######OpenITI# #META# title: bayanolershad #META# ed_info: Ed. n.n. (n.d.), , Ganjoor corpus: n.n.. #META# url: https://ganjoor.net/attar/bayanolershad/ #META#Header#End# # 1 پناه من بحیی کو نمیرد %~% بآهی عذر صد عصیان پذیرد # 2 قدیم لم یزل معبود بیچون %~% پدید آرنده این هفت گردون # 3 برافرازنده چرخ مدور %~% برافروزنده خورشید انور # 4 قدیم و قادر و گویا و بینا %~% سمیع و عالم و بی مثل و همتا # 5 کریم و راحم و غفار و ستار %~% کبیر و حاکم و قهار و جبار # 6 منزه ز احتیاج جفت و فرزند %~% مبرا از شریک و شبه و مانند # 7 نه برجا و نه خالی گشته از جا %~% ازو قایم وجود جمله اشیا # 8 هموشد کردگار عرش و کرسی %~% هم او دان خالق جنی و انسی # 9 خرد را دانش آموزی هم او داد %~% تمامت خلق را روزی هم او داد # 10 ز مخلوقاتش از مه تا بماهی %~% دهد بر پاکی دانش گواهی # 11 اگر فاجر اگر از اهل برند %~% همه بر وحدت ذاتش مقرند # 12 چو خواهی سر توحید عیانی %~% جز او کس را مبین ار میتوانی # 13 بجز او نیست چیز دیگر ای دوست %~% ازو میدان اگر مغزست اگر پوست # 14 بجز او ظاهر و باطن دگر کیست %~% چه باشد دل دماغت کو جگر چیست # 15 اگر صورت اگر معنی است ای یار %~% از او باشد وجود هر دو در کار # 16 چو وصفی بشنوی ز اوصاف ذاتش %~% دران یک وصف جامع دان صفاتش # 17 چو ذاتش را حقیقت کس نداند %~% یقین وصفش بوصف کس نماند # 18 زهر ذره اگر تو باز خواهی %~% ز بیچونی او یابی گواهی # 19 چو لطفش عاصیان را پاس دارد %~% همه عصیانشان طاعت گذارد # 20 چو عفوش بر مطیعان خورده گیرد %~% همه کردارشان ناکرده گیرد # 21 بستاری چو پوشاند گنه را %~% نماید نیک هر حال تبه را # 22 چو عفوش دست گیرد مجرمان را %~% بپای مزد می‌بخشد جنان را # 23 سحاب لطف از یک قطره بارد %~% دو عالم را پر از رحمت بدارد # 24 چو قهرش ذره پیدا ms01 کند دود %~% شود صد ملک ازو زیر و زبر زود # 25 نسیم لطفش ار بر دوزخ آید %~% درو صد چشمه حیوان گشاید # 26 سموم قهرش ار بر جنت آید %~% سرای درد و رنج و محنت آید # 27 بهشت از فیض جودش رشحه دان %~% جحیم از تف قهرش شعله خوان # 28 بکرد از لطف و قهر خود معین %~% دو فرقت اندرین عالم مبین # 29 تمامت را بقدرت کرد پیدا %~% ز پشت آدم و از بطن حوا # 30 گروهی را بلطف خود نوازد %~% بقهر خویش قومی را گدازد # 31 نه آنها جسته در فطرت پناهی %~% نه اینها در ازل کرده گناهی # 32 ز جمله بر کشیده اولیا را %~% وز ایشان بر گزیده انبیا را # 33 قلوب انبیا را جمله یکسر %~% بنور لطف خود کرده منور # 34 بدان نورند یکسر گشته بینا %~% شده پنهان بر ایشان آشکارا # 35 بدو بینند هر حرفی که خوانند %~% ازو دانند هر علمی که دانند # 36 ازو یابند هر چیزی که جویند %~% بدو گویند هر لطفی که گویند # 37 بدو گشته غنی از خود فقیرند %~% بدو زنده شوند از خود بمیرند # 38 چشاند هر یکی را از محبت %~% شراب قربت از کاس مودت # 39 نهد بر فرق هر یک تاج خلت %~% از آن تاجند گشته شاه ملت # 40 کند گویا زبانهاشان بحکمت %~% شود آسوده جانهاشان بحکمت # 41 هر آن نعمت که با ایشان عطا کرد %~% همه ازبهر جاه مصطفی کرد ~~PageV01P01 # 1 درود از حضرتش بر جان آن کس %~% که نامد در جهان مانند او کس # 2 ملایک تا بشر جمله طفیلش %~% نبوده با کسی پیوند و میلش # 3 مهین و برترین آفرینش %~% سر و چشم خرد را تاج و بینش # 4 خرد دانا بنور روی او شد %~% معطر از نسیم کوی او شد # 5 زمین و آسمان و عرش و کرسی %~% بهشت ودوزخ و جنی انسی # 6 ز بهر اوست بشنو از دل پاک %~% بدین روشن دلیلی هست ms02 لولاک # 7 مرفه انبیا در زیر جاهش %~% مشرف اولیا از خاک راهش # 8 بجودش انبیا گشتند محتاج %~% ز گفتش اولیا بر سر نهند تاج # 9 فتوح انبیا و اولیا زوست %~% چگویم گر بدانی جمله خود اوست # 10 درین عالم هر آنکو برتری یافت %~% ز خاک درگه او سروری یافت # 11 ازان از آفرینش برتر آمد %~% که بر جمع دل او سرور آمد # 12 شنیدی در شب اسری کجا شد %~% همه تابع بدند او مقتدا شد # 13 گهی کرد او بیک انگشت چون سیم %~% بشمشیر اشارت مه بدو نیم # 14 دلیل معجزش گه سوسماری %~% گهی بد عنکبوتش پرده داری # 15 بمعنی بد مقدم بر همه کس %~% اگرچه صورت او آمد از پس # 16 هنوز آدم میان آب و گل بود %~% در آن حضرت بجان حاضر بدل بود # 17 بصورت آدم او را گر پدر بود %~% بمعنی او پدر آدم پسر بود # 18 عملها را بحضرت رابطه اوست %~% اگر مقبول گردد واسطه اوست # 19 برای حمد حق او در خور آمد %~% تمامت رهروان را بر سر آمد # 20 محمد نام او دان در شریعت %~% که تا نامش بدانی در حقیقت # 21 خدا را در الوهیت احد خوان %~% نبی را در عبودیت یکی دان # 22 چو حق اندر خدائی فرد وداناست %~% نبی در بندگی بیمثل و همتاست # 23 تو تقریر معانی کن درین کار %~% بجان و دل معانی گوش میدار # 24 معانی را مهم وقت خود دان %~% که معنی از تو می‌جویند مردان # 25 ازان حالت بخود چون بازگشتم %~% بمعنی با خرد همراز گشتم # 26 بجان گفتم شدم منقاد رایش %~% سرم بادا فدای خاک پایش # 27 منم ذره وجود او چو خورشید %~% دل و جانم از آن حضرت پر امید # 28 وجود ذره‌ام گر شد هویدا %~% هم ازخورشید ذاتش گشت پیدا # 29 چو یکسر عالم معنی گرفتم %~% بدورانی برو ناید شگفتم # 30 وگرنه هیچکس را درپذیرد %~% وجود ذره عالم بگیرد # 31 سخن زانجاست ms03 ای مرد یگانه %~% بهانه دان مرا اندر میانه # 32 بجان و دل شنو از من تو مطلق %~% نگوید کس سخن زین بهتر الحق # 33 سخن بی طرز او ناساز آید %~% اگر گوئی بکاری باز ناید # 34 اگر بر طرز او گوئی سخن را %~% دو صد طعنه زند در عدن را # 35 اجازه چونکه شد از حضرت پاک %~% همی گویم سخن گستاخ و چالاک # 36 چو زانحضرت اجازت شد چه باکم %~% نکو آید سخن از طبع پاکم # 37 چو از غیبست پس بی عیب باشد %~% کسی داند که مرد غیب باشد # 38 چنان گویم که هر عارف که خواند %~% نثار جان و دل بر وی فشاند # 39 چو عالی قیمت آمد مرد معنی %~% نچیند هرگز الا درد معنی # 40 سخن گوراست اندر معنی خویش %~% که جویای معانی گشت درویش # 41 سخن را چون معانی راست باشد %~% ز گوینده چرا واخواست باشد # 42 بلی اهل سخن باید که خواند %~% که تا مقصود گوینده بداند # 43 کسی کاهل سخن نبود بخندد %~% ز تو هر کس سخن را کی پسندد # 44 چو او نااهل باشد وقت او خوش %~% ز انکارش نباید شد مشوش # 45 اگر با هندوئی گوئی بتازی %~% بخندد بر تو و گیرد ببازی # 46 نباید شد بانکار وی از جای %~% که او سرباز می‌نشناسد از پای # 47 کسی کو زین سخن بیگانه باشد %~% بر او سر بسر افسانه باشد # 48 مرنج از وی که هست او مرد عادت %~% نیاید مستعد این سعادت # 49 سعادت در ازل مقسوم کردند %~% مگر او را ازو محروم کردند # 50 شقاوت بر شقی شیرین چنانست %~% که گوید صد رهش خوشتر زبانست # 51 عبارت جوی خواند خندد این شعر %~% یقین دانم که او نپسندد این شعر # 52 بود اهل تکلف را عبارت %~% که باشد دائما اندر عمارت # 53 خراب آباد شد طبع وی از پیش %~% عبارت ناید از وی هیچ مندیش # 54 ز درویشان عبارت کس نجوید %~% خرابی ms04 را عمارت کس نجوید # 55 عبارت در سخن وانگاه درویش %~% مگر آنکس که باشد رهزن خویش # 56 مقفی گر نباشد بیتکی چند %~% چو عذرش گفته شد آنرا تو مپسند # 57 نباشم جاهل وزن و قوافی %~% درین شیوه مرا طبعی است کافی # 58 ولی چون اختیارم یار نبود %~% مرا با لفظ و صورت کار نبود # 59 معانی بین که چون در ثمین است %~% محقق را همه مقصود اینست # 60 من از انکار اغیاران سرمست %~% بخواهم رفتن ای جان و دل از دست # 61 اگر منکر و گر باشد مریدم %~% ز قول و فعل هر دو مستفیدم # 62 ز ظن حاسد و از طعن جاهل %~% نشد ایمن یقین دان هیچ عاقل # 63 وصیت کردم ای یار یگانه %~% که از نااهل پوشی این ترانه # 64 تو جوهر رابنزد جوهری بر %~% که باشد او بجان جویای جوهر # 65 اگر اهلت بدست افتد همی خوان %~% که باشد نزد او شیرین تر از جان # 66 وگر نااهل باشد پوش از او راز %~% مده گنجشک راتو طعمه باز # 67 بدان از جان و دل ای طالب راه %~% که تا گردی ز سر کار آگاه ~~PageV01P02 # 1 تمامت طول و عرض آفرینش %~% ز بهر تست اگر داری تو بینش # 2 بهشت و دوزخ و رضوان و مالک %~% فروع واصلش از منها و ذلک # 3 برای تست جمله آفریده %~% ترا از بهر حضرت برگزیده # 4 اگرچه بس شریفت آفریدند %~% پی شغل بزرگت پروریدند # 5 ببازی در میاور کار خود را %~% شناسا شو تو از خود نیک و بد را # 6 بجان ودل شنو ا زمن سخن را %~% بجو از اصل اصل خویشتن را # 7 نگر تادر چه شغل و در چه کاری %~% مکن با جان خود زنهار خواری # 8 ببین تا خود چه چیزی وز کجائی %~% بجو از خویش اصل آشنائی # 9 بچشم باطن خود خویش را بین %~% به ریش وسبلتی ای مرد مسکین # 10 نه چشمی نه سری نه ms05 دست ونه پا %~% بمعنی زین همه هستی مبرا # 11 بصورت آنی از چه غیر اینی %~% تو معنی بین اگر مرد یقینی # 12 توئی تو گر تو خود را بازیابی %~% مقام فخر و عز و ناز یابی # 13 نه چشم و صورتی ای مرد ره رو %~% تو صورت بین مشو زنهار بشنو # 14 توئی اعجوبه صنع الهی %~% توئی مقصود صنع پادشاهی # 15 توئی و تونه جانا تو بشنو %~% نداند این سخن جز مرد رهرو # 16 طلسم بند وزندانست صورت %~% از آن زندان برون شو بی ضرورت # 17 تو جسم و صورت خود را قفس دان %~% چو بشکستی شدی فی الحال پران # 18 اگر هستی کبوتر ور خودی باز %~% قفس بشکن بجای خویش شو باز # 19 چو این آلات را از بهر صورت %~% بتو دادند ترا شد این ضرورت # 20 که تا تخم سعادت را نشانی %~% که چون آنجا رسی بی پر نمانی # 21 نباید در شقاوت خرج کردن %~% از آن دوزخ نباید درج کردن # 22 کمال خویش اینجا کسب کن هان %~% تو خود را از طلسم جسم برهان # 23 مزین کن بحکمت جان خود را %~% که تا عارف شوی هر نیک و بد را # 24 وجود خود بحکمت کن تو گلشن %~% که تا احوال گردد بر تو روشن # 25 بچشم باطن خود گوش میدار %~% که تا کج بین نگردی آخر کار # 26 حقیقت راه خود را باز بینی %~% مبادا باطل از حق برگزینی # 27 تو راه شرع را ره دان حقیقت %~% که تا باشی تو از اهل طریقت # 28 خلاف شرع جمله باطل آمد %~% وزان بی‌حاصلیها حاصل آمد # 29 اگر خواهی که یابی نزد حق بار %~% سرکوی شریعت را نگهدار # 30 سر موئی مگر دان از شریعت %~% که تا یابی تو ذوقی از حقیقت # 31 ز خواب و خوردو خفت و گفت زنهار %~% بتدریج اندک اندک کم کن ای یار # 32 که تا صافی شوی خود را بدانی %~% کزان دانش فزائی ms06 زندگانی # 33 بچشم خود جمال خویش بنگر %~% که هستی تو در این ویرانه درخور # 34 غریبی اندرین ویرانه گلخن %~% فراموشت شد آن آباد گلشن # 35 بخود بازآی و عزم آن سفر کن %~% بمحسوسات بر یکسر گذر کن # 36 وطنگاه نخستین تو آنست %~% که ازچشم سرت دایم نهانست # 37 اگر تو دوست داری آن وطنگاه %~% شوی از خاصگان حضرت شاه # 38 چو تو با معدن اصلی روی زود %~% خدا گردد در این حال از تو خوشنود # 39 مشو زنهار گرد آلود این خاک %~% که تا راهت بود بالای افلاک # 40 ز لذات بهیمی روی برتاب %~% که تا خوشرو شوی چون تیر پرتاب # 41 ملک را خدمت دیوان مفرمای %~% ملک را کار در دیوان مفرمای # 42 که تا مستوجب هر بدنگردی %~% سزای جای دیو و دد نگردی # 43 رفیقان بد و نیکند با تو %~% همه چون دانه و ریگند با تو # 44 چو کبر و بخل و حرص و شهوت و آز %~% همان مکر و حسد پس کبر و پس ناز # 45 ز نیکان چون تواضع پس قناعت %~% پس آنگاهی سخا و جود و طاعت # 46 چو علم و حکمت و پرهیزکاری %~% پس آنگه پیشه کن در بردباری # 47 مبدل کن تو آنها را باینها %~% که تا سودت شود جمله زیانها # 48 چو شد تبدیل اخلافت میسر %~% شوی صافی و روحانی و انور # 49 بفکرت چشم معنی را کنی باز %~% شود معلومت آنگه سر هر راز # 50 هر آن چیزی که در کون و مکانست %~% نشان هر یک اندر تو عیانست # 51 درونت جوهری بر جمله افزون %~% بود اصلش ورای هفت گردون # 52 تو تادانای آن جوهر نگردی %~% ز توظاهر نگردد هیچ مردی # 53 شناسش چون یکی را حاصل آمد %~% حقیقت دان که آنکس واصل آمد # 54 بود مقصود ره دانستن اوی %~% چو دانستی بری از این مکان روی # 55 همه سختی اعمال و عبادت %~% شدن مرتاض و کردن ترک عادت # 56 ms07 منازل قطع کردن ره بریدن %~% شب وروز اندر آن وادی دویدن # 57 مراد آنست کان جوهر بدانی %~% خوری زان دانش آب زندگانی # 58 چو علمت با خبر انباز گردد %~% عمل با هر دو آن دمساز گردد # 59 مدد بخشد خدایت از هدایت %~% شوی صاحب قدم اندر هدایت # 60 ز هستیهای خود درویش گردی %~% شناسای وجود خویش گردی # 61 چو زان دانش کنی حاصل ضیا را %~% بقدر خویش بشناسی خدا را # 62 اگرچه هست آن جوهر گزیده %~% حقیقت دان که هست آن آفریده # 63 زبان عاجز شود از شرح ذاتش %~% ولی بعضی توان گفت از صفاتش # 64 ورا بخشید معبود یگانه %~% ز لطف خود صفات بیگانه # 65 بود یک رویش اندر حضرت پاک %~% شود زان روی دیگر او طربناک # 66 ز روی دیگر او کار تو سازد %~% بنور خویش جسمت را نوازد # 67 نه خارج از بدن باشد نه داخل %~% نداند این سخن جز مرد کامل # 68 شناسائی گهر کار عزیز است %~% نداند هر کسی کان خود چه چیز است # 69 بتازی آن گهر را روح خوانند %~% ازو مردم بجز نامی ندانند # 70 ورای روح سری هست دائم %~% که روح از سر آن نور است قائم # 71 نظام سر و روح از سر سر دان %~% کزان نورند دائم هر دو گردان # 72 تو سر سر بخوانش یا خفی دان %~% ز هر کس این حکایت مختفی دان # 73 تمامت انبیا زنده بدانند %~% که آن سر خفی را می‌بدانند # 74 مزین اولیا زان نور باشند %~% از آن پیوسته زان مسرور باشند # 75 نداده هیچکس را دیگر آن نور %~% تمامت گشته‌اند زان نور مهجور # 76 بنور قلب و عقل و روح عامی %~% شود پیدا چو دارد نیکنامی # 77 بدان هر کس که شد زنده نمیرد %~% فنا دیگر گریبانش نگیرد # 78 سخن چون منغلق خواهید ای یار %~% نباید گفت منکر گردد اغیار # 79 بلی سر خفی را جز که ابرار %~% نداند دیگری از جمع احرار ms08 # 80 نیابد هیچکس زان جمله بنیاد %~% سرای آن گهر جز آدمی زاد # 81 سزای روح قدسی آدم آمد %~% که فخر ملک و تاج عالم آمد # 82 بصورت قبله روحانیان شد %~% بمعنی پیشوای انس و جان شد # 83 مزین چون بدان گوهر شد آدم %~% امانت داشتن گشتش مسلم # 84 بدان گوهر کشیدن شاید آن یار %~% که بود آدم بدان جوهر سزاوار # 85 چون دارد نسبتی با حضرت پاک %~% بدان نسبت کشید آن یار چالاک # 86 چوآدم گشت از آن جوهر مزین %~% امانت داشتن را شد مبین # 87 یقین گشتش که در باب فتوت %~% امانت داشتن هست از مروت # 88 چو آدم شد بدان خلعت مکرم %~% از آن گنج مروت گشت خرم # 89 بجان میداشت آدم پاس آن گنج %~% که تا از دشمنش ناید بدو رنج # 90 امین آن امانت آدم آمد %~% که ثابت در دیانت آدم آمد # 91 امانت داشتن کاری عظیمست %~% دل سنگین کوه از وی دو نیم است # 92 زمین و آسمان را نیست یارا %~% پذیرفتن نهان و آشکارا # 93 بجان و دل کند آدم قبولش %~% گهی خواند ظلوم و گه جهولش # 94 گهی عاصی و گه عادیش خوانند %~% بصورت دورش از جنت برانند # 95 چو بیند کو شکسته شد ز عصیان %~% بخواهد عذر او کش عذر نسیان # 96 عتابی ظاهرا بر وی براند %~% براه باطنش با خویش خواند # 97 خراب آباد گردد او بصورت %~% باشگ چشم شوید آن کدورت # 98 شود گنج امانت را سزاوار %~% که تا پوشیده میدارد ز اغیار # 99 خرابی جای گنج پادشاه است %~% چه دانی تا خرابی خود چه جاه است # 100 عتاب دوستان خورشید جانست %~% بسا صلحی که اندر وی نهانست # 101 بنای دوستی خود بر عتابست %~% عتاب اندر محبت فتح بابست # 102 محبت چون که بر آدم اثر کرد %~% بکلی خویش را از خود بدر کرد # 103 قبول منصب علم اسامی %~% همان حور و قصور شاد کامی # 104 خوشیهای بهشت هشتگانه %~% همان ms09 عیش و حیات جاودانه # 105 نعیم هشت خلد از کارسازی %~% بیک گندم بداد از پاکبازی # 106 تمامت طوق و تاج و تخت جنت %~% نهاد اندر ره عشق و محبت # 107 یقین بودش که با آن برگ و آن ساز %~% نشاید عشقبازی کردن آغاز # 108 فداکردی همه اندر ره عشق %~% که تا بارش بود بر درگه عشق # 109 مجرد شد از آن جمله علایق %~% برو مکشوف شد جمله حقایق # 110 نظر افتادش اندر گوهر فقر %~% گمان برد او که باشد رهبر فقر # 111 زبان حال خواجه گفتش ای باب %~% بدست من شود مفتوح این باب # 112 بمعنی زان سبق بردم ز اخوان %~% که من برداشتم این گوهر از کان # 113 چوخاص ماست این گوهر توئی باب %~% بیاری زن قدم این نکته دریاب # 114 تمامت انبیا جویای آنند %~% در این ره جمله از ما باز مانند # 115 چو آمد اختصاص ماش مانع %~% ببویش هر یکی گشتند قانع # 116 دل خود را برون آور از آن بند %~% ببوی فقر قانع باش و خرسند # 117 نیارد کرد کس آن را تمنا %~% که اقطابند و خاص حضرت ما # 118 بود در امتم هر جا غریبی %~% ازین گوهر بود او را نصیبی # 119 بهین امتان از بهر اینند %~% که اندر حفظ این گوهر امینند # 120 بسمع دل چو بشنید این ندا را %~% گزید از بهر خود راه مدارا # 121 بدانست آدم از راه نبوت %~% که خاص او نیامد این فتوت # 122 طریق عشقبازی کرد آغاز %~% گهی با راز می‌بد گاه با ناز # 123 امانت را بجان میداشت پاسی %~% ز حوطی قرب می‌نوشید کاسی PageV01P03 # 1 امانت کلمه توحید میدان %~% که از وی زنده می‌ماند ترا جان # 2 حیات انس و جن دایم بجانست %~% وجود جمله‌شان قایم بجانست # 3 حیات جان بود از نور کلمه %~% مبادا هیچکس مهجور کلمه # 4 کتاب چارگانه با صحایف %~% همان تفسیر و تحقیق و لطایف # 5 همان اخبار و آن آثار مشهور %~% که ms10 هست اندر کتب آن جمله مسطور # 6 تمامت شرح توحید است جانا %~% که تا بینا شود زان مرد دانا # 7 بقای اهل کفرو اهل ایمان %~% ز نور کلمه توحید میدان # 8 بدنیا در بدان نورند قایم %~% به عقبی در بقا یابند دایم # 9 بنفیش اهل کفر اندر جحیمند %~% باثباتش محبان در نعیمند # 10 شراب نفی خوردند اهل خذلان %~% باثباتند دایم اهل ایمان # 11 بود هم مرهم ریش اندران گنج %~% بودهم نوش و هم نیش اندران گنج # 12 درو هم دارو و درد است مدفون %~% درو هم لطف و هم قهر است مخزون # 13 بود مدفونش اندر نفی و اثبات %~% شقاوتهای جمله با سعادات # 14 امین می‌باش در حفظ امانت %~% مکن یک لحظه اند روی خیانت # 15 که تا از جمله احرار باشی %~% ابد دل زمره ابرار باشی # 16 تو حق صحبت گنج امانت %~% توانی از خود ای صاحب دیانت # 17 بخوان آن را ز قرآن وز اخبار %~% براه شرع در میباش هشیار # 18 سر مویی مشو دور از شریعت %~% که تا حقش گذاری در حقیقت # 19 چو صاحب شرع ز تو خوشنود گردد %~% زیانهای تو یکسر سود گردد # 20 بچشم اندر ز تو جویند امانت %~% درو گر کرده باشی یک خیانت # 21 بقدر آن خیانت دور گردی %~% ز اصل دوستی مهجور گردی # 22 نشاید خواندت آنگه ز انسان %~% شوی ز انعام از قرآن توبرخوان # 23 بجان رنجور و از حضرت شوی دور %~% مقامت نار باشد خالی از نور # 24 هر آنکس کو نگهدارد امانت %~% بجای آوردن حق در دیانت # 25 توان خواندن مر او را آدمیزاد %~% بود آدم از آن فرزند دلشاد # 26 نسب ز آدم بود او را بمعنی %~% بصورت می‌کند خود جمله دعوی # 27 چو شد آدم صفت باشد ز اخبار %~% بود از جمله احرار و ابرار # 28 پسر باشد یقین اندر حقیقت %~% بود نسبت همین اندر طریقت # 29 همیشه نسبت معنی نگهدار %~% بمحشر تا نباشی تو گنهکار ms11 # 30 نسب گر منقطع گردد ز معنی %~% بصورت او نماند جز که دعوی # 31 ز دعوی کار مردم برنیاید %~% که کار هر یک از معنی گشاید # 32 شناس جوهر و حفظ امانت %~% بجا آوردن حق دیانت # 33 قبائی بود بر بالای احمد %~% که شد پوشیده سر تا پای احمد # 34 امانت را بحق دارنده او بود %~% چوشد آزاد از خود بنده اوبود # 35 کمال آن شناس و حفظ آن کار %~% نبد جز در خور سالار مختار # 36 ز هر یک او نصیب بیکران یافت %~% شد از اهل سعادت هر که آن یافت # 37 چو بخشیدت نصیبی زان سعادت %~% پی دل گیر در کوی ارادت PageV01P04 # 1 بجد و سعی خود آن را طلب کن %~% اگر یابی دل آنگاهی طرب کن # 2 همی جو دل اگر دل باز یابی %~% که خود را محرم هر راز یابی # 3 چو روی دل ببینی شادگردی %~% بیکره از خودی آزاد گردی # 4 برآید جمله کار تو از دل %~% مراد تو شود زو جمله حاصل # 5 تو جان از دل بجز نامی ندانی %~% که در قالب همیشه قلب خوانی # 6 مدان جانا تو دل آن گوشت پاره %~% که کافر را بود چون سنگ خاره # 7 بود هر خوک و سگ را آنچنان دل %~% از آن دل هیچ نتوان کرد حاصل # 8 بود دل نور الطاف الهی %~% نماید از سپیدی تا سیاهی # 9 بود منزلگهش آن گوشت بی‌شک %~% نگیرد نور او از پوست تا رگ # 10 همان نور لطیف روشن پاک %~% بدین منزل فرود آمد بدین خاک # 11 جمالش چونکه بنماید ز بالا %~% درین منزل شود نورش هویدا # 12 بود چون قالبی آن قلب روحش %~% بود زان روح هر دم صد فتوحش # 13 منور گردد اعضاها از آن نور %~% وجود تو شود زان نور مسرور # 14 نماید نورش اول پاره پاره %~% پس آنگه جمع گردد چون ستاره # 15 پس آنگه همچو مهتابی نماید %~% درو هر لحظه نوری می‌فزاید ms12 # 16 به بینی آنگهی چون آفتابش %~% شود روشن وجود از نور تابش # 17 بگیرد نور او نزدیک و هم دور %~% شود کار تو زان نور علی نور # 18 فرو گیرد تمامی سینه تو %~% شود شادی غم دیرینه تو # 19 بود آئینه وجه الهی %~% درو بینی هر آن چیزی که خواهی # 20 نزول لطف حق را منزل اوست %~% اگر تو طالبی دل را دل اوست # 21 چو وسعت یابد از نور الهی %~% بود منظور لطف پادشاهی # 22 گهی ارضی بود گاهی سمائی %~% گهی صدقی بود گاهی صفایی # 23 از آن خوانند قلب او راکه هر دم %~% بگردد صد ره اندر گرد عالم # 24 ز وجهی قلب انوار آمد آن نور %~% بدین اسم او شد اندر جمع مشهور # 25 هم او شد ملک خاص حضرت شاه %~% نباشد دیو را هرگز در او راه # 26 بود آئینه کل ممالک %~% نماید اندرو رضوان و مالک # 27 ز روح او روح می‌یابد پیاپی %~% پس آنگه عقل راحت یابد از وی # 28 هر آنکس را که بخشیدند آن دل %~% مراد او شود یکسر بحاصل # 29 اگر داری خبر از دل تو مردی %~% وگرنه از معانی جمله فردی # 30 وجودی راکه ازخود آگهی نیست %~% سزای حضرت شاهنشهی نیست # 31 بدل یابی خبر از سر هر کار %~% بدل گردی قرین جمله احرار # 32 تو صاحب دل شو ای مرد معانی %~% که تا اسرار هر کاری بدانی # 33 بگوش دل شنیدن جمله اسرار %~% بچشم عقل دیدن سر هر کار # 34 اگر آن چشم و آن گوشت نباشد %~% بجز شیطان در آغوشت نباشد # 35 اگر از اهل دل آگه نباشی %~% یقین میدان که جز گمره نباشی # 36 تو غافل دان هر آنکس را که پیوست %~% بود از حب مال و جاه سرمست # 37 بجمع مال دنیا هر که کو شد %~% چینن کس چشم عقل خویش پوشد # 38 تو عاقل آن کسی را دان که عقبی %~% گزیند بر نعیم و ملک ms13 دنیا # 39 بدنیا دار اگر معلول باشد %~% بکار آخرت مشغول باشد # 40 تو آنکس را که او آساید از کبر %~% همیشه خویش را بزداید از کبر # 41 بجان و دل شود جویای دنیا %~% زبانش دائما گویای دنیا # 42 چنین کس را نشاید خواند عاقل %~% بود دیوانه و مجنون و غافل # 43 ازان عالی تر آمد جوهر عقل %~% که باشد هر سری اندر خور عقل # 44 نخستین گوهر پاک گزیده %~% که هست ایزد تعالی آفریده PageV01P05 # 1 خرد شد کاشف سر الهی %~% بنور او شود روشن سیاهی # 2 خرد شد پیشوای اهل ایمان %~% هم او شد رهنمای جمله نیکان # 3 خرد شد قهرمان خانه تن %~% اگرچه هست او بیگانه تن # 4 ازو گر نور نبود در دماغت %~% ز نادانی خلل گیرد چراغت # 5 ندانی خالق خود را نه خود را %~% شناسا می‌نگردی نیک و بد را # 6 دلیل و رهبر آمد مرد ره را %~% بنور او توانی دیده ره را # 7 نگردد هیچ چیزش مانع نور %~% بود روشن برو نزدیک و هم دور # 8 گهی شعله زند بالای افلاک %~% گهی گردد بگرد توده خاک # 9 نهایتها بنور خود ببیند %~% سعادتهای هر یک برگزیند # 10 بپای خود بپوید گرد عالم %~% گشاید مشکلاتش را بیک دم # 11 کند معلوم اسرار معانی %~% شود روشن برو راز نهانی # 12 بود محکوم احکام شریعت %~% شود منعم بانعام شریعت # 13 بنور علم عقل آگاه باشی %~% اگر نه تا ابد گمراه باشی # 14 تو با روحانیان همره بعقلی %~% مرایشان را تو اندر خور بعقلی # 15 بدان جوهر هرانکو نیست قایم %~% بود اندر صف جمع بهایم # 16 تو محکوم شریعت بهر آنی %~% که داری در دماغ از در کانی # 17 جدا گر مانی از وی روزگاری %~% شریعت را نباشد با تو کاری # 18 زهی گوهر که او محکوم شرع است %~% اساس بندگی زان اصل و فرع است # 19 سزای معرفت از بهر آنی %~% که آن جوهر تو داری در نهانی ms14 # 20 همان جوهر اگر یادت نبودی %~% بدرگاه خدا یادت نبودی # 21 عجب نوریست نور عقل و ای جان %~% شود پیدا ز نورش جمله پنهان # 22 همه چیزی بنور خود بداند %~% مگر در راه عشق او خیره ماند # 23 خوشا مرغی که اصل کیمیا شد %~% بصورت درد و در معنی دوا شد # 24 نشاید زندگی بی عشق کردن %~% نه هرگز بندگی بی عشق کردن PageV01P06 # 1 عجب مرغیست مرغ عشق جانا %~% زبان او نداند هیچ دانا # 2 همیشه او هوای جان نوردد %~% بجز اندر فضای دل نگردد # 3 بهر جان و دلی گرکوشه گیرد %~% دو اسبه عقل از آنجا گوشه گیرد # 4 کند عقل تو هر دم صد عمارت %~% بیک لحظه کند او جمله غارت # 5 نجوید ز تو هرگز آب و گل را %~% ولی قوت از تو خواهد جان ودل را # 6 فرو هرگز نیاید از عمارت %~% نگنجد شرح وصفش در عبارت # 7 نگردد هرگز او گرد علایق %~% بجز نامی ندانند زو خلایق # 8 بود او طالب مرد مجرد %~% پسندش نیست جز فرد مجرد # 9 به نسبت بود از جائی که بوید %~% چو نسبت نیست ترک او بگوید # 10 نصیب خویش را از خویش جوید %~% همیشه راز خود با خود بگوید # 11 بگوش او توان رازش شنیدن %~% بدوش او توان بارش کشیدن # 12 گهی درمان و گاهی درد باشد %~% گهی چون خار و گاهی درد باشد # 13 گهی شادی و گاهی غم بود عشق %~% گهی ریش و گهی مرهم بود عشق # 14 بخود هم دانه و دامست و هم صید %~% بخود صیاد و هم مساح و هم قید # 15 ندیده هر کس او را نه شنیده %~% تمامت صورت او کس ندیده # 16 ببویش جمله خود مدهوش گشتند %~% همه بی طاقت و بیهوش گشتند # 17 بشر گردد ملک از بهر آن بوی %~% بعشق عشق باشد در تک و پوی # 18 همه با طالب خود می‌ستیزد %~% بتیغ شوق خون او بریزد # 19 بود ms15 مفتون راه عشق زنده %~% حقیقت شاید او را خواند بنده # 20 چو باز در عشق در پرواز آید %~% همه صیدی به پیشش باز آید # 21 بجز خونین دلی و جان درویش %~% نه بیند هیچ صیدی لایق خویش # 22 تو تا اوصاف نفس خود ندانی %~% بماند بر تو پوشیده معانی # 23 در این ره رهزنت نفس است ای جان %~% قوی تر دشمنت نفس است ای جان ~~PageV01P07 # 1 نباید بود ازو غافل زمانی %~% اگر غافل شوی یابی زیانی # 2 بصورت گرچه او بیگانه تست %~% بمعنی در میان خانه تست # 3 چو خصم اندر میان خانه باشد %~% ازو غافل مگر دیوانه باشد # 4 هزاران مکر و تلبیس آورد پیش %~% که گرداند ترا از صورت خویش # 5 مخالف باش و با او جنگ میکن %~% بجنگش هر نفس آهنگ میکن # 6 مگر با تو براه تو درآید %~% مسلمان گردد و کارت برآید # 7 اگر از خواب غفلت گردد آگاه %~% بسا یاری کزو یابی درین راه # 8 اگر از طبع تو میلش بگردد %~% بسا منزل که با تو در نوردد # 9 بضرب چوب تقوایش ادب کن %~% پس آنگاهی ازو یاری طلب کن # 10 بسا زحمت کز اول رو نماید %~% بآخر چون درآید خوش برآید # 11 ولی تا گردد او مرتاض در راه %~% بسی زحمت نماید گاه و بیگاه # 12 نشاید از خود او رادور کردن %~% صفتهای ورا نتوان شمردن # 13 ولیکن اصل آن اوصاف بسیار %~% بصر باشد برادر گوش میدار # 14 چو باشد دشمنت اماره باشد %~% ز دستش هر کسی بیچاره باشد # 15 خلاف او همی کن در همه کار %~% ولیکن بر طریق شرع زنهار # 16 تو تقوی با شریعت یار میکن %~% برین تقوی تو با او کار میکن # 17 مخالف چون شدی میلش بگردد %~% بساط دشمنی اندر نوردد # 18 بگیرد بر تو هر دم صد غرامت %~% کند گاهیت جنگ و گه ملالت # 19 بود لوامه نامش اندرین وقت %~% بری خواهد شدن از کبر و از ms16 مقت # 20 لجام تقویش در کش توای دوست %~% که در اصل اوست تند و سرکش ای دوست # 21 بدست دل عنانش سخت میدار %~% مبادا روی برگرداند از کار # 22 درین منزل بماند مدت دیر %~% بکلی گردد او از طبع خود سیر # 23 ز تقوی و شریعت کار گیرد %~% وزین هر دو بتن او بار گیرد # 24 مسلمان گردد او بر دست جانت %~% رساند او بکام دوستانت # 25 پس آنگه مطمئن و رام گردد %~% بکام قلب تو خوشکام گردد # 26 تو او را مطمئن میخوان درین حال %~% که گر دیدست بر وی یکسر احوال # 27 بود هم یار و هم پشتت درین راه %~% شوی از خاصگان حضرت شاه # 28 مقامات آورد در زیر معراج %~% نهد پای اضافت بر سر تاج # 29 ندای خاص حضرت را بشاید %~% چو بشنید این ندا یک دم نپاید # 30 بسی قول خلافست اندرین باب %~% سخن را من نگهدارم ز اطناب # 31 چو مختار خداوند من این است %~% بدین گفته هزاران آفرین است # 32 من آن گویم که او را اختیار است %~% ترا با قول دیگر کس چکار است # 33 سخن شد مبتلا از اول کار %~% مبادا تا که خورده گیرد اغیار # 34 نباشد کار درویشان بترتیب %~% کند هر گونه در گفت ترکیب # 35 ازین شیوه دمی اندر گذشتم %~% ورق را زین نمط اندر نوشتم # 36 دهم از نوع دیگر ساز این کار %~% بگوش دل تو بشنو راز این کار # 37 سخن بر نوع دیگر ساز کردم %~% ز من بشنو که چون آغاز کردم PageV01P08 # 1 بدان ای دل اگر هستی تو عاقل %~% که یک دم می‌نشاید بود غافل # 2 بروز و شب عبادت کرد باید %~% دل و جانت قرین درد باید # 3 از آن بخشیدت ای جان زندگی را %~% که تا بندی کمرمر بندگی را # 4 براه بندگی چون اندر آیی %~% بقدر وسع خود جهدی نمایی # 5 کلید معرفت آمد عبادت %~% بشرط آنکه گوئی ترک عادت # 6 ms17 عبادت را اساس راه دین دان %~% عبادت بود مقصودش یقین دان # 7 چو مرد از اصل فطرت مستعد است %~% همه کار وی اندر دین مجد است # 8 چوگشتی مستعد این سعادت %~% مکن تقصیر در عین عبادت # 9 عبادت چون کنی از علم باید %~% که تا کاری ترا ز آنجا گشاید # 10 اگر بی علم باشد کار و بارت %~% یقین بر هیچ پاید روزگارت # 11 حقیقت دان اگر هستی تو غافل %~% ولی هرگز نگردد مرد جاهل # 12 نه او کامل بود اندر عبادت %~% پرستشها کند لیکن به عادت # 13 چو رو آری برین ره علم آموز %~% که بی علمت شود تیره شب و روز # 14 بکارت هرچه آمد ظاهر شرع %~% بیاموز از فقیهی اصل تا شرع # 15 وضو وغسل و ارکان طهارت %~% تمامت فهم کن اندر عبادت # 16 همان حکم نماز و روزه خویش %~% بخوان و فهم کن آنگه بیندیش # 17 همان حکم زکوة و حج یکسر %~% اگر مالت بود بر خوان ز دفتر # 18 همان حکم حلال و هر حرامی %~% همی خوان تا که یابی نیکنامی # 19 ز شخص عالم این یکسر بیاموز %~% که تا روزت شود پیوسته فیروز # 20 ز غیر حق تبری کن تو جانا %~% که تا بینا شوی در راه و دانا # 21 که پیش سالکان توبه همین است %~% چنین توبه اساس راه دین است # 22 بدان ارکان نیت پنج چیز است %~% وزان هر پنج دین تو عزیز است # 23 سه باشد عام و دو خاص ای برادر %~% بترک هر یکی سوزی بر آذر # 24 شهادت با نماز و روزه عام است %~% که کار خلق از آنها با نظام است # 25 زکوة و حج خاص مالدار است %~% چو بگذاری از آن بهتر چه کار است ~~PageV01P09 # 1 از ایمانست اصل جمله ای یار %~% تو را همچو جان در دل نگهدار # 2 بسان بیخ باشد اصل ایمان %~% بود اسلام شاخش میوه احسان # 3 چو بیخ اندر دلت ایمان قوی ms18 کرد %~% توانی در دو عالم رهروی کرد # 4 از آن بیخ قوی شاخی کشد سر %~% که اسلامش بود نام ای برادر # 5 ز جوی شرع آبش ده تو زنهار %~% که تا می‌روید و می‌آورد بار # 6 فرو گیرد تمامت سینه‌ات را %~% دهد شادی غم دیرینه‌ات را # 7 درخت بارور گردد با یام %~% که از بارش ترا شیرین شود کام # 8 مزین کن باقرارش زبان را %~% مسجل کن بدان اقرار جان را # 9 چو خواهی میوه‌ات بی بر نگردد %~% جدا باید ز یکدیگر نگردد # 10 اگر اسلامت از ایمان شود دور %~% نماند هیچ ایمان ترا نور # 11 چو ایمان تو بی اسلام باشد %~% حقیقت دان که کارت خام باشد # 12 در اسلامت چو ایمان نیست یاور %~% سیه رو باشی اندر پیش داور # 13 نه هرگز شاخ بی برگی کشد سر %~% نه هرگز بیخ بی شاخی دهد بر # 14 مقارن باشدت اسلام و ایمان %~% که تا پیدا شود از هر دو انسان # 15 چو حاصل گشت احسان دو گانه %~% توان گفتن ترا مرد یگانه PageV01P10 # 1 شرف از علم حاصل کن تو جانا %~% عزیز آمد همیشه مرد دانا # 2 نباشد هیچ عزت به ز دانش %~% نباید بد دمی غافل ز دانش # 3 همیشه مرد گردد حاصل از علم %~% مبادا هیچکس بی‌حاصل از علم # 4 شرف شد مرد را حاصل ز دانش %~% نباید بد دمی غافل ز دانش # 5 شرف خواهی تو علم آموز دایم %~% درین اندیشه خود را سوز دایم # 6 که تا جانت شود روشن ز دانش %~% وجود تو شود گلشن ز دانش # 7 بعلمست آدمی انسان مطلق %~% چو علمش نیست شد حیوان مطلق # 8 ولی علم تو باید با عمل یار %~% که تا شاخ امیدت آورد بار # 9 چو علمت با علم انباز گردد %~% همه کار تو برگ و ساز گردد # 10 چو علمت بی عمل باشد سفیهی %~% چو باعلمت عمل باشد فقیهی # 11 ترا چون در عمل تقصیر باشد %~% ز ms19 نفست دیو را توقیر باشد # 12 عمل با علم چون شد یار و هم پشت %~% نماند دیو را جز باد در مشت # 13 چو علمت هست جانا در عمل کوش %~% که تا پندت بود چون حلقه در گوش # 14 چو علمت همت پیش آور تو کردار %~% که تا هر کس ترا بیند کند کار # 15 چوعالم بیعمل شد گاه وبیگاه %~% شود هر کس ز او گستاخ و گمراه # 16 چو علم آموختی رو در عمل آر %~% که تا یابی بنزد حضرتش بار # 17 چو علمت با عمل همکار نبود %~% بنزد راسخونت بار نبود # 18 هدایت را بعلم اندر عمل دان %~% ازو یابی تو نزدیکی بیزدان # 19 چو با علمت عمل هم یار نبود %~% هدایت را بنزدت کار نبود # 20 مقصر در عمل مهجور باشد %~% مدام از حضرت حق دور باشد # 21 بعلم اندر تو توفیر عمل کن %~% در آن توفیر تقصیر عمل کن # 22 چوعلمت باعمل همراز گردد %~% عمل با علم تو انباز گردد # 23 تو با علم و عمل باش ای برادر %~% که تاکار تو گردد جمله در خور # 24 بسا گنجا که یابی در معانی %~% پر از در خوشاب و لعل کانی # 25 بدانی سر شرع مصطفی را %~% از آن دانش کنی حاصل صفا را # 26 عمل بی‌علم خود سودی ندارد %~% چو بیماری که بهبودی ندارد # 27 چو بی علمت بود اعمال میدان %~% بود راضی و خوشحال از تو شیطان # 28 چو اعمال تو بی‌علمست یکسر %~% بکاری باز ناید روز محشر # 29 عمل را علم چون جانست دایم %~% وجود شخص از جانست قایم # 30 چو بی جان را بدن ناید بکاری %~% طمع دروی کند هر مور و ماری # 31 عمل را علم باید زانکه جاهل %~% بود از شرط و رکن فرض غافل # 32 فرایض از سنن چون بازنشناخت %~% بیاید پیشکش با دیو پرداخت # 33 عمل بی علم باشد جهل مطلق %~% بجهل ای جان نشاید یافتن حق # 34 عمل ms20 با علم و با اخلاص باید %~% که در محشر ازو کاری براید # 35 منه تفضیل جهل خویش بر علم %~% سعادت جمله مدفونست در علم # 36 اگرچه بی عمل شد مرد عالم %~% نباشد از ثوابی فرد عالم # 37 مثال علم اگرچه با عمل نیست %~% بگویم زانکه در گفتن خلل نیست # 38 بود چون آنکسی که راه داند %~% ولی تا صد ره از آن باز ماند # 39 طبیعت پای جهل او نبندد %~% عمل ناکردن از خود می‌پسندد # 40 نهاون میکند ره را نپوید %~% ولیکن وصف ره با جمله گوید # 41 اگرچه پای جهلش بسته گردد %~% بعلمش جاهل از خود رسته گردد # 42 ازو هر کس نشان راه جوید %~% زبان دارد نشانها باز گوید # 43 چو او یکسر کسان را ره نماید %~% بود روزی که خود را برگشاید # 44 ثواب آن نشانها را که گوید %~% گشاده گردد و ره را بپوید # 45 هر آنکس کو دلیل نیک داند %~% هم او خود را بمنزل در رساند # 46 بود چون کور مادر زاد جاهل %~% که باشد از ره و بیراه غافل # 47 نهد رو در بیابان راه داند %~% خلایق را از آن بیراه خواند # 48 مشو گستاخ چون او گردد آگاه %~% بود بیشک فتاده در بن چاه # 49 چو متبوع افتد اندر چاه بی شک %~% درافتد تابعانش جمله یک یک # 50 عجب چاهیست این چاه طبیعت %~% مشو زنهار گمراه طبیعت # 51 در آن چه گر فتادی در نیائی %~% که اندر وی نیابی روشنائی # 52 عمل کن تا که اخلاص آورد یار %~% که بی اخلاص برناید ترا کار # 53 چو مقرون گشت اخلاصت باعمال %~% قبول حضرت آید جمله افعال # 54 عمل با علم و با اخلاص چون شد %~% ز نورش زهره شیطان بخون شد # 55 خطر دارد بسی در راه مخلص %~% بفضل حق شود آگاه مخلص # 56 که اخلاصی که در وی شد هویدا %~% ز استعمال شرعش گشت پیدا # 57 چو از حضرت بیامد آن هدایت ms21 %~% که از شارع شناسد این حکایت # 58 همین دانش بود او را چو پیری %~% خطر برخیزد و گردد خطیری # 59 بجو پیری اگر تو مرد راهی %~% که باشد پیر همچون روشنائی PageV01P11 # 1 چو دولت همنشین مرد باشد %~% همیشه او قرین درد باشد # 2 چو درد دین نماید وی ترا راه %~% شوی از خواب غفلت زود آگاه # 3 پدید آید ترا در سینه شوقی %~% که یابد نفس تو زان شوق ذوقی # 4 پس آنگه شوق و ذوقت سوز گردد %~% شبت زان سوز همچون روز گردد # 5 شوی طالب که تا خود کیستی تو %~% درین دنیا ز بهر چیستی تو # 6 شب و روزت بود این درد دایم %~% وجود تو بود زین درد قایم # 7 مشایخ درد دین دانند این درد %~% کنند از جمله آلایش ترا فرد # 8 عجب دردیست این درد مبارک %~% بود در خورد هر مرد مبارک # 9 مبادا هیچکس زین درد خالی %~% که ماند از سعادت فرد و خالی # 10 دوای جمله انسی و جنی %~% همین درد است می‌باید که دانی # 11 خوشا دردا که آخر او دوا شد %~% تمامت رنجها را او شفا شد # 12 همان دل کو ز دین بی درد باشد %~% یقین دان کو ز معنی فرد باشد # 13 درونت گر دمی از وی جدا شد %~% بصد گونه بلاها مبتلا شد # 14 اگرچه نفست از وی در عذابست %~% ولیکن جان و دل را فتح بابست # 15 چو درد دین ترا در دل اثر کرد %~% ز خویشت خواجگی باید بدر کرد # 16 بباید یک نظر کردن در آفاق %~% تفکر کردن اندر عهد و میثاق # 17 پس آنگه زان نظر باید بریدن %~% تمامت پرده هستی دریدن # 18 بفکرت باید اندر خود نظر کرد %~% پس آنگه بیخود اندر خود سفر کرد # 19 چو آن چیزی که تو جویای آنی %~% برون از تو نباشد تا تودانی # 20 در آفاقش نیابی گرچه جوئی %~% ولی در خود بیابی گر بجوئی # 21 ولی ms22 تنها ندانی کار کردن %~% بباید این سفر ناچار کردن # 22 بخود گر برنشینی گم کنی راه %~% بدان این تا نیفتی در بن چاه # 23 بسا طالب که بر خود برنشستند %~% تمامت راه را بر خود ببستند # 24 نشاید بیدلیلی رفتن این راه %~% که درهومنزلش باشد دو صد چاه # 25 در آن هر یک بود غولی خطرناک %~% شده در رهزدن گستاخ و چالاک # 26 بآواز خوشت خواند فراچاه %~% نهد بر دست و پایت بند از آن چاه # 27 در آنچاه طبیعت ار بمانی %~% شود یکباره تلخت زندگانی # 28 بباید رهبر چابک طلب کرد %~% که او داند ترا در ره ادب کرد # 29 برایش خویشتن تسلیم میکن %~% رسوم و راه از آن تعلیم میکن # 30 شریعت ورز باشد مرد هشیار %~% شده مکشوف بروی جمله اسرار # 31 قدم اندر شریعت داشته او %~% نه هرگز سنتی بگذاشته او # 32 نکرده یک نفس با او مدارا %~% همه آفاق بر وی آشکارا # 33 شده او مطمئن اندر همه حال %~% بکرده ترک نفس و جاه با مال # 34 نه هرگز ره زده بر وی هوائی %~% نه صادر گشته زاعمالش ریائی # 35 گذشته از مقامات و ز تلوین %~% شده قایم بحالات و بتمکین # 36 منازل قطع کرده ره بریده %~% تمامت پرده هستی دریده # 37 اجازت یافته در کارها او %~% بجان ودل کشیده بارها او # 38 علوم ظاهر و باطن برش جمع %~% گدازان گشته اندر راه چون شمع # 39 که تا با او دراین ره در بدایت %~% بنور شمع او یابی هدایت # 40 صلاح کار او یکسر بجوید %~% ز نفست زنگ خود بینی بشوید # 41 ترا در ره بهمت پاس دارد %~% منازل یک بیک بر تو شمارد # 42 بگوید آفت هر منزلی چیست %~% همان همره ترا در هر قدم کیست # 43 نشان قرب و بعدو وصل هجران %~% از آن یکسر بیاموزی او ای جان # 44 چو دولت پایمرد کار باشد %~% همان بخت تو هر دم یار باشد # 45 بدست ms23 آور چنین صاحب دلی را %~% که بگشائی ازو هر مشکلی را # 46 همان چیزی که فرماید تو زنهار %~% بجان و دل کن استقبال آن کار # 47 ز دست ظاهر او خرقه در پوش %~% بباطن رو بجان و دل همی کوش PageV01P12 # 1 کسی کو صاحب این درد باشد %~% درونش از دو عالم فرد باشد # 2 هر آنکو طالب این کار نبود %~% مقامش اندرین ره یار نبود # 3 نمایش باشد از اول قدمگاه %~% پس آنگه گردشش باشد بناگاه # 4 چو گردید او روش پیدا کند زود %~% چنان کاندر طریقت شرع فرمود # 5 پس آنگاهی کشش در پیش آید %~% ز پیش مال و جاه خود برآید # 6 چو صدیقان ره درویش گردد %~% عدو مال و جاه خویش گردد # 7 شریعت را شعار خویش سازد %~% دوای درد و کار خویش سازد # 8 بیک سنت مخالف چون نگردد %~% ز دست نفس خود در خون نگردد # 9 روش از راه شرع آید فرا دید %~% کشش زان اصل و فرع آید فرادید # 10 حقیقت راه حق میدان که شرعست %~% اساس بندگی زان اصل و فرع است # 11 چو او در راه حق هشیار باشد %~% کشش خود دایما در کار باشد # 12 شریعت را چو شد منقاد و بنده %~% شود معلوم آن هر دو رونده # 13 که یک جذبه ورا چندین کشش کرد %~% که در صد قرن نتوان آن روش کرد # 14 چو او را در شریعت پرورش بود %~% یقین دان اول و آخر کشش بود ~~PageV01P13 # 1 لباس زاهدان و رنگ پوشان %~% که باشد سینه‌شان از شوق جوشان # 2 دوتائی باید اول در نمایش %~% که تا پیدا شود در ره گشایش # 3 چو گردش در نهادش گشت پیدا %~% بود هر لحظه حیران و شیدا # 4 مرقع بایدش پوشید فی الحال %~% بگوید ترک نفس و جاه با مال # 5 روش چون بر طریق شرع باشد %~% دل و جانش درین معنی گذارد # 6 مرقع بایدش پوشید ناچار %~% که صاحب شرع ms24 خواهد دادنش بار # 7 کشش چون درکشد او را بهیبت %~% حضوری باید او از جمله غیبت # 8 شود بر همرهان خود مقدم %~% چو آن پوشیدنش گردد مسلم # 9 چو بر دوزی بسوزی توی بر توی %~% تو خواهی دلق و می‌خواهی کفن گوی # 10 خشن جانا لباس آخرین است %~% اصول پوشش ایشان همین است # 11 بود این اصلها را فرع بسیار %~% بلی گویم چو بی ترتیب شد کار # 12 از این مشت خران دین فروشان %~% ز غصه دایما هستم خروشان # 13 ازین مشت شغال باغ ویران %~% شدستم اندرین عالم هراسان # 14 شب و روزم از این حالت پریشان %~% همی ترسم بگیرم حال ایشان # 15 بغفلت از ره شهوت بکوشند %~% هر آن چیزی که می‌خواهند پوشند # 16 حروف نام و پوششهای یک یک %~% اشاراتست ناپوشیده بی‌شک # 17 اگر شرحش بگویم بس دراز است %~% بزیر هر یکی صد سر و درازاست # 18 چو پیر راهرو بیند که درویش %~% ترقی کرد اندر عالم خویش # 19 بدان منزل چو حاصل شد اساسش %~% به نسبت پوشد اینجا یک لباسش # 20 بترتیب است منزل‌های این راه %~% بدل باید شدن از منزل آگاه # 21 یکایک را مرتب در نوشتن %~% بهمت از همه اندر گذشتن # 22 بدادن داد هر یک از دل و جان %~% که تا این راه گردد بر تو آسان # 23 چو بی ترتیب مانی برتوشین است %~% که ترتیب اندرین ره فرض عین است # 24 هر آنکس کو شراب فقر نوشد %~% یقین میدان که بیشک خرقه پوشد # 25 دو قسم آمد درین ره خرقه جانا %~% ز من بشنو که تا گردی تو دانا ~~PageV01P14 # 1 نخستین قسم را گویند ارادت %~% که بستانند از اهل سعادت # 2 چنین خرقه ز دست شیخ پوشند %~% بجان در راه تعظیمش بکوشند # 3 ز دست هیچکس پوشید نتوان %~% چنین خرقه یقین در راه اخوان # 4 بترک اسم دارد قسم ثانی %~% چو درویشی همی باید که دانی # 5 ز دست هر که نیکو حال ms25 باشد %~% عدوی نفس و جاه و مال باشد # 6 توان پوشیدن و شاید نگهداشت %~% فتوح روزگار خویش انگاشت PageV01P15 # 1 یکی دلقی و دو نان و سجاده %~% چو دانا گوشه عزلت فتاده # 2 بترک جمله بایداکردی یار %~% ارادت را نشاید جز که اینکار # 3 بدان ای طالب راه سعادت %~% که آمد اصل کارت با سه عادت # 4 نخستین آنکه اندک خوار گردی %~% اگر پرخور شوی پر خوار گردی # 5 دوم کم گوی تا گردی سلامت %~% که پرگوئی بسی دارد ملامت # 6 سیم کم خسب تا کاهل نگردی %~% که از کاهل نیاید هیچ مردی # 7 تو دایم این سه عادت را نگهدار %~% سعادت بر تو بگشاید همه کار # 8 که تا یابی در این ره اجتهادی %~% همی کن دائما با خود جهادی # 9 بجد و جهد و سعی و طاقت خویش %~% خورش از خود بگیر ای مرد درویش # 10 خورش چون از وجودت پاک باشد %~% خورنده رهرو و چالاک باشد # 11 خورش در راه تو اصل تمام است %~% ز خوردن کار هرکس بانظام است # 12 خورش را اصل راه کار دین دان %~% خللها ازخورش آمد یقین دان # 13 هران تن کو بشبهت پرورش کرد %~% هر آن آفت کزو آید خورش کرد # 14 که تا یابی تو ذوقی از طریقت %~% شود مکشوف بر جانت حقیقت # 15 ز تقوی جامه ایمان خود دوز %~% که تا عریان نمانی اندرین روز # 16 چو با شرع تو تقوی یار نبود %~% بنزد خاصگانت بار نبود # 17 اگر خواهی که باشی رهرو تیز %~% ز پیش مال و جاه خویش برخیز # 18 چو اندر بند مال و قید جاهی %~% نیابی هیچ مقصودی که خواهی # 19 سر موئی مشو خارج از آداب %~% که تا بیدار گردد بختت ازخواب ~~PageV01P16 # 1 اساس راه دین را بر ادب دان %~% مقرب از ادب گشتند مردان # 2 ادب شد اصل کار و وصل هجران %~% هم او شد مایه هر درد و درمان # 3 نشاید بی ادب ms26 این ره بسر برد %~% نشاید هیچکس را داشتن خورد # 4 بچشم حرمت و تعظیم در پیر %~% نگه کن در همه کین هست توقیر # 5 بروزی هر که باشد مهتر از تو %~% چنان میدان که هست او بهتر از تو # 6 بجان میکوش در تعظیم هر پیر %~% که تا در دل نیابی زحمت از پیر # 7 ادب با خالق و خلقان نگهدار %~% که تاکشت امیدت بر دهد بار # 8 نگهدار ادب شو در همه حال %~% که تا مقبول باشد از تو اعمال # 9 چو اعمال تو با آداب باشد %~% ترا صد گونه فتح الباب باشد # 10 همیشه بی ادب مهجور باشد %~% مدام از حضرت حق دور باشد # 11 عمل چون با ادب هم یار نبود %~% عمل رانزد حضرت بار نمود # 12 بترک یک ادب محجوب گردی %~% یقین با صد هنر معیوب گردی # 13 چو باشی با ادب یابی معانی %~% چو باشی بی ادب زو باز مانی # 14 ادب آمد درین ره اصل هر کار %~% همی گویم ادب زنهار زنهار PageV01P17 # 1 ز عهد خویش داد خویش بستان %~% اگر غافل شوی باشی چو مستان # 2 نفسهای تو معدود است یکسر %~% کند بر هر یکی حکمی بمحشر # 3 موزع کن بخود اوقات و ساعت %~% بروز و شب بانواع عبادت # 4 بشرط آنکه چون کوشیده باشی %~% بجد و جهد خود پوشیده باشی # 5 مکن بعد از فریضه هیچ کاری %~% مگر باری که برداری ز یاری # 6 چو خدمت هست ترک نافله گوی %~% بخدمت برده‌اند از هر کسی گوی # 7 بخدمت کوش تا یابی تو حرمت %~% بخدمت مرد گردد اهل صحبت # 8 بهین جمله خدمتهاست خدمت %~% سر جمله سعادتهاست خدمت # 9 یقین میدان شهی یابی ز خدمت %~% نجات از گمرهی یابی زخدمت # 10 سلوک راه و معراج معانی %~% شود پیدا ز خدمت تا که دانی # 11 منه منت به پیش راه درویش %~% مقامی نیست نک این باب اندیش # 12 چنان خدمت کن ای یار یگانه %~% که ms27 منت بر تو باشد جاودانه # 13 چو خدمت کردی و منت نهادی %~% یقین آن رنج را بر باد دادی # 14 چو برگ منتی دیدی تو برخیز %~% از آن صحبت بپای جهد بگریز # 15 کزان صحبت نیابی هیچ کاری %~% بجز ضایع گذشتن روزگاری # 16 بدان در راه صحبت بس خطرهاست %~% نفسها را بصحبت بس اثرهاست # 17 بد افتد مر ترا از بد قرینت %~% اگر یک دم بود او هم نشینت # 18 در آن یک دم خرابیها نماید %~% که شرح آن بگفتن در نیاید # 19 اگر هم صحبت نیکست در راه %~% فزاید مر ترا در صحبتش جاه # 20 چو قدر صحبت او را بدانی %~% چشی زان صحبت آب زندگانی # 21 گر آن صحبت دمی معدود باشد %~% از آن هم صحبتش مسعود باشد # 22 مثال کیمیا دان صحبت چند %~% که بر افعال و اعمال تو افکند # 23 تمامت را برنگ خود برآرد %~% بتوبه روز بدبختی سرآرد # 24 بجان و جاه و مال ای مرد درویش %~% که تا تو داده باشی داد صحبت # 25 تقرب کن تو با همصحبت خویش %~% بود بر جا همان بنیاد صحبت # 26 منه تفضیل خود را بر یکی مور %~% کز آن معنی شود چشم دلت کور # 27 اگر فضلی شناسی خویشتن را %~% بود بر تو فضیلت اهر من را # 28 بخود گر زانکه داری نیک ظن را %~% همان قدری شناسی خویشتن را # 29 ز تو بیقدر تر اندر دو عالم %~% نباشد هیچکس ز اولاد آدم # 30 ز رحمت باشی الحق بیکرانه %~% چو کردی خویش بینی در میانه # 31 نظر بر فضل او میدار دائم %~% بلطف حق درین ره باش قائم # 32 که کردارت بکاری باز ناید %~% تمامی کارت از فضلش گشاید # 33 همی کن کار و بفکن از نظر دور %~% که تا باشی از آن پیوسته مسرور # 34 بدست و کسب خود میکن تو کاری %~% که راحت می‌رسد از تو بیاری # 35 سئوال و خواستن رادر فرو بند %~% که ms28 بگشاید از این معنی دو صد بند # 36 مگر گردی تو حاجتمند مطلق %~% سئوالی کرد شاید از در حق # 37 که باشی اندر و دور از ذخیره %~% شود مرد از ذخیره سخت خیره # 38 مخور جز بر ضرورت لقمه وقف %~% صفا هرگز نیارد لقمه وقف # 39 بود مردار مال وقف پیشم %~% بود این مرتبه آئین و کیشم # 40 مدار از کس دریغی لقمه خویش %~% اگر باشد شه و ورهست درویش # 41 که وقت احتیاج آب و نانی %~% بود یکسان شهی و پاسبانی # 42 ولیکن صحبت از هر کس نگهدار %~% ز بد صحبت فرو بندد ترا کار # 43 بدستت گرفتد وقتی دو تا نان %~% بنه نانی از آن برخوان اخوان # 44 چو مردی هر دو را ایثار کن زود %~% اگر در دست داری خرج کن زود # 45 در آن وجهی که صاحب شرع فرمود %~% خدا گردد از این ایثار خوشنود # 46 تو برگ مرگ از قرآن همی ساز %~% که تا کارت بود پیوسته با ساز # 47 حدیث و نص را نیکو نگهدار %~% بشرط آنکه آری هر دو در کار # 48 اگر بیکار مانی این و آن را %~% یقین دان خصم کردی هر دو آن را # 49 شفیعت خصم گردد در قیامت %~% ندارد سود آنگاهی ندامت PageV01P18 # 1 بپای عشق باید رفتن این راه %~% بنور علم شاید رفتن این راه # 2 بمقصد چون رسی هر دو رمیدند %~% ترا بی هر دو اندر خود کشیدند # 3 چو علم کسبیت کردند غارت %~% ترا بخشند علمی از اشارت # 4 عبارت زان لدنی کرد دانا %~% اگر مکشوف گردد جمله اشیا # 5 حیات جمله اهل معانی %~% از آن علمست می‌باید که دانی # 6 شوی زنده بدو از خویش مرده %~% نگیرد بر تو زان سر هیچ خورده # 7 نباشد مرد را نزدیک تو بار %~% همیشه زنده مانی اندران کار # 8 ترا رخصت بود اندر خرابی %~% بسا گنج معانی را که یابی # 9 تو عالی همتی شو بشنو ای یار ms29 %~% بود عالی همم پیوسته ز ابرار # 10 چوداری همتی ره بیشتر رو %~% قدم از خود کن و بی‌خویش درشو # 11 که تا ملک خرابی را به بینی %~% جگرهای کبابی را به بینی # 12 چو گردی کافر ای یار موافق %~% شوی آنگاه در اسلام صادق # 13 خراباتی شوی میخوارگردی %~% ز علم و عقل خود بیزار گردی # 14 چه دانی تا خرابی خود چه جایست %~% که علم و عقل بر آنجا بپایست # 15 اگر ملک خرابی باز یابی %~% مقام فخر و عز و ناز یابی # 16 نشان جمله معلوم ای برادر %~% چو صاحب دل شوی دانی تو یکسر # 17 ببخشد عالمی گر زانکه خواهی %~% ولی خواهش کند اینجا تباهی # 18 شناسای معانی بس نهان است %~% که آن معنی ورای جان جانست # 19 اگر رمزش ازین معنی بدانی %~% ترا بهتر ز گنج شایگانی # 20 بخواهم گفت رمزی زین خرابی %~% که تا ذوقی ازین معنی بیابی # 21 مرادم زین خرابی بیخودی دان %~% نه عصیان کردن و کار بدی دان # 22 همان کافر شدن در بینش خویش %~% اگرمردی درین معنی بیندیش # 23 شراب نیستی رانوش کردن %~% وجود خود زخود بیهوش کردن # 24 کند اعمال و ناکرده شمارد %~% نظر بر گفت و کرد خود ندارد # 25 شراب نیستی را چون کند نوش %~% شود از شوق حق حیران و مدهوش # 26 وجود اودل و دنیا ندارد %~% سر همت به عقبی در نیارد # 27 ز بیخوشی نداند پیش و پس را %~% بجز موئی ندارد هیچ کس را # 28 چو بیخود شد دگر کس را نه بیند %~% مقام نیستی را بر گزیند # 29 بساط هستی خود در نوردد %~% که تا زنده بود گردش نگردد # 30 بدنیا در ندارد کار و باری %~% نه از اعمال دارد اختیاری # 31 مجرد گردد از جمله علایق %~% نیامیزد زمانی با خلایق # 32 گر او را خود دو صد فرزند باشد %~% بدل زان جمله بی پیوند باشد # 33 بود ثابت قدم در شرع دائم %~% بامر ms30 و نهی در پیوسته قائم # 34 خرابات اهل دین این کار گویند %~% که ترک نفس و کار و بار گویند # 35 بهر جائی خرابی را که گویم %~% بگرد این معانی دان که پویم # 36 اگر زینسان خراب و بینوائی %~% نظر با تو کند در تنگنائی # 37 همان آن یک نظر از روی بینش %~% ترا بهتر ز جمله آفرینش # 38 همیشه آن نظر را باش طالب %~% که تا گردد محبت بر تو غالب # 39 بحالت گر یکی ز ایشان نظر کرد %~% تمامت هستی از ذاتت بدر کرد # 40 رساند تا بعلیین کلاهت %~% جهان را آرد اندر زیر جاهت # 41 مشو تو منکر احوال ایشان %~% که تا یابی نصیب از حال ایشان # 42 اگر منکر شوی حالت تباهست %~% از آن روی دلت یکسر سیاه است # 43 بود انکار ایشان عین خذلان %~% مبادا هیچکس در شین خذلان # 44 نباشد یاد ایشان هرگز از خود %~% نخواهد هیچکس را ذره بد # 45 مرید و منکر و احرار و اغیار %~% همه از روی شفقت جمله را یار # 46 بجز حضرت کس ایشان را نداند %~% خرد از وصف ایشان خیره ماند # 47 تو این نکته بعقل اندر نیابی %~% که عقل تو کند آنجا خرابی # 48 تو مشنو نکته پیران یونان %~% نه قول این خدا دوران دو نان # 49 که بنهد ماورای عقل طوری %~% کند بر حال خو زین گفته جوری # 50 ولایت برتر از طور عقول است %~% ازین معنی که عقلت بوالفضول است # 51 ولایت عالم عشق است میدان %~% که عقل آنجا بود مدهوش و حیران # 52 چه نسبت عقل را با عشق جانا %~% نداند این سخن جز مرد دانا # 53 بود پوشیده راز عشق بر عقل %~% نیاید راست ساز عشق بر عقل # 54 بدرویشی فرو آید سر عقل %~% که ذل و مسکنت شد درخور عقل # 55 مذلت جوید و بیچارگی فقر %~% ز خان و مال خود آوارگی فقر # 56 نه در اصل سخن باشد خطائی %~% نیاید ms31 رفتن ازجائی بجائی # 57 اگر بحثی رود اندر معانی %~% حقیقت شرع باشد تا که دانی # 58 اگر در شیوه فقر و فقیری %~% سخن گویم بسی بر من نگیری # 59 هر آن چیزی که باشد خارج از شرع %~% بکاری باز ناید اصل تافرع # 60 بلی باید که معنی بین بود مرد %~% درون او بود مستغرق درد # 61 کسی کو اهل این اسرار باشد %~% درونش را بمعنی کار باشد # 62 چو چشم معنیش کج بین شد ای یار %~% معانی جمله کج پندارد اغیار # 63 چو من تازی سخن باشم تو رازی %~% میان ما نباشد کارسازی # 64 ازین معنی نهم بر هم دهن را %~% ز نوعی دیگر آغازم سخن را PageV01P19 # 1 مراد رهروان در فعل و طاعات %~% مقاماتست و اوقاتست و حالات # 2 مقامات اختصاص خاص باشد %~% که صاحب وقت خاص الخاص باشد # 3 چو صاحب حال گشت و مرتبت یافت %~% ورای فقر ذوق و مسکنت یافت # 4 چو مسکین گشت و شد یکباره آزاد %~% بیارد از زمان و از مکان یاد # 5 تصوف رو بحال او نهد رود %~% شود حضرت ازو راضی و خوشنود # 6 شود صاحب سخن اندر معانی %~% بود قوتش چو آب زندگانی # 7 ز خورد و گفت و خفت و کردو کارش %~% شود یکباره بیرون اختیارش # 8 عدوی خسروان زو دفع گردد %~% تمامت فتنه‌ها زو رفع گردد # 9 برند ارواح قوت خود ز جودش %~% بود آسایش خلق از وجودش # 10 همه احوال او از اصل تا فرع %~% بود مستحسن اندر ظاهر شرع # 11 بود نادر چنین مرد یگانه %~% بدو ناجی شوند اهل زمانه # 12 نداند هیچکس از حیرت او را %~% که پوشد حق قبای غیرت او را # 13 تمامت رهروان هفتادگانه %~% ببوسند خاکپایش عاشقانه # 14 نباید پیش او چون و چرا گفت %~% که هر چیزی که او گوید خدا گفت # 15 مقاماتش همه درجات گوید %~% همه اوقات از حالات گوید # 16 خلافی نیست ای جان در مناجات %~% میان رهروان ms32 اندر مقامات # 17 مفصل نام هر یک گر بخوانی %~% یکایک را بحال خود بدانی # 18 ولی در وقت و در حالت خبرهاست %~% که هر یک را درین معنی نظرهاست # 19 بسی گفتند در اوقات و حالات %~% ز سر خویشتن هر یک مقالات # 20 بر من آن بود کان شاه گوید %~% من آن گویم که آن دلخواه گوید # 21 بر او صاحب وقت آن زمان است %~% که بر وقت خودش حکمی روانست # 22 چو همت بر زمان خود گمارد %~% همان ساعت برنگ خود گذارد # 23 نباشد هرگز او را انتظاری %~% ز بهر وقتی وز بهر کاری # 24 هر آن کو انتظار وقت دارد %~% که تا وقتش برنگ خود برارد # 25 چو وقت اندر درون او اثر کرد %~% چو برقی زود از تیری گذر کرد # 26 بیابد او ز وقت خویش ذوقی %~% زیادت گرددش زان ذوق شوقی # 27 دگر ره منتظر باشد همان را %~% که تا کی باز یابد آن زمان را # 28 درین گفتن بسی سرها عیانست %~% همی گویم ته این معنی نهانست # 29 همی دان هست صاحب حال آنکس %~% که بیند حالها از پیش و از پس # 30 تمامت حال ز اول تا آخر %~% بود بر وی همه مکشوف و ظاهر # 31 در آن حالت که او بودست در حال %~% وقوفی باشدش بر جمله احوال # 32 برون زین او نه صاحب حال باشد %~% بود کز جمله ابدال باشد # 33 چو شرط اختصار آمد ز اول %~% نمی‌گویم سخن‌های مطول # 34 هر آن چیزی که او اصلست گفتم %~% فروع هر یک اندر وی نهفتم # 35 اگر اهلی تو و جویای آنی %~% شود مکشوف بر تو این معانی # 36 اگر ذوقی ازین معنی نداری %~% حدیثم را همه بازی شماری # 37 شناس این معانی هست مشکل %~% کسی داند که باشد صاحب دل # 38 سخن بنگر که ما را میکشد زور %~% که تا پیدا شود این راز مستور # 39 چو اهل این معانی را ندیدم ms33 %~% عنان این سخن با خود کشیدم # 40 بجان و دل شنو هر دم ندا را %~% سه فرقت دان تو اصحاب هدی را ~~PageV01P20 # 1 نخستین عام وانگه خاص باشد %~% مهین جمله خاص الخاص باشد # 2 بلوغ عام چون او گشت رهرو %~% باول حالت خاص است بشنو # 3 بلوغ خاص خاص اندر فتوت %~% بود با اول طور نبوت # 4 مکن خود را تو اندر دین پریشان %~% کزین بر تو نباشد سیر ایشان # 5 اگر گیرد نبی دست گدائی %~% که تا با خود برد او را بجائی # 6 نماندش قوتی در آخر کار %~% بباید بست بر فتراک ناچار # 7 چو او بگذشت اورا بگذراند %~% کسی باید که این معنی بداند # 8 قدم چون منقطع گردد ولی را %~% درین رتبت بود رتبت نبی را # 9 بود سیر نبی چون سیر درویش %~% برفت او بلکه او را برد با خویش # 10 یقین داند هر آنکو هست عاقل %~% شرف اینجا نبی را گشت حاصل # 11 مرا و شاهست و اینها لشگر او %~% بباید بودشان بیشک بر او # 12 بلوغ خاص و خاص الخاش از دین %~% بتلوین باشد و وقتی بتمکین # 13 چو در تلوین بود آن دولتی مرد %~% بافعالش نشاید اقتدا کرد # 14 که دارد حالتش هر لحظه رنگی %~% نسازد یک نفس جائی درنگی # 15 گهی دعوی کند چون من کسی نیست %~% به از من اندرین عالم بسی نیست # 16 گهی سبحان و گه گاهی اناالحق %~% از او بی او شود زاینده مطلق # 17 در این حالت مکن تو اقتدایش %~% ولیکن سرمه کن از خاکپایش # 18 نباید دستش از دامن جدا کرد %~% در این سر وقت نتوان اقتدا کرد # 19 چو تمکین در نهادش گشت پیدا %~% نباشد واله و حیران و شیدا # 20 بغیر از ظاهر قول شریعت %~% نگوید نکته اندر حقیقت # 21 بقول و فعل او کن کارها را %~% که بردارد ز جانت بارها را # 22 بجان و دل شنو زو هر نفس بند %~% که ms34 بردارد ز تو هر لحظه صد بند # 23 بسی فرق است در تلوین و تمکین %~% میان خاص و خاص الخاص مسکین # 24 اگر مشروح گویم بس دراز است %~% که راهش در نیازو راز نازاست # 25 نیابد سر هر کس هم بدو راه %~% ازین معنی سخن کردیم کوتاه # 26 چو کردی اقتدا اندر ره دین %~% بشیخی کو بود قایم بتمکین # 27 متابع بایدت بود از دل و جان %~% بقدر جهد و جهد و سعی و امکان # 28 یقین باید بدن هم مذهب پیر %~% هر آن مذهب که او دارد همان گیر # 29 ملایم باش پیش او تو دائم %~% بخدمت روز و شب میباش قائم # 30 بکلی اختیار خویش بگذار %~% تمامت کرد و کار خویش بگذار # 31 فدای خاکپایش را تو جان کن %~% هر آن چیزی که او فرماید آن کن # 32 مکن کاری که او را او نگوید %~% که جز گرد صلاح تو نپوید # 33 ز ظاهر تا بباطن هیچ انکار %~% مکن برگفت و کرد پیر زنهار # 34 تو بیماری طبیبت مرد ره رو %~% بجان و دل ز من این راز بشنو # 35 ز گفت و کرد او یابی تو بهبود %~% علاجی که کند دارد ترا سود # 36 نباید دستش از دامن جدا کرد %~% بعهد او بجان باید وفا کرد # 37 بنادر گر ترا دادند این خیر %~% که گشتی همقدم با شیخ درسیر # 38 چو بینا باشد آن شیخ یگانه %~% ترا در حال گرداند روانه # 39 بود دانا و فرق از تست تا او %~% کند درد ترا درمان و دارو # 40 اگر شیخ تو زین عالم برون شد %~% ترا ناگفته احوالت که چون شد # 41 بباید پیش دیگر شیخ رفتن %~% همه حالات او با خود بگفتن # 42 که تا او مر ترا با خود نوازد %~% تمامت کارهای تو بسازد # 43 ازین صورت اگر خواهی جدائی %~% بیابی از خودی خود رهائی PageV01P21 # 1 چو در بند خودی افتاد بنده %~% شود گوش مرادش نشنونده ms35 # 2 مقید گردد اندر راه خسته %~% شود باب فتوحش جمله بسته # 3 بود در خاطرش که گشت واصل %~% ولی زین ره ندارد هیچ حاصل # 4 اگر در خاطر آرد کو کسی هست %~% تمامت راهها را او فرو بست # 5 مبادا هیچکس بر خویش مغرور %~% به پندار غرور از ره فتد دور # 6 بسا عاما که گوید خاص گشتم %~% چو خاص الخاص و خاص الخاص گشتم # 7 نه از ایزد خبر دارد نه از خویش %~% ز دین باشد بروز حشر درویش # 8 ز دعوی هیچ ناید اندرین باب %~% که باشد مدعی پیوسته کذاب # 9 تمامت معنی اندر نیستی جوی %~% کزین میدان بمسکینی بری گوی # 10 توقف برنتابد راه درویش %~% نباید بود هر جائی دمی بیش # 11 بدان مقدار کانجا را بدانی %~% حقیقت گردد اندر وی معانی # 12 چو دانستی از آنجا زود بگذر %~% که تا باغت نگردد جمله بی بر # 13 در این ره هر که او جائی بماند %~% بدان کو خاک بر سر می‌فشاند # 14 هر آن کو یک دم اندر خود بماند %~% یقین کز وی عبودیت نیاید # 15 بغیر حق هر آنچه آید فراپیش %~% تلی دان ای برادر در ره خویش # 16 بهر چیزی که از حق باز مانی %~% حقیقت دان که تو در بند آنی # 17 طبیعت را ز خود دوری ده ای یار %~% همان خود را ز عادتها نگهدار # 18 چو کردی ترک طبع و ترک عادت %~% نماند در تو خود خواه و ارادت # 19 خلاف حق اگر خواهی تو ضدی %~% چو خواهی بر مراد او تو ندی # 20 یقین دانند مردان رونده %~% که از ضد نیست سود هیچ بنده # 21 گهی کز بندخواه خویش برخاست %~% قبای بندگی آمد برو راست # 22 تو هرجائی که یابی احتیاجی %~% یقین باید که می‌خواهد خراجی # 23 چه داند که بحضرت هست محتاج %~% نهد از بندگی بر فرق او تاج # 24 چه جای اختیار و احتیاج است %~% چه جای ملک و ms36 تخت و طوق و تاج است # 25 نگر تا گرد این معنی نپویم %~% قضیه منعکس گردد بگویم # 26 بگویم ناید اندر دین فسادی %~% مریدی را ز اول شد مرادی # 27 محبی بود پس محبوب گردید %~% بدان که طالب و مطلوب گردید # 28 محبت اندرو چندان اثر کرد %~% که آن محبوب را بیخویش تر کرد # 29 چنان مستغرق محبوب خود شد %~% که از یادش تمامت نیک و بد شد # 30 ندارد آگهی ز اقوال و افعال %~% بود چون مرده در دست غسال # 31 در آن حالت بود که باشد او خوش %~% مراعاتش کند محبوب دلکش # 32 بهر چه از حضرت آید دیر یا زود %~% بود از جان و دل راضی و خوشنود # 33 نیاز وناز باشد گاه و بیگاه %~% عبارت را نباشد اندرو راه # 34 پس آنگه با خبر گردد ز هر کار %~% شود مکشوف بر وی جمله اسرار # 35 ممکن گردد اندر حالت خویش %~% که صاحب حال گردد مرد درویش # 36 هم از حضرت خبر دارد هم از خود %~% شناسد بد ز نیک و نیک از بد # 37 بود این مرد مجموع المعانی %~% حقیقت خورده آب زندگانی # 38 بدو کن اقتدا در جمله کاری %~% که تا ضایع نگردد روزگارت # 39 شناسد هر که او بی‌خویش نبود %~% کمال بندگی زین بیش نبود PageV01P22 # 1 در آن شب خواجه ما شد بمعراج %~% نهاد او بر سرش از بندگی تاج # 2 درون پرده دید ارواح جمعی %~% شده ازنور تابان همچو شمعی # 3 جمال معنیش منظور ایشان %~% شده از نیستی در خاک راهش # 4 همه گشته ز جمعیت چو یک جان %~% بفقر و مسکنت درگشته اخوان # 5 همه از روی معنی گشته یک رنگ %~% همه فارغ شده از نام و از ننگ # 6 همه حیران وقت لی مع الله %~% درون پرده اسرارشان راه # 7 همه در عشق صاحب درد گشته %~% محبت را بجان در خورد گشته # 8 همه محبوب درگاه الهی %~% همه مقصود صنع پادشاهی ms37 # 9 همه اندر کشیده میل ما زاغ %~% محبت برکشیده جمله را داغ # 10 همه در نیستی فقر مسکین %~% شده آزاد از تلوین و تمکین # 11 بداده جمله را پوشیده ز آغاز %~% بخلوتخانه اسرار خود باز # 12 شده فانی ز خود باقی بمحبوب %~% همه هم طالب و هم گشته مطلوب # 13 ز غیرت یافته هر یک نصیبی %~% بقرب اندر شده هر یک قریبی # 14 ز دل تابع شده او را هم ازجان %~% نه معجز خواسته هرگز نه برهان # 15 ندا آمد ز درگاه الهی %~% که ای مقصود صنع پادشاهی # 16 همین جمعند خاص صحبت تو %~% عطاها یافته از حرمت تو # 17 همه از نور خود موجود گشته %~% از آن نورند خود مسعود گشته # 18 بصورت جمله مسکینندو درویش %~% بمعنی جمله بی پیوند و بی خویش # 19 خوش آمد خواجه را زان جمع پرنور %~% شده اندر محبت مست و مخمور # 20 بفقر و مسکنت چون دیدشان جمع %~% همه گشته بمعنی چون یکی شمع # 21 چو دید آن عهد و آن میثاق ایشان %~% بصورت نیز شد مشتاق ایشان # 22 در آن مجمع نمود از ذوق شوقی %~% که شد در جان هر یک همچو طوقی # 23 بکرد از لطف خود سردار اکرم %~% با خوانیت ایشان رامکرم # 24 تشرف یافتند ایشان بدین نام %~% از آن نسبت برآمد جمله را کام # 25 شراب فقر بی ایشان نخورد او %~% بایشان و همه کس بخش کرد او # 26 بمسکینی چو ایشان را لقب دید %~% همه افعالشان عین ادب دید # 27 بحاجت صحبت ایشان زحق خواست %~% که تا گردد تمامت کارشان راست # 28 بصورت چونکه باز آمد ز معراج %~% بجودش هر دو عالم گشته محتاج # 29 ز ذوق صحبت ارواح ایشان %~% نمیشد نزد نزدیکان و خویشان # 30 ندا آمد که ای شهباز حضرت %~% بگوش سرشنیده راز حضرت # 31 وجود تو ز بهر خاص و عام است %~% ز جودت کار جمله با نظام است # 32 بصورت اهل صورت را نگهدار ms38 %~% که ما تا خود ترا آریم در کار # 33 بمعنی یار غار اهل دل باش %~% بهمت پاسدار اهل دل باش # 34 چو خواهی صحبت ارواح ایشان %~% که گردی مستفیض ز اشباح ایشان # 35 همان صحبت حوالت با نماز است %~% در آن حالت که ما را با تو راز است # 36 چو معراج نماز آغاز کردی %~% در آن ساعت هزاران ناز کردی # 37 ز جان چون راز حضرت می‌شنیدی %~% همه ارواح ایشان جمع دیدی # 38 شدی چشم دلش روشن بدان جمع %~% که بودندی ز نورش گشته چون شمع # 39 بدی معلومش از نور نبوت %~% که هستند جملگی اهل فتوت # 40 ز جاهش جمله صاحب جاه گشته %~% تمامت خاص آن درگاه گشته # 41 پناه امت بیچاره باشند %~% تمامت را بجان غمخواره باشند # 42 شود از جاه ایشان فتنه‌ها دفع %~% بیابد امتان از جودشان جمع # 43 چو معراج نماز او ضرورت %~% بدی عالیتر از معراج صورت # 44 ز حد و حصر بیرون بد معارج %~% ندانی تو که تا چون بد معارج # 45 تو جز معراج ظاهر را ندانی %~% بباطن چون رسی بیچاره مانی # 46 شبانروزی بدش هفتاد معراج %~% بهر معراج قومی گشته محتاج # 47 بهر معراج قومی را زحق خواست %~% تمامت کار امت زو شده راست # 48 تو قدر امت احمد ندانی %~% که پوشیدند از تو این معانی # 49 چه دانی قدر این امت که چونست %~% که آن از حد وهم تو برون است # 50 بجهد خویش میکن روز و شب شکر %~% ترا برهاند ای جان از تعب شکر # 51 تو آن شکرانه کردن کی توانی %~% مگر در عجز خود را باز دانی # 52 بدین شکرانه جان را در میان نه %~% بدین نعمت بود جان در میان نه # 53 که تو زین امتی پاک و گزیده %~% همی از بهر رحمت آفریده PageV01P23 # 1 خداوند جهان دانای اکبر %~% برافزاینده این شمع خاور # 2 بقدرت چون پدید آورد عالم %~% ز بهر مسکن اولاد آدم # 3 بعلم ms39 و حکمت خود کرد داور %~% بقای این جهان چندان مقدر # 4 که ماند انبیا و اولیایش %~% نیاید بعد از آن دیگر بقایش # 5 یقین میدان که تا باشند ایشان %~% نخواهد شد کس از محشر پریشان # 6 ز بهر آدمیزادست گیتی %~% بایشان دان که آباد است گیتی # 7 دو فرقت آدمی را باشد ای جان %~% بمعنی و بصورت گشته انسان # 8 گروه اولی زان انبیایند %~% که خاص بارگاه کبریایند # 9 دوم فرقه از ایشان اولیا دان %~% بود داخل در ایشان اهل ایمان # 10 جز اینها جمله چون انعام باشند %~% ز معنی غافل و بیکام باشند # 11 نه از خود گفته شد این نکته ای جان %~% ز من گر نشنوی بشنو ز قرآن # 12 بصورت آدمی بسیار باشند %~% که در محشر سزای نار باشند # 13 بمعنی آدمی می‌بایدت بود %~% که تا برناورد دوزخ ز تو دود # 14 بود امت نبی را همچو فرزند %~% بمعنی باشد او را یار و پیوند # 15 کسی باید که او این حال داند %~% که خواجه امتان را آل خواند # 16 بمعنی هر که از آدم دهد بو %~% بود فرزند او دلخواه و دلجو # 17 شد از معنی بصورت راه بسیار %~% بحشر اندر ز معنیها کند کار # 18 ز من بشنو تو از روی ارادت %~% یقین میدان که تا یابی سعادت # 19 که تا مفتوح باشد باب توبه %~% ولایت را نباشد قطع نوبه # 20 بهر وقتی و هر دور و زمانی %~% بود صاحب دلی در هر مکانی # 21 که باشد آن زمان از وی مشرف %~% همان جا و مکان ازوی مشرف # 22 وجود او بلاها می‌کند دفع %~% بجمله مردمان از وی رسد نفع # 23 نباشد ختمشان تا روز محشر %~% که گردد این جهان یکسر مکدر # 24 بصورت تا یکی گردد ز ایشان %~% نگردد گیتی از محشر پریشان # 25 چو ایشان رخت بربندند یکسر %~% شود پیدا علامت‌های محشر # 26 چو بردارند تمامت اولیا را %~% قیامت کشف گردد آشکارا # 27 ms40 کسی کو غیر ازین بیند خیال است %~% وگر گویند ایشان را وبال است # 28 بدین قول اتفاق اهل دین است %~% یقین میدان که این گفته چنین است ~~PageV01P24 # 1 کند تقریر اهل این معانی %~% بجز این قوت و این زندگانی # 2 دگرگون قوت و دیگر حیاتی %~% که دارد هر وجودی زان ثباتی # 3 حیات قوتی از روی معنی %~% مدد باشد ورا از روی معنی # 4 گر آن قوت دمی پژمرده گردد %~% حیات آن وجود افسرده گردد # 5 درین عالم که خواهد گشت فانی %~% سه قوت آمد اصل زندگانی # 6 بدان قوت قوام هر گروهی %~% بود پاینده زان قوت شکوهی # 7 یکی نفسانی ای جان تا که دانی %~% دوم روحانی اصل زندگانی # 8 سیم ربانی آن کو شد حیقت %~% بدان زنده شوند اهل طریقت # 9 حیات بیشتر اهل زمانه %~% بدنیا باشد ای یار یگانه # 10 بجان و دل شوند جوینده او %~% تو پنداری که هستند بنده او # 11 هر آن یک را که شد دنیا ز دستش %~% تو گوئی پا و سر درهم شکستش # 12 بود از معنی و صورت چو مرده %~% تمامت خون او گردد فسرده # 13 بود این قوت نفسانی ای جان %~% که میدارد ترا پیوسته حیران # 14 حیات و قوت بعضی از اصحاب %~% بود ازذکر و طاعت نیک دریاب # 15 اگر یک ورد از ایشان فوت گردد %~% همان صورت برایشان موت گردد # 16 ز خوف دوزخ و ترس جهنم %~% جگر پرتاب دارد دیده پرنم # 17 همیشه با غم و اندوه باشد %~% یکایک خالی از اندوه باشد # 18 نعیم خویش را جوینده دایم %~% درین اندیشه می‌باشند نایم # 19 شود ظاهر ازیشان در مقامات %~% سخنها در فراسات و کرامات # 20 اگرچه از دل و جان بنده باشند %~% ببوی عیش عقل زنده باشند # 21 بود روحانی این قوت در ایشان %~% نباشند هرگز از چیزی پریشان # 22 حیات و قوت اهل طریقت %~% که آگاهند یک سر از حقیقت # 23 بود دایم همیشه از ms41 محبت %~% نه دوزخ یادشان آید نه جنت # 24 ز امید بهشت و خوف آتش %~% شوند یکباره از اندیشه‌ها خوش # 25 بترک جمله نسبتها بگویند %~% کرامات وفراست را بجویند # 26 نخواهند از کسی ملکی و مالی %~% ندارند انتظار کشف حالی # 27 زیارت آنکه ایشان گوش دارند %~% مراد خویش در آغوش دارند # 28 ببوی وصل جانان زنده باشند %~% محبت را بجان جوینده باشند # 29 بود ربانی این قوت یکی دان %~% تو آن قوت حیاتی را متین خوان # 30 بدان قوت هر آنکو زندگی یافت %~% فنا یکباره از وی روی برتافت # 31 ببازی برنیاید این چنین کار %~% ریاضتها کشیدن باید ای یار # 32 بسی تکلیفها بر وی نهادن %~% عنان خود بدست پیر دادن PageV01P25 # 1 مربی باید ای جان اندر این راه %~% که او باشد ز سر کار آگاه # 2 تن اندر راه دین باید در آورد %~% چهارت اربعین باید سر آورد # 3 ترا در اربعینت پیر باید %~% که هر خواب ترا تعبیر باید # 4 طبیب معنی آمد پیر این کار %~% بدین دعوی مکن انکار زنهار # 5 طبیب حاذقت باید براندیش %~% تو معلولی هزاران علتی پیش # 6 اگر بی پیر باشد اربعینت %~% بود شیطان در او یار و معینت # 7 تو ربانی ز شیطانی ندانی %~% درین معنی فرو مانی بمانی # 8 هوائی را خدائی خوانی آنگاه %~% فرو بندند بر تو یکسر آن راه # 9 اگر باهستی و همدست کردی %~% بزیر پای شیطان پست گردی # 10 بمانی در خیالات هوائی %~% بعمر اندر نیابی زو روائی # 11 علاجت بعد ازاین دیگر نشاید %~% که غول مستیت از ره رباید # 12 مجو از پیر خود زنهار دوری %~% تو میکن دایما با او صبوری # 13 بمعنی حاضر درگاه او باش %~% مدام اندر پناه جاه او باش # 14 بصورت گر شوی از پیر خود دور %~% بمعنی زو مشو یک لحظه مهجور # 15 بمعنی چون شوی همراه و حاضر %~% بود پیوسته پیرت در تو ناظر # 16 چو غایب صورتی حاضر صفت ms42 باش %~% که تا بیرون شوی از صف اوباش # 17 بمعنی چونکه غایب گشتی ای یار %~% برون رفتی یقین از جمع احرار # 18 بصورت حاضر وغایب بمعنی %~% همه زرق است و تلبیس است و دعوی # 19 بزرق و حیلت ودعوی و تلبیس %~% نگردد از تو راضی جز که ابلیس # 20 بمعنی حاضر وغایب بصورت %~% اگر وقتی تو کردی از ضرورت # 21 ندارد غیبت صورت زیانی %~% چو معنی نیست غایب یک زمانی # 22 نمی‌گویم که صورت معتبر نیست %~% که کار صورت ای جان مختصر نیست # 23 ولی چون تابع معنی است ای یار %~% بکسب معنی خود می‌کند کار # 24 نباشد این چنین کار همه کس %~% خبرداران معنی را بود بس PageV01P26 # 1 چو کردی اربعین اول آغاز %~% ز هر کس تا توانی پوش آن راز # 2 در آن مدت که آن خواهی برآورد %~% بکم خوردن ترا باید سرآورد # 3 بباید احتیاط طعمه کردن %~% پس آنگه لقمه‌ها بر خود شمردن # 4 کنی هر شب بتدریج اندکی کم %~% که تا از نفس ناید بر دلت غم # 5 شب اول دو صد درهم خورش کن %~% بدان خوردن تنت را پرورش کن # 6 بدین ترتیب هر شب میفکن پنج %~% که تا قوتت شود پنجاه بیرنج # 7 همان پنجه مقرر تا بآخر %~% که تا ضعفی نگردد در تو ظاهر # 8 اگر میلت بشیرین باشد و چرب %~% مشو با نفس خود پیوسته در حرب # 9 بهر هفته بخور شیرین و چربی %~% درین معنی مکن با نفس حربی # 10 ولی باید که یک گوشه گزینی %~% نداند کس که تو گوشه گزینی # 11 اگر جفت حلالت هم نداند %~% ترا بهتر که آن پوشیده ماند # 12 بپوشی از خلایق حال خود را %~% که کس واقف نگردد نیک و بد را # 13 اگر معروف خواهی شد برین کار %~% برون جمع باید شد بناچار # 14 یکی گوشه گزین از بهر خلوت %~% که تا یابد دلت آرام و سلوت # 15 چنان جائی که باشد تنگ ms43 و تاریک %~% در او اندیشه‌ها میکن تو باریک # 16 ولی پوشیده باید آن ز هر کس %~% چنانکه آن جای را تو دانی و بس # 17 اگر پیرت نشاند باک نبود %~% دم او بر تو جز تریاک نبود # 18 بهرجائی که او گوید تو بنشین %~% صلاح کار خود یکسر در آن بین # 19 مکن ترک جماعت وان جمعه %~% بری شو از ریا و ذوق سمعه # 20 برون میرو ولی از خلق مگریز %~% بصورت با کسی اندر میامیز # 21 همیشه با وضو و ذکر میباش %~% بجان آنگه بدل با فکر میباش # 22 بنصف آخر شب پاس میدار %~% تطوع میگذار و اشک میبار # 23 شب هر جمعه میدار زنده %~% بجان بشنو تو ای مرد رونده # 24 اگر نوری به‌بینی یا خیالی %~% نظر با آن مکن در هیچ حالی # 25 اگر پیرت بود از پیر می‌پرس %~% بهر مشکل ازو تعبیر می‌پرس # 26 بصورت گر بود پیرت ز تو دور %~% مدار احوال خود از پیر مستور # 27 اگر ممکن بود اعلام کردن %~% به پیر خویشتن پیغام کردن # 28 مدار احوال خود پوشیده از پیر %~% که پیرت خود بسازد جمله تدبیر # 29 چو پیر آنجا نباشد ذکر میکن %~% درین معنی همیشه فکر میکن # 30 همان احوال را پوشیده میدار %~% که خود مکشوف گردد بر تو اسرار # 31 به عشر اولین تسبیح کن ذکر %~% بگو عشر دوم تمجید با فکر # 32 در تهلیل باید بعد از آن سفت %~% که تهلیلست ازتو بهترین گفت # 33 بدین شیوه که شد گفته نگهدار %~% ز خواب و خورد و وز گفت وز کردار # 34 اگر دولت بود یار و قرینت %~% بآخر آید اول اربعینت PageV01P27 # 1 پس آنگه ساز و ترتیب سفر کن %~% بکلی خویش را از خود بدر کن # 2 تو اصل کار خود را نیستی دان %~% که از هستی نیابی ذوق ایمان # 3 بساز از جان تو ساز اربعینت %~% که تا ایزد بود یار و معینت # 4 برآور اربعین ثانی ms44 ای یار %~% تهی از خود شو و فارغ از اغیار # 5 بفکر اندر شده مستغرق وقت %~% بری گشته ز شکر و کبر و ازمقت # 6 بذکر اندر زبان با دل موافق %~% بدار ای جان که تا باشی توصادق # 7 مکن ذکری بجز تهلیل جانا %~% که تهلیست بهتر ذکر دانا # 8 دل خود را بجد و جهد میجوی %~% که تا گاهیت بنماید ترا روی # 9 اگر روی دل خود بازیابی %~% تمامت برگ خود را ساز یابی # 10 مگردان قوت خود کمتر ز پنجاه %~% مباش ایمن ز نقش خویش در راه # 11 بقدر طاقت خود خواب کن دور %~% ز بیخوابی مشو یکباره رنجور # 12 شب هر جمعه بیدار میباش %~% بجان و دل تو اندر کار میباش # 13 چنان میکوب این در را بحرمت %~% که بگشایند و بخشایند جرمت # 14 بدین سان اربعینی چون برآری %~% بدان در ره ز معنی برقراری PageV01P28 # 1 سیم را چونکه خواهی کرد آغاز %~% تو خود را از تمناها بپرداز # 2 ببر یکباره از ترس جهنم %~% هم از امید خلوت خوب و خرم # 3 تو قوتت کن ز ذوق ذکر حاصل %~% مشو یک دم ز ذکر و فکر غافل # 4 بغیر از کلمه توحید ذکری %~% مکن در هیچ تسبیحی تو فکری # 5 زبان ظاهر خود را تو دائم %~% بدان گفتن همیشه دار قائم # 6 که تا گویا شود در دل زبانی %~% که از گفتن نیاساید زمانی # 7 چو ذکر دل ترا آید فرا دید %~% همه احوال تو یکسر بگردید # 8 ز خواب و خورد خود بیزار گردی %~% گهی مست و گهی هوشیارگردی # 9 دلی را کاندرو این درد باشد %~% چه جای خفت و خواب و خورد باشد # 10 کشش از مطرب مذکور یابی %~% وجود خود از آن مسرور یابی # 11 بدین دولت چو گردی تو سزاوار %~% شود مکشوف بر تو بعضی اسرار # 12 اگر هستی توعالی همت ای یار %~% مشو قانع درین ره جز بدیدار # 13 بدین ره هر ms45 که عالی همت آمد %~% سزای قرب ووصل حضرت آمد # 14 چو عالی همت آمد مرد درویش %~% کند ترک وجود و هستی خویش # 15 هلاک تو بهمت بدر گردد %~% بهمت دان که صاحب قدر گردد # 16 یقین میدان که هستی مرد همت %~% که باشد همتت در خورد همت # 17 چو عالی همتی گردی ز احرار %~% بودعالی همم پیوسته ز اخیار # 18 بنا از همت عالی برآور %~% پس آنگه اربعین دیگر آور PageV01P29 # 1 چو کردی اربعین دیگر آغاز %~% بکلی خویش را از خود بپرداز # 2 درین نوبت دگرگون گردد احوال %~% که خواهی گشت ای جان صاحب حال # 3 شوی مرده ز هستیها به یکبار %~% که بر تو ناید از هستی دگربار # 4 بترک ذکر و فکر خود بگوئی %~% بیکره دست ودل زانجمله شوئی # 5 چنان مستغرق مذکور گردی %~% که صد فرسنگ از خوددور گردی # 6 مگر وقت ادای هر نمازی %~% ترا با خود دهند از بهررازی # 7 بجز یک قطره آبی وقت افطار %~% درونت از خورش ندهد دگر بار # 8 بیابی تو عنایت را عطائی %~% بیابد نفست از خوردن رهائی # 9 دگر هرگز خبر از خود نداری %~% که تا این اربعین را برسرآری # 10 مگر در صبح آخر روز ناچار %~% هم از خود باخبر گردی هم از یار # 11 چنین گر بر سر آید اربعینت %~% بسا دولت که با جان شد قرینت # 12 بدین دولت نیابد هر کسی راه %~% مگر آنکس که باشد خاص درگاه # 13 درین امت کسان هستند مستور %~% بمعنی دائما از خلق مهجور # 14 که روزی را که بگذارند در صوم %~% بود فاضلتر از چل روز آن قوم # 15 سه روز ایام بیضی را که دارند %~% از ایشان اربعین‌ها درگذارند # 16 هر آن کشفی که ایشان را بچل روز %~% شود حاصل بجد و جهد دلسوز # 17 بر اینها کشف گردد آن بیکدم %~% از آن باشند بر جمله مقدم # 18 ازین بگذر فلان ساز دگر ساز %~% که با هر کس ms46 نشاید گفتن این راز # 19 چو این چار اربعین آمد بانجام %~% دگرگون ریزم اندر حلق تو جام ~~PageV01P30 # 1 سماع اصلی بزرگست اندرین ره %~% چو یابی سمع دل گردی تو آگاه # 2 اگر سمع دلت نبود ندانی %~% بپوشند بر تو یکسر این معانی # 3 کسی را کز سماعش ذوق نبود %~% حقیقت دان که او را شوق نبود # 4 بنای عشقبازی شوق باشد %~% کسی داند که صاحب ذوق باشد # 5 کسی کو را نباشد سمع معنی %~% نباشد از سماعش جمع معنی # 6 بود معزول از سمع حقیقت %~% نباشد در صف جمع طریقت # 7 بود جان و دلش از ذوق محجوب %~% نه طالب باشد او هرگز نه مطلوب # 8 شود اوصاف او یکسر فسرده %~% تو او را زنده دانی هست مرده # 9 ازو هرگز نیاید هیچ کاری %~% مگر ضایع گذارد روزگاری # 10 بسر پرد درین ره مرد آگاه %~% نثار از جان و دل سازد در این راه # 11 زمان باید پس آنگه خوش مکانی %~% پس اخوان تا شود آسوده جانی # 12 ز منهیات شرعی دور باید %~% ز ناجنسان بسی مستور باید # 13 ازین جمله اگر یک چیز کم شد %~% همه شادی دل اندوه و غم شد # 14 ولی برمبتدی زهر است دائم %~% که نفس او بهستی گشت قائم # 15 چو مرتاض و مجاهد گشت شد پاک %~% نماند از هستیش در راه خاشاک # 16 ز گفت و خواب و خور بیزار گردد %~% گهی مست و گهی هشیار گردد # 17 زبانش دائما گویای این راه %~% بجان ودل بود پویای این راه # 18 تمامی از کدورت پاک گردد %~% برش هر زهر چون تریاک گردد # 19 نباشد طالب جاه و متاعی %~% بود پیوسته جویای سماعی # 20 ز آواز خوشی کاید بگوشش %~% رود از شوق جانان عقل و هوشش # 21 ببوی وصل جانان زنده باشد %~% بوقت و فهم او گوینده باشد # 22 چو زین عالم ترقی کرد درحال %~% در او ظاهر نگردد قول قوال # 23 مگر گوینده خوب ms47 و موافق %~% قرین حال او معشوق و عاشق # 24 در آن پرده که رهرو را مقام است %~% بدان کین سالکان را زآن مقام است # 25 از آن صورت بود گر هست دلکش %~% شود وقت عزیزان یک زمان خوش # 26 خورد روحش بمعراج معانی %~% ز جوی قرب آب زندگانی # 27 اگر حاضر بود صاحب نیازی %~% بروز آن وقت آن برگی و سازی # 28 کند زان توشه راه قیامت %~% در آن ره یابد از آفت سلامت # 29 چو زین عالم ترقی کرد رهرو %~% سماعش را تو شرح و وصف بشنو # 30 بوقت استماع قول قوال %~% که هر یک را دگرگون گردد احوال # 31 تو گوی شفقت از روی فتوت %~% بباید کردن او را صد مروت # 32 ترا جمع بایدش کردن ز احوال %~% که تا حاضر شود با تو در آن حال # 33 بصورت با تو در جنبد زمانی %~% دهد حالات خود را زان نشانی # 34 شود بیمار حالان را طبیبی %~% دهد صاحب نصیبان را نصیبی # 35 بود چون کیمیا آن وقت و آن حال %~% بگردد جمله رازان جمله احوال # 36 تمامت را برنگ خود برآرد %~% بر ایشان روز بدبختی سرآرد # 37 سزای وقت و استعداد هر یک %~% ببخشد خلعتی زانجمله بیشک # 38 بود نادر چنین صاحب سماعی %~% که بر هر کس بتابد زان شعاعی # 39 بجان آن چنان وقت و چنان حال %~% که تا یکسر بگردد بر تو احوال # 40 در آن جمع ار شوی حاضر بیکبار %~% نماند از گنه برگردنت بار # 41 اگر یک دم در آن محفل نشینی %~% بسا تخم سعادت را که چینی # 42 خوری زان مجمع آب زندگانی %~% بدل حاضر شو ای جان گر توانی # 43 شنیده باشی ای جان حال شاهد %~% مشو منکر تو بر احوال شاهد PageV01P31 # 1 ز سر بیرون کن انکار ای برادر %~% چو هستی طالب کار ای برادر # 2 ترا گفتم مشو منکر بر ایشان %~% که تاکارت نگردد زان پریشان # 3 ز اصحاب بزرگ ms48 این جماعت %~% بود قومی که دارد استطاعت # 4 که با ایشان نظر باشد بشاهد %~% که تا شاهد بود یکباره زاهد # 5 بود عالی مقام و حال ایشان %~% نداند هیچکس احوال ایشان # 6 نباشد رهگذرهاشان بشهوت %~% بود خالی نظرهاشان ز شهوت # 7 بود پیوندشان از روی معنی %~% که باشد میل ایشان سوی معنی # 8 ز بهر آنکه ایشان را در این کار %~% نماند پرده بر روی اسرار # 9 خودی خویش در وی غرق دانند %~% میان جام و باده فرق دانند # 10 چنین دانم نباشد حال ایشان %~% بود این اوسط احوال ایشان # 11 درنگ آنجا کند سال سه و چار %~% که تا خو گر شود در سر اسرار # 12 کند اندر فضای خویش پرواز %~% بسر حد بلوغ خود رسد باز # 13 از آن پس شاهد و زاهد نگویند %~% بجز اندر ره وحدت نپویند # 14 نشانها باشد ایشان را درین کار %~% که تا منکر نگردد کس ز اعیار # 15 بگویم زو نشانی زود دریاب %~% که تا بیدار گردی یک ره از خواب # 16 نشان آنکه شاهد باز باشد %~% بشاهد بر ازو صد ناز باشد # 17 کشد هر لحظه صد درد و بلایش %~% درافتد هر دمی صد ره بپایش # 18 بصد زنجیر او را بست نتوان %~% بسر آید بر او ازدل و جان # 19 نه زو وصل و کنار و بوس جوید %~% همیشه بر طریق شرع پوید # 20 بدیدار مجرد زو بود خوش %~% نگردد هرگز از چیزی مشوش # 21 نشان دیگر آن باشد در آن حال %~% که شاهد باصلاح آید ز احوال # 22 اگر باشد ز عصیان اندرو دود %~% صلاحیت درو پیدا شود زود # 23 کند یک ره بترک او فسق و عصیان %~% نپوید جز براه شرع و ایمان # 24 شود صاحب ولایت شاهد او %~% بر او یابد هدایت شاهد او # 25 اگر او از پی شاهد دهد جان %~% بود در عشق او مدهوش و حیران # 26 رود او از پی شاهد پیاپی %~% ازو ms49 بگریز و میکن از وی انکار # 27 بود شیطان همیشه هم براو %~% نباشد هیچ چیزی در سر او # 28 بگفتم با تو سر کار شاهد %~% بجان ودل شنو این راز زاهد # 29 بود نادر چنین مرد یگانه %~% که شاهد باشد او را زین بهانه # 30 بود این حال خاص الخاص مردان %~% کسی را نبود انکاری بر ایشان # 31 نباشد کار ایشان جز عطائی %~% ز عیبی دور و خالی از ریائی # 32 ز من گر طالبی بشنو تو یارا %~% دو فرنه دان تمامت اولیا را ~~PageV01P32 # 1 گروهی علم ظاهر را بخوانند %~% فروع و اصل او یکسر بدانند # 2 بکار آرند علم ظاهر خویش %~% شوند بینای اصل ظاهر خویش # 3 کم افتد سهو اندر راه این جمع %~% که نور علم ایشان هست چون شمع # 4 شوند غواص در بحر شریعت %~% بیابند اندرو در حقیقت # 5 روش بس تیز دارند اندرین راه %~% ز سر کار گردند زود آگاه # 6 بیابند آنگهی علم عطائی %~% کز آن روشن شود سر خدائی # 7 شود علم لدنی یار ایشان %~% برآید در دو عالم کار ایشان # 8 چو آن علم لدنی را بدانند %~% ز جمله علمها دامن فشانند # 9 بود امی گروهی چند دیگر %~% ندانسته نخوانده هیچ دفتر # 10 ولی اعمال ایشان جمله با شرع %~% موافق باشد اندر اصل با فرع # 11 بتعلیم خدا علمی بدانند %~% کزان دانش همیشه زنده مانند # 12 ز قول و فعلشان هر چیز کاید %~% بود مستحسن اندر شرع و شاید # 13 همه اقوال ایشان گر بجویند %~% حقیقت شرع باشد آنچه گویند # 14 اصول شرع و قانون طریقت %~% بدانند جملگی اندر حقیقت # 15 از ایشان گر کسی پرسد سئوالی %~% جواب او بگویند بی خیالی # 16 بوند از جمله قومی با سلامت %~% برایشان نگذرد هرگز ملامت # 17 براه شرع و تقوی در بکوشند %~% بظاهر حال خود از کس نپوشد # 18 همه کس نیک ظن باشد بر ایشان %~% مگر آنکو بود در دین پریشان # 19 ملامت ms50 ورز باشند جمع دیگر %~% شده منکر بر ایشان قوم یکسر # 20 همیشه در ملامت عشقبازند %~% که یک دم با سلامت درنسازند # 21 نگردد صادر از ایشان گناهی %~% بجز تقوی نپویند هیچ راهی # 22 بمردم در نمایند ظاهر خویش %~% که تا گویند هستند جمله بد کیش # 23 ولیکن ترک یک سنت نگویند %~% به عمر خود ره بدعت نپویند # 24 بترک جاه کان سدیست محکم %~% بگویند و شوند فارغ ز هر غم # 25 ز نام وننگ خود آزاد گردند %~% چوانکاری کنی دلشاد گردند PageV01P33 # 1 سه کشف است اندرین ره تا بدانی %~% به علمی و خیالی و عیانی # 2 بود علم نخستین کشف اسرار %~% اگر با او عمل باشد ترا یار # 3 وجودت از خودی چون گشت خالی %~% پس آنگه کشفها باشد خیالی # 4 مشو ایمن درین هر دو ز شیطان %~% درین هر دو بود راهش یقین دان # 5 بلی اندر عیانی ره نیابد %~% در آن راز نهانی ره نیابد # 6 تو بازیهای او را نیک بشناس %~% که تا ضایع نگردد بر تو انفاس # 7 چو دانستی کمینگاه عزازیل %~% نبندد بر تو بر راه عزازیل # 8 بود هر کشف را ظاهر نهانی %~% کزو پیدا شود روشن معانی # 9 نشان کشف علمی را تو بشناس %~% که تا داری همیشه پاس انفاس # 10 شود بینا روان تو بحکمت %~% همان گویا زبان تو بحکمت # 11 بود جاری حقایق بر زبانت %~% بسی پوشیده‌های گردد عیانت # 12 بدان اوصاف چون موصوف گردی %~% اگر گوئی سخن موقوف گردی # 13 هوائی باشد این گفتن تو میدان %~% زبان را اندرین گفتن مجنبان # 14 بلی ذوقیست در گفتن هوائی %~% نداند این بجز مرد خدائی # 15 کمینگاهی است شیطان را درین ذوق %~% که میل نفس را بفریبد آن ذوق # 16 چنان مستغرق گفتن شود مرد %~% که گردد خالی او از خواب و از خورد # 17 بود عشقی زبانش را بگفتن %~% که گفتن را نه بتواند نهفتن # 18 زبانت اندرین دم بسته باید %~% که ms51 کار و بار تو یکسر گشاید # 19 تو گفتن را شوی مانع به یک چند %~% زبان خویش را داری تو در بند # 20 شود پیدا ترا کشف خیالی %~% بسی صورت درو بینی تو حالی # 21 بسی آوازها آید بگوشت %~% که آید دل در آن حالت بجوشت # 22 بسی احوال غیبی را بدانی %~% که باشد جمله از راه معانی # 23 مخور لقمه بشبهت اندرین راه %~% که تا بسته نگردد بر تو آن راه # 24 نشان آن باشد آن کس را در آن حال %~% بگردد در درونش جمله احوال # 25 شود نوری قرین چشم ظاهر %~% که ربانی بود آن نور طاهر # 26 بهر کس گر نظر کرد اندر آن حال %~% بگردد در درونش جمله احوال # 27 در آن حالت بصورت درنماند %~% حقیقت معنی هر یک بداند # 28 بداند آنکسی کو را سعید است %~% هم آنکس را که از حضرت بعید است # 29 قیامت نقد او گردد در آن حال %~% که بر وی کشف گردد جمله احوال # 30 به بیند صورت ابلیس را هم %~% شناسا گردد آن تلبیس را هم # 31 بگوش آواز تحمید ملایک %~% همان تسبیح و تمجید ملایک # 32 همان تسبیح حیوانات یکسر %~% شود معلوم او را ای برادر # 33 سراسر بشنود آن را بداند %~% از آن آواز حیران بماند # 34 نشان چشم و سمع جان همین است %~% کسی داند که او صاحب یقین است # 35 اگر خواهد که آرد در عبارت %~% و یا رمزی بگوید در اشارت # 36 در آن سر وقت او بیهوش گردد %~% یقین بیطاقت و مدهوش گردد # 37 که تا این حالش پوشیده ماند %~% کسی از وقت و حال او نداند # 38 چو عالی گردد آن کشف عیانی %~% بخواهد دید سید را نهانی # 39 شود نوری قرین چشمش از شرع %~% بدان بینا شود از اصل تا فرع # 40 وجود خویش بیند سنگ یاقوت %~% همه عالم شده همرنگ یاقوت # 41 درون خود خنک یابد از آن ذوق %~% شود ms52 بی‌خویشتن حیران از آن ذوق # 42 بخود چون باز آید کشته و خوش %~% همه عالم همی بیند چو آتش # 43 در ان عالم تن خود غرق بیند %~% برون از حیلت و از زرق بیند # 44 درونش سرد باشد اندر آن حال %~% فرو ماند زبان از قیل و از قال # 45 پس آنگه با خود آید او دگر بار %~% وجودخویش بیند همچو زنگار # 46 همه عالم شده بس سبز و روشن %~% جهان یکسر شده بر وی چو گلشن # 47 درین عالم تمامت آفرینش %~% چو شخصی بیند او از روی بینش # 48 چو آن شخص لطیف روشن پاک %~% نوشته بیند او خطی که لولاک # 49 پس آنگه بیند او نور گزیده %~% که خیره گردد اندر وی دو دیده # 50 منقش باشد آن نور مطهر %~% توان آن نقش را خواندن سراسر # 51 هر آن نقشی کز آن نور مبین است %~% تمامت رحمة للعالمین است # 52 یکی صورت شود پیدا از آن نور %~% که چشم بد بود پیوسته زان دور # 53 که باشد معنوی آن صورت پاک %~% که اندر وصف او گفتند لولاک # 54 بود آن صورت زیبای خواجه %~% همی آن طلعت زیبای خواجه # 55 در آن حضرت برآید جمله کامش %~% برند از زمره احباب نامش # 56 بباشد دیو نفسش هم مسلمان %~% هم او مالک شود در ملک ایمان # 57 شود نومید ازو شیطان بیکبار %~% نیاید نزد او هرگز دگر بار # 58 مشاهد گردد آن کس پس یقین بین %~% طلاق هر دو عالم داده با این # 59 پس آنگه از خودی فارغ شود مرد %~% شود از ماسوی الله جملگی فرد # 60 چو حیدر فرد باید شد ز جمله %~% که تا گردی خلاص از هر طعمه # 61 پس آنگه از فنا هم فانی آید %~% بصورت هم چو نقش مانی آید # 62 حیاتی یابد از حی یگانه %~% کز آن باقی بماند جاودانه # 63 پس آنگه بیند او نوری چو مینا %~% نداند این سخن جز مرد دانا ms53 # 64 نهانیها عیان بیند در آن نور %~% بسی نام ونشان بیند در آن نور # 65 بهمت بگذرد زان جمله برتر %~% بود خلق جهان را جمله برسر # 66 سلوک راه حق دشوار باشد %~% کسی داند که او هشیار باشد # 67 بود هم جمع هم ظاهر چنین مرد %~% وجود او بود در عصر خود فرد # 68 فروزین است منزلهای بس دور %~% که آرد در نظر آن جمله مستور # 69 نشانی را نشاید باز گفتن %~% که این توحید می‌باید نهفتن # 70 درین فصل از طریق رمز و ایجاز %~% بگفتم شرح او را جملگی باز # 71 تو تا از هستی خود در حجابی %~% نشانی زینکه گفتم درنیابی # 72 مقید تا بعلم و عقل خویشی %~% ازین ره نه یکی باشی نه بیشی # 73 مگر علمی ببخشندت خدائی %~% که یابی از خودی خود رهائی # 74 از آن علم ار ببخشندت حیاتی %~% که یابی در ره دین زان ثباتی # 75 شود مکشوف بر تو این معانی %~% بدانی یکسر آن راز نهانی # 76 چو سالک نیستی وز اعتقادی %~% رساند اعتقادت با معادی # 77 بدین گر اعتقاد نیک داری %~% نخست اندر بیابی رستگاری # 78 مشو زانها که گویند هرچه جارا %~% نباشد آن نباشد پادشا را # 79 که باشد این سخن عین حماقت %~% مشو مستغرق شین حماقت # 80 مشو منکر تو بر احوال ایشان %~% که تادینت نگردد زان پریشان # 81 بخود نتوانی این ره را بریدن %~% بسر باید بر ایشان دویدن # 82 بود مکشوف و گرددبر تو احوال %~% شوی فارغ هم از جاه و هم از مال # 83 اگر کشفت نمی‌گردد میسر %~% بنه رخ را بر آن خاک مطهر # 84 که تا آزاد گردد از کبایر %~% ببخشندت همه سهو و صغایر # 85 لباس مغفرت پوشی در آن حال %~% ولی پوشیده باشد بر تو احوال # 86 بوقت مرگ دانی آن معانی %~% که روشن گرددت راز نهانی # 87 کز آن حضرت کرامتها چه دیدی %~% چو شربتهای معنی را چشیدی # 88 چو پر ms54 کردی ز حضرت جام وصلت %~% نماند در درونت هیچ علت # 89 هر آنکس گر کند بر تو سلامی %~% اگر او خود بود محروم و عامی # 90 سعادت یابد و اقبال و توبه %~% که چون بروی رسد از یار روضه # 91 بسی دارم ازین در معانی %~% نمی‌گویم که تو نه اهل آنی # 92 زیادت زین نمی‌آرم دگر گفت %~% درین معنی در تصدیق را سفت # 93 اگر محرم شوی روزی بدانی %~% شود مکشوف بر تو این معانی # 94 ز آلایش دماغت چون شود پاک %~% گل تحقیق را بوئی ازین خاک # 95 شود معلومت آنگه سر این کار %~% نماند در درونت هیچ انکار # 96 چو منکر باشی این افسانه خوانی %~% درین گفتن مرا دیوانه دانی # 97 چو بربستی بخود فرزانگی را %~% ندانی ذوق این دیوانگی را # 98 منم دیوانه ای مرد یگانه %~% نخواهم ترک کردن این فسانه # 99 چو دانم ای برادر این فسون را %~% بجان ودل خریدم این جنون را # 100 طلاق عقل دادم علم بر سر %~% که باشد این جنون ما را میسر # 101 مبارک بر تو این فرزانگی باد %~% قرین عالم این دیوانگی باد # 102 تو این معنی ندانی ای برادر %~% ارادت دار و خوش برخوان و بگذر # 103 بمسکینی توان دانستن این راز %~% چو مسکین نیستی رو کار خود ساز # 104 چو بربستم در فرزانگی من %~% بگویم رمزی از دیوانگی من # 105 اگر اهلی ز من این نکته بشنو %~% بگوش دل یقین ای مرد رهرو # 106 مثال او چو قرص آفتابست %~% وجودش دائما پر نور و تابست # 107 ز نورش اهل معنی را قوام است %~% زبانش اهل صورت را نظام است # 108 حجاب از جانب شخص است دائم %~% که باشد از غذای نفس قائم # 109 از آن جانب همیشه نور و تاب است %~% چه جای پرده و جای حجاب است # 110 اگر یک دم حجابی پیش گردد %~% هزاران فتنه ظاهر بیش گردد # 111 محیط بحر او موجی برآرد %~% هزاران ms55 در و گوهر بر سرآرد # 112 ز بحرش بحر حیوان چون روان کرد %~% بهر قالب که در شد جان جان کرد # 113 بجای هر گلی دلجوی باشد %~% چو بینی آب او زین جوی باشد # 114 الف یکتاست لیک اندر معانی %~% ندانی هیچ تا او را ندانی # 115 معانی جمله موقوفست بروی %~% نهانی جمله مکشوف است بروی # 116 از آن خالی نباشد هیچ حرفی %~% معانی دان وجودش را چو ظرفی # 117 بباطن زو بود ترتیب کلمه %~% ازو ظاهر شودترتیب کلمه # 118 نباشد یک الف یک حرف یک طرف %~% نه معنی و نه صورت بس کن این حرف # 119 که این از فهم هر غیری بعید است %~% قریب این سخن اهل سعید است # 120 اگر زین شیوه گویم تا بمحشر %~% بود یک قطره از آن بحر اخضر # 121 از این شیوه بپردازم سخن را %~% بنوعی دیگر آغازم سخن را PageV01P34 # 1 خداوندا چو توفیقم فزودی %~% ره تحقیق را با من نمودی # 2 همی خواهم بدین راهم بداری %~% بفضل خویش آگاهم بداری # 3 که تا گردد نهانیها عیانم %~% بفضل خویش گویا کن زبانم # 4 بنور حق چو بینا شد مرا چشم %~% نیاید باطلم دیگر فرا چشم # 5 بحکمتها مزین کن دلم را %~% گشاده کن تمامت مشکلم را # 6 بده در راه شرعم استقامت %~% که تا یابم در آن امن و سلامت # 7 مرا منعم کن از مال شریعت %~% مپوشان بر من احوال شریعت # 8 بر اسرار شریعت ده وقوفم %~% مکن موقوف یکسر در حروفم # 9 منور کن بنور شرع چشمم %~% مقدر از عبودیت کن اسمم # 10 ز چرک شرک صافی کن تو دینم %~% زیادت کن تو هر لحظه یقینم # 11 مگردانم مقید در خیالات %~% بفضل خود رسان جانم بحالات # 12 رفیق راه من گردان عنایت %~% که تا بفزایدم هر دم هدایت # 13 جدائی ده وجودم را ز هستی %~% رهائی ده مرا از خودپرستی # 14 حیاتم بخش از آب معانی %~% که تا باشم ز ارباب ms56 معانی # 15 ملغزان پای جهدم را در این راه %~% بفضل خود مرا میدار آگاه # 16 شناسم ده بسلطان حقیقت %~% که هست او گوهر کان حقیقت # 17 شناسا کن مرا با حضرت او %~% که برد او در جهان از سالکان گو # 18 کسی را کو شناسش حاصل آمد %~% یقین دان کان رونده واصل آمد # 19 نیارد نام او بردن زبانم %~% که بس آلوده می‌بینم دهانم # 20 ز من عاصی تری چندان که بینم %~% درین امت نباشد شد یقینم # 21 نکردم یک عمل هرگز خدائی %~% که از دوزخ بیابم زان رهائی # 22 بجز کان اولیا را دوست دارم %~% محبان خدا را دوست دارم # 23 کنم بر دیده دل جای ایشان %~% سرم باشد بزیر پای ایشان # 24 تمامی عاصیان را چون پناهند %~% گناهم را مگر ایشان بخواهند # 25 خداوندا بحق جان خواجه %~% بحال و حرمت ایمان خواجه # 26 بفرزندان و پاکان صحابش %~% نگهداری مرا از تاب آتش # 27 کسانی را که اندر عصر مایند %~% اگر بیگانه و گر آشنایند # 28 ز مشرق تا بمغرب برو فاجر %~% ز ترسا و یهود و گبر و کافر # 29 بفضل خود نکو کن کار ایشان %~% به نیکی کن بدل احوال ایشان # 30 بلطف خود برآور کام هر یک %~% برحمت تیز کن بازار هر یک PageV01P35 # 1 بسال پانصد و هفتاد و دو چار %~% شهور سال راند در آخر کار # 2 ز ذی الحجه گذشته بد ده و پنج %~% که مدفون کردم اندر دفتر این گنج # 3 ز هفته بود روز جمعه آخر %~% که شد منظوم این عقد جواهر # 4 تو ای خواننده این نظم دلکش %~% که بادا وقت تو پیوسته زین خوش # 5 قرین معرفت بادا ترا دل %~% که تا گردد مراد تو بحاصل # 6 بفکرت خوان تو مفتاح ارادت %~% که تا بگشایدت باب سعادت # 7 چو بگشایند ابواب فتوحت %~% از آن معنی شود آسوده روحت # 8 بسی گفته شد اسرار معانی %~% هم از ایمان عینی هم عیانی ms57 # 9 هم از ارشاد خاصان گزیده %~% که باشند از خودی خود بریده # 10 هم از اوقات ارباب بدایات %~% هم از احوال اصحاب نهایات # 11 هم آن از کشف و وقت و حال ایشان %~% مقامات بلند احوال ایشان # 12 تأمل میکن اندر هر مقامی %~% تفکر میکن اندر هر کلامی # 13 تمامت باز جو بنیاد معنی %~% که تا چون دادم ای جان داد معنی # 14 بود جلوه کند بر تو معانی %~% که تا تحقیق هر معنی بدانی # 15 بسا رمزا که آن پوشیده گفتم %~% در او راز نهانیها نهفتم # 16 بده جان تا معانی را بدانی %~% همان راز نهانی را بدانی # 17 هر آن چیزی که ماند بر تو مشکل %~% فرو مگذار اگر هستی تو عاقل # 18 یکایک باز جو از روی معنی %~% اگر آبی خوری از جوی معنی # 19 به نیکی نام ما را یاد می‌آر %~% بگو یارب برحمت شاد عطار # 20 ترحم چون فرستی بر روانم %~% ز انفاست شود آسوده جانم # 21 فزون از قطره‌های برف و باران %~% که بارد در شتا و در بهاران PageV01P36 ms58