######OpenITI# #META# Creator: escriptorium #META# Created: 2025-02-14T13:13:11.030726+00:00 #META# LastChange: 2025-02-14T13:13:11.030762+00:00 #META# transcription layer pk: 12761 #META# transcription layer name: kraken:all_arabic_scripts #META# avg transcription confidence: 0.9763629941545833 #META#Header#End# # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0010.png) # المضاف الی بدایع الازمان فی وقایع کرمان # نسم الله الرحمن الرحیم # چنین گوید امیر امام عالم ملک الحکما والفضلا صاحب النظم والنثر تاج ~~الادبا # افضل کرمان حمیدالدین احمدبن حامد رحمه الله که در مناظم قصص تواریخ # ~~متقدم و اجزاء که مجلد شده است فرضی از من فائت شده و ذکر بهترین ~~مخدومان و # ~~بزر کترین خداوند گاران ، خورشید حمل شرف و بزر گواری و جمشید سریر ~~حشمت # ~~و نامداری از موضعی که محل ذکر او بود فرو شده نه برسبیل سهو بل که بر ~~طریق قصد # ~~و عمد چه آنجا که لایق بشرح مناقب ذات و ذکر صفات آن صدر بزر گوار بود ~~اغیار # ~~زحمت داده بودند و اغمار غوغا بر آورده ، و حقوق نعمت آن خداوند گار ~~رخصت نداد که # ~~منابر ذکر فضایل او درمقابر ارانل بینم و عذر آن اهمال در اثناء قصه ~~معلوم گردد . # قصهآ حال خداوند صاحب عالم عادل # مؤید منصور مظفر رکن الدولة والدین ، ملک الوزراء العالمین محمد بن # ~~صلاح الدین المظفر1 وشرح نسب شریف وحسب منیف او وترقی او بردرجات مناصب ~~از # ~~مبدأ عمر وعنفوان شباب تا امروز که بفضل الله و کمال لطفه بدرجهآ اعلی ~~حشمت رسیده # ~~است و درعالم رفعت مناصب برسر آمده ، وزارت کرمان وفارس کرده ، دروزارت ~~آن دو # ~~حضرت آن شیوهآ کرم پیش گرفته و آن طریق لطف و مروت رفته که صیت محاسن ~~ایام و # ~~لطایف اکرام آل برمک را بخاک افگنده و جراید عواید و دفاتر مآثر آل ~~فرات را # ~~بآب فرو داده. # وپدرش صلاح الدین المظفرصدری بود بزرگ محتشم، شرف قدری با شرف بروج # ~~فلک مجاور و بصر بصیرتی براسرار مقادیر مطلع ، شعر : # ~~صارم العزم حاضر الحزم ساری الفکر تبت المقام صلب العود PageV01P001 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0011.png) # صفیحهآ ظاهرش بفر ند صلاح و سداد متحلی و صرهآ سینهاش بنقود دیانت و # ~~خویشتن داری ممتلی، شعر : # متکرم متورع من کل ما %~% بتحنب المتکرم آلمتورع # اعمال بزرگ چون عمارت ms01 ثغرتیز1 که دهلیز وزارت است کرده و چون ما # ~~او را پیر دیدیم هنوز هرعمل که در کرمان مظنهآ راحتی بودی بوی تعلق ~~داشت چون # ~~و کالت خیول امراء دولت ونیابت دیوان انشاء ملوک وانشاء دیوان وزارت . # واو را سه پسر بود هرسه دوستکام و فاضل و با اهلیت، وادیبی معروف را ~~بخانه # ~~برده بود و تأدیب و تعلیم فرزندان را ناز او کشیده و ازاحت علل او کرده ~~، و از میانهآ # ~~این فرزندان این خداوند گار بفرط ذکاء و وفور هدایت مخصوص بود و از ~~مکتب ادب # ~~متخرج (1515) و متیقظ و فاضل بیرون آمده و بعد از تحصیل لغت و ادب ~~اشتغال بتعلم # ~~علم شریعت اولی تر شناخت، خودرا در کنف امام نورالدین نیشابوری رحمه ~~الله 2 جای ساخت # ~~و چندسال بروی کتب فقه درس کرد وادوات تذ کیر حاصل تا فقیه شد و تذ کیر ~~گفت # ~~و چون شاخ شبابش در نیکونامی نامی شد و از تعلم و تفقه فارغ و با ابناء ~~عهد واقران # ~~وقت مخالطت نمود بکمال فضل وادب و شمول کیاست وهنروخفت روح و حلاوت حر ~~کات # ~~وحسن محاورت ولطف محاضرت و سهولت اخلاق ومتانت رآی و فرط خردهندی بر ~~چشم # ~~و دل وزراء ملک واکابر عصر چنان محبوب و شیرین شد که هیچ حل وعقد و ~~ابرام و # ~~نقض امور ممالک بی مداخلت و مشاورت او نبود، بیت : # چوخواهد بود روز برف وباران %~% پدید آید نشان از بامدادان # شعر : # وإن ألهلال إذا رأیت نموه %~% ایقنت ان سیصیر بدرا کاملا # و هرروز بقوت جد و معونت عقل پای بر درجهآ منصبی رفیع تر مینهاد و دست # ~~اقبال در دولت خانهآ تازه بروی می گشاد و هرسحر از بهار اخلاق بزر گوار ~~او نسیم # ~~الطاف زیادت می دمید و هرشب انوار کواکب شمایل نامدار او شعاع افزون ~~میداد PageV01P002 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0012.png) # ~~تا کلمات اکابر کرمان بریگانگی او متفق شد و آثار روز بهی1 در ناصیهآ ~~ایام مبارکش ms02 # ~~واضح، شعر : # # له حرکات موجبات بأنه %~% سیعلو و خیم المرءا عدل شاهد # # مواعد للأیام فیه ورغبتی %~% وإلی الله فی إنجاز تلک المواعد # ~~و آنجا که اکفاء و اقران او بچیدن گل لذات از شاخ هوی اشتغال می نمودند ~~او # ~~در طلب رفعت مناصب و ارتقاء مدارج مراتب سعی میییوست ، شعر : # قادالحاد لخمس عشرة حجة %~% ولداته إذ ذاک فی الأشغال # قعدت بهم هماتهم وسمت به %~% همم الملوک وسورة ألأ بطال # بیلت : # هر گز نشود مرد ببازی غازی %~% کاهل نکند نشاط تیر اندازی # وبا این نفس عصامی و دولت نظامی او را همتی که مصراع : یری الدنیا و ~~مافیها # ~~وحاشاه فأیناه، هرچه او را از حطام دنیاوی بدست می افتاد براخوان انفاق ~~میکرد و ایثار # ~~اخدان میفرمود تا چنان شد که هیچ دانشمند و صوفی وعلوی ومحتاج و اهل ~~خیر در # ~~کرمان نماند که نه او را رسمی نهاد از زر وغله و خرما وغیره ، ومال در ~~وجه بهای # ~~جاه مصروف می داشت، شعر : # لیس مغبونا بحال %~% مشتری عزر بمال # والفتی من جعل الأموا ل اثمان المعالی # ~~تا بکرم شامل و بذل و افرشوارد دلهای خاص و عام را صید و طوطی زبان ~~دوست و دشمن را PageV01P003 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0013.png) # ~~بذکر خوب خویش گویا [ کرد] شعر: # یقر له بألفضل من لا یوده %~% و یقضی له بالسعد من لا ینجم # ~~1525) بیت : # قد تو سزای تاج وکت2 می آید %~% وز یک سخن توصد نکت می آید # از مشک تبت بوی نیاید چندان %~% کزخوی تو بوی مملکت می آید # ~~وچون ملک دینار ملک کرمان را مسلم کرد3 و شهر بردسیر را بگرفت خود اکثر ~~اصحاب # ~~تیغ وقلم فدا شده بودند وعرصهآ مملکت کرمان از خواجه ومحتشم خالی ، و ~~ملک دینار # ~~پادشاهی لطیف بود عاقل و مرد شناس و اهل دوست و این خداوند گار بردل او ~~چنان # ~~شیرین آمد که شیفتهآ او شد و نیز باز دانسته بود که این صدر بزرگوار ~~قول و فعل مجهود ms03 # ~~خویش مبذول داشته بود و علم هوای دولت او افراشته و در تمهید قاعدهآ ~~تربیت واصطناع # ~~داشت عملی بزرک و منصبی بلند لایق او نمیدید تا اتفاق افتاد ومنشی ~~ممالک او عز الدین # ~~رحمه الله فرمان یافت دیوان انشاء خویش بکمال فضل و بزر گواری او تفویض ~~فرمود # ~~و آن اختیاری بود که اعطی القوس باریها و اسکن الدار بانیها افتاد، ~~کاربکاردان # ~~سپرد وحق بحق دار داد چه دراین فن ابن بجدهآ آن شغل است وابو عذرهآ آن ~~طریقت، # ~~مایهآ لغت وادب حاصل وطبع کتابت وذ کاء تر سل حاضر وادوات مخاطبات ~~ومکاتبات از # ~~پدر دیده و آموخته ، مصراع : چون معانی جمع باشد شاعری آسان بود5 . # لاجرم چند سال دبیری آن پادشاه کرد وهرچه املا کرد از کتب و مناشیر همه # ~~را نسخت کردند و دست بدست می بردند، پس رأی ملک دینار چنان اقتضا کرد ~~که PageV01P004 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0014.png) # ~~چنانکه ملوک آل سلجوق بهر دو سه سال وزیری از وزراء خویش و بزر گی از ~~بزرگان # ~~حضرت بجانب مکرانات می فرستادند تا حساب معاملات و سیاقات خراج آن طرف # ~~روشن می گردانید و حملهای بی قیاس و مالهای بسیار بحضرت می آورد یکی را ~~نامزد # ~~آن شغل خطیر کند، در عرصهآ مملکت خویش جره باز شکار گاه آن خدمت و کره ~~تاز # ~~مضمار آن مهم ملم را هیچ خواجه را کافی ترازین بزر گوار نشناخت، اورا ~~با هبتی تمام # ~~از خیل و خول و فوجی از سوار وپیاده دونوبت (1520) بمکران فرستاد وهر ~~نوبتی # ~~در مدتی نزدیک آن کار نازک را مباشرت نمود و آنچه مقصود پادشاه بود ~~حاصل کرد و # ~~نفرت امراء آن طرف زایل گردانید و ایشانرا بدانهآ لطف در دام طاعت آورد ~~و ولایت # ~~مکرانات بیمن دم و بر کت قدم او پادشاه را مسخر و مستقیم شد و بقایای ~~اموال و خراج # ~~چند سالی که در ایام فترات برایشان باقی بود تحصیل کرده بخزانه رسانید ~~و بکفایت ms04 # ~~این مهم و تیسیر این غرض و تمشیت آن کار بر مقتضی رضاء پادشاه در حضرت ~~ملک دینار # ~~او را آن منزلت قربت حاصل شد و آن مکانت حرمت او را بفزود که محسود ~~اصحاب # ~~دیوان شد ووزیر وقت ناصح الدین ابور هیرارا آن کفایت برمذاق حال خوش ~~نیامد و # ~~ولایت خبیص که مستغل خاص ملک بود و مظنهآ نقدر کنی پیش ازین در تصرف آن ~~بزرگوار # ~~بود و هرسال مبالغ از آن بخزانه میرسانید فی الجمله دواعی حسد عقارب ~~حقد را در دل # ~~بوزهیر و جمال کرندی2 و اصحاب دیوان افگند تا تقریر پادشاه کردند که از ~~معاملات # ~~خبیص مبالغ بر وکلاء رکن الدین باقیست ، و ملک دینار در باب زر بر مادر ~~و فرزند # ~~خویش رحمت نکردی چنانکه از گفت او نقل کردند ، والعهدة علی الراوی ، که ~~اگر # ~~من درستی زر در پیشانی پسر خویش بینم پیشانی او بشکافم و زر بیرون آرم ~~. # فی الجمله رأی پادشاه بروی متغیرشد و آتش خشم او تیز و اورا بمبلغ ~~یکهزارو # ~~هفتصد دینار رکنی مؤاخذت فرمود. چون مبلغ هزار دینار گزارده شد و در ~~اداء باقی # ~~تأخیر و توقف میافتاد از آنجا که تیز دندانی حرص ملک دینار بود فرمود ~~تا اورا # ~~موقوف کردند و درخانهآ پرده دار خویش محبوس داشت، چون مدتی بر آمد امیر ~~جمال الدین PageV01P005 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0015.png) # ~~حیدر بن ابراهیم که امیری بود از امراء تر کمانان خراسان و بخدمت ملک ~~دینار آمده1 و # ~~ملک او را کوبنات و سرحد خراسان باقطاع داده و مردی بود متمیز ومتودد و ~~ر کن الدین # ~~چنانکه برشارع هردلی جوازی داشت (153a) مهر او در زاویهآ دل جمال الدین ~~حیدرهم # ~~پای باز کرده بود، بحکم نصیحت با ملک گفت مسلمانی را مردی فاضل بزرک ~~محتشم # ~~وخدمتکاری مشفق موقوف فرمودهآ وزر نقد میخواهی، در و سع اوزیادت از ~~آنکه گزارده # ~~نیست مصلحت آنست که اورا خلاص دهی ومن ضامن وی باشم تا بتدریج ms05 ازعهدهآ ~~باقی # ~~بیرون آید . تیر این کلمه بر غرض قبول آمد و او را خلاص داد و در صحبت ~~امیر جمال الدین # ~~حیدر رغبت کوبنات نمود ودر کوبنات مد بر امور وفرمان ده مطاع وحا کم ~~مطلق شد # ~~وامیر جمال الدین محکوم ومطیع او ، وچون ملک دینار حق خدمت آن بزرگ ~~نشناخت # ~~ودر مقابلهآ سوابق وفا صواعق جفا تقدیم نمود حق تعالی اورا بدین کبیره ~~مؤاخذت کرد # ~~و در اعهآ دولت وقباء بقاء از وی بر کشید و از تخت مملکت او را بتختهآ ~~مهلکت رسانید2 # ~~و چنانکه ییش ازین معلوم شده است کرمان بوفات او بهم برآمد و پسر او ~~فرخشاه # ~~برجای پدر نشست و احوال او چنانکه معلوم شده است در اضطراب افتاد و ~~سرهنگان # ~~غلبه نمودند و حشم غز را ازشهر بردر زدند و روی بمحراب حضرت خوارزم ~~آوردند # ~~و التجا بخدمت خوارزمشاه3 کرد4 تا لشکری فرستد و غز را مقهور گرداند و ~~سکه و # ~~خطبه بنام او کردند و رسول و قاصد برین مهم متواصل و مترادف داشت و از ~~کوبنات # ~~هم برین قضیت مینوشتند و در استدعاء فوجی از حشم منصور و تسلیم ولایت # ~~موافقت مینمودند. # بعداللتیا والتی نصرةالدین اتابک پسر محمد انر5 بکرمان رسید و کدخدای # ~~ومد بر کار او رضی الدین ابوبکر بن علی [نیشابوری] خواجهآ مستجمع آلات ~~سروری # ~~همتی عالی ومالی و افرومجالی فراخ، و چون شهر بر دسیر باتابک نصرة ~~الدین دادند جمال الدین PageV01P006 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0016.png) # ~~حیدر بحکم سوابق معرفت و مواصلتی که میان ایشان بوده است از کوبنات باز ~~وی # ~~پیوست و رکن الدین مصحوب او باعزاز واکرام ، وچون آن خداوندرا با رضی ~~الدین # ~~اتفاق ملاقات افتاد در او جایی مکین یافت و رضی را با وی خوش افتاد ~~(1530) و در # ~~احترام وتوقیر او مبالغت نمود تا ایام اتابک نصرة چنانکه معلوم است ~~منقرض شد1 و # ~~نایرهآ سیاست او منطفی و برعقب مراجعت جلال الوزرا از کرمان از حضرت ~~جلت2 ms06 # ~~شخصی نامعلوم را بکرمان فرستادند چون بومی شوم یعنی حاجب عمر2 ناخوش ~~منکر # ~~بی بصیرت بی بصر . و در دولت او ناصح الدین ابوزهیر در پیش کار افتاد ~~ومجمرهآ سینهآ او # ~~از حقد ر کن الدین و صدر سعید نظام الدوله عثمان رحمه الله پر اخگر ~~کینا، و تا این # ~~دور ابلهی می جست که بدست او مار مرادی بگیرد و بمدد جهالت او غرض خود ~~بر آورد، # ~~وجود وحضور حاجب عمر فرصت تمام دانست و از پس پردهآ حماقت حاجب عمر حکم # ~~موقوف داشتن رکن الدین و نظام الدوله بیرون آورد و هر دو را بعلت ~~مصادرهآ مال # ~~محبوس داشت. # و بقول : وإذا انتهیت الی السلامة فی مدان فلا تجاوز # ~~اینجا دیگر سرپلی است که بی اجازت حفاظ بر نمیتوان گذشت و باژ گاه ~~منعمی # ~~است که بی رشوت ثنا محاوزت نمی [توان] کرد ، حقوق نعمت نظام الدوله ~~رحمه الله # ~~سرراه سخن گرفته است و بزیان حال میگوید که ما احو جنی الی دنائگ ، ~~مصراع : # ~~اذ کر محبتنا و حس ودادن]، گیرم که ترا قوت دست دفع آن ستم که برمن رفت # ~~نبود زبان ذکرخیرو دعایت کجاست ؟ # صدر کبیر نظام الدوله خواجهآ بود دانا وزیرک وصاحب مروت و بذول وخورنده # ~~و بخشنده، شعر : # تعود بسط الکف حتی لوانه %~% ثناها لقبض لم تطعه انامله # ولو لم یکن فی کفه غیر روجه %~% لحادبها فلیتق الله سائله PageV01P007 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0017.png) # خود را برین عادت کریم و بذل عمیم از مبدأ عمر ا نبوبا فا نبوبا ~~بصدردیوان # ~~استیفاء ممالک کرمان رسانید بعد ما که اکثر اعمال جزوی از کدخدائی ~~امراء دولت و # ~~عمل املاک خاص و امثال آن کرده بود و بر دقایق معاملات و حقایق محاسبات ~~کرمان # ~~واقف شده، درین باب اسرار زعما و باز یاران 1 ولایت بدانسته و ایشان را ~~بشمول # ~~معرفت در قید اسر آورده و بحسن معاشرت وفرط مراعات و فیض احسان رقاب ~~احرار # ~~کرمان را بربقهآ عبودیت بسته ms07 (154a) و بدست هردوستی گل تفصل داده و بر ~~گردن # ~~هر دشمنی غل ذل نهاده تا در کرمان کریم براطلاق ومنعم باتفاق شده وخواص ~~وعوام # ~~هر بامداد خدمت در گاه و سلام مشاهدهآ جمال او وظیفهآ خویش ساخته و بعد ~~از نماز فرض # ~~بامداد آنرا واجب شناخته. # فی الجمله وزیر بو زهیر آن دو بزرک را بدست حشم خوارزم باز داد و در ~~ایذاء # ~~و مطالبت وصیت میکرد تا اصداف کیایی ایشان از درر2 نعمت تهی گردانید و ~~آخلاف3 # ~~کدخدایی ایشان از درر4 ثروت خالی کرد و چون حاجب عمر درین میانه سقط شد # ~~یسرابله اوخود جمله کرد و پنداشت که اشارت وزیر بوزهیر فرمان خدای است ~~، نظام الدوله # ~~را بقلعه کوه5 فرستاد و او را در شکنجه وعقوبت هلاک کرد، شعر : # فعطل صدر مجلسه المحلی %~% وأغمد سیف دو لته الشهیر # و ذاق محاقه قمر منیر %~% یضیء الدست منه ویستنیر # سقی الله ثراه وجعل الجنة مثواه ولاعاش من ارداه . وچون وزیر نظام الملک ~~طوسی PageV01P008 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0018.png) # ~~عمیدالملک جهشیار فارسی1 را هلاک کرد در آن معنی یکی از شعرا گفت شعر : # آتفرح أن قتلت جهشیار %~% فکم لله منل جهشیار # بیت : # # کردی زجهان نظام عثمان کم و کاست %~% تا خود بنشینی اندرین ملکت راست # # ایزد دگری قهر ترا بگمارد %~% ای بس عمروعلی وعثمان کی وراست ~~PageV01P009 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0019.png) # و خداوند رکن الدین را مدالله عمره وادام عصره چون کرد گار یار بود و ~~جبار # ~~نگاهدار و جوی حیوة او پرآب و علماء خدم در استبقاء او مستجاب از قید ~~کید اعدا # ~~چون موی از خمیر بیرون آمد وخود چنانکه مذ کور است در آن وهلت امراء ~~شیانکاره # ~~نزدیک آمدند و حشم خوارزم را از شهر بیرون کردند و شهر بردسیر تسلیم ~~شبانکاره [شد # ~~امیر قطب الدین مبارز بذکاه فراستی و نور هدایتی که داشت و علی مرور ~~الأیام # ~~ذ کر مناقب وصیت فضایل رکن الدین شنیده بود هیچ کس در نظر اختیار او ms08 # ~~نیامد وسایهآ عنایت او برهیچ آفریده نیفتاد الا بر آن مخدوم و فرمود که ~~بحکم نیابت # ~~او در دیوان بنشیند . بامدادی وزیر بوزهیر بدیوان شد و ر کن الدین را ~~دید در صدر # ~~نیابت مر بع نشسته، جهان بردیدهآ او تاریک شد ورشتهآ امید او بحیوة ~~(1540) باریک، # ~~ودانست که این ختم ایام رفاهیت است و سر جریدهآ دیوان کراهیت، از آن ~~جای باز # ~~برسعی آن کریم بانتقام باز گشت . حق ذوالجلال والاکرام هر روز رأیت ~~احتشام آن # ~~مخدوم بفرط اعتلا مخصوص داشت واراذل اعداء اورا درسجن ابتلاء امتهان ~~محبوس، و # ~~درجات منزلت او هر روز رفیعتر میشد تا آن روز که امراء ایگ عزیمت بر ~~معاودت # ~~خانهآ قدیم مقصور فرمودند، حملهآ اکابر کرمان را با خود بایگ بردند ~~وهمه را ببلاءجلاء # ~~و طن مبتلی کردند و منصب نیابت مملکت بر کن الدیر مفوض فرمودند و قائم ~~مقام خویش # ~~در کرمان بنشاند . چون چند گاهی بگذشت امیر مبارزالدین را تغییر رأیی ~~حاصل آمد # ~~یا تجدد خیالی روی نمود بی سببی ظاهر سعدالدین ابوسعد را کبه منشی و ~~صاحب سر # ~~او بود بحکم نیابت نامزد کرمان فرمودنه بر آن وجه که با خداوند رکن ~~الدین خطابی # ~~کند یا طریق عنف پیش گیرد . و این سعدالدین فضلی وخطی داشت اما مردی ~~پرا گندهآ # ~~آفاک سفاک بود ودر میزان معاملت کفهآ قول او با کفهآ عمل موازی نه، شعر ~~: # و کأن وسواس الفؤاد یروعه %~% من حنة او نشوة او افکل # چون ببردسیر رسید تیغ اسراف از غلاف خلاف بر کشید و قدم مبادره و مصادره # ~~پیش نهاد، ر کن الدین از سرای عمل باز گوشهآ شرف ذات خویش کرد و زمام ~~شغل # ~~بسعدالدین سیرد . PageV01P010 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0020.png) # اگر گویند چرا ذکر خداوند رکن الدین آنجا که امیر قطب الدین مبارز منصب # ~~نیابت تفویض بوی فرمود نکردی گویم از آنکه نخواستم که مصروف سعد الدین ~~افاک # ~~سفاک باشد واگر گویند چرا آنجا که با نظام الدین ms09 تیغ مقاتلت کشید و درع ~~مجادلت # ~~پوشید نکردی گویم از آنکه نخواستم که سمت خروج بر پادشاه بحسن خصال او ~~منسوب # ~~باشد ، شعر : # # گتمت سر الهوی و القلب منشئه %~% وکیف اکتمه والدمع مفشیه # آنچه حکم حلال زادگی و شرط حسن خدمتکاری بود در آن موضع بجای آوردم # ~~وتلویح بجای تصریح بداشتم چون تشریح اجزاء احوال و تصریح اسماء وافعال ~~(155a) # ~~می فرمایند پردهآ کتمان از عروس اسرار برداشته آمد و غت و سمین انساب و ~~خیر و شر # ~~اسباب در ضبط قلم آورده شد ، بلی چنانکه مذ کورست تا نظام الدین مصاف ~~مرزغان # ~~شکست و باز بردسیر آمد سعد الدین حاکم بردسیر بود پس نظام الدین اورا ~~بعلت اشتغال # ~~بعلم فلسفه ومجالست با اهل آن متهم کرد و اورا از دست شغل بر گرفت و در ~~پای فیل # ~~عزل انداخت و منصب عمل نیابت ووزارت کلی برکن الدین مقؤض فرمود ومدت ~~یکسال PageV01P011 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0021.png) # ~~طرب و بطر تکیه کرد و رکن الدین بترتیب حشم و مایحتاج سرای او قیام ~~مینمود و چنانچه # ~~معلوم است بانظام الدین گفتند که یا سرا دق عزیمت دفع غز بیرون زند تا ~~در شهر علوفه # ~~بماند یا از خزانهآ خود خرج کند چه وجوه دیوانی نمانده است، از شمول ~~غفلت و # ~~قلت مبالات بحال جهانداری نمی شنید تاسال دیگر که دست احتیاج پای لجاج ~~ازجای # ~~ببرد و آب ضراعت تختهآ قناعت سترد و خناق اضطرار حلق اختیار بفشرد، نه ~~دردیوان # ~~وجهی ونه نظام الدین را دل انفاق ونه رکن الدین راقدرت ومکنت نقدینه . ~~نظام الدین # ~~خود را و حماعتی مفسد ناپاک را بردست رعیت افگند وجواز خود را وجهی ~~ندانست، # ~~هزار رحمت حق تعالی برخلق سمح و طبع سهل خداوند رکن الدین باد که اگر ~~درین # ~~وقعهآ فتنه بجای او وزیری گرسنه چشم و پیشوائی طموع بودی هرروز ~~هزارمسلمان # ~~از زخم سنگ وچوب شبانکاره هلاک شدی ، علم الله و کفی به علیما که چند ~~کرت ms10 دیدم # ~~که بیچارهآ بخدمت وی می پیوست گریان و نالان و آن خداوند مال او برخود ~~گرفته # ~~است واورا خلاص داده و از آن جمله یکی منم که از جهت وقفی که بدست دارم ~~هربدو # ~~سه روز چیزی میخواستند و ده دینار و پانزده دینار ر کنی حوالت می کردند ~~و من # ~~بحبهآ درمانده بودم و آن خداوندگار حرس الله ظل دولته برمن ابقا می ~~فرمود ورخصت # ~~نداد که حبهآ از من بزیان شد ، اگر شکر آن یک نعمت از انعامهای آن ~~خداوند # ~~گزاریم هر گز از عهدهآ آن بیرون نیاییم جزاه الله خیر الجزاء. # چون یک سال برین عذاب بگذشت و هیچ تیر حیله درجعبهآ تدبیر نماند وسال نو # ~~در آمدهم آن خداوند در بحر تفگر بطلب در صواب غوطه خورد ورائی زد که هر ~~گزاندیشهآ # ~~آن چهار شخص که دهاة عرب بودهاند یعنی معاویه (1550) و زیاد و عمر و بن ~~العاص # ~~و مغیرة بن شعبه بکنه آن نرسیدی ، # # واذا هم القی بین عینیه عزمه %~% و نکب عن ذکر العواقب جانبا1 ~~PageV01P012 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0022.png) # کثرة ألنظر فی العواقب محسنة فاذا عزمت فتوکل علی الله، یس مصلحت # ~~در آن دید که خصم را از درع شوکت برهنه گرداند پس بروتیر باران قصد ~~کند، حشم # ~~نظام الدین از جهت بی نوائی و سبب گرسنگی پرا گنده میشدند، برادر او ~~سیف الدین # ~~محمد کژ کلاه در خدمت او مانده بود تقریر کرد که امیر قطب الدین مبارز ~~بمکاتیت مبالا # ~~نمی نماید وحقیقت این حادثه که مارا افتاده است باورنمی کند و بمدد ~~رجال و عدد اموال # ~~معونتی نمی دهد طریق آنست که سیف الدبن محمد بخدمت او رود وصورت حال ~~بازوی # ~~نماید و سورت واقعه بروی خواند مگر اثر کند و منهج اغاثت و اعانت مسلوک ~~دارد . # ~~سیف الدین را گسیل کردند و نظام الدین با غلامی ده پانزده و جمعی ~~شبانکارهآ معدود بر # ~~درگاه و قلاع ماند و چنانچه معلومست رفت آنچه ms11 رفت تا افواج بلا مترا کم ~~شد و امواج # ~~محنت متلاطم وزید فی الطنبور نغمة وملک عجمشاه بحشم غز رسید و درشهر ~~آمد و # ~~منصب وزارت برقاعدهآ ممهد در نصاب اهل گذاشت وهمگی امور ممالک و مصالح ~~باز رأی # ~~رکن الدین افگند و آن خداوند در وادی آفات و بادیهآ مخافات از چنگ ~~شیانکارهآ قلعه # ~~و تهدید غز بامعارف کرمان از کمال لطف و حسن مدارا تسکین نوایر فتنه می ~~فرمود # ~~و بحفظ قوانین مصالح لشکر و رعیت قیام مینمود تا آن روز که، مثل: جری ~~الوادی # ~~فطم علی القری1 ولشکرفارس وعزالدین فضلون درولایت آمدند2 و بحلول او ~~درعرصهآ # ~~کرمان هم دندان صولت شبانکارهآ قلعه کنده شد وهم مخلب طمع غزاز کرمان ~~شکسته # ~~و شبانکارهآ قلعه پناه با عزالدین فضلون برد و راه تواضع رفت وسخن از ~~سوخضوع گفت # ~~وغزمیان اقدام واحجام3 فروماند . خداوند رکن الدین قرعهآ استخارت ~~بگردانید . # ~~علیکم بالسواد الأ عظم بر آمد دست اعتصام در شاخی زد که بیخی راسخ ~~داشت، # ~~الکلاب علی ألمقر برخواند و غز را باشبانکاره بگذاشت و با جماعتی از ~~خدم خویش PageV01P013 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0023.png) # ~~با امه (1562) عرالدین فضلون پیوست . چون غز شوکت فارس دید و انضمام ~~وزیر و # ~~خواجگان وحشم کرمان با ایشان حد معرت او مفلول شد و دست کفایت او مغلول ~~، # ~~ازشهر برون جستند و روی بجانب بم نهادند وملک کرمان و شهر بردسیر ~~پادشاه اسلام # ~~را ملک معظم خاقان اعظم وارث سریر سلیمان سلغر سلطان عادل جهان مظفر ~~الدنیا # ~~والدین مغیث الاسلام والمسلمین ملک ملوکالعالمین ابوالمظفر سعدبن اتابک ~~زنگی # ~~حرس الله ظلال اقباله و ارسی قواعد مملکته مسلم شد و عزالدین فضلون در ~~شهر آمد # ~~و لشکر فارس بسلامت باز گردید ، شعر : # فعم الامن وانقصطع التعادی %~% و آب ألملک مخضر المراد # بیت : # # جهان ظلم فرسود زعدل او بیاسود %~% زمین وحشت آلود زهر بلا بپالود # یس چنانکه مذکوراست چتر پادشاه عادل عمادالدنا والدین محمد1 دامملکه # ~~بکرمان رسید و برعقب وصول رایات ms12 او بکرمان مثال اعلی پادشاه اسلام اعلی ~~الله شأنه # ~~مشتمل بر استدعا خداوند ر کن الدین و دیگر صدور و امراء کرمان رسید در ~~اثناء نهضتی # ~~که بجانب عراق میفرمود، برحکم فرمان روی بحرم کرم و حضرت معظم پادشاه ~~اسلام # ~~لازال ملکه آوردند ، چون سعادت مثول بار گاه اعلی اعلاه الله حاصل ~~کردند و پادشاه # ~~بنظر فراست ملکانه در خلق و خلق هر یکی نگاه کرد نقاش معرفت او طرح عمل # ~~هر یکی بر درج خاطر خویش افگند و برواء2 و سیم و چهرهآ قسیم ولطف عمیم ~~و بشر # ~~عظیم خداوند رکن الدین معجب شد ، عرضی دید لآ لی معالی ازو متلالی ~~وهیئتی # ~~دید سیماء تأیید سمائی از اولایح و رأیی دید برق خندهآ فتوت از و جهنده ~~و خلقی دید # ~~نسیم مشک مروت ازو دمنده، شعر : # تدفق کف بالسماحة ترة %~% و اسفار وجه بالطلاقة مشرق PageV01P014 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0024.png) # غرس هوای این بزر گوار در چمن ضمیر آن پادشاه کاشته شد و مهر مهرش # ~~ر خزینهآ دل نهاده ، مصراع : کوئی که هزار سال عاشق بودم ، و اورا منصب ~~شرکت # ~~ملک را و درجهآ وزارت را متعمن شناخت . # ~~چون از مهم اصفهان فارغ شد1 ودر کنف دولت و ضمان سلامت باز دار الملک ~~شیر از # ~~آمد خواجه اثیرالدین سمنانی را که وزیر بود نامزد کرمان فرمود و زیور ~~وزارت از # ~~وی فرو گشاد و بر عروس روز گار خداوند رکنالدین بست، شعر (156b) : # فحاز شیراز مالم یوته آحدا %~% وضم فارس مالم یلقه آبدا # [شعر :] # بعدلک آدرک المظلوم تاره %~% و فضلک شاد بانی المجد داره # و قبلک هنی الوزراء حتی %~% نهضت لها فهنشت الوزاره # بدور دولت او جهان مجد و شرف را آیین بستند وعالم فضل و کرم را بیاراستند # ~~در سایهآ جناح معدلت او دیهآ شاهین آشیان فرخ حمام شد و از مواد مکارم ~~او در حدود # ~~فارس و کرمان هیچ محتاج نماند ، مدت یک سال مراعی آمال در جناب کرم ~~عمیم ms13 او # ~~خصیبب بود و جملهآ خلایق از نصاب مرحمت او با نصیب، وهر کجا برید صبا ~~روایح # ~~نوافح مشک صیت کرم او می رسانید خواص و علماء آن طرف روی بجانب شیراز ~~می # ~~نهادند و اکثر معارف اصفهان وائمهآ فضلا و شعر اوطن باز کنف افضال آن ~~وزیر آوردند. # چون خواجه اثیر سمنانی از کرمان باز حضرت شیراز شد فرزندان او را بر # ~~رضا بانعزال و انزوا در زاویهآ اهمال ملامت کردند و با آنکه مردی پیر ~~بود و از عمل # ~~و طلب مناصب سیرشده باغراء فرزندان چنان معلرم شد که دهی داشت فدا کرد ~~وعمل # ~~باز خرید و وزیر شد بی آنکه خداوند ر کن الدین بیک حبه مخاطب شد یا ~~بقدر سر # ~~مویی از حرمت و قربت او باز کم آمد، بلی این ساعت اسم وزارت بر اثیرست ~~و دیگر PageV01P015 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0025.png) # ~~اعمال حضرت و مصالح مملکت برأی او موکول و بنظر حس تدبیر اوموصوف ~~وانتظار # ~~خدم چنانکه ساعة فساعة تجدید تولیت استیناف رود. فرض فائت را بقدر طاقت ~~قضا # ~~کرده شد و سخن برسید 1 واز مناقب ذات وجلائل صفات اوهزار یکی گفته نشد ~~-شعر: # یفنی ألکلام ولایحیط بوصفه %~% أیحیط ما فنی بمالا ینفد # آمدیم باز سر قصهآ کرمان و تزاید اختلال احوال آن از تبدل و الیان و ~~ترادف # ~~مقطعان . # پادشاه اسلام اعلی الله شأنه ولایتی عریض بدست کرده و لابد از آن عمارت ~~باشد # ~~و ارتفاع و فایدهآ که بخزانهآ او رسد، تا هر بشش ماه و یک سال والیی نو ~~و مقطعی تازه # ~~آید محالست که ولایت کسوت عمارت پوشد و رعیت بوی سلامت بیند و شربت ~~راحت # ~~نوشد چه هر چه مقطع که میرسد آنچه میبیند ازحاصل وقت (157a) و موجوددخل # ~~می برد و چیزی از مستقل بطریق قرض یا بر سبیل عنف نیز استخراج می کید ~~وچون # ~~مقطع دیگر می رسد گرسنه و برهنه و کیسهآ تهی آورده که پر کند تکلیف ms14 از ~~سر # ~~می گیرد و تعذیب برعیت آغاز می نهد ، و تا حال برین نسق رود عمارت و ~~راحت # ~~متعذر باشد والسلم. # قصه باز خواندن خواجه فخر الدین بندقه # و آمدن فخر الدین عباس # در جمادی الاولی سنهآ اثنتین و ستمایه و آخر ماه دی سنهآ خمس و تسعین # ~~خراجی صاحب عالم عادل فخرالدولة والدین احمدبن سعد بندقه ادام الله ~~علوه[را # ~~از حضرت شیر از بکرمان فرستادند ، مردم پنداشتند که خواجه ایست از ~~عدادخواجگان # ~~پیش که پیش ازین [ ازاخراسان و دیگر اطراف بکرمان رسیدهاند، چون با ~~ائمه و # ~~خواص مردم و افاضل کرمان در کتب خانهآ معارف باز کرد و با منتجعان و ~~محتاجان PageV01P016 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0026.png) # ~~سر کیسهآ کرم بگشاد بدانستند که آن صدر بزر گوار نه از دست دیگر صدورست ~~گه # ~~عالمی است در صورت عالمی و جهانیست در کسوت انسانی ، و مدت دو سال و ~~کسری # ~~که در کرمان بود هر روز فنی از فنون فضل و کرم و نوعی از انواع لطف و ~~شفقت بر # ~~خلق خدای اظهار می کرد تا رعیت کرمان خاص و عام عاشق آن اخلاق شهد آمیز ~~و # ~~شمایل عشق انگیز شدند و چون از حضرت شیراز او را صاحب کرمان می ~~نوشتنددل # ~~بر آن نهادند که او را باهل کرمان ارزانی داشتهاند و کلی بما گذاشته ، ~~و یک سال # ~~که ابو خالد ظالم در کرمان بود اگر نه تریاق لطف مساعی آن صدر بزر گوار ~~بودی # ~~زهر افاعی شطط1 بو خالد دمار از مردم بر آوردی و ازاین جهت سوز مفارقت ~~خدمت # ~~او زیادت التهاب می نماید و رفتن او سبب فرط اضطراب وتشویش خواطر ~~میگردد . # و پیش ازین شرح داده شد که روز رحلت عزالدین فضلون از کزمان چه صعب # ~~روزی بود برمردم، آن روز در چنب خروج آن بزر گوار عید می نمود ، شعر : # رحلت فکم باک بأجفان جوذر %~% علی وکم باک بأجفان ضیغم # بیت : # رفتی که مباد بیتوخوش یک ms15 نفسم %~% واز گردش روزگار این درد بسم # (b 157) چندروز از شهرستان بیرون آمد و در باغی توقف نمود آن چند روز # ~~خاص و عام مقام باز حوالی آن منزل میمون آوردند و جماعت علویه و ائمه ~~هرروز در # ~~حضرت او چندان دود آه حسرت بر می کشیدند که شعلهآ آتش توجع بآسمان ~~میرسید # ~~و چندان اشک گلگون نثار خیری چهرها می کردند که هم آن خداوند ملول میشد # ~~و بشفاعت مردم را گسیل می کرد ، شعر: # ذ کر ألرحیل ففاض منیالأدمع %~% ودنا الفراق فقض منی ألأصلع # و علمت آن القلب بعد فراقهم %~% گالدمع من آلم الحوی تتقطع # و تمامت انعام او بررعیت کرمان و لطف آخرین آن بود که [ابو] خالد ظالم را # ~~پیش از حر کت مبارک خویش گسیل کرد و پس از دوسه روز خود بر نشست و روز ~~PageV01P017 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0027.png) # ~~رکوب مبارک از ولولهٔ‌ نالههای زار و زلزلهآ دلهای بیقرار مجاری رخش او ~~آخدود # ~~خدود را خون آلود میگردانید و گرد مو کب حشمس صحائف خواطررا دود اندود # ~~میداشت لاسیما حال آن بیچاره که جناح اشبال براحوان من پوشانیده بود ~~ومرا بسجال # ~~افضال سیراب گردانیده و تأهیل تعلیم فرزند عزیز شرف الدولة والدین ~~محمود ابقاه الله # ~~فی دولة والده ارزانی داشته و مرا سلمان البیت گردانیده و اثر غیبت او ~~این ساعت آن # ~~نکایت مینماید که حکایت شکایت او تعذری دارد لاجرم بی مر بی و پناه ~~ماندهام وخانه # ~~برخود زندان کرده و گرسنگی و برهنگی شعار و دثار ظاهر و باطن خود ~~گردانیده ، # بیت: # چشمی که ترا دیده بود ای دلبر %~% خود چون نگرد بروی دلخواه دگر # شعر : # فلو أنی قدرت غمضت عینی %~% فلم ابصر بها حتی آراگا # در مدت مقام خواجه فخر الدین در کرمان از حضرت شیراز فخرالدین عباس را # ~~با چند امیر دیگر و فوجی ازحشم منصور بکرمان فرستادند ازجهت استخلاص ~~ولایت # ~~خبیص و اندو گرد ورایین 3 که در دست حسام الدین ms16 ایبک بود و شهاب الدین ~~محمد # ~~تبتار، واگرچه بر ظاهر طاعت پادشاه می رفتند و بزبان دم عبودیت میزدند ~~از مال و منال # ~~ولایت هیچ بدیوان دار الملک نمیدادند، برپادشاه لازم شد آن کاز را ~~تدارک کردن ، # ~~فخرالدین عباس را فرستاد ورایین را مسلم کرد و قلعهآ اندو گرد را ~~(158a) از دست # ~~شهابالدین محمد تیتار باز گرفت و بجانب خبیصشد واز بردسیر التماس حضور ~~خواجه # ~~و اقضی القضاة ولایت کرد مدد را ، هردو تجشم نمودند و بخبیص شدند وبیمن ~~قدم ودم # ~~بزرگان عباس را کاری رفت و آن فتح بر آمد و امیر حسام الدین ایبک ~~شهرخبیص تسلیم # ~~کرد و بیرون آمد. و عباس در خبیص سجادهآ سالوس بگسترد و از خوردن خرمای ~~هربستانی PageV01P018 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0028.png) # ~~تحرز نمود و ازخوردن آب هرجویی تقزز1 ، شعر : # صلی فأعحینی وصام فرابنی %~% نح ألقلوص عن المصلی الصائم # ~~و مردم را بدین زرق بفریفت و اقضی القضاة ولایت و جماعتی که بدین معنی ~~مطلع شدند # ~~تمنی کردند که پادشاه عباس را نامزد کرمان کند . چون باز حضرت شیراز شد ~~و او را # ~~کاری شگرف بر آمد و نامی نیکو کرد و حسام الدین ایبک را بخدمت برده ~~ولایت کرمان # ~~او را سپرد وبوی ارزانی فرمود، غرهآ شوال سنهآ اربع و ستمایه موافق با ~~ماه اردیبهشت # ~~سنهآ ثمان و تسعین و خمسمایه در شهر آمد و مردم پنداشتند که عباس بن ~~عبدالمطلب عم # ~~پیغامبر بکرمان آمده است و اعتمادی زیادت از حد برحلال خواری و کم ~~آزاری او # ~~کردند، چون مربع بنشست با برادری هندو بچه و خواجهآ لوری چهره و فوجی ~~از # ~~ترکان گرسنه، مصراع : نه چنان آمدی که بنمودی ، طراز رایت او بود ، سر ~~کیسهآ # ~~حیل بگشادند و در دیوان ظلم باز نهادند و مبدا ظلم و مطلع عدوان آن بود ~~که عباس # ~~و برادر وخواجه خلوت کردند و در اندیشهآ آنکه مال ومنال مسلمانان که ~~برصحراست # ~~چون برند روز میخوردند و غله ms17 برصحرا می گذاشتند و ضرری و احتیاطی که ~~هرسال # ~~از دیوان می کردند در توقف داشتند و بازیاران فریاد می کنند که جو کلی ~~در خاک # ~~ریخت و وقت حصاد گندم آمد، از توقف و تأخیر اکثر غله بر صحرا منغص و بی ~~خیر # ~~شد پس هر دهی خاصهآ خود را قراری دادند وجانب احتباط را مهمل گذاشت و ~~بازیار # ~~و ارباب را سر درهم داد، چون بازیار دید که غم مسلمانان نمیخورند و ~~راستی مرعی # ~~نخواهد بود و تا آخر سال او محاطب خواهد بود روا نداشت که یک من غله ~~بارباب # ~~دهد . مزارعان بیچاره در مهاوی حرمان افتادند و بمحلس2 حکم و سوگند ~~بازیار تمسک # ~~نمودند هیچ فایده نبود ، بازیار می گفت که حاصل ارباب و . ...3 را همه ~~بر گرفتند . # بیداد دوم آنکه ازعهد غز باز ربعی از منال مسلمانان برمی گرفتند (1580) # ~~و در وجه علوفهآ حشم مینهادند و این قاعده مستمر شد و عباس و اصحاب ~~باول بنا آن PageV01P019 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0029.png) # ~~نهادند که منال مسلمانان کلی برمی داریم و رعیت میباید که امسال مضایقت ~~نکنند و # ~~طریق محاملت سپرند، مردم را این معنی کفر نمود و فریاد از نهاد مزارعان ~~برآمد پس # ~~حاکم ولایت ملک القضاة و امیر فخرالدین هوشنگ درین باب سخن گفتند و ~~عباس رااز # ~~درجهآ علو این غلو فرو آوردند و بشفاعت ایشان باز نیمه آوردند و غرض ~~ایشان آنکه # ~~بر ثلث مقرر شود، بعد از تنقیص غلات و تنغیص ارتفاعات وتضرع مردم و رنج ~~دل # ~~رعیت برثلث مقرر کردند بیرون از آنکه در سر ازدهها خود را مقرر کردند و ~~بازیار # ~~را این تهور و تهاون حجت شد وجانب ارباب را مهمل گذاشت . # ظلم سیوم آنکه پیش ازین غز و غیره که ربع غلهآ رعیت می گرفتند جماعتی # ~~مخصوص را از اهل حرمت و بیوتات وائمه ازین خطاب معاف میداشتند و آن را ~~موضوع # ~~نام نهادند و تا ابوخالد ملعون آمد امرا ms18 و مقطعان متقدم آن رسم را ممضی ~~و مجری # ~~می داشتند . ابوخالد علیه من الله مایستحق این رسم محمود از میان بر ~~گرفت و جانب # ~~احترام علما را رعایت نکرد وموضوع ایشان نداد و این بی حرمتی سنت عباس ~~شد ، کلی # ~~این طریق مسدود داشت و موضوع ائمه را محمول انبار خویش کرد . # واز اخلاق فظیع وافعال شنیع او بخلی بود که گربه را لقمهآ نمیداد وموری ~~از # ~~انبار او دانهآ نمی کشید، شعر : # ~~و یحبس الروت فی آعفاج بعلته بخلا علی ألحب من نقر العصافیر # بیت : # بنا دادن چنان خو کرده خواجه %~% که هر گز هیچ کس را چیز ندهد # بر او تا نام دادن بر نیفتد %~% گرش قولنج گیرد تیز ندهد # وعجب تر آنکه عباس و برادر و خواجه و فوجی مد بر گدا که با وی بودند # ~~دریک بوته ریخته بودند وهمه از یک قالب بر آورده ، همه در مساوی ~~متساوی، مصراع : # ~~سواسیه کأسنان ألحمار . # همه نادان ، همه بخیل ، همه ظالم ، همه متکبر، مصراع : و من العجائب # ~~ممسک متکبر . PageV01P020 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0030.png) # و از ابواب اسراف عباس یکی آن بود که گوسفندی از آن وی گم شد و تهمت بردن # ~~و خوردن او براهل محلتی معین نهادند ، اهل این محلت را بصد دینار رکنی ~~مخاطب # ~~داشت و مو کل برسر گماشت و مردم آن محلت مرد و زن و اطفال التجا باز ~~جامع # ~~آوردند و سه شان روز نخوفتند و یا رب کردند و خدای خواندند و بوریای ~~مسجد # ~~بسوختند وپس قصد (150a) سوختن منبر کردند ، بدان بیچارگان رحمت نکرد و ~~بآن # ~~تضرع التفات ننمود و پنجاه دینار ر کنی ازایشان بچوب بستد . # و بدعتی که وهم هیچ ظالم بدان نرسیده بود و هیچ متعدی در آن خوض1 نکرده # ~~جز عباس آن بود که چون مهرماه که وقت عمارت و زراعت تخم شتوی سنهآ تسع ~~و تسعین # ~~است در آمد فرمود که تخم دهها مضاعف کنند و مزارعان ms19 بیچاره را الزام ~~داشت تامحقری # ~~دخل که بصد محنت از دست تقلب بازیار باز گرفتهاند باز دهند تا بکارند و ~~غرض او # ~~آنکه مدانست که اگر درویشی را صد من غله رسیده است خورده باشد این ساعت # ~~اورا نمانده باشد که تخم زیادت کند و با بازیاران گفته بود که هر کس که ~~تخم زیادت # ~~ندهند من از آن خود بدهم تا اورا مداخلتی درضیاع مسلمانان حاصل شود و ~~روز دخل # ~~بعلت آن منال درویشان ببرد ومزارعان ازخوف مستقبل و تو هم دعوی شر کت ~~هر که # ~~غله داشت داد وهر که نداشت خان ومان فروخت و تخم زیادت ترتیب ساخت و ~~جگرها # ~~خون میشد که اگر این نا شیرین تا وقت غله در کرمان بماند چه منصوبه های ~~ظلم # ~~فرو چیند و لعبهای شطط بیرون آرد ، زهی لطف الهی ، مصراع : هنوز اندر ~~جهان # ~~آزاد مردیست، هنوز اندر خاک کرمان درویشانی و بیچار گانی اند که دعاء ~~ایشان # ~~مسموع است و همت ایشان مؤثر . # و از کبائر جرائم او دیگر آن بود که وقع وابهت ملک برداشت و ملک عماد ~~الدین # ~~محمد ین زیدان را که فرزند اتابک2 است دست حکم فروبست و زیور نفاذ از ~~عرایس # ~~اوامر و نواهی او فرو گشاد و او را چون دیگر خیول اقطاعی معین کرد و ~~هر بچند PageV01P021 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0031.png) # ~~روزی از دیوان وجهی محقر بدادندی تا پیوسته سرای او بی نوا و بی ترتیب ~~می ماند # ~~برایهام آنکه از حضرت شیراز چنین میفرمایند، و این کودک بکمال تجلد و ~~خردمندی # ~~بدین مشیت تصبر مینمود و طریق تحمل مسلوک میداشت، شعر : # و عاقبة الصبر الحمیل جمیلة واحسن آخلاق الرجال التحمل # این سواد احتمال تفاصیل افعال این مخاذیل نکند، و حسبک من القلائد ما # ~~آحاط بألذق مثل است، قیاس باقی اعمال بدین فرمایند کرد2. # قصه تهضت میمونه بادشاه اسلام # وارث سریر سلیمان (159b) اعظم خاقان سلغر سلطان مظفر الدنیا والدین سعدبن # اتابک زنگی اعلی ms20 الله شأنه و ادام سلطانه برصوب کرمان و شرح بسطت ملکت و # قوت شوکت و کمال عدل و شمول رحمت و فرط حیا و وفور سخاء او # چون صاحب عادل فخرالدوله والدین بندقه دامت دولته از کرمان بخدمت بارگاه # ~~پادشاه رسید شرح طول و عرض کرمان و محاسن آن بلاد و دیار بداد و ملک ~~کرمان را # ~~در دل او شیرین گردانید و صلاح و عمارت آن ولایت موقوف نظر مبارک ~~پادشاه ، و # ~~گفت که ولایتی چهار صد فرسنگ بحمدالله تعالی مسلم شده است و بردسیر که ~~اصل # ~~ولایت و دارالملک کرمان است در دست ، اگر خصمی مستضعف بر طرفی از آن ~~تقلب # ~~نموده است بکمتر سعی جهاد پادشاه تطهیر آن خطه از خبث فساد خصم حاصل # ~~می گردد، ازین نهضات میمونه که بحدود عراق و لرستان میفرماید که اگر ~~نامزد # ~~کرمان شود محرد رعب و مهابت پادشاه پیش از ملاقات آن مهم کفایت کند ، ~~شعر : # قد ناب عنک شدیدالخوف واصطنعت ### | لک المهابة مالا تصنع آلبهم PageV01P022 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0032.png) # از بار گاه اعلاه الله او را وعدهٔ‌ اجایت فرمودند وخواجه فخرالدین این ~~بشارت # ~~در نامهآ کرمان اشارت کرد وپادشاه عمادالدنیا والدین محمد دام ملکه ~~انهاء حال خویش # ~~کرده بود و جواب رسیده که چهل روز می شمرد اگر درین مدت سایهآ چتر ~~همایون # ~~بر آن دیار افتاد و اگر نه این فرزند مر خص است در ترک ملک کرمان و ~~انحیاز # ~~با دولت خانهآ شیراز، بر مقتضی این مواعید همات مجتمع شد تا حق تعالی ~~بفضل عمیم # ~~خویش سلسلهآ رغبت این پادشاه ادام الله ملکه بر حر کت میمونه بجنبانید ~~و روی خمهآ # ~~عزیمت مبارک بکرمان کرد وبر فال خیر و اختر همایون و طالع سعد درصمیم ~~زمستان # ~~اول بهمن سنهآ ثمان و تسعین موافق با سلخ حمادی الاخرة سنهآ خمس ~~وستمایه1 سایهآ # ~~چتر جهانگیرش بر حدود کرمان افتاد و روز اول رجب روز شنبه بیمن فال و ~~حسن # ~~حال در ms21 بردسیر آمد و بر تخت قاوردی مستوی شد . # اما صفت خلق و خلق آن پادشاه دام ملکه، اگر حملهآ اصحاب عبارات رشیقه # ~~و ارباب اشارات انیقه در نعت و وصف محاسن ظاهر و باطن او اندیشه کنند و ~~دقایق # ~~سخن انگیزند اگرچه طناب اطناب کشیده شود و سهوب اسهاب پیموده گردد # ~~آخر الأمر (160a) قلم تحریر بشکنند وانگشت تقریر بخایند و بعجز اعتراف ~~نمایند، # ~~شعن : # ملک منی فلک السماء لوانه %~% بحلا له بدل الکواکب زینا # الف الظو فکادیاتی حلة %~% الا السناء وحلیة الا السنا() # فاذا ترآی فی مواکه لنا %~% حسدت حو ارحه علیه الأعینا3 # اول عنوان ظاهرجمالی از وشعشهآ انوار سلطنت لائح ولوامع برق مملکت واضح، # ~~شعر : # کالشمس إلا انها لم تکسف %~% والدر إلا آنه لم یغرب PageV01P023 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0033.png) # ~~محمد خلق یوسف روی موسی دست عیسی دم ### | سکندر ملک خضر الهام آصف رای جم فرمان # ~~بیت : # # ای وارث ملک جم تو زیبا ملکی %~% از فر و حمال آفتاب فلکی # # خلق و خلقت هردوبهم خوب وخوش اند %~% ای شاه نگوئی ملکی یا ملکی # ~~شعر : # أ عزمتک الشهاب آم النهار %~% أ راحتک السحاب آم الحار # خلقت منیة ومنی فأضحت %~% تمور بک البسیطة آوتمار # تحلی ألدین او تحمی حماه %~% فأنت علیه سور آو سوار # ~~قامتی چون سروی ناعم و چهرهآ چون بدری باسم، بیت : # از قامت تو قیامت از ما برخاست %~% بالات مریزاد که چستت بالاست # ~~وحیائی که اگر دیدهآ نر گس درو نگرد چون لاله رخش سرخی خجالت گیرد و ~~لطف # ~~لفظی که یحل العصم سهل الأباطح اگر نسیم لطائف لهجهآ درپاشش بر بیمار # ~~مدقوق وزد از دق دق باز رهد واگر مخمور در هوای سایهآ شاخ شیمت فرخش ~~نفسی # ~~برآرد از صدوع صداع خلاص یابد، شعر : # طوطی لبش چو در شکر آویزد %~% از بحر دلش موج سخن برخیزد # چون ابر که برفرش چمن دربیزداز درج لبش لؤلؤ معنی ریزد # ~~و همتی که جرم سماک شراک نعل را نیسندد و هلالرا بجای ms22 نعل باز رخش ~~نبندد، # ~~شعن : PageV01P024 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0034.png) # # له همم لا منتهی لکبار ها %~% وهمته الصفری آجل من ابدهر # ~~ایضا : # # تحمعت فی فؤاده همم %~% ملء فؤاد الزمان احدیها # ~~بیت : # همتش بر فلک سواری کرد %~% اختران را زبون خواری کرد # آفتاب از شعاع او بگریخت %~% شب در آورد و روز تاری کرد # ~~و سخائی که اگر مزرعهآ دنیا را باقطاع بسگ داری دهد درچشم مکرمت او آن ~~وزن # ~~سنجدی نسنجد واگر جملهآ خزائن قارون بهارونی بخشد آن درحوصلهآ او قدر ~~کنجدی # ~~نگنجد ، شعر : # # یعطیک مبتدئا فإن اعحلته %~% آعطاک معتذر کمن قد اخرما # ~~بیت : # شاهی که بروز رزم در میدان %~% ز رین فگند بدشمنان پیکان # تا کشتهآ او از آن کفن یابد %~% تا خستهٔ‌ او بدان کند درمان # ~~ایضا ]: # ز جود وارث تخت سلیمان %~% خراجی خاک شد درشهر کرمان # سامان زو چنان شد کار عالم %~% که بد عهدی بدور آل سامان # # (1600) بگیتی جاودان باداش ملکت %~% همیشه بر جهان باداش فرمان # ~~بیت : # # فکأنما کانت لدی آبائه %~% قدما لا باء الغفاة و دائع # ~~و از مأثورات کرم و سخاء آن پادشاه دام ملکه آنست که در ولایت فارس ~~بیرون از # ~~تشریفات حشم و احسان خدم و بذلهای روز بزم از اوانی زر وسیم و آلات ~~مجلس خانه PageV01P025 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0035.png) # ~~بر سل وندما و مطربان وصلات متور دان اطراف و مرسومات علما و علویه ~~واهل # ~~بیوتات و معایش و ادرارات اهل خیر و صلاح و اطلاقات عفاه و اهل احتیاج ~~هرسال # ~~هزار خروار غله از زکوة املاک خاص منبر1 فرموده است تا بر مقتضی نص ~~انما # ~~الصدقات باهل استحقاق رسانند و براصناف ثمانیه2 تفرقه کنند . # و از خیرات انواع بقاع که عنوان دیگر مبانی است که خواهد فرمود ان شاء ~~الله تعالی # ~~در عمر دراز و ملک مستقیم رباطی است برنزدیکی شیراز در منزلی که آن را ~~کرک # ~~خوانند، وهر روز از نان ونان خورش و زاد مسافرین و ترتیب پای افزار ~~منقطعان # ~~قریب صد دینار ms23 شیرازی خرج میشود و آن خیر مستمرست و چند معتمد و مسکون # ~~اقامت وظایف آن را منصوب فرموده . وحسن اعتقادی که افراد ائمه را تعظیم ~~و توقیر # ~~انبیاء می فرماید و آحاد زهاد را قدر و منزلت ابدال مینهد و در رعایت ~~حق احترام # ~~و شرط اکرام هریک غایت محهود مبذول میدارد و از تنطق وتخرج3 او در دین ~~داری # ~~آنست که هر گز یک لحظه و نیم لمحه بی وضو ننشسته است چه در بار گاه جد ~~چه در # ~~محلس هزل وعشرت، و چون وقت اداء مکتوبه در آمد و دعوت حی علی الصلوة # ~~بسمع مبار کش رسید قلم قرار از وی برخست5 تا برآن حال که هست درجامه ~~ولباس # ~~که نماز را خاص و معد است فرض وقت بگزارد ، و از ملک الحجاب عزالدین ~~فضلون # ~~ادامالله دولته شنیدم که این پادشاه لا زال ملکه هرجامهآ نو که درمی ~~پوشد لابد نخست # ~~غسلی بر آرد و بعد از لبس آن دو ر کعتی بگزارد و روز باشد که اتفاق ~~افتد که چند # ~~نوبت ملبوسات ببخشد و بدل کند و آن سنت مستمر نگاه دارد و آن عادت خوب # ~~فرونگذارد ، وعدلی که ازسهم شحنهآ انصاف او کهربا خاصیت باز عدم فرستاد ~~و تعرض # ~~کاه در باقی نهاد5 ومیان کبک و شاهین معادات طبیعی برداشت، صیت سیاستش ~~در صحاری PageV01P026 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0036.png) # ~~عصاء شبان بدست گرک داده است و حضانت فرخ حمام تقلید (161a) دایهآ عقاب # ~~فرموده ، شعر : # و عد ل آباح ألشاء احلقة ألفلا %~% ینس کلاها والذئاب رعاع # ~~بیت : # از برای عصمت اغنام در جلباب شب %~% باضیاء عدل او از نور مه فارع شبان # ~~ایضا : # شاهی چو تو از عدم نیامد بوجود %~% محراب در ترا بزد چرخ سجود # نوشروان را دو رخ نهادی در عدل %~% مر حاتم را سه ضربه دادی درجود # و از حکایات عدل او آنچه ما مشاهده کردیم یکی آنست که چون بمبار کی در # ~~شهر بردسیر و ms24 بیخت نبک بر تخت مملکت نشست و بکام نیک خواهان دولت باز ~~بیرون # ~~شد معسکر میمون برظاهر شهر فرمود، گفتند ای پادشاه ر بض شهر فسحتی دارد ~~در # ~~فضاء آن منازل معمور و خراب بسیار است و مقام حشم میسر باشد، از کمال ~~مرحمت # ~~و فرط معدلت فرمود که زمستان است و درین منازل خراب باشد که درویشی مگر # ~~در خانهآ مسکن خود را مهیا کرده باشد و مرد لشکری لابد اورا از عاج کند ~~و آن کلبه # ~~از دست او فرا گیرد و آن بیچاره بی مأوی بماند و جواب این جریمه که ~~تواند داد ؟ # ~~لشکری بسرمای صحراعادت دارد اولیتر آنکه او بردشت باشد . زهی رحمت شامل # ~~و زهی عدل کامل و زهی پادشاه رعیت پرور و زهی خسرو انصاف گستر که، شعر ~~: # وقف ألضمیر علی مر آعاة ألعلی %~% و کفی ألرعیة روعة العد وان # ~~بیت : # شه چو برتخت مملکت بنشست دست او پای ظلم را بشکست # فتنه در خواب شد زصولت او %~% عدل بیدار شد ز دولت او # شد ز انصاف شاه شاه تبار %~% گرگ از میش دوست کانی خوار1 PageV01P027 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0037.png) # ~~و عجب تر آنکه چهل روز معسکر میمون برظاهر بردسیر بود درمیان دهها ~~پیوسته، # ~~و درین چهل روز هیچ سوار وپیاده در دهی نشد و یک من کاه یا هیمه بطریق ~~زور یا # ~~زاری درخواست نکرد بل که جملهآ حشم غله و کاه وهیمه و مایحتاج مقام بزر ~~خریدند، # ~~شعر : # فبهاوه مله العیون و حسمه %~% مل: الصدور وحده موهوب # فالأمن حیث خیامه مضروبة %~% والنصر حیث حسامه مخضوب # ~~و با کورهٔ‌ عدل او اول وهلت آن بود که عباس از جهت نزل حشم منصور ~~قسمتی عام # ~~در شهر و رستاق می کرد، پادشاه در منزل رکناباد از آن خبر شد حالی مثال ~~اعلی # ~~فرستاد که از قسمت در باقی کنند1 و هرچه نستده اند قلم عفو بر سر آن ~~نهند و آنچه # ~~ستده اند باز رسانند . رعیت ms25 بدین نو باوهآ رحمت استدلال کردند که از ~~ظلمه انتصار خواهند # ~~فرمود ، و مظلومان را اغاثت کرد و برلفظ مبارک راند که در ولایت فارس ~~آبادان در # ~~صد هزار منزل سفرهآ انعام ما گسترده است و خوان احسان (1670) ما نهاده، ~~بکرمان # ~~خراب آمدهام تااز کسرهآ ارامل و قراضهآ ایتام نان خورم؟ معاذ الله ، ~~عباس میخواهد # ~~که بعلت نهضت ما مردم رنجاند، شعر : # در باغ زعدل شاه فرخ سیما %~% آن سعد که دولتست بروی اسما # از حرص شود نر گس اکمه بینا %~% در شکر شود سوسن الکن گویا # ~~اما رسوخ عرق کریم آن پادشاه دام ملکه درجهانداری و شرف اصالت او ~~درپادشاهی، # ~~شعر : # ورت الممالک کابرا عن کابر %~% کالرمح أنبوبا علی أنبوب PageV01P028 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0038.png) # ~~مدت هفتادسال شد1 تا صدای نوبت آن دولت سماع اجرام فلکست و دعوات ~~استدامت # ~~امام آن ملکت و رد شبان روزی ملک . و ما در عنفوان عمر و عهد صبی می ~~شنیدیم # ~~که احوال ممالک فارس ازجهت صبابت سلاطین آل سلجوق وقلت اعتناء ایشان ~~باسباب # ~~جهانداری در زلازل اختلال افتاده است واز فرط اعتساف ودوام اسراف در ~~اهمال چانب # ~~انصاف در این ولایت روز راحت تاریست و سیلاب خون جاری ، وسلطان ملکشاه ~~بن # ~~محمودبن محمد بن ملکشاه که پادشاه بود همت او بر کشتی گرفتن و مشت زدن ~~و تربیت بطالان # ~~و مصارعان وزور آزمایان مقصور و عهدهآ ملک وملاک کار ولشکرکش او اتابک ~~سنقر # ~~که او را شیر باریک می گفتند و برادر او وقوم وخیل ایشان سلغر . پس ~~ازغایت تهور # ~~و بی عاقبتی ملکشاه برادر اتابک سنقر را بی جرمی ظاهر هلاک کرد . اتابک ~~سنقر با # ~~قوم خویش از شهر شیراز خروج کرد و بیرون شد و ملکشاه چون مخائل فتنه ~~مشاهده # ~~کرد خواست تا اتابک را بلطائف معاذیر باز شهر آورد، اتابک سنقر گفت که ~~محمد # ~~باز دار که بدین کبیره حامل بوده است بمن فرستد تا باز شهر آیم . ~~ملکشاه چون # ~~همهآ ابلهان ms26 او را پیش اتابک فرستاد، اتابک از حرقت حزازت2 کینهآ برادر ~~که در دل # ~~داشت حالی او را سیاست فرمود پس باعتماد قوت که داشت روی بقصد ملکشاه ~~آورد # ~~و او را از فارس ازعاج کرد3 . # ملکشاه بخدمت عم خویش سلطان مسعود شد بعراق واستمداد لشکری کرد و # ~~بفارس آورد ومنهزم باز گردید و چند نوبت همچنین هروقت که اقدام نمود ~~اسیر انهزام # ~~شد و ملک فارس اتابک سنقر (162a) را صافی ومستخلص گشت و خبر بکرمان ~~رسید # ~~که در ولایت فارس مهدیی پیدا آمده است و دجال فتنه را بر دار اعتبار ~~کرده و شمع # ~~انصاف در ظلام ظلم برافروخته و خاشاک حوادث آن دیار را خار وار بآتش ~~سیاست # ~~سوخته ، رایات مسلمانی را بتأیید آسمانی افراشته و ایوان ممالک را ~~بتصاویر استقامت # ~~نگاشته، ابواب عدلی که مسدود بود منفتح شد و اسباب رفاهیتی که منصرم ~~بود باز PageV01P029 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0039.png) # ~~دیدار آمد، بحسن سیرت آن پادشاه در آن بلاد بساط امن مسوط شد و امور ~~ممالک # ~~بیمن ایالت او مضبوط ، و این ساعت اخبار اتابک شیر باریک درحفظ قوانین ~~جهانداری # ~~سائر است و آثار او در ولایت شیراز از عمارت بقاع و بناء خیرات ظاهر ، ~~شعر : # ان اثارنا تدل علینا %~% قانظر وا بعد نا الی الا ثار # ~~و اتابک سنقر معاصر ملک محمد1 بوده است در کرمان، ما در آن عهد می ~~شنیدیم از # ~~افواه که امروز زمام ملک جهان بدست سه پادشاه عادل است یعنی آنسز ~~خوارزمشاه # ~~بخوارزم و ملک محمد در کرمان و اتابک سنقر در فارس2 . و میان ملک محمد ~~واتابک # ~~ستقر در آن وقت مشارب مصافات مورود بوده است و اواخی مؤاخات مشدود و ~~رسل # ~~وقواصد از جانبین متوادر و کتب ورسائل متواتر، و اتابک سنقر وملک محمد ~~هریکی # ~~بولایت خویش قانع واز تعرض همسایه متمانع ، و چون آیت دولتش منسوخ شد ~~وعهد # ~~عمرش مفسوخ2 اتابک زنگی برادرش بر سریر ملک فارس مستولی شد و ms27 بر درجات # ~~دولت مستعلی، پادشاهی بود گوهر نفس او از شراست مطبوع و بناء خلق او بر ~~شکاست، # ~~موضوع ، شعر : # و لطا لما هاب الملوک مکانه %~% حتی یکاد یهابه ألملکان # زلت قدم را با راقت دم مقایل کردی و تجاوز از ضغائر جرائم کبیرهآ پنداشتی # ~~و در عهد او اورا خصوم پیدا آمدند، صاحب اهواز شمله چند گاهی با وی در ~~نردنبرد # ~~مواجهت نمود و میان ایشان دست غلبه قائم میبود و از بطانهآ او سلغر ~~ناشئی برخاست # ~~اورا سابق خستکین5 می گفتند و مجاذبت رداء ملک کرد و وقتی منهزم از پیش ~~اتابک PageV01P030 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0040.png) # ~~زنگی بگرمان افتاد و بخدمت ملک طغرلشاه رسید برامید اغاثت و انجاد ، و ~~ملک # ~~طغرل نه مرد پرخاش وانجاش1 وایقاظ فتنهآ خفته بود (1620) التفاتی بحال ~~اوننمود # ~~پس از کرمان عنان عزیمت برصوب خوزستان تافت و با شمله پیوست برطن آنکه # ~~عدوا لعدو صدیق واجل اورا این خیال نموده بود، شمله نیز تقصیر نکرد # ~~و گفی الله المومنین القتال برخواند و ویرا هلاک کرد و ثقلی بزرگ از دل ~~اتابک # ~~زنگی بر گرفت2 ، بیت : # # ز نهار بخون من نیالائی دست %~% خود خشم من این مهم کفایت کردست # و در عهد ملک او ملک طغرل بجوار حق پیوست3 وملک تورانشاه از فرزندان # ~~او بحضرت اتابک زنگی التجا نمود و چنانکه عادت ملوک باشد اورا اکرام ~~فرمود و # ~~دو نوبت لشکر داد و بکرمان فرستاد ، چون تورانشاه را بخت یار نبود هر ~~دو نوبت # ~~بر جمازهآ فرار باز حضرت شد، سیم نوبت بعد از آن که چند سال در عراق ~~طوف کرد # ~~و مقام باز یزد آورد چنانکه در مقدمه شرح داده آمد ایبک دراز اورا از ~~یزد بخواند # ~~واز حضرت شیراز استمداد نمود و ولایت سیرجان و پرک وقلعه های آن از ~~کرمان باز # ~~فارس پرداخت، اتابک زنگی دگر بار لشکری فرستاد و کرمان تورانشاه را ~~مسلم شد # ~~و بعد از آن سالی دو سه در ms28 زمرهٔ‌ احیاء بود ، چون دور دولت او منقرض ~~شد افسر # ~~پادشاهی برسر پسرش اتابک تکله5 نهادند و در عهد او چند سال خطبه وسکهآ ~~کرمان # ~~بنام و لقب آن پادشاه مزین بود . # واتابک تکله پادشاهی بوده است عادل وصبور وحلیم وقانع ، ملک کرمان پیش از ~~PageV01P031 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0041.png) # ~~آمدن ملک دینار بکرمان و بعد از وفات اوچند نوبت بر وی عرضه کردند و ~~سایهآ قبول # ~~برآن نافکند و بخطبه قانع می بود . # و در عهد اتابک تکله زلزال فتنهآ در فارس حادث شد و ابن عم او را قطب ~~الدین # ~~پسر اتابک سنقر نعره1آ خلاف درسر حر کت کرد و فضلهآ سوداء پادشاهی دماغ ~~او را # ~~تباه گردانید و التجا بجانب ایگ و دارابجرد کرد و بی دولتی او را باز ~~دست اتابک # ~~تکلمه داد و آن پادشاه رحیم جانب خویشی را رعایت فرمود و حکم ارعاء2 ~~تقدیم و # ~~او را بجان امان داد و بنیل میل کسوت بصرش کبود گردانید ولی رنگ آن ~~نیرنگ # ~~در نگرفت و مرد چشمش مرده و نر گس حدیقهآ حدقهاش پژمرده نشد و این معنی ~~هم # ~~سیب شقاء و قاطع بقاء او بود چه شیطان فضول او را بتسویل بعراق کشید و ~~لشکری # ~~فارس آورد و بلاد و عباد را در دوائر تخریب و تعذیب (163a) افگند، ~~تقدیر # ~~والعاقیة للمتقین غالب آمد و ندب3 ظفر اتابک تکله را تمام شد ولشکر ~~عراق را # ~~هزیمت کرد و قطب الدین و اتابک یزد را هردو در مصاف بگرفت ، اما اتابک ~~یزد # ~~رکن الدین سام’ را چنانکه عادت سلاطین کریم باشد مشمول نواخت واکرام ~~بازخانهآ # ~~یزد فرستاد ، شعر : # قبل العدی بالصفح عن هفواتهم %~% وألصفح فی عنق ألعدو صفیح # و کار قطب الدین که خصم بود بآخر رسانید وممالک فارس اتابک تکله را ~~مستخلص # ~~وصافی شد، ولی میان حضرت فارس و ایگ بحکم تلاصق دیار مداجاتی5 که ~~پیوسته # ~~بوده است قائم بود و همواره خاطر آن پادشاه بقهر امراء ms29 آن جانب مایل و ~~چندنوبت # ~~بنفس خویش حر کت فرمود و دست برد سلطنت نمود تا بعضی بلاد و قلاع را ~~گشاد # ~~و مضاف ولایت خویش داشت و چون او را طور وفاتی که ملازم حیاتست دررسید ~~6، PageV01P032 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0042.png) # ~~بمت # منادی بر آمد زهفت آسمان %~% که سعدبن زنگیست شاه جهان1 # شعر # الله آکبر ان السعد قد طلعا %~% وقد تصرم حبل الحیف وانقطعا # و خود آن چنین پادشاه قاهر و درصنعت جهانداری استاد ماهر همه بانی سرای # ~~مملکت و ممهد قاعدهآ سلطنت آن پادشاه عادل بوده ، کشت صنعهای جمیل که ~~بروز گار # ~~دراز کرده اند آن پادشاه می درود و جواب سؤالها که در اکتساب علق ظفر ~~از مفتی # ~~بخت کردهاند اومی شنود، عروس آن فتوح که آینهآ اندیشه بایشان ننمود روی ~~گشاده # ~~بحجلهآ مراد او فرود آوردند و شراب آن اغراض که نوشیدن آن در حساب نبود ~~که # ~~بخواب بینند باقداح نجاح در کام ایام او ریختند ایشان همه پیاده بوده ~~اند و شاه این # ~~یادشاه و ایشان ستاره بودهاند و ماه این خسرو، بیت : # # ای زیزدان تا ابد ملک سلیمان یافته %~% هرچه جسته جز نظیر از فضل یزدان ~~یافته # # ای زرشک رو نق ملکت سلیمان راخدای %~% از تضرع کردن هب لی پشیمان یافته # و اصفهان که مادر ملک عراق است و بکر زیور دار بلاد آفاق او را در کنار # ~~اختیار آمد و نوبت حشم منصورش لشکر خوارزمشاه را (0 163) که مالک ~~سلاطین # ~~است هزیمت کردند ، غز که معرت ایشان گیمخت زمینرا هزاربار از خون خلق ~~ادیم # ~~کردهاند گاه درسایهآ زنهار او دست کدیه دار از کرده اند و نان خواسته و ~~گاه از سر نیزهٔ‌ # ~~حشم منصورش جسته و جان برده . امیر نظام الدین محمود بن الحسن امیر ایگ ~~که از # ~~عقاب اوج هوا رفیع تر بود و کوه پایه های دار الملکش از بروج آسمان ~~منیع تر اقبال # ~~این پادشاه او را دست بسته بپای تختش آورد ms30 ، مملکت کرمان که سلطان سنجر ~~شست PageV01P033 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0043.png) # ~~سال در حسرت آن تمنی بود که اورا خطبه میسر شود بهزار زور وزاری ، ~~لقمهوار در # ~~دهان کام او نهادند ، شعر : # خطبتک آبکار البلاد و عونها %~% فعلیک من بین الملوک سکونها # غارت علیک حبالها و سهولها %~% وصبت الیک قلاعها وحصونها # وستملک ألا فاق بعد وبالحری - آن تملک الا فاق آفریذونها # امروز در رقعهآ زمین سه شاه مذکور اند و در بسیط غبراء سه حضرت مشهور ، # ~~خوارزمشاه در سرحد تر کستان و ملک غور برلب هندوستان، سرهآ جهان و ~~فرضهآ # ~~مابین عراق و خراسان از در اصفهان تا حدود غزنین وازجزیرهآ قیس که قلب ~~دریاست # ~~تا طبس وسیستان عرصهآ ملکت وساحت ولایت آن پادشاه است بی منازعت خصمی و # ~~مجاذبت ضدی، لاجرم برلب چشمهآ سنانش تزاحم وراد فتوح است و برسواد دل و # ~~جگر اعداش رخنه های جروح، برید تأیید کتب ظفراودرفضا شش جهت دوان است # ~~و فرات احکام او در شام احتشام روان ، در جهاد اهل عناد بر مقتضی عادت ~~حزم درع # ~~صبر اوالوالعزم پوشیده است ، لاجرم درمواقف مخاوف منصورست که النصرمع ~~الصبر # ~~شعر : # ناصبوران چوخاک و چون بادند %~% ظفر و صبر هر دو همزادند # ~~شعر : # ~~وتلقی اذاصا برت فی حومة الوغا جمال عروس النصرفی حلل الصبر ### | ص # شرح شمائل ذات بزر گواراین یادشاه عادل اعلی الله شأنه وذکر خصائص روزگار # ~~نامدار او در ده محلد ضخم و دفتر بزرگ داده نشود، اگر عمروفا کند ~~(164a) این # ~~خدمت را میان طاعت بسته دارم اما درین سواد غرض تاریخ وقت است و اثبات ~~آنچه آن # ~~پادشاه در کرمان فرمود از مراسم عدل و مکارم خلق و رفع قواعد حیف و قمع ~~اعداء PageV01P034 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0044.png) # ~~دین و قهر خصوم ملاعین بر طریق جملی : و اگر آن جمله بتفصیل آریم و ~~اجزاء آن # ~~کل را برشماریم1 .. .... # سرجریدهآ نعمت و کرم آن پادشاه گفته شد که قسمت نزل از راه فرمود که # ~~باطل کنند و مال ms31 درویشان باز دهند و دوم آن بود که رعیت کرمان از شکایت ~~امیر # ~~فخرالدین عباس تحاشی مینمودند از خوف آنکه اگر او را عزل نفرماید و ~~برمعهود # ~~والی کرمان باشد خطرناک بود ، فراست پادشاهانه نقش آن تفکر ازالواح ~~صدور تصور # ~~فرمود و مثال بشارت داد که عباس درخدمت رکاب اعلی خواهد بود ، رعیت ~~دلیر شدند # ~~وچون مرغان بهاری بزبان زاری الحان شکایت سرائیدن گرفتند و نواهای ~~نکایات زدند و # ~~چهل روز صحرای مخیم میمون از طبقات مظلومان و اصناف مدعیان مشحون بود و # ~~ائمهآ فریقین غلبه نمودند و از جهت موضوع غلهآ منال ایشان که راه حرمت ~~نرفته بود # ~~و برداشته برعباس و برادر و تاج الدین سرخک علی الله زدند تابحدی که آن ~~سرخک # ~~را در خیمهآ صدرعالی عمیدالدین1 بأسنهآ السنه مجروج کردند واو را هدف ~~سهام ملام # ~~و غرض ناوک دشنام ساختند، پس پادشاه عادل فرمود تا آن سرخک را محبوس ~~داشتند # ~~و برادر عباس را مخاطب و عباس را معاتب تا از عهدهآ ظلامات رعیت بیرون ~~آیند وغلهآ # ~~ائمه و اسوال که بناحق از مردم ستدهاند بازدهند، نخست پنجاه دینار که ~~از بهای گوسفند # ~~گم شده گرفته بودند فرمود تارد کنند، بر درویشان دیگر اسباب کدخدائی ~~وزینت و # ~~سلاح که عباس و برادر و آن سرخک ساخته بودند درفارس و کرمان همه را ~~استخراج # ~~فرمود و بخزانهآ معمورهآ خود تقل کرد و مثال داد تا بر ارباب شکایت مو ~~فردارند و # ~~قریب (1640) پانصد دینار خراجی بعوض موضوع باز ائمه فرمود و هر تقصیری ~~که # ~~در رعایت حقی رفته بود تدارک آن واجب داشت، شعر : PageV01P035 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0045.png) # # تدارک بعد الله آنفس معشر %~% اطلت علی حتم من الموت واجب # # وقال لعا للعاثرین وقد رأی %~% وتوب رجال فرطوا فی العواقب # ~~و آن امیر فخرالدین عباس پیری بود از امراء قدیم فارس و پیش از صحبت ما ~~بحسن # ~~سیرت و سداد سریرت مذکور بوده است ، طالع منحوس وبخت معکوس اهل کرمان ms32 # ~~را پوستین صلاح باز گردانید تا رنج دل درویشان و دعاء بد بیچار گان ~~بخود کشید و # ~~آب روی و نام نیکو که در مدت هشتاد سال کسب کرده بود بر باد داد و در ~~خدمت # ~~پادشاه بی حرمت شد و هرجفا که باخلق خدای کرده بود جزاء آن باز دید ، ~~شعر : # # وغدا یناقش فی الدقائق مثل ما %~% قد کان نفعل بالوری بل آبلغا # # ومضی یعض علی الولایة کفه %~% و یود لو لم یبع فیها ما بغی # ~~بیت : # گفت یک روز کوفیی بهشام %~% کای زماهمچو شیر خون آشام # سیم درویش و بیوه آوردی %~% حلقهٔ‌ فرج استران کردی # گرتویی پس مکش زمارگ وپی %~% و رخدائیست شرم دار از وی # کانچه یک پیرزن کند بسحر %~% نکند صد هزار تیر و تبر # ای بسا تخت و تاج گنجوران %~% ریز ریز از دعاء رنجوران # ای بسا رایت عدو شکنان %~% سرنگون از دعاء بیوه زنان # از رعیت شهی که مال ربود %~% کل زپی برگرفت و بام اندود1 # اما احوال ارذال غز که خشاره2آ خوان وجود اند و مدت سی و یک سال است # ~~که در کرمان علم ستم افراخته اند و عالمی را خراب کرده و راستی را ~~برانداخته و از # ~~آن ملاعین نیز از صد یکی نمانده چه ظالم را عمر نباشد ، بیت : # باز چون کار او ستم باشد %~% عمر او پنج سال کم باشد PageV01P036 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0046.png) # بلی رذاله1آ لوم و فضالە3آ شوم که در کرمان باز ماندهاند تا برعیتی ~~پادشاه # ~~و صحرا نشینی قانع بودند و بر ساز معاملت نوای مجاملت می زدند و ~~برجادهآ طاعت # ~~میرفتند کمال رأفت و فرط عاطفت پادشاه ایشان را گوشهآ از کرمان باز ~~گذاشته بود و # ~~ولایت نرماشیر ارزانی داشته و منال آن ایشان را مباح فرموده، بعد ما که ~~ده نوبت # ~~در اطوار خشم و رضا ایشان را جان بخشیده است و نان داده چون غرور ~~شهرداری # ~~وعشوهآ قلعه نشینی مزاج خضوع ایشان فاسد گردانید و ms33 چون لطف نصیحت ناجع3 ~~نیامد # ~~لابد آخر الد واء آلکی بربایست خواند واگرچه قمع آن شئابە4آ حشم و ~~نفایه5آ # ~~خدم را حر کت و تجشم این پادشاه بزر گوار دریغ است که، شعر : # نجی بک لومک منجی الذباب %~% حمته مقاذره آن ینالا # ~~بیت : # با مور کسی تیغ کشد از پی جنگ؟ %~% بر پشه کسی رها کند تیر خدنگ؟ # ~~اما محرد حمیت دیر ومحض رقت مسلمانی نائرهآ سخط پادشاه برافروخته است # ~~و او را درشهر شریف که مظنهآ استراحت است از سر مسند ترفه و مهاد تنعم ~~بر گرفته # ~~است و در مقاسات صرصرصحاری و سموم براری افگنده و بتجرع آبهای تلخ و ~~شور # ~~از در بغداد بحد غور آورده تا درین موسم خیرات و میقات حسنات خاک کرمان ~~را از # ~~خبث فساد و رجس اعتقاد آن ملاعین مطهر گرداند و چنان پندارد که آلموت ~~را گشاده # ~~است و هزار [ بار] بثغور روم جهاد کرده حالی جره باز صولت پادشاه آن ~~بوم اشکال # ~~شوم افعال را مرغ وار در قفس حبس محاصره پر بریده و بال شکسته می دارد ~~و امید # ~~بفضل اله واقبال پادشاه چنانکه عن قریب سورت ظفر نازل شود و آیت جعلنا ~~عالیها PageV01P037 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0047.png) # ~~سا فلها بر مؤ تفکات1 آن اشقیا خواند و دفع آفت و استیصال شافت2 ایشان ~~حاصل # ~~گردد ومنادی نصرت نداء، شعر : # # وفت السعود بوعدها المضمون %~% و ترا دفت بألطا ئر ألمیمون # و شیرزاد3 آن ترانه بسراید، بیت : # انصاف ملک حلق ستم بگرفتست %~% بازوش بتیغ ملک جم بگرفتست # وقتست که زیر چنک را بنوازم %~% چون شاه بجنک شهر بم بگرفتست # قصهآ آمدن گزلی خان خوارزمی یکرمان # سبحان الله اینت نحوست طالع کرمان و اینت ادبار و بخت بد که بدین خاک # ~~مستولی است، اگر در اقاصی روم آتش فتنهآ ملتهب میشود زبانهآ آن خان و ~~مان # ~~ضعفاه کرمان میسوزد و اگر در نواحی چین نکباء نکبتی هائج6 می گردد غبار ~~غوغاء # ~~آن باز سرو ms34 ریش اهل کرمان می آورد . # در میانهآ آن محاصره ومهم بزرک که در پیش پادشاه اسلام بود از سرحد ~~خراسان # ~~شاغلی پیدا شد وفتقی حادث (195b) وخاطر عاطر یادشاه از آن هاجم نا گاه ~~و ناجم # ~~نا اندیشیده متشوش و متوزع شد شعر : # # حشاشة نفس ودعت یوم ودعوا %~% فلم آدر آی الظاعنین أشیع # و منشأ این واقعه و قصهآ حال آنکه سلطان خوارزمشاه محمد نیایت ملک # ~~نیشابور بامیر جمالالدین گزلی خان داد7 وایالت آن ولایت بوی مفوض فرمود ~~و دست # ~~او در حل و عقد و حکم نشابور مطلق گردانید، و آن گزلی خان کهن کافری ~~ظالمی # ~~است که بارانهای حوادث کفر و اسلام بر سر او آمده است و احوال وقایع ~~شدت و PageV01P038 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0048.png) # ~~رخای روز گار بروی گذشته و در خوارزم و خراسان عقار و املاک بسیار حاصل ~~کرده # ~~و اسباب پادشاهی ساخته و با کمال تمول و فرط استغنا دل گرسنه و جان ~~تشنهآ او سر # ~~نشده و در نشابور از قطع طرق و ایذاء سابله1 تحاشی ننموده و حشم و خول ~~خود را # ~~از این منکر نهی ناکرده تا سنهآ خمس و ستمایهآ هلالی که وزیر سلطان ~~لشکر # ~~خوارزم بدر هرات آورد بمحاصره و استخلاص آن طرف، و گزلی در جملهآ امرا ~~در # ~~خدمت، و اتفاق افتاد فوجی از خیل او بر کاروانی خوردند و آن را زدند و ~~مرد کشت # ~~و مال برد و شکایت این حال بسمع وزیر رسید، تعرف آن کار فرمود و دزدان ~~را در # ~~قبض آورد و بعضی را سیاست فرمود، و گزلی خان را آن حال منکر نمود و با ~~وزیر # ~~عتاب کرد که کسان مرا هلاک کرده اند همانا بی علم و رخصت او بوده باشد ~~. وزیر بحکم # ~~تمکن منصب و اعتماد بر تمهد قواعد احتشام خویش جواب داد که دزدی کرده ~~ورنج # ~~مسلمانان خواسته پس آنچه استحقاق قطاع الطریق بود یافته، و اگر تو که ~~پادشاه # ~~خراسانی ms35 بر مثل این جریمه اقدام نمائی جزاء تو همین خواهد بود . این ~~جواب عنیف # ~~در گزلی اثر کرد و رگ جاهلیت در وی بجنبید و شب از معسکر درهرات بگریخت # ~~و روی بنشابور نهاد و ناگاه در شهر آمد ومردم و رعمت ولایت از آن ~~مناظره غافل و او را # ~~پادشاه و حاکم ولایت می دانستند، در شهر آمد و دروازه ها فروبست و ~~اصحابدیوان # ~~و اعیان ولایت و اهل تمول را در قبض آورد و در شکنجهآ مصادره کشید و ~~اموالی بی حد # ~~و نعمت بی قیاس حاصل کرد( 166a) و اورا حوش و پوشی2 جمع شد و با مردی ~~پانصد # ~~سوار و پیاده و عوراتی دویست و خزاین بسیار روی بکرمان نهاد بر ظن آنکه ~~عرصهآ # ~~کرمان از لشکر فارس خالی است و استخلاص آن ملک آسان ، در طبس او را ~~معلوم # ~~شد که پادشاه اسلام وارث سریر سلیمان با بیست هزار مرد بردر بم است و ~~بمحاصرهآ PageV01P039 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0049.png) # ~~غز مشغول، او را دندان طمع از کرمان کند شد ر چون از خصم می ترسید و ~~مقام # ~~طبس میسر نبود بکرمان آمد و در سرحد بهاباد1 نزول کرد و زرعی که دید ~~فنا # ~~کرد و بجانب کوبنان آمد و هم چنین غلهآ سبز بزیان آورد و بزرند آمد و ~~برقاعده # ~~مزروعات آن ولایت تلف می کرد و پوستین نیت و عزیمت باز گردانید و دم ~~هوای # ~~خدمت بادشاه زدن گرفت و بزبان می گفت که بخدمت پادشاه آمدهام و مهمان ~~اوام و # ~~بحکم یگانگی این تجاسر می نمایم و غله می خورم، اگر پادشاه عتاب کند ~~غرامت # ~~آن بکشد . بدین علت یک ماهی در ولایت زرند مقام کرد تا چهارپای مرده ~~گشتهآ او # ~~زنده شدند و رسول ونامه بمقیمان برد سیر می نوشت و بقول دم دوستی می زد ~~و بفعل # ~~در ولایت خرابی می کرد . # پادشاه اسلام درمیان دو محذور2 فروماند، نخست طریق رفق پیش گرفت ms36 وحاجب # ~~بزرگ خود امیرعزالدین فضلون [ را] با تحف لایق پیش او فرستاد ، از آنجا ~~که غلظ # ~~طبع خوارزمیان و سردی مزاج و فظاظت نیم مسلمانان باشد تمکینی زیادت ~~ننمود # ~~و عز الدین فضلون را دیدیم از وی رنجیده باز آمده، پس از بردسیر ~~بپادشاه نوشتند # ~~که، مصراع : # حفظت شیئا و غابت عنک آشیاء3 ، طلب ولایتی نا گرفته کنی و سعی در # ~~ملکی متوقع می نمائی و سرحد ولایت مسلم ازدست بخواهد شد چه این کافردر ~~راور # ~~حصار می گیرد و مجال می طلبد . # پادشاه ازین کلمات از معسکر برخاست و روی بدفع وی آورد و چون برایین # ~~رسید در راور که مقام گزلی بود حیلهآ ساختند و در شب آتشهای بسیار در ~~صحرا # ~~برافروختند و طبل ها زدن گرفتند، گزلی بترسید و درشب از در راور برخاست # ~~بعد از آنکه خرابی بی حد کرده بود و غله دروده و حمل چهارپای خویش کرده ~~. چون PageV01P040 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0050.png) # ~~خبر گریز او (166b) بیادشاه رسید عنان مبار ک از رایین بازصوب جشار ~~وساردو # ~~گردانید ، ولایتی سردسیر خوش هوا و مرغزار بسیار وعلف زاربی حد بر بیست ~~فرسنگی # ~~شهر بم و بمعنی همان حصار و دربندان قائم بود و حشم منصور بر در بم و ~~خروج غز # ~~متعذر و عذاب محاصره باقی . پس امراء غز و معارف کنکاج کردند و مخرج ~~کار خویش # ~~جستند و خلاص عاقبت طلب کردند ، جز طریق تذلل مسلوک داشتن وراه خضوع ~~رفتن # ~~مصلحت ندیدند چه بر تقدیر آنکه پادشاه اسلام در ضمان سلامت نیزعزیمتدار ~~الملک # ~~شیراز فرماید در حوالی بم و نرماشیر چندان سوار و پیاده بنشاند که در ~~خروج و راه # ~~بروز بر غز بسته دارد و اگر امراء دولت در خدمت ر کاب اعلی نیز رغبت ~~خانه نمایند # ~~و عرصهآ گر مسیر خالی ماند غز را دیگر خصوم باشند بیرون از پادشاه ~~اسلام و در این # ~~آخر محاصره که حال غز در تزلزل افتاده است ضعیف تر ms37 خصمی بریشان ظفر ~~یابد و # ~~شهر بستاند پس صلاح و فلاح خویش در اختیار خدمت پادشاه دیدند و در ~~منتصف # ~~ذوالقعده سنهآ خمس و ستمائه برادر هم مادری عجمشاه امیرزنگی و چند امیر ~~غزبتخت # ~~اعلی پادشاه آمدند و التماس صلح کردند برقرار آنکه امرا و معارف غز ~~بیرون آیند و # ~~در خدمت چترهمایون بشیراز روند تا پادشاه ایشان را مستقر و مستوطن معین ~~گرداند # ~~و نان و اقطاع روشن فرماید و ملک عجمشاه تنها درشهر بم می باشد تا ماهی ~~دوسه که # ~~کار حشم قرار گیرد و حال نظام پذیرد پس ملک عجمشاه نیز بیرون آید و شهر ~~بم # ~~بپادشاه و گماشتگان او تسلیم کنند . بدین قرار امیر زنگی و رسولان باز ~~شهر شدند # ~~و قواعد معاهدت و معاقد محالفت از جانبین مؤ کد و مشید گردانیدند و در ~~آخر ماه # ~~ذوالقعده من السنة المذ کورة امرا و بزر گان حشم غز بخدمت سپهر اعظم ~~پیوستند و # ~~شرف دست بوس مبارک (167a) حاصل کردند و بتشریف و نواخت وانواع اکرام # ~~مخصوص شدند و پادشاه اسلام در ظل ظفر و ضمان دولت روی سراپردهآ عزیمت ~~میمونه # ~~باز صوب شیراز فرمود بر راه سیرجان و بافت ، شعر : # و عاد قریر العین یصحبه المصر %~% و فاز بأجر لا یعادله آجر PageV01P041 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0051.png) # ~~یبت : # بتیغ بیخ بلا چون زباع بم بر کند %~% گسست سلسلهآ فتنه را از آن پیوند # و چون در شعبان سنهآ خمس و ستمائه پادشاه اسلام بمبار کی از معسکر میمون # ~~در بردسیر سراپردهآ همایون بجانب بم فرمود برعزم محاصرهآ امیرلالابک ~~عزالدین بلال را # ~~باتابکی ملک عماد الدنیا والدین محمد در شهر بردسیر فرستاد با فوجی ~~سوار و پیاده و # ~~کار دیوان و ترتیب ارزاق حشم صدر کبیر سعد الدولة والدین محمد بن خطیر ~~الیزدی # ~~را نصب کرد و استیفاء دیوان بامیر رئیس اوحدالدین تبریزی منوط گردانید ~~و اشراف # ~~بصدر اجل تجیب الدین محمد ناصر تفویض فرمود و مدت دو سال ms38 تمام تا شعبان ~~سنهآ # ~~سبع و ستمائه عزالدین لالابک و سعدالدین و این اصحاب مقیم شهر بردسیر ~~بودند و # ~~دو دخل برداشتند و ربع منال مسلمانان بر گرفتند اما ازین امیر و وزیر ~~درین دوسال # ~~بیرون ازین ربع واجب معین هیچ تکلیف دیگر برعیت نرسید و رنجشی کمتر ~~دیدند # ~~و اگرچه در منازل مسلمانان تصرفات دیوانی و اختزالهای سلطانی که ارباب ~~بیچاره # ~~بر سر آن واقف نتوانند بود میرفت اما بفضل سبحانه و تعالی درین دوسال ~~در بندانی # ~~نبود و حادثهآ غریب و واقعهآ صعب نیفتاد بل که در شهر بردسیر بساط امن ~~مفروش بود # ~~و مهد سلامت ممهد ، بلی امیر مبارز از جهت قبض سابق محمدمیمون تا بده ~~فرسنگی # ~~شهر آمد و حق تعالی او را بقصد شهر نگذاشت و شرر شراو ازحومهآ بردسیر ~~بازداشت # ~~ولله الحمد، ولالابک برقلعه بلقمهآ قناعتمیکرد وسعدالدین را عشق ابتیاع ~~حصص(1670) # ~~خراب ومنازل یباب1 چنان غالب شد که شب وروز از کتابت صکوک و طلب سجلآت # ~~بهیچ دیگر نپرداخت، هر حصهآ طافیه2 و زمین بی آب و خانهآ بی بام و در ~~که درین # ~~چهل سال مهمل و ضایع بود در دور او آن را خداوندی پیدا آمد و بوی فروخت ~~و او # ~~آنچه از فروع و مرافق عمل دیوان کرمان یافت همه فنا کرد و بیهای آن ~~خرابها # ~~مصروف داشت یا بگل کاز و کهنکین3 داد که در آن خرابها کار کردند لاجرم ~~امروز PageV01P042 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0052.png) # ~~باز شیراز میشود بهزار دینار ر کنی قرض وصد منی پشت کاغذ واینجا ~~اشقاصی1 چند # ~~گذاشت که هر گز نه کس از آن بوی راحتی یابد نه گل فایدهآ چیند . در ~~شعبان سنهآ # ~~سبع و ستمایه موافق ماه اسفندار مذسنهآ ستمائه مثال اعلی پادشاه ~~باستدعاء عزالدین لالابک # ~~و سعد الدین واصحاب دیوان وحاکم ولایت و امام اصحاب شافعی قدوة الدین2 ~~وجملهآ # ~~اصحاب قلم که در کرمان بودند رسید3 وفوجی حشم مجرد درصحبت عز الدین ~~فضلون # ~~بکرمان فرستاد ms39 ، روز چهارم ماه مهر سنهآ خمس و تسعین ببردسیر رسیدند و ~~چون خبر # ~~لشکر فارس محقق شد لشکر خراسان از لشکر گاه نزدیک در شهر برخاستند و # ~~عزالدین فضلون کس فرستاد برضی الدین و حشم خراسان که میان حضرت خراسان ~~و # ~~فارس صلح است و اسباب خویشی و مواصلت حاصل چرا میباید که این معاملت ~~رود # ~~ما را اتابک جنگ نفرموده است و گفته که بخدمت ییش آئیم و خطبهآ ولایت ~~بر نام # ~~سلطان اعظم کنیم و پس من و تو هردو بحضرت خوارزم شویم و احوال ولایت ~~عرض # ~~دهیم و آنچه فرماید طریق انقیاد سپریم . # حشم خراسان را لشکر فارس در چشم آمد و ایشان را غالب دیدند ، بدین کلمه # ~~از در بردسیر برخاستند و روی بسرحد4 نهادند برعزم خراسان و عز الدین ~~فضلون # ~~روزی دوسه بر صحرانشست پس عزم فارس(168a) نمود و چند امیر با حشمی ~~معدود درشهر PageV01P043 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0053.png) # ~~نشاند در خدمت پادشاه عماد الدین محمد زیدان و خود با دیگر امرا روی ~~بحضرت # ~~نهاد در منتصف صفرسنهآ اثنتین و ستمایه وماه مهرسنهآ خمس و تسعین ورضی ~~کوبنات وراور # ~~و بهاباد و خبیص در دست گرفت و شحنه و گماشتهآ خود نشاند و خود با زوزن ~~شد ، و # ~~در آخر ماه حمادی الاولی من السنة المذ کوره آخر ماه دی سنهآ خمس و ~~تسعین خواجه # ~~فخرالدین بندقه و امیرداود کرز الدین با چند تن معدود از حضرت شیراز ~~بکرمان # ~~آمدند و از اند کی عدد با سر حد که در دست حشم خراسان بود هیچ نتوانست ~~کرد و # ~~راه ها از جهت لشکر شهر و حشم سرحد نا ایمن شد و آمد و شد مردم دشوار ~~پس در # ~~ماه خرداد سنهآ ست و تسعین ازحضرت فارس امیر نصیر الدین سبط شمله وامیر ~~بکبه1 # ~~و تاجالدین خلج با حمعی از حشم آمدند و بدر کوبنات تاختن کرد2 و چهل # ~~سراسب از تر کان و سواران کوبنات بیاورد3 ، دیگر ms40 باره بجانب راور شدند ~~و حصار # ~~بستد4 . اول روز ذوالقعده سنهآ اثنتین وستمایه خبر رسید و درشهر ~~بشارتزدند . روز # ~~شنبه روز انیران ماه خرداد سنهآ ست5 پس بدر کوبنات شدند و چند روزمقام ~~کردند و # ~~کار بر اهل حصار کوبنات دشوار شد و در کار بود که غرضی بحصرل پیوندد ~~چون حق # ~~تعالی نخواسته بود از بر دسیر نوشتند و لشکر بازخواندند و آن کار درپای ~~افتاد و لشکر # ~~برخاست وغلهآ کوبنات بگذاشت و اهل کوبنات غله بر گرفتند و فارغ در حصار ~~نشستند . # فصه مم که در دست کس امیر میارز بود # و مسلم شدن آن غز را # چون امیر مبارز از دربندان غز ومغون روی باز ولایت خویش نهاد شهر و ~~قلعهٔ‌ # ~~بم بدست سعد الدین بوسعد دبیر خویش سیرد و چند مرد آنجا بتشاند و در ~~جیرفت # ~~حصاری ساخت و همچنین معتمدان خویش آنجا بنشاند و خود باز ایگ شد (1680) # ~~وتا ماه رمضان سنهآ ثلاث وستمایه موافق با اول اردیبهشت سنهآ سبع ~~وتسعین وخمسمایه PageV01P044 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0054.png) # ~~سعدالدین بوسعد در شهر بود و با غز که در حصار نرماشیر بود گاه صلح ~~میکرد و گاه # ~~جنگ و در شهرستان بم قحطی ناخوش حادث چنانکه هیچ آدمی نماند الا تنی ~~چند # ~~معدود و این سعدالدین بی رحمتی بود ناجوانمردی، حال مردم میدید و ~~میفرمود تا # ~~عورات مر ده را درخانهآ می نهادند و دفن وغسل و نماز ازمیان بر گرفت و ~~بسیار رسوائی # ~~ازین نوع بر مردم آمد، پس چون غز دیدند که امیر مبارز از جای خویش حر ~~کت # ~~تمیتواند کرد که برادر او نظامالدین محمود درخدمت اتابک فارس است و هیچ ~~مددی # ~~با بوسعد نمیفرستد مقام باز ربض بم آورد و باستخلاص حصار و شهر بم ~~مشغول شد # ~~و توقف بوسعد در شهر بم بغلهآ غز بود . چون ملک عجمشاه بنفس خویش بدر ~~بم آمد # ~~غز غله نتوانست فروخت، کار بر بوسعد تنگ شد و مقام شهر ms41 متعذر، صلح کرد # ~~برقرار آنکه غز امیر داود و نظامالدین محمود و امیر یحیی را خلاص دهند ~~و بجیرفت # ~~فرستند تا بوسعد شهر بم تسلیم کند و بازایگ شود، بهمین قرار بم را ~~گذاشت بی تقریر # ~~و رفت چنانکه سه روز هیچ کس ندانست که او رفته است و مردم شهر از عجز و # ~~بی طاقتی طریق اعلام غز ندانستند پس غزرا احوال رفتن اومعلوم شد و ~~ببارو بررفتند # ~~و درها را بند شکستند و شهر بم را مسلم کردند . حصار جیرفت در دست کسان ~~امیر # ~~مبارز مانده است تا خود حال آن چون افتد . # واز حضرت شیراز در اواخر شوال سنهآ ثلث وستمایه موافق بامنتصف ماه خرداد # ~~سنهآ سبع و تسعین و خمسمایه امیر کرزالدین داود را باز خواندند و ~~فخرالدین بندقه را # ~~در کرمان بحکم وزارت گذاشتند و امیر شمس الدین خالد را باسم اتابکی ~~فرستادند ، # ~~وچون شهر بم بدست غز افتاد از حضرت فارس آن حال را کراهیت نمودند و ~~اتابک # ~~(160a) ترتیب لشکری فرمود که بکرمان آید و شهر بم از دست غز باز گیرد ~~وخبیص # ~~از امیر حسام الدین ایبک و کوبنان از امیر قیبه غلام رضی خراسانی ، در ~~ماه ذوالحجه # ~~سنهآ ثلاث وستمایه موافق با سال سبع و تسعین خراجی لشکری تمام بکرمان ~~فرستاد و # ~~اول عزم ناحیهآ رایین کردند که در دست کسان حسام الدین ایبک بود و حصار ~~رایین # ~~بستدند و کس خویش نشاندند و لشکر روی بجانب خبیص و اندو گرد نهاد تا ~~قلعهآ # ~~اندو گرد و شهر خبیص مسلم کند پس دراول ماه محرم سنهآ اربع و ستمایه ~~قلعهآ اندو گرد PageV01P045 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0055.png) # ~~بستدند و شهاب الدین محمد تیتار که بر قلعه بود فرو آمد وولایت مسلم ~~داشت وخود # ~~بخدمت عمادالدین آمد ولشکر بدر خبیص شد و تا آخر ماه محرم مقام کرد و ~~خرمای # ~~بسیار بزیان بردند و بعضی خرما بن زدند و خرابی کردند، پس از دارالملک ~~خواجه ms42 # ~~فخرالدین وزیر واقضی القضاة رکن الدین آنجا شدند وحسامالدین ایبک ~~بریشان اعتماد # ~~کرد و صلح کرد و حسامالدین ایبک بیرون آمد و با حشم فارس ببردسیر آمد و ~~چون # ~~لشکر باز فارس میشد حسام الدین ایبک را تکلیف رفتن بحضرت شیراز نکردند ~~وامیر # ~~عباس که مقدم حشم بود قبول کرد که ذکر حسامالدین درحضرت بخیر کند وچنان # ~~سازد که او را در کرمان بگذارند تا بخدمت پادشاه عماد الدین مشغول باشد ~~. چون # ~~دوماهی بر آمد او را استدعا فرمودند و بحضرت شیراز بردند و بحکم آنکه ~~حسام الدین # ~~مردی عاقل بود وخط و بلاغت داشت وخدمت اصحاب قلم بسیار کرده و اخلاق ~~تازیکان # ~~بر گرفته پادشاه شیراز را خدمت او موافق آمد و او را قبول کرد و اعزاز ~~فرمود و در # ~~شیراز نان پاره داد و آنچه در کرمان داشت از اقطاع مسلم بگذاشت و این ~~ساعت در # ~~خدمت است والله تعالی اعلم]. # ~~قصه رفتن ملک عمادالدنیا والدین محمد زیدان بحضرت سلطان # خواجه رضی چون لشکربکرمان می فرستاد قراربر آن بود که ملک محمد شهر # ~~(169) بردسیر و قلاع تسلیم کند و خود بخدمت سلطان شود ، مدتی آن سخن # ~~می گفتند و از جهت حضور تکین تاش و لشکر فارس میسر نمیشد، چون تکین تاش # ~~باز گشت و از خراسان لشکری تمام برسید واستدعا متواتر شد ملک عمادالدین ~~محمد # ~~عزیمت مصمم کرد و روز پنجشنبه اول ماه اردیبهشت سنهآ اثنتین و ستمایه ~~موافق با # ~~هشتم ماه ذوالقعده سنهآ ثمان وستمایه روی براه آورد وروانه شد با خواص ~~خدم وخول # ~~خویش فارسی و کرمانی تا حق تعالی چه خواسته است و چه تعبیه کرده ، وله ~~الحکم # ~~فی عباده و بلاده . # قصه باز آمدن عمادالدین محمد زیدان از خدمت ساطان # چون ملک عمادالدین بخدمت در گاه سلطان رسید اورا اکرام فرمود و بمواعید ~~PageV01P046 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0056.png) # ~~خوب مستظهر گردانید اما کار کرمان از دست بیرون شده بود و ملک معظم # ~~قوام الدنیا والدین ms43 بعد از فراغ مصاف خطا وظفر سلطان1 ذکر کرمان کرده ~~بود و # ~~تجدید عهد ملک کرمان، ملک عمادالدین را وعدهآ ملک فارس دادند وقرب یک ~~سال # ~~تمام ملک عمادالدین در سمرقند وخراسان بماند، هم در ماه اردیبهشت سنهآ ~~ثلاث # ~~و ستمایه باز بکرمان آمد برراه طبس بعد از آنکه خواجه قوام الدین براه ~~سیستان با # ~~نصرةالدین کبود جامه و لشکری تمام بکرمان رسیده بود و ولایت گرمسیر ~~جیرفت و # ~~مغون از دست شبانکاره باز گرفته و بدر بم آمده بمحاصرهآ غز ، و در مدت ~~مقام ملک # ~~عمادالدین در خدمت سلطان از حضرت سلطان خواجه قوام الدین را منصب ~~بیفزودند # ~~و اسم ملکی بروی نهادند و او را بملک معظم خطاب کردند و لشکری بوی ~~دادند و # ~~بکرمان فرستادند ، درماه رمضان سنهآ تسع و ستمایه از زوزن روانه شد و ~~در او اخر شوال # ~~بجیرفت رفت و حصار (a 170) که شبانکاره ساخته بود مسلم کرد و جمعی از ~~سوار و # ~~پیاده از آن امیر قطب الدین مبارز که در حصار بودند بیرون آوردند و ~~برهنه کردند # ~~و باز ایگ فرستادند ودر اواخر ذوالقعده لشکر بدر بم کشید و غزمیان مقام ~~و گریز # ~~فروماند ، قضای بد ایشان را رای حصاردادی و جنگ پیش نهاد و در شهرستان ~~بم شدند # ~~لشکر بیرون لشکری تمام بود ، مردان کارودوسردار چون ملک معظم فیلسوف ~~جهان # ~~و نصرةالدین کمود جامه که مردی فیروزجنگ است بیک بار دو حصار شهرستان ~~زیر # ~~و زبر و منهدم کردند، غز فریاد بر آورد و ولایت تسلیم کرد و بیرون آمد ~~در منتصف # ~~ذی الحجه سنهآ تسع و ستمایه و ملک عجمشاه برصوب سیستان با فوجی حشم غز ~~رفت # ~~تا خود بکجا رسد . و ملک معظم و نصرةالدین کبود جامه بمواقع ساردویه و ~~جشار # ~~آمدند و آنجا مقام کردند چه علف لشکر بسیار بود تا آخرماه محرم سنهآ ~~عشر وستمایه # ~~پس از آنجا کوچ کردند و بدر بافت شدند و در اول ms44 ماه صفر روزیکشنبه ~~موافق با # ~~سیز دهم ماه تیر سنهآ ثلاث و ستمایه مگراشارتی از حضرت جلت صادر شده ~~بود بهلاک PageV01P047 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0057.png) # ~~کبود حامه، آنجا فرصت پافتند واورا هلاک کردند1 وچون بحکم فرمان بود ~~لشکر # ~~و حشم او نطق نزدند و هیچ حرکت نکردند و بنه و اسباب او از اسب و شتر ~~وزرینه # ~~و سیمینه همه تفصیل کردند وخزانهآ سلطان را ذخیره کردند و بمبارک روز ~~سه شنبه دهم # ~~ماه صفر سنهآ عشر وستمایه موافق با روز باد ماه تیرسنهآ ثلاث و ستمایه ~~درشهر بردسیر # ~~دار الملک آمد . # قصهآ ملک عمادالدین محمد زیدان بعد از باز گردیدن # ازحضرت سلطان # در مدت مقام ملک معظم در گرمسیر در خدمت (0 170 او بود بر آن قرار که # ~~چون از فتح ولایت کرمان و استخلاص قلاع و حصول آن بفارس روند و با ~~اتابک # ~~مظفر الدین بصلح و جنگ چنانچه میسر شود او را جانبی بازدید کنند و ~~ولایتی اورا # ~~میسر گردانند، چون واقعهآ کبود جامه بیفتاد کار از نظام بگردید و با ~~فارس جنگ # ~~کردن متعذر شد ، رسول فرستادند و همانا که از جانب اتابک اجابتی نرفت ~~که کار # ~~عمادالدین روشن نشد وبی نوا وبی ترتیب می بود تا برهمین نسق درشهر ~~آمدند ، ملک # ~~عمادالدین در ر بض محلت شاهیجان2 درخانهآ محمود صراف مقام فرمود و ~~حماعت کنیز کان # ~~و حرم را که در شهر بودند با دشت خواند و روزی چند بر بد حالی و بی ~~نوائی صبر # ~~کرد و ازهیچ طرف اورا اکرامی نکردند و تیمار نداشتند و چون کار او بجان ~~رسید # ~~او را گفتند طریق کار همان است که مراجعت حضرت سلطان کنی . گفت چنین ~~کنم، # ~~در نیمهآ ماه مرداد سنهآ ثلاث و ستمایه برخاست با تنی چند معدود و حرم ~~خویش واز # ~~شهر بیرون شد و چنان گفتند که روی بجانب عراق نهاد و صحبت امیر ~~ناصرالدین # ~~منگلی3 که بر در اصفهان بود همی ms45 اختیار کرد و خواص خدم او و کسانی که ~~معلم و PageV01P048 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0058.png) # ~~محرض او بودند درین خا کساری بخود کشیدند و همه از وی بر گردیدند و در ~~خانه # ~~نشستند و او را سر درجهان دادند تا خود دیگر سر آن حادثه چیست1 ؟ # درماه جمادی الاخره سنهآ عشر و ستمایه موافق با آذرماه سنهآ ثلث و ستمایه ~~ملک # ~~معظم مبلغ هزارو پانصد مرد سوار و پیاده بتاختن فارس فرستاد وقصد حصار ~~کرد ، چون # ~~بهرات2 رسیدند و قصدحصار کردند فوجی از غلامان غدر کردند و بشیراز ~~گرپختند ، دل # ~~لشکر از آن حرکت بشکست، برخاستند و با جانب سیرجان و بافت آمدند و ملک # ~~معظم فرمود که روی بجروم جیرفت نهند و ملک روز اول شعبان من السنة از ~~بردسیر # ~~با باقی حشم روی بجانب جیرفت نهاد چه امیرجلال الدین سالار بلند که در ~~کوه بارجان3 # ~~(121a) بود عصیان نموده بود ودر حصار زاخت5 متحصن شده ، استخلاص ~~آنراحرکت # ~~کرد و رفت و در بردسیر کو توالان بودند و صدر کبیر تاجالدین ابوبکر ~~صاحب دیوان، # ~~وچون بجیرفت و حدود گرمسیر رسید در رودبار به خرق5 مقام فرمود وحصار ~~زاخت # ~~که بدست سالار بود مستخلص کرد و سالار را هلاک کرد و از جهت عصیان او ~~حمله # ~~برافتادند وامیر اسدالدین ابراهیم را که والی ریقان بود قبض کرد و ~~محبوس داشت و # ~~بقول بعضی هلاک کرد وهر کجا کردی بود یاهلاک کردند یا از حدود گرمسیر ~~آواره # ~~گردانیدند و در آخر سال بهر موزشد تاجملهآ حشم ومال خراج بستد و امیر ~~شهاب الدین # ~~مندرک براه تواضع در آمد و خدمتهای بسیار کرد و ملک اورا امان داد و ~~بنفس رنجی # ~~نرسانید و از جهت مقام هرموز و گرمسیر وبا پیدا شد و ترک و تاجیک و ~~سرهنگ # ~~بسیار هلاک شدند وتا ماه تیرسنهآ اربع و ستمایهآ خراجی در جیرفت و گر ~~مسیر مقام افتاد، # ~~و با عام شد و بقایای آن وبا ببردسیر ms46 آوردند و ترک و سرهنگ بسیار در ~~بردسیر هلاک PageV01P049 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0059.png) # ~~شدند و در بردسیر مقام فرمود تا دوازدهم شعبان سنهآ احدی عشر و ستمایه ~~موافق با # ~~چهاردهم ماه دی سنهآ اربع و ستمایه عزیمت خراسان فرمود و خدمت سلطان ~~روز سه # ~~شنبه دوازدهم شعبان مذکور نهضت فرمود و روانه شد و جملهآ امرا وحشم ~~بسرحدهای # ~~سردسیرو گرمسیر فرستاد و اطراف را مضبوط گردانید و با فوجی غلامان خویش ~~و بعضی # ~~معارف حشم برون شد برعزم نزول زوزن و از آنجا بخدمت سلطان آنجا که ~~معسکر # ~~ممون باشد ، وچون روی بخدمت سلطان آورد سلطان بغزو کافر (171b) شده ~~بود1 # ~~درخوارزم مقام کرد تار کاب اعلی سلطان مقرون ....2 باز حدود ماوراء ~~النهر آمد پس # ~~شرف دستبوس یافت و خدمات وپیش کشیها که برده بود عرض داد و در چشم ~~سلطان آمد # ~~و سبب حصول مراضی او شد و انواع نواخت و تشریف و تمکین زیاده از حد در ~~حق # ~~ملک معظم فرمود و او را باعزاز تمام رخصت باز گشتن کرمان داد . # در ماه آبان سنهآ خمس و ستمایه باز کرمان رسید و درصحرا مقام فرمود تا ~~روز # ~~دیبدین ماه آبان من السنة می بود پس عزم گرمسیر کرد و فرمود که قلعه ~~کوه که آنرا # ~~عجیب که برسنک خاره فرو برده بودند بزعم مرد[م] چهارصد گز برسنک فروشده ~~و من # ~~ظاهر آن دیدم قریب هشت گز در هشت گزطول و عرض سرچاه بود و بر چهارقسمت ~~کرده # ~~بودند و چهار چرخ برنهاد، چاهی بدین عظمت و بلعجبی انباشتند و باطل ~~کردند . # ~~و موجب تخریب آن قلعه آنکه چاهی بزرک بود و چند در و طبقه داشت و در ~~حفظ # ~~و صیانت آن حاجت بمرد بسیار بود و مؤنت بی حد و از عجائب آن قلعه دیگر ~~آن بود # ~~که دروازهآ سیم او از آهن بود ، اصل در و بند و آستانه و غیره قریب ~~بیست هزار من PageV01P050 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0060.png) ms47 # ~~آهن ، آنرا بزیر آوردند و مردم شهر را بیگار میفرمودند تا می شدند و ~~آنرا خراب # ~~میکردند و اجزاء آن که مانده بود می فگندند پس در اثناء آن تخریت ~~بردیوار آن # ~~مثل طاقی پیدا آمد چون در آن فرو کردند دو سه پاره دیگ سنگین پیدا آمد ~~و در # ~~وی تاجی بود زرین و چند اوانی زر و نقره، آنرا وزن کردند پانزده من زر ~~بود و # ~~بیست و هفت من نقره ، آنرا بیرون آوردند و بخزینهآ پادشاه بردند و هیچ ~~معلوم نشد # ~~که ذخیرهآ کدام پادشاه و کو توال بوده است در مدت سیصد سال که تاریخ ~~بنای آن قلعه است . # و از وقایع بلعجب که در مدت مقام پادشاه بر درشهر بود درین مدت آن بود که # ~~از حملهآ بزر گان کرمان و صدوروقضاة بزرگی بود اورا (172a ) تاج الدین ~~ابوالخطاب # ~~گویند و پسری داشت ، جوانی فاضل و در فنون علوم یگانه و از معجزات او ~~آنکه # ~~در هیچ علم استادی ندیده بود و شاگردی نکرده و همچنین بذکاء خویش علوم ~~....1 # ~~و فقه ولغت و نحو وکلام همه حاصل کرده . اتفاقا تاج الدین ابوالخطاب ~~رنجورشد ، # ~~این پسر فاضل با دیگرجماعت ائمه باز ربض دشت نششته بود بحکم فرمان ~~پادشاه، و # ~~بحکم رنجوری پدر در غیبت چتراعلی پادشاه صدرالدین محمد که پسر تاجالدین ~~بود # ~~در شهر می آمد و بخدمت اطبا میرفت و بمصالح معالجت پدرقیام مینمود ، ~~چون رایات # ~~منصوره نزول فرمود انهاء بار گاه اعلی کردند که چند دانشمند که فرموده ~~بود که در # ~~شهر نیایند می آمدند و ملک معظم باحضار ایشان مثال داد . اتفاق ~~صدرالدین بدست # ~~سرهنگان افتاد ، بدر سرای پردهآ ملک آوردند ، ملک اورا بزبان عنفها ~~فرمود و گفت # ~~توخواهرزادهآ قاضی رکن الدین باشی که من او را دویست فرسنک از کرمان ~~دور کرده ام # ~~و در زوزن محبوس فرموده ، در شهر من چه کار داشتی ؟ او عذر رنجوری پدر ~~گفت ، # ~~مسموع نبود ms48 فرمود تا او را سیاست کنند ولبان بدوزند. مردم گفتند مردی ~~قاضی است # ~~و فاضل پادشاه را مبارک نباشد چنین شخصی را هلاک کردن باز آن آوردند که ~~اورا # ~~محاسن حلق کند واز شهر بیرون شود، بدین حمله ازشهر بیرون شد ویدر بیمار ~~واهل # ~~خویش را بشهر خبیص نقل کرد و این ساعت آنجا اند تا عاقبت چون شود ، ~~واین واقعه PageV01P051 # ![image filename](./0615AfdalDinKirmani.MudafBadayicAzman_0061.png) # ~~روز چهارشنبه بود روز فروردین ماه آبان سنهآ خمس و ستمایه و در تاریخ ~~که مذکورست # ~~عزم گرمسیر فرموده و حشم و لشکر را بجانب گرمسیر پرا کنده کرد و خود ~~بجانب # ~~هرموز شد و خراج تمام بستد و دوشخص را بنوا گرفت و ببردسیر فرستاد و از ~~مکران # ~~همچنان بسرحد رفت و یکی از خویشان (142a) مبارز را بنوا گرفت و بدار ~~الملک # ~~بر دسیر فرستاد و در اواخر اردیبهشت سنهآ ست و ستمایه موافق ماه محرم ~~سنهآ ثلاث عشر # ~~وستمایه بجانب ...1 شد وحشم درمنزل ساردوک نشاند والله تعالی اعلم . # ~~هذا آخر ما ....1 فی المضاف الی بدایع الأزمان فی وقایع کرمان ادام ~~الله علی اهالیها # الأ من و...1 فرغ من تحربره اضعف عبادالله الرحمن محمد بن # کمال بن طیان فی اواسط ماه شعبان المعظم لسنة # ثلاث وستین و سبعمایهآ هجر یهآ نبویه PageV01P052 ms49