیان کوتاه و سیاه بههم پیچیده بود. # کمال الدین ابوالریان، مشرف سلطان شد، و نیابت استیفاء و # ~~کدخدایی شرفالدین در بازو داشت. کار او قوی شد. فلک دفع # ~~چشم یک ان چههت او، سپند سوخت. # چون کمال الدین یحیی مستوفی شد، استیفاء با رضی الدین # ~~ابو سعد دادند. # امیر المؤمنین، المقتفی لامرالله، رضوان ms138 الله علیه، عراق خرج # ~~کرد. بلال مسعود، که والی عراق بود، از بغداد بگریخت به تکریت # ~~رفت. # امی النقش کونخر و بلال مسعود، سلطان ار سلان بن طغرل را # ~~برگرفتند، و روی به بغداد نهادند، و فوجی ترکمانان، با ایشان # ~~ماعدت نمودند # چون ایشان کمر بندگی سلطان ارسلان برمیان بستند، # ~~امین المؤمنین، به ذات مبارک خویش، بیست فرسنگ استقبال # ~~مصاف کرد. وزیر، عون الدین و مؤیدالدین محمد بنابی الهیجاء # ~~در خدمت موکب میمون جانسپاری کردند. لشکر امیر المؤمنین به PageV01P167 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0226.png) # ~~یمن همت امامی نبوی، مظفر آمدند، و امیر النقش و بلال مسعود، # ~~از پرتو شعاع آفتابدولت امیرالمؤمنین، منهزم شدند، ولشکرهای # ~~ایشان چون نقل مستان متفرق شدند. خاطر عاطر امامی، از این # ~~داهیهآ صماء فارغ شد. چون امیر المؤمنین، برعزم مصاف از مقر # ~~عز بیرون خرامید، مؤید الدین محمد بنابی الهیجاء زمین خدمت # ~~ببوسید، «واشرقت الارض بنور ربها» برخواند. و چون لشکر # ~~مخالف شکسته شد، وزیر عونالدین در فصل تهنیت این بیتها # ~~برخواند: # ~~ان کان بین صروف الدهر من رحم ### | موصولة اوزمام غیر منقضب # ~~فبین ایامک اللاتی نصرت بها ### | و بین ایام بدر اقرب النم %~% پ) # کافی تر و کاردان تر از وزیر عون الدین، در آن عهد کس نبود، # ~~عالم و فقیه و صاحب حدیث. وزرای متقدم صبح کاذب بودند، و # ~~تمنی جز او را تبودی. اما این مرتبت به کس ارزانی نداشتهاند. # ~~سایه بان یونس، علیه السلام، از رخت کدو کردند نه از سرو. # عون الدین نقطهٔ‌ دایرهٔ‌ اسلام، و مقتدای اهل عالم بود. در هر # ~~فضیلت که بدان اشارت کنند، او را قدح معلی بود. جملهآ امرا و # ~~معروفان عراق در رق عبودیت او بودند، قلم او برآن اقلیم روان # ~~بود، به حکم آنکه دانشمند بود، خدمت او تبرک میدانستند، # ~~محسود همهآ جهانیان شده، حسد خودنه بس کاری است. از نظر # ~~بسیار کردن در جرم خورشید، تاریکی چشم تولد بکند. وزارت، # ~~که بالای همهآ مفاخر است بردانشمندی ms139 چنان عیب بودکه حلی یر PageV01P168 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0227.png) # ~~زیر شمشیر . عونالدین خود یه مجلس علم، متحلی بود. عره و # # حجول اسب اشهب، نیکو ننماید. %~% 1 ر) مردم او را چون قبله # ~~دا نستند، که چون نماز کنتند، روی جز بدان نشاید کردن. چون # ~~عون الدین کتاب ایضاح تمام کرد، اتفاق افتاد که او را رنجی # ~~ظاهر شد. شهاب الدوله، پسر استاد سرای، در این معنی گفت، # ~~شع: # والله ما فلح الوزیر لعلة %~% الا لاجل برودة الایضاح # فاضی نبیه الدین ابوهریرهآ همدانی را وقتی قضای همدان # ~~بود، و وقتی قاضی القضاة آذربایجان؛ اما جاهل بود، علمی و # ~~ممرفتی نداشت. در خدمت عون الدین بدین بیت متمثل شد، شعن: # # آن الکرام اذاما اسهلو ذکروا %~% من کان یألفهم فی المنزل الخشن # الف «اسهلوا» مفتوح است، آو مضموم برخواند. عون الدین # ~~گفت : «اذا اسهلناذکر ناک» # الف «اسهلنا» هم مضموم بگفت. علما دانند که این معنی از # ~~کجا به کجا افتاد. # عون الدین به فنون فضایل متجد بود، و بر بحر و عجز اسرار # # دولت واقف. آفتاب سپهر علم ( %~% پ) و آصف اقلیم ملک بود. # ~~در این وقت، بر نشیمن ملک وزارت، چنان بازی اشهب ننشست. # ~~ارغوان بستان مکارم آمد. در نظم عقود و قلاید امور، استقلالی # ~~نیکو داشت. امور عراق پس از تشعب احوال، بررآی و تدبیر او # ~~مستقیم و مطرد و مستوسق آمد، و در سلک نظام منخرط گشت. # ~~چشم رأی او چون چشم بختش بیدار بود. تا آخر عهد سلطان # ~~مسعود دراغلب اوقات مشتی بغداد بود. در زمستان به کوهستان # ~~لشکر ندیدندی، چون مار بودندی، که تایستان به بیابان آید. در # ~~ین سی چهل سال، مشتی و مصیف لشکر کو هستان بود. # ضیاءالدین علجه، طغرایی سلطان محمود بود، صاحب معرفت PageV01P169 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0228.png) # ~~و نیکو نویس. خاندانی قدیم داشت. # عز الدین احمد همدانی عارض بود، در فضل و کفایت به # ~~آسمان هنتم؛ تعویذ باروی مکارم و مفاخر و حبة القلب علوم و # ~~زرتافت گارگاه ms140 گردون. تهذیب اخلاق او را، نهایت (148 ر) # ~~تبود. قصب السبق، در مضمار فضل او را مسلم کرده بودند. # ~~محاسن او در گردن روزگار، طوق مرصع آمد. در خدمت سلطان # ~~او را شرف خلوت بودی، مدتها بود تا در دیوان سلطان چنان # ~~پزرگی بدیده بودند. شعر : # ~~سالها باید که تا یک سنگ اصلی زآفتاب # لعل گردد دربدخشان، یا عقیق اندر یمن # شعر تازی نیکو گفتی، وقتی بروی نقل این دو بیتی اقتراح # ~~گردید: # ~~گفتم که کنم دو دست کوتاه از تو # دل برکنم ای دوست به یک راه از تو # ~~لیکن چو پرید خواهم ای ماه از تو # از جان کنم آغاز پس آنگاه از تو # آن را بدین دو بیت به تازی نقل کرد: # # اهم بان اکف یدی عنک %~% واصبر فی نواک ولم یصبک # # اذارمت القطیعة منک روحی %~% اروم القطع منی ثم منک # جلال الدین قرب دو سال وزیر بود، و چانب (148 پ) سلطان # ~~باوی هرچه نیکوتر، و محل ا و معمور . بعد از آن، به علتی ضعیف # ~~رأی سلطان متغیر شد. دل مردم چون آبی است که وقتی کدر باشد، # ~~و وقتی صافی. چهار طبع در مردم مرکباند، چگونه بریک # ~~حال بماثده، # شمسالدین ابونجیب در سر طلب وزارت میکرد، امرا را به # ~~زر وسیم که بذلکرد، بهدست آورد. جلال الدین مدتی از این کار ~~PageV01P170 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0229.png) # ~~غافل بود، چون براین معما واقف شد، و بدا نست که شمس الدین # ~~خطبهآ استیناف وزارت می کتد، «بث شکوی» نمود، و این دو بیت # ~~گفت و به سلطان فرستاد، شعر: # ~~خصم ز بهر تولیت خویش و عزل من ### | بفریفت خلق را به زر و سیم بی کران # ~~خصمم اگر به سیم و زر خویش واثق است # من بنده واثقم به خدای و خدایگان # کار از دست شده بود. از کارگاه شعر او، شعری بیرون # ~~نیامد. کار او، خود در وزارت نازل (149 ر) بود، در عزل به # ~~شعر چون مستقیم ms141 شدی؟ در گرما به، که مردم را به تابستان در # ~~آنجا رعده بودی، در زمستان میخواست که عرق کند. آب بوذ که # ~~در هاون می کوفت، شکر استعطاف او، چون سرکه ترش شده بود، # ~~و درخت امید او به سلطانی، نه متمر بود، و نه چون بید که اگر چه # ~~مثمر نباشد، بویا بود. فلک لعبت بازی دیگر می نمود. از مایدهآ # ~~قبول او تخمهای حاصل شده بود. روز اقبال او چادر قیر گون در # ~~سر کشید. از قرعهآ او جز یأس وخیبت بر نمیآمد. فلک رنگی دیگر # ~~می آمیخت. # در آن حال سلطان، به شمس الدین ابونجیب التقات ننمود، # ~~کس به فارس فرستاد و تاج الدین ابوطالبرا استد عاکرد، و برزبان (؟) # ~~امیر الصید شرف الدین گردبازو به اصفهان آمد. جلالالدین # ~~این قطعه گفت، شعر : # # بعد هشتاد سال بوطالب %~% طالب صدر شد دگر باره # # به بی آلتی و به بیشرمی %~% بستاند زخلق نان پاره %~% پ) # # کی بود درخور وزارت شاه %~% آن شبان طلعت شبان کاره # پیر ظالم، دوزخیتر از جوان باشد. آتش در هیمهٔ‌ خشک، # ~~بتر از آن افتد که در هیمهآ تر. PageV01P171 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0230.png) # اج الدین را با آنکه سنگ هشتاد سال پای رخنه کرده بود، # ~~حرص او حرص مورچه بود. نهنگ آز او دهن برهم نمی نهاد. # ~~امرا و اعیان حضرت را، وزارت تاج الدین موافق نیامد. هر تیر # ~~که در جعبهآ ایشان بود بینداختند، و از پای ننشستند، تا وزارت # ~~او باطل کردند، و او را چون تیر پرتاب انداختند. # وزارت بر شمس الدین ابونجیب تقریر کردند. شر تاج الدین # ~~کفایت شد. وزارت شمسالدین پیاز گندیده بود، که دفع شر # ~~سموم کرد. آتش بسیار وقت به خاک کشته شود. جملهآ امرا در # ~~موافقت شمس الدین بهرگ گردن استادند، تاجالدین از # ~~اصفهان بازگردیدوبهفارسرفت. درحق اوگفتند، شعر : (155ر) # ~~ردهای لاف و گفتهای به دروغ ### | گشت خواهم وزیر سلطان من # ~~چون وزارت به شمش دین دادتد ### | بوق با پسزن ای ms142 دهل کس زن PageV01P172 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0231.png) # وزارت دوم شمس الدین ابونجیب( # چهرهٔ‌ حال او دگرباره به گلگونهآ حکم مزین گردید، و در # ~~مشایعت او چون تیغ هر دو روی بریک صفت شدند. جلالالدین # ~~در خطاب سلطان گنفت، شعر : # # عشوه دادی مرا و بخریدم %~% لاجرم باد دارم اندر دست # # در تو بستم دل و ندانستم %~% که دل اندر خدای باید بست # شنیدم که زین الدین ابوالمظفر، پسر سیدی زنگانی در حق # ~~شمس الدین این بیت ابوجعفر قمی به تمثیل برخواند: # ظلموه اذ وضعوا دواة عنده %~% فلدیه یوضع معول اومنجل # زین الدین در آن حال وزارت را باری گران میدید بر خری # ~~لنگ. شمس الدین جاهل را مقصود به حصول موصول شد، و # ~~جلال الدین عالم و فاضل به خانه رفت. توقیع جلال الدین زینت # ~~ملک بود، از دیدن آن چشم روشن میشد. توقیع شمسالدین # پ) زشتتر از سرسام و برسام بود. # # لایطلبن بآلة لک رتبة %~% قلم البلیغ بغیر حد معزل # # کان السماء کان السماء کلاهما %~% فتساویاذورمحها والا عزل # معین الدین ساوی، نایب شمس الدین وزیر شد، قاضی شروانی # ~~گفت: # ~~نایب خواجه معین آن ساوی عوان دون # گر بز گردون گردان بی زر و بی زو ر به PageV01P173 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0232.png) # ~~خواجه چون کر شد به گوش اوکور می باید به چشم # نزد عقل از روی معنی، نایب کر کور به # معین الدین در لطافت چون گل بود، که تروتازه باشد، اماچون # ~~ن را بچشند، تلخ باشد. با هرکس که مهربانتر بودی، نکایت # ~~بیش کردی. چون کمان بود که هرچند سخت تر پیش نماید، تیر # ~~قویتر اندازد، زهری بود در میان عسل، که خوش نماید. در # ~~طلب وجوه احدار که او را مصور شدی، بر باد، سبق بردی، و # ~~آنچه در دست او آمدی تلف کردی. دنیا را در چشم او پر پشه بود. # ~~در بیابان صد فرسنگ در صد فرسنگ، اگر خود به مجرد آن # ~~بودی که کس برمهتاب زیستی. دندان بدان (151 ms143 ر) کار فرو # ~~بردی. نکایت او چون سرما بود که زینتی که بهار بادید آرد، # ~~بستاند. متحرکتر از آفتاب بود که چون مرد گامی برگیرد، # ~~هشتصد قرسنگ از فلک بپرد. جادوی حاذق را گویند آب درجوی # ~~ببتدد، او به صنعت در جوی تهی آب برآوردی. او را ذخیره نبود، # ~~چون شغلی به وی مفوض شدی، از چپ و راست دست در آویختی، # ~~شغل او چون شرابی بود که برریق خورند، و در آن عر بده کنند. # ~~چون آفتاب و ماهتاب بیدستوری مردم، خانه گیر بود. # سلطان سلیمان به خراسان رفت، و سلطان سنجر را نکبت غز # ~~رسیده بود. نکبتی از عجایب روزگار. باز صید او تذرو شد. به # ~~تدبیر ناصواب و رأی نا پسندیده بهذات خویش به نبرد غزشد. سر # ~~بر خط عبودیت می نهادند، و مال فراوان می پذیرفتند، تا از سر # ~~تعدی که کرده بودند در گذرد، قبول نیفتاد. قهر وقوت بیفرهنگ # ~~جنان کهاو را بودبه هیچ (151 پ) نیامد، چشم زخم نامحبوب بیفتاد، # ~~و محبت جهان، محنت شد. چنگال تقدیر، روی شوکت او بخراشتید. # ~~خذلان که افتاد به سبب خلاف امیریر نقش هریوه با امیر سنقر غریزی # ~~بود، مکاوحت بنمود، و از میان مصاف بیرون رفت، تا هزیمت بر PageV01P174 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0233.png) # ~~لشکر سلطان افتاد، و ترکمانی چتد، پای برهنه مظفر آمدند. با # ~~آنکه پای بردم مار نهادند، دست ایشان را بود. حکیم کوشککی # ~~گفت، شهوه # ~~ای شاه ترا نیست زمیر و سرهنگ # مانندهآ سنقر غریزی در جنگ # ~~دیدم که بینداخت در آن موضع تنگ # با کیش و کمان بهر دو صد تیر خدنگ # مؤید الدین آیابه، که به مقاومت غز مشغول شده بود، وشادیاخ # ~~را احکام کرده، به خدمت سلطان سلیمان پیوست، به وی اعتضاد # ~~خویش دانست. سلطان سنجر در میان غز بود، او را، برظاهر # ~~طاعت (152 ر) گونه ای میداشتند. مؤید الدین آی ابه را با سلطان # ~~سلیمان، با آنکه در گوی پیراهن او شریک ms144 بود، نزغات الشیطاتی # ~~حاصل آمد، و متوسطان از صلاح ذات البین عاجز شدند. # سلطان سلیمان مستوحش شد؛ بهراه بیابان به اصفهان آمد، و # ~~از آنجا به بغداد رفت، به خدمت امیر المؤمنین المقتفی لامر الله # ~~آن زمستان به بغداد مقام کرد، مشمول انعام دار الخلافة، روح روح # ~~مواقف نبویهٔ‌ امامیه، گل امید او شکوفته گردانید، و غریق اکرام # ~~شد. امیر المؤمتین لشکر بغداد را در خدمت او روان کرد، و چهار # ~~پنج متزل تشییع فرمود، و ملک ملکشاه بن محمود به وی پیوست. به # ~~آذر بایجان رفتند. از اتابک ارسلان ابه قراسنقر ناامید شدند. # ~~التجا به جانب اتا بک شمس الدین ایلدگز کردند. # سلطان محمد به آذر بایگان آمد. امیراینانج در خدمت او و # ~~اتابک ارسلان ابه و اتابک ایاز (152 پ) و شاه ارمن به خدمت # ~~آمد ند. # سلطان سلیمان و جماعت او از آن سوی آب ارس، بهکثرت # ~~آب مستظهر شدند. چون آب با کم آمد، سلطان محمد عبور فرمود، PageV01P175 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0234.png) # ~~و مظفر آمد. روز چند به نخجوان مقام کردند، و به همدان آمدند. # سلطان سلیمان برجانب بغداد حرکت فرمود. به حدود موصل، # ~~لشکر شام او را منع کردند، و به موصل بردند. آنجا شهر بند شد. # سلطان محمد برجانب بغداد حرکت فرمود، با لشکری چون # ~~دریا سیاه، و زین الدین علی کوچک از شام به خدمت شتافت، و # ~~پنج شش ماه حصار بغداد دادند، صالح و طالح بغداد، در ضبط # ~~شهر و دفع اذیت یدأ واحدة شدند. از دار الخلافه، این فصل به # ~~سلطان محمد، نوشتند: «ما اشتریت دارأ غیردارنا، و ما وجدت # ~~جدارأ اقصرمن جدارثا، لکن اعتضدت بالعنی الصغیر، فقداعتضد نا # ~~بالعلی الکبیر، وسیعلم الذین ظلمو ای منقلب ینقلبون» (153 ر) # شمس الدین ابونجیب، وزیر سلطان محمد کربود، وعون الدین # ~~وزیر امیر المؤمنین را بهچشم خلل بود، و درخراسان گفتند، شعر : # # آن عاقبتی را که بودندی %~% از کام بلا و رنج رسته # # از بهر کری ms145 و کوری امروز %~% شمشیر همی زنل دو دسته # و در بغداد می گفتند، شعر: # کیف یرجی للعالمین صلاح %~% والوزیران اعمش واصم # میان فریقین، همه روزه مخاصمت در تزاید بود. شعر : # قیومأ علینا و یوما لنا %~% و یوما نساء ویوما نسر # ملک ملکشاه و اتا بک شمس الدین ایلدگز به ظاهر همدان # ~~آمدند، و ولایت خرج کردند. مسرعان دار الخلافة بدیشان روان # ~~بودند، تا نهضت کردند. # زین الدین بو المظفر پسر سیدی زنگانی وزیر ملکشاه شد، # ~~خواجه جلال الدین در این حال گفت، شعر: # ~~ملکشه با اتابک چون بپوست ### | گمان بردم کزو چیزی گشاید PageV01P176 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0235.png) # ~~چو زین الدین زنگان شد وزیرش ### | یقینم شد کزو کاری نیاید(153پ) # چون ملک ملکشاه و اتابک شمس الدین یه ظاهر همدان آمدند، # ~~سراب امانی و لشکر که حصار بغداد میداد، دروغزن آمد. # ~~سلطان محمد روی به همدان آورد، و زین الدین علی کوچک بخفی # ~~حنین باشا(؟) رفت. اسفار صبح دار الخلافة ساطع شد، وحاسدان # ~~را اکباب و ارغام انوف حاصل آمد. وزیر عون الدین به کتیب کتائب # ~~بازگردانید. کار او چون زرزده شد. کمال الدین ابوالریان به # ~~بغداد در گذشت. منصب اشراف به کریم الدین گلنگبین دادند. او # ~~کدخدای امی حاجب جمال الدین ایلقفشت بن قایماز بود. # رضی الدین ابوسعد، نیابت خویش در استیفاء به پسرش # ~~صاحب عزیزالدین داد. این اول شغل بود که عزیزالدین را در # ~~درگاه میسر شد، بعد از آن کار به جایی رسید که محسود چهانیان # ~~شد، همچنین بود که بختری می گوید، شعر: # ~~و اورق الفحریأتی قبل ابیضه ### | واول الغیث رش ثم تنسکب (54 %~% ر) # صدر عز یز الدین کافی آمد، و چگونه کافی آمد. شهامت او # ~~هرچه خواهی، شاید گفتن. فرخ البط سبائخ. اثر کاردانی او بر # ~~دینار نقش آمد، حسودان او دهان خشک، و زبان لال شدند. سگ # ~~آنگاه زبان دراز کند، که تشنه شود. چنان آمد که جلال الدین # ~~فرخانی کاشی در مدح او گفت، شعر : # # قوم ms146 الملک فاصلحه %~% و قدیما کان ذا اود # # واشتری المجد بما منکت %~% کفه الیوم یدا بید # فضل جمال الدین فرخاتی با کورهٔ‌ ربیع بود که به تحفه آرند. # ~~انگار خاطر او، جهانیان را در صمیم گرما باد شمال متواتر آمد. # ~~این قطعه که یاد کرده میشود، به امیر سید ضیاءالدین ابوالرضا ~~PageV01P177 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0236.png) # ~~نوشته است، شعر: # ~~نسیم الصبا انی ابثک اسراری ### | واتی کما الفیتنی والحمی داری # ~~وانی اذاما ساقتی لمع بارق ### | فعینی من ماء و قلبی من نار # ~~وانی قد اصطفیتک فی الودا خالصا ### | لتاتی اوطانی و تقضی اوطاری # ~~فنم یومه فی الووض غاز لة الصبا ### | و مربا نوار تفوح وازهار # ~~و طف بربی نجدو اکثبة الحمی # بحیث تری الاغصان تمشی باقمار (154 پ) # ~~وخض کار عا فی کل ارزق طافح ### | من الماء معسول المذاقة جرار # ~~وحتی تری الدنیا وانت تطنه ### | بما فیک من طیب لطیمة عطار # ~~فحینئن ان زرت ارض احبتی ### | فبلفهم منی السلام باوتار # این بیتها استحقاق آن دارد که به تعویذ اهل فضل کنند. # کار صدر عزیزالدین ترقی یافت، و روزگار دشمن روی به # ~~مکان اوالوف آمد، خلق عالم که چون باد سرگردان بودند، به فراو # ~~آسایش یافتند، و روز، به روزگار او در تزاید بود. شعر: # ~~ان القناة التی شاهدت رفعتها ### | تنمو و تنبت انبوبا و انبو با # هرکس که تصفح خط و عبارت او کند، او را در روضهآ انیق PageV01P178 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0237.png) # ~~تماشا باشد، به شراب عبارت او مست وواله گردد، و سخن آو # ~~کبریت احمر داند. قدرت او در صنعت کتابت نهایت ندارد، # ~~بلاغت عبد الحمید از مضامین سطور اوجلوه می کند، وخط علی ین # ~~هلال، که معروف است به ابن بواب، چون هلال عید از رقوم او # ~~ییدا میشود، و فضل او اعجوبهٔ‌ روزگار (155 ر) است، و عزم # ~~ثاقب او بهغایت کمال. # رضی الدین ابوسعد سالهای دراز حاکم ملک بود، بیآنکه # ~~رمدی تباشد. # شمسالدین ابونجیب در وزارت نافذ الحکم شده بود، و به ms147 # ~~وجاهت و نباهتی زیادت از آنچه در عهد سلطان مسعود بود # ~~متخصص گشته، و علم امر و شهی براقراخته، و خویشتن را # ~~مقتدای وزرای ماضی ساخته، و استیلای فیض و بسط پافته. # رضی الدین ابوسعد با جوار رحمت ایزد، جل جلاله، رفت. # شمس الدین منصب استیفاء به ضیاءالدین علجه دادکه طغرایی # ~~بود، و دیوان طغرا پیش خویش، که او را قرة العین بود، پیش # ~~مردم چون ضفد6 بود که آواز ناهموار کند، و عرب آن را قرة # ~~العین خوانند. # کریم الدین گلنگبین را فضلی و علمی نبود، و حماقتی به # ~~افراط داشت. نوخاستهآ دولت سلطان محمود بود، بی توقفی # ~~می خواست که برآسمان رود، و در حرم سعادت (155 پ) ورفعت # ~~متوطن شود، در ظل اعلام میامن سلطان محمد تکبری زیارت # ~~می کرد. هواجس حماقت در دل او، قلب و میمنه و جناح ساخته # ~~بود. خویشتن را عاقل و موئل جهانیان می شناخت، پنداشت که در # ~~جنبات و عرصات جهان نمی گنجد. با وجود خویش، مناصب برهمهٔ‌ # ~~جهانیان محظوری دانست. سخن ابتر خویش فصل الخطاب عظیم PageV01P179 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0238.png) # ~~می شمرد. او چنان بود که اصحاب متاصب در سلک مروارید او # ~~شبه اند. صریر تعل خویش، از آسمان میشنید. در دیو ان می آمد # ~~خرامان. در جهان هیچ عیبی از تکبر بتر نیست. # مؤیدالدین ابو علی کدخدای رشید جامهدار بود که والی # ~~اصتفهان بود. # رشید جامهدار فرمان یافت، شمس الدین وزیر، و نایب او # ~~معین الدین ساوی قصد او کردند. یعنی: مؤیدالدین در خدمت # ~~تخت سلطان چند تجنی بروی نهادند، که او از آن بریالساحة # ~~بود. او را محبوس کردند، (156 ر) و موافقت سنگی قرار دادند. # ~~جهان غدار پیوسته فضلا را رنجور دارد، و جاهلان را شادمان. و # ~~دست یافتن شمس الدین برمؤیدالدین بر علم وفضل حیفی مجحف بود. # کارمؤید الدین در انحطاد (؟) افتاد، بسیارملک نفیس بفروخت. # ~~مؤید الدین ثروتی بسیار دارند. ظلم را ثبات نباشد. پیمانهآ پیمان # ~~معین الدین ms148 در اصل که بود، در اجتذابات وجوه هم انگشت او # ~~دست آمد. آنجا که نکشتی درویدی. آتش معده بود که هم نان را # ~~به افنا برد و هم آب را. اگر او را دست رسیدی، روشنی از روز # ~~ببردی. آن کفایت، که او را بر آن محمدت کردندی، ظلم بود. # ~~همچون شمشیر بود که او را برآنچه نیک برد، محمدت کنند. # ~~کعتبین مالیدن مؤیدالدین کفایت میدانستند. بر جهان خود چه # ~~اعتماد است، هر روز که آن سرزرین تیغ (156 پ) برکشد، # ~~روشنی آن در دل جماعتی تاریکی آرد. توقع صفا داشتن، خام طبعی # ~~باشد. دل پذیر نبود. باد در بروت افگندن، غایت حماقت بود. # ~~مؤیدالدین پس از این نکبت، تا آخر عمر معطل بود. «و حلیة # ~~الفضل زانتنی لدی العطل» به وی لایق آمد. نور خورشید هرگز # ~~زایل نشود. PageV01P180 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0239.png) # صدر جلال الدین، پسر مؤیدالدین فاضل و عالم و صاحب # ~~مروت است. سرای او، فضلا را محل الرحل یابند. انعام او احوال # ~~یشان را شامل بود. # کامل الدین لنبانی که او و برادرش رفیع الدین در علم و فضل # ~~خدمت او افگنده بود، و حظی سنی یافته. این قطعه که یاد کرده # ~~می آید، شعر اوست، شعن: # # عارضی صارمن لطافته %~% هامیا مثل عارض هتن # لها لیلة نعمت بها %~% و سهادا الذمن وسن (157 ر # # بت من ریقه وجثته %~% شارب الخمر عابد الوثن # ~~این دو بیت دیگر شعر برادرش است رفیع الدین: # # العشق والا فلاس والجرب %~% محن لعمری کلها عجب # # ما فی یدی شیء اسر به %~% آلا عصیب کله عصب # خواجه جلال الدین در خانهٔ‌ خویش اعتزال و انزوا گرفته بود. # ~~شمس الدین ابو نجیب می ترسید که سلطان محمد «ماالحب الاللحبیب # ~~الاول» برخواند. او را به خوزستان فرستاد، به وزارت ملک # ~~ملکشاه بن محمود. # جمال الدین ایلقفشت بن قایماز، امیر حاجب سلطان محمدبود، # ~~او را معزول کردند، و امیر حاجبی با اتابک ایاز دادند، اما بسر # ~~اقطاع که داشت، ms149 مقرر بود. بعد از روزی چند، اسب او در میدان # ~~خطا کرد، در گذشت. # کار کریم الدین گلنگبین اگرچه مشرف بود، از ان دیوان # ~~سلطانی به وفاتاو نازلشد، بی حمایت خداوند شمشیری، نتوانست # ~~بودن. کدخدایی (157پ) شرف الدین گرد بازو تقریر کرد، و بنار # ~~مستظه شد. PageV01P181 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0240.png) # ~~و ضیاءالدین علجه که مستوفی بود، رنجور شدند، اسم وزارت بر # ~~ضیاعا لدین علجه افتاد، و پیش از آنکه به مباشرت وزارت مشقول # ~~شد، نماند. نوحهگر قضا بروی میمویید و او در راه وزارت # ~~می پویید. # سلطان محمد از این دریا، که از یاد حوادث پرموج است، به # ~~ساحل نعیم بهشت جاوداته رفت، و تاج کیانی او در خاک افتاد. # ~~نام سلطان محمد و نام شمس الدین ابوتجیب و نام ضیاعا ندین # ~~علجه به کمتر از یک ماه از تخته بستردند. روز عمر ایشان به # ~~نماز شام رسید. تغییر و تبدیلی که از ملک زرقپاش از رق پوش # ~~معهود است، ظاهر شد. «وای تعیم لا یکدره الدهر». به وفات او # ~~خاشاک در چشم روزگار افتاد. مردم در این راه همراه آسیااند، # ~~پندشاه و دربان را (158 ر) به یک چوب میزنند. حوصلهآ این کار # ~~بی حاصل است. آسمان دود دن مردم است، و ستارهها آتش. بومی # ~~شوم است که برهمهآ بامها نشیند. دنیا ماتمگاه است. در این دام # ~~پروای طپیدن تماشاگاه نیست. برچارسوی عناصر، امدونبد بسیار # ~~بوده است. شاه سوار و پیاده را در این راه عاجزند. هر ابتدا را # ~~انتهایی هست، و هر فطنتی را فنایی مقدر. مخدوم محال است که # ~~از وقت در گذرد. مرگ بدیع نیست، ولکن وفات سلطان و دو # ~~وزیر در یک ماه، قضای عجب بود، و شکلی طرفه. در جهان، ملوک # ~~و سلاطین و وزرا که هریک کشوری ملک و ملک خویشداشتهاند، # ~~بسیار درگذشتند، و باقی برماضی جزع و تآسف بیحد نمود، # ~~عاقبت همه رخت بربستند، و مساواةالاقدام حاصل آمد. PageV01P182 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0241.png) # نظام الدین پسر شمس ms150 الدین طغرایی بود، و کریمآلدین # ~~گلنگبین مشرف. چون سلطان محمد و شمس الدین (158 پ) وزیر # ~~براثر یکدیگر در گذشتند. زین الدین پسر سیدی زنگانی این بیتها # ~~گعت، شعن: # ~~تو این شطرنج نفز اختران بین ### | که با دولت به بازی درفتادند # ~~ز طغرایی و شیخ خرقانی ### | دو خر در خانهآ اسبان نهادند # ~~چو دولت طرح کرد از رقعه فرزین ### | به قبرش زین دو خر، شهمات دادند # بر عمری که چون لاله یکروزه است، چه اعتماد باشد. # چون ضیا ءالدین علجه، وزیر خواست بودن، منصب استیفا به # ~~صاحب کمال الدین ابوشجاع زنگانی دادند، و کدخدای ناصر الدین # ~~اقش و وزیر خاتون جوهر نسب خود بود. پاکیزه اشغال به عیادت # ~~خدای تعالی اشتفال نمود. از شر و شور دور بود، و نفس مبارک # ~~او بر خیر مسلمانان مقصور بود، و ذکر محاسن او (159 ر) # ~~بیش از این کرده آمده است. # چون سلطان محمد به روضة رضوان انتقال کرد، وامیر اینانج # ~~از ری به همدان آمد، و سلطنت باشوری افتاد، جماعتی اختیار # ~~ملک ملکشاه میکردند. اینانج را میل بهجانب سلطان سلیمان بود. # ~~دواسبه سوار فرستادند، او را از موصل آوردند. نیلوفر دولت او # ~~که در چاشتگاه زاویهآ موصل یژمرده بود، در سحر افتاد و تازه شد، # ~~و شکر ریز دولت، به شکر مقرون شد. به ظاهر همدان برتخت # ~~نشست، و امیر اینانج شرط عبودیت و جان سپاری بجای آورد، # ~~و امرای عراق جمله در ربقهآ طاعت او آمدند، وسر بر خط بندگی ~~PageV01P183 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0242.png) ### | # ~~م ### | اریخ الوزراء # ~~و نیهادند. نظامی شاعر قصیدهای گفت، مطلع آن، شعر: # ~~ملک سلیمان به سلیمان رسید. # شهاب الدین حامدبن حامدی، پسر ظهیر الدین ثقه، وزیر # ~~میر اینانج بود، و لوایح و روایح بزرگی او پیدا. (159 پ) # ~~مخالف و مؤالف به وزارت او متفق شدند. PageV01P184 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0243.png) # وزارت شهابالدین حامدی # ~~شمسالدین ابونجیب و وزارت شهابالدین گفتند، شعر: # # هوی جبل للجهل اعلم انه %~% با علم اضحی فوق کل ms151 عنیم # ~~وتام بامر الملک من ارض مشرق # # وضم الیه بالرسائل کاتب %~% یروق بدر فی السطور نظیم # # ما شی کریم وهوفی الجهل آیة %~% مصیبة دهر عند کل کریم # # یری بهما بین الرجال استحاضة %~% وحیض عجوز فی التساء عقیم PageV01P185 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0244.png) # امیر ایتانجیک ماهدرخدمت بود؛ دستوری خواست و یهزی رفت. # مظفر اندین الب ارغون، پسر یرنقش بازدار، امیر حاجب # ~~بزرگ بود. چون اختلال حال بدید، به قزوین رفت. # شرفالدین گردیازو، به خیالی فاسد از سلطان سلیمان # ~~مستشعر شد. خادمی از جملهآ آحاد، باوی نقلی کرد. سلطان، # ~~یه مشورت دو سه دیو رچیم که در خدمت او بوند، خادم # پ) را سیاست فرمود. استشعار شرف الدین زیادت گنست. # ~~ظلمی به اقراط در طیع او بود، او را ازبس بانک زدندی که: ای # ~~مفلس، هریک پنداشتی که او را میخوانند. سوط عذاب او، # ~~تازیانهآ برق بود که از آتش باشد. به انتقام سلطان مشغول شد. # ~~و در خویشتن اعتقادی قوی داشت. سیاهی بود که خویشتن را # ~~چون حجراسود یه مکه میدانست. سیاهی خویش کل # ~~چشم روزگار میشناخت. از بیم سر، درد خویش را # ~~علاج کرد. از دریای خطر به طلب سواحل، سباحت نمود. اکرچه # ~~سلطان بوی سخن عتاب آمیز به لطافت می کفت، ترسید که قرص # ~~بر غوثادا به زخم شمشیر و ترسن شعاع سلاح کند، که می رفت # ~~صدانه بر اصل میدانست. ترسید که در سرابی افتد، که از سراب # ~~حشمت دور ماند. غبار فسادی برا نگیخت که چهره مزین، از آن # ~~ملطخ شد. هوام و حشرات فتنه را در جنبش آورد. ناصرالدین # اقش و عزالدین صنمار برآغالید، تا یاوی متفق شدند، # ~~ورقم وصمت مخالفت یرجاه خویش کشید ند. # سلطان سلیمان را خلع کردند، و متعلقان او را پوستین # ~~میدریدند، و حوالت بدعهدی بدیشان می کردند. سلطان را تمسکع # ~~به حیل متین اینا نج بود. عروهآ وثقی او را دانست. او به ری رفته # ~~بود، و عرصهآ ملک خالی کرده، انتهازفرصت کردند. اعتصامی ms152 # ~~دیگر نبود، چون در عراشاه، او را نگاه میداشتند، و سراسیمه PageV01P186 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0245.png) # ~~کردند، چند کرت او را نکبت رسیده بود. چون ماهی بود که هروقت # ~~سر از آب یرآورد و فرو برد. مردم او را، که بهکاس او طریناک # ~~بودند، مطرود کردند. چون گل جامه بدریدند، چون بلبل در افغان # ~~آمدند. سپهر سبز چنگ وآسمان مستو(؟) صفت، براین وجه به # ~~بلعجبی دوران کرد. سلطان سلیمان را پس از افتان و خیزان # ~~بسیار که دیده بود، طوفان (161 پ) کلی پرسرآمد، او را از آن # ~~سلطنت تمتعی نبود. کار او چون قدح می بود که آن را نگونسار # ~~خورند. تیر که از قبضهآ کمان قضا روان شد، کارگر آمد، اژدهای # ~~تقدیر، اژدهای رایت او را نگونسار کرد. دوثت او در این نوبت # ~~چون آفتاب آمد که زود رفت. آنچه مردم میسازد، روزگار آن را # ~~می سوزد. نقش کاینات براین شکل بود، درمان آن درد جز تسلیم # ~~نیست. مجدهآ روزگار یه خلاف گذرگاه ماست. دولت (ین جهان # ~~مجاز است، اگر بهرایگان بخرندهم گران باشد. این حال بیاستعلامی # ~~از منهیان ایناست که به رآی العین می بینیم. بریدی بکار نمی باید # ~~تا اعلام دتد. خسرو سیارگان بسیار خسرو سرفراز را دید که در # ~~جهان از جهان بیش یودند؛ دست فنا مشت خاک بر سر ایشان # ~~افشاند، و گلوی همه چنان گرفت که نفس بر نیامد. # مظفر الدین البارغون از این واقعه خود به قزوین بود. چون # ~~لطان 1 ر) سلیمان پای بند دام خلع شد، امرای عراق کس به # ~~آذر بایگان فرستادند، که مخیم اتا بک سعید شمس الدین ایلد گز بود، # ~~و پیفامها دادند که از استماع آن استمناع بود، و اعراض در ضمن # ~~ان متدرج. یرمتاصحت و مخالصت او توقر نمودند، تا روی به # ~~دارالملک همدان نهاد، و سلطان ارسلان بن طغرل را که پسرزن # ~~او یود، و برادر قرزندان اعزه، به ظاهر همدان آورد و بر تخت # ~~پادشاهی نشاند. ms153 شعلهآ آفتاب دولت او برجهان تافت. ستارگان # ~~سیاره رکابرو او شدند. اقبالی که او را در تقاب غیب بود روی ~~PageV01P187 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0246.png) # ~~نمود. جماعتی که در خدمت او بودند، کامکار و کامران آمدند. # ~~حال ایشان حال نرگس شد، که تنش از سیم باشد و سر از زر، و # ~~معاقد دولت او به تأکید مقرون شد. # ~~عذری 1 پ) چندا نکه به امیر اینانج نوشتند، و زخم جراحت # ~~او به استماع آن تازه کردند. این شکل در قالبی بهخلاف راستی # ~~فرا نمودند. هر آنچه بهوی نوشتند، چون آواز طبل میان تهی بود. # ~~آن عذرها چون مائدهای بودکه به گورستان برند. المعاذیر یشو بها # ~~الکذب. # مظفر اندین ارغون به قزوین، به عافیتی که داشت راضی نشد. # ~~چون دید که امیر اینانج از این حادثه چون مار پیچان گشت، وشهد # ~~در دهان او شرنگ شد؛ از این داهیهٔ‌ جانگزای مدهوش آمد، و # ~~از آسیمگی سرگرادن شد. او را برافروختن آتش فتنه اغراعکرد، # ~~و آنچه گفتهاند: # «کن فی الفتنة کاین لبون، لاظهر فیوکب ولاضرع فیحلب» # ~~یاد نیاورد. دست از آستین فساد بیرون کرد. # سلطان ارسلان در هجوم زمستان به اصفهان رفت و عزالدین # ~~صنمار واتابک ایاز درخدمت او. شمسالدین ایلدگز ونا صر الدین # ~~اقش به همدان مقام کردند. (163 ر) چون بوی بهار ظاهر شد، # ~~واکناف جهان حلهآ سبز پوشیدند، و بلبل و مرغان خمارزدهآ درد # ~~زمستان آواز داد. امیراینانج ومظفرالدین ارغون و عزالدین # ~~صتمار برمخالفت دولت متفق شدند، و سر از چنبر طاعت بیرون # ~~بردتد، و نبرد را ساخته آمدند. # سلطان ارسلان از اصفهان کوچ فرمود، و عزالدین صنمار در # ~~اصفهان بازاستاد، و در شهر در تشست، با جماعتی که هنوز در # ~~شهر بودند منقاد حکم او شدند، و شقاق بروفاق اختیار کردند. PageV01P188 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0247.png) # امیر اینانج و مظفر الدین به راه کاشان به اصفهان آمدند. # ~~کس یه فارس فی ستادند، و از اتا بک سایق الدین التماس کردند، تاملاع # ~~محمد طغرل را ms154 با لشکری به اصفهان فرستاد، و خویشتن، به حکم # ~~آنکه اتابک زنگی در مقابل او بود، و اهداب مخالفت یکدیگر را # ~~مجاذبت نمی نمودند، بیامد. امیر اینانج و مظفرالدین متناصر # ~~شدند. از همه مظفر الدین کاردان تر بود، (163 پ) و تیز بین تر، # ~~اما چشم او در این حادثه، چشم زده شد، که زخم گاه شمشلین آمد. # ~~در میان ترکان فیلسوفتر از وی نبود. پارهٔ‌ آینه بود، که آثرا به # ~~آینه کردند. # اتابک شمس الدین ایلدگز و ناصرالدین اقش از همدان # ~~استقیال سلطان کردند، و در همه راه شرف دستبوس کردند. # ~~مخالفت فتنه تیزو دراز شد، مضرت و معرت شر و شور شامل # ~~گشت ،و کشف القناع حاصل آمد. ملک محمد با این یلان گردنکش # ~~آمد، و به حدود کرخمصاف دادند. مصافی که در میزبانی وجوش # ~~و طیورخوانی گسترد، موائد آن در کاسههای سرمردم، روز # ~~روز مدان آمد. # وزین شهابالدین در پس قلب بود، زخمی برچشم او آمد، # ~~«احدی ککریمتیه» باطل شد، چون نرگس یک چشم آمد. # و مردم همدان اغلب هواخواه عزالدین صنمار بودند، بهحکم # ~~مروتی که او را بود، برنام حمامه خرقه کردندی. اگر (164 ر # ~~صورت بندد که دستی در جهان گوهر افشاندی، دست او کان کو هر # ~~فشیاندی. # در همدان آوازه برآوردند که شکست برجانب سلطان ارسلان # ~~بود، تا دیگر روز محقق شد که کار به خلاف بوده. عروس از حجله # ~~برآمد ، به صبح صادق، صبح کاذب زایل شد. # امیر اینانج و جماعت متفرق شدند. کارزار ایشان را کارزار PageV01P189 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0248.png) # ~~آمد. چون رعدغریدند، وچون برق منهزم شدتد. مساعدت روزگار # ~~را دوامی نباشد، مودم را از حوادث تا این حد خلاص ثیست، که # ~~مردمک چشم هم به رمد مبتلا میشود. آن کس که فلک را غمزدای # ~~داند، از داپرهآ عقل بیرون است. در جهان که سنگ خارا آتش # ~~زاید، تکیه برچه شاید زدن. در دهان مردم از کوزهآ روزگار هیچ # ~~چیز آب دندان نیست. جدی ms155 قلک، اژدهای هفت س است، وعقر بش # ~~جراره لشگر حوادث برکوه و هامون پرده زده است. صبح چون # ~~خندهزند، (164 پ) بر غفلت ما خندد، و شام که مزعفر شود برما # ~~گرید. نهنگ حوادث را جوع الکلب است، به هیچ شراب سیراب # ~~نیست. سکندر رومی که اسب او در ظلمات، گوهر شکست، به # ~~وقت وفات با خاک تیره متساوی بود. # ملک محمدبن طفرل باامیر اینانج بود. آنچه اقطاع امیر اینا نج # ~~بود و عز الدین صنمار و مظفر الدین شجاعی بازدادند، و قرار # ~~دادند که لشکری به ملک محمد دهندتا به فارسرود ومستخلص کند. # در این سال ملک ابخاز بهارانیه آمد، وشهردون بهقهر بستد، # ~~و خلقی مسلماثان شهید شدند. شهر دون چون بر تختهآ صفرا آمد، # ~~از مردم، آنها که از آن گزند بازماندند، گریبان چون دامن چاک # ~~کردند، و با زبان چون چنک، گیسو در پا افگنده به درگاه آمدند، # ~~اتا بک ایلدگز در آن مقام مشغول شد، و سلطان جوان دولت مردی # ~~اول شتر بهسگان بیازمود، آن نهضتدر (165 ر) تحصیل و تسهیل # ~~ثواب جهاد سعی نمودند، ویقین دانستندکه مرضات ایزد، عزاسمه، # ~~در مطاوی آن حاصل است. مسلمانان در سفر ابخاز بهرنج آمدند. # ~~مدتی دراز در آن تحیر شاق بماندند. دولاب گردون هروقت به # ~~شکلی دیگر می گردید. # عاقبة الامر خدای تعالی به فیض عاطفت رحمت فومود، شبی # ~~ناگاه به سر ملک ابخاز رفتند، تیرهای غازیان در رکوع و سجود ~~PageV01P190 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0249.png) # ~~آمدند، و کمانهای قوار عخوان شدند، جمهور بسیار را که # ~~مردة الشیطان بودند، هلاک کردند، و به دوزخ قرستادند. اضعاف # ~~آن که کفار ابخاز از شهر دون آورده بودند، مسلمانان غنیمت # ~~بر گرفتند، ثلمت «کن وهن» مسدودشد، واسلام رافتحی بزرگوار # ~~بر آمد. # اقیال، هر آنچه آرزوی اتابک شمس الدین بود، در کنار او # ~~نهاد. هر آنچه شد یافت، جز تطیر خونش که باز دولت او را # ~~همه جهان گبک بوده گلوخاندازی نکردند، (65 1پ) و باز ms156 گردیدند. # ~~دندان کفار کند شد، و این فتح در دست اسلام پارهای آمد # ~~مرصع به در ثمین و یاقوت رماثی. # زین الدین پسر سیدی که مشرف بود، ازحد کار خویش تجاوزی # ~~نمود، و در آنچه ته کار او بود شرو6 می گرد. درهمهآ گار هااعتدال # ~~نیکو است، نه افراط و ثه تقریط. چون ثوک سنان زبان دراز # ~~بود، فاضل و عدیم المثل در انشا و تلفیق الفاظ، سخن موجزمفید # ~~گفتی نه مطول و نه مبتر، سخن او بیشتر نکت و حکمت بودی. در # ~~میان جاهلان که در دیوان بودند، چون غرهٔ‌ اسب ادهم بود. # اثیرالدین ابونصر که عارض بود، فضلی و اصالت نسبی # ~~نداشت، اما او را کفایتی عجب بود، و نعمتی داشت. در این دور # ~~هیچ هنر برابر سیم داشتن نیست، اثیر الدین در مردم چون زره # ~~بود گره برگره، در مرداتگی دریای تهنگانداز آمد، چون رسن # ~~بافته بتد بربند بود. برظاهر (166 ر) چون آینه بود، و در باطن چون # ~~مقراض. چون خوشه صد زبان داشتی، چون شمع او را هر ساعتی # ~~زبانی دیگر بودی. # زین الدین را د ردل غباری نبود، چون تیر با مردم راست بود، # ~~و اثیر الدین چون کمان. روزی در دیوان، میان ایشان مناظرهای # ~~رفت که میان خر بندگان ثرود. کار بدانجا انجامید که اتاباع PageV01P191 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0250.png) # ~~شمس الدین از آن حال انتعاض نمود، بو زین الدین را از اشراف # ~~معزول گردانید. گنبد نیلوفری همواره جاهلان را برعالمان # ~~مستولی دارد. حجلهآ جهان درخور عروس علم نیست. امروزرفوگری # ~~بهدیدهآ نا بینا همی کنند، شغلها بر «من یزید» است نه به علم . # چون شغلی به زین الدین مفوض شدی، چندان فضول پیش # ~~گرفتی که از آن رنجور خاطر شدی. در عزل به سلامتتر بود که # ~~در عمل. چون نمک بود که به سرما گدازد، به گرما فسرده شود. # ~~این عیب او را صفتی ذاتی بود. هیچ چیز از خرده (122 پ) # ~~عیبی خالی نیست. طاوس ms157 زشتپای است، وآهوخنس. چراغ # ~~روشن را هم اندک مایه تاریکی باشد. # زین الدین بر آخر این دست نماند، اگرچه زین الدین چون قلم # ~~برکاغذ نهادی در پاشیدی. مصلحت در آن بود که با اثیرالدین # ~~می ساختی، و «طال بقا» زدی. جهل اثیر الدین به علم زین الدین # ~~زیان نمیاشت. من از این دوبیت که گفتهام مصیبتر بود، شعر: # # صاحبت جهالا وما ضرنی %~% ما اصدروا بالجهل او اوردوا # # ما اسودت المرأة ان اصبحت %~% ینظر فیها الرجل الاسود # چنان دانم که مرا این معنی بکر افتاده است. مرا چند جای # ~~دیگر معنی بکر هست. در بیتی ذکر کید روزگار کنم، و در بیت # ~~دوم گویم: # # وصفاعه ایضا تعاب لانه %~% مثل العجائز تبن بالاطهار # جای دیگر گویم، شعر: # ~~بصرت حاجبه قوسا علی قمر ### | وصح هذا فهل اصبحت تقبله # ~~فمنزل القوس القاهغدا قمرا(167ر) ### | وکنت اسمع ان القوس منزثه # این ابیات را اخوات بسیار هست، اما این کتاب احتمال بیش PageV01P192 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0251.png) # ~~از این نکند، هذامضی. # چون ابخاز متهزم شد، و میخ ادبار چشم او کور کرد، وبارآن # ~~صاعقه بر سر او بارید، بدین بشارت از آسمان و زمین خط # ~~استبشار و اهتزاز کامل آمد، و تا سدرة المنتهی آیینههای عظمت # ~~و جلال بسته شد. # معین الدین ساوی نایب وزیر شهابالدین بود. چون سنطان # ~~ارسلان از اصفهان کوچ کرد، اودر اصفهان بازاستاد، و درخدمت # ~~امیر اینانج به مصاف آمد. چون منهزم شدند، با وی به مازندران # ~~رقت. # چون با اتا بک شمس الدین و امیر اینا نج مصالحتی برفت، به آذر بایگان # ~~آمد، و در اخلال فرایضی یادشاه را سجود سهو کرد و گفت: اگر # ~~من مستوفی باشم، از وجوه دیوان سلطان، چندین هزار دینار # ~~حاصل کنم. چنان نمود که دندانهآ کلید وجوه ساختن (167 پ) # ~~جزوی نیست، و مشکاة دولت را مصباح قلم اوست، از این دست # ~~محالی چند می گفت، تا کشتی بر سر آب افگند. در این تکاور # ~~صاحب عالم کمال الدین ms158 از دفع او دامن درکشد، معین الدین برین # ~~نمو نه مصر شد. استیفاء بروی مقرر گشت، و صاحب عالم # ~~کمال الدین به طیبة القلب از دست بداد. # کدخدای ناصرالدین اقش بود، و بعد از آن کدخدای اتابک # ~~عادل ارسلان ابه ابن اقسنقر . هر سال ماه چند به مراغه بودی، و # ~~ماهی چند با درگاه آمدی به خدمت ناصر الدین اقش . # معین الدین این ترانه میزد که هر سال چندین هزار دینار # ~~حاصل کنم، نه بر اصل بود. وجوه دیوان طشت وخایه بود. آنچه # ~~می گفت، آوازی بود در گرمابه خوش، و در بیرون گرمابه # ~~ناخوش، از ستمکاری و خشک ریش کردن بر مردم هیچ نمیآید. # ~~آنچه می گفت چون آینه بیرون نظر صافی داشت، اما اندرونش PageV01P193 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0252.png) # ر) تیره بود. هر جهد که کردی، فایدهای برد، چون اسیا # ~~گرد خویش برمیآمد. در تعرض دیوان را مفرحی وجوارشی # ~~نداشت. به چیزی که آن را حاصل نبود، چه توانست کردن. چشم # ~~نا بینا را سرمه و میل هردو یکی باشد. بردرخت امید و طمع مرغی # ~~نمی نشست که آن را به کمان گروههآ ازهاق بیفگند. از مهتاب که # ~~از روزن درمی آمد، نردبان نمی توانست ساختن. او از سنگ # ~~خاره زر بیرون آوردی، و از ران پشه کباب ساختی، اما در این # ~~وقت چون سنگ آسیا بود که چون بیدانه گردد، شکسته شود. # ~~هر کس که از محنتی در وی گریختی، از دود در آتش گر یخته بودی. # شهاب الدین وزیر اگرچه فضل وافر نداشت، افضال و قیض # ~~انعام او براهل فضل بی نهایت بود. مومی بود که نقش نگین را # ~~جلوه کند. # مجدالعرب عامری در عهد وزارت او به کوهستان افتاد. # ~~شهاب الدین براحوال (168 پ) او شفقت فرمود. مجدالعرب شعر # ~~نیکو گفتی، در ادب و فضل مشتری سعادت بخش و زهرهآ رعنا بود. # ~~این دو بیت در حق قاضی بزرگوار او گفته است، شعر: # # ولما ان نصت لنا اماما ms159 %~% لتحکم انیفیض العدل فیضا # # ذبحت بقیر سکین و اتی %~% لارجو الذبح بالسکین ایضأ # موفق الدین ابو الغنائم و اوحد الدین ابوالعشائر، پسران کافی # ~~ظفر همدانی جهت او سرایی باز کردند، و با «قلة ذات الید» او # ~~را «مکفی المؤثة» داشتند. خانهٔ‌ ایشان خانقاه اهل فضل بود، هر # ~~فاضل منتجع که دست روزگار رخت او یه همدان افگند، به ضیافت # ~~و اقامت ایشان در ریاض لذت مقام کرد، و به قروغ مطبخ ایشان # ~~التجا تمود. مروت ایشان مرهم جراحت روزگار بود، و شمع کرم # ~~ایشان رخشان. چون اهل فضل را از بزه قفل حوادث روزگار، بند PageV01P194 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0253.png) # ~~محکم پیش آمدی، مفتاح فرج ایشان بودندی. آنقدر (279 ر) # ~~استعداد و استظهار که ایشان را بود، استظهار اهل علم بود. با # ~~دست تتگ، تنگ شکر هروقت بر گشودندی. مردم چون جنس # ~~یکدیگر باشند، «سخن دوحان حللنا بدنا» برخواندند. آب و # ~~آسمان چون هر دو صافی باشند؛ در آب آسمانی پرستاره بینند، # ~~چون آب تیره باشد، یا بر آسمان ابر بود، این معنی را اثری نبود. # علاءالدین ابونصر پسر سعدالدین مختار اشبورقانی یزرگ # ~~و بزرگزاده بود. یدر او وقتی مستوفی سلطان سنجر بود که # ~~وقتی مشرف علاءالدین وزیر سلطان مسعود بود، بهوقت آنکه هنوز # ~~ملک بود، در فضل و انواع علوم برهمةآ اهل عصر سبق برده، # ~~ییششر فضلا دود آهنگ آتش او بودند. روح کالبد علم بود. # ~~گردون کبود جامه باوی غدر کرد. به قرض فادح گران بار شد، از # ~~تر و خشک روزگار او را جز در سخن تظمی نماند. از فلک # ~~به استخوان ریزه قناعت نمود، حال او چون جزو لایتجزی شد، و # پ) او را کارد به استخوان رسید. # پسران کافی طفرهآ وجود او به همدان کرامت خود دانستند. # ~~در انتهاز فرصتمکرمت جدی بلیغ نمودند، و از دقایق صفای # ~~وداد، و مخالفت دوستی و اتحاد هیچ مهمل نگذاشتند. # # متی تأته تعشو الی ضوء ناره %~% تجد خیر نار عندها خیر موقد ms160 # تا این حد اکرام او کردند که غریمی او را به قاضی می برد. # ~~اوحدالدین ابوالعشائر با آنکه او را خود قرض بسیار بود فبالهآ # ~~غریم با تام خویش کرد، و علاءالدین را خلاص داد. این بیتها # ~~که یاد کرده میشود، شعر علاءالدین است: شعر: # # خیلا تضب لثاتها عندالوغی %~% مثل السعالی تحت جثه عبقری # # فعلوت کثبهم با بیض صارم %~% فهو کجذع النخلة المتقطر # مرا در مرثیهٔ‌ او قصیدهای هست مطلع آن، شعر: PageV01P195 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0254.png) # ~~اتأمل خیر الدهر بعد ابی نصر # فبعد ابی نصر عفاء علی الدهر # در قصیدهای گویم، شعر: # # فمن بعده لم بیق فضل فان یکن %~% فذاک سراج لایوازن بالبدر # چون نیشتر اثیر الدین ابو نصر بر اکحل زین الدینز نگانی آمد، # ~~و در مسارعت و مسمار عزل بر در او کوفتند، به منادمت # ~~شهابالدین وزیر و عزالدین صنمار رفت. برهآ دو مادر شد، تقویم # ~~کار او را جدولی مزخرف پیدا گشت، مرد روزگار بود. به هر وجه # ~~که بودی، چون کم زدی، زر از منقار سیمرغ که ندیدی بیرون # ~~آوردی، و آن را به نرخ آب خرج کردی. باد دستی پیشهآ او بود، # ~~جهان در چشم او قیمت کاه پره نداشت، گام از دام سیم در # ~~جبین نهادی، تا از مطالبت آزاد بودی، به استظهار تهی دستی هر # ~~وقت سنگ در تاریکی افکندی. با تهیدستی گور شیرافکن بود. # ~~از بی سیمی خویش ناخن پای پوشیده داشت. اگر زر وسیم راستی # ~~بودی، روز مصاف طوق و س افسار بنهادندی. چون از ذخای # # دنیا لب خشک بود، %~% ) به فوت آن مژه ترنشدی. بیا باننشین # ~~از زمین لرزه نترسد. اگر شکار او فربه آمدی، و اگر لاغر؛ # ~~دثخوش بودی. متصرف تا زنده باشد، کنار او درافتان و خیزان # ~~باشد، جز به مرگ چون شمع سوخته نشود. # زین الدین در انواع علوم برگردن روزگار مرسله در شاهوار # ~~بود. او را چند تصنیف هست، این دو بیت در تشبیب، قصیده ای از # ~~آن ms161 اوست، هر دو استحقاق آن دارند که برییشانی روزگار # ~~نویسند، شع # # عیون مآقیها جوارح للحشا %~% فقل فی سیوف جارحات القوایم # # کسرن رضالما التقینا جفو تها %~% وتکسر من غیظ جفون الصوارم # زین الدین در فضل عدیم المثل بود، نظیرش جز خیال او نبود، # ~~یا این همه در هچو او گفتهاتد، شعص : PageV01P196 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0255.png) # # ای احمق ای ابله ای زین مسخف %~% نام پدرت بادبهریش تو مصحف # نام پدرش سیدی بود. # کریم الدین گلنگبین از طغرایی معزول شد، و منصب طغرا بر # ~~صدر قوام پسر قوام الدین بو القاسم تقریر کردند، و اشراف ده # ر) الدین داشت، به شرفالدین پسر مختار الدین وزیر # ~~اتا بک شمس الدین ایلدگز دادند. عمل، چون کعبتین نرد به دست # ~~خصم رود. نادان باشد که از آن فقاع گشاید. عزل دیوان طفرا # ~~ب کریم الدین سخت تر از فطام یود یرکودک شیخوار . مختارالدین # ~~از مدت مدید با روز براتابک شمس الدین بود، و به حکم حقوق # ~~فدیم مستظهر و متوسل. # خواجه رئیس الدین بروجردی وزیر والده سلطان ارسلان بود # ~~و مشرف اتا بک شمس الدین. # اصدار و ایراد معظمات امور، و زمام حل و عقد، به دست او، # ~~در دیدهآ نااهلان خار بود، مختارالدین در راه معاملهشناسی # ~~خرسوار، و رئیس الدین در کاردانی برپیل محمودی نشسته. پر دار # ~~چرخ بر کار او توف می نمود. در نفاذ حکم شیبتازیانهآ رئیس الدین، # ~~تیغ دیگران بود. اصحاب حاجات را از کفایت او، اکتفا حاصل # ~~شدی، چشم همت او بر مصالح (171 پ) مسلمانان، چون چشم # ~~نر گس همواره بیدار یود. # پس آز وفات اتابک شمس الدین وزیر پسرش اتابک اعظم # ~~مظف الدین قزل شد، که او را در آن وقت ملک مغرب می خواندند. # چون رئیس الدین بهجوار رحمت ایزد، عزاسمه، انتقال کرد، # ~~صدر نظام الدین به حق الارث مسند افروز آمد. اگر دل راد و سخی # ~~را به دریا تشبیه است، دل او بحر محیط شاید خواندن، بحر تنها ms162 # ~~نشاید که خوانند. در فنون علوم سرجریده است، و مقاخر او # ~~سرمهآ چشم روزگار، و مکارم او طوق گردن گردون. PageV01P197 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0256.png) # ظهی الدین قائدان کدخدای وزیر شمس الدین آبو نجیب بود، # ~~کدخدای به تمکین. به حکم حدتی که در طبع او بود، اصحاب # ~~شمس الدین مسخر او شده بود. کس را زهرهآ آن نبود که آزمایش # ~~دیوان کند، گرمی در طبع او بود که چشم حربا را از روی آفتاب # ~~بازگردا نیدی. همچون خطاف بود که در چشم مردم آرایش دارد، # ~~ولیکن گوشتش (2 11 ر) نشاید خوردن، و بانکی نیز نباشد که # ~~آن را جهت آن بانک دارند. # بعد از وفات شمس الدین کدخدای وزیر شهاب الدین شد. # ~~فخر الدین ابو الغنانم و اصحاب شهابالدین قصد او کردند، و # ~~منسوبه ای برساختند و محبوس شد. و مال موافقه پروی تقریر # ~~کردند، اگرچه او را جنونی به افراط بود، در کار گزاردن دستی # ~~تمام داشت. همچون غراب بود که آن را اعور خوانند، و بیناتر از # ~~نمه مر غان باشد. # عزالدین احمد که در عهد سلطان محمدبن محمود عارض یود، # ~~نایب وزیر شهابالدین شد. وفور فضل و لطف نفس و تهذیب # ~~اخلاق او پیش از این یاد کرده آمده است. زینت ملک و زیور # ~~دولت بود. # جمال الدین محمدبن منصور اصفهانی به شام وزیر یود، شپ # ~~گفتن که شام در دست او بود. استبداد و استقلال بیش از حد # ~~داشت . مبالغی هر سال او را حاصل (172 پ) میآمد . «قصیرة عن # ~~طویل جز مالایدی» که به خرج روز کردی، باز نگرفتی، آن دیگر # ~~هم وقف بود برزایر و علوی و شاعر و صوفی. چون سر کوه یود # ~~که آب بار نگیرد. او را جهت فردا ذخیره نبودی. کوتاه بین و # ~~ضعیف اعتقاد باشد که غم فردا در دفتر او بود. مور باشد که زاد # ~~عمر ذخیره سازد. شیر از این اندیشه فراغی دارد. # از دست جمالالدین جز ساغر تهی ms163 نشد. هرکس که بروی PageV01P198 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0257.png) # ~~سلام کردی، چنان شدی که گفتهاند: # خفیت علی الدهر فی ظله %~% کخاقیة الریش تحت انجنا- # از چاه مروت او آب به دست بن گرفتتدی، انقاق او پتداری ار # ~~دور فلک بود، هرگز گم نشود. تازهرویی و بشر او بشارت سا نیرن # ~~بود، چنا که روشنی برق بشارت باران باشد، و روشنی صبح # ~~علامت روز. او را جواب اصحاب حاجات، زودتر از جوا بی بود # ~~که صدا دهد. آنچه او یه مردم میداد، اکر او از خدای تعالی # # خواستی اسراف بودی. %~% ) عطای او ایری بود که در دریا # ~~بارد مروارید باشد. چاهی که ازان اب برمی کیرند آب خوش باشد، # ~~و چاهی را که اب بر نگیرند یکندد. مرد را چون مروتی باشد، باید # ~~که به التماس که ازو کنند، ملتزم منت شود، تا طبع صافی 1و # ~~ز نگار نگیرد. پستان ناقه چون ندوشتد خشک شود. سخیتر ازاو، # ~~زمانهآ او بود که او را به خلق ارزانی داشت. اکر دیکری چشم # ~~انسانیت را سواد بود، او انسان آن سواد بود. به زایر و رافد چنان # ~~خرم شدی که پنداشتی او را به خلود بشارت میدهند و تهنیت # ~~می دنند. مروت او در تابستان یاد شمال بود که مروحه همه دس # ~~باشد، و در زمستان افتاب. اکر کسی را شایستی گفتن که ضمان # ~~روزی خدق کرده است، ان کس او بودی. صلات صلوات او بودند، # ~~یدان اختلال روا نداشتی. اصحاب حاجات اکر شیر مرع از وی # # خو استندی یافتندی. چتا نکه (3 %~% ا پ) آفتاب رنگ برروی زمین # ~~افگند، مروت او رونقی بادید آورد. شمع بود که اگر در پس ان # ~~نشینند و اگر در پیش، در روشنایی آن متساوی باشند. سخیتر از # ~~وی خدای تعالی بود که هرآنچه در جهان است ملک اوست. و # ~~بهشت را به مال خویش به مردم میفروشد؛ و بدان نادانی اند بنه # ~~بهشت او به مال او نمیخرند. شریف و وضیع ms164 از او به مقصوت # ~~رسیدندی. جوی بود که از آن شیر و روباه آب می خورد. آنچه PageV01P199 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0258.png) # ~~گفتهاند : «رضاء الناس غایة لایدرک»، به وی معکوس شد «رضا ء # ~~الناس غایة یدرک» آمد. شاید گفتن که در ربع مسکون سخی تر از # ~~او نیود. سائلان او راکسی از میراثخواران بازم نشناختی، خواسته # ~~و ناخواسته به مردم دادی. # فلک مهره یاز با وی دستی بدنما باخت، و چشمهآ آب حیات # ~~بینباشت. کسائی دور فلک کلیم هم می بافد. روزی چند برقلعه # ~~محبوس شد، و دست اجل دامن او گرفت. (17 ر) چاشنی کیر # ~~خیرات، خوان مغفرت او بیاراست، و آواز داد، روح القدس # ~~همنشین و مونس او شد، کروبیان ملایکه به استقبال اوشتانتند # ~~دنیا را در احسانی که باوی می کرد، بدائی پدید آمد، اما آخرت # ~~کله وتتق به روح او مزین کرد. در دنیا هیچ مهیا نیست هیچ # ~~روضه از قوارص خالی نباشد. دنیا با وی چون مطرب با چنگ # ~~سردر آورد، ولکن او را چون رودچنگ زخم گاه ساخت. اسباب # ~~اقبال او چون ابر مجتمع شدند، و دست درهم زدند، ولکن چون باد # ~~در گذشتند . من با آنکه او را ندیده بودم، در مرثیهآ او این دو بیت # ~~گفتم، شعر: # # ان ابن منصور دعاه ربه %~% فسعی الی رضوانه و احابا # # فیسقی الغوادی کل یوم قبره %~% ان جاز ان یسقی السحاب سحابا # از اهل اصفهان جز بخل وامسال ندیدهاند، جمال الدین بدین # ~~شکل از آن بقعهآ عجب خاست. شمس الدین نطتزی گوید در حق # # کیفیت حال اصفهان: %~% پ) # # فقلت لهم ماذا اقول لبلدة %~% یباع لخزی فیها ولایشتری الفضل # نگارستان نقاشان فضل، وراه کاه کشان ستاره های هنر اصفهان # ~~است. زیر خرگاه سبز فلک و غطاء نیلیرنگ چرخ، و طارم # ~~نیلوفری گردون، آن آب و هوا که اصفهان راست، هیچ جای دیگر # ~~را نیست . مجیر الدین بیلقانی رامردم اصفهان نیک جواب دادهاند، ~~PageV01P200 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0259.png) # ~~و راضی نیود که با ایشان ms165 دست قایم بگذارد، گفته بود که: شعر: # ~~دانستم که در اصفهان کورند بااین همه سرمه کزصفاهان خیزد # مردم اصفهان به جواب او گفتهاند: شعر : # ~~سرمه کری که از صفاهان خیزد ### | میل تو به میل است و فراوان خیزد # ربان باید که بهذم اصفهان، خشکتر از زبانهآ قفل باشد. # ~~افتاب به آب تر نشود، آن کس که خواهد که گرد برفرش اصفهان # ~~نشیتد، نقش شادروان باشد، او را خاموشی بهتر از گویایی بود. # ~~مجیر بیلمانی اهل علم بود، اما شکوفهآ رعنایی او از باد حماقت # ر) شکفته بود، او را از خویشتن بوسه آرزو کردی. ازلذت # ~~اصقهان چنان بی خبر بود که عنین از زن بکر. شعر ابو را در # ~~صفهان بازاری نمی بود. چون سقا بود که برلب دریا خواهد که # ~~آب فرو شد، در این میان یخ به تحفه میآورد. ظن او چنان بود که # ~~مردم جهان را بهروی او می بینند. چون اهل علم و فضل بود، # ~~سخن رد او در معنی اصفهان، یخ جلاب بود. چون گل جوا نمرد # ~~از فضل خویش برخورداری نیافت. در هجو مردم اصفهان، چون # ~~شمع از زبان خویش سوخت. # برید حوادث در اصفهان حلقه بر در شهاب الدین وزی زد، و # ~~خریطهآ ثام فنا باز گشود. شرف ایوان حشمت او بیفتاد، و شهاب # ~~ثاقب او برخاک آمد، مسند وزارت از وی معطل شد. # کریم الدین گلنگبین، بیشغل مانده، و در ششدر عزل افتاده، # ~~پند اشت که به سبب غلطهآ او آسمان پاره پاره شود، و به نشستن او # ~~جهان برخیزد. چنان (175 پ) میدانست که ناقهآ صالح را پای # ~~شکستند، و سلیمان بی خاتم بماند. روزی چند دست برخاطر # ~~نمی نهاد، تا خویشتن را آسایش دهد. بایستی که دانستی که # ~~درخت را هروقت میوه نباشد. از آنجا که حماقت او بود، عطلهآ PageV01P201 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0260.png) # ~~خویش پادشاه را کبیرهٔ‌ عظیم می شناخت. بهغایت متکبر بود. آدمی # ~~را که شکم مزبله باشد و بینی ms166 کنیفی از روی درآویخته، تکبر # ~~نر سد . # عز الدین صنمار، رحمهالله، در گذشته بود، کدخدایی # ~~عز الدین محمد پسرش به وی دادند. پس ازآنکه بهمتاصب بزرک # ~~پای باز نمیآورد، و بدان هم می پنداشت که وزغ میخورد، حالی # ~~را بدین شغل خرسند شد، دست در فتراک کار آورد، و در آب او # ~~شنایی میکرد. او را جهل غریزی بود. وقتی به حضور زین الدین # ~~پسسر سیدی زنگانی بنوشت که: «رجب عظم الله اجره» . زین الدین # ~~گفت: رجب را کسی نمرده، «اعظم الله برکته» باید نوشت. # امیر اینا نج (4 ر) مستشعر شد، راه گرگان و دهستان # ~~برگرفت. نه از بددلی به ترک وطن بگفت، اضطراب او عیب نبود. # ~~بادهم مضطوب باشد، و رکنی است از بقای جهان. چون شمشین # ~~بود که ته از سدما لرزد. انفاس او که متصاعد میشد، از سیری # ~~بود نه از خشکی. شعر شوکت او نه از صلع سفید بود، نه از پیری. # ~~همچون شیر بود که بهوقت آنکه خواهد که بجهد برهم آید. # خواررمشاه گرگان و دهستان به وی داد. امیر عمر پسر # ~~علی یار که مقدم و سپه سالار لشکر او بود، مخالفت کرده بود، وبه # ~~درگاه آمده. دستی بود که از بازوی امیر اینانج ببریدند، ری به # ~~وی سپردند. آنجا رفت و طبرک آبادان کرد. # هروقت به ارجاف، شخصی دیگر گفتندی وزیر خواهد بودن. # ~~عاقبة الامر بر فخر الدین پسر معین الدین کاشی مقرر شد. PageV01P202 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0261.png) ### | وفی انک این وی # ~~بهجای بگذاشت، برعز الدین علجه مقرر شد. # ~~ین تدبیری بجای نمی برد. روز یه چراغ می جست. PageV01P203 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0262.png) # ~~شمس الدین به کفران تعمت، روی از وی یکردانید. دماع [وگاسک # ~~شده بود، به افتیمون صلاح مداوا نکرد، تا از این سپیدکاری، # ~~سیاه روز آمد. در ستیزهرویی، سپری شد که متجنیق بر آن ککار # ~~نکند. ینداشت که پنبه از گوش برمی گیرد، ندانست که رصاص # ~~در گوش می مالد. رفعت کار او رفعت ms167 مرده بود، که چون او را بر # ~~دوش گیرند، زود بیفگند. امید دادن او، پای مرغ بودکه شستن # ~~آن نه علامت خیر باشد. او را چون ناییدم دادند. از قلعهٔ‌ طیرک به # ~~ساوه آمد. اگرچه پی کور می کرد، لطف ایزدتعالی اتابک محمد را # ~~براین (7 پ) کار واقف کرد. پرده سرامیر عمر و معین الدین # ~~دریده شد، و طشت از یام بیفتاد. # اتابک محمد از ساوه حرکت فرمود، یک منزل برفت. از درگاه # ~~سلطان او را انفصال افتاد، از آفتاب بسیار وقت باشد که احتر از # ~~کنند. دستان امیر عمر و معین الدین ظاهر شد. سر میان مردم # ~~دشو ار ینهان ماند. کوه جماد، چون آوازی بکنند، هم به صد انمامی # ~~کند. نهنین از سر تنور بیفتاد. امیر عسر ندانست که از آنچه # ~~عنکیبوت باقد، جامه نشاید دوختن. وزیر ندانست که در معرض # ~~نکبت است. با سلطان خلوت کرد، و معلوم گردانید که آنچه # ~~ساخته اند، نه بروجه صواب است. # امیر جمال الدین عمر، پسر ناصر الدین اقش وامیر بهاءالدین # ~~شرف الدوله، پسر حیدر باوی متفق شدند، و در موالات او نابت تر # ~~از آن شدند که انگشتها در کف دست، چون امیر عمر به خدمت # ~~تخت اعلی رسید، و شرف تقبیل بساط اشرف یافت، بعد از دو # ~~روز او و معین (178 ر) الدین گرفتار شدند. سر هر مویی از # ~~کسان او، در دست شخصی آمد. فلک کار ایشان چون خاک راه بر # ~~باد داد، آنچه صیدایشان خواست بودنچنان جست که دام نیز پاره # ~~کرد. خواستند که انگشتهای جهانیان شوند، دستگیر آمدند. PageV01P204 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0263.png) # میر بهمردعوی علم نجوم و حکمت کردی. «ربح» او، به تصحیف # ~~ز نخ» آمد. چهرهآ حال او که چون چشم خروس بود مانندهآز عفران # ~~گشت. قضا او را از قلعهآ طبرک آورد، و به دست محنت و بلاسپرد. # ~~اگر نه بر طبرک هیچ مخلوق را بروی دست نبودی. چون کوه با # ~~شکوه نشسته بود؛ ms168 ثریای دولت رکاب او، و حجرهٔ‌ اقبال عنانش، # ~~بلانباش. باد ادبار اورا از بالا بیفگند، تا چون باد بی وزن شد. # ~~مار را چون آخر کار باشد، درراهگذر خوابگاه سازد. چون به ساوه # ~~آمد، جز سبزه تازهروی ندید، و جز دامن پای او نبوسید. کار # پ) چون طرف شوش کر آمد. چون شمع بر خویشتن # گر یست. در سر آن شد که در سر داشت. کار او چون پرطاؤس # ~~بود، چون دم سگ زشت و کج آمد. طلب بزرگی کردن، گردن # ~~میشکند. بیدق پیوسته مستقیم رود، چون فرزین شود رفتار کی # ~~آید. پنجهآحرص و آز بریده باد که روی مردم میخراشد، وایشان # ~~را در قعر چاه ظلمات می افگند. دیدهآ دولت امیر عمر را، یرقان # ~~دیده، نرگس پدید آمد، و خرمن اوسوخته شد. جهان عجوزی خوب # ~~غدار است؛ کرشمهآ این گنده ییر، با نوعروس آراسته، هر چگونه # ~~خواه گیر، بسیارکس را مغرورکرده است. «اثما الحیوة الدنیا لعب # ~~و لهو» بهیاد باید دادن، واعراض دنیا مستحقر و مستقذر داشتن، # ~~و از زخأرف بی حاصل آن طمع بریدن. شعر: # # فان تجتنبها کنت سلما لاهلها %~% وان تجتذ بها نازعتک کلابها # اگر ما مهمان روزگاریم، روا نباشد که برمهمان %~% ( # ~~جفا کنند: و اگر روزگار مهمان ماست، نشاید که گوشت واستخو ان # ~~ما خورد. به هر دو وجه، ملامت برروزگار متوجه می شود. # امیر عمر را به آذربایگان بردند؛ چون شمع، طوقی از خون # ~~دیده در گردن کرده. پر نمکتر از دل اوکبابی ندیدند. چون شمع ~~PageV01P205 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0264.png) # ~~شب سوخته و روز کشته، چون چنگ پرناله، و چون تای جامه # ~~سیاه. خورشید دولت او را بعد از آن حسن در آب ندیدند، آب # ~~روی او جز اشک نبود، دست استیلای او که چون امید دراز بود # ~~کوتاه آمد، و بعد از آن روان او روان شد، و پارهٔ‌ عظمت او بهسر # ~~در آمد. # فخرالدین وزیر، پس از گرفتن امیر عمر ومعین الدین، اژدهای # ~~هفتسرشد، مجالفر ms169 اخ یافت، یمنهویسره میراند، و بدی تیر تاز(؟) # ~~فموده # معین الدین را به قلعهٔ‌ همدان بردند، و او را در آن حرکت # ~~عذری نبود، زبان او بی سخنتر از زبان سوسن بود، او را مصادره # ~~قوی (179 پ) کردند، در استصفای مال او مبالغت نمودند. # ~~بزرگی وبال مردم است، بر آسمان جز ماه را محاق تباشد. آنچه # ~~معینالدین به مصادره میداد، همچنان بود که به رشوه می ستد. # ~~اثر تأسف و تلهف بروی پیدا نبود. شعر: # تراه اذا ماجئته متهللا %~% کانک تعطیه الذی انت سائله # چون نرگس چشم بر سر زر می نهاد و میداد، و رضای پادشاه # ~~نگاه میداشت. چون سیند بود که به گاه آنکه سوزد، رقص کند. # منصب استیفاء به صدر عزیزالدین مفوض شد، مدتها بود تا # ~~استادکاران دیوان استیفاء مباشرت این شغل به استظهار نواب # ~~می کردند. در عهد او، به حکم صانعی و معاملهشناسی، نواب ابر # ~~بودند که بردریا بارد. # معین الدین هنوز درقلعه بودکه فخرالدین وزیر باجوار رحمت # ~~ایزد، عزاسمه، رفت، از نکایت وزیر جان او به لب رسیده بود، به # ~~مرگ فخرالدین، مرده بود که زنده شد، او را به آذر بایگان # ~~ثل. # اتا بک شمس الدین بعد ازآن (185 ر) که کار او بهموی آویخته PageV01P206 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0265.png) # ~~یود، جناح عفو برزلت او یوشید. مطلق العنان شد. اما اگرچه آر # ~~ورطهآ قتل بیرون آمد، در دام مرگ آویخت. عطسهآ زکام بسیار # ~~اشد با آنکه شب جوانی او را صبح پیری ظاهر شده بود، # ~~شگرفتر و پاکیزه تر از وی دردرگاه هیچ جوان نبود. پیری اگرچه # ~~برموی است از وی زیبا می نمود. بر عقب خلاص رسول مرگ # ~~شرط ادای رسالت به وی بجای آورد، دست روزگار او را در آسی # ~~مصادره افگند، بعد از آن بافنا برد. همچون خیری بود که اول آن # ~~را برغر بال ببرند، آنگه دور افگنند. مرجان رنگ ومیناشکل بود، # ~~که با آسا آمد، و شیر صولت او، روباه ms170 لنگ شد. شعر: # ~~فمن لم یمت بائسیف مات بغیره ### | تتوعت الاسباب والداء واحد # امیر اینانج پس از گرفتن امیر عمر از گرگان به ری آمد. # ~~بامدادی از لشکر خوارزمشاه و ملک مؤید و شاه ماز ندران واتابک # ~~محمد به ری بود، باوی (185 پ) کشته شد. کمتر ازسگ بودند. # ~~سگ در کسی که شناسد، نجهد، و پیوسته پاسبان مردم خویش # ~~بود. امیر اینانج که فتور و سکون اقلیمی، و مصلحت و مفسدت # ~~ککشوری به سیاست او تعلق داشت، و اقبال چون سایه ملازم اوبود، # ~~بردست دو سه وشاق بر طریق فجأت کشته شد. این شکل که از # ~~جیب غیب برآمد، اگر کسی در خواب دیدی باور نداشتی . شعر: # # فلا ینلک اللیالی ان ایدیها %~% اذا اردن کسرن النبع بالغرب # # و لاتعن عدوا انت قاهره %~% فا نهن یصدن الصقر بالحرب # چون دمدمهٔ‌ حادثهآ او درافتاد، لشکر خوارزم و نیشابور و # ~~مازندران که باوی بودند، متفرق شدند، ری، اتابک محمد را # ~~مسلم شد، بعد از آنکه جز با روی شهر به روی خویش دید، فتح # ~~و ظفر روی نمود، آنچه به شمشیر و تیر و سنان چون آتش و # # مقاسات شداید بر نیامد، به انفعال میسر گشت. شعر: %~% ر) PageV01P207 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0266.png) ### | أریخ الوزراء # لاتکسع الشول باغبارها %~% انک لاتدری من الناتج # ~~تسیم عدل اتابک اعظم، جانهای مردمری راپاره کرد، ودعای # ~~یشان به استدامت ایام او متواتر گشت، وروح الامین آن را «آمین» # ~~گفت. وزارت بعد از اندیشهآ بسیار و گفت وشتید، برخواجه # ~~جلال الدین، پسر قوام الدین ابوالقاسم مقرر شد. PageV01P208 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0267.png) # زارت دوم جلال الدین # بدین منصب بزرگوار، لایق تر از جلال الدین نبود. خانه # ~~ایشان را کان گوهر وزارت میدانستند. در وزارت در گزینیان، # ~~اگرچه در احاین اعبائی میرود، بیشتر اوقات به ایشان تفویض # ~~می افتد. مفتاح در این منصب، بهدست ایشان است. جلال الدین # ~~اگرچه از تصاریف روزگار بی برگ شده بود، از وجوه قرض، # ~~برگی ساخت، و به اعباء این ms171 منصب، استقلال نمود. خشک سال او # ~~از باران بهار، عمل خصب یافت، و آب کار او از سرمای عزل # 18 پ) فسرده بود، به جمرتهای عمل کشتی ساقط روان آمد. # ~~از میان وزرای در گزین، فاضل و نیکو خط او بود. در سرای او # ~~قطع و فصن کار کمتر بودی، بیشتر زحمت اصحاب میدیدند. امیر # ~~سید عزألدین مر تضی، پسر امیر سید ضیاءالدین ابوالرضا # ~~راوندی در این معنی گفت، شعر: # # از ری جلال الدین بالوزراء %~% بر قاعه و خساسة الثسکاء # # قالوا علی باب الوزیر حلبلب %~% قلنا نعم من کثرة الغرماء # ~~امیر سید عزالدین را فضل چنان است که گفتهاند، شعر : # ماورث عن کلالة کل فضل (م) # او ختده زد و، بدان خنده دهانش یرزر شد. علامهآ جهان # ~~است. نگین عالم به علم او منقش آمد، رفعت در جت او و علو # ~~مرتبت، تا حدی است که دست همت او ستارگان را به کف تواند PageV01P209 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0268.png) # ~~آوردن. در دندان روزگار، نظم مکرمت او زینتی هرچه نیکوتر # ~~است. دیگر علما به اضافت باوی بررقعهآ فضل، پیادگانند که # ~~فرزین نمیشوند. (182 ر) زمین از مرغزار فضل او آسمان # ~~است، و آسمان از اثر جهل حسودان او زمین. سخن حاسدان او # ~~چون ودیعت دزدان است که هیچ کس قبول نکند؛ مروحهاند که آن # ~~را پس ار رعدهآ مقرور، گرما یباد سموم باشد؛ چون شمع هلاک # ~~خویش بهزبان کند؛ چون شعله غذای ایشان آتش دل باشد؛ # ~~ناتر اشیده تر از انگشت زیادتی اند که برکف باشد. دل بدخواهان # ~~او آتش خانهآ مجوس است، که هرگز از آتش خالی نباشد. # در کاشان، امیر سید عزالدین مرتضی و قاضی القضاة # ~~جمال الدین علی بن القریب در فضل و علم رضیع یکدیگرند. از # ~~باغ دانش هر روز به نوی، دستههای گل به مجلس انس آرند. دیدهآ # ~~روز گار دو بزرگ چنان نمی بیند. چون گل فضل ایشان برافشانند، # ~~ملایکه که از هزل و بازی دورند، در رقص ms172 آیند. آن کس که انکار # ~~فضایل ایشان کند، ظالمی باشد که لباس او از کفن مردگان # ~~بود (182 پ) و بساط ا زفرش مسجد. این قطعه که یاد کرده # ~~میآید، شعر قاضی جلال الدین است، شعر: # # جربت هذا الوری حتی ندمت %~% ومن یجرب الناس یقرع سنه ندما # # کم قلت لایوطؤنی عشوة بنعم %~% حتی مللت وملوا ذلک النعما # # هبنی تجلب عذرا فی انفصالهم %~% اما النو اظر حاشی السامعین عمی # اشراق دیوان سلطان برسعد الدین شل خر اسانی تقری # ~~کردند. شرف الدین، پسر مختارالدین چون پدرش متوفی شد، در # ~~کدخدایی اتابک شمس الدین، قایم مقام پدر آمد. اوحدالدین # ~~عبد الصمد، اهل علم و قلم بود. در طبع او لطافت آب جان پرور # ~~سعد الدین از اشراف برآمد، و کدخدایی اتابک محمد پایدار # ~~نبود. سعد الدین را آن منصب «یدشلاء وبیعة لاتتم» بود. کدخدایی ~~PageV01P210 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0269.png) # ~~اتابک محمد به فخرالدین کمال الدین سمیرمیدادند، بزرگی خانه # ~~و پوشیده نیست. آفتاب بود که آن را همه جای دانند و شناسند. # ~~همه کس را رفعت او، رگی با جان (183 ر) داشت. ماهی بود که # ~~از پس محاق برآمد. # ~~کاشی دادند. در عهد او علی الاطلاق بزرگزاده تر از او تبود. # ~~پدر مادرش، قوام الدین بوالقاسم و دو خالش، جلال الدین و # ~~قوام الدین وزیر بودند، و جدش نیز خال مادرش عمادالدین # ~~ابوالبرکات وزیر، پسرعمهآ مادرش، شمسالدین ابوالنجیبوزیر، # ~~شوهر مادر مادرش عزالملک وزیر . در وزارت چون زبیده دختر # ~~جعفر بود در خلافت. منصور جدش خلیفه، مهدی عمش خلیفه، # ~~رشید شوهرش خلیفه، یسرش امین خلیفه، پسران شوهر مأمون و # ~~معتصم خلیفه، پسران یسر شوهرش، واثق و متوکل خلیفه، # ~~گفتهاند، شع : # الو نشدت زبیدة ضفایرها %~% لما تعلقت الا بالخلانف # شرف الدین، پسر مختار الدین چون وزیر اتابک شمس الدین # ~~شد، از وی شهامتی دیدند که مردم را (183 پ) عشر آن از وی # ~~در حساب نیود. چون نر گس همه چشم بود، و چون سیسنبر همه # ~~گوش. مردافگن ms173 تر از خواب آمد. # سعد الدین را در وزارت امیر اینانج تمکین و رونق تمام بود، # ~~بی پرخاشی برمخدوم استیلا داشت. کار او دریایی بود بی پایان. # ~~گرچه کفایتی نداشت، چون کرم پیله ابریشم تاب بود. در # ~~کدخدایی اتابک محمد مبتذل شد، چون خر در وحل افتاد. آنچه # ~~در عهد امیر اینا نج دید، خوابی بود، چنان بوی دیگر به مشام او # ~~نرسید. چون کودک نوآموز آمد. شعر پارسی میگفت، و خویشتن # ~~راسوم سنایی و معزی میدانست. هذیان خویش حکمت لقمان PageV01P211 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0270.png) # ~~می شتاخت. آنچه او شعر می خواند نه شعر بود، و نه «کان وکان». # ~~بعد از آن شیوه بودکه کسی نشنید. شعرا را پیغمبر بود، به تآویل # ~~آنکه «وما علمناه الشعر، و ما ینبفی له». چند قطعه به خوارزم # ~~فرستاد به رشیدالدین وطواط. از آنجاکه ظن او بود رشید(184ر) # ~~و طواط در شعر گفتن رسیل او بود. گر به در انبان به مردم # ~~می فروخت. و اشکی از چشم نابینا میریخت، و به دود هیمهآ تر، # ~~مردم را معذب میداشت. فصل بهار فضل، چنا نکه بلبل رشید # ~~وطواط را در آواز آورده بود، گربه سعدالدین را در آواز آورد، # ~~مگسوار برخوان او می نشسست. # وقتلی اصحاب مناصب و سعد الدین در مجلس صدر الدین حاضر # ~~بودند، صدر الدین ذکر خیرایشان می کرد. چون نوبت به سعدالدین # ~~رسید، گفت: ما خود روز و شب از انفاس و نتایج اشعار و نبات # ~~افکار او مستفیدیم. سعدالدین بدان تبجج می کرد، وآن را سخن بر # ~~اصل میدانست. قلع اضراس از استماع اشعار او آسان تر بود. # ~~الخنفساء فی عین امها حسنة: شعر : # واسیء بالاحسان ظنا لا کمن %~% هو بابنه و بشعره مفتون # اسارت صدر الدین به مهذاریو یاوه گری بود، ولکن سعدالدین # ~~بروجه نیکو حمل می کرد. چون (184 پ) این تصنیف به ذکر # ~~صدرالدین محمد خجندی منور شد، بندی از محاسن و مفاخر او # ~~به ضرورت یاد باید کردن. ms174 معظم تر عزتی اصفهان را آن است که # ~~مسحب ذیول خجندیان است. نمیدانم که شرح مآثر ایشان به کدام # ~~عبارت دهم. اگر بزرگی اسلاف ایشان گویم، هرکس که در دایرهآ # ~~اسلام است برآن وقوف دارد، و اگر از علمی و فضل و افضال # ~~گویم، آفتاب را به روشنی وصف کرده باشم. عمر او کوتاه آمد، و # ~~یه مقعد صدق رفت، و جهانیان به سوک ماتم او سوخته شدند، # ~~دلها بریان شد، و چشمها گریان (م): PageV01P212 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0271.png) # ما الناس بعدک یا مرداس بالناس. # ضریح او صریحکرم است. از چند نوع شعر تازی و پارسی # ~~گفتی. شعر خود کمینه فضایل او بود. از قالبی عجب و زنهای # ~~بدیع بیرون آوردی، در آن سابق بودی نه مسبوق. از جملهآ او # ~~قطعهای است مطلع آن، شعر: # ~~حی ارداء وارهلة و شادنا قدحله ### | وقل له لعله تعمذ سیفاسله (185 ر) # المستفات من یده. # این قطعه را ردیفی هست زیادت بروزن، افتضاض این عذره # ~~او راست. به لذت اشعار او آنها را که در سکرات مرگ باشند، # ~~آفا، قمت2 حاصل شود. نظم اودرگردن روزگار قلادهٔ‌ در ثمین بود. # اتابک محمد را بهسبب مظفرالدین تکله، از وی دلماندگی # ~~حاصل آمد. دست مظفر الدین از فارس کوتاه فرموده، معاونت # ~~صدرالدین با دست گرفت. بعد ازآنکه در حقاو گفته بودند، شعر: # جز بر سر نان دگر نبینی شیراز # و همچنین گفتهاند، شعر: # ~~شیراز از آن ماست، رو دوغ فروش ### | شیرار به مراد دل ماز دند ماست # اینجا مغالطه نیکوست. چند کرت کار مظفر الدین به خلل آمد، # ~~و فارس به ترک تاز لشکر بیگانه ستوه شد. # مظفر الدین، ملک محمدبن طغرل را از سر ضرورت با اتابک # ~~محمد ناد، و از مفارقت او چون کمان که از مفارقت تیر نالد # ~~می نالید. خاصبک سعد که امیر اسفهسالار فارس بود، وقتی # ~~التجابه اتابک محمد می کرد، ووقتی بادست مظفر الدین (185پ) # ~~تکله میاستاد، تشویش ازولایت دوست میداشت. همچون مردم ms175 مصر بود ~~PageV01P213 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0272.png) # ~~که ایشان را باران رحمت زیان دارد، غله به شینم رود نیل پرورند. # ~~چون باد همیشه در سفر بود، عاقبت پای او هم از رکاب بیفتاد. # اتابک ارسلانابه بن اقسنقر، برمحروسهآ روئیندژ متوطن بود، # ~~هریک چندی، شخصی برآن قلعه رفتی، و خبر دادی که پادشاهی و # ~~صاحب طرفی نماند. عاقبة الامر هم شخصی از آن قلعه بزیر امد، # ~~و خبر داد که او هم نماند. او را عدتی تمام بود. اصحاب اطراف # ~~تبع او بودند. چون کعیه بود که از دور، نمازهای آن کنند. به # ~~وهات او چشمه ها از چشمها روان شد. ختجر فنا هرآن کسی را که # ~~بر بسیط زمین متحیز شد، مجزا کند. در این معالجه بقراط # ~~عاجزتر از کودکی شیرخواره بود. باز اشهب و بنجشک در این # ~~دام، و تر و خشک در این آسیا یکی آمد. چون اجل دست دراز کند، # ~~جنز أستسلام چاره نیست، تقلیم اظفار قضا ناممکن است، شکلی # ~~منصوص (184 ر) علیه و مقطوع به است. هیچ شبهت به دفع ان # ~~راه نیابد. به مراعات روزگار، مفرور نباید بودن، دم او دم # ~~مشعله است، که از آتش باشد. جهاز عروس جهان درخور کا بین # ~~نیست . اتا بک ارسلانابه، قلعهآ حصین و معقلی محکم داشت؛ اما # ~~میچ چیز دافع مرک نیست. شعر: # لوکان ینجو واحد لنجاه من %~% نومه المزمل الاعصسم # صاحب کمال الدین ابوشجاع کدخدای او بود، به درگاه آمد و # ~~منصب طعرا بوی مفوض شد. قوام الدین، برادر وزیر جلال الدین # ~~را از این منصب معزول کردند، جلالالدین را در عزل چاکری او # ~~دمساز بودند، بهمنادمت ایشان روزگار می گذرانید، و ترحمی # ~~نمی نمود. با قلت یسار و استطاعت، ایشان را تیمار میداشت، # ~~هردو به وی متخصص بودند: یکی امین الدین محمدبن ابی الوفا، # ~~و یکی شهابالدین بریانی. تا مقصوص الجناح بود، ندیم وصاحب # ~~سر او بودند، ایشان را چون آبله بردست میداشت. چون عهد PageV01P214 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0273.png) # ~~وزارت ms176 امد، و (186 پ) فسحتی ظاهر شد؛ هر دو را بیرون کرد، # ~~و ایشان را شغلی نفرمود. دروزارت ایشان راچون فیء بی برآمد، # ~~چون مار باد و خاک خوردند. «لاتتمواالدول فتحر موها» راست # ~~گفتهاند. مراسم بزرگی نه بدینوجه بود که او فرمود. از او باش # ~~این معنی پسندیده نباشد، از بزرگان خود چون بود؟ . نقطهٔ‌ سفید # ~~چون برچشم افتد، رسواتر از آن باشد که بر ناخن، و ب ناخن # ~~معتبر نباشد. آهنگر در این قضیت بویاتراز عطار است. مورد کرم # ~~جلال الدین، که زمستان نظارت داشت، در فصل بهار زرد شد، اگر # ~~هردو دانستندی که: اگر جلال الدین وزیر شود، ایشان را «رعدة # ~~المعزی» باشد، از خدای تعالی به تضرع و ابتهال استدامت عزل # ~~او خواستتدی. # سایهآ هیچکس برچاکران، مبارکتر از سایهآ معین الدین ابو نصر # ~~کاشی نبود. سه شخص از خدمتکاران او وزیر شدند: یکی # ~~عزیز الحضرة، و شرف الدین علی بنرجا، و یکی کمال الدین محمد. # ~~181 ر) وقتی می گویتد در خدمت او نشسته بودند، و تعجب # ~~می نمودند که کمال الدین علی سمیرمی، چونوزیر شد؟ ، معین اندین # ~~گفت: اگر شکل اینست که من می بینم، وزارت به شما هر سه نیز # ~~بازافتد. قطعا چنین بود، هرسه وزیر شدند. عنایت معین الدین، # ~~همچون ابوالحس ن فرات. وزیر مقتدر خلیفه بود، که بیشتر کتاب # ~~او وزیر شدند، چون محمدبن داود و علی بن عیسی جراح، و # ~~برادرش عبدالرحیم، و ابوعلی بن مقلة و سلیمان بن محمد و داود # ~~انیر و فضل بن جعفر. # سلطان ارسلان و اتابک شمس الدین و والدهآ سلطان ارسلان # ~~براثر یکدیگر، بهجوار رحمت خدای تعالی رفتند. گردون گردان، # ~~اظهار سیرت خویش کرد. ثواب هر نفس که در مصالح خلق زده # ~~بود، حجی مبرور آمد. در سایهٔ‌ عدل و انصاف که فرموده یودند، ~~PageV01P215 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0274.png) # ~~آسایش یافتند. درهای فردوس برایشان گشاده شد. بالای گنبد # ~~اخضر اعلا، صحیفهٔ‌ (187 پ) اعمال خیر ایشان باز کردند، # ~~ونیسان ms177 ثواب باغ امید ایشان را بیاراست. # اتابک محمد، ممالک را ضبطی بهوجه خویش فرمود. خداوند # ~~عالم سلطان طغرل بن ارسلان را برتخت پادشاهی نشاند، و نگذاشت # ~~که از هیچ جانب گرگی حرکت کند. ممالک و مسالک به سیاست # ~~او محفوظ شد. وزارت برجلال الدین مقرر داشت، و سعد الدین # ~~شل را پیش کار استاد، و در اشراف ابوالفضل فضولی شد. به # ~~اشراف قتاعت نمی کرد، در کار عمل سلطان، به ری و اصفهان # ~~مداخلت می نمود. مکثار و مهذار بود. می گفت در معاملات توفیری # ~~هست، معاملات را معین الدین ساوی چنان بیالوده بود که یک قطره # ~~از آن فرو نمی چکید، در آن اسرافی و تبذیری نبود. بر این قلتبان # ~~اضرار نمود، وقتی به اصفهان میرفت، و وقتی به ری. دو سه # ~~عمید معروف را بهسبب او خانه برفت، و او در آن (188 ر) # ~~میانه خلق شد. قبای او تنگ آمد. مال اصفهان را ملتزم شد. # ~~میزان معاملات اصفهان، میزان فلک دید. چشمهدار نبود. چون # ~~احول کث می نگرید، و در تموز فنک می پوشید. چراغی تیر می کرد # ~~که آنرا سر بریده بودند. پنداشت که کردرانی باکردن بوی آرد(؟). # ~~چون باز می نگلرید، همه جگر میخورد. قبهای که می کرد سرکور # ~~جهودان بود، آن را منجوق زرین می نهاد. توفیری که می نمود # ~~چون بصل همه پوست بود. آنچه می گفت میانتهی بود. جز نبوت و # ~~کبوت حاصل نداشت. استقصاء شوم باشد. کار او، بدین سبب # ~~زیر و زبر شد. از اجتذاب عاجز آمد. اگر خویشتنداری کردی، و # ~~در اشراف به قضای مترب خویشتن مشفول شدی، او را بهتر بودی. # ~~محور جور در کفهآ فلک او را سرگردان کرد، و مغبون شد. اثررات # ~~شیطان کوفت کار بدان انجامید که زاغ عزل بر نشیمن منصب او PageV01P216 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0275.png) # ~~نشست، (188 پ) و مضرب سوء ادب او به وی بازگردید. بی # ~~تاجیلی به مال مطالب شد، و مستهدف نکوهش ms178 آمد. هر عذر که # ~~آورد، حجت آن داحض بود. # قاضی القضاة عمادالدین، که قضای ممالک به وی مفوض بود، # ~~در عهد سلطان ارسلان طمع در وزارت کرد. # جلال الدین را خرجی بیفتاد، منصب او را تغییری بفرمودند. # ~~کا رجلال الدین چون دریا آمد. آب دریا را چون کشتی بدرد، حالی # ~~با حکم خویش آید. قاضی القضاة عمادالدین براثر خطبهآ وزارت # ~~متوفی شد، و در بهشت جاودا نه درجت کبری یافت. تا جلال الدین # ~~در قید حیات بود، هیچکس تمنای وزارت نکرد. سوابق ولواحق # ~~خدمت او مرعی یود. # در دولت مبارک سلجوقی دووزیرفاضل بودند: یکی عمید الملک # ~~متو سط بودند، اما شعر پارسی نیکو گفتتد: یکی موید پسر # ~~نظام الملک، و یکی جلالالدین، (189 ر) پسر قوام الدین. و سه # ~~وزیر جاهل بهغایت بودند: یکی خطیر میبدی، و یکی عزالملک، و # ~~یکی شمس الدین ابونجیب. خطیر خود به خر معروف بود. # پس او خواجه احمد، پسر نظام الملک وزیر شد، همچنانکه از # ~~دکان سگ برخیزد و قصاب بجای اونشیند. شرف الدین انوشروان # ~~در نفشة المصدور شرح جهل خطیر الملک مستوفی داده است. در # ~~حق او گفتهاند: # ای حرترابه میبد نه نان بدونه میبد ### | عزلت خجسته پی بدای قلتبان جولاه # فخرالدین ولی ابو المظفر ابیوردی در حق او گفته است: # # مضی زمنا کنت الذ تابی لاهله %~% وفوق تنعمی نشعند غدیر ها # # وهل خطر یابن اللئام لدولة %~% وانت عنی رغم المعالی خطیرها ~~PageV01P217 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0276.png) # # نعم وقد استوزرت ایضافما الذی %~% یرخی من الدنیا وانت وزیرها # و را از وزارت خود زودتر انداختند. رفعت او رفعت غلام # ~~باره بود، که او را بهمناره جهت انداختن برند، نه جهت بانک # ~~نماز کردن. وزارت لایق او نبود. (189 پ) نافهآ مشک برنافی # ~~مردار بستتد ، و آیةالکرسی بردر خلا نبشتند. وقتی علمای # ~~اصفهان را خلافی ظاهر شد، خطیر فرمود که جمله از شهربروند، # ~~اما حسن ین سلیمان گفت، شعر: # # الا من مبلغ عنی الخطیرا %~% مقالا سوف یوشاع ان ms179 یسیر[ # # لقد کلفت اهل العلم طرآ %~% الی الافاق من جمی مسیرا # # فلا تعجل و من کتب توافی %~% باژد الروم ان کنت الوزیرا # ظهیر الدین فائدان، کدخدای زینبخاتون، دختر سلطان # ~~محمود، زن سلطان ارسلان بود. چون زین خاتون متوفی شد، به # ~~دیوان عرض موعود روزگار نیافت، درگذشت، او را حدتی و # ~~جتونی بود. همچون ستنبه آمدشدی داشت. اخلاق او همچون روزی # ~~متنون بود که ساعتی آفتاب باشد، و ساعتی باران بارد. خط تیکو # ~~نوشتی، بضاعت هنر او جز خط تبود. الخط فقط. خفت دماغی # ~~داشت که به دبیب النمل از جای برفتی. # شرف الدین، پسر مختار الدین، وزیر اتابک جهان پهلوان محمد # ~~بود، درگدشت، (195 ر) منصب او به صاحب عزیز الدین مفوض # ~~شد. جهان پین، به فر همایون آن صدر، جوان آمد، منصب به وی # ~~مهناتر بود که او به منصب. پسر خویش، بهاءالدین را به استیفای # ~~سلطان موسوم کرد. تصدر به صاحب عزیز الدین به هروجه که # ~~باشد لایق بود. علی کل حال، ام عمر وجمیلهآ مناظم کار جهان به # ~~اندیشه و نوک قلم او منوط بود. شرح دادن مروت وصلت او # ~~جماعتی از اصحاب حاجات بازگردند . شعر: # ~~متعذر است. قلم از تحریر آن قاصر آید. در حریم او هر روز PageV01P218 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0277.png) # لو سکتوا اثنت علیک الحقائب # جلال الدین در وقت آنکه کار مستقیم شد، روزگار خار فنا # ~~نهاد. فتیله آنگه سوزد، که برافروزد. عمر او سپری شد، او را # ~~برزما نه هیچ باقی نماند. هرکس را که کر5 زمین مقر آمد، هم آن # ~~روز که از ظلمات رحم بیرون آمد، «کل نفس ذائقةالموت» ب # ~~پیشانی او نویسند. سخن باز پسین، سخن مرگ است برآنکس # ~~که گنج قارون( اپ) دارد، و آن کس که چون الف کوفی هیچ # ~~ندارد، صدمهآ مرگ بریک شکل آید . چند سلطان و ملک راوزارت # ~~کرده بود، اقبال، چون سایهآ باوی دوان بود. در جهان مردم پای # ~~در رکاب است، از این رباط ناهموار ms180 لابد بباید رفتن، و برتل # ~~فنا تاچار بباید گذشتن. هرکس که زاید میرد. چون پروانه شمع # ~~از ولادت سوزد، و گریان گریان در خواب مرگ رود. # وزارت بر برادرش قوام الدین مقرر شد، همچنان بود که # ~~ابوالفرج هندو گفت، چون از بنیقاسم وزارت از ابوعلی با # ~~برادرش ابو الفضل منتقل شد، گفت، شع: # # فنحیت عنها وهی منک نهوضها %~% بتنحیه الاوتار انهضت النبل PageV01P219 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0278.png) # # %~% 2 PageV01P220 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0279.png) # وزارت قوام الدین پسر قوام الدین ابوالقاسم # قوام الدین، وزیر پنجم بود از درگزین: اول پدرش قوام الدین، # ~~دوم جمال الدین ابوالبرکات، سوم شمس الدین ابونجیب، چهارم # ~~جلال الدین، پنجم قوام الدین. در مدت (191 ر) پنجاه سال، پنج # ~~وزیر از یک بقعه، پیشوای جهانیان شدند. # در عهدهآ قوام الدین جریدهآ جور و اجتذاب برطاق نهادند، # ~~ونمدزین ظالمان که از چپ و راست دوانیدندی، خشک شد. # ~~جهانیان را بی آنکه در رق عبودیت آمدند، نام شادبخت آمد. از # ~~آسمان عدل، خورشید و ماه را چون دو کفهآ زرین از سویت # ~~پدرش آن بینات الطریق بود، و عافیتی داشت. دولت پدرش، دولت # ~~درفش کاویان بود. عنایت و نکایت او مهتاب بود، که جایی سیب # ~~سرخ کند، و جایی کتان ریزاند. در عهد او همه چون حلقه بردر # ~~بودند. چون حلقهآ میغ بودند که در آن زحمتی باشد. جز قضانبود # ~~که بر وی سیق تواند بردن. همهآ گدن کشان در خدمت و طاعت # ~~چون دستی که آن را فصد کنند، مستقیم بودند. # مجدالدین بروجردی پس از اثیر الدین ابونصر عارض بود، او # ~~را عارضی (191 پ) ظاهر شد، و ضعف بروی مستولی گشت؛ # ~~یای بند بیماری شد. این منصب، او را به معونت برادزش، # ~~رئیس الدین وزیر، والدهآ سلطان ارسلان بود. شفلها به سرتازیانه ~~PageV01P221 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0280.png) # صدر صفی الدین پسر مجدالدین در اقبال جوانی وحدانتسن، # ~~به سفر حجاز بود، استلام حجراسود بر سپیدکاری جهان اختیار # ~~کرده بود. عمره طراز عمر شناخت، تا به حرم برسید، ms181 خواب # ~~برخویشتن حرام کرد. عرفات را نردبان غرفات جنات شناخت. # دیوان عرض به صدر صائن الدین عبد الملک همدانی مفوض # ~~شد. پیش از آن چتد شغل معظم به کفایت او منوط بود، و اثر او # ~~در ملابست آن پستدیده وسمر گشته، و شهامت او در همهآ جهان # ~~مشهور است، تا حدی که در هر طرف که پرسند که متصرقان و # ~~اصحاب قلم کافی ترکیست، اشارت خاص و عام به وی باشد. # ~~کفایت دیگران با کفایت او، چراغی بود کهدر معرض آفتاب باشد. # ~~در هر تدبیر که باوی مشورت کنند، عین صواب بر # ~~زبان دارد. فلک نادر رای، نقشی چون ندب آرای او کم زند. # ~~مروتی و طریقتی که اوراست در این عهد عنقای مغرب است. در # ~~جوی مردمی، آب او پدید آورد. در مسجد عتیق همدان دار الکتبی # ~~فرموده است، مشحون به انواع کتب علوم، و جامهآ عروسان و # ~~دامادان و پوشش جنازهآ مردگان که ببرندو بازآرند، این دارالکتب # ~~چون هدهد با قبا و کلاه است. برچند رسم این دار الکتب فرموده # ~~است، در تذهیب و تهذیب آن ید بیضا نموده، هرکس که برآن # ~~رحبه رود، آسایش و سکون و راحت بهدل او رسد، پندارد که پای # ~~او به گنج فرو رفت. چنانکه کهربا کاه رباید، این رحبه غم از دل # ~~برد. اگر کسی نزهت جای چنان طلب کند، کتابت به تر نج (؟) نویسد. # ~~مدرسی چون خواجه امام معین الدین، پسر جمال الدین ابوالمظفر # ~~نشانده است، که فضل او چون (192 پ) دم مسیح، مردهآ جهل را # ~~زنده کند، و اثر علم او چون نشان گازران بردیباجهآ روزگار # ~~باقی ماند. در هر علمی چون سوسن صدزیان دارد، نموداری از PageV01P222 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0281.png) # ~~شعر او نمود، شص: # # ولسم یبق للمرتاد الا علالة %~% مکبا علیها بالنوا جدوالید # # وانی انا البازی المطل وان ترد %~% جعلت مکانی بین نسرو فوقد # در این دار الکتب کاغذ و مداد و قلم، چندانکه خواهند مبذول # ~~دارند، و اگر ms182 طالب علمی محتاج باشد، و نوالهآ روزگار بهرسم او # ~~استخوان بود، و دانهٔ‌ بخت او بی شیر، صدر صائن الدین او را عیال # ~~خویش داند. اینخیرات، آبزندگانی درماندگان بارد، وقطرههای # ~~باران کرم او کلاه حباب بر سر آب مرد می نهد. محتاجان خدمت او # ~~چون قلم به سردوان باشند. # سیف الدین علی محمد، خازن، فرزندان صائنایدین همدان را # ~~کوه اروندی دیگر است. نزهتگاه ماوشان قلهآ اروند است که آن را # ~~چهارم شعب بوان (193 ر) و غوطهآ دمشق و سفد سمرقند # ~~می گویند، در جنب نزهتگاه فضل او بیابان سماوه است. این دو # ~~بیت شعر اوست: # انظر الیه لتری %~% ملا العیون القمرا # ان قامت الشمس سنا %~% زاد ضحیهها قمرا # چون خدای عزوجل کسی را به اصطناع و الطاف خویش # ~~مخصوص کند، همهآ کارهای او متناسب است. # صدر صائن الدین را از همهآ کارها آن شگرف است که پسرش # ~~صدر شمس الدین نجیب برخاست. هیچ معروفزاده را ندیدم که # ~~در انواع هنر برابر او بود. روزگار ا وبر اکتساب محامد مقصور # ~~است، شعر او عذبت از آب زلال است، و عجبتر از سح حلال. # ~~آسمان علم ستارههای «احسنت وزه» نثار می کنند. این بیت شعر # ~~وست، شعر: # نسیم الصبا بالوردمن همدان %~% وهنا بحینی من الخلان # فترت مدارج خطوط فکانها %~% شرقت فتور لواحظ الغزلان PageV01P223 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0282.png) # استاد او، نجیب الدین علوی، همچون لقبش نجیب است، علوم # # و عالمافروز است، و بخت روزگار %~% اپ) به فضایل او # ~~پیروز است. وقتی امام صدر الدین خچندی را نکیت رسیده بود، # ~~این یک بیت بدو فرستاد؛ شعر : # # وفی السماء نجوم غیر ذی عدد %~% ولیس یکسف الاالشمس والقمر # سعد الدین شل خراسانی، چنانکه پیش از این یاد کرده آمد، در # ~~اشراف معاملهآ ری و اصفهان را ملتزم شد. اصحاب مناصب، رأی # ~~او تصویث کردند، و او را از باد قبه می داشتتد. او را زهزهی # ~~می کردند، تا توفیرمی نمود. میدانستند که شکر را تاسر که نباشد، ms183 # ~~سکنجبین حاصل نیاید که نافع باشد، هر شرابی را از کیفیتی # ~~ناگزیر باشد. آتش از زبان او می تافت، پنداری چون شترمرغ # ~~آتش می خورد، و چون مال قاصر شد و موش ببرد، چون مستی در # ~~میان وحل افتاد. # او را از اشراف عزل فرمودند، دیوان اشراف به صدر # ~~صائن الدین مفوض شد، و دیوان عرض به صدر صفی الدین، پسر # ~~مجدالدین که پیش از آن (194 ر) عارض بود. در عهد جوانی # ~~متعبد بود، اقامت رسوم حج و مناسک کرده، و به کاردانی مشهور. # ~~برجای پدر تصدر یافت، و کفایت او نورمیوهآ با غ دولت آمد. کار # ~~دیوان، به مکان او به بوی عنبر سارا مسخر شد. در ترشح کارها # ~~چون ثرگس حمایل باز زد. # سعدالدین را بعد از اشراف عنایت اتابک محمد دست به سر باز # ~~کرد. ایالت ری بروی تقریر فرمود، و معین الدین ابوالفتح بن # ~~الحاجب قمی، عمید ری بود، متوفی شد، عمارت ری هم به # ~~سعد الدین تفویض افتاد، و ایالت خود داشت. اگرچه از روی # ~~معنی کوتاه قبا بود، دراز دامن آمد. ترازوی دوسر شد. در شعر # ~~گفتن و فصاحت نمودن بادی سرد از حلق برمی آورد، و قرص PageV01P224 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0283.png) # ~~خورشید به قرص صابون میشست و به الحان داود به شعرخویش # ~~ترثم می نمود، و در کفایت، منجتیق شعر خویش، منجتیق حصار- # ~~گشای میدانست. # معین (194 پ) الدین ابو الفتح بن حاجب، پیش از عمارت ری # ~~رییس قم بود، ثروتی و املاکی نیکو داشت. چهرهٔ‌ جمال او چون # ~~تیغ پرگوهر بود، فاضل و عالم ونیکوخط. در زهمت گرفتن الوان # ~~معاملت، چون کفگیر همه چشم بود. قم در اعتداد امیر اسفهسالار # ~~عز الدین محمد صتمار بود، و حاکم دیوان أو امیر حاجب نجم الدین # ~~حسن بن رستم . او را با معین وحشتی ظاهر شد. معین الدین به # ~~سعایت او خدمتی به صاحب عزالدین نوشت، و بدین بیت تمثل # ~~کرد، شصرە # # اصون عرضی بمالی لا ادنسه ms184 %~% لا بارک الله بعد العرض فی مال # این نامه بهدست حاجب نجم الدین افتاد. مختص الدین خواجگی، # ~~مستوفی مخدوم او بود. اهل علم و معرفت، او را با معین الدین # ~~رگ وحشت می جنبید. امیر حاجب از وی پرسید که تفسیر این # ~~بیت چیست؟ او هزار کبایر در تفسیر این بیت بگفت، که بدین # ~~بیت تعلق نداشت، گرگ بود که شبان شد، (195 ر) روباه بود # ~~که حیلهساز آمد، سامریوار شکلی طرفه نمود، گفت: تفسیر این # ~~بیت آن است که از نکایت او ننشینم، و دمار از وی بر آرم. # معین الدین بدین بیت یای بردم مار نهاد، امیر حاجب خود # ~~بجای مرهم داغ نهادی. غیظ او یکی صد شد. اما وقتی رادم نزد. # ~~در گرو گرفتن مستظهرتر از گازر بود، بهار خندان نمود و برز # ~~برخزان بود. در آن حال گل برمعینالدین نتوانست فشاندن. # ~~مترصد فرصت بود، تا شب خود چه زاید. # چون اتابک شمس الدین با جوار رحمت خدای تعالی رفت، و # ~~ما نعی وزاجری ندید، معینالدین را گرفت. او هنوز محبوس بود PageV01P225 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0284.png) # ~~که سلطان ارسلان به دار الخلافة انتقال فرموده میدان خالی یاقت: # ~~کیسهآ او به صابون زد، و بیخ حال او از بن برکند. او چون قامت # ~~چتگ، کژ شد، و آنچه به روزگار به خون جگر جمع کرده بود، # ~~برباد رفت. هرچه از تنور ذخیرهٔ‌ او برآمد، باترازوی (195 پ) # ~~مصادره رفت. چون سنگ زیرین آسیا شد، و امیر حاجب به نکبت # ~~او چون گل در پوست می خندید. # معین الدین بعد از آن عمید ری شد، واز دار بلا و ایتلا، بهدار # ~~بقا رفت. آن علم او در زیر خاک و عقود جواهر او که مفناطیس # ~~دلربا بود، در مدرج الریاح متناثر گشت، شعر: # # استودع الارض اخواثی لیحفظهم %~% لقد وثقت الی هوجاء مضیاع # ظهیر الدین عبد الغفار بن الحسین الکرجی، مستوفی اتا بک جهان # ~~پهلوان محمد و مظفر الدین قزل بود. در ms185 این عهد جز او را مکارم # ~~مستوفی نشد، و فضل و علم او آرایش جهان و زیور روزگار بود. # ~~مبسم ایأم از فضایل ابو چون گل تازه خندان آمد، برفلک علم، از # ~~دانش او هزار خورشید و ماه تابان بیش بود، جهان از داتش او # ~~منصهٔ‌ حسن واحسان شد، بحری بود در پیرهنی، وعالمی دیگر در # ~~عالمی. در این (6 1 ر) روز چشم روزگار برچنان صدری نیامد، # ~~در اقاصی وادانی بلاد، نام او چون باد است که از هر دری # ~~دررود. شعر دیگران پیش او سک بای سوخته بود، نفس او اکسیر # ~~مناصب آمد. این قطعه شعر اوست، شعر : # # فوالله ما ادری الیة صادق %~% احی فؤادی ام قضا بعده نحبا # # یر اوعنی لبی بفرط شماسه %~% وکیف توانی اللب من عدم القلبا # # فهوی القرط رنا من الصبی %~% فمن زهرها سکری ومن دلها غضبی # ظهیر الدین در این عهد چنان است که استاد ابواسماعیل # ~~طغرایی در عهد سلطان محمد بن ملکشاه هردو در دور خویش # ~~بی نظیر بودند. استاد شرف الدین انوشروان در نفثة المصدور، ذکر ~~PageV01P226 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0285.png) # ~~استاد ابواسماعیل سرسری گرده است. متین الادب بود، اما گنید # ~~بوسی ( پ) زینت روزگار و خورشید فلک دولت و آسمان # ~~علوم و تأدرهآ جهان او بود. در شرح احوال او بایستی که از # ~~وست بیرون آمدی، در این قضیت از انصاف دور بوده است. # ~~استادا بواسمعیل روی زمانه را چشم و گوش بود. جبر زیان او در # ~~نفئة المصدور در این تصنیف کردن واجب است. # نامهای در اعتذار، به مؤیدالدین، پسر نظام الملک نوشته # ~~است، هرکس که آن را مطالآعه کند، باید که «افسحر هذا ام انتم # ~~لاتبصرون» برخواند. با این نامه قصیدهای هست مطلبع آن، شعر : # علی عذبات الوادیین سلام # در این قصیده او را بیتی هست که بهتر از آن در اعتذار # ~~نگفتهاند؛ گفته است، شع : # # المناواعذرتم فان تبلغوا المدی %~% من العتب تعذر دونکم وتلاموا # این بیت بهغایت مستحسن است، و ms186 خاطر وقاد او در این معنی # ~~و لفظ این بیت تقصیر نکرده است، در (197 ر) قالب عجب # ~~ریخته است. # شرف الدین نوشروان ذکر او به پای زده است، و مرکب جهان # ~~نورد او از اخری بدین حیری (؟) بسرباز زده، و ظن او آنکه ند بی # ~~ز آن او رایگان برده، ندانست که آنچه کرد نه بس فرزین بند # ~~بود، پیش پای پی نهاد، نه بجای خویش. عقل آن دم کجا خرد، و # ~~این داستان کجا پسندد. این معنی نشاید گفتن تقصیر که باشد که # ~~درگیرد. امروز بازار این سخن است. اگر نعمت شعر او از مشتری # ~~و زهره طلب وصال کند، سردرآرند از بن دندان، همه فضلا را به # ~~تقدم اعتراف باید نمود. اگر هر مژه از آن حسودان او، صد تیر # ~~شود، برخفتان کمال اوکار نکند. روی آفتاب به گل نشایداندودن. # ~~در این عهد چنان که زر دست به دست میرود، شعراو زبان بهزبان ~~PageV01P227 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0286.png) # ~~میرود، در این قصیده گوید، شعر: # # اهنت بالحظ او نادیت مستمعأ %~% الحظ عنی بالجهال فی شغل # # العله ان بدافضلی و نقصهم %~% لعینه ثام عنهم او تنبه لی # ~~ان علانی من دونی فلا عجب # مردم معثی این بیت را بکر میخوانند. در دیوان ابواالفرج # ~~هندو بعینه در این بیت می گوید، شعر : # وما رضیت بان فاقنی بشر %~% الا رضا الشمس لمافاقه زحل # این هر دو بیت را در معنی زیر بالا نمی بینم. آنچه شبان # ~~پرورده، روزی قصاب آید. اگر آسیا سنگ برپای بیت استاد # ~~اسمعیل بندند، همچون بادپران پیش معنی بیت ابو الفرج رود. # ~~هر دو را تقش یکی است، ته کم افزود. میان هر دو بیت فرقی # ~~نیست، جگر گوشهآ یکدیگرند. استاد اسمعیل ابن نقب استادوارزده # ~~است، دزدی بوده است که از بیم او شیر شر حایض شود. هر خنشی # ~~مشکل به گرداین دزدی کجارسد. در مجلس انس تر جمت سحر آفرین تر # ~~از شعر او نیافتهاند. در راه بلاغت از ms187 کاروان متاع مرتفع از # ~~کاروان بگسلد. او را به علم اکسیر و کیمیا شعفی بوده است. از # ~~آنچه (198) گفتهاند «الکیمیاه حفظ ماینفق علیه» غافل بود. در # ~~قطعه چنان می نماید که به مقصود رسید، می گوید، شعر: # # و ملکت مفتاح الکنوز بحکمة %~% کشفت لی السر الخفی المبهما # # لولا التقیة کنت اظهر معجزأ %~% من حکمتی یشفی القلوب من العمی # # والناس اما جاهل ام ظالم %~% فمتی اطیق تکلمأ و تکرمأ # در این علم مقصورهای دراز گفته، مطلع آن، شعر : # # بنی اذاما خفتم الفقر فاصعدوا %~% ذری جبل وعریفید کم الفنی # از بوتهآ آنها که بدین علم مشغولند، دلما ندگی و ناامیدی # ~~برمیآید، از بوته ندانم چه بزآید؟. طبعهای مردم از این کار PageV01P228 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0287.png) # ~~ز نگار گرفت، و آن را صیقلی نیافتند. این دریا بیقعر آست. # ~~هر کس که از این میدان گوی زند، گوی او در چاه افتد. این آرزو # ~~روزی چند، دل جماعتی چون زعفر ان شاد دارد، عاقبت به زهر # ~~آبروسکبایی برد. بسیار کس را در این معنی نعل در آتش نهادند، # ~~عاقبت به خاک بیارمیدند، عندلیب این کار (198 پ) چون مگس # ~~سراید، آتش این حال، همه جهان را پنبه است. صاحب این صنعت # ~~چون شمع ریسمان خویش سیاه کند، و خویشتن را خورد، وفواق # ~~فتنه بروی افتد. غم خوردن رایگان است. اما اصحاب این صنعت # ~~هرچه دارند هزینه شود، و غم به بهای گران خورند، و جان بر سر # ~~آن کار نهند چشم هرکس که در این آفتاب نگرد، چندان اشک # ~~بارد که گور شود. اگر این کار را اصلی بودی، اصحاب این # ~~صناعت، پادشاه را از مطالبت درویشان مستغنی توانستی کردن، # ~~بروجهی نه برصاحب صنعت گزندی نیامدی. آن کس که در این # ~~کار به مقصود رسیدی، چون پیل خویشتن را بودی یا پادشاه را. # سلطان محسد ملکشاه به وقت آنکه استاد ابواسمعیل طفرایی # ~~بود، اشراف به فخرالدوله ابوالمظفر ابیوردی داد. شرف الدین # ~~انوشروان ذکر او نکرده است، ms188 عفا اللهعته. # در عهد اسلام دو شخص چون ابو اسماعیل و فخر الرؤساء # ~~ابیوردی (199 ر) در دیوان هیچ خلیفه و پادشاه به هم تبودهاند # ~~ب انفراد مگرنشان توانداد. شرف الدین نوشروان ذکر هزارجاهل # ~~که تصدر یافتهاند کرده است. در اغفال ذکر فخرالروساء شراب # ~~خورده بوده است که درد میخورد و صافی میریخت.. هر اهل فضل # ~~که روز قیامت شرفالدین را بیند، پیش از «سلام علیک» باید که # ~~این سؤال کند که این اغفال به حکم آن رفت که شرفالدین متشیع # ~~بود، و فخر الرؤسا از بنی امیه. پسر املح بغدادی، در این معنی # ~~حق او خود گزارد. فخرالرؤساء در بیتی گفته بود، شعر: PageV01P229 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0288.png) # فی حیلة المجد استولی علی الامد # ابن مدح گفت، شعر: # # بای یومیک قل لی ان تکن رجلا %~% فی حیلة المجد تستولمی علی الامد # # یوم بدر وقد شالت نعامتکم %~% یوم آکلة الاکباد فی احد # در جهان دو مقام از این مذموم تر نبوده است. # در عهد سلطان نورالدین محمود پسر زنگی که صاحب بنام # ~~بود، و روی زمین به شکوفهآ عدل او نیی بویا، (199 پ) و جهان # ~~از فوز دولت او چون نب قدح میخندان، و چون رشته ای پر از # ~~مروارید استیلا یافت، و اقبال بر سر او تاج وافسر شد. آفتاب # ~~اقیال، غرهآ ادهم او بود؛ و هلال دولت، طوق کمیت او؛ و ثریا # ~~مسمارهای نعل اشهب او. # امیر شیرکوه را که خیل تاش او بود به مصر فرستاده، ومیان # ~~لشکر مصر، او کوره فتنه پر از آتش شد. عاقبت امیر شادتوه # ~~مظفر آمد. مصر را ملواح ساخت، بعد از آن به کلی برانداخت، و # ~~بهدست دیگر برآمد. چون نیزه که هرچند نرم باشد کارگرت بود. # نورالدین را بردست شیر کوه فتحی بدین بزرگواری برامد، # ~~شیر کوه در این فتح تیر بود، و نورالدین تیرانداز، چون تیر بر # ~~نشاته آید، محمدت تیرانداز راکنند. دولت ملوکمصر چون بنفشه # ~~سرنگون شد، و چون نرگس ms189 و گل ناپایدار و ناپیدا گشت. چون # ~~باد همه بر شدند و آواره گشتند. چون نورالدین و پسرش و امیر # # شیرکوه در گذشتند، ملکی برآن بسیطی %~% ) و عریضی در # ~~دست صلاح الدین یوسف، برادرزادهٔ‌ شیرکوه آمد، و یمن همه # ~~مستخلص کرد، والی یومنا هذا شام و مصر و یمن و دیار بکر در # ~~تدبیر دیوان اوست. در مدح او شمس الدین بیلقانی گفته است، # ~~شهوة # # یا ارض مصس سقاک الله غادیة %~% اصبحت معهد احبابی ومألفها PageV01P230 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0289.png) # # کم قد بکت بدموع النیل اعینها %~% حتیم الاله الیها رد یوسفها # دولت ملوک مصر چون جوانی رفت، که باز نیاید، چون شمع # ~~شدند، که تا فردا زنده نماند. همچون حباب قدح بودند که یک # ~~لحظه باشد. چون لاله بستر ایشان خاک آمد، و چون آب از باد # ~~مسلسل شدند. جامة آتباع ایشان چون لاله پر پر دریده آمد، در # ~~دست ایشان هیچ نماند، جز دندان. روزگار چون دریاست، گاهی # ~~ببخشد و گاهی بکشد. باد دیوانه است، گاهی نسیم باشد و گاهی # ~~صصر. دولت چون رفت، نه آوازی باشد که آن را از مطرب # ~~بازخواهند. شوک تنورالدین، پرده هیبت ایشان بدرید، آهن به # ~~آهن ب) نرم شود. از بنیوهب هیچکس این بقاع و اصقاح # ~~را که در دست صلاحالدین است باسر ها مستولی نبوده است، دلیل # ~~برآنکه جمله دردست بنیوهب بوده است، آن است که بحتری # ~~می گوید، شعر: # # حق من الشعر تلوی بجا نبه %~% تلا سلیمان یقضیه ولا الحسن # # اعجز تکم مکافاتی به ولکم %~% ولکم مصر فمادو نهافالروم والیمن # # اللخلافة استبقی الرجاء فلا %~% یعطی الخلافة نجران ولا عدن # بنو وهب با همه بسطت ملک وصولت و قدرت، متکوب شدند. # ~~بحتری در تکبت ایشان گفت، شعر: # # اصاب الدهن دولة آل وهب %~% ونال اللیل منهم والنهار # # اعارهم رداء العز حتی %~% تقاضاه فردوا ما استعاروا # # ومذ کانوا فقد کانوا یدورا %~% لمحتبط وللعافی بحار # فلاع سخت کمان تر از ایشان آمد، جعبهآ ایشان بشکست و تیر # ~~پاره ms190 پاره کرد. میزان فلک که نه افزاید و نه کاهد، گوشهآ میزان # ~~بشکست. پای بند نقرس حوادث شدند. بعد از آن که شیر بهدم # # گرفتند، چون مار بی(1 %~% ر) دستوپای گشتند؛ و بعد از آنکه # ~~مراکب هیبت بردیدهآ روزگار بستند، در میان ظلمات پیاده رفتند. PageV01P231 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0290.png) # ~~چون ابر چشم تر، و چون برق همه تن آتش. چشم زخم ایشان، به # ~~خلژف چشم زخم فلک بود که آن را جهت اصلاح سوزند؛ وحبس # ~~ایشان، چون حبس باز بود که آن را جهت عزت در بندند. پیش آز # ~~ایشان کامکاران بسیارشوربخت شدهاند. نعوذبالله من سوعالعافبة. # در این حال ولایتها بی نهایت دردست نواب صلاح الدین است، # ~~به حفظ نغور اسلام مشغول می باشد. پیوسته لباس او اهن است # ~~که زیور مردان است، و جامهٔ‌ لاذاو پولاد است. اهل شام به طاعت # ~~داری پادشاه موصوفند. قیل: ظهرت طاعة السلطان بالشام، فقال # ~~الطاعون : انامعک، وظهر الخصب بالعراق، فقال النفاق : انامعک. # صلاح الدین یوسف اتصاف و عدل سایه بان رعیت کرده است، # # و مارزدکان بیداد را (ا %~% اپ) به مهرة مار شفا داده، هر خار و # ~~خاشاکی که بر سر اب عدل او بود دور افکند، با لشکری که غبار # ~~از سنگ خاره برانگیزد به جهاد کفار و فرنگ مشغول میباشد. # کار فارس در این حال پس از زیر و بالای یسیار که رفت # ~~مستقیم است، و در دست مظقر الدین تکله مقرر. چندکرت کار او # ~~در انحطاط افتاد، و نردبان تولی او شکسته شد، و از ترک تاز # ~~لشکر بیگانه، بردابرد او کم امد، چون اینه همه تن سیر شد، و # ~~نتا ید، از بای نتشست، تا آنچه او را بایست در دست گرفت. کار # ~~فارس به توسط و سفارت امیر سید فوام الدین حسین که نقیب # ~~است، به اصلاح آمد در مروت دشمن مال است، و در رزم دشمن # ~~ابطال. علم او برگردن روزگار قلاده است، نظم آن از هفتستاره # ~~سیاره. ایندو ms191 بیتاز آن اوست که یادکرده میشود، از چمله قطعه ای # ~~شعر # # وذات لا حبن لم یساعد %~% فلیس علی سوی نحسی ملامة # # نسیت الس حرمان الامانی %~% لاهل البیت فی الدنیا علامة PageV01P232 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0291.png) # کار خوزستان والاشتر وشاپور خواست، از آن وقت باز که # ~~حادثهآ حسام الدین کیتغدی قشطغان افتاد، و در مصافی که با # ~~اتابک کرد س بر س کلاه نهاد. و گردون اقبال، او به خاک فرو # ~~برد، در دست پسر او شرف الدین است. در هیچ طرف صادر و # ~~وارد را در راه این امن نیست که در آن نواحی. رقیهآ هیبت او تب # ~~تشویش آن ولایت بسته است . صعلوکان و راهزنان چون عقاب # ~~متاع کاروان بربودندی، به تصوف وزهد سر برآوردهاتد، سرآن # ~~دارند که سجاده بر سر آب افگنند، و آن را کشتی سازند. # کار خراسان پس از نکبت سلطا ن سنجر که بیاض مثال او را # ~~هیبت شمشیر بود، و مداد چون خون، کار رسن تاب بود در پیش # ~~رفتن و باز پس آمدن افتاد. شکستن سلطان سنجر بتر از شکستن # ~~گینا 8) بود، آیگینه اگرچه باز نشاید بستن باز شاید # ~~ریختن، و با طی افگندن. شکست او شکست مروارید بود که به # ~~هیچ وجه صلاح نپذیرد، مردم اواز تشویش به جانآمدند. به هیچ وجه # ~~در حساب نیود که غز لشکر سلطان سنجر را شکند، به حکم انگه # ~~غز او را بر تخت سلطنت می نشاند. و مردم پنداشتند که شب نکیت # ~~او را رور آمد، ندانستند که سلطان را آخر عمر بود که سحرکاه # ~~در زیر ایر پنهان شد، چنان می نمود که روز است. عرب ان را # ~~اتلبالی الممحقات خوانند. فلک عط آن اقلیم برانگشت پیچید و # ~~بران دندان میخایید. روزگار صد رنگ آمیخت، مردم آن صوب # ~~ننه سایه پرور بودند در میان آتش افتادند، و دود بلا به مغز ایشان # ~~رسید، راحت را بازاری نماند، و پیکان ناکامی در جانها شکسته # ~~شد، و نیر نگ ms192 فلک چون زن جادو گیسو بر گشود، و پردهآ تحمل # # دریده آمد، مردم از آن نمی ترسیدند که باد حادثه %~% ر) کلاه # ~~و سر پیچ به هم ببرد، بگر دیدند(؟) در ختهای عادی از بن بر می کند، # ~~جام می و نشاط جان شکسته شد که در دهمه ریخته آمد. آنها که PageV01P233 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0292.png) # ~~غاشیهآ ایشان بردوش داشتندی خاک بیز شدند. غن، مرو وسرخس # ~~و آن نواحی در دست گرفت. # امیر مؤید الدین ای ابه که غلام سلطان سنجر بود، احکامی درد، # ~~و مردم را به آنجا تحویل فرمود، و بدان متحصن شد. خراسان # ~~ذریایی شد که آز موج آن چون باد فتنه فوی شد، کس سلزمت # ~~نیاقت. دامن ملک از دست رفته یود، و فصاد احرفرگ بریده، # ~~و مردم آواره شده، و جدی و حمل فلک آن ولایت بریان شده بود. # ~~پلک سوخته گشته، به سیلی که در درختهای عادی از بن برکتد، # ~~خانه های خشتتر کجا بماند. مردم در این فتنه چون کندم در تابه # ~~آمدند، پروای گریختن نبود، همچون عاین سبیل، بر سر پای # ~~تشسته بودند. بوم غز سندان میشکست، خاک در چشم خراسان # ~~افتاد.( اپ) پای همه از جای برفت، آن کس که جان ببرد، به # ~~رخنهآ کشتی که غرق شده بود از دریا بهدر افتاد. آتش در جهان # ~~نهادند که به هیچ آب و خاک نشایست نشاندن. به نکبت سلطان # ~~سنجر، غز استیلا یافت. چون روز کوتاه شود، شب در از گردد. # ~~الشکر سلطان سنجر بسیار ملوک و سلاطین فهرکرده بودند، وچنان # ~~دانسته که اسبی تیزتک پای برمورچه نهاد، عاقبت از ترکمانی # ~~چند منکوب شد، و ایشان را آسیبی بدین صفت رسید. دلاور ان # ~~الشکر را چون خود از سر بنهادند، چادرزنان برسر بایست گرفتن، # ~~نه چادر احرام که روا باشد که مردان دارند. برجامهآ ایشان به # ~~جای طراز عزت، غبار مذلت دوختند. # روزگار خراسان شبی شد که آن را فردا نبود. چون آن نواحی ms193 # ~~را سکونی حاصل آمد، از معروفان کس نمانده بود. آن حادثه # ~~همچون شب بود، آنگه زایل شد که برفلک ستاره هیچ نماند. # مؤیدالدین آی ابه در دفع غز و مردی به چشم سوزن # ~~بیرون رفت. PageV01P234 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0293.png) # بر آخر کار غز، از جانب کفار و ملک خطا مقهور شدند، ودر # ~~میدان نیرد به پس افتادند، و یای برهنه بر سر خسک دویدند. # ~~چون سگان سرکوفته آمدند. بعد از آنکه چون ابر درهم پیوسته # ~~بودند، چون بادروان شدند، در آفاق چون سرکلک سر نگون آمدند. # ~~اغلب ایشان به کرمان افتادند، و به نواحی غزنین چون مقراض # ~~دو پاره شدند. ستارهآ ایشان از آسمان درافتاد و به خاک فرو رفت. # ~~کرمان از ایشان معدن کرمان شد، و به تشویش این طرف کار # ~~ایشان التیامی پذیرفت. همچون گرگ بودند که در زمستان فربه # ~~شود. آنهاکه ازایشان میزایند بتراز ایشاناند. از سنگواهن جز # ~~اتش نزاید. فرزندان را ظلم میآموختند. می خواستند که دردوزخ # ~~با جنییت روند. ترشیح و تربیت فرزندان براین وجه می کردند. # ~~و همچون سگ بودند که به زبان مردار از بینی خود پاک کند. # خراسانن را بعد (2 %~% پ) از آن هم عمارتی با دید آمد. غز # ~~اگرچه معروف شده بودند، چون کوکبی بودند که آن را ازآسمان # ~~رجم کردند، و آسمان برحال خویش نماند. سلطان سنجر هم # ~~سلطان بود، روز، روز باشداگرچه کور نبیند. اقبال پیوسته پایدار # ~~نبود. در مرغزار مار بسیار باشد. # خوارزمشاه اتسز صولت و شوکتی تمام داشت، مدتها در عزم # ~~آن بود که غز را قهر کند، و قلاده های زرین از گردن سگان برکتد. # ~~در این عزم از آن سوی کاروان فرو میآمد، و از هیچ طرف # ~~معاونت نمی یافت. نه نرد باخت، نه جهاز نردباز کرد. گازران # ~~وسخ را آب و آفتاب مساعدت نمی نمود. در زمین دو کس را از # ~~دل پاک مساعدت یکدیگر نیست، در آسمان هم پنداری حال همین # ~~است. برق از ms194 نالهآ رعد میخندد. # زمانه خود یک گوشهآ کمان بقای خوارزمشاه بشکست، دراین # ~~غصه میوه بیفگند. پسر بزرگ او کاشانهآ ملک رابهدست PageV01P235 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0294.png) # ~~بادشاهی که بردست معدلت نهاد، بیاراست، و تیر اقبال آز ترکش # ~~هیبت بر کشید. برادر کهترش سلطا نشاه با مؤید الدین ای ابه # ~~متفق شد، و به خوارزم با برادر بزرگ مصاف داد. مؤید الدین # ~~در آن مصاف در پای پیل قضا افتاد، و دستگیر شد. امید سوداو # ~~زیان جان آمد. سر او را زخم شمشیر آبد ارچنانرسید که نشایست # ~~بستن. بازوی قضا قویتر از بازوی او بود. پول بقای او کسسته # ~~شد. دست یسته دریای هلاک افتاد. # ملک او بر پسرش طغان شاه پایدار آمد. دیده بان و حافظ # ~~ملک شد. بعد از او مدتی فلک نقش او از تختة بقا بسترد، ومار # ~~قنا دندان را کار قرمود، و شیر قضا مخلب را . ماه اقبال او در # ~~محاق افتاد، غرابالبین مرگ آواز داد، طبل رحیل او بزدند. پسر # ~~کوچک از وی بازماند، گوی در میدان افگند. # ~~شادیاخ و طوس و نسا و ابیورد، تا به حدود بسطام در دست # ~~گرفت. مرو و سرخس در دست سلطان شاه، (255 پ) پسر # ~~خوارزمشاه بزرگ است. گرگان و دهستان در تدبیر دیوان # ~~خوارزمشاه بزرگ. شادیاخ و طوس و آنچه پسر زادهآ مؤید الدین # ~~داشت هم پای کشان به حکم اواست، اما از فتوری خالی نیست. # ~~مازندران باسرها و بسطام و دامغان در دست ملک ماز ندر ان است. # هرات و غزنین تا به حدودلهاور در دست ملک غور. # محمودیان از غزنین منزعج شدند، به لهاور متوطنند. # بلخ وترمن و مضافات آن در دست خان سمرقند است. # ملک سلطان سنجر را حال این است. # جمله درسایهآ دولت امیر المومنین الناصرلدین الله روزافزونند. # ~~به فر او جهان آینه شد، که در آن هرچه خواهند بینند. سایهٔ‌ # ~~هرکس که در جههان است از آفتاپ دارالخلافة است. عیان است که # ~~چون آفتاب نباشد، ms195 در جهان هیچ سایه با دید نیاید. شیر شادروان ~~PageV01P236 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0295.png) # ~~دار الخلافه، هیبت شیر شرزه دارد، اقبال ، سر مخائفان او را چون # ~~خوشهآ انگور از بن (256 ر) بشکست. هرکس که در عبودیت او # ~~چون کاغذ دوروی بود، چون سر قلم به دو نیم شد. ذکر او در دهن # ~~زمانه خندهآ فرح است، بداندیشان دوثت او چون سگند، که از # ~~سرما بانگ دارند. فرق ملک عدل جهان، به سیاست او بیار استند، # ~~و از لوح غیب آیت نوبت همایون او برخواندند. سی و چهارم # ~~خلیفه از خلفای بنی عباس است. جملهآ خلفا از اعقاب منصورند، # ~~که خلیفهآ دوم بود. امیرالمؤمنین بطن هفدهم است از منصور. # ~~چهارده جد او خلیفه بودند، و سه خلافت نکردند. یکی ذخیرة پسر # ~~قا ئم، و یکی ابومحمد اسحاق، پسر مقتدر، و یکی ابواحمد طلحه، # ~~پسر متوکل نوزده خلیفه جد او بودند، دیگر عم و پسران اعم او # ~~بودند. سی وچهارم او است. # قضای ممالک و لشکر، پس از قاضی القضاة عمادالدین، به # ~~برادرش صدر زین الدین مفوض شد. بزرگی و بزرگزادگی و # ~~تقدم و قدم خاندان او پوشیده نماند، و قضای (206 پ) همدان # ~~هم برنایب او تقریر کردند. درجهآ او در دین و دنیا هرچه بلندتر # ~~آمد. در عهد او تزویر وتلبیس رخت برآستان نهاد، و چشم حیف # ~~و میل را میل در کشیدند، و گره کارهای بسته گشاده شد. سال بار # ~~جماعتی به تقبیح صورت او چاک باز زدند، اما انگشت برحرفی # ~~خطا نتوانستند نهادن. چون کژدم نیش میزدند و می گریختند. # ~~هروقت رنگی دیگر می آمیختند، واز جایی دیگر کمین بر می گشودند. # ~~ستاره ها از آسمان محو نشاید کردن. به نردبان برفلک نشاید # ~~رفتن. خجل و شرمسار شدند. # ائمهآ بزرگ در شهر ما نماندند: امام محمد بن یحیی آماج # ~~گاه غز شد، و دیگران را کمان مرگ در روی کشیدند. ختم علم # ~~به آمام صدرالدین محمد خجندی ببود، در علوم، ms196 دریایی بود PageV01P237 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0296.png) # ~~بی کران، سراسر لجهآ بی ساحل، در کار مردممداری و مروت پایهٔ‌ # ~~و تا حدی بود که بینشان (207 ر) شود. در بادیهآ درماندگی، # ~~قرات و دجله براصحاب حاجات سبیل کرد، سیم کسی برابر او # ~~نبود، امید او مفرح دلها شد، و ناامیدی سردر گریبان برد، و # ~~شمع اختر نحس بگداخت، و دود دل درویشان بخار عود شد، و آه # ~~درون سوز دلریشان، خندهٔ‌ منشب(؟) ویشارتآمد. در اصول کلام # ~~و اصول فقه آخرین کسی که بسیج قیامت گرد، و بهشت جاودانه # ~~«محط الوحل* او فید. # خواجه امأم مجدالدین ابوالقاسم قزویتی بود، در علم جدل # ~~فقه، علما بسیارند، اما در اصول کلام، علم، او بر پای میداشت. # ~~اصل علم، کلام است، خلاف جدل، فقه در آن ترسد. اگر در این # ~~حال اصحاب امامان ابوحنیفه و شاقعی درمسایل خلاقی صلح کنند، # ~~و متفق الکلمه شوند، آن کس را که علم کلام مبرز تباشد، هیچ علم # ~~تماند. هزار اسب نامی باشد که بز لنگ بدارد. قلادهآ در گلام، # ~~چون در دندان دلربایان، بی آنکه سفته بود، منظوم (207 پ) است؛ # ~~به هر ختدهای از آن هزار دل شیفته شود. # علم خواجه مجدالدین صفت جهل و شهبت ندارد، و اصحاب # ~~سلاح مخائقت را در پای ریخت، و چرخ فلاسفه بشکست، و خار # ~~از پای هدایت بیرون آورد، و آب بدعت بریخت، و تاج کیانی بر # ~~سر علم نهاد. # قرزندان او امام امام الدین بو امام زین الدین در صدف دریای # ~~اویند. امام مجدالدین فلکی بود، اظهار ستارههایی کرد که بدان # ~~آراسته شد. امام مجدالدین، به جای قاضی ابوبکر باقلانی؛ وامام # ~~سدیدالدین محمود حمصی رازی، بهجای قاضی القضاة عبدالجبار # ~~سدآیادی. # بهوقت وفات مجدالدین، ناج از سر علم بیفتاد، و غبار جن PageV01P238 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0297.png) # ~~چشم خورشید فضل بپوشانید. به بقای امام سدیدالدین چشم جهان # ~~متور شد، و علم فلاسفه و مبتدعان نگونسار شد. جهان معصمی # ~~است که علم سدیدالدین سوار آن است. ms197 تیر جعبه و # ~~سنگ منجنیق فضل او شد. دیوار ضلالت زیر وزبر کرد، وحمایل # ~~شمشیر جوزای علم به جواهر در ثمین مرصع گردانید، و تختهآ عدل # ~~در درگاه اسلام نشاند. # امام ائمه و رئیس اصحاب شافعی، صدرالدین عبداللطیف # ~~خجتدی بود، در عهد او جهان طراوتی تمام داشت. هیچ در # ~~نمی بایست، جز آنکه سنگ چون درخت سبز شود، و شاخ و # ~~برگ و بار آرد. ناخنهآ جهل از چشم روزگار برگرقت، و آینهٔ‌ # ~~علم را که زنگ گرفته بود، صقال داد. جهاتیان را منت او، چون # ~~قرا به را طوق در گردن آمد. حاسدان او، چون تیغ سر تا قدم کوفته # ~~شدند، و چون زنجیر بند ایشان بر سربتد آمد، چون شکوفهآ ر رخته # ~~شد. علم حکم اقلیم عراق برنام او بود. هرکس که بداو اندیشید، # ~~شد. علم حکم اقلیم عراق بر نام او بود. هرکس که بد او اندیشید، # انفق حسودا واسترق الوری %~% ولازع یومأ بانه ا %~% (؟) # چشم و چراغ عالم آفتاب (208 پ) جهان افروز . کمال الاسلام # ~~خجندی، روزگار را چون نرگس، تاج زر بر سر نهاد، و چون لاله # ~~به کلاه بیاراست. ترقین برضلالت زد. فذلک دین و دیانت بادید # ~~آورد، مهرهآ عالم بربازوی زمانه بست. مآثر او از نقش بنسنگ # ~~باقی تر است. این دو بیت او راست، شعر: # # کم یتفذ سهم لحظه انفاذا %~% یا ویلی ممن یتلقی هذا # # یکبار دگر اگر جهان برخیزد %~% بر عشق زنیم هرچه بادابادا # ذکر بزرگان، جمالالدین و محییالدین خجندی پس از این # ~~بیاید. «لاتدخلوا من باب واحد، وادخلوا من ابواب متفرقة». # در این عهد بیشتر کتاب را در صنعت کتابت قصور است؛ PageV01P239 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0298.png) # ~~مون ایشان را امتحان کنند، چون شمع از خجالت گل زرد برروی # ~~افگنند. از علم و دانستن دورند. تر و خشک سرمایهآ ایشان دیدار # ~~باشد که چند باشد. # اجل عالم، شمس الدین پسر خواجه طلحه از سابقان علم است، # انکه (259 ر) کتابت صنعت او نیست، ms198 در فضل انگشت نمای # ~~شده، در تحصیل علوم شب زنده داشته، و پشت برراحت وآسایش # ~~کرده. شب یک نیمه عمر است، به خواب ضایع نکند، مهر مهر # ~~تحصیل بردل نهاده است. فضلا به اضافت باوی، ماه علم درطشت # ~~بینند. اگر باوی برابری کنند، صورت خویش زشت یا بند، آینه # ~~برطاق نهند، و چون موج دریا شیفته شوند. نجوم آسمان پیش # ~~فواید او تیره شد. کف خضیب برچرخ اشارت هنر بهوی میکند. # ~~فلک، خلعت رفعت برقد او دوخته است، و علم او در انگشت # ~~روزگار انگشتری سعادت شده. در اطراف جهان خیرات او بیشتر # ~~از آن است که شرح توان داد، علی الخصوص در اصفهان وزواره، # ~~که مسقطالرأس اوست. در قدیم بیشتر فضلا از اصفهان و قم و # ~~جر باذقان خاستهاند، در این حال از اصفهان جزا... عزالدین. .. و # # شمس الدین امیر بار در درگاه2. . . و (59 %~% اپ) خطی که خطاطان # ~~جهان را چشم برآن افتد، خط عبودیت برپیشانی کشند. مهر # ~~نگین هش است. بزرگ و بزرگزاده چون او باید که شرف # ~~سلام تازه کند، و خردهآ عیب، خرد بشمارد. چون بهخلاف این # ~~باشد، همچنان باشد که بوالفرج هندو گفته است، شعر: # # بنی أبینا ان مجد ابیکم %~% لم یبق غیر تذکر الاولاد # # ماکان من حق الجدود علیکم %~% ان تختموانیرانهم برماد # دیوان طغرا و رسایل، به صدر شهابالدین، پسر وزیر # ~~شهاب الدین حامدی مفوض امت. پنداری فلک در تکاپوی آن بود PageV01P240 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0299.png) # ~~که آزادمردی یابد. چون طلعت جهان آرای او دید، لگام باز گرفت. # ~~روزگار مطربی بود که راه به پردهآ طربانگیز نمی برد؛ چون چشم # ~~تر برمحاسن او تافت، به تواهای ارغنون جهان را شیفته و شیدا # ~~کرد. چرخ سبز پوش را اگر دست رسد، خورشید و ماه را گوش # ~~گرفته پیش کش1... کند، جهان صلای اقبال به مکان اوتازه (215ر # ~~کرد، و از مطل و تدافع دامن در کشید، و آستین برافشاند، و دهن # ~~از زیر بالا نقش به ms199 هفت آب بشست. در وصف محاسن او عقل از # ~~تحیر به نیم راه بماند که به مقصد نرسید. روزگار از حکم اوپای # ~~بیرون ننهد، و منقاد و متخیر او باشد. # صدر عزیز الدین شمع دیوان استیفای دیوان سلطان برافروخت، # ~~و نسق و ترتیبی که در کام اژدها افتاده بود، ظاهر کرد. کاردیوان # ~~سلطان مدتها خام بود. ناجنس و نااهل، که منصب بهوی مفوض # ~~میشد، چون مگس بود که برشکر نشیند. سینهآ کاردانان بدین # ~~سیب چون میغ از برق پر از آتش شد، و چون شانه شاخ شاخ # ~~گشت. اصحاب صنعت چون دانه در زیر خرمن بودند، و نااهل # ~~چون کاه بر سر. به فر صاحب عزیزالدین، د رگوش جهان ندای # ~~فرح و شادی آمد، و زمین بساط دولت جهان مخیمة الاقبال او شد، # # و فصول از جواهر، اکلیل %~% ) فلک آمد. خورشید و ماه # ~~سعادت بر در او چون کوه کمر خدمت برمیان بستند، و گوش و # ~~گردن زمانه به زیور کفایت او آراسته شد، و ریاحین امید شکفتهٔ‌ # ~~گشت، و از صنعت و معاملتشناسی او مردم جهان کیمیا رایگان # ~~یافتند. باران علم او گرد جهل او بنشاند. ابر مروت او خشک # ~~سال را روضه کرد. جماعتی بی آلت که در دیوان به اشک تردهی # ~~خراب می کردند، و منصب در دست. ایشان شمع بود در پیش کور، # ~~چون چتیر سرو پای بر هم با گوشهای رفتند. زهره و مشتری به PageV01P241 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0300.png) # ~~بشارت نظر او جان فشان آمدند. سنجاب شب وقاقم روز گشت # ~~چهها ثیان را آسایش داد، دست همگنان در زیر ستگ او آمد. سو اد # ~~خط او بیاض روزگار شد. احوال دیوان انشاء براین جمله است # ~~که... نمی آید. # چون گل فضل تاج الدین ابواسمعیل پژمرد، ودست چرخ چراغ # ~~و فرو نشاند، (211 ر) و سر او در چنبر مرگ آمد؛ دیوان # ~~انشاء به اجل ظهیر الدین ابوالفضل، پسرزادهٔ‌افضل الدین حسن بن # ~~فادار قمی، تکیه گاه فضل و ms200 علم شد. جها نیان مدتی را مدید چشم # ~~بهراه و گوش بهدر بودند، تا چنان گوهری تاج او را بیاراید، و # ~~کلاه اقبال برتارک سر ایشان نهد. در این عهد ذوفنونتر ازو # ~~نیست، از خاندان علم بیرون آمده، و در آشیان فضل تربیت یافته. # ~~چنا نکه خورشید جهان راروشن کند، خط او چشمها روشن گرداند # ~~و عالم افروزد. این دو بیت شعر جداوافضل الدین حسن فادار # ~~است، شعوة # # طلاقة لم یعقبها ندی %~% کبارق لاح ولم یمطر # # اوکحلاف شق نواره %~% فانتثر النور ولم یثمر # این دو بیت شعر ظهیر الدین ابو الفضل است، شعر : # ~~رمانی فاصمانی فلم یدر ناظری ### | صدیق صدوق کنت حارسه ارمی # ~~حبانی خل کنت احسب انه ### | أبرو اوفی بی %~% پ) # شهاب الدین عبد الجلیل در وقت حیات تاج الدین ابو اسماعیل # ~~هم منشی بود، ومیان هردو مصاحبتو مرافقت تمام. شهاب الدین # ~~مدتی مدید به خراسان طویلهآ در بر گردن روزگار میبست، # ~~ویارهآ محاسن در دست چهان می کرد. چون سلطان سنجر را نکبت PageV01P242 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0301.png) # ~~غز رسید، خدمت او را ملازمت نمود. چون دید که سلطان سنجر # ~~را جز کرام الکاتبین کاتبی نیست، آستان او را جای پالیز ساخت. # ~~چون سلطان از آن ورطه بیرون آمد، دیوان طغرا به وی ارزانی # ~~داشت. ورأفتی و قربی تمام یافت. در کتابت و بلاغت ماهرو # ~~باهراست، چون سلطان را این دو زردهٔ‌ لؤلؤ روز وشبهآ شب متناثر # مت، و شراب حیات او سراب فنا شد؛ شهاب الدین به عراق آمد # ~~و به انشا قناعت کرد. شعر: # ولابد من شیء یعین علی الدهر(م) # در ظرافت و لطافت محض روح است. هر سبک روح را که # ~~نفسان دهتد، ر) بهاضافت باوی گرانتر از لنگر کشتی # ~~باشد. در وقت آنکه از خراسان بیامد، چون باد سرگردان بود، # ~~اگر نه به انشا التفات ننمودی. ازتصاریف روزگار، اورا ازانشا # ~~هم انزوایی و اعتزالی اتفاق افتاد. # شغل او براجل شهاب ابوالشرف ناصح بن ظفر جر باذقانی # ~~تقریر ms201 فرمودند. روزگار چیرهدست تیزیای اگرچه او را عزل # ~~داد، بزرگی چون شهاب الدین را تولیت فرمود. شعر : # # انی لاشکر بالضمیر و بالفم %~% دهرا اعاض بمنعم عن منعم # منظر او زیباتر از مخبر است، و مخبر او زیباتر از منظر. # ~~چون قلم برکاغذ نهد، چنان دانند که آن شکلی است که او بکر # ~~آورده است، و پیش از او کس اقتفاض آن عذره نکرده، لعبتان # ~~طراز ازمضامین سطور اوجلوه می کنند. بلاغتدیگران به اضافت # ~~به عبارت او پولی باشد از آن سوی، و بدمزاجی کند که کتاب # # جهان بهخدمت او چون سایه بررخسار %~% پ) روند. اگر # ~~حسودی از آن او چون درست دو روی باشد، و فضایل او را # ~~انکار کند، چون پشت آینه سیاهروی شود، و چون آبگینهآ کژ # ~~باشد که گربه در خانهٔ‌ شیشه کند. PageV01P243 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0302.png) # لقب او شهابالدین است، و حسودان او دیوانند که از # ~~شهاب گریزند. تا مرا از خدمت او اتفاق انفصال افتاد، خیال و # ~~ذکر او سمیر دل است. همچنان است که به جرباذقان متافقن و # ~~ملازم اوام. اهل درگاه را چون بیشتر ناجنس دید، برمید، # ~~شطر نج بازی با ایشان شطرنج یافت. نسیم راحت برسموم سفر # ~~اختیار کرد، و سفر را سقر شناخت. اگرچه بیدق تا سفر نکند # ~~فرزین نشود. کار سفرچنان است که مفیدالدین بو المحاسن کاشی # ~~گفته است، شعر : # # آن قلبی صار منکسرا %~% وکذامن عالج السفرا # # ساکن حرکه قدر %~% فلهذا صار منکسرا # مفید الدین ابو المحاسن سرخیل فضلای عصر آمد (3 %~% 2 ر) # ~~اگر کسی را باوی مقابل کنند، آینه باشد در مقابلهآ ماه. بسیط # ~~زمین به فضل او سراسر چون پر طاوس است، پر از نقش ونگار. # ~~این بیت هم از آن اوست: # الکف فی کمه جمادی %~% والمال فی کفه محرم # فمیدانم که مردم جر باذقان شرف حضور شهابالدین را به # ~~شکر تلقی می کنند، بابی نوایی مطرب خانه خوش نباشد، باوجود # ~~شفقت جلال الدین. .. که به احترام مخصوص باشد، ms202 شعر : # اذالم یکن فضلی الیکم ذریعةفیالیت شعری مایکون الذرایع # او طرف طرف است، و روزگار او چون اقحوان تازه. فضل او # ~~گلی است که پیرامن آن خار نیست. علم او نرگسی است که اصل # ~~آن بصل باشد، این قطعه شس اوست، شع : # ~~نسیم الصبا ان جئت ارض احبتی # بسقط اللوی حو شیت طرق المهالک # ~~بحیث قلوب العاشقین تزاحمت # فضاق علی العادین نهج المسالک PageV01P244 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0303.png) # ~~فقل لفتاة التمیم ان فتاکم # یقول و حق الودیابنة مالک # ~~علی شاطیء الوادی بمتعرج اللوی # اضعت فوادی فاطلبیه هنالل # این قطعه به جای آن است که فضلا آن را وردی سازند که هر # ~~روز بامداد، پیش از آنکه در کاری شرو ع کنند، بخوانند. # شرف الدین، پسمر صاحب عزیزالدین کد خد ای امیر اسفهسسالار ان # ~~بزرگ و لشکرکشان است. انواع هنر او چندان مجال دارد گه # ~~دروهم نیاید، چنا نکه درخت مصر روغن بلسان بار دهد، و درخت # ~~هندو بار کافور، درخت بزرگی او لطافت معانی بار دهد، وا- # ~~صاحبب علم و قلم است. لوای عزت او علم صیح است که پیشرو # ~~آفتاب باشد، سوسن اقیال او سنان در چشم حسودان میزند. زمانة # ~~دشمن روی از هواخواهان او کنددندان است، سپر افکنده و # ~~شمشیر پارهپاره کرده، قدح شادکامی که چون کاسهآ رباب خشک و # ~~تهی بود، از سعادت او مالامال شراب نوشین شد. ریزش سوهان # ~~کفایت او، سرمهآ کفات و دهات آمد. کعیتین نردحوادث # ~~به اقبال او بی نقش آمد. بدخواه او چون صبح کم عمرباد. # صدر معین الدین، پسر معین الدین پسر فخرالدین کاشی، بر # ~~سر دولت، افسر مرصع به جواهر نهاد. اگر کسی را گویند خاکن # ~~در او خاک دکان زرکوب است که در تفتیش آن فایدتی باشد، # ~~خاک دراوراکان گوهر شاید خواندن. هر آنچه به وی نسبت ندارد، # ~~باد هوا است. دست گو هرفشان او امید مرده زنده کند. از کفایت # ~~در زیر هرمویی زبانی دارد. لطف هوا و نبات زمین دروی موجود ms203 # ~~است. ناف خاندان او برمروت و کرم بریدهاند. هرکس که # ~~بداوسگاند، مار حلقه شده را حلقهآ میدان پندارد، که از ساده طبعی ~~PageV01P245 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0304.png) # ~~گمان بود که بدان بازی شاید کردن. # اتابک محمد را از قوام الدین دلماندگی حاصل آمد، وخارشی # ~~در سر افتاد. رقم عزل برصحیفهآ عمل او فرمود. از سراپرده به # ~~سرا انتقان کرد، و متزوی شد. # اپ) را پسری بود شرف الدین لقب، بیست وسه ساله، # ~~و متین الادب و نیکوخط. برعقب عزل او، جهان بساط عمن # ~~پسرش در نوشت. جهانیان بهوفات او چون نای از همه تن نالید ند. # ~~چون چنگ نبودند که از ابریشم تنها نالد. روزگار او را چون # ~~ل ببویید و بینداخت. بهسوک او تیر ناوک بردل خاص و عام # ~~آمد. شصو: # یا کوکبا ماکان اقصر عمره %~% وکذاک عمر کواکب الاسحار # چرخ آینه فام و گلشن سیر آسمان، هر روز شکلی دیگر نماید، # ~~شکستهآ او را لجامی نباشد. حوادث چون تیر از کمان می پرند، و # ~~عافیت از سنگل بیرون میآید. همه در دست آفت افتادهایم. # ~~جهان زنبورخانهای آشفته است. اگر همه خلق جهان چون کوزه و # ~~ساغر دست برسر دارند، بر سو گواری ایشان چزا برومیغ نگرید. # ~~از چرخ سرگردان نزول کرده بر بستر ماه وطن گرفتهاند. در دایرهٔ‌ # 2 ر) زمین دیده ها سپید میشود، و گلیم سیاه هرکس را که # ~~می بیتم رویش چون بند قباش پرچین است. حادثهآ روزگار بل # ~~دقیقه خطا نمی کند. در چاه بیژن ملک افراسیاب طلب می کنیم. در # ~~دیدهآ یکدیگر خارمیز نیم، سک عقور را در «طال بقا» زدن گر بهآ الوف # ~~میدانیم. شر روزگار چون پشت همه سنان است. با دیو سیید # ~~هم خاته ایم. # صاحب کمال الدین ابوشجاع مدتها بادیهآ جهان را چشمهآ آب # ~~معین بود، و تاریکی شب را ماه تابان، وزارت بروی مقرر شد. PageV01P246 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0305.png) # وزارت صاحب کمال الدین ابوشجاع(5 # عقود جواهر وزارت برگردن صاحب کمال الدین بستند، و ms204 # ~~جها نرا خلعت رفعت پوشیدند، و درهآ یتیم بریتیمان و درماندگان # ~~نثار کردند. فلک جهان افروز او صحیفهآ عدل را بیاراست، وکوه # ~~و هامون دریای عنبر بار شد. اقبال و سعادت در رکاب (215 پ) # ~~او دوان آمدند. اضافت روزگار دیگران به اضافت با روزگار او، # ~~آواز یشه بود با رعد. خرمن جهان همه دانه آمد، و کار جهان از # ~~انصاف أو به اوج آسمان هفتم رسید. ظالمان در عهداو خرقه پوش # ~~امدند، و پیشانی برخاک در سرای او نهادند. # نیابت بر عز الدین احمد مقرر داشت. # اجل کافی الدین محمدبن اسماعیل مشکوی مدتها نایب دیوان # ~~استیفاء بود. سه چهار استادکار را نیابت کرد. چون مهتاب بر # ~~آبادان و ویران افتاد. تواب دیوان، اعتماد باقی و فاضل بر گفتار # ~~او کنند؛ چون رکاب درپای او افتادهاند، و چون مور کمر انقیاد # ~~او برمیان بسته. سرعت عقد او از سرعت سیر فلک گذ شته است. # ~~به زهدی بیریا موصوف است، بسیار زهد باشد که از سر نفاق # ~~بود، و صاحب آن چون توحه گر باشد، که از گلو: گر ید. # چون امیر اینانج کرت اول از گرگان (216 ر) باری آمد، و # ~~پای از خط طاعت بیرون برد؛ سلطان ارسلان به حدود زنگان # ~~رفت، وبعد از آن روی بهری نهاد. امیر ایتانج از پیش برخاست، ~~PageV01P247 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0306.png) # ~~تا آنکه رخ او با همه خداوندان شمشیر رخی و فرسی طرح کردی. # ~~تیغ أو چون تیغ صبح اثری ننمود، وزره او چون زره از آب در آمد # ~~مجروح نگردد، و حساب دیوان او چون ضرب کسور در کسور، از # ~~اصل تاقص شد. کافی الدین در آن حال این قطعه گفت، شعر: # # ز اقبال شهنشاه جهان گیر %~% چنان چسمتند خصمان، کن کمان تی # # به خاک افتاد رایتهای ادبار %~% دهلهای مزخرف کوس تزویر # # تمنای محال مدیی انه %~% نیامد راست در میزان تقدیر # در این قطعه استزادتی کند و گوید، شعر : # کفافی بایدم ناچار و لابد ms205 %~% نباشد پشت مازوکم زنخشیر # در قطعه بیتی به ترکی گفته است، که این بیت هجای از # )افاویه اروغ علوم بسیار است. دیوان انشا اتابک محمد، # ~~به اجل عالم مهذبالدین علی ابی عیسی قمی، و اجل مجدالدین # ~~ابو القاسم خسروآبادی مفوض بود خط نیکو نویسند، نیکوتر ار # ~~عهد جوانی و روزگار کامرانی. مثالهای ایشان زیباتر از حرمن # ~~گل است. قلم ایشان عزت شاخ طوبی دارد، و مشک اذفر چون مداد # ~~ایشان است. # رئیس اصحاب شافعی، عمادالدین وزانرازی، لگد بریشت # ~~دنیا به صقتی زد که میان فرو شد. در موقف استغفار اطنس # ~~واکسون را ترک کرد، و خرقه پوشید، دانست که جراحت را خرقهٔ‌ # ~~سوخته برباید نهاد، نه دیبای ملون. مدتی به مکه مجاور شد، حکم # ~~را په چکمهآ حکمت سرباز زد. مصور او شد که ریاست قرةالعین او # ~~امام صدرالدین در پیش کار او آمد، و سیر او شد. از فر [و در # ~~هر سرایی صد شمع و مشعل تابان گشت. جهان خارج جز به # # ریاست وزانیان موزون (7 %~% ر) نشود. محاسن ایشان جهان را # ~~گلی است که در زمستان تر و تازه باشد. PageV01P248 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0307.png) # قضای ری و اصفهان برقاعدهآ قدیم، براصحاب امام ابوحنیفه # ~~رحمه الله مقرر است. به مکان قاضی القضاة رکن الدین، پسرزادة # ~~شرف الاسلام، و بهمکان قاضی القضاة ظهیر الدین، هسرزادهآ قاضی # ~~حسین استرآباد. اصفهانوری، مکه وبیت المقدس است. «فاینما # ~~تولوا فثم وجه الله». هر دو تقوی و انصاف شعار خویشکردهاتد، و # ~~تازی نژادان مجاهدت را برگستوان برافگنده، و شار ع شر ع را به # ~~آیین عظمت بیاراستند، کسی را منازعت ایشان در خاطر نیامد. # ~~در ستارهها کسی نتواند رسید. # امامان: جلال الدین و محیی الدین خجندی خورشسد و ماه # ~~جهان آرایند، ایشان را ثالثی نتواند بود. در زمستان آقتایند که # ~~یشت جهانیان گوم کنند، و در تابستان سایه که راحت و آسایش # # دهد. مجاوران ایشان برلب کوثرند. خجتدیان چتان %~% 9) # ~~اند که جدایشان مهلب بن ابی صفره ms206 در حق فرزندان خویش گنقت: # ~~«هم کالحلفة المفرغة لا یدری این طرفها». این دو بیتی که یاد # ~~کرده میشود، از آن جمالالدین خجندی امست، شمو: # ~~ای مطرب سرمست نه گویی نه نکوست # کز حال دلم یافت خبر دشمن و دوست # ~~ی یاد کنار تو چو چنگ از شادی # با این همه ناله مسینگنیم در پیوست # این دو بیت دیگر از آن محیی الدین است، شص : # # رأیت حماما فاقدا عطف الفه %~% علی زفرة الوجد الخفی ثرثما # # فا سمعنی ریح الصبا من کلامه %~% کانا خلقنا للتوی و کاثما # ~~نپژ مرد، خجندیانند، دیگر علما را پیش ایشان چون بشقهه سر در # ~~پیش افتاده است. حاسدان (218 ر) ایشان بر سر خاک دارند، و # ~~در کف باد. PageV01P249 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0308.png) # مقیبان ملا ئکه طواف س ای اتا باع محمد کیدند، و نتازر حمت # ~~به بارگاه او آوردند. خطیب به روح و ریحان منشور «ادخلوها # ~~بسلام آمنین» بروی خواند. پس از آنکه باد مرکب او بود و آتش # ~~علم، خاک زمین مستقر او آمد. حادثهآ او چون صبح جامهآ روز # ~~بدرید، و چون شام لباس سیاه در جهان پوشانید، از دنیا کرانه # ~~گرفت، سپهن گردان عذر خویش ظاهر کرد، و گردون کوژپشت # ~~سالخورده برجوانی او ابقا نکرد. چرخ پس از آنکه بررکاباو بوس # ~~داد، از وی عنان بگردانید. جان پاک او به علیین رسید. شراب # ~~جهان بهوفات او سرکه شد که باز هر نسبتی داشت. ی عالمی که # ~~چون برق خندد نه از شادی باشد، و چون ازابر گرید نه ازدلتنگی، # ~~چه اعتماد شاید کردن. مردم آن جهان را که چون هریسهآ شب # ~~درجوشند، و روز در سیلی (18ا پ) خوردن، عیشی مهیا نیست. # ~~چون عاشق بدبختاند، که آنگه که در خواب خیال دوست بینند، # ~~رقیبی با خیال او باشد. بهوفات اتابک جگرها تشنه گشت، و # ~~رویها از باریدن اشک لالهرنگ سیراب آمد. اختر درفشان در # ~~پرده شد. اگر حادثهآ مرگ را فدایی مصور بودی، جهانیان ms207 بر سر # ~~او جان افشاندندی، و به روان خدمت کردندی، اما رگ این # ~~حادثه نمیشاید بستن، و گرد این فتنه نمیشاید نشاندن. فنانتیجهٔ‌ # ~~بقا است، و عروس جهان را کا بین جاناست، دیر وزود می ستاند، # ~~و شاخ بی وفائی در برافگنده است، وگیسوو غداری از هم باز # ~~کرده، و فوارهآ جویها برگشوده. حوادث چون زره و زنجیر # ~~متصلند. اگرچه مهر خاموشی برزبان دارد، و چون زبان لاله لال # ~~است، بهزبان خاک گویا است. واگرچه چون طبلهآ عطارمعطر است، # # از کورهآ آهنگران پردودتر است. نی شکر %~% ر) شیرین است، # ~~ونیکن بند بربند، آن را «به من ینقص» باید فروختن، نه «برمن # ~~یزید». خانهآ او چون خانهآ عنکبوت است، چون باد از گرما گریزان ~~PageV01P250 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0309.png) # ~~است، و ما از پس دوان. اهل هنر و خاک بیزان مجازی، پیش او # ~~یکیاند. نه بر آهوی تبت که سنیل خورد، و خونش مشک شود # ~~ابقا می کند، نه بر کفتار مردارخوار. عاقل از این مرکز خاکی # ~~احتراز نماید، و از مخارق وی چون آسمان از زمین دور شود، و # ~~از آفت آن برحذر باشد. چون شمع که آنگه سوزد که برپای باشد، # ~~دولت او در حال استقامت منقرض شد. به حادثة او پای مردم در # ~~گل بماتد، و شب چون روز قیامت دراز آمد. چون لالهروی به خون # ~~میشستند، و چون بنفشه زبان برقفا میآمدثد، وچون شکن و نمک # ~~از آب دیده می گد اختند. # پادشاه اسلام اتابک مظفر الدین وارت اعمار و اعمال پدر و # ~~برادر شد. روزگار (219 پ) بیوفای غدار که یه خون مردم # ~~تشنه بود، به سیاست او گردن نوم داشت، و نویت محنت یه آوان # ~~توبت او بهسر آمد. اسباب امر و ارجمندی، یه مکان او شامل شمد، # ~~اقبال ندیم و سمیر او گشت، بارگاه او مظان خیر و خیرات آمتمه # ~~توابع فساد در عهد او مقطوع شد، و توابع فتنه خاضع ومهذلل # در عهد اتابکع محمد او ms208 را ملک مغرب خواتدتدی، ان سقوب # ~~آفتاب برجههان تافت. جهان و آنچه در جهان است از زخارق، در # ~~چشم او محل ندارد. مهتاب سیم اوست، و آفتاب زر، و کو ه کان # ~~گوهر. بد هیچوجه او را به دنیا التقات نیست. وزارت خداو ثد # ~~عالآم برصاحب عضدالدین مقور شد. PageV01P251 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0310.png) ~~PageV01P252 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0311.png) # وزارت صاحب عضدالدین 2 # مکارم صاحب عضد الدین باغ دینار شکل است، و نام او سکه # ~~است برزر کرم و مروت، و بزرگی خاندان او آفتاب است که همهٔ‌ # ~~جهان روشن گرداند، مکرمت را از قعر چاه ظلمات برآرد. زهر # ~~هلاهل ر) در روزگار او چون شکر است. روزگار همایون # ~~او، چون ارغوان کلاه حسن برسر نهاد، و چون لاله قبای جمال # ~~پوشید. ریاحین احسانی که چون بیآب پژمرده بودند، طراوت از # ~~وی یافتند. اگر کسی در کورهراهی افتد، و به خلاف آن گوید، باد # ~~جد» موروث اوست. خروس صبح مفاخر او، تاج از پدر و جد به # ~~میراث یافته است. آنچه گفتهاند: «ساق القدر الیه القضاعه، اینجا # ~~رساق القدر والقضاء الیه الوزارة» است. # در دولت مبارث سلجق، جز خواجه شهاب الدین، برادرزادهآ # ~~نظام الملک هیچ امام و وزیر نبود. سلطان سنجر او را از مدرسه # ~~بیرون آورد. در این حال صاحب عضد الدین «ثانی اثنین اذهما فی # ~~الوزارة» بود. بالای منصب علم سلطنت نیست. وزارتدر جنب علم # # محلی ندارد؛ اما چون هردو %~% پ) به هم باشتد، خورشیدی # ~~یر یمین بود، و ماه بر یسار. علم همه عیبها بپوشاند. همچون # ~~آبگینه است که هوا را در همه چیزها تأثیر نقصان باشد جز در آن. # ~~عانم چون خورشید و ماه است که پنج ستارهآ سیاره را رجوع باشد ~~PageV01P253 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0312.png) # ~~و ایشان را نبود. من که چون کوکب سبز در معرض خطر حوادثم، # ~~و آز دریای چهان جز قدری به آب برکف نگرفتم که بدان دهان تر # ~~کنعم، ثفراهم که دنیا «بحذافیرهاء مرا باشد، و من جاهل باشم. ms209 # ~~اگهر علم را ثمرهآ دنیاوی نباشد، عزت حقیقی بود. شمشیر چون # ~~یرخود آید اگرچه نبرد، آن را طتیتی بود که هول آن به دلهارسد. # ~~کص بفیاه ناحنةآ جهل بهکارد نشاید گرفتن، به نمک خود چون # ~~درگذرد. روزگار از قبای اطلس، که جهت جاهلان میدوزد # ~~کلهواری به عالمان نمی بخشد. نجم علمارا «اذاهوی» از پس است. # ~~هلال بخت ایشان هلال شب شک است که از آن ناامیدشوند؛ اگرچه # ~~هه ا ر) و علم زینت جهانند، از ذخایر جهان بی نصیب # ~~بأششد. چون سوزن پوشیده برهنه باشد. چون هاون زخم پیاپی از # ~~دصمت حوادث میرسد، فضل را در این عهد خود بازاری نیست، # ~~خدای تمالی درهرحال که متجددشود مشکور بود. برمکارم جز # ~~خدأنی تعالی را شکر نشاید کرد. اگر ملوک و سلاطین از لذت علم # ~~خبی داشقتدی، آن شمشیر که بر سر ملک میزنند. بر سر علم # ~~زهندی. همار فاضل آن است که محروم بود، از طوارق وسر افسار # ~~دور باشد. خم شراب مروقرآ سر به گل اندایند، نه بهخمیر وشین. # در عراق آشیان فضل و علم اصفهان است، معدن در و یاقوت # ~~حکمت. فکر جماعهی که در اصفهان قهرمان سرای هنرند می باید # ~~کردن، و از گل خاطر ایشان دستهای بدین مجلس آوردن. # عمادالدین شرف، در باغ علم هزاردستان است و در چمن # # دانش سر و روان. شهرستان هنر را نگارسازی چون او %~% اپ) # ~~تیست، و مطرب شادی چون ساز او سازی ندارد. این دو بیت شعر # ~~اوست، فمر: # # ادر الکأس علینا %~% و املاء الطأس علینا # # نحن قوم من رآنا %~% حرک الرأس علینا PageV01P254 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0313.png) # عمادالدین محمد، برادرزادهٔ‌ عزیزالدین اله که به شام دبیر # ~~ملک صلاح الدین است اصفهانی است، تختهآ کتابت به وی تخت # ~~سلطنت شده بود، و شهاب فضل او ثاقب گشته، این قطعه شعر # ~~اوست: # # احبتی لم خاب راجیکم %~% ماکان ظنی هکذا فیکم # # تفقد و ناواعمروا ربعنا %~% فانما نحن موالیکم # # لولاهبو با لنسیم الصبا %~% یهب احیانا بوادیکم # # حاشای ms210 ان اسلوعن حبکم %~% ان التسلی شان شانیکم # امام ظهیر الدین ابوالوفاء شفروه چشم جهان بین جهان است. # ~~بر تختهآ دانش چنان نقشی ششدره گشای کم بینند، این قطعه شع # ~~اوست، شص: # ~~جربت انباء الزمان فلم اجد ### | 71 ذکورأ فی الوفاء اناثا # ~~کم من اخ نادیته متغوثا ### | وحسبته فی النائبات غیاثا # ~~آثرته فی النازلات فمادنی ### | وآثرته فی التازلات فراثا # ~~کبرت اربعة علی حکم الهوی ### | فیهم و طلقت السرور ثلائا # شهاب الدین ابوالمفاخر، علم را چشمهآ روان است، و زمین # ~~فضل را کان گوهر و یاقوت. این دو بیت شعر اوست: # ~~فواد علی نارا الفرام یجیش ### | ونفس تسام الصبر و هی تطیش # ~~یقولون ان المرء فی کربة النوی ### | تعیش ولکن سله کیف یعیش # فخرالدین قسام در این عهدفخر دودمان علم بود، به سؤر کأس PageV01P255 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0314.png) # ~~او فضلای جهان مست واله بودند، این دو بیت گفتهآ اوست، شعر : # # ادار لرابا من رضاب فقده %~% والحاظه فی سکره و خماره # # انطقیی فسی حبه کبطاقة %~% واخر سنی فی حزنه کسواره # گمال الدین زیاد، بحری بی کرانه بود. روزگار دوست کامی # ~~او بردست دافت. حسودان او را بیم آن بود که چو پیاله زنار # ~~هرمهان بهدد. او را از حسد طاعنان باکی نبود، سروزره پوش از # ~~مومای زمسمهان بی خبر باشد. این دو بیتی از آن اوست، شعر : # ~~خویان که به چشم، آهوان را خویشند # شیران شکنند چون نیرد اندیشند # ~~در کشتن عمماهقان همه هم کیشند # دور از تو بهدندان من درویشند # جمال الدین میدانی، قطب آسمان علم بود، و کوه زمین دانش، # ~~این دو بیت در حق زن مطرب «شجر نام» گفته است، شعر : # # سمیشها شجرا، اصبت لانها %~% کم اثمرت طربا لقلب الواجد # # پاحسن زهرتها وطیب ثمارها %~% لوانها «تطوقی بماء واحد» # این فضلا خورشید و ماهند که گر بر آسمان نبودندی، آسمان # ~~تاریک بودی. جماعتی فضلای اصفهان را نام شعر متفرق در آمده # ~~سمته # در قم در این حال دو فاضل بیشتر نمی بینم: یکی ms211 افضل الدین، # ~~پسر ماهابادی، و یکی زین الدین محمدبن ابی نصر، خردهریز و. # ~~نو الهآ افضل الدین جهانی مردم سیر کند، ونسیم سحر علم او پشهآ # # جهل بپر اکند، و ابر دانش او %~% ر) گوهر بارد، و درخت # ~~تربیت او براقلیمی سایه افگند، حورالعین، در سرای او به گیسو # ~~روبند این دو بیت شعر اوست، شعر : # # ابحت له الفؤاد فصار بیتا %~% حراما ان یحل به سواها PageV01P256 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0315.png) # # تنشت عینها من غیر خمر %~% فهل لنمت قبیل الصبح فأها # امام زین الدین محمد ابی نصر سایه بان سر علم است. هر علم # ~~که در این عهد نشان دهند، نیم خوردهآ او است، جز فضل او در # ~~جهان هزار دانی نیست. حاسدا ن او را چون طوماری خبالی از # ~~معانی کاتب پشت و شکم یکی است، این بیتها شعر اوست، شعر : # # ولما جفانی الزمان الخؤن %~% واعتورتنی صروف النمن # # اهبت بصبری و ما خاتتی %~% ایا صیر ان لم تکن لی فمن # # فها اناذا مبتلی بالزما %~% ن ممتحنا فعسی الله ان # اللهم غقرأ. # چشم روزگار، قلم عالم علم، ورهنمای جادهآفضل، وقلعه گشای # ~~جنهل، امیر سید مجدالدین ابومحمد علوی چگونه دراین عقدنیاید، # ~~بزرگی است پ) از روی معنی که در این جهان بسیط # ~~عریض نگنجد. هر روز پیش از آنکه صبح نفس زند، و آفتاب تیغ # ~~بر کشد، متشور هنر او میان رکن و مقام برخوانند، این دو بیت # ~~از آن اوست، شص: # ~~من تیز ز پستهآ تو شکر نخورم # در خود به مثل دروست کوثر نخورم # ~~زان آب حیات کاندر آن رفت خضر # گر تشته بمیرم چو سنکدر نخورم # وفضلای قم راکه در این پنجاه شصت سال بودند، و در اثنای # ~~سخن ذکر ایشان نیامد، جلوه می باید کرد، تا با فضلای قم که # ~~مدکور شدند، عدیل شوند. # نظام الملک ابوطاهر بنشاذن که وزیر فارس بود، ایوان علم و # ~~الماس در معانی آمد، این بیتها شعر اوست، شعر: # # بلغت انکع بالسعادة مزمع %~% سفرأ، علیک ms212 النجح فیه قادم # # وطفقت افکرفی المقام فقال لی %~% قلبی أانت علی الاقامة عازم ~~PageV01P257 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0316.png) # ~~فاطلب فؤادأ للاقامة اننی لرکابه انی توجه لازم # اوحدالدین ابوثابت، برادر شرف الدین ابوطاهر تهمینه ای که # ~~وزیر سلطان سنجر بود، با آنکه در امور (224 ر) دنیاوی ساده طبع # ~~بود، در یچهآ نزهتگاه جههان بود. فضل او بهار باغ آرای روزگار # ~~آمد. این بیت از کارگاه طبع او بیرون آوردند، شعر: # ~~فما فرجی ما ارتجی این منهجی الی کم یجی هذا الشجی ویطوف # صفی الدین ابو الفضل، که در عهد سلطان محمدبن ملک شاه # ~~نایب دیوان استیفاء بود در متانت ادب چون آتش همه زبان آمد. # ~~این دو بیت شعر او است، شعر: # ~~رضیت بارض الری والری دونه وغادرت للمجان فمجان مجانأ # ~~و من جاء وادی جی حن جنانه ومن حل فیهاحان بل خان اخوانا # جی اصفهان است و مجان قم. # ~~) صفی الدین در شعر گفتن مهارتی داشت، اما کثرت اشتغال # ~~دیوان مانع او بود. آینه چون تر شود، سیاه گردد. # مهذب الدین ابوطالب، گنج را علم و ثروت و مروت برقطار # ~~بود. مادر جهان به چنان پسری مباهات می نمود، فضل او در # ~~دبیرستان علم تختهآ زدین بود. این دو بیت (224 پ) در حق # ~~صفی الدین ایاز گفته است، شعر: # ~~علوت سریز الملک لاعن کفایةولکن قضاءالله یطرف بالعجب # ~~فلا تفترر بالدهر خلا فانه یحب بلامعنی، و یقلی بلاسبب # برادرش، ابوسعد کمنج سعد فلک علم بود، و کوه زمین فضل، # ~~این دو بیت شص او است، شص : # ~~حب المال للانفاق لا للکنز والخزن ### | فلا یصلح رأس المال الا لید الوزن # هر دو برادر ان موافق ابومحمد کمنج بودند، که در عهد سلطان # ~~طفرل بک و سلطان آلبارسلان، و در اول عهد سلطان ملکشاه PageV01P258 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0317.png) # ~~عارض بود. در ابتدا به نیابت منصور محتاج، بعد از آن به اصآلت # ~~ناصح الدین ابوجعف کمتج روی زمانه و دست و پای مکارم بود. # ~~این دو بیت ms213 در خضاب شعر او است: # ~~فقالوا اختضب قبل المشیب فقد بدت ### | سهیمة فی عارضیک یصول # ~~فقلت خضاب الطبع لم یبق لونه ### | فکیف خضاب یعتریه نصول (225 ر) # خطیر الدین عبد العزیز اسکجه در وفود فضل چون کعبتین همه # ~~نقش بود، و چون آینه همه روی. به خراسان مستوفی امیر اجل # ~~اختیار الدین جوهر بود. وامق و عذرا مثنوی تازی نقل می کرد. # ~~چون اشقال بزرگ به وی مفوض گشت، از اتمام آن بازماند. # ~~اگرچه عم مادرم بود، از شعر او جز این یک بیت مطلع قصیدهای # ~~یاد ندارم، شص: # علی الله یا حادی الیعملات %~% الام شغفت بطی الفلاة # ابوطاهر در تصفح علوم چون قطائف همه چشم بود. درخت # ~~دانش او سر بر فلک داشت. این قطعه را عروسوار جلوه کرده # ~~است، شعصر: # # اسلافهم خلقوا لاسلاف البندی %~% اخلافهم خلقوا علی اخلافهم # # فاندب کرامهم و بلغ مسمعی %~% «ذهب الذین یعاشفی اکنافهم» # ابوالحسین کیله بازوی شهرستانعلم بود، وقلاد تهای فضل او # ~~چون ستارههای رخشان و درفشان. این (225 پ) بیت از آن او # ~~است، شعورة # لوان کفک وفرت حق العلی %~% نصبت سریر العاج لی فی العاجل # ابوشجا ع شمامه را اگرچه ذکر رفته است، بهحکم آنکه قارون # ~~فضل بود، این دو بیت به سر باره یاد کرد میآید، شعر: PageV01P259 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0318.png) # # وقصائد مثل الریاض اضعتها %~% فیمن یضیع بمثله الانساب # # فاذاتناشدها الرواة أبصر وال %~% ممدوح قالوا ساحر کذاب # این جماعت چون هفتو رنگ، همه پای یکدیگر بودند. در # ~~علم چون پنجهآ بربط ساز طرب آمدند. زمانه باد عالم و جاهل # ~~بنشاند، یکیک پی کاروان آخرت برگرفتند. ما هم گردپای آن # ~~گذ شتگان تعللی می کنیم. و «احنی من حدیث قوم قداقفرت منهم البقاع». # در این حال در قم فذلک حساب فضلاء زینالدین محمد بن # ~~ابی نصر است، اباعن جد از خاندان علم و فضل. این دو بیت شعر # ~~پدر او است، شعر: # # لا تمجبوا والشمس فی وجهه %~% وحاجبیه من فروع طوال # # حاجبه قوس بلا ms214 مریة %~% والشمس فی القوس یطیل اللیال # وزارت پادشاه اسلام، اتابک مظفر الدین قزل برصاحب # ~~عزیز الدین مقرر شد. اندوه و دلتنگی نسیا منسیا گشت. جهانیان # ~~چون گل و سوسن کمر خدمت او برمیان بستند، حسودان او چون # ~~کژ دم بی چشم شدند، و چون قلم سیاه روی. سراپردهآ عدل و # ~~انصاف برافراخته شد، وشرنگ روزگار درکام مردم شهد گشت. # ~~نام و ثنگ خلق در گردن اوست. جنازه کش بدسکالان او برابر # ~~تازیاثهآ او نیست، و تر و خشک همه موازین خاک در سرای او، و # ~~کرم او چون آب روان است، آن کس که به وی نزدیک بود، و آن کس # ~~که از وی دور باشد، هر دو به رعایت او مخصوصاند. اگرنه آن # ~~بودی، که چشم آنچه پیرامن آن بود نبیند، آن بیند که پارهای از # ~~وی دور باشد، او را چشم روزگار (226 پ) خواندندی یا بوجود # ~~چنین خلفی سعید رضی الدین ورق عمر در بشکسته است. # مختص الدین ابراهیم نایب صاحب عزیزالدین در صنعت # ~~استیفاءو اقامت مراسم آن مستثتی است، و در فقه و ادب و علم PageV01P260 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0319.png) # ~~متبحر، در تحصیل علوم چشم رضای خواب بوده است. در فرزا تگی # ~~همه جگر است. مستوفیان این روزگار چون تیر که به پر دیگری # ~~پرد، به هدایت و ارشاد او کار میکنند. زمانه به ذکر او دهان # ~~خوش کند. # صدر اثیر الدین توران شاه، مستوفی اتابک مظفر الدین مقخر # ~~ایران و توران باشد. خسرو سیارگان آسمان هتر است، صاحب # ~~السیف والقلم، فریشتهآ دیوان دیوان است. به هنگام نبرد شیر # ~~شرزه پیش او کاهل باشد، و پلتگ هیبت، از نخوت او سگ # ~~کهدانی. طیارات جهان را که طی دانایی حاصل شده بود به معامله # ~~شناسی علم برافراختند، و عبرت قوانین که به عبرت شده بود به # # مکان او باحد اعتدال آوردند . %~% ر). # چون اتا بک مظفر الدین از آذر بایگان به همدان آمد، بندگان # ~~اتا بکع محمد به بارگاه ms215 او شتافتند، و صدق عیودیت ظاهر کردند . # ~~بعد از آن امیر ایابه چاشنی گیر که میان بندگان اتابک محمد # ~~چون ماه بود میان ستارگان، و سیف الدین سنقر روس دستوری # ~~خواست، و به اصفهان رفتند. و به حکم آنکه اتابک مظفرالدین # ~~فرزندان اتایک محمد را در حجر خویش کودک میدید، و در هیچ # ~~شهر خطبه و سکه به نام ایشان نبود، مخالفت نمودند. اصفهان را # ~~حصار دادند، و ولایت خرج کردند. امیر آیابه متهوری بود که # ~~هر مبارز که در خواب، خیال او دیدی، از بیم او خیالی شدی. اگر # ~~دست برتبضهآ شمشیر تهادی، برقی که آسمان را درد از هول او # ~~روی پنهان کردی. چون اتا بک یانک برکمیت زدی، رعده بر رعد # ~~سپسر افتادی. دست در دهان شیر کردی، و دندانش بشکستی. # سلطان و اتا بک %~% روی به اصفهان نهادند، تا مادر # ~~فتنه منقطع شود. ایشان بهراه پرجین، و دور آخر بهری آمدند. # ~~چون سلطان و اتابک به ری آمدند، ایشان به مازندران رفتند. PageV01P261 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0320.png) # امیر سید مرتضی عزالدین یحیی نقیب کهدور فلک اشارت تیغ # ~~و است، و آسمان هفتم قدم گاه همت او، به معاونت ایشان میلی # ~~نمود، بدین سبب مازندران را مطالبت فرمود. به موافقت او # ~~ماز ندران پناه و ملاذ ایشان آمد. # در این میانه سلطان طفرل را از اتا بک مظفر الدین دلماندگی # ~~حاصل آمد. در شبی که عصابهآ تاریکی برچشم مردم بسته بودند، # ~~خواب را از چشم مبارک محروم فرمود، و رکابرا تشریف داد. راه # ~~مازندران شاهراه جهان شد. اقبال هم عنان او بود، و فلک # ~~راهنمای. گشادنامه به دست بندگان (و داد. قدر او قدر را در پای # # اسب افگند، و قضا را دست از %~% ر) ناهمواری بربست. # ~~غاشیهدار ا وزهره بود، و رکابدار او مشتری. مازندران را سری # ~~عظمت ساخت، و تاج عزت بر سر آن بقعه نهاد. ابر ماز ندران # ~~گوهر بارید، و زمین کان زر شد. امیر اعلم ms216 و حاجب خاص در # ~~خدمت او بودند. دیگر خواص از این حرکت بی خبر آمدند. # کمال الدین ملک النواب را که وکلیل در سلطان بود، براین کار # ~~هم وقوفی نبود. بی خبر تراز آنآمدکه برادران یوسف، علیه السلام، # ~~ز صاع که دربار ایشان نهادند. آن صدر پیش از وکیل دری، # ~~مستوفی والدهآ سلطان ارسلان بود. درصنعت استیفاء حاذق ومبرز. # ~~رأی و تد بیر او در تاریکی مشکلات، صبح صادق است. در معظمات # ~~امور اعتماد پادشاه بروی بود، و استناد رعایا به مکان او. طلاقت # ~~روی او جهان را فال فرخ و طالع میمون است. دستگیر در ماندگان # ~~جز وی نیست. بسیار کس که روزه به خورنم (228 پ) دل # ~~می گشودند، از کرم او به ریاض نعیم رسیدند. به قضای حاجات # ~~مردم تکفل نموده است، و زبان خلق از شکایت روزگار فرو بسته. # ~~سخن پروران جهان به اضافت باوی، چون دیوانگان باشند در وقت # ~~صرع. او در پاشد و دیگران جز دندان شانه که گل خورده باشد PageV01P262 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0321.png) # ~~گل فشاند. # سلطان طغرل روزی چند ماز ندران را عظمت فلک برافلاک # ~~ارزاتی داشت. ملک مازندران دست از آستین خدمت بینون آورد، # ~~و چان عبودیت باز نمود، شیطان به نظام این موهبت که از بارگاه # ~~ملک مازندران ارزانی داشتند کور و سرگردان شد، بدان وجه که # ~~بود از پای ننشست، دستی بجنبانید و صفیری بزد، انبان خیلت # ~~را سر باز کرد، و سندس نیر نگ بر گشود تامراعاتی حاصل آمد، # ~~سلطان و جمال الدین ایابه، و سیف الدین سنقرروس برجانب # ~~دامفان و بسطام حرکت کردند، و ملاحدهآ (229 ر) آن طرف را # ~~چون حلقه درر بودند، و چون خار آتش درزدند. سلطان عادل غازی # ~~شد، «نور علی نور» آمد. # عز الدین فرح خادم، به حکم اختصاصی که در خدمت سلطان # ~~داست، از جانب اتابک مظفر الدین مستشعر بود، به همدان منزوی # ~~آمد. در این حال به راه کاشان خواست که بیابان ms217 برود، و تقبیل # ~~بساط اشراف یاید، او را به حدود کاشان بگرفتند. لطافتی در # ~~طبع او بود، پنداری خدای تعالی سواد او از سواد دلها و دیده ها # ~~آفریده بود، نبات سیاهی دروی موجود بود، که هیچ رنگی دیگر # ~~نگیرد. # اتابک مظفرالدین برحدود سمنان نهضت فرمود، فوجی را از # ~~لشکر او که برمقدمه بودند، در پای ریختند، و جماعتی دستگیر # ~~شدند. اتابک با ری آمد، و چون میل لشکر عراق به جانب سلطان # ~~می دید ندمظفرشده به همدان آمد، امرای عراق به بهانهآ مطالعهآ خانهو # ~~سبا. پ) خویش در شهر رفتند، و سلطان و جلال الدین # ~~ای ابه و سیفالدین سنقرروس روی به همدان نهادند. چون به PageV01P263 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0322.png) # ~~نزدیک رسیدند، امرای عراق به امیر سید فخرالدین علاءالدوبه # ~~متفق شدند، و به شهر مستظهر و متحصن آمدند. # شیر هیبت امیر سید فخر الدین علاءالدوله، شیر فلک درید. # ~~حمل و جدی گردون را خود در عقد نمی گرفت، صولت او کوه را # ~~چون کاه بر باد میداد. # اتابک مظفر الدین، ملک سنجر ین سلیمان را آورده بود، و بر # ~~تخت سلطنت نشانده، نوبت او براوج فلک میزدند. دولت سلجوق # ~~دریایی است، فلک در آن کشتی، و ستارهها بادبان. درخت # ~~سلطنت ایشان ریشه به آب زیرزمین برده است، و از آب جوی و # ~~باران مستغنی شده، اتا بک مظفر الدین چون زندگی امرای عراقرا # ~~در همدان مخالفت کردند، روی به آذربایگان نهاد، و کارها که به # ~~برخی نایب تقریر( ر) کرده بودند، منقلب گشتند. # در این سال از عجایبها که ظاهر نشد جز توبهآ ابلیس نبود. # ~~اگرچه جماعتی که چون قلم نمام بودند، مجال سخن یافتند. # سلطان طغرل بی آنکه موری رار نجی رسید، بهدار الملک همدان # ~~بازآمد، خأک عالم جمله مشک ناب گشت، و آبها آب حیات آمد؛ # ~~خار بیابآن ارغوان گشت، و باد روح کالبد مردگان. جهان را # ~~پادشاه چون آفتاب است، چنانکه گرما و سرما به آفتاب تعلق دارد، ms218 # ~~آبادانی و ویرانی جهان از پادشاه ظاهر شود. وزارت سلطان طفرل # ~~بر صاحب عزیزالدین مقرر شد. PageV01P264 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0323.png) # وزارت صاحب عزیز الدین( # شکر آن موهبت که از حضرت ایزدیدر حق خلایق جهان متجدد # ~~شد، در وسع و طاقت هرکس که برروی زمین است، نیاید. # ~~سهیل، سهل یاقوت را مشتری در کمند و هلال آسمان # ~~نعل سمند، و چنانکه جان به طبع (؟) (230 پ) مشسرف # ~~شود، وزارت به وی تشریف یافت. آفتاب عدل از زیر میغ ظلم # ~~بیرون آمد، فلک خواهان آن شد که خاک قدم او شود. هفت قدم. # ~~ستارهآ سیاره را آرزو آمد که کمر خدمت او برمیان بندد. چون # ~~اختلال کارها پدید آمد، و شب ناهمواری تاریک شد؛ از کفایت # ~~او شمعی موکبی برافروختند، و همهآ جهان از آن منور آمد. اهل # ~~هنر چون بهار فضل وافضال اودیدند، عندلیب وار نغمات طزب انگیز # ~~بزدند. سرای او مناسک علم شد، صفای آن، صفای اعتقاد، ومروه # ~~مروت. فرق میان سرای او و مناسک آن بود که این جا مردم بیزون # ~~احرام برفته بودند، و در اندرون خلعت رقعت پوشیده. جاهلان را # ~~در خدمت او آب روی نیست، ایشان را چنان از چشم حویش # ~~بیفگنده است که ناقدزز ناسره بیفگند اهل...1 کامل شد. قدر # ~~اهل قلم جز عالم نداند، و توقع باران جز از ابر نشاید (232 ر) # ~~داشت. علماء و فضلا زا در خدمت جاهلان که تصدر یابند، جنز # ~~ذل سجود حاصل نباشد. PageV01P265 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0324.png) # در دوثت مبارک سلجقی، وزیر، صانع کمالالدین علی # ~~سمیرمی بود، و صاحب عزیزالدین دیوان عرض به زیباترین # ~~صورتی به مباشرت امین الدین صالح رازی برخلق عرض کردند. # ~~عارض روز به عارضی او چنان مزین شد، که آسمان به ماه و # ~~ستارهها. در صنعت استیفاء و انواع ضرب و قسمت، و جبر و # ~~مقابله، و دیگر اشکال متبخر است. این گنج شایگان جز در خزانة # ~~علم او، در درگاه به هیچ جای دیگر نیست. در این ms219 حضرت جز او # ~~کس فرق میان جذراصم و جنار ناطق نداند، دیگ بهدانستن # ~~منها* و «من ذلک» رنجور خاطر شدهاند. مروحه منی باید کله بدان # ~~بادکی براید، آسایش یا بند، و بالای «منهامنهایی» بدانند، اذا هبطت # وکیل دری سلطان طغرل به صدر الدین موفق الدین ابوالماجد # ~~مفوض شد. این صدر آفتاب است که هر آنچه به وی تشبیه کسند، # ~~به نقص آن بازگردد. دریایی است که به هر وجه که از آن حدیث # ~~کنند، به جای خویش باشد. دنیاست که هر آنچه در آن نام برند، # ~~موجود باشد. فلک است که به جملهآ جهان محیط باشد. # مخلص الدین ابرقوهی، که کدخدای جمال الدین آیابه بود، و # ~~دیوان اشراف هم یه وی تفویض افتاد، از فساد هروقت در بیا بانی # ~~دیگر میافتاد، سراز پردهآ فتنه بیرون آورد. # و چون جهان را به دیبای رنگارنگ بیاراستند، و بلبلان # ~~تهنیت گل آغاز گردند، و لز هر دست نثاری در باغها فشاند، # ~~اتابک مظفر الدین وزارت خویش برصاحب رضیالدین رئیس # ~~اردییل مفوض نمود، و برصوب کوهستان حرکت کرد. افبال PageV01P266 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0325.png) # ~~رضی الدین شرف شاه خروارها1. .. نوک قلم او چون سنان # ) نیزه حلقآ ظلم و بدعت درربود، و مرغزار مروت او را # ~~ابر گوهرفشان آمد، وبادعودسوز، خط او، بر خط استوای جهان # ~~نقش دلر بای آمد، و صنعت و معاملت شناسنی او اصطرلاب فلک # ~~نمای. کوگب دری و در لفظ او جهان را آرایش داد. جهان او در # ~~عقابین عقاب گرفتار شدند. # وزیر امیر المؤمنین با لشکری قوی از بغداد بسرعزم معاونت # ~~اتابک مظفر الدین بیامد. سلطان طغرل پیشاز آنکه به همنسیدند، # ~~روی به لشکر بغداد نهاد. در مصاف آصف ایشان کشته شد، وزیز # ~~زا به همدان آوردند، سلطان در آن حال این دونبیتی گفت: شعر: # ~~زین فتنه که دست عالم انگیخته بود ### | جاتی به یکی موی درآوتیخته بشنود # ~~اقبال مرادشه گرفت از2........ ### | ی هیچ نیاشد (؟)3. . # او بود، ابر کفایت او نقش سکه آمد ms220 بردرست مطلی جهان، پیر # ~~فرتوت را به مکان او در صمیم زمستان تب ربع زایل شده، نویت # ~~او فصل ربیع آمد که در رمضان باشد. باد خوادث، نسیم جان فزای # ~~شد. شاخهای امید متعلقان او برگ و بار بههم آورد، آفتاب # ~~آسایش مردم از اول جدی به حمل آمد، و اعتدال با دید آورد. . # اتابک مظفر الدین برجانب آذربایگان جرکت فمود، و لشکر # ~~کوهستان را که در خدمت او بودند، جملهآ به ری فرستاد، بهخدمت # ~~پادشاه زاده قتلغ اینا نج. سلطان طغرل از آذر یایگان به همدان آمد. # ~~همدان و تهاوند و بروجرد و کوه دودآوران، زمستان در دست # ~~لشکر سلطان طفرل بماند، و ری و ساوه و قم و آبه و کاشان و PageV01P267 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0326.png) # ~~قزوین و اصفهان...1 لشکر پادشاه زادهآ قتلغ اینانج به وقت...2 # ~~اتابک مظفر الدین به کوهستان خطبه به نام (233 ر) هیچ سلطان # ~~سلجقی نمیفرمود، به حکم قراری که با دار الخلافه بود. چون اتا بک # ~~مظفرالدین به آذر بایگان رفت، و لشکر بغداد بازگردید؛ در این # ~~شهرها که در دست لشکر پادشاهزاده قتلغ اینانج بود، خطبه وسکه # ~~به نام سلطان سنجر بکردند. # دولت سلجقی چون دندا ن سوسمار است که هرگز نیفتد. ملوک # ~~متقدم چون آب زلال بودند که با پول باشد. روزگار دولت سلجقی # ~~تا قیام الساعة رونق و طراوت خواهد داشت. آفتا بیاند که... # ~~زایل نشود، ماهیاند که آن را محاق نباشد. # این بزرگان که در این کتاب یاد کرده آمدند، بیشتر آنند که # ~~از ایشان جن نام نماند، اگر نیکو بود و اگر زشت. در قدیم الد هر # ~~الی یومنا هذا، مزاج جهان بدین صفت بود. عاقل دل در جهان # ~~نبندد. آبقارورة...3 را بروی بار باید کرد، این..40 (233 پ). # ~~ختم بهتر. اوقات و ساعات مردم در سایهآ دولت سلجقی موسم اقبال # ~~و سعادت باد. هو اخواهان بارگاه ایشان و اقبال، به یک شکم # ~~زادهاند. جهان گیری مثل ایشان جز در ms221 اندیشه ندیدهاند. # سلطان طغرل یطن ششم است از سلطان داود. جفر بیک سلجق # ~~را پنج پسر بود: میکائیل پدر سلطان داود، جفربیک، و سلطان # ~~طغرل بک، واسر افیل پدر قتلمش، موسی یبغو، یوسف پدرابر اهیم # ~~ینال بوس، پدر ارتغرل(؟)، سلطانداود. جغربیک راسه پسر بودند، # ~~سلطان الب ارسلان محمد، یاقوتی پدر ملک اسمعیل، سلطان الب # ~~ارسلان را هشت یسن بودند، سلطان ملک شاه، ارغون، طفان شاه، PageV01P268 # ![image filename](./0604NajmDinQummi.TarikhWuzara_0327.png) # ~~سلطان طغرل را دو پسر بودند. سلطان ارسلان، و ملک محمد. # ~~سلطان ارسلان، یس سلطان طفل است. # ~~ختم این کتاب به ذکر مبارک سلاطین این خاندان کرده آمد، # ~~دیگران همه چون حاجبانند که در پیش روند. دولت ایشان راختم # ~~مباد، و سایهآ ایشان تا قیام الساعة پاینده باد بمحمدو آله! ### | تم الکتاب وآله # ~~بعون الله و حسن توفیقه # ~~فی یوم الخمین الابع # ~~فی شهر شوال ختم ### | بالخیر والاقبال ### | اثنی سبعین ### | سبعمائة ### | استه 757 PageV01P269 ms222