######OpenITI# #META#Header#End# ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0001.png) PageV01P001 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0003.png) ~~اما بعد: بباید دانست که مزیتی و مرتبتی که آدمی راست بر دیگر حیوانات نه به مجرد ~~آدمی ییست، بل که به فضیلت نطق است و قوت ادراک - که عقلا آن را «فکر» ~~می گویند - و اگر نه چنین بودی، پیغامبر ما فخر به سخن نکردی و در معرض دعوی ~~نگفتی که «أنا افصح العرب والعجم.» و داوود پیغامبر چون از این منزل خاک نقل ~~می فرمود کردن، فرزندان را گفت «من گنجی ساختهام و بندی بر آن نهاده. هر که آن را ~~بگشاید، خلیفهی من او بود.» چون بازجستند، آن گنج ده کلمهی حکت بود - که ~~سلیمان به سبب آن پادشاهی جن و انس و بر و بحر و وحوش و طیور یافت. و پیش از ~~این، ملوک و اکاسرهی روی زمین، هر که بودند، افتخار جز به دانش نکردند و نام ایشان ~~بر صحیفهی روزگار جز به دانش باقی نماند. # پس، دانستیم که کرامتی که حق با آدمی و آدمیزاد کرده است، پیرایهی نطق و ~~سرمایه ی سخن است. و نه هر چه مرکب شود از حرف و صوت آن را سخن توان گفت و ~~به آن فخر توان کرد. چه سخن چنان میباید که چون از کام گوینده به سمع شنونده رسد، ~~طبع را از آن طراوتی و روح را از آن راحتی پدید آید تا سمع از عذوبت آن شکر خاید و ~~جان از حلاوت آن بر آساید، تا آن سخن آن را شاید که بر صحیفهی روزگار جاویدان ~~بماند و عقلا و فضلا از آن بهرهمند شوند و نام مصنف به آن باقی بماند. # و ما خواستیم که یادگاری سازیم که بعد از ما هر که خواند، ما را به رحمت حق یاد ~~دارد. بسیار تأمل کردیم و مرکب اندیشه در بیابان فکرت جولان دادیم. بعد از تصانیف ~~بسیار که در هر علوم کرده بودیم به تازی و به پارسی، هیچ ms001 بهتر از این کتاب ندیدیم تا ~~خوانندهی این بی آن که در اطراف و اکناف عالم گردد و بر و بحر در زیر پای آورد، از ~~جملهی عجایب جهان و غرایب زمان باخبر گردد و صور اقالیم بداند و طبایع موجودات ~~بشناسد که حق خلایق را بر چند نوع آفرید و با کدام قوم نظر دارد و قهرش کدام قوم را PageV01P003 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0004.png) ~~به باد بینیازی بر داده است. از بهر آن که این مراد مسافران را حاصل شود. چنان که ~~اسکندر که در عالم می گردید و عیسا ابن مریم که در آفاق جولان میکرد و مرده را زنده ~~کردی: اعجوبهی زمان بود، نادرهی عهد بود و از بسی که در عالم گردید، وی را نام ~~«مسیح» کردند. ~~و بنگر در حال ابراهیم خلیل، با جلالت رسالت او - که به دابهی مرده بگذشت، ~~گفت «الاهی، مرا بنای تا مرده را چه گونه زنده کنی.» ~~خدای گفت «تو ندانی که من مرده را زنده کنم؟» # گفت «دانم. ولیکن خواهم که به دیده ببینم.» # خدای وی را فرمود و گفت «چهار مرغ را بگیر و همه را پاره پاره کن و بر چهار کوه ~~نه، پس همه را بخوان، تا ببینی که مرده را چه گونه زنده کنم!» ~~ابراهیم بط را و طاووس را و کلاغ را و خروس را بکشت و همه را پاره پاره بکرد و بر ~~چهار کوه نهاد و در میان باستاد و همه را بخواند: جملهی گوشتها و استخوانها و پرها از ~~یکدیگر جدا شد و هر عضوی قصد جنس خویش کرد و زنده شدند و بر دست ابراهیم ~~نشستند - که یک پر از مرغی در پر مرغ دیگر نیامیخت. # اگر پرسند «چه معنی بود که از حیوانات این چهار مرغ را تعیین کرد،» گوییم «سبب ~~آن که بط بسیارخوار باشد و طاووس رعنا بود و خروس نیاک بود و کلاغ حریص بود بر ~~جمع کردن. ms002 معنی آن است که این خصلتهای مذموم از خود دور کن!» # و مقصود از این حکایت آن است که ابراهیم میخواست که به دیده ببیند، هر چند که ~~به دل میدانست تحقیق آن. # و بدان که اگر مردی به شام حجامت کند و به مغرب ناخن برد و به مشرق موی ~~تراشد، پس در دریای قلزم غرق شود و ماهی وی را بخورد، پس آن ماهی را دو پاره ~~کنند، نیمی بر خشک افتد، وحوش آن را بخورند و نیمی در بحر، نهنگ آن را بخورد، پس ~~ازبل ایشان خشک شود و از آن خشتی سازند، پس سوده شود در شوارع، چندان بود که ~~اسرافیل صور بدمد و جمله جمع شوند. و آفریدگار قادر است بر اختراع اعیان. # و ما این کتاب را تألیف کردیم که نه هر کسی را مکنت آن بود که در آفاق گردد، تا آن ~~چه ندید بیند. و ما عجایب عالم، آن چه دیدماند و شنیده، یاد کنیم و آن را نام کردیم PageV01P004 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0005.png) ~~«عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات». تا آن را خوانند و صنع باری دانند و تفکر ~~کنند - که پیغامبر گفت «یک ساعت تفکر کردن در صنع آفرید گار بهتر بود از عبادت ~~شصت ساله.») ~~چون مملکت عالم به اسکندر رسید و در آفاقها بگردید و علومها را حاصل کرد، ~~نامهای نبشت به کید - ملک هند - که به طاعت آید و اگر نه، با او آن رود که با ملوکان ~~دیگر رفت. # کید نامه نبشت که «همهی عالم را بگرفتی و انگار که ولایت من بستدی. به دنیای فانی ~~چه فخرکنی؟» # اسکندر جواب داد که «تو به چه چیز فخرکنی؟» # گفت «من فخر به دانش کنم و دانش من نتوانی دانستن. و لیکن دو شخص دانا را به تو ~~فرستم: یکی فیلسوف حکیم و دیگر هیروان طبیب.» ~~چون پیش اسکندر درآمدند، اسکندر خنبرهای پر روغن گاو کرد و به فیلسوف ~~فرستاد. فیلسوف ms003 هزار سوزن آهنین در آن زد و به اسکندر باز فرستاد. اسکندر از آن ~~سوزنها آینهای بکرد و به فیلسوف فرستاد. فیلسوف آن را روشن کرد و بازپس ~~فرستاد. # پس وی را حاضر کرد و بپرسید که «این روغن که به تو فرستادم چه بود؟» # فیلسوف گفت «نمودی که من از دانش چنان آکندهام که این بستو از روغن و هیچ ~~دانش را در آن جا نیست. من این سوزنها را در آن جای دادم. و تو سوزنها را آینه ~~ساختی، نمودی که دل من سخت است از بسی خون ریختن. پس آن را روشن کردم، یعنی ~~دلت به موعظه نرم گردانم.» # پس طبیب را حاضر کرد. گفت «سر همهی بیماریها چیست؟» # گفت «آن که مردم آن خورند که نشناسند.» # گفت «سر همهی داروها چیست؟» # گفت «آن که چیزی خورد که بسازد. اما ای ملک، من تو را معجونی دهم تا بخوری، ~~تا هر چه تو را زیان دارد، طبع تو آن نخواهد.» # اسکندر گفت «این دعوی عظیم است.» # پس معجونی بکرد. چون بخورد، هر آرزو که در آن مضرت بود از دل اسکندر PageV01P005 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0006.png) ~~برفت. پس معجون دیگر بساخت، اسکندر بخورد که هر چه سودمند باشد طبع وی ~~اشتها کند. ~~گویند که اسکندر در مستراح شد. صورتی را دید که تیز در وی نظر میکرد. اسکندر ~~بترسید. گفت «تو کیستی؟» ~~گفت «من نقصانم. آمدهام تا در تن تو روم.» و بجست و به تن اسکندر در شد. ~~اسکندر بیرون آمد. هیروان وی را گفت «چرا آزرده گشتهای؟» ~~گفت «ندانم» و علت را پنهان کرد. ~~روز دیگر، طبیب گفت «من آمدهام که علت تو را مداوات کنم. تو چرا پنهان داری؟» ~~اسکندر گفت «چون من دردی دارم، چرا علاج آن نکنی؟» ~~طبیب دارویی بساخت و پیش اسکندر آورد. اسکندر در مستراح شد. همان صورت ~~رادید. گفت «ای اسکندر، من رفتم.» ~~گفت «چرا؟» ~~گفت «این طبیب دارویی بساخت، اگر تو ms004 بخوری، من سوخته گردم.») ~~اسکندر بیرون آمد و هیچ نگفت. طبیب در اسکندر نگاه کرد، قدح را بریخت. ~~گفت «چرا ریختی؟» ~~گفت «چون در مستراح شدی، علت با تو بود، چون بیرون آمدی، علت رفته است.» ~~اسکندر عجب ماند از دانش این حکیم. و حکما را پیش اسکندر حرمتها زیادت ~~شد و گفت «این دانا را نزد من چندان عظمت است که همهی گنجهای عالم» ~~گویند اسکندر را آرزو کرد که بداند که اجل وی کجا رسد. دانایی وی را خبر کرد که ~~اسکندر جایی میرد که زمین آهن بود و آسمان زرین بود. ~~چون به دامغان رسید، در صحرا رنجور شد. زره را بیفکندند، اسکندر بر آن خفت و ~~سپری زرین سایه بان وی کردند. ~~اسکندر آن را بدید، یاد آورد که آجل نزدیک آمد. نامهای نبشت به مادر خود - به ~~عموریه - که «بدان ای مادر که این جهان را مادر مرگ است و پدر فنا و پیش هر کس ~~که باشد امانت بود و امانت را بازخواهند. و ماه چون تمام شد بکاهد، چون بکاست ~~بیفزاید. و مرگ بارانیست که همه جا پیارد. اگر پادشاهی من از جهان بریده شد، آثار PageV01P006 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0007.png) ~~دانش من باقی ماند. و هر فرزندی که مادر را دهند عاریت بود. و این جهان عاریت بود، ~~بازسپردم و تو را سلام میرسانم و صبر میفرمایم. و بدان ای مادر که چون مرا ببردند، ~~تو را ایدر بنگذارند. و اگر من با تو نرسم، تو به من دررسی.» # مقصود از این حکایت آن است که ملک و پادشاهی بنماند و مباهات مگر به علم ~~نباید کرد. ~~لقمان حکیم شخصی بود سیاه، غلام مردی. و آن مرد غلام بسیار داشت و لقمان را ~~اختیار کرده بود. غلامان را سخت می آمد. روزی، لقمان را گفت «گوسفندی بکش و ~~بهترین اندامهای وی بیاور!» # لقمان زبان و دل بیاورد. # پس، گفت ««گوسفندی دیگر بکش و بترین اندامهای ms005 وی بیاور!» # لقمان همان زبان و دل بیاورد. # از غلامان پرسید «چرا چنین کرد؟» # ندانستند. # از لقمان پرسید که «چه معنی دارد؟» # گفت «از اعضاها هیچ چیز بهتر از زبان و دل نیست، چون که دانا بود. و هیچ اعضا ~~بتر از زبان و دل نیست، چون که جاهل بود.») # پس خواجه غلامان را گفت که «من وی را به این دانش اختیار کردم.» # و تا به این حد، همیشه علما و حکما مقدم بودهاند و مملکت به دانش گرفتهاند. تا ~~چون ملکی از دنیا رحلت کردی، از رعیت آن که داناتر بودی مملکت به وی ~~سپردندی، تا هر یکی به تألیف و جمعی مشغول بودی. چنان که انوشهروان عادل و ~~بزرجمهر به جمع کردن «کلیله» و نهادن اقلیدس و وضع شطرنج و گزارشها تا از ~~ایشان یادگار ماند. و عبدالملک ابن مروان عاملان را هر سال امتحان کردی به سؤالهای ~~علمی. هر که داناتر بودی، در ولایت او بیفزودی و آن را که جاهل یافتی، معزول کردی. ~~و آفریدگار پیغامبر را می فرماید که «و قل رب زدنی علما» و علم بر دو وجه است: ~~یکی آن که آخرت را بدانی که باقیست و کار وی بسازی، دیگر آن که این دنیا را به PageV01P007 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0008.png) ~~بی ثباتی بدانی و غرور و نابه کاری و ناسازگاری وی بدانی و عمر عزیز در سر آن ~~نکنی. # و من همیشه تا به حد عقل رسیدم، در حال دنیا نگه میکردم. اول، نطفه بودم در ~~رحم، در ظلمات، در جای تنگ. چون خلاص یافتم، مدتی در رنج رضاع و بلای گاهواره ~~و بستن و پیچیدن، پس در فراق شیر و فطام، پس در رنج مکتب و سهم ادیب، پس در ~~اهتمام تزویج و عنا و عشوهی زنان، پس مقاسات عللها و بیاریهای مختلف، پس در ~~ضعف پیری و بیماری و غم حساد و اعدا و شر ظلمه. و لعمری، اگر شخصی در ms006 وجود آید ~~و از این رنجها هیچ نیابد و به سلامت عمری براند، عاقبتالامر مرگ بود. و آن گه، فراق ~~دوستان و عیال و مال با وی آن کند که مرگ در جنب وی آسان بود. آدمی اگر از همهی ~~آفات برهد، از آفت مرگ بنرهد. مثل وی چون میوهای بود بر درخت: اگر از صدمهی ~~سنگ و زحمت باد نجات یابد، چون پخته شود، فرو آید. و من در مدت عمر خویش ~~اندیشه کردم که عمری که غایت آن شصت سال بود، از آن نیمی خواب بود، سی سال ~~بماند، از سی سال پانزده سال حالت طفولیت بود و جوانی. به پانزده سال چه توان کردن و ~~محصول این چند سال چه خواهد بود، با این همه آفات؟ و در حالت صبا، به خواب دیدم ~~که همهی جهان آب داشت و من بر کناری میرفتم. قصری عالی دیدم. زنی از آن بیرون ~~آمد، بر دابهای نشسته، آینه در دست، به من داد و گفت «دنیا به اژدرها ماند بسیارخوار، ~~خلق را میخورد چندین هزار سال است و هنوز گرسنه است.» و این آیت بخواند که ~~«روزگاری دراز بگذشت که در عالم هیچ آدمی نبود و کس نام آدمی نبردی. ما وی را ~~بیا فریدیم از نطفهی آب و وی را بینا و شنواکردیم و راه راست بنمودیم. تا شاکر کیست و ~~کافرکیست.» # و از این آیت معلوم میشود که مقصود از وجود آدمی آن است که خدای را بشناسد ~~و وی را آن گه شناسد که نعمت وی را شناسد، پس قدرت وی را بداند. و تعبیر آینه آن ~~است - الله اعلم - که چیزی بود که بناید تو را آن چه نتوانی دید. # و ما این کتاب را جمع کردیم بر صفت آینه که جملهی عجایب عالم به تو نماید: علوی و ~~سفلی را، از قصور و حصون و بلاد و قلاع در بر و بحر که یاد کردیم، ms007 یاد آری و بدانی که ~~ایشان را از آن چه حاصل بود، تا تو را چه حاصل بود. و یاد آری این حکایت را که ~~شخصی را زنی بود به جمال و باغی و کتابی. روزی به باغ رفتی و روزی کتاب خواندی و PageV01P008 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0009.png) ~~روزی با زن نشستی. چون مرگ نزدیک رسید، باغ را گفت «تو را آب دادم و آبادان ~~داشتم. امروز من میروم. با من چه خواهی کرد؟» ~~از باغ آوازی آمد که «مرا پای نباشد که با تو بیایم. چون تو بروی، دیگری آید.» ~~مرد از باغ نومید شد. پس، زن را گفت «عمر در سر تو کردم و از بهر تو رنجها کشیدم. ~~امروز بخواهم رفت. چه کنی؟» ~~گفت «تا زنده باشی، خدمت کنم. اگر بمیری، جزع و فریاد کنم. چون تو را ببرند، با تو ~~می آیم تا لب گور. چون پنهانشوی درخاک، بنالم و بگریم و بازگردم، شوهری دیگر کنم» ~~مرد از وی نیز نومید شد. روی به کتاب کرد و گفت «ای مصحف، من خواهم رفت. ~~چه خواهی کرد؟» ~~گفت «من با تو باشم. اگر در گور شوی، مونس تو گردم. چون قیامت بود، دستگیر تو ~~باشم و هرگز تو را بنسپارم.» ~~مقصود از این حکایت آن است که در عالم هیچ مونسی بهتر از علم نیست و در ~~آخرت هیچ مال به فریاد تو نرسد، مگر علم. ~~و همیشه انبیا و ملوک و عظما مباهات به علم کردهاند: آدم را صحفها بود، موسا را ~~«تورات» بود، داوود را ««زبور» بود، عیسا را ««انجیل» بود. ~~روزی، سلیمان طعام میخورد و آصف حاضر بود. بلقیس گفت «هیچ ممکن بود که ~~این ماهی بریان زنده گردد؟» ~~گفت «هر جا که انصاف رود، مرده زنده گردد. و ما هر یکی انصافی بگوییم تا این ~~ماهی زنده شود.» ~~آصف گفت «هر چه در مملکت توست در زیر قلم من است. و لیکن من آن دوستتر ms008 ~~دارم که من سلیمان بودم و تو آصف.» ~~ماهی در حرکت آمد. ~~بلقیس گفت «در عالم، چنین شوهر که مراست کسی را نباشد، همهی عالم از آن وی ~~است و شوهر از آن من است. و لیکن هرگه یکی را جوان تر از وی بینم، گویم کاشکی ~~سلیمان چنین جوان بودی.» ~~ماهی حرکتی دیگر بکرد. PageV01P009 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0010.png) ~~پس سلیان گفت «همهی عالم با گنجها و مالها از آن من است، در بر و بحر رسولم و ~~همهی ملک و جن و انس در حکم من است و با این همه، چون دو شخص پیش من آیند، ~~با یکی هدیهای بود و یکی هیچ ندارد، من آن شخص را دوستتر دارم که هدیهای دارد.» ~~چون این سخن بگفت، ماهی زنده شد و در کوزهی آب رفت. # گویند که درویشی در خواب دید که «روزی تو در منارهی اسکندریه است.» به این ~~معنی التفاتی نکرد. تا شبی دیگر، همین خواب بدید. برخاست و در کشتی بنشست، به ~~حکم آن که مناره از میان آب برآمده بود، و کشتی را گرد مناره میگردانید. مرغی ~~برخاست از برجی، خطی از آن برج درافتاد، این مرد برداشت، بر آن نبشته بود «هر که ~~غمی دارد، محاسن خود برندد از زیر زنخدان، از آن غم برهد.» # این درویش طیره شد و آن خط را بینداخت و بازگردید و به بن کوهی فرو آمد و ~~میگفت «این خواب دیو نمود مرا» # پس شانه برآورد و محاسن را به شانه میکرد از زیر زنخدان. بر آن کوه چیزی دید که ~~می افروخت. و سیل گل را شسته بود. دیگی یافت مسین. گل از سر آن باز کرد. ~~چهارصد نعل زرین در آن دیگ بود. # توبره را پرکرد و سر آن به گل پنهان کرد و به خانه میآورد. تا جمله را برداشت و از ~~آن اسباب و املاک ساخت و از غم آن درویشی خلاص یافت. # مقصود آن ms009 است که سخن حکما و گفت ایشان استخفاف نباید کرد. این درویش آن ~~رقعه را بینداخت، خطای خویش بدانست و معلوم وی شد که آن ورق در آن ایام که ~~نبشته بود، حکیمی دانا بوده است و نه به گزاف نبشته بود و تیزبینی او را نهایتی نتوان ~~کرد. و اگرکسی به آن نرسد، از قصور علم او باشد. مقصود از این حکایت آن است که ~~انصاف محمود است و حرص را کرانه نیست. آدمی چندان که بیش یابد، بیش جوید و ~~حریص تر باشد. و اگر چندان که آدمی عمر یافتی، تا بخوردی شایستی. و لیکن جمع کردن ~~و به دشمنان بگذاشتن از خذلان بود. PageV01P010 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0011.png) ~~طغرل ابن ارسلان ابن طغرل - دیدم، خواستم که آن را مکافاتی کنم که پایدار بود و نام ~~نیکوی او مخلد ماند. هیچ نامی و محمدتی پایدارتر از این کتاب ندیدم. این کتاب را تألیف ~~کردم تا از پس او یادگار بود، تا مکافات عدل و احسان او کرده باشم. # شنیدم که جمشید ملکی بود موفق. در باغی نشسته بود. ماری دید که به درختی بر شد ~~و قصد آشیان باز کرد تا بچهی وی بخورد. باز برخاست و گرد آشیان می گردید. جمشید ~~تیری به مار انداخت و او را بر درخت بدوخت. # چون باز ایمن شد از مار، بپرید و باز آمد، چوبی در منقار، و آن را بر تخت جمشید نهاد. ~~جمشید گفت «باز مرغ زیرک بود و مکافات من میکند. در این چوب فایدتی باشد که ~~او داند.» # بر حکما عرضه کرد. کس نمیدانست که چیست. گفتند «جوهر این آب و خاک ظاهر ~~کند.» آن را بکشتند و تعهد آن به آب میکردند، تا سبز گشت. ساقی باریک داشت، به ~~درختی بزرگ بر شد و چنگ در وی زد و بالا گرفت. ثمرهی وی انگور بود. ~~در آن عهد، جمشید انگور ندیده بود. مغتبط شد که در روزگار وی ms010 این ثمره ظاهر شد و ~~شکر آفریدگار کرد. پس، حکیمی را گفت «خاصیت این انگور چیست؟» ~~حکیم آن را بیفشرد و شیرهی وی بنهاد. بعد از مدتی، گفت «این را سه حالت است. ~~حالت طفولیت شیره بود، تحلیل و تلیین کند. و حالت شباب خمر میشود که حرارت ~~اصلی تیز میکند و تفریح و نشاط و قوهی روح میافزاید، و لیکن روی عقل بپوشد تا مر ~~آفات دنیا نبیند، لاجرم شادی کند. حالت سیم خل میگردد و خل جوهری عزیز است ~~که اسباب عفونت را دفع میکند، اما دشمن جان و جگر است، چنان که حالت کهولت، به ~~گرما و سرما، او را مصلحی باید چون عسل و شکر تا در عروق بگردد و علتها را ~~تحلیل کند و تشنگی بنشاند و قمع صفرا کند.» # جمشید گفت «یک احسان که با مرغی بکردم، این چنین مکافاتی کرد. چوبی را آب ~~دادیم، آن چوب ما را عصیر داد و خل و خمر. ما را در همت کمتر از بازی و چوبی نباید ~~بودن.» # مقصود از این حکایت آن است که من مکافات نیکی نمیکنم، شکر آن میکنم که از ~~ظلم این پادشاه ایمن بودم و ایمنی بالای همهی احسانها دیدم. این کتاب را تألیف PageV01P011 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0012.png) ~~کردم در مقابلهی عدل، تا یادگار ماند - که دنیا را قرار نیست و اسباب وی پایدار ~~نیست. ~~پس علما از دنیا حکت گزیدند و دوستان را به علم اندوختند و دشمنان را به علم ~~مقهور کردند و جواب خصم به حجت دادند و عقلا از دنیا دانش پسندیدند، تا به حدی ~~که کلمتهای حکت بر در قلعهها نبشتند و بر صخرهها - چنان که بر دروازهی قیروان ~~و بر قلعهی هرمان و بر سور سمرقند و بر صفحاروند - و مقصودشان آن بود که تا نامشان ~~مخلد بود. ~~ما این کتاب را جمع کردیم، آن چه دیدیم در کتبها مسطور و آن چه شنیدیم از ~~جوالان و ms011 سیاحان، بعضی آن است که آن را شاهدی نباید و ظاهر است، چنان که افلاک ~~و ماه و آفتاب که از همهی عجایبها عظیم تر است، بر حاشیهی آن رقم کردیم «ظاهر ~~است.» بعضی آن است که به برهان حاجت افتد و به روزگار دراز حاصل توان کردن، ~~چنان که طلسم های روم و اندلس، بر حاشیهی آن رقم کردیم «بعید است.» و بعضی آن ~~است که «قرآن» به آن ناطق است و اخبار، یا محسوس است، به آن رقم کردیم «صدق ~~است.» و بعضی از شگفتی بود که ذکر آن متواتر بود در کتبها، بر حاشیهی آن رقم ~~کردیم «معروف است.» و بعضی از عجایبها که شنیدهام از سیاحان و بر آن برهانی ~~ندیدم قاطع و نتوان گفتن که آن دروغ است، بر حاشیهی آن رقم کردیم «شبهت است.» ~~زیرا که انکار کردن خصلتی شوم است. تا اگر یکی از عجایب رومیه و اندلس و قندهار و ~~مولتان چیزی بازگوید، اگر از وی دلیل آن طلبی، به عمری تصحیح آن نتواند کردن. و ~~باشد که مردی در شهری بزاید و عمر وی بگذرد و همهی شهر خود تمام ندیده باشد. # و در عهدی، من به اصفهان بودم. شخصی از من پرسید که «بر صفح اروند چند سطر ~~نبشتهاند. آن را نبشت خدایان خوانند. تو دیدهای؟» # گفتم «خبری ندارم.») # کتابی معروف به در آورد. در آن این صفت کرده بود و شرحی داده شگفت. چون به ~~همدان آمدم، به قصد برفتم و آن را بدیدم: شگفتی که دیدنش عجبتر بود از شنیدنش و ~~دلیل میکرد که صورت این عمل حکیمی بوده در تاریخ ملکی عظیم. و ما ذکر آن در ~~فصل صخرهها بیاوریم. # پس چون مردی از عجایب شهر خویش خبر ندارد، از دیگر شهرها اگر خبر ندارد، PageV01P012 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0013.png) ~~چه عجب بود؟ مقصود آن است که انکار محمود نیست - که نه هر چه یکی ندیده باشد، ~~دیگران ندیده باشند. ms012 # و ما این کتاب «عجایب نامه» نام کردیم تا اهل اسلام آن را میخوانند و در صنع ~~آفریدگار تفکر میکنند و آفریدگار را قادر دانند. و از خواننده چشم دارم به مکافات ~~دعا، نه به عطا. # یکی حسن بصری را گفت «چرا حجاج ابن یوسف را نبینی که امیری بخشنده است؟» # گفت «بخشندگی وی تا کجاست؟» # گفت «روزی به شکار رفت، صد دانه مروارید، هر دانهای یک مثقال، به انبوبه به ~~مرغان انداخت و پیش وی وقعی نبود.» # حسن بصری گفت «حجاج مردی بود مسرف. صد دانه جماد را بینداخت و جان صد ~~حیوان از تن بپرداخت، به این چه مباهات شاید کردن؟ من امروز در مجلس خویش ~~بالای دو صد کلمه حکمت و وعظ بگفتم که بسیار دلهای مرده و دیدههای خفته بیدار ~~کردم. من جواهر حکمت را مقابلهی جواهر جماد ندانم و آیادی خویش بر خلق خدا ~~بیش از آیادی حجاج دانم.» ~~مخلوقات بر چهار وجهند: حیوانات و نامیات و جمادات و بعضی آن است نه حیوان است، ~~نه نامی، نه جماد، چنان که افلاک و کواکب و آب و آتش و هوا. و جملهی مخلوقات، بعضی ~~ارواح است به غایت لطافت و آن در عالم علویست و بعضی اجسادند کثیف و آن در ~~عالم سفلی ست. و ما از عالم علوی فصلی بگوییم در صفت عرش: PageV01P013 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0014.png) ~~بدان که آفریدگار عرش را یاد کرد در «قرآن» و به هر جا که نام وی گفت، آن را ~~«عظیم» خواند و آن چه وی «عظیم» خواند صفت آن نتوان کرد، مگر آن چه در خبر ~~آمده بود. پس این قدر کفایت بود که بدانی که همهی موجودات، علویات و سفلیات، در ~~جنب عرش چون نقطهی پرگار بود در میان دایره و عرش محیط است بر اجزای عالم. # و از عبدالله ابن عباس و عبدالله ابن سلام آمده است که گفتند اول چیزی که آفریدگار ~~در وجود آورد دری ms013 سپید بود. بعد از هفت هزار سال، نظری به هیبت در آن کرد، شکافته ~~شد، نیمی آب روان شد و نیمهی دیگر عرش را از آن بیافرید. و این عرش چند هزار ~~سال بر سر آب استاده بود. آن گه، آفریدگار چهار ملک را بیافرید - یکی بر صورت ~~آدمی، یکی بر صورت شیر، یکی بر صورت کرگس، یکی بر صورت گاو - و آن را ~~برداشتند و به هفت هزار سال بر زانو آوردند و از آفریدگار قوت خواستند تا آن را بر ~~کتف آوردند. آن گه، با خود گفتند که «عظیم تر مخلوقات را برداشتیم.» آفریدگار عرش را ~~برداشت معلق، چنان که بر ایشان هیچ نماند. و حملهی عرش هشتند و علما گویند که ~~عرش جوهریست منیر و عظیم و ملائکهی روحانی گرد وی طواف میکنند و در آن ~~مینگرند و همهی موجودات را در صفای وی میبینند و چون شکل مطیعی بینند بر وی ~~صلوات دهند و چون معاصیای بینند، وی را استغفار کنند. و این عرش را قوائم هاست ~~بسیار و کرسی در میان قوائمهای وی نهاده، چندان نماید که کاسهای بر سر دریا. # اگر پرسند که «آفریدگار به عرش حاجت ندارد و چرا آفرید،» گوییم نه هر چه وی ~~آفرید از بهر حاجت آفرید. آفریدگار به زمین حاجت نداشت، بیافرید و به افلاک ~~حاجت نداشت و بیافرید. و چنان که آفریدگار همهی عددها داند و وزنها و مقدارها ~~شناسد، اما ترازوها نصب کرد. پس، از بهر حجت آفرید، نه از بهر حاجت. # این مقدار اینجا کفایت باشد از صفت عرش، از معانی «قرآن» و اخبار رسول. و اگر ~~نه، هیچ حکما را در آن مقالی نیست- که کس را خاطر به آن نرسد. # اگر پرسند که «لوح و قلم را آفرید، چه حکمت - که وی را هیچ فراموش نگردد،» ~~گوییم - و کعب الآحبار روایت کند- که بالای قلم دوازده هزار ساله راه است و لوحی ~~بیافرید به بالا دوچندان ms014 که این قلم. اما بنی آدم در شبان روزی بیست و چهار هزار نفس ~~بزند، در هر نفسی یک بار بگوید «لا اله ال لله،» تا چندان که بیش گوید، ثواب بیش PageV01P014 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0015.png) ~~یابد. و بدان که آفریدگار همه داند و همه دانست که چه آفریند و حال مخلوقات از ابتدا تا ~~به انتها به چه رسد، بر لوح نبشت و لوح را به اسرافیل سپرد: بر آن نبشته که از ابتدای عالم ~~چند قطره بارد، از آن چند گیاه روید، بر هر درختی چند بلگ باشد. تا آخر دنیا، ~~اسرافیل میبیند و آن چه آفریده میشود بر لوح عرض میکند، به یک قطره کم و بیش ~~نمی آید. ~~در حدیث است اول فریشتهای که آدم را سجده کرد اسرافیل بود. از وی پسندیده آمد. ~~آفریدگار لوح محفوظ از پیشانی وی درآویخت و در وی نگریست: در زیر عرش استاده ~~و صور در دم گرفته. و صور مانند بوقیست که جانهای سعدا و اشقیا در آن آید تا روز ~~حشر بدمد و جانها از آن بیرون آیند و هر یکی به کالبد خود باز رود. # این مقدار مذهب اهل سنت است از «قرآن» و اخبار. و صفت چیزی کردن که دیدهی ~~ما بر آن نرسد مشکل بود. # و اسرافیل را «صاحب صور» خوانند و «منادی آموات»، زیرا که روز قیامت مردگان ~~را بخواند و گوید «ای پوسیدگان، برخیزید، همه برخیزید!» وی را «عبدالخالق» گویند در ~~کتبها وبر آسمانها «ابوالمنافخ». # و بدان که جماعت مدعی که خود را از جملهی حکما شمرند، از این معانی هیچ قبول ~~نکنند و قیاس بر عقل کنند و گویند «جانهای اولینان و آخرینان در صوری چون ~~گنجد؟» و به حشر ایمان ندارند. و این نوعی از خذلان است. و ما ایمان داریم به هر چه ~~«قرآن مجید» خبر داد و رسل و انبیا خبر دادند. # اما جبرئیل ملکیست امین. وی را «ولی انبیا» خوانند ms015 که وحی به ایشان رساند و ~~دشمنان انبیا را قهر کند. وی را «روح القدس» گویند: هر جا بوی او برسد، حیات و ~~زندگی دهد. جای وی سدرت المنتهاست. و این «سدره» درختی ست که عظمت وی کس PageV01P015 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0016.png) ~~نداند مگر آفریدگار. پیغامبر ما گفت «این درخت را دیدم هر بلگی چندان که دنیا را ~~بپوشاند. در هر قصری از بهشت، شاخی ست از سدره» ~~چون یوسف را در چاه افکندند، جبرئیل بر سدره بود. هنوز یوسف به میان چاه ~~نرسیده بود که جبرئیل از سدره مسافت تیرست هزار ساله راه بیامده بود و وی را ~~بگرفته. آفریدگار وی را این قوت داده است. جناحی به مشرق دارد و جناحی به مغرب. ~~و چون آفریدگار بر قوم لوط خشم گرفت، جبرئیل را بفرستاد و هفت شهرستان قوم ~~لوط برداشت از قعر زمین و بر میان آسمان معلق بداشت، تا به جایی که آواز خروس و ~~آواز سگان ملائکه بشنیدند، و آن را برگردانید و پس سنگی بر سر ایشان ببارانید. # این مقدار از عظمت جبرئیل گفته آمد. # اما میکائیل فریشتهایست مقرب، مبارک. جز به رحمت نزول نکند. وی را «قاسم ~~آرزاق» خوانند - که موکل است بر روزی بندگان. وی را «وزان قسمت» خوانند - که ~~آبهای دریا و قطرههای باران وزن کند. و در آسمانها، وی را «ابوالغنایم» و «عبدالرزاق» ~~خوانند و در زمین «ذوالایادی» و «میکائیل» خوانند. # و بدان که جهودان از پیغامبر ما پرسیدند که «صاحب تو از ملائکه کیست؟» # گفت «جبرئیل.» # گفتند «اگر صاحب تو میکائیل بودی، ما به توایمان می آوردیم - که جبرئیل همیشه ~~دشمن ما بود و از میکائیل هیچ بد به ما نرسید.» # آفریدگار این آیت فرستاد که «شما چرا جبرئیل را دشمن دارید؟ - که جبرئیل هر چه ~~کرد به حکم من کرد و میکائیل هر چه کند به فرمان من کند.» # اما ملک الموت ملکی ست عظیم. به فرمان خدا، جانها را قبض ms016 کند. وی را «هادم ~~لذات» و «لخرب دور وقصور» خوانند. و نام وی «عزریائیل»، کنیت وی «ابوالبقا» و ~~«ابویحیا» و «عبدالقهار» و «عامرالقبور». و ملکالموت بر هیچ ملک رحمت نکند و بر ~~هیچ طفل نبخشاید. هر جا که رفت، تا جان نستاند، باز نگردد. ~~آوردهاند که سلیمان هر روز ملک الموت به حضرت وی آمدی و بالای سر وی ~~باستادی تا چاشتگاه، آن گه بازگشتی. و سلیان را رفیق بود. روزی، ملک الموت در وی PageV01P016 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0017.png) ~~نگه کرد، مرد بترسید، سلیمان را گفت «من از این فریشته می ترسم. مرا به باد سپار تا مرا ~~از زمین فارس به زمین هندوستان برد!» ~~سلیمان باد را فرمود تا وی را برداشت و ببرد تا زمین هندوستان و او را به بن درختی ~~بگذاشت. ~~روز دیگر، ملکالموت در پیش سلیمان آمد. سلیمان گفت «ای فریشته، مرا رفیق بود، ~~از تو بترسید، از من درخواست تا وی را به باد سپردم و وی را ببرد تا به زمین ~~هندوستان. چرا رفیقان مرا ترسانی؟» # گفت «یا رسول الله، دیروز خدای تعالا مرا فرمود که جان وی بستان در زمین ~~هندوستان، در زیر فلان درخت. من وی را دیدم پیش تو، در ولایت استخر. در وی نگه ~~کردم و گفتم به روزگار دراز تواند به هندوستان رفتن. امروز وی را آنجا دیدم، در زیر ~~درخت نشسته. این ساعت جان وی قبض کردم.» # مقصود آن است که این ملکالموت فریشتهای عظیم است و همه را فراق جان ~~بچشاند و از همه کس جان بستاند. و آفریدگار وی را قوتی داده است تا جان زمینیان و ~~آسمانیان و مشرقیان و مغربیان میستاند. و همهی عالم پیش وی چون طبق نهاده است و ~~دست وی به همهی اطراف عالم میرسد. در خبر است که ملکالموت استاده است و ~~پیش وی درختی، به عدد هر جانوری بر آن بلگی، بر هر یکی نام شخصی نبشته. هرگه ~~بلگ زرد ms017 گردد، حربهای دارد، بر آن زند، بلگ فرو افتد، مرد جان بدهد. # این مقدار گفته آمد. و زنادقه به این ایمان ندارند. و ما به حکم آن که «قرآن» به آن ~~ناطق است و «قرآن» امام اهل اسلام است، جز به آن اعتماد نکنیم و تابع «قرآن» باشیم. و ~~هر چند که صفات ملائکه و عدد روحانیان کس نداند مگر آفریدگار. و ما بعد از این، یاد ~~کنیم بابی در صفت روحانیان و آن بر دو مرتبه است: مرتبهی اول از کتاب و اخبار، ~~مرتبهی دوم از آقاویل حکما. تا هر دو را دریافته باشی و بدانی که زمینی با کثافت و ~~دریاها و کوهها و هوآرا بیسکان نیافریدند: تا در آب بحریانند، در کوهها سباعند، در ~~بیابان وحوشند، در هوا طیورند. پس آسمانها به این لطافت، چرا بی سکان بود و خالی ~~بود؟ این از عقل دور بود. PageV01P017 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0018.png) ~~بدان که ملائکه جموعند و آجناس: بعضی حفظهاند از آن سماوات، با قوت و با شوکت و با ~~آتش-- که رجم شیطان کنند - و بعضی از بهر عذاب و بعضی از بهر رحمت. و هر یکی را ~~درجهای و مقامی. چنان که جبرئیل را مقام سدرت المنتهاست و اسرافیل را مقام زیر ~~عرش است. و جبرئیل به بالا نگرد، اسرافیل را چون ستارهای بیند، از دوری. # و پیغامبر گفت که روزی جبرئیل پیش من حاضر بود، بترسید و بس کوچک شد از ~~ترس و میکاهید، تا چندان شد که عدسی. پرسیدم که «تو را چه رسید؟» # گفت «اسرافیل نزول کرد، من بترسیدم.» ~~و در حدیثی دیگر میآید که اسرافیل در زیر عرش استاده است، تاجی بر سر که ~~هزار رکن دارد، بر هر رکنی مناری، بر هر یکی ملکی که عظمت آن آفریدگار داند. # در خبری دیگر آید که خدا را ملکیست نیمهی بالای وی از برف آفریده و نیمهی ~~ازیر از آتش آفریده. # در خبری دیگر آید که در ms018 فردوس دخترانند که نیمهی بالا از ورد سرخ آفریده است ~~و نیمهی زیر از ورد سپید، خاصهی پیغامبرانند و آن کس را که نماز آدینه کند. و این ~~دختران در فردوسند و فردوس در زیر عرش است. # این مقدار گفته آمد از مذهب اهل حدیث بر سبیل اختصار. و ما یاد کنیم اقاویل ~~حکیای سلف در ملائکه و مواضع ایشان، تا بی خبر نباشی. # بدان که اهل اسلام بر آنند که بهشت بر آسمان چهارم است و فردوس زیر عرش است. ~~و حکما برآنند که هر دو قطب جنوبی و شمالی جای ملائکه است و ایشان ملائکه را ~~«ارواح» و «روحانی» خوانند. و قطب جنوبی دو چندان است که شمالی، زیرا که عبور ~~آفتاب بر قطب جنوبیست. و قومی قطب جنوبی بینند و قومی هر دو را بینند و آن دو عالم ~~است. آن را «دارالجنان» گویند و دهریان آن را «دارالخلد» گویند و ما دار الخلد را ~~«فردوس» گویم و ما خاصیت هردو قطب بگوییم، آن گه حال ساکنان وی بگوییم، از ~~قول حکما و طبایعیان. PageV01P018 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0019.png) # گویند که هر حیوان ماده که ولادت بر وی صعب شود، در قطب جنوبی نگرد یا در ~~سهیل که گرد وی میگردد، حالی بزاید. و گویند هر شتری که چشم بر سهیل زند، ~~حالی بمیرد. اما بر قطب شمالی، هفت ستاره گرد وی میگردد، آن را «دب اصغر» ~~گویند. هر آدمی که در چشم وی رمد بود یا جرب، در آن بنگرد، آن علت زایل شود. و ~~در کتاب «بابل» خواندم که آن که علتی در چشم دارد در وقت آن که دو ساعت برود از ~~غروب آفتاب برابر قطب باستد و میل سیمین در گلاب خالص زند و در چشم کشد و ~~گوید ««یا اهل القطب الشمالی، سلواالله عافیتی» و در قطب نگرد، از شب یکشنبه تا ~~شب یکشنبهی دیگر علت زایل گردد. و در کتاب «صور فلکی» آوردهاند که ms019 اگر ~~صاحب یرقان در قطب شمالی نگرد و دست راست بر سر جگر نهد و دست چپ به ~~قطب شمالی کشد و گوید «یا نور خدا، جگر مرا شفا خواه از آفریدگار» و از شب آدینه تا ~~شب آدینه چنین کند، یرقان از وی زایل گردد و جگر وی به حد اعتدال باز آید. و در ~~کتاب «طبایع» خواندهام از آن هندوان که شیر و یوز و ببر چون بیمار شوند، در قطب ~~شمالی نگرند، شفا یابند. و در کتاب متقدمان دیدهام که شیر ماده چون آبستن شود، سه ~~روز بیخود گردد و هیچ نخورد، پس قصد نهری کند یا چشمهی آب و در آن استد تا ~~نیمهی ساق و در قطب شمالی مینگرد، سه روز نزاید، از آن بلا برهد. و بیشتر ~~خواص قطب شمالی شفای چشم است، خاصه نظر در سهیل و قلب العقرب و ~~قلب الآسد. و این پیش عقلا غریب نباشد که اگر در سبزی نگرد بصر افزاید، در ~~کواکب عالیه و انوار فلکی نگه کردن اگر در نور افزاید، از قدرت آفریدگار بدیع ~~نباشد. # این مقدار از گفتار متقدمان یاد کردیم. و ما بعد از این، یاد کنیم صورت چند روحانی ~~که بر قطبهااند، از قول حکما، تا از آن بی خبر نباشی. # بدان که مذهب اهل سنت آن است که قطبها و افلاک و اجرام عالیه از بهر فنا آفرید و ~~باقی جز آفریدگار نیست. و مذهب دهریان آن است که ملائکه و افلاک باقیاند و گویند ~~که هیاکل عالیه و روحانیان حیات ذاتی دارند، به خلاف اهل زمین که همه مواتند، و ~~جواهر و آجسام این عالم فایت است و آن که زنده است حیات در وی عرض است و در ~~آن داخل است و مرگ و فنا در آن جمله نافذ است. PageV01P019 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0020.png) # گوییم آن چه گفتند که ملایکه ارواحند، مسلم داریم و آن که گویند باقی اند با آجرام ~~علوی، ms020 مسلم نداریم و گوییم آن را آخریست و زوالی باشد و آن چه باقی ماند - ~~دار الخلد با حور العین - بقای آن آفریدگار دهد، نه از ذات خویش باقی مانند. و آن چه ~~گویند بر قطبها چهل هزار روحانیست، مسلم داریم. # و چهل هزار ملک را صورت کردهاند و معزمان بر آن حکها کنند. و گویند ملکی بود ~~نام وی شمریائیل، صورتها را تباه کرد، مگر چند ختم را که معزمان به کار دارند. و ~~گویند بر قطب روحانیای ست بر صورت آدمی و دو دست شیر دارد و دو جناح عظیم و ~~نیمهی زیرین به ماهی ماند، دنبال او دو شاخ، همیشه گرد قطب میگردد. هر که این ~~صورت بر نحاس کند خالص و صاحب لقوه در آن نگرد، روی او به اعتدال باز آید. و در ~~زیر قطب شمالی، کوهی ست، آن را به زبان هندی «ببرون» خوانند و به تازی ~~«قبت الارض»، جای روحانیان است و روحانیان بر سر آن کوه باشند و اهل هند را در ~~وصف ایشان حکایات است. # بدان که ملائکه بعضی شریف ترند از بعضی و بعضی به لطافت به حدیاند که روحانی ~~بنگرد، روحانی را درنیابد، از لطافت وی. ایشان را «روحانیت الروحانیه» خوانند و ~~«جن الفردوس». و بعضی را قوت است که خود را بنماید به آن صورت که خواهد - که ~~ایشان به صفای هوااند: که هوا جسمی بی لون است و لیکن لون را قبول کند، چنان که ~~شعاع آفتاب قبول کند، سپید نماید و ظل الارض قبول کند، سیاه نماید. و روحانی خود را ~~بغماید چنان که خواهد، به فرمان آفریدگار. و از این است که ملکالموت سعدا را روی ~~نماید نیکو و خوب و اشقیا را روی نماید سهمناک و منکر. و در کتب الصور آمده است که ~~بر منظرهی قطب جنوبی ملکی ست بر صورت آدمی، روی فراخ دارد و تن وی مانند تن ~~فیل است، دو ms021 جناح بزرگ دارد، همیشه پرد و آرام نگیرد. اگر از گل جر صورتی کنند بر ~~این مثال و در آتش پخته کنند و آن را به مداد نقط نقط کنند و در کشتی بندند، چون کشتی ~~بماند، مردی مسن برخیزد و این صورت بر کنار گیرد، برابر قطب جنوبی بدارد، حالی ~~کشتی روان شود. # این مقدار گفته آمد و خواص و معانی را که حادث شود، حدوث وی به فرمان ~~آفریدگار بود. و در هر چیزی از مخلوقات حکمتی ست، خاصه در صورت ها -که در آن ~~اثرهای عظیم بؤد. و هر چند که نهی است تا اگر شخصی ناگاه صورتی بیند نیکو، خرم PageV01P020 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0021.png) ~~گردد و اگر صورت اژدرها بیند یا ماری، هولی به دل وی رسد. و در هر چه مینگریم از ~~عالم، همه صورت است - از کواکب و افلاک و ماه و آفتاب. و حکما هیاکل و صورتها ~~به گزاف ننهادهاند. # گویند که بر کوه قاف ملکیست سر وی مانند سر یوز است، گردن دراز دارد و ~~جناح های عظیم و در زیر این جناح ها بالهای کوچک دارد، هر گه که خواهد که نزدیک ~~پرد، به جناحهای کوچک پرد و هر گه خواهد که دور پرد، جناحهای عظیم بگشاید. هر ~~که این صورت بکند از گل و در ولایتی که سباع ضراری باشند - از شیر و پلنگ و ~~گرگ - و بر سر بلندی نهد، سباع از آنجا دور شوند هفتصد ارش، تا به حدی که سگان ~~نیز رحلت کنند. # این مقدار گفته آمد. والعهدة علیی الراوی - که بر این وقوف نباشد و برهانی قاطع ~~نبود، اما گفته شد تا کتاب از این معنی خالی نبود. ~~بدان که افلاک مشتمل است بر قطب شمال - و آن دوازده قسمت است - و برابر آن، ~~قطب جنوب - و هم دوازده قسمت است. در میان این دو قطب، منطقت البروج، بر آن ~~دوازده برج، هر برجی بر صورتی چنان که ms022 یاد کرده آید. و بدان که حکما منازل قمر و ~~بروج آفتاب و عدد سال و ماه، همه را به غایتی بررسیدند و در آن سخنی نباشد - مادام ~~که از خود حکی نکنند و احکام به آفریدگار اضافت کنند، نه به تأثیر کواکب. اما آن که ~~گویند بر قطبها چهل و هشت صورتند و بیرون از آن، هزار و بیست و پنج کوکب بیابانی، ~~نیمی در جانب شمالی از کره و بعضی در نیمهی دیگر، این معنی مسلم داریم. اما آن چه ~~گویند بعضی بر صورت آدمیاند، چنان که جوزا و جائی و حوا و مسلسل، و بعضی بر ~~صورت حیوانند، چنان که حمل و ثور و سرطان و عقرب و اسد و حوت، و بعضی بر ~~صورت جمادند، چنان که میزان و سنبله و اکلیل، اما دیگر ستارهها را یاد نکردند، این ~~جمله ظنیات است. این کواکب هست، اما این صورتها به تقریب گویند. و عدد PageV01P021 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0022.png) ~~صورتهای شمالی از تطب بیست و یک صورت گویند. و در هر صورتی، چند کوکب ~~است. ~~واگر پرسند که «این عالم خاک عالم صور است و در عهد قدیم، صورتها کردهاند و ~~بیوت النیران و صومعهها از صور و تماثآیل خالی نبود و ملوکان سابق و لاحق صورتها ~~کردهاند از شیر و فیل و بر سر علمها نصب کرده، چه حکمت که پیغامبر نهی کرد،» گوییم ~~به حکم آن که تصویر و انشاکار آفریدگار است، نه کار مخلوق. پس آدمی چون صورت ~~حیوانی کند، آثم بود - که صورت کردن لایق آن بود که حرکات تواند دادن. چون محرک ~~صورتها آفریدگار است، کس را نرسد که صورت کند و اگر کند آثم و مأخوذ شود. پس ~~چون صورت کردن منهی است، صورت پرستیدن چون منهی نبود؟ و ما بعد از این، یاد ~~کنیم عجایب افلاک عالیه. # و بدان که آفریدگار آسمانها را شگفت آفرید، از بخار آب، و زمینها از کف آب ms023 و ~~کوهها را از موج آب و این قولی درست است. و بعضی از قصه گویان مقلده گویند ~~آسمان اول از زر آفرید، دوم از سیم، سیم از یاقوت - و میشمرند از این جنس. و ~~منجمان و طبایعیان برآنند که هفت آسمان میگردد به تیزی، چنان که حاسهی ~~بصر در نتواند یافتن، و مثل زنند تیزی وی را به دوران گداختن زر و سیم که در ~~حال ذوبان میگردد سفلی و علوی، به سرعتی که پنداری استاده است. حالت ~~گردش فلک هم چنین است از سرعت سیر و دور وی چنان مینماید که استاده ~~است. # کعب الآحبار روزی گفت که «هفت فلک بر قطب خویش میگردد.» # عبدالله ابن عباس بشنید، گفت «کعب هنوز مذهب جهودی دارد و میگوید فلک ~~می گردد.» # کعب گفت «چون گویم؟» # گفت «آن چه آفریدگار گفت که آسمانها و زمینها من دارم تا از جایگاه بنگردد. و ~~اگر از جایگاه برود، کیست که آن را نگه دارد جز از خدا؟ و تو که کعبی، میگویی که ~~فلک میگردد.» و ابن عباس این سخن نپسندید. ~~این است مذهب اهل حدیث و از این درنگذرد. و ما بعد از این، آقاویل حکما در آن PageV01P022 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0023.png) ~~بگوییم تا آگاه باشی. از آن که ما این کتاب را نام کردیم «جام گیتی نمای»، تا تو را معلوم ~~شود که هر گروهی چه مذهب دارند. ~~بدان که حکما گویند در ماهیت آسمان و کس نداند که چیست. اگر فلک از آب بودی، ~~قصد کردی به زیر، اگر از باد بودی، به هوا درآمیختی، اگر از خاک بودی، قصد خاک ~~کردی، اگر از آتش بودی، همرنگ آفتاب بودی. پس علم آن آفریدگار داند که چیست. ~~و گویند که فلک عنصر خامس است و کوچک ترین فلکها فلک قمر است که به ما ~~نزدیکتر است، دوم فلک عطارد، سیم فلک زهره، چهارم فلک آفتاب، پنجم فلک ~~مریخ، ششم فلک مشتری، هفتم فلک ms024 زحل. و بالای این همه، فلکالبروج است که دیگر ~~کواکب ثابته برآنند و جز از این هفت ستاره، رونده نیست. # اما هندوان گویند که فلک اصل همه است و آن را «برهماند» خوانند و «فلک اطلس» ~~گویند و آن را پرستند و گویند «خلقی نمیبینیم عظیم تر از این. اگر آفتاب است، بر آن چند ~~قرصی نماید. اگر عالم هوا و باد است، در جوف وی محصورند. اگر عالم است، در میان وی ~~چون نقطهی پرگار اسست.» از این قیاس، فلک پرست شدند. و گویند «اجرام سماوی همه ~~گردند و مدور شکل. و مدور از آفات کسر ایمن تر بود از مثلث و مربع.» و آین خذلان ~~ایشان را حاصل شد از همتی قاصر و از راه قیاس، نه از کتابی ناطق و حجتی باهر. ~~بدان که دهری را چشم بر فلک آمد و بزرگتر از وی هیکل ندید و از فلک آفرین ~~خبر نداشت. و چشم ما از فلک آن قدر تواند دیدن که چشم پشهای بیند از اندام ~~فیلی. ~~و در مثل آید که جماعتی از پشه برفتند تا فیل را بینند. یکی بر سر فیل نشست و یکی ~~بر پایش نشست و یکی بر خرطوم و یکی بر گوشش. پس، باز گردیدند. # پشهای پرسید که «فیل چه گونه دیدید؟» # آن که بر پای نشسته بود گفت «فیل به عمودی ماند.» # و آن که بر خرطوم نشسته بود گفت «فیل به اژدرها ماند.» # و آن که بر سر نشسته بود گفت «فیل به کوهی ماند.» # و آن که بر گوش نشسته بود گفت «به گلیمی ماند.» # چشم هر یکی آن چه دید، بیش از آن آگه نشد و از آن مقدار که دید بازگفت. # و مثل ما در زیر این فلک چنان است که مورچهای در سرای ملکی، از آن سولاخی PageV01P023 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0024.png) ~~یا تاق تواند دید، پندارد که همهی عالم آن تاق است: نه از سرای خبر ms025 دارد و نه از محلت، ~~ته از شهر، فکیف از اقلیم و کشور آن. پس جماعتی کوتاهدیده که خود را از جملهی حگا ~~دانند، دیدهی یکی بر آفتاب آمد، وی را پرستیدن گرفت، دیدهی دیگری بر فلک آمد، ~~آن را معبود کرد و راه بیش میبرد و از آن غافل ماند که آفریدگار رب العالمین است، هژده ~~هزار عالم آفرید، یکی این است که آفتاب در آن می گردد و هفده هزار خارج این عالم ~~است و جمله را صانع آفریدگار است. ~~و گویند اعرابیای در صحرا میرفت. یکی پرسید وی را که «به چه دانی که عالم را ~~صانعی ست؟» ~~اعرایی درنگریست، صحرایی دید، سرگین شتر افکنده. گفت «نشان قدم بر زمین ~~دلیل بود بر رفتار مردی و پشک دلیل بود بر وجود شتر. آسمانی به این بلندی و زمینی به ~~این پستی چه گونه پیدا شدند بی صانعی؟» ~~بدان که فلک با این همه بزرگی و بلندی، متناهیست - که زمین محصور است در ~~جوف فلک. و اگر فلک در میان چیزی دیگر است، آن فراخ تر از این باشد، لاجرم ~~متناهی بود. # اگر پرسند «از آن سوی فلک چیست،» گوییم عالمهای دیگر است که علم باری به ~~آن رسد - که محال بود که در صحرای عظیم خود یک گیاه بود و همچنین محال بود که در ~~مملکت آفریدگار خود یک عالم بود و خود را «رب العالمین» خواند. # بعضی گویند که «خارج فلک و عالم هیچ عالمی نیست» و پندارند که آن چه در ~~حاسهی بصر ایشان نیاید، خود نباشد. ~~پس لامحال که عالمها بسیار است و کثرت و قلت بر متناهی افتد و درست شد که عالم ~~متناهی ست. # بدان که مذهب اهل اسلام آن است که فلک جماد است و مجبور و مقهور است و مدبر ~~خدای است که وی را به قهر میگرداند و درازی دور وی از قدرت کامل باریست. # بعضی گویند که «فلک ms026 حیوان است - که مورچه و پشه را جان بود، شاید که فلک را ~~که بزرگ تر همهی اجسام است جان بود» و دیگر آن که «فلک منیر و براق است و در PageV01P024 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0025.png) ~~وی اثر ذبول و موات نیست. دلیل آن است که حیوان است.» و بعضی گویند که «آسمان را ~~حاسهی سمع و بصر است و از دیگر حواس مستغنی ست.» # و هر چند که این جمله دلیل حیات نکند - که جواهر، از لعل و یاقوت، همه براقند و ~~منیرند و جمادند و اگر فلک حیوان بودی، گردش دوران وی مختلف بودی یا از دوران ~~وی را کلالتی و سآمتی حاصل شدی تا وی را به سکون حاجت افتادی. پس، دلیل است ~~که جماد است، وی را محرکیست. ~~و بدان که شریف نه آن است که جان دارد - که سگ و مگس جان دارند و شریف ~~نیستند. و حال آفتاب و کواکب و آفلاک هم این است. بعضی گویند احیااند و ~~عبدت الکواکب و مشرکان به این دعوی حجتها آورند. و به ترکستان، مشتری را ~~«معبود» گویند و آنها که کواکب را «جماد» گویند منکر باشند. و گویند ««زهره معشوقهی ~~آفتاب است و از وی جدا نگردد -» و از این جنس خرافات گویند. # و از آفرید گار می خواهیم که ما را از این خذلان نگه دارد. و ما فصلی بگوییم در طول ~~اعمار اجرام عالیه. ~~بدان که آفتاب پرستان و دهریان چون دیدند درازی اعمار افلاک و سیارات و در آن ~~تغیری ندیدند، آن را پرستیدن گرفتند. بدان که طول اعمار افلاک و نیرات دلیل نکند که ~~موجب پرستیدن باشد - که آفریدگار گفت «آسمانها به چهار روز آفریدم و زمینها به ~~دو روز.» و در خبر آید که عمر و بقای عالم بر هفت امد نهاد: آن روز که پیغامبر بزاد ~~شش آمد گذشته بود و از وقت ظهور وی تا آخرالزمان یک امد مانده است، آنگه ms027 عالم را ~~زوال بود. # و دهریان گویند که «این عالم همیشه چنین بود و چنین بماند با کواکب.» و بعضی گویند ~~که «عمر عالم چهار هزارهزار هزارهزار و تیرست هزارهزار و بیست هزارهزار سال ~~است.» و اگر چنین است که ایشان میگویند، هم معدود است و معدود متناهی بود. بعضی # 23 PageV01P025 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0026.png) ~~کویند «آن چه رفت از طوفان نوح تا ولادت پیغامبر و تا هجرت کرد از مکه به مدینه، ~~سه هزار سال و هفتصد و بیست و پنج سال است» و برشمارند عمرهای دراز تا وهم ~~افکتند که عالم باقی ست. گویند که اول روز که عالم آفرید، هفت ستارهی سیاره در اول ~~دقیتهی برج حمل بودند و از آن وقت، برج برج می روند به تفاوت سیر، تا جمله در برج ~~حوت جمع شوند، آنگه دیگر باره در حمل آیند» و گویند که «به حدود مصر، ~~قلعه ای ست آن را هرمان گویند، بر در وی نبشتهاند که آن روز که این بنا را کردند نسر ~~طایر و نسر واقع در برج سرطان بودند. و اکنون به برج جدی رسیدند. و هر برجی سی ~~درجه بود و هر درجهای به صد سال ببرد. تو ببین که عمر ثابته چند باشد!» از این جنس، ~~از آعمار عالم و سن کواکب باز گویند. # و ما این معنی را مسلم داریم که عمرهای دراز دارند، لیکن مسلم نداریم که باقی ~~خواهند ماندن. و فصلی دیگر بگوییم در تفاوت آعمار: # بدان که عمر نوح هزار سال بود الا خمسین عاما. و عمر لقمان سه هزار سال بود و عمر ~~جمشید نهصد سال بود و گویند هفتصد سال بود. و عمر ملک لاهون هفتصد سال بود. و ~~عمر ضحاک هزار سال بود. و این اعمارها آفریدگار به تفاوت آفرید و جمله شربت مرگ ~~بچشیدند. دهری دید که در آفتاب و کواکب و افلاک ذبولی نیست و همیشه چنین یافتند ~~براق و منیر، ms028 پنداشتند که چنین بماند و ندانستند که در اعمار تفاوت است. و عمر کرگس ~~بیش از عمر بط و بازاست. و عمر بط و باز بیش از عمر پشه و مگس است. و عمر کیک ~~و پشه چهل روز بود. # کعب الاأحبار گوید عمر پشه سه روز بود، عمر کیک پنج روز بود، عمر مگس چهل ~~روز بود، عمر خنفسا یک سال بود، عمر ورشان صد سال بود، عمر فاخته هشتاد سال ~~بود، عمر سام آبرص یک سال بود، عمر کفتار پنجاه سال بود، عمر خر چهل سال، عمر ~~استر پنجاه سال، عمر فیل هفتصد سال، عمر کلاغ هزار سال، عمر کرگس هفتصد سال، ~~عمر عقاب هزار سال، عمر پلنگ تیرست سال، عمر شیر و یوز صد سال، عمر مار شش ~~هزار سال. # و بدان که عمر درخت گندم یک ماه بود، عمر درخت بلوط و جوز تیرست سال، ~~عمر درخت زیتون سه هزار سال. و گویند به فلسطین درخت زیتون مانده است از عهد PageV01P026 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0027.png) ~~یونان. (و یونان پیش از رومیان بودند.) پس اگر درخت کدو را قیاس کنند با درخت ~~سرو و شمشاد، بدانند که در آعمار تفاوت بود. پس اگر عمر افلاک و کواکب دراز بود، ~~دلیل آن نکند که باقی باشد - که همه را آخری و نهایتی باشد. ~~گویند در ولایت هند، شخصی بود دراز عمر و از هزار سال و بیشتر خبرها میداد و ~~هندوان وی را موقر و محترم داشتندی. و بر کوهی بود عالی. پیکری سهمگن و قامتی ~~بلند. و ملوکان به زیارت وی آمدندی. و ایشان را مجاهدهها فرمودی عظیم. و از جملهی ~~تکلیف وی آن بودی که هندو را گفتی «خود را بسوزان،» حالی خود را به آتش ~~انداختی. ~~روزگار دراز بگذشت. این قصه با مأمون گفتند. مأمون شخصی را راست کرد و ~~جهازی عظیم به نفقات وی کرد و بفرستاد تا این راهب را بیند و از وی حالی ms029 بداند و وی ~~را آگه کند. # به روزگاری دراز آمد تا این راهب را دریافت و پرسید از وی که «از اصحاب ~~پیغامبر که را دیدی؟» # گفت «علی را دیدم که ابن ملجم وی را به کارد زد. و عثمان را دیدم که در غوغا وی را ~~بکشتند. و عمر را دیدم که ابولؤلؤ وی را بکشت. ابوبکر را دیدم که به خلافت بنشست. و ~~پیغامبر را دیدم که مکه را بگشود. و عیسا را دیدم که مرده را زنده کرد. و موسا را دیدم ~~که فرعون را هلاک کرد در آب. و طوفان نوح و باد عاد یاد دارم و دیدم که قابیل هابیل ~~را بکشت.» # این مرد گفت «من این را باور ندارم و قبول نکنم، اما در منظر و قامت تو مینگرم، ~~خلقتی هول میبینم، دلیل میکند که راست میگویی.» # گفت «رچه می بینی در خلقت من؟» # گفت «دو دندان داری مانندهی فیل و حدیث میکنی، آتش از دم تو بیرون می آید و ~~نهاد خلقت تو به شیاطین بهتر ماند که به آدمی. اما اگر از تو سؤالی کنم، راست بگویی؟» # گفت «بگویم.» # گفت «از نژاد آدمی یا از عنصر دیوی؟» # گفت «بدان که من ابلیسم و در خطهی سرندیب آمدم، همه به حکمت و دانش دعوی ~~می کردند، من خود را به صورت آدمی بر این کوه بنمودم و این حکای ایشان را به PageV01P027 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0028.png) ~~طاعت درآوردم و به عقل ایشان می خندم تا خود را در آتش میسوزند. تو مأمون را ~~بگو که هیچ آدمیزاد را عمر چندین نبود که مرا!» # مقصود از این حکایت آن است که اعمار متفاوت است و اگر کبوتر و فاخته عمر ~~کرگس ندانند، پندارند که هرگز نخواهد مردن، زیرا که کبوتر مرگ کرگس هرگز ندیده ~~باشد. پس به حکم آن که در این عالم خاک همهی چیزها تغییر پذیرد و در آجرام ~~علویات تغییر نمیبینند، گمراهان پندارند ms030 که مخلد و باقی بمانند. و فساد در بقول و ثمار ~~زودتر از آن آید که در احجار و زجاج. و به یک روز چندان فساد در بقول آید که به صد ~~سال در زر و سیم و یاقوت و آبگینه نیاید. پس جوهر افلاک را و کواکب را تباهی بود در ~~مدتی که مثل تباهی زرو یاقوت بود و فساد بقول. و زوال افلاک و بروج نه ذبول و تحلیل ~~بود، بل که نوعی بود از انهدام و انکسار و انشقاق. # این قدر کفایت بود تا بدانی که باقی لم یزل ماند و عالم را فنایی بود و پس از این عالم ~~عالمی دیگر باشد. و ما پس از این یاد کنیم عجایب ماه و آفتاب. ~~بدان که آفتاب روشنایی جهان دهد، میوهها را پخته کند، گیاهها را از خاک برکشد، ~~بخارها از دریا جذب کند تا در هوا سحاب گردد و آب به زمینهای خشک بارد تا سبب ~~عمران عالم بود و از حرارت وی معدنهای قیر و قار و نفت و نمک و جیوه و کبریت و زر ~~او سیم و نحاس و آهن در زمین پدید آید و تمامت این اعجوبه که بینی - که چون آفتاب ~~فرو رفت، همهی حیوانها در سولاخها گریزند و همهی زندگان بر شکل مردگان بخسپند ~~و همهی عالم سیاه و تاریک بماند. پس چون آفتاب سر از مشرق برآرد، همه در حرکات ~~آیند: مرغان خاموش در آواز آیند و به الحانها خالق را تسبیح ها میکنند و وحوش و ~~حیوانات از سولاخ بیرون آیند و همهی ساکنان متحرک شوند و اگر در باغی روی، آن ~~درختها را بینی آراسته، دلها را انس دهد. چون آفتاب فرو شد، پنداری که هر درختی ~~غولی ست و هر شاخی شمشیری و آن کوف بر سر وی می نالد تا وقت صبح که آفتاب PageV01P028 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0029.png) ~~برآید، جان دگرگون شود. و اگر عجایب آن خلق ms031 گوییم، کتاب دراز گردد. و آثار وی ~~ظاهر است. بعضی از حرارت نرم شود، چون موم و روغن. بعضی سخت گردد، چون گل. ~~پوستها را سیاه کند، خطاف و بوم را کور کند، دیگر حیوانات را نور دیده دهد. و از این ~~است که محبوس در چاه کور شود- که مدد روشنایی چشم از نور آفتاب است: چون نور ~~به وی نرسد، کور شود. و اگر دیده در مقابل آفتاب دارند، از زحمت نور وی کور گردد. و ~~هر درختی که در سایه روید، میوهی وی زهر قاتل بود، خاصه درخت آنجیل. # بدان که آفتاب و کواکب سیاره و ثابته و آجرام علویات نور را به بالا دهند، همچون ~~شمع و آتش. و اگر چه شمع را سرنگون کنند که آتش سر به بالا کشد. و این مقدار نور ~~آفتاب که در عالم اسفل است چنان بود که شمعی بر مناری سوزد، مقداری نور به زیر ~~آفکند و اصل نور به بالا دهد. تو اندیشه کن که از مسافت فلک رابع این همه ضیا در عالم ~~منتشر است از آفتاب در زمین، پس آن چه بالای وی بود چند شعاع بود و بالای فلک ~~رابع چند نور بود. ~~و ما شرح کواکب و بروج یاد کنیم که آفریدگار به آن قسم یاد کرده است و آن چه در ~~آفتاب گفتهاند از طول و عرض وی بگوییم، بر سبیل اختصار: # بدان که شمس و کواکب را آفریدگار مدور آفرید، نه بسیط. و از وقت طلوع آفتاب تا ~~به سمت الرأس آید و تا به حد مغرب رسد، بر یک مقدار باشد و اگر بسیط بودی، به وقت ~~آغاز طلوع کمتر بودی و به سمتالرأس مهتر شدی، زیرا که نزدیک تر بودی، و دیگربار ~~چون دورتر شدی، نقصان نمودی و بایستی که به همهی شهرها طلوع یکسان کردی، ~~ولیکن از عظیمی که هست، به مشرق همان نماید که به مغرب. و مقدار مسافت ms032 وی ~~صدبار و شصتبار چندان است که جرم زمین. و چون شب درآید و در زیر زمین رود، ~~بالای وی چون درمی باشد بالای سپری و از همهی جوانب زمین قطرهای آفتاب بیرون ~~آمده باشد و روشنایی کنارههای آفتاب به بالا بر شود تا فلک عطارد، آن گه نورها آنجا ~~به هم پیوندد و سایهی زمین در میان روشنایی مخروط بماند و از شعاع آفتاب میگریزد: ~~چون چراغی که گرد ستون گردانند، سایهی ستون میگردد. # بدان که آفتاب از فلک چهارم تابد. سه آسمان بالای وی و سه آسمان در زیر وی بود. ~~و سرعت سیر وی بر فلک چنان است که به مقدار آن که مردی گامی بردارد، آفتاب PageV01P029 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0030.png) ~~هفتصد فرسنگ بگذرد. و از کرهی زمین تا جای آفتاب هزار هزار و دویست و پنجاه و ~~چهار هزار و سه صد و سی و نه فرسنگ است. پس در این اعجوبه نگه کن که آفریدگار ~~چه گونه دنیا آفرید که مسافتی به این دوری، قوت وی چنان است که از حرارت وی جرم ~~زمین با کوهها و دریاها و بیابانها گرم کند و همهی عالم - قربا و بعدا - از حرارت وی ~~تبش یابد. و اگر همهی هیزمهای جهان بسوزانند، یک فرسنگ زمین گرم نکند و نه ~~کوهی را و نه دریایی را. این آفتاب با این عظمت با دیگر کواکب آفریدگار بر فلک روان ~~کرد. # و ستارگان ثابته هزار و بیست و دو عددند معروف - مساحت ایشان چند چهل و نه ~~هزار و شصت و شش بار زمینند. یباید دانستن تا جای این ستارگان چند است از فلک و ~~گشادگی چند است و وسعت فلک چند است. فتبارک الله رب العالمین که این تواند ~~آفرید. و ما بعضی از شگفتی آفتاب که در عالم دیدهاند از غرایب بازگوییم: # بدان که آفریدگار آفتاب را و ماه را سبب بعضی از منافع و مضار عالم کرد و مسبب ~~آفریدگار ms033 است و آن را نه به گزاف آفرید و ماه و آفتاب را خاصیتهاست و تأثیرها در ~~عالم و منکر بودن آن بیشرمی بود. و ما بعضی از حکایات غریب بگوییم که از قدرت ~~کامل آفریدگار عجب نیست. و ظاهر است که به وقت طلوع آفتاب، درختها و بلگها و ~~گیاهها و شکوفهها همه روی در آفتاب کنند و با وی میگردند تا آفتاب فرو رود، به ~~حکم آن که حیات نامیات از حرارت وی کسب کنند و آفریدگار چنان که در آب تری ~~آفرید، در آفتاب حرارت آفرید. # گویند که در حدود مغرب حیوانیست چون آفتاب برآید، حالی بچه بزاید و بچه را ~~در آفتاب نهد، به یک روز بزرگ گردد. چون آفتاب فرو رود، بمیرد و بچه آبستن گردد. ~~دیگر روز که آفتاب برآید، بمیرد. عمر وی یک شب و دو روز بود. # به حدود مکران و تیز، دابهایست بزرگ، از دریا برآید و در آفتاب مینگرد و ~~بیهوش گردد، تا به وقت زوال چنان شود که مرده. ملاحان به وی بازی کنند. چون ~~آفتاب فرو رود، زنده گردد، در آفتاب جان بدهد و از وی سیر نگردد. # گویند به سرندیب صحراییست در آن مار بسیار بود و چون کاروان آنجا گذرند، ~~جلاجل در پای بهایم بندند تا ماران از آن بگریزند. در آنجا درختهاست، مار گرد آن PageV01P030 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0031.png) ~~درخت نگردد. مسافر در زیر آن درخت ایمن باشد. هر گه آفتاب برآید، آن درختها ~~شاخها بر زمین نهند چنان که مرد و سوار بر سر آن شاخ باستد. چون آفتاب فرو رود، ~~شاخها برخیزد کو چک کوچک و اسپ و مرد را بردارد تا روز دیگر که آفتاب برآید، سر ~~به شیب آرد. # از اسکندر رومی پرسیدند که «در عالم چه دیدی از عجایب؟» # گفت «در مشارق و مغارب گردیدم، اعجوبهای دیدم به چین و ماچین: در مفازهای، ~~درختها دیدم رسته، بوی مشک از آن می دمید. ms034 از بامداد که آفتاب برآمدی تا وقت ~~زوال، از زمین برمیخاستی و پس از زوال به زمین فرو شدی. به وقت غروب، تمام به ~~زمین فرو رفته بودی. روز دیگر که آفتاب برآمدی، درختها سر از زمین برداشتندی.» # در هندوستان، درختیست آن را «کرکیس» خوانند و میوهای چون انگور آرد ~~شیرین و نافع: آن میوه که از جانب مغرب بود در سایه، تلخ بود، سمی قاتل، و آن که از ~~سامان مشرق بود حلو بود و نافع. # گویند به حد غور کوهیست، چون آفتاب برآید، کوه سیاه نماید، چون فرو رود، صد ~~هزار صورتهای نیکو بر آن بینند. بامداد که آفتاب برآید، همه ناپدید شود. # در حدود ترک و کشمیر دو کوه است، بر یکی بتی نهاده، آن را «خنگ بت» خوانند و ~~بر کوهی دیگر بتی نهاده، آن را «سرخ بت» خوانند: هر گه که آفتاب فرو رود، بگریند و ~~چون آفتاب برآید، بخندند. # این مقدار کفایت باشد و اگر چه این حکایت غریب است و در صحت آن نظر است، ~~از قدرت آفریدگار عجب نیست که در آفتاب از این عجایبها بیافریند. و ما در صورت ~~وی فصلی بگوییم از قول حکما: # بدان که در صورت آفتاب سخن گفتهاند که چند هزار شاخ دارد از یمین و یسار و فوق ~~و تحت و به هر اقلیمی چند شاخ کشد و بگویند که آفتاب را شش جهت است، همه ~~یکسان است یا متفاوت است. بعضی گویند آن چه ما میبینیم از آفتاب پس وی است، ~~رویش در آن عالم دیگر است. بعضی گویند الشمس فلک مملوء من النار. این همه ~~بگویند، یا به تقریب بود یا به ظن، و الا هیچ کس به آنجا نرسید که خبری باز دهد از ~~صورت وی. PageV01P031 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0032.png) ~~واگر در لاقرآن مجید» نگه کنند، خبر دهد از آخنوخ - ادریس ابن مهلائیل، ابوالبقا: ~~چنان که در حق وی گفت که «ما ادریس را به ms035 مکانی عالی رسانیدیم و وی در ملکوت ~~آسمان می گردید و احوال منازل آن بدانست.» و بعضی از اخبار سماوات و کواکب از وی ~~بازگویند. ~~و سبب رفع ادریس آن بود که روزی در گرما میرفت، حرارت آفتاب به وی رسید. ~~گفت «الاهی، خواندهام که ملکی بر این آفتاب موکل است، آن را از مشرق به مغرب ~~می آرد. بر وی آسان کن!» ~~آفریدگار اجابت کرد. آن ملک گفت «الاهی، امروز بر من سهل بود موکلی آفتاب. ~~سبب چه بود؟» ~~گفت «دعای ادریس در تو رسید و من اجابت کردم.» ~~گفت «مرا دستوری ده که پیش ادریس روم.» ~~وی را دستوری داد. ~~بیامد و ادریس را گفت «حاجتی از من بطلب!» ~~ادریس گفت «مرا باید که قرص آفتاب بینم.» ~~وی را برداشت تا به قرص آفتاب برد. ملکالموت را دید، جان ادریس بستد. ملک ~~گفت «ای ملکالموت، ادریس مهمان من بود، چرا جان وی بستدی؟» ~~گفت «آفریدگار مرا فرمود در ابتدای عالم که فلان ساعت جان ادریس بر قرص ~~آفتاب بستان. امروز، ادریس را در زمین دیدم، درماندم که ادریس به فلک رابع چون ~~رسد؟ این ساعت، او را دریافتم، اینجا جانش بستدم.» ~~آن فریشته گفت «الاهی، من در حق ادریس چه کرده باشم از نیکی؟» ~~آفریدگار ادریس را زنده کرد و گفت «شربت مرگ بچشید، دیگر نمیرد و با دنیا نرود.» ~~و هنوز آنجاست. و گویند پیش از آن که وی را رفع کردند به افلاک، کتاب علم نجوم ~~وی را دادند و دویست مرد شاگرد داشت و علم افلاک و نجوم از وی آموختند، بعضی از ~~صفت کواکب و افلاک از ایشان نقل کنند. ~~گویند که روزی ادریس و پسرش و شاگردی بر ساحل دریا نشسته بودند، کودکی PageV01P032 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0033.png) # شا گرد گفت که «از جای بلند درافتد و بمیرد.» # پسرش گفت «مار وی را بزند و بکشد.» ~~ادریس گفت «از جای بلند درافتد و مارش بگزد و ms036 در آب غرقه گردد و امروز ~~بمیرد.» # توقف کردند تا آن طفل برفت بر ساحل آب. به درختی برآمد که مرغی آشیان ~~داشت. دست در آشیان برد. ماری وی را بگزید. سرنگون، به زیر افتاد، به آب فرو ~~شد. # پس سخن هر سه راست بود و سخن ادریس تمام تر بود. # مقصود آن است که این علم در عهد ادریس بود، با وی برفت. ~~و در صورت آفتاب سخن گفتهاند که به جوانی ماند تاجدار و دایرهای بر تاج وی ~~درآورده، بر گردونی نشسته، از هر جانبی چند اسپ آن را میکشد. # این مقدار کفایت باشد از صفت آفتاب که بگفتیم - که این کتاب بیش از این احتمال ~~نکند. # و ما پس از این، از عجایب ماه بگوییم بر قدر امکان و تأثیر وی در عالم. ~~بدان که ماه اعجوبهای عظیم است. و بنی آدم هر چه بسیار بیند آن را شگفت ندارد و ماه ~~را همه وقت میبینند و عجب نمیدارند. و در عالم چیست شگفتی چون ماه و آفتاب؟ و ~~ماه جسمی ست مدور، صیقلی، روشنایی وی عاریت از آفتاب. ماه از فلک اول تابد و از ~~همهی کواکب به عالم نزدیک تر است و مساحت وی چندان است که صدبار و هفت بار از ~~مشرق تا به مغرب. فلکش از مشرق سوی مغرب میگردد و ماه بر وی به عکس، از ~~مغرب سوی مشرق میگردد. و حال جملهی کواکب چنین است. مثال آن چون مورچهای ~~که بر آسیابی گردد به عکس و آسیاب از جانب دیگر گردد. تا مورچه گرد آسیاب PageV01P033 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0034.png) ~~برآید، آسیاب بسیار بار برگردد. و قر به سی روز گرد فلک بگردد و آفتاب به یک سال ~~گرد فلک خود بگردد. ~~و بدان که تأثیر ماه در عالم ظاهر است و این تأثیر وی تقدیر آفریدگار است که در ~~وی نهاد تا به طلوع وی میوهها پخته گردد و چون ماه زیادت میشود، ms037 در امتلای وی، ~~مغزهای حبوب زیادت میگردد و آب پشت و خون در رگها میافزاید و چون ماه نقصان ~~می گیرد، مغزها نیز نقصان میگیرد. و بیماریها و بحرانها با رباع ماه و بجاری قر ~~بشناسند - که چون ماه افزاید، صرع تحویل کند و چون در کاهش آید، دماغ ضعیف ~~گردد و صرع معاودت کند. اما بیماریهای مزمن به محاری آفتاب بشناسند و با رباع سال. ~~و مد و جزر دریاها به ماه بود. و آن چه به ماه نسبت کنند حکما از معادن: نقره و آبگینه و ~~هر سنگی را که سپید بود. و آن چه به ماه نسبت کنند از حیوان: گاو و شتر و حیوان آبی. و ~~سرما. طبع ماه سرد و تر و بلغمیاست و در وی حرارتی بود عرضی، نه اصلی. و هر درختی ~~و نهالی که بکارند، خاصه انگور، در زیادت ماه باید کشت تا نموی عظیم کند و زود قوی ~~گردد و دیر بپوسد. و مرد چون جماع کند در امتلای ماه، ضرری کمتر کند و فرزند خوب ~~و تمام زاید و چون در محاق ماه کند، تن بکاهد و فرزند ضعیف آید و گرده سست گردد. ~~این معانی آفریدگار در ماه آفرید. و شرابها در خنبها پر گردد، در اول ماه کدر بود و ~~چون ماه افزاید، صافی میگردد. و درختها در زیادت ماه آب میکشند از زمین و در ~~انقصان ماه آب درخت میکاهد. و هر درختی که در محاق ماه ببرند، زود پوسیده شود و ~~هر میوه و درختی که در امتلای ماه برند دیر بپوسد و منافع وی ظاهر است در عالم. # و به شب، ماه را بینی به نور. و شعاع و روشنایی وی از آفتاب است که در مقابل وی ~~استاده است و ماه وی را میبیند. اما آفتاب به شب تحت الآرض بود، ما نبینیم، ولیکن ماه ~~وی را بیند. و چون آفتاب قر را جمله ms038 بیند، جملهی قمر نور گیرد، چنان که شب چهارده که ~~ماه مقابل آفتاب بود به حد مغرب. و به قدر آن که از وی انحراف میکند، از ماه میکاهد. ~~و از فلک قر تا آفتاب مسافتی دور است. و از زمین تا فلک قمر سی و شش هزار و ~~دویست و نود و پنج فرسنگ است. و آن چه حکما گویند از صورت ماه به تقریب، بر ~~صورت جوانیست، دو جناح دارد، بر سر وی تاجی کوچک تر از تاج آفتاب است. # بدان که ماه و آفتاب را در خواب دیدن «پادشاه» بود. و عایشهی صدیقه به خواب ~~دید که سه ماه در دامن وی افتاد. چون پیغامبر از دنیا رحلت کرد، ابوبکر گفت «از آن PageV01P034 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0035.png) ~~ماهها که تو دیدی در خواب، یکی این است.» و وی را در حجرهی عایشه دفن کردند. ~~پس ابوبکر درگذشت، وی را در پیش پیغامبر دفن کردند. ~~پس عایشه می گفت که «این ماه سیم کدام است؟» ~~تا عمر ابن خطاب را به کارد زدند. پیغام به عایشه فرستاد که «اگر صواب بینی که مرا ~~پیش پیغامبر و ابوبکر دفن کنی، حکم تو را باشد.» ~~عایشه گفت «حجره ملک من است و من خواستم که پیش شوهر و پیش پدر باشم. ~~چون تو درخواستی، فدای توکردم.» ~~چون عمر به حالت مرگ رسید، وصیت کرد که «جنازهی من به در خانهی عایشه ~~برید و دستوری خواهید تا مرا در حجره دفن کند. اگر دستوری ندهد، مرا به گورستان ~~بقیع دفن کنید.» ~~گفتند «وی قبول کرده است.» ~~عمر گفت «من مردی مهیبم. باشد که پس از مرگ من مجاملت نکند و نگذارد.» ~~چون جنازهی عمر به در خانهی عایشه بردند، دستوری خواستند. ~~عایشه گفت «چه معنی دارد؟ در حالت زندگانی وی قبول کردم، پس از وی چرا ~~نکول کنم؟» ~~پس وی را در حجره دفن کردند. و گفت «هذا ثالث الآقمار.» ~~مقصود از این ms039 حکایت آن است که ماه و آفتاب که در خواب بینند، «ملوک» باشد. ~~و زنی در خواب دید که ماه در ثریا رفت. با محمد ابن سیرین بگفت. ~~ابن سیرین طعام میخورد. دست بداشت و روی زرد کرد و گفت «انا لله. من رفتم از ~~دنیا.» با این زن گفت که «تا هفت روز، من از دنیا رحلت خواهم کرد.» ~~بعد از هفت روز، محمد ابن سیرین رحلت کرد از دنیا. و محمد ابن سیرین از جملهی ~~علمای فحول بود. PageV01P035 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0036.png) ~~گفت لابلی. در حالت طفولیت وی، عبدالمطلب، جد وی، بفرمود تا گهوارهی وی بر ~~بام کعبه نهادند - که گرمای سخت بود. وقت سحرگاه، ماه را دیدم که از آسمان به زیر ~~آمد و گرد مهد وی میگردید. و پیغامبر طفل بود، میگریست، به آن خاموش شد. آن گه، ~~دیگربار، سوی آسمان رفت.» ~~با پیغامبر گفتند این معنی. ~~گفت «بلی. ماه با من گفت به من هیچ حاجت داری؟ گفتم اگر از تو درخواهم که ~~شکافته شوی، چه کنی؟ گفت شکافته شوم.» ~~کافران بشنیدند، گفتند «این دعوی را معنی بنمای!» ~~پیغامبر به دو انگشت اشارت کرد، ماه به دو پاره شد. ~~تا عمر ابن خطاب گفت «سر کوه حرا دیدم در میان دو نیمهی ماه.» ~~تا در زمین هند و چین و ماچین بدیدند ماه را دوپاره شده و آن را تاریخی کردند. ~~گویند بر کوه سیام، هر گه هنگام درودن جو بود، ماهی برآید و یک ساعت باستد، ~~پس فرو شود تا سال دیگر. و علت آن کس نداند. ~~ابوعلی چغانی گوید که ملک خاقان مرا بفرستاد با عدتی عظیم تا احوال این ماه بدانم. ~~رنجی عظیم به من رسید تا آنجا رفتم. هیچ مطلع نگشتم که سبب آن چیست و از حکما ~~می پرسیدم از حال آن. گفتند «ممکن بود که در زیر کوه آبیست یا سیماب و شعاع ماه بر ~~آن آب می آید و عکس ms040 بر کوه میدهد و از کوه معکوس در هوا میرود.» ~~ابن مقفع دعوی نبوت کرد. جیوه را در چاهی ریخت. چون آفتاب به سمت الرأس ~~رسید، شعاع جیوه معکوس شد و در هوا قمری ظاهر شد. و به این تلبیس دعوی کرد که ~~«من ماهی نو پدید آوردهام.» ~~زمانی بماند تا آفتاب انحراف کرد و آن ناپدید شد. ~~و بعضی گویند که آن سواد که بر روی ماه است عکس کوههای زمین است و آن که ~~منیر است عکس دریاها و آبهاست. واضح آن است که آن سواد اثر پر جبرئیل است. PageV01P036 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0037.png) ~~بدان که اندیشه باید کرد در این کواکب عالیه. چندین هزار سال است که میگردند. ~~بعضی جنوبی و بعضی شمالی. اما آن چه شمالی ست، ما میبینیم. چنان که بنات نعش که ~~بالای سر ما میگردند و در تحت الآرض هرگز نروند. و اما آن ستارهها که بر قطب ~~جنوبند از ما دور است و در ولایت جنوب بینند، بالای سر ایشان دور کند و در قطب ~~شمالی نبینند. ~~بدان که کار کواکب مختصر نیست و علم آن چیزی نیست که آن را منکر توان بودن. و ~~این مقدار از تأثیر آفتاب میبینند - که چون در شمال آید، هواگرم گردد و چون دور ~~شود، هوا سرد گردد. و بعضی از جهال گویند که آن کس که آفتاب و کواکب را تأثیر ~~گوید، کافر شود. خطاست - که آفریدگار در آن آفریده است: که نه کواکب به نفس ~~خویش می آفریند. و آن که این گوید، کفر بود. نبی گوید «اگر خالق نجم و کواکب راداند، ~~کافر شود.» پس اگر مقدر خدا را داند و کوکب را سبب داند، محض ایمان بود. # و اما آن چه منجمان گویند: طبع زحل نحس است و سرد و خشک و طبع زهره رطب ~~است و طربانگیز و طبع مریخ قتال و حروبانگیز - و آن را «نحس اصغر» گویند -و ~~طبع مشتری ms041 علم افزاید و سکون و قرار دهد و «سعد اکبر» است و عطارد علومها و ~~زیرکی دهد. ما گوییم که این معانی آفریدگار داند و این حکم کردن مسلم نیست کس را ~~که این معانی گوید. و باشد که آن کس که این معانی حکم کند، مزاج خود نشناسد به ~~حقیقت. و اگر در آن درویش برهنه اندیشه کند که در سرما گرفتار آست، چندان غم ~~سرما در دل وی است که زحل از آن شگفت ماند. چندان بود که وی را جامهای دهند و ~~دیناری چند بخشند. چندان خرمی در دل وی آید که زهره از آن شگفت ماند. و اگر یکی ~~را خبر دهند به مرگ عزیزی، چندان مصیبت در دلش حاصل آید که زحل و مریخ ~~بگریند. بلی جملهی کواکب حار المزاجند و جواهر ایشان گرم است و حرارت دیگر ~~عرضی از سرعت حرکت حاصل آید. # و کیست که علم وی به احکام و کیفیت نجوم برسد؟ و کوچک ترین کوکبی که آن را ~~«سها» خوانند چندان بار فراخ تر است از مشرق تا مغرب، اما محل وی از دوری که PageV01P037 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0038.png) ~~هست، خرد مینماید. و اگر ستارهای از فرقدان به زیر آید و بر سر زمین نشیند، چنان بود ~~زمین در زیر وی که درمی در زیر سپری، و از همهی جوانب زمین آقطار وی بگذرد. و ما ~~از مزاج آن بیش از این ندانیم که چون آفتاب در برج اسد آید، هوا آتش بگیرد، چون به ~~حوت آید، هوا رطوبت و سردی بگیرد. و هر یکی را از کواکب خاصیتی آفریده است. ~~چنان که سهیل کوکبی ست که به یمن برآید و شعرای یمانی مشرکان وی را می پرستند و آن ~~را «رب الآرباب» خواند. و کلبی گوید هرگه که عیوق برآید، همهی آبها در جهان بکاهد ~~مگر نیل مصر و هرگه ثریا برآید، دریاها در اضطراب آید. # این همه اسبابند و مسبب آفریدگار ms042 است. و ما بعد از این، صفت کواکب سیاره ~~بگوییم # ذکر زحل: # زحل کوکبی ست از فلک سابع تابد و فلک وی فراخ ترین فلکهاست. به سی سال ~~گرد فلک برآید و هر برجی به دو سال و نیم برود و در هر درجه یک ماه بماند. بر این ~~قیاس، هر سال بیست درجه مستقیم برود و هر سال دوبار با آفتاب تربیع کند - یک بار ~~از راست و یک بار از چپ - و یک بار قران کند. آن گه، آفتاب از وی برگردد و بگذرد ~~و بعد از بیست روز پدید آید: بامداد، پیش از طلوع آفتاب. و از مرکز زمین تا فلک زحل ~~هفده بار هزار هزار و نهصد و چهارده هزار و دویست و چهل فرسنگ است. از سیارات، ~~دورتر از این کوکب هیچ نیست. # و در قهستان، شخصی بود محاسبی داهی. محاسبان به امتحان از وی پرسیدند از ~~مسافت زحل. # گفت «شما این حساب نتوانید دریافتن. اما از آنجا که زحل است، اگر صخرهای ~~دراندازند، هزار سال باید تا به زمین رسد.» # جملهی محاسبان معترف شدند به زیرکی وی. # مقصود آن که علم ما به کیفیت مخلوق نمی رسد، فکیف در خالق. # و اما طبع زحل، از قول منجمان، سرد و خشک است - سوداوی مظلم. دلیلی کند بر ~~سفرهای دراز و حقد و حیله و ظلم و دوری از مردم. و مرگ و سفله به وی نسبت کنند. ~~از حیوانات، آزدرها و مرغ شب و حیوان سیاه و از معادن، سرب و سنگ سیاه و از PageV01P038 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0039.png) ~~دینها، جهودی. و اما صورت زحل، از قول حکما: به پیری ماند که کوهی را میکند و ~~چند کوزههای سیاه پیش وی نهاده. و این از عقل دور است و ما از بهر آن که حکما ~~گفتهاند ایراد کردیم. # ذکر مشتری: # اما مشتری کوکبیست از فلک ششم تابد. به دوازده سال گرد فلک بگردد، به هر ~~یک ماه ms043 دو درجه و نیم درجه برود، دو بار با آفتاب تربیع کند، یک بار از راست و یک ~~بار از چپ، پس آفتاب از وی برگردد و بعد از بیست روز، بامداد، پدید آید. آن را «سعد ~~اکبر» گویند. کفار ترکستان آن را معبود کردهاند و بر آن دعویها کنند. و از کرهی زمین تا ~~فلک مشتری نه بار هزار هزار و نهصد و نوزده هزار و چهل فرسنگ است. و مشتری ~~چندان است که نود و پنج بار و چهار یک زمین، از شرق تا غرب. طبع مشتری گرم و نرم ~~است، هوایی است، دلیل حیات و قضا و علم و امانت است. و آن چه به وی نسبت کنند: ~~از حیوان، آدمی و از معادن، زرنیخ و کبریت و از دینها، نصرانی. و صورت مشتری، از ~~قول حکما، مردیست کهل، بر تخت زرین نشسته، بر سر تاجی دارد، در زیر وی اسپی و ~~گاوی و جاموسی و شتری. ~~و بدان که عجب دارم از حکما در صور کواکب از این جنس سخن رانند و مشابهت ~~کنند نیرات را به حیوانات و جمع کنند میان مشتری و گاو و شتر. و این علم ایشان را از ~~کجا حاصل شد و به فلک ششم کجا رسیدند تا مشتری را به این صفت دیدند؟ - که از ~~شرق تا غرب، در جنب مشتری، مگسی بود. و ما آن چه گفتهاند یاد کردیم. # صفت مریخ: # و اما مریخ کوکبی ست از فلک پنجم تابد. همهی فلک به یک سال ببرد و در هر برجی ~~چهل و پنج روز بماند. چون آفتاب از وی در گذرد و مریخ از زیر شعاع به مدت دو ماه به ~~در آید و پس بامدادی پدید آید در مشرق، پیش از طلوع آفتاب. و از وقت مقارنهی ~~شمس تا دیگر مقارنه هفتصد و هشتاد و هشت روز باشد. و از کرهی زمین تا فلک مریخ ~~هزار هزار و ms044 سیصد و بیست و سه هزار و سه صد و یک فرسنگ است. و مریخ چندان ~~است که یک بار و نیم از مشرق تا به مغرب. طبع مریخ گرم و خشک و ناری است، دلیل PageV01P039 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0040.png) ~~جوانی و شجاعت و خشم و قهر و دزدی و هیمنه و عربده است. از حیوان، به وی نسبت ~~کنند گرگ و خوک و از معادن، آهن و سنگ سرخ و از دینها، آفتاب پرستی. و صورت ~~مریخ، از قول منجمان، جوانیست در دست حربهای، بر تختی مدور نشسته، در زیر وی ~~کفتاری و گرگی و سگی و خروسی. آن را «نحس اصغر» گویند. # و این معنی هم محال است که بر فلک مریخ گرگ و کفتار بود. یا مریخ بر تخت چه کند و ~~آنجا که کوکبی بود، تخت و حربه کجا ماند با حرارت و غلبهی احراق وی؟ اما آن چه ~~حکما گفتهاند ما یاد کردیم. # صفت زهره: # اما زهره کوکبیست از فلک سیم تابد. دور او در برجها یابند، مثل دور آفتاب. یک ~~بار تیز رود در پیش آفتاب و یک بار گران رود و راجع گردد. در زیر شعاع آفتاب، سه ~~ماه بماند و کس وی را نبیند. پس، شبانگاهی، در مغرب پدید آید و مدت هشت ماه پیدا ~~بود. و از وقت مقارنهی آفتاب تا تمامت دور سیصد و هشتاد روز باشد، پس راجع شود. ~~و از کرهی زمین تا فلک زهره صد و هشتاد و سه هزار و ششصد و پنجاه و هفت فرسنگ ~~است. # زهره را طبع لطیف است. دلیلی کند بر زنان و حلا و کسوت و بوی خوش و سرود و ~~ازمر و عشق. و از حیوانات که به وی نسبت کنند، دختران نیکو و ماهی و از معادن، ~~مروارید و سیم و مس و از دینها، دین عرب. و صورت زهره، از قول حکما، زنیست ~~به جمال، بر سر وی کوزهای زرین، ms045 بر سریری نشسته، بالای وی درخت انگور، در زیر ~~تخت وی چهار زن، هر یکی دستهای ریحان دارند و میبویند. # صفت عطارد: ~~اما عطارد کوکبیست حال او همچو حال زهره. از آسمان دوم تابد و از آفتاب جدا ~~نگردد. و از مستقیم بودن تا دیگر مقارنه کردن صد و بیست و نه روز بود. و از کرهی ~~زمین تا فلک عطارد شصت هزار و نه هزار و چهارصد فرسنگ است. طبع عطارد ~~خشک است، دلیلی کند بر امور دینی و نبوت و علوم و عقل. و کارهای باریک به وی ~~نسبت کند. از حیوان، سگ و باز و از معادن، مرجان و جیوه و از دینها، دین نصرانی. و PageV01P040 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0041.png) ~~صورت عطارد، از قول منجمان، مردیست نزار، مصحف در دست، بر تختی، در زیر وی ~~پیری و خادمی و زنی و آمردی. # و این هم محال بود، از سخنهای موهوم اهل تنجیم - که عطارد کوکبیست یک ~~جنس. و آنجا که عطارد بود، از عالم همه عطارد باشد، از افق تا افق عطارد گرفته بود، ~~دیدهی هیچ آدمی به طول و عرض و به انتهای وی نرسد. و همچنین، حال دیگر کواکب. ~~و چون روا دارند که این چنین خرافات گویند تا کوکبی را به پیری مانند کنند و یکی را به ~~جوانی و یکی را به زنی؟ # و ما بعد از این، صفت بروج بگوییم. ~~بدان که برجها بر دوازده است بر فلک البروج. آن را «منطقت البروج» خوانند. بر مثال ~~خربزه که دوازده خانه دارد، در هر خانه برجی. و این فلکالبروج بالای هفت آسمان ~~است و این هفت کوکب سیاره در زیر این منطقه میگردند. هر گه یک کوکب برابر برجی ~~آید، گویند فلان کوکب در فلان برج است. و این را به اندیشه نیک توان دانستن. و حکما ~~این دوازده برج را صورتها نهادهاند: یکی را بر صورت حمل، یکی را بر صورت ثور... ~~نه به ms046 آن معنی که بر فلک حمل است یا گاو یا سرطان. و لیکن این برجها یافتهاند، هر ~~برجی مشتمل بر چند کواکب، وضع آن چون گاوی یا عقربی یا کمانی. اما اگر به مساحت ~~قیاس کنند، از سر کمان تا دیگر سر و از سر عقرب تا دنبالهی وی، جز خداکس نداند که ~~چند هزار فرسنگ است. # اول، برج حمل است. و آن برجی آتشی است، نهاری، مشرقی، سبک رو و اندک مطالع. ~~و بر شکل گوسفندی، دو سر دارد، بازپس مینگرد. گویند که بر کوه چین و ماچین ~~تودهایست، هرگه آفتاب به سر حمل آید، آبی عظیم روان شود. آن چه به حمل تعلق ~~دارد از شهرها: آذربایجان و موقان و فلسطین و قهستان و اصفهان. و آفتاب چون به PageV01P041 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0042.png) ~~اول حمل رسد، شب و روز یکی باشد به همهی عالم. آن را «برج اعتدال» خوانند. در این ~~برج، کوکبی ست آن را «کف الخضیب» خوانند. شمالی و سعد است. # برج ثور برجیست خاکی، ماده، لیلی، جنوبی، مستقیم الطلوع، گران رو، بر صورت ~~گاوی، به دو پاره. و ثور طالع مصر است و آن هریو و همدان و ماهین و کردان. و ~~برجیست ثابت، میان ربیع باشد و بنگردد. در این برج کوکبیست آن را «عین الثور» ~~خوانند: جنوبی است، قتال و نحس. و کوکبی دیگر، آن را «رأس الغول» خوانند: قتال و ~~شمالی. (و معنی «قتال» آن است که هر که بر درجهای بزاد، چون این درجه به این کوکب ~~رسد، خداوندش بمیرد: آن کوکب را «قتال» و «قاطع» خوانند. این معنی قول طبایعیان ~~است و معنی آن است که آفریدگار در آن این معنی آفریده است، چنان که در مار زهر ~~آفریده است، در نحل عسل آفریده است.) # جوزا برجی ست بادی، نهاری، صیفی، غربی، سبکرو، معوج الطلوع. دو صورتند، هر ~~یکی دست بر گردن دیگری نهاده. و جوزا طالع دیلمان و جرجان و کابل ms047 و برخان است. ~~و در برج جوزا، شش کوکب است جنوبی. یکی را «رأس الجبار» خوانند: سحابی است، ~~قاطع و نحس. و دیگر را «منکب الجوزا» خوانند: هم قتال است. دیگر را «منکب الایسر» ~~خوانند، دیگر را «قدم الیسری»، دیگر را «عیوق»، سعد است، دیگر را «منکب ~~ذی العنان» و سعد است. # سرطان برجیست آبی، ماده، لیلی، شمالی، منقلب، صیف، مستقیم الطلوع، گران رو، ~~بسیار مطالع، بر صورت خرچنگ ازرق. و سرطان طالع مرو و بحرین و هجر و افریقیه و ~~مرورود است و از آن خراسان. و هرگه آفتاب به سرطان رسد، آفتاب بگردد. و در ~~سرطان چهار کوکب است: «شعرای یمانی» و «شعرای جنوبی» و «رأس التوأم» شمالی ~~است و «رأس التوأم مؤخر» شمالی است و «معلف» هم شمالی است و قتال. ~~برج اسد آتشی أست، نهاری، ثابت، در میان تابستان باشد، مشرق است، سبک رو، ~~بسیار مطالع، مستقیم الطلوع، بر صورت شیری، پیش وی آتشی. اسد طالع ترکان است و ~~ایرانشهر و مکران و بصره و بربر. و در برج اسد کوکبی ست آن را «قلبالاسد» گویند، ~~قتال است و شمالی. ~~برج سنبله خاکی است، ماده، صیف، لیلی، جنوبی، مستقیم الطلوع، گران رو، ~~بسیارمطالع، بر صورت زنی استاده، در دست راست خوشهی گندم بر سر تاجی زرین. PageV01P042 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0043.png) ~~سنبله طالع اندلس و فارس و شام و فرات و کرمان است. در آن کوکبی ست «صرفه» ~~گویند، شمآلی است، سعد. و چون آفتاب به سنبله آید، موج دریا صعب گردد و زیادت ~~شود. # میزان برجیست بادی، نهاری، خریف، مغربی، سبکرو، مستقیم الطلوع، بسیار ~~مطالع، بر صورت کهلی، در دست ترازویی. و برج میزان طالع کرمان است و بعضی از ~~سیستان و تخارستان و بلخ و کشمیر و هند و روم. و در برج میزان، سه کوکب است: ~~«سماک رایح»، دیگر «اکلیل» - و هر دو شمالیاند - و «سماک اعزل» جنوبی است. و ~~میزان برجیست معتدل. و هرگه که ms048 آفتاب به میزان آید، شب و روز یکی باشد به همهی ~~عالم. ~~عقرب برجیست ثابت، آبی، ماده، لیلی، شمالی، مستقیم الطلوع، گران رو، بسیار مطالع. ~~برج عقرب طالع عرب است و بصره ویمن و حجاز و آمل و قومس و سغد. و در برج ~~عقرب دو کوکب است: یکی را «قلب العقرب» گویند - جنوبی است، قتال - و دیگری ~~را «تالی قلب العقرب». # قوس برجیست آتشی، نهاری، مشرق، سبکرو، مستقیم الطلوع، بسیار مطالع، بر ~~صورت راکبی کمان به زه کرده باز پس مینگرد، تیر کشیده، پیش وی ماری دنبال به بالا ~~کرده. گویند چون آفتاب به قوس آید، بحر فارس مضطرب گردد، چون از قوس به در ~~آید، به شب دریا نرم گردد و کشتی روان کنند. و قوس طالع اصفهان و مکران و ری است. ~~و در برج قوس، کوکبیست آن را «عین الرامی» گویند. سحابی است. («سحابی» آن باشد ~~که به رنگ ابر بود.) شمالی است، نحس و قاطع و قتال. # و بدان که آن چه منجم گوید که «سحابی است، لیلی یا جنوبی یا آتشی یا بادی،» ~~مسلم داریم، اما آن چه گوید «قتال است، بر صورت فلان،» مسلم نداریم- که بر فلک، ~~صورت امرد و پیر نبود و آن چه گویند، بر طریق تقریب گویند، نه به تحقیق. # بدان که جدی برجیست خاکی، شتوی، منقلب، ماده، لیلی، جنوبی، گران رو و ~~معوج الطلوع، میانه مطالع. وطالع اهواز و مداین و سند وهند و عمان و روم است. و در ~~جدی، دو کوکب است شمالی، سعد: آن را «نسر طایر» و «نسر واقع» گویند. و بر صورت ~~بزیست، گوشهای بزرگ، اعضاها از یکدیگر گشوده. # بدان که منجم آنچه گوید جدی «شتوی است، منقلب، لیلی، جنوبی، گران رو، PageV01P043 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0044.png) ~~معوج الطلوع،» مسلم داریم اما آن چه گوید «ماده، بر صورت بز، گشوده اعضا،» مسلم ~~نداریم به حکم آن که بز و غیره بر فلک نبود و وضع کواکب اینجا ms049 بر این مثال یافتهاند. ~~و در کتابی آوردهاند «از پس جدی، پیریست جامهی کهن پوشیده.» و عجب دارم ~~از عقل حکیمی که این مقدار نداند که به چه طریق معلوم شد وی را که جامهی کهنه ~~است یا نو. و آن چه گوید «عصا در دست،» عصا را چون دید که وی در دست دارد؟ و به ~~این عصا که را میراند؟ یا این کوکب را سستی چون رسید تا بر عصا تکیه زند؟ ~~و در کتاب «صور» آورده است که «در برج عقرب، امردی خفته است، سر بر پهلوی ~~عقرب نهاده.» # چون بدید این حکیم که وی آمرد است یا ملتحی؟ و برج عقرب صد هزار هزار ~~فرسنگ طول وی بود، این آمرد را چون بدانست که خفته است یا بیدار؟ و هیچ جای به ~~این فراخی نمی یافت تا عقرب را بالش خود کند؟ # دلو برجیست بادی، نهاری، مغربی، سبکرو، شتوی، منقلب، معوج الطلوع، بر ~~صورت چاهی پرآب، جوانی استاده آب میکشد به دلوی و از پس وی پیری عریان. و ~~دلو طالع کوفه و مصر و جرجان و ظهر حجاز است. در این برج، دو کوکبند: «فم الحوت» ~~جنوبی است و «ذنب الدجاجه» شمالی است و آن را «ردف» گویند. # و بدان که آن چه گویند «دلو بادی است، نهاری، مغربی، شتوی، منقلب،» مسلم داریم ~~و آن چه گفت «بر صورت چاهی پر آب، جوانی آب میکشد،» مسلم نداریم - که بر ~~فلک، چاه و آب و رسن نبود و به این آب چه میکنند؟ و آن که میگوید «از پس وی، ~~پیری عریان،» چون بدانست که پیر است؟ حاسهی چشم او چون دریافت موی سپید ~~وی؟ واگر جامه داشتی، چون دانستی که سپید است یا سیاه، ابریشم است یا پنبه؟ # حوت برجیست ماده، آبی، لیلی، شمالی، گران رو، معوج الطلوع، بر صورت دو ماهی، ~~سر هر یکی سوی دنبال دیگر، پیش آن زنی نشسته، پیش وی کودکی ms050 سرنگون آویخته. ~~و حوت طالع طبرستان و سمرقند و بخارا و اسکندریه است. و برجیست شتوی. در این ~~برج دو کوکب است: یکی را «منکب الفرس» گویند، شمالی است، نحس، قتال. ~~این است صورت بروج که گفته آمد از قول حکمای اوایل و در کتبهای قدیم ~~مسطور. بعضی به رصد یافته و هزار و بیست و دو ستارهی ثابت بر چهل و هشت PageV01P044 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0045.png) ~~صورت نهادهاند و به عمرهای دراز رصد نگه داشته و به شب سیر کواکب را دریافته و به ~~روز در قعر چاههای دراز، چنان که از قعر آن کواکب را دیدهاند. و گویند که در زمین ~~یونان بحری بود که صورت افلاک و بروج در آن ظاهر بودی و اکنون آن اقلیم برگردید و ~~آب بگرفت و کس را در آن راه نیست. # این مقدار که گفته آمد اینجا کفایت باشد. # بدان که حکما آن چه گویند برجی «نر» است یا «ماده»، به مجاز گویند، نه به حقیقت. ~~چنان که عرب آفتاب را «مؤنث» گوید و ماه را «مذکر» گوید. منجمان برخلاف این ~~گویند: چنان که گویند سنبله برجیست ماده، خاکی، جنوبی. «ماده» و «خاکی» تحقیق ~~نیست. و آن چه گویند «زحل بر صورت پیریست کلنگ در دست، کوهی میکند،» ~~جزافات منجمان است. و آن چه گویند «مریخ تیغی کشیده و سری بریده از دیگر دست ~~درآویخته» و آن چه گویند «زهره زنیست بربطی بر کنار» و امثال این، همه مجازی است، ~~موهومات سوداوی. نه در «رقرآن» است، نه در اخبار که واجب کردی قبول آن. زحلی که ~~چندان است که زمین از شرق تا غرب ده بار، چرا کوه کند به معول؟ و کوه بر فلک هفتم ~~چه کند؟ که دید که زهره بربط میزند یا زحل نوحه میکند؟ بربط زهره کی ساخت؟ ~~نوحهی زحل بر مصیبت کیست؟ و ما این را که گفتیم، از قول ایشان گفتیم تا کتاب خالی ~~نباشد و رکاکت ms051 عقل فلاسفه که به عوام خندیدهاند باز نمودیم تا آن چه آفریدگار آفریده ~~است عظیم داری و به چشم احترام نگری. # و بعد از این، یاد کنیم شگفتی آفریدن آتش و منافع آن. ~~بدان که در آتش منفعتها دیدم. از بس منفعتها که در آتش نهاد، عقلای هند و یونان ~~غلط گشتند و سجود کردند آتش را و این خذلان در بجوس بماند و آتش پرست شدند. تا ~~معلوم شد که هدایت آفریدگار دهد و به عقل تنها کار تمام نمیشود. و اگر آتش را از بهر ~~منفعت پرستند، در گل منفعت بیش از آن است و در آب منافع بیش از آن است که در PageV01P045 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0046.png) ~~آتش. و آفریدگار چون خواهد که گروهی را سرگردان کند، ایشان را مبتلاکند به چیزی. ~~چنان که هندوان را مبتلا کرد به پرستیدن گاو و ترسایان را به پرستیدن سم خر عیسا و ~~مشرکان را به پرستیدن اصنام و جمادات. # و ما یاد کنیم صفت آتش و خاصیت وی: # بدان که آتش همهی عالم را گرفته است و هیچ سنگی و چوبی از آتش خالی نیست. ~~اگر جاهلی چوبی بردارد، گوید «آتش کجاست،» گوییم طریق استخراج هر چیزی ظاهر ~~است. چنان که دو چوب رابر هم زنند از مرخ و عفار، آتش ظاهر گردد. یا سنگ بر آهن ~~زنند. و آتش به نزدیک چوب صنوبر بدارند، حرارت به وی رسد، قطران و زفت از آن ~~روان شود. و شیر را بجنبانند، مسکه از آن پدید آید. و اگر خواهند که زر و سیم را از ~~یکدیگر جداکنند، به تحریک و دق جدا نشود و سبیل تفریق آن سباک داند. پس آتش ~~در اجزاها پنهان است، چنان که عسل در شکم زنبور. و اگر هزار زنبور را بکشی، در ~~شکم وی عسل نبینی و اگر هزار درخت خرما بشکا فی، خرما نیابی. پس آتش در اجزای ~~جمادات پنهان است و آفریدگار آن را ms052 به سببی ظاهر گرداند. # و بدان که در عالم هیچ جسمی نیست که آفریدگار آفرید نیکوتر از آتش. ~~صورتیست مطلق، نه محصور و نه مرکب و آکال و ممتنع. و کس را تمکین ندهد تا وی را ~~امساک کنند یا قبض کنند و مطیع کس نگردد. و از آن عالم علویست، به اکراه وی را به ~~این عالم آوردهاند. و آفریدگار از بهر منافع بندگان، وی را در جمادات محبوس کرده. و در ~~هر چه آویزد، وی را نیست کند تا چون خلاص یابد، قصد مرکز علوی کند. و مرکز وی ~~بالای همهی علویات است، زیرا که آب بالای زمین است و هوا بالای آب است و آتش ~~بالای هواست. و در آتش نهیبی و غلبهای عظیم است و چنان دانی که آتشی عظیم که در ~~کورهی آهنگر است، اگر قدری آب در آن ریزند، آوازی منکر و هایل از آن پدید آید. و ~~اگر پرسند که «آن چیست که ذرهای از آن شهری را بس کند،» بگو که آتش است که ~~ذرهای از آن جهانی را بسوزد. # و بدان که آتش همهی حیوانات دوست دارند. و اگر کسی خواهد که عجایب بیند، در ~~صحرا به شب آتشی برافروزد و صبر کند تا جانوران مختلف را بیند که به نظاره ی آتش ~~آیند. و از این سبب، چراغ را در پیش طفل دارند تا با وی مناغات کنند و نشاط در دل ~~وی آورد و زبانش بگشاید. و باشد گه طفل را رنجی بود خف و نالد و گرید و پستان در PageV01P046 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0047.png) ~~نگیرد و خوابش نگیرد در شب، چون مادر چراغ باز گیرد، به آن بیارامد و ساکن گردد. ~~و صیاد به شب در زورقی نشیند و چراغی در آبگینه نهد و بر لب زورق نهد، مرغان آبی ~~می آیند از اجناس و در آن چراغ نگاه میکنند و صیاد چوبی بر دست دارد، بر تشت ~~میزند، حیوانات ms053 بحری به آن آرام گیرند و در آن چراغ مینگرند و صیاد آهنی معقف ~~دارد، ایشان را به خود میکشد و در زورق میاندازد تا کشتی را پر کند. ~~و بدان که منافع آتش ظاهر است. اگر مردی نان خمیر خورد ناپخته، معدهی وی تباه ~~گردد و یا گوشت خام بخورد، هیچ لذتی ندهد. چون حرارت آتش به وی رسد، بوی لذیذ ~~و طعمی شهی در آن پدید آید. آفریدگار این نعمت را از کس دریغ نداشت: نه از ملوک و ~~نه از مساکین. و کس را بر آن قدرتی نباشد تا خزینه کند. و مرد در سرای بود، چون شب ~~درآید، ظلمتی حاصل آید که هیچ چیز را نبیند، ماه را از ماهی بنشناسد، میش را از گرگ ~~نداند، چراغی برافروزد، از آن شب روزی پدید آید، انسی حاصل گردد. و این از عدل ~~آفریدگار است که در حق بندگان کرد تا گدا و امیر در آن یکسان باشد. # و شگفتی آتش در آفاق بسیار است: # در جزیرهای از جزایر هند، میان سرندیب تا حد بنگالوس، مراکب در آب پرخطر ~~باشد. پس تیری بر سر کشتی بندند، پیکان بالا کرده، چون از باد ترسند، و نظر در آن ~~نصل میکنند. آتش بیاید، مانند کوکبی عظیم، و بر سر آن پیکان استد. آن علامت امان ~~باشد از غرق. و باشد که در شبی چندبار ظاهر گردد. ~~بدان که سبب ادبار آتش پرستان تقدیر آفریدگار است و بدان که در عالم هیچ دینی ~~شومتر از دین آتش پرستی نیست. و از این سبب، هرگز کس از ملتی در بجوس نرفت. # و عبیدالله ابن زیاد گوید چون عیسا بزاد، پادشاه ملک عجم، اردشیر، چنان دید که ~~برقی برآمد و ستارهی وی را بسوخت. اردشیر بترسید و بدانست که سبب ولادت ~~عیساست. قدری آنگبین به دست سه شخص به عیسا فرستاد. PageV01P047 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0048.png) ~~رسولان گفتند در این قرصها کاری هست. دو شخص قرصهای ms054 خود بخوردند و یکی ~~قرص خویش پنهان کرد و پیش اردشیر آمدند. ~~گفت «شما را چه داد؟» ~~آن دو کس گفتند «هیچ نداد.» ~~دیگری گفت «بلی من قرص خویش فلان جا دفن کردهام.» ~~گفت «برو، بیار!» ~~ملک با وی آنجا رفت. طلب کردند، نمی یافتند، زمین را میکندند، آتشی عظیم از آن ~~برآمد، قصد ملک کرد، ملک به سجود رفت. ~~چون نجات یافت، از آن وقت، آتش را پرستیدن گرفتند. # گویند سبب آتش پرستیدن آن بود که هرمز ابن خسرو خوانده بود که مولودی بزاید ~~مبارک در بیت المقدس. وی زیت و زر و لبان هدیه به مریم فرستاد. مریم آنبانی خاک به ~~هرمز فرستاد. وی آنجا که شهر شیز است دفن کرد. # پادشاهی دیگر بدانست. کس فرستاد که بر آن خاک بنا بکند، متحیر درماند و راه به ~~آن نمی برد. چون شب درآمد، نوری عظیم از آنجا برمیآمد. خطی گرد آن نور بکشید و ~~بیت النار آنجا بناکرد. و هنوز آن برجاست و از آن آتش میبرند به مشرق و مغرب. و بر ~~سر آن، قبهای بکرد و بر سر قبه هلالی بکرد سیمین، به طلسمی که کس آن را از سر وی ~~نتواند برداشت. و گویند که هشتصد سال است که آن آتش آنجا میسوزد. # و آتشهایی که می پرستند گبران، آتش جمشید است. آن را «آذر خره» گویند. و آن ~~به خوارزم بود، انوشه روان عادل با کاریان آورد. چون نوبت پیغامبر ما رسید، گبران ~~بترسیدند، جزوی از آن به فسا بردند، تا اگر یکی را بکشند، یکی بماند. ~~دیگر «نار جسنف» گویند. کی خسرو نهاد به آذربایجان. انوشه روان عادل آن را به ~~شیز آورد. گبران گویند بر جسنف ملکی موکل است آن را «سبلان» خوانند. ~~و کی خسرو پسر سیاوش بود و سیاوش سخت به جمال بود. زن پدر وی بر وی ~~عاشق گشت. سیاوش طاعت وی نداشت. این زن فریاد کرد که «سیاوش ms055 قصد من ~~کرد.» PageV01P048 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0049.png) # از آن خصومت خاست. پیش آتش رفتند. سیاوش برهنه شد و در آتش رفت. بیرون ~~آمد به سلامت. بدانستند که سیاوش بریست از آن تهمت. # دیگر آتش زرادشت، به ناحیهی نیشابور. # و زرادشت رأس المجوس بود و از بلخ بود. دعوی پیغامبری میکرد و گفت «به کوه ~~سبلان، ملکی به من می آید.» و فتنهی وی در عالم بماند و ملت گبری ظاهر کرد و خلق ~~بسیار تابع وی شد. # گویند اول که زرادشت ظاهر شد، حقهبازی کردی. وی را پیش رستم زال آوردند، ~~حقه بازی بکرد شگفت. رستم وی را چیزی بداد. # چون کارش بالا گرفت، دعوی نبوت کرد و آتش پرستی بنهاد. ملوکان تابع وی ~~شدند. مگر رستم زال. گفت «من دیدم که او ابتدا حقه بازی میکرد و مشعبدی. من نبوت ~~وی را تصدیق نکنم.» # بدان که بعد از جهودی، دینی تباه تر از دین گبری نیست. و اگر موجب آتشی پرستی ~~منفعت است، منفعت آب کمتر از منفعت آتش نیست و منفعت هواکمتر از منفعت آب ~~نیست. چرا آب را و هوا را نپرستند، اگر قیاس به منفعت میکنند؟ # گویند آتش پرستی در دریا افتاد. فریاد میکرد و میگفت «یا نار فارس، یا نار ~~آذربایجان، به فریاد من رس!» # ملاحی گفت «ای احمق، اگر آتش در این آب افتد که تو افتادهای، حال وی بتر از ~~حال تو باشد.» # پس، آفریدگار آتش را بخوان - که از آتش هیچ نیاید و آتش آن که سوزد، به حکم ~~خدا سوزد. و آتش طحلب را که در سایه خشک کنند و سمندر را و فلفل سپید را نتواند ~~سوختن. و گویند که در آندلس سنگی ست همچون چوب سوزد و اگر آدمی خواهد که ~~شعلهای از آن بردارد، بنشیند و برنیفروزد. # آتش دیگر: نار الحر تین. آتشی بود در بلاد عنس. به شب افروختی، به روز دود نمودی ~~و از چند فرسنگ دیدار بودی ms056 و هر وقت شعلهها انداختی، هر چه یافتی بسوختی. گبران PageV01P049 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0050.png) ~~آن را سجود کردندی. تا آفریدگار خالد ابن سنان را از بنی اسماعیل بفرستاد و چاهی ~~بکند و آن آتش را در آنجا برد. ~~چون خالد از دنیا میرفت، گفت «بعد از سه روز، خر دشتی آبتر گرد گور من طواف ~~کند. چون آن خر را بیینید، گور من بشکافید که من شما را خبر کنم از هر چه بودنیست تا ~~قیامت.» ~~روز سیم، جمع آمدند و آن خر ابتر را دیدند. قوم به دو گروه شدند. بعضی گفتند ~~«ما گور وی نشکافیم» و پسر خالد با این قوم بود و نگذاشت که گور وی ~~بشکافند. ~~این حکایت از بهر آن گفتم که آتش خلق ست شگفت که آفریدگار از بهر منافع خلق ~~آفرید و از بهر عذاب دوزخیان. و در عذاب وی این همه منافع است، در رحمت وی چند ~~بود؟ ~~بعضی از گبران گویند که «آتش دختر خداست» و «گاو فریشتهایست» و از آن چه ~~گویند شرم ندارند. ~~ابوالهدیل گوید احمق تر خلق خدا گبری را دیدم. پرسیدم که «آتش چه بود؟» ~~گفت «دختر خدا.» ~~گفتم «گاو چیست؟» ~~گفت «فریشتهی خدا.» ~~گفتم «آب چیست؟» ~~گفت «نور خدا.» ~~گفتم «گرسنگی و تشنگی چیست؟» ~~گفت «درویشی.» ~~گفتم «درویشی چیست؟» ~~گفت «دیو است.» ~~گفتم «زمین کی نگاه دارد؟» ~~گفت «ملکی، نام وی بهمن.» ~~گفتم «بد دینی دآرید شما گبران که فریشتهای را بکشید و به نور خدا بشورید و به PageV01P050 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0051.png) ~~دختر خدا بریان کنید و به خورد درویشی دیو کنید، پس بر پشت فریشتهای که نام وی ~~بهمن است حدث کنید.») # مقصود از این آن است که آتش اگر چه عنصری شریف است، سزای پرستیدن نبود. ~~و صاعقه آتشی بود که از فلک نار آید، از میان دو بخار قصد زمین کند. اگر هوا رطوبت ~~دارد، به زمین نیاید و اگر هوا صافی بود، قصد زمین کند، ms057 بر هر چه آید هلاک کند. # و محمد ابن جریر طبری گوید در طبرستان صاعقهای بر سرای ملک افتاد و قبهای را ~~نا چیز کرد و لشکری بسیار بمرد. پس از آن، ابری مظلم برآمد. چون ابر باز شد، بیت النار ~~افتاده بود و درختهای بسیار سوخته و هر آبادانی که بود جمله نیست شده. # و حکما گویند ظهور آتش دلیل قحط بود و غبار بر روی آب دلیل موتان بود. # اما ستارهای که کشیده شود آن نه ستاره بود - که اگر ستارهای بیفتد، همهی عالم ~~سوخته گردد. بلی آن دخانی بود یابس، حرارت هوا در آن افتد، ملتهب شود و فلک ~~می گردد، وی نیز با وی گردد. و به آن توان دانستن که نه کوکب است که نزدیک است. و ~~نزدیک ترین کواکب قمر است و قمر از صدهزار فرسنگ پدیدار بود، اما این ستاره بیش از ~~صد فرسنگ پدیدار نباشد و زود بیفتد. و باشد که دو بخار مخالف به هم رسند و خواهند ~~که از یکدیگر جدا شوند، ساعتی حرکت کنند و هوا در میان هر دو بخار گرفتار ماند، پس ~~بخار سرد آتش را به قهر به زمین افکند. # و به شهر هرا بر منارهای آمد، ثلثی به درازا ببرد. و شخصی در بیابانی خفته بود، ~~صاعقهای باریک بر پای وی زد، ساقهای وی جدا شد و از پای وی هیچ خون نیامد - ~~که داغ گشته بود و اثر تشنج داغ ظاهر بود. # اما برق هم این معنیست که ابر و هوا در هم افتد، چون سنگ و آهن، آوازی از آن ~~پدید آید، آن را «رعد» خوانند. و مردم اول برق بینند، پس رعد شنوند، زیرا که PageV01P051 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0052.png) ~~حاسهی بصر تیزتر است از حاسهی سمع. و مثل آن چنان بود که یکی بر لب آب دریا ~~دست بر هم زند، شخصی آن مرد را بیند که دست بر هم زند، بعد از ساعتی ms058 آواز دست ~~شنود. # و به حد طبرستان، آتش افتد از آسمان، آنجا که بیفتد نشان کنند و برکنند، چون به ~~آب رسند، آهنی یابند، بر آن نشان زر و سیم و جواهرها. آن را «خشت آسمانی» خوانند. ~~و آن جواهر زمین بود -از آهن و نحاس و زر و سیم - که گداخته شود در زمین از آن ~~آتش. چون به آب رسد، منجمد شود. اما اگر این آتش بر آب آید، از آن وحیهای عظیم ~~برآید و باشد که خلقی از هول وی بمیرد. # بدان که فرق میان رعد و هده و وحیه آن است که این آتش را فرو آورد، اگر در هوا ~~بخار بود، بانگی از آن برآید، «رعد» خوانند. اگر هوا صافی بود، قصد زمین کند، اگر در بحر ~~آید، بانگ آب برآید، آن را «وحیه» و «هده» گویند - و این بانگ هول بود و مهلک بود ~~- واگر بر خشک آید، آن را «صاعقه» گویند و خرابی کند و به زمین فرو رود تا به آب ~~برسد. # و بدان که ماهی از آواز رعد بمیرد و سر از دریا بیرون نیارد کردن از بیم رعد و ~~سحاب که وی را به خود کشد. و ماهی چون بمیرد، در آب سمی قاتل گردد، حیوان بحری ~~از وی گریزد. # اما قوس قزح را «تیراژه» خوانند. نور قرص آفتاب است که بخار تر در هوا قبول کند. ~~و مثال آن چنان است که نزدیک آفتاب از فلک قطعهای روشن تر است و بر محیط آن ~~قطعه، قطعهای دیگر که روشنایی وی کمتر بود و باز قطعهی سیم نور وی کمتر بود. و ~~قطرههای باران و بخار بعضی به آن وضع بود و آن قطعه که به آفتاب نزدیک تر بود رنگ ~~سرخ نماید و قطعهی دوم رنگ سبز نماید و قطعهی سیم رنگ سیاهی نماید. و قوس ~~همیشه مقابل آفتاب بود و دایرهی تمام باشد و اما نیمی در تحت ms059 الارض بود. و تمام کسی ~~نبیند دایره را که بر منظرهی آسمان رود. و بسیار بود که شب بدر چون ماه به آفاق نزدیک ~~باشد و باران آید، قوس ظاهر گردد. و اگر خواهی که بدانی، خرگاهی بنه و نیک بپوشان ~~و در اندرون رو و سولاخی باز کن تا آفتاب در جهد و آب در دهان گیر و در شعاع PageV01P052 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0053.png) ~~آفتاب دم، اندر آن رنگها پدید آید مانند قوس. و اگر آب صافی در دهان گیرد و پشت بر ~~آفتاب کند و در هوا دمد، پیش خود قوسی بیند. و قوس دلیل صحو باشد. # اما ذوذوابه آن است که آفریدگار قدرت کامل خویش بنماید. بخاری که در وی ~~دهنیت بود از زمین متصاعد شود و به جوهر آتش رسد، حرارت آفتاب در وی آویزد، ~~آتش گردد، آن را «ذو ذوابه» گویند. و باشد که دراز بود و باشد که شمسهای بود مدور و ~~مثلث. # و به روزگار مأمون، آتشی برآمد از مشرق به مرو، دراز، مستطیل، و چند روز بماند. و ~~به طبرستان، ستارهای دراز برآمد از مشرق و چند شب بماند. پس بر مدینهی فرغانه ~~افتاد و تباه کرد و ملک فرغانه بمرد. # این مقدار اینجا کفایت باشد تا بخارات هوا بشناسند از کواکب اصلی و سرخیای که ~~آن را «شفق» خوانند، از نور قرص آفتاب: بود که در بخار آویزد، چنان که آتش نماید. و ~~ما عجایب هوا بگوییم. ~~بدان که همهی عالم باد دارد. و آفریدگار هوا را بر مثال دریایی آفرید محصور در جوف ~~فلک و چنان که آب را سبب حیات ماهی کرد، هوا را سبب حیات بری کرد. و غذای ~~بنی آدم سه چیز است: نان و آب و هوا. نان و آب غذای اجسام است و هوا غذای ارواح ~~است. چه اگر یک روز مردی آب و نان نخورد، نمیرد و اگر یک طرفت العین هوا به حلق ~~وی فرو ms060 نرود، بمیرد و جان بدهد. # اگر پرسند «هوا به حلق ماهی در آب چه گونه میرسد،» گوییم هوا به واسطهی آب ~~به ماهی میرسد - که هوا محیط است به آب و آب محیط است به ماهی و اگر ماهی در ~~آبی آید که هوا به وی نرسد، بمیرد. و مثال وی چنان است که بچه در شکم مادر: اگر چه ~~هوا به بچه نمی رسد، به مادرش میرسد. و اگر جاهلی به ماهی درنگرد، گوید «چرا PageV01P053 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0054.png) ~~نمی میرد در آب»» ماهی نیز گوید «چرا این آدمی در هوا نمیمیرد؟» چنان که آدمی در ~~هوانمی میرد و در آب غرقه شود، ماهی در هوا بمیرد و در آب غرقه نشود. ~~بدان که استیلا و قوت که هوا راست در هیچ مخلوقات نیست و چندان ولایت که هوا ~~راست هیچ عنصر را نیست - که اگر یکی بر منظرهی آسمان رود، همه هوا بیند. و بنگر که ~~آن مقدار هوا که در سفینهای بود، یک مثقال نباشد و صد هزار من بردارد. و اگر مشکی ~~پر از هواکنند و بر آب نهند و کوهی بر سر آن نهند، کوه را بردارد، مگر مسامهای مشک ~~احتمال نکند و باد را بگذارد. و اگر این مشک را پر باد کنند و برسنجند و آن گه باد را ~~بیرون کنند و برسنجند، هیچ وزنی بنکاهد. ~~بدان که بعضی از حکما گویند نزدیک آسمان فلکیست نام وی «نسیم»، اصل این ~~هواست که متفرق میشود در عالم و مادت ارواح است. چون قرص آفتاب که به همهی ~~اروزنها درآید و چون روزن دربندند، شعاع با قرص آفتاب جهد، همچنین حلق حیوانی ~~اگر دربندند، نفس وی با هواگریزد. # اگر پرسند که «مخنوق چرا جان دیر میدهد،» گوییم زیرا که جان به همهی اجزای تن ~~مستغرق شده است. و در زیر هر موی مجرای نفسیست که به اجزای آن از اجزای تن ~~بیرون میآید. و اگر نه، به ms061 اول حالت، مخنوق جان بدادی. اما آن مقدار چندان بماند که ~~مسام بسته گردد و سرد شود و هوا به آن بیرون نیاید، آن گه نفس منقطع گردد. # اگر پرسند «قوت آتش بیشتر یا قوت هوا،» گوییم قوت هوا. به حکم آن که سبیکه در ~~آتش اگر چه بسیار بماند بنگدازد، تا باد به دم و کوره اندر آن ندمند-که هوا آتش را به ~~اجزای سبیکه رساند تا حل کند. # و بدان که آفریدگار هوارا و آتش را هر دو مشترک آفرید، چنان که آب را و خاک را ~~مشترک آفرید. و هواهمهی عالم گرفته است و فلک قمر می گردد و از سرعت حرکت وی ~~هواگرم میگردد و آتش میشود تا نزدیک و گرد هوا درمی آید و اندازهی هوا خردتر ~~میشود تا نزدیک هر دو قطب سپری شود. و بدان که از زمین تا حد فلک فمر، همه مملکت ~~هواست و به مساحت سی و پنج هزار و دویست و سیزده فرسنگ است از زمین تا فلک ~~قر. # بدان که هوا جمله یک جنس است، چنان که آب و آتش همه یک جنس دارد - که PageV01P054 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0055.png) ~~اگر پرسند «چرا آبی تلخ بود و دیگری خوش بود و هوایی پاک بود و هوایی عفن ~~بود،» گوییم آب و هوا در عنصر خویش بنگردد، چنان که آتش نگردد. اما آن هواکه به ~~حدود زنگبار است سیاهی دهد و آن هوا که به حدود صقالبه است سپیدی دهد به ~~مجاورت خاک. و عربی که در خراسان آید، از طبع بگردد و ملخ که در بیابان بود خاک ~~رنگ بود و چون در بستان بود، سبزرنگ بود. و گزندهای در سر جوان سیاه بود و در سر ~~پیر سپید بود. و پنهان نیست که روی حبشیان چنان نیکو نیست که روی ترکان. و ~~مردانی که از حد نبط میسانند دنبالها دارند چون دنبال نهنگ. و اگر ملاحی نبطی را ~~بینی، روی ms062 وی پنداری که روی بوزینه است. و به حد مغرب، مردانند مسخ شده، از سبب ~~آب و خاک و هوای فاسد، و از جاهلی انتقال نکنند از آنجا. چون روزگار برآید، مویهای ~~ایشان دراز گردد و دنبال ها دراز شود. و در مهب شمالی، آدمی بوزینه شود. و اگر خواهی ~~که بدانی، در روی زنگباری و روی قفچاق نگر و در اندام حبشی و اندام ترک نگر، تا ~~بدانی که تأثیر هوا و خاک چند است. ~~(اگر پرسند که «مسخ رواباشد،» گوییم روا باشد. و آفریدگار قادر است بر مسخ و بر ~~تقلیب اعیان. ~~بعضی گویند مسخ و خسف شاید، اما قذف نشاید - که سنگ از جهت آسمان نیاید. و ~~در قدرت آفریدگار جایز است هم مسخ و هم قدف و هم خسف. و ما در فصولها ~~بیاوریم هر یکی به جای خویش.) # پس آفریدگار این قوت در هوا آفرید تا هر جا تأثیری کند، چنان که احراق در آتش ~~آفرید و ترطیب در آب آفرید. # و بدان که گاه گاه تغییر در هوا پدید آید، به سببی حادث. چنان که بقراط گوید در ~~ساحل دریا، وبا پدید آمد و هیچ سببی ظاهر نشد، نه در آب، نه در هوا. چون تفحص ~~کرده آمده، در بیست فرسنگی، تنینی از دریا سحاب برکشیده بود و بر ساحل افکنده و ~~بگندیده و هوا از آن فاسد شده و حیوانات هلاک میشدند. پس، بفرمود که نمک بسیار به ~~آن ریختند تا گند ساکن شد و هوا صافی گشت و وبا بازگردید. پس، در نفس هوا تغییر ~~نباشد - که هوا همه جا یکی بود. # بدان که بادها بسیار است و جمله حرکت هواست که به علتی بجنبد. چون آب دریا که ~~در موج آید. و سبب حرکت هوا یا زحمت بخاری بود بسیار که وی را از موضعی به PageV01P055 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0056.png) ~~موضعی راند تا جایی کثیف شود. چون همه جای متساوی شد، ساکن گردد. ms063 چنان که ~~حال قاروره بر آب: اگر دمی در آن دمند، آب بیرون جهد به مقدار آن هوا که در وی ~~شود. و باشد که حرکت هوا از حرکت جسمی بود عظیم، چنان که لشکری عظیم که ~~برخیزد، هوا در حرکت آید و به وقت مصافها و اضطراب لشکر، بادها آید. و همچنین، ~~به وقت رجوع کواکب. و خاصه عطارد که از سیر وی هوا متحرک شود. # بدان که هوا تا ساکن بود، «هوا» خوانند، چون متحرک شود، «ریاح» خوانند. و باد ~~جوهریست پادشاهوش. نه اولش پیداست، نه آخر، نه میان، نه صورت وی بتوان دید، ~~نه جسم وی. غالب بود بر همهی جواهر، روان شده در همهی معادن - بیشرم و ~~ستمکار. گاه چون فریشته ساکن بود، گاه چون دیو مضطرب شود. با آتش رفیق کند، به ~~آتش در شود، بنسوزد، به قلزم بگذرد، تر نشود. اطراف عالم بگرفته و وی در میان عالم ~~نشسته. پیش وی، مشرق و مغرب و آسمان و زمین یکی بود. و باغها را دایگانی کند، ~~درختها را آبستن کند، مایهی حیات همهی حیوانات بود. # بدان که بادها اجناسند و حدود وی معین است. چون هوا در جانب مشرق حرکت ~~کند، «صبا» خوانند. اگر به مغرب بود، «دبور» خوانند. اگر در شمال بود، ««شمال» خوانند. ~~اگر به جنوب حرکت کند، «جنوب» خوانند. و الا، در اصل، هوا یکیست و یک عنصر ~~است. ~~بدان که ابر بخاری باشد که از دریاها برخیزد و به بالا رود، متراکم شود، سرما به وی ~~رسد، قطرهها گردد، یبارد. تا مادهی آن بخار می افزاید، میبارد، تا منقطع گردد. یا آفتاب ~~آن را تحلیل کند یا دیگر کواکب. و اگر بخار در هوا سرد گردد، برف ببارد. اگر هوا متحرک ~~بود، برف را بگرداند، تگرگ کند. اگر بخار اندک بود، نبارد، و لیک ضباب شود و میغ. ~~بامدادان، چون دودی استاده بینی. چون آفتاب برآید، تحلیل کند و یا به ms064 هبوب باد نیست ~~شود. و این همه به قدرت منتهای آفریدگار بود. PageV01P056 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0057.png) # در حدود ترکستان و سردسیر، ابرها باشد عجب. و ایشان را در آن دعاوی باشد و ~~رهبانان آنجا دعوی انشای سحاب کنند و انشای سرما. # و اسماعیل ابن احمد، امیر خراسان، گفت که به غزای ترک بودم، با بیست هزار مرد. ~~روزی، از لشکر من ضجه برآمد و گفتند ترکان را کاهنیست که سرما ظاهر کند و خلق ~~به آن هلاک شود. و جماعتی گواهی میدادند و من قبول نمیکردم. روز دیگر، سحابی ~~برآمد سیاه، از سر کوهی، در آن صورتهای هایل و بانگهای عظیم، زبانههای آتش ~~می کشید. لشکر من بترسید. ~~فرو آمدم و روی بر خاک نهادم. گفتم «الاهی، دشمن را بر ما ظفر مده و اهل اسلام را ~~خجل مگردان!» # بعد از ساعتی، خبر آمد که لشکر کافر بگریخت. و آن سرما به ایشان بازگشت و ~~بعضی را هلاک کرد و ما با غنیمتی عظیم بازگشتیم. # و سرما و استمطار ترکستان معروف است. # و بدان که به دست آدمی نیست که انشای سحاب و سرما کند، اما بدیع نیست که ~~آدمی همت بر کارها نهد، آفریدگار آن برآورد: یا تقدیر موافق وی گردد یا ممکن بود که ~~در آن حدود ابرها و سرما بسیار خیزد، رهبانان اوقات آن دانند، به وقت آن دعوی انشا ~~کنند و چنین نمایند که «ما انشا کردیم.» و به هر وجهی که هست، جز به تقدیر آفریدگار ~~ظاهر نشود. # و بدان که آفریدگار در سحاب قوهی جذب آفریده است - که اژدرها را از دریا ~~برکشد و به بیابانها اندازد. و تنین در قعر دریا بود و از بیم سحاب سر بالا نیارد کشید. و ~~مثل سحاب چون سنگ مغناطیس است که آهن را جذب کند و سحاب سر این تنین به ~~خود کشد. ~~عمرو بکالی گوید که تنین اژدرها باشد متمرد، ماران را خورد. پس، به دریا در ms065 شود، ~~ماهیان را میخورد وعظیم می گردد، تا دنبالش یک فرسنگ شود. و جانوران دریا از ~~شر وی به خدا نالند تا آفریدگار ابری بفرستد و وی را به خود کشد و به زمین یأجوج و ~~مأجوج افکند و قوت ایشان سازد. ~~و در چین و ماچین، سنگی باشدکو چک، اگریکی بردیگریافتد، باد آیدو سرماوبرف. PageV01P057 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0058.png) ~~و در تبت، کوهی ست، اگر آنجا یکی بانگی زند، چندان باران آید که سیل روان شود. ~~فمد را بر نعل ستور بندند تا از آنجا بگذرند. ~~معلا ابن هلال گوید به مصیصه بودم، دریا در اضطراب آمد و دودی از آن ~~برمی خاست. پس ابری برآمد و به آب فرو رفت. و از پس وی، ابری سیاه برآمد. تا هفت ~~ابر به دریا فرو رفت. آن گه، برخاست و چیزی برکشید سر وی به آسمان بود و دنبال وی ~~در آب. # و از بحر انطا کیه یکی را برکشیدند، دنبال بر سور زد، چهل برج را بیفکند. # و تنین جانوریست مفلس، متمرد. و بال دارد عظیم. و دو گوش دارد دراز. سر وی ~~چندان بود که کوهی. وقتی که ابر وی را برکشد، در آن حدود مردم تضرع و زاری کنند تا ~~بر ایشان نیفتد و بکشد ابر آن را تا به مقام خراب افکند. و اگر بر شهری آید، خراب ~~گردد. # این مقدار گفته آمد از شگفتی سحاب. و آن که عالم پاک بود و حالی آفریدگار به کن ~~فیکون، عالم را پر از سحاب کند تا همهی آفاق بپوشاند و چون خواهد، به یک ~~طرفتالعین، نیست کند. و چون روان شود، پاره پاره، همیشه از مغرب آید و به جانب ~~مشرق رود. ~~بدان که اصلهایی که قوام عالم به آن است چهار اصل است: یکی آب، دوم خاک، سیم ~~باد، چهارم آتش. و این چهارگانه از کس دریغ نداشت، به ملک و به درویش و به فیل و ~~به پشه ms066 - به همه - یکسان داد و همه در آن متساویاند و این عدل باریست. # یکی را پرسیدند که «در موجودات، از چه عزیز تر نیست؟» # گفت «از آب.» # گفت «از چه حقیر تر نیست؟» PageV01P058 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0059.png) # گفت ««از آب.» # یعنی آب که بسیار بود، قیمتی ندارد. چون کم شود، شربتی هزار دینار ارزد. # و آب غذاها را به اعضا رساند و تربیت کند و آب خوش روی را نیکو کند و تن ~~درست کند. و نیکوترین آبها آن است که از ناحیت مشرق آید و زود سرد گردد و زود ~~گرم گردد. و بترین آبها آب برف و یخ بود که سرما لطافت از وی بستده باشد و اجزا ~~غلیظ مانده. و آب چشمهها غلیظ بود، خاصه که جای معادن زر و سیم و شبه و کبریت ~~بود، و از آن عسر البول آید، زیرا که غلیظ بود. و این جواهر از رطوبت و برودت متولد ~~شود. و آب سرد مضر باشد به دماغ و به اعصاب و به دندان، زیرا که طبع این عضوها ~~سرد است. و اما آب شور از آن بود که آفتاب اجزای لطیف از وی بستده بود. چون بول ~~که لطافت وی در اجزای جسم رود و کثافت بماند. و آب خوش سبک بود و نافذ. و اگر ~~کوزهای مومین بکنند بجوف که آن را دهان نباشد و آن را در آب شور افکنند شبی و ~~روزی، چون بردارند، در میان وی آب خوش بود، زیرا که آب عذب را نفوذ بود و مالج را ~~نبود. # بدان که آب یکیست از چهار عنصر و اصلی شریف است و مادهی حیات است و ~~سبب طهارت و در وی طعمها و رنگها آفریده. چنان که بر صحرا ببارد، بر خاکستری ~~سوخته که در آن هیچ دانه و حبوبی نباشد و از آن اصناف گیاهها برویاند، هر یکی به ~~رنگی و شکلی و بویی. مثلا آب در باغی رود، ms067 سیب سبز و انار سرخ و انگور سپید و ~~سیاه و سوسن بویا و سیر گنده بروید. این معانی همه در آب نهاد. به واسطهی هوا و ~~خاک، این ثار پرورده شود. # و بدان که آفریدگار آبها را ابتدا از جوهری آفرید سپید که نظری به وی کرد به هیبت، ~~آن جوهر شکافته شد. نیمی بگداخت، آب گشت و نیمی دیگر عرش را از آن بیافرید. و ~~آن آب را اکنون «بحرالعمیق» و «بحرالمحیط» خوانند، از آن سوی عالم. و به رومی «بحر ~~طرطاووس» خوانند. و رجوع همهی آبها با وسط الارض است و آن مرکز وی است. و ~~آفتاب به قوت خویش آب را جذب میکند از شش جوانب کرهی زمین و به بالا میکشد ~~و باران میشود و بر عالم میبارد به حکت عجب - که به همت، حکمای عالم صد گز در ~~صد گز زمین تر نتوانند کردن و ندانند و ضع باریدن آب ترتیب کردن. آفریدگار از مشرق ~~تا غرب تر گرداند به باران. و اگر چنان که آب به یکبار فرو ریختی، خرابیها کردی و PageV01P059 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0060.png) ~~بنیادها بیفکندی. اما به حکت بالغه، قطرات کند به تقدیر، به سویت - که قطرهای از ~~قطرهای کم و بیش نباشد، وزن هر قطره تسویی زیادت دانگسنگی نگردد. میباراند تا ~~به اجزای زمین می رسد و زمین از آن ذخیره برمی دارد و آن چه افزون بود، سیلها گردد و ~~به خرابیها ریزد. # وبدان که چون آفتاب از زمین دور شود، در آن زمین بحر پدید آید از رطوبت. و زمین ~~مصر نخست بحر بود، آنگه مصر شد. و زمین یونان چند بار بحر گشت و چند بار خشک ~~گشت. و این ابرها که میبینند، اگر از جانب مغرب آید، آن آب را از بخار بحر خزر و بحر ~~روم آورد و اگر از جانب مشرق ظاهر گردد و ببارد، آن آب را از بحر هرکند برداشته بود. ~~تا بدانی ms068 که کار عالم مهمل نیست و آن را مدبریست و قادری کامل که آن را میسازد. و ~~لون آب لون جای وی بود. اگر آب در قدحی سبز کند، سبز نماید و اگر سرخ بود، سرخ ~~نماید. # و ما بابی در عجایب چاهها بگوییم. ~~گویند در قبیلهی بنیعامر چاهیست که سلیمان آنجا رسید و لشکر وی تشنه بود و زمین ~~خشک دید، درماند، دیوی را دید که میخندید، گفت «مردم تشنهاند و تو میخندی؟» # گفت «زیرا که آب در زیر قدمهای شماست و نمیبینید.» # بفرمود تا بکندند. تیرست چشمهی آب برآمد. ~~و گویند قومی در صحرا از تشنگی بمردند. حجاج ابن یوسف گفت «آنجا ببینید تا آب ~~هست؟» # برکندند. آب برآمد. گفتند «چه گونه دانستی؟» # گفت «در حال تشنگی خدا را خوانده باشند و آب خواسته و اجابت افتاده و ایشان ~~را روزی نبوده»» PageV01P060 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0061.png) # به سامره چاهیست، آبی خوش و ساکن. چون خشت خام در آن افکنند، از آن ~~آوازها آید عظیم. تا سه ساعت بگذرد و آب گرم شود، پس ساکن گردد. # و بر سر کوه سرندیب چاهیست، هر که در آن نگرد، سنگی به وی آید مانند تیر، ~~وی را آفگار کند، و کس نداند که چیست. بعضی گویند که مرقد دختریست از آن آدم. ~~بر کوه پوشنگ دو چاه است: در یکی هرچه اندازند باز پس اندازد و در چاهی دیگر ~~صد هزار کبوتر آشیان دارد، می پرند و باز جای می آیند، و هر رسنی که در آن گذارند به ~~دو پاره شود و به قعر آن نرسد، پنداری که به مقراض دو پاره کردهاند. ~~بر کوه اصفهان چاهیست قعر آن پدید نیست. کودکی در آن افتاد، به روزگار اسحاق ~~سیمجوری. و وی پادشاه بود. دلتنگ شد. و مادر وی جزع میکرد. مردی را از زندان به ~~در آورد که مستوجب قتل بود و در زنبیلی نهاد و فرو فرستاد، به شرط آن که ms069 تا هفت ~~روز برکشند. # هفت روز میرفت و وی سنگی در زنبیل داشت، فرو افکند و سه شبان روز گوش ~~میداشت. هیچ آواز برنیامد. # و وی را برکشیدند. گفتند «چه دیدی؟» # گفت «ظلمت.» # به حدود دامغان چاهیست هر که از آن آب خورد، اسهال کند. و اگر آن آب را جایی ~~برند، خون گردد. اگر دورتر برند، آن خون سنگ گردد. اگر خرقهی حیض در آن چاه ~~افکنند، چندان باد خیزد از آن چاه که دیوارها بیفکند و آب را و خرقه را بیرون اندازد، ~~آن گه ساکن شود. # و در کتابی خواندم اگر یکی پوست روی آدمی بر سر نیزه کند و خرقهی حیض سر ~~آن بندد و برافرازد، بادهای عاصف جهد و اضطراب در آن اقلیم افتد. تا فرو گیرند و از ~~آن جدا کنند. # به حد طخاب و غرشستان چاهیست در آن گل سرخ. آن را برکشند و بریزند و سر ~~چاه استوار کنند، تا سال دیگر: سر چاه باز کنند، پر از گل سرخ باشد. و اگر سر چاه باز ~~نپوشند، باد آید از آن چاه که اهل طخاب به رنج آیند و از بانگ وی زنان بمیرند. ~~به هندوستان چاهیست روآن شود و آب دو شاخ گردد، هر شاخی در سولاخی PageV01P061 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0062.png) ~~رود: یکی صمغی زرد گردد، سمی بود قاتل، و یکی صمغی کبود گردد، تریاقی بود نافع. و ~~این نادر است. ~~به زمین بامیان دیهیست «غورک» خوانند. آنجا چاهیست آب بر سر آورد. چون ~~نخچیر تشنه شود، قصد آب کند، آب فرو رود و نخچیر را غرقه کند. بعد از ساعتی، ~~استخوان نخچیر بیرون اندازد. # به حدود تبت چاهیست، در آن چاه فضایی. آن که در آن چاه رود، آوازها شنود - ~~ترکی وهندی و عربی و عجمی - و کس را نبیند. همیشه شنوند. چون باران بارد، ~~نشنوند. چون باز استد، دیگربار شنوند. ~~در ولایت همدان دیهی ست نام آن «ستق»، در ناحیهی مهروان، ms070 در آن چاهی که قعر ~~آن پدید نیست. # پادشاهی گفت «من این چاه را بینبارم.» # آن سال، هر کاهی که در آن ولایت بود جمع کرد، سال دیگر جمع کرد و همه را در آن ~~چاه ریخت. هیچ پدید نیامد. # سال دیگر، قافلهی ماوراء النهر برآمد. حکایت کردند که به ماوراءالنهر آبها میآمد و ~~کاه میآورد بیاندازه. # بدانستند که آن چاه را خرقی بود در زمین تا به آن حدود. # در ناحیهی اچم، از این ولایت، کوهیست، بر آن دو کهف، آن را «کفتارخل» گویند. ~~در پهلوی وی، کهفی ست مظلم، در آن کهف بجیرهای سر وی به سنگ پوشیده. # از شخصی شنیدم از آن ناحیت گفت شمعها برداشتیم و در آن رفتیم. به لب دریایی ~~رسیدیم گرد بر گرد وی چیزی رسته، مانند قصب و قلم و مرغان بر سر وی نشسته، ~~پرهای ایشان مانند زر میافروخت. چون ما را دیدند و روشنایی شمع، پریدن گرفتند. ~~چون شعلههای آتش، بالهای ایشان میافروخت. و ما از سبب ظلمات و باد، بازپس ~~گردیدیم. ~~و این شگفت است که بحیره را سر به سنگی پوشیده بود، بالای وی کوهی مطبق و ~~مرغ که در ظلمات زندگانی کند. PageV01P062 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0063.png) # به اندلس نهریست، در این نهر سنگیست آن را «پهنه» خوانند، آدمی را به خود ~~کشد از یک تیر پرتاب. و هر که آن سنگ را بیند، چندان بخندد که بمیرد. به اینجا بتی ~~مسین نهاده، بر یک قدم استاده، بر آن نبشته که «پیشتر مرو- که راه نیست!» # این مقدار از عجایب چاهها گفته آمد. این جمله در شگفتی آب گفته آمد. و ما در ~~شگفتی زمین و خاک بابی بگوییم. ~~زمین جای آسایش زندگان است و پردهی عورت مردگان است. شب از سایهی وی ~~است. جای پیغامبران است. نباتها از آن روید. دروازهی روزی خلق است. خانهی ~~کعبه بر وی است. بردبار و بارکش و بخشنده و امانت دار است. قرارگاه آب ms071 و آتش و باد ~~است. هر چه به وی سپارند، یکی صد کند و باز دهد. خوانیست آراسته، بر آن همه ~~چیزها نهاده. فلک و باد و آب و ماه و خورشید همه گرد زمین می گردند، چون ~~چاکران، و زمین چون پادشاهی آرامیده بر جای. بهار مشاطهی زمین بود، خریف و ~~خزان بر وی گریند. یکی مشاطگی کند، باد فراشی کند، ابر سقایی کند، اختران شمعداری ~~کنند. # و بدان که عالم با هر چه در وی است حکت است. و هر چه بینی، بعضی از بهر حکمت ~~آفرید و وی حکیم است و حکمت داند، چون علما و حکما، و بعضی از بهر حکمت آفرید ~~و حکت نداند، چون اجساد و جمادات: اگر چه خاموشند به ذات، ناطقند به معنی و هر ~~یکی میگوید که «مرا صانعیست قادر.» و در هر ذرهای از عالم که بینی، عجایبی ست: ~~یکی آمیزنده چون کبوتر، یکی گریزنده چون کلاغ، یکی لطیف چون آهو، یکی ثقیل ~~چون خوک، یکی دلاور چون شیر، یکی بددل چون روباه، یکی طالب آفتاب چون ~~حربا، یکی از آن گریزان چون خفاش، یکی خندان چون کبک، یکی گریان چون بوتیمار، ~~یکی بخشنده چون خروس، یکی بخیل چون سگ، یکی نافع چون مگس انگبین، یکی PageV01P063 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0064.png) ~~مضر چون موش و مگس. آسمانی به این بلندی و زمینی به این پستی، روزی با این همه ~~أنس و ضیا، شبی با این همه وحشت و ظلمت، آفریدگار همه ایزد است و نه از خود پدید ~~آمدهاند. ~~بدان که کرهی خاک عالمیست و هرچه در آن بر چند قسم است: یا نامیات است، ~~چون حیوانات و نبات، یا جماد است، چون جواهر و احجار. اما فلک را و بروج و کواکب ~~را جماد نگویند، نه نامیات. اما زمین را جماد گویند و موات. و آب و آتش و هوا را نه ~~جماد گویند، نه موات و نه حیوان. و نامیات را ms072 صامت و ناطق گویند: صامت چون نبات، ~~ناطق چون حیوان. و فی الجمله، آفریدگار همه رب الارباب است و همه را به حکت ~~آفرید. ~~بدان که اسکندر ذوالقرنین به مشارق و مغارب بگردید و هر جا اثری بکرد. به مغرب، ~~اسکندریه و به ماوراءالنهر، سمرقند. و عراق را اختیار کرد و رومیه را بنا کرد و در آن ~~نزول کرد. و در عراق، مداین را بنا کرد. # و هندوان زمین را قسمت کردند بر هفت اقلیم: هند و حجاز و شام و بابل و عرب و ~~روم و یأجوج و مأجوج. و بدان که استدارهی زمین بر خط استوا تیرست و شصت درجه ~~است، هر درجهای بیست و پنج فرسنگ، هر فرسنگ دوازده هزار آرش. و ما جمله بر ربع ~~شمالی ایم و ربع جنوبی خراب است و نیمهی زیرین از شمال هم خراب است و ما را از آن ~~خبر نیست. و هر ربعی بر هفت اقلیم مقسوم کردهاند، هر اقلیمی سی و هشت هزار ~~فرسنگ و پانصد فرسنگ بود: اقلیمی در دست عرب و یکی در دست روم و یکی در ~~دست حبشه و یکی در دست هند و یکی در دست ترک، یکی در دست چینیان، یکی در ~~دست یأجوج ومأجوج. # قلیم اول زمین محترقه تا سرندیب، سکان وی سیاه و زشت و برهنه چون سباع، ~~دراز عمر. در آن حدود، ازدرها بود. طول این اقلیم پنج هزار فرسنگ، فی عرض مثله. # اقلیم دوم از سرندیت تا حبشه و سند و زاولستان. میانش مکه. اهل وی چنان زشت ~~نباشند و طول و عرض این اقلیم چندان که اول. # اقلیم سیم از سغد و جرجان تا چین و عدن و شام و فارس و میانش اسکندریه. # اقلیم چهارم بابل است، میانهی آقالیم، از افریقیه و بلخ و مرو. میانش اصفهان. # اقلیم پنجم روم و خزر و قسطنطینیه. میانش سمرقند. PageV01P064 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0065.png) ~~اقلیم ششم از آفرنجه. قومیاند بدکار و ms073 زبانشان دشخوار. به کوچکی پستانها داغ ~~کنند. میانش بردع. ~~اقلیم هفتم ترکند و خانههای چوبین دارند. ~~صورت وضع عالم این است که بر صفحهی شمال مثبت است: # اقلیم اول میانش سیاه # اقلیم دوم میانش مکه # اقلیم سیم میانش اسکندریه # اقلیم چهارم میانش اصفهان # اقلیم پنجم میانش سمرقند # اقلیم ششم میانش بردع # اقلیم هفتم میانش ترک ~~و اما افریدون که از خیار ملوک بود از فارسیان، زمین را بخش کرد بر سه فرزند ~~خویش. قطعهی اول از مشرق، از ترک و چین، به تور داد و پارهی مغربی که روم است به ~~سلم داد و میانه که ایرانشهر است به ایرج داد. این قسمتی ست به طول و صورتش این ~~است: PageV01P065 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0066.png) ~~اما نوح پیغامبر که شیخ انبیاست، زمین را قسمت کرد به عرض، به سه پسر داد. اول ~~از سوی سیاهان که جنوب است به حام داد و پارهی شمالی که سپید است به یافث داد و ~~پارهی میان که گند مگون است به سام داد: # و طهمورث زمین را قسمت کرد میان ملکان هفتگانه و خراسان و سجستان و ~~جیلان و طبرستان و آذربایجان و عراق وارمنان. و قسمتی مدور است بر ربع ~~معموره. ~~و مساحت عالم کردهاند، ارتفاع قطب شمالی در شهر رقه و تدمر گرفتهاند: در رقه، سی ~~و پنج جزء یافتند و به تدمر سی و چهار. زمین را بپیمودند، بیست و هفت میل بود. بر آن ~~قیاس کردند، مساحت عالم بیست و چهار هزار فرسنگ آمد: دوازده هزار فرسنگ ~~سیاهان دارند و هشت هزار رومیان دارند و سه هزار فرسنگ فارس دارد و هزار ~~فرسنگ عرب دارد. # و بطلیمیوس حران بلندتر یافت، ارتفاع برداشت و قیاس شهرها و کوهها بگرفت از ~~اول تا ثانی، شصت و شش میل بود، در دور فلک ضرب کرد، بیست و چهار هزار ~~فرسنگ بود. # و گویند عالمها هژده هزار است: یکی از شرق تا غرب و هفده هزار ms074 از آن است که ~~آدمی را در آن راه نیست. و عظمت این خدا میداند. # و ما خواص بقاع بگوییم: # بدان که چون قتیبه ابن مسلم شاه آفرید را بگرفت، دختر فیروز ابن کسرا، سفطی از ~~وی بستد، در آن کتابی یافت، بر آن نبشته «بسم الله المصور قباد ابن فیروز جهان را قیاس ~~کرد و عالم را بدید: خرم ترین جای عراق و مداین و شوش و جندی شاپور یافت و ~~سرد ترین جای قالی قلا و خوارزم و مرو و همدان یافت و برفبارتر جای شا پورخواست PageV01P066 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0067.png) ~~و جرجان و ری و زنجان و بردع یافت و قحط را به میسان و اصفهان یافت و بخل را به ~~خراسان و اردبیل و اصفهان و شیراز یافت، جای نعمت به ارمینیه و آذربایجان و کرمان ~~یافت، جای حسد به حلوان و همدان یافت، جای شجاعت ماوراء النهر و اصفهان و ~~همدان و حلوان یافت، آبهای خوش به دجله و فرات و بلخ و سمرقند و همدان یافت، ~~جای مکر ری و اصفهان و همدان و ارمینیه یافت، جای نزهت قرمیسین و صفح اروند و ~~شعب بوان یافت، جای میوههای نیکو مداین و شاپور و ری و نهاوند و همدان یافت، ~~جای صدق خراسان یافت، جای خیرات جوزجان یافت.» # یحیا ابن محفوظ گوید آفریدگار عقل را بیافرید با مکر و در عراق نهاد و صبر را با جفا ~~در شام نهاد و فقر را با قناعت در حجاز نهاد و توانگری با ذلیلی در مصر نهاد. # عبدالله ابن سلام گوید دزدی ده جزو آفرید: نه جزو در قبط نهاد و یکی در عالم. ~~فصاحت ده جزو آفرید: نه در عرب نهاد، یکی در عالم. شادی ده جزو آفرید: نه به ~~هندوان داد، یکی به عالم. اندوه ده جزو آفرید: نه به ترکان داد، یکی به عالم. دلیری ده ~~جزو آفرید: هم نه به ترکان داد، یکی به عالم. ms075 # و بدان که بقعههای نیکو در عالم که مثل زنند به آن این است: دمشق و غوطه و ~~نصیبین و هرماس و بصره و آنهار همدان و اقبال اروند، سمرقند و سغد، کرمان و شعب ~~بوان، نیشابور و أبار، مداین و دجله، شهر زور و شوش و آنهار ری و سند و سریان یمن و ~~صنعا. # این مقدار از خواص عالم یاد کرده آمد و در بابها یاد کنیم. # بدان که اهل سنت برآنند که آفریدگار زمین را از کف دریا آفرید و کوهها از موج آب ~~و آب منجمد میشد و کوه میگشت. و اصل زمین از حجر است، آن گه طین شد. بعضی ~~گویند اصل زمین خاک است و حجر متولد شد، زیرا که نبات بر طین روید، نه بر حجر. و ~~زمین مدور است و معلق در میان فلک، چون زردهی خایه در میان سپیده: هواگرد زمین ~~درآمده و فلک گرد هوا درآمده. # اگر پرسند «چرا زمین که ثقیل است قصد زیر نمیکند،» گوییم از همهی جوانب زمین ~~آسمان است: چنان که این زمین بر آسمان نرود از این سامان، از آن سامان دیگر زمین بر ~~آسمان نرود. اگر سنگی بر هوا اندازند، قصد زمین کند. همچنین سنگی اگر زیر زمین در PageV01P067 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0068.png) ~~آسمان اندازند، با زمین آید - که تقیل قصد ثقیل کند. و اگر سبوی را تهی سر استوار کنند ~~و به قعر دریا کشند، چون دست باز دارند، به بالا برآید. چرا؟ زیرا که هوا در جوف وی ~~است و هوا قصد مرکز خویش میکند. پس اگر سبوی شکسته شود، قصد زیر کند. و این ~~کوهها که بر پشت زمین است، چون گاورسی بود بر پشت کوهی و این دریاها که بر ~~پشت زمین است چون کاسهای بود بر پشت کوهی. لاجرم، زمین با کوهها و دریاها ~~یک کره است مدور، فلک گرد آن میگردد، وی در میانه معلق مانده به حکم ~~آفریدگار. # بعضی ms076 گویند زمین کری نیست و ممکن نباشد که جرمی به این ثقیلی و به این عظیمی ~~کری باشد و زمین چندان که در زیر میرود، نهایت ندارد و هوا چندان که به بالا میرود ~~نهایت ندارد و نهایت و غایت آن آفریدگار داند. بعضی گویند زمین مستطیل است، چون ~~عمودی، و مدور نیست و اگر مدور بودی، آب را بر وی قرار نبودی و اگر زمین کری ~~بودی، آب بر سر قبهها ناستادی. # بدان که مساحت زمین و ستبری آن پنج هزار بار هزارهزار و سیصد و پنج هزارهزار ~~و چهارصد و نود و هشت هزار و پانصد و هفتاد فرسنگ است. و زمین چون ~~خربزهایست خطی بر وی نهاده به دو قسم: نیمی جنوبی و نیمی شمالی و از این نیمه ~~نیمی معمور و نیمی پر از آب و برف. و این نیمی که معمور است دو قسم بود: نیمی ~~جنوبی و نیمی شمالی. و شهرهای مشرقی معتدل بود، زیرا که آفتاب آبها را خوش کند. ~~و شهرهای مغربی بسیار اسقام بود - که آبهاش عفن بود. و شهرهای جنوبی را ~~آبهای گرم بود، اهل وی ضعیف ترکیب باشند. و شمالی را آبها خوش بود، اهلش ~~قویتن و دراز عمر باشند - که حرارت در آجواف بود، چون شهرهای کهستان که سرد ~~بود. # اگر پرسند که «زمین مکه و عرب بسیارکوه است، چرا گرم است،» گوییم زیرا که ~~هبوط است و چون کوه قابل سرما بود، قابل گرما بود. و بدان که سرما و گرما از قرب و ~~بعد آفتاب است: هر جا که آفتاب نزدیک بود، گرما مفرط بود در جنوب و هر جا که ~~آفتاب دور بود، سرما مفرط بود در شمال. و در این هر دو حدود حیوان نباشد و ~~زمینهای مجهوله را اندازه نیست و کس به آن نرسد و حیوان در آن بقا نیابد. و اگر در این ~~زمینهای مجهوله حیوانی بود، غریب بود، چنان که ms077 کرگدن و ذات القرن. و پوست حیوانی PageV01P068 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0069.png) ~~از این حدود آورده بودند زرد، دایرههای سیاه بر آن مدور و هر دایره را دایرهی سرخی ~~گرد در آورده، خطی سبز از پیشانی بر سر کشیده و به قفا در آمده و تا سر دنبال کشیده. و ~~دیگر حیوانات غریب باشند که زنده به عمران بیفتند. و آدمی را در آن ناحیت راه نیست ~~- اما از گرمای مفرط و اما از سرمای مفرط - که از آن حیوانات خبری آرد. و در این ~~عهد، مرغی آورده بودند از حدود شمال آن را «شاه باز» میگفتند، دو سرو داشت مانند ~~دو هلال. و کلاغی را فرستاده بودند به پادشاه قهستان سپید منقار و پایهای سرخ. و این ~~همه غریب بود. # این مقدار کفایت بود از صفت زمین و ما بعضی از عجایب آدم بگوییم. ~~فرمود «ملائکه را فرمودیم که آدم را سجود کنید! سجود کردند، گرامی شدند. ابلیس ~~سجود نکرد، ملعون شد.» # این مقدار از شرف آدمی تمام بود تا بدانی که مسجود شریف تر از ساجد بود. # و جایی دیگر فرمود «ما بنی آدم را عزیز کردیم.» - یعنی به قامت راست و به عقل و ~~تمیز و چاره سازی. # گویند به ابتدا که آفرید گار شیر را بیافرید، مرغان را دید که میپریدند. # گفت «شما از که می ترسید؟» # گفتند «از آدمی.» # گفت «وی به شما چه گونه رسد؟» # گفتند «به ما نرسد، و لیکن ما را به زیر آورد و در قفسها محبوس کند و آن گه ما را ~~بکشد و بخورد.» # شیر عجب ماند. میخواست که آدمی را ببیند. روزی، اسپی را دید که میدوید، ~~گیسوها در پیش افکنده، ناصیه در پیشانی آورده. گفت مگر آدمی باشد - که بس ~~شگرف و بس چابک است. PageV01P069 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0070.png) ~~گفت «ای شیر، آدمی مرا بگیرد و لجام بر سر کند و زین بر پشت من نهد تا بار ~~وی بکشم و مرا ms078 میدواند تا کف بر دهن آورم. چون بیچاره شوم، مرا بکشد و ~~بخورد.» ~~پس، روزی، گاوی را دید. گفت «به این قوت، مگر آدمی باشی.» ~~گفت «آدمی مرا بگیرد و گردون در گردن من بندد تا بار وی میکشم و زمین سخت ~~می شکافم. چون پیر شوم، مرا بکشد و بخورد.» ~~پس، شتر را دید. گفت «مگر این آدمی باشد - که بلند است.») ~~گفت «من نه آدمیام- که من حمال آدمیام. مهار در بینی من کند و بارهای وی کشم ~~و به عاقبت مرا بخورد.» ~~پس، روزی، فیلی را دید چندان که کوهی روان. گفت «تو آدمی باشی؟» ~~گفت «نه - که آدمی مرا بگیرد و بر گردن من نشیند و آهنی معقف در پیشانی من ~~افکند و دماغم میکند و بارهای گران میکشم تا بمیرم. استخوان من عاج کند و از آن ~~تختها سازد و بر آن نشیند.» ~~پس، روزی، آدمی را بدید - شخصی نحیف. ~~گفت «ای بیچاره، از آدمی نمیترسی؟ خبری باز ده از آدمی که چه گونه است که ~~حیوانات عظیم از وی ترسانند؟» ~~گفت «من آدمیام.» ~~گفت «تو به این ضعیفی، سلاحی نداری و چنگی و دندانی نداری. من یک تپانچه بر ~~روی تو زنم و این همه خلقان را از توبرهانم.» ~~گفت «ای شیر، نتوانی.» ~~گفت «چرانتوانم؟» ~~گفت «من از اینجا چیزی بر تو زنم، تو از آنجا چیزی بر من زن» ~~گفت «نزدیک آی - که میان من و تو دور است، دست من به تو نرسد.» ~~آدمی گفت «دست من به تو رسد.» ~~گفت «برسان!» ~~آدمی سنگ برگرفت، در قلاسنگ نهاد و بر میان دو چشم شیر زد هر دو چشم ~~بیرون آمد. PageV01P070 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0071.png) # شیر گفت «ای آدمی، مرا معلوم شد هنر تو. و آن چه حیوانات میگفتند راست ~~گفتند.») # پس آدمی آمد و دنبال شیر گرفت و میکشید. # گفت «ای آدمی، چه میکنی؟ مگر مهار در بینی من خواهی کردن یا آهن در دماغم ms079 ~~خواهی افکندن؟» # گفت «نه. تو را پوست بکنم و گوشت تو به سگان دهم.» # گفت «راین همه به چه میکنی؟» # گفت «به تأیید الاهی. مرا عقل و هنر و چارهسازی داد که هیچ خلق را نداد.» ~~مقصود از این حکایت آن است که این از نعمت آفریدگار است، نه از هنر آدمی. و ~~لیکن گاو را صد چندان قوت است که آدمی را. و شرف آدمی به عقل است، نه به ~~صورت. پس، آدمی را سلطانی است در بر و بحر، تا ماهی را از دریا برآورد و مرغ را از ~~هوا به زیر آورد، فیل را اسیر کند، ثعبان را دندان بکند، قصرها سازد تا از باد و صواعق ~~وی را نگه دارد، سلاح ها سازد تا دشمنان را دفع کند، در همهی موجودات تصرف کند، از ~~حل و عقد و کیاست و زراعت و صناعات مختلف که یکی از آن هیچ حیوان نداند. این ~~همه نه به خود میکند - که به قدرت آفریدگار کند. و اگر خواستی، این همه هنرها در ~~بهیمهای بیافریدی. و آفریدگار چون خواهد، در ضعیف ترین خلق معنی آفریند. چنان ~~که در منج ضعیف این کیاست آفریند که خانههای مسدس سازد و انگبین آرد - که ~~همهی حکما خانهای چنین ندانند کردن. # بدان که فرق میان آدمی و بهایم نه همین صورت است، یا آن که گویی «آدمی حیوان ~~ناطق، ضحاک، بکا.» زیرا که ابله و مجنون با وی شریکند. و لیکن فضیلت آدمی به عقل ~~است و تقوا. و آدمی مطیع عاقل بهتر از فریشته بود و آدمی جاهل و عاصی کمتر از ~~بهیمه بود. تا بدانی که آدمی را نوعی از شرف است بر فریشته، زیرا که روز قیامت ~~ملائکه خدمت مطیعان کنند. فرمود «ملائکه از در بهشت درمی آیند و سلام میکنند بر ~~مؤمنان.») # و بعضی از حکما آدمی را «عالم صغیر» خوانند و بعضی وی را «سلسل عالم کبیر» ~~خوانند، زیرا ms080 که جملهی معانی که در عالم است در آدمی موجود است از حواس پنجگانه: PageV01P071 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0072.png) ~~صولت شیر و وتبت شتر، غدر و غارت گرگ، حیلهی روباه، بددلی گنجشک، جمع کردن ~~مورچه، سخاوت خروس، الفت سگ، زیرکی کژدم، اهتدای کبوتر. همهی چیزها به ~~دست سازد، همهی آوازها به دهان حکایت کند. در وی سرخی از نتاج آتش و سیاهی ~~از نتاج زمین و خون از نتاج هوا و تری از نتاج آب. استخوانش صفت سنگ دارد، ~~مویش صفت گیاه دارد و عقل و تمیزش خاص است بر دیگران. # گویند مردمانی بازرگان به کاروانی فرو آمدند در صحرا و بادی سرد میآمد و ~~نزدیک بیشهای بود و آواز شیر میآمد. کاروانیان بارها را جمع کردند و چهارپایان را در ~~میان گرفتند و حرسی را نصب کردند تا به شب حرس میکرد و بانگ میزد. # شیری در کاروان آمد تا صیدی گیرد یا بهیمهای. و دزدی دیگر از گوشهای درآمد. و ~~حرس بانگ میزد و شیر میترسید. # دزد را ناگاه دست بر پشت شیر آمد. پنداشت که اسپ کره است. بر پشت وی نشست ~~و پاشنه میزد و در صحرا میدوانید. تا سحر بدانست که شیر است. شیر نیز ترسیده بود. ~~مرد فرو آمد و درختی دید. به آن بر شد. # شیر میرفت خسته و کوفته و پهلوها دردمند شده. # ناگاه، کپیای برآمد. گفت «ای شیر، از کجا میآیی؟» # گفت «بازگرد که حرس تو را نبیند و پهلوی تو چنان نکوبد که از من کوفت.» # گفت «حرس چه زهره دارد که پیش شیر آید؟ او را به من نمای تا او را چه گونه مقهور ~~کنم!» # شیر گوید «بر آن درخت نشسته است و تو را میگویم با وی گستاخی مکن!» # کبی نشنید و به درخت برآمد و بر شاخی نشست و در آدمی نگاه میکرد تا چون ~~فرصت یابد. # آدمی شاخی برگرفت و سر آن حلقه کرد و در خایهی گبی ms081 افکند و بکشید و هر دو ~~خایهی وی سخت بگرفت و به درخت دربست و چوبی دیگر برداشت و بر پشت و ~~پهلوی کبی میزد. و کپی میگریخت و خایهی وی سختتر میافشرد و غریو میکرد، تا ~~سرنگون از درخت درآمد، به خایه آویخته شد و خونش از دهان بیرون آمد. # چون به زیر افتاد، شیر گوید «ای بدبخت، از من عبرت نگرفتی؟ چند گفتم تو را که ~~حریف خود بشناس؟ او پهلوهای من بکوفت و مرا بدوانید. تو را چه تمکینی کند؟» PageV01P072 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0073.png) # گفت «ای شیر، من آدمی را از دور دیده بودم، ترکیب وی ضعیف یافتم، از هنر وی ~~خبر نداشتم.» # مقصود از این حکایت آن است که آدمی شرف دارد بر همهی حیوانات و ظفر یافت ~~بر همه، به عقل و تمیز، تا فیل را از آب بردارد و شیر را از بیشه بگیرد و به زنجیر هر دو را ~~بسته دارد، عقاب را از هوا بگیرد و شاه بالش برکشد و از آن تیر سازد تا به آن از عقاب و ~~کرگس جان ستاند. # بدان که عقاب مرغیست تند و وشکرده. آوازی دارد سهمناک، حمله برد منکر، ~~چنان که سوار را از پشت اسپ بیندازد. و من از شخصی شنیدم از مازندران که گفت ~~گلهی گوسفند می آمد از ولایتی. سگی در گله بود. و عقاب بر کوه آشیان داشت، گوسفند ~~میربود. سگ غریو میکرد و شبانان سنگ میزدند بر عقاب و تیر میانداختند و عقاب ~~را دور میکردند. پس، عقاب درآمد و سگ را بربود و در هوا برد و سگ غریو میکرد. تا ~~چندان ببرد او را که چون گنجشکی نمود. پس، وی را رها کرد تا بر کوه آمد و هلاک ~~شد. # پس، این عقاب را آدمی بگیرد. و طریق صید او چنان بود که مرداری بیندازند و سه ~~مرد در چاهی پنهان شوند، نزدیک مردار. چون عقاب بر آن نشیند، یکی ms082 پای عقاب ~~بگیرد و یکی میان مرد بگیرد و سخت میدارد و یکی بال عقاب بگیرد و میبندد و ~~میکند. چون بالش بکند، عاجز گردد. # پس آفریدگار آدمی را تمکین داد تا خلایق را مسخر کند و عاجز و مرگ را برگمارد تا ~~آدمی را عاجز کند. # گویند که عنقا مرغیست عظیم و وشکرده. و مسخر سلیمان نمیشد و حیوانات جمله از ~~وی نفور می شدند. # وی را پیش سلیمان آوردند. انواع حیوانات را دید در خدمت سلیمان، از شیر و فیل و ~~اسپ و شتر و گاو و گوسفند، همه مسخر آدمی شده. و مطعوم آدمی دید از گوشت ~~حیوانات و میوهها و حبوبهای مختلف. و ملبوس وی دید از پنبه و خز و ابریشم و PageV01P073 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0074.png) ~~بیاورد که فرسنگی شعاع وی میرفت و پیش سلیمان بنهاد و او را گفت «از آفریدگار ~~بخواه تا مرا آدمی کند!» ~~سلیمان دانست که محال بود. گفت «آن سؤال من بکنم. و آفریدگار قادر است که ~~بکند.» و عنقا را ناامید نکرد. ~~روزی، با سلیمان میرفت، آهنگری را دید که تیغها و حربهها و تیرها و زوبینها ~~می کرد. گفت «این چیست؟» ~~گفت «آلات هلاک - که آدمی یکدیگر را به این هلاک کنند.» ~~پس، به در دکان جراحی رسید: محاجم و صنارها و کلبتین و مقراض دید. گفت «این ~~چیست؟» ~~گفت «آدمی را به آن دندان ها کنند و سعفهها شکافند و رگها زنند.» ~~پس از آن، به بیمارستانی بگذشت. بیماران را دید بعضی افتاده، بعضی نشسته: یکی از ~~قولنج مینالید، یکی از صرع، یکی از تب، یکی از یرقان و لقوه و سرسام و فالج و غیر ~~ذالک. گفت «این چیست؟» # گفت «هفتاد گونه علتهای مختلف آدمی را باشد. در این خانه آیند و مقاسات و ~~صبر میکنند. یا نیک شوند یا بمیرند.» ~~عنقا چون این دید، برفت و جوهری دیگر - همتای آن - بیاورد و به سلیمان داد و ~~گفت ms083 «ای رسول خدای، استغفار میخواهم، تا آن سؤال نکنی - که نخواهم که مرا آدمی ~~کند.» ~~مقصود از این حکایت آن است که آدمی اگر چه گرامی است، رنجها و مشقت ها دارد. ~~و مرغی عمری بگذارد که نه صرع بیند و نه صداع، نه رخج سبل بیند، نه یرقان. ~~پس عنقا دستوری خواست و بازگردید و دیگر روی آدمیان ندید و در پس کوه قاف ~~رفت. ~~معلوم شد که آدمی را شرف به عقل است، نه به شخص و قوت و صورت. ~~و ما فصلی بگوییم در عقل. PageV01P074 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0075.png) ~~بدان که عقل شریف تر همهی موجودات است و گویند جان مرکب عقل است. و عقل ~~جوهریست نوری، بسیط، محیط به چیزها و اول چیزیست که آفریدگار آفرید. پیش ~~از زمان و مکان. زیرا که زمان از عدد حرکات فلک ظاهر میشود. پس، هر چه پیش : ~~افلاک آفرید، نه در زمان آفریده باشد. و عقل چون خواهد که تمیز کند چیزها را. قعد ~~حواس کند و عقل علمها را از حواس طلب کند و نیک را از بد به حواس بداند. زیرا که ~~آن چه در آینه پیداست، عقل داند که آن هیچ نیست. و آفتاب را به چشم میبیند چندن ~~که جامی. عقل داند که آن بیش از آن است که آفتاب صد و شصت بار چند زمین است ~~که بر و بحر را به یک طرفت العین گرم کند. عقل داند چیزی که مقدار جامی بود، این همه ~~را گرم نتواند کرد. دیگر آن که مساحت زمین کند، مساحت را میداند و اگرچه ت ~~اشکالها پیش وی نبود. و چیزهای معقول زحمت نکند بر عقل، چنان که محسوت ~~زحمت کند بر حواس: چندان که نوری باهر که بصر را تباه کند و آوازی سخت که سمع ~~تباه کند و طعام تیز و گرم که ذوق را باطل کند. اما معقول عقل را تباه نکند. و هر وصی ~~که ms084 چیزی در آن آید تنگ شود، مگر عقل که فراخ تر شود. # بدان که قوهی مخیله هرگز تباه نگردد، زیرا که نه به آلتیست که مانده شود، چو ~~آلات قوهی محر که. زیرا قوهی مخیله روح نفسانیست که در بطن مقدمالدماغ است و نت ~~قوهی محر که اندامهاست. اگرچه جان مانده نشود، آلت مانده شود. چون سوری که ~~میراند: اگرچه سوار مانده نشود، اسپ مانده شود. پس قوهی مخیله همه روز و شمه شب ~~بر عمل خویش است - اگر به بیداری بود و اگر در خواب بود. # بدان که جان را بر چند وجوه نهادهاند: روح طبیعی که در جگر است و به رگ ~~درمیرود و روح حیوانی که در دل است و به شریانها در میرود و روح نقسخ 8- ~~دماغ است و به عصبها میرود - به چشم رسد، بینایی دهد، به توسر رسه، سر ~~دهد، به دست رسد، گیرایی دهد. و روحی دیگر است آن را «روح ح سه* خو ~~آن فرق کنند میان اشجار و حیوان - که اشجار را حس نبوه و جبوار رح 6 ~~روحی دیگر را «روح محر که» خوانند و یکی را «روم ناملفدی، مهیه« حو،، 26 PageV01P075 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0076.png) ~~خاص آدمی راست. و آدمی رانفس نامیه و حساسه و ناطقه و محر که، همه باشد. و از این ~~همه قوتها، هیچ را آن قوت نیست که مخیله را. و همه درمانند و روح مخیله درنماند. چشم ~~آن بیند که دریابد: چون دور شد، درنیابد. و قوهی محر که همهی قوتها به یکبار نتواند ~~کردن و مفکره همهی اندیشهها به یکبار نتواند کردن و حافظه همهی چیزها را به یکبار ~~حفظ نتواند کردن. اما قوهی مخیله قادر بود که چیزهای گذشته را حاضر کند و ~~صورتها پیش آرد: تا اگر خواهد، مردی را چندان که فیلی کند و مردی را چندان که ~~گنجشکی کند و مردی را که بسیار سر دارد یا حیوانی که بعضی از ms085 وی درخت بود و ~~بعضی مرغ بود و تصویر کند افعالها که هرگز نبود و نباشد - چون مردی که بر آسمان ~~رسد و استارهای که به زمین آید - و تصرف کند چنان که خواهد. و این قوت آفریدگار ~~در مخیله آفریده است. ~~بدان که در عالم از عجایبها عجبتر از جان هیچ نیست. و هر کسی در آن سخن ~~گفتهاند و همه از آن عاجزند که بدانند که آن چیست. ~~فرمود که «اگر از تو پرسند - یا محمد - که روح چیست، بگو که فرمان آفریدگار ~~است و شما علم آن ندانید، مگر اندکی.» ~~بعضی گویند این «اندک» مجهول است و آن عنایت باریست. و بعضی گویند که ~~معلوم است و آن را «ماسک الاجسام» گویند. # و روح در آحجار نیاید، به سبب ضدیت - که جان لطیف است و سنگ کثیف است. ~~لاجرم، جان سنگ را حرکت ندهد. بعضی گویند جان قوتیست که در رطوبات آید و ~~تولد حیوانات در گوشت و غیره سبب رطوبت است. بعضی گویند این ماسک حرارت و ~~رطوبت است و این هر دو سبب نشو و نماست. بعضی گویند جان در خون آید، دلیل آن ~~که از مرده هیچ فوت نشود، مگر خون. بعضی گویند جان حرارت است - که در مرده ~~خون هست، حرارت فوت شد. بعضی گویند جان شعاعیست از عالم علوی، متصل ~~است به دل، و دل ینبوع روح است، به اعضاها میرساند - بر مثال چرآغی که در خانه ~~بود، همهی زاویهها و تاقها روشنایی دهد. و دل جان را می پراکند در تن و به تحلیل ~~بیرون میشود و دیگربار بازمی آید و چون مرد حرکتی زیادت کند و خویشتن را به ~~کاری دارد و برنجانآد، تحلیل آن روح بیش بود و ضعیف میشود، تا محتاج گردد که PageV01P076 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0077.png) ~~بیاساید و بخسپد تا قوت جان با حال خود آید و آن چه بکاسته بود بازآید الی آجل ~~معلوم. ~~بدان که فعل جان ms086 در اجسام ساری و نافذ است و مستقل است به ذات خویش، نه ~~چنان که در هر عضوی بهرهایست مفرد. زیرا که اگر چنین بودی، عضوی را ببریدندی، ~~آن عضو زنده ماندی. و هر قوم روح را به نامی خوانند: بعضی «قوهی ناطقه» خوانند و ~~گبران و بجوس آن را «مدبر الاقرب» خوانند، یونانیان «فیض الاهی» خوانند، نصرانیان ~~«کلمت الله» خوانند و «روحالقدس» خوانند، عرب «ارواح طیبه وسکینه» خوانند، عجم ~~««تأیید الاهی» خوانند، آرسطاطالیس «عقل فعال» خواند. و فی الجمله، آفریدگار وی ~~رب العزه است. او بهتر داند که آن چیست. و هر که را روح بیشتر، فاضل تر. و این قوت ~~به هر کس که پیوسته تر، داناتر. و مرد باشد که چون در خواب شود، قوهی جان وی ~~چنان باشد که از آن بیداران. ~~شخصی گوید در خیمهای خفته بودم، در لشکر معتضد. کسی مراگفت «برخیز -که ~~مار افعی قصد توکرد.» # از خواب درآمدم. افعی را دیدم، میان من و میان وی یک ارش. بگریختم. # و جالینوس را ورمی در میان حجاب و جگر ظاهر شد. درماند از علاج وی. به ~~خواب دید که از میان انگشت خنصر و بنصر رگ بزند. برخاست و رگ بزد. آن ورم ~~و من شبی به خواب دیدم شخصی را که جبهی مخطط سپید و سیاه میدوخت. ~~خشتکی درمیبایست. از جامهای دیگر، پارهای بیاورد و به خشتک وی کرد. # روز دیگر، آن شخص را دیدم آن جبه پوشیده. در آن نگه میکردم. # مرا گفت «چه مینگری؟» # گفتم «این خشتک نه از این جامه است.» # گفت «نه. دیروز، من این جبه را میدوختم، تمام نبود، آن خشتک از جنسی دیگر در ~~آن دوختم.» PageV01P077 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0078.png) ~~و معتمر ابن سلیان گوید در سفری بودم، سه نفر با من بود. یکی بخفت. چیزی چون ~~چراغی از بینی آن خفته بیرون میآمد و برفت تا به چاهی در شد، بعد از ساعتی بازآمد و ~~به بینی ms087 وی در شد. ~~مرد از خواب درآمد. «سبحان الله» می گفت. ~~پرسیدم «چه بود؟» ~~گفت «دیدم که در آن چاه گنجی بود.» ~~معتمر گفت رفتیم به آن چاه از قعر وی حجری برآوردند مدور، طوق زرین گرد آن ~~درآورده. ~~و معتمر گوید که پدرم گفت «جان چون چرخ است. از آن ریسمان باز کرده شود، ~~ولیکن از چرخ جدا نشود.» ~~و فیالجمله، کار جان بس شگفت است. و فصل دیگر بگوییم در این باب. ~~بدان که در ارواح سخن گفتهاند که محل وی کجاست و مرکز وی چیست. ~~گفت «جانها چون لشکریاند، یکدیگر را بازشناسند، الفت گیرند و هرگه یکدیگر را ~~نشناسند، میان هر دو خلاف است.» و گفت «جانها جمله در صور جمع میشوند تا قیامت ~~که آفریدگار بارانی بفرستد و اندامهای خلق برویاند و صور را دردمند تا روحها بیرون ~~آیند و در تنهای خود روند.» ~~و گویند که جان اشقیا به حضرموت برند، در چاهی که آن را «برهوت» گویند و کس ~~قعر آن ندیده است. اصمعی گوید شخصی از حضرموت گفت که هر وقتی گندی عظیم ~~برآید از برهوت، پس خبر آید که «ظالمی عظیم بمرد.» ابن عیینه گوید مردی به شب آنجا ~~بخفت، آوازهای منکر شنید، از آنجا بگریخت. ابوالمنذر گوید زنی آبستن آنجا رسید، ~~آوازی شنید، «یا دومه، یا دومه»، از آن ترس بچه را بیفکند. ~~و بعضی گویند که محل ارواح میان فلک است استاده، از وی مدد میرسد به زندگان، ~~و آن چه از زندگان فوت میشود به قرص ارواح میپیوندد. ~~و طفیل ابن عمرو اوسی به غزا رفت، به یمامه. به خواب دید که سر وی را بتراشیدند و PageV01P078 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0079.png) ~~از دهان وی مرغی به در آمد و زنی وی را در فرج گرفت و پسرش وی را طلب میکرد. ~~تعبیر آن بکرد که «سر تراشیدن مرگ بود و مرغ جان بود و زن که مرا در فرج گرفت ~~گور ms088 بود و پسرم را همین حادثه بود.») ~~پس طفیل شهید شد به یمامه و پسرش - عمر - جراحت یافت و در یوم یرموک ~~شهید شد. # و مردی ابن سیرین را گفت «دیدم که مرغی از آسمان به زیر آمد و آن گه، یاسمین از ~~زمین برمی گرفت.» # روی ابن سیرین زرد شد. گفت «هذا موت العلماء!» # بعد از سه روز، ابن سیرین و حسن بصری از دنیا رحلت کردند. # بدان که در عالم هیچ چیزی آن جلالت ندارد که جان دارد. و آفریدگار وی را شگفت ~~آفرید -- که در هر جسمی که رفت، زنده گردد: از آدمی تا مورچه. تا با وی بود، آراسته و ~~خوش بود، متحرک بود. چون جان از وی جدا شد، آن جسم بگندد و بگردد. و اگرچه ~~ملکی بود که همه از وی بگریزند. # و بدان که جان از تن برود، جان به فساد نرود. و آفریدگار جان را جوهری آفرید ~~دراک، چیزها را بشناسد و دریابد بیمباشرت. پس چون حرکت و فعل روح چنان است ~~که به یک طرفت العین برسد به هندوستان و به آسمان رود بی آن که مفارقت کند از جسد، ~~محال نیست که آن باقی بود بعد از جسم و بداند چیزها را بعد المفارقه. و اگر نه چنین بود، ~~فعل وی شریف تر از ذات وی بودی. و محال بود که فعل شریفتر از ذات بود، زیرا که ~~فعل از فاعل ظاهر شود. و از این است که آدمی چون بمرد، به دانش کامل تر شود. همچون ~~که پسرکی از شکم مادر بزاد، کامل تر از آن است که در شکم مادر. و مرغ که از خایه ~~برآید، کامل تر از آن است که در خایه. و بچه چون بزاد و به فسحت جهان آمد، گرید: ~~پندارد که همهی جهان شکم مادربود. پس چون بداند که جهان فراخ تر از شکم مادر است، ~~در جهان آرام گیرد. به وقت مرگ، ms089 میگرید: پندارد که عالم دنیا بهتر است از عالم آخرت. ~~پس چون بمرد، این جهان در جنب آن جهان چنان بیند که شکم مادر در جنب دنیا. # و بعد از این، ما یاد کنیم عجایب دل که منبع روح است. PageV01P079 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0080.png) ~~بدان که دل آدمی عضوی شریف است و پادشاهی مکین. و معنی «لطیف» سریع الانقلاب ~~است: به کلمهای یا به اشارتی بد آزرده شود و به کلمهای لطیف به جای بازآید. و هر ~~آن چه که چیزی در آن نهند، تنگ شود. مگر دل: چندان که بیشتر در آن نهند، فراخ تر ~~گردد. و دل عضوی ست نازک. اگر به مرغی دهند که بخورد، سیر نگردد: گوشتی رخو. اما ~~آفریدگار چندان قوت داد وی را که نظرگاه وی آمد و آن چه به آن تعلق دارد صفت ~~نتوان کردن از حفظ وکیاست و غیره. ~~و بدان که کیاست و دانش را تفاوت است و دل به مشارکت دماغ بداند. و دل باشند که ~~ذکی تر بود از دیگری. ~~وبدان که علی مرتضا به کیاست موصوف بود. تا زنی و مردی پیش وی درآمدند. زن ~~دعوی کرد که «این مرد مرا بخواست.» و خدای را و ترابیع مسجد را گواه کرد. ~~علی گفت «برو، ای زن، گواه بیاور! و اگر نه، از چهار گوشهی مسجد خاک بیاور!» ~~زن برفت. ساعتی برآمد. ~~علی گفت «دیر می آید.» ~~مرد گفت «یا امیرالمؤمنین، تا به آنجا راهی دور است.» ~~علی گفت «اگر آنجا نرفتهای، چه دانی که دور است یا نزدیک؟» ~~مرد معترف گشت و تجدید نکاح کرد به شرایط خود. ~~و گویند انوشه روان عادل خشم گرفت بر بزرجمهر، وی را کور کرد. ~~پس، لوحی بیافتند به زبانی نبشته که کس نمیدانست. ~~انوشه روان گفت «بزرجمهر همهی زبانها و خطها را هم شناسد. اگر کور نبودی، آن را PageV01P080 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0081.png) ~~ایاس ابن معاویه به حج بود. آواز سگی شنید. ~~گفت «راین ms090 سگ مسدود است.» ~~باری دیگر آواز کرد. ~~گفت ««این سگ مطلق است.» ~~چون بدیدند، چنان بود. از وی پرسیدند که «چون دانستی؟» ~~گفت «اول بار، آواز سگ از یک جانب میآمد. دوم بار، از دور و نزدیک میآمد، ~~بدانستم که وی را بگشودهاند.» ~~و گویند عربی به مهمان رفت از آن ابوالحسن ابن عبدالله. مرغی را بریان کرد. ابوالحسن ~~گفت من بودم و دو پسر و دو دختر و زن من و وی. عرب را گفتم «قسمت تو بکن!» ~~عرب گفت «الرأس للرئیس.» و سر به من داد. گفت «الجناحین للابنین.» وهر دو بال ~~به پسران داد. و عجز را به عجوز داد و ساقها را به دختران داد و سینه و پشت به یکبار ~~بخورد. ~~روز دیگر، وی را مهمان کردم و پنج مرغ به وی دادم. گفتم «قسمت کن، تاق!» ~~مرغ بر گرفت و گفت «آنت و امرأتک و دجاجة و ابنتاک و دجاجة و ابناک و دجاجة ~~و انا و دجا جتین.» ~~روز دیگر، پنج مرغ بریان کردم . گفتم «قسمتی جفت بکن!» ~~گفت «تو و دو پسر و مرغی چهار، و زن و دو دختر و مرغی چهار، و من و سه مرغ ~~چهار.») ~~ما عجب ماندیم از زیرکی آن عرب بیابانی. ~~و از حکا یکی گوید چون از مادر بزادم، چنان دیدم که در ظلمتی رفتم، بعد از آن به ~~روشنایی آمدم. از مادر پرسیدم که «آن چه بود؟» ~~گفت «چون تو را بزادم، در زیر تشتی نهادم و به شغلی برفتم، تا بازپس آمدم و تو را ~~از زیر تشت برون گرفتم.» ~~و مقصود از این آن است که کیاست مختلف است. و باشد که قوهی حافظه یکی را ~~قوی تر از دیگری بود. PageV01P081 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0082.png) # و من شنیدم از مادر خویش که سنت من میکردند، طفل بودم و مردم ملامت ~~میکردند که «هنوز یکماهه نیست، بس خرد است.» ~~و من یاد دارم که پیری ms091 درآمد و داروی دانی برنجین بنهاد و میلی بر دست گرفت. از ~~چیزی دیگر خبر ندارم. و هنوز سهم از دارویدان در دل من باشد. # و از حجاج ابن یوسف بازگویند که در ولایت خود ظلمهای بسیار کرد. چون عمرش ~~به آخر رسید، اندیشه کرد که دشمنان وی را بسوزانند. پس، غلامی را بخواند و با وی ~~گفت «من از دنیا رحلت خواهم کرد و تو رانایب خود خواهم کرد و مرا در فلان جایگاه. ~~دفن کن و گور من پنهان کن و مگذار که هیچ آدمی بداند و فلان صندوق را بردار و ~~خلعت بپوش و بر سر تخت من نشین!» # وی قبول کرد. و حجاج مردم را بخواند و وصیت کرد که «هر کس که این جبه و ~~عمامهی من بپوشد، وی ولی عهد من است.» # مردم قبول کردند. و بازآمد به خانه و دو مار را بیاویخت - یکی سرنگون و یکی سر ~~به بالا. و زهر از ایشان بچکید به چند روز. زهر بر آن جامه مالید و آن جامه را در آن ~~صندوق نهاد. # تا آن روز که جان میداد، غلام را بخواند و به وی سپرد و گفت «چون شب درآید، مرا ~~دفن کن، چنان که کس نداند. و روز دیگر، آن جامه بپوش و به جای من نشین. و کس را ~~آگاه مکن از گور من!» # چون بمرد و وی را دفن کرد، بازآمد و خلعت را بپوشید. آن زهر در وی اثر کرد. همان ~~روز بمرد. و کس ندانست که گور حجاج کجاست و وی را کجا دفن کردند. و این نوعی از ~~کیاست وی بود. ~~و بدان که اول عضوی که آفرید از آدمی دل بود و دماغ. زیرا که دل ینبوع حرارت ~~است و دماغ ینبوع حس و حرکت. ارادت و نشو اعصاب از دماغ است و آدمی به ~~اعصاب متحرک است. و نطفه که در رحم آید، اول چیزی، سه ms092 نقطه پیدا شود: اول دل، ~~دوم جگر، سیم دماغ بعضی گفتند اول جگر آفریده شود - زیرا که اصل غذا و منی از آن ~~است، به منزلت عروق اشجار. و لیکن دل به تقدیم اولاتر - که دماغ بآلای وی است و PageV01P082 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0083.png) ~~جگر زیر وی بود و دل در و سط است: چون خورشید که سه فلک بالای وی است و سه ~~در زیر وی. و همهی اعضا را علل ها بود، مگر دل را- که دل طاقت درد ندارد و اگر وی ~~را آفتی رسد، حالی شخص بمیرد. ~~اما دل و جگر و دماغ همهی حیوانات راست، اما خاصیت عقل آدمی راست و کس ~~را نیست. و قلب خر را و سگ را نیز باشد. پس، درست شد که دل عقل است. ~~بدان که قوتها بسیار است: قوهی مدبره و مخیله و مربیه. و مدبره بر سه وجه است: ~~قوهی حیوانی و نفسانی و طبیعی. ~~اما قوهی حیوانی در دل بود -- گرم و خشک، از دل برمی آید و در عروقها میرود. ~~و همیشه این حرکت در دل بود. ~~و قوهی نفسانی در دماغ بود: هم گرم و خشک بود و به عصبها میپیوندد. و از ~~عصبها حس وحرکت ظاهر میشود. # اما قوهی نفسانیه سه نوع است: ناطقه و حساسه و متحر که. و این همه از دماغ است. ~~و قوهی ناطقه سه نوع است: اول خیال است، در مقدمهی دماغ، دوم فکرت، در میان ~~دماغ، سیم حفظ، در مؤخر دماغ. # و قوت سیم قوهی طبیعی. معدن وی جگر است. هم خشک و گرم بود. به وردها، به ~~همهی تن میرود. اما قوهی طبیعی سه است: مولده و غاذیه و مربیه. و مولده بزایاند و ~~غاذیه بپروراند و مربیه در جسم زیادت کند، تا چهل سال. آنگه، باستد. پس، میکاهد ~~تا عاجز شود، چنان که اول بار بود. ~~بدان که معدن حواس اعصاب است، زیرا که چون عصبی بریده شود، ms093 حس و حرکت ~~معدوم شود. و منبت عصب در دل است. و جمهور بر آنند که منبت عصب از دماغ است. و ~~عصب به دل پیوسته است، عصبی دقیق. اما آن سر که به دماغ پیوسته است قوی ست، PageV01P083 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0084.png) ~~دلیل میکند که منبت عصب از دماغ است. و اعضای رئیسه است که یک یک بود - که ~~در کثرت وی نقص بود. زیرا که فعل صواب از یک رای خیزد - که اگر دو دل بودی یا ~~دو دماغ، خلل بودی. و منفعت جگر نمو و نشو است، منفعت دل حرارت اصلی ست، ~~منفعت دماغ حرکات و حس است. آفریدگار هر یکی را فعلی داد و همه را متضاد آفرید. # بدان که حواس از دو گونه است: حواس ظاهر و باطن. اما حواس ظاهر: از همه ~~لطیف تر بیناییست، آن گه سمع، آنگه شم، آنگه ذوق، آن گه لمس. و هر چه ارضیت بر آن ~~غالب بود، وی را حس نبود - چون ناخن و موی و استخوان. اما حواس باطن: مصوره و ~~نامیه. وما اول حاسهی بصر یاد کنیم. # آفریدگار چشم را به حکتی لطیف آفرید. قومی گویند که از چشم شعاعی پدید آید ~~که به آن جسمها و چیزها دریابد و محال است که در چشم چندین ضیا بود که همهی عالم ~~میبیند. بعضی گویند شعاعی از چشم به شعاع آفتاب پیوندد و دریابد. بعضی گویند ~~حدقه چون آینه است که صورتها در آن بنماید. و گویند نوریست به جان پیوسته و ~~جان آن را درمییابد و آن چه دورتر است، خردتر میبیند، زیرا که این رطوبت که آینه ~~است گرد است و مدور را برابری از مرکز بود. چون چیز دورتر شود، برابر جزو ~~کوچک تر شود، صورت وی اندر وی افتد. و آفریدگار چشم را مرکب کرد و سیاه و ~~سپید آفرید. و سیاهی و سپیدی سر همهی لونهاست. لاجرم، همهی آلوانها را قبول کند، ~~چنان که ms094 موم مهر خاتم را. پس، بازگردد و دل را خبر دهد. ~~و چشم محل ضیا است، لیکن به شب هیچ نبیند، تا آفتاب برآید، یا شمعی برآید، یا ~~شمعی که نایب آفتاب است حاصل بود. زیرا که هوا سیاه است و لطیف و نور آفتاب قبول ~~کند و چشم دریابد. و ظاهر میبینیم که آفریدگار این قطرهی آب را بیافرید و این نور در ~~آن نهاد و سیاه آفرید - که نور در سیاهی نیکوتر بود و چراغ و ماه در شب زیباتر بود. و ~~آن حدقهی سیاه را در سپیدی نهاد و پس، آن را غلافی آفرید و دو قسم کرد، تا همیشه ~~آن دو غلاف از بالا و زیر به وی فرو می آید و حدقه را جلا میدهد. و بر کنار آن دو ~~غلاف، دو صف موی سیاه آفرید چون مروحه، تا خاشاکها را دفع میکند. و موی ~~چشم هرگز سپید نگردد و اگر سپید گردد، چشم تباه شود. ~~و بدان که در چشم بد سخن ها گفتهاند. و در عرب، شخصی بود وی را «علی» گفتند، PageV01P084 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0085.png) ~~کافران از وی درخواستند تا پیغامبر را به چشم بزند. بیامد و چشم بر وی زد. پیغامبر از ~~آن بیفتاد. آفریدگار وی را از آن نگه داشت. ~~و بدان که مثل چشم بد چون سمیست لطیف، ساری. از چشم برآید و کس نبیند و بر ~~آدمی آید، بی صدمه و بی ضربتی، و وی را هلاک کند. و ابن عباس گوید «چون طعام ~~خورید، از سگ و گربه دور باشید و اگر نه، چیزی به وی اندازید!» (و زن حایض چون ~~نزدیک شیر رود، شیر متغیر شود و بگندد. و بخاری از وی خیزد و در آن شیر نشیند، ~~چنان که کس نبیند.) و پیغامبر ماگفت «چشم بد شتر را دردیگ کند و مرد را درگور کند.» ~~در عرب، شخصی بود بدچشم، آواز بول شنید از پس دیوار. گفت ms095 «شیر بسیار ~~می دوشند.») ~~گفتند «پسر توست که بول میکند.» ~~گفت «وا ابناه - که دیگر بول نکند!)» ~~و چنان بود که بول وی بسته شد و بمرد. ~~اصمعی گوید یکی را دیدم مردم وی را نفرین میکردند که بدچشم بود. از وی ~~پرسیدم که «چه گونه است؟» ~~گفت «حرارتی بینم که از چشم برخیزد. بر هر که آید، هلاک کند.» ~~و شخصی دیگر آواز دوشیدن شیر گاوی شنید. گفت «این گاو از آن کیست؟» ~~مرد بترسید. گفت «از آن فلان کس.» ~~هر دو هلاک شدند. ~~این مقدار در این فصل کفایت بود. و مثل این چنان است که نفس اردرها - که PageV01P085 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0086.png) # و سمع نعمتی عظیم است، زیرا که کوری بهتر از کری بود. و در عالم، هیچ بر دل و جان ~~محبوب تر از سماع نیست. و تا یکی آواز خوش بشنود یا ارغنی که ساختهاند، چه اثرها ~~کند در دل! تا آن طفل که در گاهواره بود، رنجی دارد، نخسپد و نیارامد و پستان درنگیرد، ~~تا مادرش زمزمه و آواز نرم به ایقاعی موزون آغاز کند، طفل بشنود و بیارامد. و شتر راه ~~میرود گرسنه و تشنه و مانده گردد و در رفتار تقصیر کند، حادی آوازی به شعر بردارد ~~به وزنی راست، شتر بشنود، قوت دل وی زیادت گردد، ماندگی از وی برود و رنج راه ~~فراموش کند و به رفتار آید. ~~گویند که قباد و قیصر هر دو آشتی کردند. قیصر خواست که هدیهای فرستد به قباد. ~~گفت «چه خواهی؟» # گفت «آن چه به دل سود دارد و جان فزاید.» # قیصر تمثالی زرین کرد بر صورت دختری، به وی فرستاد. # قباد گفت «این را چه کنم؟» به چشم حقارت به وی نگه کرد و آن را بنهاد. # چون شب درآمد، به وقت معلوم، آوازی از آن صورت برخاست که هر که آن ~~میشنید خواب بر وی میافتاد. و به وقت صبح، آوازی میداد که شنونده ms096 را طرب ~~میافزود. قباد این صورت را عزیزتر از همهی گنجها داشتی. # و بدان که آرغن در ولایت روم ساختند. و صنعتی عجب و صوتی دارد عالی، بر جملهی ~~ایقاعهاوآغانیها نهاده. وگویند اگریکی بشنود که هرگز نشنیده باشد، بمیرد. و آن کس که ~~خواهد که آن شنود، گوشهارا پیندد مدتی واندکاندک بازگشاید و میشنود تا عادت کند. ~~و بدان که آواز آرغن و بربط و چنگ در شرع جایز نیست، اما از طریق حس در آن ~~که خوش است منکر نباید بودن. و شنیدهام که فیل را چون که بگیرند، علف نخورد و ~~صعبی کند و نیارامد و لاغر شود. پس، خنیاگر را بیاورند تا پیش وی سماع کند، تا طبع ~~فیل بیارامد و آسایش یابد و علف خورد. و شیر سیاه تند بود و صید کردن وی صعب ~~بود. خنیاگر را بیاورند و بربط و سرنای زنند نزدیک بیشه و سلاحداران با تیر و ناوک ~~در پس خنیاگر باشند، تا شیر به آواز خنیاگر آرام گیرد، تندی را فراموش کند، تیرها به ~~وی اندازند و او را صید کنند. PageV01P086 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0087.png) ~~گفتم «چه گناه کرده است؟» ~~گفت «هیچ گناه ندارد.» ~~گفتم «وی را بازگشای!» ~~گفت «نگشایم.» و دست من گرفته به صحرا رفت. ~~شتران را دیدم مرده. ~~گفت «این شتران از آواز این غلام بمردند - که آوازی خوش دارد و شعر خواند، ~~شتران از آن مدهوش گردند. نه آب خورند و نه علف، تا بمیرند.» ~~و این بر خلاف عادت فیل است. ~~و فی الجمله، آواز را و تأثیر آن را منکر بودن از جهل بود. ~~در روزگار قدیم، ملکی بود ظالم. وی را علتی بود. اطبا درماندند. و حکما و اطبا را ~~هلاک میکرد. تا عمر وی به سر آمد و در آن علت بمرد. ~~در آن عصر، حکیمی بود. به شب، سر گور وی باز کرد و شکم وی باز شکافت و ~~آحشای وی بیرون آورد تا ms097 بر علت واقف شود. جگر وی آماس داشت و سلعهای ~~متحجر شده بود چندان که اناری. آن را برداشت. و وی را دفن کرد. پس، آن سنگ را به ~~قدحی کرد و ادویهها در آن سرشتی. هیچ دارو در آن اثر نکرد. ~~تا وی را پسری داماد بود. مطربان آمدند و آرغن میزدند. و او تشتی پر جلاب کرده ~~بود و آن قدح را در آن نهاده. و مردم میخوردند. و آن قدح را طوقهای زرین کرده بود. ~~چون شب درآمد، طوقها را در تشت دیدند و قدح جمله گداخته بود از تأثیر آواز ~~ارغن. ~~حکیم بدانست که مداوای آن علت آواز خوش بوده است و آن ملک از آن غافل بوده ~~است. ~~و از این سبب در بیمارستانها مطرب دارند، تا بیماران را تسلی دهند و قوت حیات. ~~گویند که افریدون را علت سهر بود و خواب از وی رمیده بود. ملک روم کلباد به وی ~~فرستاد، با مردی که به سحرگاه گرد خانهی وی گردیدی و آن را میزدی. PageV01P087 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0088.png) ~~افریدون راخواب بازآمد و بر آن بیاسود. و گفتی «آواز این کلباد پیش من عزیزتراز ~~مملکت من است.» ~~گویند اسکندر در ظلمات آمد، وحشتی حاصل بود و سهم تاریکی و سرما. پس، به ~~شب، آواز حزین شنیدی، چون روز بودی، آواز مطرب شنیدی: لشکر وی به آن آواز ~~آسودگی یافتند و روز و شب به آن بدانستند. ~~و ذوالقرنین جام گیتینمای از صندوق برآورد و میبرد تا روشنایی میداد. مرغی را ~~دید چندان که شتری، منقار دراز، هفت سولاخ در آن. گفت «تو کیستی؟» ~~گفت «من موسیقارم. ساکن این ظلماتم. حیوانات این ظلمات را مونس من باشم» ~~گفت «چرا بیرون نیایی؟» ~~گفت «نخواهم» ~~گفت «چرا؟» ~~گفت «چنان که تو ظلمات نخواهی، من روشنایی نخواهم. منشأ و مسکن من ~~اینجاست.» ~~پس، حکما را گفت «چه کنم که من بیرون روم و آواز این بشنوم؟» ~~حکما، بر منقار وی، ms098 کلباد ساختند و سولاخها کردند و باد افتاد، سازی نیکو آمد، تا ~~نایب موسیقار بود. ~~و ما فصلی بگوییم که دانستن آن شاید یا نه. ~~گویند امام الحرمین ابوالمعالی جوینی همهی علوم ها را دانست و عاملی کامل بود. و ~~سلطان ملکشاه محب او بود. و ابوالقاسم قشیری خصم ابوالمعالی بود و تتبع عثرات او ~~کردی. روزی، قشیری به بام جوینی آمد. جوینی چنگ را ساز میکرد و آوتار آن را ~~راست می ساخت. چند مرد را بیاورد تا آن را بدیدند. ~~روز دیگر، به محفل ملکشاه آمد. چون امام الحرمین درآمد، قشیری گفت «ای امام، ~~چنگ زدن حرام است یا حلال؟» ~~جوینی گفت «چنگ زدن حرام است، دانستن رواست.» ~~گفت «چه گونه؟» PageV01P088 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0089.png) ~~گفت «به مثل، دو مرد چنگزن را خلاف افتاد. یکی سه طلاق خورد که تو خطا ~~زدی، دیگر گفت نزدم - که صواب زدم. آمدند پیش مفتی. مفتی نداند که آن ساز که وی ~~زد خطاست یا صواب است؟» ~~ملکشاه را عجب آمد و حرمت جوینی زیادت گشت و وی را یک ساعت از خود ~~جدا نکردی. ~~تا به مصاف قسطنطینیه رفتند. جوینی را با خود ببرد. ~~توفیل - ملک شام - پیغام فرستاد به ملکشاه که «شما را هنری نباشد جز جنگ و ~~غارت و غرق کردن و هیچ صناعت و کیاست شما را نباشد.» ~~ملکشاه درماند. این معنی بر جوینی عرض کرد. ~~جوینی پیغام فرستاد به توفیل که «هنر شما چیست؟» ~~گفت «علومهای باریک و طلسمها و دیبابا فی و نقاشی و مصوری. اما مرا ~~پاسبانیست که طبلک زند. اگر طبالان شما مثل آن بزنند، التماس شما مبذول دارم و از ~~دیگر هنرها درگذرم.» ~~و طبال بر سور آمد و طبل را بزد به وزن عجب. ~~طبالان ملکشاه آن بشنیدند، درماندند و گفتند «ما مثل این نتوانیم زدن.» ~~ملکشاه امام الحرمین را بخواند. ~~جوینی گفت «طبل را بیاورید!» ~~بیاوردند. ~~طبل را بزد و نوایی دیگر زیادت ms099 کرد - که طبالان توفیل عجب ماندند و مسلم ~~کردند که کس نتواند آن ساز را زدن. ~~و توفیل خراج قسطنطینیه به ملکشاه فرستاد. ~~گویند ملکشاه را با ملک روم منازعت بود. جوینی را به روم فرستاد به رسالت. ~~رومیان آرغنون بنهادند و به چهل مرد آن را میزدند تا مگر جوینی را مدهوش کنند. ~~جوینی برگذشت و در وی اثر نکرد. ~~پیش ملک روم آمد. گفت «ای امام، چه دل داری؟ مگر سنگین است - که ارغنون ~~در آن اثر نکرد.» PageV01P089 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0090.png) ~~جوینی گفت «چندان طرب علومها در دل من است که طرب آرغنون در آن نگنجد.» ~~گفت «این دعوی عظیم است.» ~~جوینی گفت «ارغنون تو به چهل مرد میزنند و تباه میزنند. اگر خواهی، من درست ~~بزنم و تنها زنم» ~~ایشان را برانگیخت و تنها ارغنون را بزد، به وزنی که آن چهل مرد را مدهوش کرد. و ~~باز گردید. ~~چون به عقل بازآمدند، ملک روم را گفتند «این مرد مگر از جملهی فریشتگان است. ~~و ما جمله چاکر او شدیم.» ~~ملک روم گوید «من نیز با شما موافقم.» و جوینی را گوید «ملکشاه بزرگ است. من ~~ولایت روم را در کار تو کردم. اگر مصلحت بینی، من به نیابت تو این ولایت را نگه دارم ~~و خراج میگزارم» ~~پس ملکشاه گفتی «آن چه به شصت هزار سوار راست نشد، امام الحرمین راست ~~کرد.» ~~مقصود از این حکایت آن است که کار آواز و سمع عظیم است. و آفریدگار هر جا که ~~سمع و عقل و بصر را یاد کرد، سمع را مقدم داشت: «والله سمیع علیم. و هو سمیع بصیر.» ~~و ما پس از این، حاسهی زبان بگوییم. ~~بدان که زبان عضوی شریف است و ترجمان دل است. از سر زبان تا حلق، مخرج ~~بیست و نه حرف است. و از زبان بسیار کس به شاهی رسد. و از زبان بسیار کس هلاک ~~شود. ~~امیرالمؤمنین ابوبکر صدیق همیشه ms100 سنگی در زیر زبان داشتی. وی را گفتند «چرا ~~داری؟» PageV01P090 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0091.png) ~~برفت و شیری را در بیشه بگرفت و شیر وی بدوشید و بیاورد. و ملک از آن عجب ~~درماند. # این مرد در خود تکبر کرد. اعضای وی تنازع کردند. دست گفت «من دوشیدم.» ~~پای گفت «من آوردم.» دل گفت «دلیری من دادم.» زبان گفت «من کردم.» # اعضاها گفتند به زبان «تو چه کردی؟» # گفت «ببینید!» پس، ملک را گفت «بدان که این شیر خر است.» # پادشاه درماند. مرد را بگرفت که هلاک کند. # اعضاها درماندند و زبان را شفاعت کردند که «از این محنت ما را برهان!» # پس زبان ملک را گوید «اگر خواهی که بدانی که شیر خراست یا از آن شیر، فیروزه ~~را در آن انداز. اگر بالای شیر برآید، از آن شیر بود. اگر به زیر رود، شیر خر بود.» # پادشاه فیروزه در آن افکند. بالای شیر باستاد. ملک او را خلعت داد. ~~مقصود از این حکایت که برطریق مثل گفته آمد، آن است که کار زبان خطرناک است. # و بدان که سخن خاص بنی آدم است. هر گروهی را لغتی دیگر است که گروهی دیگر ~~درنمی یابد، مگر به تعلیم، و آن زبان و آن کلام نگه میدارند و مندرس نمی گردد، الا زبان ~~یونان -- که غرق شدند و ولایت ایشان آب بگرفت، آن کتابت ایشان مبهم بماند و کس را ~~به آن وقوفی نیست. # گویند که ملکی را این سودا بود که این لغتها از کجا آموختهاند مختلف - ترکی و ~~عربی و هندی و فارسی و غیرها. پس، چهل طفل را در حصنی کرد و شخصی را ~~زبان بریده بر ایشان گماشت تا ایشان را تربیت میکرد. تا هفت سال برآمد. پس، آن لال ~~را به زیر آورد. و هر روز ایشان را طعام می فرستاد. تا پانزده سال برآمد. # چون ایشان را به زیر آورد، سخنی میگفتند با یکدیگر نه تازی بود، ms101 نه ترکی، نه ~~هندی. و ایشان میگفتند به الهام آفریدگار و وضعی که ایشان میدانستند. و فی الجمله، ~~هر کاری را اولی و ابتدایی بود. # اما دهان. آفریدگار در آن حکتها آفرید. و دندانها راست کرد تا طعامها به آن ~~بخایند و بعضی بشکنند. در بن دندانها و اجزای گوشت وی چشمههای آب آفرید تا PageV01P091 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0092.png) ~~طعام خشک را ترکنند تا به حلق فرو رود. و زبان بر مثال محرافی طعام در پیش دندانها ~~می آورد از آن سو. و بیرون سو، دو لب آفرید تا نگه دارد که طعام از دندان بیرون نیفکنند. ~~و قوتی جاذب در حلق آفرید که آب و طعام را به خود میکشد. و این قوت جذب ~~شگفتی است. و اگر قوت بلع و جذب ضعیف شود، طعام در حلق بماند و هلاک گردد و به ~~دست کس نباشد که آن را فرو برد. و تری آفرید در دهان تا به آن طعمها بشناسد. چنان ~~که شم نسیمی بود و بخاری که از اجسام برخیزد، به عصب بینی رسد، دماغ از آن خبر ~~یابد. و از این است که هر که را آب دهان بیشتر بود، دهان وی خوشتر بود و هر که را ~~رطوبت دهان کم شود، دهان وی گندد. و از این سبب دهان آهو و دهان طفلان خوش ~~بود و دهان شیر گندد - که رطوبتی کم دارد، از فرط حرارت. # در حاسهی بینی قوتیست که بوی گل از بوی عود بداند و بوی سیر از سوسن ~~بشناسد و بوی مشک از کندس بداند. اما سمع از جوهر هواست و شم از جوهر آب و ~~ذوق از جوهر خاک و لمس عام است همهی تن را. و عصب که این حسها دریابد بر ~~همهی تن مشتمل است. چنان که بینی عصب است و زبان و گوش عصبند. اما بویها و ~~طعامها و لونها معانی است لطیف، روحانی، در اجسام آید و باشد ms102 که انتقال کند و با ~~دیگری رود، چنان که سرخی و سیاهی. و زرد آلو که سبز بود، پس زرد گردد. و انگور ~~که سپید بود، سیاه گردد. و مشک که بوی او اندکاندک برخیزد و نیست گردد. بعضی ~~گویند مشک را چون بوی برود، کوزهی سفالی نو آب درکنند و بریزند، پس مشک را در ~~آن کنند و چند روز بنهند، بوی رفتهی او بازآید. # اما حس لمس آفریدگار شگفت آفرید از رحمت خویش، تا از حرارت و برودت خبر ~~یابد. و اگر نه چنین بودی، بعضی از اندام سوخته گشتی و مرد را خبر نبودی یا سرما ~~طرفی را تباه کردی و مرد را خبر نبودی. پس آفریدگار حس لمس آفرید تا آدمی را بر ~~خود تصر فی باشد - و انگشتی که دراز بود کوتاه نتواند کرد و کوتاه را دراز نتواند کرد و ~~لون سیاه خود را سپید نتواند کرد - و قدرت و عجز خود بداند. PageV01P092 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0093.png) ~~این مقدار از خواص حکما آوردهاند که به تجربت یافتهاند: # بدان که بر تن آدمی از موی کمتر نیست. اما آفریدگار در وی حکتها آفرید، از ~~ازینت و جمال و لطافت. و به آن بدانند که یکی را سر بتراشند، بینند که از حال جمال و ~~هیئت خود بگردد و نکالی بود. و کمترین مویها آن است که بر لب مژهی چشم رسته ~~است. اگر بریزد، چشم کور شود. اگر یک موی درگردد، حدقه را تباه کند. اگر یکی ~~بیفتد، به همهی حکما آن را باز جای نتوانند نهادن. و بالای چشم دو ابرو آفرید چون دو ~~خط مقوس کشیدهی سیاه که چشم را قوت دهد. اگر سپید گردد، نور چشم ناقص بود. و ~~حکما فرمایند کسی را که به صحرارود و برف باشد که چشم را سرمه کند و غلاف چشم، ~~ازیر و بالا، به سرمه سیاه کند تا نور چشم متلاشی نشود. و همهی جانوران را موی ms103 چشم ~~زیرین نباشد، مگر آدمی را که بر هر دو پلک موی بود. و آدمی چون بزاد آزرق چشم بود، ~~بعد از چند روز سیاه چشم گردد. ~~و آدمی را سینه فراخ است، دیگر حیوانات را محدب است. مرد را سی و دو دندان بود ~~و زن را سی بود. مرد تا هفتاد سال بچه زاید، زن تا پنجاه سال زاید، پس عقیم شود. مرد ~~به شصت سال پیر گردد، زن به سی سال پیر شود. مرد هرچند که پیرتر، خوشبویتر و ~~نورانی تر بود و زن هرچند که پیرتر، بدخوتر و زشتتر. و هیچ زن به دو دست کار نداند ~~کرد. # استخوان آدمی اگر بر محموم بندند، تب ربع ببرد. اگر بر زنخ بندند، درد دندان بنشاند. ~~شیر و پلنگ از کاسهی سر آدمی ترسند. اگر دندانی از آن زن بر نقره نشانند و زن با خود ~~دارد، آبستن نشود. و همچنین، دندان کودک. و اگر کعب مرد پیر بر زن بندند، بار نگیرد. ~~اگر پوست روی آدمی بر سر چوبی کنند با خرقهی حیض، بادی سهمناک خیزد، تا به ~~زیر آورند. # اگر زهرهی آدمی بر بثره مالند، ببرد. اگر حنف را با زهرهی آدمی بسایند و با انگبین ~~بر ناخن کنند، ورم ببرد. زهره را اگر به روغن گل زنی و زن برگیرد، درد رحم ببرد. اگر ~~زهرهی آدمی را بر اندرون مقعد مالند از حقنه، کفایت کند و اشکم براند. PageV01P093 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0094.png) # اگر نافهی کودک در زیادت القمر ببرند مدور، در زیر نگین زمرد نهند و بر حلقهی ~~زرین نهند، هر که را قولنج بود، در انگشت کند، نیک شود. # اگر بول آدمی بر صوفی کنند، بر عضت الکلب نهند، رطوبتی مثل گوشت آب بیرون آرد ~~و نیک کند. و عضتالکلب را مداوایی بهتر از بول کهن نیست. اگر بول کودکان بر چشم ~~نهند، رمد و جرب ببرد و آبی روان کند از آن. و اگر بول ms104 کودکان در دیگ مسین ~~بجوشانند تا سدسی برود و در چشم کشند، سپیدی ببرد و یرقان ببرد و اگر سه روز ~~ناشتای به وی دهند تا بخورد چنان که نداند، نیک شود. اگر قوبا را و بهق را به منی ~~بمالند، قلع کند. اگر گمیز در بن درخت انگور ترش کنند، شیرین شود. اگر نفت سیاه در ~~بن درخت انگور کنند، سیاه شود. و به همدان، خون را در بن درخت انار کنند، شیرین ~~گردد. # سرگین آدمی سود دارد آن را که فطر قاتل خورده بود. شربت وی دانگ سنگی: در ~~خمر کنند و بازخورند. و داروی خناق است. غایط اورام حلق را بنشاند. اگر یک ~~درم سنگ غایط در آب کنند، اسهال که مفرط کند بازبندد و فعل بیش باطل کند. (و بیش ~~سمی قاتل بود، از هند آورند) اگر عضهی آدمی که سم دارد غایط را بسوزانند و بر آن ~~کنند، سم را به خود جذب کند. # ابرص که پای بر قدم شخصی نهد، تعدی کند. و در شهرهای روم ابرص را در عمران ~~نگذارند. رسن مصلوب مصروع را سود دارد تعلیق وی. خاک مدفون بر خفته افشانند، ~~دیر از خواب درآید. ~~بدان که آفریدگار بنی آدم را مختلف آفرید. و ما یاد کنیم أمم را که از ما دور افتادهاند ~~وغریب ترند وخواص بقاع. # گویند از آن سوی مکران کوهیست آن را «جبل پلنگان» خوانند، در گل وی همیشه ~~صورت آدمی بود و اگر مردی پارهای گل بردارد، بشکافد، صورت آدمی ببیند در آن. و ~~این نادر است و در کتاب «بابل» یاد کردهاند. در آن گل، پیکر آدمی بود مصوز و اگر آن ~~گل را جمع کنند و به آب بگذارند اندک و بشکافند، در اندرون وی صورتی بینند. و این ~~نزدیک است به این آیت که «خلقکم من طین.» ~~و گویند از دست راست قسطنطینیه، دریاست، در ایام ربیع به جوش آید و سرهای PageV01P094 ![image ms105 file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0095.png) ~~آدمی و دستها و پایها با ساحل اندازد، هر سال، به وقتی معلوم. و کس نداند که آن ~~چیست. و در این ناحیت، از این معنی شگفتیها باشد. ~~و در ولایت جیلان، طینیست، از آن طین روباه و موش و خرگوش کنند و بسرشند و ~~در آفتاب نهند، در حرکت آید و بدود و آن گه بر جای بماند. و آفریدگار در گل لطیفهها ~~آفرید بی اندازه. فرمود «خلق الانسان من عجل.» و «عجل» گل باشد. و عیسا گل ~~بر گرفتی و از آن گل مرغی کردی و باد در وی دمیدی، آن گل بپریدی. ~~و بدان که آدمی را «انسان» گویند و «ناسی» آن بود که چیزها فراموش کند. چون به ~~رحم مادر آید، پشت پدر فراموش کند. چون به دنیا آید، رحم مادر فراموش کند. چون ~~به گور آید، دنیا فراموش کند. و در حق آدمی فرمود «فنسی.» - یعنی «عهد ما فراموش ~~کرد.) ~~روزی، قتاده میگفت که «من هرگز چیزی فراموش نکردهام.» پس، غلام را گفت ~~«نعل من بیاور!» ~~گفت «در پای داری.» ~~قتاده خجل گشت. # تا بدانی دعوی کردن محمود نیست. # و گویند مردی طفلی را بر دوش داشت، پیراهنی سرخ پوشیده و میگفت «کودکی را ~~که دیده است بر این صفت؟ - که از من گم شده است.» ~~گفتند «بر دوش داری و می جویی؟» ~~این مقدار گفته آمد از قول حکما در خواص آدمی. ~~و ما فصلی بگوییم در خواص زنان. PageV01P095 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0096.png) ~~بدان که آفریدگار زن را بیافرید از بهر راحت مردان و از بهر بلای مردان. پیغامبرگفت ~~«هیچ فتنهای پس از من بتر از فتنهی زنان نیست بر مردان.» و عقل عزیز ترین ~~چیزهاست و از زن دریغ داشت. و زنان عورتند و چارهی ایشان جز در خانه نگه داشتن ~~هیچ نیست. # عقیل ابن علفه راگفتند «دختر را به شوهر ده - که زن گوشت است و سگان قصد آن ~~کند» # گفت «من دختران ms106 گرسنه دارم تا بطر نکنند و برهنه دارم تا بیرون نیایند.» ~~و زن را حال از چند وجه بیرون نباشد: یا شوهر دارد و مدتی با وی بود، یا شوهر ~~ندارد. بر هر حال، هر گه مردی بیند، شهوت مردهی وی به حرکت آید - اگر چه زنی بود ~~که از آن دیندارتر نبود. چندان بس که با مردی خالی شد، از وی ضعیف تر و رسواتر کس ~~نباشد. سعید ابن مسلم گفت که «اگر هزار مرد زن مرا برهنه ببینند، چنان زیان ندارد که ~~زن من مردی را بیند.» زیرا مردان را شغف به زنان کمتر از شغف زنان بود به مردان. ~~روزی، انجشهی حادی شعر میخواند به آواز خوش. پیغامبر گفت «آبگینه را ~~نشکنی!» # مثل زد زنان را به آبگینه. یعنی زنان حاضرند و میشنوند، طاقت آواز تو ندارند. و ~~آبگینه سریع الانکسار بود. # و هر زن که مفسد شد، هرگز مصلح نگردد. و همچنین، مثل زنان به استخوان پهلو زد ~~- که در آن استخوان هیچ منفعت نبود و کج بود، راست نشود، و اگر راست کند، شکسته ~~شود. ~~وچون آفریدگار حوارا آفرید از پهلوی چپ آدم به نشتر، جبرئیل آمد و استخوانی ~~کج به وی نمود. ~~گفت «آن چیست؟» ~~گفت «کج است. از وی چشم راستی مدار!» PageV01P096 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0097.png) ~~و پرسیدند حکیمی را که «بهترین زنان کیست؟» ~~گفت «آن که از مادر نزاد.» ~~گفت «چون بزاد، بهترین ایشان؟» ~~گفت «آن که بزاد و جان را بداد.» ~~یعنی که در هیچ زن خیری نیست. ~~دیگر: محمد ابن سیرین را گفت «زنی بخواستم و در خوابش دیدم که سیاه بود و ~~کوتاه.» ~~گفت «نگه دار این زن را- که نیک است: سیاهی مال بود و کوتاهی، زود بمیرد. و ~~بهترین زنان آن است که زود میرد.» ~~و از آن مرد احمق تر نباشد که بر زن ایمن بود و گوید «این زن پیر است» و یا «زشت ~~است). ~~و سلیمان چون ms107 بفرمود که صخر جنی را بگیرند، وی را بگرفتند، در راه میآمد، ~~بخندید. ~~گفت «چرا می خندی؟» ~~گفت «یا رسولالله، مردی سر استری در سبویی بست و بنشست و بول میکرد. استر ~~سر بکشید، سبوی بیفتاد و استر بگریخت. از عقل آن مرد عجب داشتم که ندانست که ~~سبویی استری نتواند بداشتن.» ~~سلیمان گفت «زنان بیشترند یا مردان؟» ~~گفت ««زنان.» ~~گفت «چرا؟» ~~گفت «آدمی نیمی نرند و نیمی مادهاند و هر نری که به فرمان ماده بود و آن مرد که بر ~~زن اعتماد کند، از زن کمتر بود.» ~~و گویند که آر سطاطالیس روزی نشسته بود، جمعی زنان بگذشتند. گفت «اینها ~~ملک الموتند.» ~~گفتند «چه گونه؟» PageV01P097 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0098.png) ~~گفت «ملک الموت یک بار جان بستاند در عمری و زن به روز مال ستاند و به شب ~~جان ستاند.» ~~و از مدح زنان بیش از این ندانم که آفریدگار فرمود «زن را از بهر مرد آفریدم تا با ~~وی آرام گیرد و از وی فرزند زاید.» و اگر هر فتنه که در جهان بود بحث کنند، نتیجهی ~~شومی زنان بود: محنت خروج آدم از بهشت حوا بود، محنت هاروت و ماروت زهره، محنت ~~یحیاابن زکریا زنی بود، محنت داوود زن اوریا بود، محنت یوسف زلیخا بود، محنت حسن و ~~حسین شهر بانو بود. اگر از این جنس حکایات گویم، دراز گردد. و این قدر کفایت بود. ~~فرات ابن حیان را دختری بود. به خواب دید که سه علم را بشکست. ابن سیرین ~~گفت «سه شوهر بکند بزرگ و هر سه کشته شوند.» ~~یزید ابن مهلب را بکشتند. پس، حسن ابن عثمان ابن عوف را به شوهر کرد. روزی، ~~میان هر دو خصومت افتاد. زن گفت «تو را بکشند.» ~~حسن گفت «چرا؟» # گفت «من خوابی دیدهام.» ~~حسن سه طلاق وی بداد. ~~عباس ابن عبدالله ابن حارث را به شوهر کرد. وی را بکشتند، میان حیره و کوفه. ~~و از حیوانات، شومتر ms108 از موش نیست. و سگ مردارها را بخورد و موش را بنخورد. و ~~موش در خواب زن باشد. ~~حکا گویند که کزدم چون زنی را بگزد، چون جماع کند، درد وی ساکن شود. ~~بدان که زنان نیک باشند، ولیکن اندک باشند. و قوام عالم به ایشان است و مردان را از ~~ایشان زایند و حق تربیت و شیر دادن و حضانت دارند. اگر نه ایشان اطفال را تیمار ~~دارند، که تیمار تواند کردن؟ و باشد که در میان زنان زنی بود که چندان عقل و کفایت دارد ~~که به صد مرد ندارند. ~~و شیرین زنی بود کامل از اولاد ملوک روم. کسرا آپرویز - ملک عجم - وی را ~~بخواست و به وی شغفی داشت و مالها و گنجها بنهاد. PageV01P098 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0099.png) # چون شیرویه پدر خود را بکشت، طمع در شیرین کرد. # گفت «من حلال نباشم بر تو.» # شیرویه مال و خزینههای وی به غارت ببرد و بهتانها نهاد بر وی. # جملهی ترتیبها بساخت و خود را از بهتانهای شیرویه پاک گردانید و کشندگان ~~اپرویز را بداد کشتن و تبرای خود بجست و مال خویش که به غارت برده بود باز ستد و ~~بر مستحقان نفقه کرد. دستوری خواست که «بر سر تربت کسرا اپرویز روم و امانتی ~~دارم، به او سپارم.» # بر سر مرقد آمد و به روی درافتاد. و انگشتری داشت پرزهر، آن را بخورد و جان ~~بداد. و به نام نیکو و دامن پاکی از دنیا رحیل کرد. # و سپاه شیرویه بداعتقاد شدند در حق شیرویه. تا مدتی نزدیک، وی را بکشتند. # حکما گویند بوی زن حایض زیت و کامه را تباه کند. و اگر زن حایض به مبقله ~~بگذرد، ترهها را تباه کند. اگر به خیارستان بگذرد، تلخ گردد. اگر زن حایض به سداب ~~بگذرد، خشک شود. اگر حایض در آینه نگرد، تاریک شود. اگر به کندوج انگبین ~~بگذرد، زیان صعب کند. و جماع با زن حایض دل ms109 کور کند و فرزند ابله زاید. و ~~جانوریست آن را ذراریح خوانند، اگر یکی آدمی بخورد، بمیرد - که سمی قاتل است: ~~بوی زن حایض به ذراریح رسد، بمیرد. اگر حایض دست بر مصروع نهد، ساکن گردد. اگر ~~خرقهی حیض بر سر چوبی کنند و اشارت به آتشی عظیم کنند، بمیرد. اگر خرقهی حیض ~~بر دنبال کشتی بندند، باد زوبعه از آن بگریزد. و شنیدم از اهل «انجیل» که دریای محیط ~~بنالید از جانوری که آن را «تنین» خوانند که دریا را زیر و زبر میکرد و حیوانات را ~~میخورد. آفرید گار به وی نداکرد که «ای دریا، شکر کن که در توزن نیافریدم و تو را به ~~زنی بد مبتلا نکردم.» ~~حکما گویند اگر زن حایض برهنه گردد و از قفا بازافتد، هیچ سباع گرد وی نگردد و ~~اگر سرما سخت بود، سرما ساکن گردد. اگر دختر عذرا زنی حامل راگوید «اگر بزادی، ~~والا تو را به شتری بندم و در بیابان رها کنم،» حالی بزاید. و زن حایض را اثرها باشد. و ~~جهودان گرد حایض نگردند و نان به سر چوبها به ایشان دهند. ~~و این سخنها هیچ گزاف نبود و از سر تجربتی گفتهاند. PageV01P099 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0100.png) # گویند که در شهر حضر، در زمین جزیره، حصنی محکم بود، هرگز کس آن را ~~نتوانست ستدن. ملک شاپور ذوالاکتاف خواست که بستاند. چند سال جنگ کرد. وی را ~~گفتند که «حیض زن ازرق چشم بستان و با خون کبوتر بیامیز و بر رق ریز و در گردن ~~فاخته بند و بر سور شهر حضر افکن!» # وی چنان کرد. حالی، اساس حضر بیفتاد و بناها ازیکد یگر جدا شد و حضر را بستد. # و هندوان از حیض زنان کارهای عظیم کنند و دعویها کنند. این مقدار اینجا کفایت ~~بدان که آدمی را چون خصی کنند، طبع وی بگردد: نه به درجت فحلان بود، نه به درجت ~~زنان. و هر جانوری را که ms110 خصی کنند، گوشت وی سبک گردد و بدخویی از وی برود و ~~صنان و گند وی کمتر شود. اما آدمی را چون خصی کنند، تند شود و دراز گردد یا کوتاه، ~~یا فربهی فربه، یا لاغر لاغر. و دل وی رقیق گردد و بسیار گرید و چون خشم گرفت، ~~دیر راضی شود. و اگرچه آلت شهوتش باطل شود، شهوتش یکی صد شود. و معدهاش ~~گرم گردد و موی اندامش بریزد. حکما گویند خصی را اندام ها نرم شود و عصبش سست ~~گردد. و باشد که حدث کند و بول کند در فراش. و هرگز زن و خصی اصلع نگردند. و ~~اندک خورد ولیکن بسیار خسپد. و آوازش ضعیف گردد. اگر مرد را ریش بود، وی را ~~خصی کنند، ریش بیفکند. و موی ابرو نیفکند، زیرا که ابرو از شکم مادر آورده است. و ~~ازن باشد که لحیه دارد، چون حیض بدید، منقطع شود. زیرا که موی از خون روید. ~~و محمد ابن راشد را دختری بود، ریشی تمام داشت. شبی، به عروسی رفت. زنی فریاد ~~کرد که «این مرد است.» # زنان غلبه کردند و قصد زدنش کردند. وی عاجز شد. فریاد میکرد «من زنم.» ~~نشنیدند. ~~عورت را برهنه کرد تا وی را بگذاشتند. PageV01P100 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0101.png) ~~و بدان که خصی را هوس بود به کبوتر و صید. و اول کسی که خصی کرد نصارا بودند ~~- که فرزندان را وقف کردند بر کنیسهها تا شهوت ایشان را رنج ننماید. و اگر کسی گمان ~~برد که خصی زن را دوست ندارد، خطا پندارد. ~~ابوالمبارک صابی خصی بود و صد سال عمر وی بود. ابن عباد گوید در حالت مرگ ~~افتاد، ما را گفت «من خصیام و عمرم به آخر رسید و در این حالت، آواز زنی به گوشم ~~رسید، جگرم بگداخت و عقلم زایل شد و میخواهم که پیش من آمدی. من چنینم، به ~~دیگران چه گویی؟» ~~و بدان که خصی مخنث نبود ms111 و متهور باشد و دراز عمر، از قوت اصلاب و کم ریختن آب ~~پشت. و لیکن احتلام بیند و جماع کند و دیر فارغ گردد و رانهاش سنگی بود، آبش دیر ~~آید و القاح نکند. و این همه زنان دوست دارند. و خصی لواط باشد. # و در قبیلهی ربیع، خصیای بود نام وی اثیر. روزی، سید وی بر بام بود. نگه کرد. اثیر ~~را دید که با گوسفند لواطه میکرد. خواجه را بدید. بگریخت. وی را دریافت. و آن شب، ~~به گور خفت. # این قدر از بهر آن گفته آمد تا آدمی را مثله نکنند - که قطع آلت نسل مبارک نبود. و ~~فحل را به آن که خصی کنند و آلت شهوت ببرند، از شهوت و مردی نیفتد. # گویند که معاویه روزی در پیش میسون بنت بجدل رفت - مادر یزید. خصیای با ~~وی بود. میسون روی را بپوشید. ~~معاویه گفت «از خصی پنهان شدی؟» # میسون گفت «بدان که عضوی از اندام وی ببریدند، حرام حلال شود؟» # و بدان که خصی چون از حبشه بود، عفتی و آرامی ایشان را حاصل میشود که رومی ~~را نشود. اغلب خصیان حبشه صاحب فرمان شوند. # حکما گویند خصی را که در خواب بینند، فریشته بود. و یکی گوید «خصی در خواب ~~به که در بیداری.» و مار را در خواب بینند، بهتر که در بیداری. به حکم آن که ماردر ~~خواب مال بود. ~~و ما یاد کنیم گروه عاد را که بر چه صفت است، تا صنع کامل آفرینده بدانی. PageV01P101 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0102.png) ~~اما گروه عاد موصوف بودند به قهر و استیلا و قامتهای عظیم. آفریدگار هود را به ~~ایشان فرستاد. عاصی شدند و از کوهها خانهها ساختند. آفریدگار باد را بر ایشان ~~گماشت تا همه را هلاک کرد. # و از این نسل، گروهی در شهر آریحا بودند. موسا یوشع ابن نون را به ایشان فرستاد. ~~ایشان یوشع را و قوم وی را بگرفتند و ms112 در آریحا بردند و به کوچکی ایشان میخندیدند و ~~گفتند «به چه دلیری، قصد اریجا کردید؟» پس، همه را به در کردند. # و در ولایت ایشان، باغها بود و میوههای بسیار. تا به چند مرد اناری بر گرفتندی، بر ~~چوب بسته، و به دوشها میکشیدندی. پس، یکی پیش موسا آوردند و صفت میوههای ~~ایشان میگفتند. موسا بترسید. و ایشان گفتند «ما در آریحا نیاریم رفتن تا این عادیان ~~جباران آنجا باشند.» # آفریدگار گفت «حرام کردم بر ایشان که در آریحا روند، تا چهل سال!» # پس، چهل سال در تیه بماندند و راه پس و پیش نمیبردند و روزی تا شب راه ~~کردندی، پس هم با جای خیمه زدندی، تا همه هلاک شدند، میان شام و مدین. و هارون ~~در آن تیه وفات یافت. # پس موسا به در آمد و قصد اریحاکرد - و اغلب لشکر وی هلاک شده بود -و آریحا ~~بستد. ~~* اما عوج ابن عنق شخصی بود عظیم مادر وی دختر آدم بود. و عوج با در سرای آدم ~~زاد. و عمر عوج سههزار سال بود و بماند تا روزگار نوح. وی را در کشتی نگذاشت. و آب ~~طوفان تا کمرگاه وی بود. و جباری عظیم بود. در مشرق و مغرب و بر و بحر گردیدی. تا ~~روزگار موسا بماند. به تیه رسید. موسا را دید با قوم وی. کوهی برداشت دو فرسنگ ~~درازا، تا بر سر ایشان زند. مرغی بر سر آن کوه نشست و منقار بر آن زد، کوه در گردن ~~عوج افتاد. موسا عصا بر کعب عوج زد. بیفتاد و جان بداد. و این از معجزهی موسا بود که ~~این جبار رابر دست وی هلاک کرد. PageV01P102 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0103.png) ~~و آفریدگار از این جنس عادیان آفرید. تا گویند که در زمین لهاور، دو زانو یافتنداز ~~آن آدمی: یکی زانو دهقان انبار کرده بود از آن گندم و آن زانوی دیگر پولی ساختند و بر ~~سر آن صدهزار مرد ms113 و چهارپا رفتی و در زیر وی نهری عظیم. ~~در ولایت یمن، انگشتری ای یافتند چندان که سر آدمی به آن در شود. آن را به عمر ~~ابن خطاب فرستادند. آن را بدید. بگریست و گفت «بترسید از خدایی که قومی آفریند ~~که انگشت ایشان چندان بود که کمرگاه ما و ایشان را هلاک کرد.» ~~و در اسکندریه، دندانی یافتند از کلهای بیفتاده. سی من بود. پیش ملک ~~اسکندریه آوردند. گفت «شگفتی دیگر میبینم. این دندان کودکیست. به سبب آن ~~که تیز است و آبدار. و اگر دندان پیری بودی، سرش پهن بودی و رنگش زرد ~~بودی.» ~~گویند شخصی از عادیان مانده بود تا عهد عزیز مصر. و عزیز مصر او را با خود ~~داشتی. روز عید، او را بیرون آوردندی و بالای عزیز باستادی: قامت بلند و دو دندان ~~مانند ناب فیل از دهان بیرون آمده. مردم را از آن هولی به دل رسیدی. ~~یوسف چون آن دید، در چشم او نمی آمد - که عظمت یعقوب دیده بود. ~~چون برادران او بازگردیدند و یعقوب را در آوردند، عزیز وی را بدید، عظمت او در ~~دل عزیز کار کرد، او را بر تخت نشاند. ~~عادی به سجود رفت و پیش یعقوب باستاد. ~~یعقوب عادی را گفت ««تو را چند سال عمر است؟» ~~گفت «من دیدم که تو از پس ابراهیم می رفتی.» ~~گفت «من از پس اسحاق می رفتم.» ~~گفت «نه. از پس ابراهیم می رفتی.») ~~یعقوب خشم گرفت و گفت «إن کنت کاذبا سقطت لیتک!» ~~عادی را ریش بیفتاد. ~~پس عزیز او را بیرون کرد. ~~و مقصود یوسف از خواندن یعقوب به مصر این بود که عظمت یعقوب ظاهر کند و PageV01P103 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0104.png) ~~رونق عادی شکسته شود. و مصریان را معلوم شد که یعقوب از عادی عظیم تر و ~~باحمیت تر بود. # به روزگار انوشه روان عادل، در کتابی یافت که آفریدگار دارویی آفریده است که بر ~~مرده ریزند، ms114 زنده گردد. و در آفاق میجست، نمییافت. وی را نشان دادند که «در ~~ولایت سرندیب، مردیست بر کوه سرندیب، عمر دراز دارد، از مردمان متقدم. مگر او ~~بداند که این دارو چیست.» # انوشه روان مالهای بسیار بداد و کس فرستاد به ولایت سرندیب. # به ولایت سرندیب رسید، احوال این مرد میپرسید. گفتند «شخصیست ~~عادی. روی ننماید. به ناگاه وی را ببینند. هیکلی سهمناک دارد. و بر کوه رهون ~~باشد.» # این مرد رفت و تفحص میکرد، تا وی را دید در شعبی از کوه: مردی سیاه، ~~چندان که نیزهای بالای وی، دو ناب از زیر لب بالا برآمده، بینی چندان که یک ~~آرش. از وی پرسید. سخن او هم فهم نمیکرد. تا هندویی را برد و پرسید از حال این ~~دارو. ~~گوید «این دارو من میدانم. و آن نیست مگر حکت- که دلهای مرده زنده کند.» # پس، در روزگار گذشته، از این شکل عادیان بودند. # گویند که اسکندر را چهل زن بود عادی، پیشرو لشکر بودندی و لشکر دشمن او ~~ایشان شکستندی. ~~و سبب آن بود که اسکندر دو جزیره دید از جزایر خالدات: یکی پراز مردان و یکی ~~پر از زنان. و گفتندی هر سال به یکدیگر رسند و زنان آبستن گردند. چون بزایند، ~~دختران را میدارند و پسران را به جزیرهی مردان فرستند. ~~اسکندر را خشم آمد و قصد کرد که ایشان را از جزیرهها به زیر آرد و اسلام بر ایشان ~~عرض کند. ایشان طاعت وی نداشتند. بسیار بکوشید. لشکر اسکندر از آن زنان ~~می گریخت و مردان مطیع شدند. ~~اسکندر درماند. نامهای نبشت به ارسطاطالیس که «دو جزیره یافتم، در یکی مردان PageV01P104 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0105.png) ~~و در یکی زنان. و از دست زنان فرو ماندم و لشکر من بشکستند. در این باب چه ~~فرمایی؟» ~~جواب آن نبشت که «با این زنان کارزار مکن - که اگر تو ایشان را بشکنی، فخری ~~نباشد و اگر ایشان تو را بشکنند، عیب باشد. ms115 مصلحت آن است که با این زنان صلح کنی ~~و بازگردی.» # چون نامه به اسکندر رسید، کس فرستاد به جزیرهی زنان و گفت «من از پیش شما ~~برخیزم، به شرط آن که چهل زن از شما در خدمت من باشند و جواب دشمنان من دهند.» ~~بر این شرط، زنان به زیر آمدند. و هر یکی چنان بود که اسپی از میان پای ایشان ~~بیرون میرفت و در هیچ خرگاه و خیمهای نمی توانستند رفتن. در هر مصاف که رفتندی، ~~اسپان و ستور از ایشان برمیدی. اگر خصم در دست زنی افتادی، به جز آن که سرش ~~بکندی یا هر دو پایش بدریدی، هیچ نکردی. جملهی لشکرها از ایشان میگریخت و ~~هیبت اسکندر در عالم افتاد، تا جهان مسخر کرد. # پس، در عهدها، از این آشکال بوده است. تا خایهی جانوری در بلاد اشکانیان ~~آوردند، بر شتر بختی نهاده. و بنیاد این قوم از ایشان بود که اسکندریه کردهاند. و کسی که ~~رسیده باشد، بیند سرای اسکندریه و ستونهایی که بر جای مانده است، استدارهی هر ~~عمودی چهار مرد دست در هم دهند گرد آن درنیاید و ستونی دیگر بر سر آن ستون ~~نهاده، بداند که این معنی راست است که آن مردان که چنان عمود کنند و آن را نصب ~~کردند، به چنین مردان و قوتها کردند. # بدان که در هر ایام آفرید گار شگفتی آفریند و آن را منکر بودن از خذلان بود. ~~و به روزگار مکتف بالله، در ناحیهی عرب، دو زن پدید آمدند و ره میزدند. لشکری ~~می رفت که ایشان را بگیرد، بعضی را بکشتند و بعضی بگریختند. مکتف لشکر دیگر ~~فرستاد. منهزم شدند. خلیفه درماند و گفت «دو زن چندین مرد را هزیمت کردند؟ این ~~منکر است.» # پس، زنی را بفرستاد تا به عجز آنجا رفت و احوال ایشان می پرسید. # گفتند «ما دو زنیم از بنی آدم. ولادت ما در این کوه بود. گوشت ms116 آدمی خوریم» و ~~دیگر هیچ سخن نگفتند. PageV01P105 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0106.png) # این زن بازگردید. # پس لشکر خلیفه به چند گروه ییود و به شب کمین کردند و آن هر دو زن را خفته ~~بگرفتند و بکشتند. و سرهای هر دو بر نیزه کردند و در شهر بغداد آوردند. و از آفاق به ~~نظاره می آمدند. # و از جملهی عادیان در هر عصری بودهاند. ~~و از ذوالقرنین پرسیدند که در عالم گردیدی و از ظلمات گذشتی، از عجایب چه ~~دیدی؟ ~~گفت به بابل، کوهی دیدم سر وی ناپدید، ابری بر سر وی و در زیر وی بحر عمیق. ~~چون به میان بحر رسیدم، شخصی دیدم بس جسور و سترگ و عظیم بر سر آب، همه ~~اندام وی پراز موی، و وی را دو گوش پهن. اسکندر گفت از وی بترسیدم، نام آفریدگار ~~گفتم و پرسیدم که «در این آب چه کنی؟ دیوی یا پری؟» # گفت «من بنی آدمم. و از این سو شهریست که آن را افراسیاب بنا کرد از استخوان ~~ماهی. و خوردن ما گوشت ماهی بود. و هر چه افراسیاب جمع کرد از مال و گنجها در این ~~شهر است. و ما را در این زمین توالد و تناسل افتاد. و از حرارت آفتاب، در آب باشیم. و ~~شکل ما چنین است که بینی.» ~~اسکندر گفت «خواهم که شهر شما ببینم.» # گفت «نتوانی آمدن. و لیکن من چند شخص را بیاورم تا ببینی.» # رفت و چهل مرد را آورد، هر یکی جام زرین بر دست پر از گوشت ماهی، پیش ~~اسکندر بنهادند و بازگردیدند. ~~و اسکندر از علما پرسید از حال ایشان. گفتند «این قومیاند از بنی آدم. چون ~~بر این ساحل فرود آمدند، از عفونت آب، در هوای فاسد، صورتهای ایشان ~~بگردید و شکل ایشان سهمناک شد و اندامها بهیمی شد. تا به حد بهایم شدند و از ~~درجت انسانی بیفتادند و در این ناحیت بیران مقام کردند و به ms117 ماهی خرسند شدند.» ~~شنیدم که به روزگار سلطان سنجر، رسول رسید از ولایت چین و انگشتریای آورد ~~چندان که کمرگاه مردی، نگینی بر آن به وزن یک من، و گفت «ملک چین میگوید جد PageV01P106 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0107.png) ~~من آن بود که انگشتری او چندین بود. و دخمهی او در خاک چین است و حاضران طول ~~استخوان و کالبد او میبینند. و به ملک من اولاترم از دیگران.» # سنجر پرسید از امام محمد مهانی که «جواب این چه گویم؟» # محمد مهانی جواب نبشت «اگر مفاخرت به جد خویش میکنی، چه دانی؟ - که جد ~~من در آن عهد بزرگ تر از جد تو بود و خاتم او بزرگ تر از خاتم وی بود. و اگر مفاخرت ~~به نفس خود میکنی، از خراسان تا بلاد چین به لشکر غرق گردانم.» # مقصود از این آن است که در روزگار ماضی، هیاکل و اجسام بزرگ تراز این بوده است. ~~و از آنسوی جوی روس، قومیاند بلندبالا و عظیم و طبعی دارند بهیمی، نوعیاند از ~~یأجوج ومأجوج. ~~و احمد ابن فضلان گوید از تکین شنیدم که ملک بلغار مرا حکایت کرد که قومی از ~~بلغار به اتل رسیدند، به وقت مد دریا. روزی، ضجه و فریادی برآمد عظیم از آن ولایت ~~که «شخصی بر سر آب ظاهر شد. اگر از امتیاند و به ما نزدیکند، ما را در این دیار مقام ~~نماند.)) # ما رفتیم تا به نهر اتل. شخصی دیدم دوازده آرش بالای وی، سری بزرگ، دو بدست ~~بینی وی. بترسیدم. با وی سخن می گفتیم، جواب نداد. ~~نامهای به شهر ایسو نبشتیم، سه ماهه راه، که «شخصی بر این صفت اینجا افتاد. خبر ~~کنید ما را تا از کجا آمده است!» # جواب باز رسید که «وی را آب آورده است. قومیاند برهنه، چون بهایم. آفریدگار ~~روزی ایشان از ماهی کرده. و از ما هیچ آدمی در آن ولایت نیارد رفت.» ~~آن گه، تکین وی را بگرفت، ms118 به سبب آن چه هر چه به دست وی میافتاد میخورد و یا ~~برهم میشکست و کودکان را بخوردی. وی را به سلسله در درختی عادی بستند. و تکین ~~گفت اگر خواهی، به تو نمایم. # احمد ابن فضلان را بردند تا زیر درختی، گفت وی را دیدم افتاده، هر ساقی چندان که ~~جذعی عظیم، گوشت وی مرغان خورده، قالب تن وی آنجا افتاده. قومی گفتند که «این ~~از نسل یأجوج است و آب وی را بربوده است و از این جانب آورده» # این مقدار از شگفتی عادیان اینجا کفایت بود، تا در قدرت آفریدگار اندیشه کنند و PageV01P107 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0108.png) ~~بدانند که عاقبت عظما چه بود - که آن دیگران چه باشد -و به تن و قوت خویش غره ~~نشوند. # و ما فصل دیگر بگوییم در شگفتیهای آدمی در هر عهدی که بودهاند. ~~یکی الیاس بود، در پادشاهی احب، در بنی اسرائیل. # و ظلم آحب به غایت رسید. پس الیاس ابن یامین خدای را بخواند و بر احب نفرین ~~کرد: قحطی پدید آمد. پس، دعا کرد، نجات یافتند. دگربار عاصی شدند. الیاس گفت ~~«الاهی، مرا از این قوم ظالمان برهان!» # آفریدگار وحی کرد به وی که به فلان صحرا رود و آن مرکبی که پیش آید بر وی ~~نشیند و نترسد. ~~إلیاس رفت به وعده به آن صحرا. ساعتی توقف کرد. از دور اسپی دید از آتش ~~عظیم تر. می آمد تا نزدیک الیاس، پیش وی باستاد. # إلیاس بر وی نشست و وصیت کرد به إلیسع ابن آخطب و قوم را به وی سپرد. ~~آفریدگار لذت طعام و شراب از وی باز بستد و نور در وی پوشید. و آن مرکب بپرید و ~~إلیاس را ببرد. و هنوز زنده است و در صحراها و بیابانها گمشدگان را راه نماید. وکار ~~وی شگفت است. ~~و همچنین، خضر ابن عامیل کاری شگفت دارد - که آب حیات خورد و زندگانی ~~دراز یافت و همچنین در ms119 دریاها و مرغزارها باشد و درماندگان را دست گیرد و مظلومان ~~را برهاند. ~~گویند که ملک آپرویز خشم گرفت بر شخصی، وی را براند و سوگندی خورد که روی ~~وی نبیند تا خضر را بیاورد. ~~این شخص در بیابان ها میگردید و خدا را میخواند. وقتی، در مفازمای PageV01P108 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0109.png) ~~میرفت. مردی را دید پاکیزه، نیکوصورت، بوی مشک از وی میآمد. ~~گفت «تو را چیست؟» ~~گفت «ملک بر من خشم گرفت، تا خضر را پیش او برم.» ~~گفت «من خضرم. برو تا بیایم.» ~~چون به در سرای ملک رسید، دستوری خواست و در رفت و سجود کرد. و خضر ~~استاده. ~~ملک گفت «توکی باشی که سجود من نکردی؟» ~~گفت «من سجود مخلوق نکنم و آمدهام تا این مرد را از شر تو برهانم. من خضرم.» و ~~ناپدید گشت. ~~و آپرویز آن مرد را عزیز کرد. ~~و این معنی در مدح آپرویز گویند که خضر را دیده بود. ~~و گویند که آپرویز نذر کرده بود که غسل کند به آب مشک و معتکف بود در ~~بیت النیران و قربان کند، تا ظفر یابد بر بهرام چوبین. ~~چون ظفر یافت، به ساحل دریا رفت و سجود کرد خدا را و دعا کرد. پس، تشت ~~خواست زرین و کوزهی زرین و غسل کرد و مشک را در خود مالید، سر را میشست به ~~دست خود. زنی را دید به صورتی شگفت، جامهی سپید پوشیده. اپرویز گفت «تو کیستی ~~که در این صحرا، بر لب دریا، ظاهر گشتی؟ از من رو نهان کن!» ~~گفت «آمدم که تو را یاری دهم تا خود را غسل کنی.» پس، کوزهی زرین بستد و آب ~~بر سر وی میریخت. ~~چون فارغ شد، گفت «یا أمت الله، تو کیستی؟» ~~گفت «اناهید - صاحب سحاب و آمطار.» پس، از آنجا بپرید مانند مرغی و ناپدیدشد. ~~و این از شگفتی کار اپرویز بازگویند. ~~و از شگفتی که در جهان بود شمسون بود، ms120 از شهر انطالیه: از مادر بزاد و موی سر وی ~~از فرق بود تا به قدم. چون بزرگ شد، موی وی قوی تر شد و قوتی داشت که لشکری را ~~هزیمت کردی. PageV01P109 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0110.png) ~~مردم از وی درماندند. شخصی از زن وی پرسید که «شمسون را چه گونه عاجز توان ~~کرد؟» ~~گفت «من ندانم. و لیکن بپرسم.» ~~از شمسون بپرسید. ~~گفت «هر که موی من بر دست دربندد، من عاجز شوم.» ~~آن زن بد مردم را خبر کرد. ~~پادشاه ایشان هدیهای عظیم به آن زن فرستاد و از وی درخواست که شمسون را به ~~موی او دربندد، آن گه که خفته بود. ~~آن زن وی را دربست و ایشان را خبر کرد. ~~در آمدند و وی را ببردند و بر درختی بستند و عذابها می کردند. تا قوت کرد و زنجیر ~~و موی و درخت را برهم شکست و فرو آمد. ~~و آن قوم به وی بگرویدند. و گویند ولی بود و گویند نبی بود. ~~و در مملکت اردشیر، شخصی بود نام وی تنسر. حاجبی کردی از آن اردشیر. و ترک ~~بود. و از وی شگفتیها گویند. یکی آن بود که بوی مشک از وی دمیدی همیشه و هر جا ~~که بگذشت، چند روز بوی عطر آمدی. و در آن روزگار، هر ملکی که از وی یک تا موی ~~بستدی، همهی خزینهی او از آن یک موی او معطر بودی. و کس علت آن ندانست مگر ~~آفریدگار. ~~بعضی گویند پیغامبری بود و از قبایل ترکان جز وی پیغامبر نخاست. بعضی گویند ~~آفریدگار با وی این کرامت کرده بود و ولی بود، نه نبی. ~~و از نوادر بنی آدم، یکی آن است که در زمین سیستان شخصی بود نام وی سام ابن ~~نریمان. زن وی آبستن شد. پسری بزاد سیه چون قیر و موی سپید چون شیر. ~~سام سپید بود و مادرش سپید، از وی ننگ میداشتند. و گفت «من سپیدم ms121 و مادرش ~~سپید است. فرزند چرا سیاه است؟ این مگر از نسل دیو باشد.» و وی را به کنار دریا برد ~~تا ماهی وی را بخورد. ~~آفریدگار چنان کرد که سیمرغ آنجا بگذشت، وی را بربود و ببرد او را تا به حد PageV01P110 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0111.png) ~~مشرق، بر کوهی که نام وی البرز است، و پیش بچگان بنهاد. و پرورده شد، تا بزرگ ~~گشت. ~~و سام بیمار شد. وی را گفتند «این عقوبت آن است که با آن طفل شیرخواره کردی ~~بیگناه.» # سام وی را طلب میکرد، تا خبر یافت از وی. به نزدیکی آن کوه آمد. ~~پسر چون سام را بدید، قصد پدر کرد. سام دست وی گرفت و گفت «ای دستان زر!» # سخن وی فهم نمیکرد. تا روزگار دراز برآمد و سخن آدمی بیاموخت. و وی را ~~پسری آمد نام وی رستم دستان - که به شجاعت وی مثل زنند. # پس، این پسر را «زال» گفتند و شگفت بود: روسیاه و مویسپید. و آن که تربیت وی ~~سیمرغ کردی، بی شیر پرورده شد. و پدر رستم بود. # و از جملهی نوادر بنی آدم که اعجوبه بود، پهلوانی بود نام وی نریمان - جد رستم ~~دستان. چون وی را ملک به ولایت ترکستان فرستاد و فغفور چین را بکشت و ولایت ~~وی را مسلم شد، می پرسید از احوال آن اقلیم. وی را گفتند «در این ولایت ما ~~شگفتی ست عجب: و بیابان خشک بی آب، در آن کوهی عالی، هر وقتی شخصی ظاهر ~~گردد ابلق، سیاه و سپید، مانند گاومیش، دندانهای دراز، مانند دندان خوک، و چنگ ~~شیر، بر سر کوه آید برهنه و آوازی کند، همهی حیوانات جمع آیند و ایشان را آب دهداز ~~چشمهای که او داند، پس ناپدید شود.» # گویند نریمان را این سخن عجب آمد. عدتی ساخت و به این بیابان آمد تا وی را ~~بدید. و در صنع باری نظر کرد و از نواحی می پرسید ms122 حال آن. کس را از آن آگاهی نبود. ~~بازرگانی حکایت کرد که به ساحل دریای زنگبار، روزی غریوی برآمد از ملاحان ~~که «جانوری از دریا برآمد.» و ملاحان وی را بگرفتند و دست و پایش ببستند. به آدمی ~~ماند به هفت اندام، اما پوستش مفلس بود، چون پوست ماهی. نه طعام میخورد و نه ~~شراب. سه روز بماند، آن گه بمرد. و این جنسی بود از بحریان، مانند آدمی. # به شهر قرطبه، از ولایت اندلس، هندویی بود یکچشم. به شب در آب رفتی، تاروز ~~در قعر آن بخفتی و چون ماهی دم نزدی. PageV01P111 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0112.png) ~~این حکایت ملکی بشنید. به قیروان بیامد و این هندو را بدید. و گفت «این از ~~کرامات باریست با این مرد.» # و از جملهی نوادر، ملککی کاووس بود. جنیان مسخر او شدند، در عهد سلیمان، و از ~~بهر وی شهری بنا کردند و سور وی برنجین. و از شگفتی وی، یکی آن بود که طعام ~~خوردی، حدث نکردی. و مظفر بود. کلبی گوید آفریدگار چندان قوت به کی کاووس داد ~~که از زمین برخاستی و در هوا شدی. و کی کاووس را «صاحب النسور» خوانند - که بر ~~چهار کرگس سوار شد که در زیر تخت وی آمدند و بپریدند تا به سحاب رسید، قوت ~~ایشان بنماند، بیفتاد. و آن روز، حدث کرد. و در دست ذوالاذعار ابرهه اسیر شد. و مفلوج ~~گشت. پس رستم دستان وی را بازستد و ببرد تا آمل. از وی سیاوش بزاد. و به زمین ~~سیراف افتاد. و سپاه وی به طبرستان بود. وی را آب و شیر دادند، نام آنجا «سیراو» گردید. ~~ذوالثدیه در عهد علی بود. چون به حرب خوارج آمد، به نهروان، علی گفت «ذوالثدیه ~~را بیاورید کشته، تا این حرب بیارامد!» # بجستند، نیافتند. # گفت «حرب بیارامید. او کشته شده است.» # پس ریان ابن صبره وی را دید کشته، بر ساحل نهروان. وی را بدیدند، بر بازوی وی ms123 ~~دو پستان بود. آن را بکشیدند، تا سر انگشت برسید، دیگر با بازو آمد. # علی ابن ابی طالب گفت «الله اکبر! هرگز من دروغ نگفتهام. شنیدم از پیغامبر که گفته ~~بود که بکشی مردی را منکر به نهروان، نشان وی این است.» # در عهد ذوالقرنین، خبر آمد که «به زمین بابل، زنی بچهای بزاد که سر شیر دارد.» # وی را حاضر کردند. و همان روز، آن مولود بمرد. # اسکندر بترسید. حکنا گفتند «طالع اسکندر اسد است. و اسد بمرد، اسکندر را وقت ~~وفات نزدیک شد.» ~~اسکندر بگریست و نامه به مادر نبشت، به عموریه، و وصیتها کرد و تابوت زرین ~~ساخت. روز سیم، از دنیا رحیل کرد، به دامغان. # 110 PageV01P112 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0113.png) # پس لشکر دو گروه شد: فارسیان گفتند «اینجا مرد، وی را اینجا دفن کنیم، تابوت ~~وی در جهان چرا گردانیم،» رومیان گفتند «اسکندر بر آن خاک ریزد که از آن پرورده ~~شد.» # وی را ببردند تا به روم و وی را دفن کردند. ~~و بعد از این، یاد کنیم فصلی چند در درجات بنی آدم در علوم: بعضی عطای الاهی بود، ~~چون نبوت انبیا، و بعضی موروث بود، چنان که جمال و قوت، و بعضی مکتسب بود و ~~تعلیمی، چون علومهای فقهی و طب و غیرها. و ما اول، فصلی یاد کنیم در شرف نبوت و ~~آن که الاهی ست. # فرمود «خدا داناتر است که رسالت که را باید دادن.» به ابراهیم داد و پدرش ~~بت تراش بود و کنعان را نداد و پدرش - نوح - شیخالمرسلین بود. # بدان که اول و اساس همهی رسولان ابوالبشر - آدم - بود. وی را بیافرید از خاک. ~~مقربان ملائکه را فرمود که وی را سجود کنند. # همهی ملائکه سجود کردند، مگر ابلیس. # آفریدگار بر وی خشم گرفت. وی را به لعنت کرد و صورت وی بگردانید. # ملائکه از سجود سر برداشتند. ابلیس را دیدند روی سیاه شده، بترسیدند. یک ~~بار دیگر سجود کردند. ms124 (از این سبب، سجود دو بار آمد.) ~~پس آدم بر تخت نشست و بخفت. آفریدگار حوا را از پهلوی چپ آدم بیافرید. وی را ~~گفت «ای آدم، زن کج است. از وی چشم راست مدار!» # و دوستی زنان در دل مردان از آن سبب است که زنان را در بهشت آفریدهاند و آدم را ~~در زمین. # پس حوا گستاخی میکرد با آدم. آفریدگار موی محاسن آدم بیافرید، تا حوارا از آن ~~هیبتی به دل رسید. # 111 PageV01P113 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0114.png) ~~و از وی شیث را بزاد. و اولاد وی بسیار گشت. ~~و انبیا و رسل آفریدگار به هر قومی فرستاد. اول همه آدم بود و آخر همه محمد عربی. # بدان که محمد ابن عبدالله ابن عبدالمطلب آخر الانبیاست. وی را «خاتم النبیین» خوانند. ~~و در کتبها که آفریدگار فرستاد مذکور است. وی را «محمد» و «احمد» و «حامد» ~~خواند. و همهی رسولان أمتان را خواندهاند و خبر داده که «پس از ما، پیغامبری آید نام ~~وی احمد، اوثان و بتان را بشکند و گنجهای ملوک بردارد و بر امتان خویش قسمت کند. ~~تولد وی به مکه بود و هجرت وی مدینه بود و مدفن وی یثرب بود، مملکت وی در شام ~~بود، ملت وی در عالم بود.» و به این سبب، علمای جهود و روم به مدینه آمدند و به آن ~~حدود مقام کردند، خاصه در خیبر، تا مگر وی را دریابند. و هیچ روزگاری نبوده است ~~که آیاتی و اعجوبهای از صحت نبوت وی ندیدهاند. # آوردهاند که سلطان محمود غزنی ولایت هندوستان را بگشاد، حکیمی چند را اختیار ~~کرد از آن ولایت و از ایشان پرسید از عجایبی که در جهان دیدهاند. # یکی گفت «من یاد دارم روزگاری که زلزله ظاهر شد و همهی ایوانها و تاقها که به ~~سنگ کرده بودند بشکافت. و ما را به شهر مولتان بتیست، هزار سال است که بر تختی بود ~~و آن بت از ms125 آسمان آمد. آن شب، به روی درافتاد. ندانیم که سبب چه بود.» ~~سلطان گفت «آن شب بود که محمد ابن عبدالله از مادر بزاد. و در قهستان، کوه شبدیز ~~شکافته شد.») # حکیمی دیگر گفت که «روزی دیدهام که ماه در آسمان به دو پاره شد و مردم بترسیدند ~~و گفتند آخر جهان است. بعد از ساعتی دیگر، هر دو جمع شدند. ندانیم که سبب چه بود.» # محمود گفت «کافران از پیغامبر درخواستند که ماه را دونیم کند، وی بکرد.» # احمد ابن عبدالله گوید من با اغلب متقلد به غزا رفتم، به افریقیه. آن را بگشودیم. ~~روزی، بانگی برآمد که «دشمن رسید.» ما را بگرفتند به اسیری و به رومیه بردند و به ~~سلسله در کفهای، در چاهی گذاشتند. چون به زیر رسیدیم، مدینهای عظیم دیدیم، در آن ~~اسیران. PageV01P114 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0115.png) # روزی، موکل درآمد و گفت «البشارت- که ملک را پسری زاد و نذر کرد که ~~اسیران را بگشاید.» و ما را جمله بیرون کرد. و هر یکی شمعی در دست گرفت و از ~~پیش گاهواره می رفتیم تا به صومعهای رسیدیم از نحاس، بر سر آن عمودی از ~~نحاس، در زیر وی حوضی از رخام. و آبی عظیم میجوشید از فواره. تمثال مردی ~~عمامه بر سر و شمشیر حمایل کرده، نیزه در دست، بر اسپی نشسته. و آب فواره بر سر ~~این تمثال فرو می آمد و از دو جانب تمثال، دو صورت دیگر نهاده. و آنجا راهبی ~~نشسته و چندان زرینه و جواهر گرد آن تمثال نهاده که قیمت آن خداداند. و آن مولود ~~را آنجا آوردند و پیش آن بت سجود کردند و بر آن آب وی را بشستند و بازگردیدند. # من از آن راهب پرسیدم که «این صورت و این کتابت که بر این صومعه نبشته است ~~چیست؟) # گفت «تو از کجایی؟» # گفتم «از ولایت دور» # گفت «اگر از رومیهای، گویم صورت عیساست و اگر غریبی و خواهی ms126 که راست ~~بگویم، صورت آخرالانبیا و خاتم المرسلین است. و این هر دو صورت وزیران ویاند. بر ~~اهل سوریه غلبه کنند به شمشیر.») # گفتم «چرا آب بر سر او فرو می آید؟» # گفت «زیرا که وی طهور دوست دارد.» # گفتم «این کتاب چیست؟» # گفت «نبشته است که از اولاد و آقارب وی، پسری به اینجا رسد و بگشاید.» # احمد ابن عبدالله گفت من به گریه افتادم و پیش وی به سجود رفتم و گفتم «من این ~~صورت می شناسم. صورت محمد است. دیگر صورت ابوبکر و عمر است.» ~~و بازگردیدم. و میگفتم الحمد لله که در ولایت کفر هنوز به و سیلت محمد ابن عبدالله ~~تعیش میکنند. ~~و بعد از چند روز، معتصم قصد سوریه کرد و آن را بستد و زن و بچهی ملک روم به ~~غارت ببرد. ~~اینجا این مقدار کفایت بود - که قصص انبیا در کتبها آوردهایم. و ما فصل دیگر ~~بگوییم در حذر کردن از مدعیان. PageV01P115 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0116.png) ~~بدان که بعد از پیغامبر، مدعیان بودند، دعوی نبوت کردند. بعضی را بکشتند و بعضی را ~~درآویختند. اول، مسیلمهی کذاب حنفی بود. # و ابوالورقا سهیم حنف گوید که مسیلمه اول در بازارها گردیدی و افسونها خواندی ~~و علم حیل و نیرنجات طلب کردی. روزی، خایه در سرکه افکند تا نرم شد و بکشید تا ~~دراز شد و در قارورهای کرد سرتنگ. پس خایه سرد شد و خشک شد و به حال خود ~~آمد. آن را به قبیلهی بجاعه برد و گفت «این معجز من است.» # جماعت نادان تابع وی شدند. ~~روزی دیگر، کبوتری را پر ببرید و گفت «من پر این کبوتر درست کنم، چنان که ~~بپرد.» # گفتند «اگر تو این بکنی، ما به تو ایمان آوریم.» # پس، وی را به خانه برد. و پرهای کبوتری درست پنهان کرده بود، اصول پرهای ~~درست در سولاخهای پر بریده نهاد و سخت کرد. و به در آورد و بپرانید. # جماعت ms127 تابع وی شدند. # بعد از آن، گفت «امشب، فریشته خواهد آمد به من. هر که در وی نیک نگه کند، کور ~~گردد.» # آن گه، علمی ازرق بکرد و دنبالها و جناحها بساخت، به لونهای نیکو، و ریسمان ~~دراز در آن بست. و شبی تاریک، همه منتظر استاده تا وقت سحر، همه را خواب غلبه ~~کرد. پس، آن رایت را بگذاشت و باد در جوف وی افتاد و بالا برد و اهل یمامه استاده، ~~فریاد برآمد که «نزول فریشته است.» # همه در خانهها گریختند. و اهل یمامه به نبوت وی ایمان آوردند. # پس ابوبکر صدیق همهی غزاها کرد تا وی را هلاک کرد. PageV01P116 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0117.png) ~~گفت «دانی که بر زبر مخده کی نشسته بود این ساعت؟» ~~گفت ««نه.» ~~گفت «جبرئیل.) ~~تا این معنی ظاهر شد و وی را نیز گردن بزدند. ~~و مردی از مغیره ابن شعبه پرسید از علی ابن ابی طالب. ~~گفت «اگر بگویم، تحمل نکنی.» ~~گفت «کنم.» ~~پس، یاد کرد پیغامبران را و علی را بر ایشان تفضیل نهاد. ~~گفت «علی مهتر یا محمد؟» ~~گفت «علی مثله.» ~~گفت «دروغ می گویی.» ~~گفت «تو را خبر کردم که تحمل نکنی.» ~~و راشد هجری دعوی نبوت کرد. حسن ابن علی را گفت «دستوری ده که علی را ~~زیارت کنم.» ~~گفت «علی بمرد.» ~~گفت «لا والله -- که علی نمرد، زنده است و در جامه عرق میکند» ~~حسن گفت «دروغ می گویی.» ~~این خبر به زیاد ابن ابی سفیان رسید و راشد را درآویخت. ~~بدان که به عهد پیغامبر، عیهله ابن کعب دعوی نبوت کرد. وکاهنی بود مشعبد. عجایبها ~~نمودی. و هر که سخن وی شنیدی، تبع وی شدی. پس، به صنعا رفت و بیست هزار مرد ~~تبع وی شد و اهل یمن تا بحرین مسخر کرد. ملک یمن را بکشت و زن وی را بستد به قهر. ~~و ابوعبدالله فیروز دیلمی گوید که پیغامبر مرا بفرستاد که وی را بکشم. وی ms128 را دیدم ~~در صنعا، لشکر گرد وی درآمده و او در میان استاده، حربهای در دست. و اسپ ملک ~~یمن را بخواست و آن حربه بر حلق وی زد و رگهای گردن وی ببرید و رها کرد. و از اسپ ~~خون میریخت و در صنعا میگردید. پس، خطی بکشید و در میان خط استاد و شتری PageV01P117 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0118.png) ~~بیرون خط بداشت و سرش در خط آورد، وی را بکشت بر آن خط. و چندین شتر را ~~همچنین. پس، سر بر خط نهاد و آن گه برداشت و گفت «دیو مرا میگوید که پسر دیلمی ~~را دست ببر و مکشوح را گردن بزن.») ~~فیروز گوید من بترسیدم. در پس مردم گریختم و پنهان شدم. و مکشوح با من بود. ~~وی را پنهان کردم. و عجب ماندم که دیو وی را چه گونه آگاه کرد. ~~پس، قصد زن ملک یمن کردم و وی را گفتم «این کاهن بر تو ظلم کرد، تو را از ملک ~~یمن بستد. مرا دستوری ده که وی را هلاک کنم!» ~~مرا در خانه برد و پنهان کرد تا شب. چون وی بخفت، مرا پیش وی برد. وی را دیدم ~~خفته به یک چشم، شمع نهاده. خنجری بر سینهی وی زدم و سرش ببریدم و خلق را از ~~وی برهانیدم. ~~و بعد از وی، طلیحهی کاهن شخصی بود دعوی نبوت کرد در عهد پیغامبر. و عیینه ~~ابن حصین با وی بود. ~~چون جنگ لشکر اسلام با وی سخت شد، عیینه پرسید از طلیحه که «جبرئیل آمد به ~~نصرت؟» ~~گفت «نه.» پس، گفت «آمد.» # عیینه لشکر را گفت «بازگردید - که این مرد دروغزن است.» ~~و خالد ابن ولید عیینه را بگرفت و غل برنهاد و به ابوبکر صدیق فرستاد. و طلیحه ~~بگریخت، به شام افتاد. ~~و چون به دست عمر ابن خطاب افتاد، گفت «تویی قاتل عکاشه. من هرگز تو را ~~دوست ندارم.» ~~طلیحه گفت «الحمد لله که وی ms129 به دست من شهید شد.» # پس، گفت «از کهانت تو چه مانده است؟» ~~گفت «نفخة او نفختان.» - یعنی اندکی. ~~بدان که سجاح بنت حارث دعوی نبوت کرد، بعد از پیغامبر، به زمین جزیره، و ~~چندهزار مرد تبع وی شدند، از بنی مالک و بنی تغلب. ~~چون کار مسیلمه قوی شد، سجاح برخاست و به جنگ آمد. مسیلمه بترسید و هدایا PageV01P118 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0119.png) ~~فرستاد و در حصن رفت و گفت «از بهر سجاح قبه بزنید و بخور کنید تا وی در آنجا رود!» ~~بکردند. سجاح در آن قبه رفت. جماع را یاد کرد. ~~مسیلمه در شب به زیر آمد و بر در قبه استاد و گفت «یا سجاح، رغبت کنی به جماع؟» ~~گفت «بلی.» ~~مسیلمه در شد و سه شب پیش وی بود. ~~چون لشکر سجاح بدانستند، گفت «شوهر من است.» ~~گفتند «مهر کجاست؟» و لشکر از وی برگردید. ~~و مسیلمه از پیغامبر ولایت خواست، نداد. باز گردید و مرتد شد، به یمامه، و دعوی ~~نبوت کرد. و نماز برداشت و زنا و خمر مباح کرد. ~~تا طلیحه از وی پرسید که «به توکی میآید از فریشته؟» ~~گفت ««رحمان.) ~~گفت «به نور آید یا به ظلمت؟» ~~گفت «ابه ظلمت.» ~~گفت «من گواهی میدهم که تو در وغزنی و محمد راستگو.» ~~و مسیلمه از لشکر اسلام بسیار بکشت. و زید را - برادر عمر ابن خطاب - بکشت. ~~تا آن گه که وحشی وی را بکشت. ~~مقصود از این آن است که بدانند که باطل پایدار نبود و حق هر چند که زمان برآید، ~~راسخ تر بود، تا به هر کسی فریفته نشوند. و این قدر اینجا گفته آمد تا بدانی که بعد از ~~محمد رسول الله پیغامبر نباشد. ~~و ما احوال کاهنان بگوییم. ~~آوردهاند که عموریه - مادر اسکندر - چون اسکندر بزاد و از دشمن نهان کرد، بزرگ ~~شد، وی را به کلیسا فرستاد. ~~خانهای دید نیکو. هر سال خلق آنجا آمدی. اسکندر در ms130 آن خانه پنهان شد. مردم PageV01P119 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0120.png) ~~بازگشتند. در آن خانهی دیگر رفت. منبری دید، بر آن پیری، مصحف بر کنار گرفته. ~~گفت «ای اسکندر، در این خانه مرو- که پایت خشک شود.» ~~گفت «چرا پای تو خشک نگردد؟» و در شد. ~~گفت ««در این مصحف منگر - که کور گردی.» ~~گفت «چرا تو کور نگردی؟» ~~پیر گفت «ای جوان، جواب من بدادی. اکنون، به جای من بنشین!» ~~گفت «مراد من نه این است.» ~~گفت «چه مراد داری؟» ~~گفت «فمی دانم که پدرم کیست و من از که بزادهام.» ~~پیر مصحف باز کرد و به اسکندر داد و گفت «این را میخوان که همهی چیزها تو را ~~معلوم گردد، تا یک سال.» ~~اسکندر در آن نگه میکرد تا یک سال و پیر ناپدید شد. ~~مردم آمدند و پیر را ندیدند. اسکندر را گفتند «پیر ما را چه کردی؟» ~~گفت «ندانم. ناپدید شد و مرا به جای خویش بنشاند.» ~~گفتند «وی هر سال ما را از این کتاب خبر دادی، هر چه بودنی باشد از بد و نیک.» ~~اسکندر گفت «من نیز شما را خبر کنم.» و احوالها تا سال آینده بگفت. پس، گفت ~~«من کاهن نیستم و اینجا نتوانم نشستن - که من در این کتاب چنین دیدم که من در ~~مشرق و مغرب بگردم. و مرا مادریست نام وی عموریه.» ~~گفتند «بلی. ملکهی ماست.» وی را بردند پیش وی. ~~او را بشناخت و مملکت به اسکندر داد. ~~گویند به حدود غرغیر عیدی کنند. و ایشان را صنمیست. پادشاه ایشان بیاید و ~~قدحی نبید بخورد و شمشیر بر شکم خود نهد و بر آن تکیه زند تا از پشت وی به در آید و ~~مردم را خبر دهد از هر چه باشد در آن سال، از تنگی و فراخی و سرما و گرما. آن گه، ~~شمشیر از وی بیرون آرند. و آن چیزها چنان بود که گفته باشد. ~~مقصود از این حکایت آن ms131 است که کاهنان بسیار بودهاند. تا حق را از باطل بدانی - PageV01P120 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0121.png) ~~غندیان را بتخانهایست بر کوهی بلند. آنجا آیند و خمر خورند و مردی پیر بیاید، ~~وی را «فغفاره» خوانند، از سر کوه زنجیری درآویزند و آن پیر به آن بر شود، بر بام ~~بتخانه، و سه بار دست بر دست زند و سه سنگ با خود دارد، هر یکی از جانبی بیندازد. ~~بعد از زمانی، چنگ در سلسله زند و به زیر آید و بیهوش گردد. وی را بردارند و ~~پیش بت بیفکنند. و از وی پرسند احوالها را و خبرها دهد از تنگی و فراخی و ~~می نویسند. ~~و این معنی از احکام نجوم باشد یا از خبر دیو که وی را آگاهی دهد. ~~و ملک عجم، رستم ابن فرخ زاد، کاهنی بود عظیم و منجم بود. و چند کاهن با وی ~~بودند، چنان که ورنا و جابان. ~~روزی، رستم پرسید از ورنا از کهانت. ~~گفت «ای ملک، این ساعت مرغی بیاید که نام وی ندانم و بر این تاق ایوان تو نشیند ~~و از این مرغ چیزی درافتد در این جایگاه.» و دایرهای بکشید و بازگردید. ~~جابان پرسید از رستم. ~~رستم گفت «این غلام راست گفت. و این مرغ عقعق بود. و آن که درافکند درمی ~~بود. اما در این دایرهی دیگر افتد.» و در پهلوی آن دایرهای بکرد. ~~در این سخن بودند، عقعق بر آن تاق نشست و از منقار وی درمی درافتاد در آن ~~دایرهی اول و برجست و در دایرهی دوم افتاد. ~~پس جابان ورنا را بخواند و گفت «ای هندی، راست گفتی، و لیکن چنان صواب ~~نگفتی که رستم گفت.» ~~و گویند که روزی رستم گاوی را بدید آبستن. ورنا را پرسید که «در شکم این گاو ~~چیست؟» ~~هندی گفت «بچهای سیاه.» ~~جابان حاضر بود. گفت «ابلق است.» ~~پس، گاو را بکشتند، بچه را برآوردند: سیاه بود بهیم، ولیکن دنبال و ms132 پیشانی سفید بود. ~~پس جابان رستم را گفت «چه خواهد بودن؟» PageV01P121 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0122.png) ~~گفت «عظیمی برآید از عرب و ملک عجم بستاند. و من چنان دیدم که ملکی فرو ~~آمد از آسمان و کمانهای لشکر بستد و در چرمه بست و بر آسمان برد. و من نخواهم که ~~یزدجرد سوم با عرب جنگ کند، و لیکن نمیشنود.» ~~پس مغیره ابن شعبه درآمد به رسولی از پیش سعد ابن ابی وقاص. ~~رستم گفت «ای مغیره، فردا مصاف کنیم و یک چشم تو کور شود.» ~~مغیره گفت «من جنگ کنم. و اگرنه آن است که خواهم با امثال تو جنگ کنم؟ نترسم ~~که هر دو چشم دربازم در راه خدای.» ~~چون مصاف دادند، یک چشم مغیره کور شد. ~~مقصود آن است که اگر چه به آین حد زیرک بودند، چون نه بر راه دین بودند، عاقبتی ~~نبود ایشان را. ~~آوردهاند که گشتاسب پسر لهراسب به ولایت هند رفت. بر کوهی، شخصی دید ~~برهنه. گفت «اینجا چه خوری؟» ~~گفت «تیرست سال عمر من است. گیا خوردم و گیا پوشیدم و کس را بر من منتی ~~نیست. عقل دارم که به آن نجات یابم. تا زندگانی چنین توان کردن، چرا باید شکم ~~خویش گور حیوانات کردن؟» ~~گفت «از دانش تو مرا خبر کن!» ~~گفت «احوال بر و بحر بر من مکشوف است.» ~~گفت «مرا خبری کن!» ~~گفت «تو را جفتی دهند، همسری، آن گه که چوبی دوتا کنی.» و تشتی داشت، در آن ~~نگه میکرد. ~~گشتاسب باز گردید. به شهری رسید. دختری دید، بر وی عاشق شد. پرسید از حال ~~وی. گفتند «دختر فلان ملک است. و وی کمانی از در سرای خود آویخته است. هر که آن ~~کمان بکشد، این دختر به وی دهند.») ~~وی به در سرای آمد و گفت «کمان را بکشم.» ~~مردم به وی میخندیدند. ملک را خبر کردند که «دامادی آمد.» ~~وی را بخواند و کمان به وی داد. ms133 PageV01P122 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0123.png) ~~کمان دید از آهن کرده و توز بر پشت وی پوشیده. وی آن را بکشید. ~~ملک دختر را به وی داد. ~~گشتاسب را خبر کاهن یاد آمد که «تا چوبی دو تا نکنی، جفت نیابی.» و بازگشت و با ~~وی اکرام ها کرد. ~~مقصود آن است که کاهنان در زمان پیشین بودهاند و آن چه گویند از معاونت شیطان ~~گویند. و پیغامبران از فریشته گویند. ~~و گویند به حدود غور دیهیست، در اینجا درخت بید. چون آفتاب به سر برج حمل ~~آید، سبز شود. و در این دیه، اهل بیتیاند، پیری بیاید از ایشان پیش درخت و پنگانی ~~ابگینه در دست، گوش بر آن پنگان بنهد و به مردم بگوید که امسال چه حادث شود و ~~ایشان به آن تصدیق کنند. ~~و بدان که آفریدگار در هر عهدی، سبب فتنهی قومی، حادثهای پدید آرد تا ایشان به ~~آن مغرور شوند. و فتنه ی زرادشت ظاهر است. و وی اول مشعبد بود، حقه بازی کردی. ~~پس، دعوی کهانت کرد. پس از آن، دعوی نبوت کرد. ~~در عهد وی، ملکی بود، وی را گفت «چه حجت داری بر این دعوی؟» ~~گفت «چه خواهی؟) ~~گفت «نحاس را بگدازم و آن را بر سینهی تو ریزم» ~~بگداخت و بر سینهی زرادشت ریخت: دانه دانه شد و از وی هیچ نسوخت. ~~بعضی گویند طلق را بر سینه مالیده بود. و گویند که در زیر زبان گفت «اللهم یا ~~ذالعرش الشاخ والنورالساطع والسلطان الرفیع والجدالمنیع، لا تفضحنی!» ~~پس چون سلامت برخاست، خلق عظیم بر وی فتنه شد. و وی دین بجوس اظهار ~~کرد. و هیچ دینی رسواتر از دین مجوس نیست. ~~و به روزگار شاپور، کاهنی پدید آمد زندیق، نام وی مانی، و عالمی را به فتنه افکندی ~~و عجایبها نمودی. ~~شاپور از وی به تنگ آمد. وی را بگرفت. گفت «چه دعوی کنی؟» PageV01P123 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0124.png) ~~گفت «رسول خداام.» ~~گفت «چه حجت داری؟» ~~گفت ms134 «تو را چه باید؟» ~~شاپور گفت «آن که در هوا بپری.» ~~مانی از پیش وی برخاست و در هوا بپرید و ناپدید شد. ~~دیگربار، پدید آمد و پیش شاپور بنشست. ~~شاپور عجب درماند. وی را بگذاشت. و احوال مانی می پرسید، تا بدانست که ~~آن چه مانی میکند تلبیس است و سحر. پس، وی را بیاویخت به در شهر ~~جندی شاپور. ~~و پس از آن، فتنهای بود در عراق. مردی دعوی کرد در صومعه که آتش با وی ~~سخن گفت. و دو حفره کرده بود: در یکی آتش میسوخت و در یکی مردی پنهان ~~کرده و سولاخی در زیر زمین کنده تا با آتشخانهی دیگر و وی در آن حفره سخن ~~گفتی و آواز وی در منفذ برفتی و از میان آتش آواز برآمدی و خلق بسیار به آن فتنه ~~شدند. ~~به عاقبت، معلوم شد و آن را برکندند. ~~و شخصی دیگر دعوی کرد که «من با جنی خصومت کنم و وی را بکشم.» ~~وی را در خانهای کردند خالی، با کاردی و تشتی. چون بیرون آمد، تشت پر از خون ~~سرخ بیرون آورد. وی را بجستند، هیچ زخم نداشت. چون تفحص کردند، دم الاخوین را ~~در زیر زبان گرفته بود. بول را در تشت کرد و دمالاخوین را در آن افکند تا سرخ شد و ~~ابلهان را به آن مغرور کرد. ~~و مدعی دیگر دعوی کرد که گنجشکی را بکشد و زنده بازکند. دو حقه بگرفت و در ~~هر یکی گنجشکی نهاد و یکی را در آستین پنهان کرد و گنجشکی را بکشت و در حقه ~~نهاد و با آستین نهاد و آن گه، حقهی دیگر بیرون آورد و سر وی برگشاد و گنجشکی را ~~بپرانید و کشته را پنهان کرد. و جماعتی ابلهان به وی فریفته شدند. ~~این مقدار گفته آمد تا بدانند که کاهن کیست و ساحر و مشعبد کیست و محق را از PageV01P124 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0125.png) ~~مبطل ms135 بدانند و قدر شرع و دین پیغامبر بدانند. و کاهنان را چندی یاد کردیم از عهد ما و ~~در ایام ماضی که بودهاند که دعاوی کردهاند به نبوت. و سرانجام همه بد بود. چون نه ~~الاهی بود. ~~و ما فصل دیگر بگوییم که فرق میان کهانت و نبوت چیست. ~~بدان که معجز پیغامبر آن بود که خلق از آن عاجزند و آن از قدرت قد رچیت ت ~~فعل آدمی. ~~چنان که ابراهیم گفت «ارنی کیف تحی الموتی!» ~~آفریدگار مرغان را که ابراهیم کشته بود زنده گردانید. ~~این را معجز ابراهیم گویند، اما از لطف آفریدگار بود. ~~و چنان که معجز پیغامبر، شب ولادت او - که آتشهای گبران برد و بیوت انیران ~~بیفتاد. ~~و با عمر ابن خطاب میرفت، روزی. طفلی دید که میگریست. عمر وی را بر گرفت و ~~با گوشهای برد تا رنجی به وی نرسد. ~~چون در پیش پیغامبر آمد، گفت «یا عمر، این طفل را که رحمت کردی دجال است و ~~عالم را خراب کند.» ~~گفت «بروم وی را هلاک کنم.» ~~گفت «نتوانی. بر دست او شهری گشاده شود از بهر أمت من.» ~~عمر وی را طلب کرد. نیافت. ~~چون پیغامبر در گذشت و ابوبکر در گذشت، خلافت به عمر رسید. ابوموسای اشعری ~~را به خوزستان فرستاد تا شهرها ستاند. ~~چون به در شوش رسید، حصار میداد. حصنی محکم. ظفر نمییافت. ~~در شوش، راهبی بود، بر سر برجی آمد و گوید «ای لشکر اسلام، بازگردید -که PageV01P125 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0126.png) ~~شوش را شما نتوانید ستدن: که در کتابی خواندهام که شوش را دجال ستاند یا لشکری که ~~دجال در آن بود.» ~~ابوموسا توقف کرد. تا مردی بدید و به در شوش برخاست و پای بر در شوش زد و ~~گفت «افتحی!» ~~حالی، در از یکدیگر برفت. لشکر اسلام مبادرت کردند. چون مرد را طلب کردند، ~~نیافتند. ~~ابو موسا نامه نبشت به عمر ابن خطاب که حال چنین رفت. # عمر ms136 گفت «صدق رسول الله. آن مرد دجال بود که یاری شما داد و من این از پیغامبر ~~شنیده بودم.» ~~مقصود از این حکایت آن است که بدانی که معجز از این گونه باشد و از قدرت و ~~یاری آفریدگار بود. # آن روز که پیغامبر فتح مکه کرد و بتان را از کعبه به در انداخت، بتی بود در آن میان از ~~سنگ، از آفاقها به زیارت وی آمدندی، آن را آزر تراشیده بود، نام وی «منات» بود، ~~پیغامبر بیرون افکند. هندویی برداشت و پنهان کرد و به هندوستان برد و آن را به صد ~~برابر زر بفروخت. شهریست به هندوستان، نام این شهر «سو» گویند، آن بت را در آن ~~سو نصب کردند، بر سر آسیابی زرین. ~~این سخن به پیغامبر گفتند. پیغامبر گفت «مردی از أمت من، نام وی موافق نام من، ~~آن را باز آورد و هلاک آن بت بر دست وی بود.» ~~روزگاری برآمد، تا به عهد سلطان محمود غزنی که هند را بستد و سو را بگشود و ~~منات را به خانهای زر میخریدند، نفروخت و بت را برکند و با غزنی آورد و بشکست و ~~در عتبهی ایوان افکند. # پس معجز ازاین سبیل بود که از روزگار ناآمده خبر دهد. # روزی، هندویی در روی پیغامبر نگه کرد. کاهی بر روی او بود. هندو کاه را برداشت. ~~پیغامبر گفت «بیض الله وجهک!» # روی هندو سپید شد. ~~و امثال این، از معجزات. و این کتاب برنتابد. و ما بعد از این، کرامات اولیا بگوییم. PageV01P126 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0127.png) ~~بدان که کرامات اولیا درست است. مادام که اولیا بر سبیل پیغامبران روند، کرامات ایشان ~~شاخی بود از معجزات. چنان که مریم: زکریا در پیش او رفتی به زمستان، میوهها یافتی، ~~از انگور و خیار و سیب. و دیگر، ظهور جبرئیل- که با وی سخن گفتی. و او نبی نبود. و ~~چنان که سلمان دید، چون از شام میآمد به طلب پیغامبر- که ms137 در کتابها دیده بود ~~هنگام ظهور وی: ~~تا شبی، به بیابانی رسید، آن را بیابان «زرود» میگفتند. شیری قصد وی کرد، راه ~~سلمان بگرفت. سلمان طمع از خویش برداشت. گفت «الاهی، به حق این رسول که وی را ~~میجویم که شر این سبع از من بگردان!» ~~حالی، سواری برآمد و تیغی بر میان شیر زد و وی را هلاک کرد و ناپدید شد. ~~سلمان به پیغامبر رسید، ایمان آورد. ~~روزی، علی ابن ابی طالب با سلمان مزاح میکرد، سنگی کوچک به سلمان انداخت. ~~سلمان تندی بکرد. ~~پیغامبر گفت «ای سلمان، با علی تندی مکن! هل تذکر لیلة الزرود؟» ~~گفت «بلی.» ~~علی گفت «آنا فارس لیلة الزرود الذی قتل الاسد.» ~~سلمان خجل شد و عذر خواست. و لازم خدمت خانهی علی بودی. ~~مقصود از این آن است که کرامات اولیا راست است. ~~گویند روزی ابراهیم آدهم در جوی رودخانه نشسته بود، زیر پول، وضو میکرد. ~~مردی از قنطره به زیر افتاد. ~~گفت «اللهم احفظه!» PageV01P127 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0128.png) ~~بیمار دمشقی بود. گفت «آرزو دارم حلوای پنجانگشت.» و آن به دمشق سازند. ~~حسین دست دراز کرد و طبق پنجانگشت پیش بیمار بنهاد. وی بخورد. ~~بعد از چند ماه، کاروان دمشق درآمد و گفتند به فلان روز، طبق حلوا از پیش ملک ~~شام برخاست و ناپدید شد. # یکی گفت با حسین حلاج بر منظرهای نشسته بودیم، در بغداد، و در سوق ثلاثا نگه ~~می کردیم. ~~در شباک فراز کرد و دگربار بازگشود. گفت «چه میبینی؟» # گفتم «بیابان سماوه.» # دگربار در یبست و بازگشود. گفت «چه میبینی؟» # گفتم «کعبه.» # و از این جنس حکایتها کنند از گرامات اولیا. و ما بعد از این، بابی یاد کنیم در علم ~~کیمیا. ~~بدان که علم کیمیا صنعتی ست لطیف، روحانی. و اکنون این علم از میان بعضی خلق فوت ~~شده است. و بعضی از حرفتها ظاهر است و علم آن فایت. چنان که مصحفهای کوفی ~~که نبشتهاند و حروفها ms138 و اشکالها کرده - که به عمری یک ورق از آن کاتبی نتواند ~~نبشتن. کافها و صادها کرده، اگر صد بینی، همه بر یک نسق - که میان کافی درهم نیامده ~~باشد. و کس نمیداند که آن چون نبشتهاند یا به قالب نهادهاند. دیگر، علم کیمیا: و ~~طبقهای چینی و تاسهای سجزی سپیدرو، یکی صد من و هفتاد من، کم و بیش نیاید و ~~کس نمیداند که آن را چون کوفتهاند و بر چه سندان کوفتهاند و به کدام کلبتین ~~برداشتهاند. و امروز، صانعان حاذق بالای ده من تاسی نمی توانند زدن. و کوزههای PageV01P128 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0129.png) ~~سپیدرو کردهاند پهلو فراخ، گردن باریک. مطرقه در آن چون زدهاند؟ # و من طبق چینی دیدم به وزن هشتاد من. جمعی روگران در آن تأمل کردند که «این را ~~چه گونه کوفتهاند؟» # جوانی دعوی کرد که «این چینی را قرص تنک کنند و چهارتا بنوردند و میکوبند، ~~پس یکتا کنند.» # چون بیازمودند، میسر نشد. # و علم بازیج مندرس شد و علم قنادیلها و میناها و خودهای فرنگی یکپاره آهن ~~کس نمیداند و به مرگ علما فایت شد. پس، روا باشد که علم کیمیا مندرس شد. و قارون ~~دانست و شداد عاد دانست و اسکندر رومی. امروز ندانند. و بعضی که مانده است آن را ~~منکر بودن بی شرمی بود. و مثال آن چنان است که مس اصلیست: چون توتیا بر آن نهند ~~و به آبگینه بگدازند، ازرق بیرون آید و صبغ قبول کند. کاسههای ازرق کاشی از آن رنگ ~~کنند. و اگر آبگینه با مس بگدازند، سرخ بیرون آید. و صنعت کیمیا را اکنون به جابر ابن ~~حیان نسبت کنند. و در این معنی کتابها کردهاند، چنان که کتاب «اجساد» و ~~«خواص». # و گویند حسن ابن سهل این علم دانست. چندان مال وی را جمع آمد که صفت نتوان ~~کرد. دختری را به مأمون خلیفه داد و هزار دانه مروارید در پای او ریخت و از ms139 مشک و ~~عنبر گویها کرد، در میان هر یکی کاغذی، نام دیهی بر آن نبشته، بر سر وی افشاند. هر که ~~از آن خطی پیش حسن آوردی، قبالهی آن دیه به وی دادی. و نام دختر وی پوران بنت ~~حسن بود. آن شب که عروسی کرد، شمعی از عنبر کرده بود صد من، آن شب پیش وی ~~می سوخت. # مقصود آن است که علم کیمیا شریف است و آن را منکر نشاید بودن. و این علم ~~چنان سهل ننهادهاند که هر کس آن بداند. وی را شرایط هاست: یکی تنقیه، یکی تصفیه، ~~یکی تسویه، و دیگر تحلیل و تعقید و تصعید و تلوین. و اگر ذرهای زیادت و نقصان آید ~~در وزن یا آتش در گذرد، به خلل شود. و اگر این معنی را منکر باشند، زیبق را به آتش ~~بسوزانند، چه گونه سرخ شنگرف گردد؟ و قلعی را که بسوزانند، چه گونه سرنج گردد؟ و ~~نحاس را که در سر که افکنند، چه گونه سبز گردد؟ PageV01P129 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0130.png) ~~و ترکیبات را چه گونه به دست آوردهاند؟ تا اگر بلور را خرد کنند و سرنج با وی ~~بگدازند، چندبار چون فرو ریزند، مانند یاقوت سرخ بود. رود سوخته سه درم سنگ، ~~خون سیاوشان یک درمسنگ و برنج سه درم سنگ بر یک رطل بلور افکنند و بگدازند، ~~سبزی نیکو گردد. اگر آبگینه و زنگار و بلور به وزن یکدیگر بگدازند، رنگ زبرجد ~~آید. اگر ده درم سنگ رود سوخته و پنج درم سنگ آهک و دو درمسنگ توتیا و دو ~~درم سنگ سیم سوخته به آب قلیا سحق کنند و در قدحی کنند و نگینی از آبگینه در آن ~~افکنند یا از بلور و بجوشانند، رنگ فیروزه آید. اگر سم خر و اسپ به سوهان بسایند و به ~~قرع و آنبیق آب او بگیرند و به خورد آبگینه دهند، محکم گردد و به دشخواری بشکند. ~~این همه کیمیاگری است. نه ms140 هر کسی را مهیا گردد که مس را زر کند و اگر مهیا گردد، ~~عجب نبود. ~~در عهد مسترشد، مردی درویش بود، توانگر شد. و اسبابی عظیم داشت. خلیفه را ~~گفتند «آن مرد کیمیا دارد. و اول درویش بود. یا گنجی یافته است.» # خلیفه او را بخواند و مصحف بیاورد و تیغ بنهاد و سوگند خورد به مصحف که «اگر ~~راست نگوید، وی را هلاک کنم.» # گفت «ای امیرالمؤمنین، من روزی آبگینه میگداختم، بانگ نماز آدینه شنیدم. ~~حزمهی بید بر سر کورهی آبگینه نهادم تا میسوزد و من به نماز رفتم. چون بازآمدم، ~~آبگینهی من سرخ شده بود مانند لعل. به یکبار بیرون آوردم و به چند پاره بکردم. و ~~به ولایتها بردم، به ملوکان فروختم. من غنی شدم. پارهای مانده است، به تو ~~بخشم.» # بیاورد. مسترشد از آن کوزهای بکرد و هنوز در دار الخلافه مانده است. # و سبب آن بود که از آن هیزم گیاهی در آن افتاده بود که آن را سرخ کرده بود. # و مقصود از این حکایت آن است که علم کیمیا حقیقت است، اما آن را که آفریدگار ~~هدایت دهد. ~~و به روزگار سلطان سنجر، پیری بود درویش. پس، توانگر شد. او را پیش سنجر PageV01P130 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0131.png) # گفت «بلی.» # بازگردید و انبانی آورد، کرباسها بسته، در هر کرباسی تخمی: در یکی نخود و ~~در دیگر جو و برنج و گاورس و رازیانه و گشنیز و غیره. گوید «اینها کیمیااند. هر دانه ~~که بکارم، هفتصد بازدهد. مرا مال از این جمع آمد. و دیگر، اقبال سر همهی ~~کیمیاست.» # گفت «رچه گونه؟) # گفت «روزی، به باغ می رفتم. مرا بر چهارپا خواب غلبه کرد. و همیانی زر در میان ~~داشتم. در خواب دیدم که همیان از میان من بیفتاد. از خواب درجستم و به زیر آمدم. ~~همیان دیدم. برداشتم. چون در میان میبستم، آن همیان خود در میان داشتم. این نیز بر ~~سر آن بستم.» # مقصود ms141 آن است که سر کیمیاگری الهام آفریدگار است و تقدیر نیکو و اقبال و ~~فیروزی. و بعضی به آن راه نبرند، انکار کنند. و به هیچ علمی استخفاف نباید کرد. ~~و ما پس از این، بابی یاد کنیم در علم طب. و آن علمی ست نافع و شریف و منفعت آن ~~عام. ~~مثل آن کس که منکر علم طب بود و دیگر علومها مثل خفاش و وطواط است که آفتاب ~~را نتواند دیدن. و دیگران را چون خود بیند. پس، گوید «دارو چه باشد؟ نیک و بد از ~~خدا باید دید.» این قدر نداند که آفریدگار این داروها و عقاقیرها و گیاهها به بازی ~~نیافرید. و آفریدگار دنیا را بر اسباب نهاد. و اگر نسیم هوا به حلق فرو نرود، مرد هلاک ~~گردد و اگر سیر و خردل خورد، گرم شود و اگر کافور خورد، سرد شود. اگر این را انکار ~~کند، بگو تا کندس در بینی چکاند و آب پیاز در چشم چکاند، تا بداند چه عمل کند و اگر ~~مثقالی بنگ و یا افیون بخورد، وی را چه گونه بخواباند و بیهوش کند و اگر سقمونیا ~~بخورد، شکمش روان کند و اگر گنگر خورد، قی کند و اگر سم خورد، هلاک شود و اگر PageV01P131 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0132.png) ~~تریاق خورد از پس آن، نجات یابد. اگر غوره و سیب خورد، دندانش کند شود. اگر به ~~این هیچ اقرار ندهد، از وحوش نادان تر بود - که وحوش را استدراک بود. چون سگ ~~شکم وی درد کند، گیاه خورد و مرغ بر ساحل دریا منقار را حقنه کند از آب شور و ~~کرگس چون پیر شود، در آسمان رود تا پرهای او آفتاب بسوزد، آن گه خود را در خاک ~~گرم بمالد تا پرش بریزد و نو باز روید و جوان گردد. و اگر به این اقرار ندهد، بیند که آتش ~~جرمها را چون میسوزد و ناچیز میکند و سرما آب را ms142 چون یخ میکند و الماس همهی ~~سنگها را چون میشکند و سرب الماس را چون میشکند و الماس و آهن را که در خون ~~برنهند، چه گونه نرم گردد. و میبیند که همیشه باران از ابر آید و از چیزهای دیگر نبارد و ~~روشنایی از ماه و آفتاب آید و آدمی از نطفه و نطفه از خون و خون از غذا و غذا از نبات ~~و نبات از خاک و آب. # پس، اسباب را منکر بودن خذلان است. و آفریدگار مسبب الاسباب است. پس چرا ~~نشاید که سبب دفع علت صفرا سکنجبین بود یا سبب دفع سودا گلنگبین بود؟ یا چراکه ~~سرما یابد مرد، طلب آتش میکند؟ و اگر تشنه شود، چرا طلب آب میکند؟ چون این ~~معنی کفر نیست، اگر سرش درد کند، قرص بنفشه خورد، چرا کفر بود؟ # اگر پرسند که «آفریدگار بسیار چیزها آفرید که در آن نفعی نیست، چنان که مور و ~~پشه و موش و عنکبوت،» گوییم آفریدگار هر چه آفرید به گزاف نیافرید- که مور به آن ~~خردی شیر را کوفته دارد و از بیم وی، بچه را در صحرا میگریزاند تا وی را بنخورد. وی ~~را فهم داد تا قوت زمستان به تابستان جمع کند. # گویند جهم صفوان پیش خلیفه گفت که «عوام خدا را نشناسند. همه کافرند.» # خلیفه را سخت آمد. # روزی، به صحرا رفتند. جهم عربی را دید، با چند گوسفند و سگی. گفت «ای عرب، ~~این مرد کیست؟» # گفت «آدمی است.» # جهم گفت «ای امیر المؤمنین، او تو را نمی شناسد که خلیفهی عالم باشی. خدا را چون ~~شناسد؟» ~~خلیفه گفت «ای عرب، خدا را شناسی؟» ~~گفت «بلی.» PageV01P132 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0133.png) # گفت «چه گونه شناسی؟» ~~گفت «من کمتر از مورچه نیستم در این صحرا. بامداد، یکی از سولاخ برآید و در ~~آفاق آسمان نگرد، پس به سولاخ فرو رود. اگر برنیاید، بدانم که آن روز باران آید. اگر ~~برآید، دیگران نیز برآیند، ms143 بدانم که صحو بود. پس موری این مقدار بداند، من چرا ندانم ~~که مرا و جملهی مخلوقات را آفریدگاریست؟» # و جهم را منقطع کرد. # مقصود از این حکایت آن است که آفریدگار مورچهای را فهم دهد تا مصلحت ~~خویش بداند و به گزاف وی را نیافرید. چرا دارو و عود و سعد و قرنفل و مصطکی به ~~گزاف آید؟ اما پشه، به آن ضعیق، فیل از وی گریزد. و نمرود که دعوی ربوبیت کرد، ~~پشهای لب وی بگزید، سیاه شد و از دست بشد و بمرد. # و چون آفریدگار زمین را بر پشت ماهی نهاد، ابلیس ماهی را گفت «من گناه کردم ~~تا ملعون شدم. تو چه گناه کردی که زمین را میکشی؟ این را از پشت بینداز!» # آفریدگار پشهای را بر وی مسلط کرد تا زخمش میزند و ماهی از زخم وی، حمل را ~~فراموش کرد. پس عظیم تر هیکلی را به ضعیف تر جانوری میدارد. # و اما حکمت در آفریدن موش آن است که آفریدگار جانوری آفریده است آن را ~~«حسک» خوانند و بر هر حیوانی که آید، بمیرد و علاج نپذیرد و جایی که موش بود، ~~حسک نباشد. پس اگر همین فایده است که تمام بود. ~~اگر پرسند «حسک را چرا آفرید،» گوییم حکتهای آفریدگار بیش از آن است که ~~ما بتوانیم دانستن. تا یکی گوید «در آن چه حکمت است که استخوان سنجد خطی سیاه ~~دارد و یکی سپید و یکی سرخ؟» # گوییم «آفریدگار داند. ما ندانیم. خدا را علم بی منتهاست و ما را ادراک به آن نرسد» # چون معلوم شد که در هر چه آفریده حکتیست، چندین گونه داروها و عقاقیرها به ~~گزاف چون آفریند؟ پس، بندگان را آفرید و الهام و ارشاد داد، تا به تجربه خواص آن ~~بدانستند و علاج ها را کار بستند. و آن که یکی درنیافت، دیگری دریافت. # گویند که بقراط شاگرد جالینوس بود. و خود را لال ساخت ms144 تا سخنی نگوید که ~~استاد او از آن برنجد، تا حکمت در آموزد. تا ملک روم را صداعی دودی پدید آمد. PageV01P133 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0134.png) ~~جالینوس گوید «کاسهی سر وی بردارم تاکرم را بیرون آورم.» ~~وی را افیون و خمر داد تا بیهوش شد و کاسهی سر وی برداشت و به کلبتینی کرم را ~~برگرفت. در غشای دماغ آویخته بود. ~~بقراط گفت «مکن - که وی را هلاک کنی! دنبال کلبتین گرم کن و بر پشت کرم نه، تا ~~پوست دماغ رهاکند.» ~~جالینوس چنان کرد و کرم را بیفکند و کاسهی سر ملک با جای نهاد و مرهم و ضماد ~~کرد. # پس جالینوس میگوید «تو لال بودی. چون گوینده شدی؟» # گفت «من همیشه گویا بودم. اما سخن بههنگام گفتم.» # مقصود از این آن است که آن چه استاد درنیافت، شاگرد دریافت. و ملک ایشان را ~~غنی کرد. ~~بدان که آفریدگار هیچ به گزاف نیافرید. و مرد بر مرد فضل دارد به زیادت دانش. ~~چنان که شیر در خلقت تمام تر است از روباه و باز تمام تراست از کبوتر. و خروس که تاج ~~دارد و لحیه و گوسفند که سرو دارد و فیل که خرطوم دارد و دو ناب عظیم و ماهی که ~~جسمی دارد عظیم و در هر خلق هزار حکت است. نشاید گفت «چرا خر را خرطوم ~~نیافرید؟» گوییم اگر شتر را خرطوم نیافرید، گردنی دراز داد تا دهانش به زمین رسد، ~~آب خورد. فیل را گردن کوتاه بود، بینی وی دراز، تا آب به آن بردارد، در حلق خود ~~ریزد. و چنان که گاو را دندان در گیاه نرسد، زبانش دراز آفرید تا گیاه را به زبان ~~میکند. و از این سبب است که گاو را چون زبان ببرند، بمیرد - که هیچ نتواند خوردن. ~~پس ماهی را زبان نیست، چنان که مار را دو زبان است. و فیل را زبان مقلوب است، به ~~حکم آن. که طعام و گیاه را ms145 نخاید: زبانش مقلوب آفرید، تا بلع بر وی آسان بود. # پس آفریدگار هر چه آفرید، به حکت آفرید. پس ادویه و معالجات هم گزاف نیست. # و بدان که علاج از دو گونه است: علاج طبی و علاج دینی. علاج طب حمیه است و ~~ادویه و علاج دینی دعاست و صدقات و استغفار. به حکم آن که بلا که آید به آدمی، از ~~شومی گناه بود. پس چون استغفار کنند و توبه کنند، گناه برخیزد، شومی آن برود، ~~عافیت آید. PageV01P134 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0135.png) ~~و گویند شبی ابوجعفر منصور را خواب نمیبرد. حاجبی داشت. وی را گفت «چیست ~~که امیرالمؤمنین را خواب نمی برد؟» ~~گفت «در کار بنی امیه اندیشه میکردم - که دنیا ایشان را حاصل شد: چون فرزندان ~~ایشان به تنعم مشغول شدند، حال ایشان بگردید.» ~~حاجب گفت «از مروانیان یکی در حبس است و حکایتی کند از ملک نوبه، اگر وی ~~را بخوانی.» ~~او را بخواند و از وی پرسید. ~~گفت چون به ولایت نوبه رسیدم، به هزیمت شدند و لشکر من فرو آمد. ملک نوبه به ~~دیدن من آمد: مردی سیاه، نیکوروی، دراز بالا. پیش من بر خاک نشست. ~~گفتم «چرا بر زیلو ننشینی؟» ~~گفت «چندان که نعمت آفریدگار بر خود بیش میبینم، تواضع بیش کنم» پس، گفت ~~«شما را پیغامبر و کتابیست و شما را فرمود که خمر نخورید. چرا میخورید؟» ~~گفتم «خسیسان و ناکسان ما میخورند و عادت کردهاند.» ~~گفت «شما را نهی کردهاند از فساد و لشکر تو غله می خورد و این فساد است.» ~~گفتم «لشکر من گروههااند از عجم و ایشان را وازعی ودینی نباشد، تا این فساد کنند.» ~~گفت «بر شما حرام است که حریر پوشید و حلا دارید. تو انگشتری زرین داری و ~~طوق و کمر زرین داری.» ~~گفت من خجل شدم. گفتم «عادت عجم است. و ما با عجم درآمیختیم، از ایشان ~~درآموختیم.» ~~گفت «نه چنین است. مهمان سه روز بود. بازگردید ms146 که شومی خلاف شما به مملکت من ~~نرسد!) ~~مقصود از این حکایت آن است که بلاها و عللها همه از شومی گناه افتد. و آدمی به ~~هزار علت مبتلاست که دیگر حیوانات نیستند، سبب شومی گناهها. ~~و از بازرگانی شنیدم گفت با جماعت تجار به ولایت سرندیب رسیدیم. چون در شهر ~~سرندیب رفتیم، متاعی که داشتیم میفروختیم. در همهی شهر طلب میکردیم مگر ~~قدری گوشت خریم، نمی یافتیم. گفتند «در این شهر حیوان نکشند و خون نریزند» من از PageV01P135 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0136.png) ~~جایی مرغی بخریدم و به حجره آوردم و بکشتم و بپختم. # روز دیگر، چند سرهنگ آمدند و مرا به سرای ملک سرندیب بردند. # ملک گوید «به چه کار آمدی؟» # گفتم «به بازرگانی.» ~~گفت «متاع بفروختی، بازگرد! و مراگفتند از حجرهی تو بوی گوشت پخته برآمد.» # گفتم «بلی. در مذهب ما حلال است.» # گفت «این حلال در ولایت خود می خور! جایی که گوشت خورند و خون حیوان ~~ریزند، عمرها کوتاه گردد و مملکت بیران گردد. و اگر بازنگردی، شما را محبوس کنم.» # ما جمله ارتحال کردیم. ~~مقصود از این آن است که گناه امراض و عاهات آورد و طاعات و صدقات صحت و ~~عافیت آورد. ~~و بدان که از آفاتها بتر از سرما و گرما نیست. مادام چارهی آن میسازند: سرما را ~~به سنجابها و روباهها و گرما را به مروحه و خیشخانه و علل ها را به ادویه و معالجات. ~~و اگرچه اعتقاد آن است که تقدیر آفریدگار بنگردد و اما راه مجاهدت و احتیاط میباید ~~رفتن. و اگر طبیب بلا بازداشتی، هیچ طبیب بیمار نشدی و هیچ حکیم بنمردی. بلی ~~آفریدگار اسباب نهاد: شب تاریک آفرید و آتش آفرید تا شمعی برافروزند، روشنایی ~~دهد. # و بدان که در طب عجایبها ساختهاند و ترکیبهای عجب. و علمی نافع است. و ~~باشد که مردی در بلایی گرفتار بود و از عمر ناامید بود و از عیالان و املاک طمع ms147 ~~برداشته، دانایی مداواتی کند و به سبب آن جان وی از آن علت و غم برهاند. تا حکما ~~ترکیبها کردند چنان که تریاق فاروق و مثردیطوس و آیارهها و اطریفل ها که تأثیر آن ~~در اجسام ظاهر است. # و از صنعتهای نادر، حکیمی طبلی ساخته بود از بهر امیر خراسان، هر که را قولنج ~~بودی آن را بزدی، قولنج وی بگشادی. و پس، آن را در خزینه نهاد. تا امیری آن را ~~بر گرفت و بزد، بادی از شکم وی بیرون آمد. وی را خشم گرفت. بر زمین زد و بشکست. ~~صورت چوبین دید در آن طبل ساخته، انگشت پای در دهان گرفته. بدانست که آن PageV01P136 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0137.png) ~~چیست و بر شکستن آن پشیمان شد. و این معنی ترکیبی بود که آدمی ساخت از علمی ~~لطیف. ~~و از خواص و نوادر بسیار است، چنان که به برهان حاجتی نبود. چنان که به حدود ~~چین، گربه نزاید. و شتر به روم نزاید. و اسپ به هندوستان بمیرد. و فیل به عراق بمیرد. و ~~کفتار یک سال نر بود و یک سال ماده. و هر چه به مدینه برند، بوی عطر گیرد. و هر چه ~~به انطاکیه برند، بگندد. و به اند لس درهایست بین الجبلین، هر که آنجا بگذرد، شکمش ~~روان گردد، از آدمی و چهارپا، تا سه فرسنگ برود. و به حدود بلوران، درهایست، هر ~~که آنجا رفت، بگرید و اگرچه شجاع بود. و اسرار این معانی آفریدگار داند. ~~و بدان که معالجات حکا انواع بود: بعضی غریبتر، بر وفق کیاست و نظر حکما. ~~اول، حکیم باید که دانا بود و نیکوسیرت و خوش زبان و تجربه یافته. # و گویند که شخصی را سر استخوان ران از حقه برآمده بود و بیقرار گشته. از جملهی ~~حکا، یکی را بخواندند. گفت ««گاوی بیارید!» وی را نمک داد و گیاه، تا سیر بخورد. پس، ~~علیل را بر گاو نشاند و هر دو ms148 سرانگشت هر دو پایش با یکدیگر بست در زیر شکم گاو ~~و گاو را به آب برد تا آب میخورد. و شکم گاو برمیخاست و رانهای علیل ~~برمی خاست، تا آن سر استخوان در جای خود افتاد و آن گه دربست. ~~و این علاج غریب بود، به حکم آن که آن استخوان دشخوار با جای خود رود. # پای امیر خراسان بخیزید و شکسته شد. و مینالید و بر آن پهلو خفت که علیل بود. و ~~حکما می آمدند و وی پای درست بر ایشان عرض میکرد و مینالید و هر یکی ضمادی ~~میفرمود و ایشان را جواب میداد. تا حکیمی را آوردند که زیرک بود. پای وی بدید. ~~گفت «چرا مینالی؟ وان فخذک اصح من فخذالظلیم.» # وی بدانست که این حکیم زیرک است. پای علیل بر وی عرض کرد. # گفت «مداوات این صعب بود.» پس، مشکی بیاورد تهی و در میان دو ران وی نهاد و ~~هر دو انگشت پای وی درهم بست و باد در مشک میدمید و رانهای وی برمیخاست، ~~تا آن استخوان از جای برآمد و با جای خود نشست. و چوبها بر آن بست و محکم کرد. PageV01P137 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0138.png) # سه روز رها کردند، وی در حرکت آمد و برخاست. # وی را گفتند «چون بدانستی که وی زنده است در کفن؟» # گفت «هر دو زانوش راست بود. اگر باز افتاده بودی، مرده بودی.» # پس، زیرکی وی بدانستند و معروف شد. # شخصی را هر دو ساق به درد آمده بود، چنان که بیقرار بود. اطبا درماندند از نالیدن ~~وی. تا حکیمی از کابل گوید «علاج این من بکنم. اما یا راست آید، یا مرد بی طاقت بود.» # گفت «تو را بری کردم از خون من.» # پس، این علیل را به ستونی دربست محکم و هر دو ساق وی میشکافت، تا استخوان ~~وی ظاهر کرد. و به مثقب سولاخ کرد، تا آبی از آن روان شد که مردم بگریختند ms149 از آن گند ~~وی. پس، گوشت را با سر استخوان آورد و مرهم کرد و دربست. و وی از آن عذاب ~~برست. ~~و از این جنس مداواتها کردهاند نادر و ما در کتاب «دستور اصول خواص» ~~بگفته ایم مستوفا. این مقدار اینجا کفایت بود. ~~بدان که آدمی چون حرارت اصلی به اعتدال نگه دارد، دراز عمر گردد. نه به آن سبیل که ~~یک سال عمر ده سال گردد، ولیکن سالی تندرستی برابر ده سال باشد در بیماری. و آدمی ~~را هیچ ضرر چنان نیست که بسیار خورد و بسیار جماع کند- که جماع بسیار قتال بود. ~~و آن چه اصل آدمی است دل است و دماغ و اعصاب و جماع این هر سه را ضعیف کند. تا PageV01P138 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0139.png) ~~جماعت ابلهان همه روز در بند کنیزکان و زنان باشند و به جماشی و رعنایی مشغول باشند ~~و عمر در سر جماع کنند تا عاقبت به یرقان و خفقان و علت استسقا گرفتار آیند. و جماع ~~چشم را تاریک کند و عصبها از حرکات بازماند و آتش جان فرو نشاند و قوهی ~~هاضمه ضعیف شود و چون هاضمه ضعیف شد، هفتاد گونه علت پدید آید. # و مرا پدری بود، وی را صد سال کم یک سال عمر بود. اغلب موی وی سیاه بود و ~~بالا راست و به شب کارهای خرد کردی. و مرا وصیت کرد که «از فراش پرهیز کن - که ~~من زن خواستم، چهل ساله بودم و چون به شصتسالگی رسیدم، جامهی خواب ~~برنوردیدم.» و بسیار گفتی که «آهن را در پشت دارید!» - یعنی آب پشت را نگه دارید ~~که به جای آهن است در صلب. یعنی هر کس که جماع بسیار کند، دوتا شود. # و پرسیدند از جالینوس از جماع. # گفت «آب پشت جان است رونده. خواهی نگه دار و خواهی همه را بیرون کن!» # و پادشاهی بود دانا. وی را زنی بود هندو. هر سال یک بار با ms150 وی جماع کردی. # وی را گفتند «از دنیا لذتی نداری. چرا کنیزکان و زنان نیکو نداری؟» # گفت «جماع کردن جان دادن است. و در هر سال یک بار جان دادن تمام بود.» # و بدان که آدمی را هر ساعت کاهش میآید و آفتاب وی را میخوشاند و هوا که بر ~~تن وی محیط است تری از وی ستاند. چون جامهی تر که درآویزند ده من بود، بعد از ~~یک ساعت نه من بکاهد که خشک گردد. پس چندان که آدمی کاهد، غذا در بدل آن ~~میرود و چندان که می خوشد، آب در بدل آن میرود. پس کار غذا به ترتیب باید. هر ~~روز یک بار طعام خورد. ~~و خود را پاکیزه دارد. و پیغامبر گفت «ناخن دراز غم بار آرد و جامهی پلید ~~درویشی آرد.» و سر این کلمه آن است که چون ناخن دراز شد، هر که بیند مرد غمناک ~~شود. و جامهی پلید مردم از وی گریزند و با وی معاملت نکنند و از آن درویشی تولد ~~کند. # حکیمی مأمون را گفت که «برج خوردن در زندگی بیفزاید» # 137 PageV01P139 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0140.png) # مأمون وی را گفت «چه معنی دارد؟» ~~گفت «شنیدهام آن کس که برنج خورد، خوابهای نیکو بیند و چون خواب وی به ~~خوشی گذرد، آن شب مقابل روز بود.» ~~مأمون را پسندیده آمد. # و باید که آب از چشمهی صافی خورد - که ضرر آب ناخوش بسیار بود. و از خوردن ~~گوشت بسیار احترازکند - که ضررها آورد. و سباع که خون و گوشتخورند، ضرر ایشان ~~بیش بود از آهو و گوسفند که گیاه خورد. و در باز و صقر آن سبعیت باشد که در کبوتر و ~~فاخته که دانه خورند نباشد. و از گوشتها به لطافت فروج نیست. و هیچ گوشت را چندان ~~قوت نیست که تیهو را، پس سرخ بره را، پس مرغ جوان و کبک را. و بیماری که ساقط القوت ~~بود، وی را گوشت ms151 تیهو دهند: اگر قوت یابد امید بود و اگر نه، طمع از وی بردارند. # و جامههای اختیار پنبه است که گرم دارد. و ابریشم گرم دارد و گزنده را قبول نکند. ~~کتان و قصب خنک دارد و کتان از آفتاب و ماهتاب بپوسد و از آب سخت گردد - که ~~اصل وی گیاه است. و از پوستها، گرمتر از پوست بره نبود، پس روباه پرطاسی و سیسی ~~برابر بره بود و خاصیت وی آن است که بتوان شستن. و وشق به نقرس سود دارد و آب ~~پشت افزاید و سمور همچنین. # بامداد باید که سر به شانه کند، تا بخارها از مسامها بیرون آید. و بر سامان چپ ~~خسپد، تا رنجی به جگر نرسد - که جگر از سامان راست است. و هر دو دست بر معده ~~نهد، تا حرارت به معده میرسد و طعام زود هضم گردد. و بعضی طفل را بر معده ~~خوابانند، تا حرارت به معده رسد. و در شب آب کم خورد. و به گرماوه ناشتا رود، تا ~~فضولها از تن گداخته شود. و اگر از پس طعام به گرماوه رود، سددها در جگر پدید ~~آید. و طعام به خنکی بهتر که به حرارت. و طعام پخته بهتر که حرارت با غور تن گریخته ~~باشد. و به وقت حرارت، هضم ضعیف بود، زیرا که حرارت منتشر بود. # بدان که آدمی خود را به حد اعتدال نگه نتواند داشت، زیرا که اعضای رئیسهی وی ~~مختلفند. طبع جگر گرم و دموی است، طبع شش سرد و بلغمی است، طبع دل گرم است و ~~طبع دماغ سرد و تر. و آن چه به جگر سود دارد، به طحال زیان دارد و آن چه به دماغ PageV01P140 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0141.png) ~~سود دارد، به دل زیان دارد از نوعی. و از این است که آدمی بر شرف هلاک است و کس ~~جاودان نماند. و زر یک طبع دارد و سنگ یک طبع دارد، لاجرم دیر ms152 بمانند. # گویند سه هزار علت در بنی آدم است: هزار علت آدمی داند و علاجش داند و هزار ~~علت آدمی داند و علاجش نداند و هزار علت را نداند و علاجش نیز نداند. و چندان ~~علل که آدمی راست هیچ حیوان را نیست، سبب آن که آدمی را آکل مختلف است. گوشت ~~طبعی دارد و میوه طبعی دارد، انگبین طبعی دارد، روغن طبعی دارد، سرکه طبعی دارد، ~~حبوبها و لبوبها را طباع است، بر قدر هر یکی تولدی کند. و مثل آن چنان است که ~~شخصی نهالی بکارد، یک هفته وی را آب دهد، یک هفتهی دیگر وی را سرکه دهد، ~~یک هفتهی دیگر وی را نفت دهد. حال این نهال چه گونه بود؟ و مثل آن چنان است که ~~کبوتر و کبک در همهی عمر خود گندم و جو خورند یا گاورس و اسپ و گوسفند از گیاه ~~و کاه درنگذرند، لاجرم از علت صرع و استسقا و رمد و فالج و درد دندان و تبهای ~~مخالف به سلامت باشند و این خوف عاهات نبرند. تا بدانی که این همه تأثیر اکل است. # پس اگر فرزندی باشد، بهتر شیرها از آن مادر بود. و اگر نه، شیر دایهی بیست و پنج ~~ساله. و طعام وی - یعنی طعام دایه یا مادرش - آب گندم پخته و گوشت پخته و آب ~~خوش. و شیر آن گه دهد که طعام خورده بود و هضم شده. و از طعامهای تلخ و ترش و ~~شیرین حذر کند و ملطفات نخورد، چون سیر و پیاز و خردل و کرفس، زیرا که فضول ~~علتها بردارد و با شیر بیرون آید و کودک بخورد، از آن قروحها آید و صرع. و چون ~~بزاد، با وی به مدارا گوید. و اگر طفل بسیار گرید، گوشت مرغ در دهان وی افشارد تا ~~خوشدل شود. و وی را در گاهواره سخت نبندد و از گرما و سرمای سخت و آوازهای ~~منکر ms153 و منظرههای هایل نگه دارد تا نترسد. و شیر بسیار ندهد و از امتلا حذرکند. و اگر ~~بر طفل ریشی ظاهر شود، مشمع و اسپیداب بر آن کند و اگر بر رانها ظاهر شود، گل و حنا ~~بر آن کند. اگر از گوش وی آب زرد آید، صوفی در آب زعفران و انگبین نهد و بر آن نهد. ~~اگر شیر مادر اندک شود، به آب گرم غسل کند و آب آنیسون بازخورد. اگر شیر مادر ~~غلیظ بود، سکنجبین بازخورد تا صرع نیاورد. اگر شیر تنک شود، از گرماوه حذر کند. # اگر طفل را سعال بود، آب جو قدری به وی دهند. چون به خوردن آید، اول چیزی ~~عسل دهند. چون بزرگ شود، جلاب دهند - که بهتر از آب بود. چون در ماه هفتم PageV01P141 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0142.png) ~~آید، دندان برآرد. اگر ربیع بود، سهلتر بود. اگر به زمستان آید، شکش برود. با وی ~~رفق کنند، قدری شراب بدهند. و شیر دو سال و نیم تمام بدهند و حکما چهار سال ~~فرمایند. و تعلیم به ده سالگی کنند، تا بنگدازد و عقلش یاری دهد و بر وی دشخوار ~~نگردد. # و ما فصل دیگر یاد کنیم در تقدیر آفریدگار که از آن کس نتواند گریخت و چاره ~~نتوان کرد، تا به آن راضی باشد و در رنج و بیماری جزع نکند. ~~ملکی بود در طالع خود دید که وی را بکشند. قلعهای بساخت از سنگ و دری بکرد ~~آهنین و ذخیره بر آن برد و آنجا بودی. # تقدیر آفریدگار چنین بود که کاروانی از سقسین برآمد و در دریا نشستند. کشتی ~~بشکست. مردی با ساحل افتاد. شبی سهمناک بود. از سباع می ترسید. بر درختی ~~گریخت. مرغی بزرگ بیامد بر آن درخت نشست و بانگی بکرد و بپرید. این مرد گفت ~~«من بر این درخت اگر خواب کنم، به زیر افتم، سبعی مرا بخورد و اگر نه، از گرسنگی ~~بمیرم. چرا دست در پای ms154 این مرغ نزدم تا مرا از این جای مهلک ببردی؟» # روز دیگر، آن مرغ عظیم بازآمد و بر آن درخت نشست و بانگی بکرد. این مرد ~~دستها در پای آن مرغ زد. مرغ برخاست و بپرید و وی را برد بر سر قلعهی آن ملک، ~~نشست. # مرد چون آن قلعه را دید آراسته و آبها روان و باغی نیکو، در آن میگردید. ملک ~~وی را بدید. به بالا برآمد و گفت «تو اینجا چه کار داری و در این قلعه چه گونه ~~آمدی؟» ~~دست به هم درزدند، هر دو از بام قلعه به زیر افتادند و خسته شدند. # این مرد گوید آن مرغ را «به خدایی که تو را آفرید، تو کیستی؟» PageV01P142 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0143.png) ~~گفت «من نه مرغم. من قضای بدم. هر که از من بگریزد، من به وی در آویزم.» ~~مقصود از این حکایت آن است که از آفات و تقدیر آفریدگار کس نتواند گریختن. ~~گویند مردی در صحرا میرفت. مرغی رنگین دید. خواست که آن را بگیرد، ~~برخاست. از پس وی میرفت و مرغ میپرید، تا در چاهی رفت. مرد جامه برکند و در ~~چاه رفت. مرغ را ندید. ~~برآمد. جامهی وی برده بودند. در شهر آمد، برهنه. در خرابهای رفت. رزمهای دید. ~~برداشت. قبا و کلاهی دید نیکو. گفت «این از کرامات است.» آن را در پوشید. ~~بیرون آمد. وی را بگرفتند و گفتند «این جامهی ملک است. از وی بدزدیدهای.» ~~برکندند و وی را درآویختند. ~~پس، از تقدیر آفرید گار حذر سود ندارد. ~~گویند کاروانی فرو آمد در بن کوهی. جماعتی بودند، کنیزکی را بفرستادند تا شیر ~~آورد. به گله رفت و شیر بخرید و بر سر گرفت و میآورد. زغنی میپرید، ماری در ~~منقار. زهر بچکید و در شیر افتاد و کنیزک بی خبر بود. کاروانیان آن را بخوردند و ~~بمردند. ~~اکنون، این جرم نه کنیزک راست و نه مار را و نه زغن را ms155 و نه شیر را. این حوالت جز ~~به تقدیر آفریدگار نتوان کردن. ~~مقصود از این آن است تا خواجه نگوید که این بیماری سبب فلان طعام بود و اگر این ~~نخوردی، چنین نبودی - که تقدیر آسمانی را دافعی نبود. ~~و گویند پادشاهی بود از دوست و دشمن حذر کردی. و شیری را بیاورد و زنجیر وی ~~در پایهی تخت خود بست تا کسی پیرامن وی نگردد. ~~و این پادشاه آواز شیر عجب داشتی. روزی، در برابر شیر استاد و مهره به وی ~~انداخت. شیر بغرید. وی را از آن شگفت میآمد. مهرهی دیگر به وی انداخت. شیر حمله ~~برد و به شاه جست و تخت را بکشید. شیر در سر ملک افتاد و تخت بر سر شیر آمد. تا ~~مردم جمع آمدند، شیر ملک را خورده بود. PageV01P143 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0144.png) ~~پس آن چه وی حارس خود گرفته بود بزرگ ترین دشمن وی بود. و وبال وی از حذر ~~بوده. ~~پس تقدیر آسمانی از دو گونه بود: یا اقبال بود یا ادبار. و کس را برآن وقو فی نباشد تا ~~واقع نشود. ~~گویند مردی بود طبعی کند داشت. هیچ صنعتی نمیدانست. درماند. پس، در کوچهها ~~ی گردیدی و بانگ میزدی «منجمم و ستاره شناسم.» ~~او را پیش ملکی بردند که وی را جوهری گم شده بود و طلب میکردند. ~~از منجم پرسید که «جوهر کی دارد؟» ~~ملک فراشی داشت. بترسید و در برابر منجم استاده و به اشارت میگفتی «مگو که من ~~دارم.» ~~منجم ملک را گفت «فردا من این جوهر را به دست آورم.» ~~برون آمد و جوهر از فراش بستد و به بطی انداخت. بط آن را فرو برد. ~~ملک را گفت «مردم را که در این خانه است حاضر کن!» ~~مردم را حاضر کردند و بط را نیز. ~~منجم گفت «در شکم این بط است.» ~~از شکم وی به در آوردند. و منجم را حرمتی پدید آمد. ~~روزی، زن ms156 ملک وی را بخواند. گفت «باردارم. پسر است یا دختر؟» ~~منجم درماند. پس گفت «در روی تو میبینم که پسر بزایی و در قفای تو میبینم که ~~دختری بزایی.» ~~تقدیر آفریدگار چنین بود که پسر و دختری بزاد. حال منجم نیکو شد. ~~تا شبی، این ملک خوابی سهمگن دید و فراموش کرد. از منجم پرسید. ~~گفت «اندیشه کنم» برخاست، رنجوردل، در گوشهای رفت در این اندیشه. ~~ملک برخاست که پیش او آید، ایوان او بیفتاد. ~~منجم گفت «آن خواب که دیدی این بود- که آفریدگار تو را نگه داشت.» ~~و ملک با وی اکرامها کرد. ~~پس آن اقبال بود و تقدیر آفریدگار به نیکی. آفریدگار چون خواهد که با PageV01P144 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0145.png) ~~کسی احسان کند، نه به علت کند و چون خواهد که یکی را ذلیل کند، نه به علت ~~کند. ~~گویند ملکی بود همیشه آرزوی کردی که خضر را ببیند تا از وی سؤال کند. ~~وزیرش گفت «آن چه تو را به کار نیاید، چرا میطلبی؟ - آن چه کس نطلبید.» ~~بنشنید. ~~تا درویشی بود بی چاره، بیامد به طمع، گفت «مرا صد دینار بخش تا من به صدقات ~~دهم!» ~~به وی داد. ~~مدتی دیگر، بازآمد. گفت «صددینار دیگر دهتا به صدقات دهم، تامگر خضر را ببینم!» ~~صد دینار دیگر بداد. ~~روزی، نشسته بود دلتنگ. خضر پیش آمد. گفت «ای مرد، چرا دلتنگ شدی؟» ~~گفت «وعده دادهام پادشاهی را که خضر را به وی نمایم، نمیتوانم.» ~~گفت «با من بیا!» ~~گفت ««نیارم آمدن - که سوگند خورده است اگر بی خضر روم، مرا بکشد.» ~~گفت «مترس. با من بیا!» ~~چون در پیش ملک رفت، ملک گفت «تو کیستی که مرا سجود نکردی؟» ~~گفت «من کس را سجود نکنم.» ~~گفت «تو که باشی؟» ~~گفت «من خضرم.» ~~گفت «اگر تو خضری، سؤال مرا جواب ده!» ~~گفت «بگو!)» ~~گفت ««این ساعت خدا چه میکند؟» ~~گفت «بگویم. این درویش که بر پا خاست، وی را به جای ms157 خویش بنشان و تو ~~برخیز!» ~~ملک برخاست و درویش بنشست. ~~خضر گوید که «آفرید گاراین ساعت این می کند که دیدی: ملک از توبستدو به وی داد.» # 143 PageV01P145 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0146.png) ~~مقصود از این حکایت آن است که از قضای بد نتوان گریخت. ~~گویند در استخر ملکی بود ظالم. و استخر شهری بود چهل فرسنگ گرد وی بود و ~~سرای جمشید در آن بود، بر سر صد ستون بنیاد کرده، هر ستونی چهل و هشت آرش بالا، ~~یک سنگ تراشیده، و هنوز بر جا مانده است. و این ملک کمانی از ایوان در آویخته بود که ~~کس نتوانستی کشیدن و دعوی کرد «هر که کمان من بکشد، استخر وی را دهم.» ~~مردم ناامید بودند از وی. و قصد عورات رعیت کردی. ~~زمانی بگذشت. روز عیدی پیش آمد. کودکان به صحرا آمدند. یکی به پادشاهی ~~کردند، نام وی «عضد الدوله» کردند و یکی وزیر وی شد و یکی امیر حاجب شد. و ~~علمی برداشتند و وی را بر تخت نشاندند و بالای او باستادند. و عضد فرمان میداد و ~~مردم به نظاره می رفتند. ~~چند روز برآمد، کار وی مشهور شد، و مرد و زن میرفت و ایشان میدیدند و از ~~آهستگی و آرام او شگفت میداشتند. ~~این خبر به ملک رسید. گفت «من نیز بروم و ببینم.» ~~او با وزیر جامه بگردانیدند و به صحرا آمدند. ~~وزیر در پیش عضد آمد و شکایت کرد و گفت «این مرد سرای من استده است. بفرما ~~تا تسلیم کند!» ~~عضد گفت «چه میگویی؟» ~~گفت «بلی. من دارم.» ~~گفت «با وی ده!» ~~گفت «بسیار سراها دارم و با کس ندادهام.» ~~عضد گفت «عاقبت ظلم بد بود. سرای او بازده!» ~~گفت «نمی دهم.» ~~عضد حربهای در دست داشت، از خشم آن حربه بر حلق ملک زد. حالی، جان بداد. ~~و این وزیر مردی عاقل بود. گلیمی به سر او در پوشید. گفت «این مرد گدایی بود. ms158 ~~وی را دفن کنیم.» PageV01P146 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0147.png) ~~او را پنهان کرد و پیغام به شهر فرستاد و حاشیت ملک را بخواند و سراپردهی او برون ~~آورد و بزد و لشکر را جمع کرد و گفت «ملک میگوید من این کودک را بدیدم. آیین ~~ملوکان دارد. وی را نایب خودمیکنم و من درگوشهای خواهمنشستن. شما رضا میدهید؟» ~~گفتند «رضا می دهیم.» ~~عضد را بر تخت او نشاند و خزینه را به وی سپرد و سر ملک بیرون انداخت. و اهل ~~فارس از ظلم او برستند. ~~مقصود آن است که آن چه تقدیر الاهی بود، لابد بودنی است. ~~بر طریق مثل گویند زاغی بر سر درختی آشیان داشت. روباه به زیر درخت آمد و ~~بانگ میزد. کلاغ خایه به وی انداخت. روباه بخورد و بازگردید. ~~بوتیمار زاغ را گوید «چرا خایه را به روباه دادی؟» ~~گفت «ترسیدم که برآید و آشیان من خراب کند و بچگان من تباه کند. خایه فدا کردم ~~تا دیگران را نگه دارم.» ~~بوتیمار گوید ««اگر من بودمی، هیچ به وی ندادمی.» ~~روباه رفت پیش بو تیمار، بر کنار آب استاده. گفت «ای مرغ، اگر باد برآید، چه کنی؟» ~~گفت «برگردم.») ~~گفت «اگر باد از این جانب آید، چه کنی؟» ~~گفت «برگردم.» ~~گفت «اگر باد از همهی جوانب آمد، چه کنی؟» ~~گفت «سر در زیر بال کشم.» ~~گفت «چون کنی؟» ~~بوتیمار سر در زیر بال برد. ~~روباه وی را بگرفت و گفت «زاغ را وصیت میکردی که چرا خایه نگه نداشتی. و تو ~~خود را نگه نداشتی.» ~~و از تقدیر نتوان گریختن. ~~این مقدار گفته آمد که آدمی از تقدیر نتواند گریخت و به مداوا و علاج و چارهها، از ~~مرگ نتواند رست. و ما پس از این، فصلی بگوییم در شگفتی کار خواب. # 145 PageV01P147 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0148.png) ~~بدان که خواب کار جان است و شگفتی عجب است. و جانهای پاکان سیار است و از ~~عالم پاک خبر دارد. و ms159 آن جزویست از اجزای نبوت. و باشد که از شیطان بود و باشد که ~~راست بود. ~~و امیرطاهر - والی خراسان - به خواب دید که مرگ وی در فلان سال و ماه ~~بود، در میان آب و آتش. و از این سبب، مهموم بودی. ~~چون به سرخس دشمن بر وی ظفر یافت، وی را در گرماوه کردند و در گرماوه ~~برآوردند تا از حرارت هلاک شد. ~~امام محمد ابن یحیا در خواجه سنایی طعنه زدی و او را «دهری» و «زندیق» خواندی. ~~شبی، پیغامبر را به خواب دید. گفت «یا محمد، مردگان را چرا بد گویی؟ خاصه، سنایی را ~~که مادح ما بود. این نه مکافات مدح او بود.» ~~محمد ابن یحیا از خواب درآمد، ترسیده. پرسید که «گور سنایی کجاست؟» ~~گفتند «به غزنی.» ~~بر خری نشست و به غزنی رفت. و بر سر گور او نشست و عذر میخواست و تضرع ~~میکرد چهل روز، تا وی را به خواب دید. ~~گفت «ای محمد ابن یحیا، در دل من راه بردی و بدانستی که من زندیقم یا دهری؟» ~~گفت «نه. توبه کردم» ~~گفت «زبان را نگه نداشتی، برو قلم را نگه دار و دست را نگه دار!» ~~از خواب درآمد و بازگردید. ~~چون به حد خراسان آمد رنجور، با خود گفت «در بندگان خدا طعنه چرا باید زدن تا ~~این همه رنج به من رسد؟» ~~چون غز برآمد و با سلطان سنجر مصاف دادند، سلطان سنجر محمد ابن یحیا را بخواند و ~~پرسید که «این ترکان بر من خروج کردند. چه فتوا دهی؟» ~~گفت «خارجی باشند و خونشان حلال بود.» و بر فتوا نبشت. PageV01P148 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0149.png) ~~سنجر آن را در بغل نهاد. ~~چون غز ظفر یافت و سلطان سنجر را محبوس کردند و خراسان بستدند، محمد ابن یحیا ~~بگرفتند و خاک در دهان وی کردند تا هلاک شد. ~~مقصود از این آن است که نبوت رفت و پس از محمد رسول ms160 الله پیغامبر نباشد و هیچ ~~آگاهی از آن جهان کس نتواند داد، مگر به خواب. ~~گویند فردوسی چون از پیش محمود غزنی بیامد به خشم، به مازندران رفت. رستم ~~زال را به خواب دید. گفت «ای رستم، چند تو را مدح کردم به مردی و نام تو را آشکار ~~کردم در عالم؟ مکافات آن چیست؟» ~~گفت «به توس بازگرد. به فلان جایگاه، گنج است. آن را بردار، چنان که کس نبیند. و ~~از محمود غزنوی هیچ مخواه - که تو را این گنج تمام است.» ~~از خواب برآمد و با توس رفت. و در سر آن گنج، خانهای بساخت. کار وی نیکو ~~شد. ~~گویند سلطان محمود غزنی به صحرا آمد. دیوانهای را دید بر قنطرهای نشسته. گفت ~~«ای محمود، امشب خوابی دیدم.» ~~گفت ««چه دیدی؟» ~~گفت «چنان دیدم که من بر تخت تو بودم و غزنی مرابود و آیاز بالای من استاده بود و ~~فرمان میدادم.» ~~محمود گفت «اکنون، چه بود؟» ~~گفت «از خواب درآمدم، دیده باز کردم، هیچ ندیدم.» ~~محمود گفت «مقصود تو چیست؟» ~~دیوانه گفت «فردا تو دیده به هم نهی، از این مملکت هیچ نبینی، من و تو یکسان ~~باشیم.» ~~محمود را این سخن در دل اثر کرد و از اسپ درافتاد. گفت «خفته بودم، مرا بیدار ~~کردی.» و انتباهی وی را حاصل شد. PageV01P149 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0150.png) ~~بدان که تعبیر خواب علمی شریف است و خواب بازگشتن روح است با باطن. و ~~جوهر روح معنی است لطیف. # اگر پرسند «یکی خوابی دید و در خواب چنان دید و میداند که به بیداری ~~میبیند، چه فرق کنیم میان خواب و بیداری، و باشد که ما نیز در خوابیم و ما خود را ~~بیدار میدانیم،» گوییم این سؤال ضعیف است - که ما به عقل خواب را و یقظه را ~~میبینیم که یکی بیدار است و یکی پیش وی در خواب است: چون از خواب درآمد، ~~خبر میدهد که چه دید. و ms161 بدان که خواب به طبع بیننده ماند. اگر مرد صفراوی بیند، همه ~~آتش و چراغ بیند. اگر سوداوی بود، همه آهوال و تاریکی بیند. اگر مرطوب بود، آبها و ~~دریاها بیند. اگر دموی بود، روضهها و آغانی بیند. و باشد که بعضی وسوسه بود: تا ~~گرسنه نان بیند و تشنه در خواب آب خورد. و رویای صادقه علمی لطیف است، زیرا که ~~نوعیست از وحی. ~~و بهترین اوقات خواب سحرگاه بود و نیمروز و بهترین زمانها ربیع بود و بترین ~~اوقات زمستان بود. و خواب روز قوی تر باشد که خواب شب. ~~جالینوس گوید مردی را زبان بزرگ شد تا در دهان نگنجید و علاجها قبول ~~نکرد. به خواب دید که کاهو بخورد و به آب وی مضمضه کند. بکرد. زبانش نیک ~~شد. # یکی را در مثانه سنگی بود، بزرگ شد. به خواب، مردی، علی نام، مرغی به وی داد. ~~گفت «این فلان مرغ است، فلان جا موضع دارد. آن را بسوزان و خاکستر وی بخور، تا ~~سنگ بریزد!» ~~چون از خواب برخاست، بکرد، نیک شد. ~~و این چنین خوابها نادر بود - که قوتها باشد که کمتر بود و باشد که بیشتر PageV01P150 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0151.png) ~~قیامت. و دیدار ملائکه فراخی بود و عدل. و هر که خواب سهمگن بدید، ~~گوید «اعوذ برب عیسی و موسی و ابراهیم من شر ما رأیت،» آفریدگار شر از وی ~~بگرداند. # این مقدار از شگفتی خواب کفایت باشد. و ما یاد کنیم فصلی در مرگ. ~~بدان که مرگ دروازهی آخرت است و همهی حیوان را ناچار گذر به این دروازه است. و ~~هیچ علما و ملوک چارهی مرگ نتوانستند کردن و همهی علومها به دست آوردند، ~~عاجز شدند که چارهی مرگ کنند و نمیدانند که به در مرگ، این قوت که ساقط ~~میشود، درمان وی چیست. و مابعدالموت، کس را بر آن اطلاعی نیست، مگر آن چه ~~پیغامبران خبر دادند یا به خواب دیدند. اما به ms162 ظاهر، مسلمانی را و کافری را به یک جا ~~دفن کنند، هر دو متغیر شوند و بپوسند و اگر سر گور هر دو باز کنند، نه در این راحت ~~بینند، نه در آن عذاب. زیرا که غیب است. و اگر این معنی کشف بودی، کس کافر ~~نبودی. ~~و مالک دینار گفت حسن را به خواب دیدم. گفتم «یا بوسعید، نه از جملهی ~~مردگانی؟» # گفت «بلی. ولیکن از همه اندوه برداشتند.» # گفتم «مرا چه فرمایی؟» # گفت «هر که را در دنیا غم بیشتر، در آخرت شادی بیشتر.» # و اتفاق افتاد که مرا پیش ملکی بیار بردند. پیش وی کوزهها و طبقهای زرین نهاده ~~و شکم وی آماس گرفته. مرا گفت «دعایی میکن!» # گفتم «بلی این همه مال اینجا چه سود دارد تو را؟ چرا به صدقات ندهی؟» # 129 PageV01P151 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0152.png) ~~گفت «دادیم بسیار، ولیکن سود نداشت.» ~~گفتم «به آن جهان سود دارد.» ~~چون بازگشتم، بعد از چند روز، در گذشت. ~~وی را دیدم در خواب، دست بر دم نهاده، گفت «اگر بردارم، یک نفس مانده است، ~~برود.») ~~گفتم «چه می خواهی؟» ~~گفت «آن چه تو گفتی. آرزو دارم که آن همه زر و زیور در جیب مسکینان و در دامان ~~یتیمان بودی!» ~~بدان که حالت نزع و سکرات مرگ مختلف است. و باشد که صعب بود، تا چند روز در ~~آن بمانند. و شنیدم که غلامی ده روز در حالت نزع بود و دستها میکشید و پا میانداخت. ~~و باشد که سبک بود، خاصه شهدا را. ~~و من دیدم دختری هندو که در حال نزع بود. مرا گفت «یاسین برخوان!» ~~سورهی یاسین برخواندم. ~~گفت «بلند بخوان و اگر من خفتهام، مرا بیدار کن!» پس، گفت « مرا بازجنبان که ~~خفته ام!» ~~دست به وی بازنهادم. جان داده بود. ~~مقصود از این آن است که به این سهلی بود نزع وی. ~~و پدر مرا مادری بود نام وی امت الوهاب. چهل سال روزه ms163 داشت و گوشت نخورد. به ~~حال نزع رسید. چند زن پیش وی نشسته بودند. کسی در خانه بزد. گفتند «فاطمهی ~~ازهراست.» ~~أمت الوهاب گفت «دست من گیرید!» ~~وی را برداشتند و بردند تا به دهلیز. بیفتاد به روی. جان بداده بود. وی را هیچ ~~سکرهی مرگ نبود. ~~و بدان که مرگ به عافیت نعمتیست. و مرد باشد که در آفات دنیا چنان PageV01P152 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0153.png) ~~گرفتار باشد که اگر مرگ فروشند، به زر بخرد. # گویند شخصی شنید که به زمین هندوستان، عمرها دراز بودی. به این آرزو، قصد ~~هندوستان کرد. # شخصی وی را پرسید که «به این حدود چرا آمدی؟» # گفت «مالی بسیار دارم و عمر دراز میجویم.» # گفت «من تو را چیزی بنمایم.» # وی را برد در خانهای، شخصی به وی نمود بر تختی خفته و حدث کرده. وی را پاک ~~کرد و طعامی در حلق وی کرد و گفت «این پدر من است.» ~~پس، وی را در خانهای دیگر برد. شخصی را دید کور و کر، در زیر تغاری ~~کرده. تغار از روی او باز کرد، قدری آرداب در حلق وی کرد و گفت «این جد من ~~است.») ~~پس، وی را در خانهای دیگر برد. مردی را دید خفته، چادری در سر کشیده. گفت ~~«این را نتوان دیدن. این جد جد من است. وی را هر روز با سر آیم تا گربه یا موش وی ~~را افگار نکند.» # این شخص گفت «ای مرد، من طاقت نمیدارم دیدن این قوم را.» # گفت «بدان که من مرد توانگرم، تعهد این اجداد میکنم. دیگران آبا و اجداد را به ~~محوطهای برند، آنجا بگذارند.» و او را برد به آن محوطه: چندهزار زن و مرد بر آنجا خفته، ~~بعضی به رو درافتاده، بعضی به قفا بازافتاده، و گندی عظیم برخاست. گفت «این ~~درویشانند و کس ندارند که ایشان را بدارد. این جایگاه بگذارند. اگر طعامی یابند و اگر ~~نه، میسازند. و عمرهای دراز ms164 دارند.») # این شخص گفت چون آن را بدیدم، گفتم «مرا عمر دراز نمیباید.» # و رحلت کرد و با ولایت خویش آمد. # مقصود آن است که غایت عمر آدمی مابین ستین الا سبعین است - واین را ~~«عشرهی میشومه» خوانند. و از هفتاد سال کم کس برگذرد و اگر دیر بماند، هر ~~ساعت بتر از مرگ باشد. و مثل آدمی چون بند مهره است در سلکی. مادام تا آن سلک ~~بر جای بود، آن عقد منظوم بود. چون آن سلک را از میان بکشند، مهرهها پراکنده شوند. PageV01P153 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0154.png) ~~همچنین، جان آدمی در تن وی ناظم است و ماسک. چون جان بیرون رفت، اعضاها ~~متفرق شود. ~~بدان که عیوب دنیای بی وفا چندان است که نتوان گفت. ناسازگار و فریبنده است و دشمن ~~دوستان است و دشمن دشمنان: نه با دوستان خود بسازد، نه با دشمنان. مثل وی چون ~~زنیست نابه کار: هر روز و هر شب جای دگر بود. یکی را بفریبد و به وی چنان نماید که ~~دوست وی است تا وی همگی دل به وی دهد، ناگاه وی را بگذارد و جایی دیگر رود. ~~فی الجمله، دنیا زهر قاتل است و بهترین چیزهای دنیا آب است و آب چون بسیار شد، ~~مهلک بود. تا اگر شخصی چهل روز سکبا خورد، وی را بکشد و اگر مدتی دراز شوربا ~~خورد، وی را بکشد و اگر مدتی عسل خورد، وی را بکشد. پس آن چه عین لذت است ~~هم از جملهی سموم است. دنیا ظاهری نیکو نماید، چون طبق حلوا که زهر در آن پنهان ~~بود. چنان که سبزی که بر مزبله بود: ظاهرش سبز نماید و باطنش گندد از نجاست. # انوشه روان عادل شبی به خواب دید که از کاسهای زرین طعام میخورد و مار سیاه با ~~وی لقمه برمی گرفت و میخورد. از معبران پرسید تعبیر وی. گفتند «مردی سیاه با زن تو ~~فساد میکند.» # انوشهروان این تفحص بکرد. ms165 چنان بود. هندو را بگرفت و هلاک کرد و زن را در ~~پوست خام دوخت. روزگاری در این عذاب میداشت. ~~این زن کس فرستاد به بزرجمهر که «در حال من نظری کن!» # بزرجمهر شاهسفرم را در میان پلیدی کشت. چون سبز شد، آن را به هدیه به ~~انوشه روان فرستاد. # انوشه روان را عجب آمد. به بزرجمهر گفت «شاخی چند برکن!» ~~وی چند شاخ را بکند و پیویانید. گندی از آن برخاست. بینداخت. گفت «مثل دنیا و PageV01P154 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0155.png) ~~زن مثل این ریحان است: ظاهرش سبز و باطنش گندیده.» (و از این سبب است که اگر ~~کسی در خواب بیند زنی را عجوزه، تأویل کنند که دنیاست - که دنیا پیر است و عجوزه ~~گندد و دنیا گندد.) # پس انوشه روان آن زن را بیرون کرد. # و بدان که مثل دنیا چنان است که آب شور: چندان که خورند، تشنه تر باشند. ~~و بنگر که ذوالقرنین همهی عالم را بستد و قصد ظلمات کرد و نمرود همهی دنیا بستد، ~~قصد آسمان کرد. # ذوالقرنین چون از دنیا رحلت کرد، گفت «از پس من نایب آن کس بود که خطی در ~~دست دارم، بگوید که آن چیست.» ~~چون از دنیا برفت و تابوت وی را برگرفتند، دستی از تابوت بیرون کرد، خطی در ~~کف گرفته. # صدهزار مرد جنگی و بازاری و علما حاضر بودند. هر یکی میگفت که بر این چه ~~نبشته است. تا از میانه، شخصی گفت «بر این خط نبشته است که ای بنی آدم، همهی عالم ~~را بگرفتم و راه بر یأجوج و مأجوج ببستم و در ظلمات رفتم و بر سحاب سوار گشتم، دارا ~~ابن دارا را بکشتم، همهی عالم را مسخر کردم. اگر مرگ را جواب توانستمی دادن به ~~لشکر، این است لشکر و سلاح و مردان جنگی. و اگر جواب توانستمی دادن به مال ~~و علم، اینک خزینهها و علما و فقها. امروز از دنیا گذشتم و ms166 هیچ مرا سود ~~نداشت.» ~~چون وی این سخن بگفت، آن خط از کف وی درافتاد و دست را در کفن کشید. # بدان که دنیا و هر چه در دنیا، همه مایهی محنت است و هر چه ببینی، سبب وبال است ~~و اگر نبودی، مرد را بهتر بودی. # آوردهاند که پادشاهی قدحی یافت از عقیق و وی به آن قدح خرم بود. بر حکیمی ~~عرض کرد. حکیم گفت «نیکوست، ولیکن مایهی غم است.» # تا روزی، آن قدح بیفتاد و بشکست. پادشاه غمگین شد و گفت «کاشکی آن قدح ~~نبودی، تا مرا این همه غم نبایستی خورد!» PageV01P155 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0156.png) ~~و بدان که هر چه بینی و داری از دنیا، یا از تو بستانند یا تو را از آن بستانند و همه ~~مایهی محنت و فراق است. و چندان که مرد با دنیا سازد و با وی مهربانی کند، دنیا با وی ~~ناسازگاری بیشتر کند. و مثل دنیا چندان که اندیشه کردم، به بازی کودکان ماند که سفال ~~را زر سازند و در دامان گیرند و با یکدیگر خصومت کنند. چون وقت شام درآید، مادر ~~ایشان را در خانه گیرد و آن سفالها از دامن ایشان بیندازد. آدمی همچنین سیم و زر جمع ~~میکند و به سبب آن با یکدیگر خصومات کنند. به وقت مرگ، همه از وی بستانند و ~~ملک الموت گوش وی گیرد و به گورستان آرد. # این مقدار گفته آمد تا فریفته نشوند به غرور دنیا - که دنیا به غول ماند که مردم را ~~فریبد و خورد و خود را نیکو نماید. و این بد باشد. # گویند در شهری، راهبی بود و مهمانخانهای کرده بود و مردم را به مهمان میبرد. و ~~مردم وی را دوست داشتند و با وی احسان میکردند. و او یک یک را میدزدید و ~~میکشت و میخورد. تا روزی، دو دختر را ببرد به مهمانخانه. یکی را مهمان کرد، ~~یکی بر در بماند. پس، آن ms167 دختر را در خانهی دیگر برد و سرش ببرید و وی را ~~بخورد. # دختر کوچک بدید، بگریخت. پدر را گفت «این راهب خواهر مرا بخورد.» # گفت «آدمی آدمی را چون خورد؟» # وی را طلب میکردند چند روز، نمی یافتند. # روزی، راهب آن پدر وی را دید که میگریست. گفت «دختر تو مرا غولی کرد ~~مردم خوار.» # گفت «او طفل است بی عقل. اما خواهری داشت، گم شده است.» # گفت «اگر بینی مهمانخانهی من بینی، تا تو را شبهتی نباشد.» ~~رفت با وی در مهمانخانه. خانهای دیگر دید. # گفت «این خانه نیز ببین!» # در آن رفت. خانهای منکر دید و استخوان آدمی دید. پا بازپس نهاد که بازگردد، ~~غول هر دو دست بر پشت وی نهاد و وی را در خانه انداخت و صورت غولی خود بنمود ~~و او را گفت «سرت خورم یا پا؟» PageV01P156 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0157.png) # گفت «هر چه خواهی میکن که سزای من است - که دخترم را بخوردی و بیدار ~~نشدم و تابع تو شدم.» # مقصود آز این حکایت آن است که دنیا با پدر و جد من خیانت کرد و با اصدقا و احبا ~~بنساخت، بیوفایی او بینند و مهر او را در دل ندارند و به غرور و دستان او مغرور نباشند. ~~و ما بعد از این، یاد کنیم فصلی که پس از دنیا مرگ است و پس از مرگ، بعثی و ~~حسابی و حشریست. ~~بدان که پس از دنیا، سرایی دیگر است و حسابی و قیامتیست. و در جملهی ~~بنی آدم، از اممها هیچ قومی بتر از دهری و زندیق نیست و از آن کس که به قیامت و ~~حشر ایمان ندارد. زیرا آن که اعتقاد ندارد که حسابی است و بر نیکی ثواب است و بر ~~بدی عقاب است، نه نیکی کند و نه از بدی دست بدارد. و اگر چنین بودی که دهری ~~میگوید، لاجرم در نهاد عالم حکمتی نبودی و یکی همیشه ظلم ms168 و ستم کردی، با آن ~~برابر بودی که نیکی و عدل کردی. و چرا منکر قیامت باشد؟ و میبیند که هر سال ~~آیات حشر ظاهر میشود و جهان مرده و خاک خشک به نسیم ربیع و آمطار زنده ~~میگردد و حشرات مرده جمله زنده میشوند و صدهزار مرغ و ملخ و مگس و ~~وحوش به ربیع ظاهر میشوند که در زمستان یکی نباشد و درختها و میوهها و ~~گلها و شکوفهها که از خاک و از چوب خشک بیرون میآید و آن دانهی مردهی ~~بی حرکت در زیر گلی مرده که آفریدگار آن را زنده میکند و از یک دانه پانصد ~~دانهی تر بیرون می آرد. و چرا اندیشه نکند که هر روز حشری نواست و هر شب مرگی ~~نو است؟ هر شب، همه بر صفت مردگان شوند: نه گویند، نه شنوند، نه حرکت کنند. ~~چون روز شود، در حرکت آیند، بینا و گویا شوند. و این مقدمهی حشر و قیامت ~~است. PageV01P157 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0158.png) ~~گویند زندیق به حج رفت. ودیعتی در شهر کوفه به زنی سپرد. چون بازآمد، زن را ~~گفت «ودیعهی مرا بازده!» ~~گفت «چرا بازدهم؟» ~~گفت «امانت بگزار!» # گفت «چرا گزارم؟ و تو میگویی قیامت نیست و ثواب و عقاب نیست. اگر ثواب ~~نیست، چرا نیکی کنم؟ و اگر عقاب نیست، چرا بدی نکنم؟» ~~زندیق گفت «راست میگویی. من مسلمان شدم و اعتقاد کردم که بر نیکی ثواب است ~~و بر بدی عقاب است.» ~~و بدان که چون مرد داند که مرجع وی با خداست که بر نیکی ثواب دهد، از وی خیرات ~~پدید آید. ~~این مقدار در حشر و قیامت عاقلان را کفایت بود. ~~بدان که ضروان باغی بود به صنعا - در حدود یمن - که در عالم مثل زدندی به وی. و ~~این باغ دوازده میل بود، پر میوه، مانند بهشت. ~~مسکینی از خداوند باغ طعامی خواست. خداوند باغ نداد و گفت «مرا به ثواب تو ~~حاجت ms169 نیست.» ~~روز دیگر به در باغ آمد و قصد باغ کرد، آتش را دید و دود را که در هوا میرفت و ~~باغ را دید سیاه شده. چون آن بدید، دست بر دست میزد و مینالید که «این باغ را چه ~~رسید؟» ~~و آن آتش آنجا بماند تیرست سال و اکنون، همچنان مانده است سیاه و هیچ گیاه بر آن PageV01P158 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0159.png) ~~نروید و هیچ مرغ آنجا نپرد و مرغ چون به آن نزدیک رسد، بگردد. و از صنعا تا به ~~ضروان چهار فرسنگ است. # و خداوند این باغ را نام صفوان بود. زکات میداد تا باغ وی نیکو شد. صفوان بمرد. ~~پسر وی زکات منع کرد. عاقبت وی آن بود که این بهشت چون دوزخی شد. # و وادی منتنه در بلاد شام است، در آن کهفیست، در آن خانهها از سنگ تراشیده و ~~در آن استخوانهای مردگان، هر خانه مقدار بیست ارش، در آن گندی آید که مرد بینی ~~به دست گیرد. و این مردگان قومیاند که عذاب «یوم ظله» به ایشان رسید. در این ~~کهفها گریختند، از حرارت آتش در آن پخته شدند و بگندیدند. و هنوز آن گند مانده ~~است. # و دیار مظلمه در حدود یمن است. دیار فراعنه بود. # ذوالقرنین به حضرموت رسید، شهری دید سیاه و مظلم، چهل میل فراخا، در آن ~~صورتها و درهای زرین و جواهر و ملوکان بر تختها، تاجها بر سرها، حاجبان استاده، ~~عمودها بر دوش، همه سنگ سیاه شده و ظلمتی در سر ایشان آمده. ذوالقرنین در آنجا ~~شد و جوهری سپید بر دست گرفت، روشنایی میداد، بگردید: در آن بازارها دید و ~~پیشه کار و زنان و کودکان جمله سنگ شده و ظلمات در سر ایشان آمده. (کس نداند که ~~چیست. بعضی گویند که آفتاب از ایشان در حجاب است، بعضی گویند بخاری عظیم از ~~زمین برمی آید و متکاثف میشود آنجا.) لوحی عظیم دید، بر آن نبشته «ما ms170 بقایای آل ثمود ~~بودیم، ما را بود عیشی نیکو. آفریدگار حنظله را به ما فرستاد به رسولی، وی را بکشتیم، ~~ما را به این حال کرد.» # ذوالقرنین بسیاری بگریست و بیرون آمد. بر در شهر، نبشته بود «بسا پادشاه که در ~~این بلاد پادشاهی کردند، جمله سنگ شدند - بعضی استاده، بعضی افتاده، بعضی خفته و ~~بعضی نشسته.» # و جنتین دو باغ بود در شهر سبا - یکی از راست شهر و یکی از چپ. به ~~تابستان و زمستان، میوه بودی در آن. نه مار بود و نه کردم، نه پشه. اگر یکی ~~طبق بر سر گرفتی و به میان درختان برآمدی، طبق پر میوه شدی، بی آن که PageV01P159 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0160.png) ~~دست به آن بردی. آفریدگار رسولی به ایشان فرستاد که «شکر کنید و حق مساکین ~~بدهید!» ~~گفتند «ما را میراث رسیده است.» ~~آفریدگار سیلی بفرستاد و آن باغها را بکند. ~~وقتی از آن بوی لاله و ارغوان آمدی، اکنون بوی خاک و قطران می آید. هر که آنجا ~~رفتی بخندیدی، اکنون بگرید. ~~چون اهل سبا آن دیدند، زاری کردند و توبه کردند. آفریدگار وحی کرد به پیغامبر ~~وقت که «توبه قبول کردم، اما دیگر این ناحیه نبینند.» ~~همه آواره شدند و به جای آن درختها، خار و طرفا برست. ~~در آنجا مرغ بوم و جغد است. مرد در آنجا آید، دل وی از بیم بگرید. ~~و قلعهی قطران مدینهایست عظیم در مغرب. سلیمان از باد پرسید از عجایب دنیا. ~~وی را خبر کرد از قلعهی قطران که آن را بنا کرد شیث ابن آدم، به سنگهای عظیم و ~~قطران، به جای گل. و در آنجا صنمیست از زبرجد. ~~سلیمان دیوی را بخواند، بفرمود که آن قلعه را برکند و بیاورد. دیو آن را بیاورد - بر ~~دوش گرفته - و پیش سلیمان بنهاد. ~~سلیمان قومی را دید در آن شهر سیاه - شهری از قطران کرده. گفت «ای قوم، این ~~شهر شما چرا سیاه ms171 است؟» ~~گفتند «ما در اقلیمی باشیم که آب غلبه دارد و هیچ بنا بناند و قطران بر آب صابر بود. ~~شیث کرده است این را تا نپوسد.» ~~سلیمان گفت «اکنون، شما کجااید؟» ~~گفتند «در قلعهی قطران.» ~~گفت «ولیکن شما را برداشتهاند و از اینجا تا ولایت شما دو ساله راه است.» ~~ایشان را ملکی بود یک چشم و یکپا. گفت «ای سلیمان، اگر چشم و پای من درست ~~کنی، به تو بگروم.» ~~سلیمان دعا کرد تا درست شد. و وی به سلیمان ایمان آورد. و سلیمان بفرمود تا آن دیو ~~باز آن را به مغرب باز برد. PageV01P160 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0161.png) ~~و دیار مقلوبه بلاد قوم لوط بود - هفت شهر بزرگ. لواطت کردند و دست از زنان ~~بازداشتند و قصد غلمان کردند و لوط را عاصی شدند. آفریدگار جبرئیل را فرستاد تا آن ~~هفت شهر را بر گرفت از قعر زمین تا بر فلک آورد. فریشتگان آواز خروس و نباح سگان ~~ایشان شنیدند و از ایشان یکی بیدار نشد. # جبرئیل گفت «الاهی، برگردانم؟» # گفت «وقت سحر است، هنگام رحمت است. بگذار تا وقت صبح!» # چون صبح بدمید، برگردانید. و آز قعر زمین آتش برافروخت و بر ایشان سنگ ببارید. # مویز بودی آنجا بسیار. چون خشم آفریدگار برسید، برگردید. آن را «مؤتفکه» ~~خوانند. آنجا کوهیست شاهق، برقلهی وی صنمی کرده از عمل اوایل و کس به آن نرسد. # و وادی جهنم وادیایست به سمنگان بلخ. خسف شد. مردمان بیباک و ظالم. و ~~استهزا داشتندی. به یکبار فرو شد، چنان که اگر سنگی در خسف اندازند، پایان کس ~~نبیند. در این خسف مرغان غریب آشیان دارند بیاندازه. و کس نداند که این مرغان از ~~کجا خاستند. # و همچنین، وادی زاولان. بقعهایست به یمن. زلزله آن را زیر و زبر کرد. بر کنار آن ~~کوهیست، بر سر آن بتی کرده، به انگشت اشارت به آسمان میکند. و از ناف این بت آبی ~~روان است، همیشه ms172 میآید. چون به نیمهی کوه میرسد، خشک میگردد. و هرگز این ~~بقعه آبادانی نپذیرد. # و وادی رماد ولایتیست پر از خاکستر، هفت فرسنگ خاک سیاه است و نزدیک ~~وی منجنیقها فرو برده از آن نمرود که آتش افروخت و ابراهیم را در منجنیق نهاد و به ~~آتش انداخت. آفریدگار آن آتش را بر وی سرد کرد. # فغمرود، بعد از چند روز، با هامان بر سر میلی آمد و در آتش نگریست. ابراهیم را دید ~~در مرغزاری نشسته، جبرئیل بالای وی استاده. نمرود گفت «من یکی را به آتش ~~افکندم، اکنون دو شخص را میبینم.» # هامان آتش پرست بود. گفت «ابراهیم پسر عم من است و من آتش را پرستم، آتش ~~از بهر دل من ابراهیم را نسوخت.» PageV01P161 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0162.png) ~~پس یکی شعله از آن بیرون آمد و بر هامان افتاد و وی را همان جا بسوخت. ~~نمرود چون آن دید، سنگها در منجنیق نهاد و به ابراهیم انداخت. آفریدگار ابراهیم را ~~نجات داد و آن ولایت برگردید، درختها و بناها مکلس شد. ~~و آن خاکستر در آن ولایت مانده است. نه آب باشد، نه گیاه. بر آن کوه یوز آشیان ~~دارد بسیار. و کس آنجا نیارد رفت از دست یوز. ~~و در صعید اسکندریه، مسجدیست، در آن امام و محراب و اطفال و از هر جنسی ~~مردم و کودک در گاهواره و مرد بر لب چاه دلو میکشد، همه سنگ شده. ~~قومی بودند فاسق. روزی، قافلهای را بزدند، دختری از آن مردی پیر بگرفتند، ~~خواستند که با وی زنا کنند، آن مرد پیر بر ایشان نفرین کرد، جمله سنگ شدند و عبرت ~~جهان شدند. ~~و خسف بصره را سبب آن بود که در آنجا چهار حاکم بودند: جایر و خاطی و مخطی و ~~حمال الخطایا. ~~اما جایر مردی را دید با زنی میرفت و زن آبستن بود، بر خری نشسته. در بصره آمد. ~~جایر نگذاشت. تا دو درم بستد. ~~آن ms173 مرد به شکایت رفت تا به خاطی. وی نیز چهار درم بستد. ~~به مخطی رفت. هشت درم بستد. گفت «من مسکینم.» وی را بزد و زنش را بیفکند و ~~بچهی وی تباه کرد و دنبال خرش ببرید. ~~به شکایت، به حمال الخطایا رفت. گفت «زنش را جماع کنید تا آبستن شود، چنان که ~~بود، و به خر وی کار میکنید تا دنبال وی بازروید.» ~~این شخص بیرون شد و سر بر خاک نهاد و این شکایت به آفریدگار برداشت. ~~آفریدگار خشم گرفت و این بقعه را به زمین فرو برد. ~~روزگاری دراز خراب بود، تا این عهد که آبادان کردند. ~~آوردهاند که عمر ابن خطاب خشم گرفت بر مردی در بصره، بفرمود که آب در سرای ~~وی بستند تا خراب گردد. نهری در آن گشودند. آب به سولاخی فرو شد. سر آن سولاخ PageV01P162 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0163.png) ~~باز شکافتند، صحرایی دیدند، همه مردم سنگ شده: بعضی ترازو برداشته، زنان دوک ~~می گردانیدند، برزیگر بیل میزد، یکی جامه میشست. بدانستند که در روزگار خسف ~~که خشم آفریدگار در آن قاضیان ظالم رسید، ایشان مسخ کرده است. ~~و در مفازهی خوارزم، ولایتی بود پر درختهای نیکو. خسفی پدید آمد و سی و چند ~~پاره دیه فرو برد. و ریگی سرخ از خسف بیرون آمد و در هوا برفت، تا به حد توس ~~برسید و تا نیشابور، زیاده از صد و پنجاه فرسنگ، موج این ریگ برفت. ~~یکی گوید به نیشابور میرفتم، مفازهی خوارزم آبادان دیدم. چون به خوارزم آمدم، ~~این بقعه فرو رفته بود - زیاده از صد مرد بالا - و آبها در آن خسف میریخت از چهار ~~سامان و از ولایتها مردم به نظاره میآمدند و میگریستند بر اهل آن و عبرت ~~می گرفتند. ~~و قصر مشید ملکی کرد در بنیاسرائیل. وی را وزیری بود. با چهارهزار مرد در ~~بیابانی شد، جایی دید نرم و آبی نیکو، آن را عبادت جای خود کرد و ms174 عبادت میکرد ~~روزگاری دراز. ~~ابلیس را از آن حسد آمد. سر برهنه، دیوانه گونه، به بازار در، میدوید. ~~وزیر پرسید وی را که «چه بود؟» ~~گفت «عذاب آید.» ~~گفت «کی آید؟» ~~گفت «تا هفت سال.» ~~وزیر بفرمود تا حصاری بنا کردند، خشتی زر و یکی سیم، سر به عنان آسمان برده، و ~~خندقی گرد آن بکرد. و بر بالای قلعه شد و ایمن بخفت. ~~آفریدگار ملکالموت را فرستاد تا جان وی بستاند. ~~وزیر تیر در کمان نهاده، بالای قصر استاده، شخصی را دید که به قلعه برآمد. گفت ~~«تو کیستی؟» ~~گفت «با تو کار دارم.» ~~گفت «بازگرد!» PageV01P163 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0164.png) ~~پای را از زمین بر سر قصر نهاد، گفت «انا ملک الموت هادمالقصور و مخرب الدور.» ~~آن گه، حصار وزیر را و قصر ملک را برهم زد و آن را معطل و خالی و خراب بگذاشت. ~~و گنگ افراسیاب قصریست عظیم بر سر کوه البرز. آن را افراسیاب کرد - ملک ~~ترکان. از جانبی آب و از جانبی کوه، هشت فرسنگ بالای آن. و تختی زرین در آن بنهاد. ~~و عقاب به دشخواری بر سر گنگ پریدی. در آنجا دو خانه بکرد از آبگینه و کاخی زرین ~~برآورد و ایوانها از یاقوت و فیروزه بساخت. ~~به عاقبت، کی خسرو بستد و افراسیاب را در آب غرق کرد و این گنگ را بازماند. و ~~این نیز باقی نماند. ~~و ذکر ایوان کسرا: ~~کسی را که عقل بود، ببیند که حال وی به چه رسید - چنان بنایی. تا ابوجعفر منصور ~~بغداد میکرد، خالد برمکی را گفت «مرا خشت میباید. میخواهم که ایوان کسرا ~~بشکافم.» ~~خالد گفت «آن علمیست در بلاد اسلام. غربا آن را میبینند و از فخامت بانی آن ~~شگفت میباشند. و در آن، نمازگاه علی ابن ابی طالب است. آن را تباه مکن!» ~~منصور گفت «ای خالد، هنوز تعصب عجم میکنی؟» بفرمود تا آن را بازشکافند. ~~چون حساب کردند، چندان به نفقه ms175 میرفت به شکافتن وی که بهای آجر نو بود. # منصور خالد را گفت «چنان است که تو گفتی.» ~~خالد گفت «اکنون، مردم میگویند منصور عاجز شد از بیران کردن ایوان. والهدم ~~یسر من البناء.» ~~مقصود آن است که یکی میکند و یکی میشکافد. گویند هر روز گل به آدمی ~~میگوید «چند گوش من گیری و بر بالا میکشی؟ و من به زیر می آیم.» ~~و قصر لصوص در بلاد جبل است که آپرویز کرده است. سنگها بیست آرش برهم ~~نهاده که صانعان در آن شگفت مانند. و قصری بکرد عالی و دکهای هزار مردی که آپرویز ~~بنشستی و فغفور چین و خاقان ترکستان بالای وی باستادندی. و پسرش به قصری PageV01P164 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0165.png) ~~دیگر فرو آمدی به اسدآباد، میان دو قصر چهار فرسنگ. پس چون طعام خوردی، ~~کاسهها دست به دست میدادندی تا به اسد آباد، بر خوان پسرش مینهادندی. # چون آپرویز طعام خوردی، هر روز اسپ کرهی عناق بریان بخوردی به کاردی زرین، ~~در تنوری زرین، به عود بریان کرده و به مشک اندوده، بر خوانی زرین، بر سفودی ~~زرین. چون بخوردی، همه آلات خوان ببخشیدی، دیگرباره نو بساختی. هر روز، بر آن ~~طعام که وی بخوردی، دوازده هزار دینار خرج شدی. از جمله خرج آن بودی که درهها را ~~بسودندی و بر سر کاسه ریختندی، دو مثقال به سنگ. از هفتاد گونه دیگها پختندی، ~~زرین و سیمین، همه بخوردی. # موبد آن را بدید، گفت «مگر معدهی ملک مقلوب شده است که این همه میخورد؟» # کسرا این سخن در دل داشت تا دوازده سال برآمد. با بهرام چوبین مصاف داد. ~~هفتصد زخم بر بهرام کرد، به آخر قامت بهرام به دونیم بکرد، تا تیغ در قبضهی کسرا بماند، ~~آب گرم بر دست وی ریختند تا از دستهی تیغ گشاده شد. # کسرا در موبد نگه کرد، گفت «این زور از آن خوردن است.» # پس، نه قصر بماند، نه قیصر. همه خراب ms176 شد. و هرچه سازند، هم خراب گردد. و اگر ~~عبرت در جهان کار کسرا بود، تمام است. ~~بدان که زلازل به حکم آفریدگار بود. و سبب آن است که بخار در جوف زمین غلبه کند و ~~خواهد که بیرون آید، روی زمین سخت بود، زمین در حرکت آید و باشد که جایی ~~بشکافد و بیرون آید. و مثل آن چون دیگی بود که میجوشد. چون سر وی محکم بود و ~~بسته و جوش دیگ غلبه کند، ناچار دیگ را بشکند و بیرون شود. و زلزله باشد که از ~~عرضی دیگر بود، چنان که بر سواحل دریا اضطراب کند، آن بقاع که به دریا نزدیک بود ~~در حرکت آید به مجاورت آن، از زحمت آب و تلاطم امواج و من از اهل جیلان شنیدم که PageV01P165 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0166.png) ~~گفتند دریای کبودان چون در موج آید، شهرهای ما لرزد. و شخصی مرا حکایت کرد که ~~دریای گبودان در موج آمد، شهر اردبیل متحرک شد. و از شهر اردبیل تا کبودان دوازده ~~فرسنگ بود. ~~آفریدگار نهاد عالم بر خرابی نهاد. و هرگز جهان پایداری نکرد و هیچ روزگار از ~~عاهاتی خالی نبود: # در سنهی اثنین و اربعین، به زمین قومس زلزله برآمد، بناهای ولایت بیفکند و چندین ~~هزار مرد در زیر هدم بماند و چهل هزار و نود و شش آدمی از زیر گل به در آوردند. و به ~~دامغان و خراسان و فارس عظیم تر بود. و به یمن چنان بود که چند فرسنگ فرو شد به ~~مقدار شصت ارش. و این زلزله برسید تا حمص و دمشق و نابلوس و رأس العین و رقه و ~~رها و مصیصه. و سواحل شام بلرزید و خراب شد. و لاذقیه چنان بلرزید که یک خانه ~~بنماند و یک آدمی و چهار پا جان نبرد. # به تاریخ سنهی ست و سبعین و مائتین، تلی به دیار بنی شقیق شکافته شد از ~~هفت گور، در آن هفت ms177 شخص، کفنها درست، بوی مشک از آن میدمید. یکی جوان ~~بود و دیگران پیر، گوشها و بینیها و موی چشم و لبها درست و بر لب تری پیدا. ~~پنداری که آب خورده بودند و سرمه کرده. بر پهلوی آن جوان، زخمی. کفن هاشان نو ~~کردند. ~~و ابن جریر گوید که تل از هم شکافته شد و زمینها خراب شد و حوض سنگین ~~ظاهر شد سبز، از سنگ سانه، بر آن کتابهای که کس آن را نمیدانست خواند. # و به آنطا کیه زلزلهای آمد هزار و پانصد سرای بیفکند و از سور وی هفتاد برج بیفتاد و ~~بانگ هایل شنیدند از هوا که صفت آن نتوان کرد. و اهل آنطا کیه غریو کردند و گفتند ~~«قیامت برخاست.» و به صحراها گریختند. و کوهها بیفتاد و دریا به جوش آمد و دودی ~~سیاه از دریا برخاست گندیده و خلق از آن گند بمرد. و نهر شاش چشمهای بود به مکه، ~~خشک شد. تا یک مشک آب به دیناری بود. تا امیر المؤمنین متوکل علی الله مالهای بسیار ~~بر آن نفقت کرد تا آب برآمد. و به یک فرسنگی آنطاکیه نهری بود عظیم، ناپدید شد و ~~دیگر کس بازندید. # و در روزگار ما، سنهی احدی و ستین و خمسمائه، به قهستان زلزلهای آمد و هفت روز ~~بداشت و در بلاد جبل اثری نکرد. پس خبر آمد از زنگان که شهر برگردید و کوهی PageV01P166 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0167.png) ~~بیفتاد آنجا در نهری و راه آب ببست. و آن ناحیه بی آب بماند و خراب شد و آب از جانبی ~~دیگر برفت و اقلیمی دیگر خراب کرد. و اغلب زلازل جایی بود که کوه نباشد و نه ~~چاهها، پس مسام زمین بسته گردد، بخار حرکت کند و زمین را بشکافد. و در قهستان، ~~صدهزار کوه است و صدهزار چاه و کهریزها. # و در سنهی اثنین و ستین و خمسمائه، زلزلهای منکر آمد و بر صفح اروند درخستانی ms178 ~~بود، جملهی درختها منقطع شد و ریشهی درخت به بالا شد و سرنگون باستاد و آن ~~زمین شکافته. # و ما پس از این، بابی بگوییم در شگفتی طواعین. # بدان که طواعین و وباها از خواست و تقدیر آفریدگار است و سبب آن بخاری فاسد ~~بود که از زمین در هوا آمیزد و آدمی را به حلق به جان میرسد تا هلاک شود و بیماریها ~~آرد چون خناق و زکام و خون سوخته. حکما آن را «طاعون» خوانند و به شام بیشتر بود ~~و به زنگبار دمامیل بود و به خیبر تبها بود و به بحرین سپرز بود و به بلخ پشه گشت بود - ~~و آن خارشی بود که میخارند تا به استخوان رسد - و ریش بلخی و عرق مدینی. و ~~انواع بود و طواعین در هر خاکی از نوعی بود، بر قدر هوای فاسد و خاک آن. و ما چند ~~طاعون یاد کنیم: # در سنهی ثمانی عشره از هجرت پیغامبر، طاعونی برآمد «عمواس» خواندند، ~~بسیاری را هلاک کرد: راه نفسها بسته میشد و جان میدادند. در این سال، از اصحاب ~~پیغامبر ما جمعی هلاک شد، چون ابوعبیده و معاذ ابن جبل و یزید ابن ابی سفیان و ~~غیرهم. و عمرو ابن عاص منادا کرد که «من گریختم.» و بیرون آمد و بسیار تابع وی ~~شدند. # و بعد از آن، عام رماد: در آن سال، خاک سیاه ببارید و بیست و پنج هزار آدمی در ~~این سال بمرد. و این خاک در صحرا و در خانهها و حجرهها ببارید. تا مرد از ~~جامه خواب برخاستی ، بر خاک سیاه بودی. # عام رعاف در سنهی آربع و عشرین بود: خون از بینیها روان شد و قوتها ساقط ~~گشت و بسیاری هلاک شدند. # بدان که این وبا تقدیر آفریدگار بود، سبب بخارات فاسده که از زمین برخیزد: بعضی # 165 PageV01P167 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0168.png) ~~خون بیفسرد، بعضی خون بگدازد، بعضی خون بسوزاند تا جذام شود و مضرت ms179 این ~~بسیار بود، بعضی خاک شود، ببارد، و ضرر این کمتر بود. # در سنهی تسع و آربعین، علتی پدید آمد آن را «صدام» میخواندند، جملهی چهارپا ~~بمرد. (و من سالی دیدم که طاعون گاو بود در قهستان، همه بمردند، تا از ولایتها ~~می آوردند. و سال بود که مرگ شتر بود.) # عام فقها در سنهی تسع و سبعین بود: طاعونی برآمد به شام تا روم و اهل افریقیه جمله ~~بمردند، تا روم طمع در شام کرد و انطا کیه را بستدند. و در این سال، جملهی علما بمردند، ~~چنان که علی ابن حسین و عروه ابن زبیر و سعید ابن مسیب و ابوبکر ابن عبدالرحمان و ~~سعید ابن جبیر را بکشت. # و در سنهی تسع و خمسین و مائه، دردی در دهان بنی آدم پدید آمد. در ولایت ~~فارس، بسیار از آن بمردند. پس، در عراق، سعالی پدید آمد. پس تاریکی در عالم ظاهر ~~شد و هفت روز بماند - از آخر ماه ذی الحجه. چون هلال محرم بدیدند، ظلمت باز شد و ~~روشنایی پدید آمد و طاعون برفت. # و در سنهی ثمان و عشرین و مائتین، در حجاز، حرارتی مفرط بود، پس بارانی عظیم ~~ببارید و خلق بمرد. پس از آن، سرمای سخت برآمد و خلق را هلاک کرد و پارهای از ~~کوه جمرهی عقبه بیفتاد، کاروانی را هلاک کرد. # در سنهی ست و اربعین و مائتین، خبر آمد که به بلخ خون ببارید و جیحون سرخ شد ~~از آن باران و چهل روز سرخی بود. و در این سال، در بغداد، بیست و یک روز باران ~~بارید متواتر. # عام کلاب در سنهی ثلاثمائه بود: سگان مستولی شدند بر بنی آدم و از غصهی ایشان، ~~بسیاری مردم هلاک شدند. تا به حدی که سگی بانگی بر شخصی میزد، هلاک میشد. ~~و هم در این تاریخ، طاعونی برآمد «ماشرا» میگفتند، خلق بمرد. پس طاعونی برآمد ~~«حنینا» می خواندند و زود برخاست. ms180 ~~و بدان که حکما گویند که در سنهی فلان چنین حادث شود، حکم ایشان راست ~~نیاید - که این علم جز آفریدگار کس نداند. و در آن شبهتی نیست که از حرکت ~~کواکب تأثیرات ظاهر شود. و مبرهن است که هرگه که آفتاب به میزان آید، باد آید و ~~هرگه به حوت آید، جهان سرما گیرد و هرگه به اسد آید، عالم آتش گیرد. پس چرا # 166 PageV01P168 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0169.png) ~~انکار کنند بر این تأثیرات؟ اما در وسع بنی آدم نیاید که علم وی به حقیقت آن ~~برسد. ~~و از عهد اسکندر، منجمان اتفاق کرده بودند که در سنهی ثلاث و ثمانین و مائتین بارانی ~~آید عظیم و طوفانی برآید که آن را «طوفان ثانی» خوانند و آقالیمها غرق شود، مگر ~~اندکی از زمین عراق. و خلایق از آن هراسان بود. چون سنهی ثلاث درآمد، تنگی آب ~~پدید آمد و باران بازاستاد و چاهها و چشمهها بخوشید و آب دجله کم شد و زمین بابل ~~که قطب عراق است، آب بگرفت و غرق شد. و این حکم بر خلاف اتفاق حکما افتاد. و ~~اگر نه چنین باشد، بشاید که خدا را در علم شریک باشد. # و ما بابی دیگر بگوییم در باریدن سنگ و شاید که از آسمان سنگ ببارد یا نه. ~~بدان که چون شاید که از آسمان آب ببارد و شاید که آب تگرگ گردد، عجب ~~نباشد که آب سنگ گردد. و از روی عقل، آب در ملاحه نمک میگردد و جای دیگر ~~زاج میگردد و جای دیگر متحجر میشود و در میان تگرگ بزرگ، سنگی بود ~~تنک. # به تاریخ سنهی تسعین و مائتین، از کوفه خبر آمد که بادی زرد برآمد و بماند تا وقت ~~غروب. پس آن باد و خاک سیاه شد، پس تگرگی ببارید هر یکی صد و پنجاه درم سنگ ~~و زیانها کرد که سنگ و آهن نکند و رعد و برق متواصل شد. # و به ms181 تاریخ سنهی تسع و ثلاثمائه که حسین ابن منصور حلاج را بکشتند، تگرگی ~~ببارید هر یکی رطلی و نیم و از پس وی بادی آمد عظیم و ریگ زرد ببارید، از حد ~~تکریت تا بغداد و تا موصل. و پس از آن، اهل بغداد را بیماریهای عظیم پدید آمد و ~~بصره را آتش درافتاد و بسوخت تا چون تلی سیاه شد. # و به دیه احمد آباد سنگی سپید و سیاه مختلف الآلوان ببارید، درهم کشیدهی متشنج، ~~مانند گوش آدمیان. و آن سنگ را در دیوانها آوردند و به شگفتی مینمودند. # و من از مردی ثقه شنیدم که گفت در قزوین، نشسته بودم در صفهای، ابری برآمد و ~~رعدی، پس سنگی در آن صفه افتاد، پس از آن سنگی دیگر -هر دو یکسان. به آن ~~درماندم که «این از کجا خاست؟» پس از آن، خبر آمد که در هوسم، سنگ بارید و خلق ~~بسیار از آن هلاک شد. PageV01P169 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0170.png) ~~و این معنی پوشیده نیست. ~~به حدود چین، در وقتی معلوم، در جایی محدود، سنگ بارد، هر سنگی یک من و نیم، ~~کم و بیش. چون وقت باریدن بود، آن ابر را شناسند، پس از آن بگریزند و در غارها ~~روند. و هر که را دریافت، هلاک کند. ~~گویند در این صحرا که این سنگ میبارد، رز روید. ~~این مقدار گفته آمد. و این را نه از وقت باید دید، نه از زمان و نه از بخار. بلی جمله را ~~مسبب آفریدگار است و از حکم وی کس نتواند گریخت و این را دافعی نبود. و چنان که ~~از باد و باران نشاید گریخت، از دیگر آفات و طواعین و زلازل و خسف و قذف نتوان ~~گریخت. ~~و در روزگار عبدالملک ابن مروان، طاعونی برآمد. عبدالملک به شب بگریخت، با ~~غلامی. ~~چنان که در راه میرفت، غلام را گفت «سخنی میگو تا ما را خواب نگیرد!» # غلام گفت «شنیدم که روباهی ms182 از عقاب می ترسید. پیش شیر آمد و گفت من در ~~حمایت تو آمدم، مرا در پناه گیر! ~~گفت شاید. ~~روباه در حمایت شیر آمد. ~~روزی، عقاب را بدید. روباه گفت عقاب آمد. ~~گفت بیا بر پشت من نشین! ~~روباه بر پشت شیر نشست. عقاب درجست و روباه را بربود و بپرید. ~~روباه گفت ای شیر، به فریاد من رس! ~~گفت مرا دسترس بر آسمان نیست. چون در زیر بودی، تو را نگه داشتم. چون آفت از ~~آسمان است، چه کنم؟» ~~عبدالملک چون این بشنید، گفت «ای غلام، بازگرد تا به خانه رویم - که ما را این ~~حکایت پندی تمام است: که این طاعون آسمانیست و به همه جای برسد و از آن گریختن ~~روی نیست.» # 168 PageV01P170 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0171.png) # و بدان که آفات سماوی، چون طاعون و آبله و زلزله و باد و طوفان، پیر و جوان در آن ~~یکسان باشند. طفلک یکروزه و پیر هفتادساله، در وقت زلزله، نه این چاره تواند کرد، نه ~~وی. # این مقدار اینجا کفایت بود. ~~بدان که صورتها در عالم بسیار کردهاند از بهر مواعظ، تا از آن عبرت گیرند. چنان که ~~سنمتار صورت شبدیز بکرد از سنگ. کسرا آن را بدید، بگریست. گفتند «چرا ~~گریستی؟» # گفت «این صورت مرا خبر میدهد که تو و اسپ تو بیارامید، چنان که من آرمیدهام، ~~و همچون من بی حرکات شوید.» ~~و بدان که صورت کردن حرام است، ولیکن در دلها تأثیر کند. تا اسکندر آرزو کرد که ~~ارسطاطالیس را بیند. میان ایشان مسافتی بود. بفرمود تا صورت وی بنگاشتند. در روی ~~آرسطاطالیس نگه کرد، عبوسی در وی دید. به وی پیغام فرستاد که «این عبوسی را چاره ~~ساز!» # پیغام داد که «عبوسی من از بی مرادی است - که جهان پرخطر است. مرا از قطرهی ~~آب آفریدهاند و در میانه ی چندین بلا و آخر همه، مرگ و فنا.» پس، بفرمود تا صورت ~~اسکندر بکردند. در چشم ms183 وی حولی دید. پیغام فرستاد که «چرا چشم خود را چاره ~~نسازی تا حول برود؟» # جواب داد که «حول من از بسیاری نظر کردن است در کتبها و خواندن موعظتها. ~~اگر فرمایی، دست بدارم.» # جواب داد که «دست مدار - که دانای باحول بهتر از نیکوی باجهل.» PageV01P171 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0172.png) ~~و گویند ملک عجم مصوری و زاجری را بفرستاد به حجاز و فرمود تا صورت ~~پیغامبر بکنند و زجری بزنند و وی را خبر دهند. ~~چون باز گردیدند، ملک عجم زاجر را گفت «چه زجر کردی؟» ~~گفت «هیچ نیافتم.» ~~مصور صورت پیغامبر بنمود. ~~ملک عجم صورت وی بر بالش نهاد و در آن تأمل میکرد. ~~زاجر گفت «ای ملک، کار این محمد بالا گیرد.» ~~گفت «تو هیچ زجری نیافتی. این از چه سبب میگویی؟» ~~گفت «آنجا زجری نیافتم اینجا، صورت وی بر بالش نهادی، کار وی بالا گیرد.» ~~و چنان بود که وی گفت. ~~شعبی روایت کند که ابوبکر ما را با جمعی به ملک روم فرستاد به رسولی. به در ~~قصر وی رسیدیم، تکبیری بکردیم. کس فرستاد و ما را به قصری برد و با ما احسان ~~میکرد. ~~بعد از دو ماه، ما را اجازت دادند به دخول و جای خالی کرد. ~~گفت «این کلمه چه بود که شما گفتید؟» ~~گفتیم «الله اکبر.» ~~گفت «چه عمل کند؟» ~~گفتیم «ثنای آفریدگار است.» ~~گفت «هر جا که شما این بگویید، خانههای شما بشکافد؟» ~~گفتیم «چرا؟» ~~گفت «آن روز که شما آن بگفتید، ایوان من اندرون بشکافت.» ~~گفتیم «در ولایت ما نشکافد، ولیکن خانهی دشمنان بشکافد.» ~~گفت «رسول شما احمد است؟» ~~گفتیم «بلی.» ~~گفت «اگر صورت وی بنمایم، شما آن را بدانید؟» ~~گفتیم «بلی.» PageV01P172 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0173.png) ~~پس، صندوق به درآورد در آن دریچههای بسیار، دریچهای بگشاد و حریری ~~به درآورد. گفت «این صورت کیست؟» ~~گفتیم «صورت آدم.» ~~پس، از آن نوح به درآورد. پس، حریرها یک یک مینمود و بر ما نمی پوشید، تا ms184 ~~حریری عرض کرد به آن صورت پیغامبر. ~~ما تکبیری بکردیم و گفتیم «این صورت پیغامبر ماست.» ~~پس، گفت «این صورت دانیال نگاشت و من ایمان آوردم به وی، ولیکن از لشکر ~~خود پنهان میدارم.» ~~و ما را بازگردانید با خلعتها. ~~به شهر رومیه، کنیسهایست و در میان وی عمودی از سنگ، بر سر آن صورت ~~سواری با سلاح، بر شتری نشسته. ~~ولید ابن مسلم گوید پرسیدم که «این صورت کیست؟» ~~گفتند «آن کس که رومیه را بناکرد.» ~~گفتم «مترسید - که شهر شما کس نستاند مگر شخصی که مرکب وی شتر بود.» ~~و در آند لس هم چنین صورتیست شگفت. و طارق ابن زیاد چون اندلس را بستد، ~~خانهای دید بر آن بیست و چهار قفل زده. چون جملهی خزینهها برگرفت، قصد کرد که ~~این خانه را بگشاید، رهبانان سوگند خوردند که در این خانه هیچ مالی نیست، رها کرد. ~~چون نوبت به لذریق رسید (و وی آخر ملوک اندلس بود)، گفت «من این خانه را در ~~بگشایم.» ~~شماسان گفتند «تقدیر کن که در این خانه چند مال است، ما آن را به تو دهیم. تو این ~~خانه را مگشای!» ~~گفت «بگشایم.» ~~چون بگشود، خانه خالی دید، در آن صورت عربی بر شتری نشسته و نیزه راست ~~کرده. چون بدید، بر صدر خانه نبشته بود «به زمانی که این خانه را در بگشایند، لشکر ~~عرب آند لس را بگشاید.» PageV01P173 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0174.png) # لذریق خشم گرفت و پشیمان شد، در خانه را دربست. و شماسان جزع میکردند و ~~گفتند «هر ملک که اینجا رسید، قفلی زیادت میکرد، تو جمله را بگشودی؟» # بعد از مدتی، عرب این ولایت را بگرفت و لذریق را بکشتند و اندلس اهل اسلام را ~~مسلم شد. # در قسطنطینیه میدانی ست، گرد آن حایطی حصین، در آن سه صورت مسین کرده. ~~یکی انگشت در گوش نهاده: و آن بلال است که بانگ نماز میکند. و صورت بزرگ ~~دیگر: به رومی ms185 بر آن نبشته که «این صورت پیغامبر آخرالزمان است. هرگه از این ~~صورت عضوی جدا شود، دو دانگ عالم تباه گردد. اگر عضوی دیگر جدا شود، چهار ~~دانگ عالم خراب گردد.» برابر وی، صورتی دیگر کرده: سوار، حربهای در دست، بر ~~ماری زده. گویند که این سوار علی ابن ابی طالب است. و اهل قسطنطینیه آن خانه را نگه ~~دارند و در وی ناپدید کردهاند تا خللی به آن نرسد. ~~و سالم ابن عبدالله گوید ملکی ظالم آنجا رسید، آهنی بر این صورت زد، آن روز فرغانه ~~برگردید و سیهزار آدمی را از زیر گل برآوردند. # پس آن خانه را حایطی عظیم کردهاند و حجابها که کس به آن نرسد. و اهل ~~قسطنطینیه گویند «عالم معمور در حمایت ماست - که اگر رها کنیم که صورت را ~~بشکنند، عالم خراب گردد.» ~~قوم سغد عربی را به اسیری ببردند و به قومی دیگر فروختند. وی به معدن جزع افتاد. ~~مدتی در آنجا بماند. قحطی پدید آمد و مدتی دراز بماند. ~~گوید روزی از این ولایت فریاد برآمد و شادی کردند. پرسیدم که «شما را چه ~~رسید؟» ~~گفتند «در این ولایت، معدنیست از جزع. به هر زمان که صورتی پدید آید، آن ~~صورت قرینهی فراخی بود و بماند، تا صد سال دیگر قحط نباشد.» ~~گفتم «این صورت را به کس نمایند؟» ~~گفتند «بلی.» ~~پس، مرا به سرای ملک بردند - سرایی عالی. بر تخت زرین نهادند و مشک و عنبر PageV01P174 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0175.png) ~~میریختند و پردههای ابریشم در آویختند و آنجا شادی کردند. چون ملک درآمد، حجاب ~~برداشتند. من چون آن صورت را بدیدم، بعینه صورت پیغامبر ما بود. ~~من میگریستم و ایشان شادی می کردند. مرا گفتند «ای عرب، جای شادی است. تو ~~چرا می گریی؟» ~~گفتم «زیرا که من این صورت را میشناسم. صورت محمد ابن عبدالله ابن عبدالمطلب ~~است.)) ~~مرا پیش ملک بردند و ترجمان احوال با وی بگفت. ~~ملک گفت «وی ms186 را چیزی دهید و از این ولایت بیرون کنید، پیش از آن که اهل این ~~ولایت بدانند و از دین برگردند.» ~~مرا در کشتی نشاندند و بیرون کردند. ~~و بدان که صورت پیغامبر ما بسیار کردهاند. و از آن عیسا نیز کردهاند، خاصه در ~~ولایت روم. ~~در حدود مغرب، مردی بود نام وی علی. آفریدگار وی را صوتی داده بود اگر شجاعی ~~آواز وی بشنیدی، بگریستی. و ملوک وی را بردندی از بهر سماع. ملک مغرب پیش وی ~~سجود کرد با لشکرش و هر شب، زنان ملک پیش وی آمدندی از بهر سماع. ~~ملک را بدخواهی بود. نامهای نبشت به این ملک که «غربا را در شهر چراگذاری تا ~~به شب زنان تو پیش وی روند؟» ~~ملک وی را محبوس کرد. و هر شب، به در حبس آمدی و «قرآن» شنیدی. ~~علی گوید «آواز من سبب بلای من آمدی، چنان که حسن یوسف بلای وی آمد.» و ~~این علی نامه نبشت به پدر خویش و حال خود بازنمود. ~~پدر قصد آن ولایت کرد. وی را گفتند «پسر تو از آنسوی دریای مغرب است و ~~دوارهای در پیش. تا از آن نگذرند، به آنجا نرسند.» ~~وی صندوقی بکرد آهنین و در آن شد و خود را به دواره انداخت. به آن جانب ~~افتاد. ~~ملاحی برداشت. پیش ملک برد. پنداشتند که جواهر بود. سر آن بگشودند. مردی را ~~دیدند هوش از وی رفته. چون به عقل بازآمد، خبر داد از حال خویش. # 173 PageV01P175 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0176.png) ~~وی را پیش پسر بردند. و هر دو را به کنیسهای بردند، در آن دو صورت کرده: یکی از ~~آن آدم، یکی از آن محمد. و علمی آوردند و بالای آن صورتها بداشتند. # پدر علی پرسید که «این علمها چیست؟» # گفتند «در هر عهدی که حادثهای مجدد شود، تاریخ آن بر علمی نویسند و اینجا نصب ~~کنند.») # پرسید که «چه شگفت دیدی؟» # گفتند «از این گرداب کس ms187 زنده بیرون نیامد مگر تو و این نادری بود، علمی را ~~درافزودیم. و در عهدی دیگر، دیدیم که مرغانی از این دریا برخاستند به روی سگان، ~~آتش از مناقیر ایشان میدرفشید و دخانی برآمد که نفسهای ما منقطع شد. ما این ~~صورت را شفیع بردیم تا دخان برفت. و وقت غروب، این مرغان باز گشتند و به آب فرو ~~شدند و ما علمی بر سر این صورت زدیم.» # علی گفت «آن روز بود که سنگ بارید بر سر حبشه که کعبه را ویران میکردند.» # گفتند «روزی دیگر، زلزله برآمد و تاقها و ایوانهای ما بشکست. هفت روز بماند تا ~~همه آتشخانهها ویران شد. این صورتها را به شفاعت بردیم، بیارامید. علمی دیگر بر ~~سر این زدیم. روزی دیگر، ماه در آسمان به دو پاره شد و غریو از عالم برآمد. ما این ~~صورتها را به شفاعت بردیم تا این آفت بگذرد. ماه درست شد. علمی دیگر بزدیم.» # علی گوید «این همه معجز پیغامبر ما بود که شما دیدهاید.» # و ما فصلی دیگر یاد کنیم در صورتهای دیگر که به طلسم کردهاند، تا بدانی که ~~آفریدگار بندگان را الهام دهد که چنین شگفتی کنند و آن از قدرت وی دانی، نه از قدرت ~~مخلوق. چنان که کتابت نه از قلم بینی، بلی از دست کاتب بینی. # در حدود ترکستان، صورتی کردهاند بر کوهی، استاده، دست بر دهان نهاده. هرگه ~~قحط باشد، آنجا روند و کودکان آب خواهند، آن صورت دست از دهان بردارد، آبی ~~عظیم برخیزد از دهان وی و صحرا پر آب گردد. و آن کس را که به شفاعت وی دست از ~~دهان بردارد، مملکت به وی دهند و پس از وی، به فرزند وی. تا قحط دیگر آید، تا که را ~~اجابت افتد. و این صورت طلسمیست بر سر چشمهای، فوارهای نصب کردهاند، به ~~صنعتی که آن کس ندانسته است. PageV01P176 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0177.png) # در حدود مشرق، از صوب هندوستان، ms188 صورتی کردهاند بر پهلو افتاده، در خانهای ~~دربسته. هر سالی که فراخی بود، صفیری از دهان وی برون آید که همهی شهر را خبر ~~بود و آن دلیل فراخی بود. # و در حدود بامیان، جاییست آن را «استربهار» خوانند، دو صورت کردهاند هر ~~یکی دویست و پنجاه ارش، تاجها بر سر نهاده: یکی را «خنگ بت» خوانند، یکی را ~~«سرخ بت». در بینی ایشان، کبوتر لانه دارد. هرگه آفتاب برآید، هر دو بخندند. # این در بسی کتبها دیدهام. و معنی خندهی ایشان معلوم نه. و این خنده عجب نباشد ~~- که آفتاب بر هر چه میآید، در وی بشاشتی و فرحی ظاهر میگردد و به آفتاب میل ~~میکند. همچوانواع لاله ها که چون آفتاب طلوع میکند، همه روی به جانب آفتاب می آرند. # در هندوستان، صورتی کردهاند دو دست در هوا برده و از دهان وی آب به فواره ~~می آید، یک تیر پرتاب به بالا میرود و آن گه بر سر این بت میریزد و در حوضی جمع ~~میشود از رصاص. اهل آن شهر دیدار وی خجسته دارند. # مدرک ابن مهدی گوید به طلیطله میرفتم، از آن سوی اندلس، صورتی دیدم مسین، ~~بر کوهی نهاده، بر یک قدم استاده، دست چپ برداشته، بر میان دو چشم وی نبشته که ~~«از این پیشتر راه نیست.» # این صنم را ذو شرح، ملک حمیر، کرد. صانعان عالم در آن عاجزند که این صورت را ~~چون کردند. تا بعضی گویند «از زمین رسته است یا از فلک آمده است.» زیرا که به ~~مطرقه نتوان زدن و به قالب نتوان ریختن، زیرا که بنی آدم را آن قدرت و آن استعداد نباشد ~~که آن چنان چیزی را بتوانند ساخت. مگر آن کس که آن کرده باشد، به الهام آفریدگار ~~کرده باشد یا به معجز نبوت. # عبدالرحمان ابن زید ابن اسلم گوید به اسکندریه صورتی بود مسین، وی را ~~«شراحیل» گفتندی، بر سر لاک پشتی نهاده، ms189 به انگشت اشارت به قسطنطینیه کرده. کس ~~نداند که آن را که کرد. روزی برخاستند، به روی درآمده بود. تا روزگار عبدالملک ابن ~~مروان آن را بگداختند و به درم زدند. # بعد از چند روز، عبدالملک هلاک شد. PageV01P177 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0178.png) ~~بدان که کفار صورتها کردهاند و بعضی پرستیدهاند. و سبب آن بود که چون ادریس ~~به آسمان رفت، وی را شاگردی بود، از اندوه فراق وی، مثال ساخت بر صورت ادریس، ~~از زر سرخ، و بر تختی نهاده و هر روز وی را سجود کردی. و از دنیا رحیل کرد. شاگردان ~~وی بر آن سنت برفتند و بر آن قرار گرفت. ~~و کارهای معظم در جهان از چیزهای اندک برخیزد. ~~و گویند به روزگار هارون الرشید، مردی بیامد و دستوری خواست که پانصد من عود ~~دارد، میخواهد که در کعبه بسوزاند. ~~هارون خرم گشت و بر وی ثنا کرد. ~~امام محمد ابن ادریس شافعی حاضر بود. گفت «لا کرامة له.» ~~گفت «چرا؟» ~~گفت «امسال پانصد من عود بسوزد، دیگرسال چهارصد من، دیگر سال تیرست من، ~~تا با یک من آید. روزگاری برآید دراز، گویند کعبه آتشخانه بود.» ~~هارون را این سخن عجب آمد. آن شخص را بگرفت و تفحص کرد. مجوسی بود ~~آتش پرست. وی را هلاک کرد. ~~فرمود «والقینا علی کرسیه جسدا» ~~بعضی گویند که این «جسد» صورتی بود: ~~سلیمان ملک روم را هلاک کرد، دختری از آن وی بخواست. هر روز گریستی. سلیمان ~~گفت «چیست تو را؟» ~~گفت «اندوه پدر. مرا دستوری ده که صورت پدر بنگارم، تا مرا به آن سلوتی باشد!» ~~چون صورت پدر بکرد و چهل روز وی را سجود میکرد، جبرئیل بازاستاد. ~~آصف بدانست، سلیمان را خبر کرد تا آن صنم را بشکست. ~~پس جبرئیل آمد و گفت «چنان که در خانهی تو صورت پرستیدند، مملکت از تو ~~برود.» ~~بعد از چهل روز، با وی دادند. PageV01P178 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0179.png) # و سلیمان را هزار زن بود. ms190 گفت «به هزار فراش بروم و مرا هزار پسر بیاید.» به زفان ~~«إن شاءالله» نگفت. وی را از آن همه زنان، پسری آمد ناقص. # دیوان قصد کردند که وی را هلاک کنند و گفتند «از پسر همان رنج بینیم که از پدر.» # سلیمان آن پسر را به ابر سپرد. # آفریدگار ملک الموت را فرمود که «سلیمان پسر را به ابر سپرد و به من نسپرد. جان وی ~~بستان و آن تن بی جان بر تخت وی افکن!» # این (جسد» این است. # در هندوستان، به شهر سریره، خانهایست سنگین، در آن صورتی کرده، دستی بر ~~روی نهاده و دستی بر هوا داشته. هر که خواهد که روی وی بیند، چیزی بردست وی نهد ~~تا دست چپ از روی بردارد. آنجا پیری نشسته است، آن را برمیدارد. ~~در حد بلور، جایی که آفتاب به وی نرسد مگر سه ماه در سالی و باقی نه ماه تاریکی ~~بود، در آن صنمی کردهاند بر مثال زنی، وی را دو پستان بزرگ کرده. بیمار را آنجا برند و ~~دست بر پستان وی نهد، قطرهای شیر از آن بچکد و بیمار بخورد، بیماری از وی زایل شود. ~~و اگر نچکد، بمیرد. پس بیمار از آنجا وصیت کند. و این غریب است. ~~در روم، صورت دختری ساختهاند نشسته و میگرید و اشک را به آستین میاسترد. ~~غربا را امتحان کنند و گویند «فلان دختر مصیبتزده است. مگر وی را دل خوش کنی.» ~~غریب با وی میگوید بسیاری. پس، بیرون آید و گوید «سود نمیدارد و سخن قبول ~~نمی کند.» # به قرمیسین، چشمهای بود، بر سر آن صورتی سنگین. هر که آن را بیفکند، آب ~~بازاستد. چون به پا راست بگیرد، آب روان شود. و چون سنگ بیفتد، دختران بکر بیایند ~~و بازنشانند و آبی عظیم از زیر آن روان شود. # در بیابان مصر، میلی کردهاند، بر سر آن صورت زنی نشسته و به انگشت اشارت به ~~راه ms191 میکند. اگر مرغی بر سر وی نشیند، پرهای وی بسوزد و به زیر افتد. و غربا که ~~گذرند، آن را برمی دارند. PageV01P179 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0180.png) # به قرمیسین، سراییست از آن کسرا آپرویز، در آن صورتهای عجب کرده، و به ~~یک فرسنگی آن، صورت شبدیز کرده: مردی بر اسپی از سنگ، درعی پوشیده و ~~زره را مسمارها پیدا کرده. مصور وی سنمار. و سنمار آن بود که خورنق کرد به ~~کوفه. و شبدیز اسپی بود که ملک هندوستان فرستاد به آپرویز. تا زین و لغام داشتی، ~~بول نکردی و نه بینی دمیدی. گرد بر گرد سنب وی شش بدست بود. بزرگ تر از ~~فیلی بود. مار وی را بزد. آپرویز بگریست. بفرمود تا صورت وی بکردند در دیه ~~جابان. # چون این صورت بدید، عجب تر از آن دید که زنده بود و گفت «خبر میدهد از مرگ ~~وبی حرکاتی ما.» # و اهل حکمت سوگند خوردند که «این صورت نه آدمی کرده است. مگر آفریدگار ~~آفریده است.» ~~بعضی از کفار روم آن بدیدند، گفتند «خدا را در این صورت سریست. روزی پدید ~~آید حال آن.» # بعضی از حکما گویند «اگر یکی از فرغانه و از شوش اقصا به دیدن این صورت آید، ~~ملامت نباید کردن.» # و چون نیک اندیشه کنند، بدانند که اگر این صورت آدمی کرده است، شگفتی بود که ~~آفریدگار شخصی را الهام دهد که از سنگ چنین صورتی کند. یا مگر سنگ مسخر وی ~~بود تا آن را از سنگهای ملون درهم ساخت؟ تا جایی که سیاه میبایست، سیاه کرد و ~~جایی که سرخ میبایست، سرخ کرد. دو چشمش حدقهی سیاه کرد، گرد بر گرد آن ~~سپید و گوشهها و کنارههای آن سرخ. # و اغلب برآنند که این صورت و آن که نزدیک ویاند فرهاد کرد. و فرهاد شخصی بود ~~شجاع و سیاه و لطیف و در خدمت آپرویز بودی. و آپرویز را زنی بود نام وی شیرین. و ~~فرهاد ms192 او را دوست داشت و کسرا میدانست. فرهاد را به این صحرا فرستاد تا گله را نگه ~~دارد. فرهاد صورت وی نقش کرد بر این کوه. ~~پس، وی را به کوه بهستون فرستاد و وی را فرمود تا کوه را به سه عمود معلق بدارد. ~~بعضی از آن بکند، خبر به وی رسید که «شیرین هلاک شد.» ~~وی از این خشم، کلنگ را بر بالای کوه افکند. PageV01P180 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0181.png) ~~روزگار برآمد. از دستهی کلنگ وی، درخت انار برآمد. و کس بر سر آن کوه نتواند ~~رفتن. و فرهاد نیز بمرد. ~~بدان که این شیرین از اولاد ملوک بود و محترمه بود و عفتی داشت به غایت. و آپرویز ~~وی را دوست داشتی. و گویند چندین هزارهزار دینار این زن به پولها و رباطها کرد. و از ~~روم بود. و آپرویز به حکم وی بودی. ~~شیرویه پدر خود را - اپرویز - بکشت. کس به شیرین فرستاد که «زن من باش!» ~~گفت «من مادر تو باشم. و اگرچه تو از من نزادهای، من جفت تو نباشم.» ~~این شیرویه خزاین وی به غارت ببرد و طعنه میزد در این شیرین و میرنجانید. ~~شیرین به تنگ آمد. گفت «این مرد پدر خود را بکشت و مال من تاراج داد. من جان ~~از دست وی نبرم. اما با وی کیدی سازم.» پیغام به شیرویه فرستاد که «من زن تو آنگه ~~باشم که سه کار بکنی: مال و جواهر من بازفرستی و هرکس که آیرویز را کشت بکشی و ~~لشکر را جمع کنی و بگویی که من طعنه در شیرین زدم، به لجاج گفتم و در این کار ~~دروغزنم.» ~~شیرویه همهی مال و جواهر به وی بازداد و قاتل آپرویز را گردن بزد و با لشکر گفت ~~«آن چه در حق شیرین گفتم، دروغ گفتم.» ~~شیرین آن همه مال و جواهر به آتش بسوخت و همه را بشکست و شیرویه را گفت ~~«امانتی دارم از پدرت -- اپرویز. ms193 به سرگور ویروم، با وی سپارم و امشب عروسی کنیم.» ~~او را به گور اپرویز بردند. انگشتری داشت زهر در نگین وی، آن را بخورد و به گور ~~آپرویز درافتاد و جان بداد. ~~این حکایت از عفت این زن بازگویند. و ما این را ایراد کردیم، از بهر فواید. ~~و صورها و تمثالها که اپرویز کرد بسیار است. این مقدار کفایت بود. ~~به هندوستان شهریست آن را «کلبا» خوانند. در آن شهر، عمودیست، بر سر آن ~~بطی کرده، بالها گشاده، گردن دراز کرده. هرگه روز دهم ماه محرم بود، چشمهای در زیر ~~این عمود است پر آب، همه را آن بط بازخورد و در سر عمود سولاخیست، در آن ~~سولاخ ریزد، تا سال دیگر از زیر عمود میرود و کلبا را تمام بود از آب. ~~به ارمینیه کوهیست، بر آن گوسفند سنگین کرده. تشنه آنجا آید، دهان به دهان وی PageV01P181 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0182.png) ~~نهد، از دهان وی آب روان شود تا سیر گردد. و گرگ هرگز پیرامن آن کوه نگردد. و آن ~~طلسمی عجب است. ~~به هندوستان کوهیست، بر آن صورت دو شیر کرده، از دهان هر دو آب روان شده. ~~و دو شهر آنجاست، از آن آب هر دو آبادان بود. تا خصومت افتاد، دهان شیر بشکستند و ~~آب وی بازاستاد. دهان وی زرین بکردند، آب نداد. و این شهر بیران بماند. ~~به ولایت طنجه خانهای ست از مینا کرده، در آن شیری از سیم کرده و شخصی بر آن ~~نشسته، آینهای درفشان در دست گرفته. هر بیمار که در آن نگرد، اگر خود را بیند، نیک ~~شود و اگر نبیند، بمیرد. # به قیروان خانهای کردهاند سنگین، در آن تختی از فیروزه، بر آن صورت جنیان کرده. ~~از جمله، چهار صورت نگاشتهاند دست در دست یکدیگر نهاده و با یکدیگر سخن ~~میگویند نامفهوم. و این دو جمادند و گویا. و کس علت آن نداند. # این مقدار گفته آمد از صور. ms194 و فایده در آن است که خدای را به قدرت بدانی که آدمی ~~را آفریند که به کیاست چنین صنعتها داند کرد. این جملت اگر راست نقل کردهاند، از ~~صنع آفریدگار بود و اگر دروغ گفتهاند، ما را برهانی نبود و آن چه گفتهاند نقل کردیم. # و ما بعد از این، یاد کنیم گورهای انبیا و ملوک در آفاقها، تا در آن اندیشه کنند و ~~بدانند که عواقب ایشان چه بود. PageV01P182 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0183.png) ~~جایی بلند و منیع است - و آن که در آب است، ماهی گرد آن طواف میکند از دور و ~~نزدیک گور نیارد رفت. و اگر ماهیای یا حیوانی بر گور وی افتد، متحجر گردد و سنگ ~~شود و به قعر دریا رود. و آدم روی در مشرق کرده است، دست بر دهان نهاده و دستی ~~زیر ناف نهاده و اشارت به آن میکند که «زبان نگه دارید و فرج نگه دارید!» # در خبر آمده است که آدم روزی نشسته بود، از فرزندان وی، طفلی پای بر پهلوی آدم ~~نهاد و چون نردبان بر آن برآمد و بر کتف وی نشست و به زیر می آمد. # یکی گفت «یا آدم، این طفل بازی میکند و تو نگه میکنی؟» # گفت «هیچ نمی یارم گفت - که من در پیش یک حرکت بکردم، ملک بهشت در سر ~~آن کردم و می ترسم که اگر سخنی بگویم، وبال من شود.» # و بدان که دریای سرندیب آبیست سیاه و گور آدم نیمی در آب است و نیمی در ~~خشک و بر سر گور وی درختی رسته است عظیم، میوهی وی مانند عناب است و از ~~بلگهای وی، مانند باران، صدهزار قطرههای آب زلال میچکد بر سر گور وی، شب و ~~روز، متواتر. و کس بر سر آن گور نتواند رفتن. و آن آب جمع می گردد در مصنعها و اهل ~~سرندیب از آن آب خورند. و گرد بر گرد وی، صندوقها نهادهاند و ms195 حظیرهها کرده و ~~معتکفان نشسته، از مسلمان و کافر و جهود و ترسا. و هندو گرد آن نگردد. و هر هندو که ~~زیارت وی بکند، برهنه شود و در صومعه نشیند و لذت دنیا بر وی حرام گردد تا بمیرد. ~~این گور بر لب قلزم است و از سامانی کوه قاف و از سامانی ظلمات و از سامانی آب. # گور داوود به بیت المقدس است - نزدیک گور ابراهیم - و از مسافتی دور، بوی ~~مشک آید از آن. # و سبب آن بود که داوود مملکتی عظیم داشت. چون عمر وی به آخر رسید، ~~ملکالموت آمد به صورت مردی و با زن داوود بنشست و با وی سخن میگفت. مادر ~~سلیمان گفت «شوهر من مردی غیور است. دور شوا» # داوود دررسید. ملکالموت به گوشهی تخت رفت. داوود گفت «اینجا چه کار ~~داری؟» # گفت «تو را سخت آمد که با زن تو سخن گفتم؟» PageV01P183 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0184.png) ~~گفت «اوریا را نیز سخت آمد که زن وی را بخواستی. و من ملکالموتم.» ~~داوود گفت «استغفار کنم از گناهی که به در مرگ از آن ملالت بینند.» ~~پس، جان وی برداشت، وی را در گور نهاد. ~~اهل مملکت زاری کردند. سلیمان کرگسان را فرمود تا بالها بگشادند تا آفتاب بازدارند ~~و مشک میافشاند در آن صحرا تا پر از مشک شد. و هنوز بوی مشک از آن صحرا ~~آید. ~~و اما گور ابراهیم: آنجاست، به بیت المقدس. ~~و ملکالموت پیش وی آمد به صورت مردی نحیف. ابراهیم وی را مهمان داشت. وی ~~طعام نمیخورد و لقمه از دهان وی میافتاد، از پیری و سستی. ~~ابراهیم گفت «ای پیر، عمر تو چند سال است؟» ~~گفت چندین سال - و ده سال بر عمر ابراهیم زیادت بود. ~~ابراهیم گفت «الاهی، جان من بستان! ملک الموت را فرست تا جان من بردارد تا ~~چنین پیر نگردم - که خوار و ذلیل شوم.» ~~این پیر گفت «أنا ملکک الموت.» ~~ابراهیم گفت «صدقت. ms196 من از خدا خواسته بودم که مرا زندگانی دهد. گفت تو را ~~نمیرانم تا به دعا ملک الموت را از من درخواهی.» ~~پس، جان وی بستد. ~~اما گور هارون: در تیه است. ~~و چون موسا و هارون در تیه رفتند، هارون کوهی سبز دید، بر آن کهفی، نور از آن ~~برمیخاست، سریری زرین در آن نهاده، جامههای نیکو بر سریر افکنده و بر آن نبشته: ~~«هر که بالای وی مقدار این گور بود، جای وی باشد.» ~~موسا در آن خفت، راست نمی آمد. هارون در آن خفت، به اندازهی وی بود. ~~ملک الموت، بر صورت شخصی نیکو، بیامد و جان وی بستد. ~~(و از این سبب، رهبانان را در کهوف دفن کنند) PageV01P184 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0185.png) ~~و موسا بازگردید. و بنی اسرائیل هارون را دوست داشتندی- که وی حلیم بود. ~~گفتند «موسا هارون را هلاک کرد.» و او را می رنجانیدندی، به این سبب. ~~اما گور موسا: کس نداند که کجاست. ~~و کس مرگ را چنان کاره نبودی که موسا. آفرید گار گفت «یا موسا، من حکم کردهام ~~که همهی خلق بمیرد. و اگر خواهی، هزار سال تو را عمر دهم و آخر هم مرگ بود.» ~~پس ملک الموت آمد. ~~گفت «جان از کجا بستانی؟» ~~گفت ««از دهان.) ~~گفت ««تورات به آن خواندهام.» ~~گفت «از گوش.» ~~گفت «تورات به آن شنیدهام.» ~~گفت «ای موسا، شراب خوردهای؟» ~~گفت «نه.») ~~گفت «لب بیار تا بوی دهانت بشنوم!» ~~گفت «شاید.» ~~ملک دهان بر دهان وی نهاد و جانش برکشید. ~~وی را صد و شصت سال عمر بود. ~~گور یعقوب به شام است. ~~چون وقت وفات وی برسید، قصد بیت المقدس کرد و یوسف را وصیت کرد که ~~«چون وفات تو دررسد، قصد بیت المقدس کنی و مصر که جای فرعونان است ~~بگذاری!» ~~آمد تا گور ابراهیم. گوری دید و ملائکه را پرسید «این گور کیست؟» ~~گفتند «از آن بندهای کریم.» ~~در آنجا نگه کرد: منبرها دید ms197 زرین، بر آن قومی نیکو. قصد ایشان کرد. ~~فریشته گفت «آنجا مرو، تا آن شربت بازخوری!» PageV01P185 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0186.png) ~~وی آن را بازخورد و جان بداد. ~~وی را آنجا دفن کردند - پیش گور اسحاق و ابراهیم و ساره. ~~گور یوسف اول به مصر بود. ~~چون بشنید که یعقوب وفات یافت، دلتنگ شد و گفت «مرا به آباء و اجداد من ~~برسان!» ~~چون از دنیا رحیل کرد، بر جانب نیل دفن کردند. در آن جانب، فراخی و نعمت ظاهر ~~شد و در این جانب دیگر قحطی و تنگی پدید آمد. ~~ریان ابن ولید کس فرستاد به پسر یوسف - افراییم ابن یوسف - و گفت «تابوت ~~ایوسف به این جانب آور!» ~~تابوت وی را به این جانب آورد. فراخی و نعمت پدید آمد و قحط از آن سامان دیگر ~~شد. ~~پس هر دو گروه را خصومت افتاد. پس، اتفاق کردند که تابوت وی را در قعر دریای ~~نیل دفن کنند. پس، آنبوبهها کردند از رصاص و بر سر یکدیگر نهادند در قعر دریا و آب ~~از آن بریختند و تابوت را به قعر بردند و دفن کردند و آنبوبهها برگرفتند. و آب بر سر گور ~~وی روان شد و در هر دو جانب فراخی پدید آمد. ~~و آنجا بود تابوت وی تا روزگار موسا. پس سارخ ابن ابسرائیل ابن یعقوب موسا را ~~گفت «اگر من استخوانهای یوسف به تو نمایم، مرا شفاعت کنی؟» ~~گفت «بلی.» ~~سارخ گفت «در قعر دریاست، به فلان جایگاه.» ~~وی را برآورد و به بیت المقدس برد. و پیش تربت یعقوب وی را دفن کردند. ~~گور دانیال در شوش است. ~~و چون ابوموسای اشعریشوش بستد و خزاین برگرفت، خزینهای بماند. رها نمیکردند ~~و گفتند «دراینجا تابوت دانیال است. و این جسد پیش ترکان بود. در شهرها قحطی پدید ~~آمد، مدتی دراز بماند و بازنمی گردید. ما از ترکان این تابوت به عاریت بستدیم و گروگان ~~نهادیم هفتاد اهل بیت خود ms198 را، تا ما به آن باران خواهیم، آن گه باز جای فرستیم.» PageV01P186 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0187.png) ~~ابوموسا خزینه باز کرد: سریری دید، بر آن شخصی دست بر زانو نهاده، انگشتری در ~~انگشت، بر آن نقش کرده صورت وی را، از هر سامانی شیری. ~~و سبب آن بود که مادر دانیال را در بیابان بزاد و بمرد. آفریدگار شیری ماده برگماشت ~~تا وی را شیر داد. و شیر نر از بهر وی صید کردی. تا دانیال پرورده شد. وی نقش از هر ~~دو شیر بر انگشتری کرد و صورت خود در میان هر دو بنگاشت: یعنی «مرا این دو ~~حیوان تربیت کردند.» - ظاهر کردن شکر. ~~ابوموسا پیغام به عمر فرستاد که چنین یافتم تابوت دانیال. ~~وی جواب داد که «تعرض آن مرسان و از ایشان مستان!» ~~ابوموسا آن را در شهر شوش، در قعر آب، دفن کرد، در تابوت آبگینه، و آب بر آن ~~روان کرد. ~~و ماهیان بر گور وی ایمن باشند، کسی ایشان را صید نکند، و بر سر گور وی خفته ~~باشند، هر یکی چندان که گاوی. و از شگفتی آن یکی این است که نان مغصوب به ایشان ~~اندازند، نخورند. و اگر نان حلال بیندازند، ماهیان به سر یکدیگر درآیند و میربایند. ~~و ابوموسا در آن خزینه چند کتاب بیافت، آن را به کعب الآحبار سپردند. ~~گور اصحاب کهف غاریست سهمناک. ~~عباده ابن صامت گوید که ابوبکر صدیق مرا بفرستاد به ملک روم به رسولی که ~~«حرب خواهد بود.» چون به قسطنطینیه رسیدیم، کوهی دیدیم سرخ، در آن کهفی، بر آن ~~دری آهنین. در آنجا رفتیم. سیزده مرد را دیدیم بر پهلوها خفته، گلیم ها در سر کشیده، ~~بعضی جوان وبعضی پیر. ~~مردی را دیدم شمشیری بر روی آمده. گفت «ما هر سال در این غار آییم و روی ~~ایشان پاک کنیم از خاک و ناخنهای ایشان و سبلتها بگیریم.» ~~پرسیدم که «این گروه کیستند؟» ~~گفت «پیش از عیسا ms199 به چهارصد سال، پیغامبران بودند. و بیش از این نمیدانیم.» ~~و درست آن است که نه اصحاب کهفند - که اصحاب کهف در چاهیاند که سهمی ~~دارد که کس در آن نیارد نگه کردن از بیم. و آن هفت ملکزاده بودند. PageV01P187 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0188.png) ~~اما اصحاب رقیم بعضیاند از خاصان خدای. ~~و امیرالمؤمنین واثق بالله محمد ابن موسا را بفرستاد به ولایت روم تا از اصحاب رقیم ~~خبری آورد. ~~گفت بر کوهی رفتیم، در آن سربی دیدیم تیرست گام درازا، در آن خانهها و مردگان ~~در آن. و مردی آنجا نشسته، مردم را منع میکرد که ایشان را ببینند و گفت «هر که ایشان ~~را ببیند، آفتی به وی رسد.» ~~من ایشان را بدیدم: همه در پلاسها پیچیده و اندامهای ایشان در صبر و قیر گرفته و ~~کافور بر آن ریخته. دست بر سینهی یکی فرو آوردم، موی سینهی وی سخت بود. ~~چون بازگردیدیم، آن موکل طعامی آورد و سم در آن نهان کرده، تا مگر یکی هلاک ~~شود و گویند سبب آن بود که ایشان را بدیدی. بدانستیم، آن نخوردیم و باز گردیدیم. ~~پرسیدیم که «این قوم کیستند؟» ~~گفتند «اصحاب رقیمند.» ~~در ولایت خاور، حصاریست در میان ریگ روان، جایی منیع، و دری آهنین دارد، ~~بر در وی شیری کرده از مس، از دهان وی آتش می درفشد. ملکی آنجا رسید، از حکما ~~پرسید، گفتند «مگر چشمهی نفت است و آتش درگرفته. این شیر بر آن نهادهاند تا آتش ~~از دهان وی می درفشد.» ~~آن ملک بفرمود تا آن را برداشتند. فضایی دید در آن ایوانی از جزع کرده. هر که ~~نزدیک آن ایوان میرفت، بانگ بر وی میزدند، حالی جان میداد. و هیچ کس را ~~نمی دیدند. ~~این ملک تفحص کرد از حکما. گفتند «در این ایوان، گوری از آن فرزندان ادریس ~~است. و بیش از این نمیدانیم.» ~~و ملک بازگردید. ~~و امثال این در آفاق بسیار است. ~~از بنی ms200 خزاعه، شخصی گوید که در صحرا بانگ شیر شنیدم، در سربی گریختم، ~~شخصی را دیدم دراز و زرهی پوشیده زنگار گرفته و کمری بسته و بر لوحی نبشته: «انا PageV01P188 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0189.png) ~~مدین ابن مدین ابن ابراهیم. مرا قوت هزار مرد بود و هزار سال عمر من بود، هزار لشکر ~~هزیمت کردم، هزار شهر بستدم، هزار زن بخواستم، علم طب و طبایع و منابت عقاقیر ~~بدانستم. ولیکن مرگ را چاره ندانستم. همه فانی شود، مگر آفریدگار. و ما را از بهر فنا ~~آفرید و با سرای بقا میخواند.» # در بادیهای، گوری یافتند، در آن تابوتی مسین و بر آن قفل زرین. بازگشودند، ~~مردهای در آن بود به قطران اندوده و دو مهرهی سبز در گردن بسته، به خون بر کفن وی ~~نبشته: «آنا حارث ابن جبلهی غسانی.» ~~و به روم کنیسهایست در آن گور شمعون. هر سال ملک روم آنجا آید و مقراضی دارد ~~و در گور باز کند و موی شمعون بچیند و ناخنها راست کند و بر اهل مملکت بخش کند. ~~نهصد سال است که چنان میکند. در آنجا هزار و دویست صحیفهی زرین است در زمین ~~افکنده، دیوارها به دیباج پوشیده تا خاک بر آن ننشیند. در آنجا عمودی از یاقوت سرخ ~~بسته، به شب روشنایی دهد که به آن کتاب توانند خواندن. # و مردم رومیه همه ریشها تراشند، به حکم آن که شمعون و حواریان را ریش ~~بتراشیدند و بزدند. چون اهل رومیه را معلوم شد که شمعون برحق است، پشیمان شدند و ~~ریشهای خود را بتراشیدند به کفارت آن. و این مشهد آنجاست که کنیسهی زیتون است. # و ما بعد از این، گورهای ملوک مشهور یاد کنیم. # گور ملک طهمورث بر کوهیست که آن را «بنداراب» خوانند، به بلاد سپاهان. و ~~ملکی بود عظیم. وی را «دیوبند» گویند. # و ملک مهراج آنجا رسید، قلعهای دید از مرمر سپید، بر سر وی سواری در آن حصن ~~بگرفته، ms201 دستی بر عنان و دستی بر کفل اسپ نهاده. هرکسی که پای در آن نردبان نهادی، ~~آن سوار نعرهای بزدی که جان از تن بپریدی. # مهراج بفرمود تا آن نردبان بکندند. چاهی دید، در آن چرخی. آن را بشکست. آن PageV01P189 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0190.png) ~~اوشهنگ. این حصار بساختم، گوهران را جمع کردم که هر یکی قیمت کشوریست، بر ~~پشت دیو سوار شدم، گرد عالم وی را بدوانیدم. چون من بمردم، که بماند؟ ای شخصی که ~~به اینجا رسی، دل در جهان نبندی که مثل دنیا چون برق است در ابر و چون آتش در ~~سنگ. وی را هیچ درنگ نباشد. گرد تابوت من مگرد و گرد خانهی لاژورد مگرد - که ~~در آن حلقهی آدم است و یارهی حوا» # چون مهراج هندی آن بخواند، بسیار بگریست و زیارت آن بکرد و مشک بریخت و ~~عنبر بسوزانید و باز گردید. # گور سیامک ابن کیومرث به سرحد جنوب است، از بلاد محترقه. قلعهایست عظیم ~~در ایوانی از جزع کرده، در آن تختی از بلور نهاده، بر آن صورتی کرده زرین، در دست وی ~~لوحی از یاقوت سرخ، بر آن خطی نبشته که کس نمیدانست خواندن. ~~گویند چون افراسیاب بگریخت از لشکر کی خسرو، آنجا رسید. پرسید که «این ~~چیست؟» # گفتند «این گور سیامک است. ملکی بود قاهر. چون بمرد، صورت وی بکردند از زر، ~~بر این تخت نهادند.» # گفت «این خط را بخوانید!» # رهبان که آن زبان دانست، گفت «نبشته است که منم سیامک ابن کیومرث. روی ~~زمین به فرمان من بود و مرغ و دیو و پری مسخر من شد. هزار سال عمر یافتم. چون ~~جهان مسخر من شد، گردون با من پیکار کرد. چنان از دنیا رحیل کردم که کمتر کسی. ~~در این عالم، کس این مراد نیافت که من یافتم. و به کس بناند، چنان که به من بنماند.» # گور اسکندر به اسکندریه است، بر سر کوهی. ~~و سبب آن بود که ms202 چون اسکندر به فرغانه رسید و از آنجا به سمرقند آمد و بگذشت از ~~جیحون و بازگردید، رنجور شد و به دامغان وفات یافت. وی را در تابوت زرین نهادند و ~~به مادرش فرستادند و علما در پیش تابوت وی می رفتند. ~~چون مردم جمع آمدند، ارسطاطالیس گفت «این آن ملکیست که همهی ملوکان اسیر ~~وی شدند. اکنون، وی را اسیر کردند.» PageV01P190 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0191.png) # دیگری گفت «این آن ملک است که همهی جهان دیک از آن وی بود. امروز، وی را ~~هیچ نیست.» # دیگری گفت «این آن ملکبود که همهی خزینهها را جمع کرد. امروز، همه پراکنده شد.» ~~دیگری گفت «این آن ملک است که همه را به وی امید بود. امروز، امیدواری از همه ~~بریده شد، مگر از رحمت آفریدگار.» # چون به اسکندریه رسید، مادرش را چشم بر تابوت آمد، گفت «ای خدای عالم، ~~ببخشای بر من و صبر ده مرا و رحمت کن بر این پسر من!» ~~وی را بر سر کوهی برد عالی و تابوت وی آنجا دفن کرد تا از مسافتها دیدار باشد. ~~در مفازهای به یونان، صخرهایست بزرگ، بر آن قدری گل کرده، بر سر آن شخصی ~~خفته، جامهای بر وی پوشیده. کس نداند که آن کیست. چندهزار سال است که بر آن ~~صخره خفته است. در آن ولایت، زیارت وی کنند. بعضی گویند که «پیغامبری بود، با ~~دیو جنگ کرد، هلاک شد.» ترسایان گویند که «پسر خداست.» # در بلاد چین، گوریست عظیم، در آن مردی چندان که نخلی، بر دو پای استاده، هر دو ~~دست از بن بیفتاده، بر تن وی موی بسیار. دست بر شکم وی میزنند، بانگ طبل ~~می آید. و کس نداند که آن کیست. ~~و هم در این ولایت، گوری یافتند و در آن کلهی سری چندان که قبهای بزرگ، ~~بیست ارش گرد وی، گرد آن طوقی زرین گرفته و ایوان در سر آن زده و قفلی بر آن نهاده. ms203 ~~چون روز عید باشد، آن در بگشایند و آن کله را میبینند و یکی گوید «بترسید از آن ~~خدایی که خلق را چنین آفریند و هلاک کند!» و میان آن کاسه پر شراب کنند و ~~میخورند و آن گه، بر گردانند تا عید دیگرسال. # ملک مشرق در ملک خود گوری یافت، در آن شخصی. دو دندان وی بر دو شتر نهاد ~~و به خلیفه فرستاد. # خلیفه نامه نبشت و گفت «ای کافر، بترس از آن خدایی که چنین خلق آفریند و ~~هلاک کند!» PageV01P191 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0192.png) ~~هر دستی چندان که ستونی، دست بر سر نهاده. هر که را تب آید و در این خانه آید، زود ~~تب زایل گردد. و قبیلهای که در آن وبایی بود، خاک آن گور آنجا برند، وبا بازگردد. و ~~کس نمیداند که آن کیست. ~~به یمن، گوری یافتند در آن شخصی خفته، در انگشت وی انگشتری چندان که به سر ~~آدمی فرو میرفت. آن را به عمر ابن خطاب فرستادند. ~~چون بدید، بگریست. ~~گفتند «چرا می گریی؟» ~~گفت «بر خود می گریم. قومی بودند که انگشت ایشان قوی تر از گردنهای ما بود، ~~مرگ ایشان را قهر کرد. ندانم که از این جهان چه یافتند.» ~~و اصحابان جمله می گریستند با وی. ~~به روزگار معاویه، شخصی را یافتند بر سنگ خفته، بیست و هشت ارش بالای وی. ~~از کعب الآحبار پرسیدند که «این کیست؟» ~~گفت «نام وی ندانم. اما نشان آن بگویم. آفریدگار خبر میدهد: هر یکی چندان که ~~نخلی افتاده بودند. یعنی قوم عاد.» ~~معاویه بفرمود تا آن را تربت بکردند تا خلق از آن عبرت میگیرد. ~~در مدینهی تدمر، اساسی میکندند، لوحی زرین یافتند، بر آن نبشته: «هذا مدفن ~~بلقیس صالحه. اسلام آورد به سلیمان سنهی ثلاث عشره از ملک سلیمان رفته - روز ~~عاشورا- و زن سلیمان شد سنهی اربع عشره و از دنیا رحیل کرد روز دوشنبه از ~~ربیع الاول سنهی احدی و عشرین ms204 از ملک سلیمان و فرمود که وی را به شب دفن کردند ~~در زیر سور شهر تدمر. نه جن دانست و نه انس.» ~~و در ایام عبدالملک ابن مروان آنجا میکندند، تابوت یافتند از آبگینهی زرد، چون ~~ازعفران، و وی آنجا درست خفته. ~~نامه به عبدالملک نبشتند. جواب داد که همان جا دفن کنند و خراج آن ولایت در وجه ~~عمارت آن قبه کنند. ~~پس، بر سر آن، قبهای ساختند از مرمر و صخرههای عظیم. PageV01P192 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0193.png) # به روزگار عمر ابن خطاب، عاملی را به نجران فرستاد. نامهای نبشت که «شخصی ~~چاهی میکند، در آن چاه شخصی یافت دو دست بر سر نهاده. چون دست از سرش ~~برمیداشتند، خون روان میشد. چه فرمایی؟» # عمر در جواب نبشت که «این آن مرد است که ابوزرعه - ملک یمن - قصد نجران ~~کرد و بکند و بسوخت و عبدالله ابن ثامر را بگرفت و به دین جهودی خواند، اجابت ~~نکرد، عمودی بر سر وی زد و بکشت، آن گه بفرمود تا وی را در چاه افکندند و بینباشتند ~~و بیستهزار مرد را به این سان بسوخت و کتاب انجیل را بسوخت، آن گه با یمن رفت.» # این است که آفریدگار خبر داد: «قتل اصحاب الأخدود.» # و آن را زیار تگاهی ساختند. # بر جزیرهی عروض، کوهیست بلند، تراشیده، هرگز کس بر سر آن نتواند رفت از ~~هیچ جانب: بر آن، گور کسرا. هر کس که آنجا رود، چیزی بر آن کوه افکند. اگرنه، غرق ~~شود. و کس بر آنجا نتواند رفت. ~~و آنجا که آفتاب برآید، کوهیست: اسکندر اینجا رسید، خانهای دید عالی، در آن ~~خنبها نهاده بزرگ، پر گوگرد سرخ، و تختی زرین نهاده، شخصی بر آن خوابانیده و ~~چراغپای زرین نهاده و جامههای زربافت بر آن شخص افکنده و خوشههای یاقوت ~~بالای وی آویخته. اسکندر فرو رفت. لوحی دید زرین، به سریانی بر آن نبشته: «این ~~ملک أد ابن أدد است. هزار سال ms205 عمرش بود، هزار زن بکر بخواست، هزار پسر بزاد، هزار ~~گنج بنهاد. چون مرگ رسید، این هیچ سود نداشت. و چون جهان به آخر رسد، این ~~گنجها أمت محمد عربی باز بخشند.» # پس، از آنجا بازگردید. # و من از شخصی ثقه شنیدم که از آن سوی روم یکساله راه گذشته بود، گفت به کوهی ~~رسیدم، به ولایتی، و زیر آن کوه، کهفی. در آنجا رفتم. دوازده مرد را دیدم استاده چون ~~حلقه و بیرون حلقه، دکانی، زنی بر آن خوابانیده، طفلی در کنار گرفته. اهل آن ولایت ~~می گفتند چندهزار سال است که ایشان چنین استادهاند و این زن و این طفل چنین ~~خفتهاند: نه پوسند، نه افتند. و مردم به زیارت میرفتند. و چون جامههای ایشان پوسیده PageV01P193 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0194.png) ~~شود، هر کس ایشان را جامه دوزد و ایزاری در سرش بندد. و هیچ سبع و دد و دام در ~~اینجا نرود. ~~و به آن حدود، ملکی از دنیا رفت، وصیت کرده بود که وی را در آن کهف دفن کنند. ~~دفن کردند. روز دیگر دیدند بیرون انداخته و اندامهای وی شکسته. ~~و ملکی قصد کرد که آن را دری کند و حصنی سازد. هرچند عمارت که میکرد، همه به ~~شب بیران میشد. ~~و من بسیار پرسیدم که این گروه کی باشند، کس خبر نداد و بر احوال ایشان کس ~~مطلع نشد. و در آن ولایت، عطسه را شوم دارند و جایی که عطسه آید، اگر شغلی کنند، ~~بگذارند. # گوری یافتند به حضرموت، خانهای از سنگ تراشیده، در آنجا دو سریر زرین، بر ~~یکی شخصی عادی، عظیم، خفته، بر سر وی لوحی نهاده، بر آن نبشته: «آنا شداد ابن ~~عاد - صاحب قصر مشید.» ~~بدان که چون مأمون به خلافت بنشست، علما را حاضر کرد و فقها و شگفتیهای عالم ~~پرسیدی. ~~دانایی گفت که «انوشه روان عادل ایوانی کرده است به مداین، کس آن را بیران نتواند ~~کردن.» # وی آنجا آمد ms206 تا ببیند. شگفت دید. مردی پیر را پرسید که «این ایوان کی ~~ساخت؟» # گفت «انوشه روان. و من گور وی دانم که کجاست.» # وی را برد به راهی دشخوار و به کوهی بر شد درازی وی پنج فرسنگ. بر سر وی، ~~غاری دید، در آنجا خانهای و تختی زرین و انوشهروان بر سر آن خوابیده، تاج بر سر و ~~یارهها در دست و اندامها آلوده به داروها تا تباه نشود. چون مأمون وی را بدید، ~~بگریست. و موی بنا گوش وی سپید دید، عصابهای زربافت بر پیشانی وی بسته، بر آن ~~نبشته که «دنیا بر کس نماند. و گیتی یزدان کرد، نه من به کوشش / یکره که عمر نیست، ~~من چه خواهش؟ / که گیتی نه جاوید، من چه رامش؟» PageV01P194 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0195.png) # پس، انگشتری دید بر آن نبشته: «انگار که همهی گیتی تو را شد. چون گاه رفتن آمد، ~~چه سود؟ -- که همه نیست شد. پس از وفات من، ملکی اینجا آید، با وی ناقصی بود که ~~در این قبه خیانت کند.» # مأمون بیرون آمد و تفحص کرد. خادمی انگشتری بر گرفته بود. از وی بازستد. بر آن ~~نبشته بود: «هر که را مال نه، کامرانی نه. هر که را زن نه، کدخدایی نه. هر که را فرزند نه، ~~شادمانی نه. هر که را این سه نه، هیچ غم نه.» # و بدان که چون اسکندر به ولایت باختر رسید، به سرحد ظلمات، کوهی دید از ~~لاژورد، بر سر آن خانهای از یاقوت زرد، در میان وی چشمهی آب، بر تاقی گوهری ~~نهاده، فروغ بر آن آب افکنده و خانه روشن شده، بر سر چشمه تختی زرین، بر سر آن ~~شخصی خوابیده، تن وی چون تن آدمی و سرش چون سر گراز، بر فراشی از کافور، ~~چادری از سیم بافت بر وی کشیده. هر که نزدیک وی میرفت، جان میداد. پس، از آن ~~چشمه آواز می آمد که «اسکندر، گرد عالم گردیدی ms207 و بسی چیزها دیدی که کس ندید. ~~دست بدار - که وقت رفتن است.» # چون اسکندر بشنید، گفت ««خبر مرگ شنیدم.» و بازگردید. # و از علما پرسید حال آن مرده، کس ندانست که آن کیست و آن که نزدیک وی ~~میرود چرا جان میدهد. # و اسکندر با عراق آمد و از دنیا رحلت کرد. # کلبی گوید که اهل صنعا حفرهای میکندند، آزجی یافتند محکم، در آن سریری ~~نهاده، بر آن شخصی دوازده آرش بالا، در دست شاخی زرین، بر سر وی یاقوتی ~~سرخ، بالای وی لوحی زرین، بر آن نبشته که «ملک خدا راست. روزگار مرا هلاک ~~کرد. به این قلعه شبی بخفتم، مرگ مرا بگرفت، این قلعه زندان من شد و گور من ~~آمد.» # بر در قصری، دیدند نبشته که «بسا ملکا که این قصر به میراث به وی رسید، بمردند. ~~و باقی خداست.» و بر قصری دیگر نبشتهاند «بسا شهرا در آفاقها که خالی بماند و ~~خراب شد و آن که آن را ساخت مرگ بچشید.» PageV01P195 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0196.png) ~~این باب اینجا کفایت باشد. و آن چه یافتیم در کتبها، اختیار آن، ایراد کردیم. و ما از ~~بهر عبرت آن را بیاوردیم تا بدانند که عواقب ملوک چه بود. # و بابی دیگر بیاوریم در گنجها که نهادند و عواقب آن. ~~بدان که اول گنجها که موصوف بود به شگفتی گنج شداد ابن عاد بود - صاحب ارم -و ~~بعد از وی، گنج قارون بود - ابن عم موسا: چندان گنج جمع کرد که چهارصد شتر پربار ~~در زیر کلیدهای وی رفتی. و پس از وی، گنج ضحاک موصوف بود به کثرت. # بدان که ضحاک مالهای آدمیان بستد و هیچ زنی و دختری نماند که وی را نگینی بود ~~یا حلقهای که وی نستد. روزی، در کتاب دید که گنج وی همه روزی اوباش و فقراگردد. ~~پس، سیم خود را و مالها را جمع کرد و چهار حوض مسین بکرد و همه را ms208 پر زر کرد و به ~~بیابانی مجهول، در بن کوهی دفن کرد، چنان که کس ندانست. پس، به بابل بازآمد و هر ~~درویش که در هفت شهر بود، همه را بیرون کرد. ~~ایشان در صحرا می آمدند سرگردان تا جایی نزول کنند. به بن آن کوه رسیدند. فرو ~~آمدند. پیری در آن میان بود. سنگی عظیم دید، بر آن چنگ مرغی کرده. گفت «ای ~~مردمان، گنجی یافتم.» # گفتند «چه گونه؟» # گفت «بر این سنگ چنگ مرغ کرده آمد و چنگ را چون مقلوب کنی، گنچ بود. جمله ~~معاونت کنید، مگر این سنگ را برگردانید!» # آن سنگ را دمرو کردند، گنجی ظاهر گشت. و آن چهار حوض پر زر قسمت آن ~~درویشان گشت. و برداشتند و جمله توانگر شدند. ~~و گنجهای عالم کی خسرو را مسلم شد، به حکم آن که جام گیتینمای به دست وی PageV01P196 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0197.png) ~~و سبب آن بود که شخصی در صحرا بماند. شب در آمد. از دریای محیط، جانوری سیاه ~~برآمد چندان که کوهی و لعلی در دهان، یک ارش فراخا در عرض، یک ارش درازا. آن ~~را بنهاد. صحرا روشن شد. و گیا میخورد. پس، برداشت و به آب فرو شد. ~~این مرد گوید من چه چاره سازم تا لعل از این جانور بستانم؟ گل سرخ را بیاورد و ~~بسرشت و در پس سنگی پنهان شد تا شب درآمد. آن حیوان لعل را برآورد و بنهاد و ~~علف را در صحرا میخورد. این مرد گل سرشته برداشت و بر سر آن لعل زد. صحرا ~~تاریک شد. این حیوان به آب در شد. ~~مرد لعل را برداشت و پیش کی خسرو آورد. ~~چون در آن نگه کرد، هفت اقلیم عالم بدید و ملوکان و بارگاههای ایشان با لشکرها و ~~بازارها و مردم که کجا میرفتند و از کجا می آمدند و خزینههای گنجها کجا می سپردند. ~~در سامانی دیگر، به شب دیدی و در روی دیگر، ms209 به روز دیدی. ~~چون مطلع شد بر اسباب ملوکان و مقاصد و طرف و اموال ایشان، ناگاه میرفت و ~~برمیداشت. خزاین عالم وی را حاصل شد. ~~پس آن جام را «جام گیتینمای» خواندندی. بعضی گویند این جام از آسمان آمد و بر ~~بش اسپ مردی افتاد و آن را به کی خسرو داد. ~~و گویند کی خسرو سلیمان است. و بعضی گویند کی خسرو موساست و افراسیاب ~~فرعون است، به حکم آن که کی خسر و افراسیاب را در آب هلاک کرد و موسا فرعون را ~~در آب هلاک کرد. و کس نداند که کی خسرو کجا مرد و کس نداند که موسا کجا مرد. ~~و گنجهای کی خسرو به دست ذوالقرنین افتاد. ~~و سبب آن بود که مردی درویش به دیوان اسکندر آمد و هر روز پنجاه دینار میداد ~~و می گفت «مرا حمایت کنید!» ~~مدتی برآمد. درویش بمرد. ~~اسکندر وی را طلب کرد. گفتند که «بمرد.» ~~به خانهی وی آمد تنها و پرسید که «این مرد از دنیا چه داشت؟» ~~گفتند «خری داشت.» ~~گفت «چه کردی؟» PageV01P197 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0198.png) ~~گفتند «هر روز براین خر نشستی و به صحرا رفتی و بازآمدی.» ~~اسکندر خر را بستد و بر آن نشست و رها کرد تا برفت. به بن کوهی رسید. باستاد. ~~سنگی دید، بر آن صورت مردی کرده، چوبی دوتا در دست مانند لامی و در دیگر دست، ~~زنگی. ذوالقرنین گفت «لام مال باشد و زنگ گنز بود، چون مقلوب کنند.» ~~آن جایگاه را بحث کرد. ازجی پدید آمد، در آن سرایی سنگین کرده و خانهها پر زر و ~~جواهر کرده. ~~خانهای دیگر دید قفلی بر آن زده عظیم. اسکندر گوید «گنج عظیم این است که در ~~این خانه بود.» ~~قفل برداشت. خانهای دید تهی، خاک بر آن بیخته. در آن خانه گردید، مکحلهای دید ~~بر تاقی نهاده، میلی زمرد در آن. آن را برداشت. ~~وزیرش گوید «ای ملک، یکی در ms210 چشم من کن: اگر آفتی رسد، مرا بود نه تو را» ~~اسکندر گفت «من این گنج را به تو دادم. مرا این مکحله تمام است.» ~~پس اسکندر میلی در چشم خود کرد، نوری در چشم وی پدید آمد که هر گنجی که ~~در عالم بود بدید. چندان گنجها را جمع کرد که دو خرمن زر و سیم با وی رفتی. و عالم ~~بگرفت و از قاف تا قاف بگردید. ~~بدان که کنوزهای عالم بسیار بود و همه مردهریگ دیگران شد و بسا که در زیر خاکها ~~بماند و کس راه به سر آن نمی برد، مگر که آفریدگار کسی را اطلاع دهد بر آن. ~~و گویند که مردی صالح در خواب دید که «گنجی در زیر منارهی اسکندریه است، ~~روزی تو گردد.» ~~مرد گوید «مناره از میان آب برآمده است. گنج در آب چه گونه یابم؟» ~~چند بار این خواب بدید. ~~قصد آن مناره کرد. در زورقی نشست و پیرامن آن مناره گردید. مرغی از برجی ~~برخاست، خطی سیمین از آن برج درافتاد. مرد برگرفت. بر آن نبشته بود «هر که را غمی ~~بود، محاسن را برندد به شانه از زیر زنخدان، غم از دل وی بردارند.» ~~این مرد آن را بخواند، خشم گرفت و آن خط را بینداخت و بازگردید و گفت «این ~~خواب مگر دیو نمود مرا، تا این همه رنج به من رسید.» PageV01P198 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0199.png) ~~در صحرا می آمد، به بن کوهی فرو آمد، خسته. شانه برآورد و محاسن را میرست، ~~سر به بالا کرده بود. چیزی دید که بر کوه میافروخت. بر شد تا ببیند: کنارهی لهیدهای ~~بود زرین که سیل گل را از وی بشسته بود. سر آن پاک کرد: پر از نعلهای زرین بود. ~~آنهمه را به توبره با خانه آورد تا توانگر شد. و بدانست که به خواب و نبشتهی بزرگان ~~استخفاف نباید کردن. ~~گویند مردی را زنی درویش بود و خانهای داشت ms211 نام آن «زهمن». به خواب دید که ~~گنجی یابد به دمشق. این مرد اعتماد نکرد. تا چند بار به خواب دید. ~~به حکم آن که درویش بود، به دمشق آمد. در آن شهر میگردید، درمانده. ~~مردی گوید «از کجایی؟» ~~گفت «از ری.) ~~گفت ««به چه کار آمدی؟» ~~گفت «از حماقت و ادبار، به خواب دیدم که به دمشق گنجی بیابی.» ~~آن مرد بخند ید و گفت «چندین سال است که من به خواب میبینم که در ری خانهایست ~~زهمن خوانند، در آن خانه گنجیست. بر خواب اعتماد نکردم. تو مردی سلیم دلی!» ~~رازی چون بشنید، باز گردید و به خانهی خود درآمد. و زمین را میکند تا هاونی ~~زرین بیافت سی من و از آن توانگر شد. ~~و گویند سرتاج هندی از بهر ملکی کژدم زرین بکرد به یک سال و مبلغهایی سیم ~~بستد. چون پیش وی آورد و بنهاد، روان شد بر پای. پس، به جایی رسید، باستاد و سر ~~به خاک فرو برد و میرفت. سرتاج گوید «اینجای را برکنید!» ~~برکندند. دو خم زرین یافتند پر از زر و سیم و ماری در سر آن خفته. آن را هلاک ~~کردند و مال را به خزینه فرستاد. ~~سر تاج گوید «کژردم زرین به طلسم ساختم - که زر قصد زرکرد و جنس میل به ~~جنس خود کند. و کژدم اغلب در سولاخ مار جای دارد.» ~~این حکایت از بهر آن گفتیم که نه هر کسی را سببی میسر شد که گنجی یافت. PageV01P199 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0200.png) ~~و بدان که گنجها که قارون را حاصل شد، از علم کیمیاگری بود. از موسا آموخته بود. ~~تا با شتران کلیدهای گنجها بردند. ~~موسا وی را گفت «زکات بباید دادن. از بیست دینار، نیم دینار.» ~~نداد. ~~گفت «از صد دینار، یک دینار.» ~~گفت ««نتوانم.» ~~گفت «از هزار دینار، یک دینار.» ~~گفت «تا چه باشد؟» ~~گفت «نعمت دنیا تو را بدادم، نعمت اخرا تو را نیز بدهم.» ms212 ~~وی چون به حساب از هزار دینار یک دینار میداد، چهل خروار بود. پشیمان شد و ~~نداد. ~~آفریدگار وحی کرد به موسا که «من قارون را با گنجها به زمین فرو برم، به فلان ~~روز.» ~~وی را خبر کرد. ~~قارون طبق پر زر کرد و به زنی داد و گفت «در میان محمع بگو که موسا با من زنا ~~کرد!» # آن زن زر بستد و در مجمع برخاست و گفت «ای قوم، از پس این جهان جهانی دیگر ~~است. قارون طبق زر داد و گفت بهتانی بر موسانه.» ~~موسا ضجر گشت و زمین را گفت «وی را فرو بر!» ~~وی را به زمین فرو برد، با گنجها و سرایها و اهل و خویشان وی. ~~سبب آن بود که در بیابان مغرب، تابوتی یافت از مس. آن را بگشود و گفت در این ~~مگر مرده بود. در آن تابوتی دیگر، سیمین، دید و در آن تابوتی زرین دید. آن را بگشود. ~~در آن مکحلهای دید از یاقوت سرخ، میل آن زبرجد. بعضی غلمان خود را سرمه کرد، ~~گنجها را بدیدند که کجاست و معادن جواهر. ~~از آن گنجها و جواهر بنای اسکندریه بکرد، عمودهای زرین بساخت و آلاتهای PageV01P200 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0201.png) ~~آن قرار گرفت. # و جبیر مؤتفکی پانصد سال بماند و پادشاهی کرد و آن گنجها را بر اسکندریه نفقت ~~کرد. # طارق ابن زیاد چون آند لس را بگشود، در آن مائدهی سلیمان را بیافت. چندان جواهر ~~در آن بود که چشم کس ندید. ربیعه ابن زیاد گوید قیمت بعضی از جواهر از هزارهزار ~~دینار بیشتر بود. ~~در خانهای دیگر رفت. بیست و چهار تاج نهاده بود، بر هر تاجی نام ملکی نبشته: از ~~کی خسرو و سیاوش و بهرام چوبین و کی کاووس و جمشید و اسکندر و دارا ابن دارا و ~~پشنگ و افراسیاب و طهمورث و گیو. # و گنج روم موصوف است به کثرت مال. # و عماره پیش ملک ms213 روم آمد به رسولی. صفت گنجی میکرد از آن ابوجعفر منصور، ~~پیش وزیر ملک روم. وی را پیش ملک روم برد. صفهای دید آراسته و ملک در اقصای ~~صفه نشسته چندان که گنجشکی، از بزرگی آن صفه. # گفت چون سه یکی از صفه پیش رفتم، ابری سبز برآمد و مرا در میان گرفت. ~~بترسیدم. چون به نیمهی صفه رسیدم، ابری برآمد سرخ، چنان که چشم من تاریک شد. ~~بنشستم تا ساکن شد. پیش رفتم و سلام کردم. پرسیدم از این هر دو سحاب. # گفت «تو را بنمایم.» دست در زیر بساط کرد، یاقوت سرخ به درآورد چندان که ~~سپری. در آفتاب داشت: ابری سرخ ظاهر گشت. پس، پنهان کرد و زمردی سبز برآورد ~~و در آفتاب داشت: از شعاع وی، ابری سبز ظاهر شد. # پس، مرا به قصری عظیم برد، در آن خانههای بسیار، مهرنهاده. خانهای را بگشود. ~~آنبانها دیدم، برهم نهاده. مرا گفت «یکی بردار!» یکی را بر گرفتم. پس، در خانهای رفت ~~پر از برنیها نهاده و مرا گفت «یکی بردار!» یکی را بر گرفتم. # پس، بیرون آمدیم و در خانهای رفتیم، دمی را بخواست و یک من مس بگداخت و از PageV01P201 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0202.png) ~~آن آنبان قدری بگداخت و بر آن نهاد: زر سرخ شد. و یک من رصاص بگداخت و از آن ~~برنی قدری برنهاد: نقرهی صافی شد. گفت «برو امیرالمؤمنین را معلوم کن که مرا چندین ~~کیمیاست و چندان لشکر دارم که از حد منابت زیتون است تا حد قسطنطینیه.» # عماره چون پیش منصور آمد، این حکایت بکرد. و بسیار جهد کرد که علم کیمیا ~~آموزد، نتوانست آموخت. # بدان که داوود پادشاهی کرد و رسول بود و نبی بود و ملک بود و عالم مسخر وی بود. ~~دوازده هزار پاسبان داشت. چون از دنیا رحلت کرد، وی را خزینهای بود، قفلی زده، بر ~~آن نبشته که «در این خانه گنجیست از آسمان آمده.» # پس سلیمان آن ms214 در را بگشود. در آن صندوقی یافتند زرین، در آن صحیفهای نهاده، بر ~~آن نبشته: «هر که این مسئلهها را جواب دهد، خلیفهی داوود باشد.» برخواند. نبشته ~~بود: «کمترین چیزها چیست و بیشترین چیزها چیست؟ و تلخترین چیزها و ~~شیرین ترین چیزها چیست؟ و خرم ترین همهی چیزها چیست؟ و نزدیک ترین چیزها ~~چیست و دورترین چیزها چیست؟ و بهترین چیزها چیست و بدترین چیزها چیست؟» # همه درماندند. سلیمان گفت «من جملهی مسئلهها را جواب دهم.» # گفتند «بگو!» # گفت «کمترین چیزها یقین است و بیشترین چیزها شک است. و تلخترین چیزها ~~درویشی است و شیرین ترین چیزها توانگری. و خرم ترین چیزها جان است در تن. و ~~نزدیک ترین چیزها آخرت است و دورترین چیزها دنیاست - که هر روز از آدمی ~~دورتر میشود. بهترین چیزها یار سازگار است و بترین چیزها زن نابه کار است.» # چون سلیمان این مسئلهها را جواب داد، خلافت به وی سپردند و مملکت به وی دادند ~~و بعد از آن، به جای داوود بنشست. # مقصود از این آن است که این کلمات راگنج میدانستند. و بهترین گنجها علم است، ~~به حکم آن که به گنجها آفت رسد، به علم نرسد. ~~بدان که کسرا اپرویز هر روز یک کاسه طعام که خوردی، ده هزار دینار قیمت آن PageV01P202 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0203.png) ~~بخوردی، از بهر قوت دل. و سبب آن گنجها که حاصل کرد آن بود که جوهری به دست ~~وی افتاد، آن را «شاه گوهران» خواندندی: آن را در سلسلهای بستی و در دریا افکندی و ~~برکشیدی، همهی مروارید و جواهر و صدفها را به خود کشیدی - همچون سنگ ~~مغناطیس که آهن به خود کشد. تا چندین قلعهها را پر زرکرد و پر جواهر. تا یک روز، ~~ملکی را انگشتری در دریا افتاد، شکایت کرد به آپرویز. وی شاه گوهران به وی فرستاد ~~تا در آب گذاشت و آن خاتم را برآورد. # اما «گنج باد آورد» از آن ms215 کسرا بود. و در آن عهد که اپرویز روم را بستد و ملک روم ~~بگریخت و مآل و جواهر و خشبت المسیح را در کشتی نهاد و براند در آب تا بگریزد، بادی ~~برخاست و کشتیها را به مملکت کسرا افکند. آن را بگرفتند و جمله را پیش کسرا ~~آوردند. آن را «گنج باد آورد» نام کردند. # اما گنج گاو : و سبب ظهور آن زنی بود بیوه. دختری را به شوهر داد. ماده گاوی را ~~میراند در جهاز دختر، به دیباج پوشیده. چون به میدان کسرا رسید، باستاد و سرگین ~~افکند. چوب میزدند، نمیرفت. و بخفت. # کسرا بدید. گفت ««سببیست.» # آنجا بکندند. صحنی از سرایی پدید آمد، خانهها گرد آن: در یکی نقره بود و در یکی ~~آینهی زرین، به تمثالهای کرگس و پلنگ و فیلان و شتران و مرغان، همه زرین، مکلل ~~به یاقوت و جواهر. آن را برداشت و با دیگر گنجهای کیانی و ساسانی منضم کرد. آن را ~~«کنز البقره» نام کردند. # و ملک کسرا را مشتفشاری بود چون ثرنجی زرین، کشیده، سیال. هر آدمی که آن را ~~برداشتی، جمادی بودی سخت چون زر. چون کسرا بر گرفتی، نرم بودی. چنان که در میان ~~انگشتهای وی رفتی و آب مشک از آن می چکیدی. # و ملک چین دستارچهای به وی فرستاد که آتش به وی کار نکردی. # و از گنج اسکندر بازگویند که وی را مسلم شد آن که کس رانشد. # و عبدالله مروزی گوید شبی پیش امیرالمؤمنین مأمون نامهای میخواندم که ~~ارسطاطالیس نبشته بود به اسکندر و در آن گفته بود که «عجب میداری که شهرها ~~استدهای و خانهها که به هندوستان بود بگشودی و گنجها جمع کردی و از کارهای آدمی PageV01P203 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0204.png) ~~عجب مانی. چرا عجب نداری از گنجهای آفریدگار که آسمانها برداشته است و ماه و ~~آفتاب روان کرده؟ اما این شهرها که بستدی، با بندگان خدا مدارا کن و این مالها را ms216 که ~~جمع کردی، یک پوست گاو تو را تمام است.» ~~اسکندر دریافت سخن ارسطاطالیس و همهی گنجها را به کوهها پنهان کرد و بگفت ~~««کوهها خزینههای آفریدگار است - که جواهر و معادن در آن نهاد.» ~~و پوستی از آن گاو دباغت کرد و نام همهی گنجها بر آن نبشت و با خود به روم برد. # و تا امروز، آن پوست در خزینهی ایشان است. هر وقت که خواهند گنجی را ببینند، ~~در آن پوست نگه کنند که کجاست و مدفن وی چه نشان دارد. کس فرستند و بردارند. # و به روزگار مأمون، ملک روم کس فرستاد و نامهای عرض کرد، در آن نبشته که ~~«رسول مرا گرامی دار و لشکر با وی بفرست به قهستان، به در نهاوند، تا آن چه من ~~گفته ام بیاورد.» # مأمون لشکری با وی بفرستاد. آمد تا به نهاوند، بر دروازهی شرقی. میان هر دو ~~مصراع بپیمود و بیست ارش بکند. صخرهای پدید آمد. آن را برکند. خانهای پدید آمد از ~~سنگ، در آن صندوقی زرین، دو قفل بر آن نهاده زرین. # آن را برداشتند و پیش مأمون آوردند. و آن را بر دست رسول به ملک روم فرستاد. # و از این سان، گنجها بسیار بود. و حاصل مرگ بود. بگذاشتند و حسرت به ایشان ~~بماند. ~~به حدود اهواز، کوهیست، بر آن چشمهای. هر سال، یک دینار بیاورند آنجا، بر یک ~~روی یک صورت و بر دیگر روی دوازده صورت، و پوست ماری. # و قصهی این آن است که ملکی بود وی را دوازده پسر بود. چون وقت رفتن ~~دررسید، همه را بخواند و گفت «هر که درویش است و درویش گردد، مرا یک حقه ~~است، در آن ماری، تابع وی شود تا توانگر گردد!» و حقه را به شخصی سپرد. ~~پسری درویش شد. آن حقه را از وی بستد. سر حقه بگشاد. ماری بیرون آمد. در ~~سولاخی رفت. وی آن سولاخ را بکند. گنجی ms217 یافت و مالها، بیاندازه. ~~چون از دنیا رحیل کرد، آن مار هر سال دیناری از آن گنج برآورد و بر آن چشمه نهد. PageV01P204 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0205.png) ~~و گویند مار سه هزار سال بماند. و کس نداند که این مار چون برآید و کجا رود. و این ~~شگفت است. # گویند که به حدود خوارزم، کوهیست، بر آن گنجی. دری سنگین دارد و نزدیک در ~~وی، آبی. هر که قصد آن در کند، غرقه شود. # کافر غز بیامد و هزار شتر چوب ساج بیاورد و بر سر آب افکند. روز دیگر، همه را ~~فرو برد. # و مردی بیامد و کفهای بساخت چون ترازو. خود را در کفه نشاند و سنگی در کفهی ~~دیگر نهاد و به سلسلهها فرا گذاشتند تا به نزدیک رسید. پس، از آن کفه بجست، در ~~پیش در گنج نشست. به در گنج هیچ نتوانست کرد و با کفه نتوانست آمدن. آنجا غریو ~~میکرد چند روز، تا هلاک شد. # مقصود آن است که گنجهای بسیار نهادند و عاقبت بگذاشتند. و اگر همان بود که در ~~جنگ عجم استدند لشکر سعد ابن ابیوقاص، تمام بود. و در میانهی آن، هفتاد خروار ~~زرینه و جواهر بود، درهم ساخته، آن را «بهار کسرا» میخواندند. # در مکه آوردند، شعاع جواهر بر سقف حرم افتاد. عمر ابن خطاب در آن نگه کرد، ~~بگریست و گفت «مسکین کسرا! این همه جمع می کرد از بهر شوهر زن خویش، تا بمیرد و ~~زنش با شوهر دیگر بخورد، یا از بهر آن جمع میکرد که لشکر من غارت کند؟» و سوگند ~~خورد که «این مالها در زیر هیچ سقف نرود تا ببخشم.» # و مال بسیار بود. جمله را نگه میداشت به شب، تا روز همه را بخش کرد. # کمتر قسمتی با امیرالمؤمنین علی افتاد. نودهزار دینار مغربی قیمت آن قسمت وی بود. # در عهد افراسیاب، در ولایت چین، کوهی بود، بر سر آن دو میل مسین بیافتند، گرد ms218 ~~بر گرد وی خطی نبشته که «من ملکی بودم که این ستون ساختم. تیرست سال عمر من ~~بود. بسی گنجها جمع کردم در زیر این میل و مرا از آن هیچ سود نبود. ندانم که پس از من ~~به دست کی افتد. نصیب من از آن شمار آمد و حساب و بس. به گنج هرگز شاد مباش که ~~پایدار نیست. و اگر گنج پایدار بود، عمر پایدار نیست. امروز هستی و فردانه.» PageV01P205 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0206.png) ~~افراسیاب بفرمود تا آن میل را بیفکندند. صد فیل زر از آن برگرفت، همه دینارها، بر ~~هر دیناری صورت جمشید کرده، هر دیناری ده من به سنگ. ~~این مقدار گفته آمد از احوال گنجها، تا بدانی که عاقبت مکنزان چه بود. ~~جماعتی باشند که ایمان ندارند که دیو و جنی باشد و منکر باشند و صرع نوعی از علت ~~دانند و گویند جنی در آدمی چه گونه رود؟ و اگر نه، چرا علی ابن ابی طالب و حمزه ابن ~~عبدالمطلب را نیفکندند؟ و از این جنس انکار کنند و پندارند که آن چه ایشان نبینند، خود ~~نیست. # و در «قرآن» خود میگوید قومی بودند که در صحرا، ترسیدندی از دیو. شخصی ~~گفت «در پناه سید جنیان آمدم تا مرا از شر دگر دیوان نگه دارد.» پس، ایمن بخفتی. # و فرمود سلیمان از هدهد بشنید که در زمین سبا ملکهایست، وی را تختی عظیم. ~~سلیمان گفت دیوان را که «آن تخت بیارید!» # عفریتی گفت «من به یک طرفت العین بیارم.» # چون نگه کرد، تخت حاضر بود به یاری آصف. # این همه «قرآن» خبر میدهد از جنیان. و اگر جن نبودی، آفریدگار این حکایت ~~نکردی. اما مرد چون در عقل تنگ خود نگه کند، آن چه به آن نرسد یا نبیند، پندارد که ~~خود نیست و «قرآن» را رد میکند. ~~و نظام متکلم را با ابوالهدذیل مناظره بود به سبب جن. نظام گوید «جن هست،» ~~ابوالهذیل گوید «جن ms219 نیست.» ~~خصومت ایشان دراز شد. خلیفهی وقت میان ایشان صلح داد و گفت «دیوان را به ~~برهان نتوان نمودن و از جهت قرآن ایمان باید داشت.» PageV01P206 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0207.png) ~~و ابوالهذیل را چاهی بود که آب کشیدی از آن. نظام در آن چاه پنهان شد. ابوالهذیل ~~دلو فرو گذاشت. نظام آن را به دست بگرفت. ابوالهذیل میکشید. نظام آواز منکر بکرد و ~~گفت «در دیو و پری چرا طعنه زنی؟» ~~ابوالهذیل سنگ بر سر چاه نهاد و خلیفه را خبر کرد که «نظام در چاه پنهان شده است ~~و خود را دیو ساخت و مرا تهدید میکند.» ~~خلیفه کس فرستاد و وی را بیرون آوردند و سیلی زنان، وی را بردند پیش خلیفه. ~~و خلیفه گوید «آن چه غیب است کسی خواهد که ظاهر کند و بر آن برهان انگیزد، ~~نتواند. چنان که عذاب گور و منکر و نکیر. به این جملت ایمان باید داشت. سمعی باشد، نه ~~عقلی. و آن که تحقیق آن جوید، چنین خجل گردد که تو گشتی.» ~~مقصود از این آن است که آفریدگار چون گفت جن هست، ایمان باید داشت. ~~گویند عضد الدوله مردی بود حکیم و ملکی قاهر و عزایم و علم نیرنج دانستی. ~~کنیزکی خریده بود و دل وی به آن متعلق بود. و خانهای چوبین ساخت، شب با آن ~~کنیزک در آن خانه بودی، در ببستی و حرس بیرون نشسته بودندی. ~~شبی، بیدار شد، کنیزک را نیافت. درها بسته دید. بنشست تا چه بیند. ~~وقت سحرگاه، کنیزک را دید. گفت «کجا بودی؟» ~~گفت «مردی درویش درآمد و مرا برد.» ~~گفت «اگر بازآید، مرا خبر کن!» ~~شبی دیگر، درآمد، وی را بربود. ~~کنیزک عضد را خبر کرد. وی را بگرفت. گفت «توکی باشی؟» ~~گفت «مردی ام، علم نیرنج دانم.» ~~گفت «مرا بیاموز که این کنیزک را به تو دهم!» ~~وی را در آموخت. و کنیزک را به وی داد. ~~و گویند عضدالدوله به آخر ms220 در مندل نشسته بود، پای وی از مندل بیرون بود، جن ~~وی را بزد و از آن تلف شد. ~~مقصود از این آن است که جن را منکر نتوان بودن. PageV01P207 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0208.png) ~~گویند که ذوالقرنین را مادر آدمی بود و پدرش فریشته بود: نفخهای در مادر دمید. ~~چون بزاد، مادر ملکهی روم بود، این پسر را به و لایتی فرستاد، از بیم ملامت. ~~ذوالقرنین برآمد و عالم را بگرفت. و چندان قوت داشت که از زمین برخاستی و بر ~~سحاب نشستی و وی را به مشارق الارض و مغارب گردانیدی تا به ظلمات رسید که ~~دخان از زمین تا فلک میرفت و نور آفتاب ناپدید میکرد. ~~پس، علما را جمع کرد و گفت «خواهم که از ظلمات بگذرم.» ~~گفتند که «به چهل سال توان گذشت.» ~~پس، منادا کرد در لشکر که «هر چه پیر است بازگردد و جوانان برگ چهل سال ~~بردارند!» ~~در میان لشکر، جوانی بود پدر پیر داشت. این جوان پدر را در صندوقی پنهان کرد. ~~چون به در ظلمات رفتند، ذوالقرنین گفت «اگر خواهیم که بازگردیم، راه نیابیم و ~~درمانیم.» پس، گفت «کاشکی در میان ما پیری بودی که وی چاره بساختی!» ~~بانگ زدند در لشکر که «هر کس که پیر را بنماید، وی را مالی عظیم دهند.» ~~آن جوان پدر را از صندوق برآورد و گفت «ای ذوالقرنین، مثل تو چون ملکیست که ~~در شهری رفت، بانگ خروس شنید، گفت همهی خروسان را بکشید. چون وقت سحر ~~بود، گفت کاشکی خروس بودی که بانگی بزدی تا وقت صبح بدانستمی.» ~~ذوالقرنین گفت «خطا کردم. تدبیر این ظلمات چیست؟» ~~گفت «اگر بچهاسپی اینجا بکشی و رها کنی و مادیان را با خود ببری، چون وقت ~~بازگشتن بود، مادیان را در پیش کنی که به بوی بچه به سر بچه آید.» ~~ذوالقرنین گفت «هیچ قومی بی پیری نجات نیافت.» ~~مقصود از این حکایت آن است که ذوالقرنین از نفخهی ms221 فریشته آفریده شد. ~~و گویند که در عالم میگردید و میپرسید از حال مادر و پدر خویش. هیچ ~~نمی دانست، تا به روم رسید. با ایشان جنگ کرد. ~~پادشاه ایشان زنی بود نام وی عموریه. ذوالقرنین او را بگرفت. چون این زن ~~ذوالقرنین را بدید، شیر از پستان وی روان شد و نشانی که به روی ذوالقرنین بود ~~بازشناخت که فرزند وی است. و مملکت را به وی سپرد. ~~و از حال پدر هیچ بندانست. تا مادرش گفت «فریشتهای مرا بگرفت و دم بر PageV01P208 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0209.png) ~~دم من نهاد و در دم من دمید، من به تو آبستن شدم. من از بیم مردم، تو را ~~بیفکندم.» # و گویند که بلقیس، زن سلیمان، مادرش جنی بود و پدرش آدمی بود. و این معنی در ~~کتبها مسطور است. و گویند قبیلهی جرهم از نتاج جنند. ~~بدان که جن اصنافند و هر چه لطیفتر است، به درجه بالاتر است، تا به ~~ملکوت رسد. چنان که روحانیان و روح القدس بالای همهاند. و بالای ایشانند ~~لطیفتر - که روحانیان ایشان را نتوانند دیدن. و بالای ایشان فردوسیاند. و ~~چنان که ما جنی را نتوانیم دیدن، جنی نیز روحانی را نتواند دیدن. و با هر کاهنی، جنی ~~بود. # بدان که از جنی جنسیاند که آن را «هاتف» گویند و شب رو بنماید و بانگ زند و ~~خبرها دهد. چنان که به بصره شنیدند مرگ ابوجعفر منصور که «منصور بمرد.» تاریخ روز ~~نبشتند. آن ساعت مرده بود. # جنسی دیگر ««شق» گویند. هم رو نماید و بانگ زند. # چنان که علقمه ابن صفوان ابن أمیه به مکه میرفت و با وی مقرعهای بود. چون به ~~حایط حرمان رسید، شق را بدید، با وی شمشیری. و هر دو زخم بر یکدیگر زدند. علقمه ~~را مرده یافتند. # و همچنین، حرب ابن امیه هاتفی بانگ بر وی زد، حرب بمرد. # بدان که شبی، نظام الملک حسن ابن علی ابن اسحاق میگذشت ms222 با جماعتی. سگی را ~~دید سیاه، سر بزرگ، بر سر راه نشسته و راه بگرفته. نظام بترسید، باستاد. گروهی که با ~~وی بودند چیزی سهمگن دیدند، باستادند. # پس آن سگ گفت که «نظام صاحب قران زمان است.» و از راه برخاست و ناپدید ~~شد. # مدتی بر این برآمد. شبی دیگر، آن سگ ظاهر شد و راه بگرفت. پس، گفت «نظام ~~صاحب القران صار صاحب القبور.») پس، ناپدید شد. # نظام بترسید و صدقات میداد. تا یک هفته برآمد، از دنیا رحلت کرد. PageV01P209 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0210.png) ~~بدان که جنی لطیف تر از شیاطین و عفاریت بود و به صورت نیکوتر و فریبندهتر و ~~مردم را زود غره کند. و فتنهی وی بیشتر بود از آن مرده. ~~و به روزگار پیغامبر، درختی بود که عرب آن را سجود کردی و آوازهای عجب از ~~وی شنیدندی، آن را «عزا» گفتند. پیغامبر خالد ابن ولید را بفرستاد که عزا را هلاک کند. ~~خالد تبر برداشت و درخت را بیفکند و پیغامبر را خبر کرد. ~~گفت «(چه دیدی؟» ~~گفت «هیچ ندیدم.» ~~گفت «هنوز برنکندی.» ~~خالد بازگردید و بن درخت بکند. شعلهی آتش از اصل آن درخت برآمد و بر خالد ~~زد و رانهای خالد بسوخت و مدتی دراز از پای بیفتاد. و زنی برهنه از بن آن برآمد، مویها ~~باز کرده، «واویلاه» میگفت. ~~خالد گفت «لعنت کنم تو را ای عزا و تو را به خدایی نپرستم.» و آن گه، پیش پیغامبر ~~آمد. ~~گفت «چه دیدی؟» ~~گفت زنی را دیدم بر این صفت. ~~پیغامبر گفت «لا عزی بعد هذالیوم.» ~~به برکت ظهور پیغامبر، فتنهی عزا منقطع شد. و از روزگار قدیم، خلق فتنهی عزا ~~شده بودند و آن درخت را پرستیدندی. ~~در اسکندریه، شبانی بود، گلهای گوسفند داشت. هر روز، گوسفندی از آن ضایع ~~میشد. درماند. به کمین نشست. روزی، دختری را دید نیکوصورت، درازموی، برهنه: ~~از دریا برآمدی و گوسفندی را بربود و به دریا فرو ms223 شد. ~~راعی کمین کرد تا روزی دیگر: برآمد، گوسفندی بربود. راعی وی را بگرفت و وی را ~~در خانه ای کرد و بند برنهاد. ~~دختر وی را گفت «مرا رها کن تا من طلسمی کنم که اهل اسکندریه از شر جنیان ~~ایمن شوند.» ~~گفت «بلی.» PageV01P210 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0211.png) ~~و صورتها کرد بر دیوار اسکندریه. و میفرمود تا جملهی دیوارهای اسکندریه ~~صورتها کردند مختلف که اجناس بحریان از آن می ترسیدند. ~~پس، وی را دست بازداشت تا به آب فرو شد. ~~به حدود جالهندر، بحیرهایست در آن جنیانند آبی. شب بر ساحل آیند و رقص کنند. ~~و شخصی گوید شبی، بر کوهی فرو آمدم به جالهندر. زنانی را دیدم همه بالا تا ناف به ~~آدمی ماندند و نیمهی دیگر به حیوان. و مردم به نظاره آیند به شب، در ماه تاب. و دور ~~بنشینند و نظاره کنند. ~~شخصی این سخن بشنید، قصد جالهندر کرد. و وی جوانی بود به جمال. به شب، بر لب ~~دریا نشستی. دختری برآمد پیش وی، رقص کردی تا به وقت صبح و آن گه به آب فرو ~~شدی. ~~پس، شبی، این دختر پارهای زر خالص پیش این جوان بنهاد. ~~ملک جالهندر را خبر کردند. ملک آن زر از وی بستد و قصد آن جوان کرد و جوان ~~بگریخت. ~~این جاریه مدتهای دراز بر سر آب نوحه کردی و بعد از آن، ناپدید شد. ~~گویند بر کوه بیجاده آبی عظیم است، از آن آب جانوری به در میآید که به آدمی ~~ماند. و یکی دیگر به اسپ ماند. ~~ملکی در آن حدود قصد کرد که حال آن بداند. غواصی را بفرستاد و آن ملک بر آن ~~ساحل باستاد. ~~بعد از ساعتی، آن غواص برآمد و بر کوهی بردوید و فریاد میکرد. و از پس وی، ~~قومی بحریان برآمدند، وی را بر آن کوه بگرفتند و درآویختند و میخوردند. ~~ملک با لشکر بازگردید. ~~و گویند که به حدود بامیان، ms224 دیهیست خراب. هر آدمی که آنجا بخسپد، شخصی بیاید ~~و پای بر وی زند و قماشهای وی پراکنده کند و سر بارها بازگشاید و چهارپا را آواره ~~میکند. PageV01P211 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0212.png) ~~گویند به حدود پنجهیر، دیهیست «کاریع» خوانند، معدن گوهر سرخ است. و در ~~این معدن کهفهاست که به روزگارها کندهاند و در آن پریانند. ~~شخصی گوید من در آنجا پیری دیدم کوتاه بالا، پس ناپدید شد. با مردم گفتم که چنین ~~دیدم. گفتند «آن را پیر کانی خوانند و در پیش آید و پف بر چراغ کند و بکشد و از دور ~~سنگ اندازد و جامههای قلاعان در زیر گل پنهان کند.» ~~گویند غلامی از آن بازرگانی هرروز آنجارفتی. و بسیار گوهر داشت. حال وی به ملک ~~پنجهیر برداشتند. غلام رابگرفت و مست کرد و ازوی پرسید که «این گوهراز کجا آوردی؟» ~~گفت «مرا پیری کوچک داد، در معدن.» ~~وی را رها کرد. ~~بفرمود تا جماعتی از پس وی کمین کردند تا غلام در معدن رفت و پیر بیامد و گوهری ~~می جست و به غلام میداد. ~~گفتند «این است پیر مفسد!» و سنگی به وی انداختند. ~~پیر کلنگ بر سر غلام زد و پنهان شد. و غلام را مرده برآوردند. ~~از این سان حکایتها کردهاند. اگر راست است و اگر دروغ، ما ایراد کردیم. و از ~~روی قیاس گوییم معزمان منکر نیستند که جنی مردی یا زنی را دوست میدارد و در تن ~~وی رود. و اگر گوییم «لطیف در کثیف نرود،» گویند «چنان که نور لطیف در آبگینهی ~~ثقیل میرود.» و این سخن معروف است پیش ایشان. و هندوان منکر نیستند این را. ~~فرمود «جمع کردیم از بهر سلیمان لشکرهای دیو و پری تا در خدمت وی بودند و مسخر ~~وی شدند.» ~~بعضی بنا کردندی، بعضی غواصی کردندی و جواهر آوردندی. ~~و از جملهی متمردان، یکی صخر جنی بود. و وی بر صفت آدمی بود و روی شیر ms225 PageV01P212 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0213.png) ~~داشت و هر اندامی به حیوانی ماننده بود. وی را در میان دو کوه سنگین محبوس ~~کرد. ~~جنسی دیگر درآوردند، آتش از دهان ایشان میرفت و بانگ سگ میکردند. ~~دیوی را در آوردند نیمهی تن مانند سگ و خرطومی دراز، نیمهی تن چون آدمی. ~~گفت «(چه نامی؟» ~~گفت «مهرین ابن هفاف. و من در کشتی نوح بودهام. و عمل من آن است که سرود ~~گویم و یار خماران باشم.» ~~وی را نیز محبوس کرد. ~~پس، دیوی دیگر را در آوردند سیاه، مانند شب. ~~گفت «چه نامی؟» ~~گفت «هیهال.» شمشیر و سلاح برداشته و از هر موی وی قطرهی خون میچکید، ~~طوقی سرخ در گردن. ~~گفت «این خون هابیل است. و هر خونی که بریزند، به حضور من ریخته شود.» ~~پس سلیمان بفرمود تا وی را قید کنند. ~~پس، دیوان را می آوردند - هر یکی بر صفتی. ~~این مقدار مفسران آوردهاند. اما آدمی ایشان را نتواند دیدن. اگر کسی دعوی کند که ~~«من دیو را میبینم،» نشنوند. و دیو تواند که خود را بنماید به هر صورت که خواهد. ~~پیش مأمون حکایت کردند که «پیریست در کوه هندوستان، خبر دهد از چهارصد ~~سال باز و بالاتر و از اصحاب پیغامبر و از عیسا و شمعون خبر دهد.» ~~مأمون کس فرستاد تا خبری بازداند. ~~مرد چون پیش وی آمد، سهمناک پیکری دید. وی خبر داد که معمر است. ~~گفت «که را یاد داری؟» ~~گفت «علی را یاد دارم که ابن ملجم وی را زخم زد و از ابولؤلؤ و عمر و غوغای عثمان ~~یاد دارم و عیسا را یاد دارم که مرده را زنده کرد و طوفان نوح یاد دارم.» ~~مرد گفت ««این شگفت است.» ~~گفت «اگر من آدمی بودمی، این محال بودی.» PageV01P213 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0214.png) ~~گفت «توکی باشی؟» ~~گفت «من عزازیلم. در این زمین، زیرکان هندوان را دیدم، اینجا مقام کردم و همه را ~~گمراه کردم و به زیرکی ایشان ms226 بخندیدم، تا گاو را می پرستند و خود را بر آتش مینهند و ~~می سوزانند. و ایشان را چونان نمودهام که هر که خود را بسوزاند، تا چهل روز جان با وی ~~آید. بازگرد و مأمون را خبر ده!» ~~و از این جنس حکایتها گویند برای خویش. و به ظن سست خود، همه را دروغ ~~نباید داشت و خود را راستگو. ~~در مثل گویند مردی را زنی بود سلیطه و بدخوی. وی را به صحرا برد و در چاهی ~~افکند و سنگی بر سر آن نهاد. بعد از چهل روز، بازآمد تا حال او به چه رسید. سر چاه ~~برگرفت. دیوی از آن برآمد و غریو و فریاد میکرد از دست آن و مرد را گوید «ای ظالم، ~~این چنین سلیطهای را به جای من آوردی تا عیش من تلخ کرد.» ~~و مینماید که زن بتر از دیو بود. # گویند پادشاهی در باغ خود رفت. دیو را دید که با خرمادهای فساد میکند. ملک ~~دیو را بگرفت. ~~دیو گفت «مرا رها کن - که چیزی به تو آموزم که سخن حیوانات فهم کنی.» و آب ~~در دهان وی انداخت و برفت و گفت «آن چه از من آموختی و دیدی با کس مگوی که ~~میری!» ~~ملک در خانه رفت. با یادش آمد که دیو با ماده خر چه میکرد، بخندید. ~~زنش سوگند داد که «چرا میخندی؟» ~~نتوانست گفتن. ~~زنش عذاب میداد. ~~گفت «فردا بگویم» ~~بیرون آمد. ~~گاوش علف نمی خورد. ~~خروس گفت «چرا نمی خوری؟» PageV01P214 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0215.png) ~~گفت «فردا خواجهی من بمیرد.» ~~گفت ««علف خور وغم مخور - که من دانه میخورم.» ~~گاو گوید «ای خروس، همیشه بی عقل بودی. و غم خواجه نخوری که بخواهد مردن؟» ~~خروس گفت «او مرده بهتر که زنده. به حکم آن که من ده ماده دارم و هر ده را نگه ~~میدارم و از حکم من بیرون نباشد. خواجهی مرا چندان حمیت نیست که زنی دارد ms227 و ~~فرمان وی نبرد، تا آن چه ناگفتنی بود بگوید تا بمیرد.» ~~گاو گفت «پس چه کند؟) ~~گفت «چوب بردارد و زن را میزند. تا وی را با این حدیث چه کار؟» ~~مرد بشنید و زن را به ادب کرد تا خموش شد. ~~مقصود از این آن است که از دیو بسی سخن گویند: بعضی بر طریق مثل، بعضی ~~راست. ~~هر که آن بانگ میشنید، به گریه میافتاد. ~~گفت ««توکیستی؟» ~~گفت «منم، مرت ابن حارث. و صنعت من آن است که مزمار و سنج زنم. و هر جا که ~~بربط زنند، من آنجا باشم.» ~~به حدود غندیان، کوهیست از آن سیم و زر آرند، در آن کهفها و تاقها. و در آنجا ~~اشکال دیوان بینند سخت منکر. و شرح آن دراز است. ~~یکی از حکما گوید مرا آرزو کرد که از آن چیزی بینم. و منکر بودم دیدن دیو را. ~~پیش قلاعی رفتم و پیش وی بنشستم، تا مگر اثری بینم از دیو. ~~روزی، گندی برآمد و بوی زهومتی. قلاع گوید «جنی آمد. هیچ حرکت مکن! و اگر ~~نه، مرا بزند یا تو را.» ~~پس جانوری پدید آمد که روی فیل داشت و پیش آمد و گفت «با من آشتی کن!» ~~دل من بترسید و زبانم بسته شد از وی بگریختم و بر سر کان آمدم و آتش دیدم که از ~~دهان وی بیرون میآمد. PageV01P215 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0216.png) ~~بعد از ساعتی، قلاع برآمد، سر و روی سوخته. دست به من در زد و گفت «مرا هلاک ~~خواستی کردن.» ~~بعد از آن، توبه کردم که در کار دیو انکار نکنم. ~~شخصی گفت این حکایت با یکی از متکلمان بگفتم. به من استهزا میداشت و ~~می گفت «این خیالات و سودا باشد.» ~~وی را گفتم «برو به این معدن، تا بدانی که حال چیست!» ~~وی برفت و حربهای در دست و در آن غار شد و میگفت «هر دیو را که بینم، به ms228 این ~~حربه وی را بکشم.» ~~چون وقت صبح بود، مرد مینالید، روی سیاه شده، و آن حربه به روی آورده و به ~~دیگر سامان بیرون آمده. ~~مردم پرسیدند که «تو را چه بود؟» ~~زبان بیرون کرد سیاه شده، یعنی «سخن نمی توانم گفت.» همان روز، بمرد. ~~از این آشکال حکایات گویند و اهل فلسفه به آن خندند و قبول نکنند و گویند که ~~«دیو لطیف باشد و آدمی کثیف، نتوان دیدن.» و به آن ماند که انکار کنند به رؤیت ~~ملائکه: مادام که دیو را نتوان دیدن، ملائکه لطیف ترند از دیو. و این انکار سر به کفر ~~دارد. ~~گویند شخصی بود ابلیس وی را ظاهر گشتی. از وی درخواست که به آن صورت که ~~وی راست، وی را بیند. ~~وی را برد تا ساحل دریا. سریری دید: تختی زرین در میان دریا نهاده، ابلیس بر آن ~~نشسته و دیوان گرد وی درآمده. ~~دیوی در آمد. ~~ابلیس گفت «چه کردی؟» ~~گفت «میان دو شخص عداوت افکندم.» ~~دیوی دیگر درآمد. گفت «شخصی را از بام به زیر افکندم» ~~دیوی دیگر گفت «شخصی را فرمودم تا شخصی را بکشت.» # 214 PageV01P216 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0217.png) ~~یکی دیگر گفت «میان زن و شوهر خلاف افکندم تا طلاق دادند.» ~~ابلیس از این سخن خرم گشت. بانگی بزد و در هوا بپرید و گرد عالم برآمد و با سر ~~تخت آمد. ~~پرسید از وی که ««این همه شادی برای چه کردی؟» ~~گفت «زیرا که در طلاق آفات باشد. و مرد و زن عزب گردند و قصد زناکنند و از آن ~~فرزند حرام آید و از فرزند حرام آفتها خیزد و خانهها خراب کند و مردم آزار و قتال ~~باشد و از وی چندان خلل آید که در همهی لشکر من نتوانند کرد. من به هیچ کاری چنان ~~خرم نباشم که به حرام زاده.» ~~گویند ملکی بود در عهد اول و او را جوهری بود عظیم. وزیر راگفت «بدل ms229 این جوهر ~~طلب کن، والا تو را از وزارت معزول میکنم.» ~~وزیر مهلت خواست. سالی در آفاق میگردید و لعلها و مرواریدها از غواصان ~~می جست. نیافت. بر ساحل دریای محیط میگردید. ~~شبی، بحریای برآمد به صورتی شگفت. گفت «بر این ساحل چه میگردی؟» ~~گفت «آمدهام که آب این دریا خشک کنم و این ساحل معمور بیران کنم.» ~~بحری گفت «روا داری که ما را از وطن خویش آواره کنی؟ جان ما از این آب است. ~~بازگرد!» ~~گفت «نگردم، مگر که بدل این جوهر یکی بستانم.» ~~بحری گفت «من بدهم.» باز گردید و بدل آن جوهر بیاورد. ~~وزیر بستد. بخندید. ~~بحری گفت «چرا خندیدی؟» ~~گفت «از عقل بحریان می خندم - که تو پنداشتی که به دست من برآید که محیط را ~~خشک کنم.» ~~گفت «نترسیدم. ولیکن از همت تو بترسیدم- که به جد طلب میکردی. از همت تو ~~اندیشه کردم - که به همت کارها برآید.» PageV01P217 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0218.png) ~~ابلیس شنود، درماند و فریشتگان را که از آسمان دور کردند: چنان که ابلیس را که ~~صورت وی بگردانیدند و هاروت و ماروت را که عقوبت کردند. # اعمش گوید مجاهد به حضرموت شد، به چاه برهوت. از یهودی ای پرسید که «مرا ~~آرزوست که هاروت و ماروت را بینم.» # وی را برد به صحرایی عظیم. صخرهای بزرگ بر گرفت، سردابی دید عظیم. # یهودی گفت «دست در من زن و نام خدا مگو- که اگر نام خدا یاد کنی، آفتی به تو ~~رسد.» ~~به فضایی رسیدند. هاروت و ماروت را دید آویخته سرنگون به سلسلهها و ~~آهنهای بسیار بر تن، چندان که کوهی، زبانها از دهان بیرون آمده و سر زبان به آب ~~دریا رسیده و تشنه مانده. مجاهد بترسید. گفت «بسم الله.» ~~هاروت و ماروت نام خدای شنیدند، اضطراب کردند و آهن ها بکشیدند و ~~بگسستند. و یهودی به روی درآمد و به بسیار جهد خود را بیرون آورد. # و یهودی مجاهد را ملامت کرد ms230 و گفت «ایشان از نام آفریدگار ترسند و ما را هلاک ~~خواستندی کردن.» # جماعتی دیو بودند که با ابلیس به زیر آمدند. و ایشان هنوز قصد آسمان میکنند و ~~ملائکه نمی گذارند دیوان قصد آسمان کنند، شعلهی آتش به ایشان اندازند تا دور شوند و ~~مسخ گردند. بعضی به بیابان افتند، آن را «غول» و «سعلات» خوانند، بعضی به دریا ~~افتند، آن را «تمساح» گویند. # اگر پرسند «چون یک بار آتش در ایشان رسید، چرا عبرت نگرفتند و دیگربار ~~قصد آسمان کردند،» گوییم «آن که قصد آسمان کند نه عاید بود، دیوی دیگر ~~باشد.» ~~آفریدگار بر ایشان خفی کرده است: چنان که حال مرگ سلیمان که بر عصا تکیه کرده ~~بود و دیوان گرد وی طواف میکردند مدتی دراز، تا عصا پوسیده شد، و چنان که حال ~~موسا و بنی اسرائیل در تیه که چهل سال بماندند و بیابانی نزدیک بود و راه پیش و پس ~~نمی بردند. حال وی هم چنین است: یکی را میبیند که سوخته و مکلس میشود و ~~دیگران عبرت نمی گیرند و قصد آسمان میکنند. (و کار بنی آدم هم چنین است: مرگ PageV01P218 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0219.png) ~~می باشند.) ~~اما دیوانی که قصد آسمان کنند، بر سر یکدیگر نشینند تا به افق آسمان رسند. پس آن ~~عفریت که پیش ایشان بود، از ملائکه استماع کند و خبرها آرد -اگر سوخته نگردد-و ~~با کاهن بگوید. و کاهن یکی را به صد کند و جهان را گمراه کند. ~~این است که آفریدگار میگوید از قول جن: ~~جنیان از عفریت پرسند که «رچه شنیدی از آسمان؟» ~~گوید «آسمان را پر دیدم از حرسان عظیم که آتشها میانداختند.» ~~و در دیو گویند که وی را از آتش و دود آفرید. و اگر خالص از نور بودی، فریشته ~~شدی. وجنی لطیفند. ~~بعضی گویند قبیلهی جرهم از نتاج دیوند و بعضی گویند از نتاج ملائکهاند. ~~در حمیر، دیوی پدید آمد وی را «یام» ms231 خواندند، در خانهای، و آن خانه را معظم ~~داشتندی و قربان کردندی: آن را «کنیسهی یام» خواندند. در آنجا، دیوی بود مردم را ~~ضال کرد و آوازها آمدی از آن و خبرهای عجب دادی. ~~پادشاه یمن را خبر دادند. تبع را گفتند «دیو بازی میکند به این گروه.» ~~تا بفرمود آن خانه را بکندند و اساس وی برآوردند - صخرههای عظیم. تا سگ ~~دیدند سیاه، زیوزه میزد. از آنجا برآمد. وی را بکشتند. ~~و بقایای آن خانه به یمن مانده است. PageV01P219 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0220.png) # وی را بر آب زد. # رستم برآمد. اکوان ظاهر شد. رستم نام آفریدگار گفت و تیغی بر اکوان زد. پوست وی ~~دریده شد. از میان پوست، دیوی به در آمد قوی، بر شکلی منکر، دست و بازویی قوی. ~~رستم با وی در آویخت، تا آکوان را بکشت. # و بدان که از دیو بعضی زشت باشند و بعضی خوبروی و بعضی سیاه و بعضی سپید. و ~~هرچه به جانب جنوبند، سیاه نماید و آن چه به جانب شمالند، سپید نماید. و ایشان را ~~مسافتی نبود: به یک طرفت العین، یکی از مشرق به مغرب رود. اما ولایتها دارند که ~~یکی در ولایت دیگری نرود. # شخصی گوید اتفاق افتاد که به ولایتی بودم از قهستان، بر دیهی که آن را «جندوق» ~~می گفتند. و آن دیه بر سر کوهی نهادهاند، چون قلعهای. سحرگاه، بر منظرهای نشسته ~~بودم. دو شخص را دیدم که از بیابان برآمدند و چندان که نزدیک تر میشدند، درازتر ~~می گردیدند، تا نزدیک قلعه رسیدند. گرد قلعه بدویدند و پای بر سر قلعه و دیه نهادند و ~~به تنوری فرو رفتند. # و آنشب، در این سودا بودم که این خیال است یا صدق است. # چون روز بود، زنی در پیش من آمد و مراگفت «امشب، دو شخص را دیدم که بالای ~~این قلعه برآمدند و در این تنور رفتند. من بترسیدم، سر تنور باز نهادم. امروز، سر ms232 وی ~~برداشتم، دو خطاف از آن بپرید.» # مقصود از این حکایت آن است که دیو و جنی خود را بناید به هر صورت که خواهد ~~و به یک ساعت از عالمی به عالمی رود. و این معنی اگرچه پیش عقلا مقبول نباشد، اما ~~اگر انصاف دهد و معقول بیند، بداند که کار دیو و جنی دروغ نیست. # و کسی که دیده باشد ولایت فارس و تاجگاه سلیمان، بداند که از عمل دیو است. و ~~جایی که «قصر جمشید» گویند، هزار ستون است نهاده، از مراحل ها بینند، هر یکی چهل ~~و هشت ارش بالا، ستبری هر یکی چهار مرد را دست پیرامن آن درنیاید. و در وسع ~~بنی آدم نیاید که آن را نصب کند. و از آن عهد، بسی دعوی کردند که به جرثقیل مثل آن ~~کنند، نتوانستند کردن. پس، معلوم شد که آن به قوت شیاطین کردهاند. و در این بقعه، PageV01P220 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0221.png) ~~سرایی کردهاند از سنگ سیاه و صورتهای سنگین کرده از دیلمان و غلامان - و ~~مویهای دیلمان جعد و زلفهای ترکان - که صفت آن نتوان کرد. و تا نبینند، شگفتی این ~~معلوم نشود - که سنگها بر هم نهادهاند هر یکی دههزار من و میان دو سنگ موی در ~~نرود. و بر این تاجگاه، دو بحری کرده، سنبهای گاو و پیکر آدمی، ریشهای دراز، دوازده ~~ارش عرض و طول آن و وزن آن خداداند: یکی بر این گوشه، یکی بر دیگر گوشه. # مقصود از این آن است که در این عهد، مثل آن آدمی نتواند کرد. اگر گویند که دیو و ~~پری کرده است، عقل قبول کند. ~~محمود وراق گوید از عم خود شنیدم به نواحی غزنی، درختی میآوردند عظیم به ~~چهارصد مرد، از بهر ناو آسیابی. چون شب درآمد، برفتند. روز دیگر، درخت ناپدید ~~شد. از راست و چپ طلب کردند، نیافتند. به مسافتی دور رفتند، بر سر کوهی افکنده ~~بود، بر در غاری. و هنوز ms233 آنجا افتاده است. تقدیر کردند، به هزار مرد آن را نتوانند ~~کشیدن، به روزگار دراز. پس، گفتند که آن دیو بوده است. # و همچنین، هرمان: دو قصر است به حدود مصر، آن را دیو بگرفته است، و هرگزکس ~~بر سر آن نتواند رفت. # یکی از شاطران گرو بست که در یکی از هرمین رود. در شد، به جهدی عظیم. # بعد از سه روز، مردم منتظر بودند، با سر دریچهای آمد از ازج و سم و سر بجنبانید و ~~گفت «ایصح املهلهین ضاخشی سلسن!» # این سخن بگفت و ناپدید شد. # این کلمهها بر اهل اقالیم عرض کردند که «این چه سخن است؟» # گفتند «سخن دیو است که بر زبان وی براندند.» # و کس از حال وی دیگر آگاه نشد. # و این هرمان جن دارد. بعضی گویند آن را جنیان بنا کردهاند، چنان که تدمر را. بنایی ~~سیصد آرش بالا برآورده، هر سنگی صدهزار من بر هم نهاده، به نسقی که سر سوزن در ~~میان دو سنگ نرود. به طاقت آدمی درنگنجد که اساس وی بنهند از چنین سنگها. هر ~~سنگ ده ارش طول و ده آرش عرض مربع کرده. پس اساس دوم چون کردند؟ پس ~~سنگهای بالا چون بر آن نهادند؟ پس تارک گنبد و کاسهی وی، به یکپاره مدور، به بالا PageV01P221 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0222.png) ~~و هرگز نشنیدهام که کسی دیو را بکشت. و اگر کسی دیو را بکشتی، سلیمان بودی - ~~که ایشان را در میان سنگها میکرد و به رصاص استوار میکرد و به دریا میانداخت. ~~اما آن که گویند که دیو سپید کی کاووس را بگرفت و لشکر وی را کور کرد، رستم زال ~~بیامد و دیو سپید را بکشت، دروغ است- که کس دیو را نتواند کشت. ~~اما هندوان گویند که جاییست بلند از زمین، نام او «اورنگ»، آرامگاه دیواست، آن ~~را «قبت الارض» گویند. و زیر قطب شمالی، کوهیست آن را «میرو» خوانند، آرامگاه ~~فریشتگان است - برابر خط استوا. ms234 و برابر اورنگ تا به کوه میر و بکشد. # و هیثم ابن عدی پرسید از عبدالله ابن هلال - و وی را «صدیق ابلیس» گفتندی. # وی گفت آن دیو که در واسط است، نام وی «زوبعه» است. و زوبعه مرا خبر کرد که ~~حجاج ابن یوسف در خلوت نماز نکند و بدزهره بود: «مرا بدید، بترسید و از ترس حدث ~~در جامه کرد و بفرمود تا قرآن را بر جامه نبشتند و بشست و به آن آب گل بسرشت و ~~قصر را به آن بیندود، از بیم دیوان.» # گفتم «خالد قسری را دیدی؟» # گفت «بلی. مردی شجاع بود و پای وی را نقرس بود. عمودی به من انداخت، از من ~~در گذشت. و یوسف ابن عمرو را دیدم سر در لحاف کرد و از بیم من، حدث در فراش ~~کرد. و ابن هبیره را روی نمودم، شمشیر بکشید، پنهان شدم. گفت اگر تو را در یافتمی، ~~دیگر از تو کس نترسیدی.» # و بدان که گویند که به زمین وبار، دیو بسیار بود. و معروف است که جای جنیان ~~است. و وبار میان حضرموت و بلاد مهره است. ~~و بدان که از این اجناس بسیارند، این جمله بر صورتهای زشت. PageV01P222 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0223.png) ~~بدان که نسناس جنسیاند از دیو. و به هر ولایت، نوعی باشند، بر زبان ایشان و بر ~~شکل ایشان. ~~به حدود بلور، نسناس بود وحشی. و هر یکی از ایشان چندان که نخلی. و اگر شخصی ~~یکی را بکشد، از آن قبیلهی وی ده را بازکشند. و اگر دیهی بود، خراب کنند. و آنجا ~~نهریست عظیم. اگر نسناسی در آن افتد، مادهاش آنجا نوحه کند روزگاری. و بر تن ~~ایشان موی باشد بسیار و دندان گیرند. این گروه را «دیومردم» گویند. ~~به حدود قاطول، نسناس بود، گردنی دراز دارد چون سر خر. ~~شخصی حکایت کند که به قاطول میرفتم، آوازی شنیدم: «انا اخوک فی الاسلام. ~~خلصنی!» ~~چون نگه کردم، مردی ms235 را دیدم از درختی در آویخته. وی را بگشودم و برفت. ~~من در پیش ملک قاطول رفتم. غلام را گفت «برو صید را بیاور!» ~~گفت «این مرد وی را بگشود.» ~~گفتم «من مردی را دیدم، از درخت فرو گرفتم که سخن میگفت به تازی.» ~~گفت ««آن نسناس بود. و به هر زمینی، به زبان ایشان سخن گوید.» ~~ولید ابن مسلم گوید شخصی به ما افتاد همه روی و گردن وی زخمها داشت و گفت به ~~جزیرهای افتادم، قومی برآمدند رویهای سگ داشتند، مرا بگرفتند و در سرایی بردند. ~~دیگی دیدم که می جوشید پر گوشت آدمی و استخوانهای آدمی آنجا افتاده. در خانه ~~رفتم. آدمی دیدم در بند. گفت «ای مسکین، چون افتادی اینجا؟ - که این قوم ~~مردم خوارند. این خانه پر مردم بود، من از لاغری ماندهام.» ~~گفت آنجا بودم. تا روزی، به صحرا رفتند. محبوس گفت «آنجا بیشهایست، در آن ~~فلان درخت. هر که در زیر آن درخت رود، وی را نتوانند دیدن.» ~~مرد بیامد و در زیر درخت گریخت. تا بازگردیدند و وی خلاص یافت. PageV01P223 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0224.png) ~~و همین مرد گوید به ولایت قاطول رسیدم. به خرابی افتادم. قوم را دیدم به ~~صورتهای نیکو نشسته: پایها کوتاه و سست، دنبالها دراز. یکی برجست و دنبال گرد ~~من در آورد و چنگها در گردن من زد. ~~و همهروز، وی را گردانیدمی تا میوههای درخت میخوردی. تا انگور را بیفشردم. ~~تا آن شیره خمر شد. وی را بدادم. دست و پای وی سست شد و به زیر افتاد. و چندی را ~~بکشتم و از آنجا بگریختم. ~~احمد ابن خلف گوید به یمن افتادم، پیش ملک فرو آمدم. گوشتی بنهاد و کباب میکرد ~~و می خورد و مرا میداد. و گفتند «گوشت صید است.» ~~روزی، با وی به شکار رفتم. در غاری شدند و سگان به من سپردند. پیری را دیدم که ~~میدوید به یک دست و پای. سگان قصد ms236 وی میکردند و من قلادهها سخت میداشتم. ~~پس غلامان دررسیدند و گفتند «صید کجا رفت؟» ~~گفتم «پیری اینجا بگذشت.» ~~گفتند «سگان را رها کن!» ~~رها کردم. ~~آن شخص را از غاری برآوردند و گفتند «این از جملهی بهایم است.» ~~بدان که سخن متواتر است که نسناس باشد در نواحی. اگر از بنی آدمند، امثال کبی ~~و بوزینه باشند، مسخشده، و در خرابهها باشند و در کتبها از ایشان حکایت ~~می آورند و در هر اقلیمی بر شکل آن قوم باشند. به حد جنوب، چهرهی آدمی دارند و ~~دوازده ارش بالای یکی بود. سیاه و سپید باشند. و عقل ندارند. صید کنند. و عمرشان ~~سه بار چندان که عمر آدمی بود. و قومیاند از آن سوی یمن و ایشان را بگیرند و ~~بخورند. ~~گویند قومی به صید رفتتد از آن نسناس. سه کس را از نسناس دریافتند. یکی را ~~بگرفتند و بکشتند و دو بگریختند و در میان درختها پنهان شدند. ~~و آن دیگر را میکشتند، مردی گفت «فربه است و خونش سرخ است.» ~~آن یکی که پنهان شده بود گفت «زیرا که گنجشکی خورده است.» PageV01P224 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0225.png) ~~وی را نیز بگرفتند و میکشتند، قاتل گوید «خاموشی نیکو بود. اگر آن مسکین سخن ~~نگفتی، کس وی را نتوانستی گرفتن.» ~~آن نسناس سیم گفت - از زیر درختی - «من خاموشم.» ~~وی را نیز بگرفتند و بکشتند. ~~و حسام ابن قدامه گوید که جد من به شحر بود، وی را به مهمانی بردند. روزی به صید ~~رفتند، وی را با خود ببردند. گفت شخصی دیدم یک دست و یک پا و نیم روی. میگفت ~~«الغوث، الغوث!» از وی بگریختم. ~~یاران من دررسیدند، با سگان. گفتند «صید را دیدی؟» ~~گفتم مردی دیدم به این صفت، بگریختم. ~~ایشان بخندیدند و سگان را بر گشودند. بعد یک ساعت، وی را میکشیدند. ~~گفتم «سبحان الله! آدمی که سخن گوید، شما آن را می خورید؟» ~~گفتند «وی حیوانیست، شکنبه ms237 دارد و نشخوار کند و بر آدمی رحمت نکند.» ~~و این شگفت است. ~~نسناس وباری قومیاند در زمین وبار و مهره. و وبار جایی بود پر از درختها و ~~آنهار. آفریدگار بر ایشان خشم گرفت، ایشان را مسخ کرد. بعضی را «شق» گویند و ~~بعضی «دوالپا». ~~«شق» این است که گفتیم. اما «دوالپا»: ~~طایفهای را آفریده است که روی ایشان به روی آدمی ماند و دستهای سگان دارند و ~~شکم آدمی و دنبالی دراز، چون ماری. نیمهی بالا به آدمی ماند، نیمهی زیرین به مار ~~ماند. بجهد و دنبال به میان مرد پیچد و بیفشارد و حلق وی بگیرد و خونش بازخورد. ~~این حکایتها گفتهاند، اگرچه از عقل دور است، اما در کتب اقالیم آوردهاند و در ~~تواریخ قصصهای مطول آورده. ما این مقدار یاد کردیم. ~~و ممکن باشد که از نسل آدمیاند یا از نسل دیو ترکیب دارند. و عرب آن را «شق» ~~می گویند و عجم «نسناس». # 223 PageV01P225 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0226.png) ~~از غول حکایتها کنند که جنسیست از دیو و اضلال کند و اغوا و آدمی را خورد، طبع ~~سبعی دارد. # و گویند در خاور، هر سال، غولی از صحرا برآمدی و مردی را بربودی. و شهری نیکو ~~بود و آبی روان. اتفاق کردند که این شهر به جا رها کنند. ارتحال کردند و شهری دیگر ~~بکردند. ~~سالی چند برآمد. غول بر سر سور شهر آمد و گفت «شهری چنان، آبی خوش، هوایی ~~پاک، رها کردید، بیابانی و آب شور اختیار کردید؟» # گفتند «از بیم غول - که هر سال یکی میربود.» # گفت «امسال، مرگ چند کس را ربود؟» # گفتند «هزارکس.» # گفت «چرا از غول که یکی را رباید در سال، بگریختی و از مرگ که هزار میرباید، ~~نگریزی؟» # اما غول اجناسند و حکایتها آید از ایشان که در بیابانها مردم را گمراه کنند. # و ابویزید نحوی گوید غولی ماده در بنی تمیم مقام کرد و پسری بزاد. ناگاه، برقی ms238 پدید ~~آمد از ولایت غولان. وی نیز بنالید و بپرید و به ولایت خویش افتاد. # و گویند غول خود را به همهی صورتها بنماید، مگر پای وی - که پایش به پای خر ~~ماند. و «سعلات» غول ماده بود و صورتی نیکو دارد. و نر زشت بود. ماده گمراه کند و ~~بفریبد و روی نماید و نر هلاک کند. # شخصی گفت که در فلان بیابان میرفتم، شخصی را دیدم بر سر کوهی نشسته و ~~جواهر بسیار پیش وی ریخته و گفت «این امانت از آن سعد ابن حشرم است و تا وی ~~نباشد، کسی را دست به این نرسد.» ~~گفت آمدم تا به آن قبیله. وی را خبر دادم و بردم تا آن جایگاه. وی بر آن کوه شد و ~~آن جواهر به وی داد. PageV01P226 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0227.png) ~~و بدان که حکایت از این جنس بسیار آمده است. ~~و من از شخصی شنیدم که گفت ما سه شخص بر صحرا و کهستان میرفتیم. در شب، ~~چیزی ظاهر شد در پیش ما چندان که فیلی و قصد ما کرد. ما بگریختیم. بانگ زد، مانند ~~بانگ اسپ. در میان غله پنهان شدیم. بیامد و برابر ما باستاد. از آنجا بگریختیم تا به در ~~دیهی. فریاد کردیم. در دیه باز گشودند. چون در دیه رفتیم، ناپدید شد. ~~و گویند غول از یک زخم بمیرد. اگر زخمی دیگر بر وی زنند، نمیرد و زنده گردد. و اگر ~~هزار زخم بر وی زنند، نمیرد. ~~و غول نه پری تمام است، نه بهیمهی تمام. چندان که بوزینه نه آدمی تمام است، نه سبعی ~~تمام. واغلب، در بیابان ها باشند. ~~گویند مردی در بیابان میرفت، زنی را دید گیسوها دراز، معجر در سر گرفته، بر کنار ~~چشمه. مرد گفت «ای زن، تو کیستی؟» ~~گفت ««راه گم کردهام.» ~~مرد گفت «من نیز راه گم کردهام.» ~~وی را بر اسپ خود نشاند و ببرد. ~~زن فرو آمد و در پس پشتهای ms239 شد تا آبدست کند. مرد از پس وی نگه کرد. گروهی ~~غول را دید نشسته. زن را گفتند «صید را آوردی؟» ~~گفت «این ساعت بیاورم.» ~~مرد بترسید. اسپ را برانگیخت و میدوانید. PageV01P227 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0228.png) ~~حالی، این زن دررسید و در پس وی نشست. مرد لرزید. گفت «چرا میلرزی؟» ~~گفت ««می ترسم.» ~~گفت «ازکی می ترسی؟» ~~گفت «از دشمن.» ~~گفت «با وی بکوش!» ~~گفت «نمی دانم.» ~~گفت «یاری بگیر!» ~~گفت «نمی یابم.» ~~گفت ««یاری از خدا بخواه!» ~~گفت «الهی اعتصمت بک فانت العاصم.» ~~غول از اسپ درافتاد و هر دو پا بالاکرد. ~~مرد برانگیخت و از وی نجات یافت. ~~گویند ملکزادهای در بیابان افتاد پس صیدی. زن آراستهای دید. وی را برنشاند. ~~پای وی دید، سم داشت. بترسید. ~~می دوانید و غول از پس وی میدوید، تا به قبیلهای رسید. گفت «الآمان از دست این ~~شیطان!» در خیمهای رفت. ~~ازن گفت «شوهر من است، از من گریخته است.» ~~صاحب خیمه گفت «اگر تو این زن را نخواهی، بازگرد - که من وی را ~~می خواهم.» ~~وی بازگردید. ~~زن پیش وی بود. چون بخفتند، نیمشب بود، صاحب خیمه را هر چه در شکم بود ~~بخورده بود و سرش ببرده بود. PageV01P228 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0229.png) ~~بدان که قبایل ترکان بسیار است و اطراف عالم گرفتهاند و ایشان را مسلم شد جهان ~~گرفتن و آفریدگار را در حق ایشان عنایتیست، تا همهی امم خدم ایشان شدند. و ~~در هر طرفی، عادتها دارند منکر که نه نسبت دارد با ملتی، پیغامبری یا مقتدایی. ~~بعضی فرزندان را فروشند و دختران را سر برهنه دارند و هر که مقنعهای بر سر وی ~~افکند، زن وی باشد. چون سوگند خورند، بتی مسین دارند و کاسهای پر آب کنند ~~و پارهای زر بنهند و سراویل از آن زنی، آن گه گویند هر که این سوگند بشکند، رسوا ~~باد چون این شلوار و زرد باد چون این زر!» بعضی پسر را که خواب ms240 بدید، بیرون ~~کنند. # بجناک قومیاند ترک. گوسفند دارند بسیار و آنجا برف بود. # و گویند رسولی از آن مقتدربالله آنجا رفت، حکایت کرد که گوسفندان برف ~~میخوردند و دنبالها به زمین میکشیدند: چون از حد بلغار به اندرون رفتم، شب اول، ~~افق آسمان دیدم سرخ شده و اصواتهای هایل میآمد. بعد از آن، ابر دیدم سیاه، برابر ~~وی برآمد، بر مثال سواران تیغ کشیده. این قطعه بر آن قطعه افتاد ساعتی. پس، از ~~یکدیگر جدا شدند. # از ملک بجناک پرسیدم. گفت «ما ندانیم که این چیست. اجداد ما گفتهاند که لشکر ~~دیو است، با یکد یگر جنگ کنند. و ما همیشه چنین دیدهایم.» # بغراجی قومیاند از ترک، شجاع و دلیر باشند. سبیلهای بزرگ دارند. ملک ایشان ~~از اولاد یحیا ابن زید علوی بود و مصحف دارند به خط زید، آن مصحف را سجود دارند. ~~و بر پشت آن مصحف، مرثیهی زید نبشته. و زید را «ملک» خوانند و علی را «معبود» ~~خوانند. و معجز ایشان آن دانند که فرزندان ایشان فراخ چشم و بلندبینیاند و محترم دارند ~~ایشان را. PageV01P229 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0230.png) ~~و از آنسوی بلغار، گروهیاند کفار. چون ملک را بینند، کلاهها در بغل گیرند. اگر ~~شخصی یکی را بکشد، وی را در صندوقی کنند از چوب خلنج و بر ستونی کشند بزرگ تا ~~از سرما و گرما بمیرد. و اگر زیرکی را عاقل بیابند، رسنی در گردن وی بندند و در درخت ~~بندند و گویند «این خدمت خدا را شاید تا بمیرد.» و از بلغار، گروهیاند مسلمان، شجاع ~~و غازی، سرها تراشیده. تجارت به مویینه کنند. و کافر و غیره خمر حلال دارند. و بلغار بر ~~ساحل نهر اتل نهاده است. از ایشان تا آنجا که آفتاب سر از قلزم زند، شش ماهه راه بود. ~~در آن ولایت، شب دو ساعت بود. و از بلغار تا اران دو ماهه راه بود. # پرطاسی قومیاند در سرحد خزر. و چون خواهند ms241 که ملکی را نصب کنند، حلق ~~وی بیفشارند تا نزدیک مرگ شود و گویند «چند سال خواهی پادشاهی؟» وی بگوید. ~~گر بیش از این بزید، وی را بکشند. و قومی از یرطاس مسلمانند و پرطاس و خزر اسم ~~دو ناحیت است از ولایت ترک. کار ایشان قتل و غارت و ستم بود. # قومی را تبتی و تتاری خوانند. ایشان را بیت العبادیست از پوست گاو، در آن ~~سروهای آهوی مشک. و خراج به بغراجی دهند. و طفل را سجود کنند حالی که بزاید و ~~گویند «از آن جهان آمده است و هیچ گناه نکرده است.» و زهره و زحل را پرستند. و در ~~این ولایت، سنگی بود به جای چراغ سوزانند. # چینی قومیاند همسایهی ترکند و ختنی و ختایی. اجناسند. و چون از آنسوی ~~خانفو بگذرند، گروهیاند چون یکی بمیرد، وی را دفن نکنند تا آن روز که زاده بود. و ~~ازن که شوهرش بمیرد، رسنی در میان بندد و دوتا شود و جبه و سلاح و اسپ وی را ~~بر سر گور وی بسوزانند. و پسر با پدر طعام نخورد. هرگه پدر را ببیند، سجود کند. و ~~همه عبدت الاوثانند و کتابی دارند. و همه ریش تراشیده دارند. و قاضی دارند، به ~~حکم وی کار کنند. آنجا پلنگ بسیار بود. گوسفند را بر سر زنند تا بمیرد، آنگه ~~بخورند. آیین مجوس دارند. داغ کنند. و هر که بمیرد، گویند جان وی در نقطهای ~~دیگر آویزد در رحم. و روی چینیان روشن بود. و بیماری کم بود - به خلاف ~~هندوان. PageV01P230 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0231.png) # قومیاند خرگاهی گویند، از آن سوی چین. قوت ایشان شیر بود و خواهر و دختر ~~را به نکاح دارند و کواکب پرستند. پازهر از ولایت ایشان آید و ختو و گاوی بزرگ که ~~پرچم از وی گیرند. # قوم دیگر: روس. بر جزیرهای باشند و آنجا نم باشد بسیار و نباتی روید آن را گلی ~~بود چون بنفشه. چون ms242 زنبور بخورد، عسل آید از آن. پس، از آن نبات گلی دیگر سپید ~~بیاید، گندد، کس نداند که چیست. اول گلی به آن خوشی، دوم بار گل چنان گندیده. و ~~روس قومیاند بلند بالا، سرخ رو، سپیداندام. هر یکی کارد دارد. هر زنی حقهای زرین یا ~~چوبین بر پستان بسته دارد و در هر یکی حلقهای کرده. و زنان طوقهای زرین دارند در ~~گردن. هر مردی دههزار دینار دارد، طوقی در گردن زن کند. اگر دودههزار دینار دارد، دو ~~طوق کند. و باشد که زنی بسیار طوقها دارد. و بزرگ ترین حلای ایشان مهرههای سبز ~~بود. و به روس، نقد شهر پوست سنجاب بود، نه درم - بیموی، با دست و پا و چنگ. ~~اگر چیزی کم باشد از آن پوست، دغل باشد. و از آنجا به در نتوان برد، به متاعها بدهند. ~~در آنجا ترازو نباشد، مگر سبیکه. مسلمان و کافر در آنجا گوشت خوک خورند. خانهها از ~~چوب بود. از آنجا کتان و قند آورند. PageV01P231 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0232.png) ~~صنجلی قومیاند از چین، از جنس یأجوج. و بر ساحل دریای چین باشند. به غایتی ~~کوتاه باشند. و به قعر دریا روند و شب بر فراز آیند و در کشتیها روند و بیرون آیند و ~~کس رانیازارند. هرگه بر روی دریا ظاهر شوند، نشان هیجان آب بود، کشتیها بازبندند. ~~چون ناپدید شوند، دریا ساکن شود و مراکب بگشایند. ~~یأجوج و مأجوج و ناسک و منسک از ترکان است - از آنسوی عمران. ~~ذوالقرنین آنجا رسید، گروهی دید چنگهای دراز، دندان های گرگان و دهانهای شتران، ~~همهی تن پوشیده به موی بود، بانگ سگ کنند. (به جایی که منقطع ترک است از جانب ~~عالم، قومی دیگرند مثل ایشان، «تاریس» و «ماریس» خوانند.) عالم ایشان خراب کنند. ~~و دریای چین موج زند از یأجوج و مأجوج، یک یک به این جانب اندازد. و در آن بیشه ~~توالد کردهاند، به صورت آدمی، به رفتار آهو و ms243 به ناخن خوک و به موی گوسفند. هر آن ~~که بینند، بخورند. و از نسل یافثند. # عمرو ابن عاص گوید از پیغامبر پرسیدند از حال ذوالقرنین. # گفت غلامی رومی بود، به ساحل مصر رسید، اسکندریه را بناکرد، آن گه ملکی وی ~~را بر هوا برد. گفت «چه میبینی؟» # گفت «دو مدینه.» # دیگربار، وی را ببرد. گفت «چه میبینی؟» # گفت «یک مدینه» # گفت «آن عالم است و دیگر همه دریاست که محیط خوانند آفریدگار همهی عالم به تو ~~نمود.» # قومی را دید روی سگان داشتند، با یأجوج و مأجوج جنگ میکردند. قومی دیگر ~~دید کوتاه، با سگان جنگ می کردند. و اجناس ایشان میدید، تا چهارهزار امت را بدید. ~~قومی گوش فیل داشتند. و هر یکی عمر خود داند: تا هزار چشم از اولاد خود نبیند، ~~نمیرد. PageV01P232 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0233.png) ~~است. اما صقلابی چون به زمین حبشه آید و چند بطن بزاید، سیاه شوند و زنگی چون به ~~زمین آران رود و چند بطن بزاید، همه سپید گردند. # و ما پس از این، یاد کنیم اجناس سیاهان و أممهای بلاد محترقه را. ~~بدان که در بلاد محترقه عاهات باشد و لیکن ادویه و عقاقیر چندان باشد که از عاهات ~~ضرری نیابند. و زیرک باشند و عمرهای دراز یابند. و هرچه در ولایت هند باشد، همه ~~نیکو بود و شگفت، چنان که فیل و طاووس و طوطک و جوز هند و عقاقیر. زن و مرد ~~دست ورنجن دارند، بعضی بینیها ببرند و داغ کنند، زنا مباح دارند، مگر ملک قمار که وی ~~زنا حرام دارد. و ملک قمار را چهارهزار کنیزک بود. گروهی از ایشان برهنه باشند. عنبر ~~فروشند. نان و طعام ایشان کماه بود. شرابشان از نارجیل بود. و بلندبالا باشند. # گروهی دیگر بر جزیرهی برطائیلند، رویهای زشت دارند فراخ. و در سخن ایشان ~~کس نرسد و باکس الف نگیرند. ~~و گروهی را تاران گویند، بر جزیرهای. اگر نانی بینند، عجب دارند. ms244 خوردن ایشان ~~ماهی بود و آب شور و خانههاشان کشتی بود. در میان موج آب و باد گرفتارند. و همه ~~نزار و برهنه باشند. و هرچند که به جنوب نزدیکتر باشند، زشتتر باشند - مانند بهایم، ~~موی به اندامها بررسته. ~~ملکی به آنجا رسید. زاهدی را دید تیرست سال عمر گذشته. از وی سؤال کرد که «از ~~آن سوی چیست؟) # گفت «خراب و گرما.» # و مردم آنجا گیا خورند و همه اندام ایشان پرموی بود، مانند گوسفند، و نفور باشند. # رمادیه قومیاند از هند. برهنه باشند. مویهای دراز دارند. هرگه یکی بمیرد، موی PageV01P233 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0234.png) ~~وی با موی زندگان پیوندد. آب از کاسهی سر مردم خورند و گویند عمر زیادت گردد. و ~~گروهیاند ستمکار: هر که را یابند، کاسهی سر وی برکنند. چون ساز عروسی کنند، آن ~~کاسه به جهاز دختر کنند و به کاوین زنان، کاسهی سر مردم دهند. و گوشت فیل خورند. # گروهیاند از بلاد زابج، برهنه باشند و کوسج و کس زبان ایشان نداند. پیش ~~مراکب آیند، نارجیل آورند و به آهن بفروشند. و شناو نیکو برند و باشد که چیزی ~~بربایند و تیر به ایشان نرسد. # زط قو میاند سیاه و کوسج و زشت. و عبدالله ابن مسعود گوید لیلت الجن با پیغامبر ~~بودم، دیوان چون گرگس میآمدند گروه گروه، به زحمت، و به سر پیغامبر در میافتادند و ~~میترسیدم که نبادا که رنجی به پیغامبر رسد. و گروهی بسیار برآمدند هندو، مانند قوم ~~زط، و با وی بیعت می کردند و بازمی گردیدند. # گروهی دیگر ایشان را زنج خوانند، مفسد و دزد باشند و همیشه گر خارند. طفل که ~~از مادر بزاید، وی را جرب بود تا بمیرد. # اما هندوی زنگباری اغلب در صحرا باشند. رویهای فراخ دارند و بینی پهن، ~~همچون ترکان. و هرچند دورتر باشند، نفورتر و وحشی تر باشند. تا بعضی بر درختها ~~نشینند. و قومی باشند مسخشده، به گربه مانند. و قومی ms245 باشند به زنگبار همچون گاو موی ~~بررسته و از مردم ترسند. قومی از ایشان به ساحل متاعها آورند و بنهند و به آب فرو ~~روند. بازرگانان بفم و رویناس و آهن بنهند، در مقابل نارجیل و عود و کافور و پوست ~~پلنگ و سیم و زر بردارند و بازگردند. ایشان آهن و بقم بردارند و به آب فرو روند. این ~~انصاف میان ایشان میرود. کس نداند که آهن و بقم چه میکنند و در آب زندگی چون ~~می کنند. # و از هندوان که به حد اعتدالند، سرندیبی باشند و ملک ایشان به عدل بود. اگر ~~مردی بر شخصی مالی بخواهد، اگر بداد، نیک و اگر نه، خطی درکشند، آن خط حبس او ~~گردد. و اگر بیرون آید، ملک سرندیب دو چندان مال از وی بستاند. PageV01P234 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0235.png) # طایفهی طرسولی از آن سوی هندوستانند. و از پس ایشان، ملک مانک بود، تا به ~~ولایت چین. و در این شهرها طاعون بود و هر غریب که اینجا رسد، بمیرد. و گروهی ~~دیگرند به این حدود در زمین ایشان باران بارد، به تابستان و زمستان. # گروهی را قاموسی خوانند - بر جزیرهی قاموس. چون ملک ایشان بمیرد، وی را ~~بر گردونی بندند از عود و سر ملک بر دنبال گردون نهند و مویش باز کنند و زنش از پس ~~می آید، خاک بر سر کرده. آن گه، ملک را به چهار پاره کنند و هر پاره در صندوقی نهند از ~~چوب صندل کرده. آن گه، بسوزانند. و چون درویشی بمیرد، وی را به آتش افکنند. گور ~~ایشان آتش بود و گویند ارواح ایشان به آسمان رفت، تن ایشان آتش به جانب آسمان ~~برد. # گروهیاند ایشان را ملجمان خوانند. اگر آدم سپید به دست ایشان افتد، وی را ~~بخورند. جای ایشان در بیشهها بود. نفور باشند. قوت ایشان قصب شکر بود. # قومی دیگر نوبه خوانند، از حد مغرب. زنا کنند و مباح دارند. # یکی حکایت ms246 کرد که مردی آنجا رسیده بود. ملک ایشان زنی بود در آن عهد. بر ~~منظرهای نشستی، بر ساحل دریا. هر غریب که آنجا رسیدی، بر منظره بردی و زناکردی. ~~این مرد آنجا افتاد، این زن با وی بازی میکرد. این مرد گفت «در دین محمد، زنا حرام ~~است.» # این زن شمشیر برداشت که مرد را هلاک کند، زنان دیگر نگذاشتند و بر آن اتفاق ~~کردند که وی را از آن منظره به دریا اندازند. انداختند. # این مرد به شناو بیرون آمد. به شهری رسید نام وی قطقط. در خانهی پیری رفت. ~~پیر گوید «تو بندهی من گشتی. در شهر ما رسم بود که هر که در خانهای رود، بندهی ~~آن خانه خدا گردد.» # مرد گوید «به ولایتی بودم که زنا نکردم، خون من حلال دیدند. الحمدلله که به شهری ~~رسیدم که چندان غیرت دارند که مردی در خانهای رود، وی را به بندگی بفروشند!» PageV01P235 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0236.png) ~~گروهیاند از هند، ایشان را نیار خوانند. درازبالا باشند و محکم و نیر ومند. فیل را ~~مردی تنها بگیرد. تیراندازند، مردم خوارند. و روی نیکو دارند، الا که سیاه سیاه باشند. ~~گروهیاند در جزیرهی هرکند، زن و مرد برهنه باشند و بر سر درختها نشینند. ~~طعام ایشان میوههای نیکو بود. # این مقدار از اجناس هندوان یاد کرده آمد، تا شکر آفریدگار کنند و بدانند که ~~آفریدگار در حق ما چه انعام کرد، از صورت نیکو و آلوان سپید و دین پاک و مساکن و ~~هوای خوش. ~~آهو حیوانی لطیف است، گردنی نیکو و چشمی نیکو دارد. بر بچهی خود مهربان بود. اگر ~~صیاد بچهی وی بگیرد، چنان بنالد که هلاک شود. و اگر نه، زبانش در دهان خشک ~~شود، از بسی که بانگ زند. و مگس زبانش بخورد و زبان را بخاید و بریزد. # آن چه به نزدیک دریا باشد، ماهی را دوست دارد، به ساحل آید. ماهیان نیز دیدار ~~ایشان دوست دارند. صیاد ms247 پوست آهو درپوشد و در آب رود. ماهی چون پوست آهو ~~دید، روی به وی نهد، صید شود. ~~و آهو بیناتر همهی حیوانات است. بوی دهانش خوش بود. حنظل و آب شور خورد. ~~خنفسا بر آهو افکنند، بمیرد. زیرا که آهو قمر راست و خنفسا زحل را. # آرس جانوریست در بیشه. یک سرو دارد و چهار سولاخ در وی. باد در وی آید، ~~آوازی خوش کند، جانوران بر وی جمع شوند. PageV01P236 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0237.png) # بدان که اسپ جانوری شریف است و ترکیبی نیکو دارد و قوتی تمام دارد. # و چون سلیمان اسپان را عرض میداد، نماز دیگر فوت کرد. سبب آن بود که وی را ~~گفتند «در فلان صحرا، اسپان بحریاند.» # سلیمان جنیان را گفت «این اسپان را بگیرید!» # نتوانستند گرفتن. پس، چشمهای بود که آن اسپان از آن آب خوردندی، پرخمر کردند، ~~ایشان بخوردند، مست شدند، جنیان بر آن نشستند و پیش سلیمان آوردند. # وی به ایشان مشغول بود تا آفتاب فرو رفت و نماز دیگر فوت کرد. خشم گرفت و ~~شمشیر برداشت و همه را گردن بزد. # علی مرتضا گوید که داغ میکرد بر گردن و ساقها و به کفارت آن، سبیل کرد. # و گویند که اسپان شرط کردند با سلیمان که «زنان بر ما ننشینند.» به این شرط از دریا ~~برآمدند. چون زنان بر اسپ برنشستند، بالها پنهان کردند. # و از خواص اسپ تیزبینی است. و آن چه موصوفند به تیزبینی: اسپ و عقاب و ~~هدهد و گربه. اسپ در شب چیزها بیند. و اسپ با مادر و خواهر جماع نکند. و اسپ را ~~طحال نبود، چنان که ماهی را شش نبود. و عرق اسپ زهر قاتل بود. اگر اسپ بر اثر ~~گرگ برود، سست گردد. از حیوانات، رعنایی اسپ کند و آدمی و خروس و طاووس. ~~سنب اسپ اگر زیر حاملی بسوزانند، بچهی مرده بیاورد. (بحرب است.) اگر سنب وی بر ~~سانه سایند و به خمر در ms248 آمیزند و بر زهار مالند چندبار، سنگ در مثانه بشکند و به بول ~~بیرون آید. اسپ بیمار کوش در برش افکنند، آن را «کلب» خوانند، بمیرد. اگر اسپ ~~خنفسا خورده بود، آب و زیت باید دادن. اگر گمیزش بگیرد، گمیز آدمی بر شکش ~~مالند، بگشاید. عمر اسپ چهل و پنج سال بود. دندان همهی جانوران در پیری سیه ~~شود، از آن اسپ سپید تر گردد. اسپ را زهره و طحال نبود. مگس بر چشم اسپ نشیند، ~~چشم بر هم زند، مگس را بکشد. مادیان چون بمرد، دیگر مادیانان بچهی وی را شیر ~~دهند. اسپ شناو نیکو برد، مگر که چپ بود، شناو نداند و غرق گردد. اسپ از سایهی ~~خود در آب ترسد. با شتر دشمنی دارد. چون باد شمال خواهد آمدن، روی به آن جانب ~~نهد. زن پیر چون پای بر گوشت اسپ نهد، حرارتی بیند در خود چون تب. اسپ از بوی ~~زرنیخ بمیرد. و اسپ طبع لطیف دارد. مادیان آبستن از گند چراغ کشتهی بچه را PageV01P237 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0238.png) ~~بیفکند. بسیار خورد و با آن حرارت که در وی است، معدهی وی جو را هضم نتواند ~~کردن. ~~و همچنین، اسپ آبی از دریای نیل برآید و اهل آن ناحیت از وی به رنج باشند. زرعها ~~را بخورد و آن گه قی کند و دانهای دیگربار بازروید. اسپ آبی و نهنگ هر یکی ولایتی ~~دارد که یکی در ولایت دیگری نرود. و اسپ آبی را سنب شکافته بود، مانند سنب گاو، و ~~دنبالش کوتاه بود، چون دنبال خوک، و بانگ اسپ کند و قامتی کوتاه دارد و پوستی ~~سخت. و چون از دریا برآید، روی در دریا دارد و از پس بازمیرود و آب نگه میدارد و ~~باشد که بچهی وی را بگیرند و بپرورند. و اسپ آبی چندان برود بر ساحل که آب موج ~~زند به وقت مد. و زیادت شدن نیل به سیر این اسپ بدانند، زیرا ms249 که آب پیش از آن بنرود ~~که اثر سنب وی باشد. و در نیل، نهنگ باشد بسیار. و اگر نه آفریدگار اسپ آبی را دشمن ~~نهنگ کردی، خلق به رنج آمدی. و اسپ نهنگ را خورد بسیار. # و در دریای قلزم، اسپ آبی عظیم بود، مانند کوهی، تا لنگر کشتی باشد که در گوش ~~وی رود و وی کشتی را میبرد: نیم تن بالای وی به اسپ ماند و نیم تن زیرین وی به مار ~~ماند. و به ناحیت بست، جاییست آن را «جرمق» خوانند، در آن دو چشمهی عظیم ~~است، یکی صافی: در این چشمه، اسپ بحری است و آن دیگر آدم بحری. # گویند دیهیست میان نیشابور و توس، «سو» گویند، و آنجا چشمهایست آن را «سو ~~رود» خوانند، گویند در آن اسپ بحری است. و محمود غزنی و عمرو ابن لیث قصد کردند ~~که قعر وی بدانند، نتوانستند. و امیری آنجا اسپ مادیان داشت، اسپ بحری با وی گشنی ~~کرد، بچهی ملمع ابلق بزاد، درم درم. چون بزرگ شد، با آن چشمه رفت. # آآستر حیوانی ست طبع بد دارد. نه عقیم است، نه بچه زاید. و اگر بزاید، بمیرد. سفاد و ~~جماع بسیار کند. پدر وی خر است، مادر وی اسپ. عمرش درازتر از عمر خالایان و ~~عمایان بود و از هر دو خصلتهای بد آموزد. (چون کبوتر راعبی که اصل وی از ورشان ~~بود: نه هدایت کبوتر دارد و نه عمر ورشان. و همچون خصی که نه به درجهی فحل بود، PageV01P238 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0239.png) # اما خاصیت استر: # هر که دل استر نر بجوشاند و بساید، هر زن که بخورد، بار نگیرد. اگر سنب استر ~~بسوزانند و پنج درم به روغن مورد و قسط بیامیزند و بر سر اصلع مالند، موی برآورد. و ~~اگر پنج قطره خون از گوش استر به آب باران بیامیزند و بخورند، تب دق را ببرد. (و از ~~پس آن، آب جو بخورند.) اگر سنگی ms250 که استر بر آن مراغه کند در زیر مائده نهند، کس ~~طعام نخورد تا بیندازند. اگر مرد عاشق مراغه کند جایی که استر مراغه کند، عشق وی ~~برود. اگر کسی خواهد که زن آبستن نگردد، دل استر بریان کند به چوب درختی که بار ~~نیارد، آن گه گمیز خصی بر وی فشاند و قدری در پوست استر نهد و به ریسمان بر بازوی ~~زن بندد، هرگز آبستن نگردد. # این مقدار از قول حکما نقل کردیم. # ببر جانوریست جهنده. دست و پنجهی قوی دارد و شیر از وی ترسد، زیرا که ببر ~~جهنده بود و از دور بجهد، بر گردن شیر نشیند و وی را میخورد. و میان شیر و ببر ~~عداوت است، چنان که میان مار و عقاب و غداف و بومه. (به روز، بومه بچهی غداف را ~~برباید.) # ببر در خواب دشمنی عظیم بود. از سباع، آن که آدمی را خورد، ببر و شیر و گرگ بود. ~~ببر چون پیر شد، شکار مردم نکند و قصد کودکان نکند - به خلاف گرگ. اگر از اندام ~~ببر خون بیاید، دیوانه شود. و همهی ددان از ببر ترسند. چون بیمار شد، سگی را بخورد، به ~~شود. ~~بز جانوریست لطیف و جنسیست از گوسفند، الا آن که دنبه ندارد و از گوسفند ~~بدزهره تر بود. و از پیش گوسفند رود، یا از شرف است یا از بدزهرگی. # و از خواص بز آن است که شیر را بیند، پیش وی دود و بوی شیر بشنود، بمیرد و چون ~~شیر غایب شد، زنده گردد. و از زیرکی بز آن است که چون بیمار شود، شبرم یا سقمونیا ~~بخورد، نیک شود. هر که کاسهای سازد از طرفا و بز را از آن آب دهد، چون بز را بکشند، ~~طحالش نباشد. و همچنین، آدمی را. اگر سروی بز در زیر بالش نهند، خواب آرد. اگر ~~بلور هندی صورت بزی بر آن کنند و در زیر بالین کودکان ms251 نهند، نگریند و خواب آرد، به PageV01P239 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0240.png) ~~حدود غند، بزیست کوهی، سروها دارد دراز، پوست وی بکنند، هر که را قولنج بود، در ~~میان آن پوست رود، قولنج را بگشاید و به آن ولایت عمل کند. شیر بز سودمند بود به ~~دق. # اسکندر را به شیر بز پروردند. و سبب آن بود که دارا ابن دارا ملکی بود به ولایت ~~ایران و فیلفوس ملکی بود به روم، میان هر دو عداوتی برفت. وزرا گفتند «عمر در سر ~~قتال رفت. با یکدیگر قرابت کنید!» ~~فیلفوس دختری داشت نام وی عموریه، به پسر دارا داد. آبستن شد از وی. # دشمنان حسد کردند، دارا را گفتند «این عموریه دختر حجامیست، نه آن فیلفوس.» # عموریه بترسید. پسری بزاد در اسکندریه. وی را در غاری پنهان کرد و دو گوهر بر ~~بازوی وی بست و هر روز بزی از گله به آن غار آمدی و وی را شیر دادی. ~~قصه به دارا بردند که پسری یافتیم بر این سان. وی را «اسکندر» نام کرد و وی را ~~بپرورد. # تا دارا بمرد و مملکت دارا اسکندر بگرفت. و به روم رسید و ملک آن شهر بمرده بود و ~~مملکت به دختر وی رسیده. عموریه روزی وی را بدید، وی را بشناخت و وی را راه ~~داد، سرهنگی به وی داد. ~~سرهنگان حسد کردند و گفتند «اسکندر ابرص است. نشاید که سرهنگی به وی ~~دهند.» ~~عموریه وی را برهنه کرد، دو مهره دید بر بازوی وی. بدانست که پسر وی است و ~~مملکت به وی داد. # و این حکایت به بسیار عبارتها یافتیم. بعضی گویند عموریه از نفخهی فریشته ~~آبستن شد به اسکندر. وی را بگریزانید. بزی کوهی وی را شیر داد تا پرورده شد. # مقصود از این حکایت آن است که بز شیر وی موافق آدمی است. # و بز نر میش را نطلبد و گوسفند نر بز را نطلبد. و بز هشتاد هیجان بکند به ms252 روزی. بزنر ~~که رمد از گلهای، در گله آرند و ریشش بسترند، دیگر نگریزد. ~~به ماوراء النهر، عنکبوتی بود کوته پا، سممی بود، بز آن را بخورد، فربه شود. بز کوهی از ~~ده نیزه بالای کوه به زیر جهد و به سرو بر زمین آید. گویند در سروی بز و از آن گاو PageV01P240 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0241.png) ~~کوهی سولاخی ست از آن نفس زنند. و عدد سال عمر او بند سروی او باشد: به هر سالی، ~~گرهی به آن پدید آید. و علف در دهان گیرد و پیش ماده آورد. چون وی را بگیرند، از ~~پی وی آید و باز نگردد تا زنده بود. # بوزینه منقوط بود. چون بزرگ شوند، یکرنگ گردند. بوزینه ممسوخ بود. # آفریدگار فرمود بنی اسرائیل را که روز شنبه ماهی نگیرند. دام را روز آدیه ~~درافکندندی و روز یکشنبه برکشیدندی. ایشان را بوزینه کرد. و بوزینه جانوریست از ~~نتاج ایشان. # بعضی گویند که ایشان سه روز بماندند و آن گه بمردند. این بوزینه جنسی دیگر است # و در ولایت حبشه بیشتر باشند. و چندان که گاوی باشند و چندان که گربهای. و به ~~حبشه، با وی بازی کنند: یکی را بر سگی نشانند و چوب و کمان در دست وی نهند. # در بلاد زابج، به شهر قاقله، بوزینه بود سپید و بزرگ. ریشها دارند بزرگ. و بعضی ~~را سینههای سپید بود و پشت و دنبال سیاه و دوشهای سبز و سبالها دارند. ~~اعضاهای وی به آدمی ماند: ریش و سبیل و چشم و تغمیض و خنده و کف و ~~انگشتان و تناول و لقمه پیچیدن و مغز برون کردن از استخوان و گزنده کشتن. و در ~~حدود مصر، جولاهان وی را کار فرمایند و مکو در دندان گیرد و میان قصب به در ~~میبرد و باز پس می آرد. به ساعتی مبلغی ببافد و اگر تقصیر کند، برهی سیاه پیش وی ~~بکشند، تا از آن بترسد و کار ms253 بهتر کند. وی را هنریست که بر درختهای بلند رود که ~~هیچ جانور نیارد رفتن. و همیشه گزنده جوید. و گزنده به آدمی افتد و به بوزینه و کبوتر و ~~به روباه. و بوزینه بازی کند، زود خشم گیرد. بازیها آموزد. شناو نداند کردن. چون بیمار ~~شد، گمیز خورد از آن خود. گوشت بوزینه جذام را سود دارد. # پلنگ سبعی شوم و بدخوی و متکبر است. از آدمی ترسد و از ترس به وی جهد. ~~ترکیبی ضعیف دارد و استخوان پشت ندارد: پیچیده شود چون مار. به سوار جهد و مرد ~~را بگیرد و به پای اسپ پیچیده شود. هر جا که زخم کرد، موش پدید آید. و از آن هلاک ~~شوند، بی زخم موش. و این خاصیت اوست. پس، مجروح رانگه دارند بر تختی و تخت بر PageV01P241 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0242.png) ~~میان آب نهند تا نیک شود. و اگر موش راه یابد به وی، بول بر آن کند، مجروح عفن گردد ~~و تباه شود. چهارده روز نگه باید داشت. ~~گویند هر پلنگ که بزاید، بچه با ماری بود. جانوران از وی ترسند، مگر افعی ابلق که ~~با وی بود در آشیان. و پلنگ با هر دد ماده سفاد کند و بر وی جهد به غلبه. با شتر جماع ~~کرد، زرافه بزاد. با شیر جماع کرد، یوز بزاد. چنان که گرگ با کفتار جماع کرد، سمع بزاد. ~~و در ایام ماضی، ملکی بود، وی را کنیزکی بود. با شخصی زنا کرد، آبستن شد. از ~~ملک بترسید. بچه را بزاد، به صحرا برد و در ساقیهای نهاد. ~~پلنگی ماده بیامد، وی را شیر میداد تا پرورده شد. ~~شخصی بدید. پادشاه را خبر کرد. وی را بیاورد، نام وی کرد «نفرود». ~~چون بزرگ شد، جای ملک بگرفت و ملک را بکشت و جهان بستد و قصد آسمان ~~کرد و تیر بر آسمان انداخت و ابراهیم خلیل را در آتش افکند. ~~و از این سبب ms254 گفتهاند «بچه را به شیر حلال باید پروردن، تا بدطبع نگردد.» ~~گویند که یک سال نمرود هیزم جمع میکرد. و آتش در آن زد و از یک فرسنگ ~~منجنیق بنهاد و ابراهیم را در آن نهاد و به آتش انداخت. ~~روز دیگر، بر بلندی رفت تا بنگرد که حال ابراهیم به چه رسید. ابراهیم را دید، با ~~جبرئیل و میکائیل. نمرود گفت «من یک شخص را به آتش انداختم، در این آتش سه ~~کسند؟» ~~قصد کرد که پیش وی رود، نتوانست. ~~هامان گفت - عمابراهیم - که «آتش ابراهیم را از آن نسوخت که من آتش پرستم. ~~از حرمت من، وی را نسوخت.» ~~پس یک شعله از آن آتش برآمد و بر هامان افتاد و وی را بسوخت. ~~و ابراهیم آنجا، در میان گل و ریحان نشسته بود. ~~و پلنگ چون پیر شود، بچگان وی سر سگی بیارند تا بخورد، جوان گردد. پلنگ ~~چون سیر شود، سه شبان روز بخسپد. چون بیدار شود، بانگ سخت بزند، جانوران پیش ~~وی آیند، صید کند. PageV01P242 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0243.png) ~~اگر کسی تن خویش به پیه پلنگ بینداید، در جایی که پلنگ بود ایمن باشد. و ~~پلنگ بیمار موش را بخورد، نیک شود. میان پلنگ و موش تناسب است به ~~خاصیت. # جریش جانوریست چند بزغاله. نیکو رود. بر میان سر، یک سرو دارد. با همهی ~~جانوران بکوشد، کس وی را نتواند گرفتن. پس صیاد کنیزکی جوان، سپید، به نزدیک ~~آشیان وی بنشاند. جریش پیش وی آید و در دامنش نشیند. کنیزک پستان به وی دهد. ~~جریش آن را درگیرد. چون مقداری شیر وی بخورد، مست گردد و بخسپد، صیاد وی را ~~بگیرد. # خار پشت «قنفذ» است. همه اندام وی پر خار بود. هرگز نخسپد و چنان که یوز، ~~هرگز از خواب سیر نشود. و جنسی از خارپشت باشد که شوکهای دراز دارد و آفریدگار ~~مسخر وی کرده است که میاندازد چون تیر. (و درخت بیدانجیر که دانهی وی ms255 خشک ~~شود، آکمام از وی شکافته شود، دانه از وی روان گردد چون تیر) و خاریشت دشمن مار ~~است و با افعی و ثعبان جنگ کند و با ایشان بازی کند. و هر جا که خواهد بگیرد و خود ~~را درهم کشد و مار خود را بر وی زند تا پاره پاره شود. # و چون اهل اسلام بر سیستان ظفر یافتند، عهد کردند که «ما صلح آن گه کنیم که ~~خارپشت را نکشند.» # پرسیدند که «این چه التماس است؟» # گفتند «در زمین ما افعی بود و دافع آن خارپشت بود.» # گویند که خارپشت و راسو چون مار را بزنند یا مار ایشان را بزند، سعتر بیابانی ~~بخورند تا ضرر آن دفع کند. اگر خارپشتی در خانهی تاریک بیاویزند به ریسمان کتان، ~~مانند ستاره از وی درفشان بود. # و خارپشت جایی لانه نهد که دو در دارد: یکی از جانب صبا، یکی از جانب دبور. ~~پنج دندان دارد. پنج خایه بنهد. و چون بچه کرد، جایی که مویز یابد، خود را در آن ~~بغلتاند. به هر خاری مویزی برگیرد و پیش بچگان آید تا آن را بخورند. PageV01P243 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0244.png) ~~خارپشت هندی وی را «دلدل» خوانند، خارها اندازد. و چون جماع کند، پشت به ~~پشت ماده بازنهاده کند، چنان که مار بر یکدیگر پیچیده شوند. ~~خر جانوری ست پرمنفعت، همیشه حمالی کند و کس را نرنجاند. مردم متواضع بر وی ~~نشینند تا از رعونت دور باشند. و از این سبب، عیسا ابن مریم بر خر نشستی. و ترسایان ~~هنوز سنب خر عیسا گرامی دارند. ~~گویند چون بختنصر بنیاسرائیل را بکشت و «تورات» را بسوخت، عزیر بگریخت. و ~~عزیر بر خری نشسته بود. فرو آمد و خر را به درختی دربست و قدری آنجیل در قدحی ~~افشرد و می گفت «آفریدگار این مردگان را چه گونه زنده کند؟» و بخفت. ~~آفریدگار جان وی برداشت، صد سال. بعد از صد سال، زنده گشت. استخوان ms256 خر ~~دید آنجا افتاده و شیرهی آنجیل همچنان تازه. گفت «این عجب است.») ~~ملکی حاضر آمد. گفت «چند سال است که تو اینجایی؟» ~~گفت «یک چاشتگاه.» ~~ملک گفت «صد سال. بنگر که آفریدگار چه گونه زنده کرد تو را و بنگر که چه گونه ~~زنده کند خر را!» ~~و آن گه، اعضاهای وی بر یکدیگر مینشست، تا زنده شد. ~~عزیر گفت «بدانستم که آفریدگار قادر است.» ~~قصد کرد تا با شهر آید. در بیابان، تشنه شد. چشمهی آب دید و زنی نیکوصورت بر ~~سر چشمه استاده. عزیر زن را دید. گفت «شیطان زنده است و من تشنهام و پیرامن زن ~~نیارم شدن.» ~~سه روز تشنه بماند. پس آن زن بیامد و عزیر را گفت «من فریشتهام و تو را آزمایش ~~میکردم. برو در این چشمه و آب بازخور!» ~~وی قصد آب کرد و شربتی بخورد. ~~پس، قصد خانهی خود کرد. در شهر آمد. کس را نمیشناخت و کس وی را ~~نمی شناخت. به در سرای خویش، زنی را دید پیر و دوتا. گفت «تو کیستی؟» ~~گفت «من دختر عزیرم.» ~~گفت «پسران وی کجااند؟» PageV01P244 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0245.png) # گفت ««در خانه.» # ایشان را بخواند. همه پیر صدساله. گفتند «تو کیستی؟» # گفت «من عزیرم.» # وی را در کنار گرفتند و عزیر را بر تخت نشاندند: جوانی سی ساله و پسران و دختران ~~صدساله بالای وی استاده. # ملک آمد و نپسندید که پیران بالای وی استاده باشند و با وی عتاب کرد، تا ~~بنشاندند. ~~«تورات» را جمله حفظ بود. بعضی گویند شهابی از آسمان بیامد و به حلق وی فرو ~~شد، جملهی «تورات» را بخواند. چون به قوم خویش رسید و «تورات» بخواند، جهودان ~~گفتند که «موسا که صاحب تورات بود، نتوانست از حفظ برخواندن. این عزیر مگر پسر ~~خداست.)) # از آن وقت، عزیر را پسر خدادانند. # مقصود آن است که خر اختیار پیغامبران بود. و بدان که خر سردمزاج بود. و خر ~~دشتی به ms257 سردسیر نباشد. و خر نر به دو سال و نیم گشنی کند، ولیکن کره از نر سه ساله ~~بهتر بود. و خر چون بانگ کند به شب، سگ به درد آید و بنالد. اگر مردی حنظلی از ~~شاخی که یکی بار آرد باز کند و شحم آن بر دست و پای خر مالد و یکی بر آن نشیند و ~~میراند، به عدد گام خر شکم او اطلاق کند. کودک چون بسیار گرید، شیر خر بخورد، ~~ساکن شود. # بدان که خرس جانوری ست مضر و پرحیلت. و دشمنی دارد با آدمی. تا اگر خفتهای ~~را بیند، صخرهای بر دوش آورد و به دو پا برخیزد و بر وی زند. دیوارها را نقب زند و ~~سنگهای اساس بگشاید. درختها در باغ برکند یا بشکند. جوز را در هر دو کف گیرد ~~و بشکند و بخورد. # شخصی حکایت کرد که خرسی با بچهای به در باغ آمد. بچه را در باغ انداخت تا ~~درآید. من بچه را بازپس افکندم. دیگربار، بچه را درباغ افکند. من وی را بیرون انداختم. # شبی تا روز چنین میکردم، تا بازگردید. PageV01P245 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0246.png) # شخصی گفت در صحرایی میرفتم، کسی از پس من درآمد و دستار من بربود. # از پس وی رفتم. خرسی بود. به سر چاهی رفت و دستار را در چاه گذاشت و بانگ ~~میزد - که بچهی وی در آن افتاده بود. ~~من از پس وی درآمدم و دنبال وی بگرفتم و سرنگون وی را در چاه افکندم و سنگها ~~میزدم تا وی را بکشتم. پس، دستار برآوردم. # شخصی گفت که شخصی سنگی بر خرسی زد. خرس از دنبال وی بیامد. مرد بر ~~درختی گریخت. خرس از پس او برآمد. مرد با سر شاخی آمد و به دو دست خود را از ~~درخت درآویخت، انگشتهای هر دو دست درهم افتاد. ~~آن شب همچنان بماند، تا روز مردم وی را به زیر آوردند. # و بدان که خرس دشمن ms258 آدمیست و پایها و چنگها دارد مانند شیر. چون سرما آید، ~~در سولاخی رود و زبان به کف دست تر میکند. چون برون آید، فربه بود. و خرسان به ~~هم روند و اتفاقی دارند. و ماده که بچه دارد، بدخوی بود و بچه را بر پشت نشاند و بر ~~درخت رود و میوه میخورد و بچه را میدهد. و خرس با همه جانوری بکوشد. و چون ~~گاو خواهد که سرو بر خرس زند، خرس به قفا بازافتد، گاو سرو بر شکم خرس زند، ~~وی هر دو دست در سروی گاو زند و برخیزد و سنامش می خاید، تا گاو را بکشد. # پیه خرس اگر گرم بخورند، حفظ افزاید و فربه کند. خرس بخسپد و برخیزد، هر دو ~~دست بلیسد و سیر شود. و آفریدگار را در حق همهی حیوانات رحمت است، تا باشد که ~~چهار ماه و پنج ماه بگذرد که شیری هیچ صیدی نیابد و خرس مدتی برآید که در کوه ~~هیچ قوت نیابد و مار سالها بگذرد که هیچ نخورد و همه فربه و به قوت باشند و یکی از ~~گرسنگی نمیرد. ~~گویند که خرس با آدمی زنا کند. و شخصی گوید به کوهی بر شدم، از آن درافتادم در ~~چاهی و در آن چاه خرسی درافتاده بود. بترسیدم. خرس مرا دوتا میکرد. مرا یاد آمد ~~که خرس زنا کند، بترسیدم. مرا در کشید و بر پشت من آمد و هر دو دست در دیوار چاه ~~زد و بر بالای چاه رفت. ~~من شکر کردم که از وی خلاص یافتم . بعد از ساعتی، با سر چاه آمد. شاخ درختی PageV01P246 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0247.png) ~~شکسته بیاورد و در چاه گذاشت و سرش را محکم بگرفت. من دست را به آن درزدم و به ~~بالا برآمدم واز آن صعوبت برستم. # خرگور نر هیچ کره نگذارد که در گلهی او آید و به دندان خایهاش بکند. و به این ~~سبب، خرگور اغلب خصی ms259 بود. خرگور ماده بچه جایی زاید محکم و نگذارد که بیرون ~~آید تا سنب محکم کند، آن گه به گله درآرد. و گلهی او باشد که پانصد عدد بود و از ~~یکدیگر گسسته نشوند و اگر به شمشیر میزنند که از هم جدا نگردند. و در دیار بصره ~~بسیار باشند. چون به آبخوردن آیند، دو مرد به راه آیند با کارد و ایشان را میزنند و ~~میگیرند. از سنب او انگشتری کنند، صرع را سود دارد. # این مقدار از قول حکما گفته آمد. # خرگوش حیوانیست ضعیف. دستهای کوتاه دارد و پایهای دراز. چون بخسپد، هر ~~دو چشم وی مفتوح بود و هیچ نبیند. عرب گوید که جن بر خاریشت نشیند و بر ~~شتر مرغ و بر موش دشتی، اما گرد خرگوش نگردد - که خرگوش را حیض رسد. و هر ~~که یکی را بکشد از این اجناس، اول شب ایمن نباشد از جن و آواز هاتف شنود به ویل. ~~عرب گوید هر که کعب خرگوش با وی بود، دیو از وی گریزد. # حکما گویند موی بسیار بر تن و بر گوش و گوش دراز دلیل دراز عمریست. و ندانم ~~که عمر خرگوش چند است. و هر جانور که دراز گوش بود و کوتاهدست، چنان بود چون ~~موش. اگر خون خرگوش در چراغدان کنند و برافروزند، چنان نماید که مردم پای در آب ~~دارند. خرگوش بچه بسیار کند. در اندرون دهان و در زیر پای موی دارد. هرگه بیمار شد، ~~بلگ تر بخورد، بهتر شود. # خلد جنسی ست از موش - کر و کور. دهان باز کند، مگس در دهان وی رود. از آن ~~زندگی کند. و خلد ریشهی درخت خورد. و بوی پیاز نتواند شنیدن و اگر سیر و پیاز در ~~آشیانهی وی نهند، بیرون آید و وی را بگیرند. # خوک «خنزیر» است و مضر بود. تا قومی شیر را به آرزو خواهند، از رنج خوک - ~~که شیر خوک را بخورد. و ms260 خوک سحرگاه آید، زمینها بشکافد. و لواط بود: نر با نر زنا PageV01P247 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0248.png) ~~کند. و خر و کبوتر هم لواط بود. خوک به چهار ماه بزاید و از یک نر بیست بچه بزاید. ~~بیست سال بماند. مردار خورد. سر وی به خر ماند، گوش شتر دارد، چشم و بینی فیل، ~~دنبال بز، آظلاف گوسفند، خایهی شتر. بسیارخوار بود، چون گاو. اگر یک چشم وی ~~برکنند، بمیرد. بر زخم تیر و نیزه صبور بود، بازآید و مرد را بگیرد. ~~ابن نوشجانی گوید در صحرا، اثر شش قدم دیدم. گفتند که «خوک بر ماده جهد و ~~چند فرسنگ برود، دست بر پشت وی نهاده.» # خوک در خواب دشمنی قوی بود. و خوک اهلی خنث بود در خواب. اگر خوک را بر ~~پشت خری بندند، خر چون بول کند، خوک بمیرد. و ممسوخ است. پوست خوک آبی هر ~~که با خود دارد، نهنگ از وی بگریزد. دندان راستش میمون بود، دارندهی آن عزیز بود. ~~دندان چپش شوم بود: اگر در زیر بالین ملکی نهند، معزول شود. سنب وی در کشتی ~~دارند، نهنگ را کفایت کند. به وقت هیجان، نران با یکدیگر جنگ کنند و خود را به گل ~~بیالایند، پوستها چون جوشن کنند. و نشان آن بود که گوشها فروهلند و گمیز بسیار ~~کنند. ماده تا پانزده سال آبستن بود. چون پیر شد، بر پهلو گشن کند. در هندوستان، ~~خوک نباشد. خوک را پوست باز نیاید، مگر به کارد. استخوان وی با استخوان آدمی ~~پیوندد، التیام پذیرد. خوک را چون بزنند، چون طفلان غریو کند. به روم، وی را چهار ~~روز هیچ ندهند، آن گه وی را سیر کنند، در خاک بگردد و به یک سیری فربه شود. بلوط ~~دوست دارد و خرچنگ خورد. نشخوار نکند، شکنبه ندارد. و باشد که سنب دارد و باشد ~~که ظلف دارد. در استخوانهاش مغز نبود. خوک چون سگ را بگزد، همهی موی سگ ~~بیفتد. سرگین ms261 وی در زیر سیب بسوزانند، سرخ شود. گلهی خوک متفرق باشد در ~~صحرا، وقت شب. راعی یکی را بگیرد و دربندد و میزند وی را تا مینالد، همهی ~~خوکان آنجا جمع آیند. بچهی خوک مخطط بود. PageV01P248 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0249.png) ~~را سو کو چک تر از گربه بود. جانوری لطیف است. اگر آستینی بر وی زنند، بیفتد. ~~گشنی به دهان کند. و حلا و جواهر دزدد. و آن که وی را بزند، جامهی وی بدزدد. و ~~دشمن نهنگ است. و نهنگ دهان باز کند تا مرغان بن دندان وی پاک کنند و راسو به ~~گلوی وی فرو شود و آحشای شکم وی بخورد. # و آفرید گار نهنگ را عاجز کند به آن دابهی ضعیف و بی چاره. # روباه «ثعلب» بود. جانوری ضعیف است و پرحیلت. و هیچ جانور با خارپشت ~~نشکیبد، مگر روباه. زیرا که خارپشت خود را چون گویی کند، سگ دندان در وی نزند و ~~مار از وی بگریزد، روباه بول بر پشت وی کند: چون حرارت بول به وی رسد، منبسط ~~گردد، روباه درجهد، سرش بگیرد و بخورد. و روباه را با دجاج خصومت است، از وی ~~ترسد. # یکی گوید به روباهی رسیدم افتاده و شکم آماس کرده، پنداشتم که مرده است، از ~~وی در گذشتم. سگی در رسید. روباه بجست و بگریخت. ~~پرسیدم از آن. گفتند «روباه داند که سگ شمی قوی دارد، مرده را از زنده ~~بشناسد.» # روباه جای خویش چنان سازد که هفت در دارد. کشتهزار که خوشه بکند، روباه در ~~وی نرود. و چون گرسنه شود، به قفا بازافتد و خود را بیاماساند. مرغ پندارد که مرده ~~است، بر وی نشیند. وی را برباید و بخورد. چون گزنده به روباه افتد، استخوان یا ~~پوست پارهای به دندان برگیرد و در آب میرود اندکاندک، به تدریج، و میگذرد، تا ~~گزنده بالا می آید، تا همه بر گردن و سر روباه آیند، پس با پوست آیند که ms262 در دم دارد، ~~آن گه پوست را بیندازد و بیرون آید. # پیاز دشتی خورد. با کلاغ دوستی دارد. سر روباه در برج کبوتر آویزند، همه بگریزند. ~~قضیب روباه چون آنبوبه بود. با گربه جماع کند، بچهای غریب بزاید. شمی قوی دارد. مرده ~~را از زنده بشناسد. # گازری گوید روباهی مرغی را بیاورد و در زیر درختی پنهان کرد. گازر برفت و آن ~~را بر گرفت و بر سر رزمه نهاد. PageV01P249 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0250.png) ~~روباه گرد وی می گردید. آنگه، برفت و چیزی دیگر بیاورد و به بن آن درخت بنهاد ~~گازر پنداشت که مرغ دیگر آورد. برفت که بردارد، روباه باز گردید و مرغ را از سر رزمه ~~بربود و ببرد. ~~گازر به آنجا رسید، استخوانی دید در بن درخت نهاده. # به طبرستان، روباه بود که دو جناح دارد چون خفاش و دندانها دارد دراز. # زرافه در زمین نوبه بود. حیوانیست عجب. تن شتر دارد و سر گاو کوهی، بی سرو. ~~سنب گاو دارد، دنبال مرغ و دندان خر. دو دست دراز دارد، دو پای کوتاه، بی زانو. ~~پوست وی خال خال، به رنگی ظریف. پدرش پلنگ بود، مادرش ناقه. # من شنیدم از شخصی که به رسالت آمده بود به عراق، از بحرین و کیش، گفت زرافه را ~~دیدم از آن ملکی، دو دست دارد دراز، مانند دو عمود، و گردن دراز، مانند علمی، و دو ~~سروی باریک. و زبان بیرون میکرد سیاه. و آن گه، درخت کنار خردی، پیش درخت ~~آمدی و سر فرو کردی تا کنار از درخت بگسستی و سر و گردنش بالای درخت گذشته ~~بودی. و همچنین، گرد کان خوردی. # در آن ولایت، «گاوپلنگ» میخوانند. بر راهی که میرود، سر در باغی برد، در آن ~~چره میکند و وی بیرون باغ. # عمر کوتاه دارد و گران رود. پوست وی سخت بود، از آن جوشنها سازند، آهن به ~~وی کار نکند. آنجا میرد که بزاید. از ولایت خود ms263 پیشتر نرود. # و بدان که سگ جانوریست مهربان. از آدمی نشکیبد. به تن ضعیف و به دل دلیر، ~~تا از شیر بنگریزد و با وی بستیزد. یک لقمه بخورد، صد سال وفاداری کند. از بهر این ~~گویند «سگی بهتر از صد سفله.» # ابو عبیده گوید مردی به سفر رفت، سگی با خود داشت. دشمنان وی را بگرفتند و ~~ببردند و یاران از وی باز گردیدند. سگ از پس ایشان برفت. مرد را در چاهی افکندند و ~~خاک برسر وی کردند. سگ به چنگ خاک از سر وی باز میکرد، تا نسیم هوا به وی ~~رسید. و آنجا بانگ میکرد. PageV01P250 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0251.png) # قومی قصد سگ کردند. چاهی دیدند، سگ گرد آن می گردید. خاک باز کردند، وی ~~را برآوردند. # از وفاداری سگ باز گویند که اصحاب کهف هفت ملکزاده بودند، از پیش دقیانوس ~~بگریختند، طوقهای زرین در گردن کرده، جامههای ملوک پوشیده، سگی در دنبال ~~ایشان افتاد: چون ایشان در غار شدند، سگ بر در غار بخفت. # آفرید گار خواب بر ایشان افکند، تیرست سال بخفتند. بعد از تیرست سال، از خواب ~~در آمدند. با یکدیگر میگفتند «چند گاه است که ما خفتهایم؟» و یکی صرهی زر داشت ~~به نام دقیانوس زده. یکی را بفرستادند که دیناری به طعام دهد. # وی برفت در شهر. کس را نمیشناخت. به در دکانی رفت و آن دینار نانوا را داد. # گفت «ای مرد، این زر کجا زدهاند و از کجا آوردهای؟ مگر گنجی یافتهای؟ - که این ~~زر سیصد سال است که زدهاند.» # وی را به پادشاه بردند. تا ایشان را برد به سر کهف. در آنجا رفت و احوال با ایشان ~~بگفت. آفریدگار ترسی از ایشان در دلها نهاد که کس آنجا رسد، از ترس بگریزد. # مقصود از این حکایت آن است که وفاداری سگ- که بر لب آن غار خفته است و با ~~ایشان مساعدت کرده. # و سگ متکبر بود. تا اگر کسی از ms264 وی بترسد، بنشیند، سگ از وی بازگردد و بول بر ~~وی کند. عیوب سگ آن است که نباش بود، دزدی کند، همه روز بینی بر زمین دارد، ~~چیزی جوید و تا دبر سگان که بینی بر آن نهد. و اگر سنگی به وی اندازند، از حرص به ~~دندان بگیرد. نه سبع تمام است و نه بهیمهی بهیم. نه جنی است، نه انسی. و از مطایای جن PageV01P251 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0252.png) ~~است. و چون دیوانه گردد، بگزد. و القاح کند و به سگی آبستن شود. و چنان بود که هر که ~~را نشناسد، در وی جهد. و احمق بود. بر شارع خسپد. و اگر زخمی از سنب اسپی بر وی ~~آید، فریاد کند. اگر سگی از بامی درافتد، دیگران گرد آیند و وی را بدرند. اگر از خانه ~~خاشاکی به در اندازند، به سبب آن یکدیگر را میزنند. چون باز سر آن روند، پوست ~~پیاز و چغندر بود. ~~و بدان که از آواز منکر، بانگ سگ است و خر و طاووس و گاو. و خسیسان را مثل ~~به سگ زنند. ~~یکی ممدوح را دشنام داد. ~~گفت «سگ بانگ زند بر من، من بانگ زنم بر وی؟/ خر پای زند بر من، من پای زنم ~~بر خر؟» ~~و سفیه یا سگ بود، یا خر. مجوس مرده را به سگ نماید تا وی را ببوید، بداند که مرده ~~است: اگر زنده بود، بازگردد، اگر مرده بود، دم در وی زند. ~~سلمه ابن خطاب گوید که عبدالملک ابن مروان و مصعب ابن زبیر رابههم خصومت ~~افتاد. ملک روم را گفتند «وقت فرصت است.» ~~ملک روم گفت «دو سگ را بیاورید!» ~~بیاوردند. هر دو را به یکدیگر جنگ کردند. ~~ملک روم ناگه روباهی در میان هر دو سگ افکند. ~~سگان خصومت رها کردند و در روباه آویختند. ~~ملک روم گفت «عرب همچنین باشد. اگر من قصد ایشان کنم، به من در آویزند.» ~~و بدان که سگی چون ms265 بالغ شد، پای بردارد که بول کند. و سگ چون ابر بیند یا ~~کاروان، نباح کند. ~~از جملهی حکما، یکی بود سگ و کبوتر در خانه نداشتی. و گفت «کبوتر نیاک بود و ~~سگ را ذکر ظاهر بود. این هر دو زنان را شهوت تیز کند.») ~~اگر سگ را کندس دهند، بمیرد. سگ به یکبار سیر بخورد و فربه گردد و چهل روز PageV01P252 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0253.png) ~~هیچ نخورد، لاغر نشود. سگ به شصت و یک روز آبستن شود و به پنج روز بچهی وی ~~چشم باز کند و به هر هفت روز حیض بیند. به شش ماهه، پای بردارد. ماده شکار بهتر از ~~نرکند. و سگ زرد و سرخ محبوب بود. و خوردنی پیش سگ بچگان بنهد، درهم نیفتند ~~چون گربه بچگان. و سگ چون گوشت آدمی بخورد، دیوانه شود. و چون آدمی را بگزد، ~~آدمی نیز دیوانه شود و بانگ سگ کند و علت صعب باشد. پس آینه به وی نمایند: اگر ~~صورت خود بیند بماند، اگر صورت سگی بیند بمیرد. بر سر دنبال سگ، ناخنی باشد، آن ~~را بباید کندن. و اگر نه، درماند. اگر بادام تلخ با زیت بسرشند و به سگی دهند، بانگ ~~نتواند زدن. # سگ آبی را دنبال گردانیده باشد سوی پشت. چون سگ آبی گشنی کند، دیگر ~~سگان آبی شادی کنند. اگر یکی در دام افتد، دیگران خود را بر دام میزنند. اگر ماده ~~بگیرند، نر با هیچ ماده جفت نگردد. از آتش عجب ترسد. خایهی وی چند بیدستر ~~است. نر خایهی خویش بکند تا از صیاد برهد. چون صیاد را بیند، به پشت بازافتد تا ~~وی را بیند و بازگردد. سگ آبی در آن آب بود که دندان ماهی آرند از آن. سگ آبی ~~آبگون بود، ازرق چشم، دو دست کوتاه و پایها همی کشد. دنبال خر دارد. چون از آب ~~برآید، به آفتاب خود را آسایش دهد. اگر چوبی بر بینیش زنند، بیفتد ms266 و اگرده زخم بر ~~دیگر اندامهای وی زنند، هیچ اثر نکند. # و باشد که چند گاوی بود. گوشت وی همه روغن بود. پوست وی «قندز» خوانند. ~~سگان وی را صید کنند، در آب گریزد. سگان از پی وی در آب روند مانند تیر تا وی را ~~دریابند و بیرون آرند. و خایهی وی از بهر فالج به کار دارند. # صفت سگ بری و بحری گفته آمد. # سمندر جنسیست به خلد ماند. آتش به وی کار نکند. در حدود خراسان، ~~کوهیست، بر آن غاری، همیشه در آن آتش سوزد، در آن زندگانی کند - تابستان و ~~زمستان. هر سال پوست باز گذارد و پوست وی نسوزد در آتش. چون کسی را بیند، در ~~میان آتش گریزد. و از آتش به در آید، رنگش نیکوتر بود: بزرگ و سپید بیرون میآید. PageV01P253 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0254.png) ~~سنجاب جانوریست در حدود زمین ترکان. به سقسین بود. بر درختها نشیند از ~~آن فندق. آنجا لانه نهد. ~~صید وی دشخوار توان کردن. صیاد گوی بکند عمیق و دیوارهای وی ملمس کند و ~~گوشت پارهای در آن افکند و مردی در آن پنهان شود. سنجاب خود را درآن افکند. ~~وی را بگیرند و بر زمین نهند و پوست وی بکنند. پوست وی معتدل بود. ~~و شتر حیوانیست مبارک، پرمنافع، اندکخوار، قانع و متواضع و باقوت. و هر ~~جانور که گردن دراز دارد، نیکو دود و هر چه کوتاه گردن بود، زشت دود. چنان که گاو ~~کوتاه گردن است. چون دود، زشت دود. و شتر موصوف است به دویدن. ~~و ملک کسرا روزی عربی را بخواند و خواست که به وی خندد. گفت «آن چیست که ~~آواز او بلندتر است؟» ~~گفت «شتر.» ~~کسراگفت «چرا کلنگ را نگویی؟» ~~عرب گفت «شتر را بر هوابر، تا بدانی که آواز شتر بلندتر است یا آن کلنگ.» ~~پرسید که «ازگوشتها، کدام خوشتر بود؟» ~~عرب گفت ««گوشت شتر.» ~~گفت «چرا گوشت بط نگفتی؟» ~~گفت «گوشت شتر ms267 کباب کن و گوشت بط در آب پخته کن و ببین تا کدام خوشتر ~~بود.» ~~گفت «از جانوران کدام به قوتتر است؟» ~~گفت «شتر.» ~~گفت «چرا فیل را نگویی؟» ~~گفت «فیل را بخوابان و بار بر وی نه، تا چه گونه برخیزد.» ~~کسرا عجب درماند و وی را شتر داد و خلعت. ~~بدان که از خواص شتر آن است که چون مست گردد، چیزی از حلق وی برآید ~~سرخ، آن را «شقشقه» خوانند و از سامان چپ اندازد. و گاو که بدود، زبان از سامان # 252 PageV01P254 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0255.png) ~~چپ برون افکند. و همهی جانوران که بخسپند، میل به سامان چپ کنند - از شفقت ~~جگر - و چون گریزد، از سامان چپ گریزد. و چون شتر بکشند، خایه و شقشقهی وی ~~ناپدید گردد. اطبا گویند «دو عضو است که به مرگ باطل گردد و ممکن بود - که شتر ~~بدزهره است: خایهی وی با گرده گریزد.» # و شتر کینه دار بود. چون گشنی کند، کس را نتوان دیدن، آنجا نباید استادن. در ماه ~~شباط به گشن آید و بر مادر خویش بجهد. و به دوازده ماه بزاید. # همهی شتران را لب زیرین شکافته بود. همیشه خواهد که روی به آفتاب دارد. سگ ~~چون طحال شتر بخورد، بمیرد یا کور شود. شتر بیمار را بلگ بلوط سود دارد. آب تیره ~~دوست دارد که خورد و آب روشن از ضرورت خورد. عمر وی هفتاد سال بود. چهار ~~روز آب نخورد. چون سیر بخورد، بمیرد. گویند شتر را عرقی از جن درش است و از این ~~سبب، پیغامبر نهی کرده است که نماز کنند در جای شتران. و از این جنس در یمن باشند. # و ارعمیص عبدی را گلهای بود از شتر. روزی، شتری را دید ازهر، چون قرطاس ~~می افروخت. در میان گله آمد و بر ناقهای جست. شتری را بزاد چون ستاره افروختی. # چند سال برآمد. شبی، آن فحل را دید که بنالید. هر ms268 شتری که از نتاج وی بود از پس ~~وی برفت. ~~ارعمیص گفت «من از پس ایشان بروم تا بمیرم یا حال شتران بدانم.» برفت تا زمین ~~وبار. # هاتفی آواز داد که «بازگرد - که این شتران از فحل مااند. و تو اختیار کن که شاعر ~~باشی یا دلیل.» # ارعمیص گفت «دلیل باشم.» # دلیل شد، چنان که کس راهها چنان ندانست که وی. ~~و شیبه ابن عقال گوید از یمن به مکه میرفتم و می ترسیدم که حج فوت شود. شخصی ~~را دیدم بر شتری. گفت «ترسم که تو سر این شتر نگه نتوانی داشت، والا تو را به یک ~~ساعت برسانم.» پس، گفت «بر پس من نشین!» ~~من برنشستم و شتر را برانگیخت. چون تیر میرفت و کوه و بیابان در نظر من ~~نمی آمد، از سرعت رفتار وی. حالی، اعلام حرم پدیدار آمد. PageV01P255 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0256.png) ~~چون حج بگزاردم، گفتم «این شتر را به من فروش!» ~~گفت «این شتر از ولایت عروض است. من از صنعا به موسم آیم به یک ~~طرفت العین.» ~~گفتم «از کدام نسل است؟» ~~گفت «بحری است - از نسل ابل وبار.» ~~و جنسی دیگر حوشیاند - از نسل جن - و جنسی را «عیدیه» و «عسجدیه» و ~~«مهریه» و «عمانیه» خوانند. ~~و حضرمی گوید عربی را دیدم بر شتری ضعیف. و ما شتران نیکو داشتیم. به استهزا ~~گفتیم «شتری بستان و شتر تو به ما ده!» ~~گفت «نه.» ~~گفتیم «شتری بستان و صد دینار!» ~~گفت «نه.» ~~گفتیم «هزار دینار» ~~گفت «نه.» ~~گفتیم «چیزی بنمای از رفتار وی!» ~~گفت «بلی.» ~~تا از دور، خری دشتی پدید آمد. ~~گفت «خواهید که خررا بگیرم؟» ~~گفتیم «بلی.» ~~بانگ بر شتر زد. و مانند برق برفت و خر را بگرفت. ~~ما به وی رسیدیم، خر را پوست میکند. ~~پس، سخن بازیرها کردیم و گفتیم «این شتر را به مافروش، بهشتران ما و هزاردینار!» ~~گفت «نفروشم.» وبرفت. ~~سلیمان ابن عبد الملک به عاملی نبشت به ms269 یمن که «نجیبی یمنی بخر از بهر من، از نسل ~~جن!» PageV01P256 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0257.png) # شخصی از بجیله شتری داشت نیکو. عامل گفت «بفروش!» # گفت «نفروشم. مگر بستانی. یا رها کنی برنشینم و بروم: اگر مرابتوانی گرفتن، شتر تو ~~را دهم بی بها.» ~~گفتند «شاید. ولیکن قیدی بر پای شتر نهیم.» # گفت «شاید.» # قیدی بر هر دو پای وی نهادند. ~~و وی برنشست و بانگ بر وی زد. شتر بجست جستنی سخت و به روی درآمد. ~~دگربار برجست و برفت و ندانستند که کجا رفت. ~~بر اثر وثبهی وی، علمی بکردند. بدانستند که شتر که با قید چنین رود، از جن باشد. ~~شغال ددیست کو چک تر از گرگ. اگر در زیر درختی رود، اگر هزار مرغ خانگی بر ~~آن بود، همه به زیر افتد. اگر در سرایی شغال را بزنند، خانه پلید کند تا رها کنند. اگر در ~~باغی وی را بزنند، جمع شوند و باغ را خراب کنند. جایی که مرغ آبی نشیند، شغال یک ~~بن خار بزرگ برگیرد و در آن آب افکند تا مرغان با وی گستاخ شوند. پس، یکی از آن ~~به دندان بردارد و در پس وی در آب می آید تا نزدیک مرغ و مرغ وی را نمیبیند، ~~درجهد و مرغ را بگیرد. ~~شغال مرده را خورد. ~~شقاق جنسیست از آهو. بسیار جمع شوند. چون گرگ خواهد که شکار کند، به هم ~~آیند و روی به شقاق نهند و به هر فرسنگی دو گرگ بایستد و دو دیگر ایشان را ~~می دوانند تا به نزدیک آن دو گرگ آیند. آن گه، این دو گرگ آسوده برخیزند و ایشان را ~~میدوانند. پس، همه را بکشند و انبار کنند. ~~دشمن وی سگ و گرگ باشد. و شقاق را دو سرو باشد به شکل هلال سپید، مانند ~~آبگینه. و لطافتی نیکو دارد. PageV01P257 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0258.png) ~~دلیری شیر به حدی بود که یک مردی را بیند یا لشکری، پیش وی ms270 یکی بود، بنگر یزد تا ~~ظفر یابد یا هلاک شود. و هر حیوان که وی را دید، بر جای بماند و نتواند گریخت. شیر بر ~~دنبال کشتی نشیند و رسن را بکشد و کشتی را بر جای بدارد. ملاح بیاید تا بیند که چه ~~افتاد، وی را بگیرد و بخورد. و به شب، چشم برهم نهد، زیرا که چشم وی همچون شعلهی ~~آتش افروزد، تا صید نگریزد. بانگ وی سلاحی بود، زیرا که از بانگ وی حیوانات بول ~~کنند. شیر ماده یک بار بیشتر نزاید و آن گه عقیم گردد، زیرا که بچه در شکم وی زهدان ~~وی به چنگ تباه کند. # و چون اندک مایه زخمی بر شیر آید، مورچه وی را هلاک کند و در زخم شود. شیر ~~شعلهی آتش را بیند، بگریزد و اگر تشتی بزنند، بگریزد. چنان که اسپ در آب نگرد، ~~سایه را بیند، بگریزد. شکم شیر ضعیف بود، از شکم ترسد. آواز نیشه دوست دارد. ~~صیادان سرنای میزنند و دف. و چون خواهند که شیر را گیرند، سلاح داران در پس ~~مطربان آیند و میروند و شیر سماع میکند. چون آرام گیرد که سلاح ها به وی اندازند و ~~وی را بگیرند و دربندند و نیشه میزنند. ~~شیر آب کم خورد. زن را دوست دارد. هرگز با زن جنگ نکند و وی را نخورد. # گویند شیری با زنی الف گرفته بود. زن بگریخت. شیر چندین فرسنگ برفت و بر در ~~سرای وی خفت. # آن زن بیامدی و دست بر سر وی مالیدی. # و هرگززن را و طفل را نیازارد و کور را نیز نیازارد، از فرط تکبر. # و من از قاضی بزرگ شنیدم که گفت به رسالت میرفتم به بخارا. شیری درآمد در ~~میان هزار سوار و ملک دربند را بربود و ببرد در بیشهای. و اثر وی کس بازندید. # قصد اکابر کند. # شیر ضفدع و سرطان خورد و خوک. و از دنبال گریخته ms271 نرود. و تنها رود در صحرا و ~~با کس همراهی نکند. با سر نیمخورده نرود. و چون به صید رود، دنبال بر زمین میمالد و ~~اثر پای خود پنهان میکند. استخوان پشت و گردن وی یکپاره بود. و اگر دو استخوان ~~شیر برهم زنند، آتش از آن ظاهر گردد. و همیشه شیر محموم بود. چون صیدی را بخورد، PageV01P258 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0259.png) ~~به طلب نمک رود، پنجاه فرسنگ. بچه را در ملاحه زاید، از بیم مورچه. چون زخمی بر ~~شیر آید، سعد بخورد. چون بیمار شود، کپی را بخورد، نیک گردد. سی بانگ بزند، بر یک ~~پی: اول از همه صعبتر و آخر از همه نرمتر، تا از آن نیرو که زد برآساید. و چون گرسنه ~~شد، بانگ نزند، تا صید نرمد. چون بخسپد، چشم باز کند. چون بیدار شد، چشم برهم ~~نهد. ~~اگر گوشت وی قدید کنند و گشنیز برافشانند و در نبید کنند سوده و بخورند، بواسیر ~~بیفکند. اگر بر خود مالد، فالج ببرد. اگر پیه شیر در تن خود مالد، سرما نیابد. هر که دل ~~شیر بخورد، دلیر گردد. پیه شیر بر ناسور نهند، درست کند. اگر شکم خروس بشکافند و ~~بر زخم شیر نهند، ساکن گردد. شیر چون بانگ خروس بشنود، زمزمه بزند و آشفته ~~گردد. هر که چوب انار سولاخ کند و موی شیر و ساو آهن در آن ثقب کند و سرش به ~~موم بگیرد و با خود دارد، از هیچ جانوری نترسد و پیش وی نگردند. شیر از موش ~~ترسد و اگر از گل یربوعی کنند که شیر از آن بگریزد. چشم شیر و پلنگ و افعی و گربه ~~درفشد. و شیر و نمر و یوز وحشی باشند. و دندان شیر بکنند و وی را بپرورند و از وی ~~ایمن باشند. ~~شیر چون بچه را بزاید، مرده بود. روز سیم، بچه زنده گردد و ماده بادی در بینی وی ~~دمد تا زنده شود. (و بچهی ms272 گرگ گوشت پارهای بود بی صورت، وی را میلیسد تا ~~صورت وی پدید آید.) # بدان که چون آفریدگار سورت «والنجم اذا هوی» بفرستاد، عتبه ابن ابیلهب بشنید، ~~گفت «انا کافر برب النجم.» # پیغامبر بشنید، گفت «اللهم سلط علیه کلبا من کلابک.» # ابولهب بشنید که وی نفرین کرد، بترسید. و پسر وی به سفر میرفت. کاروانیان را ~~گفت «پسر من نگه دارید!» # چون برفتند، ابو لهب میگفت «وا ابناه!» و گفت «شما دانید که محمد امین از کودکی و تا ~~اکنون هرگز دروغ نگفت و من از نفرین وی میترسم.» # کاروانیان به شب وی را بخواباندند و بارها گرد وی درنهادند و مردان گرد وی بخفتند، ~~سلاح ها راست کرده. # شبی، شیری درآمد و عتبه را پاره پاره کرد و اندامهای وی آنجا رها کرد و برفت. PageV01P259 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0260.png) ~~چون خبر آمد به ابولقب، تعزیت وی بداشت و گفت «خاک بر سر دنیا باد! ای پسر، ~~مرا همهی جهان از بهر تو بایست.» ~~پس، وی را دفن کردند. ~~و شیر جنسیست که ملوکان به نام وی مباهات کنند، چنان که علی ابن ابی طالب را ~~«اسد الله» گویند وخالد را «سیف الله». # و شیر همیشه دهان بر زمین دارد - که دهانش گندد - و بچه از دنبال وی دود. چون ~~بانگ وی بشنود، بگریزد. پس، بچه را در زیر نهد و بانگی در گوش وی زند چون رعد و ~~وی را رها کند. بعد از آن، بچهی وی از هیچ نترسد. # این مقدار کفایت باشد از خواص شیر که گفته آمد از قول حکما. # صناجه جانوریست از آنسوی دریای محیط. بزرگی وی چندان بود که ~~دایرهی حدقهی چشم وی چندان که سرایی بود. و هر چه خورد، در تن وی افزاید - ~~نه سرگین کند، نه بول. اگر شخصی به این حدود رسد، از اندام وی عضوی نتواند دیدن ~~یا سرش یا پاش، از عظیمی که بود. و عمری دراز دارد و در ms273 بیرانه بود. ولیکن از ~~دیدن مار بمیرد و اگرچه چندان که کرمی بود. و عظمت و فربهی صناجه معروف ~~است. # فرانق جانوریست دنبال شیر رود و بانگ میزند و شیر از وی به رنج بود. و ~~«عناق الارض» است. و آن بزرگتر از گربه بود. «حاجب الاسد» خوانند. مردم وی را ~~دوست دارند، به حکم آن که هر گه بانگ وی شنوند، بگریزند و چهارپا را بگریزانند - ~~که از پس وی شیر آید. (و همچنین، کژدم را خنفسا حاجب بود.) # گویند بر ساحل محیط، حیوانیست فرس ناس خوانند. نیمهی تن وی به آدمی ~~ماند و نیمهی دیگر به اسپ ماند. وی را آواز حزین موزون باشد، نامفهوم. و گویند ~~ساز موسیقار از آن برگرفتهاند. و ملاحان و اهل ساحل بر آنجا شراب خورند و ~~مغنیان آلحان وی آموزند و همیشه ساحل این دریا معمور بود از عشاق و به طلب وی # 258 PageV01P260 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0261.png) ~~آیند و خیمهها زنند تا فرسناس ظاهر گردد. و این فرس ناس به حد ظلمات نیز ~~هست. # این قصه نادر است و ما بگفتیم. ~~فغاجوس سمی قاتل بود دیدار وی. هر حیوان را که چشم بر وی آید، بمیرد. ~~آفریدگار وی را دو ابرو بیافرید چون دو پرده، روی وی به آن پوشیده بود. چون آوازی ~~به گوش وی رسد، سر با قفا افکند تا پرده بالا افتد، بینندهی وی بمیرد. و چون بچه ~~بزاید، برگردد و بگریزد. و اگر بچه را بیند، بمیرد و اگر بچه وی را بیند، بمیرد. و ماده در ~~کهفی رود تا نر با وی جماع کند. # و مثل این حیوان، سمنداسلار است. دیدن وی قتال است. ~~فیل جانوریست عظیم، هندی. نخوتی دارد و عزیزالنفس بود و متکبر. و چون نظر ~~کند، به ملکی ماند و در نظر وی نوعی بود از تأمل و اندیشه. # از یکی پرسیدند که «چیست که دو پا دارد و سه دست؟» # گفت ««فیل.» # یعنی بینی ms274 وی به جای دست است که به آن گیرد و زند و سنگ اندازد و خورد. ~~آفریدگار قادر است که حرکات دست آدمی در بینی وی نهاده. # هندوان گویند که پیشانی وی عرق کند هر سال یک بار - عرق ستبر آید، بوی وی ~~خوشتر از مشک. وفیل به تکبر و لجوجی موصوف است. # گویند فیلبانی زخمی بر فیل زد. و فیل را به درختی دربست و فیلبان بخفت. # فیل شاخی از درخت بشکست و بینداخت و بر فیلبان زد و بکشید بر خود و پای بر ~~سینهی وی نهاد و بکشت. # و فیل چون مست شود، حمله برد منکر. و فیل بر شیر چیره بود. و چون آبستن شد، ~~هفت سال بچه در شکم دارد. چون بزاد، دندانها دارد. و صد سال بماند. در عراق، نر ~~بمیرد و ماده بماند. سرگین فیل بر درخت بندند، بار نگیرد. همچون زن که عسل به فرج ~~برگیرد، آبستن نشود. (و زنان هند عسل به کار دارند.) PageV01P261 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0262.png) ~~فیل را ملوکان دارند. و در ایام قادسیه و جسر قس الناطف و جلولا و یوم نهاوند، ~~فیلان جمع بودند. و آن انواع بود: فیل ابیض و ابقع و اسود باشد، اما اشقر و آدبس نباشد. ~~فیل از هیچ جانور نترسد، مگر از گربه. (شیر از هیچ چیز نترسد، مگر از خروس.) # اعراب در جنگ قادسیه عاجز آمدند - که اسپ از فیل میگریخت. شخصی گربهای ~~در بغل داشت، پیش فیل انداخت. فیل برمید و دیگر فیلان بگریختند و سبب هزیمت کفار ~~بود. ~~و زبان فیل مقلوب است، سر زبان سوی گلو دارد. و همه چیز را پستان در زیر ناف ~~بود، مگر آدمی و فیل را که پستان بالای ناف دارند. ~~و کسرا آپرویز ملک نعمان ابن منذر را بگرفت و گفت «عظیمی را به عظیمی هلاک ~~کنم.» وی را در پای فیل انداخت و بمرد. # و کسرا را صد فیل بود. و کسرا را ms275 مطربی بود نام وی فهلبد، آوازی داشت نیکو. و ~~شخصی دیگر، نام وی ربوسهی مغنی. این ربوسه فهلبد را بکشت. کسرا ربوسه را در ~~پای فیل افکند. ~~ربوسه گفت که «فهلبد را ربوسه کشت و کسرا ربوسه را بکشد. ملک مطرب از کجا ~~آورد؟» # کسراگفت «رها کنید - که هنوز زندگانی او مانده است.» یعنی در چنین وقت غم من ~~میخورد. # و بدان که فیل دو سرو دارد معکوس، از زیر حنک بالا فرو آمده. آن کس که نداند، ~~پندارد که دندان است. زیرا که مخرج وی از اصل قرن است و میان وی مجوف و فیل به آن ~~نطح کند و عض نکند. فیل را «افقم» گویند - یعنی کوچکدهان. و دهانش فراهم نیاید ~~و از مگس رنجد که در دهانش رود. # و کسرا را صد و پنجاه فیل بود. فیلی مست شد. همه از وی بگریختند. قصد تخت کسرا ~~کرد. شخصی تبرزینی بر پیشانی فیل زد، فیل را از کسرا دور کرد. ~~کسراگفت «از تو دلیر ترکیست؟» ~~گفت «اگر امان دهی، بگویم.» ~~گفت «بگو!» PageV01P262 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0263.png) ~~کسرا را سخت آمد، زیرا که بهرام دشمن کسرا بود. ~~و گویند هرگز کس را چنان قامتی و جمالی نبود که کسرا را. وی را اسپی بود نام وی ~~شبدیز، وی را او توانستی بردن. والا بر فیل نشستی. و چون مار شبدیز را بزد، فیل را ~~اختیار کرد که پشتی فراخ دارد و رفتاری نرم و چهار قوائم راست و گامی فراخ. ~~ابوجعفر منصور را چهل فیل بود و کسرا را زیادت شد بر چهارصد فیل. ~~سبب آن که روزی، فیل را در پیش وی بردند. گفت «شوم است. بیرون برید!» ~~بیرون بردند. ~~پس، در وی نگه کرد، وی را متکبر دید، در وی فخامتی ملوکانه یافت. ~~تا روزی، بیرون آمد. فیلان صف کشیده بودند: هزار فیل از یک سامان و از سامان ~~دیگر هزار سوار. فیلان جمله سجود کردند و خدمت. وی ms276 را عجب آمد از ادب فیلان. ~~کسرا گفت «کاشکی فیل از فارس بودی، یا من از هند بودمی!» ~~و فیل را پیش او وقعی بود عظیم. ~~و فیل را که در خواب بینند، ملکی بود. ~~شخصی با حجاج ابن یوسف گفت «به خواب دیدم که فیلی را گردن بزدند.» ~~بعد از چند روز، نامه رسید که داهر ابن صصه را بکشتند. ~~و فیل از ناخن ترسد و از خرطوم. و به جنگ قادسیه، زهره ابن حویه زخمی بر ~~خرطوم فیل زد، فیل بخفت. ~~و فیل شناو نیکو برد و خرطوم بر بالا دارد، چون گاومیش بینی. و شتر شناو زشت ~~برد و بر پهلو افتد. ~~و از محاسن فیل اگر همین است که - ~~ابرهه به کعبه آمد با فیلان تا کعبه را خراب کند. فیلی داشت عظیم، نام وی «محمود». ~~به در هر قلعه که رفتی، به دندان بخوابانیدی. یازده آرش بالای این فیل بود. و هر فیل که ~~بالای وی یازده ارش بود، آن را «زندهفیل» خوانند. PageV01P263 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0264.png) ~~چون به در کعبه رسید، فیلبانان وی را اغرا میکردند تا بیران کند. نمیکرد و امتناع ~~می کرد. ~~مردی از عرب گفت «به زانو درآی!» # فیل دو دست دوتا کرد و بر زمین خدمت کعبه کرد. و از هر سامان که فیل را ~~می بردند، سجود میکرد. # پس عرب گفت «برو به راه راست!» # و بر لشکر وی سنگ ببارید و همه را هلاک کرد. # این شرف فیل را تمام است. # و پیغامبر آن سال زاد که عام الفیل بود. و عایشه گوید «من سرگین فیل دیدم افکنده، ~~مردم نظارهی وی می کردند.» # و بدان که فیل سیب را دوست دارد. به وقت هیجان، فیل را دشخوار توان گرفتن، ~~مگر بچه را. و فیل نتواند خفتن. چون بیفتاد، نتواند برخاستن. و خفتن وی تکیه بود بر ~~چیزی. چون خواهند که وی را صید کنند، پیش آن درخت روند که خفته ms277 بود و سرگین ~~افکنده. بن آن بکنند و از گل خالی کنند، فیل آنجا رود به شب، تکیه زند بر آن، بیفتد، ~~بمیرد. وی را دفن کنند سالی، پس استخوانش بردارند - «عاج» خوانند. # اما اگر از بهر داشتن گیرند، بر لب دریا گوی بکنند و از دریا آب در وی گیرند تا فیل ~~در آن آبگیر آید، آن گه راه وی ببندند تا با دریا نرود و فیل را میزنند و شخصی جامهی ~~سرخ پوشیده ایشان را میزند و همه را هزیمت میکند. چند روز چنین میکنند تا فیل با ~~این سرخپوش الف گیرد و چون دشمنان را بیند، سرخپوش را آگاه کند تا ایشان را ~~هزیمت کند. پس، وی را بیرون آورد و بر پشت وی نشیند. # گویند جماعتی بچه فیلی را بکشتند و گوشت وی بخوردند. یکی گفت «من نخورم- که ~~حرام دارم.» # ایشان بر سر کوهی فرو آمدند و بخفتند. ~~مادر فیل از پس ایشان بیامد. همه را خفته دید. همه را هلاک کرد و وی را نکرد - که ~~بوی گوشت از وی نمی شنید. PageV01P264 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0265.png) ~~بازرگانی گوید که در بیشهای، فیلی را دیدم افتاده و دیگر فیلان بر سر وی آمده و ~~نمی توانستند که وی را بردارند. خروش میکردند تا وی بمرد. ~~گفتم «پا کا خدایا! هیکلی به این عظمت آفریند که برنتواند خاست، چون بیفتد!» ~~عمر فیل چهارصد سال بود. و هر چه درازدندان بود، دراز عمر بود. هفت ارش بالای ~~وی بود. قیمت وی هزار دینار باشد. پس هرگه یک آرش بیفزاید، هزار دینار دیگر در ~~قیمتش افزاید. چون به پانزده ارش رسید، فحل بود و زیادت از این نگردد. ~~قاقم جانوریست کوچک تر از گربه. سپید باشد به غایت، مگر دنبال که سیاه بود. ~~به لطافت حواصل است. در جایی بود که سردسیر بود و از ظلمات بیرون آید، همچون ~~سمور. (اما سمور سیاه بود و عزیزتر. و هر دو از ظلمات ms278 آیند - به مدتی دراز، چند عدد.) ~~و قاقم را وقتی گیرند که برف باریده بود. قاقم سر در برف برد، خاشاکی جوید که ~~خورد و دنبال بیرون بود -سیاه. صیاد میرود و او را میگیرد، چندان که باشد، و همه را ~~به آسانی بردارد. پوست وی گرم دارد و آب پشت افزاید. ~~کبش شوکتی دارد و به وی مثل زنند. ~~و پیغامبر گفت «به خواب دیدم که من بر کبشی نشسته بودم. تأویل کردم که سیدی ~~را بکشم» ~~تا روز احد، ابی ابن خلف به جنگ آمد و مبارزت خواست. پیغامبر قصد وی کرد. ~~یاران منع کردند و گفتند «دشمنی منکر است و شجاع. پیش مروا» ~~پیغامبر نشنید. به جنگ وی آمد. ~~أبی ابن خلف گفت «چندین سال است که من این اسپ را شکر دادم و کنجید تا تو را ~~بکشم.» ~~پیغامبر گفت «انا اقتلک علیه.» ~~ابی ابن خلف بازگردید و با اهل خویش گفت «بدرود باشید که کار من به آخر رسید ~~-که محمد هرگز دروغ نگوید و امروز با من گفت که تو را بکشم.» ~~بازگردید و پیغامبر را گفت «شمشیر تو به من ده تا یبینم!» # 263 PageV01P265 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0266.png) # پیغامبر شمشیر به وی داد. ~~ابی ابن خلف گفت «عقل تو چنین است که شمشیر به خصم دهی؟» ~~پیغامبر گفت «شوم داشتم که دست تو تهی بازگردانم.» ~~وی تیغ را بازداد. پیغامبر زخمی برابی ابن خلف زد، مرد و اسپ را به دونیم کرد. ~~مقصود از این آن است که کبش در خواب ملک بود. ~~و مورچه پیرامن پشم قوچ نگردد. اگر گوش گوسفند را به ریسمان دربندند که از پشم ~~قوچ تافته بود، تابع وی گردد. # کرگدن جانوریست عظیم. در اقلیمی که وی بود، سه باشد یا چهار. مادهی وی به ~~عمری یک بچه آرد. و باشد که بچه را بخورد. و چند سال بچه در شکم وی بماند. چون ~~بزاد، دندانها و سرو و سنب ms279 سخت و محکم کرده بود. اگر بچه از مادر گریزد، بماند و اگر ~~نه، وی را بلیسد و زبانی تیز دارد، وی را بکشد. و کرگدن مست گردد، از بانگ وی آدمی ~~بمیرد. بچه در شکم مادر سر از فرج مادر بیرون کند و مادرش طعام میدهد و به جای باز ~~میشود. چون از رحم به تنگ آید، بیرون شود. و عجب آن است که بچه را بلیسد تا ~~مجروح شود و بمیرد. آن گه، روزگار دراز نوحه میکند تا بچهای دیگر بزاید. و در شکم ~~مادر، سرگین نیفکند. # جانوریست مهلک. به بهایم ماند، به سنب و سرو و دنبال گاو. و به سباع ماند - که ~~دست و پای شیر دارد و گردن اسپ و یک سروی محکم از پیشانی برآمده. عوام گویند ~~که فیل را به سرو بردارد. دروغ است. اما با فیل عداوتی دارد، جنگ کند. سرویی دارد ~~معقف، در پشت فیل آویزد، همچنان بماند تا هر دو هلاک شوند. ~~و کرگدن از عمران دور باشد و حدث وی سوزنده است. گویند کرگدن میپرید، ~~حدث وی بر شخصی آمد. از آنجا استخوانهای وی بر گرفتند. ~~و شگفتی این است که چهار قوائم دارد و دو جناح دارد. و این نادر است و عقل قبول ~~نمی کند. ~~و احمد ابن فصلان گوید در پیش ملکی رفتم، سه طیفوریات دیدم چون جزع یمانی، ~~پیش وی. مرا گفت «این از سروی کرگدن کردهاند.» PageV01P266 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0267.png) # و از آن رو کمرها کنند، ملوک آن را به بهای گران بخرند. ~~در میان درختهای خلنج گردد، سوار را برباید. بر جزیرهی برطائیل چره کنند، ~~چون گاو. سرویی از وی به بهای عظیم بخرند. سبب آن که از هم باز کنند، صورتی پدید ~~آید در وی از آن آدمی یا شیر یا مرغ یا ماهی. اگر زمین سرو سپید بود، صورت سیاه ~~نماید و اگر اصل سرو سیاه بود، صورت سپید نماید. و در آن ms280 ولایت، آن صورت که بنماید، ~~بر آن حکمها کنند. و در اقلیم چین باشد اندک. و سروهای آن که به عراق آرند و گویند ~~سروی کرگدن است، آن از آن خر مصری بود. ~~اما صید کردن وی مشکل بود، به حکم آن که بانگ وی قاتل بود. پس، کنیزک ~~دوشیزه بر آن ناحیت برند که وی باشد و آنجا بنشانند. چون کرگدن وی را بیند و بوی ~~دوشیزه شنود، غش یابد و بیفتد. و در آن صحرا اگر یکی بود و اگر بیش، آنجا بیفتد. ~~صیاد کمین کرده باشد، وی را بکشد. # آفریدگار چنین جانور قوی را مسخر گرداند از آن دختر ضعیف. # کفتار سبعی ست بد. به تازی «ضبع» خولنندشوکتی دارد در شب. و از نتاج خوک و ~~گرگ است. مردار گندیده خورد] چونیر آدمی ظفر یافت، با وی زناکند) زیر پای آدمی ~~بلیسد تا ریش کند، نتواند رفتن! با وی جماع کند و آن گه وی را بخورد. آدمی را بکشد، ~~چوض بیاماسد، ذکر آدمی برخیزد، گفتار ماده بیاید با وی زناکند، آن گه وی را بخورد. ~~رجانور شوم و زانی ست. ~~* گویند معاویه ابن ابی سفیان خلوت کرد با زنی خراسانی. کنیزکی دیگر را بدید، وی ~~را بگذاشت. خراسانی را سخت آمد. # روزی، معاویه گفت «شیر را به پارسی چه گویند؟» # خراسانی گفت ««کفتار خوانند.» # گفت ««انا کفتار.» # خراسانی گفت «راست گویی.») # پس، معاویه را گفتند «گفتار ضبع باشد.» # گفت «کفتار با مردار زنا کند.» PageV01P267 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0268.png) ~~بدان که کفتار قوتی دارد که اگر شیر در سولاخ وی رود، وی را بزند، مگر که سولاخ ~~بپوشد و نگذارد که روشنایی بیند. و اگر ذرهای ضیا بیند، مرد را بدرد. اما چون تاریک ~~بود، کفتار را ببندند و بیرون کشند. # گویند کفتار ممسوخ است، چون بوزینه. و کفتار با گرگ زنا کند، عسبار و سمع بزاید. ~~کفتار «عرجا» بود، گرگ «اقزل» بود. (گرگ و سگ جماع کنند، بچهی ms281 ایشان «دیسم».) ~~و از سباع، هیچ را موی به این درازی نبود که کفتار را # بعضی گویند که گوشت وی حلال است - که ناب ندارد. و اگر پیه کفتار در سگ ~~مالند، دیوانه شود. گفتار در سگ نگرد و سگ بر بام بود، کفتار با وی میگردد تا سایهی ~~سگ برزمین افتد، کفتار پای بر سایهی سگ نهد، سگ به روی در آید؛ و اگر دو گوش ~~( کفتار بر مرد بندند، در چشم زنان نیکو نماید) هر که زبان کفتار با خود دارد، سگ از وی ~~گریزد. کفتار به تک چنان دود که اگر بر درخت آید، بیفکند. اگر شتری بر وی بندند، ~~بکشد. اگر از پوست کفتار انبانی کنند و تخم را در آن کنند و بکارند، هرگز ملخ گرد آن ~~کشته نگردد. اگردانگی زهرهی کفتار به زنی نابه کار دهند، هرگز زنا نکند. اگر مخنتی فرج ~~کفتار در خود مالد، مخنثی از وی برود. اگر موی کفتار برکنند از تنش و خرد کنند، بر دبر ~~هر کسی که مالند، مخنث شود. ~~گویند که کفتار سالی نر بود، سالی ماده. کفتار از چوب انگور ترسد. قوت کفتار به ~~شب بود. چون بیمار شود، سگ بچه را بخورد، نیک شود. # گاو جانوریست مبارک. به تازی «ثور» گویند. به هندی «سومی» گویند. قوام عالم ~~به وی است - که حرث کند. # در بنی اسرائیل، مردی کشته شد. آفریدگار وحی کرد به موسا که «بعضی از اندام ~~گاوی بر آن کشته زن تا زنده شود!» # گاوی را بکشتند و زبان وی بر کشته زدند، زنده شد و گفت مرا فلان کشت و بمرد. # و این نوعی ست از شرف گاو بر دیگر حیوانات. # و گاو را چون زبان ببرند، بمیرد، به حکم آن که علف به زبان کند از زمین - که ~~دندانش به آن نرسد. و حیات گاو در زبان است. PageV01P268 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0269.png) # پادشاهی صد مرد را بفرستاد به ولایت پادشاهی تا همهی ms282 گاوان را زبان میبریدند. ~~همه بمردند، حرث منقطع شد، ولایت خراب گشت. # و برزیگران جملهی چهارپا را نگه دارند، از خر و گوسفند و استر و شتر، مگرگاو را ~~- که ایمن باشند که هیچ سبع قصد گاو نیارد کرد. # و از بعضی بازرگانان شنیدم که شیری قصد کاروان کرد. مردم درماندند. گفتند «شیر ~~گرسنه است.» گاوی را به در کردند و شخصی را گفتند که گاو را به راه شیر برد و آنجا فرو ~~بندد تا وی را بخورد و از راه برخیزد. # گاو را آنجا دربست. شیر قصد گاو کرد. گاو سرو بر شیر زد و شیر را در پهلوی ~~صخرهای افکند و پیشانی در وی انداخت و همچنان نگه میداشت تا روز دیگر کاروان ~~به آنجا رسید. # گاو را دور کردند. شیر مرده به زیر افتاد. # معتصم گاومیشی با شیری در جنگ افکند. گاو به هزیمت شد. شیر دنبال گاو برفت. # ماده گاوی میآمد. قصد شیر کرد و شیر را بیفکند و در زیر سرو گرفت و در زمین ~~دوسانید. آن گه رفت که شیر مرده بود. ~~و بدان که گاو بیست و هشت دندان دارد. به نه ماه بچه زاید. ماده منقاد نر دشخوار ~~شود - که ذکری سخت دارد. چون از پشت ماده به زیر آید از راستسامان، بچه نر بود. ~~اگراز چپ آید، بچه ماده بود. بانگ ماده قوی تر از نر بود. بیست سال عمر وی بود. تخمی ~~که افشانند اگر بر سروی وی افتد به اتفاق، نروید. همهی سروها مجوف بود، مگر سروی ~~گاو. عداوت میان شیر و فیل و گاو همیشه بود. و اسپ آبی با نهنگ و مار با سام ابرص و ~~گربه با موش و گرگ با گوسفند عداوتی طبیعی دارند و گاومیش از پشه گریزد، چنان که ~~فیل از گربه. # و من دیدم که شیری میآمد، زنجیر در گردن بسته. ناگاه، اسپکرهای را نظر بر ~~شیر آمد. اسپ بترسید و ms283 بانگی بزد و دستها در بالا کرد و بیفتاد و در خاک ~~بگردید. # و شیر را بکشیدند. به آن نزدیکی، مرغی بچه را برآورده بود. مادر بچگان شیر را PageV01P269 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0270.png) ~~بدید. جناحها بگشود و در شیر جست و منقار در روی شیر زد. و شیر از آن مرغ ضعیف ~~برمید و زنجیر بکشید و آهنگ گریختن کرد و به رنجی، شیرداران وی را بداشتند. ~~مقصود آن که هر حیوانی که بچه دارد، دلیرتر و جسورتر بود. # و بدان که آفریدگار در دل گاو عصبی آفریده است مانند استخوان. و گاو را آن قوت ~~از آن است. و هر جانوری که خصی بود، القاح نکند، مگر گاو خصی که ماده را آبستن ~~کند، از فرط قوت. و هر حیوانی که احدب بود به قوت باشد. و حدب گاو بر قفا بود و ~~حدب شتر بر پشت بود و حدب گوسفند بر کفل بود و لاک پشت همه تن حدب بود. # اما گاو را ندانم که اهل یونان و هند چرا پرستند، با کیاست و عقل ایشان. و در هند، ~~هر که چوبی بر گاو زند، گردنش بزنند. و گویند شخصی که نام وی پشوتن است بیرون ~~آید و ملک عالم بگیرد، بر گاوی نشسته سروها دراز، و خلق با وی بود همه پوست یوز ~~پوشیده. و گویند چون آدمی گاو را سجود کرد، گاو از آن خجالت سر فرو افکند، سر بر ~~آسمان نداشت. ~~و در خبر است چون آدم به زمین آمد، جبرئیل وی را جفتی گاو آورد که به آن حرث ~~کند. گاو درخت انگور به دندان بکند، آدم مشتی بر دهان وی زد، دندان گاو کوتاه شد. تا ~~هیچ گیاه نتواند کندن به دندان، مگر به زبان. پس گاو بگریست. از آب چشم وی ~~گاورس برست. # جبرئیل آدم را گفت «از نبهر درخت انگور دلتنگ شدی؟ دل تنگ مکن - که ~~بازروید.» # و هر سال سرش ببرند تا ms284 بهتر بازآید. # مغز گاو اگر در شکر بسایند و سوداوی را دهند، سود دارد. اگر مغز گاو در اندام ~~مالند، سباع از وی بگریزند. سرگین گاو اگر در خانه بسوزانند، پشه بگریزد. اگر بر ثولول ~~کنند، برود. اگر بینی گاو به روغن گل بیندایند، گاو دیوانه شود. اگر جیوه در گوش گاو ~~افکنند، حالی بمیرد. اگر به بول گاو سر بشورد، خرازه ببرد. اگر گاو دیوانه را در درخت ~~آنجیل بندند، ساکن گردد. اگر کعب گاو به آب بجوشانند چندبار و آن استخوان را بسایند ~~و به آب گرم روی به آن بشورند، روی را جلادهد. و ملوکان آن را به کار دارند و بر سانه PageV01P270 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0271.png) ~~بسایند و در حقهی سیمین دارند. و اگر خایهی گاو خشک کنند و بسایند و در عصیر ~~کنند و بازخورند، اقامالذکر. و اگر هر روز یک درم سنگ در پنج درم سنگ شیرهی انگور ~~کنند و بازخورند، طحال را بگدازد. و اگر ذکر گاو سرخ خشک کنند و درمسنگی در ~~طعام کنند و بخورند، به جای ماهی سقنقور بود. شیر گاو شفا بود از ادویهی قتاله و ~~سمومها که در شرابها بود. سرگین گاو با سرکه بر سر کنند، صداع ببرد و اگر بر زخم ~~کنند از آن کژدم، ساکن شود و اگر به دست و پا سرما رسیده بود بر آن مالند، نافع بود. اگر ~~به زیت بجوشانند، بر پیکان نهند، از زخم برون آورد. چون دود کنند، یخلص منالموت. ~~بول گاو کلفه و پیسی ببرد. سنب گاو اگر بسوزانند و بر شولم و غله کنند، سود دارد. اگربا ~~شیره بر خنازیر کنند، تحلیل کند. # گاو آبی جانوریست عظیم و هولی دارد. و اول که بچه بزاید، سرخ بود، خال خال. ~~آن گه خالها پنهان شود، شکم وی سپید بماند. و به زنگبار، گاوی بود سرخ و نقطههای ~~سپید و دنبال چون آهو. گوشت گاو آبی ترش بود، چون سرکه. و ms285 گاو بود چندان که ~~قلعهای و از دو بینی وی در شب آتش رود و بر هر چه آید، بسوزد. و سبب آن است که ~~دم به قوت زند، از شدت نفخ ملتهب گردد. # گویند ملکمهراج یک بار به دریای برطائیل رسید. هر شب، آتشی دید بر لب دریا. ~~دانایی را پرسید از آن. گفت «آن گاو آبی است، در شب به در آید، دنبال بر رانهای خود ~~میزند و بر زمین و آتش از آن میدرفشد و به روشنایی آن، گیا میخورد. چون وقت ~~صبح بود، با دریا شود.») ~~و همیشه دور بود از عمران. بر پشت و بر زانوی وی موی بسیار بود و از آن پرچمها ~~کنند. و البته نخسپد. در دماغش کرمی بود، وی را بیدار دارد. و اگر بخسپد، غرق شود. و # گاو کوهی هر سال سرو بیفکند و گاو اهلی نیفکند. و گاو کوهی چون سرو ~~بیفکند، در غاری رود و بیرون نیاید: داند که سلاح ندارد. چون سرو برآورد، در آفتاب ~~دارد تا سخت شود. و گاو کوهی مار خورد. چون تبش زهر به وی رسد، آب از دیدهی PageV01P271 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0272.png) ~~وی بیرون آید و در کنار چشم منعقد گردد. آن پازهری نیکو بود. و گاو چون مار خورد، ~~به طلب سرطان رود و بخورد تا دفع سم کند. و سرطان لدیغ را سود دارد. و گاو کوهی را ~~بکشند، در حلق وی سرهای ماران بینند به دندان درآویخته - که دندان مار معقف بود: ~~تن مار هضم شود که به معدهی گاو نزدیک بود و سر نشود. و گاو تشنه گردد که مار ~~خورده بود، گرد آب گردد و نیارد خوردن - که اگر بازخورد، سم را به عروق رسانآد و ~~هلاک شود. مار از گاو گریزد. گاو آب برکشد و در دهان پرکند و در سولاخ مار ریزد تا ~~مار بیرون آید و مار را بخورد از دنبال. ~~و در ولایت زابج بسیار ms286 بود. گاو کوهی آواز غنا دوست دارد. چون گوشت راست ~~دارد، شنود، چون فرو افکند، نشنود. و ماده گاو که بزاید، بچهدان را بخورد. و از این ~~سبب، پوست علت نفاس را سود دارد. # گربه جانوریست لطیف و پاک و آلوف. دست و رو شوید و لیسد، بر شکل نمل. ~~چون دست بر سر وی مالند، زمزمه زند، مانند دعا. خانه پاک دارد. حشرات خورد، مار ~~را بکشد. در برابر مار استد و سبلتها دراز کند و در چشم مار میزند. چون چشم برهم ~~زند، چنگ بر سر مار زند. به دو چنگ که در سر مار زند، بمیرد. دشمن موش است. و ~~ضرر موش بر بنی آدم بیش از ضرر مار است. # در بنی اسرائیل، تابوتی بود و سکینهای در آن بود و سر وی به سر گربه ماند. و از آن ~~تابوت بادی جستی. به هر مصاف که بردندی، نصرت بودی. آن را ملائکه آوردندی. # مقصود از این که سر وی سر گربه بود. # گویند به چین گربه نباشد و موش غلبه دارد. # حکیمی ملک چین را گفت «من طلسمی سازم تا موش از ولایت چین بگریزد.» # ملک گفت «لاجرم، حکمت را پیش من موقعی بود و تابع حکنا گردم.» # حکیم گفت «به شرط آن که کس نخندد، زیرا که حکمت من تباه گردد.» # بر این شرط کردند. # حکیم طبلی بساخت از پوست گربه و از پیه خارپشت شمعها ساخت و برافروخت و ~~آن طبل را بزد. PageV01P272 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0273.png) # موشان از خانهها می گریختند. موشی لنگ به زاری میدوید. یکی بخندید. آنحکت ~~وی باطل شد. ~~و به چین، موش چنان غلبه دارد که نان دشخوار توانند خوردن. و گربه آنجا تواند ~~نکند. # در کوههای توس، گربهای بود چندان که خری. و گویند از هزار سال باز حیوانی ~~آنجاست و چون گربه مار خورد و در کهفست. وقتی، نیمی برون آید و مردم وی را ~~ببینند. # گربه حدث را ms287 دفن میکند و آن نوعیست از پاکی، تا بوی آن موش نشنود که ~~بگریزد. و گربه را سهمیست در دل موش. چون گربه را بدید، گریختن فراموش کند و ~~باشد که از بیم وی جان بدهد. اگر موش بر سقف خانه برود، گربه از قفا بازافتد و دستها ~~بجنباند و بانگ کند، موش درافتد. # گربه عطسه زند و تثاؤب کند و بینی دمد، بچه را لیسد، مار و نبات خورد، فیل از وی ~~گریزد، دزدی کند، نطعها و زیلوها شکافد، بانگ دارد، کوزهها ریزد. وقت هیجان ~~رسوایی کند. و این علت خوک و خر و گربه را بود. (و زنگیان را این علت بود، خاصه که ~~خمر خورد، پردهی وی دریده شود و کس را منع نکند.) گربه هر چه خورد، از راست و ~~چپ نگرد، پندارد که کسی درخواهد ربودن. هر جا که چنگ در زند، خراب کند. # سندی ابن شاهک گوید گربه فروشی گربهای را بگرفت و در خنب کرد و سر وی ~~استوار کرد و خنب را میگردانید تا گربه را چشم تاریک شد. آن گه، وی را با کبوتری در ~~قفس کرد. ~~چون خریدار بدید، عجب ماند و بخرید، زیرا که گربه عدوی کبوتر بود و گربه که ~~کبوتر نگیرد، عزیز بود. # چون گربه ساکن گشت، کبوتر را بخورد. # گربه در خواب بیماری بود و دزد. اگر وحشی بود، شیر باشد، زیرا که گربه را از شیر ~~آفریدهاند. ~~چون طوفان نوح بود، جانوران را در کشتی آورد. خوک راگوش بمالید، خون بچکید، # 271 PageV01P273 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0274.png) ~~از آن موش را بیافرید. گوش شیر بمالید، خون بچکید، گربه را از آن بیافرید. موش کشتی ~~را سولاخ میکرد، گربه وی را بگرفت. ~~چنان که شیر حریص باشد بر خوردن خوک، گربه حریص باشد بر خوردن موش. ~~رومیان گویند گوشت گربه عمر افزاید. اگر گربه بانگ بسیار کند، گوش وی را چرب ~~کنند، بانگ نکند. اگر پنج درم سنگ خون ms288 گوش گربهی خلنج با غالیه بیامیزد، آن که آن ~~را استعمال کند محبوب بود. اگر خایهی گربه خشک کنند و بسایند و به خود درمالند، زن ~~وی به هیچ مرد رغبت نکند، جز به وی. # اما آن چیزها که وحشی بود و غیر وحشی، گربه بود و آهو و خوک. آن که وحشی ~~نبود، سگ بود. آن که وحشی خالص بود، گرگ و شیر و پلنگ بود. در حدود یمن و ~~حبشه، گربهایست چند گوسفندی. وی را در قفس کنند آهنین و هر دو خایهی وی ~~بیرون کشند و دربندند. و گربه را میزنند تا وی عرق میکند و آن عرق از وی میسترند ~~و آن را «زباد» گویند. بوی وی مقابل مشک بود. # گرگ سبعیست شوم و جسور و شوخ و نفور. و دندان بر استخوان نهد، بشکند. و ~~آواز وی نشنوند از تیزی وی. # گویند سوذانی قناص جبلی - پسر حلیمه، دایهی رسول - شخصی بود داهی. گرگی ~~را آموخته بود تا از سی فرسنگ بازآمدی و از بهر وی آهو گرفتی. و شیری را آموخته ~~بود از بهر وی خرگور گرفتی. ~~گرگ طبع سگ دارد. احمد ابن مثنا گوید در بیابان، گرگی عظیم قصد من کرد و ~~پیرامن من میگردید، تا چشم من تاریک شد. ناامید شدم. ناگه، گرگی ماده را بدید. ~~قصد وی کرد. هر دو به هم درگرفتند، چون سگ. # من شمشیر برگرفتم و هر دو را هلاک کردم. ~~و اگر گرگ پای بر عنصل نهد، از هوش برود. اگر گرگ در مرد نگرد پیش از آن که ~~مرد در وی نگرد، مرد بانگ نتواند کرد. اگر اول مرد درنگرد، گرگ سست شود. گرگ از PageV01P274 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0275.png) ~~عنصل ترسد. و جانوران معادی بعد از مرگ اعضای ایشان در یکدیگر جهد: چنان که ~~رودهی گرگ و گوسفند و دندان گربه و استخوان موش چون به هم بازنهند، بر یکدیگر ~~زنند. اگر یک چراغ روغن شیر و یک چراغ ms289 روغن گرگ جداجدا بنهند، بههم نزدیک ~~شوند. و اگر از پوست گرگ کمری بسازند، هر که بر میان بندد، دلیر شود. و اگر از پوست ~~گرگ دفی سازند و بزنند، همهی دفها بدرد. اگر پوست گرگ به زه کمان کنند و بکشند، دگر ~~زههای کمان ها بگسلد. و اگر گرگ را بکشند، یک چشم فراز کند. اگر از آن دو نگین ~~سازند، آن که باز بود خواب ببرد و آن که فراز بود، خواب آرد. دنبال گرگ در گوش ~~نهند، مستی و سستی برد. هرگه گرگ بیمار شود، خاک بخورد، نیک شود. هر چه بخورد، در ~~معدهی وی هضم شود، مگر ناخن آدمی. گرگی را بکشتند، در سینهی وی ناخنها بود. ~~گرگ دیوانه شود، چون سگ. و سالی بود آن را «عام الذئاب» گفتند- که گرگ آدمی را ~~میخورد. # روباه چون بچه کند، عنصل در آشیان نهد، از بیم گرگ. گرگان چون جمع شوند، ~~دایرهای باشند، از یکدیگر ایمن نباشند. ماده دلیر تر بود. چون یکی درماند، بانگ زند، ~~دیگر گرگان را بخواند. چون یکی بیمار شد یا مجروح، وی را بخورند. هیچ بوی نشنود. ~~بانگ زند تا سگ بشنود، قصد آن جانب کند، گرگ از جانبی دیگر در گله آید و ~~گوسفندان را برد. چون گرگی بینند، جهد باید کرد که بر دست چپ تو باشد که «سانح» ~~خوانند و اگر برابر بود یا بر راست، «بارح» باشد و نیرو کند. گرگ زنخ شتر بگیرد و زبان ~~به آن می آرد تا چون قوارهای از آن برگیرد - و زبانش تیزتر از تیغ بود - و خونش ~~بازخورد. طوطک با گرگ دوستی دارد. # و قضیب گرگ و روباه استخوان باشد. گرگ جماع بر سر قله کند که کسی به وی ~~نرسد، زیرا که عاجز گردد از تعلیق. گرگ مادهی آبستن چهل روز ناپیدا شود. و از این ~~است که از گرگ آبستن نشان ندادند. پس اگر به دست آید، شکمش خالی بود ms290 از طعام. # این مقدار کفایت بود. # بدان که آفریدگار گوسفند را بیافرید و در وی منافع بسیار کرد و برکاتی عظیم. و ~~هرچند که وی را بیش کشند، بیش آید. و شکلی لطیف است و آلوف بود و بی شر و عاجز ~~و هیچ شر از خود باز نتواند داشت، تا از موش و مرغ بترسد و به جای رحمت است. PageV01P275 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0276.png) ~~گوشتش می خورند و پوستش میکنند، شیرش می آشامند، پشمش میبرند، سرگینش ~~میفروشند. چندان که آدمی را از وی راحت بیش است، وی را از آدمی جفا بیش است. ~~گویند قصابی توبه کرد از پیشهی خود. گفتند «سبب چه بود؟») ~~گفت گوسفندان را در خانه کردم و کارد آنجا بنهادم و به شغلی برفتم. چون بازآمدم، ~~کارد طلب کردم، نیافتم. ~~زنی از غرفه نگه کرد. مرا گفت «چه میطلبی؟» ~~گفتم «کارد.» ~~گفت «گوسفندی به دندان برگرفت و در آن سولاخ پنهان کرد.» ~~چون بدیدم، چنان بود که آن زن گفته بود. ~~من از این سبب توبه کردم. ~~پیغامبر نهی کرد که پسر را به قصابی نفرستند، زیرا که قصاب سخت دل باشد. و قصاب ~~را چون به خواب بینند، ملک الموت بود. و اغلب سلاخان و قصابان درویش باشند. ~~مقصود آن است که اگرچه گوسفند حلال است، قتل کردن منکر است. و ترسایان نه ~~گوسفند کشند و نه بخورند و گوشت را از قصاب نخرند و مذهب ایشان است که هر که ~~قتل کند و گوشت حیوان خورد، جان وی را به عالم علوی راه ندهند. ~~و گوسفند چون گشن گیرد و باران آید، گشن نپذیرد. و چون باد جنوب آید، برهی ~~ماده آید. و اگر قلقند را بسایند به سرکه و در حظیره بریزند، قردمان در گوسفند نیفتد. ~~اگر خاکستر پشم بر جراحت کنند، خون بازاستد و رعاف را بازبندد. ~~موش را به تازی «فاره» گویند. جانوریست خسیس و موذی. هر چه بخورد، بول ~~و حدث ms291 بر آن کند، آن گه بخورد. هر که را چشم بر وی آید، درهم جهد. ~~گویند ماری عظیم در سرایی رفت. سلیمان آزرق را بخواندند. وی را بگرفت و بر ~~بالای سر بگردانید و بر زمین زد. ~~موشی از گلوی مار به در جست. سلیمان از آن موش بترسید و بگریخت. ~~مردم عجب داشتند که «سلیمان چنان ماری را بکشد و از چنین موشی بگریزد؟» PageV01P276 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0277.png) # موش دزد بود، زر و سیم برد. و اصحاب فراست را در قرض الفار نظرهای عظیم بود. ~~و در آکتاف و در خطهای دست. موش پلید است، تا به حدی که سگ همهی پلیدیها ~~بخورد و موش را نخورد. موش خانه خراب کند، فتیله را بکشد و آتش در خانه زند، ~~دفترها و قبالهها درد، در چاه افتد و مردم را در کارهای معظم افکند. اگر خفتهای را ~~بگزد، بکشد. و سبب هلاک اصحاب جنتین بود: مصنع ایشان سولاخ کرد تا آب در بن ~~دو بستان افتاد و خراب کرد. # اگر کسی خواهد که جنگ کردن موش بیند، دو جرذ را بگیرد و ریسمانی در پای ~~یکدیگر بندد: میان هر دو حربی رود عجب. # موش در خواب فاسق بود و زن. و چون بسیاربود، شبو روز بود که عمر را پی میزنند. # به حدود فاطو، آبیست از گل وی موش خیزد. یکی حکایت کرد که موش دیدم به فاطو ~~نیمهی بالای وی گوشت و نیمهی زیر گل. و یکی گوید ماری دیدم نیمهی وی سنگ ~~بود. و در چشمهی نوشادر، موشی بود، از آنجا به در آید سرخ و به دو پا بایستد تا باد بر ~~وی جهد، سپید گردد. و دگربار در آتش رود، سرخ گردد. و ارسطاطالیس گوید هر جا ~~که آتش بود و سوزند، موش آنجا بسیار بود. # در حدود قهستان، موشی باشد بزرگ، قصد نهرها کند. و در پهلوی آن سولاخ کند تا ~~آب از آن سولاخ فرود آید ms292 و وی در زیر آن به دو پای بایستد تا بر سر وی آب میریزد. ~~و این همه شگفت است. ~~یامور حیوانی ست نفور و گریزنده دو سرودارد مانند اره، به آن چوب توان بریدن. 7 ~~چون تشنه شود، به آب فرات بازآید و بازخورد. و در بیشه و مرغزار آید و نشاط میکند ~~و میجهد، سروهاش به درخت در گیرد و بیرون نتواند آمدن و آن سرو - سلاح وی - ~~بر وی وبال گردد. # یربوع موشیست بزرگ و مکروه. غله دزدد. و مهتر ایشان بر بالایی رود تا ایشان ~~غله میبرند. چون دشمنی بیند، بانگ زند تا ایشان بگریزند. PageV01P277 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0278.png) ~~پنداری که از قبایل ترک است. همهی حیوانات وی را دوست دارند و بوی وی را نیز. و ~~بسیار خسپد. از همهی جانوران، نر دلیرتر بود، مگر یوز و شیر و گرگ که ماده دلیرتر ~~بود. پدر یوز پلنگ بوده است و مادرش شیر بوده است: یوز از میان هر دو بیرون آمده ~~است. چنان که زرافه پدر وی پلنگ بود و مادر وی شتر. # یوز آواز خوش دوست دارد. وی را چهار پستان بود و گربه را هشت پستان بود و ~~سگ را بسیار بود. یوز بانگ گربه کند. یوز با خرس گشنی کند، سبعی بزاید که مردم ~~گیرد. گاو کوهی بگیرد، خونش میخورد. چون شیر را بدید، به وی بگذارد. # صیاد یوز بزرگ گیرد، دوستتر دارد که بچهای که لجوج بود. و هیچ جانور به گرانی ~~یوز نبود. یوز از بهر هوا هر سال از ولایتی به ولایتی رود و به آن هیجان بازآید. صیاد بر ~~آن ره چاهها سازد و سرش بپوشد تا در آن آید. گیاهی هست آن را «خانق الفهود» ~~خوانند، چون بخورد، رنجور شود. پس، پلیدی آدم بخورد، خلاص یابد. # ایوز صید را بگیرد، زبانش خورد. # من شخصی را دیدم لال با خواهری و میان ایشان خصومتی بود. پرسیدم که «سبب ~~گنگی شما ms293 چیست؟» # نمودند که «ما دو برادر دیگر داریم، هر دو لال.» # و گفتند که ایشان را پدری بود یوزدار. هر صیدی که بگرفتی، زبانش ببریدی و ~~در دهان یوز نهادی تا بخوردی. آفریدگار وی را چهار فرزند بداد، همه گنگ و ~~لال. # یوز ددی متکبر بود. ردیف سواران شود. کمین سازد. از دنبال صید چنان رود که ~~شهاب از پس دیو. ~~جانوری ست به حدود تبت، هر سال یک بار بیرون آید به وقت معلوم و نافهها ~~بیفکند. و وی را دردی بود مانند دمامیل. بر صخرهها میمالد تا روان شود. خشک ~~گردد بر صخرهای، آن را بگیرند. مشکی بود به غایت نیکو، بهتر از نافه بود. و باشد که ~~وی را بگیرند و بکشند و نافه ببرند. و اهل تبت هر نافهای که بر ملک کسی دیگر بود PageV01P278 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0279.png) ~~تعرض به وی نکنند، تا مالک وی برگیرد. و گوشت این جانور تلخ بود، مانند صبر، و ~~همه اندام وی روغن بود. سنبل خورد و بهمن و گیاهی که آن را «هند که» خوانند. و این ~~دابه از زمین تبت رحلت کند، به زمین هندوستان آید و چراکند و بهمن و سنبل خورد و ~~بازگردد. نافه را به تبت بیفکند. # و نافه را که آورند، در کاروان، خون از بینیها بگشاید. و بنتوان آوردن. و اگرچه ~~وی را بپوشانند که بوی عظیم کند و مردم و چهارپا را تباه کند. پس طریق آوردن آن ~~آن است که نافهها را در جوالی مینهند و آفسنتین را در سر آن نهند تا بوی آن ~~بازدارد. و مشک را در آن ولایت بویی بود موذی، مضر - بهغایت. چون از بلاد کفر ~~بیرون آورند، تا کاشغر، آواز بانگ نماز شنوند، بوی وی معتدل شود و ضرر کمتر ~~شود. ~~بر لب دریای محیط، دابهایست به شب از آب برآید، زرد مانند شمع افروزد، ~~چندان که آهویی. پس تن خود را بر سنگ میمالد تا ms294 موی خود را همه بریزاند و با ~~دریا شود. آن پشم وی بردارند، از آن جامه بافند. چون آتش درفشد و کس از زر ~~سرخ نشناسد. و بوی نیکوتر از مشک تبت میدمد. جامهای از آن هزار دینار قیمت ~~دارد. # و به حدود مکران، دابهایست دو چشم دارد مانند دو شعله. از وی هیچ جانور ~~نرهد. تا به حدی که حیوانات آن ناحیه از چراغ و شعلهها گریزند و پندارند که چشم آن ~~حیوان است. # دابهایست عظیم در ولایت یونان. پوستی دارد سست، از بسی گونه بگردد: خود را ~~گاهی گاو نماید، گاهی ماهی، گاه اسپ. و آجناس پیش وی آیند و مغرور گردند و ایشان ~~را بخورد. اهل یونان به وی مثل زنند کسی را که وفا ندارد. PageV01P279 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0280.png) ~~بدان که خدای فریشته آفرید و جنی و پری که به لطافت چنانند که در هوا یکی ~~بی مسافت از اقلیمی به اقلیمی رود و از لطیف در حاسهی چشم آدمی نیاید. آفریدگار ~~دانست که بعضی انکار کنند، مرغان را آفرید که در هوا میروند، بی ماسکهای، از چند ~~گونه: بعضی لطیف و بعضی ثقیلتر. و هر چه لطیفتر، آواز وی لطیف تر: چنان که ~~هزاردستان و شنغار. و هر چه سنگیتر، در آواز وی درشتی بود بیشتر: چنان که ~~طاووس وبط. # ابوهارون مرغی بزرگ است و به شب آوازها دهد، آدمی را بگریاند و آوازی ~~سخت عجب دارد. # تا شخصی حکایت کند که لشکری به طلب دشمن رفت. دشمن بگریخت. از پس وی ~~می رفتیم. آواز چنگ و آغانی شنیدیم در میان کوه. پنداشتیم که دشمن است. لشکر در آن ~~صحرا رفت. دو مرغ را دیدند که بپریدند و آواز منقطع شد. مردم گفتند «آواز جنیان ~~بود.» پس از آن، آن آواز برآمد. بدانستند که ابوهارون است. # باز مرغیست خجسته و رعنا و تند. و هر چه آفریدگار در وجود آورد، نر بزرگتر ~~و تمام تر بود از ms295 ماده، مگر باز که ماده بزرگ تر و خوبتر بود از نر. و در باز نخوتی باشد، ~~چنان که ملوکان را. چشمی دارد، به تکبر نگرد، حدقهی وی زرد باشد. و آن چرخ و ~~بهله سیاه بود. بر سر کوهها و درختهای عادی بود یا بر دست ملوکان نشیند. صید به ~~پای کند. بیدار باشد و زیرک و پخته و خام خوار. وی را از گرد و دود نگه باید داشت. ~~اگر عقاب با وی گشنی کند، چرخ از خایه آرد. اگر چرخ با وی گشنی کند، بهله آرد از ~~خایه. و فی الجمله، مرغی وفادار است که صید گیرد و بازآورد. # شنیدم که سلطان مسعود نزدیک بهستون بود، تذروی بدید. گفت «کاشکی بازی ~~بودی تا این تذرو را بگرفتی!» PageV01P280 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0281.png) ~~از تقدیر آفریدگار، بازی درآمد و بر دست وی نشست. آن باز را گرامی داشتی. ~~روزی، به شکار رفت. باز را با خود ببرد. بادی عظیم برآمد. باز آواره شد. سلطان ~~بازگردید _ دلتنگ. ~~بعد از سه روز، سلطان بردر سراپرده بود. باز از بالا درآمد و بر دست سلطان نشست. ~~مقصود آن است که اهتدا دارد و زیرکی و چابکی و وفاداری. ~~و هرچند که سپید تر بود، نیکوتر بود. و هنر وی به سرگین بدانند: چندان که دورتر ~~بیندازد، قیمت وی بیشتر بود. ~~و به چین، مرغیست وی را بشیر گویند. دو گونه بانگ زند: به ارزانی متاع و به ~~گرانی متاع. و مردم چین هر دو آواز وی شناسند. و این معروف است. ~~بط مرغیست ثقیل، عاجز. صیاد آن را به آسانی گیرد. در چنگ باز جان بدهد. ~~صیادی حکایت کرد و گفت صد مرغ آبی بگرفتم. و کدویی بزرگ در آب افکندم تا ~~بر سر آب میرفت و مرغ آبی آن را میدید و با وی الف میگرفت. آن گه، کدو را برگرفتم ~~و زیر وی سولاخ کردم و سر را در کدو کردم ms296 و جای دو چشم را سولاخ کردم و از آن ~~سولاخ نگه میکردم و در آب میرفتم و مرغی را میگرفتم و بالهای وی میشکستم و بر ~~آب میافکندم. پس، جمله برداشتم. ~~بازرگانی حکایت کرد که مرغ آبی را دیدم که به آب فروشد و ماهی برآورد. کلاغی ~~درجست و از وی بربود و مرغ آبی فریاد میکرد. ~~یک بار دیگر، فرو شد، ماهی برآورد. کلاغی درآمد که برباید، مرغ آبی درجست و ~~پای کلاغ بگرفت و به آب فرو شد، تا کلاغ را هلاک کرد و برآمد. ~~بوقلمون مرغیست که بر کوه ایلاول بود. هر لونی که در جهان بود بر پر وی باشد. ~~بامداد به لونی بود، نیمروز به لونی بود. اگر ارزن بخورد، بیهوش شود. ~~بوم مرغیست آن را خجسته ندارند. و بوم در شب رود، چون خفاش و وطواط، و ~~روزی در شب جویند. PageV01P281 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0282.png) ~~گفتند ««به چند فروشی؟» ~~گفت «بزرگی را به درمی و کوچک را به ده درم.» ~~گفتند «چرا؟» ~~گفت «شومی او تازه است.» ~~و به شب، در بیرانهها نشیند. و با کلاغ عداوت دارد، خایهی وی برباید. و مار و افعی ~~از بوم ترسند. دو خایه بنهد: یکی موی رویاند و یکی بتراشد. و تجربت آن است که از ~~مرغی درآویزند، اگر موی بریزد، تراشنده است. بوم را چون بکشند، چشمی باز کند و ~~ایکی بر هم نهد. چشم وی یکی خواب آرد و یکی سهر. اگر خواهی که بدانی که کدام ~~خواب آرد، در آب افگنند، آن چه بر زبر آید، بی خوابی آرد. وی را دو گوش است. نام ~~وی «بوم» و «هامه» و «صدا» و «جغد». به شب، آوازی کند منکر. اهل جاهلیت گویند ~~ارواح مردگان هامه شود و گرد گور میگردد. ~~مردی از اهل عمان گوید من در سرایی بودم بزرگ و هامهای به آن سرای آمدی به ~~شب. به خواب دیدم که هامهای دیگر بیامد. وی ms297 را گفت «تو کیستی؟» ~~گفت «آنا هامة الولید بن عبدالملک -» ~~چون از خواب درآمدم، دو هامه را دیدم. تاریخ ثبت کردم. آنشب، ولید مرده بود. ~~پیغامبر گفت «ارواح الشهداء فی حواصل طیر خضر-» ~~چون شاید که جان شهدا در حواصل مرغ سبز آید، اگر جان اشقیا در حواصل بوم ~~آید شاید. ~~و فی الجمله، مرغیست مذموم پیش عوام، ولیکن کم ضرر است. ~~آوردهاند که مرغان با سلیمان شکایت کردند که «در میان ما مرغیست نام وی بوم. ~~در آبادانی نیاید، طعام بنی آدم نخورد و گوش دراز دارد، بر بامها نشیند، شیون میکند و بر ~~گورستان ها جایگاه دارد.» ~~سلیمان وی را بخواند و گفت «مرغان از تو شکایت میکنند.» ~~گفت «بلی. در میان ایشان نروم تا از بلای حسد ایشان برهم و طعام بنی آدم نخورم - PageV01P282 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0283.png) ~~که ناخورده مرا میزنند: چون قوت ایشان خورم، سیلی بیشتر خورم و خواری بیش ~~کشم. دو گوش دراز دارم که شنوم و از شنیدن آفت نیاید و از گفتن آید. و بر بامها شیون ~~میزنم و می گویم که به این قصور غره مشوید- که به تو نگذارند یا تو را در آن نگذارند. ~~و به گورستانها باشم، گویم ای صاحب قصر، صاحب قبر شدی. راست گفتم یا دروغ ~~گفتم؟» # سلیمان گفت «این مرغ را تعرض مرسانید - که بسیارحکمت است.» # مقصود آن است که عوام وی را به چشم حقارت بینند و حقیقت وی ندانند. # تدرو مرغیست لطیف، لونهای غریب دارد. و به قصه راست نیاید، مگر به دیدن. ~~و چشمی دارد به غایت نیکو. و از طاووس آراسته تر بسیار، ولیکن نازک بود و ~~لطیف بود. وی را هیچ جوارح نشسته نتواند گرفتن، مگر در هوا. باز قصد وی کند و ~~سینه بر وی زند تا از درخت برخیزد، پس وی را در هوا بگیرد. به آراستگی وی کس ~~مرغ نبیند. در ولایت مازندران باشد و در بقعههای گرمسیر. مرغیست آن ms298 را ~~«خروهک دری» گویند. منقش مرغیست، چندان که ناخنی از وی هزار رقم و نقشها بر ~~آن بود. # حبارا «چرز» باشد. مرغیست از جوارح و دشمن صقر است. هرگه صقر وی را ~~دریابد، حبارا بگریزد و بالا گیرد و حدثی کند بر صقر. و در شکم حبارا، سلخی بود لزج. ~~چون بر صقر ریزد، پرهای وی درهم دوسد و عاجز شود. پس حباریات جمع شوند و ~~پرهای صقر برکنند تا هلاک شود. گویند که «سلاحالحباری سلخها.» - چنان که سلاح ~~ظرابی فسا بود و از گند وی جانوران گریزند. و ظرابی در آشیان ضب رود، به یک فسا ~~ضب جان بدهد. مثل زنند که «ناکسان را سلاح زنان سلیطه باشد یا سگ گزنده، چنان ~~که حبارا را سلاح سلخ بود.» # گویند که حبارا موی بازافکند به یکبار و دیر باز روید و باشد که از غم بمیرد. و وی ~~رنگی نیکو دارد. به بصره وی را بگیرند، در حوصلهی وی حبت الخضرا یابند. و به ~~شوکت از صقر ضعیف تر است، اما به حیله صقر را هلاک کند. PageV01P283 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0284.png) ~~حواصل مرغ آبی است بزرگ. در بطایح بصره و واسط بود. نه به بلاد ترک بود، نه به ~~بلاد هند. به غایتی سپید و نرم بود. از پوست وی فروها سازند، حرارت نیکو کند. اول ~~چون بچه برآرد، پرهای وی سیاه بود، پس سپید میگردد، مانند شیر. حوصلهای بزرگ ~~دارد، از حشرات و آب پر کند و آن گه برمی آرد و میخورد. ~~خروس مرغیست لطیف و رعنا و اسباب دارد نیکو و تاج دارد و گوشواره و لحیه. ~~و شجاع بود و غیور و نیاک. بسیارماده و سخی بود، دانه را به ماده بخشد. و شب کم ~~خسپد. اوقات را شناسد. طبع وی طبع اضطراب است. در منقار و چنگ وی سمی بود، تا ~~خروسی منقار بر چشم ثمامه ابن ابرش زد، از آن بمرد. ~~یکی خروس داشت جنگی. یکی ms299 گفت «آن را به من فروش!» ~~گفت «وی را بردهاند که با سگی جنگ کند به رهن.» ~~بعد از ساعتی، بازآوردند. به مبلغی بخرید. در خانه برد. به چشم دختری جست، وی ~~راکور کرد. ~~ایاس ابن معاویه خروسی را دید. گفت «این خروس پیر است.» ~~گفت «چه گونه دانی؟» ~~گفت «زیرا که دانه میخورد. و اگر جوان بودی، به ماده دادی.» ~~و خروس نیکوتر از طاووس است، خاصه نبطی. و چون بانگ بر خروس زنند، جواب ~~دهد به جفا و زجر. و هر خانهای که در آن خروسی سپید بکشند، نکبتی برسد. و بچهی ~~مرغ را به منقار در آویزند: اگر ساکن بود، دجاج بود، اگر مضطرب شود، خروس بود. ~~گویند باز خروس را گفت «تو را بپرورند در خانه، چون دست به تو آرند، بجهی و از ~~ایشان گریزی و فریاد داری. و مرا به بزرگی بگیرند، از بهر ایشان صید کنم.» ~~خروس گفت «اگر تو از بازان آن رسوایی دیده بودی که من از خروسان دیدهام، تو ~~از من گریزنده تر بودی.» ~~یعنی خروس با خروس جنگ کند، آن که مغلوب بود، با وی سفاد کند. ~~و شتر همچنین کند: مغلوب مسفود بود. PageV01P284 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0285.png) # نصر ابن سیار گوید ترکان گویند «ملوک را شش خصلت باید تا پادشاهی را بشاید. ~~شجاعت خروس، نرمی دجاج، دلیری شیر، حملهی خوک، خیانت گرگ، حیلهی ~~روباه # بدان که خروس را که در خواب بینند، شخصی عجمی بود. عمر ابن خطاب در خواب ~~دید. تا ابولؤلؤ وی را بکشت. و کاروانی که خروس سپید در آن بود، شیر آنجا نگردد. ~~بانگ وی بیماران را سود دارد: بشارت دهد به آمدن صبح. گویند زنی برهنه خروس سپید ~~به دست گیرد و در دشتی که گیاه سبز بود بگرداند، این گیاه خشک شود. و خروس را ~~خصی کنند، لطیف گردد. و خصی کردن خروس چنان بود که زیر ران تهیگاه وی ~~بشکافند به کارد باریک ms300 و انگشت درکنند از پسش، هر دو خایه بگیرند و ببرند. و یک ~~شبان روز نگه دارند تا نتپد، تا نیکو شود. مرقهی گوشت وی اسهال سود کند. خروس را ~~بدوانند، گوشت وی لطیف شود. # خطاف مرغ ضعیف است و لطیف. از وی ضرری نرسد. هر سال از هندوستان بیاید ~~به ولایتها و بچه بکند و بردارد و به هندوستان رود، در دریا افتد، هلاک شود و بچه ~~بگذرد. سال دیگر، بچه بیاید و به بحرها بگذرد و بچه را برآرد و بازگردد و هلاک شود. ~~کس متعرض وی نشود - که کوتاه عمر است. و آوازی خوش دارد و در آخر آن، مدهای ~~بازکشد. اگر صدبار بگوید، حرفی زیاده و نقصان نکند. و در بعضی کتب مسطور است که ~~وی «فاتحه» خواند. و کرفس در آشیان نهد- که از مار ترسد و مار از کرفس گریزد. اگر ~~چشم وی برکنند، گیاهی بیارند که آن را «عین الشمس» گویند، به آن بمالد، نیک شود. ~~چشم خطاف بر بازو بندند، تب ساکن کند. # خفاش شب پره است و وقت غروب ظاهر گردد و پشه گیرد. از ضعف چشم، بوم و ~~خفاش - هر دو - به این ساعت برخیزند. و خفاش بچه را در دهان گیرد و میپرد. ~~وی را منقار نبود، دهان دارد و دندانها دارد تیز. همه روز، در آب باشد. دراز عمر بود، ~~چون کرگس و عقاب و فیل. هرچند که عمرش درازتر بود، به شب دلیر تر بود و چشمش ~~به قوت تر باشد. پس آن که در وقت غروب قرص آفتاب بود، جوانتر بود و آن که در ~~مهتاب بود، پیرتر بود. و خفاش اگر کودکی را بگیرد، نگذارد، تا آواز خر بشنود یا PageV01P285 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0286.png) ~~بکشندش. آواز خر قاتل خفاش است: از بانگ خر بمیرد. و کرگس از خفاش ترسد. ~~خون خفاش موی بسترد. چشم خفاش اگر برکنند، بازروید. به بست، مرغیست آن را ~~«خفاش» گویند، چندان که گوسفندی. ms301 دو پستان دارد، دو گوش دارد و دهان و دندان ~~دارد و از پستان وی شیر آید. # واین همه صفت خفاش است. # دجاج مرغیست پرمنفعت، بسیاربچه و عاجز و ابله. اگر ده سال در خانهای بود و ~~به در می آید، راه با خانه نیاورد و خود را از هیچ دشمنی نگاه نتواند داشت. اگر موشی ~~حرکت کند، جزع و زاری کند. آن گه که حذر کند، بر رفی یا به تاقی رود. در حالت ~~کوچکی، لطیف بود و چابک. و تیرست خایه بنهد و بگذارد، آن گه طلب کند و غریو ~~کند. اگر پنج خایه در زیر وی نهند، راضی شود و بر سر آن نشیند و به هفده روز برآرد. و ~~اگر خایه را بشکنند، اولروز، سه نقطه در آن پیدا بود: دل و دماغ و جگر. و بیشتر از ~~همه، نقطهی دل بود در میان زرده. آن گه، عروقها به آن پیوندد. آن گه، سر پدید آید. ~~آن گه، بالها. چون تمام شود، پوست خایه بشکافد و آن مرغ در آن گرده پیچیده بود - سر ~~در زیر بال راست کرده و پایها راست کشیده، در زیر بال چپ چون گوزی مدور شده، از ~~آن برآید، از هم باز شود و برخیزد و حالی دانه برچیند. # و عجایب خایه کسی داند که هر روزاز زیر مرغ یکی بر گیرد و میشکند و میبیند. و ~~مرغ خانگی چنان ابله بود که خایهی خود را نشناسد، تا خایهی مرغ آبی در زیر گیرد و ~~برآورد. چون برآورد، بچه از زیر وی می گریزد و داند که بچهی وی نیست و وی نداند ~~که مادر وی نیست و از دنبال وی میرود. # و دجاج آب زشت خورد و سگ آب زشت خورد و کبوتر و شتر آب نیکو خورند. ~~دجاج چون بسیار شوند، خایه کمتر کنند، چون درخت خرما که شاخها به یکدیگر ~~رسد، بار ندهد. مرغ پیر را زردهی خایه ms302 نبود و جوانه را خایه دوزرده بود. خایهی گرد ~~خروس بود، خایهی دراز دجاج بود. از چهار چیز تولد کند: از سفاد و خاک و باد و آب. ~~چنان که نخله در جنب مخیل بود، در زیر باد وی بار برگیرد. # مردی ابن سیرین را گفت «مردی در خواب دیدم که خایه میشکافت و سپیده ~~برمی داشت و زرده می گذاشت.» PageV01P286 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0287.png) # گفت «بلی.» # گفت ««گور میشکا فی و جامهی مردگان میبری؟» # گفت «توبه کردم. دیگر نکنم.» # و بدان که خایه در آب نهند، اگر به بالا آید، تباه است، اگر به زیر رود، درست است. ~~و در آفتاب دارند، اگر رگهای سرخ بینند، تباه است. و اگر کسی خواهد که مرغ را پانصد ~~بچه باشد، بیست خایه در زیر مرغ نهد و برابر وی، پانصد خایه به چند جایگاه بنهند، در ~~سرگین خشک و بیخته پنهان کنند، و در میان هر دو خایه یک پر مرغ بنهد تا در هم ~~نیاید و به سرگین همه را بپوشد، روز سیم میجنباند و هر روز همچنین کند، چون آن مرغ ~~خایهها برآورد، این خایهها نیز برآیند: مرغی میرود با پانصد بچه. و آرد جو خمیر کرده ~~پاره پاره میدهد تا میخورند، تا پرورده شوند. اما این بچگان هیچ خایه نکنند و جز ~~کشتن را نشایند. # و من دیدم خوانی بنهادند نیم خایهی پخته بر آن نهادند سپیده و نیم زرده، به قدر پنج ~~من بود. شگفت ماندم که این خایهی چیست؟ چون حال آن بحث کردم، سیصد خایه را ~~سپیده جدا کرده بودند و زرده جدا کرده و این همه زرده را در شکم گوسفندی کرده و در ~~بسته و آن را در آب بجوشانیده تا پخته شده بود و آن را مدور از آنجا برآورده، در شکمی ~~دیگر پرسپیده کرده و در آن نهاده و دیگربار در آب بجوشانیده تا سپیده گرد وی درآمده ~~و پخته شده. پس، بیرون ms303 آورده و به کاردی دو پاره کرده. # این مقدار اینجا گفته آمد تا خبیر باشند از این معنی. ~~دراج مرغی زیرک است. از باد شمال فربه شود، از باد جنوب بیمار گردد. و هنگامی ~~که زلزله بود، دراج بانگی کند که مردم بدانند. و از پس وی، زلزله آید. و این شگفت بود. # وبه جزیره ی شلاهط، مرغی ست آن را دلیل البحر خوانند. برساحل دریانشیند. چون PageV01P287 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0288.png) # زرزور بر زمین ننشیند و به پا نرود و هیچ نخورد. حیات وی از باد بود. مثل وی ~~چون مگس بود که به وقت ربیع ظاهر شود و عالم بگیرد و آن گه ناپدید گردد. ~~زغن مردارخوار است. وی را با کلاغ دشمنی بود. و خایهی زغن اگر بدل کنند، چون ~~بچه برآرد، جنس خود نبیند، غریو کند و دیگران را جمع کند از زغن و مادهی وی را ~~بکشند. مرغیست خسیس. خایهی وی سپید بود، خلاف خایهی کلاغ - که خایهی ~~کلاغ پیسه بود. # سقا مرغیست ملون، چندان که گنجشکی. پرهای زرد و سرخ و سیاه و زیرک. و ~~ریسمان از قفس وی دربندند و دلو کوچک در آن بسته و در زیر آن تغاری پرآب. به آن ~~ریسمان، آب را برمیکشد و پای بر ریسمان مینهد و به منقار میکشد تا به بالا رسد، ~~بازخورد و رها کند. و این اهتدایی شگفت است. # سلوی مرغی ست به شام. بعضی گویند «سمانه» است. و سلوی و من از جانب آسمان ~~آمد بر بنیاسرائیل. و «من» ترآنگبین است، بر درختها نشیند، به عبرانی «زلیبا» ~~خوانند. ~~و من از ثقهای شنیدم از شروان که گفت در حدود شروان قحطی پدید آمد و مدتی ~~دراز بماند و حیوان تلف شد و مردم ناامید شدند. بعد از سه سال، مرغان برآمدند و بر آن ~~ولایت مانند باران بباریدند، تا بر هر بامی صدهزارهزار مرغ بنشست و صحراها و ~~کوهها بگرفت و نمی توانستند پریدن. هر ms304 یکی بزرگ تر از گنجشکی سیاه. و مردم چندان ~~که توانست، آن را میکشت و میخورد و نمک میکرد. و انبارها پر کردند و خلق از آن ~~تنگی نجات یافت. # و آفریدگار از کار بندگان غافل نیست. # و این سمانه خربق خورد و فربه گردد. و اگر خربق جانوری بخورد، بمیرد. و گوشت ~~سمانه تشنج آرد. ~~سمندر مرغیست که در آتش بود و در تنورها رود و یک پر از وی سوخته نگردد، ~~چنان که مرغ آبی که در آب بود و یک پراز وی تر نگردد. و از پوست وی ایزارها کنند و PageV01P288 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0289.png) ~~دست به آن پاک کنند و در آتش افکنند تا وسخ بسوزد و آن پاک گردد. و گویند جایی ~~که هزار سال آتش سوزد، این مرغ پدید آید. چون پیغامبر بزاد، نسل این مرغ منقطع شد ~~و وی راکس دیگر ندید. ~~اما از مرغان بزرگ که شاه مرغان است، سیمرغ است که وی را «عنقا» خوانند. در ~~سر کوه قاف است. ~~سبب آن که سلیمان گفت «همهی کارها به ارادت آفریدگار رود.» ~~سیمرغ گفت «بلی. و به خواست ما.» ~~گفت «چنین مگو - که خدای مرا خبر کرد که امشب به مغرب دختری بزاد و به ~~مشرق پسری بزاد و هر دو به یکدیگر جمع آیند به سفاح.» ~~سیمرغ گفت «من این قضا بگردانم.» ~~گفت ««نتوانی.)) ~~گفت «توانم. و کفیلی بدارم.» هامه را به کفالت بداد. ~~سیمرغ آن دختر را بربود و به کوه قاف برد، بر سر درختی عالی، در زیر وی دریایی ~~عظیم. ~~آفریدگار چنان تقدیر کرد که این پسر به بازرگانی افتاد. به آن ساحل رسید. درختی ~~عالی دید، بر سر آن آشیانی، دختری نیکو بر آن نشسته. پرسید که «تو کیستی؟» ~~گفت «مادر من سیمرغ است.» ~~گفت «ای دختر، تو بر این درخت نترسی که روزی بادی تو را به دریا اندازد؟» ~~گفت ««چه کنم؟» ~~گفت «اینجا اسپی مرده است. من ms305 در شکم وی روم. چون سیمرغ بیاید، از وی ~~درخواه تا آن را پیش تو آورد.» ~~گفت ««بلی.» ~~و این پسر در شکم اسپ پنهان شد. ~~چون سیمرغ بازآمد، از وی آن درخواست. وی آن را پیش آن دختر بنهاد. ~~چون سیمرغ بازگردیدی، از آنجا بیرون آمدی و با دختر بودی تا آبستن شد. چون ~~آواز پر سیمرغ شنیدی، در شکم اسپ رفتی. # 287 PageV01P289 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0290.png) ~~بیاور!» ~~سیمرغ آمد و دختر را گفت «تو را پیش سلیمان خواهم بردن.» ~~گفت «مرا چه گونه بری؟» ~~گفت «تو را به منقار برگیرم.» ~~دختر گفت «من از دریا می ترسم و در منقار تو خسته شوم. مرا در میان آن اسپ آنجا ~~بر!» ~~گفت ««شاید.» ~~دختر در آنجا رفت. سیمرغ آن را برداشت و پیش سلیمان بنهاد. ~~سلیمان گفت «ای پسر و ای دختر، بیرون آیید!» ~~هر دو از آنجا به در آمدند. ~~سیمرغ خجل شد و ایمان آورد که هر چه باشد از خیر و شر، همه به خواست ~~آفریدگار بود. و سیمرغ به کوه قاف شد و دیگر وی راکس ندید. و هامه از این خجالت ~~به روز بیرون نیاید و به شب نوحه میکند. ~~ملک سیستان را آرزو کرد که سیمرغ را ببیند. به سرحد هندوستان شد و پرسید از ~~وی. گفتند «در وقتی معلوم، به جزیرهی رامنی آید.» ~~وی مترقب بود تا به آنجا رسید. کوهی دید سر بر آسمان رسیده، بر سر آن درختی ~~عظیم، بر آن آشیانهی سیمرغ. تا سیمرغ برآمد. هوا را دید جمله ملون شده و آوازهای ~~چنگ و نیشه و سازهای شگفت و زجلها از پرهای وی می آمد و از شاهبالهای وی ~~آتش می درفشید. ملک پنداشت که به باغی آراسته میرود در هوا، در آن مطربان ~~سازها راست کرده، یا بهشتی ظاهر شد. و بوی عطر شنید. و صدهزار دایرههای زرین بر ~~جناحهای وی برگذشت. و بر آن آشیانه نشست، نهنگی از ms306 چنگ وی درافتاد. ~~ملک شگفت ماند از عظمت وی. هندوان گفتند «هر وقتی که ناگاه به این آشیان آید، ~~در ولایت ما از بیم او نه شیر جای دارد، نه اژدرها، نه کرگدن، و همه را بخورد.» ~~و نفور و وشکرده مرغیست. اینجا کفایت بود این مقدار از عجایب و شگفتی وی. PageV01P290 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0291.png) # شترمرغ اعضای مرغان دارد، مگر پاها- که پای شتردارد. و نه چنان پرد که مرغ ~~و نه دود چنان که چهارپای. روی برباد نهد و سینه برهوا زند و به پا میدود و بالها میزند، ~~میان طیران و زفیف، رفتاری حاصل کند که تیر به وی نرسد. و جانوریست شترمرغ که ~~نه با مرغان درسازد و نه با چهارپا آرام گیرد. از جملهی نوادر است. گرگ را بگیرد و به ~~نر و ماده، گرگی را بکشند. و هر چهارپای و دوپای که یک پایش شکسته شود، بر دیگر ~~پای اعتماد کند، مگر شتر مرغ که یک پایش شکسته شود، از پا بیفتد. و شترمرغ بر پشت ~~گرگ نشیند و ماده در پس وی افتد و وی را میدواند و میزند تا بکشدش. # و شتر مرغ سنگ را فرو برد و جزع را فرو برد و جزع در شکم وی آب شود. و اگرده ~~سال در آتش سوزانند، نسوزد. و این خاصیت معدهی وی است. چون معدهی سگ و ~~گرگ که استخوان را هضم کند، ولیکن استخوان خرما هضم نکند. و اسپ امغیلان را ~~هضم کند، ولیکن جو را هضم نکند. # شترمرغ سی خایه بنهد بر خط مستوی که در آن هیچ تفاوت نبود و خود را بکشد ~~دراز و بر سر همه مشتمل شود. و با این همه، باشد که خایهی خود بگذارد و بر خایهی ~~دیگر خسپد. و مرغیست که به حس چشم زندگی کند. موی چشم زیرین و زبرین ~~دارد، چون آدمی. خایه بعضی در زیر گیرد و بعضی در خاک کند و در هر ms307 یکی سولاخی ~~کند تا کرم در آن افتد و به خورد بچگان دهد. و آن چه در آفتاب نهد، میخورد. اغلب، ~~سنگ و ریگ خورد. از سایهی خود ترسد. از جانبی رود که مستقبل آفتاب بود، تا سایه ~~را نبیند. چون ابتدای سرما بود و خرما سرخ گردد، پای شترمرغ سرخ گردد. پوست ~~خایهی وی در سرکه افکنند، به جوش آید، در دیگ افکنند، به اندک آتش به جوش ~~آید. آتش را دوست دارد. وی را به آتش صید کنند. هر جوهری که بیند، برباید و بخورد. ~~و حلقهها از گوش مردم رباید و گوشها برکند. و به جته از عقاب و کرگس مهتر بود. # صقر مرغیست قوی و وشکرده. و حمله برد به سینه و سلاح وی سینه بود. و تیز ~~پرد: به یک ساعت، دویست فرسنگ برود. و بسیارخوار است. چون سیر بخورد، نتواند ~~برخاست. وی را به سیری صید کنند. بچهی وی سه باشد، از عسری یکی را بیرون کند. PageV01P291 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0292.png) ~~طاووس مرغیست هندی. رعنایی کند و جلوه به حرکات کند و دنبال در سر ~~آورد، از هم بگشاید، چون چتری در سر خود آورد، بر آن صورتها و دایرههای بدیع و ~~لونهای نیکو. و از صنع آفریدگار در عالم، این شگفت است. آن رنگها سیر و نیم سیر. و ~~نگرنده بداند که خالق عالم است که آن را آفرید. و با این همه، آوازی ستبر دارد و پایی ~~زشت. از خواص وی آن است که چون طعامی بیند که در آن زهر بود، فریاد کند - ~~بانگی مفرط. و ملوکان وی را دارند. و در باغها و مطبخها گردد، از بهر این معنی. عمر ~~طاووس بیست و پنج سال بود. نیکو پرد، اما دنبالی سنگی دارد: نتواند پریدن، تا وی را ~~صید کنند. مادهی وی خرد بود و آن زینت ندارد که نر دارد. و از چند گونه بگردد: پادیز ~~پرها بیفکند، وقت ربیع پرها برآورد. ms308 هر سال یک بار خایه نهد و سی روز بر آن نشیند ~~و اگر خایهی وی در زیر مرغ خانگی نهند، برآورد، ولیکن آواز وی زشت گردد. و ~~طاووس طارد بود و از وی حشرات گریزند، خصوصا مار. # طوطک معروف است. هندی بود. وی را سخن گفتن در آموزند و سخن نداند و ~~زبان وی به زبان آدمی ماند. در مثل گویند «طوطک به سبب زبان در حبس گرفتار ~~آمد.» # و هارونالرشید شبی در باغی بود، مرغی آواز داد، وی تیری به آواز وی راست کرد ~~و بر سینهی مرغ آمد، مرغ را بکشت. هارون گفت «خاموشی مرغان هم نیکو بود.» # گویند طوطکی را بگرفتند. طوطکی دیگر به سر قفس وی آمد. وی را گفت «اگر به ~~هندوستان روی، یاران مرا باز پرس و بگو که تدبیر من چیست!» # آن طوطک بپرید و طوطکان را خبر کرد که «فلان طوطک محبوس است، میگوید ~~تدبیر من چیست؟» # آن طوطکان، همه به زیر افتادند و بمردند. # آن طوطک بازگردید. وی را خبر کرد که «ایشان را پیغام دادم، همه به زیر افتادند و ~~بمردند.») # این طوطک که این شنید، فرو افتاد و بمرد. # خداوند قفس وی را دید مرده. بیرون انداخت. # 290 PageV01P292 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0293.png) # طوطک را که تعلیم کنند، سخن نتواند آموختن، مگر که آیینهای در پیش روی او ~~دارند و شخصی در پس آیینه نشیند و سخن میگوید. طوطک در آیینه نظر کند، مثل ~~خودی را بیند، با وی آرام گیرد و سخن در آموزد. و اگر آدمی را بیند، گریزد. # گویند گوشت طوطک دل را سخت کند. وی را «ببغا» گویند و رنگ بهشتیان دارد. ~~تن وی سبز و طوق گردن سرخ و آراسته مرغیست. در بلاد زابج بسیار بود و ملون ~~باشد و نیکو پرد. و بالهای مرغان دوازده بود، به عدد بروج، و شاهبال هفت بود، به عدد ~~سیاره. و طوطک خجسته مرغیست، پیش ملوک باشد. ~~به حدود ms309 قرقیسیا، مرغیست سفید، تاج دارد سرخ، بانگی کند نیکو. آتش را ~~دوست دارد، گرد آتش طواف کند. (و همهی حیوانات آتش را دوست دارند.) وی را ~~عابد النار خوانند. # عقاب مرغیست عظیم، سیاه، قوتی دارد. همهی مرغان از وی ترسند. آوازی دارد ~~هول، منقاری معقف. در هر چه آویزد، برکند. چنگها دارد هر یکی را زخم چون سیخی ~~بود. به سینه حملهای سوار را بیفکند. # یکی گوید عقابی از گلهای گوسفندی میربود. سگ گله بانگ بر وی زد. گوسفند را ~~رها کرد و سگ را بربود. در هوا شد. و سگ فریاد میداشت. تا وی را بلند برداشت. تا ~~آواز سگ منقطع شد. پس، رها کرد تا به زمین آمد و هلاک شد. # بشار را پرسیدند «اگر آفریدگار اختیار به تو دهد که حیوانی گردی، چه اختیار ~~کنی؟» # گفت «اختیار کنم که عقاب شوم.» # گفتند «چرا؟» PageV01P293 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0294.png) # گفت «زیرا که جای عقاب بلندتر جای بود. کس به آشیان وی نرسد. و دراز عمر بود. ~~و همهی مرغان از وی ترسند. و شوکتی دارد که شیر را بزند. و به شب چون پرد، از هر دو ~~بال وی آتش درفشد.» # و خایهی عقاب بزرگ بود، دشخوار زاید. نر از زمین هندوستان سنگی بیارد چون ~~دانهی خرمای هندی، آن را ماده بیند، حالی بزاید و در آشیان وی یابند. و بچه را از ~~تندی بیرون کند، کاسرالعظام آن را بپرورد. چون بزرگ شد، بازآید پیش مادر و پدر. ~~عقاب را که به خواب بینند، سلطان ظالم بود. و شیر از عقاب فریاد کند که با وی جنگ ~~کند. وسی و دو روز بر سر خایه نشیند و همهی مرغان بزرگ - دیگران - بیست و دو ~~روز بود. و عقاب چون پیر شد، بچگان وی را برگیرند و منزل منزل وی را می پرانند. ~~چون چشم عقاب تاریک شود، به چشمهی آب صافی آید و حلقه میکند گرد آن و بالا ~~میگیرد تا ms310 پرش سوخته شود از گرما و تاریکی از چشمش برود. پس، در چشمه آید ~~چند بار، جوان گردد. چون منقارش دراز شود، شکار نتواند کردن، به آن هلاک شود. و ~~هر چه بگیرد، زودتر جگر وی خورد. طبع شیر دارد. گویند عقاب گاهی نر بود و گاهی ~~ماده و کفتار سالی نر بود و سالی ماده و درخت بلوط سالی بلوط آرد و سالی مازو. و ~~بچهی خوک مخطط بود و بچهی گاو کوهی منقط بود: چون بزرگ شوند، خطها ناپدید ~~شود. # غراب مرغیست خسیس و به روز و شب پرد و دزدی کندبمیوهها از درحت ~~برد و پنهان کند حای دیگر و باشد که راه به وی نبرد[ پیغامبر وی را «فاسق» خواند. ~~خایهی وی پیسه بود. غراب نر بر ماده نشیند و ماده بر خایه نشیند و نر طعمهاش ~~می آرد. چون بچه آرد، مگس و پشه بر زهومت بچه جمع آیند و می خورد. و همهی ~~مرغان که بچه طعمه حاصل کند، وی را بیرون کنند، مگر غراب که بچهی وی بزرگ ~~شود، تعهد وی بیشتر کند. و عقعق لانه جایی نهد مکشوف و بلگ چنار بر آشیان نهد - ~~که از خفاش ترسد و اگر خفاش به خایهی وی بگذرد، تباه کند. عقعق باشد که عقدهای ~~مروارید و جواهر بیارد و بر آشیان نهد. # و اجناسند. بعضی سیاه بهیم و بعضی ابقع. عرب وی را دوست ندارد. و ابقع شومتر از PageV01P294 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0295.png) ~~اسود بود با گاو و خر دشمن بود: منقار در جشم وی زند شهوت غراب در منقاروی ~~چنان که قبض و بسط فیل در بینی بود. سفاد وی به مناقیر بود. به زقه آبستن گردد. و ~~هر گز کس ندیده است که کلاغ بر کلاغ نشیند. و نر از ماده دیدار نباشد. و وی را «اعور» ~~گویند به مجاز، از تیزی که نگه کند. چنان که ملدوغ را «سلیم» گویند و کور را «بصیر» ms311 ~~گویند و مهالک را «مفاوز» خوانندب بچهی غراب زشت بودل ~~از حکیمی پرسیدند که «کدام جانور است که جماع به دهان میکند؟» # گفت «ندانم. ولیکن منقار غراب به جای ذکر است. در دهان جفت نهد، آبستن گردد.» # آوردهاند که نوح وی را بفرستاد که حال طوفان بداند. جیفهای بدید. بر سر آن ~~نشست، بازنیامد. (مثل زنند به غایب که «هو غراب نوح.») # پس نفرین نوح در وی رسید. لاجرم، وی را در آبادانی کمتر گذارند. # و به وقت خریف، به بطایح برآید به بصره، تا همهی نخلهای بصره سیاه شود و شاخها ~~سنگی گردد. و هرگز بر درختی ننشیند که خرما بر آن بود، مگر بر درخت مصروم. مناقیر ~~غراب چون معاول بود و خرما را عذق سست بود و اگر نه آفریدگار نگه داشتی، یک ~~عذق نماندی. و البته، قصد خرما نکند. و معذالک، چنان خرما دوست دارد که چون از ~~صرام فارغ شوند، غراب میگردد به طلب خرما و در اصول درختها و شکافها ~~میرود و خرمای خشک و دقل بیرون می آورد و میخورد. ~~غراب را که به خواب بینند، فاسق بود و غادر. و عقعق بی حفاظ و بدعهد بود. # غرانیق مرغانیاند ملون، از جانب مشرق آیند و به ساحل نیل باشند و جنگ کنند ~~با یأجوج و مأجوج. به شب نخسپد. چون در هوا شود، چوبی دراز در منقار گیرد تا ~~سباع الطیر از وی بترسند. و حازم را به وی مثل زنند. # فاوزان مرغیست در بعضی از بحار مهلکه خایه بنهد و به چهارده روز برآورد، بر ~~میان دریا، و آن هنگام «فاوزان» خوانند. و تا این مرغ ناپدید شود، کشتیها ایمن بود و ~~چون پدید آید، کشتیها را دربندند و کس نیارد رفت در دریا. PageV01P295 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0296.png) ~~فرفیر مرغیست از آن سوی دریای چین. مرغی سپید است. بر سنگی نشیند سیاه، ~~آن سنگ را «باهت» خوانند. هر آدمی که آن سنگ بیند، چندان ms312 بخندد که بمیرد. اما اگر ~~این فرفیر بر وی نشسته بود، عمل نکند و کاروان بگذرد. و آن که این مرغ را بکشد، ~~گریه بر وی افتد، چنان که بیم هلاک بود. # قطا مرغیست آن را «اسفهرود» خوانند. عرب مثل زنند به زیرکی وی. خایه در زیر ~~خاک کند در بیابان، بعد از چند روز بازآید و بر سرش نشیند. و بر راه خسپد، ولیکن ~~بیدار بود. چون اندک آوازی بشنود، بپرد. کلاغ چنان رود که پایها مقید بود، اسفهرود ~~نیکو رود - مانند رفتار زنان. # از جملهی مرغان، ققنوس شگفت است. به ترکستان بود. بوی خوش دارد. و در آن ~~ولایت که او بود، دارچینی نبود و کاروان آنجا به مدتی دراز افتد - که در راه بحرهای ~~مهلک است. این مرغ به هندوستان رود و دارچینی آرد. و آشیانهی خود بندد بر درخت ~~بلند و بر آن خایه بنهد. و پادشاه آن ولایت آن درخت را بسپارد و کس قصد آن مرغ ~~نکند تا بچه آورد. پس رصاصی بر سر تیر کنند و به آشیان وی اندازند تا دارچینی به زیر ~~آید و آن را بردارند. دیگربار، آشیان بندد. و در شهریست که آن را «مدینت الشمس» ~~خوانند، بر حد مشرق، جایی که شب نبود. و این مرغ نر است و ماده ندارد. و طیماث ~~حکیم گوید اهل این مدینه آفتاب پرستند. # چون آفریدگار خواهد که وی را بچه بود، دارچینی جمع کند و بالها میزند به نیرو و ~~شتاب، تا آتشی از زیر بال وی بدرفشد و آن دارچینی را بسوزاند و وی نیز در آن ~~سوخته شود. پس باران، به وقت ربیع، ببارد بر آن خاکستر، کرمی چند پدید آید و بزرگ ~~میشود و پرها برآورد، ققنوس گردد و بر سر آن درخت نشیند و دارچینی می آرد. عمر ~~وی پانصد سال بود. و این مرغ معروف است، اگرچه از ولایت ما دور است. # کاسر العظام مرغی ست ms313 بزرگ، خاکستررنگ. بچگان را دوست دارد، تا بچهی ~~صقر را ببرد و بپرورد. در اصل حلق وی آفریدگار دو استخوان آفریده است، سنها از آن ~~برآمده محکم. استخوان در حلق گیرد و قوت کند بر آن استخوان تا چون خاک کند. و آن PageV01P296 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0297.png) ~~از خاصیتی ست - که آن استخوان به آهنی نتوان شکست به آسانی، مگر به جهد که بر ~~وی زنند. و آن همچنان است که نیش عقرب که بر تنجیر زند سولاخ کند. و پس گردن ~~این مرغ خاصیت آن دارد که استخوان شکند. و آفریدگار را تصرفها رسد، تا چنین ~~مرغی را در حلق دندان ها آفریند. # کبوتر مرغی آلوف است و عامهی مردم وی را دوست دارند. زیرک بود و نیاک و ~~بسیارنسل. و اهتدا می آموزد - که از صد فرسنگ بازآید. و در وقت سفاد، بوسه نهد و ~~زقه کند. و آن خایه که از زقه آید، فرخ ندارد. و کلاغ را خایه از زقه آید و فرخ دارد. و ~~کبوتر باشد که صد دینار قیمت وی بود و نامهها آرد از جایهای دور. باشد که بچه بیست ~~دینار بود و خایه پنج دینار. به شب راه کند به نجوم و بادهای جنوبی و شمالی بشناسد. به ~~بال جنگ کند مانند دست. از باز و شاهین تیزتر بود، ولیکن از باز و شاهین بترسد: ~~بیفتد، تا وی را بگیرد. به رسالت نر را فرستند که قوی تر بود و زودتر با سر ماده آید. به ~~طرفت العین، از آفاق به آفاق رود. و اگر وی را بازدارند دیری یا پرش ببرند، چون ~~بازروید، با جای خود آید. اگر یک پرش ببرند، عاجز شود. و همچنین آدمی که یک ~~دست ندارد، نتواند دویدن. و کبوتر پیش زنان نباید داشت که تقاضای شهوت کنند، زیرا ~~که نظر کردن در تقبیل و جماع شهوت مرده را زنده کند. # و از کیاست کبوتر گفتهاند که بابویه گفت ms314 جفتی کبوتر طیار داشتم و جفتی مقصوص. ~~چون سلطان مرا محبوس کرد مدتی، پس رها کرد، بچگان مقصوص بزرگ شده بودند. ~~گفتم «سبحان الله! این بچگان چه خورند که نتوانند پریدن؟» # بعد از ساعتی، کبو تر طیار باز آمد. این هر دو بچهی مقصوص بدویدند و منقارهای ~~طیار درگرفتند تا زقه در دهان ایشان کرد. # گویند ملکی کنیزکی خریده بود نیکو. مدتی با وی بود. مرد را نمیتوانست دیدن. ~~درماند. از حکیمی پرسید که حال چنین است و شهوت این کنیزک مرده شد. حکیم ~~بفرمود که در آن خانه که وی است جفتی کبوتر میدارد. # وی جفتی کبوتر پیش وی فرستاد. کنیزک میدید که نر با آن ماده بازی میکرد، از PageV01P297 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0298.png) ~~و بدان که کبوتر را به تازی «هادی» گویند. و بهترین کبوتر کبود بود و سیاه سوخته ~~بود و سپید ضعیف بود. و کبوتر چون پیر شد، بوسه ننهد. و باشد که دو ماده جفت شوند و ~~چهار خایه برآورند، ولیکن بچه ندارد. و خایه از آواز رعد آب شود. و بهترین بچهی ~~وی در بهار و پادیز بود و در زمستان و تابستان بد بود. و در سالی یک بار نر و ماده را از ~~یکدیگر جداکنند تا آرزومند یکدیگر شوند و خایه تباه نکنند. کبوتر را حلبه و زیره و ~~نانخواه سود دارد، کندر در برج وی بسوزانند، سود دارد. اگر سعتر یا انجیل خشک ~~بکوبند و به وی دهند، از آن برج جدا نشود. بال کبوتر به انگشتری زرین داغ کنند، از آن ~~برج نپرد. این خاصیت از زر است، نه از انگشتری. اگر چند دسته سداب در برج نهند، ~~دله و گربه و مار از آن گریزند. اگر خون کبوتر در سایه خشک کنند و بسایند و در چشم ~~کنند، تاریکی و شبکوری ببرد. گوشت کبوتر معدهها را تباه کند. # کرگس «نسر» است. بعضی ضعیف باشند، بعضی قوی. مرغیست ثقیل، ~~بسیارخوار، چندان بخورد ms315 که به پر نتواند پریدن، پس به وثبات میجهد و میافتد تا بالا ~~گیرد، طبقه طبقه، و هوا در زیر جناح آورد، آن گه بر طیران قادر شود. آوازی هول دارد. ~~بزرگ ترین سلاح وی بانگ است و قوت. و چون چشم وی تاریک شود، زهرهی آدمی ~~بجوید و در چشم مالد تا نیک شود. اما چنگ وی چون چنگ خروس بود، کند و ~~کوچک. ولیکن جسور و شجاع بود. از هیچ چیز نترسد، مگر از خفاش. مادهی کرگس ~~آشیانه بندد از بلگ چنار، زیرا که خفاش از بلگ چنار ترسد و اگر خفاش بر درخت ~~چنار آید، بمیرد. # گویند که سلیمان به کرگسی بگذشت که با ضب محاکات میکرد: # کرگس گفت «عجبی میبینم. خلق میرود به دو پا و طعام به دست بر دهان میبرد و ~~سخن میگوید.» # ضب گفت «اگر چنین است که میگویی، مرا از قعر دریا برآورد و تو را از هوا به زیر ~~آورد و عالم را بگیرد. تا وی باشد، هیچ حیوان را حکم نباشد.» # و گویند که کرگس به بالابر شود مقدار تیرست فرسنگ. و از وی بوی مشک آید، به ~~خاصیتی که در جوهر وی است. چنان که هدهد گندد، به خاصیتی که در وی است. PageV01P298 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0299.png) ~~است. بعضی گویند که این بوی خوش از آن است که کرگس آهو خورد و نافهی ~~مشک خورد. # کلنگ «کرکی» است. مرغیست معروف و وحشی. کس نبیند که خایه کجانهد. و ~~زمستانگاه، وی پدید نیست که کجا بود و ربیع، به عراق آید با بچه و خریف، بازگردد. # و در کتابی یافتم که در بحر محیط، سنگیست مربع، به زمستان همهی مرغان کلنگ ~~آنجا باشند و خایه بر آن سنگ نهند. و ایشان را رئیسی بود که پیش رو بود و دیگران از ~~پس وی روند. و هر کلنگی را که جفت بمیرد یا جایی گرفتار شود، همتای وی نالد و ~~خروشد. پس، وی ms316 را به رئیس کنند و گویند «چون یکی را جفت بمیرد، بیش بخورد تا ~~بمیرد - که طاقت فراق ندارد.» # و اغلب، در هوا که روند، تاق باشند. و به شب، بر لب آب نشینند، پای در آب دارند ~~تا خواب بر ایشان غلبه نکند و یکی را پاسبان کنند و پای بردارد تا نخسپد. اگر دشمنی ~~بیند، فریاد کند. چون مانده شود، بخسپد و دیگری را حرس کند. # کنگر مرغیست به طبرستان. وقت ربیع ظاهر شود. چون ظاهر شد، عصافیر در ~~دنبال وی میرود و همه را زقه میکند. چون شب درآید، یکی را برباید و بخورد. چون ~~ربیع بگذرد، ناپدید گردد. علی ابن زید گوید این مرغ چندان است که فاختهای. دنبالی ~~دارد چون دنبال ببغا معقف. # گنجشک مرغیست خسیس و بسیار مضرت. چون موش بانگ زند موذی، خانه ~~بیران کند، گوشت و میوهها را تباه کند. استخوان وی مضر بود به معده و ریش کند. هر ~~جا که وی بود، مار قصد وی کند. بچهی وی چون بیمار شد، بیرون از حد بترسد. ~~گنجشک و سگ و خصی موصوفند به شدت وطء: اگر گنجشکی بر بام خانه برود، آواز ~~پایش به زیر آید و اگر فیلی برود، هیچ آوازی نیاید. # بچه را لقمه دهد و زقه نکند. ماده زشت بود و بیشرمتر و گستاختر و نر را لحیهی ~~سیاه بود. و خانهای که مردم از آنجا بروند، وی نیز برود. PageV01P299 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0300.png) ~~لقلق مرغیست خسیس، درازگردن و درازپا. و به همهی ولایتها باشد. مار ~~خورد. ~~شخصی گفت خایهی کلاغ سیاه برداشتم و بر آشیان لقلق نهادم. چون بچه برآورد، نر ~~با ماده جنگ میکرد. ~~روزی، نر بپرید و بازآمد. چندهزار لقلق برآمد و آن ماده را میزدند. ~~کلاغی برآمد و آن بچه را بربود و به آشیان خود برد. آن لقلقان بیارامیدند. ~~مقصود از این آن است که فساد در میان مرغان محمود نیست. ~~گویند یکی قصد بچهی ms317 لقلق کرد و به خانه برد. ~~لقلق پیرامن خانه میگردید. پس، برفت و ماری بیاورد و در سرای ایشان انداخت، ~~تا از وی به رنج آمدند و بچهی لقلق به جای باز بردند. ~~مکا مرغیست بانگی زند تیز. ~~و هشام ابن سالم گوید ماری قصد خایهی مکا کرد. خاری بیاورد و بالای سر مار ~~می گردید و ماردهان فراخ میکرد. مکا آن خار در منقار داشت. در حلق مار انداخت. و ~~مار به آن هلاک شد. ~~هدهد مرغیست آراسته، ولیکن گندد. بخاری که از آب برخیزد، بیند. ~~سلیمان جایی فرو آمد که آب نبود. هدهد را طلب کرد، نیافت. بعد از ساعتی، آمد و ~~گفت «از زمین سبا می آیم. ملکهای را دیدم با لشکری، ولیکن آفتاب را می پرستید.» ~~سلیمان نامهای نبشت و به هدهد داد تا به بلقیس رسانید. ~~بلقیس به طاعت آمد. ~~هدهد بازآمد و گفت «ای سلیمان، تو بر سر آب فرو آمدی و آب میطلبی؟» ~~چون زمین را بکندند، آب برآمد. ~~ابن عباس را پرسیدند که «هدهد آب را در زیر زمین بیند، چرا دام را نبیند تا در ~~گردنش آید؟» PageV01P300 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0301.png) ~~و بدان که آن خاصیت هدهد بود، چنان که غراب نوح و حمار عزیر و ذئب اهبان. ~~و هدهد لانه از پلیدی بندد بر گورها. به وقت بهار، به وقت طلوع آفتاب، دهان باز ~~کند، مگس از شکم وی برآید. و هر جا که هدهد بود، ضب و زمین سنب نباشد. ~~دو چشم هدهد و خرچنگ خشک کنند و بسایند و در چشم کشند، پیش از برآمدن ~~آفتاب، جایی که آب خواهد آوردن: اگر بخاری بیند که برمی خیزد، آب نزدیک بود، ~~بباید کندن. چشم هدهد در زیر بالین نهند، خواب آرد. ~~عرب گوید مأدر هدهد بمرد، وی را بر سر گرفت، آن تاج گور مادرش است. ~~هدهد چون پیر شود، زشت گردد: سری بزرگ، تنی کوچک، منقار دراز، بالای ~~کوتاه. اما ms318 به جوانی لطیف بود. گوشت هدهد حفظ افزاید به غایت، و این مجرب است. ~~هما مرغیست خجسته. در ولایت بلاساغون بود و در هر مدتی ظاهر گردد و گرد ~~شهر میگردد و آنگه بر سر شخصی نشیند، آن سال فراخی بود. پس، اتفاق کردند که بر ~~سر هر کس که نشیند، او را ملک کنند و او را پادشاهی دهند. ~~پس، روزگاری دراز، این هما ناپدید شد. روزی، هندویی با شخصی میرفت و ~~میگفت «اگر هما بر سر من نشیند، ولایت بلاساغون خراب کنم» ~~آن دیگر گفت «اگر بر سر من نشیند، مملکت را آبادان کنم.» ~~هما به زیر آمد و بر سر هندو نشست. ~~مردم شهر هندو را پادشاه کردند. و عالم خراب میکرد. ~~روزی، این یار وی را گفت «رحمت کن بر خلق!» ~~هندو گفت «من خشم خداام. مرا مسلط کرده. اگر خلق خدا نیت نیکو کردندی، بر ~~سر تو نشستی. چون بدنیتند، لاجرم بر سر من نشست.» ~~یراعه پرندهایست به شب پرد، مانند شهابی. چون به روز پرد، آتش نناید. PageV01P301 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0302.png) ~~خندند، بچهی وی را به زعفران بیالایند و بر لانه نهند، ماده وی را به در اندازد. و به ~~ارمینیه، گلی باشد که به یرقان سود دارد، آن مرغ آن گل را بیارد و پیش بچه بنهد. # آفریدگار هر حیوانی را فهمی داده است. # مرغیست از آن سوی اسکندریه، بر درخت نشیند و پرها اندازد و هر پری زخم ~~کند چون تیر. سی بچه برآورد. دنبالی دارد در پس پشت آورد، بچگان را بر دنبال نشاند، ~~میرود. بچگان را میبرد تا آن گه که بزرگ شوند و بپرند. و این مرغ در عمران نباشد و ~~نگذارند - که قتال است. # به حدود بربر، مرغیست از هزارگونه آواز کند. وی را بیاموزند. هرروز، بیست مرغ ~~را از شکل خویش با خود بیارد تا صیاد ایشان را میگیرد، پس برود و دیگران را آرد. # به حدود خزران، مرغیست ms319 آبی، چندان که فیل. آدمی را رباید و خر و گاو را به ~~بالا برد، بیندازد. # بازرگانی حکایت کرد که در حدود خزران بودم، بر ساحل. نگه کردم، در صحرا، ~~خرگاهها دیدم که حرکت میکرد. قصد آن جایگاه کردم، جمله در هوا رفتند و از آن سوی ~~دریا فرو آمدند. # پرسیدم از مردم آن دیار. گفتند «آن نه خرگاه بود- که آن مرغانند که از دریا برآیند، ~~بر آن ساحل گردند، هر یکی چندان که گنبدی. و به حدود ما، بسیار خرابی کنند.» # مرغیست بزرگ، هر یکی چندان که گوسفندی، و به عمران نباشد. # محمد ابن ابراهیم گوید مأمون کس فرستاد که به کوه دباوند رود و احوال ضحاک ~~بداند. ~~گفت آنجا رفتم، مرغانی را دیدم بزرگ، سپید، بر سر قلهی کوه. و در میان برف، کرمها ~~دیدم هر یکی چندان که درختی، میرفت و شکافته میشد و آب روان میشد. و آن ~~مرغان پوستهای ایشان میربودند. PageV01P302 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0303.png) ~~پس، پیری را دیدم. گفت «اگر خواهی که ضحاک را بینی، با من بیا!» ~~با او به قدر صد ارش برفتم، دری آهنین دیدم بر آن مسمارها زده، بر هر مسماری نبشته ~~که بر آن چند نفقه کردهاند. ~~و گفت «این دیو اینجا محبوس است. کس متعرض وی نشود - که از وی به رنج ~~آیند.» ~~گفت آن را رها کردیم و باز گردیدیم. ~~و جماعتی بر آنند که ضحاک دیو بود، نه آدمی. ~~و به حدود زنگبار، مرغیست مانند فاخته. قوت وی مار بود: وی را برباید و ~~بیندازد تا هلاک شود و بخورد. ~~به سبلان، مرغیست به کلاغ ماند. کس وی را نبیند، مگر روز نیروز. ~~در قیروان، مرغیست به کارد کشته نشود، مگر به سنگ. چنان که در چین ~~مرغیست در آتش بود و نسوزد و از آب بمیرد. ~~مرغیست به ماوراء النهر. هر مرغی که به وی رسد، با وی سفاد کند. هر وقتی ~~بچهای آرد از لون وی، ms320 از دنبال وی میرود و منقار میزند تا خایهی وی تباه کند. و ~~زنان نابه کار را به وی مثل زنند. نری ضعیف دارد و ماده نیکوتر بود. و مرغی مذموم ~~است، به جهت فساد وی. ~~بازرگانی گفت که ما بر کنار دریا میرفتیم، بر ساحل محیط. سنگهای عظیم دیدیم ~~مانند بلور نهاده، همه مدور. در آن متعجب ماندم. تا یکی را از آن بیفکندم، شکسته شد و ~~زردهی وی چندان که تشتی بیرون آمد و سپیده روان شد. ~~غواصان گفتند «(خایهی جانوریست آبی.» ~~و گویند خایه را در ولایت اشکناز آوردند، بر شتری بسته. PageV01P303 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0304.png) ~~در هندوستان، مرغیست بزرگ، دهان فراخ دارد و حوصلهی بزرگ، چندان که ~~راویهای. در بیابانی که آب نباشد، آب را بیارد و مرغان بیعدد پیش وی آیند و از منقار ~~وی آب می خورند. تا هرچند در حوصلهی وی آب بود زقه کند، دیگربار آب آورد. # و بدان که مرغان بعضی متوکلند و بعضی کسوب، بعضی نابینا، چون خفاش. (و خلد ~~دهان باز کند تا مگس در دهان وی رود، آن گه بخورد.) و در دریای هندوستان، مرغی ~~لانه بندد در میان آب، از خاشاک، و آن را محکم بسازد، آن گه خایه بر آن نهد و به قرب ~~پانزده روز بچه را بپراند. و آفریدگار وی را نگه دارد از موجها که کشتی را زیر و زبر ~~کند و بشکند. # این مقدار از عجایب مرغان گفته آمد. و ما یاد کنیم صید کردن مرغ: # اگر حب النیل و کندس بکوبند و به گمیز بز ترکنند و از آن حبها سازند مانند حمص و ~~در زیر درختی بر آتش کنند، چون دود به ایشان رسد، همه به زیر افتند. و آن کس که این ~~سوزاند، بینی را بسته نگه دارد والا زیان دارد. و اگر این مرغ افتاده را بشورند، به هش ~~بازآید. ~~بدان که حیوانات آبی موصوفند به جهل و در ایشان ms321 کیاستی نبود، مگر جانوری که غرقه ~~را برگیرد و با ساحل آورد. و شبوط دام بیند، بگریزد و در گل رود. و بدان که ماهی ~~بیشترین خلایقند. و ماهی را به تازی «سمک» و «حوت» و «نون» خوانند. جانوریست ~~بسیار و بابرکت. و ماهی چون مرغیست، در میان آب می پرد، هفت جناح دارد. و ~~گویند ماهی نفس زند از در گوش. همچنان که گاو کوهی ثقبی دارد در میان دو سرو، از ~~آن نفس میزند. هر که آن ثقب را بیند، بمیرد. و ماهیای باشد که ده هزار خایه بنهد و نر ~~به دنبال وی میرود و میخورد. ماهیای که در آب خوش بود، زبان و دماغ دارد و PageV01P304 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0305.png) ~~چون در آب شور بود، نه زبان دارد و نه دماغ. و هیچ ماهیای شش ندارد و اگر شش ~~داشتی، از آواز ماهیان آدمی به رنج بودی. ~~بدان که یونس قوم خویش را دعوت کرد به توحید. اجابت نکردند. وی از آفریدگار ~~عذاب خواست. وحی کرد که «ای یونس، شتاب مکن!» ~~یونس قوم را وعده داد به عذاب. ~~از آن خجالت، از میان قوم بیرون رفت و در کشتی نشست. موجها برآمد. ~~یونس گفت «مرا بیندازید!» ~~گفتند «انصاف نباشد. ولیکن قرعه برافکنیم.» ~~به یونس افتاد. وی را به دریا انداختند. ماهیای وی را فرو برد و ماهی دیگر آن ~~ماهی را فرو برد. به قعر دریا رفت و در دریاهای عالم میگردید. و یونس پیشانی بر جگر ~~ماهی نهاده بود و در آن ظلمات میگفت «سبحانک انی کنت منالظالین.» تا در شکم ~~ماهی نحبیف شد. ~~روزگاری برآمد. وی را برآورد. چون بچهی کبوتر، در زیر درخت کدو بنهاد. هر ~~روز آهویی بیامدی و وی را شیر دادی. ~~پس آن کدو خشک شد و بریزید. دلتنگ شد. آفریدگار گفت «ای یونس، از بهر ~~درخت کدو دلتنگ شدی، از بهر صدهزار مرد دلتنگ نشدی که عذاب میخواستی؟» ~~پس آفریدگار آتشی ms322 بفرستاد و بالای سر قوم یونس باستاد. ~~ایشان یونس را طلب میکردند تا عذر خواهند. درماندند. جمله به صحرا آمدند و ~~گفتند «عذاب آمد و یونس رفت. چارهی ما چیست؟» ~~گفتند «پیران در پیش روند و دعا کنند.» ~~پیران دعا کردند. پس زنان پیش آمدند و گفتند «ای خدای یونس، بر ضعیفی و ~~درماندگی ما رحمت کن!» پس کودکان سر برهنه کردند و گفتند «ای خدای یونس، بر ~~بی چارگی ما ببخشای!» ~~و آتشها زبانه میکشید. و آفریدگار وحی کرد به یونس که «من آتش فرستادم به ~~قوم تو تا وعدهی تو راست شد. پیش ایشان باز رو!» ~~یونس پیش ایشان بازآمد و به وی ایمان آوردند و عذاب از ایشان بگردانید. PageV01P305 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0306.png) ~~و ما در ماهیت ماهی سخن گوییم - که حیوانی عظیم است، از وی بزرگ تر جانور ~~نباشد. و این است که آفریدگار قسم یاد کرد «نون والقلم!» «نون» آن ماهی است که عالم ~~بر سر وی است. ~~بعضی از تجار گویند که به دریای مشرق، به جایی رسیدند، روشناییای دیدند چنان ~~که سپری مدور، چون آتش درفشان. ملاحان تکبیر کردند و فزعی از ایشان پدید آمد. # پس کشتی درگذشت و شبی براندند. همچنان، روشنایی دیگر پدید آمد. دیگر تکبیر ~~کردند. # چون در گذشتند، از ملاحان پرسیدند که «این چه بود؟» # گفتند «دو چشم ماهی بود و این مسافت میان دو چشم وی بود. و ما شما را خبر ~~نکردیم تا شما نترسید.» ~~در بعضی از دریای شمال، ماهیایست بر بالای آب آید و جناحی دارد کوهی را به ~~آن بردارد. و اگر بالاتر آید، سدی شود چند فرسنگ و آن جناح افروزد مانند بلور. و آن ~~نشان سکون دریا باشد و کشتیها روان کنند. چون آن ماهی به قعر رفت، آن جناح به ~~آب فرو شود، نشان هیجان دریا باشد، کشتیها با جزیرهها بندند. ~~بازرگانی حکایت کرد که شبی بر ساحل دریای هرکند مقام کردم و ms323 هوا صافی بود و ~~ماه تاب بدر بود. و هر زمان، منارهای از آب برآمدی و بر آسمان رفتی و بازپس رفتی و ~~آب موج زدی، پس ساکن شدی. پس، از جایی دیگر، منارهای برخاستی و باز به زیر ~~بازآمدی. # شگفت ماندیم - که باد نمی آمد و وقت هیجان دریا نبود. از آن صیادان پرسیدیم از ~~آن. گفتند «ماهیایست، ماه تاب را بیند و شادی کند.» # و من از بازرگانی علوی شنیدم که به ملک کولم به سفر بود - در آمد. حکایت میکرد ~~به ساحل دریا بود که دریا موج زده بود و ماهیای به ساحل افکند هشتاد پوست ~~گاومیش از شکم وی بیرون آوردند با چندین خروار بارها و تنگها و خر و گاو که در ~~کشتی بود و بنمرده بود. ~~در دریای محیط، ماهیایست فراخای دهانش شش ارش بود. ماهی خورد تا از بینی PageV01P306 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0307.png) ~~و گوشش به در میآیند. باشد که سگ آبی به دهانش دررود و کامش بدرد، هلاک گردد. ~~از استخوان پهلوی وی جزعها سازند واز فلوس وی سقفها پوشند. # در ایام عبدالملک ابن مروان، ماهیای را مرده یافتند و از دنبالش پارهای افتاده. ~~بپیمودند، هزار آرش بود. بر کنار دریای اندلس. # و ماهی دیگر بود بر صورت گاو. از پوست وی درقهها کنند شمشیر به آن کار نکند و ~~اگر در وی شود، از آن برنیاید. پستان دارد. و این بس غریب است. # اسپور در دریای زنگبار بود. در دریای ابله آید، در سال سه ماه. وقت آمدن وی ~~دانند. چون در دجله آید، در زنگبار نبود و چون در زنگبار بود، در دجله نبود. و راههای ~~باخطر برد، از بهر آب خوش. # بال ماهیایست بزرگ، در دریای مغرب بود. پوست وی حجری بود، کشتیها ~~شکند. در تن وی عضوی بود سست، ملاحان دانند، تیر بر آنجا زنند تا بمیرد. و بر ساحل ~~افتد و در آفتاب گداخته شود. روغن وی به کشتی ms324 براندایند، چون سنگی شود. در حیات ~~وی هلاک کشتی بود، در ممات وی درستی کشتی بود. این ماهی عظمتی دارد. دریا از وی ~~در غریو بود. اگر ذرهای عنبر بخورد، حالی بمیرد. # پرستوج در دریای زنگبار بود. و آب زنگبار گنده است، از آنجا به بصره آید و به ~~همهی موجهای مهلک بگذرد و باز جای خود رود. پرستوج چون در آب بصره آید، ~~یکی در زنگبار به دست نیاید. # خراطیم ماهیایست مانند مار. منقاری دارد چنان که معولی، در آن دندانهای ~~بسیار، چون منشاری. PageV01P307 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0308.png) ~~ذو القرن ماهیایست از بینی وی چون شمشیری تیز برآمده. بر هر چه زند، ببرد. ~~در مصر بحری بود، در هندوستان بر خشک بود. ~~رعاد ماهیایست در نیل مصر. هر که دست به وی کند، دست وی مفلوج کند. اگر ~~در دام افتد، دست صیاد بلرزد. اگر چوبی بر وی زنند، دست لرزیدن گیرد. # سقنقور ماهی ایست مانند نهنگ. از خایه برآید، به آب رود، نهنگ شود. اگر در ~~ریگ شود، سقنقور گردد. چون کسی را بگیرد، اگر زود بر او گمیز کند تا در آب رود، ~~هلاک گردد. اگر مرد زودتر خود را بشورد، سقنقور بمیرد. سقنقور دو قضیب دارد. ~~مادهاش دو فرج دارد. همچون مار که دو زبان دارد. اصلش یکی بود. گوشت سقنقور ~~موصوف بود به تحریک جماع، ولیکن مرد محرور نشاید که خورد، مرطوب را بسازد و ~~اندکاندک باید خوردن. # فاطوس ماهیایست از دهانش بوی مشک آید. ماهیان پیش وی جمع آیند و ~~میخورد تا عظیم شود. و قصد کشتی کند، از هزار شمشیر نترسد. از خرقهی حیض ~~بگریزد. # قوقی ماهی ایست خود را چون مرده سازد تا ماهی بزرگ وی را فرو برد، اندرون ~~آمعاش بگیرد. و خاری دارد در بینی، وی را به آن خسته کند. # پوست قوقی در کشتی برند، از بادها ایمن باشند. و این قوقی چندان قوت دارد که ~~کشتی را بدارد از روانی. ms325 # کوسه ماهیایست از آن سوی أبله باشد. دستها و پایها بیندازد، ناگاه زخمی زند. ~~اگر در دام افتد، بدرد. از هیچ نگریزد مگراز خرقهی حیض. اگر در شب بگیرند وی را، ~~در شکمش پیه بود. اگر به روز بگیرندش، پیه ندارد. به روز ظاهر بود، به شب پنهان شود. # لاک پشت «سلحفات» بود. آبی باشد و خاکی. جانوریست خلقتی واشگون دارد ~~و آشیان را با خود میبرد. پوست وی هم خانهی وی است، هم سلاح وی است. چون # 306 PageV01P308 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0309.png) ~~از دشمنی ترسد، سر در اندرون برد تا چیزی به وی نیفتد. با مار جنگ کند، شکم مار ~~بگزد و سر در زیر لاک برد، مار خود را بر وی میزند تا هلاک شود. خایه را بنهد و در ~~زیر خاک کند و بر سر آن نشیند تا بچه از آن بیرون آید. خون وی و خایهی وی به صرع ~~سود دارد. # نهنگ را «رتمساح» گویند. در جوی نیل بود. جانوری به قوت و مهلک و چندان که ~~درازی تن وی بود، درازی سر وی بود. دنبال گرد شیر درآورد، پشتش بشکند، فیل را ~~در آب کشد. هرچه بخورد، قی کند، زیرا که دبر ندارد. # و بدان که هرچه آفریدگار آفرید، فک زیرین وی جنبد، مگر نهنگ را که فک بالای ~~وی جنبد. و دندانها دارد دراز. هیچ نتواند خوردن و آن چه بخورد، در بن دندانهای ~~وی بماند، زیراکه دندانهای دراز دارد، چون سیخها. پس، عاجز شود، بر ساحل آید ~~و دهان بگشاید، مرغی بر لب وی نشیند و آن گوشتها از بن دندان وی میکشد و ~~میخورد. آن مرغ سیر گردد و نهنگ برآساید. هرچه به دندان بگرفت، تا نبرد، رها ~~نکند. # هیچ آهن در پوست وی کار نکند. از سرش تا دنبال یک استخوان بود. اگر بر قفا ~~افتد، بمیرد، زیرا که بر نتواند گردیدن. همچون فیل که بیفتد، بر نتواند خاستن. نهنگ ~~چون جماع کند، ms326 ماده را به ساحل برد و به قفا بازافتد، آنگه وی را برگرداند تا ~~برود. ~~صید را به دنبال گیرد. خایه نهد چون مرغ آبی. چون برآرد، مانند موش بود. آنگه، ~~بزرگ می گردد، تا یازده ارش شود. و چندان که روزگار برمی آید، بزرگ تر میشود. ~~شصت خایه بنهد. شصت دندان دارد. اگر دندان وی از سامان چپ بر کسی بندند که تب ~~دارد، حالی برود. دشمن وی راسو بود. مرغی وی را بیند، بانگ زند، نهنگ در آب گریزد. ~~و اگر نه، راسو به دهان نهنگ درشود، وی را بکشد. اسپ آبی دشمن نهنگ است، وی را ~~بخورد. و نهنگ را بر اسپ آبی قدرت نبود. هیبت وی بر او کار کند تا سست شود. چنان ~~که شیر مقهور ببر شود و ببر کوچک تر از شیر بود. نهنگ اگر از نیل بیرون آید، بمیرد. ~~چنان که شتر در ولایت ترک بمیرد و کژدم در حمص بمیرد و آدمی را که جلا بود، بمیرد. ~~ریاست در هوا عقاب راست و در بیشه شیر راست و در آب نهنگ را. # 307 PageV01P309 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0310.png) # گویند شیری در کشتی افتاد به مصر. نهنگ وی را دریافت. به هم در آویختند. ~~نهنگ دنبال بر شیر زد و شیر سر نهنگ بگرفت. هر دو هلاک شدند و اهل کشتی ~~برستند. # نهنگ هرچه دریابد، در دنبال گیرد و در آب کشد. اما بر خشک عاجز بود. نهنگ در ~~خواب دشمنی مکابر بود. نهنگ بسیار پای دارد، قوی تن بود و سهمناک. دهانی فراخ ~~دارد. خایهی او بوی مشک دهد. به یک دفعه شصت جماع بکند. چهار ماه در زمستان ~~کس وی را نبیند. # گویند در مصر پادشاهزادهای بود، منجمان گفتند هلاک وی از نهنگ بود. مادرش ~~حایطی بر ساحل نیل بکرد، به درازی مملکت وی، تا نهنگ در آن نرود. آن را «حایط ~~عجوز» خوانند. بنایی شگفت. # این پادشاهزاده بزرگ شد و احوال این ms327 حایط معلوم کرد و سبب آن. گفت «این ~~نهنگ چه شکل دارد؟» # در ودگر نهنگ چوبین بکرد. # پادشاهزاده آن را بدید: شکلی سهمگن. آن را بر زمین زد. چوبی از آن بجست، در ~~دیدهی وی رفت، در اندرون دماغ، و حالی جان بداد. # وزغ «ضفدغ» است. آبی است، مکروه. سمی دارد قوی. چون وی را بگدازند، روغن ~~وی را بگیرند، قاتل بود - هم بری و هم بحری. بانگ نتواند داشت مگر در آب. آتش ~~ببیند، خاموش گردد. به خراسان، بارانی آید همهی سقفها پراز وزغ شوند. اگر از سحاب ~~میبارد، عجب است. اگر آفریدگار حالی وی را که ریح لاقحه درآید بیافریند، هم عجب ~~است. و سردابها که در آن یخ بود، از وزغ خالی نبود. (چون آب فرات بیفزاید، سردابها ~~که به وی نزدیک بود، آب درآید و در آن ماهیای پدید آید بی خایه و بی نر و بی ماده.) # و وزغ عذاب قبطیان بود. و همتای طوفان بود. و ضرر وزغ بر قبطیان بتر از طوفان ~~بود. چندان وزغ ببارید که خانهها و جامهها و چاهها و جامه خوابها پر وزغ شد. اگر ~~مرد و زن خفته بودندی، بر سر ایشان انبار شدی. اگر دیگ پختندی، در دیگ جستی. ~~اگر کاسه بودی، در آن افتادی، در لقمه جستی. # 308 PageV01P310 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0311.png) # قبطیان از آن به فریاد آمدند. آفریدگار از ایشان برداشت. دگربار، عاصی شدند. ~~طوفان خون برآمد، آبهای دریاها و چاهها و چشمهها چون خون شد، مگر از آن ~~مؤمنان. تا کوزهی مؤمن بستدندی، چون آب در دهان کافر شدی، خون گشتی. و این ~~طوفان خون بتر از همه بود. # و بدان که وزغ از طبع هوا خیزد. اگر وی را در خمر افکنند، حالی بمیرد. اگر دگربار ~~در آب افکنند، زنده گردد. شناو نیکو برد. آفریدگار در تن وزغ استخوان نیافرید. در ~~آب زندگی کند. خایه بر لب شط نهد. اگر وزغ را در خواب بینند، ms328 عابدی باشد محتهد. اگر ~~بسیار بود، عذاب باشد. ~~بدان که شگفتی و نوادر در عالم بیش از آن است که به ضبط آید. و همهی شگفتیها در ~~تحت این آیت است که فرمود «خلق السموات والآرض و جعل الظلمات والنور.» # هرچه لطیف است در آسمان است و هرچه کثیف است در زمین و هرچه ظلمات است ~~شیاطین و هرچه روشنایی ملائکه. ظلمات را مقدم داشت بر نور - که ابتدای همه ظلمت ~~بود. پس، نور آفتاب بیافرید. و ابتدا شب بود، پس روز. لاجرم، در شب همه آسایش ~~است. # گویند که آفریدگار بهشت را بیافرید، رضوان را گفت «در بهشت بگرد، هرچه ~~سیاهی و ظلمت است بیاور!» پس، شب را از آن بیافرید. پس، دوزخ را بیافرید، مالک ~~راگفت «هرچه در دوزخ سپیدی و روشنایی است بیاور!» پس، روز را از آن بیافرید. # پس، در این عالم، حیوانها آفرید. بعضی بر شکم رود، چون مار. بعضی بر دو پا رود، ~~چون آدمی و طیور. بعضی بر چهار پا رود، چون بهایم. پس رفتار مار بی دست و پا ~~عجب است - که همه اندام وی متحرک بود در رفتار. و آدمی را اگر از چهار قوائم یکی ~~نبود، در رفتار فتوری بیند و آن که را دستها نبود، نتواند دویدن. PageV01P311 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0312.png) # گویند مار اول فریشته بود، در بهشت. ابلیس را در دهان گرفت و در بهشت برد، ~~آفریدگار بر وی خشم گرفت و دست و پای وی بازستد، رفتار وی بر شکم کرد، ~~دندانهای وی دوتا کرد، زبان وی دوشاخ کرد، دهان وی که ابلیس در آن شد چشمهی ~~زهر کرد، طعام وی از خاک کرد، جای وی خرابهها کرد و گفت «هر که بر تو رحمت کند، ~~من بر وی لعنت کنم.» # مار هرچند که برآید، جوان تر گردد. اول، «حیه» بود، دوم درجه «جان» بود، سیم ~~درجه «ثعبان» گردد. و ثعبان را هزار سال بود. و نشانش آن است ms329 که موی ناصیه برآورد ~~و پشتش موی برآرد و از دیدار وی مرد بمیرد. و بعضی باشد از حیات که آواز وی قتال ~~بود. جنسیست که آن را «دواره» خوانند: چون آید، همچنان که آسیابی، گردد، دهان ~~بازکرده. یکی را «مقرنه» خوانند که دو سرو دارد و سپید، مانند صدف. یکی را «مکلله» ~~خوانند که تاج دارد. این را «ملکت الحیات» خوانند. از نفس وی حیوان بمیرد و جایی که ~~وی بود، نبات نروید. # بدان که مار چون پیر شود، در میان دو سنگ رود تنگ و برآید، پوست وی کنده ~~شود، جوان گردد. ششصد سال بزید. چون پوست بیفکند، نقطه نقطه بر قفای وی پدید ~~آید. عدد آن سال عمر وی باشد. # و آفریدگار مار را سهمی داده است، با آن که دست و پا ندارد. و چون تأمل کنند، مار ~~دو زبان دارد سیاه، مانند دود آتش. بیرون میجهد مانند زبانهی آتش، لیکن سیاه. و ~~افعی را زبان سرخ بود، مانند آتش. و در رفتار، از پرنده تیزتر رود. و در حبشه، ماران پر ~~دارند و در کجاوهها پرند. ~~ابوجعفر مکفوف گوید در رمال بلعم، ماری باشد چون گرما سخت شود و زمین تافته ~~بود، دنبال را فرو برد به ریگ و راست باستد، مانند چوبی. مرغ پندارد که چوب است، ~~بر سر وی نشیند، وی را برباید و بخورد. # مار خربزه را دوست دارد و در میان وی خسپد و خردل و سیب را و گل را دوست ~~دارد. از سداب و درمنه بگریزد، چنان که وزغ از زعفران بگریزد. و مار گاهی خایه نهد ~~و گاهی بچه زاید، سبب آن که خایه در شکم وی بشکند. و مار نمیرد تا مهرهی گردنش ~~بگشایند. گویند که مار چهل سال آب نخورد و نمیرد - که حیات وی از گرسنگی است و ~~از نسیم هوا. مار چون نزدیک چشمه آشیان دارد، آب چشمه گرم بود. PageV01P312 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0313.png) # صاحب «المنطق» ms330 گوید ماری پدید آمد، وی را دو سر بود. چون رفتی و گردیدی، ~~بامداد به سری خوردی، شبانگاه به سری. و به هر دو سر گزیدی. # و بعضی از ماران موی دارند و بعضی سرو دارند، آن را «اقرن» گویند. مار خمر را ~~دوست دارد، بخورد، مست گردد. و مار چون چیزی بخورد که استخوان دارد، خود را به ~~درختی درپیچد تا همه استخوانها شکسته شود در شکم وی. اگر از مار سه یکی ~~بیفکنند از دنبال، بازروید. و بدان که هلاک مار در چوب نی بود. و اگراندک مایه قصبی ~~بر وی زنند، بمیرد. چنان که اگر چوب انار بر آدمی زنند، بمیرد. # گویند شخصی در بن درختی خفته بود، ماری سر از درخت فرو کرد و سر خفته ~~بگزید. # مرد بیدار شد، مردی گفت «مار سر تو بگزید.» # آهی بکرد و جان بداد. # سبب آن که اول ایمن بود. چون بترسید، مسام وی بگشود و زهر در عروق و اعماق تن ~~برفت وبمرد. # مار به آواز از لانه برآید، چون سوسمار و کفتار. و مار چون سر در سولاخ برد، به ~~قوت فیل بیرون نیاید، مگر به دست چپ. و به هر دو دست ممکن نگردد. پادیز پوست ~~باهلد. نه پوست حقیق - که پوست وی به کارد نتوان کندن. مار به وقت هیجان، بر ~~یکدیگر پیچد. چنان گویند که مار دوسر سی پهلو دارد. سی خایه بنهد در خاک، تاکرم ~~در آن افتد. و یکدیگر میخورند تا قوی تر بماند. کژدم چون مار را بزند، کدوی تلخ ~~بخورد، نیک شود. اگر نیابد، بمیرد. # اگر زن آبستن پای بر نشان مار نهد، بچه بیفکند. مار بر مردم برهنه خسپد. چون ~~جامه دارد، از وی ترسد. مار از سروی گاو و میعه و مرزنجوش ترسد. ماریست آن را ~~«شمسه») خوانند: چون کور شود، هفت روز دیده در آفتاب دارد، بینا شود. # در راه آمل، از جانب ری، ماری پدید آمد ms331 و مردم را و حیوان را هلاک میکرد. غلام ~~هندو را بزد، مار بمرد. # افراط قوت زنگی چنان بود که بر برودت مار غلبه کرد. PageV01P313 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0314.png) ~~اگر دماغ نهنگ یا خایهی او باگندم بخایند و در میان گیاه حصیر زیر خاکستر بلوط ~~کنند چهل روز، ماری از آن پدید آید که سرش نهنگ را ماند. چهل روز بماند، آن گه ~~بمیرد. چون وی را در سایه خشک کنند و قدری از آن کسی بخورد، باهوش شود. اگر چند ~~عنکبوت درازپای در شیشه افکنند و شیر خر در آن کنند چنان که بالای وی باستد و سه ~~شبان روز بگذارند آن گه بیرون آرند و با پیه کشف مرهم کنند و با پشمینهی سرخ در ~~آبگینه نهند و هفت شبانروز زیر سرگین کنند، ماری گردد بدخوی. کارد را از کوره ~~بیرون آرند سرخ و در شیر خر افکنند، آن کارد چون به خون رسد، به جای زهر باشد، ~~بی آن که رطوبتی در خون دمد. و همچنین پازهر که زهر را پراکنده کند. و این خاصیت ~~«ملاقات» گویند. # این مقدار کفایت بود. و ما فصلی بگوییم در صفت سموم و اجناس وی تا از آن حذر ~~کنند. و با جهال و زنان نگویند، تا دلیری نکنند. ~~بدان که سموم مختلف است و سم مار به حدیست که مار شتری را بزد، بچهی وی ~~شیر بخورد و بمرد، بعد از ساعتی مادر بمرد. به سبب آن که سم در خون و شیر آید، پیش از ~~آن که به اعضا و دل رسد. چون بچه شیر بخورد و ضعف بچه یاری داد، پیش از مادر ~~هلاک شد. و از این سبب است که زن خمر خورد و شیر به بچه دهد، بچه زودتر مست ~~گردد از مادر. و اگر مادر مسهل خورد و شیر دهد، بچه را پیشتر اسهال کند. # سموم بعضی به اذابت کشد، چون سم مار، بعضی به اجماد کشد، ms332 چون سم کژدم، بعضی ~~به تفریح کشد، چون زعفران، بعضی به آندوه کشد، چون آب گشنیز. و سمم را جراحتی ~~نبود و نه صدمهای. ولیکن خاصیتی باشد که آفریدگار داند و در چیزی آفریند. جراره ~~چون خواهد که خایه نهد، دنبال بر صخرهای زند، بشکافد و خایه در آن نهد. و دنبال ~~وی را قوت شق و صدم نباشد. (و چوب دهله - که «حلفا» گویند - با همه سستی وی، ~~اگر آجری بالای وی بود، بشکافد و برآید. ابو عتاب گوید فلسی بصری در زمین ~~دوسیده بود، در میان سنگها گرفته، حلفا به زیر وی بررست و فلس را بشکافت. و حلفا ~~را صدمه نیست، ولیکن چون خاصیتی دارد، آن خاصیت کار کند. همچون صاعقه که در ~~دکان صیقلی افتد، شمشیرها بگدازد و غلافها بماند. قصد جنس خویش کند. و باشد که ~~صاعقه بر مرد آید که درم دارد، بگدازد و مرد را بکشد، ولیکن بنگدازد. و ملاحان بصره PageV01P314 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0315.png) ~~آن ابر و سحاب که صاعقه آورد شناسند، پس آوانی برنجین بر سطحها نیارند بردن، زیرا ~~که بگدازد. و این معنی آفریدگار داند.) و کژدم دنبال بر تنجیر زند، سولاخ کند. و پیکان ~~در تنجیر دشخوار رود. # هندوان گویند «سم به قرابت کشد.» و سموم عمل به شب کند. زیرا که همه شب بانگ ~~زند، چون قرص آفتاب برآید، ملسوع ساکن شود. زیرا که آجواف به شب گرمتر بود. و ~~سم عمل کند بر قدر ضعف مرد. تا بود که کژدم دو شخص را بزند، یکی بمیرد و یکی ~~نمیرد. علاج: خوردن آب گرم و بندق. # اما آژ درها غریب تر بود و نادرتر. به تازی وی را «ثعبان» گویند. به ترکی «ایلان» ~~گویند. چون زد، تریاق و افسون سود ندارد. گویند اگر سر اژدرها در خانهای دفن کنند، ~~گنجها ظاهر کند. و این از قول حکمای هند است. # اما اژدرها کم باشد و در هر عهدی یکی بود. چنان ms333 که در عهد اسفندیار - ملک عجم ~~- یکی پدید آمد، در حدود کشمیر، و اقلیمها بیران میکرد و در حدودی که آمدی، ~~مردم برخاستندی. # اسفندیار در این اهتمام بود که «من خدا را چه گویم که مضرت این اژدرها از رعیت ~~برندارم؟» لشکر برداشت و قصد کشمیر کرد و لشکر را گفت «از من بدرود باشید - که ~~من این حیوان را خواهم کشتن.» # مردم آن حدود گفتند «با خود زنهار مخور- که هر که این قصد کند، بازنیاید. و اگر ~~خواهی که بدانی صفت او، بر سر فلان کوه رو و یک شب آنجا مقام کن تا حال وی ~~بدانی.» # آن شب، بر سر آن کوه رفت. همه شب از آن حدود آتش برمیخاست و در هوا ~~می رفت و ناپدید میشد. گفتند «این حیوان دم میزند و نفس وی آتش میگردد.» # چون روز بود، دودی سیاه از وی در هوا می رفت. # اسفندیار منجنیق بساخت و تیغی برداشت و فرمود که وی را به آن حدود اندازند. ~~چون در سر ازژدرها افتاد، تیغ بر میان وی زد، وی را به دو نیم کرد. اژدرها به وی جست، ~~هر دو بمردند و عالم از دست آن شوم برست و سر را فدای رعیت خود کرد. PageV01P315 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0316.png) ~~این ارژدرها بری است، اما بحری بیش از این باشد - چنان که تنین و حیت البحر و ~~اسد البحر وتمساح. ~~یکی گفت در بلاد محترقه، حیوانی گرفته بودند، صعبی میکرد. نتوانستند وی را ~~بداشتن. وی را به زنجیر دربستند تا بمرد. پوستش بکندند، زرد بود، دایرههای سیاه بر آن ~~کرده، دایرهای دیگر سرخ. خطی از قفا کشیده تا سر دنبال، فراخای خط یک ارش. به ~~تدریج باریک تر میشد تا دنبال وی چون موی شد. # این پوست را به ملک حبشه آوردند، به شگفتی. و این جنسی بود از ثعابین. # آن که در آب بود، «تنین» خوانند. چند فرسنگ درازی وی بود. مثمن و مفلس ms334 بود. ~~هر فلسه چندان که شبری. دو جناح دارد. # و اسحاق ابن فضل گوید از سحاب تنینی بیفتاد بر ساحل و بمرد. خلق از گند وی بمرد. ~~تا آفریدگار سیلی بفرستاد و وی را به دریا افکند. # دشمن تنین سحاب بود. وی را از دریا جذب کند و به صحرا اندازد. گویند که قوت ~~یأجوج و مأجوج بود. # اسقیلوس ماریست که تاج دارد از استخوان سپید. وی را «حیت المکلله» خوانند ~~و عرب وی را «ملکت الحیات» خواند. و از زیر زنخ وی استخوان پهن پدید آمده بود و بر ~~پس قفای وی موی رسته بود. آدمی اگر آواز وی بشنود، بمیرد. اگر روی وی بیند، هم ~~بمیرد. جایی که وی بود، گیاه نروید. # افعی جنسیست از مار. چشم دراز دارد. از زخم وی کس نرهد، زیرا که جایی ~~بگزد، همه اندام درد کند. نشان افعی آن است که چشم برهم نزند و چشمش دراز بود. ~~زبانش سرخ بود، دیگران را سیاه بود. اگر ذرهای نوشادر در دهان گیرند و آب دهان ~~بر وی افکنند، بمیرد. اگر افعی را همه اندام بکوبند که نمیرد. و افعی را بکشند و به ~~نمک آب بشورند و در داروها بسایند و در انگبین معجون کنند، بعد از سالی بر کف ~~نهند و به آب دهان تر کنند، ذرههای وی جنبد. و خوردن این معجون حرارت روح ~~افزاید. PageV01P316 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0317.png) # گویند مردی بود نام وی شکر شطرنجی. احمق بود. بینی نداشت. و سبب آن بود که ~~مارآفسایی را دید، گفت «مرا افسونی آموز که زهر بر من کار نکند!» # گفت ««این افعی است. اگر بر فیل زند، سیاه کند.» # گفت «البته بباید آموخت.» و چند دینار به او داد. # معزم، به طمع زر، افعی را به دست برپیچید و گردن وی بگرفت، با سر بینی وی ~~داشت، وی را بزد. # شکر فریاد برآورد. # مردم وی را بگرفتند و مار را بکشتند و بینی شکر ms335 بیفتاد. # سمند اسلار جنسیست از ماران کشور جنوب. هرچه وی را بیند، جان بدهد. آنجا ~~که وی بود، چند فرسنگ گیاه نروید از سم و بخار وی. # گویند یکی بر حد عمران افتاد، سواری نزدیک وی رفت، نیزهای بر وی زد، سم وی ~~سرایت کرد، مرد و اسپ سیاه شدند. # سمنداسلار دو سرو دارد، دو بال دارد، دنبال دارد، موی دراز دارد بر قفا. رؤیت وی ~~سم است. # اما کژدم حیوانیست مضر. به تازی وی را «عقرب» گویند. طبع وی سرد است. ~~خون آدمی ببندد. و سم مار گرم بود. و عقارب قتاله به اهواز و شهرزور و نصیبین باشد. و ~~چون نصیبین را حصار دادند، درماندند، کوزهها پر از کرژدم شهر زور کردند و به منجنیق ~~به نصیبین انداختند، تا شهر بدادند. و آنجا توالد کرد. # چون خواهند که کژدم را از سولاخ به در آورند، ملخی را بر چوبی بندند و در سولاخ ~~برند. کژدم به چنگها در وی آویزد. بیرون آرند، وی را بکشند. # کژدم هشت پا دارد و به دو دندان استعانت کند. چشمها بر پشت دارد. چون آبستن ~~شد، هلاک گردد. زیرا که بچگان شکم و پهلوی مادر بشکافند و از پهلو به در آیند. شبی ~~که باد آید، بیرون آید. و چون هوا ساکن بود، پشه برخیزد، بر پشت کژدم نشیند و ~~سولاخ کند، کژدم بمیرد. کژدم از گربه عاجز بود. مار سیاه را دوست دارد، در سولاخ مار ~~رود. PageV01P317 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0318.png) ~~گویند کود می پیغامبری را بگزید. گفت «لعنت بر کزدم باد که باک ندارد که که را ~~گزد!» ~~بهترین دارو آن را که کردم بگزد، پوست نارنج بود: بسایند و در عسل کنند و بخورد، ~~حالی درد ساکن کند. ~~احمد ابن زید گوید که مردی را دیدم اشقر ازهر. هرگه که کژدم وی را بگزیدی، کزدم ~~بمردی. ~~خواص کزدم آن است که اگر یکی حمهی کزدم در بول مردی زند، همیشه بیمار ms336 ~~بود، تا آن گه که آن نیش را برکند. کژدم جرجیر را دوست دارد و بردی را و از آنجا ~~خالی نبود. از بادروج ترسد و از خاک حمص ترسد. گل حمص ملسوع را سود دارد. ~~اگر به حمص پیراهن بشورند و درپوشند، به دیگر شهرها کژدم پیرامن آن نگردد. ~~ملسوع مار و کژدم برف را در برگیرد، ساکن شود. اگر بر لسع نهند، ساکن کند به ~~خاصیت. کژدم را بریان کنند بر آتش و بخورند، سنگ را در مثانه خرد کند و بیرون ~~آورد. # کژدم بحری به سلحفات ماند. وی را دو سر بود، از هر دو جانب رود. بکشد، چون ~~بگزد. # اگر بادروج را بخایند و در میان دو خشت خام نهند و در زیر کاه کنند، جای گرم، بعد ~~از هفت روز، کردم گردد سبز و زیان کار، خاصه که قر در برج عقرب بود. اگر از سنگ ~~پازهر نگینی کنند و چون برج عقرب برآید از مشرق، صورت کردم بر آن کنند و در آب ~~بشورند، ملدوغ را دهند، ساکن شود و کژدم از وی بگریزد. کزدم اگر در آب افکنند، در ~~میان آب بماند: نه به بن رود - که وزنی ندارد - نه به زبر آید - که شناو نداند. دهان ~~عقارب کری گوش را سود دارد. # نضناض ماریست سیاه. در مفاوز جنوب بود. روی آدمی دارد. از دهان وی دود ~~سیاه آید. گیسو دارد. هندوان دل وی بخورند، از فرط تیزی وی زیرک گردند و آوازهای ~~حیوانات دریابند. PageV01P318 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0319.png) ~~زنبور سرخ را در روغن افکنند، بمیرد. پس، در سرکه افکنند، زنده گردد. هر که زبان ~~خود را به دندان در گیرد، زنبور وی را نگزد. و بر آنجا که سداب بمالند، زخم نتواند کرد. ~~آن را «یعسوب» خوانند. و به نواحی کوفه غلبه دارد. و به روز، کس در باغ نیارد رفت، ~~از بیم وی. خرما را به شب آرند با هزار خطر. و در ms337 باغها ددی آید سهمگن از پریدن وی. ~~زنبور سرخ عدوی نحل بود. وی را به دهان بردارد و بپرد و وی را بخورد. نیش وی ~~سمی دارد. # عنکبوت «کرهباف» است. جانوری ضعیف بود و قانع. و عنکبوت بچه زاید، حالی ~~بچهی وی نسج کند. و باشد که سالی به یک مگس قناعت کند و نیمی از آن بماند. همیشه ~~سرنگون باشد و هرگز نخسپد و اگر بخفتی، بیفتادی. همه اندام وی یک سر است در میان ~~پایها. ماده میبافد و نر تباه میکند. آفریدگار هرچه آفریده است نر بزرگ تر بود، مگر ~~عنکبوت و باز- که ماده بزرگ تر بود. و دهان عنکبوت به درازا بود و چشم افعی نیز به ~~درازا بود. # و پیغامبر چون از مکه برفت با ابوبکر و کفار از پی ایشان درشدند، در غاری رفت. ~~آفریدگار عنکبوت را فرمان داد تا بر سر غارکره بافت. # کفار برسیدند، کره را دیدند. # ابوبکر صدیق میگریست، گفت «یا رسول الله، آواز پای دشمن میشنوم. اگر در غار ~~نگه کنند، ما را ببینند.» # پیغا مبر گفت «یا ابوبکر، من از بهر دل تو اینجا مقام کردم و اگر نه، آفریدگار ما را از ~~ایشان نگاه دارد. و اگر تو خواهی، بیرون رو!» # ابوبکر گفت «یا رسول الله، نخواهم که روی ایشان بینم.» # کافری با لب غار آمد و میگفت «عنکبوت بر سر این غار کره بافته است. و اگر در ~~این غار کسی بودی، این بافته تباه شدی.» # و باز گردیدند. و آفریدگار ایشان را به ضعیف تر خلق دفع کرد. PageV01P319 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0320.png) # گویند که ابوبکر پیش از پیغامبر در غار رفت و سولاخهای مار دید. پیراهن برکند و ~~سر سولاخها بگرفت. یکی بماند. پای خود در آن نهاد. ~~پیغامبر بخفت و سر بر پای ابوبکر نهاد و به هیچ گونه فزعی در دل وی نیامد. ~~مار پای ابوبکر بزد. از درد آن، به گریه افتاد. دیگربار بگزید. آب دیدهی ms338 وی بر روی ~~پیغامبر آمد. بیدار شد و گفت «یا ابابکر، البلاء موکل بالانبیاء ثم بالاولیاء.» ~~عمر خطاب گفت «این یک شب از آن ابوبکر شرف دارد بر همهی عمر من و بر آل ~~خطاب.» # کرم ابریشم جانوریست ضعیف و مبارک و بویی دارد ناخوش. آفریدگار این ~~طلسمها و حریرها و شعرها از وی پدید کند. و بر کوه و درختان بود. بلگ توت خورد. ~~خایه نهد و از خایه بیرون آید. و در حدود طراز، از اعتدال هوا، دو بار برخیزد. خایهی ~~وی در کرباسی بندند و در گریبان جامه نهند تا تبش آدمی به وی رسد و به یک هفته ~~برآید. و در جایی کنند و بلگ توت میخورد. سه روز خفته شود، پس در خوردن آید. ~~یک هفته میخورد، دیگربار بخسپد. روز اول گویند سر گران میکند. بعد از سه روز، در ~~علف خوردن آید. سه نوبت علف خورد. بعد از سه نوبت، شاخههای توت با بلگ پیش ~~وی نهند تا بر آن رود و میخورد، تا در پیله رود. وی را از مرغ و موش نگه باید داشت. ~~هرگه زرد شد، به کار ناید، زیرا که بترکد و دیگران را تباه کند: آن را باید گزیدن و ~~انداختن. # و کرم چون درآمد، جفت گیرد و تخم نهد. چون از پیله بیرون آید، پر برآورده باشد و ~~بپرد. و این کرم شریف است. و بر خود میتند تا در آن تنیدهی خویش جان بدهد. # مگس خلقی ضعیف است و موذی و دلیر. مگس به این ضعیف، بر چشم ملوکان ~~نشیند و در چشم شیر رود و وی را رانند و نرود. و وقت باشد که در زمین حجاز صد ~~شتر را به ده دینار فروشند، زیرا که مگس شتر را بزند، نالهای از وی برآید و خون روان ~~شود. و سمی در تن وی است که اگر مگس در گوش رود یا در بینی، آن کند که ms339 پیاز ~~نرجس و شیر آنجیل نکند. و کسی را که سگ بگزد، از مگس نگه باید داشتن- که بر وی ~~بتر از شیر بود. مگس در تاریکی عاجز بود. مگس را در سرمه سایند، نور چشم زیادت PageV01P320 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0321.png) ~~کند. خوردن مگس چشم را سود دارد. مگس به تابستان عالم بگیرد، به زمستان یکی ~~نماند. و کس مگس مرده جایی نبیند. و لجوج بود. و خنفسا هم چنین بود. تا چندبار به ~~دیوار بر شود و بازپس افتد. ~~و مگس را توالدی نبود. آفریدگار وی را بیافریند حالی. و گویند سفرجل را بشکنند، ~~حالی مگس بر سر وی نشیند. و عجبتر از این: در بیابانی مگسی نبود، چون اسپ ~~سرگین افکند در خاک، حالی مگس بر سر آن گرد آید. اگر مگس در بیابان بود منتظر ~~سرگین، عجب بود. و اگر در وقت آفریده شد، عجبتر. # باقلی استحالت کند با مگس، زیرا که سودای وی است. (و هرچه منکوس روید، ~~ثقیل بود - چون بادنجان.) # مردی بگریخت از دست وامخواهان، در زمینی از باقلی رفت. گفت «زمین باقلی بتر از ~~حبس بود.» # و هیچ کس در زمین باقلی مقام نکرد چهل روز، الا که وی را بیماری مزمن رسید. # یکی را پرسیدند «چه خوری؟» # گفت «باقلی.» # گفت «بلی مگس می خوری.» # مگس و صافر و تنوط و عنکبوت نخسپند و به هر دو پا خود را در آویزند سرنگون. و ~~تنوط بانگ میزند تا روز، مگس در زاویهی خانه میگردد بیقرار. # مگس بر همه چیزی حدث کند. در حدیث پیغامبر آمده است گفت «إذا رأیتم معاویة ~~علی منبری فاقبلوه» مگس بر آن کاغذ حدث کرد و بر سر «با» دو نقطه برنهاد: ~~برخواندند «رفاقتلوه.» - یعنی «وی را بکشید.» # لشکر دو گروه شد و مصافها کردند: بعضی گفتند «معاویه را قبول باید کرد.» بعضی ~~گفتند «معاویه را میباید کشتن.» # مقصود آن است که مگس ضعیف حدث کند بر حرفی، این همه محنت پدید ms340 آید. تا ~~بدانند که در محقرات تهاون نباید کرد. ~~و باشد که یکی در مگس نگه کند، گوید «این را چرا آفرید؟» و نداند که مگس نیز در ~~آدمی نگرد، گوید «این را چرا آفرید؟» PageV01P321 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0322.png) ~~اگر خرما افکنده بود، سیاه شود از مگس. ~~گویند شخصی در مصر بتی از سنگ رخام بیافت. و در مصر، مگس باشد بسیار. وی ~~آن بت را در جیب نهاد. به در دکانی رسید، مگسان بگریختند. ~~وی را گفتند «چه داری؟» ~~آن بت را بنمود. ~~بدانستند که آن طلسم بود که فرعون کرده بود، در عین شمس. و به مصر، در آن ~~موضع، مگس نباشد. # و در خانهای که کما باشد، مگس در آن نرود. به هند، مگس خورند و از این سبب، ~~آنجا رمد و سبل و تاریکی نباشد. مگس از دود زرنیخ بگریزد. و چون خانهها را تاریک ~~کنند، همه از سولاخها بگریزند. ~~مگس انگبین «نحل» است. از زیرکی وی آن است که بعضی خانهها را بنا کند ~~مسدس. و در هندسهی اقلیدس، هیچ مدوری نیست که به یکدیگر راست آید بی زاویه، ~~مگر مسدس. و دیوارهای آن بکند مملس، چون کاغذ. و آن گه، پر از انگبین کند. پس، ~~سر وی به موم درگیرد. و مگس انگبین را رئیسی بود - چون کلنگ را. و مهتر ایشان بر ~~در سولاخ نشیند، مگس درآید، وی را ببوید. اگر پاک خورده بود، راه دهد: وی همه ~~انگبین آورد. اگر پاک و پلید به هم خورده بود، زمزمهای بزند و در گذارد: موم و انگبین ~~آورد. و اگر پلید خورده بود، نیشی بر وی زند، وی را به دونیم کند و بیرون اندازد. # اگر پرسند «این عسل اگر از دمش میآید، حکمش قی بود و اگر از دبرش میآید، ~~حکمش حدث بود،» گوییم نه قی است، نه حدث. طلی خفی است، لطیف، در هوا. مگس ~~انگبین آن را می آورد و در کندوج نقل ms341 میکند. علی ابن ابی طالب گوید عسل از زیر جناح ~~وی آید. ~~اگر پرسند که «عسل را شراب خوانند،» گوییم خوانند. و بهترین همهی شرابها ~~عسل است. ~~و عسل خازن ادویه است. زیرا که ادویهها را بکوبند و در عسل کنند تا عسل وی را # 320 PageV01P322 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0323.png) ~~نگه دارد. و عسل حافظ قویست. تا اگر گوشت تازه در عسل نهند، بعد از مدتی به در ~~آید تازه. و انگبین را بر مویز و بر شیر نهند، نیکو شود. و چند چیز اسباب عفونت را دفع ~~کند: عسل و نمک و سرکه و قطران. و از این سبب مردگان را به قطران بیندودندی در ~~اوایل. و قابوس چون بمرد، وی را در تابوت آبگینه نهادند، پر از عسل. # و گویند عسل هرگز نپوسد. و سکنجبین از آن نافع است که ترکیب وی از این دو ~~اصل است: عسل و سرکه. فرمود «فیها آنهار من ماء.» ابتدا به آب کرد و ختم به عسل. و ~~چون آب و شیر را یاد کرد، فرمود «لم یتغیر.» زیرا که آب و شیر از آفت ایمن نبود. و این ~~نوعیست از فضل عسل بر آب - که آب بگردد و عسل نگردد. # گویند در دهان نحل شفاست و دنبال وی سم. و بدان که کس نداند که انگبین از کجا ~~می دهد. # و سلیمان نحل را در قارورهای کرد و از ظاهر نگه میکرد. اول، موم را بنا کرد. پس، ~~انگبین در آن نهاد. سلیمان گفت «سر تقدیر آفریدگار کس نداند.» ~~و نحل را رئیسی بود، وی را در زیر پرنیان دارند - پنهان. و هرگز به درنیاید، مگر ~~وقتی که هوا صافی بود، بی کدورت: وی به درآید با لشکر و بازگردد و بنشیند و آن گه، ~~دیگران بر سر وی نشینند، طبق طبق. نحل با ضعیفی خود سلاحی دارد که کس پیرامن ~~وی نگردد. آن که رئیس ایشان بود، نیش خود برکند تاکس از ms342 وی آزرده نشود. و نحل ~~هرگه آدمی را بزند، بیفتد و بر تارک سر باستد تا جان بدهد. # نحل همه ماده بود و نرکار نداند کرد. خانه به دو وقت کند: به بهار و پادیز. نر تباهی ~~کند. وی را بیرون کنند. مگر امیر را. # بدان که نحل را القاح کنند به اکسیر. گاوی را بیارند سی ماهه، سرخ، بیعیب. وی را به ~~چوب میزنند تا استخوانهاش جمله بشکند، چنان که پوستش سولاخ نکنند. آنگه، ~~کاردش به گلو برآرند و خونش با اشکم ریزند، چنان که هیچ بیرون نیاید و بنماند. و به زه ~~کمان، سولاخهای وی بدوزند، از چشم و گوش و بینی و دهان. و بکوبند، تا یک ~~استخوان درست نماند. و در خانهای نهند ده ارش عرض در دوازده ارش طول و ده آرش ~~ار تفاع. و خانه به خشت خام گسترده و سولاخها اندوده و چند سولاخ برابر یکدیگر ~~برآورده. جمله تا یک هفته بگذرد. پس، سولاخها به مقابل یکدیگر باز کنند تا باد ~~لاقحه درآید. دگرباره به گل محکم کنند. و بیست و یک روز بگذارد، آن گه درها باز کنند. PageV01P323 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0324.png) ~~چون خوشهی کرم باشد برهم نشسته و از گاو جز استخوانهای سپید نمانده بود. مغز ~~امیران باشند. و پس بازگزینند، نران را بیرون کنند. و خانه پر شکوفه و علف به نزدیک ~~وی بنهند. وقت آن که در پریدن آیند، زفت و قیر و چوب بادام بسوزانند. جاشان به ~~روغن و شیره و زیت و سرگین گاو درگیرند تا قوت گیرند. ~~و بدان که نحل آواز خوش و بوی خوش دوست دارد و هرگه برود، سنج بزنند، ~~بازآید. اگر از موم چیزی گرد کنند که در آن هیچ سولاخ نبود، در آب شور دریا افکنند، ~~آب خوش در شکم گیرد -از لطافت موم. پس عسلی و مومی به این لطافت، آفریدگار ~~از نحل می آفریند. # این مقدار کفایت بود. # ملخ را «جراد» ms343 گویند. و آن را سمی و زخمی نبود، لیکن غلبه دارد - که شهرها بیران ~~کند. چون بیاید، کشتها و بلگ درختها بخورد و درخت را خشک کند. در مفازهی ~~مصر، ملخی بود «جراد فرعونی» خوانند، بزرگ باشد، چنان که سوار را بخورد. # خادمی حکایت کرد از آن پسر طفج، گفت کاروانی میرفت، جراد فرعونی برآمد. ما ~~دیگی برنجین داشتیم، در زیر دیگ گریختیم، تا دو روز. # چون جراد برفت، بیرون آمدیم. استخوان ها مانده بود از آن کاروانیان. ~~به حدود اهواز، ملخی بود آن را آواز نیکو. جایی که وی بود، خماران خمر خورند بر ~~آواز وی. چون آدمی دست به وی کردی، بمردی. ~~جرادی باشد خاکرنگ. اما چون پرد، همچو شعلهی آتش نماید سوزان. چون ~~بنشست، کس وی را نبیند. # و جراد اجناسند. در سنهی خمس عشره و ثلاثمائه که ابن سینیز در قصر ابن هبیره ~~فرو آمد، با وی جنسی از جراد فرو آمدند، از دهانشان خون می چکید. چون ابن سینیز ~~غارت کرد و برخاست و برفت، این جراد برفت. به نزول وی نزول کرد و به رحلت وی ~~ارتحال کرد. ~~و این آیتی عظیم بود. و در عهد موسا طوفان و جراد بود. اما ملخ ابن سینیز شکم وی ~~پر خون بود و از دهان میریخت و علت آن کس ندانست. PageV01P324 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0325.png) # و بدان که ملخ با ضعیف وی، چون بسیار شد، عالمی خراب کند. ضعیف و ستمکار ~~است. سر وی به سر اسپ ماند، بالهاش به بال عقاب ماند و شکمش به مار ماند، دنبالش ~~به کژدم ماند، پایهاش به آن شتر ماند، چون یوز و پلنگ بجهد. جای سخت طلبد، دنبال ~~بر وی زند، نرم کند و خایه در وی نهد و به خاک بپوشد. چون سال دیگر آید و هوا ~~خوش گردد، از خاک برآیند و بالها بگشایند و بپرند. # و ما بعد از این، صفت مورچه بگوییم: # سلیمان می رفت و ms344 تخت وی باد میبرد و طیور صفها زده و بر تخت وی قبهای از هزار ~~طناب ابریشم به هزار میخ زرین زده و جبرئیل و میکائیل استاده. سلیمان به این عظمت ~~برآمد، مورچهای گفت دیگران را که در سولاخها روند - «که سلیمان را لشکر میرود. ~~تا شما را در زیر قدم نگیرند و ایشان ندانند.» # باد این سخن به سمع سلیمان رسانید. مورچه را حاضر کرد. با وی گفت «تو ندانی که ~~من عادل تر از آنم که شما را خسته کنم؟» # گفت «بلی عذر تو خواستم و گفتم که ایشان ندانند.» # آفریدگار سلیمان را تنبیه کرد: که «مورچه غم مورچگان خورد، آدمی را اولاتر غم ~~رعیت خورد.» # و بدان که در خداشناسی، کوه و فیل همان دلیلی کند که ذرهای. و فلک که مشتمل ~~است بر عالم، همان دلیلی کند که پشهای. تا در وی نگه نکنی به حقارت - که بسا شهرها ~~که از دست مورچه رها کردند و از رنج موش گریختند. # و این مورچه به آن ضعف، حرصی دارد که دانهها میکشد. و حرص در چهار کس ~~است: در آدمی و مورچه و کلاغ و موش. این چهار جانور خزینه نهند. و مورچه از بهر ~~زمستان جمع کند. و دانه را به دو پاره کند تا بنروید. و گشنیز را به چهار پاره کند، زیرا که ~~نیمهی وی بروید. و قطمیر از حبوب برکند تا نروید. و اگر دانهی تر بود، در آفتاب نهد ~~تا خشک گردد. و جسارتی دارد که هموزن خود به آضعاف چیزها بردارد و به سولاخ ~~آرد. و حس وی چنان تیز بود که اگر چیزی تو بر بینی نهی، بوی آن نشنوی، اگر بینی ~~مورچه قصد آن کند، همچون خطی تمدود بر قطار آید. اگر دانهی بزرگ بر نتواند گرفتن، ~~باز گردد و دیگران را آورد. PageV01P325 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0326.png) ~~گویند طوقی آهنین از کورهای بیفکندند. مورچهای در میان وی بود. از هر جانب ms345 که ~~میرفت، حرارت مییافت. تا در مرکز دایره بخفت. ~~این از درستی حس وی بود. ~~و اگر شیر را یا اژدرها را اندک مایه زخمی رسد، مورچه وی را بخورد و در زخم رود ~~تا به استخوان رسد. مورچه مانند ترک است. هر امیری را لشکری بود، با وی فرو آیند و ~~با وی بازگردند - گروهی سیاه و گروهی سرخ و گروهی پرنده و گروهی بی بال و پر. ~~اهل کسر را انگور نباشد، زیرا که مورچه بخورد. و درخت انگور نیز بخورد. ~~ملکی مردی را عذاب میکرد. دست و پای وی ببست و دبر وی به روغن بیندود و ~~در صحرا افکند، تا مورچه وی را بخورد. ~~ابراهیم ابن رویم گفت میان خراسان و زمین هند، مورچهای بود هر یک چندان که ~~سگی سلوقی. ~~و در زمین زر، مورچه باشد و گرمایی عظیم. سردابها کرده باشند. در وقت ~~غروب بیرون آیند با گوشت و بیندازند تا مورچه به آن مشغول شود و ایشان زر ~~میطلبند. # و مورچه هرگه حبوب میکشد و ذخیره میکند، نشان قحط بود. اگر موی آدمی در ~~سولاخ مورچه نهند، بیرون نیاید. و از گوگرد گریزد. چیزی سپید از مورچه بیفتد، آن ~~مورچه شود. ~~کفار مکه گفتند «آفریدگار سخن زنبور و عنکبوت و پشه میگوید؟ و آن را محلی نبود تا ~~ذکر کند.» ~~فرمود «من شرم ندارم از آن که مثل زنم به پشهای و ذرهای و آن که از آن کوچک تر ~~بود.» - که پیش وی کوهی و کاهی یکی باشد و آفریدن ذره و فلک بر وی یکی بود. و PageV01P326 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0327.png) ~~اگر بینی، فیل به آن عظیمی فریاد کند از دست پشهای و بختنصر و نمرود که مشرق و ~~مغرب بگرفتند، پشهای ایشان را هلاک کرد. # گویند نمرود قصد آسمان کرد. چهار کرگس بگرفت و صندوقی بر پشت ایشان بست و ~~چهار نیزه بر اطراف آن زد، بر سر هر یکی گوسفندی کشته. ms346 کرگس قصد گوشت کرد، ~~صندوق بالاتر میشد. چون حرارت آفتاب به وی رسید، بازگردید. ~~آفریدگار از کار وی خبر داد ابراهیم را که نمرود را بگوید که «تو را بی مادر و پدر ~~بپروردم و پلنگی را مسخر تو کردم تا تو را شیر داد و تو را عمری دراز دادم و روزی ~~بیمار نگشتی و پادشاهی عالم به تو دادم، آخر کار با ما حرب کردی؟ و ما با تو حرب ~~نکردیم. فی الجمله، اگر توبه کنی، قبول کنم.» ~~چون این سخن شنید نمرود، جواب داد که «من به حرب تو آمدم، چرا با من حرب ~~نکردی؟» # آفریدگار پشه را فرستاد. به هر یکی از لشکر وی، یک پشه برسید و لبهای ایشان ~~میگزید و آماس میگرفت. یکی بر لب نمرود نشست و بگزید و پس در بینی وی شد. لب ~~وی برآماسید، تا بر زبر سر رسید. # و پشه دماغ وی میخورد، تا در دماغ وی چندان شد که وزغی. آن گه، نمرود بفرمود ~~تا مطرقه بر سر وی میزدندی تا آسوده شدی. # به عاقبت، دماغ وی شکافته شد و این پشه بپرید. و نمرود بمرد و پادشاهی به آن ~~قاهری، به پشهای هلاک شد. # گویند که ملکی بر سر خوان نشسته بود، شخصی را دید روی پوشیده به کرباس. ~~گفت «تو را چه رسید؟» # گفت «ماری شتری را بگزید و شتر بمرد و سباع آن شتر را میخوردند و میمردند. ~~گفتم سبحانالله! ماری به این ضعیف، شتری را چنین سیه کرد؟ و از آن عجبتر، سباع ~~عادیه و طیور جارحه که گوشت شتر بخوردند، چنین بمردند. و عجبتر از این همه، ~~پشهی به این ضعف جمله را میخورد و در وی اثر نمیکند. در این اندیشه بودم، بادی ~~برآمد و پشهای سوی من آمد، بر پیشانی من افتاد. همهی گوشت از روی من بریزید. و ~~آن عیب هنوز مانده است. من از این جهت رو را پوشیده ms347 دارم.» PageV01P327 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0328.png) ~~از شخصی شنیدم گفت به بابل شخصی برخاست برهنه که بول کند، بر لب نهری ~~نشسته: که با وی نگه کردیم، جان بداده بود از زخم پشه. ~~یکی گفت در ولایت مصر رفتم، شبی به دیهی رسیدم، هوای خوش بود و آبادان ~~یافتم. سال دیگر به آن دیه آمدم، خراب بود. چند مرد مانده بودند. ~~آن شب بخفتم. رنجی به من رسید از پشه که مرگ آرزو میکردم. پرسیدم که «حال چه ~~رسید این بقعه را؟» ~~یکی گفت «امسال در این دیه خانهای بیران شد، کوزهای مسین یافتند، پنداشتند که ~~پرزر است. سر وی باز کردند. تیرست و شصت پشهی زرین در آن بود، هر یکی به وزن ~~منجویی، بالها کرده و خرطوم و دست و پا، و بر سر کوزه نبشته که این صنعت فلان دختر ~~است، در فلان تاریخ، و پشه را بسته است به طلسم: در جهان هر جا که مردیست و ~~دعوی دانش کند، بگو تا یک پشه را ببندد. آن را بگداختند. مقداری حقیر بود. و آن ~~طلسم بشکست. و پشه در این اقلیم آمد و این حدود از دست پشه بیران شد. و ندامت ~~سود نمی دارد.» # و بدان که آفرید گار هفت آسمان و هفت زمین بیافرید و کوهها در آن برداشت و بحرها ~~آفرید و این جمله را بر پشت ماهی نهاد. چون ماهی آن را برداشت، نخوتی در وی ظاهر ~~شد که «این همه عالم بر پشت من است. اگر من حرکتی کنم، همه را برهم زنم.» # آفریدگار پشه را بیافرید. و برابر بینی وی باستاد. و نیش میزند و برابر دیدهی او ~~می پرد و ماهی میترسد که در بینی وی رود. # پس ماهی دنبال را بالا کرد و همه را در سر و میان دم خود گرفت. چنان که فرمود ~~«نون والقلم.» «نون» ماهی بود - که به آن قسم فرمود که «تو پیغامبری، یا محمد، نه ms348 ~~دیوانه.» تا بدانی که آفریدگار قادر است که همهی موجودات را به یک پشه نگه دارد. # و پشه جانوری ضعیف است. نه از خاک است و از خاک خیزد. و نه از آب است و از ~~آب خیزد و جایی که آب بود مقام کند. نه از مرغ است و پرد. و نه مار است و نیش و ~~زهر دارد. شیر و فیل از زخم وی فریاد کنند. اگر هزار پشه به معیار برکشی، وزنی ندارد. ~~در امثال گویند «ضعیف ستمکاره است.» گاومیش به روزاز بیم وی، بیرون نیاید از آب. PageV01P328 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0329.png) ~~و بدان که پشه از حریر ترسد و ملوکان حریر پوشند و از پشه ایمن باشند و گزنده در ~~حریر نیفتد. # این مقدار گفته آمد در خاصیت پشه. و به حقارت نبینی وی را- که دست و پا ~~دارد و بالها دارد و خرطوم و نیش و دم و دو سرو و آن چه در نظر ما نیاید، وی را ~~هست. # و ما از عجایب درختها و گیاههای عالم بازگوییم. ~~بدان که آفریدگار در عالم درختهای مختلف آفرید: بعضی دراز چون ساج، بعضی کوتاه ~~چون درخت آنجیل، بعضی باریکساق چون کدو، بعضی ستبر چون جوز، بعضی را از ~~میوهها استخوان بیرون چون جوز و بادام و بعضی را استخوان اندرون چون خرما و ~~غبیرا، بعضی را ظاهر و باطن محمود چون انجیل و ترنج و فرصاد، بعضی را ظاهر و باطن ~~مذموم چون حنظل و دفلا. و ما یاد کنیم خاصیات بعضی از آن، تا قدرت کامل آفریدگار ~~بدانند. # آبنوس چوبیست غریب. منابت وی کس ندیده است و کس نداند که کجا روید. ~~آب دریا می آورد، مردم برمیدارند. چوبی عزیز است. بر آتش بگدازند و بوی خوش ~~دهد. اگر بسایند، در چشم کنند، سپیدی ببرد و جلای عظیم دهد. سنگ را در مثانه ~~بشکند. ساو وی در آب حل شود. اگر از وی سانه سازند و داروی ms349 چشم به آن بسایند، به ~~چشم سودی دارد به غایت. PageV01P329 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0330.png) ~~ندارد. و مثل آن، بر کوه لابیس، درختهاست، بلگهای فراخ دارد، بر هر بلگی صورت ~~آدمی. و علت آن آفریدگار داند. ~~انار «رمان» بود - میوهای نافع و مبارک. آفریدگار آن را بر شکل حقه آفرید، چون ~~عقیق، دانهها در آن چون یاقوت، حجابهای زرد در آن میان، مانند حریر. تسکین ~~صفراکند، به دل سود دارد. خفاش عدوی وی باشد. میان وی بازشکافد و بچه را در وی ~~برد و لانه سازد. چوب انار اگر بر آدمی زنند، هلاک شود. اگر بن انار شیرین اندکی باز ~~کنند و سرکه در آن ریزند، انار ترش شود. اگر بن درخت انار ترش را باز کنند و انگبین ~~در آن ریزند، انار را شیرین کند. و این خاصیت انار است. # انبرود «کمثرا» است. میوهای لطیف است. به دل سود دارد. هر سال که آنبرود فراخ ~~بود، دیگر میوهها تنگ بود. در حدود مهره، درختیست همیشه انبرود بار آرد - ~~زمستان و تابستان - و از آن، یکی توانند خوردن و گویند آن را هود پیغامبر کشته ~~است. انبرود اگر بسیار خورند، قولنج آورد. # آنجیل «تین» بود. میوهای مبارک است. گویند به روزگار طوفان، همهی درختها ~~تباه شد مگر درخت آنجیل. و آفریدگار در «قرآن» ذکر وی کرده است: «والتین ~~والزیتون.» # اگر چوب آنجیل بسوزانند، دخان وی بر مرد بزرگخایه آید، خایهی وی در حرکت ~~آید. بلگ آنجیل زهر قتال است. شیری که از بلگ وی برآید، لسع زنبور ساکن کند. اگر بر ~~شاخ آنجیل نقشی کنند، بر آنجیل همان نقش پدید آید. درخت انجیل که بار بریزاند، عنصل ~~در زیر آن کارند، بار نگه دارد. آنجیل حلوان نیکوتر از همهی آنجیلها بود. تحلیل ~~رطوبات و دفع بادها کند. # انگور «عنب» بود. میوهای شریف است و از آن دوشاب گیرند و از آن حلواهای ~~بسیار سازند و خاصیتها دارد بر دیگر میوهها. در سهرورد، درختی ms350 بود از آن انگور، ~~سالی انگور آوردی، سالی ودع. و انگور آن گه باید نشاند که ماه چهارده بود، نه از سر PageV01P330 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0331.png) ~~قضیب و نه از بن وی، ولیکن از میانه، و هر دو سر به سرگین گاو در باید گرفت و قدری ~~نانخواه در بن افکنند (و در رز البته نخود و کرنب بکارند) و دو آرش به زمین فرو برند. و ~~اگر شاخ وی برشکافند چنان که پوست جدا نگردد و پشم که در میانه است بردارند و ~~برهم نهند راست و به پوست بید تنگ ببندند و بگذارند تا پرورده شود، انگور این ~~درخت را دانه نبود. و در هندوستان، انگوری بود که اسهال کند. و سبب آن است که ~~برزیگر چوب انگور بشکافد و در میانهی وی سقمونیا درنهد و دربندد و بکارد، انگور ~~وی اسهال کند. # و انگور میوهای مبارک است. آفریدگار آن را به هدیه به آدم فرستاد. ابلیس حسد ~~برد، از وی بدزدید. آدم دلتنگ شد. میان وی و ابلیس منازعت افتاد. جبرئیل میان ~~ایشان توسط کرد بر نیمی. # ابلیس از آن خود بکشت و بول در اصل وی کرد. انگور سیاه بار آورد. نصیبهی خمر ~~شد. از آن سبب به جوش آید. # پس بوزینه قصد انگور کرد. ابلیس وی را بکشت. خون وی در بن انگور رفت. # روز دیگر، سگی قصد انگور کرد. سگ را نیز در بن وی کشت. # روز سیم، شیری قصد کرد. شیر را نیز در بن وی بکشت. # پس هر که خمر خورد، اول بار نشاط کند و طرب چون بوزینه، بعد از ساعتی فریاد ~~کند چون سگ، بعد از ساعتی عربده کند چون شیر. # و آدم نصیب خود بنشاند: بعضی سرکه شود و دوشاب و مویز. ~~و بدان که انگور در هر ولایتی شکلی دارد. به زبید، انگور بود هر خوشه چندان که ~~گوسفندی. شخصی گفت دو شخص را دیدم و چوبی بر دوشها نهاده ms351 و یک خوشه ~~انگور میبردند. به بیت المقدس، انگور بود یک حبه پانزده مثقال، یک خوشه ~~خرواری. هارون الرشید به حج بود، وی را یک خوشه انگور به هدیه آوردند، بر شتری ~~نهاده. و به صنعا انگور باشد آن را «مختم» گویند: خوشههای بزرگ، حلاوتی به غایت ~~دارد. و جنسی دیگر بود، «حوشی» خوانند و آن خوشههای دراز بود. جنسی دیگر آن ~~را «اطراف العذارا» خوانند: حبهای وی دراز بود. جنسی را «عیون البقر» خوانند: ~~دانههای بزرگ بود. بعضی را «دوالی» خوانند: هر خوشه چندان که مردی زنگی که PageV01P331 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0332.png) ~~برهنه گردد، هر دانه به چند بار در دهان نهند. و گویند که در صنعا از هفتاد گونه انگور ~~بود. ~~بادام «لوز» است. و این میوهای مبارک بود. به فال دارند. و در ولایت ترک عزیز ~~بود، تا حدی که ملکی دختری را به شوهر دهد، سه بادام یا چهار در حقهی زرین نهند، ~~با جهاز برد. بسایند و به میل زرین در چشم کنند، سودها دارد - و اگرچه به حد کوری ~~رسیده بود. بادام را اگر بشکنند چنان که زخمی بر مغز وی نیاید و آن را بکارند بی ~~استخوان، بار وی پوستی تنک دارد دستشکن - همچون جوز دستشکن. و این ~~سخت شگفت اندیشه کردهاند. ~~بقم درختیست بر جزیرهی رامنی روید. نکارند، خود روید. ثمرهای دارد چون ~~خرنوب. تلخ باشد. به غایتی که اگر کسی را زهر داده باشند، عروق بقم بسایند و به وی ~~دهند، شفا یابد. به این چوب جامهها صبغ کنند. سرخی نیکو بود. بقم را از این جزیره در ~~عالم برند. # بلسان درختیست در مصر در عالم همان یک درخت بود. جای آن را ~~«عین الشمس» خوانند. واز عروق وی جایهای دیگر مینشانند و میروید. و سرش ~~میزنند و آب از آن می چکد، در قارورهها میگیرند. اندک بود و عزیز. چوب وی ~~«عودالبلسان» گویند، دانهی وی «حب البلسان»، روغن وی «دهن البلسان». به ms352 فالج و ~~رعشه و بادها سود دارد. و این روغن در خزاین ملوک بود. و عود البلسان هم عزیز بود. ~~و چوبی عطار فروشد و گوید «عود البلسان» است. روغن وی به زیر آب رود. اگر بر سر ~~مالند، به زیر قدم بوی دهد. اگر بر زیر قدم مالند، بر کاسهی سر اثر کند. نفوذی و قوتی ~~دارد شگفت. و گویند در شهر قاهره بقعهایست چندان که چهار آرش در چهار ارش، بر ~~آن گیاهی سبز روید مانند گندنا، هر سال یک بار بردارند و بیفشارند، آن را ~~«د هن البلسان» گویند. در همهی عالم، همان جایگاه روید. روح را قوت میدهد و علل را ~~تحلیل میکند. یک درم به ده دینار جعفری دهند. بعضی گویند به وقت آن که ستارهی ~~کلب برآید، بیخش بزنند، این روغن از وی روان شود، زبان را بسوزاند. اگر جوالدوز در PageV01P332 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0333.png) ~~آن زنند و به آتش دارند، برافروزد. اگر بر گندنا چکانند، بسوزاند. بر جامهی سپید نهند، ~~رنگ بگیرد. پارهای بر پشم کنند و به آتش دارند. چون بسوزد، دو انگشت تر کنند و به ~~آن بگیرند. اگر بمیرد، خالص نیست. اگر همه بسوزد تا هیچ بناند، خالص بود. # بیش نباتیست قتال. اگر مقدار اندک بخورند، تباه شوند. هر کجا که این بیش روید، ~~جدوار برآید و بیش را قع کند و آب بیش بستاند و وی را بخوشاند. و اگر نه جدوار ~~بودی، بیش بسیار بودی و چهارپایان را هلاک کردی. و بیش در خزینهی ملوک باشد. ~~و سمانه آن را میخورد و فربه میگردد. و اگر آدمی یا فیلی چندان که خردلی بخورد، تباه ~~شوند. گویند یکی در زیر گرفت، عرق برآورد، حالی جان بداد. # پیاز «بصل» بود. بصل انواع است. بصل الزیز گرمیست گرم، بصل العنصل همچنین ~~به غایتی گرم و لطیف است. اما بصل دیگر را «عنبرالقدور» خوانند، در آن منافع است. ~~اگر سر پیاز بردارند و میان ms353 او تهی کنند و سیری به آن فرو برند و در زیر گل کنند، پیاز ~~شامی برآید. # تباشیر در مندورقین بود. و آن قصبهای دراز است، در بیشهها باد آید، سخت ~~درهم سایند، آتش در آن افتد، سوخته شود، حریق وی تباشیر بود. و نیکوتر آن بود که ~~از میان قصب به درآید. هر سال از آن مقداری اندک بگیرند، برابر به زر دهند. و باشد که ~~آن قصب مقدار چندین فرسنگ بسوزد. نیکو آن بود که در میان قلم بود. تشنگی بنشاند، ~~دل را قوت دهد، خون شکم بازبندد. # تونج نه کوتاه بود، نه دراز. بوی و عطریتی خوش دارد، لونی نیکو، دل را تقویت کند. ~~پوست وی در معجونها کنند، تفریح کند. از ترنج همه به کار آید و هیچ افکندنی نبود. ~~گویند که ملکی چند مرد حکیم را محبوس کرد. سجان را گفت «ایشان را نان ده و از ~~نان خورش، آن چه ایشان اختیار کنند.» # حکما ترنج اختیار کردند. # ملک پرسید که «در این چه حکمت بود؟» # 331 PageV01P333 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0334.png) ~~گفتند «پوست وی طیب است و اندرون آن میوه است و دانهی وی روغن است.» ~~ملک گفت ایشان را به کرمان برند. ~~آنجا رفتند. درختها بکشتند، آبادان شد. ~~بفرمود تا بر کوهها روند. ~~فوارههای آب بساختند، کوه را آبادان کردند. ~~بفرمود تا باز به حبس برند. ~~صنعت کیمیا کردند. ~~ملک گفت که «ایشان را بگذارید- که دانا به هیچ جای درنماند.» ~~و بدان که ترنج را پوست گرم گرم است و شحمش سرد سرد است. آتش و آب را ~~به هم جمع کرده است. ~~جوز درختیست عجمی، از کبار درختها. روغن وی تریاق بود. و جوز را چون به ~~اقلیمی برند که آنجا نرویآد، سمی قاتل بود. ~~و شخصی حکایت کرد که ملک ترکان یکی را هلاک میکرد در ترکستان. صندوقی ~~را بخواست و از آن جوزی برآورد و بشکست و دانگی برکشید و به دشمن داد ms354 تا هلاک ~~شد. # این شخص وی را گفت «من از ولایتیام که خوردن ما جوز باشد.» ~~ملک این سخن را عجب میداشت. ~~اگر جوز را پنج روز در گمیز پسری افکنند خوابندیده، پس بنشانند، پوست وی ~~تنک باشد. اگر جوزی را از پوست بیرون کنند چنان که بنخراشد و در بلگ رز پیچند تر ~~و بنشانند، پوست وی به غایت تنک باشد. اگر سبویی را بنش بشکنند و پر جوز کنند و ~~در زیر گل کنند و آبش میدهند، آن جوزها به هم برآید، درختی باشد عظیم. و من در ~~نواحی همدان، درختی دیدم از آن جوز، انتصابی راست، شاخهای وی چون سراپردهای ~~مدور زده و بعضی سر شاخها به زمین رسانیده. و آن شاخهای وی سه طبق بود. کلاغی ~~از سر شاخی جوزی از منقار وی درافتاد، بر طبقهی اول آمد، پس به زیر آمد، بر طبقهی # 332 PageV01P334 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0335.png) ~~دیگر افتاد، پس به زیر آمد، بر چوبی دیگر افتاد. و اهل آن ولایت میگفتند کس مثل این ~~درخت ندیده است. گرد وی ده بستان بود، جمله را در زیر گرفته بود. # اطبا گویند جوز را روغن تریاق است، کنجارهاش زهر. هر که جوز را در خواب بیند، ~~عسر بود. زیرا که تا نشکنند، مغز ندهد. # درخت چنار «دلب» است. خفاش از بلگ وی ترسد. و کرگس از خفاش ترسد - ~~که بچهی کرگس و خایهی وی بخورد. پس کرگس بلگ چنار می آورد و از آن آشیان ~~میکند تا خفاش از آن میگریزد. # حماما درختیست چوبش به رنگ یاقوت، خوشههای وی به رنگ زر. بوی خوش ~~دارد. مردم را بخواباند و مست کند. در ادویه کنند، جگر را سود دارد. # حنظل در زمین عرب بود. در ادویه به کار آید. شحم وی اسهال صفرا کند. در ~~خوردن وی خطر بود - که رودهها را ریش کند. و بر درختی که یک حنظل بود، آن یکی ~~زهر قتال بود. هر که ms355 حنظلی با خود دارد، کفتار از وی گریزد. (و شر کفتار بتر از شر شیر ~~بود، به حکم آن که کفتار با آدمی زنا کند، پس از آن وی را بخورد) # حور درختیست رومی. صمغی از آن روان میشود، چون سخت شود، کهربا ~~گردد. میوهی او به صرع سود دارد. با انگبین بیامیزند و در چشم کنند، قوت دیده ~~دهد. # خدنگ درختیست بزرگ. در ولایت روس باشد. پوست وی بر غلاف نیزه ~~پوشند. و بعضی باشد آن را «خدنگ بهمهر» خوانند و پوست وی منقش بود. پنداری که ~~نقاش چین آن را نگاشته است. و آن جنس عزیز باشد. همچون آهن گوهر دارد. و ~~خدنگ چوبیست نرم و مطیع. از آن تیر تراشند. بر سر این درخت، باز آشیان دارد. در ~~زیر وی، قاقم لانه دارد. از پوست وی صمغی بگیرند مانند مومیای. PageV01P335 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0336.png) ~~خلنج درختهاست بسیار. در بیشههای ترکستان تا بلاد خوارزم، همه درخت ~~خلنج روید. آن را «غیضت الرحمان» خوانند. در این غیضه کرگدن باشد. از آن درخت ~~طبق ها سازند و کاسهها و غیرهم. # خیار «قتا» بود. اگر خواهند که دراز گردد، کاسهای پرآب پیش وی بنهند تا آب را ~~میبیند و خود را به آب میکشد. و چون خشکی بیند، کاهد. اگر تخم خیار در سقمونیا ~~نهند و آن گه بکارند، شکم را براند. و تخم خیار سرد و تر بود، درد گرده را ساکن کند و ~~مثانه را پاک کند. # دارچینی داروییست مبارک. و آن را «قرفه» خوانند. روی آدمی نیکو دارد. نور ~~چشم زیاده کند. داروییست محمود. تا طیور و و حوش آن را دوست دارند. مرغان از آن ~~لانه بندند. گویند مرغی از ترکستان به هند آید و آن را بردارد و به ترکستان برد و از آن ~~آشیان بندد. # دردار درختیست کدوها از آن پدید آید. چون بشکنند، رطوبتی در آن بود، جمله ~~پشه گردد. چیزی از آن بریزد چون آرد، ms356 بر ریشها کنند، نیک گردد. به رطوبت وی # راوند «کدوی هندی» است. بلگ وی را «سادج هندی» گویند. مردم آن را «راوند ~~چینی» گویند. و گویند که راوند اصل ریباس است. و ریباس میوهای نافع است، قامع ~~صفرا بود. و در حدود توس، هر ریباس پنجاه من بود. به طاعون سود دارد. و راوند چینی ~~نیکوتر از ترکی بود. به جگر سود دارد - که محرق بود. PageV01P336 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0337.png) ~~دو استخوان دارد. تا برف نبارد، پخته نشود. همهی میوهها از آفتاب پخته گردد، وی به ~~سرما رسیده بود. # زقوم درختیست بدوی. صمغ وی را «سقمونیا» خوانند. معده را تباه کند، شهوت ~~را ببرد. قتال است. مقداری در ادویه کنند، اسهال صفرا کند. مصلح وی یا صبر و یا ~~کتیرا یا مصطکی بود. دل را برنجاند، عدوی دل است. و عرق را بگشاید و ضعف آورد. # زیتون درختیست مبارک، نافع، گرم و نرم و سازگار. آفریدگار بر وی ثنا کرد. در ~~وی نفعی بود عظیم. ایلاووس قولنجی بود که راه رودگانی بسته شود، هرچه بخورد، به ~~قی بازگردد. این علت را زیتون بگشاید. اگر مرده به دارو زنده شدی، آن زیتون ~~بودی. # یکی را علت صعب بود. درماند. از مداوات نومید شدی. شبی، در خواب، وی را ~~گفتند «علیک بلا و لا» # کسی نمیدانست که «لا و لا» چه بود. یکی از علما دریافت. گفت «آفریدگار میگوید ~~زیتونه لا شرقیه و لا غربیه. این لا و لا زیتون است.» # زیتون را بخورد تا از آن علت نجات یافت. # بدان که هیچ درخت در عالم چندان نماند که درخت زیتون. و دراز عمر باشد. و گویند ~~درخت زیتون در شام هست که از سه هزار سال باز کشتهاند - که یونان پیش از روم ~~بودهاند. صمغ زیتون را «استرک» خوانند. دخان وی مانند دخان کندر بود. مرد را ~~بخواباند و سر سنگی کند. بواسیر را سود دارد. گمیز بگشاید. نان که در زیتون نهند، ms357 اگر ~~موش بخورد، بمیرد. به حکم آن که زیتون مبارک است و موش شوم است. هر دانه را که ~~بنشانند همان برآید، مگر زیتون که از دانهی وی چیزی برآید که نه زیتون بود. و نهال ~~نشانند، نه دانه. # ساج درختی بود عظیم، از حد گذشته. در شهر کولم روید. بالای وی صد ارش بود. ~~سحالهی وی به زیر آب رود. و ساج چون جوان بود، راست استاده بود. چون کهل شد، PageV01P337 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0338.png) ~~پشت را خم کند. چون پیر شد، سر به زیر دارد. ساق وی هیچ گره ندارد. هندوان از بلگ ~~وی شلوار بدوزند. # سادج در آب روید و بر روی آب استاده بود و به هیچ پیوسته نبود، معلق روید، در ~~دریای هندوستان. نافع جگر بود. جامه را نگه دارد از گزنده. بوی دهان خوش کند. ~~سفرجل میوهایست نیکو، مفرح، مقوی. دل را قوت دهد. قابض است و دانهی وی ~~ملین. چندان که در جرم وی قبض است، در دانهی وی تلیین است. در حدود توس، هر ~~سفرجلی صد و پنجاه درم سنگ بود. ~~سماق ثمرهای دارد قابض. و قامع صفرا بود. خشک بود، تا به حدی که در کف گیرند، ~~شکم یبندد. ~~سنجد «غبیرا» است. درختیست جبلی. در این میوه قبضی بود، خون شکم بازبندد، ~~دل را قوت دهد. بوی شکوفهی آن زنان را شهوت انگیزد. هر مردی که شکوفهی سنجد ~~با خود دارد، چون زن به وی رسد و بوی آن بشنود، اگر پیر بود و اگر جوان، عقل وی ~~برود و تابع وی گردد. اگر گل سنجد بر اندام زنان مالند، هر جا که باشد، زن را غلمت ~~رسد. شکوفهی بید و بلگ بید آن علت را بشکند. # سندل درختی عظیم است، در بیشههای هند. مار در زیر وی باشد خفته. به وی ~~رسیدن دشخوار بود. سندل به طبع سرد است. چون نیک بسایند، گرم گردد. ~~سنط درختیست به مصر. هزار من از چوب ms358 وی بسوزند، چندان خا کستر بود که بر ~~کف گیرند. # سوسن گرم بود. روغن وی تحلیل بادها کند. در زیر پای خفته نهند، همه شب سخن ~~گوید. PageV01P338 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0339.png) # سیب «تفاح» بود. میوهای نافع بود. دل را تقویت کند. در شام، سیبی بود که بشکنند، ~~در میان وی سیبی دیگر بود. به شیراز، درخت سیب بود نیمی از آن ترش و نیمی ~~شیرین. حیوانات درخت سیب دوست دارند، خاصه فیل. در بیشه، قرار آنجا گیرد که ~~درخت سیب بود. # ارسطاطالیس را به وقت مرگ گفتند «وصیتی بکن!» # گفت «طاقت گفتن ندارم. سیبی بریان کنید!» # آن را بریان کردند. بخورد. قوتی در دل وی آمد. گفت «بر هیچ زن اعتماد نکنید - که ~~من همهی طبایع بدانستم، طبع زنان و بدعهدی ایشان ندانستم.» و از دنیا رحلت کرد. # به سامره، درختیست دو شاخ برآمده، از هر یکی سیب روید بر یک طعم و یک لون. ~~از شاخی بخورند، بخواباند و شکم براند و اگر از شاخ دیگر خورند، بیدار کند و شکم ~~ببندد. رنگ سیب لذت چشم است و بویش لذت جانهاست و طعمش لذت نفس است. # شقایق گلی ست سرخ به غایت، چون بستان افروز. و همهی گلها را عرق به قرع و ~~آنبیق بگیرند، آبی سپید بود. مگر شقایق را که عرق وی سرخ بود. و این شگفت است. به ~~حکم آن که اگر به قرع عرق خون بگیرند که سپید باشد. روغن شقایق موی را سیاه کند. # شلغم نور دیده دهد - اگر خام خورند و اگر پخته. و تخم کرنب و تخم شلغم چون ~~کهن گردد و بکارند، از تخم شلغم کرنب بروید و از تخم کرنب شلغم بروید. و اگر دیگی ~~بزرگ نیمی کاه درکنند و بن وی بشکنند و در زمین نهند و تخم در آن کنند و سرگین در ~~سر تخم کنند، شلغمی برآید به بزرگی آن دیگ. و حکم دیگر تخمها همین باشد. ~~شمشاد چوبیست ms359 نیکو. درخت وی انتصابی نیکو دارد. در آب صابر بود. از آن شانه ~~کنند. و به جای وی هیچ چوبی نباشد به سختی و نرمی و راستی. # شیشعان درختیست عظیم. بر وی خارها باشد. سنبل از آن آرند. گرم بود. قروح و ~~جراحات را سود دارد. و ثمرهی وی در معجونها کنند. و جماع کردن زیادت کند. PageV01P339 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0340.png) ~~صنوبر درختی بلند است. همهی زمستان و تابستان سبز بود. سرما وی را خشک ~~نکند. از فرط حرارت، حب وی معجون کنند. مقوی بود بر جماع. در میان وی کرمی باشد ~~قتال، به قوت ذراریح بود. # طرثوث درختیست که صمغ وی «اشق» باشد. و اشق دوایی نافع بود. گرم است، ~~به درجهی دوم. مفتح است. جراحات را درست کند، گوشت رویاند. شربت وی بول را ~~بگشاید، تا خون روان کند. حبالقرع بیرون کند. بچه را از شکم بیفکند. به آن زر بر ~~کاغذ دوسانند. # طرفا درختیست. چون اهل سبا عاصی شدند، آفریدگار بر ایشان خشم گرفت، ~~آتش باغهای ایشان را بسوخت. به جای آن، طرفا برست. اگر بر حیوان زنند، بیمار گردد. ~~گویند به حد افغانیان، گزستانیست در آن درختی هفده ارش ستبری آن. هر که از آن ~~چوبی بشکند، یک شبان روز دست وی درد کند. افغانیان آن را سجود کنند و آن را ~~درخت «برهمن» خوانند. و در آن بیشه، شیر و ببر باشد. پس هر که در زیر این درخت ~~آمد، ایمن باشد از سباع. # طرفا بر زمین بیران روید - جایی که خشم آفریدگار رسیده بود. # عر عر درختیست پهن. باز شود، دراز نگردد. ثمرهی وی «آبهل» بود. همچندان بود ~~که جوزی، گرم: چون بخورند، خون در بول آرد و بچه بیفکند. اگر جوزی را از آن به ~~سرکه بجوشانند، در گوش کری کنند، کری ببرد. ~~عناب درختیست نیکو. بلگهای براق دارد. میوهی وی نافع. آب وی خون صافی ~~کند، محرور و مرطوب را بسازد، مسمن بود، اندامها ms360 نرم کند. حکما گویند اگر کسی در ~~کف گیرد، خون وی صافی شود. ~~از جملهی قضات، یکی را پرسیدند که «گاوی را بکشتم، خون وی سپید بود چون ~~آب. چه گویی؟» ~~قاضی گفت «مگر گاو تو عناب خورده بود؟» PageV01P340 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0341.png) # روز دیگر، مردی بیامد و آن مرد را حاضر کرد. گفت «این مرد را گاوی بود، در ~~خانهی من آمد، ده من عناب بخورد. اکنون، تاوان میخواهم» # قاضی گفت «من آن چه گفتم صواب آمد.» # مقصود از این حکایت آن است که عناب خون را تصفیه کند و تسکینی دهد - در ~~شهرها که نه منابت وی بود. # عنبر صمغیست از درخت آبی. و بعضی گویند چشمهایست در قعر دریا ~~برمیجوشد، بر سر آب می آید. بعضی گویند سرگین گاو آبیست. و اگر سرگین دابه ~~است، روا بود - که نافهی مشک خونی است. و آن چه گویند صمغ است، روا بود - که ~~دوسنده است. و هر مرغ و سباع که چنگ و منقار در وی زند، در آن بماند. و در میان ~~عنبر، منقارها و چنگها بود بسیار. و ماهیایست آن را «بال» خوانند، دویست ارش ~~درازی وی بود، اگر ذرهای عنبر بخورد، بمیرد. عنبر به دل سود دارد، جان را قوت دهد. ~~اگر به در مرگ بر بینی مرده مالند، بخندد. جگر را و معده را و دل و دماغ را قوت دهد ~~شربا. # عود اصناف است. بر جزیرهها بود از آنسوی خط استوا. کس آنجا نرسید و ~~ندید که درخت عود چون است و میوهی وی چیست. عود را آب می آورد از جانب ~~شمال، از زمینهای مجهوله. آن که آب آورد، «عود الرطب» خوانند، هرگز ~~بنخوشد. و آن که خشک بود، به شهر کله یا به قامرون باشد. نیکوتر آن بود که از ~~مندل آرند. و در آب افکنند، به زیر نشود. و بر آتش بگدازد. در معجونها کنند، دل ~~را قوت دهد. بوی وی جامه را ms361 از گزنده نگاه دارد. در عقل افزاید بوییدن آن و در ~~حفظ. # فستق حبی لطیف است و بوی خوش دارد. و از لبوب، هیچ به لطافت وی نیست. ~~عفونت دیر پذیرد. و مغز جوز و سمسم به اندکروزگار عفن شود، اما فستق دیرتر بماند. ~~طبع وی نرم و گرم، قوت حیات زیادت کند - که در آن عطریتی ست. ساق این درخت PageV01P341 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0342.png) ~~سولاخ کنند، مصطکی از آن بیرون آید. و مصطکی معده را تقویت کند و دماغ را پاک ~~کند. ~~درخت فلفل بزرگ بود. آب از زیر وی خالی نبود و کس بر سر درخت فلفل نتواند ~~رفت. فلفل را باد ریزاند و در آب افتد، آن گه جمع کنند و بخوشانند. و در وی تشنجی بود. ~~و از این سبب بخوشانند تا جای دیگر نکارند و نروید. و فلفل بار آرد به تابستان و ~~زمستان، خوشهخوشه. چون آفتاب گرم شود، بلگها بر آن خوشهها افتد تا سوخته ~~نشود. چون آفتاب فرو رود، بلگها باز شود. درخت وی حر بود، مالک ندارد. و فلفل ~~سپید در آتش سوخته نشود. دارو ییست گرم، محلل بادها، مقوی احشا، مهیج شهوت، ~~سودمند به صرع و فالج و لقوه و رعشه. ~~قرنفل به زنگبار روید. کس منابت وی ندیده است. بازرگانان درم بر لب ساحل ~~نهند و بروند، روز دیگر که باز آیند قرنفل به جای زر نهاده بود و زر برده. قرنفل دوایی ~~مبارک است و بوی تیز و عطریتی دارد ملایم ارواح است. در ادویه کنند، قوتهای اعضا ~~زیادت کند. # درختی ست صمغ آن قطران بود. شاخ وی ببرند، آبی از آن روان گردد، قطران شود. ~~گرم و خشک است، به درجهی چهارم. جتهی مرده را نگه دارد. # درخت کافور در جزیرهی هرکند بود. و درختهای عظیم بود و ببر آنجا لانه دارد و ~~آنجا دشخوار بود رفتن. و این درخت را که کافور صمغ وی است کس نشناسد مگر باز ms362 و ~~کبوتر که در آن گرمای سخت در آن درخت دوسند و جناحها بگشایند و سینه به آن ~~درخت بازنهند، از بهر خنکی. صیاد تیر به آن درخت اندازد، از بهر نشان، و بازگردد تا ~~زمستان که سباع از آنجا برود و از آن صمغ بردارد. و طریق وی آن است که درخت را به ~~تیر سولاخ کند تا از آن صمغ بیرون میآید. و کافور در شهر مندورقین بود، بر لب آب. و ~~شنیدم که به تموز ماران خود را به آن شاخها در پیچند از بیم حرارت، تا خنکی کافور ~~مییابند، و به زمستان بازگردند. PageV01P342 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0343.png) # کبر داروییست مبارک و گوارنده. طحال بزرگ را بگدازد. # شخصی گوید پیش ملک روم رفتم، خزاین عرض میکرد، صندوقی مقفل بگشود، ~~چوبی از آن برآورد از طرفا. گفتم «این چوبی شوم است از آن قوم سبا و در شهر ما ~~بسوزانند.») # گفت «در ولایت ما، دخان وی بیماریها را سود دارد.» # و صندوقی زرین بیاورد و چند دانه کبر برآورد. گفت «در ولایت ما، این را عزتی ~~دارند و به داروها به کار آید.» # و کبر در خرابهها روید. # کدو «قرع» بود. درختی ضعیف بود و میوهای بزرگ. بیمار را سود دارد و سایهی وی ~~سبک بود مر بیماران را. سایهبان سر یونس بود. کدو و خربزه به یک جا روید. (به ~~خراسان، خربزهای بود یکی بر شتری بندند. جنسی باشد به موصل «باعوری» خوانند، ~~معتضد تخم وی را به بغداد آورد و بکشت، نیکو نیامد. گفتند «از هواست.» گفت «ما را بر ~~هوا دستی نبود.») # کشمر درختی بود عالی، چهل آرش ستبری آن بود. آن را گشتاسب نشاند، در پیش ~~آتشخانه. و پیغام فرستاد به آفاقها که «آفریدگار کشمر را به من داد.» و قصری زرین ~~بکرد، صورت جمشید و افریدون بر آن کرد، و بارویی از آهن بکرد. و آن را «سرو ~~کشمر» خوانند. # و خبر به ترکستان شد. ms363 ملکارجاسب نامه نبشت به وی که «دینی تباه گرفتی و ~~دعوی نبوت میکنی.» # و میان هر دو حربها رفت. و کشمر بماند تا عهد انوشهروان عادل، تا آن را تباه کرد. # درخت لوبیا در میان آب روید، در دریا. و بلند بود. کس بر سر آن نتواند رفت مگر ~~بوزینه: آن را به زیر آرد، از وی بستانند. و اگر نه بوزینه به زیر آوردی، کس به لوبیا ~~نرسیدی. دانهای بود نیمی سرخ و نیمی سیاه، رنگی بریق و شگفت. PageV01P343 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0344.png) # مورد «آس» بود. ریحانیست مبارک و خوشبوی. عفونتها را دفع کند. روغن ~~مورد موی را سیاه کند و دراز کند. گویند که عصای موسا از آس بهشت بود. و گویند در ~~روم درختیست از مورد، در عالم از آن بزرگ تر نیست: به بهار شکوفه آرد، هر که ببوید ~~و بخسپد، احتلام بیند. مورد و انار بههم بسازند، در نزدیکی یکدیگر بار آرند. # نارجیل «جوز هندو» است. بکوبند و آب بر وی زنند، چون شیر گردد. اگر آب ~~غوره بر وی زنند، دوغ گردد. کدودانه از شکم ببرد. به پوست وی کشتیها بندند -از ~~بهر آن که قیر در آب شور نماند - و آن را «کنبار» خوانند. نارجیل بر جزیرهی شلاهط ~~روید. جانوران آب وی بخورند، مست شوند، آنگه ایشان را صید کنند. بر آنجا ~~کوهیست از آن آتشی برآید بلند، چندهزار ارش بر شود. و نارجیلی آورند از دریای ~~هند، آن را مردم آبی آورند و کس نداند منابت وی. و مردم آبی آن را بر ساحل نهند و ~~آهن بدل آن بردارند. و کس نداند که به آهن چه کنند. # نخل «خرما» است. و این درخت درختی مبارک است. و در اصل درخت پیچیدگی ~~ندارد و قامت راست دارد. درخت نر از درخت ماده پیدا بود. از طلع وی بوی منی آید. و ~~همچنان که بچه از شکم مادر زاید، طلع از میان درخت آید. اگر ms364 خار که بر سر دارد ببرند ~~و آن به جای مغزاست، درخت کشته شود. اگر از پای بیفکنند تر، قوتی دارد. اگر بر پای ~~خشک شود، سست بود و آبش بنماند و هر شاخی را که ببرند، به جای بازناید - چون ~~عضو آدمی. لیف دارد چون موی و بر پشت استخوان وی نقطی بود چون رحم، نهال از ~~آن روید. و ریشهی خرما در سنگ برود و در آهک نرود. # به اسکندریه درختیست آن را «نخلهی مریم» گویند که در حالت نفاس از آن بخورد، ~~بس شیرین بود، چون رطب. گویند در آن ولایت همان درخت است و سه هزار سال ~~عمر وی است. و به زمین هجر درختیست آن را «باهین» خوانند، همه سال خرما برآورد. ~~اهل عمان جهد کردند و دانهی وی بکشتند، نرست. ابوحاتم سجستانی گوید خرما انعام ~~آفریدگار است بر اهل اسلام و در بلاد کفر نباشد، نه در حبشه و نوبه و زنج و هند و نه ~~در ترک، مگر به زمین بربر - که لشکر اسلام دانهای چند بیفکندند آنجا، برست. (این ~~میوه در بلاد اسلام است و همچنین آیها و نهرهای بزرگ در بلاد اسلام همه از بلاد کفر PageV01P344 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0345.png) ~~آید، مگر نهر عاصی که از بلاد اسلام به بلاد کفر میرود. نام وی در اصل «عاصی» ~~آمد.) # نرگس ریحانیست نافع و به عقل سود دارد. جالینوس گفت «نرگس عقل افزاید. و ~~نرگس تا تر بود، نافع بود. چون خشک شود، نفعی نکند.» گویند اگر قدری نیل در بن ~~پیاز نرگس افکنند و آن را آب دهند، نرگس وی کبود گردد. # ورد انواع است: سپید و زرد و سرخ و زاؤلی. و فارسی از همه نیکوتر بود. مار و ~~حیوانات دوست دارند. در بلاد زابج گلیست نیکو، به زمستان و تابستان تر باشد. اگر ~~از آنجا بیرون آرند، سوخته شود. و شخصی مبلغی از این گل جمع کرد و در گلیمی نهاد. ~~خواست ms365 که بیرون آورد، آتشی از دریا برآمد و گل را بسوخت. و این نادر است. # به ارمینیه گلیست زرد، یرقان ببرد. به تبت گلیست هر که ببوید، زرد شود. و ~~زعفران همین فعل دارد و هر که بخورد، سرخ روی شود. اگر به روغن گل بینی گربه ~~بیندایند، بمیرد. گل تازه که اول بشکفد، بامداد به سه انگشت دست چپ یکی بگیرد و بر ~~چشم مالد، آن سال درد نکند. گل مقوی دل است، قابض است و یا قبض اسهال کند. # هلیله در شهر کابل بود. آن که نارسیده بود «اصفر» خوانند، آن که رسیده بود ~~«کابلی» خوانند و آن که بر درخت خشک شود «اسود» خوانند. هلیله دوایی ~~مبارک است و نافع. بسا معدههای تباهشده که آن به صلاح آورد. مرد را از ماخولیا و ~~سودا برهاند، اعصاب را تقویت دهد، طعام را هضم کند. گویند پیری عادت کرد که هر ~~روز یک درم سنگ می خورد، جوان شد و دندانهای بیفتاده برآورد. این معنی محال ~~بود. اما صحتی و قوتی زیادت کند و در منافع این دوا و سازگاری وی شکی ~~نیست. # یبروح چوبیست به آران باشد. از زمین برآید، مانند آدمی گیسو دارد. بوی وی مرد ~~را بخواباند. شربت وی قتال است. هر که آن را از زمین برکند، بمیرد. پس، رسنی در آن ~~بندند و سرش در میان سگ بندند و گوشت را به سگ نمایند تا سگ قصد گوشت کند، PageV01P345 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0346.png) ~~آن را برکند و سگ بمیرد. و باشد که یکی ده آرش بود. (و در این حدود، نباتیست هر که ~~با خود دارد، خندد، تا به رعنایی کشد. چون بیفکند، بگرید.) # چوبیست به ایلاق، آن را مرغی شناسد که سرخ و زرد بود. مردم بچهی وی را هر ~~دو پای ببندند، مادرش برود و آن چوب را بیاورد و بنهد، بند پای بچهی مرغ گشاده ~~شود. # به حدود خوارزم، درختیست سولاخی در آن ms366 کنند، عسل از آن بیرون آید. یک ~~رطل مردی بخورد، مست گردد. (و عجب نیست - که هیچ حکیمی یک قطره آب به بالا ~~نتواند برد و این عروق اشجار آبها را به خود میکشند و به بالای درخت میفرستند تا ~~میوهها و مغزها گردد.) ~~و در ولایت سرندیب، جزیرهایست از میان آب سیاه برآمده. و آب خوش نباشد. ~~پس، بر آن جزیره، نیزهها و قلمها روید. بن قلمها سولاخ کنند، آب زلال از آن روان ~~شود. نیزه آب سیاه میخورد و آب خوش میدهد. و مثل وی چون ابر است: آب تیره ~~بردارد و خوش بباراند. # درختی بود در شام چون توت، هر بلگی چون چراغی افروزد. دست نسوزاند. چون ~~بلگها بریزد، ناپدید شود و بعضی از چوبها. آب وی را نپوساند و در آسیاها افکنند. چون ~~کهن شود، بشکافند. در شب تاریک، مثل آتش افروزد. PageV01P346 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0347.png) ~~وی کند. چون نزدیک رسد درخت بیند، چون باز گردد آتش بیند. # حشیشیست به مصر، از آن رسنها بافند از بهر کشتی. اگر یکی از آن تیزتیز ~~بگرداند، آتش در آن افتد و همه شب سوزد. # در حد مغرب، دریاییست، هر زمان در آن درختی پدید آید سپید، مانند بلور، و ~~در آن دریا میرود. و هر سال که پدید آید، فراخی بود. ~~ملک مغرب زنجیری در آن درخت بست و آن را در کوه محکم کرد. روزی، آن ~~درخت چندان بگردید که زنجیر بگسیخت و ناپدید شد. # مدتی دراز برآمد. جمعی از جانب مشرق بیامدند. ملک احوال شهرها ~~می پرسید. ~~یکی گفت «در حدود مشرق، دریایی ست، در آن لاک پشتی، بر پشت وی درختی PageV01P347 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0348.png) ~~رسته از استخوان سپید. هر وقتی ناپدید شود. اکنون، ظاهر شد، طوقی آهنین در میان وی ~~بسته. نمیدانیم که حال وی چیست و آن طوق از کجا آورد.» ~~تا ملک ایشان را خبر داد از این. # درختیست به حدود مغرب، میوهی وی چون پشم ms367 بود. زنان آن را میتاوند و ~~سراویل ها بافند. اول شکوفه آرد، پس چندان حقه حقه به درآید، پر از پشم. ~~به هندوستان درختیست بر آن جز طوطک ننشیند. هندوان آن درخت را سجود ~~کنند، گویند «از بهشت است و مرغش بهشتیست.» و چون زخمی بر آن درخت آید، آبی ~~سرخ چون خون بیرون آید. # درختی ست به زمین یمن، در حدود مهره. آب از آن چکد. و صباح ابن بلوی گوید ~~هرگه ماه حرام درآید، آب از این درخت گشاده شود تا مصانعها پر کند و چون ماه حرام ~~برود، آب بازاستد. # درختی ست هفتصد شاخ دارد. از بسی گونه مرغ بر وی نشیند، هر سال یک بار خود ~~را بجنباند، چندان سرگین مرغ به زیر آید که همهی زمینهای ولایت را کفایت بود. # درختیست بلگ وی تلخ بود. خون از بینی بگشاید. آتش به آن کار نکند. ترسایان ~~از آن صلیب سازند و بر آتش نهند، بنسوزد. گویند «از صلیب عیساست.» # چوبیست خاصیت وی آن است که صداع را تسکین کند تعلیقا و دق را سود دارد ~~شربا. و عزیز بود. در خزاین ملوک دارند و دست هر کسی به آن نرسد. ~~و در «تاریخ روم» خواندهام که اسکندر به سرحد شمال رسید، دریایی عظیم دید، ~~خواست که بگذرد، لشکر وی نمیگذاشت. چون به آخر ساحل رسید، آوازی منکر شنید ~~چون رعد. وی را گفتند «بر ساحل این دریا بیشهای عظیم است، در آن درختهای # 346 PageV01P348 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0349.png) ~~بلند، هر درختی سیصد آرش، و همیشه در این بیشه باد آید، شب و روز، این درختها بر ~~یکدیگر میزند، این آواز غریو آن باد است. آفریدگار بر این درختها مرغانی آفریده ~~است به رنگهای لطیف، به پیکر چون آدمی، و از این بیشه نروند و نه از این باد ~~بگریزند.» # اسکندر چون به ساحل رسید، شخصی را بفرستاد که از این بیشه خبری آرد. # چون در شد، شیری قصد ms368 وی کرد. به درختی برآمد. درماند، از بیم شیر و دریا و باد. # ناگاه، مرغی بیامد بر این درخت نشست. این شخص پای مرعغ را بگرفت. مرغ ~~برخاست، تا با ساحل آمد. # پای وی بگذاشت، فرو آمد و اسکندر را خبر داد که «بیش از این راه نیست.» # از این جنس حکایتها بسیار آمده است و ما بر آن چه معروف تر بود اختصار ~~کردیم. ~~بدان که بحرهای عظیم چهارند. بحر اعظم بحر فارس است: طول وی از چین تا حبشه، در ~~آن گردابی، آن را «خلیج بربری» خوانند. دیگر دریای روم و شام، از مغرب تا مشرق. ~~دیگر بنطس، خلیج قسطنطینیه از آن است. دیگر دریای مغرب. # و بدان که از دریاهای عظیم بحر اخضیر است که طول و عرض آن خداداند. آن ~~مقدار که کشتی در آن رود از حد حبشه است تا حد شهر برتنیه. و در این دریا، جزایر ~~خالدات است، همه خراب. و این دریا را «بحر جنوبی» خوانند. عمران از وی، سند و هند ~~است و آن مشتمل است بر ششصد مدینه. و در جانب شمال، چهار هزار و دویست مدینه ~~است. طول این دریا که کشتی در آن برود، هزار میل و پهناش دو هزار میل. طرفی به بحر ~~فارس دارد. در این دریا، هزار و تیرست جزیره بود که از آن یاقوت سرخ آورند. PageV01P349 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0350.png) # بحر الماس دریاییست بس عظیم. طرفی بود از آن محیط بر جزیرهای که الماس آنجا ~~باشد و آن را طریق مخوف و تنگ. هر که بر آنجا رفت، فرو نتواند آمدن، مگر از جانب ~~دیگر. و خود را به میان آب اندازد از جای شاهق. اگر هلاک نشود، با ساحل افتد. و اگر ~~به آن راه آید که رفته بود، آب وی را راه ندهد و وی را هم سوی جزیره آرد - که آب بر ~~جزیره میزند، کس را تمکین ندهد که بازگردد. # بحر باکی دریاییست ms369 آب وی خوش. از پس دریای الماس است. آفریدگار به وی ~~وحی کرد که دو شاخ گردد، جمع شد. وی را زجر کرد. بگریست و میگرید تا قیامت. و ~~همیشه با غریو بود و اضطراب. # (و از پس وی، بحر مظلم است: همیشه در آن ظلمت بود و سحابهای کثیف.) # و بختگان طرفیست از دریای فارس. درازی وی بیست فرسنگ و آب وی شور ~~بود و آن چه از وی با ساحل افتد نمک گردد و در جوانب وی، سباع ضراری بود. ~~بطایح بسیار است. و به بصره آب شور بود، مگر در بطیحه. # و بطیحه معدل ابن غیلان آورد. و اهل بصره را بالوعهها در این نهر بود. روزی، ~~اهل بصره را گفت «چه گویید به کسی که بول در آب کند چهل روز و بازخورد؟» # گفتند «عقل وی بکاهد.» # گفت «شما هشتاد سال است که بول در آب میکنید و میخورید. عقل شما چون ~~بماند؟» # بحر بلنجر دریایی ست عظیم. ~~و دریای خزر را از آن سوی دشمن بود. انوشه روان عادل بر سر آن سدی بکرد، میان ~~وی و میان بیضا - مدینهی ملک خزر - چهار ماهه راه و از بیضا تا سد اسفندیار دو ~~ماهه راه. ~~و انوشه روان خواست که میان وی و میان مملکت ترک سدی بود. مشکها پر باد ~~کرد و درهم بست و بناها را بر سر آن میکرد تا به زمین قرار گرفت. و دری PageV01P350 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0351.png) ~~آهنین بر آن آویخت و حرس را بر آن گماشت. ~~چون این سد بکرد، سریری زرین بنهاد بر سر این سد و بر آن نشست و خدای را ~~سجود کرد. آن گه، بر آن سریر بخفت. گفت بیاسودم. پس، در خواب شد. چنان دید که ~~طالعی برآمد از دریا و همهی آفاق را بگرفت و غمامی ظاهر شد و بر سد اوفتاد. امیران ~~بدیدند و بترسیدند. ~~انوشهروان از خواب درآمد. گفت «مترسید - که من دوازده ms370 سال در این سد رنج ~~بردم از بهر راحت خلق، آفریدگار ضایع نکند.» و گفت چنان دیدم که این طالع برآمد و ~~مرا گفت ««ای ملک، ساکن باش - که من از اهل این دیارم، هفت بار بدیدم این سد را ~~معمور و خراب. آفریدگار مرا خبر کرد پادشاهی در این عصر- که تویی - سدی کند ~~و تا قیامت بماند.» و به آب فرو شد. # بحر بنطس دریاییست عظیم، درازی وی سه هزار و تیرست میل. و نهر طابیس ~~در آن میرود و خلیجی از آن بیرون میآید و در بحر مصر میریزد. بر کنار خلیج، ~~قسطنطینیه بنا کردهاند. و عظمت بنطس خداداند. # تولیه دریاییست در زیر قطب شمالی، بر آن یک جزیره آن را «تولیه» خوانند. ~~شصت و سه درجه دور است از خط استوا. هیچ سفینه نگذرد آنجا - که دریای صعب ~~است و پشت وی دشخوار. طول این دریا هزار میل. و بحریست ساکن. چون کشتی در ~~آن رفت، اضطراب کند و زیر و زبر گردد. # بحر جهرهور آبیست عظیم. از مغرب آید و به قلزم رسد و بگذرد تا به مشرق. و ~~عظیم تر از این دریا نیست. آب وی تلخ بود و حدی به عدن دارد. # و جیحان نهریست بزرگ. نهر «مصیصه» خوانند. مخرج وی از حدود روم ~~است. # جیحون نهریست آبی ناخوش. و میان بلخ و جیحون دوازده فرسنگ بود. از PageV01P351 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0352.png) ~~جانب مشرق آید. از جایی که آن را «ریوشاران» خوانند. و آن کوهیست به ناحیت ~~سند و هند پیوسته. و این جیحون به بخارا رسد و بگذرد، بر سور ترمذ زند و از آنجا ~~بگذرد تا به چین، مخرج وی از کوههای تبت، و میآید با باد صبا. آنجا «وخاب» گویند. ~~چون به بلخ رسد، «جیحون» خوانند. پس بگذرد به خوارزم تا سیاه کوه، به خلیج ~~طبرستان پیوندد. # بحر چگل دریایی ست از مغرب آید، به قلزم رسد. و در آن ماهی بود که ms371 شتر را فرو ~~برد. ترکان از این ماهی به رنج باشند. هر دام که در آن افتد، بدرد. # بحر چیچست آبی عظیم در ولایت ترک. # چون افراسیاب بگریخت از کی خسرو، در کوهی شد و در آنجا به ترکی با خود ~~میگفت «ای مسکین، از تخت به غار افتادی.» # شخصی وی را بدید نام او هوم. وی را بگرفت. از دست هوم بجست. در این دریا ~~رفت. هوم بر لب دریا نشست، کمند به دست. # کسی گفت «از این آب نهنگ می گیری؟» # گفت «افراسیاب در اینجا شد.» # کی خسرو را خبر کردند. به لب دریا آمد. و برادر افراسیاب را گرفته بود. بر لب ~~ساحل، وی را میزد. وی مینالید. ~~افراسیاب آواز برادر شنید، بیرون آمد. وی را بگرفتند. # و در این دریا، مردم آبی بود. # بحر خزر دریاییست مدور. به هیچ دریا اتصالی ندارد. اگر مردی گرد وی بگردد، ~~هم به آنجا آید که از آنجا رفته بود. هیچ مانعی نباشد، مگر نهری خوش که در آن میرود. ~~و آب وی شور است. وی را نه مد بود و نه جزر. آبیست مظلم، قعر وی گل سیاه. دو ~~جزیره دارد سیاه، بر آن چشمهها و وحوش و دواب باشد. جزیرهی دیگر برابر وی، در ~~آن فوه روید و رویناس آرند و به آفاقها برند. و بحر خزر دبوری بعضی آن است که ~~باب الآبواب بر آن است. و خلیج خزر آن را «دواره» خوانند. و از جانب بحر طبرستان و PageV01P352 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0353.png) ~~جرجان، بر آن دو جزیره بود: یکی به آب فرو شد و یکی را «جزیرهی با کو» خوانند، از ~~آن نفت آرند - سپید و سیاه. # بحر خوارزم دریاییست کوچک. صد و بیست فرسنگ گرد وی است. آب وی ~~شور بود. و نهر شاش در آن میآید و زیادت نمیگردد. میان وی و میان بحر خزر ~~خرقیست که آب به آن فرو میشود و به دریای خزر ms372 میریزد. و میان هر دو دریا بیست ~~مرحله است. # دجله نهریست سرحد وی از بلاد زنج. و ماهیان بلاد زنج به دجله آیند، آن را ماهی ~~«پرستوج» گویند. و راههای دشخوار و موجهای سهمناک ببرد و قصد دجله کند و بحر ~~زنج خالی ماند از ماهی و دجله پر شود از آن ماهی. آن گه، دیگربار، به دریای زنگبار ~~رود. و همچنان که نهر ارس به آرمینیه، در آن ماهیهای بسیار بود از هر گونهای و هر ~~ماهی، جنسی ماهی پدید آید از دریاها- چون قواطع مرغان که به گرمسیر شوند. و هر ~~ماهی، ماهیای بینند که در آن ماه ندیده باشند. آب دجله از کوهها آید، بعضی از آرمینیه، ~~و به بغداد بگذرد و به واسط و بطایح آید، تا به دریای هند رود. # بحر روم خلیجیست از بحر اخضر تا مشرق و برود تا صیدا و صور. هزار میل ~~است. در آن دریا، صد و شصت و دو جزیره، همه آبادان. از جملهی جزایر، یکی بروس و ~~سردانیه و اقریطیه. و عبدالله ابن عمرو ابن عاص گوید در این بحر لاک پشت بود و ~~سرطان عظیم و وزغ، بیرون شهر رومیه. و بر طرف این بحر، صورت صنمیست از ~~سنگ، در دست وی آهنی معقف، چنان که پنداری چیزی برمیگیرد از آن آب. از حیوان ~~موذی، هر چه در رومیه رود، از اینجا باز گردد. # بحیرهی زره بحیرهای عظیم است، آبی مهلک. موجها انگیزد عظیم جایی ست در PageV01P353 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0354.png) ~~آنجا «فم الاسد» گویند، جایی صعب، و آب در هوری میافتد و بانگ وی تا عنان آسمان ~~میرود، از پانزده فرسنگ آواز وی شنوند. گویند کی خسرو آنجا رسید، گاو آبی دید و ~~مردم آبی، مویها دراز، همه تن پر از پشم، سرها چون گاومیش، دستها از پس و پای از ~~پیش. و قومی چون ماهی و چون نهنگ. شش ماه کشتی راند تا به خشکی آمد. و گنگ ms373 ~~را بنا کرد بر کوه البرز. # بحر زنج دریایی عظیم است. تا به عمان برسد. هفت فرسنگ دریای مظلم سیاه، در ~~وی هیچ نباشد. هر که از آن آب بخورد، جرب بر وی پدید آید. و اهل زج را همیشه ~~جرب باشد و از جرب خالی نبود. تا بچه که از مادر بزاید، جرب دارد. # سیحان نهری عظیم است، پولی بر آن کرده، هفت تاق دارد. و در آن ناحیه، لوحی ~~دارند آهنین، چیزی بر آن نبشته. هرگه آب زیادت شود و بالای پول برآید، آن لوح را در ~~سلسله بندند و در آن نهر گذارند، آب ساکن گردد. و این سیحان از روم میآید. و این ~~وحیست سخت عجب و کس نداند که بر آن لوح چه نبشتهاند. # بحر سیراف و عمان یکیست، در آن موجهای هایل بود. بازرگانان متاعها به ~~سیراف بنهند تا هیجان دریا ساکن شود. و در این دریا، گردابیست آن را «دردور» ~~خوانند: تنگی ست میان دو کوه، آب به آنجا غلبه کند، کشتی کوچک آنجا به در شود مانند ~~تیر و در بحر هند افکند. اگر نشکند، به سلامت برود. هفت شبان روز دیگر میروند، ~~آن گه به آبی خوش رسند. آن گه، سور شهر خانفو پدیدار آید. و آنجا مراکب دربندند و ~~مردم خانفو استقبال کنند و خدای را شکر کنند که از آن ورطه نجات یافتند. # بحر شیز بحیرهایست کوچک، سوری گرد وی کشیده، ولیکن قعر و قرار وی کس ~~ندیده است. گوشهای از این دریا آب سیاه است و در آب سپید آمیخته. هر که آب این ~~دریا در گل کند و در آفتاب نهد، سنگ گردد. چهارده هزار آرش رسن در آن دریا ~~گذاشتند، به قعر آن نرسید. دیگربار، زیادت کردند و در گذاشتند با متقلهای، بر هیچ ~~جای قرار نگرفت. و کودکان شیز در این بحیره شناو برند. و قعر این دریا روشن بود، PageV01P354 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0355.png) ~~چنان که پنداری ms374 که آفتاب در زیر وی است. و شنیدم از شخصی که ملکی بر لب این بحر ~~استاد، قراضههای زر به آب میانداخت، کودکان فرو میرفتند و در میان آب آن را ~~میدیدند و می گرفتند و برمی آوردند و به ملک مینمودند. # و سبب روشنایی قعر وی آن است که تخت کی خسرو و جام گیتینمای در شهر شیز ~~نهاده بود. دشمنی قصد کرد که بستاند. گفتند «چندین سال است که این تخت و جام ~~اینجاست و اثر ملک کی خسرو است، کس قصد و تعرض آن نکرد.» # دشمن نشنید. اهل شیز نومید شدند، تخت را با جام به آن بحیره انداختند. و این ~~روشنایی در قعر این دریا از آن جام است. و هیچ ملوک آن تخت زرین و آن جام را از ~~آنجا نتوانستند بر آوردن. # بحر عدن متصل است به عمان و در عدن هورهاست که میان جنابه و بصره است. ~~کس از آن نرهد. و عطفها دارد دشخوار. و کوههای آن را «شعب» گویند - در اندرون ~~آب - و کشتیها شکند. و این بحر را مد و جزر باشد. در شبی و روزی، دو بار، از حد ~~قلزم تا حد چین برود. و هیچ دریا را مد و جزر نیست مگر بحر فارس را. # بحر عمان دریایی عظیم است و بکشد تا به حد سرندیب. در آن لؤلؤ بود نیکو و ~~بسیار و صدف بود بسیار. در سالی چهل روز این دریا ساکن بود و صافی، آن گه که ~~آفتاب به جوزا آید، هیجان گیرد، صدف کور گردد. غواص منتظر بود آن وقت را و آن را ~~میگیرد و تا سال دیگر نتواند گرفت. و چون بگیرند، خس آن به ملک دهند. و آب عمان ~~تلخ بود. و در آن چشمههای خوش بود، سقا از آن آب آرد و خورند. و سرحد عدن و ~~جهرهور است و بگذرد تا به شحر و تا زمین بربر، آن گه ms375 به عمان رسد، آنگه به مولتان، ~~پس به حد جنوب آید و به شلاهط و به گمرون. چهار هزار فرسنگ و پانصد فرسنگ ~~درازا دارد و مثل آن فراخا. دو خلیج دارد: اذن البحر و رجل البحر. (غواص چیزی دارد ~~دو شاخ از سرو کرده، بر بینی بندد و مشکی پر سرکه بر پشت گیرد و فرورود و صدف بر ~~می آرد. اگر نهنگ قصد وی کند، آنبوبهی سرکه بر او گشاید تا نهنگ و ماهی و کوسه از ~~وی بگرزد.) PageV01P355 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0356.png) ~~بحر غمام به ترکستان است، از آن سوی کاشغر. اگر کسی سنگی در آن اندازد، ابری ~~عظیم برآید و رعدهای صعب و مردم را هلاک کند. مردم بر یک فرسنگ وی گذرند و ~~نزدیک آن نیارند رفتن. ~~بحر فارس و بحر هند یکیاند، متضاد. بحر فارس بسیارموج است. مراکب وی ~~صعب گردد، آن گه که بحر هند نرم گردد. بحر فارس نرم شود، آن گه که بحر هند صعب ~~شود. و چون آفتاب به سنبله آید، موجهای بحر فارس سخت بود. تا آفتاب به حوت ~~رسد. و بتر آن گه بود که آفتاب در قوس بود. چون ربیع نزدیک آید، پشت دریا نرم گردد ~~و آن گه نرمتر بود که آفتاب در جوزا آید. اول بحر فارس از فوههی دجلهی عوراست تا ~~تیز و مکران. # فرات از روم آید تا قنسرین و تا سفوان و عمان و عدن و دهملک و بگذرد به یمن و ~~فلسطین و بیروت. در میان این همه، جزیرت العرب است. سدی گویند فرات بیفزود در ~~خلافت امیرالمؤمنین علی ابن ابی طالب. اناری بگرفتند که آب می آورد و جسر را ~~بشکست و اتفاق کردند که این انار از بهشت بود. و حبیب ابن ابی ثابث گوید فرات و نیل ~~مؤمنند و دجله و برهوت کافرند - یعنی شومند. # فم الآسد نهریست عظیم مهلک، در آن سد انوشه روان و سد اسفندیار. # انوشه روان ms376 خواست که ببیند. گفتند «نتوانی - که دهنهی شیر گردابیست، کس از آن ~~بنرهد.» # گفت «چاره نیست که من این سد آهنین ببینم» # عدت آن بساخت تا به گرداب رسید. درماند از عظمت آن. نمی توانست رفتن. لشکر ~~وی فریاد کرد. انوشه روان بگریست و تضرع کرد با آفریدگار. جزیرهای دید که موجها ~~بالای آن میرفت و بر جزیره سنگی و صورت شیری چندان که فیلی. آب به دبر وی در ~~می رفت و از دهان شیر بیرون میآمد و در این دور میافتاد و میگردید و هولی و بانگی ~~از آن می آمد که زهره آب میشد. اومید برداشتند. آفریدگار ماهیای را بفرستاد و در ~~دهان شیر جست و آب را بازداشت تا کشتی بگذشت. PageV01P356 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0357.png) # و آن سد را بدید - شگفتی شگفت- و بازگردید. # گویند به فم الاسد صنمی کردهاند مسین. هر که آنجا رسد، این صنم دست را بجنباند که ~~«باز گرد و بیش از این مگذر!» # و حرکت دست این صنم شگفت است. # فم البواب آبی عظیم است در حد ایذج و اهواز. مجمع الأنهار بود که آدمی یا دابه در ~~آن افتد، می گردد چون آسیاب تا بمیرد، آن گه بر ساحل افتد. # بحر قسطنطین از جانب دبور آید یا از آن سوی باب الآبواب و برود تا به قیروان، ~~آن گه به آند لس رود و میرود تا به جزایر سعادات و به وادی قرده که جای بوزینه است. # و عاملی از آن عبدالملک ابن مروان آنجا بود. بفرمود تا غواصان فرو رفتند تا از دریا ~~جوهری برآرند. غواصی برآمد، سبویی چند مسین برآورد به جهدی عظیم، سرها به ~~قلعی گرفته. بفرمود تا سرش باز کردند. از هر یکی دیوی بپرید و میگفت «یا ابن داوود، ~~الی کم تحبسنا؟» # ضجهای عظیم برآمد و چندین هزار بوزینه از وادی قرده گرد آمدند و یکی بزرگ، ~~چندان که شتری، در پیش استاده، ریش بزرگ، لوحی آهنین از ms377 گردن درآویخته، به ~~سریانی به آن نوشته «بسم الله العظیم الآعظم. این کتاب سلیمان ابن داوود است به این ~~گروه بوزینه بر این جزیره که نگاه دارند این شیاطین محبوس را در این دریا و شما ایمن ~~باشید از جن وإنس!» ~~و آن بوزینه لوح را آنجا بنهاد و جزع میکردند تا آن سبوها به دریا انداختند تا ایشان ~~ساکن شدند. ~~و دریای قسطنطین دریاییست عظیم، به سرحد مدینت الصفر، آب وی از جانب ~~آنطا کیه آید، تا جانب دبور برود. طول وی دو هزار فرسنگ. اصل وی از دریای محیط ~~آید. # گویند کی خسرو آنجا رسید، پنداشت که جهان بر هم میافتد از اضطراب امواج. چون ~~صبح بود، گنبدهای سپید دید بر آن ساحل نهاده، مدور: همه بر یک تقطیع، برق میزد. ~~عمودی بر یکی زد. آب سپید و زرد روان شد. # 355 PageV01P357 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0358.png) ~~از غواصان پرسید. گفتند که «موج در یا به این ساحل آورده است. خایهی جانوری ~~باشد. و ما ندانیم که خایهی چیست.» # و در این دریا، مردم آبی باشند، سیاه. کی خسرو از ایشان بترسید و بازگردید. # بحر قلزم این است که گفتیم بحر فارس است. سی مرحله است. سری تنگ دارد، تا ~~به حدی که هر دو جانب دیدار باشد، و سری دیگر فراخ بود و میان معوج. در آن ~~کوههای بسیار که کشتی را بشکند. به روز شاید کشتی راندن. و میان قلزم و تاران، ~~دوارهایست شوم: کسی از آن نرهد. و همیشه دو باد مخالف آید از دو شعب و کشتی را ~~چون آسیاب گرداند. و به وقت باد جنوب، کس را در آن راه نبود - نه به روز، نه به شب. ~~و فرعون در این گرداب غرق شد. # قینس اصم دریاییست گرد عالم درآمده. و دریاهای عالم در جنب وی چشمهای ~~بود. و بحر مظلم از قینس بزرگتر است، ولیکن تاریک بود. # کلاوبار و بحرالآعناب دریاییست در بلاد زابج. و ms378 کوهی از آن برآمده عظیم. گویند ~~که آدم چون به زمین آمد، بر آن کوه نزول کرد. # بحر محیط به مغرب است: دریایی بی منتها. طنجه و آند لس بر کنار وی. چون به ~~زمین بلغار رسد، آن را «اورنگ» خوانند. پس به ترکستان مشرق رسد و به زمینهای ~~مجهوله رود. و از آن سوی دریای مشرق، چین و ماچین است، بیراه. برابر او، بارگاه ~~عمان. تا به شحر رسد. نهایت وی تا آخر شمال. در آن، جزایر خالدات است و جزیرهی ~~کیش و آحسا و بحرین. برابر حبشه، از آن خلیج آند لس برخیزد. آبش تلخ بود. و در ~~وی چشمههای خوش بود. و در آن، بادهای سهمگن جهد. دلیل را در قفس آهنین ~~کنند، بر سر عمودی دراز، و نگه میکند و به ملاح مینماید که راه چه گونه است و هبوب ~~باد از کدام جانب است و مسیر کواکب چون است، تا ملاح کشتی را بر راه راست ~~میراند. PageV01P358 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0359.png) # نیل آبیست عظیم. از پس خط استوا آید و به زمین حبشه بگذرد تا به قلزم و ~~دمیاط و تنیس و به دریای مغرب ریزد. نیل از جانب جنوب آید و به جانب دبور ~~شود و به بلاد عوار رسد. قومیاند سیاه. پس، به دو قسم شود: «نهر ابیض» و «نهر ~~اخضر» خوانند. و به بلاد سند «جوی مهران» خوانند. کس از سرچشمهی وی خبر ~~ندارد. و هرگه نیل زیادت شود، آب همهی عالم بکاهد. و از کشور زنگبار ~~می آید. # بحر هرکند دریایی عظیم است. قعر وی پیدا نیست. # کعب الاحبار گوید خضر به این دریا رسید، یاران را گفت «مرا فرو گذارید تا قعر ~~وی ببینم!» ~~فرو رفت. مدتی در میرفت. ملکی را دید. گفت «ای آدمی، کجا میروی؟» # گفت «به قعر این دریا.» # گفت «به زمان نوح، مردی در این دریا افتاد، امروز به ثلثی از این دریا نرسیده ~~است.) # خضر باز گردید. ms379 # (و همچنین، بحر صنجلی را کس به قعر نرسید. زیرا که بادی از قعر وی برمی آید و موج ~~را میانگیزد. و همهی دریاها را موج از بالا آید و این دریا را موج از زیر برآید و کس را ~~راه ندهد که به قعر آن رسد.) # بحر هند دریایی عظیم است، مظلم، و شرح آن بدادیم در بحر فارس. و چون آفتاب ~~در برج حوت آید، ظلمتی در این بحر پدید آید و موجها مترادف شود و کس در آن نیارد ~~رفت. چون آفتاب به جوزا آید، تاریک تر شود. چون به سنبله آید، کمتر شود و مراکب ~~وی سهل گردد. چون آفتاب به قوس آید، موجها ساکن گردد. و اول حد دریای هند از ~~جزیرهی تیز و مکران است و آخرش تا بلاد چین. # وهب ابن منبه گفت «عجب دارم از آن که دریا بیند و عظمت آفریدگار در دل وی ~~زیادت نگردد.» PageV01P359 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0360.png) ~~این مقدار از صفت دریا گفته آمد. و ما صفت آن بگفتیم تا عظمت آفریدگار در دل ~~خواننده زیادت شود. ~~و یکی را پرسیدند که «چه دیدی از عجایب دریا؟» ~~گفت که «از دریا برستن و به سلامت از آن برآمدن از همهی عجایبها عجبتر ~~است.» ~~و ما بابی دیگر یاد کنیم در صفت جداول و نهرها و چشمهها و شگفتی آن در عالم. ~~و بدان که نهرها و چشمهها در عالم بسیار است و ما بعضی از آن یاد کنیم که در آن بعضی ~~از شگفتی بود تا ایمان و حکمت در دل خواننده زیادت گردد. # نهر ابله به بصره است. طول وی چهار فرسنگ. بر هر دو سامان، قصور و بساتین: ~~پنداری که بر یک خط کشیده است. چون مد دریا بود، همهی نهرها پر آب گردد. چون ~~جزر بود، همهی نهرها و بستانها تهی گردد. اما آبی شور است و اهل ابله آب از نهر معقل ~~آرند. و در این ms380 نهر هوری عظیم است باخطر. و به روزگار بلال، نهرهای بصره بشمردند، ~~صد هزار و بیست هزار نهر بود که در آن زورقها میرفت، هر نهری را نامی بود. # عین آب آبیض چشمهای است به ارمینیه، سپید مانند شیر. اگر بر جامه آید، سیاه ~~کند. اگر بر جام زرین و سیمین آید، زنگ گیرد. مگر آبگینه که زنگ نگیرد. اگر کاهی در ~~این چشمه آید، به جوش درآید، پس ساکن گردد. ~~اتل نهریست عظیم که از حدود روس آید و از بلغار و در دریای خزر افتد، از ~~نزدیک خرخیز، و برود به میان کیما کیه و غزیه تا به ظهر بلغار، آن گه باز گردد و با روس ~~آید، دیگربار باز گردد، به بلغار آید، پس برود به زمین پرطاس، آن گه در بحر خزر افتد، PageV01P360 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0361.png) ~~پس از آن که هفتاد نهر از آن پراکنده شود. عمود وی بر پشت دریای خزرسی فرسنگ ~~بود و بر آب دریا غلبه کند. و به زمستان، عمود این آب ببندد، زیرا که آب خوش یخ ~~گردد. و آب خزر تلخ است، یخ نبندد. و آن آب خوش ظاهر بود بر سر دریا که میرود. # عین آب احمر چشمهایست سرخ به ترمد. میان وی و جیحون ده گام. به ~~تابستان سرد بود و به زمستان گرم بود. و آب جیحون گندد و این چشمه خوش ~~بود. # آرس نهری عظیم است و در حدود آذربایجان و به دریای طبریه ریزد. هر اسپی که ~~به آن بگذرد، رگ خود بگشاید و خون فضله از وی روان شود. این خاصیت این نهر ~~است. # عین آب اسود چشمهایست به آذربایجان. کلافها را به آن رنگ کنند و در همهی ~~آفاق مثل این نیست. و در ضمان سلطان بود. و در عالم آب سیاه که صبغ کند این است. # نهر اند لس آبیست که در آن کشتی نرود، مگر روز شنبه، وقت فرو رفتن آفتاب، ~~ساکن ms381 گردد، آن گه کشتی روان کنند. بر لب آن، بتی مسین نهاده. گویند که از زمین رسته ~~است، زیرا که در مقدور آدمی نیاید که آن بتواند کردن. بر پیشانی این بت نبشتهاند که ~~«از اینجا در مگذر - که باز نیایی.» # نهر ایلاق آبی عظیم است. در آن ماهی بود، هر که از آن ماهی بخورد، یک هفته ~~مفلوج گردد، پس نیک شود. و هر که به آن آب غسل کند، آن شب احتلام بیند. # آب بابل بر کوه سبلان است. دیگی مسین کردهاند، یک ارش ستبری دارد. هرگه ~~خواهند که آب دهد، گرد وی آتش سوزند، پس آواز رعد شنوند و آب روان گردد از ~~چشمه. چون آب به در آرند، رئیس آن ولایت گل سرخ بردارد و بر در آن چشمه نهد. و ~~این شگفتی ست غریب. # 359 PageV01P361 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0362.png) ~~(و مثل این، به مغرب، چشمهای ست بر ساحل دریا، صندوقی بر سر وی نهاده، قفل بر ~~زده، در آن سولاخی از وی آب می جوشد و دیهها بر آن آب نهاده. چون آب کم شود، ~~هندوان آنجا آیند و هزار درویش را طعام دهند و از گناهها توبه کنند، از آن صندوقها ~~آب روان شود تا ناحیت را سیراب کند. و ایشان گویند آب از شومی گناه کم گردد.) # چشمهی بانگ چشمهایست به طبرستان، بر کوهی. اگر بانگی بر وی زنند، باز ~~استد. چون مرد پنهان شود، روان گردد. اگر صدبار چنین کنند که چنین بود. # عین جاجرم چشمهایست هرگه آفتاب برآید، قطرهای آب در آن نماند. چون ~~آفتاب فرو رود، پر آب گردد. # عین ماء الحار چشمهایست به طالقان. اگر گوسفندی در آن نهند، پخته شود و ~~دیگ را در میان این چشمه نهند، بجوشد. هر که بخورد، خون از شکم وی روان کند. و به ~~طبرستان، مثل این چشمهایست. و در حدود فارس نیز مثل این چشمهایست و ~~گرماوه بر سر آن کردهاند و آب ms382 گرم میآید. عوام گویند که آب وی دیو گرم میکند. آن ~~را «حمام سلیمان» گویند. # عین ماء الحار میان خرقان و قزوین است. «عین الحمه» خوانند. آبی گرم است و ~~شریف و نافع به اجماع. آن را «زراوند» خوانند. هر آدمی و چهارپای که وی را ~~جراحتها بود و جذام و بادها و علت عسرالبول، وی را در آن آب نشانند مندمل گردد ~~و بگشاید. و استخوانهای شکسته بیرون آورد و به جرب و قولنج و استرخا سود دارد. ~~و شخصی را تیری زده بودند و پیکان در اعضای وی مانده و گوشت به سر پیکان ~~درآمده و مردم میگفتند این پیکان به جگر رسیده است. سه روز وی را در این آب ~~نشاندند، پیکان از پهلوی وی بیرون آمد. و نزدیک این آب گرم، آبی سرد هست که ~~عروق طحال را بگشاید و اسهال سود کند و از خوانیق و درد چشم برهاند. و ملح ~~أندرانی از این چشمه آرند و توتیای ضفادعی و مغنیسیا. و مثل این چشمه در ~~بیت المقدس بود در همهی عالم و آن منطمس شد و صفت آن گفته آید. PageV01P362 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0363.png) ~~عین الحیات در ظلمات است. هر که از آن بخورد، نمیرد. ~~اسکندر بطلبید، نیافت. چون به میانه رسید، گفت «هیچ پیر با ما نیاید.» و همه را ~~بازگردانید. جوانی پدر خود را پنهان کرد در صندوقی و بیاورد. ~~ذوالقرنین در آن ظلمات درماند. خواست که باز گردد، راه به روشنایی نمیبرد. گفت ~~««دریغا پیری بودی که ما را چاره نمودی!» ~~آن جوان قصهی پدر خود بازگفت. ~~او را حاضر کرد. گفت «ما را چارهای بیاموز!» ~~گفت «اینجا کرهی اسپ مادیان بکش و بگذار. چون بازگردی، مادیان را پیش کن ~~که به سر بچه آید.» ~~و این آب را روزی خضر کرد. ~~و چون اسکندر باز گردید، مادیان را مقدم کرد. پس وی بیامد تا به پیش بچه و نجات ~~یافت. ~~خابور آبیست ms383 ابتدای وی از رأس العین. تیرست چشمه بود، جمله جمع شود آنجا، آن ~~را «خابور» گویند. آبی صافیست، بیست فرسنگ برود، بر کنارههای وی درختهای ~~عادی، تا به قرقیسیا، بر یک خط. ~~عین الدم آبیست به دامغان، در دیه فنجار، سرخ، چون خون بسته شود. اگر جیوه ~~در آن افکنند، سنگی گردد منقش. ~~زرین رود نهریست خوش. مخرج آن از دیه نیاکان. مصب آن به دیه دز. آن گه، ~~نهری عجاج گردد و جایی به رمل فرو شود و به کرمان برآید. و از آن رمل تا کرمان ~~شصت فرسنگ است. زمینهای کرمان از آن آبادان بود. آنگه، به دریای شرقی افتد. و ~~چوبی در غور آن رمل افکندند، نام ملکی به نقره بر آن نشانده، به کرمان بازیافتند. ~~عین السبت چشمهایست به قهستان. هر جانوری که آنجا بگذرد روز شنبه، آفتی ~~به وی رسد و دیگر ایام گزند نکند. و میلی کردهاند تا آنجا کسی نگذرد به این روز. PageV01P363 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0364.png) ~~عین سلوان به زمین بیت المقدس است. ترسایان را هرگه بچه بزاید، به آن آب وی را ~~بشورند، گویند ترسا شد. و عیسا کور را به آن آب بینا کردی و مرده را زنده کردی و ~~غسل از آن کردی. و چشمهای مبارک است مثل چاه زمزم در مکه. ~~عین السم چشمهایست در چین، در سرای فغفور. آبی خوش و سودمند، ولیکن ~~هرگه یک فرسنگ از آنجا پیشتر برند، سمی قاتل گردد. ~~عین آب سورین چشمهایست به ناحیت ری. آن را «عین المیشومه» خوانند و ~~اغلب آبها آنجا بیماری آرد. ~~پرسیدند که «سبب شومی آن چشمه چیست؟» ~~گفتند «شمشیری که به آن یحیا ابن زکریا را کشتند به این آب بشستند.» ~~عین شبدیز چشمهایست از زیر کوه بهستون به در می آید، آبی صافی. چون هزار ~~درم در آن اندازند با ریزهی مشک، هزار و شش درم گردد: شش بیفزاید. و سبب این ~~خدا داند. ~~نهر شوش دو ms384 میل درازا دارد. ~~ابو موسای اشعری شوش را بستد. در خزینه، جسد دانیال بیافت. گفت «از کجا آمد ~~شما را این جسد؟» ~~گفتند «به شوش قحط بود، ما این تابوت را به عاریت بستدیم از ترک و به آن ~~إستمطار میکنیم.» ~~ابوموسا گفت «ترسم که روزی ترکان از شما باز استانند. من این را دفن کنم.» ~~پس، آب شوش را ببست و قعر این نهر را بکند و سه گور کرد و سه تابوت و وی را ~~در گوری نهاد و هر سه گور را برآورد و آب را بگشاد تا بر سر گورها روان شد و همه ~~طمع از آن ببریدند. ~~و دیگر آنجا قحط نبود. و غواص که به زیر رود، گورها بیند. و اهل شوش را این ~~شرف تمام است که مشهد دانیال در این نهر است. PageV01P364 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0365.png) ~~نهر خلیج صنجلی در چین و ماچین است. آبی شوم و خونخوار. و در آن بادی آید ~~«خسب» خوانند، کشتی ها بشکند و مردم را غرق کند. در آن مردم آبی باشند. هرگه آب ~~ساکن شود، ایشان ظاهر گردند. و کس را از ایشان رنجی نرسد. مگر ناگه چیزی در ~~ربایند و به آب فرو روند. # نهر طبریه آبی بسیار است و چند هزار بالوعهها و غسالات در آن میرود و آن ~~آب هر روز خوشتر بود. # و نهری دیگر است آنجا، هفت سال روان بود و هفت سال خشک بود. و مثل این، ~~نهریست بر چهار فرسنگی دمشق: چهار سال روان بود، چهار سال خشک بود. آن را ~~««غراره» خوانند. # عین طیبه آبیست بر کوه خابه، بر سنگی چند خرگاهی، آب از آن برمی آید، مانند ~~تیر بر سطح خرگاه میزند و به سولاخ در میشود و به جوانب خرگاه فرو میآید. از آن ~~بوی مشک و عنبر میآید و هر چه به آن آب بشورند، مطیب گردد. # عین فاریاب چشمهای عظیم است که از دریا. هر ms385 که در آن رود، نباتی به پای وی ~~در پیچد. چون زور کند، سختتر شود. چون ساکن گردد، نرم نرم از وی باز شود. # عین الفرس چشمههایی عظیم است در حدود چین. هرگه خواهند که باران بارد، ~~اسپی را در آن منابع کنند و مردم گرد آن باستند. در حال، باران آید. چون بسیار ببارد، ~~اسپ را بیرون کنند، باران بازاستد. آن گه، اسپ را بکشند و گوشت وی بر کوهها نهند تا ~~وحوش و طیور بخورند. گویند «آفریدگار ما را آب داد، ما بندگان وی را گوشت دهیم.» # عین فیوم آبیست بر ساحل نیل، در شهر فیوم. و از نیل هیچ آبی به فیوم نرسد. این ~~آب را یوسف آورد. آن را «نهر لاهون» خوانند. همهی شهرها بر ساحل نیل از نیل آب ~~خورند، مگر فیوم که از لاهون خورد. PageV01P365 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0366.png) ~~بود. # عین المرضا چشمهای ست به حد غور و بر لب وی سنگی، در آن سه سولاخ. بیار ~~آنجا آید برهنه، بر سولاخی نشیند و هر دو پای در دو سولاخ کند و از آن چشمه آب بر ~~آن بیمار ریزد تا از هش برود. پس، وی را در نمد پیچند و در زیر خاکستر کنند تا گرم شود ~~و به هش بازآید و نیک شود. # عین المقدسه آبی گرم است در اسکندریه. هر پیسی که در آن رفتی، برص از وی ~~زایل شدی. ~~ملک روم حیلت کرد، گفت «مرا برص است.» نزدیک اسکندریه آمد و پیغام فرستاد ~~که «من آمدم از بهر آب.» و ایشان منع نکردندی. # وی درآمد با هزار کشتی و در چشمه نشست و گفت «برص من نیک شد.» # شبی، بانگ زد و لشکر وی غلبه کرد و اسکندریه را بستد و آینهی منارهی اسکندریه ~~بکند و بعضی از مناره بیران کرد و این چشمه را کور بکرد. # و این ملک آن شب پیس شد و برص بر وی پدید آمد و بازگردید. ms386 PageV01P366 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0367.png) # عین المیته به شام است، چندان که بحری. هر که در آن افتد، غرقه نشود و به زیر آب ~~نرود، بلی امواج به وی بازی میکند تا وی را هلاک کند و به ساحل اندازد. # نهروان آبیست عظیم. به میان شهر به در آید تا سواد بغداد. چون به دسکره ~~رسد، کمتر گردد. پس، برود تا حد تکریت. بر لب این آب، الیاس را بسیار ~~دیدهاند. # نهر وازواز بلاعهایست به نهاوند. صخرهای عظیم، در آن سولاخی، آب از آن ~~برمی جوشد. برزیگر به در این سولاخ آید و بیل بر زمین زند، آب روان شود. چون به کار ~~بدارد، آب با نقب رود. # نهر هند مند آبیست به سیستان. از هزار جوی آب در آن آید و زیادت نشود و ~~هزار نهر از آن بیرون میآید. از حد غور آید، در بحیرهی زره میافتد. سی فرسنگ طول ~~وی بود و در آن ماهی بسیار بود. # عین الیمن چشمهای ست عجب. عبدالملک ابن عبدالله مهلبی گوید به احقاف ~~رسیدم، نهری دیدم که آفتاب برآمدی، برفتی تا وقت غروب و چون آفتاب فرو شدی، ~~بازگردیدی. پرسیدم از آن. گفتند «همیشه چنین بوده است. و وقتی که ابر باشد، ما غروب ~~آفتاب به رجوع این آب دانیم.» # این مقدار عجایب نهرها و چشمهها گفته آمد از گفتار حکا و آن چه شنیدهایم و در ~~کتابها یافتهایم. هر چند که ما را بر این برهانی قاطع نبود. آن چه یافتیم نقل کردیم. # و ما فصلی دیگر بگوییم در عجایب کوهها. هرچند که آن را کثرتی باشد. اما آن چه ~~در آن شگفتی باشد، ما بازگوییم. PageV01P367 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0368.png) ~~بدان که در عالم کوهها بسیارند، چنان که لبنان به شام و سرات به تهامه و رهون به ~~سرندیب و دباوند به آمل و طبرستان و اروند به قهستان. و بدان که کوهها زینت زمینند و ~~میخ زمینند. منت نهاد بر بندگان و فرمود «زمین ms387 را آرامگاه شما کردم و کوهها را میخهای ~~وی کردم تا بنگردد و نجنبد و خانههای شما خراب نگردد و خزینهها و آب و جواهر را به ~~کوه سپردم.» # آفریدگار کوهها را او تاد زمین کرد تا ثابت بود و معادن جواهر کرد. # گویند اسکندر را دو خرمن بود - یکی پر زر و یکی پر سیم - با وی روان بودی و ~~آن کرامات وی بود. استاد ارسطاطالیس نامهای به وی نبشت که «شنیدم که با تو دو ~~خرمن زر و سیم روان است. مئونت آن دشخوار بود. سیم و زر در خزینهها نه - چنان که ~~آفریدگار نهاد.» # گفت «کجاست؟» # گفت «کوهها.» # اسکندر جملهی مالها در کوهها پنهان کرد. # و گویند کوه قاف زمرد سبز است. پانصد فرسنگ عرض وی است و گرد بر گرد وی ~~آب است. آفتاب بر این کوه آید، عکس آن بر فلک زند، لاژوردی نماید. و فلک را رنگ ~~نیست. # و بدان که کوه قاف - آن را «جبل اخضر» خوانند - از آن سوی ظلمات گرد زمین ~~درآمده است و دیگر کوهها عروقهای ویاند. و اسکندر چون از ظلمات بیرون شد، ~~روشنایی دید و کوهی، طول و عرض وی پدید نه، فریشتهای را دید دست در آن زده، ~~چنان که کسی که چیزی نگه دارد تا برنخیزد، و سر به سجده نهاده و بانگی چون رعد ~~میکرد و میگفت «ای خدای کامکار، از گاه آفرینش تا نفخ صور، هیچ چیز بر تو ~~پوشیده نیست. بر خلق رحمت کن!» چون اسکندر به وی رسید، گفت «ای بنی آدم، از ~~عالم سیر نشدی، تا اینجا آمدی، ای ذوالقرنین؟» ~~اسکندر پنداشت که وی را دشنام میدهد. PageV01P368 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0369.png) ~~فریشته گفت «هر که از قرن عالم به دیگر قرن عالم رسد، هر دو کنارهی عالم دیده بود، ~~وی را ذوالقرنین خوانند.» ~~اسکندر گفت «این چه کوه است؟» ~~گفت «کوه قاف است و آسمان بر سر وی چون قبهای ست و این ms388 کوه أمالجبال است و ~~همهی کوهها به وی پیوسته است. مرا بر وی موکل کرد تا وی را نگه میدارم. و اگر نه، ~~عالم را به یک جنبش خراب کند.» ~~جبل آسک کوهیست که آتش از آن درفشد. به روزدخانی بود، به شب آتش نماید ~~و پنداری که معدن نفت است آتش در گرفته، چندان که بیرون می آید، میسوزد. ~~جبل آمد کوهیست در آن صدعی. هر که شمشیری در آن صدع برد، شمشیر در ~~اضطراب آید و به هر دو دست نتواند داشت. و علت آن آفریدگار داند. ~~جبل احد به مدینه است. حمزه ابن عبدالمطلب آنجا شهید شد. و کوه رضوا و اشعر و ~~عرج میان مکه و مدینه است. ~~جبل احمر کوهیست سرخ در میان دریای مغرب - جایی که شهر رویین کردهاند. ~~و کس بر سر آن کوه نرفته است. ~~به روزگار عمر ابن عبدالعزیز، وی را صفت این کوه کرده بودند. عمر طارق را ~~بفرستاد به مغرب - و طارق غلام موسا ابن نصیر بود - و گفت «چون به این کوه رسی، ~~در پهلوی وی گاوی بینی، صنمی بر آن نشسته. هر دو را بشکن و بگذر تا به ~~مدینت الصفر.» ~~چون برفت، ملک ترکان وی را دید به اندلس. گفت «کجا میروی؟» ~~گفت «به شهر رویین.» ~~وی را معاونت کرد تا آنجا رسید. آن گاو را دید صنمی بر سر آن، بر دست وی نبشته ~~«الیس ورائی مذهب.» ~~چون به آن کوه سرخ رسید، مورچهای را دید بر آن ساحل، هر یکی چندان که # 367 PageV01P369 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0370.png) ~~شتری، و بسیار لشکر وی را بخوردند. چون درماند، بازگردید و بیش از این ~~درنیافت. ~~جبل اروند عظیم تر کوهیست به قهستان و مبارک. دوازده فرسنگ صفح وی ~~است. چندین هزار چشمهی آب از آن میرود. بر این کوه به یک وقت سه فصل بود: بر ~~قلهی وی همیشه برف بود و زمستان بود و بر صفح وی همیشه ms389 ربیع بود و در زیر وی ~~تابستان بود. هزار شعب دارد، بر هر شعبی از درختها و چشمههای آب زلال در عدد ~~نیاید. ~~من از شخصی از اسکندریه شنیدم که مدت یک ماه در این شعبها میرفت. گفت «در ~~شام و روم تا به شوش اقصا گردیدهام و زمینی را دیدهام که چهل فرسنگ بالا درخت ~~بود و در زیر زعفران بود، مثل آروند ندیدم.» # گفتم «سغد سمرقند و شعب بوان دیدی؟» # گفت «دیدم. اما اگر کرمهای موذیات و حشرات آنجا یاد کنم، تو را ملال گیرد.» # جبل اشکران کوهیست به ناحیت اصفهان. ماران باشند بر آن کوه. افعی را از آنجا ~~آرند از بهر تریاق. بر این کوه چاهیست، در آن آفاعی بود. شخصی به زمستان آنجا ~~رسید. از بیم سرما، هر دو پای در آن چاه کشید که بخاری از آن برمی آمد. هر دو پای وی ~~از آن سیاه شد. # جبل آطواران کوهی ست به مغرب. بوزینه دارد هر یکی چندان که شتری. بر آنجا ~~گردابیست و درختهای کافور. # جبل آوال کوهی ست از میان دریای هند برآمده. اهل وی سیاهند. چون ما را ببینند، ~~بخندند. و سبب خندهی ایشان کس نداند. و آنجا روند از برای قرنفل و بسباسه. ~~جبل بارجاخ کوهی بلند است به سمرقند. گرد وی هزار چشمهی آب به سوی ~~مغرب ریزد. در آن صیدها بود، خاصه تذرو. PageV01P370 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0371.png) # جبل بربر کوهیست به سر وی مناری، بر سر آن سولاخی، همیشه از آن آتش ~~درفشد چون عمودی. و به طرابلس یکی مثل این است. # جبل بهستون کوهیست ممتنع، از یک سو تراشیده. به این حدود عظیم تر از این ~~کوه نیست مگر آروند و سبلان. و چشمهای از زیر وی به در میآید و بر آن صورت ~~شبدیز کردهاند. اما یک جانب بتراشیده - که فرهاد میخواست که از آنجا راه به آن ~~جانب دیگر کند به حکم خسرو. و آن قصهایست و ms390 آن شگفت است. # در تبت کوهیست از آب برآمده. اگر آتشی برکنند، آب برآید و بکشد. پادشاه تبت ~~به این حدود آمد و هیزمهای بسیار بسوزانید و نفت و گوگرد، آبی برآمد و آن را بنشاند. ~~پادشاه را عجب آمد و گفت «بعد از این، هر چه از عجایب بازگویند قبول کنم - که یکی ~~بر هزار دلیلی کند.» # تنومه کوهیست در هند، بر آن آبی خوش. هندوان گویند هر که از این آب خورد، ~~دراز عمر گردد. اما جانورانند هر یکی چندان که سگی، سرخ، گرد این آب گردند و ~~آدمی را خورند. # جبل جاری کوهیست در بحر زنگبار، عرض این کوه چهار فرسنگ، بر آن ~~درختها رسته. به وقت بهار، روان شود و چهار فرسنگ برود و به نزدیک جزیرهای ~~آید که در آن آدمی باشد و مرغان بسیار. چون به هم رسند، میوهها و هیزم از این کوه PageV01P371 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0372.png) ~~جمع کنند و صیدها بگیرند و به جزیره برند. چون روز تیر ماه رسد، کوه باز گردد و با ~~جای خود آید. ~~گویند مردی هیزم میبست، وقت رجوع این کوه. چون بپرداخت، کوه برفته بود و ~~مرد آنجا بماند و هلاک شد. ~~این حکایت بس نادر است و گویند که این کوه نیست، ولیکن سرطانیست که ~~میرود. و آفریدگار قادر است که هر چه خواهد کند. ~~جبل جلیل کوهی ست به حد حمص. و نوح بر آن خانه ساخته بود. آب طوفان آن را ~~بیران کرد. و آب طوفان اول از این کوه برآمد. ~~جودی کوهیست کوچک. کشتی نوح بر آن فرو آمد. # و ملکی منادا زد که «کشتی بر کوهی فرو آید، طوفان بگردد و سبب امان باشد.» # کوههای بلند هر یکی میگفت که «بر من نزول کند.» ~~جودی گفت «من کی باشم از میان کوهها که سفینه بر من آید؟» # آفریدگار فرمان داد تا بر جودی آمد. # کوهیست در دریای چین، از آب برآمده، کس بر ms391 آن نتواند رفت. یکی چاره ~~ساخت تا خود را بر آن افکند به جهدی تمام. آنجا قصری دید عظیم و بستانها و قبهی ~~عالی. در آن قبه رفت. دو کوه دید عظیم. جهد کرد که بالاتر کوه رود. نتوانست رفتن. آن ~~را جبل «آبواب چین» خوانند. ~~حارث و حویرث دو کوهند به ارمینیه، بلند. بر آن گورهای ملوکان عجم. قباد اکبر ~~بلیناس را گفت تا طلسمی سازد که بر آن کس نرود. چنان کرد که کس بر آن نتواند رفت. ~~جبل حدید کوهیست در بلاد هند. از آن آهن گدازند، آهنی سرخ مانند آتش، و به ~~دشخواری به دست آید. اگر بر کسی زنند، خون بیرون نیاید - پنداری که داغ کنند. و ~~سنگها را به تیغ از زمین بردارد. PageV01P372 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0373.png) # د باوند کوهیست شاهق، به حدود ری. برف از سر وی خالی نبود. و بر آن کوه هیچ ~~نروید و حیوان بر آن قرار نگیرد، به حکم آن که نه آب بود بر آن نه گیاه. از صد فرسنگ، ~~سر وی بینند. از زیر وی، آبی ناخوش روان میشود و همیشه آنجا باد آید. # گویند ضحاک ملکی ظالم بود، پیوسته گوشت آدمی به خورد ماران میداد که از ~~دوش وی برآمده بود. آفریدگار افریدون را بر وی مسلط کرد. وی را بگرفت و به سلسله ~~در کوهی بست به در اصفهان. ضحاک این کوه به سحر بکشید و ببرد. افریدون از پس ~~وی بیامد، وی را به کوه دباوند بگرفت و در چاهی آنجا محبوس کرد و آن چاه را به ~~آرمیائیل سپرد و بفرمود تا هر روز دماغ دو آدمی وی را میدادند. # روزگاری برآمد. آرمیائیل پشیمان شد. هر روز، دماغ دو گوسفند وی را میداد و ~~اسیران را آزاد کرد. و شخصی را طلب کرد که طعام در معدهی ضحاک بداشت به طلسم. # چون سی سال برآمد، خلق از اسیران آزاد گشتند. افریدون بپسندید. ارمیائیل را ~~خلعت ms392 و تاج داد و آن ناحیه به اقطاع به وی داد و وی را لقب داد «مصمغان». (و هنوز از ~~آل مصمغان قومی هستند.) # و آن روز که ضحاک را مسجون کرد، نیمهی ماه مهر بود، آن را «مهرگان» خوانند. # گویند بالای افریدون، قاتل ضحاک، نه نیزه بود. # این قصه بس نادر است و در کتبهای بسیار مسطور دیدم. # رهون کوهیست معروف به هندوستان، سر در هوابرده. در عالم از آن بلندتر کوه ~~نیست. در بر و بحر، وی را بینند. بر آن کوه، اثر قدم آدم پدید است - هر قدمی هشتاد ~~ارش. همه شب و روز، بر آنجا برق جهد، بی سحاب و بیرعد. و آن برق درفشیدن یاقوت ~~است بر آن. و هرگز ممکن نبود که کسی بر آن کوه تواند رفتن. هر روز بارانی ببارد و ~~قدمگاه آدم از غبار بشوید و از آن سیلها آید و پارههای یاقوت به زیر آرد و در بحر ریزد ~~و غواص فرو رود و پارهها را برآرد. PageV01P373 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0374.png) ~~جبل سلما و اجأ دو کوهند در عرب. زنی بود نام وی سلما و مردی نام وی اجا، ~~یکدیگر را دوست داشتند و در خانهی زنی جمع آمدندی، نام او عوجا. حال ایشان ظاهر ~~شد. به این هر دو کوه گریختند. مردم از پس ایشان بیامدند، هر یکی را بر کوهی بکشتند. ~~یکی را «سلما» نام کردند، یکی را «اجأ»، یکی را «عوجا». # جبل سنج کوهیست به یمن، در آن صدعی. هرگه مرد به آن در شود و به در آید، ~~حلال زاده بود و اگر حرام زاده بود، نتواند در رفتن و شکاف بر وی تنگ گردد. # جبل سنجار کوهیست مبارک به حد موصل. و گویند که کشتی نوح به این کوه ~~درافتاد، نوح بدانست که آب کم شده است، شاد شد و به این کوه دعا کرد. به برکت ~~دعای نوح، پیوسته پرنعمت است. # سن سمیره کوهی ست در ms393 قهستان، بر آن صورتهای بدیع کرده و نقشهای زیبا، و ~~فرمایندهی آن کسرا اپرویز بود. # شعران و قندیل دو کوهند، آن را «تخت شیرویه» خوانند، به موصل است و آبادان. ~~و بر این کوه چشمههاست و فواکه و طیور. # صیره کوهیست به صنعای عدن. چون ماه رمضان بینند، بر سر صیره آتش کنند، ~~آن گه بر کوه مخلاف، آنگه بر کوه ذی مکارب، آنگه بر کوه قراب، و به یک طرفت العین ~~صد فرسنگ خبر برود به مسافت ده روزه راه. # جبل طما کوهیست عظیم به حضرموت. بر ذروهی این کوه شمشیری، کس آن را از ~~جای بر نتواند گرفت. بر آن کتابهای نبشته، کس آن را نداند خواند. و هر که قصد کند که ~~آن تیغ بردارد، از هر جانبی سنگها اندازند به وی. چون بگذارد، سنگی نیاید. طلسم بود ~~یا معدن دیو بود و بس نادر مینماید. PageV01P374 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0375.png) # طور سینا در حدود مصر است، در صحرای تیه، میان قلزم. از این کوه آبگینهی ~~فرعونی آرند. کوهیست معظم، مبارک، معمور. آفریدگار موسا را «تورات» داد بر آن ~~کوه و آن کوه را از جای بر گرفت و بر بنی اسرائیل بداشت تا ایمان آوردند. و گویند اول ~~کوهی که خدا را سجود کرد طور بود. و این کوه را شش هزار و ششصد پایه است و بر ~~سر قلهی این کوه کنیسهایست «کنیسهی موسا» گویند، با ستونهای رخام کرده، ~~درهای رویین و آهنین درآویخته، سقف وی از صنوبر کرده، بالای آن رصاص ~~درکشیده. هیچ کس نتواند که بر آنجا خواب کند - که وی را بیرون اندازند. گرد بر ~~گرد این کوه، شش هزار دیر است، از مصر خراج آنجا برند. امروز اینجا مقدار صد ~~راهب باشد و معمور دارند و جایی شریف است و از جوانب آیند و بر آنجا دعا و تضرع ~~کنند. # جبل طیرونای کوهیست در دریای هند. گرد بر گرد وی، سه هزار قنظره که ms394 از ~~جوانب آن کوه آبها به آن درمیشود. و به قرب این کوه، سه هزار و تیرست و هفتاد کوه ~~است که از آن یاقوت سرخ و کبود آرند. و اگر در هندوستان شگفت همین است که سه ~~هزار نهر از یک کوه روان شود، تمام است. # جبل طیور کوهیست به رومیه. بر آن گنبدی، در آن سولاخی کوچک. ایشان را ~~عیدیست. آن روز، هزاران هزار مرغ آنجا آیند و سرها در آن سولاخ میبرند و بیرون ~~می آرند. پس یکی سر در کند و بالها را به هم میزند و بانگی بکند، دیگر مرغان ~~بگریزند. آن روز را «شعانین» خوانند. و در کتابی دیگر این حکایت خواندم، این مرغ را ~~«بوقین» خوانند وکوه را کوه «بوقین» خوانند. # عقیق و قیاس دو کوه است به یمن، از آن عقیق آرند. پارهای یابند هر یکی به بالای ~~بیست من. بشکنند و در آفتاب نهند و تنورهای تابیده به سرگین شتر و در چیزی کنند ~~که آتش به وی نرسد. چون تافته شد، نگینها سازند. # جبل فحم کوهی ست سیاه، سنگها از وی بکنند و سوزانند ماند هیزم. سه خروار به PageV01P375 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0376.png) ~~درمی فروشند. چون سوخته شد، به خاکستر وی جامهها شویند، سپید گردد. و در ~~صحت این حکایت نظر است. # جبل فنصوری کوهیست که از آن کافور آرند، در دریای هند. بر آن جانوریست ~~کس آنجا نیارد رفت، از بانگ وی جانوران بمیرند. به آن حدود ماهیای باشد هرگه وی ~~را بگیرند و از آب بیرون آرند، سنگی گردد درحال. و پیرامن آن کوه قومیاند بینیها را ~~سولاخ کنند و حلقههای آهنین در آن کنند. بر این کوه صندل بود و جوز بویا. # جبل قاف را صفت کرده آمد. گرد عالم درآمده است. # جبل قبق کوهیست دراز به ارمینیه. درازی وی پانصد فرسنگ. پیوسته است به ~~بلاد روم تا به خزر و الان. بر آن قومهای مختلف. آن را جبل ms395 «عرج» خوانند. # کوه قلال میان دریای روم است. خراب بود، آبادان کردند و در وجه مصالح افرنج ~~نهادند. و اگر نه این کوه قلال بودی، مردم اسلام به رنج آمدندی از دست افرنج. # کبودان کوهیست به ارمینیه، از میان دریا برآمده. بر آن نمکی باشد براق و جلا ~~دهنده، چون توتیا، و چشمههاست تلخ: اگر بر جیوه افکنند، سنگ گرداند. و سنگی بود ~~آنجا سپید. با سرب بگدازند، قلعی گردد به حد نقره سپید. ~~جبل کسیر کوهیست به حضرموت، از آن دارو و کندر آورند. میان وی و میان ~~دریای عمان تیرست فرسنگ است. ~~جبل لکام کوهیست به شام و بکشد تا به روم، دویست فرسنگ، تا عینالمدینه، ~~آن گه به کوه بهرا و تنوخ، و برود تا به حمص. آن گه، کوه لبنان بود و بکشد تا به دریای ~~قلزم. و زهاد بر این کوه باشند. و بقعهایست مبارک. PageV01P376 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0377.png) ~~جبل ماردین کوهیست به نصیبین، دو فرسنگ بالای وی. بر آن جوهر زجاج بود ~~و ماران عظیم قتال بود. ~~جبل مقطم کوهیست شریف به مصر، در هم پیوسته. کوههای بسیار گرد آن. ~~شخصی به مصر میرفت. کعبالاحبار گفت «از خاک مقطم قدری به من فرست!» ~~وی آنبانی خاک به وی فرستاد. چون از دنیا رحلت خواستی کردن، وصیت کرد که آن ~~خاک را در گور وی ریزند، از بهر تبرک. ~~و ملک مقوقس از عمرو ابن عاص درخواست که «کوه مقطم به هفتاد هزار دینار ~~سرخ به من فروش!» ~~عمر و ابن عاص نامه نبشت به عمر ابن خطاب. ~~عمر جواب داد که «کوهی که بر آن نه آب است نه کشتزار، چرا به این بهای سنگی ~~می خرد؟») ~~گفت «در کتابهاست که بر آن مرغزار بهشت است.» ~~عمر ابن خطاب گفت «چون حال چنین است، به مسلمانان اولاتر.» و بفرمود ~~گورستان مسلمانان کنند. ~~پس آن را گورستان کردند. ~~اول کسی که آنجا دفن کردند عامر معافری بود. ms396 پس عمرو ابن عاص. و گور و مشهد ~~امام اعظم محمد ابن ادریس شافعی آنجاست، بر آن نسب وی نبشته تا آدم. ~~و این کوه بر شمال نیل است. و جبال واحات هم آنجاست. اکنون خراب است. بر آن ~~گوسفند وحشی بود. ~~جبل نار کوهیست بر جزیرهی زابج. کس بر سر وی نرفت و کس پیرامن وی نیارد ~~رفت به روز از دخانی که از آن برمی خیزد گرم و به شب از آتشی که میدرفشد و آدمی ~~را به خود کشد. و از زیر این کوه دو نهر روان شود: یکی گرم و یکی سرد، هر دو خوش. ~~جبل نمور، به بلاد اندلس. کوهی ست بر آن صورت پلنگ. و هر سنگی که بشکنند، ~~بر آن صورت پلنگ بود، آن سنگ داروی زخم پلنگ را شاید. PageV01P377 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0378.png) # جبل نو شادآر به سمرقند است. دخانی از آن برمی خیزد و بر هم مینشیند، نوشادر ~~میگردد. هر که در این معدن رود، بسوزد، مگر نمدی تر در پوشد. و این بخار از جایی به ~~جایی رود، چون پنهان شد، جای دیگر بکنند، دخان ظاهر گردد. و چون دخان در پناه ~~بود، سوزد، چون مکشوف بود، نسوزد. ولیکن نوشادر آن گه شود که در پناه بود، تا ~~محتقن شود. و آن سه کوه است، «بیم» گویند: بیم اول و بیم میانه و بیم سیم. # جبل نیثلا، به هند و هرکند. از میان دریای هند برآمده است و بر آن چشمهای، آب ~~را پراکنده میکند در هوا. به شب، همهی قطرهها سنگ سیاه گردد و اگر به روز پراکنده ~~کند، سنگهای سپید گردد. # جبل واروی هزار و هفتصد کوه است، معدن فیل است، بر آن فیلان گردند، ولایتی ~~فراخ است. ملک آنجا زنان باشند. هرگه زنی بمیرد، یکی را به جای وی بنشانند. # موسا ابن مبارک سیرافی گوید من در مملکت این زن برفتم و خواستم که ملک او بینم. ~~مرا بردند ms397 به ایوانی عظیم، در آن تختی نهاده، بر آن زنی نشسته، گیسوها فرو گذاشته، ~~طوقهای زرین در گردن کرده، تاجی زرین به سر. چهارصد کنیزک بالای او استاده، ~~هزار فیل در مربط او بسته. # جبل وقواق معدن زر است و جای ارواح و در آن حدود چندان زر بود که طوق ~~سگان زرین کنند. و بر سر این کوه بوزینه بود بیشمار و در خانهها دارند و کار کنند و ~~هیزم کشند و خانهها را روبند. # جبل یراعات سه کوه است به زمین ختل، بر هر کوهی منارهای کرده. در هر سالی ~~سه شب، بر آن منارهها چراغ افروزند و کس بر آنجا نتواند رفت. چون روز بود، بر سر هر ~~منارهای مرغی باشد که آن را «یراعه» خوانند. تا سال آینده ندانند که حال ایشان ~~چیست. آن را «اکوان» خوانند. ~~جبل یلمع سنگی ست چون آتش افروز دارد، و چون نزدیک روند، هیچ نبینند. PageV01P378 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0379.png) # این قدر کفایت بود از صفت کوهها. آنچه در کتب معتبره یافتیم، نقل کردیم. و از ~~آثار قدرت آفریدگار بدیع نیست. و ما فصلی یاد کنیم در خواص احجار. ~~بدان که آفریدگار بخارات را در زمین مختلف آفرید: یکی مایی و یکی دخانی. و درهم ~~آمیخته میشود، جواهرها میگردد ملون. بعضی عیونها، بعضی جوهرها، بعضی بسته ~~شود، چون کهربا و لاژورد و عقیق و بعضی روان بود، چون نفت و قیر و جیوه و مومیای. ~~و سر آن جز آفرید گار کس نداند. چنان که دندان شیر که استخوان فیل را بشکند که از ~~دندان وی سختتر بود و چنگ شیر که پوستهای قوی بدرد. و آن خاصیتیست که خدای ~~داند. به حکم آن که پوست گاو به کارد آهنین دشخوار توانند بریدن، شیر به چنگ آن را ~~بشکافد. و چنان که ترکیب مغناطیس و باغض الخل و غیرهما. و علت آن جز آفریدگار ~~کس نداند. # آحجار بسیار است. بلیناس گوید در حوصلهی ms398 مرغ خانگی سنگ زرد باشد ~~کو چک. اگر بر انگشتری زرین نهند، هر که در انگشت کند، پیش خلایق محبوب بود. و ~~در آشیان کرگس، سنگی بود چند جوزی. بر هر زنی که ببندند، بار بنهد. و این سنگ ~~عزیز باشد و در خزاین ملوک بود. گویند خایهی عقاب بزرگ بود و زادن بر ماده سخت ~~بود، مینالد تا نرش برود و این سنگ را بیارد، پیش وی بنهد، ولادت بر وی سهل بود. و ~~این عجب نیست. اگر کهربا جذب کاه کند و مغناطیس جذب آهن، اگر سنگی جذب ~~بچه ی مرغی کند، عجب نبود. و سنگی بود در حدود مشرق. چون در سرکه افکنند، شناو ~~برد چون ماهی. برمقدار استخوان خرما بود. و بر ساحل دریای سیراف، صدفی بود مدور. ~~اگر در سر که افکنند، متحرک شود و در میان سرکه میگردد. و این را من عیان دیدهام. PageV01P379 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0380.png) ~~الماس سنگی ست همهی سنگها را بشکند و به هیچ سنگ شکسته نشود مگر به ~~سرب. تا بدانی که هیچ قوی نیست که نه بر وی ضعیفی مستولی ست. # معدن الماس ظلمات است. طبع وی سرد و خشک است، به درجهی چهارم. و اگر در ~~دهان گیرند، دندانها را بریزاند، به خاصیتی که در آن است. به سبب آن که جای وی ~~جای اژدرهاست. و گویند الماس در چاهی بود و ماری بر سر آن و هر جانور که دیده بر ~~آن مار زدی، بمردی. اسکندر بفرمود تا آینهای بکردند و به نزدیک آن چاه بنهادند. آن ~~مار در آن آینه نگریست، بر سر عمودی نصب کرده. چو روی خود در آن آینه بدید، مار ~~بمرد. اسکندر الماس را از آن چاه برآورد. این مقدار که در عالم است، از بقایای وی بود. # گویند الماس را در بوته با خون بز بگدازند، گداخته شود. و پارههای الماس همه ~~مسدس بود. بعضی گویند به هندوستان کوهیست که بر آن ms399 نتوان رفت، «لیمو دره» ~~خوانند، گوشت در منجنیق نهند و به آن اندازند، کرگس بردارد، پارههای الماس در آن ~~دوسیده، بنشیند و آن را بخورد، پس پارههای الماس آنجا یابند. ~~سنگی ست آن را باغض الخل گویند. اگر در سرکه افکنند، از آن بجهد. و علت این ~~آفریدگار داند. # حجر بدحش جوهریست نفیس. معدن وی کوههای مشرق. بر آن چاهها میکنند ~~و پارهها مییابند بزرگ و کوچک. و مرد پادشاه بر وی موکل و به ضمان دارند. ~~بسد از چند نوع بود: سرخ و سیاه و سپید. به طبع سرد است و قابض. بسایند و بر ~~جراحتها کنند، خون باز بندد. و در چشم کشند، تقویت دهد. و اگر در شراب کنند، دل ~~را قوت دهد و روشن کند. در قعر دریا روید: چون درخت سپید بود، به دام آن را بکشند PageV01P380 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0381.png) ~~نگرد و نگینی بکند و بر آن نقش کند صورت مردی بر کرگسی نشسته، چوبی در دست ~~گرفته، در زیر کرگس این پنج حرف کرده، «با» و «سین» و «عین» و «الف» و «لام»، و ~~این نگین بر انگشتری برنج نهد و قدری کافور در زیر این نگین نهد و در انگشت دارد، ~~پیش خلایق محبوب بود. و باید که جامهی سیاه نپوشد و جوز و بلوط نخورد و خود را ~~پاکیزه دارد. ~~این خاتم را اینجا یاد کردم که طباع مختلف است و هر کسی را مرادی بود. تا اگر ~~طلبند، این کتاب از مثل این خالی نبود. # حجر بیجاده نوعیست از جواهر. رنگی سرخ دارد. قیمتی کمتر از بدخش دارد. ~~طبع وی گرم و خشک و معدن وی کوههای مشرق. # حجر پاز هر آجناس بود. از جمله یکی را در گردن مار یابند. و اگر مار را پاره پاره ~~کنند نمیرد تا آن مهره را از پس گردن وی بگشایند. و آن را قیمتی بود. شربت وی زهر را ~~از عروق بگشاید و پادشاهان ms400 بر سر خوان نهند. اگر در طعام سمی بود، از آن سنگ عرق ~~برآید. و آن را «ختو» خوانند. بعضی گویند «ختو» سروی اژدرهاست که از آن دستهی ~~کارد کنند و این معنی درست تراست. و در گردن خرغدهای باشد، آن را بردارند، متحجر ~~شود، بسایند و بر کشتهی ذوات السموم کنند، زهر را از مسام بیرون آرد. و پازهر بسیار ~~گونهاند، مانند دهنج که از خراسان آرند. # حجر تغزغز به ترکستان بود و به این سنگ استمطار کنند. این سنگ را آدمی ~~نشناسد، مگر وحوش. # ابوالعباس عیسا ابن محمد مروزی گوید که صفت این سنگ شنیده بودم به ماوراء النهر ~~ترکان دارند و به آن باران ببارانند. منکر بودم. تا پپرسیدم از ملک ترکان، بالقیق ابن ~~حبوبه. گفت «بلی. کوهی ست بزرگ. آفتاب از پس آن برآید. و در آن ولایت، گرما ~~سخت بود و مردم در سردابها باشند و آنجا وحوش و سباع از تشنگی و گرما رنجور ~~باشند. آفریدگار الهام داده است آن وحش را که سنگی را شناسد، در بیابان به دم بردارد ~~و سر بر آسمان دارد و زیوزهای بزند، حالی باران بیاید.» PageV01P381 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0382.png) # و بالقیق گفت جد من قصد کرد که آن را بیند، به روزگار دراز رفت تا آن وحش را ~~بدید. و از پس وی بدوانید تا وی را مانده کرد و آن سنگ را از وی بستد. و اکنون در ~~دست پادشاه ماست. هرگه بر آفتاب دارد، ابری برآید و ببارد. و این معنی معروف ~~است. # حجر جزع جوهریست سخت، اجناس مختلف: ملون، سپید و عودی و مخطط و ~~منقش و منقوط و عسلی. حبشی بود و فارسی و غزوانی و باقری. و این از همه نیکوتر ~~بود. تا فصی از آن صد دینار ارزد. و غزوانی بزرگ بود. از آن تشتها شاید کرد. اگر ~~جزع در موی زن پیچند و بر سر وی نهند، حالی بزاید. و اغلب جزع ms401 به یمن بود و به ~~هندوستان. و هر که نگینی سازد از جزع و بر آن صورت زنی بکند استاده بر دو گاو و ~~در دست راست تازیانهای و بر سر زن طوقی مانند ماه و بر پشت نگین این حرفها بکند ~~و بر حلقهی سیمین نهد، هر که از آن با خود دارد، زیرک گردد و کارهای نیکو از ~~دست وی برخیزد. و این قول بلیناس است. و چون نگین کند، روز دو شنبه کند، ماه در ~~برج سرطان باشد. و عرب جزع را به فال بد شمرند - که نام وی «جزع» است و ~~«جزع» زاری بود. و بعضی گویند اگر جزع را میان دو شخص بنهند، هر دو را خصومت # حجر جمست جوهریست میان سرخ و سپید. خاصیت وی آن است که اگر از ~~جمست قدحی سازند و از آن شراب خورند، مست نگردند و اگر پارههای جمست در ~~قدح افکنند، همین فعل کند. اگر در زیر بالین نهند، خوابهای نیکو بینند. هر که نگینی ~~جمست سازد و بر آن صورت مردی کند نیزه در دست و سپری در دیگر دست، کلاهی بر ~~سر، و این نگین بر حلقهی زرین نشاند، به هر حربی که رود، ظفر یابد. و این نگین را روز ~~سه شنبه سازد که قر ناظر بود به مریخ. و تا این نگین دارد، از سگ مرده و زنده حذر کند. ~~جیوه را «أمالاجساد» گویند. و بدان که جیوه را بعضی از معادن آورند و بعضی از ~~سنگ گیرند به آتش. دخان جیوه - مفرد -مردم را مفلوج کند و سمع و بصر را تباه کند. PageV01P382 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0383.png) ~~که در خاک بود و به دست نتوانند آوردن، قدری جیوه در آن افکنند، همهی ذرههای زر ~~و سیم به خود کشد. # دهنج سنگی بود سبز. از کوه مشرق آرند. طعم وی شیرین بود. در اکحال سایند، ~~سپیدی ببرد. و نوعی بود که دیده را کور کند و ms402 آن دهنج فرنگی بود. بلیناس گوید هر ~~که نگینی دهنج سازد و بر آن صورت کژدمی کند، هر زن که آن با خود دارد، بچه ~~بیفکند. و اگر دهنج را بسایند و در دوغ کنند دو جو و بر زخم مار کنند، زهر را به خود ~~کشد. # حجر ر خام سنگیست سپید مطیع. از آن عمودها و بناها کنند. بلیناس گوید اگر از ~~رخام نگینی کنند روز چهارشنبه، بر آن صورت مردی، در دست چوبی و در دست دیگر ~~کوزهای بیدسته و این صورت را دو بال بود استاده و بر سر او شاخی، بر او خروسی و بر ~~پهلوی راست این صورت چهار حرف «را» و «ها» و «ها» و «ها» و بر انگشتری سرب ~~نشانند، هر که این خاتم دارد فراموشی از وی برود. و تا این انگشتری دارد، ترب نخورد ~~و باد در آنبوبه نکند. # (و بدان که ما این چند خاتم یاد کنیم، اگر چه عقل قابل این نباشد که صورتی کردن و ~~خروسی بر سر وی هیچ معنی ندارد و از هیچ وجهی فایدتی نمیبینیم در آن. اما به حکم ~~آن که حکما را عالم تر از خود میدانیم، استخفاف به قول ایشان روا ندیدیم و چنان که ~~گفته بودند و نبشته، ایراد کردیم.) # جوهر زاج انواع است و جوهر شگفت. بعضی از کوهها آورند و بعضی از ~~چشمههای آب که فسرده شود، زاج میگردد. چون در آب افکنند یا در شراب صافی ~~کنند، قدری بر آب مازو نهند، سیاه کند. اگر به آب زاج بر خایه بنویسند و بریان کنند، ~~چون پوست خایه باز کنند، بر سپیده نقش سیاه بود. و سبب تولد زاج در زمین حرارت ~~آفتاب است که مستولی شود بر جوهر زمین و بسوزاند و آب بر وی بگذرد، بسته ~~گردد، زاج شود. اگر بر سنگی سخت آید و آفتاب وی را بسوزد و آب بر وی بگذرد، ~~نوشادر گردد. و ms403 زاج سمی قاتل است. شش را بسوزاند. و در آن منفعتهاست. صبع PageV01P383 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0384.png) ~~کنند به آن. و خاصیتا ابریشم - که هرگز هیچ رنگی قبول نکند تا اول به آب زاج ~~برنکشند. # جوهر زبرجد هم زمرد است. و بعضی گویند زبرجد نام جواهرهاست آمیخته. # جوهر زجاج جوهریست لطیف. از سنگ میگیرند. و نیکوترین زجاج «فرعونی» ~~بود. از مصر آرند. و این جوهریست مطیع. رنگها را قبول کند و صبغ پذیرد. اگر نحاس ~~سوخته بر زجاج نهند و بگدازند، سرخ گردد چون لعل. اگر قلعی بر وی نهند و بگدازند ~~آزرق گردد. # و هیچ جواهر در آب چندان نماند که آبگینه. و اسکندر می خواست که منارهای کند در ~~دریا. همهی سنگها و جواهرها را در آبنهاد و پنج سال بگذاشت، آن گه بر آورد و برکشید: ~~از همه اوزانها بکاسته بود، مگر از آبگینه. پس منارهی اسکندریه را بنیاد نهاد از آبگینه. # زر اصل وی از آحجار است. جوهری عزیز و بر آتش صابر. هرگز بنکاهد و نپوسد. ~~اگر در دهان گیرند، بوی دهان خوش کند. اگر میلی زرین کنند، نور چشم افزاید. داشتن ~~زر با خود به مهرهها و حلیهها، دل را قوت دهد. اگر مقداری در معجون سایند، دل را ~~قوی کند و وسوسه از دل زایل کند. اگر به سوزن زرین گوش را سولاخ کنند، ملتحم ~~نشود. اگر به زر داغ کنند، به چهل روز زودتر نیک شود از آن که به داغ آهنین کنند. اگر ~~زر بسایند و در چشم کنند، روشنایی دهد. # معادن زر بسیار است. در حدود یمن شهریست آن را «غانه» خوانند. هر روز ~~بامداد، خانهها را بروبند و خاک را بگدازند، به قدر فراخی خانه زر بگیرند کم و بیش - ~~یک دانگی و یک دیناری کم و بیش. شهریست آن را «کله» خوانند، به هند. معدن زر ~~است، بر کوهی. عروقهای زر درفشد به شب و به روز از شعاع آفتاب ندرفشد. ms404 پس در ~~شب چون درفشد، گل تر بر آن زنند و به روز آن را بکنند و بردارند. به زنگبار، ~~جزیرهای ست بر آن زر روید مانند زبان گاو. آنجا مورچه بود بزرگ، چنان که شکم ~~آدمی بدرد. و راهی باخطر و گردابی در پیش. و در آن حدود، پلنگ باشد بسیار. ~~مردم همه پوست پلنگ پوشند. به ترکستان، چشمهایست، میزاید از زمین آب گرم. PageV01P384 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0385.png) ~~چون بر کنار چشمه آید، بسته گردد سنگ سرخ. آن را بگدازند، زر سرخ از آن ~~بگیرند. # و بدان که زر تولد کند جایی که بخاری بود، کبریتی و زیبق متساوی و درهم آمیزد. ~~چون نضج یافت و برودت بر آن آید، منعقد گردد، زر شود، پس زر به حد اعتدال رسد، ~~نه به آفتاب و آتش بسوزد و نه در آب و خاک بکاهد و بپوسد و نه از باد بریزد. و گویند ~~که مس زر پیر است که بر وی بیش از چهار هزار سال بگذشته بود. # جوهر زر نیخ سنگیست مانند زر و براق و در کیمیا به کار دارند. قدری از آن در ~~دیگی افکنند، همهی گوشت را بگدازد. و آن سمی قاتل است. # زهرد جوهری ثمین است. و از چند نوع بود: قبطی و ریحانی و صابونی. و اغلب ~~شکسته بود. معدن او کوههای مشرق بود. و آنجا که زمرد بود، معدن زر بود. طبع زمرد ~~گرم و خشک است و دافع همهی زهرهاست. شربت وی دو جو بود: بسایند و در دوغ ~~علیل را دهند که زهر خورده بود، به بول از وی جداگردد. ~~بعضی گویند که چشم افعی بر زمرد آید، کور گردد. و من از ملکی شنیدم که گفت ~~«دروغ گویند این را - که من امروز این نگین را بر چشم ماری میسودم، هیچ اثر ~~نکرد.) # گفتم «مگر نه افعی بود.» # گفت «افعی چه گونه بود؟» # گفتم «چشم وی دراز بود.» # معزمی را بخواند و ms405 افعی را بیاورد. # زمرد بر چشم وی مالید، دیدهی وی آب شد و بچکید. ~~زمرد را معدن ظلمات است و اسکندر بیرون آورد و این همه بقایای آن است. بعضی ~~گویند زمرد به مصر باشد، به شهری که آن را «قبط» گویند. # سرب جوهریست از شهری آرند آن را «کله» خوانند، در هندوستان. و سرب PageV01P385 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0386.png) ~~به غایت نیکو، آن را «سیوف قلعی» خوانند. و گویند هزار سال به زیبق برگذرد، رصاص ~~گردد و هزار سال به رصاص برگذرد، سیم گردد و هزار سال به سیم برگذرد، زر گردد. و ~~رصاص از بخار کبریتی و زیبق تیره بود با غبار آمیخته. و از این سبب، چون بسوزانند، ~~سرخ گردد، مانند شنگرف - که جوهر شنگرف از زیبق بود و سرنج از اسپیداب بود و ~~اسپیداب از سرب بود. سرب را نیک بسوزانند، اسپیداب گردد. اگر اسپیداب را دگر باره ~~بسوزانند، سرنج گردد. و سرب را که جای نمناک نهند، پرورده گردد و بیفزاید، طاقت ~~آتش ندارد، زود گداخته شود. # شادنه را «حجرالدم» خوانند. بلیناس گوید اگر روز سهشنبه نگینی کنند بر آن ~~صورت مردی برهنه، بر دست راست وی زنی استاده، موی بازپس افکنده و مرد دست ~~بر گردن زن نهاده و بازپس مینگرد و زیر قدم ایشان این حرفها نبشته، «عین»، «حا»، ~~«حا»، «حا»، و بر انگشتری نهد آهنین و زبان غواص در زیر این نگین نهد، تا دارد، ~~محبوب بود. و آب را بر آتش نریزد و آتش باز نکشد و از سگ حذر کند تا این خاتم ~~دارد. ~~شبه سنگیست سیاه. از آن مهرهها سازند. بلیناس گوید اگر از شبه نگینی سازند، بر ~~آن صورت مردی استاده، ماهی در دست گرفته و سوسماری در زیر قدم، و این نگین را بر ~~انگشتری از سرب نهند و قدری مورد زیر نگین نهند، از حشرات ایمن بود و جامهی سیاه ~~نپوشد و بر خر ننشیند و پیرامن مار نگردد. ms406 # صدف در بحرین بود و در عمان و عمان به دریای محیط پیوسته است. به وقت ربیع ~~برآید که بادها آید و دهان باز کند و بر مثال کبوتر بود و قطرهها در دهان گیرد و به زیر ~~شود، بعد از هفت روز برآید پیش آفتاب و باد و نسیم صبا به خود کشد تا گرم شود، ~~آن گه با قعر رود تا وقت نماز دیگر. چون خنک گردد، برآید تا وقت غروب آفتاب. چهل ~~روز چنین میکند تا به باد صبا پرورده شود، آن قطرهها در شکم وی منعقد گردد و ~~مروارید شود و تا دیگر سال به بالا نیاید و به آن قانع شود و همهی تن صدف رنگ ~~مروارید گیرد. چون غواص وی را بگیرد، ضرر غصه به جگر غواص رسیده است، به PageV01P386 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0387.png) ~~حکم آن که بندی بر دهان و بینی بندد تا دم نزند. چون برآید، بیهوش گردد. حالی ~~گوشت صدف بریان کرده بخورد تا نیک شود. و ما در باب «لام» صفت لؤلؤ بگوییم. # طلق حجری ست سپید، براق. به نقره ماند به پاکی، به رنگ مروارید ماند. طبق طبق ~~بود. آتش به وی کار نکند و آتش همهی اجساد را بگدازد مگر طلق را. و طلق در ~~سرکهی کهن خمیر گردد و به برف ویخ گداختن گیرد، مانند شیر سپید شود. و این شگفتی ~~است که به آتش بنگدازد و به یخ گداخته شود. # و اگر این شگفتی از شهر دور خبر دادندی که سنگی هست بر این صفت، عقلا قبول ~~نکردندی. و این دلیل است بر دیگر غرایبها. # عقیق سنگی ست سرخ، براق، در حدودیمن. چون در انگشت دارند، انده از دل ببرد. # غرزی اجناس است: سرخ و سبز و عودی و نفتی. و از زمین حجاز آرند. داشتن ~~وی مبارک بود. # فولاد از قول حکما از بخاری خیزد زیبق و کبریتی. با غباری آمیخته مانند دودی ~~منعقد گردد. معادن وی ms407 بسیار است، اما نیکوترین معدن وی هندوستان است و یمن و ~~هری. و به هندوستان، آهنی باشد از آن کاردی کنند، چون بر جانوری زنند، بکشد و ~~خون نیاید. اگر پیکانی کنند و بر چوبی زنند، آتش در آن افتد، آهنها را جذب کند، در ~~آتش سیاه گردد و چون شعلهی آتش افروزد، برابر به زر دهند. و ملک مهراج را به هند ~~شمشیری بود از این آهن، مانند آتش. و این فولاد اندک بود و آن قدر از آن ولایت ~~بیرون نیاید و بازرگانان آن را بجویند. و به هندوستان، سنگ آهن را میگدازند و در زیر ~~سرگین کنند روزگار دراز، تا هر چه جوهر خاکی بود پوسیده شود و آن چه صافی بود ~~مشبک بماند. باری دیگر بگدازند آن را، «بلارک» خوانند. # بلیناس گوید یک جزو آهن فولاد و یک جزو مس و دو جزو زر بگدازند و از آن ~~نگینی سازند و بر آن نقش صورت کژدمی کنند و بر سر وی نقش کند این کلمه بر این ~~صفت خ و هر که آین انگشتری دارد و بر زخم کردم نهد، ساکن گردد. # PageV01P387 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0388.png) ~~بدان که آهن جوهریست کثیف و جلا پذیرد تا لطیف نماید. اگر آینهای کنند محدب و ~~روی دیگر مقعر، آن روی که محدب است روی نماید چندان که ناخنی و هرچند دورتر ~~شود خردتر نماید، پس آن صورت نگوسار گردد. و این روی که مقعر است خیال چندان ~~نماید که سپری فراخ و اگر پنبه در مقعر نهند و به آفتاب دارند، آتش در گیرد. # فیروزج جوهریست فرخ دارند. بامداد که چشم بر وی آید، نور دل زیادت کند. ~~در معجون کنند، ضرر سمها دفع کند. در اکحال کنند، روشنایی دهد. حکما گفتهاند اگر ~~نگینی کنند از فیروزج و بر آن صورت زنی کنند دراز گیسو و دو کودک در کنار دارد و ~~این نگین بر نقره نشانند و با خود دارند، ms408 از جادویی ایمن باشند. # قلقند وقلیمیا سرب باشد و خبث از آن زر و سیم. در جراحتها به کار دارند. سمی ~~بود قاتل. و همچنین قلقنطار. # حجر قی سنگیست به مصر. هر که در کف گیرد، قی کند. چون از دست بنهد، ساکن ~~گردد. # حجر کبریت را «ابوالاجساد» گویند و زیبق را «ابوالارواح» و به این «اجساد» زر ~~و سیم و مس و آهن و قلعی خواهند. در علم کیمیا به کار دارند. و کبریت و جیوه اصلی ~~عظیم باشد. معدن کبریت در عالم بسیار است. به حد رام هرمز، چشمهایست همه شب ~~درفشان بود، کبریت از آن آرند. اگر جای دیگر برند، ندرفشد و در معدن درفشد و ~~نسوزد. اصل وی بخاریست دخانی، در زمین بحرا نیابد که به هوا پیوندد، مدت دراز ~~بماند، جامد گردد. به غایت گرم است. چون بخار کبریت به چیزی رسد که در وی ~~رطوبتی بود، رطوبت وی بردارد و با خود به بالا کشد و اگر آن رطوبت حامل لون بود، ~~لون را باطل کند و از این سبب، بخار کبریت لونها ببرد. و بر کوه دماوند چشمههای ~~کبریت است بر سر قله و سر قله به مساحت صد جریب است. گرد بر گرد هر سولاخی، ~~کبریت بود چون زر. بخار از آن سولاخها برمی آید و بر هم مینشیند و گوگرد میگردد. PageV01P388 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0389.png) # کهربا صمغی بود از آن درخت جوز، بسته میشود، آن را «سیدالکباریت» خوانند. ~~آتش زود درگیرد. به دست بمالند و گرم کنند، کاه را برباید. و علت این آفریدگار داند که ~~قوهی این جذب وی از چیست. # گویند که چون اسکندر عالم را بگرفت، ملکی بود به هند، نام وی کید، قصد وی کرد. ~~پیغام فرستاد که «قصد مملکت من مکن - که تو را هدیهای فرستم: قدحی که هر چند که ~~از آن بخورند تهی نشود و اگر بریزند، به یک زمان پر گردد.» # اسکندر گفت «اگر راست ms409 گویی، مملکت تو زیادت کنم. و حکا را پیش من موقعی ~~بود زیادت.» # پس قدحی را به وی فرستاد. چندان که آب از وی میخوردند، دگربار پر میشد. # پس، از حکیمی پرسید که «این قدح را علت به من بگو!» # گفت «این قدح را از جواهری کردهاند جذاب، چون کهربا و مغناطیس - که یکی ~~آهن کشد و یکی کاه. این قدح بخارات از هوا میکشد. هرچه لطیف بود، در آن جمع ~~میشود.)) # اسکندر را عجب آمد از این صنعت. ~~و بدان که هر که کهربا با خود دارد، از یرقان ایمن بود و بچه در شکم نگاه دارد. اگر ~~بسایند و باد در آن دمند و به آتش اندازند، برافروزد و بوی خوش دارد. به طبع گرم ~~است. در معجون کنند، دل را شاد کند و خفقان ببرد. و در وی شعاعیتیست، روح را سود ~~دارد. اگر بگدازند، چون روغن گردد. # و سندروس نوعیست از کهربا. و معادن وی در حدود چین است، در ولایت روس. ~~و گویند در روس چشمهایست برمی آید و باد بر وی میزند و منعقد میشود، آن کهربا ~~نیکوست. # حجر لاژورد جوهریست از کوههای مشرق آرند. دو کوه است، یکی بدخشان، ~~بدخش آز آن آرند و یکی «جرم» گویند، لاژورد از آن آرند. اگر لاژورد را در آتش ~~افکنند، مانند آب شود و اگر جوهری دیگر گدازند که از گداختن خشک شود، لاژورد ~~بر آن افکنند، نرم گردد. و لاژورد زر را جذب کند و همیشه رقم زر بر وی بود که از ~~سنگ و خاک به خود کشد. گرم و خشک است و دل را سود دارد. کسی که از هولی PageV01P389 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0390.png) ~~جسته بود یا از جایی درافتاده، قدری وی را دهند، دل را قوت دهد و ترس از دل ~~بردارد. # حجر لعل جوهریست سخت، بر آتش صابر. و لعلی باشد که روشنایی افکند و به ~~سرندیب باشد. و نقد سرندیب لعل بود ms410 و زر را حرمتی نباشد، همچون درم رود. و لعل ~~درفشان گاو آبی آرد و به شب به آن چراکند، مرد کمین کند و گل سرخ بر سر آن زند و ~~بردارد. و از خواص لعل آن است که در دهان گیرند، تشنگی بنشاند. و از کوه رهون ~~می آرند. # لؤ لؤ جوهریست خجسته و نافع. و در آکحال باشد، روشنایی چشم دهد. اگر در ~~معجون سایند، دل را تقویت و تفریح دهد. بعضی زرد بود و بعضی سیاه و بعضی سپید. ~~علت زردی و سیاهی آن است که صدف به تموز بیرون آید و بخاری فاسد به وی رسد. و ~~طبع لؤلؤ سرد و تر است به درجهی دوم. خون دل صافی کند. و مروارید استخوان است، ~~از آتش سوخته شود، بوی خوش وی را تباه کند. در همهی عالم جز به دریای کیش و ~~بحرین که از عمان است جایی دیگر نبود. صدف را بسایند و بر مردگان ریزند، ~~نپوسند. ~~و در سنهی خمسمائه، صدف از دریای عمان برمید و مروارید گران شد، به سبب آفتی ~~که به وی رسید، و به دریای قلزم افتاد. و در قلزم غواص نتواند رفت - که بعید القعر ~~است و نهنگ بسیار بود. و سبب رمیدن وی از دریای عمان آفریدگار داند. و پس از آن، ~~باز آمد. ~~و غواص در عمان دو جره در پای بندد تا به قعر رسد و در قعر، روشنایی بود، میبیند ~~که صدف میرود و می گیرد و در چیزی میکند. ~~جوهر مرجان «کامه» و «بسد» خوانند. در دریای فرنگ بود و در دریای روم بود. ~~و گیاهیست در قعر دریا روید و چون درختی شود و چون بر خشک آید، سرخ و PageV01P390 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0391.png) # جوهر هرداسنگ خبث نقره است. سمی بود قتال. اگر قدری در تنوری افکنند، ~~همهی نان بگنداند. # حجر مرقشیشا «حجر روشنایی» خوانند. در چشم کنند، روشنایی دهد، اگر نیک ~~سوده بود، و ms411 الا عمل نکند. اگر بر گردن مصروع بندند، نترسد. اگر از آن نگینی کنند و در ~~زیر نگین صورت عقربی کنند و پر خطاف در زیر وی نهند و بر سیم نشانند، هیچ جمنده بر ~~وی کار نکند. و گشها را ساکن کند. و سنگیست ملون بر شکل قاطون. اگر بر آن نقش ~~کنند صورت امردی، در دست راست چوبی، بر سر آن سیبی، و بر پشت نگین این حرف ~~کنند ع، هر که با خود دارد عزیز باشد و در خواب عجایبها بیند. # و ما این خاتمها را از قول بلیناس آوردهایم و حکم این آفریدگار داند که چون است. # مغنا طیس سنگ آهن به خود کشد. عمل وی آن گه بود که یک من بود. قوت در ~~جان دارد. آهن را از پس طبق مسین به خود کشد. اگر بکوبند و بر جراحت کنند، ریم را ~~به خود کشد و پیکان را بیرون آرد. معدن وی در قعر دریاست. و کشتیها را به میخ ~~آهنین نبندند، به حکم آن که مغناطیس به خود کشد و کشتی را بشکند. اگر مغناطیس را ~~به آب سیر بیالایند، جذب نکند و همچنین لعاب روزهدار یا خون تنش. مغناطیس اگر بر ~~دست گیرند، نقرس را ساکن کند و زن بار بنهد. طبع وی جلاکننده است. آن را که ساو ~~آهن داده باشند، شربت دهند دو جو از مغناطیس، آز عروق وی به درآورد. هندوان از ~~آن چیزهای شگفت کنند. خانهای از مغناطیس بکردند و بتی آهنین در آن بردند، ~~مغناطیس آن را از شش جهت جذب میکرد تا معلق در هوا بماند. گویند هندویی بتی ~~بتراشید از مغناطیس و وی را به خون زن حایض بیندود، اشارت به ابر کرد، حالی ابری ~~و بادی عظیم برآمد. پس آن را به آب گرم بشست، باد ساکن شد. اگراز مغناطیس نگینی ~~کنند بر صورت دختری که دو جناح دارد، در دست راست دره و ms412 در چپ تازیانهای و در ~~زیر پا چرخی و بر سرب نشانند، هر که با خود دارد در حفظ افزاید. به مصر کوهیست، ~~هر که کاردی یا شمشیری از غلاف برکشد، کوه از وی بستاند و برنگذارد. و کار ~~مغنا طیس شگفت است در جذب کردن و دیگر جواهر جذاب را دلیل بود. # گویند ملک هندوستان لعلی عظیم به عزیز مصر فرستاد و وی رانمود که «در خزاین ~~ما آمثال این جواهر بود» PageV01P391 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0392.png) ~~عزیز مصر بر قصری نشسته بود بر ساحل نیل. آن لعل را بستد از رسول و به دریای ~~نیل انداخت. ~~رسول هند اضطرابی بکرد و بنالید و گفت «در همهی عالم مثل این جوهر نیست. چرا ~~به آب انداختی؟» ~~عزیز خزینه دار را بخواند و گفت «برو و آن ماهی زرین بیاور!» ~~ماهی زرین بیاورد و پیش عزیز نهاد. ~~ملک مصر گفت به رسول هند «لعل را بیاورم؟» ~~گفت «بلی.» ~~آن ماهی را به آب انداخت. حالی برآمد، لعل را به دم گرفته. و عزیز از وی بستد و به ~~خزینه فرستاد. ~~رسول هند گفت «مرا این لعل شگفت آمد. اکنون، ماهی تو شگفت تر است.» ~~مقصود از این آن است که ماهی را چنان ساخته بودند که جواهر را جذب میکرد. ~~گویند سلطان سنجر چون لشکر محمودیان بشکست و غزنین را غارت داد کردن، در ~~خزینهی سلطان محمود سه صندوق یافت زرین، قفلها بر آن زده. پیش سنجر آوردند، ~~بگشودند. در یکی قرابهای بود زرین و در دیگر قرابهای بود سیمین و در دیگر طبلی. ~~سنجر بخندید. گفت «محمود را عجب آمده است.» ~~این دو قرابه، هر دو را بشکست. طبل را برداشتند، هر آدمی که آن را میزد، از وی ~~باد پدید می آمد. زمانی بر آن میخندیدند. آن نیز بشکستند. ~~ملک غزنین را رفیقی بود مقرب و کاردان و رای و عقل تمام. سنجر میخواست که وی ~~را در جملهی خدم خود ms413 آرد، قبول نمی کرد. بفرمود تا وی را به قهر بیاوردند. سنجر گفت ~~«شایست که خدمت محمود کنی. چرا نشاید که خدمت من کنی؟» ~~گفت «من چرا خدمت تو کنم؟ تو سه طلسم را تباه کردی که در عالم مثل این نیست.» ~~گفت «چرا؟» ~~گفت «قرابهها هر که از آن بازخوردی، حالی به گشتی. یکی به بیماریهای سرد سود ~~داشتی، چون فالج و لقوه و صرع. دیگر به بیماریهای گرم سود داشتی، چون تب و سل و ~~دق و جرب. و این طبل هر که را قولنج بودی، بزدی، قولنج وی حالی بگشودی. از PageV01P392 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0393.png) ~~دویست فرسنگی، محملها آمدندی از هندوستان و از آن شربتها خوردندی، راحت ~~یافتندی. محمود آن را در صنادیق زرین میداشت. پادشاهی به تو رسید، آن را ~~بشکستی. من رفیق او کرده باشم، رفیق تو چه گونه کنم؟» # این معنی از بهر آن گفتم که در جواهر معانی جذب باشد و علت آن خدای داند. # ملح جوهر عزیز است، اسباب فساد را دفع کند، حافظ ادویهها و مایعات بود. تا ~~گوشت در صحبت وی تباه نگردد. طعام ها را هضم کند. و به قهستان ملاحه است چهار ~~فرسنگ در چهار فرسنگ. آبهای نواحی آنجا جمع شوند. چون وقت ربیع بود، آبها باز ~~بندد، آن جمله در آنجا نمک گردد و آن را میبرند. # معدن مومیای در کهفی باشد، بر کوهی. به آرجان آبیست از کوهی برمی آید ~~قطره قطره، چون عرق سپید، و بر این کهف در آهنین آویخته و نگه میدارند تا سال آینده. ~~پس رؤسا حاضر شوند و شخصی برهنه فرو رود و جمع کند، چندان که تواند در قاروره ~~کند. شربت وی جویی بود. خاصیت وی آن است کسی را که استخوانش شکسته شود، ~~بازخورد، حالی بر سر آن زخم آید، حالی ساکن شود و شکسته را جبر کند. # جوهر نحاس جوهریست شریف. تولد وی در زمین بود، از بخار زیبق و ms414 کبریتی، ~~در غایت صفا. و نضجی تمام یافته، ولیکن به آتش سوخته شود. نحاس سوخته بر ~~جراحت ها کنند، گوشت رویاند و در اکحال کنند، جلادهد. اگر بخورند، قتال بود. اگر در ~~سرکه نهند، سبز گردد و زنگار شود. معدن نحاس شهر کابل است. از دخان وی توتیا ~~گیرند. و همهی توتیا از مس گیرند، مگر توتیای هندی که از قلعی گیرند. بلیناس گوید ~~اگر نگینی کنند از مس پاک و بر آن صورت شیری کنند و نام «اسد» بر آن نویسند و ~~صورت ماه و یک ستاره بر آن کنند و نقاش سخن نگوید، هر که با خود دارد از قولنج ~~ایمن بود. PageV01P393 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0394.png) ~~به مقدار و هم به کیفیت. آنگه که برودت یابد، منعقد شود. معدن وی بسیار است، اما ~~نیکوترین معدن وی به حد مغرب است. و همیشه سیم با خاک بود. # نوشادر بخاری گرم است. منعقد میشود، آب را سرد کند. آتش را بکشد، به خلاف ~~گوگرد. اگر نوشادر را در میان آب کنند، به تابستان یخ بگیرد. # حجر ورد سنگیست سیاه. اگر بر آن صورت مردی کنند استاده، در دست راست ~~اژدرها گرفته و در دست چپ غربالی و به زیر نگین این حرف بکندا و ب ر وبر ~~انگشتری سرب نهد، هر که با خود دارد، علمهای باطن بر وی کشف بود و از دیو ایمن ~~بود. و این سنگ محک است. # (و در دل گاو استخوانی بود عصبی، آن را برآرند، چون سنگی گردد. اگر شیری بر ~~آن نقش کنند، مردی برهنه بر آن نشسته، گیسوی شیر گرفته و دنبال شیر چون طوق ~~بالای مرد درآورده، سر دنبال چون سر سگی دندانها پیدا کرده و بر انگشتری زرین ~~نهند، هر که با خود دارد مقبول بود. و اگر به این مهر سه موم را نقش کنند و هر یکی در ~~گوری پنهان کنند و بعد از یک هفته برآرند و بر مصروع ms415 بندند، بعد از سه ماه عافیت # یاقوت جوهریست سرخ و زرد و کبود. سرخ از همه نیکوتر بود و از همهی جواهر ~~سنگی تر، بر آتش صبورتر. در معاجین کنند، تفریح و تقویت دل کند به غایت، تا حدی ~~که اگر در دهان گیرند تفریح کند. خاصیتی از آن تنویر که در وی است. و همهی جواهر در ~~آتش بگدازد و بشکند، مگر یاقوت رمانی. طبع وی گرم و خشک، به درجهی رابع. هر ~~که با خود دارد، از طاعون ایمن بود. یاقوت از زر و سرب سنگی تر بود. معدن وی کوه ~~رهون است، به سرندیب که آدم به آن فرو آمد، و در میان دریاست. هر که یاقوت با خود ~~دارد، خون در تن وی صافی کند و از خمود و سکته و صرع ایمن بود. # حجر یرقان سنگی بود در آشیان خطاف یابند. هر که را یرقان بود، بر خود بندد، ~~یرقان از وی برود. و اگرکسی خواهد که این سنگ را به دست آرد، بچهی خطاف را به PageV01P394 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0395.png) ~~زعفران بمالد، خطاف پندارد که آن یرقان است، برود و سنگ یرقان بیارد و پیش بچه ~~بنهد. # اسکندر گوید در شکم خطاف دو سنگ یابند: یکی سپید و یکی سرخ سپید بر ~~مصروع بندند، سود کند. سرخ به فزع سود دارد. # حجر یهود سنگیست چند فندقی، مخطط. بر کوهی روید، چون زیتون. به دست ~~جهودان کنده شود. آن را بسایند، شربتی از آن دانگی بود، سنگ را در مثانه بگدازد و ~~مثانه را پاک کند. معدن وی کوه طرابلس بود. # این باب تمام از قول حکا گفته آمد. آن چه یافتیم در کتبها ایراد کردیم و ~~آفریدگار داناتر به حال آن و به حال جملهی احوال. و ما در صخرهها بابی ~~بگوییم. ~~بدان که صخرهها در عالم بسیار است و ما آن چه شگفتی دارد یاکتابتی بر آن یافتهاند ذکر ~~آن در این باب بگوییم، از ms416 بهر افادت. # اول صخرهی بیت المقدس است. شریف است. گویند چون آدم از آسمان به زمین آمد، ~~به هندوستان، رنج و کراهیت دنیا به وی رسید و از روح و نسیم بهشت یاد آورد. ~~بگریست و به سجود رفت و پیشانی بر صخرهی بیت المقدس نهاد. آفریدگار آن را ~~سجودگاه جهانیان کرد و قبلهی صد و بیست و چهار هزار پیغامبران کرد. و آن صخره در ~~میان مسجد بیتالمقدس است. و د کانی کردهاند عظیم. داوود پیغامبر کرد: تیرست آرش ~~در صد و پنجاه آرش، بالای وی شش ارش، از بن دکان بر صخره شش ارش، هر ارشی ~~یک درجه. و صخره بر بالای این دکان نهاده. # آوردهاند که روز قیامت، اسرافیل بر این صخره استد و صور در دم گیرد. و آن PageV01P395 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0396.png) ~~بوقی ست دو شاخ: یکی به بالا و یکی در زیر. و بدمد و جانها با کالبدها آیند. و حشر آن ~~جایگاه بود. # صخرهی موسا سنگی بود شریف، چندان که سر آدمی. بنی اسرائیل از وی آب ~~خواستند. درماند. آفریدگار وحی کرد که عصا بر این سنگ زند. بزد، دوازده چشمهی ~~آب از آن روان شد، به عدد قبیلههای وی. # و گویند که موسا مردی بود به شرم و کسی اندام وی ندیدی. بنی اسرائیل گفتند «مگر ~~موسا را خایه بزرگ است، از آن خود را پوشیده میدارد.» # روزی غسل میکرد. جامه را برکند، بر این صخره نهاد. صخره روان شد و موسا از ~~پس وی میدوید برهنه، تا به میان قوم آمد. وی را بدیدند، بدانستند که در موسا این ~~عیب نیست. ~~پس چند عصا بر آن سنگ زد، از هر زخمی چشمهای روان شد. # صخرهی اسکندریه آن بود که ذوالقرنین قصد ظلمات کرد و در آن رفت و از آن سوی ~~بگذشت. ملکی را دید استاده، چشم بر آسمان افکنده، صور در دهان گرفته. گفت «ای ~~آدمی، تمام نبود تو را عالم روشنایی، ms417 تا قصد ظلمات کردی؟» و سنگی به وی داد و گفت ~~«تو را در این سنگ فایده بود.» ~~پس ذوالقرنین آن سنگ را برکشید تا وزن آن بداند. برابر آن، صدچندان، سنگها ~~برداشت، بر همه زیادت آمد. # خضر گفت «ای اسکندر، یک مشت خاک در مقابلهی این صخره کن!» ~~یک مشت خاک در مقابلهی آن صخره کرد، راجح آمد. گفت «در این چه حکمت ~~است؟» ~~گفت «مینماید تو را که از مشرق تا به مغرب بگردیدی، سیر نگشتی. چون خاک را ~~بر سر تو کنند، سیر گردی.» ~~ذوالقرنین بعد از این، از تکاپو کم کرد و به عبادت مشغول شد، تا از دنیا رحلت کرد. ~~اوزاعی گوید بر در شهر اسکندریه، صخرهای یافتند، بر آن نبشته که «آدمی را PageV01P396 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0397.png) ~~آفریدند، در اول عمر غافل. پس روزگار برآمد، وی را مهلت دادند و وی در عبادت ~~کاهلی کرد. هر که چیزی را دوست دارد، بسیار طلبد و اگر به وی دهند، بخیلی کند و ~~نیکان را دوست دارد و نیکی نکند، بدان را دشمن دارد و بدی کند، مرگ را دشمن دارد به ~~سبب گناه و از گناه دست باز ندارد. همهی قصد آدمی بر خوردن و خفتن است.» # و به جانب دیگر نبشته که دنیا میگوید «ای حریص، چند رنج بری بر من؟ - که از ~~من کس خرمی نیافت و هر که عیب من بداند، به گرد من نگردد.» # و بر جانب دیگر نبشته «هر کس که مرا دید و بر آخرت اختیار کرد، آن شخص ~~بدبخت باشد.» # و بر کوه آروند، صخرهایست عظیم و بر آن دو تاق بکنده مربع، بر آن کتابها نبشته، ~~به خطی بدیع. آن را «نبشتهی خدایان» گویند. و اسکندر به همدان بگذشت، این صخره ~~را بدید، آن را نمی دانست خواندن. از امم مردان را بخواند، کسی نمیدانست. پس، یکی را ~~آورد معمر که آن خط را میدانست. # گفت نبشته است «من ms418 دروغی بگفتم، آفریدگار مرا در زیر این صخره بازداشت تا ~~عبرت خلق شدم.» این حکمت ناطقه بگیرید از این صخرهی صامته. # و من این صخرهها را دیدم، سطرها بعضی سربالا نبشته است و بعضی سرنگون. و ~~جای میخ مینماید که تاریخ پادشاهیست یا نشان گنجی و حادثهای عظیم. # و سلیمان بر این تاق رسید، بر سر آن کرگسی دید. از وی پرسید که «این تاق کی کرده ~~است؟» # گفت «از پدر و جد خویش شنیدم که کس نداند که بانی این تاق کی بود.» # و این تاق دو تا بود: یکی بر قلعهی شهرستان و دیگر در کویچهی آل سوری. این ~~عرض وی بود. PageV01P397 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0398.png) # جریر ابن عبدالله گوید به فارس بودم، به شهری رسیدیم، ما را راه نمودند به غاری و ~~گفتند «مالهاست.» آنجا رفتیم. سلاحهای بسیار یافتیم. پس، آزجی دیدیم، در آن ~~صخرهای عظیم، بر آن سریری زرین، بر آن شخصی که هرگز زشتتر از وی صورت ~~ندیدیم، بر وی حلههای زنگار گرفته. و منظری هایل دیدیم. و بر آن صخره، کتابتی ~~نبشته که کس آن را نتوانست خواندن. آن را همچنان بگذاشتیم. ولیکن از دیدن وی ما را ~~عبرتها حاصل شد. ~~بدان که اول مسجد مسجد بیت المقدس است. داوود آن را بنا کرد. طول وی هزار ارش و ~~عرض وی هفتصد ارش. در سقف آن چهارهزار درخت. در آن هزار و هفتصد استون ~~نهاده و از سلسلهها هزار و پانصد عدد از زر و برنج. و هر شب، هزار قندیل سوختی و هر ~~سال هزارهزار ارش حصیر در آنجا کشیدندی. هفتصد مرد فراش داشت، پنجاه خنب ~~زرین نهاده و پنجاه تابوت از آن «زبور» و چهارصد منبر در آن نهاده. و اکنون، سقف وی ~~از قلعی است. و از دست راست محراب، کتابهای سودا، در آن صفت محمد رسول الله. و بر ~~ظهر قبله، سنگی سپید، بر آن به سیاهی نبشته «بسم الله الرحمن الرحیم. ms419 محمد رسول الله. ~~نصره حمزه.» و اندرون مسجد، سه کوشک کرده از بهر زنان. و در باب شامی ست قبهی ~~نبی و مقام جبرئیل و قبهی معراج و قبهی باب داوود و سلیمان و باب خضر و باب توبه و ~~باب حطه و در آن جای است محراب مریم و زکریا و باب رحمت و باب اسباط و باب ~~اوتاد و باب یعقوب. و داوود مدت هفت سال بکرد. چون نوبت به سلیمان رسید، دیگر ~~عمارتها کرد در آن بسیار. و فی الجمله مسجدیست عظیم و قبلهی صد و بیست و چهار ~~هزار پیغامبر بود. PageV01P398 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0399.png) ~~چهار ارش، پشت وی مثله، پهنای وی بیست آرش. مقابل وادی. و از جانب حجر، ~~بیست و یک آرش، فراخی درش چهار ارش. در آنجاست سه ستون، دو از صنوبر و ~~میانین از ساج. و به مساحت چهارصد و نود ارش مکسر بود. مؤذنان آنجا از فرزندان ~~ابومحذوره. # اول کس که جامهی کعبه پوشید تبع بود - اسعد حمیری: نطعها در آن پوشیدی هر ~~سال تا باد و خاک در آن نیاید. چون نوبت پیغامبر رسید، جامههای یمانی پوشید. پس ~~عثمان ابن عفان جامهی قبطی پوشانید. پس عبدالله ابن زبیر جامههای دیباج کرد و عود ~~سوخت و کعبه را به عنبر و مشک بیندود و قنادیل زیت را روان کرد از بیت المال. و چون ~~عمر ابن خطاب مداین را بستد، دو شمسهی زرین بیافت، به کعبه فرستاد و در آنجا ~~بیاویخت و ستون میانین را به زر در گرفت. و عبدالملک ابن مروان دو شمسهی زرین و ~~دو قدح زرین به آنجا فرستاد و درآویخت. ابوالعباس سفاح جامی از یاقوت سبز ~~بفرستاد و درآویخت. و ابوجعفر منصور قارورهی فرعون را آنجا فرستاد. و ملک تبت ~~صنمی زرین به مأمون فرستاد و گفت «من بت را به تو فرستادم و به دین تو ایمان ~~آوردم.» # مأمون آن بت را به کعبه فرستاد تا در ms420 وجه عمارت کعبه کردند. # و از شرف کعبه یکی آن است هر که چشم را بر کعبه زند بگرید و بالای وی مرغ نپرد ~~و گرد وی طواف کنند و همهی وحوش گرد حرم آیند، ایمن شوند و خاک حرم هر جا که ~~برند، محترم بود و وحوش گرد آن طواف کنند. ~~و به روزگار حجاج ابن یوسف، مردی خاک حرم را گرد میکرد و بیرون حرم ~~میریخت و صیدها گرد آن خاک میگردیدند ایمن و وی ایشان را میگرفت. تا حجاج ~~دست وی را ببرید و گفت «این چنین خیانت جهودان کردند - که آفریدگار ایشان را ~~فرمود که روز شنبه ماهی نگیرند، ایشان روز آدینه دام مینهادند تا شنبه در آن افتادی، ~~روز یکشنبه برکشیدندی. لاجرم، جمله را خوک و بوزینه کرد.» # و آبرهه - ملک حبشه - قصد کرد تا کعبه را بیران کند. لشکر آورد و شتران ~~عبدالمطلب را غارت کرد. # عبدالمطلب پیش وی رفت و گفت «شتران من بازده!» # گفت «اگر خواهی، کعبه را در کار تو کنم.» PageV01P399 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0400.png) ~~گفت «تو شتران من بازده!» و کلید کعبه بر بام کعبه انداخت و گفت «خانهی توست. ~~با تو سپردم.» ~~ابرهه را فیلی بود نام وی «محمود». به در کعبه آمد و گفت تا کعبه را بیران کند. ~~فیل چون به در کعبه رسید، سجود کرد. از جانب دیگر درآوردند، هم سجود کرد. ~~فیل را میزدند. پس فیل برگردید و بگریخت. ~~آفریدگار مرغان آبی را فرستاد. از دریای حبشه برخاستند، سیه روی، با هر مرغی ~~سه سنگ. بر سر ایشان ریختند تا همه را هلاک کردند. ~~از ایشان یکی بگریخت، پیش ملک حبشه آمد. ~~پرسید که «چه خبر داری؟» # گفت «چه گویم؟ آن چه من دیدم کس مبیناد! از لشکر حبشه یکی نماند. سنگ بر سر ~~ایشان ببارید و همه را کلاغ و کرگس بخورد.» ~~ملک یکسوم گفت «چون بارید؟» ~~پس مرغی بیامد و از بالای سر وی سنگی ms421 بینداخت و بر سر وی افتاد و به هر دو ~~چشمش بیرون آمد و جان بداد. ~~و از آن عهد، عظمت کعبه در دل عالمیان اثر کرد. ~~و بدان که هر بندهای که بر بالای کعبه رود، آزاد گردد و گرگ آنجا آهو نگیرد و هیچ ~~مرغی بر بام کعبه ننشیند مگر بیمار بود یا زخمی دارد، آن گه بر آن افتد. ~~اما حجرالاسود هم اینجاست. و آن سنگیست سیاه، عالمیان دست بر وی نهند. و ~~صفت حجر کردن معنی ندارد و شگفتی آن به چشم توان دیدن که وی در دلهای آدمیان ~~چه تأثیر کند. و محمد ابن علی گوید «سه سنگ از بهشت در زمین است: حجرالآسود و ~~مقام ابراهیم و حجر بنی اسرائیل.» و در آن زمان که حجرالآسود را از بهشت آوردند، ~~سپیدی و روشنایی آن در غایتی بود که از مشرق تا به مغرب روشنایی و ضوء آن ~~می تافت و اکنون آن چنین سیاه شده است. و سبب سیاه بودن آن از پیغامبر ما سؤال ~~کردند. فرمود که «آن را سیاه ظلم و گناه کرده است.» PageV01P400 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0401.png) ~~قدم در سنگ پیدا و هفت انگشت نیز و میان هر دو قدم، یک انگشت. و از بس که دست ~~در آن درمالیدند. تاریک شد. و این حجر را در حوضی مربع نهادهاند. و امیرالمؤمنین ~~مهتدی هزار دینار سرخ بفرستاد تا مقام را در زرگرفتند - که سنگی ست شریف. و آن ~~سنگیست که ابراهیم هر دو قدم بر آن نهادی و بر اسپ نشستی. و این حجر را در ~~حوضی نهادهاند، گرد بر گرد وی از رصاص و صندوقی از ساج بر سر وی نهاده. در هر دو ~~گوشه، دو سلسله، دو قفل بر آن زده. و اگرکسی نیک در این مقام نظر کند، نقشهای بدیع ~~بیند و آفریدهی خدای تعالا در آن سنگ پیدا. ~~بدان که مسجدالحرام مسجد معظم است. عمر ابن خطاب سراها را ms422 بخرید و ~~بازشکافت و آبادان کرد. پس عثمان ابن عفان درافزود. پس عبدالله ابن زبیر نیمی از ~~سرای دار الآرقم بخرید به هزار دینار و در مسجد گرفت و ازارهی مسجد به رخام بکرد و ~~وجوه تاقها به مینا بکرد ملون که آن را «فسیفسا» خوانند و شرفهی عالی ساخت به ~~صورت فریشتگان. بعد از آن، ابوجعفر منصور زیادت کرد و عمارتها کرد از جانب ~~شامی. و پیش از وی، عبدالملک ابن مروان سقف وی از ساج بکرد و ستونها به زر ~~در گرفت. عرض وی تیرست و چهار ارش و مسجد صد هزار و بیست هزار آرش است. ~~در سامان شرقی، نود و نه ستون و در سامان غربی، صد ستون و در سامان شامی صد و ~~بیست و پنج ستون: جمله چهارصد و شصت و پنج ستون است. هر ستونی ده آرش. هژده ~~در دارد و چهارصد و پنجاه و پنج قندیل دارد. # مسجد النبی مسجد مدینه است. طول وی صد و چهل ارش، عرض وی صد و بیست ~~ارش، ارتفاع وی یازده ارش. عمر ابن خطاب در حصن اول آورد و آن را بنا کرد سنهی ~~سبع عشره و محراب وی بکرد. پس عمر ابن عبدالعزیز چهل مرد از روم و چهل مرد از ~~قبط با چهل هزار مثقال زر سرخ و چندین هزار خروار فسیفسا بفرستاد و عمارت آن کرد ~~و یک صف بیفزود و ستونهای سنگین اندرون وی آهن و قلعی کرد. طول وی اکنون ~~دویست ارش، عرض وی مثله. و صالح ابن کیسان مقصورهی وی بکرد در سنهی تسع و ~~ثمانین، به سه سال. و مؤذنان مدینه از اولاد سعد، مولای عمار ابن یاسرند. و آن اول ~~خانهی عایشه بود، آن را مشهد پیغامبر کردند. PageV01P401 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0402.png) ~~و عمر ابن عبد العزیز را به وقت وفات گفتند «دستوری ده که تو را در این تربت دفن ~~کنیم که جایی خالی مانده است.» # گفت «مبادا ms423 که مرا این در دل یارد گذشتن. من کی باشم که جایی که پیغامبر ~~باشد این تمنا یارم کرد؟ مرا به گورستان برید و دفن کنید و این سخن دیگر ~~مگویید!» # و وی را دفن کردند به گورستان خلفای بنیامیه. # مسجد نوح بر کوه جودی است. هفده در دارد. از غربا خالی نبود. کس آنجا به کالای ~~کس دست نیارد کرد و اگر کسی کالای کسی بردارد، راه پیش نبرد. چون متاع به جای ~~باز نهد، راه یابد. در آنجا کودکان دلیلی کنند غریبان را و از هر یکی قراضهای ستانند. و ~~اگر نه، گم شوند و راه باز نیابند. و این شگفت است. # مسجد موسا به سامره است. چندین هزار تختهای رخام و مینای ملون دارد. دیوار و ~~زمین به آن بپوشند و درزها به برنج دمشق بگرفته. میخها به آن زده که بر هر میخی مبلغی ~~خرج افتاده. منارهای دارد بلند، راه از این سو، چنان که اسوار به آن بر شود. بر سر مناره ~~اسپی، چنان نماید که یک گنجشک. سالی، سر اسپ بیفتاد. کس آن را برنتوانست گرفتن. ~~بفروختند. چندان بهای آن بود که بام مسجد به سیم در گرفتند. و در میان این مسجد، ~~کاسهای سنگین نهاده، ملون، چندی ناخنناخن، و آن را نایژه چندان که آسیابی ~~بگرداند. چون کاسه پر شود، همهی مسجد را از این جداولها روان شود، بعد از این به ~~کاسه بازآید. # مسجد کوفه مسجدیست از آن نوح، در زاویهی کهفیست که آن را «غار تنور» ~~خوانند و جایگاه آن بتان بود که قوم نوح پرستیدند: یعوق و یغوث و نسر و ود و سواع. ~~و چون ابن ملجم علی را کارد زد، در آنجا وی را بگرفتند. # علی گفت «وی را بازدارید. اگر نزیم، قصاص من بخواهید و وی را بکشید. و مرا در ~~این مسجد دفن کنید.» ~~چون عبیدالله ابن زیاد مسجد را عبمارت کرد و بر هر ستونی ms424 هفتصد دینار خرج کرد، PageV01P402 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0403.png) ~~پس حجاج باز شکافت به لجاج و کردهی وی تباه کرد و وی آنجا مسجدی دیگر کرد تا ~~گویند که «حجاج کرد.» ~~و چون خلیفه منصور آنجا رسید، از اسپ فرود آمد و گفت «اینجاست مسجد نوح. ~~طوفان بیران کرد یک بار. دوم بار لشکر کسرا، سیم بار نعمان، چهارم بار حجاج. و آنگه، ~~آن را آباد کرد.» # مسجد یحیا به دمشق است. آن را «جیرون» خوانند. مسجدیست عظیم و قبهای ~~عالی و محرابی شاهق. از صابیان به جهودان رسید، آنگه به یونانیان، آنگه به کافران. اول ~~یحیا را در اینجا کشتند و سرش در اینجا نهادند. بعد، به عهد ولید ابن عبدالملک، زمین ~~وی را رخام کرد و دیوار وی را به جزع بکرد و محراب را زرین کرد، مرصع به جواهر، و ~~سقف را به زر کرد. خراج شام، هفت سال، به آن نفقت کرد. و بام وی به قلعی درگرفت و ~~آب بر آن میگردد، چون به همهی رکنها رسد، آنجا فرود آید. # مسجد سلیمان بر یک فرسنگی استخر است. مسجدیست عالی. به نردبان آنجا بر ~~شوند. در آن صورت سلیمان کردهاند و غلامان وی پیش وی صف زده و ده دیوارنگاشته ~~که روی آدمی دارند و گوش فیل و دم اسپ. و مسجد معظم است و معروف. # مسجد داوود به بیت المقدس است. در آن گوری عظیم. تغارهای زرین کرده. آن را ~~«کنیسهی قیامت» خوانند و «نمازگاه داوود». و آنجا عیدی باشد، سلطان حاضر شود هر ~~سالی. آن گه، آتشی فرود آید از کوه و شمعی برافروزد و دیگر قندیلها برافروزند. پس، ~~نامه نویسند به ملوک آفاق که فلان ساعت آتش آمد. اگر اول روز بود، فراخی بود و اگر ~~نیمروز بود، کمتر بود و اگر شبانگاه آید، قحط بود. # مسجد عیسا را «بیت اللحم» خوانند، در ولایت روم. و نصارا قربانها آنجا کنند و هر ~~سال در شبی معین، ms425 آتشی بیاید و در آن خانه قندیلی برافروزد تا به روز. # و سبب این آن بود که جهودان چون عیسا را بگرفتند و در آن خانه بازداشتند، چون ~~شب تاریک شد، آتشی بیامد در آن خانه، معلق باستاد. و عیسا تا روزنماز میکرد، پس # 2011 PageV01P403 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0404.png) ~~از آن وی را به آسمان بردند. جهودان مردی را در آن خانه فرستادند که عیسا را بیرون ~~برد تا وی را درآویزند. بیرون آمد و گفت «خانه خالیست.» # آفریدگار شبه عیسا بر وی افکند و او را در آویختند، پنداشتند که عیساست. # طول این مسجد دویست ارش است. ستونهای مسین کرده، دیوارهای برنجین. در ~~آن چندان مال است که آفریدگار داند از جواهر و آوانی زرین. در پیش وی خانهای از ~~زمرد بنا کردهاند، آن را «موضع قرابین» خوانند. بر در وی، دوازده تماثیل نهاده. وی را ~~بیست و هشت در زرین و بیرون آن دیواری هزار و دویست آرش و بر وی دوازده ~~دروازه از مس. نزدیک وی خانهای، آن را «بیت النور» خوانند. هرگه شب تاریک شود، ~~به شب، آن کنیسه روشن شود. و شعاع عظیم بود در آن خانه. و این در رومیه است. # مسجد افریقیه معظم است و در آن ده ستون است از جواهر. ملک روم کسی فرستاد ~~تا یک ستون بخرد به مالهای عظیم. ملک افریقیه نامه نبشت ««این مسجد رحمان است و ~~مسجد تو مسجد شیطان است. این ستون اینجا اولاتر.» و جواب وی باز داد. # و این ستونها را پوشیده دارند به غلاف و روز آدینه غلاف بازگیرند تا مردم ببینند. ~~و کسی که مار وی را بگزد، به سر کارد بتراشند و بر آن زخم کنند، سود دارد. در آن ~~درختی، به وقت تیرماه از بلگهای وی عسل چکیدن گیرد، چندان که همهی شهر را ~~کفایت کند. آن را حواریان عیسا نشاندهاند. سبب آن بود که ملک این ولایت حواریان ~~را در این ms426 مسجد بازداشت و به زندان وی کرد و طعام نمیداد. آفریدگار روزی ایشان از ~~این درخت کرد. تا روز دهم، ایشان را فرج آمد و آن مسجد و آن درخت را مصلا ~~ساختند. # و ما پس از این، کنیسهها را یاد کنیم. PageV01P404 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0405.png) # کنیسهی امتحان در بیت المقدس است. هرگه که به شک بودندی که «این شخص از ~~اولاد انبیاست یا نه،» در آن کنیسه رفتی: اگر دست وی چرب گشتی، از اولاد انبیا ~~بودی، اگر خشک ماندی، نبودی. و دیگی جوشیدی بر سر تختی. چون دو کس را ~~خصومت بودی، دست در آن دیگ بردی: اگر باطل بودی، بسوختی، اگر برحق بودی، ~~نسوختی. و سگی چوبین بر در این کنیسه بود: هرگه فاسقی یا جادویی آنجا رفتی، بانگ ~~بر وی زدی و هر که تیری به وی انداختی، بازگردیدی و اندازنده را بکشتی. این همه ~~سبب بلیت ایشان بود تا به آن پردههای ایشان دریده میشد، نه سبب احترام ایشان ~~بود. # کنیسهی زیتون گنبدیست به روم، بر سر آن مرغی کرده از مس به صورت واصل. ~~و واصل مرغی بود آواز لطیف دارد. بچهی وی آوازی کند حزین. هرگه که وی بنالد، ~~دیگر مرغان زیتون آرند پیش وی تا میخورد. پس هر سال، در وقت معلوم، از هبوب ~~باد آواز واصل از آن مرغ میآید و مرغان زیتون می آورند و بر آن مرغ مسین میریزند ~~تا خرمنها از آن پرکند. # کنیسهی شریفه در رومیه است که ماریقطوس حواری در آن مدفون است. وی را ~~«رأس الشهدا» گویند. درازی این کنیسه هزار و پانصد ارش است. # بیت صفر خانهایست که اسکندر کرد در مفازهای به مغرب - چهارصد ارش در ~~چهارصد آرش. بنیاد آن صفر و ارزیز کرده و دویست درخت برنجین بر سقف آن افکنده، ~~هر درخت چهارصد ارش، و به صفههای برنجین بپوشیده. و طریق بنیاد این چنین کرد که PageV01P405 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0406.png) ~~این محوطه را بساخت و ms427 میان آن به سنگ و گچ بینباشت، با دیوار بام راست کرد و ~~دویست جدول بکرد به مقدار ستبری درختها و برنج و روی و آرزیز میگداخت و در ~~این جداولها میریخت تا دویست درخت رویین بریخت و تختهای برنجین بر آن درخت. ~~پس سنگ و گچ را پاک کرد و سقف برنجین چنان بماند. و در. عالم خانهی مسقف ~~چهارصد ارش طول و عرض جز این کس ندیده است. # کنیسهی صهیونه به بیت المقدس است. درازی آن یک فرسنگ در یک فرسنگ ~~است و سمک آن دویست ارش. و مذبح قربان آنجاست. از زبرجد سبز. طول آن بیست ~~ارش. بر پشت وی بیست تمثال نهاده از زر، درازی هر تمثالی ده ارش، چشمها از یاقوت ~~سرخ. و هزار و دویست ستون از مرمر ملون، سه ستون از آن مسین. و این کنیسه هزار و ~~دویست در دارد برنجین و چهل ستون از آن زرین، بعد از درهای آبنوس و عاج و ~~قندیلهای بی عدد. ~~و بدان که یاد کردن ما در صفت کنیسهی کفار آن است که بدانی که کفار تعظیم ~~پیغامبران و شهدا و قربان که از اصحاب عیسا بودند چه گونه داشتهاند. پس مسلمانان ~~اولاتر که تعظیم کعبه و مسجد الحرام و مشهد پیغامبر و اصحاب وی دارند. # کنیسهی غادر در حدود بلاد جبل بود. # و راهبی جوان نیکوصورت در آن بود زنان را از راه میبردی و فساد میکردی. ~~روزی ابونواس آنجا رفت، طمع در این راهب کرد. و ابونواس مردی بود لوطی. # راهب گفت «ای ابونواس، آن چه تو از من می طلبی، من نیز از تو می طلبم.» # ابونواس گفت «شاید.») # راهب با ابونواس لواطت کرد. ابونواس قصد راهب کرد. راهب گفت «من هرگز این ~~کار نکردهام.» # ابونواس خشم گرفت و از این خشم، راهب را بکشت. # مقصود آن است که ابونواس آن چه به دیگران کرد بر خود بازدید و راهب جزای ~~خویش ms428 بدید. PageV01P406 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0407.png) ~~کنیسهی غرمان. و معنی غرمان «نیکو» بود. آن را بنا کرد منذر ابن نعمان ملکی بود ~~از آن عرب. ~~و سبب آن بود که وی را دو ندیم بود: خالد ابن فضله و عمر ابن مسعود. منذر بر هر دو ~~خشم گرفت، هر دو را زنده در زیر گل کرد. پس، پشیمان شد- که در مستی کرده بود. بر ~~سر گور ایشان دو کنیسه بکرد. و در سالی دو روز بنهاد، روزی نیکی را و روزی بدی را: ~~روز نیکی هر که را دیدی خلعت دادی و روز بدی هر که را دیدی بکشتی و خون وی در ~~کنیسهها مالیدی. ~~روزی، عبید ابن ابرص برآمد که وی را مدح کند. وی را گفت «اگر پدر منی - نعمان ~~- که تو را هلاک کنم. اما اگر خواهی، از رگ اکحل تو خون بیرون کنم یا از قیفال یا از ~~ورید؟) ~~گفت «این رگها هر سه جان است. اما مرا خمر ده تا اعضاهای من سست گردد. پس ~~تو دانی. هر چه خواهی، میکن!» ~~وی را خمر داد و رگ اکحل وی بشکافت تا خونش برفت و بمرد. ~~پس، روزی دیگر، حنظله ابن ابی جعفر را دید. ~~وی را بگرفت و گفت «مرا مهلت ده یک سال!» ~~گفت ««کفیل توکیست؟» ~~شریک ابن عمرو حاضر بود. پایندانی بکرد. ~~برفت تا سالی. منذر منتظر بود. ~~شریک برآمد تا وی را بکشد. پس حنظله برآمد، از پس وی زنی نوحه میکرد و از ~~پس شر یک، زنی می آمد نوحه میکرد. ~~منذر عجب درماند از وفای هر دو. گفت «من از این هر دو بیوفاتر باشم، اگر ایشان ~~را هلاک کنم.» و آن سنت را باطل کرد. ~~کنیسهی قیامت بزرگ ترین کنیسههاست. به روز عید، همهی قندیلها بکشند. ~~آن گه، آتشی از هوا در آید و قندیل ها را بازگیرد. و آن آتشیست سپید و کوچک کوچک ~~مرخ می گردد. و ما در مسجد ms429 عیسا مثل این بگفتیم. ~~متکلمان گویند که این آتش حیلت رهبانان است که به کبریت کردهاند. چنان که PageV01P407 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0408.png) ~~آتشخانهای کرده بودند و بجوس هرچند که آب بر وی میزدندی تیزترگشتی. چون نیک ~~بدیدند، کانون را بنا کرده بودند بر قیاره و نفاته. چندان که نفت از چشمه برمی آمد، آتش ~~آن را میسوخت. ~~و ما این نگوییم و این آتش از صنع باری عجب نباشد که به دارالکفر این فتنه را از ~~بهر اضلال ایشان پدید کند. # کنیسهی ملک در رومیه است و در آن چندان مال است که شرح آن نتوان کرد. آن ~~را «میرون» خوانند. و ده هزار خوان و ده هزار کاسهها و هفتصد منابر و سی هزار ~~صلیب، همه زرین، و هزار کتاب به زر نبشته. در آنجا نشستگاه ملک کردهاند. آن را ~~«بساط» گویند. بر آن صورت انبیا - از آدم تا آخر انبیا، محمد. پنداری که در آدمی نگه ~~میکنند. بر گرد بساط، صد ستون زرین، بر هر ستونی صنمی، در دست هر صنمی ~~جرسی. هرگه دشمن قصد آنجا کند، جرسها بر هم زنند تا مردم بدانند و دشمن را دفع ~~کنند. و کس نتواند که ایشان را قهر کند. # کنیسهی مینا در مصر است، بنا کرده از آبگینه و رخام. و از روم، هر سال، ~~خروارهای زر آنجا آرند. در آن صورت انبیا کردهاند. اول هر ماهی که هلال باشد، صنمی ~~بر آن است، بر تختی: دست را بجنباند، چنان که کسی گوید که «این ماه نیز رفت.» و کس ~~علت آن نداند. # کنیسهی نار. در حد فارس، خانهای ساخته بودند و رهبانی آنجا نشسته و با آتش ~~سخن گفتی و از آتش جواب مییافتی. تا نوبت به عرب رسید. اهل اسلام آن را بکندند. ~~آنبوبهای سنگین دیدند، مقدار چهل آرش، بر سر انبوبه آزجی کرده و آنجا مردی پنهان ~~شده و دم بر آنبوبه نهاده و سخن می گفتی و آواز ms430 در آنبوبه میآمدی و آواز از میان آتش ~~بشنیدندی و مردم به آن مغرور شدندی. ~~و کنایس بسیار است. چنان که در حیره کنیسهای بود شاهق، بر آن نبشته که «این ~~کنیسه را بنا کرد ملک عمرو ابن منذر بر دست عمرو ابن حنان.» و در زیر این نبشته که PageV01P408 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0409.png) ~~«روزگار بر آدمی میگذرد. و از روزگار کس جان نبرد به نیکبخت. یعنی همه کس ~~مردنیست و کس باقی نیست.» ~~آذر بایجان منسوب است با ملک آذرباد ابن ایران ابن اسود ابن سام. و اردبیل بر این ~~جهت است. شهری پر نعمت و دار الملک است. بر حدود وی، کوه سبلان. ولایتی که در ~~آن قحط کم بود و اگر بود، زود برخیزد. آفریدگار را نظر رحمت باشد با ایشان. اهل وی ~~شجاع و دیندار باشند. # ابلق فرد حصنیست به تیما، میان شام و حجاز. موصوف بود به نیکویی و محکمی. ~~بر آن حصن، ملکی بود نام وی سموئل ابن عادیا. مثل زنند به وفاداری وی. گویند ~~شخصی زرهی به وی سپرد داوودی. دشمنی از آن وی بدانست. زره را طلب کرد از ~~سموئل. به وی نمی داد. حربها کردند. پسر سموئل را ببرد و گفت «یا زره بده یا پسرت را ~~بکشم.» # گفت «من امانت نسپارم.» # پسر وی را بکشت. و امانت از دست بنداد. # و گویند کس بر ابلق ظفر نیافت. # آبیض قلعهای بود به همدان، بر قلعهی شهرستان. سه حصن شهرستان را بود، سه ~~حصن ابیض را بود. و این آبیض را دارا بنا کرد به همدان. و دارا زن و دختر را آنجا برد ~~وقتی گرد عالم بگردید و با اسکندر حربها کرد. پس، نامه نبشت به وی که «خونهای ~~بسیار ریخته شد و همهی عالم از آن من بود، تو بستدی. و من زخم دارم. فرزندان من به ~~حصن ابیضند. ایشان را میازار تا من گنجها به تو فرستم.» # اسکندر جواب نبشت که ms431 «مملکت به تو باز دهم و از آن چه کردم بازگردم» PageV01P409 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0410.png) ~~دارا قبول نکرد. پس، نامه نبشت به ملک هند که «یاری من کن تا با اسکندر حرب ~~کنیم!») ~~دارا را دو وزیر بود. با یکدیگر اتفاق کردند که «دولت دارا برگردید و اقبال روی به ~~اسکندر آورد و خلق به رنجند. ما دارا را هلاک کنیم تا اسکندر ما را ولایتها دهد.» و ~~کاردی بر شکم دارا زدند. # وی را همچنان خسته به اسکندر فرستادند. # اسکندر بگریست و سر وی بر کنار گرفت و گفت «ای شاه ایران، چه خواهی تا تو را ~~دهم و زخم تو را علاج کنم؟ تو را بر من حق پرورش است.» # گفت ««آی اسکندر، من از ملک ناامید شدم. ولیکن تو را نصیحت کنم که خود را ~~بزرگ مبین و هر چه بر دست تو برود از خود مدان و از من عبرت گیر - که مملکت به من ~~نماند، به تو نیز هم نماند. و دختر من، روشنک، را هم به تو دادم. وی را نیک دار! و کهتران ~~را بر مهتران مسلط مکن!» و جان بداد. # اسکندر هر دو وزیر را بگرفت و گفت «شما با دارا بدی کردید، با دیگران نیکی ~~نکنید.» و هر دو را درآویخت. و گفت «الحمد لله که دارا بر دست ما کشته نیامد.» # و به استخر آمد و نامه نبشت به مادر خویش - به عموریه - که «قصد آبیض کند و ~~دختر دارا را بیاورد به پیش من.» # چون وی را پیش اسکندر بردند، سخن وی بپسندید. وی را به عموریه برد. # و آن قلعه معمور بود و جای ملوکان بود. تا بختنصر قصد کرد که این حصن را بیران ~~کند. نتوانست. بفرمود تا صورت همدان و ولایت او بنگاشتند. چون بدید، بفرمود تا ~~سدی بکردند در پیش اروند، به بالای قلعه، به روزگار دراز. آبها که از اروند میآمد جمع ~~میکرد در آن سد، ms432 تا بحری شد. و بفرمود تا شتر و گاو را در آن آب افکندند، تا آب ~~زحمت کرد و سد را بشکست و بیفکند. آب بر قلعه زد و حصنها را بیفکند. ~~قلعهی آبیض بماند. بر آن قلعه، زنی بود. پادشاه ولایت بود. کنیزک را گفت «آب ~~بیاور!» ~~آب بر سد قلعه رسیده بود. کوزهی زرین فروکرد که آب بردارد. آب در گذشته بود و ~~نتوانست. آن را بیران کرد. و اکنون، آثار آن مانده است. PageV01P410 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0411.png) # آران و آلان و سریر و قبق ولایتهاست به هم پیوسته. و از آران زر و نقره آورند و ~~صورتها و جواهر. و یبروح از آنجا آرند. گیاهی ست بر شکل آدمی، گیسو دارد سرخ، ~~زهری ست قتال. و دیار آران جاییست مبارک و پرنعمت و مردم وی به حمیت و دیندار، ~~هوای درست، مردم شجاع. # آردن شهریست عظیم به شام و گرد بر گرد او شهر سوسیه و صفوریه و طبریه. و ~~آن را نهری است. آفرید گار قوم طالوت را به آن امتحان کرد. و چاه یوسف و گور یعقوب ~~به أردن است و مسکن یعقوب بر دوازده فرسنگیست. ~~ارم قصریست نیکو. آن را بنا کرد شداد ابن عاد. و آفریدگار گفت «یاد کنید ارم را ~~که ستونهای عالی داشت و در بلاد مثل آن نیست.» # و شداد ابن عاد هر چه در عالم زر و سیم و جواهر بود جمع کرد و به مشک و زعفران ~~بنا کرد و غرفههای عالی بساخت و سامانهای آن به زرکرد و درختهای زرین نشاند ~~و میوهها از جواهر ساخت و قصری عالی بکرد بالای وی پانصد ارش، مدور، به پانصد ~~سال بکرد، و مالها را می فرستاد تا آن را جمله بساخت. خواست که در آن شهر رود، قدم ~~بر دروازهی وی نهاد، جان بداد و به وی نرسید. # گویند که در مشرق و مغرب جوهری نماند و هیچ حلقه در گوش ms433 هیچ کس نماند که ~~شداد آن را بستد و در آن نشاند. نشان دادند که «به فلان اقلیم، دختری حلقه در گوش ~~دارد.» مردان را فرستاد و آن حلقه را با گوش دختر ببریدند و بیاوردند. # دختر بنالید. گفت «ای خدای آسمان، اگر خفته نیستی، ما را برهان!» # آفریدگار ملکی را بفرستاد که «خدا خفته نیست. اما هلاک شداد موقوف بود به این ~~نالهی تو.» و بانگی بر شداد زد: زهرهاش بدرید و جان بداد. # گویند که هود پیغامبر به شداد آمد. وی را دعوت کرد. عاصی شد. صیحهای از آسمان ~~بر وی زدند. وی با لشکر هلاک شد. # نه وی در آنجا رفت و نه لشکرش و نه از پس وی کسی در آن رفت و راه وی بر خلق ~~پوشیده شد. # گویند که عبدالله ابن قلابه به طلب شتری رفت از عدن و به زمینی رسید از جوهر، PageV01P411 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0412.png) ~~دیوارهای آن میافروخت چون آتش. خواست که چیزی از آن برکند، نتوانست، ~~بازگردید. تفاحهها و بنادقها بیاورد پیش معاویه ابن ابیسفیان: بنادقی از یاقوت زرد و ~~یکی از مشک و وی را هیچ رایحتی نبود. # معاویه بشکست. بوی مشک برآمد. # معاویه کعبالآحبار را بخواند و گفت «در عالم هیچ جای شناسی که از یاقوت و زر ~~ساختهاند؟» # گفت «بلی. ارم است.» # معاویه گفت «هیچ کس به آن رسد؟» ~~گفت «نه. مگر یکی از امت محمد، صفت وی چنین بود که این شخص که بالای تو ~~استاده است. در آنجا رفته است یا در شود.» ~~معاویه از آن سخن عجب ماند و گفت «ای مرد، نیک آمدی. و لیکن ما را راه نیست ~~در آن قصر.» و هزار دینار به وی داد. # و اهل تفسیر گفتهاند که «ارم ذات العماد» دمشق است. ~~آرمینیه شهریست که آن را زرادشت مجوسی بنا کرد. و شیز را همچنین. و ~~آتشخانهای که آن را «ذرخش» خوانند به ارمینیه بنا کرد. و این شهر ms434 را محمد ابن ~~مسلمهی فهری گشاد، در عهد عمر ابن خطاب. شهریست پرنعمت و مبارک. # استخر به فارس است. دارالملک سلیمان است و لشکرگاه وی بود. و در بارگاه ~~استخر، سراپردهی وی زده بودی، هزار میخ زرین با هزار طناب ابریشمین. صد طبل ~~زرین زدندی به نوبت، با صد بوق، با صد سنج زرین. از همهی آجناس و از همهی ~~حیوانات در خدمت وی بودندی، از جن و انس و سباع و وحوش و طیور. و از چهار ~~سامان عالم، ملوکان خراج به وی دادندی. و از چهار سامان عالم، حملها به استخر ~~بردندی. باد تخت وی برگرفتی از استخر، به نیمروز به شام بودی و نماز دیگر به عراق ~~بودی و بامداد، بر تخت نشستی به استخر. ملوکان آفاق پیش تخت وی بر پای بودندی. ~~جبرئیل از راست و ملکالموت از چپ، تا چاشتگاه بالای سر وی استاده بودندی. ~~و پیغامبر در حق فارسیان گفت «اهل فارس: ملوک و آبنای ملوک و آحرار و آبنای # 410 PageV01P412 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0413.png) ~~نشود.» # فارس جای جمشید و آکاسره و جهانداران است. # اسکندریه شهریست عظیم. آن را اسکندر بنا کرد. و عمرو ابن عاص گوید ~~اسکندریه را به تیرست سال بنا کرد و سی سال چارو و نورهی وی میکردند. # عمرو ابن عاص والی بود بر اسکندریه. بفرمود که اهل وی را شمردند. دو هزارهزار ~~مرد از قبط در آن بودند از خدم و از روم چهار هزار مرد. دیگران را قیاس نتوان کرد. # و رأس الاسکندریه عبدالعزیز ابن مروان را گفت اسکندریه به تیرست سال بنا کرده ~~شد و سه هزار سال آبادان بود و سه هزار سال خراب بود. و هفتاد سال مردم برقع ~~داشتندی به روز: ترسیدندی که نور چشمها برود از برق و شعاع دیوارها. صد سال ~~چراغ نگرفتند به شب، از روشنایی جواهرها. و گفت بناها اسکندر ابن فیلفوس کرد، نه ~~اسکندر ذوالقرنین. و این شهر را به وسط ms435 دریا نهاد، دروازهها بر آب گشاده. آن را به ~~رخام بنا کرد و ستونهای عظیم و منارهای از میان آب برآورده و بر آن مناره تیرست ~~خانه. و این مناره ششصد آرش است، از مسافتهای دور بینند و سدی بسته به سنگ و ~~عمودها چون حایطی، به آن بالای مناره روند. و بالای این مناره فراخ کرده، سولاخها ~~به زیر گشوده تا در آب نگرند. و مرد دلیر باشد که با لب سولاخ آید و در دریا تواند ~~نگریستن. # اصفهان شهریست مبارک و هوای لطیف دارد. اهل وی زیرک باشند. در ~~صناعتها بر یکدیگر حسد کنند. سعید ابن مسیب گوید «اگر از قبیلهی قریش نباشم، ~~باک ندارم، چون از اصفهان باشم.» # و این شهر را در قدیم «یهودیه» خواندند. شهریست بنیاد وی کژ است: نه مدور ~~است، نه مربع. و سبب آن بود که آن را اسکندر چندبار بکرد و بیفتاد. سوگند خورد که ~~باز نگردد تا بنا نکند. پس، ماری دید که پیرامن آن میگردید: بر اثر خزیدن مار، بنای ~~اصفهان بکرد همچنان معوج. PageV01P413 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0414.png) ~~بعضی گویند یهود را از بیت المقدس بیرون کردند و از بختنصر بگریختند، خاک ~~بیت المقدس برگرفتند و در عالم میگردیدند که از آن خاک شهری یکنند: چون به اصفهان ~~رسیدند، هر دو خاک به هم ماننده بود، آن را بنا کردند و نام وی «یهودیه» کردند و ~~اصفهانیان از نسل ایشانند. ~~و شهریست که در آن فسق و فجور بسیار بود. و گویند سبب آن بود که بلیناس آنجا ~~رسید، غلامی داشت، وی را بفریفتند و با وی لواطه کردند، بلیناس بر ایشان نفرین کرد ~~که به فسق و فجور مبتلا گردند و راههاشان مخوف بود. # گویند اسکندر در اقالیم و شهرهایی که خود بنا بکردی بگردید، هر که ستمکار و ~~بخیل و نابه کار بود بیرون کرد و گفت «از شهرهای من بیرون روید!» # جمله از شام و روم بیرون آمدند ms436 و در عالم می گردیدند. به جایی رسیدند، آن را ~~«جی» می گفتند. آبی خوش دیدند، آن آب را «زندهرود» گویند. شهری بناکردند نام وی ~~«اصفهان» کردند و در وی نزول کردند. و در این معانی حکایتها کنند. # و شهریست معظم، دار اسلام. و اهل وی قرآن خوان. و نماز جماعت به پای دارند و ~~آیین دین نگاه دارند. و از هر صنعتی در وی طایفهای بود که به کیاست ایشان کس نبود. ~~و اگر در آن فساق باشند، عباد نیز باشند. و ایشان را به بخل نسبت کنند و گویند هر که در ~~اصفهان رفت و چهل روز مقام کرد، بخیل شد. و خاک وی ممسک است. و گویند ابتدای ~~هر قحطی که بود از آنجا خیزد. # آند لس به حدود مغرب است و شهر عظیم آنجا قرطبه است. در دست بنی امیه بود. و ~~اند لس طارق ابن زیاد بستد - مولای موسا ابن نصیر. در آنجا گنجها یافت بسیار. و ~~خوان سلیمان بر گرفت، چندان جواهر بر آن بود که کس ندید. و طارق یک قائمه از آن ~~برکند و به ولید ابن عبدالملک ابن مروان فرستاد. # و در ولایت اندلس عجایبهای بسیار بود. و در آن عهد که طارق آن را بستد، ~~پادشاه آندلس الیان بود. و با طارق دو هزار کشتی بود از بربر و شانزده هزار سوار از PageV01P414 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0415.png) ~~عرب. و الیان را با طارق دوستی بود و لشکر طارق در مراکب اندلس مینشاند و به ~~اندلس می آورد و اهل اند لس از آن بی خبر بودند. چون به آخر رسید، طارق نیز درآمد و ~~بر کوه فرو آمد و آندلس را بستد - سنهی اثنین و تسعین. و آن ثغر است در پیش کافر. # ملوک اندلس را «لذریق» و «قامیل» خوانند. و آند لس جزیرهای ست بالای کوهی ده ~~میل بالای آن. شهرهای آن شاطبه و راطبه و قرطبه. فزون است از مصر. ms437 به شش ماه راه، ~~ولایت وی بود. مردم وی شجاع و زیرک و فضلا و اهل ادب باشند. # انطاکیه شهریست به شام، در آن بناهای عجب. در آن خانهای بود «قسیسان» ~~گفتندی. از آن عجب تر نبود، چنان که کنیسهی مسیح که به چوب کرده بودند. # چون انوشه روان به انطا کیه رسید، عجب ماند، بازگردید و شهری بر رسم آن بناکرد، ~~نام وی ««رومیه»، و اسیران انطاکیه را ببرد. # چون در آن شهر رفتند، پنداشتند که انطا کیه است. هر یکی قصد محلت خود کرد و ~~کس ندانست که آن شهر نه انطا کیه است، مگر کفشگری که در سرای او درختی بود از ~~فرصاد. آن را ندید. درماند. چون در سرای رفت، همچون سرای خود دید. و جزاز وی، ~~کس ندانست. # و از خواص انطا کیه آن است که سلاحها زنگار گیرند. و هر بوی خوش که آنجا برند ~~متغیر شود. و انطاکیه بر ساحل بحر روم بود. # حصن انوشه روان حصنی بود عظیم. بهبهود ابن قردمان کرد. # انوشه روان در آنجا شد، بگریست و مرگ را یاد آورد و گفت «اگر کسی در این قصر ~~عیبی داند، بگوید!» # درویشی گفت «عیب این سرای آن است که در نشیب است و از دور کسی آن را ~~نبیند. دوم: سرای زنان بر بلندیست، دلیل کند که کار زنان بالا گیرد. دیگر: صحن ~~سرای فراخ است، از مردم خالی ماند، و سرای ملوک با زحمت نیکو بود. و عیبی دیگر ~~دانم، بنگویم.» # انوشه روان گفت «من این مالها که بر این سرای نفقه کردم، نه از خزینه آوردم، ولیکن ~~به سرنیزهها جمع کردم و بر این قصر خرج کردم» PageV01P415 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0416.png) ~~درویش گفت «لاجرم، هر درمی که اینجا صرف کردی، به سبب آن مهتری را هلاک ~~کردهای. و درم را عوض بود و مهتران را نبود. و این عیب بتر از همهی عیبهاست.» ~~انوشه روان گفت «عبرت گرفتم از این ms438 موعظت.» از حکیمی دیگر پرسید که «چه ~~گویی به این قصر؟» ~~گفت «نیکوست، ولیکن عیبی دارد.» ~~گفت «چه عیب است؟» ~~گفت ««رخنهای در آن است.» ~~گفت «هیچ رخنه ندارد.») ~~گفت «رخنهی مرگ.» ~~گفت «همهی رخنهها را در توان بستن، مگر رخنهی مرگ.» ~~اوش شهریست میان ماوراء النهر و ترکستان. هر که بمیرد آنجا، جنازهی وی روان ~~نشود و اگر چه بر آن جمع آیند، تا تکبیر نکنند. چون تکبیر کنند، روان شود. و این از ~~خواص اوش است. ~~آهرام قصریست عالی. ابن عفیر گوید این قصر را جبیر مؤتفکی کرد به هفتاد ~~سال، به هفتاد هزار مرد بنا. دو عمود را بکرد بر دو سرطان رویین، آن را «مسلطین» ~~گویند. و گویند این هر دو عمود را از کوه برقه آورد و به هفتصد سال آن را ببریدند و بر ~~کار نهادند. و جوانی بود نام وی قطن ابن حاودان، هر دو عمود را بر دو گنبد نهاد از ~~آبگینه، به علمی که آفریدگار وی را داده بود، و برابر ایشان دو گاو کرد از مس. ~~چون پانصد سال برآمد، رومان ابن یمنع ثمودی بیامد و بعضی بیران کرد. ~~و عبدالعزیز ابن مروان خواست که آبادان کند. اهل مصر گفتند «اگر آن چنان مردان ~~که ایشان بودند بیاری، آن را آبادان کنیم.» ~~و دو مرد پیر بیامدند و کلهیسری بیاوردند و بر گردونی نهادند، دو گاو به جهد ~~می کشید. یک دندان بشکستند، بیست رطل بود. گفتند «اهرام و اسکندریه را این چنین ~~مردان کردهاند.» PageV01P416 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0417.png) # اهواز شهریست در خوزستان. هوای بد دارد و هر که سالی در اهواز مقام کند، در ~~عقل خود نقصان یابد. چنان که هر که در موصل مقام کند، قوت خود زیادت یابد. و ~~هاشمی را طبع دشخوار بگردد: چون در اصفهان رفت، بخیل و خسیس گردد. و هر خاکی ~~را خاصیتیست. و در اهواز کسی را روی سرخ نبود، نه از آن طفلان، ms439 و از آن بازرگانان و ~~غربا تباه کند. آنجا مار بود و افعی و جرارات قتاله. و در مقابر، بیشتر بود. و زید ابن محمد ~~آنجا بود. سوگند خورد که شبی چندبار قصد کردم که خود را به آب اندازم تا غرق شوم از ~~گرما و سموم و اندوه. # اهواز را ابوموسای اشعری ستد، در خلافت عمر ابن خطاب. # ایلیا شهریست مبارک و «ایلیا» نام پیغامبری بود که این شهر کرد. ملکی بود آنجا ~~رسید، نام وی ارقیل. بگریخت به کوه طور، به کورهی مصر، چهار روزه راه، و بر آن کوه ~~پنهان شد یکچند. بر آن کوه کنیسهای بساخت نام وی کنیسهی ایلیا. بر نیمهی کوه است. ~~عرصهای فراخ است، بر آن اشجار و آنهار. و ما در صفت طور گفته ایم. # و ایلیا به بیت المقدس است. آن را داوود بنا کرد و سلیمان تمام کرد، به پانزده سال. هر ~~سال بیست هزار کر گندم به کارگران دادی و همچندان زیتون. و صدهزار مرد سنگتراش ~~و سی هزار مرد از معادن سنگها میبردند و هفتاد هزار مرد بیل و تبر داشتند. پس آن را ~~بنا کرد به سنگهای منقوش و اندرون خانه به زرکرده. در آن قبهای زرین بکرد. آنگه، دو ~~عمود مسین کرد، هر یکی چهل ارش و دری دوازده آرش. و حوضی مسین بنهاد. و در آن ~~شهر مسجدی بکرد به رخام و سقف و دیوارها به یاقوت بکرد و زمین وی به فیروزج. و ~~دیو و پری جواهر میآوردند تا تمام شد. و سلسلت الخصمین درآویخت و هرگه که ظالم ~~دست به آن سلسله بزدی، سلسله بر بالا شدی و دست ندادی و چون مظلوم دست در ~~وی زدی، به زیر آمدی و طاعت داشتی. تا شخصی امانتی به شخصی سپرده بود و مرد ~~امانت را در میان عصایی تعبیه کرد و پیش سلسله آمدند. مرد امانت را انکار کرد. # گفت «دست در سلسله زن!» ms440 PageV01P417 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0418.png) ~~مرد منکر عصا را به خصم داد و دست دراز کرد و سلسله را بگرفت. # خصم فریاد کرد که «امانت پیش وی است و به من نرسیده است.» و مرد میگفت که ~~««پیش من امانت نیست و به تو دادهام.» ~~تا جبرئیل به داوود آمد و وی را از این حیلت خبر کرد. # و به شومی این حیلت، سلسله را برداشتند. # و بدان که آن مسجد بماند تا روزگار بختنصر. تا وی خراب کرد و چندین هزار گردون ~~جواهر از آنجا بیرون برد. # و گویند که آن را بنا کرد بر سر تیه موسا ابن عمران، بر طول و عرض وی. و آنجاست ~~غار ابراهیم و طور سینا، نزدیک مسجد. میان هر دو، وادی جهنم. از آنجا بردند عیسا را ~~به آسمان. گورهای مرسلان آنجاست. و بر یک فرسنگی آن، شهر بیت اللحم است. عیسا ~~بر آنجا زاد از مریم. گور ابراهیم و اسحاق و یعقوب و یوسف و ساره آنجاست. نعلین ~~پیغامبر آنجاست، پیش امام بیت المقدس. # و شهر ایلیا از فتوح عمر ابن خطاب است. # باب الآبواب در ولایت الان است. صد و ده باب در دست مسلمانان است - تا به ~~زمین طبرستان - و دویست و پنجاه باب در دست ترکان است: جمله تیرست و شصت ~~باب است. بر سر آن قصرها کرده از سنگ خاره، از میان آب برآورده. چون آب دریا ~~زیادت شود، برجها در آب ناپدید گردد. چون آب بکاهد، برجها سر بیرون آورد و ~~ظاهر گردد. و این باب الآبواب هفت فرسنگ بر هفت مسالک نهاده، بر هر مسلکی ~~شهری کرده. در وظیفهی قومی از حرس نهاده که آن را نگه میدارند: یکی را باب ~~«صور» خوانند، یکی را باب «آلان» خوانند و یکی را باب «جهاد» خوانند (و بر سر باب ~~جهاد دو ستون است از سنگ، بر مثال دو شیر نر، و برابر ایشان دو سنگ بر صورت دو ~~شیر ms441 ماده، نزدیک وی صورت مردی از سنگ کرده و در میان دو پای وی روباهی در ~~دهان وی عنقودی از انگور) و باب «امارت» (و بر سر باب امارت صورت دو سگ ~~کردهاند از سنگ) و باب «فیلان شاه» و باب «طبرستان» و باب «ایرانشاه» (و آن را قباد ~~اکبر بنا کرد]. از پس ابواب، تیرست و شصت مدینه. PageV01P418 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0419.png) ~~بابل هفت حصن بود. و از عجایب عالم بود. # عمر ابن خطاب از دهقان فلوجه پرسید از حال بابل. # گفت هفت مدینه بود. در اول، خانهای کرده بودند صورت زمین در آن کرده و آبها و ~~جویها پدیدار کرده و هرگه اهل ناحیتی عصیان کردی، به انگشت آب ایشان در نهر ~~دیگر افکندندی تا ایشان به طاعت آمدندی، آن گه به انگشت دیگرباره آب را با زمین ~~آوردندی. و در شهر دیگر، حوضی بود عظیم. از هر قبیله شخصی در آن شراب ریختی. ~~پس هر یکی از آن خویش خوردی- که درنیامیختی. و در شهر سیم، طبلی کرده بودند ~~معلق بر دروازهای. هرگه کسی غایب شدی، آن طبل بزدندی. اگر بانگ آمدی از آن، ~~غایب زنده بودی و اگر بانگ نیامدی، مرده بودی. در شهر چهارم، آینهای آهنین ساخته ~~بودند، حال غایب در آن پدید آمدی که مرده است یا زنده یا بیمار. و در شهر پنجم، مرغ ~~آبی کرده بودند از مس بر در شهر. هرگه جاسوسی در آن رفتی، بانگ برآوردی، اهل ~~شهر وی را بگرفتندی. و در شهر ششم، دو قاضی بودند بر آب نشسته. دو خصم آنجا ~~رفتندی. هر که مبطل بودی، به آب فرو رفتی. و در شهر هفتم، درختی بود بزرگ، از مس ~~کرده، بر آن گنجشکان بسیار. ساق آن درخت را سایه نرسیدی: هرچند که آدمی در زیر ~~آن رفتی، سایه دادی، تا هزار مرد. پس اگر یکی بر هزار بیفزودی، همه در آفتاب ~~بماندندی. # و بدان که بابل جای نیک بود، آبی ms442 خوش، هوای معتدل، سازگار. در آن رفاهیت، ~~طاغی شدند و ظلم کردند. و ملک ایشان اسکندر بود که عالم بگرفت و گنجها بساخت و ~~عدتها که هیچ ملوک را میسر نشد. در ظلمات رفت و به کوه قاف رسید، سد یأجوج و ~~مأجوج بکرد، آفریدگار ابر را مسخر وی کرد تا بر پشت ابر نشستی و بر دشمن ظلمت ~~انگیختی تا ظفر یافتی. چون اسکندر بمرد، اهل بابل گفتند «پادشاهی چندین بود که او را ~~بود، مملکت چنان بود که او را بود، گنجها چندان بود که او را بود، حاصل اسکندر جز ~~مرگ نبود. ما را چه باید رنج بردن؟» # دست از کارها باز داشتند، خود را خصی بکردند، توالد و تناکح برخاست، عمارتها ~~بیفتاد، ولایت بابل خالی ماند. به مرگ ایشان، آب برآمد، ولایت ایشان آب بگرفت، ~~شهرها به آب فرو شدند، از این هفت شهر اثر بنماند. # و بابل میان عراق است و عراق میان جهان است. بابل چون نقطدی پرگار بود. اول PageV01P419 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0420.png) ~~اختیارگاه ملوک اشکانیان بود، پس ملوک آل ساسان، پس ملوک آل عباس. و عالم گرد ~~بابل چون طوق آسیاب است گرد قطب. و از هر قومی فایدتی باشد ایشان را. آن را بنا ~~کرد ضحاک، هزار سال کم یک روز. ظالم بود و خونخوار. عاقبت، افریدون وی را هلاک ~~کرد. # گلبی گوید دوازده فرسنگ فراخای بابل بود. فرات به وی بگذشتی. دوازده هزار ~~قصر در آن بود. اسکندر آن را خراب کرد. و به زبان یونانی، بابل را «مشتری» خوانند. # بامیان شهریست خراسانی، بر سر کوه نهادهاند. # بحرین ولایتی ست شهر بزرگ وی هجر است. دیار قرامطه است. و هر که به بحرین ~~رود، طحال وی بزرگ شود و این خاصیت این شهر است. و از آنجا آرند جامههای نیکو ~~و پردههای پسندیده. # بخارا جایی ست فرخنده و در عالم نیکوتر از بخارا ولایتی نیست. اگر بر قلعهی وی ~~روند، همهی عالم ms443 سبزی بینند، پندارند که آسمان چون قبهایست بر بساط سبز زده و ~~قصرها در میان وی چون آبگینه شعاع میزند. و اهل بخارا شجاع باشند، بینفاق و با ~~ورع. و در آن ولایت، عدل رود و بر عدل ایشان یاری دهند و ظلم را به خود راه ندهند. ~~و علمای فحول از آنجا خاستند و اگر همه امام ابوعبدالله محمد ابن اسماعیل بخاری بود که ~~«جامع صحیح» را تصنیف کرد، تمام است - که مفاخر عالمی ست. متاع ایشان جامههای ~~بخاری و تختهها و آمرود باشد شگفت. # بد مدینهایست از جانب نهر ارس. و بابک خرمی آنجا بود و ملکی عظیم بود از آن ~~مجوس، تا روزگار معتصم بالله. وی را هلاک کرد. و گبران دعوی کنند که مهدی از بذ ~~بیرون آید. آنجا انار بود که در عالم نیکوتر از آن نبود و انجیل و مویز. و در تنورها خشک ~~کنند - که آفتاب کم باشد و همیشه ابر و سحاب بود. و در این شهر پنج هزار دیر بود ~~خراب از آن اصحاب رأس. و لشکر جالوت از بذ بود و گور جالوت به بذ است و جالوت ~~را داوود کشت. و آنجا دریاییست کوچک و تلخ و در آن هیچ حیوان نبود. PageV01P420 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0421.png) # بردع شهریست به سرحد ارمینیه تا کوه قبق. و ملک لکز و آران و روم و بردع را ~~قباد اکبر بنا کرد. و در ولایت آران، بزرگتر از بردع شهر نیست. و در تفلیس و بردع ~~زلازل بسیار بود. و فندق آنجا بسیار بود. ~~بست شهریست پسندیدهی اهل اسلام. متاع وی انجیل و آلو و ناردان. و از آنجا ~~آرند سرافسار و لغامهای نیکو. # بستان سلیمان حایطیست به سرندیب، چهل میل طول وی، کوهی گرد وی ~~درآمده چون حایطی از سنگ سپید. هرگز کسی در این بستان نرفته است و نتواند رفت. ~~بر صوبی نهاده است ممکن نبود کسی در آن تواند رفت. از زیر ms444 دیوار وی، آبی عظیم ~~بیرون میآید و میوهها بیرون می آورد. و کشتیها کردهاند و موکلان در زواریق ~~مینشینند و میوهها را جمع میکنند. وقت جوز، خرمن جوز گیرند. وقت انگور، خرمن ~~انگور گیرند. حکما گویند دو جنی موکلند بر آن، این میوهها را میگیرند و در آب ~~میدهند، یا دو فریشته. # بسطام شهریست مبارک. از خواص وی آن است که آنجا کس عاشق نگردد و اگر ~~عاشق در آن آید، عشق وی ساکن شود. آب بسطام تلخ بود و گند دهان را سود دارد و ~~بواسیر بیفکند. و در بسطام، درد چشم کم بود. مغنیسیا از آنجا آرند. از خواص این شهر ~~آن است که بوی خوش آید در آن، مانند مدینهی رسول. ولیکن مار باشد آنجا جهنده و ~~کوچک و مگس باشد موذی. و شهریست مردم وی به صلاح و عفت. # بصیره شهریست بزرگ، بسیار عمارت، نامدار. در خلافت عمر ابن خطاب کردند. ~~و پیش از آن، «زمین هند» خواندندی. و عتبه ابن غزوان بر سر وی بود، به هشتصد مرد. ~~بنا کرد به چوب. پس، بنا کردند به خشت. چون نوبت به مهدی رسید، زیادت کرد. ~~غریب که در بصره مقام کند، از فالج ایمن نباشد. # عتبه ابن غزوان گوید فتح بصره آن بود که ما قصد کردیم با لشکری. چون به أبله ~~رسیدیم، اهل بصره بگریختند. و با ما زنان بودند. علمها به ایشان دادیم و بفرمودیم تا از # 219 PageV01P421 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0422.png) ~~پس ما می آیند و خاک میافشانند در هوا. و ایشان در کشتیها نشستند و ما جنگ ~~می کردیم تا به هزیمت شدند. ~~اهل بصره را پرسیدیم که «به چه سبب هزیمت شدید؟» ~~گفتند «از پس شما خاکی عظیم برخاست. مردم گفتند لشکری عظیم است که به مدد ~~آمدند. و این سبب هزیمت ما بود.» ~~و عتبه بنا کرد بصره را سنهی سبع عشره. و اول مولودی به بصره عبدالرحمان ابن ~~ابی بکر بود. ms445 و بصره را چند نام است: «حربیه» و «بصیره» و «تدمر» و «مؤتفکیی». ~~ابوالمحاسن گوید «بصره دوبار برگردید و سیم بار هم برگردد.») ~~گویند که علی ابن ابی طالب بصره را بستد و در خطبه گفت «ای لشکر عایشه، آواز ~~شتر شنیدید، تابع او شدید و چون شتر را عقر کردند، هزیمت شدید.» ~~دور ترین زمینی از آسمان بصره است و از همهی شهرها زودتر خراب گردد. ~~و از عیوب اهل بصره بازگویند که چون عایشه به جنگ علی آمد و بر شتری نشسته ~~بود، چون به حوب رسید، سگی بانگی بر عایشه زد. ~~گفت «این چه جایگاه است؟» ~~گفتند «حوب.» ~~گفت «ردونی، ردونی - که من از رسول شنیدم که با زنان میگفت ایتکن ینبحها ~~کلاب الحوب. و من ترسم که آن من باشم.» و شتر را برگردانید. ~~پنجاه مرد از اهل بصره سوگند خوردند به دروغ که «این نه حوب است.» ~~و گویند اهل بصره بخیل باشند. تا غریبی را از شهر به در کردند و گفتند «گوشت ~~میخوری.» و باقلی فروشی را به در کردند و گفتند که «کودکان ما را اسراف می آموزی ~~که باقلی میخورند.» ~~و هرگز در بصره هیچ ملک مقام نکرد - چنان که دارا ابن دارا در شهر انبار و ~~بختنصر در بابل و کسرا در مداین و بهرام گور در خورنق و قابوس و ایاس ابن قبیصه در ~~حیره و جمشید و سلیمان در فارس. ~~بعلبک شهریست به شام. و از عجایب عالم بنیاد وی است. بنا کردهاند به سنگها، PageV01P422 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0423.png) ~~و این چنین سنگها بر سر یکدیگر نهاده و کنارهها بر هم نشانده، چنان که سوزن به آن در ~~نشود، تا پنداری که سور وی یک سنگ است. و این شگفت است که به چه زمان ~~کردهاند و سنگهای چنین چون برداشتهاند و ایشان چه قوم بودهاند و چه قوت داشتهاند. ~~بغداد شهریست معظم، مبارک و جلالتی دارد از خلفا. اهل ms446 وی زیرک ترین اهل ~~عالمند و کودکی از ایشان به پیران دیگر شهر بصارت دارد. و مردم بغداد در همهی هنرها ~~مبارز باشند. ~~بغداد را بنا کرد ابو جعفر منصور. و علی ابن یقطین گوید که من با منصور بودم به بصره. ~~جایی طلب میکرد که شهری بنا کند. دیری بود، در آن زاهدی. از من پرسید که «این ~~ملک را چه میباید که میرود و میآید؟» ~~گفتم «شهری بنا خواهد کرد.» ~~گفت «چه خوانند وی را؟» # گفتم «عبدالله ابن محمد.» # گفت «کنیت وی چیست؟» # گفتم «ابوجعفر.» # گفت «لقب وی؟» # گفتم «منصور.» # گفت «نه آن است - که ما در کتاب یافته ایم که این شهر را بنا کند مردی که نام وی ~~مقلاص است.» # علی ابن یقطین گفت منصور را خبر دادم. ~~حالی فرود آمد و سجود کرد و گفت «مادر من مرا مقلاص خواندی در کودکی. و ~~سبب این بود که ریسمان دایه بدزدیدم و در همسایهی ما دزدی بود نام وی مقلاص، پس ~~زنان مرا مقلاص خواندندی. دیگر این نام از کس نشنیدم تا اکنون» # آن گه، میخی فرو زد و حبلی در آن کرد و بگردانید و مدور نشانی بکرد. آنگه، بنای ~~بغداد کرد. و دولابی بساخت از بهر آب و قصر خلد بکرد و جسر را بساخت. و بر تخت ~~منجم طالع برداشت، شمس در برج قوس بود. گفت «دلیل کند که هیچ خلیفه در این شهر ~~نمیرد.» PageV01P423 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0424.png) # اما کسانی که عیب بغداد کنند این است که گویند چهار فرسنگ فراخا دارد، بر هر ~~میل هزار مرد باید، جمله بیست و چهار هزار مرد باید که آن را از دشمن نگه دارد، هر ~~مردی را ده درم نفقه، هر روز دویست هزار و چهل هزار درم باید. اگر ماهی بر آن ~~مقام بود، بسیار بود. و بلاد پسندیده آن است که معاش ایشان در شهر بود: چون ~~سمرقند و بخارا و بلاد روم. و ms447 بشمردند، در بغداد شصت هزار گرماوه بود، در هر ~~گرماوه چهار مرد قوام. جمله دویست هزار و چهل هزار قیمان بودند. دیگران چند ~~باشند. ~~بلخ شهریست خجسته و ستوده و جای برامکه بود و خاکی شهره و سخی. و از ~~محاسن آن شهر قلعهی نوبهار و در باب «نون» بیاید صفت آن. و اهل بلخ بت پرست ~~بودند. تا روزگار عثمان ابن عفان که آن را بستد. و اکنون، اهل وی دیندار و به تعصب و به ~~حمایت، آیین اسلام را نگه دارند و شعار دین را به پای دارند و غزا کنند. و به ترکان ~~نزدیکند. پاکدین باشند و تندی ترکان در ایشان نباشد. نهر جیحون بر دوازده فرسنگی ~~این شهر است. متاع بلخ هر چه از هندوستان آرند. ~~بلغار ولایتی عظیم است. در آن سه شهر بزرگ: یکی سوار، یکی بلغار، سیم اتل. از ~~همهی جوانب بلغار کافراست ترک و آفریدگار این دایره را نگه می دارد در میان کفار. و ~~ملکی که در بلغار نشیند از اولاد ذوالقرنین است. و گویند ذوالقرنین از ظلمات بیرون ~~آمد، به بلغار بماند و مقام کرد، تا رحلت کرد از دنیا. مردم بلغار به حمیت باشند و شجاع و ~~دیندار و از رعونت و حماقت دور و سیرتی پسندیده دارند. و بر اهل اسلام واجب بود به ~~دعا مدد ایشان کردن. ~~قلعهی بلقیس قلعهایست عالی دریمن که از آن عالی تر نبود. ~~و سبب ساختن وی آن بود که شراحیل ابن شراحیل ملکی ظالم بود. هر جا که ~~دختری یافتی، بکارت وی به قهر بستدی. وزیری داشت عادل، نام وی ذوشرح ابن PageV01P424 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0425.png) ~~هدهاد و جمال نیکو داشت. جنیان تعرض وی کردند به صورتها. سوگند خورد که ~~ملک جنیان را بکشد و دخترش را بخواهد - عمیره بنت عمیر. ~~روزی، عمیره را دید در بیشه، به جمالی نیکو. و ناپدید شد. ~~هر روز آنجا رفتی و با وی الفت گرفت و ms448 وی را از عمیر بخواست. ~~عمیره آبستن شد. در حال، بزاد به بلقیس بنت ذی شرح. و عمیره بمرد. ~~بلقیس را «زهرت الدنیا» گفتندی از خوبی. چون بزرگ شد، پدر را گفت «مرا از ~~جنیان نگه دار و با بلاد آدمی آور!» ~~گفت «ما را ملکی ظالم است.» ~~گفت «مترس - که بر من ظفر نیابد.» ~~قلعهای ساخت حصین و در آن قبهای زرین بکرد، بالای قبه آسیابی به باد گردیدی و ~~مشک را افشاندی. ~~این خبر به ملک رسید. ملک قصد قلعه کرد. قلعهای دید عالی. وزیر را گفت «دختر ~~تو به من ده!) ~~گفت «دختر من از نتاج جن است و با آدمی درنسازد.» ~~گفت «من بر دختر تو عاشقم.» نادیده با وی عقد ببست. ~~بلقیس گفت «پیش من دختران جنیاند، از لشکر تو نفور شوند. تنها پیش من توانی ~~آمدن.) ~~تنها رفت در قلعه. دختران جن را و بلقیس را دید تاجی بر سر. مدهوش شد، ~~درماند. بلقیس قدح پر زهر به وی داد. وی بازخورد. حالی، جان بداد. ~~بلقیس بر کنار سور آمد و گفت «ای لشکر، ملک میگوید که زنان شما را جمله پیش ~~من آورید.» ~~گفتند «حاشا که ما زنان خود پیش وی فرستیم» ~~بلقیس بازگشت. دیگربار بیامد و گفت «ملک میگوید لابد است که زنان را به من ~~فرستید.» ~~گفتند «حاشا از این سخن!» ~~بلقیس گفت «ای قوم، ملک بخفت خشمناک. اگر شما صواب پینید، من وی را هلاک ~~کنم و مرا به جای وی بدارید - که من نه قصد زنان کنم و نه قصد مردان» PageV01P425 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0426.png) ~~مردم همه به سجده رفتند و گفتند «سمعا و طاعتا» و سوگند خوردند. ~~وی بازگشت و سر ملک بیاورد، بر قلعه نهاد. و جمله بر طاعت بلقیس رفتند. ~~و در زیر این قلعه سراها کردند. و وی ملکهی سبا بود تا آن گه که زن سلیمان ~~شد. ~~بیضا قلعهایست به بصره. عبیدالله ابن زیاد بنا کرد ms449 به روزگار دراز، بر آن نقشها و ~~صورتهای عجب کرد. ~~مداینی گوید چون این بنا بکرد، و کلا را بفرمود تا آن را نگه دارند تا کس در آنجا ~~نرود. ~~اعرابیای در آن رفت. گفت «عبیدالله از این قلعه سود نبیند.» ~~وی را پیش عبیدالله بردند. گفت «این سخن چرا گفتی؟» ~~گفت «رأیت اسدا کالحا و کلبا نابحا و کبشا ناطحا، این همه بر صفت جنگ ~~استادهاند.» ~~بعد از چند روز، اهل بصره عبیدالله را بیرون کردند و به شام رفت و از بیضا تمتعی ~~ندید. ~~و گویند چون بیضا میکرد، مردی در آنجا شد، بنایی عظیم دید، برخواند «اتبنون بکل ~~ریع آیة تعبثون و تتخذون مصانع لعلکم تخلدون.» ~~عبیدالله را سخت آمد. گفت «آیهی دیگر چیست؟» ~~گفت «و إذا بطشتم بطشتم جبارین.» ~~گفت «در تو به کار دارم» و بفرمود تا آن مرد را بیفکندند و زنده وی را در بنا افکند و ~~رکنی از بیضا بر سر وی کردند. ~~لاجرم وی را از بیضا تمتع نبود. ~~پنجهیر شهریست میان هند و خراسان نهاده و در وی مفسدان باشند. و به ~~هندوستان نسبت بیش دارند که به خراسان. ~~پولس شهریست به دیار مغرب، بر ساحل دریا نهاده، هزار ارش سور وی است. PageV01P426 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0427.png) ~~میان وی و آند لس شش فرسنگ است. در دست اولاد رستم زال است و ایشان این ملی ~~را «امیرالمؤمنین» خوانند. و در این ولایت جایی ست «بربر» خوانند. # بلاد پهلویان بسیار است، از سرحد آذربایجان تا آخر زمین فارس، تا سیستان و تا ~~ماوراء النهر. و قطب بلاد پهلویان قهستان است و قطب قهستان همدان است. و قطب ~~فارس استخر است وجای اکاسره. # و گویند که فغفور - ملک چین - نامه نبشت به افریدون - ملک ایران - که «هزار ~~ملک در لشکر من است و آفتاب از جانب من برمیآید و هزار بتخانه دارم، در هر ~~خانهای چندان مال که در مملکت افریدون. و ولایت من ms450 معدن زراست و سیم و لاژورد ~~و جواهر. و درختهای وی تبرخون و خدنگ و گیاهش سنبل و زعفران و سنگش ~~بیجاده و مردمش به صورت پری. در همهی ولایت من یکی زشت نباشد: همه ~~روی سپید، سیاه گیسو، پیکرفرشته. صنعت ایشان دیبابا فی و مقراضی و ملکی. و از چین ~~تا لب جیحون ملک من است.» # افریدون جواب نبشت که «تو لاف چند زنی؟ - که یک شهر از پهلویان بهتر است از ~~همهی ملک چین و ماچین. و از همهی عالم خراج به ایران سپارند. و همهی بندگان ما از ~~ختن و چین باشند، از پهلویان یک بنده در چین نباشد. و معدنها که گفتی در ولایت من ~~بیشتر از آن شماست. و کار شما دیبابافی و این کار زنان باشد - از رنگ و نقش و نگار و ~~زلف را تاب دادن. و مثال شما چون طاووس بود رعنا: جز رنگ هیچ هنر ندارد. و اگر ~~آفتاب از جانب تو برآید، نه از بهر شما آید و قصد ناحیت ما کند و شما بهره از آن همان ~~گیرید که دیگران گیرند. و اگر کنار جهان تو داری، میان جهان من دارم: ناخن از تن دور ~~افتاد و دل در میان پادشاه بود و گرد بر گرد چشم خون و پوست بود، بینایی در میان بود. ~~و به بتخانه چه نازی؟ - که آن همه از بهر من جمع میکنی و نریمان را فرستادم تا آن را به ~~بلاد ما بازآورد.» # و نریمان همه را برداشت و فغفور را بگرفت و به بلاد پهلوی آورد. # تبت شهری ست حصین، بزرگ، در چین. بنا کرد آن را ملک تبع اقرن ابن ابی مالک. ~~و اهل وی به زی عرب باشند. و هوای تبت خوش است در ترکستان. و گویند هر که در PageV01P427 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0428.png) ~~تبت رود، خندد تا بیرون آید. و خاک این شهر قوتی دارد در تفریح و آفریدگار این هوارا ms451 ~~چنان آفریده که در آن رویها نیکو بود، تا شتر و اسپ را که نیکورو باشد و فراخ پیشانی، ~~تنگ چشم. و بر ضد این زمین، حبشه و حره که همهی جانوران سیاه باشند و ذمیم - از ~~خر و سگ و گنجشک. و مشک تبت بهترین مشکها بود. # تبوک حصنیست و در آن چشمهای که بر دریای قلزم است و شعیب از آن آب ~~کشیدی. # تخت سلیمان قصری بود عظیم بر صورت دابهای چهارپای. جنیان ساخته بودند از ~~زر و سیم. چون بر تخت نشستی، عنبر بر سر وی باریدی از شرفهها. چون به زیر آمدی، ~~صورت دیگر بر سر تخت استادی، آتش از دهان انداختی تا کس پیرامن آن نگردد. و بر ~~دو گوشهی دیگر دو شیر کرده، از دهانشان گلاب آمدی و بر گوشهی دیگر دو مرغ بالها ~~بکشیده تا کس سلیمان را نبیند. و وی همه را دیدی. و چون بنشستی، مرغی بیامدی و ~~تاج بر سر وی نهاده و آن گه دیوان صف کشیدندی. # و این تخت با وی بود سیزده سال و هیچ آدمی بر تخت ننشستی در عهد وی. تا روزی، ~~هدهد گفت «من ملکهای را دیدم بر تخت نشسته در زمین سبا.» ~~سلیمان را غیرت آمد و گفت «کیست که عرش وی پیش من آرد؟ و در عهد من کی ~~یارد که بر تخت نشیند؟» # عفریتی گفت «من بیاورم، به یک طرفت العین.») و تخت را حاضر کرد. # و مقصود از این حکایت آن است که ملوک را سازها باید که دیگران را لایق نباشد. ~~و سلیمان نپسندید که زنی بر تخت نشیند مانند مردی. # تدهر شهریست بزرگ. سلیمان آن را بنا کرد. خالد ابن ولید بستد. # و سبب فتح آن بود که در شهر به خالد دربستند. خالد درماند و بازگشت و گفت «ای ~~اهل تدمر، بالله که اگر بر سحاب روید که شما را به زیر آورم و مردان را بکشم ms452 و عیال را به ~~غارت ببرم.» و برفت. PageV01P428 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0429.png) # اسما عیل ابن محمد ابن خلف گوید که مروان ابن محمد دیوار تدمر بشکافت و اسیان را ~~بر سر کشتگان بدوانید تا گوشت از استخوانها باز کرد و بیرانی میکرد. پس، گوری ~~یافتند. به آزجی رسیدند. سریری دیدند، بر آن زنی، وی را هفت گیسو، در خلخال ~~بسته، هر قدمی یک آرش. در گیسوی وی صحیفهای زرین، بر آن نبشته: «بسم الله ~~الرحمن الرحیم. أنا تدمر بنت حسان. هر که در این خانهی من آید، ذلیل و مقهور ~~باد!) # مروان بفرمود تا آن سریر را همچنان باز کردند که اول بار بود. # بعد از چند روز، مروان را بکشتند و ملک از وی برفت. # ترکستان و تغزغز ولایتیست از حد چین، چون خلخ و کیماک و غز و بجناک و ~~قفچاق و خرخیز. و زبان ایشان یکیست و زبان چین و تبت مختلف بود. و تغزغز عرب ~~ترکانند. # پیغامبر گفت «ترکان اول کسیاند که ملک امت من بستانند.» و گفت «قصد ترک ~~مکنید، تا شما را قصد نکنند.» # و به زمین ترکستان گوسفند را چهار بچه بود. و باشد که شش بچه بزاید. و دنبها کشند ~~به زمین، چون دنب گاو. # تلاس شهریست در ترکستان. و کاشغر و ختن و یارکند و جرجان، این همه ~~شهرهای اسلامیست و تنکوی و ختای و طمغاج از بلاد کفر است - از آنجا که برآید ~~آفتاب. چون از این شهرها بگذری، به زمین سیاهان رسی. متاع ترکستان خدنگ و ~~سمور و سنجاب و قاقم و روباه و غلام و کنیزک و گوسفند ونمد و باز و شاهین و طغرل و ~~سنگ مار. # تستر شهریست نیکو، بر لب نهر مسرقان نهاده، در ناحیت خوزستان. و آن ~~نهریست که شاپور شادروان را بنا کرد بر در تستر، زیرا که شهر تستر بر تلی بود، تا آب ~~بر آن بگذرد. و تستر را به سنگ و قلعی ms453 و عمودهای آهنین بناکرد. # و جسد دانیال به تستر بود. اهل شوش را قحط رسید، جسد دانیال بخواستند. ایشان ~~تابوت را به شوش فرستادند تا قحط برفت. PageV01P429 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0430.png) ~~تابوت را پنهان کردند در قعر دریا و سوگند خوردند پیران شوش که «تابوت در این ~~شهر نیست.» ~~پس، از کودکان بپرسیدند. کودکان دلیلی کردند بر تابوت. ~~پس، عادت افتاد در آن شهر گواهی کودکان شنوند. ~~پس شگفتی این شهر شادروان است، بر نهر مسرقان. متاع ایشان دیبا و برنج و ~~پنج انگشت. ~~تفلیس شهریست در بلاد اران، بزرگ و پرنعمت. زنان ایشان کلاه دارند و بر در ~~دکانها نشینند. این شهر دو باروی محکم دارد. گویند در تفلیس چهل گرماوه هست که ~~یکی را بتابند، جمله گرم شود. و گرماوهای هست که آن را آتش نکنند و خود گرم باشد. ~~و شگفتی در آن است که ده خایه را در این آب نهند، پخته شود و نه برآید و یکی ناپدید ~~شود. علت آن کس نمیداند. ~~و تکریت بر ساحل دجله نهاده است و قلعهای دارد حصین، از میان آب برآورده. ~~تنیس شهریست در آب، به مصر، بر تلی عظیم بنا کرده از مردگان، بر هم نهاده، و ~~بر آن قلعهای ساخته. و آن تنیس از روزگار موساست. ~~توس در حدود خراسان است. آنجا گور علی ابن موسای رضا در بستانی و همچنین ~~گور هارون الرشید. ~~و هارون به خواب دید که شخصی کفی خاک سرخ به وی داد و گفت «خاک گور تو ~~است.») ~~روزگاری برآمد. به توس رفت. بیمار شد، در بستانی. آن خواب را یاد کرد. گفت ~~«خاک این بستان بیاوریدا!» ~~مسرور خادم کفی خاک از آن بستان به وی داد. ~~هارون گفت «این خاک است و این آن دست است که در خواب دیدم.» و گور خود ~~بکند. آنجا در آن گور رفت و «قرآن» میخواند. تا از دنیا رحلت کرد و وی را آنجا دفن ms454 ~~کردند. PageV01P430 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0431.png) ~~و توس را این مفاخر تمام است - این دو شخص که آنجااند. و اگر از توس جز ~~نظام الملک بیرون نیامد که مفخری تمام است و از حکا چون فردوسی که بر دگر ~~شهرهای خراسان فخر دارد. مردم این شهر متعبد باشند و سخی. ~~تیما حصنیست در عرب. ~~جابلسا شهریست در حد مغرب. هزار و دوازده دروازه دارد، هر شب بر هر ~~دروازه هزار مرد حارس باشند. ذوالقرنین آنجا رسید و به ظلمات بگذشت. به ~~روشناییای رسید که نه از آفتاب بود و پس، کوهی دید بر آن دو عمود، بر سر آن دو ~~مرغ. ~~آواز دادند آن مرغان و گفتند «ای آدمیزاد، زنا و ربوا ظاهر شد؟» ~~گفت «بلی.» ~~مرغان سه یکی به زیر آمدند. گفتند «بناها از گچ و خشت پخته بسیار شد؟» ~~گفت ««بلی.» ~~مرغان سه یکی دیگر به زیر آمدند. گفتند «دست از غسل جنابت بداشتند؟» ~~گفت «انه.) ~~مرغان باز به جای رفتند. گفتند «دست از فریضه بداشتند؟» ~~گفت ««نه.») ~~مرغان با سر عمودها نشستند. گفتند «لااله الا الله میگویند؟» ~~گفت «بلی.» ~~مرغان بیارامیدند. ~~پس ذوالقرنین از آنجا برفت تا به حد آن که آفتاب مردم را میسوخت، پس ~~باز گردید. ~~جابلقا شهریست بر حد مشرق. از پس وی، هیچ آبادانی نیست. گرما بود سخت. و ~~مردم در سردابها باشند. در وقت شروق آفتاب، دریا به جوش آید و آوازهای هول از ~~آن حاصل شود که دلها بشکافد. و گویند دهل ها زند بسیار تا آن آواز نشنوند و آن قتال PageV01P431 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0432.png) ~~است. از آن سوی دریا آفتاب برمی آید به مسافتی دراز، اما چنان نماید که آفتاب از میان ~~دریا برمی آید. # جا جلی شهریست به هندوستان. اسکندر از هیچ شهری درغماند به ستدن، مگر از ~~آن. زیرا که بر سر دو کوه نهادهاند: نصفی در آب و نصفی در خشک. دارچینی از آنجا آرند ~~به آفاقها. ~~قلعهی جاریه حصنی ست ms455 در حد مغرب، بر سر آب ساخته روان، در آن گروهی ~~بسیار. اسکندر آنجا رسید. چندان که نزدیک قلعه میرفت، قلعه دورتر میشد و بانگ ~~سگ میشنید. عجب درماند. # چندین ماه روزگار برفت تا شخصی بر سور آمد و گفت «ای اسکندر، تو را چه ~~مقصود است؟» # گفت «آن که طاعت خدای عزوجل دارید، اگر نه با شما حرب کنم.» # ملک ایشان حملی عظیم فرستاد و به طاعت آمدند و اسکندر بازگردید. # گویند که موسا ابن نصیر در مغرب رفت، وی را گفتند «شهریست بر میان آب ~~میرود و غرقه نمیگردد، عجب است.» # رفت تا آن را ببیند. به دریای احمر رسید. شهری دید، بر در شهر ایوانی دید، قنطرهای ~~بر سر آن و بر سر وی صنمی مسین، در دست وی کمان و تیری. چون مردم نزدیک ~~شدندی، تیری بینداختی و مرد را هلاک کردی. تا سه مرد را هلاک کرد. # مردم در شدند. شهری دیدند عظیم و مردم آن شهر هیچ سخن فهم نمیکردند. پس، ~~بازگردیدند. بر در شهر نبشته بود «هر که پیشتر شود، هلاک گردد.» # (و در حدود هند، اقلیمیست آن را کپیان دارند. در آن جزیرهایست رونده در آب. ~~و مردم آن ولایت عاجز باشند از رنج کپی. و خراج آن است که هر روز طعامی سازند و ~~کپیان بخورند و بازگردند، تا روز دیگر به آن خرسند باشند.) PageV01P432 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0433.png) # جرجان شهری ست نیکو، بر جویی نهاده. متاع وی خرما بود و زیتون و جوز و انار ~~و شکر و ابریشم و طیفوری. و آنجا اردرها بود که دیدن وی هول نماید، ولیکن ضرری ~~نکند چنان که دیگر جایگاه. # جزیره ولایتی ست حد وی از حفر ابوموسا به دومت الجندل تا اطراف شام و تا فرق ~~عراق. و از عجایب جزیره کنیسهی زهاد است. و شهر بزرگ از جزیره: نصیبین. و در ~~نصییبین عقارب قتاله باشند بسیار. و دیار عین و موصل و تکریت ms456 و هیت و انبار و ~~قرقیسیا و شهرهای بسیار همه از جزیره است. # جندی شا پور شهریست شاپور بنا کرد. ~~و اول، بیشهای بود. شاپور به آن بگذشت. برزیگری زمین میکشت. شاپور گفت ~~«اینجا شهری بکنم.» # برزیگر گفت «اگر از من دبیری آید، این جایگه شهر گردد.» # و برزیگر پیر بود، نام وی «بیل». # شاپور گفت «والله که بنای این شهر توکنی.» و وی را به معلمی داد تا دبیری آموزد. و ~~بفرمود تا بیشهها و درختها بکندند. # و شیخ دبیری بیاموخت به مدتی. در پیش شاپور آمد. شاپور بخندید و وی را وکیل ~~بنای آن کرد، تا آن شهر را بکردند. # و در مملکت شاپور، مانی ظاهر شد - سر زنادقه - و فتنهی مانی ظاهر شد در عالم. ~~شاپور ابن اردشیر درماند و با وی مدارا میکرد، تا نیک بدانست که مذهب مانی باطل ~~است. پس، مانی را بکشت و پوست وی پر کاه کرد و از در جندی شاپور درآویخت. و آن ~~را «در مانی» خوانند. و زنادقه از آفاقها به زیارت آن دروازه آیند. # جور مدینهایست به فارس. اردشیر بناکرد. و اول، دریایی بود. اردشیر نذرکرد که ~~آنجا که ظفر یابد بر دشمن، شهری بکند. به جور ظفر یافت. مجاری آب را بگشاد و آن را PageV01P433 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0434.png) # چاچ شهریست در ماوراءالنهر. کمان چاچی و تیر و حصیرها و نمک چاچی و ~~کرباس نیکو از آنجا آرند. # چغانیان ولایتیست از حدود ماوراء النهر. متاع آنجا زعفران و باقلی و ترکش و ~~اسپانی نیکو و شتران. # چین اقلیمیست فراخ. جمله کفار دارد. حدی به هند پیوسته است. و ملک تبت ~~خراج به ملک چین دهد. و در چین مروارید بود نیکو، تا یک دانه صد هزار دینار ارزد و ~~در آب خوش بود. و لؤلؤی دریای شور نیکوتر بود و صافی تر. اما آن که در آب خوش ~~بود، بزرگ تر بود. و این صدف جانوریست چندان که بچهی ms457 کبوتر، دو صدف به وی ~~درآمده. به وقتی معلوم، به شب برآید و صدف بگشاید و چند قطره از باران نیسان ~~بستاند و صدف به هم آرد و زیر شود، تا آن قطره در آن صدف رنگ وی گیرد و لؤلؤ ~~شود. # و در چین، ملک عادل بود. حوضی ساختهاند، سلسله در آن کرده: چون مظلومی ~~بنالد، سلسله را بجنباند، ملک بداند که مظلوم است، وی را راه دهند و انصاف وی ~~بستانند. و در آنجا قاضی و حبس بود. و گوسفند را چیزی بر سر زنند تا بمیرد و بخورند. و ~~غسل جنابت نکنند و آیین گبران دارند. همسایهی هندوستانند، اما اقلیم هند فراخ تر ~~است. در چین اسپ دارند و فیل را شوم دارند. در همهی چین زشتی و یکچشمی نباشد، ~~همه نیکورو باشند. به زمستان و تابستان حریر پوشند. هوای گرم بود و زمین نمگین باشد. ~~برنج خورند و گوشت خوک. زنان برهنه آیند، شانهها به سر فرو برده از عاج. ~~خانههاشان چوبین بود. و لواطه مباح دارند. طب ایشان داغ بود. # متاع چین ابریشم بود و دیباجها و دارچینی و مامیران و کاغذ چینی و کاسهی چینی ~~و زررشته و سنبل و نقاشان حاذق. تا یکی جامهی دیباج ببافت و بر در خانه درآویخت ~~به فخر. غلامی گفت «این جامه را عیبی ست.» PageV01P434 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0435.png) ~~ملک چین گفت «چه عیب دارد؟» ~~گفت «صورت طاووسی بر آن کردهاند که شاخ خرما در منقار دارد و طاووس شاخ ~~خرما بر نتواند گرفت. اگر به شهری دیگر برند، عیب کنند.» ~~و دیگری جامهای درآویخت بر آن نقش کرده مرغ بزرگ، بر سر سنبله نشسته. ~~گفت «سنبلهای ضعیف مرغی را بر نتواند داشت و دوتا گردد و سر به زیر آورد.» ~~ملک بفرمود تا جامهها را بدریدند و آن غلام را خلعت داد. ~~مقصود آن است که تا به این حد اندیشه کنند. ~~و آخر بلاد چین تبت است. و ms458 چین را به نام چین ابن فغفور ابن کماری ابن یافث ابن ~~نوح خوانند. ~~حایط عجوز حصنیست به مصر، بر شط نیل کشیده. زنی پیر کرد که وی را ~~پسری بود، شیر وی را بخورد. وی دیواری بکرد تا سباع به نیل نیایند و بر آن صورت ~~سباع بکرد و راهها و شهرها بر آن دیوار نقش کرد تا اهل مصر دانستندی. و درازی این ~~دیوار سی فرسنگ بود، از حد فرما تا حد اسوار حاجزی میان حبشه و مصر بکشید. و ~~این حایط از عجایب دنیاست که زنی را این همت باشد که این تواند کرد. ~~و گویند این عجوز را پسری بود، منجمان گفتند «قمساح وی را هلاک کند که از نیل ~~برآید.» ~~این حایط بکرد میان ولایت خویش و میان نیل. و پرسید از مردم که «تمساح چون ~~بود؟» ~~تمساحی چوبین بکردند، پیش عجوز آوردند. ~~پسرش به آن بازی میکرد. روزی بر وی افتاد و شاخی از چوب وی در سر وی ~~رفت و به آن هلاک شد. ~~حبشه ولایتیست فراخ، شهرهای بسیار. و در آن عجایب بسیار بود و از عجایب ~~آن ولایت کپی است. و بوزینه آنجا بسیار باشد. ~~ذوالقرنین آنجا رسید. از ایشان به رنج آمد. و ملک حبشه در آن زمان زنی بود نام وی PageV01P435 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0436.png) ~~قیدافه. پسر وی را و زنش را بگرفت و در بند کرد. و قصد قیدافه کرد. میان ایشان حربها ~~رفت. ~~پس اسکندر درماند. وزیر خود را بر تخت نشاند و اسکندر پیش وزیر باستاد بر ~~شکل رسولی. و پسر قیدافه و زنش - ناهید - را در آوردند تا بکشند. رسول نگذاشت. ~~وزیر گفت «این شخص رسول من است. با شما میفرستم. وی را پیش قیدافه برید تا ~~وی را عزیز دارد و به من بازفرستید!» ~~پس، رفتند پیش قیدافه. پسرش گفت «این رسول اسکندر است و ما را از شمشیر ~~اسکندر برهانید و با ما نیکی کرد ms459 بسیار.» # قیدافه دست اسکندر گرفت و در قصری برد از آبنوس کرده، استونها از زبرجد، و ~~بر تخت زرین نشسته و تاج بر سر نهاده و پنج هزار غلام استاده. پس، طعام آوردند. ~~قیدافه گفت «ای اسکندر، چرانام خویش رسول کردی؟ و من صورت تو دیدهام. تو ~~اسکندری. از لشکر خویش چرا تنها بیرون آمدی؟» # اسکندر گفت «چنین مگو- که ملوکان خود را به چاکران مانند نکنند.» # پس، اسکندر را در خانهای بردند سبز، آسمان خانه از یاقوت سرخ و آن خانهای بود ~~روان، بر گردون نهاده و بر فیلان بسته. اسکندر از آن شگفت ماند. # پس قیدافه گفت «ای اسکندر، تو با پسر من و زنش نیکی کردی. تو را نیازارم. و من ~~تو را رسول خوانم تا بازگردی.» # پس اسکندر بازگردید و آن ولایت در دست قیدافه بگذاشت، به حکم آن که رعیت ~~وی شکر می کردند از قیدافه. # و بدان که حبشه همیشه منیع بوده است. و قصد یمن کردهاند و چندبار ستدهاند و ~~قصد کعبه کرده. و پیغامبر گفت «کعبه بر دست حبشه بیران گردد و گنج وی حبشه ~~بردارد.» ~~و اغلب، أمرا باشند و عزیز. متاع حبشه فیل و زر سرخ و غلام و کنیزک. # حجر شهریست میان کوههای آثالث، خانهها کنده از سنگ خاره. آنجاست بئر ثمود ~~و آن کوه که ناقهی صالح از آن کوه بیرون آمد. PageV01P436 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0437.png) ~~حدیقت الؤحوش ایوانی بود عالی. آن را بنا کرد کسرا آپرویز، به هفت سال، به ~~هزار مرد. و در آن صیدهای بسیار جمع کرد. ~~آپرویز شراب خورد و مست شد. زن وی - شیرین - را گفت «چه حاجت ~~داری؟» ~~گفت «قصری بکن از بهر من در اینجا. دو نهر بکن: در یکی خمر صافی و در یکی ~~شیر.» ~~گفت «بکنم.» ~~چون هو شیار شد، فراموش کرد. شیرین فهلبد مغنی راگفت «وی را یاد آور!» ~~وی غنایی بگفت. وی را یاد آمد. بفرمود تا قصری بکردند و ms460 جوی را از سنگ بکرد ~~و شراب در آن روان کرد. و آن را «قصر شیرین» گویند. ~~و این شیرین زنی بود از نسبی عالی و عقل تمام. و صفت وی گفته آمد. ~~حضر شهریست بر جزیره. ملک وی ساطرون ابن اسطرون. و وی آن را بناکرد. ~~و گویند که آن را بنا کرد ملک ضیزن و طلسم ساخت چنان که کس آن را نتواند ~~ستدن مگر به خون کبوتری ورقا و خون حیض زنی. پس ضیزن همهی زنان را در چاهی ~~کرد و نگه داشتی. ~~تا شاپور ذوالاکتاف قصد کرد که حضر بستاند. ~~دختر ضیزن را - نضیره - حیض رسید، وی را در میان زنان کردند. بر سوری ~~می آمد. شاپور را بدید، عاشق شد. به وی نبشت که «به حیض زنی و خون کبوتری، بر ~~پوست آهو نویس که حضر گشاده شود و در گردن فاخته بند و وی را رهاکن تا بر سور ~~حضر نشیند.» ~~شاپور بفرمود کردن. فاخته بر سور حضر نشست. همهی دیوارها بیفتاد. و شاپور ~~صد هزار مرد از حضر بکشت و نضیره را به زن خود کرد. ~~پس، شبی، خفته بود. نضیره را خواب نمی گرفت. شاپور پرسید که «تو را چیست؟» ~~گفت «فراش من ناهموار است.» ~~نگه کردند در آن: بلگی از مورد در آن جامه بود. ~~نضیره گفت «مادر و پدر من مرا به شیر و مغز بادام پروردند و در میان ابریشم» PageV01P437 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0438.png) ~~شا پور گفت «چرا با ایشان بیوفایی کردی و مردم خود را علف شمشیر کردی؟ تو که ~~با مادر و پدر چنین کردی، با ما چه کنی؟» ~~پس، فرمود تا گیسوی وی در پای دو اسپ شموس بستند و در صحرا رها کردند تا ~~بمرد. # حضرموت شهریست کوچک به شام. و گور هود پیغامبر آنجاست. و آنجا ~~چاهیست «برهوت» خوانند، قعر وی کس نداند مگر خدای تعالا. در آنجا بیابانیست ~~مظلم، «وادی جهنم» خوانند. و در آن ms461 چاه، ارواح کفار و اشقیا باشد. و آبان ابن تغلب ~~گوید شخصی پیش این چاه بخفت، همهی شب آوازی میشنید: «یا دومه، یا دومه!» از ~~اهل کتاب پرسید. گفتند «دومه نام ملکیست موکل بر ارواح اشقیا و کفار.» # حلب شهریست در شام-شهری بزرگ -و در آن منارهای بود مربع، بر سر وی ~~درختی رسته است از زنجیر. شهریست هوای خوش دارد، آبی سازنده، مردمی نیک. # حمص شهریست به شام. خالد ابن ولید گشود و صلح کرد بر صد هزار و هفتاد هزار ~~دینار. حمص و حلب نام پسران مهر ابن جان است. و بر در مسجد حمص سنگیست ~~سپید، بر سر آن صورت آدمی، نیمهی زیرین کژدمی. هر که از آن گل بردارد و بر آن ~~صورت نهد، پس بردارد و بر گزیدهی کردم نهد، بیارامد. و آن مهر چون در آب افکنند و ~~بازخورند، ساکن شود. # بلدهی حیره بقعهایست نیکو. حکما گویند شبی و روزی به حیره بودن بهتر از ~~مداوات سالی کردن. و پیغامبر گفت «روزگاری آید که امت من حیره را بستانند. و نگه ~~می کنم که شیما - ملکهی حیره - به زیر آید از قلعه، نقابی سپید در سر گرفته، عصابهی ~~سیاه بر پیشانی بسته، بر استر اشهب نشسته. اهل اسلام وی را به زیر آرند به قهر.» # شخصی حاضر بود نام وی فاتک. عاشق بود بر این زن. گفت «یا رسولالله، اگر ~~حیره بستانند، آن زن را به من دهی؟» # گفت «تو را دادم.» PageV01P438 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0439.png) ~~چون پیغامبر در گذشت، نوبت خلافت ابوبکر بود. خالد ابن ولید را به شام فرستاد. ~~فاتک با وی برفت. ~~چون به در حیره رسیدند، فاتک این قصه با خالد بگفت. ~~خالد گفت ««گواه داری؟» ~~گفت «بلی.» ~~عبدالله ابن عمر گواهی داد که «من از رسول الله شنیدم که حیره بگشایند و شیما بر این ~~صفت به زیر آید و وی را به زنی به فاتک دهند.» ~~خالد سوگند خورد که ms462 صلح با اهل حیره آن گه کنند که شیما به زیر آید. برادر شیما- ~~عبد المسیح - خروارها زر فدا کرد، قبول نکرد. ~~پس، در قلعه بگشادند و شیما بیرون آمد، بر استر اشهب نشسته، نقابی سپید بسته، ~~بالای آن عصابهی سیاه بسته. ~~اصحاب پیغامبر چون آن بدیدند، تکبیری بکردند که همهی ولایت بلرزید. ~~عبدالمسیح رکاب شیما گرفته بود. گفت «شما را چه رسید؟» ~~گفت «پیغامبر ما خبر کرده بود که حال شیما و حیره چون باشد. صدق وی ظاهر شد. ~~و ما از آن شگفت تکبیر میکنیم.» ~~پس، شیما را به فاتک سپردند. ~~شیما گفت «ای فاتک، من پیر شدم و تو مرا به جوانی دیدهای و جوانی نماند.» ~~فاتک وی را به خیمه برد و پیش وی بنشست. ~~شیما گفت «مرا بفروش!» ~~فاتک گفت «تو را به ده صد فروشم.» یعنی به هزار دینار. و پنداشت که این شماری ~~بسیار است. ~~شیما ده صره زر بخواست، هر یکی صد دینار. به وی داد و برفت. ~~خالد را خبر کردند. گفت «شیما را بازخوانید!» ~~بیامد. ~~گفت «ای شیما، حیلت کردی با مرد سلیمالقلب. وی را بفریفتی به هزار دینار و وی ~~هیچ حساب نداند.» ~~شیما گفت «اگر فاتک خود را دروغزن کند، از حکم تو به در نیایم» # 437 PageV01P439 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0440.png) ~~فاتک بیامد. گفت «چنین رفت. و من خود را در و غزن کنم.» # خالد حیره را به شیما سپرد و صلح کردند و بازگردیدند. # خانفو شهریست بزرگ در ولایت چین. و بیرون وی، مسالحها و مردان که آن را ~~نگه می دارند و از کشتیها عشر میستانند، از بهر ملک خانفو. و بارهای بازرگانان جمله ~~به سرای ملک برند و مهری بر آن نهند شش ماه، تا باد ساکن گردد و موج دریا بنشیند، ~~پس کالاها به جای بازدهند. و هرگه یکی از خانفو بمیرد، آن روز دفن کنند وی را که ~~زاده بود. و باشد که یک سال وی ms463 را میدارند. اگر توانگر بود، ادویه بر او افشانند. اگر ~~درویش بود، صدف بر او افشانند. و چوبی باشد آن را «نفیر» خوانند، از آن تابوت ~~سازند، هزار سال آن چوب بماند. و خانفو سرحد عالم است. # خبیص شهریست به حدود کرمان. در آنجا باران نبارد و بیرون بارد. و مرد بر سر ~~سور شود و دست بکشد، باران بر آن آید. آنجا چوبیست آتش به وی کار نکند، ترسایان ~~بر آن تمویه کنند و گویند «عود صلیب» است. # ختل از کورهی ماوراءالنهر است و از مدینههای آن «هلبک» و «منک». متاع ختل ~~اسپ ختل و نمد و کمند است. پادشاه به هلبک نشیند. و ختل بر حد وخان است، جای ~~کفار است. وخان معدن نقره است. و در وادی ختل زر باشد، در میان سیول که از بلاد ~~وخان آید. و وخان نزدیک است به تبت. و زمین ختل بسیارمیوه بود و خصب باشد. و ~~از ختل بر زمین قوادیان و چغانیان آیند و به ترمذ. و ترمذ بر کنار جیحون است و حدی ~~با شومان دارد. و از چغانیان زعفران آورند و از قوادیان رویناس آورند. # خجند شهریست متاع وی زردالو و گردگان و آلوی کشته بود. به غایت نیکو و ~~شگفت. ~~خراسان ولایتیست معاون اسلام باشند. و جمالی دارند و هیبتی. و زیرک باشند. و PageV01P440 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0441.png) ~~برانگیخت و سیاهی در پوشیدند و سوگند خوردند که «برنگنیم تا انتقام از بنیامیه ~~بستانیم.» و بستدند و به آل عباس سپردند. # و محمد ابن علی ابن عبدالله ابن عباس گوید «اهل کوفه شیعهی علیاند و اهل بصره ~~عثمانیاند و اهل جزیره حروریاند عاصی - اعراب خلفند - و اهل شام تبع آل ~~ابوسفیانند و اهل مکه و مدینه از آن ابوبکر و عمرند. بر شما باد با اهل خراسان که عدد ~~بسیارند و دلها فارغ دارند از بدی.» # و بدان که خراسان خاک مبارک است، در آن شهرهای معظم، و اهل ms464 وی زیرک و ~~علمای فحول از آنجا خاستهاند. معاونت دین کنند و نصرت اصحاب حدیث کنند و به ~~دانش ترجیح دارند بر دیگران. # خزر ولایتیست اهل وی همه جهود بودند. یأجوج و مأجوج نوعیاند از خزر. و به ~~خزر شهریست بزرگ نام وی سمندر. میان وی و نهر اتل چهار هزار باغ است، تا به حد ~~ولایت سریر. آن ولایت ملک فارس داشت، تا از اولاد بهرام چوبین، ملکی بستد از ~~وی. و در همسایگی خزر، قومیاند «پرطاس» خوانند. و از ولایت خزر هیچ نیارند مگر ~~سریشم. نام ملک ایشان «خاقان» بود. چون ملکی را بنشانند، حلق وی بیفشارند تا ~~نزدیک بود که هلاک شود و گویند «چند سال خواهی پادشاهی کردن؟» # گوید چندین سال. # پس، پادشاهی کند تا آن وقت. اگر نمیرد، وی را بکشند. # خزران سدیست دیوار سنگین چندین فرسنگ کشیده، برآورده از میان آب تا ~~بالای کوه - سدی عظیم. هر که خواهد که بر آن بالا رود، به شب تواند رفت: نماز بکند و ~~بر آنجا رود و بازآید، بیگزندی. و اگر به روز قصد کند که بر آن رود، ازدرهایی از دریا ~~برآید و وی را نگذارد. # خضیرا قبهایست عظیم. معاویه ابن ابی سفیان کرد به شام، به بیست سال، به رخام، ~~و سقف وی به ساج، منقوش به زر و لاژورد، و زمین وی به فسیفسا. چون بپرداخت، ~~مردی در آنجا شد. پرسید که «چون است؟» PageV01P441 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0442.png) ~~گفت «اگر این خضرا را از مال آفریدگار کردی، یعنی از بیت المال، تو از جملهی ~~خیانتگران باشی و اگر از مال خود کردی، از جملهی مسرفان باشی.» ~~معاویه بگریست و گفت «اگر پیش از این بشنیدمی، نکردمی.» # خوارزم ولایتیست مبارک و اهل وی متدین و به حمیت و به مروت و در ایشان ~~سمتی و وقاری بود. و آنجا سرمای مفرط بود و مردم وی غازی باشند، ستم بر خود نگیرند ~~و از هیچ پادشاه راضی ms465 نگردند، مگر به عدل. شهر بزرگ آنجا جرجانیه است. زبان ~~خوارزم مشکل بود. بیشتر حروف ایشان ««ز» بود. شهری دیگر است آنجا که لغتی مشکل ~~دارند و دشمن امیر المؤمنین علی باشند. و سرما به حدی بود که رویها بر بالشها یخ ببندد، ~~درخت عادی بشکافد، مرد بر مرکب نتواند نشست از بسیاری که پوشیده بود. حدی به ~~خراسان دارد و حدی به ماوراءالنهر. وادی جیحون یخ بندد، از ناحیت خوارزم تا حد ~~کوهی که بر شط بجیرهی خوارزم است، تا تابستان. و نهر جیحون و نهر شاش در این ~~بحیره آید. به خوارزم، همهی میوهها باشد مگر جوز. اهل خوارزم سفردوست باشند و بر ~~غزان مستولی باشند. در بلاد خوارزم، معادن جوهر هیچ نیست. متاع خوارزم سنگ ~~جراحت و قندز و ماهی شور و سجاده و لحاف. # خواش شهریست بر هفت فرسنگی آن کوهی از آن نوشادر آرند نیکو. کهفیست ~~مظلم، دخانی از آن برمی خیزد، نوشادر میگردد. و سلطان عشر آن برگیرد. # خورنق بناییست به ظهر کوفه. نعمان ابن امرؤالقیس کرد، به هشتاد سال - مدت ~~ملک وی. مردی بود رومی، نام وی سنمار، دو سال کار بکردی و پنهان شدی، پس ~~ظاهر شدی. گفتند «چرا چنین میکنی؟» # گفت «تا بنا قرار گیرد.» # چون بپیمودند، پانزده ارش فرو نشسته بود. # پس، تمام کرد. نعمان بر سر وی رفتی و مینگریست. برابر وی دریایی دید و از پس ~~وی بیابان. در آب ماهی، در صحراضب و نخلها. نعمان گفت «هرگز مثل این بنا ندیدهام.» ~~سنمار گفت «من جایی دانم از این قلعه اگر سنگی از آنجا برگیرند، این قلعه بیفتد.» PageV01P442 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0443.png) ~~نعمان گفت «جز از تو هیچ کس داند؟» ~~گفت «انه.) ~~سنمار را از قلعه به زیر انداخت تا هلاک شد و گفت نبادا که به کسی گوید و آن را ~~بیران کند. ~~پس نعمان به شام رفت چندین بار. بعد از مدتی، باز آمد. روزی بر خورنق رفت، ms466 ~~بستانها دید و جویها برابر فرات، گرد خورنق میگردید چون خندق. عجب درماند. از ~~وزیر پرسید که «از این عجبتر هیچ دیدی؟» ~~گفت «نه. ولیکن یک عیب دارد. دائم بنماند.» ~~گفت «آن چیست که دائم بماند؟» ~~گفت «آن چه پیش آفریدگار.» ~~گفت «آن را به چه یابم؟» ~~گفت «به ترک دنیا.» ~~نعمان پلاس در پوشید و پنهان شد. و دیگر وی را کس ندید. و پسرش - منذر ابن ~~نعمان - به جای وی بنشست. ~~خوزستان ولایتیست پرنعمت، اما هوای فاسد دارد و اهل وی اندک بدخوی ~~باشند و از آن ولایت گریزان، چون اهل اصفهان - که به هر اقلیمی که روند، صنفی بینند ~~از اهل اصفهان و خوزستان: یکی سبب آن که حرص دارند بر جمع مال، دیگر آن که ~~برنتاود از بسیاری مردم، سیم آن که مردم از جای نیک انتقال کمتر کنند. ~~(و علی ابن ابی طالب گفت که «دجال از اصفهان برآید و بر مقدمهی وی، مردی نام ~~وی مهران، اصل وی از خوزستان، همهی عالم را خراب کند، مگر مکه و مدینه و ~~بیت المقدس.» و آز این سبب گویند که خرابی عالم و قحطها ابتدا از اصفهان خیزد) ~~و خوزستان زمینیست سهل و جویهای روان دارد و آب را یخ نبندد. اهل وی ~~زردروی باشند و نزار و تنگخوی. و متاع آن شکر و قند و ترج و لیمو و پنجانگشت و ~~جامههای نیکو و دیباجهای فاخر و حریر و ابریشم بسیار. و خطهایست آبادان و ~~شهرهای بسیار و دیههای بسیار و مایل به عبادات و دیندار و متعبد. PageV01P443 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0444.png) ~~دارابجرد شهریست در حدود فارس. وی را خندقیست، آب از چشمهها به آنجا ~~آرند و در این آب گیاهی بود که هر آدمی و چهار پا که در آن رود به وی در پیچد و بنرهد ~~از آنجا. و در این شهر کوهیست همچون قبهای گرد برآمده و به هیچ پیوند ندارد و بر آن ms467 ~~نتوان رفت. ~~دامغان شهریست در حدود طبرستان. همیشه باد آید آنجا، به روز و به شب. و آنجا ~~آبیست کسرا آن را قسمت کرد: از کهفی به در میآید و به صد و بیست قسمت کرده، هر ~~قسمتی به دیهی میرود که یکی بر یکی زیادت نباشد. تا یکی صد و بیست جوز در آن ~~آب انداخت، هر یکی به قسمتی رفت. # اسکندر به عالم بگردید. چون به دامغان رسید، از دنیا رحلت کرد و وی را به ~~اسکندریه بردند. # دمشق شهریست نیکو، هوای سازگار، آبی خوش. پنداری که از بهشت ~~گوشهایست. مفسران گویند که ارم ذات العماد دمشق است. اصمعی گوید «بهشت دنیا ~~غوطهی دمشق است و نهر بلخ و نهر ابله.» # دمشق را بنا کرد ضحاک بیوراسپ ظالم. و گویند که بنا کرد دمشق ابن قانی ابن مالک ~~ابن ارفخشد. در جامع وی خانهای مربع ساختهاند و بیست و چهار جام آبگینه در آن ~~نهاده و خروسی رویین بر آن خانهها میگردد و هر ساعتی مهرهای در تاسی میافکند. ~~ساعات به آن بشمارند. و به شب، دیگر بار، اول ساعت، سرخی در آبگینهای آید. دوم ~~ساعت، در آبگینهی دوم آید، به قدر درازی شب و کوتاهی. و آن را شگفت کردهاند. و ~~دور وی دائم نباشد. و مردی بر آن موکل بود که ساز آن نگه میدارد. و دور دائم در ~~قدرت آفریدگار بود. ~~و عمر ابن عبدالعزیز در روم ستونها دید عظیم. گفت «هر که یکی به دمشق بیاورد، ~~برابر زر بدهم.» # یکی بیاوردند، زر بداد. دیگران بیاوردند، گفت «مرا نمیباید.» # آنجا بگذاشتند و نتوانستند به جای باز بردن. PageV01P444 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0445.png) # دمشق را خالد ابن ولید گشود. و حصار وی ابوعبیده داد و خالد بر قراقر فرو آمد و ~~در غوطه رفت - سنهی آربع عشره، در ماه رجب. # و از عجایب دمشق آن است که اگر یکی صد سال در دمشق باشد و تأمل کند، هر ~~روز ms468 چیزی بیند که ندیده باشد. # هیثم ابن عدی گوید معاویه به شام والی بود بیست سال، محرابها و قصرها کرد، ~~مسجد را بنا کرد به رخام و سقف وی به ساج، منقش کرد به لاژورد و زر و محراب وی ~~مرصع کرد به جواهر نفیس و بناهای عالی کرد. در دمشق میوههای نیکو بود و در همهی ~~شهر شخصی نیابی زشتروی و نه بدخوی. # دمیاط و تنیس دو شهر است به مصر، در میان آب. و در آن راه نیست مگر به ~~کشتی. و از مصر تا روم ده روزه راه است از دریا. و شهرهای آنجا یکی عسقلان است و ~~قوص و قنا. متاع وی کتان وقصب. # دنقله شهریست در ولایت نوبه، بر ساحل نیل. هفت دروازه دارد به سنگ بنا ~~کرده. چندان شهریست که به هفتاد روز بروند. نهصد فرسنگ باشد. در این بلاد معدن ~~زمرد است. خاک میکنند از چاهها و میشورند، پارههای زمرد مییابند. نام ملک ~~ایشان کابیل بود. و از پس نیل، ظلمات است. # دیر الخنافس به دیار بکر است. حصنیست. چون پانزدهم ماه حزیران بود، صد ~~هزارهزار جعل آنجا آیند و آن دیر ممتلی شود از ایشان، چنان که دیوار و سقف، ~~ظاهر و باطن آن، سیاه شود، تا شب. پس همه بپرند و بروند. تا سال دیگر، یکی را ~~نبینند. # ذات الآ ظلاف جایی ست به قرب همدان. آن را «گور سنبه» خوانند و آن منارهای ~~بود از سنب خرگور کرده. آن را شاپور ذوالاکتاف کرد بر شکلی که ممکن نبود که بهتراز ~~آن بکنند. و عمرهای دراز، بادهای سخت و باران بر وی هیچ اثرنکرد. و سبب این بنا آن ~~بود که شاپور فرو آمد به طلب صیدی. و اهل آن جایگه شکایت کردند از مضرت PageV01P445 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0446.png) ~~خرگور. سوگند خورد که بنرود تا همه را هلاک کند. پس، ایشان را میکشت و سنبها ~~درهم میبست به میخهای دراز تا این مناره ms469 بکرد. ~~گویند که منجمان شاپور را گفتند که «به بلایی افتی و به درویشی. و ملک با تو آید، ~~آن گه نان زرین خوری بر خوان سیمین.» ~~پس شاپور راه صید گم کرد و در این ولایت آمد. جامه و تاج را در آنبان کرد و به ~~برزیگری سپرد. و برزیگری میکرد و دختر برزیگر بخواست. ~~روزگاری برآمد. روزی، زن وی بیامد دو قرص گاورسی داشت که به شاپور دهد. ~~شاپور از آن سوی آب بود. بیل را راست کرد تا آن قرصها بر آن نهاد. آن را میخورد، ~~نانی زرد دید بر بیل نهاده. یاد آورد نان زرین بر خوان سیمین. ~~پس، تاج بر سر نهاد و تازیانه از دروازهی دیه در آویخت. و لشکر وی جمع آمد و ~~سجود کردند. شاپور آن برزیگر را غنی کرد. ~~پس، از شاپور پرسیدند که «حال تو چون بود؟» ~~گفت «از رنج خرگور نیاسودم. به روز برزیگری کردمی، شب خسته بودمی، خرگور ~~نگذاشتی که بیاسایم.» ~~لشکر از بهر وی هر یکی خرگوری بگرفتند. و از سنبهای ایشان منارهای بکرد سی ~~گز بالا، بیست گز استدارت. ~~پس، بنا را گفت «از بهر کس این چنین منارهای کردهای؟» ~~گفت (انه.») ~~گفت «اگر بفرمایند، بکنی؟» ~~گفت «بلی.» ~~ملک بفرمود تا وی را هلاک کنند. ~~بنا گفت «مرا بر سر این مناره کن و در مناره دربند تا آنجا هلاک شوم!» و چوبی بر ~~آنجا برد، گفت «سایه بان کنم تا آفتاب مرا نرنجاند.» ~~وی را بر آنجا کرد و در مناره استوار کرد. ~~بنا از آن چوب دو جناح بکرد و بر سینه بست و به شب، از مناره پپرید و برفت. PageV01P446 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0447.png) # و آن کس که آن را بیند، داند که ملکی کرده است بزرگ همت و سیمی بسیار بر آن ~~صرف کرده است. # ذمار در حدود یمن است. شهری بود. و دو دیه آنجا بود، یکی را «ذموران» خوانند و ~~یکی را ms470 «ذالان»، و آنجا زنان باشند نیکورو، بلندبالا، چنان که در روی زمین هیچ جای ~~نبود. و زنا فاش بود و مفسدان از نواحی قصد آنجا کنند. و گویند ذموران و ذالان دو ~~پادشاه بودند، زنان را اختیار کردند از جهان. و فرزندان صاحب جمال زایند. جمال ایشان ~~از این است. # رام هرمز شهریست نیکو، در حدود خوزستان. آنجا دیباها بافند نیکو. مانی ~~زندیق را آنجا کشتند و آنجا بیاویختند. بعضی گویند که مانی در حبس بهرام بمرد، آنگه ~~سرش ببریدند. # رأس العین مدینهایست به جزیره. آنجا پنبه باشد بسیار و از آن تیرست چشمهی ~~آب بیرون آید، جمع شود جمله، نهری عظیم گردد، آن را «نهر خابور» خوانند. # رقه شهریست بزرگ در شام، در آن منارهای کرده از سنگها. در میان هر سنگی ~~آسیابی آهنین، از آن حلقهای بیرون آمده که دست به آن درزنند و به بالا درآیند. بر آن ~~مناره صندو قی نهاده، در آن کلهی سر یحیا ابن زکریا. # روم اقلیمیست فراخ و پرنعمت. در پهلوی شام است و همسایهی جزیره و زمین ~~روم غربی است - دبوری. حد وی از آنطا کیه تا صقلیه و از قسطنطینیه تا حد تولیه. همه ~~ترسا باشند مگر این نیمه که به آذربایجان است. ~~اهل روم زیرک باشند و طلسم های ایشان دلیل کیاست کند و نقاشی و صنعت کیمیا، ~~خاصه صورتگری. در این ولایت، طلسمها باشد بسیار و آبهای خوش و کوههای ~~بسیار. پادشاه روم به قسطنطینیه باشد، چنان که پادشاه هند به قنوج و ~~پادشاه چین و تبت به شهر خمدان. و یحیا ابن خالد برمکی گوید ملوک بر چند گونهاند: PageV01P447 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0448.png) ~~ملک اثاث به چین بود، ملک دواب به ترکستان، ملک مال عرب بود، ملک فیل به هند، ~~ملک اکسیر وکیمیا به روم. و روم را «بنی اصفر» خوانند، زیرا که: ~~ملوک روم جمله هلاک شدند، زنی بماند. جمله جمع شدند و اتفاق کردند که «هر طالع ms471 ~~که برآید، ملک آن بود.» ~~ناگاه، طالع حبشی برآمد. آن دختر را به وی دادند. پسری بزاد زردگونه. آن را ~~«بنی اصفر» خوآنند. # و اهل روم را سه کرسی است: کرسیای به رومیه، یکی به آنطا کیه و یکی به قبرس. و ~~کرسی دیگر به بیت المقدس است. # رومیه شهری ست عظیم. از آن تا قسطنطینیه یکساله راه است. و جملهی حلیهها ~~که به بیت المقدس است، اکنون به رومیه است. و بزرگی این شهر چندان است که بازار ~~مرغ یک فرسنگ بود. و در رومیه شصت هزار گرماوه است و طلسم های شگفت. # ولید ابن مسلم گوید به ساحل رومیه افتادم. بر کوهی رفتم. چیزی دیدم سبز، مانند ~~الجهی دریا. تکبیر کردم. # یکی گفت «چه بود؟» # گفتم «ما هرگه که دریا ببینیم، تکبیر کنیم.» # مرد رومی بخندید و گفت «آن نه دریاست. سقفهای شهر رومیه است، همه مرصع به ~~جواهر.» # و بدان که استدارهی شهر رومیه چهل میل است، بر هر میلی دوازده برج. بر سور ~~رومیه هزار و دویست و بیست برج کردهاند و ده فصیل دارد و اگر غریبی در آن آید، ~~سرگردان شود و زحمت یابد. از آنجا خیزد دیبا و پرنیان و محفوری و شنگرف. از سه ~~جانب شهر دریاست. از جمله، دو دیوار دارد از سنگ، بیست ارش پهنای هر دیوار. در ~~میان آن دو دیوار، نهری بزرگ، آن را «قسطیطا» گویند، همه به تخته های مسین ~~پوشیده، هر تخته چهل آرش. و چهل و دو هزار تخته است. قعر آن نود و شش ارش ~~است. PageV01P448 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0449.png) # ولید ابن مسلم گوید به دروازهی رومیه در رفتیم، بازار بیطاران، به نردبانی بر شدم، ~~بازار سکاران بود. از برنایی پرسیدم که «بازار صرافان کدام است؟» # گفت ««در میان شهر است.» # به میان شهر رفتم. شش میل بود. و کنیسهای در آن بنا کرده و محراب وی سوی ~~مشرق کرده. # از آنجا آرند دیبای زربافت و ms472 غلام و کنیزک و محفوری و آدویه. و در آن شهر حکما ~~بسیار بود. # رویان ناحیتی ست مفرد در حد طبرستان و شهرهاست بسیار. عمرو ابن علا آن را ~~بستد. و میان رویان و دیاله پنجاه هزار مقاتل به درآید. سعید ابن عاص بستد. با ملک ~~جرجان صلح کرد بر دویست هزار درم. # و امیرالمؤمنین مأمون رویان را و دباوند را به مازیار ابن قارن سپرد و نام وی «محمد» ~~کرد و آنجا والی بود تا مأمون از دنیا رحلت کرد. # چون نوبت به معتصم رسید، مازیار خیانت با معتصم کرد. # عبدالله ابن طاهر مازیار را بگرفت و به سرمن رأی برد. وی را پیش معتصم بیفکندند ~~و چندان چوب زدند که بمرد. و وی را بیاویخت بر عقبه. و رویان را به عبدالله ابن طاهر ~~داد. # ری شهریست معظم. نعمتها آید از آنجا نیکو: پنبه و سنجد رازی و نار تهرانی و ~~انگور و طبق های شمشاد. ری را بنا کرد ری ابن شیلان ابن اصفهان ابن فلوج. آن را عمر ~~ابن خطاب گشود. بفرمود عمار ابن یاسر را که عروه ابن زیدالخیل طایی را به ری ~~فرستاد، با هژده هزار مرد. و اهل ری وی را یاری دادند تا بستد. و مهدی آن را بناکرد در ~~روزگار منصور. و مسجد را بنا کرد در سنهی ثمان و خمسین و مائه. و در ایام ماضی، ری ~~را «رای» خواندند. به زمین فرو شد. بر دوازده فرسنگ، بر راه خوار، اول بنا کرده ~~«محمدیه» را و «هاشمیه». عمر و ابن معدی کرب آنجا وفات یافت به دروازهای - جایی ~~که آن را «ارمانشاه» خوانند. و همچنین، حجاج ابن آرطاه و علی ابن حمزهی کسایی. و ~~سعید ابن جبیر آنجا رفت و ضحاک رادید و تفسیر از وی نبشت. و به ری با آن که نعمت PageV01P449 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0450.png) ~~بسیار بود، گران باشد. و اهل وی مخالفت یکدیگر کنند از بهر دین. فی ms473 الجمله، شهریست ~~اسلامی، هیکلی نیکو دارد و پرمعانی. اهل وی به سخا منسوب و شهره به رادی. و لغت و ~~سخن ایشان راست و پسندیده. دوستدار پیغامبر و خاندان پیغامبر باشند و نیکواعتقاد. # ریم در حدود ترکستان است و در دست اهل اسلام است. از آن روباه آرند و قلعی ~~آرند و سریشم و غیرها. ~~زاؤلستان شهریست در اقلیم سیستان. و خانهی زال ابن سام در آنجاست - بر ~~قلعهای عظیم. و خانهی رستم زال بیرون شهر است و خراب است. و گور رستم و گور ~~پدرش در شهر سمنجور است، بر ساحل دریای هندوستان نهاده. و ایشان وصیت کردند ~~که ایشان را آنجا دفن کنند تا دشمن بر تن ایشان ظفر نیابد. # زرنج شهریست بزرگ در ولایت سیستان. و در آن حصنیست پنج دروازه دارد و ~~ربضی دارد پانزده در دارد و بناها همه از گچ باشد، زیرا که درختها بپوسد. و آنجا ریگ ~~باشد سرخ و از آن ریگ روان به رنج باشند. و گردونها کردهاند که ریگ به آن میکشند ~~به جایهای خراب. و هر روز که برخیزند، از سور شهر به در آمده باشد. و اگر بگذارند، ~~ریگ شهر را بینبارد، با دیهها. و در آن شهر، جوییست بزرگ آن را «هندمند» خوانند. ~~از حد غور آید تا به حدود زرنج. # زنگبار «زنج» خوانند. شهرهاست بزرگ. و زمینیست خشک و نعمتی اندک و ~~کم عمارت، بر کنار دریای فارس. نه سبزی بود، نه گیاه، مگراندک. همیشه اهل زنگبار را ~~حرب باشد و مردمی لجوج باشند و هر که در زنگبار شد، دست وی کارزار خواهد. مردم ~~زنگبار را نه علم بود، نه کیاست. قومیاند دون و مفسد و جاهل و بطری، شاد دل. در ~~میان هندوان و ترکانند. همچنان، فراخ رو و تنگ چشم، بیریش. (و زابج قومیاند ~~نزدیک ایشان.) PageV01P450 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0451.png) # سد ذو القرنین حایلی ست میان یأجوج و مأجوج. # اسکندر آنجا رسید، ملکی پیش آمد ms474 و گفت «از پس ما قومیاند کوتاه، فراخ رو. ~~ولایت ما خراب میکنند.» # گفت «به چه سبب؟» # گفت «در طبع ایشان حرب است و از ما به ایشان رنجی نرسیده است.» # اسکندر بیست هزار آهنگر جمع کرد و طبق طبق آهن و ارزیز بر هم مینهادند و طبقی ~~مس و طبق گوگرد، تا به سر کوه رسانید. و آن گه، چندین سال هیزم میآورد و در هر دو ~~سامان مینهادند. آنگه، آتش در آن زدند تا آرزیز گداخته شد و طبقهای آهنین و ~~مسین به هم دربست، جملهی سد یکپاره شد. و بر آن سد نبشت که «ما این سد را به قوت ~~آفرید گار کردیم. چون بر این سد بگذرد هشتصد سال و شصت سال از پس محمد عربی و ~~رحمها بریده شود و دلها سخت گردد و خون به ناحق ریخته شود و زنا و ربوا آشکارا ~~گردد و مردان بر شبه زنان و زنان بر شبه مردان روند، این سد گشاده شود: چندان ~~کوتاهپای بیرون آیند که عالم را بگیرند و همه را بخورند و بیران کنند. آن گه، به زمین ~~شاپور آیند، آنجا هلاک شوند.» PageV01P451 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0452.png) ~~گویند که امیرالمؤمنین واثق بالله شبی به خواب دید که سد ذوالقرنین گشاده شد. ~~بترسید. سلام ترجمان را بفرستاد با لشکری عظیم، نامه نبشت به ملک سریر و به ملک ~~ران در حق وی. ~~سلام گوید ما برفتیم تا به زمینی سیاه رسیدیم. گندی عظیم می آمد. ما را ملک خزر ~~فرمود که «سرکه بردارید و به روی باز مینهید تا ضرر نکند!» ~~به روزگاری دراز، برسیدیم به بنایی عظیم از آهن و مس و برج کرده، طول آن پیدانه ~~و عرض پیدانه، بر آن دری آویخته هفتاد ارش، بر آن قفلی زده، بالای قفل هفت ارش، ~~کلیدی از آن به سلسله در آویخته چهارده دندان. و ملکی بود آنجا هر روز آدینه برنشستی ~~با سواران و با گرزهای ms475 گران بر آن در زدندی، تا از آن سو بدانند که از این سامان ~~حرسند. ~~چون در بزدند، گوشها بر در نهادند: آوازی عظیم از آن بیرون آمد. گفتند «آواز ~~یأجوج است.» ~~پرسیدم «از شما هیچ کس یأجوج را دیده؟» # گفتند در فلان ایام، عددی چند بر بالای این سد آمدند. بادی سیاه برخاست، یکی را ~~در این سامان انداخت. # چون حساب کردیم، آن شب بود که واثق بالله خواب دیده بود. ~~پس، باز گردید. دو سال و چهار ماه در راه بود تا به سمرقند رسید. ~~سدیر قصریست معروف، میان نهر حیره تا نجف و کسکر. و چشمههاست: ~~عین الطف وصیدا و قطقطانه. ~~سدیر را بنا کرد بهرام چوبین ابن یزدجرد ابن شاپور. و سبب آن بود که یزد جرد را ~~هیچ پسر نمیماند و بهرام را استسقا رسید، از اطبا پرسیدند که «جای نیکو و هوای ~~خوش کجاست؟» گفتند «به سدیر.» ~~بفرمود تا قصر سدیر بناکردند و او را آنجا آوردند. و وی از این علت شفا یافت. ~~و شگفت جایی ست. PageV01P452 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0453.png) ~~میخوردند به نوبت و از شهرها مردم را می آوردند از بهر طعمهی مارانی که بر دوش وی ~~رسته بودند. بعضی مردم میگریختند. چون به این بیابان رسیدند، خبر آمد که «ضحاک ~~را بکشتند.» # ایشان فرو آمدند. شهری بکردند نام آن «سرخس» - یعنی شهر گدایان و خسیسان. # سرندیب شهریست بزرگ، در هندوستان. اول شهری که در عالم بنا کردند این ~~شهر است. و هشتاد محلت است، هر محلتی فرسنگی. در آن شهر زر به من کشند و زر و ~~سیم را محلی نبود. نقد آن شهر یاقوت بود. و زر آنجا مانند پول بود. و سرندیب حدی با ~~دریا دارد که آن را «قلزم» گویند. آب وی تلخ و سیاه. و چون پیشتر روند، آب سبزتر ~~بود که در آن کشتی نرود. و هر که در آن افتاد، هرگز بیرون نیاید. و حدی دیگر ms476 با ظلمات ~~دارد - بر سی فرسنگی آن - و حدی دیگر به کوه قاف دارد. و حد چهارم: مطلع آفتاب. ~~و بر در ظلمات، جای خیمهی ذوالقرنین پیداست و میخهای طویلهی او هنوز زده است ~~- آهنین - و آن را به نفت نگه دارند. و گویند گور آدم بر لب دریای قلزم است - نیمی ~~در آب و نیمی بیرون از آب - و صد فرسنگ گرد بر گرد آن بیران است و کاروان نتواند ~~رفتن به زیارت او. و از آنجا عود آرند و یاقوتهای گران و الماس. و رسم آن گروه آن ~~است که چون ملکی بمیرد، در محفه نهند و در شهر بگردانند و زنش جاروبی در دست ~~گیرد و بر محفه میزند و میگوید «ملک را ملک برفت، خدای تعالا باقی ماند.» # روز چهارم، وی را به چهار پاره کنند و در چهار کنیسه بسوزانند و به باد بردهند. این ~~است آیین این شهر سرندیب. # و گویند سرندیب ولایت است و گور آدم بر کوه رهون است. # سشر و شنه شهری ست در ولایت هند، از سامان چین. در آن بتخانهای برنجین کرده و ~~بت را بر تخت زرین نهاده. و هر که دست به آن بت کند، بانگی عظیم از آن برآید و آتش ~~از دهان بیندازد، وی را بسوزاند. و جملهی هندوان فتنهی ویاند و به آن مباهات کنند و ~~گویند در هیچ اقلیمی مثل آن نیست. (آن را نصب کردهاند بر نفاتهای، به حیلت.) متاع ~~آن شهر گل و کشف و ترف. PageV01P453 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0454.png) ~~سریره شهریست عظیم معروف در هند. و در آن مناریست بر سر وی خمی و بر ~~سر آن، خروسی زرین. هر که قصد آن کند، بانگی بزند که مردم را خبر شود. و گویند ~~کس آن را برنگیرد تا روزگار مهدی و هنگام ظهور وی. # سقسین شهریست که از آن بزرگ تر شهر نیست در ترکستان، شش فرسنگ گرد ~~بر گرد وی. شهرهای ms477 دیگر: سمرقند و اوزگند. این ولایت آبادان است و از خیل و رمهی ~~قفچاق به رنج باشند. در این ولایت آب نیست، مگر نهر اتل. و بر ساحل وی، خرگهنشین ~~باشند. و جملهی مردم این شهرها آیین مسلمانان دارند، ولیکن نماز در همهی سال شعبان ~~و رمضان کنند - چنان که از بعضی بازرگانان شنیدم. و سودا به قلعی کنند. # سمرقند شهریست بزرگ. آن را اسکندر بنا کرد. شهریست قدیم و نامدار. و اهل ~~وی شجاع و دوستدار علم و علما و غازی باشند و مجاهد و فقیه طبع و نیازی دارند به ~~کعبه و زیارت پیغامبر و نور اسلام در سیرت ایشان ظاهر بود. گرد بر گرد سمرقند، ~~دوازده فرسنگ بود و در میان شهر، بستانها. و آسیاها و مزرعهها از دوازده فرسنگ ~~بود. و بر سور شهر، تاقها و آزجها و بروج ها از بهر حرب کرده و درهای آهنین. در میان ~~شهر، ده هزار جریب زمین است و جویها و وادیهای بسیار. # و شمر ابن افریقیس ابن ابرهه با پانصد هزار مرد حصار داد تا ظفر یافت و آن را بکند. ~~پس، نام وی «شمرکند» کردند. تا نوبت به تبع اقرن ابن ابی مالک رسید و آن را دگربار ~~بجدد کرد. ~~سمرقند را سعید ابن عثمان ابن عفان ستد. و سوگند خورد که بازنگردد تا بنستاند و از ~~دری در شود و به دیگری بیرون آید و سنگی را بر قهندز زند و از فرزندان ملک، ~~فرزندی به رهن بستاند. # چون درآمد، سنگی بر قهندز زد. سنگ در آن نشست و در آن بماند. # اهل سمرقند از آن خشم گرفتند و گفتند «ملک عرب ثابت شد.» # و قتیبه ابن مسلم صلح کرد بر آن که هر چه در خانههای آتش است بردارد. چون ~~برگرفت، آصنام را جمع کرد که بسوزاند، آن را به مبالغ ها میخواستند. گفت «من بت را PageV01P454 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0455.png) ~~نفروشم.» و آتش را به دست ms478 خویش در آن بتان زد. نود هزار دینار زر سرخ از ~~مسمارهای زرین پدید آمد، گداخته. # و مأمون پرسید شخصی را از حال سمرقند. گفت «مدینهی سمرقند چنان است که ~~دایرهی ماه و جوی سمرقند مانند مجرهی آسمان و ضیاع سمرقند مانند کواکب.» # شعبی گوید با قتیبه ابن مسلم حاضر بودم بر در سمرقند. لوحی دیدم بر آن نبشته به ~~حمیری: «بسم الله اللهم هذا الکتاب من ملک العرب والعجم شمر ابن لهیعه: هر که به اینجا ~~رسد مثل من بود و آن چه از اینجا بگذرد بزرگ تر از من بود و هر که به اینجا نرسد کمتر ~~از من بود.» # قتیبه سوگند خورد که از اینجا به بلاد چین رود. # ملک چین بدانست. تاجی به یاقوت کرده و آنبانی پر خاک به وی فرستاد. گفت «تاج ~~شاهی به تو فرستادم. من نایب توام در این دیار و بر این خاک. برو تا سوگند تو راست ~~گردد! و هر سال خراج به تو میفرستم.» ~~قتیبه آن را قبول کرد و خلعت را بپوشید و تاج را بر سر نهاد و بتان را بسوخت و قصد ~~ولایت چین را باطل کرد. # و قتیبه را فتوحها بود. ترکستان را بگشود و ماوراء النهر را. امیری بود میمون و ~~منصور. # (و سغد ناحیتی ست از سمرقند، بستانها و آبهای نیکو) # سمیران حصنیست به حدود جبل. در آن قلعه، دو هزار و ششصد سرای. آن را ~~محمد ابن مسافر داشت و در آن گنجهای عظیم نهاده و شخصی ظالم بود. کودکان رعیت ~~بستدی و به صناعتها مشغول کردی و فرزندان مسلمانان بر شکل اسیران میداشت. ~~روزی، محمد ابن مسافر به صیدی رفته، ایشان در قلعه بستند. وی بسیار جهد کرد، ~~در به وی نگشودند -- که همه منکر بودند بر وی. # دشمنان قصد وی کردند. بگریخت و آواره شد. و اهل سمیران از تعدی وی برستند. و ~~ملک او تباه شد از شومی تعدی ms479 و بیداد وی. PageV01P455 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0456.png) ~~سنجه حصنیست عظیم. علی ابن زید گوید محکم ترین حصنی سنجه است به ~~ترکستان. ملکی کرد. دیوار وی چهل ارش فراخا دارد. دو سور دارد به آجر کرده، میان ~~هر دو سور رمل پر کرده. چون دشمن سولاخ کند، ریگ روان شود. و میان سور دوم، پر ~~آب کرده. پس، آب روان شود. و بر سر آن، قلعههای عظیم کرده. و در ترکستان معروف ~~است. # سنگویه قلعهایست بر جزیرهای، به دریای هند. گویند هر بیمار که در آن رود سه ~~روز، به صحت بازآید یا بمیرد. و در آن ستون هاست عظیم. آن را مازنین و مازینه کردند. ~~زن و شوهر بودند. و هرگز کس را این قوت نبوده است. هر عمودی به هزار مرد نتوان ~~جنبانیدن - که شگفتی عجب است. # سو شهریست به هندوستان. آنجا بتی بود نام آن «منات». # سلطان محمود غزنی قصد کرد که آن منات را برگیرد. و منات سنگی بود کبود در کعبه ~~نهاده بود. ~~چون پیغامبر کعبه را پاک کرد از بتان، منات را بیرون انداخت. مردی برداشت، به ~~هندوستان برد. ایشان به برابر زر بخریدند و در سو بردند. # پیغامبر را گفتند که «منات را به هندوستان بردند.» # گفت «مردی از امتان من آن را بازآرد.» # پس چون سلطان محمود آن را قلع کرد، هندوان آن را به خروارهای زر می خریدند، ~~نفروخت. ~~و سلطان تبری برداشت، به دست خویش برکند- که بر آسیابی زرین نشانده بودند ~~-و آن را به غزنین آورد و گفت «پدر من بت نتراشید که من بت فروشم.» و آن سنگ را ~~در عتبهی مدرسه افکند به غزنین، تا قدم بر آن مینهند. # و این منات را به سو نسبت کنند. ~~سیستان اقلیمیست بزرگ، جایی مبارک، پرنعمت. حدود وی از خراسان تا PageV01P456 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0457.png) ~~بزرگ ترین جوی آنجا نهر هندمند است. در بحیرهی زره آید. و زره دریایی ست کوچک، ~~سی فرسنگ گرد بر ms480 گرد وی. و در آن ماهی باشد بسیار. و در همهی ولایت سیستان، ~~یک کوه است بر در شهر، نام آن «بنه». و گویند ماری از آسمان بیرون افتاد، بر آن کوه ~~آمد. و هنوز آن مار مانده است. دو جناح دارد: سرخ و سبز. و از این سبب در این اقلیم ~~آفاعی قتاله باشد. و در هر عهدی این مار را بینند. # سیلا شهریست به چین. هر که در آنجا رود، بیرون نیاید و نخواهد که بیرون آید. و ~~هر که به ترکستان در شود، وی را خارش تن پدید آید. # شام اقلیمی مبارک است، جای رسولان و پیغامبران است. ارشی زمین نیابند در آن ~~که مگر جبرئیل چندبار آنجا نزول کرده بود. قبلهی صد و بیست و چهار هزار پیغامبران ~~است، مهاجر پیغامبران است. زمینها خراب گردد، مگر مکه و مدینه و بیت المقدس. ~~قیامت آنجا بود و صخره آنجاست و عالمیان را حشر آنجا کنند. حد شام از کوفه است تا ~~رمله و تا بالس و تا ملطیه. و شهرهای فراخ. براء ابن عازب گوید «فماز کردم با پیغامبر به ~~جانب بیت المقدس، شانزده ماه.» و اول نمازی که پیغامبر به بیت المقدس کرد، نماز دیگر ~~بود. چون قبله بگردانید، بر جهودان سخت آمد. # و شگفتی شام بسیار است. # شرماح قصریست آنجا که دیه ابوآیوب به قهستان. و دکهای عظیم و آبی روان. # گویند زنی می رفت، طفلی در کنار داشت، لشکر نعمان ابن منذر در آب راند، زن جامه ~~برداشت، بترسید و بیفتاد و طفل غرق شد. نعمان دلتنگ شد و نذر کرد که آنجا پولی سازد. ~~از کسرا دستوری خواست. منع کرد. تا وی را اثری نباشد در این دیار. # چون بهرام به جنگ آپرویز آمد، اپرویز نعمان را به یاری خواند. # گفت «یاری دهم، بر شرط آن که آن قنطره بکنم.» # دستوری داد. # پس نعمان این پول بکرد - قنطرهای عالی. و شرماح را آنجا ms481 بناکرد. PageV01P457 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0458.png) ~~شروان شهریست نیکو. آن را بنا کرد انوشه روان عادل به بلنجر و ~~باب الآبواب. ~~و سبب آن بود که خزر غارت میکرد و تا به حد موصل و همدان میرسیدند. پس ~~چون نوبت ملک انوشه روان بود، کس فرستاد به ملک خزر و دختر وی را بخواست. و ~~دختر به وی داد و اتفاق کردند که به یکدیگر رسند. ~~انوشهروان تیرست مرد را پنهان کرد تا لشکر خزر را غارت میکردند. ~~خاقان پیغام فرستاد به انوشه روان که «غارت میرود.» ~~وی میگفت «خبر ندارم.» ~~تا چند بار غارت کردند. ~~انوشه روان گفت «دشمنی میخواهد که میان ما خصومت افکند. چنان میبینم که ~~دیواری بود میان ولایت من و تو، تا در ولایت من آن کس آید که مرا باید و در ولایت ~~تو آن کس آید که تو را باید.» ~~خاقان رضا داد و بازگردید. ~~انوشه روان باب الآبواب بکرد به رخام و به رصاص، فراخای آن تیرست ارش. و اول ~~مشکها را پر باد کردند و پوستهای گاو بر سر آب افکندند و بر سر آن بنا کرد تا به زمین ~~رسید و آن گه برآورد تا قلهی کوه و دری آهنین بر آن آویخت و جمعی برگماشت که آن را ~~نگه میدارند و شروان را بنا کرد. ~~و اگر در عالم انوشه روان همین خیر کرد، تمام است. ~~شعب بوان به فارس است - جایی موصوف به نیکویی: درختهای بسیار و ~~اقلیمی فراخ، همه بستانها. و مثل زنند در عالم به نیکویی شعب بوان و سغد سمرقند. ~~شعیر قلعهای عظیم در شام، بر کوهی بلند. و بر سر قلهی آن، سنگی، چون سپری ~~فراخ و قلعه بر سر آن سنگ کرده و از هیچ جوانب بر آن راه نیست. ~~و آن را کردی بگرفت و از طرفی راهی ساخت و به زیر آمدی و راه زدی. ملکشاه PageV01P458 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0459.png) ~~شعیر بدانست که جان نخواهد بردن. ms482 زنی داشت بر قلعه نیکو، وی را بکشت و خود را ~~از این قلعه به زیر انداخت. پایش شکسته شد. # وی را پیش ملکشاه بردند. گفت «چرا پیش من نیامدی و خود را چرا به زیر ~~افکندی؟» # گفت «زنی داشتم خوب، ترسیدم که به دست دشمن افتد، وی را بکشتم. پس بی وی ~~زندگانی خوش ندیدم، خود را به زیر افکندم.» ~~ملکشاه گفت «شجاعتی به این حد که لشکرها را هزیمت کنی، حمیتی به این حد که زن ~~را هلاک کنی، دلیری به این حد که از قلعه به زیر جهی، تو را هلاک نکنم» وی را ~~خلعت ها داد و قلعه به وی داد. # و او بر آنجا قرار گرفت. ~~و اکنون، نه ملکشاه بماند و نه شعیر. و دنیا همه فانی است و باقی خدای است. ~~شوش شهریست به خوزستان. ابن مقفع گوید اول سوری که بنا کردند بعد از ~~طوفان نوح، سور شوش بود و تستر. و گویند که سام ابن نوح بنا کرد. و این شهر را ~~ابوموسای اشعری گشود - در عهد عمر ابن خطاب. در آن تیرست خزینه نهاده بود، ~~بر گرفت. خانهای را دید پرده بر آن آویخته، قصد آن کرد. خزینه دار بگریست و سوگند ~~خورد که «در آن هیچ مال نیست، مگر تابوت دانیال» پس، آن را بگذاشت. (و در باب ~~قبور گفته آمد.) # گویند که پیغامبر میرفت با عمر ابن خطاب. طفلی بر راه می گریست. عمر آن را ~~برداشت و بنواخت و خاموش کرد و نزد پیغامبر رسید. ~~چون در مسجد آمد، پیغامبر گفت عمر را که «آن طفل را دیدی؟ عالم بر دست وی ~~خراب شود.» ~~گفت «چراة» # گفت «دجال است.» ~~گفت «باز گردم، وی را هلاک کنم» بازگردید، وی را نیافت. ~~رسول وی را گفت «ای عمر، او عالم را بگیرد. و بر دست وی شهری بگشاید از بهر ~~أمت من.» PageV01P459 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0460.png) ~~روزگاری بر این برآمد تا ms483 پیغامبر در گذشت، عمر ابو موسا را به خوزستان فرستاد. # پس، شوش را حصار داد. درماند. در آن ولایت میگردید. راهبی را دید بر سر ~~دیری. پرسید «شما به چه کار آمدهاید؟» # گفت «شوش را میستانیم.» # گفت «باز گردید- که شوش را مگر دجال بستاند.» # ابوموسا التفات نکرد. و به در شوش فرو آمد. و درماند. ~~ناگاه، مردی برآمد و به در شوش باستاد، پای بر در شوش زد و گفت «ای شوش، ~~گشاده شو!» # حالی، درها گشوده شد و بیفتاد. # لشکر آهنگ کرد و دررفتند. و آن مرد ناپدید شد. و لشکر تکبیر کرد که سخن ~~پیغامبر راست شد که «دجال شهری از بهر أمت من بگشاید.» # شیز شهریست میان مراغه و زنجان، در میان کوهها نهاده. و آنجا معدن زر و سرب و ~~زرنیخ و جیوه و جمست بود، ولیکن هیزم عزیز بود. نقره کم گدازند. سور وی گرد ~~درآمده بر دریایی کوچک و آتشخانهای بزرگ و تخت کی خسرو آنجا بود - تختی ~~برنجین، به دو گردون کشیدندی، در آنجا نهاده بود - و جام گیتینمای. تا روزگار گبران به ~~سر آمد و اسلام ظاهر شد. گبران بترسیدند از غارت آن. آن را در بحیرهای انداختند که ~~در شیز است و دیگر کس آن را ندید. # حصن صفر قلعهایست رویین، در بیابان اندلس. آن را ذوالقرنین بنا کرد و کتابها ~~و گنجها در آن نهاد و در وی به طلسم کرد. و هیچ کس در آن راه نیابد. و اندرون آن به ~~سنگ بنا کرد و دیوار آن به نحاس. هر که آنجا رسد، آن را بییند، چندان بخندد که بمیرد. ~~و پیغامبر گفت شهریست به مغرب از مس، بر آن صورتها از مس، درازی آن دو ~~میل، و بر در آن کوهی، درازی آن صد و سی میل، در آن قومیاند از هفتاد و دو زبان ~~سخن گویند. ~~و گویند این حصن به اندلس است. چون به یک فرسنگی ms484 آن رسند، بانگ سگان ~~شنوند به نیرو. چون پیشتر آیند، کمتر شود. چون در شهر روند، هیچ سگ را نبینند. PageV01P460 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0461.png) ~~و بدان که سرحد عمران همه چیزها شگفت بود. و مثل این قصه به انتهای نیل است. ~~تا گویند دو برادر صوفی بر ساحل نیل میرفتند چهل سال، به جایی رسیدند، دیواری دیدند ~~زرین وزمینی دیدند مشبک و آب نیل از زیر دیوار بیرون می آمد و به این زمین فرومی رفت. ~~گفتند که «در پس این دیوار چه باشد؟» ~~یکی چاره ساخت و بر سر این دیوار شد. خندهای بزد و خود را در آن جانب ~~انداخت. و دیگر اثر وی کس ندید. ~~برادر دیگر خواست که برود. بر دیوار نبشته دید «الی ههنا مسلک الآدمی فن جاوزه ~~لم یرجع.» ~~بدانست که انتهای عمران است و بازگردید. ~~و علت خندیدن ایشان خدا داند. ~~صنعا شهریست در اقلیم ین، بزرگ و نیکو و بسیارخیر. و بان صنعا صنعا ابن ~~اراک ابن یقطن. ~~و محمد ابن حسن ابن علی گوید که سلیان ابن داوود دیوان را عملها فرمودی سخت ~~به استخر و مزد ایشان به صنعا دادی. ~~دیوان شکایت کردند به ابلیس. گفتند «ما در این رنج ماندهایم.» ~~ابلیس گفت «بلا سخت شد، فرج نزدیک آمد.» ~~و معمر گوید «در شام و خراسان و عراق رفتم، مثل صنعا ندیدم» پیغامبر گفت «دنیا ~~بنرود تا صنعا ملک عرب گردد. شخصی از آن به در آید نام وی وهب، آفریدگار وی را ~~حکمت دهد.» ابن عباس گفت «صنعا طاووس عالم است و عالم یمن است.» و مجاهد گوید ~~«عالم حجاز است.» و سعید ابن جبیر گوید «عالم عراق است.» و وهب ابن منبه گوید ~~«عالم عالم است.» ~~و اهل صنعا دوبار زمستان کنند و دوبار تابستان. و همچنین، اهل عدن و هجر. ~~ضهروان شهریست به حدود یمن. بنایی دارد عجب. گویند آن را دیوان کردند از ~~بهر سلیمان. PageV01P461 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0462.png) # طایف ms485 شهریست آبی خوش دارد و هوایی پاک. و گویند سنام زمین طایف است. ~~آنجا زیتون بود و انگور نیکو و مویز و آدیم و قنبیل و انار به عالمها برند. و در سالی یک ~~بار بادی آید در شب، پوستها را آدیم گرداند. و در آن شب، قنبیل ببارد بر سر آدیمها به ~~طلوع سهیل و در عالم به هیچ جای دیگر نبارد. # و طایف را به آن «طایف» خوانند که دمون ابن عبدالملک پسرعم را بکشت و به ~~حضرموت گریخت و دختر عروه ابن مسعود را بخواست و ثقیف را گفت «من شما را طوفی ~~کنم.» و دیواری بنا کرد. # و طایف را «وج» گفتندی. پس آن را «طایف» نام کردند. ~~و باغی ست آنجا «وهط» گویند، شگفت. و صفت آن بیاید. و مویز آن شهر در عالم برند. # طبرستان اقلیمیست حد وی از بلاد اران تا جرجان و حدی از دریای خزر تا ~~طالقان. و شهرهای بسیار است، چون اهلم و طمیس و غیرها. طبرستان هم سهل است، ~~هم کوه و هم بیشه و هم دریا. قلعههای ملوک بود و خزینهها بیشهها بود و دریا ~~بازرگانان را متاع بود. هامون وی چون بساطیست سبز. و مسالح میان طبرستان و ~~دیلمان سی و یک مسلحه بود، در هر یکی دو هزار مرد. ~~اول شهر طبرستان طمیس، تا جرجان، تا طالقان. و بر آن دربیست عظیم. از اهل ~~طبرستان کس نتواند که به جرجان آید الا از آن درب، زیرا که دیواری بلند کشیده است ~~از کوه تا میان دریا. بنا کرد آن را انوشه روان عادل، تا میان ترک حجاب باشد از غارت. ~~متاع طبرستان خیش و ایزارها و گلیم و شمشاد و ماهی و لالکا و برنج و طبقها و نارنج و ~~ابریشم. ~~و چون معاویه ولایت طبرستان به مصقله ابن هبیره داد، با وی بیست هزار مرد بود. ~~چون به طبرستان آمد، صخرهها از کوه بگردانیدند، لشکر ms486 وی هلاک شد و مصقله را ~~بکشتند. ~~و پس از وی، یزید ابن مهلب از خراسان بیامد به طبرستان و جنگ کرد با اسپهبد PageV01P462 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0463.png) ~~دیلم. پس، صلح کرد با وی، هر سال چهارصد هزار درم و چهارصد خروار زعفران و هر ~~سال چهارصد مرد، بر سر هر مردی سپری و جامی سیمین. # پس چون نوبت به ابوجعفر منصور رسید، خیانت کردند. منصور خازم ابن خزیمه را ~~بفرستاد با مرزوق ابوالخصیب. # راه نمی دادند ایشان را. ابوالخصیب سر و ریش خود بتراشید و بگریخت. پیش اسپهبد ~~آمدو بگریست بر در حصن. اسپهبد گفت درماندهاست. وی را بردر حصن بردند. شکایت ~~کرد که «لشکر اسلام مرا بزدند و به این حالت مرا بکردند.» و با ایشان الف گرفت. # تا ایشان غافل شدند. خطی نبشت و در تیری بست و بینداخت. لشکر اسلام آن را ~~بر گرفتند. و بر آن نبشته بود که «فلان شب، در قلعه باز کنم، جمله آنجا آیید!» # لشکر آمدند آن شب و وی در باز کرد و لشکر درآمدند. # اسپهبد بگریخت به کوه طارق، به دیلمان. بعد از سالی، بمرد. # و ابوالخصیب آنجا بماند و مقام را به ساری کرد. ولایت وی دو سال بود. # پس منصور خالد ابن برمک را بفرستاد. آن ملکان بگریختند و خالد ظفر یافت و ~~قلعهها بستد و تاجها و کمرهای مکلل به زمرد برگرفت. و هیبت خالد قرار گرفت، تا به ~~حدی که صورت خالد بر سپرها کردندی و منجنیقها که با خالد بود. و اسپهبد بترسید، ~~زهر بخورد و زن و بچه را زهر داد تا بخوردند. و مسمغان به در آمد با زن و دختران، پیش ~~خالد بر خاک نشسته. # خالد رحمت کرد و ایشان را به امیرالمؤمنین منصور فرستاد. دختری را به عباس ابن ~~محمد داد، ابراهیم ابن عباس را بزاد. یکی را به مهدی داد، ابراهیم ابن مهدی را بزاد. # فی الجمله، طبرستان اقلیمی ست منیع، ms487 پرنعمت. # طبریه شهریست به مغرب. آنجا عقارب بود و باخهی بسیار. # و به روزگار شاپور، شیری پدید آمد آنجا و زیانها میکرد و میگریخت. بفرمود تا بر ~~در غار وی صورت شاپور باسلاح بکردند. شیر آن رامیدید تا گستاخشد. روزی، بیرون ~~آمد و شاپور صورت را بینداخت و به جای صورت باستاد و شیر را بزد و هلاک کرد. # و این شهر را بنا کرد با آتشخانهای. PageV01P463 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0464.png) ~~طراز آخر بلاد اسلام است، از حد چین. رویهای نیکو دارند و هیئتهای پسندیده. ~~و طراز حجابیست میان مسلمانان و ترکان و گرد وی قلعههاست منسوب به وی. و آنجا ~~اژدرها باشد. و از پس ایشان، ملک کیماک است. همه در خیمهها نشینند. و از آنجا ~~بگذرند، به حد ترک - خلخیه - رسند. این جمله در حد شاش است. از ماوراء النهر ~~شمرند. از آنجا غلام آرند و دیبا. ~~طرسوس شهری ست کافران بیران کردند و مردم را به غارت ببردند و آتشی عظیم ~~کردند و زنان و اطفال را در آن میانداختند. و نکبتی عظیم رسید و آن شهر بیران شد. تا ~~عهد هارونالرشید: ابوسلیمان ترک را بفرستاد و بنا کرد در سنهی سبعین و مائه و سور ~~وی بکرد. و مردم وی غازیاند. # طلیطله شهریست به حدود مغرب، بر سر کوهی عالی، به سنگ و قلعی کرده. گرد ~~آن شهر، هفت کوه که بر آن مردم نشیند و گرد آن جویی میگردد چون دجله، آن را ~~«اناجیر» خوانند. و دگر شهرها به نزدیک وی: طرطوشه و ملیطه و قرطبه. اما شگفت ~~طلیطله است. ~~طیبه مدینهی رسول است. و «طابه» نیز خوانند. به حکم آن که همیشه بوی خوش # عراق میان عالم است و سرهی دنیا، زیرا که هندوان بابل را سرهی دنیا نهادند. و از ~~اقلیم رابع است. و جزیرهی عرب در عراق است. و اهل عراق از آفات برسلامتند: از ~~شقرت روم و صقالبه و از سیاهی حبشه و ms488 از بدخویی ترکان و از تندی اهل چین. و از ~~این سبب خلفا میان عراق اختیار کردند - بغداد را. و حدود عراق از حد قهستان است ~~تا بادیه و کوفه و دیار بنی شیبان و تا بحر فارس. شهریهای معظم در عراق بغداد است و ~~بصره و کوفه و حیره و قادسیه و خانقین. و دجله میان آن میرود. از جانبی عرب دارد و ~~از جانبی عجم مداینی گوید حد عراق از هیت است تا به چین و هند و سند و تا ری و PageV01P464 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0465.png) ~~خراسان و دیالم و جبال و اصفهان. ابن عباس گوید بحرین از عراق است. و به عراق ~~زمستان نباشد، چنان که به قهستان تابستان نباشد، چنان که به عمان صاعقه نباشد، چنان ~~که به تهامه دمامیل نباشد، چنان که به جزیره جرب نباشد، چنان که به زنگبار طاعون ~~نباشد و چنان که به شام تب نباشد و چنان که به خیبر طحال نباشد و چنان که به بحرین ~~زلازل نباشد و چنان که به سیراف کژدم نباشد و چنان که به اهواز اژدرها نبود و چنان که ~~به سیستان تعبان نبود و چنان که به مصر تماسیح نبود. همچنین، اهل عراق از این بلاها ~~ایمن باشند. # عسقلان و عکه در شام است - شهرهایی مبارک بر حد بیت المقدس. عبدالله ابن ~~سلام گوید «تاج دنیا شام است و تاج شام عسقلان است.» آن را معاویه گشاد، در ~~خلافت عمر ابن خطاب. و پیغامبر گفته است «هر که به عسقلان باشد شبی و روزی و با ~~کافر حرب کند و بعد از شصت سال بمیرد، شهید میرد.» و عسقلان بر ساحل بحر روم ~~است. ثغر کافر است، جای اولیاست. # عسکر هکرم شهریست در خوزستان. آن را بنا کرد مکرم. شخصی بود حجاج ~~ابن یوسف وی را بفرستاد که حرب کند با خرزاد ابن فارس. وی را بگرفت و با وی دو ~~مروارید بود در کلاه، ms489 آن را به حجاج فرستاد. و آنجا دیهی بود بیران، آن را بنا کرد و نام ~~وی «عسکر مکرم» کرد. شهریست مبارک. از آن ابریشم آرند و دیباجهای نیکو و ~~نی شکر و نارنج وغیره. # عمان قصبهی وی صحار است، بر ساحل دریا نهاده. آنجاست جای بازرگانان و ~~کشتیها آنجا فرو آید و بارها آنجا گشایند. اعمال وی تیرست فرسنگ است. آن را ~~بگشود محمد ابن قاسم شامی، از بهر معتضد بالله بازار مروارید آنجا بود. # عموریه شهریست در روم، چهل و چهار برج دارد. آن را معتصم استد. # و منجنیقها بر آن نهاد و هیچ فمی توانست گشودن. تا شبی، گرد عموریه میگردید. ~~دو کافر بر سر برجی دیگی میپختند. PageV01P465 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0466.png) ~~یکی گفت «ملک اسلام نمیداند ستدن عموریه را.» ~~این دیگر گفت «تو را با این حدیث چه کار؟ کار ملوکان به ایشان رها کن!» ~~ساعتی بگذشت و معتصم استاد. ~~پس آن مرد گفت «چه گونه بستاند؟» ~~گفت «منجنیقها را پراکنده نهاده است. جمله را بر یک برج نهد تا خراب کند. پس ~~لشکر را بفرماید تا گل آن بردارند و درآیند.» ~~معتصم گفت «الله اکبر! جاء النصر من السماء.» ~~بازگردید و منجنیقها بر یک برج نهاد و سنگ را میزد، تا برجی را خراب کرد و در ~~آن رفت. و عموریه را بسوخت و در وی بکند و به بغداد آورد. ~~گویند راهبی بود آنجا. بایکی گفت از لشکر معتصم که «شما عموریه را نتوانید استدن.» ~~گفت ««چرا؟» ~~گفت «در کتابی خواندهام که عموریه را حرامزادگان سوزانند.» ~~این سخن به وزیر معتصم رسید. دلتنگ شد و معتصم را خبر کرد. ~~معتصم گفت «راهب راست میگوید. غلامان من چندین هزار حرامزادهاند.» ~~و با معتصم ده هزار غلام ترک بود به زر خریده. و عموریه را بکندند و بسوختند و ~~جفتی در آهنین به گردونها به بغداد آورد. و از شگفتی جهان، این در است که تخته تخته ~~آهن ms490 است، هر تخته دویست من و عضادهی آهنین به یک پاره. کس نمیداند که آن را ~~چون ریختهاند یا چون کوفتهاند و شگفتی آن خدای داند. ~~غانه هم شهرهای مغرب است. متاعهای وی زر و سیم و مس و نفت و لاژورد و PageV01P466 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0467.png) # غزنین ولایتیست بزرگ در حد هندوستان. شهری بزرگ در آن دوازده هزار ~~مدرسه از آن اصحاب ابوحنیفه و شافعی. سرحد اسلام است. و در هندوستان، شهر ~~اسلامی غزنین و لهاور است. متاع غزنین چلغوزه و غلام و بوزینه و لالاس. در این شهر، ~~دوازده هزار مسجد است و دوازده هزار گرماوه. شهریست عتیق، به دو قسمت. در ~~میان شهر، کوهیست عظیم. سریرگاه سلطان محمود ابن سبکتکین بود و پس از وی، به ~~ملک خسرو رسید، دخترزادهی وی. از آنجا تا حد لاور صد و شصت فرسنگ است و ~~از آن سو همه حد ولایت اسلام است. و در غزنین محلهایست آن را «شوله» خوانند، بر ~~سر میدان نیزهای فرو بردهاند آهنین، سر وی سه شاخ، از آن رستم زال. آن را به نام دارند. ~~پس، به زیر میدان، نیزهای دیگر، آهنین، سر وی دو شاخ، به زمین فرو بردهاند، از آن ~~محمود ابن سبکتکین. سلطان سنجر چون آنجا رسید، وی را شگفت آمد. خواست که آن ~~را به خراسان آرد. هیچ چهارپا آن را نتوانست کشیدن. پس، همان جا رها کرد. # و بدان که غزنین را هوای معتدل است و مردم وی زیبا و دیندار، به زیرکی منسوب. و ~~اگر از آن خاک به عدل محمود غزنوی خاست و در حکمت سنایی، ایشان را این مفاخر ~~تمام است. # گویند که امام محمد ابن یحیای نیشابوری همیشه طعنه زدی در سنایی. وی را ~~«زندیق» و«دهری» خواندی، شعر وی نشنیدی. # شبی، پیغامبر را به خواب دید، سر بر وی گران داشت و گفت «سنایی در حق من ~~سخنهای خوب گفت. تو در وی سخنهای زشت گفتی؟» # از ms491 خواب درآمد و میگریست. همچنان رفت تا به غزنین. بر سر گور سنایی نشست و ~~مدتی عذر می خواست و توبه میکرد. # تا وی را به خواب دید. گفت «تو سنایی باشی؟» # گفت «منم آن سنایی زندیق که تو گفتی. توبه کنی؟» # گفت «توبه کردم.» # گفت «زبان را نگه نداشتی. برو قلم رانگه دار و در اهل قبله طعنه مزن» # وی بازگردید و به حدود خراسان رسید. لشکر سلطان سنجر فرو آمده بود. وی را ~~پیش سنجر بردند. PageV01P467 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0468.png) ~~سنجر پرسید که «رعیت با پادشاه، بغی کند و عاصی شود، بر وی چه واجب بود؟» ~~امام گفت «خارجی باشند و خون ایشان حلال بود.» ~~گفت «لشکر غز رعیت و خراجگزار من بودند، عاصی شدند.» و فتوا به وی داد. ~~امام نبشت که «خون ایشان حلال است.» ~~چون غز ظفر یافت، آن فتوا به دست غز افتاد. امام را بگرفتند و دهانش پر خاک ~~کردند و وی را هلاک کردند. ~~این مقدار گفته آمد که زبان نگه داشتن سعادت بود. ~~غمدان قصریست شگفت. هشام ابن محمد ابن سائب کلبی گوید که لیشرح ابن ~~یحصب می خواست که قصری کند میان صنعا و طیوه، خیطی بکشید تا تقدیر کند. ~~مردارخواری بپرید و ریسمان بربود و به بقعهای دیگر افکند که آن را «غمدان» گویند. ~~لیشرح قصر را آنجا بنا کرد - چهار پهلو، هر وجهی به رنگی دیگر، از سنگ حزوب. (و ~~«حزوب» سنگها بود، به لغت حمیر.) و اندر آن قصری بکرد بر هفت سقف، میان هر طبقی ~~چهل آرش، سایهی وی چهل میل بیفتادی و سقف وی از یک سنگ رخام بکرد، بر هر ~~رکنی صورت شیری، باد به دهان وی در شدی و از دبر بیرون آمدی. و چراغ در این ~~قصر برافروختندی، بیرون قصر روشنایی دادی از صفای وی. اگر از دور کسی بدیدی، ~~پنداشتی که برق است. قصری شگفت بود. # و آن روز که عثمان ابن عفان ms492 بفرمود که غمدان خراب کنند، چوبی یافتند بر آن نبشته ~~«اسلم غمدان. هادمک مقتول» ~~به عثمان گفتند، به جای بگذاشت و فرمود تا آن را آبادان کنند. ~~وی را گفتند «این مقدار که خراب کردی، به خراج شام هفت سال آبادان نشود.» ~~بعد از چند روز، عثمان را بکشتند. ~~غور شهریست بر کوهی منیع. زبان ایشان غیر زبان خراسان بود. و برابر شهر غزنه ~~است. نهری میرود از آن تا به بحیره و زرنج میان غور و بحیره است. و پوشنگ بر حد وی ~~است. ~~و اهل خراسان استخفاف کردندی با اهل غور و غوریان در نیشابور کناسی کردندی PageV01P468 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0469.png) ~~و نگذاشتندی که دیگر صنعتی کنند. شومی بغی چنان کرد که غوری مستولی شد و ~~نیشابور خراب گشت. و آثار وی به بلاد غور بردند به پشت چهارپا، از زر و سیم و آلات ~~برنجین و اثاث و زینتهای شگفت. و نیشابور هنوز خراب است. # فارس اقلیمیست مبارک و فرخنده و عامره، اختیار ملوکان، جای آکاسره، در آن ~~بلاد بسیار و نعمتهای فراوان. انوشه روان عادل یک مرد فارسی را بر پنج ترک و دیلم ~~تقدیم کردی و یک مرد فارسی را بر سی مرد هندو و ده مرد رومی تقدیم کردی. اهل ~~فارس از قوم عیصند و آبنای ملوک. و فارس ابن طهمورث ملکی بود عادل. وی را ده ~~پسر بود: جم و شیراز و استخر و فسا و جنابه و کسکر و کلواذا و قرقیسیا و عقرقوب و ~~حنایا. پادشاهی وی تیرست سال. اول ملوک فارس اردشیر ابن بابک ابن ساسان بود. و ~~بزرگ تر قلعههای فارس استخر است. و در فارس هزار خانه کرده است و پنج هزار ~~قلعه. کس نگفت که یکی بتوانستند ستدن. متاع فارس: توزی و کتان و مومیای و گلاب ~~و سوس و سعتر و گوگرد و نفت و زیتون و آب مرغان و زعفران و دیباج. ملوکان فارس ~~ضحاک بود و ms493 جمشید و افریدون و شاپور و بهرام و قباد و کی خسرو و کی کاووس و ~~سیاوش و هر مز و فیروز و آپرویز و انوشه روان عادل. و از پیغامبران، سلیمان به استخر ~~بار دادی و بر تخت نشستی و اجناس جنود، از وحوش و طیور و دیو و پری، پیش وی ~~صف کشیدندی. از چهار سامان عالم، از روم و سرندیب و چین و طراز و اندلس و ~~مغرب و عراق و خراسان و دربند و غیرها، خراج به فارس آوردندی. و گویند چون ~~فارس آبادان بود، همهی عالم آبادان بود و چون فارس بیران شود، همهی عالم بیران ~~گردد. # و سلمان فارسی از اولاد اساوره بود. تزهد کرد و کتاب اوایل دانست، میدید که ~~پیغامبر آخرالزمان در یثرب دعوت کند. # وی قصد حجاز کرد و میآمد، به وادی زرود رسید. شیری به وی جست. درماند و ~~گفت «الاهی، میدانی که به طلب پیغامبری میآیم. به جاه و حرمت او که مرا از این ~~دشمن برهانی!» # سواری برآمد ناگاه، تیغی بر شیر زد و وی را به دو پاره کرد. # سلمان نجات یافت. پیغامبر را بدید، ایمان آورد. PageV01P469 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0470.png) ~~چون میان معاویه و علی حرب افتاد، سلمان در خیل معاویه بود. به علی رسید. علی ~~گفت «ای سلمان، لیلت الزرود یاد داری؟» # گفت «آری.» # گفت «آن سوار که شیر را به دوپاره کرد کی بود؟» # گفت «مگر خضر بود.» # گفت «من بودم.» # و بدان که جهانداران جمله از فارس خاستند. و آل ساسان از اولاد بهرام بودند، چهار ~~هزار سال پادشاهی در خانهی ایشان بود. و دریای فارس گوشهایست از بحر محیط، در ~~حد چین و تا هند. و هیچ کشتی نباشد که در بحری رود و از حد مملکت به در شود، مگر ~~دریای فارس. و دریای بختگان بحیرهایست در این ولایت، طول وی بیست فرسنگ. ~~آب وی تلخ است. و بحیرهی جور آنجاست، نزدیک کازرون، ms494 طول وی ده فرسنگ. حد ~~فارس تا خوزستان، تا طارم و از سیراف تا استخر. مدینهی قدیم در آن جیرفت است. ~~میوهها بود انواع. درختی بود «جم» خوانند و مانند جوز. میوهی وی «ثمر جم» خوانند. و ~~عناقید بود سبز، دوای مبطون باشد. و درخت سپستان بود و حنا که صد گام بوی دهد. ~~جیرفت را بنا کرد شاهوار بنت مرزبان. # فرعونیه قصریست به منف، در آن سریری از آن فرعون. و منف شهر فرعون ~~است به مصر. چهار جوی در آن روان، به جایی رسد در هم افتد. و آن قصریست که ~~هامان کرد و فرعون بر سر وی شد که با آسمانیان حرب کند. و در این قصر ستونهای ~~عظیم است، بر هر ستون طوقی از نحاس. از جملهی ستونها، یکی از رصاص است و از ~~زیر طوق آن آب روان است، نیمهی عمود رسد، در ثقبی رود، نه آب ساکن شود، نه از آن ~~ثقب در گذرد و نه قطرهای به زمین آید. و در منف شگفتی هاست عجب. PageV01P470 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0471.png) # فرنج ولایتیست بر ساحل دریا، طویل و عریض. هفتصد میل است. و سریرگاه آن ~~شهریست نام آن ماریه و در آن حصنهای منیع: شهر سابلوس و نیسه و شامیه. بعضی ~~مسلمان دارد، بعضی کافر. جایی بانگ نماز میکنند و جایی ناقوس میزنند. # فسطاط شهریست در ولایت مصر، بزرگتر از این شهر نیست بر ساحل نیل. ~~آنجا بود سقنقور: ماهیای ست دو دست و دو پا دارد، دو ذکر، ماده را دو فرج بود. أز آنجا ~~آرند زبرجد در بر. و کوه مقطم نزدیک فسطاط است. برابر وی، گور امام شافعی. # فلسطین در شام است، شهر بزرگ و قدیم آن را بنا کرد فلسطین ابن حام. خراج ~~فلسطین پانصد هزار دینار. شهرهای بسیار است. زیتون باشد آنجا بسیار. # قاد سیه بقعهایست در حدود کوفه. آبهای روان دارد. آن را نسبت کنند با قادس ~~ابن هرات. و گویند ms495 که ابراهیم آنجا بگذشت، آن سبزی و شکوفههای وی بدید، بر وی ~~دعا کرد و گفت «قدست.» # قالی قلا ولایتیست به حدود ارمینیه. سرما باشد آنجا مفرط و هوای متحرک، متاع ~~وی تیغهای نیکو و انگبین بسیار و پوست خز. و کوهها باشد منیع و آبهای نیکو و ~~چشمههای خوش، گیاه و سبزی بسیار. # قر میسین شهری ست پرنعمت، نزدیک همدان. آن را بنا کرد قباد ابن فیروز و در آن ~~قصری بکرد با ستونها، بر هزار باغ. و وی به مداین فرو آمد، با دویست هزار مرد. باد ~~آن را بیفکند. بلیناس را بفرستاد آنجا، به ایوان طلسمی بکرد از بهر سرما و باد و کردم و ~~تب، تا باد ساکن شد و کژدم کم شد. # قریطاس شهریست بر لب دریا. آنجا کپی بود بسیار و کپی هیچ صید نگیرد و زانی ~~باشد. و ملاح به این شهر رسد، با کبی زنا کند و از آدمی آبستن گردد، بچهی مکروه ~~بزاید، وی را بکشد در آبستنی. PageV01P471 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0472.png) ~~قزوین شهری ست قدیم، بنا کرد آن را شاپور. و همچنین، آبهر را. و براء ابن عازب ~~ستد. بر در شهر فرو آمد. صلح کردند بر آن که جزیت دهند، اهل قزوین قبول نکردند. ~~بفرمود تا بیران کردند. پس جزیت را قبول کردند. دگرباره براء ابن عازب آن را آبادان ~~کرد. در اهل قزوین تندی و شجاعتی باشد. و در پیش ثغریاند با خطر. ~~روزی، هارون الرشید بر سر قبهای رفت به قزوین، در بازار نگه کرد، نفیر دیلم ~~برآمد. درها میبستند و سلاحها راست میکردند و می پوشیدند. وی را رحمت آمد بر ~~ایشان. خراج از ایشان فرو نهاد و بفرمود تا مسجد جامع بنا کردند و املاکها را بر آن ~~وقف کردند و نام خود بر در جامع نبشت. # و مدح قزوین این تمام است که در پیش بددینان و دیالمه نشسته و ایشان را کوفته ~~می دارند و ms496 بر اهل اسلام منت دارند که شر ایشان از دیگران دفع میکنند. و از بهر این ~~گویند قزوین «باب الجنه» است. و هر جا که مسلمانی باشد، واجب بود بر وی که اهل ~~قزوین را معاونت کنند و ایشان را دعا گویند، با جملهی اهل ثغور. اهل قزوین گروهیاند ~~دیندار، با جمال و هیبت و شجاع و به حمیت. و کثرتی دارند که در عالم شهری نباشد که در ~~آن گروهی از قزوین نباشد. متاع ایشان مویز و میوهها و جامههای نیکو. # قسطنطینیه شهریست بزرگ. دارالمملکت روم است. کعب الآحبار گوید چون ~~بیت المقدس بیران شد، اهل قسطنطینیه شادی کردند. آن را «مستکبریه» خوانند. ~~آفریدگار وی را وعده کرد که خراب کند، چنان که خروس بانگ نکند در آن، و جای ~~ثعالب کند و سه آتش به وی فرستد: یکی زفت و یکی نفت و یکی کبریت. و وی را ~~خراب بگذارد، چنان که بانگ وی به عنان آسمان رسد. هرگه که چنین بود، از آن گنجها ~~دوازده ملوک بردارند و با سپرها بخش کنند. # و بدان که قسطنطینیه شهریست عظیم، چنان که ممکن بود در آن عجایبها و ~~طلسم ها ساختهاند. و هرگز کس ندیده است که در قسطنطینیه یکی را مار بگشت. این ~~شهر نیمی در آب است - و برجهای عالی در هوا کشیده - و نیمی بر خشکی نهاده ~~است. تیرست و شصت دروازه دارد - یکی زرین و یکی سیمین، دیگران برنجین و ~~آهنین. و همیشه این شهر به دیبا آراسته بود، چنان که روم به این شهر مفتخر باشند. PageV01P472 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0473.png) ~~قصر القصور وقصرالعروس متوکل علیالله کرد. سی هزار درم بر آن نفقت کرد. و ~~آیتهایی به صد هزار دینار سرخ در آن نهاد. و هارون الرشید به سرمن رأی قصر ~~مبارک کرد. و بعضی گویند که صد هزار دینار زر سرخ بر آن خرج رفته بود. و جوسق ~~ابراهیمی و جعفری و عزیب و شداد و ms497 صبیح و ملیح و قصر قلائد و از برجها جوسق و ~~فید وقصر جص ومطامیر و عموریه وخاقانی - ~~و این قصورها رها کردند و به زیر خاک رفتند و عاقبت بمردند. ~~قصر القواریر سلیمان کرد، از بهر بلقیس. وی را از زمین سبا بیاورد. و زنی بود ~~عاقل ودانا. ~~حساد گفتند «بلقیس با این همه جمال، ساقهای وی پرموی است.» و آفریدگار زن ~~مویاندام را دوست ندارد و مرد مویاندام را دوست دارد. ~~سلیمان خواست که پای او را بیند. قصری کرد از آبگینه، تا بلقیس پندارد که آب ~~است. ~~بلقیس در آن آمد، دامان برداشت، پای وی پدید آمد. و سلیمان را معلوم شد خلاف ~~آن. ~~و قصر قواریر در عالم این است که دیو کرد از بهر بلقیس. ~~و سلیمان بلقیس را به زنی کرد. ~~قلیس قلعهایست به صنعا. آن را ابرهه کرد - ملک حبشه. و جویهای آن چون سر ~~مردم کرد و رنگهای نیکو در آن قلعه کرد و بر سر قبه کلاهی زرین کرد. و مردم را الحاح ~~کرد تا به زیارت وی روند، چون کعبه. ~~عربی برفت و در قلیس حدث کرد. ~~وی بیامد که کعبه را بیران کند، سنگ به ایشان ببارید و جمله هلاک شدند. ~~قم شهریست نیکو. آن را «زهرا» خوانند و شیعیان آنجا کثرتی دارند. گویند که ~~جبرئیل آن روز که شهرهای قوم لوط برگردانید، به قم فرو آمد. در این شهر آبیست که ~~به داء العضال سود دارد. گویند که عیساگل را به آن آب سرشت که در قم بود و مرده را # 471 PageV01P473 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0474.png) ~~به آن زنده کردی و مرغ را از گل در حرکت آوردی. و کبش اسحاق از آنجا آوردند. و ~~هوایی درست دارد و هیکل نیکو دارد. در حب علی و خاندان غلو کنند. اگر دیگر ~~اصحاب پیغامبر را شتم نکردندی، پسندیده بودی. # قمار شهریست هندی. متاع وی عود قماری و طاووس و عنبر. # قونیه ms498 شهریست در میان روم. و از قونیه تا قسطنطینیه هفت روزه راه است. ~~مسلمانان دارد و پادشاه آن عادل بود و ظالم را براندازد. این شهر سه حصن دارد و ~~پیرامن وی همه کفارند، جزیت به وی دهند. # قیروان شهریست به مغرب که از آن بزرگتر نیست. قیروان بستد حسان ابن ~~نعمان. چون از لشکر بربر به هزیمت شد، در شهر قیروان آمد و مسجد جامع را بناکرد، در ~~رمضان سنهی اربع و ثمانین. و بلاد برقه استقامت گرفت. پس عمر ابن عبد العزیز وی را ~~معزول کرد و موسا ابن نصیر را به جای وی بازفرستاد. و به غزای طنجه و شوش آقصا ~~رفت و ولایت مغرب و قیروان را مسلم کرد و بگرفت. # قیساریه و قنسرین دو شهر است شامی. # کابل شهریست در هندوستان، در میان کوه. و کوه گرد وی درآمده مدور، چون ~~حلقه، و گرد بر گرد وی سی فرسنگ. هیچ کس در آن نتواند رفتن مگر به راه نمودن - که ~~جای تنگ است، بر آن یک در، حرس بر آن موکل. هلیلج در این شهر بود. گرد بر گرد ~~وی شهرها چون قامرون و صیمرون و قاریان و مندورقین. متاع وی صندل و کافور. و ~~در صیمرون صنمیست از فیروزج. # کاشغر شهریست به ترکستان. مسلمان دارد. و ختن هم آنجاست. و به این تاریخ ~~کافر بستد. و همچنین، تنگوز و طمغاج و بلاساغون به ولایت ترک. کهستان است، هزار ~~فرسنگ، مدور، کوهها گرد آن درآمده. پردرخت بود. در آن سنجاب بود و قاقم. و در آن # 472 PageV01P474 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0475.png) ~~بیشهای ست فندق روید و سنجاب و قاقم بر آن درخت نشیند. مرد صیاد مهره میزند و ~~یک یک را به زیر میافکند تا همه را بزند و یکی از درخت فندق بنگریزد. چون از آنجا ~~بگذرند، دو ماهه راه، به ولایت سمور رسند. و جویی میان شهر کاشغر میرود، آن را ~~«نهر تمند» خوانند. بعضی ms499 گویند قاقم را در این ولایت وقتی گیرند که برف باریده بود: ~~قاقم به طلب طعمه آید، به برف فرو رود و دنبال سیاه بیرون کند، صیاد میرود و یک ~~یک را برمی دارد. # کرمان ولایتیست بزرگ و مبارک. اهل وی دیندار. غالبا ملوک ایشان عادلند، در ~~آن شهرهای بسیار - شهر بزرگ: جیرفت و سیرجان. و از کرمان تا سیستان صد و سی ~~فرسنگ است. شهرها چون کرکویه و زرنج و کاهون و کردکان. حد کرمان تا حد بحر ~~فارس است و مفازهی خراسان و مکران و تا طارم. متاع کرمان: رازیانه و خرما و زیره و ~~ارزن و رکوه و نطعها و پردهها و کرباس. # گویند چون دارا ابن دارا عالم را بگرفت، زن و فرزند را به دژ سپید آورد، به قهستان، ~~و آنجا بگذاشت. و به حرب اسکندر آمد، به کرمان کشته شد. و عالم مسخر اسکندر شد. # شهریست به این حدود آن را کنگور گویند. بناهاست عجب از سنگها بر سر ~~همد یگر نهاده، و زن هر سنگی در صفت نیاید. آفریدگار داند که آن را چون ساختهاند و ~~به چه قوت راست کردهاند. و آن را مگر به دیده ببینند. و در این شهر چشمهایست و در ~~آن ماهیان سیاه، حلقهها در گوش، عمرهای دراز. و شگفت است که ماهی بیرون قرار ~~نگیرد تا حلقه در گوش وی کنند و در آب حلقه در گوش وی نتوان کردن. # کوفه شهری بزرگ است و بستانها گرد کوفه درآمده. # مغیره ابن شعبه گوید اهل حیره گویند که پیش از اسلام، به این موضع، آتشی ~~درفشیدی. چون نزدیک وی آمدندی، ناپدید شدی. ملک حیره به کسرا نبشت قصهی ~~این. گفت ««خاک آن به من فرست!» # آن خاک را به وی فرستاد. کاهنان بدیدند، گفتند «به این خاک شهری بکنند که بر ~~دست عرب گشاده شود.» PageV01P475 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0476.png) ~~پس، کوفه را بنا کردند در روزگار زیاد، به آجر، به ms500 آخر خلافت عمر ابن خطاب. عمر ~~فرمود بنای کوفه بر عدد مقاتل ایشان. شصت هزار مرد بودند. و ستونهای وی از شهر ~~اهواز آوردند. سلمان کوفه را بدید، گفت «قبة الاسلام هذا!» ~~اهل کوفه را فتوح بسیار بود. فتح حیره و تستر و عین التمر و دومه و انبار. و با خالد ~~ابن ولید به شام بودند. فتح نصیح و حصید و قراقر و اراک و تدمر، این جمله در خلافت ~~ابوبکر صدیق بود. و در روزگار عمر ابن خطاب، یوم جسر ابوعبیده و قادسیه و مداین و ~~جلولا. # و گویند قتاده با قطن ابن خلیفه تفاخر کرد. قطن گفت «در کوفه هفتاد بدری رفتهاند ~~و در بصره عتبه ابن غزوان رفت و بس. اهل کوفه راست آب فرات و رطب مشان. کوفه ~~قلب زمین است و علمیست میان مکه و مدینه.» اگر از این شهر امام ابوحنیفه خاست ~~که فخر ایشان تمام است. # کولم شهریست در هندوستان. منابت ساج است و خیزران و سندروس. و ساج ~~درختها بود عظیم، تا از بلگ وی هندوان پیراهن و سراویل سازند. # الهاور شهریست در حدود هندوستان. و آن را مسلمانان دارند، با شهرهای دیگر، ~~و تا به غزنین صد و شصت فرسنگ است. و لهاور شهر عظیم است، قطب هندوستان ~~است، نه هزار رستاق دارد. یکی از آن «کابلستان» گویند. هر رستاق را ملکی بود. در ~~لفاور هر روزه ده هزار گاومیش بکشند و بخورند و ده هزار فیل را به غزنین آورند از ~~طعامها. و آنجا شتر نباشد. مردم لهاور زیرک باشند و سپیداندام. متاع ایشان شکر و نیل ~~و دستارهای نیکو. PageV01P476 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0477.png) ~~آن که نزدیک وی است از بادیه. و خندق بکرد گرد آن، از هیت تا ظفر، تا به کاظمیه، و ~~منظرهها بنا کرد بر آن تا به هجر و هیت و عانات. # ماوراء النهر اقلیمیست که در اسلام از آن فراخ تر به نعمت اقلیمی نیست. حدی ms501 ~~با بلخ دارد و تا غزنه و طراز و خراسان برود. و اهل ماوراء النهر شجاع باشند و سخی و ~~به صلاح. و خاک وی مبارک است. و اگر به اقلیمی چندبار قحط آید، آنجا یک بار آید. و ~~اگر بود، دراز نماند - که بقایا کفایت کند. و به ماوراءالنهر، آبهای خوش بود، معدن آهن ~~و زر و سیم و جیوه و مس و نوشادر است. مشک تبتی از آنجا به آفاق برند. و هر شخصی ~~از اهل ماوراءالنهر خانهای ساخته بود از بهر مهمان. # و نوح ابن اسد نامه نبشت به معتصم که «به ماوراءالنهر تیرست هزار دیه است. اگر از ~~هر یکی سواری و پیادهای به در آید، ششصد هزار مرد باشد. اگر همه را بکشند، در ~~ماوراء النهر هیچ خللی پدید نیاید.» # آفریدگار آن را با همهی لشکر اسلام نگه داراد! # مدین شهریست بر ساحل دریای مغرب. # و موسا از مصر به خشم برفت و به مدین نزول کرد. بر دروازهی مدین، آبی دید و ~~قومی که گوسفندان را آب میدادند. و دو دختر شعیب استاده، با گوسفندان. موساگفت ~~«چرا گوسفند آب ندهید؟» # گفتند «تا مردان بازگردند.» # پس موسا آن گوسفندان را آب داد. # دختران شعیب شکر موسا کردند. و شعیب دختری به موسا داد. # و این مدین آرامگاه پیغامبران بود. ~~مدینه را «مسکینه» خوانند و «عذرا» و «جابره» و «جبوره» و «یثرب» و ««محبه» و ~~«مبارکه» و ««محفوفه» و «قاصمه» و «مقدسه» و «طیبه» و «طابه». بناکرد آن را یثرب ابن ~~قانی. آفریدگار آن را «مدخل صدق» خواند. مهاجر پیغامبر است. آنجاست مرقد مبارک ~~وی. از آنجا برخاست اسلام و دین آنجا قرار گرفت. هر خیر که در عالم است، از آنجا # 275 PageV01P477 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0478.png) ~~برآمد. دجال از حدود اصفهان برآید و به زمین مدینه فرو رود و نیست گردد. و میان گور ~~پیغامبر و میان منبر وی روضهی بهشت است. مرقد او و زنان و ms502 فرزندان وی آنجاست. ~~همهی عالم به شمشیر ستدند الا مدینه. و اسلام از آنجا برآمد. وهب ابن منبه گوید در کتابی ~~خواندم که مهاجر پیغامبر «طاباطابا» خوانند. مدتی در این بودم، تا مرا معلوم شد که ~~مدینه را «طیبه» و «طابه» خوانند. گور حمزه ابن عبدالمطلب آنجاست. و بدان که جهودان ~~مدینه را اختیار کردند که صفت پیغامبر در «تورات» یافتند که به مدینه ظاهر گردد، پس ~~به خیبر فرو آمدند. # موسا ابن محمد گوید که معاویه به مدینه آمد، خواست که منبر رسول برکند و به شام ~~برد. چون بجنبانید، آفتاب درگرفت و جهان مظلم شد و بادی سخت آمد. وی دست از آن ~~بداشت. # جابر ابن عبدالله گفتی «مصیبتی به معاویه رسد.» # حالی، باد لقوه وی را بگرفت و از مدینه بیرون آمد. ~~و از مدینه همیشه بوی خوش آید، بهتر از بوی شاپور فارس. و آن بوی خوش در ~~جوهر مدینه است. تا از دانهی خرما بوی خوش آید. و عرق که در مدینه کنند، مقابل ~~گلاب بود. و هرگز به مدینه طاعون نباشد. و آدمی آنجا نیم چندان خورد که جای دیگر. از ~~آنجا آرند حب البان - و بوی خوش دارد - و خرما. و به فصاحت ایشان کس نباشد. # مرو را بناکرد طهمورث، به هزار مرد. و بازاری بنهاد از آن طعام. هر شب، هر مردی ~~را درمی بدادی، وی به طعام بدادی. روز دیگر، هزار درم با خزینهی ملک آمدی. به ~~بنای وی بیش از هزار درم خرج نرفت. و قهندز را آنجا بناکرد. و به هندوستان، شهری ~~بکرد نام آن «اوق»، بر سر کوهی. # گویند مرو را بنا کرد خمانا بنت اردشیر ابن اسفندیار. ~~ابواسحاق طالقانی گوید روزی از قهندز رکنی بیفتاد، کلهی سر آدمی در آن بود. یک ~~دندان وی برکشیدند، دو من بود. # و گویند مرو به چهارصد سال بنا کرده بودند. و در مرو خانهای بود نام وی PageV01P478 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0479.png) ~~«کی ms503 مرزبان»، بر چهار صورت بناکرده: دو مرد و دو زن. و در اندرون صورتها عجایب ~~کرده. کس ندانست که آن چیست. قومی بر آن دعوی کردند که «ملک ماست» آن را ~~بازشکافتند، قحطی پدید آمد و محنتها متواتر شد. # و اهل مرو را به بخل منسوب کنند. و بدان که اهل مرو قومیاند پاکدین و نماز به پای ~~دارند و اهل دین باشند. و شهر مرو را «قبت الاسلام» خوانند، در ولایت خراسان. و ~~برامکه که سخی تر خلق بودند، از مرو بودند. و مفاخر آن شهر اگر عبدالله ابن مبارک بود ~~که تمام است. آنجا علت رشته بود، چنان که به دهستان. # مصر از فتوح عمرو ابن عاص است. بنا کرد آن را مصر ابن ایم ابن حام. و زمین ~~مصر چهل روزه راه است. در «قرآن» چند جایگه یاد کرد. و حد مصر از شجره است تا ~~أسوان و عرض وی از برقه تا ایله. و مصر جای فرعونان است. به یونان مصر را ~~«مقدونیه» خوانند. آنجا زاد یوسف ابن یعقوب و اسباط و موسا وهارون. و عیسا به کوه ~~اهناس زاد - از اعمال مصر. و سحرهی فرعون و ماریهی قبطیه - مادر ابراهیم، پسر ~~رسول - و هاجر از آنجا بود، ام اسماعیل. آنجاست نخلهی مریم. و کوه زمرد - نام وی ~~«بجه» - پیوسته است به مقطم. و در مصر باران نبارد و اگر ببارد، علامت قحط بود- که ~~دانه در زمین بپوساند. در آنجا ملکی بود قاهر بالله، شهری بناکرد آن را «قاهره» خوانند. و ~~مصر را از هر جانبی وادی است_ نه آب بود، نه گیاه - و به هر جانبی نجیبی یا دلیلی. از ~~جانبی مغرب است و از جانبی شام و از جانبی نوبه. آنجاست جوی نیل و درخت بلسان. # و بدان که مصر در عالم چنان است که فردوس در جنات. هرگه نیل زیادت گردد، ~~آبهای عالم بکاهد. هرگه نیل بکاهد، آبهای عالم بیفزاید. در عهد اول، ms504 هرگه زیادت ~~شدی، دختری عذرا به آب انداختندی. در این شهر، بازان باشند بسیار. ~~و بدان که مصر تا این عهد اسماعیلیان داشتند. و علم اسپید ظاهر کردند، تا بر دست ~~صلاحالدین گشوده شد. و با ایشان عهد کرد که غز را در مصر نیارد، الا به دستوری ~~ایشان. # چون صلاحالدین را راه دادند، لشکر با وی درآمد. مصر را بگرفت و شحنه بنشاند و ~~آیین اسلام ظاهر کرد و سکهی زر نقش کرد و نیکوکاری و عدل کرد و بازگردید. # مصریان شحنه را بکشتند. PageV01P479 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0480.png) ~~شحنهای دیگر بفرستاد. وی را نیز بکشتند. تا بیست و چهار شحنه را بکشتند. # صلاحالدین بازگردید و در مصر آمد و گفت «من عزیزی شما دانم که ذلت را قبول ~~نکنید. شما را مقصود چیست؟» # گفتند «ما را خلیفه ای بود از اولاد علی. بی خلافت ایشان، ما مطیع نباشیم.» # گفت «آن کس که به خلافت شما پسندیده است اختیار کنید. و شما را مهل دادم سه ~~روز.» ~~چهل مرد را اختیار کردند که از ایشان محترم تر نبودند و گفتند «از این چهل گانه، ~~یکی اختیار کن!» # مهمانی ای بساخت و هر چهل را خلعت داد و همه را در شب مهمان داشت تا یکی را ~~اختیار کند. بامداد، هر چهل را میان به دو نیم کرد. و نیمی از این سوی سراپرده بنهاد و ~~نیمی از دیگر سامان. و لشکر سلاح بپوشیدند. ~~چون نیمروز بود، دوازده هزار مرد در مصر کشته بود. و مصر او را مسلم شد و شعار ~~اسلام آشکارا شد. ~~مصیصه شهریست بر لب دریای سیحان نهاده. و بر آن قنطرهای سخت عجب ~~کرده. در این شهر روزه داشتن جنون آرد، همهی علتها از گرسنگی خیزد و به سیری ~~بهتر شود. این خاصیت این شهر است. ~~معون شهریست به کرمان. در قصبهی وی نیل کارند و زیره. و تا حد ولایت ~~ولاشجرد. واز آنجا فانید نیکو آرند. ~~مغرب ms505 ناحیتیست فراخ، در آن شهرهای بسیار، چندان که پولس و برقه و قیروان و ~~اندلس و افریقیه و غیرها. آن را عتبه ابن نافع بستد، در ایام معاویه. و طنجه و شوش ~~اقصا در دست فرزندان حسن ابن علی است. ~~و ادریس ابن ادریس ابن عبدالله ابن حسن ابن علی به مغرب فرو آمد و از دست ~~عباسیان گریخته بود. به طنجه افتاد. در شهر لیله. و واضح، مولای صالح ابن منصور، وی ~~را آنجا نهان کرد. چون نوبت به هارونالرشید آمد، وی را بیاویخت. # 478 PageV01P480 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0481.png) ~~و گویند که شماخ طبیب را به ادریس فرستاد و وی را فرمود که ادریس را هلای ~~کند. مدتی آنجا مقام کرد. تا دندان ادریس به درد آمد. این طبیب داروی زهر آلود به وی ~~داد. چون دارو در دندان گرفت، بمرد. و شماخ بگریخت. و هارون ولایت مصر را به ~~شاخ داد. ~~و امروز مغرب در دست بنیامیه است. و مغربیان گویند «السلام علیک ~~یا ابن الخلائف!» و خلیفه وی را دانند که هر دو حرم به حکم او باشد. ~~و بربر از حدود مغرب است. و دارالمملکت آنجا فلسطین است. ملک ایشان جالوت ~~بود که داوود وی را بکشت. و بربر آواره شد - به شهر لوبیه و به شوش اقصا. از پس ~~طنجه و شوش اقصا مدینهای ست آن را «قونیه» خوانند. و جملهی مغرب را طارق ابن ~~زیاد گشود. و موضع قیروان دو هزار و پنجاه میل است، از آنجا غلام آرند و خر و میعه. و ~~از مغرب بسد و مرجان و مذهب و زمرد و زعفران و آرزیز و فولاد و کندس. ~~و آنس در پیش پیغامبر آمد، با وی غلام بربری. وی را گفت «غلام را بفروش و اگر ~~خود به یک دینار بود - که بربر پیغامبری را کشتند و بپختند و بخوردند.» ~~و در اهل مغرب حدتی باشد و بخل باشد. و آنجا پنبه نباشد، ms506 صوف و پشمینه پوشند. ~~اسکندر با صد سوار آنجا رفت. و میان مغرب و ایشان ریگی بود که هر که قصد آن ~~کردی، فرو رفتی و موجها برآوردی و شب شنبه ساکن شدی. اسکندر آنجا شهری دید ~~سراها راست، متساوی، گورها بر در سراها. پرسید از آن. ~~گفتند «تا برابر چشم ما باشد تا مرگ را فراموش نکنیم.» ~~گفت ««بتر آدمیان کیست؟» ~~گفتند «آن که کار دنیا بسازد و کار آخرت بگذارد.» ~~گفت «بر قدیم تر یا بحر؟» ~~گفتند ««بر.» ~~گفت ««شب قدیم تر یا روز؟» ~~گفتند «شب.» ~~گفت «حاجت بخواهید!» ~~گفتند «عمر جاودانی.» # 79 PageV01P481 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0482.png) ~~گفت «به دست من نباشد. ولیکن من جواهر دارم، شما را دهم.» ~~دست اسکندر گرفتند و به جویی بردند پر از یاقوت. گفتند «این همه پیش ما آحجار ~~است.» ~~مکه شهریست شریف. نام وی «بکه» و «أمالقرا» و «نساسه» و «حاطمه». و ~~حاطمه و بکه از بهر آن خوانند که هر که قصد وی کند به بدی، وی را بشکند. آنجاست ~~گور صالح و شعیب و هود، میان چاه زمزم و مقام ابراهیم. و نزدیک تر زمینی به آسمان مکه ~~است. و پیغامبر از مکه بود و در مکه زاد. مکه از همهی شهرهای عالم محترمتر و ~~شریف تر است. آنجاست مقام ابراهیم. و ابراهیم شجرهی رسالت بود، بعد از نوح. و هرگز ~~مکه مسخر هیچ ملوک نشد و خراج به کس ندادند. و هرگزدین مجوس نداشتهاند و نکاح ~~به صداق و شهود کردند و طلاق سه گانه دادند. و اصحاب ضیافتند و اهل بیان و دها و ~~اهل قباب و ثرید بودند. همهی عالمیان زیارت ایشان کنند و ایشان کس را زیارت نکنند. ~~و ایشان راست سقایهی نبید: هر که رسیدی، خوردی. متاع مکه آب زمزم، نطع و لیف، ~~پادمهره، زیتون، نعلین، ریگ مکی، قمری کافوری، اسپ تازی نجیب، شترمرغ مکی، ~~سگ تازی، یوز. و چنان محترم بود که از شهرها هر ms507 که به حرم رسیدی، سنگی برداشتی و ~~هر جا که رفتی، قبله کردی. # حفص ابن عبدالله گوید تبع قصد مکه کردتا خراب کند. بامداد، هر دو چشم وی بر ~~رخساره افتاده بود. # کاهنان را بخواند. گفتند «مگر نیت در حق مکه بد کردهای.» # گفت «بلی. توبه کردم.» # چشمهای وی به جای باز رفت و باز گردید. و هر سال کعبه را به دیباج بپوشیدی. # منصوره هم از بلاد سند است. شهریست عظیم. و خلیج مهران گرد آن درآید. ~~مسلمان دارد، از اولاد قریش. آنجا گرما سخت بود و شکر خیزد از آن. و ایشان را ~~بتیست عظیم و گویند «این بت از آسمان آمد.» و به آن مغرور شدند. بیست آرش بالای ~~آن بت بود. و هندو خود را به نفت بیندوید و پیش آن بت آتش در خود زند تا بسوزد. PageV01P482 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0483.png) # موصل شهریست قدیم. بنا کرد آن را زاوید ابن بیوراسپ، از سنگ. و شصت برج ~~بزرگ دارد، میان هر برجی نه برج کوچک، برابر هر برجی قصری، از جنب وی ~~گرماوهای. و از خواص موصل آن است که هر غریب که در آنجا مقام کند، در تن خود ~~قوتی زیادت بیند. # مولتان شهریست در ولایت سند. آن را «فرج بیت الذهب» گویند. در آن شهر ~~صنمیست هندوان آن را عظیم دارند و از آقصای هند حج کنند به مولتان و مالها آرند ~~آنجا. و صنم را «مولتان» خوانند. و این صنم در قصریست، بر صورت مردی بر کرسی ~~نهاده، تاجی زرین بر سر، دو انگشت فراهم گرفته. و هرگه هندوان قصد سند کنند، اهل ~~سند بت را بیاورند و گویند «بت را بشکنیم!» هندوان بازگردند. # چون اهل اسلام مولتان بستدند و از آنجا مالهای بسیار برگرفتند و قحط بود، کار اهل ~~اسلام نیکو شد، آن را «فرج بیت الذهب» نام کردند. و پادشاه مولتان قرشی بود - از ~~اولاد سام ابن لوی - و بر فیل نشیند که ms508 به نماز آدینه رود. # مهدیه شهریست در حد مغرب، بر سر کوهی نهاده، به ستونهای آرزیز. بوستانها ~~از زیر و زبر وی. به چهار هزار کشتی مردم می آیند در این شهر. و مرغیست سپید، آن ~~را ««سابق المراکب» خوانند، پیش از کشتیها برآید و دو بانگ بزند: یکی بشارت، مردم ~~بدانند که مردم به سلامتند، و بانگی دیگر بزند که مردم بدانند که کشتی غرق شد. # مهربان شهریست به عمان، در آنجا بتیست طوقهای زرین دارد در گردن و ~~یارههای بسیار دارد در دست و آن هشتاد طوق است. به هر هزار سال، طوقی در گردن ~~وی کنند. و آن بت از وقت برهمن است. گویند که هشتاد هزار سال است که آن بت در ~~مهربان است. و از این جنس دعاویها کنند و به آن مغرور و سرگردان باشند. # مهره بلادهاست در زمین عرب. قصبهی آن «شحر» خوانند. و کس زبان ایشان ~~نداند. در این ولایت، جنیان باشند بسیار. PageV01P483 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0484.png) ~~نبط ولایتی ست بد، قوم وی مذموم. عون ابن عبدالله گوید «اگر ابلیس از آدمی ~~بودی، از آنباط بودی.» # گویند که شیطان خوکی را دوست بداشت و با وی گرد آمد. خوک را آبستن کرد. ~~پسری بزاد، نام وی «مشنو». # چون نسل وی بسیار شد، سلیمان گفت وی را «فرزندان تو کجااند؟» # گفت «به آنباط.» # حد ملک نبط از انبار تا عانات و تا کسکر و بادیه. و اصحاب أخدود از ایشان بودند. ~~اول پادشاه ایشان سناخریب بود و آخر پادشاه ایشان بختنصر بود. و مدت پادشاهی ~~نبط سه هزار سال بود. # نسیرین شهریست به مغرب. عنبر از آنجا آرند و دابت الدیباج که موی وی نیکوتر ~~از ابریشم بود. و از آن جامههایی بافند قیمتی که عزتی دارد. ~~نصیبین شهریست بزرگ، بر کوهی عالی نهاده، آبادان. و آنجا عقرب باشد قتال. # نوبه ولایتیست پرنعمت. دارالملک آن دنقله است. هفت بارو دارد. ناحیتی ست از ~~ورای مخرج ms509 نیل، بر حد حبشه. آنجا باشد کرگدن و زرافه. (و صفت ایشان در باب سباع ~~گفته آمد.)] و آب چوب آبنوس آورد و کس نداند که منابت وی کجاست. و بر ساحل ~~نیل، همهی أممها دشمن اسلامند، مگر نوبه و قبط. اما افرج و صقالبه و حبشه و غیرهم ~~ترسااند. ~~نوبهار در شهر بلخ بود. آن را برامکه بنا کردند. ~~عمر ابن آزرق گوید که برامکه «عبدت الاوثان» بودند، نام کعبه شنیدند و عظمت ~~وی، خانهای بنا کردند مثل کعبه و بتان را گرد وی بنهادند. و عجم آن خانه را عظیم ~~داشتی و بر سر وی قبهای بکردند، علمها بر سر آن زدند، بالای آن صد آرش و عرض ~~وی صد آرش و رواقها کرده مستدیر. وقتی باد حریری بربود و به شهر ترمذ افکند، PageV01P484 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0485.png) ~~دوازده فرسنگ باشد. و این قلعه را «سادن الاکبر» خواندندی. ملوک هند و چین و ~~کابل شاه آنجا سجود کردندی و بر آن ملکها وقف کردند. تا به روزگار امیرالمؤمنین عثمان. ~~و سدانه به خالد ابن برمک رسیده بود. خالد مسلمان شد. نام وی «عبدالله» کردند. چون ~~باز جای نمی رفت، پسر وی را - برمک - سادن کردند و قلعه را از وی بستدند. ~~و ملک طرخان پیغام به خالد فرستاد که با دین خویش آید. ~~خالد گفت «من در اسلام به طوع آمدم و دین شما عورت است.» ~~طرخان به جنگ خالد آمد و خالد را بکشت با فرزندان وی، مگر برمک را که به ~~قشمیر گریخت. ~~پس، باز آمد و به جای پدر بنشست و نوبهار به وی سپردند. ~~و دختری از چغانیان بخواست، حسن را بزاد. ملک بخارا کنیزکی به برمک داد، ~~پسری بزاد نام وی کال ابن برمک و دختری نام وی أم قاسم بود. تا جمله را مسلمان ~~بگرفت. ~~نهاوند شهریست در قهستان، پر نعمت، میوههای نیکو. از انگور و غیره دوشاب ~~گیرند و به آفاقها برند. و ms510 همهی دوشابها مسنون بود، مگر دوشاب نهاوند که به سودا ~~سود دارد و از این سکنجبینی کنند معتدل و به دل سود دارد، به حکم آن که انگور ایشان ~~نوعی از کشمش بود. ~~و نهاوند از فتوح کوفه بود و دینور از فتوح بصره. و نهاوند شهری قدیم است. آن را ~~نوح کرد. آن را «نوحاوند» گویند. و فتح عجم آنجا بود - در سنهی احدی و عشرین. ~~آن را حصار داد حذیفه ابن یمان و جنگها کرد عظیم. ~~مردی را بگرفت. سلاح بیفکند و گفت «مرا پیش امیر برید تا با وی صلح کنم»» ~~گفت «چه نامی؟» ~~گفت «ردینار.») ~~حذیفه با وی صلح کرد. بر خراج نهاوند ایمن شد و نهاوند را نام کرد «ماودینار». ~~آنجاست گور شهدا و اصحاب پیغامبر. آب نهاوند گوارنده است. از آنجا آرند چوگان PageV01P485 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0486.png) ~~نیشابور شهریست آن را «ایران شهر» خوانند. و آن را قهندزیست. در خراسان ~~از این شهر معظم تر نبود. آنجاست کوه فیروزج. # و این شهر بیران شد، در سنهی خمس و خمسین و خمسمائه، بر دست غز. جامعی ~~داشت شگفت، در آن حوضی مسین نهاده، چهارصد مرد گرد آن درآمدندی و وضو ~~کردندی. و چراغی برنجین در قبه آویخته، چهارصد لوله داشتی، در هر لوله یک من روغن ~~ریختندی. غز آن را بشکست و بر شتران بستند و ببردند. # و گویند سبب خرابی این شهر و دیگر شهرها آن بود که دو فراش را خصومت افتاد به ~~سبب یک خربزه و یکدیگر را بزدند. هر یکی التجا به امیری کرد. هر دو امیر را با ~~یکدیگر خصومت خاست. یکی پیش غز آمد و یکی پیش سلطان سنجر. هر دو لشکر ~~آوردند. و به آن سبب اقلیمی بیران شد. # امروز، نیشابور جای گرگ و شغال است. # واسط شهریست میان کوفه و بصره. بنا کرد آن را حجاج ابن یوسف، به ده سال. # عمر ابن عبدالعزیز خواست که آن را بیران ms511 کند و گفت «حجاج میخواست که به ~~کوفه و بصره زیان کند.» # پس، رها نکردند و گفتند «جماعتی در آن نزول کردهاند.» # و حجاج بمرد، به واسط وی را دفن کردند. و در حبس وی بشمردند، سی هزار و سه ~~هزار مرد را بازداشته بود بی گناه. و صد و بیست هزار مسلمان کشته بود به ناحق. و زمین ~~واسط به غصب ستده بود. و نفقت کرد بر آن چهل هزار و سه هزار دینار و در آن قصری ~~بکرد صد ارش در صد آرش و حوضی بکرد تیرست ارش در صد ارش. و از خطاها که ~~کرد، عبدالله ابن زبیر را بکشت و درآویخت. و سنگ منجنیق در کعبه انداخت - که ~~عاری تمام بود. و وی را در دل هیچ مؤمن دوستی بنماند. اما هند و سند را بگشود و ~~خراسان و سیستان. و اول کسی بود که در اسلام شهر کرد - واسط را و درم احدی که ~~بر آن «قل هوالله» بود او زد. و هرگز لشکر در خانهی هیچ کس نبرد و عیار زر بنکاهانید. ~~و بر هزار خوان نان دادی و بر هر خوانی ده مرد و هر یکی را جنبی بریان و ماهی و برنی ~~از عسل - بامداد و شبانگاه. PageV01P486 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0487.png) # گفتند «آن نه کوه است، ولیکن خرمنهای مویز است.» # هرمان دو قلعه است عظیم، به حدود مصر. درازی آن قلعه چهارصد ارش، در پهنا ~~چهارصد آرش. بنا کردهاند به آبگینه و مرمر و رخام و آرزیز و به سریشم و عصب ~~ترکیب کرده و معجون ساخته، به علمی که آفریدگار آن کس را داده بود. هر سنگی از آن ~~ده ارش در ده ارش بر سر یکدیگر نهاده، به هندسهای که موی در میان آن نرود و به ~~یکدیگر بگداخته، چنان که قلعهای یکپاره شده است. بر هر سنگی عجایبها کرده از ~~طب و سحر. و آن دو گنبد است و اندرون یکی ms512 نماید. دری دارد کوچک، بادی سهمگن ~~از آن به در می آید، نگذارد که کسی در آن رود. و اندرون ظلمت است، بر در وی صورت ~~دو عقاب کرده از سنگی عظیم، دهانها باز کرده. هر که آنجا رود، سنگی در دهان وی ~~اندازد، بر هیچ جای نیاید، نه پرمیشود و نه کس داند که آن سنگها به کجا میرود. بر آن ~~نبشتهاند که «هرمان را آن زمان کردهاند که نسر واقع و طایر در برج سرطان بودند.» و ~~اکنون در جدیاند: به حساب، دویست هزارسال است که آن قلعه کردهاند. نهوی را آفتاب ~~سوخت، نه باد وی را بریزانید، نه به طوفان غرق شد و نه صواعق آن را مکلس کرد. # گویند مأمون آنجا رفت و هفتاد هزار دینار خرج کرد تا سولاخی در آن کند تا وی را ~~نامی بماند، نتوانست کردن. و آرسطاطالیس قندیلی ساخت از بازنج و چراغی در آن نهاد ~~و در آن شد: صورتها دید از آن حیوانات عالم، تا مورچه و غیره، مقسوم کرده بر عدد ~~بروج آسمان و بنموده که طالع هر یکی فلان برج است. و اسکندر خواست که بیران کند، ~~نتوانست و گفت «بنای این جوهریست نه از سنگ و آهن.» # و نهاد وی چنان است که زیر وی باریک است و به تدریج سر وی فراخ میشود و ~~کس بر سر آن نتواند رفت. یکی از عیاران گرو بست که در دهان عقاب رود. سه روز ~~می رفت، آنگه از میان سنگی سر بیرون کرد و سخنی بگفت که کس آن را فهم نکرد و ~~ناپدید شد. PageV01P487 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0488.png) ~~و در هرمان، دندانی یافتند چندان که آسیابی، در تابوتی سنگین. بر آن نبشته که «این ~~دندان کسانیست که این بنا کردند.» ~~وبر رکنی نبشته است که «هر کس که دعوی پادشاهی کند، این هرمان را بیران کند، ~~گر تواند - که بیران کردن آسان تر گردد از بناکردن.» # و آن ms513 را تاقهاست - اندرون و بیرون - و دیو بر آن مستولی شده. هر که در آن رود، ~~مخیل شود و هلاک گردد. # و گویند که آن را یوسف کرد، از بهر کندوج، در ایام قحط، به قوت نبوت و پادشاهی. ~~و آن سنگها را درهم ساخت به آن ارتفاع و دو سقف از سنگ بر سر گنبد نهاد، هر یکی ~~کوهی. و هر یکی را روزنی و بر سر هر روزنی، آسیابی چند هزار من. پس، یکی را به زیر ~~انداخت و بر آن نبشت «بنیته بملکی و مالی. فمن ادعی قوة فلیرفع الحجر الی مکانه.» # و در قوت و استطاعت کس نباشد که آن یک سنگ آسیا به جای خویش باز برد، ~~فکیف سقف آن و سنگهای دیگر. پس، دلیل کند که جز یوسف نکرده است، به قوت ~~نبوت و معجزه. # و من از مصریان پرسیدم از حال هرمان. گفتند دو منارهاند از سنگ، خدا آفرید، ~~مدور، ارتفاع آن تیرست ارش. از مراحلهای دور پیدا بود. و ممکن نبود که آن را آدمی ~~بتواند کردن. فی الجمله، شگفتی عالم یکی این است. # این مقدار گفته آمد از احوال هرمان. ~~هریو شهریست قدیم، نیکو. اهل وی دیندار. بر دو فرسنگی وی کوهی، بر آن ~~آتشخانهای، گبران «سرسک» خوانند. آنجاست کوه نقره و معدن سیم، از راه سرخس تا ~~حد هریو. و آن را قهندزی ست عظیم. ~~هریو و مرو لشکرگاه اسلام است. مملکت ملوک فارس آنجا استقامت گرفت. و ~~یزدجرد را به مرو کشتند - در آسیابی. و دولت عباسیان آنجا ظاهر شد. و جامهها سیاه ~~کردند و عباسیان در پوشیدند - ایشان را «مسوده» خوانند - و گفتند «تا خلافت از آل ~~مروان بنستانیم، ما جامهی سیاه برنکنیم.» ~~چون خلافت یافتند، آن رسم هنوز برجاست. PageV01P488 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0489.png) # در هریو و مرو، میوهها بود نیکو، خاصه کشمش و خربزه مردم وی دیندار و ~~صلب. # همدان خطهای ست مبارک. قطب قهستان است. دار المملکت ملوک، ms514 بسیارنعمت. ~~آبی خوش، هوایی پاک، چهار فرسنگ در چهار فرسنگ بود، از کوه آروند تا آنجا که ~~زیتو آباد صف صرافان بود و از سنجاباد تا به دیه بریشقان از آن بزازان بود. از ظلم ظلمه ~~بیران شد. تا عهد ملک آلب ارسلان این مقدار که مانده است حصن کرد. و در قدیم ~~«قلعهی ابیض» بود - که آن را بنا کرد دارا ابن دارا، بر هشت دروازه، برجها در میان ~~دروازهها ساخته و در آن قلعه قلعهی دیگر و دوازده هزار مرد بر آن حارس بود. بر در ~~این قلعه، تاقی بود عالی، آن را «ایوان سوری» گفتندی، یک رکن بر در قلعه و دیگر رکن ~~در کوچهی آل سوری. فراخای این تاق هزار ارش و بالای این تاق هزار و پانصد ارش. # گویند که سلیمان آنجا بگذشت، کرگسی را دید بر سر آن تاق. گفت «تیرست سال ~~است که من بر این تاقم و پدرم را هزار سال عمر بود و جد من همچنین و کس ندید که ~~بنای آن که کرد.» # و تاقی عالی بوده است. و من اساس رکن وی دیدم. مدت پنجاه سال از آن سنگهای ~~مربع میکشیدند و میبردند. و آن دلیل است بر بزرگی همت بانی آن تاق. # و گویند در این ولایت برف آمدی و پیرامن این قلعه بیشتر بود و درختهای بلند: ~~چندان برف آمدی که از قلعه نگه کردندی، سر درختها چون خلال دیدار بودی. تا ~~بلیناس طلسمی بساخت به شیری سنگین. و هنوز آن بر دروازهی «باب الآسد» نهاده ~~است. # و هر گز ظاهر همدان از ملوک خالی نبود، مگر به زمستان. و پدر مرا صد سال عمر ~~بود، گفت ««هرگز به تابستان، از ملوک خالی ندیدم.» # و اتفاق افتاد که من با امام مجدالدین ابوالفتوح طایی حاضر بودم بر معسکر، پیش ~~امیر عباس. امیر گفت «ای امام، من در روی زمین مثل این ولایت ندیدم.» # گفت «سخن امیر از ms515 سر بصیرتی باشد. از چه گفتی؟» # گفت «با من شش هزار مرد است و سلطان اسلام ده هزار مرد دارد.» و عبدالرحمان ~~بن طغایرک و پیشکین و امرا را برشمرد که هر یکی چند هزار مرد دارد: قرب صد هزار PageV01P489 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0490.png) ~~مرد با چندین هزار چهارپا. و گفت «مدت شش ماه است که ما اینجا نزول کردیم. آن ~~روز که فرو آمدیم، پرسیدیم از سعر نان، هشت من به دانگی بود. و امروز همان هشت من ~~به دانگی است و از آمدن ما و برخاستن ما اثری نکرد.» # و بدان که خوشترین آبها آن است که از مغرب آید، به سوی مشرق ریزد و سامان ~~شمال گشاده دارد و آب سرد بود. و این بقعه را این حاصل است. و اگر به کوفه و ~~بصره از بیماری پرسی «چه خواهی،» گوید «شربتی آب سرد.» و اهل همدان و ~~قهستان مسلمند از گرمای بصره و مگس بغداد و پشهی بطایح و کیک و زنابیر کوفه و ~~اژدرهای مصر و کژدم اهواز و خون سوختهی خراسان و تب حجاز و جرب زنگبار و ~~طحال بحرین و حرارت خیبر. و در کتاب تاریخ دیدم که همدان و اصفهان ~~توأمانند، اما مردم اصفهان معاون و متفق باشند و خاک اصفهان استعداد تنگی و ~~قحط و خشکی و نیاز دارد و مردمان همدان بدخواه و بی صرف باشند و خاک همدان ~~استعداد فراخی و رفاهیت و نعمت دارد. و فی الجمله، هیچ جای از مدحی و ذمی خالی ~~نبود. # و اما ظهیرالدین ابونصر کشانی از جملهی فحول علما بود. از بغداد برخاست. و مدت ~~هفتاد سال به همدان تدریس کرد. وی را نقیبی بود. مردی فحل بود. وی را هر روز پنج ~~من نان و یک من گوشت و نیم دینار دادی. مدتی دراز بگذشت. پس، وی را دور کرد. ~~چندان که شفاعتها کردند، قبول نکرد. # روزی، از جملهی ائمه، یکی پرسید از وی ms516 که «سبب این ابعاد چه؟» # گفت «روزی میگفت که اهل همدان مشبهیاند. مرا این سخن سخت آمد. و چرا ~~مردی را دارم که طعنه زند در دویست هزار زن و مرد که روی در قبله دارند و کلمهی ~~شهادتین گویند و به کفر بر ایشان طعنه زند؟» # و بدان که نیک و بد همه جای باشند و در همدان مرد باشد که بتر از فرعون بود و مرد ~~باشد که از برکت وی عالمی در حمایت دارد. و سخن در نفس بقاع میرود. ~~و جریر ابن عبدالله نخعی گوید که بر آسمان چهارم همدان را «محفوظه» خوانند. پس ~~گر مردی یکچند در هریو باشد و علت رشته بیند یا خون سوخته یا به نصیبین زخم PageV01P490 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0491.png) ~~کژدم یابد یا به کوفه محنت زنبور بیند که به روز بیرون نیارد آمد، پس بداند که فرق میان ~~بقاع چند است. و فی الجمله، هیچ بقاع را عیب نباید کرد- که اگر چه بقعهای مسلم بوداز ~~آفتی، از آفت مرگ هیچ بقاع مسلم نبود. # و حد قهستان تا صیمره است و شاپورخواست و تا شهرزور و تا اردستان و تا ~~دریای خزران. # هند اقلیمی ست بزرگ. حدی با چین دارد و حدی با سند. شهرهای بزرگ در آن: ~~تته و مکران و قندهار و دیبل و ساوندی و مندل و کنبایه. و از آن سوی این شهرها، ~~دریاییست. هرگه کشتی آنجا رسد، ابری برآید مانند شیطانی، زبانی آتشین بیرون کرده، ~~و کشتی را به آب فرو برد و دریا به جوش آید: اگر کشتی از آن برهد، بگذرد، به دریای ~~چین رسد. و کوهها بود تنگ سر به هم آورده. و شهرهای چین بیشتر بر کنار این دریا ~~نهادهاند، چون شهر خانفو و بلعمان، و ملک اینجا نشیند. # و بدان که هند دار الملک آدم بود. اول، آنجا نزول کرد و از برکت وی ایشان را کیاست ~~و زیرکی و عمر دراز و ms517 عقاقیر و چیزهای بسیار بود. و آن ولایت مدینهها دارد بسیار و ~~پیوسته است به چین و جزیره هاست بسیار. از جزیرهی شلاهط کبابه و عنبر آرند و از ~~جزیرهی فنصور کافور آرند و نیل و از شهر کله و انکلیانوس و بلوران خیزران آرند. و به ~~بلاد هند ببر باشد و دجاج هندی یکی سی من بود. آنجا بود فیل و ییغا و طاووس و ~~عقاقیر. # و چون اسکندر آنجا رسید، نامه نبشت به فور- ملک هند - که به طاعت آید. # گفت «ای اسکندر، مپندار که تو را بر دارا ظفر بود، بر دیگران باشد. و دارا را اگر ~~وزیران نکشتندی، توکی توانستی وی را کشتن؟» # پس هر دو به هم رسیدند. لشکر فور فیل بود و شیر و لشکر اسکندر اسپ. اسپان ~~بترسیدند. اسکندر باز پس آمد و بفرمود تا بیست هزار مرد از آهن بساختند و میان همه ~~پر نفت و گوگرد کردند و در مصاف بنهادند. و در میان آمد که «با تو حرب میکنم» # فیلان قصد ایشان کردند، خرطومهای ایشان میسوخت، جمله به هزیمت شدند. # پس اسکندر تنها در میان آمد که «من با تو که فوری جنگ کنم - که این خونها به ~~گردن من و توست. هرگه یکی کشته شود، مملکت آن دیگر بود.» PageV01P491 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0492.png) ~~پس فور درآمد. آوازی شنید از لشکر خویش، بازپس نگریست. اسکندر زخمی زد ~~بر وی، وی را هلاک کرد. و ولایت هندوستان بگرفت. ~~و بدان که اقلیم هند خاکی نیکو دارد و پرمعانی. و دانایی عراقی به هندوستان رسید، ~~چیزهای نیکو دید، گفت «آفریدگار همهی نیکیها به هند داد، ولیکن به رخساره ~~دوزخیانند و به کشور بهشتیانند.» # در هند نه کور بود، نه گنگ، نه پیر، نه بیمار. و میان هند را «قنوج» خوانند و کنار وی ~~خانفو. و کله دربند چین است و سرحد دیگر سرندیب است. دوازده هزار فرسنگ ~~درازای هند است. در آنجا صحراییست سه دانه ms518 گندم که از بهشت آمد، آدم در آنجا ~~کشت: یکی در زاویه و یکی در میان و یکی نزدیک وی. هر سال به بار آید: از هر یکی ~~هفتصد خوشه برآید، در هر خوشه هفتصد دانه، هر دانه چندان که یک جوز. آن را ملک ~~هندوستان بردارد از بهر خود. وقتی دانهای از آن به بیماری دهد، شفا یابد. ~~یمامه منازل طسم و جدیس بود و منازل عاد احقاف بود و منازل عمالیق صنعا بود. و ~~یمامه منسوب است با یمامه بنت مره. نمرود ازیمامه بود - فرعون ابراهیم. (و فرعون یوسف ~~نام وی ریان ابن ولید بود. و فرعون موسا نامش ولید ابن مصعب بود. و ضحاک ظالم از ~~عمالیق بود، بر ملک عجم، میان موسا و داوود، به دیه برس نشستی.) # و یمامه را دو نهر است، از مهب شمال آید و به جنوب رود. آنجا کوهیست «دام» ~~خوانند، میان برین و بحرین. و قصورها به یمامه که معروف است: ذوالنسوع. آن را حارث ~~ابن جبله کرد. آنگه که سواد را غارت کرد کسرا، پس نعمان ابن منذر به پمامه آن را بنا ~~کرد. و اهل یمامه فخر آرند به نیکویی زنان. و مولد یمامی صد هزار دینار ارزد. و فخر آرند ~~به گندم طاساری: آن را «بیضاء الیمامه» خوانند، به عدد فروشند. بر زمین عدی روید. آن ~~را به خلفا آرند به تحفه. و خرمای یمامی به غایت نیکو بود. اعشا و فرزدق و عجاج از ~~یمامه بودند. حدی با بحرین دارد، حدی با عمان دارد و با هجر. و یمامه را «کبد نجد» ~~خوانند. آبی نیکو و هوایی خوش دارد. ~~یمن ولایتیست مبارک، میان عرب. آنجاست قصور غمدان و مأرب. و حد یمن از ~~قلزم است تا به فارس. PageV01P492 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0493.png) # و نعمان ابن منذر کسرا را گفت «تو از جملهی عرب نیستی» # وی گفت «عرب را جایگاه بادیه است و شهری ندارند.» # گفت «ما را بلاد ms519 یمن است و مثل آن در دنیا نباشد.» # آنجا بود کحل و برود و در و یاقوت. و از کوه وی جزع و عقیق و بلور آرند. و گیاه ~~وی: ورس. اصمعی گوید «عالم پر شد از چهار چیز و آن هر چهار به یمن باشد: ورس و ~~خطر و کندر و عصب.» # و به یمن گرما سخت باشد. و حد وی تیرست فرسنگ است. و به یمن بوزینه بود بسیار ~~و ایشان را رئیسی بود. و آنجا غول باشد و عذارا. (و «عذارا» آن جن است که بر آدمی ~~آید و به وی در شود.) ابوعبیده گوید «اهل یمن را سه چیز است: رکن یمانی به قبله و ~~سهیل یمانی بر آسمان و بحر یمانی در بحور.» # و بدان که در یمن از جملهی قلعهها قلعهی مصانع است - جایی منیع. و هرگز بر آن ~~ظفر نیافتند، از بلندی که هست. تا روزگار کسرا اپرویز: # شخصی بود نام وی مرزوان. گرد آن مصانع میگردید، هیچ جای منفذی نمییافت. ~~برابر وی، کوهی بود. بر سر آن کوه آمد و در مصانع نگه میکرد. قصد آن کرد که از سر ~~کوه به مصانع جهد. بر اسپی نشست تازی و لشکر خود را بر کوه آورد و گفت «من به ~~مصانع خواهم جست. شما بانگ بر این اسپ من زنید!» # مرزوان اسپ را بر گام کرد و لشکر بانگ بر اسپ زدند. مرزوان اسپ را برانگیزانید و ~~پاشنه زد و نعره بر وی زد، به سر مصانع جست و شمشیر بکشید و قصد حرس کرد و وی ~~را بکشت. و در قلعه باز کرد و لشکرش در آن شدند و مصانع را بستد. # این خبر به آپرویز رسید. شگفت ماند. کس فرستاد به مرزوان که «مصانع را به نایبی ~~سپارد و پیش من آید تا وی را اقطاع دهم.» ~~مرزوان مصانع را بسپرد به نایب خویش و آمد پیش کسرا. در راه، وفات ms520 یافت. # کسرا دلتنگ شد و وی را در تابوتی زرین کرد و بر تابوت وی نبشت که «این آن مرد ~~است که از فلان کوه به سر مصانع جست، در عهد من.» و آن را در دخمهای نهاد. # و بدان که در ولایت یمن شگفتی هاست. PageV01P493 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0494.png) ~~علی ابن عاصم گوید که خضر با جوانی دوستی داشت در بنی اسرائیل. پادشاهی ظالم ~~بود، آن جوان را گفت «خضر پیش تو میآید، وی را پیش من آور!» ~~وی را بیاورد. ملک خضر را بدید. گفت «ای خضر، دوست داشتم که تو را بینم. مرا ~~حدیثی از عجایب دنیا بگو!» ~~گفت «من در این شهر شدم. شهری دیدم نیکو. برفتم تا پانصد سال. بازآمدم، تلها ~~دیدم خراب. شبانی را دیدم بر تلی. گفتم اینجا هیچ مدینهای نبود؟ ~~گفت هرگز نبود. ~~برفتم تا پانصد سال. بازآمدم، دریایی دیدم، غواصان در آنجا. پرسیدم که اینجا هیچ ~~آبادانی بود؟ ~~بخندیدند. ~~برفتم تا پانصد سال. بازآمدم، بیشهای دیدم پر از قلم. ~~برفتم تا پانصد سال. بازآمدم، همه ریگ بود. ~~برفتم تا پانصد سال. بازآمدم، همه غار بود، دخان از آن برمیخاست. ~~برفتم تا پانصد سال. بازآمدم، مدینهای میبینم آبادان. پرسیدم که بنای این کی کرد؟ ~~ندانستند.» ~~پادشاه چو این بشنید، خضر را سجود کرد و گفت «من در خدمت تو باشم.» ~~گفت «نتوانی. ولیکن با این جوان عبادت میکن تا اجل آید!» ~~بعضی از بلاد معروفه یاد کردیم که در آن شگفتیای بود یا حکتی. و خواننده بداند که ~~این آقالیم و بلاد به پیشینگان بنگذاشتند، به باز پسینان هم بنگذارند. و عاقبت زندگانی ~~مرگ است و آخر همه آبادانی بیرانی است. و این جهان ممر مخلوقات است و بر ممر و ~~گذرگاه وطن ساختن ممکن نیست و اعتماد را نشاید. و اندر این دنیا غافل نتوان بودن و ~~چون غافلان زندگانی نتوان کردن. ~~باری پردهی غفلت از دیدهی جملهی مردمان برداشته گرداند! PageV01P494 ![image file](./0610IbnMahmudTusi.CajaibNama_0495.png) ms521 PageV01P495