######OpenITI# #META#Header#End# PageV01P061 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0006.png) # تعالی الله خالق کل شی و جل الله رازق کل حی # قادر خدائی ولطیف رهنمائی که کله ازرق و رواق معلق را وراء نواظر ~~بینندگان حجاب عالم غیب گردانید تا بلعجبان (1) تقدیر از یس پردهآ تصویر ~~عجائب ملکوت نمایند و بساط اغبر وفرش مکدر را عرصهآ عالم(2) شهادت تا مقامران ~~شب و روز بکعبتین ساعات بروی اظهار لعبهاء غریب و بازیهاء (2) عجیب کنند ~~و فضاء این کله و بساط را میدان قضا تاوشاقان(4) سرای قدر در وی تازند(5) ~~و بچوگان ارادت گوی حوادث بازند ، (6) هم حواس را از مشاهدهآ‌ کیفیت ~~حضرت ربوبیت راه بسته ، هم عقول را از ادراک اسرار ملکوت خاطر خسته ، ~~هم اوهام را درطلب حقایق کنه عزت اوشراک نعل کسسته ، فیض فضلش هرلحظه ~~فوجیرا از دروازهآ بغداد وجود در آورده که یفتل الله مایتاء، عین عدلش هرساعت ~~جوقی(7) ببادیهآ فنا فرو برده که یحکم مایررید ، نظر لطفش گاه بندهآ را از حضیض ~~ذلت بر ذروهآ عزت کشیده که تعز من تساء، اثر قهرش کاه بندهآ را از اوج حشمت ~~بخاک محنت افکنده که وثذل من تشاء ، کاه مقالید ممالک اقالیم در قبضهآ (8) مکنت ~~بنده نهاده و دست تصرف او در حل و عقد عالمی مطلق گردانیده که ثؤتی الملکت من تماء، ~~گاه بندهآ را از سریر سلطنت و مسند عزت و کبریا بر گرفته و در مهامه سر کشته ~~و حیران کرده که و تنزع الملک ممن تساء ، آیهآ سیزدهم و چهاردهم از سورهآ یونس ~~ازسر این صنع ورمز این مشیت خبر میدهد که (9) ولقد آفلکنا القرون من قبلکم ~~لما ظلموا و جاءئهم رسلهم بالبیتات و ما کانوا لیؤمنوا کذلک نجزی آلقوم المجر مین . ثم PageV01P063 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0007.png) ~~جعلنا کم خلا یف فی الأرض من بعیه لننظر کیف تعتلون کلام بی عیب وکتاب بیریب(1) ~~خبر میدهد و می گوید که ما بسیار قرنها مردم را پیش از شما هلاک کردیم آنکاه ~~که ظلم کردند و مارسولان ms01 فرستادیم بایشان و ایمان نیاوردند و ما مجرمان را پاداش ~~چنین دهیم . پس شمارا بعد از آن قوم خلیفهآ زمین کردانیدیم تا ببینیم که شما چه ~~عمل خواهید کرد و آمداد صلواة و اعداد تحیات نثار روان خواجهآ باد که ممهد ~~قواعد دین است و مؤکد معاقد یقین ، آن محتشمی که همت بلندش این کلبهآ یست را ~~پشت پای انکار زدو فرمود مالی و للد ثیا وللدنیا ولی، بصیرت ثاقبش مردار دنیارا بمردار ~~خوارگان اکاسره انداخت که وللاخرة خیر لک من الأولی. # و ماهی الا جیفة مستحیلة علیها کلاب همهن أجتذابها # فإن تجتنبها کنت سلما لأهلها وان تحجتدنها ناز عک کلابها (2) # و درود بی نهایت بر اصحاب و انصار و اهل بیت او که آیات حق را مفسرند ~~و ولایات صدق را مد بر و سلم تسلیما کثیرا. # اما بعد(3) ، [چنین گوید مطرز این اوراق و مبرز این اعلاق(4) امام عالم تاج ~~الزمان سلطان الافاضل علامة الز مان افضل الملة والدین احمد بن حامد سقی الله تراه و ~~جعل آلجنة مأواه (5)] هر کس که تنک بلاغت برر خش براعت کشیده است و در میدان ~~دعوی تاخته و در مجلس اطناب وایجاز ساز اعجاب و اعجاز ساخته و بقلم مشکین ~~مد کاغذ کافور خدآ را نکاشته و بر رباوهآ (6) استعراف علم استهداف افراشته که ~~من صنف فقد استهدف لا شک در تحریر و تقریر که بقلم وکلم میکند تصور فایدهآ ~~کرده است و خیال منفعتی بسته که لا یخلوا سواد عن منفعة و من در جمع این فصول ~~ونظم این اصول چند فواید اندیشه کرده ام، یکی آنکه در ضمن این حکایات وطی ~~این روایات تحریض است بر تخلق باخلاق حمیده از عدل و حلم و سخاوت و شجاعت، PageV01P064 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0008.png) ~~دوم (1) آنکه اهل خبرت را در مطاوی این سواد فنون عبرت است، سوم آنکه ~~شکر انقضاء دور محنت و اقبال موسم راحت در ایراد این کلمات و ابناء این بنا ms02 ~~حاصل است ، چهارم آنکه ذکر پادشاهی که از حسن نظر و شمول رأفت وکمال معدلت ~~او کرمان که در خرابی سبارا دورخ (2) می نهاد امروز در نزاهت فردوس را سه ~~ضربه میدهد مهمل داشتن و روز این دولت نا مورخ کذاشتن محض کفران نعمت ~~باشد و بی خبری از نیک و بد مجاری تقدیر . شعر، # وقد وجدت مکان ألقول ذ اسعة فإن وجدت لسانتا قائلا فقل (3) # امتی که اند سال است تا درهموم محن و سموم فتن سوخته اند این ساعت بیمن ~~معدلت و نظر مکرمت آن پادشاه رخاء (4) رخا ونسیم نعیم برایشان میوزد . شعر، # ما صضیع الله فی بدو ولا حصر رعیة آنت با لأحسان راعیها # و امة کان قبح الجور یسخطها دفرا فأصبح حسن العدل یر عیها (5) # پنجم آنکه چون خواستم بخدمت ملک دینار مستسعد شوم و بتقبیل بساط ~~اشرف مشرف چنانکه قاعدهآ بند گان باشد که بخدمت درگاه ملوک شوند تحف لایق ~~و طرف موافق نداشتم که کربت غربت و مفارقت و طن با کثرت عیال و تقلب احوال ~~با من هیچ نکذاشته بود یس بر سنت متنبی رفتم . شعر، # لاخیل عندک تقدیها و لامال فلیسعد التطق ان لم تسعد الحال (6) # با خود گفتم که تحفهآ اهل علم دعاست و هد یهآ ارباب نظم ثنا هیچ خدمتی PageV01P065 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0009.png) ~~درین دولت وراء آن نیست که ایام همایون ملک را تاریخی سازند و فتوح متواتر ~~او را (1) روزنامهآ کنند تا صیت این دولت بر تعاقب ایام باقی و مؤبد ماند و ذکر ~~آن بر صفحات اوراق روزگار مخلد چه بقاء ذکر عمر دوم است و حسن احدوثه ~~حیاتی مستانف . شعر، # واذا الفتی غدرت به آیامه (2) کفل الثناء له بعمر ثان (3) # جان درتن تودم شماری بیش است وین نیک و بد تو یادگاری بیش است # گیرم که همه ملک جهان ملک توشدای هیچندیده # شدای هیچ ندیده کار وباری بیش است # وهیچ تحفه بدان(4) حضرت معظم بهتر از دعاء خیر ms03 نه و آنگه بتضرع وابتهال ~~ازلطف ملک متعال خواهند تاسرادق اجلال وفازهآ(5) اقبال این ملک رابأ طناب ~~بقا ممدود داردو باوتاد دوام مشدود انه القادر علی ذلک . ومن بناء این مجموع بر مواجب ~~ثنا ولوازم دعا وذکر ورود رایات عالیه او قرن الله بها النصر (6) ازخراسان بولایت ~~کرمان و شرح فتوح او و انواع مواهب و نعم که حق تعالی بروی تازه کردانید ~~نهادم و تشبیب این فصول را مطلع سخن از اواخر دولت آل سلجوق و روزگار ~~فتور وسبب ضعف مملکت کرمان کردم . اما در حالت این جمع عامل دل ازولایت ~~نشاط مصروف است وهملاج[7) طبع ازریاضت صروف روزگار قطوف(8) وملال ~~خاطر وکلال ضمایر ویریشانی دل غالب ، لاشهآ نفس سوختهآ بیابان اندیشه است و ~~کبوترجان در مخالب شاهین نوایب ، دانهآ دل در آسیاء حادثه آس شده است لاجرم ~~غبار آسیا بر موی نشسته است و کافور تجارب بر مشک ذوایب پاشیده اند لاجرم (9) ~~نسل سخن از صلب مهجت قطع شده است. شعر، # قنقت علی کره و طأطأتث ناظرری البی رنق مطروق (10) من آلعیش حشرج PageV01P066 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0010.png) # لاشک با این قصور حالت و فتور آلت آنچه من خواهم خاطر مساحت نکند و ~~آنچه او دهد من ارتضاء نکنم . امید بفضل حق تعالی و فر دولت ملک چنان است ~~که بعد از بذل مجهود در اقامت بندکی خجل نشود ان شاء الله تعالی . و این مجموع ~~برینج قسم قرار داده(1) شد . # قسماول(2) ، در ذکر آخر دولت آل سلجوق و ایام فترت کرمان. # قسم دوه در ورود رایات منصورهآ‌ ملکی بکرمان و کرفتن ملک ویافتن ~~ظفر وشرح فضایل ذات بزرگوار . # قسم سوه، در تحریض برعدل و شرح اخلاق ملوک و ذکر ممالک کرمان ~~و خصایص بلاد او و یاد کردن بعضی از تاریخ آن . # قسم چهاره ، در ثناء صاحب قوام الدین و ذکر محاسن ذات وشرح بزرگی ~~خاندان و مآثر اسلاف وی . # قسم پنجم در شرح احوال محرر این سطور و تقلب ms04 او دراوحال(3) احوال. ~~نام این مجموع عقد العلی للسموقف الاعلی نهاده شد . توقع است که اهل معرفت ~~و ارباب درایت درین سواد بعین رضا تأمل فرمایند و دامن تجاوز بر عثرات قلم ~~و هفوات خاطر او پوشانند ومن ستر علی آخیه ستره الله تعالی فی الدتیا وفی ألاحرة. ~~و از حق تعالی در اتمام این غرض توفیق خواسته می آید انه ألتیثان وألنتطول به. PageV01P067 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0011.png) # قران هفتم از قرانهای مثلثه خاکی که در برج جدی افتاد در آن عهد پادشاه ~~کرمان ملک طغرلشاه بود. پادشاهی عادل ، منصف، لطیف (2) ، رعیت دوست ، و ~~اورا ولایتی سا کن اطراف ومملکتی مستقیم اکناف و خزینهآ وافر ورعیتی مطیع ~~و شا کر و ملکی با نظام و عدتی ولشکری تمام . کرمان بعهد او در امن و راحت ~~ثانی حرم بود ودر خصب و نعمت مقابل ارم، رعیت او مرارت کاس ستم نچشیده ~~و حرارت تب تکلیف نکشیده ، حضرت او قبلهآ افاضل جهان و سدهآ او کعبه اماثل ~~عالم . شعر، # شخص الانام الی کتالک (3) فاستعد من شر آغینهم بعیب واحد (4) # دفع چشم زخم را یک عیب داشت آنکه بعشرت و ملاهی و صحبت فتیات(25 ~~مولع بود و موجب آن عادت هم فراغ خاطر وسکون اطراف ممالک وعدم منازع، ~~مخادب (6) روی ملکت عم وی بود ملک سلجوق. دراول عهد او مهم وی کفایت ~~شد(7) و رعیت از طرب دائم آن پادشاه مست بطر شدند و شکر نعمت امن ندانستند ~~گزارد(8). صرب الله متلا قریة کانث آمنة مطتئنة یأتیها رزقها رغد امن کل مکان فکفرت بأنعم ~~ألله فأذ اقها الله لباس الجوع وألخوف بتا کانوا یصنعون . و ما در کتاب دیده بودیم که ~~یضعف ملک خراسان بتوت التلک الاصلح و یضعف ملک العراق بتوت التلک الأصید و ~~یضعآف ملک کرمان بتوت آلتلک آلتشغوف بآلتلاهی یعنی ملک خراسان بمرک پادشاه ~~گرضعیف شود و سلطان سنجر کربود و ملک عراق بمرک پادشاه کژ گردن ضعیف ~~شود و سلطان (9) ارسلان ms05 کژ گردن بودو ملک کرمان بمرگ پادشاه عشرت دوست ~~ضعیف شود و ملک طغرلشاه براین صفت بود و ندانم که این معنی (10) از طریق PageV01P068 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0012.png) ~~کرامت کفتهاند یا از احکام نجوم که هرسه راست افتاد و اصحاب احکام نجوم در ~~حکم این قران هفتم که در برج جدی افتاد گفته اند که ملک کرمان ضعیف شود ~~و انواع رنج و بلا بسکان و مقیمان آن ولایت رسد و خوارزمی (1) زیاده شرح ~~داده است و گفته که (2) بر کرمان غالب شود آنکس که از جهت مشرق آید . ~~و در ماه اردی بهشت سنهآ سبع و خمسین و خمسمائه کسوفی تام (3) هایل افتاد . ~~روز آدینه دوساعت از روز کذشته جهان تاریک شد و ستاره (4) پیدا آمد و مرغان ~~از هوا در افتادند . سال دیگر سنهآ ثمان و خمسین و خمسمائه روز هژدهم(5) ماه ~~فروردین ملک طغرل در جیرفت بجوار حق ییوست و امارات سلامت ینهان شد و ~~علامات قیامت پیدا آمد و ترکان در شهر افتادند و چهارپای اهل قلم و رعیت را ~~بغارت میبردند و معارف خواجگان را در کوی برهنه میکردند و ملک بهرامشاه ~~که سوم یسر بود از ملک طغرلشاه باستظهار اتابک مؤریدالدین (6) برین (7) ~~حال بر ملک مستولی شد و بر سریر سلطنت مستوی وخزاین پدر در قبض آورد ~~و فوجی از امراء وغلامان و حشم در سرای آمدند و(8) موافقت او نمودند وپسر ~~بزر گتر که ولیعهد بود ملک ارسلان چون این حال مشاهده کرد با خواص خدم ~~وغلمبان خویش برنشست(9) وروی بجانب شق بم برنهاد و هیچکس تعرض(10] او ~~نرسانید ودوم یسر ، ملک تورانشاه باجماعتی امراء وترکان رغبت بجانب فارس نمود ~~از شهر جیرفت بیرون شد و چون پسر بزر کتر ملک ارسلان به بم رسید شهر باحصانت ~~اطراف و مناعت جانب در حال بردست او گشاده شد و رعیت و لشکری از ولایت ~~بورود او بشاشت بمودند و در مظاهرت و مشایعت یک کلمه شدند ms06 و لشکر جیرفت # جبلوا علی رفض آلوفاء لربهم وتتسکوا بألغدر صربة لاز ب ~~از ملک بهر امشاه مال میستدند و بجانب بم میکریختند و در این حالت شحنه و شهر نشین PageV01P069 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0013.png) # 66 ~~بردسیر(1) اتابک محد بشر (2) بود و از جیرفت بوی می نوشتند و در ضبط ولایت ~~وحفظ شهر وصایا می فرمود(3) وهرروز اضطراب جانب زیادت میشد ولشکری ~~غدایر غدرتاب میدادند و بر گوش کفران می نهاد(3) و حقوق احسان ملک بهرامشاه ~~را بعقوق عصیان(4) مقابل می کردند و ملک بهر امشاه و اتابک مؤیدالدین ازین معنی ~~شکسته دل می شدند . و از عجایب اتفاقات آن بود که روز آدینه در جامع جیرفت ~~جماعتی از مشاهیر خواجگان جمع بودند یکی ازیشان ابوطالب بافتی بود که او را ~~هلاک کردند و از جهت اضطراب وقت رنج دل می گفتند و از جانب خصم (5) بم ~~ترسان می بودند . مصحفی نهاده بود، رئیس ابوطالب گفت فالی برنیت خصم ملک ~~بر گیریم چون مصحف بگشادند این آیت برآمد وحشر لسلیتان جنوده من آلجن والأنس. ~~رئیس ابوطالب گفت ای والله حقست و صدق و علامات آن ظاهر . یس چون ~~ضعف در لشکر جیرفت شایع شد عزیمت بردسیر کردند براه بافت و چون ملک ~~بهرامشاه ببردسیر رسید تشویش و قحط و انواع اضطراب یکی هزار شد و باقی ~~لشکر برقاعده به بم می گریختند. چون چند غلام وحشم از خیلخانهآ اتابک قطب الدین ~~محمد برفتند و حال مشاهده کرد که غلبه در آن جانبست شی با جملهآ غلامان ~~خود و پدر برنشست وراه بم گرفت . ملک ارسلان بمکان او مستظهر شد وعزیمت ~~دار الملک بر دسیر فرمود و ازجانب فارس اتابک زنکی در اعزاز مقدم ملک تورانشاه ~~مبالغت نمود و مراسم امداد تقدیم کرد ، لشکری تمام در خدمت او بکرمان PageV01P070 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0014.png) ~~فرستاد . در آخر ماه خرداد سنهآ ثمان و خمسین و خمسمائه خبر رسیدن لشکر فارس ~~بحدود سیرجان محقق شد . ملک بهرامشاه چون ms07 ضعف خویش وقوت برادر بزرک ~~وشوکت برادر هم مادر وپدر مشاهده کرد دردایرهآ دهشت متحیر شد، رأی زدند ~~که خاتون بزرک مادر ایشان بجانب سیرجان شود تامیان فرزندان خویش اصلاح ~~کند و چون ایشان متفق شوند و مجتمع برادر بزرک را دندان طمع کنده شود ، ~~او را رنجه داشتند . از سیرجان باز نمود که این لشکر بر کمال و حشم بیکانه ازصلح ~~و موافقت دور ایستاده اند فرزند بهرامشاه در خلاص خویش سعی پیوندد و روز ~~آدینهآ بیست و نهم (1) خرداد ملک بهرامشاه با اتابک مؤید الدین و چند امیر وغلام ~~معدود و خزاین بیقیاس از بر دسیر بر عزیمت خراسان بیرون شد . روز یکشنبه(2) ~~اول ماه تیر سنهآ ثمان وخمسین و خمسمائه (3) ملک تورانشاه ببردسیر رسید و برتخت ~~سرای دشت(4) نشست و لشکر فارس سر در ولایت نهاد و بغارت و تاراج مشغول شد ~~و شهر بردسیر را در ها ببستند(5) و پلها بشکستند و در شهر عوام رعیت و چند ~~مرد دیلم بود. سه روز هربامداد لشکر فارس بدر شهر می آمدند و حلقهآ وآستفتحوا ~~می زد(6) وجواب وخاب کل جبار عند می شنید(7) روز پنجشنبه پنجم ماه تیر ملک ~~ارسلان از جانب بم بزسید(8) با هفتصد غلام مجرد وبر لشکر فارس زد وبیک حمله ~~آن جمع کثیف منهزم شدند کانهم حمر مستنفرة فرث من قورة ، # مصوا متسا بقی ألأغماء منه لأرجلهم بأ رو سهم عتار (9) ~~جماعتی را هلاک کردند و بعضی را درقبض آوردند وملک تورانشاه باامراء فارس ~~مراجعت حضرت(10) فارس فرمود و ملک ارسلان را ملکت از شوایب مشارکت ~~اغیار مسلم شد مدت نه ماه تاملک بهرامشاه از خراسان آمد ولشکر آورد شرح PageV01P071 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0015.png) ~~انقلابات و تغییر و تبدیل واضطراب و تشویش واختلاف عساکر اقالیم بکرمان ~~و جزویات احوال و تجدد اشکال که درین بیست سال افتاد در دفتری بزرک ~~توان داد و اکر مثال باشد جملهآ (1) آن در سوادی(2) دیگر اثبات افتد . غرض ~~از ms08 ذکر این قدر آنکه مبدء فتنه و منشأ اضطراب کرمان معلوم کردد . درین ~~بیست سال بکرمان روایح راحت بمشام رعیت نرسید وعواصف نوایب وزعازع حوادث ~~ساکن نشد وهرسالی(2) محاصره وقحطی که در آن خلقی بسیار هلاک میشدند(4) ~~و در کرمان مردی ظریف بود اورا سیف الجیوش گفتندی، روزی گفت درعهد ~~ما هر خوشه گندم که می آید پرچمی باخود می آورد . # فصل ، اکنون بعضی از اخلاق فرزندان ملک طغرلشاه یاد کنیم که مطالعت. ~~آن از فواید خالی نماند . # ملک ارسلان پادشاهی بود خوب روی، و رحیم، و عدل دوست، و کم آزار ~~و(5) اما بعشرت و ملاهی مشغوف(6) بود چون در کار آب میشد(7) آب از کار می برد(8) ~~نه پای عقلش در رکاب تماسک میماند ونه دست طبعش باعنان تمالک . چون بدان کار ~~مشغول میشد ازهمهآ جهان فراغتی داشت، # إذا غدا ملک باللهو مشتغلا فاخکم علی ملکه بآلویل والحرب (9) # آماتری آلشآس فی المیز ان قابطة لمآغدا برج نجم اللهو والطرب (10) # شه چوبنشست بر دریچهآ هزل ملک بیرون پرد(11) بروزن عزل # ل با شاه اکر مقیم شودخاطرش در هنر عقیم شود # شاه را خواب خوش نباید جفت (12) فتنه بیدار شد چوشاه بخفت (13) PageV01P072 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0016.png) ~~و با آنکه لشکر کرمان در خدمت او مجد بودند و مجتمع و رعیت محب و غالی ، ~~امور ممالک منتظم نمیشد ودر مستی حرکات کرد که ثمرات آن ندامت بود و خاتمت ~~آن ملامت و کفته اند که پادشاه باید چیزی از کسی ستاند که عوض آن باز تواند داد ~~و در مستی بذل بسیار کردی و تمیز معتبر نداشتی ، عطاء امیر و(1) سیهسالاری ~~بمطربی دادی گوئی در حق او کفته بودند، # بری که زتو بخواست(2) لشکر شکنی دادی بمخنثی نه مردی نه زنی ~~رأی تو چنین سست شد ای شاه جهان پیش تو چه دف زنی چه شمشیر زنی # و ملک بهرامشاه پادشاهی بود عاقل و عادل و جد بروی غالب اما درابتداء ~~ملک چون ms09 حفاء لشکر وغلو رعیت درهواء برادر میدید قتل بسیار فرمود و خلقی ~~بیقیاس را سیاست کرد واین معنی موجب زیادت نفرت می شد و از آن غافل بود ~~که آتش باتش نتوان نشاند وألقلوب بألتال تستتال، وجزاء سییة سیئة مثلها (3) منسوخ ~~است باین کلمه فتن عفی و اصلح فأجره علی الله ، # بر تن از راه رفق بر تن خصم بشکن ازراه(4) لطف گردن خصم # ناصبوران چو خاک و چون بادند ظفر و صبر هر دو همزادند (5) # شوارد قلوب را بحبایل فواضل و دام انعام صید توان کرد، # یا من یقتل من آراد بسیفه اصبحت من قثلاکبالإخسان(6) ~~نوبت دوم چون دور ملک بوی رسید رعیت از غلوات غلو کم یاد(7) کرده بودند ~~و از نشوات هواء برادرش بر آمده و لشکر انبوه مجتمع و متظاهر و جمله ولایت ~~کرمان بزیر فرمان ، چند گاهی نسیم آسایش میوزید . چون مدت بلاهنوز منقضی ~~نبود اورا فرمان حق رسید وملک تورانشاه در مدت حیات پدر پادشاهی بود ~~عاقل و زیرک و لطیف و فریاد رس اما صحبت اغیار در تنقل اسفار مغیر طباع PageV01P073 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0017.png) # نچنان آمدی که بنمودی ~~بروی می بایست خواند ، خلل در ملک شایع بود واز کرمان رمقی مانده وظن ~~چنان که کیاست او بسد خلل و ازالت علل مستقل خواهد بود نه چنان افتاد ~~بلکه هر روز تواهی (2) معاقد ملکت و تباهی امور دولت مضاعف می شد و ~~اتسع الخرق علی ألراقع محقق می کشت وسفک دماء واهلاک اعوان وانصارخویش ~~ازامراء وغلامان برحال خود تابدر جتی که بعضی غلامان محبوس بودند در مطمورهآ ~~و در حال سیاست بیرون نمی آمدند آتش دریشان زدند و برین نسق پا و بال خویش ~~بدست خود می کند تا ماه مهر سنهآ ثمان وستین (3) که حشم قراغز از بیابات ~~خراسان برآمد ودر باغین لشکر او را بشکست، کلی هیبت ملک و رونق دولت و ~~آب کار بشد تا ضعف ملک بحدی رسید که کمتر خدمتگاری ms10 اورا هلاک کرد. (4) # فصل ، درقواعدبدو آئین مذموم وقوانین نامحمود که درین دور حادث شد بکر مان. ~~قال الله تعالی ولا تقتلوا النفس ألتی حرم الله إلا بألحق وجای دیکر فلا تسرف فی ألقئل ، ~~ومصطفی صلی الله علیه گفت من سعی فی دم مسلم ولو بشطر کلتة جاء یوم ألقیتة ~~مکثوبا نین عینیه آپس من رحتة الله یعنی (5) هرک که به نیم کلمه درخون مسامانی ~~سعی کند روز قیامت آید و میان دو ابر و نبشته باشد این بنده نومیدست از رحمت ~~خدا . درین مدت بکرمان رسم تأدیب بچوب و حب قلاع در باقی (6) نهادند و ~~زلت قدم را باراقت دم مقابل داشتند و بکمتر جرمی مسلمانی را هلاک می کردند ، PageV01P074 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0018.png) ~~دوم آنکه زمام امور بدست نا اهلان می دادند. و یکی را از بنی امیه پرسیدند که (1) ~~بم ذهب الملک عن تیتکم فقال ، بشرب القهوات ونوم الصحوات و تفو یض الأمور إلی غیر ~~الگفاة گفتند ملک از خاندان شمابچه سبب بشد کفت بشراب بسیار خوردن و چاشتکاه ~~خفتن وکار بنااهل فرمودن . وعادت ملوک سلف چنان بود که رقم اختیار بروزیری ~~زدندی که مستجمع اوصاف بزرکی بودی از علم ومروءت(2) و کفایت و دیانت چون ~~وزراء آل کسری که صاحب عادل قوام الدین ررحمه الله ازان خاندانست و درین عهد ~~هر کس که خدای ناترستر و برایذاء خلق خدای دلیرتر وزارت را معین می شود، # لله در آنو سروان من رجل ماکان آعرفه بألدون والسفل (3) # نهاهم آن یسوا عنده قلما و آن یدل بنی الأخرار بألعمل ~~و درین مدت ارباب عقل و اهل تمیز را رأی مصیب و خاطر مفید نماند(4) . ~~و در خبر است چون حق تعالی خواهد که بلائی فرستد اول رای صواب از آن ~~قوم باز گیرد و درین مدت ملوک مشاورت عاما و استنصاح اهل صلاح مهمل گذاشتند ~~و در تعظیم شریعت و اهل علم مبالغت از میان بر کرفتند و آلدین وألمل تو آمان ms11 ~~فراموش کردند . آلدین اس والملک حارس (5) دین اساس است و ملک پاسبان ~~و هریادشاه که در مصالح خویش از مناصحت اهل دین مدد نجوید کار او از فلاح ~~و حاجت او از نجا ح دور افتد و ترتیب اسباب جهانداری درین دور از دست ~~ملوک بیرون شد و با دست(6) اتابکان و ترکان افتاد وهر ترکی قبائی نو می یافت ~~تمنی اتابکی وخیال دادبکی(7) می کرد و هرترکی بقال بچه(8) وقصاب بچه را و کیل PageV01P075 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0019.png) ~~خویش کرد و بدیوان پادشاه فرستاد تاسفاهت بروز(1) برمی کرد و از آن وهن ملک ~~و ضعف کار زیادت می شد و درین وقت وقع و حرمت از سوگند وعهد بر خاست ~~و عهود وآیمان بی نیت وفا بسیار شد و از آیت آوفوا بعقد الله اذا عاهدتم ولا تنقضوا ~~الأیتان بغد توکید ها تغافل نمودند ، ومصطفی صلی الله علیه(2) و سلم می فرماید سوکند ~~دروغ شهرها وخانها را خراب وخالی کند(3) وچنانکه(4) اطراف ممالک از دست ~~می شد و عرصهآ ولایت تنگ ترمی گشت دست تعدی در رعیت در از می کردند و ایشان را ~~بقسم(5) و تکالیف معذب می داشتند و هر پادشاه که معاش او از کیسهآ رعیت باشد ~~مدت ملک او در از نکشد . مصطفی می فرماید کلگم راع وکلمکم مسئول عن رعییته(6) ~~رعیت امانت خدایست که بپادشاه سیرده است هرمکروه که بایشان رساند از قبیل ~~خیانت باشد و نیز گفتهاند که رعیت پادشاه عیال ویند و عاقل بر عیال وزیردست ~~خویش ستم نکند . مثنوی، # گفت یک روز کوفئی بهشام کای ز ما همچو شیر خون آشام # تا بمانیم خون ما تو خوری چون بمیریم مال ما تو بری # سیم درویش و بیوه آوردی حلقهآ فرج استران کردی # ای بباطل ز دیو برده سبق سایهآ‌ باطلی نه سایهآ حق # روستا پر ز بینوائی تست هر کجا مسجدی گدائی تست # با چنین ظلم در ولایت تو مه(7) توو مهآ سپاه ms12 ورایت تو # از رعیت شهی که مال ربود گل زپی بر گرفت و بام اندود # گرتوئی یس زمامکش رک و پی ورخدایست شرم دار از وی # زاب چشم من گدای بترس ورنه از آتش خدای بترس (8) PageV01P076 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0020.png) # اهل بصیرت و ارباب تجارب چون بچشم هدایت ضعف ملک و شیوع خلل ~~و تلون اشکال و تراجع احوال می دیدند دانستند که نبض این ملک ساقطست و نجم ~~این دولت هابط و لکل اجل کتاب هر کاری را غایتی است و هر دولتی را نهایتی، # وآلدهر ذ ودول تنقل فی الوری آیامهن تنقل الأفیاء (1) ~~تلک آلایام نداو لها نین آلناس ملک خدایست که قدیمست و هستی اوست که تغیر ~~نیذیرد و ملک دنیا و سعادت این سرا اگر چه مدت آن متمادی و مهلت آن متراخی ~~شود عاقبت آن فنا و خاتمت آن زوال خواهد بود و هر که را سعادت قرین و توفیق ~~رفیقست چون بر مرکب مرادی سوار شد زود بمیدان احسان تازد و این یک ~~ساعت غنیمت شمرد چه اگر توقف نماید مرکب عاریتی بازطلبند هیچ گام نرانده ~~و هیچ کمام نیافته ع ، آنروز گذشت و آن جماعت رفتند، و هریک عمل نیکوبد ~~خویش با خود بردند و ازیشان ذکر خوب و زشت ماند والسلام . قسم اول ~~برین قدر اقتصار افتاد تا موجب ملال نشود وألله تعالی یونشا لنا یرصاه . PageV01P077 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0021.png) # در ورود رایات ملک دینار بکرمان و وصف فضایل و شرح اخلاق حمیده ~~و خصال یسندیده که در ذات بزرگوار آن یادشاه مرکبست و تحریض برعدل و ~~فضیلت آن و ذکر چند معانی که تعلق بسیاست دارد. # فصل، جملهآ اصحاب نجوم اتفاق نمودند که چون قران هفتم بگذرد در قران ~~هشتم سیارات هفتکانه در برج میزان جمع میشوند و بحساب قران در برج سنبله ~~می باید و حکم کردند که این اجتماع سیارات در برج میزان موجب خرابی ~~عالمست و اکثر عمارات بباد و زازله برخیزد ms13 و درین باب مبالغت کردند وحال ~~کرمان از دیکر(1) مواضع بتر(2) مینمودند بحکم آنکه طالع کرمان میزانست . ~~من ازین معنی کشف می کردم و بفضلاء جهان که سابقهآ معرفتی افتاده بود مینوشتم ~~واز حقیقت آن می پرسیدم و بزرگی از کرمان در خراساست او را جمال الدوله ~~ابوالفتح کویند و درین علم انگشت نمایست و بامن دوست سی ساله . چند نوبت ~~درین باب به وی نوشتم و آنچه فضلاء خراسان درین قران حکم کرده اند باز جستم . ~~وقتی فصلی که فریدنسوی(3) نوشته بود وابطال احکام(4) انوری کرده بفرستاد من ~~بآن فصل خرم شدم ونسخت آن بدوستان اطراف فرستادم پس جمال الدوله از علم ~~خویش بمن نوشت حکم باد که (5) کرده اند رمزیست و حکما بدان تقلب احوال ~~عالم و انقلاب ممالک خواسته اند و دلیل بروی آنکه بعد از قران هفتم در کرمان ~~قومی دیگر باشند . سخن آن فاضل فال ناطق و الهام صادق آمد و آنچه دیکر منجمان PageV01P078 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0022.png) ~~کرمان شد وضعف آن ملکت که بغایت رسیده بود بقوتی هرچه تمامتر بدل کشت ~~وقحط وتنگی وانواع مشاق ازباقی رعبت برخاست(1) و آن ملک بیمار را بقراط(2) ~~علت شناس بسر آمد و آن ولایت مرده را مسیح جان بخش بربالین نشست لاجرم ~~آن شهر که پار دوزخ را بروی تفضیل مینهادند امسال او را بر بهشت ترجیح ~~می نهند . # فصل، چون سال احدی و ثمانین هلالی در آمد قریب هفت سال بود که حشم ~~قرأغز بکرمان رسیده بود و جملهآ جروم(3) کرمان را در دست گرفته و عمارت ~~کرده و صرود معطل و خراب مانده و ملکت کرمان باز(4) شهر برد سیر آمده ~~و در آنجا پادشاه وقت با چند غلام و دیلم معدود و قحط و تنگی و انسداد طرق ~~و رنج رعیت بحد کمال ، اهل تمیز انتظار اشتدی آزمة (5) تنفر جی (6) می کردند و ~~عند التناهی یکون الفرج (7) در خواب میدیدند ومی دانستند که خلل ولایت از ms14 ضعف ~~ملوک است و حکما گفتهاند پادشاه که لشکر و رعیت خورد به از پادشاه که لشکر ~~و رعیت اورا خورند و نیز گفته اند پادشاه باید تا کر گسی باشد ییرا من او مردار PageV01P079 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0023.png) # ملک را شاه ظالم یر دل به ز سلطان عاجز عادل # داد کس شاه عاجز با داد نتواند ستد نداند داد # دل شه چون زعجز خونابه است اونه شاه است نقش کرمابه است(1) # دستها برداشته بودند و از حق تعالی سرعت فرج ی خواستند و دید هاء (2) ~~انتظار گشاده تا خود از عالم غیب چه آید . امیر عالم مجاهد الدین کوبنانی تغتده الله ~~بفرانه از جملهآ اهل کرمان عاقل تر بود که بدیدهآ بصیرت و نظر فراست دیده بود ~~که استعداد و استقلال ملک کرمان که دارد و بارها با من گفته که این کار آن ~~پادشاه را نهادهاند که مقدمه لشکر او هشت سالست که مقام گرفته است و اسباب ~~ساخته، ~~و عقیب (3) هذا الرش سیل دافع ووراء هذا الئبت (4) روض یافع (5) ~~چو خواهد بود روز برف وباران یدید آید نشان از بامدادان # بحکم این استبصار سه نوبت قاصد خویش بحدود گرگان فرستاد رحمه الله که ~~عجب رائی صایب و فکری دوربین داشت . در ماه رمضان سنهآ احدی و ثمانین خبر ~~بکوبنان (6) رسید که عزایم منصورهآ عماد الدین بر صوب کرمان مقصورست و ~~رایات او بدین حدود متوجه . من با خود گفتم ، # الله اکبر لاح الصبح للسا ری و اغطی القوس باری آئما با ری # بر تو شب اندیشه سر آمد آخر خورشید تمنات بر آمد آخر # امیر مجاهدالدین رحمه الله (7) درآیینهآ غیب بشش سال ازییش نقش وصورت ~~این روز دیده بود، پس روز بیست و دوم (8) ماه (9) رمضان سنهآ احدی وثمانین ~~روز سه شنبه ملک بدیه آریز (10) از حدود کوبنان(11) تزول فرمود(12) و ازآنجا ~~براور وخبیص تاشق بم وترماشیر برفت . PageV01P080 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0024.png) # فصل، اول شمهآ ازذکر بزرگی منصب ورفعت محل و ms15 شرف عنصر این پادشاه ~~در بیت ملک و قدم خاندان کفته آید و شرح خلال جلال او داده یس بدیگر ~~معانی اشتغال افتد. # نسب شریف و حسب منیف او در پادشاهی و لشکر کشی از آفتاب زاهر(1) ترست ~~و فرط قدرت و کمال بسطت او در سروری و جهانداری از آسمان باهر تر ~~کا برا عن کا بر و خلفا عن سلف پادشاه و پادشاه زاده، # شرف تتابع کا برآ عن کا بر کألرمح انبوبا علی انبوب (2) ~~آباء و اجداد و اعمام او در میان قبایل خویش ملوک مطاع بوده و در حدود ~~مشرق وولایت ماوراء النهر و خراسان فرمان داده، # آساد ملحمة فإن سکن الوغی کانوا بدور آسرة ومنا بر (3) ~~و آن پادشاه از عهد صبی تا این غایت که شاخ شباب تازه و سیرابست بر بیست هزار ~~مرد ملک بوده و احکام سلطنت رانده و جملهآ حشم پیش تختش دست خدمت بر کمر ~~طاعت نهاده و حلقهآ اذعان در گوش استطاعت کشیده . شعر، # قاد ألجیاد بخمس عشرة حجة ولداته إذ ذاک فی آلأشغال # قعدتث بهم هماتهم وسمت به هتم الملوک وسورة الأبطال() ~~بوده میان خیل(5) و حشم سروروامیر در کام او هنوز زیستان دایه شیر ~~در مجلسش ززحمت خدامهای وهوی بر در گهش ز نعرهآ ابطال دار وگیر # یس (6) حق تعالی ذات بزرکوار او(7) مجمع محاسن ومفاخر ومنبع مناقب(8) ~~و ماثر ساختست و از خلال سلاطین و خصال ملوک هرخلقی که لطیف ترست PageV01P081 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0025.png) ~~وهر عادتی که شریف تر بوی داده . (1) امیر المؤمنین عمر آنچه در وصف ولاة ~~کفته است لا یصلح آن یلی امر الأم الاحصیف ألعقل (2)، قلیل ألفرة، بعید ألهمة (3)، شدید ~~من غیر عنفی ، لین من غیر صعف ، جواد من غیر سرف ، لا یخسی فی الله لومة لا یم ~~در حق این پادشاه گفته است و لقیط ایادی(4) باین ابیات او را خواسته ، ~~و قلدوا امرککم لله در کم رحب الدراع بامر ألحرب مصطلعا ~~لامثر ms16 فا إن رخاء العیش ساعده ولا إذا عض مکروه به خشتا ~~مازال یحلب در العیش اشطره (5) یکون متبعا طورآ و متبعا ~~حتی استمرت علی مشزر مر یرته مستحکم ألرأی لاقحتا(6) ولا صرعا ~~اولا صورتی متناسب اعضا ، متلایم اجزاء ، انوار خسروی برصفحات جمال ~~او لایح وآثار پادشاهی از اساریر فرخ او واضح ، کواکب معالی از آسمان طلعتش ~~متلالی ، انتثار لالی از درج نطقش متوالی ، ~~کألشس الا آنها لآتگسیف (7) و البدر الا انآها لا تغرب # محمد خلق و یوسف روی و موسی دست و عیسی دم # سکندر ملک و خضر الهام و آصف رای و جم فرمان ~~دوم فهمی تیزبین و ذهنی دوراندیش که بنور فراست و ضیاء ضمیر سطور(8) ~~اوهام از الواح صدور واوراق قلوب مطالعه کند. اگر یک ذره از نور هدایت ~~او بر چاشنی شب کبود کسوت(9) نهند گلیم سیاه را با(10) خلقان خانه عدم فرستد PageV01P082 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0026.png) ~~جهان کیسه دار نقد عقل شوند ، # التعی یری با ول رای آخر الأمر من وراء التغیب (1) # در دل آسمان بدیدهآ وهم دیده رایش مسیر سر(2) قدر # در شب شک شده براه یقین پیک اندیشه اش بشمع نظر # سوم حامی شامل و وقاری کامل داشت (3) و رزانت رائی که چون ثهلان(4) ~~از عواصف عوارض نفسانی از جای نجنبد و صفاء طبعی که چون قلزم از خبایث ~~حوادث روزگار کدورت نپذیرد، # حدث یوقره آلحجی فکأته اخذألو قار من ألتشیب ألکامل(ه) ~~و چون بذکر عفو و حلم رسیدم آنچه از کمال عفو و شمول حلم آن پادشاه مشاهده (6) ~~افتاده است تحریر افتد و آنچه درین معنی گفته اند و برین خلق شریف تحریض (7 ~~کرده اثبات آید(8). # ما آنچه از عجایب عفو و غرایب لطف او دیدهام و شاید که ذکر آن تاقیامت ~~تازه دارند و در صدور کتب و متون دفاتر مثبت گردانند آنست که چون آن یادشاه ~~لشکر بناحیت راور کشید از جهت استخلاص حصاری که در دست حشم حضرت ~~یزد بود ms17 چنانکه عادت این پادشاهست درغایت اقدام(9) وسرعت اقتحام بدر حصار ~~شد ودر آن حصار جمعی کثیف از ترک(10) و سرهنگ و سوار وپیاده و مردان ~~روزگار و دلیران کار زار بنفس خویش با تنی چند معدود مصاف با اهل حصار ~~در پیوست و در آن سکر مجاهدت و عطش مغالبت چندان نزدیک شد بدیوار(11) ~~حصار که از قلعه تیری برروی مبارکش آمد و درآن د هش(12) بدست خویش تیررا PageV01P083 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0027.png) ~~از روی بیرون کرد و بینداخت و پیکان در خد چپ نزدیک چشم بماند . یس چون ~~یادشاه بنفس خویش از کوشش باز ماند اقبال گفت نوبت من است و دولت گفت ~~هین یکساعت آسایش فرمای تا من نیابت بدارم . باد نصرت بالرعب خاک وما رمیت ~~اذ رمیت ولکن الله رمی در دیدهآ‌ اهل حصار پاشید ، # اقل نوالیه لزواره آلندی وافتل سیقیه لأعدا ئه الرعب ~~رعب بر دل ایشان غالب شد هم در آن حالت حصار تسلیم کردند و جملهآ سوار ~~و پیاده بیرون آمدند . من درین حالت دو بیتی گفتم و از کوبنان براور فرستادم ~~و درین معنی بهتر از این چست(1) نتوان گفت ، ~~تیری که بدو داد عدو پاسخ شاه(2) آمد بنظارهآ رخ فرخ شاه ~~و آورد کلید قلعه و پیش کشید شک رانه بوسهآ که زد بر رخ شاه # وآلفتح من رب الستاء منالآه آلنصر لا بتکاثر الأجناد ~~ظن مردم چنان افتاد که بأهلاک اهل حصار مثال دهد و یک شخص را زنده ~~نکذارد لاوالله که(3) همه را بنواخت و رخصت نداد که یک چوبهآ تیر از سواری ~~و پیادهآ ضایع شود و همه را در کنف سلامت مصحوب بدرقهآ خویش بحضرت یزد ~~فرستاد، # قتل العدی بالصفح عن هفواتهم وألصفح فی عنق العدو صفیح # عفوکان هست اصل دین داری از برای چه روز می داری # تو ظفر خواستی خدایت داد او ز تو عفو خواست ناری یاد(4) ~~من چنان شنیدم که(5) در آز حالت معلوم شد که ms18 آن تیر کدام سرهنگ انداخته ~~است اورا حاضر کرد واحوال کمان وسختی او بیرسید. پس فرمود برو تاحشم (6) ~~تو را آسیبی نرسانند . زهی حلم و طاقت و خهی(7) کرم و قوت دل و ازین یک ~~حکایت استدلال بر دیگر احوال میتوان کرد، ~~ای چشمهآ احسان کرمت یاران را وی درکهآ تو قبله جهانداران را PageV01P084 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0028.png) ~~از دوستی تو مر کم آزاران را عفو تو شفیع شد کنهکاران را # فصل(1)، اکنون یاد کنیم چندکلمات در فضیلت عفو وحلم از آیات واخبار ~~و حکایات تا باعث باشد بر استدامت این عادت و استثمار این خلق . # فضیلت عفو وشرف(2) حلم زیادت از آنست که درین فصول شرح توان داد، ~~قال الله تعالی خذ العفو وامر بألعرف و أغررض عن آلجاهلبن وقال الله تعالی و آن تعفوا ~~اقرب للتقوی ، ومصطفی صلی الله علیه(3) می گوید روز قیامت که جملهآ خلق دریک ~~صحرا جمع شوند ندا آید که (4) هر(5) که را بنزد حق تعالی دستی است بر خیزد ~~هیچکس نتواند بر خاست مگر کسی که از مجرمی عفو کرده باشد یس حق تعالی ~~کوید دست از وی بدارید که من او را عفو کرده ام و گفتهاند العفو عندالقدرة اثر ~~عفو آنجا ظاهر شود که قدرت عقوبت و مکافات ثابت بود و از آن تجاوز رود و قال الله ~~تعالی و آلکاظمین ألغیظ و ألتافین عن الناس ومصطفی (2) صلی الله علیه برقومی بگذشت ~~و ایشان سنگی نهاده بودند و بنوبت بر می کرفتند پرسید که این چیست ، کفتند ~~یا رسول الله هذا حجر الأیداء سنگی است که اهل قوت خویشتنرا بحمل آن بیازمایند. ~~فرمود صلی الله علیه(2) که من شمارا بکویم که کدام مرد قوت زیاد دارد. گفتند بلی ~~یا رسول الله . گفت آنکس که در حال غضب خشم خود فروخورد(7) ودست مکافات ~~در آستین محابات کشد ونیز مصطفی صلی الله علیه می کوید عفو الملوک بقاء الملک عفو ~~یادشاهان سبب بقاء (8) ملک ایشانست ms19 و امیر المؤمنین (9) علی می کوید اذا قدرت ~~علی عدوک فاجعل العفو شکرا للقدرة علیه یعنی(10) چون بردشمن ظفر یافتی شکر آن ~~نعمت عفو باشد از وی . و مأمون خلیفه می گوید اگر مردم لذت من در عفو ~~بدانستندی بتقرب بمن همه گناه کردندی . ومعاویه امیر المؤمنین عجب حلیم ~~بوده است و خلافت را بکمال حلم یافت و از حلم او حکایت کنند که کسی پیش PageV01P085 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0029.png) ~~او آمد و کفت ای خلیفه ، هند که مادر تو هست بزنی بمن ده کفت ای مرد ترا ~~از وی چه خوش آمده است گفت سرین بزرک او کفت بیچاره یدرم ابوسفیان ~~هم بدین معنی افتاده بود(1). # فصل ، (2) از خلقهاء شریف آن پادشاه که سرمایهآ ملوک وپیرایهآ سلاطین است ~~کمال عدل و شمول انصافست و آثار معدلت این پادشاه ظاهر تر از آنست که یوشیده ~~ماند و هر کس که پارسال ولایت کرمان دیده باشد و امسال بیند داند که جز تمهید ~~قاعده عدل و بسط مهاد انصاف آن را از آن حالت بدین حالت نتواند آورد که ~~عتارة البلدان من عدل ألسلطان و از امارات عدل و علامات انصاف این قدر کفایت ~~کند که ولایتی که پیش ازین سک آدمی میخورد و آدمی سک ودر مسالک طرق ~~آن باد بی بدرقه نمی گذشت و غول بی سلاح(3) نمی رفت امروز معدن خصب و ~~نعمتست و مسکن امن و راحت ، # ساس ألبلاد فتا تعیت (4) بارصه سرحانها متلطما(ه) بطلی ألطلا(6) # بیت ~~شه چو بر تخت سلطنت بنشست دست او پای ظلم را بشکست ~~فتنه در خواب شد ز صولت او عدل بیدار شد ز دولت او ~~شد ز انصاف شاه شاه تبار گرک بامیش دوستکانی(2) خوار ~~ارم از امن اوست هفت جحیم حرم از عدل اوست هفت اقلیم(8) ~~تا منبر و تخت بجمال فر فرخنده و لقب و نام همایون آراسته شد آنکس که بده ~~روز یک من نان نمی دید در شبی ms20 ده من بسک می دهد، PageV01P086 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0030.png) ~~شه چو عادل بود ز قحط منال عدل سلطان به از فراخی سال(1) ~~وهر راهی که بصد سوار قطع نتوانستی کرد زن آبستن طشت زر برسر می نهد(2) ~~و می گذرد . رعیتی که بیست سالست تا بصفاد (3) نکال مصفدست و بعقال عقوبت ~~مقید این ساعت برفراش امن خفته اند و برمهاد کرامت آسوده ، در هواء ولایت ~~او شاهین از تعرض کبوتر تحاشی می نماید و در ریاض حمایت او سینهآ لاله ازکمان ~~گروههآ (4) ژاله نمی نالد . از حکایت عدلش یکی آنست که پیش ازین رعیت روز ~~مال قسمت می کزارد (5) و شب بربار و یاس می داشت امروز رعیت در بستر ~~فراغ خفته است و حشم بر بارو یاس میدارد. و دیگر آنکه پیش ازین اگر کسی ~~بحالت نز ع می رسید مرد سلطان و موگل دیوان بر بالین او بود تا جان از طرفی ~~برند ومال از طرفی وورثه را با(6) مرده و گریه گذارند . امروز اگر هزار قارون ~~بروند و هزار گنج بگذارند هیچکس بدیدهآ طمع در و ننکرد و دست تعرض بدان ~~دراز نکند . و حکایتی معر وفست که کسی قصه بمنصور(7) خلیفه نوشت که فلان ~~کس مرده است و چندین مال گذاشته و یک طفل دارد . بر یشت قصه بنوشت که ~~من لم تسبعه (8) خلافة الله فی ارصه لم تشبعه آموال الیتامی یعنی هرکس که بخلافت روی ، ~~زمین سیر نشود بمال یتیمان هم سیر نشود . و هم چنین گویند کسی بصاحب عباد ~~نوشت که یکی از خدام سرای تو رفته است و اموال بسیار و یک طفل گذاشته. ~~بریشت رقعه تو قیع کرد آما التال فأنناه الله و اما الطفل فاسعده الله واما الساعی فلعنه االله ~~یعنی حق تعالی مالرا زیادت کناد و طفلرا نیک بخت کناد ولعنت برعوان(9) باد. PageV01P087 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0031.png) ~~و از کمال عدل او آنست که بنفس خویش مستقلست و آنچه کند در حل و عقد ms21 ~~ابواب مملکت برای صایب و فکر ثاقب خویش کند و بقول هیچ صاحب غرض ~~دست یقین از عنان عزم و پای ثبات از رکاب حزم دور و جدا ندارد، # فتی لم یصیع وجه حزم ولم یبت یلاحظ اعجاز الأمور تعقبا # اذا هم لم یقعد به العجز مقعدا و إن کف لم یدهب به الخرق مذهبا (1) ~~سنان سینه شرکست و حق ممهد کرد بحسن تقویت او قواعد اسلام ~~عقاب اوج سیاست که کرد انصافش سواد دیدهآ‌ باز آشیان فرخ حمام ~~ز فر ملمکت او خیره خاطر برجیس ز هول هیبت او زردآ چهرهآ بهرام ~~زهی بحفظ جهان بأس تو شده ضامن زهی بدفع بلا تیغ تو نموده قیام ~~بزیر چتر تو تصرت طلیعهآ‌ لشکر بخاک خطهآ تو گرک راعی اغنام ~~مزاج کار اعادی ز تیغ تو بخلل مدار ملکت کرمان ز عدل توبنظام ~~قرین رایت اقبال تو قرینهآ‌ فتح غلام حاجب درگاه تو نبیرهآ سام ~~جمال(2) ملکت توزینت زمان وزمین (3) ریاض نعمت تو مرتع خواص وعوام ~~بسعی عدل تو تاملک شد جدا ز ستم بدست بأس تو تا تیغ شد بری ز نیام ~~چوآب وروغن ازهم جداست (4) خصم وحیات چو شیر و می بهم آمیختست () ملک و دوام # نوشروان را گفتند تو عادل ترین ملوکی گفت من عادل نیستم اما ظلم تنها ~~کنم حشم ولشکر بر رعیت من ستم نتوانند کرد (5) . از جملهآ حزم وبیداری و ~~استقلال این پادشاه آنست که سمع اشرف را از سخن مفسدان صیانت کند و ساعی ~~و عوان را تمکین نفرماید و بکمال عقل (6) و وفور علم دانستست که عوان و PageV01P088 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0032.png) ~~مفسد سعایت شفقت پادشاه را نکنند بلکه محض شقاوت و خبث اعتقاد او را بران ~~دارد. وهصطفی صلی الله علیه وسلم کفت ایاکم و مهلک التآلاتآة . قیل : و من مهلک الثلاثة . ~~قال : الذی یسعی بأخیه الی سلطاین فیهلک سلطانه و نفسه و اخاه کفت(1) ازهلاک ~~کنندهآ‌ سه کر به پرهیزید. کفتند یا رسول ms22 الله هلاک کنندهآ سه کس کیست . ~~گفت آنکس که سعایت برادر کند پیش سلطان خود و برادر و سلطان هرسه را ~~هلاک کرده باشد . و از حسن اعتقاد و فرط معرفت او آنست که ندیمان بار کاه و ~~مقیمان در کاه او اصحاب هنرند ومجالست و مؤانست و محاضرت ومشاورت او با ~~اهل علم وحکمت و ادبست . و سفیان ثوری(2) می گوید بهترین سلاطین آن باشد ~~که مجالست او با اهل علم باشد و گفته اند همه کس بخدمت پادشاه بزرک شوند ~~و یادشاه بصحبت اهن علم بزرک شود(3)، # عن ألترء لاتسأل و ابصر قرینه (4) و کل قررین بالبقا رن یفتدی(ه) # و مصطفی می گوید قرین نیک همچون عطارست اگر عطر خویش بتو ندهد ~~بوی آن در تو آویزدو قرین بد آهنگرست اگر(6) آتش او ترانسوزد دوداو در تو گیرد. ~~و سکندر چون مشورت او باعلما بود و صحبت او باحکمابیمن نصیحت و حسن اشارت ~~ایشان بهر چه روی مینهاد مقصو داو در حجاب تعذر نمی ماند. و چنین کویند که هر گز ~~لشکر گاه او از چهارصد مرد حکیم وعالم خالی نبود و وزیر واستاد او ارسطاطالیس PageV01P089 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0033.png) ~~و از اشارت او تجاوز ننمودی، واهل علم کفته اندا لسعپد من آلمآلوک من وقی آلدین ~~بلکه وآحی السنة بعدله وحرس الرعیة بتدیرو یعنی یادشاه نیک بخت آن باشد که دین ~~را بملک نکاه دارد و سنت را بعدل زنده کند و رعیت را بحسن تدبیر نگاه دارد ~~و گفتهاند که پادشاه باید که بناء امور ملکت و تقدیم اسباب سیاست همه برقاعدهآ ~~شریعت نهد و در احترام اهل علم و ارباب هنر مبالغت نماید و بهمت اهل صلاح ~~و دعاء ارباب دل متبرک باشد و درد دل بیچار گان و اشک دیدهآ مظلومان خوارنشمرد # کانچه یک ییر زن کند بسحر نکند صد هزار تیر و تبر # ای بسا رایت عدو شکنان سر نگون از دعاء پیر زنان # آنکه دارد ms23 بداد و دین عالم بخدای ار بود ز مهدی کم # تو بری شو ز جور وبد عهدی کافرم گر نخوانمت مهدی (1) ~~و ازنتایج عدل این یادشاه کمال جد و جهد اوست در عمارت و احیاء موات و تثمیر ~~غلات . ومنصور خلیفه می کوید لا ملک لا بألر جال ولا رجال الا بالتال ولا مال الا ~~بألعتارة ولا عتارة الا بالعدل(2) یعنی ملک را بمرد توان داشت و مرد بمال و مال ~~بعمارت بدست آید وعمارت بعدل میسرشود و ازین (3) گفتهاند سلطان العادل خیر ~~من مطر- وابل و گفته اند فصیلة آلسلطان فی عتارة آلبلدان ، # شاه عادل چو کشتی نوحست که ازو امن و راحت روحست # شاه ظالم چو موج طوفانست که خرابی خانه و جانست(4) ~~و من چنان شنیدم که این پادشاه در وقت ورود میمون چون بناحیت راور رسید ~~آب بسیار(5) وزمین همواردید. بادهاقین ناحیت گفت چرا عمارت نمی کنید، گفتند ~~ای پادشاه خوف غالبست و چهار پا بصحرا آوردن متعذر . فرمود که آن دور گذشت ~~و آن کزاف درباقی شد. بفرمود تا چهار پای بیرون آوردند و بعمارت مشغول PageV01P090 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0034.png) ~~شدند و اگر عادت(1) عدل و حب عمارت طبیعی نبودی درین حالت غم عمارت ولایتی ~~که هنوز در دست اجانب بود نخوردی، # و کل یری طرق السجاعة والنآدی ولکن طبع النفس للنفس قائد (2) ~~و سکندر بهر ولایت که رسیدی از عمارت نواحی و ثروت بازیار (3) و دهقان بر ~~عدل پادشاه آن ولایت دلیل گرفتی اگر ولایت آبادان و بازیار توانگر می دید از آن ~~پادشاه بخراج قانع می شد و قصد ازعاج او از ملک نمی کرد و اکر بعکس آن ~~می دید تا آن پادشاه برنداشتی و ملکت بعادلی نسپردی باز نکشتی و درین مدت که ~~سایه چتر همایون برشهر برد سیر افتاد اکثر نواحی قابل عمارت شد و امید بفضل ~~حق تعالی و یمن همت وحسن عقیدت بادشاه چنانست که تا سال دیکر بقدر یک ~~آشیان ms24 مرغ از بلا دکرمان نا معمور نماند ان شاء الله تعالی . واز خلایق(4) بزرگوار ~~و شمایل نامدار آن پادشاه دام ملکه لطف طبعست و شمول رأفت و کمال رحمت(25 ~~و فضل رقت و عموم احسان و عادت جان بخشی، هر گز برقتر بی گناهی اقدام تنموده است ~~و بتعذیب مسلمانی مثال نداده ، جان بخشی عادت خاص اوست وبنده پروری شیمهآ ~~بزر گوار او ، کمال مردانگی رخصت ندهد بأهلاک مردان وغایت مسلمانی او فتوی ~~نکند بخون ریختن مسامانان، # شاه غمخوار نایب خردست شاه خونخوار شاه نیست ددست # شاه با رأفت آشنا باشد متهور چه پادشا باشد # هرکه او بیگناه ترساند دان که در حال ترس درماند # رنجه(6) دارنده کم زید چو مکس هست بی رنج از آن زید کر گس (7) # رحمت از صفات حق سبحانه و تعالی است و سلطان که در زمین نایب و خلیفهآ ~~حقست باید که بصفت رحمت موصوف باشد و بسمت رأفت و عاطفت موسوم ~~مصطفی (8) صلی الله علیه وسلم می کوید آلر احمون یرحمهم الرختن ورارحموا افل ألأرض PageV01P091 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0035.png) ~~یرحتکم آهل ألستاء (1) و اقدام برکثرت قتل وجرات بر سرعت فتک (2) نتیجهآ ~~ضعفست وثمرهآ جبن، # وصعیفة فاذا اصابث فرصة قتلت کذلک قدرة العنعقاء ~~من بنده ازحسن اعتقاد ورقت طبع او آن مشاهده کردم که چون بخدمت بارگاه ~~اعلی پیوستم براور مقری جمال الدین ابوبکر که وارث مزامیر آل داوداست ولهجتی ~~متین ونغمتی حزین دارد بامن بود و بخدمت بار گاه اعلی مشرف شده [تلاوت3) ~~آغاز کرد و آواز بر کشید و آیتی بخواند. (4) اثر و جد(5) برحال آن پادشاه ظاهرشد و از ~~مدامع میمونه قطرات عبرات برروی مبارکش متقاطر و چند بار برلفظ گهر باررفت ~~که ای خدای فرج ده . استدلال کردم برآن که آن پادشاه رحمتی غالب دارد و ~~رنجی که از جهت نزول عساکر منصوره برعیت میرسد موافق طبع اشرف نمی افتد. ~~واز دلایل لطف طبیعت و مخایل حسن شیمت آن پادشاه عذوبت عذبه ms25 و فصاحت ~~لهجه وطیب کلام وسخن بانظام است . لطایف الفاظ جان فزایش با اجزاء روح ~~بیا میزد و شواهد ابیات و مصاریع که در اثناء حکایات درج کند هوش مستمع از ~~راه گوش ببرد، # شرک العقول و نزهة (6) مامثلها للمطتئن و عقلة المستوفز (7) # إن طال لم یعلل و إن هی اوجزت ود آلمحدت آنها لم توجز (8) # طوطی لبش چو در شکر آویزد وزبحردلش موج سخن برخیزد # چون ابر که بر روی چمن دربیزد از درج لبش لؤلؤ معنی ریزد ~~وامیر المؤمنین علی(8) می فرماید : من لانت کلتثه وجبت محبته ومن طاب لسانآه کثر اخوانآه . ~~و من بنده به یک دو مجلس دربار گاه اعظمش زید علاه از آن حلاوت بیان وطلاقت ~~زبان چندان آسایش و فایده دیدم که از آن تعجب کردم ، یکی آن بود که از بنده ~~می پرسید در آن حالت که عارضهآ زخم مبارک رسیده بود(10) شاید که کوشت خورم PageV01P092 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0036.png) ~~من بنده گفتم که اکر دوسه روز احتراز فرمایند شاید تاقوت خون کمتر شود و ورم ~~ساکن گردد. خواجهآ از خواجگان در گاه مبارک ایستاده بود گفت ای خداوند ~~اگر کباب کنند و بوی آن بمشام اشرف رسد و نخورد همانا صواب باشد . برفور ~~جواب داد آری من کباب ببویم و تو بخوری، ~~نزدیک منی دست نیارم بتو برد(1) در دا که در آب تشنه میباید مرد(2) ~~و امثال این چند مصراع لطیف در اثناء کلمات استعمال فرمود و من بنده ازین ~~معنی بغایت خرم شدم، # و رجعت مسرورآ و جأسشی ساکن وهجعتموقورا وقلبی و ادع (2) ~~و با خود گفتم که لله الحمد که غرس توقع مثمرست ولیل تمنی مقمر(4) ، همه ~~عمر غم خورده ام و پادشاهی سخن شناس وممدوحی ثنادوست می باید تاسوق فضل را ~~رواجی و متاع هنر را رونقی باز آوردی اینک صبح امید مسفر(5) ست و شاخ ~~تمنی مزهر . روز دیگر قصیدهآ گفتم و بخدمت بار گاه بردم چند بیت از ms26 آن نبشته2) ~~آمد چه بغایت غراست و ظن من در آن باب صادق افتاد و بتشریف انعام مخصوص ~~شدم، # یردهآ نیلی حجاب چشمهآ خور کردهاند # سرمهآ مشکین شب در چشم اختر کردهاند # وه که نقاشان شب بر سقف طاق لاژورد # از بدایع خرد کاریهای بیمر() کردهاند # بر جبین زهره سمط در(8) ز پروین بستهاند # وز مه نو حلقه در گوش دو پیکر کردهاند # این بریدان کواکب بوده رهزن بر خلیل # در ره(9) صورتکری تعلیم آزر کردهاند PageV01P093 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0037.png) ~~یک جماعت کعبتین کر بر تن دوار دیر(1) # عرصهآ پیروزه را (2) یر مهرهآ زر کردهاند ~~بر ملک انجیل می خواند مکر هر شب مسیح # وین چراغ بی شمار از بهر آن پر(3) کردهاند ~~خرکهآ شب را بشمع اختران آراسته # برمثال(4) حضرت سلطان اکبر کردهاند ~~بوالمظفر خسرو عادل عمادالدین (5) حق # آن که ملکش حارس دین(6) پیمبر کردهاند ~~پادشاه خضر دانش کز فتوحش اهل عصر # وضع تاریخی چو تاریخ سکندر کردهاند ~~سایهآ یزدان که اهل دین بمعیار خرد # طاعتش با طاعت یزدان برابر کردهاند ~~عدل او فرشیست کان در شش جهت گتردهاند # جود او وقفیست کان بر هفت کشور کردهاند ~~زیرکان در شش جهت تاسیر(7) حکمش دیدهاند # چار تکبیر (8) فنا بر ملک سنجر کردهاند ~~تا ترا در صدر ملکت چاربالش (9) دادهاند # حاسدان از غصه خود را وقف بستر کردهاند ~~که غلامان سرایت خون خاقان خوردهاند # که و شاقان سلاحت قصد قیصر کردهاند PageV01P094 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0038.png) ~~هر کجا بر اسب کوشش (1) زین نصرت بستهاند # زیر پالان هزیمت خصم (2) را خر کردهاند ~~موزه ز آهن کردهاند اندر تقاضای ظفر # تا بمعنی بر عدو جوشن چو چادر کردهاند ~~آن پریرویان مردم دانش دیو انتقام # در دیار عاد اعدا فعل صرصر کردهاند ~~در کمال مملکت هستی سلیمان دوم # زین سبب (2) دیو و پری رایت (4) مسخر کرده اند ~~قصیده درازست این جا این قدر کفایت باشد . و از خصایص ذات و لوازم صفات ~~این یادشاه که در آن نسیج وحده ms27 و فرید عصره تواند بود کمال شجاعت و فرط ~~نجدت وقوت دل وزهره است ، لشکری دریک زین(5) وعالمی در یک قبا، ~~بطل یخوض الخیل وفی سواهم (6)خلف الأسنة و هو غیر مدجج (1) ~~اهل شرق و غرب متفق ویک کلمه اند که امروز در بسیط غبراء چون این یادشاه ~~سواری پای در رکاب نیاورده است و شیرمردی سلاح برنگرفته ، مواقف مشهود ~~و مقامات مشهور او طراز تاریخ سلفست و عنوان داستان اوائل ، ~~منامس حرب ما تزال جیاده مطلحة (8) منهاحییر (9) وظالع (10) ~~جدیر بان ینسق عن صوء وجهه صبابة نقع تحته ألتوت ناقع (11) ~~و آن یهز م العتف الکثیف بطعنة لها عامل فی اثرها متتابع (13) ~~سر رباید زدشممنان در رزم تاج بخشد بدوستان در بزم ~~اخترانی که حال کردانند تیغ اورا اجل کیا(12) خوانند PageV01P095 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0039.png) # از تف بیلک شه کشور شاه (1) مرغان بیفکند شهیر # ور سر گرز او زمین سپرد جوشن ماهی زمین بدرد # نیزه را شاه اکر بجنباند مرک آسوده را برنجاند (2) # برکرد(3) کربخواهداوبسنان آسمان را طبق طبق آسان # کر بخواهد بتیغ موسی وار خشکرودی کند زدریا بار # عاقلان زمانه مست ویند قلعهای بلند یست ویند (4) ~~مصطفی می کوید إن الله تعالی یحب آلشجاعة واو علی قثل حیة . و دو خلقست ~~که حق تعالی هر دو را دوست دارد، سخاوت و شجاعت و منشأ هر دو خلق از ~~یک اصلست، سخاوت بذل مالست ، شجاعت بذل جان ع ، والجود بآلنفس اقصی ~~غایة آلجود (5) و مصطفی صلی الله علیه چنانکه ازهمه کس سخی تر بود از همه کس ~~دلیرتر بود . ابن مسعود (6) می گوید گنا اذا اشتد البأس اتقینا برسول الله صحابه ~~چون جنگ سخت شدی در پناه پیغمبر شدندی و او را سیر خویش ساختندی . ~~و عادت کریم آن پادشاه اینست که پیوسته مقدمهآ لشکر (7) و سابقهآ‌ (8) حشم ~~خویش باشد و هر کجا که پادشاهان نظاره کنند و لشکر شمشیرزند آن پادشاه شمشیرزند ~~و لشکر نظاره کند . شعر ، # بالجیش تمتیع ألسادات کلهم ms28 وألجیش بآبن آبی ألهیجاء (9) یستیع # لا یقتقی بلد مشراه عن بلد کألتوت لیس له ری ولا شبع (10) ~~روز مصاف برچشم او شب زفاف نماید ولشکر جرار (11) درنظر او صور دیوار. PageV01P096 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0040.png) ~~و سکندر را کفتند خصم تو دارا لشکر بسیار دارد. کفت قصاب از گوسفند بسیار ~~نترسد . و آن بادشاه را با قوت دل کثرت ممارست حروب و معالجت خطوب ~~حاصلست، # آصاف الی التد بیر فصل سشجاعة ولا فصل إلا للسشجاع آلمدبر (1) ~~و از حد طفولیت تا این غایت در مهد وقایع پرورده و در کنار دایهآ تجارب برآمده، ~~بالش او حقیبهآ‌ زره ، بستر او یشت رخش، # و کأنا نتجت قیاما تحتهم و کأنهم ولد واعلی صهواتها(2) ~~جان فدا کند و سر بر کف نهد تابسر تیغ جهان بستاند پس بسرتازیانه ببخشد . ~~بیت، # بسر تیغ ملک بکرفته بسر تازیانه بخشیده (3) # کل یرید رجاله لحیاته یامن یرید حیاته لرجاله (4) ~~اگر اخبار حسن تدبیر او در ضبط مملکت و امضاء احکام ایالت وتقدیم ابواب ~~سیاست اثبات کنند سلاطین جهان را دستوری مبین(5) وقانونی روشن حاصل آید ~~واکر فنون تجارب و صنوف معرفت اوبقوانین مقارعت رجال و افانین مصادمت(2) ~~ابطال مدون گردانند داستان رستم و اسفندیار منسوخ کردد . ای بسا معر که که ~~در وی مشاهیر فرسان و جماهیر ابناء ضراب و طعان سپر مقاومت فکنده اند7) ~~و پشت هزیمت داده و او چون کوه رابط الجاش دایم الانتعاش ایستاده است، # وقفب و مافی التوت شکث لواقف کائک فی جفن ألردی وهونائم # تمربک الأبطال کلتی هزیتة و وجهک و مناح وتعرکک باسه (8) # ای زتیغ تو درسر افرازی ملک ترکی و ملت تازی # روز گاری بحل وعقد سزد بچنین روزکار اگر نازی PageV01P097 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0041.png) # خصم سوزی چو در وغارانی کان فشانی چو باکرم سازی # بسر تیغ ملک بستان بسر تازیانه در بازی # تو که از رعد کوس وبرقسنان در دل دیو راز بگدازی # در چنان موقفی زحرص سخا خصم را در سئوال بنوازی ms29 # ورزتو جان رفته خواهدباز بسر نیزه در وی اندازی (1) ~~و از شعب این خلق شریف وفروع این خیم(2) منیف حیاء غالبست وکرم فائض . ~~حیا نتیجهآ شجاعتست بقول شاعر، # ولیس الحیا من شیمة الذئب ضاریا ولکنه من سشیتة الأسد آلورد (3) ~~شیر بحیا مذکورست (4) و گرک بوقاحت مشهور (5) و حیا در طبیعت آن پادشاه ~~قرینهآ عفو ست و کرم نتیجهآ رجولیت. اگر پادشاهی مال بخشد او جان بخشد و ~~اگر سلطانی باسبی بربنده منت نهد او را برامتی مسامان و عالمی اهل ایمان منت ~~جانست . مختاری(6) شاعر کو تا بنکرد که من بهتر گفته ام یا او در مدح سلطان ~~بهرامشاه. بیت، ~~تابیاموزند شاهانی که زر بخشند و سیم رسم جان بخشیدن از سلطان دین بهرامشاه # من گفتم مجانس، ~~زدتیغ ملک بر دل (7) دشمن دی نار با دولت گفت رونقی بادین (8) آر # گر می بخشند پادشاهان دینارجان می بخشد خسرو عادل دینار # و اثرکرم عمیم واحسان جسیم آن پادشاه آنست که خاصهآ خدم او بلکه عامهآ ~~رعایا که پیش ازین در گلیم فاقت و وطاء (9) حاجت بودند این ساعت بروسادهآ ~~سیادت متکی است وبر عرش استغناء مستوی . بیت، PageV01P098 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0042.png) ~~بس کس که بود گر سنه زین پیش وزسخاش سکبا(1) همی برون دهدا کنون بناودان # چندان ولایت و ناحیت ودیه(2) و سهم و باغ و بستان در کرمان بمردم داد ~~که آز گرسنه را تخمه گرفت و نیاز تهی معده ممتلی شد، انعام عامش داغ حرمان ~~برجبین امل هیچ سایل ننهاده است و بمقراض (لا) کسوت هیچ زایر پاره ~~نکرده . شعر، # ان قال «لا، فهی آلاء مصاعفة و ان یقل هنعم، آفصثالی نعم ~~در عمارت خزاین می کوشد تا بدان (3) آزادان جهان را بندهآ خویش کند که بآلیر ~~یستعبد الحر و کنوز می خواهد تا آن را دروجه بهاء معالی نهد، # و الفتی من جعل الأم................. وال آثمان المعالی ~~وپادشاه را از جمع خزاین وحفظ ذخایر چاره نیست که استمالت دل لشکر ms30 و ضبط ~~ممالک بواسطهآ مشایعت(4) ایشان میسر میشود و تسکین فورت تغلب و کسر سورت ~~تسلط خصم زبردست بدان صورت میبندد و هر پادشاه که سیر نباشد رعیت او گرسنه ~~خسبد و قناعت و اقتصار بدان که در دستست از عادت ملوک نیست . علوی برقعی(5) ~~که طالب خلافت بود می گوید، # رات عزماتی و فرط انکتاسی و طول الثتلمل فوق آلفر اش # فقالت اراک اخا همة ستبلفها فتری ذا أنتقاش # فهلا اقئت و لم تغترب فقلت ألقناعیة طبع ألتواشی PageV01P099 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0043.png) ~~مشروح نشود. درین فصول اشارتی کرده شد تاخاطر عاطر وطبع اشرف ارمطالعه ~~ملول تکردد ان شاء الله تعالی . # فصل، اکنون ذکر وصول رایات عالیه نصرها الله تعالی بحدود نرما شیر کنم ~~و شرح فتوح که آن پادشاه را در دیار کرمان بر آمده بدهم . # چون شعاع رای و سایهآ رایت و پرتو نظر مبارک بر ممالک کرمان افتاد مجرد ~~مقدم رکاب اعلی آغلاه الله سبب عمارت بلاد و موجب فراغت عباد شد و امور ~~جمهور که از دایرهآ نظام بیرون شده بود و از قالب التیام بدر افتاده قابل صلاح و ~~فلاح شد و ملک کرمان که بیماری بود بر فراش ارتعاش ازخفت و انتعاش نومید ~~شده(1) و در بحران حرمان مانده و در دست یک مشت نیم طبیب جاهل و ره ~~نشین غافل افتاده اصل طب علاج الضد بالضدست حرارت را ببرودت وبرودت را ~~بحرارت . کرمان که از حرارت سقم ستم سوخته بود و در یرقان (2) انقلاب و ~~خفقان اضطراب از وی رمقی مانده طبیبان جاهل که صاحب اغراض (2) بودند ~~نه حافظ اعراض او را بمکاشحهآ‌(4) صفرا آمیز و مکاوحهآ (5) سودا انگیز مداوات ~~می کردند لاجرم هرروز علت قوی تر می شد وعلیل ازصحت دورتر می افتاد ، خبر ~~دادند که مسیح علت شناس که مهدی آخر الزمانست رسید و از آنجا که رفته است ~~هر مرده را که دید زنده کرد و هراکمه را که یافت دیده داد ms31 . چون نداء این ~~بشارت وصداء این اشارت از راه صماخ بدماغ کرمان بیمار رسید فرح این مژده ~~سبب معاودت قوت شد، یک نیمه ازپیش در حرکت آمد یعنی شق جروم نرما شیر ~~خود مسلم بود و در دست حشم منصور . امیر سپهسالار (6) شایق الدین (7) علی ~~سهل ادام الله دولته که شهر و قلعهآ بم داشت قدم مطاوعت پیش رفت و در موقف ~~مشایعت بایستاد ، جلاب اخلا ص درقدح اختصاص بر دست وفاق بمذاق آن پادشاه ~~رسانید، ساز مجاملت در کنار معاملت گرفت و این صوت آغاز کرد . شعر، PageV01P100 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0044.png) # علی خیر اوقات آلزمان تتاتی علی آلطائر التیمون و أابرکات # قدمت فقرت بالقدوم عیوننا وقد کن ایام آلنوی قر حات # گر زآمدن یار خبر داشتمی بررهگذرش گل و سمن کاشتمی ~~در حال سکه و خطبه بنام اعلی اعلاه الله تعالی مزین و موشح گردانید . خطه جیرفت ~~دردست حشم منصور بود و چند سال در آن تصرف کرده و (1) اگرچه از مساکن شهر ~~عمارت برخاسته بود درعمارت رستاق مبالغت کرده بودند و زراعت فرموده آنهم ~~مستخلص بود ومنازعی نه . شعر، # قد ناب عنه شدید ألخوف و اصطنعت له التهابه مالا تصتع البهم(2) ~~چون سورت سرما شکسته شد و هواء سرد شخن (2) روی باعتدال نهاد واز حدود ~~جروم فراغتی بود رایات منصوره نصرها الله تعالی بمبارکی روی ببرد سیر (4) نهاد ~~برعزیمت محاصرت شهر بردسیر که پادشاهی و اتابکی و فوجی از غلامان و دیالمه و ~~سرهنگان در شهر بودند وایشان را نه روز مغالبت قدی و نه درشب مخالبت(5) دمی ~~بربدیهه راه معاندت پی امید اعانتی از جانبی واغایتی از طرفی می رفتند و مقاسات ~~انواع بلا و عذاب از قحط و نیاز و ناایمنی طرق و قطع قوافل می کردند و چنانکه (6) عادت ~~کریم آن پادشاهست هر وقتی که ایشان را بنداء مصالحت از وادی مداجات و ~~مماذ قت(7) بشارع مصافات و موافقت(8) می خواند بر سنت فلم یزدهم دعایی ~~والا ms32 فرارآ مهماز تصلف بر مرکوب تعسف می زدند لبقصی الله آمرا کان مفعولا و هر ~~نوبتی جوابی عنیف در مقابلهآ سؤالی لطیف می فرمودند و رسل را بر خلاف ~~معهود موقوف می کردند و در سجن خوف و حصن جوع محبوس . شعر، PageV01P101 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0045.png) # 98 # اذا آلتزء لم یزض ما آمکتة و لم یات من آمرو ازیته # فدعه فقد ساء تدبیره سیصحکث یوما و ینکی سنه (1) ~~یس در ماه جمادیی الاولی سنهآ اثنتین و ثمانین(2) که مظنه قران بود مخیم دولت ~~بظاهر بردسیر فرمود ولشکر حصار چون از گریبان صلح سربرنیاوردند لابد دست ~~دردامن جنگ زدند، هرروز دو[3) وقت سوار و پیاده از شهر وقلاع بیرون می آمد ~~و بضرب صفاح وطعن رماح مصافهاء سخت میرفت و جنکهاء سهمناک میپیوستند ~~چنانکه از گرد سواران و کثرت تیرباران بیاض روز جلباب سواد شب می یوشید ~~ودید(؟) ها در شب داج آن عجاج بشمع سنان و مشعلهآ شمشیر هنجار کار زار ~~می جستند، # ودجا ألتهار من العجاج وآشرقت فیه ألصوارم فهو لیل مقمر ~~واز جانبین هرروز چند مطروح و مجروح و مجدل(5) ومرمل(6) برمی داشتند ~~و یادشاه جهانگیر هرروز بنفس خویش، # حوالیه بحر للتجافیف (7) ماریج یسیر به طود من الخیل ایهم # یئد یدیه فی التفاصسة صیغم و عینیه من تحت الأریکة آرقم # و کل قتی للحرب فوق جبینه من الصرب سطر باالأسنة معجم (8) ~~اقدام می نمود و اقتحام می فرمود تاکار بر هر دو طرف سخت شد و از کثرت ~~لشکر وحشم و انبوه بنه وعوام کرمان وقلت عمارت نواحی بردسیر علف چهاریای ~~متعذر شد و قصد مرغزار مشیز(9) متعین و از سرحد خراسان کوبنان(10) دردست PageV01P102 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0046.png) ~~پسران امیر عالم(1) مجاهدالدین رحمة الله علیه بود و چون رایات منصوره بمبارکی ~~بحدود کرمان رسید بقدم طاعت استقبال نموده بودند و بشرایط بندکی اقامت کرده ~~و اساس خدمت و معرفت که یدر ایشان نهاده بود و مثالها که از بار کاه اعلی بوی ms33 رسیده ~~شفیعی مشفع بود و وسیلتی منجح ، منابر را بذکر لقب و نام مبارک آراستند ~~واز جانب راور جماعت دهاقین و مقیمان ناحیت مراسم طاعت داری بجای آورده ~~بودند و از دو حصار که آنجاست یکی تسلیم کرده یک حصار از آن طرف دردست ~~حشم حضرت(2) یزد بود و هرروز(3) از راه(4) بیابان سوار و پیاده بمدد اهل ~~قلعه می پیوست(5) ورننج مردم مضاعف میشد، چون سرایردهآ اعلی از در بر دسیر ~~بر کرفتند رای چنان اقتضا کرد که حشم منصور بمرغزار مشیز رو دو پادشاه باخواص ~~غلمان(6) مهم را ورکفایت کند و آن حصار مستخلص ، چون چتر همایون بزرند ~~رسید مقدمه رعب و طلیعهآ نصرت ازپیش رفته بود و کار کرده بریدبخت(7) و مبشر ~~دولت استقبال نمود بدو گفتند، # آبسشر بتا تفوی فجدک غالب و ألدفر منقاد لأمرک طائع ~~در دولت تو فتح ممالک تمام شد کام جهان بران که جهانت بکام شد ~~هر کردنی که از خط حکم تو سرکشید در هر چه دست زد زقضا پایدام(8) شد ~~خصمی که در کمین خلافت کمان کشید حلقش چو تیر جفت زه انتقام ش ~~برخودهر آنکه کسوت کینت حلال داشت(9) خونش حلال گشت و حلالش حرام شد ~~چون نان ملکز آتش بأس (10) توپختهشد در آب عجز کار حسود تو خام شد ~~در آخر ماء جمادی الاخری سنهآ اثنتین و ثمانین (11) لشکر منصور بپای حصار رفت ~~و چنانکه یاد کرده آمد حصار گشاده شد و سوار و پیاده بیرون آمدند و پادشاه ~~بر مقتضی(12) عفو شامل خویش ایشان را امان داد وباز خضرت یزد فرستاد و PageV01P103 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0047.png) ~~مثال داد تاحصار را فرو کوفتند وخراب کردند کرامت التبن حق (1) محقق کشت ~~چشم زخمی رسید چنانکه شرح داده شد و برروی مبارک یادشاه زخمی آمد روزی ~~چند ازین جهت راور دولتی یافت وللبقاعدول چون چند روزی مقام فرمود و ~~خفتی(2) پیداشد فرمود که کوس رحیل زدند و عزیمت معاودت دربر دسیر مجدد ms34 ~~فرمود چون بنزدیک آمد حشم منصور باز خدمت پیوست همان تنگی علوفه ~~برجای بود و زیادت مصلحت چنان نمود که این زمستان مخیم دولت بآن جروم ~~برد ع، کین خاریکان یکان توان کند از پای، بمبارکی بر صوب شو(23) بم ~~لشکر کشید، ~~جهان بکام و فلک بنده و ظفر همراه امید تازه و دولت قوی و بخت جوان ~~امداد یمن برمیمنه، اعداد یسر برمیسره، وفود نجاج برجناح ، جنود(4) ظفر ~~همسفر درحدود جروم مقام فرمود اسباب سعادت آماده و ابواب امانی گشاده ، ~~وفود جوانب بحضرت عالیه متوافد ورسل اطراف بخدمت در کاه رفیع متوارد ~~و تحف وهدایا متصل وکتب وتحایا متواصل. # فصل ، یس در ماه شعبان اثنتین و ثمانین یادشاهی که در بر دسیر بود(5) چندانکه ~~در احوال ملکت خویش نظر میکرد همه نامرادی مشاهده می افتاد و غیرت (6) ~~شباب و طراوت سن عنان عزم او از موارد مصالح می گردانید و اصحاب اطراف ~~کرمان اورا تحریض(7) براستمداد حضرت عراق میکردند و امراء و غلامان ~~جماعتی مغرور واز مصلحت اندیشی دور اورا تصویر کردند که توپادشاهی جوان ~~و از خانه بیرون نیامدهآ وازهر حضرتی که استمداد کنی واز هرسلطانی که استنجاد ~~فرمائی اسعاف مقارن التماس خواهد بود واسعاد موصول اقتراح . بدین نصایح ~~حمیده و مواعظ گزیده آن مرجوم را ازگاه (8) جاه برگرفتندو در چاه راه PageV01P104 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0048.png) ~~افکندند با جماهیر بزرگان کرمان و غلامی چند معدود برد سیر را وداع کرده ~~روی بجانب یزد نهاد برعزیمت حضرت عراق(1)، # بذا قصت الأیام مابین اهلها مصائب قویم عند قوم فوائد (2) ~~در شهر بردسیر اتابک محمد ماند با جماعتی ترک و دیلم وسرهنکگ و هیچکس برسر ~~سینهآ اتابک مطلع نه که درین حالت برچه عزمست رای مکابره و محاصره خواهد زد ~~ویادر موافقت ومصالحت، قضاء آسمانی وتقدیر ربانی اذا اراد الله آمرا هیأ آسبابه ~~غالب آمد و در هشتم ماه رمضان سنهآ اثنتین و ثمانین (3) اتابکرا اجل محتوم وقضاء محکوم ~~رسید واز ذروهآ مسند ms35 بحضیض لحد انتقال کرد و ازشرف قدرت بهبوط عجز تحویل، # حکم آامنیة فی آلبریة جار ما هذه الدیا بدار قرار # تیثنا یری الأئسان فیها مخبرا حتی یری خبرا من الأخبار # والنفس ان رصیت بذلک او آبت منقادة بأزمة ألأقدا ر (4) ~~احوال شهر بر دسیر ازین حادثه کلی مضطرب و منقلب شد ملک رفته واتابک خفته ~~بل اتابک مرده و ملک آب کار برده ، حصار بر دسیر مانده وجوقی سپاهی و جماعتی ~~رعیت بیچاره و شیطان غرور اهل سلاح را باد تسویل و نفخهآ تضلیل در دمید و تصویر ~~کرد که ما این حصار را ضبط توانیم کرد تامدد رسد. صاحب طرفان ملاصق از جهت ~~غرض خویش هرروز بترک مقدم حصار مینوشتند که از حضرت عراق مددی معین ~~فرمودهاند و چند علم مقرر(5) کرده بیچارهآ سلیم جانب ازین سخن در جوال عشوه ~~میشد(6) ودم آن وعده میخورد واز عقل زایل و رأی مایل و طبع غافل کوشش ~~باطل را آماده می بود و اسباب مقاومت می ساخت و اذا آراد الله اتقاذ قصائه و ~~قدره سلب من ذوی العقول غقولهم و اذاجاء آلقصاء عمی البصر وعجب آنکه ازآن ~~جماعت سیاهی یکی را دیدهآ بینا و دل دانا نماند تا سر قضا از لوح تقدیر بخواندو PageV01P105 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0049.png) ~~اندیشه کند که موجب خروج ملک بی تحقق فائده و وثوق بر مددی و وفات ~~اتابک بی هجوم علتی(1) و ظهور آفتی سابق تقدیری بوده است و تعبیهآ انقلابی ~~سنة الله فی آلذین خلوا من قبل و کان امر الله قدرا مقدورا . پس سپاهی حصار بی سری ~~و سروری و حاصلی و ذخیرهآ متوکلین علیزاد آلحجیج بامید کیسهآ رعیت نیت بر ~~مخالفت و همت برمحاصرت مقصور کردند، روز همه روز رعیت را تکلیف قسمت ~~می نمودند و شب بربار و می فرستاد(2) تا پاس دارند و هاتف رحیل نداء مابقی من(3) ~~آللیل الا قلیل در می داد، # بکن آنچه خواهی بفردا بکاه در آید ms36 ر کاب شهنشه ز راه # و کل النائبات اذا تناهت فتوصول بها (4) فرج قریب . # فصل، چون هواء زمهریر افسان(5) و فصل درویش ترسان بکذشت و موسم ~~اعتدال دلگشا وبهار جهان آرای در آمد و بر بساط غبرا سندس خضرا گستردند و ~~خاک امرد عذار سبز کرد انهاء بارگاه اعلی اغلاه الله کردند که قلعه ایست میان ~~بم و برد سیر آن قلعه را دز آشول(2) کویند در آن حصار مشتی دزد(7) و اوباش و ~~خونی و قلاش ، راندگان هر در گاه و مطرودان هر بار کاه جمع شده اند و بقطع ~~طریق و ایذاء سابله مشغول ، پیش از موسم معاودت در برد سیر فرمود تا سپید ~~مهره زدند(8) وحسام عزم از نیام حزم بر کشید خالصا لوجه ألله نیت برتعریک وتأدیب ~~این جماعت اوباش مقصور کرده چون بدان ناحیت نزول فرمود روزی دو سه آن ~~مفسدان از جهت حصانت حصار و خوف پادشاه وقاحت نمودند پس چون دیدند ~~که ناوک بأس آن پادشاه عقاب کاسر را از اوج هوا بخاک می افکند و شست هیبت ~~او نهنک قاهر را از قعر دریا بر می کشد(9) درشب قلعه را بجای گذاشتند و تحویل ~~باز[10) حصار برد سیر کردند چون قلعه مسلم شد و از شوایب مداخلت اغیار ~~و مزاحمت اشرار صافی ، PageV01P106 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0050.png) ~~چتراعلی بمبارکی بدر بر دسیر خرامید کتائب نصرت بر چپ، جنایب (2) دولت برراست، ~~افواج فتح در پیش ، انصار ظفر درپی و رأی اعلی بر وقایع آن حصار مطلع و از ~~عشوه و غرور وعاقبت نا اندیشی آن جماعت سپاهی متعجب که آن پادشاه بنظر ~~بصیرت ودیدهآ تجربت می دید که سپاهی حصار را عاقبت آن خلاف وخیم خواهد ~~بود و خاتمت آن مصاف نامحمود . ترکان برشوخی(3) و دلیری خویش تکیه کردند که ~~اگرچه در عدد ایشان قلتی بود مردان کارد یده و غلامان بر گزیده بودند و صیانة (4) ~~لشکری که درین بیست سال درع مجادلت از پشت نگشاده ms37 بودند و تیغ مقاتلت از ~~دست ننهاده ، همه آسنهآ (5) نحن اواو قوة و ا ولو بأس شدید افراشته، # و اسیافنافی گل سرق و مغررب بها من قراع ألدار عبن قلول (6) ~~بر شمشیر نگاشته اما از آیهآ و فوق کل ذی علم علیم غافل شده وندانسته که، # گربه باشد بکار زار دلیر تا نه بیند کشیده پنجهآ‌ شیر # سیل اکر سنک را بکرداند چون بدریا رسد(7) فروماند # هر که مشت کسان نخورده بود تکیه برمشت خویش کرده بود ~~پس بر قاعدهآ دیگر سالها معاطات کاس منازعت و مجاذبت لباس مقارعت از سرگرفتند ~~وسوار وپیادهآ شهر بناء کوششی نهادند و ترتیب جنگی دادند که مثل آن نه از رستم ~~زال مأثور است نه از حیدر کرار مذکور . (8) PageV01P107 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0051.png) # چوبیدولتی تخم کوشش مکار چودولت بودنیست کوشش بکار ~~و پادشاه اسلام بر مقتضی رجولیت و موجب حمیت که در جبلت مبارک او مرگب ~~بود هر روز بنفس خویش مباشرت احوال ومعانقت جدال می فرمود و در مضایق ~~حروب می شد و در مخاوف دروب توغل می نمود، # عبالة (1) عنق الیت من اجل آنه إذا ما دهاه الأمر قام بنفسه (2) ~~و از جوانب ضربات موجع و طعنات مولم برجسم عزیز و شخص کریم میرسید و ~~بادرع عنایت الهی (2) وخود رعایت ربانی حمدألله هیچ اثری نمی نمود ، # اذا الله لم یحر زک مما تخافه فلا الدرع مناع ولا السیف قاصب ~~دوستی از جملهآ دیالم شهر که در میان آن کار بود حکایت کرد که این پادشاه ملک ~~باستحقاق گرفت و پادشاهی کرمان اورا از شیر مادر حلال ترست که ما اهل شهر ~~روزی شمرده بودیم هژده تیر در قزآ گند (4) و برکستوان وی بود، # یقر له بألفضل من لا یوده و یقصی له بالسعد من لا ینجم # بای بیفشرد تا بدست سعادت کام خود از چشم روزگار بر آورد # قوت بازوش کرم گرم بر آمد(5) تا جکرخصم زار زار بر آورد(6) # خصم گریز اختیار کرد ms38 وحسامش سد ظفر پیش اختیار بر آورد # کوکبهآ عزتش ز چناه هزیمت ریش مخالف گرفت و خوار بر آورد # آتش بأس پیادهآ ز صف او دود هزیمت زصد سوار برآورد ~~چون کار براهل شهر تنک شد و چند مرد اختیار هلاک شدند و اکثر مجروح ~~حق تعالی آیت فتح فرو فرستاد ونسیم ظفر بوزانید . سخن مصالحت(7) در افکندند ~~وزفان(8) شفاعت بکشادند و دست تضرع برداشتند تاکمند خناق پارهآ سست فرو گذارد ~~و لگام ازهاق (9) اندکی باز کیرد تا جماعتی که از سوابق جرایم و سوالف PageV01P108 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0052.png) ~~مخالفت خویش مستشعرند بیرون شوند و جلاء وطن که مقابل قتلست (1) پیش ~~کیرند . کرم عمیم ولطف شامل وعفو کامل پادشاه اجابت فرمود . در اثناء آن تقریر ~~و مواضعت(2) معارف شهر که بدل وهمت در خدمت آن پادشاه بودند آتش شوق ~~خدمت وشعف(3) دست بوس بریشان غالب شد چون باد قرار نگرفتند وآب حیات ~~در خاک بوس بساط اعلی دانستند ، روز آدینهآ پنجم ماه رجب سنهآ ثلاث وثمانین ~~جملهآ اکابر واماثل(4) و کافه رعایا بخدمت در گاه پیوستند و مفاتیح دروب و مقالید ~~امور تسلیم کردند ذلک فصل الله یؤتیه من یثاء بطالع سعد واختر همایون وجدغالب ~~و فال میمون بعد از نماز آدینه اقبال عنان گرفته و دولت در فتراک آویخته در شهر ~~شد ، منادی نصرت ومنهی قدرت آواز برآورد ، # زهی تیغ تیز تو صفرا گرفته(5) ترابخت تاج از عدو وا کرفته # زهی از خراسان چوخورشیدرفته جهانی و ملکی بهتنها گرفته # زهی دست اقبال در موکب تو رکاب تو سلطان والا کرفته # زهی موج شادی ازین(2) فتح میمون جهان از ثری تا ثرآیا گرفته # زهی شاه میمون قدم کزقدومت شفا یافت سرهای سودا گرفته # زهی شاه فریادرس کز حسامت بیاسود ایام غوغا گرفته # ازین خطه از هیبت باز چترت عقاب عنا عزل عنقا گرفته # فلک خطبه نصر من الله کرده درم سکه ا نا فتحنا گرفته # فتح ألفتوح تعالی (7) آن یحیط به نظم ms39 من السعر آو ثثر من الخطب # فتح یفتح آبواب ألسماء له و تبر ز الأرض فی آثوایها القشب (8) ~~تاریخ جمع این فصول که ماه صفر سنهآ اربع و ثمانین و خمسمائه است مدت هشت ~~ماه بود(9) که جملهآ منابر بلا دکرمان بلقب ونام اشرف آراستهاست و سیصد فرسنک PageV01P109 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0053.png) ~~ولایت کرمان چون حرم کعبه محل امن و سلامتست و موضع سکون و استقامت ، شیر ~~با آهو از یک منهل(1) آب می خورد و کبک با شاهین دریک مرقد خواب می کند، ~~رعیت در بهشت امان می چرند و از ثمار امانی می خورند، از زمین نبات امن ~~می روید و در هوا نسیم عدل می وزد، تنغم بلبل برکل بدین ترنمست، # مثنوی # ملک با پادشاه فرخ رای می کشد دامن شرف در یای # قدح ملک شاه بر کف او لشکر فتح ونصر درصف او # بخت اوروی از آن بکرمان کرد تا عدو را غذاء کرمان کرد # از پی ملک وشرع بسته کمر پیش علم علی و عدل عمر # یای آنکس که ماند بردر او تاج منت نهاد بر سر او # بر جهانی شده بیک دم شه خه خهای شه علیک عین الله # ملک میراثیان نماننده (2) است ملک شمشیر ملک پاینده است # از شهان مر تراست در عالم ملکمیراث وملکتیغ بهم(3) ~~حق تعالی تاقیامت قامت آن دولت کشیده داراد و تاابد مدت آن ملکت پاینده،ظل ~~عدلش که ملجأ سوختکان آفتاب ستمست چون ساحت زمین بسیط باد، (4) منهل کرمش ~~که مشرب عذب تشنگان فاقه است چون لجه قلزم محیط باد، سبوی عمر اعادی ~~بر لب چشمهآ سنانش شکسته، هر احظه به تیغ ظفر گوهرش شهری گشاده و خصمی ~~بسته باد . ~~ای شاه برتو ملکت کرمان خجسته باد خصم تو از نکایت احداث خسته باد ~~هراحظه حد خنجر عالم گشای تو شهری زنو گشاده و خصمی ببسته باد ~~طوفان فتنهآ که زباران ظلم خاست از ما بسعی کشتی عدلت نشسته باد PageV01P110 ![image ms40 file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0054.png) ~~باتو بعهد ار (1) نبود آسمان درست سنک فنا قنینهآ قدرش شکسته باد ~~در سایهآ عنایت تو آفتاب ملک از علت کسوف خلل باز رسته باد ~~با سهم شیر بأس تو از مرغزار تن روباه جان خصم توچون ثورجسته (2) باد ~~تاخار مرک خسته کند پای جان خصم در دست تو زکلبن اقبال دسته باد PageV01P111 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0055.png) # در(2) فضلیت پادشاهی و ذکر عدل و(3) حکایات (4) عادلان و صفت ممالک ~~کرمان و شرح خصایص بلدان او وذکر بعض از تواریخ ملوک او (5). # فصل، در فضیلت پادشاهی و فضل یادشاه. # اما فضیلت پادشاهی آنست که حق تعالی نام خویش ملک کرده است و نام بنده ~~که او را بر گزیده است و زمام حل و عقد و عنان قبض وبسط جهان در دست ~~تصرف او نهاده ملک، آنجا(6) که گفت ثؤتی الملک من تشاء وجای(7) دیکر کفت ~~وآتیه االله الملک و الحکتة و جای دیکر گفت وجلکم ملوکا و جای(8) دیکر گفت ~~ان الله قد بعت لگم طالآوت ملکا یس برمجرد نام اقتصار نکرد وطاعت او باطاعت خویش ~~برابر گردانید حیث قال : آطیعوا الله وآطیعوا الرسول وا ولی الأمر منکم و پادشاه در ~~زمین خلیفهآ خدای عز وجلست قال آلنبیآ صلی الله علیه : السلطان ظل الله فی آزصه ~~یعنی پادشاه سایهآ حقست وگفت صأی الله علیه : آطیعوا آلأمام و لوکان عبدا حبشیا کفت ~~فرمان برید پادشاه را و اکرخود بندهآ حبشی باشد و گفت صلی الله علیه هیچکس ~~به نزد خدای فاضلتر از سلطانی نیست که اگر گوید راست گوید و اکر حکم کند ~~عدل کند و اکر از وی رحمت خواهند رحمت کند و گفت صلی الله علیه دعاء ~~یادشاه عادلرا(9) خداوند(10) رد نکند (11) و کفت صلی الله علیه خدای را در آسمان ~~وزمین نگاهدارانند، نگاهداران آسمان ملائکه اند و نکاهداران زمین پادشاهان ، ~~و کسی پیش مصطفی صلی الله علیه گفت بد چیزیست امیری ، مصطفی گفت نیک PageV01P112 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0056.png) ~~چیزیست امیری آنکس ms41 را که بحق کیرد(1) و بحق دهد(2) . فضیل (2) عیاض کفت ~~اگر مرا دعائی مستجاب بود بر پادشاه عادل کنم که بقاء او نعمتی عا مست (4) ~~و کفته اند که اگر پادشاه عادل رعیت را دعا کند با جابت نزدیکتر باشد از دعاء رعیت ~~پادشاه را چه پادشاه عادل نزد حق تعالی عزیزترست . واحنف(5) قیس در پیش ~~معاو یه شد از وی پرسید کیف حالک مع آلز مان یآخنف کار تو بارو زگار چونست ~~گفت ای خلیفه روزگار توئی آنرا که عزیزداری بزرگ شود و آنرا که خوار داری ~~افکنده شود(6) و اگر درجه یادشاهی بلند نبودی [ یوسف ] علیه السلام نگفتی ~~اجعلنی علی خزارین الأرض (7) و گفته اند واجب بر پادشاه عدلست و فرض بر ~~رعیت طاعت ومصطفی صلی الله علیه وسلم کفت من سعی علی(4) سلطان لیذله آذله آلله ~~و گفت هرکس که اوسلطان عادل را خدای را نصیحتی کند اورا با بندگان نیک ~~حشر کند و هر ک که با وی خیانت کند او را فرو گذارد تا قیامت . PageV01P113 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0057.png) # هر که او خصم شهریار بود مور گردد اکر چه مار بود # شاه اگر راندت ستیز مجوی ور بخواند ره کریز مپوی # مال بهر زمانه دار نگاه خرداز بهر پاس (1] خدمت شاه # با خرد را زشه صبوری به بی خرد را زشاه دوری به # باسلاطین چوگفت خواهی راز وقت آنرا بدان چووقت نماز # شه چوبر داردت فکنده ش باش چون تراخواجه خواند بنده ش بات # دستت ار داد پابکاه بنه (2) ورتراسرکند(3) کلاهبنه(4) # فصل ، در ذکر عدل و ثواب منصفان و حکایت عادلان. ~~قال الله تعالی نان الله یأمر بالعدل و الأخسان وجای دیگر کفت أن الله یحب آلمقسطین و ~~جای دیگر گفت واذا حکنتم بین الناس ان تحکتوا بآلعدل وقتاده(5) میگویددر تفسیر ~~آلا تطفوا فی المیزان یعنی العدل و گفتهاند عدلترازوی خدایست درزمین. و مصطفی ~~صلی الله علیه و سلم میکوید یک روز از روز گار سلطان عادل ms42 بهترست از شصت ساله ~~طاعت ، وعدل یکساعت بهترست از عبادت شصت ساله و کفت صلی الله علیه پادشاه ~~عادل روز قیامت در سایهآ رحمت خدای باشد تا میان خلق حکم کند و گفت صلی الله ~~علیه روز قیامت عادلان را منبرها از مروارید بنهند . (6) و در صحیح مسلم (7) ~~است عادلان روزقیامت بر منبرهاء نورباشند و گفت صلی الله علیه دوست ترین کسی ~~بحق تعالی و نزدیک ترین بوی پادشاه(8) عادل باشد روزقیامت و دورترین کسی PageV01P114 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0058.png) ~~باحق کفت، الهی تو فرعون را با کفر و نا فرمانی چندین مهلت دادهآ ، کفت (1) ~~ای موسی او در پادشاهی خویش راه ها امن میدارد و در حکم (2) که می کند ~~ظلم نمی کند و سخن یک خصم بی حضور خصم دیکر نمی شنود ودر یسران و ~~دختران رعیت بچشم شهوت نمی نکرد . و انوشروان می کوید شهر ها را بعدل محکم ~~کنند که آن باروئیست که آب آن را نریزاند و آتش نسوزاند و منجنیق بروی کار ~~نکند . وعامل حمص بعمرعبدالعزیز نوشت که باروی شهر خراب شده است بفرمای ~~تا عمارت کنند . جواب نبشت حصنها بآلعدل (3) ، وألسلام یعنی او را بعدل عمارت کن ~~و محکم گردان. وبزر جمهر (4) می کوید هر کاه که پادشاه ظلم کند سباع آن ولایت ~~مردم خوار شوند. و سکندر از حکماء هند پر سید عدل بهتریاشجاعت، گفتند ای پادشاه ~~چون عدل باشد حاجت بشجاعت نیاید . وعبدالله(5) بن طاهر یدرخویش را گفت ~~ای یدر کوئی (6) که این ملک در خاندان ما تا کی ماند، گفت ای پسر تا بساط ~~عدل کسترده باشیم . و مؤبد موبدان هر بامداد بخدمت انو شروان آمدی و گفتی ~~ای ملک نعمترا برخود پاینده دار بشفقت بررعیت وطعام را برخود خوش ونوش ~~کردان بسیر کردن کرسنگان و انصاف مردم بده و امن بخسب . و حکما گفتهاند ~~بآلراعی تصلح الرعیة وبالعدل تملک(7) البریة . وعمر می کوید بهترین پادشاهان آنست ~~که رعیت بوی نیکبخت شود(8) و ms43 بترین پادشاهان آنست که رعیت بوی بد بخت ~~شود(9) . زیداسلم می گوید شی(10) باعمر بعسس می کشتیم از دروازهآ مدینه بیرون ~~شدیم از دورآتشی دیدیم قصد آن آتش کردیم زنی پیرنشسته بود بادوسه طفل و دیکی ~~بر سر آتش نهاده و اطفال می گریستند وزن دعاء (11) بد برعمرمی کرد، عمر گفت ~~ای زن چرا دعاء(11) بد بر عمر میکنی گفت ای مرد از بهرآن که اوسیر خورده است PageV01P115 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0059.png) ~~و (1) خوش خفته و فرزندان من کرسنه اند. کفت در دیک چیست. زن گفت ~~آب تنها . آتش میسوزانم و آب می جوشانم تا طفلان پندارند که در دیگ چیزیست. ~~عمر را رحمت آمد، باز شهر(2) شد و قدری آرد و طعامی آورده در آن دیگ کرد ~~وخود بنشست و (2) آتش میدمید و دود و خاکستر برروی و محاسن او می نشست، ~~زن کفت ای مرد جزاک الله خیرا تو ازعمربخلافت اولیتری . عمر میبود تا اطفال ~~سیر شدند و بخفتند، یس گفت ای زن دیکر دعاء(4) بد برعمر مکن که او از حال ~~تو خبر ندارد (5) . # و آورده اند که انو شروان در ابتداء ملک ظالم بود و ولایت او خراب میشد ~~و نمی دانست که سبب خرابی ولایت او چیست و او زبان مرغان دانستی و بر فحاوی ~~الحان ایشان وقوف داشتی . روزی می گذشت دو جغد بر دیوار خرابهآ بودند یکی ~~خطبهآ دختر دیگری می کرد از جهت پسر خویش . جواب داد که عقد این و صلت آنگاه ~~منتظم شود که بنحلت (1) صد خرابه بذل کنی . خاطب (7) جواب داد که تکلیف ~~صعب ننمودی وطلب متاعی ناموجودنکردی . توالتماس صدخرابه می کنی واگر این ~~بادشاهست و ظلم او تایک سال دیکر هزار خرابه توانم داد . نو شروان از آن سخن بدانست ~~که سبب خرابی ولایت او ظلمست از آن سیرت بگردید و عدل پیش گرفت (8) . ونزدیک PageV01P116 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0060.png) ~~بدین حکایت درین عهد افتاده است . امیر اسماعیل (1) کیلکی که پادشاه طبس (2) بود ms44 ~~روزی از دروازه شهر بیرون آمد یکی را دید که بزغالهآ داشت و بشهر می برد ، امیر ~~کفت که این بزغاله از کجا خریدهآ گفت ای امیرخانهآ داشتم باین بزغاله بفروختم. ~~گفت سرائی ببزغالهآ بدادی (3) گفت ای امیر سال دیگر بدولت تو (4) بمرغی باز ~~د هم . امیراسمعیل را این سخن سخت (5) آمد و عادت خویش بگردانید. # و گویند در عهد نو شروان کسی سرائی خرید و در آن سرای (6) گنجی یافت. ~~بایع را خبر شد . دعوی کرد گفت کنج بدر من نهاده است و من سرای فروختم ~~گنج نفروختم . مشتری گفت من سرای با جملهآ(7) مرافق خریده ام حکومت پیش ~~نوشروان بردند، گفت شما را فرزند هست بایع گفت من پسری دارم ، مشتری گفت ~~من دختری دارم، نوشروان گفت بروید و صلت کنید و میان پسر و دختر نکاح ~~بندید و گنج بایشان دهید. # عدل شه پاسبان ملکت اوست بذل او قهرمان دولت اوست # عدل چون برجهان امیرشود آهو از شیر شیر سیر شود # عدل را مشکریست جان افزای عدل مشاطه ایست ملک آرای # عدل مر مرک را بریزد آب عدل مرفتنهرا ببندد خواب # عدل کن زا نکه درولایت دل در پیغمبری زند عادل(8) PageV01P117 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0061.png) # فصل، این فصلیست درجوامع اخلاق یادشاه و آنچه لایق بحال او باشدو آنچه ~~واجب باشد از آن پرهیز کردن بر قضیت(1) آنچه یاد کرده آمد در باب عدل و ~~تحریض بر آن . # یادشاهباید که عدل پرور باشد واگر دراصل طبیعت او آن خلق ننهاده باشند ~~بتکلف وریاضت خود را بر آن دارد و رغبت در ثواب آن کند و از عقاب ظالمان ~~بترسد . مصطفی صلی الله علیه وسلم کفت الظلم ظلمات یومألقیتة و گفت صلی الله علیه ~~ایا کمب و الظلم فانآه یخرب بیوتگم و گویند در توریة است که هر کس که ظلم کند ~~خانهآ او خراب شود . و درقرآن مجیدست که فتلک بیوتهم خاویة بتا ظلموا . و مصطفی ~~صلی الله علیه کفت ms45 دعوة التظلوم مستجابة و ان کان فاجرا ففجوره علی نفسه . وگفت ~~صلی الله علیه از حق تعالی خشم من که خدایم سخت شود بر آنکه ظلم کند ~~برکسی که جز من یاری ندارد. و گفته اند الملگ یبقی مع الگفر ولا یبقی مع ألظلم . ~~عبدالله عامر(2) کفت ابوذر (2) را کفتم مرا وصیتی کن . کفت ائاک و دغوة ~~التظلوم قائها یصعد الی ألستاء لیس لها منتهی دؤن ألعزش # و حق الله ان آلظلم لؤم و مازال ألمسئ هوألظلوم # فلا تعجل علی احد بظلم فأن الظلم مرتعه و خیم # شه چو انصاف ازوجدا باشد دد بود دد نه پادشا باشد # چو ازو عدل و بیغمی نبود خود چه سلطان که آدمی نبود # شاه باید غلام تن نبود تا خطیبش دروغ زن نبود # ظالم ارمال و جان خلق ببرد نه هم آخرش می بباید مرد PageV01P118 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0062.png) # طالب شاه عادلست جهان تونیت خوب کن جهان بستان(1) ~~و از اخلاق پادشاه حسن سیاستست و معنی سیاست آن باشد که پادشاه طبقات مردم را از ~~ابناء ملک و شرف وارباب انساب و اصحاب احساب و علماء و اهل فضل و عباد ~~واهل صلاح(2) ودهاقین وارباب ضیاع وتجار و محترفه هریکی را در مرتبت خویش ~~و منزلت لایق بوی بدارد چه اگر از محل و حرمت اهل شرف و بیوتات و اهل ~~علم بار کم کند خاطر ایشان از آن متغیر و متاذی شود و حقد در بواطن متمکن ~~و این معنی را ظلمی صریح شناسند . وحق تعالی باین معنی اشارت میکند بمصطفی ~~صلی الله علیه و آخفض جناحک لقن أتبعک من المؤمنین . ومصطفی صلی الله علیه رداء ~~خویش بکسترد تا قیس (3) عاصم منقری برو نشست و گفت اذ ا آتاکم کریم قوم ~~فأݣرموه ودر روزفتح مکه گفت من دخل دار آبی سفیان فهو آمن وارسطاطالیس ~~باسکندر نوشت دافع عن افل ألمروءات و من کان له قدیم قدیم فی الخیر و إن تصعصعت ~~اخو الهم ولاتکسف ms46 آسر ار آ قل الأفدا رکفت اهل مروءت(4) راحمایت کن واکرچه احوال ~~ایشان درپای افتدو پرده براهل خاند انها مدر ان و قدم من کان مشهورا بالورع(5) وآنکس را ~~پیش (6) دار که یارساتر باشد . و انوشر و ان بعا ملی از عمال خویش نبشت که مردم زادگان ~~را واهل خرد را بمحبت و احسان سیاست کن و سفلکان رابترس و هیبت و طبقه ~~عوام ومیانهآ خلق رار غبت بارهبت در آمیز. و معاویه می گوید انی(7) لا اصع سیفی ~~حیث یکفینی سوطی ولا اصع سوطی حیث یکفبنی لسانی ولو آن یثنی و تین ألناس شعرة ~~ما أنقطعت کفت من آنجا که تازیانه کفایت بود شمشیر نزنم و آنجا که زبان کفایت کند ~~تازیانه نزنم و اگر میانهآ من و مردم موئی باشد گسته نشود . واز امهات سیاست ~~تولیت قضات و ولاتست وواجب باشد که اهل ورع و دیانت این اشغال را اختیار PageV01P119 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0063.png) ~~کنند چه حکم ایشان بردماء وفروج و اموال مسلمانان نافذست . وانوشروان(1) ~~می کوید ما عدل من جارت قصاته ولا صلح من فسدث کفاثآه گفت عادل نباشد یادشاهی ~~که قاضیان او ظلم کنند و مصلح نباشد سلطانی که عاملان او مفسد باشند . و پادشاه ~~باید پیوسته بدیدار اهل علم و ورع متعطش باشد و سخن ایشان(2) بگوش هوش ~~شنود و در احترام وتوقیر ایشان مبالغت نماید و اگر وعظی عنیف و کلمهآ درشت ~~گویند بر آن اغضا فرماید. هرون الرشید شقیق بلخی(3) را دید گفت شقیق ~~زاهدتوئی، گفت شقیق منم، زاهد نه، گفت مرا پندی ده، گفت خدای تعالی ترا ~~بجای ابوبکر صدیق نشانده است واز توصدق خواهد و بجای عمر فاروق نشانده و از ~~تو عدل خواهد و بجای عثمان ذوالنورین نشانده و از تو شرم خواهد و بجای ~~علی(4) نشانده است واز تو علم خواهد(5) . عمرعبد العزیز ابوقلابه(6) را دید گفت ~~مرا یندی ده گفت تراچه پند دهم، اگر اندیشه کنی که خلیفهآ که پیش ms47 از توبود ~~کجا شد تراهیچ حاجت به پند من نباشد . واز اخلاق یادشاه آنست که همت بلند ~~دارد و آنچه در عرض و مروت قدح کند و از اخلاق عوام باشد آن فعل وقول ~~از آن دور باشد . شعر ، # أحب الفتی ینفی الفواحش سمعه کأن به عن کل فاحسة و قرا # سلیم نواحی(7) الصدر لاباسطا آذی ولا مانعا خیرا و لا قائلا هجرا (8) ~~و او را مال و عرض دنیا در چشم نیاید و از جهت حیازت انواع شرف و بزرکی ~~و کسب جلایل فضایل ترک لذات نفسانی کند که حق تعالی می گوید آن تنالوا آلبرحتی ~~تنفقوا منا تحبون وقال النبی صلی الله علیه خفت الجنة بالتکاره . وکویند مأمون خلیفه PageV01P120 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0064.png) ~~گل خوردی و جملهآ اطباء وقت و حکماء عصر از علاج آن عاجز بودند روزی ~~ثمامة بن الاشرس (1) در پیش اوشد و اطباء حاضربودند و در آن باب سخن می گفتند ~~ثمامه گفت ای امیرالمؤمنین گیر که طبیبان از علاج این علت عاجزند فائن عزمة ~~من عزمات الرجال . مأمون گفت بر خیزید ای طبیبان که علت زایل شد، معنی آن ~~دارد که عزمی از عزمهاء[2) مردان کو که نفس را ازین عادت بد باز دارد، و نطق ~~یادشاه باید که از کلمات موحش مبری و از الفاظ مفحش معری باشد. # فإذ ا نزلت به نزلت بتاجد رحب الندی مؤدب الخدام ~~و چنان باید که نفس خویش را زیردست خود دارد و اورا بخویهاء (2) پسندیده ~~بیاراید و از عادات نا محمود بیرهیزد و گفته اند هرکس که از سیاست نفس خویش ~~عاجز آید چون سیاست ولایتی و ریاست امتی کند . بیت، # خرد باید انجا وجود و شجاعت فلک مملکت کی دهد رایکانی(4) ~~و حکیمان گفتهاند پادشاه باید که از پنج خصلت بپرهیزد، یکی دروغ، چه اگر آن ~~عادت ازوی بشناسند بوعدهآ عطاء او خرسند نشوند واز وعید و عقاب اونترسند. ~~دوم(5) بخل، چه اگر بدین خلق مشهور شود ms48 مردم طمع از خیر او ببرند و کسی ~~او را نصیحت نکند و ملک بی نصیحت نتوان داشت . سوم تیزی و سرعت خشم، ~~چه اگر بدین سیرت مذکور کردد رعیت احوال خویش و مصالح ولایت با وی ~~نگویند و از بوادر غضب او احتراز نمایند و فساد ولایت و هلاک رعیت در آن ~~باشد . چهارم حسد و آنچه نخواهد که زیر دستان او را نیک باشد ، چه اگر این ~~خلق سنت گیرد عنان عطا ازیشان کشیده دارد و این معنی موجب دل ماندگی ~~و استزادت زیردستان شود و در آن اختلال احوال مملکت باشد . ینجم جبن وضعف PageV01P121 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0065.png) ~~دل، چه اگر این سر ازوی شایع شود دشمنان دلیرشوند وطمع درولایت او کنند. ~~و از اخلاق پادشاه(1) آنست که مواد احسان و امداد عواطف او در حق طبقات ~~رعیت و لشکری بر قدر منصب و منزلت هریکی ازیشان باشد که، شعر # اذا آنت اکرمت الکریت ملکته و ان آنت ا کرمت اللئیم تعردا # وو صع الندی فی موصع آلسیف بالعلی مصر کوصع السیفث فی موصع ألندی(2) ~~و صنایع(2) او باید که بر اهل حسب ودین مقصور باشد. ~~مصطفی صلی الله علیه کفت لایگون آلصنیعة صنیعة الاعند ذی حسب آو دین. شعر ، # فتن یجعل التغروف فی غیر اهله یکن حمده ذما علیه ویندم (4) # واز آداب و عادات ملوک آنست که بار دادن را وبرنشستن را(5) وقتی معین ~~گردانند و بی اعلام لشکر و رعیت برننشینند و سپید مهره این کار را نهادهاند در ~~شهرهاء(6) بزرگ ولشکر کاههاء(7) فراخ . وباید که جمال خویش بسیار براشکرو ~~رعیت جلوه(8) نکند چه این معنی سبب قلت هیبت او شود و گفته اند آجرء آلناس ~~علی الأسد کترهم رؤیة له دلیرتر کسی برشیر آنکس باشد که او را زیادت بیند. و ~~امیرمنصور نوح سامانی بسیار بیرون آمدی و برنشستی . روزی وزیر او ابوجعفر ~~عتبی(9) اورا گفت، ای ملک نقاب حشمترا بسیار از آفتاب جمال برمدار ، چه ms49 اکر ~~حق تعالی دیده ها را ظاهر بودی هر گز او را چنین که می پرستند نیرستیدندی . ~~بعد از آن هر روز یک نوبت بار دادی . واز سیر ملوک آنست که از اخبار ولایت و ~~رعیت باخبر باشند(10) و صاحب خبران معتمد مسکون(11)(؟) گمارد تا احوال اطراف PageV01P122 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0066.png) ~~و اخبار جوانب استعلام و استطلاع می کنند و بر رأی او عرض می دهند (1) ~~و بهر طرفی و جانبی عیون و جاسوسان فرستند تا احوال مجاری امور(2) در خفا ~~با می نماید . # کویند میان عضد الدوله که در فارس بود و شمس المعالی قابوس وشمگیر که ~~ملککرگان بود منافستی و مناقشتی بود وقتی عضد (2) بقابوس نوشت که(4) ~~شنیدم که فلان روز باغلا می در کرمابه شدی و آن غلام ترا تمکین نکرد و ترا سقطهآ ~~افتاد و ازپای در آمدی . قابوس جواب نبشت (5) که (6) من (7) شنیدم که درفلان ~~تاریخ تو با فلان زن مطربه در فلان حجره صبوح فرمودی وبد مستی کردی ~~وساز او بشکستی. و آورده اند که صاحب عباد که از وزراء آل بویه بود و بکرم ~~وفضل موصوف و مجالست ومؤانست او همه بااهل فضل وشعرا و علماء بودی در ~~اصفهان روزی از حجره بیرون نیامد . جماعت ندما گفتند مکر اورا عارضی نفسانی ~~هست . روزدیگرهم نقاب احتجاب بر چهره فکند ، ندما(8) بدر حجره شدند و گفتند، # تیس الحجاب من آلة (4) الأشراف أن الحجاب مجانب الأ نصاف # و یقل من یأتی فیحجب مرة فیعود تانیة بقلب صاف # فرد # در پرده نشستهآ وعشق رخ تو بیمست که پردهآ جهانی بدرد ~~صاحب عذری نهاد و ندما را باز گردانید، روز سوم بیرون آمد خوش و خندان . ~~ندیمان خدمت کردند و کفتند، ش # شعر # تغیب مغیب ألبد ر عنا ومن یبت بلا قتر یذمم سواد الغیا هب ~~زهر ها(10) آب و دلها کباب شد موجب حجاب چیست1 گفت دل مشغولی عظیم(11) ~~بود و حاجت بخلوت و اندیشه، حق تعالی آن را ms50 بهمت بزر کان سهل کردانید . PageV01P123 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0067.png) ~~از حقیقت حال زیادت استعلام کردند کفت منهی من که(1) در سمرقندست نموده ~~بود که خان(2) ختن از دارالملک خویش بیرون آمده است و هنوز معلوم نشد ~~که بکدام جانب متوجهست، تقسم (2) ضمیر و توزع خاطرش ازین معنیبودی، وی دیگر ~~باره انهاء(4) کرد که روی خیمه بجانب هند کرده است من فارغ شدم . و درعهد ~~تزدیک شنیدم که(5) سلطانشاه(6) که پادشاه کرمان بود روزی در بعلیاباد بعشرت ~~مشغول بود ومجلسی چون بهشت آراسته و معاشران ظریف و مطربان لطیف حاضر ~~ووقتی خوش میرفت وندیمان را صلتها میداد و ولایات می بخشید، ناکاه صاحب ~~خبر آمد یک انگشت کاغذ پیش وی فرستاد چون آن کاغذ مطالعه فرمود گونهآ ~~او(7) متغیر وچهرهآ‌ او متکدر کشت(8) وآیآ نعیم لا یکدره آلدفر ، یس فرمود که ~~زود مجلس بر چینند(9) تا مستی باز شهر بریم . طباع ندما بهم برآمد و وقت ها ~~منغص شد . گفتند ای ملک خیر هست و چه حالت حادث شده است که رأی ~~اشرف چنین بر آشفت و در اثناء عشرتی چنین خوش و وقتی از شوایب نامرادی ~~چنین صافی مجلس انس را بوحشت بدل میفرمائی. گفت صاحب خبر نموده است ~~که ملکشاه باصفهان میرسد، گفتند ای پادشاه دلها خون شد و جگرها پاره کشت ~~لله الحمد که زیادت ازین نیست ، از اصفهان تاکرمان صد وچهل(10) فرسنگست واز ~~بعلیاباد تاشهر نیم فرسنگ . آخراین مجلس تمام بسر توان برد وشب چون مستان ~~شویم مشاعل آرند و خواب بازشهر بریم ، ملک گفت شمانیک می گوئید اما معذورید ~~که پالان ندیده اید، گفتند ای پادشاه پالان چه معنی دارد، گفت من در خدمت ~~پدر خویش ملک قاورد بعراق شده بودم بهمدان چون او را واقعهآ افتاد مرا ~~بگرفتند و میل کشیدند و در حالت میل کشیدن پالانی از استر بیاوردند و بر من نهادند PageV01P124 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0068.png) ~~و کسی برسر آن نشست تا(1) من حرکت نکنم . یس در ms51 حال باز شهر آمد(2) وسلطانشاه ~~را میل کشیده بودند اما حدقه باطل نشده بود(3) و(4) دنبال چشم او خفته بود. ~~و در عهد ما ملک محمد روزی با جماعت ندماء خویش کفت در شهر کدام محلتست ~~که ماده سکی نه بچه آورده است . ندماء ازین معنی(5) غافل بودند و هیچ جواب ~~نداشتند، یس گفت در شهر بکوی کبران ماده سگی سیاه و سیید زاده است و نه ~~بچه آورده (6) . از آن حال کشف کردند همچنان بود(7) . و امثال این حکایات بسیار ~~هست این قدر درین فصول کفایت بود تا موجب ملال نشود ان شاءالله تعالی . # فصل، در احوال ممالک کرمان وشر ح طول وعرض او وخصایص بلاد ~~و بعض از تاریخ آن. # کرمان از جملهآ‌ اقلیم سومست واز ا.هات ممالک اهل اسلام و چنان گویند ~~که اورا عبدالله بن عامر کریز(8) که تربت او دربم است گشاده است و آنچه گفته اند ~~که عمر عبدالعزیز کشاده است درست نمیشود اگرچه منبر جامع شهر عمرعبد العزیز ~~نهاده است و ذکر او بر محراب نبشته چه در تواریخ خوانده ام که پیش از عمر ~~عبدالعزیز بروزگار عبدالملک مروان حجاج بن یوسف غضبان بن القبتری را بکرمان ~~فرستاده بود تا خبر عبد الرحمن بن الاشعث(9) بیاورد و چون باز پیش حجاج شد ~~احوال کرمان پرسید . کفت ماؤ ها وسل و تمرها دقل ولصها بطل، ان قل الجیش بهاصاعوا ~~و ان کثر وا جاعوا(10) واین فصل دروصف جیرفت لایق می افتد . و نیز ممکنست که PageV01P125 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0069.png) ~~بردسیر در آن وقت(1) شهر نبوده است و مشهورنشده چه جیرفت و بم از بردسیرقدیم ترند ~~و جیرفت مدتها در دست عرب بوده است و اسای دیهاء او برین معنی دلالت می کند ~~مثل بوحربی وجوابی وقعقاعی(2) . ودارالملک سردسیر سیرجان بوده است وحصار ~~و شهر وقلاع بر دسیر محدثست. و کرمان را تاریخی مفرد نکردهاند . صابی(3) در کتاب ~~تاجی ذکر او کرده است و ابونصر عتبی(4) در ms52 کتاب یمینی شمهآ آورده و در کتاب مسالک ~~و ممالک ذکر جیرفت وبم زیادت(5) کرده است . و در کتاب مسالک و ممالک جیهانی(6) ~~آورده است که چون یعقوب لیث صفار بکرمان آمد اهل جیرفت عصیان و تمرد ~~نمودند و شوکت اهل جیرفت درناحیتی بود که آن را کوه بار جان خوانند و آنجا(7) ~~سروری بود با کوفج(8) ودزد و ییاده بسیار . یعقوب لیث اورا بلطایف الحیل در PageV01P126 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0070.png) ~~قبض آورد و بقلعهآ بم فرستاد و آنجا هلاک شد و شوکت اهل جیرفت ازان بشکست. ~~و چون معز الدوله ابوالحسین عم عضدالدوله بکرمان آمد عزم جیرفت کرد. کوفجان ~~رها گردید تامعز الدوله بالشکر در شعب درفارد(1) آمد، سر عقبه از دو جانب بکرفتند ~~و اکثر لشکر اورا هلاک کردند و یک دست از معزالدوله بیفکندند وباجمعی اندک ~~بیرون افتاد و باز عراق شد . پس(2) چون ملک قاورد بکرمان آمد و سردسیر مسلم کرد ~~اورا احوال کثرت کوفج جیرفت و تظاهر ایشان معلوم شد و بر گزاف قصد ایشان ~~نکرد بل جاسوس فرستاد و طلب عفلتی کرد از آن قوم، پس چنان افتاد که مقدمان ~~کوفج را سوری و عروسی بود و جملهآ قبایل مجتمع، جاسوس خبر فرستاد و روز ~~اجتماع ایشان معین کرد . چون خبر بملک قاور درسید استعینوا علی انجاح الحوائج(3) ~~بالکتتان (4) برخواند و احوال باهیچ امیرولشکری نکفت و برنشست و بیرون شد. لشکر ~~چنانکه از حرکات اوآگاه میشد بر عقب او می رفت، به دوشب و روزی بسر کوفج رسید ~~باچند غلام که مراکب نیک و جنایب آسوده داشتند و جمله قبایل کوفج را دریک ~~مجلس قبض کرد و مالهاء (5) بینهایت حاصل و بیخ آن قوم بر آورد و جملهآ گرمسیر ~~ازیشان پاک شد(6) ، این ساعت شرذ مهآ ضعیف بی شوکت در کوهی چند صعب مانده اند. ~~و گویند بر دسیر از بناهاء ار دشیر بابکست(7) . و کرمان را دوشق نهادهاند . شق شرقی ~~بم است و شق غربی ms53 سیرجان و بردسیر محدثست و ابوعلی محمد(8) بن الیاس که نام ~~او بر در و ازه خبیص نبشته عمارت بار و کرده است و خندق و قلعهآ کوه وقلعهآ نو و بعض ~~از قلعهآ کهن از بناهاء اوست و گویند از قلعهآ کهن گنبدی که اورا گنبد کبر(9) خوانند ~~از عمارتهای قدیمست و نام بانی آن ندانند و کویند آنکس که آن گنبد کرد(10) گفت PageV01P127 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0071.png) ~~بنیثآ تضرآین جتین یعنی کوشکی(1) میان دو بهشت بنا کردم چه ازیک جانب ریاض ~~و حدایق دیه آصف(2) وشاهیجانست و از جانب دیکر بساتین و مزارع دیه زریسف ~~و فرمینتن(3) و شنیدم که این دو بیت بر در قلعه کوه نبشته اند و من طلب کردم ~~و ندیدم، شعر # بناکت آبن الیاسی و حلک غیره کذا الدهر یمصی تارة ویعود # بناکت آلذی لو قیل آنت مخلد آبی وأدعی بعد آلخلود خلود ~~اکر چه اقوالست چنین روایت دارم و ابوعلی بن الیاس مردی بود از سرهنگان ~~آل سامان و من چنان خوانده ام که دوازده بار لشکر از خراسان به کرمان آورد ~~یس او را مسلم شد و مردی عیار بود راهزن، در بیابان که میان فارس و خراسانست ~~راء زدی(4) ومال آوردی و درحصار وقلاع که ساخته بود جمع می کرد . و او را ~~دو پسر بود یکی یسع که سرای ملک شهر برد سیر او بنا فرموده است و یکی ~~سلیمان که والی سیرجان بود . و گویند یسع جمالی فایق داشت و لشکر بخدمت او ~~راغب وابوعلی را صاف عمر بدرد رسیده بود و اطلس حیات برد شده (5) ویسع ~~را در قلعهآ کوه محبوس داشته روز عیدی بو علی با جملهآ‌ لشکر بمصلی صحرا شده ~~بود، جمعی از زنان و کنیزکان بوعلی در قلعهآ کوه برحال یسع مطلع شدند وجمال ~~رایق و شباب رایع او(2) دیدند ایشان را رحمت آمد ع ، و شرخ الشباب عندهن عجیب، ~~معاجر و مقانع در هم بستند ms54 و اورا از قلعه فرو گذاشتند . چون لشکر بر خلاص ~~یسع واقف شد از متابعت بو علی اعراض نمودند و روی طاعت به قبلهآ اقبال یسع ~~آوردند . بوعلی از ضرورت چهار تکبیر بر کرمان بایست کرد ومملکت را سه طلاق ~~داده با تنی چند معدود روی بخراسان نهاد بر عزیمت استمداد (7) ضعف پیری ~~شامل بود، شعر PageV01P128 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0072.png) # چون پیر شدی کار جوان نتوان کرد پیریست نه کافری نهان نتوان کرد ~~هیچکس بسخن او التفات ننمود . ونیز شنیدم که از علو سن وصعوبت حادثه اورا ~~عقل زایل شد و یشم و دوک در دست می کرفت و تاب می داد و می گفت که من ~~شهری بنا کردم و چندین قلاع بساختم و کودکان باوی سخریه می کردند . یس ~~یسع را ملک مستقیم شد و قصد سیرجان نمودو برادر خویش را ازان خطه اجلاء(1) ~~کرد و درسیرجان مقام ساخت . غرور جوانی و غلواء شباب وسکر ظفر برپدر و ~~برا در اورا برقصد(2) عضدالدوله داشت فصار کالعیر طلب قرنین فجدع اذتیه (3) عزم ~~فارس کرد . عضد استقبالنمود، لشکریسع غدر کرد واکثر بخدمت عضد ییوست . یسع ~~را آلفرار بقراب اگیس (4) بربایست خواند . روی بجانب خراسان نهاد . بوعلی ~~سیمجور والی نشابور بود او را بنواخت و حال باز در گاه بخارا نمود . روزی چند ~~درا مداد و معاونت تو قفی رفت . شبی یسع در مستی گفت اگر من همت آل سامان ~~در اغاثت احرار و رعایت حقوق زوار تا این غایت دانستمی حضرت دیکر طلب ~~کردمی . بوعلی سیمجور آن فصل انهاء در کاه کرد، در ازعاج او از خراسان مثال ~~دادند . یسع عزم خوارزم کرد، اورا در خوارزم رمدی صعب رسید، از درد سخت ~~چشم خویش ازسر برآورد و در آن هلاک شد و بعد از آن دیار (5) ازآل بوعلی الیاس ~~در دیار کرمان نماند و ولایت کرمان از جمله ممالک عضد شد و چند گاهی بکرمان ~~آمد و آثار او در کرمان بسیارست ms55 ، سرای سیرجان و سرای راین و بستان سیرجانی ~~که میان دو قلعه است در بردسیر و دروازهآ که نزدیک میدانست . ~~و چون ملک قاورد بکرمان آمد کرمان دردست ملک با کالیجار(6) بود سبط عضد PageV01P129 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0073.png) ~~و مقام او درفارس ونایبی از آن وی در کرمان (1) او را بهرام(2) کفتندی. چون ~~حق تعالی آن ملکت ملک قاورد را نهاده بود بهرام رام شد و ولایت بملک قاورد داد. # شعر، # فألقت عصاها واسثقرث بهالثوی کما قر عینا بالأیاب ألمسافر (3) ~~و با کالیجار از فارس عزم کرمان کرد در خناب(4) او را زهر دادند(5) و هلاک ~~شد و ملک کرمان ملک قاورد را مسلم و صافی شد. # فصل، اما ولایت کرمان ملکتی طویل و عریضست و بلاد بسیار و نواحی ~~بی شمار و قلاع حصین و صرود و جروم و هوائی چون نکهت معشوقان خوش و ~~لطیف و آبی چون اشک نشاط عاشقان سرد و صافی و یک شهر از شهر هاء آن ~~جیرفت است(6) که آن را جنة ازبعة آشهر- کویند یعنی بهشت چهارماه ، وطیب هوا ~~و لذت ماء وطرب انگیزی خاک او در جهان مثلست و از جملهآ عجایب البلدان ~~معدودست آنکه در کرمان شهریست که بر صحرای او نرکس روید . و گویند ~~وقتی ملک ارسلانشاه معروفی را برسالت بحضرت سلطان سنجر فرستاده بود و سلطان ~~احوال کرمان استعلام میفرمود، دراثناء سخن گفت شنیدم که در کرمان شهریست ~~که برصحراء اونرکس روید. رسول عاقل بود گفت ای سلطان جهان نرکس و تیر خاشاک ~~هر دو بهم می رویند . سلطان را آن نگته از رسول عجب آمد . واز خواص جیرفت PageV01P130 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0074.png) ~~ناحیتی است آنرا فدوند(1) کویند، زمین زرست آنجا، درخاک خردهای زربینند، ~~پیش ازین ضمان بوده است و چیزی حاصل میشد . و از خواص او به ینج فرسنگی ~~کوهیست آن را میزان خوانند، ناحیتی نزه ، لطیف ، بغایت سرد، در فصل بهار و ~~موسم کل خلدبرین ونگار خانه چین است. شعر # آرج ms56 النواحی فی غر ائب نبته آلوان ورد فی الفصون مفتآق # شجر علی خصر ترف (2) غصونه من مزهر او مثمر او مورق (3) ~~نسیم اسحار او در بدرقه روایح ازهار روح را بنوازد و هزار دستان در سایهآ ~~گل نغمهآ خویش باساز مستان بسازد . وازخواص ولایت جیرفت ناحیت رودبارست ~~و مرغزار بی نهایت که چهاریای مرده از آن مراعی زنده بیرون آید . و از خواص ~~جیرفت مسجد عمر(4) ست بقعهآ که گوئی مهب ریاح رحمت و مصب اقداح مغفرتست، ~~از هواء او شمامهاء انس و راحت بمشام رد، قبور صلحا و مراقد علماست . و ~~بر در دروازه تربت فقیه بکریست که خاک آن تریاک مجربست ، من آزموده ام و ~~از آنجا مرا حاجات برآمده . و از خصایص کرمان ثغرتیزست که از آنجا مالهاء وافر ~~از عشور تجار و اجرت سفاین بخزاین پادشاه رسد و اهل هند وسند و حبشه و ~~زنج و مصر و دیار عرب از عمان و بحرین را فرضه آنجاست و هرمشک و عنبر ~~ونیل و بقم وعقاقیر هندی و بردهآ هند و جبشی وزنگی و مخملهاء (5) لطیف و ~~وسادهاء (6) پراگین و فوطهای دنبلی (7) و امثال این طرایف که در جهانست PageV01P131 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0075.png) ~~ازین ثغر برند. و بجنب تیز ولایت مکرانست که معدن فانید(1) وقندست و ازین دیار ~~بجملهآ اقالیم کفر واسلام برند، و برجنوب جیرفت ناحیت هرمز(3) ست ولایتی ~~معمور برلب دریا، # متخالف الا کناف صاعف حستها برلها مفضی و بحر مثرع (3) ~~و ارتفاع او زر خراجی و اسب تازی ومروارید باشد و امروز فرضهآ آن ساحلست ~~وقوافل عراق روی بوی دارد ومرکز ثوری(4) (؟) دریا بار(5) ومقصد تجاراقطار ~~آنجاست . واز بلا دکرمان شهر بم است ولایتی معمور، بسیار ارتفاع وبمثل گویند ~~که هیچ چشم زمین بم بی ارتفاع ندیده است و از آنجا ابریشم خیزد و جامهاء ~~مرتفع (6) و آنجا شهریست حصین وسوری متین و در میان شهر کوهی منیع و ~~بروی قلعهآ‌ رفیع . شعر PageV01P132 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0076.png) # رفعث ms57 لیخترق (1) آلریاح سموکه وزهت عجانآب حننه النتخائل # ذعر الحمام و قد ترنم فوقه من منظر خطر التزلة هائل (2) # از بسکه سوده جرم فلک سطح منظرش # بی موی گشته است برو فرق پاسبان # لابل که شکل انجم و راز ملائکه # دید و شنید بر شرفش مرد دیده بان ~~و بر شرقی شهر بم نرماشیرست (3) ولایتی نزه و بقعهآ فسیح رقعه ، در وی فواکه ~~بر دسیر و گرمسیر وابریشم بسیار و دخلهاء متواتر ومن وقتی در خدمت مجدالدین ~~بن ناصح الدین از بم می آمدم و در ناحیت دارزین بربام سرای ملک نشسته بودیم ~~و در آن دیهاء (4) متصل و مزارع متسق وانهار مطرد نکاه می کردیم پنداشتیم بر ~~زمین آن ناحیت بساطی زمردین کسترده اند و بدر و مرجان مرصع کرده و آن ~~انهار سلسبیل ذوق تسنیم مزاج بطون حیاتست و(5) درصفا آب حیات . زین الدین ~~خلف بن المتوج رحته الله با ما بود گفت اتفاقست که فارس ولایتی بزرکست و ~~معمور و آنرا نصف العالم می خوانند و من جمله آن و لایت دیدهام بفلان سو گند ~~که درهمهآ فارس ناحیتی چون این ناحیت ندیدم بانزاهت ریاض و صفاء(6) حیاض ~~ولطافت هوا و کثرت منال. و از خصایص بم باد شمال دایمست بر مثال شهرهری ~~و در تابستان آنجا توان بود و حاجت به رخلة الستاء و ألصیف7) نیاید . و ازبلاد ~~کرمان شهر بردسیرست که واسطهآ عقد و نقطهآ‌ دایره و بیت القصیده ولایتست، ~~دارالملک اعظم و مصر جامع ممالک ، عرصهآ فراخ وشهری باطول وعرض، ربض ~~و شهرستان و بساتین متصل و دیهاء (9) محیط بربض، هوائی معتدل و آبی درست ~~وخاکی پاک مبارک. PageV01P133 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0077.png) # نهو اؤ ها آرج آلئسیم و ثربها مسکث تهاداه القدائر آذفره # فکآنها جلبت علیها جنة و حیاصها قد فاض فیها الکوتر # آزض تجربها الأ مارة ذیلها وبعا الجباه من آلملوک تعفر # یقوی آلضعیف بها و یأمن خائف قلقت و سادته ویثری آلمقتر ~~قبلهآ‌ دولتست از ms58 آن آرند سوی او سجده دودهآ آدم ~~عرصهآ محشرست از آن آیند بر درش جمع جملهآ عالم ~~خاک صحنش شمامهآ کافور آب جویش چمانهآ زمزم ~~شهرستانی چون صرح ممرد (1) و سوری و دو فصیل (2) چون سد سکندر . ~~فیخر للأذقان منه خورنق و یظل یسدر منه سقف سدیر # ظهرت علی الأنلاک رفعة قد رها و اعارها الفردوس حسن قصور ~~ییرامن او خندقی، بیت، ~~مانند بحر ژرف کزو بد گذر کند عنةا بزخم شهیر و زورق ببادبان ~~در کفر و اسلام شهری وحصاری و دوقلعهآ متصل شهر و خندقی چون قلزم ~~محیط برین نهاد و قاعده نشان نمی دهند و سیاحان عالم و طوافان اقالیم معترفند ~~که با حصانت اطراف و متانت جهات و ترتیب بروج و وضع دروب مثل آن شهر ~~ندیدهاند و در ربض(2) سرایهاء(4) معظم وباغهاء(5) خرم و مواضع خوش و بقاع ~~دلکش، هیچ سرائی ازآب روان و باغ خالی نه و در ربض سرای ملک ازبناهاء ملک ~~تورانشاه که نظیر آن در جهان نیرداختهاند و مثل آن نساخته(6)، دیده در آن صحون مرقش ~~و سقوف منقش و بناهاء7) رفیع و جنابهاء (8) منیع ومبانی مشید وقصور مشتد ~~خیره شود و با هرسرائی باغی که شعر، ~~و کاأتما نسشرث علی بستانه سیراء(4) وشی ألیمنة (10) المتواصل ~~و تنفست فیه آلصبا فتعطفت اشجاره من حیل (11) وحوامل (12) PageV01P134 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0078.png) # صرح مرد از صفت منظر او ز مشرفی # سد سکندر از شرف باروی او زعکمی # چون غرفات هشت خلد شش درش از مرتی(1) # چون در جات نه فلک شش سویش از مهندمی(2) # بام و در مبارکش مرکز و سطح کبریا # آب وهواء فرخش نقطه و خط خرمی ~~و خطه بردسیر مهبط و حی ایمانست و مسقط ظل احسان ومنبت غرس توحید ~~و مسند درس تقدیس، شریعت آنجا پنج نوبت(3) زند و طریقت دوبار سفره نهد، ~~بارگاه مملکتش دایرهآ دولتست و نقطهآ جلالت و مرکز کبریا و ذروهآ‌ عز و علا، ~~تخت او متکاء بختست ms59 و سریر او سرهآ‌ سرور(4) . جلوس بر تخت قاوردی بفال ~~داشتهاند و ملوک سلف نخست قدم شرف بر آن نهاده . و از خواص دار الملک بردسیر ~~آنست که امراء جوانب و مقدمان اطراف دور دست طاعت آن پادشاه دارند که دست قدرت ~~اوبرین دار الملک محتویست وذات او برعرش آن مملکت مستوی . و از شهر هاء نواحی ~~بر دسیر خبیص است که ولایتی اند کست وازوی خرما باقصی بلاد(5) عالم برند . و از ~~نواحی بر دسیر کو بنانست که از آنجا تو تیا خیزد و بهمهآ جهان از آنجا نقل کنند . واز ~~شهرهاء کرمان سیر جانست که دار الملک قدیم بردسیر بوده است (6)، ولایتی معظم، بسیار ~~ارتفاع و در عهد آل سلجوق اکثر اقطاع و ادرار لشکر از آنجا بوده است و ~~پیوسته امیری بزرگ ولشکری انبوه در آن شق مقیم ازجهت آن که ولایت فارس ~~وکرمان متصلست وسیرجان ثغر ع ، والثغر مأوی محاقات و آفات . واز خواص ~~سیرجان و مآثر مأثورهآ‌ او مقابر مزوره است واهل سیاحت و ارباب تصوف PageV01P135 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0079.png) ~~سیرجان را شام کوچک خوانند و آنجا قلعه ایست که بروج او بابروج فلک مناصی ~~وحصانت اطراف برجهان کشایان معاصی، # ذوقلة ایست وفودااریح من جر الذیول بصحنه آلتسگون # یلقی بروقیه (1) النجوم مناطحا و یحک بألأظلاف ظهر النون ~~و در عهد ملک ارسلانشاه چند نوبت آن را(2) عمارت فرمودهاند و باز (3) خراب کرده ~~و این ساعت معمورست و بمناعت جانب مذکور و اگر آحاد بلاد و نواحی کرمان ~~چون پرک(4) و تارم(5) و دشت بر وبافت و بلاد سرحد که هر یک ناحیتی بسیار ~~و شهری نامدارست شرح داده آید سخن(6) از حد اعتدال متجاوزشود. و از خصایص ~~کرمان که بدان معنی ممتازست و درین خاصیت بی انباز دین داری و پاک اعتقادی ~~و اسلام پروری و توحید گستری اهل اوست ، بحمد الله تعالی آن خاک مقدس از ~~قاذورات تشبیه وتعطیل و زندقه و رفض و اعتزال و ms60 جبر وقدر مطهرست و ~~دامن اعتقاد هیچ کرمانی بغبار این خیالات نیالوده ، کعبهآ تربت او از زعزعهآ فیل ~~شرک مصون بوده وحریم حرمت او ازوعوعهآ سگ الحاد منزه ، همه دست درشاخ ~~وأعتصموا بحبل الله زده ، تکیه برعصای علیگم بدین العجائز (7) کرده خدای را بیکانگی ~~و پاکی شناسند و محمد را صلی الله علیه(8) رسول بحق دانند(9) و چهار یاررا بد ~~نکویند و دشمنی نکنند و اول ایشان و مقدم ابویکر صدیق(1) شناسند پس عمر یس ~~عثمان پس علی(11) ومذهب ایشان مذهب امام اعظم ابوحنیفه وامام مطلق شافعی ~~مطلبی زیادت نه و چنانکه ساحت اعتقاد اهل کرمان از خبایث خیالات بریست و بمزاین PageV01P136 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0080.png) ~~توحید و سنت آراسته بواطن و طبایع ایشان بصدق لهجت و فرط مروءت و فضل ~~تواضع وتوقیراهل علم ومحبت غربا وطاعت امرا ممتلیست . درهیچ عهد عصابهآ عصیان ~~یادشاهی بر جبین دین نبسته اند و بسمت تمرد خروج بروالی موسوم نبوده بلکه ~~ضعف دل ولین جانب ورقت طبع بریشان غالب وپیش ازین تابعهد ملک محمد(1) عمان ~~از مالک کرمان بوده است و آنرا ملک قاورد کشاده(2) و ملک تورانشاه و ملک ~~ار سلانشاه ملک فارس گرفته اند و بر آن ولایت فرمان داده و مدتها شحنهآ ملک ~~کرمان در یزد و طبس بوده است . و در آخر عهد ملک محمد در عراق اضطرابی ~~بود و خادمی که اورا رشید جامه دار می گفتند در اصفهان و ملک محمد معتمد ~~خویش(3) فرستاده بود و اورا تقریر کرده که اصفهان بوی دهد(4) واگر در اجل ~~تأخیر می افتاد آن کار تمام میشد . # محاسن ولایت کرمان و خصایص بلاد و مناقب اهل اودرین فصول گفته نشود ~~اما این ساعت قاعدهآ عظمت او منهدمست واحوال نامنتظم و رونق وطراوت منعدم، ~~دیار وبلاد و خاک وآب و هوا بر حال خویشست اما # کأن لم یکن بین الحجون الی الصقا آنیس و آبم یسمر بتکة سامر (5) ~~کم تر کوا من جنات و عیون ms61 و زروع و مقام کرریم و نعتة کانوا فیها فا کهین ~~کذلک و آو رثناها قوما آخرین فتا بکث علیهم الستاء وألأرض و ما کانوا منظرین . PageV01P137 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0081.png) # 134 # آفل الخورنق و ألسدیر وبارق (1) والقصر ذی الشر فات م # آرض تحیر ها لطیب مقیلها کنب بن مامة وأبن أم دؤ اد (3) # جربت ألر یاح علی مکان دیارهم فکا نما کانوا علی میعاد # و لقید غنوا فیها با نعم عیسشة فی ظل ملک تابت الأوتاد # نزلوا بأ نقرة یسیل علیهم ماء آلفرات یجی من اطواد # فأ ذا ألنعیم و کل ما یلهی به یوما یصیر الی بلی و نفاد(4) ~~این دیار مهمل و این بلاد مختل را پادشاهی قاهر و سلطانی قادر می بایست و ~~خسروی مدبر وملکی معمر و غمخواری مستقل وکاردانی مشتغل را میشایست ~~تا بفضل قوت تدارک خلل آن کند و بکمال معرفت علاج علل آن . سنت حق تعالی ~~در امضاء حکم ان آلأرض لله یورثها من یساء من عباده سایق تقدیر و قاید قضا را ~~بفرستاد تا عنان عزیمت پادشاه عادل عماد الحق والدین اغلی الله شانه را گیرد و ~~گوید برخیز و محمد وار از مکه خراسان که منشأ و مسقط الرأسست هجرتی کن ~~و بمدینه خراب کرمان شو که ما دعوت ملکت تو آنجا ساخته ایم ، اگر اکابر ~~خراسان که صنادید قریشند ترا قبول نمیکنند و طاعت نمی دارند ابوایوب(8 ~~انصاری ضعفای کرمان دیریست تا کلبهآ‌ احزان را رفته است و آب زده ، # اذ اکنت فی ارض و لم ترض اهلها و لم تک مکبولا بها فتغرب # فان رسول الله لم یستقم له بتکة آمر و أستقام ییثرب ~~ای پادشاه دین پرور و ای سلطان عدل گستر آن ولایت و مملکت که حق تعالی ~~بخداوند ارزانی داشته است امروز در کفر و اسلام هیچ سلطان و پادشاه ندارد، ~~ولایتی با طول وعرض و بی خصم و منازع ، امتی مرده و رفته و املاک واسباب PageV01P138 ![image ms62 file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0082.png) ~~بی وارث گذاشته، اکر درین ولایت درمنه(1) کارند زعفران روید، # ای چو خورشیداز خراسان آمده وزتو نوری باز(2) کرمان آمده # باد در دست شیاطین بلا تا توئی همچون سلیمان آمده ~~گویند خلیفه بعمر وبن لیث فرمود که از نیشابور(3) برون شود و آنرا بازدست اولاد ~~طاهر دهد، عمر و درین باب توقفی می کرد، با وی گفتند که فرمان برداری امام ~~وقت(4) عین فرضست، گفت ولایتی را چون از دست دهم که سنک او(5) فیروزه است ~~وگیاه او ریواج(6) وخاک او گل خوردنی(7) . وحجاج یوسف اصفهان را بعاملی ~~داد، گفت من ترا شهری دادم که سنک آن سرمه و گیاه آن زعفران و مکس(8) آن ~~زنبور انکبین(9) . حق تعالی ولایتی بخداوند اسلام داده است که کمینه شهرهای آن ~~این ساعت آسوده تر از نیشابور و اصفهانست که امروز ساحت عالم را آتش فتنه ~~کرفته است ، هم خراسان منشأ یاجوج بلاست هم عراق مخرج دجال عنا، معدن اکسیر ~~امن ومظنهآ کیمیای راحت ولایت خداوندست . کدام دولت و راء آن که پادشاه ~~اسلام در جمع خزاین و ترتیب عساکر محتاج ظلم درویشی و تکلیف بیچارهآ نیست، ~~از یک ناحیت که عمارت فرماید چندان حاصل آید که از ظلم هزار درویش نیاید . ~~این کرمان بیمار که بر بستر نزعست و اورا بهیچ معجون که از ده داروی(10) مفرد ~~سازند حاجت نیست او را یک داروی بسیط تمامست اما آن دار و در خزانهآ پادشاهست ~~و زود دست بآن نمی رسد الا که پادشاه خود خواهد . اگر یک جو سنگ عدل PageV01P139 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0083.png) ~~آید وگوید، بیت ~~این می چه مئی بود که دو شم دادی یر کن دگری از آن که نوشم دادی ~~آوارگان (1) کرمان و بیچار گان این ولایت در زوایای اطراف و مطارح آفاق ~~چشم تر قب گشادهاند و گوش ترصد براه نهاده تا کدام ساعت برید انصاف رسد ~~وطغراء میلوا إلی الدار من لیلی نحبیها3) عرض دهد تابزفان(3) حال جواب ms63 دهند، # شعر ~~رانی اذا جئتگم اسعی علی بصری ماران وفیث و أی الحق آدی ~~خواهم که بدیده و سر آیم بر تو بر خاک نهم دو دیده پیش در تو ~~بنده این معنی از جائی دیگر(4) می گوید و نه اهل کرمان مستعد این رحلتند ~~و مشتاق این هجرت بلکه در بلاد خراسان و عراق جماعت تجارند که مکسب ~~و متجر ایشان کرمان بوده . و معروفی از یزد با بنده گفت که در و دیوار خانهاء ~~ما از کرمان سپید شده این ساعت همه از جهت خرابی کرمان و بستکی مسالک ~~او درویش شده ایم و دیرست تا متاع کرمان بر هم می نهیم تا کدام روزی ~~بشارت اذخلوها بنلام آمنین رسد . حق سبحانه وتعالی(5) عقود مصالح اهل اسلام ~~را بواسطهآ عدل پادشاه اسلام آراسته داراد و اسامی اعادی دولت از صفحات جراید ~~وجود کاسته بتنه و طوله. قطعه ~~شاها برین رعیت مسکین نظر فکن اصحاب ظلم را نمکی بر جگر فکن ~~ازگرم و سرد حادثه کرمان خراب شد هین سایهآ زعدل برین خشک وتر فکن ~~از آب تیغ آتش فتنه فرو نشان وز بسط عدل قاعدهآ‌ ظلم بر فکن ~~دردی(6) در دکرد جهانرا زجان ملول جامی زصاف خلق خوش خویش درفکن PageV01P140 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0084.png) ~~پیکان تیر دولت مظلوم قاتلست زنهار در مقاومت ~~تلخست عیش ما ز ترش روئی جهان بر وی از آن تبسم شیرین شکر فکن ~~ای فصل دراز شد وخوف ملال خاطر اشرف بر ایجاز و اقتصار حاملست ~~والله اعلم. PageV01P141 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0085.png) # در شرح محاسن ذات و طیب اعراق و شرف عنصر و بزرگی خاندان خداوند ~~صاحب عادل قوام الدولة والدین مسعود بن نظام الدین کیخسرو رحمهما الله. # فصل، نظام دولت پادشاه در کمال عقلست(2) ودوام ملکت (3) او در شمول ~~عدل و هر پادشاه (4) که او را ذخیره تجارب روزگار و افرتر ملک او باستقامت ~~نزدیکتر ، وبحمدالله پادشاه اسلام بناء مملکت خویش برقاعدهآ عقل و اساس عدل ~~نهاده ms64 است و هریک از بند گان خویش را برمحک امتحان زده(5) وقدر و عیار(6) ~~او(7) دانسته و اورا بر منصبی که مستحق آنست داشته . و پادشاه در تمشیت امور ~~دولت و ترتیب اسباب ملکت بناصحان مشفق و وزراء مصلح و نایبان امین و ~~گماشتگان گزین محتاجست و دلیل زیادت سعادت او آنست که انگشت اختیار او ~~بر حرف اهل کفایت وارباب بیوتات قدیم وابناء شرف واهل علم وورع آمد(8) که ~~اختیار الترء عنوان عقله چه هر پادشاهی که اعمال خویش دردست عمال نا اهل ~~بی کفایت کند و مقالید اشغال مملکت به بد اصل وبی هنر تسلیم سنک خذلان ~~برقندیل ملکت (9) خویش می زند . و باد فنا در چراغ دولت خویش می دمد. ~~وبزرجمهر(10) را گفتند ملک بنی ساسان چرا بهم برآمد و در میان ایشان چو11) ~~تو وزیری و مشیری بود کفت لأنآهم أستعانوا بأصاغر ألعمال علی اکابر آلأغمال قآل ~~آنرهم الی ما آل یعنی که ایشان کارهای بزرگ بعاملان خردمی فرمودند تا کار ایشان ~~آنجا رسید که رسید(12) . و حکما گفته اند که هر پادشاه که وزارت خویش به ~~بی کفایت داد ملک خود را در خطر افکند و هرکس که مشورت با احمقان کرد ~~برهلاک خویش یاری داد و هر کس که سرخویش با خائنان کفت سرخویش ضایع ~~کرد(13) وهر کس که عاقلان را مهمل گذاشت و ضابع بضعف عقل خویش معترف شد. ~~هرون الرشید مردی را حاضرکرد و(14) اورا تکلیف قضاء (19) بغداد فرمود(16) . PageV01P142 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0086.png) ~~مرد(1) گفت ای امیر المؤ منین من منصب قضاندارم و تدبیر این شغل ندانم و فقه نخواندهام ~~چون قضا کنم . رشید(2) گفت من در تو سه خصلت می بینم که از ادوات قضا و ~~آلات حکمست ، ترا شرف وبزرگی خاندان می بینم و بزرک زادگی مردم را از ~~دنائت ودون همتی باز دارد، وترا حامی همی بینم(3) و حلم از عجله باز دارد و ~~هر کس که عجلت نکند او را ms65 خطا نافتد () ، و تو مردی که در کار هاء خویش ~~با عاقلان مشورت می کنی و هرکس که مشورت کند کار او بر نسق صواب رود ~~وسخن فقه که نمیدانی فقیهان باشند که در مجلس تو ازعهدهآ فتاوی بیرون آیند(5) # مثنوی # همچو دریاست شاه خس پرور گوهرش زیر پای و خس بر سر # شه که دون را بلند و والا کردمر بلا را بلند بالا کرد # کس بتدبیر سفله ملک نراند نامه در نور برق نتوان خواند # چون(6) به بیاصل زرو زور دهی چو (7) چراغی بدست کور دهی # شاه تا زفت(8) و بی خرد نبود جفت او خود(9) وزیر بد نبود # بد گهر یار و رای کی دارد دوزخ آب خدای کی دارد # سخت زشتست در ولایت شاه کرگ برتخت و یوسف اندرچاه (10) ~~مصطفی صلی الله علیه می کوید : إذا آراد الله بالأمیر خیرا جعل له وز برصدق إن نسی ~~یذکره و إن ذ کر یعنه و اذا آراد به غیر ذلک جعل له وزیرسوء ان نسی لم یدذ کره ~~و ان ذ کر لم یعنه پادشاه را از وزیرناصح و مشیر مشفق ناگزیرست چه انبیاء را ~~از وزراء صدق استغنا نبوده است . موسی علیه السلام گفت : واجللی وزیرا من ~~آفلی هرون آخی اشدد به ازری . مصطفی صلی الله علیه گفت مرا در آسمان دو PageV01P143 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0087.png) ~~و زیرست ودر زمین دو وزیر ، وزیران آسمان جبرئیل و میکائیل و وزیران زمین ~~ابوبکر و عمر . و حکیمان گفته اند عاقل تر پادشاهی ازوزیرنا گزیر باشد و بهترین ~~شمشیری از صیقل نا مستغنی و فاره(1) تر اسبی بتازیانه محتاج(2) . ~~فصل، در دور اشتعال نوایرفتن و اشتمال دوایر محن بخطهآ کرمان اکثر ابناء ~~شرف و انشاء (3) نعم واهل بیوتات. و معارف یا بگزاف شهید شدند یا آیت ففررث ~~منکم لما حخفتکم برخواندند وسنت آلفرار مما لایطاق من سنن المرسیین بجای آوردند. ~~و از خاندان آل کسری که معدن وزارت و منبع امارت و ms66 قلزم کرم و فضل ~~ومدینهآ علم وحلم و منشأ عقل و هدایت و منبت کیاست و کفایتست صدر کبیر ~~نظام الدوله والدین کیخسرو رحمة الله علیه مانده بود ویک یسراعنی الصاحب ~~قوام الدولة(4) والدین حرس الله ظله واز مقرعز ومرکر جلال یعنی برد سیر ~~مقام همایون باز محل کرامت و منزل سیادت(5) یعنی شهر بم برده چه ضیاع و ~~اسباب و املاک وعقار وسرای ایشان در جملهآ‌ اطراف واکناف کرمان معمور ~~بود و مهیا و ارتفاع و منال آن رایج (6) و مهنا چه با کمال بزرکی منصب و سداد ~~سیرت خویشتن داری و کم آزاری و انزوا و اعراض از فضول اشغال هیچکس ~~تعرض خدم و حشم ایشان نمیرسانید بلی چون آتش فتنه بلند شد و شر رشر(7) ~~بدور ونزدیک می رسید بر مقتضی قول شاعر، رباعی # عاقل بچنین روز کناری گیرد وز دامن عافیت حصاری گیرد # جام می و زلف غمگساری گیرد تا عالم شوریده قراری گیرد ~~روزی چند عنان عزیمت بر صوب سیستان پیچانیدند و روی سرایردهآ دولت بدآن ~~جانب کردند . چون موکب حشمت ایشان بدآن حضرت رسید پادشاه آن طرف PageV01P144 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0088.png) ~~بحکم سوابق معرفت و وقوف بر شرف منصب و شهرت خاندان آن صدور بساط ~~ترحیب(1) بگسترد و نیمدست(3) تقریب فروکرد و بزفان(3) اکرام گفت ، مرحبا ~~بر مکذر خواجه فرود آی و درآی، # لو علمنا مجیئکم لنترنا مهج القلب آوسواد العیون # وفر سنا علی الطریق خدودا لیکون التسیر فوق الجفون ~~چون روزی چند در کنف رعایت و ظل احترام آن پادشاه آسودند روزی کس ~~فرستاد بخدمت آن صدور و پیام داد که هرکجا عندلیب برساز ترنم زخمهآ نغمهآ‌(4) ~~جغد کند ع، فرض بود بر کلاغ حد زبان آوری، # اذا جاء موسی و آلقی آلعصا فقد بطل الیخر والساحر ~~بزرگی خاندان شما و استحقاق منصب وزارت خاصیت کرمان نیست بلکه علو ~~مرتبت وشرف منزلت وجلالت اصل وطهارت عرق شما هر کجا که باشید باشماست ~~و تا یمن ms67 قدم و برکت دم و کفایت دست و قلم شما اینجاست تقدم و ریاست(5) و ~~ایالت و سیاست بر دیکران حرام باشد (6) و سمت عطلت آن صدور رقم وصمت ~~غفلت بر چهرهآ حال من می کشد . بدین طریق خداوند صاحب قوام الدولة و الدین را ~~در کار افکند ووزارت خویش بوی تفویض فرمود، # فأ خصبت الوزارة بعد جدب و انشطت التکا رم من عقال ~~و خود سر آن حرکت و رمز آن نهضت آیت وماتآدیری نفس بای آرض تموث بود ~~وذا آراد ألله قبض عند با رض جعل له فیها حاجة . تقدیر چنان افتاد که در کیسهآ ~~روزگار نقد عمر صدر سعید نظام الدولة والدین تغمده الله بنفرانه نرسیده بود ~~در سیستان او را اجل محتوم رسید و نوادب عقل وعلم(7) و نوایح شرف و کرم ~~برخاستند، شعر PageV01P145 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0089.png) # و ما کان قیس هلکه هلک واحد ول # و لکنه بنیان قوم تهد ما (1) # بیت ~~روی اجل سیاه که از قصر کاینات سقف کرم شکست وستون سخا فکند ~~دستش بریده باد که شاخ شرف برید بیخش بکنده باد که بیخ هنر بکند ~~اما تستی واصطبار اهل روزگار بدانست که اگرگل بر خاست گلاب برجاست ~~و اکر شجرهآ کمال ازعاصفهآ فنا یستست ثمرهآ‌ اقبال بدستست، # شعر # و ان یک عتاب مصی لسبیله فتا مات من یبقی له مثل خالد (2) ~~فانآک ماء الورد ان ذهب الورد (2). ~~فصل ، یس چون کار کرمان بفر دولت پادشاه اسلام وسایهآ انصاف او روی ~~بصلاح آورد روزی مشیر تقدیر باخداوند صاحب عادل ملک الوزراء قوام الدولة ~~والدین آدام الله ظله خلوتی کرد و کفت هی(4)، شعر # و انی و ترکی ندی آلأ کرمین و قد حی بکفی زندا شحاحا # کتارکة تیضها بألعراء و ملبسة تیض اخری جناحا (5) ~~میدان عمل کرمان از مبارزان کفایت خالیست و صدر وزارت از مبرزان ~~سیادت عاطل ، عقد ممالک کرمان را (6) از سر نظمی میدهند، واسطهآ آن قلاده ~~شرف اصالت تست، شعر # نحجن ms68 فی مجلس انس بک تحقیق مجازه # قد نسخنا ألعیش یوما فتفصل بطرازه ~~شب هست وشراب هست و عاشق (7) تنهاست # بر خیز و بیا که این چنین شب شب ماست PageV01P146 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0090.png) ~~تامنصب موروث شمابه (1) بی هنران وبدکهران تفویض کردهاند آثار عمارت از سراء ~~مملکت بر خاست، وتا هماء همت شما از کنگرهآ‌ قصر عصر پریدست عقاب عقاب ~~دمار از دواجن آن ولایت بر آورد . گوساله را خدای دانستند لاجرم چون خردر ~~خلاب فتادند، مسیلمه را پیمبر خواندند اینک از دروغ دریغی بدست دارند . ~~امر و زشاهی نوست فرزینی نو می باید چه اکر بر عرصهآ شاه و فرزین مختلف باشد دست ~~در اضطراب افتد . داعیه مطالعت ضیاع مکران سلسلهآ عزیمت صدرجهان صاحب ~~عادل قوام الدولة والدین بجنبانید ، مخیم دولت بحدود مکران آورد وچون چتر ~~همایون پادشاه در دایرهآ دولت مقیم (2) شد وامور مملکت مستقیم(3)، نظم احوال ~~ممالک را وترتیب قوانین دواوین (4) را ، # وزیری چست وفحل وشهم ومقبل که باشد در همه کارش مهارت # بسازد کار ملکت از کفایت ببخشد مال دنیا از حقارت # سعادت کردش از دنبالهآ چشم بمولانا قوام الدین اشارت # کمال معرفت پادشاه اسلام دام ملگه دانست که جهاز ممالک از تدبیر نااهلان ~~خرابست و دریای دواوین از قلم دونان سراب بعد از اقتداح زناد استخارت ~~واجالت قداح استشارت از اهل استحقاق درجهآ شرکت و منصب وزارت بر می رسید ~~هرورقی که از جریدهآ روزگار باز کردند نقش مناقب آل کسری دیدند و هر حسابی ~~که بر گرفتند (5) اول صیت آن خاندان بزر گوار در انگشت می آمد. # هر که که کنم شمار مه رویان پیش از همه در شمار می آئی(2) ~~کلام باری عز أسمه حاکم شد أن الله یامر کم آن تؤد وا آلأمانات إلی آهلها، حدیث مصطفی ~~صلی الله علیه کواهی داد من اخی ارضا میتة فهی له وشاعر باستشهاد آورد، شعر # قذ رجم الحقآ الی نصابه وآنت من ککل الوری آولی به PageV01P147 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0091.png) ms69 ~~آراء متفق شد و اهواء مفتون که وارث این منصب و مستحق این رتبت صاحب ~~عادل قوام الدینست و امثی لاتجتمع علی اللالة اتفاق کردند که جز سکندر قلمش ~~سد این خللها نکند وجز بقراط (1) کرمش علاج این علل نتواند، صدرجهان را ~~ازحدود مکران بخطه بم تجشم فرمودند و مسند وزارت را بجمال اقبال او بیار استند # فقرت قلوب کان جما و جیبها و نامت عیون کان نزرا هجوعها (2) ~~دری که زیر دامن دولت نهان نمود ترحیب جان جانش باهل جهان نمود(3) ~~ملکت چودید عرصهآ عالم تهی زمرد وزبهر تجربت همه را امتحان نمود ~~از گوشهآ‌ زمانه بانگشت اختیار او راجناب صاحب صاحبقران نمود ~~ملک ازپی شریک چوزد قرعه فال نیک اورا جمال خواجهآ سلطان نشان نمود ~~باطل شود مکاید دجال حادثات چون حق لواء مهدی آخرزمان نمود # بعدلک آدرکی التظلوم ثاره و فصلک سشاد بانی آلمجد داره # و قبلکت هنی الوزراء حتی نهصت لها فهتئت الوزارة # فصل، در شرح بزرگی خاندان و شرف اسلاف صاجب عادل قوام الدولة ~~والدین دام ظله واستحقاق او این منصب را. # من چو در ثناء آن خاندان بزرگوار شرح کنم گفته باشم که آفتاب ستارهآ ~~روشنست و آسمان سقفی بلند و دریا جوئی بزرک چه اعلام احتشام ایشان از آن ~~افراشته ترست که آنرابانکشت اشارت نمایند وآیام دولت ایشان در کمال کرم و مروءت (4) ~~ونشر احسان ومبرت وکسب فضایل و بث فواضل ازآن مشهورتر که در حجاب ~~خفا بماند. # بیض الوجوه کریتة آخسابهم شثم ألا نوف من آلطر از ألآ ول # یغشون حتی ماتهر کلابهم لا یسالون عن- السواد ألمقبل(5) PageV01P148 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0092.png) # دواوین شعراء مفلق(1) چون عباسی و عزتی و مخیری و قوامی و شهابی (2) ~~و امثال ایشان بغزارت بحور مکارم و علو شواهق معالی و بعد مناط همم و سبوغ ~~ملابس نعم این خاندان شواهد صد قند ، (3) شعر # ویکاد من کرم الطباع ولیدهم یهب الثتائم لیلة آلییلاد # و إذا آمتطی مهدا فلیس ینیمه الا ms70 نشید مدا نح الأجداد ~~نسب شریف و حسب منیف و رقدم خاندان ایشان در بظون دفاتر مذکورست ~~وبرصدور جراید مسطور وعرق زاکی(9) آن قبیله تا کسری انوشروان میشود، # شعر # سرف کما أتسقت کعوب للقتا وعلی کمتا أنتظتت عقود کواعب # وآلمرء لم یشر ف بعجد ساهد مالم یقم برهان مجد غائب # و اذ االعمومة لم تزن بخؤولة عاد النسیب بذکر دعوی کاذب ~~جد صاحب قوام الدین مولانا مجدالدین وزارت ملک ارسلانشاه کرد (5) و در ~~وزارت او ملک فارس بگرفت اما برمجدالدین(6) رقت و خدای ترسی و کم آزاری ~~غالب بود . حب عبادت او را بظلم عباد نمی گذاشت و رغبت آخرت او را از اشتغال ~~بدنیا بازمیداشت(7) ، کار وزارت با این اخلاق مباینتی داشت استعفا خواست و چون ~~عادت او معلوم بود مضایقت نرفت ، باقی عمر بانزوا و عبادت بسر برد و حکایت ~~زهد ورقت او بسیارست اما این یکی مشهورست که ملک اورا بثغر تیز فرستاد ~~بعمل نظر ، چون آنجا شد آثار کفایت ظاهر گردانید و جانب حق مهمل نگذاشت ، ~~حقوق سلطانی واموال دیوانی را تعرف کرد وحاصل کرد وپیش ملک فرستاد . ~~اتفاق چنان افتاد که سال دیگر علی انصاری را فرستادند بهمان عمل، آن بزرک تقصیر ~~بکرد و بعد از تحصیل حقوق سلطانی و مرافق (8) دیوانی چند آنچه توانست از PageV01P149 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0093.png) ~~مصادرء تجار ومطالبت مردم مال حاصل کرد وحملی بسیار پیش ملک آورد، ملک ~~مجد الدین را بخواند و گفت یارسال این مال کجا بود گفت ای ملک در خانهآ‌ ~~خداوندان وبازرکانان مشرق و مغرب ، مرا فرستادی که حق دیوان حاصل ~~کنم ، آنچه شرط شفقت بود رعایت کردم ، غارت نفرمودی . ملک را این جواب ~~عجب آمد اعادت سخن نکرد. و ناصر الدین کسری که برادر مجد الدینست و جد ~~خداوند صاحب قوام الدین من قبل الأم وزیری بود مکرم منعم، شعر # له نار تسب بکل ناد اذ اآلنیران البست القناعا (1) ~~اکثر معایش علما واشراف واهل صلاح کرمان آن ms71 محتشم منعم فرموده است و ~~این ساعت هنوز در کرمان توقیعات او موجودست، شعر # فتی عیش فی معروفه بعد موته کما کان بعد السیل مجراه مرتعا(2) ~~و عمرهاست که آن صدر روی در حجاب خاک آورده است و آثار و اخبار او بر ~~صفحات ایام ولیالی متلالیست(3) وصیت مجد وذکر کرم اورا زنده میدارد، شعر # و اتتا آلترء حدیت حسن (4) فگن(ه) حدیتا حسنا لمن وعی() ~~از کرم آن محتشم بسیار عجایب محکی(7) و بسیار غرایب مرویست و اگر چه خوف ~~تطویل مانعست از اشارتی چاره نیست . چنان شنیدم که ملک سلطانشاه برادر ~~خویش را ملک تورانشاه تیمار نداشتی و قصد کشتن و تکحیل نیز بکردی و گفتی ~~ازین برادر من هیچ نیاید و اورا ببم فرستاده بود و آنجا مقام فرموده . گویند روزی ~~ناصرالدین کسری بردر سرای ایستاده بود باجماعت خدم وملک تورانشاه باجماعتی ~~معاشران نه از جنس ندماء ملوک بگذشت مکروجه ترتیب عشرت روز موجود ~~نداشتند یکی از جملهآ این جماعت گفت اگر ملک زاده کس پیش ناصرالدین فرستد ~~وقدری شراب خواهد امروز میل تعطیل در دیده روز نکشیده باشیم . ملک ک PageV01P150 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0094.png) # مهمان منند نیم لشکر معذورم اگر شراب خواهم ~~ناصرالدین انگشت نعم بر چشم کرم نهاد چون رسول بازگردید بفرمود تا مبالغ گندم ~~و کوسفند و نقل و شراب بسرای ملک تورانشاه نقل کردند ، ایشان را یک ماهه ~~اسباب عیش میسرشد . پس اتفاق افتاد که در هفته ملک سلطانشاه(1) فرمان یافت (2) ~~چون یسری نداشت ملک تورانشاه ملک را متعین بود، تخت و تاج بوی سپردند (3) ~~هم در هفته ناصر الدین را ببرد سیر خواند و عمل استیفاء ممالک بوی داد چه ~~دران عهد وزیر صاحب مکرم (4) بود. ~~و گویند یکی از بزرگان و مدرسان کرمان را درعهد وزیر ناصرالدین دانشمندی ~~فاضل بزرک برسید بر سبیل انتجاع، با مدرس گفت که من صیت کرم این وزیر ~~شنیدهام و استمطار انواء (5) عاطفت اورا اینجا آمده ام اگر تجشم ms72 فرمائی وذکر ~~من بسمع اشرف [رسانی ترا(6))، # و اذا آمر و آهدی الیک صنیعة من جاهه فکأئها من ماله (7) ~~حاصل آید . نام آن مدرس از خاطر فروشده است . بخدمت وزیر آمد و شرح فضل ~~آن عالم منتجع(8) بداد و از تو قع او اشارتی کرد . وزیرفرمود جزاکت الله خیرا همین ~~چشم دارم که چون اهل فضل رسند شرط اعلام بجای آوری تا بقدر مکنت جهدی میکنم ~~و آلدال علی ألخیر کفاعله (9) در حال اورا صلتی نیک(1) فرمود . چون دانشمند PageV01P151 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0095.png) ~~چند روزی در ریاض خصب بردسیر تنزه کرد او را هواء خطه بم خاست و از ~~اقارب وزیر و خدم او حسابها بر گرفت . با مدرس گفت اگر عنایت نامهآ وزیر ~~باشد غرض من (1) در انتجاع بم بحصول نزدیکتر باشد . مدرس بخدمت وزیر شد ~~و گفت بحکم اشارت علیه صداع داده میآید این دانشمند می خواهد که تا بم سفری ~~کند وبی عنایت نامه خداوند صاحب مقصود او بحصول نه پیوندد . وزیرفرمود تا ~~عنایت نامه نوشتند و از خاص احسان خویش براتی اضافت آن فرمود. دانشمند را ~~دربم کاری نیک رفت و شوارد مقاصد در حبالهآ حصول آمد و بسلامت باز گردید و ~~باز مدرسه آمد . چون روزی چند دیکر بیاسود و حقایب آمال پرکرد رغبت او ~~در معاودت وطن صادق شد . با مدرس گفت دربارهآ من هیچ تقصیری نفرمودی و ~~صداعها کشیدی وألأمور بخواتیمها (2)، شعر # هو الوسمی (3) جاد فکن ولیا فتا آلوسمی الا بالولی ~~یک حاجت در نفس یعقوب مانده است وداع وزیر منعم فرض عینست اگر تجشم ~~فرمائی حج وعمره کرده باشی . مدرس بادانشمند بخدمت و زیر آمد و گفت این مرد ~~عالم از حضرت بأثقال منت وأعباء نعمت گرانبار شد و عزیمت معاودت وطن کرده است، ~~طراز مواهب خداوند آنست که او را شرف تقبیل دست بزرگوار ارزانی دارد. ~~وزیر فرمود چرا میرود، چنین فاضلی از دست نتوان داد اما او را از وطن وعیال ~~نیز ms73 منع نمیتوان کرد. در(2) حال مثال داد تا اورا جبه و دستاری دادند و و داع کرد . ~~چون دانشمند بیرون شد مدرس گفت زحمت از حد اعتدال گذشت و شر مسارشدم. ~~وزیر فرمود که شرمساری بجانب من لایق ترست که دانشمندی فاضل و یایمردی ~~چون تو، وبسه نوبت که قدم رنجه کردی مااورا مدت عمر مستغنی و مکفی المؤنة ~~نتوانستیم کرد، شعر # یفطی عطاء ألمخسن الخمیل ألندی عفوا ویعتذر آعتذار المدنب ~~صدورو اکابر این خاندان مجد برین سیرت و عادت بوده اند و اگر مناقب هریکی PageV01P152 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0096.png) ~~از حد اعتدال متجاوز شود. # لیفنهم آن ااو زارة فیهم کموب تنا کنب تتاسقه کغب # هم ورثوها کا برآبغد کابر و ندبا من آلأغلام یتبعه ندب # وقد خلفت دار الوزارة انها إذا ماحو اها غیر آئد یهم غصب ~~وصدر جهان صاحب عالم عادل قوام الدولة والدین آدام آلله ظله ازین اکابر و ~~اماثل لب نابست و مخ خالص و در طینت مبارک او کمال علم وحلم وکرم و ~~مروءت وحیا و عقل و خویشتن داری و کم آزاری و بسط عدل و نشر احسان و ~~تحاشی از ستم و عدوان گواهی دهند که آن بزرک بزرک زاده، شعر # ورت الوزارة کابرآ عن کابر موصولة الأسناد بالأستناد (1) # خواجکی از پدرخویش آموختست لاجرم در آن علم استادست و در فرائض ~~ونوافل احتشام اقتداء باسلاف خویش کرده است لاجرم از سهو وخطا دورست. ~~و من بنده و قتیکه شاخ شباب رطیب بود و کسوت جوانی قشیب(2) سلمان خدمت ~~و حسان مدحت آن صدرجهان بوده ام و جناب رفیع او محط رحل علما وجلساء ~~او کتب ع ، و خیر جلیسی فی الزمان کتاب (3) . استاد من بدیع الزمان محمد بن ~~ابی المعالی رحمة الله علیه ملازم حضرت حشمت ومجاور حرم حرمت اووهروقتی ~~من بشعری کو دکانه ثنائی گفتمی احسان فایض آن صدر جهان دام ظله بر مقتضی ~~طبیعت کریم خویش افواه عزالی مکارم گشادی و مرا غریق ms74 مواهب و منایح خویش ~~گردانیدی، شعر # و کثم لک من ید نیضاء عندی لها فصل کقمنلک فی ألأیادی # و من نعماه یحسدنی علیها آدانی ا سرتی وذ و وا ودادی ~~ای صدر جهان بسر برم پیمان من دارم شکرت برابر ایمان من ~~چون پروردم بنعمت تو جان من حاشا نکنم نعمت تو کفران من PageV01P153 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0097.png) # ای صدر جهان صاحب عادل القوان لا تعلم الخمرة و فرخ البط سابح (1) رای ~~بیدار و طبع هشیار (2) از تنبیه و تذکیر مستغنیست اما اگر دفاتر مآثر اسلاف ~~خویش را مطالعت فرماید سبب بقاء نام و موجب خلود ذکر ایشان معلوم شود(2) # فاثنوا علینا لا ابا لأبیکم بأفعالنا ان آلتناء هو الخلد (4) ~~عاقل چو از روزگار خویش مساعدت مشاهدت کرد و اگر خود یک لمحه بود ~~در آن لحظه کسب صیتی واجب داند که الفرص تمر مر السحاب (5) # و سینقی الحدیت بعدک فأنظر آی اخدوتة تحب فکنها ~~امروز بحمدالله مقالید اقالیم اقلام اوست و مواسم سعادات ایام او ، برمنبر معالی ~~خطبهآ معانی بذکر علو همت او موشحست و در شهر شرف سکهآ لطف بنام شمول ~~انعام او منقش ، قامش عزیز مصر سیادتست وبأسش نهنک نیل سیاست ، مجر وحان ~~سنان عدوان را امید بمرهم کرم اوست و تشنگان فلوات بلیات را طمع بفیض غمام ~~انعام او لکل قدیم حرمة و ان قیل لکل جدید لدة، # فان آولی البرا یا آن ثواسیه عندألسر و ر لتن و اساک فی ألحزن # ران ألکرام اذا ما اسهلوا ذکر وا من کان یألفهم فی ألتنزل الخسین (6) ~~بنده بیست سالست تادرتیه حرمان خدمت سر گشته و متحیرست و این ساعت انواع ~~شکر واجبست(7) و فنون حمد لازم ، کدام نعمت هنی تر از آن که خداوند از ~~مضایق وقایع کرمان بسلامت بیرون آمده است و در مسند وزارت نشسته ، بیت ~~این که می بینم به بیداریست یارب یا بخواب # خویشتن را در چنین نعمت یس از چندین عداب ~~این منم یارب ms75 در آن مجلس بکف جز و مدیح # و آن توئی یارب در آن مسند بکف جام شراب(8) PageV01P154 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0098.png) ~~و کدام شکر بر من بنده ازین واجب تر که حق تعالی مرا چندان مهلت حیات ~~داد که جمال مبارک را باز دیدم و باز سر دعا گوئی و ثناخوانی آمدم، بیت ~~باز آمدم و غم توباز آوردم ای دوست سخنهاء در از آوردم ~~تهنیت این منصب را و تجدد عهد خدمت را نظمی اتفاق افتاده است درین مجموع ~~اثبات افتاد تابنظر بزرگوار مشرف کردد ان شاء الله تعالی . حق تعالی (1) ایوان(2) ~~وجود را بمسند دولت و چهار بالش اقبال صدر جهان ملک الوزراء مزین و منجد ~~داراد و قواعد ممالک را بیمن رای و حسن تدبیراو ممهد بمحمد صلی الله علیه و سلم(3) ~~احادی عیر ها روحی هدیه الیک آسوقها فقف آلتطیه ~~فأنی قد شممت عرار نجد و ذاک مقارق بعد العثیه(4) ~~و هذا ربعها ولنا مناخ به نلنا المنی فله مزیه ~~و هاماء العذیب لدیک عذبا قدع تذکار ماء بالتریه ~~فکم یر باه نور مثل نور وحول أبرکب بحر من دموعی واذا افترت مباسمها ألسهیه فلا یحزنهم نزف الر کیه ~~و کم رسا یغیر ببقلتیه علی اسد الشری(ه) بالتعلبیه ~~وکم یثنی علی تلک التنایا وإذا برزت من آنثناء التینه ~~و لیل صادق المیعاد یثا نبتن فیه کذب التانویه (6) ~~تعاطیتا کووسا من سردر باسرار عن آلواشی خفیه ~~وجنح اللیل قد ارخی جناحا علی آرجاء عیستنا الرخیه ~~نراقب غلمة قد القتتعا نساء آاحی آبداء آلحییه ~~و کل الد شهما مثل سفم یصاجع کل مرنان (7) حنیه(8) ~~ولو درت ألوساة بالدارث علی الأرماح مهجتها دریه ~~فمثلی لا یراع بهم و حولی جنود من معالی صاحبیه ~~ترد سداه (9) عادیة أللیالی بطلق ألمجتلی (10) سهل السجیه PageV01P155 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0099.png) ~~بعذل الصاحب الصدر المرجی رعث کلاالکری عین البریه ~~قوام ألدین من فاق ألبر ایا بعرق من ارومته الز کیه ~~راذا سعدت بتسعود بلاد تنایتآرت السعود علی الرعیه ~~و ms76 مشتد العزائم قد احاطت بعطفیها ایاد برمکیه ~~فحاز الحمد بالکرم المرجی و نال التجد بألسیم ألسرریة ~~و صید آلقوم یسشتتمون تربا دوین فصیل حضرته العلیه ~~اذ احصر وا السماط تحیروافی تلألو صوء غرته البهیه ~~و تلیس من یجاریه التعالیی رداء آلخزی حجته ألجلیه ~~حیاء کالحیافیه حیاة و یلتع منه برق الأنتعیه ~~شفی کلما جثه ید أفتقار کلام مثل فا کهة جنیه ~~تساقط منه اثقار ألأمانی اذا هزثه ریح آلأریحیه ~~حلیف الحزم یحلف ثم یفری وبا فی ألنآس من یفری فرته (1) ~~له کرم ینادی فوق هصب لطلاب الندی و آفوا ندیه ~~و بأس حاد ذ وألأشبال عنه و اقلام دوین السبر تعنوا و عزم فل حد التشرفیه (2) لتجرا ها طوال آلسمهریه، ~~وبر یفعم العافین برا إذا نفحت سریرته النقیه ~~و عدل فی قصایا ما تولی فلو قسم الندی راعی السویته ~~وإذاصر(3) أبسحاب صروع در عن ألأرض السنون التهب (6) ثطوی فلقحة (4) برره آبدا صفیه(ه) إذا نسرت عطایاه آلسنیه ~~تعنی نیل رثبته عداه و ذی ا منیة صارت منیه ~~فداءک من تسنج راحتاه قلم یبسطهتا نفس ستقیه ~~و اعتی القلب لم یر شد یخیر فلم تحمد طریقته آلغویه ~~و ما یبغی علی علیاک الا غبی وأبن والدة بغیه ~~قوام آلدین هامنی تناء بدیها فاق من غیر الرویه ~~تلقیت آلو زارة عن جدود لهم فی آلعدل آثار رصیه ~~لقد طرات علیک عر وس فکر جلا ها حیثما جلیت طریه ~~متان فیک سشتی را ثقات تلقین (7) ألقوافی آلتغتوته PageV01P156 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0100.png) ~~و آئت الئصطفی کر ماو فعنلا و حسان آنا نظما ونته ~~وانی صادق فیآلحب غال فحسن ألسعر من صدق ألطوته ~~ولاا ولی (1) سواک عقود نظمی وقد اولی علی هذا آلیه (2) ~~لئن لم آل(2) فی آلتفریط جهدا فتا ابنقیت ف الجدوی بقیه ~~و ما بالغث فی ألأطراء لکن آنی مدحی علی قدر العطیة (4) ~~نعم آنت آلذی اعلیت شری و قدمت العنایة فیک فیه ~~لین صعفت قوی حالی نفضلی وربعی ان غدا قفرا لفقری آتاک یقود آمالا ms77 قوته فبین جوانحی نفس آییه ~~ولو رعت الیالی حق فضیی ولو اصنحی شظاحدی قو یما (ه) و انصفنی زمانی فی آلقصیه لنالثنی من ألدنیا سظیه ~~الأر کبنی علی جرد عتاق- و افر سنی حسان العبقریه ~~آتاک آلعبد یصحبه تناء یخصک بالسلام وبالتحیه ~~قیل حمل ألأمانی فی آمان و عش فی عیسة رغد هنیه ~~و دم ماد ام نجم فی سماء وما بعیث علی ارض دویه ~~ومن والاکن فی قصر آلأمانی ومن عاد اک فی سحن آلبییه PageV01P157 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0101.png) # در احوال محرر این مجموع و خروج او از بردسیر وشرح کربت غربت(1) و ~~حوادث(2) که پیش آمد. # چون دور دولت ملک طغرلشاه آنار آلله برهانه و عهد عدل او در گذشت و ~~هواجم فتن ونواجم محن سر برآورد علم وعلماء را بازار کاسد شد ومتاع هنرفاسد ~~وکار تحصیل و تعلم در پای افتاد و ازجهت غلبه ترکان و کثرت امراء نو خاسته ~~اهل علم رغبت بتقلد اعمال و ملابست اشغال نمودند و من بنده را با جملهآ ملوک ~~و امراء و وزراء واشراف اسباب مودت مؤکد بود و سوابق معرفت حاصل و ~~بحکم آنکه مرا معایش بسیار فرموده بودند و شروع در مدارس و مارستانات ~~کرده مرا تکلیف اعمال نمودند چند سال در عمل انشاء امراء و وزراء گذاشتم ~~و چون غلامان کرمان این اقدام بیهنگام نمودند و بزرگان و معارف کرمان را ~~هلاک کردند راستی را حادثهآ هایل بود و بلیتی از غضب حق تعالی نازل ، من بنده ~~از آن بترسیدم ویک دوسر چهارپای که داشتم ارزان بفروختم واکرچه تقل عیال ~~وقلت مجال احتمال اعتزال نمی کرد باخود کفتم ان آلذی سق الأشداق قستم الأرزاق ، # وألرزق تطلع من رفاهة قاعد کطلوعه من سعی آحر طالب ~~ضامن روزی ملیست(2) وخزانهآ کرم او ممتلی ، یک سال انزوا اختیار کردم . درسنهآ ~~سبعین و خمسمائه خراجی علاوه دیگر حوادث در کرمان قحطی افتاه چنانکه ذکر ~~آن پوشیده نماندست(4) ، اعاذ نا الله منه . مردم کرمان که ms78 نیم مست شراب انواع عذاب ~~بودند چون ساقی جدب کؤوس فسوس(5) در داد مست بی خبرشدند و مست وار از ~~مجلس اقامت برخاستند و سر در جهان نهادند . من بنده عزیمت خراسان داشتم ~~چه از لطف طبع ملک طغانشاه(6) رحته ألله و تربیت او در حق اهل هزر استماع ~~افتاده بود و در حضرت آنیادشاه مگر ذکر من بنده نیز رفته بود و نخست رحلتی ~~تا کوبنان کردم تا اسباب آن سفر(7) دراز (8) آنجا بسازم و احوال جوانب استطلاع PageV01P158 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0102.png) ~~کنم که الزائد(1) لا یکلذب افله . در کوبنان امیرعالم مجاهد الدین رحته الله را دیدم، ~~احوال عزیمت خویش با وی در میان نهادم و درین باب استعانت خواستم ، آن ~~جوانمر درحمه الله بغایت علم برور وعالم دوست بود گفت ای فلان راه خراسان ~~راهی دورست وترا ثقل عیال بسیار و کار کرمان چنین نماند، شعر # وکل مصیبة نزلت بقوم سیأتی بعد شدتها رخاء (2) # ه آن بماند مقیم کدام نعمت دیدی که آن نیافت (3) زوال ~~کدام محنت دیدی که آن بماند مقیم ~~اکر روزی چند غبار وعثاء(4) سفر از اعطاف (5) نفض کنی و با ما درین بادیه ~~بسازی تامردم از تو استفادت نمایند و از علوم تو اقتباس و اگر آرزوی و طن تاختن ~~آرد راه نزدیک بود همانا از مصلحت دور نباشد بحکم آنکه حسن سیرت و بقاء ~~سریرت وفرط وفا و کمال سخا و جوامع اخلاق حمیدهآ آن سعید رحمه الله معلوم بود ~~دل را با قول و نصیحت او سکون افتاد و اطمینان حاصل آمد و با خود گفتم، # شعر # بقیت قتجم الفصضل لولا ک افل و لیس لدین الله غیرک کافل ~~سده علیاء او مقیل و مقبل اهل فضلست وحضرت کبراء او مرتع مریع ارباب ~~علم بلکه اکابر روزگار در علم و حیا و کرم و سخا عیال اویند، شعر # ترکب امالنا الی مللینأخد من ماله ومن آد به ~~در شطرنج جدل و مناظره از همه ms79 حاذق ترست و در میدان بلاغت و فصاحت از ~~همه سابقتر ، روز مناضله و مساجله(6) بخدنک حجت(7) موی شکافد و شب اکرام ~~واضافت بجام مدام لطف واکرام روح نوازد، فکرت او کتبخانهآ فضل، طبیعت او ~~شرابجانهآ لطف ، فواید حقایق در سفینهآ ذهنش مجموع، مواید مکارم در ایوان PageV01P159 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0103.png) ~~برش (1) موضوع ، شعر # قلمش پر(2) کنوز اسکندر سخنش پر(2) رموز افلاطون # فکرتش علمخانهآ شبلی منطقش وعظنامهآ(3) ذو النون # یرده دوز محلت علمش(4) بادریس (5) خلافت مأمون # کرده فیض انامل کرمش خاک برفرق دجله وجیحون # آتش جود او بر آورده دود مرگ از دفاین قارون # سخطش سم افعی ضحاک کنفش ظل عدل افریدون ~~جهدوجد آن بزرگ دام ظله همه در اعزاز شریعت و ا کرام اهل دینست لاجرم ~~حق تعالی وملوک که سایهآ حقند اورا عزیز می دارند. نیکخواه خلق خدایست ~~لاجرم خدایش بهمه نیکی ارزانی میدارد. باز سر فصل سابق روم که شرح معانی ~~آن بزرک جهان درین فصول مستوفی و مستوعب نگردد، شعر # و آیسر من احصا ئها آلقطر والر مل # فاقرب من تحدید ها رد فایت و ایس ~~من بنده ینج سال در کوبنان مقیم زاویهآ‌ انزوا بودم و از دریچهآ اعتبار نظاره ~~روزگار رسن بازو زمانهآ گره ساز(2) می کردم و در تشوق موطن و تشوف(7) مسکن ~~چون عرب بأطلال و دمن از چاه سینه بدلو دیده خون می کشیدم و بر اخوان ~~کشته ویاران مرده ورفته(8) صدرهآ تصبر می دریدم و زلف تجلد(9) می بریدم. PageV01P160 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0104.png) ~~بردند واگرچه از آن حضرت در احترام و توقیر من مبالغت می نمودند و مارستان ~~بامبالغ ارتفاع مسلم فرمودند مجاهدات و مکابدات میرفت که شرح آن متعذرست، # عشق تو ز سینه رفتنی نیست وین دیده زهجر خفتنی نیست # رازی که مراست با غم تو دانستنیست و گفتنی نیست # شعر # وللسر متی موضم لا یناله ندیم ولا یقصی الیه شراب ~~اول نوبت معنی بیت ابوبکر ارجانی(1)، شعر # املتهم تم تأملتهم فلآح لی ms80 ان لیس فیهم فلاح ~~محقق شده بود . دوم نوبت قضیت ابونواس (2) غالب آمذ، شعر # اتی و تجر بتی لأختد بعد ما جربث فی خلواته (2) اخلاقه # کمعید سکت فی خرا قد شمه واراد (4) معرفة الیقین قذاقه (ه) ~~چون بنده را انجا بردند گفتند ای فلان جراب(6) وعصای رحلت بینداز وبساط ~~اقامت بکستر و اگر پیش ازین عاریت بودی این ساعت رجوع تو بکرمان تصور ~~ندارد، عیال را نقن کن . من بنده بحکم این وعید و آنچه کوبنان مضطرب می دیدم ~~ونظر عاطفت پادشاه دام ملکه از آن خطه منقطع جماعتی عجایز عاجز را بیزد خواند ~~چه شرح توان داد که در صمیم دی آن عورات چه رنج کشیدند و چه بلا دیدند ~~در هامون چون مار بشکم رفته ، در کوه چون مور بناخن برآمده آنجا رسیدند ~~نه مرده نه زنده . PageV01P161 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0105.png) ~~مادرم می کوید مذا جزاء من لم ینث مع إخوانه ع ، ومن ییش یلق دواهی التشیب، ~~خاله می گوید، ~~یاران همه رفتند و من ارکس بدی از پیش برفتمی نه از پس بدمی ~~طفلم بزفان(1) حال می گوید ، فرد ~~رانی وصلت بنفس مات اکترها ولیتنی عشت منها بالذی فصلا ~~مدتی در تعقد و مراعات اصلاح آن عجایز گذاشت . در ماه مرداد سنهآ سبعین ~~و خمسمائه من بنده را و جملهآ جماعت سرای را رمدی صعب حادث شد ودر اثناء ~~رمد نامرادی دیگر روی نمود که ناگفته بهتر ع، فظن خیرا ولا تسئل عن آلخبر رمد ~~چشم بود کمد دل نیز حاصل آمد و من بنده علایق دل را از مقام آن خطه فرو ~~می گشادم و مطیه عزبمترا زمام بر می کردم و در میان علت تعلل باین ابیات می رفت ~~برلزوم میم : # فؤاد حشوه آلکعد و عین طمها آلرعد # وعیش ریحه عصفت و لکن ماؤه تمد # و صیف جوه لهب ولا خیش ولا جمد # وقوم کلما أضطرمت لحطب فتنة خمدوا # راذا ما سال ذوکرم لعاف آمه جمدوا # و ms81 اما سل دو ترة لتار سیفه غمدوا # آتواسهوا اذا عدلوا و ان جار وافقد عمدوا # لقد ذمت خلانآقهم و ظنوا انهم حمدوا # آمالی منهم فرج آهمی مالهامد # عرانی منهم و صب آجر نی منه یا سعد PageV01P162 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0106.png) ~~من چون(1) این بشارت شنیدم ~~با دل(2) گفتم که حیلهآ نغز اندیش تارسته شوی زعشق این کافر کیش (3) ~~اطناب خیمه قرار کسستن گرفتم و رخش هزیمت و فرار نعل بستن و نه من ~~تنها(4) بلکه اکثر اهل آن خطه غربا و قطان ولایت ازین خبر مستوفز شدند ~~و هواء کرمان که در بواطن کامن بود بظاهر افکندند . روزی یکی از معارف کرمان ~~رسیده بود و بامن بنده بر سر کوئی سخن کرمان میکفت. بازیاری یزدی برسید، ~~چون سخن کرمان شنید لاشهآ وصول نداشت پرسید این خواجه از کرمان میآید ، ~~گفتم آری، گفت مصلحت باشد که بکرمان روم، بازیاری رودیانه، من گفتمای مسلمان ~~این سؤال وجواب فراتربر ع ، ترسم که تو خود خوری وما را آری، راستی را ~~دراول وهلت عجب مترصد بودند و رغبات صادق و حرکات گرم بعد از آن شکلها ~~فتاد که از آن سرد شدند و عزایم فاتر . در آخر ماه شعبان اسباب رحلت عجایز ~~خته شد و با آنکه اول نوبت مقاسات قطع چندان تنائف و جوب چندان مخاوف ~~کرده بودند این نوبت رنج اسفار و ریک قفار را بجان خریداری می نمودند، # شعر ~~زرناک شوقا ولو آن آلنوی بسطت آزض ألفلا بیننا جمرا لزرناک ~~در کوی تو گر بقتل رایم بزنند آیم برت ار هزار جایم بزنند ~~با خود گفتم تقدیم این حمولات و تخفیف این اثقال اولیتر . من تنها همه وقت ~~توانم جست . از عراء بلا بر خاستم و کری بگرفتم . ملوک را خبر شد کس ~~فرستادند که این چه عزمست و این چه حرکت . کی ممکن شود که ترا رخصت ~~مفارقت این حضرت دهند، اگر در اسباب خللی هست ترتیب آن بسازند. علاء الدوله ~~که ms82 پادشاه یزد بوده است پیوسته فضلاء خراسان و عراق را بمال استمالت کردی ~~و بانواع مواعید و تمنیت مستظهر گردانیدی وبیزد آوردی ما هنوز یک فاضل PageV01P163 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0107.png) ~~حاصل کردهایم چه ممکن بود که او را دست باز گیریم. من بنده سعاذیر خوب ~~نهادم و گفتم این عجایز را آب و هواء این خطه موافق نمی افتد و درین مدت ~~انواع اسقام بایشان رسید و لاشک غرض ملوک از من بنده بر آید و من ملازم ~~سده ومعتکف حضرتم . فی الجمله ازین منع رنج بسیار بدل رسید و زیان مالی ~~افتاد و باخود نهادم که دیگر نوبت پوشیده تر در کار آویزم . در آخر ماه رمضان ~~دیکر باره ترتیب مهدی و مکاری بساختم ، روز عید فطر که مردم بخود مشغول ~~شدند عجایز را بیرون افکندم، شعر ~~و کثم هم نصوان یطیر مع الصبا الی آلشام لولا حبسه بعقال ~~دو روز آن سر درپردهآ کتمان ماند، روز سوم(1) خبر شایع شد ، دوستان آن ~~حرکت را در معرض استحسان جلوه کردند و حساد آن را درصورت تقبیح عرض ~~دادند و ملوک را این حرکت مؤثر آمد و بامن بنده گفتند که ما را با عیال کسی ~~چه کار شغل ما از وجود تو میرود پس در حبس و منع من زیادت کردند . # فصل(2)، تامن بندهرا بیزد بردند درافواه بود که انشاء حضرت بمن می دهند ~~و تقلید آن عمل می فرمایند ، امتفاق را روز عید که جماعت عجایز را بیرون فرستادم ~~این سخن شایع شد و خواجه اتابک مجد الدین پیش من آمد و این معنی باز میان ~~نهاد و گفت اشارت پادشاه چنینست که این عمل را تقلد نمائی و چون قربت ~~انشاء واختصاص طبیبی(3) جمع شوند همگی این حضرت تو باشی و مرافق آن را ~~نهایت نباشد، من جواب دادم ، ~~چنان نیکو نیامد رنگم از دست که پایم نیز باید اندرو بست ~~و این حکایت بکفتم که مردی چندسر در ms83 از گوش خرید تابر آن کاری کند وقوتی ~~بدست آورد بیآمد آن کار نداشت و دراز گوشان سقط می شدند ، او را گفتند ~~ترا طالع درازگوش داشتن نیست دراز گوش بباید فروخت وشتر خرید ، گفت ~~آری از آنچه در پیش داشتم بسیار راحت دیدم تا از آنچه از پس پشت خواهد PageV01P164 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0108.png) ~~بود سود (1) بینم . در حضرت یزد مظنه فراغ و آسایش طبیبیست و من ازان ~~برین صفت ملولم، عمل انشاء که منشأ رنج وعنا وکد دست و شب نخفتن وروز ~~نیاسودنست چون خواهم بود، ش # الیک فانی لست ممن اذ ا اتقی عصطاض الأنا عی نام فوق العقار ب (2) # از وزر بترسم و وزیری نکنم # میرم زگرسنگی و میری نکنم # با آنکه دو جاهست و دوحضرت در یزد # در قعر دو بئر من دبیری نکنم ~~پس کار از مراسلت بامشافهت افتاد . اتابک هرشب من بنده را میخواند و این معنی ~~می گفت و خطاب از حکیم یا منشی می کرد و تازیانهآ تامیل می زد و عطاء عنان ~~باز می کرفت ومن هرلحظه عذری می نهادم و دفعی می کردم و باخود می گفتم # أأطرح التجد عن کتفی و اطلبه و اثرک الغیت فی غمدی و آنتجع (3) ~~پادشاهی چنان عادل، لطیف که من درراور(4) بخدمت بار کاه او رسیدم و شرف ~~دستبوس یافتم و مخصوص تشریف و انعام او شدم در خانه من علم عدل افراشته ~~باشد و مصاحف ممالک را باعشار و اخماس عواطف نکاشته خدمت او فرو گذارم ~~واز غروب(5) غربت دموع کربت ریزم، شعر # لا و آلذی حجت قریش یثته مستقبلین الرکن من بطحانآها ~~مطالب مهارب(6) را تعرف کردم همه بسته و مسدود بود و گذر بی عرض جواز ~~متعذر ، دست در حبال حیل زدم و گرد شفعا بر آمدم، شعر # لیس ألستفیع الذی یأتیک مؤتز را مثل السفیع الذی یأتیک عریانا(7) ~~یاد داشتم بر آن کار کردم ، خاتونی(8) از کرمان آنجاست که ملک در ms84 تحت حکم ~~اوست و از روی همت و حوصله بر هزار مرد مقدمست در حق من بنده عنایتی PageV01P165 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0109.png) ~~خلیلی ازمعت الترحل عن یزد و خلفت قلبی عند من بره عندی ~~آل رسول الله اثتم و رتثم سجایا العلی عن مورث حسن آلعهد ~~فهل فیکم من ذاکر حق صحبتی وراع علی طول النوی حرمة آلود ~~فانی الذی جر غث کأس ولا یگم و کنث ولیدا بعد فی قمط آلتفد ~~تصدتکم فض آلمنی و وردتکم وبی ظما یحد والعطاش الی آلورد ~~قآ غلنتم سشعری و اعلیتم یدی و قابلتم بآلبر تواونه قصدی ~~فسیرت فیکم من مدائح فصة تطایر فی الدیا بآحجنحة آلحمد ~~وغیر کم لم یعرثوا حق خدمیی و دون قبولی آسبلوا حجب الرد ~~و ذلک منهم خسة آو جهاله فأقبال مثلی لا یقابل بألصد ~~و قاسوا علی قضلی اساطیر معشر وقد صل من قاس الصلال علی أارشد ~~وهل یستوی یا قوم بعر مقصض و در یکون آلدهر واسطة اایقد ~~سأشکر گم شکر الریاض لمزنها وامد حکم مدح العنادل للورد ~~و آفجرهم مجر الکوا کب للعتحی و اسشگوهم سشگوی آلمصفد للقد ~~اا رمی ومن بضل التواصضع جنتی وأصتی و امداد االفصایل من جندی ~~آمثلی علی خسف بیقیم ولم یقم بدار هوان غیر ذی خلق وغد ~~ولی (1) لعدی یعتد ها من مثالبی مناقب قد فتن الأصا بع فی آلعد ~~ونظم کسمط ألدر ینظم للدمی ونثر کماء آلمزن یزج بالشفد ~~وآو کنث فی قومی لتاصیم منصبی ولکننی فی غربتی هذه وحدی ~~و کم لی بکرمان الکریمة صاحب یکاتینی کثبا تخبر عن (22) وجدی ~~وذات شجی مفتابری الشوق قلبها سقی نرجسا ها لؤلوآ وردتی خد PageV01P166 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0110.png) # سید کرنو (11) من بت حبل وفائه فصار غدیر العذر مورده بعدی # وذ البن فی ألصیف صیع (2) جفله و آخبت آنواع الحهالة مایردی # اسلطان آفل البیت سمعک آرعنی(2) فلیس لعصدور من النفت (4) من بد # و آنت رجانی فی الحوادت کلها بلی کل مولی بابه ملجاء العبد # قیا فحر ms85 دین الله وابن رسوله قفوت بجد صاعد آتر آلجد # بساحتک آلعلیاء القیت کلکلی وتیک مناخ آلعز منتجع آلوفد ~~ینجم ماه محرم(5) سنه اربع و ثمانین بکوبنان رسیدم، # وما معی خرد لة مطبوعة من ذهب. # فخیلتی منسدة و حیرتی تلعب بی ~~ورایات منصورهآ خدا یکان جهان صاعف الله سلطانه بمبار کی بدار الملک جیرفت خرامید ~~ومرا اسباب سفر نامهیا، پیر خرد چون ارادت من در خدمت بار گاه اعلی آغلاه الله ~~صادق دید گفت ای افضل سفر محققان از راه دل باشد ، چون بتن این ساعت ~~مراسم خدمت ولوازم تهنیت اقامت نمی توانی کرد دل را بر موقف اخلاص برقدم ~~ثنا و دعا بدار، ~~کاری دگر نداری بنشین و خدمتی ترتیب کن هم امشب و فردابکه ببر ~~کوبنان خالیست و خروج از منزل متضمن فایدهآ نه ، بنشین و حضرت اعلی را خدمتی ~~علمی بساز بحمدالله تعالی یادشاه اسلام دام ملکه عالمست وخاطر اشرف و رای ~~انور بر حقایق رموز ودقایق علوم واقف . در راور چون بخدمت بارگاه اعلی ~~آغلاه الله مشرف شدی و درباران از لفظ اشرف مشاهده کردی جوامع سؤالات ~~او که بامذکران کرمان فرمود شنیدی ، تعظیم و تبجیل او اهل دانش را معلوم ~~کردی تا این غایت از فضلاء کرمان در تاریخ ملکت او هیچ تصنیف نکرده باشند ~~آلفصل للمتقدم ضایع نماند. یادشاه حق شناسست ، بدیدهآ انصاف ونظر رحمت رتجی که ~~کشیده باشی دریابد و حق اومهمل نگذارد ع، کرعشق تونیستی من اینجا کیمی، PageV01P167 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0111.png) ~~در مراجعت تو بوطن تصور فرماید چون آفتاب نوربخش منظور هر دیدهآ‌ شدی ~~و چون سایه همای مطلوب هرییری گشتی، شعر # و عشت حمیدا وامتلات مسرة و قابلک الأقبال من کل جانب ~~من بنده باشارهآ پیر خرد زاویهآ وحدت گرفتم ، سربکریبان فکرت فرو بردم، در ~~دریای اندیشه غوطه خوردم ، لآلی معانی(1) براوردم، رباعی(2) ~~رفتم بطریق بر یی تازهآ عدل تا چست درامدم بدروازهآ عدل ~~و اکنون سر بار فضل می بکشایم در مطر ms86 ح ملک تو باوازهآ عدل ~~درر ولآلی سخنم دراری لیالی معالی آمد(3) ، آن را در سمط کتابت نظم دادم ، ~~از آن مجموع عقد العلی للموقف الاعلی ساختم ، ببازار قبول و اقبال پادشاه دام ملکه ~~آوردم، بر سر مرتعهآ (4)، شعر # ولکن الفتی العربی فیها غریب آلوجه وألید وأللسان ~~ایستادم، دران بازار سه دلال روی شناس می بینم که هیچ جوهر فروش در آن ~~بازار بی تقویم ایشان جواهر خویش خرج نتواند کرد، یکی صدر جهان صاحب ~~عادل ملک الوزراء قوام الدوله والدین ادام آلله دولته که شریک ملک(5) و دستور ~~دولتست . دوم حاتم عهد ملک النواب جمال الدوله والدین آدام الله تعالی ملکه (6) ~~که نایب و وکیل در(7) یادشاهست و روز و شب بعلم امکان کسوت ملک را ~~می طرازد و بقلم احسان بند گان ملکرا مینوازد . آل برمک از شرم کرمش در خاک ~~آب شدند، آل فرات (8) از لعب مرواتش شاه مات گشتند ، صیت مردیش داستان رستم PageV01P168 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0112.png) ~~دستان بخاک افکنده است ، کمال مردمیش بساط ذکر حاتم طائی طی کرده است، # فتی یشتری جسن آلثناء بتابه شع: و یغتم آن الدائرات تدور # فتأجازه جود ولاحل دونه ولکن یسیر الجود حیث یسیر (1) ~~دستت بسخا چون ید بیضا بننود از جود تو در جهان جهانی بفزود ~~مثل تونه هست وبود و نه خواهدبود کو قافیه دال شو زهی عالم جود(3) # دلال سوم ناقد بصیر وصیرفی خبیر صدر کبیر ملک العلماء نورالدولة والدین ~~اد ام الله افباله . اکر عنایت این سه دلآل یارکمال معرفت رای اعلی آغلاه اللهآ آید ~~صفقهآ من مربحست وخدمت من منجح و اکر بنده در خدمت پادشاه دام ملکه ~~چند شبی سرمه از دود چراغ ساخت و روزی چند پیک نفس را در بادیهآ اندیشه ~~تاخت بفر دولت قاهره تبتها الله مجموعی پرداخت که ملوک را از بهر تقویم اخلاق ~~و تهذیب عادات قانونی شافیست و دستوری کافی واهل تاریخ را از بهر مطالعت ~~اخبار وتصفح حکایات روضهآ ms87 پر از هارست و حدیقهآ پر اثمار(2) و اهل کتابت ~~و طلاب بلاغت را درجی یرغررست وبرجی پردرر، شعر # هذی آلمعانی قد زففت صباحها تقدی الیک کا تهن عرا یس # ولک السلامة وألسلام فاننی غاد وهن علی علاک حبائس (4) ~~پیش ازمن بنده صاحب کلیله و دمنه و صاحب سندباد آن رموز و حکایات را کسوت ~~عبارت پوشیدهاند و در حله براعت عرض دادهاند، ناقدان که عقل ممیز و فاضلان ~~که طبع مبرز دارند اگر انصاف دهند سمین سخن از غث و جدید فضل از رث ~~جدا کنند، بیت # آن را برین حدیث راهی باشد کورا هم ازین نمد کلاهی باشد ~~بر دقایق این سخن آنکس واقف باشد که ذوق سخن دارد، شعر # علی نحت القوافی من مقاطعها وما علی إذ ا لم تفهم آلبقر(ه) ~~1 - این دو بیت از قصیده ایست از ابونواس در مدح خصیب امیر مصر (شرح تاریخ عتبی ج 1 ~~ص 49).2 - از انوری است ( براهین العجم باب نهم در تعریف ذال معجمه). ~~3 - م ،ن : شار . 4 - از بحتری است (دیوان بحتری ص 281).5 - مصرع دوم ~~این بیت در دیوان بحتری ص 673 بداینطریق ضبط است : و ما علی لهم ان تفهم البقر . PageV01P169 ![image file](./0615AfdalDinKirmani.CiqdUla_0113.png) ~~امید بفضل حق عزآسمه چنان که این جمع سبب اجتماع اهواء وا تفاق آراء خلایق ~~کردد و در خدمت پادشاه بحر و بر ادام الله ملکه و امداد رعایات ربانی و انصار ~~عنایات آسمانی بجناب اعلی متواتر ومترادف ورونق ملک وقوت دولت علی مر الأیام ~~متزاید ومتضاعفرانه آلقادر علی ذلکت و المتطول به (1) # تم کتاب عقد العلی للموقف الاعلی یوم الرابع عشر من جمادی الاولی سنة ~~1075 من هجرة النبویه . PageV01P170 ms88