######OpenITI# #META# title: asrarnameh #META# ed_info: Ed. n.n. (n.d.), , Ganjoor corpus: n.n.. #META# url: https://ganjoor.net/attar/asrarname/ #META#Header#End# ### | [ abkhsh 1 ] # 1 به نام آنک جان را نور دین داد %~% خرد را در خدا دانی یقین داد # 2 خداوندی که عالم نامور زوست %~% زمین و آسمان زیر و زبر زوست # 3 دو عالم خلعت هستی ازو یافت %~% فلک بالا زمین پستی ازو یافت # 4 فلک اندر رکوع استاده اوست %~% زمین اندر سجود افتاده اوست # 5 ز کفک و خون برآرد آدمی را %~% ز کاف و نون فلک را و زمی را # 6 ز دودی گنبد خضرا کند او %~% ز پیهی نرگس بینا کند او # 7 ز نیش پشه سازد ذوالفقاری %~% چنان کز عنکبوتی پرده داری # 8 ز خاکی معنی آدم بر آرد %~% ز بادی عیسی مریم برآرد # 9 ز خون مشک و ز نی شکر نماید %~% ز باران در ز کان گوهر نماید # 10 یکی اول که پیشانی ندارد %~% یکی آخر که پایانی ندارد # 11 یکی ظاهر که باطن از ظهورست %~% یکی باطن که ظاهر تر ز نورست # 12 نه هرگز کبریایش را بدایت %~% نه ملکش را سرانجام و نهایت # 13 خداوندی که اوداند که چونست %~% که او از هرچ من دانم برونست # 14 چو دید و دانش ما آفریدست %~% که دانستست او را و که دیدست # 15 ز کنه ذات او کس را نشان نیست %~% که هر چیزی که گوئی اینست آن نیست # 16 اگرچه جان ما می پی برد راه %~% ولیکن کنه او کی می‌برد راه # 17 چو بی آگاهم از جانم که چونست %~% خدا را کنه چون دانم که چونست # 18 چنان جان را بداشت اندر نهفت او %~% که هرگز سر جان با کس نگفت او # 19 تنت زنده بجان و جان نهانی %~% تو از جان زنده و جان را ندانی # 20 زهی صنع نهان و آشکارا %~% که کس را جز خموشی نیست یارا # 21 هزاران موی را بشکافتم من %~% طریق این خموشی یافتم من # 22 چو نتوانی بذات او رسیدن %~% قناعت کن جمال صنع دیدن ms001 # 23 اگر تو راست طبعی در صنایع %~% برآی از چار دیوار طبایع # 24 خدایت را نیفتادست کاری %~% چه سازی از طبایع کردگاری # 25 اگر آبست اصل آبی بروبند %~% فرا آبش ده و لختی بروخند # 26 وگر خاکست در پیش درش کن %~% بزیر پای خاکی بر سرش کن # 27 وگر باد است بیدادیش پندار %~% ببادش برده و بادیش پندار # 28 وگر اصل آتش است آبی بروزن %~% چو آبش بر زدی آتش درو زن # 29 طبیعت راست داری بی ریاباش %~% طبیعی نیستی مرد خدا باش # 30 چو در هر دو جهان یک کردگار است %~% ترا با کار چار ارکان چه کار است # 31 یکی خوان و یکی خواه و یکی جوی %~% یکی بین و یکی دان ویکی گوی # 32 یکیست این جمله چه آخر چه اول %~% ولی بیننده را چشم است احول # 33 نگه کن ذره ذره گشته پویان %~% بحمدش خطبه تسبیح گویان # 34 زهی انعام و لطف کار سازی %~% که یک یک ذره را با اوست رازی # 35 زهی اسم و زهی معنی همه تو %~% همی گویم که ای تو ای همه تو # 36 نبینم در جهان مقدار مویی %~% که آن را نیست با روی تو روئی # 37 اگر با تو نبودی روی ما را %~% فرو بردی سر یک موی ما را # 38 اگر لطفت نپیوستی بیاری %~% نبودی ذره‌ای را پایداری # 39 همه باقی بتست و تو نهانی %~% درون جان و بیرون جهانی # 40 همه جانها ز تو حیران بمانده %~% تو با ما در میان جان بمانده # 41 ز راهت حد و پایان کس ندیدست %~% که تو در جانی و جان کس ندیدست # 42 جهان از تو پرو تو در جهان نه %~% همه در تو گم و تو در میان نه # 43 نهان و آشکارایی همیشه %~% نه در جا و نه بر جایی همیشه # 44 خموشی تو از گویایی تست %~% نهانی تو از پیدایی تست # 45 تویی معنی و بیرون تو ms002 اسم است %~% تویی گنج و همه عالم طلسم است # 46 زهی فر و حضور نور آن ذات %~% که بر هر ذره می‌تابد ز ذرات # 47 ترا بر ذره ذره راه بینم %~% دو عالم ثم وجه الله بینم # 48 دوی را نیست ره درحضرت تو %~% همه عالم توی و قدرت تو # 49 ز تو بی خود یکی تا صد بمانده %~% دو عالم از تو تو ازخود بمانده # 50 وجود جمله ظل حضرت تست %~% همه آثار صنع و قدرت تست # 51 جهان عقل و جان حیران بمانده %~% تو در پرده چنین پنهان بمانده # 52 جهان پر نام تو وز تو نشان نه %~% بتو بیننده عقل و تو عیان نه # 53 عیان عقل و پنهان خیالی %~% تعالی الله زهی نور تعالی # 54 نبینم جز تو من یک چیز دیگر %~% چو تو هستی چه باشد نیز دیگر # 55 نکو گوئی نکو گفتست در ذات %~% که التوحید اسقاط الاضافات # 56 در آن وحدت چرا پیوند جویم %~% تویی مطلوب و طالب چند گویم # 57 چو من دیبای توحید تو بافم %~% چنان خواهم که جان را بر شکافم # 58 درآید صد هزاران قالب از خاک %~% چو اندر تو رسد برسد ز تو پاک # 59 جهانی خلق بودند و برفتند %~% اگر زشت ارنکو در خاک خفتند # 60 ز چندان خلق کس آگه نگشتند %~% که چون پیدا شدند و چون گذشتند # 61 اگرچه جمله در پنداشت بودند %~% چنانک او جمله را می‌داشت بودند # 62 نه جان دارد خبر از جان که جان چیست %~% نه تن را آگهی ازتن که تن ~~کیست # 63 نه گوش آگاه از بشنیدن خویش %~% نه دیده با خبر از دیدن خویش # 64 زفانت را ز گویایی خبر نه %~% تنت را از توانایی خبر نه # 65 نه آگاهی ازین گشتن فلک را %~% نه جن و انس و شیطان و ملک را # 66 فرو رفتند بسیاری بدین کوی %~% بسی دیگر رسیدند از دگر سوی # 67 نه آن ms003 کومی‌رود زین راز آگاه %~% نه آن کامد خبر دارد ازین راه # 68 چنان گم کرده‌اند این سربی راز %~% که سر مویی نیاید هیچ کس باز # 69 دری مدروس شد نتوان گشادن %~% که انگشتی برو نتوان نهادن # 70 بباید داشت گردن زیر فرمان %~% که جز صبر و خموشی نیست درمان # 71 که دارد زهره در وادی تسلیم %~% که بادی بگذراند بر لب از بیم # 72 همه جز خامشی راهی نداریم %~% که یک تن زهره آهی نداریم # 73 ز آدم قطره را برگزیدست %~% از آن یک قطره خلقی آفریدست # 74 در آن قطره بسی کردند فکرت %~% فرو ماندند سرگردان فطرت # 75 فرو شد عقلها در قطره آب %~% همه در قطره گشتند غرقاب # 76 هزاران تشنه زین وادی برآیند %~% برین درگه بزانو اندر آیند # 77 زعجز خویش می‌گویی تو ای پاک %~% تویی معروف و عارف ما عرفناک # 78 دو عالم جمله در گفتار ماندند %~% همه در پرده پندار ماندند # 79 همی گویند ما در جست و جوئیم %~% ز دیری گاه مرد راه اوئیم # 80 عجائب بین که آمد قطره آب %~% که دریایی برد پر در خوشاب # 81 عجب‌تر این که آمد ذره خاک %~% که تا دستش دهد خورشید افلاک # 82 چو داری حوصله از پشه کم %~% چگونه می در آشامی دو عالم # 83 جگر در خون بسی گردیده تو %~% چنان نیست این که اندیشیده تو # 84 برو سودای بیهوده مپیمای %~% منه بیرون ز حد خویشتن پای # 85 گلیم عجز در سرکش ز حیرت %~% چو باران بر رخ افشان اشک حسرت # 86 که در خور نیست حق جز حق ای دوست %~% چه برخیزد ازین مشتی رگ و پوست # 87 خدا پاک و منزه تو ره خاک %~% چه نسبت دارد آخر خاک با پاک # 88 اگر موری ز عالم با عدم شد %~% بعالم در چه افزود و چه کم شد # 89 بسان حلقه سر می‌زن برین در %~% که کم ناید برین در از چنین سر ms004 # 90 کبود از بهر آن پوشید گردون %~% که هم چون حلقه زان درماند بیرون # 91 خدا را چون خدا یک دوست کس نیست %~% که درخورد خدا هم اوست کس نیست # 92 اگر از تو کسی پرسد چه گوئی %~% که چیزی گم نکردن می چه جوئی # 93 نخستین یافت باید چون بیابی %~% چو گم گردد سوی جستن شتابی # 94 گزافست از چنین حسرت سرآمد %~% بسا جانا کزین حسرت برآمد # 95 همه جانهای صدیقان پر از خون %~% که می‌داند که سر کار او چون # 96 ببین چندین هزاران سال کابلیس %~% نبودش کار جز تسبیح و تقدیس # 97 همه طاعات او بر هم نهادند %~% ز استغنای خود بر باد دادند # 98 دلش خونابه جای محنت آمد %~% تنش دستار خوان لعنت آمد # 99 ز استغنای حق گر یاد داریم %~% سر وادی بی فریاد داریم # 100 جگر خون می‌شود زین یاد ما را %~% ز استغنای حق فریاد ما را # 101 باستغنا اگر فرمان درآید %~% همه اومید معصومان سرآید # 102 چو فردا پیش آن ایوان عالی %~% فرو کوبند کوس لایزالی # 103 که دارد در همه آفاق زهره %~% که عرضه دارد این نقد نبهره # 104 خدا را کبریای بی نیازیست %~% ترا جز نیستی هیچ این چه بازیست # 105 تو می‌خواهی بتسبیح و نمازی %~% که خشنود آید از تو بی نیازی # 106 نمازت توشه راه درازست %~% ولی او ازنمازت بی نیازست # 107 جوامردا یقین می‌دان بتحقیق %~% که گر تکلیف کردت داد توفیق # 108 اگر توفیق حق نبود مددگر %~% نگردد هیچکس هرگز مسخر # 109 زهی رتبت که از مه تا بماهی %~% بود پیشش چو از موی سیاهی # 110 زهی قدرت که از قدرت نمایی %~% ز یک سر موی صد صنعت نمایی # 111 زهی عزت که چندان بی‌نیازیست %~% که چندین عقل و جان آنجا ببازیست # 112 زهی حشمت که گر بر جان درآید %~% بهر یک ذره صد طوفان برآید # 113 زهی سبقت که با آن اولیت %~% ندارد هیچ موجودی معیت ms005 # 114 زهی وحدت که مویی درنگنجد %~% در آن وحدت جهان مویی نسنجد # 115 زهی نسبت که در چل صبح ایام %~% بدست خویش بستی چینه بردام # 116 زهی رحمت که گر یک ذره ابلیس %~% بباید گوی برباید ز ادریس # 117 زهی غیرت که گر بر عالم افتد %~% بیک ساعت دو عالم بر هم افتد # 118 زهی هیبت که گر یک ذره خورشید %~% بیابد گم شود در سایه جاوید # 119 زهی حجت که اندر هیچ رویی %~% بننشیند کسی را بر تومویی # 120 زهی حرمت که ازتعظیم آن جاه %~% ندارد کس ورای تو در آن راه # 121 زهی ملکت که واجب گشت لابد %~% که نه نقصان پذیرد نه تزاید # 122 زهی قدرت که گر خواهد بیک دم %~% زمین چون موم گرداند فلک هم # 123 زهی شربت که در خون می زند نان %~% بامید سقیکم ربکم جان # 124 زهی آیت که بنمایی چو خواهی %~% ز یک یک ذره خورشید الهی # 125 زهی فرصت که درعالم فروزی %~% بآه بی دلی عالم بسوزی # 126 زهی شفقت که بر ما جاودانی %~% تودادی مادران را مهربانی # 127 زهی مهلت که چون هنگام آید %~% بمویی عالمی در دام آید # 128 زهی وقتی که در وقت اسیری %~% جهانی را بسر مویی بگیری # 129 زهی نعمت که چندان شد ملازم %~% که شکرش هم تو دانی گفت دایم # 130 زهی شدت که در حجت گرفتن %~% نه برگ خامشی نه روی گفتن # 131 زهی رخصت که گرراهی نبودی %~% کسی را زهره آهی نبودی # 132 زهی فرقت که بسیاری دویدند %~% ندیدندت ولیکن نایدیدند # 133 زهی راحت که قدوسان اعلی %~% همی نازند دایم زان تجلی # 134 زهی لذت که پاکان مطهر %~% کنند از وی مشام جان معطر # 135 همه بیچاره‌ایم و مانده بر جای %~% برین بیچارگی ما ببخشای # 136 چو درگهواره گور اوفتادیم %~% چو طفلان ما در آن عالم بزادیم # 137 شده آن گور چون گهواره تنگ %~% کفن بر دوش ما پیچیده چون سنگ # 138 ms006 درون آیند دو زنگی پر از زور %~% بجنبانند ما گهواره کور # 139 چو طفلان مادران سخت و تنگی %~% بلرزیم از نهیب و سهم زنگی # 140 نه ما را مادری نه مهربانی %~% بگردانیده روی از ما جهانی # 141 ز ما ببریده هم بیگانه هم خویش %~% چو طفلان ما و راهی سخت در پیش # 142 چو طفلان جهان نادیده باشیم %~% زهی سختا که ماترسیده باشیم # 143 چو ما یک ساعتی باشیم در خاک %~% از آن زنگی نگه مان دار ای پاک # 144 بما گویند من ربک و ما دین %~% خدایا از تو می‌خواهیم تلقین # 145 چو خود ما را بپروردی باعزاز %~% مده ما را بدست زنگیان باز # 146 اگر ما را نیاموزی تو گفتار %~% درازا منزلا ومشکلا کار # 147 بماند تا ابد این درد با ما %~% ندانم تا چه خواهد کرد با ما # 148 خداوندا همه سرگشتگانیم %~% مصیبت دیده و آغشتگانیم # 149 ز سر تا پا همه پیچیم بر پیچ %~% چه سر چه پا همه هیچیم بر هیچ # 150 نداری دل که در دلداری ما %~% دمی دل سوزدت بر زاری ما # 151 دلت چون نیست چون سوزد ز زاری %~% چه می‌گویم همه دلها تو داری # 152 خداوندا منم بیچاره مانده %~% درین فکرت دلی صد پاره مانده # 153 تنم را گرچه نیست از تو نشانی %~% ولی غایب نه از جان زمانی # 154 تویی در ضمن سر عقل و جانم %~% چنین گوهر فشان زان شد زبانم # 155 تویی فی الجمله مستغنی ز عالم %~% سخن کوتاه شد والله اعلم ~~PageV01P001 ### | [ abkhsh 2 ] # 1 ثنائی نیست با ارباب بینش %~% سزای صدر و بدر آفرینش # 2 چو می‌لرزد ز هیبت ایندعاگوی %~% زفانش چون تواند شد ثناگوی # 3 چو نعمت ذات او بالای گفتست %~% زفان از کار شد چه جای گفتست # 4 چه گویم من ثنای او خدا گفت %~% که نام اوست با نام خدا جفت # 5 محمد صادق القولی امینی %~% جهان را رحمه للعالمینی # 6 محمد کافرینش را ms007 نشان اوست %~% سرافرازی که تاج سرکشان اوست # 7 محمد بهترین هر دو عالم %~% نظام دین و دنیا فخر آدم # 8 بعنصر گوهر درج نبوت %~% بمعنی اختر برج فتوت # 9 رقوم آموز سر لایزالی %~% جهان افروز اقلیم معالی # 10 مجانس گوی راز پادشاهی %~% معما دان اسرار الهی # 11 جهان یک خاکروب بارگاهش %~% فلک یک خرقه پوش خانقاهش # 12 هنوز آدم میان آب و گل بود %~% که او شاه جهان جان و دل بود # 13 در آدم بود نوری از وجودش %~% وگرنه کی ملک کردی سجودش # 14 چو نورش را ودیعت داشت عالم %~% بیامد تا بعبداله ز آدم # 15 گذر کرد او ز چندینی پیمبر %~% زجمله چون گهر افتاد بر سر # 16 زهر منزل که سوی آن دگر شد %~% اگرچه پخته بود او پخته تر شد # 17 چو آخر کارها پردخته آمد %~% اگرچه دیر آمد پخته آمد # 18 چو خلوت داشت پیش از وحی چل سال %~% امین وحی وحی آورد در حال # 19 درآمد پیش طاوس ملایک %~% پی او قدسیان گشته فذلک # 20 فغان دربست جبریل امین زود %~% که ای مهتر زفان بگشای هین زود # 21 دل پر نور را دریای دین کن %~% حدیث وحی رب العالمین کن # 22 بموسیقی غیب اهل سپاسی %~% که این نه پرده را پرده شناسی # 23 تویی مستحضر اسرار مدوک %~% مشو خاموش اقرا بسم ربک # 24 مه و خورشید چون باشد مدثر %~% دثار از سر برافکن قم فانذر # 25 تویی شاه و همه آفاق خیل‌اند %~% تویی اصل و همه عالم طفیل‌اند # 26 بحق خوان خلق را و رهبری کن %~% تویی بر حق بحق پیغمبری کن # 27 چو حق از نور جان وحیش فرستاد %~% شد آنگه علم القرآنش از یاد # 28 بآخر چون بدعوت پیش رو گشت %~% شریعت نو شد و اسلام نو گشت # 29 جهانی را بمعنی رهنمون کرد %~% ز مغز هر سخن روغن برون کرد # 30 نگوساری هر بدعت ازو بود %~% که نور گوهر دولت ازو ms008 بود # 31 چو نور دولتش یک ذره درتافت %~% مه و خورشید از آن یک ذره دریافت # 32 درآمد گیسوی مشگین گشاده %~% بسر تاج لعمرک بر نهاده # 33 ز مویش مشگ در عالم دمیده %~% ز رویش نور برگردون رسیده # 34 سه بعد از عطر موی او معطر %~% دو کون از نور روی او منور # 35 زهی خورشید روی دلستانش %~% که زیر سایه دارد طیلسانش # 36 زهی مشگ دو گیسوی سیاهش %~% که هر مویست و صد جان در پناهش # 37 ز حضرت سینه پر نور او یافت %~% ز جنت در نماز انگور او یافت # 38 درون جانش آن هر دانه انگور %~% شده چون خوشه پروین همه نور # 39 چه گر جانش ز حق پر نور می‌بود %~% ولیک ازکافران رنجور می‌بود # 40 گهی دندانش را سنگی قلم کرد %~% که از طاعت همی پایش ورم کرد # 41 گهی بر دل نهاد ازدست غم دست %~% گهی از ضعف سنگی بر شکم بست # 42 چو دنیا و آخرت از بهر او بود %~% فلک مشکل بلا از بهر او سود # 43 از آن بایست چندان رنج بردن %~% که بی رنجی نخواهی گنج بردن # 44 بزعم آن مفسر کوامین است %~% که گر نزدیک بعضی غیر اینست # 45 چو گردانید او انگشتری را %~% درآمد جبرئیل آن داوری را # 46 که ای سید دل از انگشتری دور %~% که ندهد کار با انگشتری نور # 47 فلک از بهر تست انگشتری پشت %~% چرا مشغول می‌کردی بانگشت # 48 دلی داری تو در انگشت رحمن %~% مبین انگشتری همچون سلیمان # 49 چه گر انگشتری تو بنام است %~% اگر از زر زنی آن هم حرامست # 50 تو درانگشت خود تسبیح گردان %~% که تسبیح است در انگشت مردان # 51 ترا چون ماه شد انگشتوانه %~% زدی انگشت در چشم زمانه # 52 بهر انگشت داری صد هنر بیش %~% چه با انگشتری آری دل خویش # 53 سزد گر رشته بر انگشت بندی %~% که تا با یادت آید دردمندی # 54 نیاری ms009 با عتاب کبریا تاب %~% اگر بی ما زنی انگشت در آب # 55 مپیچ از ما بیک سر موی سویی %~% فرو مگذار از انگشت مویی # 56 چو انگشتی درستت هست در کار %~% ز زیر پنبه خونین برون آر # 57 حسابی گیر بر انگشت با خویش %~% که آن روز پسین آسان شود پیش # 58 از آن این نکته بر انگشت پیچم %~% که جز تو هیچ کس ناید بهیچم # 59 از آن انگشت بر حرفت نهادم %~% که توشاگردی و من اوستادم # 60 نه تو از علم القرآن بصد روح %~% نهادی پیش ما انگشت بر لوح # 61 بحرب مکه از برد الا نامل %~% شده زانگشت با ملکیت حاصل # 62 در انگشتت قلم نابوده هرگز %~% ز تو اهل قلم را این همه عز # 63 ز عزت عقل و جان حیران بمانده %~% خرد انگشت در دندان بمانده # 64 طفیل تو دو گیتی را سراسر %~% قیامت با یک انگشتت برابر # 65 تویی بی سایه و پیش تو خورشید %~% چو طفلی می مزد انگشتت اومید # 66 از آن خورشید خرگه بر فلک زد %~% که یک انگشت با تو بر نمک زد # 67 ترا چون چشمه خضرست در مشت %~% برآور چشمه از زیر هر انگشت # 68 قدم بر عرش نه از عرصه قرش %~% که از فرق تو انگشتیست تا عرش # 69 گر انگشتی شود جبریل در پیش %~% بسوزد همچو انگشتی پر خویش # 70 ز نورت قدسیان پر بر گشایند %~% بانگشتت بیک دیگر نمایند # 71 رسالت را رسولی چون تو ننشست %~% همه انگشت یکسان نیست بردست # 72 نه حلوا آنکسی در پیش دارد %~% که انگشتش درازی بیش دارد # 73 برو انگشت نه بر نبض صدیق %~% که هست او رادلی پر نور تحقیق # 74 عمر را گوی تا برخیزد از خشم %~% زند ابلیس را انگشت در چشم # 75 بعثمان گو بقرآن شو قوی پشت %~% بزن یک یک ورق قرآن بانگشت # 76 علی را گوی تا فرمان بری را %~% ببخشد در نماز ms010 انگشتری را # 77 برو با بت پرستان داوری کن %~% جهانشان حلقه انگشتری کن # 78 ز تو گر معجزی خواهند ناگاه %~% اشارت کن بانگشتی سوی ماه # 79 بصدق خویش دین را محترم کن %~% بانگشتی مه گردون قلم کن # 80 حسودت می‌گزد انگشت از غم %~% تو می بر هم بانگشتی مه ازهم # 81 سرانگشتی که کرد از دینت پرهیز %~% بانگشتی قنب او را بیاویز # 82 ز مشتی گاو ناپرداخته دهر %~% بکش انگشت ازبزغاله زهر # 83 سرانگشتی گراید در زمینت %~% ندارد آن زمان کس پاس دینت # 84 تو قرآن خوان مباش ای دوست خاموش %~% اگر کافر نهد انگشت در گوش # 85 بلال انگشت چون در گوش دارد %~% همه گفتار را خاموش دارد # 86 اگر بر لب زنندت سنگ محکم %~% برو انگشت بر لب نه مزن دم # 87 که چون وقتش درآید من از آن سنگ %~% بر آن سنگین دلان عالم کنم ننگ # 88 زهی رتبت زهی قدرت زهی قدر %~% زهی صاحب زهی صادق زهی صدر # 89 زهی خسرو نشان عالم خاک %~% زهی سلطان دار الملک افلاک # 90 زهی عرش مجید آستانه تو %~% زهی هفت آسمان یک خانه تو # 91 زهی فاضل ترین کس انبیا را %~% زهی محرم ترین شخص خدا را # 92 زهی لشگر کش جود تو قلزم %~% زهی چو یک زن بام تو انجم # 93 زهی مستحضر سر الهی %~% بتو مستظهر از مه تا بماهی # 94 زهی کحلی گردون از تعظم %~% ز خاکت کرده کحل چشم انجم # 95 بمحشر آدم و ما دونه با هم %~% همه زیر لوایت دست بر هم # 96 چو عیسی بر درت پنجاه دربانست %~% که هارون درت موسی عمرانست # 97 امیر سابقان ادریس اعظم %~% ز نور تو حرم را گشته محرم # 98 خلیل حق چو نامت مهر جان یافت %~% بهشتی نقد در دوزخ از آن یافت # 99 بمانده بی تو اسماعیل در سوگ %~% که تادر راه تو قربان شود بوک # 100 بصد الحان خوش داود جان سوز %~% زبور ms011 عشق تو خوانده شب و روز # 101 سلیمان گرچه با آن پادشاهیست %~% ولیکن در سپاهت یک سپاهیست # 102 مسیح رنگرز زین نیل گردان %~% بسوزن می‌کند نام تو بر جان # 103 همه پیغامبران در مجلس تو %~% ولی جز حق نبوده مونس تو # 104 حجاب آدم آمد گندمی چند %~% نه گندم نه بهشت آمد ترابند # 105 حجاب راه موسی گشت نعلین %~% تو با نعلین بگذشتی ز کونین # 106 حجاب راه عیسی سوزنی بود %~% ترا در هر مقامی روزنی بود # 107 تویی در شب افروز انبیا را %~% تویی شمع حقیقی اولیا را # 108 چراغ چار طاق هشت باغی %~% شب معراج در شب چراغی PageV02P001 # 1 درآمد یک شبی جبریل از دور %~% براقی برق رو آورد ازنور # 2 که ای مهتر ازین زندان گذر کن %~% بدارالملک روحانی سفر کن # 3 که بسیار انبیا و مرسلین‌اند %~% بهر جانب جهانی حور عین‌اند # 4 همه بر ره نشسته چشم بر راه %~% ز بهر رویت ای خورشید درگاه # 5 فکنده خویشتن حوران ز غرفه %~% که تا زیشان مگر گیری بتحفه # 6 فتاده در ملایک بانک و غلغل %~% که تا ز آن سوی رآنی بوک دلدل # 7 همه شب اختران عالم افروز %~% سپند چشم می‌سوزند تا روز # 8 تو خود دانم که چندان داری از نور %~% که یزدانت فراغت داد از حور # 9 کنون برخیز پیش آور براقت %~% که می‌دانم که چونست اشتیاقت # 10 دمی در عالم قدسی قدم زن %~% بگیر آن حلقه را و بر حرم زن # 11 چو با حق شد زفان جانت هم راز %~% ز راز خویش دل با خویش پرداز # 12 چگونه در قفس بلبل زند پر %~% از آن پاسخ بدان سان شد پیمبر # 13 براق برق رو زین خطه خاک %~% براند و خطبه خواند اول بر افلاک # 14 مدرس شد عباد مخلصین را %~% سبق داد از حقیقت مرسلین را # 15 جهانی انبیا را کار دیده %~% ز حضرت نور دین بسیار دیده # 16 ز نور خویش ms012 را نابود دیدند %~% چه می‌گویم در آتش دود دیدند # 17 ز صحن خاک در یک طرفه العین %~% برآمد تا فضای قاب قوسین # 18 قدم بر ذروه خلد برین زد %~% علم بر عرش رب العالمین زد # 19 شده فیروزه گردون خروشان %~% ز بانگ طرقوی سبز پوشان # 20 بآخر هم چنان می‌شد علو جوی %~% ملایک صد هزاران طرقوا گوی # 21 کشیده نزل برمه ماهی از فرش %~% فکنده حمل بر هم حامل العرش # 22 بهشت آراسته در بر گشاده %~% تتق آویخته مسند نهاده # 23 فتاده غلغلی در عرش اعظم %~% که آمد صدر و بدر هر دو عالم # 24 امیر و سید سادات آمد %~% سپه سالار موجودات آمد # 25 چو در نه پرده نیلی سفر کرد %~% ورای پرده غیبی گذر کرد # 26 نیامد هیچ چیزی جای گیرش %~% که بود از هرچ پیش آمد گزیرش # 27 نکرد از هیچ جانب یک نظر او %~% رفیقی داشت در اعلا مگر او # 28 ز حوران گرچه صحن باغ پربود %~% دو چشمش سرمه ما زاغ پر بود # 29 چنان از پیشگه روشن شد آن نور %~% که روح القدس بیرون ماند از دور # 30 چو روشن شد ز نور حق حوالی %~% فغان برداشت روح القدس حالی # 31 که ای سید اگر آیم فراتر %~% بسوزد بیش ازین پرتو مرا پر # 32 تو ای روح الامین پیش جنابی %~% که شد پیغامبران را زهره آبی # 33 چراچندین غم شه پر گرفتی %~% که بانک لودنوت در گرفتی # 34 هزاران جان همی سوزد درین راه %~% ترا گو پر بسوز ای پیک درگاه # 35 نمی‌دانند صدیقان سر از پای %~% غم پر می‌خوری آخر چنین جای # 36 اگردر قرب این حضرت خرامی %~% بسوزی پر چه مرد این مقامی # 37 تو ای روح الامین بنشین بدرگاه %~% مشو رنجه که لی وقت مع الله # 38 تو شاگرد منی بنشین بسامان %~% بپرس از من که احسان چیست و ایمان # 39 گذشت ازنوبت قولا ثقیلا %~% تو بر در باش اکنون جبریلا ms013 # 40 ترا در اندرون پرده ره نیست %~% که هر سرهنگ مرد بارگه نیست # 41 منم در نور حق پروانه کردار %~% تویی در پر طاووسی گرفتار # 42 پناه از حق طلب از پر چه جویی %~% سخن در سر رود از پر چه گویی # 43 هزاران جان پر اسرار حکمت %~% فدای جان آن دریای عصمت # 44 ز روح القدس چون برتر گذشت او %~% ز هر چش پیش آمد درگذشت او # 45 بقدر آنجا که مهتر را محل بود %~% زحل آنجا بنسبت در وحل بود # 46 چنان نزدیک حق شد جانش از نور %~% که از وی جبریل افتاد از دور # 47 بصورت آنک جبریل امین بود %~% که یک پر ز آسمانش بر زمین # 48 چنان آنجا ز مهتر دور بود او %~% که مهتر را چو گنجشگی نمود او # 49 چو بگذشت از جهت ره گشت باریک %~% بآخر شد برب العزه نزدیک # 50 چه گویم من در آن حضرت که چون بود %~% که آن دم از وجود خود برون بود # 51 در آن قربت دلش پر موج اسرار %~% وزان دهشت زفانش رفت از کار # 52 چو گل برگ حیا خوی کرده جانش %~% خیال وهم را پی کرده جانش # 53 ز حس بگذشت و ز جان هم گذر کرد %~% چو بی خود شد ز خود در حق نظر کرد # 54 همی چندان که چشمش کار می‌کرد %~% دلش در چشم اودیدار می‌کرد # 55 چو از درگه بخلوت گه فرو رفت %~% درآمد نور ربانی و او رفت # 56 در آن هیبت محمد مانده بی کار %~% محمد از محمد گشت بیزار # 57 چو حق می‌دید کو می‌زد پر و بال %~% بدل داری سلامش گفت در حال # 58 از آن حالت دمی با خویشش آورد %~% سلامی و علیکی پیشش آورد # 59 خطاب آمد که دع نفسک درون آی %~% ببی یسمع و بی ینطق برون آی # 60 بخواه از آرزویی هست زودت %~% چرا بی خود شدی آخر چه بودت # 61 ms014 کنون چون سوختی بر هم بتانرا %~% شفاعت کن زمانی امتان را # 62 یتیمی وز یتیمی این بدیع است %~% که خلق هر دو عالم را شفیع است # 63 فقیری وز فقیری این شگفت است %~% که عرش و فرش صیت او گرفتست # 64 مرایی گر یتیمی گرچه درویش %~% ترا ام من ترا این از همه بیش # 65 چه باکست از فقیری فقر فخرست %~% که خال الوجه فی الدارین فقرست # 66 تودری گر یتیمی این چه بیم است %~% که در را بهترین وصفی یتیم است # 67 بآخر چون نسب از خود برید او %~% بگوش جان سلام حق شنید او # 68 نشاید گفت تنها خورد این را %~% مرا باد و عباد صالحین را # 69 کریمی بین که چون کرد این قدح نوش %~% نکرد این خلق مسکین را فراموش # 70 خطاب آمد که ای معصوم مطلق %~% تو حق داری و حق ور را رسد حق # 71 بخواه آنچت بود درخواست کردن %~% ز تو درخواست و ز ما راست کردن # 72 چو رب العزه در اسرار آمد %~% پیمبر نیز در گفتار آمد # 73 که یا رب امتی دارم گنه کار %~% بفضل خود ز آتش شان نگه دار # 74 ببین زاری ودل سوزی ایشان %~% لقای خویش کن روزی ایشان # 75 امید جمله می‌دانی وفا کن %~% بلطفت جمله را حاجت روا کن # 76 همه عالم کفی خاکند ای پاک %~% مده بر باد امید کفی خاک # 77 نگردد ملکت دریا مشوش %~% که ریگی اندرین دریا بود خوش # 78 چه کم گردد ز بحری بی کناره %~% که کاهی می‌کند در وی نظاره # 79 اگر رحمت کنی بر خلق محشر %~% ازین دریا سر مویی شود تر # 80 بگفت این و روان شد بلبل قدس %~% مشام جانش پر مشک از گل انس # 81 مشام انبیای برگزیده %~% درو نرسیده تا در او رسیده # 82 سواره انبیا از ره رسیده %~% پیاده در رکیب او دویده # 83 همه کروبیان پر برگشاده %~% بپر خاک رهش بر ms015 سر نهاده # 84 نشسته قدسیان در دید بانیش %~% که تا بویی بیامد از معانیش # 85 چه پنداری که خاک پای آن صدر %~% ندارد بر خداوند جهان قدر # 86 بخاک پای او سوگند خورد او %~% که لا اقسم بهذا یاد کرد او # 87 دمی ای صدر دین عطار را باش %~% شفاعت خواه او شو کار را باش # 88 ترا من چون سگ اصحاب کهفم %~% که تا هستم برین درگاه وقفم # 89 ز آب دیده غسل توبه کردم %~% مگر خاک کف پای تو گردم # 90 منم در فرقت آن روضه پاک %~% که بر سر می‌کنم از آرزو خاک # 91 اگر روزی بدان میدان درآیم %~% چه گویم زین خم چوگان برآیم # 92 بآهی بگسلم بند جهان را %~% حنوطی سازم از خاک تو جان را # 93 سه حاجت خواهم از درگاه تو من %~% که هستم سخت حاجت خواه تو من # 94 که پیش از مرگ این دل داده درویش %~% ببیند روضه پاک تو در پیش # 95 دگر کز شاعرانم نشمری تو %~% بچشم شاعرانم ننگری تو # 96 دگر چون جانم ازتن شد پر آزاد %~% تو در بر گیریش یا رب چنین باد # 97 دلا جانرا فدای راه او کن %~% بتقوی روی در درگاه او کن # 98 بدنیا دم ز دین پاک او زن %~% بعقبی دست در فتراک او زن # 99 مثالی گویمت ظاهر بیندیش %~% کسی راهست جامی پر عسل پیش # 100 اگر طفلی بدو گوید بیارام %~% که زیر این عسل زهرست در جام # 101 چو از طفل آن سخن دارد شنیده %~% بلاشک دست از آن دارد کشیده # 102 ترا چندین پیمبر کرده آگاه %~% که خواهد بود کاری صعب بر راه # 103 بگفت طفل جستی راه پرهیز %~% بگفت انبیا از راه برخیز # 104 خدایا نور دین هم راه ما کن %~% محمد را شفاعت خواه ما کن # 105 ز کار ما مگردان خشم ناکش %~% ز ما خشنود گردان جان پاکش # 106 تحیت باد بیش از صد هزاران ms016 %~% برو از حق وزو بر جمع یاران # 107 خصوصا چار یار پاک گوهر %~% ابوبکر و عمر عثمان و حیدر # 108 نبی فرمود کایشانند انجم %~% بایهم افتدیتم اهدیتم PageV02P002 ### | [ abkhsh 3 ] # 1 نخستین قدوه دار الخلافه %~% جهان صدق و پور بوقحافه # 2 اساس دین حق بنیاد تحقیق %~% نیابت دار شاه شرع صدیق # 3 سپهر صدق را خورشید انور %~% چراغ اولیا صدیق ابوبکر # 4 شریعت را نخستین قره العین %~% رفیق مصطفا و ثانی اثنین # 5 شراب شرع چون جوشی بجوشید %~% بامنا و صدقنا بنوشید # 6 نخستین جام حکمت نوش او کرد %~% ز دست مصطفا سر جوش او خورد # 7 نبی را در امامت پیش رفته %~% توانگر آمده درویش رفته # 8 چو حق در گوش جان او ندا کرد %~% هر آنچش بود با دختر فدا کرد # 9 چو درباخت آنچ بودش زر و سیمی %~% بساخت ازمال دنیا با گلیمی # 10 زهی بینندگی و پاک بازی %~% ولیکن نیست صدیقی ببازی # 11 مخالف گوبیا بر خوان و بشناس %~% ستدعون الی قوم اولی باس # 12 ز اول روز تا روز قیامت %~% نبی در حق او کرده کرامت # 13 در اول هم دم او در هر اندوه %~% چه در شهر و چه در غار و چه در کوه # 14 در اوسط نایب خاص نخستین %~% پیمبر را نیابت کرده در دین # 15 در آخر در بر او خفته در خاک %~% زهی پیر و مرید و چست وچالاک ~~PageV03P001 # 1 سپهر دین عمر خورشید خطاب %~% چراغ هشت جنت شمع اصحاب # 2 چه شمعی کافتاب نامبردار %~% طواف او کند پروانه کردار # 3 ازین پرتو که بود آن شمع دین را %~% نمی‌شایست جز خلد برین را # 4 اگر او قطب دین حق نبودی %~% کمال شرع را رونق نبودی # 5 ز بهر سر بریدن سر بداد او %~% بدان شد تا سرآرد سر نهاد او # 6 چو آهنگ سر شمع هدی کرد %~% به پیش طای طاها سر فدا کرد # 7 چو چشم جان او اسرار ms017 بین شد %~% شکش برخاست مشکلها یقین شد # 8 شریعت را کمال افزود اول %~% ز چل مردان یکی او بود اول # 9 رسولش گفت گر بودی دگر کس %~% نبی جز من نبودی جز عمر کس # 10 خداوند جهان از نور جانش %~% سخنها گفته بی او بر زفانش # 11 چو حق را حلقه در گوش کرد او %~% بنامش زهر قاتل نوش کرد او # 12 از آن برخویشتن زهر آزمودی %~% که صد تریاق فاروقیش بودی # 13 چنان شد ظلم در ایام او گم %~% که اشکی در میان بحر قلزم # 14 جهان از عدل او آسوده گشته %~% ستم از بیم او نابوده گشته # 15 عجم را تا قیامت درگشاده %~% هزار و شصت وشش منبر نهاده PageV03P002 # 1 امیر اهل دین استاد قرآن %~% امیرالمؤمنین عثمان عفان # 2 گزین خواجه کونین بوده %~% بدامادیش ذوالنورین بوده # 3 اگر حلم و حیا گشتی مصور %~% ز ذوالنورین بودندی منور # 4 حیا ایمانست یا جزوی ز ایمانست %~% بهر وجهی که هست از نور عثمانست # 5 نگین حلقه حلم و حیا اوست %~% سر احرار و تاج اسخیا اوست # 6 چو دیوان الهی با هم انداخت %~% ز قدمت شمه درعالم انداخت # 7 همه درجمع او مهمان اوییم %~% همه اجری خور دیوان اوییم # 8 دراول عمر در قرآن حق کرد %~% در آخر خویشتن قربان حق کرد # 9 ز بس کو خون قرآن خورد از آغاز %~% مگر زان خورد قرآن خون او باز # 10 رسیده بود پیش صبغه الله %~% که خونش صبغه الله گشت ناگاه # 11 که کرد آن را ز پی دنیای غدار %~% ندانم تا که بود آن را روادار # 12 نه میل دنیای غدار کردند %~% که با مردان دین این کار کردند # 13 یکی را بر سر قرآن بکشته %~% یکی را در نماز آسان بکشته # 14 یکی را زهر دل از بر فکنده %~% یکی در کربلابی سر فکنده # 15 ازین بگذر خدا را باش کاصل اوست %~% دگر سر برنه و در سرکش ای ms018 دوست ~~PageV03P003 # 1 سوار دین پسر عم پیمبر %~% شجاع صدر صاحب حوض کوثر # 2 بتن رستم سوار رخش دلدل %~% بدل غواص دریای توکل # 3 علی القطع افضل ایام او بود %~% علی الحق حجه الاسلام او بود # 4 منادی سلونی درجهان داد %~% بیک رمز از دو عالم صد نشان داد # 5 چنین باید نماز از اهل رازی %~% که تا باشد نماز تو نمازی # 6 چنان شد در نماز از نور حق جانش %~% که از پائی برون کردند پیکانش # 7 نمازش چون چنین باشد گزیده %~% بالحمدش چنان گردد بریده # 8 ز جودش ابر دریا پرتوی بود %~% بچشمش عالمی پر زر جوی بود # 9 تو ای زر زرد گرد از ناامیدی %~% تو نیز ای سیم میکن این سپیدی # 10 که چون این سرخ رو سبزره شد %~% سپید و زرد بر چشمش سیه شد # 11 زهی صدری که تا بنیاد دین بود %~% دلش اسرار دان و راه بین بود # 12 ز طفلی تا که خود را پیر کردی %~% برین دنیای دون تکبیر کردی # 13 چو دنیا آتش و تو شیربودی %~% از آن معنی ز دنیا سیر بودی # 14 اگرچه کم نشیند گرسنه شیر %~% نخوردی نان دنیا یک شکم سیر # 15 از آن جستی بدنیا فقر و فاقه %~% که دنیا بود پیشت سه طلاقه # 16 الا یا در تعصب جانت رفته %~% گناه خلق با دیوانت رفته # 17 ز نادانی دلی پر زرق وپرمکر %~% گرفتار علی گشتی و بوبکر # 18 گهی این یک بود نزد تو مقبول %~% گهی آن یک شود از کار معزول # 19 گرین یک به گر آن دیگر ترا چه %~% چو تو چون حلقه بر در ترا چه # 20 همه عمرت درین محنت نشستی %~% ندانم تا خدا را کی پرستی # 21 ترا چند از هوا راه خدا گیر %~% خدایت گر ازین پرسد مرا گیر # 22 یقین دانم که فردا پیش حلقه %~% یکی گردند هفتاد و دو فرقه # 23 چه گویم جمله گر زشت ارنکوبند ms019 %~% چو نیکو بنگری جویان اویند # 24 خدایا نفس سرکش را زبون کن %~% فضولی از دماغ ما برون کن # 25 دل ما را بخود مشغول گردان %~% تعصب جوی را معزول گردان PageV03P004 ### | [ abkhsh 4 ] # 1 الا ای جان و دل را درد و دارو %~% تو آن نوری که کم تمسه نارو # 2 ز روزنهای مشکاتی مشبک %~% نشیمن کرده بر شاخی مبارک # 3 تو در مصباح تن مشکوة نوری %~% ز نزدیکی که هستی دور دوری # 4 زجاجه بشکن و زیتت فروریز %~% بنور کوکب دری درآویز # 5 ترا با مشرق و مغرب چه کارست %~% که نور آسمان گردت حصارست # 6 الا ای بلبل گویای اسرار %~% ز صندوق جواهر بند بردار # 7 چو عیسی در سخن شیرین زفان شو %~% صدف را بشکن و گوهر فشان شو # 8 بآواز خوش خود سر میفراز %~% که در ابریشم ونی هست آواز # 9 خوش آوازی بلبل از تو بیش است %~% که سرمست خوش آوازی خویش است # 10 ز شنوائی خود چندین بمخروش %~% که بانگی بشنود ده میل خرگوش # 11 ز بینائی مدان این فر و فرهنگ %~% که گنجشکی ببیند بیست فرسنگ # 12 ز بویایی ناقص نیز کم گوی %~% که از یک میل موشی بشنوی بوی # 13 زوهم خود مدان خود را تزید %~% که آب از وهم خود بنمود هدهد # 14 تو گر بیشی از آن جمله از آنی %~% که بس گویا و بس پاکیزه دانی # 15 الا ای قطره بالا گزیده %~% ز دریای قدم بویی شنیده # 16 ز دریا گرچه بالایی گزیدی %~% ولیکن در کمال خود رسیدی # 17 چو از دریا سوی بالا شدی تو %~% صدف را لولوی لالا شدی تو # 18 تو ناکرده سفر گوهر نگردی %~% چو خاکستر شدی اخگر نگردی # 19 سفر کردی ز دریا سوی عنصر %~% سفر ناکرده قطره کی شود در # 20 نخستین قطره باران سفر کرد %~% و از آن پس قعر دریا پر گهر کرد # 21 بدریا گر گهر پنهان بماند %~% گهر با خاک ms020 ره یکسان بماند # 22 ولی چون گوهر از دریا برآید %~% ززیر طشت پر زر با سرآید # 23 چو برگ تود از موضع سفر کرد %~% ز دیبا و ز اطلس سر بدر کرد # 24 سفر را گرنه این انجام بودی %~% فلک را یک نفس آرام بودی # 25 سفر را گر چنین قدری نبودی %~% مه نو از سفر بدری نبودی # 26 الا ای نیک یار تند مستیز %~% دمی زین چارچوب طبع برخیز # 27 بپرواز جهان لامکان شو %~% زمانی بی زمین و بی زمان شو # 28 که اندر لازمان صد سال و یک دم %~% بپیشت هر دو یکسانند با هم # 29 دمی آنجایگه صد سال باشد %~% ز استقبال و ماضی حال باشد # 30 ولیکن حال نبود در زمانی %~% از آن معنی که نبود آسمانی # 31 نیابی انقضای دور دوران %~% نبینی انقلاب چرخ گردان # 32 چو نور دیده باشد آسمانها %~% نباشد چون چنینها آنچنانها # 33 نه نقصان باشد آنجا نه کمالی %~% نه ماضی و نه مستقبل نه حالی # 34 چوهست آن حضرت از هر دو جهان دور %~% ازآنست از زمان و از مکان دور # 35 بود در یک نفس مهدی و آدم %~% نه آن یک بیش ازین نه این از آن کم # 36 چو حالی این زمین کردی بدل تو %~% یکی بینی ابد را با ازل تو # 37 چو آنجا نه چه ونه چند باشد %~% ازل را با ابد پیوند باشد # 38 یقین دانم که هر دو جز یکی نیست %~% محقق را درین معنی شکی نیست # 39 الا یا مهره باز حقه پرداز %~% نقاب از لعبت معنی برانداز # 40 مشعبدوار چابک دستی کن %~% شرابی درکش و بدمستی کن # 41 بخاک آینه جان پاک بزدای %~% تهی کن حقه را و پاک بنمای # 42 ز بند پیچ بر پیچ زمانه %~% گرفتار آمدی در کنج خانه # 43 اگر تو روی بنمائی ز پرده %~% بسوزی هفت چرخ سال خورده # 44 تو گنجی نه سپهرت درمیانه %~% برآی از چار ms021 دیوار زمانه # 45 طلسم و بند نیز نجات بشکن %~% در و دهلیز موجودات بشکن # 46 تو گنجی لیک در بند طلسمی %~% تو جانی لیک در زندان جسمی # 47 ازین زندان دنیا رخت برگیر %~% بکلی دل ز بند سخت برگیر # 48 میان پارگین و آز ماندی %~% نمی‌دانی که ازچه باز ماندی # 49 تو معذوری که آگاهی نداری %~% که اینجا آنچ می‌خواهی نداری # 50 چو از حق برگ رندان می‌نیابی %~% عجب نبود اگر آن می‌نیابی # 51 الا یا مرغ حکمت دان زمانی %~% چه خواهی یافت زین به آشیانی # 52 بپرواز معانی باز کن پر %~% سرای هفت در را باز کن در # 53 چو بگذشتی ز چار ونه بپرواز %~% ز خود بگذر بحق کن چشم خود باز # 54 چرا مغرور جای دیو گشتی %~% تو دیوانه شدی کالیو کشتی # 55 چو میدانی که می‌باید شدن زود %~% نه خواهد نیز روی آمدن بود # 56 چه خواهی کرد جای مکر و تلبیس %~% ز دنیا بگذر و بگذار ابلیس # 57 بدان کاقطاع ابلیس است دنیا %~% سرای مکر و تلبیس است دنیا # 58 سرای او بدو ده باز رفتی %~% نظر بر پیشگاه انداز و رفتی # 59 چو نست ابلیس را با جای تو کار %~% تو نیز از جای او بگذر بهنجار # 60 چو زین گلخن بدان گلشن رسیدی %~% همان انگار کین گلخن ندیدی # 61 نخستین در جهان قدس بخرام %~% وزان پس در جهان انس نه گام # 62 چو بر استبرق خضرا نشینی %~% تو باشی جمله و خود را نه بینی # 63 چو بگذشتی ز چندان پرده و دام %~% بیک چندی شوی هادی بر آن بام # 64 شود چشمت بخورشید جهان باز %~% شود بر تو در دریای جان باز # 65 چو تو هادی شدی در خود نگه کن %~% بدان خود را و قصد بارگه کن # 66 که چون خود دان شوی حق دان شوی تو %~% از آن پس زود در پیشان شوی تو # 67 اگر هستی حجابی پیشت آرد ms022 %~% از آن حالت دمی با خویشت آرد # 68 چو هستی تو ننماید بر او %~% ز خود بی خود بمانی بر در او # 69 دگرره پرده‌ای در پیش آید %~% خودی در بی خودی با خویش آید # 70 چو آگه شد شود لذت پدیدار %~% ز شادی در خروش آید دگر بار # 71 چو پروانه بر آتش می‌زند خویش %~% که تا هستی او برخیزد از پیش # 72 چو برخیزد حجاب هستی او %~% دگر ره قوت آرد مستی او # 73 گهی افتان گهی خیزان بماند %~% گهی بیجان گهی با جان بماند # 74 گهی در لذتی گه در فنایی %~% گهی در فرقتی گه در بقایی # 75 بگویم این سخن سرباز با تو %~% که گه غم چیست گاهی ناز با تو # 76 قدم را با حدوث آویزشی نیست %~% وگر آویز شست آمیزشی نیست # 77 کنون ای آفتاب سایه پرورد %~% که گفتت کز کنار دایه برگرد # 78 چو تودر عالم حادث شتابی %~% ز نور عالم ثالث چه یابی # 79 الا ای مرغ بیرون آی ازین دام %~% دمی در مرغزار خلد بخرام # 80 چو هستی بر دل اسرارگشته %~% ز شاخ عشق برخوردار گشته # 81 بگردان روی از دیوار آخر %~% فرو شو در پی اسرار آخر # 82 همی هر ذره از عالم که بینی %~% اگر تو در پی آن می‌نشینی # 83 چنان پیدا شود آن ذره در راه %~% که نوری گردد از انوار درگاه # 84 شود هر ذره چون آفتابی %~% پدید آید حجابی از حجابی # 85 برون می‌آید از استار اسرار %~% رهی دور و نهایت ناپایدار # 86 نه هرگز هیچ کس پیشانش یابد %~% نه هرگز غایت و پایانش یابد # 87 چنین گفتست طاهر پاک بازی %~% که من چل سال ماندم در نیازی # 88 ز یک یک ذره سوی دوست راهست %~% ولی برچشم تو عالم سیاه است # 89 نهادت پرده و دادت بسی هیل %~% که تا نا اهل پیدا آید از اهل # 90 تو گر اهلیتی داری درین راه %~% ز ms023 یک یک ذره می شو تا بدرگاه # 91 ز پیشان گر نظر بر تو نبودی %~% ز سوی تو سفر بر تو نبودی # 92 ولی چون نور پیشان رهبر تست %~% چرا این کاهلی در جوهر تست # 93 ببین آخر اگر داری حضوری %~% که هر دم می‌رسد از یار نوری # 94 ز تو گر یار گیرد یک نظر باز %~% به دیناری نبابی هیچ زنار # 95 اگر روشن کنی آیینه دل %~% دری بگشایدت در سینه دل # 96 دری کان در چو بر دلبر گشاید %~% فلک را پرده داری برنشاید # 97 تو را سه چیز می‌باید ز کونین %~% بدانستن عمل کردن شدن عین # 98 چو علمت از عبادت بین گردد %~% دلت آیینه کونین گردد PageV04P001 ### | [ abkhsh 5 ] # 1 دلا یک دم رها کن آب و گل را %~% صلای عشق در ده اهل دل را # 2 ز نور عشق شمع جان برافروز %~% زبور عشق از جانان درآموز # 3 چو زیر از عشق رمز راز می‌گوی %~% چو بلبل بی زبان اسرار می‌گوی # 4 چو داود آیت سرگشتگان خوان %~% زبور عشق بر آشفتگان خوان # 5 حدیث عشق ورد عاشقان ساز %~% دل و جان در هوای عاشقان باز # 6 چو عود از عشق بر آتش همی سوز %~% چو شمعی می‌گری و خوش همی سوز # 7 شراب عشق در جام خرد ریز %~% وز آنجا جرعه بر جان خود ریز # 8 خرد چون مست شد نیزش مده صاف %~% بگوشش باز نه تا کم زند لاف # 9 چوعشق آمد خرد را میل درکش %~% بداغ عشق خود را نیل درکش # 10 خرد آبست و عشق آتش بصورت %~% نسازد آب با آتش ضرورت # 11 خرد جز ظاهر دو جهان نه بیند %~% ولیکن عشق جز جانان نه بیند # 12 خرد گنجشک دام ناتمامیست %~% ولیکن عشق سیمرغ معانیست # 13 خرد دیباچه دیوان راغست %~% ولیکن عشق دری شب چراغ است # 14 خرد نقد سرای کایناتست %~% ولیکن عشق اکسیر حیاتست # 15 خرد زاهد نمای هر حوالیست %~% ولیکن عشق ms024 شنگی لا ابالیست # 16 خرد بر دل دلی پر انتظارست %~% ولیکن عشق در پیشان کار است # 17 خرد را خرقه تکلیف پوشند %~% ولیکن عشق را تشریف پوشند # 18 خرد راه سخن آموز خواهد %~% ولی عشق آه جان افروز خواهد # 19 خرد جان پرور جان ساز آمد %~% ولی عشق آتش جان باز آمد # 20 خرد طفل است و عشق استاد کار است %~% از این تا آن تفاوت بی شماراست # 21 دو آیینه است عش و دل مقابل %~% که هر دو روی در روی‌اند از اول # 22 میان هر دو یک پرده ست در پیش %~% ولیکن نیست بی پرده یکی بیش # 23 ببین صورت درآبی بی کدورت %~% که یک چیزست با هم آب و صورت # 24 ز دل تا عشق راهی نیست دشوار %~% میان عشق و دل موییست مقدار # 25 جهان عشق دریاییست بی بن %~% وگر موییست برروید ز ناخن # 26 چو آید لشگر عشق از کمین گاه %~% نماند عقل را از هیچ سو راه # 27 گریزان گردد از هر سوی ناکام %~% چو عشق از در درآید عقل از بام # 28 کسی کز عشق در دریای ژرفست %~% بداند کین چه کاری بس شگرفست # 29 فتوح راه عاشق دار بازیست %~% تو پنداری مگر کین عشق بازیست # 30 عجایب جوهریست این عالم عشق %~% که می‌گوید عرض باشد غم عشق # 31 که دیدست این عرض هرگز بکونین %~% کزو یک عقل لایبقی زمانین # 32 جهان پر شحنه سلطان عشق است %~% ز ماهی تا بماه ایوان عشق است # 33 نشاید عشق را هر ناتوانی %~% بباید کاملی و کاردانی # 34 شگرفی باید و پاکیزه بازی %~% که آید از هر اندوهیش نازی # 35 درین دریای خون غرقه گشته %~% جهان بی دوست بروی حلقه گشته # 36 هزاران جام در زهر اوفتاده %~% در آشامیده و ابرو گشاده # 37 هزاران تیر محکم خورده بر دل %~% چو آهو می‌دود دو پای در گل # 38 نه او را زهره فریاد کردن %~% نه ازجانان مجال ms025 یاد کردن # 39 اگر از وصل او یابد نشانی %~% بهجران در گریزد هر زمانی # 40 که دارد تاب قرب وصل جانان %~% چه سنجد شب نمی در پیش طوفان # 41 در آن دریا چنین قطره چه سنجد %~% بر آن خورشید یک ذره چه سنجد # 42 بسی جانها در این یغما ببردند %~% بکلی جان ما از ما ببردند # 43 بزیر پرده جانها آب کردند %~% تن اندر خاک و خون پرتاب کردند # 44 بتنها راه بر جانها گرفتند %~% بجانها ترک دورانها گرفتند # 45 جهانی گنج در چاهی نهادند %~% جهانی کوه بر کاهی نهادند # 46 زمین و آسمان رادر گشادند %~% در ایثار جانها بر گشادند # 47 زمین و آسمان محسوس کردند %~% جهان جاودان مدروس کردند # 48 ز تن راهی بدل بردند ناگاه %~% ز دل راهی بجان آنگه بدرگاه # 49 اساس چیزها بر هم نهادند %~% وز آن پس نام آن عالم نهادند # 50 چو شد پرداخته چیزی گزیدند %~% که آنرا عشق گفتند و شنیدند # 51 ترا این عشق آسان می‌نماید %~% که بر قدر تو چندان می‌نماید # 52 علاج عشق اشک و صبر باید %~% گل ارچه تازه باشد ابر باید # 53 خوشی عاشقان از اشک و صبرست %~% همه سرسبزی بستان از ابرست # 54 اگر عاشق نماندی در جدایی %~% نبودی عشق را هرگز روایی # 55 اگر معشوق آسان دست دادی %~% کجا این لذت پیوست دادی # 56 اگر در عشق نبود انتظاری %~% نماند رونق معشوق باری # 57 دمی در انتظار هم دم دل %~% بسی خوشتر بود از ملک حاصل # 58 جوی اندوه عشق یار محرم %~% بسی خوشتر ز شادی دو عالم # 59 دو عالم سایه خورشید عشق است %~% دو گیتی حضرت جاوید عشق است # 60 نگردد ذره در هر دو عالم %~% که تا نبود کمال عشق محرم # 61 بدست حکمت خود حق تعالی %~% نهاد از بهر هر چیزی کمالی # 62 نبات و معدن و حیوان و افلاک %~% میان باد و آب و آتش خاک # 63 همه در عشق ms026 می‌گردند از حال %~% چه در وقت و چه در ماه و چه در سال # 64 کمال عشق حیوان خورد و شهوت %~% کمال عشق انسان جاه و قوت # 65 کمال چرخ از رفتن بفرمان %~% کمال چار گوهر چار ارکان # 66 کمال هر یک اقطاعیست در خور %~% کزان اقطاع ننهد پای بر در # 67 کمال ذره ذره ذکر و تسبیح %~% که عارف بشنود یک یک بتصریح # 68 کمال عارفان در نیستی هست %~% کمال عاشقان در نیستی مست # 69 کمال انبیا جایی که جا نیست %~% که گر کس داند آن جز حق روا نیست # 70 کمال قدسیان در قربت عشق %~% کمال عشق هم در رتبت عشق # 71 ز اول تا بآخر پیچ بر پیچ %~% کمالی گر نبودی هیچ بر هیچ # 72 کمالی گر نباشد پس چه دانند %~% ز بی شوقی همه حیران بمانند # 73 طلب جستن کمال آمد درین راه %~% دل دانا بود زین راز آگاه # 74 زسر تا بن چو زنجیریست یکسر %~% رهی نزدیک دان زان یک بدیگر # 75 سر زنجیر در دست خداوند %~% تعجب کن ببین کین چند در چند # 76 ز اعلا سوی اسفل می‌رود کار %~% زهی قدرت زهی صنع جهاندار # 77 فرود آید چنانکش کار کارست %~% بگرداند چنانکش اختیارست # 78 بلاشک اختیار اوست اعظم %~% که نبود علتی در ما تقدم # 79 خداوندی که هرچیزی که او کرد %~% ترا گر نیست نیکو او نکو کرد # 80 همه آفاق در عشق اند پویان %~% درین وادی کمال عشق جویان # 81 چو کس را نیست در دل شوق آن عشق %~% کجا یابند هرگز ذوق آن عشق # 82 فلک در عشق دل چون تیر دارد %~% وز آن دیوانگی زنجیر دارد # 83 ملایک بسته زنجیری در افلاک %~% از آن زنجیر می‌گردند بر خاک # 84 فرو می‌آید از حضرت خطایی %~% فلک را می‌نماید انقلابی # 85 چو دیگر ناید از حضرت خطابش %~% نه او ماند نه دور و انقلابش # 86 الا ای صوفی پیروزه خرقه %~% بگردش خوش ms027 همی گردی بحلقه # 87 زهی حالت نگر از عشق پیوست %~% که تا روز قیامت گردشت هست # 88 کمال عشق را شایسته تو %~% شدن زین بند نتوانسته تو # 89 چو ما این بند مشکل برگشاییم %~% بر قاضی بدرگاه تو آییم # 90 بقوال افکنیم این خرقه خویش %~% نگین گردیم اندر حلقه خویش # 91 ورای بحر تو غواص گردیم %~% توعامی باشی و ما خاص گردیم # 92 وز آنجا هم بسوی فوق تازیم %~% گهی زان شوق و گه زان ذوق تازیم # 93 در آن دریا بغواصی درآییم %~% وز آن شادی برقاصی درآییم # 94 همی آییم دم دم همچو اکنون %~% بهر پرده چو مار از پوست بیرون # 95 ترا گر فسحتی باید ز عقبی %~% تفکر کن دمی در سر دنیا # 96 نه در دنیا در اول خون بدی تو %~% در آخر بین که زینجا چون شدی تو # 97 گهی آب و گهی خون و گهی شیر %~% گهی کودک گهی برنا گهی پیر # 98 گهی سلطان دین گه پیر خمار %~% گهی مردار می گه پیر اسرار # 99 هزاران پرده در دنیا گذشتی %~% که تا از صورت و معنی بگشتی # 100 دران وادی که آنرا عشق نامست %~% مثالت پرده دنیا تمامست # 101 که داند کین چه اسرار نهانست %~% سخن نیست این که نور عقل جانست # 102 اگر چشم دلت گردد بدین باز %~% برون گیرد ز یک یک ذره صدراز # 103 همه ذرات عالم را درین کوی %~% نه بیند یک نفس جز در روش روی # 104 همه در گردش‌اند و در روش هست %~% تو بی چشمی و در تو این روش هست # 105 الا ای بی‌خبر از عشق بازی %~% تو پنداری که هست این عشق بازی # 106 تراچون نیست نقدی درخوردوست %~% که آن را رونقی باشد بر دوست # 107 ازو می‌خواه تا دریا بباشی %~% هم اندر خویش نابینا بباشی # 108 دلت در عشق بحری کن پر اسرار %~% همه قعرش جواهر موجش انوار # 109 که تا چون رفتی آن ms028 بحر معانی %~% براه آورد بر راهش فشانی # 110 چنین دریا کن آن ره را نثاری %~% که تا نبود در این راهت غباری # 111 اگر جانت نثار راه او شد %~% دو عالم در نثار تو فرو شد PageV05P001 # 1 ز کویی زی نظام آورد آن پیر %~% که پر زر کن مکن زنهار تقصیر # 2 نظامش گفت این رکوه بزرگست %~% که در من می‌افتد کویی که گرگست # 3 ندارد گفت سودت پر زرش کن %~% مکن نیمه ولیکن تا سرش کن # 4 گشادند آن دم از درجی یکی در %~% که تادر رکوه کردند اندکی زر # 5 نه آن رکوه تهی بستد نه شد دور %~% سته در دست او درمانده دستور # 6 بده بار دگر زر کرد بیشش %~% چو رکوه پر نبد می‌بود پیشش # 7 بآخر رکوه پر زر کرد او را %~% ز پیش خود فراتر کرد او را # 8 چو صوفی زرستد درحالت افتاد %~% بنزدیک نظام آمد باستاد # 9 نثارش کرد بر سر رکوه زر %~% چو شد رکوه تهی افکند بر در # 10 بدو گفتا نشستم روزگاری %~% که تا فرق ترا آرم نثاری # 11 چو اندر خورد تو چیزی ندیدم %~% ز تو بر تو فشاندم وارهیدم # 12 ز تو زر هم برای تو پذیرم %~% ز تو گیرم زر و بر تونگیرم # 13 عزیزا چون تو نقد آن نداری %~% که سلطان را نثاری درخورآری # 14 ز حق می‌خواه جانت را معانی %~% که تا هرچت دهد بروی فشانی # 15 چه دولت بیش از آن دانی گدا را %~% که جانی برفشاند پادشا را # 16 منم در عشق سرگردان بمانده %~% ز خود بی خود شده حیران بمانده # 17 میان خواب و بیداریم حالیست %~% که جانم را در آن حد کمالیست # 18 اگر آن دم نبودی حاصل من %~% تهی کردی از آن دم دم دل من # 19 دلم را از جهان لذت جز آن نیست %~% چه می‌گویم که آن دم از جهان نیست # 20 کسی کو نیست عاشق آدمی ms029 نیست %~% که او را با چنان هم دم دمی نیست # 21 اگر در اصل کار آن دم نبودی %~% وجود آدم و عالم نبودی # 22 دمی کان از سر عشق است جان را %~% بدان دم زندگی دانم جهان را # 23 زهی عطار در اسرار راندن %~% مسلم شد ترا گوهر فشاندن # 24 عنان را باز کش از راه اسرار %~% که ره دورست و مرکب نیست رهوار ~~PageV05P002 ### | [ abkhsh 6 ] # 1 تو دریا بین اگر چشم تو بیناست %~% که عالم نیست عالم کفک دریاست # 2 خیالست این همه عالم بیندیش %~% مبین آخر خیالی را از این پیش # 3 تو یادیوانه یا آشفته باشی %~% که چندین در خیالی خفته باشی # 4 تو چه مردان بازی خیالی %~% شده بالغ چو طفلی در جوالی # 5 پری در شیشه دین کار طفل است %~% که بالغ بی خیال علو و سفل است # 6 هلا بشنو ز اوج عرش اسرار %~% که نیست ای خواجه اندر دارد ریا # 7 هر آن حرفی که دیدی هیچ آمد %~% ولی درچشم تو پر پیچ آمد # 8 همین حرفی که آن پیچی ندارد %~% الف بود و الف هیچی ندارد # 9 چه خوابی ابجد این کار چندین %~% که ابجد راست الف حرف نخستین # 10 الف هیچی ز اول آخرش لا %~% ز ابجد تا ضظغلا لا و سودا # 11 اگر صد راه گیری ابجد از سر %~% میان هیچ و لایی مانده بر در # 12 تو می‌گویی که مرد مرد رستم %~% برو کز رخش آید کار رستم PageV06P001 # 1 چنین گفت آن عزیزی بادیانت %~% که تا حق عرضه دادست این امانت # 2 زمین و آسمان زان در رمیدست %~% که بار عهده آن سخت دیدست # 3 تو تنها آمدی تا آن کشی تو %~% از آن ترسم که خط در جان کشی تو # 4 اگر اینست امانت ای همه ننگ %~% بسی این به کشد ازتو خری لنگ # 5 اگر بی سر شوی این سر بدانی %~% وگرنه گربه از چند خوانی PageV06P002 # 1 ms030 بشب حلاج را دیدند در خواب %~% بریده سر بکف با جام جلاب # 2 بدو گفتند چونی سر بریده %~% بگو تا چیست این جام گزیده # 3 چنین گفت که او سلطان نکونام %~% بدست سر بریده می‌دهد جام # 4 کسی این جام معنی می‌کند نوش %~% که کردست او سر خود را فراموش # 5 نخستین جسم خود در اسم درباز %~% پس آنگه جان زبعد اسم درباز # 6 چنان در اسم او کن جسم پنهان %~% که می‌گردد الف در بسم پنهان # 7 چو جسمت رفت جان را کن مصفا %~% برآی ازجان و گم شو در مسما # 8 یکی دریاست زو علم گرفته %~% همه موجش دل آدم گرفته # 9 کجا این موج دریا می‌نشیند %~% که دریا چیست در ما می‌نشیند # 10 مرا باید که جان و تن بماند %~% وگر هر دو بماند من نماند # 11 من و تو یک من زهرست در کار %~% که ز آن یک جوشده کوهی نگوسار ~~PageV06P003 # 1 بناموسی قوی می‌رفت آن شاه %~% یکی را دید خوش بنشسته در راه # 2 بدوگفت ای نشسته بر زمین خوش %~% تو می‌خواهی که من باشی چنین خوش # 3 چنان گفتا که من روشن نباشم %~% من آن خواهم که اصلا من نباشم # 4 هر آنگاهی که در تو من نماند %~% دوی در راه جان و تن نماند # 5 اگر جان و تنت روشن شود زود %~% تنت جان گردد و جان تن شود زود # 6 چو پشت آینه است آن تیرگی تن %~% ولی جان روی آینه‌ست روشن # 7 چو بزدایند پشت آینه پاک %~% شود هر دو یکی چه پاک و چه خاک # 8 چو فردا رویها بعضی سیاه است %~% نه بعضی رویها مانند ماه است # 9 چو پشت آینه چون روی گردد %~% یکی باشد اگر صد سوی گردد # 10 کسی هرگز نگفت از دور آدم %~% مثال حشر تن به زین بعالم # 11 ز حشرت نکته روشن بگویم %~% تو بشنو تا منت بی من بگویم # 12 همه جسم ms031 تو هم امروز معنیست %~% که جسم اینجا نماند زانکه دنیاست # 13 ولی چون جسم بند جان گشاید %~% همه جسم تو اینجا جان نماید # 14 همین جسمت بود اما منور %~% وگر بی طاعتی از جسم مگذر # 15 شود معنی باطن جمله ظاهر %~% بلاشک این بود تبلی السرایر # 16 محمد را چو جان تن بود و تن جان %~% سوی معراج شد با این و با آن # 17 اگر گویی که تن دیدم که خاکست %~% تن خاکی چگونه جان پاکست # 18 جوابت گویم اندر گور بنگر %~% تو خود کوری که گفت ای کور بنگر # 19 بچشمت گور خشت و خاک دره‌ست %~% بچشم دیگری روضه ست و حفره‌ست # 20 کسی کو روضه داند دید خاکی %~% چرا تن را نخواند جان پاکی # 21 ولی تا در زمان ودرمکانی %~% نیاری دید هرگز تن بجانی PageV06P004 # 1 بپرسید از علی مردی دل افروز %~% که باشد در بهشت ای شیر حق زور # 2 نباشد گفت روز خرم آنجا %~% از آن معنی که شب نبود هم آنجا # 3 نه شمسی باشد و نه زمهریری %~% نه مظلم بینی آنجا نه منیری # 4 همین اجسام کاینجا باشد امروز %~% همین اجسام باشد عالم افروز # 5 چو پشت آینه‌ست اجسام اینجا %~% شود چون روی آیینه مصفا # 6 عمر اینجا عمر آنجا سراجست %~% بلال ابنوسین همچو عاجست # 7 چو مغز پای بوبکر و عمر را %~% توان دیدن چنان کاینجا قمر را # 8 چو سیبی راکه اندر خلد بشکافت %~% توانی در میانش حور عین یافت # 9 چه باشد گر تن تو نور باشد %~% همه ذرات عالم حور باشد # 10 چو در چشم آیدت چون ماه نوری %~% چرا ناید در آن هر ذره حوری # 11 نه سید گفت کین دم شد پدیدار %~% بهشت و دو زخم زین پاره دیوار # 12 چو خورد اندر نماز انگور جنت %~% چرادایم ندید او حور جنت # 13 نه سید گفت خلد و نار کونین %~% بتو نزدیک‌تر از بند نعلین # 14 بهشتی دان ms032 تو از قول پیمبر %~% ز حد حجره او تا بمنبر # 15 چو او را دیده جبریل بین بود %~% بهشتش لاجرم اندر زمین بود # 16 وضو اینجا وضو آنجایگه نور %~% جماد اینجا جماد آن جایگه حور # 17 چو تو بیننده گور و زمینی %~% زمین جز روضه و حفره نبینی # 18 ببینی گر ترا آن چشم باز است %~% که پیغامبر بگور اندر نماز است # 19 ترا این آب خوش خوش می‌نماید %~% پری را آبت آتش می‌نماید # 20 چگونه شرح جسم و جان دهم من %~% که جان و جسم را یکسان نهم من # 21 زنی کامروز پیر و ناتوانست %~% چوآنجا رفت بکراست و جوانست # 22 نیارد مرد ریش آنجا بره برد %~% که نتوان باد ریش آنجایگه برد # 23 سی کاینجا بود در کین و در زور %~% کنندش حشر اندر صورت مور # 24 عوان آنجا سگی خیزد چو آذر %~% سگ و بلعام در صورت برابر # 25 یک آینه‌ست جسم و جان درویش %~% بحکمت می‌نماید از دو رویش # 26 اگر زین سو نماید جسم باشد %~% وز آن سو جان پاکش اسم باشد # 27 عزیزا تو چه دانی خویشتن را %~% طلسمی بوالعجب دان جان و تن را # 28 بهشت از نور تو زینت پذیرد %~% که بی اعمال تو زینت نگیرد PageV06P005 # 1 چنین گفت آن بزرگ برگزیده %~% که جنت این زمان هست آفریده # 2 ولی آنگه شود جنت تمامت %~% که در جنت شوند اهل قیامت # 3 اگر پیدا شود حوری بدنیا %~% شوند این خلق بیهش تا بعقبی # 4 نداری تاب آن امروز اینجا %~% که بینی حور روح افروز اینجا # 5 زهی قوت که اندر جانت باشد %~% که فرداتاب صد چندانت باشد # 6 تویی آن نقطه افتاده فارغ %~% که اندر خلد خواهی گشت بالغ # 7 بلوغ اینجاست در عقبی طهورش %~% دلت اینجاست در فردوس نورش # 8 در و دیوار جنت از حیاتست %~% زمین و آسمان او نجاتست # 9 درختش صدق و اخلاص است و تقوی %~% همه بار درخت ms033 اسرار معنی # 10 درخت طیبه آنجا بروید %~% که دست و پا سخن آنجا بگوید # 11 نه سید گفت کاینجانیک بختی %~% بیک نیکی نشاند آنجا درختی # 12 نه آنجا اقربا ماند نه اسباب %~% که فرزند عمل باشند انساب # 13 بسا مردا که او اب الصلاتست %~% بسا زن کان زمان اخت الزکاتست # 14 نه در دل بگذرد کان خود چه سانست %~% نه درجان آیدت کین از جهانست # 15 همه عالم ز حوران می‌زند جوش %~% چو ناخن زنده‌اند ایشان و خاموش # 16 در و دیوار ایشانند جمله %~% ولی در پرده پنهانند جمله # 17 زمینها و آسمانها پر فرشته‌ست %~% تو کی بینی که چشم تو سرشته‌ست # 18 هر آنگه کز سرشت آیی برون تو %~% ببینی هر دو عالم را کنون تو # 19 شود معنی هر چیزی ترا فاش %~% چه می‌گویم یکی می‌دانیی کاش # 20 حیات لعب و لهوست اینچ دیدی %~% حیوه طیبه نامی شنیدی # 21 حیات ای دوست تو بر تو فتادست %~% بهر تویی درون نوعی نهادست # 22 الست آنگه که بشنودی که بودی %~% نبودی بود بودن کان شنودی # 23 حیاتی داشتی آنگه کنون هم %~% ببین کین دو حیاتت هست چون هم # 24 ترا چون از یکی گفتن خبر نیست %~% وزان نوع حیاتت هیچ اثر نیست # 25 چو از نطق و حیاتت بی نشانی %~% حیوه و نطق ذره چون بدانی # 26 میامرزاد یزدانش بعقبی %~% که گوید فلسفه‌ست این گونه معنی # 27 ز جامی دیگرست این گونه اسرار %~% ندارد فلسفی با این سخن کار # 28 محقق این بچشم تیز بیند %~% دو عالم را بکل یک چیز بیند # 29 همه عالم ببیند بند بوده %~% کند آن بند بوده جمله سوده # 30 دهد بر باد تا پیچش نماند %~% چو هیچی باشد او هیچش نماند # 31 کسی کین دید و چشمش این صفا یافت %~% بنور صدر عالم مصطفی یافت # 32 ز کونین ارشوی پاک و مجرد %~% نیاید راست بی نور محمد # 33 اگر راه محمد را چو خاکی ms034 %~% دو عالم خاک تو گردد ز پاکی # 34 ز قول فلسفی گو دور می‌باش %~% ز عقل و زیرکی مهجور می‌باش # 35 بعقل ار نقش این اسرار بندی %~% میان گبر کان زنار بندی # 36 ورای عقل چندان طول بیش است %~% که بعد و هم را در غور بیش است # 37 چو جز در زیرکی نبود ترا دست %~% ز کوزه آن تراود کاندرو هست # 38 بگویم اعتقاد خویش با تو %~% اگرچه کی شود این بیش باتو # 39 همان مذهب که مشتی پیرزن داشت %~% مرا آن مذهبست اینک سخن راست # 40 بسی بشناس و چون من کرد عاجز %~% علی الحق این بود دین عجایز # 41 بکل آن پیرزن دادست اقرار %~% ترا در ره بهر جزویست انکار # 42 جو تو بی علت چون و چرایی %~% اگر آیی تو بی علت نیایی PageV06P006 # 1 سئوالی کرد زین شیوه یکی خام %~% از آن سلطان بر حق پیر بسطام # 2 که از بهر چرا عالم چنین است %~% که آن یک آسمان این یک زمین است # 3 چو آن پیوسته در جنبش فتادست %~% چرا این ساکن اینجا ایستادست # 4 چرا این هفت گردد بر هم اینجا %~% چرا جاییست خاص این عالم اینجا # 5 جوابش داد آن سلطان مطلق %~% که بشنو این جواب از ما علی الحق # 6 سخن بشنو نه دل تاب و نه سر پیچ %~% برای این که می‌بینی دگر هیچ # 7 چو ما در اصل کل علت نگوییم %~% بلی در فرع هم علت نجوییم # 8 چو عقل فلسفی در علت افتاد %~% ز دین مصطفا بی دولت افتاد # 9 نه اشکالست در دین و نه علت %~% بجز تسلیم نیست این دین و ملت # 10 ورای عقل ما را بارگاهیست %~% ولیکن فلسفی یک چشم راهیست # 11 همی هر کو چرا گفت او خطا گفت %~% بگو تا خود چرا باید چرا گفت # 12 چرا و چون نبات و خاک و همست %~% کسی دریابد این کو پاک فهمست # 13 عزیزا سر ms035 جان و تن شنیدی %~% ز مغز هر سخن روغن کشیدی # 14 تن و جان را منور کن باسرار %~% وگرنه جان و تن گردد گرفتار # 15 چو می‌بینی بهم یاری هر دو %~% بهم باشد گرفتاری هر دو # 16 مثال جان و تن خواهی ز من خواه %~% مثال کور و مفلوج است در راه ~~PageV06P007 # 1 یکی مفلوج بودست و یکی کور %~% از آن هر دو یکی مفلس دگر عور # 2 نمی‌یارست شد مفلوج بی پای %~% نه ره می‌برد کور مانده بر جای # 3 مگر مفلوج شد بر گردن کور %~% که این یک چشم داشت و آن دگر زور # 4 بدزدی برگرفتند این دو تن راه %~% بشب در دزدیی کردند ناگاه # 5 چو شد آن دزدی ایشان پدیدار %~% شدند آن هر دو تن آخر گرفتار # 6 از آن مفلوج بر کندند دیده %~% شد آن کور سبک پی پی بریده # 7 چو کار ایشان بهم بر می‌نهادند %~% در آن دام بلا با هم فتادند # 8 چو جان روی و تن روی دورویند %~% اگر اندر عذابند از دو سویند # 9 چو محجوبند ایشان در عذابند %~% میان آتش سوزان خرابند # 10 عذاب عاشقان نوعی دگردان %~% وز آن بسیار کس را بی خبر دان # 11 عذاب جان عاشق از جمالیست %~% که جان را طاقت آن چون محالیست # 12 اگر فانی شود زان رسته گردد %~% بقایی در فنا پیوسته گردد # 13 مثالی گفت این را پیر اصحاب %~% که دریایی نهی بر پشته آب # 14 مثالی نیز پروانه ست و آتش %~% که نارد تاب آتش جان دهد خوش # 15 ز نور آن همه عالم بیفتد %~% بریزد کوه و موسی هم بیفتد # 16 اگر تو خو کنی بی تو در آن نور %~% بدان نزدیک باشی و از آن دور # 17 چنان کان طفل را غواص دانا %~% بصد لطفش فرود آرد بدریا # 18 که تا آن طفل با دریا کند خوی %~% مگر داند شد از دریا گهر جوی # 19 چو پیدا ms036 شد جمال یوسف از دور %~% جهان چون مصر جامع گشت از نور # 20 زنان مصر چون رویش بدیدند %~% بیک ره دستها بر هم بریدند # 21 ز بیهوشی چنان گشتند دل سوز %~% که نامد یادشان از قوت چل روز # 22 زلیخا گم نشد درکار او زود %~% که او خو کرده دیدار اوبود # 23 ببین آخر که آن پروانه خوش %~% چگونه می‌زند خود را بر آتش # 24 چو از شمعی رسد پروانه را نور %~% درآید پرزنان پروانه از دور # 25 ز عشق آتشین پروا نماند %~% بسوزد بالش و پروا نماند # 26 اگرچه چون بسوزد سود بیند %~% ولیکن هم ز آتش دود بیند # 27 درین دیوان سرای ناموافق %~% چو پروانه نبینی هیچ عاشق # 28 چنان درجان او شوقیست از دوست %~% که نه از مغز اندیشد نه از پوست # 29 چو لختی پر زند در کوی معشوق %~% بسوزد در فروغ روی معشوق # 30 خدایا زین حدیثم ذوق دادی %~% چو پروانه دلم را شوق دادی # 31 چو من دریای شوق تو کنم نوش %~% ز شوق تو چو دریا می‌زنم جوش # 32 ز شوقت آمدم در عالم خاک %~% ز شوقت می‌روم با عالم پاک # 33 ز شوقت در کفن خفتم بنازم %~% ز شوقت در قیامت سر فرازم # 34 اگر هر ذره من گوش گردد %~% ز شوق نام تو مدهوش گردد # 35 اگر هر موی من گردد زبانی %~% نیابد جز ز نام تو نشانی # 36 گر از هر جزو من چشمی شود باز %~% نبیند جز ترا در پرده راز # 37 گر از من ذره ماند و گر هیچ %~% ترا خواند ترا داند دگر هیچ ~~PageV06P008 # 1 چو مردآن پیر مرد پیر اصحاب %~% مگر آن شب مریدش دید در خواب # 2 بپرسیدش که هین چون بود حالت %~% که می‌کردند ز من ربک سئوالت # 3 چنین گفت او که دیدم آن دو تن را %~% خدایم را سپردم خویشتن را # 4 مرا گفتند ای خوش برده خوابت %~% خدایت کیست و چیست ms037 اینجا جوابت # 5 سخن گوی جهان در هیچ بابی %~% نشد وا خانه از بهر جوابی # 6 چنین گفتم که من از تنگنایی %~% بدل کردم سرایی نه خدایی # 7 شوید از من بحق چون از کمان تیر %~% بحق گویید می‌گوید فلان پیر # 8 ترا چندان که ریک و برگ و مویست %~% بهر یکصد هزار اسرار جویست # 9 تو با این جمله پاکان دل افزای %~% فراموشم نکردی در چنین جای # 10 مرا کاندر دو عالم جز تو کس نیست %~% فراموشت کنم اینم هوس نیست ~~PageV06P009 ### | [ abkhsh 7 ] # 1 حقیقت چیست پیش اندیش بودن %~% ز خود بگذشتن و با خویش بودن # 2 اگر جانت برون آید ز صورت %~% ببینی هرچ می‌دانی ضرورت # 3 حجاب تو نیاید هر دو عالم %~% ببینی هر دو عالم را بیک دم # 4 از این صورت اگر بیرون شوی تو %~% مه و خورشید محجوبون شوی تو # 5 چو جانت را مقام نور دادند %~% سر چشم تو سوی حور دادند # 6 مشو مغرور حور و خلد هرگز %~% که بی حق نور ندهد خلد هرگز PageV07P001 # 1 سرای خود بغارت داد شاهی %~% در افتادند غارت را سپاهی # 2 غلامی پیش شاه ایستادبر پای %~% دران غارت نمی‌جنبید از جای # 3 یکی گفتش که غارت کن زمانی %~% که گر سودی بود نبود زیانی # 4 بخندید او که این بر من حرامست %~% که روی شاه سود من تمامست # 5 مرا در روی شه کردن نگاهی %~% بسی خوشتر که از مه تا بماهی # 6 دل شه گشت خرم زان یگانه %~% جواهر خواست خالی از خزانه # 7 بسی جوهر باعزاز و نکو داشت %~% بدست خویشتن در پیش او داشت # 8 که برگیر آنچ می‌خواهی ترا باد %~% که کردی ای گرامی جان من شاد # 9 غلامش دست خود بگشاد از هم %~% سرانگشت شه بگرفت محکم # 10 که ما را کار با این اوفتادست %~% چه جوهر چه خزانه جمله یادست # 11 چو تو هستی مرا دیگر همه هست %~% همه دستم ms038 دهد چون تو دهی دست # 12 همی هرگز مباد آن روز را نور %~% که من از تو بدون تو شوم دور # 13 چو جانان آمد از جان کم نیاید %~% همه این جوی تو کان کم نیاید # 14 دو گیتی را نجوید هر که مردست %~% یکی را جوید او کین هر دو گردست # 15 چو هر لذت که در هر دوجهان هست %~% ترا در حضرت او بیش از آن هست # 16 چرا پس ترک دو جهان می‌نگیری %~% چو مشتاقان پی آن می‌نگیری # 17 یکی را خواه تا در ره نمانی %~% فلک رو باش تا در چه نمانی # 18 شواغل دور کن مشغول او شو %~% چو خود را گم کنی در حق فروشو # 19 اگر از دیده خود دور افتی %~% همی در عالم پر نور افتی # 20 بهشت آدم بدو گندم بدادست %~% تو هم بفروش اگر کارت فتادست # 21 نه سید گفت بعضی را بتدبیر %~% سوی جنت کشند آنگه بزنجیر # 22 اگر جان را بخواهد بود دیدار %~% چه باشی هشت جنت را خریدار ~~PageV07P002 # 1 اسیری را بصد درد و ندامت %~% بدوزخ می‌برند اندر قیامت # 2 زند انگشت و دیده بر کند زود %~% بخواری دیده بر خاک افکند زود # 3 چنین گوید که از دیده چه مقصود %~% نخواهم دیده بی دیدار معبود # 4 اگر دیدار معبودم نباشد %~% ز دیده هیچ مقصودم نباشد # 5 چو مقصودم نخواهد گشت حاصل %~% نه دیده خواهم و نه جان و نه دل # 6 حجابت گر از آن حضرت بهشت است %~% ندارم زهره تا گویم که زشتست # 7 بهشتی را بخود گر باز خوانی %~% نیندیشی که ازحق بازمانی # 8 چه می‌گویم کسی کز ماه رویی %~% شود از ناتوانی همچو مویی # 9 بیک جو زر کند صد گونه کردار %~% بهشتی چون بنستاند زهی کار # 10 ولیکن این سخن با مرد راهست %~% نه با دیوانه و دیوان سیاه است ~~PageV07P003 # 1 شنیدم من که شبلی با گروهی %~% همی شد در بیابان تا ms039 بکوهی # 2 بره در کاسه سر دید پر باد %~% که از باد وزان می‌کرد فریاد # 3 گرفت آن کاسه سرگشته گشته %~% برو دید ای عجب خطی نبشته # 4 که بنگر کین سر مردیست پر غم %~% که او دنیا زیان کرد آخرت هم # 5 چو شبلی آن خط آشفته برخواند %~% بزد یک نعره و آشفته درماند # 6 بیاران گفت این سر در چنین راه %~% سر مردیست از مردان درگاه # 7 که هر کو در نبازد هر دو عالم %~% نگردد در حریم وصل محرم # 8 تو هم گر هر دو عالم ترک گویی %~% چنان کان مرد از مردان اویی # 9 بپیمایی بسختی چند فرسنگ %~% که تا یک جو زر آید بوک در چنگ # 10 براه حق چنین تا شب بخفتی %~% براه راستی گامی نرفتی # 11 تو بی صد رنج یک جو زر نیابی %~% سوی حق رنج نابرده شتابی # 12 چو می‌گیرد عسس روز سپیدت %~% شب تاریک چون باشد امیدت # 13 تو می‌گویی که جز حق می‌نخواهم %~% بهشت و حور الحق می نخواهم # 14 تو آبی گنده در ژنده تنگ %~% نمی‌باید بهشتت ای همه ننگ # 15 ز شیری زهره تو می‌شود آب %~% در آن هیبت چگونه آوری تاب # 16 بیک دردی درآید عقل از پای %~% چگونه ماند آنجا عقل بر جای ~~PageV07P004 # 1 یکی پشه شکایت کرد از باد %~% بنزدیک سلیمان شد بفریاد # 2 که ناگه باد تندم در زمانی %~% بیندازد جهانی تا جهانی # 3 بعدلت باز خر این نیم جان را %~% وگرنه بر تو بفروشم جهان را # 4 سلیمان پشه را نزدیک بنشاند %~% پس آنگه باد را نزدیک خود خواند # 5 چو آمد باد از دوری بتعجیل %~% گریزان شد ازو پشه بصد میل # 6 سلیمان گفت نیست از باد بیداد %~% ولیکن پشه می‌نتواند استاد # 7 چو بادی می‌رسد او می‌گریزد %~% چگونه پشه با صرصر ستیزد # 8 اگر امروز دادی نیم خرما %~% برستی هم ز دوزخ هم ز گرما # 9 وگر یکبار آوری شهادت ms040 %~% حلالت شد بهشت با سعادت # 10 وگر چیزی ورای این دو جویی %~% شبت خوش باد بیهوده چو گویی # 11 طلب مردود آمد راه مسدود %~% چو مقصودی نمی‌بینم چه مقصود # 12 وگر تو گرم رو مردی درین کار %~% برو تا پینه بر کفشت زند یار # 13 اگر صد قرن می‌گردی چو گویی %~% نمی‌دانم که خواهی یافت بویی # 14 بپنداری ببردی روزگارت %~% تو این را کیستی با این چه کارت ~~PageV07P005 # 1 چنین گفت آن جوامرد پگه خیز %~% که پیش از صبح دم در طاعت آویز # 2 بهر طاعت که فرمودند پای آر %~% نماز چاشت آنگاهی بجای آر # 3 چو این کردی ز فرمان بیش کردی %~% نکو کردی تو آن خویش کردی # 4 کنون گر در رسد بازیت از راه %~% نشیند بر سر دست تو ناگاه # 5 تو پایش گیر کاینجا جمله سودست %~% وگرنه باز گیر تو که بودست # 6 اگر آویزشی داری بمویی %~% نیابی بوی او از هیچ سویی # 7 مگر پالوده گردی روزگاری %~% که تا بویی بیابی از کناری # 8 ز تو تا هست مویی مانده بر جای %~% بدان یک موی مانی بند بر پای # 9 جنت را بر تن ارخشکست یک موی %~% هنوزش نانمازی دان بصد روی # 10 چو مویی تا بکوهی در حسابست %~% چه مویی و چه کوهی چون حجابست # 11 تو تا یک بارگی جان درنبازی %~% جنب دانم ترا و نانمازی # 12 مکاتب را اگر یک جو بماندست %~% بدان جو جاودان در گو بماندست # 13 تویی تو ترا نامحرم آمد %~% تو بی تو شو که آدم آن دم آمد # 14 اگر آیینه تو هم دم تست %~% چو از دم تیره شد نامحرم تست # 15 دو هم دم را که با هم شان حسابست %~% اگر مویی میان باشد حجابست # 16 چو بنشیند بخلوت یار با یار %~% نفس نامحرم افتد همچو اغیار # 17 ندانی کرد هرگز خلوت آغاز %~% مگر از هر چه داری خو کنی باز # 18 نه زان شیر ms041 مردان سر راه %~% که گردد جان تو زین راز آگاه # 19 علی الجمله یقین بشناس مطلق %~% که ازحق نیست برخوردار جز حق # 20 بگو تا در خور حق یار که بود %~% چو جز حق نیست برخوردار که بود # 21 چو در دریای قدرت قطره تو %~% چو با خورشید حضرت ذره تو # 22 چگونه وصل او داری تو امید %~% چگونه بر توانی شد بخورشید # 23 تو می‌خواهی بزاری و بزوری %~% که آید پیل در سوراخ موری # 24 برو بنشین که جان از دست برخاست %~% درآمد هوشیار و مست برخاست # 25 اگر جانست دایم غرقه اوست %~% وگر عقل او برون از حلقه اوست # 26 هزاران ذره سرگردان بماندست %~% ولی خورشید در ایوان بماندست # 27 درین دریا هزاران قطره پنهانست %~% ولی گوهر درون قعر پنهانست # 28 بسی در وصف او تصنیف کردند %~% بسی با یک دگر تعریف کردند # 29 هزاران قرن می‌کردند فکرت %~% بآخر با سرآمد عجز و حیرت # 30 زهی دریای پر در الهی %~% که ننشیند برو گرد تباهی # 31 سخنها می‌رود چون آب زر پاک %~% ولیکن دیده داری تو پر خاک # 32 دلت با نفس شهوت خوی کرده %~% کجا بیند معانی زیر پرده # 33 چو تو عالم ندانی جز خیالی %~% کجا یابی ازین معنی کمالی # 34 ترا با این چه کار ای خفته باری %~% ندارد مشک با کناس کاری ~~PageV07P006 # 1 یکی کناس بیرون جست از کار %~% مگر ره داشت بر دکان عطار # 2 چو بوی مشک از دکان برون شد %~% همی کناس آنجا سرنگون شد # 3 دماغ بوی خوش او را کجا بود %~% تو گفتی گشت جان از وی جدا زود # 4 برون آمد ز دکان مرد عطار %~% گلاب و عود پیش آورد بسیار # 5 چو رویش از گلاب و عودتر شد %~% بسی کناس از آن بیهوش تر شد # 6 یکی کناس دیگر چون بدیدش %~% نجاست پیش بینی آوریدش # 7 مشامش از نجاست چون خبر یافت %~% دو چشمش باز شد جانی ms042 دگر یافت # 8 کسی با گند بدعت آرمیده %~% نسیم مشگ سنت ناشنیده # 9 اگر روحی رسد سوی دماغش %~% درون دل فرو میرد چراغش # 10 کسی درمبرز این نفس ناساز %~% که گاهی پر کند گاهی تهی باز # 11 اگر بویی رسد او را ز اسرار %~% همی در پای افتد سر نگوسار # 12 نکو ناید شتر را بوس دادن %~% مگس را طعمه طاووس دادن # 13 چو آبی در چله سی سال پیوست %~% ترا سی پاره این سر دهد دست # 14 تو از خود راه گم کردی درین راه %~% نه بر هیچی ونه از هیچ آگاه # 15 کسانی در چنین ره باز ماندند %~% که از دریای دل در می‌فشاندند # 16 چو چوگان سرنگون مردان میدان %~% کسی این گوی نابرده بپایان # 17 همه در پرده حیرت بماندند %~% بزیر قبه غیرت بماندند # 18 برون نامد درین دوران بغایت %~% کسی در پختگی این ولایت # 19 فریدونان ز ره مرکب براندند %~% بجز گاوان در این اولا نماند # 20 چو یک دل نیست اندر خانقاهی %~% عوام الناس را نبود گناهی # 21 دری در قعر دریای دل تست %~% که آن در از دو عالم حاصل تست # 22 دل تو موضع تجرید آمد %~% سرای خلوت و توحید آمد # 23 دل تو منظر اعلاست حق را %~% ولکین سخت نابیناست حق را # 24 نظرگاه شبان روزی دل تست %~% ولی روی دل تو درگل تست # 25 چو روی دل کنی از سوی گل دور %~% برین پستی بگیرد روی دل نور # 26 غلام آن دلم کز دل خبر یافت %~% دمی از نفس شوم خویش سرتافت # 27 عزیزانی که مرد کار بودند %~% دمی از نفس خود بیزار بودند # 28 بکام نفس خود گامی نرفتند %~% نخوردند و بآرامی نخفتند # 29 نه نان دادند نفس مشتهی را %~% نه برخوردنده یک نان تهی را # 30 ولی هر کو هوای دل گسل کرد %~% نیارد لقمه بی خون دل خورد PageV07P007 # 1 عزیزی بد که تا شد شصت ساله %~% هوای گوشت ms043 بودش یک نواله # 2 اگرچه دست می‌دادش ولیکن %~% نبود از نفس نامعلوم ایمن # 3 مگر روزی شنود از دور بویی %~% روان شد نفس را از دیده جویی # 4 که چون شد شصت سال از بهر الله %~% ازرین بریان مرا یک لقمه خواه # 5 دلش بر نفس خود می‌سوخت برخاست %~% که تا بوکش تواند لقمه خواست # 6 روان شد بر پی آن بوی بسیار %~% ز زندان بوی می‌آمد پدیدار # 7 بزد در تا در زندان گشادند %~% یکی را داغ بر ران می‌نهادند # 8 ز داغش بوی بریان می برآمد %~% وزان غم نفس را جان می برآمد # 9 چو پیر آن دید بی خود گشت در حال %~% چو مرغی می‌زد اندر ره پر و بال # 10 زبان بگشاد کای نفس زبون گیر %~% اگر بریانت می‌باید کنون گیر # 11 ز دوری بوی بریانی شنیدی %~% چو بریانی بدیدی در رمیدی # 12 عزیزان را چنین بریان دهد دست %~% تو پنداری که این آسان دهد دست # 13 ترا چون نیست روزی چند سوزی %~% که نتوان شد برون از پیش روزی # 14 برو دل گرم در سوز عقبی %~% که تا در سایه مانی روز عقبی # 15 ترا دل هست لیکن هست معزول %~% ولی در آرزوی نفس مشغول # 16 مثال ره بران این جزیره %~% مثال آن بز است و آن حظیره # 17 که تا آن بز قدم بیرون نهادست %~% بسی سر در طغار خون نهادست # 18 پی خود گیر خیز ای خیره سرکش %~% گلیم خود ز آب تیره برکش # 19 بزن گردن کزین نبود دریغی %~% نهاد کافر خود را بتیغی # 20 ازین کافر مسلمانی نیاید %~% که از روزن نگه بانی نیاید # 21 نه هرگز از فضولی سیر گردد %~% نه هرگز هیچ کارش دیر گردد # 22 وگر دیرش دهد یک آرزو دست %~% سگی گردد ز خشم اما سگی مست # 23 گر از یک کام او گیری کناره %~% زند در یک زمانت صد هواره # 24 خریست این نفس خر را ms044 بنده بودن %~% کجا باشد نشان زنده بودن ~~PageV07P008 # 1 بدان خر بنده گفت آن پیر دانا %~% که کارت چیست ای مرد توانا # 2 چنین گفتا که من خربنده کارم %~% بجز خر بندگی کاری ندارم # 3 جوابی دادش آن هشیار موزون %~% که یارب خر بمیرادت هم اکنون # 4 که چون خر مرد تو دل زنده گردی %~% تو خر بنده خدا را بنده گردی # 5 ازین کافر که ما را در نهادست %~% مسلمان در جهان کمتر فتادست # 6 مسلمان هست بسیاری بگفتار %~% مسلمانی همی باید بکردار # 7 مرا یاری غمی کان پیش آید %~% ز دست نفس کافر کیش آید # 8 بصد افسوس در لعب و نظاره %~% جهان خورد این سگ افسوس خواره # 9 ببین تا استخوان این سگ بافسون %~% چه سان کرد از دهان شیر بیرون # 10 بکین من چنان دل کرد سنگین %~% که مرگ تلخ بر من کرد شیرین # 11 سگست این نفس کافر در نهادم %~% که من هم خانه این سگ بزادم # 12 ریاضت می‌کشم جان می‌کنم من %~% سگی را بوک روحانی کنم من # 13 مرا ای نفس عاصی چند از تو %~% دلم تا کی بود در بند از تو # 14 تو شوم از بس که کردی سخره گیری %~% فرو ناید دو اشکم گر بمیری # 15 عزیزا گر بمیرد نفس فانی %~% دل باقیت یابد زندگانی # 16 برو گر مرد این راهی زمانی %~% بجوی از درج در در دل نشانی # 17 دلت در تنگنای تنبلی ماند %~% تنت در چار میخ کاهلی ماند # 18 تنت در تنبلی انداختن تو %~% ز خود عباس و بسی ساختن تو # 19 تو می‌اندیش و آنهایی که مردند %~% رسیدند و چو مردان کار کردند # 20 سبک روحان بمنزل گه رسیده %~% تو خود را در گران جانی کشیده # 21 دلت در خون تنت در تاب مانده %~% شده هم ره تو خوش در خواب مانده # 22 ز راه کاروان یکسو فتاده %~% ز حیرت سر بزانو بر نهاده # 23 برو بشتاب ms045 تا آخر ز جایی %~% بگوشت آید آواز در آیی # 24 گرفتی کاهلی در ره بپیشه %~% بگفت و گوی بنشینی همیشه # 25 هر آن چیزی که بی مغزان شنیدند %~% جوانمردان بعین آن رسیدند # 26 ز تو این قوت بازو نیاید %~% که از دام مگس نیرو نیاید PageV07P009 # 1 کری بر ره بخفت از خرده دانی %~% که تا وقتی درآید کاروانی # 2 درآمد کاروان و رفت چون دود %~% کجا آن خفته کر را خبر بود # 3 چو شد بیدار خواب از دیدگان رفت %~% بدو گفتند ای کر کاروان رفت # 4 چرا خفتی که کرد آخر چنین خواب %~% که بگذشتند هم راهان و اصحاب # 5 ندانم تا چه خوابت دید ایام %~% که خوش در خواب کردت تا سرانجام # 6 کر آن بشنود گفت آشفته بودم %~% که هم کر بودم و هم خفته بودم # 7 دریغا چون شدم از خواب بیدار %~% نمی‌یابم ز یک هم راه آثار ~~PageV07P010 # 1 شنودم حال بوالفش چغانی %~% که گفتندش چرا خر می نرانی # 2 که چون خورشید روشن روی درگشت %~% بتاریکی فرو مانی درین دشت # 3 تو هم ای برده اندر دشت خوابت %~% نراندی خر فرو شد آفتابت PageV07P011 ### | [ abkhsh 8 ] # 1 چرا بودی چو بودی کارت افتاد %~% چه گویم عقبه دشوارت افتاد # 2 ترا چه جرم کاوردندت ای دوست %~% تویی در راه معنی مغز هر پوست # 3 معادن مغز ارکانست لیکن %~% نباتست انگهی مغز معادن # 4 وزو مغز نبات افتاده حیوان %~% وزان پس مغز حیوان گشت انسان # 5 ز انسان انبیا گشته خلاصه %~% وزبشان سید سادات خاصه # 6 ازین هفت آسمان در راه معنی %~% بباید رفت تا درگاه مولی # 7 همی هرچه از کمال اصل دورست %~% ازو طبع حقیقت بین نفورست # 8 جمادی بوده حیی شدی تو %~% کجا لاشی بدی شیئی شدی تو # 9 چنان خواهم که بر ترتیب اول %~% نداری یک نفس خود را معطل # 10 ز رتبت سوی رتبت می‌نهی گام %~% برون می‌آیی از یک یک خم دام ms046 # 11 نهادت پر گره بندست جان را %~% از آن جان می‌نبینی آن جهان را # 12 نهادت پر گره کردند از آغاز %~% بیک یک دم شود یک یک گره باز # 13 چه دانی ای بزیر کوه زاده %~% که تو زیر چه باری اوفتاده # 14 کسی را زیر کوهی پروریدند %~% بزیر بار کوهش آوریدند # 15 جهانی بار بر پشتش نهادند %~% بزیر بار کوهش خوی دادند # 16 مه از کوهست بار او و او مور %~% همه آفاق خورشیدست او کور # 17 چو برگیرند ازو بار گران را %~% بیک ساعت ببیند آن جهان را # 18 شکیبائی بجان او درآید %~% همه عالم نشان او برآید # 19 چو نور جاودان آید بپیشش %~% فرو ماند عجب آید ز خویشش # 20 بدل گوید که چون گشتم چنین من %~% ز شک چون آمدم سوی یقین من # 21 منم این یا نیم من اینت بشگفت %~% که نور من همه آفاق بگرفت # 22 چو نابینای مادرزاد ناگاه %~% که یابد نور چشم خود بیک راه # 23 چو بیند روشنایی جهان او %~% چگونه خیره ماند آن زمان او # 24 ترا همچون سراید زندگانی %~% در آن عالم بعینه هم چنانی # 25 از آن تاریک جا چون دور گردی %~% قرین عالم پر نور گردی # 26 عجب ماتی دران چندان عجایب %~% غریبت آید آن چندان غرایب # 27 همی چندان که چشم تو کندکار %~% همی خورشید بینی ذره کردار # 28 در آن حضرت که امکان ثبوتست %~% فلک چون دست باف عنکبوتست # 29 کجا آنجا وجود کس نماید %~% نمد چون در بر اطلس نماید # 30 بپیش آفتاب عالم آرای %~% کجا ماند وجود سایه بر جای # 31 از آن پس پرده هستی درآید %~% سر از رفعت سوی پستی درآید # 32 همی چندانک کردی نیک و بد تو %~% همه آماده بینی گرد خود تو # 33 اگر بد کرده زیر حجابی %~% وگرنه با بزرگان هم رکابی # 34 بنیکی و بدی در کار خویشی %~% همه آیینه کردار خویشی # 35 اگر نیکست و ms047 گر بد کار و کردار %~% شود در پیش روی تو پدیدار ~~PageV08P001 # 1 سیاهی کرد در آبی نگاهی %~% بدید از آب رویی پر سیاهی # 2 چو رویی دید نامعلوم و ناخوش %~% از آن زشتی دویدش بر سر آتش # 3 چنان اندیشه کرد آن مرد دل تنگ %~% که هست آن مردم آب سیه رنگ # 4 زفان بگشاد گفت ای صورت زشت %~% کدامین دیو در عالم ترا کشت # 5 برآی از آب ای زشت سیه تاب %~% که در آتش همی پایی نه در آب # 6 چو بر بیهوده بسیاری سخن گفت %~% ندانست و همه با خویشتن گفت # 7 تو هم در آب رویت کن نگاهی %~% ببین تا خود سپیدی یا سیاهی # 8 چو مرغ جان فرو ریزد پر و بال %~% ببینی روی خود در آب اعمال # 9 سیه رویی سیاهی پیشت آرد %~% سپیدی در فروغ خویشت آرد # 10 چو جان پاک در یک دم بدادی %~% قدم حالی در آن عالم نهادی # 11 ز دنیا تا بعقبی نیست بسیار %~% ولی در ره وجود تست دیوار # 12 ترا بانگ و خروش و گریه چندانست %~% که این نفس دبی هم صحبت جانست # 13 اگر با نفس میری وای بر تو %~% بسی گرید ز سر تا پای بر تو # 14 وگر بی نفس میری پاک باشی %~% چه اندر آتش و در خاک باشی # 15 ترا چو جان پاکت رفت و تن مرد %~% نباید خویش را با خویشتن برد # 16 که هر گاهی که تو از پیش مردی %~% بسا کس را که گوی از پیش بردی # 17 زبانت هرچ بر خود می‌شمرد آن %~% چو زیر خاک رفتی باد برد آن # 18 از آن پس عالم خاموشی آید %~% مقامات ره مدهوشی آید # 19 برون پرده آید شور ایام %~% درون پرده خاموشیست و آرام # 20 تو اینجایی ز خود آگاه از خویش %~% که آنجا اگهی برخیزد از پیش # 21 چنان مستغرق آن نور گردی %~% که زان لذت ز هستی دور ms048 گردی # 22 و گر داری ازین برتر مقامی %~% توداری اندرین قربت نظامی # 23 مقرب آن بود کامروز بی خویش %~% بود آن حضرتش در پیش بی پیش # 24 همه حق بیند و بی خویش گردد %~% بجوهر از دو گیتی بیش گردد # 25 درین معنی که من گفتم شکی نیست %~% تو بی‌چشمی و عالم جز یکی نیست # 26 مثالی باز گویم با تو از راه %~% مگر جانت شود زین راز آگاه # 27 چه گر عمری بخون گردیده تو %~% مثالی مثل این نشنیده تو # 28 بچشمت کی درآید چرخ گردون %~% که قدر او ز چشم تست افزون # 29 همی هر ذره کان دیده تو %~% نیاید عین آن در دیده تو # 30 که می‌گوید که گردون آن چنانست %~% که چشمت دید یا عقل تو دانست # 31 پس آن چیزی که شد در چشم حاصل %~% مثالی بیش نیست ای مرد غافل # 32 گرفتار آمدی در بند تمییز %~% مثالست این چه می‌بینی نه آن چیز # 33 بصنع حق نگر تا راز بینی %~% حقیقتهای اشیا باز بینی # 34 اگر اشیا چنین بودی که پیداست %~% سئوال مصطفی کی آمدی راست # 35 که با حق مهتر دین گفت الهی %~% بمن بنمای اشیا را کماهی # 36 اگر پاره کنی دل را بصد بار %~% نیاید آنچ دل باشد پدیدار # 37 همین چشم و همین دست و همین گوش %~% همین جان و همین عقل و همین هوش # 38 اگر زین می نیاری گشت آگاه %~% مهر زینجا سوی فسطانیان راه # 39 خدا داند که خود اشیا چگونست %~% که در چشم تو باری با شکونست # 40 بماند از مغز معنی پوست با تو %~% مثالی بیش نیست ای دوست با تو # 41 تو پنداری که چیزی دیده تو %~% ندیدستی تو و نشنیده تو # 42 مثال آن همی بینی وگرنه %~% یکیست این جمله در اصل و دگر نه # 43 یکی کان یک برون باشد ز آحاد %~% نه آن یک را نشان باشد نه اعداد # 44 همه ms049 باقی بیک چیزند جاوید %~% ز یک یک ذره می شو تا بخورشید # 45 دو عالم غرق این دریای نور است %~% ولیکن نقش عالم ها غرورست # 46 هر آن نقشی که در عالم پدیدست %~% دری بستست و حس آنرا کلیدست # 47 کلید و در از آن پیدا نماند %~% که هرگز نقش بر دریا نماند # 48 کسی کو نقش بی نقشی پذیرفت %~% چو مردان ترک این صورت گری گفت # 49 اگر بی صورتی و بی نشانی %~% پذیرفتی تو داری زندگانی # 50 وگرنه مرده مغرور می باش %~% نداری زندگی از دور می‌باش # 51 اگر گویی که چیست این هرچ پیداست %~% بگویم راست گر تو بشنوی راست # 52 همه ناچیز و فانی و همه هیچ %~% همه همچون طلسمی پیچ بر پیچ # 53 خیالست آنچ دانستی و دیدی %~% صدایست آنچ در عالم شنیدی # 54 خیال و وهم و عقل و حس مقامست %~% که هر یک در مقام خود تمامست # 55 ولی چون زان مقام آبی برون تو %~% خیالی بینی آن را هم کنون تو ~~PageV08P002 # 1 یکی پرسید از آن دیوانه مجنون %~% که عالم چیست گفتا کفک صابون # 2 بما سوره بگیر آن کفک و در دم %~% برون آور از آن ماسوره عالم # 3 ببین این شکل رنگارنگ زیبا %~% کز آن ماسوره می‌گردد هویدا # 4 اگرچه صورتی بس دلستانست %~% دوم صورت که احول بیند آنست # 5 فنا ملک و زوالش مالک آمد %~% اساسش کل شئی هالک آمد # 6 میانش باد و او خود هیچ هیچی %~% ز هیچی هیچ ناید چند پیچی # 7 شود فانی نماید ناگهان کم %~% جهان در هیچ و هیچ اندر جهان گم # 8 اگر نور دلت گردد پدیدار %~% نه درچشم تو درماند نه دیوار # 9 همه در دل شود چون ذره گم %~% بلی در بحر گردد قطره گم # 10 عصا در دست موسی اژدها شد %~% همه باطل فرو برد و عصا شد # 11 بگفتم جمله اسرار سر باز %~% حجاب آخر ز پیش خود ms050 برانداز # 12 اگر این پرده از هم بر درانی %~% همه جز یک نبینی و ندانی # 13 زهی عطار خوش گفتار بادی %~% وزین گفتار برخوردار بادی # 14 اگر بر نیستی از شاخ معنیت %~% نکردندی چنین گستاخ معنیت PageV08P003 ### | [ abkhsh 9 ] # 1 بدان ای پاک دین گر پاک آبی %~% که آن ساعت که زیر خاک آیی # 2 قدم بیرون نهی از کوی دنیا %~% نبینی نیز هرگز روی دنیا # 3 چو رفتی رفتی از دنیا و رفتی %~% دگر هرگز بدنیا در نیفتی # 4 بعقبی بارگاهی یابی از نور %~% بپوشی حله و در بر کشی حور # 5 وگر آلایشی داری ز کاری %~% در آلایش بمانی روزگاری # 6 همه شرکت حواس تست در راه %~% همه ابلیس و همت دیو بدخواه # 7 همه مرگ تو خوی ناخوش تست %~% همه خشمت بدوزخ آتش تست # 8 هر آنگه کز جهان رفتی تو بیرون %~% نخواهد بود حالت از دو بیرون # 9 اگر آلوده پالوده گردی %~% وگر پالوده آسوده گردی # 10 چو تو آلوده باشی و گنه کار %~% کنندت در نهاد خود گرفتار # 11 وگر پالوده دل باشی تو در راه %~% فشانان دست بخرامی بدرگاه # 12 فراز عیش و شیب وجاه باتست %~% بهشت و دوزخت هم راه با تست # 13 همی تا تو چگونه رفت خواهی %~% درین ره بر چه پهلو خفت خواهی # 14 اگر در پرده در پرده باشی %~% در آن چیزی که در وی مرده باشی # 15 نمیرد هیچ بینا دل سفیهی %~% نخیزد هیچ کناسی فقیهی PageV09P001 # 1 شنودم من که بودست اوستادی %~% که خر گم کرده را آواز دادی # 2 چو کرد این کار سال شصت و هفتاد %~% پس هفتاد و یک در نزع افتاد # 3 چو عزرائیلش اندر پرده آمد %~% مگر پنداشت خر کم کرده آمد # 4 بجست از جای بودش روزنی پیش %~% برون کرد از در روزن سرخویش # 5 زبان بگشاد کای یاران که هستید %~% خری باجل که دید اینجا فرستید # 6 عزیزا هر که دلال خری ms051 راست %~% خری زیست و خری مرد و خری خاست # 7 چو عیسی زنده میرای زنده پاک %~% که تا چون خر نمیری درگوی خاک # 8 دو بیماریست جانت را و تن را %~% ز هر دو دور گردان خویشتن را # 9 ز بیماری تن مرگت رهاند %~% ببیماری جان مرگت رساند # 10 برو زین هر دو بیماری جدا شو %~% و یا گردآب چندینی بلا شو # 11 تو رنجوری و رنجت آز دنیاست %~% که رنجوری مادرزاد عقبیست # 12 اگر اینجا نگردد از تو آن دور %~% بمانی از کمال جاودان دور # 13 چو در دنیا بمردن اوفتادی %~% یقین می‌دان که در عقبی بزادی # 14 بدنیا در بمرگ افتادن تست %~% بعقبی در بمردن زادن تست # 15 چو اینجا مردی آنجا زادی ای دوست %~% سخن را باز کردم پیش تو پوست # 16 خوشی این جهان خواری آنجاست %~% هوا و حرص بیماری آنجاست # 17 بوقت مرگ جهدی کن باکراه %~% که بیماریت نبود با تو هم راه # 18 اگراینجا نه مرد کار آیی %~% بعقبی کودکی بیمار آیی # 19 کسی کاینجا ز مادر کور زاید %~% دو چشم او بعقبی کی گشاید # 20 کسی کو کور عقبی داشت جان را %~% چو کور این جهانست آن جهان را # 21 ازینجا برد باید چشم روشن %~% وگر چشمی بود چون چشم سوزن # 22 اگر با خود بری یک ذره نوری %~% بود ز آن نور خورشیدت حضوری # 23 اگر یک ذره بورت گشت هم راه %~% بقدر آن شوی ز اسرار آگاه # 24 وز آن پس نور تو بر می فزاید %~% در تو پهن تو بر می‌گشاید # 25 ببسیاری برآید اندک تو %~% شود دانای بالغ کودک تو # 26 چو باهم آید آن نور فراوان %~% شود آن جمله بر جان تو تاوان # 27 نه چون ریگ زمین بسیار گردد %~% بهم پیوندد و کهسار گردد # 28 وگر بی هیچ نوری مرده باشی %~% میان صد هزاران پرده باشی # 29 بمانی چون پیازی پوست بر پوست %~% همی سوزی چو نبود ms052 مغزت ای دوست # 30 ز بی مغزی چنان در سوز مانی %~% که می‌سوزی نه شب نه روز دانی # 31 وگر مغزی بود در پوست با تو %~% درون مغز آید دوست با تو # 32 اگر در پرده دل مغز داری %~% دلی پرکار و کاری نغز داری # 33 چو تخم مرغ دارد مغز پرده %~% در آتش همچو یخ گردد فسرده # 34 بمغز اندر ندارد نارکاری %~% که ممکن نیست جز در پوست ناری # 35 چو خواهی کرد بر آتش گدازه %~% ترا از مغز اندک نیست چاره # 36 بیاید اندکت گر نیست بسیار %~% بباید دانه گر نیست خروار # 37 چو اندک باشدت بسیار گردد %~% چو یک دانه بود خروار گردد # 38 ز تو گر دانه معنی برآید %~% از آن صد شاخ چو طوبی برآید # 39 نمی‌بینی درختان سرافراز %~% که هر یک بیش تخمی نیست ز آغاز # 40 ز خود غایب مشو در هیچ حالی %~% که تا هر ساعتی گیری کمالی # 41 همی چندان که از خود می درآیی %~% ز زیر صورت خود می برآیی # 42 نه در صورت بصد معنی گذشتی %~% از آنگه آمدی تا می‌گذشتی # 43 در اول نطفه گشتی هم اینجا %~% کنون از عرش بگذشتی هم اینجا # 44 همانی تو که بودی لیک آنست %~% که این ساعت ترا از حق نشانست # 45 نشانی نه هویدا نه نهانیست %~% نشانیست انک عین بی‌نشانیست # 46 چو از صورت برآیی در معانی %~% عیان گردد بچشم تو نشانی # 47 ز صورت در گذر تا خاک گردی %~% که چون تو خاک گردی پاک گردی # 48 کسی کو خاک گردد کل شود پاک %~% که اسرار دو عالم هست در خاک # 49 ببین این جمله اسرار دگرگون %~% که سر می‌آورد از خاک بیرون # 50 اگر نه خاک اصل پاک بودی %~% گل آدم کجا از خاک بودی # 51 ولی با نفس سگ تا می‌نشینی %~% تو اسرار زمین هرگز نبینی # 52 سگ نفس تو اندر زندگانی %~% برونست از نمکسار معانی PageV09P002 # 1 بگورستان ms053 یکی دیوانه بگریست %~% بدو گفتند اندر گورها کیست # 2 چنین گفت او که مشتی خلق مردار %~% ولیکن اوفتاده در نمک سار # 3 چو زیر خاک یکسر خاک گردند %~% نمک گردند و یکسر پاک گردند # 4 وی گر نبود از ایمان نمکشان %~% در آتش افکند دور فلکشان # 5 سفر اینست و راه این و قرار این %~% ز خود بگذر که کار اینست و بار این # 6 دریغا کین سفر رادستگه نیست %~% بتاریکی در افتادیم و ره نیست # 7 یقین می‌دان که راهی بی‌کرانست %~% رهی تیره چراغش نور جانست # 8 برو برکش خوشی ناخن ز دنیا %~% دل و جان را منور کن بعقبی # 9 اگر بی دانش از گیتی شوی دور %~% بماند چشم جان جاوید بی نور # 10 جهان پاک را چشمی دگر دان %~% که چشم آنست وین یک سایه آن # 11 اگر خواهی که آن چشمت شود باز %~% برو جان در کمال دانش انداز # 12 که بعد از مرگ جان مرد دانا %~% بود برهرچ رای آرد توانا # 13 چو تن را قوت باید تا فزاید %~% ز دانش نیز جان را قوت باید # 14 مرو بی دانشی در راه گم راه %~% که راه دور و تاریکست و پر چاه # 15 چراغ علم و دانش پیش خوددار %~% وگرنه در چه افتی سرنگوسار # 16 کسی کو را چراغی مستقیم است %~% چراغش را ز باد تند بیمست # 17 کسی کو را چراغ دانشی نیست %~% یقین دانم که در آسایشی نیست # 18 ز دو چیزت کمالست اندرین راه %~% فنای محض یا نه جانت آگاه # 19 وگر دانش بود کردار نبود %~% ترا ودانشت را بار نبود # 20 سخن چون از سر دانش برآید %~% از آن دل نور آسایش برآید # 21 سخن گر گویی و آهسته گویی %~% ترا هرگز نیارد زرد رویی # 22 حکیمی خوش زبان پاکیزه گفتست %~% که در زیر زبان مردم نهفتست # 23 تو گر داننده باشی و نگویی %~% نخواهی بنده حق را نکویی # 24 چو ms054 یزدان گوهرت دادست بسیار %~% بشکر آن زبان را کن گهر بار # 25 بدانش کوش گر بینا دلی تو %~% چرا آخر چنین بی حاصل تو # 26 اگر بر هم نهی صد پارسایی %~% چو علمت نیست کی یابی رهایی # 27 بود بی علم زاهد سخره دیو %~% قدم در علم زن ای مرد کالیو PageV09P003 # 1 بمسجد در بخفت آن عالم راه %~% ستاد اندر نماز آن جاهل آنگاه # 2 یکی ابلیس را دید ایستاده %~% بدو گفتا چه کارست اوفتاده # 3 لعین گفتا همی خواهم هم اکنون %~% که جاهل را برم از راه بیرون # 4 ولیکن زان ندارم طاقت و تاب %~% که می‌ترسم از آن دانای درخواب # 5 گر آن دانا نبودی پای بستم %~% چو مومی بود آن نادان بدستم # 6 فغان زین صوفی در حلم مانده %~% ولی در حلم خود بی علم مانده # 7 درین دریای مغرق غوطه باید %~% نه دام و زرق و دلق و فوطه باید # 8 چوخس بر روی دریا در طوافی %~% چو غواصی ندانی چند لافی # 9 سخن تا چند رانی در نهایت %~% که ماندی بر سر راه بدایت # 10 چرا چندین بگرد کام گردی %~% که اهل درد را بد نام گردی # 11 اگر در راه دین گردیت بودی %~% ز نامردی خود دردیت بودی # 12 هر آنکس را که درد کار بگرفت %~% همه جان و دلش دلدار بگرفت # 13 اگر هرگز بگیرد درد دینت %~% شود علم الیقین عین الیقینت # 14 بدرد آید درین ره هر که مردست %~% که کاوین عروس خلد در دست # 15 سخن کان از سر دردی درآید %~% کسی کان بشنود مردی برآید # 16 سخن کز علم گویی راست آنست %~% مرا از اهل دل درخواست آنست # 17 وگر علم لدنی داری ای دوست %~% بود علم تو مغز و علم ما پوست # 18 چوعلمت هست در علمت عمل کن %~% پس از علم و عمل اسرار حل کن # 19 شتر مرغی که وقت کار کردن %~% چو مرغی و چو اشتر ms055 وقت خوردن # 20 ترا با علم دین کاری بباید %~% بقدر علم کرداری بباید # 21 ترا در علم دین یک ذره کردار %~% بسی زان به که علم دین بخروار # 22 برو کاری بکن کین کار خامست %~% که علم دین ترا حرفی تمامست # 23 کسی کو داند و کارش نبندد %~% برو بگری که او برخویشتن خندد ~~PageV09P004 # 1 مگر مردی ز مردان طلب کار %~% بگرد گور مردان گشت بسیار # 2 شبی می‌گشت خوش خوش گرد خاکی %~% بگوش او رسید آواز پاکی # 3 که تا کی گور مردان را پرستی %~% بگرد کار مردان گرد و رستی # 4 تو در بیچارگی اول قدم نه %~% وزان پس سرسوی خوان کرم نه # 5 چو آن خوان کرم را برکشیدند %~% گنه کاران عاصی در رسیدند # 6 چو خوان را پیش علیون نهادند %~% سر دربان ز در بیرون نهادند # 7 چو در وان راز در بیرون نهادست %~% هر آن کس را که باید درگشادست # 8 اگر تو بی‌گناهی گر گنه کار %~% بخوان بنشین که سلطان می‌دهد بار # 9 چون آن خوان کرم گسترده آمد %~% همه کردار بد ناکرده آمد # 10 مشو ای عاصی بیچاره نومید %~% که چون پیدا شود اشراق خورشید # 11 اگر افتد بقصر پادشایی %~% هم افتد نیز بر کنج گدایی # 12 کسی کو برهنه است امروز در راه %~% درو به تابد آن خورشید درگاه # 13 چو کار مخلصان آمد خطرناک %~% گنه کاران برند این گوی چالاک # 14 نبیند مرد خود بین پادشا را %~% انین المذنبین باید خدا را # 15 درین ره نیست خود بینی خجسته %~% تنی لاغر دلی باید بخسته PageV09P005 # 1 رسید آن پیر را سر الهی %~% که مردی ز آن ما گردید خواهی # 2 برو سوی خرابات و نشان خواه %~% که پیریست آن ز حمالان این راه # 3 بیامد مرد و شرح حال او خواست %~% بدو گفتند دی شد کار او راست # 4 بصد زاری و غم دی مرد اینجا %~% جهان برخود بسردی برد اینجا # 5 ms056 سپیدش موی بود و روی زردی %~% همه حمالی خم خانه کردی # 6 همی بردی سبوی خمر بر دوش %~% ولی هرگز نکردی قطره نوش # 7 بهر گامی که در ره برگرفتی %~% بسوز جان و درد دل بگفتی # 8 که ای دارنده دنیا و دین هم %~% ببخش آنرا که آنش نیست و این هم ~~PageV09P006 ### | [ abkhsh 10 ] # 1 یکی دریای بی پایان نهادند %~% وزان دریا رهی با جان گشادند # 2 یکی بر روی آن دریا برون شد %~% گهی مؤمن گهی ترسا برون شد # 3 درین دریا که بی قعر و کنارست %~% عجایب در عجایب بی‌شمارست # 4 زهی دریای بی‌پایان اسرار %~% که نه سر دارد و نه بن پدیدار # 5 گر آن دریا نه زیر پرده بودی %~% بکلی کردها ناکرده بودی # 6 جهانی کرده چون پر شد بدان نور %~% نماند هست تا نبود از آن دور # 7 اگر گویی چرا ماندست پرده %~% چو آنجا می‌نماید هیچ کرده # 8 سخن اینجا زبان را می‌نشاید %~% که این جز عقل و جان را می‌نشاید # 9 سخن را در پس سرپوش میدار %~% زبان را از سخن چین گوش می‌دار # 10 کسی را نیست فهم این سخنها %~% تو با خود روی در روی آر تنها # 11 مشو رنجه ز گفت هر زبانی %~% یقین داری مرنج از هر گمانی # 12 چو دریا در تغیر باش دایم %~% چو مردان در تفکر باش دایم # 13 کمال خود بدان کز بس تعظم %~% غلامان تواند افلاک و انجم # 14 هر آن چیزی که دی اندر ازل رفت %~% فلک امروزانرا در عمل رفت # 15 هزاران دور می‌بایست در کار %~% که تا هم چون تویی آید پدیدار # 16 بهر دم کز تو برمی‌آید ای دوست %~% چنان باید که پنداری یکی توست # 17 همه عمرت اگر بیش است اگر کم %~% کمال جانت را شرطست دم دم # 18 همی هر لحظه جان معنی اندیش %~% تواند کرد خود را رونقی بیش # 19 چو اینجا لذتی فانی براندی %~% ز صد ms057 لذات باقی باز ماندی # 20 دمی کاینجا خوش آمد خورد و خفتت %~% دو صد چندان خوشی از دست رفتت # 21 چو دنیا کشت زار آن جهانست %~% بکاراین تخم کاکنون وقت آنست # 22 زمین و آب داری دانه در پاش %~% بکن دهقانی و این کار را باش # 23 نکو کن کشت خویش از وعده من %~% اگر بد افتدت در عهده من # 24 اگر این کشت و زری را نورزی %~% در آن خرمن بنیم ارزن نیرزی # 25 برو گر روز بازاری نداری %~% بکار این دانه چون کاری نداری # 26 برای آن فرستادند اینجات %~% که تا امروز سازی برگ فدات # 27 اگر بیرون شوی ناکشته دانه %~% تو خواهی بود رسوای زمانه # 28 دو کس را در ره دین تخم دادند %~% ره دنیا بهر کس برگشادند # 29 یکی ضایع گذاشت آن تخم در راه %~% یکی می‌پروریدش گاه و بیگاه # 30 همی چون وقت برخوردن درآمد %~% یکی بر سر دگر یک در سرآمد # 31 بکاری بر درو کاید پدیدت %~% درو وقت گرو اید پدیدت PageV10P001 # 1 سبویی می‌ستد رندی زخمار %~% که این ساعت گرو بستان و بردار # 2 چو خورد آن باده گفتندش گرو کو %~% گرو گفتا منم گفتند نیکو # 3 زهی نیکو گرو برخیز و رو تو %~% نیرزی نیم جو وقت گرو تو # 4 اگر ارزنده داری تو با خویش %~% نیرزی تو بنزد کس از آن بیش # 5 ترا قیمت بعلمست و بکردار %~% تو همچون من در افزودی بگفتار # 6 بقدر آن که علم و کار داری %~% بدان ارزی بدان مقدار داری # 7 فشاندم در معنی بر تو بسیار %~% ولی کی کور بیند در شهوار # 8 تو چون نرگس همه چشمی نه بینا %~% چو سیسنبر همه گوشی نه شنوا # 9 تو این ساعت که عقل و هوش داری %~% نه بنیوشی سخن نه گوش داری # 10 در آن ساعت که عقل و هوش شد پاک %~% مگر خواهی شنودن مرده در خاک ~~PageV10P002 # 1 یکی را دید آن ms058 دیوانه دین %~% که ترکی مرده را می‌کرد تلقین # 2 بدو گفت اعجمی ترک توانگاه %~% که زنده بود ناافتاده در چاه # 3 نکو نشنود اندر زندگانی %~% که مرده بشنود تلقین چه خوانی # 4 چو این ترک اعجمی بد کز جهان شد %~% مگر زیر زمین تازی زبان شد # 5 نبینی نشنوی هم چون کر و کور %~% از آن انگیزی این چندین شر و شور # 6 رقیب دست چپ را مانده شد دست %~% ز بس کردار تو بنوشت پیوست # 7 رقیب دست راست آزاد از تو %~% قلم بر کاغذی ننهاد از تو # 8 نیاری از نماز خود چنان یاد %~% نماز تو بشهر کافران باد # 9 نیایی در نماز الا بصد کار %~% حساب ده کنی و کار بازار # 10 چو گربه روی شویی بعد از آن زود %~% زنی باری دوی سر بر زمین زود # 11 نظاره می‌کنی از بی‌قراری %~% زمانی دل درو حاضر نداری # 12 نمازی نغز بگذاری و تازه %~% سبک تر از نماز بر جنازه # 13 غمت آن لحظه بی‌اندازه افتد %~% که آن دم کیکت اندر پازه افتد # 14 چو بگزاری نماز خود بمردی %~% ندانی تا چه خواندی یا چه کردی # 15 شره دنیا سرت برد بهیچی %~% سر از پیش خدا تا چند پیچی # 16 اگر این خود نمازست ای سبک دل %~% گر آن جانی مکن اینت خنک دل # 17 تو دانی کین نماز نانمازی %~% بریشت در خورد تا کی ز بازی PageV10P003 # 1 شنود آن روستایی این سخن راست %~% که عنبر فضله گاوان دریاست # 2 گوی پر آب اندر ده فرو کرد %~% بیامد از خزی گاوی درو کرد # 3 همه سرگین گاو از آب برداشت %~% بدان عنبر فروش آمد که زرداشت # 4 بدوگفت این ز من بستان بده زر %~% کزین بهتر نبینی هیچ عنبر # 5 چو مرد آن دید گفتا سر بره آر %~% که این ریش ترا شاید نگه دار # 6 چو هر کس پادشاه ریش خویش است %~% چو توشه را چنین عنبر ms059 بریش است # 7 چوریشت دید گاو این عنبرت داد %~% بریش از کون گاو این عنبرت باد # 8 تو گر با حق بشب در رازگویی %~% دگر روز آن بفخری باز گویی # 9 مکن گر بنده طاعت بهایی %~% که آن شرکی بود اندر خدایی # 10 چو تو بفروختی طاعت بصد بار %~% یقین میدان که حق نبود خریدار # 11 ریا و عجب کوه آتشین است %~% نمی‌دانی که کوه دوزخ اینست # 12 اگر تو طاعت ابلیس کردی %~% چو عجب آری در آن ابلیس گردی # 13 جویی عجب تو گر طاعت جهانیست %~% مثال آتشی در پنبه دانیست ~~PageV10P004 # 1 توکل کرده کار اوفتاد %~% بجای آورد چل حج پیاده # 2 مگر در حج آخر با خبر بود %~% گذر کردش بخاطر این خطر زود # 3 که چل حج پیاده کرده‌ام من %~% بانصافی بسی خون خورده‌ام من # 4 چو دید آن عجب در خود مرد برخاست %~% منادی کرد در مکه چپ و راست # 5 که چل حج پیاده این ستم کار %~% بنانی می‌فروشد کو خریدار # 6 فروخت آخر بنانی و بسگ داد %~% یکی پیر از پسش در رفت چون باد # 7 زدش محکم قفایی و بدو گفت %~% که ای خر این زمان چون خرفروخفت # 8 تو گر چل حج بنانی می‌فروشی %~% قوی می‌آیدت چندین چه جوشی # 9 که آدم هشت جنت جمله پر نور %~% بدو گندم بداد از پیش من دور # 10 نگه کن ای ز نامردی مرایی %~% که تا مردان کجا و تو کجایی # 11 تو گویی من بگویم ترک این کار %~% ولی وقتی که وقت آید پدیدار # 12 گر اکنون ترک کار خویش گیرم %~% بسی بی برگی اندر پیش گیرم # 13 نمی‌گویم که ترک کار خود کن %~% ولیکن هم نمی‌گویم که بد کن # 14 بجز وی این زمان تخمی نکوکار %~% که تا آنگه که کل گردی نکوکار # 15 تو هر طاعت که این ساعت توانی %~% بجای آور کزین هم با زمانی ~~PageV10P005 # 1 یکی برخم نشست و خویش ms060 خم ساخت %~% که اطلس بایدم با اسب و با ساخت # 2 بدو گفتند تا اطلس شود راست %~% ز کرباست بباید پیرهن خواست # 3 برین آن مرد در خم خورد سوگند %~% که سوگندم نخواهم برخم افکند # 4 که تا من اطلس رومی نبینم %~% درین خم تا بمیرم می‌نشینم # 5 تو نیز ای مرد غافل همچنانی %~% بغفلت خویش در خم می‌نشانی # 6 برای از خم که تا در خم نشستی %~% چو خاکی زیر پای چرخ پستی # 7 اگر گردون کله سازد ز مهرت %~% قبا تنگ آید از دور سپهرت # 8 اگر خواهی تب لرزان فلک خواست %~% بتو ندهد که گوید نوبت ماست # 9 ازین دریا که گویای خموش است %~% بتان را چشم پر درهم چو گوش است # 10 تو هر جوری که می‌بینی شکی نیست %~% که آن از نه فلک خود ده یکی نیست # 11 فلک خواهی بنا خواهی بسر کرد %~% که این سرگشته با او سر بسر کرد # 12 ز چشم من زمین زان لعل گیرد %~% که هر دم آسمانم نعل گیرد # 13 ز بس خون کز دلم هر چشم رد شد %~% ز خون خود دلم در خون خود شد # 14 مرا نیست آسیا پر کار جاروب %~% کزین هفت آسیا گشتم لگدکوب # 15 کسی جاروب اگر می بر گرفتی %~% ازین هفت آسیا دانه برفتی # 16 چنان بر فرق من چرخ آسیا راند %~% که مویم زیر گرد آسیا ماند # 17 مرا با حلقه چرخ دو تا پشت %~% بباید کوفت هر دم حلقه مشت # 18 بجنگ خلق خورشید جهان سوز %~% نهد برگوش اسب این نیزه هر روز # 19 درین جنگ آشتی سوره نبینی %~% که آب خضر در شوره نبینی # 20 چنین آسان نیارم داد شرحش %~% که هر دم می‌بیندازم بطرحش # 21 درین راه ای پسر چه پا و چه سر %~% درین هفت آسیا چه خشک و چه تر # 22 گرت امروز زرین شد ستانه %~% بدر بازت نهد فردا زمانه # 23 بدستت باز شد ms061 گنجی ز ایام %~% ولیکن هست این گنجت همه وام # 24 بعمری گر فتوحی یافت روحت %~% لگد خواهد زدن اندر فتوحت # 25 جهان پیشت چو برقی باز خندد %~% وزان پس پیش برقت باز بندد # 26 بگردان روی زین وادی حیرت %~% که بر رویت روان کرد آب حسرت # 27 اگر بنشست کار تو همه راست %~% ازین خوان گرسنه تر بایدت خاست # 28 تو چون پیری برو منگر ز پس باز %~% که از پس ننگرد پیری بکس ناز # 29 چو نه دل داری آخر نه دماغی %~% دبیرستان چه گیری از کلاغی # 30 چو بام از یک لگد آید فراشیب %~% نیارد طاقت آشوب و آسیب # 31 چو تو برگ قفا خوردن نداری %~% سر خود گیر چون گردن نداری # 32 گدایی را نزیبد پادشاهی %~% که با کوس و علم نبود گدایی # 33 تو بی سر چون گریبانی بمانده %~% سر دین نیستت زانی بمانده # 34 ز خود در سر مکن گر هوشیاری %~% که تو سرمست در سر کرده داری # 35 برین آخر چو خر بی کار تا چند %~% فرو کرده ز سر افسار تا چند # 36 تنت دامیست جان مرغی عزیزست %~% نه تن دانی نه جان تا خود چه چیز است # 37 بوقت نزع در خود شهوت افتاد %~% که مرغ نا گرفته کردی آزاد # 38 نهادی بر هم و بر هم نماندت %~% حسابی برگرفتی وا نخواندت # 39 کجا افتادی ای عطار آخر %~% فرو مگذار آن اسرار آخر PageV10P006 ### | [ abkhsh 11 ] # 1 عزیزا گر شوی از خواب بیدار %~% خبر یابی ز شادیهای بسیار # 2 اگرچه جمله در اندوه و دردیم %~% یقین دانم که آخر شاد گردیم # 3 چو خاری هست ریحان نیز باشد %~% چو دردی هست درمان نیز باشد # 4 اگر امروز ظاهر نیست درمان %~% شود ظاهر چو آید وقت فرمان # 5 از آن از حد گذشت این قصه ما %~% که درد آمد ز قسمت حصه ما # 6 جهانی را که درمانست حصه %~% نه حصه باشد آنجا و ms062 نه قصه # 7 بدانستیم بی‌شبهت یقین ما %~% که خوش خواهیم بودن بعد ازین ما # 8 بهر رنجی که ما اینجا کشیدیم %~% بهر دردی و اندوهی که دیدیم # 9 یکی شادی عوض یابیم آنجا %~% بیا تا زود بشتابیم آنجا # 10 ورای آن که ما جمله درآنیم %~% بلاییست این که چیزی می ندانیم # 11 چرا ناخوش دلی ای مرد درویش %~% که بسیاری خوشی داری تو در پیش # 12 زهی لذت که نقد آن جهانست %~% همه لذت علی الاطلاق آنست # 13 از آنت گر بود یک ذره روزی %~% ز شوق ذره دیگر بسوزی # 14 جهان جاودان خوش خوش جهانیست %~% که کلی این جهان زان یک نشانیست # 15 همه پیغامبران را جای آنجاست %~% دل و دین جان و جان افزای آنجاست # 16 همه روحانیان آنجا مقیم‌اند %~% همه حوران در آن مجلس ندیم‌اند # 17 گر آنجا بایدت کز من شنیدی %~% همی از خود بر آنجا رسیدی # 18 گر اینجا از وجود خود بمیری %~% هم اینجا حلقه آن در بگیری ~~PageV11P001 # 1 حکیم هند سوی شهر چین شد %~% بقصر شاه ترکستان زمین شد # 2 شهی می‌دید طوطی هم نشینش %~% قفس کرده ز سختی آهنینش # 3 چو طوطی دید هندو را برابر %~% زفان بگشاد طوطی هم چو شکر # 4 که از بهر خدا ای کار پرداز %~% اگر روزی بهندستان رسی باز # 5 سلام من بیارانم رسانی %~% جوابی بازآری گر توانی # 6 بدیشان گوی آن مهجور مانده %~% ز چشم هم نشینان دور مانده # 7 بزندان و قفس چون سوگواری %~% نه هم دردی مرا نه غم گساری # 8 چه سازد تا رسد نزد شما باز %~% چه تدبیرست گفتم با شما راز # 9 حکیم آخر چو با هندوستان شد %~% بر آن طوطیان دلستان شد # 10 هزاران طوطی دل زنده می‌دید %~% بگرد شاخها پرنده می‌دید # 11 گرفته هر یکی شکر بمنقار %~% همه در کار و فارغ از همه کار # 12 فلک سر سبز عکس پر ایشان %~% مگس گشته همای از فرایشان # 13 ms063 حکیم هند آن اسرار برگفت %~% غم آن طوطی غمخوار بر گفت # 14 چو بشنودند پاسخ نیک بختان %~% در افتادند یک سر از درختان # 15 چنان از شاخ افتادند بر خاک %~% که گفتی جان برآمد جمله را پاک # 16 ز حال مرگ ایشان مرد هشیار %~% عجب ماند و پشیمان شد ز گفتار # 17 بآخر سوی چین چون باز افتاد %~% سوی آن طوطی آمد راز بگشاد # 18 که یاران از غم تو جان نبردند %~% همه بر خاک افتادند ومردند # 19 چو طوطی آن سخن بشنید در حال %~% بزد اندر قفس لختی پر و بال # 20 چو بادی آتشی در خویشتن زد %~% تو گفتی جان بداد او نیز و تن زد # 21 یکی آمد فریب او نبشناخت %~% گرفتش پای و اندر گلخن انداخت # 22 چو در گلخن فتاد آن طوطی خوش %~% ز گلخن بر پرید و شد چو آتش # 23 نشست او بر سر قصر خداوند %~% حکیم هند را گفت ای هنرمند # 24 مرا تعلیم دادند آن عزیزان %~% که هم چون برگ شو بر خاک ریزان # 25 طلب کار خلاصی هم چو ما کن %~% رهایی بایدت خود را رها کن # 26 بمیر از خویش تا یابی رهایی %~% که با مرده نگیرند آشنایی # 27 هرانگاهی که از خود دست شستی %~% یقین دان کز همه دامی بجستی # 28 بجای آوردم از یاران خود راز %~% کنون رفتم بر یاران خود باز # 29 همه یاران من در انتظارم %~% من بی کار اینجا بر چه کارم # 30 چو تو مردی بهم جنسان رسیدی %~% بخلوت گاه علوی آرمیدی # 31 چو مردی زنده جاوید گشتی %~% خدا را بنده جاوید گشتی # 32 چه خواهی کرد گلخن جای تو نیست %~% قبای خاک بر بالای تو نیست # 33 عزیزا جهد کن گر راز جویی %~% که با خود راز خود می‌بازجویی # 34 برون گیری زچندین پرده خود را %~% پدید آری بخاصیت خرد را # 35 چو وقت خواب می‌آید فرازت %~% چرا می‌دارد از اسرار بازت ms064 # 36 بوقت خواب بی‌خود می بمانی %~% چگونه هم رهت گردد معانی # 37 بدان سان رغبتی داری تو در خواب %~% که یکسانست با تو آتش و آب # 38 چو راه پنج حس در خواب بستت %~% چرا ذوقی ندارد جان مستت # 39 وگر گویی که جان ز آنست بی ذوق %~% که دارد سوی خود ببریدن شوق # 40 چرا وقت ریاضت جان هشیار %~% ترا در ذوق می‌آرد بیک بار # 41 غرض اینست ای جوینده راز %~% که تو خفته نیایی خویش را باز # 42 چو خفتی قطره افتادت بقلزم %~% شدی در بی خودی یا در خودی گم # 43 ببیداری اگر از خود شوی دور %~% چو خفتی گشتی اندر بی خودی نور # 44 دلت از خود ببیداری نشان یافت %~% که بیداری ببیداری توان یافت # 45 وگرنه شب نم تاریک روشن %~% درین دریا بود چون شیر و روغن # 46 یکی کو شیر او درآب شد خوش %~% ولی روغن جداگشت و مشوش # 47 مشو اینجا حلولی ای فضولی %~% که نبود مرد مستغرق حلولی PageV11P002 # 1 چنین گفتست آن خورشید اسلام %~% که طالع شد ز برج خاک بسطام # 2 که من ببریده‌ام درگاه و بیگاه %~% سه باره سی هزاران سال در راه # 3 چو ره دادند بر عرش مجیدم %~% هم آنجا پیش آمد بایزیدم # 4 ندا کردم که یارب پرده بردار %~% ز پرده بایزید آمد پدیدار # 5 بپرسیدند ازو کای خاص درگاه %~% بایزد کی رسد بنده درین راه # 6 چنین گفت او که هرگز کس رسیدست %~% عجب باشد گر اینجا کس ندیدست # 7 بدو گفتند ای خورشید انور %~% چه چیزست اندرین دریا عجب تر # 8 عجب تر گفت نزدیک من آنست %~% که در دریا ز خود کس را نشانست # 9 کجا تو زین عجب تر راز یابی %~% که یک شب نم ز دریا بازیابی # 10 درین حضرت سه قطره‌ست و دو پندار %~% جدا هر قطره را بحری پدیدار # 11 یکی دوزخ اگر پندار زشت است %~% دوم پندار نیکو را ms065 بهشت است # 12 سوم قطره‌ست در دریای اسرار %~% که آنجا نیست جان و جسم بیدار # 13 مقام وحدت کل بی‌شک آنجاست %~% تو بی تو شو که اترک نفسک آنجاست # 14 ترا نقدی بباید در ره دور %~% که جان را ذوق باشد دیده را نور # 15 گر آن شایستگی حاصل کنی تو %~% هم اینجا آن جهان منزل کنی تو # 16 حضوری چون ترا هم راه باشد %~% دلت شایسته آن راه باشد # 17 خرامان می‌شوی در عالم عشق %~% نگه داری اساس محکم عشق # 18 اگر سر ما شود ناگه پدیدار %~% وگر گرما شود در ره پدیدار # 19 چو عشقت هم دم و هم راه باشد %~% ترا سرما نه و گرما نباشد # 20 تو می‌خواهی که جمع آبی بیندیش %~% تو هر ساعت پریشانی کنی بیش # 21 ترا دادند آب زندگانی %~% تو درآبی چنین کو واره زانی # 22 هر آن کو واره کاندره ره بگردد %~% بهم کن بو که کارت به بگردد # 23 اگر سوی دهی ره می‌بری تو %~% چرا از مه دهی غافل تری تو # 24 برو دل جمع دار ای دوست امروز %~% که تا فردا نمانی در تف و سوز # 25 چو زیر خاک دل پرخون کنی تو %~% گرت انسی نباشد چون کنی تو # 26 پراکنده مشو تا وا نمانی %~% حضوری جوی تا تنها نمانی # 27 ندانم تا دل آسوده جان برد %~% دل شوریده آنجا کی توان برد # 28 ز حق باید که چندان یادداری %~% که گم کردی گر از یادش گذاری # 29 چو دل پر یاد حق داری زفانت %~% بود در آخرت هم راه جانت # 30 بسی یادش کن و گم شود آن یاد %~% چنین کردند مردان جهان باد ~~PageV11P003 # 1 سخن بشنو ز سلطان طریقت %~% سپه سالار دین شاه حقیقت # 2 بهر جزوی هزاران کل علی الحق %~% بکل محبوب حق معشوق مطلق # 3 شگرفی کافتاب این ولایت %~% درو می‌تابد از برج هدایت # 4 سلیمان سخن در منطق الطیر %~% که این کس ms066 بوسعیدست ابن ابوالخیر # 5 چنین گفت او که در هر کار و هر حال %~% نشان پی همی جستم بسی سال # 6 چو دیدم آنچ جستم گم شدم من %~% همی چون قطره در قلزم شدم من # 7 کنون گم گشته‌ام در پرده راز %~% نیابد گم شده گم کرده را باز # 8 چو گم گشتی ز گم کرده چه یابی %~% چو ره شد پست در پرده چه یابی # 9 کسی ننهاد هرگز پای در راه %~% که کس را نیست پای راه دلخواه # 10 کدامین سالک و چه راه آخر %~% مثال این ز من در خواه آخر # 11 خدنگی از کمان راست خانه %~% برون شد می رود سوی نشانه # 12 کسی کو در حضور افتاد بی خواست %~% درین ره چون خدنگی می‌رود راست # 13 تو دایم در حضور خویشتن کوش %~% دمی حاضر بدو گیتی بمفروش # 14 از آن هیبت و زان عزت بیندیش %~% که تا تو خویشتن برگیری از پیش # 15 چنان کن از تفکر عقل و تمییز %~% که در عالم یکی بینی همه چیز # 16 برین درگه چه می‌پنداری ای دوست %~% که از مغز جهان فرقیست با پوست # 17 چو مغز و پوست از یک جایگه رفت %~% چرا این یک بماهی آن بمه رفت # 18 یقین می‌دان که مغز و پوست یکسانست %~% ولی از پیش چشم خواجه پنهاست # 19 بتوحید ار گشاید چشم جانت %~% برآرد بانگ سبحانی زبانت # 20 چو در چشمت همه چیزی یکی گشت %~% کجا یارد بگرد تو شکی گشت # 21 کجاست آن تیز چشمی کو فرو دید %~% بهرچ اندر نگاهی کرد او دید # 22 هزاران قرن با سر شد چو کردی %~% که تا جایی برآمد نام مردی # 23 تو خود رامی ندانی چون کنم من %~% که این شک از دلت بیرون کنم من # 24 اگر صد قرن یابی زندگانی %~% نبینی خویشتن را و ندانی PageV11P004 # 1 چنین گفت آن بزرگ کار دیده %~% که بود او نیک و بد بسیار دیده ms067 # 2 که خالق هرچ را دادست هستی %~% چه پیش و پس چه بالا و چه پستی # 3 چه انجم چه فلک چه مهر و چه ماه %~% چه دریا چه زمین چه کوه و چه کاه # 4 چه لوح و چه قلم چه عرش و کرسی %~% چه روحانی چه کروبی چه انسی # 5 چه می چه انگبین چه خلد و چه حور %~% چه ماهی و چه مه چه نار و چه نور # 6 چه شرق و چه غرب چه از قاف تا قاف %~% چه هرچ آمد برون از نون و زکاف # 7 چه اسراری که در هر دو جهان هست %~% چه لذاتی که پیدا و نهان هست # 8 چه اندر هر دو عالم ذره ذره %~% چه اندر هفت دریا قطره قطره # 9 همه بنمایدت روشن چو خورشید %~% حنانک آن جمله می‌بینی تو جاوید # 10 ولی مویی بتو ننماید از تو %~% تویی تو نهان می‌باید از تو # 11 اگر چشم تو بر روی تو افتاد %~% ز عشق تو براید از تو فریاد # 12 اگر می‌بایدت بویی هم از تو %~% ریاضت کن که پر شد عالم از تو # 13 چرا اندر غلط افتادی آخر %~% چرا از بندگی آزادی آخر # 14 عدم دیدی نظر بگماشتی تو %~% وجود خود عدم پنداشتی تو PageV11P005 # 1 شنودم من که طوطی را اول در %~% نهند آیینه اندر برابر # 2 چو طوطی روی آیینه ببیند %~% چو خویشی را هر آیینه ببیند # 3 یکی گوینده خوش الحان و دمساز %~% برآرد از پس آیینه آواز # 4 چنان پندارد آن طوطی دلیر %~% که هست آواز آن طوطی دیگر # 5 چو حرفی بشنود گردد دلش شاد %~% بلطفی گیرد او حرفی چنان یاد # 6 وجود آیینه است اما نهانست %~% عدم آیینه را آیینه دانست # 7 هر آن صورت که در نقص و کمایست %~% درین آیینه عکسی و خیالیست # 8 چو تو جز عکس یک صورت نبینی %~% همه با عکس خیزی و نشینی # 9 تو پنداری ms068 که هر آواز و هر کار %~% از آن عکس است کز عکسی خبردار # 10 همه خلقان هم از خود بی خبردان %~% همه چیزی طلسم یک دگر دان # 11 چو تو در پیش آیینه نشینی %~% نبینی آیینه تو روی بینی # 12 وجود ار ذره گشتی پدیدار %~% شدی زین هر دوگیتی سرنگوسار # 13 وجود آتش جهان پشم چیده %~% نمانده پشم و آتش آرمیده # 14 جهان و هرچ در هر دو جهانست %~% چو عکسیست و ترا برعکس آنست # 15 اگر جز عکس چیزی بر تو افتد %~% چون آن حلاج آتش در توافتد # 16 برآری پنبه پندارت از گوش %~% درآیی چون خم خم خانه درجوش # 17 سراپایت یکی گردد چو فرموک %~% چو مردان ترک گیری پنبه و دوک # 18 شود چون پنبه موی سیاهت %~% نه سرماند نه پنبه در درکلاهت # 19 چو تو یک دانه پنبه نیرزی %~% نه حلاجی کنی دیگر نه درزی # 20 ترا پنبه کند از خود که هین دور %~% که برجای تو می‌بنشیند آن نور # 21 مشو زنهار ای مرد فضولی %~% ازین معنی که من گفتم حلولی # 22 حلول و اتحاد اینجا حرامست %~% ولیکن کار استغراق عامست # 23 چراغ آنجا که خورشید منیرست %~% میان بود و نابودی اسیرست # 24 چه جای نه عدد باشد نه اعراض %~% نه اجسام و نه اجزا ونه ابعاض # 25 هر آن حکمی که کردی آن تو باشی %~% عطیم و عالم و دیان تو باشی # 26 هر آن وصفی که حق را کرد خواهی %~% چنان دانم که انسی فرد خواهی # 27 تو اندر وصف او چیزی که دانی %~% ز دفترهای وهم خویش خوانی # 28 چو فهم تو تو باشی او نباشد %~% اگر وصفش کنی نیکو نباشد # 29 چو نه اوست ونه غیر اوصفاتش %~% صفاتش چون کنی بشناس ذاتش # 30 بدو بشناس او را راهت اینست %~% طریق جان معنی خواهت اینست ~~PageV11P006 # 1 برون شد ابلهی با شمع از در %~% بدید از چرخ خورشید منور # 2 ز جهل خود ms069 چنان پنداشت جاوید %~% که بی این شمع نتوان دید خورشید # 3 بدو بشناس او را و فنا شو %~% در آن عین فنا عین بقا شو # 4 تو باقی گردی ار گردی تو فانی %~% تو مانی جمله گر بی تو تو مانی ~~PageV11P007 # 1 چنین گفتست شیخ مهنه یک روز %~% که یک تن بین جهان و دیده بر دوز # 2 زمین پر بایزیدست و آسمان هم %~% ولی او گم شده اندر میان هم # 3 چه می‌گویم کجاافتادم اینجا %~% که جان در موج آتش دادم اینجا # 4 قدم تا کی زنم در ره بهر سوی %~% چو از خود می‌نیابم یک سر موی # 5 بسی رفتم درین راه خطرناک %~% ندیدم آدمی را جز کفی خاک # 6 کفی خاکست و بادی در میانش %~% تن او چون طلسم و گنج جانش PageV11P008 # 1 سفالی را بیارایند زیبا %~% فرو پوشند او را شعر و دیبا # 2 کنند از حیله چشما روی آغاز %~% که چشما روی دارد چشم بدبار # 3 اگر شخصی ببیند رویش از دور %~% چنان داند که پیدا شد یکی حور # 4 چو خلقانش ببیند از درو بام %~% دراندازندش از بالا سرانجام # 5 چو برخاک افتد از عمری نپیچی %~% نیابی جز سفالی چند هیچی # 6 بجز نقشی نبینی از جهانش %~% بجز بادی نبینی در میانش # 7 تو هم ای خواجه چشما روی امروز %~% چو چشما روی زیبا روی امروز # 8 ولیکن صبر هست ای خفته در راه %~% که تا در راهت اندازند ناگاه # 9 اگر چه جای تو در زیر خاکست %~% ولیکن جای پاک از جای پاکست # 10 دریغا جوهرت در تنگ پرده %~% بزنگار طبیعت رنگ برده # 11 فرشته گر ببیند جوهر تو %~% دگر ره سجده آرد بر در تو # 12 نه مسجود ملایک جوهر تست %~% نه تاجی از خلافت بر سر تست # 13 خلیفه زاده گلخن رها کن %~% بگلشن شو گدا طبعی قضا کن # 14 اگرچه پادشاهی پاس خود دار %~% عصی آدم سپند چشم بددار # 15 ms070 بمصر اندر برای تست شاهی %~% تو چون یوسف چرا در قعر چاهی # 16 از آن بر ملک خویشت نیست فرمان %~% که دیوی هست بر جای سلیمان # 17 اگر حاصل کنی انگشتری باز %~% بفرمان آیدت دیو و پری باز # 18 تو شاهی هم در آخر هم در اول %~% ولی در پرده پنداری احول # 19 دو می‌بینی یکی را و دو را صد %~% چه یک چه دو چه صد جمله توی خود ~~PageV11P009 # 1 یکی شاگرد احول داشت استاد %~% مگر شاگرد را جایی فرستاد # 2 که ما را یک قرابه روغن آنجاست %~% بیاور زود آن شاگرد برخاست # 3 چو آنجا شد که گفت و دیده بگماشت %~% قرابه چون دو دید احول عجب داشت # 4 بر استاد آمد گفت ای پیر %~% دو می‌بینم قرابه من چه تدبیر # 5 ز خشم استاد گفتش ای بد اختر %~% یکی بشکن دگر یک را بیاور # 6 چو او در دیدن خود شک نمی‌دید %~% بشد این شکست آن یک نمی‌دید # 7 اگر چیزی همی بینی تو جز خویش %~% توهم آن احول خویشی بیندیش # 8 تو هر چیزی که می‌بینی تو آنی %~% ولی چون در غلط ماندی چه دانی ~~PageV11P010 # 1 یکی از بایزید این شیوه درخواست %~% که هرچیزی که پنهانست و پیداست # 2 ز عرش و فرش و کونین این همه چیست %~% همه گفتا منم چون مردم از زیست # 3 هر آنگه کین نهاد او هم فروشد %~% همین عالم همان عالم فروشد # 4 نماند هیچ اگر تو می‌نمانی %~% که تو هم این جهان هم آن جهانی # 5 از آنگه باز کین عالم نهادند %~% بنا بر قالب آدم نهادند # 6 نهادی بوالعجب داری تو در اصل %~% بلاسی کرده اندر اطلسی وصل # 7 اگر صد قرن می‌گردی چو پرگار %~% نیاید وصل گاه تو پدیدار # 8 اگر بر آسمان گر بر زمینی %~% جزین چیزی که می‌بینی نبینی # 9 وگر در جوهرت چشمی شود باز %~% دو عالم بر تو افشانند از آغاز # 10 در ms071 آن ساعت که آن چشم آیدت پیش %~% دو عالم در تو گم گردد تو در خویش # 11 تویی آن جوهری گر می‌ندانی %~% که برتر زین جهان و آن جهانی ~~PageV11P011 # 1 ز رب العزه اندر خواست داود %~% که حکمت چیست کامد خلق موجود # 2 خطاب آمد که تا این گنج پنهان %~% که این ماییم بشناسند ایشان # 3 چو از بهر شناسایی گنجی %~% بگلخن سر فرو آری برنجی # 4 اگر چشم دلت بیننده بودی %~% ترا بینندگی زیبنده بودی # 5 ز نور چشم سر چیزی نیاید %~% دلت را نور چشمی می‌بباید # 6 که عیسی را و خر را چشم سربود %~% ولی چشم دل عیسی دگر بود # 7 اگر هرگز دلت را دیده بودی %~% عجایبهای این ره دیده بودی # 8 اگر چه وصف آن عمری شنیدی %~% نیاری فهم کردن چون بدیدی # 9 اگر هر دم حضورش را بکوشی %~% زواسجد و اقترب تشریف پوشی # 10 اگر عهد ازل را آشنایی %~% از آن حضرت چرا گیری جدایی # 11 بمعنی باز جان را آشنا کن %~% سزای قرب دست پادشا کن # 12 که چون از طبل باز آواز آید %~% ز شوق آن باز در پرواز آید # 13 چو بی دل گردد و بی جان نشیند %~% همه بر ساعد سلطان نشیند # 14 ولی تا باز را در سر کلاه است %~% کجا درخورد دست پادشاه است # 15 چو راه آموزد و بیننده گردد %~% ز دست پادشاه دل زنده گردد # 16 بداند باز در اعزاز مانده %~% که زین پیش از چه بود او بازمانده # 17 ولی گر بازت اینجا باز ماند %~% شه او را پیش خود چون بازخواند # 18 اگر این باز پروردی باعزاز %~% باعزازی بدست شه رسد باز # 19 وگرنه خود جواب تو دهد شاه %~% زهی حسرت که از شه بینی آنگاه ~~PageV11P012 # 1 مگر باز سپید شاه برخاست %~% بشد تا خانه آن پیرزن راست # 2 چو دیدش پیرزن برخاست از جای %~% نهادش در بر خود بند برپای # 3 سبوسی تر ms072 خوشی در پیش او کرد %~% نهادش آب و مشتی جو فرو کرد # 4 کجا آن طعمه بود اندر خور باز %~% که بازازدست شه خوردی در اعزاز # 5 کژی مخلب و چنگل بدیدش %~% بدان تا چینه برچند نچیدش # 6 بآخر هم بخورد آن چینه را باز %~% بصد سختی طپیدن کرد آغاز # 7 همه بالش ببرید و پرش کند %~% که تا با او بماند بوک یک چند # 8 ز هر سویی درآمد لشگر شاه %~% بدان سان باز را دیدند ناگاه # 9 بشه گفتند کار پیرزن باز %~% که چون سرگشته شد زان پیرزن باز # 10 شهش گفتا چه گویم با چنین کس %~% جوابش اینچ او کردست این بس # 11 الا ای خواب خوش برده زنازت %~% بدست پیرزن افتاده بازت # 12 مرا صبرست تا این باز ناگاه %~% بصد غیرت رسد با حضرت شاه # 13 بپیش شه ندانم تا چه گویی %~% تو این دم خفته فردا چه گوئی ~~PageV11P013 ### | [ abkhsh 12 ] # 1 الاای سر بغفلت در نهاده %~% بدنیا دین خود بر باد داده # 2 که گفتت داوری کن یا فلک تو %~% جگر خون کن ز مشتی بی نمک تو # 3 ترا اندوه نان و جامه تا کی %~% ترا از نام و ننگ عامه تا کی # 4 ز بس کاندیشه بیهوده کردی %~% نهاد خویش را فرسوده کردی # 5 نهاد خویش قربان کن بتسلیم %~% بپیش این سخن بنشین بتعلیم # 6 ز سر در ابجد معنی درآموز %~% ز نور شرع شمع دل برافروز # 7 بسوزان نیم شب این سقف شب رنگ %~% برون پر زین کبوتر خانه تنگ # 8 گر آید شربت غیبی بحلقت %~% نماند نیز نام و ننگ خلقت # 9 ترا با مال دنیا دین بباید %~% چنانکت آن بباید این بباید # 10 تو دین جویی دل از دنیا شده مست %~% ندانی کین فراهم ندهدت دست # 11 دل تو در دو رویی شد گرفتار %~% تو ماندی زیر کوه عجب و پندار # 12 یکی رویت بدنیا کرده تو %~% دگر رویت بدین ms073 آورده تو # 13 بترک این دو رویی گوی آخر %~% یکی را بس بود یک روی آخر # 14 دلت را از دو رویی شین باشد %~% که شر الناس ذوالوجهین باشد ~~PageV12P001 # 1 یکی دیوانه استاد در کوی %~% جهانی خلق می‌رفتند هر سوی # 2 فغان برداشت این دیوانه ناگاه %~% که از یک سوی باید رفت و یک راه # 3 بهر سویی چرا باید دویدن %~% بصد سو هیچ جا نتوان رسیدن # 4 تویی با یک دل ای مسکین و صد یار %~% بیک دل چون توانی کرد صد کار # 5 چو در یک دل بود صد گونه کارت %~% تو صد دل باش اندر عشق یارت ~~PageV12P002 # 1 بر محمود شد دیوانه خوار %~% که هستم بر ایازت عاشق زار # 2 بدو محمود گفت ای خوار مانده %~% ز بهر لقمه غم خوار مانده # 3 همه عالم مرا زیر نگین است %~% که ملک من همه روی زمین است # 4 شمار لشگرم سیصد هزار است %~% سلاح و اسب و گنجم بی شمارست # 5 بر من چارصد پیل است دربند %~% ندیمان و حکیمان هنرمند # 6 منش با این همه می دوست دارم %~% همه مغزم نه چون تو پوست دارم # 7 مراست این ملکت و این کامکاری %~% من این دارم که گفتم تو چه داری # 8 بخندید آن زمان دیوانه و گفت %~% که نتوانی بگل خورشید بنهفت # 9 تو ای غافل کژی در عشق و من راست %~% ز دیوانه شنو شاها سخن راست # 10 منم بس گرسنه تو سیر نانی %~% مرا بی هیچ شک دیوانه خوانی # 11 هم اکنون آتش عشقم بیک راه %~% بسوزد جمله ملکت بیک آه # 12 ندارد عشق تو با عشق من کار %~% تو عاشق نیستی هستی جهاندار # 13 بدل چون عاشق صد چیز باشی %~% نباشی مرد عاشق حیز باشی # 14 مرا در دل چو نه کارست و نه بار %~% همه دل داد وام او بیک بار # 15 همه دل عاشق روی ایاس است %~% هنوزش بنده ناحق شناس است ms074 # 16 یکی نیکو مثل زد پیر هندو %~% که این و آن نیاید راست هر دو # 17 چو آن خر بنده بر یک خر نشستی %~% دگر خر را رسن بر دست بستی # 18 ترا دل در دو خر بینم نهاده %~% نترسی کز دو خر مانی پیاده # 19 بصد نوعت بگفتم شرح این راه %~% ولی نیست از یکی جان تو آگاه # 20 دلت گر زین همه حرفی شنودی %~% بچندینی سخن حاجت نبودی # 21 خللها زین همه دلهای مردست %~% که دلها را هوا از راه بردست # 22 همه بر ناخنی بتوان نبشتش %~% ولی آسان بر او نتوان گذشتن # 23 زهی اسرار ما اسرار دان کو %~% یکی بیننده داننده جان کو # 24 هزاران جان فدای آن عظیمی %~% کزین اسرار می‌یابد نسیمی # 25 کسی کو علم لوت و لات داند %~% بلاشک این سخن طامات داند # 26 ز چشم کور بینایی نیاید %~% که از خفاش جویایی نیاید # 27 فلک این را یکایک کرده دارد %~% عجایبها بسی در پرده دارد # 28 نه چندانست در پرده شگفتش %~% که بر انگشت بتوانی گرفتش # 29 بزیر پرده بی حد راز دارد %~% نمی‌گوید یکی و آواز داد # 30 بسی سر رشته این راز جستم %~% ندیدم گر چه عمری باز جستم # 31 بپیش زیر کان نامبردار %~% درین اندیشه‌ها کردیم بسیرا # 32 نه آن راز نهانی روی بنمود %~% نه مقصودی سر یک موی بنمود # 33 مگر این راز اینجا گفتنی نیست %~% در اسرار اینجا سفتنی نیست ~~PageV12P003 # 1 غلامی با طبق می‌رفت خاموش %~% طبق را سر بپوشیده بسرپوش # 2 یکی گفتش چه داری بر طبق تو %~% مکن کژی بگو با من بحق تو # 3 غلامش گفت ای سرگشته خاموش %~% چرا پوشیده‌اند این بر تو سر پوش # 4 ز روی عقل اگر بایستی این راز %~% که تو دانستیی بودی سرش باز # 5 که می‌داند که چرخ سالخورده %~% ‌چه می‌سازد بزیر هفت پرده # 6 سپهر بوالعجب زو پر شگفت است %~% که یک یک دوره او ناگرفتست ms075 # 7 بپیش چار طاق هفت پوشش %~% بدین بارو که یارد کرد کوشش # 8 فلک را کیسه پردازیست پیوست %~% که کارش بوالعجب بازیست پیوست # 9 ز پرگاری که در بر می‌بگردد %~% ز بس سرگشتگی سر می‌بگردد # 10 که داند کین فلکها را چه دورست %~% نهان در زیر هر دورش چه جورست # 11 ازین گلشن که گلهاش از ستاره‌ست %~% چو بی‌کاران نصیب ما نظاره‌ست # 12 بداند هرک دارد در هنر دست %~% که او را جز روش کاری دگر هست # 13 فلک جستی بسی زد در تک و تاز %~% نیافت از هیچ سو گم کرده را باز ~~PageV12P004 # 1 حکیمی را یکی زر در بدل زد %~% حکیم اندر حق او این مثل زد # 2 که در دامت چنان آرم بمردی %~% که بر یک جست ده گردم بگردی # 3 زهی هیبت که گردون یک اثر دید %~% که بر یک جست چندینی بگردید # 4 اگر صد قرن دیگر زود گردد %~% چو از دودیست هم در دودگردد # 5 جهان را گر فراز و گر فرو دست %~% گل تیره‌ست یا دود کبودست # 6 فلک گر دیر گر زودست گردان %~% میان این گل ودودست گردان # 7 بدین پرقوتی که افلاک گردد %~% کجا از بهر مشتی خاک گردد # 8 چنین جرمی عظیم القداری دوست %~% نگردد از پی مشتی رگ و پوست # 9 چنین دریا بما عاجز نگردد %~% ز بهر شب نمی هرگز نگردد # 10 مگس پنداشت کان قصاب دمساز %~% برای او در دکان کند باز # 11 چه می‌گویم عجب نیست از خدایی %~% که بهر دانه راند آسیابی # 12 فلک گردان ز بهر جان پاکست %~% نه از بهر کفی آبست و خاکست # 13 قدم در نه درین ره همچو مردان %~% که خدمت کار تست این چرخ گردان # 14 ولیکن روز کی چندی جهاندار %~% درین حبس زمین کردت گرفتار # 15 که تا چون بگذری زین حبس فانی %~% تمامت قدر آن گلشن بدانی # 16 از آن کانی که جانها گوهر اوست %~% فلک از ms076 دیر گه خاک دراوست # 17 فلک در جنب آن کان اصل گردیست %~% که آن کانرافلک چون لاژوردیست # 18 چو در فهم گهر جان می‌کنی تو %~% چگونه فهم آن کان می‌کنی تو # 19 بسی کوکب که بر چرخ برین است %~% صد و ده بار مهتر از زمینست # 20 بباید سی هزاران سال از آغاز %~% که تا هر یک بجای خود رسد باز # 21 اگر سنگی بیندازی از افلاک %~% بپانصد سال افتد بر سر خاک # 22 زمین در جنب این نه سقف مینا %~% چو خشخاشی بود بر روی دریا # 23 ببین تا توازین خشخاش چندی %~% سزد گر بر بروت خود بخندی # 24 چو خشخاشی همی پوشی توازناز %~% کجا یابی تو این خشخاش را باز # 25 توزین خشخاش کی آگاه کردی %~% که سی سوراخ در خشخاش کردی # 26 ازین نه چار طاق پر ستاره %~% بتو نرسد مگر لختی نظاره PageV12P005 # 1 مگر می‌کرد درویشی نگاهی %~% درین دریای پر در الهی # 2 کواکب دید چون در شب افروز %~% که شب از نور ایشان بود چون روز # 3 تو گفتی اختران استاده اندی %~% زفان با خاکیان بگشاده اندی # 4 که هان ای غافلان هشیار باشید %~% برین درگه شبی بیدار باشید # 5 چرا چندین سر اندر خواب دارید %~% که تا روز قیامت خواب دارید # 6 رخ درویش بی دل زان نظاره %~% ز چشم درفشان شد پر ستاره # 7 خوشش آمد سپهر گوژ رفتار %~% زبان بگشاد چون بلبل بگفتار # 8 که یا رب بام زندانت چنین است %~% که گویی چون نگارستان چین است # 9 ندانم بام استانت چه سانست %~% که زندان تو باری بوستانست # 10 ولی بر بام این زندان ستاره %~% ز خلقان عمر دزدد اشکاره # 11 چو این زندان بجانی مزد داریم %~% از آن بر بام زندان دزد داریم # 12 ز دیری گاه من در بند آنم %~% که سحر صحن گردون بازدانم # 13 که تافت از بیخ و بار هفت طارم %~% خروش و گریه طفلان انجم # 14 ms077 دمی این جوز زرین ستاره %~% برین گنبد نشد سیر از نظاله # 15 مگر ما را درین ره طفل دانند %~% که چندین جوز بر گنبد فشانند # 16 بگو تا کی حلال سعر گردون %~% نماید هر شبی لعبی دگرگون # 17 گهی مه در دق و گاهی در آماس %~% گهی گشته سپر گاهی شده داس # 18 گهی در خوشه چون از سیم داسی %~% گهر در گاو چون زرین خراسی # 19 که داند کین کله داران افلاک %~% کمر بسته چرا گردند در خاک # 20 که داند کین هزاران مهره زرین %~% چرا گردند در نه حقه چندین # 21 درین دریا چرا غواص گشتند %~% سماعی نیست چون رقاص گشتند # 22 نه پی شان از طواف خود بگیرد %~% نه دل شان از مصاف خود بگیرد # 23 مشعبدوار تا کی مهره بازند %~% درین نه حقه بر هم چند تازند # 24 هزاران بار برگشتند بر هم %~% یکی افزون نمی‌گردد یکی کم # 25 طریقی مشگل و کاری شگرفست %~% دلم ز اندیشه این خون گرفتست # 26 دمی زیشان یکی از پای ننشست %~% که تا خود کی دهد مقصودشان دست # 27 دلی پر شوق می‌گردند عاجز %~% ز گردش می‌نیاسایند هرگز # 28 خموشانند سر در ره نهاده %~% زفان ببریده و در ره فتاده # 29 همه چون صوفیان خرقه پوشند %~% ز بی‌خویشی درآن خوشی خموشند # 30 در آن گردش نه مستند و نه هشیار %~% نه در خوابند زان حالت نه بیدار # 31 شبان روزی از آن در جست و جویند %~% که تا محشر بجان جویای اویند # 32 تو شب خوش خفته ایشان در ره او %~% همی بوسند خاک درگه او # 33 دلا حاصل کن آخر تیز بینی %~% ترا تا چند ازین آویز کینی # 34 چه می‌گویی که این بتهای زرین %~% ازین گشتن چه می‌جویند چندین # 35 برو از روی بتها دیده بردار %~% سر بت را فرو گردان نگوساز # 36 چو ابراهیم بتها بر زمین زن %~% نفس از لا احب الآفلین زن # 37 ترا با ms078 آفرینش نیست کاری %~% که باشی در همه عالم تو باری # 38 ترا با حکمت یزدان چه کارست %~% مزن دم گرنه جانت زیر دارست # 39 اگر صد سال در اندیشه باشی %~% گیاه خشک و باد بیشه باشی # 40 اگر مقصود کس رادست دادی %~% ز نادانی ز ره باز اوفتادی # 41 شدی از جست و جویی باکناری %~% نماندی رونقی درهیچ کاری # 42 چو نشناسی سر مویی ز اسرار %~% بنادانی چه گردی گرد این کار # 43 ترا خاموشی و صبرست راهی %~% نخواهی یافت به زین دست گاهی # 44 مکن با سر این معنی دلیری %~% که چون موری شوی گر نره شیری # 45 یقین دانم که بسیاری برنجی %~% که رعشه داری و سیماب سنجی # 46 تو هرگز هیچ شطرنجی نبردی %~% بشطرنج اندرون رنجی نبردی # 47 چو تو شطرنج بازی می‌ندانی %~% از آن از یک دو بازی می‌بمانی # 48 چه دانی تو که رخ چندان چرا رفت %~% شه از هر سوی سرگردان چرا رفت # 49 ز یک سو اسب بینی رخ نهاده %~% ز یک سو پیل برگردن فتاده # 50 پیاده چون ببینی بر کناره %~% که فرزین شد ترا گیرد سواره # 51 ذراعی نیست آخر نطع شطرنج %~% که تو دروی فروماندی بصد رنج # 52 برین نطعی که در چشم است خردت %~% نمی‌دانی که تا در چیست بردت # 53 چنین نطعی که بحر سرنگونست %~% چه دانی لعبهای او که چونست # 54 تو صد بازی کجا از پیش بینی %~% که تو نه پس روی نه پیش بینی # 55 چو لعب نطع شطرنجی ندانی %~% ز لعب چرخ بی شک خیره مانی # 56 ز یک سو خرمن زر که کشان را %~% ز یک سو دانه زر آسمان را # 57 دو مرغ اندر پی دانه دویده %~% عددشان شش یکی زیشان پریده # 58 ز گندم خوشه بر خرمن رسیده %~% دو دهقان گاو در خرمن کشیده # 59 ترازویی بگندم کرده بازو %~% جوی ناسخته هرگز آن ترازو # 60 بدریا درفکنده دلوی از چنگ %~% برآورده ms079 ازو ماهی و خرچنگ # 61 بره با بز شده سوی چراگاه %~% بنخجیر آمدی شیری ز روباه # 62 کمان بر شیر دهقان برگشاده %~% بره دو پای بر کژدم نهاده # 63 چو تودهقانی و گردون نگری %~% برو تن زن بگرد این چه گردی # 64 بره جان و دلت بریان بسی کرد %~% بره بریانیی زین سان بسی کرد # 65 چو گاو از خشم با تو در سروشد %~% چرا خواهی تو ریش گاو اوشد # 66 چو جوزا از تو چون برنا کمر جست %~% برین پستی ازو نتوان کمر بست # 67 بزیر چنگ خرچنگ اندری تو %~% از آن هر ساعتی واپس تری تو # 68 تو این دم در دهان شیر اسیری %~% چه دانی زانک این دم شیرگیری # 69 ز خوشه دانه بی غم نبینی %~% که یک جو ندهدت بی خوشه چینی # 70 چو سنجد در ترازو زور بازوت %~% که برد او از تنور اندر ترازوت # 71 بکژدم چون توان ظن نکو برد %~% که او خود کژدم زنده فرو برد # 72 کمان گر در زه آید برد جانت %~% چو زه بر تو کشد ناگه کمانت # 73 ز بز بازی بز چشم تو خیرست %~% سر بز دار این بز گرحظیره‌ست # 74 چو دلوت گفت در دلو آی بر ماه %~% چو دلوی زین رسن رفتی فرو چاه # 75 بموری در کف ماهی اسیری %~% که تو چون ماهی هنگامه گیری # 76 چه دانی لعب چرخ بوالعجب باز %~% برو انگشت حیرت نه بلب باز # 77 کناری گیر زین نطع مزین %~% چه می‌ریزی میان ریگ روغن # 78 دلت در سیر نطع چرخ بستی %~% برو دنبال زن بر ریک و رستی # 79 ز نطع چرخ درمانی علی القطع %~% برو بر ریگ رو تا چندازین نطع # 80 برین نطع زمینت بیم جانست %~% که دم چون ریگ در شیشه روانست # 81 برین نطع زمین منشین بشاهی %~% که تو بر ریگ گرمی همچو ماهی # 82 فلک نطع و زمین ریگست هر روز %~% برآرد تیغ خورشید ms080 جهان سوز # 83 ز نطع و ریگ دل نومید داری %~% که بر سر تیغ زن خورشید داری # 84 بآخر چون نه اهل این سرایی %~% میان نطع و ریگ از سر برآیی # 85 ز حیرت گرچه در دردسری تو %~% مده بر باد سر را سرسری تو PageV12P006 # 1 شنودم من که غولی روستایی %~% بشهر آمد بدست بی نوایی # 2 ندیده بود اندر ده مناره %~% تعجب کرد و آمد در نظاره # 3 یکی را گفت این نیکو درختیست %~% همانا دست کشت نیک بختیست # 4 بگو تیمار دار کار این کیست %~% کجا شد برگ این و بار این چیست # 5 جواب او چنین گفتند در حال %~% که این بارآورد طنگی بهر سال # 6 کسی را دردسرگرهست و سخت است %~% همه داروش طنگ این درخت است # 7 بسی بگریست مرد از بی نوایی %~% که مرد از دردسر این روستایی # 8 برو گفتند برشو طنک کن باز %~% که تا بی دردسر گردی سرافراز # 9 سلیم القلب بر روی مناره %~% روان شد عالمی در وی نظاره # 10 چو نیمی بر شد آن بی پا و بی دست %~% فرو افتاد و گردن خرد بشکست # 11 بنادانی چنین پاکیزه استاد %~% ز بهر درد سر سرداد برباد # 12 ز بس کان بی سر و بن درد سر برد %~% سر دردش نبود از دردسرمرد # 13 از آن سر داد بر باد آشکاره %~% که مسجد برد برتر از مناره # 14 الا ای چون الف افتاده بر هیچ %~% برونت چون مناره اندرون هیچ # 15 میان بستی چو موری لنگ در راه %~% که برمویی روان گردی سوی ماه # 16 ترا در راه چندان تفت و بادست %~% که پیل از وی بگردن برفتادست # 17 چنین بادیت در راه و تو چون مور %~% بمویی می‌شوی برمه زهی کور # 18 چه اگر اعمی بسی از خود بلافد %~% بشب در چاه مویی چون شکافد # 19 چه جوی چون نیابی خویش را باز %~% چه بنشینی بجوی از خویشتن راز ms081 # 20 همه بر تو تو برهیچی زهی کار %~% بگو چونست بر هیچ این همه بار # 21 توی و تو نه آن طرفه معجون %~% نه هیچی تو نه از هیچی تو بیرون ~~PageV12P007 # 1 چنین گفتست آن پیرپر اسرار %~% که نه گم می‌شوی تو نه پدیدار # 2 اگر چون عرش اعلاگردی از عز %~% بهیچت برنمی‌گیرند هرگز # 3 وگر چون ذره‌ای گردی بخردی %~% چنین گفت او که هم گم می‌نگردی # 4 چه می‌خواهی چه می‌گوئی کجایی %~% سخن از دوغ گوی ای روستایی ~~PageV12P008 # 1 بمنبر بر امامی نغز گفتار %~% ز هر نوعی سخن می‌گفت بسیار # 2 یکی دیوانه گفتش چه می‌گویی %~% ز چندین گفت آخر می چه جویی # 3 جوابش داد حالی مرد هشیار %~% که چل سالست تا می‌گویم اسرار # 4 بهر مجلس یکی غسلی بیارم %~% چنین مجلس چرا آخر ندارم # 5 جوابش داد آن مجنون مفلس %~% که چل سال دگرمی گوی مجلس # 6 همی کن غسل و این اسرار می‌گوی %~% گهی قرآن و گه اخبار می‌گوی # 7 چو سال تو رسد از چل به هشتاد %~% بنزدیک من آی آنگه چون باد # 8 کواره با خود آر ای دوغ خواره %~% که با دوغت کنم اندر کواره # 9 بعمری این کواره بافتی تو %~% ولیکن دوغ در وی یافتی تو # 10 سبد در آب داری می ندانی %~% سر اندر خواب داری می ندانی # 11 بسی خورشید اندر دشت تابد %~% ولیکن دشت او را درنیابد # 12 مرا صبرست تا این طبل پر باد %~% دریده گردد و بی بانگ و فریاد # 13 اگر بینا شود چشمت باسرار %~% نماند عالم ودیار و آثار PageV12P009 # 1 شبی آن پیر زاری کرد بسیار %~% که یارب این حجاب از پیش بردار # 2 حجابش چون نماندواو فرو دید %~% دو عالم چون پیازی تو بتودید # 3 بهر تویی جهانی پر رونده %~% چه بر پهلو چه بر سر چه پرنده # 4 گروهی سر نه بی سر می‌دویدند %~% گروهی پرنه بی پر می‌پریدند # 5 گروهی جمله را ms082 در برگرفته %~% گروهی لوح را از سر گرفته # 6 جهانی دید از هر گونه مردم %~% شده هر یک ازیشان در رهی گم # 7 چو پیر آن دید از هش رفت بیرون %~% ز بیهوشی افتاد و خفت در خون # 8 بماند اندر عجایب روزگاری %~% که در پرده عجایب دیدکاری # 9 چو عمری زین برآمد پیر هشیار %~% ز حق درخواست آن عالم دگربار # 10 حجاب از پیش چشم پیر برخاست %~% ندید از کس خیالی از چپ و راست # 11 ز چندان خلق تن گم دید و جان نی %~% اثر پیدا نه و نام و نشان نی # 12 بزاری گفت ای داننده راز %~% کجا شد خلق با چندان تک و تاز # 13 خطاب آمد ز دار الملک اسرار %~% که پیدا نیست اندر دار دیار # 14 نمودی بود کایشان می‌نمودند %~% نماند آن هم که بس نابود بودند # 15 سراب دور همچون آب دیدی %~% بمردی تشنه چون آنجا رسیدی # 16 دو عالم موم دست قدرت ماست %~% کل از قدرت بگردد قدرت از خواست # 17 اگر خواهیم در یک طرفه العین %~% پدید آریم در هر ذره کونین # 18 اگرنه در فرو بندیم محکم %~% چو ما هستیم مه عالم مه آدم # 19 عزیزا در نگر تا بی نیازی %~% چگونه جان ما دارد ببازی # 20 ببین تا خود و شاق لاابالی %~% چه سان می‌آید از اوج تعالی # 21 کسی داند شدن در قرب آن اوج %~% که فقر او چو دریا می‌زند موج # 22 فقیر آنست اندر عالم پیر %~% که چون آن طفل نستاند بجز شیر ~~PageV12P010 # 1 چنین گفتست آن دریای پر نور %~% که خاک او بخرقانست مستور # 2 که در عالم فقیر آنست کامل %~% که اندر فقر خود باشد سیه دل # 3 بگویم با تو این معنی مکن جنگ %~% که تا نبود پس از رنگ سیه رنگ # 4 سواد وجه فقر آید بدارین %~% نسنجد ذره‌ای در فقر کونین # 5 چه می‌گویم که یک تن چون پیمبر %~% نیابد فقر ms083 کلی رنج کم بر # 6 مرا کار تو می‌آید ببازی %~% که با اسپان تازی لاشه بازی # 7 مزن دم چون نبی درخورد این راز %~% تن اندر کار ده با وقت می‌ساز # 8 بگرد پرده اسرار کم گرد %~% که نبود مرد این اسرار هر مرد # 9 نیابی در دریای معانی %~% وگر یابی هم آنجا غرقه مانی # 10 کسی کو کنه این اسرار جوید %~% کلید گنج در بازار جوید # 11 چو پی گم کرده‌اند از راه اسرار %~% چگونه پی بری ای مرد هشیار # 12 کسی کین راز پی برد از نهانی %~% هم او گم کرد پی تو تا ندانی # 13 بماندی گوش بر در چشم بر راه %~% ببر پی تا بیابی پیر آگاه # 14 اگر خواهی که در را باز یابی %~% بعجز اقرار ده تا بازیابی # 15 قبای راز بر بالای جان نیست %~% که جان را ازچنین رازی نهان نیست # 16 کسی کور در این اسرار بشناخت %~% همان در را بدین دریا درانداخت # 17 درین دریا گهرهای معانی %~% که می‌داند بگو تا تو بدانی # 18 بپنجه سال چون شد سوزنی راست %~% کنون آن سوزن اندر قعر دریاست # 19 بسی سکان درین دریا باستاد %~% چو آب از سر بشد در قعر افتاد # 20 بسی سودای این تقویم پختیم %~% هنوز از خام کاری نیم پختیم # 21 بسی گفتیم کز اهل درونیم %~% هنوز از ابلهی از در برونیم # 22 بسی اندوه گوناگون بخوردیم %~% بسی برخاک خفته خون بخوردیم # 23 بسی چون عنکبوتان خانه رفتیم %~% بسی همچون مگس افسانه گفتیم # 24 بهر پرکان کسی پرد پریدیم %~% بهر تک کان کسی بدود دویدیم # 25 گهی با رند در می خانه بودیم %~% گهی رخ در در بت خانه سودیم # 26 گهی زنار ترسایان ببستیم %~% گهی در دیر ترسایان نشستیم # 27 گهی با کافران در جنگ بودیم %~% گهی با آتش اندر سنگ بودیم # 28 گهی سجاده بر دوش اوفکندیم %~% گهی در بحر دل جوش افکندیم # 29 گهی اندر چله ms084 سی پاره خواندیم %~% گهی چون وحشیان آواره ماندیم # 30 گهی با کوف در ویرانه بودیم %~% گهی با صوف در کاشانه بودیم # 31 گهی در خاره دل پر خار کردیم %~% گهی در دشت جان ایثار کردیم # 32 گهی سر بر زانو نهادم %~% گهی در های و هوی هو فتادیم # 33 گهی از فخر فوق عرش رفتیم %~% گهی از عار تحت عرش خفتیم # 34 گهی با باز جان پرواز کردیم %~% گهی صد در بآهی باز کردیم # 35 گهی بوده گهی نابوده بودیم %~% گهی کشتیم و گه هیچی درودیم # 36 بسی در پویه این راز گشتیم %~% کنون بر ناامیدی باز گشتیم # 37 بسی مردی بکردیم و چخیدیم %~% کنون نادیده بویی ناپدیدیم # 38 بسی این راه را از سر گرفتیم %~% کنون این نیز بر دیگرگرفتیم # 39 بسی سیلی و ماه و سال خوردیم %~% قدحها زهر مالامال خوردیم # 40 بسی گفتیم دل آرام نگرفت %~% بسی رفتیم ره انجام نگرفت # 41 کنون رفت آنک حرف از خویش خواندیم %~% که ناپروای کار خویش ماندیم ~~PageV12P011 # 1 بر آن پیر زن شد مرد مهجور %~% که برگو سرگذشتی گفت هین دور # 2 سرکس می‌ندارم این زمان من %~% که سرگم کرده‌اند این ریسمان من # 3 ببین چندین طلب کار دگرگون %~% زفان ببریده و سر داده بیرون # 4 چه گویم چون زفان این ندارم %~% دلم خون گشت جان این ندارم # 5 فلک گرچه بسی بربوک بشتافت %~% لباس سوک یافت از دردنایافت # 6 چه گر کوه این حقیقت را کمر بست %~% بریخت آخر که بادش بود در دست # 7 چو دریا هرک زینجا قطره برد %~% ز رنج تشنگی هم خشک لب مرد # 8 اگر خورشید گویم با رخی زرد %~% شود در کوش هر شب هم بدین درد # 9 اگر ماهست می‌بینی که هر ماه %~% سپر بندازد از حیرت درین راه # 10 زمین خود خاک بر سر دارد از غم %~% فلک سرگشته در افسوس و ماتم # 11 دهان آلوده عرش و در شکم هیچ ms085 %~% گرفته لوح لوح از سر قلم هیچ ~~PageV12P012 # 1 عزیزی گفت از عرش دلفروز %~% خطاب آید بخاک تیر هر روز # 2 که آخر از خدا آنجا خبر نیست %~% خبر ده زانکه نتوان بی خبر زیست # 3 همه حیران و سرگردان بماندیم %~% درین وادی بی پایان بماندیم # 4 که می‌داند که حال رفتگان چیست %~% بخاک اندر خیال خفتگان چیست # 5 همه رفتند پر سودا دماغی %~% فرو مردند چون روشن چراغی # 6 همه چون حلقه بر درماندگانیم %~% همه در کار خود درماندگانیم # 7 زهی دردی که درمانی ندارد %~% زهی راهی که پایانی ندارد # 8 بیک ره هیچ کس را هیچ ره نیست %~% که جز در پایه بودن دست گه نیست # 9 که داند تا چه شربتهای پر زهر %~% بکام ما فرود آمد ازین قهر ~~PageV12P013 ### | [ abkhsh 13 ] # 1 من مسکین بسی بیدار بودم %~% بعمری در پی این کار بودم # 2 درین دریا بسی کشتی براندم %~% بآخر رخت در دریا فشاندم # 3 درین اندیشه بودم سالها من %~% بسی معلوم کردم حالها من # 4 همه گر پس رو و گر پیش وایند %~% درین حیرت برابر می‌نمایند # 5 کس اگه نیست از سر الهی %~% اسیرانیم از مه تا بماهی # 6 چو علم غیت علم غیب دانست %~% چنین پنهان بزیر پرده زانست # 7 عجایب قصه و پوشیده کاریست %~% در این اندیشه‌ام من روزگاریست # 8 کنون بنشستم از چندین تک و تاز %~% که این وادی ندارد هیچ بن باز # 9 بنا خن مدتی این کان بکندم %~% ندیدم هیچ چندین جان بکندم # 10 بکام دل دمی نغنوده‌ام من %~% درین غم بوده‌ام تا بوده‌ام من # 11 چو محنت نامه گردون بخواندم %~% ز یک یک مژه جوی خون براندم # 12 دمی دم نازده فرسوده گشتم %~% شبی نابوده خوش نابوده گشتم # 13 گسسته بیخ این نیلی حصارم %~% شکسته شاخ دور روزگارم # 14 دلم در روز بازار زمانه %~% نزدتیر مرادی بر نشانه # 15 اگر یک جام نوش از دهر خوردم %~% هزاران شربت پر زهر ms086 خوردم # 16 بخون دل بسر بردم همه عمر %~% دمی خوش برنیاوردم همه عمر # 17 همی اندر همه عمرم نشد راست %~% زمانی آن چنانم دل همی خواست # 18 گر اول رونقی بگرفت حالم %~% گرفت آخر ولی از جان ملالم # 19 قلم چون رفت از کاغذ چه خیزد %~% بر آن بنشسته‌ام تا خود چه خیزد # 20 چنان سرگشته این گوژ پشتم %~% که خود را هم بدست خود بکشتم # 21 جهانا هر چه بتوانی ز خواری %~% بکن با من زهی نا سازگاری # 22 جهنا مهلتم ده تا زمانی %~% فرو گریم ز دست تو جهانی # 23 کما بیشی من پیداست آخر %~% ز خون من چه خواهد خاست آخر # 24 جهان از مرگ من ماتم نگیرد %~% ز مشتی استخوان عالم نگیرد # 25 اگر درد دل خود سر دهم باز %~% بانجامی نینجامد ز آغاز # 26 چو دردم هیچ درمانی ندارد %~% سرش بر نه که پایانی ندارد # 27 ز خود چندین سخن تا چند رانم %~% چو می‌دانم که چیزی می‌ندانم # 28 کیم من هیچکس و ز هیچ کس کم %~% گناه افزون و طاعت هر نفس کم # 29 زدین از پس ز دنیا پیش مانده %~% بسان کافر درویش مانده # 30 دماغی پر دلی ناپای بر جای %~% بگردم هر نفس آنگه بصد رای # 31 زمانی اشک ریزم در مناجات %~% زمانی درد نوشم در خرابات # 32 نه مرد خرقه‌ام نه مرد زنار %~% گهم مسجد بود گاهیم زنار # 33 نه یک تن را نه خود را می‌بشایم %~% نه نیکو را نه بد را می‌بشایم # 34 بچیزی کان نیرزد یک پشیزم %~% فرو دادم همه عمر عزیزم # 35 دریغا درهوس عمرم تلف شد %~% که عمر از ننگ چون من ناخلف شد # 36 همه دودی ز ایوانم برآمد %~% همه چیزی ز دیوانم برآمد # 37 چو شیرم گشت مویم در نظاره %~% هنوز از حرص هستم شیرخواره # 38 بدل سختم ولی در کار سستم %~% بسی رفتم بر آن گام نخستم PageV13P001 # 1 خراسی دید روزی پیر خسته ms087 %~% که می‌گردید اشتر چشم بسته # 2 بزد یک نعره و در جوش آمد %~% که تا دیری از آن باهوش آمد # 3 بیاران گفت کین سرگشته اشتر %~% زفان حال بگشاد از دلی پر # 4 که رفتم از سحرگه تا شبانگاه %~% مگر گفتم زپس کردم بسی راه # 5 چو بگشادند چشمم شد درستم %~% که چندین رفته بر گام نخستم # 6 بر آن گام نخستینم جمله %~% اسیر رسم و آیینم جمله # 7 بقای ما بلای ماست ما را %~% که راحت در فنای ماست ما را # 8 اگر شادیست ما گر غم از ماست %~% که بر ما هرچ می‌آید هم ازماست # 9 چه بودی گر وجود ما نبودی %~% دریغا کز دریغا نیست سودی # 10 وجود جان بمرگ تن نیرزد %~% که عمری زیستن مردن نیرزد # 11 بلاشک هستی ما پستی ماست %~% که ما را نیستی از هستی ماست # 12 اگر هستی ما نابوده بودی %~% ز چندین نیستی آسوده بودی # 13 من حیران کزین محنت حزینم %~% شبان روزی ز دیری گه چنینم # 14 همه کام دلم از خود فنانیست %~% که در عین فنا عین بقانیست # 15 دلم خوانی ای ساقی تو دانی %~% مرا فانی مکن باقی تو دانی # 16 ز رشک برق جانم دود گیرد %~% که دیر آمد پدید و زود میرد # 17 در هر پیر زن می‌زد پیمبر %~% که‌ای زن در دعا با یادم آورد # 18 ببین تا خود چه کاری سخت افتاد %~% که خواهد آفتاب از ذره فریاد # 19 یقین می‌دان که شیران شکاری %~% درین ره خواستند از موریاری # 20 همی درمان تو نابودن تست %~% بنابودن فرو آسودن تست # 21 چه راحت بیش از آن دانی و چه ناز %~% که فانی گردی و از خود رهی باز # 22 فنا بودی فنایی شو ز هستی %~% که چون از خود فنا گشتی برستی # 23 نه گل بی خار ونه می بی خمارست %~% ترا با تو توی بسیار کارست # 24 بجز تو دشمن تو هیچ کس نیست ms088 %~% که دشمن هیچ کس را هم نفس نیست # 25 ترا با تو چو چیزی در میانست %~% کناری گیر کاینجا بیم جانست # 26 چه وادیست این که هرگامیست پرچاه %~% چه دریاست این که ما رانست بر ~~راه # 27 درین دریا نه تن نه جان پدیدست %~% نه سر پیدا و نه پایان پدیدست # 28 گر افریدون و گر افراسیابی %~% درین دریا تو هم یک قطره آبی # 29 اگر بادی ز خرمن برد کاهی %~% چرا می‌داری این ماتم بماهی # 30 چو دهقانان دین را نیز مرگیست %~% درین دریا چه جای کاه برگیست # 31 باستغنا نگر گرمی ندانی %~% غم کاهی مخور ای کاهدانی # 32 عزیزا بی تو گنجی پادشایی %~% برای خویشتن بنهاد جایی # 33 اگر رأیش بود بردارد آن گنج %~% وگرنه هم چنان بگذارد آن گنج # 34 چرا چندین فضولی می‌کنی تو %~% ظلومی و جهولی می‌کنی تو # 35 ترا بهر چه می‌باید خبر داشت %~% که آن گنج از چه بنهاد از چه برداشت # 36 جو تو اندر میان آن نبودی %~% زمانی کاردان آن نبودی # 37 چو شه گنجی که خود بنهاد برداشت %~% چرا پس خواجه این فریاد برداشت # 38 مزن دم گرچه عمر تو عزیزست %~% که اکنون نوبت یک قوم نیزست # 39 جهان سبز گلشن کشت زاریست %~% که گه دروی خزان گه نوبهاریست # 40 چو تخمی کشته شد دیگر دمیدست %~% چو این یک بدروند آن یک رسیدست # 41 چو برسیدند و روزی چند بودند %~% چو تخمی زیر چرخ چرخ سودند # 42 بدین سانست کردار زمانه %~% یکی را باش گر هستی یگانه PageV13P002 ### | [ abkhsh 14 ] # 1 خوش است این کهنه دیر پرفسانه %~% اگر نه مردنستی در میانه # 2 درین محنت سرا اینست ماتم %~% که ما را می‌بنگذارند با هم # 3 خوشستی زندگانی و کیستی %~% اگر نه مرگ ناخوش درپیستی # 4 نشاط ار هست بی دوران غم نیست %~% وجود ار هست بی خوف عدم نیست # 5 خوشی جویی ز عالم سرکشی را %~% ز عالم نیست دورانی خوشی ms089 را # 6 شراب خوش گوارش آتشی دان %~% سراسر خوشی او ناخوشی دان # 7 گلاب و مشک عالم اشک و خونست %~% خوشی جستن ز اشک و خون جنونست # 8 کسی کو بوی عودش خوش شنودست %~% چه خوش است آنکه خود در اصل دودست # 9 ترا گر اطلس است اینجا گراکسون %~% لعاب کرمی است آن این چه افسون # 10 اگرچه انگبین خوش طعم و شیرینست %~% ولیکن فضله زنبور مسکینست # 11 ترا اینجا سر بزمی نماند %~% که سگ در دیده قندزمی نماید # 12 لعاب کرم را دادی بخون رنگ %~% که آمد اطلس رومیم در چنگ # 13 گرت بادی خوش آید از زمانه %~% کند پر خاکت آخر چشم خانه # 14 اگر تو زیرکی خواهی زمانی %~% نیابی زیرکی را بی زیانی # 15 چو جوزی بشکنی بخت آزمایی %~% نبینی هیچ مغز آنجا چرایی # 16 شوی صد بار در دریا نگوسار %~% نیابی در و ریگ آری بخروار # 17 زنی صد گونه میتین گران سنگ %~% که تا یک جو برون آری از آن سنگ # 18 چو تو از سنگ زرزین سان ستانی %~% بمشتت خرج باید کرد دانی # 19 گرش گنجی بود هرگز نیابی %~% که نتوان گشت عمری در خرابی # 20 درین گلشن اگر صد روی از بار %~% شود چون خار پشتی دستت ازخار # 21 ز جوشن دادنش در دست بادست %~% که آن جوشن بماهی نیز دادست # 22 چه سود ار آردت صد تیغ در بر %~% که کبک کوه را تیغ است بر سر # 23 گرت بخشد کمر چه تو چه موری %~% که هر دو زین کمر هستند عوری # 24 ورت بخشد کله چه تو چه آن باز %~% که هر دو زین کله هستند جان باز # 25 کله بر فرق زان می‌داردت سوک %~% که بس مرده دلی زنده شوی بوک # 26 برو بفکن کلاه و برگ ره گیر %~% چو داری شعر سر ترک کله گیر # 27 اگر تاجت دهد آن هم فسوس است %~% که یعنی او شریک آن خروس ms090 است # 28 چو تو پیکی کنی مانند هدهد %~% کند صد ریش خندت تاج لابد # 29 مکن چندین عتاب ار تخت یابی %~% که تختی نیز می‌باید عتابی # 30 ترا هم چون عتابی تخت چندست %~% عتابی را چه تخت آن تخت بندست # 31 زهی شد در گلویت گر زهت کرد %~% که آماسی بود گر فربهت کرد # 32 گرینجا سرخ رویی آیدت خوش %~% دمیدن بایدت چون زرگر آتش # 33 چو در آن آب از چشمت بریزد %~% که تا برخیزد آتش یا نخیزد # 34 چولاله سرخ رویی بایدت زود %~% سیه دل تر ز لاله بایدت بود # 35 ز سیر و گرسنه جز غم ندیدی %~% جهان گر سیر دیدی هم ندیدی # 36 ز عالم چشمهحیوان لذیذست %~% ولی در ظلمت آن هم ناپدیدست # 37 بدین خوبی که می‌بینی تو طاوس %~% فدای یک دومیویزیست افسوس # 38 همای عالم ار سلطان نشان است %~% چو سگ باری کنون با استخوانست # 39 نیابی آتشش بی آب خیری %~% نبینی باد او بی خاک ریزی # 40 اگر تیغ است کان راگوهری هست %~% گهر در آهنست آن چون دهد دست # 41 یکی خادم که کافورش بود نام %~% سیه تر زو نیفتد زاغ در دام # 42 دگر خادم که عنبر گویی او را %~% خوشت ناید ز ناخوش بویی اورا # 43 دگر خادم که جوهر اسم دارد %~% ز خردی نه عرض نه جسم دارد # 44 خوشی این جهان بر تو شمردم %~% که من در زندگی زین قصه مردم ~~PageV14P001 # 1 یکی پرسید از آن مجنون پرغم %~% که رمزی بازگوی از خلق عالم # 2 چنین گفتا که خلق این خرابه %~% همه هستند کالوی قرابه # 3 بنادانی چو آن حجام استاد %~% دمی خوش می‌کشند از خون وزباد # 4 سزد گراز جهان بسیارگویی %~% که خوش وقتیست کز وی را ز جویی # 5 سزد گر سینه پر آتش شوی زو %~% که در وقت گرستن خوش شوی زو # 6 برو خوشی عالم سر فرو پوش %~% سخن در پرده دل دار خاموش ms091 # 7 بشادی از تو گر یک دم برآید %~% پی یک شادیت صد غم درآید # 8 وصالی بی فراقی قسم کس نیست %~% که گل بی خار و شکر بی مگس نیست # 9 جهان بی وفا نوری ندارد %~% دمی بی ماتمی سودی ندارد # 10 اگر سیمیت بخشد سنگ باشد %~% وگر عذریت خواهد لنگ باشد # 11 هزاران حرف ناکامی بخوانیم %~% که تا در عمر خودکامی برانیم # 12 اگر کامیست در کام بلاییست %~% وگر گنجیست زیر اژدرهاییست # 13 اگر تختست بس نااستواریست %~% وگر عمرست بس ناپای داریست # 14 جهان بی وفا جای سپنج است %~% ز مرکز تا محیط اندوه و رنج است # 15 نمی‌دانم کسی را بی غمی من %~% که تا دستی درو مالم دهی من # 16 چو هست و نیز می‌آید غم و بار %~% نه ونیزم همی آید غم کار # 17 اگر آدم نخوردی گندمی را %~% کجا بودی جوی غم مردمی را # 18 بسیصد سال آدم مانده غم ناک %~% ز بهر گندمی خون ریخت بر خاک # 19 پدر او بود واصل او بود ما را %~% بیک گندم هدف شد صد بلا را # 20 اگر تو لقمه‌ای خواهی بشادی %~% محالست این که از آدم بزادی # 21 چو او را گندمی بی صد بلا نیست %~% ترا هم لقمه بی غم روانیست # 22 برو تن در غم بارگران ده %~% بسی جان کن چو جان خواهند جان ده # 23 نمی‌بینم ترا آن مردی و زور %~% که برگردون روی نارفته باگور # 24 اگر زیر و زبر گردانی افلاک %~% نمی‌آرد کسی یاد از کفی خاک # 25 چه خیزد از تو ای افتاده در دام %~% صبوری کن صبوری و بیارام # 26 که گفتت کآتشی درخویشتن زن %~% مکن خاک از سر خود باز تن زن # 27 برو گر عاقلی نظارگی باش %~% وگر دیوانه‌ای یک بارگی باش # 28 چو مقصودی نمی‌بینی ازین تو %~% چنین تا کی زنی سر بر زمین تو # 29 مزن سر بر زمین ای مرد غمناک %~% که سر بر ms092 خشت خواهی بود در خاک # 30 مزن بر روی این گردون ناساز %~% که هم گردون بروی تو زند باز # 31 چخیدن هم چو آتش کی بود سود %~% که بیرون آید از هر روزن این دود # 32 نچخ چندین چو ناکام اوفتادی %~% فرو ده تن چو در دام اوفتادی # 33 جگرخواری دل مست جگرخوار %~% که کس را برنیامد بی جگرکار PageV14P002 # 1 شنودم کز سلف درویش حالی %~% هوای قلیه‌ای بودش بسالی # 2 چو سیمی دست داد آن مرد درویش %~% سوی قصاب راه آورد در پیش # 3 مگر قصاب ناخوش زندگانی %~% بدادش گوشتی چو نان که دانی # 4 چو پیر آن گوشت الحق نه چنان دید %~% سراسر یا جگر یا استخوان دید # 5 جگر خود بود یکباره دگر خواست %~% که کار ما نیاید بی جگر راست # 6 دل ما غرقه خون شد بیک بار %~% چه می‌خواهند زین مشتی جگر خوار # 7 نه ما را طاقت بارگران است %~% نه ما را برگ بی برگی جانست # 8 چنان غم یار ما شد در غم یار %~% که نیست از کار غم ما را غم کار # 9 اگر گردون بمرگ ما کند ساز %~% غم عشقش کفن ازما کند باز PageV14P003 # 1 شنودم من که جایی بی دلی بود %~% نه از دل هم چو مابی حاصلی بود # 2 زدندش کودکان سنگی زهر راه %~% تگرگی نیز پیدا گشت ناگاه # 3 بسوی آسمان برداست سر را %~% که چون بردی دل این بی خبر را # 4 تگرگ و سنگ کردی بر تنم بار %~% شدی تو نیز با این کودکان یار # 5 چه می‌گویم برو ای غافل مست %~% که یار تو نیالاید بتو دست # 6 نیی تو اهل یار و یار دورست %~% تو دور از کار وز تو کار دورست # 7 یقین می‌دان که خورشید سرافراز %~% نخواهد شد بسوی کس سرانداز # 8 بپیش آفتاب نام بردار %~% چه سارخک و چه پیل آید پدیدار # 9 فراغت بین که در بنیاد کارست %~% مچخ کین کار ms093 ساز استادکارست # 10 سخن در پرده گوی از پرده سازی %~% رها کن این خیال و پرده بازی # 11 چو شادی نیست دل در غم فروبند %~% چوهم دم نیست بر لب دم فروبند # 12 جوامردا سخن در پرده می‌دار %~% که با هر دون نشاید گفت اسرار # 13 مرا عمریست تادر بند آنم %~% که تا با هم دمی رمزی برانم # 14 نمی‌یابم یکی هم دم موافق %~% فغان زین هم نشینان منافق # 15 اگر این کار ما از هم نشین است %~% عذاب دوزخ از بئس القرینست # 16 دلا خاموش چون محرم نیابی %~% مزن دم زانک یک هم دم نیابی # 17 چو مردان خوی کن دایم سه طاعت %~% خموشی و صبوری و قناعت # 18 طریق مرد عزلت جوی کن ساز %~% اگر مردی ز مردم خوی کن باز # 19 ترا مردان دنیا ره زنانند %~% مگر مردان نیند ایشان زنانند # 20 ز یک سو باده و زیک سوی شاهد %~% جیان خلق چون مانی توزاهد # 21 یکی در سور دیگر در مصیبت %~% زفان و دل پر از تزویر و غیبت # 22 جهان از گفت بیهوده برآمد %~% همه عالم درای استر آمد # 23 درین ره صد هزاران سر چو گوییست %~% چه جای کار و بار و گفت و گوییست # 24 اگر جان گویم اندر خون بماندست %~% وگر تن او ز در بیرون بماندست # 25 چو جان سر باز نشناسید از پای %~% چه آید زین تن افتاده بر جای # 26 چو در خونابه می‌گردند جانها %~% چه برخیزد ز بوده استخوانها # 27 بزرگان را رخی پر اشک خونیست %~% چه جای خرده گیران کنونیست # 28 کسی کز عقل صد کل را کلاه است %~% ز کوری همچو می مغزان راهست # 29 چو موسی هرک کوران را عصا شد %~% ز فرعونان ره پیرش خطا شد # 30 نه چندانست در ره ره زن تو %~% که گر گویم بگرید دشمن تو # 31 ضرورت می‌بباید شد چه پیچی %~% توکل کن که او داند که هیچی # 32 ms094 براه عاشقان بر زن قدم تو %~% چه باشی از سگی در راه کم تو # 33 که آن سگ چون ازین ره شمه یافت %~% بسنگ و چوب زین ره سر نمی‌تافت # 34 نمی‌خورد و نه یک دم خواب می‌کرد %~% نگه بانی آن اصحاب می‌کرد # 35 تو گرد مرد رهی در ره فرو شو %~% قدم در نه فدای راه او شد # 36 گرت گویند سر در راه ما باز %~% بدین شادی تو دستاراند انداز # 37 بصد حمله سپر گر بفکنی تو %~% چو آن دیوانه بس تر دامنی تو ~~PageV14P004 # 1 بدان دیوانه گفت آن مرد مؤمن %~% که هر کو شد بکعبه گشت ایمن # 2 فراوان تن زد آن دیوانه در راه %~% که تا در مکه آمد پیش درگاه # 3 هنوز از کعبه پای او بدر بود %~% که بربودند دستارش ز سر زود # 4 یکی اعرابی را دید بی نور %~% که دستارش بتک می‌برد از دور # 5 زفان بگشاد آن مجنون بگفتار %~% که اینک ایمنی آمد پدیدار # 6 چو دستارم ز سر بردند بر در %~% میان خانه خود کی ماندم سر # 7 نشان ایمنی بر سر پدیدست %~% بخانه چون روم بر در پدیدست # 8 ولی جایی که صد سر گوی راهست %~% چه جای امن دستار و کلاه است # 9 هزاران سر برین در ذره‌ای نیست %~% هزاران بحر اینجا قطره‌ای نیست # 10 هزاران جان نثار افتد بر آن سر %~% که بربایند دستارش بر آن در # 11 تو تا بیرون نیایی از سرو پوست %~% نیابی ایمنی بر درگه دوست # 12 ز تو تاهست باقی یک سر موی %~% یقین می‌دان که نبود ایمنی روی # 13 نشان امن این ره بی شک اینست %~% شب معراج واترک نفسک اینست # 14 اگر پیدا شوی حیران بمانی %~% وگر پنهان شوی پنهان بمانی PageV14P005 # 1 عزیزی گفت من عمری درین کار %~% بعقد و جد در بودم گرفتار # 2 چو پنهان می‌شدم من خود نبودم %~% چو پیدا می‌شدم بودم چه سودم ~~PageV14P006 ### | [ abkhsh 15 ] # 1 ms095 نکو باریست در دنیا و برگی %~% که درخوردست سر باریش مرگی # 2 نکو جاییست گور تنگ و تاریک %~% که در باید صراطی نیز باریک # 3 پلی نیکوست چون موی صراطی %~% که دوزخ باید آن پل را رباطی # 4 تو گویی نیست چندین غم تمامت %~% که در باید غم روز قیامت # 5 درین معنی مجال دم زدن نیست %~% همه رفتند و کس را آمدن نیست # 6 نه کس از رفتگان دارد نشانی %~% نه کس دیدست زین وادی کرانی # 7 جهانی جان درین محنت دو نیم است %~% که داند کین چه گردابی عظیم است # 8 جهانی سر درین ره گوی راهست %~% که داند کین چه وادی سیاه است # 9 جهانی خلق درغرقاب خونند %~% که می‌داند که زیر خاک چونند # 10 جهان را کرده ناکرده ست جمله %~% که بازییی پس پرده‌ست جمله # 11 چه مقصودست چندین رنج بردن %~% که چون شمعی فرو خواهیم مردن # 12 جهان بی هیچ باقی خوش سراییست %~% ولی چون نیست باقی این بلاییست # 13 جهان بگذار و بگذر زین سخن زود %~% چو باقی نیست در باقیش کن زود # 14 تو تا بودی ز دنیا خسته بودی %~% بهر ره جان کنی پیوسته بودی # 15 نه هرگز لقمه‌ای بی قهر خوردی %~% نه هرگز شربتی بی زهر خوردی # 16 هزاران سیل خونین بر دلت بست %~% که تا بادی ز عالم بر دلت جست # 17 تو خود اندیشه کن گر کاردانی %~% که تا خود مرگ به یا زندگانی # 18 هزاران غم فرو آمد برویت %~% که تا یک آب آمد در گلویت # 19 همه دنیا بیک جو غم نیرزد %~% چه یک جو نیم ارزن هم نیرزد # 20 غم دنیا مخور ای دوست بسیار %~% که در دنیا نخواهد ماند دیار # 21 چه می‌نازی بدین دنیای غدار %~% که تو گرکس نیی گر اوست مردار # 22 همه تخم جهان برداشته گیر %~% بدست آورده و بگذاشته گیر PageV15P001 # 1 مگر بیمار شد آن تنگ دستی %~% که دایم کونه هیزم ms096 شکستی # 2 بپرسش رفت غزالی بر او %~% نشست از پای اما بر سر او # 3 بدو گفتا که بهتر گردی این بار %~% مخور غم زین جوابش داد بیمار # 4 که بهتر گشته گیرم ای خردمند %~% شکسته بار دیگر کونه‌ای چند # 5 چه برهم می‌نهی چون آخر کار %~% فور خواهد فتاد از هم بیک بار # 6 ز سود خود مشود خشنود دنیا %~% اگر مردی زیان کن سود دنیا # 7 یقین می‌دان که مرد راه آنست %~% که سود این جهان او را زیانست # 8 ز بی هیچی خود پیچش نباشد %~% نباشد هیچش از هیچش نباشد # 9 بزرگانی که دین مقصود ایشانست %~% زیان کار دنیا سود ایشانست # 10 بدنیا ملک عقبی زان خردیدند %~% که این صد ساله سختی سود دیدند # 11 تو نیز ای مانده در دنیای فانی %~% چنین بیع و شری کن گر توانی # 12 زیان آمد همه سود من و تو %~% فغان از زاد وز بود من و تو # 13 بزادن جمله در شوریم و آشوب %~% بمردن جمله در زیر لگدکوب # 14 جهان تا بود ازو جان می برآمد %~% یکی می‌رفت و دیگر می‌درآمد # 15 جهان را ماه شادی زیر میغ است %~% همه کار جهان درد و دریغ است # 16 جهان با سینه پر درد ما را %~% خوشی درخواب خواهد کرد ما را # 17 ز بیدادی جهان داند جهان سوخت %~% نباید گرگ را دریدن آموخت # 18 چنان می جادوی سازد زمانه %~% که کس دستش نبیند در میانه # 19 بدست چپ نماید این شگفتی %~% تو پای راست نه در پیش و رفتی # 20 ترا با جادویی او چه کارست %~% مقامت نیست دنیا ره گذارست # 21 جهان بر ره گذر هنگامه کردست %~% تو بگذر زانک این هنگامه سردست # 22 اگر کودک نیی بنگر پس و پیش %~% بهنگامه مه ایست ای دوست زین پیش # 23 چه می‌خواهی ز خود بیرون بمانده %~% میان خاک دل پرخون بمانده # 24 برو جان گیر و ترک این جهان ms097 کن %~% که او گیر و داوش در میان کن # 25 چه خواهی داو زین گردنده پرگار %~% که خواهی شد بد او او گرفتار # 26 چه بخشد چرخ مردم را در آغاز %~% که در انجام نستاند از او باز # 27 چو طاوسیست گردون پرگشاده %~% جهانی خلق را بر پر نهاده # 28 بروز این آسمان دود کبودست %~% بشب آب سیاه آخر چه بودست # 29 بماندی در کبودی و سیاهی %~% بمردی در میان آخر چه خواهی # 30 برو زین گرد نای آبنوسی %~% چه زین درنده درزی می‌بیوسی # 31 سخن تا چند گویی آسمان را %~% که بی شک بر زمین اندازد آنرا # 32 زدست آسمان هر دل که جان داشت %~% گرش دستست هم بر آسمان داشت # 33 فلک طشتیست پر اخگر ز اختر %~% تو دل پر تفت زیر طشت و اخگر # 34 سزد گر پای بر آتش بماندی %~% که زیر آتشین مفرش بماندی # 35 گر از خورشید فرق تو کله داشت %~% کله نتوانی از گردون نگه داشت # 36 مرا باری دل از گردون فرومرد %~% ز بس کس کو برآورد و فرو برد # 37 کرا این گنبد گردان بر آرد %~% که نه در عاقبت از جان برآرد # 38 جهان خون بی حد و بی باک کردست %~% بسی زین تیغ زیر خاک کردست # 39 فلک هر لحظه دیگر چیزت آرد %~% بهر ساعت بلایی نیزت آورد # 40 عجب درمانده‌ام چون مبتلایی %~% که دل چون می‌چخد با هر بلایی # 41 بگو تا چند گاه اندوه و گه غم %~% فغان از روز و شب وز سال و مه هم # 42 نگردد هیچ صبحی روز نزدیک %~% که تا بر ما نگردد روز تاریک # 43 نگردد هیچ شامی شب پدیدار %~% که نه شب خوش کند شادی بیک بار # 44 نگردد هیچ ماهی نو درین باب %~% که تا بر ما نپیمایند مهتاب # 45 نگردد هیچ سالی نو ز ایام %~% که نه ده ساله از ماغم کند وام # 46 حدیث ماه و سال ms098 و روز و شب بین %~% عجب بازی چرخ بوالعجب بین # 47 چو شب انگشت ریزندش ببردر %~% بهر روزی ببایندش ز سر در # 48 تنوری تافتست این دیر ناساز %~% کزو بی سوز ناید گرده باز # 49 بتر زین در زمانه فتنه‌ای نیست %~% کزین چنبر رسن را رخنه‌ای نیست # 50 اگر خواهی که تو بیرون گریزی %~% نه پایست و نه چنبر چون گریزی # 51 که گفتت گرد چرخ چنبری گرد %~% که قد همچو سروت چنبری کرد # 52 سپهری را که دریاییست پرجوش %~% شدی چون چنبر دف حلقه در گوش # 53 ترا چون چنبر گردون فرو بست %~% چرا در گردنش چنبر کنی دست # 54 سپهر چنبری چنبر بسی زد %~% چو حلقه بر در حق سربسی زد # 55 بسی چنبر بزد چون خاک بیزی %~% نیامد بر سر غربال چیزی # 56 درین اندوه پشتش چنبری شد %~% لباس او ز غم نیلوفری شد # 57 تو می‌خواهی که برخیزی ببازی %~% ازین چنبر جهی بیرون چو غازی # 58 تو نشناسی الف از چنبری باز %~% مکن سوی سپهر چنبری ساز # 59 گذر زین چنبر آن ساعت توانی %~% که جان برچنبر حلقت رسانی # 60 اگر صد گز رسن باشد بناکام %~% گذر بر چنبرش باشد سرانجام # 61 زهی افسوس و حیلت سازی ما %~% زهی دوران چنبر بازی ما # 62 جهانا طبع مردم خوار داری %~% که چندین خلق در پروار داری # 63 یکایک را میان نعمت و ناز %~% بپروردی و خوردی عاقبت باز # 64 جهانا کیست کز دور تو شادست %~% همه دور تو با جور تو بادست # 65 جهانا غولی و مردم نمایی %~% که جو بفروشی و گندم نمایی # 66 جهانا با که خواهی ساخت آخر %~% بکوری چند خواهی باخت آخر # 67 دلا ترک جهان گیر از جهان چند %~% ترا هر دم ز دور او زیان چند # 68 ز دست نه خم پرپیچ ایام %~% چه می‌پیچی بخواهی مرد ناکام # 69 جهان چون نیست از کار تو غم ناک %~% چرا بر سر کنی ms099 از دست او خاک # 70 چه سود ار خاک بر افلاک ریزی %~% که گر سنگی میان خاک ریزی # 71 جهان را بر کسی غم خوارگی نیست %~% کسی را چاره جز بیچارگی نیست # 72 جهان چو تو بسی داماد دارد %~% بسی عید و عروسی یاد دارد # 73 نه بتواند زمانی شاد دیدت %~% نه یک دم از غمی آزاد دیدت # 74 بعمری می‌دهد رنج مدامت %~% که تا کار جهان گیرد نظامت # 75 بعمری جز بلا حاصل نبینی %~% که تا روزی بکام دل نشینی # 76 چو بنشستی برانگیزد بزورت %~% بزاری می‌دواند تا بگورت # 77 تو تا بنشسته در دار فانی %~% نشسته رفته و می ندانی # 78 مثالت راست چون گردست پیوست %~% که گرد آنگه رود بی شک که بنشست # 79 ز دور نه سپهر یک ده آیت %~% چه باید کرد چندینی شکاست # 80 فلک سرگشته تر از تست بسیار %~% چه باید خواست زو یاری بهر کار # 81 فلک عمری دوید اندر تک و تاز %~% که تا سرگشتگی دارد ز خود باز # 82 چو نتواند که از خود باز دارد %~% ترا چون در میان ناز دارد ~~PageV15P002 # 1 مگر دیوانه میشد براهی %~% سر خر دید بر پالیز گاهی # 2 بدیشان گفت چون خر شد لگدکوب %~% چراست این استخوانش بر سر چوب # 3 چنین گفتند کای پرسنده زار %~% برای آنک دارد چشم بد باز # 4 چو شد دیوانه زان معنی خبردار %~% بدیشان گفت ای مشتی جگرخوار # 5 گر آنستی که این خر زنده بودی %~% بسی زین کار خر را خنده بودی # 6 شما را مغز خر دادست ایام %~% از آنید این سر خر بسته بر دام # 7 نداشت او زنده چوب از کون خود باز %~% چگونه مرده دارد چشم بد باز # 8 برو دم درکش و تن زن چه گویی %~% چو چیزی می ندانی می چه جویی # 9 مشو چون سایه در دنبال این کار %~% که ناید شمع را سایه پدیدار # 10 تو خود سایه برین ms100 مفکن که خورشید %~% برای تو کند چون سایه جاوید # 11 اگر تو پیش کار خویش آیی %~% ز خود خود را بلایی بیش آیی # 12 وگر تو دم زنی از پرده بیرون %~% میان پرده دل افکنی خون # 13 مکش چندین کمان بر تیر تدبیر %~% که از تو بر تو می‌آید همان تیر ~~PageV15P003 # 1 مگر آن روستایی بود دلتنگ %~% بشهر آمد همی زد مطربی چنگ # 2 خوشش آمد که مطرب چنگ بنواخت %~% کشید او لالکا در مطرب انداخت # 3 سر مطرب شکست او چنگ بفکند %~% بروت روستایی پاک برکند # 4 چو سوی ده شد آن بیچاره از قهر %~% ز نادانی بروتی زد فرا شهر # 5 که نزد من ندارد شهر مقدار %~% ولیکن بر بروتش بد پدار # 6 جهان پر شیشه بر هم نهادست %~% اگر سنگی زنی بر تو فتادست # 7 چو در معنی نه اهل راز باشی %~% بتاریکی چو مشت انداز باشی # 8 اگر اینجای یک دم می‌زنی تو %~% هم اینجا بیخ عالم می‌زنی تو # 9 چو هفت اندام تو افتاد در دام %~% چه گویی فارغم از هفت اندام # 10 اگر سر کژ کند یک موی بر تو %~% هزاران درد آرد روی بر تو # 11 اگر گردد یک انگشتت بریده %~% ز عجز خود شوی پرده دریده # 12 درین نه طشت خوان در گفت و گویی %~% بماندی همچو منجی در سبویی # 13 تو خود در چه حسابی وز کجایی %~% که تو چون شیشه زیر آسیایی # 14 نمی‌دانی که در بازار فطرت %~% بجز حق نیست بازرگان قدرت # 15 تو پنداری که می‌آیی ز جایی %~% زهی پندار تو ناخوش بلایی # 16 چو خفاشی که از روزن برآید %~% ز کنج آستان بیشش درآید # 17 بگردد گرد باغ و راغ لختی %~% نشیند بر سر هر سر درختی # 18 اگرموری سری یابد ز جایی %~% چنان داند که گشت او پادشایی # 19 بجز خود را نبیند در میانه %~% بمویی شاد گردد از زمانه # 20 ولی چون آفتاب آتشین روی ms101 %~% نهد از آسمان سوی زمین روی # 21 نماید در دل خفاش دستان %~% گریزان شیر می‌ریزد ز پستان # 22 الا ای روز و شب مانند خفاش %~% شده هم رغم این یک مشت اوباش # 23 بمویی چند چون خفاش قانع %~% ز کوری عمر شیرین کرده ضایع # 24 چو شب پر روز کوری بازمانده %~% شبان روزی اسیر آز مانده # 25 نه روی آفتاب از دور دیده %~% نه چشمت رشته تای نور دیده # 26 نیندیشی که چون خورشید جبار %~% ز برج وحدتی آید پدیدار # 27 دلت شایستگی ناداده جان را %~% چگونه تاب آرد نور آن را # 28 برو شایستگی خویش کن ساز %~% چو ذره پیش آن خورشید شو باز # 29 برا ای ذره زین روزن که داری %~% که نیست این خانه بس روشن که داری # 30 ترا رفتن ازین روزن صوابست %~% که صحرای جهان پر آفتابست # 31 تو می‌گویی که نور من چنانست %~% که کس از نور من قدرم ندانست # 32 سخن از قدر خود تا چند رانی %~% اگر خواهی که قدر خود بدانی # 33 کفی خاک سیه بر گیر از راه %~% نقش کن پس ببادش ده هم آنگاه # 34 بدان کاغاز و انجام تو در کار %~% کفی خاکست اگر هستی خبردار # 35 تو مشتی خاک و چندینی تغیر %~% تفکر کن مکن چندین تکبر # 36 تکبر می‌کنی ای پاره خون %~% ز چندین ره گذر افتاده بیرون # 37 برو از سر بنه کبر و بر اندیش %~% که تا تو کیستی و چیست در پیش # 38 خوشی دل بر جهان بنهاده ای تو %~% ببین تا خود کجا افتاده‌ای تو # 39 چنین چرخی که گردتست گردان %~% چنین گویی که زیرتست میدان # 40 اگر تو رفع و خفض آن نبینی %~% میان هر دو ساکن چون نشینی # 41 رهی جویی بفکرت همچو مردان %~% بگردی در مضیق چرخ گردان # 42 بسوی آشیان خود کنی ساز %~% درین عالم بجای خود رسی باز # 43 بگردی گرد این مردار خانه %~% نترسی از طلسمات ms102 زمانه # 44 چه گر دریا همی بینی تو خاموش %~% ولی می‌ترس کاید زود در جوش ~~PageV15P004 # 1 عزیزی بر لب دریا باستاد %~% نظر از هر سوی دریا فرستاد # 2 یکی دریا همی دید آرمیده %~% یکی فطرت بحدش نارسیده # 3 بدریا گفت ای بس بی نهایت %~% ز آرام تو می‌ترسم بغایت # 4 که گرموجی برآید یک دم از تو %~% بسی کشتی که افتد بر هم از تو ~~PageV15P005 ### | [ abkhsh 16 ] # 1 گرت ملک جهان زیر نگین است %~% بآخر جای تو زیر زمین است # 2 نماند کس بدنیا جاودانی %~% بگورستان نگر گر می‌ندانی # 3 جهان را چون رباطی با دود ردان %~% کزین در چون درآیی بگذری زان # 4 تو غافل خفته وز هیچت خبرنه %~% بخواهی مرد گر خواهی وگرنه # 5 کسی کش مرگ نزدیکی رسیدست %~% چنین گویند کو رگ برکشیدست # 6 تو هم ای سست رگ بگشای دیده %~% کز اول بوده رک برکشیده # 7 ترا گر تو گدایی گر شهنشاه %~% سه گز کرباس و ده خشتست هم راه # 8 اگر ملکت ز ماهی تا بماهست %~% سرانجامت برین دروازه راهست # 9 چو بر بندند ناگاهت زنخدان %~% همه ملک جهان آنجا زنخ دان # 10 ز هر چیزی که داری کام وناکام %~% جدا می‌بایدت شد در سرانجام # 11 بسی کردست گردون دست کاری %~% نخواهد بود کس را رستگاری # 12 بدین عمری که چندین پیچ دارد %~% مشو غره که پی بر هیچ دارد ~~PageV16P001 # 1 مگر می‌رفت استاد مهینه %~% خری می‌برد بارش آبگینه # 2 یکی گفتش که بس آهسته کاری %~% بدین آهستگی بر خر چه داری # 3 چه دارم گفت دل پر پیچ دارم %~% که گر خر می‌بیفتد هیچ دارم # 4 چو پی بر باد دارد عمر هیچ است %~% ببین کین هیچ را صد گونه پیچ است # 5 چنین عمری کزو جان تو شادست %~% چو مرگ آید بجان تو که بادست # 6 اگر سد سکندر پیش گیری %~% ز وقت خود نه پس نه پیش میری # 7 ترا این مرگ ms103 هم پیشت نهادست %~% ولی روزی دو از پس اوفتادست # 8 چو شاخی را همی بری زدونیم %~% دل شاخ دگر می‌لرزد از بیم # 9 ترا دور فلک چندی گذارد %~% خود این مست استخوان چندی ندارد # 10 همه کار جهان از ذره تا شمس %~% چه می‌پرسی کان لم تعن بالامس # 11 اگر اسکندی دنیای فانیت %~% کند بر تو کفن اسکندرانیت # 12 وگر روبین تر از اسفندیاری %~% بآخر نیز او را چشم داری # 13 نه کوه و گر کوه بلندی %~% چو کاهی گردی از بس مستمندی # 14 نه دریا و گردریای آبی %~% بپالایی و بپذیری خرابی # 15 نه شیر و گر شیر ژیانی %~% تو روبه بازی گردون ندانی # 16 نه پیل و گر خود پیل گیری %~% چو نمردی بسارخکی بمیری # 17 نه خورشید و گرهست این کمالت %~% چو در گردی پدید آید زوالت # 18 نه ماه و گر ماه منیری %~% چو پیش عقده افتادی بگیری # 19 نه سندان و گر سندان و پتکی %~% چو مرگ آید برهواری بلنگی # 20 نه آهن بسختی و بتیزی %~% وگر هستی بیک سستی بریزی # 21 اگر تو شیر طبع و پیل زوری %~% ز بهر طعمه کرمان گوری # 22 همی آن دم که از تن جان برندت %~% میان زیره تا کرمان برندت # 23 چو خفتی در کفن گشتی لگدکوب %~% تو خفته به خوری اما بسی چوب # 24 تو گر خاکی و گر آتش نژادی %~% درین دولاب سیمابی چو بادی # 25 بسا گلبرگ کز تب ریخت از بار %~% شد از تب ریزه تا کرمان بیک بار # 26 چو بزتاچند خواهی بر کمر جست %~% که خواهی کام و ناکام این کمربست # 27 فرواندیش تا چندین زن و مرد %~% کجا رفتند با دلهای پر درد # 28 همه صحرای عالم جای تا جای %~% سراسر خفته می‌بینم سراپای # 29 همه روی زمین فرسنگ فرسنگ %~% تن سیمینست زلفین سیه رنگ # 30 همه کوه و بیابان گام و ناگام %~% قد چون سرو بینم چشم بادام # 31 ms104 همی در هیچ صحرا منزلی نیست %~% که در خاک رهش پرخون دلی نیست # 32 زهر جایی که می‌روید گیاهی %~% برون می‌آید از هر برگش آهی # 33 همه خاک زمین خاک عزیزانست %~% عزیزان برگ و عالم برگ ریزانست ~~PageV16P002 # 1 یکی پرسید از آن دیوانه در ده %~% که از کار خدا ما را خبر ده # 2 چنین گفت او که تا گشتم من آگاه %~% خدا را کاسه گردیدم درین راه # 3 بحکمت کاسه سر را چو بربست %~% ببادش داد و آنگه خرد بشکست # 4 اگر از خاک برگیری کفی خاک %~% بپرسی قصه از خاک غمناک # 5 بصد زاری فرو گرید چو میغی %~% ز یک یک ذره برخیزد دریغی # 6 ز اول روز این چرخ دل افروز %~% دریغ خلق می‌ساید شب و روز # 7 تو گویی بر زمین هر ذره خاک %~% ز فان حال بگشادند بی باک # 8 که ما را زیر خاک افکندی آخر %~% تو هم زود این کمر بربندی آخر # 9 الا یا غافلان تا کی پسندید %~% که ما را زیر پای خود فکندید # 10 در اول چون شما بودیم ما همه %~% چو ما گردید در آخر شما هم ~~PageV16P003 # 1 یکی دیوانه را دید شاهی %~% نهاده کاسه سر پیش راهی # 2 بمجنون گفت با این کاسه در بر %~% چه سودا می‌پزی در کاسه سر # 3 بشه گفتا که شه اندیشه کردم %~% ترا با خویشتن هم پیشه کردم # 4 ندانم کله چون من گداییست %~% و یا خود آن چون تو پادشاییست # 5 بپیمودم بعمری روی عالم %~% ترا قسمت سه گز آمد مرا هم # 6 چه گر داری سپاه و ملک و کشور %~% دو گرده تو خوری دو من برابر # 7 چو تو همچون منی چندین تک و تاز %~% چه خواهی کرد از گردن بینداز # 8 همه ار نفکنی از کردنت کل %~% همه فردا شود در گردنت غل # 9 فکندی همچو سقا آب در پوست %~% نه آبست این که فردا آتشت اوست # 10 ms105 عزیزا غم نگر غم خواریت کو %~% چو بادی عمر شد بیداریت کو # 11 بیک دم مانده چون دم نماند %~% نمانی هیچ و هیچت هم نماند # 12 ز راه چشم خون دل بریزان %~% که خواهی گشت خاک خاک بیزان # 13 اگر گردون نبودی نامساعد %~% نکشتی خاک چندین سیم ساعد # 14 مخسب ای دل سخن بپذیر آخر %~% ز چندین رفته عبرت گیر آخر # 15 بسی بر رفتگان رفتی بصد ناز %~% بسی بر تو روند آیندگان باز # 16 چه می‌نازی اگر عمرت درازست %~% بجان کندن ترا چندین نیازست # 17 اگر عمر تو صد سالست و گربیست %~% جزین دم کاندرویی حاصلت چیست # 18 نصیبت گر ترا صد سال دادست %~% دمی حالیست دیگر جمله بادست # 19 همه عمرت غمست و عمر کوتاه %~% بمرگ تلخ شیرین کرد آنگاه # 20 فرو می‌کرد از غم خون برویم %~% ندانم این سخنها چون بگویم # 21 ز بیم مرگ در زندانی فانی %~% بمردم در میان زندگانی # 22 بسا جانا که همچو نیل در تن %~% همی جوشد درین نیلی نهنبن # 23 چو دیگ عمر سربازست پیوست %~% اگر چون گربه می‌یازد بجان دست # 24 چه سازم من که در دنیای ناساز %~% ندارد گریه شرم و دیگ سرباز # 25 برو ای دل چو دیگی چند جوشی %~% نهنبن ساز خود را از خموشی # 26 درین دیگ بلا پختی بصد درد %~% که هستم چون نمک در دیگ درخورد # 27 سیه دل تر ز دیگی ای گنه کار %~% فرو گیر ای سیه دل دیگت از بار # 28 برون شد دیگت از سر می‌ستیزی %~% که در هر دیگ همچون کفچلیزی # 29 چه گویم طرفه مرغی تو بهر کار %~% که از دیگم برایی سرنگوسار # 30 بتو هر ساعتی جانی دگر نه %~% ز لاف خویش دیگی نیز برنه # 31 ز خوان و کاسه خود چندلافی %~% ز سودا کاسه سردار صافی # 32 همه ملک تو و ملک تو یک سر %~% ز ملکی کم ز گاورسست کمتر # 33 هر آن ملکی که ms106 از جان داریش دوست %~% نیرزد هیچ چون مرگ از پی اوست # 34 اگر ملک تو شد صحرای دنیا %~% سرانجامت دو گز خاکست ماوا # 35 چو بهر خاک زادستی ز مادر %~% برین پشتی چه سازی باغ و منظر # 36 کسی کو خانه چندان ساخت کو بود %~% چو شهدش خانه شیرین و نکو بود # 37 چو جانت شیب خواهد بود در خاک %~% سرمنظر چه افرازی برافلاک # 38 نه ز آغاز و انجامت خبردار %~% میان خاک و خون ماندی گرفتار # 39 نگه کن اول و آخر تو درخویش %~% که تااز پس چه بود و چیست از پیش # 40 رحم بودست جای خون نخستت %~% بخاک آیی ز خون چون خون بشستت # 41 باول می‌شوی از خون پدیدار %~% بآخر زیر خاک ره گرفتار # 42 میان خاک و خون شادی که جوید %~% ترا عاقل درین معنی چه گوید # 43 زهی غفلت که با چندین تم و تاز %~% میان خاک وخون برساختی کار # 44 تو گر پاکی و گر ناپاک رفتی %~% ز خونی آمدی با خاک رفتی # 45 میان خاک و خون شادی چه جویی %~% نه جز بنده آزادی چه جویی # 46 میان چون بندگان در بند محکم %~% که نبود بی غمی فرزند آدم # 47 اگر آکنده از سیم و زر گنج %~% نخواهی خورد یک دم آب بی رنج # 48 میان دربند کین در بر گشادست %~% مکن سستی که سختت اوفتادست # 49 کجا دارد ترا چندین سخن سود %~% برو کاری بدست خود بکن زود # 50 که کاری کان بدست خویش کردی %~% یکی را صد هزاران بیش کردی ~~PageV16P004 # 1 وصیت کرد مردی مال بسیار %~% که چون مردم برند این پیش مختار # 2 که تا این را بدرویشان رساند %~% که مهتر مستحق را به بداند # 3 چو بردند آن همه زر پیش مهتر %~% بقدر نیم جو برداشت زان زر # 4 چنین گفت او که گر در زندگانی %~% بداری این قدر آن مرد فانی # 5 بدست خود بسی بودیش بهتر ms107 %~% که بدهد این همه زر خاصه مهتر PageV16P005 ### | [ abkhsh 17 ] # 1 الا یا غافل افتاده از راه %~% بخواهی مرد غافل وار ناگاه # 2 بغفلت می‌گذاری زندگانی %~% دریغا گر چنین غافل بمانی # 3 ببوی زندگی عمری دویدی %~% ولیک از زندگی بویی ندیدی # 4 بحسرتها چو چشمت راه یابد %~% نگوساری خپویش آنگاه یابد # 5 مثال زنده دنیا بماندی %~% تو بی معنی همه دعوی بماندی PageV17P001 # 1 یکی چندانک در ره ژنده دیدی %~% جز آن کارش نبودی ژنده چیدی # 2 شبی چون پرشدش از ژنده خانه %~% فتادش اخگری اندر میانه # 3 همه ژنده بسوخت او در میان هم %~% کرا در هر دو عالم بود از آن غم # 4 الا یا ژنده چین ژنده چه چینی %~% میان ژنده تا چندی نشستی # 5 چو بهر ژنده داری چشم بر راه %~% بسوزی هم تو و هم ژنده ناگاه # 6 تو پنداری که چون مردی برستی %~% کجا رستی که در سختی نشستی # 7 یقین می‌دان که چون جانت برآید %~% بیک یک ذره طوفانت برآید # 8 نباشد از تو یک یک ذره بی کار %~% بود در رنج جان کندن گرفتار # 9 چو ازگورت برانگیزند مضطر %~% برهنه پا و سر در دشت محشر # 10 چو خوش آتش زدی در خرمن خویش %~% ندانی آنچ کردی با تن خویش # 11 تر این پس روی غول تا کی %~% بدنیا دوستی مشغول تا کی # 12 بدادی رایگانی عمر از دست %~% اگر بر خود بگریی جان آن هست # 13 دمی کان را بها آید جهانی %~% پی آن دم نمی‌گیری زمانی # 14 گرفتی از سر غفلت کم خویش %~% نمی‌دانی بهای یک دم خویش # 15 گهی معجز گهی برهان نمودند %~% گهی توریت و گه قرآن نمودند # 16 ترا از نیک و بد آگاه کردند %~% بسوی حق رهت کوتاه کردند # 17 بگفتندت چه کن چون کن چرا کن %~% هوارا امیل کش کار خدا کن # 18 نه زان بود این همه سختی و درخواست %~% که تا دستار رعنایی کنی راست ms108 # 19 ببازار تکبر می‌خرامی %~% نیارد گفت کس با تو چه نامی # 20 بپوشی جامه با صد شکن تو %~% نیندیشی ز کرباس و کفن تو # 21 ترا تا نشکند در هم سر و پای %~% نگردی سیرنان و جامه وجای # 22 تو تا سر داری و تا پای داری %~% رگ سود و زیان بر جای داری # 23 تو خاکی طبع چندین باد پندار %~% چو سر بنهی ز سر بنهی بیک بار # 24 خوشی خود را غروری می‌دهی تو %~% سبد از آب زود آری تهی تو # 25 چو در خوابی سخن هیچی ندانی %~% چو سر اندر کفن پیچی ندانی # 26 برو جهدی کن ار پیغمبری تو %~% که تا توشه ازین عالم بری تو # 27 تو پنداری بیک طاعت برستی %~% که از غفلت چنین فارغ نشستی # 28 ترا این سخته نیست این کار ای دوست %~% برون می‌باید آمد پاک از پوست # 29 فغان و خامشی سودی ندارد %~% که هستی تو به بودی ندارد PageV17P002 # 1 شنودم من که پیری را مقرب %~% بسختی درد دندان خاست یک شب # 2 فغان می‌کرد تا وقت سحرگاه %~% یکی هاتف زفان بگشاد ناگاه # 3 که یک امشب نداری سر ببالین %~% چرا بر حق زنی تشنیع چندین # 4 دگر شب نیز از شرم خداوند %~% بخاموشی زفان آورد در بند # 5 از آن دردش جگر می‌سوخت در بر %~% ولی افکنده بود از شرم حق سر # 6 یکی هاتف دگر ره دادآواز %~% که با یزدان صبوری می‌کنی ساز # 7 عجب کاری بفتادست ما را %~% که چندینی پر استادست ما را # 8 نه بتوان گفت نه خامش توان بود %~% نه آگه مند نه بیهش توان بود # 9 گر ازین گونه کاری سخت یا دست %~% که فرزندان آدم را فتادست # 10 بگو تا کیست مردم بی نوایی %~% کفی خاکست و روزی ده بقایی # 11 فراهم کرده مشتی استخوان را %~% کشیده پوستی در گرد آن را # 12 بهم گرد آمده مشتی رگ و پی %~% که می‌ریزد ms109 گهی خلط و گهی خوی # 13 بدستی می‌خورد قوتی بصد ناز %~% بدستی نیز می‌شوید ز خود باز # 14 اگر قولی کند بدقول باشد %~% خوشیش از جایگاه بول باشد # 15 فراغت جای او باشد بمبرز %~% چو فارغ شد بدان شیرین کند رز # 16 اگر صحبت کند با سریت وزن %~% تو دانی کاب می‌کوبد بهاون # 17 کفن از کرم مرده می‌کند باز %~% که من ابریشمین می‌پوشم از ناز # 18 بخون دل زر از بیرون درآرد %~% اجل خود زر ستاند خون برآرد # 19 همه بیناییش پیهی نمک سود %~% همه شنواییش لختی خراندود # 20 اگر خاری شود در پای او را %~% بدارد مبتلا بر جای او را # 21 اگر یک بار افزون خورده باشد %~% شکم را چار میخی کرده باشد # 22 وگر خود کم خورد از ضعف و سستی %~% ببرد دل امید از تن درستی # 23 بمانده زنده و مرده بیک دم %~% همه عمرش گرو کرده بیک دم # 24 نه یک دم طاقت سرماش باشد %~% نه تاب و قوت گرماش باشد # 25 نه صبرش باشد اندر هیچ کاری %~% نه طاقت آورد در انتظاری # 26 چو موری سست و زهر اندازد چو مار %~% چو کاهی در سرش کوهی ز پندار # 27 بصد سختی درین زندان بزاده %~% بسی جان کنده آخر جان بداده ~~PageV17P003 # 1 یکی پرسید از آن مجنون معنی %~% که کیست این خلق و چیست این کار دنیا # 2 چنین گفت او که دوغ است این همه کار %~% مگس بر دوغ گرد آمد بیک بار # 3 چه وادیست این که مادروی فتادیم %~% ز دست خویش از سر پی فتادیم # 4 درین وادی همه غولان خویشیم %~% ز اول روز مشغولان خویشیم # 5 چو درمانیم برداریم فریاد %~% بلا چون رفت بگذرایمش از یاد # 6 دریغا رنج برد ما بدنیی %~% غم بسیار و آنرا حاصل نی # 7 اگر از دیده صد دریا بباری %~% خدا داند که تو بر هیچ کاری # 8 عزیزا گر بدست آری کدویی %~% پدید آری ms110 برو چشمی و رویی # 9 کدو پر یخ کنی و آنگه بداری %~% که تا اشگی همی ریز بزاری # 10 چو باران گرچه آن اشگست بسیار %~% بچشم کس ندارد هیچ مقدار # 11 همه در جنب قدرت هم چنانیم %~% اگر خندیم و گر اشگی فشانیم # 12 هزاران دل برین آتش کبابست %~% کرا پروای این یک قطره ‌آبست # 13 نگردد ز اشگ تو حکم خدایی %~% چه گویی با که ای و در کجایی # 14 اگر هر دو جهان نابود باشد %~% خدا را نه زیان نه سود باشد # 15 اگر روزیت بر گیرند از پیش %~% قیاس حق نگیری نیز از خویش # 16 اگر نالی وگر نه کار رفتست %~% همه نقشی از آن پرگار رفتست # 17 بنه تن تا نمالد روزگارت %~% چنین رفتست بادیگر چه کارت # 18 چرا هر چند کاری سخت افتاد %~% ز حیرت بر تو افتادست فریاد # 19 همی پرسی که این چون و آن چگونست %~% چرا این راست دیگر پاشکونست # 20 اگر تو چشم داری چشم کن باز %~% چو کردی چشم بازاندیشه کن ساز # 21 دمی آرام موجودات بنگر %~% ثبات نفس یک یک ذات بنگر # 22 ترا گر عقل و تمییزست رفته %~% چه می‌پرسی همه چیزست رفته # 23 تو ای عطار ره در کوی جان گیر %~% جهان کم گیر گودشمن جهان گیر # 24 تو کر کس نیستی مردار بگذار %~% جهان با دیو مردم خوار بگذار # 25 سلیمان را چو شد انگشتری گم %~% برست از ریش مشتی دیو مردم # 26 قدم در نه ببازار عدم تو %~% چه می‌جویی ز مشتی نو قدم تو # 27 هر آنچ آن باطلست از پیش برگیر %~% ره حق گیر و دل از خویش برگیر # 28 ز حب مال و حب جاه برخیز %~% حجاب خود تویی از راه برخیز # 29 چراجانت زعالم پر گزندست %~% که از عالم ترا قوتی بسندست # 30 اگر این نفس فرتوتت نبودی %~% غم و اندیشه قوتت نبودی # 31 ز خود بگذر قدم در راه دین ms111 زن %~% بت اسن این نفس کافر بر زمین زن # 32 مکن در راه دین یک ذره سستی %~% که نستانند در دین جز درستی ~~PageV17P004 # 1 شنودم از یکی صاحب کرامات %~% که شد روزی جهودی در خرابات # 2 درون می‌کده ویرانه بود %~% که رندان را مقامر خانه بود # 3 گرفته هر دو تن راه قماری %~% ببرده سیم و زر هر یک کناری # 4 جهود اندر قمار آمد بیک بار %~% که تا در باخت آپخش بود دینار # 5 سرایی داشت و باغی هر دو در باخت %~% نماندش هیچ با افلاس درساخت # 6 چو شد دستش ز زر و سیم خالی %~% بشد یک دیده را در باخت خالی # 7 چنان از هرچ بودش عور شد او %~% که چشمی را بباخت و کور شد او # 8 بدوگفتند ای مانده چنین باز %~% مسلمان گرد و دین خویش درباز # 9 چو بشنید این سخن بی دین و پر خشم %~% مسلمان را بزد یک مشت بر چشم # 10 که هر چیزی که می‌خواهی بکن تو %~% مگوی از دین من با من سخن تو # 11 جهودی در جهودی این چنین است %~% ندانم چونست او کو اهل دین است # 12 هر آن خش بود تا یک دیده درباخت %~% ولیکن دل ز دین خود نپرداخت # 13 الا یا در مقامر خانه خاک %~% همه چیزی چنین در باخته پاک # 14 گهی روی چو مه در باختی تو %~% گهی زلف سیه در باختی تو # 15 جوانی را و آن بالای چون تبر %~% درین ره باختی و آمدی پیر # 16 دل پر نور خود را چشم روشن %~% بغفلت باختی در کنج گلخن # 17 بیالودی بشهوت خویشتن را %~% بیالودی بغفلت جان و تن را # 18 اگر وقت آمد ای مرد خرافات %~% سری بیرون کن از کوی خرابات ~~PageV17P005 ### | [ abkhsh 18 ] # 1 دریغا دیده ره بین نداری %~% بغفلت عمر شیرین می‌گذاری # 2 بسر بردی بغفلت روزگاری %~% مگر در گور خواهی کرد کاری # 3 الا ای حرص در ms112 کارت کشیده %~% چو شد قد الف وارت خمیده # 4 اگر طاعت کنی اکنون نه زانست %~% که می‌ترسی که مرگت ناگهانست # 5 بسی شادی بکردی کام راندی %~% کنون چون پیر گشتی بازماندی # 6 ز دارو کردنت ای پیر تا کی %~% بمی باید شدن تدبیر تاکی # 7 نشد یک ذره کم ای پیر آزت %~% نکردستند گوی از شیر بازت # 8 کنون زشتست حرص از مردم پیر %~% گنه خود چون بود با موی چوی شیر # 9 چو مویت شیر شد ای پیرخیره %~% مکن آلوده شیرت را بشیره # 10 بکف در آتشین داری نواله %~% که در پیری بکف داری پیاله # 11 چو می‌شویی بآب تلخ تن را %~% بشوی از اشگ شور خود کفن را # 12 مکن روباه بازی و بیارام %~% که پیه گرگ در مالیدت ایام # 13 نمی‌ترسی که از کوی جهانت %~% تو غافل در ربایند از میانت # 14 تو خوش بنشسته و گردون دونده %~% تو مرغ دانه کش عمرت پرنده # 15 تو خفته عمر بر پنجاه آمد %~% کنون بیدار شو که گاه آمد # 16 چو گر عمری بدنیا خون گرستی %~% نه بس کاریست این کاکنون کرستی # 17 چه کارست این که در دنیا فانیست %~% جهانی کار کار آن جهانیست # 18 غم خود خور که کس را از تو غم نیست %~% چه می‌گویم ترا حقا که هم نیست # 19 ترا افتاد اگر افتاد کاری %~% که کس را نیست بر دل از تو باری # 20 ز مرگت گر کسی دل ریش دارد %~% ز خود ترسد که آن در پیش دارد # 21 کسی کز مرگ تو بسیار گرید %~% ز مرگ خود بترسد زار گرید # 22 زمانی لب زخندیدن بندد %~% بصد لب یک زمان دیگر بخندد # 23 ترا افتاد کار ای پیرخون خور %~% بایمان گر توانی جان برون بر # 24 نخواهی بود با کس در میانه %~% تو خواهی بود با تو جاودانه # 25 نترسی زانک فرداهم درین سوز %~% همه با خود گذارندت چو امروز # 26 کنون من ms113 گفتم و رفتم بزودی %~% بکشتم می ندانم تا درودی # 27 کنون با گفت افتادست کارم %~% که گر طاعت کنم طاقت ندارم # 28 کنون آن بادها از سر برون شد %~% که زیر خاک می‌باید درون شد # 29 کنون چون زندگانی رخت دربست %~% بسوی خاک رفتم باد در دست # 30 کنون گر شاد و گر غمناک رفتم %~% دلی پر آرزو با خاک رفتم # 31 جهان پر غمم بسیار دم داد %~% سپهر گوژ پشتم پشت خم داد # 32 غم من چند خواهد کرد بردار %~% ندارم جز ز فانی هیچ بر کار # 33 بسی در دین و دنیا راز راندم %~% بدین نرسیدم و زان باز ماندم # 34 دمم شد سرد و دل برخاست از دست %~% که بر فرقم زپیری برف بنشست # 35 چو شد کافور موی مشگ بارم %~% کفن باید که من کافور دارم # 36 همه مویم تا سپیدی جایگه کرد %~% جهان بر من سر پستان سیه کرد # 37 چنان افتاده‌ام از پای پیری %~% که از کس می‌نیابم دست گیری # 38 جوانان طعنه خوش می‌زنندم %~% بطعنه در دل آتش می‌زنندم # 39 ولیکم هست صبپر آنک ایشان %~% چو من بیچاره گردند و پریشان ~~PageV18P001 # 1 بدید از دور پیری را جوانی %~% خمیده پشت او همچون کمانی # 2 ز سودای جوانی گفت ای پیر %~% بچندست آن کمان پیش آی زرگیر # 3 جوان را پیر گفت ای زندگانی %~% مرا بخشیده‌اند این رایگانی # 4 نگه می‌دار زر ای تازه برنا %~% ترا هم رایگان بخشند فردا # 5 چو سالم شست شد نبود زیانی %~% اگر من شست را سازم کمانی # 6 مرا در شست افتادست هفتاد %~% چنین صیدی کرا در شست افتاد # 7 ز شست آن کمان تیری شود راست %~% ز شست من کمان گوژ برخاست # 8 از آن شست و کمان قوت شود بیش %~% ازین شست و کمان دل می‌شود ریش # 9 ز پیری گر چه گشتم مبتلایی %~% نشد جز پشت گوژم هیچ جایی # 10 اگرچه پر شدست اقلیم از ms114 من %~% درستم شد که پر شد نیمی از من # 11 نشست اندر برم پیری چنان زود %~% که هرگز برنخاست از سر چنان دود # 12 بسر دیوار عمر اندرز دم دست %~% چه برخیزد از آن چون عمر بنشست # 13 چو آمد کوزه عمرم بدردی %~% نه قوت ماند و نه نیرو نه مردی # 14 اگر گه گه بشهوت بر دمی دست %~% چو در پای آمدم با سردلم جست # 15 ازین پس نیز ناید کار از من %~% که آمد مدتی بسیار از من # 16 بسی ناخوردنیها خوردم و رفت %~% بسی ناکردنیها کردم و رفت # 17 برآمد ز آتش دل از جگر دود %~% که رفتم زود و بس دیرم خبر بود # 18 اگرچه عقل بیش اندیش دارم %~% چه دانم تا چه غم در پیش دارم # 19 برفت از دیده و دل خواب و آرام %~% که تا چون خواهدم بودن سرانجام # 20 دلم از بیم مردن در گدازست %~% که مرکب لنگ و راهم بس درازست # 21 چو از روز جوانی یاد آرم %~% چو چنگ از هر رگی فریاد آرم # 22 اجل دانم که تنگم در رسیدست %~% که دور عمر دوری در کشیدست # 23 دریغا من که از اسباب دنیا %~% فرو رفتم بدین گرداب دنیا # 24 یکی گنجی طلب می‌کردم از خویش %~% چو برخاست آن حجاب و گنج از پیش # 25 شبی چون دست سوی گنج بردم %~% شدم بی جان دریغا رنج بردم # 26 برون رفتم بصد حسرت ز دنیا %~% چه خواهد ماند جز حیرت ز دنیا # 27 زهی سودای بی حاصل که ما راست %~% زهی اندیشه مشکل که ما راست # 28 زیان روزگار خویش ماییم %~% حجاب خویشتن در پیش ماییم # 29 از آن آلودگان کار خویشیم %~% که جمله عاشق دیدار خویشیم # 30 همه در مهد دنیا سیر خوابیم %~% همه از مستی غفلت خرابیم # 31 خداوندا مرا پیش از قیامت %~% از آن معنی کنی بویی کرامت PageV18P002 ### | [ abkhsh 19 ] # 1 ترا در ره بسی ریگست ای دوست ms115 %~% ز یک یک ریگ بیرون آی از پوست # 2 ز یک یک ریگ اگر تو می‌کشی بار %~% بسی به زانک از کوهی بیک بار # 3 هوا و کبر و عجب و شهوت و آز %~% دروغ و خشم و بخل و غفلت و نار # 4 همه سر در کمینت می‌شتابند %~% که تا چون بر تو ناگه دست یابند # 5 همه ریگیست اگر در هم زند دست %~% شود کوهی و در زیرت کند پست # 6 بپرهیز از دل تو مرد دین است %~% که کوه آتشین دوزخ اینست # 7 یقین می‌دان که هرچ آرایش است آن %~% همه جان ترا آلایش است آن # 8 چه خواهی آنچ ناپرورده تست %~% چه جویی آنچ ناگم کرده تست # 9 اگر حق یک درم از داده خویش %~% ز تو بستاند ای افتاده خویش # 10 چنان ناحق شناسی تو گیرد %~% دو گیتی ناسپاسی تو گیرد # 11 تویی اینجا بیک جوزر چنین هست %~% ولی صد ملک آنجا دادی از دست # 12 ترا چون جای اصلی این جهان نیست %~% بدنیا غره بودن جای آن نیست # 13 جهان بی وفا جز ره گذر نیست %~% ترا چندین تحمل در سفر نیست # 14 خردمندا تو جانی و تنی آی %~% چراغی در میان گلخنی آی # 15 چو خواهد گشت گلخن بوستانت %~% چراغی گو درین گلخن بمانت # 16 درین نه کاسه جان سوز دل گیر %~% گرت روزی عروسی کرد تقدیر # 17 عروسی گر کنی بردار بانگی %~% منادی کن که کاسه ده بدانگی # 18 اگر چون یونسی در قعر عالم %~% چو جانت جوف ماهی شد مزن دم # 19 وگر چون یوسفی با روی چون ماه %~% قناعت کن درین بیغوله چاه # 20 قناعت کن بآبی و بنانی %~% حساب خود چه گیری باز یابی # 21 همه کار جهان ناموس و نام است %~% اگر نه نیم نان روزی تمام است # 22 برو هر روز ساز نیم نان کن %~% دگر بنشین و کار آن جهان کن # 23 فراغت در قناعت هرک ms116 دارد %~% ز مهر و مه کلاهش ترک دارد PageV19P001 # 1 درآمد آن فقیر از خانقاهی %~% نهاده بر سر از ژنده کلاهی # 2 یکی گفتش بطیبت ای خردمند %~% کلاه ار می‌فروشی قیمتش چند # 3 جواب این بود آن درویش دین را %~% بکل کون نفروشم من این را # 4 بسی خلقم خریدار کلاه‌اند %~% بکل کون از من می بخواهند # 5 بنفروشم که دانم بهتر ارزد %~% که یک نخ زو دو گیتی گوهر ارزد # 6 چه دانی تو که من در سر چه دارم %~% چو من خود بی سرم افسر چه دارم # 7 دلا بیدار شو گر هست دردیت %~% که ناوردند بهر خواب و خوردیت # 8 گرفتم جمله عالم بخوردی %~% ندانی جستن از مردن بمردی # 9 ترا تا کی ز تو ای آفت خویش %~% تویی آفت تو هم برخیز از پیش # 10 بگو تا کی ز بی شرمی و شوخی %~% چه سنگین دل کسی کویی کلوخی # 11 بکن هرچت همی باید کژ و راست %~% اگر این را نخواهد بود واخواست # 12 اگر چون خاک ره زر خواهدت بود %~% ز خاک راه بستر خواهد بود # 13 ترا چرخ فلک در چرخه انداخت %~% که بر یک جو زرت صد نرخه انداخت ~~PageV19P002 # 1 بسگ گفتند زر داری سگ از ننگ %~% گهی فریاد می‌کرد و گهی جنگ # 2 چو سگ از ننگ زر فریاد دارد %~% بیک جو خواجه چون دل شاد دارد # 3 سگ اندر ننگ زردر جنگ و بانگیست %~% ترا زر می‌کند بانگ ارچه دانگیست # 4 ز جایی گر ترا دانگی درافتد %~% ترا زان زر سقط بانگی درافتد # 5 اگر صد بدره زر برفشانی %~% بود کم دانکی آن میزبانی # 6 الا ای مرد دنیا دار مستی %~% چه خواهی دید زین دنیاپرستی # 7 چرا در بت پرستی ای هو جوی %~% بسان کافران آورده روی # 8 چرا داری طریق کافران رت %~% که تو زر می‌پرستی کافران بت # 9 بتی رز نیست صد من پیش کفار %~% ترا یک جو زرست ms117 ای مرد دین دار # 10 برو دنیا بدنیا دار بگذار %~% زر و بت در کف کفار بگذار # 11 نشاید زر بجز بت ساختن را %~% نشاید بت بجز انداختن را # 12 اگر صد گنج زر در پیش گیری %~% بروز واپسین درویش میری PageV19P003 # 1 سؤالی کرد آن دیوانه شه را %~% که تو زر دوست داری یا گنه را # 2 شهش گفتا کسی کز زر خبرداشت %~% شکی نبود که زر رادو ستر داشت # 3 بشه گفتا چرا گر عقل داری %~% گناهت می‌بری زر می‌گذاری # 4 گنه با خویشتن در گور بردی %~% همه زرها رها کردی و مردی # 5 ترا چون جان ببایدکرد تسلیم %~% چه مقصود از جهانی پر زر و سیم # 6 تو با دنیا نخواهی بود انباز %~% برو با لقمه و خرقه می‌ساز # 7 اگر بر خاک و گر بر بوریایی %~% چو با دنیا نیفتی پادشایی # 8 چو تو بی محنتی نانی نیابی %~% چو تو بی رنج خلقانی نیابی # 9 چرا خود را بسختی درفکندی %~% بدست تیره بختی درفکندی # 10 ترا چون خرقه و نانی تمامست %~% فزون جستن ز بهر ننگ و نامست # 11 چرا در بند خلقی باز مانده %~% جگر پر خون و دل پر آزمانده # 12 شوی از یک جو زر دل بدونیم %~% که تا گویند او مردیست با سیم # 13 برای نیم نان ای مرد غمناک %~% چه ریزی آب روی خویش برخاک # 14 عزیزا کاه برگی بار منت %~% گران تر آمد از صد کوه محنت PageV19P004 # 1 یکی پرسید از آن شوریده ایام %~% که تو چه دوست داری گفت دشنام # 2 که هر چیزی که دیگر می‌دهندم %~% بجز دشنام منت می‌نهندم # 3 چرا چندین تو اندر بند خلقی %~% بدان ماند که حاجتمند خلقی # 4 که گر ناگاه سیمی بر تو بشکست %~% نگیرد کس بیک جو زرترادست # 5 اگر از جوع گردی نیم مرده %~% برای تکیه کردن نیم گرده # 6 اگر روزی بباشی بهر دو نان %~% ترا از پای بنشانند دو ms118 نان # 7 ببین تا از کرم پروردگارت %~% نشاند اندر نمازی چند بارت # 8 ترا چون چشم برجانست وجانان %~% دلت را کی سرجانست و جانان # 9 چو نان از خوان ستانی خوان بود شوم %~% که بی‌شک خوان بیش از نان بود ~~شوم # 10 چه گردی گرد خوان و شاه چندین %~% که مشتی عاجزند و خوار و مسکین ~~PageV19P005 # 1 بر دیوانه بی دل شد آن شاه %~% که ای دیوانه از من حاجتی خواه # 2 چو خورشیدست تا جم چرخ و رخشم %~% چرا چیزی نخواهی تا ببخشم # 3 بشه دیوانه گفت ای خفته در ناز %~% مگس را دار امروزی ز من باز # 4 که چندان این مگس در من گزیدند %~% که گویی در جهان جز من ندیدند # 5 شهش گفتا که این کار آن من نیست %~% مگس در حکم و در فرمان من نیست # 6 بدو دیوانه گفتا رخت بردار %~% که تو عاجزتری از من بصد بار # 7 چو تو بر یک مگس فرمان نداری %~% برو شرمی بدار از شهریاری # 8 بگرد خواجه و شه چند گردی %~% گریزی جوی زین خلقان بمردی # 9 چو می‌بینی که دایم خلق بسیار %~% بماندند از پی دنیا طلب کار # 10 همه بنشسته یک یک دم بغم در %~% همی بندند یک یک جو بهم بر # 11 کجا چون طبع مردم خوی گیرست %~% ز هر کس آدمی عادت پذیرست # 12 چو ایشان حال ایشان باز دانی %~% تو نیز از جهل خود در آزمانی # 13 ترا گرچه توانگر سیم دارست %~% و یا درویش در صد اضطرارست # 14 ترا از هر دو چون سود و زیان نیست %~% چرا پس در تنت زین غصه جان نیست # 15 ز درویش و توانگر در ره آز %~% ببین تا خود چه می‌گردد بتو باز # 16 اگر کم گردد از عمر تو ده سال %~% غمت نبود گر افزونت شود مال # 17 ترا مالت ز عمر و جان فزونست %~% ندانم کین چه سود او جنونست # 18 الا ms119 ای بی خبر تا کی نشینی %~% قناعت کن اگر مرد یقینی # 19 چو بالش نیست با خشتی بسربر %~% چو خوبی نیست با زشتی بسربر # 20 چو دادی نیم نان این نیم جان را %~% فرا سر بر چنان کاید جهان را ~~PageV19P006 # 1 شبی خفت آن گدایی در تنوری %~% شهی را دید می‌شد در سموری # 2 زمستان بود و سرما بود بسیار %~% گدا با شاه گفت ای شاه هشیار # 3 تو گرچه بی‌خبر بودی ز سرما %~% فرا سرآمد این شب نیز بر ما # 4 عزیزا در بن این دیر گردان %~% صبوری و قناعت کن چو مردان # 5 بمردی صبر کن بر جای بنشین %~% بسر می در مدو وز پای بنشین # 6 حکیمی در مثل رمزی نمودست %~% که صبر اندر همه کاری ستودست # 7 همه خذلان مردم از شتابست %~% خرد را این سخن چون آفتابست # 8 شتاب ازحرص دارد جان مردم %~% نگه کن حرص آدم بین و گندم # 9 اگر نه حرص در دل راه داری %~% کجا از جنت الماوی فتادی # 10 ز آدم حرص میراثست ما را %~% درازا محنتا آشفته کارا PageV19P007 # 1 بگوش خود شنودستم ز هر کس %~% که موری را بسالی دانه بس # 2 ز حرص خود کند در خاک روزن %~% گهی گندم کشد گه جوگه ارزن # 3 اگر بادی برآید از زمانه %~% نه او ماند نه آن روزن نه دانه # 4 چو او را دانه سالی تمام است %~% فزون از دانه جستن حرام است # 5 مثال مردم آمد حال آن مور %~% که نه تن دارد و نه عقل و نه زور # 6 شده در دست حرص خود گرفتار %~% بنام و ننگ و نیک و بد گرفتار # 7 همی ناگاه مرگ آید فرازش %~% کند از هرچ دارد خوی بازش # 8 هر آن چیزی که آنرا دوست تر داشت %~% دلش باید ازو ناکام برداشت # 9 چو بستاند اجل ناگاه جانش %~% سر آرد جمله کار جهانش # 10 نه او ماند نه آن حرصش ms120 که بیش است %~% کدامین خواجه صد درویش پیش است ~~PageV19P008 # 1 شنودم من که موشی تیز دیده %~% ز چنگ گربگان خون ریز دیده # 2 برون آمد ز سوراخی چنان تنگ %~% که با تنگی او بودی جهان تنگ # 3 بکنج خانه کورا گمان بود %~% قضا را خایه مرغی نهان بود # 4 بسوی بیضه آمد پای برداشت %~% ولی دستش نداد از جای برداشت # 5 نه بروی چنگل او را ظفر بود %~% نه دندانش ببردن کارگر بود # 6 چو بسیاری بگرد بیضه درگشت %~% عجایب حیله بر ساخت برگشت # 7 بیامد بانک زد موشی دگر را %~% بپیش او فرو گفت این خبر را # 8 درآمد موش زیر بیضه درشد %~% دو دست و پای او گردش کمر شد # 9 گرفتش موش دیگر زود دنبال %~% کشیدش تا به پیش خانه در حال # 10 ز بیرون گربه در پس کمین داشت %~% مگر آن شیر دل بر موش کین داشت # 11 بجست از پس بسوی موش گستاخ %~% مگر بس تنگ بود آن موش سوراخ # 12 در آن تنگی ز بیم گربه ناگاه %~% گرفت آن موش با آن بیضه در راه # 13 بچنگل گربه برکند از همش زود %~% خلاصی داد از حرص و غمش زود # 14 ببین تا چند جان کند آن ستم کار %~% که تا شد هم ببند خود گرفتار # 15 موافق گفت با هم مرد رهبر %~% مثال موش با موش سیه سر # 16 الا ای روز و شب در حرص پویان %~% بحیلت هم چو مور و موش جویان # 17 حریصی بر سرت کرده فساری %~% ترا حرص است و اشتر را مهاری # 18 شبان روزی چو اختر روز کوری %~% اسیر حرص روز و شب چو موری # 19 مدان خون خوردن خود را تنعم %~% فغان از حرص موش و مور مردم # 20 فغان زین عنکبوتان مگس خوار %~% همه چون کرکسان در بند مردار # 21 فغان از حرص موش استخوان رند %~% همه سگ سیرتان زشت پیوند # 22 اگر نه معده خون ms121 خواره بودی %~% کجا مردم چنین بیچاره بودی # 23 شبان روزی فتاده در تک و تاز %~% که تا کار شکم را چون دهد ساز # 24 بمانده در غم آبی و نانی %~% که تا پر گردد این دوزخ زمانی # 25 زهر رنجی که مردم راز خویش است %~% تقاضا شکم از جمله بیش است # 26 شکم از تو برآورد آتش و دود %~% ازین دوزخ بدان دوزخ رسی زود # 27 اگر صوفی ببیند زله تو %~% نشیند بی شکی در پله تو # 28 همی پر کن که گر در تو دلی هست %~% ز تو پهلو تهی کردست پیوست # 29 تو گاو نفس در پروار بستی %~% بسجده کردنش زنار بستی # 30 بمکر آن گاو کز زر سامری کرد %~% سجود آن گاو را خلق از خری کرد # 31 ترا تا گاو نفست سیر نبود %~% اگر صد کار داری دیر نبود # 32 شکم چون پر شد و در ناز افتاد %~% قوی باری ز پشتت باز افتاد # 33 ترا درچاه تن افتاد جانی %~% بدست او ز جایی ریسمانی # 34 بحیلت گرگ نفست را زبون کن %~% برآی از چاه او را سرنگون کن # 35 اگر در چاه مانی هم چو روباه %~% بدرد گرگ نفست در بن چاه PageV19P009 # 1 براهی بود چاهی بس خجسته %~% رسن را در دو سر در دلوبسته # 2 چو از بالا تهی دلوی درآمد %~% ز شیب او یکی پر بر سرآمد # 3 مگر می‌شد یکی سرگشته روباه %~% در آن چاه اوفتاد از راه ناگاه # 4 چودید آن دلو شد در دلو تن زد %~% بدستان دست محکم در رسن زد # 5 یکی گرگ کهن شد با سر چاه %~% درون چاه دید افتاده روباه # 6 برو به گفت اگر مشتاق مایی %~% فرو آیم بگو یا تو برآیی # 7 اگر از چه برون آیی ترا به %~% درین صحرا چو من گرگ آشنا به # 8 جوابش داد آن روباه دل تنگ %~% که من لنگم تو به کایی برلنگ # 9 نشست آن ms122 گرگ در دلو روان زود %~% روان شد دلو چون تیر از کمان زود # 10 همی چندان که می‌شد دلو در چاه %~% ببالا می برآمد نیز روباه # 11 میان راه چون درهم رسیدند %~% بره هم روی یک دیگر بدیدند # 12 زبان بگشاد آن گرگ ستم کار %~% که ای روبه مرا تنها بمگذار # 13 جوابش داد آن روباه قلاش %~% که تو می‌رو من اینک آمدم باش # 14 امان کی یافت آن گرگ دغل باز %~% که با روبه کند گرگ آشتی ساز # 15 چنان آن دلو او را زود می‌برد %~% که گفتی باد صرصر دود می‌برد # 16 همی تا گرگ را در چه خبر بود %~% نگه می‌کرد روبه بر زبر بود # 17 چه درمان بود آن گرگ کهن را %~% که درمان نیست این سخن را # 18 چو در چاه اوفتاد آن گرگ بدخوی %~% رهایی یافت روباه سخن گوی # 19 تنت چاهیست جان در وی فتاده %~% ز گرگ نفس از سر پی فتاده # 20 بگو تا جان بحبل الله زند دست %~% تواند بوک زین چاه بلا رست # 21 سگیست این نفس در گلخن بمانده %~% ز بهر استخوان در تن بمانده # 22 اگر با استخوان کیبویی تو %~% مباش ایمن سگی در پهلویی تو PageV19P010 # 1 مگر آن گربه در بریانی آویخت %~% ربود از سفره بریانی و بگریخت # 2 یکی شد تا ز پیشش ره بگیرد %~% مگر آن گربه را ناگه بگیرد # 3 عزیزی آن بدید از دور ناگاه %~% که می‌زد گربه را آن مرد در راه # 4 بدو گفت ای ز دل رفته قرارت %~% بیفتادست با این گربه کارت # 5 تو آن سگ را زن ای سگ طبع ناساز %~% که بریانی ستاند گربه را باز # 6 زهی خوش با سگی تازی نشسته %~% بپیش سگ بدمسازی نشسته # 7 بپیش سگ بسوزن دادن آیند %~% چو سوزن داده شد تیغ آزمایند # 8 بکار سگ بسی گردی تو شیری %~% هنوز این سگ نیاوردست سیری # 9 تو سگ را بند کن ms123 روزی نهاست %~% که گردن بسته با سگ گشادست # 10 فرو ماندی همی چون مبتلایی %~% که چون قوتی بدست آری ز جایی # 11 تو بر رزاق ایمن باش آخر %~% صبوری ورز وساکن باش آخر # 12 ز کافر می‌نگیرد رزق خود باز %~% کجا گیرد ز مرد پر خرد باز ~~PageV19P011 # 1 حکایت کرد ما را نیک خواهی %~% که در راه بیابان بود چاهی # 2 از آن چه آب می‌جستم که ناگاه %~% فتاد انگشتری از دست در چاه # 3 فرستادم یکی را زیر چه سار %~% که چندانی که بینی زیر چه بار # 4 همه در دلو کن تا برکشم من %~% بود کانگشتری بر سر کشم من # 5 کشیدم چند دلو بار از چاه %~% فراوان بار جستم بر سر راه # 6 یکی سنگ سیه دیدم در آن خاک %~% چو گویی شکل او بس روشن و پاک # 7 برافکندم که تا سنگی گران هست %~% ز دستم بر زمین افتاد وبشکست # 8 دو نیمه گشت و کرمی از میانش %~% برآمد سبز برگی در دهانش # 9 زهی منعم که در پروردگاری %~% میان سنگ کرمی را بداری # 10 بچاه تیره در راه بیابان %~% میان سنگ کرمی را نگه بان # 11 حریصا لطف رزاقی او بین %~% عطا و نعمت باقی او بین PageV19P012 # 1 زنی بد پارسا شویش سفر کرد %~% نه شویی و نه برگی داشت در خورد # 2 یکی گفتش بتنهایی و خواری %~% نه نانی نه زری چون می‌گذاری # 3 زنش گفتا که تنها نیستم من %~% که اندر قربت مولیستم من # 4 مرا بی شوی روزی به شود راست %~% که روزی خواره شد روزی ده اینجاست # 5 تو ای مرد از زنی کم می‌نمایی %~% چنینی و آی تو در وا چرایی # 6 زناشایست و شایست من و تو %~% بلاست این بیش وایست من و تو PageV19P013 # 1 من این نکته ز درویشی شنودم %~% که گفت اندر طواف کعبه بودم # 2 یکی سرگشته بسرشته از نور %~% شده تیرش کمان و مشک کافور ms124 # 3 مرا از هرچه باشد بیش یا کم %~% یکی مسواک بود از مال عالم # 4 بدو گفتم که ای پیر کهن زاد %~% کزین مسواک می‌خواهی ترا باد # 5 جوابم داد آن پیر سخن ساز %~% که من وایست را در چون کنم باز # 6 که گر گردد در بایست بازم %~% نیاید تا ابد دیگر فرازم # 7 فرو بستم من این در را بصد سال %~% کنون چون برگشایم آخر حال # 8 تو نامرده نگردد حرص تو کم %~% که درد حرص را خاکست مرهم # 9 نشیب حرص شیبی بی فرازست %~% درازی امل کاری درازست # 10 بکرم قز نگر کاندر جوانی %~% کند زیر کفن خود را نهانی # 11 ز حرص خویش و سرگردانی خویش %~% بسی چپ راست برگردد پس و پیش # 12 چو از گشتن نماند در تنش روز %~% نهد خود را بدست خویش در گور # 13 بهر چیزی که گرد آورد صد بار %~% بیک ره در میان گردد گرفتار # 14 مرا آید زبوتیمار خنده %~% لب دریا نشسته سرفکنده # 15 فرو افکند سر دردرمحنت خویش %~% نشسته تشنه و دریاش در پیش # 16 همیشه با دلی تشنه در آن غم %~% که گر آبی خورم دریا شود کم # 17 درین معنی تو بو بیمار خویشی %~% کزین محنت ز بوتیمار بیشی # 18 تو بوتیمار با آبی در آتش %~% بخور تو اینچ داری این زمان خوش # 19 دمی خوش باش غوغا را که دیدست %~% بخور امروز فردا را که دیدست # 20 ز دنیا رشته تاری را بمگذار %~% که شد از سوزنی عیسی گرفتار # 21 سخاوت کن که سرهای بخیلان %~% نمی‌زیبد مگر در پای پیلان # 22 چنان بندیست برجانشان نهاده %~% که ابروشان نبیند کس گشاده # 23 بخیلان را ز بخل خویش پیوست %~% نه دنیا و نه دین در هم زند دست # 24 ز خر طبعیست این کز چوب بسیار %~% جوی ندهی و جان بدهی زهی کار ~~PageV19P014 # 1 بشهر ما بخیلی گشت بیمار %~% که نقدش بود پنجه بدره دینار # 2 ms125 ز من آزاد مردی کرد درخواست %~% که او را کرد باید شربتی راست # 3 مرا نزد بخیل آورد آن مرد %~% یکی صد ساله دیدم درآن درد # 4 ژ بیماری درد آز خفته %~% همه مدهوشی ببستر باز خفته # 5 دلش با مرگ نزدیکی گرفته %~% همه سوییش تاریکی گرفته # 6 فتاده بر رخش عکس بخیلی %~% لبش از ناخورایی گشته نیلی # 7 گلابش یافتم یک شیشه در بر %~% بگل بگرفته محکم شیشه را سر # 8 یکی را گفتم آن گل درفکن زود %~% گلاب از شیشه بر بیمار زن زود # 9 بزد از بیم بانگی مرد بیمار %~% که آن گل برمکن از شیشه زنهار # 10 که گر آن شیشه را گل برکنی تو %~% بتر زان کز تنم دل برکنی تو # 11 چو زین بوی خوشم دل هست ناخوش %~% مزن از آب گل جانم در آتش # 12 بگفت این وزین عالم برون شد %~% نمی‌دانم دگر تا حال چون شد # 13 چو آن بیچاره دل را پاک کردند %~% بصد زاری بزیر خاک کردند # 14 بیاوردند زان پس شیشه در پیش %~% گلی کردند ازو سر خاک درویش # 15 چو زاب گل گل آن خاک تر شد %~% دل آن کور مدبر کورتر شد # 16 نمی‌دادش گل آن شیشه دل بار %~% که باشد خاک او زان شیشه گل زار # 17 چو برنامدش از آن یک قطره از دل %~% برآمد زاب گل صد خارش از گل # 18 سرنجام بخیلان باز گفتم %~% ببین تا خود چه نیکو راز گفتم PageV19P015 ### | [ abkhsh 20 ] # 1 چو خواهد شد دورخ در خاک ریزان %~% دورخ در خاک مالید ای عزیزان # 2 براندیشید از آن ساعت که در خاک %~% فرو ریزد دو رخ چون برگ گل پاک # 3 در آن ساعت نه بتوانید نالید %~% نه رخ در پیش او در خاک مالید # 4 کنون باری شما را قدرتی هست %~% شبان روزی بدین سان حضرتی هست # 5 چرا در کار حق سستی نمایید %~% اگر مردید پس چستی نمایید ms126 # 6 بمردی آنگه آید افتخارت %~% که تو کاری کنی کاید بکارت # 7 تو خواهی تا بسی طاعت کنی تو %~% ولی از جهل یک ساعت کنی تو # 8 نخواهد ماند با تو هیچ هم راه %~% مگر سوز دل و آه سحرگاه # 9 تو خود هرگز شبی در درد این کار %~% نداری خویش را تا روز بیمار # 10 مخسب ای دوست تا بیدارگری %~% مگر شایسته اسرار گردی # 11 چرا خفتی تو چون در عمر بسیار %~% نخواهی شد ز خواب مرگ بیدار # 12 بروبا گورت افکن خواب خود را %~% مگر بیدار گردانی خرد را # 13 ببین کین آفتاب مانده عاجز %~% نکرد از خواب چشمی گرم هرگز # 14 گرت چون آفتاب این درد باشد %~% ز بی خوابیت رویی زرد باشد # 15 الا ای روز و شب در خواب رفته %~% برآمد صبح پیری و تو خفته # 16 نمی‌ترسی که مرگت خفته گیرد %~% دلت را خفته و آشفته گیرد # 17 تو درخوابی و بیداران برفتند %~% عزیزان وفاداران برفتند # 18 تویی در کیسه این دهر خود رای %~% بمانده هم چو سیم قلب برجای # 19 ز غفلت بر سر غوغا بماندی %~% سری پر لاف و پر سودا بمانده # 20 گرفتم شب نخفتی صبح گاهان %~% خراخفتی چو خفتی دیرگاهان # 21 مکن در وقت صبح ای دوست سستی %~% که داری ایمنی و تن درستی # 22 چو پیدا شد نسیم صبح گاهی %~% در آن ساعت بیابی هرچ خواهی # 23 هر آن خلعت کزان درگاه پوشند %~% چوآید صبح دم آنگاه پوشند # 24 چو شب از صبح گردد حلقه درگوش %~% درآید ذرهای خاک درجوش # 25 دلی کو از حقیقت بوی دارد %~% ببیداری آن دم خوی دارد # 26 ترا گر سوی آن درگاه راهیست %~% بوقت صبح خون آلود آهیست # 27 دلا آن دم دمی از خواب دم زن %~% بآهی حلقه را بر حرم زن # 28 برآر از سینه پرخون دمی پاک %~% که بسیاری دمد صبح و تو در خاک # 29 بگیر آن حلقه را ms127 در وقت شبگیر %~% دل شوریده را درکش بزنجیر # 30 و یا بنداز دل دیوانه بر گیر %~% خوشی فریاد مشتاقانه برگیر # 31 زفان بگشای با حق رازی می‌گوی %~% غم دیرینه دل باز می‌گوی # 32 خوشی بگری چو باران در عتابی %~% مگر برخیزدت از دل حجابی # 33 در آن دم گر شود آهی میسر %~% ز دنیا و آنچ در دنیاست خوشتر # 34 عزیزا عمر شد در یاب آخر %~% شبان روزی مشو در خواب آخر # 35 بشب خواب و بروزت خواب غفلت %~% که شرمت باد ای غرقاب غفلت # 36 مخسب ای خفته آخر از گنه بس %~% چرا خفتی که گورت خوابگه بس # 37 هزاران جان پر نور عزیزان %~% فدای سجده گاه صبح خیزان # 38 رهی لذت که در شبهای تاری %~% نیاز خویش بر حق عرضه داری # 39 خوشی در خاک می‌مالی رخ خویش %~% بزاری می‌گزاری پاسخ خویش # 40 همه آفاق آرامی گرفته %~% ره تو با حق انجامی گرفته # 41 گشاده پیش او دست نیازی %~% گهی در گریه گه در نمازی # 42 بنه پایی که در پیش چنان کس %~% خلایق خفته و تو باشی و بس # 43 ببستر غافلان باز اوفتاده %~% تو و حق هر دو هم راز اوفتاده # 44 چنین شب گر کند یزدان کرامت %~% نیاری گفت شکرش تا قیامت # 45 خوشا با حق شب تاریک بودن %~% ز خود دور و بدو نزدیک بودن # 46 ازین بهتر چه کار و بار داری %~% که یک شب او بیدار داری # 47 چو صد شب از هوا بیدار بودی %~% بشهوت ریزه در کار بودی # 48 شبی بیدار دار آخر خدا را %~% چو صد شب داشتی نفس و هوا را ~~PageV20P001 # 1 شنودم من که پیری بود کامل %~% نه چون پیران دیگر مانده غافل # 2 نه شب خفتی و نه روز آرمیدی %~% بروز و شب کسش خفته ندیدی # 3 کسی پرسید کای پیر دل افروز %~% چرا هرگز نه شب خفتی و نه روز # 4 بدو گفتا نخسبد مرد ms128 دانا %~% بهشت و دوزخش در شیب و بالا # 5 یکی پیوسته می‌تابند در شیب %~% دگر را می‌دهند آرایش و زیب # 6 میان خلد و دوزخ در زمانه %~% چگونه خوابم آید در میانه # 7 نیاوردست کس خطی بنامم %~% که تا من زین دو جا اهل کدامم # 8 دلی پر تفت و جانی پر تب و تاب %~% چگونه یابد آخر چشم من خواب # 9 چو دل پر تفت و جان پرتاب باشد %~% نگوساری من درخواب باشد # 10 هزاران جان پاک نامداران %~% فدای خلوت بیدارداران # 11 عزیزا چند خسبی چشم کن باز %~% پس زانوی خود خلوت کن آغاز # 12 مباش آخر از آن مستی پریشان %~% که شب مهتاب بنماید بدیشان # 13 چرا خفتی شب مهتاب آخر %~% چه خواهد آمدن زین خواب آخر # 14 نیندیشی که چون عمرت سرآید %~% بسی مهتاب در گورت درآید # 15 ترا زیر کفن بگرفته خوابی %~% فرو آید بگورت ماهتابی # 16 براندیشد کسی چون خواب یابد %~% که در گورش بسی مهتاب تابد # 17 شب مهتاب چون می‌آیدت خواب %~% که عاشق خواب کم یابد بمهتاب # 18 نکو نبود چه گوید مرد هشیار %~% بخفته عاشق و معشوق بیدار # 19 چه معشوق و چه عاشق این چه لافست %~% بخاکی کی رسد پاکی گزافست # 20 تو مرد گلخن نفس و هوایی %~% کجا مردان عشق پادشایی PageV20P002 # 1 شنودم من که وقتی پادشاهی %~% که رویی داشت درخوبی چو ماهی # 2 ز بهر گوی بازی رفت بیرون %~% وزو هر لحظه صد دل خفت در خون # 3 چو گوی حسن در میدان بیفکند %~% فلک از گوی او چوگان بیفکند # 4 رخش لاف جهان آرای می‌زد %~% جهان را حسن او سرپای می‌زد # 5 خرد بر خاک راه او نشسته %~% عرق برگرد ماه او نشسته # 6 غم عشقش زهی سودای بی سود %~% لب لعش زهی حلوای بی دود # 7 چو سرمستی در آن میدان همی گشت %~% وزو نظارگی حیران همی گشت # 8 مگر سرگشته چون شمع با سوز %~% که گلخن ms129 تافتی بیچاره تا روز # 9 بدید از دور روی آن نکو را %~% که داند تا چه کار افتاد او را # 10 ز عشقش آتشی در جانش افتاد %~% که دردی سخت بی درمانش افتاد # 11 دلش در عشق معجون جنون ساخت %~% رخش از اشگ صد هنگامه خون ساخت # 12 دم سرد از جگر می‌زد چو کافور %~% فرو می‌برد آب گرم از دور # 13 بمانده در عجب حالی مشوش %~% ز دست دل دلی در دست آتش # 14 نفس ازجان چون دوزخ بینداخت %~% ز مستی جامه را نخ نخ بینداخت # 15 همی بدرید جان آن عاشق مست %~% بجای جانش آمد جامه در دست # 16 جهان بر چشم او زیر و زبر شد %~% بیفتاد وز مستی بی خبر شد # 17 چگونه پر زند در خون و در گل %~% میان راه مرغ نیم بسمل # 18 بدان سان پر زد آن مسکین بی بار %~% زهی عشق و زهی دردوزهی کار # 19 بآخر هم چنان تا ده شبان روز %~% میان خاک بود افتاده تا روز # 20 برون آمد بمیدان یوسف عهد %~% بزیر چتر چون خورشید در مهد # 21 بتک استاد گلخن تاب در حال %~% دل و جان پرسخن لیکن زفان لال # 22 چو شاه گوی زن چوگان برآورد %~% دل درویش را از جان برآورد # 23 چو از چوگان زلفش یافت بویی %~% بسر می‌شد ز خود بی خود چو گویی # 24 وزیرش وقت دید و جای خالی %~% ز گلخن تاب رمزی گفت حالی # 25 که او ده سال از عشقت شب و روز %~% نه خفت و نه چو شمع آسود از سوز # 26 چو هستت این گدا از نیک خواهان %~% مرا عاتیش کن چون پادشاهان # 27 اگرچه نیست رنگش راز گویی %~% بسوی او فرو انداز گویی # 28 اگرچه ننگ باشد از چنین بار %~% غریبی نبود از شاهان چنین کار # 29 شه از لطفی که او را بود در تاخت %~% بسوی آن گدا گویی بینداخت # 30 بعاشق گفت گویم ms130 ده بمن باز %~% چرا ماندی چنین آخر دهن باز # 31 چو از شاه این سخن بشنید درویش %~% بخاک افتاد و می‌افتاد در خویش # 32 ز چشمش اشک ریزان شد چو باران %~% همی لرزید چون برگ چناران # 33 ز جان صد جام خون بر جامه کرده %~% جهانی گرد او هنگامه کرده # 34 برآوردی بدردی باد سردی %~% که تا هنگامه حالی سرد کردی # 35 بآخر در میان خاک و خواری %~% بگلخن باز بردندش بزاری # 36 دلش مستغرق دریای اندوه %~% ز چشم او زمین چون چشم در کوه # 37 هوا از راه او سردی گرفته %~% ملک از روی او زردی گرفته # 38 چو لختی با جهان هستی آمد %~% دگر ره خروش مستی آمد # 39 فغان می‌کرد وز هر سوی می‌رفت %~% چو باران اشگ او برروی می‌رفت # 40 چو برقی چون در آن صحرا بمانده %~% چو باران اشگ بر صحرا بمانده # 41 دلش از صحن این صحرا برون بود %~% تنش را بسته با صحرای خون بود # 42 بآب چشم صحرا کرده پر گل %~% جهانی درد صحرا کرده بر دل # 43 نه یک محرم که با او راز گوید %~% نه یک هم دل که رمزی باز گوید # 44 اگرچه خوردن و خفتن نبودش %~% ولیکن زهره گفتن نبودش # 45 بدل می‌گفت شاهی عالم افروز %~% که عالم جمله ملک اوست امروز # 46 اگر فرمان دهد در پادشاهی %~% سپه گیرد ز ماهش تا بماهی # 47 وگر یک مردش آرد روی برمن %~% ز نامردی نجنبد موی بر من # 48 برون می‌آید از گلخن گدایی %~% ببوی وصل زین سان پادشایی # 49 اگر برگویم این راز آشکاره %~% بیک ساعت کنندم پاره پاره # 50 چه سازم چون کنم چون کارم افتاد %~% خرم در گل بخفت و بارم افتاد # 51 بآخر مدت ده سال پیوست %~% ز عشق پادشاه از پای ننشست # 52 همه شب تا بروز و روز تا شب %~% ستاده بر درش می‌گفت یا رب # 53 قرار و خواب و آرامش برفته ms131 %~% ببد نامی خود نامش برفته # 54 زهی دولت که خورشید سرافراز %~% بپیش ذره خود می‌شود باز # 55 چو شاه آورد سوی گلخن آهنگ %~% خبر آمد بگلخن تاب دل تنگ # 56 چو چشمش بر جمال شاه افتاد %~% بلرزید و میان راه افتاد # 57 چو شه در روی آن دلداده نگریست %~% سر او در کنار آورد و بگریست # 58 دل پر جوش او را مرهمی کرد %~% خودش می‌کشت و خود ماتم همی کرد # 59 چو سوی هستی خود راه یابند %~% سر خود در کنار شاه یابند # 60 چگونه آورد پروانه آن تاب %~% که بنشیند بر شمع جهان تاب # 61 نبودش طاقت وصل چنان شاه %~% برآورد از زمین تا آسمان آه # 62 گلاب از دیده‌ها بر خویشتن زد %~% بزد یک نعره و جان داد و تن زد # 63 دو دم از خلق آن حیران برآمد %~% یکی بی جان دگر با جان برآمد # 64 برو ای هم چو گلخن تاب عاجز %~% که تاب وصل شاهت نیست هرگز # 65 برو سودا مپز ای پاره خاک %~% که مستغنیست از تو حضرت پاک # 66 هر آن طاعت که چندان پاک کردند %~% فدای راه مشتی خاک کردند # 67 خطاب آمد که ای پاکان درگاه %~% سجود آرید آدم را بیک راه # 68 که افشاندیم چندین سجده پاک %~% ز استغنای خود بر پاره خاک # 69 که ذات ما ازینها بی نیازست %~% چه جای سجده و جای نمازست # 70 برو ای گلخنی گلخن همی تاب %~% درین آتش بصد شیون همی تاب # 71 برو تا چند ازین تزویر و دستان %~% که بیهوده بسی گویند مستان # 72 اگر سلطان بسوی تو کند رای %~% چه سازی چون نه جان داری و نه جای # 73 نه جان آنک حالی پیش آوری %~% نه جای آنکه نزد خویش آری PageV20P003 # 1 شنودم من که موشی در بیابان %~% مگر دید اشتری را بی نگه‌بان # 2 مهارش سخت بگرفت و دوان شد %~% که تا اشتر بآسانی روان شد # 3 چو ms132 آوردش بسوراخی که بودش %~% نبودش جای آن اشتر چه سودش # 4 بدو گفت اشتر ای گم کرده راهت %~% من اینک آمدم کو جایگاهت # 5 ترا چون نیست از سستی سرخویش %~% بدین عدت مرا آری بر خویش # 6 کجا آید برون تنگ روزن %~% چو من اشتر بدین سوراخ سوزن # 7 برو از جان خود برگیر این بار %~% که اشتر گربه افتادست این کار # 8 برو دم درکش ای موش سیه سر %~% که نتوانی شد استر را سیه گر # 9 برو ای مور خود را خانه جوی %~% سخن در خورد خود از دانه گوی # 10 ترا ای موردازآن دل خوش فتادست %~% که کیک تو عماری کش فتادست ~~PageV20P004 ### | [ abkhsh 21 ] # 1 مشو مغرور ملک و گنج و دینار %~% که دنیا یاددارد چون تو بسیار # 2 خدا را زان پرست از جان پرنور %~% که استحقاق دارد وز طمع دور # 3 بهر کاری خدا را یاد می‌دار %~% خدا را تا توی از یاد مگذار # 4 بکاری گر مدد خواهی ازو خواه %~% که به زین در نیابی هیچ در گاه # 5 اگر از خویش خشنودی تو ای دوست %~% یقین می‌دان که آن خشنودی اوست # 6 بطاعت خوی کن وز معصیت دور %~% که ندهد طاعتت با معصیت نور # 7 ز بس تندی مشو بس زود در خشم %~% که ناری هیچ کس را نیز در چشم # 8 مکن از کینه کس سینه پرسوز %~% که خود در سوختن مانی شب و روز # 9 حریصی را مکن بر خویشتن چیز %~% که جان پاک تو گردد ز تن سیر # 10 دروغ و کژمگو از هیچ راهی %~% که نبود زین بتر هرگز گناهی # 11 حسد گر بر نهادت چیر گردد %~% دلت از زندگانی سیر گردد # 12 چو کاری را بخواهی کرد ناکام %~% ببین تا بر چه سان دارد سرانجام # 13 ز بی‌صبری دلت گر سخت خستست %~% صبوری کن مگر در وقت بستست # 14 اگر خواهی که یک هم دم گزینی %~% خردمندی گزین ms133 تا غم نبینی # 15 بصد نا اهل در شو در زمانه %~% که تا اهلی بیابی در میانه # 16 کسی را امتحان ناکرده صد بار %~% مگردانش بر خود صاحب اسرار # 17 مگردان هیچ احمق را گرامی %~% که احمق در غلط افتد زخامی # 18 مگو هرگز بپیش ابلهان راز %~% مده هرگز جواب احمقان باز # 19 مکن کس را ز عام و روستاچیر %~% که خلقی را بظلم از جان کند سیر # 20 بسنگ و هنگ باش و هیچ مشتاب %~% بسر می در مدو مانند سیماب # 21 بمعیار خرد گر سخته گردی %~% چو نیل خام حالی پخته گردی # 22 مریز از پشت خود این آب پاره %~% که در پشت تو گردد پشت واره # 23 بهر کاری که اندر شهوت آیی %~% چو خویشی را دهی از خود جدایی # 24 زفان را خوی کم ده بر سخن تو %~% ز سی دانش در سی بند کن تو # 25 نخست اندیشه کن آنگه سخن گو %~% بسی پرسیدن و گفتن مکن خو # 26 سخن خوش گوی چندانی که گویی %~% که خوش گوییست اصل هر نکویی # 27 مگوی از هیچ نوعی پیش زن راز %~% که زن رازت بگوید جمله سر باز # 28 بدین فرزند را دل دار زنده %~% که آن نقشی بود در سنگ کرده # 29 پسر را از قرین بد نگه دار %~% که مردم از قرین گردد گنه کار # 30 گرامی دار پیران کهن را %~% که در پیری بدانی این سخن را # 31 سخن کم گوی چون گویی نکوگوی %~% نه نیک و بد چنانک آید فرو گوی # 32 سخنهای بزرگان یاد می‌گیر %~% ز هر یک نکته صد استاد می‌گیر # 33 کسی کو در هنر بردست رنجی %~% بخر یک نکته آنکس بگنجی # 34 کسی را کز تو عزت یافت یک بار %~% بنادانی مکن خوارش فلک وار # 35 کسی با تو سخن گوید براندیش %~% مگو کین را شنودستم از این پیش # 36 کسی را کازمودی چند و چونش %~% مکن زنهار دیگر ms134 آزمونش # 37 مکن بدگوی را نزدیک خود رام %~% که بد گوید ترا هم در سرانجام # 38 مبادت هیچ با نادان سر و کار %~% که تا زو ناردت جان کاستن یار # 39 کسی کو کار بد گوید که چون کن %~% مده بازش ز پیش خود برون کن # 40 سخن چین را مده نزدیک خود جای %~% که هر روزت بگرداند بصد رای # 41 همی عیب کسی کان ناپدیدست %~% که حق داند که چونش آفریدست # 42 سوی هر کس چنان گردان نظر را %~% که بهتر بینی از خود هر بتر را # 43 گمان بد مبر بر کس نکو بر %~% حلیمی کن ز کمتر کس فرو بر # 44 برغبت بر همه کس مهربان باش %~% همه کس را چو خورشید جهان باش # 45 اگر خواهی که گردد کعبه آباد %~% دل اهل دلی از خویش کن شاد # 46 نظر از روی نامحرم نگه دار %~% مشو از یک نظر در زیر صد بار # 47 مکن غیبت مده بیهوده دشنام %~% که در حسرت فرو مانی سرنجام # 48 بطیبت کردن ار شمعی فروزی %~% از آن طیبت چو شمعی هم تو سوزی # 49 مده بر باد عمر را رایگانی %~% که کس نشناخت قدر زندگانی # 50 بپاسخ زیر دستان را نکو دار %~% مگر بپسنددت مرد نکوکار # 51 میفکن در سخن کس را بخواری %~% خود افکن باش گراستاد کاری # 52 بچشم خرد منگر سوی کس هم %~% که چون طاوس می‌باید مگس هم # 53 مگو بیهوده کس را ناسزاوار %~% بهر زه هم مرنجان هم میازار # 54 اگر پیش تو آید احمقی باز %~% تکبر کن بپیش احمق آغاز # 55 وگر پیش تو آید مرد یزدان %~% فروتن باش خود را خاک گردان # 56 اگر گرد کسی بسیار گردی %~% اگرچه بس عزیزی خوارگردی # 57 اگر بسیار کس را سر دهی باز %~% ز دردسر فراوان سر نهی باز # 58 بپیران کن تقرب تا توانی %~% که ایشانند آگاه از جوانی # 59 بدرویشان رسان از مال بهری %~% که تا ms135 مالت نگردد مار و زهری # 60 توانگر چون برت آید بخدمت %~% مدار او را برای سیم حرمت # 61 ور آید پیش تو درویش خسته %~% بپرسش تا نگردد دل شکسته # 62 کسی کو بر تو حق دارد بآبی %~% فراموشش مکن در هیچ بابی # 63 مجوی از عیب بر موری فزونی %~% که در قدرت تو چون موری زبونی # 64 نکو بین باش گر عقلت بجایست %~% که گر بی عیب می‌جویی خدایست # 65 مکن در هیچ کاری ناسپاسی %~% رضا ده در قضا گر حق شناسی # 66 اگر قبضیت باشد ناگهانی %~% بگورستان شو و بگری زمانی # 67 مخند و تاتویی اندوهگین باش %~% بکنجی در شو و تنها نشین باش # 68 چو خواهی کز بلا یابی رهایی %~% اسیران را ز زندان ده جدایی # 69 زمانی در سیاست کن توقف %~% که تا از پس نمانی در تاسف # 70 مچخ با هیچ کس در گفت بسیار %~% که نبود سر سگی کردن بسی کار # 71 مکن گستاخ کودک را برخویش %~% که در گل کرده باشی گوهر خویش # 72 مکن در وقت پاسخ پیش دستی %~% که شرطست آن که یک ساعت باستی # 73 سخاوت کن که هر کس کو سخی بود %~% روا نبود که گویم دوزخی بود # 74 دلت خرسند کن تا جان نپوسد %~% که خرسندیست گنجی کان نپوسد # 75 مگو از خویش بسیاری بپاکی %~% بدان خود را که مشتی آب و خاکی # 76 مکن ز اندیشه بیهوده دل ریش %~% که خود اندیشه داری از عدد بیش # 77 مخور حسرت ز غمهای کهن بار %~% که نبود این سخنها را بن و بار # 78 چو عیسی باشد خندان و شکفته %~% که خر باشد ترش روی و گرفته # 79 بخوبی و بزشتی تا توانی %~% مده اقرار بر کس تا ندانی # 80 اگر دل زنده در پرده راز %~% ز مرده جز بنیکویی مگو باز # 81 سخن گرمست گوید چون نگو گفت %~% بجان بپذیر و آن منگر که او گفت # 82 اگر خصمی ms136 شود بر تو بداندیش %~% بنیکویی زفان بندش کن از خویش # 83 مدان زنهار خصم خرد را خوار %~% که شهری شعله سوزد بیک باز # 84 ز بهر خلق نیکویی رها کن %~% نکویی خاص از بهر خدا کن # 85 بترک هرچ گفتی تا توانی %~% دگر مندیش از آن گر کاردانی # 86 چو در ره می‌روی سر پیش می‌دار %~% مبین در خلق و دل با خویش می‌دار # 87 طعام افزون مخور ناگاه و ناساز %~% که آن افزون ترا بی‌شک خورد باز # 88 چو شب در خواب خواهی شد بعادت %~% بگو از صدق دل قوی شهادت # 89 بوقت صبح سر از خواب بردار %~% که آن دم بهترست از خفته مردار # 90 چو هنگام نماز آید فرازت %~% مکن زندیشها باطل نمازت # 91 ز کار عاقبت اندیش پیوست %~% که هر کو عاقبت اندیش شد رست # 92 همیشه حافظ اوقات خود باش %~% بفکرت در حضور ذات خود باش # 93 برون را پاک می‌دار از شریعت %~% بپرهیز از پلیدی طبیعت # 94 درون را نیز در معنی چنان دار %~% که خجلت ناردت گر شد پدیدار # 95 چنان وقتی بدست آرد زمانه %~% که گر گویند روگردی روانه # 96 اگر زر داری و گر پادشاهی %~% بکن چیزی که باز آن کرد خواهی # 97 زفانت چون شود در نزع خاموش %~% همه اندیشها را کن فراموش # 98 مترس آن ساعت و امید می‌دار %~% چراغی را فرا خورشید می‌دار # 99 که هر کو جان دهد بر شادمانی %~% بسی لذات یابد جاودانی # 100 بکارست این مثل اینجا که گویی %~% بجان کندن بباید تازه رویی # 101 مدار از غافلی پند مرا خوار %~% یکایک کار بند و بهره بردار # 102 ترا گر در ره اسرار کارست %~% مدان کس را که به زین یادگارست # 103 بدان این جمله و خاموش بنشین %~% زفان در کام کش وز جوش بنشین # 104 صبوری پیشه کن اینک طریقت %~% خموشی پیشه گیر اینک حقیقت PageV21P001 # 1 بچین شد پیش پیری مرد هوشیار %~% که ما ms137 را از حقیقت کن خبردار # 2 جوابش داد آن پیر طریقت %~% که ده جزوست در معنی حقیقت # 3 بگویم با تو گر نیکو نپوشی %~% یکی کم گفتنست و نه خموشی # 4 ز خاموشیست بر دست شهان باز %~% که بلبل در قفس ماند ز آواز # 5 اگر در تن زدن جانت کند خوی %~% شود هر ذره با تو سخن گوی # 6 چو چشمه تا بکی در جوش باشی %~% که دریا گردی ار خاموش باشی # 7 درین دریا بگوهر هر که ره داشت %~% بغواصیش باید دم نگه داشت ~~PageV21P002 ### | [ abkhsh 22 ] # 1 زهی عطار از بحر معانی %~% بالماس زفان در می‌چکانی # 2 ترا زبید بعالم بار نامه %~% که بر تو ختم شد اسرار نامه # 3 میان چار طان گوژ رفتار %~% برین منوال کسی را نیست گفتار # 4 چنانم قوت طبع است کز فکر %~% چو یک معنی بخواهم صد دهد بکر # 5 در اندیشه چنان مست خرابم %~% که دیگر می‌نیاید نیز خوابم # 6 نیابم خواب شب بسیار و اندک %~% ازین پهلو همی گردم بدان یک # 7 همی رانم معانی را ز خاطر %~% که یک دم خواب یابم بوک آخر # 8 یکی را چون برانم ده درآید %~% بتر را گر برانم به در آید # 9 ز بس معنی که دارم در ضمیرم %~% خدا داند که در گفتن اسیرم # 10 بصنعت سحر مطلق می‌نمایم %~% درین شک نیست الحق می‌نمایم # 11 بحکمت لوح گردون می‌نگارم %~% که من حکمت زیؤتی الحکمه دارم # 12 بمعنی موی از هم می‌شکافم %~% ببین گر پای داری دست بافم # 13 جواهر بین که از دریای جانم %~% همی ریزد پیاپی بر زفانم # 14 ببین این لطف لفظ و کشف اسرار %~% نگه کن معنی ترکیب و گفتار # 15 اگر ما یک سخن گوئیم صد سال %~% همی دوشیزه ماند هم بیک حال # 16 ز ما چندانکه گویی ذکر ماند %~% ولیکن اصل معنی بکر ماند # 17 خردمندا بیا باری سخن بین %~% که می‌گوید سخنهای کهن بین # 18 ms138 هرآنچ آن کهنه می‌گردد قدیدست %~% که لذت از جهان قسم جدیدست # 19 چو من تا رو ز عالم باز بودست %~% ندانم تا سخن پرداز بودست # 20 سخن را طبع عیسی فکر باید %~% چو مریم گر بزاید بکر ماند # 21 ز تحسین درگذشتست این سخنها %~% که شوری دارد این شیرین سخنها # 22 کسی را کارزوی این ضعیف است %~% نمودار منش شعر لطیف است # 23 ز شعر خود نمودارش نمودم %~% ز هر در در و اسرارش نمودم # 24 اگر تو اهل رازی چشم کن باز %~% بغواصی برون گیر از سخن راز # 25 بساط مفسلی گسترده‌ام من %~% بسی دیوانگیها کرده‌ام من # 26 کجاست اهل دلی درگوشه فرد %~% که بنشیند دمی با من درین درد # 27 تو ای عطار اکنون چند ازین گفت %~% کنی آن گفت را پیوند ازین گفت # 28 چنان خواهم که هم چون خاک گردی %~% مگر در زیر پای پاک گردی # 29 چو خاک راه خواهی شد ازین پس %~% چو خاک راه شو در پای هر کس # 30 فروتن شو خموشی گیر پیشه %~% درین هر دو صبوری کن همیشه # 31 ترا می صبر باید کرد حاصل %~% که گفت الصبر مفتاح قلایل # 32 صبوری کن ز حق اندیش پیوست %~% که با حق باشی و با خویش پیوست # 33 گرت باید بهر دم تازه جانی %~% فرو مگذار یاد او زمانی # 34 همی هر دم زدن در بیم و امید %~% بحق سرمایه ملکیست جاوید # 35 چو هر دم می‌توانی یافت نوری %~% چرا دایم نباشی در حضوری # 36 گر از صد چیز می‌یابی شرف تو %~% چه بهتر گر حضور آری بکف تو ~~PageV22P001 # 1 مگر می‌رفت آن دیوانه دل شاد %~% فتادش چشم بر بقال استاد # 2 بدو گفتا که ای مرد نکو نام %~% شکرداری سپید و مغز بادام # 3 چنین گفتا که دارم هر دو بسیار %~% ولیکن تا پدید آید خریدار # 4 بدو دیوانه گفت آخر کجایی %~% چرا آن هر دو خوش را خوش نخایی # 5 ms139 اگر این هر دو بفروشی بصد ناز %~% ازین هر دو چه خوشتر می‌خری باز # 6 بیک یک دم که در زیر دل و جانست %~% که می‌داند که چه اسرار پنهانست # 7 هزاران بحر پر اسرار کامل %~% بیک دم می‌توانی کرد حاصل # 8 ترا این پند بس در هر دو عالم %~% که برناید زجانت بی خدادم # 9 اگر تو باز داری پاس انفاس %~% بسلطانی رسانندت ازین پاس # 10 خدا را یاد کن تا کی ز اشعار %~% خموشی پیشه کن تا کی ز گفتار # 11 اگرچه شعر در حد کمالست %~% چو نیکو بنگری حیض الرجالست # 12 یقین می‌دان که هر حرف از کتابت %~% بتست و بت بود بی شک حجابت # 13 کنون بیدار شو از خواب مستی %~% رها کن بعد ازین این بت پرستی # 14 دریغا فوت شد عمری که یک دم %~% اگر گویی به ارزد هر دو عالم # 15 مرا گر عمر بایستی خریدن %~% نبودی یک زمانم آرمیدن # 16 همه عمرم اگر یک دم بماندست %~% همی دانم که صد عالم بماندست # 17 چرا چندین سخن می‌بایدم راند %~% چو می‌دانم که می بربایدم خواند # 18 بگو چندین سخن کی رانمی من %~% اگر یک حرف بر خود خوانمی من # 19 اگر بودی ازآنجا رنگ و بویم %~% نبودی رنگ و بوی گفت و گویم # 20 دریغا کانچ دانستم نکردم %~% غم خود وقت کار خود نخوردم # 21 اگر صد سال پویم راه دین را %~% ندانم کرد استغفار این را # 22 گر استغفار یک یک دم کنم من %~% ندانم تا بعمری هم کنم من # 23 ولیکن چون خداوند کریم است %~% ببخشد گرچه این جرمی عظیم است # 24 عجب نیست ار بفضل جاودانی %~% بیک بیتم ببخشد رایگانی PageV22P002 # 1 شنودم من که فردوسی طوسی %~% که کرد او درحکایت بی فسوسی # 2 به بیست و پنج سال از نو ک خامه %~% بسر می‌برد نقش شاهنامه # 3 بآخر چون شد آن عمرش بآخر %~% ابوالقاسم که بد شیخ اکابر # 4 اگرچه ms140 بود پیری پر نیاز او %~% نکرد از راه دین بروی نماز او # 5 چنین گفت او که فردوسی بسی گفت %~% همه در مدح گبری ناکسی گفت # 6 بمدح گبر کان عمری بسر برد %~% چو وقت رفتن آمد بی خبر مرد # 7 مرادر کار او برگ ریا نیست %~% نمازم بر چنین شاعر روا نیست # 8 چو فردوسی مسکین را ببردند %~% بزیر خاک تاریکش سپردند # 9 در آن شب شیخ او را دید خواب %~% که پیش شیخ آمد دیده پر آب # 10 ز مرد رنگ تاجی سبز بر سر %~% لباسی سبزتر از سبزه در بر # 11 بپیش شیخ بنشست و چنین گفت %~% که ای جان تو با نور یقین جفت # 12 نکردی آن نماز از بی نیازی %~% که می ننگ آمدت زین نانمازی # 13 خدای تو جهانی پر فرشته %~% همه از فیض روحانی سرشته # 14 فرستاد اینت لطف کار سازی %~% که تا کردند بر خاکم نمازی # 15 خطم دادند بر فردوس اعلی %~% که فردوسی بفردوس است اولی # 16 خطاب آمد که ای فردوسی پیر %~% اگر راندت ز پیش آن طوسی پیر # 17 پذیرفتم منت تا خوش بخفتی %~% بدان یک بیت توحیدم که گفتی # 18 مشو نومید از فضل الهی %~% مده بر فضل ما بخل گواهی # 19 یقین می‌دان چوهستی مرداسرار %~% که عاصی اندکست و فضل بسیار # 20 گر آمرزم بیک ره خلق را پاک %~% نیامرزیده باشم جز کفی درخاک # 21 خداوندا تو می‌دانی که عطار %~% همه توحید تو گوید در اشعار # 22 ز نور تو شعاعی می‌نماید %~% چو فردوسی فقاعی می‌گشاید # 23 چو فردوسی ببخشش رایگان تو %~% بفضل خود بفردوسش رسان تو # 24 بفردوسی که علیینش خوانند %~% مقام صدق و قصر دینش خوانند PageV22P003 # 1 بپرسیدم ز پیری سال فرسود %~% در آن ساعت که وقت رفتنش بود # 2 که هم راه تو چیست ای مرد غمناک %~% چه داری زاد راه منزل خاک # 3 جوابم داد کز بی آگهی من %~% دلی پر می‌برم دستی ms141 تهی من # 4 خدایا من درین دیر تحیر %~% چو آن پیرم تهی دست و دلی پر # 5 تهی دستم ز زاد راه جاوید %~% بفضل تو دلی دارم پر امید # 6 خداوندا امید من وفا کن %~% دلم را از کرم حاجت روا کن # 7 منور دار جانم را بنوری %~% دلم را زنده گردان از حضوری # 8 حضوری ده ز چندین ترهانم %~% یقینی ده میان مشکلاتم # 9 مرا از من نجاتی ده بتوفیق %~% ز نور خود براتی ده بتحقیق # 10 دلم را محرم اسرار گردان %~% ز خواب غفلتم بیدار گردان # 11 بر افروز از خداوندی دلم را %~% توانگر کن بخرسندی دلم را # 12 نفس چون برکشندم هم نفس باش %~% در آن درماندگی فریاد رس باش # 13 چو جان را منقطع شد از جهان دم %~% مرا با نور ایمان دار آن دم # 14 چو با ایمان فرو بردی بخاکم %~% نیاید از جهانی جرم باکم # 15 خداوندا همه بیچارگانیم %~% درین هنگامه چون نظارگانیم # 16 همه گر دوزخی‌ایم از بهشتی %~% تو می‌دانی و تو تا چون سرشتی # 17 که داند تا بمعنی متقی کیست %~% سعید از ما کدامست و شقی کیست ~~PageV22P004 # 1 بوقت نزع پیری زار بگریست %~% بدو گفتند پیرا گریه از چیست # 2 چنین گفت او که اندر قرب صد سال %~% دری می‌کوفتم من در همه حال # 3 کنون خواهد گشاد آن در بیک بار %~% از آن می‌گریم از حسرت چنین زار # 4 که آگه نیستم کین در بعادت %~% شقاوت می‌گشاید یا سعادت # 5 فرو می‌افتم از چرخ برین من %~% کجا آیم ندانم بر زمین من # 6 مثالم کعبتین شش سو آید %~% که تا خود بر کدامین پهلو آید # 7 در آن ساعت که جان از تن رها شد %~% دو عالم آن زمان از هم جدا شد # 8 ازین سو تن ببیهوشی فرو رفت %~% وزان سو جان بخاموشی فرو رفت # 9 که داند کین دو را کز هم جدا شد %~% کجا بود و کجا ms142 آمد کجا شد # 10 جوامردا ازین نبود زیانت %~% که گویی خواب خوش باد ای جوانت # 11 اگر بیتی خوشت آید ز جایی %~% من بیچاره را گویی دعایی # 12 مرا کاری برآید روزگاری %~% ترا بزیان نیاید هیچ کاری # 13 دعایی زود رو چون گشت نزدیک %~% مرا نوری بود درخاک تاریک # 14 مرا راحت ترا باشد ثوابی %~% خلاصم باشدار باشد عقابی # 15 تو خوش بنشسته در دنیای فانی %~% که من درخاک چون باشم نهانی # 16 زهی ناخوش رهی در پیش ما را %~% زهی بی شفقتی برخویش ما را ~~PageV22P005 # 1 نکو گفتست آن درویش حالی %~% که می‌خواهم سه چیز از حق تعالی # 2 یکی در خواب مرگی با سلامت %~% دوم در مرگ خوابی تا قیامت # 3 سیم چیزی که گفتن را نشاید %~% چه گویم زانک در گفتن نیاید # 4 خداوندا بفضلت دل قوی باد %~% کسی کز ما کند بر نیکویی یاد # 5 قرین نور باد آن پاک رایی %~% که این گوینده را گوید دعایی # 6 گرت در جام خود خونیست برخیز %~% ز چشم خون فشان بر خاک ما ریز # 7 که بعد از ما عزیزان وفادار %~% بخاک ما فرو گویند بسیار # 8 کنند از دل بسوی ما خطابی %~% ولی از گور ما ناید جوابی # 9 بسی خونها بخوردند و برفتند %~% بدرد و غصه زیر خاک خفتند # 10 کنون ما نیز خون خوردیم و رفتیم %~% بدرد و غصه زیر خاک خفتیم # 11 بسی گفتیم و خاموشی گزیدیم %~% ز گویایی بخاموشی رسیدیم # 12 خموشانند زیر خاک بسیار %~% نبینم من ازیشان کس خبردار # 13 هزاران جان پاک از قالب پاک %~% فدای این همه روهای پر خاک # 14 چرا چندین سخن بایست گفتن %~% چو زیر خاک می‌بایست خفتن PageV22P006 # 1 شنودم من از آن داننده استاد %~% که چون عبادی اندر نزع افتاد # 2 درآمد پیش او عباسه ناگاه %~% ز پای افتاده دیدش بر سر راه # 3 ز سیلاب اجل مدهوش گشته %~% ز پاسخ بلبلش خاموش گشته # 4 بدو ms143 گفت ای لطیف نغز گفتار %~% زفانت در سخن گفتن شکر بار # 5 تو تا پیش سخن گویان نشستی %~% همه دست سخن گویان ببستی # 6 چرا گشتی چنین خاموش بیکار %~% چو بود آن حرص بسیارت بگفتار ~~PageV22P007 # 1 بپرسیدم در آن دم از پدر من %~% که چونی گفت چونم ای پسر من # 2 ز حیرت پای از سر می‌ندانم %~% دلم گم گشت دیگر می‌ندانم # 3 نگردد این کمان کار دیده %~% ببازی چو من پیری کشیده # 4 چنین دریا که عالم می‌کند نوش %~% ز چون من قطره برناورد جوش # 5 بدو گفتم که چیزی گوی آخر %~% که سرگردان شدم چون گوی آخر # 6 جوابم داد کای داننده فرزند %~% بفضل حق بهر بابی هنرمند # 7 ز غفلت خود نماییدم همه عمر %~% چه گویم ژاژ خاییدم همه عمر # 8 بآخر دم چنین گفت آن نکوکار %~% خداوند محمد را نکو داد # 9 پدر این گفت و مادر گفت آمین %~% وزان پس زو جدا شد جان شیرین # 10 خدایا گفت این هر دو گرامی %~% بفضلت مهر بر نه بر تمامی # 11 اگرچه گردنم زیر گناه است %~% دعای این دو پیرم حرز راهست # 12 ببین یا رب دو پیر ناتوان را %~% بدیشان بخش جان این جوان را # 13 تو آن پیر نکو دل را نکو دار %~% فروغ نور ایمان شمع او دار # 14 در ایمان یافت موی او سپیدی %~% مدارش در سواد ناامیدی # 15 بدرگاه تو باز افتاده کارش %~% بفضل خویشتن ده زینهارش # 16 در آن تنگی گورش همنفس باش %~% در آن زیرزمینش دست رس باش # 17 کفن را حله گردان در بر او %~% بباران ابر رحمت بر سر او # 18 چو با خاکی شد آن شخص ضعیفش %~% بپاکی باد بر جان شریفش # 19 ز جان مصطفی نور علی نور %~% بجانش میرسان تا نفخه سور # 20 گناهش عفو کن جانش قوی دار %~% بنور دین دلش را مستوی دار # 21 خدایا پیش شاهان مرد مضطر %~% شود با تیغ و ms144 با کرباس هم بر # 22 چو من دیدم که خلقانی که رفتند %~% همه یک تیغ در کرباس خفتند # 23 تن من از کفن کرباس آورد %~% زفانم تیغ چون الماس آورد # 24 کنون کرباس و تیغ آورده‌ام من %~% بسی داغ و دریغ آورده‌ام من # 25 تو خواهی خوان و خواهی ران تودانی %~% که گر رانی و گرخوانی توانی # 26 سخن با دردترزین کس ندیدست %~% کزین هر بیت خونی می‌چکیدست PageV22P008 ms145