######OpenITI# #META# title: hylajname #META# ed_info: Ed. n.n. (n.d.), , Ganjoor corpus: n.n.. #META# url: https://ganjoor.net/attar/hylajname/ #META#Header#End# # 1 بنام کردگار فرد بی چون %~% که ما را از عدم آورد بیرون # 2 خداوندی که جان بخشید و ادراک %~% نهاد اسرار خود را در کف خاک # 3 علیمی کاینهمه اسرار و انوار %~% ز عشق خویش آورد او پدیدار # 4 ز ذات خویش چار ارکان نمود او %~% زمین ساکن فلک گردان نمودار # 5 همه هستی ذات اوست اینجا %~% چو خورشید و چو مه پنهان و پیدا # 6 دو عالم در سجود اوست دایم %~% به ذات خود بود پیوسته قایم # 7 ز جار ارکان نمود اجسام آدم %~% دمیده از دم خویش اندرو دم # 8 ز خاکی اینهمه معنی نموده %~% درو دیدار خود پیدا نموده # 9 ز نور اوست پیدایی بینش %~% ازو پیدا نموده آفرینش # 10 وجود تست اینجا گه ز جودش %~% اگر دیدار خواهی کن سجودش # 11 دو عالم در تو پیدا کرده بنگر %~% وصالش یافتی از وصل برخور # 12 سراسر در تو پیدا میندانی %~% که بیشک این جهان و آن جهانی # 13 توئی آیینه در آیینه میبین %~% جمال خویش در آیینه میبین # 14 زهی صانع که چندین از تو پیدا %~% ازین پیوسته از تو شور و غوغا # 15 زهی از تیرگی دیدار کرده %~% طلسم گنج پر اسرار کرده # 16 ترا خورشید و مه رخشان و گردان %~% طلبکار تو و تو در دل و جان # 17 حقیقت شیب و بالا از تو پیداست %~% ز دیدار تو عالم پر ز غوغا است # 18 همه ذرات در تسبیح ذاتت %~% ندیده هیچکس کل صفاتت # 19 تمامت در تو حیران و تو در خویش %~% ز عزت این جهان آورده در پیش # 20 حجاب صورت آنجا باز بسته %~% خودی و خویش در پرده نشسته # 21 کسی جز تو که باشد آن تو هستی %~% صفات خویش بر خود نقش بستی # 22 طلبکار تو عقل و ره نبرده %~% ز تو حیران اگرچه بسته پرده # 23 کجا عقلت بیابد زانکه جانی %~% اگر گویم نشان بی نشانی # 24 نشان بینشانی ms001 از تو موجود %~% صفاتت کرده هستی تو معبود # 25 همه ذات تو میجویند پیدا %~% تو ناپیدا و در جمله هویدا # 26 حقیقت آشکارائی همیشه %~% نه بر جائی نه بیجائی همیشه # 27 منور از تو عالم در میانه %~% توئی خود عالم و از تو نشانه # 28 چهارت عنصر اینجا بنده گشته %~% ابا خورشید تو تابنده گشته # 29 تو خود میجوئی و با خویش هستی %~% ز خود گوئی و بر خود بار بستی # 30 کجا آتش تواند یافت بویت %~% که شد دیوانه از سودای رویت # 31 کجا رویت تواند یافتن باد %~% که جانم از صفات اوست آباد # 32 صفات عشق هم آیات دیده است %~% اگرچه خویش در آفات دیده است # 33 حقیقت خاک اینجا یافته راز %~% هزاران قصه بی او گفته باز # 34 تو خورشیدی میان خاک و خونی %~% مگر ذرات عالم رهنمونی # 35 تو شاهی عکس خود در ذات دیده %~% سوی خورشید جان دیگر رسیده # 36 چه نور است اینکه در جانها فکندی %~% که در هر ذره طوفانها فکندی # 37 هزاران قطره هر یک آفتابی %~% ز عکس هر یکی نوری و تابی # 38 ز هر قطره عیان عکسی پدیدار %~% تو اندر وصل خود جان را خریدار # 39 تووئی بحر و توئی جوهر چه جویم %~% توئی خورشید من دیگر چگویم # 40 وصالت هر که جوید سر ببازد %~% چو شمع آنگاه هر دم سر فرازد # 41 تو شمع مجلس کون و مکانی %~% تو جوهر میندانم گرچه کانی # 42 ز تاب روی تو عالم منیر است %~% کز آن یک لمعه در سیر مسیر است # 43 ز نور روی تو خورشید خیره %~% شده پنهان و گشته لعل تیره # 44 مه از شرم تو در هر ماه بگداخت %~% چو رویت دید خود در خاک انداخت # 45 فلک مدهوش و از شوق تو حیران %~% بسر در خاک راهت گشته پویان # 46 همه گلهای رنگارنگ زیبا %~% که میگردد ز صنع تو هویدا # 47 شود ریزان درین ره ز ms002 اشتیاقت %~% فنا آمد مر ایشان را فراقت # 48 بنفشه خرقه پوش مست کویت %~% فکنده سر ببر درهای هویت # 49 شده نرگس ز بویت مست و مدهوش %~% گشاده دیدهها و گشته خاموش # 50 فتاده در زبانت سوسن از راز %~% ریاحین گفته نیز اسرارها باز # 51 ثنا و حمد تو گویند مرغان %~% به هر گونه میان باغ و بستان # 52 چو بلبل روی گل در عشق تو یافت %~% از آن نزد سلیمان خویش بو یافت # 53 حقیقت فاخته طوق تو دارد %~% بگردن جان دراز شوق تو دارد # 54 همه در غلغل عشق تو هستند %~% گهی هشیار و گاهی نیم مستند # 55 تعالی الله کمال صنع بیجون %~% که جان بنموده اندر خاک در خون # 56 چه چیزی کاینهمه از تست پیدا %~% تو درجانی و جان ازتست پیدا # 57 چو از دیدار تو دیدار کرده %~% ز مستی جمله را بیدار کرده # 58 تو خود دانای خویش و نیز کس نیست %~% بجز تو فوق و تحت و پیش و پس ~~نیست # 59 یکی ذاتی که اول مینداری %~% که در اول در آخر می برآری # 60 یکی بودی و هم آخر یکینی %~% بنزدم قل هوالله پیشکینی # 61 زبان عاقلان شد الکن تو %~% فرو ماندند در ماه و من تو # 62 نیارد کرد عقلت وصف اینجا %~% که پرکرده است او هر نقش اینجا # 63 که باشد عقل طفلی در ره تو %~% که افتاده است در خاک ره تو # 64 بسی وصف تو کرد و هم بسی خواند %~% ولی در آخر از راز تو درماند # 65 چنان کانجا توئی آنجا تو باشی %~% به کل در علم خود دانا تو باشی # 66 تو در پرده برون پرده غوغا %~% همه نادان توئی بر جمله دانا # 67 زهی از تو شده پیدا دو عالم %~% ز یکتائی تو پیدا شد آدم # 68 ز تو پیدا همه تو ناپدیدار %~% ز تو آدم شده اینجا پدیدار # 69 کمال صنع تو آدم نموده %~% ابا او ms003 گفته و از خود شنوده # 70 دم آدم ز تو بد ورنه آدم %~% کجا هرگز زدی اینجایگه دم # 71 تمامت انبیا حیران دیدت %~% فرستادست بی گفت و شنیدت # 72 تو پیغام خود اینجا بازگفتی %~% ابا احمد حقیقت راز گفتی # 73 دو عالم پر ز نور فر و زیبت %~% فرازی کرده از بهر نشیبت # 74 خروش عشق تو در عالم افتاد %~% از اول در نهاد عالم افتاد # 75 ز بالا سوی شیب آمد ز عزت %~% تو بخشیدی مرا وراعز و قربت # 76 تو دادی رفعتش در روی ذرات %~% فرستادی مرا دو اسفل آیات # 77 اساس علم الاسمایش کردی %~% ز ذات خویشتن پیداش کردی # 78 نهادی گنج خود اندر دل او %~% دمیده از دم خود در گل او # 79 نفخت فیه من روح آشکاره %~% ز تست و هم توئی برخود نظاره # 80 ز تست آدم هویدا و از تو برخاست %~% یکی اسمست وین پنهان و پیداست # 81 اگر پنهان شوی پیدا تو باشی %~% دوئی محو است کل یکتا تو باشی # 82 توئی یکتا دوئی شد ازمیانه %~% تو خواهی بود با خود جاودانه # 83 ز یکتائی خود جانا نمودی %~% جمال خویش هم با ما نمودی # 84 دل عشاق تو پر خون بماند %~% نداند هیچکس تا چون بماند # 85 جهان جان شده از تو پدیدار %~% ابا عشاق تو میگوید اسرار # 86 بگفتی سر خود جانا بآخر %~% ابا منصور رازت گشت ظاهر # 87 که باشد کو نداند ور بداند %~% چو تو در دید خود حیران بماند # 88 نداند جز تو کس در عشقبازی %~% که با ما هر یکی چه عشق بازی # 89 برافکن پرده جانا تا بدانیم %~% یقین گردان که در عین گمانیم # 90 ز عزت عاشقان را شادگردان %~% وزین بند بلا آزاد گردان # 91 چنان دیدار تو در جان ما شد %~% که جان یکبارگی از خود فنا شد # 92 چو جان ما فنا شد در ره تو %~% از آن شد در حقیقت آگه تو ms004 # 93 حقیقت یافت شد آخر خبردار %~% برون آمد بکل از عجب و پندار # 94 خبردار است جان و از تو گوید %~% تو میبیند وصالت مینجوید # 95 ز صنع ذات تو جانست آگاه %~% ستاده بهر خدمت سوی درگاه # 96 وصالش کرده هم روزی در اینجا %~% که دید و بخت و پیروزی در اینجا # 97 دل اینجا نیز عین اصل دارد %~% که با جان در قیامت وصل دارد # 98 ز تو بازار دنیا پرحضور است %~% سراسر از تو دلها پر ز نور است # 99 منور از تو روی کاینات است %~% همه عالم پر از خورشید ذاتست # 100 عجب خورشید رویت در تک وناب %~% فتاده این زمان در قطره آب # 101 ز تو پیدا ز تو پنهان شود باز %~% سوی خورشید تو رخشان شود باز # 102 ندانم با که و اندر کجائی %~% چه کردستی تو و چه مینمائی # 103 ندانم با که وصفت باز گویم %~% نمیبینم کسی تا راز گویم # 104 چه بینم چون بجز تو دیگری نیست %~% خبرداری و کس را مخبری نیست # 105 ز هر وصفی که کردم بیش از آنی %~% که وصف خویش کردن هم تودانی # 106 ز تو جان زنده و اندر گفتگویست %~% به تست اینجایگه هم جستجویست # 107 نهان از شوق گریانیم و خاموش %~% سر خود را نهاده بر بنا گوش # 108 همی گرید چو ابر از شرمساری %~% که گر بد کرده او را درگذاری # 109 توئی بیرون ولی در اندرونی %~% همه ذرات خود را رهنمونی # 110 عطا دادی تو در آخر کریما %~% برحمت عفو کردستی رحیما # 111 عطا بخشی تو بیش از گناه است %~% ولیکن جان بنزدت عذر خواهست # 112 صفاتت انبیا چون دیده باشد %~% ز تو گفته ز تو بشنیده باشد # 113 ز وصفت ذات تو جانست آگاه %~% ستادم بهر خدمت سوی درگاه # 114 اگرچه کرد خدمت مربسی او %~% شناسد خویشتن را تا کسی او # 115 که باشد جان که تا باشد بر تو %~% که واماند ms005 حقیقت در خور تو # 116 ترق دارد ز دیدار تو ای دوست %~% که دارد از تو و افتاده در پوست # 117 توی او را به هر حال و به هر کار %~% حقیقت مونس و هم ناپدیدار # 118 حقیقت چون دل و جان هم تو باشی %~% فکنده دمدمه هم دم تو باشی # 119 بقای جاودانی هم تو بخشی %~% نهانی هم نهانی هم تو بخشی # 120 همه از تست اینجا چه بد و نیک %~% ولی ما خون خودریزان درین ریگ # 121 بدی از ما و نیکی از تو پیداست %~% که ذات پاک تو در کل هویداست # 122 تو دانائی و علام و خبیری %~% که مر بیچارگان را دستگیری # 123 تو ستاری و سر جمله پوشی %~% حقیقت عذر موری مینیوشی # 124 تو بخشائی مر آخر هر گنه را %~% که میدانیم ما تو پادشه را # 125 قلم راندی و خرسندیم مانده %~% ترا پیوسته در بندیم مانده # 126 اسیر و ناتوان افتاده تو %~% درین نه طاق ایوان زاده تو # 127 ترا در راه معنی راه داده %~% ز شوقت داغ بر دلها نهاده # 128 چو داغ عشق تو ما راست در دل %~% از آن اینجا مراد آمد به حاصل # 129 چو افتادیم اینجا همچو خاکت %~% مکن از ما دریغ آن نور پاکت # 130 کریما قادرا پروردگارا %~% بفضل خود ببخشی این گدا را # 131 عظیما صانع کون و مکانی %~% گدا را داده راز نهانی # 132 سمیعا خود بخود می راز گفتی %~% همه بشنیده هم خود بازگفتی # 133 زهی سرت زبان خاموش گشته %~% تن و جان در رهت بیهوش گشته # 134 زهی صنعت نموده عشق عطار %~% که چندین جوهر افشانده است و اسرار # 135 زهی انعام و لطف و کارسازی %~% بفضل خویش ما را مینوازی # 136 نهادم گردن تسلیم اینجا %~% بماندستم عجب پر بیم اینجا # 137 طلبکارت بدم در اول کار %~% به آخر آمدی جانا پدیدار # 138 منم افتاده در خاک رهت خوار %~% مرا از خاک ره ای ms006 دوست بردار # 139 چنان حیرانم و هم راز دیدم %~% خودی در بیخودی من باز دیدم # 140 قلم راندی مرا در آخر ای دوست %~% که تا بیرون کنی این مغز از پوست # 141 بدان قولم که گفتی درالستم %~% بآخر این صدف جانا شکستم # 142 تو ما را کرده جانا بزندان %~% درین زندان تو هستیم مهمان # 143 مرا خوشد از اینجا آشنادار %~% مرا در قید زندان با صفا دار # 144 یقین میدان که اندر آخر کار %~% بیامرزد حقیقت کل بیک بار # 145 بیامرزد بآخر دوستان را %~% دهدشان مر بهشت جاودان را # 146 گر آمرزد بیک ره جمله را پاک %~% نیامرزیده باشد جز کف خاک # 147 همه در حضرتش یک مشت خاکست %~% ببخشاید به آخر ز آن چه باکست # 148 چه باشد نزد او این جمله عالم %~% حبابی دان ونقشی دان در این دم # 149 چه باشد گر ببخشاید بیک بار %~% کجا آید در این دریا پدیدار # 150 نه چندانست انعام الهی %~% سر مو نیست از مه تا بماهی # 151 کمال لطف تو بیمنتهایست %~% گدا امیدوار اندر دعایست # 152 بفضل خود ببخشی ناتوان را %~% ز بس بنمای از خود جان جان را # 153 نمائی بیشکی راه نجاتم %~% رسانی آخر ازدل سوی ذاتم # 154 تو میبینم تو میدانم دگر هیچ %~% نیاید جز تو دیگر در نظر هیچ ~~PageV01P01 # 1 ز بعد خالق کون و مکان را %~% ثنا بر خاتم پیغمبران را # 2 حقیقت صدر بود از آفرینش %~% که او آمد حقیقت نور بینش # 3 محمد آنکه نور شرع بنمود %~% در اینجا عین اصل و فرع بنمود # 4 ز ایزد جز و کل را پیشوا اوست %~% حقیقت نور چشم انبیا اوست # 5 کمال شرع او در عالم آمد %~% دل مجروح جمله مرهم آمد # 6 چراغ آسمانها و زمین است %~% ازیرا رحمة للعالمین است # 7 طلبکاریست گردون در بر او %~% بسر گردنده بر خاک در او # 8 ندیده چشم عالم همچو او نور %~% درون جزو و کل ms007 اویست مشهور # 9 طفیل خنده او آفتابست %~% غم او کارفرمای سحاب است # 10 جلال و رفعت او بیش از آنست %~% که گویم از زمین تا آسمانست # 11 گرفته نور شرعش قاف تا قاف %~% فکنده غلغلی در نون ودر کاف # 12 اساس شرع او آفاق بگرفت %~% در اینجا گه دل مشتاق بگرفت # 13 ندیده انبیا این عزت و ناز %~% که ازحق یافت اینجا آن سرافراز # 14 سرافراز دو عالم اوست اینجا %~% حقیقت مغز بد با پوست اینجا # 15 به هر اندیشه او نغز آمد %~% از آن در آفرینش مغز آمد # 16 شب معراج با حق گفته او راز %~% برفته سوی او کل آمده باز # 17 بسوی ذات خویشش راه بخشید %~% مر او را عز و قرب و جاه بخشید # 18 نیابد هیچکس چون او دگر عز %~% نباشد مثل او در دهر هرگز # 19 زهی بگرفته تیغت ملک عالم %~% ز تو دیده شرف ابنای آدم # 20 بتو آدم مشرف در زمانه %~% ز ذات او تو اصلی در میانه # 21 حقیقت آدم آمد طفل راهت %~% از آن پیوسته باشد در پناهت # 22 خلیل از شوق تو شد سوی آتش %~% از آن شد گلستان آتش بر و خوش # 23 توی شاه و همه آفاق خیلاند %~% توی شاه و همه عالم طفیلاند # 24 دو عالم بهر تو کر دست پیدا %~% چه نور و ظلمت و چه زشت و زیبا # 25 طفیلت آفرید ای شاه جمله %~% که تاگشتی یقین آگاه جمله # 26 تو آگاهی میان جمله ای دوست %~% جدا کردی حقیقت مغز از پوست # 27 نیابد چشم دنیا چون توسرور %~% نه بیند نیز کس همچون تو مهتر # 28 وصال دوست دیدستی حقیقت %~% ازو آمد یقین عین شریعت # 29 ره وصل تو دیگر هر که بیند %~% دگر مانند تو رهبر که بیند # 30 یقین حق را بچشم سر بدیدی %~% ابا او گفتی و بااو شنیدی # 31 غم تو بهر امت بود اینجا %~% طلب شان کردی از معبود ms008 اینجا # 32 زهی سرور که چرخ مهر و افلاک %~% بنزد همتت آمد کف خاک # 33 کف خاکست نزدت آفرینش %~% توی اندر میان اسرار بینش # 34 تمامت انبیا را پیشوائی %~% تو بیشک در میان نور خدائی # 35 زهی معراج تو اسرار بیچون %~% که دیدی حق تو بی مثیل و چه چون ~~PageV01P02 # 1 شبی جبریل پاک آمد سوی خاک %~% بنزد مصطفی سلطان لولاک # 2 که ای مهتر ازین زندان برون آی %~% در امشب انبیا را رهنمون آی # 3 ستاده انبیا و مرسلیناند %~% به هر جانب جهانی حور عیناند # 4 ز ماهی تابمه جوش و خروش است %~% همه کروبیان حلقه بگوش است # 5 در امشب چون سوی حضرت شتابی %~% مراد خود در آن حضرت بیابی # 6 بخواه از حق تعالی امت خود %~% که تا بخشد مر ایشان را همه بد # 7 شب امشب ترا عین وصال است %~% وز آن حضرت تجلی جلال است # 8 براق آورد آنگه پیش احمد %~% عنان او گرفته در کف خود # 9 چه گویم وصف او چون کس ندیده است %~% بگفتا بهر تو حق آفریده است # 10 نه چندان بودش آنجا اشتیاق او %~% نشست آنگاه بر پشت براق او # 11 ز چار و پنج و شش آنجا برون شد %~% همه کون و مکان را رهنمون شد # 12 علم زد بر فراز هفت افلاک %~% برون بنهاد پا از عرصه پاک # 13 به هر چیزی که آمد سوی او باز %~% حقیقت محو میکرد آن سرافراز # 14 گذر میکرد و میشد تا رسید او %~% مقام انبیا در سدره دید او # 15 تمامت انبیا را دید آنجا %~% سلامش کرد آدم گفت ابنا # 16 شب آنست ای فرزند میمون %~% که آری جمله را ز اندیشه بیرون # 17 یکایک در سلامش راز گفتند %~% غم دیرینه خود بازگفتند # 18 همه بشنفت از ایشان راز ایشان %~% نهاد آنگاه رخ را سوی جانان # 19 بسی میدید اندر ره عجایب %~% گذر میکرد از چندان غرایب # 20 چو رفرف سد ms009 ره را بگذشت از دور %~% حقیقت جبرئیلش ماند مهجور # 21 ازو جبریل معظم دور افتاد %~% محمد در میان نور افتاد # 22 همی شد تا بجائی کان نه جا بود %~% که آنجا گاه جای مقتدا بود # 23 چو از نه پرده نیلی گذر کرد %~% ورای پرده غیبی سفر کرد # 24 به هر پرده که میشد راز میجست %~% نمود بود خود را باز میجست # 25 طلب میکرد طالب عین مطلوب %~% که کلی بازبیند روی محبوب # 26 چو نور ذات آمد در صفاتش %~% حقیقت کشف شد اسرار ذاتش # 27 چو میم احمد آنجا محو آمد %~% احد شد در میانه اسم احمد # 28 حجاب صورت آنجامحو مانده %~% حقیقت مصطفی ز آن صحو مانده # 29 خطابی کرد با وی صاحب راز %~% چرا در خویش ماندستی چنین باز # 30 منم تو تو منی داری ز من هان %~% ترا زیبد ز ذات حق برهان # 31 بگو کامشب چه میخواهی بگویم %~% که بیشک سرور و شاهی چگویم # 32 بگویم تا چه میخواهی کنون تو %~% که کردم در میانه رهنمون تو # 33 ترا من برگزیدم از مقامت %~% بتو بخشم همه روز قیامت # 34 ترا کردم کنون بر جمله سالار %~% مر آن چیزی که میگویم نگهدار # 35 خطاب ما شنو هر لحظه از جان %~% میان اهل دنیا خود مرنجان # 36 تو از مائی وما از تو بدیدم %~% حقیقت خلق از تو آفریدم # 37 توی سلطان و هر جمله گدایت %~% بر من بهتر آمد خاکپایت # 38 در امشب حضرت ما یافتستی %~% ز ماهی تا بمه بشتافتستی # 39 طلب کن تا ترا ای مهتر راز %~% چه بایستت آن با ما بگو باز # 40 جوابش داد آن شب شاه جمله %~% چه گویم من توی آگاه جمله # 41 تو میدانی که دانائی در اسرار %~% توی از خاطر موری خبردار # 42 ترا زیبد که راز جمله دانی %~% مراد ما بر آوردن توانی # 43 تو دانائی که در خاطر چه دارم %~% بنزدیک تو چون پاسخ گذارم ms010 # 44 بفضل خود ببخشا امت من %~% تو افزودی تو از خود حرمت من # 45 ببخشی امتم چون پرگناهند %~% درین حضرت ستاده عذر خواهند # 46 چه باشد گر ببخشائی کف خاک %~% کف خاکند پیش صانع پاک # 47 گناهانشان بمن بخشی سراسر %~% نیندازی مر ایشان را در آذر # 48 چو فضل و رحمت تو بیشمار است %~% ترا بخشایش بیچاره کار است # 49 چه باشد گر برحمت دست گیری %~% که تو افتادگان را دستگیری # 50 نه چندانست فضل و رحمت تو %~% که داند هیچکس از قربت تو # 51 توی اول توی آخر چه گویم %~% که در میدان حضرت همچو گویم # 52 همه امت بتو دارند امید %~% که ایشان را کنی رحمت تو جاوید # 53 بیامرزی مرایشان آخر کار %~% نگردانی بدوزخ شان گرفتار # 54 بمیرانی بایمانشان تو جمله %~% نگهداری ز شیطانشان تو جمله # 55 ترا دانند چیزی میندانند %~% ترا از جان و دل دانی که خوانند # 56 خطاب آمد بدو از حضرت پاک %~% که شد آخر حقیقت زهر و تریاک # 57 مخور غم سیدا اندیشه بگذار %~% که بخشایم گناهانشان بیکبار # 58 بتو بخشیدم ایشان را که دانند %~% ز بهر تو سوی جنت رسانند # 59 لقای خود کنم روزی ایشان %~% دهم من بخت و پیروزی ایشان # 60 محمد شاد شد از وعده دوست %~% خوشا آن وعده کان وعده اوست # 61 نودالف سخن با حق بیان کرد %~% نودالف دگر نقش بیان کرد # 62 حقیقت سی هزارش گفت بر گو %~% تو با این دوستان راهبر گو # 63 مگو این سی هزار دیگر ای دوست %~% که یکسان باشد آنگه مغز با پوست # 64 دگر سی گفت اگر خواهی بگو تو %~% دگر خواهی مگو و راز کم گو # 65 حقیقت وعده او راست آمد %~% ترا امشب ز ما درخواست آمد # 66 چو احمد رازها بشنید از یار %~% حقیقت سجده کرد از جان بیکبار # 67 چو نزد دوست صاحب راز گردید %~% درآنجا سجده کرد و باز گردید # 68 چنان در ms011 سیر عزت با خبر بود %~% که جانانش بکلی در نظر بود # 69 به هر پرده که دیگر در نظر بود %~% ز جانان باز صاحب رازتر بود # 70 حقیقت ذات پاکش بیشکی بود %~% نزولش با دخول آنجا یکی بود # 71 چو باز آمد سوی دنیا حقیقت %~% یقین روز دگر شاه شریعت # 72 همه یاران بر احمد شده باز %~% یقین هر یک چو بازی او چو شهباز # 73 بعزت نزد احمد خوش نشستند %~% حقیقت بهر تسلیمی به بستند # 74 زبان بگشود شاه آنگاه آنجا %~% که گرداند همه آگاه آنجا # 75 بگفت آن سرها کو بود دیده %~% بجز او هیچکس آن سر ندیده # 76 امیرالمؤمنین حیدر که جان بود %~% رموز آشکارایش عیان بود # 77 چنین گفتا مبارک بادت ای جان %~% که میبینم دل آبادت ای جان # 78 از این پس هم توی هم میرو هم شاه %~% که هستی از کمال عشق آگاه # 79 ترا این لحظه باید سوی دولت %~% گرائیدن که داری عز و قربت # 80 ز درد امت خود یاد میدار %~% چو شه با تست جانت شاد میدار # 81 منه بیرون زحد شرع خود پای %~% چو جنت عرصه عالم به پیمای # 82 سر بدخواه خود را کاستی تو %~% مکن هیچ دگر جز راستی تو # 83 ترا بخشند اینجا راستی باز %~% کجا بازار حق آراستی باز # 84 زهی مهتر که قرب تو فزونست %~% ز جمله انبیا این رهنمونست # 85 ترا بر رهنمونی حق فرستاد %~% یقین این عزت و تمکین ترا داد # 86 ترا عطار بیچاره غلام است %~% تمامش کن که مسکین ناتمام است # 87 بتو امید دارد در شفاعت %~% کزین رنجش تو بخشائی براحت # 88 نخواهد شد ترا بیرون ازین باب %~% بحق گیسویت کو بود در تاب # 89 امیدی داشتم هست آن امیدم %~% که دل گشته سیاه و مو سپیدم # 90 ضعیف و مبتلا و خوارمانده %~% عجایب خسته و غمخوار مانده # 91 امید من توی در هر دو عالم %~% نظرها میکنی بر من ms012 دمادم # 92 چنانی در میان جان عطار %~% که همچون نقطه در عین پرگار # 93 بتو نازانست اینجا انبیا کل %~% حقیقت بی شکی هم انبیا کل # 94 دمی ای صدر دین عطار بنواز %~% ورا کلی تو از خاطر نینداز # 95 دگرکز شاعرانم نشمری تو %~% بچشم شاعرانم ننگری تو # 96 تو میدانی که این مسکین درویش %~% هوای روضهات دارد فراپیش # 97 چو بیشک در میان جان نهانی %~% همی دانی همه راز نهانی # 98 طلبکار تو بودم در جهان من %~% کنونت یافتستم رایگان من # 99 چنانت عاشقم ای ماه اینجا %~% که بر گردون زنم خرگاه اینجا # 100 تو میدانی که راز جان ما چیست %~% درین درد و بلا درمان ما چیست # 101 بکن درمان درد ما حقیقت %~% که قوت یافت از هر سو طبیعت # 102 فنا گردان مرا از بود خویشم %~% که دیدم در فنا معبود خویشم # 103 فنا خواهد بدن اول بقاام %~% از آن پیوسته در عین فناام # 104 در آخر این بود ما را سرانجام %~% بیاید خوردن آخر جمله آن جام # 105 همه اینجام باید خورد آخر %~% که تا جانان شود آخر بظاهر # 106 همه آنجام باید کردنت نوش %~% که گردانیم غمها را فراموش PageV01P03 # 1 امیر دین و دنیا مرتضی دان %~% ورا بر حق ز بعد مصطفی دان # 2 لدنی بودش آن پاکیزه گوهر %~% بکل علم محمد بود اودر # 3 که در مردی سر و جان را ببخشید %~% که اندر کل عالم جمله حق دید # 4 چو او دیگر نباشد در جهان مرد %~% که کرده است آنچه او با قلعه کرد # 5 محمد اوست او نفس محمد %~% بنطق خود چنین فرمود احمد # 6 حقیقت هر که او را باز یابد %~% چو منصور اندر اینجا راز یابد # 7 اگر چون مرتضی خواهی قدم زد %~% چو منصورت نمیباید تو دم زد # 8 ره حیدر طلب کن همچو مردان %~% براه او رسی اینجا بجانان # 9 هران کو مهر مهر مصطفی را %~% نهد بر دل ms013 بیابد مرتضی را # 10 حقیقت نفس احمد مرتضایست %~% که بیشک مصطفی کل مرتضایست # 11 چگویم وصف حیدر به ازین من %~% که حیدر کرد در کل پیش ازین من # 12 زهی شاه و زهی دستور جمله %~% توی تا جاودانی نور جمله # 13 ترا خوانده است شیر اینجا خداوند %~% که شیران جهان کردی تو در بند # 14 سخایت حاتم طائی کجا یافت %~% اگرچه در سخا بسیار بشتافت # 15 بخوانت آمده زهره ز گردون %~% کجا وصف تو یارد کرد هر دون # 16 صفات مصطفی یکسر توداری %~% حقیقت بحر و هم گوهر تو داری # 17 دل عطار شد چون خاکراهت %~% بدین گفتار اکنون عذر خواهت # 18 وصال حب حیدر به ز گنجت %~% وگر نه بعد ازاین در دست رنجت # 19 علی جو و از علی دریاب اسرار %~% زلا اعبد بدان اسرار آن یار # 20 علی را این چنین نتوان ستایش %~% نمودارش کنم در جان فدایش # 21 هزاران جان فدای مصطفی باد %~% ابا یاران او جان آشنا باد PageV01P04 # 1 چه گویم مدح میر دین حسن را %~% دگربار آن حسین پاک تن را # 2 دو نور جوهر زهرا و حیدر %~% بروز رزم هر یک صد غضنفر # 3 دو شمع از پرتو خورشید اسرار %~% جهان ازنور ایشان شد پدیدار # 4 یکی در خاک و خون آغشته گشته %~% یکی در زهر جانش کشته گشته # 5 نظام خطه دنیا از ایشان %~% نعیم جنت و نیران و رضوان # 6 چو ایشان کشته شو عطار کم گو %~% که پرگوئی ز میدان کم برد گوی # 7 درین ره نه قدم در خون در آخر %~% که گردد آن زمان آن یار ظاهر # 8 جهان هیچست و مانند رباطست %~% فکنده در رباط اینجا بساط است # 9 جهان بر رهگذر هنگامه کرده است %~% تو بگذر زانکه این هنگامه سرد است # 10 جهان بنگر که تا چون پنج و پنجست %~% ز مرکز تا محیط اندوه و رنجست # 11 تماشاگاه دان عالم سراسر %~% تماشائی بکن از وی ms014 تو بگذر # 12 گذر کن از تماشا گاه زنهار %~% وگرنه در بلا مانی گرفتار # 13 ازین معدن که سر کردی تو بیرون %~% بسی خوردی درین خاک ای پسر خون # 14 چو اصلت خون بود خونت بریزد %~% کجا پشه ابا صرصر ستیزد # 15 بخواهد ریخت خون جملگی زار %~% بخون در نه قدم مانند عطار # 16 موافق باش با اهل یقین تو %~% چو ایشان باش در حق پیش بین تو # 17 موافق شد دلم با عاشقانش %~% فدا گشتم برای عاشقانش # 18 درین ره صد هزاران سر چو گویست %~% چه جای گفتگو و جستجویست # 19 ولی راز دگر افتاد ما را %~% عجب ساز دگر افتاد ما را # 20 هر آنچ آید از آن دلدار خوبست %~% که او پیوسته انوار القلوب است # 21 قلم راندست در هر چیز کور است %~% حقیقت اوست بشنو این سخن راست # 22 همه آثار صنع اوست اینجا %~% بر ما زشت و بد نیکوست اینجا # 23 قدم چون در نهی این بار در راه %~% مشوی این بار از بود خود آگاه # 24 قدم چون در نهادی راز بینی %~% یقین سر رشته خود باز بینی # 25 قدم در نه درین ره تا بیابی %~% جمال یار و سوی او شتابی # 26 چرا درمانده بگشاده این در %~% اگر مرد رهی زین در تو بگذر # 27 چو دنیا رهگذار آن جهان است %~% کناری گیر کاینجا هم چنانست # 28 کناری جوی از مردم که یارت %~% ز ناگاهی بیاید در کنارت # 29 ترا زین کی خبر باشد وزین یار %~% مگر وقتی که یار آید پدیدار # 30 اگر صبرت بود در آخرت دوست %~% نماید روی خویش از ظاهرت دوست # 31 مترس از جان و سراینجایگه تو %~% که بنماید ترا دیدار شه تو # 32 تو داری در دو عالم جوهر دوست %~% نمیدانی نمیبینی که کل اوست # 33 چنان دان این سخن گر مرد راهی %~% که تو اویی و او در تو چه خواهی # 34 ز تو تادوست راهی ms015 نیست بسیار %~% حجاب تو و جود تست برادر # 35 تو هستی در وجود خویش دریاب %~% مثال جوهری در عین غرقاب # 36 سخن با تست جمله گر بدانی %~% همه اسرار و انوار معانی # 37 سخن در عشق و دل بسیار گفتم %~% حقیقت کل ز دید یار گفتم # 38 سخن چون جمله جانانست اینجا %~% که پیدا او و پنهانست اینجا # 39 سخن با اوست اینجا هرچه گویم %~% که سرگردان عشق او چه گویم # 40 حقیقت ای دل اکنون پاک رو باش %~% ابا جانان تو در گفت و شنو باش ~~PageV01P05 # 1 دلا اکنون شدی از خواب بیدار %~% رهائی یافتی از خواب بیدار # 2 ز غفلت آمدی بیرون حقیقت %~% بسی خوردی در اینجا چون حقیقت # 3 بغفلت روزگاری بسپریدی %~% درین گام بلا کامی ندیدی # 4 ندیدی هیچ کامی سوی دنیا %~% بماندی غافل اندر کوی دنیا # 5 اگرچه دادهای جان اندرین راه %~% که از رازی کنون درمانده درچاه # 6 بمنزل در رسیدی مانده درچاه %~% اگرچه داده جان اندرین راه # 7 بمنزل در رسیدی باز مانده %~% هنوز از شوق صاحب راز مانده # 8 دم عرفان زدی اینجا بیکبار %~% ترا جانان نموده عین دیدار # 9 ز اصل دوست برخورد ار عشقی %~% چو منصور این زمان بردار عشقی # 10 ترا از عشق بد چندین ملامت %~% که خوردی حسرت و رنج و ندامت # 11 قدم چون سوی این گلشن نهادی %~% ندانستی و در گلخن فتادی # 12 درین گلخن بماندی مدتی باز %~% گهی درسوز بودی گاه در ساز # 13 چه خواهی کرد گلخن جای تو نیست %~% قبای خاک بر بالای تو نیست # 14 توی از جوهر بالا گزیده %~% مقام عالم بالا ندیده # 15 سفر کردی ندیدستی ره خود %~% بکلی مینگشتی آگه خود # 16 سفر کردی سوی منزل رسیدی %~% دمی وصلت ز نور خود ندیدی # 17 سفر کردی تو با اینسان در اینجا %~% ندیدی هیچ همراهان در اینجا # 18 سفر کردی ز دریا سوی عنصر %~% سفر ناکرده گوهر کی شود در ms016 # 19 سفر را گرچنین قدری نبودی %~% مه نو بر فلک بدری نبودی # 20 نخستین قطره باران سفر کرد %~% وز آن پس قعر دریا پرگهر کرد # 21 توی کرده سفر در عین دریا %~% چرا میمانی اندر قعر دریا # 22 تو در دریای عشقی پروریده %~% کمال خود در این دریا ندیده # 23 کمال خود ندیدی در جواهر %~% که اسرارت شود اینجای ظاهر # 24 طلب کن جوهرخودسوی دریا %~% چرا ماندستی اندر قعر دریا # 25 طلب کن جوهر ای دانای اسرار %~% صدف را بشکن و گوهر برون آر # 26 توئی دریا و جوهر در نشان نه %~% ترانامی ولی نام ونشان نه # 27 توی اندر صدف ساکن بمانده %~% ز دامن پاک خود ایمن بمانده # 28 تو دست شاه لایقتر نمائی %~% تو بیشک رازدار پادشائی # 29 چرا تو اندرین دریای خونخوار %~% بجنگ این صدف ماندی گرفتار # 30 صدف را بشکن و بنمای هم رخ %~% تو از دریا شنو پیوسته پاسخ # 31 نظر کن در خود اکنون چون شکستی %~% صدف بشکن که کلی خود تو هستی # 32 تو داری نور پاک هفت گلشن %~% تو در دریا شده پیوسته روشن # 33 کنار بحر روشن از تو باشد %~% حقیقت هفت گلشن از تو باشد # 34 الا ای جوهر بی منتها تو %~% حقیقت بیشکی نور خدا تو # 35 الا ای خانه راز الهی %~% عجایب جوهری جوهر نمائی # 36 نه در کونین و نی در عالمینی %~% که سرگردان بین اصبعینی # 37 الا ای جوهر قدسی کجائی %~% نه در عرشی نه در فرشی کجائی # 38 درین دریا اگر دریا به بینی %~% تو خود را محو و ناپیدا به بینی # 39 نه جای تست این دریا و بگذر %~% درین دریای بیپایان تو بنگر # 40 اگرچه مانده این دم بغرقاب %~% کمال خویش هم اینجا تو دریاب # 41 کمال خویش بشناس اندر اینجا %~% که تا زینجا رسی در عین اینجا # 42 چه میدانی در اینجا تا تو چونی %~% توئی آن جوهری که ذوفنونی # 43 تو ms017 را خواهند بردن تا برشاه %~% که تا شه گردد از راز تو آگاه # 44 حقیقت پیش شه خواهی شدن باز %~% تو باشی در کف سلطان باعزاز # 45 تو خواهی بود باز و بند سلطان %~% چوداری حکم بازوبند سلطان # 46 کمالت آنگهی افزاید از یار %~% که سلطانت بود از جان خریدار # 47 خریدار تو سلطانست از عشق %~% در اینجا راز پنهانست ار عشق # 48 دریغا چون ندانستی چه گویم %~% دوای درد بیدرمان چه جویم # 49 دوای درد خود هستم حقیقت %~% وزین زندان برون جستم حقیقت # 50 برون جستم ازین زندان ظلمات %~% شدم آزاد اندر حضرت ذات # 51 مرا در سوی آن حضرت برد باز %~% که تا از راز او گردم سرافراز # 52 بیابم حضرت بیچونش ای دل %~% که مقصود منست اینجای حاصل # 53 مرا اینجاست عز و قدر و قیمت %~% در اینجا دیدن جانان حقیقت # 54 غنیمت دان که در اینجا دو روزی %~% مثال عاشقان سازی بسوزی # 55 چو با عشاق صاحب درد باشم %~% نه چون زن همچو مردان مرد باشم # 56 مرا با درد جانان آشنائیست %~% دوای دردم از صورت جدائیست # 57 دریغا درد مادرمان ندارد %~% حقیقت راه ما پایان ندارد # 58 ندارد درد من درمان دریغا %~% بمانم بیسر و سامان دریغا # 59 سر و سامان ندارم در ره جان %~% بماندم خوار در بازار جانان # 60 مرا تا درد باشد جان ندارم %~% در اینجا جز رخ جانان ندارم # 61 مرا مقصود جانانست دیدن %~% پس آنگه درکمال جان رسیدن # 62 سر من بهر این راز است سرباز %~% که یابد عاقبت اسرار ما باز # 63 ازین معنی نگردم یک زمان من %~% که تا اینجا رسم در جان جان من # 64 نخواهد بود اینجا نطق خاموش %~% که دل چون دیگ در آتش زند جوش # 65 دلم در دیگ سودای معانی %~% چنان پخته که آن پیر نهانی # 66 در آنچه گفت خواهم آنچه او گفت %~% که حق دید و وزو دید و نکو گفت ms018 # 67 هر آن چیزی که از حق گفت خواهی %~% دری باشد که بیشک سفت خواهی # 68 ز حق چندانکه گوئی بیش از آنست %~% کسی اسرار او کلی ندانست # 69 ز حق گوی و ز حق بشنو بتحقیق %~% که از حق میرسد پیوسته توفیق # 70 ز توفیق وی اینجا جوی طاعت %~% که در طاعت بیابی استطاعت # 71 ترا آنجاکمال عشق شاه است %~% چه غم داری چو شه در بارگاهست # 72 مدد از شاه جوی و خرمی کن %~% مگردان روی از شه همدمی کن # 73 چو فرمودت ترا در عین فرمان %~% ببر فرمان او خود را مرنجان # 74 چنان میدان که شاه آفرینش %~% ترا پیداست اندر آفرینش # 75 کمال شاه و فر شاه با تست %~% حقیقت هم دل آگاه با تست # 76 همه در دل شناس و دل عیان بین %~% درون جان جمال بی نشان بین # 77 ترا در دل جمال ماهروئیست %~% بلای عشق در هر لحظه سوئی است # 78 تو از اوئی و با اوباش اینجا %~% توی نقش رویت نقاش اینجا # 79 ترا او نقش بسته آخر کار %~% کند خود این همه نقشت بیکبار # 80 تو چندینی چرا خود دوست داری %~% به مغزی در حقیقت پوست داری # 81 ترا مغز است و در خود ماندی ای دوست %~% از آن مغزی ندیدستی بجز پوست # 82 ترا چون مغز اینجا گه نباشد %~% چو مردانت دل آگه نباشد # 83 دل آگه باید در میانه %~% که تا یابد کمال جاودانه # 84 هر آن غم کاندرین منزل نهادند %~% حقیقت بار آن بر دل نهادند # 85 ز بحر وصل جانها بیقرار است %~% مکان وصل در دارالقرار است # 86 اگر دارالقرار اینجا بدانی %~% بیابی وصل و اسرار نهانی # 87 حقیقت باید اینجا گه قرارت %~% که پنهان نیست خود دیدار یارت # 88 ترا دیدار جانانست اینجا %~% ولی در پرده پنهانست اینجا # 89 وصال او اگر میبایدت دوست %~% برون میباید آمد پاک از پوست # 90 همه گفتارها از بهر این ms019 است %~% که در مردن یقین عین الیقین است # 91 اگر مردی برستی از جهان تو %~% یقین یابی بهشت جاودان تو # 92 در آنجا دایما عین وصالست %~% که اینجا خانه رنج و وبال است # 93 در این محنت سرای عالم کل %~% کجا آید مراد کل بحاصل # 94 خوشستی زندگانی و کشستی %~% اگر نه مرگ ناخوش در پی استی # 95 فراق آخر کار است ما را %~% وصالش دیدن یار است ما را # 96 فراق سخت در راهست آخر %~% کسی یابد که آگاهست آخر # 97 ز بعد آن وصال جاودانست %~% همه دیدار با آن جان جانست # 98 ولی اینجا فراق اندر فراقست %~% همه دوری ز درد اشتیاق است # 99 مراد اینجا تمنا دان حقیقت %~% در او پنهان و پیدا دان حقیقت # 100 دم آخر همه اسرار یابند %~% کسانی کاندر این دم یار یابند # 101 جهانی پر زاندو هست و ماتم %~% که ما را مینماید غم دمادم # 102 بلا و رنج بیحد یافتستم %~% اگرچه مویها بشکافتستم # 103 دل و جان در بلای قرب جانانست %~% چنین اسرار گفتن کی چنانست # 104 دل و جان رازدار پادشاهند %~% حقیقت دایما نور الهند # 105 چه حاجت بود چندینی ز گفتن %~% چو میبایست اندر خاک خفتن # 106 چه میجوئی ز چندین سر اسرار %~% که ما گفتیم و هم آمد پدیدار # 107 وصال جان جان از جان بگویم %~% به هر اسرار صد برهان بگویم # 108 از اول درد مییابد حقیقت %~% دوم تقوی در اسرار شریعت # 109 سوم جز آنگهی معشوق دیدن %~% چهارم وصل آنگه سر بریدن # 110 نظر در کار این کردم بیکبار %~% نداند این سخن جز صاحب اسرار # 111 جهان و هرچه در هر دو جهانست %~% نیرزد پر کاهی گرچه جانست # 112 بجز جانان در این عالم ندانی %~% به بینی گر تو هم صاحب یقینی # 113 بجز جانان مجو ای جان و دل تو %~% وگرنه عاقبت گردی خجل تو # 114 جز او آخر چه باشد هیچ باشد %~% جهان نقش ms020 و طلسم و پیچ باشد # 115 حقیقت جمله مردان که بودند %~% کزو گفتند وهم از وی شنیدند # 116 همه گفتار ایشان بود از یار %~% یکی دیدند اینجاگه نگهدار # 117 چنان دیدند در این جایگه باز %~% که گوئی جان ایشان بد یکی راز # 118 طلب کردند تا آخر رسیدند %~% بوصل اصل جانان باز دیدند # 119 رهی دور است این راه خطرناک %~% چه داند کرد اندر ره کف خاک # 120 رهی دور است و بس راهیست مشکل %~% که یارد رفت آنجا سوی منزل # 121 رهی دور است باید رفت ناچار %~% ترا میگویمت اکنون خبردار # 122 خبردار از سوال دوست ای دل %~% جواب او یقین با اوست ای دل # 123 ترا باید شدن واقف ز اسرار %~% شوی و وارهی از گیر و از دار # 124 ترا تا صورت اینجا باز باشد %~% دلت پر غصه و پر راز باشد # 125 چه خواهی یافت از دیدار صورت %~% که باید زو گذشت آخر ضرورت # 126 دو روزی کاندرین صورت اسیری %~% مجو چیزی بجز عشق و فقیری # 127 فقیری کن طلب در قعر جان کوش %~% لباس نیستی در فقر درپوش # 128 فقیر اینجا ملامت شوق داند %~% هزاران دوزخ آمد ذوق داند # 129 چه سرما و چه گرما در فقیری %~% بر عاشق یکی باشد اسیری # 130 ز صورت دان و گرنه فقر یا راست %~% در او اسرارهای بیشمار است # 131 اگر فقر و فنا خواهی در این راز %~% تکبر از نهاد خود بینداز # 132 تکبر پاک کن از جان و از دل %~% که تا مقصود خود آری بحاصل # 133 ترا اینجا برای عجز آورد %~% که تا باشی در اینجا صاحب درد # 134 چو ما را داد ماهم جان فشانیم %~% بر معشوق دایم بی نشانیم # 135 حقیقت حق شناسی چیست تسلیم %~% شدن فارغ ز هر اندوه و هر بیم # 136 اگر مردی حقیقت او شوی تو %~% ببین خود تا حقیقت خودشوی تو # 137 همه در خود خداوند جهان بین ms021 %~% به هرچه اندر به بینی جان جان بین # 138 ره او بسپر اینجا همچو مردان %~% که خدمتکارت آید چرخ گردان # 139 ترا چون چرخ گردون بنده باشد %~% مه و مهرت بجان تابنده باشد # 140 فلک گردان تست و می ندانی %~% همه ملک آن تست و می ندانی # 141 قدم زن بهتر از دوران افلاک %~% که سرگردان تست این کره خاک # 142 ترا سری ورای اوست بنگر %~% اگر رویت نماید دوست بنگر # 143 توانی یافت وصل اینجا حقیقت %~% اگر میبسپری راه شریعت # 144 شریعت بسپر آنگه از نمودار %~% بگویم رازها آنکه خبردار # 145 عمل میبایدت کردن در اینجا %~% پس آنگه گوی خود بردن در اینجا # 146 عمل کن تا ستانی مرد کارت %~% عمل باشد در اینجا یادگارت # 147 عمل کردند مردان اندرین راه %~% بترس از آه موری در بن چاه # 148 عمل چون هست در علمت عمل کن %~% پس از علم و عمل اسرار حل کن # 149 اگر علمت بود در اول کار %~% عمل آید ترا اینجا خریدار # 150 ترا دو چیز میباید ز کونین %~% بدانستن عمل کردن شدن عین # 151 طلب باید که تا در برگشاید %~% پس آگاهی بمطلوبت نماید # 152 دریغا کین طلب در دست کس نیست %~% درین وادی کسی فریادرس نیست # 153 نه فریادت رسد جز جان در اینجا %~% که جان دیده است مر جانان در ~~اینجا # 154 کمال عشق اگر آید پدیدار %~% بچشم تو نه درماند نه دیوار # 155 دلی باید ز عشق یار در جوش %~% بماند تا ابد او مست و مدهوش # 156 نشاید عشق را هر ناتوانی %~% بباید کاملی و کاردانی # 157 الا تا در مقام عشق بازی %~% تو پنداری مگر این عشق بازی # 158 که داند بردره در معدن عشق %~% چنان برگشته از مامن عشق # 159 حقیقت عقل چون طفلی به پیشش %~% همیشه میخورد از شوق پیشش # 160 کجا دارد ابا او پایداری %~% سزد گر عشق با جان پایداری # 161 به پیش کار گه ms022 چون رخ نمودند %~% در آخر این چنین پاسخ شنودند ~~PageV01P06 # 1 کمال عشق داند یافت عاشق %~% اگر باشد فنای عشق لایق # 2 خرد بیند دوی اینجایگه باز %~% حقیقت عشق بیند از یکی راز # 3 خرد صورت همی بیند دمادم %~% ولیکن عشق داند سر آدم # 4 حقیقت عشق رمز کاینات است %~% که عشق اینجایگه دیدار ذاتست # 5 حقیقت عشق بشناس و فنا شو %~% از آن عین فنا عین بقا شو # 6 حقیقت عشق آمد رهبر یار %~% سر مو نیست ازتو تا بر یار # 7 حقیقت عشق این ره دیده باشد %~% که او در خویش صاحب دیده باشد # 8 نماید عشق راهت تا بریار %~% تو کی آئی در اینجا گه پدیدار # 9 یکی ذره که داری از منی تو %~% نیابی اندرین ره روشنی تو # 10 همه عشق است اینجا راهنمایت %~% اگر باشد ترا حق هدایت # 11 هدایت نیست جز کار است دریاب %~% مکن در کارخود هرگز تو اشتاب # 12 بلای عشق اگر اشتاب داری %~% بسوزد زانکه سردرخواب داری # 13 به بیداری توانی یافت جانان %~% بگیر از پخته این کار آسان # 14 مدان آسان اگر آسان نماید %~% ترا پیدا و خود پنهان نماید # 15 سخنها میرود چون آب زر پاک %~% برون کردیم زهر از عین تریاک # 16 ز عشقت آنچه گویم گوش کن تو %~% وزین اسرار جان بیهوش کن تو # 17 تقرب سوی جان خویشتن کن %~% حقیقت جان و تن را جان و تن کن # 18 حقیقت عشق در یکی پدید است %~% ولیکن جمله دردی ناپدید است # 19 همه در عشق زادت تا بدانی %~% به آخر جمله باد است ار بدانی # 20 بنور تو مزین آمد این خاک %~% که دروی داخل است این هفت افلاک # 21 تو بینائی که میبینی تمامت %~% توی جمله مر این نکته تمامت # 22 بتو پیداست جمله نقش ذاتش %~% دو روزی بنگر این نقد صفاتش # 23 از آن نقش جهان دری بدست آر %~% که بهتر آید آن از نقش هموار ms023 # 24 جهان چون گنده پیری دان حقیقت %~% پر از نقش نکو خواه طبیعت # 25 نه کس داند حقیقت بازی او %~% ترا دارد یقین در گفت و درگو # 26 به هرزه بگذراند روزگارت %~% دراندازد بناگه سوی کارت # 27 طلب کن عشق دنیا را مبین تو %~% حقیقت نیز هم دنیا مبین تو # 28 همه مولا نگر اینجا به تحقیق %~% که بخشد ناگهانت عشق توفیق # 29 بدو بتوانی او را دید آخر %~% که حقست این و ناتقلید آخر # 30 سخن تا هست اینجا میتوان گفت %~% نه پنهانی نه پیدا میتوان گفت # 31 سخن اینجا بسی گوئیم آخر %~% ببازم من بشکرانه دگر سر # 32 حقیقت عشق میگوید که جان باز %~% سرو جانرا ز بهر جان جان باز # 33 یقین است آنچه اینجا شد گمانت %~% نگهدار است بر جان و جهانت # 34 ز حکم یفعل الله کس نگردد %~% اگر خواهد بیک دم در نوردد # 35 سخن باقی از آن پس بازگفتم %~% نشد بس زانکه بس ناساز گفتم # 36 سخن با یار خواهم گفت دیگر %~% بخواهد رفت ما را ناگهان سر # 37 سخن پیشنیان بسیار گفتند %~% ولی نی شیوه عطار گفتند # 38 سخن گفتند لیکن نی چنان مست %~% ندید و کس نداده این چنین دست # 39 چه باشد سر که تا بازیم اینجا %~% که ما در عشق شهبازیم اینجا # 40 حقیقت عشق میگوید که جانباز %~% سر و جان راز بهر جان جان باز # 41 یقینست اینکه شد اینجا گمانت %~% نگهدار است مرجان جهانت # 42 سخن اینست تا آخر چنین است %~% کسی داند که چون ما پیش بین است # 43 سخن خواهیم گفتن هر زمانی %~% ز سر عشق هر دم داستانی # 44 سخن عشق است اگر پر درد باشد %~% حقیقت این سخن نامرد باشد # 45 اگر مرد رهی تکرار میکن %~% دمادم گوش با عطار میکن # 46 حقیقت این زمان عطار یار است %~% مرا در سر جانان آشکار است # 47 بسی گفتیم از اسرار جانان %~% که تا پیدا ms024 شود دیدار جانان # 48 حقیقت آنچه دادم دست امروز %~% که درکاریم با بخت جهان سوز # 49 مرا شد منکشف اسرار حلاج %~% نمودم نام او در عشق هیلاج # 50 چو جوهرنامه کردم فاش آخر %~% نمودم صورت نقاش آخر # 51 بکنجی در نشستم زار مانده %~% ضعیف و ناتوان و خوار مانده # 52 شب و روز از تفکر مانده غمناک %~% که چه آید دگر از صانع پاک # 53 در اندیشه که از بعد جواهر %~% چه اسرار آید اینجاگاه ظاهر # 54 نظر کردم یکی دیوانه دیدم %~% ز علم صورتی بیگانه دیدم # 55 که آمد پیش من این عاشق زار %~% لب از هم برگشاد و گفت اسرار # 56 چو صبح از صبحدم او خنده کرد %~% دگر سر را فرو برد او دراین درد # 57 زمانی بود اینجا ساکن و خوش %~% دگر آورد سر بیرون ز آتش # 58 مرا گفتا چرا درغم نشستی %~% در معنی بروی خود به بستی # 59 نه وقت آمد که دیگر رازجوئی %~% دگر اسرار جانان بازگوئی # 60 تو این دم عاشقی و راز دیده %~% جمال دوست درخود نار دیده # 61 طلب کردی و دیدی دید مطلوب %~% رسیدی این زمان در ذات محبوب # 62 همه ذاتست ای عطار سرکش %~% چه بینی باز رنج آب و آتش # 63 همه ذاتست کاینجا گفته تو %~% همه دراست کاینجا سفته تو # 64 چرا فارغ نشینی زود برخیز %~% دگر در عشق و دید فقر آویز # 65 چو کردستی در اینجا جملگی ترک %~% بجز کشتن نماندستت دگر برگ # 66 کنون باید که گوئی سر اسرار %~% حقیقت فاش گردانی دگر بار # 67 بنام من کتابت نغزآری %~% دگر هوش و دگر بامغز آری # 68 بنام من نهی بنیاد اینجا %~% دهی امروز ما را داد اینجا # 69 بگوئی نام من با هر که عالم %~% که شادی بینی از عشق دمادم # 70 هنوز ای جان جان اندر گمانی %~% که گفتی جمله اسرار معانی # 71 برون جستی کنون از کدخدائی %~% گرفتی از میان کلی ms025 جدائی # 72 منم این لحظه نزدت بازمانده %~% چو گنجشکی بچنگ بازمانده # 73 بمانده در بر تو کدخدایم %~% کدم رفته بکل مانده خدایم # 74 خدایم این زمان من واقف خود %~% درون جان تو من واصف خود # 75 خدایم این زمان فارغ ز جمله %~% میان جملگی فارغ ز جمله # 76 حقیقت این زمان منصور وقتم %~% درون جزو و کل مشهور وقتم # 77 اناالحق میزند عطار با تو %~% که هستی صاحب اسرار با تو # 78 خدائی میکنی در سر اسرار %~% حقیقت زاده در عین اسرار # 79 تو این در برگشادی از زمانه %~% که داری لامکان جاودانه # 80 ندارد هیچکس امروز این راز %~% ترا بخشیدم اینجا ای سر افراز # 81 شدی اکنون وفائی پیش آور %~% دمی عطار را با خویش آور PageV01P07 # 1 بدو گفتم که ای جان چیست نامت %~% که حق داده است اینجا گاه نامت # 2 چه نامی بازگو تا بشنوم باز %~% چه میگوئی بگویم ای سرافراز # 3 جوابم داد من منصور حلاج %~% مرانام است در آفاق هیلاج # 4 بدو گفتم که ای معنی خدائی %~% بدانستم که از عین خدائی # 5 جوابم داد کای عطار برگوی %~% مرا بگذار هین اسرار برگوی # 6 منم هیلاج ودیگر کدخدایم %~% تو منصوری و من در تو خدایم # 7 کنون بنویس مر اسرار ما را %~% نگهدارش تو این گفتار ما را # 8 درون جان تو مائیم گویا %~% توی از من شده در عشق جویا # 9 بگفت این آنگهی نزدیکم آمد %~% چراغی در دل تاریکم آمد # 10 بدادم بوسه بر دست وبر سر %~% نهادم بر سر از اسرار افسر # 11 نظر کردم پس آنگه سوی بالا %~% که تا بینم مبارک سوی هیلا # 12 ندیدم هیچ صورت در میانه %~% مرا بخشیدش آنگه یک نشانه # 13 کلاهی بد نشانه بر سر ما %~% که آن باشد بعالم افسر ما # 14 نشان بود آن کلاه از رب دادار %~% که سرافرازی از حق شد پدیدار # 15 نشانست آن کلاه از جان جانم %~% رموز آشکار ms026 او نهانم # 16 تأمل کردم از دم در تأمل %~% فتادم جان و دل در شور و غلغل # 17 بخود گفتم که هان برخیز و خوشباش %~% که بنمودست اینک دید نقاش # 18 نمودی بود کاینجاگه نمود او %~% زهر معنی دری دیگر گشود او # 19 دری بگشاد از معنی برویت %~% که آرد دیگر اندر گفتگویت # 20 حقیقت گفت وهم زو گفت نرگس %~% که او باشد ترا فریاد رس بس # 21 کلاه از عیب آمد سر فرازیست %~% ترا اینجایگه عشقی نه بازیست # 22 ترا فهمی دگر دادست هیلاج %~% حقیقت رخ نمود اینجای هیلاج # 23 نمودم روی سوی آن دو عالم %~% چرا خاموش اینجا در کشی دم # 24 دمت بگشای و دمدم جوهر افشان %~% دل و جان جست برخاک در افشان # 25 از ایمعنی که بخشیدند از نو %~% از آن حضرت خطاب عشق بشنو # 26 ترا وقتی است چون منصور حلاج %~% دگر بنمود رخ در عشق هیلاج # 27 همه دیدار جانانست عطار %~% حقیقت درد و درمانست عطار # 28 چو دردت این زمان درمانست دریاب %~% چو جانت این زمان جانانست دریاب # 29 چو این دم یافتی کام دل خود %~% تو خواهی بود این دم واصل خود # 30 کنون وصل است دید شادمانی %~% که میگوئی زهر راز و معانی # 31 کنون بگشای دل در عشق و مستی %~% حقیقت دان تو این یک دم که هستی # 32 مشو بیرون دمی از سیرهیلاج %~% دمادم یاد میآور ز حلاج # 33 فنا خواهی شدن در پایداری %~% چو او این لحظه اندر پایداری # 34 کلاه عشق دادندت بسر بر %~% که بینی در خدا این دم سراسر # 35 سرافرازی کن ای بیسر در آخر %~% که اینجا نیستت همسر در آخر # 36 دمادم مانده از اینجا تو بیرون %~% حقیقت جوهرت باشد دگرگون # 37 اساس راه را عطار دارد %~% که اسرارش همه گفتار دارد # 38 کتابی دیگر است از سر حلاج %~% که باشد ز آن نهد بر فرق خود تاج # 39 کتاب آخر است ms027 این تا بدانی %~% اگر تو امزه داری این بخوانی # 40 بخوان با خویش و از خود رنج بردار %~% تو داری گنج از خود گنج بردار # 41 توی گنج و چنین محروم مانده %~% میان کافری مظلوم مانده # 42 در اینجا گنج معنی بیشمار است %~% در آخر دوستان را یادگاراست # 43 بخوان تا آخر و بگشای دیده %~% مکن باور سخنهای شنیده # 44 همه از دیده خوان و از دیده بشنو %~% اگر مرد رهی از دیده بشنو # 45 اباتست آنچه جوئی تا به بینی %~% در این آخر اگر صاحب یقینی # 46 چو در عشقی تو عاشق وار میخوان %~% اگر بادردآئی رهبر است هان # 47 سخن بادرد خوان و آشنا شو %~% چه خواندی این کتب کلی فدا شو # 48 اساس شرع در اینجاست بنگر %~% همه اسرارها پیداست بنگر # 49 جواهرنامه گر خوانی در آخر %~% وزو گردد یقین منصور ظاهر # 50 جوابم ده در این معنی که این چون %~% چگونه دم زد اینجا بیچه و چون # 51 چگونه گشت واصل در تن تو %~% چگونه دید ذات روشن تو # 52 ز وصل او بگو تا ما بدانیم %~% درین پنهانیش پیدا بدانیم # 53 جنید اینجا چنین از کار رفته %~% که همچون نقطه در پرگار رفته # 54 اگر این سر بگوئی در زمانم %~% شود مکشوف ای جان و جهانم PageV01P08 # 1 بدو منصور گفت ای ذات بیچون %~% اناالحق میزند از ذات بیچون # 2 اناالحق میزند درخون او باز %~% وگرنه خون کجا این دم زند باز # 3 اناالحق چون نیارد زو تو دریاب %~% بگویم نکته دیگر تو دریاب # 4 اناالحق خون کجا آورد ای دوست %~% اناالحق گفتن اندر دم دم اوست # 5 اناالحق حق تواند زد حقیقت %~% وگرنه خود بود بیشک حقیقت # 6 اناالحق حق زند اینجای بنگر %~% اناالحق گفتنش ای شاه بنگر # 7 موافق تا نباشد در رگ و پی %~% کجا یارد زدن هر دم وی از وی # 8 دمم حق زنده گردانید در خون %~% نمود اینجای رازش بیچه ms028 و چون # 9 ز سر جان جان چون یافت بوئی %~% اناالحق زدوی اندر های و هوئی # 10 دم حق هرکجا کاید نمودار %~% اناالحق خیزدش از سنگ و دیوار # 11 درخت سبز با موسی در آن شب %~% اناالحق گفت با موسی در آن شب # 12 درختی دید موسی صاحب راز %~% اناالله گفت با موسی در آن باز # 13 درختی واصل این راه باشد %~% عجب گر خون ما آگاه باشد # 14 درختی وصل جانان یافت آن دم %~% اناالحق گفت او اینجا در آن دم # 15 عجب باشد اگر در خون چو منصور %~% شود در عشق او القصه مشهور # 16 نه چون آید حقیقت کردگارت %~% که خون گشته نهان در زیردارت # 17 اناالحق میزند بیدست مانده %~% حقیقت خون ز دست خود فشانده # 18 از آن اینجا اناالحق میزند باز %~% که اینجا گشت خواهد ناپدیدار # 19 نه دست من که دست خود بریده است %~% طمع اینجا زنیک و بد بریده است # 20 طمع ببریده است است ازدست آفاق %~% از آن افتاده جان اندر جهان طاق # 21 طمع ببریده است از دست و از پای %~% یکی میبینم اینجا مسکن و جای # 22 درین مسکن زخلوت صاف بوده %~% درین معنی بخون رگ را گشوده # 23 حیات طیبه در خون بدیده %~% که تا دانی تو کان را چون بدیده # 24 حیات طیبه آمد پدیدار %~% از آن خون اناالحق زد ابایار # 25 حیات طیبه منصور دارد %~% که سرتا پای خود او نور دارد # 26 وجودش جمله جان گشته در اینجا %~% نه همچون دیگران سرگشته اینجا # 27 حیاتی یافت جانم اندر این دم %~% که ریزان گشت از دست و دلم دم # 28 حیاتی یافت جان اینجا نمانی %~% نمود اسرار صورت در معانی # 29 دو دستم بایدالله است بنگر %~% دو دستم دست دلخواهست بنگر # 30 دو دستم برد اینجاگه بدستان %~% درون جان و دل صد گونه دستان # 31 یقین خواهد نمودن بر سردار %~% دمادم میکند دلها خبردار # 32 حقیقت حق ms029 بدینجا شیخ اعظم %~% اناالحق باش اندر عشق هر دم # 33 دگر بنگر قدم تا می چه گوید %~% چه بیند راز دردستم چه گوید # 34 زبان بیزبان چون گویدم راز %~% دگر چون بنگری در عین آواز # 35 تو حال دست چون دیدی چه باشد %~% از این معنی که پرسیدی چه باشد # 36 تو حال دست را پرسیدی اینست %~% که با ذرات در عین یقین است # 37 مرا اینجایگه چه دست و چه سر %~% همه عین الیقین بوده است بنگر # 38 ز سر تا پای منصور است واصل %~% همه ذرات در عشقند کامل # 39 ز سر تا پای منصور است جانان %~% اناالحق گوی اینجا در یقین دان # 40 ز سر تا پای دلدار است منصور %~% اناالحق گوی اینجا بر سر طور # 41 ز سر تا پای منصور است دلدار %~% اناالحق گوی اینجا برسردار # 42 ز سر تا پای منصور است بیشک %~% گرفتار آمده دربند کل یک # 43 یکی ذاتست منصور از حقیقت %~% خداگشته چه جای و چه طبیعت # 44 ز سر تا پای منصور است اشیا %~% نمود دوست دروی جمله پیدا # 45 ز سر تا پای منصور است خورشید %~% همه ذرات دروی کرده امید # 46 ز سر تا پای منصور است کل ذات %~% اناالحق گوی در وی جمله ذرات # 47 چنانم این زمان در سر بیچون %~% چه ذاتم چه رگ و چه پوست و چه خون # 48 چنانم این زمان در ذات مانده %~% کنون در عین هر ذرات مانده # 49 چنانم ده ریئی و در یکی کم %~% منم چون قطره در دریای قلزم # 50 چنانم از یدالله آشکار است %~% مرا بادست این صورت چکار است # 51 یدالله است راز ما در این بس %~% نمیداند بجز من سیر این کس # 52 ندیدم واصلی تا راز گویم %~% ورا اسرار کلی بازگویم # 53 تو گرچه واصلی در عشق مانده %~% کجاباشی تو دست از جان فشانده # 54 اگر مردی تودست ازجان فشانی %~% مر این اسرار اینجا ms030 بازدانی # 55 اگر تو ترک کردی صورت خویش %~% حجاب بیشکی برخیزد از خویش # 56 حقیقت ای جنید پاک دین تو %~% مرو بیرون ازین پس بی یقین تو # 57 من ازعین یقین و اصل شد ستم %~% چنین اسرارها حاصل شدستم # 58 من از عین الیقین اعیان ذاتم %~% اناالحق گوی اینجا در صفاتم # 59 حقم اندر حق و اینجا تو بنگر %~% که میگویم کنون الله اکبر # 60 صفاتم سر بسر دیدار یار است %~% چه غم دارد که جانان آشکار است # 61 صفاتم در حقیقت حق شد اینجا %~% نمود جسم و جان مطلق شد اینجا # 62 صفاتم حق بود چون راز دیدی %~% اناالحق تو ز خونم باز دیدی # 63 صفاتم این زمان حقست بنگر %~% بجان ودل از این معنی تو برخور # 64 صفاتم این زمان حقست مطلق %~% اناالحق گویم اینجا من اناالحق # 65 مزه چون درین میدان فتادست %~% اناالحق مرو را در جان فتاده است # 66 منزه چون درین راز است اینجا %~% از آن بیشک در آواز است اینجا # 67 منزه چون من عین صفات است %~% از آن اینجایگه دیدار ذاتست # 68 صفاتم ذات بیچونست اینجا %~% ویم درخاک و درخونست اینجا # 69 بجز او نیست اکنون در درونم %~% اناالحق زن به بین در خاک و خونم # 70 ایا اینجا ندیده سر اسرار %~% اناالحق چند خواهی گفت با یار # 71 سخن اینست اکنون سالک پیر %~% که باید شست دست از جان چه تدبیر # 72 دو دست از جان بباید شست ناچار %~% که تا بنمایدت این جای اسرار # 73 دو دست از جان بیابد شست ای دل %~% که تا روزی مگر گردی تو واصل # 74 دو دست از جان بدار و آشنا شو %~% اناالحق گوی و آنگاهی جداشو # 75 تو دستان فلک اینجا چه دانی %~% که پنهان نیست این راز نهانی # 76 تو دستان فلک بنگر یقین باز %~% که میبنمایدت مردم چنین راز # 77 از آن ماندی که دست از خود بداری %~% کجا زیبد تو ms031 امر پای داری # 78 تودست ازخود کجا داری بتحقیق %~% که تا یارت دهد در عشق توفیق # 79 تو دست از جان بدار و جان جانشو %~% ز دید خویشتن کلی نهان شو # 80 چو دست از خویش شستی یارگشتی %~% حقیقت بیشکی دلدار گشتی # 81 تو دست از جان بدار ارکاردانی %~% که بگشاید درت باز از معانی # 82 تودست از خود بدار و او شو اینجا %~% حقیقت کرد اینجا گاه یکتا # 83 تو دست از خود بیکباره فرو شوی %~% هر آن چیزی که او گوید تو میگوی # 84 دریغا شیخ دین کاینجا بماندیم %~% حقیقت ما کنون بیما بماندیم # 85 قلم راندیم اندر اصل او %~% نمود دست خود کردم معطل # 86 هر آنکو شد فنا از بود اینجا %~% بدید اندر فنا معبود اینجا # 87 هر آنکو شد فنا اندر دل و جان %~% نموداری جانان در دل و جان ~~PageV01P09 # 1 فناگرداند زین ره شیخ جان بین %~% درون جان و دل عین عیان بین # 2 کنون چون دست شد با دست دلدار %~% چه خواهد نیز یابم در نمودار # 3 چو ما را دستگیری کرد جانان %~% از آن دستی در اینجا برد جانان # 4 کنون چون دستگیری کرد آن شاه %~% بنزدیک خودم دادست او راه # 5 کنون دستم گرفت و پایداری %~% نمودم دمبدم درعشق یاری # 6 جفای او وفای ماست بنگر %~% رضای او رضای ماست بنگر # 7 ز دستم چند گویم سرببازم %~% درین ره چون بدیدم شاهبازم # 8 چو راهم داد نزدیکش شتابم %~% که بخشیده است اینجا فتح بابم # 9 گشوده راه ما در کل کونین %~% همه دیدار ما در عین مابین # 10 چو ذاتم داد اینجا در حقیقت %~% رهم هم داد ما را در شریعت # 11 دم من داد جانان پیش جانان %~% که پستم نیز پیش اندیش جانان # 12 ز پیش اندیشی خود یاد کردم %~% از آن در عشق خود پرداد کردم # 13 ز پیش اندیشی خود رهبرم من %~% توانم کز سر جان بگذرم من ms032 # 14 ز پیش اندیشی خود آنچه دیدم %~% کنم بیشک که من آن میتوانم # 15 ز پیش اندیشی خود ذات دیدم %~% کنون اسرار هر آیات دیدم # 16 ز قرآن این زمانم واصل ذات %~% حقیقت دانم اندر جمله ذرات # 17 ولی باید که قرآن باز داند %~% ز قرآن بیشکی هر راز داند # 18 ز قرآن این زمان منصور پیداست %~% درون او حقیقت نور پیداست # 19 به بین این خون که نور ذوالجلالست %~% اناالحق گوی اینجا در وصال است # 20 مبین خون شیخ بیشک ذات او بین %~% نمود خویشتن در ذات او بین # 21 حقیقت این زمانم سر قرآن %~% حقیقت آشکارا هست درجان # 22 نه در زندان تو گفتی شیخ با من %~% که باید کردنت اسرار روشن # 23 وگرنه دزد راهی تا بدانی %~% زدی این دم تو آن دم در نهانی # 24 چو در اینجایگه من دزد راهم %~% کنون بنگر که اندر دار شاهم # 25 کنون بردار شاهم دزد عشاق %~% ز شاهم بستده من فرد عشاق # 26 کنون بردار شاهم از حقیقت %~% که دزد لایقی دارند حقیقت # 27 چنان فرمودهام در سر قرآن %~% حقیقت سر این معنی فرو خوان # 28 نه حق گفته است والسارق بقرآن %~% بخوان اینجایگه میدان تو برهان # 29 که دزدان دست او با پای اینجا %~% بریدن باید اینجا شیخ دانا # 30 حقیقت دزد راه تست منصور %~% اگرچه آگه اندر تست منصور # 31 چو من دزد ره مردان دینم %~% ز دزدی این زمان اندر یقینم # 32 چو من دزدی کجا باشد بآفاق %~% که دزدی اوفتادستم عجب طاق # 33 ندارم همسری از دزدی خود %~% کنون نیکم اگرچه کردهام بد # 34 ز من عین بدی شد تا بدانی %~% رضای ما چنین بد تا بدانی # 35 رضای ماست اینجا خواری عشق %~% از آن داریم ما غمخواری عشق # 36 رضای ماست اینجا سر بریدن %~% ره جانان بود در سر بریدن # 37 رضای ماست اینجا جانفشانی %~% ترا میگویم ای شیخ این معانی # 38 حقیقت از ms033 در منصور حلاج %~% بود او را یقین در عین آماج # 39 نشان او را بیابد این زمان تیر %~% بباید دوخت سر تا پایش از تیر # 40 حقیقت این چنینم آرزویست %~% ز بهر این زمان درگفت و گویست # 41 گناه دست نبود شیخ جانم %~% بریدن باید اینجا گه زبانم # 42 زبان باید برید اینجا نه دستان %~% که باشد این گناه او را یقین دان # 43 زبان دارد گنه اینجا بگفتار %~% اناالحق میزند اندر سردار # 44 زبان دارد گنه در بیوفائی %~% که دعوی میکند او در خدائی # 45 زبان دارد گنه نی دست ای شیخ %~% که اینجا آمده است او مست ای شیخ # 46 زبان دارد گنه در حکم احمد %~% که این یک نکته میگوید چنین بد # 47 بحکم شرع میباید بریدش %~% که تا پیدا نماید دید دیدش # 48 بحکم شرع اگر در خون بگردد %~% اناالحق گفتن اینجا در نوردد # 49 بحکم شرع بردار است اینجا %~% اگر بیشک خبردار است اینجا # 50 چنان کاینجا دو دست خود بریدم %~% ازین معنی زمانی آرمیدم # 51 چه دستانها که دست اینجا نمودم %~% ور اسرار از آن فارغ گشودم # 52 زبان این لحظه با او یار گردد %~% ز سر دست تو برخوردار گردد # 53 زبان و دست گفتستند مردان %~% زبان باید نمود این راز میدان # 54 توا بشیخ جهان اسرار دانی %~% بمعنی برتر از عین معانی # 55 حقیقت دزد منصور است اینجا %~% ز دزدی رفت او بردار اینجا # 56 یقین آغاز با انجام اینجا %~% ز دزدی یافت او چون کام اینجا # 57 ز دزدی یافت او اسرار اینجا %~% ز دزدی گشت او مشهور و پیدا # 58 ز دزدی یافت اسرار حقیقت %~% ز دزدی رفت بردار شریعت # 59 مرا این لحظه اسرارم عیانست %~% که جانانم درین دارم عیانست # 60 نموده راز با ما از سر دست %~% حقیقت راز گفتم تا که پیوست # 61 ابامن یار در زندان چنین گفت %~% رموزی دوش در عین یقین گفت # 62 که ms034 ای منصور گفتی رمز مطلق %~% خدایم من تو گفتستی اناالحق # 63 منم با تو تو با من راست گوئی %~% در این معنی دگر اینجا چه جوئی # 64 منم بنمودهام اسرار اینجا %~% حقیقت هم ترا دیدار اینجا # 65 ز دیدارم نمود راز دیدی %~% مرا در پرده جان باز دیدی # 66 چو من در پرده جانت عیانم %~% ولی از چشم صورت بین نهانم # 67 ابا تو گفتهام در پرده هر راز %~% بگفتم با تو کاین پرده برانداز # 68 حقیقت پرده اکنون بر دریدی %~% بجز من هیچ در پرده ندیدی # 69 بجز من نیست اندر پرده اینجا %~% بدیدی عاقبت گم کرده اینجا # 70 مرا در پرده دیدی ناگهان تو %~% نمودی راز با خلق جهان تو # 71 ترا خود نیست اینجا دوستداری %~% اگرچه ماهم اندر پوست داری # 72 نمودی مغز ذاتم در تن خویش %~% حجابت رفته اینجا گاه از پیش # 73 نمودی مر مرا با خاص و با عام %~% که بد مستی نداری طاقت عام # 74 ترا زین گفتن بیهوده معنی %~% که با ما میکنی در عشق دعوی # 75 تو دعوا میکنی معنیت باید %~% در اینجا گر نه این دعویت باید # 76 اگرچه صورتت در ذات معنی %~% بدانسته ز ما آیات معنی # 77 نبستانند از تو خاص و هم عام %~% که بد مستی نداری طاقت جام # 78 نداری طاقت جامی در اینجا %~% کجا یابی تو مر کامی در اینجا # 79 نداری طاقت جامی فنا شو %~% ابا ما در میان جان بقا شو # 80 نداری طاقت جامی چه گوئی %~% کنون در هرزهاند گفت و گوئی # 81 نداری طاقت جامی ز دلدار %~% کنیمت این زمان منصور بردار # 82 نداری طاقت جامی ز منصور %~% فنادستی عجب از نفس و جان دور # 83 نداری طاقت جام الستم %~% کنون پیوندت اینجا گه شکستم # 84 نداری طاقت جام یقینم %~% ترا نزدیک خود مردی نهبینم # 85 نداری طاقت اینجام اینجا %~% بخواهی بودن اندر عشق رسوا # 86 کنم رسوا ترا فردا حقیقت ms035 %~% نمایم بر تو مر غوغا حقیقت # 87 کنم رسوا ترا فردا بر خلق %~% بسوزانم ترا زنار با دلق # 88 کنم رسوا ترا فردا بر خویش %~% نیم آنکه برم اندر بر خویش # 89 کنم رسوا ترا فردا ابردار %~% ببرم دست و پایت بین خبردار # 90 کنم رسوا زبانت را به بیرون %~% کنم اندازم اندر خاک و در خون # 91 نمیدانی چه خواهی دید فردا %~% که خواهم کردنت منصور رسوا # 92 اگر مرد رهی ماهی چنین است %~% چنین خواهد بدن فردا یقین است # 93 که شهرت جمله خواهد دشمنی کرد %~% وز آن خواهی تو بودن صاحب درد # 94 بگفتی راز با منصور غافل %~% کجا از دست تو بپذیرد ای دل # 95 دل و جان را قبول اینجا ندارد %~% که گویندت وصول اینجا نداری # 96 تمامت سالکانت اندر اینجا %~% کنند از عشق صد افغان و غوغا # 97 مگو منصور اگر تو مرد راهی %~% وگرنه رخ به بینی زین سیاهی # 98 اگر رسوائیت آمد یقین خوش %~% بسوزانیم فردایت بر آتش # 99 به آتش مروجودت را بسوزم %~% تمامت عین بودت را بسوزم # 100 در آتش رفت خواهی ز اروسرمست %~% ابی پا و زبان منصور بی دست # 101 در آتش رفت خواهی تا بدانی %~% نمایم آنگهی راز نهانی # 102 ترا در آتش سوزان حقیقت %~% نمایم بیشکی دیدار دیدت # 103 بگفتی راز ما شرمت نداری %~% کنون باید که رازم پایداری # 104 حقیقت پایداری کن بردار %~% مشو غافل ز من این دم خبردار # 105 که خون از دست خود بینی روانه %~% ترا من رخ نمایم بی بهانه # 106 چو دست خویشتن بینی پر از خون %~% مشو آن لحظه اینجا گه دگرگون # 107 نشان ما شناسی عین خونت %~% وگر نه گفتن پر از جنونت # 108 هر آنکو در ره ما غرق خون شد %~% ابا ما در تمامت غرق خون شد # 109 هر آنکو در ره ما یافت بوئی %~% کنم گردان سرش مانند گوئی # 110 اگر خواهی گذشت از جان ms036 نمایم %~% ترا معنی دمادم مینمایم # 111 اگر خواهی گذشت از جان و از تن %~% ترا دایم کنم اینجای روشن # 112 اگر خواهی گذشت از سردراینجا %~% کنم با ذات خود ذات تو یکتا # 113 اگر خواهی گذشت از سر حقیقت %~% نهم من بر سرت افسر حقیقت # 114 اگر منصور اینجا مردمائی %~% حقیقت مرد صاحبدرد مائی # 115 چنین راندم قلم ای مرد سالک %~% زوصلت میکنم فردای مالک # 116 فناگر دانمت چون راز گفتی %~% ابا خاص و عوامم بازگفتی # 117 ترا بند زبان اینجایگه نیست %~% تن تو لایق دیدار شه نیست # 118 ترا بند زبان اینجا نبوده است %~% زبان کردی و گفتی زین چسود است # 119 ترا پند زبان چون نیست تحقیق %~% کجا یابی درین اسرار توفیق # 120 مگر آنک ازوجود آئی تو بیرون %~% بیابی ذات خود را غرقه در خون # 121 کنم منصور این قسم فراقت %~% کنم اندر نمود اشتیاقت # 122 کزین سر بر سر خود میکنی تو %~% که بود خویشتن کل بشکنی تو # 123 تو با ما ما بتو هر دو یکیایم %~% حقیقت ذات اینجا بیشکیایم # 124 ترا گردانم اینجا گه یگانه %~% نظر کن تا بدانی این بهانه # 125 بهانه نیست منصور این نمود است %~% زما کانجا دل و جانت شنود است # 126 اناالحق ما زدیم اندر نمودت %~% نمودی هستم آید زین نمودت # 127 نمایم مرترا منصور فردا %~% میندیش از فراق و عین غوغا # 128 چنان با ما یکی شو بر سردار %~% که چیزی می نه بینی جز مرا یار # 129 ز ما گوی وز ما میزن اناالحق %~% که من خود مینمایم راز مطلق # 130 ز ما گوی و دمادم خرمی کن %~% ابا ما یک نفس تو همدمی کن # 131 تو دم با ما زدی ما با تو همدم %~% همی باش ار بریزیمت یقین دم # 132 کنون منصور میکن عشق بازی %~% که اینجا نیست ما را عشقبازی # 133 ببازی عشق ما مرناکسی را %~% نباشد تاشوی آنجا کسی را # 134 بگردد آنگهی ms037 بنمایم اسرار %~% ابا او مینمایم از سردار # 135 تو یکتای منی منصور سرکش %~% بسوزانم ترا فردا به آتش # 136 تو یکتای منی درجان و در دل %~% تراام من ترا ای پیر واصل # 137 ز وصل ما کنون بر خور حقیقت %~% گذر کن تو بما بر خور حقیقت # 138 گذر کن زین وجود و ذات ما بین %~% وجود خویشتن محو فنابین # 139 بقایی نیست صورت را درین جان %~% بکن ترکش تو یار خود مرنجان # 140 چو مردان بگذر از این دام صورت %~% که این رفته قلم باشد ضرورت # 141 کنون منصور فردا راز بینی %~% مرا در جمله اشیا بازبینی # 142 زوال صورتت فرداست دانی %~% همه از صورتت پیداست دانی # 143 زوال صورتت فرداست آخر %~% نمایم ذات خود فردات ظاهر # 144 زوال صورتت گر چه جمالست %~% توئی تو شو که از عین وصالست # 145 وصال آخر کار است فردا %~% مرو بیرون دمی منصور از ما PageV01P10 # 1 چویارم این پیامم دوش گفتست %~% در اسرار با ما دوش سفته است # 2 نیندیشم من از دست و زبانم %~% اناالحق آینه شرح و بیانم # 3 نیندیشم ز دست و سر بیکبار %~% ببازم جسم و جان اندر بر یار # 4 مرا تا یار آنجا یار باشد %~% اناالحق دمبدم دیدار باشد # 5 حقیقت آنکه جانان گفت با من %~% ز دستم شد در اینجا راه روشن # 6 وگر دانم زبانم راز گوید %~% اناالحق همچو دستم باز گوید # 7 ز سر تا پای من گوئی در آنجا %~% حقیقت دوست بگرفتست ما را # 8 ز سر تا پای من بنگر تو مطلق %~% که بیشک میزند اینجا اناالحق # 9 همه ذرات من جان شد یقین بین %~% حقیقت نور مطلق شد یقین بین # 10 همه ذرات من جانست امروز %~% ولیکن بار اعیانست امروز # 11 همه ذرات من در بود بودند %~% ز حق گفتند و از حق میشنودند # 12 همه ذرات من جان و جهانند %~% کنون از پرده صورتت جهانند # 13 شب دوشم حقیقت ms038 وصل دلدار %~% نمود و گفت کلی اصل دلدار # 14 شب دوشم همه راز نهان گفت %~% مرا یکسر یقین اندر بیان گفت # 15 چو خواهد گشت محبوبم بزاری %~% کنم در عشق شیخا پایداری # 16 چو خواهد گشت محبوبم یقین باز %~% بگویم راز او با پیش بین باز # 17 بخواهم گفت راز او بیکبار %~% که خواهد کرد اینجا ناپدیدار # 18 مرا تا او بماند من نمانم %~% چو بیشک من نمانم او بمانم # 19 حقیقت حق شناسی کرد منصور %~% به اینجا ناسپاسی کرد منصور # 20 چه باشد حق شناسی جان بدادن %~% درون جان و دل منت نهادن # 21 دمادم یار میآید بر من %~% که او آمد حقیقت رهبر من # 22 کنون جانت چو من باشد سخنگوی %~% از آن برد از سخنگویان سخن گوی # 23 همه گفتارها جان و جهان است %~% چگویم گر از این صورت جهانست # 24 نخواهم صورت اینجا گاه دانم %~% از آن صورت در اینجا در نهانم # 25 چو یار من یقین با صورت آمد %~% نمود عشق را بیصورت آمد # 26 نماند با من این صورت بآخر %~% تو بشنو هان ز منصورت بظاهر # 27 ندارد صورت جانان در اینجا %~% ولیکن صورت پنهان در اینجا # 28 ندارد صورتی در دید توحید %~% که یارد مرو را اینجایگه دید # 29 که یارد دید جانان بینشانست %~% نمود ذات اودر جسم و جانست # 30 اگر صورت نبودی او نبودی %~% نمودی بود بودی و شنودی # 31 سخن او از حقیقت سر اسرار %~% نگر آنکو در این آمد خبردار # 32 خبر هرگز درین صورت نیابد %~% حقیقت سر منصورست نیابد # 33 چو صورت رفت ما مانیم و جانان %~% اگر خواهم بنمائیم جانان # 34 همه در فتنه و ما در بر دوست %~% حقیقت صورت ما صورت اوست # 35 از این صورت شدم در اصل واصل %~% حقیقت آمدیم از اصل واصل # 36 منم جان جنید پاک سیرت %~% یقین میداند این شیخ کبیرت # 37 که من با او ز پیش این راز ms039 گفتم %~% ابا خود کشتن خود باز گفتم # 38 ابا او روز و شب این گفتهام من %~% در اسرار با او سفتهام من # 39 ابا او گفتهام در ماه و در سال %~% حقیقت بود خود او را به هر حال # 40 نه چندان بودهام در خدمت او %~% که او میداند اینجا قربت او # 41 که داند بیشکی جز ذات منصور %~% گدای او بود ذرات منصور # 42 که باشم من که دارالملک شیراز %~% بر من آمد او از بهر این راز # 43 چه مهمانی کنم من در خور او %~% که باشد اندر اینجا رهبر او # 44 حقیقت هم سزا و بود باشد %~% که او در جسم و جان معبود باشد # 45 کنم قربان او پا و سر ودست %~% که عشق او نباشد از سر دست # 46 کنم قربان او خود را در آنجا %~% که او از ذات خود بگزید ما را # 47 کنم قربان او خود را حقیقت %~% که او کل صاحب اسرار شریعت # 48 هزاران جان کنم قربان پایش %~% بجا آرم در اینجاگه وفایش # 49 هزاران جان کنم قربان این دم %~% که چون او کس ندید از نسل آدم # 50 هزاران جان کنم ایثار اینجا %~% که من میبینمش جانان در اینجا # 51 هزاران جان کنم قربان دیدش %~% بخاصه در سرگفت و شنیدش # 52 حقیقت شیخ ما را ذات پاکست %~% دگر صورت فنا گردد چه باکست # 53 مرا کار است با ذاتش در اینجا %~% که بر میخوانم آیاتش در اینجا # 54 مرا کار است با دیدار او کل %~% که گویم نزد او اسرار او کل # 55 مرا کار است با این پاک اکبر %~% که هست او سالکان را پیر و رهبر # 56 مرا کار است تا او راز بیند %~% ز اول تا بآخر باز بیند # 57 جمال کعبه جانست پیدا %~% حقیقت جان جانانست پیدا # 58 حقیقت کعبه عشاق شیخ است %~% بمعنی و بصورت طاق شیخ است # 59 هزاران کعبه سرگردان بودش %~% حقیقت ms040 آفرینش در سجودش # 60 هزاران کعبه سرگردان ذاتش %~% بمانده اندرین عین صفاتش # 61 هزاران دور میباید در اسرار %~% که تا شیخی چنین آید پدیدار # 62 وصال کعبه جانست بیشک %~% از آن او جان جانانست بیشک # 63 که اصل کعبه باشد اندر اینجا %~% گشاده بیند او ما را در اینجا # 64 در من زان گشادند از حقیقت %~% که بسپردم بکل راز شریعت # 65 جنیدا در شریعت کام میران %~% که خواهد گشت این ترکیب ویران # 66 جنیدا در شریعت بین حقیقت %~% حقیقت در طبیعت بد شریعت # 67 ره خوف و خطر افتاد دنیا %~% عجب زیر و زبر افتاد دنیا # 68 تمامت انبیا اینجا هلاکش %~% کشیدند و شدند در عین آتش # 69 تمامت سالکان کار دیده %~% شدند اینجا ز عشقش سر بریده # 70 تمامت عارفان در گفت و گویش %~% تمامت عارفان در جستجویش # 71 همه جانها درین حیرت خرابست %~% همه دلها از این حسرت کباب است # 72 که داند کاین سپهر کوژ رفتار %~% چگونه اصل این افتاد در کار # 73 بجز منصور کین جا کار بشناخت %~% ز عشق دوست بود خویش در باخت # 74 حقیقت شیخ دین اصلم در امروز %~% به بین بیدست و پا وصلم در امروز # 75 وصال شاه دارد در برابر %~% منم چون ذره او ماننده خور # 76 نظر کرده است خوردر ذره خویش %~% مرا کردهست اینجا غره خویش # 77 کنون این ذره خورشید است بنگر %~% حقیقت عین جاوید است بنگر # 78 نباشد مثل این دیگر بیانی %~% از این خوریاب اندر جان نشانی ~~PageV01P11 # 1 جنیدا آفتاب جان عیان بین %~% در آن خورشید کل عین عیان بین # 2 عیان بین یار در جانت حقیقت %~% دگر بشناس او را در طریقت # 3 اگر سیر طریقت کرد خواهی %~% دگر میل شریعت کرد خواهی # 4 همه سیرت یکی ذاتست بنگر %~% عیان در عین ذراتست بنگر # 5 درین ره جمله از یکی است پیدا %~% ز یکی بنگر اینجا شور و غوغا # 6 ز یکی بین ms041 همة نقش عجایب %~% نموده در بحار دل غرائب # 7 ز یکی بین همه دیدار کرده %~% خود اندر جملگی دیدار کرده # 8 یکی جامست در خورشید اینجا %~% چو بشناسی شوی جاوید اینجا # 9 یکی خورشید و چندین طینت آنست %~% نظر میکن که اینجا در شبانست # 10 یکی شمع است و چندان نیک بنگر %~% درین آیینه مر آیینه بنگر # 11 هزاران نقش گوناگون برانگیخت %~% دگر از یکدگر پیوند بگسیخت # 12 ز هم بگسیخت چندین نقش موزون %~% دگر ز آن نقش عین آورد بیرون # 13 نمود قدرت خود مینماید %~% عیان قوت خود میفزاید # 14 ز حکمش یفعل الله است دیدی %~% دلت زین راز آگاهست دیدی # 15 اگر نقدی تو داری اندرین راه %~% مر آن نقدت بده در حضرت شاه # 16 اگر نقد تو اینجا قلب آید %~% عیان قوت خود میفزاید # 17 اگر نقد تو اینجا قلب آید %~% جراحتها ترا در قلب آید # 18 جنیدا نقد را از نسیه بشناس %~% بگو اسرار و از هر دیو مهراس # 19 چو نقدت حاصل است امروز اینجا %~% شدستی بیشکی پیروز اینجا # 20 نمود عشق داری در حقیقت %~% حقیقت داری از عین شریعت # 21 درون خویش نقد خود نظر کن %~% ازین نقدت وجود خود خبر کن # 22 چه دانی تا چه نقدی داری ای دوست %~% نگر تا ضایعش نگذاری ای دوست # 23 جمال جان جان در جان عیان است %~% ولی از چشم نامحرم نهان است # 24 جمال جان جان اینجاست بنگر %~% درون دل ببین پیداست بنگر # 25 جمال جان جان بسیار جویند %~% وی اندر جملگی با یار جویند # 26 درون جملگی گمگشته دلدار %~% به هر قطره چو قلزم گشته بیدار # 27 همه در بحر غرقابند بنگر %~% عجب از پای تا فرقند یکسر # 28 همه جویای او در جمله پیکر %~% زبان جمله او را بین و بگذر # 29 ز دیدارش در این آینه بنگر %~% ز جودش تو از این آیینه برخور # 30 در این آیینه می بر خوردراینجا %~% که ms042 خورتابان شوی از خوردراینجا # 31 در این آیینه شیخا یار بینی %~% ولی درلیس فی الدیار بینی # 32 درین آیینه میبنگر فنایت %~% درین آئینه هم بنگر بقایت # 33 در این آیینه پیدا گشت جانان %~% حقیقت بیصفت خورشید تابان # 34 در آن آیینه این آیینه بنگر %~% درون دل به بین پیداست یکسر # 35 هر آیینه در این آیینه بار است %~% نمود صورت او صد هزاراست # 36 ندارد مثل همتائی مجویش %~% بجز توحید در اینجا مگویش # 37 ندارد مثل و مانندی ندارد %~% حقیقت یار و پیوندی ندارد # 38 ز خود بر خود شده عاشق در اینجا %~% گهی صادق گهی فاسق دراینجا # 39 ندارد مثل خود معبود ذاتست %~% نموداری ز ذاتش در صفاتست # 40 همه شرع است شیخ از دید توحید %~% نمیگنجد در این اسرار تقلید # 41 نه تقلید است این اعیان ذاتست %~% صفات او فزون از هر صفاتست # 42 بصورت لیک در معنی همه نور %~% دو اینجا یافت شیخ و گشت مشهور # 43 یکی ذاتست در جمله نمودار %~% ولی منصور بین اندر سردار # 44 همه مرد رهند و ره ندانند %~% ره خود را بسوی شه ندانند # 45 همه در غفلتاند و عین تقلید %~% دگر در وحشتند و دید نادید # 46 دگر قومی که در توحید مانند %~% درین آیینه دید دید مانند # 47 درین اسرار بشتابند با ما %~% به هر نوعی که بشناسند ما را # 48 غم ما میخورند اینجا حقیقت %~% سپرده جملگی راه شریعت # 49 به امیدی که میدارند طاعت %~% بیا پیوسته از بهر سعادت # 50 کشیده هجر اندر عشق اینجا %~% فتاده در میان شور و غوغا # 51 بلاکش تاز جانشان دوستداریم %~% در ایشان مغز جان در پوست داریم # 52 بلاکش قرب جانان میبیابد %~% مر آن خورشید رخشان میبیابد # 53 بلاکش قربت اسرار بیند %~% بلاکش دیده بیدار بیند # 54 بلابینان عشق اندر غم و درد %~% بمانده اندر اینجا رویها زرد # 55 بلا و قرب با منصور دادند %~% در اسرار بروی برگشادند # 56 اگر ms043 مرد رهی مگریز از دار %~% گرت خود میکشند اندر سردار # 57 بدست جان جان کشتن بسی به %~% حقیقت این ز دید ناکسی به # 58 که بشناسد جمال یار اینجا %~% روا دارد وبال یار اینجا # 59 مر اینها جمله نازاده درین راه %~% چو طفلانند نادان در بر شاه # 60 چه فرق از آدمی تا عین حیوان %~% کسی باید که خورده آب حیوان # 61 در این ظلمات خضر رهروانم %~% بسوی آب حیوان راه دانم # 62 در این ظلمات خضرم راه برده %~% ره خود را بسوی شاه برده # 63 مرا چون آب حیوانست در جان %~% چه غم دارم درین زندان غولان # 64 چو دنیا سجن مؤمن گفت احمد %~% حقیقت هست منصور و مؤید # 65 از این زندان بیرون رفت خواهد %~% میان خاک در خون خفته خواهد # 66 درون خاک منزلگاه یار است %~% ز من بشنو که این سر درچه کار است # 67 درون خاک جان عاشقان است %~% در اینجا گه لقای جاودان است # 68 درون خاک آمد جوهر یار %~% درون خاک شد هم ناپدیدار # 69 درون خاک جای انبیایست %~% حقیقت هم مکان اولیایست # 70 درون خاک بسیار است اسرار %~% که میداند بجز دانای دادار # 71 درون خاک در خود بنگر ای شیخ %~% ز دید دوست اینجا برخورای شیخ # 72 ترا رجعت بآخر در سوی خاک %~% بود زین شیب تانه طشت افلاک # 73 درون خاک خلوتگاه عشق است %~% حقیقت مسکن و مأوای عشق است # 74 تو تا با او رسی بسیار راهست %~% ولیکن در درون دیدار شاه است # 75 تو تا با او رسی در محو فی الله %~% بباید کردنت در خود بسی راه # 76 تو این دم در دم نقاش بینی %~% در آنگاهی که کل اوباش بینی # 77 همه در سیر هستی بت پرستند %~% حقیقت بت پرست و خود پرستند # 78 اگر مرد رهی ره کن درونت %~% که دل کرده در اینجا رهنمونت # 79 ز دل پرس آنچه پرسی شیخ هشیار %~% که در ms044 دل حاضر است اینجای دلدار # 80 دمی بیدل مباش و دل همی بین %~% ز دل مقصود خود حاصل همی بین # 81 ز دل مقصود حاصل گردد اینجا %~% ز دل مر خویش واصل گردد اینجا # 82 بدل واصل شو و دیدار او بین %~% حقیقت جملگی اسرار او بین # 83 همه اسرارها در دل عیانست %~% ولی از غافل و منکر نهانست # 84 گهی اسرار دل بیند در آنجا %~% که جز از عشق نگزیند در اینجا # 85 بجز عشق اندر اینجا هیچ مگزین %~% زسر عشق خود معشوق میبین # 86 ز سر عشق او دانای او شو %~% ز نور ذات او بینای او شو # 87 درت از عشق بگشاید حقیقت %~% نماید باز جان در دید دیدت # 88 ز عشق اینجا تو بر خورشیخ عالم %~% که عشق آمدت غمخور شیخ عالم # 89 تو میخور غم دمادم از وصالش %~% امیدی دار و مگریز از وبالش # 90 دمادم عاشقان را دل کند خون %~% دگرشان مینماید بیچه و چون # 91 همه با یار در اندوه و ماتم %~% دگر شادی رسیده گشته خرم # 92 همه با یار اینجا آشنایند %~% ولی مانند اسب بادپایند # 93 کسی را نیست زهره اندرین سر %~% که یابد نیز بهره اندر این سر # 94 کسی را نیست تاب اصل اینجا %~% که بنمایدش ناگاه اصل اینجا # 95 کسی را نیست تاب هجر محنت %~% کز آن محنت بیابد عشق حرمت # 96 کسی را نیست تاب وصل بیشک %~% که تا یابد نمود خویش بیشک # 97 کسی را نیست تاب وصل دلدار %~% بماندستند دل مجروح وافکار # 98 حقیقت شیخ بازاری چنین است %~% تماشاگاه مرد راه بین است # 99 عجب شوری گرفته گرد عالم %~% نماید راز در شورم دمادم # 100 ز حیرت خون دلها سوخت اینجا %~% که باید دیدهها بر دوخت اینجا # 101 دل عاشق در اینجا کرده بریان %~% نباشد هیچکس را زهره آن # 102 که تا آهی زند از درد دلدار %~% کسی باشد که باشد مرد دلدار # 103 اگر ms045 دردی ترا اینجاست بنگر %~% از آن درمان تو پیداست بنگر # 104 اگرداری تو درد دل در اینجا %~% بدرمانی رسی ای واصل اینجا # 105 چو شیخ از عشق جانان شیخ کامل %~% شوی ناگاهی اندر درد واصل # 106 اگر میبگذری از عشق خامی %~% بنزدیک امینان پس تمامی # 107 اگر میبگذری از عشق اینجا %~% درون دل کجا بینی مصفا # 108 اگر میبگذری از عشق بیچون %~% تو مانی دایما در خاک و در خون # 109 ببوی عشق دایم باش زنده %~% حقیقت باش هم سلطان و بنده # 110 بسی وصف است اندر عشق عشاق %~% کسی باید که باشد درجهان طاق # 111 رموز عشق از من باز داند %~% ز سر عشق آنگه راز داند # 112 رموز عشق اینجانیست بازی %~% بسوزی اندروگر شاهبازی # 113 رموز عشق بشناس و یکی شو %~% حقیقت عین جان بیشکی شو # 114 رموز عشق اینجا دان و بشتاب %~% بسوی جزو و کل دلدار دریاب # 115 رموز عشق بشناس و یکی بین %~% درون خویش را تو پیش بین بین # 116 درون تست تیر و چرخ وانجم %~% حقیقت چرخ وانجم اندرو گم # 117 حقیقت قوت روح و روانست %~% درون تست پیر رهروانست # 118 درون تست تیر چرخ دریاب %~% حقیقت اصل او در وصل دریاب # 119 ز پیرخویش شو ای پیر آگاه %~% که پیر تست بیشک صاحب راه # 120 اگرداری تودرد دل در اینجا %~% بیابی صاحب دردی در اینجا # 121 ز پیر خود حقیقت شرع بسپر %~% ز نور شرع در دنیا تو برخور # 122 ترا با پیرت اینجا آشنائیست %~% که پیرت بیشکی عین خدائیست # 123 بشرعست این بیان از دید منصور %~% که پیر عشق شد توحید منصور # 124 یقین منصور از پیر است بردار %~% ز دید پیر خود اینجا خبردار # 125 چه بازی میکند این پیر عاشق %~% گهی فاسق گهی در کعبه صادق # 126 نداند سر پیر عشق جز من %~% ازو شد بر من این اسرار روشن # 127 ازو شد روشن اینجا جان منصور %~% یکی شد ms046 ظاهر و پنهان منصور # 128 همه پیر است اینجا پیر ما بین %~% دمادم شیخ این تدبیر ما بین # 129 که العبد یدبر مرتضا گفت %~% درون مرتضی بیشک خدا گفت # 130 که العبد یدبر نیست تدبیر %~% حقیقت مر خدا را هست تقدیر # 131 چگونه این نباشد آنچه خواهد %~% کند تقدیر و آن هرگز نشاید # 132 قلم راند ونوشت و مینماید %~% دمادم عشق اینجا میفزاید # 133 هر آن تقدیر کو سازد بباشد %~% اگر خواهد کشد خواهد نوازد # 134 کسی را نیست زهره آنچه او کرد %~% که گوید چونکه او جمله نکو کرد # 135 نکو کرده نکو خواهد حقیقت %~% یقین ای شیخ دین بهر شریعت # 136 ز من بشنو که این شرعست بیچون %~% یکی باش و مشو اینجا دگرگون # 137 صفات خود منزه دار اینجا %~% که تا باشی تو برخوردار اینجا # 138 صفات خود ز آلایش بپرهیز %~% بنور عشق ذات خود برآمیز # 139 درونت با برون جز ذات منگر %~% خدا را بین و تو در ذات منگر # 140 درونت با برون منگر بجز دوست %~% یقین میدان که سر تا پای تو اوست # 141 درونت با برون دیدار ذات است %~% از آن مر نحن اقرب در صفات است # 142 ز نحن اقربت میگویم این سر %~% که تا دیدار خود یابی بظاهر # 143 ز نحن اقرب ار میگویم اسرار %~% ز نوعی دیگرت شیخا خبردار # 144 ز نحن اقرب اینجا مینگر شاه %~% اگر هستی ز سر عشق آگاه # 145 خدا با تست نزدیک ار بدانی %~% تو اوئی او تو در اینجا نهانی # 146 خدا با تست نزدیک ار ببینی %~% توئی ای شیخ اگر صاحب یقینی # 147 خدا پیوسته با تست و تو با او %~% حقیقت اوست اندرگفت و درگو # 148 خدا با تست شیخ آگاه میباش %~% چو من در جزو و کل تو شاه میباش # 149 سرا پایت همه اوست ار بدانی %~% که گفتارم چه توحید است و خوانی # 150 سرا پایت بجز او نیست اینجا ms047 %~% ابی شک ذات او یکیست اینجا # 151 سرا پایت بجز جانان ندارد %~% دل و جان تو دیدن آن ندارد # 152 چرا کاینجا بصورت بازماندی %~% از آن از دید دیدش بازماندی # 153 اگر هستی چو من اینجا خبردار %~% حقیقت این بود اینجا خبردار # 154 ز سر تا پای تو چه مغز و چه پوست %~% یقین در عالم توحید کل اوست # 155 ز چشم دل یقین بنگر عیان او %~% حقیقت جمله کون و مکان او # 156 ز چشم دل یقین بین ذات اینجا %~% جهان و جمله ذرات اینجا # 157 بچشم دل یقین بین آنچه پیداست %~% تو اوئی و تو اندر شور وغوغاست # 158 ز چشم دل نظر کن دید جانان %~% تو اوئی این بود توحید جانان # 159 ز چشم دل بسی دیدند رویش %~% بمردند آنگهی در آرزویش # 160 ز چشم دل اگر سالک حقیقت %~% رباید گوی روحانی حقیقت # 161 شود کانجا جمال بینشانست %~% از آن عاشق در اینجا مست آنست # 162 کمال سالک اینجا گاه اینست %~% که خود او بیند این عین الیقین است # 163 کمال سالک اینجا جان فشانی است %~% پس آنگه دیدن راز نهانی است # 164 نهان شو شیخ تا پیدا نمائی %~% دوئی بگذار تا یکتا نمائی # 165 نهان شو شیخ پیدا گرد در دین %~% چو من در عشق رسوا گرددر دین # 166 نهان شو شیخ تا وصلت نمائیم %~% من اندر لاهمه وصلت نمائیم # 167 نهان شو شیخ بیرون آی از دل %~% که تا جز تو گردد در عیان کل # 168 نهان شو شیخ بیرون آی از تن %~% که تا گردد ترا توحید روشن # 169 نهان شو شیخ بیرون آی از جان %~% که وصل یار خود یابی تو اعیان # 170 نهان شو شیخ تا در بینشانی %~% همه اسرار منصورت بدانی # 171 نهان شو شیخ تا گردی به کل ذات %~% حقیقت ذات گردد جمله ذرات # 172 نهان شو شیخ اندر جزو و کل تو %~% که تا آیی برون از عین دل ms048 تو # 173 نهان شو شیخ اندر اصل بنگر %~% توئی اصل حقیقت وصل بنگر # 174 نهان شو شیخ اندر عالم عشق %~% مزن دم هیچ شیخا همدم عشق # 175 دم عشق ازل زن همچو ماتو %~% حقیقت چون شوی از خود فنا تو # 176 دم عشق ازل زن همچو منصور %~% یکی بین و یکی دان شیخ مشهور # 177 دم از عشق ازل زن همچو مردان %~% ز دید خود گذر از دید جانان # 178 دم عشق ازل زن بر سر دار %~% اگر مرد رهی ای شیخ دیندار # 179 دمی در عشق آید آنست دیدار %~% تو آن دم شو بجان و دل خریدار # 180 دمی کز عشق آمد زندگانیست %~% در آن دم جملگی راز نهانیست # 181 دمی کز عشق آید در وجودت %~% از آن دم کن نظر دیدار بودت # 182 سخن کز عشق آید آن یقین است %~% که بیشک ذات رب العالمین است # 183 دمی کز عشق آمد هست آن ذات %~% کند مر محو اینجا جمله ذرات # 184 دمی کز عشق آمد مغز جانست %~% در آن دم جمله اسرار نهانست # 185 دم از این زن که منصور است این دم %~% در این دم زد در اینجا اودمادم # 186 چه به زیندم که سالک اندرین راه %~% شود دمدم ز بود خویش آگاه # 187 چه به زیندم که جانان بازیابی %~% از این دم این دم آنجا بازیابی # 188 چه به زیندم که اینجا در زنی باز %~% وز آن دم بازبین انجام و آغاز # 189 از این دم به چه باشد تا بیابی %~% که بود خویشتن یکتا بیابی # 190 ندیدم شیخ چیزی بهتر از عشق %~% نباشد هیچ چیزی برتر از عشق # 191 ندیدم به ز عشق اینجا حقیقت %~% که در عشق است پیدا دید دیدت # 192 ز عشق اینجا شناسا شو چو منصور %~% ز پنهانی تو پیدا شو چو منصور # 193 حقیقت شیخ واصل شو درین سر %~% که میگردانمت اسرار ظاهر # 194 ز نور عشق اینجا بود خودبین ms049 %~% درونت بنگر و معبود خودبین # 195 بنور عشق آنجا یاب جانان %~% درون خویش پنهان یاب جانان # 196 بنور عشق ظاهر هرچه بینی %~% همه او بین اگر صاحب یقینی # 197 بنور عشق اینجا آفرینش %~% همه گردان نگر در عین بینش # 198 بنور عشق در خود سیر کن باز %~% درون خود به بین ما را سرافراز # 199 همه در تو عیان و تو نه بینی %~% تو از عالم جهان بنگر چه بینی # 200 تو معبودی بصورت آمدی پوست %~% حقیقت کن نظر درکسوت دوست # 201 بعشق این راز اینجاگه کنی فاش %~% اگر یک ره بیابی دید نقاش # 202 بعشق این سر توانی یافت اینجا %~% وگرنه باش در نایافت اینجا # 203 بعشق اینجا نظر در خویشتن کن %~% یکی بین بود جانان بی سر و بن # 204 همه از عشق میگویند اینجا %~% همه در عشق میپویند اینجا # 205 بعشق خویش آوردت پدیدار %~% تو از اوئی و او از تو پدیدار # 206 چگویم سر عشق لایزالی %~% که در وصلی چو با او در وصالی # 207 چگویم سر عشق اینجا ز تحقیق %~% مگر بنمایدت اینجا ز توفیق # 208 کمال عشق بیشک عشق داند %~% بجز منصور سر او نداند # 209 اگر از عشق بوئی یافتی تو %~% درون جزو و کل بشتافتی تو # 210 اگر در عشق واصل گردی ای شیخ %~% همی اندر دو عالم فردی ای شیخ # 211 نداند سر عشق اینجای خودبین %~% کجاهرگز بداند مرد بدبین # 212 هر آنکو شد ز سر عشق آگاه %~% نه بیند هیچ اینجا جز رخ شاه # 213 اگر آگه شوی در عشق اینجا %~% بمانی تا ابد در جمله یکتا # 214 اگر آگه شوی از عشق بیشک %~% نماید جزو و کل نزدیک تو یک # 215 اگر آگه شوی از دیدن شاه %~% تو باشی عشق و معشوق اندرین راه # 216 اگر آگه شوی از نور عشقش %~% زیان یابی در اینجا بود عشقش # 217 ز بود عشق اینجا بینشانم %~% بجز دیدار عشق اینجا ندانم # 218 ms050 ز بود عشق اینجا باز بینم %~% جمال شاه یکتا باز بینم # 219 ز بود عشق واصل گشتم از یار %~% دگر از عشق او من گشتهام یار # 220 ز بود عشق اینجا ذات دیدم %~% عیان در جمله ذرات دیدم # 221 ز بود عشق اینجا دم ز دستم %~% چسود اکنون که بیرون شد ز دستم # 222 سر رشته دمادم باز بینم %~% همی انجام و هم آغاز بینم # 223 بجز دیدار عشق اینجا چه چیز است %~% که بیشک عشق دیدار عزیز است # 224 حقیقت عشق اسرار است جانان %~% کسی کو یافت دیدار است جانان # 225 دمی در عشق شو گر عاشقی تو %~% بجز جانان مبین گر صادقی تو # 226 دمی در عشق شو تا در فنایت %~% نماید در یکی عین بقایت # 227 دمی در عشق شو تا آنچه جوئی %~% تو خود بینی که اندر گفت و گوئی # 228 ز سر عشق واصل گرد در یار %~% که پیداگرددت اسرار بسیار # 229 تو میبین او ولیکن خود مبین تو %~% اگر خواهی یقین عین الیقین تو # 230 ز عشق اینجا به بین عین الیقینست %~% حقیقت اولین و آخرینست # 231 همه عشق است و اندر تو نهانست %~% ز عشقت ظاهر صورت عیانست # 232 همه عشق است در صورت پدیدار %~% ولیکن عشق باشد ناپدیدار # 233 همه عشق است عشق اندر تمامت %~% کند هر لحظه صد شور و قیامت # 234 همه عشق است اگردانی در اینجا %~% حقیقت سر ربانی در اینجا # 235 ز عشق آمد پدیدار آنکسی کو %~% همه بیند ز ذات عشق نیکو # 236 خبر از عشق یاب و آشنا شو %~% بنور عشق گم گرد و خدا شو # 237 کسی کز سر عشق است آمده راه %~% همه شاهش همی بیند همه شاه # 238 همان بهتر که یابی بهره از عشق %~% که منصور است کلی زهره ازعشق # 239 حقیقت تا دل و زهره نباشد %~% ترا از عشق کل بهره نباشد # 240 دلی پر زهره میباید در اینجا %~% که بگشاید ms051 مراورا در دراینجا # 241 شب و روزی در اینجاگاه جویان %~% بسر در راه عشق افتاده پویان # 242 شب و روزی عجب در ره فتاده %~% گهی درگور و گه درچه فتاده # 243 شب و روزی تو در این منزل برد %~% که تا یابد شعاعی جانت از درد # 244 کجا یابی دوا اینجا تو از یار %~% که بیهوده همی گوئی تو بسیار # 245 کجا یابی دوای درد جانان %~% که در این ره نه تو مرد جانان # 246 کجا یابی دوا چون اندرین راه %~% نه از سر او موئی تو آگاه # 247 کجا یابی دوا ای غافل اینجا %~% که تا بیشک نگردی واصل اینجا # 248 اگر واصل شوی اینجا دوایت %~% نماید دوست اندر جان لقایت # 249 همه درد تو در اینجا ز قلب است %~% حقیقت آنکت اینجا نقد قلب است # 250 همه درد تو اینجا هست صورت %~% نمیبینی دمی اینجا ضرورت # 251 همه درد تو از جانست اینجا %~% وگرنه یار اعیانست اینجا # 252 عجایب مانده چون حلقه بر در %~% که بگشاید ترا این حلقه در # 253 تو خود بگشای در اینجا در خویش %~% حقیقت پرده را بردار از پیش # 254 تو خود بگشای در تا یار بینی %~% درون شو تا حقیقت یار بینی # 255 تو خود بگشای در تا اتصالت %~% شود پیدا و هم عین وصالت # 256 تو خود بگشای در گر کاردانی %~% که وصلت حاصلست اندر معانی # 257 تو خود بگشای در ای سالک راه %~% از آن پس تا نگردی هالک راه # 258 تو خود بگشای در این دم که هستی %~% چرا پیوسته اینجا گاه مستی # 259 تو خود بگشای در اینجا که در خود %~% درون شو تا بهبینی رهبر خود # 260 تو خود بگشای در تا در عیانت %~% شود پیدا همه راز نهانت # 261 تو خود بگشا اگر چه در گشاد است %~% که بیشک بستگی آخر گشاد است # 262 چو بگشادی در خود درحقیقت %~% روی در اندرون دید دیدت # 263 چو ms052 بگشائی حقیقت بینی اینجا %~% نمود خویشتن در جمله پیدا # 264 درون جان جانت یار خودبین %~% حقیقت بیشکی دلدار خودبین # 265 ترا کی عاشقی خوانم درین راه %~% کزین معنی نگردی هیچ آگاه # 266 ترا کی عاشقی خوانم درین سر %~% که اینجا می نه بینی یار ظاهر # 267 ترا کی عاشقی خوانند مردان %~% که اینجا گه نیابی ذات جانان # 268 ترا کی عاشقی خوانم ز دیدار %~% که از صورت نگردی ناپدیدار # 269 توئی اینجا حقیقت تا بدانی %~% همه اسرار و انوار معانی PageV01P12 # 1 بتو پیداست جان ای غافل اینجا %~% گشاده او ترا از خود دل اینجا # 2 بتو پیداست جانان مینبینی %~% از آن مرد درد را درمان نبینی # 3 بتو پیداست جانان اندر اینجا %~% گشاده او ترا در از خود اینجا # 4 ترا کی عاشقی خوانم که جانت %~% بیابد همچو من راز نهانت # 5 ترا کی عاشقی خوانم که جان را %~% ببازی در بر جان و جهان را # 6 اگر مردی دمی از خود برون آی %~% در این معنی که گفتم در تو بگشای # 7 بمعنی این در جان بازکن تو %~% همه ذرات را دمساز کن تو # 8 درون گنج شو تا گنج یابی %~% حقیقت گنج خود بیرنج یابی # 9 درون گنج شو بشکن طلسمت %~% در افکن پرده صورت ز اسمت # 10 درون از گنج شو بیشک حقیقت %~% یقین مر اژدهای این طبیعت # 11 تو تا این اژدهای نفس مردار %~% نگردانی در اینجا ناپدیدار # 12 کجا یابی خبر از گنج معنی %~% اگرچه برکشیدی رنج معنی # 13 در این گنجت اگر راهست بنگر %~% درون گنج شو و از گنج برخور # 14 درون گنج شو چون سالکان تو %~% حقیقت گنج بستان رایگان تو # 15 از این گنج بقاکان واصلان راست %~% ز هر صورت پرست بیدل آن راست # 16 بخور برگر توانی خورد ای شیخ %~% نه بتوانخورد این بیدرد ای شیخ # 17 بر این گنج من خوردم حقیقت %~% که بیشک صاحب دردم حقیقت # 18 بر ms053 این گنج من خوردم در اینجا %~% که بیشک صاحب دردم در اینجا # 19 بر این گنج من خوردم دگربار %~% که اینجا میکنم مر عشق تکرار # 20 بر این گنج من خوردم که یارم %~% از آن گنجست اینجا آشکارم # 21 بر این گنج من خوردم در این سود %~% ک دیدستم حقیقت دید معبود # 22 بر این گنج من خوردم که اویم %~% درون گنج باشد گفتگویم # 23 بر این گنج من خوردم در این راز %~% که کردستم در این گنج را باز # 24 بر این گنج خوردستم یقین من %~% که از من شد همه اسرار روشن # 25 بر این گنج من خوردم دمادم %~% از آنم میزند الله این دم # 26 منم گنج و طلسم از هم شکسته %~% حقیقت اژدها از هم گسسته # 27 منم گنج و گشاده مر در گنج %~% منم بیشک حقیقت رهبر گنج # 28 منم گنج پر از گوهر ز اسرار %~% ترا این گنجها آید پدیدار # 29 اگر بیسر شوی گنج تو پیداست %~% بیابی آن زمان بیشک معماست # 30 تو با گنجی ولیکن کی دهد دست %~% که بیسر گردی زین سر آنگهی هست # 31 اگر مردرهی از خود برون آی %~% درون جان و دل دیدار بگشای # 32 تو با گنجی بمانده در میان گم %~% از آن بی بهره اندر جهان کم # 33 تو با گنجی و آگاهی نداری %~% از آن این گوهر شاهی نداری # 34 تو گنجی و بمانده خوار اینجا %~% کجا گردی تو برخوردار اینجا # 35 تو با گنجی و واصل یافته گنج %~% ولیکن بر کشیده زحمت و رنج # 36 تو با گنجی و گنج خود ندیده %~% کنون اینست میبگشای دیده # 37 بگنج خود نظر کن تا بیابی %~% حقیقت گنج را پیدا بیابی # 38 تو گنج خود نظر کن هان و بنگر %~% که گنجی داری اینجا پر ز گوهر # 39 ترا گنجست پر اسرار معنی %~% از آن شد دوست برخوردار معنی # 40 ترا گنجست پیدا در بن چاه %~% چه ms054 گویم چون نه از گنج آگاه # 41 اگر آگاه گنجی در جهان تو %~% به هر جانب مباش اینجا جهان تو # 42 اگر آگاه گنجی در بر دوست %~% حقیقت دان که گنجی اوست از دوست # 43 ترا گنجست داده شاه و بنگر %~% ولیکن در دل آگاه بنگر # 44 بصد نوعت بگفتم شرح این گنج %~% نظر کن از سر عین الیقین گنج # 45 کسی داند که در کل پیش بین است %~% که این گنج الیقین عین الیقین است # 46 ترا تا در حقیقت اول کار %~% نباشد در یکی آئی پدیدار # 47 دم عشق است کاینجا میدهد دوست %~% عیان جملگی این دم همه اوست # 48 دم عشقست ای شیخ گزین تو %~% درین دم آن دمت درخود ببین تو # 49 زهی اسرار ما اسراردان کو %~% حقیقت واصلی اندر جهان کو # 50 کزیندم او خبردارست اینجا %~% مگر عاشق که بردار است اینجا # 51 خبردارست از آن دم این دم الحق %~% یقین منصور میگوید اناالحق ~~PageV01P13 # 1 حقیقت شیخ واصل یار این است %~% دم خودبین که اصل یار این است # 2 در اینجا اصل اینست ار بدانی %~% حقیت وصل اینست ار بدانی # 3 دم حق زد کسی این دم عیان یافت %~% حقیقت دید این اندر جهان یافت # 4 دم حق زد کسی کز خود برون شد %~% حقیقت این دم او را رهنمون شد # 5 دم من زد کسی کز خویش بگذشت %~% حقیقت کل شد و اینجا یکی گشت # 6 همه شیخست اینجا سر اسرار %~% که میگویم در این دم از دم یار # 7 همه از شرع میگویم در این دم %~% ز دستم هر دم از عین الیقین دم # 8 اگر عین الیقین اینجا نبودی %~% نمود این دمم پیدا نبودی # 9 اگر عین الیقین خواهی حقیقت %~% دم خود را نظر کن بی حقیقت # 10 از این دم آنچه گم کردی بجوئی %~% که بیشک تو ازین درگفت و گوئی # 11 اگر در صورت این دم دم نباشد %~% حقیقت بیشکی ms055 عالم نباشد # 12 هر آنکو وصل میخواهد که یابد %~% دمادم در سوی این دم شتابد # 13 از این دم گرنیابی راز اینجا %~% کجا آیی دگر تو باز اینجا # 14 ازین دم گر نیابی راز بیچون %~% بمانی و کجا آئی تو بیرون # 15 از این دم گر نیابی گنج اسرار %~% ترا هرگز کجا آید پدیدار # 16 ازین دم عاشقان اندر فنایند %~% در آن عین فنا اندر بقایند # 17 از این دم عاشقان ره باز دیدند %~% فنا گشتند چون این راز دیدند # 18 ازین دم جوی بیشک جان جانت %~% کزین یابی حقیقت مر عیانت # 19 عیان اینست اگر داری خبر تو %~% همه این دم نگر اندر نظر تو # 20 همه زین دم در اینجا زنده بنگر %~% چو خورشید است دم تابنده بنگر # 21 که صورت بیشکی نقش فنای است %~% بمعنی و عیان ذات خدایست # 22 همه ذاتست در عین صفت او %~% نماید نقشها از هر صفت او # 23 همه جویان این جان حقیقت %~% ولی او نیست در بند طبیعت # 24 طبیعت زنده زو اینجا دو روزی %~% فتاده اندرو سازی و سوزی # 25 طبیعت شیخ هم اینست در اصل %~% ولیکن این زمان زو یافته وصل # 26 طبیعت تا نیندازی در اینجا %~% که خواهد شد فنای محض اینجا # 27 بوقتی کین طبیعت محو شد دوست %~% نماند نقش بیشک نی درین پوست # 28 شود درخاک محو لانماید %~% در آن محو آنگهی پیدا نماید # 29 شود این دم که میبینی تو در راز %~% بیابد اصل خود در محو خود باز # 30 ولیکن می نداند سر اسرار %~% بجز منصور وین نکته نگهدار # 31 همه جانست اینجا کاه و تن نیست %~% بمعنی جملگی در اصل یکی است # 32 از آن سر شریعت با کمال است %~% که عقل از دیدن این در وبالست # 33 بعشق این میتوان آنجایگه دید %~% نه از عقل فضول و قول و تقلید # 34 بعشق این سر توانی یافت ای شیخ %~% مر این سر نهانی ms056 یافت ای شیخ # 35 دل و جان تا نگردد محو الله %~% کجا یابد عیان قل هوالله # 36 دل و جان تا نگردد بیشک ای دوست %~% کجا آیند بیرون زین رگ و پوست # 37 دل و جان تا نگردند اندر اینجا %~% حقیقت گم کجا گردند پیدا # 38 دل اینجا شیخ آئینه است بنگر %~% که دیدارش در آیینه است بنگر # 39 نیاساید تن اینجا تا فنایش %~% نیابد آنگهی عین بقایش # 40 فنا باشد چو شد محو فنا او %~% شود درمحو فی الله او بقا او # 41 حقیقت گفت ما ازگنج آمد %~% از آن جسم اندر اینجا رنج آمد # 42 زهی گنج الهی گشته پیدا %~% نمییابد کسی او را در اینجا # 43 تو برخوردار گنجی این زمان تو %~% حقیقت گوش کن شیخ جهان تو # 44 بریدی دست من اینجایگه زار %~% نمودم سر خود گشتی خبردار # 45 بدادم بوسه بر دست و بر سر %~% نهادم بر سر از اسرار افسر # 46 بریدی دست من اینجا بزاری %~% بدان کردیم شیخا پایداری # 47 حقیقت می فنا خواهم من اکنون %~% که تا رسته شوم از خاک و از خون # 48 حقیقت می فنا خواهم دگر بار %~% که گنج ما شده اینجا گهربار # 49 چو گنج ما پدیدار آید ای شیخ %~% دل از گنجم خبردار آید ای شیخ # 50 کنون ما گنج خود کلی فشانیم %~% که در عین الیقین گنج عیانیم # 51 مرا مقصود از هر سر در اینجا %~% که کردم شیخ بر تو ظاهر اینجا # 52 حقیقت مقصد و مقصود مابین %~% اناالحق بود وین معبود مابین # 53 که بردار است نقش ما حقیقت %~% خبردار است از حکم شریعت # 54 مرا مقصود این بد در فنایش %~% که روشن گردد اینجا گه لقایش # 55 لقای خویش دیده راز برگفت %~% حقیقت او به پیر راهبر گفت # 56 لقای خویش دید و صورت خویش %~% حقیقت محو این بردار از پیش # 57 تو شیخا گرچه مرد راه بینی %~% کجا هرگز تو کلی ms057 شاه بینی # 58 مگر آندم که چون من بر سر دار %~% برآئی و شوی زین سر خبردار ~~PageV01P14 # 1 هر آن نقشی که بنموده است جانان %~% یقین میدان که آن بوده است جانان # 2 نمود بود او بسیار پیداست %~% ولی اصلش کنون بردار پیداست # 3 نباشد پخته آنکو جان نبازد %~% بجان و جسم اندر عشق نازد # 4 وصال عاشقان در قیل گشته است %~% از آن منصور از سر برنگشته است # 5 چو مکشوفست او را ذات اعیان %~% دمادم میکند تقریر و برهان # 6 چو با گنجست این دم در حقیقت %~% طلسم بود بشکست و طبیعت # 7 طبیعت هر زمانم پایدار است %~% اگرچه در حقیقت بیقرار است # 8 ولیکن شیخ یک چیز است از اسرار %~% که میگویم دمادم من ز گفتار # 9 حقیقت شیخ منصور است آن گنج %~% تو او را دان درینجا گاه بیرنج # 10 به معنی لیک صورت آنچه بینی %~% چنین آمد که مرد راز بینی # 11 چو جانان روی در پرده نموده است %~% دگر این پرده از رخ برگشوده است # 12 گشوده این زمان پرده ز رخسار %~% جمال خویشتن را کرده اظهار # 13 جمالش با جلال اینجا نموده است %~% دگر این پرده از رخ برگشوده است # 14 جمالش با جلال اینجا نموده است %~% مر او را جزو و کلی در سجود است # 15 بت خود اول اینجا دوست میداشت %~% به آخر از میانه باز برداشت # 16 بت خود خورد کرد اینجا بزاری %~% که در اسلام دارد پایداری # 17 چو دین عاشقان شد ظاهر او %~% که میداند در اینجا که سر او # 18 درین ره هر که او صاحب قدم نیست %~% حقیقت لایق شاه و حرم نیست # 19 دلی کز ملک معنی باخبر شد %~% نمودار حقیقت یکنظر شد # 20 دلی کاینجا خبر از جان جان یافت %~% اناالحق اندر هر زبان یافت # 21 دلی کز عشق برخوردار آمد %~% که دید او حقیقت یار آمد # 22 دلی باید که این خرقه بسوزد ms058 %~% دگر هر خرقه از نو بدوزد # 23 بعقل این سر کجا داند که چونست %~% از آن کین سر ز عقل کل برونست # 24 هزاران جان درین حیرت برآمد %~% که تامر و اصلی زین ره برآمد # 25 بزرگی باید اینجا گاه بردار %~% چو من تا از عیان گردد خبردار # 26 تغافل غافل این معنی نداند %~% حقیقت اندرین معنی بماند # 27 مگر آنکس که واصل شددرین راه %~% ازین یک نکته آنگه گشت آگاه # 28 حقیقت صورت اینجا خرقه دان %~% که عقل آن دوخت بهر کسوت جان # 29 ز بهر جان مرین خرقه که کرده است %~% کسی ره سوی این پرده نبرده است # 30 اگر بیشک خداوندش تودانی %~% نماید مر ترا سر نهانی # 31 بخواهد سوخت این خرقه بر آتش %~% حقیقت اندر اینجا یار سرکش # 32 حقیقت شیخ اینجا خرقه خونست %~% که اینجا گه حقیقت پر ز خونست # 33 بخون آلوده کردم خرقه اینجا %~% خداوند است خرقه کرد پیدا # 34 بخون آلوده کردم خرقه خویش %~% جهانی دور کردم از بر خویش # 35 بخون آلوده کردم تا به بینی %~% درین عین الیقینم گر به بینی # 36 به اول شیخ این خرقه بسوزم %~% در آخر خرقه دیگر بدوزم # 37 بسوزم خرقه دیگر ز اسرار %~% چو گردم اندر اینجا ناپدیدار # 38 گمان اینجا مبر ای شیخ عالم %~% که ما اسرار خود دانیم دمدم # 39 گمان گر مسپری در پرده راز %~% چو ما زین خرقه اندر عشق درباز # 40 در اینجا خرقه عاشق عیان است %~% ولی این سر در اینجا گه عیانست # 41 چو من زین خرقه گل آیم به بیرون %~% بپوشم خرقه زینهفت گردون # 42 مرا این هفت گردون خرقه باشد %~% ازین رازم عیان گه گاه باشد # 43 که همچون من شود در آخر کار %~% حقیقت خرقه بیند هفت پرگار # 44 بدان قانع مباش ای سالک اینجا %~% چو گردی عاقبت مر هالک اینجا # 45 نمودی باشد این گه میبدانی %~% که در یکی بمانی در نهانی # 46 ms059 همه یکی شود آن لحظه در دید %~% بپوشی خرقه در عین توحید # 47 همه یکی شود اندر بر یار %~% تو باشی در همه اشیا پدیدار # 48 وصال آن لحظه باشد در حقیقت %~% که یکسان گردد این دید طبیعت # 49 حقیقت بیشکی آخر چنین است %~% محقق را یقین ظاهر چنین است # 50 که جان و جسم اندر راه جانان %~% یکی خواهد به آخر بی چه وسان # 51 که خواهد شد در اینجا جسم اینجا %~% عیان بوده حقیقت اسم اینجا # 52 میامرزاد یزدانش بعقبی %~% که گوید فلسفی این شیوه معنی # 53 ز جای دیگر است این شیوه اسرار %~% ندارد فلسفی با این سخن کار # 54 حقیقت فلسفی ای شیخ عالم %~% نیارد زد ار این معنی دمادم # 55 حقیقت فلسفی ای شیخ اینجا %~% حقیقت مینداند نیست بینا # 56 دل او اندر این معنی نباشد %~% ورا دائم بجز دعوی نباشد # 57 هر آن دعوی که بیمعنی بود آن %~% کجا پیدا نماید سر جانان # 58 حقیقت علم هر چیزی که دانم %~% ترا اینجا حقیقت میشمارم # 59 من اندر فلسفه در آخر کار %~% بمانم مدتی در وی گرفتار # 60 حقیقت صورتی بر هیچ بد آن %~% چو دیدم من در آخر هیچ بد آن # 61 حقیقت دین زردشتی ندارم %~% از آن در دین احمد پایدارم # 62 حقیقت دین زردشتست این سر %~% که بیمعنی است این کرده بظاهر # 63 همه در حکمت صورت عیان است %~% نمیداند که چیزی میندانست # 64 بمعنی و بصورت سر قرآن %~% حقیقت غالب است اینجا تو میدان # 65 هر آن چیزی که بنیادی ندارد %~% مخوان آن را که آن یادی ندارد # 66 چو قرآن رهبر آمد اندرین راه %~% ز قرآن گشتم اینجا شیخ آگاه # 67 چو قرآن رهبر آمد رهنمودم %~% ز دید خویش دید شه نمودم # 68 چو قرآن رهبر آمد تا بمنزل %~% رسانیدم شدم ای شیخ واصل # 69 چو قرآن رهبر است اینجا حقیقت %~% یقین قرآن بخوان بین دید دیدت # 70 چو قرآنست ms060 گفتار الهی %~% مرو اندر پی لهو و مناهی # 71 چو قرآنست اسرار دو عالم %~% یقین زو مینگر سر دمادم # 72 چو قرآنست یکی ذات اینجا %~% تو جانان بین ز هر آیات اینجا # 73 چو قرآنست اینجا بیچه و چون %~% نموده ذات خود از هفت گردون # 74 بجز قرآن مدان شیخا تو رهبر %~% بدان اسرار قرآن را تو برخور # 75 بجز قرآن مدان تو پیشوایت %~% که بنماید ترا اینجا لقایت # 76 بجز قرآن مدان ذات خداوند %~% بخوان تا دل برون آید ازین بند # 77 بجز قرآن نداند هیچ منصور %~% که مکشوفست ازو نور علی نور # 78 نداند سر قرآن غافل اینجا %~% مگر اسرار دان واصل اینجا # 79 حقیقت هست قرآن ذات الله %~% بخوان گرمرد راهی قل هوالله # 80 دو عالم ذات قرآنست بیشک %~% در او دیدار جانانست بیشک # 81 زقرآن گر شوی اینجا خبردار %~% ترا آن ذات کل آید پدیدار # 82 ز قرآن گر شود آگاه اینجا %~% تو جانان بین زهر آیات اینجا # 83 حقیقت هست قرآن ذات الله %~% بخوان گر مرد راهی قل هوالله # 84 ز قرآن گر شوی آگاه اینجا %~% تو جانان بین ز هر آیات اینجا # 85 چو قرآنست اینجا بیچه و چون %~% نمود ذات خود از هفت گردون # 86 ز قرآن گر شوی آگاه تحقیق %~% ترا قرآن نماید راه توفیق # 87 ز قرآن گرد واصل تا بدانی %~% که قرآنست اسرار نهانی # 88 ز قرآن جان و دل تابنده گردان %~% تن پژمرده خود زنده گردان # 89 ز قرآن وصل جو ای سالک اینجا %~% که تا بیشک نگردی هالک اینجا # 90 ز قرآن وصل جو ای شاه دلدار %~% که از قرآن بیابی عین دلدار # 91 عیان در سر قرآنست تحقیق %~% همه مردان ره کردند تصدیق # 92 عیان در سر قرآنست دریاب %~% خبرها میدهد از وی خبریاب # 93 ز نور سر قرآن آفرینش %~% پر از خورشید و بر در عین بینش # 94 ولا رطب ولایابس که خوانی %~% ازاین معنی بگو ms061 شیخا چه دانی # 95 ولا رطب ولایابس عیانست %~% مر این اسرارها باواصلانست # 96 زهی قرآن که همتائی ندارد %~% حقیقت بود جز یکتا ندارد # 97 زهی قرآن که دانی در حقیقت %~% نموده راز جانان در شریعت # 98 حقیقت ذات قرآن کس ندانست %~% که سر او زنامحرم نهان است # 99 نموده ذات جانانست قرآن %~% ابی صوت و ابی حرفست قرآن # 100 ابی صوت و ابی حرفست دیدار %~% در او بیند حقیقت صاحب اسرار # 101 حقیقت شیخ قرآن ذات الله %~% صفات پاک او در قل هوالله # 102 بخوان گر صاحب راز الستی %~% حقیقت راز هشیاری و مستی # 103 اگر ره برده در ذات اینجا %~% هوالله دان تو در آیات اینجا # 104 حقیقت در هوالله هو ببین باز %~% گرفته نفحه در انجام و آغاز # 105 هوالله است اینجادید عشاق %~% اناالحق بعد از آن توحید عشاق ~~PageV01P15 # 1 بجز هو نیست چیزی در حقیقت %~% که هو آمد یقین ذات شریعت # 2 همه جان در نمود ذات آمد %~% عیان جمله در ذرات آمد # 3 اگر قرآن نبودی رهبر اینجا %~% که بگشادی مرا بیشک در اینجا # 4 اگر قرآن نبودی جان نبودی %~% حقیقت بیشکی دو جهان نبودی # 5 منور شد جهان جان ز قرآن %~% معاینه نگر جانان ز قرآن # 6 منور شد دل از زنگ طبیعت %~% چو قرآن یافت دیدار شریعت # 7 ز قرآن هرچه گوئی ذات آنست %~% که در قرآن یقین عین عیانست # 8 عیان خواهی ز قرآن یاب اینجا %~% ز قرآن یاب فتح الباب اینجا # 9 عیان جوئی ز قرآن جوی آخر %~% که اسرارت کند اینجای ظاهر # 10 دلی گر بود قرآن باخبر نیست %~% مر او را راه از این منزل بدر نیست # 11 دوای درد عشاقست قرآن %~% چو ذات کل یقین طاق است قرآن # 12 حقیقت شیخ گنج ذات اینست %~% که قرآن بیشکی عین الیقین است # 13 اگر از وصل من خواهی دراینجا %~% که قرآن کرد جان را واصل اینجا # 14 ز قرآن با خبر ms062 شو ای دل ریش %~% بجز قرآن دگر چیزی نیندیش # 15 ز قرآن باخبر شو ای دل اینجا %~% که قرآن کرد جان را واصل اینجا # 16 ز قرآن باخبر شو تا بیابی %~% که وصل خویشتن یکتا بیابی # 17 اگر در وصل قرآن بوی بردی %~% چو منصور از حقیقت گوی بردی # 18 اگر از وصل قرآنی خبردار %~% حقیقت خیربین بگذر ز اشرار # 19 چو نیک و بد همه زین شه پدید است %~% از آن منصور در وی ره بدید است # 20 همه سری که در عین کتاب است %~% از آن منصور در وی بیحجابست # 21 دل پاکیزه باید کین بخواند %~% حقیقت سر جانان باز داند # 22 دل پر گوهر معنی است ما را %~% ز قرآن دیدن مولی است ما را # 23 حقیقت شیخ با قرآن مرا راز %~% بود زانم در این عالم سرافراز # 24 مرا وصلست در قرآن پدیدار %~% ز قرآنم شده جانان پدیدار # 25 مرا وصلست از قرآن حقیقت %~% دم از قرآن زدم اندر شریعت # 26 ز اول تا به آخر راز جانان %~% حقیقت راز تو گفتم ز قرآن # 27 دمی از سر قرآن گرد آگاه %~% حقیقت قل هوالله است آن شاه # 28 محمد بیشکی قرآن در اینجا %~% نمود شرع کرد آن شاه دانا # 29 تو اسرار محمد شیخ دیدی %~% اگر او یافتی در کل رسیدی # 30 هزاران همچو منصور است بردار %~% بقول شرع این شاه جهاندار # 31 جهان جان ما نور حضور است %~% که احمد بیشکی ذاتست و نور است # 32 ره دعوت که کرد اینجا یقین او %~% ز قرآن کرد و آمد پیش بین او # 33 نگفت او سر خود با هیچکس باز %~% از آن آمد ازین اعیان سرافراز # 34 دگر چون او نیاید سوی دنیا %~% همه مقصود بد در کوی دنیا # 35 چو مقصود آفرینش مصطفایست %~% یقین منصور او را رهنمایست # 36 مرا مقصود اینجا بود احمد %~% ازو گشتیم منصور و مؤید # 37 حقیقت یا رسول الله بردار ms063 %~% ز اسرار توام اینجا خبردار # 38 خبرداری ز نور آفرینش %~% توئی در آفرینش نور بینش # 39 خبرداری ز درد دین حقیقت %~% که کردستیم بردار طریقت # 40 مرا بردار شرع تو یقین شد %~% دل وجانم ز ذاتم پیش بین شد # 41 مرا بردار شرع تست دیدار %~% بجان و دل شدم ذاتت خریدار # 42 در این بازار تو ای شاه عالم %~% دم تو میزنم ظاهر درین دم # 43 تو میدانی که به از دیگران من %~% یقین اسرار تست اینجای روشن # 44 مرا ای اول و آخر همه تو %~% حقیقت باطن و ظاهر همه تو # 45 توئی مقصود ما اینجا طفیل است %~% هزاران به ز من در کوی خیل است # 46 همه اینجاترا جویند وخواهند %~% کسانی کاندرین دار فنایند # 47 که ایشان برده ره در قربت تو %~% رسیده در نمود حضرت تو # 48 ترا زیبد که شاه جمله آئی %~% که هم ذاتی و دیدار خدائی # 49 ترا زیبد که اندر گوی عالم %~% زنی از من برانی در یقین دم # 50 ترا زیبد که جمله یار بینی %~% که اینجا دیده و دیدار بینی # 51 ترا زیبد که سر کل بدانی %~% تو خود بودی یقین خود را بدانی # 52 ترا زیبد که سر کل نمودی %~% در معنی بصورت برگشودی # 53 ترا زیبد که شاه انبیائی %~% حقیقت شاه بیچون و چرائی # 54 ترا زیبد که اندر دار منصور %~% نمائی جمله ذرات منصور # 55 ره دید او گردانیش واصل %~% کنی مقصود او در عشق حاصل # 56 چه گویم برتر از آنی که گویند %~% که در میدان تو مانند گویند # 57 درین میدان شرعت همچو گوئی %~% شدم گردان ز دستم هایهوئی # 58 درین میدان تو گردان شدستم %~% درین اسرار تو حیران شدستم # 59 چنان حیران حکم شرعم ای یار %~% که میبینم وجود خویش بردار # 60 مرا این پرده از رخ بازکردی %~% مرا اینجا تو صاحب راز کردی # 61 مرا کردی در اینجا صاحب راز %~% بتو مینازم اینجا ای ms064 سرافراز # 62 سرافرازی من از تست ای شاه %~% که از دید توام ای شاه آگاه # 63 چنان از تو شدم آگه بآخر %~% که میبینم ترا از جمله ظاهر # 64 چنان آگه شدم در آخر کار %~% که میبینم ترا من سر اسرار # 65 زهی بنموده رخ در لاوالا %~% ترا جان در حقیقت ذات یکتا # 66 چو میدانی چگویم شاه و سرور %~% همه ذرات و تو هستی یقین خور # 67 تو میدانی چه گویم از دل و جان %~% که هستم جان و دل خاک رهت هان # 68 که وصل تست در جانم هویدا %~% حقیقت در یکی زانم هویدا # 69 هویدا بود من بود تو آمد %~% زیان من همه سود توآمد # 70 زیان و سود چبود جان عشاق %~% فدای خاکپای تست ای طاق # 71 یگانه در جهان جز تو کسی نیست %~% جهان نزد تو جانان جز خسی نیست # 72 همه بهر تو پیدا کرد بیچون %~% در آن منزل سرای هفت گردون # 73 غلام و چاکر تست این یگانه %~% یقین خورشید از آن دارد زبانه # 74 مه از شرم رخت بگداخت اینجا %~% برتیرت سپرانداخت اینجا # 75 تو از نوری و ذاتی در حقیقت %~% سپهسالار دینی و شریعت # 76 همه اشیا بتو گشته منور %~% چه تحت و فوق چه افلاک و اختر # 77 زمین با قدر تودر عین دیدار %~% حقیقت یافته درخویش اسرار # 78 فلک از نورتو روشن شد ای دوست %~% جهان تابنده گلشن شد ای دوست # 79 اگر تو پیشوائی برتمامت %~% تو خواهی بود هم شاه قیامت # 80 همه در سایه تو در پناهست %~% که خواهی این گدایان را ز شاهست # 81 گدای خرمنت منصور آمد %~% از آن در حضرتت منصور آمد # 82 بجز تو کس نداند تا بمحشر %~% توئی در ذات آدم شاه و سرور # 83 ره ذرات من بنمای با خویش %~% حجاب جمله شان بردار از پیش # 84 چو ره دادند در عین وصالت %~% رسیده یافته عین کمالت # 85 مگردان دورشان ازخویش ms065 جانا %~% مکن محروم این درویش جانا # 86 تو دارم در دو عالم کس ندارم %~% بجز تو راه پیش و پس ندارم # 87 تو دارم زانکه بخشیدی لقایم %~% حقیقت درد را کردم دوایم # 88 تو دارم زانگه بیشک بحر رازی %~% از آن از هر دو عالم بینیازی # 89 ترا دارم که ذاتی در دل و جان %~% ترا میبینم ای دیدار خوبان # 90 سلامت میکنم اینجا سلامت %~% که ازتو یافتم عین وصالت # 91 سلامت میکنم ای برگزیده %~% که مثل تو دگر عالم ندیده # 92 سلامت میکنم ای ماه عشاق %~% که درجانی و جان از تست کل طاق # 93 سلامت میکنم زیرا که جانی %~% درون جان تو گفتی من رآنی # 94 سلامت میکنم زیرا که شاهی %~% توداری فرد دیدار الهی # 95 سلامت میکنم بخشایشی کن %~% مرا در جان ودل آرایشی کن # 96 سلامت میکنم اندر سردار %~% مرا اینجایگه ضایع بمگذار # 97 سلامت میکنم دستم بریده %~% ز سر تست اینجا آرمیده # 98 سلامت میکنم تا خود بسوزم %~% ز نورت شمع جانم برفروزم # 99 سلامت میکنم درجزو و در کل %~% نباشد حکم ما ای دوست هر ذل # 100 حقیقت بود منصور حقیقت %~% ز سر تا پای او نور حقیقت # 101 بتو زنده است جانش بر سردار %~% تو میگوئی درونش سر اسرار # 102 تو میگوئی هوالله در درونم %~% از آن عشاق اینجا رهنمونم # 103 ترا میبینم اینجا گاه الحق %~% که درجان میزنی جانا انالحق # 104 ترا میبینم اندر جسم و درجان %~% که میگوید اناالحق ذات اعیان # 105 تو ذاتی جملهعالم صفاتت %~% تمامت گم شده در نور ذاتت # 106 تو خورشیدی و عالم هست ذرات %~% همه فعلاندو تواندر صفت ذات # 107 چو خود منصور از تو راز دیده %~% ترا در دیده خود او باز دیده # 108 چگویم وصف تو توبیش از آنی %~% که خود نعت و ثنای خویش خوانی # 109 چگویم وصف تو ای سرور کل %~% که خود وصف خودی ای سرور کل # 110 همه هستی من ms066 از دیدن تست %~% دلم جز تو دو دست از دیگران شست # 111 توئی نزدیک تو کای راهدیده %~% ز خود گفته یقین از خود شنیده # 112 جهانت در تعجب ماند آخر %~% که بیچون آمدی در وی تو ظاهر # 113 زمین از عزت تو نور دارد %~% که از تو این ز جان دستور دارد # 114 ز نور شرع اندر کل آفاق %~% شدم ای جان و دل من در جهان طاق # 115 ره شرعت سپردستم به تحقیق %~% که تا آخر تو بخشیدیم توفیق # 116 ره شرع تو بسپردم در اینجا %~% مرا در شرع خود کردی تو یکتا # 117 ره شرع تو بسپردم یقین من %~% از آنم کردی اینجا پیش بین من # 118 ره شرع تو بسپردم در این راز %~% از آنم کرده اینجا درم باز # 119 ره شرع تو هر کو کرد جان شد %~% چو جان درجملگی صورت عیان شد # 120 ره تو کردهام تا درگه تو %~% منم امروز جانا در ره تو # 121 تو معشوقی واکنون من چه جویم %~% توی محبوب رازت با که گویم # 122 تو معشوقی و من مسکینم ای دوست %~% از آن دارم چنین تمکینم ای دوست # 123 حبیب خالق بیچون توئی شاه %~% که ازحال منی اینجای آگاه # 124 چو تو اینجایگه کل حاضری باز %~% حقیقت درد ودیده ناظری باز # 125 طفیل تست جسم و جان منصور %~% توی پیدائی و پنهان منصور # 126 طفیل تست این دنیا سراسر %~% قیامت با یک انگشتت برابر # 127 ز قرآنت چنانم من خبردار %~% که میگویم هوالله سر اسرار # 128 مرا تا جان بود جان میفشانم %~% ز پیدائیت جان زان میفشانم # 129 تو ای دلدار و در دل راز گوئی %~% تو ای نطقم که هر دم بازگوئی # 130 حدیث عشق تو اندر سر دار %~% ابا شیخ کبیرت صاحب اسرار # 131 جنیدت چاکر و شبلی غلامند %~% حقیقت در ره تو ناتمامند # 132 توقع یا رسول الله دارم %~% که ایشانند اینجا گاه یارم # 133 نظر درحال ms067 ایشان کن بتحقیق %~% مرایشان را درآنجا بخش توفیق # 134 حقیت از تو اینجا هر چه هستند %~% ز شوق نام تو امروز مستند # 135 هر آنکو کرد ما را اینچنین خوار %~% مر او را بخش اینجاگه خبردار # 136 مر او را از بقا بخشی کمالش %~% نمود خویش بنمائی زوالش # 137 توی فی الجمله ناظر باکه گویم %~% بجز وصل تو اینجاگه چه جویم # 138 زمین و آسمان اینجا طفیل است %~% ملک با آدمی درجنب خیل است # 139 نیارم مدح تو اینجایگه گفت %~% که مدح تو حقیقت پادشه گفت # 140 وصالم بخش چون من بر سردار %~% حقیقت هستم ازوصلت خبردار # 141 وصالم بخش چون اندر نمودت %~% فنا خواهم شد اندر بود بودت # 142 وصالم بخش با اندر وصالت %~% نباشم هیچ جز اندر خیالت # 143 جمالت گرچه ظاهر می نهبینم %~% ولیکن کل نما عین الیقینم # 144 فنا خواهم شدن اندر ره تو %~% یقین از جانم اینجا آگه تو # 145 حقیقت بهترین و مهترینی %~% حقیقت رحمة للعالمینی # 146 توئی جان و همه همچون طلسم است %~% به هر کسوت نموده عین اسم است # 147 حقیقت در یقین دانم خدایت %~% که میبینم به هر چیزی لقایت # 148 لقایت در همه ظاهر نموده است %~% مرا دیدار تو آخر نموده است # 149 بشرعت مدح گفتم در حقائق %~% اگرچه مینیاید اینت لایق PageV01P16 # 1 کجائی تو که دربود و جودی %~% تمامت را در اینجا بود بودی # 2 حقیقت من رآنی گفته تو %~% مرا این جوهر کل سفته تو # 3 تو جانی از همه اینجا مبرا %~% حقیقت درنهان و جمله پیدا # 4 خدائی در حقیقت تا بدانند %~% همه اهل شریعت تا بدانند # 5 تو درجان من اینجا کدخدائی %~% حقیقت مر خدائی مینمائی # 6 توی اینجا اناالحق گوی جانا %~% نمودستی بمن راز نهان را # 7 توی الله لیکن کس نداند %~% بجز منصور اینجا کس نداند # 8 توی الله در دیدار منصور %~% که اورا کرده درخویش مشهور # 9 توی الله ای ذات همه تو ms068 %~% حقیقت عین ذرات همه تو # 10 نخواهم گفت بیش از این چگویم %~% توی با من کنون دیگر چه جویم # 11 حقیقت شیخ احمد مینگر نور %~% کنون اندر درون جان منصور # 12 حقیقت مدح گو تا زنده گردی %~% چو خورشید یقین تابنده گردی # 13 چنینش مدح گو تا ره بری تو %~% که در دیدار کل پیغمبری تو # 14 چنانش مدح کردی در دو عالم %~% که تا بنمایمت دیدار مردم # 15 چنینش مدح گو تا رخ نماید %~% ترامانند من پاسخ نماید # 16 چنینش مدح گو تا شاه عشاق %~% ترا اینجا کند دلخواه عشاق # 17 چنینش مدح گو گر سالکی تو %~% که بنماید ترا صدهالکی تو # 18 چنینش مدح گو چون من درین دار %~% که گرداند ترا از خود خبردار # 19 چنینش مدح گو تا با او اینجا %~% ترا در جان درینجا گاه پیدا # 20 اباتست این زمان ای شیخ احمد %~% ترا بنمود منصور و مؤید # 21 اباتست این زمان در کوی عالم %~% رسانیده ترا در سوی عالم # 22 اباتست این زمان گر تو به بینی %~% ورا مانند من صاحب یقینی # 23 اباتست این زمان گر یار خواهی %~% نظر کن رویش ار دلدار خواهی # 24 بجز رویش مبین در عالم خاک %~% که تا باشی تو در هر دو جهان پاک # 25 بجز رویش مبین اینجا تو در تن %~% که گرداند ترا چون ماه روشن # 26 بجز رویش مبین اینجا تو درجان %~% که دیدارت کند اینجای اعیان # 27 بجز رویش مبین اینجای در دید %~% که بنماید عیانت سر توحید # 28 بجز رویش مبین اینجا ز ذرات %~% که گرداند ترا در جملگی ذات # 29 بجز رویش مبین تا در عیانت %~% نماید بیشکی جان و جهانت # 30 بجز رویش مبین گر کاردانی %~% تو میباید که او را یار دانی # 31 تو او را بازدان چون یار کل اوست %~% حقیقت در همه دیدار کل اوست # 32 تو او را باز بین اینجا حقیقت %~% مرو بیرون تو از ms069 سر شریعت # 33 ترا یکسان کند در وصل اینجا %~% نماید دید خود در اصل اینجا # 34 ز دیدش برخور اینجا همچو مردان %~% رخ از آثار شرع او مگردان # 35 ز دیدش هر که در اینجا یقین شد %~% چو منصور اندر اینجا پیش بین شد # 36 از آن من پیش بین واصلانم %~% که جز او در اناالحق میندانم # 37 از آن من در یقین دیدار دارم %~% که چون او مونس و غمخوار دارم # 38 مرا با شرع او اینجاست اسرار %~% ز شرع او مرا کردست بردار # 39 مرا با شرع او جان در میانست %~% ابا دیدش چه جای دید جانست # 40 مرا با شرع او بسیار راز است %~% که شرع او مرا کل کارساز است # 41 حقیقت شیخ من بسیار گفتم %~% تو یاری من همه با یار گفتم # 42 حقیقت چون تو یاری پس چه جویم %~% تو درجان منی پس باز گویم # 43 یقین بشناس احمد در شریعت %~% که آخر بازدانی از حقیقت # 44 یقین بشناس احمد را ز تقوی %~% که احمد آمده دیدار مولا # 45 بجز او نیست اینجا تا بدانی %~% ورا میزیبد این صاحبقرانی # 46 بجز او نیست اندر هر دو عالم %~% که دمدم میدمد از جان ودل من # 47 وصال او خدا میدان تو ای شیخ %~% که جز حق نیست اندر جسم و جان شیخ # 48 ز هر سری که میگوئی ازو گوی %~% درون جز و کل دیدار او جوی # 49 هر آن سالک که اینجا او عیان دید %~% ازو دید ار ذات جان جان دید # 50 هر آن سالک که خاک درگهش شد %~% به آخر ار نمودی آگهش شد # 51 هر آن سالک که بیند جمله احمد %~% شود در عشق منصور و مؤید # 52 در او زن اگر مرد رهی تو %~% اگر از دیدش اینجا آگهی تو # 53 محمد حق شناس ای سالک اینجا %~% که تا بینی مر او را هالک اینجا # 54 چو منصور است دیدار ms070 محمد %~% ز عشقش رفته بردار محمد # 55 تو گر شیخا دم بسیار گوئی %~% در این منزل تو دید یارجوئی # 56 بجز احمد در کس را مزن باز %~% ز احمد گرد اینجاگه سرافراز # 57 سرافرازت کند گر در ره او %~% چو من باشی حقیقت آگه او # 58 ازو آگاه شو گر یار خواهی %~% ورا میبین اگر دیدار خواهی # 59 همه دیدار پاک مصطفایست %~% از آن عالم پر از نور و ضیایست # 60 دو عالم پر ز نور اوست امروز %~% مرا در جان و دل او هست امروز # 61 درون دل چو خورشید منیر است %~% مرا در پایداری دستگیر است # 62 درون دل نموده عین دیدار %~% مرا آورده اینجاگه بگفتار # 63 ویم گفتار در عین زبانست %~% ویم اسرار در شرح و بیانست # 64 زنم بیخود درینجاگه اناالحق %~% ازو گفتم بر تو سر مطلق # 65 حقیقت مصطفی دانم خدا را %~% درون خویش بیچون و چرا را # 66 دلم در واصلی بهره ازو یافت %~% ز دیدش هرچه دیداینجا نکو یافت # 67 دلم در واصلی او نهان شد %~% در او گم گشت و آنجاجان جان شد # 68 دلم در واصلی یکتای اویست %~% از آن در جز و کلی جای اویست # 69 همه جائیست اینجا حاضر ماه %~% ز سر جملگی او هست آگاه # 70 درون جمله اشیا نگر تو %~% حقیقت نور او بین سر بسر تو # 71 سراسر نور اودارد جهان بین %~% درون جان و دل بگشا جهان بین # 72 بچشم دل ببین نی چشم صورت %~% که نور اوست جان اندر حضورت # 73 بچشم دل ببین دیدارش اینجا %~% حقیقت جملگی اسرارش اینجا # 74 بچشم دل نظر کن ذات پاکش %~% عیان گشته در این اسرار خاکش # 75 بچشم دل ببین و کن نظر باز %~% که بنموده ترا انجام و آغاز # 76 خبر کردت ندانستی تو او را %~% از آن افتاده در گفت و گو را # 77 تمامت واصلان در وصل اینجا %~% محمد یافتندش اصل اینجا # 78 وصال ms071 مصطفی اینجا بدیدند %~% از آن پنهانیش پیدا بدیدند # 79 وصال احمد ایشان را خبر کرد %~% شدند اندر ره شرعش همه فرد # 80 اگر مرد رهی با درد اوباش %~% در اینجا از دل و جان مرد اوباش # 81 اگر با درد او آئی دوائی %~% در آنجا دم زنی اندر خدایی # 82 ترا تا درد او نبود حقیقت %~% نه بسیاری درو راه شریعت # 83 کجا این سر میسر گردد ای یار %~% کاناالحق گوی از عین الیقین یار # 84 ترا آن لحظه آن آید میسر %~% که آیی از نمود خویش بر در # 85 فنائی در بقائی باز بینی %~% یقین انجام با آغاز بینی # 86 از اول پاکی راهست تقوی %~% ز بعد دید تقوی عین مولا # 87 درین ره پاکبازان پاکبازند %~% برو جان را درین ره پاک بازند # 88 درین ره پاکبازان گوی بردند %~% که از بود وجود خود بمردند # 89 درین ره پاکبازان راه دیدند %~% حقیقت خویشتن بردار دیدند # 90 درین ره پاکبازان محرمانند %~% که جز جانان ز عالم میندانند # 91 درین ره پاکبازان ذات گشتند %~% بری از جمله ذرات گشتند # 92 درین ره پاکبازان دید دیدند %~% که در پاکی سوی منزل رسیدند # 93 درین ره پاکبازی کرد منصور %~% چنین کاری نه بازی کرد منصور # 94 درین ره پاکبازی کرد و جانداد %~% ز جانان داد تا درد ار جان داد # 95 درین ره پاکبازی زاد راهست %~% پس آنگه در میان دیدار شاهست # 96 درین ره پاکبازی کن که رستی %~% درون پرده جانان نشستی # 97 درین ره پاکبازی کن که ذاتی %~% گمان کم کن که در عین حیاتی # 98 چو کردی پاکبازی در بر شاه %~% کند ز اسرار کل آن جات آگاه # 99 براه پاکبازان زن قدم تو %~% که ناگه خود به بینی درحرم تو # 100 براه پاکبازارن رو که توفیق %~% ترا باشد وز آن بینی تو توفیق # 101 اگر تو پاکباز آئی درین راه %~% چو ما بیشک رسی نزدیک آن شاه # 102 اگر ms072 در پاکبازی سر ببازی %~% مثال انبیا سر برفرازی # 103 از آن در پاکبازی سرفرازم %~% که از کون و مکان من بینیازم # 104 دم پاکان زدم در آشنائی %~% در اینجا یافتم دید خدائی # 105 دم پاکان زدم تا کل شدم من %~% حقیقت در حقیقت کل بدم من # 106 از آنم کل که اندر پاکبازی %~% برفتم بر سر عشق مجازی # 107 مرا در عشق کل شرح و بیانست %~% به هر لحظه هزاران داستان است # 108 مرا در عشقبازی پاکبازیست %~% از آن ذاتم حقیقت بینیازیست # 109 چو ساقی ازل با ماست امروز %~% درین جام دلم پیداست امروز # 110 چو ساقی ازل دادست این جام %~% ازین مستی همی بینم سرانجام ~~PageV01P17 # 1 چو ساقی ازل جامی مرا داد %~% درم از بود خود اینجام بگشاد # 2 چو ساقی ازل عین عیان است %~% نشانش در نشان بینشانست # 3 چو ساقی دمبدم در جان نمودار %~% کند کردم بسر عشق دیدار # 4 مرا ساقی درون جانست بنگر %~% دمادم میدهد نقلم ز ساغر # 5 از آن ساغر که دل طاقت ندارد %~% بجز منصور این طاقت نیارد # 6 چه جامی آن کزین نه کاسه چرخ %~% در اینجاگاه آورده است در چرخ # 7 فلک بوئی از آن مییافت اینجا %~% بسر پیوسته گردیده است اینجا # 8 از آن میگردمی شیخا بنوشی %~% تو این نه خرقه ازرق بپوشی # 9 بساقی بخش اندر آخر کار %~% چو گردی از رخ ساقی خبردار # 10 میی عشق اندر اینجانوش کن شیخ %~% ز عشقش جان و دل بیهوش کن شیخ # 11 میی در کش که منصور آن کشیدست %~% جمال یار درآنمی بدیداست # 12 میی درکش که آنجا گه حلال است %~% از آن منصور در عین وصال است # 13 میی درکش که تا جانان به بینی %~% نگار خویشتن آسان به بینی # 14 میی درکش که جانت زنده گردد %~% بساط هستی اینجا در نوردد # 15 میی در کش که در مستی درآئی %~% در آنمستی زنی دم از خدائی # 16 میی درکش ms073 که بینی عین دیدار %~% حقیقت جسم آید ناپدیدار # 17 از آنمی خور که من خوردستم ای شیخ %~% بسوی یار ره بردستم ای شیخ # 18 از آنمی خور که بودت بود گردد %~% سراپایت بکل معبود گردد # 19 از آن می خور که گردی در زمان ذات %~% اناالحق میزنی بر جمله ذرات # 20 در آن می زن اناالحق همچو من تو %~% عیان خویش را در تن بتن تو # 21 در آن می زن اناالحق بردریار %~% که کل بینی عنایت لیس فی الدار # 22 در آن می زن اناالحق همچو حلاج %~% تو بر فرق سپهر آئی بر آن تاج # 23 از آن می خوردهام شیخی گزین من %~% حقیقت دوست دیدستم یقین من # 24 از آن می خوردهام از دست جانان %~% از آنم این چنین من مست جانان # 25 از آن می خوردهام در عز و در ناز %~% که دیدستم رخ دلدار خود باز # 26 از آن می خوردهام بیخویشتن من %~% که خورشید ستم اندر ذات روشن ~~PageV01P18 # 1 چنان مستم کنون در روی ساقی %~% که درمستی نخواهم ماند باقی # 2 چنان مستم که پای از سر ندانم %~% بجز ساقی در این رهبر ندانم # 3 چنان مستم که ساقی پیش بینم %~% ولیکن دید ساقی خویش بینم # 4 چنان مستم درینجان فنا من %~% که میبینم همه عین بقا من # 5 ز مستی در همه کون و مکانم %~% اناالحق میزند عین العیانم # 6 حقیقت شیخ ازین می باز خور تو %~% گذر کن بعد از این از ماه و خور تو # 7 حقیقت شیخ ازین یک جرعه کن نوش %~% بجز او جملگی گردد فراموش # 8 حقیقت شیخ از این جرعه خبردار %~% که در مستی به بینی روی دلدار # 9 منم مست و شده ازدست اینجا %~% از آنم جام بشکسته است اینجا # 10 بده جامی دگر ساقی به از این %~% نه جای تلخ جای خوب و شیرین # 11 اگر من جام بشکستم تو جامی %~% دگر ده تا بیابم زود ms074 نامی # 12 اگر من جام بشکستم دراینجا %~% تو جامی ده در اینجا گه مصفا # 13 اگر من جام بشکستم حقیقت %~% درون جام دیدم دید دیدت # 14 درون جام میبینم ترا من %~% کشیدم از تو پر جور و جفا من # 15 درون جام میبینم رخ تو %~% همی بینم ز جام فرخ تو # 16 توی جانا اناالحق گوی ما را %~% که گردان کرده چونگوی ما را # 17 توی جانا درون جان نهانی %~% اناالحق میزنی باقی تو دانی # 18 ز مستی شیخ ما را دار معذور %~% که طاقت طاق شد درجان منصور # 19 ز مستی شیخ هستی یافتستم %~% یقین جانان ز مستی یافتستم # 20 ز مستی شیخ من عین عیانم %~% از آن اندر نشان بینشانم # 21 زمستی در صفاتم بیشکی ذات %~% ز ذاتم مست کرده جمله ذرات # 22 همه ذرات من از مستی عشق %~% اناالحق میزنند از هستی عشق # 23 همه ذرات من از روی جانان %~% بماندستند مست روی جانان # 24 همه ذرات من اینجا عیانند %~% ازین مستی حقیقت جان جانند # 25 همه ذرات من درتست اعیان %~% نخواهد ماند یاد دوست پنهان # 26 از آن جرعه که ساقی داد بشکست %~% حقیقت نیست شد دیگر شده هست # 27 دمادم جام خواهم خورد اینجا %~% که ازمستی بمانده فرد اینجا # 28 دمادم جام خواهم من از این خورد %~% که خواهم بود دائم در جهان فرد # 29 دمادم جام خواهم خورد معنی %~% کزین جامم بکل دیدار مولا # 30 دمادم نوش خواهم کرد این جام %~% که میبینم در او آغاز و انجام # 31 نظرکن هان و جام آخر به بینم %~% که به آمد ز جام اولینم # 32 ز ساقی مر مرا جام است اینجا %~% ز ساقی مر مرا کامست در کام # 33 چو کام دل ز ساقی یافتستم %~% در اینجا خویش باقی یافتستم # 34 بخواهد خواند آخر تا ابد من %~% حقیقت فارغ از هر نیک و بد من # 35 نخواهم ماند اینجا گاه باقی %~% ولکین مینخواهد ریخت ساقی ms075 # 36 درین حیرت که منصور است سرمست %~% نگاهی میکند اندر سرمست # 37 بدست یار دست خویش بیند %~% حقیقت جام می در پیش بیند # 38 چنان درپاکی او مست آمد %~% که دست یارش اندر دست آمد # 39 چو من از روی جانان زار و مستم %~% بت خود در بر جانان شکستم # 40 بت من لاجرم بشکست و جان شد %~% حقیقت بت پرست اینجا عیان شد # 41 بت ما لاجرم بشکست دلدار %~% پس آنگه بت پرست آمد پدیدار # 42 چنان مستم که بت بشکسته بینم %~% حقیقت خویش را پیوسته بینم # 43 منم شیخا حقیقت بت شکسته %~% ز ننگ و نام دنیا باز رسته # 44 درین معنی منم هشیار معنی %~% قلندروار اندر دار دنیا # 45 قلندر در جهان منصور آمد %~% که از جان و جهان او دور آمد # 46 چو رخت افکندهام این لحظه بر در %~% از آنم در ره معنی قلندر # 47 قلندر وار اینجا پاکبازم %~% که در پاکی حقیقت پاکبازم # 48 میان پاکبازان در خرابات %~% گذشتم من ز تقلید خرافات # 49 میان پاکبازان رند و مستم %~% کزو گردم حقیقت هر چه هستم # 50 خرابات فنادان و درو رو %~% ز من این نکتههای بکر بشنو # 51 اگر خواهی شدن سوی خرابات %~% نمیگنجد در اینجا عین طامات # 52 اگر خواهی شدن جان بر کف دست %~% نه دلدار چون گردی تو سرمست # 53 بجانی جرعه اینجا بجز تو %~% اگر میشایدت کلی بخور تو # 54 بصد جان جرعه اینجا فروشند %~% همه تقلید اینجا چون بپوشند # 55 در آن خمخانه کان منصور دیده است %~% که غمهاراسرار نور دیده است # 56 اگر راهت دهند آنجا حقیقت %~% نگنجد اندر آنجا گه طبیعت # 57 در آن خمخانه چون رفتی فنا شو %~% ز بود خویش آنگه آشنا شو # 58 چو ساقی اندر آن خمخانه بینی %~% تو عقل و دین و دل دیوانه بینی # 59 بجز از دست ساقی می مخور باز %~% که گرداند ترا ساقی سرافراز # 60 ز دست ساقی ms076 ار جامی بنوشی %~% زمانی تن زن آنجا درخموشی # 61 خموشی کن مرو بیرون ز خود تو %~% وگر نه میبریزی خون خود تو # 62 در آن خمخانه بنگر جمله عشاق %~% که ایشان گشته ازمستی می طاق # 63 در آن خمخانه بنگر سالکان را %~% فداکردی بکلی جسم و جان را # 64 در آن خمخانه بنگر واصل ای یار %~% یقین منصور آنجا واصل یار # 65 چو منصور است ساقی بسکه باشد %~% بجز او اندر اینجاگه چه باشد # 66 میی دارد در آن خمخانه عشق %~% که بیشک آن خورد دیوانه عشق # 67 میی دارد که گر خوردی نمیری %~% اگر تو خود گدا یا شاه و میری # 68 میی دارد که جان بخش حیاتست %~% در آن می بیشکی دیدار ذاتست # 69 میی کان هر که خورد از خود برون شد %~% اگر عاقل بود عین جنون شد # 70 میی کان هر که خورد از دید معنی %~% برون تا زد ز جان دردید معنی # 71 میی کان هر که خورد از عین دیدار %~% شود از هر دوعالم ناپدیدار # 72 میی کان هر که خورد از لاعیان شد %~% ولی در صورت اینجاگه عیان شد # 73 میی کان هر که خورد از گفت و گو رست %~% بماند تا ابد اینجایگه مست # 74 میی کان هر که خورد از خود فناشد %~% پس آنگه در فنا دید خدا شد # 75 میی کان هر که خورد اینجای الحق %~% زند مانند من هم او اناالحق # 76 حقیقت هر که را این آرزویست %~% درین معنی چه جای گفت و گویست # 77 در اینجا گفتگو گر میکنی باز %~% درون شو تا به بینی ای سرافراز ~~PageV01P19 # 1 چنین میدان اگر صاحب یقینی %~% که خود اینجای روی خویش بینی # 2 اگر داری سر آن کاندر اینجا %~% که بازی هم تن و هم جان در اینجا # 3 قدم در نه اگر جان تو شادست %~% که بی ساقی در اینجا در گشاد است # 4 چو رفتی خرقه صورت گرو ms077 کن %~% یقین جان کهن اینجا گرو کن # 5 گرو کن خرقه تا ساقی حقیقت %~% بگرداند ترا باقی حقیقت # 6 گرو کن خرقه و تسبیح اینجا %~% که پیش آرد ترا جان مصفا # 7 بیک جامت کند اینجایگه مست %~% مده زنهار اینجا گاه ازدست # 8 بیک جامت کند از خویشتن دور %~% شود سر تا قدم نور علی نور # 9 بیک جامت کند سرمست اسرار %~% برو آنگاه بیخود بر سر دار # 10 بیک جامت کند از خویشتن گم %~% تو باشی جوهری در عین قلزم # 11 بیک جامت کند اینجا یقین ذات %~% صفات خویش بینی عین ذرات # 12 بیک جامت کند عین خرابی %~% تو جانان بینی و خود را نیابی # 13 بیک جامت کند رسوا حقیقت %~% شوی از جان جان شیدا حقیقت # 14 بیک جام دگر خود را گرو کن %~% نگه کن جام آن سر بیسر و بن # 15 رخ معشوق در جانت عیان بین %~% نشان درجام و او را بی نشان بین # 16 رخ معشوقه اندر جام بنگر %~% از او آغاز تا انجام بنگر # 17 زمانی صبر کن در عین مستی %~% مکن زنهار یکدم خودپرستی # 18 زمانی صبر کن تا صاف گردی %~% نمود عین و نون و کاف گردی # 19 زمانی صبر کن تو پای میدار %~% که آن حضرت نماید عین دیدار # 20 زمانی صبر کن میگویمت من %~% که مر جام مئی بینی تو روشن # 21 چو روشن بینی آنجا گاه یک جام %~% ز شوق دوست آن را ریز در کام # 22 بناکامی بنوش و کام برگیر %~% بقدر ار میتوانی جام برگیر # 23 حقیقت هر کسی بر قدر خود باز %~% تواند دید اینجا گاه این راز # 24 چو خوردی از می آخر در آخر %~% جمال یار خود بینی بظاهر # 25 چو خوردی یار بینی در درونت %~% در آن مستی بود او رهنمونت # 26 چو خوردی یار بینی در تن و دل %~% از آنت او کند در جانت واصل # 27 چو خوردی از عیانش ms078 وصل بینی %~% تو خود را در تمامت وصل بینی # 28 چوخوردی یار گردی در همه ذات %~% یکی بینی عیانی جمله ذرات # 29 چو خوردی بازبینی خویشتن تو %~% ولیکن مینبینی جان و تن تو # 30 چو خوردی صبر کن اندر بریار %~% که تا یابی تو خود را در بر یار # 31 حقیقت بیخودی این سر نماید %~% ترا این سر کل ظاهر نماید # 32 حقیقت بیخودی تو حضور است %~% وگرنه درخودی عین نفور است # 33 حقیقت بیخودی دان سر اسرار %~% ورگرنه در خودی مانی گرفتار # 34 کمال بیخودی وصل است بنگر %~% مر این معنی ما اصل است بنگر # 35 کمال بیخودی اکسیر ذاتست %~% در این معنی چو سالک رانجاتست # 36 اگر بیخود شوی این سر بدانی %~% ز پنهانی خود ظاهر بمانی # 37 اگر بیخود شوی زینمی که گفتم %~% نمایم بیشکی راز نهفتم # 38 اگربیخود شوی با او بمانی %~% بجز او در همه عالم ندانی # 39 اگر بیخود شوی او خود بماند %~% بجز واصل در این معنی نداند # 40 که اندر بیخودی درمان عشق است %~% کسی داند که در فرمان عشق است # 41 چو در فرمان عشق آئی فنا گرد %~% ولی باید که باشی صاحب درد # 42 چو در فرمان عشق آیی بمعنی %~% تو باشی آنگهش دیدار مولی # 43 چو در فرمان عشق آئی به بین خود %~% بجز عین الیقین اندر یقین خود # 44 چو در فرمان عشق آئی برستی %~% همه معشوق خود بینی و رستی # 45 چو در فرمان عشق آیی حقیقت %~% شود باقی ترا عین طبیعت # 46 توی معشوق و عاشق در میانه %~% یکی باشند صورت در میانه # 47 یکی باشند هر سه اندر این راه %~% نباشد هیچ چیزی جز رخ شاه # 48 یکی باشید سه دیدار کرده %~% به بینی خویشتن بردار کرده # 49 چه دانی شیخ کاین معنی چگونه است %~% که ازعقل این معانی کل برونست # 50 نیارد عقل بردن ره در این سر %~% کجا این سرو را گردد بظاهر ms079 # 51 نیارد عقل پی بردن درین راز %~% وگرنه پرده کی آید دگر باز # 52 چو گردد محو عشق آید پدیدار %~% حقیقت عشق را گردد خریدار # 53 فنا باقیست گر تو راه بینی %~% فنا بنگر که بیشک راه بینی # 54 فنا باقیست مردان جمله دانند %~% که جز عین بقا آن را ندانند # 55 فنا باقیست گر گردی فنا تو %~% خدا گردی و گردی در بقا تو # 56 فنا باقیست کلی در بقایش %~% بقا بینند آنگه در بقایش # 57 در اینجا باش در عین فنایت %~% خدا را مینگر عین بقایت # 58 ز ناگه عین مستی شور آرد %~% ترا در عین مستی زور آرد # 59 در آن شور ار شوی بیدار باری %~% چنین بنگر حقیقت مردکاری # 60 در آن شور ار شوی آگاه معنی %~% تو باشی در حقیقت شاه معنی # 61 در آن شور ارشوی از خود برون تو %~% یکی بینی حقیقت کاف و نون تو # 62 در آن شور ار شوی آگاه در دین %~% یقین گردی تو اندر عین تحسین # 63 در آن شورت یکی آید پدیدار %~% خدایت بیشکی آید پدیدار # 64 در آن شورت در آن یکی نماید %~% ترا از بود خود اندر رباید # 65 همه مردان چو در اینجا رسیدند %~% بجز حق هیچ اندر خود ندیدند # 66 همه مردان در اینجا گه شده کل %~% فغان کردند از کل همچو بلبل # 67 همه مردان در اینجا دردم لا %~% حقیقت محو گشته بر دم لا # 68 حقیقت شیخ در این معنی عشق %~% یکی بوده است او را هستی عشق # 69 یقین خوانند آنرا سالکان ذات %~% که اعیانست اندر نور ذرات # 70 که بیند آنکه او باشد حقیقت %~% عیان هم ذات بشنو از شریعت # 71 اگر تو دم زنی اینجایگه تو %~% بریزد خون شهت اینجا گه تو # 72 در آن مستی حقیقت در نظر هست %~% کسی کو را ردر این معنی خبر هست # 73 از آن اولش لطفست آخر %~% دگر قهر است اگر ms080 بینی تو ظاهر # 74 ولیکن در شریعت این دو خوانند %~% ولیکن سالکان جز یک ندانند # 75 حقیقت لطف و قهرش در یکی دان %~% تو لطف و قهر ذاتش بیشکی دان # 76 چو لطف و قهر او یکسانست با هم %~% چرا باید ترا خوردن درین غم # 77 ز لطف و قهر جانان شاد میباش %~% چو منصور از جهان آزاد میباش # 78 ز لطف و قهر جانان در یکی شو %~% مکن سستی و آخر پیش بین شو # 79 شراب قهر خواهی خورد ناچار %~% چنین خواهد بدن در آخر کار # 80 سرانجام همه عالم چنین است %~% کسی داند که در عین الیقین است # 81 سرانجامت چنین خواهد بدن شیخ %~% در آخر کل یقین خواهد بدن شیخ # 82 چنین خواهد بدن در آخر کار %~% ولی در مرگ باشد عین دیدار # 83 کسانی کاندرین دار فنایند %~% بصورت نقش زهدی مینمایند # 84 از این معنی کجا آگاه گردند %~% ولیکن گرد دید شاه گردند # 85 بمیر از خویش تا باقی بمانی %~% نظر در منظر ساقی بمانی # 86 بمیر از خویش اگر تو مرد راهی %~% که اندر مرگ یابی هرچه خواهی # 87 بمیر از خویش تا یابی بقایت %~% که در مردن بیابی کل لقایت # 88 بمیر از خویش و نقش از عشق بردار %~% طمع ازدید نقش خویش بردار # 89 بمیر از خویش تا زنده بمانی %~% یقین یابی لقای جاودانی # 90 بمیر ای شیخ پیش از مردان خویش %~% حجاب صورتت بردار از پیش # 91 بمیر از خویش و بنگر جان جانت %~% که جان جان کند کلی عیانت # 92 بمیر از خویش شیخ وذات شو تو %~% عیان جمله ذرات شو تو # 93 بمیر از خویش شیخا حق ببین هان %~% حیات اینجاست در عین الیقین هان # 94 چو میخوردی بمیر از خویش اینجا %~% که بینی جملگی در خویش اینجا # 95 کسانی کین می دلدار خوردند %~% در آن مستی بر دلدار مردند # 96 کسی کین می خورد از خود بمیرد %~% حقیقت دان ms081 که هرگز مینمیرد # 97 بسی خوردند نیمی از کف دوست %~% برون رفتند کل از کسووت دوست # 98 بسی خوردند و حیرانند اینجا %~% بجز جانان نمیدانند اینجا # 99 بسی خوردند و در عین حیاتند %~% نیارم گفت اگر وی در مماتند # 100 بسی خوردند و رفتند از میانه %~% رسیده درحیات جاودانه # 101 بسی خوردند و آگاهند از شاه %~% حقیقت شاه میخواهند از شاه # 102 بسی خوردند و در عین وصالاند %~% ز زخم تیغ تیز اینجا ننالند # 103 بسی خوردند ازین می شیخ عالم %~% ولی چون من که زد اینجایگه دم # 104 بسی خوردند تا دیدند رویم %~% یقین امروز اندر گفت و گویم # 105 همه زین جام می با بهره هستند %~% کسانی مست و دیگر نیم مستند # 106 کسی باید که این می را بنوشد %~% که همچون من بجان و دل بکوشد # 107 یکی گردد در این بازار معنی %~% اناالحق گوید او بردار معنی # 108 یکی باید که چون من در میان او %~% دمد در عین مستی جان عیان او # 109 بصد جان من خریدم جان جانان %~% از آن دیدم حقیقت جام جانان # 110 بصد جان من خریدستم یکی جام %~% که تا جامم شکست اندر سرانجام # 111 ز جام آخرم کن مست ساقی %~% مرا داد و در آنم کرد باقی # 112 مرا جامی از آن خمخانه آورد %~% حقیقت نوش کردم از سر درد # 113 چو کردم نوش بیرون یافتم خود %~% شدم فارغ یقین از نیک و از بد # 114 چو کردم نوش جامی بود پرنوش %~% بجز ساقی جهان کردم فراموش # 115 چو کردم نوش آن جام همایون %~% حقیقت یافتم عالم دگرگون # 116 به آخر چون مکان کون گشتم %~% حقیقت صد هزاران لون گشتم # 117 نمود خویش دیدم جمله اشیا %~% حقیقت آمدم در جمله پیدا # 118 همه خود دیدم و ذات خداوند %~% مرا با ذات بود اینجای پیوند # 119 ابا دلدار آنجا راز گفتم %~% ز هر شرحی ابا او بازگفتم # 120 نیارم وصف کردن ms082 کین دراز است %~% که این معنی نه از عین مجاز است # 121 نیارم وصف کردن این بیکبار %~% ولیکن تو ز هر معنی خبردار # 122 دمادم سر معنی آشکار است %~% ز معنی راز پنهان آشکار است # 123 چو شیخ این جام عین وصل آمد %~% نمودم در یکی در اصل آمد # 124 نظر کردم بجانان بود جانم %~% تنم بد آشکارا و نهانم # 125 نظر کردیم جانان بود منصور %~% ولی پیدا و پنهان بود منصور # 126 ز پیدائی چنان یکتا نمودم %~% که چشم عقل و دل شیدا نمودم # 127 نبود و بود گشتم درمیان من %~% نظر کردم همه کون و مکان من # 128 یکی دیدم وجود خویشتن من %~% از آن کردم سجود خویشتن من # 129 از اول بود هستی آخر کار %~% اناالحق گفت جانانم بیکبار # 130 رخم بنمود تا شیدا بماندم %~% من اندر عقل ناپیدا بماندم # 131 نه عقلم بود اندر سر جانان %~% اناالحق گفت و بنمودم بدینسان # 132 بعقل این راز شیخا کس نیابد %~% مگر آنکو خود آید عشق یابد # 133 اگر نه از عشق بودی رهبر اینجا %~% کجا بگشود می من بی در اینجا ~~PageV01P20 # 1 دو جوهر دان تو عقل وعشق در خود %~% ولیکن عقل بیند نیک یابد # 2 ازین هر دو اگر آگاه گردی %~% یقین دانم که تو در راه مردی # 3 دو جوهر دان و مر این هر دو بشناس %~% پس آنگه تو ز نیک و بد بمهراس # 4 دو جوهر دان تو اندر کام بیچون %~% که بنمودند رخ در کاف و در نون # 5 حقیقت عقل ترسان است در خویش %~% در اینجا پردهها آورده در پیش # 6 چنان ترسانست اینجا عقل بدفعل %~% نیاساید دمی از قال و از قل # 7 جهان ترسان بود از بود خود او %~% ندیده در عیان معبود خود او # 8 شب و روز است او از خوف مانده %~% دمادم میشود از عشق رانده # 9 نیارد راه بردن در سوی شاه %~% نباشد همچو عشق از ms083 یار آگاه # 10 ندارد آگهی از ذات بیچون %~% که او از خویش افتادست بیرون # 11 اگرچه صد هزاران راز داند %~% نمود خود کجا او باز داند # 12 بمانده قید در عقل است اینجا %~% همیشه مانده در نقل است اینجا # 13 چنان در نقل و تقلید است مانده %~% بسی رو کرده اندر ره بمانده # 14 درین دار فنا خوش مست وناخوش %~% دمادم میشود در عشق سرکش # 15 دمادم معرفت میگوید از یار %~% که خود را در میان آرد پدیدار # 16 دو پای او یقین درچه بمانده %~% بسی رو کرده اندر ره بمانده # 17 اگرچه اول خلق آفریده است %~% ولیکن ذات جانانش ندیدهست # 18 ز وصلش گاهگاهی بهره بخشد %~% دمادم مرد را هم زهره بخشد # 19 که در عرفان چنان دم میزند او %~% همیخواهند که عشقش بشکند او # 20 سخن از دید آرد در میانه %~% دمادم آورد در کل بهانه # 21 نیارد کرد شرمی کان عیان است %~% اگرچه دایما اندر بیان است # 22 ولکین او زقرآن وز اخبار %~% بسی گوید حقیقت سر اسرار # 23 چو از قرآن حقیقت راز گوید %~% ز سر دوست اینجا باز گوید # 24 بقدر فهم در قرآن نظاره %~% کند آخر ندارد هیچ چاره # 25 بکنه ذات قرآن کی رسد او %~% ولیکن آیت آیت بنگرد او # 26 طلبکار است میجوید حقیقت %~% بمانده باز عقل اندر شریعت # 27 اگر بگشایدش در آخر کار %~% ورا از عشق راز آید پدیدار # 28 ز قرآن گر برد ره عقل در کل %~% برون آید یقین از رنج و از ذل # 29 ز قرآن گر برد ره سوی جانان %~% یکی بیند همه در کوی جانان # 30 ز قرآن گر برد ره در عیانش %~% یکی باشد همه شرح و بیانش # 31 ز قرآن ره برد گر سوی آن دوست %~% برون آید ز مغز ای دوست در پوست # 32 ز قرآن گر برد ره در خدائی %~% ابا عشقش بود کل آشنائی # 33 ز شرح عقل گفتستیم بسیار ms084 %~% مرا مقصود باشد دیدن یار # 34 ز شرح عشق هر دم باز گویم %~% نه از یک نوع صد گون راز گویم ~~PageV01P21 # 1 اگرچه سالک خوب ظریف است %~% دمادم در همه کاری لطیف است # 2 نظام عالم از عقلست تحقیق %~% کسی کز عقل اینجا یافت توفیق # 3 هدایت یابد اندر آخر کار %~% درو اسرار جان آید پدیدار # 4 ممان در عقل گر تو مرد راهی %~% وگرنه اندرین منزل بکاهی # 5 ممان در عقل خود با عشق میباش %~% که در اینجا نماید عشق نقاش # 6 حقیقت عشق اینجا گه سفر کرد %~% چو باز آمد همه زیر و زبر کرد # 7 حقیقت خانه عقل اندر اینجا %~% نگیرد لیک او با نقل اینجا # 8 چوباز آمد خرابی کرد آخر %~% که شد اسرارش اینجاگاه ظاهر # 9 اگرچه خانه بردار است در عشق %~% کند در نقل در پیوستگی عشق # 10 چو عشق خانه آمد در خرابی %~% ز بیت او بتابد آفتابی # 11 شود روشن بنور عشق اینجا %~% ابا عشق آید اندر وصل یکتا # 12 یکی گردد بنور عشق جانان %~% شود در عشق اینجا گاه پنهان # 13 چو روشن گردد او دلدار گردد %~% ز دید و بود خود بیزار گردد # 14 حقیقت وصلش اندر پاکبازیست %~% چنین اسرارها اینجا نه بازیست # 15 تو اندر عشق شو محو هوالله %~% دمی زن هر زمان در ما سوی الله # 16 چه کردی جام وحدت نوش بیعقل %~% مکن زنهار از تقلید ما نقل # 17 زمانی بیعیان اینجا چه باشی %~% ابی عین العیان اینجا چه باشی # 18 در ایمان کوش اندر جام مستی %~% چو بشکستی ز خویشت باز رستی # 19 تو تا با خویش باشی حق نیابی %~% شود مطلق که حق مطلق نیابی # 20 تو تا با خویش باشی در میانه %~% کجا بینی خدائی جاودانه # 21 برون از تست هم با تست بنگر %~% درین اسرار فهمی آر و بنگر # 22 برون ذات هم با تست جانان %~% یقین دیدار او بنگر ز پنهان # 23 ms085 برون از تست هم با تست دلدار %~% همو کرد آمدت از خود خبردار # 24 برون از تست هم با تست معشوق %~% ترا از خود بباید جست معشوق # 25 برون از تست هم با تست الحق %~% خداوندت زند در خود اناالحق # 26 برون هستیی خود را نظر کن %~% همه ذرات ازین هستی خبر کن # 27 ازین هستی که باشی رواز اینجا %~% چو اندر عین کل داری خور اینجا # 28 ازین هستی که داری برخور ای دوست %~% که هستی برتر از ماه و خور ای ~~دوست # 29 ازین مستی که داری شاد میباش %~% ز جزو و کل به کل آزاد میباش # 30 ازین مستی که داری روی او بین %~% همه از روی او اینجا نکو بین # 31 تو هستی این زمان در جسم و جانت %~% نظر کن هستی کون و مکانت # 32 تو مستی این زمان بنگر رخ یار %~% حقیقت عمر خود ضایع بمگذار # 33 مکن ضایع تو اینجا زندگانی %~% که تا قدر خود اینجا گه بدانی # 34 بدان قدر خود اینجا همچو مردان %~% رخ از عشق کل اینجا برمگردان # 35 بدان قدر خود اینجا گه چو عشاق %~% که هستی جوهری در جزو و کل طاق # 36 چوداری اندر اینجا قربت یار %~% اگر ای جان توهستی سر هر کار # 37 بدان قدر خود اینجا همچو منصور %~% تو نزدیک شهی چه میروی دور # 38 تو از نزدیکیان شاه هستی %~% حقیقت از یقین آگاه هستی # 39 از آگاهی در اینجا گاه برخور %~% تو محبوب شهی از شاه برخور # 40 تو برخور این زمان از شاه اینجا %~% که گرداند ترا آگاه اینجا # 41 تو برخور این زمان از وصل امروز %~% که بیشک داری اینجا اصل امروز # 42 چو در خمخانه عشقی فتاده %~% بماندستی عیانی هست باده # 43 بمستی راست ناید دیدن دوست %~% که خوانندت همه اهل دلان پوست # 44 دمی مستی خوش است ای شیخ عالم %~% وگرنه مستی اینجا گه دمادم # 45 بنزد عارفان و ms086 پاکبازان %~% ابی مغزی بود اینجا یقین دان # 46 دمادم سر عشق آید پدیدار %~% دمی مستی تو و یک لحظه هشیار # 47 کسانی کاندرین ره مست اویند %~% از آن در مستی کل هست اویند # 48 که قدر خویش میدانند اینجا %~% همه از پیش میدانند اینجا # 49 حقیقت پیش بینی واصلی است %~% ورنه بیجنون بیحاصلی است # 50 دمی در بیش بینی راهبر تو %~% مرو از بود خود اینجا بدر تو # 51 چو بیرون و درون دیدار جانست %~% ترا اندر درون عین عیانست # 52 چو میخوردی ز خود بیرون مشو تو %~% مر این اسرار کل نیکو شنو تو # 53 درونت با برون هر دو یکی کن %~% نمود خویش اعیان بیشکی کن # 54 که با عشقت در اینجا راز باشد %~% کسی باید که او دمساز باشد # 55 که سر عشق اینجا گه بداند %~% یقین پنهانی از پیدا بداند # 56 اگر مرد رهی او را چنین بین %~% تو عقل و عشق اینجا پیش بین بین # 57 دو جوهر با یکی ذاتست در تو %~% عیان در عین ذراتست در تو # 58 دو جوهر با تو اینجا هم جلیساند %~% بمانده اندرین نفس خسیساند # 59 دو جوهر با تو اینجا در حقیقت %~% یکی با ذات دیگر در طبیعت # 60 بر ایشانست سر کار گاهت %~% حقیقت در عیان دیدار شاهت # 61 چو هر دو با تو همراهند اینجا %~% حقیقت هر دو دل خواهند اینجا # 62 نکو گفتیم شرحی و شنیدی %~% یکی دیگر بکلی آن بدیدی # 63 ز سر عقل دانی نیز چندی %~% ز عشقت میدهم ای شیخ پندی # 64 حقیقت عشق ورزاندر مکانت %~% که عشق اینجا بماند جاودانت # 65 نباشد جوهری زیباتر از عشق %~% مبین اینجا حقیقت برتر از عشق # 66 حقیقت عشق مغز بود بوده است %~% که بهر عاشقان اندر نمود است # 67 حقیقت عشق دان دیدار الله %~% که او از کنه ذات اوست آگاه # 68 بود اینجا بجز جانان نهبیند %~% کسی مر عشق را اعیان نه بیند ms087 # 69 از آن گوئی نشانست اندر اینجا %~% حقیقت جان جانست اندر اینجا # 70 حقیقت متصل با ذات باشد %~% عیان جمله ذرات باشد # 71 گهی بر صورت حیوان نماید %~% گهی بیصورت کل جان نماید # 72 گهی باشد حقیقت روشنائی %~% گهی در ظلمت و عین سیاهی # 73 گهی در خویش واحد مینماید %~% گهی مر خویش زاهد مینماید # 74 گهی در ظلمت است و گاه در نور %~% گهی پنهان بود او گاه مشهور # 75 بود کارش همه رندی و مستی %~% گهی در ظلمت و گه بت پرستی # 76 گهی در کعبه باشد در مناجات %~% گهی مستانه و گه در خرابات # 77 ز هر نوعی که میخواهد دگرگون %~% برون او یقین بیچه و چون # 78 درین نیرنگها یکرنگ باشد %~% همه اینجا ورا درجنگ باشد # 79 که داند سر عشق اینجا تمامی %~% گهی درپختگی و گاه خامی # 80 کمال عشق آن دم بازبینی %~% که در یکی تو او را راز بینی # 81 دوئی را اندر اینجا منگر اینجا %~% زدید او حقیقت برخور اینجا # 82 یکی دان سر عشق از مخرج ذات %~% ازو بگشای اینجا گه معمات # 83 حقیقت واصلی پاکیزه ناید %~% که تا مراین معما بر گشاید # 84 نه چندانست وصف عشقبازی %~% که برگیری مر او را تو ببازی # 85 نه چندانست وصف عشق کردن %~% که بتوانی بگلشن راه بردن # 86 نه چندانست وصف عشق اینجا %~% که گردد بر تو اینجا گاه پیدا # 87 نه چندانست وصف او حقیقت %~% که بتوان یافت در عین طبیعت # 88 توانی یافت عشق اینجا به تحقیق %~% گرت معشوق بخشد عین توفق # 89 توانی یافت عشق آنجا با عیان %~% اگر میبگذری از کسوت جان # 90 توانی یافت عشق اینجا بدیدار %~% ار از خویش گردی ناپدیدار # 91 توانی یافت عشق اینجا یقین تو %~% اگر از عشق باشی پیش بین تو # 92 حقیقت عشق منصوری طلب کن %~% چو کاری کرد خواهی با ادب کن # 93 بود عشق آنکه روی دوست بینی %~% همه ms088 یکی چو مغز و پوست بینی # 94 همه یکی نگر اینجایگه دوست %~% حقیقت بود او چه مغز و چه پوست # 95 همه یکی نگر در حضرت ذات %~% چه خورشیدت یکی چه عین ذرات # 96 همه یکی نگر از بود بیچون %~% در این حضرت در آنجایی چه و چون # 97 همه یکی نگر گر کاردانی %~% بجز یکی در این حضرت ندانی # 98 همه یکی است اینجا در حقیقت %~% ولی نادان و وی بیند طبیعت # 99 همه اینجاست یکی در دم یار %~% در اینجا آمده از وی پدیدار # 100 پدیدار است این جمله ز جانان %~% همه در حضرت خورشید تابان # 101 پدیدار است این جمله ز بودی %~% در اینجا جملگی کرده سجودش # 102 پدیدار است این جمله ز الله %~% همه ذرات او اینجای آگاه # 103 یکی ذاتست بنگر لا بالا %~% همه ذرات در خورشید پیدا # 104 چنان منصور در عشق است سرمست %~% که خود شد نیست میبیند بکل هست # 105 چنان در عشق موصوفست منصور %~% که میبیند وجود خود همه نور # 106 چنان در عشق منصور است واصل %~% که عالم جملگی جسم است و او دل # 107 چنان از عشق شاها ناپدیدم %~% که با جانان درین گفت وشنیدم # 108 چنان در عشق شاها زار و مستم %~% که جام پر می اینجاگه شکستم # 109 چنان در عشق شیخا عین ذاتم %~% که جز او نیست در دید صفاتم # 110 چنان در عشق شیخا بود گشتم %~% که در عین العیان معبود گشتم # 111 چنان در عشق شیخا بردبارم %~% که محکوم اندر اینجا نزد یارم # 112 چنان در عشق شاها مست ماندم %~% که در عشقش یقین بیدست ماندم # 113 چنان شیخا سخن ازوصل گویم %~% که جز اصلش حقیقت مینجویم # 114 چنین شیخا فتادستم چنین ز او %~% بخاک پایت اینجا سرنگونسار # 115 که آتش بینم و منصور درهم %~% حقیقت سوز او در من دمادم # 116 دمادم هستم و یک ذره در نیست %~% بر من هست اندر نیست ms089 یکیست # 117 وصال احمدم در جانست پیدا %~% مرا آن ماه و خور تابانست اینجا # 118 محمد رهنمای من در این سر %~% بود کو کرد سرم جمله ظاهر # 119 سراپایم از او در غرق نور است %~% دلم از نور او عین حضور است # 120 حضور و نور من از مصطفایست %~% مرا او در درون جان صفای است # 121 کمالم از محمد در یقین است %~% محمد در درون من یقین است # 122 اگر وصلم نه ازوی باشد ای شیخ %~% یقین کارم نه نیکو باشد ای شیخ # 123 چنان در مهر او مجروح ماندم %~% که جسمم رفت کلی روح ماندم # 124 اناالحق گفتم و جان رفت دیگر %~% همه ذرات من شد در یقین خور # 125 منم خورشید ذرات دو عالم %~% نهاده روی سوی من دمادم # 126 منم خورشید و ذره پای کوبان %~% وصال ما در اینجاگاه جویان # 127 چنان شد مست منصور اندرین راه %~% که میبیند عیان در خویشتن شاه # 128 دمی بیجسم یک دم در وجودم %~% دمی جانم دمی اسرار بودم # 129 دمی دردی کشم اندر خرابات %~% دمی صافی خورم اندر دم ذات # 130 دمی بودم بود پیدا در این راه %~% زمانی محو گشته در بر شاه # 131 بچشم من بجز جانان نیاید %~% که جمله نزد من جانان نماید # 132 بچشم من بجز جانان پدیدار %~% نمیآید در اینجا بر سر دار # 133 منم اسرار لاهوتی در این سر %~% که اندر قاف قربت گشت ظاهر # 134 در این حضرت همه جویای مااند %~% حقیقت جملگی جویای ما اند # 135 در این حضرت منم گم کرده خویش %~% بغربت در پس این پرده خویش # 136 که داند راز من جز من حقیقت %~% که کردم راز خودروشن حقیقت # 137 که داند راز من من خویش دانم %~% که بود خویشتن از پیش دانم # 138 ندانم راز من جز من ندانند %~% کسانی کاندرین روی جهانند # 139 جمال ما ندیدند اندر اینجا %~% که بگشاید در ایشان را در اینجا # 140 ms090 در خود ما گشادستیم به تحقیق %~% دهیم آن را که ما خواهیم توفیق # 141 در ما را نه بسته است در حقیقت %~% ولی نتوان درون آمد طبیعت # 142 طبیعت تا نگردد همچو ما پاک %~% که بالایش بیابد اندر این خاک # 143 کجا آید بسوی ما روانه %~% وگرنه گفتنش باشد بهانه # 144 کجا یارد زد ازما عقل کل دم %~% که در ما مینگنجد عقل آدم # 145 که اوره کرده گم در پرده ماست %~% بمانده در سر او پرده ماست # 146 حقیقت شیخ توحید است این سر %~% یقین میدان ز تقلیدست این سر # 147 ره تحقیق اینجا این چنین یاب %~% چو ما زین دم زن و عین یقین یاب # 148 ازین عین یقین ما توبردار %~% که هستی راه بین ما تو بردار # 149 جمال ماست پیدا در همه کل %~% فرستادیم در تو دمدمه کل # 150 تو از ما زنده در جسم و در جان %~% منم اینجا ترا دیدار جانان # 151 تو از ما زنده در عین صورت %~% ترا بخشیدهایم اینجا حضورت # 152 تو از ما زنده در حضرت ما %~% زمانی باش اندر قربت ما # 153 ز ما مگذر که ما ذاتیم اینجا %~% ترا اعیان ذراتیم اینجا # 154 نمود بود ما در تست موجود %~% از آن اینجا ترا هستیم معبود # 155 منزه بین مرا در جسم و جانت %~% که بنمایم همه راز نهانت # 156 ترا این عز و دولت هم ز ما هست %~% که جسم وجان تو در ما بقاهست # 157 نمیری گر بما تو هست گردی %~% بذات ما یقین پیوست گردی # 158 نمیری گر تو از ما زنده باشی %~% ولی باید که از جان بنده باشی # 159 اگر در بندگی اینجا حقیقت %~% نمایم اندر اینجادید دیدت # 160 اگر در بندگی ما را بخواهی %~% رسانیمت بعز و پادشاهی # 161 اگر در بندگی ما را بدانی %~% ترا بخشیم ما صاحب زمانی # 162 اگر در بندگی آری سجودم %~% بمعنی در درونت بود بودم # 163 ز ms091 ما بگذر که پیدائیم در تو %~% جمال خویش بنمائیم در تو # 164 اگر در بندگی فرمان بری تو %~% برفعت از همه کل بگذری تو # 165 اگر در بندگی بینی لقایم %~% لقایم مر ترا اینجا نمایم # 166 چو آیی در خراباتم حقیقت %~% نظر کن در سوی ذاتم حقیقت # 167 چو آیی در خراباتم ز هستی %~% چو نوشی جرعه از خود برستی # 168 چو آیی در خراباتم یقین تو %~% بجز من هیچ اینجا گه مبین تو # 169 چو آیی در خراباتم فنا گرد %~% که گردانم ترا اندر فنا فرد # 170 چو آیی در خراباتم چو مردان %~% یکی باش و رخ از هر سو مگردان # 171 چو آیی در خراباتم مرا بین %~% درون خویش بیچون و چرابین # 172 چو من جامی وهم از دست من نوش %~% دو عالم کن بیک جامم فراموش # 173 منم ساقی ایا شیخ جهان بین %~% مرا ساقی جمله عاشقان بین # 174 منم ساقی تو جام از دست من خور %~% که تا گردم بکل بودم تو بنگر ~~PageV01P22 # 1 چو جام ما خوری اندر خرابات %~% ترا من محو گردانم سوی ذات # 2 چو جام ماخوری در عز و در ناز %~% نقاب هستی از پیشت برانداز # 3 چو جام ما خوری و مست گردی %~% تو گردی نیست و آنگه هست گردی # 4 مکن هستی و در عین ادب باش %~% مکن اسرار ما ای شیخ دین فاش # 5 مکن اسرار ما فاش اندر اینجا %~% وگرنه این چنین باش اندر اینجا # 6 بسی مردان ره اینجام خوردند %~% هم اندر جایگاه خویش مردند # 7 تو گر اینجا خوری از خود بمیری %~% ولی در ذات من هرگز نمیری # 8 چنین دان شیخ اندر جام هستی %~% ز آغازت به بین انجام هستی # 9 شریعت گفتم آنگاهی حقیقت %~% نمودم جملگی دید دیدت # 10 ادب داران ما در عز و در ناز %~% شدند اینجا زدید ما سرافراز # 11 ادب داران ما در عین تقوی %~% مرا دیدند اندر عین دنیا ms092 # 12 ادب داران ما در خود رسیدند %~% جمال ما در این معنی بدیدند # 13 ادب داران ما واقف نبودند %~% یقین در عشق ما واصف نبودند # 14 ادب داران ما در عین ذاتند %~% اگرچه بیشکی اندر صفاتند # 15 که با ایشان یقین گفت و شنیدم %~% صفات و ذات ایشانست دیدم # 16 صفات ذات ایشان جمله مائیم %~% که در ایشان جمال خود نمائیم # 17 نبیند ذات ما جز مرد واصل %~% چو مقصودش بود اینجای حاصل # 18 کسی کز ما در اینجا گاه دم زد %~% حقیقت کام دید از ما چو بستد # 19 مراد خویش از ما اندر اینجا %~% حجابش برگرفت از پیش اینجا # 20 منم در جمله پیدا و نهانی %~% چه در صورت چه در عین معانی # 21 خداوند نهان و آشکارم %~% که درهر جایگه بی گفت یارم # 22 احد خوانندم از جان ذات بینان %~% یکی دانند مر صاحب یقینان # 23 ازل را با ابد پیوند دادم %~% نه زن نی یار و نی فرزند دارم # 24 کنون از عشق خود اندر سردار %~% همی گویم دمادم سر اسرار # 25 همه اسراربینان بیچه و چون %~% نمایم از عیانم ذات بیچون # 26 کرا بنمایم اینجا گاه دیدار %~% که باشد با من اینجا صاحب اسرار # 27 یکی داند مرا بی یار و پیوند %~% منزه از زن و از خویش و فرزند # 28 یکی داند مرا در بینیازی %~% کنم او را حقیقت کارسازی # 29 یکی داند مرا در بود جمله %~% یکی بیند مرا معبود جمله # 30 یکی داند مرا در جمله پیدا %~% من او را باشم اینجا گاه پیدا # 31 یکی داند مرا در پادشاهی %~% ورا بخشم من او را دستگاهی # 32 یکی داند مرا جان بخش مطلق %~% حیات جاودانی بخشم الحق # 33 یکی داند مرا بیجسم اینجا %~% حقیقت بینمود اسم اینجا # 34 چنان دانم که من هستم دگر نیست %~% بجز من نفع و خیر و خیر و شر نیست # 35 منزه ذاتم ومن بیچه و چون ms093 %~% مرا دارنده این هفت گردون # 36 منزه داندم از عین دیدار %~% مرا درجمله او داند پدیدار # 37 حقیقت شیخ اینم راز بنگر %~% مرا بییار و بی انباز بنگر # 38 حقیقت این شناس از من توواصل %~% که تا گردد ترا مقصود حاصل # 39 چو مقصود تو اینجاگه عیانست %~% چنین اینجا درین شرح و بیانست # 40 چو مقصود تو اندر اصل مائیم %~% که بود خویش در کل مینمائیم # 41 بباید گفت تا تو هم بیابی %~% تو ریشی ریش را مرهم بیابی # 42 منت مرهم نهم اندر دل ریش %~% من اکنون بیشکت بردارم از پیش # 43 حجابت دور گردانم در اینجا %~% که من درد تو و درمانم اینجا # 44 دوای درد تو عطار آمد %~% حقیقت مرد این اسرار آمد # 45 دوای درد تو اینجا منم دان %~% دوای درد تو اینجا کنم هان # 46 دوای درد عشاق جهانم %~% ازیرا من طبیب غمگنانم # 47 دوای درد را درمان کنم من %~% ترا این درد عشق اسان کنم من # 48 دوای درد تو خواهیم کردن %~% یقین فرمان تو خواهیم کردن # 49 یقین ای شیخ دیندار خدائی %~% تو اینجا گاه هم درد و دوائی # 50 ز معنی کن دوای درد اینجا %~% که تا آیی حقیقت فرد اینجا # 51 ز معنی کن دوای خویش اینجا %~% که تا آیی حقیقت پیش اینجا # 52 ز معنی کن دوای خویش ای شیخ %~% به بین اینجا خدای خویش ای شیخ # 53 دواباتست و درد اینجای با تست %~% دواباتست و فرد اینجای با تست # 54 دوا با تست اگر بینی حقیقت %~% دوای تو بود دید شریعت # 55 دوای تو بود آن ماه رخسار %~% نماید اندر اینجا گاه دیدار # 56 ترا دیدار بنمودست یارت %~% در اینجا گاه گشته آشکارت # 57 ترا دیدار بنموده است آن ماه %~% دمادم میکند از خویش آگاه # 58 ترا دیدار بنموده است جانان %~% درت اینجای بگشوده است جانان # 59 ترا دیدار بنمود و تو دانی %~% ز هستی اندرین پرده نهانی # 60 ms094 دوا کن در دو بنگر در درونت %~% که بنموده است یار رهنمونت # 61 دوا کن درد و بنگر در رخ یار %~% که درمانت شود کلی پدیدار # 62 دوا کن درد شیخاهم در اینجا %~% که جانانست در دید تو پیدا # 63 دوا کن دردو اینجا روی او بین %~% ز روی او تو هر چیزی نکو بین # 64 تو تا واصل نگردی در بر یار %~% دوای درد کی آید پدیدار # 65 دوای درد تو دیدار یار است %~% که درجان و دل تو آشکاراست # 66 دوای درد تو جان جهان است %~% کی اینجا گه ترا عین العیان است # 67 دوای درد تو اویست بنگر %~% که در تو هست اینجا یار ناظر # 68 دوای درد تو اویست الحق %~% که اینجا میزند در تو اناالحق # 69 به از این دم دم دیگر دهد دست %~% که در دیدار تو یار است سرمست # 70 دم بهتر از این دم مینیابی %~% که او با تست تو عین خدائی # 71 به از این دم که جانانست با تو %~% یقین در پرده اعیانست با تو # 72 تو اینجا نقد داری شیخ دلدار %~% چرا یکدم نگردی شیخ بیدار # 73 بنقد امروز داری روی جانان %~% ستادستی تو اندر سوی جانان # 74 تو با یاری و یار اینجاست پیدا %~% ترادر جان نموده روی زیبا # 75 از آن در دردیاری باز مانده %~% که بی او میشوی در آز مانده # 76 از آن دردردیاری زار و مجروح %~% که نی دل بینی اینجا گاه و نه روح # 77 دوایت آن زمان باشد به آفاق %~% که چون منصور گردی از همه طاق # 78 دوایت آن زمان باشد حقیقت %~% که گردانی تو محو اینجا طبیعت # 79 دوایت آن زمان آید ز توحید %~% که در یکی شوی از عین تقلید # 80 دوایت آن زمان باشد ز اسرار %~% که گردی از وجودت ناپدیدار # 81 دوایت آن زمان باشد که در ذات %~% حقیقت محو آری جمله ذرات # 82 یکی بینی تو ms095 اندر جزو و در کل %~% برون آئی بیکباره ازین ذل # 83 چنین کن شیخ این جا بادواگرد %~% چو من در بود کل کلی خدا گرد # 84 در او گم شو دراینجا در عیان باز %~% که تا گرداندت از خود سرافراز # 85 تو دراو گم شو آنگه پرده برگیر %~% پس آنگه یار را بیچون ببر گیر # 86 تو در او گم شو و محو هوالله %~% حقیقت گرد و آنگه باش الله # 87 تو در او گم شو و دیدار بنگر %~% درآ در خویشتن اسرار بنگر # 88 تو در او گم شو و صورت رها کن %~% بجز او صورت اینجا گه فداکن # 89 تو در او گم شوی نابود گردی %~% حقیقت درخدائی فرد گردی # 90 دوائی این چنین است گر بدانی %~% یقین این از یقین است گر بدانی # 91 فنا شو شیخ تا بینی دوایت %~% که این عین دوا آمد شفایت # 92 فنا خواهی شد ای شیخ جهان تو %~% نمودم این زمانت جان جان تو # 93 چو او با تست و تو با او چه جوئی %~% بگو عطار کآخر چند گوئی # 94 بسی گفتیم و دل آرام نگرفت %~% ز ساقی دمبدم جز جام نگرفت # 95 دوای درد ما یار است ای شیخ %~% که اندر ما پدیدار است ای شیخ # 96 دوای درد ما دیدار اویست %~% که او درجان ما در گفت و گویست # 97 دوای درد ما او بود دیدم %~% بسی در جان یقین گفت و شنیدم # 98 دوای درد ما او بود اینجا %~% دوا کرد و رخم بنمود اینجا # 99 دوا کردم در این دست بریده %~% بسی اسرارها زویم شنیده # 100 دوا کردم در اینجا یار عشاق %~% حقیقت شیخ اندر دار عشاق # 101 دوای درد مااکنون رخ اوست %~% قرار جانم اینجا پاسخ اوست # 102 دوای درد ما اکنون پدیدار %~% شد ای شیخ جهان اندر سر دار # 103 دوائی کردم از دست بریده %~% دل و جانم شد اینجا آرمیده # 104 دل و ms096 جانم ازو اندر قراراست %~% که دیدارم در اینجا آشکار است # 105 قراری یافت دل از روی جانان %~% یکی میبیند از هر سوی جانان # 106 قراری یافت دل در نزد عشاق %~% که شد درجان جان امروز کلی طاق # 107 قراری یافت دل از گفتگویش %~% که دید آن رخ که بددرآرزویش # 108 قراری یافت دل در قربت او %~% که این دم واصفست از حضرت او # 109 قراری یافت دل از دید دیدش %~% که در اینجا عیان جانان بدیدش # 110 قراری یافت دل در سر بیچون %~% که جانان یافت اینجا بی چه و چون # 111 قراری یافت دل تا واصل آمد %~% که جانانش همین جا حاصل آمد # 112 قراری یافت دل از ذات پاکش %~% که بیرون رفت او از آب و خاکش # 113 قرار دل ز دیدار است دیدیم %~% بسی اسرار از جانان شنیدیم # 114 قرار جان یقین خواهد بدن زود %~% که گردد محو کل در ذات معبود # 115 قرار جان بود اندر سوی ذات %~% چو فارغ گردد از دیدار ذرات # 116 قرار جان بود محو هوالله %~% که گردد در یکی او بیشکی شاه # 117 قرار جان بود آن دم ز دیدار %~% که منصورش بسوزد در تف نار # 118 حقیقت ذات جمله بیقرارند %~% اگرچه جمله در دیدار یارند # 119 زمین و آسمان هم بیقرار است %~% همه در گردش ناپایدار است # 120 همه چیزی که بینی شیخ بیچون %~% ز دید خویش خواهد شد دگرگون # 121 ز اول هرچه بینی هست آخر %~% ز اول جملهشان دلدار ظاهر # 122 ز اول جمله در اینجاست بیشک %~% در آخرجان جان پیداست بیشک # 123 زوالی گر نباشد آخر کار %~% کجا جانان شود اینجا پدیدار # 124 زوالی گر نباشد در حقیقت %~% بماند جاودان عین طبیعت # 125 محال است اینکه صورت بازماند %~% چو گردی محو آنگه راز داند # 126 حقیقت محو خواهد گشت جمله %~% در اینجا تا چه خواهد گشت جمله # 127 هر آن تخمی که کارند آن برآرد %~% ولی در ms097 عاقبت پائی ندارد # 128 فنا به از چنین صورت نماندن %~% بجان باید در این حضرت بماندن # 129 فنا به در ره مردان هوشیار %~% که یار اندر فنا آید پدیدار # 130 فنا به در ره مردان رهبر %~% فنا بوده است اندر بود بنگر # 131 فنا به هان فناشو آخر کار %~% نمود خود از این پرده برون آر # 132 نخواهد بود چیزی تا ابد هان %~% حقیقت خوب و زشت و نیک و بدهان # 133 دو روزی صبر کن در گردش دور %~% که آنگاهی رسی در جمله غور # 134 دو روزی صبر کن در بود و نابود %~% که در آخر بیابی جمله مقصود # 135 دو روزی صبر کن در هجر جانان %~% که دیدارت دهد در آخر آن # 136 دو روزی صبر کن در تنگدستی %~% که چون گردی فنا از غم برستی # 137 دو روزی صبر کن تا جان برآید %~% ترا هر محنت و اندوه سرآید # 138 دو روزی صبر کن تا نیست گردی %~% ز هستی جزو و کل اندر نوردی # 139 دو روزی صبر کن کت بودنی نیست %~% در آخر چون به بینی جمله یکیست # 140 دو روزی صبر کن در محنت یار %~% که در آخر بیابی قربت یار # 141 دو روزی کاندرین روی جهانی %~% بکن صبری ز عشقش تا توانی # 142 دو روزی کاندرین روی زمینی %~% قناعت کن اگر صاحب یقینی # 143 قناعت کن در این دار فنا تو %~% که خواهی رفت در دار بقا تو # 144 قناعت کن تو چون مردان عالم %~% میان غم در آن غم باش تو خرم # 145 قناعت کن که تا گردی مصفا %~% چرا باشی تو در اسم و مسما # 146 قناعت کن چو یارت در کنار است %~% مخور غم جان که جانان آشکار است # 147 قناعت کن چو یارت هست در بر %~% تو با اوئی و او اندر برابر # 148 قناعت کن بدین چیزی که داری %~% که این را نیست جانا پایداری # 149 همه روی جهان ms098 در عین ماتم %~% همی بینم در اینجا گه دمادم # 150 نه من در غم بماندستم گرفتار %~% نه هم در بند خود مانده است دلدار # 151 نه من بردارم اینجا در حقیقت %~% که بردار غمند اهل طریقت # 152 همه کار جهان بادرد و سوزاست %~% غم و اندوه نه یک دم نه دو روز است # 153 غم و اندوه جاویدان نماند %~% نمود نیک و بد یکسان نماند # 154 چرا غم میخوری ای شیخ در دهر %~% تو لطف یار بین وبگذر از قهر # 155 ترا لطفست اینجا گه نموده %~% تو در قهری و در جهلی چه بوده # 156 نه آخر علم به از جهل باشد %~% کسی داند که آنکس اهل باشد # 157 خدابین باش ای شیخ جهان تو %~% مخور غم اندر این دور زمان تو # 158 چو دردت با دوا آمد مخور غم %~% که ناچیز است این دوران عالم # 159 حقیقت رو تو در عین شریعت %~% تو دنیا سر بسر میدان طبیعت # 160 طبیعت دان همه دنیای غدار %~% که ماندند انبیا در وی گرفتار # 161 طبیعت دان تو هر چیزی که بینی %~% بجز حق هیچ اگر صاحب یقینی # 162 طبیعت مرد از حق دور دارد %~% کسی داند که عین نور دارد # 163 که اینجا گاه هست اندر کمین تو %~% طبیعت دان عزازیل لعین تو # 164 بدو مگرو که او مردودراهست %~% بمانده دور از نزدیک شاه است # 165 ازو دوری گزین چون انبیا تو %~% که گرداند ز ناگه مبتلا تو # 166 ازو دوری گزین مانند مردان %~% رخ از او تو بقول حق بگردان # 167 ازو دوری کن و او را رها کن %~% رخ از دنیای دون سوی خدا کن ~~PageV01P23 # 1 حقیقت این چنین دان در شریعت %~% شریعت متصل دان در طریقت # 2 چو ایشان هر دو ذاتند از حقیقت %~% دوئی منگر در اینجا در طبیعت # 3 حقیقت با شریعت آشنایست %~% حقیقت ذات پاک مصطفایست # 4 شریعت قول و فعل و صورت او %~% کنون بشنو ms099 تو از من صورت او # 5 حقیقت با شریعت خانه و در %~% شناس اینجا چو احمد ذات حیدر # 6 محمد شهر علم است ار بدانی %~% علی را دان تو از سر معانی # 7 اگر داری سر علم علی تو %~% مرو بیرون ز گفتار نبی تو # 8 بقول هر دو اینجا سر فرود آر %~% که از ایشان شوی از خواب بیدار # 9 از ایشان راه معنی بازجوئی %~% وز ایشان سوی معنی بازپوئی # 10 از ایشان گردی اینجا واصل حق %~% چنین دان در حقیقت سر مطلق # 11 هر آنکو برخلاف راه ایشان %~% رود از غم بود دایم پریشان # 12 هر آنکو دشمن کرار باشد %~% خدا از آن لعین بیزار باشد # 13 هر آنکو دوستدار حیدر آمد %~% چو مغز از پوست هر دم برتر آمد # 14 دو جوهردان تو ایشان را چو از ذات %~% که آوردند از حق عین آیات # 15 دو جوهر دان مر ایشان را بعالم %~% که حق از بهرشان آورد آدم # 16 پدیدار آمده آدم از ایشان %~% در اینجا یافته اسرار جانان # 17 ره ایشان کن و در منزل یار %~% پس آنگه گرد کلی واصل یار # 18 ره ایشان کن اندر کل عالم %~% که تا یابی در آنجاگاه آدم # 19 ره ایشان کن و شو محو دیدار %~% بجان و دل شو ایشان را خریدار # 20 خریداری ایشان کن تو ازجان %~% که ایشانت نمایند دید جانان # 21 تو ایشان مغزدان از آفرینش %~% حقیقت دوست دان از عین بینش # 22 تو ایشان دان حقیقت ذات بیچون %~% نموده روی خود در هفت گردون # 23 نموده دعوت ایشان نظر کن %~% در اینجاجان از این معنی خبر کن # 24 نمود دولت ایشانست عالم %~% زده اینجایگه از ذات کل دم # 25 ره ایشان چه باشد عین تقوی %~% اگر کردی شدی دیدار مولی # 26 بتقوی زندگانی کن که رستی %~% بجنت شاد با هر دو نشستی # 27 بتقوی زندگانی کن در اینجا %~% دل و جان با معانی کن ms100 در اینجا # 28 بتقوی زندگانی کن بر دوست %~% که مغزت زودگردد در یقین پوست # 29 بتقوی زندگی کن بیشکی تو %~% که یابی در یقین دید یکی تو # 30 بتقوی زندگی کن چو عشاق %~% که از تقوی شوی ای مرد ره طاق # 31 بتقوی زندگانی کن تو ازدل %~% که ازتقوی شوی در عشق واصل # 32 بتقوی زندگانی کن در اینجا %~% که از تقوی شوی در ذات یکتا # 33 بتقوی و بپاکی یار بینی %~% تو بادلدار جان پندار بینی # 34 بتقوی و بپاکی در جهان تو %~% بیاب ای دوست وصل جان جان تو # 35 بتقوی و بپاکی در حقیقت %~% زنی دم اندرین عین شریعت # 36 شریعت چیست مر تقوی سپردن %~% پس آنگه راز جانان چیست بردن # 37 ز تقوی گر خبرداری تو ای شیخ %~% در اینجاگاه پنداری تو ای شیخ # 38 دمی بیباکی اندر راه معنی %~% مباش و گرد کل آگاه معنی # 39 دمی گر این زنی مردت شمارم %~% که بیشک این چنین کرده است یارم # 40 حقیقت پاکی صورت حقیقت %~% زنی دم اندر این عین شریعت # 41 چه باشد عین تقوی پاکبازی %~% که جان و دل بروی دوست بازی # 42 هر آنکو پاک باشد در ره عشق %~% بود پیوسته از جان آگه عشق # 43 هر آنکو پاک باشد در عیانش %~% بلی پیدا نماید جان جانش # 44 لکم دین بین بشرع خویش بسپار %~% ترا با نیک و بد اینجایگه کار # 45 نباشد چون یکی بینی ز تحقیق %~% نه بینم من بجز از عشق و توفیق # 46 حقیقت شیخ کل شرعست بنگر %~% سخنهایم نه از فرع است بنگر # 47 نیم دیوانه اما در جنونم %~% در این اسرارها کل ذوفنونم # 48 نیم دیوانه اما مرد راهم %~% نظر کن در حقیقت دستگاهم # 49 نیم دیوانه اما مرد رازم %~% که شد راه معانی جمله بازم # 50 نیم دیوانه اما در یقینم %~% که اندر بود خود یکی بهبینم # 51 نیم دیوانه اما در یکی من %~% همه حق ms101 بینم اینجا بیشکی من # 52 نیم دیوانه اما نور ذاتم %~% که اینجا یک دمی اندر صفاتم # 53 نیم دیوانه اما در حضورم %~% که با جانان دراینجا غرق نورم # 54 نیم دیوانه اما دید یارم %~% که یاراست اندرین سر آشکارم # 55 نیم دیوانه من اندر ره عشق %~% که از شاهم ز دیدش آگه عشق # 56 نیم دیوانه این تقریر گویم %~% زهر معنی و هر تفسیر گویم # 57 چو جانان اندر اینجا یافتستم %~% در این دیوانگی بشتافتستم # 58 بنزد یار وصل یار دیده %~% در اینجا گاه با دست بریده # 59 گرفته دست جانان در حقیقت %~% بدان ای شیخ نی دست طبیعت # 60 یدالله است اندر چنگل ما %~% نظر کن شیخ اینجا مشکل ما # 61 یدالله است اندر دست ما را %~% از این معنی نظر کن هست ما را # 62 یدالله است ما را اندر اینجا %~% که دست یار بگشاده در اینجا # 63 نه منصور است با دست بریده %~% یداللهست در دستم کشیده # 64 نه منصور است اینجا بار عشاق %~% که میگوید کنون اسرار عشاق # 65 نه منصور است اینجا دید جانان %~% بمانده غرقه در توحید جانان # 66 نه منصور است شیخا را ز دیده %~% یقین گم کرده خود باز دیده # 67 نه منصور است بردار حقیقت %~% ترا میگویم اسرار حقیقت # 68 بدین کسوت نیاید اودگربار %~% تو را زین میکنم دایم خبردار # 69 نه منصور است اینجا جان بداده %~% سر خود بر کف جانان نهاده # 70 بدین کسوت نیاید او دگربار %~% ترا زین میکنم دایم خبردار # 71 نه منصور است دید جمله مردان %~% که میگوید دمادم سر جانان # 72 نیاید شیخ دیگر مثل منصور %~% چو شد از جسم و جان اینجایگه دور # 73 بدین کسوت خبردار حقیقت %~% ترا میگوید اسرار حقیقت # 74 بدین کسوت نیاید شیخ دانی %~% بسی برهان در این سر نهانی # 75 بدین کسوت نیاید باز منصور %~% نخواهد ماند دایم غرقه در نور # 76 بدین کسوت نیاید درجهان او %~% که گوید ms102 دیگر این شرح و بیان او # 77 بدین کسوت نیاید او بعالم %~% که گوید اواناالحق اندر عالم # 78 بدین کسوت مرا بشناس تحقیق %~% در این کسوت تو شیخا یاب توفیق # 79 بدین کسوت مرا بشناس و بنگر %~% که در کل نیست پنهان شیخ این خور # 80 بدین کسوت مرا بشناس اینجا %~% که بازم کی بیابی شیخ دانا # 81 بدین کسوت مرا بشناس مطلق %~% که اینجا گه زدم از تو مطلق # 82 اگر ره میبری دانی حقیقت %~% وگرنه مانده اندر طبیعت # 83 حقیقت چون مرا اینجا شناسی %~% منت دانم که بیحد و قیاسی # 84 تو هستی واصل و از ما نهانی %~% ولی کی تو مرا اینجا بدانی # 85 که همچون من شوی اینجای الحق %~% که اینجا گه زدم دم از تو مطلق # 86 چو آئی اندراین ای کان معنی %~% نگه میدار چار ارکان معنی # 87 تو اندر صورتی در خود سفر کن %~% بمنزل در رس و درحق نظر کن # 88 زیانی نیست اینجا جمله سوداست %~% که او هرگز نبود و یا نبوده است # 89 همه مستغرق دریای امید %~% همه در عشق ناپروای امید # 90 نموده بود خود اینجا بدیدار %~% بصورت مینماید شیخ هشیار # 91 بصورت باشم اینجا در حقیقت %~% منزه باشد از عین طبیعت # 92 صبور است او یقین و بیملالست %~% چرا کو خود بخود نور جلال است # 93 صبور است او یقین و راز دان است %~% حقیقت اندر اینجا بود جان است # 94 صبور است او یقین و راز داند %~% مراد اینجایگه دادن تواند # 95 صبور است او کرم کرده است ما را %~% دمادم در حقیقت شیخ ما را # 96 صبور است و خداوند جهانست %~% درون جملگی اسرار دانست # 97 صبور است و کریم و بردبار است %~% حقیقت در نهانی آشکار است # 98 صبور است و نمود راستی او %~% ندارد اندر اینجا کاستی او # 99 یکی بیمثل در جمله سخن گوی %~% ز بهر بود خود در جست و در جوی ms103 # 100 یکی اصل است اندر جمله دیدار %~% زوصل خویش اصل خود خبردار # 101 شناسای خود است اندر یکی او %~% نمود خویش بیند بیشکی او # 102 یکی معنی است شیخ این جمله معنی %~% بود مقصود کل دیدار مولا # 103 از آن واصل چنین میبیند اینجا %~% که در یکی بود این جمله پیدا # 104 گر این یک ره بری ای شیخ اینجا %~% شوی از غم بری ای شیخ اینجا # 105 گر این یک ره بری از غم پرستی %~% ابا جانان تو در خلوت نشستی # 106 گر این یک ره بری اعیان به بینی %~% تو در پیدائیش پنهان به بینی # 107 گر این یک ره بری در بود عشاق %~% تو باشی بیشکی درجسم و جان طاق # 108 گر این یک ره بری جانی چه گفتم %~% تمامت سر آنانی چه گفتم # 109 گر این یک ره بری منصور گردی %~% اناالحق گوئی و مشهور گردی # 110 گر این یک ره بری جانانی ای دوست %~% همی گویم که بیشک آنی ای دوست # 111 گر این یک ره بری ذات خدائی %~% ترا روشن شود از کبریائی # 112 چه میگوئی بگو ای شیخ تا من %~% کنم اسرارها اینجای روشن # 113 نمیبینی که روشن هست اسرار %~% که میگردد یقین اینجا باظهار # 114 عیان اینجا است گر مرد رهی تو %~% از این سان یاب اینجا آگهی تو # 115 عیان اینجاست هر کو میشناسد %~% کجا از جان و تن اینجا هراسد # 116 هزاران جان بیک جودان در اینجا %~% چو گشتی در نمود عشق یکتا # 117 نمود عشق یکتائی است بنگر %~% مرا این خرقه یکتائی است بنگر # 118 دو بینی نیست در دیدار منصور %~% یکی میبیند و یکی است مشهور # 119 دو بینی نیست اینجا گه یکیایم %~% حقیقت درخدائی بیشکیایم # 120 دو بینی نیست در ما جمله ذاتست %~% نهاد ما اگرچه در صفات است # 121 حقیقت این چنین بین و چنین دان %~% تو مر منصور در عین الیقین دان # 122 حقیقت این ms104 چنین دان شیخ اینجا %~% که منصور است این در وصف الا # 123 در الاییم ما الا بدیده %~% منم شاه و جمال شاه دیده # 124 در الاییم اینجا آشکاره %~% حقیقت خود بخود اینجا نظاره # 125 حقیقت میکنم در عین هستی %~% اناالحق میزنم در عین مستی # 126 مرا مستی ز هستی شد پدیدار %~% از آن مستی شدم اینجا پدیدار # 127 چنین توحید دان شیخ همایون %~% که اینجا مینمایم بیچه و چون # 128 چو بیچونم در اینجا سر توحید %~% یکی بینم در اینجا دیدن دید # 129 چو بیچونست اینجا ذات پاکم %~% ز جسم و جان دراینجاگه چو خاکم # 130 اگر گردی فنا بیشک خدائیست %~% نه پندارم که ازذاتم جدائیست # 131 جدائی کی بود در ذات ما را %~% یکی باشد همه آیات ما را # 132 ز یک ذاتیم پیدا عین صورت %~% بیان کردیم در دید حضورت # 133 بیان خواهیم کردن بیش از این ما %~% نه در صورت که در عین الیقین ما # 134 ز یک ذاتیم پیدا عین صورت %~% بیان کردیم در دید حضورت # 135 بیان خواهم کرد بیش از این ما %~% نه در صورت که در عین الیقین ما # 136 بیان خواهم کردن بر سردار %~% نه از صورت ز دید یار دلدار # 137 بیان خواهم کردن دمبدم هان %~% یکی بین شیخ جمله نص و برهان # 138 چو سر ذات باشم بیشکی من %~% بیانها میکنم از کل یکی من # 139 ز یکی واصلم نی از دوئی باز %~% همی گویم ز یکی تادوئی باز # 140 برافکن پرده همچون من ز رخسار %~% که چیزی نیست جز دیدار دلدار # 141 برافکن پرده از رخ تا بدانی %~% که گفتم راز در عشق معانی # 142 برافکن پرده گر تو مرد راهی %~% که بی پرده نیابی پادشاهی # 143 برافکن پرده و بنگر جمالش %~% که در پرده نه بینی جز خیالش # 144 جمالش در پس پرده نهانست %~% بجز واصل در این معنی ندانست PageV01P24 # 1 اگر خود پرده برگیردزرویش %~% تو خودبینی و ms105 او در گفت وگویش # 2 اگر خود پرده بردارد ز رخسار %~% وجود خود به بینی بیشکی یار # 3 اگر خود پرده برگیرد تمامت %~% مر این معنی ابا خاص است و عامت # 4 همه دیدار جانانست در کل %~% که وی در پرده پنهانست در کل # 5 چو او در پرده باشد خود که بینی %~% تو او را بین اگر صاحب یقینی # 6 چو او در پرده باشد پس که باشد %~% بجز او در نظر شاها که باشد # 7 همه دلها ز عشق او پر از خون %~% که تا کی آید او از پرده بیرون # 8 همه دلها از این حسرت کبابست %~% کسی کاین یافت اندر بحر بابست # 9 هر آنکو روی جانان دید امروز %~% یقین شد بیشکی در دید پیروز # 10 سخن از مغز جان میگویم ای شیخ %~% همه ازجان جان میگویم ای شیخ # 11 اگر این باز دانستی چومائی %~% من و تو چون یکیم اندر خدائی # 12 جدائی نیست اما فرق اینست %~% که منصور این زمان مر شاه بین است # 13 بکل شد شاه منصور اندرین راز %~% بمعنی پرده از رخسار شد باز # 14 زوصلش آنچنان پیداست جانان %~% که اصل صورت او گشت پنهان # 15 چو اصل صورت او از خدا بد %~% هم اندر خود اناالحق گو خدا بد # 16 همان بودی که اول بود از یار %~% هم از آن بود شد کلی پدیدار # 17 هم از آن بود کلی گشت نابود %~% چو شد آن بود کلی گشت معبود # 18 مرا معبود میبایست دیدم %~% به معنی حقیقی در رسیدم # 19 مرا معبود میبایست در دید %~% بدیدم در درون از عین توحید # 20 ز توحیدم چو معبودم عیان است %~% ز معبودم همه شرح و بیانست # 21 حقیقت هر که چون من یار بیند %~% یکی اندر یکی اسرار بیند # 22 یقین من کنون عین الیقین است %~% نمود عشق جانان این چنین است # 23 درین توحید کل شیخانظر کن %~% همه ذرات خود زیر ms106 و زبر کن # 24 ازین وعظی که گفتت ذات منصور %~% از آن مر فهم کن آیات منصور # 25 درین آیاتها کز لامکانست %~% نظر میکن که شرح جان جانست # 26 درین آیاتها اینجا خبر یاب %~% حقیقت جملگی اندر نظر یاب # 27 درین آیاتها بنگر نهانی %~% ز هر آیاتها شرح و بیانی # 28 فروخوان و بگو با مرد دیندار %~% که تاگردد چو ما او صاحب اسرار # 29 نهان و آشکارا دیدهام من %~% نهان از بود کل بگزیدهام من # 30 نهان بگزیدهام اینجا حقیقت %~% که پیدائی بدم عین طبیعت # 31 نهان بیشک خدا بود اندر اینجا %~% که در پیدا رخ او بنمود اینجا # 32 نهان بیشک خدا بد کس ندانست %~% نمود بود خود را او بدانست # 33 نمودن بانمود اینجا حقیقت %~% بدین صورت نهان پیدا حقیقت # 34 نه منصورست او ذاتست بنگر %~% اناالحق گوی ذراتست بنگر # 35 کنون اینجا حقیقت شد تمامی %~% کنون پخته شد شیخا ز خامی # 36 ز خامی پخته شو شیخا کنون تو %~% حقیقت پخته باش و رهنمون تو # 37 ز خامی پخته در کل اسرار %~% کنون شیخا یکی بینی ز اسرار # 38 ز خامی پخته و نور ذاتی %~% چه غم داری چو با منصور ذاتی # 39 ز یکرنگی ترا مقصود باشد %~% ز یک ذاتی ترا معبود باشد # 40 ز یکرنگی رسی در مسکن خویش %~% ببینی جملگی را بیشکی بیش # 41 ز یکرنگی همه مردان رسیدند %~% بمنزلگاه و روی یار دیدند # 42 ز یکرنگی زدند اینجایگه دم %~% نمود جان جان دیدند دمدم # 43 ز یکرنگی رخ جانان خود را %~% شدند و گم شدند اندر احد را # 44 ز یکرنگی در اینجاگاه جانند %~% درون بود کل ذات عیانند # 45 ز یکرنگی در اینجا راز بین تو %~% همان یکرنگی خود بازبین تو # 46 ز یکرنگی خود اندر نشانند %~% که تا باشد حقائق را ندانند # 47 ز یکرنگی خود داری خبر تو %~% در آن یکرنگی خود کن نظر تو # 48 ز یکرنگی خود ms107 آگاه شو باز %~% چو اول اندر اینجا شاه شو باز # 49 ز یکرنگی بسی اسرار گویند %~% در این معنی حقیقت یار جویند # 50 ز یکرنگی بسی اینجا زدم دم %~% ولی کی باز بیند بیشک آن دم # 51 که در لاقربت الا به بیند %~% پس آنگه حضرت والا به بیند # 52 اگر یکرنگ خواهی شد درین راه %~% در آخر شاه خواهی بد در این راه # 53 اگر یکرنگ خواهی شد چو مردان %~% بجز لامنگر و اسرار لادان # 54 اگر یکرنگ خواهی شد به لاتو %~% ز اول بایدت شد کل فنا تو # 55 اگر یکرنگ خواهی شد چو منصور %~% مبین ظلمت حقیقت این همه نور # 56 اگر یکرنگ خواهی شد تو در ذات %~% حقیقت محو گردان در یکی ذات # 57 اگر یکرنگ گردی ذات بینی %~% که کل ذاتی و آنگه راز بینی # 58 اگر یکرنگ گردی بیچه و چون %~% برت موئی نماید هفت گردون # 59 اگر یکرنگ گردی ذات باشی %~% تو جان جمله ذرات باشی # 60 دو بینی تو هم اینجا نموده است %~% نمیدانی کت اینجاگه چه بوده است # 61 دو بینی میکنی زان در بلائی %~% کجاهرگز رسی در روشنائی # 62 دو بینی میکنی ز آن مانده باز %~% خدائی کرده ز انجام و آغاز # 63 دو بینی میکنی اندر بلایت %~% دمادم مینماید او لقایت # 64 ز تو یک لحظه جانان نیست خالی %~% ولیکن این چنین افتاده خالی # 65 ز تو یک لحظه جانان نیست فارغ %~% چه گویم چون نه اینجای بالغ # 66 ز تو یک لحظه جانان نیست بی دید %~% نمیبینی تو او در عین توحید # 67 گناه آفتاب اینجایگه نیست %~% ولیکن کور را دیدار ره نیست # 68 رهی بس ناخوش است و منزلی خوش %~% ولیکن راه بر کور است ناخوش # 69 چو نفس کور اینجا ره نبیند %~% بمنزل کی رسد کو شه ببیند # 70 چو نفس کور اینجا شد گرفتار %~% بمنزل کی ببیند او رخ یار # 71 چونفس کور اینجا بازمانده ms108 است %~% یقین در حرص و اندر آزماندست # 72 چو نفس کور را بینا کند شاه %~% بیابد او بمنزل چون کند راه # 73 همه مقصود ما نفس است اینجا %~% کزین کوری شود اینجای بینا # 74 همه مقصود ما نفس است غدار %~% که تا گردد زخواب جهل بیدار # 75 همه مقصود ما نفس است بیشک %~% کزین عین دوئی بیند همه یک # 76 همه مقصود ما اینست ای شیخ %~% که جان اینجای یک بین است ای شیخ # 77 اگر شد نفس بینا اندرین سر %~% نمود باطن او را هست ظاهر # 78 اگر شد نفس بینا سالک آید %~% پس آنگه هر دو وصل او گشاید # 79 اگر شد نفس بینا در شریعت %~% بیابد بیشکی پیر حقیقت # 80 اگر شد نفس بینا همچو عشاق %~% اباجان گردد او اینجایگه طاق # 81 اگر شد نفس بینا در یکی است %~% بداند گر خداهم بیشکی است # 82 اگر شد نفس بینا گشت واصل %~% شود مقصود او کلی بحاصل # 83 اگر شد نفس بینا در لقایش %~% یکی بیند نمود جان بجایش # 84 اگر شد نفس بینا ذات گردد %~% حقیقت ذات اوذرات گردد # 85 حقیقت ره کند در منزل خویش %~% به بیند ذات بیشک واصل خویش # 86 اگرچه او بمنزلگه رسیده است %~% همین جا کو جمال شاه دیده است # 87 هنوز از سر کل او نیست آگه %~% عیانی صورتی دیده است نی شه # 88 بوقتی سر کل باید چو من باز %~% که گردد محو در انجام و آغاز # 89 بوقتی سر کل بیند درونش %~% که مر منصور آید رهنمونش # 90 بوقتی سر کل بیند حقیقت %~% که خود را پاک آرد در شریعت # 91 ز بهر صورت اینجا گفتگوی است %~% که صورت این چنین در جست و جویست # 92 ز بهر صورت اینجا جمله درشور %~% بوند و میرود یک یک سوی نور # 93 گرفتاری جان در صورت افتاد %~% مر این معنی ابا منصورت افتاد # 94 چو منصور است شیخا اصل دیده %~% درین ms109 صورت ز جانان وصل دیده # 95 بیان ما همه در صورت و جانست %~% همی آید دمادم راز پنهانست # 96 نه چندان گفت خواهم تا بآخر %~% شود جانان ترا اینجای ظاهر # 97 نچندان گفت خواهم من در اسرار %~% که تا گردد ترا جانان پدیدار # 98 بگویم دمبدم تا رهبری تو %~% تو پرده راه جانان بنگری تو # 99 جمال او درین پرده حقیقت %~% که اینجا است گم کرده حقیقت # 100 حقیقت شیخ بینا کن دل و جان %~% که جان و دل درین نفس است پنهان # 101 مدان ذاتی که جز جان دید در دل %~% کجا بیجان و دل گردند واصل # 102 اگر بیجان و دل واصل نگردی %~% ترا هرگز نباشد دید مردی # 103 اگر بیجان و دل اینجا نباشی %~% یکی اندر یکی یکتا نباشی PageV01P25 # 1 بجان و دل قدم زن اندرین راز %~% بجان و دل نگر انجام و آغاز # 2 بجان و دل درین ره بازبین تو %~% ز جان و دل تمامت راز بین تو # 3 چو جانت واصل عهد الست است %~% از آن فارغ درین صورت نشسته است # 4 چوجان تست اصل ذات جانان %~% نموده رخ درین ذرات جانان # 5 چو جان تست اصل ذات بیچون %~% چرا گوئی که این چونست و آن چون # 6 همه در چون و چه افتاده تو %~% از آن در چون و چه آزاده تو # 7 ز چون و چند در آخر چه دیدی %~% بگو با من که در آخر چه دیدی # 8 همه اندر چه و درچند وچونند %~% از آن در نفس کافر سرنگونند # 9 ترا چون نفس سگ گور است اینجا %~% از آن جایش یقین گور است اینجا # 10 ترا چون نفس سگ کردست صیدت %~% از آن بستست اندر بند قیدت # 11 ترا تا نفس باشد با تو همراه %~% نخواهی یافت اینجا رؤیت شاه # 12 ترا تا نفس باشد هم جلیست %~% نیاری دید دیدار نفیست # 13 تو نفس سگ برون گردان در اینجا %~% که ms110 بی نفس آئی اینجا گاه یکتا # 14 بماندی ره نمیدانی چه گویم %~% حقیقت دیده نتوانی چه گویم # 15 بماندی همچو یوسف در بن چاه %~% بکن صبری که در آخر شوی شاه # 16 بماندی همچو یوسف زار و مسکین %~% که تا برتخت بنشینی به تمکین # 17 بماندی همچو یوسف مبتلا تو %~% برون خواهی شد از چاه بلا تو # 18 در آخر میندانی اول خویش %~% که از نفست حجابی آمده پیش # 19 حجاب یار جاویدان نماند %~% چنین بیچارگی یکسان نماند # 20 خلاصی هست عاشق را از این چاه %~% چو شاهش افکند از چاه درچاه # 21 خلاصی هست عاشق را بآخر %~% که شاه جانش گردد دید ظاهر # 22 خلاصی هست عاشق را ز زندان %~% چو بیرونش کند از حبس جانان # 23 درین ره چون خلاصت گشت پیدا %~% نمانی آن زمان از دید یکتا # 24 خلاص عاشقان اندر بلایست %~% فنا دیدن یقین عین بقایست # 25 خلاصی هر چه میبینی همین است %~% کسی کین دید در عین الیقینست # 26 تو تا با صورتی نبود خلاصت %~% همی گویم در اینجا گه خلاصت # 27 تو گر خواهی خلاص خویش اینجا %~% بباید مردنت از پیش اینجا # 28 ز دید خود بمیر و جان جان شو %~% ازین تاریکی آنگاهی عیان شو # 29 ز دید خود بمیر وزنده دل گرد %~% که باشد زنده دل در عشق کل فرد # 30 ز دید خود بمیر و گرد باقی %~% که تا مانی حقیقت فرد و باقی # 31 ز دید خود بمیر و پرده بگسل %~% که بی این پرده خواهی گشت واصل # 32 ز دید خود بمیر و آشنا شو %~% توئی از دید صورت کل خدا شو # 33 ز دید خود بمیر ارکاردانی %~% که چون مردی پس آنگه بازدانی # 34 ز دید خود بیمر ای عاشق مست %~% که در مردن یقین آبت دهد دست # 35 ز دید خود بمیر و گرد جاوید %~% که خواهی بود در آخر تو خورشید # 36 ز دید خود بمیر ms111 و جان جان شو %~% چو خورشید جهان در کل عیان شو # 37 ز دید خود بمیر و جمله ذرات %~% که درلاگردی آن گاهی بکل ذات # 38 چو مردی زنده جاوید گشتی %~% بنورت بیشکی خورشید گشتی # 39 چو مردی زنده مانی جاودان تو %~% که باشی باشی آنگه جان جان تو # 40 چو مردی زنده مانی تا ابد دوست %~% بمانی فارغ از نیک و بد دوست # 41 چو مردی زنده مانی در بر یار %~% ترا آن یار هر دم هست دلدار # 42 چو مردی باش تا یابی تو خود هان %~% حقیقت بود بود از دید جانان # 43 چو مردی زنده مانی در خداوند %~% شوی فارغ ز چون و آنگاه از چند # 44 ز بود خود اگر داری خبر تو %~% بمیرد باز ره از نیک و بد تو ~~PageV01P26 # 1 ز موتوا قبل اگر آگاه کشتی %~% بمیر از خود که بیشک شاه گشتی # 2 ز موتوا قبل اگر آگاه عشقی %~% بمیر از خود که بیشک شاه عشقی # 3 ز موتوا قبل اگر میدانی این راز %~% بمیر آنگه به بین انجام و آغاز # 4 ز موتوا قبل اگر دانی حقیقت %~% بباید مرد اینجا از طبیعت # 5 ز موتوا قبل اگر از خود بمیری %~% توبه از بدروخورشیدی منیری # 6 بمیر ای شیخ و بی او زندگانی %~% مکن در صورت و در این معانی # 7 بمیرای شیخ بیش از آنکه میری %~% اگر مرد رهی از جان بمیری # 8 بمیر ای شیخ پیش از مردن خویش %~% حجاب زندگی بردار از پیش # 9 بمیر ای شیخ چون منصور حلاج %~% که بینی بیگمان بر فرق جان تاج # 10 بمیر ای شیخ کین عین الیقین است %~% که این عین الیقین راه بین است # 11 همه از مرگ ترسانند اینجا %~% که سر آن نمیدانند اینجا # 12 همه از مرگ ترسانند از خویش %~% که سیری این چنین دارند از پیش # 13 همه از مرگ ترسانند مانده %~% ولیکن مررموز آن نخوانده # 14 همه از ms112 مرگ ترسانند چون بید %~% که کی ذره رسد در سوی خورشید # 15 اگر آگه شوند اینجا یقین باز %~% ازین مرگست آخر عزت و ناز # 16 اگر آگه شدی اینجا بدانند %~% که از سرش سر موئی بدانند # 17 ازین مرگست آخر زندگانی %~% بقای صرف و ذوق جاودانی # 18 ازین مرگست اینجادیدن ذات %~% نمیدانند از آن مانند ذرات # 19 ازین مرگست بیماری عقبی %~% توخوان و دان یقین اسرار مولا # 20 ازین مرگست آخر دید جانان %~% یکی بیند آنگه عین اعیان # 21 نه مرگست اینکه عین زندگانی است %~% فراقی نیست عین شادمانیست # 22 نه مرگست اینکه او را مرگ خوانند %~% که این مر عاشقانرا برگ خوانند # 23 نه مرگست اینکه برگ عاشقانست %~% هر آنکو مرگ خواهد عاشق آنست # 24 نه مرگست اینکه تجرید است عشاق %~% نه اندر مرگ توحید است عشاق # 25 نه مرگست اینکه دیدار خدایست %~% که اندر مرگ اسرار بقایست # 26 نه مرگست این حقیقت شیخ عالم %~% که سالک میرسد دربود آن دم # 27 هر آن کو مرگ اینجا گاه بشناخت %~% بمرد از خویش وانگه سربرافراخت # 28 هر آنکو مرگ اینجا دید اعیان %~% بماند تا ابد در عشق پنهان # 29 هر آنکو مرگ اینجا دید تحقیق %~% بمرد از خویش و آنگه یافت توفیق # 30 هر آنکو مرگ اینجا جاودان دید %~% عیان مرگ دید و جان جان دید # 31 هر آنکو مرگ اینجا دید راحت %~% رسید از عشق در عین سعادت # 32 هر آنکو مرگ اینجا آرزویست %~% زپیش اندیشی اندر گفت و گوی است # 33 حیات طیبه در مرگ دریاب %~% بکن بود خود اینجا ترک دریاب # 34 حیات طیبه مرگست اینجا %~% شوی بیشک خبردار اندر اینجا # 35 حیات طیبه یابی در آن دم %~% که گردد محو اینجا گاه آندم # 36 حیات طیبه داری چو مردی %~% ز مردان بیشکی تو گوی بردی # 37 ز مردن میرسی سوی حیاتت %~% در آنباقی بود عین نجاتت # 38 ز مردن زندگی جاوید حاصل %~% نداند این معانی جز ms113 که واصل # 39 ز مردن آخر کار اندر اینجا %~% شوی بیشک خبردار اندر اینجا # 40 خبر در مرگ یابی آخر کار %~% که بیصورت شود جانان پدیدار # 41 خبر در مرگ یابی واصل کل %~% حقیقت مرگ را بین حاصل کل # 42 خبر از مرگ دار و جان برافشان %~% که از مرگ آنگهی گردی تو جانان # 43 خبر از مرگ دار ار مرد رازی %~% چه باشد جان و سر کاینجا نبازی # 44 خبر از مرگ داری شیخ آگاه %~% بمردم تا بدیدم من رخ شاه # 45 بمردم پیش از آن کاینجا بمیرم %~% از آن فارغ من از شاه و امیرم # 46 بمردم تا بماندم زنده دوست %~% بمرد از جسم و از جان بنده دوست # 47 بمردم تا بماندم جاودان من %~% شدم در جاودانی جان جان من # 48 بمردم تا بماندم ذات باقی %~% حیاتی دیدم اندر ذات باقی # 49 بمردم تا شدم از خود خبردار %~% از آن اسرار کل گفتم در این دار # 50 بماندم تا شدم هستم بقا من %~% نمودم حق عیانم از لقا من # 51 بمردم تا خبر دارم ز هر چیز %~% نه بینم اندر اینجا جز یکی نیز # 52 بمردم تا شدم ذات خداوند %~% برون جستم بیکباره ازین بند # 53 بمردم تا شدم خورشید تابان %~% بماندم تا ابد جاوید جانان # 54 بمردم تا شدم دیدار بیچون %~% بگفتم با تو این اسرار بیچون # 55 بمردم تا شدم اعیان در اینجا %~% نمودم خویش را جانان در اینجا # 56 بمردم تا شدم عین بقا من %~% ز مرگ اینجا عیان دیدم بقامن # 57 بمردم زنده اندر مردگی شیخ %~% نباشم اندرین افسردگی شیخ # 58 فسرده دان کسی کز خود نمیرد %~% حقیقت دوست اندر برنگیرد # 59 فسرده آنکسی باشد درین راه %~% که نبود او زسر مرگ آگاه # 60 فسرده آنکسی باشد بمعنی %~% که از خود مینمیرد سوی دنیی # 61 چرا دل بسته در درد و در رنج %~% نتازی هیچ اندر سوی این گنج # 62 چرا دل بسته ms114 در عین خواری %~% از آن پرگار سیرت برقراری # 63 چرا دل بسته در محنت و غم %~% از آن افتاده در انده و غم # 64 چرا دل بسته اندر بلا تو %~% از آنی دایم اینجا مبتلا تو # 65 چرا دل بستهخوار و شکسته %~% در اینجا کمتر از نشخوار کشته # 66 چرا دل بسته در عین زندان %~% دمادم میبری جور فراوان # 67 چرا اندوه تست از شادمانی %~% که در دنیا کنی آخر ندانی # 68 که از دنبال هر شادی غمی هست %~% پس این شادی رها کن جان تو از دست # 69 از آن شادی که دارد عین دنیا %~% چه بریابی تو اندر عین عقبی # 70 اگر میدانی این معنی تو ره بر %~% مکن شادی درین بار آدمی سر # 71 میان خاک شادی کرده آغاز %~% خبر نایافته ز انجام و آغاز # 72 ترا آخر ز شادی چیست آخر %~% که در دنیا نخواهی زیست آخر # 73 اگر صد سال مانی رفت باید %~% میان خاک و خونت خفت باید # 74 اگر صد سال مانی میروی تو %~% زمانی گوش کن تا بشنوی تو # 75 اگر صد سال مانی مرد خواهی %~% اگر هستی گدا ور پادشاهی # 76 اگر صد سال مانی درجهانت %~% بباید رفتن از اینجا جهانت # 77 اگر صد سال مانی در حقیقت %~% حقیقت محو خواهد شد طبیعت # 78 اگر صد سال خواهی در یقینت %~% بباید رفت در زیر زمینت # 79 اگر صد سال مانی نیز و پنجاه %~% بباید مردنت اینجای ناگاه # 80 بباید مرد ازین صورت یقین شیخ %~% تو باش از مرگ در عین الیقین شیخ # 81 یقین ازمرگ اینجا گاه دریاب %~% تو از مردان یقین اینجا خبریاب # 82 یقی از مرگ تو آگاه گردی %~% بمرگ اینجا به کلی شاه گردی # 83 یقین مرگ بین و زنده دل باش %~% که چون مردی بخواهی دید نقاش # 84 بمیر و زنده شو اینست معنی %~% بمردن بین تودلدارت بعقبی # 85 بمیرد زنده شو اینست روحت %~% ابی صورت یقین ms115 عین فتوحت # 86 بمیر و زنده شو بیمنتها تو %~% که تا رسته شوی شیخ از بلا تو # 87 بمیر و زنده شو بیصورت اینجا %~% نظر کن بعد از این منصورت اینجا # 88 بمیرو زنده شو از ذات بیچون %~% چو خور تا بنده شو از ذات بیچون # 89 اگر میری نمیری نیز شاهی %~% خدائی بینی ازدید الهی # 90 الهی یافتی اینجا بگو هان %~% زنی دم از وصول سر قرآن # 91 حقیقت کل شوی خواننده دوست %~% وزو هر نکته داننده دوست # 92 حقیقت کل شوی اینجا یقین دان %~% که خواهی گشت محو ذات جانان # 93 همه ذرات خواهانند فی الله %~% در آخر جمله از محو هوالله # 94 همه ذرات ما اندر نمودار %~% فنا دیدند راز و هست دیدار # 95 از آن از مرگ بیشک زندگانیست %~% که این غمها به آخر شادمانیست # 96 در آخر راحتست از ذات تحقیق %~% یکی خواهد شدن ذرات تحقیق # 97 در آخر رستگاری سوی ذاتست %~% یقین میدان که دنیا کوی ذاتست # 98 در آخر رستگاری دید خواهی %~% چنان خواهم که کل توحید خواهی # 99 مگردان رخ ز توحید آخر کار %~% یکی میدان یکی دید آخر کار # 100 یکی دید است آخر چون بمردی %~% اگر از دید دیدی گوی بردی # 101 یکی دید است آخر گر به بینی %~% یکی دید است گر ظاهر به بینی # 102 یکی دید است از آن شو در عیان گم %~% که درآن میشود جان و جهان گم # 103 یکی دید است از اعلی به اسفل %~% از آن دیدار بین اسرار اول # 104 یکی دید است اندر وی فنا گرد %~% کز آن دیدی از آنجا گاه شو فرد # 105 یکی دید است بیچون گر بدانی %~% درین دید صور بیشک توانی # 106 یکی دید است بیچون راست بنگر %~% که اندر جزو وکل یکتاست بنگر # 107 یکی دید است اندر وی دوئی نیست %~% درو دیدار مائی و توئی نیست # 108 یکی دید است توحید است نامش %~% از ms116 این معنی عیان دید است نامش # 109 یکی دید است از آن معبود گویند %~% باسم اینجا همان معبود جویند # 110 که آن معبود اینجا باز یابی %~% ز بود خویشتن این راز یابی # 111 ز بود خود مشو بیرون و بنگر %~% که اندر تست آن بی چون و بنگر # 112 ز بود خود مشو بیرون در اینجا %~% در اینجا بازبین بیچون در اینجا # 113 تو از بود فنا معبودمی بین %~% وزینجا گه زیان و سود می بین # 114 زیانت نفس دان و سود جانت %~% حقیقت راهبر معبود جانت # 115 در اینجا گر بجان پیوند جوئی %~% همه با تست اینجا پس چه جوئی # 116 حقیقت شیخ گفتم سر اسرار %~% ز مرگت کردم اینجا گه خبردار # 117 ز بازیچه است اینجا گاه مر مرگ %~% بباید کرد اینجا جسم و جان ترک # 118 چو کردی ترک جسم و جان زبودت %~% یکی باشد حقیقت در نمودت # 119 چو کردی ترک جسم و جان در اینجا %~% شوی چون اولین یکسان در اینجا # 120 چو کردی ترک جسم و جان حقیقت %~% حقیقت حق بود بیشک طبیعت # 121 چو کردی ترک جسم و جان بدانی %~% حقیقت هم بدان راز نهانی # 122 چو کردی ترک جسم و جان به آفاق %~% تو چون عشاق باشی در جهان طاق # 123 چو کردی ترک جسم و جان بدانی %~% به بینی آنگهان دیدار مولی # 124 نه آگاهند شیخا در یقین هان %~% که مرگ آمد نمود جان جانان # 125 نه آگاهند از این جان حقیقت %~% که این آمد سرانجام حقیقت # 126 سرانجام همه مرگست آخر %~% که جمله این جهان ترکست آخر # 127 ازین شک آخرت مقصود چبود %~% زیانت سودتست و سود چبود # 128 که بی صورت تو جان خویش بینی %~% ز پیدائی نهان خویش بینی # 129 نهانخویش بشناس از عیانت %~% عیان خواهد بد آخر مر نهانت # 130 نهان خویش بشناس و یقین بین %~% گذر کن از صور عین الیقین بین # 131 نهان خویش بشناس ms117 از خدائی %~% مکن یک لحظه ازمعنی جدائی # 132 همی گویم بمیر و زنده دل شو %~% وگرنه هم در اینجا عینکل شو # 133 بزرگانی کز اینجا گوی بردند %~% از آن دیدند کز دید ار بردند # 134 چو میدیدند کین دنیای غدار %~% نخواهد بودن ای شیخ هشیار # 135 دو روزی نزد ایشان چون سرابی %~% حقیقت مینمود اینجای خوابی # 136 شدند ایشان از اینجا گاه تحقیق %~% حقیقت خواستند از شاه توفیق # 137 چو توفیق عیانت باز دیدند %~% ز دید شاه هم شهباز دیدند # 138 حقیقت جبرئیل آمد بر ایشان %~% ز حق عین دلیل آمد بر ایشان # 139 کنون باید که دل بیدار داری %~% دل از دنیا به کل بیزار داری # 140 بمیری این زمان از دید دنیا %~% نه بینی این زمان جز دید مولی # 141 بمیر از خویش و ازدنیا حقیقت %~% که باید شد سوی مولا حقیقت # 142 جهان هیچست جز مولی نجویند %~% سخن خود هیچ از دنیا نگویند # 143 تمامت انبیا زین سر اسرار %~% حقیقت از خدا گشتند خبردار # 144 همه از جبرئیل آن پیک حضرت %~% رسیدند در نمود عز و قربت # 145 ز جبریل امین بیدار گشتند %~% ز بود نفس کل بیزار گشتند # 146 نمود حق بدیدند از یقین باز %~% در اینجا گه رسیدند از یقین باز # 147 تو بشناس اندر اینجا جبرئیلت %~% که همراه تو است اینجا دلیلت # 148 دلیلت با تو است و می ندانی %~% چنین اینجایگه می باز مانی # 149 دلیلت با تو اندر راه معنی %~% ویست از خیر و شر آگاه معنی # 150 دلیلت با تو اینجا ره برده %~% ره خود را بسوی شاه برده # 151 دلیلت با تو اینجا در میانست %~% درین پیدا ترا در جان نهان است # 152 دلیلت با تو و تو بیخبر زو %~% چنین افتاده در گفت و درگو # 153 دلیلت با تو تو آگاه کرده %~% همه ذرات تو در راه کرده # 154 تو زوغافل چنین اینجا بمانده %~% برسوائی درین غوغا بمانده # 155 ms118 تو زوغافل چنین مانده در اینجا %~% فتاده در میان شور و غوغا # 156 تو زو غافل دریغا کو ندیدی %~% اگرچه وصف او بیحد شنیدی # 157 اگر وصفش کنم چون دانی اینجا %~% به بیرون راه مینتوانی اینجا # 158 مشو غافل که این معنی یقین است %~% که او در اندرونت پیش بین است # 159 ترا این جبرئیل اینجا بیاید %~% که این درهای معنی برگشاید # 160 دمادم میدهد پیغام جانان %~% همی گوید دمادم نام جانان # 161 تو از پیغام او حرفی ندیده %~% یقین حرفی تو از وی ناشنیده # 162 همه گفتار ما از اوست امروز %~% از آن معنی ما نیکوست امروز # 163 همه گفتار ما از او پدید است %~% حقیقت جمله او گفت و شنیداست # 164 همه گفتار ما از وی عیانست %~% دمادم از درین شرح و بیانست # 165 اگر از گفت او راهی بری تو %~% نمود او در اینجابنگری تو # 166 دمادم اندر اینجا اوبگفتار %~% همی گوید درونم سر اسرار # 167 ز گفتارش یقین اینجا جنیدم %~% بدام او بمانده خار و قیدم # 168 که داند تا مر اینجا گه بنمود %~% حقیقت چون بدیدم ذات کل بود # 169 حقیقت سالکان در دید او یار %~% شدند اینجا ز جسم و جان سرافراز # 170 هر آنکو دید او بشناخت اینجا %~% ز دیدش جان ودل دریافت اینجا # 171 گروهی آدمش گویند تحقیق %~% ز ذات او دمش جویند توفیق # 172 گروهی علت اولاش گویند %~% گروهی آدم معناش گویند # 173 گروهی گفتهاند اینجاش اعلام %~% که اینجا میرساند وحی و پیغام # 174 گروهی جبرئیلش گفته ازناز %~% که بیشک دیده است انجام و آغاز # 175 همه انوار و اسراری که بوده است %~% حقیقت مرد را اعیان نموده است # 176 تمامت انبیای راز دیده %~% یقین در حضرت ایشان رسیده # 177 بگفته راز جانان پیش ایشان %~% ز دید جان بیش اندیش ایشان # 178 خبردار است و چیزی مینداند %~% بجز حق او ز خود چیزی نخواند # 179 هر آن اسرار کاینجا گفته از ms119 یار %~% کند عشاق را اینجا خبردار # 180 از آنش عقل کل خوانده است منصور %~% که او از کل نباشد یک زمان دور # 181 از آنش عقل کل گویند از راز %~% که دیده است از عیان انجام و آغاز # 182 از آنش عقل کل خوانند در دید %~% که کلی حق نمیبیند ز توحید # 183 از آنش عقل کل خوانند در ذات %~% که کل میبیند اینجا جمله ذرات # 184 نمود او ز دیدار است جانان %~% حقیقت صاحب اسرار است جانان # 185 نمود او نداند کس بجز من %~% کزو شد شیخ مر اسرار روشن # 186 نمود او مرا اینجا یقین است %~% که اینجا عقل کلم پیش بین است # 187 حقیقت عقل کل بوده است بنگر %~% یقین الهام معبود است بنگر # 188 از آن حضرت خبردار است اینجا %~% از آن بیشک پدیدار است اینجا # 189 از آن حضرت خبر او میدهد باز %~% تو واقف گرد گر میدانی این راز # 190 از آن حضرت ابی چون راز دارد %~% دمادم مر ترا پاسخ گذارد # 191 خبردارت کند از نیک و از بد %~% تو اینجا بیخبر ماننده دد # 192 دمادم میخوری در غفلت خویش %~% جدا مانده چنین از قربت خویش # 193 دمی بااو در اینجا آشنا گرد %~% که او گرداندت اندر خدا فرد # 194 دمی را او در اینجا باش یکتا %~% که بنماید ترا نقاش اینجا # 195 تو از الهام بیچون درحقیقت %~% زمانی گوش میکن بیطبیعت # 196 که تا او می چو میگوید همان کن %~% بروز اینجایگه مرگوش جان کن # 197 بگوش جان ازو بشنو در اینجا %~% ازو کن رازها باور در اینجا # 198 دریغا با که میگویم من این راز %~% که داند تا بداند این یقین باز # 199 کسی درخواب رفته او چه داند %~% که او در خواب بود خود بداند # 200 مگر از خواب او بیدار گردد %~% در اینجا صاحب اسرار گردد # 201 چو در خوابی کجا یابی تو معنی %~% دریغاره نبردی سوی مولی # 202 ms120 اگر از عقل کل هستی خبردار %~% چو ما از عین این هستی خبردار # 203 ابا ما جبرئیل اندر میانست %~% حقیقت شیخ در شرح و بیانست # 204 ابا ما جبرئیل اینجاست پیدا %~% یقین اندر عیان ماست پیدا # 205 ابا ما جبرئیل آمد سخنگوی %~% ره معنی ببرده در سخن گوی # 206 ابا ما جبرئیل اسرار گفته است %~% حقیقت جمله از دیدار گفته است # 207 همه از یار گفت اسرار با ما %~% حقیقت بر سر این دار با ما # 208 همه از یار گفت اینجا حقیقت %~% نمود اینجا گه اسرار حقیقت # 209 همه از یار گفت اینجای با ما %~% از آن گشتیم از دیدار یکتا # 210 که داند جبرئیلم تا کدامست %~% که کار از جبرئیل ماتمام است # 211 که داند جبرئیل ما در اینجا %~% که خواهد مر دلیل ما در اینجا # 212 که داند جبرئیلم شیخ بیچون %~% بگویم با تو این اسرار اکنون # 213 حقیقت جبرئیلم مصطفایست %~% که او کل رازدار پادشاه است # 214 حقیقت جبرئیل ماست اینجا %~% زهر معنی دلیل ماست اینجا # 215 حقیقت جبرئیلش عقل کل بود %~% از آن پیوسته اندر نقل کل بود # 216 مرا او عین کل اینجاست بیشک %~% از آنم دیده از دیدار او یک # 217 مرا پیغام او داد از خدائی %~% مرا بخشید اینجا روشنائی # 218 مرا پیغام او داد از نمودم %~% در اینجا بود او کرده در سجودم # 219 مرا پیغام او داد از حقیقت %~% که بیرون آمدم کل از طبیعت # 220 مرا پیغام اوداد از عنایت %~% رسانید اندرین عین عیانت # 221 مرا پیغام او داد از یکی باز %~% که تادیدم یکی را بیشکی باز # 222 مرا پیغام او داد از عیانش %~% که واصل هستم از شرح و بیانش # 223 مرا پیغام اوداده است از دید %~% که یکی گردد اندر عین توحید # 224 مرا پیغام او داده است اینجا %~% درم از بود بگشاده است اینجا # 225 مرا پیغام او داده است الحق %~% که چون حقی ز ms121 حق میگو اناالحق # 226 اناالحق من ز قول او ز دستم %~% یقین در قول وفعل او بدستم # 227 مرا جبریل کلی ذات اویست %~% از آن اینجا مرادر گفتگویست # 228 مرا بیواسطه اینجا یقین اوست %~% از آن ای شیخ دین در گفت و گویست # 229 چو او جبریل راه ماست اینجا %~% یقین جبریل شاه ماست اینجا # 230 زهی جبریل ما به ز آن دیگر %~% زهی اعیان ما اعیان دیگر # 231 چه میگویم بگو ای شیخ دیندار %~% که باشد این سخن ما را خریدار # 232 بمگذر این زمان از عقل کل تو %~% دمادم گوش میکن نقل کل تو # 233 که نقل من همه از مصطفایست %~% که او جبریل جمله انبیایست # 234 بمعنی و بصورت رهنما اوست %~% ز عقل کل حقیقت پیشوا اوست # 235 زهی مهتر که منصور است رازست %~% در اینجا بازبین اعتراز و نازست # 236 زهی مهتر که هستی رهنما تو %~% گزین انبیا و اولیا تو # 237 حقیقت هرچه بینی مصطفا بین %~% محمد در همه نور خدا بین # 238 تو منگر هیچ بی احمد در اینجا %~% ز احمد بنگر اندرهر در اینجا # 239 حقیقت شیخ اندر مجلس ما %~% حقیقت زر شده از وی مس ما # 240 که بیشک آمد آن را کیمیایست %~% که او از کیمیای آن بقایست # 241 تو اندر کیمیاگر راه داری %~% کنی مس را بزرگرهوشیاری # 242 ز دید کیمیای شرع بگذر %~% که گردد ناگهانت مس چون زر # 243 مس تو از شریعت زر شود هان %~% ازین سرور مست بازد شود هان # 244 از آن سو مگذر و بنگر درین راز %~% که گرداند ترا از خود سرافراز # 245 ازین سروردمی بگذر یقین تو %~% کزو گردی حقیقت راه بین تو # 246 ازین سرور که منصور است برادر %~% یقین منصور از او آمد خبردار # 247 ازین سرور منم پیروز امروز %~% بنور عشق او گشته دل افروز # 248 ازین هر دو منم امروز دیندار %~% اناالحق میزنم از وی درین دار # 249 ازین ms122 سرور منم جانان شده کل %~% ز دید بود خود پنهان شده کل # 250 ازین سرور منم بیشک خداوند %~% خداوندم چنین کردست در بند # 251 ازین سرور منم واصل در اینجا %~% ز وصل او گشاده در در اینجا # 252 ازین سرور منم امروز سرور %~% ز عشقش بازم این جاجان و هم سر # 253 سر و جانم بمهر او ببازم %~% که جز او نیست اینجا سرفرازم # 254 جمالش در درون جان نهانست %~% جمالش در همه چیزی عیان است # 255 جمالش در دل و در جان واصل %~% نمیبینی تو او را شیخ حاصل # 256 ببین تا چند بارت گفتم این راز %~% نمییابی تو این معنی کل باز # 257 به بین تا چند بارت باز گفتم %~% در اسرار هر نوعی بسفتم # 258 جنید اینجا ز دید مصطفایست %~% که اینجا شیخ و پیرو پیشوایست # 259 نه این هر سه یکی باشد ز اعیان %~% تو دید مصطفی دان دید جانان # 260 جنیدا بهترین دینست احمد %~% درون دیده ره بین است احمد # 261 هر آنکو مصطفی در خود عیان دید %~% ز دید مصطفی بس دید جان دید # 262 هر آنکو مصطفا را یافت بیشک %~% بسوی مصطفا بشتافت بیشک # 263 هر آن کو مصطفی دیده است اینجا %~% حقیقت عین توحید است اینجا # 264 ز دید احمد مرسل یقین دان %~% ازو هر مشکلی حل این یقین دان # 265 اگر اینجا به بینی مصطفایت %~% همین جاگه به بینی مربقایت # 266 اگر اینجا رخ او باز بینی %~% درون ذرهها زو راز بینی # 267 اگر اینجا رخ او یافتی باز %~% بمعنی و بصورت شو سرافراز # 268 الا ای شیخ چونست این معانی %~% ز من بشنو که چونست این معانی # 269 حقیقت نور ذات آمد محمد %~% از آن عین صفات آمد محمد # 270 ازو بشناس اینجا قربت دوست %~% کزو اینجا رسی در حضرت دوست # 271 بدان احمد که احمد یافت در خویش %~% حجاب عشق را برداشت از پیش # 272 بنورش تا ابد اینجا ms123 بقا دید %~% ز نور عرش اینجا با صفا دید # 273 بنورش راه کرد او سوی منزل %~% بمنزل در رسید و گشت کامل # 274 بنورش راه شرع حق عیان یافت %~% بمنزل در رسید و جان جان یافت # 275 بنورش گر در اینجا راز بینی %~% مر او را هم ز خود می باز بینی # 276 بنورش هرچه دیدم راز دیدم %~% که او را در حقیقت باز دیدم # 277 ازو من ساختم اینجا اناالحق %~% مرا برگفت هان برگوی الحق # 278 مرا او گفت چندین بار گفتم %~% اناالحق شیخ اندر دار گفتم # 279 هر آنچه سرور ما گفت ما را %~% یقین مانیز آن گفتیم اینجا # 280 ازو گفتیم و از وی باز گوئیم %~% ازو هر لحظه این سر باز گوئیم # 281 ازو گفتیم ما اینجا حقیقت %~% مر این سر نهان پیدا حقیقت # 282 ازو گفتیم ما اینجا هوالله %~% اناالحق ما زدیم از ما سوی الله # 283 کجامردی که اینجا بشنود راز %~% حقیقت اندر اینجا بنگرد باز # 284 بدین ما که آن دین خدائیست %~% حقیقت عشق آیین خدائیست # 285 بدین ما اگر ره میبری تو %~% ز هفتم آسمانها بگذری تو # 286 بدین ما در اینجا سر فرود آر %~% که از دینم به بینی تو رخ یار # 287 بدین ما هر آنکو رغبت آرد %~% دمی در دین ما او پای دارد # 288 ز دین ما شود اینجا یقین او %~% خدا خود میشود اندر یقین او # 289 حقیقت مستی اندردین ماهست %~% در آخر نیستی آئین ما هست # 290 اگر از نیستی ره باز بینی %~% تو هم در نیستی این راز بینی # 291 ره عشاق اندر نیستی بود %~% ز عین نیستی دیدند معبود # 292 ره عشاق اندر نیستی خاست %~% که اندر نیستی هستیش پیداست # 293 ز هستی گر رسی در نیستی باز %~% تو اندر نیستی گردی سرافراز # 294 ز هستی گر رسی در قربت دوست %~% حقیقت نیست بینی حضرت دوست # 295 دمی بی نیستی اینجا مزن دم %~% حقیقت ms124 نیستی بنگر دریندم # 296 بود این هستی اشیا پدیدار %~% که عین نیستی بد ناپدیدار # 297 مرین معنی ندانم با که گویم %~% ویا زین سر درین معنی چه جویم # 298 ز اول چون ندانی آخرت چون %~% شود بیشک بظاهر معنیت چون # 299 چواول می ندانی آخر کار %~% چگونه آید اینجاگه پدیدار # 300 چواول می ندانی رازت اینجا %~% کجا بوده است و چون آغازت اینجا # 301 چو اول می ندانی وحدت کل %~% چگونه رهبری در حضرت کل # 302 چو اول می ندانی اولینت %~% چگونه بازی بینی آخرینت # 303 چو اول می ندانی مانده تو %~% اگرچه صد معانی خوانده تو # 304 چو اول می ندانی ذات اینجا %~% کجادانی عیان آیات اینجا # 305 ز اول شو خبردار حقیقت %~% از اول دان مر اسرار حقیقت # 306 از اول شو خبردار یقین تو %~% در آخر اول اینجا گه ببین تو # 307 از اول گرم آخر راه داری %~% از این معنی دل آگاه داری # 308 دلی باید که او نبود مبدل %~% که اینجا باز بیند سر اول # 309 دلی باید در اینجا صاحب اسرار %~% که از اول بود شیخا خبردار # 310 دلی باید از اول بینشان او %~% که آخر باز بیند جان جان او # 311 از اول شیخ میباید خبر داشت %~% پس آنگاهی به آخر پرده برداشت # 312 از اول گر شوی اینجا خبردار %~% چو منصورت کند از عشق بردار # 313 مرا مقصود ای شیخم چه چیز است %~% نخواهم جسم و جان جانان عزیز است # 314 مرا مقصود اول ذات جانان %~% کنون اعیان در این ذرات جانان # 315 مرا مقصود از اول یار بوده است %~% کنون اینجا در این گفتار بوده است # 316 دراول نیستت بود این زمان هست %~% کجا او را هلم او را من از دست # 317 برین دست بریده گوش دارم %~% ورا کزوی در این سر هوش دارم # 318 در آخر اولم شیخا ببین باز %~% چه میخواهی ز اول راز آغاز # 319 در آخر ms125 اولم اینجا نظر کن %~% ز اول بود جانت را خبر کن # 320 در آخر اولیم شیخا عیانست %~% نمیبینی که در شرح و بیانست # 321 در آخر اولم شیخا پدید است %~% اباتو اندرین گفت و شنید است # 322 ابا دید تو شیخا ساخت امروز %~% زهی معنی ترا پرداخت امروز # 323 یقین میگویمت شیخا که مائیم %~% که دید خود دمادم مینمائیم # 324 در این حق الیقین راه بینان %~% ترا تقریر کردم هان یقین دان # 325 حقیقت شیخ این از خود شنو باز %~% ز خود یک ذره بیرون هان مشو باز # 326 مشو بیرون زخود یک ذره اینجا %~% که تا در حق نباشی غره اینجا # 327 سخنهایم همه باتست در دید %~% نه با دیگر بصورت عین تقلید # 328 ز توحید عیان خواهم نمودن %~% ترا من جان جان خواهم نمودن # 329 عیان بنمایمت روشن چو خورشید %~% چنان کان را همی بینی تو جاوید # 330 عیان بنمایمت اینجایگه من %~% درونت با برون دیدار شه من # 331 عیان بنمایمت در دید بیچون %~% یکی گردانمت من بیچه و چون # 332 مرو بیرون ز خود شیخا زمانی %~% ز معنی می شنو هر دم بیانی # 333 مرو بیرون زخود در لاوالا %~% که تا در عشق گردانمت یکتا # 334 مرو بیرون ز خود شیخا دمادم %~% که اینجا گه رسانم اندر آن دم # 335 مرو بیرون زخود شیخا در اسرار %~% که تا آرم ترا قربت پدیدار # 336 ابا خود آشنا باشد یقین او %~% ابا خود او بود در گفت و در گو # 337 ابا خود آشنای لامکان است %~% مکان را جملگی دیدار جانست # 338 کنون او در مکان ز آن راز دارد %~% ولی در لامکان اعزاز دارد # 339 کنون اندر مکان دید دیدت %~% نه با من با همه گفت و شنیدت # 340 یکی بیچون شناسم در خدائی %~% ورا کو نیستش هرگز جدائی # 341 دوئی نبود که بیچونست جانان %~% حقیقت هفت گردونست جانان # 342 چو جانان آفتاب و ماهتاب است %~% که خورشید ms126 و مهش در تک و تابست # 343 ورای ذات او چیز دگر نیست %~% بجز منصور کس را زوخبر نیست # 344 حقیقت از یکی اعیانست پیدا %~% اگر نه در دوئی جانست پیدا # 345 ز یکی گر شوی بیرون ندانی %~% میان خاک و خون بیشک نمانی # 346 یکی بین و مرو بیرون زخویشت %~% که بنهاده است او اعیان پیشت # 347 ز اعیان یاب دیدار الهی %~% کز اعیانست اسرار الهی # 348 گر از اعیان خبرداری تو مائی %~% ابا اعیان من کن آشنائی # 349 گر از اعیان خبرداری حقیقت %~% ز باغ ما تو برداری حقیقت # 350 گر از اعیان خبرداری فنا باش %~% که رویت چون نمود اینجای نقاش # 351 چو در اعیان خود راهی نبردی %~% نه صافت خوانم این جا و نه دردی # 352 چنین پیدا جمال یار پنهان %~% بهرزه میدهند اینجایگه جان # 353 چنین پیدا جمال یار اینجا %~% ازو منصور برخوردار اینجا # 354 چنین پیدا جمال بینشانی %~% دمادم گفته او راز نهانی # 355 چنین پیدا جمال بیچه و چون %~% فکنده نور خود برهفت گردون # 356 چنین پیدا جمال شاه عالم %~% نماید وصل خود اینجا دمادم # 357 چنین پیدا جمال ذات اینجا %~% یقین درجمله ذرات اینجا # 358 چنین پیداست شیخا بیچه و چون %~% توئی اکنون که گفتی بیچه و چون # 359 همه اینجا توئی اندر جمالت %~% نمودار است اعیان وصالت # 360 همه اینجا توئی چیزی دگر نیست %~% که بیند مر ترا چون راهبر نیست # 361 همه اینجاتوئی و رهبر خود %~% یقین اندر عیان خیر و شر خود # 362 همه اینجاتوئی جمله نکوئی %~% حقیقت خود تواندر گفتگوئی # 363 همه آنجا تو و اینجا تو هم نیز %~% که میگویندش اینجا از عدم نیز # 364 همه اینجاتوئی ای ذات بیچون %~% که میخوانی همه آیات بیچون # 365 همه اینجا توئی بیشک حقیقت %~% که پیدائی یکی در یک حقیقت # 366 ز پیدائی خود هستی یگانه %~% تو خواهی بود با خود در میانه # 367 توخواهی بود شیخ و کس نباشد ms127 %~% بجز تو در جهان بس نباشد # 368 در این اسرار شیخا در یقینی %~% بجز حق هیچ در عالم نبینی # 369 حقیقت آنکه در حق هست باقی %~% بماند جاودان اویست باقی # 370 حقیقت آنکه شد هست هوالله %~% بماند جاودان هست هوالله # 371 درین اسرار شیخا در یقینی %~% بجز جبار در عالم چه بینی # 372 اگر مردی ز خود دایم بمانی %~% بذات جاودان قایم بمانی # 373 اگر مردی زخود جاوید گشتی %~% ز نور ذات حق خورشید گشتی # 374 همه مردان ز دید خود بمردند %~% از آن در راه معنی گوی بردند # 375 همه مردان بمردند از صور هان %~% برستند آن زمان از خیر و شر هان # 376 چنین بین شیخ دمدم میر از خود %~% درین دنیا تو عبرت گیر از خود ~~PageV01P27 # 1 بکنج خلوت دل باش ساکن %~% که تا باشی ز هر آفات ایمن # 2 بکنج خلوت دل گرد واصل %~% تو در خلوت بکن مقصود حاصل # 3 بکنج خلوت دل راز میجوی %~% همان گم کرده خود باز میجوی # 4 بکنج خلوت دل یار میبین %~% یقین بیزحمت اغیار میبین # 5 بکنج خلوت خود در یکی باش %~% تو ذات صرف اینجا بیشکی باش # 6 بکنج خلوت دل جوی جانان %~% که بنماید رخت ناگاه سلطان # 7 چو درخلوت سرای جان درآئی %~% حقیقت بنگری دید خدائی # 8 به از خلوت مدان اینجا حقیقت %~% حضوری جوی بی عین طبیعت # 9 به از خلوت مدان گر راز دانی %~% که درخلوت رسد سر معانی # 10 به از خلوت چه باشد نزد عشاق %~% که در خلوت شدند ایشان یقین طاق # 11 حضور خلوت از بازار خوشتر %~% حقیقت زندگی با یار خوشتر # 12 حضور خلوت اینجاگه طلب کن %~% دلت با جان حقیقت با ادب کن # 13 حضور خلوت عشاق در یاب %~% ازین عین دوئی خود طاق دریاب # 14 دمی با یار به اندر خلوت دل %~% به از بغداد و مصر و چین و موصل # 15 دمی با یار اندر خلوت عشق ms128 %~% کزویابی حقیقت قربت عشق # 16 دمی با یار به ازملک عالم %~% چه میگوئی چه میجوئی در این دم # 17 بخلوت جوی یار خویشتن باز %~% گذر کن هان ز جسم و جان و تن باز # 18 بخلوت یک زمان بنشین تو فارغ %~% که در خلوت شوی ای شیخ بالغ # 19 حضور خلوتست اینجای بنگر %~% توی در خلوت یکتای بنگر # 20 نموددوست درخلوت عیانست %~% که درخلوت یقین دیدار جانست # 21 بسی در خلوت اینجا چله دارند %~% هوای صورتی در کله دارند # 22 نیرزد خلوت ایشان پشیزی %~% چنین گفتست با من آن عزیزی # 23 که در خلوت نشستن آن نشاید %~% که جز جانان نه بیند دید باید # 24 هوای غیر نبود در درونش %~% بجز یک سیر نبود در درونش # 25 بجانان ذات او قائم نماید %~% نمود او یقین دایم نماید # 26 چنان دست از همه عالم بشوید %~% که جز اسرار با جانان نگوید # 27 اباجانان دمادم گوید او راز %~% که تا جانان کند اورا سرافراز # 28 ابا جانان چنان باشد یگانه %~% که با جانان بماند جاودانه # 29 ابا جانان چنان مشتاق باشد %~% که در جانان حقیقت طاق باشد # 30 ابا جانان شودیکتای جانان %~% ز پنهانی بود پیدای جانان # 31 ابا جانان بود یکتای این جا %~% یکی بیند همه ذرات اینجا # 32 حضور جان و دل دارد چنان گم %~% که باشد بیگمان مانند قلزم # 33 حضورش از یکی آید پدیدار %~% شود در هر دو عالم صاحب اسرار # 34 حضورش بیشکی در یک نماید %~% ز دید عشق ما پیدا نماید # 35 همه چیزی ازو یکتا بود کل %~% ز دید عشق ناپیدا بود کل # 36 از اول تا به آخر یار بیند %~% یکی اندر یکی دیدار بیند # 37 بجز یکی نداند در حقیقت %~% بجای آرد همه شرط شریعت # 38 اگر بیشرع آید فرع دانش %~% بجز زندیق در این سر مخوانش # 39 اگر بسپارد اینجا گه ره شرع %~% بخلوت در بیابد مرشه شرع # 40 چنین کردند اینجا ms129 پاکبازان %~% ره تحقیق جسته کارسازان # 41 حقیقت چون در خلوت نشینی %~% یقین باید که جز یکی نه بینی # 42 بشرع احمد اینجا پاکدل باش %~% تو اندر پاکبازی یاب نقاش # 43 حضور خلوت از روی زمین به %~% ز ذات کل یقین عین الیقین به # 44 چو در خلوت نشینی پیشه سازی %~% ز ذات کل حقیقت سرفرازی # 45 نه اندر بند آن باشی که آن دست %~% ترا بوسند درخلوت جهان دست # 46 بت ره باشی آن دم نزد جانان %~% کجا بستانی آنگه مرد جانان # 47 بت خود بشکن از دیدار بیشک %~% ز جانان باش برخوردار بیشک # 48 حقیقت بت ترا مر دوست آمد %~% از آن مغزت حقیقت پوست آمد # 49 که خود را دوست داری در برخلق %~% همی ترسی تو از خیر و شر خلق # 50 اگر از عین دنیا این تمامت %~% که خواهی تا بماندنیک نامت # 51 بنام وننگ اینجا در نمازی %~% تو پنداری که بیشک کارسازی # 52 بنام وننگ جانت رفت بر باد %~% کجا بینی تو ذات خویش آباد # 53 بنام و ننگ در مکری بمانده %~% ز سر عشق یک نکته نخوانده # 54 بنام وننگ میخواهی بسربرد %~% بنام و ننگ خواهی بیخبر مرد # 55 ز ننگت چیست چون نامی نداری %~% بجز حسرت دگر کامی نداری # 56 تو از بهر ریای خلق تحقیق %~% بپوشیدی حقیقت دلق تحقیق # 57 یقین دلق تو زنار است اینجا %~% ابا تو لایق نار است اینجا # 58 بسوزان دلق آنگه خود بسوزان %~% تو نام نیک را و بد بسوزان # 59 اگر رویت حقیقت در خدایست %~% ابا اوباش کو خود رهنمایست # 60 چرا در بند خلقی بازمانده %~% در آن خلوتسرای راز مانده # 61 طمع یکبارگی باید بریدن %~% ز خلق آنگه جمال شاه دیدن # 62 طمع زین ناگهان آخر ببر تو %~% شنو این نکتهای همچو در تو # 63 طمع زینها ببر اینجا به تحقیق %~% که به زینت ندیدم هیچ توفیق # 64 بکار تو کجا آیند اینان %~% کجاکار تو بگشایند ms130 اینان # 65 همه درمکر و زرق ونام و ناموس %~% بمانده درنهاد خود بافسوس # 66 همه مردار و هم مردار خوارند %~% یقین میدان که چون مردار خوارند # 67 دلم بگرفت شیخ از دید دو نان %~% از آن میگویمت اینجا ببرهان # 68 طمع زینها بیکباره بریدم %~% که تا اینجا یقین جانان بدیدم # 69 طمع زینها بریدم در خدائی %~% که تادیدم وصال خود نمائی # 70 طمع زینها بریدم در حقیقت %~% سپردم آنگهی راه شریعت # 71 طمع ببریدهام از هر دو عالم %~% که تا میگویم این سر دمادم # 72 بجز حق این همه باطل شناسم %~% از اینان کی در این معنی هراسم # 73 بجز حق این همه خار جهانند %~% که چون سگ هر نفس هر سو جهانند # 74 اوائل این چنین دیدم حقیقت %~% از اینان ذات بگزیدم حقیقت # 75 چوذات حق در ایشانست موجود %~% مرا آن ذات بد از جمله مقصود # 76 همه دارند لیکن چون ندارند %~% حقیقت آمده بیچون ندارند # 77 اگر دارند اما این حقیقت %~% حقیقت شیخ حق است ای رفیقت # 78 ابا دارند اما این حکایت %~% حقیقت شیخ دور است از شکایت # 79 مرا مقصود ازین گفتار آنست %~% که شرع اندر میان ذات جانست # 80 شریعت گفتمت تا راز دانی %~% حقیقت ذات ایشان باز دانی # 81 که چندی در میانه این چنیناند %~% گمان در پیش کرده بییقیناند # 82 بسی دیدم ملامت من از اینان %~% ولیکن خاطر اسرار بینان # 83 درین ره مر مرا داده است تحقیق %~% همی بینم دراینجا اهل توفیق # 84 مرا کار است با ایشان حقیقت %~% چه کارم شیخ با اهل طبیعت # 85 همه در ذات یکی مینماید %~% ولیکن گفتن ایشان را نشاید # 86 مر این اسرار ای شیخ جهان تو %~% همی گویم که هستی در میان تو # 87 نمیدانند هر چندی سر از پای %~% رموز ما در اینجا گاه بگشای # 88 سراپای حقیقت دیدهام من %~% همه کون و مکان گردیدهام من # 89 حقیقت دیدهام هم مغز و هم ms131 پوست %~% اگرچه در حقیقت این همه اوست # 90 بنور حق مزین شرع بشناس %~% ز حق مراصل را با فرع بشناس # 91 همه زین کار هانه رخ نمودند %~% به هر صورت یقین ما را نمودند # 92 نظام کار عالم ار بدانست %~% که نیکان راعیانی در عیانست # 93 چنین افتاده از شرع در فرع %~% که تا تو بازدانی اصل با فرع # 94 کمال شرع از آن تحقیق دارد %~% که ذات مصطفی توفیق دارد # 95 ابوجهل لعین باشد چو احمد %~% حقیقت مصطفی نیکست و او بد # 96 کجا فرعون باشد همچو موسی %~% که او حق بدفراز طور سینا # 97 کجا نمرود ابراهیم باشد %~% کزین معنی حقیقت بیم باشد # 98 تو و شیخ کبیر اینجا یکی اید %~% حقیقت ذات بیچون بیشکیاید # 99 که ره بسبودهاید اندر خدائی %~% شما را می نهبینم در خدائی # 100 چنین افتاد سر عشقبازی %~% مدان اسرار ما شیخا ببازی # 101 از اول عزلتی خوش داشتم من %~% ز عزلت بهرهها برداشتم من # 102 ز عزلت یافتم سر کماهی %~% ز خلوت یافتم دید الهی # 103 ز عزلت یافتم اسرار بیچون %~% مرا بخشیده او اسرار بیچون # 104 ز عزلت یافتم اسرارها کل %~% از آنم در همه دیدارها کل # 105 ز عزلت در درون خلوت دل %~% شدم ای شیخ در دیدار واصل # 106 ز عزلت جوی شیخ و یار خودبین %~% بخلوت جمله اسرار خود بین # 107 تو عزلت جوی و در عین الیقین شو %~% در اینجا در حقیقت پیش بین شو # 108 اگر عزلت گزینی همچو عنقا %~% تو در خلوت شوی ای شیخ یکتا # 109 اگر عزلت گزیدی درخودی تو %~% برون آیی ز نیکی و بدی تو # 110 اگر عزلت گزینی در عیانت %~% نماید دید بیشک دید جانت # 111 اگر عزلت گزینی صاحب درد %~% شوی درخلوت ای شیخ جهان فرد # 112 اگر عزلت گزینی همچو عشاق %~% شوی ای شیخ عالم همچو من طاق # 113 اگز عزلت گزینی همچو مردان %~% حقیقت ذات خود را فرد ms132 گردان # 114 به از عزلت گزینی از سر درد %~% نمانی جاودان از جان جان فرد # 115 اگر عزلت گزینی در لقایت %~% نماید رخ حقیقت جانفزایت # 116 حقیقت جوی عزلت تا توانی %~% که چون عزلت کنی این خود بدانی # 117 حقیقت جوی عزلت همچو مردان %~% ازینان خویشتن آزاد گردان # 118 حقیقت دردسر میدان تو دنیا %~% ز دنیا عزلت دیدار مولا # 119 ز دنیا حظ روح خویش بردار %~% عیان فتح و فتوح خویش بردار # 120 تمامت انبیا در عزلت خویش %~% حقیقت یافته از قربت خویش # 121 چو میدیدند کین دنیای ناساز %~% نخواهد بود با کس نیز دمساز # 122 کناره زین جهان کردند ایشان %~% که سودی نیست زینجای پریشان # 123 حقیقت سوددنیا چیست طاعت %~% به از این نیست این عین سعادت # 124 چو دنیا کنده پیر گوژپشتست %~% بسا پرورده و آنگه بکشتست # 125 تو ازدنیا چه خواهی برد آنجا %~% که بیشک تو نخواهی مرد آنجا # 126 جهان و هرچه در روی جهان است %~% همه از ذات حق عکسی عیان است # 127 جهان بیوفا نوری ندارد %~% دمی بیماتم او سوری ندارد # 128 بلا و محنت است این دار دنیا %~% که شد از عشق برخوردار دنیا # 129 جهان بیگانه دان در ره عشق %~% اگر هستی حقیقت آگه عشق # 130 جهان بیگانه چون آشنایست %~% وفا از وی مجو که بیوفایست # 131 جهان بیگانه مردار خواراست %~% بنزدعاشقان مردار خوار است # 132 جهان بیگانه پر درد و رنج است %~% بنزد عاشقان خوان سپنج است # 133 جهان بیگانه دان ای شیخ اینجا %~% در آن دیوانه دان شیخ اینجا # 134 جهان بگذار شیخ و در نهان شو %~% چو کردی پشت بر وی جان جانشو # 135 جهان بگذار شیخ و راستی کن %~% ز دید او نظر در کاستی کن # 136 جهان بگذار تا جاوید گردی %~% تو در عین عیان خورشید گردی # 137 جهان بگذار همچون عاشقان تو %~% چه میجوئی به آخر زین جهان تو # 138 جهان بگذار تا رویت نماید %~% مکن ms133 گوشت بوی کویت نماید # 139 جهان بگذار ای شیخ جهان بین %~% جهان چبود خداوند جهان بین # 140 جهان بگذار و در حق پیش بین گرد %~% که تا مانی تو در عین الیقن فرد # 141 جهان بگذار و در یکی قدم زن %~% وگرنه در ره مردان قدم زن # 142 ره مردان طلب مانند مردان %~% طلب کن علم و بگذر زینجهان هان ~~PageV01P28 # 1 ره مردان طلب کن تا بدانی %~% حقیقت جاودان یکتا بمانی # 2 ره مردان طلب تا دید یابی %~% عیان ذات در توحید یابی # 3 ره مردان طلب تا جاودان تو %~% بمانی تا جهان جان جان تو # 4 ره مردان طلب در نامرادی %~% اگر تو بی مرادی یامرادی # 5 ره مردان طلب در خلوت دل %~% عیان یار بین در خلوت دل # 6 ره مردان طلب مانندمنصور %~% که ماند نام تو نانفخه صور # 7 ره مردان طلب در دید جانان %~% دمی بنگر تو در توحید جانان # 8 ره مردان طلب تا شاد گردی %~% ز اندوه و بلا آزاد گردی # 9 ره مردان طلب تا در نمودت %~% نمایند از حقیقت بود بودت # 10 ره مردان طلب در شادکامی %~% چرا اندر پی ننگی و نامی # 11 ره مردان طلب تا راز یابی %~% حقیقت ذات اعیان باز یابی # 12 ره مردان طلب تا راه ایشان %~% بیابی و شوی آگاه ایشان # 13 ره مردان یقین منصور کل یافت %~% یقین در راه ایشان رنج و دل یافت # 14 ره مردان یقین منصور دیده است %~% از آن در راه کل در نوردیده است # 15 ره مردان منم کل باز دیده %~% یقین در راه ایشان راز دیده # 16 ره مردان منم کرده در این سر %~% دریده بیشکی پرده در این سر # 17 ره مردان منم کرده در آفاق %~% شده در راه مردان بیشکی طاق # 18 ره مردان منم کرده حقیقت %~% زده دم از طریقت در شریعت # 19 ره مردان منم کرده شده کل %~% از اول آخرم کرده شده کل ms134 # 20 بمنزل در رسیده این زمانم %~% رخ شه دیده در عین العیانم # 21 بمنزل در رسیدم ناگهانی %~% بدیدم من جمال بینشانی # 22 بمنزل در رسیدم در حقیقت %~% رخ جانان بدیدم در حقیقت # 23 رسیدم تا بمنزگاه عشاق %~% بمنزل در رسیدم شاه عشاق # 24 رسیدم تا بمنزل یار دیدم %~% خود اندر عشق برخوردار دیدم # 25 رسیدم تا بمنزل در یکی من %~% حقیقت سیر کردم بیشکی من # 26 رسیدم تا بمنزل در نمودار %~% ندیدم هیچ چیزی جز رخ یار # 27 رسیدم تا بمنزل حق پرستم %~% حقیقت دید من عهد الستم # 28 رسیدم تا الست خویش دیدم %~% نمود ذات کل در پیش دیدم # 29 رسیدم آنچه میایستم اینجا %~% بدیدم در درونم شیخ یکتا # 30 ره سیر وفنا کردم بآخر %~% جمال یار میبینم بظاهر # 31 ره سیر و فنا کردم بتحقیق %~% در آخر شیخ بازم داد توفیق # 32 ره سیر و فنا کن اندرین راه %~% که تا تو هم رسی در حضرت شاه # 33 اگر ره میکنی راهت نمایم %~% بمنزل آدم شاهت نمایم # 34 اگر ره میکنی اینست راهت %~% که اینجا مینمایم دید شاهت # 35 ره خودبین در اینجا در حقیقت %~% ره تو چیست در راه شریعت # 36 ره شرع است شیخا جاودانی %~% اگر این ره کنی بیشک بدانی # 37 ره شرعست منزل جان جانان %~% ازین سر وصل ده ذرات جانان # 38 ره شرعست دیگر من ندانم %~% بجز این ره روی روشن ندانم # 39 ره شرعست اندر شرع شو دوست %~% بشودرخلوت و هر سومرودوست # 40 ره شرع است اندر شرع شو شیخ %~% نشین درخلوت و هر سو مرو شیخ # 41 ره شرع است اگر میدانی اسرار %~% درین ره عمر خود ضایع بمگذار # 42 ره شرعست راهت بانشان است %~% در آخر یار بیشک بینشان است # 43 ره شرعست این را هست تحقیق %~% درین ره عاشقان یابند توفیق # 44 ره شرعست ازو اینجا مرادت %~% بیاب ای شیخ با عین سعادت # 45 ره شرعست طاعت کن درین ms135 راه %~% که در طاعت بیابی مر رخ شاه # 46 رهت شرعست هر طاعت کن اینجا %~% که از طاعت شوی درجان مصفا # 47 براه شرع هر کو یافت مقصود %~% حقیقت یافت در دیدار معبود # 48 براه شرع هر کو رفت او دید %~% ز دید او پس آنگه کل نکو دید # 49 براه شرع هر که رفت جان شد %~% چو جان در جمله عالم عیان شد # 50 براه شرع هر کو رفت حق یافت %~% ز ذات جان جان آنکه سبق یافت # 51 براه شرع آنکو دید جانان %~% شدش او تا ابد در جمله پنهان # 52 براه شرع هر کوشد چو منصور %~% اناالحق میزند تا نفخه صور # 53 براه شرع هر کو گشت جانباز %~% در اینجا یافت این راز نهان باز # 54 براه شرع هر کو جانفشان شد %~% حقیقت در شریعت جان جان شد # 55 براه شرع هر کو دید حق دید %~% حقیقت گم شد از اسرار توحید # 56 براه شرع هر کو در فنا شد %~% ز بعد آن فنا ذات خدا شد # 57 براه شرع هر کو دید دیدار %~% یکی گردد عیان ولیس فی الدار # 58 براه شرع شیخا رفتهام من %~% سخن در شرع جمله گفتهام من # 59 براه شرع احمد در عیانم %~% کنون بنگر نشان بینشانم # 60 براه شرع احمد یافتم راز %~% شدم از شرع احمد من سرافراز # 61 براه شرع احمد راز دیدم %~% حق الحق در یکی صدر از دیدم # 62 چو راه شرع احمد بسپری تو %~% ز دید یار آخر برخوری تو # 63 چو راه شرع احمد را سپردی %~% چو من ای شیخ بیشک گوی بردی # 64 چو راه شرع احمد دیدی ای دوست %~% کنون برخورچواندر دیدی ای دوست # 65 چو راه شرع احمد ره نباشد %~% دل زندیق ازو آگه نباشد # 66 دل صدیق میباید درین راه %~% که از جانان شود در آخر آگاه # 67 دل صدیق میباید در این سر %~% که بیند در درون اوست ظاهر # 68 دل ms136 صدیق میباید حقیقت %~% که حق بیند درین راه شریعت # 69 دل صدیق میباید که جانان %~% به بیند او در اینجا گاه اعیان # 70 دل صدیق دایم پر ز خونست %~% که میداند که سر کار چونست # 71 دل صدیق دایم در فنایست %~% دلش اندر فنادیدن لقایست # 72 دل صدیق دایم در یکی یار %~% همی خواهم درون خود پدیدار # 73 دل صدیق میبیند حقیقت %~% که راهی نیست جز راه شریعت # 74 دل صدیق جز جانان نه بیند %~% عیان بیند وی و پنهان نه بیند # 75 دل صدیق با یار است دایم %~% از آن در عشق در کار است دایم # 76 دل صدیق دایم غرق توحید %~% بود پیوسته اندر دیده و دید # 77 دل صدیق دایم درنمود است %~% از آنش عرش دایم در سجود است # 78 دل صدیق ذاتست ار بدانی %~% شده در عین ذرات نهانی # 79 دلی باید که یابد نور صادق %~% بود از نور خود در عشق صادق # 80 دلی باید که این معنی بداند %~% پس آنگه جان خود در کل فشاند # 81 دلی باید که برخوردار آید %~% چو ما اینجایگه بردار آید # 82 دلی باید که باشد همچو من گم %~% که بیند گوهر اندر عین قلزم # 83 دلی چون من نکوهرگز که یابد %~% چو من دلدار هرگز کس نیابد # 84 چو بادل میکنم دلدار دارم %~% دل از دیدار او بردار دارم # 85 چو با دل میکنم دلدار اویست %~% که با من در یقین در گفت و گوی است # 86 چو با دل میکنم دلدار دیدم %~% خود اندر عشق برخوردار دیدم # 87 چو بادل میکنم من اندرین راه %~% حقیقت می نه بینم جز که دلخواه # 88 چه با دل میکنم چون دل فنا شد %~% بدلدارم رسید و کل فنا شد # 89 چه با دل میکنم این لحظه جانست %~% حقیقت جان و هم عین عیانست # 90 چه با دل میکنم این لحظه ذاتست %~% برون از این مکان عین صفاتست # 91 چه با ms137 دل میکنم این لحظه دلدار %~% مراکرده است ذات خود نمودار # 92 که با من این زمان عین عیان است %~% فکنده پرده از رخ نی نهانست # 93 که با من در نهان جانست واصف %~% منم از ذات جان پیوسته واحد # 94 که با من این زمان در گفت و گویست %~% ز بهر ما چنین درجست و جویست # 95 که با من این زمان یار است پیدا %~% ولی در لیس فی الدار است پیدا # 96 که با من هر زمانی راز گوید %~% دگر منصور با تو باز گوید # 97 که با من این زمان عین العیانست %~% دمادم با تو در شرح و بیانست # 98 که با من این زمان اندر حقیقت %~% نمودار است در راه شریعت # 99 که با من این چنین کرده است یاری %~% که کردستم ز عشقش پایداری # 100 که با من اینچنین کرده است جانان %~% نخواهم کردنم در عشق پنهان # 101 در این ره شیخ بسیار است اسرار %~% ولی ذاتست اینجا گه پدیدار # 102 در این اعیان منصور است رفته %~% سخن چین چنین در عشق گفته # 103 که گوید شیخ دیگر این چنین راز %~% مگر آنکو شود عین الیقین باز # 104 دلش خود آنگهی اعیان به بیند %~% حقیقت رنگ یکرنگی به بیند # 105 شود یکرنگ همچون ما درین راه %~% اگر دارد شود پیدا درین راه # 106 شود یکرنگ همچون نور خورشید %~% بتابد در همه ذرات جاوید # 107 شود یک رنگ همچون ما درین راه %~% اگر دارد شود پیدا درین راه # 108 شود یکرنگ همچون نور خورشید %~% بتابد در همه ذرات جاوید # 109 شود یک رنگ و یکرنگی ببیند %~% حقیقت رنگ یکرنگی به بیند # 110 شود یکرنگ اندر بینشانی %~% بماند تا ابد در عشق فانی # 111 شود یکرنگ در بحر حقیقت %~% سراسر محو گرداند شریعت # 112 شود یکرنگ در بازار معنی %~% بگوید دمبدم اسرار معنی # 113 شود یکرنگ بر مانند جوهر %~% نمود نور عشق او سراسر # 114 شود یکرنگ در ms138 رنگ حقیقت %~% به بیند عشق نیرنگ حقیقت # 115 شود یکرنگ در اسرار اینجا %~% شود از عشق برخوردار اینجا # 116 شود یکرنگ اینجا همچو جانان %~% بگوید همچو ما او را زمردان # 117 شود یکرنگ اینجا گه حقیقت %~% ز یکرنگی رسد اندر طریقت # 118 شود یکرنگ اینجا در یقین او %~% بود در عشق جانان پیش بین او # 119 شود یکرنگ آنگه در اناالحق %~% بگوید همچو ما اسرار مطلق # 120 شود یکرنگ همچون ما یگانه %~% بماند تا ابد او جاودانه # 121 شود یکرنگ همچون ما حقیقت %~% نماید راز خود پیدا حقیقت # 122 درین ره عاشقی باید که در کار %~% که یکرنگی گزیند همچو پرگار # 123 کند پرگار و اندرجا بماند %~% ولیکن نقش ناپیدا نماند # 124 دل اندر نقش بستی ای یگانه %~% نماند تا ابد او جاودانه # 125 دل اندر نقش بستی همچو او باش %~% کجا هرگز ببینی روی نقاش # 126 دل اندر نقش بستستی حقیقت %~% نخواهد ماند این نقش طبیعت # 127 دل اندر نقش بستی جاودان تو %~% نخواهی دید بیشک جان جان تو # 128 دل اندر نقشی بستی آنگه ای دوست %~% که ازنقش خود بی آگهی دوست # 129 دل اندر نقش بستی مرد خواهی %~% تو مراین نقش آخر بردخواهی # 130 دل اندر نقش بستی با زمانی %~% کجانقاش را آخر بدانی # 131 دل اندر نقش بستی در حقیقت %~% کجا نقاش کل آید پدیدت # 132 نخواهد ماند نقشت جز که نقاش %~% از این معنی که گفتم باخبر باش # 133 نخواهد ماند نقشت جاودانی %~% سزد گر بود نقاشت بدانی # 134 نخواهد ماند نقشت آخر کار %~% نخواهد گشت گم در عین پرگار # 135 نخواهد ماند نقشت غم مخور تو %~% یقین اینجا لقا را مینگر تو # 136 تو مر نقاش را بشناسی تحقیق %~% که نقاشت دهد پیوسته توفیق # 137 تو گر نقاش بشناسی برستی %~% ابا نقاش جاویدان نشستی # 138 تو گر نقاش بشناسی تو اوئی %~% که با نقاش اندر گفت و گوئی # 139 تو گر نقاش بشناسی درین ms139 راز %~% کند از روی خود مرپرده را باز # 140 دگر نقاش بشناسی حقیقت %~% نماید در عیان نقش حقیقت # 141 بدان نقاش و ایمن باش از خود %~% که باشی رسته تو از نیک و از بد # 142 بدان نقاش اگر صاحب یقینی %~% که جز نقاش خود چیزی نه بینی # 143 بدان نقاش و با اوباش دایم %~% که گرداند ترا در ذات قایم # 144 بدان نقاش و اندر وی فنا گرد %~% که مانی اندرین عین فنا فرد # 145 بدان نقاش را امروز ای شیخ %~% که تا گردی بکل پیروز ای شیخ # 146 بدان نقاش و با او آشنا باش %~% ز دیدارش همیشه در بقا باش # 147 بدان نقاش در بود وجودت %~% که نقش ذات خود اینجا نمودت # 148 بدان نقاش بیچون در حقیقت %~% که چون کرده است این نقش طبیعت # 149 بدان نقاش خود ای شیخ بیچون %~% که چون نقش تو بسته بیچه و چون # 150 بدان نقاش خود ای شیخ زنهار %~% که نقش تو زخود کرده است اظهار # 151 بدان نقاش خود ای شیخ عالم %~% که روی خویش بنموده است این دم # 152 بدان نقاش تا بینی تو در خویش %~% که اعیان کرده در تو جوهر خویش # 153 بدان نقاش سر لایزالی %~% که با نقاش در عین وصالی # 154 تو بانقاش و نقاش است با تو %~% یکی در جملگی فاش است با تو # 155 تو با نقاش خویش اندر جهانی %~% چو امر صانع خود را ندانی # 156 تو با نقاش خویش و آشنا اوست %~% تو هستی بیوفا و با وفا اوست # 157 تو نقاشی کنون ای شیخ در دید %~% یکی بنگر تو در اسرار توحید # 158 تو با نقاش اینجا آشنا شو %~% چو او در بود جانها با فنا شو # 159 تو با نقاش اینجا نقش بسته %~% در آخر میکند نقشت شکسته # 160 چو نقشت بنگرد اینجا حقیقت %~% نماید دید خود او ناپدیدت # 161 روی ز اینجا و در حسرت بمانی ms140 %~% خوری آنگه دریغ جاودانی # 162 دریغ آن لحظه مر سودی ندارد %~% که هرگز درد بهبودی ندارد # 163 در اینجا کار دارد دیدن یار %~% که ناگاهت کند او ناپدیدار # 164 در اینجا کار دارد دیدن دوست %~% حقیقت گفتن و بشنیدن دوست # 165 در اینجا کاردارد گربیابی %~% وگر تو فتنه تو در نیابی # 166 ترا درخواب نقشت مینماید %~% زناگه نقش خود اندر رباید # 167 ترا در خواب نقشی کرده اظهار %~% در اینجا گاه اندرپنج و در چار # 168 ترا در خواب کرده مینماید %~% درون هفت پرده مینماید # 169 که چون این پرده برگیرد ز رخسار %~% ترا آنگه کند از خواب بیدار # 170 توجه ز آن کین صورنا بود گردد %~% زیانت جملگی با سود گردد # 171 تو سود خویش کن دیدار جانان %~% در اینجا صاحب اسرار جانان # 172 تو مر نقاش خود در نقش بشناس %~% ز مرگ اینجایگه ای دوست مهراس # 173 چه نقاش است بینائی چه باکست %~% که نقاش از حقیقت نور پاکست # 174 چو نقاش است بینائی درین راه %~% چونقاش عجب داری تو همراه # 175 چو نقاش است بینائی بآخر %~% ترا اظهار بودن کرده ظاهر # 176 ازو برخور تواندر نقش بنگر %~% ز دید نقش اینجا گاه بگذر # 177 ازو برخور اگر تو راز دانی %~% دو روزی کاندرین بود جهانی # 178 ازو برخور که ناگه میرود او %~% بمانی صورتی بی گفت و بی گو # 179 ازو برخور که تا جاوید مانی %~% بنورش بیصفت خورشید مانی # 180 ازو برخور که آمد آشکاره %~% بباید کردنت جانان نظاره # 181 اگر امروز از وی برخوری تو %~% هم امروزش حقیقت بنگری تو # 182 اگر امروز بینی روی جانان %~% بمانی تاابد در کوی جانان # 183 اگر امروز اینجا یار بینی %~% تو بیشک جاودان دیدار بینی # 184 اگر امروز این اسرار ما را %~% حقیقت بشنوی گفتار ما را # 185 ترا فردا بکار آید حقیقت %~% که باید رفت از دار طبیعت # 186 بشیب خاک ناچیزی بمانده %~% بمانده عاقبت خاکی فشانده ms141 # 187 وصالی بخش جانت را درین راه %~% که تا بیند در اینجا گه رخ شاه # 188 وصالی بخش جانت را درین دید %~% که تا می بشنود اسرار توحید # 189 وصالی بخش جان مانده در غم %~% که تا اینجا به بیند یار همدم # 190 وصالی بخش جان از دید جانان %~% که بینددر یقین توحید جانان # 191 وصالی بخش جان نازنین را %~% که تا یابد به کل عین الیقین را # 192 وصالی بخش تا جان راز بیند %~% همی نقاش در خود باز بیند # 193 وصالی بخش جانت در سوی دل %~% که تا با دل شوی از یار واصل # 194 وصالی بخش جان را در وفایت %~% که تا می بنگرد دید لقایت # 195 وصالی بخش جان ای دوست اینجا %~% که تا بیرون شوی از پوست اینجا # 196 وصالی بخش جان ای شیخ از نور %~% که تا بیند به کل دیدارمنصور # 197 حقیقت وصل جانان آشکار است %~% ولی زندیق باوصلش چه کار است # 198 سخن با صادقان و واصلانست %~% دگر با عاشقان و صادقانست # 199 سخن با واصلان گفتم حقیقت %~% در اسرار بر سفتم حقیقت # 200 وصال یار دارد جان منصور %~% نمیبیند کسی جانان منصور # 201 وصال یار دارد در اناالحق %~% که اینجا میزند در یارالحق # 202 که داند تا چه صورت نداری %~% بجز دیدار منصورت نداری # 203 که داند تا تو خود اندر کجائی %~% اگر خواهی نه گر خواهی نمائی # 204 که داند سر ذات پاکت ای جان %~% که هم جانی و هم عشقی و جانان # 205 که داند سر بیچون تو اینجا %~% بسرگردانست گردون تو اینجا # 206 که داند جز تواندر ذات هر کس %~% تو دانائی درون جملگی بس # 207 که داند جز تو غیب و غیب دانی %~% که راز جمله میدانی نهانی # 208 که داند جز تو تا فردا چه باشد %~% بجز ذات تو پس جانا چه باشد # 209 تمامت در تو حیرانند اینجا %~% تو دانا جمله نادانند اینجا # 210 تمامت ms142 از تو و پیدا و تو از خویش %~% حجابی از جمال آورده در پیش # 211 تمامت از تو پیدا و ندانند %~% که کلی خود توئی چندانکه خوانند # 212 همه الکن شده در وصف ذاتت %~% فرو مانده بدریای صفاتت # 213 که یارد تازند دم جز تو دردم %~% که بنموده است اندر نقش آدم # 214 جمال خویش پنهانی حقیقت %~% که داند آنچه میدانی حقیقت # 215 جمالت عاشقان دیدند اینجا %~% وصالت جمله بخریدند اینجا # 216 چنان در جستجویت عقل مانده %~% که دست از جان و از دل برفشانده # 217 رخی بنمای آخر دوستانت %~% گلیشان بخش هان از بوستانت # 218 رخی بنمای و جان بنما بشادی %~% که جانرا در دلم دادی بدادی # 219 رخی بنمای تا جان برفشانم %~% که جز این نیست درعین روانم # 220 رخی بنمای تا خود را بسوزم %~% که از دیدارت اینجا نیکروزم # 221 رخی بنمای و جان بستان زدرویش %~% که جز این نیست چیزی دیگرش پیش # 222 رخی بنمای تا پنهان شوم من %~% نمائی ذات تا اعیان شوم من # 223 منم حیران کوی دوست اینجا %~% بریده دست خود از پوست اینجا # 224 منم حیران ز دیدار جمالت %~% بمانده بیخود اینجا کنگ و لالت # 225 منم حیران ز دیدار تو جانا %~% که چون میگویم اسرار تو اینجا # 226 منم حیران ز دیدت باز مانده %~% ز دید دوست صاحب راز مانده # 227 منم حیران شده ای دوست درتو %~% که چون بگشاده ای دوست درتو # 228 منم حیران شده در روی خویت %~% یقین جان میدهم در آرزویت # 229 چه شور است اینکه در عالم فکندی %~% خروشی در دل آدم فکندی # 230 چو شور است اینکه در بازار عشق است %~% نگر منصور بین بردار عشق است # 231 چه شور است اینکه در جان جهان است %~% مگر منصور بین عین العیان است # 232 چه شور است این بگو با من خبرباز %~% که ناید کس که میگوید خبرباز # 233 چه شور است این مگر صاحب فرانست ms143 %~% که درگفتار کل عین العیانست # 234 چه شور است این بگو تا من بدانم %~% زشور و گفت در روی جهانم # 235 چه شور است اینکه در دریای عشق است %~% مگر منصور ناپروای عشق است # 236 چه شور است اینکه ما را دست داده است %~% که جان را دیداینجا دست ~~دادست # 237 چه شور است اینکه ما را در نهادست %~% که شوری در نهاد ما نهاده است # 238 زند بحرم عجب شوری در اینجا %~% بگفت اسرار کل درروی دریا # 239 بگفت اسرار و اندردار کردش %~% ز شاخ عشق برخوردار کردش # 240 بکل اسرار گفت و جان جان شد %~% از آن اینجا نمودار عیان شد # 241 توئی ای ذات بیچون و چگونه %~% درون بگرفته و اندر برون نه # 242 توئی ای ذات بیچون تمامت %~% که اینجا میکنی شور و قیامت # 243 توئی ای ذات بیچون در عیانم %~% که شور آورده در شرح و بیانم # 244 توئی ای ذات بیچون در یقین تو %~% یقین میبینم ازعین الیقن تو # 245 توئی ای ذات بیچون آشکاره %~% بروی دار خود برخود نظاره # 246 توی منصور که بود اندرین راه %~% اناالحق میزنی اینجا تو ای شاه # 247 توئی منصور ورنه او که باشد %~% بجز تو در جهان جز او که باشد # 248 توئی منصور در دیدار اینجا %~% نمودار از تو پرده دار اینجا # 249 توئی منصور شوری درفکنده %~% ورا آزاد کرده جمله بنده # 250 توئی منصور در بازار معنی %~% حقیقت گفته اسرار معنی # 251 توئی منصور در عین العیانی %~% نموده کل ز خود راز نهانی # 252 توئی منصور اندر قربت لا %~% یکی بنمود او را لا بالا # 253 توئی منصور در دید خلایق %~% که میدانی تو اسرار خلایق # 254 توئی منصور اندر گفت و گوئی %~% توی منصور و خود منصور جوئی # 255 نبودم بی توام من یک دم ای دوست %~% کنون میبینمت چون مغز و در پوست # 256 ترا از دست اکنون چون گذارم %~% تو خواهی بود ms144 جانان پایدارم # 257 ترا ازدست چون بگذارم ای یار %~% که خواهی کردن اینجا ناپدیدار # 258 ترا من جان شیرین دانم ای دل %~% که مقصود منی در هر دو حاصل # 259 برویت زندهام اندر سردار %~% ببویت زندهام و از جان خبردار # 260 خریدار تو مائیم و دگر نیست %~% بجز من از وصالت کس خبر نیست # 261 خریدار تو مائیم اندرین راه %~% وگرنه نیست کس از راز آگاه # 262 خریدار تو مائیم از دل و جان %~% که در راهت ببازم دیده و جان # 263 خریدار تو مائیم و تو دانی %~% که ما را با تو این راز نهانی # 264 خریدار تو مائیم از حقیقت %~% که بیشک آگهیم از دید دیدت # 265 خریدار تو مائیم اندر اینجا %~% تو میدانی که هستی شاه دانا # 266 دلی پر خون و جانی سوگواریم %~% بجز این چیز دیگر مینداریم # 267 ازان تست این هم در حقیقت %~% سخن کی باز گویم از طبیعت # 268 طبیعت شد خجل در راهت ای جان %~% چه ماند در یقین آگاهت ای جان # 269 طبیعت محو شد چون سوگواری %~% که همچون تو به بیند باز یاری # 270 طبیعت شد خجل در گفتگویت %~% از آن میمیرم اندر آرزویت # 271 طبیعت شد خجل با خود چه چیزی %~% کسی کز دید تودارد عزیزی # 272 حقیقت جان خجل دل بازمانده %~% عجایب جسم و جان در راز مانده # 273 بباید کاملی مانند منصور %~% که اینجا گه کند ذات تو منصور # 274 بباید کاملی ماننده من %~% که اسرارت کند ای دوست روشن # 275 بباید کاملی چون من بگفتار %~% که بنماید عیانت بر سردار # 276 بباید کاملی پاکیزه گوهر %~% که گوید راز تو در بحر و در بر # 277 منم راز تو گفته سوی دریا %~% رسیده ماهیانت تا بر شاه # 278 منم راز تو گفته در سوی کوه %~% فتاده او ز پا از فکر و اندوه # 279 منم راز تو گفته با زمینت %~% زمین دیده زمین عین الیقینت # 280 منم ms145 راز توگفته باز آتش %~% از آن آتش همی سوزد عجب خوش # 281 منم راز تو گفته در سوی باد %~% جهانت کرد یاد آر عشق آباد # 282 منم راز تو گفته در سوی آب %~% دوان از عشق رویت شد به اشتاب # 283 منم راز تو گفته سوی خورشید %~% بسی گردان شده در عشق جاوید # 284 منم راز تو گفته در سوی کوه %~% فکنده زلزله در بار اندوه # 285 منم راز تو گفته در سوی ماه %~% گذاران گشت هر مه سوی خرگاه # 286 منم راز تو گفته با تمامت %~% حقیقت نیز با اهل قیامت # 287 وصالت درهمه بیشک بدیدم %~% ازان بیشک بدید تو رسیدم # 288 وصالت در همه پیداست امروز %~% چنین شور از وصالت خاست امروز # 289 وصالت جان من اینجا ربوده %~% ز تو گفته یقین از تو شنوده # 290 وصالت در دلم آتش فکنده %~% عجب شوری در او بس خوش فکنده # 291 وصالت سوخت سر تا پای منصور %~% ترا دیدم ترا یکتای منصور # 292 وصالت سوخت جانم تا بدانی %~% توی پنهانم و دیگر تو دانی # 293 عجب حالیست جانا اندر اینجا %~% که بگشادم من تنها در اینجا # 294 درم بگشاده در گفت و در گوی %~% بگو اکنون دگر درجست و درجوی # 295 اگر جانم رود من سر برآرم %~% نمود عشق را اندر سرآرم # 296 چه باشد شور دنیا شور عقبی %~% ترا بنمایم این در جمله مولی # 297 چه باشد گر تو خود بنمائی اینجا %~% که اندر ذات خود یکتائی اینجا # 298 دو عالم بیشکی بر هم زنم من %~% اگر بنمایم اینجا جان روشن # 299 چو من اینجاترا بینم عیان باز %~% نمائی این زمانم بر سر دار # 300 عیان بینم اگرچه بینشانی %~% کنون در من ز خود توحید خوانی # 301 عیان میبینمت اندر خلایق %~% کجاآیم بنزدیک تولایق # 302 عیان میبینمت اما نهانی %~% همی گویم ترا رازم تودانی # 303 منم دیوانه عشق تو گشته %~% منم تخم محبت جمله کشته # 304 منم دیوانه سودایت ms146 ای جان %~% یقین میبینم از هر جانبی جان # 305 منم دیوانه سودای دردت %~% شده بی دینم اندر عشق فردت # 306 منم دیوانه در سودای رازت %~% که اینجا دیدهام دیدار بازت # 307 منم دیوانه عین الیقینت %~% که دیدم ذات پاک اولینت # 308 منم دیوانه از دیدارت ای جان %~% دمادم گفتهام اسرارت ای جان # 309 دلم بربوده در قصد جانی %~% دل و جان میبری اینجا نهانی # 310 دلم بربوده در عشق هجران %~% از آن اینجا بماندم بیخبر ز آن # 311 دلم بربوده در عشق بازی %~% ندانم تا چه دیگر عشق بازی # 312 دلم بربوده ای جان جمله %~% ز من تنها ربودی ز آن جمله # 313 دلم بر بوده زانم درین راه %~% ترا دلدار کرده بیشکی شاه # 314 حقیقت هم دل و هم جان توداری %~% درین پیدائیت پنهان توداری # 315 نظر اینجا مگردان آخر کار %~% اناالحق گوی ای دلدار با یار # 316 نظر آخر مگردان تا به بینند %~% کسانی کاندرین صاحب یقینند # 317 نظر آخر مگردان اندر این راز %~% اناالحق گوی بی نقش صورباز # 318 نظر آخر مگردان از دل من %~% اناالحق گوی بی نقش گل من # 319 نظر آخرمگردان این جهان بین %~% حقیقت ازدمت راز نهان بین # 320 نظر داری تو با ما راز آنیم %~% که اینجا گاه غوغای جهانیم # 321 نظر داری تو با ما از دل و جان %~% که میگوئیم رازت از دل و جان # 322 نظر داری تو با ما در حقیقت %~% کاناالحق میزند خون طبیعت # 323 نظر داری تو با ما آخر کار %~% که بنمائی جمال خویش اظهار # 324 نظر داری تو با ما از عنایت %~% نظر کرده ببخشیده هدایت # 325 نظر داری تو با ما بیش از آنی %~% که اینجا دادیم راز نهانی # 326 نظر داری توبا ما ای خداوند %~% که تا بیرون کنی مسکین از این بند # 327 نظر داری تو با ماراست اینست %~% مرا از ذات خود در خواب اینست # 328 چنان کاول نمودی آخرم ms147 آن %~% نمائی تا بود ذات تو یکسان # 329 چنان کاول نمودی آخر کار %~% همان لذت ز ذات خود پدیدار # 330 چنان کاول نمودی راز بیچون %~% همان بنمای اینجا بیچه و چون # 331 چنان کاول نمودی جان جانم %~% همان بنمای در آخر عیانم # 332 چنان کاول نمودی بود بودم %~% همان بنمای آخر در نمودم # 333 همان کاول نمودی بازم اینجا %~% نما تا جسم وجان در بازم اینجا # 334 حقیقت من کیم اعیان توئی دوست %~% درون جان ودل پنهان توئی دوست # 335 به پنهانی دلم بردی و جانم %~% عیان بر تا همه خلق جهانم # 336 کنند اقرار بر منصور اعیان %~% که سر میبازد از عشق دل و جان # 337 دریغا از نمودت چون کنم من %~% که خواهد ماند این اسرار روشن # 338 دلم خونست اندر قربت تو %~% نخواهددید جز از حضرت تو # 339 دلم خونست در راهت فتاده %~% دمادم خون ازو اینجاگشاده # 340 دلم خونست اندر پاکبازی %~% حقیقت یافت از تو بینیازی # 341 دلم خونست در خاک و طپانست %~% بامید تو اینجا او عیانست # 342 دلم خونست از سودای عشقت %~% بمانده درجهان رسوای عشقت # 343 دلم خونست وجانم غرقه در خون %~% فتاده راز تو از پرده بیرون # 344 ز سودای تو در خونم چنین راز %~% نظر کن در دل مسکین افکار # 345 ز سودای تو درخونم بمانده %~% بیک ره دست از خود برفشانده # 346 جمال خویش بنمودی مرا تو %~% فکنده مر مرا اندر فنا تو # 347 دل مسکین من خاک ره تست %~% میان خاک و خون او آگه تست # 348 نبایستت از اول رخنمودن %~% ز ما جان و دل اینجا گه ربودن # 349 چو بنمودی و بربودی چه گویم %~% توئی اندر درون اکنون چگویم # 350 توئی جانا کنون منصور گم شد %~% از اول تا بآخر در فنا بد # 351 کنون گم شد دل منصوراینجا %~% توی درجسم و جان کل نور اینجا # 352 منزه دانمت درعین توحید %~% یکی دیدم یکی دیدم یکی دید ms148 # 353 یکی دیدم ز تو در بینشانی %~% از آن کردم در اینجا جان فشانی # 354 یکی دیدم ز تو اعیان ذرات %~% از آن من وصف تو میخوانم از ذات # 355 یکی دیدم ترا اینجا دوئی نیست %~% منم محو و در اینجا جز دوئی نیست # 356 یکی دیدم ترا اندر لقایت %~% از آن خواهم شد اینجا گه فدایت # 357 فنایت را بقائی بخش ما را %~% در آخر کل بقائی بخش ما را # 358 فنایت خوشتر آمد در نمودم %~% که در اول فنای محض بودم # 359 فنایت خوشتر آمد در عیانم %~% ازآن گشتم فنا زیرا که دانم # 360 که در عین فنا بینم ترا من %~% فنا دانم یقین اسرار روشن # 361 عیانت کرده با ما دمادم %~% از آنم در فنای عشق خرم # 362 نماندم عقل و جان و دل بیکبار %~% همی گویم که اینجا پرده بردار # 363 از این پرده که در کون و مکانست %~% هزاران شور اینجا و فغان است # 364 عجایب پرده جان بسته تو %~% نمود خود بدان پیوسته تو # 365 حقیقت پرده ذات تو بستست %~% از آنم پرده اینجا گه گسسته است # 366 چنانت عاشقم در عشقبازی %~% که اندر پرده کردی برده بازی # 367 چنانت عاشقم اینجا در اسرار %~% که کلی پرده کردم باز ای یار # 368 دریدی پرده منصور مسکین %~% ز شوق مهر خود نی از سرکین # 369 دریدی پرده ما را بیکبار %~% نه بس بود این که کردستیم بردار # 370 دریدی پرده ما در جهان تو %~% پس آنگه کردیم شور و فغان تو # 371 دریدی پرده ما در حقیقت %~% که تا دیدیم یک دیدار دیدت # 372 دریدی پرده ما تا بدانند %~% ولیکن دوست این یکتا بدانند # 373 جمالت از پس پرده عیان است %~% از آن شور اناالحق درجهانست # 374 از آن شور اناالحق خاست اینجا %~% که وصل تو به کل پیداست اینجا # 375 از آن شور اناالحق درنمود است %~% که رخسار تو دیدارم نمود است # 376 از ms149 آن شوراناالحق خاست در دل %~% که دیدار عیانم هست حاصل # 377 از آن شور اناالحق خاست در جان %~% که پیداگشت این اسرار پنهان # 378 جهان جان توئی و سر مطلق %~% که میگوئی ز ذات خود اناالحق # 379 اناالحق خود زدی در ذات منصور %~% بگفتی تا شدی در عشق مشهور # 380 زبانم لال شد از گفتن دوست %~% که میبینم یقین مغز تو از پوست # 381 ابا تو این زمان راز است فاشم %~% ندانم من کیم ذات تو باشم # 382 ابا تو جان و سر اندر میانست %~% اناالحق گوی ذاتت عین جانست # 383 چه چیزی جمله در جملگی گم %~% همه قطره توئی اعیان قلزم # 384 از آنت دمبدم من بحر خوانم %~% که در بحر تو من غواص زانم # 385 مرا از بحر تو دیدار بوده است %~% که از بحر توام جوهر نموده است # 386 مرا بخشیده یک جوهر ای یار %~% که آن میبینم اندر جمله دیدار # 387 مرا از جوهر عشقت حقیقت %~% نمودار است ازدیدار دیدت # 388 تو فانی باشی و هر دو توئی دوست %~% حقیقت دانمت هم مغز و هم پوست # 389 توجانی و تنی و بود بودی %~% درین تن بود بود خود نمودی # 390 چنان منصور با تو درجهانست %~% که بیشک با تودر شرح و بیانست # 391 چنان منصور باتو در نمود است %~% که کلی با تو درگفت و شنود است # 392 بکش منصور جانا هم دراینجا %~% که بگشادی ورا کلی در اینجا # 393 تو میدانی حقیقت راز منصور %~% توئی انجام و هم آغاز منصور # 394 اگر صد سال باشم بر سر دار %~% تراگویم حقیقت وصف دلدار # 395 حقیقت حبه نبود درین راه %~% توئی از وصف ذات خویش آگاه # 396 توی از وصف خود آگاه و کس نه %~% بجز تو درجهان فریادرس نه # 397 توئی در وصف خود پیوسته گویا %~% توئی مر ذات خود پیوسته جویا # 398 توی اینجا شناسای کمالت %~% نمای آنگاه خود خواهی وصالت # 399 توئی اینجا شناسای ms150 وجودت %~% حقیقت خویش دانی بود بودت # 400 تو بیشک واقفی برجمله اشیا %~% همه اشیا ز ذات تست پیدا # 401 تو بیشک واقفی بر درد عشاق %~% توئی در آخرین مرمرد عشاق # 402 تو بیشک واقفی در عین هستی %~% نمود ذات خود خود میپرستی # 403 تو بیشک واقفی بر کل اسرار %~% توئی ذات خود اینجاگه طلبکار # 404 تو بیشک در درون جان حقیقت %~% بخود پیدا زجان پنهان حقیقت # 405 توئی گفته اناالحق در جهانت %~% اناالحق کرده واقف دوستانت # 406 توئی گفته اناالحق خود بخود تو %~% یقین فارغ شده از نیک و بد تو # 407 توئی گفته اناالحق بر سر دار %~% همه عشاق را کرده خبردار # 408 توئی گفته اناالحق بر زبانم %~% من بیچاره رسوای جهانم # 409 توئی گفته اناالحق در جهان تو %~% توئی هستی همه کون و مکان تو # 410 توئی گفته اناالحق با همه تو %~% فکنده بود من در دمدمه تو # 411 تو گفتی و مرا بردار کردی %~% مرا از خویش برخوردار کردی # 412 تو گفتی در میان منصور بردار %~% حقیقت او ز گفت تو خبردار # 413 جهانی عاشقان در جستجویت %~% فتاده در پی این گفتگویت # 414 جهانی عاشقان اینجا طلبکار %~% ترا و تو چنین اندر سردار # 415 جهانی در جهان گفت و گویند %~% ترا اینجایگه در جستجویند # 416 برافکن پرده عزت ز دیدار %~% نمود خود تمامت را پدیدار # 417 برافکن پرده از رخسار جانا %~% نما بر عاشقان دیدار جانا # 418 برافکن پرده تا رویت به بینند %~% کسانی کاندرین سر در یقینند # 419 برافکن پرده از دیدار هستی %~% که تا توبه کنند از بت پرستی # 420 برافکن پرده و خلقی بسوزان %~% ولی منصور را کلی بسوزان # 421 برافکن پرده ای جان خلایق %~% بکن امروز مهمان خلایق # 422 برافکن پرده عزلت درین راه %~% همه گردان ز فعل خویش آگاه # 423 برافکن پرده از منصور بنیوش %~% لباس سر خود در جمله درپوش # 424 برافکن پرده از عین تمامت %~% که بگرفتست این شور و ms151 قیامت # 425 برافکن پرده از شمع حقیقت %~% منور کن رخ جمع حقیقت # 426 برافکن پرده از شمع سرافراز %~% وجود جمله همچون شمع بگداز # 427 برافکن پرده ای شمع جهانسوز %~% وجود جمله هم جان و جهانسوز # 428 برافکن پرده ای شمع جهان تو %~% که تا بینندت ای جمع جهان تو # 429 برافکن پرده چون منصور حلاج %~% وجود عاشقان را ساز آماج # 430 برافکن پرده از روی همایون %~% که راز از پرده افتادست بیرون # 431 برافکن پرده از عین العیانت %~% که تا بینند مر خلق جهانت # 432 برافکن پرده از دیدار عشاق %~% که با تست این زمان اسرار عشاق # 433 برافکن پرده ورنه من کنم باز %~% که خواهم گشت در راه تو جانباز # 434 برافکن پرده ورنه من حقیقت %~% کنم باز و شوم روشن حقیقت # 435 برافکن پرده و بنمای خورشید %~% که کشتی عاشقان از بهر امید # 436 برافکن پرده و بنمای رویت %~% که کل افتند اندر خاک کویت # 437 جمال خویش کن اظهار برخویش %~% مر این پرده کنون بردار از پیش # 438 جمال خویش کن اظهار ما را %~% بکن در عشق برخوردار ما را # 439 جمال خویش کن اظهار جانا %~% همی گویم ترا بردار اینجا # 440 دل عشاق در ذاتت اسیر است %~% رخش مهر است یا بدر منیر است # 441 دل عشاق افتاده است در خون %~% که تا از پرده کی آئی تو بیرون # 442 دل عشاق در خونست جانا %~% که وصفت آخرت چونست جانا # 443 نه چندانست وصلت در دل و جان %~% که بتوان گفت اینجا گاه آسان # 444 نه چندانست دیدار تو دیدن %~% حقیقت آخر کار تو دیدن # 445 نه آسانست با تو عشق بازی %~% که بتوانی که با کس عشقبازی # 446 نه آسانست اینجا دیدن تو %~% بجان میبایدت بخریدن تو # 447 نه آسانست اینجا عشقت ای یار %~% ولی خواهم که گردم ناپدیدار # 448 دم وصلت نه کل بینم حقیقت %~% که میبینم من اینجاگه حقیقت # 449 دمی وصلی ز ms152 کل بخشم در اینجا %~% که بیشک ناشده وصلم در اینجا # 450 دمی وصلی ز کل بخشم عیانم %~% که کرده همچو این گفتار جانم # 451 دمی وصلی ز کل بخشم تو جان را %~% که پنهان کردم اندر تو عیان را # 452 وصال کل مرا میباید و بس %~% که تا کارم یقین بگشاید و بس # 453 وصال کل مرا میباید ای یار %~% که این پرده براندازم بیکبار # 454 وصال کل مرا میباید ای دوست %~% که یکباره بسوزانم رگ و پوست # 455 وصال کل مرا میباید ای جان %~% که گرداند مرا دیدار اعیان # 456 وصال کل دهم تا جان فشانم %~% حقیقت چون در این دو جان فشانم # 457 دوعالم منتظر از بهر منصور %~% نظر کرده بلطف و قهر منصور # 458 دو عالم منتظر اندر وصالم %~% که چون باشد بآخر عین حالم # 459 دو عالم منتظر در عین رازم %~% که تا جان و جهان چون بر تو بازم # 460 دو عالم منتظر در حضرت تو %~% مرا بینند اندر قربت تو # 461 دو عالم از توحیران مانده امروز %~% همه درگریه و من در چنین سوز # 462 ز سوز عشق من عالم بسوزان %~% وجود عالم و آدم بسوزان # 463 ز سوز عشق تو میسوختم هان %~% چنین مر آتشی افروختم جان # 464 همی گویم ترا تو راز دانی %~% یقین شاید که از خود بازدانی # 465 ز وصفت ماندهام حیران در اینجا %~% فلک در ذات ما گردان در اینجا # 466 ز وصفت ماندهام حیران و سرمست %~% اناالحق میزند در بود تو دست # 467 ز وصفت ماندهام حیران و افکار %~% همی گویم عیانت بر سر دار # 468 ز وصفت ماندهام حیران و مجروح %~% دمادم میدهی تو قوت روح # 469 ز وصفت ماندهام غمگین در اینجا %~% که میبینم چنین تمکین در اینجا # 470 ز وصفت ماندهام در ناتوانی %~% که خواهی کردنم در عشق فانی # 471 ز وصفت ماندهام اندر بلا من %~% که میخواهم که بینم کل لقا من # 472 ز ms153 وصفت ماندهام درخویش امروز %~% تو پرده کرده در خویش امروز # 473 ابا خورشید دارم آشنائی %~% توی خورشید و من در روشنائی # 474 توئی خورشید کل بنموده رخسار %~% درین بود وجودم گشت اظهار # 475 توئی خورشید در عین الیقینم %~% بجز روی تو درعالم نه بینم # 476 توئی خورشید ومن عین صفاتت %~% دمادم میکنم من وصف ذاتت # 477 توئی خورشید و من مانند ذرات %~% دمادم میکنم تقریر آیات # 478 توئی خورشید پنهان گشته در دل %~% حقیقت تخم بودت کشته در دل # 479 تو خورشیدی میان جان عشاق %~% یقین پیدا و هم پنهان عشاق # 480 توئی خورشید و من خاک ره تو %~% حقیقت هستم ای جان آگه تو # 481 تو خورشیدی و من ذاتم حقیقت %~% که میبینم در اینجا دید دیدت # 482 تو خورشیدی و من راز نهانت %~% ز نورت میکنم شرح و بیانت # 483 توخورشیدی چگویم من درین راز %~% تو میآئی و دیگر میشوی باز # 484 تو خورشیدی که بودت آشکار است %~% عیان تو تمامت در نظار است # 485 تو خورشیدی که درآئینه هستی %~% هر آیینه در آیینه تو هستی # 486 در این آیینه منصور است نوری %~% در این آیت به بین عین حضوری # 487 در این آیینه پیدائی همیشه %~% دگر آیینه بنمائی همیشه # 488 در این آیینه دیده عکس رویت %~% هر آئینه شدم در گفت و گویت # 489 در این آیینه دیدم من جمالت %~% شدم گویا من از شوق وصالت # 490 در این آیینه دیدستم ترا من %~% که آیینه زنور تست روشن # 491 در این آیینه چون شمعی فروزان %~% تو این آیینه اینجا گه بسوزان # 492 در این آیینه گفتستی اناالحق %~% هر آئینه چو خود دیدی تو مطلق # 493 در این آیینه هر آیینه دانی %~% که بنمائی همه راز نهانی # 494 در این آیینه بنمودی جمالت %~% ربودی جان منصور جلالت # 495 در این آیینه پیدائی و پنهان %~% نمائی هر زمان راز دگر بیان # 496 در این آیینه ذاتی آشکاره %~% هر آیینه ms154 جمال خود نظاره # 497 کنی در آینه خود را نگاهی %~% ندارد کس در این آیینه راهی # 498 که پیدا جمالت را به بیند %~% یقین عکس جلالت را به بیند # 499 دل پاکیزه میباید درین سر %~% که بیند ذاتت از آیینه ظاهر # 500 دل پاکیزه میباید درین راز %~% که تا بیند رخت در آینه باز # 501 دلی پاکیزه میباید حقیقت %~% که در آیینه بیند دید دیدت # 502 دل پاکیزه باید بر سر دار %~% که کل ز آیینه بیند روی دلدار # 503 هر آیینه تو در منصور نوری %~% حقیقت بیشکی ذوق حضوری # 504 هر آئینه تو در منصور رازی %~% که با خود میکنی این عشقبازی # 505 هر آئینه تو در منصور هستی %~% بت منصور در اینجا شکستی # 506 هر آئینه تو در منصور جانی %~% ابا او گفته راز نهانی # 507 هر آیینه ترا بینم در اینجا %~% بجز تو هیچ نگزینم در اینجا # 508 هر آئینه بریدی دستم ای دوست %~% ز بوی خویش کردی مستم ای دوست # 509 هر آینه اناالحق میزنی خویش %~% حجابت بر گرفته دوست از پیش # 510 هر آیینه جلالت باز دیدم %~% در اینجا گه جمالت باز دیدم # 511 هر آیینه عیانی در نمودم %~% درین روی جهانی در نمودم # 512 هر آیینه جمالت بی نشان است %~% در آیینه چنین شرح و بیانست # 513 هر آیینه توئی و می ندانند %~% فتاده در دوئی و میندانند # 514 هر آیینه توئی ای صاحب راز %~% اناالحق گفته اندر آینه باز # 515 در این آیینه گفتستی اناالحق %~% تو حقی گفته اسرار مطلق # 516 از این آیینه گفتستی تو اسرار %~% چرا کز ذات خود هستی خبردار # 517 از این آیینه دیدستی تو خود باز %~% همی گوئی یقین از نیک و بد باز # 518 درین آیینه دیدستی سراسر %~% از آن در عشق پیوستی سراسر # 519 بدو نیک تو یکسانست با تو %~% مرا این سان نه آسانست با تو # 520 تو هر کس را که میخوانی بخوانی %~% منم ms155 بنده بکن آنچه تودانی # 521 نه برگردد ز تو منصور حلاج %~% گرش اینجا کنی از تیر آماج # 522 نه برگردد ز تو تا عین آتش %~% ترا بیند ترا داند همه خوش # 523 نه برگردد ز قهر و کینه تو %~% که منصور است کل دیرینه تو # 524 نه برگردد ز تو ای شاه اینجا %~% تو کردستی ورا آگاه اینجا # 525 چو آگاهی منصور از تو باشد %~% چرا اینجایگه دور از تو باشد # 526 چو آگاهی منصور است از تو %~% از آن در جمله مشهور است از تو # 527 چو آگاهی آگاهی است ما را %~% حقیقت از تو مر شاهی است ما را # 528 تو شاهی من گدای درگه تو %~% ز عجز افتاده بر خاک ره تو # 529 تو شاهی جملگی اینجا گدایند %~% ترا بینان ز دیدت آشنایند # 530 تو شاهی و تمامت بنده تو %~% ببوی عشق اینجا زنده تو # 531 تو شاهی جمله اینجا در گدائی %~% ترا خواهند و با تو آشنائی # 532 تو شاهی در حقیقت من گدایم %~% که بادید تو اینجا آشنایم # 533 تو شاهی در حقیقت بنده خود %~% بنور خویش کن تا بنده خود # 534 تو شاهی بنده را بنواز امروز %~% حقیقت کن ورا امروز پیروز # 535 تو شاهی بنده را بنواز از خود %~% فنا گردان ورا از نیک و از بد # 536 تو شاهی بنده را بنواز ای شاه %~% تو برگیرش کنون ازخاک این راه # 537 خبر دارم که در آیینه جانی %~% نمائی مر مرا راز نهانی # 538 از اول تا بآخر من تو دیدم %~% تو گردان جان ز دیدم ناپدیدم # 539 از اول تا بآخر نیست جز تو %~% حقیقت جمله ظاهر نیست جز تو # 540 از اول تا بآخر ذات پاکی %~% نموده روی در ذرات خاکی # 541 از اول تا بآخر تو یکیئی %~% از آن بودی از آن یک بیشکیئی # 542 از اول تا بآخر دیدمت باز %~% ز چه از دیدنت انجام و آغاز # 543 ز ms156 آغازت خبر اینجا که دارد %~% کسی اسرار عشقت پای دارد # 544 ز آغازت خبر او یافت اینجا %~% که شد در بودت اینجاگاه یکتا # 545 ز آغازت خبر او یافت از بود %~% که شد دید تو کلی گفت معبود # 546 ز آغاز تو هستم باخبر من %~% یکی بوده است دارم این نظر من # 547 ز آغاز تو و انجامت اینجا %~% خبردارم بخورده جامت اینجا # 548 منم جام تو خورده تا بدانی %~% دریده هفت پرده تا بدانی # 549 منم جام تو خورده در حقیقت %~% ز مستی دم زده اندر شریعت # 550 منم از جام تومست جلالت %~% نظر دارم درین عین وصالت # 551 منم خورده ز دست تو یقین جام %~% ز رویت دیدهام آغاز و انجام # 552 منم بیهوش با هوش اوفتاده %~% بحکم و رأی تو گردن نهاده # 553 اگر مستم یقین جام تو خوردم %~% غم عشق از سرانجام تو خوردم # 554 اگر مستم تو هشیارم کنی باز %~% تمامی در درون ناز خود راز # 555 اگر مستم مرا هشیار گردان %~% ز خواب مستیم بیدار گردان # 556 اگرمستم من از دست تو مستم %~% حقیقت کشته عهد الستم # 557 اگر مستم من از دیدار رویت %~% از آن افتادهام در گفت و گویت # 558 اگر مستم من از دیدارت اینجا %~% دمادم گویمت اسرارت اینجا # 559 اگر مستم من از دیدارت ای جان %~% بمستی گفتهام اسرارت ای جان # 560 بمستی راز تو من فاش گفتم %~% به پیش رند و هر اوباش گفتم # 561 بحق رازت در اینجا گفتهام من %~% در اسرارت اینجا سفتهام من # 562 بمستی گفتم اسرار تو ای دوست %~% حقیقت بر سر دار تو ای دوست # 563 بمستی گفتم اسرار تو با خاص %~% ز تو میخواهم اینجاگاه اخلاص # 564 بمستی گفتم اسرار تو با عام %~% همی خواهم ز انعام تو با عام # 565 وگرنه میکنم مستی در اینجا %~% حقیقت میکنم هستی در اینجا # 566 بمستی گفتم اسرارت حقیقت %~% منم هم مست و هشیارت حقیقت # 567 ms157 اگر کامم دهی اینجا بآخر %~% کنی در بود خود پیدا بآخر # 568 وگرنه میکنم مستی در اینجا %~% حقیقت میکنم مستی در اینجا # 569 چنان مستم ز دیدارت که دانی %~% مرا میبایدم کز من رهانی # 570 ز دست عقل اینجا من اسیرم %~% فرو ماندم درین غوغا بمیرم # 571 چنان ازدست عقل افتادم از پای %~% که از عشقم گرفتار اندر اینجای # 572 اگر من مست و هشیارم همیشه %~% در اینجا گه ترا یارم همیشه # 573 ز مستی عقل میراند دمادم %~% خلافم عقل میداند دمادم # 574 خلاف عقل خواهم خورد از این می %~% که گردم محو کلی من زلاشیی # 575 خلاف عقل خواهم خورد از این جام %~% که میبینم بقای خود سرانجام # 576 بده ساقی دگر جامی بمنصور %~% که حق گوید ز حق تا نفخه صور # 577 بده جامی دگر تا مست گردم %~% برانم عقل و دیگر مست گردم # 578 بده جام دگر ساقی بدرویش %~% مهل چیزی بده باقی بدرویش # 579 بده ساقی دگر جامی کهمستم %~% بت خود را در این مستی شکستم # 580 بده جامی دگر تا گویمت راز %~% بگویم رازت اینجا جمله سرباز # 581 بده جامی دگر در دست ازصاف %~% که الحق ما زدیم از قاف تا قاف # 582 بده جامی که در عین الیقینم %~% بجز تو هیچ در عالم نه بینم # 583 بده جامی که خواهد سوخت جانم %~% نمایم راز با کل از نهانم # 584 بده جامی که ذات لامکانی %~% مرا امروز کلی در عیانی # 585 بده جامی که منصور است خسته %~% بجز تو دست ازعالم بشسته # 586 بده جامی که منصور است بیچون %~% ترا وی بیند اینجا بیچه و چون # 587 بده جامی که مستم ای یگانه %~% ترا بینم که هستی جاودانه # 588 بده جامی دگر ساقی بمنصور %~% که تا کل دردمد در جملگی صور # 589 بده جامی دگر تا جان دهم باز %~% بجان خویشتن منت نهم باز # 590 بده جامی دگر کاندر فنائیم %~% در آن جامت دگر مستی ms158 نمائیم # 591 درین مستی بده کامم در اینجا %~% برافکن صورت و نامم در اینجا # 592 درین مستی نه بینم هیچ نبود %~% جهان بر چشم من جز هیچ نبود # 593 ترا بینم در اینجا یار دلخواه %~% اگر خواهی تو از من جان و دل خواه # 594 همه اینجا فدای خاک کویت %~% سرم گردان درین میدان چو گویت # 595 دلم خون گشت ای ساقی اسرار %~% بده جامی ز مشتاقی اسرار # 596 که درجانست از تو های و هویم %~% درون جانی و در آرزویم # 597 که بنمائی جمال خود تمامت %~% که تا بینند این شور وقیامت # 598 هوالله میندانم بیش از این من %~% هوالله گفتهام کل پیش از اینمن # 599 حقیقت ای جنید کامران تو %~% بیاب اسرار ما کلی روان تو # 600 حقیقت ای جنید پاک دیدی %~% مر این اسرارها کز من شنیدی # 601 چگونه سر توحیدش نخوانم %~% نظرداری تو در شرح و بیانم # 602 چنین توحید باید گفت او را %~% که تا باشد حقیقت مر نکو را # 603 چنین توحید باید گفت اینجا %~% که مغز از پوست کردم باز زیبا # 604 چنین توحید باید گفت مشتاق %~% که تاگردد حقیقت در عیان طاق # 605 زهی توحید ما با یار بیچون %~% که بنمودستم از دیدار بی چون # 606 زهی توحید ما با شاه جمله %~% کزو هستیم یقین آگاه جمله # 607 زهی توحید ما با جان جانها %~% زهی معنی دو صد شرح و بیانها # 608 اگر ره برده در پرده راز %~% نقاب از صورت و معنی برانداز # 609 برافکن این زمانت روح از رخ %~% که آرد لحظه لحظه عین پاسخ # 610 چه گویم شرح این اسرار دیگر %~% که ما را عشق بازی بار دیگر # 611 نمود واصل این هر دو جهانست %~% مرا از گفت بی نام و نشان است # 612 چنان شادم که در دنیای غدار %~% نمیآیم من از شادی پدیدار # 613 ز دامم آخر است اینجا رهائی %~% که دیدم کل جهان عین خدائی # 614 ms159 کنون وقت وصال و شادمانی %~% که جانان دیدهام در زندگانی # 615 مرا از زندگانی حاصل این است %~% که درجان و دلم عین الیقین است # 616 رسیدم در بر حق الیقین باز %~% بدیدم اولین و آخرین باز # 617 چو اول یافتم اسرار آخر %~% مرا آن باشد اینجا گاه ظاهر # 618 مرا مقصود از این بد سر اسرار %~% که هیلاجم نمود اینجا دگر باز # 619 کنون چون از رخ او وصل دیدم %~% مر او رادر میانه اصل دیدم # 620 وصال ما کنون در گفت اویست %~% که بیشک اوست کاندر گفتگویست # 621 حقیقت هر که او الله بیند %~% تمامت نور الاالله بیند # 622 هر آنکو جست اینجا دید رویش %~% اگر باشد چو من در خاک کویش # 623 حقیقت حق در اینست ای برادر %~% که آخر در یقین است ای برادر # 624 که حق بنمود اول عشق دیدار %~% در آخر گشت او هم ناپدیدار # 625 کلاه عشق جانان داد هرکس %~% همو قدر کله میداند و بس # 626 کلاه فقر هر کس را که دادند %~% در معنی بروی او گشادند # 627 کلاه فقر پنداری تو بازیست %~% کله هر کس بیابد سر ببازیست # 628 سر و جان اندرین ره همچو عطار %~% کلاه آنگه ترا بخشد عیان یار # 629 کنون وقت سر است کامد کلاهم %~% که میباید شدن در نزد شاهم # 630 کله داریم اکنون از سرباز %~% کجا باشیم اینجا همسر راز # 631 سر ما بهر پای جان جانست %~% که در این سرکشی راز نهان است # 632 سر ما بهر خاک رهگذار است %~% که دنیا نزد ما چون رهگذار است # 633 چه باشد جان و سر تا در کف دوست %~% کنم کین خود نباشد لایق دوست # 634 نمود عشق جانان چون نمودم %~% زیان اینجایگه شد جمله سودم # 635 الا تاچند سرگردان شوی تو %~% چو چرخ از هر صفت گردانشوی تو # 636 طلبکاری دلا اینجا طلبکار %~% میان عاشقان صاحب اسرار # 637 کنون وقتست تا گوهر فشانی %~% بجای خاک ms160 ره عنبر فشانی # 638 فراقت رفت و وصل آمد پدیدار %~% چو فرعت رفت اصل آمد پدیدار # 639 چو مقصود تو اصل است از میانه %~% از اینجا یاب وصل جاودانه # 640 ترا اکنون چو در وصل است امید %~% چو ذره بودی و گشتی تو خورشید # 641 چنانت عشق بنموده است دیدار %~% که خواهی گشت کلی ناپدیدار # 642 فنا خواهی بدن یک دم بقابین %~% تو از پیش فنا عین بقا ین # 643 ترا اصل از فنا بد تا بدانی %~% فنا اصل بقا بد تا بدانی # 644 حقیقت نیست بودی هست گشتی %~% سوی ذرات عالم بر گذشتی # 645 بدیدی آنچه کس نادید اینجا %~% شنیدی آنچه کس نشنید اینجا # 646 فراغت جوی اکنون با قناعت %~% که چیزی نیست خوشتر از قناعت # 647 بکنج خلوت ار شادان نشینی %~% جمال یار بیهمتا به بینی # 648 مرا این زندگی با معنی افتاد %~% ابا نفسم حقیقت دعوی افتاد # 649 چنانم نفس کافر شد مسلمان %~% که چیزی می نه بیند جز که جانان # 650 چنان اینجا عیان یار دارد %~% که گویی او همه دیدار دارد # 651 حقیقت در حقیقت راه برده است %~% ره خود را بنزد شاه برده است # 652 بجز شه هیچکس او را ندید او %~% اباشه گفت و هم از شه شنید او # 653 چو جایش داد نزد خویشتن شاه %~% از آن پیوسته آگاهست از شاه # 654 نباشد هیچ خوشتر از معانی %~% که معین بهتر است از زندگانی # 655 کمالش آخر آمد به ز اول %~% ولی آگاه میباشد معطل # 656 بنزد شاه دارد چون کمالش %~% هم از شاهست دیدار وصالش # 657 حقیقت گشت اینجا گه زبونم %~% من او دانم در اینجا گه که چونم # 658 چو وقت اینست ای دل در حقیقت %~% که بسپردی به کل راه شریعت # 659 مرو بیرون ز شرع اینجا زمانی %~% همی پرداز از وی داستانی # 660 چوداری وصل شاه اینجا چه جوئی %~% چو او با تست دیگر می چه جوئی # 661 ترا ms161 افتاد اگر افتاد کاری %~% که کس را از تو بر دل نیست باری # 662 ندیدی غمخور کس در جهان تو %~% از آنی در همه عالم نهان تو # 663 حقیقت غم خورت اینجای یار است %~% ترا با دیگران اکنون چه کار است # 664 کنون در عین خلوت باش هشیار %~% مکن مستی بدل میباش هشیار # 665 بنور شرع جان خود برافروز %~% ز نور عشق خوش میساز و میسوز # 666 دمادم راز جانان گوی اینجا %~% که بردستی حقیقت گوی اینجا # 667 فراقت شد وصالت آخر کار %~% حقیقت برده میخواهد بیکبار # 668 فکندن با جمالش باز بینی %~% شوی تو از میان و راز بینی # 669 ابی صورت تو باشی در خدائی %~% ازین گفتارها می با خودآئی # 670 ترا امروز بخت و شادکامی %~% که از جانان توئی با شادکامی # 671 بر آنکامت چو یارت هست در بر %~% ازین در گاه تو یک ذره مگذر # 672 بروی دوست هان خرسند میباش %~% درین صورت ابی پیوند میباش # 673 چنان کاول ز بیرون مرده بودی %~% رهی کاول بجانان برده بودی # 674 همان ره جوی وز آن ره می مشو دور %~% که این راهست راه عشق منصور # 675 ترا منصور کرد اینجا هدایت %~% به بخشیدت به کل عین سعادت # 676 همه منصور داری در جهان تو %~% گذشته بیشک از کون و مکان تو # 677 چو آخر این چنین خواهد بدن کار %~% میان اهل دل هان گام بردار # 678 دمادم از وصالش خرمی کن %~% ابا ذرات عالم همدمی کن # 679 دو روزی کاندرین دار فنائی %~% مکن هم از جلیسانت جدائی # 680 همه از یار دان و غیر بگذار %~% پس آنگه کعبه را بادیر بگذار # 681 وصال کعبه چون داری در اینجا %~% ترادادند ره در کعبه تنها # 682 حقیقت دوستان را خوان تو در پیش %~% مکن دوری از ایشان و بیندیش # 683 اگر صد قرن یابی زندگانی %~% یقین مر مردنت چاره ندانی # 684 بباید مرد آخر در وجودت %~% که در مردن ms162 بیابی بود بودت # 685 چو مرده زنده باشی در جهان تو %~% حقیقت یادگیر این رایگان تو # 686 بمیر و زنده شو در هر دو عالم %~% که باشد باز گشتت سوی آن دم # 687 چو آن ره کامدستی باز گردی %~% در آن دم نیز صاحب راز گردی # 688 حقیقت این بوداکنون تو بشنو %~% بگفتار من ای دلدار بگرو # 689 خوشا آنکس که این دریافت آخر %~% بسوی جان جان بشتافت آخر # 690 اگر با عشق میری در بر دوست %~% برون آری از اینجامغز با پوست # 691 تو مغزی لیک اندر پوست ماندی %~% ابی دیدار عشق دوست ماندی # 692 برون شو یک زمان از پوست با خود %~% که تا فارغ شوی از نیک و از بد # 693 سلوک اول اینست ار بدانی %~% که میری زین بلاد و زندگانی # 694 ترا این صورت اینجا هیچ آمد %~% که صورت بیشکی پرپیچ آمد # 695 ندارد مر بقا اینجا چه صورت %~% از آن دنیاست دائم پر کدورت # 696 ز دنیا این بست گر باز دانی %~% که از هر نوع اینجا راز دانی # 697 حقیقت جمله دنیا چون پل آمد %~% از آن پرشور و گفت و غلغل آمد # 698 ز دنیا بهترین علم است دریاب %~% ز مغز علم معنی راز دریاب # 699 چو علم آموختی دل کن برخود %~% در او یابی بآخر راهبر خود # 700 چو برخوانی ز علم و حکمت و راز %~% که یابی رشته گم کرده را باز # 701 مخوان جز علم چیزی هان تو زنهار %~% ترا کردم کنون اینجا خبردار # 702 دم آخر بدانی آنچه گفتم %~% که از پیر حقیقت این شنفتم # 703 خدا از علم ذاتی یافت اینجا %~% درون از علم کل میکن مصفا # 704 چه به از علم جوئی تا بخوانی %~% که در علمست کل راز نهانی # 705 چه به از علم خاصه علم تفسیر %~% که در یکی کنی اسرار تقریر # 706 حقیقت علم قرآن خوان و رهبر %~% که قرآنست اینجا گاه رهبر ms163 # 707 بجز قرآن نمیبینم دوایت %~% که قرآنست اینجا رهنمایت # 708 بجز قرآن که بنماید ره اینجا %~% که قرآنست از جان آگه اینجا # 709 ز سر جان جان معنی قرآن %~% بدان آنگاه میکن راه در جان # 710 چو شد مکشوف بر تو راز او فاش %~% بدانی بیشکی در عشق نقاش # 711 ز دیده ور به بینی این بدانی %~% که قرآنست سر لامکانی # 712 همه مردان ز قرآن راز دیدند %~% ز قرآن جان جان را باز دیدند # 713 چه به زین جوی ای نادیده اسرار %~% ز صورت درگذر و از ریش و دستار # 714 طلب کن آنچه گم کردی حقیقت %~% ز قرآن باز بین آن در شریعت # 715 دلا چون سر قرآن یافتستی %~% ز قرآن باز جانان یافتستی PageV01P29 # 1 دلا قرآن نمودت جان جانان %~% بگفتت رازها در عین اعیان # 2 دلا واصل ز قرآنی بمانده %~% بیک ره دست خود از جان فشانده # 3 دلا واصل ز قرآنی و ذرات %~% که مکشوفست بر توکل آیات # 4 دلا واصل ز قرآنی در آخر %~% که راز دوست میدانی در آخر # 5 ترا معنی قرآن رخ نموده است %~% ترا هر لحظه صد پاسخ نموده است # 6 یقین چون بیگمانی از رخ یار %~% همین میخوان که اینست پاسخ یار # 7 چه گوئی وصف او چون میندانی %~% وگر قرآن چگونه وصف خوانی # 8 تمامت کاملان راه دیده %~% که اینجا گاه الحق شاه دیده # 9 چو در قرآن نظر کردند اینجا %~% بخواندند و خبر کردند اینجا # 10 همه ذرات را از سر آیات %~% که در آخر شما را هست در ذات # 11 همه گفتند سر ذات با تو %~% که اینجا گه یقین خود اوست با تو # 12 ترا اسرار چون حبل الورید است %~% در این آیینه جانانت بدیده است # 13 در این آیینه نزدیکست دلدار %~% ولیکن می نه اینجا خبردار # 14 در این آیینه او باتست بنگر %~% درین منزل یقین راهست بنگر # 15 ابا تو یار اینجا در میانست ms164 %~% ولیکن آشکارا نی نهانست # 16 ابا تو یار تو اینجا ندیده %~% دمادم گویدت بگشای دیده # 17 ابا تو یار اینجا آشنا شد %~% توئی بیگانه و او آشنا شد # 18 ندیدی آنچه کام جسم و جان بود %~% که دلدارت در اینجا گه عیان بود # 19 عیان بد یار ما را در نهانی %~% گشاد آخر در اینجا در نهانی # 20 دمادم میگشاید بند از بند %~% اباتست و تو اورا خویش و پیوند # 21 زاو تا تو رهی بسیار خود نیست %~% دوئی بینی وگرنه ذات یکی است # 22 ز یکی بازدان او را تو درخویش %~% حجابت صورتست اینجای در پیش # 23 وگرنه هیچ پنهان نیست در تو %~% یقین پیدا و کل یکیست درتو # 24 ز قرآنی خبردار و ز معنی %~% ز دنیائی خبردار و زعقبی # 25 همه با تو دلا تو هیچ داری %~% که این نقش صور پرپیچ داری # 26 چه خواهی کرد با این صورت خود %~% که او اینجا نماید نیک یابد # 27 از این صورت ترا کی درگشاید %~% ترامعشوق اینجا کی نماید # 28 درین گرداب صورت دل نماندی %~% بحسرت پای اندر گل نماندی # 29 ترا ای دل سخن بسیار مانده است %~% در آخر نقطه در پرگار مانده است # 30 سخن از کشف و اسرار است ای دوست %~% که تا کلی برون آئی تو از پوست # 31 مرا مقصود اینست آخر کار %~% که نی نقطه بمانده است ونه پرگار # 32 بجز جانان همه اینجا هبادان %~% یقین خویشتن اندر فنا دان # 33 بقا اندر فنا دیده است عطار %~% اگرچه در فنا آید یقین باز # 34 فنا اندر بقا و دید جانان %~% ترا این درد و آنگه عین درمان # 35 فنا دیدم بقای جاودانی %~% بقا اندر فنا و زندگانی # 36 فنا جوی آخر کار و بقا یاب %~% در این عین فنا دید بقا یاب PageV01P30 # 1 بزرگی گفته است این سر مرا باز %~% بگویم بیشکی اینجا ترا باز # 2 چنین گفت آن بزرگ صاحب اسرار ms165 %~% که صورت در فنا آمد پدیدار # 3 حقیقت اصل کل اینجا فنا بود %~% فنا میدان که کل دید خدا بود # 4 اگر دید خدا خواهی که بینی %~% فنا میبین اگر صاحب یقینی # 5 حقیقت بود خود دیدم فنا من %~% فنا دیدم رسیدم در بقا من # 6 بقا چون آخر کار است این راز %~% مبین این صورت و معنی بینداز # 7 فنا چون کل شیئی هالک آمد %~% فنا اینجای راه سالک آمد # 8 اگر سالک فنای خود بداند %~% شود واصل بقای خود بداند # 9 سلوک تو در اینجا گه نمود است %~% فنا شو زانکه اینت بود بود است # 10 اگر ز اینجا زنی دم در فنایت %~% شود دم کل بمانی در بقایت # 11 بقای تو فنای آخر اینست %~% خدا خواهی شدن کل آخر این است # 12 تو خواهی شد فنا در آخر کار %~% تو خواهی بد خدا در آخر کار # 13 چو این صورت رود کل از میانه %~% بیابی کل بقای جاودانه # 14 خداگردی چو صورت رفت از بر %~% زهر وصفی که خواهم کرد رهبر # 15 تو این دم مانده اندر صور باز %~% نمانده بر سر این رهگذر باز # 16 حقیقت بود دنیا رهگذار است %~% ترا با صورت دنیا چه کار است # 17 یقین صورت ز باد و آب و آتش %~% درین خاکست آتش مانده سرکش # 18 ترا تا آتش کبر است در سر %~% نخواهی یافت این صورت تو در سر # 19 ترا تا باد پندار است اینجا %~% کجا جانت خبردار است اینجا # 20 ترا تا آب اینجا گه روانست %~% ترا ذوقی ز روحت در روانست # 21 تراتا خاک باشد روشنائی %~% نخواهی یافت درعین خدائی # 22 بکش این آتش طبع و هوایت %~% مجو از یار در اینجا بقایت # 23 مریز اینجایگه آب رخ دوست %~% اگرچه خاکی آمد مغز در پوست # 24 میان هر چهاری باز مانده %~% توی رازی و اندر راز مانده # 25 چهارت دشمن اینجا در کمین است %~% حقیقت جان ms166 بدیشان پیش بینست # 26 ز جان گر ره بری در سوی جانان %~% بمانی زنده دل در کوی جانان # 27 ز جان گر رهبری در سوی اول %~% نمانی تو در اینجا گه معطل # 28 ز جان گر رهبری در حضرت یار %~% ترا آن جان جان آید خریدار # 29 ز جان گر رهبری در جزو و در کل %~% برون آئی تو از پندار و از دل # 30 ولیکن چون کنم تو میندانی %~% وگر دانی عجب حیران بمانی # 31 ترا این کار گه چون ساختستند %~% وزین هر چار چون پرداختستند # 32 تو اندر این چهاری مانده سرمست %~% نمیدانی که این صورت که پیوست # 33 ره تو دور و تو اندر سر راه %~% بمانده باز اینجا در بن چاه # 34 رهت دور است و تو اینجا اسیری %~% که خواهد کردت اینجا دستگیری # 35 ز من زادی تو اینجا گه بصورت %~% نماندستی در اینجا در کدورت # 36 حضورت باید و اسرار دیدن %~% پس آنگاهی رخ دلدار دیدن # 37 حضور ار آوری اینجا بکف تو %~% زنی تیر مرادی بر هدف تو # 38 حضور اینجا طلب در عین طاعت %~% پس آنگه بین تو از عین عنایت # 39 اگرچه شرح بسیارت بگویم %~% دوای دردت اینجا گه بجویم # 40 اگرچه درد عشقت بی دوایست %~% دوایم عاقبت بیشک بقایست # 41 دوائی جوی اینجا در فناتو %~% که بعد از مرگ یابی آن لقا تو # 42 تو پیش از مرگ چوی اینجا دوا را %~% طلب میکن ز دیدار آن بقا را # 43 بقا گر بیشتر داری بدانی %~% که جاناراضیست این زندگانی # 44 اگر خواهی که بینی رهنمایت %~% حقیقت آنست اینجا گه بقایت # 45 بقای توست جانت کز فنا نیست %~% ازین حبس وز زندانش رها نیست # 46 در آخر باز بین و راز بنگر %~% چو شمعی سوز و میساز و بنه سر # 47 بسوز ای همچو شمعی در فنا شو %~% برانداز این صور سر خداشو # 48 چه میدانی تو ای دل تا چه ms167 چیزی %~% نکو بنگر که بس چیز عزیزی # 49 همه باتست این اسرار بیچون %~% که اینجامانده در خاک و در خون # 50 در آخر خاک آمد چون ترا هم %~% سزد گر دمبدم سازی تو ماتم # 51 در آخرجای تو در شیب خاکست %~% دلامیدان که کاری صعبناک است # 52 در آخر ازل خود بازدان تو %~% ز پیش از رفتن خود باز دان تو # 53 در آخر اول است و آخر اینجاست %~% حقیقت باطنست و ظاهر اینجاست # 54 نمیدانم گه این سر با که گویم %~% ابا که این زمان این راز گویم # 55 که میداند صفات او تمامت %~% که بگرفتست غوغای قیامت # 56 که میداند که تا خود راز چونست %~% همی انجام با آغاز چونست # 57 ترا گر ره دهد دلدار اینجا %~% بسوی خود کند پندار اینجا # 58 دو روزی کاندرین عالم تو باشی %~% بکن جهدی که با تو تو نباشی # 59 از آن ماندی بدام خود گرفتار %~% که ماندی در سوی صورت به پندار # 60 ترا تا هستی و پندار باشد %~% کجاجان تو برخوردار باشد # 61 ز نور عشق تادر ظلمت تن %~% گرفتاری تو گوئی ما و یا من # 62 ز ما و من نه بینی هیچ اینجا %~% مده دستار صورت پیچ اینجا # 63 ببوی عشق جانت زنده گردان %~% چوخورشیدی دلت تابنده گردان # 64 ترا تا عشق ننماید رخ خویش %~% حجاب اینجا کجا برخیزد از پیش # 65 حجاب عقل صورت دان تو ای دل %~% که صورت هست و عقلت مانده غافل # 66 ولیکن جان بود هم یار معنی %~% که اوست اینجای برخوردار معنی # 67 یقین عشق است اسرار دو عالم %~% کزو منصور زد اینجایگه دم # 68 حقیقت عشق را منصور زیبا است %~% بدو پیدا همه اسرار پیداست # 69 ورا این سر شد اینجا آشکاره %~% ولی کردندش اینجا پاره پاره # 70 بدید آنکه درینجا گه نهان بود %~% همه پنهان بدند و او عیان بود # 71 نظر کردند اینجا صاحب راز %~% همه درخود بدید ms168 اسرارها باز # 72 چو در خود دید اینجا روی دلدار %~% ز جان بیگانه شد در کوی دلدار # 73 چو درخود دید اینجا روی جانان %~% همه دیده ز خود پیدا و پنهان # 74 حقیقت آمدن رادید رفتن %~% ورا واجب شد اینجا باز گفتن # 75 چو او از آمدن اینجا خبر داشت %~% یکی را دید و یکی در نظر داشت # 76 یکی را دید او اندر دوئی گم %~% همه چون قطره بد او عین قلزم # 77 همه منصور دید و او خدا بود %~% نه از این و نه از آن او جدا بود # 78 همه خود دید و کس اندر میان نه %~% نه بد او بود اصل جاودانه # 79 همه خود دید و خود دید و خداوند %~% همه او بود هم ازخویش و پیوند # 80 از اول تا بآخر ذات خود دید %~% سراسر نفخه آیات خود دید # 81 چنان خود دید او را دوست اینجا %~% که یکی بوده مغز و پوست اینجا # 82 همه بود خدائی دید وگرنه %~% بجز او در یکی و پیش و پس نه # 83 همه اندر یکی دیده خدائی %~% یکی باشد که نبود زو جدائی # 84 همه اندر فنا دید و بقا هم %~% خدا بود و خدا آمد خدا هم # 85 چو اندر اصل نطره راهبر شد %~% یکی بد ذاتش و صاحب نظر شد # 86 چو اصل قطره خود در فنا یافت %~% فنا کل دید و خود کلی فنا یافت # 87 چو از آغاز و انجام خدائی %~% یکی را دید در جام خدائی # 88 همه دنیا بر او بود ناچیز %~% چنانکه یافت اینجا گفت آن چیز # 89 ولیکن شرح این بسیار آمد %~% ازو دیدار با عطار آمد # 90 چه گویم شرح چون دو رودراز است %~% در این سرها بسی شیب و فراز است # 91 بسی شرح است درهیلاج بنگر %~% مرو بیرون زخود حلاج بنگر # 92 تو اندر عشق هیلاج جهانی %~% تو منصوری و حلاج جهانی # 93 توئی منصور ms169 گر ره برده تو %~% چرا چندین چنین در پرده تو # 94 توی ای غافل اینجا گاه منصور %~% ولی از نزد او افتاده دور # 95 چرا دوری تو چون نزدیک یاری %~% شدی دیوانه و عقلی نداری # 96 از آنت نیست عقل ای مانده غافل %~% که همچون او نمیگردی تو واصل # 97 از آنت این همه تشویش بیش است %~% که چندینت غم دیدار خویش است # 98 تو چندین غم چرا اینجا خوری تو %~% چه میدانی که آخر بگذری تو # 99 ترا خواهد بدن اینجا گذرگاه %~% حقیقت هم توئی در خلوت شاه # 100 ترا از بهر آن اینجا خبر کرد %~% که جز از من همی باید گذر کرد # 101 ترا اینجا بسی کرد او نمودار %~% مگر کاینجا شوی از خواب بیدار # 102 تو گر بیدار گردی یک زمان دوست %~% یکی یابی در اینجا مغز با پوست # 103 ولیکن مغز اینجا کار دارد %~% که او جان تو در تیماردارد # 104 بجان دانی تو ره اندر بریار %~% ولی در حضرت او نیست دیار # 105 همه غوغا در اینجایند خاموش %~% شنو این و بکن این جام را نوش # 106 از اول پوست این جا کن نگاهی %~% که تا پیدا کنی در عشق راهی # 107 نظر چون کرد اینجا گاه در پوست %~% یقین از جان همی دان کاین همه ~~اوست # 108 ولی چون رفتی اینجا در سوی دل %~% نظر کن تاکنی مقصود حاصل # 109 ولی چون دل بدانی بار خانت %~% نظر کن بین بدل راز نهانت # 110 بدل دیدی و جان دیدی در اینجا %~% دوئی بگذار و بنگر ذات یکتا # 111 چو اندر ذات یابی راز جانان %~% ز انجامت بدان آغاز جانان # 112 چو اندر ذات آئی در یکی گم %~% شوی چون قطره در بحر قلزم # 113 چو تو اندر یکی کردی نظاره %~% صفات جمله بینی پاره پاره # 114 دوئی پیوستگی مییاب در وی %~% که پیوند است کل با دانش وی # 115 چو اندر بود خود کردی ms170 نگاهت %~% نظر داری چه در ماهی و ماهت # 116 تمامت آفرینش پیش بینی %~% که باشی چه پس و چه پیش بینی # 117 همه اندر تو باشد تو نباشی %~% حقیقت در خدائی خویش باشی # 118 تو باشی لیک این بسیار راز است %~% سفر کن گرچه ره دور و دراز است # 119 چه گوید هرچه گوید خوب باشد %~% نماید طالب و مطلوب باشد # 120 خطاب طالب اول یاب آخر %~% یکی بین اولین در سوی آخر # 121 دوئی چون نیست اینجا آخر کار %~% یکی باشند چه نقطه چه پرگار # 122 تو پنداری که خود اینجا شوی باز %~% تو اینجا میروی و میروی باز # 123 تو آنجائی و آگاهی نداری %~% گدائی میکنی شاهی نداری # 124 توئی شهزاده اینجا در گدائی %~% فتادستی و زرقی مینمائی # 125 توئی شهزاده لیک از نسل آدم %~% که آدم هست اسرار دو عالم # 126 ره خود گرچه گم هم خویش کردی %~% از آن جان و دلت باریش کردی # 127 اگرچه آدم او را یافت اینجا %~% ولیکن در قفس او ماند تنها # 128 حقیقت مرغ باغ لامکان بود %~% که معنی و صور هم جانجان بود # 129 حقیقت بود صافی اندرین راه %~% از آن مقبول آمد در بر شاه # 130 چو صافی شد مر او را صاف دادند %~% بهشت نقد در پیشش نهادند # 131 از آن او را بود اینجاچنین صاف %~% که بیشک پاک شد در حضرت او صاف # 132 چو او را جوهر جان وجودش %~% یکی شد جملگی کرده سجودش # 133 حقیقت جوهر او بود بیچون %~% که اینجا صورت آمد بی چه و چون # 134 چو اصل او ز ذات اندر مکان خاست %~% از آن این شورو افغان در جهان ~~خاست # 135 چراغی بود آدم از تجلا %~% فکنده پرتوی در عین دنیا # 136 از آن پرتو که از اعلا نمودار %~% شد از اسفل یقین آمد پدیدار # 137 از آن پرتو که او را بود آنجا %~% حقیقت یافت هم معبود هم آنجا ms171 # 138 کرا برگویم این سر نهانی %~% نمیبینم یکی ای دل تو دانی # 139 دلا باتست گفتارم در اینجا %~% که میدانی تو اسرارم در اینجا # 140 دلا با تست گفتارم سراسر %~% همی داری یقین از من تو باور # 141 در اینجاچون منم باتو یقین باز %~% ابا هم آمدستم صاحب راز # 142 منم باتو تو با من هم جلیسی %~% چرا درمانده در نفس خسیسی # 143 نه جای تست ای دل صورت اینجا %~% اگرچه مانده معذورت اینجا # 144 همی دارم ولی تا آخر مرگ %~% چو من دنیا کن و هم آخرت ترک # 145 حقیقت ترک خود کن گر توانی %~% که اندر ترک برگ خود بدانی # 146 ترا داد ار ترکست و تو تاجیک %~% بمانده بر سر این راه باریک # 147 ترا آن ترک مه رخ رخ نموده است %~% دمادم از خودت پاسخ نموده است # 148 ترا چون آن مه خوبان عالم %~% حقیقت رازها گفته دمادم # 149 چرا چندین تواندر بند خویشی %~% وز آن مجروح و دل افکار خویشی # 150 نه چندین گفتم ای دل در جواهر %~% تراتا سر معنی گشت ظاهر # 151 ترا چون کردم اینجا واصل یار %~% تو ماندستی حقیقت واصل یار # 152 اگر غافل بمانی دل درین راه %~% چو رو به باز مانی در بن چاه # 153 اگر غافل بمانی دل درین درد %~% کجاآخر بخوانی آیت فرد # 154 اگر غافل بمانی دل درین گل %~% کجائی آخر اندر سوی منزل # 155 اگر غافل بمانی وای بردل %~% بسی گرید ز سر تا پای این دل # 156 اگر غافل بمانی باز مانی %~% چو گنجشکی بچنگ بازمانی # 157 اگر غافل بمانی کافری تو %~% کجا در منزل خود رهبری تو # 158 ترا مرگی حقیقت گور باشد %~% از اول گر نه چشمت کور باشد # 159 ترامنزل چو درخاکست ای دل %~% درون خاک خواهی بود واصل # 160 وصال ای دل ترا در روی خاکست %~% ترا هم رهگذر در سوی خاک است # 161 وصالت ای دل آخر در فنایست ms172 %~% بشیب خاک ره بیمنتهایست # 162 وصالت آخر است اندر دل خاک %~% که اندر خاک خواهی گشت کل پاک # 163 دل خاک است در آخر وصالت %~% همین خواهد بدن در عین حالت # 164 درین منزل تو آخر باز دانی %~% وگرنه سوی صورت با زمانی # 165 فنا شو در دل خاک و عیان بین %~% پس آنگه شو محیط و جان جان بین # 166 همی جوئی تو این ره اندر اینجا %~% دریغا نیست کس آگه در اینجا # 167 از این منزل بسی رفتند و کس نیست %~% چه گویم کاندرین ره باز پس نیست # 168 در این منزل همه مردان فنایند %~% اگرچه در فنا اینجا بقایند # 169 در این منزل که آخر خاک و خونست %~% که میداند که سرکار چونست # 170 در این منزل نخواهی بود بیدار %~% در آخر گردهان از عشق بیدار # 171 اگر هشیاری و گرمست اویی %~% بآخر خاکی و هم پست اویی # 172 ز هشیاری همی جوئی تو مستی %~% رها کن این خیال بت پرستی # 173 بت صورت پرستی در میانه %~% نخواهد ماند این بت جاودانه # 174 چنین است ایدل اینجا آنچه گفتم %~% در این راز کلی با تو سفتم # 175 بخواهی مرد ای صورت در آخر %~% طلب کن بیش از آن این سر خانه # 176 که پیش از مرگ یابی آنچه جوئی %~% که در دنیا تو بیشک ذات اوئی # 177 که میداند چنین سر در چنین راز %~% چگونه آمده است و میرود باز # 178 که میداند صفات او تمامت %~% که بگرفتست غوغای قیامت # 179 چو اینجا آمد از آنجا حقیقت %~% فتاد اندر بلای این طبیعت # 180 ز بهر آنکه دنیا کشت زاریست %~% گیاهی رسته اینجا برگذاریست # 181 چودنیا دید آدم گشت زاری %~% که اورا بود بیشک رهگذاری # 182 چو اینجا رهگذار آن جهان دید %~% از آن خود را حقیقت جان جان دید # 183 اگرچه بود سالک اندر این راه %~% در اول باز دید اینجا رخ شاه # 184 نفخت فیه من ms173 روحی چو او بود %~% جمال خویشتن از عشق بنمود # 185 دم آن دم چو آدم یافت اینجا %~% حقیقت باز آن دم یافت اینجا # 186 دم آدم نفخت فیه برخوان %~% اگر ره مسپری در سر جانان # 187 نفخت فیه من روحی چو خوانی %~% ز نفخ خود رسی اندر معانی # 188 نفخت فیه اینجا گه چه باشد %~% بگو معنی که این معنا چه باشد # 189 همه اینست اگر این راز دانی %~% بدانی جمله اسرار معانی # 190 همه اینست و اینجا جمله گویند %~% از این دم دمبدم در گفت و گویند # 191 از این معنی بگویم شمه باز %~% مگر ره یابی اندر سوی او باز # 192 ز خود جانان بتو اندر دمیده است %~% ابا تو راز گفته است و شنیده است # 193 ابا او خود بخود او صورت خویش %~% نمود عشق را آورد در پیش # 194 نمود عشق خود را کرد اظهار %~% که تا بنماید اندر پنج و درچار # 195 نمود عشق خود اینجا نهان کرد %~% عیان برگفت وخود را داستان کرد # 196 نمود عشق خود اندر دل و جان %~% عیان کرد و نهان پیدا نمود آن # 197 حقیقت گفت صورت ساخت اینجا %~% طلسم بوالعجب پرداخت اینجا # 198 ز بود خود نمود اینجا دم خود %~% نهادش نام اینجا آدم خود # 199 ز ذات خود صفات خود نمود او %~% نهادش نام آدم در نمود او # 200 چه میدانم که هم خود راز داند %~% خود اندر راه خود خود باز داند # 201 چو عشق اوست اینجا آمده باز %~% رود در قرب خود با عز و اعزاز # 202 چه عشق است اینکه این پاسخ نموده است %~% مگر دلدار اینجا رخ نموده ~~است # 203 نمیدانی تو ای عطار آخر %~% که اسرار است اندر عشق ظاهر # 204 چه میگوئی که هرگز کس نگفته است %~% در اسرار این معنی که سفته است # 205 تو میدانی که میدانی بتحقیق %~% ترا معشوق اینجاداد توفیق # 206 حقیقت آنچه میگوئی یکی است %~% ترا ms174 این راز اینجا بیشکی است # 207 که هر چیزی که گفتی درحقیقت %~% همه اسرار جانست و شریعت # 208 عجب راز تو مشکل حالت افتاد %~% که آتش در پر و در بالت افتاد # 209 در اینجا سر خود از عشق دانی %~% حقیقت جان جان در پیش دانی ~~PageV01P31 # 1 حقیقت ایدل اکنون چند گوئی %~% همی گوئی تو تا پیوند جوئی # 2 ترا پیوند با جانست و جانان %~% توئی پیدا ولی در عشق پنهان # 3 تو پیدائی و ناپیدای جانی %~% که میدانم تو راز خویش دانی # 4 نمیداند کسی احوالت ای دل %~% تو میدانی دراینجا راز مشکل # 5 تو میدانی که اندر عشق و هجران %~% چه بار غم کشیدستی ز جانان # 6 مرا ای دل ابا تو جمله کار است %~% مرا با تو سخنها بیشمار است # 7 مرا باتست اینجا گفت و گویم %~% که سرگردان تو مانند گویم # 8 مرا عمریست ای دل تاتوانی %~% که تا من چند گفتم از معانی # 9 ریاضت چند من از تو کشیدم %~% اگرچه با تو درگفت و شنیدم # 10 بسی گفتم ترا ای دل ز جانان %~% که هم بنموده است اسرار پنهان # 11 ز جوهر جوهرت دادم در اینجا %~% ترادر دانهها دادم در اینجا # 12 دلا باتست هر راز نهانی %~% تو میگوئی دلا و هم تو خوانی # 13 تو بینائی درون چشم مانده %~% کنون درجسم خود بی اسم مانده # 14 منزه از دوعالم در وصالی %~% درین حضرت تجلی جمالی # 15 درین عالم دو عالم از تو پیداست %~% همه شور و فغانها از تو برخاست # 16 بسی شور از تو در روی جهان است %~% کسی سر تو جز تو کس ندانست # 17 تو دانائی و جز تو کس نشاید %~% وگردانی کجا رازت گشاید # 18 ز حل مشکل صدق و صفائی %~% تو بخشیدی جهانی را صفائی # 19 نه در کون و مکان آیی پدیدار %~% که بیشک خواهی اینجا گاه دیدار # 20 ترازآنحضرت اینجاگه خبر هست %~% ازین ذات تو اینجا ms175 باز پیوست # 21 تو بیشک حضرتی و خانه یار %~% ز دیداری توئی دیوانه یار # 22 از آن دیوانه و بازمانده %~% که مستی دمبدم در راز مانده # 23 ازین دیوانگی دربند ماندی %~% درآخر رخت در دریا فشاندی # 24 دلا اینجا سخن بسیار و ده دور %~% گهی مستی ز عشق و گاه مخمور # 25 زمانی مست عشقی در خرابات %~% زمانی مست شوقی در مناجات # 26 زمانی گنج اندر پیش داری %~% زمانی عقل پیش اندیش داری # 27 زمانی بر در خمار مستی %~% زمانی سوی دیری بت پرستی # 28 زمانی بر گذشته از دو عالم %~% زمانی شادی و دیگر تو در غم # 29 دمی در گفتن اسرار واصل %~% دمی دیگر بماندستی تو غافل # 30 دمی درکون ودیگر در مکانی %~% دمی در صورت و گه در نهانی # 31 دمی در کافری زنار بندی %~% دمی خود را بپای دار بندی # 32 دمی واصل دمی عاشق درین راه %~% فزونی آخر از این هفت خرگاه # 33 تو خواهی برد با خود جاودانی %~% که مرغ باغ عشق لامکانی # 34 درین چندین عجایبهای اسرار %~% که تو دیدی کنون در عین پرگار # 35 فزون از عقل و بیرون از ضمیر است %~% که جانانست و جانت دستگیر است # 36 دلا چندانکه میگوئی ز ذاتش %~% کجا یابی تو اسرار صفاتش # 37 در اینجادان که اینجا آشکار است %~% درون جان و دل پروردگار است # 38 ازل را با ابد پیوند او ساخت %~% ترا در ذات خود از عشق بنواخت # 39 در این صحن ز مرد رنگ افلاک %~% که گردانست اندر حقه خاک # 40 ازین چندین گل پر نور سوزان %~% که ایشانند در عالم فروزان # 41 کمال صنع خود پرداخت از ذات %~% بهم پیوست اینجا دید ذرات # 42 که داند حد آن بنگر در اینجا %~% تو بستی که گشاید این معما # 43 ره اینجا هر که ره اینجاست گفتم %~% جمال شاه جان پیداست گفتم # 44 جمال شاه اندر تو پدید است %~% همه کون ومکان در ms176 تو پدیداست # 45 دو عالم در تو ای دل ناپدیدار %~% تو اینجائی و آنجاناپدیدار # 46 زهی دل این همه گفتار از تست %~% حقیقت روشنی عطار از تست # 47 مرا اینجا ابا تو سوی دنیا %~% خوش آمد لاجرم در عین مولا # 48 دلا عطار باتست و نه در تست %~% ترا اینجا و او و مر ترا جست # 49 بیابد چون مر اوراکشته بینی %~% بخون و خاک وی آغشته بینی # 50 مرا با تو وصال و هم فراقست %~% بسی دیدار شوق و اشتیاقست # 51 مرا باتو حدیث از شوق افتاد %~% سخن هر لحظه با ذوق افتاد # 52 رها کن زهد خشک و نام وناموس %~% که دنیا جملگی ملکی است افسوس # 53 همه دنیا نیرزد پر کاهی %~% بنزد عاقلان دنیاست راهی # 54 همه دنیا مثال حقه دان %~% درون حقه در خورشید تابان # 55 همه دنیا مثال یک چراغست %~% فتاده بر کنارش پر ز زاغ است # 56 نظر کن سوی دنیا دمبدم تو %~% دگر بشتاب در عین عدم تو # 57 نظر کن درجهان و جان همی بین %~% دگر یک لحظه هر جانان همی بین # 58 چو جانان دمبدم رخ مینماید %~% ز وصل خویش پاسخ مینماید # 59 ز ماهی تا بمه در صنع بیچون %~% که پیدا کرد در تو بیچه و چون # 60 نظر میکن تواندر جمله ذرات %~% که گویانند در تسبیح و آیات # 61 همه در زمزمه در ذکر الله %~% همه اینجایگه از راز آگاه # 62 همه با او در اینجا در مناجات %~% طلب دارند از دیدار حاجات # 63 همی خواهند تا او را به بینند %~% همه در سر او صاحب یقینند # 64 همه بی او و با اویند در راه %~% حقیقت مرد معنی زوست آگاه # 65 زمانی گوش کن هان تابدانی %~% که پنهان نیست اسرار عیانی # 66 همه عالم پر از خورشید بنگر %~% حقیقت سایه جاوید بنگر # 67 نظر کن بامدادان سوی خورتو %~% دراین معنی که گویم در نگر تو # 68 به بین ms177 آن لحظه اندر صنع باری %~% که نوری میدمد در صیح تاری # 69 عجب نوریست از آن حضرت ذات %~% حقیقت تابد آن بر جمله ذرات # 70 منور میکند آن نور عالم %~% فزاید روشنی اینجا دمادم # 71 دمادم روشنی آید پدیدار %~% برآید بعد از آن خورشید انوار # 72 شود عالم منور از حضورش %~% شود روشن جهان از عکس نورش # 73 رود تاریکی ظلمت د اینجا %~% نماند سایه جز نور مصفا # 74 چنان دان اندر آن پاکی تو ای دل %~% که نور خورشوی زین راز مشکل # 75 برآیی تا جهان جان منور %~% کنی ماندن یکبارگی خور # 76 جهان جان دمادم روشنائی %~% همی ده تا یقین عین خدائی # 77 ترا پیدا شود در آخر کار %~% بگوئی سر خود اینجا بیکبار # 78 بیکباره چو دل بر این نهادی %~% در معنی در اینجا برگشادی # 79 تو صبحی ای دل آشفته مانده %~% چرا در صبح باشی خفته مانده # 80 بوقت صبح اینجا بین یکی راز %~% که اندر تست کل انجام و آغاز # 81 ترا انجام و آغاز است اینجا %~% تراکل دیدهها باز است اینجا # 82 نظر کن در نگر آغاز و انجام %~% بنوش از دست جانان آنگهی جام # 83 دمادم نوش کن از جرعه یار %~% که تا مستت کند در عین پندار # 84 تو خورشیدی و مست راه جانی %~% چرا چندین بسر خود را دوانی # 85 گهی زردی و گاهی شرح هستی %~% دمی در عین بالا گاه پستی # 86 گهی اینجا ز اول آخر روز %~% بود در شغل و خوش میباش و میسوز # 87 بدانی اول و تا آخر کار %~% شوی آخر در اینجا ناپدیدار # 88 چووقت شام میآید پدیدار %~% نمیگردد نموده نانمودار # 89 همه عالم چو شب آیند بیهوش %~% شوند وجام حضرت راکند نوش # 90 همه مست جمال جان فزایند %~% مثال اولین حیران نمایند # 91 شوند از خود نماند عقل در تن %~% برون آیند کلی از ما و از من # 92 عدم باشد در آن دم ms178 هرچه بینند %~% کسانی کاندرین صاحب یقینند # 93 یکی خوابست بیداری ایشان %~% ولی کی داند این مرد پریشان # 94 هر آنجا کاشکار او نهانست %~% به بیداری نشین عین نشانست # 95 همان در خواب باشد در ولایت %~% که ایشان راست در عین هدایت # 96 ز بعد آن حیات و زندگانی %~% چو رفتی از صور بیشک بدانی # 97 نه مرگی کوچک است اینجایگه خواب %~% رموزی دیگر است این نکته دریاب # 98 مثال مرده آن دم که خفتی %~% نه بیداری نظر کن خویش و رفتی # 99 تو اندر خانه خویشی بمانده %~% عجب با خویش در پیشی بمانده # 100 توئی اما وصالت نیست حاصل %~% نمیدانی از آنی مانده غافل # 101 در آن دم وصل آنکس باز بیند %~% که اندر خواب بیشک راز بیند ~~PageV01P32 # 1 چنین فرمود سلطان حقیقت %~% سپهر جان و دل قطب شریعت # 2 نمود ذات و سر لامکانی %~% بگویم کیست تا کلی بدانی # 3 نهاده بر سر معنی خود تاج %~% نهان و آشکارا نیز حلاج # 4 که من در خواب دیدم حق تعالی %~% مرا بنمود اینجاگاه دنیا # 5 همه دنیا من اندر خواب دیدم %~% همه ذرات درغرقاب دیدم # 6 بدیدم هر دو عالم در درونم %~% نمودم روی در جان رهنمونم # 7 حقیقت جان جان را باز دیدم %~% بخواب از وی تمامت راز دیدم # 8 همه من بودم و من بیخبر ز آن %~% حقیقت بود من جز جان جانان # 9 من و او هر دو یکی گشت درخواب %~% مثال قطره اندر عین غرقاب # 10 چو دیدم راز بنمودم حقیقت %~% یکی دیدم در این عین طبیعت # 11 یکی بد چونشدم بیدار و آن بود %~% نهانم در نهان کلی عیان بود # 12 عیانی چون بدیدم جمله در خویش %~% حجابم آن زمان برخاست از پیش # 13 بشد ظلمت چو نور آمد پدیدار %~% بجان و سر شدم سرش خریدار # 14 تو در خوابی کنون درعین صورت %~% نمیدانی تو این یعنی ضرورت # 15 اگر بنمایدت چون او به بینی ms179 %~% بیابی صورت از صاحب یقینی # 16 حقیقت مینماید یار اینجا %~% دمادم میفزاید یار اینجا # 17 تو میبینی و در خوابی بمانده %~% ز بیآبی و در آبی بمانده # 18 چنان مغرور در دنیا بماندی %~% که در صورت ابی معنا بماندی # 19 زمانی کاندرین خواب جهانی %~% چنین در حرص و غرقاب جهانی # 20 نگاهی کن به بیداری و بنگر %~% که تا اینجا که میبینی تو ره بر # 21 حقیقت مرگ هم مانند خوابست %~% چو برقی عمر تو اندر شتابست # 22 چو مردی خواب مرگت میبرد باز %~% پس آنگاهیت با خویش آورد باز # 23 چو با خویش آیی و بینی رخ او %~% دگر میبشنوی زو پاسخ او # 24 ترا چون وقت مرگ آید بدانی %~% نمود سرخود گر کاردانی # 25 یقین خواب طبیعت خود بود خواب %~% ز من خواب حقیقت خود تو دریاب # 26 حقیقت مرگ خواب آمد حقیقت %~% ولی خوش خفته در خواب طبیعت # 27 چو مرگ آید شوی از خواب بیدار %~% برون آیی ز بیهوشی پندار # 28 تو این دم شو ز خواب نفس بیدار %~% که دلدار است با تو بین رخ یار # 29 زهی نادان گرش اینجا نیابی %~% کجا آنجاش بی آنجاش یابی # 30 در اینجا راز آنجا دان و بنگر %~% نظر کن دل کتب برخوان و بنگر # 31 تو با اوئی و او با تودر اینجا %~% ابا تو راز بگشاده در اینجا # 32 درت بسته است و تو در بسته در خود %~% از آنی دایما در بسته در خود # 33 تو تا خودبینی او راکی به بینی %~% همه اویست وگر تو او به بینی # 34 تو او میبین درون خویش زنهار %~% دمی بی او تو ضایع هیچ مگذار # 35 تو با اویی چنین غافل بمانده %~% چو ملحد گفته لاواصل بمانده # 36 چه دانی راه نابرده بمنزل %~% کجا باشی بآخر عین واصل # 37 در این منزل که دنیا نام دارد %~% که را دیدی که اینجا کام دارد # 38 نه بیند هیچکس ms180 کامی ز اسرار %~% که نی آخر فرو ماند گرفتار # 39 همه دنیا چو شور و فتنه آمد %~% حقیقت راهروزو کام بستد # 40 گذر کرد و به آنجا رفت او باز %~% برفت از فتنه دید او عز و اعزاز # 41 خوشا آنکس که پیش از مرگ مرده است %~% حقیقت گوی او از پیش برده است # 42 بمیر از خویش تا زنده بمانی %~% که چون مردی حقیقت جان جانی # 43 زوالت نیست اما در زوالی %~% وصالت نیست اما در وصالی # 44 ترا خورشید جان تا بنده اینجاست %~% هزاران مهر و مه تابنده اینجاست # 45 تو میدانی که اینجا کیستی تو %~% در این پرگار بهر چیستی تو # 46 ترا در آفرینش هست بینش %~% تو هستی برتر از این آفرینش # 47 کمالت برتر از حد کمال است %~% ترا اینجا بجانانت وصال است # 48 بخواهد آفتابت هم فرو شد %~% نهان بیشک حقیقت نور او شد # 49 دگر از برج غیبت سر برآرد %~% زوال آخر حقیقت می ندارد # 50 زوالی نیست مر خورشید بنگر %~% که چون رفت او دگر باز آید از در # 51 ترا خورشید جان چون رفت اینجا %~% بشیب مغرب اندر عین الا # 52 مقام تو بالا میشود باز %~% برآید صبح کل الا شود باز # 53 شود اندر وصال حال بیچون %~% یکی کرده همی از شست بیرون # 54 حقیقت آفتاب این جهانی %~% تو در اینجا کجا خود را بدانی # 55 توئی خورشید اندر عالم جان %~% شدستی در حقیقت جان جانان # 56 توئی خورشید اما گردعالم %~% همی گردی برای کل دمادم # 57 همه ذرات عالم از تو نورند %~% سراسر جمله در ذوق حضورند # 58 دل عطار با تو آشنایست %~% ز نور تو پر از نور و ضیایست # 59 ضیا ونور تو کون و مکانست %~% کسی نور تو کلی میندانست # 60 کجا اعمی بیابد نورت اینجا %~% که پیدائی گهی در عشق دردا # 61 مزین از توذرات دوعالم %~% زتو اینجایگه پر نور و خرم # 62 هر آن ms181 وصفی که خواهم کرد از جان %~% حقیقت برتر از آنست میدان # 63 مرا انباز عشقم رهنمونست %~% دلم اینجای بیصبر و سکونست # 64 ندارم طاقت اسرار گفتن %~% نه سری نیز از کس میشنفتن # 65 ندارم طاقت درد فراقش %~% همی سوزم دمادم ز اشتیاقش # 66 ندارم طاقتی در پایداری %~% دمی در صبر یک دم بیقراری # 67 مرا اینجا همان پیداست اسرار %~% که آن حلاج را آمد پدیدار # 68 بجز حلاج چیزی می ندانم %~% که باوی گفتم و ازوی بخوانم # 69 مرا چیزی بجز او ای دل اینجا %~% کزو گشتی بکل تو واصل اینجا # 70 ز منصورم کنون واصل بمانده %~% چو او دست از دو عالم برفشانده # 71 همان آتش که در حلاج افتاد %~% مرا در جان ودل آنست فریاد # 72 زنم هر لحظه دم ازعشق منصور %~% اگرچه مینماید در دلم شور # 73 چه سری بود این در آخر کار %~% که آمد در دل و در جان عطار # 74 چه سری بود ای جان باز گویم %~% ز هر نوعی که خواهم راز گویم # 75 چو میدانم که میدانم که اینست %~% دگر تقلید دین عین الیقین است # 76 یقین اینست و دیگر نیست تقلید %~% مرا این راز میآید ز توحید # 77 ز اول تا بآخر ختم این راز %~% که تا آخر بدیدم راز سرباز # 78 مرا تا جان بود در دیر فانی %~% همه گویم ازو سر معانی # 79 مرا تا جان بود زو راز گویم %~% ازو هر قصه هر دم بازگویم # 80 مرا تا جان بود جز او نه بینم %~% کزو پیوسته در عین الیقینم # 81 همه منصور میبیند درونم %~% همه خواهد بد آخر رهنمونم # 82 همه منصور مییابم در آفاق %~% که منصور است اندر جزو و کل طاق # 83 بجز او کیست تا من بنگرم کس %~% همه او دانم و میبنگرم کس # 84 حقیقت اوست این دم سر گفتار %~% که میگوید درون جان عطار # 85 ز دست عقل هر دم درشکیبم %~% که اینجا ms182 میدهد هر دم شکیبم # 86 ز دست عقل من درماندهام من %~% مثال حلقه بردر ماندهام من # 87 ولیکن عقل اینجا هم بکار است %~% که او را سر معنی بیشمار است # 88 ز نور عشق در نور و ضیایم %~% که میبخشد همه نور و صفایم # 89 مرا تا عشق گوید دمبدم راز %~% نخواهم ماند اندر عقل ممتاز # 90 که باشد عقل پیری بر فضولی %~% ولی در عشق کی باشد اصولی # 91 حقیقت عشق به از عقل میدان %~% ازو چیزی که میبینی تو میخوان # 92 مرا تا عقل اول بود در کار %~% حکایتها بسی گفتم ز اسرار # 93 ز عقلم بود اول گفت تقلید %~% ولیکن عشق دارم سر توحید # 94 بنور عشق جانان یافتم باز %~% ز جان در سوی او بشتافتم باز # 95 چه راز از عشق جویم تا بیابم %~% که از عشق است چندین فتح بابم # 96 کمال عشق اگر در جان نماید %~% بیک ره جسم با جان در رباید # 97 کمال عشق هر کس را نشاید %~% شگرفی چابک و پاکیزه باید # 98 حقیقت عشق مشتق دان تو از ذات %~% که میگویم دمادم سر آیات # 99 مرا چون عشق درجانست و در دل %~% نخواهم ماند من یک لحظه غافل # 100 دمادم سردیگر مینماید %~% مرا ازجان و ازدل میرباید # 101 سخنهای مرا میدان و میخوان %~% که گفتارم به کل عشق است و جانان # 102 گذشتم من ز عقل آنگه ز تقلید %~% چودیدم عشق رازم گشت توحید # 103 دل و جان واقفند اینجا زتقلید %~% ولیکن بیشمار آید بتوحید # 104 یقین شد حاصلم کل بیگمانم %~% که از سر یقین شد کل عیانم # 105 یقین در پیش دار ای مرد سالک %~% که در عین یقین گیری ممالک # 106 یقین گر باشدت اینجانمودار %~% مرا جان بیگمان آید پدیدار # 107 یقین چون جان پیامی در همه تو %~% در اندازی بعالم دیده تو # 108 یقین وصل است و باقی بیگمانت %~% مراین معنی که اینجا کس ندانست # 109 بجز ms183 منصور کاینجابی گمان شد %~% گمان برداشت تاکل جان جاشد # 110 گمان برداشت تا عین الیقین دید %~% در اینجا ذات کل آن پیش بین دید # 111 گمان برداشت اینجا کل مطلق %~% جمال دوست دید وزد اناالحق # 112 جمال دوست در خود جاودان یافت %~% نمودار حقیقت جسم و جان یافت # 113 وصالش گشت اینجاگاه حاصل %~% که تا شد در جمال عشق واصل # 114 چو واصل شد فغان از جان پردرد %~% که او بد درمیانه صاحب درد # 115 چودرد عشق اینجا دید اول %~% از آن شد عقل و جان اینجا مبدل # 116 همان صورت که اول داشت اینجا %~% بکلی جسم را بگماشت اینجا # 117 رها کرد آن زمان هم جسم و هم جان %~% یقین پیوسته شد تا دید جانان # 118 چنان از خود برون آمد که خود دید %~% خودی خود زخود الانکودید # 119 ز خود بیرون شد و در اندرون یار %~% اناالحق زد شد آنگه سوی دیدار # 120 چو در چشمش کمی شد آفرینش %~% یکی بد در یکی عین الیقینش # 121 از آنسرداشت وز آن سر باز گفت او %~% ز خود بگذشت و کلی راز گفت او # 122 چو بخشایش کسی را داد بیچون %~% بگوید راز بیچون بیچه و چون # 123 اگر محرم شوی مانند منصور %~% سراپایت شود نور علی نور # 124 اگر محرم شوی در جسم و جانت %~% گشاید سر بسر راز نهانت # 125 اگر محرم شوی در دار دنیا %~% درون دل بیابی سر مولا # 126 اگرمحرم شوی مانند مردان %~% یکی بینی درون خود جانان # 127 اگر محرم شوی مانند عطار %~% نمائی سر کل آنگه بگفتار # 128 اگر محرم شوی این راز یابی %~% در اینجا راز ما را باز یابی # 129 چو مردان ره درون راز جستند %~% در آن گم کرده کی خود باز جستند # 130 چواول راه گم شد اندرین راه %~% در آخر راه بردند سوی درگاه # 131 در معنی گشاده است ار بدانی %~% بود در آخرت صاحبقرانی # 132 چو راه ms184 اینجایگه بردند سویش %~% بمستی دم زدند در گفت و گویش # 133 بگفتن راست ناید راست این راز %~% اگر از عاشقانی جان و سرباز # 134 دگرگوئی ابا اهل دلان گوی %~% نه با کون خوان وابلهان گوی # 135 کسی راگوی کوره برده باشد %~% بسوی دوست ره بسپرده باشد # 136 ابا او گوی راز ار میتوانی %~% که او گوید ترا درد نهانی # 137 مگو این درد جز با صاحب درد %~% که او باشد چو تو در عشق کل فرد # 138 مرا این درد دل گفتن از آنست %~% که درمان من از صاحبدلانست # 139 مرا با عشق راز است و نیاز است %~% که عشق از هر دو عالم بی نیاز است # 140 مرا با عشق خواهد بودن این راز %~% که هم در عشق خواهم گشت جان باز # 141 یقین صاحبدلان دانند در دم %~% که چون ایشان من اندر عشق فردم # 142 منم امروز اندر درد جانان %~% بمانده در جهان من فرد جانان # 143 از این دردم دوا آمد پدیدار %~% چنین در دردماندستم گرفتار # 144 حقیقت دردم اینجا بی دوایست %~% که نور عشقم اینجا رهنمایست # 145 تمامت اهل دل با من درونند %~% مرا هر لحظه اینجا رهنمونند # 146 ندیدم هیچ جز ایشان در این دل %~% کز ایشانست هر مقصود حاصل # 147 تمامت انبیا و اولیایم %~% همی بینم درون پر صفایم # 148 همه با من منم در ذات ایشان %~% همی گویم به کل آیات ایشان # 149 منم آدم منم نوح ستوده %~% منم دریار کل جولان نموده # 150 منم موسی صفت کل رفته در طور %~% دم ارنی زده پس غرقه در نور # 151 منم ماننداسمعیل جانباز %~% که تا دید ستم اینجا جان جانباز # 152 منم اسحق اینجا سر ببازم %~% چو شمعی دیگر اینجا سرفرازم # 153 منم یعقوب دیده یوسف خویش %~% مرا یوسف کنون بیش است در پیش # 154 منم جرجیس اینجا پاره پاره %~% حقیقت جزو و کل در من نظاره # 155 منم بر تخت معنی همچو داود ms185 %~% سلیمانم رسیده سوی مقصود # 156 منم اینجا زکریا پاره گشته %~% بساط جزو و کلم در نوشته # 157 منم یحیی و سوزان در فراقش %~% همی نالم ز سوز اشتیاقش # 158 منم عیسی که اندر پای دارم %~% حقیقت عشق جانان پایدارم # 159 منم احمد زده دم از رآنی %~% کزو دارم همه سر معانی # 160 منم حیدر که دیدارم یقینست %~% دل و جانم برازش پیش بین است # 161 چو در من جمله دیدارند کرده %~% ازینم صاحب اسرار کرده # 162 همه در من پدیدارند اینجا %~% درون من بگفتارند اینجا # 163 چو من در این یقین باشم سرافراز %~% از آن خواهم شدن در عشق سرباز # 164 محمد جان جان تست بنگر %~% ز نور جان تو اینجاگاه برخور # 165 علی در دل به بین ولو کشف یاب %~% اگر مرد رهی مگذر ازین باب # 166 علی نفس محمد دان حقیقت %~% علی بیرونست از دار طبیعت # 167 علی بنمایدت راز نهانی %~% گشاید بر تو درهای معانی # 168 دو دست خود زد امانش تو مگذار %~% که تا بنمایدت اینجایگه باز # 169 از آن خوانندش اینجاگاه حیدر %~% که او بگشاد در اینجای صد در # 170 در معنی علی بگشاد اینجا %~% مرا این گنج کل او داد اینجا # 171 شبی دیدم جمال جانفزایش %~% شده افتاده اندر خاکپایش # 172 ازو پرسیدم احوالم سراسر %~% مرا برگفت اندر خواب حیدر # 173 بگفتم رازها در خواب آن شاه %~% مرا از کشتن او کردست آگاه # 174 نمودم آنچه پنهان بود بر من %~% که تا اسرارهایم گشت روشن # 175 مراگفتا که ای عطار مانده %~% ز سر عشق برخوردار مانده # 176 بسی گفتی ز ما اینجا حقیقت %~% ببردی نزد ما راه شریعت # 177 بسی اینجا ریاضت یافتستی %~% که تا عین سعادت یافتستی # 178 بسی کردی تو تحصیل معانی %~% که تا دادیمت این صاحبقرانی # 179 کنون از عشق برخوردار میباش %~% که کردی سر ما اینجایگه فاش # 180 بگفتی آنچه ما اینجا بگفتیم %~% ز تو دیدیم اسرار و شنفتیم # 181 ms186 حقیقت آنچه اینجا گه تو گفتی %~% در اسرار ما اینجا تو سفتی # 182 حقیقت بر تو این در برگشادیم %~% ترا گنج یقین در دل نهادیم # 183 ترا این لحظه چون دادیم این گنج %~% ز ما اینجا بکش از جان جان رنج # 184 بکش رنج این زمان چون گنج داری %~% ز ما در عشق هان کن پایداری # 185 ترا خواهند کشتن آخر کار %~% که کردی فاش اینجا گاه اسرار # 186 کسی کوراز ماگوید حقیقت %~% نه بگذاریم اور ا در طبیعت # 187 حقیقت گفت منصور آن خود دید %~% در اینجا گه جفای نیک و بد دید # 188 تو آن گفتی که آن منصور گفتست %~% که دیگر چون تو این مشهور گفته است # 189 تو گفتی سر ما اکنون ببر سر %~% که تا آیی و بینی بیشک آن سر # 190 هر آنکو کرد گستاخی درین راز %~% نه بگذاریم او را در جهان باز # 191 کنونت وقت کشتن آمد ای دوست %~% که مغزی و برون آریمت از پوست # 192 همه خواهیم کشتن همچو تو باز %~% که تا اینجا نگوید این سخن باز # 193 کنون این گفته عطار بینوش %~% بشو یک ذره از اسرار خاموش # 194 بگوی و جان خود را باز اینجا %~% که بگشادستمت در باز اینجا # 195 کنون وقتست ای دل تا بدانی %~% که حیدر گفت این راز نهانی # 196 مشو خاموش و خوش بنویس و برخوان %~% دمادم لقمه میخور ازین خوان # 197 تو برخوان ای محمد با علی راز %~% چو بشنودی بگفتی عاقبت باز # 198 بخور این لقمه اسرار معنی %~% دمادم کن ز جان تکرار معنی # 199 حقیقت آنکه با ایشانست در کار %~% چو من آید حقیقت صاحب اسرار # 200 محمد با علی تو باز بینی %~% چو بینی سر بریدی راز بینی # 201 محمد اول اندر خواب دیدم %~% ازو بسیار فتح الباب دیدم # 202 شترنامه ازو گفتم حقیقت %~% سپردم مرد را راز شریعت # 203 حقیقت صاحب دعوت مرا اوست %~% که بیرون آوریدم ms187 مغز از پوست # 204 بجز او صاحب دعوت که بینم %~% که او اینجاست کل عین الیقینم # 205 که او بنمود راهم تا بر شاه %~% از آن هستی ز سر شاه آگاه # 206 کسی کو احمدش کل رهنماید %~% درش اینجا بکلی برگشاید # 207 بجز احمد هر آنکو جست حیدر %~% کجا بگشایدش اینجایگه در # 208 در علم محمد حیدر آمد %~% که جمله اولیا را سرور آمد # 209 سرو سالا جمله اولیا اوست %~% مشایخ را تمامت پیشوا اوست # 210 هر آن سالک که راه مرتضی یافت %~% سوی احمد شد و آنگه خدا یافت # 211 هر آن سالک که اینجا رهنماید %~% در آخر در برویش برگشاید # 212 بجز حیدر مبین بشنو تو این راز %~% تو حیدر مصطفی دان ای سرافراز # 213 محمد با علی هر دو یکی است %~% ندانم تا ترا اینجا شکی است # 214 محمد با علی سالار دیناند %~% که ایشان درحقیقت پیش بیناند # 215 محمد با علی بشناس ای دل %~% که تا باشی درون کون واصل # 216 محمد با علی ذات خدایند %~% که دمدم راز در جان مینمایند # 217 محمد با علی فتحو فتوحست %~% محمد آدم و حیدر چو نوح است # 218 حقیقت احمد و حیدر ز ذاتند %~% که بیشک رهنمای این صفاتند # 219 چو از احمد بحیدر در رسیدی %~% حقیقت هر دو یکی ذات دیدی # 220 یکی دانند ایشان از نمودار %~% ز سر حق حقیقت صاحب اسرار # 221 یکی ذاتند ایشان همچو خورشید %~% به ایشانست مر ذرات امید # 222 محمد رحمة للعالمین است %~% علی بیشک صفات اندر یقین است # 223 ایاسالک اگر تو مرد راهی %~% حقیقت واصلی در عشق خواهی # 224 ره احمد گزین و سر حیدر %~% که بگشاید ز وصلت ناگهی در # 225 مبین چیزی مجو جز ذات ایشان %~% نظر میکن تو در آیات ایشان # 226 ره ایشان گزین و گرد واصل %~% کز ایشانست خود مقصود حاصل # 227 از ایشان هر که خود را اصل کل یافت %~% چو منصور از ms188 حقیقت وصل کل ~~یافت PageV01P33 # 1 چو شد منصور بردار آن سرافراز %~% ازو پرسید شبلی آن زمان باز # 2 که ای دانای اسرار حقیقت %~% جوابی ده مرا زود از شریعت # 3 که از سر اناالحق باز گویم %~% که از که دیده این باز گویم # 4 بگو اسرار اکنون تا بدانم %~% حقیقت چیست تا روشن بدانم # 5 که گفت اینجا اناالحق در نمودم %~% که نو میگوئی اینجا بر سردار # 6 زشرع این راز دور است ای شه دل %~% از آن گفتم که هستی آگه دل # 7 چرا میگوئی اینجا گه اناالحق %~% مرا برگوی اکنون راز مطلق # 8 نه شرعست اینکه میگوئی در اینجا %~% ازین گفتن چه میجوئی در اینجا ~~PageV01P34 # 1 جوابی داد او را آن زمان دوست %~% که من مغزم همه شبلی توئی پوست # 2 منم مغز و تو اینجا پوست هستی %~% که از بهر خود اینجا بت پرستی # 3 کجا دانی تو این راز مرا هان %~% که از تقلید داری نص قرآن # 4 تو در تقلید و من در سر توحید %~% کجاگنجد یقین توحید و تقلید # 5 اگر ره برده شبلی درین سر %~% کجا دانی تو باطن راز ظاهر # 6 من از اسرار جوهر مرتضی راز %~% بگفتستم اناالحق با همه باز # 7 من از سرحقیقت شاه دینم %~% نه چون تو در گمان عین الیقینم # 8 تو شبلی این زمان بر صورت خود %~% بماندستی و بینی نیک یا بد # 9 کجا بینی یکی چون دردومستی %~% منم با حق تو با خود بت پرستی # 10 من از حیدر یقین گفتم عیانم %~% اناالحق هست در شرح و بیانم # 11 دگر از مصطفی بشنیدهام من %~% که صاحب درد و صاحب دیدهام من # 12 ز احمد دیدهام سر معانی %~% بدان اسرار سر من رآنی # 13 حقیقت لو کشف برخوان زحیدر %~% کز آن بگشایدت شبلی یقین در # 14 من از احمد یقین این راز گفتم %~% اناالحق از رآنی بازگفتم # 15 دگر از حیدر کرار این راز %~% بگفتم ms189 لو کشف در این یقین باز # 16 من از این هر دو واصل گشتم از ذات %~% نه مانند تو من سرگشتهام مات # 17 حقیقت دم ز احمد میزنم من %~% چو حیدر هر دم آخر نی زنم من # 18 از این معنی که من دارم در اینجا %~% حقیقت پایدارم من در اینجا # 19 تو این معنی کجا دانی نکوئی %~% که در میدان فتاده همچو گوئی # 20 کسی داند که همچون من شود یار %~% برآید عاشقانه بر سر دار # 21 کسی داند که چون من کشته گردد %~% میان خاک و خون آغشته گردد # 22 کسی داند که همچون من شود حق %~% بگوید در اناالحق راز مطلق # 23 کسی داند که دست از جان بشوید %~% یقین حق یابد و کل حق بگوید # 24 کسی داند که اندر آفرینش %~% یکی گوید یکی بیند ز بینش # 25 چو من واصل شود این راز گوید %~% اناالحق با همه کس بازگوید # 26 چو من واصل شود جان برفشاند %~% بجان اندر ره جانان نماند # 27 چو من واصل شود اندر عیان او %~% اناالحق گوید و راز نهان او # 28 چو من واصل شود شبلی درین راه %~% نه بیند هیچ چیزی جز رخ شاه # 29 چو من واصل شود در جزو و کل او %~% کشد چون من بکلی عین ذل او # 30 هر آنکس کو شود واصل چو من باز %~% بیابد در درون انجام و آغاز # 31 منم انجام با آغاز دیدی %~% در اینجا روی جانان باز دیدی # 32 منم اینجا بدیده اصل فطرت %~% رسیده در مکان قرب و عزت # 33 منم اینجا یکی دیده درونم %~% همه ذرات از خود رهنمونم # 34 منم اینجا تمامت عین اشیا %~% بنور من شده هر چیز پیدا # 35 منم اینجا حقیقت نور خورشید %~% که خواهم بود تابان تا بجاوید # 36 منم اینجا حقیقت چون قمر گم %~% شده خورشید را در عین قلزم # 37 منم اینجا سما و مر ستاره %~% بنورم جمله ذره در ms190 نظاره # 38 منم اینجا فلک گردان نموده %~% همه کوکب در او حیران نموده # 39 منم اینجا نموده آتش یار %~% میان عاشقانم سرکش یار # 40 منم اینجا نمود آباد کرده %~% جهان از روح خود آباد کرده # 41 منم اینجا حقیقت آب روشن %~% نموده صنعها در هفت گلشن # 42 منم اینجا نموده خاک را راز %~% ابا او راز دایم گفته سرباز # 43 منم اینجا نموده کوه معنی %~% مرکب کرده در انبوه معنی # 44 منم اینجا حقیقت در و دریا %~% نموده هر نفس صد شور و غوغا # 45 منم اینجا حقیقت جوهر عشق %~% تمامت سالکان را رهبر عشق # 46 منم اینجا یکی جوهر پدیدار %~% همه از من بکل شد ناپدیدار # 47 منم اینجا همان جوهر که بودم %~% به هر کسوت که هستم رخ نمودم # 48 حقیقت آنچه من دارم از اسرار %~% کجا دانی تو ای شبلی نگهدار # 49 تو ای شبلی حقیقت رازداری %~% ستاده این زمان در پایداری # 50 کجائی در کجائی من که باشم %~% اگر از وصل آیی من که باشم # 51 محمد دان که میگوید محمد %~% درون جان منصورم مؤید # 52 حقیقت من رآنی دان در این راز %~% حقیقت پرده همچون من برانداز # 53 ندانی ور بدانی هم ندانی %~% که دانای خود و سرنهانی # 54 توئی من من توام اینجا حقیقت %~% کنم خود را در اینجا با شریعت # 55 تو گر مانند من آیی پدیدار %~% ز عشق رویم آیی بر سر دار # 56 ترا گرچه من اینجا باز دیدم %~% چه از سر کمالت راز دیدم # 57 منم اینجا بعشق خویش دیده %~% نهاده سر ز کفر و کیش دیده # 58 چو در ذاتم یقین توحید پیداست %~% مرا چندین هزاران شورو غوغاست # 59 از آنجاکامدم اینجا بدیدم %~% یکی بد در کمال خود رسیدم # 60 یکی دیدم از اینجا تابدانجا %~% یکیام در یکی برجمله پیدا # 61 منم امامنی من عیان است %~% منم من در منم اینجا بیان است # 62 حقیقت جز که من چیز ms191 دگر نیست %~% از آن مانده از انجامت خبر نیست # 63 اگر اینجا بیابی مر خبر تو %~% یکی بینی یکی داری نظر تو # 64 اگر اینجا بیابی اصل جانان %~% چو من بردار یابی وصل جانان # 65 اگر اینجا تو اصل کار بینی %~% یکی اندر یکی دلدار بینی # 66 بجز من نیست دانائی حقیقت %~% که دانستم که مردم در طبیعت # 67 ز یک اصلم توهم از اصل مائی %~% بیانی کن چو من گر قرب دانی # 68 چو من واصل شوی ورازگوئی %~% اناالحق همچو من کل بازگوئی # 69 من آن اصلم که اصل جمله از ماست %~% من اویم بشنو ای شیخ از من این ~~راز # 70 منم در نطق جمله گشته گویا %~% منم در ذات خود در جمله گویا # 71 نشانم هست نی نام و نشانم %~% بود صورت در اینجاگه نشانم # 72 فنا خواهم شدن بیصورت اینجا %~% منم بیشک ترا مر صورت اینجا # 73 حقیقت وقت کار آید پدیدار %~% که بردار است یار آید پدیدار # 74 همه یار است اینجا نیست جز دوست %~% منم این جمله میدانی که من اوست # 75 بجز من نیست چیزی در حقیقت %~% نمودستم ازو راه شریعت # 76 اگر گفتم اناالحق آشکاره %~% کنم اینجایگه خود پاره پاره # 77 چو اصلم این چنین بدخواست کردم %~% از آن در عشق دارم راست کردم # 78 از آنم دار جای راستانست %~% هر آنکو جان ببازد مرد آنست # 79 اگر کردم در اینجا کر خود راست %~% که دیدم در ازل من کار خود راست # 80 بکن شبلی چو من این پایداری %~% چرا اینجا تو اندر پایداری # 81 سؤالی کردی و گفتم جوابت %~% گشادم بر تمامت فتح بابت # 82 ترا گر فتح اینجا رخ نماید %~% چو من هر لحظه این پاسخ نماید # 83 اناالحق گوید اینجا گاه جانان %~% نماید بر تو اینجا راز پنهان # 84 اناالحق باز گوید تو بدانی %~% که سید گفت آن را من رآنی # 85 دمی او را در اینجا رخ نمودش ms192 %~% از آن دم خود بخود پاسخ نمودش # 86 از آن حالت که آن از جان من خاست %~% ورا پیدا شد و گفت این سخن راست # 87 نه وقت لی مع الله را عیان بود %~% که او پیوسته در کون و مکان بود # 88 مر او راذات اینجا بود پیدا %~% درون جان او معبود پیدا # 89 به اول او به آخر بیشکی دید %~% ز ذات خود همیشه بیشکی دید # 90 ز ذات خود خوداندر خود نظر کرد %~% علی را هم ز ذات خود خبر کرد # 91 علی را لو کشف بد در معانی %~% محمد گفت دیگر من رآنی # 92 از آن مر هر دو صاحب راز بودند %~% که ایشان بیشکی ممتاز بودند # 93 از آن شه باز دیدند اندر اینجا %~% که ایشان راز دیدند اندر اینجا # 94 از ایشان منشدم اینجا خبردار %~% تو نیز اینجا چو ایشان این خبر دار # 95 بگو گر میتوانی سر من باز %~% که تا باشی چو من در عشق ممتاز # 96 اگر شهباز عشقی باز جوئی %~% که وصلش همچو من گر باز جوئی # 97 وصال حال را اینجا بجو تو %~% چو دیدی دید از آن اسرار جو تو # 98 چو بنمودت رخ اینجاشاه جانان %~% بگوئی راز او در عشق پنهان # 99 اگر دیدی یکی اینجا طبیعت %~% دراندازی در آخر مر طبیعت # 100 طبیعت چیست مان بر روی داراست %~% ابا ما یار ما در پای دار است # 101 ابا ما پایداری کرد اینجا %~% ابا ما شد حقیقت فرد اینجا # 102 در اینجا فرد شد اندر سردار %~% ابا ما شد در اینجاگه نمودار # 103 نمودار است اینجا سر مطلق %~% در اینجا میزند با ما اناالحق # 104 ابا ما زد اناالحق آشکاره %~% بخواهد سوخت با ما در نظاره # 105 بخواهد سوخت تا کل راز بیند %~% فنا را در بقایم باز بیند # 106 فنا خواهد شدن صورت در اینجا %~% نخواهد سوخت منصورت در اینجا # 107 در اینجا بازماند جمله منصور ms193 %~% حقیقت قرص خور نور علی نور # 108 نخواهم ماند اینجا جاودانه %~% همی خواهم شدن من در میانه # 109 همی خواهم شدن تا من بوم پاک %~% چه باد و آتش و چه آب با خاک # 110 فنا گردانم و یابم بقا نیز %~% وجود خویشتن بهر فنا نیز # 111 چو من باشم نماند هیچ جز من %~% چنین خواهد بدن اسرار روشن # 112 چو روشن شد مرا خورشید تابان %~% از آن روشن همیگویم شتابان # 113 حقیقت صورت است اندر نمودار %~% برون خواهم شدن ازپنج و از چار # 114 برون خواهم شدن تادر درونم %~% شو هر ذره را رهنمونم # 115 حققت رهنمای جمله باشم %~% یقین صبر و سکون جمله باشم # 116 نمایم هر کسی را راز سرباز %~% بگویم راز خود با هر کسی باز # 117 حقیقت هرچه من گویم همان هم %~% کجا خواهی تو آخر جان جان هم # 118 چو جان جان مرا نقد است حاصل %~% از آنم بر سر این راز واصل # 119 از آنم بر سر این دار جانان %~% که برداریم برخوردار از جانان # 120 چه به زین یابم ای شاه دو عالم %~% که دم اینجا زدم از قرب آن دم # 121 دم اینجا گه زدم دمدم ز خود باز %~% نمودم در حقیقت نیک و بد باز # 122 دو عالم در من است اینجا دو عالم %~% فرو پیچم دو عالم را بیکدم # 123 دو عالم را بیکدم در نمودم %~% در آخر اولم بینم که بودم # 124 در آخر فرد خواهم شد به آخر %~% دو عالم در یکی بینم بظاهر # 125 دو عالم در درون خویش دیدم %~% صفات خویش را در پیش دیدم # 126 صفات خود از آن دیدم حقیقت %~% که ظاهر بودم اینجا گه طبیعت # 127 طبیعت ظاهر هر دو جهان بود %~% درو بیشک حقیقت جانجان بود # 128 چو جان جان زجان آمد پدیدار %~% اناالحق زد برآمد بر سر دار # 129 تو اینجا شبلی از جانم تو بشناس %~% مرا بین راز پنهانم ms194 تو بشناس # 130 از آن پیدا چنین پنهان نمودم %~% که پنهانست پیدا بود بودم # 131 چو پنهانست جان مانند جانان %~% از آن صورت نشان دارد در اعیان # 132 که صورت از صفاتم در مکانست %~% درو جانم حقیقت لامکانست # 133 مکان صورتم عین صفاتست %~% ولی جان در حضور نور ذاتست # 134 حضور ذات دارد جان نهانی %~% یقین صورت حضورش در معانی # 135 کنون هر دو یکی پیدا شدم ذات %~% اناالحق میزنم در جمله ذرات # 136 کنون هر دو یکی شد اصل اول %~% یقین صورت پدید از وصل اول # 137 مرا وصلت دراینجا گاه مطلق %~% از آن جانم زند هر دم اناالحق # 138 مرا وصلست اینجا زانکه اویم %~% از انوار ویست این گفتگویم # 139 بچشم من نظر کن سوی دلدار %~% یکی را بین تو از هر سوی دلدار # 140 همه دیدار صورت هست حیران %~% چو واصل شد یکی دید است جانان # 141 یکی دیده است جانان را در اینجا %~% یکی پیدا و پنهان را در اینجا # 142 چو پیدا و نهان اینجا یکی بود %~% چو صورت یار دیدش اندکی بود # 143 برخورشید دائم در حقیقت %~% نهادم اسم او را مر طبیعت # 144 طبیعت نامش اینجا گه نهادم %~% درون او دل آگه نهادم # 145 دل خود را بدان گر یار خواهی %~% بجان بنگر اگر دلدار خواهی # 146 ز دل در سوی جان اینجا قدم زن %~% دل و جان هر دو در عین عدم زن # 147 عدم را نیستی دان همچو منصور %~% یکی در نیستی هان یاب در دور # 148 مشو از خود اگر صاحب یقینی %~% که اندر نیستی کلی به بینی # 149 اگر از نیستی یابی رخ یار %~% هم از وی باز گوئی پاسخ یار # 150 ندانم جز که لا در عشق اینجا %~% که ازلا شد دلم بینا در اینجا # 151 همه در لاست پیدا تا بدانی %~% تولا شو تا عیان الا بدانی # 152 ز یکتائی خود در لا نهان شو %~% برافکن صورت ms195 هر دو جهان شو # 153 دو عالم صورتست اینجا برانداز %~% که تا در لا همه بینی یکی باز # 154 حقیقت لاست ذات ای شیخ بنگر %~% صفات لابهم بنگر سراسر # 155 اگر تو لا شوی الا بیابی %~% قدم در لازنی یکتا بیابی # 156 چرا در خود بماندستی تو مهجور %~% از آنی از کمال وصل او دور # 157 تو خود بینی چو از نقش زمانه %~% نیابی هیچ وصل جاودانه # 158 اگر مرد رهی خودبین تو دلدار %~% که جز او نیست هان بنگر تو دلدار # 159 وصال یارنی بازیست میدان %~% حقیقت وصل جانبازیست میدان # 160 وصال یار اگر خواهی تو ای دوست %~% ترا اینجا بباید سوخت آن پوست # 161 اگرچه پوست اینجا دوست داری %~% تو بیمغزی بمانده پوست داری # 162 دمی زین پوست بیرون آی چون من %~% که مغز جان جان یابی تو روشن # 163 هر آنکو اندرین عالم یقین باز %~% رخ جانان بیابد شد سرافراز # 164 سرافرازی زسربازی پدید است %~% ترا این سر کل بازی پدیداست # 165 اگر جان وسرت اینجا ببازی %~% چو ما یابی در اینجا سرفرازی # 166 نه جان و تن اگر سیصد هزار است %~% که اینجا گه نه اندر خورد یار است # 167 اگر از عاشقانی بگذر از خود %~% یکی بین در حقیقت نیک یا بد # 168 چه میخواهی چه میجویی همه اوست %~% درین صورت حقیقت دیده اوست # 169 ز خود اینجا حقیقت صورتی ساخت %~% ز ذات خود عیانی را بپرداخت # 170 دم خود سوی این صورت دمیده است %~% صور پیدا از آن دم ناپدید است # 171 اگر آن دم شود از تو پدیدار %~% دو عالم بر تو گردد ناپدیدار # 172 از آن وصل و وز آن اعیان نمائی %~% تو جانان گردی و بیجان نمائی # 173 تو بیجان گردی و جانان بماند %~% که راز خویشتن هم خویش داند # 174 در این اسرار هر کس ره نیابد %~% پیامم جز دل آگه نیاید # 175 دلی آگه بباید راز اینجا %~% یکی بیند ms196 چو من سرباز اینجا # 176 دل و جانست آگاه حقیقت %~% که هر دو کردهاند راه حقیقت # 177 در اینجا وصل کل دیدند با یار %~% نه در صورت اگرچه زو پدیدار # 178 یقن یار است و دایم یار باشد %~% ز دید خویش برخوردار باشد # 179 هم اوداند وصال خویش در خویش %~% هم او بگشاید اینجا گه درخویش # 180 درم بگشاد جانانم نموده است %~% رخ اینجا چون نمودم را نموداست # 181 ز وصل یار اینجا بیقرارم %~% کنون آویخته بر روی دارم # 182 اناالحق میزنم من جاودانه %~% که بشناسندم این خلق زمانه # 183 اناالحق میزنم بر راز جمله %~% نمایم جمله را شهباز جمله # 184 اناالحق زن شدم کم گشت پیدا %~% منم سروقد هر شور وغوغا # 185 ز خود بنمودهام تا درجهان من %~% نمایم فاش بیشک جان جان من # 186 نمودم فاش جانان را به هرکس %~% مرا این شیوه میزیبد دگر بس # 187 مرا این شیوه زیبد تا بگویم %~% که در میدان خدمت همچو گویم # 188 درین میدان زدم گوی حقیقت %~% منم در عشق دلجوی حقیقت # 189 بجز من کس نداند شیوه دوست %~% که این شیوه حقیقت شیوه اوست # 190 بجز من کس نگوید سر این راز %~% که دیدستم یقین انجام وآغاز # 191 بجز من کس نمیگوید اناالحق %~% که دیدستم حقیقت راز مطلق # 192 بجز من کس نداند دید نقاش %~% نمودم روی او با رند و اوباش # 193 منم نقاش و از نقش زمانه %~% منم در جمله پیدا و یگانه # 194 یکی دانم که در جمله نمودم %~% نظر کن در زمانه بود بودم # 195 هر آنکو اندر این عالم نیاید %~% دم من در جهان این دم نماید # 196 کجا اینجا بکام دل رسد باز %~% نماید جاودان در نیک و بد باز # 197 اگر در صورت آن اصل دیدی %~% یقین در هر دو عالم وصل دیدی # 198 اگر واصل در اینجا گردی از ذات %~% تو واصل گردی اندر کل ذرات # 199 ز ذات اروصل یابی ms197 در اناالحق %~% شوی و بازگوئی سر مطلق # 200 وصال یار اینست ار بدانی %~% بنوعی دیگر است از من رآنی # 201 اگر از مصطفی ره برگشاید %~% ترا این هر دو عالم یک نماید # 202 یکی بینی دوئی برداری از بر %~% طلب کن این معانی را ز رهبر # 203 بجز احمد مدان مر رهنما را %~% توهم رهبر شناس و هم خدا را # 204 بجز احمد مبین گر واصلی تو %~% وگرنه در زمانه غافلی تو # 205 بجز احمد مبین در هیچ حالی %~% که تا هر ساعتی یابی کمالی # 206 هر آنکو از محمد وصل دریافت %~% وجودخویشتن از وصل دریافت PageV01P35 # 1 محمددان وصال حق در اینجا %~% محمد اوست خلق مطلق اینجا # 2 چو شبلی این بیان بشنید از او %~% تعجب کرد از وی گفت نیکو # 3 حقیقت این چنین است اندر اینجا %~% که را همچو تو بگشاید در اینجا # 4 در تو در حقیقت باز کرده است %~% دو چشم جانت اینجا باز کرده است # 5 در این سر هیچ شک اینجایگه نیست %~% که جمله اوست جزدیدار شه نیست # 6 چنین است و ولیکن کس نداند %~% بجز تو هیچکس این سر نداند # 7 ترا دادست این سر در ازل یار %~% نباید گفت این پاسخ به اغیار # 8 نباید گفت این با هر کس ای دوست %~% که تو مغزی و خلقانند در پوست # 9 تو مغزی وهمه چون پوست باشند %~% کجامانند او ای دوست باشند # 10 تو اصلی این همه فرعست دانی %~% برون کونی و عین مکانی # 11 ترا زیبد که دیدستی رخ شاه %~% کزین اسرارها هستی تو آگاه # 12 دم از این میزنم گرمیزنم من %~% تو مرد راهی و بیشک منم زن # 13 مرا این زهره کی باشد که باعام %~% بگویم ز آنکه این عامند انعام # 14 ندانند و مرا همچون تو ای حق %~% بیاویزند پهلوی تو مطلق # 15 حقیقت کفر دانند این خلایق %~% مرا این گفتن اینجا نیست لایق # 16 کرا برگویم این راز ms198 آشکاره %~% بیک ساعت کنندم پاره پاره # 17 ترا گفتست جانان تا بدانی %~% تو بیشک خود یقین دانم که دانی # 18 چوتو یاری ترا باید نمودن %~% حقیقت گفتن و از حق شنیدن # 19 تو صاحب دولتی در کل آفاق %~% توئی اندر میان واصلان طاق # 20 تو صاحب دولت و کون و مکانی %~% که برگفتی یقین راز نهانی # 21 نهان بد راز تا این دم بعالم %~% تو کردی فاش نزد خلق این دم # 22 خلایق جملگی در گفت و گویند %~% تمامت سالکان در جست و جویند # 23 گمانی میبرند از سالکانت %~% درین گفتار وین راز نهانت # 24 گمانشان هم یقین شد آخر کار %~% مرایشان را وصال آور پدیدار # 25 پدیدارست رویت چو خورشید %~% بتو دارند مر ذرات امید # 26 گمان بردار ای شاه جهان بین %~% که تا بینندت اینجا در یقین بین # 27 حقیقت گفتگوی خلق بسیار %~% در این بازار عشقت شد پدیدار # 28 امید جملگی در حضرت تست %~% وصال سالکان در قربت تست # 29 چه باشد گر کنی اینجا نظر باز %~% درون جانها بیشک سرافراز # 30 همه در انتظار وصل بودند %~% همه در دیدن این اصل بودند # 31 عجب روزیست امروز همایون %~% که رخ بنموده از کاف و از نون # 32 منت میدانم اینجا اول کار %~% ببازی برنگفتم عین گفتار # 33 تو بیش از جمله از جملگی گم %~% همانا قطره تو بود قلزم # 34 تو دریائی و ایشان جمله قطره %~% تو خورشیدی و ایشان جمله ذره # 35 تو بحر جوهری و ایشان صدف وار %~% توئی جوهر یقین در جمله اسرار # 36 نداند جوهر تو جز تو جانا %~% که هستی جوهر اندر بود الا # 37 بدانستم ز اول ذات پاکت %~% بدانستم در آخر زین چه باکت # 38 ازین شیوه که بنمودی تو امروز %~% منم در واصلی یک ذره پیروز # 39 تمامت وصل میخواهم ز دیدار %~% که بنمائی مرا آری پدیدار # 40 وصال امروز از تو یافتستم %~% ز جان نزد تو من بشتافتسم ms199 # 41 مرا امروز از تو بر وصال است %~% که امروز یقین روز وصالست # 42 وصالم آشکارا گشت چندی %~% مرا بنهاده در عشق بندی # 43 منم در بند تو ای ماه دیدار %~% بجانم وصلت اینجاگه خریدار # 44 تو وصل خود نما تا جان فشانم %~% بجان و سر ترا بیشک بخوانم # 45 تو وصل خود نمایم یک زمانی %~% که درغوغای عشق تو جهانی # 46 بهر زه گفت و گوئی گشت پیدا %~% منم در وصل تو باشور و غوغا # 47 در این غوغا مرا با تو وصالست %~% دلم در ذات تو عین جلال است # 48 مرا بر گوی جانا عشق بازی %~% توداری عشق وعشقت نیست بازی # 49 چه باشد عشق بی منصور جمله %~% که ایشانند از تو نور جمله # 50 تو نور جمله ای ماه تابان %~% حقیقت در دل و جانی تو جانان # 51 ز راز عشق آگاهم کن ای دوست %~% مرا بیرون کن اینجا گاه از پوست # 52 که عشقت چیست اصل عشق گویم %~% در این احوال وصف عشق گویم # 53 بسی گفتم من از عشق نهانی %~% تو سر عشق ای دل نیک دانی # 54 حقیقت عشق تو بالای دین است %~% که سر کل ترا عین الیقین است # 55 ترا عین الیقین از کشف راز است %~% که آن بر تو ز نور عشق باز است # 56 ترا از خویش شد در باز اینجا %~% توئی در عشق کل در را ز اینجا # 57 مرا راز نهان میباید اینجا %~% توئی درعشق کل در راز اینجا # 58 مرا راز نهان میباید از دل %~% که تا چون درم بگشاید از دل # 59 درم بگشای و ره ده در درونم %~% که هم تو درگشا و رهنمونم # 60 شدی اینجایگه در قربت خود %~% مرا گرهم دهی نی قوت خود # 61 به بخشم تا بگویم راز خود باز %~% شوم چون تو دگر ای دوست سرباز # 62 ببخشا راز تا جانی است اینجا %~% یقین دان راز ربانی است اینجا # 63 ms200 ببخشا راز تا جانی است ای جان %~% کنم در راه تو امروز قربان # 64 ببخشم راز از عشق الستت %~% مرا آگاه کن زین سر که هستت # 65 مرا اینجا ببخشی عین دیدار %~% نبودی این عیانم جمله بریار # 66 حجابم از میان بردار اینجا %~% مرا چون خویش کن بردار اینجا # 67 حقیقت سالکان راست ای دل %~% بگو امروز اینجا راز مشکل # 68 دلم چون شد بسی در انتظارت %~% کنون درخاک آمد پایدارت # 69 دلم چون گشت چون رویت ندیدم %~% هلالی شد ز شمست ناپدیدم # 70 تو خورشیدی و من ذره درین راه %~% منم بنده توئی بر جان ودل شاه # 71 تو در جانی و راز جمله دانی %~% ولی میگویم اینجا تا بدانی # 72 که میدانم ولی چون تو حقیقت %~% کجادانم یقین از دید دیدت # 73 سخن میرانم اندر قدر خود باز %~% منم گنجشک تو باز سرافراز # 74 چو میدانم که میدانی تو رازم %~% ز شیب انداز در سوی فرازم # 75 ز شیب اندازم اکنون سوی بالا %~% که با تو باز گویم عین الا # 76 تو ای اینجا فنا آخر بقایم %~% ز عین لای خود اینجا نمایم # 77 بماندم این چنین حیران دلدار %~% که گشتم از خود و از خویش بیزار # 78 بسی گفتم ولی سودی ندارد %~% که دردم هیچ بهبودی ندارد # 79 چو توفیق تو میخواهم در اینجا %~% که گردانی مرا این دم مصفا # 80 ز دست خلق مانده در ز حیرم %~% زمانی باش اینجا دستگیرم # 81 تو دستم گیر چون تو دستگیری %~% ازین افتاده از پا دست گیری # 82 تو دستم گیر تا من پایدارم %~% بسر استاده اندر پای دارم # 83 کجا همچون تودارم پایداری %~% مرا این بس که جان و دل تو داری # 84 ببخشا این زمان بر جسم و جانم %~% تو میگوئی کنون راز نهانم # 85 یقین در نطق من از گفتن تست %~% دل و جانم در اینجا دیدن تست # 86 بمقصودی رسیدی این زمان باز %~% که خودشان ms201 بگذرانی زین نشان باز # 87 مکانی صعبناکی پر بلا هست %~% مرا رفتن حقیقت سوی لا هست # 88 در آخر باز گویم شرح این راز %~% که چون خواهم شدن تا حضرتش باز # 89 چگونه باز گشتم سوی ذاتت %~% بود در آخر کار از صفاتت # 90 درین اندیشهام ای جان جمله %~% منم در عشق تو حیران جمله # 91 در اینجا دیدمت بازار دنیا %~% حقیقت باز گشتم سوی عقبی # 92 چگونه است این فنا آنکه بقایم %~% بگو از سر عشق آن لقایم # 93 لقایم دید اندر عین صورت %~% مرا باید که دانم این ضرورت PageV01P36 # 1 جوابش داد آنگه شاه عشاق %~% که پنهان نیست اینجا راه عشاق # 2 همه پیداست راهم تا سوی ذات %~% دمادم میرسانم جمله ذرات # 3 از اول سر عشقت باز گویم %~% پس آنگه از فنایت راز گویم # 4 تو سر عشق میخواهی که دانی %~% ز من بشنو تو ای پیر این معانی # 5 بسی با سالکان بودی درین راه %~% بسی ز ایشان تو بشنودی بسی راه # 6 بسی گفتی و دیگر باز گفتی %~% ابا ایشان تو از هر راز گفتی # 7 بسی گویند سر عشق اینجا %~% که تا بگشاید این راز معما # 8 حقیقت عشق زیبد بر من ای پیر %~% گراندر عشق نبود هیچ تدبیر # 9 نه عشق اینجا یکی چیز است بنگر %~% همه عشق است اینجا سر باسر # 10 همی ورزند کل عشق مجازی %~% از ایشان میدهد در عشق بازی # 11 حقیقت عشق کل عشق من آمد %~% ره تاریک هر کس روشن آمد # 12 ز عشق کل ترا بنمایم اسرار %~% مگر راهی شود اینجا پدیدار # 13 ترا در عشق من اینجا حقیقت %~% بدانی صاحب شرع و طریقت # 14 ترا بخشیدهام من سرفرازی %~% مدان عشق مرا اینجا ببازی # 15 طلب از عشق کردی عشق اینست %~% که ما را جان جان اینجا یقین است # 16 مرا عشق است اینجا گاه بنگر %~% که خواهم باختن از عشق خود سر # 17 مرا عشق ms202 است با اینجا ز گوهر %~% رهانم من جهان از گفتن بر # 18 مرا عشق است با جان و سر و دل %~% بجو آن ره مگر گردی تو واصل # 19 منم در عشق خود در دار دنیا %~% که دیدستم ز خود دیدار مولا # 20 بسوزانم وجود خود در اینجا %~% یقین کردم سجود خود در اینجا # 21 حقیقت سر عشقم نیست بسیار %~% بتو میگویم اینجا گاه ای یار # 22 فدایم من در اینجا گاه بنگر %~% همه ما را غلام و شاه بنگر # 23 خدایم شبلی اندر پاکبازی %~% تو چون مائی و چون من پاکبازی # 24 ندانم من که در کون و مکانم %~% حقیقت جسمم و هم نور جانم # 25 خدایم من که هستم در نمودار %~% ز شوق این یقینم بر سر دار # 26 خدایم من که اینجا رهنمایم %~% هر آنکس را که خواهم ره نمایم # 27 خدایم من که اینجا گه بدیدم %~% ابا خود گویم و از خود شنیدم # 28 خدایم در حقیقت پایدارم %~% ترا من داشته در پایدارم # 29 خدایم من درون جان و در دل %~% کنم هر کس که خواهم نیز واصل # 30 خدایم من نمودار دو عالم %~% که پیدا کردم آدم را درین دم # 31 نه من میگویم این سر راز مطلق %~% حقست اینجا که میگوید اناالحق # 32 اناالحق میزنم در بود جمله %~% منم بیشک یقین معبود جمله # 33 اناالحق میزنم در من رآنی %~% درون جمله رازم در نهانی # 34 درون جمله اسرار نهانم %~% یقین من حاجت هرکس بدانم # 35 نه من میگویم این سر را مطلق %~% حقست میدان که میگوید یقین حق # 36 درون جمله‌ام در بینیازی %~% کنم با جمله اینجا عشق بازی # 37 بصورت میکنم تقریر معنی %~% که صورت دارم اندر دار معنی # 38 بمعنی کردم اینجا رازها فاش %~% همه نقشند و من دیدار نقاش # 39 منم نقاش اینجا نقش بستم %~% چو بستم هم بدست خود شکستم # 40 منم نقاش و اینجا نقش بندم %~% به هر نقشی ms203 که خواهم نقش بندم # 41 ز دید من همه در شور و افغان %~% منم دانا یقین اندر دل و جان # 42 هر آن چیزی که خواهم میکنم من %~% همه ذرات را تابان کنم من # 43 به هر کسوت که اینجا رخ نمودم %~% همه در عشق خود پاسخ نمودم # 44 بدانستند و با ایشان بگفتم %~% در اسرار با ایشان بسفتم # 45 درون جمله گویایم بآواز %~% نمودستم همه انجام و آغاز # 46 ز انجام و ز آغازم خبر نه %~% منم بینا ولی سمع و بصر نه # 47 درون جمله از من روشن آمد %~% نمود عشقم از این گلشن آمد # 48 مرا بد عشق اینجا راز خود باز %~% نمایم تا بداند صاحب راز # 49 اگرچه جمله من هستم پدیدار %~% تمام از من کسی خود نیست بیدار # 50 منم آگاه کاینجا راز گویم %~% نمود خود به هر آواز گویم # 51 زهر آواز دیگر گونه اسرار %~% همی گویم در اینجا گه بگفتار # 52 منم با جمله و جمله ندانند %~% وگردانند زمن حیران بمانند # 53 منم رخ سوی من آورده اینجا %~% بمانده در درون پرده اینجا # 54 درون پرده اینجا پرده بازم %~% ولی آخر کنم این پرده بازم # 55 چو بگشایم ز رخ این پرده را باز %~% نمایم جملگی گم کرده را باز # 56 نمایم آنچه اینجا گم نمودم %~% که تا کلی بیابد بود بودم # 57 دم آخر رسانم جمله در خاک %~% بخون گردانم اینجا جملگی پاک # 58 بگردانم میان خاک درخون %~% تمامت آنکه آرم جمله بیرون # 59 حقیقت در صفات نقش ذرات %~% رسانم جملگی را در سوی ذات # 60 حقیقت وصل صورت آخرین است %~% ولی جان در صفاتم پیش بین است # 61 چوجان در آخر آید سوی حضرت %~% رساند مر مرا در سوی قربت # 62 وصالش در فراق آمد پدیدار %~% چو گردد او ز صورت ناپدیدار # 63 رسانم سوی ذات اول صفاتم %~% کنم محو و رسانم سوی ذاتم # 64 چوخواهی گشت سوی حضرتم باز %~% نظر ms204 میکن تو درانجام و آغاز # 65 چو سوی حضرت ما بازگردی %~% یقین آن لحظه صاحب راز گردی # 66 چنان باید که باشد اشتیاقت %~% بما تا نبود اینجا گه فراقت # 67 فراقت صورتست از دار دنیا %~% ولی در آخرت دیدار مولا # 68 در آن لحظه که جان درتن نماند %~% نماند ما و من جز من نماند # 69 نماند ما و من جز من در آفاق %~% تو باشی در یکی شبلی بکل طاق # 70 یکی ذاتست این دم تا بدانی %~% یکی جز است آدم تا بدانی # 71 ترا پیداست ذات ما بدین حرف %~% ولی روغن کجا گنجد در این ظرف # 72 یکی ذاتست جمله آشکاره %~% کنی اینجا توذات ما نظاره # 73 یکی ذاتست بیرون از مکانم %~% ز بالای صفات جاودانم # 74 تمامت انبیا رفتند ودیدند %~% در اینجا گه بکام خود رسیدند # 75 یکیاند این زمان درآشنائی %~% رسیده در بقا و در خدائی # 76 یکی اند این زمان در جملگی گم %~% همه چون قطره ایشانند قلزم # 77 وصالم انبیا دیدند و عشاق %~% نمایم آنکه وصل ماست مشتاق # 78 بوصل ما مران کو دارد امید %~% ورا دیدار خود بخشیم جاوید # 79 بوصلم هر که اینجا راه یابد %~% ابی صورت سوی ذاتم شتابد # 80 هر آنکو عاشق ما شد در اینجا %~% ز ذاتم بود یکتا شد در اینجا # 81 نمایم آخر کارش حقیقت %~% نمود خود چو رفت از این طبیعت # 82 وصالم دید دید جاودانست %~% مر این را صد کتب شرح و بیانست # 83 ولی میگویمت اینجایگه راز %~% که پیش از مرگ بنمایم ترا باز # 84 ز پیش از رفتن دنیا مرا بین %~% نمود ما درین صورت لقا بین # 85 بیانی اندر اینجا من نمایم %~% ولی عشاق را روشن نمایم # 86 نگفتی عشق چبود عشق اینست %~% که میداند که در ما پیش بین است # 87 حقیقت عشق پیش از مرگ دریاب %~% مرا بین و همه کن ترک و دریاب # 88 بجز من منگر اینجا در ms205 وجودت %~% که تا کون و مکان آرد سجودت # 89 تو بردار این زمان از جای پرده %~% بسوزان پردههای سال خورده # 90 پس پرده جمال ما عیان است %~% تماشای همه خلق جهانست # 91 پس پرده جمال ماست دیدار %~% مرا در پرده بنگر ناپدیدار # 92 پس پرده مرا نور جلالست %~% زبانها جمله در ما گنگ و لال است # 93 زبان عقل اگرچه گفت او برد %~% در اسرار ما راهست او برد # 94 ولیکن آخر کار اندر اینجا %~% فرو مانده نهاده سر در اینجا # 95 حقیقت عشق ما از ماست آگاه %~% بسوی ما یقین آورده او راه # 96 مرا عشق است اینجا راز دانم %~% که میداند همه راز نهانم # 97 یقین این صورت اینجا عقل پرداخت %~% ولیکن عشق بنیادش برانداخت # 98 حقیقت عقل اینجا خانه کرد %~% دگر مر عشق آن ویرانه کرد # 99 یقین چون گنج یابی در خرابه %~% چه خواهی کرد آنجا گه قرابه # 100 تو اینجا کیمیا جوی ار توانی %~% که باشد کیمیا گنج نهانی # 101 حقیقت کیمیا دیدار جانست %~% که نور روحها از عکس آنست # 102 تو اصل کیمیای گنج یاری %~% که نقد هر چه میخواهی تو داری # 103 تو همچون کیمیائی در دل و جان %~% بزن بر صورت و سکه بگردان # 104 تو قلب خویشتن بارز کن اینجا %~% حقیقت جسم ما جان کن مصفا # 105 حقیقت این بجز ایندیگری نیست %~% که قلب از کیمیا کم از زری نیست # 106 حقیقت چون شود نقدت پدیدار %~% شود قلب توکلی ناپدیدار # 107 ببوی عشق جانم نیست او شد %~% تنم شد نیست تا کل هست او شد # 108 نه مستی جلال یار پیداست %~% که اینجا گه جمال یار پیداست # 109 نگردد نیست هرگز یار از ما %~% ولی بنماید این اسرار از ما # 110 که من بودم درون جان منصور %~% اناالحق خود زده در عشق منصور # 111 شده با کل همه جز جهانم %~% نموداریست این عضو عیانم # 112 نمودار است اینجا صورتم خاک %~% ولیکن ms206 من توام در هستی پاک # 113 که باشد خرمنی در صورت من %~% نمودار است اعیان صورت من # 114 ضرورت بود اینجا نقش بیچون %~% نمودن دروصالت هفت گردون # 115 چو ما در عشق خود پیدا نمائیم %~% حقیقت این همه زیبا نمائیم # 116 جمال ماست آدم در نهانی %~% نمیدانند این خلق نهانی # 117 چو نادانند و ما دانای حالیم %~% ز وصل خویشتن عین وصالیم # 118 حقیقت عشق تا ما دیده باشیم %~% مکان لامکان گردیده باشیم # 119 چو ما این پرده برداریم از رخ %~% دهیم آن را که میخواهیم پاسخ # 120 نمایم با همه کس پاسخ اینجا %~% نمایم بازش اینجا من رخ اینجا # 121 نمایم پاسخ اینجا با همه کس %~% منم جمله نداند ذات من کس # 122 حقیقت عشق ما اینست دیدی %~% بنور این بیان اینجا رسیدی # 123 چو من در پرده صورت عیانم %~% یقین عشق است در شرح و بیانم # 124 یکی باشد بیان مختلف راز %~% از اینجاهم یکی بد سوی آغاز # 125 ز عشق خود شدم پیدا در اینجا %~% ز عشق خود شدم یکتا در اینجا # 126 حقیقت صورت عشقم چنین بود %~% یقین منصور در ما پیش بین بود # 127 چو اندر خود حقیقت پیش بینم %~% اناالحق میزنیم و پیش بینم # 128 اناالحق میزنم از سر مستی %~% نه همچون دیگران در بت پرستی # 129 بت ما صورتست و در فنایست %~% دل ما جان شد و اندر بقایست # 130 بت ما صورتست و گفت و گویست %~% یکی بود و یکی در جستجوی است # 131 چنین افتاد اندر اصل اول %~% که اینجا گه شود ناگه مبدل # 132 همان کردم طلب در آخر کار %~% که آیم سوی ایشان من در این کار # 133 چو عشقم بیعدد در پرده آورد %~% برون در سوی خود گم کرده آورد # 134 نگردم هیچ کم عین العیانست %~% مرا از آن عیان عین العیان است # 135 اگر خواهم نمودن جمله ذرات %~% کنم من محو و بنمایم همه ذات # 136 ولیکن ms207 چون قلم راندم حقیقت %~% نوشتم خویش و خود خواندم حقیقت # 137 چو نقد خود نمودم بهر جانم %~% صور افتاد کل راز نهانم # 138 منم عشق و منم اینجایگه حق %~% ترا شیخا بگفتم سر مطلق # 139 از این معنی منم اینجا به تحقیق %~% یقین شبلی چو از وی یافت توفیق # 140 زبانش لال شد اینجا بگفتار %~% چو او را دید اینجا صاحب اسرار # 141 چو او را صاحب شرع و بیان دید %~% زبانش لال شد خود بیزبان دید # 142 یکی شد در وصال جان و دل گم %~% میان قطره اندر بحر قلزم # 143 درین معنی عجب افتاد آن پیر %~% نمیگنجد در این اسرار تدبیر # 144 از اول گرچه بود او صاحب راز %~% گمانش باالیقین آمد باعزاز # 145 چنان منصور در شرح و بیان بود %~% کزو عشاق در شور و فغان بود # 146 توئی منصور و با تو جمله باز است %~% در معنی بر عطار باز است # 147 تو منصوری ابرداری ندانی %~% تو هم شبلی صفت حیران بمانی # 148 همه ذرات اندر گفت و گویند %~% ابا جان ودل اندر جستجویند PageV01P37 # 1 نمودستی وصال خویش امروز %~% ابر چشمت وصال خویش امروز # 2 بخواهی ریخت خون جمله ذرات %~% کمال تست کلی سوی آن ذات # 3 چنان در شور و افغانی در اینجا %~% که صنع خود تو میدانی در اینجا # 4 اگر دانی در اینجا راز خود باز %~% تو باشی و توئی هم عز و عزاز # 5 در اشترنامه گفتم سرمنصور %~% بنوعی دیگر است این گفته مشهور # 6 ولیکن ایندگر اسرار حال است %~% کسی داند که در عین وصال است # 7 وصال اینجاست کآن در پرده گفتم %~% در اسرار اندر پرده سفتم # 8 در اینجا پرده آمد پاره پاره %~% حقیقت ذات شد بر خود نظاره # 9 توئی منصور بردار حقیقت %~% در اینجا گه نمودار حقیقت # 10 نموداری تو در خود باز مانده %~% عجائب در کمان راز مانده # 11 گمان از پیش خود اینجای بردار %~% که ms208 منصوری کنون آونگ بردار # 12 عجب آونگی اندر دار صورت %~% چنین افتاد عشق تو ضرورت # 13 چو نقش اندر نمود صورت افتاد %~% ولیکن پرده در اینجا افتاد # 14 کنون چون پرده بگشاده است دریاب %~% ز عشق پرده و غیبت خبریاب # 15 خبریاب از نمود عشق اینجا %~% که خود کردی سجود خویش اینجا # 16 تو عشق خویش کی اینجا شناسی %~% که دانائی و را از ناشناسی # 17 در این معنی دمادم سیرها کن %~% پس آنگه صورتت در حق فنا کن # 18 یقین دار از یقین یک لحظه بیرون %~% مرو تا رازیابی بیچه و چون # 19 یقین دار از یقین بردار اسرار %~% که از سر یقین یابی رخ یار # 20 اگر از هستی یاری نموده %~% مکن باور سخنهای شنوده # 21 تو برهان جوی از آنچ اینجای پیداست %~% وگرنه آنچه نبودنیست پیداست # 22 تو اینجائی خبردارو خبر نه %~% شده آونگ برداری اثر نه # 23 اگر بگشاده عشقت این معما %~% برآئی از صفت اینجا مسمی # 24 نماند چونشوی از ذات آغاز %~% بیابی رفعت این از بیان باز # 25 چو رفعت یافتی اندر مکانت %~% حقیقت فاش گردد لامکانت # 26 چو عین لامکان آید پدیدار %~% شود اینجا مکانت ناپدیدار # 27 چو آنجانیز اینجا در یکی شد %~% یکی باشد ترا کلی یکی شد # 28 یکی بد اولت در بینشانی %~% کنون چون با نشانی را بدانی # 29 چو اصل خویش یابی در جهان باز %~% بیابی وصل خوداندر مکان باز # 30 تو اصلی لیک ازذات حقیقی %~% در این صورت تو ذرات حقیقی # 31 درین صورت بماندستی تو غافل %~% چرا غافل شدی هان گرد واصل # 32 اگر واصل شوی منصور رازی %~% یقین دانم که جان و سر ببازی # 33 سر و جان چیست چون اسرار دیدی %~% تو باشی بیشکی گریار دیدی # 34 بجز یار آنچه یابی هیچ باشد %~% همه نقشی حقیقت هیچ باشد # 35 یقین دلدار باقی هست فانی %~% اگر فانی شوی این سر بدانی # 36 بشرع این صورت اسرار ms209 عالم %~% همه ذاتست بیشک سوی این دم # 37 همه فانی شمر جز دید جانان %~% طلب میکن درون توحید جانان # 38 چو توحیدت شود در بود جان فاش %~% تو بشناسی در اینجا بود نقاش # 39 در اینجا چون شناسای خود آئی %~% بنور عشق بی نیک وبد آیی # 40 چونیک و بد کنی در پیش جانت %~% بگو با خود نکو راز نهانت # 41 وگر خواهی بگفتن پیش هر کس %~% بگیرد راه صورت پیش و از پس # 42 ترا باید نمودن راز اینجا %~% که کردی در یقین سرباز اینجا # 43 اگر درعشق کردی جان فشانی %~% تو با جانان ابد باقی بمانی # 44 تو باشی او حقیقت در حقیقت %~% نمود ذات او اندر شریعت # 45 طبیعت نبود اینجا با تو دریاب %~% درین سرها که میگوئی تو دریاب # 46 چهارت اصل عنصر سوی دنیا %~% شود فانی وگردی ذات مولا # 47 شود آتش یقین نور عیانی %~% شود اینجا نشانش بی نشانی # 48 حقیقت باز گردد سوی خود باز %~% که خواهد بود آخر صاحب راز # 49 حقیقت آب سوی آب گردد %~% عیان در سوی او غرقاب گردد # 50 دگر جان خاک یابی اصل در خاک %~% شود محو و بیابی بیشکی پاک # 51 همه اینجای در غرقاب پیداست %~% درین صورت وی از ترکیب پیداست # 52 چو اینجا عشق نقش خود نمودهست %~% ابا خود بیشکی گفت و شنودهست # 53 تو گراو خواهی اینجاگه چنین کن %~% چومردان ذات خود را پیش بین کن # 54 چنین کن تا بیابی وصل جانان %~% فنا شو تا بیابی وصل جانان # 55 چه خواهی کرد صورت چون فنایست %~% در آخر مرو را عین بقایست # 56 بقا هرگز نیابی سوی صورت %~% مگر وقتی که این دانی ضرورت # 57 تو خواهی شد فنا در آخر کار %~% براندازی مراین صورت بیکبار # 58 چو صورت رفت جانانت بیابی %~% حقیقت راز پنهانت بیابی # 59 تو باشی لیک بیصورت در اینجا %~% چو او خود کیست مشهورت در اینجا # 60 مرا خود ms210 با وصال یار کار است %~% که دلدارم کنون در عین دار است # 61 وصال یار بر ما گشت اظهار %~% از آن بردار عشق افتاد عطار # 62 چنان منصور رازم در حقیقت %~% که در عشقم نمودار حقیقت # 63 چو بر دار است ما را پایداری %~% از آن با عشق کردم پایداری # 64 مرا چون راز کل با عشق افتاد %~% از آنم عشق خواهد داد بر باد # 65 که دارد تاب این نعمت که خاید %~% اگر چون ما خورد خود تا چه آید # 66 بقدر خود خور اینجا لقمه را باز %~% چو مادر آخر اینجا باز سرباز # 67 چو خوان عشق سرباز است اینجا %~% از آن عطار سرباز است اینجا # 68 بخور این لقمه چون از دست شاهست %~% اگر جانت حقیقت هست شاه است # 69 اگر جانت شود آگه ز اسرار %~% تو این خوان راخوری آخر بیکبار # 70 تو میگوئی که تو بنویس و میخوان %~% کنون عطار چون خوردی توآن خوان # 71 که دارد تاب این لقمه که دارد %~% که همچون تو حقیقت پای دارد # 72 هر آنکو همچو تو آید در این سر %~% ز سر بیرون شود بر سر نهد سر # 73 چو منصور است بردار حقیقی %~% درون تو نمودار حقیقی # 74 ازو گوی و ازو جوی آنچه خواهی %~% چه راز دل چه اسرار آلهی # 75 عجایب جوهری منصور آید %~% که جان اوحقیقت نور آید # 76 چو جان ذاتست در عشق تو منصور %~% از آن خواهیم گفتن راز منصور # 77 نظر درجای من اینجا ترا هست %~% از آنم از وصالت این چنین مست # 78 چنانم مست کردستی که هشیار %~% نخواهم گفت از این حالت دگر بار # 79 کجا جان مست و کی هشیار گردد %~% که همچون تو حقیقت یار گردد # 80 توئی ای جان و دل اینجا درونم %~% حقیقت کرده درخود رهنمونم # 81 که داندراز من بیشک تو دانی %~% که تو راز دل و جان جهانی # 82 همه اینجا توئی و ms211 هم تو بینم %~% که با تو من یقین عین الیقینم # 83 یقین من نیست اینجا گه باظهار %~% دمادم مینمایم سر اسرار # 84 چو در فقرت نمائی لطف با من %~% کنی اسرار با من جمله روشن # 85 مرا قهر تو لطف جاودانست %~% مرین اسرارها روشن از آنست # 86 مرا کاینجا مرا با تست این راز %~% که خواهم گشت از عشق تو سرباز # 87 چو لطف تست یاری ده درین راه %~% مرا زانم ز عشق دوست آگاه # 88 منت منصور ای دانای بیچون %~% که خواهم گشت اندر خاک و در خون # 89 منت منصورم اینجا راز گفته %~% نهان سرت به هر کس بازگفته # 90 منت منصورم ای جان جهانم %~% که اسرار توهم بر تو بخوانم # 91 منت منصورم اندر راه عشاق %~% ولیکن در رهی آگاه عشاق # 92 توئی جانان و هم تو من چگویم %~% توئی جمله که گفتی با که گویم # 93 نمود عشق میگوئی و میخوان %~% که بیشک هم تودانی سر جانان # 94 توراز خود همی گوئی درونم %~% بخواهی ریخت ای دلدار خونم # 95 منم آگاه عشق آیا بصورت %~% ترا مییابم اینجا گه ضرورت # 96 ضرورت نیست لیکن هست اینجا %~% وصالت کی دهم از دست اینجا # 97 تو تا در جان شوی اسرار گویان %~% کمال عشق خود در شوق جویان # 98 که باشم من تو باشی گاه و بیگاه %~% گدایم مینمایم خویش بر شاه # 99 تو در جانی و هم شاه منی تو %~% درون خورشیدی و کل روشنی تو # 100 اگر بنشینم اندر راهت ای جان %~% تو هم هستی ز خویش آگاه ای جان # 101 توآگاهی نیم من همچو عشاق %~% توانی میدهم در جمله آفاق # 102 بگویم تابدانندت همه سر %~% کنم اسرارت ای جان جمله ظاهر # 103 بگو عطار این دم جملگی فاش %~% چو دیدی در درون خویش نقاش # 104 بگو عطار هم از جان بیندیش %~% حجاب خویشتن بردار از پیش # 105 بگو عطار هیلاجت دمادم %~% که حلاجت بود دردم دمادم ms212 # 106 منم اسرار او گفته ترا باز %~% توئی اینجا که با ما گشته دمساز # 107 بوصل اکنون چو جانت میفشانی %~% بگو اسرار ما کل در معانی # 108 ز ما میگوی چون مائیم منصور %~% که تا اینجا نمائیمت همه نور # 109 ز ما میگوی چون مائیم اینجا %~% که ما اینجات بنمائیم پیدا # 110 ز ما میگوی و جز ما خود مبین تو %~% که کل اینست اینجا گه یقین تو # 111 مده از دست اینجاگه یقینت %~% که در یکی نمودارست اینت # 112 چو در یکی خود هستیم وصلت %~% هم از یکی نمودستیم اصلت # 113 چو اصل وصل ما اینجاست با تو %~% دوئی ما همی یکتاست با تو # 114 توئی برداشتی جان منی تو %~% چو پیدائیم و پنهانیم بنگر # 115 حقیقت نیست جز من تا بدانی %~% یقین از ماست کل روشن نهانی # 116 همه روشن بما اینجاست میبین %~% ز دید و بود ما پیداست میبین # 117 همه چیزی حقیقت جمله مائیم %~% که ذات تو به هر کسوت نمائیم # 118 زهی اسرار تو در جان عطار %~% گرفته جان و دل پنهان عطار # 119 توئی با من حقیقت با تو باشم %~% مرا کن محو تا من هم تو باشم # 120 تو گفتی من شنفتم هم تو خوانم %~% دمادم سر تو دیدم بخوانم # 121 زهی وصل تو جان و دل ربوده %~% که با ما خود بگفته خود شنوده # 122 وصالت آتشی کرده است پیدا %~% بخواهد سوخت اینجا جمله جانها # 123 بخواهد سوخت هر چیزی که باید %~% چو نبود هیچ سوی تو شتابد # 124 عجب از عقل بیرونم بمانده %~% عجب در خاک و در خونم بمانده # 125 میان خاک وخونم آشنائی است %~% میان خاک و خون عین جدائی است # 126 میان خاک و خونم هست آن ذات %~% بحمدالله کنون در عین آیات # 127 دمادم مینمایم راه توحید %~% دمادم می برون آیم ز تقلید # 128 دم من از جهان از تست زنده %~% حقیقت این دمم اینجا بسنده # 129 ms213 دم من اصل کل از آن دم تست %~% حقیقت عین بودم از دم تست # 130 کجائی این زمان عطار اینجا %~% یقین شو بر سر اسرار اینجا # 131 ز حلاج این زمان مانده است باقی %~% عجایب من که کردت دست ساقی # 132 تو گر مست لقائی همچو منصور %~% مشو هان ازوجود خویشتن دور # 133 درین صورت بگو اسرار اینجا %~% که برخورداری از دلدار اینجا # 134 در این صورت دمادم عین جانست %~% دمادم با تو در شرح و بیانست # 135 چه حاجت نیز گفتن هر زمانت %~% ولیکن راز بهر داستانت # 136 شود پیدا دمادم کشف دلدار %~% همی خوان و همی گوهان تو بردار # 137 سخن با جانست تا تو هم بدانی %~% مراد خویشتن حاصل توانی # 138 سخن با جانست اینجا گه بتحقیق %~% که جان اینجا زجانان یافت توفیق # 139 سخن اینجا چو با جان اوفتادهست %~% از آن این شور و افغان در نهاد ~~است # 140 مرا بحریست اندر شور و افغان %~% که جمله اوست اندر وصل جانان # 141 دل اینجا تا بیابد درخود باز %~% کجاباز آید او از نیک و بد باز # 142 دل اینجا تا بیابد راز بیچون %~% کجا بیرون شود از خاک و از خون # 143 دل اینجاتا نیابد آنچه گم کرد %~% کجا بیرون شود در عشق کل فرد # 144 دل اینجادید در ما روشنائی %~% از آن پیداست در سر خدائی # 145 دل اینجا یافت سالک محرم راز %~% حقیقت پرده از پیشت بر انداز # 146 در اینجا پرده در پیش دارد %~% از آن غم دایما دل ریش دارد # 147 در اینجا پرده برداری یقین باز %~% در اینجاکی بود در پیش بین باز # 148 در اینجا پرده را گرمی ندانند %~% بجز یکی نبینند و ندانند # 149 در اینجا وصل او آید پدیدار %~% بداند اصل گردد مست هشیار # 150 ز جانان مست خود هشیار باشد %~% ز بود جسم خود بیزار باشد # 151 مرا چون کار با دل اوفتاده است %~% از آنم راز ms214 مشکل اوفتاده است # 152 دلم چون واصلست از یار اینجا %~% یقین او بیشکی دیدار اینجا # 153 ز جانان دارد و در جان بدیدهست %~% که جان در یار و در گفت و شنید ~~است # 154 چو دل با جانست دل دیداردانم %~% حقیقت جان در اینجا یار دانم # 155 دلم جز جان نه بیند هیچ غیری %~% که بیجان کی زید اینجا بسیری # 156 که چون در جان و دل اینجاست واصل %~% ز جانانش همه مقصود حاصل # 157 چو جان داردوصال دوست اینجا %~% یقین دانم که کلی اوست اینجا # 158 جمال دوست اندر جانست بنگر %~% حقیقت جان جانانست بنگر # 159 چو جان منصور راز آمد پدیدار %~% وی از سر اناالحق گشت بیدار # 160 چو درجانست وی مانند عطار %~% مبین چیزی حقیقت جز که دیدار # 161 چو درجانت روی مانند حلاج %~% همه در ذات جان مییاب محتاج # 162 چو در جانست اینجا سر جانان %~% ز جان دریاب راز خویش از جان # 163 ز جان دریاب آنگه شو پدیدار %~% که جان در جان شده ناید پدیدار # 164 چنان مست جمال جان شدستم %~% که من از بود خود پنهان شدستم # 165 چنان مست جمال جانم امروز %~% که هم پیدا و هم پنهانم امروز # 166 چنان مست جمال جانم از شاه %~% که جانم هست گوئی جملگی شاه # 167 چنان مست جمال ذوالجلالم %~% که میگردد زبان از عشق لالم # 168 همی خواهم که گویم راز جان باز %~% مرا میگوی اینجا جان جان باز # 169 که راز ما مکن فاش اربگوئی %~% در این میدانت اندازم چو گوئی # 170 بخواهم گفت من از جان گذشتم %~% چه باشد جان از آن آسان گذشتم # 171 ز جان آسان گذشتم همچو حلاج %~% کنم از بهر تیر عشق آماج # 172 دلم تا جمله مردان باز داند %~% نمود عشق از من باز داند # 173 چو من از جان گذشتم در نهان من %~% ز جان گفتم یقین از جان جان من # 174 چنین افتاد اینجاگاه اسرار ms215 %~% نمیداند کسی جز غیر عطار # 175 چنین افتاد با عشق آشنائی %~% مرا با دیدن ذات خدائی # 176 خدا در ذات جانست ار نهان تو %~% درون جان نظر کن جان جان تو # 177 خدا با تست ای دل در یقین باش %~% تو منصوری و درعین یقین باش # 178 در این عین یقین ای جان تو بشنو %~% درین گفتارها از جان تو بگرو # 179 تمامت وصل داری در عیانست %~% همی گویم یقین شرح و بیانست # 180 بیانست از تجلی بازگویم %~% ز منصورت حقیقت راز گویم # 181 چو شاه دین یقین منصور از الله %~% که در آفاق شد مشهور الله # 182 حقیقت راز برگفت از سردار %~% ایا پیر جهان ای شیخ اسرار # 183 چو شبلی آن شنید و گفت خاموش %~% دل پیر دگر آمد فراجوش PageV01P38 # 1 حقیقت با یزید آن پیر عشاق %~% که بیشک اوست در جان و جهان طاق # 2 زبان بگشاد زیر دار منصور %~% که بد از جان ارادت دار منصور # 3 بدو گفت ای جهان و جان معنی %~% که هستی بیشکی قربان معنی # 4 تو شاهی بر سر دار حقیقت %~% ز بهر جان نمودار حقیقت # 5 توشاهی اینهمه چاکر درین راه %~% فغان دارند ای خورشید درگاه # 6 زدست تو کنون بر سر زنانند %~% که تو مرد رهی ایشان زنانند # 7 همه از دست تو دارند فریاد %~% ز وصل تو همی دارند فریاد # 8 ز عشقت جان جمله سوخت شاها %~% ترا دیدند اینجا جان پناها # 9 همه درماندگان بودند اینجا %~% چونامت جمله بشنودند اینجا # 10 همه دیوانهاند امروز میدان %~% تمامت جانها در سوز میدان # 11 ز عشق روی تو دیوانه هستند %~% عجب دیوانگان نیم مستند # 12 که از امر تراهم واصل اینجا %~% که عشق تست ازوی حاصل اینجا # 13 اگرچه پیر راه رهبرانی %~% تو سر جمله اینجا نیک دانی # 14 ترا زیبد که گوئی سر اسرار %~% برآئی از وصال خود تو بردار # 15 ترا زیبد که پیر راه باشی %~% که امروز ms216 از اعیان آگاه باشی # 16 اناالحق میزنی بر کل عشاق %~% که تا سوزان کنی اینجای مشتاق # 17 جهانی خلق دیدار تودارند %~% درین بازار آزار تو دارند # 18 تو اینجا میکنی راز عیان فاش %~% تو داری جان جان اینجای درباش # 19 تو رازی خود چو کردی فاش عالم %~% تو دانی چون بوی نقاش عالم # 20 بجز تو هیچ نقاش دگر نیست %~% کسی را از تو اینجاگه خبر نیست # 21 کنونت بایزید اینجا غلام است %~% ورا دیدار تو اینجا تمام است # 22 غلامت از دل و جانم حقیقت %~% یقین دیدار تو عین شریعت # 23 چنان از شوقت اینجا بینیازم %~% که میخواهم که با تو عشق بازم # 24 در این معنی خبردارم من اینجا %~% که گوئی چون تو من بردارم اینجا # 25 توئی بردار گوئی بایزید است %~% ز تو پیوسته گویا بایزید است # 26 توئی بامن بجان جانا در اینجا %~% توئی با ما یقین جانا در اینجا # 27 مرا مقصود آنست ای سرافراز %~% که پرسم از تو ای جان یک سخن باز # 28 مرا مقصود گردان حاصل ای جان %~% که تاگردم ز تو من و اصل ای جان # 29 بگود با من حقیقت زود ای دوست %~% برون آور چو شبلی زود ای دوست # 30 بگو اینجایگه ای جان ودلدار %~% که باتو جانم اینجاهست بردار # 31 من و تو هر دو اینجا در یکی گم %~% تو همچون قطره ما عین قلزم # 32 و یا ما قطرهایم و عین دریا %~% وگرنه از همیم اینجای پیدا # 33 تو یاری در حققت مات یاریم %~% تو برداری و مایت پایداریم # 34 سؤال این است جانان بازگویم %~% که تا جان چیست اینجا راز گویم # 35 چه باشد جان بگو تا باز دانم %~% که از دل خوار و سرگردان چوجانم # 36 بلای جان کشیدستم در اینجا %~% زدل غوغا بدیدستم در اینجا # 37 گهی چون قطرهام پیدا نموده %~% گهی چون بحرم وغوغا نموده # 38 ز جان اندر بلای دل فتادم %~% چو ms217 تو این راز من مشکل فتادم # 39 مرا این راز در جانست منصور %~% نمییارم در اینجا کرد مشهور # 40 ز دست این عوام الناس اینجا %~% که در شورند و در وسواس اینجا # 41 در این شور و شعب چون راز گویم %~% که سر عشق با تو باز گویم # 42 عوام الناس ما را دوست دارند %~% حقیقت جمله مغز و پوست دارند # 43 تو مغزی در میان جان ایشان %~% توئی پیدا و هم پنهان ایشان # 44 حقیقت چون حقیقت اصل آمد %~% ترا این شور عشق از وصل آمد # 45 کجا بتوانم این پاسخ نمودن %~% بجز در حضرتت خاموش بودن # 46 تو میدانی ندانی بایزید است %~% ولی میگویم این هل من مزید است # 47 تو دیدی آنچه اینجا کس ندیده است %~% غلامی از غلامان بایزید است # 48 جنید راهبر هم پیر معنی است %~% ز تو امروز با تدبیر معنی است # 49 ولیکن کی چو من باشند با تو %~% اگرچه جان و تن باشند با تو # 50 همه خلق جهان را راز دارم %~% ولیکن عشق تو شهباز دارم # 51 منم با عشق جانی مانده بر تو %~% کتاب مجرمم برخوانده بر تو # 52 سؤال من ز دریا بود جانا %~% که عقلم باز شیدا بود جانا # 53 سؤال قطره بود از راز جانم %~% بگو تا کل شود عین روانم # 54 بگو تا کل شود جانم ز اسرار %~% ز بود تو شود اینجا خبردار # 55 اگرچه در خبر هم راه دارد %~% ز تو جانا بتو همراه دارد # 56 ره او در تو مکشوف و عیانست %~% کنون با تو درین شرح و بیانست # 57 بگو تاجان فشانم در ره تو %~% بکل جان گرددم ز آن آگه تو # 58 اگر جانم کنی در عشق آگاه %~% فشانم جان و خون خود درین راه # 59 بده جامی بگو با بایزیدت %~% چودید اینجایگه این دید دیدت # 60 بده جامی بدین شوریده تو %~% که او اینجاست صاحب دیده تو # 61 بده جامی ms218 بدین مسکین درویش %~% که تا مرهم نهد او بر دل ریش # 62 بده جامی تو از جام هدایت %~% کزو پیداست کل راز هدایت # 63 بده جامی کنون تا جان فشانیم %~% غباری بر سر میدان فشانیم # 64 بده جامی چو در جام حقیقت %~% هم آغازی و انجام حقیقت # 65 بده جامی که وصلت در نمود است %~% که جانم با تو اینجا بود بود است # 66 اگر واصل کنی جان من امروز %~% ز بخت من شود دل نیز پیروز # 67 دل وجان هر دو مر داغ تو دارند %~% دو چاکر نزد حکمت پایدارند # 68 چه باشد جان بگو تا سر اسرار %~% کنی با بایزید خود پدیدار # 69 مرا چون سرجان مشکل فتاده است %~% حقیقت خواستم در دل فتاده است # 70 مرا از جان کن اینجا گاه واصل %~% بکن مقصود این درویش حاصل ~~PageV01P39 # 1 جوابش داد شاه آفرینش %~% که بگشاد این زمانت عین بینش # 2 کنون ای بایزیدا دیده بگشای %~% که تاواصل شوی از من در اینجای # 3 سؤالم کردی از جان نی ز جانان %~% بگویم با تو اکنون راز پنهان # 4 حقیقت جان توامروز مائیم %~% که بود خود در این صورت نمائیم # 5 توئی صورت منم جان تو اینجا %~% یقین پیدا و پنهان تو اینجا # 6 ز پیدائی درین صورت نظر کن %~% ز پنهانی تو از جانت خبر کن # 7 خبر کن جان و بنگر در درونت %~% همی گویم که هستم رهنمونت # 8 قل الروحست امر من نهانی %~% در آتاسرم اینجاباز دانی # 9 قل الروحست جان نقشی ندارد %~% ابا ما اندر اینجا پای دارد # 10 قل الروحست جان با تو سخنگوی %~% ز بهر دیدما در جست و در جوی # 11 قل الروحست جان با تن حقیقت %~% چنین باشد که اینجا دید دیدت # 12 قل الروحست چون آگاه ماهست %~% فتاده با تو اندر راه ما هست # 13 قل الروحست از ما از عیانت %~% مر او را دادهام عین عیانت # 14 قل الروحست از ms219 ما بینشانست %~% نمود او ابا ما جاودانست # 15 قل الروح است از ما بردر تو %~% حقیقت بایزید از رهبر تو # 16 قل الروح است از رازم خبردار %~% حجاب صورتت از پیش بردار # 17 تو ازمائی بجز ما خود چه چیز است %~% در اینجا دید غیری یک پشیز است # 18 ندارد از صور جانت نشانی %~% ز من گر بشنود شرح و بیانی # 19 دلت چون خانه راز است ما را %~% دو چشم جان تو باز است ما را # 20 چنان ای بایزید اینجا گرفتار %~% نماندستی تو اندر پنج و در چار # 21 تو صورت داری و گویی که معنی %~% همی بینی تو در پندار دعوی # 22 مبین اینجا چنین ما را حقیقت %~% همی گویم دمادم از شریعت # 23 بجز من هیچ منگر در درون را %~% که باشم من ترا مر رهنمون را # 24 تو ای نادیده از من هیچ اسرار %~% وگرنه همچو من بودی خبردار # 25 تو ای از من ندیده هیچ بوئی %~% عجایب کردی اینجاگفت و گوئی # 26 ز دریا گرخبر داری در اینجا %~% توی دریا و من دری بدریا # 27 وجودت قطره اندر بحر بوده است %~% درو پیدا عجب دری نموده است # 28 تو اینجاجوهری از قطره آب %~% ولی از درنه یکدم خبر یاب # 29 خبردار از عیان بحر و جواهر %~% که جانت جوهر است او را تو بنگر # 30 که اینجا قدر این قطره بدانی %~% شود پیدا بتو راز نهانی # 31 همیشه قطره استسقاست او را %~% که بود او هم از دریاست او را # 32 چو قطره عین دریای حقیقت %~% که این دریا بود دایم رفیقت # 33 تو اول آنچه گفتی با من اینجا %~% ز بحرش قطره شد روشن اینجا # 34 مرا تو باز دانستی که چونست %~% نمود من ترا این رهنمونست # 35 در این آتش که سودای جهانست %~% یکی لمعه درینجا گه عیان است # 36 منم تو تو منی ای شبلی پاک %~% اگر بیرون شوی از آب ms220 و از خاک # 37 مرا تو باز دانستی که چون است %~% نمود من ترا این رهنمون است # 38 تو اول آنچه گفتی با من اینجا %~% ز بحرش قطره شد روشن اینجا # 39 رها کن بایزیدا این چهارت %~% که تا بیرون شوی با این چه کارت # 40 ازین صورت اگر فانی شوی باز %~% بیابی در درون ذاتم عیان باز # 41 تو کام خود زجان اینجا نیابی %~% یقین میدان که جان پیدا نیابی # 42 نیابی جان تو پیدا سوی صورت %~% که صورت دارد اینجا گه کدورت # 43 نیابی جان تو با صورت در اینجا %~% همی بشنو زمنصورت در این جا # 44 حقیقت جان ذاتم بیگمانست %~% یقین خود را در این صورت ندان است # 45 چو جان تو از این صورت جدایست %~% که در ذات حقیقت جان خدایست # 46 کنون ای بایزید ارازدان تو %~% ز من این نکته دیگر بازدان تو # 47 که او در دل بود پیوسته پیدا %~% ز دل بنگر سوی جانان در اینجا # 48 درون دل منور دار دایم %~% که دل از جان بود پیوسته قائم # 49 چو دل با تو شود هر دو یکی باز %~% یکی باشد ز ذاتم بیشکی باز # 50 نموداری کنم در جان نهانت %~% کنم بیوسته بی نام و نشانت # 51 چوجان اینجا است از دیدار ما گم %~% شده در نقطه پرگار ما گم # 52 تو تا با جان بوی ما را نیابی %~% نمود ما کجا پیدا بیابی # 53 تو جان با ما چه گوئی تا چه جوئی %~% چو نطق ماست اکنون تو چه گوئی # 54 بما پیداست عرش و فرش اینجا %~% که تا پیدا کنم سر دو عالم # 55 بما پیداست آنجا آنچه بینند %~% کسانی کاندرین عین الیقیناند # 56 مرادانند جان اینجا برد راه %~% نموده تا ز ما هستند آگاه # 57 حقیقت صورتت از جانست با قدر %~% بودجانت مثال ماه یا بدر # 58 مثال بدر آمد جان درین راه %~% نموده تا زما هستند آگاه # 59 ms221 چو جان را بنگری اینش مثال است %~% که بعد پانزده او را زوالست # 60 چو جان باشد حقیقت بدراین راه %~% شود بیشک قبول حضرت شاه # 61 قبول حضرت بیچون بیابد %~% تمامت قبه گردون بیابد # 62 شود سالک منازل در منازل %~% بقدر خود شود در عشق واصل # 63 ز بعد آن گذر آرد به اسرار %~% شود یک جز از وی ناپدیدار # 64 چو یک جز از جمالش محو گردد %~% بساط عشق دیگر در نوردد # 65 به هر روزی که آید گم شود باز %~% بآخر تا بآخر گم شود باز # 66 چو دور افتد زجرم آسمانی %~% شود نزدیک شاه ار می بدانی # 67 چو مه در جرم گردد ناپدیدار %~% که تواندر خود نظر میکن پدیدار # 68 همه خورشید گردد صورت ماه %~% نماند نور حقیقت گردد آگاه # 69 چو جان اینجاست ماه رویم اینجا %~% دو روزی رخ نموده سویم اینجا # 70 نمودی روی با من در صور باز %~% نخواهد ماند در این رهگذر باز # 71 شوم محو فنا از سر بیچون %~% دگر خورشید گردد بیچه و چون # 72 چو من خورشید جمله عاشقانم %~% گهی پیداست جان گاهی نهانم # 73 نمانم ازنهان شد راز مطلق %~% که پیدا دیدم و گفتم اناالحق # 74 از اول ماه بودم اندرین راه %~% شدم خورشید اندر هفت خرگاه # 75 بگشتم گرد گردونها سراسر %~% نمودم جرم خود در هفت اختر # 76 سراسر سیر گردم در وصالم %~% شده گم عاقبت اندر جلالم # 77 چو با خورشید عزت کل رسیدم %~% بجز خورشید من چیزی ندیدم # 78 چو ذات ما بنور او فنا شد %~% حقیقت بود شد عین خدا شد # 79 چنان خورشید اینجا آشکار است %~% که در آتش بنور اندر نظاره است # 80 همه ذرات ازخورشید پیداست %~% ز خورشید این تمامت شور و غوغاست # 81 ز نور ذات او روشن شده کل %~% ز نور ذات او گلشن شده کل # 82 یقین ای بایزید این را بدان باز %~% که میگویم ز سر جان ms222 جان باز # 83 یقین خورشید منصور است و ذاتست %~% ترا امروز در عین صفات است # 84 درون من منور شد حقیقت %~% نهاد او مصور شد حقیقت # 85 فرستادم ترا در عین مستی %~% که چون ماهی شدی و خودپرستی # 86 چنانت رخ نمودستم درین راز %~% نمییابی مرا اینجایگه باز # 87 مگر ما را بچشم ما ببینی %~% نهانی و عیان پیدا ببینی # 88 منم خورشید و تو ماهی درین راه %~% ترا محو آورم آخر در این راه # 89 چنانت محو گردانم به آخر %~% که خورشیدم به بینی جان بظاهر # 90 چو آخر محو گردانم نهانت %~% در این پیدا بیابی سر جانت # 91 دم آخر طلب کن سر جانان %~% که پیداست اینجابی صور جان # 92 حقیقت جان چو محو این جهان شد %~% نمانده جان بکلی جان جان شد # 93 منست او و منم ای شیخ جانم %~% در او گم گشت جان او شد جهانم # 94 چو او در ذاتم اینجا زد اناالحق %~% نباشد جز که او پیوسته مطلق # 95 مرا معبود اینجا آشکار است %~% حقیقت در دل و جانم نظاره است # 96 چو من جزوم در اینجا جمله جزوند %~% چو من جانم در اینجاجمله عضوند # 97 چو من دیدار بنمایم در اینجا %~% نظر کردم همه من بودم اینجا # 98 چو دیدار من اینجا باز دیدم %~% جمالم در جمال او بدیدم # 99 جلالم در تو پیدا شد نه بینی %~% مرا بشناس اگر صاحب یقینی # 100 یقین پیش آر و بگذر از گمان تو %~% مرا بین در درون جان جان تو # 101 عیان اینست کاگاهی بدیدم %~% ترا اینجایگه شاهی بدیدم # 102 عیان اینست کاکنون گردی آگاه %~% بمعنی و بصورت خود توئی شاه # 103 تو شاهی بایزید از قرب اعلی %~% حقیقت غرقه در نور تجلا # 104 تو شاهی بایزیدا اصل بنگر %~% مرا بین در درون و وصل بنگر # 105 تو شاهی بایزید اینجا حقیقت %~% سپردستی یقین راه شریعت # 106 تو شاهی بایزید از سر ما باز ms223 %~% نظر کن این زمان انجام و آغاز # 107 چنان دان بایزید اینجا حقیقت %~% تو شاهی و الهی در حقیقت # 108 چنین دان بایزید اینجا به تحقیق %~% که بخشیدم ترا اسرار توفیق # 109 ترا توفیق دادم تا بیابی %~% ترا تحقیق دادم تا بیابی # 110 که من جان توام اینجا یقین دان %~% چو جانت در درونت بیش بین دان # 111 ترا بخشیدهام جان و جهان من %~% نمود خود نمودستم نهان من # 112 درون جان ما میبین رخ یار %~% حقیقت باز میدان پاسخ یار # 113 ترا جانم در این جان و تن و دل %~% ترا آخر کنم ای شیخ واصل # 114 کنم واصل ترا بیشک حقیقت %~% نمایم مر ترا اسرار دیدت # 115 ز جان اینجا نظر کن در دل خود %~% حقیقت عرش بنگر حاصل خود # 116 بجان بنگر که من خورشید هستم %~% درون سایهات جاوید هستم # 117 نباشد جز رخ من هیچ خورشید %~% که خواهد بود اینجاگاه جاوید # 118 نباشد جز رخ تو جاودانی %~% مراد جانم از جان و جوانی # 119 بمانم جاودانی در بر تو %~% درون جمله باشم رهبر تو # 120 منم راه و منم رهبر در اینجا %~% حقیقت او دمی رهبر در اینجا # 121 چو ره بردی کنون در جسم و جانت %~% منم هم آشکارا و نهانت # 122 نهان و آشکاراام همیشه %~% ترا اینجای بنمائیم همیشه # 123 نهانی بس هویداام درونت %~% منم در عشق کل صبر و سکونت # 124 درون جان تو جانات مستم %~% که پیدائی و پنهانیت هستم # 125 سلوک اولت در صورت افتاد %~% از آن در راه ما معذورت افتاد # 126 سلوک آخرت اینجا وصالست %~% ترا اکنون بهت شد عید سال است # 127 چو سال آمد مبارک دان تو نوروز %~% که دیدستی حقیقت عید نوروز # 128 بروز تو کنون تو در رسیدی %~% بهار وسال نو را باز دیدی # 129 گلت بشکفت و نرگس بار آورد %~% وصالت در درون این بار آورد # 130 یقین جانان منم امروز پیدا %~% به بخت ms224 و طالع اینجائی هویدا # 131 همه ذرات صورت باز گردان %~% ز خورشیدت رخم تابنده گردان # 132 حقیقت زنده کن ذرات عالم %~% نگه کن ز آنکه هستی ذات عالم # 133 تو ذرات عالمی اینجای بشناس %~% توئی پنهان شده پیدا و بشناس # 134 چو پنهان یافتی پیدا بدانی %~% چو پیدا یافتی یکتا بدانی # 135 دمی بخشیدمت از خود بیکبار %~% که تا اینجا شدی از ما پدیدار # 136 دمی بخشیدمت از لامکان من %~% ز ذات خویشتن اندر جهان من # 137 دمی بخشیدمت تا زنده باشی %~% ز خورشید رخم تابنده باشی # 138 ترا این دم که داری آن زمان دان %~% هر آن چیزی که میخواهی بمادان # 139 ترا اینجا چو دادم آشنائی %~% حقیقت دادمت هم روشنائی # 140 ز نور ذات من خود آشکاره %~% ترا کردم همی میکن نظاره # 141 نفخت فیه من روحست جانت %~% نمود مادرین عین عیانت # 142 نفخت فیه من روحست ز اسرار %~% تو کلی ذات مائی دم نگهدار # 143 ز ذات مایکی لمعه رسیده است %~% ترا یک سلسله از آن رسیده است # 144 از آن یک لمعه در جمله جهان بین %~% از آن صد شور وآشوب و فغان بین # 145 منم هر کسوتی را من خبردار %~% نمودارم کنون بنگر بر این دار # 146 همه مائیم چه دارو چه زنجیر %~% ولی در عشق کردستیم تأخیر # 147 که بنمائیم اینجا راز بیچون %~% بگویم آنچه هستم بیچه و چون # 148 بگویم آنچه ما را آشکاره است %~% صفات ما بما اکنون نظاره است # 149 وصال ما کسی یابد که جان دید %~% مرا اندر عیان جا و جهان دید # 150 وصال او یافت از ما کو فنا شد %~% ز بود خود کنون آگاه ماشد # 151 وصال او یافت از ما در یقین باز %~% که ما را دید و از ما شد سرافراز # 152 وصال او یافت از ما در دل ریش %~% که ما را دید اینجا حاصل خویش # 153 وصالم هر که یابد جان فشاند %~% بجان ms225 و سر ز وصل ما نماند # 154 کنون ای بایزید ار عاشقی تو %~% فنای عشق ما را لایقی تو # 155 اگر از عاشقانی جان برافشان %~% تو جان جان طلب می بگذر از آن # 156 وصال اینجاست میبینم دو روزی %~% همی آورد میسازی و سوزی # 157 وصال ظاهر صورت چو جانست %~% ترا امروز از او عین عیان است # 158 وصال باطنت مائیم بیشک %~% دم آخر چو بنمائیم بیشک # 159 بدانی وصل کل در آخر کار %~% چو بردارم حقیقت پرده یکبار # 160 چو بردارم ز رخ پرده حقیقت %~% بیابی باز گم کرده حقیقت # 161 چو این پرده حقیقت بردرانم %~% بدانی این زمان از بی نشانم # 162 در آن ساعت نشانی بی نشانی %~% بیابی عین لا آن دم بدانی # 163 چو در عین فنا یابی بقایت %~% یکی باشد ز دید ما لقایت # 164 بقای آخرین مائیم بنگر %~% حقیقت در همه جائیم بنگر # 165 همه جا جان را پاینده باشد %~% کسی داند که از جان زنده باشد # 166 ز حال این حقیقت نیست آگاه %~% کسی تا همچون ما گردد یقین شاه # 167 من از اول حقیقت بنده بودم %~% ببوی وصل جانان زنده بودم # 168 شدم از بندگی در قرب شاهی %~% کنونم این زمان دید الهی # 169 بصیرت لیک معنی جان جهانم %~% تو میدانی حقیقت ز آنکه آنم # 170 کنون آنم که جویانند جمله %~% بدو از عشق گویانند جمله # 171 چو من آنم کنون در وصف ذاتم %~% کجاگویم که من عین صفاتم # 172 ز وصف ذات خود هم خویش دانم %~% حقیقت نکته با تو بخوانم # 173 منم کون و مکان ار باز بینی %~% ز من اینجا حقیقت راز بینی # 174 منم اینجا حقیقت چوهر ذات %~% فکنده عکس خود بر جمله ذرات # 175 منم اینجا نموده نقش آدم %~% هزاران آدم آرم من دمادم # 176 بما آدم در اینجا گشت پیدا %~% تو اوئی باز بین او را هویدا # 177 تو و او هر دو نور ذات مائید ms226 %~% حقیقت صفحه و آیات مائید # 178 یکی نورید هر دو در هویدا %~% حقیقت دان مرا امروز اینجا # 179 حقیقت بر سر دارم تو بنگر %~% ز بود تو خبر دارم تو بنگر # 180 منم بردار اینجا بر تو بردار %~% منم آیینه بیشک تو خبردار ~~PageV01P40 # 1 تعالی الله منم منصور حلاج %~% همه بر رحمت من گشته محتاج # 2 تعالی الله منم خورشید و اختر %~% مرا گویند کل الله اکبر # 3 تعالی الله منم اینجا خداوند %~% وجود خویش ازمن جمله پیوند # 4 تعالی الله منم سر عیانی %~% ز من گویند هر شرح و بیانی # 5 تعالی الله منم هم نفخ و هم ذات %~% همی آیم درون جمله ذرات # 6 تعالی الله منم اسرار لائی %~% نموده درنمود خود خدائی # 7 تعالی الله روح از ماست پیدا %~% بما پیوسته و یکتاست پیدا # 8 زهی دیدارما با جان و دل حق %~% منم اینجا حقیقت واصل حق # 9 نداند ذات ما جز ما کسی باز %~% صفات ماست هم انجام و آغاز # 10 هم انجامم بآغازم سلامت %~% الست بربکم ما را پیامت # 11 الست بربکم گفتم بذرات %~% دمیدم در تمامت نفخه ذات # 12 الست اندر ازل گفتم ابد را %~% نمایم چون نمودم نیک و بد را # 13 هر آنکس را که خواهم من برانم %~% هر آنکس را که میخواهم بخوانم # 14 نداند هیچ کس چون خواندهام من %~% حدیث عشق کلی راندهام من # 15 خداوندی مرا زیبد که دانم %~% تمامت در یقین راز نهانم # 16 خداوندی مرا زیبد به اسرار %~% که هستم آفرینش رانگهدار # 17 ز صنعم آفرینش جمله پیداست %~% ز نور ذاتم اینجاگه هویداست # 18 مه و خورشید و چرخم با ستاره %~% صفاتم جمله ذراتم نظاره # 19 یکی ذانم منزه در همه من %~% فکنده در تمامت دمدمه من # 20 بمن آمد تمامت آفرینش %~% منم در جملگی آثار بینش # 21 ز کنه ذرات من اینجا نشان نیست %~% بجز از جان جان بر من نشان نیست # 22 نشان دارم صور ms227 گر باز دانند %~% مرا بینند و از من راز دانند # 23 دوئی نبود مرا کاینجا یکیام %~% حقیقت جزو با کل بیشکیام # 24 صفاتم کس ندیده کس نه بیند %~% اگرچه عقل بسیاری نشیند # 25 در اینجا بهر دیدن بر سر راه %~% کجا گردد دوی ز اسرار آگاه # 26 منم اسرار خود اینجا نموده %~% درون جانها پیدا نموده # 27 منم اسرار خود بنموده اینجا %~% ابا خود گفته و بشنوده اینجا # 28 منم ذرات در خورشید عالم %~% دمیده از دم خود در همه دم # 29 زهی فرد حضور نورذاتم %~% که آدم بود در عین صفاتم # 30 حقیقت آدم آمد ذات ماراست %~% دراینجا علم الاسما ما راست # 31 حقیقت بایزید اینجا خبردار %~% تو بردار من و از من خبردار # 32 اناالحق میزنم اینجای دیگر %~% مرا در مأمن و مأوای بنگر # 33 اناالحق میزنم از جان گذشته %~% بساط جزو و کل را در نوشته # 34 اناالحق میزنم در کایناتم %~% حقیقت ذاتم و عین صفاتم # 35 اناالحق میزنم بیچون منم هان %~% که بنمودم حقیقت نص و برهان # 36 چو حق در جان من گوید اناالحق %~% ترا میگوید اینجاراز مطلق # 37 چو درجانست جانان بنگر اکنون %~% فکنده نور خود در هفت گردون # 38 درون تو چو جانانست بنگر %~% وجوداوست آسانست بنگر # 39 چه آسان تر ازین که جمله جانان %~% که تو اوئی که چه اسرار پنهان # 40 در آن دم روی دریا باز بینی %~% که پرده از رخ جان باز بینی # 41 چو پرده برگرفت از رخ بیکبار %~% جمال بینشان آید پدیدار # 42 جمال بینشان اینست بنگر %~% درون جان هویدا است بنگر # 43 از اول تا بآخر لا گرفته است %~% حقیقت لا همه الا گرفته است # 44 ز اول تا بآخر ذات بیچون %~% نمودی از صفاتش هفت گردون # 45 از اول تا بآخر در یکی باز %~% نظر میکن بیاب انجام و آغاز # 46 از اول تا بآخر در یکی بین %~% همه جانست اینجا بیشکی بین # 47 ز ms228 اول تا بآخر یک دم آمد %~% کمال این حقیقت آدم آمد # 48 از آن دم یافت آدم روشنائی %~% از اینجا دید زاندم آشنائی # 49 از آن دم یافت آدم لام اینجا %~% از آن دم آدم آمد جام اینجا # 50 چو جام معرفت را داد دادم %~% حقیقت بازدید اینجای آن دم # 51 حقیقت باز بین اینجای ذاتم %~% که من مجموعه ذات و صفاتم # 52 حقیقت بایزید آن دم مرا بین %~% تو بیشک آن زمان آدم مرا بین # 53 دمادم بازگشتم سوی آدم %~% دم من بد دراینجا نام آن دم # 54 هزاران طور گشتم در زمانی %~% بمردم یافتم عین مکانی # 55 از اول تا بآخر باز گشتم %~% در اینجا گاه صاحب راز گشتم # 56 چودیدم باز آن دم در یقین من %~% شدم جمله در اشیا پیش بین من # 57 چو اینجا پیش بین گشتم در اسرار %~% ز سر خود شدم اینجا خبردار # 58 فراقم در وصال اینجا عیان بود %~% اگرچه نقشم اندر بی نشان بود # 59 نشان را محو کردم بینشانی %~% حقیقت ماند جانم در نهانی # 60 چوذات خویشتن کردم تماشا %~% حقیقت جزؤم و کلی هویدا # 61 زجز واینجایگه اکنون شدم کل %~% بکردم اختیار خویشتن ذل # 62 چو ذاتم اختیار افتاد اینجا %~% از آن ای دوست یار افتاد اینجا # 63 هر آنکو اختیار آمد درین راه %~% حقیقت دید یار آمد درین راه # 64 چه به زین تا ترا جانان بود دوست %~% توئی تو درین ره بیشکی اوست # 65 چو کل کردم دراینجا اختیارم %~% نه بیند هیچ جز دیدار یارم # 66 همه مائیم اینجابا یزیدم %~% درونم با برون گفت وشنیدم # 67 تو اکنون قطره شو در دید جانم %~% که من در ظاهر و باطن عیانم # 68 تو اکنون قطره شو در دید دریا %~% تو جزوی کل شو از من هان هویدا # 69 تو کل شو بایزید و جزو بگذار %~% تو جان بایزید وعضو بگذار # 70 چو کل گردی چو من میگوی مطلق %~% در ms229 درون جان ما با ما اناالحق # 71 اناالحق چون زدی بر راستی تو %~% همه بازار ما آراستی تو # 72 درین بازار اگر زاری تو ما را %~% برون خویش بازاری تو ما را # 73 اناالحق کردی و بیجان شو چو ماتو %~% یکی میبین در این عین فنا تو # 74 چو اینجا گه بگفتی کل اناالحق %~% همین باشد حقیقت راژ مطلق # 75 فنا باش و بقا میجوی اینجا %~% همی سر لقا میگوی اینجا # 76 چو شد بر تو حقیقت راز ما فاش %~% تو در نقشی و ما باشیم نقاش # 77 چو نقش خویش اینجا در فکندی %~% شوی آزاد از این مستمندی # 78 تو حق باشی و من درحق یکی باز %~% ز من دریاب این عین الیقین باز # 79 سرافرازی کن و سر را ببر تو %~% که هستی جوهر و هم بحر در تو # 80 چو جانست این زمان جوهر درین راز %~% ز من دریاب این حق الیقین باز # 81 چو جانت جوهر است و بحرمائیم %~% گه این جوهر درونت مینمائیم # 82 درین بحری تو اکنون بازمانده %~% چو جوهر در صدفها باز مانده # 83 صدف بشکن اگر جوهر تو خواهی %~% که بیشک بهره زو یابند و شاهی # 84 چو بشکستی صدف جوهر ببینی %~% چنین کن هان اگر صاحب یقینی # 85 بسی مردند وین جوهر ندیدند %~% چنین کن هان اگر صاحب یقینی # 86 بسی مردند وین جوهر ندیدند %~% درون بحر مرده آرمیدند # 87 هر آنکو یافت جوهر همچو ماشد %~% حقیقت جوهر اسرار لا شد # 88 بصد قرن این چنین جوهر نیابند %~% بسی جویند خشک و تر نیابند # 89 نه آنست این بیان که کس بداند %~% یقین منصور دیگر کس نداند # 90 اگرچه من کنون منصور عشقم %~% حقیقت غرقه اندر نو رعشقم # 91 حقیقت جوهر خودباز دیدم %~% چو جوهر بود خود را باز دیدم # 92 چوجانت جوهر است اینجا حقیقت %~% نگر این بحر درغوغا حقیقت # 93 چو جوهر جان بود اینجا به تحقیق %~% ز جان ms230 جان بدیده سر توفیق # 94 رسیده سوی یار و او شده فاش %~% ز جسم و جان حقیقت دید نقاش # 95 حقیقت دید جان دیدار یار است %~% در اینجا دیدن جانان بکار است # 96 حقیقت دید جان دیدار جانست %~% در اینجا دید جانان باز دانست # 97 در اینجا بازدید و یار شد او %~% ز بود خویشتن بیزار شد او # 98 در اینجا یار دید و آشنا شد %~% عیانی محو کرد و کل خدا شد # 99 خدا شد جان ابا منصور اینجا %~% خدا منصور را مهجور اینجا # 100 خدا شد کرد او اسرار آفاق %~% که تا افتاد همچون بود او طاق # 101 خدا شد این زمان منصور در عشق %~% درون جزو و کل مشهور در عشق # 102 خدا شد این زمان تا بار دیده است %~% حقیقت خویش برخوردار دیده است # 103 خدا شد در خدائی زد اناالحق %~% ابا ذرات گفت او راز مطلق # 104 خدا شد تا مکان را بیمکان دید %~% همه جان بود و خود از جان جان دید # 105 خدا شد تا یکی آمد پدیدار %~% خدای بیشکی آمد پدیدار # 106 چودرعین خدائی پاکبازیم %~% حقیقت ما در اینجا پاک بازیم # 107 ز عشق خویشتن خود آفریدیم %~% جمال خود هر آیینه بدیدیم # 108 بعشق خود زهر آیینه دم دم %~% نمودم سر عشق خود بآدم # 109 بعشق خویش اینجا درنمودم %~% نمودم سر عشق خود بآدم # 110 بعشق خویش اینجا در نمودم %~% درون جمله خود گفت و شنودم # 111 چو در صنعم کنون پیدا در اینجا %~% یقین کردم چنین غوغا در اینجا # 112 ره عشقم چنین است ار به بینی %~% همه تلخست اگر صاحب یقینی # 113 فراقم دروصال آمد پدیدار %~% وصالم عاشق اینجا شد خبردار # 114 حقیقت شرح جان گفتم ترا من %~% که تا شد سر جان ز اسرار روشن # 115 ندارد نقش جان نقاش بشناس %~% جمال ماست اینجا فاش بشناس # 116 از این ظلمت که تن خوانند بگریز %~% بنور ذات حق خود را ms231 در آویز # 117 ازین ظلمت که تن خوانند برون آی %~% همه ذرات ما را رهنمون آی # 118 از این ظلمت اگر آئی برون تو %~% ابا ما گردی اینجا خاک و خون تو # 119 چو تن دیدی وجان بشناختی باز %~% تنت در سوی جان انداختی باز # 120 تن اینجا ظلمت و جانت ز نوراست %~% نفور است این تن وجان کل حضور است # 121 حضور جان طلب نی ظلمت تن %~% که جان آمد حقیقت نور روشن # 122 چو نور افروزد اینجا صبحگاهان %~% نظر میکن تو در خورشید تابان # 123 نه چندانی که چونخور میبرآید %~% کجا ظلمت در اینجاگه نماید # 124 نماید هیچ ظلمت نزد خورشید %~% حقیقت محو گردد سایه جاوید # 125 چو خورشید عیان آید پدیدار %~% حقیقت سایه گردد ناپدیدار # 126 حقیقت سایه صورت برافتد %~% نقاب از روی منصورت برافتد # 127 تو از جانان بیابی راز منصور %~% یکی گردی بکل نور علی نور # 128 اگر این سر بدانی بایزیدی %~% از این اسرارها هل من مزیدی # 129 حقیقت در خدائی رهبری تو %~% هم از کون و مکانت بگذری تو # 130 مرا پایت یکی گردد باسرار %~% ترا اسرار ما آید پدیدار # 131 سراپایت یکی گردد چو فرموک %~% چو مردان ترک گیری پنبه دوک # 132 سراپایت یکی گردد چو خورشید %~% بمانی تو ز ذات اینجا تو جاوید # 133 سراپایت یکی گردد چو ماهی %~% زنی بر هفت گردون پایگاهی # 134 سراپایت یکی گردد ز بینش %~% تو باشی مغز کل آفرینش # 135 سراپایت یکی گردد چو من پاک %~% نماند هیچ نار و آب با خاک # 136 سراپایت یکی باشد به هر چار %~% بوصل خود بوند ایشان گرفتار # 137 سراپایت یکی باشد نهانی %~% تو باشی بود خود اما چه دانی # 138 چو در یکی جمال خود بدیدی %~% چو ما اینجا وصال خود بدیدی # 139 چو در یکی تو باشی خود یقین دان %~% تو بود خویش از ما بیشکی دان # 140 یکی دانست بود ما همه را %~% نهاده در ms232 درونه دمدمه را # 141 چو شور است آنکه خود را راست کردم %~% بدار عشق خود را راست کردم # 142 چه شور است اینکه درجانها فکندیم %~% که در هر قطره طوفانها فکندیم # 143 چه شور است آن که این فانیست بنگر %~% بجز ما جسم و جانت نیست بنگر # 144 بعشق خویش شور انگیز خویشم %~% حیققت نیک و بد یکیست پیشم # 145 چو یکسانست پیشم نیک یا بد %~% هر آنچیزی که کردم کردهام خود # 146 یکی جانم گهی جسم و گهی دل %~% مرا مقصود هر چیز است حاصل # 147 چو مقصود من اینجا ذات آمد %~% یکی ذاتم که این آیات آمد # 148 بیان این معانی کرد آگاه %~% صفات ذات پاکم قل هوالله # 149 منم در قل هو الله راز دیده %~% در اینجا گه هوالله باز دیده # 150 منم در قل هوالله راز گفته %~% اناالحق در عیانم باز گفته # 151 چو ذاتم قل هوالله است بنگر %~% نمود من هوالله است بنگر # 152 نموم از هوالله است پیدا %~% عیانم قل هوالله است پیدا # 153 یکی ذاتست کاین راز است بیچون %~% که من گفتم ابا تو بیچه و چون # 154 چو جان از نور من در روشنائی است %~% درآ در عاقبت دیدخدائی است # 155 چو جان از نور من در قربت آمد %~% از آن درحضرت و در غربت آمد # 156 گهی گردد فلک گه مهر و گه ماه %~% گهی باشد زمین گه کوه و گه کاه # 157 گهی نور است و گاهی عین ظلمت %~% گهی دریاست گاهی عز و قربت # 158 گهی جان و دل آید گه بود جان %~% دل وجان شد یقین امروز جانان # 159 منم جانان یقین اینست رازم %~% ز هر نوعی یقینت گفته بازم # 160 منم جانان تو کاینجا بدیدم %~% ترا اسمای اعظم بایزیدم # 161 منم جانان تو از جان آگاه %~% بکردستم ز جان و دل مرا خواه # 162 دمی زد بعد از آن خاموش گشته %~% ز عشق ذات خود بیهوش گشته ms233 # 163 چنان بیهوش و باهوشی از آن داشت %~% که بیشک در صور کون و مکان داشت # 164 چنان در قربت او راه دیده %~% دراینجاگه جمال شاه دیده # 165 در اینجا در برون و دردرون راز %~% که اینجا آمده در عشق شهباز # 166 دمی دیگر بزد پس گفت الله %~% اناالحق گفت و دیگر قل هوالله # 167 بخواند و کرد خوداندر دمیدش %~% جوابی داد بیشک بایزیدش # 168 بدو گفتا چرا خاموش گشتی %~% چو من اینجا عجب مدهوش گشتی # 169 چنان خواهم که با من راز گوئی %~% سؤالم در شریعت بازگوئی # 170 بپرس آنچه ندانی تا بگویم %~% دوای دردت اینجاگه بجویم # 171 دمی کین جایگه از عمر مانده است %~% بصورت لیک دایم جان بمانده است # 172 سؤالی کن ز وحدت گر توانی %~% تو منگر سوی کثرت گر توانی # 173 همه ذرات خود را دان تو کثرت %~% ز کثرت در گذر شو سوی وحدت # 174 که در حضرت بیابی آنچه خواهی %~% ترا بخشد کمال پادشاهی # 175 هر آنکو سوی دنیا باز ماند %~% ز کثرت هر کجا اوراز داند # 176 همه دنیا پر از کثرت نمودم %~% درین کثرت یقین وحدت نمودم # 177 کسانی چند کثرت راز وحدت %~% یکی دانند در اسرار قربت # 178 ولیکن صاحب شرع اندر اینجا %~% توئی گفتست اصل و فرع اینجا # 179 حقیقت اصل اینجا بهتر آمد %~% حقیقت شرع اینجا برتر آمد # 180 از آن گفتم که فرع صورت خود %~% چو مردان دیدهام در راه جان بد # 181 بد از خود دور کردم تا بدانند %~% کنون در عشق فردم تا بدانند # 182 بد و نیکم کنون یکسانست در عشق %~% کنون اسرار مادرجانست در عشق # 183 ز کثرت درگذر وحدت نظر کن %~% نظر اینجا سوی صاحب خبر کن # 184 همه دنیا بیک جو زر نیرزد %~% چو یک جوزر که خاکستر نیرزد # 185 چو دنیا نزد من چون برگ کاهست %~% مرا دنیا حقیقت عذر خواه است # 186 درین دنیا نمانم تا بدانی %~% که من ms234 بودم همه راز نهانی # 187 درین دنیاست بیشک عاشقان را %~% که بیشک صورتی بیند آن را # 188 در این دنیاست دیدار خدائی %~% اگر نبود چو منصورت جدائی # 189 در این دنیاست بیشک شور و غوغا %~% حقیقت گفتن بیهوده پیدا # 190 ز پر گفتست اندر دار دنیا %~% نیرزد نزد عاشق یار دنیا # 191 بیک ارزن که دنیا ارزنی هست %~% بنزد عقل کین دنیا زنی هست # 192 تو این دنیا زنی دان ای برادر %~% یقین چون ارزنی دان ای برادر # 193 همه دنیا کف خاکست بنگر %~% چه غم چون حضرت پاکست بنگر # 194 حقیقت درگه پروردگار است %~% مرین دنیا اگرچه رهگذار است # 195 چو مردان زن قدم در آشنائی %~% که باشد آشنائی روشنائی # 196 چو گشتی آشنای یار اینجا %~% تو منگر برجفای یار اینجا # 197 حقیقت برجفای او وفایست %~% وفای تو یقین عین لقایست # 198 اگر می واصلی خواهی در اینجا %~% که بگشاید ترا بیشک در اینجا # 199 دمی اینجا قدم بی او مزن تو %~% وگر بی او زنی باشی چو زن تو # 200 زنی باشد که او خود دم زند باز %~% کجا گردد چو مردان او سرافراز # 201 سرافرازی عالم مرد دارد %~% عیان عشق صاحب درد دارد # 202 هر آنکو درد دارد اندرین دار %~% درونت درد او گیرد بیکبار # 203 چو در دردت یقین در ما نماید %~% از اول جان و دل شیدا نماید # 204 ز درد عشق اگر جانت خبر یافت %~% همه در یک حقیقت در نظر یافت # 205 همه مردان ز درد اوست دایم %~% برون جسته چو مغز از پوست دایم # 206 ز درد اینجا شوند از خویش بیزار %~% نماند تن بماند جان و دیدار # 207 حقیقت بایزیدا دردداری %~% ترا گویم که جان خرد داری # 208 نکو بشنو تو و باطن سخنگوی %~% که بودم بیشکی اندر سخن گوی ~~PageV01P41 # 1 حقیقت بایزید آن لحظه بگریست %~% بدو گفتا چو تو ای جان و دل کیست # 2 بجز تو کیست اینجا تا ms235 به بینم %~% بجز تو کس نه بد صاحب یقینم # 3 بجز تو نیست اینجا در خیالم %~% زهی جان دلم اندر وصالم # 4 بجز تو نیست اینجا رهبر من %~% توئی چرخ فلک ساز ره من # 5 تودارم این زمان و کس ندارم %~% بجز تو راه پیش و پس ندارم # 6 کسی کو جز تو بینم دیده دوزم %~% ز سر تا پای در آتش بسوزم # 7 اگر جز تو به بینم اندرین راه %~% مرا انداز جانا در بن چاه # 8 بجز تو کس نبینم من بعالم %~% توئی در جسم من اینجا دمادم # 9 ترادارم درون در آشنائی %~% مرا جان و دلی بین خدائی # 10 ترا دارم دل و جانم ز تو شاد %~% نیارم جز تو من چیز دگر یاد # 11 توئی جان و جهان جان عالم %~% که میگوئی مرا سر دمادم # 12 دمادم راز من گوئی بخود باز %~% منم گنجشک و تو هستی چو شهباز # 13 حقیقت بود من بود تو باشد %~% بجز تو دیدم من از چه باشد # 14 همه جانا توئی دگر هبا شد %~% ز دیدارت ز دید خود فنا شد # 15 خبر یافت آنکه ازخود باز پرداخت %~% وجودجان خود بهر تو پرداخت # 16 خبر آن یافت کاینجا باز دیده است %~% بدید اینجا رخ شهباز دیده است # 17 همه جویای وصل تو در این راه %~% همه گویای وصل تو درین راه # 18 همه چون ذره و تو عین خورشید %~% وصالت را همی جویند جاوید # 19 وصالت را همی جویند جانا %~% نه با تو راز میگویند جانا # 20 تو خورشیدی همه اعما بمانده %~% بصر رفته سوی دنیا بمانده # 21 کجا اعمی به بیند نور خود باز %~% کز آن شرحی دهد اینجا خبرباز # 22 تو خورشیدی بجز نورم نه بینی %~% بجز دیدار منصورم نه بینی # 23 تو خورشیدی بگرد چرخ گردان %~% کواکب در تومحو و مانده حیران # 24 چو خورشید رخت پیداست امروز %~% از آن این شور و این غوغاست امروز # 25 ms236 از آن ذرات اینجا پای کوبانست %~% که خورشید رخت امروز تابانست # 26 از آن شور است امروز اندر اینجا %~% که در نه چرخ هم شور است و غوغا # 27 فلک از شور عشقت گشته گردان %~% دلش از تف تو مانده است گریان # 28 همه مردان اسرار حقیقت %~% ترا صاحب گرفتند و رفیقت # 29 شد از جان و بجان اینجا نمانند %~% ابا تو جز بتو چیزی ندانند # 30 کنون استاده نزد صاحب راز %~% اگر گوئی کنون گردند جانباز # 31 مریدانم همه از جان غلامت %~% ترا ناپختگان و مانده خامت # 32 همه خامند نزد پخته عشق %~% زموری کو نشان از تخته عشق # 33 ز موری گوید اینجا هر کسی باز %~% مگر یابند از تو رشته باز # 34 توئی سر رشته و ایشان طلبکار %~% همی سررشتهشان آور پدیدار # 35 چه باشد گر تو این مشتی گدا را %~% کنی ازوصلت اینجا آشنا را # 36 مر ایشان را ده اینجا روشنائی %~% ز ظلمت ده رهی در روشنائی # 37 مرا دانی که ازجانت مریدم %~% غلام ذاتت ار چه بایزیدم # 38 هر آن چیزی که گفتی مر مرا باز %~% بدانستم یقین ای صاحب راز # 39 مرادیگر سؤالی ماند از تو %~% که جان و دل یقین شدمست با تو # 40 چنان خواهم که با من راز گوئی %~% سؤالم در شریعت باز گوئی # 41 چو من با شرع تو در نار وسوزم %~% ز نور شرع اینجا برفروزم # 42 مرا ازتو همه نور و حضور است %~% مرا از تو کنون عین حضور است # 43 حقیقت ازتودیدم مستی یار %~% حقیقت آئی اندر من پدیدار # 44 حقیقت نیست جز تو صاحب شرع %~% که میدانی حقیقت شرع از فرع # 45 دل اول چون بگفتی مرمرا باز %~% ز اصل و فرع اینجا صاحب راز # 46 که جان اصلست اینجا راهبر اوست %~% حقیقت جان جانت هست پردوست # 47 ز جان کردم حقیقت سیردر خویش %~% حقیقت جان بود از جشم درویش # 48 بنور جانست زنده هرچه ms237 دیدم %~% من از جان اندرین گفت و شنیدم # 49 یقین جانست دیدارت در اینجا %~% یقین شد کفر وایمانم در اینجا # 50 درین معنی گه گفتی از عیانم %~% یکی بوده است اینجا جمله دانم # 51 مرا این لحظه وصل دلگشایت %~% در اینجا شد حقیقت کلکسایت # 52 حقیقت بایزدت اندر اسرار %~% ترا داند ترا بیند همه یار # 53 توئی هم اصل و هم فرعی همیشه %~% حقیقت در یقین شرعی همیشه # 54 ترا شرعست اصل شادکامی %~% که میخواهی در اینجا نیک نامی # 55 حقیقت شرع میگوید بگویم %~% یکی نکته بود در گفتگویم # 56 مرا ده از برای خود حقیقت %~% جوابی خوب در راه شریعت # 57 گرامی انبیا همچون تو بردار %~% در اینجا آمد از بهرت نمودار # 58 دگر گویم جوابی بهر بیچون %~% که چون پیداست اینجا هفت گردون # 59 حقیقت آسمان و چرخ و افلاک %~% ز چه پیداست اندر حقه خاک # 60 دراین معنی بگو تا چیست خورشید %~% مرا اینست اینجا گاه امید # 61 چو جانان این همه پیدا نموده است %~% درون این همه غوغا نموده است # 62 بگو تا سر رازت باز دانم %~% نهانی گفته رازت باز دانم PageV01P42 # 1 بدو منصور گفت ای راز دیده %~% کنون بگشای ای شهباز دیده # 2 ز شرعست این بیان اینجا بگویم %~% ترا راز نهان اینجا بگویم # 3 حقیقت انبیا این کوست بردار %~% در اینجا رفت بیشک تا بریار # 4 حقیقت بود عیسی سرافراز %~% که شد بردارو آنگه شددگر باز # 5 بسوی حضرت بیچون ماهان %~% بسی اینجا نمودم سر و برهان # 6 چو عیسی پایداری کرد با ما %~% در اینجا گاه آمد فرد با ما # 7 ملامت یافت عیسی از یهودان %~% که تا شد باز ز اینجا پیش جانان # 8 تو میپرسی که من بدبودم اینجا %~% ابا او زانکه معبودم در اینجا # 9 نمودی مینمودم در درونش %~% در اینجا گاه کردم رهنمونش # 10 چو عیسی از وصال ما خبر یافت %~% بنزد خویش دنیا مختصر یافت # 11 چنان ms238 بگذشت عیسی روح کل شد %~% از آن اینجای با ما عین دل شد # 12 ز جان بگذشت تا دیدار آمد %~% ابا ما همچنین بردار آمد # 13 چو از دارش فرستادیم جبریل %~% مر او را بود با ما سر انجیل # 14 بسوی حضرت خود راه دادم %~% مراو را قرب و عزو جاه دادم # 15 حقیقت چون یقین بشناخت ما را %~% خود اندر راه کل دریافت ما را # 16 کنون عیسی ابر چرخ است چارم %~% ز شیبش تا به بالا هست طارم # 17 ز شیبش عین بالا هست جنات %~% مر او را دادهایم از نفخه ذات # 18 تمامت عین جانانست اینجا %~% حقیقت در عیان جانست اینجا # 19 ندانی سر این معنی تو بشنو %~% حقیقت اینست از مولا و حق شو # 20 یقین جانست عیسی شیخ معظم %~% سوی دنیا رسیده اندر این دم # 21 تو از عیسی و جان اینجاخبر یاب %~% توئی در چرخ چارم در نظر یاب # 22 چهارت چرخ سوی شیب و بالا %~% تو اینجا باز مانده در سوی ما # 23 چو عیسی صاحب اسرار ماشد %~% حقیقت اول اندر دار ما شد # 24 اگرچه بود اینجا پاکباز او %~% یقین در عشق آمد بی نیاز او # 25 چنانش پاکبازی بود اینجا %~% که پیشش پاکبازی بود اینجا # 26 چو اندر پاکبازی گشت آگاه %~% وصال ما در اینجا یافت آن شاه # 27 وصال ما در اینجا یافت تحقیق %~% ز سوی حضرت ما یافت توفیق # 28 حقیقت بود عیسی صاحب راز %~% که شد بردار و گفتم با شما باز # 29 چوجان عیسی بیکدم درفکند او %~% گشاده بیشکی از بند بند او # 30 حقیقت گشت چون من جوهر پاک %~% بسوی ذات شد از آب و ازخاک # 31 چو در چارم بیک سوزن باستاد %~% حقیقت بازماند از آتش و باد # 32 درین ره گر بموئی بازمانی %~% حقیقت ره بذات ما ندانی # 33 کنون عیسی حقیقت بایزید است %~% که در وی پایدار کل پدید است # 34 تو عیسی ms239 سیرتی ای شیخ عالم %~% نظر کن عین روح الله این دم # 35 تو در چارم بمانی باز مانده %~% در این عین فنائی باز مانده # 36 تراتا سوزن عیسی فرو بست %~% از آن ذات تو با آلانه پیوست # 37 اگرچون من برون آیی تو روشن %~% تو بندی دل در این معنی بسوزن # 38 نمائی هیچ جائی در افق باز %~% شوی ذات من آنگاهی سرافراز # 39 درین سوزن بماندی شیخ اکنون %~% کجا بتوان گذشت از هفت گردون # 40 حقیقت من ز عیسی درگذشتم %~% بساط نیستی اندر گذشتم # 41 در آن عالم که عیسی آن پدید است %~% در آنجا هفت گردون ناپدید است # 42 در آنجا هیچ نیست وجملگی هست %~% ولیکن تا شوی اینجایگه پست # 43 در آن عالم قدم زد همچو منصور %~% از آن از دار کل افتاد او دور # 44 قدم زد آنگهی کون و مکان دید %~% نمود خود همه پیغمبران دید # 45 در آن حضرت چو دیدم باز اینجا %~% درون من یکی شد باز اینجا # 46 حقیقت دامگاه لامکان داشت %~% بمنقار او نمود جان جان داشت # 47 از آن شهباز را پرواز دیدم %~% نمودخود بجانان باز دیدم # 48 یکی دیدم در آن حضرت طرایق %~% یقین من بودمش عین حقایق # 49 همه در چنگل شهباز مانده %~% همه در عشق صاحب راز مانده # 50 چو راز خود مرا شد فاش اینجا %~% حقیقت من بدم نقاش اینجا # 51 منم نقاش مر ذاتی که پیداست %~% حقیقت عین ذراتی که پیداست # 52 همه در دست من گریان و زارند %~% همه از شوقم اینجا بیقرارند # 53 همه با من سخن گویند اینجا %~% ز من هم راز من جویند اینجا # 54 نمودم آنچه بنمودم یقینش %~% از اینجا گه ربودم من یقینش # 55 چو از صورت برونش آوریدم %~% شود من من در او اینجا پدیدم # 56 حقیقت جهد باید کرد زین راز %~% که ماند اینجا بیک سوزن یقین باز # 57 بمانی بایزید اینک تو بشناس %~% منم عیسی تو ms240 این مینوش و خوش باش # 58 اگرمانی بیک سوزن بمانده %~% تو باشی کمتر از یک زن بمانده # 59 حقیقت وزن صاحب شرع آنست %~% که عین هستی حق جاودانست # 60 حقیقت عین هستی خداوند %~% نگه میکن که تا چند است در چند # 61 حقیقت آنچه بینی آفرینش %~% همه پیدا نگر در عین بینش # 62 از اول آسمان بنگر تو درخویش %~% حقیقت پرده آورده در پیش # 63 دگر عرش و فلک با مهرو با ماه %~% درون تست و تو خورشید این راه # 64 تو خورشیدی بجان بنگر حقیقت %~% بما چشمت بود اندر حقیقت # 65 دگر عرشت دل است و دل در اسرار %~% از این معنی بود اینجا خبردار # 66 توئی چرخ فلک گردان نموده %~% ز سر ذات تو حیران نموده # 67 فلک اینجا توئی تا چند گردی %~% فلک شاید که گردی در نوردی # 68 ز عرش دل در اینجا گه نظر کن %~% درون خویش روح الله خبر کن # 69 اگر چه عرش دل آمده درین راه %~% حقیقت فرش کل آمد درین راه # 70 اگر از عرش اعظم راز جوئی %~% که عیسی از چهارم باز جوئی # 71 چو عیسی در درون عرش پیداست %~% حقیقت عکس او بر فرش پیداست # 72 تو عیسی جوی اینجا بازره گرد %~% که چون عیسی شوی اندر جهان فرد # 73 همه گفتم سخن ای شیخ دانی %~% توئی چرخ و فلک عرش نهانی # 74 درون تست پیدا گرچه مایم %~% ترا این رازها بوده است دایم # 75 در این ره همچو عیسی باش آزاد %~% ز عشق دوست ده هان جمله بر باد # 76 چو عیسی زنده میرای زنده دل پاک %~% که تا چون خر نمانی در گل و خاک # 77 چو عیسی گر شوی از خویش بیزار %~% بمانی زنده دل در حضرت یار # 78 بنور عشق گر عیسی به بینی %~% ز دید او یقین مولا به بینی # 79 ز عیسی گر خبرداری خبردار %~% ترا چون او بباید رفت ناچار # 80 خریدار ms241 جواهر بایزید است %~% که اسرار خدائی را بدیده است # 81 خریدار است اینجا جوهر ذات %~% بدو نازان حقیقت جمله ذرات # 82 حقیقت بایزیدم بازمانده %~% عجایب مانده اندر راز مانده # 83 سؤال کودکانه کردی از من %~% ترا اسرار گفتم جمله روشن # 84 اگر عیسی صفت آئی تو بردار %~% کنم بردارت اینجا از نمودار # 85 اگر بردار ما آیی زمانی %~% ترا بردار بنمایم عیانی # 86 اگر بردار آیی از دل پاک %~% چو عیسی جان شود در جسم تو پاک # 87 چو عیسی جان شوی در عالم کل %~% تو باشی در یقین روح الله کل # 88 منم امروز اندر پایداری %~% چو عیسی زمان در بیقراری # 89 وصال اندر فراقم دست داده %~% مرا دلدار جام مست داده # 90 چنان از جام معنی مست گشتم %~% که در ذات خدا پیوست گشتم # 91 مرا دلدار جامی داد امروز %~% ز دستش خوردم آن جام دلفروز # 92 حقیقت انبیا و اولیایم %~% ابا روح الله اینجا آشنایم # 93 خدائی دارم اینجا در یقین من %~% از آنم در دو عالم پیش بین من # 94 از آنم در حقیقت پیشوائی %~% که دارم در همه عین خدائی # 95 خدائی یافتم اینجا نهانی %~% دگر اسرار و انوار معانی # 96 اناالحق یافتم از راز خود باز %~% منم اینجا حقیقت هم سرافراز # 97 سرافرازم میان عاشقان من %~% خبر دارم حقیقت واصلان من # 98 ز جانان برخورید امروز اینجا %~% حقیقت رهبرند امروز اینجا # 99 وصال امروز عین الناس دارند %~% همه در سوی نور ما شتابند PageV01P43 # 1 چو منصورم حقیقت عین نورم %~% در اینجا جملگی من نار و نورم # 2 چو منصورم حقیقت عین روحم %~% در اینجا جملگی فتح و فتوحم # 3 منم منصور اینجا جان جمله %~% ز چرخ عرش من تابان جمله # 4 منم منصور کاینجا جان دمیدم %~% درون جملگی من پروریدم # 5 بمیرانم همه از عشق و از راز %~% وگر زنده کنم من جمله را باز # 6 نداند کس که بیچون و چگونم %~% همه اینجا ms242 بذاتم رهنمونم # 7 حقیقت لامکان اندر صفاتم %~% خدایم در حقیقت کل ذاتم # 8 صفات ذاتم آمد قل هوالله %~% حقیقت بایزیدا کو سوی الله # 9 ز سبحانی حقیقت دم ز دستی %~% بترس ازخوف این دم دم ز دستی # 10 مترس ار مرد راه عاشقانی %~% همین دم زن ز اسرار و معانی # 11 یقین منصور دان بیشک خداوند %~% که با ذاتست اینجا گاه پیوند # 12 کسی دیگر تو این اسرار منمای %~% همین دم میون ازوصلم بیاسای # 13 خدایم این زمان درعین صورت %~% شده ازمن همه عین کدورت # 14 همه اینجا حقیقت هست الله %~% منم پیدا کدام از راز آگاه # 15 چنین دان بایزید امروز اینجا %~% منم با جان جان پیروز اینجا # 16 کنون وقت گذشتن آمد اینجا %~% که گردانی فنا ما را تو شیخا # 17 فنای خویش میبینم بقایم %~% بقایم هست کل عین لقایم # 18 منم منصور و جانم گشت جانان %~% نموده ازحقیقت راه با جانان # 19 منم منصور کل از خویش بیزار %~% نخواهم هیچ چیزی جز رخ یار # 20 منم منصور با جانان سخنگوی %~% همه با من شده در کل سخنگوی # 21 یقین ای شیخ جمله ذات بینم %~% بذات او همه ذرات بینم # 22 فنا خواهد شدن صورت درین راه %~% که خود جانست بیشک خود یقین شاه # 23 کنون ای شیخ وین اسرار خواندم %~% ترا درهای معنی برفشاندم # 24 خلایق جمله حیرانند و گویان %~% همه وصل منند اینجای جویان # 25 چو وصلم هر کسی کاینجا نخواهد %~% حقیقت زود در نزد من آمد # 26 همه ای دوستان اکنون درآیید %~% نمود خویشتن بر ما نمائید # 27 درآئید آنگه از جانی خبردار %~% حقیقت دید دیدار است هم یار # 28 کجا پیدا که دم اینجا زدستید %~% جمال ما پیاپی هان ز دستید ~~PageV01P44 # 1 جنید راهبر سلطان عشاق %~% که آمد در حقیقت بیشکی طاق # 2 بر شیخ کبیر استاده بد او %~% همه دیده بر اوبنهاده بود او # 3 چنان در ذوق بود از سر جانان %~% ولی ms243 استاده بد در عشق پنهان # 4 از اول تا بآخر بر سردار %~% جنید پاک از بودش خبردار # 5 خبر بودش ازو در حضرت شاه %~% وی استاده پیش خورشید درگاه # 6 یقین چون شیخ معنی دید اینجا %~% که کل میگفت از توحید اینجا # 7 بپرسیدش ز سر و راز منصور %~% سوی شیخ کبیر آن شاه مشهور # 8 چنین گفتا که ای شیخ جهان بین %~% درین حالت کنون صاحبقران بین # 9 عجب مردی که چون او من ندیدم %~% چنین مردی و نه ازکس شنیدم # 10 عجب رازیست امروز آشکارا %~% بگو تا چیست با من سر تو یارا # 11 چگونه بینی اور ا بر سر دار %~% اناالحق میزند هر دم ز گفتار # 12 ز زندان تا بدینجا آوردیم %~% بسوی دار او را برکشیدم # 13 قصاص شرع راندیمش حقیقت %~% که تا یک دم زند اندر شریعت # 14 چنان آویخته اینجای مطلق %~% دم کل میزند اندر اناالحق # 15 دم کل میزند اینجا چو ما او %~% حقیقت بس بلند این گفت دین گو # 16 اناالحق میزند با پیر معنی %~% چگونه این زمان تدبیر معنی # 17 حقیقت آنچه گوئی آن کنم من %~% مرا ای شیخ دین بی گوی روشن # 18 شریعت عالیست اینجا حقیقت %~% نگنجد هیچ در عین شریعت # 19 شریعت غالب آمد نزد عشاق %~% فکنده دمدمه در کل آفاق # 20 قدم از شرع این بیرون نهاده است %~% ندانم سر این تا چون فتاده است # 21 برون از شرع میگوید سخن باز %~% بچشم جان نموده است این یقین باز # 22 سخن اینجا بلند آورد دمدم %~% که من دمدم یقین هستم زآدم # 23 سخن کین گفت این دم در ره شرع %~% حقیقت دانم اینجا ز آن سخن فرع # 24 حقیقت کافر است این مرد اینجا %~% که پیدا شد حقیقت شور و غوغا # 25 دگر کردیم اینجا گاه بردار %~% مگر باشد ز سر ما خبردار # 26 دو دست او در اینجا گه ببریم %~% که او خر مهره است و ms244 ما چو دریم # 27 بباید دست او اینجا بریدن %~% نباید این سخن از وی شنیدن # 28 زبانش هم بباید کرد بیرون %~% که تا خامش شود چون مانده درخون # 29 چه میگوئی حقیقت شیخ عالم %~% بگو تا چون کنیم از شرع این دم ~~PageV01P45 # 1 جوابش داد شیخ جمله عشاق %~% که همچون او نه بینی گرد آفاق # 2 وجود او کجا در دهر باشد %~% که مثل ذات او دیگر نباشد # 3 چو این دیگر نیاید در جهان باز %~% که این نامی است در عالم سرافراز # 4 من او رادانم اینجا کس نداند %~% نمود اوبجز من کس نداند # 5 من اورا دانم اینجا سر بیچون %~% که بنموده است رخ در بیچه و چون # 6 کمال وصل دارد در دل و جان %~% حقیقت جان او بوده است جانان # 7 نمود بود خود را مینماید %~% در عشاق اینجا میگشاید # 8 در عشاق او خواهد گشودن %~% وصال عشق او خواهد نمودن # 9 بگفت وهم بگوید او بسی راز %~% درآخر او بود در عشق سرباز # 10 ورا اینجا جمال دوست پیدا %~% چنان کاینجا جلال اوست پیدا # 11 حقیقت آمده است او بر سردار %~% که مستان را کند از خواب بیدار # 12 جنید راهبر می پیر را هم %~% معایینه یقین دیدار شاهم # 13 نهانی در همه آفاق مشهور %~% منم امروز و ذاتم سر منصور # 14 سفرها کردهام با او بسی من %~% ازو اسرار دیدم جمله روشن # 15 بسی اسرار ازو دیدستم اینجا %~% وصال او خریدستم من اینجا # 16 من از وی دیدهام کل پایداری %~% که او بوده است اینجا پایداری # 17 اگر من قصهها گویم ازو باز %~% سخن بسیار باشد ای سرافراز # 18 حقیقت دان تو مر منصور واصل %~% در او مقصودها کلی بحاصل # 19 همه مقصود خود دیده است اینجا %~% یقین معبود خود دیده است اینجا # 20 همه مقصود او بود اینکه امروز %~% کند مر یادگاری این دل افروز # 21 درین گفتار میبینم کنونش %~% خدا دانم خدا ms245 را رهنمونش # 22 خدا دانم خدائی صورت او را %~% یقین اویست میبین صورت او را # 23 جنیدا این زمان تو پیر راهی %~% بمعنی برتر از مائی و ماهی # 24 منت گفتم رموزی تا بدانی %~% کنون تو صاحب شرع و بیانی # 25 اگر خواهی قصاص شرع ران تو %~% که میخواهی چنین شاه جهان تو # 26 مرا از پیش گفت او راز خود باز %~% مرا بنمود او انجام وآغاز # 27 ریاضت یافته این شرع دیده %~% حقیقت اصل نیز و فرع دیده # 28 وصول شرع دیده در نهانی %~% ولی میخواهد او صاحبقرانی # 29 چه شبها اندرین بحر شریعت %~% بکرده نوش این رمز حقیقت # 30 بچشم خویش دیدم سوی دریا %~% که یک شب در یقین این شاه بینا # 31 بهندستان من و او یار بودیم %~% من و او صاحب اسرار بودیم PageV01P46 # 1 حقیقت از شب اندر کشتی این راز %~% مرا میگفت نزد آن کسان باز # 2 من ای شیخا حقیقت چون خدایم %~% یقین گشتی جهان را رهنمایم # 3 خدایم من که در کون و مکانم %~% بدان شیخا که برتر ز آسمانم # 4 خدایم من نشسته سوی کشتی %~% در این اسرار شیخا چون گذشتی # 5 فلک را با ملک در سوی دریا %~% من امشب دیدهام در خویش پیدا # 6 همه از من پدیدارند امشب %~% ز من بیشک خریدارند امشب # 7 همه در من من اندر خود نشسته %~% مهار عشق را بر جمله بسته # 8 بدستم آسمانها و زمین است %~% مرا خورشید در مهر نگین است # 9 مرا پیوسته اینجا آشنائی است %~% ابا ذراتم اینجاگه خدائی است # 10 به بین شیخا درون بحر هستی %~% مرا اینجا خدایم در پرستی # 11 حقیقت کافرم هم بت پرستم %~% حقیقت جوهری در بحر هستم # 12 من اینجا بر سر کشتی اسرار %~% درون بحر هستم در شهوار # 13 تودانی شیخ بنگر در بن بحر %~% نظر کن در مابین اندر این قعر # 14 نظر کن در من و بنگر در اینجا %~% حققت ms246 در ما را جوهر اینجا # 15 همه ذراتاند از من پدیدار %~% منم در وصل خود خود را خریدار # 16 خدای بر و بحر جمله گانم %~% محیط جمله کون و مکانم # 17 چه باشد نزد من دیدار عقبی %~% منم اسرار وآن بر جمله مولا # 18 درون جمله اینجا راز بینم %~% کجا در دار خود را باز بینم # 19 کجا یابم حقیقت دار خود باز %~% که تا بردار خود گردم سرافراز # 20 عجب ماندم در آن شب کو چنین گفت %~% در اسرار آن شب این چنین سفت # 21 که بنگر هان چو تو شیخ کبیری %~% بمانده در کف صورت اسیری # 22 مرا هم صورتست وذات و معنی %~% منم پیوسته در آیات و معنی # 23 جلالم در جلالم بحر مانده %~% بسی دربحر خود کشتی برانده # 24 کنون از بحر خواهم رفت بیرون %~% نمایم راز اینجا بیچه و چون # 25 درین بحر فنا بودم گرفتار %~% دو روزی با تو در دریای اسرار # 26 کنون شیخا چو وقت رفتن آمد %~% مرا اسرار با تو گفتن آمد # 27 برون خواهم شدن دراندرونم %~% تمات بحریان راه نمونم # 28 تو شیخا دل ابا ماراست میدار %~% که ما را باز بینی بر سر دار # 29 در آن روزی که در بغداد آیی %~% ابا ما یک دمی دل شاد آیی # 30 مرا آن روز بینی خوار و خسته %~% طناب ذل اندر دست بسته # 31 مرا آن روز یابی شاه عالم %~% مرا آن لحظه یاب آگاه عالم # 32 چنین خواهد بدن گر باز بینی %~% مرادر عشق صاحب راز بینی # 33 تو شیخا این زمان از ما نهانی %~% که مادانیم راز و تو ندانی # 34 درین ره گرچه بیشک واصلانند %~% نه هر کس اصل کل اینجا بدانند # 35 همانکس وصل یابد همچو من باز %~% که گردد سوی دریای فنا باز # 36 بدریای فنا خواهم شدن من %~% بجوهر کل خدا خواهم بدن من # 37 بدریای فنا خواهم شدن کل %~% که تا یابی چو ms247 ما در عین آن ذل # 38 در این دریا کنون رفتیم و گفتیم %~% حقیقت را ز رخ را در نهفتیم # 39 خدایم چند گویم من خدایم %~% حقیقت بیزوال و در بقایم # 40 مگو ای ابله دیوانه این راز %~% وگرنه لایقی بر نفت و براز PageV01P47 # 1 یکی ز آن جمع نادان بوددر حال %~% بنادانی زبان بگشاد در قال # 2 که کم گو ای فضول هرزه گو تو %~% حقیقت این دگر اینجا مگو تو # 3 مگو این کفر ای بیدین کافر %~% که هم کوری تو اینجاگاه و هم کر # 4 ترا کی زیبد این گفتاروین راز %~% که گبران مینگویند این سخن باز # 5 تو بیشک کمترین کافرانی %~% که چیزی گفته او میندانی # 6 کنون باید ترا کشتن در اینجا %~% ز همراهی تو برگشتن در اینجا # 7 نباید گفتنت این راز گفتن %~% دگر این کفر اینجا بازگفتن # 8 توئی اینجا حقیقت همچو بردار %~% کجا از سر او باشی خبردار # 9 دمادم گوئی اینجا گه خدایم %~% اگر هستی خدا رازی نمایم # 10 اگر هستی خدا امشب در اینجا %~% فرو شو این زمان در سوی دریا # 11 وگرنه تن زن و خاموش بنشین %~% تو اکنون از کجا گفتن این # 12 تمامت انبیا این سر نگفتند %~% چنین کفر از یقین ظاهر نگفتند # 13 تو میگوئی و بیشرمی نداری %~% که هم دیوانه و هم بیقراری # 14 مگر دیوانه امشب حقیقت %~% که آشفتست اینجاگه طبیعت # 15 اگر دیوانه زنجیر دارم %~% برای به شدن تدبیر دارم # 16 کنم اینجا شفایت من تو بی ذل %~% که از بیگانگی گردی تو غافل # 17 دگر هرگز نگوئی کفر مطلق %~% که اینجا گه خدایم من اناالحق # 18 اناالحق می مگو ای شاه آخر %~% هوالحق گوی واز این کفر بگذر # 19 تو مرد نفسی و مرد هوائی %~% کجا این جایگه مرد خدائی # 20 تو زخم این خوری آخر حقیقت %~% که گفتی این سخنهای طبیعت PageV01P48 # 1 بخندید آن زمان منصور و این گفت %~% که نتوانی ms248 به کل خورشید بنهفت # 2 منم خورشید و توذرات مائی %~% کجادرعین این آیات مائی # 3 مرا زیبد که درکشتی و دریا %~% کنم اسرار خود این لحظه پیدا # 4 مرا زیبد که اکنون اندر این بحر %~% روم نزد شما من اندرین بحر # 5 بسی بیهوده گفتی اندر اینجا %~% بحل کردم ترا ای جام شیدا # 6 توانم امشب اینجاگاه جانت %~% کنم محو و بمانم در نهانت # 7 اگر نه شیخ اینجا گاه بودی %~% یقین منصور تو با او نمودی # 8 یقین شیخا که من ازواصلانم %~% نه همچون این خزان و جاهلانم # 9 کنون بد رود باش ای شیخ باداد %~% که تا با هم رسیم از سوی بغداد # 10 مرا وصلی است شیخا باز دانی %~% به بغداد آنگه آن راز نهانی # 11 بچشم خویش بینی شیخ آن دم %~% که تو منصور بینی اندر آن دم # 12 بپا برخاست آن شوریده مست %~% میان خویشتن محکم فرو بست # 13 بشد او تا لب کشتی و گفتا %~% مرا ای شیخ اعیانست پیدا # 14 مرا اعیانست پیدا تا بدانی %~% نمود ما کنون یکتا بمانی # 15 کنون خواهم شدن تا دید جانان %~% درون قعر در توحید جانان # 16 در این بحر معانی غوطه آرم %~% نهان خواهم شد آن کو پایدارم # 17 تو شیخ این نکته از ما بشنو اکنون %~% که تا من بازگویم بیچه و چون # 18 در آن روزی که من خواهم ز شیراز %~% ترا در نزد خود ای صاحب راز # 19 چو آئی و به بینی راز داری %~% کنی با ما زمانی پایداری # 20 کنون ای شیخ اینجا غافلانند %~% کجا اسرار ما اینجا بدانند # 21 کنون ای شیخ اینان عاقلانند %~% کجا اسرار ما اینجا بدانند # 22 ز بهر عزت تو ای سر افراز %~% بماندم من در این گفتارها باز # 23 ولیکن صبر دارم در حضورم %~% ز اسم من به بین اسم صبورم # 24 صبوری پیشه منصور آمد %~% از آن پیوسته غرق نور آمد # 25 صبورم در ms249 همه آفاق گفته %~% میان سالکانم طاق گفته # 26 صبورم بیزمان در کایناتم %~% بصورت ز آنکه معنی جمله ذاتم # 27 کنون ذاتم که جانم یار گشته %~% ز سر عشق برخوردار گشته # 28 کنون ذاتم که آگاهم ز اسرار %~% مرا جایست دمدم بر سردار # 29 کنون یارم که آگاهم ز خورشید %~% که ذات ماست روشن مانده جاوید # 30 کنون چون یار در جانست ما را %~% چو خورشید است جانانست ما را # 31 کنون چون یار میگوید مراراز %~% یکی معنی بگویم هان بتو باز # 32 در امشب سر ما بنگر یقین تو %~% درون جان و دل شو پیش بین تو # 33 در امشب آنچه گویم گیر در یاد %~% که معلومت کنم در ملک بغداد # 34 حقیقت دار و شرع فرع بگذار %~% بجز حق اصل و فرع شرع بگذار # 35 چو از صورت گذشتی نیست تاوان %~% که خورشید یقین یکیست تابان # 36 ریاضتها بسی اینجا کشیدی %~% چو من هم صحبت دیگر ندیدی # 37 ابا تودم زدم کل از شریعت %~% ز هر رازی نمودم دید دیدت # 38 در این معنی که میگوم بسنجی %~% ازین نقد گهر باید نرنجی # 39 تو شیخا کل ز من واصل شد و جان %~% تو خود زین معنی اینجاگه مرنجان # 40 تو اکنون واصل منصور هستی %~% که همچون دیگران بت می پرستی # 41 نه همچون دیگران ای شیخ اکبر %~% توئی هم پیشوای دین و مهتر # 42 تو اکنون پیشوای سالکانی %~% حقیقت هم خدای سالکانی # 43 وصول واصلانی راز گوئی %~% وطن در مسکن شیراز جوئی # 44 کنون دانی که کل منصور باشد %~% در این گفتارها معذور باشد # 45 چو منصور است در جانت نظر کن %~% دل و جانت ز راز ما خبر کن # 46 کنون تا این دمت من یار بودم %~% ترامن صاحب اسرار بودم # 47 ترا معلوم کردم از ریاضت %~% ببخشیدم ترا عین هدایت # 48 کنون چون از سلوک راه معنی %~% ترا کردم یقین آگاه معنی # 49 ترا بخشیدم اینجا کل ms250 کرامات %~% رسانیدم ترا سوی مقامات # 50 مقاماتی که توداری در امروز %~% کجا بیند بخود چرخ دلفروز # 51 چو تو شاهی دگر بر تخت اسرار %~% که هستی در جهان جان نمودار # 52 نه بیند چشم عالم تا بآخر %~% چو تو دیگر یقین ای قطب ظاهر # 53 تو قطب عالمی و شاه عشاق %~% فکنده زمزمه در کل آفاق # 54 تو قطب جمله کون و مکانی %~% ز کون این لحظه در کون و مکانی # 55 تو میدانی که یار تو که باشد %~% حقیقت غمگسار تو که باشد # 56 چو بودم غمگسارت تا باکنون %~% کنون از پرده خواهم رفت بیرون # 57 کنون از پرده خواهم رفت بر در %~% تو در پرده نشین اکنون و برخور # 58 من از پرده کنون بیزارم اینجا %~% که بیشک صاحب اسرارم اینجا # 59 مرا این پرده اکنون گشت پاره %~% چنین تقدیر بد بهر نظاره # 60 کنون ای شیخ در عین الیقین باش %~% چو مردان هر زماین پیش بین باش # 61 دمی بی یاد ما اینجامزن تو %~% حقیقت مرد باش اینجا نه زن تو # 62 که ما از اصل فطرت دوستانیم %~% بصورت هر دو اندر بوستانیم # 63 چو ما در اصل کل هستیم ما ذات %~% کنون ذاتیم مادر عین ذرات # 64 در اینجان آن ما بوده است پیدا %~% تو میدانی حقیقت شیخ دانا # 65 توئی اکنون و من من هم تو باشم %~% به هرجائی که باشی با تو باشم # 66 وفاداری کن آن روزی که دانی %~% مرا مگذار ضایع تا توانی # 67 قدم رنجه کن اندر سوی بغداد %~% مرا بنگر تو اندر کوی بغداد # 68 که قدرت دوستی صورت اینست %~% وگرنه کل ترا عین الیقین است # 69 کنون عین الیقین داری در اینجا %~% مرا مگذار ضایع شیخ دانا # 70 از آن تکرار میگویم دمادم %~% که تو داری حقیقت کل در آدم # 71 چه گویم وصف تو تو بیش از آنی %~% که چون من توحقیقت جان جانی # 72 حقیقت فرع ما ms251 اینست ای یار %~% که من خواهم شدن اندر سردار # 73 تو صورت گوشدار و عین تقوی %~% که در وی نام قطبی سوی دنیا # 74 حقیقت آخرت زان تو باشد %~% که این منصور قربان تو باشد # 75 منت قربان را هم شیخ بیچون %~% که میریزم بپای دارتو خون # 76 بریزم خون خود قربان راهت %~% نیندیشم ز جان عذر خواهت # 77 منم اکنون شده در سوی بغداد %~% کنون بدرود باش و دار بریاد # 78 بگفت این و فرو رفت او بدریا %~% فتاد اندر میان بحر غوغا # 79 عجب آشوب اندر موجها زد %~% عجب کشتی ما بر فوجها زد # 80 همه نزدیک ما اینجا دویدند %~% حقیقت جملگی عذر آوریدند # 81 که ای شیخ جهان آخر دعائی %~% که جز تو نیست ما را پیشوائی # 82 چه سر بود این چنین اسرار امشب %~% که اینخاکست بردیدار امشب # 83 چنین شوری که اندر بحر افتاد %~% تو گوئی کشتی اندر قعر افتاد # 84 کدامست این بزرگ و از کجا بود %~% ورا اینعزم بر سوی کجا بود # 85 من این لحظه چو دیدم آنچنان راز %~% خدا راگفتم ای دانای هر راز # 86 تو راز جملگی پیوسته دانی %~% که از غرقاب ما را وارهانی # 87 رهانیدن کسی دیگر نداند %~% کسی دیگر بذات تو نداند # 88 تو بیچونی و میدانی یقین راز %~% بدار این قوم بنده را زبان باز # 89 تو ای منصور اکنون یاریی ده %~% مرا از راز برخورداریی ده # 90 نگفته بودم ای جان این سخن من %~% که شد آن شب مثال روز روشن # 91 تو گوئی بود آن شب صبحگاهی %~% همه عالم پر ازنور آلهی # 92 چنین ز این مرد دیدم راز اینجا %~% دگر امروز دیگر باز اینجا # 93 حقیقت این بزرگ پاکباز است %~% ز معنی و ز صورت بینیاز است # 94 در این معنی که اودیده است گفتم %~% بچشم سر ازو اکنون شنفتم # 95 همان دم کاندر آن دریای اعظم %~% همی زد میزند اینجا همان دم ms252 # 96 هماندم میزند در پاکبازی %~% که دارد قرب ذات بینیازی # 97 دم کل میزند آگاه گشته %~% سراپایش همه الله گشته # 98 سراپایش همه ذرات گشته %~% همیشه در میان آیات گشته # 99 سراپایش همه ذرات باشد %~% همه سر رشته هر ذات باشد # 100 چو میداند زبان جمله این را %~% زبان اوست در عین الیقین را # 101 یقین صرف دارد در معانی %~% که بیچونست در صاحبقرانی # 102 من این دید دگر بسیار دیدم %~% ولیکن در یکی دلدار دیدم # 103 جنید اینست بیشک عین دلدار %~% دگر او را در این معنی مپندار # 104 که دارد هیچ آرامی دراینعام %~% وصال دوست دارد در سر انجام # 105 مرانجامش چنین حرفست بردار %~% ز کون و ازمکان خود خبردار # 106 رسیده است این زمان در اصل جانان %~% یقین داری یقین ازوصل جانان # 107 چو وصل او را در اینجا منکشف شد %~% دل و جانش بجان متصف شد # 108 چو جانش متصف شد گشت جانان %~% وز آن پیدائی آمد راز پنهان # 109 بصورت لیک جانست او در اسرار %~% ز اسرار است او اینجا خبردار # 110 کنون اینجاجنید پاک دین تو %~% درین رویت جمال او به بین تو # 111 که روی او یقین فر الهی است %~% ورا در کل کمال پادشاهی است # 112 کمال پادشاهی پر جبینش %~% گواهی میدهد عین الیقینش # 113 گواهی میدهد بروی دل وجان %~% مرا بیشک که او رازاست و جانان # 114 گواهی میدهد جانم باقرار %~% که این سر خدایست و نمودار # 115 گواهی میدهد جانم ز معنی %~% که هست این مرد کل دیدار مولا ~~PageV01P49 # 1 جنید راهبر گفت ای جهان بین %~% توئی در عصر ماراز عیان بین # 2 جهان جان و دریای معانی %~% حقیقت جوهر دریای کانی # 3 تو دادن آنچه ما اینجا نداریم %~% نهادی همچو تو پیدا نداریم # 4 تو هستی قطب عالم اندر آفاق %~% حقیقت اوفتادستی تو خود طاق # 5 بدین معنی که دیدستی ز منصور %~% بیانی گویمت میدار معذور # 6 کنون در ms253 ملک عالم کن نظر باز %~% مشایخ چند هستند ای سرافراز # 7 حقیقت انبیا بسیار بودند %~% حقیقت مؤمن دیدار بودند # 8 همه واصل بدند و کار دیده %~% در اینجا گه جمال یار دیده # 9 همه در وصل خود صورت نگهدار %~% ز بهر دعوت ایشان نمودار # 10 در اینجا آمدند از کارسازی %~% خدا بخشید هر یک سرفرازی # 11 چو ایشان سرفراز راه بودند %~% ز بهر دعوتت آگاه بودند # 12 نگفته هیچکس اینجا اناالحق %~% حقیقت جمله حق گفتند مطلق # 13 همی دانیم ما ز اسرار اینجا %~% که نور اوست کل مشهور اینجا # 14 همه دیدار جانانست دانیم %~% یقین خورشید تابانست دانیم # 15 چو خورشید است او در نور اینجا %~% که نور اوست کل مشهور اینجا # 16 محمد آفتاب و ما ستاره %~% یقین دعوتش عالم نظاره # 17 کجا چون او دگر آید حقیقت %~% که مانندش بود اندر طریقت # 18 که او سرخیل ما و پادشاهست %~% گدایانیم ما او پادشاه است # 19 چو او شاهیست اندر لامکانی %~% ورا بد جمله اسرار و معانی # 20 نگفت این سر ودعوت کرد اینجا %~% از آنکه بود صاحبدرد اینجا # 21 بدعوت یافت اینجا نعمت و ناز %~% میان انبیا آمد سرافراز # 22 بدعوت شرع کرد اینجای بنیاد %~% که تا ناید ابر ذرات بیداد # 23 سعادت مرورا بخشیده بد حق %~% در اینجا او بگفته بد اناالحق # 24 اگر حق است حق در جمله راز است %~% حقیقت را همیشه چشمم باز است # 25 ز بهر امر معروفست اینجا %~% که منکر نهی معروفست اینجا # 26 هر آنکویی ادب آمد درین راه %~% سزای او دهد اینجایگه شاه # 27 ادب داران ما اینجا بسی بین %~% به پیوسته همه با صاحب دین # 28 شریعت بهر این بنهاد احمد %~% که تا پیدا نماید نیک از بد # 29 چو نیکی همچوروز و شب بدآمد %~% مثل گوئی از این معنی تب آمد # 30 چو میدانم که در شرع جهاندار %~% حقیقت گفت بد کردیم بردار # 31 ورا زیرا که تا ms254 اهل جهان کل %~% ورا اینجا همی بینند و از دل # 32 دگر کس مینگوید آنچه او گفت %~% که او بیشک درون خاک و خون خفت # 33 حقیقت این چنین خواهد بدن راز %~% که این صورت نخواهد ماند کل باز # 34 ازین ارکانها خارج شود او %~% حقیقت گفت ما خود بشنود او # 35 نخواهد ماند صورت پایدارش %~% نباشد وصل اینجا در کنارش # 36 طبایع محو خواهد شد وراهم %~% نخواهد رفت ازو ناگاه این دم # 37 نخواهد بود اینجا با ادب او %~% ز روی شرع بد گفتست بد او # 38 در این ساعت که بردار است اینجا %~% کجا از ما خبر دارست اینجا # 39 حقیقت این زمان چون بیزمانست %~% نزولش نیز دایم جان جانست # 40 ز اول صورت آخر سرآید %~% حقیقت پنج روز اینجا برآید # 41 خدادان ملک ملکش مالک آمد %~% حقیقت کل شئی هالک آمد # 42 خدا پاک و مبرا از کف خاک %~% چه نسبت داردآخر خاک باپاک # 43 خدا پاک و منزه در حقیقت %~% کجا گنجد درین عین طبیعت # 44 منزه آمد از گردون عالم %~% ولیکن صنع بنماید دمادم # 45 نشاید این حقیقت پیشوائی %~% کجا او را بود دید خدائی # 46 خدا جان دارد و دیگر ستاند %~% چو آسان دادم آسان ستاند # 47 تمامت پادشاهان بنده اوست %~% اگر نه اینچنین دانی نه نیکوست # 48 تو شیخ از اعتقاد پاک مگذر %~% حقیقت زین بیان امروز برخور # 49 چنان کاول مگو این راز هرگز %~% بقول مصطفی دین العجایز # 50 نگه میدار گفتش در دل وجان %~% که عالم صورتت دادست جانان # 51 اگر جانان حقیقت اوست تحقیق %~% که او دارد یقین در شرع توفیق # 52 کسی کوپای بر بالا نهاده است %~% ز بالا ناگهی در سر فتاده است # 53 محمد دان و جز ذات محمد %~% مخوان جز ذات و آیات محمد # 54 محمد حق شناس اینجای منصور %~% مشو ای شیخ عالم زین سخن دور # 55 محمد دان یقین ذات خداوند %~% که او آمد ms255 حقیقت ذات و پیوند # 56 ز بهر دعوت کل امم بود %~% به معنی و بصورت محترم بود # 57 نگفت این راز چون منصور سرباز %~% از آن دانم ورا من صاحب راز # 58 حقیقت هر که آگاهست بروی %~% بنور شرع چون ماه است از وی # 59 چو او بیشک نماید راه جمله %~% حقیقت او بود مر شاه جمله # 60 خدا او را چنین عز جهان داد %~% ورا تمکین بر هر دو جهان داد # 61 ابا حق گفت جمله لیک معراج %~% نهاده بر سر خود آن شب آن تاج # 62 چو او را برگزید و آشنا کرد %~% میان انبیایش پیشوا کرد # 63 بجز او پیشوادیگر نگیرم %~% یقین اینست ای شیخ کبیرم # 64 محمد دانم و الله خدا من %~% محمد را شناسم پیشوا من # 65 مرا او پیشوا و کس نخوانم %~% بجز او هیچکس دیگر نخواهم # 66 ره حق یافتستم من ازو باز %~% حقیقت اوبود مر شاه را باز # 67 خبردارم که ما را حق چه داده است %~% درون جان ما هرچه نهاد است # 68 حقیقت گفت و گنجش یافتستم %~% بسوی گنج خود بشتافتستم # 69 مرا گنج معانی آشکار است %~% مرا گفتار او ناپایدار است # 70 حقیقت ذات ذاتم در صفاتم %~% حقیقت شد یقین چون نور ذاتم # 71 اگر از ذات من ذاتم در اینجا %~% سراسر عین ذراتم در اینجا # 72 چو او واصل شدست و کارسازم %~% از آن از گفتن او بینیازم # 73 ره شرع محمد بسپریدم %~% بحمدالله که همچون بایزیدم # 74 که چون او دید گفتار اناالحق %~% زند مانند او هر دم اناالحق # 75 بگفت او چنان مغرور افتاد %~% چراغ وصل او شد کشته در باد # 76 چنان دور است این ساعت زجانان %~% که ابر آید بر خورشید تابان # 77 ضیا زو رفت ودرتاریکی افتاد %~% که از اعیان شرع او دور افتاد # 78 ازین گفتارها اوغمزه آمد %~% ز خورشیدی بسوی ذره آمد # 79 کنون شیخ کبیر و قطب اسرار %~% رهم شرعست ms256 میدان تو ز گفتار # 80 هر آنکو مرد راه و آشنایست %~% همیشه راز دار مصطفایست # 81 حقیقت سالهابر درگه او %~% نشستم تاشدستم آگه او # 82 چو من آگاه گشتم از شریعت %~% حقیقت بود کل عین طریقت # 83 حقیقت در شریعت دان یقین تو %~% شریعت دان یقین عین الیقین تو # 84 بشرع احمد آور فخر زنهار %~% که اندر شرع کل یابی تو دلدار # 85 هر آنکو پای در بیرون نهادست %~% قدم در خاک و او در خون نهاده است # 86 ادب داری چو مردان بایدت کرد %~% شراب وصل آن دم بایدت خورد # 87 ادب پیش آور اینجا همچو مردان %~% که دارد دوست اینجاگاه جانان # 88 ادب داران راه او در اینجا %~% همیشه بودهاند نیکو در اینجا # 89 اگرچه راز جانان بودشان بیش %~% نگفتند و برفتند با دل ریش # 90 ادب اینجایگه میدار جانا %~% وگرنه جای بین بردار جانان # 91 بحکم شرع آمد بی ادب او %~% بدارش کردم از بهر سبب او # 92 سبب اینست بشنو شیخ تحقیق %~% که تا پیدا بود صدیق و زندیق # 93 اگرچه جمله در تحقیق اویست %~% بدی بددان و نیکی خود نکویست # 94 ازآن اصلی و فرعی کرده است دوست %~% که این مغز است بهتر بیشک از پوست # 95 حقیقت اصل شرع احمد آمد %~% که در اسرار او نیک و بد آمد # 96 وگر کافر بود همچو مسلمان %~% لکم دین گفت حق در سر قرآن # 97 کسانی کاندرین معنی ندانند %~% ز خود تفسیرها بیهوده خوانند # 98 که این جمله یکی گفتست بیچون %~% منت گویم بیانی نی دگرگون # 99 همه از کارگاه کردگاریم %~% همه از سر صنعش آشکاریم # 100 همه از او شده پیدا در اینجا %~% همه از اوست گویا اندر اینجا # 101 کمال قدرت او بیشمار است %~% همیشه جمله را پروردگاراست # 102 همه از ذات اوست اینجای پیدا %~% چه پیدا و نهان چه زشت و زیبا # 103 همه از اوست اندر شرع نی او %~% چنین دان تا ms257 بود اسرار نیکو # 104 حقیقت دان تو حق نه آن دیگر %~% وگر باطل ز قرآن خوان و بنگر # 105 یکی را گفت کافر دیگری دوست %~% مسلمان خواند و گفت این راه نیکوست # 106 حقیقت فرقها اینجاست بسیار %~% بود عاقل از این معنی خبردار # 107 از آن یک شمه گفتم شیخ عالم %~% نیارم زد بنزدیک تو این دم # 108 که میدانم که تو اسرار شاهی %~% مراسم شاهی و هم جان پناهی # 109 که منصور است مرد رازدیده %~% نمودی از حقیقت باز دیده # 110 نمودند سروران اینجا نمودند %~% بیکره بود جانش در ربودند # 111 که دارد ذات کل ورنه نگفتی %~% در اسرار اینجاگه نسفتی # 112 اگر بودی حقیقت ذات اینجا %~% نگفتی نیز با هر ذات اینجا # 113 چو چیزی مرد را اینجا نمودند %~% بیک ره بود جانش در ربودند # 114 سخن از عشق میگوید نه از عقل %~% کجا گنجد بنزد عشق از نقل # 115 سخن بیعقل میگوید ز اسرار %~% شنفتم گفتن او بر سر دار # 116 حقیقت گفت اندر سوی زندان %~% سخنها او بسی از سرجانان # 117 ولیکن چون نه او درخانه باشد %~% بنزدم بیشکی دیوانه باشد # 118 سراسر گفت او درعشق پیداست %~% ولیکن این سخن نی گفته ماست # 119 نگوئیم این سخن ما نزد هر کس %~% ترا میگویم این اسرارها بس # 120 عوام الناس یک سر همچو دیوند %~% ابا بانگ و خروش و باغریوند # 121 وصول ما کجا هرگز بدانند %~% وگر می ره برند عاجز بمانند # 122 ره وصلست نی راه مجازیست %~% نیفتادست این راه مجازیست # 123 ره عشقست و دروی رازهاهست %~% در آن اندیشه او رازها هست # 124 ببازی راست ناید راز گفتن %~% بر هر کس اناالحق باز گفتن # 125 اگر این مرد راه این کرده باشد %~% نه همچون دیگران در پرده باشد # 126 حقیقت در رسیده سوی منزل %~% بود مقصود خود پیوسته حاصل # 127 وصالش جزو و کلی هست داده %~% بود اینجا نباشد دوست و ساده # 128 نه از ms258 دیوانگی میگوید این راز %~% که منصور از برابر داد آواز # 129 که ای شیخ کبیر وعالم کل %~% ترا دانم حقیقت آدم کل # 130 کجائی ای جنید آخر دمی پیش %~% درآی و بهتر از آنم بیندیش # 131 سخنها را مگو اینجا و پیش آی %~% چو نوشی این زمان بی عین پیش آی # 132 سخن از شرع گفتی این زمانت %~% ایا شیخ جهان راز نهانت # 133 همین بد جملگی من میستودم %~% که در عین ازل ذات تو بودم # 134 بخاصه این زمان چون راز دارم %~% ترا زین گفت اکنون باز دارم # 135 تو ای شیخ جهان و پیر آفاق %~% ز بهر دیدنت بودیم مشتاق # 136 کنونت باز دیدم اندر اینجا %~% نظر کن بایزیدم اندر اینجا # 137 رسیده در وصال ما بمعنی %~% بسیرت یافته دیدارمولی # 138 حقیقت رازدار ماست اینجا %~% حقیقت آمد اینجا رهبر اینجا # 139 ولیکن این جنید از ماست بر دور %~% ورا میدار قطب ذات معذور # 140 که میداند ولیکن می نداند %~% کتاب هجر بر او چون بخواند # 141 کتاب هجر میخواند ترا باز %~% خبردارد هم از انجام و آغاز # 142 ولیکن پخته و بس نارسیده است %~% اگرچه شیخ و پیر بایزید است # 143 تو گفتی راز بهر او در اینجا %~% شنفتم قصه آن لیل و دریا # 144 چه باشد آن عجایبهای دیگر %~% نمودستم بسی در بحر و در بر # 145 تو گفتی راز بهر او در اینجا %~% بیا ای دلبر و ای یار زیبا # 146 دوسال و نیم با هم یار بودیم %~% ز دید خویش در اسرار بودیم # 147 نمود من تو چندین دیده باز %~% دگر چندی چنین بشنیده باز # 148 بچشم خود در آن شب راز دیدی %~% دگر امروز ما را باز دیدی # 149 هر آنچ آن رفت آن دیگر مجو تو %~% هر آنچه گم کنی دیگر مجو تو # 150 سخن از نقد گوی و وصل جانان %~% هر آنجائی که گوئی وصل جانان # 151 تو شیخا مر جنیدا رهبر ms259 کوی %~% که داری اندر انیجا چشم در کوی # 152 تو گوئی عشق سرگردان بدیدی %~% ولیکن شاه در میدان ندیدی # 153 ندیدی شاه در میدان ستاده %~% از آنی چشم در کویش نهاده # 154 تو روی شاه بنگر تا بدانی %~% وگرنه قصه هرزه چه رانی # 155 توچندین رازها دیدی ز من باز %~% بماندستی کنون مانند زن باز # 156 حقیقت شیخ دین و بینظیری %~% تو آن قطبی از آن شیخ کبیری # 157 که میدانی از رازی که ما راست %~% در اینجاگه نمودستم من آنراست # 158 تودانی این سخن از بحر گویان %~% سخنها با جنید و شاه میدان # 159 ز تو پرسید و اول باز گفتی %~% ابا او از حقیقت راست گفتی # 160 جوابت داد او از شرع و از فرع %~% مرا دیوانه میخوانید و در صرع # 161 کسی کو من نه بیند اندر اسرار %~% ز ذات من نباشد او خبردار # 162 تمامت انبیا و اولیائیم %~% ستادستند و درعین بقائیم # 163 رسیدستم بعین منزل خویش %~% حجابی رفته اینجا گاه از پیش # 164 حقیقت پردهام شد پاره پاره %~% تمامت اهل دل در من نظاره # 165 ز هر جانب دو صد اینجا جنید است %~% ستاده مرغ دام ما و قید است # 166 نمیگویند اینجا گه سخندان %~% که هستند صاحب تفسیر و برهان # 167 سخندانان ما اینجا ستاده %~% دل وجان سوی مااینجا نهاده # 168 چرا اینجا جنید اندر حقیقت %~% سخن میراند از عین طبیعت # 169 نگویند کودکان زینگونه اسرار %~% که گفت ار نیز با تو نکته هشیار # 170 چو من اینجا نمودار خدایم %~% حقیقت انبیا و اولیایم # 171 درون جان من پیداست ایشان %~% نباشم یک دلی باشم پریشان # 172 بحق گوئیم و با حق جمله گوئیم %~% حقیقت حق بود چون جمله اوئیم # 173 خدا با من سخن میگوید اینجا %~% رضای ذات خود میجوید اینجا # 174 حقیقت مینماید بود بودش %~% اگرچه جملگی کرده سجودش # 175 حقیقت خود شناسایست خود را %~% برش یکسانست اینجا نیک و بد را # 176 ms260 چو عشق خویشتن آورد با خویش %~% حقیقت نوش خواهد کرد مرنیش # 177 حقیقت حق ز خود آمد خبردار %~% ز عشق خویش این لحظه است بردار # 178 منزه از وجود و از طبایع %~% که پیدا است او ز هر صنع و صنایع # 179 خدا بود و بود پیوسته هر جا %~% کنون در ذات با امروز پیدا # 180 نه دیوانه بود او مر مرا او %~% کند اینجا بگفتاری جفا او # 181 چو او در جان ماهمخانه باشد %~% کجامنصور کل دیوانه باشد # 182 بود دیوانه او کاینجا نداند %~% نمود عشق ما دیوانه خواند # 183 جنید اینجا محمد داند و بس %~% بجز او مینداند نیز هر کس # 184 تمامت کودکان دانند احمد %~% حقیقت رهنمای نیک یا بد # 185 همه ذرات عالم ناسپاساند %~% محمد را زجان و دل شناسند # 186 ولی کنه محمد آن بدانند %~% که با او گویندو با او بخوانند # 187 محمد در درون ماست اینجا %~% حقیقت رهنمون ماست اینجا # 188 محمد در عیان ماست بینش %~% ازو پیدا خدای آفرینش # 189 محمد میزند در ما اناالحق %~% همی گوید دمادم سر مطلق # 190 محمد رهنمود اینجای حلاج %~% نهادم عاقبت بر سر از این تاج # 191 چو من واصل ز ذات مصطفایم %~% یقین با انبیا و اولیایم # 192 مرا هم رهبر و هم رهنمایست %~% حقیقت در درونم او خدایست # 193 مرا او کرد واصل نزد عشاق %~% فکندم در نهاد جملگی طاق # 194 ز وصل احمدم بردارمانده %~% ز عشق او چنین در کار مانده # 195 وصال مصطفی در جان منصور %~% چو خورشید است کل نور علی نور # 196 وصال مصطفی بخشید جانم %~% کنون بنمود کل عین عیانم # 197 چو از او واصلم اینجا حقیقت %~% سپردم بیشکی راه شریعت # 198 ره شرعش بجان اینجا سپردم %~% از آن گوی اناالحق بین که بردم # 199 از آن گوی اناالحق بردهام من %~% که نی چون دیگری پی بردهام من # 200 ره او کردم و منزل ندیدم %~% اگرچه هست منزل ناپدیدم ms261 # 201 چو او دیدم چه خواهم کرد منزل %~% چو جان دیدم چه خواهم کرد بادل # 202 چو او دیدم چه کارم با جنید است %~% مرا سیمرغ قدرت جمله صید است # 203 ز حق اندرز حق گویم همیشه %~% ز حق دانم همه اسرار و پیشه # 204 ز حق گویم که چون احمد حق آمد %~% ز سر من رآنی مطلق آمد # 205 ورا این راز اینجا درعیانست %~% از این معنی به کل صاحب قرانست # 206 از آن اینجا بگفت او همچو من راز %~% که دعوت خواست کرد آن سرافراز # 207 چو دعوت مرورا بد در شریعت %~% از آن مخفی نمود اینجا حقیقت # 208 ز بهر دعوت خود او نهان کرد %~% حقیقت راه شرع اینجا بیان کرد # 209 بیان شرع کرد و راه بنمود %~% حقیقت مر علی را شاه بنمود # 210 سخن بسیار از شیخ کبیر است %~% محمد در میانه بی نظیر است # 211 هر آنکو راه او کرده است اینجا %~% حقیقت در پس پرده است اینجا # 212 اگر اینجا جنید پاک دینم %~% بیابد یک زمان عین الیقینم # 213 نمایم مصطفی او را درین دم %~% تمامت انبیا بادید آدم # 214 اگر آید دمی او بر سر دار %~% کنم او را در این اعیان نمودار # 215 ولیکن او بخود می باز ماندست %~% چو گنجشکی بدست بازمانده است # 216 ندانست این دگر دم بر سردار %~% بدین شکرانه گردانم خبردار # 217 دگر از سر ذاتم در حقیقت %~% که حق بیند ز ذراتم حقیقت # 218 مرا او در درون جانانست پیدا %~% نمیداند ورا با تست پیدا # 219 که هر انصاف ما اینجا دهد او %~% بجان خویشتن منت نهد او # 220 که گفتارش ز نادانی بد از دوست %~% سخن بیمغز اینجا گفت از پوست ~~PageV01P50 # 1 تو ای شیخ کبیر و قطب عالم %~% مرا دانی و میبینی در آن دم # 2 چنان راهست سپردم تا بمنزل %~% که ما را دوست امروز است حاصل # 3 مرا حاصل وصال جان جانست ms262 %~% چه جای این همه شرح و بیانست # 4 جنید پاک با تو گفتم اسرار %~% ابا تو او بشرع آمد خبردار # 5 بفرماید بحکم شرع جانان %~% که هر چیزی که باشد بدتر از آن # 6 مرا امروز بنموده است اینجا %~% در من زین قفس بگشوده اینجا # 7 حجابم هیچ نیست ای شیخ عالم %~% بجز صورت در اینجاگاه این دم # 8 حجابم صورتست و آفرینش %~% وگرنه جملگی ذات از تو بینش # 9 حجابم صورتست و جان جانست %~% ولیکن مرد را در ترجمانست # 10 حقیقت دم ز دستم از خدائی %~% نخواهد بود با اویم جدایی # 11 در او واصل کنم در خویش اینجا %~% حجابم برگرفت از پیش اینجا # 12 اگرچه سالکست و دروصالست %~% ولی از دیدن خود در وبالست # 13 همه رنج من است از بیم صورت %~% وگرنه نیست اینجا گه کدورت # 14 همه خواهد مرا این صورت به اعزاز %~% که گردد بی نشان از بی نشان باز # 15 چنان کاول نهادش بی نشان بود %~% ورا این آرزو اندر جهان بود # 16 که تا منصور آید واصل کل %~% ورا دیدار باشد حاصل کل # 17 کنون دو دست ما اینجا بینداز %~% زبان و پایم اینجا ای سرافراز # 18 اگر با ما یکی ذاتی تو شیخا %~% بجان تو که با ما کن تو این را # 19 بفرما تا دو دست و پایم اینجا %~% ببرند با زبانم شیخ دانا # 20 قصاص شرع دان تا یار باشم %~% ز سر عشق برخوردار باشم # 21 نمیخواهم من این دست و زبانم %~% کزین دست و زبان عین جهانم # 22 نمیخواهم من این هر دو قدم را %~% قدم میخواهم امادر عدم را # 23 نمیخواهم بجز دیدار جانان %~% چنین خواهد بدن اسرار جانان # 24 درین دنیا ز صورت مبتلایم %~% فتاده در کف و چنگ قضایم # 25 اگرچه خود قلم راندم بتحقیق %~% مرا از عین آمد عین توفیق # 26 قلم راندیم و آنگه در کشیدیم %~% قلم بر نقش ذات خود کشیدیم # 27 قلم ms263 راندیم ما در اصل اینجا %~% که بیصورت بیابم وصل اینجا # 28 قلم راندیم و دیگر می چه ماندست %~% اناالحق میزنم دیگر چه مانده است # 29 مرا جانست و جانان در خیالم %~% نموده این زمان عین وصالم # 30 سخن کز وصل گوئی جمله سوز است %~% بآخر چون سخن از دلفروز است # 31 چو جانان این چنین مر خویشتن راست %~% در این بغداد جان ما بیاراست # 32 سرافراز است ودارد همچون جانم %~% همی داند یقین راز نهانم # 33 تو ای دار این زمان میدار معذور %~% که یار تست اینجاگاه منصور # 34 تو ای دار از حقیقت پایداری %~% ابا با یک نفس دیدار یاری # 35 وصال عاشقان آمد سردار %~% که تا مر سالکان دارد خبردار # 36 وصال عاشقان سربازی آمد %~% که منصور از یقین برداری آمد # 37 وصال عاشقان درجان فشانی است %~% که عاشق در ازل راز نهانی است # 38 وصال عاشقان خواهی ببر سر %~% که تا یابی مقام خویش آن سر # 39 همه عشاق حیرانند و منصور %~% سخن از وصل راند نور علی نور # 40 وصال ما فراق ماست ما را %~% که وصل کل فنای ماست ما را # 41 وصال ما حقیقت در فنایست %~% وصال اینست و باقی کل هبایست # 42 کنون شیخ جهان تا چند گویم %~% تو پیوندی چرا پیوند جویم # 43 من این پیوند میخواهم خدائی %~% که تا یابم بکل سر خدائی # 44 من این پیوند میسوزم در اینجا %~% چنی گو نه دل افروزم در اینجا # 45 که با پیوند ما در سوی ما تو %~% بیابی راه خود در کوی ما تو # 46 اگر در کوی خود خواهی قدم زد %~% قدم را اندر آن کو در عدم زد # 47 نمود خویشتن بیدست و بیپا %~% که داری در درون خلوتم جا # 48 زبان بردار اینجا بی زبان شو %~% چو گردی بیزبان در ما نهان شو # 49 نهان شو تا عیان گردی چو منصور %~% بمانی جاودان نور علی نور # 50 نهان شو ms264 همچو ما در بینشانی %~% بگو آخر که قصه چندخوانی # 51 چنین میگویدم دلدار اینجا %~% خبر کردم ز هر اسرار اینجا # 52 اناالحق میزند منصور بی دوست %~% که منصورم فنا گفتن هم از اوست # 53 اناالحق کی زند منصور بردار %~% اناالحق حق زند اینجا بگفتار # 54 اناالحق در زبانم اوست جمله %~% در اسرار اینجا اوست جمله # 55 اناالحق میزند اینجای مطلق %~% نفس گفتار او حقست الحق # 56 چو حق گوید یقین هم حق بداند %~% نمود خویشتن مطلق بداند # 57 بجز حق می نداند حق توان دید %~% که چشم جان تواند جان جان دید # 58 خدا خود دید در دیدار منصور %~% نمود خویشتن راکرد مشهور # 59 خدا دیدم در این آیینه اینجا %~% اناالحق زد به هر آیینه اینجا # 60 هر آیینه در اینجا جایگه ساخت %~% که بود ذات خود منصور پرداخت # 61 حقیقت جسم منصور است و جان حق %~% از آن جانان بهرجا زد اناالحق # 62 چو منصور است حق حق جمله داند %~% بجز حق حق یقین اینجا که داند # 63 از آن جام است خورده در ازل او %~% که هرگز می نه بیند بی خلل او # 64 از آن جامی است خورده بر سر دار %~% که خود باشد نمود خود نگهدار # 65 از آن جام است خورده در حقیقت %~% که جز حق می نه بیند در شریعت # 66 از اول میزدم اینجا دم کل %~% که تا پیدا کنم من آدم کل # 67 همه پیدا که بیشک هست منصور %~% شرابی خورده است ومست منصور # 68 از آن مستم که روی شاه دیدم %~% من اندر نزد رویش ماه دیدم # 69 از آن مستم که دارم جام اینجا %~% نمود آغاز با انجام اینجا # 70 از آن مستم که در عین خرابات %~% نمیگنجد همی طاوس و طامات # 71 از آن مستم که دانم در وصالم %~% وصال امروز در عین وبالم # 72 از آن مستم که خواهد بود ما را %~% یکی ذات عیان معبود ما را ms265 # 73 یقین میدان که من امروز مستم %~% بحمدالله که من نی بت پرستم # 74 بت خود میبسوزانم در این نار %~% که تا بت در فنا گردد خبردار # 75 بت خود گر بسوزم پاک گردد %~% نمود صانع افلاک گردد # 76 بت خود می بسوزم اندر اینجا %~% به بیند خویشتن در جمله پیدا # 77 بت خود چون بسوزم طاق گردد %~% نمود جمله عشاق گردد # 78 بت خود چون بسوزم جان شود کل %~% ز بعد جان یقین جانان شود کل # 79 بت خود چون بسوزانم حقیقت %~% خدا باشد حقیقت در طبیعت # 80 دو روزی سیر با ما کرد اینجا %~% یقین خواهم بدن نی فرد اینجا # 81 بت من بافتیست این جان جانان %~% حقیقت میکند او خویش پنهان # 82 نه کافر باشد این منصور شیخا %~% که بت سوز آمده است این شیخ دانا # 83 حقیقت چون چنین افتادم ای شیخ %~% زبود خویشتن آزادم ای شیخ # 84 سخن در صورت ومعنیست اینجا %~% یقین ای شیخ بی دعویست اینجا # 85 بمعنی آمدستم نه بدعوی %~% که در معنی نگنجد هیچ دعوی # 86 یقین دعوی و معنی آن بود شب %~% که در دردریا نمود آن شب ترا رب # 87 دگر دعوی که دیدی بر سر دار %~% که غیری نیست جز دیدارمولا # 88 چو دعوی باطل آمد اندرین راه %~% ز معنی باش و از اسرار آگه # 89 همه مردان زدعوی بازگشتند %~% در این اسرار صاحب راز گشتند # 90 حقیقت راز ما معنی است جانی %~% نمودستیم این راز نهانی # 91 اگر دعوی بدی در ملک بغداد %~% فنا آورد می بیشک بیک باد # 92 مرا معنی در اینجا پای بند است %~% در این اسرار عشقم اوفکند است # 93 مرا معنی نخواهد سوخت در نار %~% حقیقت خرقه با تسبیح و زنار # 94 مرا معنی بجان جان رسانید %~% ز پیدائی سوی پنهان رسانید # 95 مرا معنی در اینجا دید باز است %~% تنم در عشق در سوز وگداز است # 96 مرا معنی چنین در ms266 دار آویخت %~% حقیقت عشقم اینجا فتنه انگیخت # 97 همه مردان بلای یار دیدند %~% همی چندی خود اندر دار دیدند # 98 همه مردان بلاکش در فراقند %~% ببوی وصل او در اشتیاقند # 99 همه مردان بزیر خون چو درخاک %~% گناهی زین ندارد چرخ افلاک # 100 همه مردان در اینجا در بلایند %~% چنین افتاده در دام قضایند # 101 قضا را با بلا دیدند اینجا %~% بجان و سر بگردیدند اینجا # 102 هر آن از جان خود ترسد درین راه %~% کجا گردد ز عشق دوست آگاه # 103 هر آنکو لرزد او برجان خویشش %~% کجا بنماید اودیدار پیشش # 104 سر و جان در فدای راه دلدار %~% کنم امروز بیشک بر سردار # 105 سر و جان در فدای یار کردیم %~% حقیقت جام مالامال خوردیم # 106 چو ما مستیم اینجا بر سر دار %~% همه مستند آخر کیست هشیار # 107 که هشیار است اینجا تا بدانیم %~% کتاب وصل خود با اوبخوانیم # 108 که هشیار است اینجا در خرابات %~% که با او راز بنمایم بطامات # 109 همه مستندو اندر خواب رفته %~% عجایب بیخود اندر خواب خفته # 110 همه مستند و هشیاری ندیدم %~% درین موضع وفاداری ندیدم # 111 همه مستند و اندر حیرت اینجا %~% ندارندی ز مردی غیرت اینجا # 112 همه مستند و اندر بند باقی %~% بده جام می اینجا زود ساقی # 113 بده جامی دگر در حلق منصور %~% که تا از جان شود و از خویشتن دور # 114 بده جامی دگر ما را در این دم %~% که برریشم بود یک جام مرهم # 115 بده جامی دگر ز آن جام مطلق %~% که از مستی زنم دیگر اناالحق # 116 بده جامی دگر از آن خرابات %~% که اینجا در نگنجد عین طامات # 117 بده جامی دگر این جام بستان %~% که بی رویت نخواهم باغ و بستان # 118 بده جامی دگر تا عین زنار %~% بسوزانم در اینجا گاه زنار # 119 بده جامی دگر چون راز گفتم %~% اناالحق با همه سرباز گفتم # 120 بده جامی ms267 و بربایم حقیقت %~% که تا پنهان شود عین طبیعت # 121 چو جامت خوردهام اینجا دمادم %~% از آن اینجا زنم از ذات او دم # 122 دم از ذاتت زدم کاینجا تو بودی %~% حقیقت جمله منصورت تو بودی # 123 دم از ذاتت زدم در جان نمانی %~% تو سرجان و جسم و دل بدانی # 124 دم از ذاتت زدم از سر اسرار %~% اگر ما را تو سوزانی ابر نار # 125 دم از ذاتت زنم در عین توحید %~% نگنجد نزدم اینجاگاه تقلید # 126 دم از ذاتت زدم چون انبیا من %~% اناالحق اندرین قرب بلا من # 127 همی گویم یقین و گفت خواهم %~% همی جوهر حقیقت سفت خواهم # 128 اگر من یادگاری یادگاری %~% که همچو تو نخواهم یافت یاری # 129 نمیداند کسی جانا نمودت %~% اگرچه کردهاند اینجا سجودت # 130 سجودت میکنم اندر سردار %~% که تا عشاق گردد ز آن خبردار # 131 سجودت میکنم اینجا به تحقیق %~% که دارم از تو جان و سر توفیق # 132 سجودت میکنم در پاکبازی %~% چنان خواهم که بود پاکبازی # 133 سجودت میکنم اندر مکان باز %~% بشکر آنکه دیدم جان جان باز # 134 سجودت میکنم مانند مردان %~% سجود ما کنون بر قدر مردان # 135 سجودت میکنم زیرا که ذاتی %~% حقیقت هم حیات و هم مماتی # 136 در اینجا سجده خواهم کرد با تو %~% چه در عین فنا در پرده با تو # 137 دمادم سجده دلدار باید %~% بگردن خاصه بر این دار باید # 138 هر آنکو کرد چون ما سجده بردار %~% چو مادلدار بر اوشد نمودار # 139 نمودار است دلدارم حقیقت %~% یقین اندر سر دارم حقیقت # 140 نمودار است و میگوید بخود راز %~% که دیدستم دگر این راز خود باز # 141 دگرباره مرا داراست ذرات %~% رسیده در چنین معنی سوی ذات # 142 همه بیما و با ما ما ببینند %~% ابا ما در سوی خلوت نشینند # 143 بخلوت بعد از این ما را به بین باز %~% همه ما بین تو درعین یقین باز ms268 # 144 اگر عین یقین اینجا نباشد %~% دراین ره مرد دل دانا نباشد # 145 دل دانا در این ره یار یابد %~% ره آخر سوی جان دلدار یابد # 146 دل دانا کشد اینجا بلا او %~% که تا آید بکلی پیشو او # 147 درین ره دل چه خون گردد حقیقت %~% برون آید بکلی از طبیعت # 148 در این اسرار مردی باید و پاک %~% که خون گردد حقیقت در دل خاک # 149 چو خون شد دل حقیقت خاک جوید %~% دگرباره صفات پاک جوید # 150 چو در خون رفت دل مانند منصور %~% میان خون خود یابد یکی نور # 151 از آن نور حقیقت بیطبیعت %~% بیابد با زنی نقش طبیعت # 152 کند ازجز و ره اندر سوی کل %~% بیابد او چو مردان آنگهی ذل # 153 کشد خواری چو واصل شد درین راه %~% حقیقت همچو من اندر بر شاه # 154 مرا خواری است در نزدیک بیچون %~% دلم یکبارگی افتاد در خون # 155 دلم غرقست در خون تا بدانی %~% چو مادر خون فنا شو گر توانی # 156 فنا در خون و در بیچون نظر کن %~% همه ذرات در خود بی بشر کن # 157 بشر بردار تا یابی بشارت %~% بشارت باشدت دیدار یارت # 158 چو اول در فنا باشی حقیقت %~% نشیب خاک و خون گردد طبیعت # 159 از آن خون بعد از آن نور است پیدا %~% حقیقت دید منصور است پیدا # 160 تو بردار آ اگرچه خودشناسی %~% وجود خود نه نیک و بد شناسی # 161 توبرداری دمادم عقل با تو %~% کند اینجایگه هم نقل با تو # 162 از آن هر عقل و هر راهی صفاتی %~% در آن عین صفت کلی تو ذاتی # 163 از آن ذاتی که اصل تو وجود است %~% که اینجا با عیان دیدار بوده است # 164 دمی در پوست میآیی عیان تو %~% دمی با دوست میآیی نهان تو # 165 یکی با پوست دیگر در عیانت %~% ابی صورت بود آن جان نهانت # 166 نهان تو بود پیدا ms269 درین باب %~% درین معنی ز پنهانی تو دریاب # 167 هر آنکو شد ز خود پنهان جانان %~% همه جانان بود در عین پنهان # 168 هر آنکو شد ز خود پنهان چو منصور %~% یکی گردد ز سر تا پای پر نور # 169 چو پنهان نیست او را جمله پیدا %~% تودر پنهان و پیدا باش یکتا # 170 چو در یکتائی جانان رسیدی %~% ز پیدائی ورا پنهان بدیدی # 171 در آن دم چون شوی پنهان در اینجا %~% همه پیدائی و پنهان در اینجا # 172 سخن بسیار ای شیخ حقیقت %~% ولی پنهان منصور از طبیعت # 173 کنون پنهان شد و پیدا به بینش %~% در این دم شورش و غوغا به بینش # 174 از آن پنهان شدم در پاکبازی %~% که در پنهانی آمد سرفرازی # 175 از این پنهانی منصور بنگر %~% درون جملگی در نور بنگر # 176 سراسر نور منصور است اینجا %~% که اندر جمله مشهور است اینجا # 177 چو نورم در همه اینجا پدید است %~% از آن پنهانیم پیدا پدید است # 178 همه نور منست و مینمایم %~% درون جملگی روشن نمایم # 179 همه نور من است و من یقین جان %~% بودم هم جملگی هم نور جانان # 180 همه نورمن است و هیچ نبود %~% حقیقت نقش بیجا هیچ نبود # 181 چنان نقشی نهادم پیچ در پیچ %~% که بشکستم بدیدم هیچ بر هیچ # 182 چنان نقشی نهادم در بر خود %~% که تا آن نقش آمد رهبر خود # 183 چنان نقشی نهادم خوب و زیبا %~% که دیدارم درین نقشست پیدا # 184 چنان نقشی نهادم در صفاتم %~% که تا پیداشود زو عکس ذاتم # 185 چنان زین نقش ذات من هویداست %~% که در کون و مکان این نقش پیداست # 186 چنان زین نقش مردان راز بینند %~% کزین نقشم حقیقت باز بینند # 187 چنان زین نقش اینجادرنمودم %~% که گوئی اندر اینجا خود نبودم # 188 طلبکارند نقشم جملگی راز %~% همی جویند ذاتم جملگی باز # 189 منم با جمله لیکن میندانند %~% همه در نقش ms270 ایمن می ندانند # 190 کجا هرگز بلا بینند و بر ما %~% که یک لحظه نه بنشستند با ما # 191 جهانی در غم غمخوار مانده %~% میان خاک و خونم زار مانده # 192 جهانی در غم جانها بداده %~% جهانی در پی شادی فتاده # 193 جهانی منتظر تا کی نمایند %~% در پرده در اینجاکی گشایند # 194 جهانی منتظر در دید دیدم %~% فتاده در پی گفت و شنیدم # 195 جهانی منتظر در بیم و امید %~% شده تا بنده بر مانند خورشید # 196 جهانی منتظر اندر دل خاک %~% که تاکیشان بود آن خاک ناپاک # 197 جهانی منتظر بر رحمت من %~% که تا کی باز یابند قربت من # 198 جهانی منتظر در عقل و گفتار %~% جهانی دیگر اندر کل طلبکار # 199 جهانی دیگرم در جست و جویند %~% همی بینند ودیگر باز جویند # 200 جهانی دیگرند اندر سر دار %~% همی بینند و ازماهان خبردار # 201 خبرداران ما ها را بیابند %~% بکل در سوی ما اینجا شتابند # 202 خبرداران ما یابند رازم %~% که در بود شما کل سرفرازم # 203 جنید اگر خبر داری ز بودم %~% دمادم کن حقیقت مر سجودم # 204 جنیدا روز امروز است پیروز %~% مرا در آتش عشقت بکل سوز # 205 جنیدا سر بگفتارم بنه تو %~% منت منت نهم منت منه تو # 206 جنیدا هر چه خواهی کن ز خواری %~% که ما را نیست هان زنهار خاری # 207 جنیدا حکم شرع ما بران هان %~% که حاجت نیستم در نص وبرهان # 208 جنیدا میزنم دم در حقیقت %~% نمودت مینیابم در شریعت # 209 اناالحق میزنم درنزد عشاق %~% که من اندر خدای کل شدم طاق # 210 جنید پاک دین پاک رهبر %~% چو من کن پاکبازی پاک و رهبر # 211 که چندین سر که گفتم پاکبازم %~% از آن در پاکبازی بی نیازم # 212 اگرچه من در اینجا پاکبازی %~% حقیقت پاکباز بی نیازی # 213 هر آنکو پاکباز آمد درین راه %~% رسید از پاکبازی تا بر شاه # 214 نشان مردعاشق پاکبازیست %~% که ms271 منصور اندر اینجا گه ببازیست # 215 نشان عاشقان اینست بنگر %~% که اندر دار بیند مرد بی سر # 216 نه سر دارم نه پای و پایدارم %~% بلای قرب خود را پایدارم # 217 حقیقت من سریر سرورم من %~% از آن بر هر دو عالم سرورم من # 218 شمارا سرورو هم پیشوایم %~% که اصل کل شما را مینمایم # 219 شما را مینمایم تا بدانید %~% که بودم ذات حق است و بدانید # 220 که من بود شمایم در حقیقت %~% که بنمودستم این راز شریعت # 221 اگرچه رهبر دینی در اینجا %~% کجا بود یقین یابی در اینجا # 222 تو بود من نه بینی زانکه اینجا %~% نه بینی سر بودم جمله در ما # 223 مگر آنکه ندانی این خبر باز %~% که هم از ما کنی در ره نظر باز # 224 نظر از ما هم اندر سوی ما کن %~% چو ما سرگشته خوددر کوی ماکن # 225 چو ذره باش سرگردان بر ما %~% که تا کلی شوی اندر بر ما # 226 تو اینجا گه اگرچه سوی مائی %~% ستاده این زمان در کوی مائی # 227 منم با تو تو با من بیقراری %~% منم بر دار و تو بر پایداری # 228 دلت شیخادر اینجا رازدار است %~% ز ما لیکن عجایب بیقرار است # 229 دلت شیخا دراینجا راز ما باز %~% همی گردد که باشد زود سرباز # 230 اگر با ما دمی بیدار آید %~% چو بیمار سرسزای دار آید # 231 شود واصل چو مادر لامکانه %~% نشان عین گردد در نشانه # 232 شود واصل چو ما اینجا یقین باز %~% چو ما آید یقین در عزت راز # 233 برو اینجا نباشد هیچ پوشش %~% که این را هست اینجا گاه کوشش # 234 نه عاشق باشد اینجاگه نه ازدوست %~% که معشوقست بیشک دید خود اوست # 235 گه این سر مینماید بر سر دار %~% که با عشاق گرداند سردار # 236 هر آن عاشق که اینجا آشنا شد %~% ز لیلی همچو مجنون در بلا شد # 237 هر آن ms272 عاشق که اینجا دید دیدار %~% بجان شد دید جانان را خریدار # 238 هر آن عاشق که چون من عاشق آمد %~% قبای دار بر وی لایق آمد # 239 بلای قرب مردان راست اینجا %~% که چون عشاق باشد راست اینجا # 240 قبای قرب از دیدار برخاست %~% از آن منصور سوی دار برخواست # 241 بلای قرب چون دیدار بنمود %~% مرا اینجایگه بردار بنمود # 242 طریق عشق جانان بی بلا نیست %~% زمانی بی بلا بودن روا نیست # 243 بلای دوست را به دان در اینجا %~% یقین عین سعادت دان در اینجا # 244 بلای یارکش همچون صبوران %~% اگر نزدیک باشی نه ز دوران # 245 تو از نزدیکیان بارگاهی %~% حقیقت این زمان نزدیک شاهی # 246 جنیدا در بلایم سر برافراز %~% مرا امروز سر از تن بینداز # 247 چو نتوانی تو اینجا گه فنایم %~% کشیدن کی توانی این بلایم # 248 اگرچه من در این معنی حقیقت %~% کنم با تو درین دعوی حقیقت # 249 بدان گفتم که میدانی تو رازم %~% کجا یابی درین معنی تو بازم # 250 کجا یابی دگر یار اینچنین یار %~% که بردارت کند اینجا خبردار # 251 خبردارت دمادم میکنم من %~% ترا اسرار گفتم جمله روشن # 252 اگرچه سالکی هم گرد واصل %~% که از وصلم کنی مقصود حاصل # 253 اگر از وصل من نابود گردی %~% از آن نابود کل معبود گردی # 254 اگر از وصل من یابی فنا تو %~% از آن عین فنا گردی بقا تو # 255 اگر وصل من اینجاگه بدانی %~% ترا روشن شود راز نهانی # 256 ز وصلم برخور و هجران رهاکن %~% پس آنگه روی در درگاه ما کن # 257 ز وصلم برخور اینجا دمبدم تو %~% یکی میبین وجودت با عدم تو # 258 ز وصلم برخور اینجا در حقیقت %~% یکی گردانم از کفر طریقت # 259 تو وصلم در حقیقت داری اینجا %~% ولی از نقش برخورداری اینجا # 260 به هر نوعی است گفتم راز اینجا %~% مرا بین صاحب هر راز اینجا # 261 منم اصل ومنم ms273 وصل و منم یار %~% که اینک با تو میگویم در این دار # 262 مرا دان هیچ دیگر را مبین تو %~% حقیقت اینست می بین شیخ دین تو # 263 هر آنکو دید دیداری یقین شد %~% نمود اولین و آخرین شد PageV01P51 # 1 بدو آنگه جنید پاک دین گفت %~% که ای ذات تو با عین الیقین جفت # 2 دمی بگذار تا با هم بگوئیم %~% دوای درد خود از تو بجوییم # 3 دمی بگذار مستی ز آنکه دلدار %~% تو میدانیم از این معنی خبردار # 4 دمی هم گوش ما هاسوی ما کن %~% پس آنگه هرچه خواهی پیشوا کن # 5 تو امروزی حقیقت رخ نموده %~% ابا دمبدم پاسخ نموده # 6 گمان برداشتی عین الیقینی %~% میان جملگی تو پیش بینی # 7 از آن در پیش بینی پادشاهی %~% که هم در عشق ذاتی تو الهی # 8 توئی اصل و منت هم اصل ذاتم %~% حقیقت بود تو از وصل ذاتم # 9 بدین معنی ترادیدم دل و جان %~% مرا در بود خوداکنون مرنجان # 10 چو در بود توام معبود مائی %~% درین دنیا زبان و سود مائی # 11 زیان و سود ما اندر بر تست %~% حقیقت ذات توهم درخور تست # 12 کجا ما در خور ذات تو باشیم %~% بخاصه چونکه ذرات تو باشیم # 13 تو در ذاتی و ما در عین افعال %~% که در افعال کی باشد یقین حال # 14 حقیقت ذات تو در جمله پیداست %~% نمودت درهمه چیزی هویداست # 15 یقین دانم که موجودی نه باطل %~% که ازتو میشود مقصود حاصل # 16 حقت دانم که بر حقی تو بیچون %~% که کل میگوئی از کل بیچه و چون # 17 حقت دانم که بیچونی و مطلق %~% دم کل میزنی اندر اناالحق # 18 حقت دانم که دیدار الهی %~% حقیقت صاحب اسرار الهی # 19 حقت دانم که گفتی راز سرباز %~% حقیقت با جنید خود سرافراز # 20 تو حقی و یقین اینجا حقی تو %~% به معنی سر ذات مطلقی تو # 21 کنون ای سرور ms274 و سلطان عالم %~% جوابی ده مرا ای جان عالم # 22 کنون ای سرور و سلطان اسرار %~% جوابی ده مرا هان از سردار # 23 بگویم هان جواب از روی معنی %~% کنون چون حاضری در کوی دنیا # 24 بر تو جمله یکسانست دانم %~% مرا گوئی که تا راز است دانم # 25 توئی در جمله پیدا و حقیقت %~% توئی بر جملگی دانا حقیقت # 26 توئی در گفت وگوی جملگی دید %~% حقیقت در مکان عین توحید # 27 تو هم جانی نمودی ساکن دل %~% درین آب و درین نار و در این گل # 28 درین صورت نمودی روی ما را %~% حقیقت نیز از هر سوی ما را # 29 یکی ذاتست با تو هرچه هستست %~% دل وجانم ز دیدار تو مست است # 30 ندانم هیچ بیروی تو اینجا %~% فتاده جمله در کوی تو اینجا # 31 تو خود آورده اینجا نمودت %~% تو خود دانی حقیقت بود بودت # 32 تو اینجا دیده دیدار جانان %~% درین دیدار خود اسرار جانان # 33 بدیدستی حقیقت کس نداند %~% بجز تودیده خود میبس نداند # 34 تو بنهادی تو میدانی بصد راز %~% کجا یابد بجز تو سر تو باز # 35 تو دانای زمین و آسمانی %~% تو مانی ذات و اینجاکس نمانی # 36 ز دانائی خود بینا یقین است %~% که نور نور بودت پیش بین است # 37 طلبکارت بدم تادیدمت من %~% مرا سر یقین از تست روشن # 38 ز توراهست روشن همچو خورشید %~% بتو دارم حقیقت جمله امید # 39 ره از تو روشن است و چون تو نوری %~% درون جملگی دایم حضوری # 40 حضور از تست و آسایش حقیقت %~% کنی مان پاک از رنگ طبیعت # 41 اگرچه رهنمون و آشنائی %~% ز عشق خویش درعین بلایی # 42 یقین دانم که عشقت هست اینجا %~% نمودت نیز هم پاکست اینجا # 43 ز بهر عاشقان اینجا توئی شاه %~% که تا ایشان کنی از راز آگاه # 44 بقدر خویش ای دانای اکبر %~% ترا دانیم ای دانای سرور # 45 جنید خویش ms275 را آزاد کن تو %~% از این معنی مرا دلشاد کن تو # 46 بگو با من که اینجا چون یقین باز %~% همه یکیسیت در انجام و آغاز # 47 همه از اصل تست اینجا پدیدار %~% یقین هم زشت و هم زیبا پدیدار # 48 همه دیدار تست و غیر نبود %~% همه دیدار تو در سیر نبود # 49 توئی جمله عیان و هم نهانی %~% توئی فی الجمله راز کل تو دانی # 50 چرا هر یک نمودستی دگرسان %~% حقیقت اندرین دیدار ایشان # 51 سخن ز انسانست نی حیوان درین راز %~% بگو با من که تادانم ز سرباز # 52 یکی را انبیا ورده نمودی %~% مرایشان را دل آگه نمودی # 53 اگر کافر وگر دیندار اینجا %~% مرا برگوی این اسرار اینجا # 54 یکی را بت پرست خویش کردی %~% یکی را مؤمن و درویش کردی # 55 دگر خونی و درزوداشت کردار %~% برآری همچو خویشش بر سردار # 56 یکی را معتکف در کعبه داری %~% مراو را دمبدم پاسخ گذاری # 57 یکی دیوانه داری دایما تو %~% نه بیند درجنون او جز ترا تو # 58 یکی را ره دهی در وصل اینجا %~% نمائی مرورادر اصل اینجا # 59 چو جمله خود توئی بس نیک و بد چیست %~% چو تو عشقی حقیقت جز تو خود ~~کیست # 60 عجب ماندستم ای جان من درین سر %~% که از هرگونه کردستی تو ظاهر # 61 عجب ماندستم اینجا در حقیقت %~% که در ظاهر بود این دید صورت # 62 عجائب مختلف افتاد احوال %~% که میبینم همه در قیل و در قال # 63 بسی کردم ز تو در تو دمادم %~% حقیقت سرها با تو در این دم # 64 به هر نقشی که آمد در برم باز %~% ترا دیدم حقیقت ای سرافراز # 65 بگو تا سر این معنی چگونه است %~% که این یک ره روان این ره نکویست # 66 که داند ذات تو از سر بگویم %~% نمود باطن و ظاهر بگویم # 67 ز ظاهر گویم اینجا چون تو دانی %~% که ms276 بیشک معنی بیرون تو دانی # 68 ز ظاهر گویم اینجا در حقیقت %~% که در ظاهر بود حکم شریعت # 69 بسی خون خوردهام شاها تودانی %~% تو میگوئی مرا هان لن ترانی # 70 بسی خون خوردهام اندر ره تو %~% اگر کلی شوم من آگه تو # 71 بسی خون خوردهام در پاکبازی %~% سؤالت کردهام از سرفرازی # 72 نداری از جنید پاکبازت %~% کرم کن می بگوی اینجای رازت # 73 حقیقت سر ببازم در ره تو %~% اگر کلی شوم من آگه تو # 74 چه باشدجان چو میدانی بگویم %~% بزن شاها تو اینچوگان چو گویم # 75 جنیدت سر چو گوئی پیش دارد %~% که ازتو عقل پیش اندیش دارد # 76 اگرچه عشق او دارد کمالی %~% زند عقل از وصال تو مقالی # 77 در این قال تو اینجا عقل شاد است %~% که با گفتن ورا این سر فتاده است # 78 از آن اینجا نمیبیند یکی او %~% که دارد جز تو اینجا گه شکی تو # 79 نه شک دارد اگرچه در یقین است %~% ولی در کفر و دینت پیش بین است # 80 ره شرع تو بسپرده است عقلم %~% ز نور عقل دائم نور فعلم # 81 ز قرآن گوی تا گوئی زنم من %~% ز قرآن سیر این روشن کنم من # 82 ز قرآنست اسرارم در اینجا %~% ز قرآن من خبردارم در اینجا # 83 مراین معنی ز قرآنم بگو تو %~% دوای دردم از قرآن بجو تو # 84 ز قرآن گوی تا تحقیق یابم %~% بنورش شاه کل توفیق یابم # 85 ز قرآنم بگوی و جان ستانم %~% توباقی مان که من باقی نمانم # 86 تو باقی باش هم ساقی مرا دوست %~% که قرآن در حقیقت مغز بر پوست # 87 تو بی منصور آنستی و گوئی %~% که در چوگان زلفش همچو گوئی # 88 تو بی منصور دانستی و دانی %~% مرا زین گفتن اینجا گه رهانی # 89 مرا مقصود ازین گفتار آنست %~% بدانم مختلفها کز چه سانست # 90 مرا مقصود ازین گفتار این بود %~% که ms277 تو گفتی منم در اصل معبود # 91 تو معبودی یقین در آفرینش %~% تمامت داده در عین بینش # 92 بگو اسرارم و برقع برانداز %~% جنید امروز با عشاق بنواز # 93 بگو اسرارم اینجادوست اینجا %~% که تا بیرون شوم از پوست اینجا # 94 بگو اسرارم ای پاکیزه گوهر %~% مرا گوهر نما ای بحر اکبر # 95 بگو اسرارم ای سلطان حقیقت %~% که تا بشناسم این برهان حقیقت # 96 جنید اسرار میجوید در امروز %~% توئی هم تو بتو میگوید امروز # 97 چه فرقست از میان ما حقیقت %~% که ماندستم در او شیدا حقیقت # 98 من این دانم بسی و می ندانم %~% ولیکن درس در پیش تو خوانم # 99 تو استاد تمامت کاملانی %~% که درس عشق نیکوتر تو دانی # 100 تو استادی و ما هستیم مزدور %~% یقین نزدیک نی از صحبت دور # 101 تو استادی و تلقین ده بیادم %~% پس آنگه ده ز عشق خود ببادم # 102 تو استادی کنونم نکته گوی %~% که سرگردانم ای استاد چون گوی # 103 تو استادی و ما را رهنمونی %~% گرفته هم درون و هم برونی # 104 درون آگاهی و بیرون حقیقت %~% یکی دید است در دیدار دیدت # 105 بگو اکنون مرا این راز مطلق %~% اگر بر راستی گوئی اناالحق ~~PageV01P52 # 1 بدو منصور گفت ای راز دیده %~% تویی اسرار معنی باز دیده # 2 سؤالی میکنی از نیک و بد باز %~% ز خوب و زشت اینجا ای سرافراز # 3 سؤالی از یکی بودست چندین %~% بگو با تو از راز نخستین # 4 نخستین راست گویم تا بدانی %~% ترا سرباز گویم تا بدانی # 5 ز گبر و وز یهودی اهل زنار %~% حقیقت جملگی میدان تو دیندار # 6 بچشم خرد منگر سوی کس تو %~% چو طاوسی همی بین درمگس تو # 7 همه نیکونگر چه خوب و چه زشت %~% که بود تخم جمله در یکی کشت # 8 حقیقت هرچه بینی نیک بین باش %~% حقیقت اندرین عین الیقین باش # 9 همه از کارگاه ماست پیدا %~% تودوئی ms278 اندر این یکتاست پیدا # 10 حقیقت اصل جوهر باز دان تو %~% ز جوهر آنگهی این راز دان تو # 11 تو اینجا گه ندیدی اصل جوهر %~% بگویم هم بتو در شرع رهبر # 12 ز قرآنت بگویم راز سرباز %~% نقاب آنگاه از این معنی برانداز # 13 چوذات پاکم اینجا قل هوالله %~% عیان شد جوهر نقش هوالله # 14 ز اصل آفرینش مینمودم %~% بمعنی ذات مخفی جمله دیدم # 15 بدم من ذات جمله اندر اینجا %~% نمودی کردم ای رهبر در اینجا # 16 نمودی کردم از اعیان ذاتم %~% یکی جوهر نمودم در صفاتم # 17 یکی جوهر نمودم ازحقائق %~% که کس اینجا نداند آن دقائق # 18 نباشد هر کسی این راز دیدن %~% مراین جوهر در اینجا بازدیدن # 19 عجایب جوهری اندر میان یاب %~% درونش پر ز اعیان جهان یاب # 20 عجائب جوهری نه ابتدایش %~% به دیدارش نه نیزش انتهایش # 21 همه خورشید بینی در درونش %~% حقیقت عقل کلی رهنمونش # 22 همه اسرار من اینجا عیان بود %~% نشانی مر مرا در بی نشان بود # 23 نشانی آمده در بی نشانی %~% عیانی آمده اندر نهانی # 24 نشانی بود آن از عکس ذاتم %~% جمالی آمد از دید صفاتم # 25 چو دیدم من جمال خود در اینجا %~% جمال خود جلال خویش اینجا # 26 نظر کردم در اینجا من بر اعیان %~% جلالم کرد اینجا نور تابان # 27 ز تف هیبت نور جلالم %~% همه شد محو درعین جمالم # 28 جمالم با جلال اینجا نهان شد %~% دگر این هفت چرخ اینجا عیان شد # 29 ز تاب نور دودی سبز برخاست %~% حقیقت نوربگرفت از چپ و راست # 30 ز دود جوهر اینجا هفت پرگار %~% عیان شد بعد ازین در عین دیدار # 31 مه وخورشید کردم آشکاره %~% در اینجا گاه از بهر نظاره # 32 ز عکس ذاتم اینجا نور بنگر %~% به هر جانت جهانی حور بنگر # 33 سراسر شد پر از در و جواهر %~% ز یک جوهر چنین درها بظاهر # 34 ز کف گوهر اینجا ms279 گه زمین بین %~% عیان کردستم از بهر مکین بین # 35 مکینم دایما عین مکانست %~% در این مسکن مرا راز نهانست # 36 چو گردم از یکی جوهر پدیدار %~% منم درجمله اینجا ناپدیدار # 37 همه از خویشتن کردیم پیدا %~% منم اینجا حقیقت خوب و زیبا # 38 صفاتم چرخ دان در هفت اعلا %~% نظر میکن درین نور تجلا # 39 در اینجا چون عدد در کار آمد %~% مراد جملگی دیدار آید # 40 به هر نقشی که کردم آشکارم %~% در اینجا بازبین دیدار یارم # 41 تو هر نقشی که بینی اصل بینش %~% در اینجاگه نموده وصل بینش # 42 تو هر نقشی که اینجا گاه بینی %~% چنان باید که دروی شاه بینی # 43 تو هر نقشی که بینی هست نقاش %~% چه در گبر و جهود و رند و اوباش # 44 چو از جوهر چنین افعال کردم %~% نمود روز و ماه سال کردم # 45 از آنت مختلف میگویم این راز %~% که از هر جانبی یابی رخم باز # 46 منم خورشید اندروی چنان دان %~% بآخر ذات را عین عیان دان # 47 بعقل اینکار خانه کردهام راست %~% حقیقت هفت پرده کردهام راست # 48 در این پرده گرچه هفت پرده است %~% درون پرده عقلم ره نبرده است # 49 درون پرده ارواحم به بین باز %~% یکی اندر یکی انجام وآغاز # 50 به هرجائی نمودی آفریدم %~% دراینجا از وجود خود بریدم # 51 چوعین لا بدم در عین اینجا %~% از آن ننمودهام این جمله پیدا # 52 همه از من پدید آمد ز توحید %~% حقیقت دان جنیدا اندرین دید # 53 نظر کن بین ز اعلا سوی اسفل %~% یکی میبین تو هان از دید اول # 54 یکایک را نظر میکن حقیقت %~% توئی هم نقطه پرگارت حققت # 55 تو اینجا نقطه و اندر نشانی %~% بصورت لیک معنی بینشانی # 56 نشانی یاب از اصل جواهر %~% که اندر بینشان باشی تو ظاهر # 57 همان اصل اندر اینجا گه طلب کن %~% همان وصل اندر اینجاگه طلب کن # 58 از ms280 آن میجویمت نی راز اینجا %~% همان میگویمت سرباز اینجا # 59 اگر ره میبری در سر پرگار %~% مبین هان اندر اینجا جز که دیدار # 60 تو خود پرگاری اندر اصل فطرت %~% بگویم تا بدانی وصل فطرت # 61 تو از اصلی ز جوهر بینشان ذات %~% نگه کن در مکین ودرمکان ذات # 62 همه ذات من آمددر حقیقت %~% دگر می باز گویم از شریعت # 63 درینجایت که دنیا نام دارد %~% که عاشق دید او ناکام دارد # 64 تمامت عاشقان مهجور کردم %~% تمامت عارفان معذور کردم # 65 همه دیوانگانم در سلاسل %~% شده اندر جنون مقصود حاصل # 66 ز اصلم دیده ودیدار دیدند %~% مرا از خویش برخوردار دیدند # 67 همه دیدند یکسر پاکبازند %~% از آن از هر دو عالم بینیازند # 68 همه گبران مرا جویند بابیت %~% چنین حکمت فتاد از شق لایت # 69 یهودان در کنشت خویش جویند %~% مسلمان در درون کعبه جویند # 70 درون کعبه با من راز گویند %~% ز دیرم باز جمعی باز جویند # 71 همه با من من اندر جمله باشم %~% که اسرار جهان برجمله باشم # 72 همه نزدیک من یکیست اینجا %~% نمودارم ز هست ونیست اینجا # 73 مثالم آنکه اینجا بیمثال است %~% نخواهد بود خورشیدم روانست # 74 چو دیدی اصل لایت اندر الا %~% ز الا جوی دایم ذات اعلا # 75 بصورت لیک معنی ذات بنگر %~% تو نحن اقرب از آیات بنگر # 76 حقیقت ذات با جان انس دارد %~% که رنگی اندرینجا گه ندارد # 77 ابی رنگست ذات ای شیخ عالم %~% ولی بنگر که بنمایم دمادم # 78 ابا تقدیر حق تدبیر چبود %~% در اینجاگه جوان و پیر چبود # 79 جوان و پیر در عین بلایند %~% در اینجا جمله در عین قضایند # 80 قلم رانده است اینجابر همه یار %~% فکنده است از حقیقت دیده یار # 81 همه دراصل یکی بنگر و باش %~% چو در یکی شدی بینی تو نقاش # 82 یقین نقاش میداند ترا راز %~% نماید راز خود اینجایگه باز # 83 هر آن ms281 رازی که پیدا ونهانست %~% بر نقاش کل عین العیانست # 84 چونقاشست از کلی خبردار %~% اگر خواهد برآرد جمله بردار # 85 چو شاهست از جنید اندر شریعت %~% همه نیکو کند بنگر ز دیدت # 86 کند هر حکم کو خواهد در اینجا %~% ز حکمش ذره کی کاهد اینجا # 87 حقیقت جمله گفتارش نمود است %~% تمامت آفرینش در سجود است # 88 سجودش میکند خورشید و افلاک %~% دمادم کرد طوف کره خاک # 89 همه ذرات عالم درسجودند %~% همه حیران و سرگردان بودند # 90 در اینجا هرچه میبینی جزاینش %~% دمی بگشای و بنگر کفر ودینش # 91 به هر ملت که بینی گفت وگوی است %~% ولیکن احمد اینجا پرده گوی است # 92 خلاصه در شریعت راه دیدم %~% در اینجا من بذات کل رسیدم # 93 شریعت نور راه مصطفایست %~% که اندر شرع کل نور خدایست # 94 شریعت میدهد تقوی که منصور %~% حقیقت نور شد نور علی نور # 95 در اینجا مسکن یار است ما را %~% از آنم دیده دیدار است ما را # 96 چه قرب یار ما را دید آمد %~% از آنم جزو و کل توحید آمد # 97 ولیکن ای جنید از عین اعیان %~% نظر میکن تو اندر عین قرآن # 98 همه پیوسته میبین هرچه بینی %~% از آن پیوسته میبین هرچه بینی # 99 همه پیوسته هست اما نهانی %~% ازین پیوستها کی باز دانی # 100 که پیوستت دراینجاگه شکسته %~% شود از یکدگر بندت گسسته # 101 توآندم زنده باشی گر بدانی %~% بدین ارزنده باشی گر بدانی # 102 چو بود صورت تو جمله خاکست %~% نظر میکن که چه دیدار پاکست # 103 درین صورت همه منصور پیداست %~% عجایب صورتش مشهور پیداست # 104 چو منصور است و چیزی نیست جزوی %~% که بگرفتست کل لحم و رگ و پی # 105 که داند هر که او این را نداند %~% پس این معنی حقیقت هرزه خواند # 106 تو ای منصور عشق خویش بشناس %~% ترا اینجاست اعیان عشق بشناس # 107 ترا منصور بردار و خبر نه ms282 %~% وی اندر تو خبردار و خبر نه # 108 تو باشی از وصال او خبردار %~% خبر یاب این زمان اندر سردار # 109 فداکن هم سر و هم پای اینجا %~% بگوی و بعد از این منمای اینجا # 110 اناالحق گرچه هستی سر مطلق %~% دمی با شرع آی و گوی اناالحق # 111 اگرگوئی اناالحق باز رستی %~% هم از انجام و آغاز رستی # 112 تو را اینست تو این سرنگهدار %~% نگهداری این سر بر سر دار # 113 طوافی کن چو مردان در حقیقت %~% منه پائی برون تو از شریعت # 114 چو این اسرار اندر جمله پیداست %~% بعقلت آفتاب اینجا هویداست # 115 کنون اسرار فاش افتاد اینجا %~% که بر دلدار فاش افتاد اینجا # 116 هم از گفتار جانانست منصور %~% که اینجا گفته تا نفخه صور # 117 اگر منصور این جاوید جانان %~% حقیقت هر کسی را نیست پنهان # 118 خبردارید لیکن بیخبر باز %~% از اینجا میدهد بیشک خبر باز # 119 که چیزی نیست جز دیدارمنصور %~% نمییابد کسی اسرار منصور # 120 جنید پاک دین در صبغةالله %~% دم کلی زدی عین هوالله # 121 ترا شد منکشف اسرار بیچون %~% نکو بنگر بسیر هفت گردون # 122 چوداری دیده بیدار بینش %~% نگه کن سر بسر در آفرینش # 123 نه بینی هر دو چیز اینجای مانند %~% بجز یکی یکی آن را ندانند # 124 خدابینان درین ره سرفرازند %~% گهی بخشید جان گه سرفرازند # 125 هر آنکو سر در این سر باخت تحقیق %~% در اینجا گاه او سریافت توفیق # 126 یکی بین آنچه بینی چون ندانی %~% در این گفتار چون بیچون بدانی # 127 ترا چون این نظر آمد پدیدار %~% که گردی محو یار آمدپدیدار # 128 بگوید با تو چون من هر زمان راز %~% در اندازد در آن دم برقعت باز # 129 کند درجان شیخت چیست بنگر %~% حقیقت نیز شیخ کیست بنگر # 130 شریعت نکتهاصل است اینجا %~% حقیقت جملگی وصلست اینجا # 131 تو هم از شیخ بیرون شو بافسوس %~% گذر کن هم ز نام وننگ ms283 و ناموس # 132 چو رندان در دمی کش درخرابات %~% زمانی بانگ میزن در مناجات # 133 نه مرد خرقهام نی مرد زنار %~% گهم مسجد وطن گاهم بخمار # 134 زنام وننگ اینجاگه گذر کن %~% دل خود را از این معنی خبر کن # 135 بسالوسی نیاید این سخن راست %~% بدان شیخا که این معنی شما راست # 136 بسالوسی کجاکامی بری تو %~% چو خود در باختی نامی بری تو # 137 هر آنکو خویشتن در باخت در عشق %~% حقیقت نیز سر بفراخت در عشق # 138 هر آنکو جان فدای روی او کرد %~% بماند تا ابد در جزو و کل فرد # 139 حقیقت هر که اینجا یار دیده است %~% حقیقت دیده و دیدار دیده است # 140 چو من باشد یقین درجزو و در کل %~% حقیقت باشد او را عز و با ذل # 141 چنین تا چند گوئی راه کن راه %~% که خود گردی تو از هر کار آگاه # 142 جنیدا عاشق دیدار ما باش %~% دمی استاده زیر دار ما باش # 143 جنیدا واقفت کردم ز اسرار %~% ترا کردم خبردار از نمودار # 144 جنیدا چون توئی از جوهر کل %~% در اینجا بهر آنی رهبر کل # 145 جنیدا این زمان بنگر مرا تو %~% کنون خواهم که بری سر مرا تو # 146 فصاص شرع را بر من برانی %~% چو دادستم ترا چندین معانی # 147 بران اینجا قصاص شرع جانان %~% که هرگز مینماند عشق پنهان # 148 از آن ما حقیقت عشق آید %~% وجود ما در اینجا میرباید # 149 از آن در عشق اینجا پیشوایم %~% نماید در اناالحق رهنمایم # 150 دمادم سر بیچون بیچه و چون %~% بخواهد ریخت هر منصور را خون # 151 به استادی کنون ای شیخ عالم %~% چنان خواهم که این ساعت در این دم # 152 بری دو دست و پایم این زمان تو %~% همی گویم بر خلق جهان تو # 153 تمامت کاملان کار دیده %~% که ایشانند بی شک یار دیده # 154 در اینجا ایستاده چشم بر من %~% کنم ms284 اسرار اینجا بر تو روشن # 155 مترس از جمله تا اینجا بجویند %~% چو من حقم بگو از من چه گویند # 156 همه فتوی دهید اینجا دگر بار %~% که تا پیدا کنم اندر سردار # 157 بپرس از جملگی مردان فتوی %~% که ایشان را بود برهان فتوی # 158 که بیشک این چنین باید یقین باز %~% که تا پیدا کنم اندر سرت راز # 159 قلم رفتست و دیگر مینگردد %~% حقیقت جسم اینجا درنوردد # 160 قلم رفتست اکنون هان بران تو %~% ز من بشنو تو ای صاحبقران تو # 161 چو این دم از وجود آگاه هستم %~% بکشتن این زمان من شاه هستم # 162 چه باشد گر بماندم جان منصور %~% که کشتن برد اینجاکام منصور # 163 چو اصلم این نداند اصل فطرت %~% چنین راندم ز ذات خویش قسمت # 164 ازین معنی بیندیش این زمان تو %~% بپرس این لحظه از خلق جهان تو ~~PageV01P53 # 1 جنیدا راهبر چون راز بشنید %~% تبسم کرد و گفت آن صاحب دید # 2 ترا زیبد که این گوئی چنین است %~% چنین خواهد بدن عین الیقین است # 3 ولیکن این زمان معنی توداری %~% ابا این نفس کل دعوی توداری # 4 یقین شیخ معظم ایستاده است %~% دو چشم اندر سوی حضرت نهادست # 5 حقیقت آنچه او داند تودانی %~% که او را یار غاری و تودانی # 6 که او اینجا چه است و در چه چیز است %~% که در آفاق همچون جان عزیز است # 7 عزیز است این زمان در آفرینش %~% وزو روشن شده اسرار بینش # 8 من اینجا گرچه شیخ و پیشوایم %~% تو سلطانی و من همچو گدایم # 9 گدایم من تو سلطان کباری %~% تو تاج سلطنت بر فرق داری # 10 تو تاج سلطنت داری ابر سر %~% حقیقت میدهی هم تاج و افسر # 11 نداند هیچکس قدر حیاتت %~% مگر آنکس که او بشناخت ذاتت # 12 هر آنکو ذات خود بشناخت اینجا %~% ز شادی جان و دل در باخت اینجا # 13 عجایب جوهری تو باز ms285 دیدم %~% هم از جان و دل همراز دیدم # 14 سرافرازی و سربازی درین راه %~% که از راز خودی ای شیخ آگاه # 15 تو آگاه خودی در آفرینش %~% تو همراز خودی در کل بینش # 16 ندیده چشم عالم چون تو شاهی %~% همه اینجا بکش چون پادشاهی # 17 تو شاه آفرینش آمدی کل %~% چرا افکنده خود را درین ذل # 18 نه این ذل و دیگر بس چه خواهی %~% نخواهم یافت چون تو جان پناهی # 19 حقیقت جملگی را قهر گردان %~% برافکن از میان چرخ گردان # 20 بماتا چند اینجا میکشی تو %~% گهی اندر خوشی گه ناخوشی تو # 21 چو بود تو یکی بوده است اول %~% همی کن بود را اینجامعطل # 22 برون انداز خود را از سردار %~% که تا چیزی نباشد لیس فی الدار # 23 چو میدانم که کلی جوهری تو %~% حقیقت نور ذات و سروری تو # 24 تو اصلی این همه فرع تو آمد %~% مصاحب نیز از شرع تو آمد # 25 از آن اینجا کمال خویش بردار %~% نمودستی تو از بهر نمودار # 26 ازل را با ابد پیوند داری %~% چراخود را تو اندر بندداری # 27 چو خواهی رفت عالم را بسوزان %~% که هستت بخت و تاج نیک روزان # 28 چو خواهی رفت ازین صورت تو بیرون %~% بگردان جمله را در خاک ودرخون # 29 چوخواهی رفت چیزی را بمگذار %~% بجز ذات خود ای دانای اسرار # 30 بشرع اقوال پاکت یافتستم %~% نمود خود ز خاکت یافتستم # 31 من اندر اصل جوهر از تو بودم %~% بجز ذات تودرکلی نبودم # 32 تماشا کردمت سری که گفتی %~% تو خود گفتی و هم از خود شنفتی # 33 رهی بردم سوی اسرار ذاتت %~% نماندستم کنون اندر صفاتت # 34 چو ذاتت در صفاتت هست موجود %~% همه ذات تو هست ونیست جز بود # 35 جنیدا ذات تست اینجا حقیقت %~% ولیکن از صفات اینجا پدیدت # 36 جنیدا ذات تست و خود تودانی %~% که میدانی که اندر جان نهانی # 37 جنید امروز ms286 می چیزی نداند %~% بجز تو در همه حیران بماند # 38 چه میدانم که چیزی می ندانم %~% صفاتی چند اینجا آگاه خوانم # 39 صفاتت کی جنید اینجا بیابد %~% چو تو کی صید کی اینجا بیابد # 40 چو تو مرغی که سیمرغ مکانی %~% نموده روی خود در لامکانی # 41 که داند تا چه تو دانی در اینجا %~% که بگشادی صفات خوددر اینجا # 42 وصالت اندرین فقر است اینجا %~% که در فقری همیشه بود تنها # 43 اگر شیخم تو شیخی داریم دوست %~% وگر مغزم تو اینجا کرده پوست # 44 ز شیخی این زمان من فارغم یار %~% بجز تو نقش خود میبینم اغیار # 45 ز شیخی فارغم و از زهد و سالوس %~% حقیقت جملگی میدارم افسوس # 46 ز شیخی فارغم از عین فتوی %~% ترا میدانم ای دنیا و عقبی # 47 چه خواهم کرد شیخی زین سپس من %~% ترا میبینم اندر جمله بس من # 48 ز شیخی جانم آمد بر زبانم %~% بطاقت آمد از این کار جانم # 49 کنون بودم درین سر عین پندار %~% ازین پندار جان من برون آر # 50 تو گفتی آنچه اینجا گفتنی است %~% دلم زان تو از جمله مکین است # 51 همه فعلند و تو عین صفاتی %~% صفاتند این همه تو بود ذاتی # 52 من اینها را ندانم چون تو دیگر %~% کجا باشد صدف مانند گوهر # 53 صدف را گرچه گوهردار باشد %~% کجا همچون در شهوار باشد # 54 درین دریا که اینجا جوهر تست %~% حقیقت عقل اینجا رهبر تست # 55 اگرچه عاشقی معشوقه گردی %~% ز عشق خود کنی این ره نوردی # 56 دگر میبشکنی بت از وجودت %~% که ناپیدا نماید بود بودت # 57 چه بود تو یقین هم پایدار است %~% جنیدت عاشق اندر پای دار است # 58 ز چندین راز کاینجا گفته باز %~% در اسرارها هم سفته باز # 59 توقع دارم از شیرین زبانت %~% که برگوئی بسی شرح و بیانت # 60 بیانت دمبدم ذات خود آمد %~% از آنت نحن و آیات ms287 خود آمد # 61 تو نزدیکی چرا دوری گزینی %~% ز ما امروز معذوری نه بینی # 62 همه معذور راهیم ای سرافراز %~% تو از بهر چه میآئی سرانداز # 63 چرا دست و زبانت دور داری %~% ازین گفتن مرا معذور داری # 64 چرا خود را بسوزانی درآتش %~% چرا بیرون شوی از پنج و از شش # 65 در این ترکیب رخسارت پدید است %~% درین صورت ترا گفت و شنید است # 66 همه معنی ازین صورت عیانست %~% وزین صورت همه شرح و بیانست # 67 در این صورت تو میبینند و آفاق %~% وزین صورت همه شرحست و مشتاق # 68 ازین صورت ترا بردار بینند %~% حقیقت نقطه پرگار بینند # 69 چو ما ز این صورت اینجا آشنائیم %~% نمود تو در این صورت نمائیم # 70 چرائی محو خواهی کرد صورت %~% چه افتاده است بر گوئی ضرورت # 71 چو در اصل تو صورت هست پیدا %~% وجود جمله اندر لاوالا # 72 تو ذاتی از تو ظاهر هست ذاتم %~% وز آن سر نکته دیگر برانم # 73 من این فتوی نخواهم داد اینجا %~% که برندت زبان با دست و با پا # 74 اگر سر میرود ما را حقیقت %~% نخواهم ترک کردن دید دیدت # 75 مرا این سرفرازی از سر تست %~% مرا بر سر حقیقت افسر تست # 76 مرا بر دست دستان تو باشد %~% بخاصه چون قدم زان تو باشد # 77 حقیقت خود بسوزانم درین راه %~% کجا هرگز توانم سوخت ای شاه # 78 ترا اینجا اگر جمله بسوزم %~% از آن به کین وجودت برفروزم # 79 حقیقت این چنین است ای یگانه %~% مرا زهره نباشد در زمانه # 80 که کاری این چنین آرم پدیدار %~% تو باقی هرچه میخواهی پدید آر # 81 تو اینجا حاکم بود و وجودی %~% کنی هر چیز اینجاگه که بودی # 82 ولکین راز بسیار است دانم %~% ترازین کار بس بار است دانم # 83 حقیقت شیخ دین شیخ کبیر است %~% که در معنی و صورت بی نظیر است # 84 ببینم تا چه ms288 میگوید درین راز %~% پس آنگه این همی کن ای سرافراز ~~PageV01P54 # 1 ز دار آنگاه منصور حقیقت %~% جوابی داد کای میر شریعت # 2 توئی شیخ کبیر عالم خاک %~% که خدمتکار تست این چرخ و افلاک # 3 تو ای شیخ جهان در پایداری %~% ستاده تن زده در پای داری # 4 تو ای شیخ این زمان خاموش مانی %~% زمانی در مکان بیهوش مانی # 5 نه این باشد وفا و مهربانی %~% که اسرار نکو را تو بدانی # 6 تو میدانی مرا اسرار اینجا %~% تو کردستی مرا بردار اینجا # 7 تو میدانی مرا اسرار تحقیق %~% که در کشتن مرا از اوست توفیق # 8 تو میدانی که گفتستم ترا راز %~% دگر گفتم جنید اینجایگه باز # 9 نمیدانید اینان گرچه دانند %~% که ایشان مردن از جان کی توانند # 10 مرا زیبد ز خود رفتن درین راه %~% که هستم از حیات جمله آگاه # 11 مرا زیبد که جان بازم برویت %~% که من راز توام آیم بسویت # 12 چو ایشان در زمان در دهر هستند %~% حقیقت در خراباتم نشستند # 13 منم اسرار ایشان درحقیقت %~% که گفتم این چنین از دید دیدت # 14 منم اسرار ایشان از نمودار %~% همی گویم حقیقت بر سر دار # 15 ببازی نیست اینجا مردن از خویش %~% مرا زیبد که جانان دیدم از پیش # 16 ولی دانم که ایشان ناتمامند %~% درین سودای ما ناپخته خامند # 17 ره شرعم اگرچه کرده ایشان %~% ولکین ماندهام در نزد ایشان # 18 اگر این پرده از هم بردرانند %~% مرا اینجا به بینند و بدانند # 19 اگرچه پخته رازی در اینجا %~% ز راز من تو آگاهی در اینجا # 20 تو دانی راز من در پرده راز %~% که اینجا دیدهام انجام وآغاز # 21 منزه دانم اینجا از همه چیز %~% مبراام در اینجا ایمنم نیز # 22 توی اسرار ومن اسراردانم %~% تو برکاری و من بیکار از آنم # 23 ترا زیبد کنون سلطان معنی %~% که برگویم ترا برهان معنی # 24 که اینجا محو کن اسرار ms289 عالم %~% برانداز این زمان از پرده دردم # 25 توانم کردن این اما حقیقت %~% درین معنی است ما را صد طریقت # 26 کسی ای شیخ دین ما را نه بشناخت %~% بگو تا لاجرم بودم در این باخت # 27 من اینجا بهر تو دیدار کردم %~% ز عشقم خویشتن بردار کردم # 28 که هر خواری که هست اینجا مرا باد %~% که نقش خود دهم اینجایگه داد # 29 مرا این آفرینش بهر این بود %~% مرا این سر یقین عین الیقین بود # 30 کنون خواری نخواهم من دگر بس %~% مرا زیبد در اینجا گفتن و بس # 31 مرا اینجا بباید خویشتن سوخت %~% حقیقت هم دل و هم جان و تن سوخت # 32 نسوزانم کسی را خود بسوزم %~% جهان را شمع وحدت برفروزم # 33 نخواهم کشت کس را خود کشم من %~% شراب صرف وحدت درکشم من # 34 از آن خمخانه خوردستم شرابی %~% که دنیا مینمایم چون سرابی # 35 از آن خمخانه کردم جرعه نوش %~% که دنیا میشود کلی فراموش # 36 از آن خمخانه شیخا نوش کن جام %~% که دیدستی یقین آغاز و انجام # 37 از آن خمخانه من امروز مستم %~% بت خود را بیکباره شکستم # 38 از اول بت پرستیدم در اینجا %~% ندیدم هیچ ازین بت دیدم اینجا # 39 جمالت بت پرست خویش آخر %~% مرا او کرد مست خویش آخر # 40 بدیرم درکشید از آخر کار %~% مرا او محو کرد اینجا بیکبار # 41 بدیرم درکشید و مست کردم %~% حقیقت نیست کرد و هست کردم # 42 کنون مست جلال جاودانم %~% عجب مست جمال بینشانم # 43 چنان مستم که جانم پیش محو است %~% مرا دیدار اودر دید سهو است # 44 مرا این مهلکات اینجا یقین است %~% که آخر این جهانم پیش بین است # 45 هلاکی عاشقان دیدار یار است %~% از آن منصور اینجا برقرار است # 46 همی خواهم قرار خود دگربار %~% که بردارم زجان خود دگر بار # 47 مرا باریست صورت درمیانه %~% که دایم مینمایم جاودانه # 48 نخواهد ms290 جاودانه ماند صورت %~% مرا هم سوختن آمد ضرورت # 49 کنون شیخ جهان لامکان تو %~% گذشته از زمین و از زمان تو # 50 اگرچه پیر شبلی پیر راهست %~% در اول دیدمش او عذر خواهست # 51 مرا گفت آشکارا این عیان او %~% حقیقت هست در دل بی نشان او # 52 اگرچه او رسیده نارسیده است %~% ندیده است او و بیشک ناپدید است # 53 هر آنکو ناپدید آمد در اینجا %~% در آخر او پدیدآمد در اینجا # 54 هر آنکو ناپدید یار گردد %~% ز بود جسم و جان بیزار گردد # 55 در آخر جان جان آید پدیدار %~% چوگردد جسم و جانش ناپدیدار # 56 جمال یار اینجا بی نشان است %~% بجز منصور او را کس ندانست # 57 ندیدم هیچکس اینجای دیدار %~% منم بی عشق خود از خود خریدار # 58 توئی شیخ زمین و آسمان تو %~% گذشتستی هم از کون ومکان تو # 59 بفرمایم که تا دست و زبانم %~% ببرید و ببین شرح و بیانم # 60 قدم فرمای تا اینجا می جدایم %~% کنند و بنگری صنع خدایم # 61 فلک را در ملک اینجا زنم من %~% حقیقت دور گردون بشکنم من # 62 چنان راندستم اینجا گه قلم باز %~% که جسم اندازم از سوی عدم باز # 63 عدم خواهم که دنیا دیدهام من %~% قدم خواهم قدم را دیدهام من # 64 بنزدم جمله دنیا دیدهام من %~% که دنیا کنده پیری دیدهام من # 65 در این ارزن کجا من شرح فردوس %~% کنم آرم کنون من فرع فردوس # 66 نخواهم دم بدنیا کردن اینجا %~% که دنیا ازمن آمد خوب و زیبا # 67 هر آنچه از کارگاه ماست امروز %~% حقیقت در بر چرخ دل افروز # 68 همه نیکست اما در شریعت %~% بدی میدان گرفتار طبیعت # 69 همه مردان ره گفتند این باز %~% چه به زین یافتند عین یقین باز # 70 همه مردان ره دیدند خواری %~% ز دستانش بکرده پایداری # 71 مرادنیا و بر دین برگ کاه است %~% که برتر زین مرا خود ms291 پایگاهست # 72 چه صورت عین دنیا بود اینجا %~% یقین جان دید مولا بود اینجا # 73 نه دنیا و نه مولا در بر من %~% مرا مغیست از اسرار روشن # 74 بجز ذاتم همه اینجا هبا است %~% که ذاتم عین دیدار خدا است # 75 همه عاشق همه دنیا سراب است %~% بر عاقل همه دنیا خراب است # 76 تو ای شیخ کبیر جمله مردان %~% مرا زین نقشها آزاد گردان # 77 چو دنیا سجن مؤمن آمد اینجا %~% که در اینجای ایمن آمد اینجا # 78 حقیقت جایگاه دیو گردم %~% که من زین معنی اینجاگاه فردم # 79 یکی باشم دوئی را من ندانم %~% دوی را از یکی اینجاجهانم # 80 کنون صورت نمیخواهم ز دنیا %~% نخواهم ظلمت ازنور تجلا # 81 مرا بس اندرینجا گاه دیوان %~% که کردستم عجایب در غریوان # 82 همه مقصودم اینجاهست کشتن %~% وزین صورت همه آزاد گشتن # 83 سخن از شرع گفتم در حقیقت %~% تو میدانی یقین پیر طریقت # 84 جنیدم راهبر سلطان دین است %~% بجان پاک او صد آفرین است # 85 ولی باید که بهتر زین نداند %~% مرا در کشتن خود راز داند # 86 گذشتم این زمان از جسم و از جان %~% نمیباید مرا جز دید جانان # 87 همه گفتارها از بهر اینست %~% همه کردارها از بهر این است # 88 چه به زین چونکه جانان رخ نموده است %~% مرا امروز پاسخها نمود است # 89 چرا میگوید ای منصور امروز %~% ترا با خود کنم مشهور امروز # 90 ترا باید نمودن راز من باز %~% بیار این هر که تا گردم سرافراز # 91 سرافرازی ترا خواهد بدن بس %~% نخواهد بود همچون تو دگر بس PageV01P55 # 1 بگو شیخ کبیر کار دیده %~% که تقوی داری ای برگزیده # 2 ترا بگزیدهام از بینیازی %~% که کار آخرت اینجا بسازی # 3 بتقوی راه کن در سوی ما تو %~% مبین در هیچ بد در کوی ما تو # 4 بتقوی باش دایم عین مولا %~% نظر میکن تو اندر سوی مولا # 5 هر آنکو ms292 کار ما امروز سازد %~% حقیقت ذات ما او را نوازد # 6 بجز نیکی مکن در دهر خونخوار %~% که دنیا بدسکال است ای وفادار # 7 وفاداری تو ای شیخ یگانه %~% مرا کن دستگیری در زمانه # 8 تو میدانم که هم شیخ کبیری %~% مرا کن اندر اینجا دستگیری # 9 وصال شیخ اگر بیدست گیرد %~% مرا اینجایگه که دست گیرد # 10 بحق آنکه یارانیم اینجا %~% حقیقت بیوفایانیم اینجا # 11 تو بامن من ابا تو در میانه %~% نموده روی در دید زمانه # 12 زمانه بگذرد صورت نماند %~% ولیکن ذات منصورت نماند # 13 تو با منصور اینجا آشنائی %~% که قطبی در کبیری و خدائی # 14 توئی قطب و منم خورشید عالم %~% که خورشیدی ز من جاوید عالم # 15 توئی قطب ملایک در زمین تو %~% که خورشید مکانی در مکین تو # 16 نداند قدر تو جز ذات منصور %~% فدای تست مر ذرات منصور # 17 بخواهم رفت ودیگر باز آمد %~% دمادم صاحب این راز آمد # 18 بخواهم رفت از این صورت برون من %~% دهم ذرات کلی رهنمون من # 19 چو هستم رهنمون جمله ذرات %~% از آنم نحن اقرب عین آیات # 20 جمالم آفتاب هر جهانست %~% همه ذراتم اینجاگه عیان است # 21 چو کل شیئی در جمعم نموداست %~% همه ذراتم اینجا در سجود است # 22 طلب کردند در آن مسکن خویش %~% حجاب جملگی رفته است از پیش # 23 حجاب از پیش اینجا برگرفتم %~% نمود ذات را رهبر گرفتم # 24 مرا علم حقایق نور ذاتست %~% بیان شرعم از ذات و صفاتست # 25 همه گویا بمن در اصل بنگر %~% میان شرح من در وصل بنگر # 26 چه به ازوصل ما شیخا درونت %~% نظر میکن که هستم رهنمونت # 27 چه به از وصل شیخا در دل و جان %~% نظر میکن که هستم راز پنهان # 28 حقیقت راز میگویم ترا باز %~% وصال ما نگر اینجا سرافراز # 29 خدائی کن که تو شیخ کبیری %~% که امروزم حقیقت دستگیری # 30 خدائی تو اندر بندگی ms293 دوست %~% دمی منگر ز معنی در سوی پوست # 31 خدائی کن ایا شیخ وفادار %~% در اینجا خویشتن را پای میدار # 32 تو از شیراز امروزت که آورد %~% ترا اینجای از بهر چه آورد # 33 بدان آورده است امروز اینجا %~% که تا گردانمت پیروز اینجا # 34 توئی پیروز در کون و مکان یار %~% حقیقت فارغ از دیدار اغیار # 35 در اینجا سر تفسیرم بیابد %~% کسی باید که تقریرم بیابد # 36 حقیقت کل اللهام پدیدار %~% در اینجا گاه بیشک برسر دار # 37 حقیقت قل هوالله است بودم %~% از آن اینجا کنی دایم سجودم # 38 سجود خود کنم در عشق دایم %~% که ذاتم هست در اسرار قایم # 39 منم در شوق دایم قایم الذات %~% که یکی قل هواللهم ز آیات # 40 نه من از کس نه از من کس بزاده است %~% یقین ذات من اینجا بازداده است ~~PageV01P56 # 1 لقای خالق الخلق قدیمم %~% که بسم الله الرحمن الرحیمم # 2 مرا اینجا نباید خویش و پیوند %~% حقیقت نه زن و نی یار و فرزند # 3 نمانم هیچکس را من به تحقیق %~% دهم هر کس که خواهم عین توفیق # 4 صفاتم بین منزه از همه کس %~% مرا بنگر تو هم از پیش و از پس # 5 نداند وصف من کردن بجز من %~% ز اسرارم حقیقت هست روشن # 6 منم منصور شاه آفرینش %~% حققت عذر خواه آفرینش # 7 بیان میگویم این اسرار سرباز %~% که خواهم باخت اینجا نیک و بد باز # 8 وصالم آفرینش پایدار است %~% دلم با جان در اینجا بردبار است # 9 سزای خود دهم اینجای با خود %~% برم یکسانست اینجا نیک یابد # 10 کنون شیخا منم سلطان عالم %~% یقین هم جان و هم جانان عالم # 11 منم جان در تن هر کس حقیقت %~% که باشدجز من اینجاگه حقیقت # 12 منم جان در تن این جمله اینجا %~% همه نادان ومن درخویش دانا # 13 منم جان در تن ونور دودیده %~% کسی وصلم در اینجا کل ندیده ms294 # 14 که یابد وصل من گر جان شود باز %~% حقیقت بود ما باشد یقین باز # 15 تو شیخا این چنین دان سر توحید %~% که در توحید موجود است تقلید # 16 شنیدستی قیامت را که گویند %~% قیامت روز امروز است جویند # 17 قیامت روز امروز است اینجا %~% از آنم بخت پیروز است اینجا # 18 قیامت روز امروز است بنگر %~% همه ذرات من نزدیک آور # 19 قیامت خویشتن داده است کل باز %~% اگرچه مانده اندر عین ذل باز # 20 قیامت دیده امروز او بین %~% ز من بشنو حقیقت صاحب دین # 21 مبین منصور جز دیدار بیچون %~% که بنموده است دانا بیچه وچون # 22 ابی مثلست در آفاق میدان %~% فتاده اندرین سر طاق میدان # 23 ندارد مثل در آفاق منصور %~% که بیشک اوفتاده طاق منصور # 24 درین نه طاق روی او پدید است %~% ابا تو این زمان گفت و شنید است # 25 مرا ای شیخ دین دیندار اینجا %~% که میگویم ترا در دار اینجا # 26 جهان میبین تو شادان از رخ من %~% حقیقت گوش کن این پاسخ من # 27 بود منصور ذات لایزالی %~% درین منزل تجلی جلالی # 28 مرا زیبد که اینجا مینماید %~% در وصلت اینجا میگشاید # 29 در وصلت گشادم می نه بینی %~% ترا منداد دادم می نه بینی # 30 هنوز اندر کمال شیخ اینجا %~% نمیدانی یقین گفتار ما را # 31 کمان بگذار و بنگر دید دیدم %~% که گویم درحقیقت ناپدیدم # 32 کمان بردار و ما را پیشوا بین %~% چو منصور اندر اینجا گه خدابین # 33 منم الله جز من نیست ای خلق %~% وجودذات من یکیست ای خلق # 34 خلایق این زمان ما را پرستند %~% در اینجاهرکه استاداست هستند # 35 خدای خویشتن منصور باشد %~% درونش بین همه پرنور باشد # 36 خدای جمله منصور است حلاج %~% نهاده برسر شیخ جهان تاج # 37 خدای جملگی منصور شیخ است %~% ولکین در میان منصور شیخ است # 38 کجادانند این سر می ندانند %~% همه منصور را بینند ms295 وخوانند # 39 همه منصور دانند از حقیقت %~% پرستندش همه اندر شریعت # 40 بجز منصور اینجا نیست الله %~% که از اسرار رحمن است آگاه # 41 خبر تا میدهد ز اسرار اینجا %~% نمودار است او بردار اینجا # 42 نمودار است رویش باز بیند %~% پرستیدن اگر صاحب یقیناند # 43 خدا منصور و منصوراست خالق %~% وصال اینست اینجا ای خلایق # 44 خلایق جمله درگفتار ماندند %~% همه در پرده پندار ماندند # 45 همه در پردهاند و مانده کل باز %~% در اینجا گاه اندر عین ذل باز # 46 منم در پرده جانها حقیقت %~% پدیدارند جانهای حقیقت # 47 تعالی این چه شور است و چه افغان %~% که تا افکندهام اندر دل و جان # 48 خلایق من خدایم تا به بینند %~% نمودم مینمایم تا به بینند # 49 خلایق من خدایم در نمودار %~% ز عشق خویش امروزم بر این دار # 50 خلایق من خدایم چند گویم %~% همه خواهند تا پیوند جویم # 51 منم پیوندتان اکنون خلایق %~% منم جان می ندانند این خلایق # 52 صفات ذات من در جمله پیداست %~% درون جملگی دیدم هویداست # 53 دگر با شیخ گفت ای پیر رهبر %~% زمانی باش و ما را باش غمخور # 54 زمانی شیخ ما را بیوفا باش %~% تو بر ما این زمان تو پیشوا باش # 55 بفرما این زمان کاینجا جنید است %~% که سیمرغست اندر خویش صید است # 56 بسی گفتم نخواهد برد فرمان %~% مرا امروز ای شیخ جهان بان # 57 ز هر گونه ورا میگویمش باز %~% همی سوزد دلش بر من سرافراز # 58 نمیدانم ورا معذور دارم %~% نمیخواهم که وی را دور دارم # 59 اگر او عاشق کل پاکباز است %~% حقیقت بیشکی در پایدار است # 60 بفرماید مرا اینجا قصاص او %~% که عام الناس را باشد مناص او # 61 فتادستند و نادانان راهند %~% چوامروزی که در دیدار شاهند # 62 نمیدانند شاه خود یقین باز %~% بماندستم درون جان و تن باز # 63 مرا دانندصورت راز داند %~% ازین فکرت از ایشان باز ms296 ماند # 64 چنان در فکر ماندستند اینجا %~% فتاده از خروش بانگ وغوغا # 65 بخواهم کرد اکنون یادگارم %~% برای شیخ هان برروی دارم # 66 خلایق را بپرس و عالمان باز %~% یقین از ما گمان از جاهلان باز # 67 که منصور است اکنون راز گفته %~% حقیقت سر جانان بازگفته # 68 چنان بنموده است امروز او باز %~% که خواهد گشت اندر عشق جانباز # 69 نخواهد باخت جانان روی جانان %~% فکنده دمدمه درکوی جانان # 70 بخواهد باخت جان و سرحقیقت %~% ندارد هیچ او سر بر حقیقت # 71 چنین میگوید اینجا پیر حلاج %~% که امروزم کنید از عشق آماج # 72 چو آیم این زمان اندر دل و جان %~% حقیقت میزنم من دم ز جانان # 73 اگر از عاشقان راه مائید %~% همی امروز کل آگاه مائید # 74 نخواهم جان و تن نی عز و نی ذل %~% بخواهم این زمان انداختن کل # 75 دل وجان چون حجاب راه ما بود %~% کنون هم جان و دل آگاه ما بود # 76 چو دل آگاه شد هم جان آگاه %~% شوید آگاه از ما خلق گمراه # 77 کنون سر را بگفتم در قصاصم %~% نظر میکن تو درعین سپاسم # 78 بگو ای شیخ اکنون چون کبیر است %~% در اینجا کردهام من بینظیر است # 79 نظیرت نیست اندر روی آفاق %~% مرا این قطب در روی جهان طاق PageV01P57 # 1 چو شیخ این راز بشنید از خداباز %~% جنید پیر را گفت ای سرافراز # 2 چنین افتاد اینجا آنچه بینی %~% شنیدی جمله و صاحب یقینی # 3 عجب حالیست در عین زمانه %~% که این شهباز آمد نشانه # 4 نه آن مرغست این کز دانه گردد %~% همی خواهد که دامش در نوردد # 5 ندیدم مثل این و کس نه بیند %~% بجز عین زمانه گر نه بیند # 6 وصالش اندر اینجا دست دادست %~% از آن در کشتن اینجاگاه شاد است # 7 وصالش از تجلی جلالست %~% فراقش در میانه دید وصالست # 8 چنان مستغرق اسرار آمد %~% که بیخود جملگی بردار ms297 آمد # 9 سراپایش همه دیداردارد %~% چنین شرح و بیان گفتار دارد # 10 تودیدی هر صفاتی عین گفتار %~% که میگوید حقیقت او ز دلدار # 11 همه گفتار او از جان جانست %~% در این سرش حیات جاودانست # 12 همه گفتار او از دید دید است %~% ابا جانان درین گفت و شنید است # 13 همه گفتار او از بهر مرگ است %~% که این شاه جهان خود کرده ترکست # 14 همه گفتار او در کشتن آمد %~% از آنش در جهان برگشتن آمد # 15 نه صورت لیک جان جان جانست %~% حقیقت ذات او کل جاودانست # 16 ز عهد آدم ای شیخا تودیدی %~% چنین شخصی بگو از که شنیدی # 17 چنین شخصی کجا آوازه دارد %~% که جان عاشقان او تازه دارد # 18 حقیقت فتنه روی زمین است %~% که از عشاق این کس پیش بین است # 19 ندیدم فتنه چون او بعالم %~% که میگوید یقین این سردمادم # 20 دمادم راز میگوید عیان باز %~% که خواهم کشتن اندر عین سرباز # 21 تو چوندیدی مر او را باز گو تو %~% به پیش من حققت راز گو تو ~~PageV01P58 # 1 جنیدش گفت ای خورشید آفاق %~% حقیقت هست ایجان جهان طاق # 2 چنین گفتار او اندر سر دارد %~% که میبینم ورا از عین کل یار # 3 خبر دارد ز اسرار حقیقت %~% دم خود میزند او بیطبیعت # 4 دم از حق میزند چون یار دیده است %~% ز جانان معنی بسیار دیده است # 5 دم ازحق میزند در راز مطلق %~% دمادم گوید اینجاگه اناالحق # 6 دم از حق میزند امروز با ما %~% یقین ما نیز هم گفتیم زیبا # 7 بشکل و صورت اینجا آدمی است %~% نهادش جملگی بر مردمی است # 8 ولی در باطنش سر آله است %~% ورا اینجاکمال پادشاهست # 9 چو عین ظاهر او آشکار است %~% نمود باطنش هم سر یار است # 10 حقیقت خورده گیرانند اینجا %~% که راز او نمیدانند اینجا # 11 نمیدانند نادان حقایق %~% همی گیرند بر سلطان دقایق # 12 به ms298 بین تادشمن من چند اینجاست %~% جهانی پر خروش و بانگ غوغاست # 13 نه بینند هیچ اینجادشمن و دوست %~% حقیقت مغزبین واز برون پوست # 14 نباشد پوست هرگز در نهانی %~% بدان گفتم که تا مغزت بدانی # 15 حقیقت کار اینجا مغز دارد %~% که این دادار مغز نغز دارد # 16 چنان در مغز جان بیهوش بین است %~% حقیقت این زمان خاموش بین است # 17 همی داند که من اکنون چه گویم %~% درین گفتن کنون این سر چه جویم # 18 ولی ما نیز با او یار باشیم %~% ز سرش نیز برخوردار باشیم # 19 چه باید کرد این دم ظاهر یار %~% بمعنی صورت او نزد اغیار # 20 جهانی پرغریو و گفت وگویست %~% هزاران سر در این معنی چو گویست # 21 عوام الناس فتوی آوریدند %~% فغان یکباره آنجا برکشیدند # 22 هزار و چهارصد فتوی ده راز %~% مرا گفتند اینجا گاه کل باز # 23 سه روز است تا که فتوای تمامت %~% مرا دانند شیخا زین قیامت # 24 تمامت سالکان صورت اینجا %~% همی گویند کاین منصورت اینجا # 25 بباید کشتنش اینجا بزاری %~% که تا بینیم اورا پای داری # 26 بباید سوخت آنگه بعد کشتن %~% که تا باشد مراورا باز گشتن # 27 بذات خود نگوید این دگر بار %~% ز بهر اینش کردستند بردار # 28 من از فتوای ایشان کار کردم %~% من صادق چنین بردار کردم # 29 تودیدی حال رندان و شنیدی %~% بغور سر او اینجا رسیدی # 30 من از فتوی چنین کردم ابا او %~% که تا کوته شود این گفت و این گو # 31 نمیبینی خروش عام انعام %~% که میگویند چه هم خاص و هم عام # 32 بباید کشتن او را بر سر دار %~% خلایق را همی بهر نمودار # 33 کنون چون واقفی و راز دانی %~% بگو چیزی که بااو میتوانی # 34 مرا بیم عوام الناس باشد %~% از آن در صورتم وسواس باشد # 35 که ایشان جاهل راهند اینجا %~% از این معنی نه آگاهند اینجا # 36 گمان بردار ms299 اینجا صاحب دار %~% نمود عشق او آمد پدیدار # 37 حقیقت بود ودید یار دارد %~% نمودش این چنین برداردارد # 38 دم حق یافتست و سر مطلق %~% از آن دم میزند اندراناالحق # 39 اناالحق گفت او از روز اول %~% عوام آخر شدند اینجا معطل # 40 اناالحق گفته و ایشان شنیدند %~% حقیقت ظاهرش اینجا بدیدند # 41 عوام از وی کجا یابند اسرار %~% کنون مائیم ز اسرارش خبردار # 42 بخواهم کشت من او را بداری %~% ترا باید نمودن پایداری # 43 تو دانی من ندانم سر این مرد %~% که با او بوده تو صاحب درد # 44 تو او را صاحب دردی در اینجا %~% که تو مانند او فردی در اینجا # 45 تو او را راز دار و راز دانی %~% بپرس از وی که تاز و باز دانی # 46 هر آنچه آرزوی تست آن کن %~% مراد او تو ای شیخ جهان کن # 47 مراد او بکن امروز اتمام %~% که خواهی برد در روی جهان نام # 48 بکن اتمام و کارش کن که دانی %~% حقیقت در یقین بسیار دانی # 49 در این معنی که او گوید تمامت %~% حقیقت نام او عیدالسلامت # 50 حقیقت روز اول چون بدیدش %~% زمانی نزد او خوش آرمیدش # 51 چه گفتارش بدید اینجا باسرار %~% که میزد او اناالحق برسردار # 52 بپرسیدم ز پیر خویشتن راز %~% مرا زین سر خبرها داد او باز # 53 که هان بشنو جنید و باش خاموش %~% تو همچون دیگران کم گوی و خاموش # 54 کشیدستم مر او را نام اینجا %~% که خواهد خوردن او کل جام اینجا # 55 حقیقت راز دارد در زمانه %~% میان عاشقان باشد یگانه # 56 نباشد مثل این کس شیخ دیگر %~% ببازی ای جنید او راتو منگر PageV01P59 # 1 سؤالی کرد از عبدالسلامم %~% کزین معنی جوابی ده تمامم # 2 چه خواهد کرد این در ملک بغداد %~% که افتادست این مربودش آباد # 3 مرا برگوی حال این یگانه %~% چه خواهد کرد در عین زمانه # 4 اناالحق میزند مانند ms300 ما او %~% چه نامت اندر اینجا آشنارو # 5 ولیکن ما نهانی راز گفتیم %~% نه با هر کس معانی باز گفتیم # 6 عوام امروز میبینی یقین تو %~% در اینجاگاه پیر پیش بین تو # 7 همه درگفت و گوی ما شده باز %~% چه باید کرد اینجا گو مرا باز # 8 نه حرف عام این مرحرف خاصست %~% که میگوید کجا او زین خلاصست # 9 کشند او را بزاری اندر اینجا %~% کنند او را عجب خواری درینجا # 10 هزاران خواری آمد برتن او %~% نمیگردد چنین از گفت و از گو # 11 اناالحق میزند مانند موسی %~% بسوی طور در دیدار مولی # 12 اناالحق میزند مانند فرعون %~% خدائی میکند با فروباعون # 13 اناالحق میزند مانند عشاق %~% خروشی افکند در روی آفاق # 14 هنوز این مرد ناپخته است گوئی %~% بمیزان عقل ناسخت است گوئی # 15 ندارد عقل ای نه مرد این پیر %~% چه باید کرد اکنون عین تدبیر # 16 ندارد عقل افتاده است بیرون %~% بریزیدش خلایق جملگی خون # 17 ندارد عقل از آن نادان راهست %~% فتاده این زمان درعین جاه است # 18 ز دانائی نگوید هیچکس این %~% نمیبیند کسی این کفر بادین # 19 حقیقت کفر کی با دین بگنجد %~% مر این عاقل بیک موئی نسنجد # 20 سخن از کفر میراند نه از دین %~% ندارد گفتن او هیچ تمکین # 21 حقیقت این زمانش پاره پاره %~% کنند اینجایگه دیگر چه چاره PageV01P60 # 1 ورا عبدالسلام آنگه چنین گفت %~% که این مرد این همه عین الیقین گفت # 2 که چشم من در این اسرار افتاد %~% شدم من از وجود خویش آزاد # 3 چو دیدم روی اودیدم حقیقت %~% نمود سر بیچون در شریعت # 4 سراپایش نظر کردم خدایست %~% ابا ذات حقیقت آشنایست # 5 جلال اندر جمالش هست پیدا %~% در اینجا کرد رازم آشکارا # 6 سخن کاینمرد میگوید همان است %~% که این بیچاره اندر جان عیانست # 7 سخن کاین مرد گفت اینجا یقین باز %~% میان عاشقان آمد سرافراز # 8 سخن کاین مرد گفت ms301 از بود بود است %~% که ذات جسم و جان در کل نموداست # 9 سخن کاین مرد میگوید خدایست %~% همه ذرات اینجا رهنمایست # 10 هر آنکو ره برد او را بداند %~% چو داند اندر و حیران بماند # 11 من این دلدار میدانم که چونست %~% که از عقل خلایق آن برونست # 12 تو اکنون ای جنید ار بازدانی %~% سزد کز پیر خود این راز دانی # 13 سخن از عقل میگوئی دگر باز %~% کجا عقل این تواند گفت سرباز # 14 سخن از عشق میگوید عیانی %~% بر هر کس یقین راز نهانی # 15 سخن از عشق میگوید در اینجا %~% تو میدانی چه میجوید در اینجا # 16 فراقی در وصال بازدیده است %~% وصال آنگاه کلی باز دیده است # 17 وصالش در فراق آمد پدیدار %~% نمیبینی همی جز دید دلدار # 18 مرا بود این زمان این یار رهبر %~% تو نیز ار گفت او درعشق ره بر # 19 حقیقت این زمانش گر بزندان %~% دل او را در اینجاگه بسوزان # 20 مرنجان خویشتن گر بود اوئی %~% که با او این زمان در گفت و گوئی # 21 تو اوئی او ترا و می ندانی %~% که من با او عیانم در نمانی # 22 منم با او و او با من حقیقت %~% نمودش یافتم اندر شریعت # 23 منم او را و او با من یقینست %~% که اودر من حقیقت رازبین است # 24 ز بهر من در این بغداد آمد %~% که کل از جسم و جان آزاد آمد # 25 ز جسم وجان طمع بریده است او %~% که صاحب درد و صاحب دیده است او # 26 چو باشد آفتاب اندر درونش %~% همان خورشید اندر رهنمودنش # 27 کسی دارد مثال آفتاب او %~% از آن اینجاست اندر تک و تاب او # 28 از آن خورشید رهبر بود بر ذات %~% نهاده روی سوی جمله ذرات # 29 همه ذرات گرد اوست اینجا %~% که میبینند با او دوست اینجا # 30 حقیقت دوست با اودر میانست %~% اناالحق گوی با ms302 وی در بیانست # 31 چو حق او راست پس مطلق چه گوید %~% بجز حق در درون او که گوید # 32 خدا با اوست اینجا راز گفته %~% ابا ما و تو اینجا بازگفته # 33 خدا با اوست میگوید که مائیم %~% اناالحق تا سراسر مینمائیم # 34 خدا با اوست از بهر نمودار %~% بخواهد کردنش اینجای بردار # 35 بخواهد سوختن در آخر کار %~% شود در آخر کار او خبردار # 36 اگرچه هر خبر دارد بظاهر %~% خبر کل باز یابد او در آخر # 37 بآخر هم بسوزانید او را %~% چنان باشد مر اورا گفتگو را # 38 ولیکن چون کنند اینجای بردار %~% حقیقت گوید این سر صاحب اسرار # 39 که من هستم خدا بیشک بدانید %~% حقیقت حق منم یک یک بدانید # 40 از اول اندر اینجا گه زبانش %~% برون آرند اینجا از دهانش # 41 ببرندش دگر دست و دگر پای %~% اناالحق چون بگوید جای بر جای # 42 به آخر دست او بالا پذیرد %~% نمودش جمله اینجادست گیرد # 43 بسوزانند آخر ظاهر یار %~% شود در آتش آنگه ناپدیدار # 44 بگوئید آن زمان خاکستر او %~% اناالحق همچنان در گفت و درگو # 45 بسی راز است او رااندر اینجا %~% بهل تا زود بگشاید در اینجا # 46 جنید او را تو اکنون دان ز مندوست %~% حقیقت حق نگر او را که حق اوست # 47 درون او نظر کن راز مطلق %~% حق است اینجا و میگوید اناالحق # 48 اناالحق میزند در دید یار است %~% مر اورا ذات جانان آشکار است # 49 جنیدا این نگهدار و نگو راز %~% تو این اسرار جز با صاحب راز # 50 چو این مرد است از مردان دیندار %~% میان عاشقان صاحب اسرار # 51 بخواهد یافتن او سرفرازی %~% حقیقت دان تو او را بینیازی # 52 بپرسیدم دگر از پیر خود من %~% ترا این سر کرا کردست روشن # 53 بگو تا من چو تو این راز دانند %~% حقیقت سر کلی بازدانند # 54 تو این از خویش میگوئی مرا ms303 راز %~% و یا از دیگری بشنیده باز # 55 بگو این مرد را تا من بدانم %~% که من بر تو حقیقت مهربانم # 56 جوابم داد کای شیخ سرافراز %~% مرا مر خضر گفتست این سخن باز # 57 شبی در خلوت اسرار بودم %~% دمی دم دیده دیدار بودم # 58 چنانم وجد بد یا حضرت ذات %~% که گوئی جان شدم مر جمله ذرات # 59 دل وجانم چنان درآشنائی %~% دل آن شب یافت اسرار خدائی # 60 فرو رفتم درون خود حقیقت %~% برستم من ز نیک و بد حقیقت # 61 حقیقت وقت من خوش بد در آن دم %~% نمودم راز جانان من چودیدم # 62 دمادم رخ نمودم سر اسرار %~% شدم ازدیدن دم ناپدیدار # 63 چو درعین عیان من راز دیدم %~% وصال یار آن شب باز دیدم # 64 عیانم منکشف شد اندر اینجا %~% خدا را یافتم من در همه جا # 65 درونم با برون حق یافتم من %~% حقیقت سر مطلق یافتم من # 66 نبودم من همه کلی خدا بود %~% که ما را اندر آن دیدار بنمود # 67 دمی خوش خوش درآن حالت فتادم %~% زمانی بر زمین من رخ نهادم # 68 چو با خویش آمدم اینجا یقین من %~% بدیدم در زمان خورشید روشن # 69 یکی پیری بدیدم ماه رفتار %~% که شد در خلوت من او پدیدار # 70 چنان پیری که نورش بود در روی %~% ابا من بود اینجا روی در روی # 71 چو آن حالت بدیدم من در آن شب %~% که پیری آنچنان آمد در آن شب # 72 چو با خویش آمدم کردم سلامی %~% بر من کرد پیر دین قوامی # 73 دمی خاموش بودم بعد از آن پیر %~% مرا گفتا درین حالت چه تدبیر # 74 دمی خوش دست دادت در زمانه %~% طلب کردی وصال جاودانه # 75 طلب کردی ندانندت یقین دوست %~% کجایابی ازین عین الیقین دوست # 76 ترا آن دم دل و جان محو باشد %~% که مکرت را بآخر صحو باشد # 77 اگر ازجان درین ره بگذری تو ms304 %~% جمال یار اینجا بنگری تو # 78 جمال یار میجوئی و با تست %~% کجا یابی چنین کاری چنین سست # 79 زمانی با وصال او نبودت %~% خیالی ازوصال اینجا نمودت # 80 خیالی دیدی و حیران شدی تو %~% چنین در عشق سرگردان شوی تو # 81 وصال یار را تابی نداری %~% که اینجا این توانی پای داری # 82 نمودت همچو منصور حقیقی %~% که یارد کرد با او هم رفیقی # 83 تو این دم حالتی خوش دست دادت %~% ولی کلی ندیدی نور ذاتت # 84 دل از جان دور کن تا یار یابی %~% درون جان به کل دلدار یابی ~~PageV01P61 # 1 بدو گفتم که ای پیر سرافراز %~% نمودی هم از این گوئی سرباز # 2 بقدر خود مرا بنمود رازم %~% دگر آورد سوی خویش بازم # 3 در آن سرلقا ای پیر عالم %~% نمودم اندر این ساعت بیک دم # 4 تو اصل لیل و من اصلی ندارم %~% از آن اینجایگه وصلی ندارم # 5 که تاب و طاقت عشقم نمانده است %~% دلم حیران و سرگردان بمانده است # 6 در این حیرت دمادم راز جویم %~% چو دیده گم کنم هم باز جویم # 7 دمادم حیرتم سلطان پدیداست %~% همی بینم که جانان ناپدید است # 8 پدیدار است لیکن من ندانم %~% چو تو امشب یقین روشن ندانم # 9 ترا زیبد که پیدا آمدستی %~% عجب در عشق زیبا آمدستی # 10 در این شب چون نمودستی بگو رخ %~% که اینجا میدهی در عشق پاسخ # 11 درین شب در درون خلوت ما %~% فرو دستی تو اندر قربت ما # 12 بگو تاازکجا اینجا رسیدی %~% که اندر چشم من جانا پدیدی # 13 منم امشب ترا دیده در این روز %~% به بخت و طالع مسعود و پیروز # 14 عجایب قصه امشب پدید است %~% که جانم همچو جانانم پدیداست # 15 تو ای دلدار آخر از کجائی %~% در این مسکن بگو بهر چرائی # 16 حقیقت آشنائی راز دانم %~% بگو تا دید دیدت باز دانم # 17 بگو تا کیست منصور سرافراز %~% که ms305 گفتی این زمان اینجا مرا باز # 18 تو آخر کیستی منصور هم کیست %~% درین روی تو آخر نورهم چیست # 19 مرا گم میکنی یارا در اینجا %~% که امشب آمدی در عشق پیدا PageV01P62 # 1 جوابم داد و گفتا عبدالله %~% کنون از راز جانان کرد آگاه # 2 تو هستی بنده و من راز دانم %~% تو هستی سالک و من درعیانم # 3 بدان کامشب شدم اینجا نمودار %~% نه جانی دیدم و بیخود ابا یار # 4 منم خضر نبی عالم هدایت %~% که دادستم خدا عین سعادت # 5 چنان حق دار ما را علم بیچون %~% که بنمایم دمادم بیچه و چون # 6 همه بحر جهان در قدرت اوست %~% مرا داده است و بخشیده است کل اوست # 7 گهی در برگهی من در بحارم %~% گهی در عین خشکی پایدارم # 8 حقیقت من گذر دارم بآفاق %~% بروی خشک دراندر جهان طاق # 9 فتادستم که بیشک ز انبیایم %~% هدایت یافته من از خدایم # 10 عنایت کرد ما را در ازل یار %~% که هر جائی که خواهم من پدیدار # 11 شوم بیشک نداند سر من کس %~% حقیقت اینست ما را در جهان بس # 12 حقیقت صحبت من کس نیابد %~% بجز عاشق در اینجا بس نیابد # 13 کنون کردم در این خلوت گذاره %~% ترادیدم شدم عین نظاره # 14 دمی خوش یافتی و نوش کردی %~% دگر آن دم بکل فرموش کردی # 15 در آن دم بیشکی آدم نگنجد %~% وجودعالم وآدم نگنجد # 16 همه مردان درین دم راز بینند %~% ابی خوددید جانان بازبینند # 17 دم مردان ترا دیدم در اینجا %~% از آن این دم ترا بگزیده اینجا # 18 دمی داری و دردم پایداری %~% ولی در آخرین دم پای داری # 19 ولیکن چون دم منصور نبود %~% چو او اندر جهان مشهور نبود # 20 چو او هرگز کجا آید بآفاق %~% ندیدم چون دم اودر جهان طاق # 21 دلی دارد که آن دم کس ندارد %~% یقین در سر جانان پای دارد # 22 دمی دارد که ms306 حق ز آن دم پدید است %~% ابا او گفته و از وی شنیده است # 23 دم او جمله دمها بیک دم %~% فرو برده است چه از عهد آدم # 24 اناالحق میزند اینجا عیان او %~% همی گوید ابا حق در جهان او # 25 که من اینجا یقین بود خدایم %~% نمود انبیا و اولیائم # 26 یکی چون من که خضرم درحقیقت %~% سپرده راه بحر کل طریقت # 27 چودیدم او بپرسیدم ز حق باز %~% مرا اوداد آنگه زود آواز # 28 که هان از حق حق پرسی بگو تو %~% بجز من درجهان می حق بجو تو # 29 تو ای خضر جهان گرراز جوئی %~% ز من ذات خدا می باز جوئی # 30 یکی چون من که موسی صاحب راز %~% نیارست او نمود اینجا مرا باز # 31 نمودی گر چه بد همراه من او %~% نبود از سر کل آگاه من او # 32 اگرچه بود هم صحبت مرایار %~% نیامد سر او جز من پدیدار # 33 نمودم راز موسی می ندانست %~% مراین اسرارها راز جهانست # 34 حقیقت صحبت او در نوشتم %~% بیک دم از وجود او گذشتم # 35 رها کردم حقیقت صحبت او %~% که بیش از پیش بودش قربت او # 36 یکی علم لدنی بود ما را %~% درین عالم یقین معبود ما را # 37 چو او در دید ما اسرار بین شد %~% همواز صحبتم صاحب یقین شد # 38 حقیقت با چنین فرو شجاعت %~% که بخشیدستمان حق این سخاوت # 39 ندیدم در جهان من مثل منصور %~% نه بیند نیز کس تا نفخه صور ~~PageV01P63 # 1 باو گفتم که او این دم کجایست %~% تو میدانی که این دم در چه جایست # 2 اگر دانی بگویم تا بدانم %~% که بهر چیست این راز نهانم # 3 ز پیغمبر یقین بهتر نباشد %~% چو او اینجایگه رهبر نباشد # 4 تو دید انبیا و پیشوائی %~% حقیقت این زمان عین خدائی # 5 بگو اسرار او تا من بدانم %~% در این سر نهان روشن بدانم # 6 مرا گفتاندانی ms307 باش خاموش %~% سخن میران تو ازعقل وهم از هوش # 7 کجا بینی وگربینی ندانی %~% چو بینی قول من بیشک بدانی # 8 تو او را دید خواهی جاودانه %~% ازو بنگر رموزش در میانه # 9 تو او را بینی اندر شهر بغداد %~% که خواهد داد من عشاق را داد # 10 تو او را چون ببینی یارگردی %~% ازین مستی بکل هشیار گردی # 11 بدان اورا چه میگوید اناالحق %~% که او دارد حقیقت سر مطلق # 12 نمودی باز بین ازواصل راه %~% که او دیده است بیشک در مکان شاه # 13 همه عشاق عالم شاهشان او %~% حقیقت سالکان آگاهشان او # 14 اگر آگاه راهی از زمان تو %~% یقین منصور میبین جان جان تو # 15 چه منصور است جان جان و رابین %~% حقیقت این زمان دید خدابین # 16 خدا منصور را داده است مستی %~% که همچون دیگران نی بت پرستی # 17 نیامد تا حقیقت یار شد او %~% ز دید عشق برخوردار شد او # 18 چو سر عشق درمنصور آمد %~% از آن در آخر اومشهور آمد # 19 چنان این دم دمی دارد در آفاق %~% که جز او نیست اندر جزو و کل طاق # 20 چنانش وصل آنجادست دادست %~% که هم بادانش و با دین و داد است # 21 همه علمی بر او راهست اعیان %~% نمیبیند حقیقت جز که جانان # 22 همه جانان همی بیند جهان او %~% همه بادست و او اندر میان او # 23 همه با دست اینجا در حقیقت %~% سپرده او یقین راه شریعت # 24 همه یار است ره بسپرده اینجا %~% نه همچون دیگران در پرده اینجا # 25 همه یار است و کل دلدار دارد %~% ز وصل حق دل هشیار دارد # 26 چنان در سر قربت کامرانست %~% که اینجاگه بکلی جان جانست # 27 چنان در سر قربت پایدار است %~% که گوئی دایما برروی داراست # 28 حقیقت ذات حق در اوست موجود %~% میان عاشقان کل اوست موجود # 29 یقین منصور حق درکاینات اوست %~% نمود واصلان و سر ms308 ذات اوست # 30 همه ذاتست اندر آفرینش %~% بدو روشن تمامت چشم بینش # 31 تمامت سالکان را پیشوایست %~% همه ذرات عالم رهنمایست # 32 که باشد همچو او دیگر نباشد %~% جز او همراز و هم رهبر نباشد # 33 سوی منزل رسیده یار دیده %~% حقیقت قصه بسیار دیده # 34 ریاضت میکشد هر دم بدم او %~% طلب کل میکند عین عدم او # 35 ازل را با ابد کردست پیوند %~% در آنجاگه گشاده بند از بند # 36 همه بندش بصورت بازگشته %~% میان عارفان شهباز گشته # 37 شد کونین عام مصطفایست %~% که بر کل امم او پیشوایست # 38 هر آن قدری که آنجا یافت احمد %~% که بد در عشق محمود و مؤید # 39 از آن منصور احمد بود در راز %~% که اسرار یقینم گفته سرباز # 40 نگفت او سر ما کس داشت پنهان %~% که بد بیشک حقیقت جان جانان # 41 چو جانان بود امر کل عشاق %~% نگفت و شد درون جزو و کل طاق # 42 از آن طاق دو ابرویش دو تابود %~% که اندر من رآنی کل خدا بود # 43 خدا بود و بگفت از عزت یار %~% از آن کل گشت اندر قربت یار # 44 خدا بود و نگفت اینجا اناالحق %~% از آن شد رهبر ذرات مطلق # 45 خدا بود و خدا آن سرور دین %~% از آن آمد حقیقت رهبر دین # 46 از آن اورا حقیقت کل معانی %~% که زد دم در یقین از من رآنی # 47 حقیقت خضرش اینجا چاکر آمد %~% که او بر کل عالم سرور آمد # 48 حیات جاودان بخشید او را %~% مرا ز آب حیات آن شاه بینا # 49 حیات جاودان زو یافتستم %~% از آن در قرب اوبشتافتستم # 50 چودیدم اوست بیشک شاه عالم %~% همودانم یقین آگاه عالم # 51 چوآگاهی ازو دارد دل و جان %~% شدم بر درگه او همچو دربان # 52 یقین منصور از وی گشت حاصل %~% مراوراجان جان در عشق واصل # 53 ازو منصور راز خود بگوید %~% دوای عاشقان اینجا ms309 بجوید # 54 ازو منصور گوید سر اسرار %~% نماید اندرو دیدار دلدار # 55 ازو منصور اینجا در یقین است %~% خداگشته بکلی پیش بین است # 56 ازو منصور دم زد آخر کار %~% کنون خواهد شدن در آخر کار # 57 کنون منصور دریای یقین است %~% نمودم جملگی عین یقین است # 58 در آن دریا من اورادوش دیدم %~% ز عشق او را به کل بیهوش دیدم # 59 چنان بیهوش گشت ومست جانان %~% حقیقت بود و نیست و هست جانان # 60 چنان مستغرق دریای لا بود %~% که گوئی در جهان عین فنا بود # 61 عیانش منکشف دلدار گشته %~% ولیکن خویشتن بیزار گشته # 62 چو او رادیدم اینجا ساکن یار %~% حقیقت بوده اینجا ساکن یار # 63 دمی در بود او کردم قراری %~% باستادم در اینجا برکناری # 64 چودیدم شاه دیدم بر رخ خاک %~% دمادم گفت از جان پاسخ پاک # 65 نه چندان گفت آن شب سر توحید %~% که اعیان بودش آنجا گه بتقلید # 66 همه توحید بیچون گفت اینجا %~% بسی درهای معنی سفت اینجا # 67 به آخر تهنیت بسیار کرد او %~% چرا کاندر جهان بد نیک فرد او # 68 بسی بگریست دمدم شاه عشاق %~% صدازد آنگهی در کل آفاق # 69 میان بحر آوازی برآورد %~% ز هر جانب صد آغازی برآورد # 70 اناالحق میزد اندر روی دریا %~% تمامت ماهیان از سر دریا # 71 اناالحق نیز ما با او هم بگفتند %~% صدفها در معنی هم بسفتند # 72 دمی خوش من که خضرم اندراینجا %~% از آن بگشاد کل بر من در اینجا # 73 درم بگشاد آن دم در نمودار %~% ز هر سو باز دیدم من رخ یار # 74 مرا علم لدنی بود اول %~% بر اسرار اوآمد معطل # 75 معطل شد همه علم یقین باز %~% مرا بنمود اینجا ای سرافراز # 76 زناگه روی در سوی من آورد %~% که ای خضر از چه هستی صاحب درد # 77 بسی گشتی تو اندر گرد آفاق %~% بسی دیدی عجایبها توای طاق # 78 یکی میجوی ms310 از ارزنده تو %~% حیاتی یافتی و زنده تو # 79 بآبی گشته قانع در اینجا %~% کجا آخر توانی خورد دریا # 80 اگردریا فرو نوشی تمامی %~% دگر کی پخته گردی و تو خامی # 81 تو اینجا گه حیات خویش هستی %~% حیات جاودان مسکین نجستی # 82 حیات جاودان اینجا طلب کن %~% حقیقت جان جان اینجا طلب کن # 83 در این ظلمات اینجاگه خوش آمد %~% مقامت عین آب و آتش آمد # 84 در این آتشکده مغرور گشتی %~% نخورده آبی از وی دورگشتی # 85 از آن دوری که اندر نزد عشاق %~% قبولی کرده خود را بآفاق # 86 نظر کن تا ترا بخشم حقیقت %~% اگر بسپرده راه طریقت # 87 اگر ره کرده در سوی منزل %~% رسیدستی بگو اینجا تو از دل # 88 اگر آری خبر از جان جانان %~% نظر کن بحر کل در عشق عیان # 89 تو خضراکنون بدان اسرار منصور %~% که هستی بر یقین دردار منصور # 90 ترا کار است دایم در سر بحر %~% کجا دانی شدن تو اندرین قصر # 91 اگر ره برده اندر سر آب %~% درون رو در میان بحر غرقاب # 92 اگر فردا شبت باشد کناری %~% سوی بغداد ما را هست یاری # 93 در آن خلوت چو بینی روی او باز %~% سلام ما رسان او را سرافراز # 94 بگو اینک رسیدم هست نزدیک %~% که تا روشن کنم این راه تاریک # 95 بگو اسرار او با ما در اینجا %~% که ترا میگوید منصور دانا # 96 درین اسرار ار اگر باشی خبردار %~% ز تو هستیم میدان پیر هشیار # 97 در این سر فنا بنگر بقایم %~% مگردان صورت اینجا جابجایم # 98 چنان باش اندر اینجا لابالا %~% که باشد در یکی عین تولا # 99 خابین باش نه خودبین مطلق %~% اگر از کل زنی دم از اناالحق # 100 خدابین باش طاعت دمبدم کن %~% وجود بود خود کلی عدم کن # 101 عدم کن بود خود تا باز بینی %~% در اینجا بود آندل بازبینی # 102 بیکباره یکی شودر حقیقت ms311 %~% وصال یار میبین در طریقت # 103 چنان خود بازکن کاینجا مراتو %~% همی گویم چو هستی پیشوا تو # 104 بجز حق را مبین و حق شو آنگه %~% حقیقت ذره مطلق شو آنگه # 105 وصال یار میخواهی چو ما باش %~% بکل یکبارگی عین لقا باش # 106 چو نتوانی بذات او رسیدن %~% ترا بایدجمال ما بدیدن # 107 کنون خواهیم آمد سوی بغداد %~% که خواهیم از عیان ما دادخودداد # 108 یکی دیدیم خواهیم آمدن باز %~% که بنمائیم اینجا عز و اعزاز # 109 تو فتوی ده چو بینی یار مطلق %~% که تا ازجان زنیم اینجا اناالحق # 110 همه خصمان ما خوشنود گردان %~% وجود ما بکلی بود گردان # 111 بده فتوی عوام الناس ای یار %~% که باید کرد مرمنصور بردار # 112 مرا بردار کن تا سر نمایم %~% ترا اسرار کل ظاهر نمایم # 113 مرا بردار کن کز پیش گفتم %~% ترا این در معنی کل بسفتم # 114 کنون ای خضر ما را بازبین تو %~% ز باغ عشق برخوردار بین تو # 115 چنان گردد و یکی در دهر فانی %~% که باشد باز در عین عیانی # 116 منم امروز کل دلدارگشته %~% بخاک و خون بزیر دار گشته # 117 نداند قصه من جز خداوند %~% که اودارد ابا او خویش و پیوند # 118 مرا پیوند اکنون کردگاراست %~% مرا با عشق او بسیارکار است # 119 همی گویم اناالحق در جهان من %~% دمی گویم اناالحق راز جان من # 120 دم خود را حقیقت یار بینم %~% دم من لیس فی الدیار بینم # 121 شب وصل است امشب خضر دیگر %~% در امشب از عیان ما تو برخور # 122 شب وصلست و روز وصل دیگر %~% حقیقت روز وصلم میشود سر # 123 شب وصل است و روز اصل بینی %~% تو در بغداد ما را وصل بینی # 124 شب وصلست و جانانست پیدا %~% مرا خورشید تابانست پیدا # 125 شب وصلست و ما را روز آمد %~% در اینجا یار جان افروز آمد # 126 شب وصل است خضرا راه کن ms312 تو %~% مر آن دلدار آگاه کن تو # 127 همی گوئیم بالجمله خدائیم %~% نه چون سالوسیان بیوفائیم # 128 خدا با ماست و با تو گفت اسرار %~% به بینی بعد از آتش برسر دار # 129 تو بردارش شناساگرد آخر %~% چو اسرارش شود در عشق ظاهر # 130 که دارد در عیان صاحبقرانی %~% تو بردارش نظر کن تا بدانی # 131 ز دید احمد مختار دارد %~% سراپایش حقیقت یاردارد # 132 کنون خضر از محمد گشت واصل %~% کزو مقصود کل بینی تو حاصل # 133 ز احمد بردار از من عیان شو %~% ز احمد راز دان و در نهان شو # 134 چو من از سر او گشتم فنا کل %~% حقیقت گشتهام عین لقا کل # 135 سراپایم محمد شد حقیقت %~% چو بسپردم ورا راه شریعت # 136 حقیقت مصطفی عین خدا بود %~% از آن منصور شد در عشق معبود # 137 بگفت این و بشد در قعر دریا %~% فتاد اندر میان بحر غوغا # 138 دمادم موج میزد بحر الحق %~% در اینجا شورش او بود الحق # 139 اناالحق در درون بحر دیدم %~% نظر کردم ورا در قعر دیدم # 140 درون بحردیدم دید منصور %~% مرا ازگفتن این دار معذور # 141 بجز جانان نخواهد بود اینجا %~% که او خواهد بدن معبود اینجا # 142 همیشه بود و باشد جاودانه %~% نماید سرها اندر زمانه # 143 همه اسرار او پنهان نباشد %~% سخن با عاشقان درجان نباشد # 144 اگر جزوی تو میبینی در اینجا %~% کجا بگشایدت کلی در اینجا # 145 اگر اینجا گشاید در بتحقیق %~% بود بیشک بنزد عشق توفیق # 146 ترا توفیق اینجا بایدت یافت %~% دراینجاراز یکتا بایدت یافت # 147 کنون ای شیخ اینجا گه سخن دان %~% که منصور است دایم بود جانان # 148 چو از عبدالسلام اسرار دیدم %~% کنون منصوررا بر دار دیدم # 149 همه اسرار دان لامکانست %~% که امروز اندرین روی جهانست # 150 نداند جز من او را شیخ دریاب %~% همی منصور بحرتست دریاب # 151 خدا با اوست دید یار دارد %~% در اینجا بیشکی ms313 دیدار دارد # 152 تو باقی حاکمی ای شیخ اعظم %~% چه فرمائی جنیدت را درین دم # 153 هر آن چیزی که فرمائی در اینجا %~% حقیقت آن کنیم ای پیردانا ~~PageV01P64 # 1 نظر کردم آنگهی در سوی منصور %~% پس آنگه گفت با او شیخ پرنور # 2 که ای سلطان همی دانیم رازت %~% در اینجا گاه کام بی نیازت # 3 حقیقت بیش از آنی مانده آنیم %~% که از سر حقیقت ما عیانیم # 4 تو میدانی مرا اسرار ما را %~% ریاضت یافتستم در بقا را # 5 فنا گردان مرا مانند خودهان %~% که دل بگرفتم از اسرار و برهان # 6 یکی حرفست آنجا آن توداری %~% حقیقت بیشکی جانان تو داری # 7 تو داری دید جانان اندر اینجا %~% تو هم دیدی ز دید خویش ما را # 8 تو داری دید جانان اندرین راه %~% تو هم هستی ز دید خویش آگاه # 9 ترا اینجا بقا بخشیدهام من %~% ترا این درها بخشیدهام من # 10 تو میدانی سر اسرار ما را %~% ریاضت یافتستم در بقا را # 11 فناگردان مرا مانند خود هان %~% که دل بگرفتم از اسرار و برهان # 12 یکی حرف است آنجا آن تو داری %~% حقیقت بیشکی جانان تو داری # 13 توداری دید جانان اندراینجا %~% توهم دیدی ز دید خویش ما را # 14 تو میدانی وصول من در اینجا %~% حقیقت بین تو جای من در اینجا # 15 چه چون تو می بدانی من چه گویم %~% دوای درد من اینجا بجویم ~~PageV01P65 # 1 بدو گفتا که ای شیخ جهان بین %~% نظر بگشای هان و جان جان بین # 2 بفرما این زمان تاحق برین دار %~% نمایم تا بیابی بر سر دار # 3 تو یاری راز ما دانی حقیقت %~% یکی ذاتی تو در نقش طبیعت # 4 تو جانانی ولیکن جان مائی %~% ابا مائی و عین کل خدائی # 5 سؤال تست اینجا در قصاصم %~% قصاصم ز آن بده کلی خلاصم # 6 خلاصم ده ازین زندان صورت %~% که تادر جزو و کل باشم ضرورت ms314 # 7 یکی کن دست و پایم را تو بردار %~% زبانم کن تو بیرون بر سر دار # 8 بحکم شرع آنگه کل بسوزان %~% در آتش تا کنم از دل فروزان # 9 بسوزانم درآتش پای تا سر %~% ز من بشنو چوهستی شاه و سرور # 10 هر آنکو جان نبازد شیخ بایار %~% میان اهل دل خوانندش اغیار # 11 هر آنکو نزد جانان جان نبازد %~% میان اهل دل با جان نسازد # 12 بناز ما بسی جانها بناز است %~% نمود ما حقیقت در نیاز است # 13 بسی در دارم از بحر معانی %~% درون جانت بنهادم نهانی # 14 چو من خواهم ستد آنرا نگهدار %~% که تا باشی ز راز ما خبردار # 15 کنون ای شیخ این اعوام مسکین %~% بصورت اندرین شورند و در کین # 16 مراد این همه در کشتن ماست %~% مراد ما هم از برگشتن ماست # 17 مراد ما یقین در کشتن آمد %~% مرادر سوی او برگشتن آمد # 18 بصورت لیک درجان کردکارم %~% کنون در عشق باید کردکارم # 19 کنون درعشق شادی مینماید %~% بسی را عین آزادی نماید # 20 درین صورت گرفتارند جمله %~% چو من اینجای بردارند جمله # 21 نمیدانند که ایشان را فنایست %~% ز بعد آن فنا در ما بقایست # 22 فنا خواهد شدن اینجا تمامت %~% دگر ما راست آن روز قیامت # 23 اگر نه عشق باشد باز ایمان %~% کجا یابد خلاصی در یقین جان # 24 تمامت راه ما دارند در پیش %~% چه سلطان وچه دربان و چه درریش # 25 همه در راه ما عین فنااند %~% کسانی کاندرین دار بقااند # 26 کنون ما را فنای خویش آمد %~% در اینجا گه بقای خویش آمد # 27 خدا دیدیم شیخا در دل و جان %~% ابا ما گفت هر دم را زجانان # 28 اگرداری سر ما سرفشان تو %~% بجان و سر یقین اینجا ممان تو # 29 اناالحق زد خود و خود عشق بازد %~% یقین در ذات خود سرمیفرازد # 30 اناالحق زد خود و بشنید خودباز %~% ندیده ذات خود ms315 او نیک دیدار # 31 چنان خود دید شیخا در زمانه %~% که جز او میندیدش جاودانه # 32 چنان خود دید اندر ملک بغداد %~% که خواهد کرد اینجا جمله آزاد # 33 چنان خود دید اینجا برسر دار %~% که جز او نیست چیزی نیز هشیار # 34 خدا با ما و اینجا در بقایم %~% کنون با او حقیقت در لقایم # 35 خدا با ما و در هر جا که بینی %~% خدامی بین اگر صاحب یقینی # 36 مبین جز حق که حق گفتیم مطلق %~% از آن اینجا زنم هردم اناالحق # 37 درین ره حق شدیم ازواصلانیم %~% از آن گفتیم تا جان برفشانیم # 38 چه شه اینجاست و آنجا در میان باز %~% حقیقت صورتم انجام وآغاز # 39 چو شه با ماست ما بردار کرده %~% بخواهد سوخت چون بدرید پرده # 40 دریده پرده مادر بر عام %~% که یابد همچو مادر عشق اتمام # 41 مرا انعام جانان بس بود یار %~% که با ما عشق بازد بر سردار # 42 مرا بردار کرد و جان جانم %~% به هر لحظه کند خود را عیانم # 43 درونت هر دمی صد راز دیگر %~% یکی میبینمش اینجا مصور # 44 مصور ساخته ترکیب جانها %~% نهاده پر صفت ترتیب جانها # 45 درون جمله درگفتار مانده %~% در او حیران دلم بردار مانده # 46 ابا او هر زمان در عین گفتار %~% همی گوید بیانها بر سردار # 47 هر آن چیزی که دیدم جمله دید او %~% از آن بودم وجودم جمله شد او # 48 همه بود وجودم یار بگرفت %~% دل و جانم همه دلدار بگرفت # 49 زناگه او شدم زو بازگفتم %~% ازو اینجا ز سر راز گفتم # 50 پس آنگه جان عیانی یار خود دید %~% کنونش بر سر این دار خوددید # 51 در امروزش عیان میبینم اینجا %~% ابا خلق جهان میبینم اینجا # 52 خطابم میکند مانند هر یار %~% که با ماهان درین بحرم گهربار # 53 بسی شیخا نمودم یار اینجا %~% نمودخویشتن هر بار اینجا # 54 ولی این بار جوهر ms316 آشکار است %~% صدف در پیش چشمم تازه بار است # 55 صدف بشکست اندر عین دریا %~% فکندستم درون بحر غوغا # 56 درین بحر عجائب راز بگشاد %~% دمادم سر جوهر باز بگشاد # 57 بسی در بحر صورت باز دیدم %~% بآخر جوهر کل باز دیدم # 58 مرا مقصود جوهر بود اینجا %~% که تا رویم یقین بنمود اینجا # 59 مرا دان جوهر دریای اسرار %~% که در بغداد گشتم بر سر دار # 60 منم آن جوهری کز هر دو عالم %~% حقیقت صورتم مشتق ازین دم # 61 تو جوهر دان مرا شیخا در اینجا %~% که بنمودم حقیقت اندر اینجا # 62 نمودم جوهر خود در میان من %~% نمودخویشتن از لامکان من # 63 مکانم اندر اینجا آشکار است %~% نمود ما کنون دیدار یار است # 64 نمایم راز اگر اینجا زبانم %~% برون آرم بیک ره ازدهانم # 65 نمایم راز گردستم کنی باز %~% بدست تو دهم یار سرافراز # 66 قدم بر بعد از آن در آتش انداز %~% بسوزان تا بیابی سر من باز # 67 ز بعد سوختن اسرار مابین %~% درون جان و دل دیدار مابین # 68 ز بعد سوختن بنمایمت راز %~% اناالحق گویمت بی جسم و جان باز # 69 چوصورت مینباشد در میانه %~% اناالحق گویم اینجا جاودانه # 70 هر آن رازی که میگویم بگفتار %~% ابی صورت عیان آرم پدیدار # 71 گمانت گر نماید این بدانی %~% دگر اندر گمانی این بدانی # 72 ابی صورت مرا زیبد اناالحق %~% که در خاکسترم گوید اناالحق # 73 منم منصور از لا دیده الا %~% چو پنهانی شوم بینیم پیدا # 74 به پنهانی نگر تا راز گویم %~% وگرنه چند معنی بازگویم # 75 هر آن عاشق که چون من در فناشد %~% نهانش با عیان کلی خداشد # 76 خدائی راتو از منصور دریاب %~% گشاده است این درم اکنون تو دریاب # 77 دری بگشادهام ای شیخ اینجا %~% درون رو تا بیابی گنج ما را # 78 من این گنج نهان میبخشم ای شیخ %~% نهم چون دیگران در نقشم ای شیخ # 79 ms317 همه گنجست اینجا گه نهاده %~% بآخر این در گنجم گشاده # 80 طلسم گنج صورت دان وبشکن %~% که تو برخیزدت ای یار با من # 81 اگر گنج بقا خواهی بده جان %~% که چون جان رفت کلی ماند جانان # 82 ترا گنجیست اینجا آشکاره %~% طلسمت کن در اینجا پاره پاره # 83 صدف بشکستهدر عین دریا %~% فکندم در میان بحر غوغا # 84 نیابی گنج معنی رایگان تو %~% اگر اینجا نیابی جان جان تو # 85 چه خواهی کرد صورت دشمن تست %~% که جان دیدار گنج روشن تست # 86 اگر صورت نباشد جان نهبینی %~% ابی جان بیشکی جانان نه بینی # 87 همه گفتار ما از بهر اینست %~% که بیصورت همه عین الیقین است # 88 چو شد محو فنا از جسم و از جان %~% ابی صورت نماید روی جانان # 89 حقیقت هر که اینجا جا بیابد %~% نمود جان جان پیدا بیابد # 90 حقیقت حیرت آید آخر کار %~% مراو را اندر اینجاگه پدیدار # 91 بسی حیرت خوری سالک بآخر %~% که اینجا مینه بینی یار ظاهر # 92 بگو تا چند خواهی راه کردن %~% بخواهی خویشتن را شاه کردن # 93 دل و جانت ازین آگاه کن تو %~% وجود خویشتن را شاه کن تو # 94 وصال یار پیدا و تو آگاه %~% نه کاندر درون تست آن شاه # 95 زهی نادان که در جسمی بمانده %~% از ان اینجا تو بی اسمی بمانده # 96 ترا هر لحظه منصور حقیقت %~% همی گوید رها کن این طبیعت # 97 درون تست پیدا و ندانی %~% تو اورادایما جویا ندانی # 98 چو منصور است با تو کور دیده %~% ابا او گفته و از وی شنیده # 99 دمادم راز میگوید ترا باز %~% ولیکن کی تو گردی صاحب راز # 100 ولی باید که کلی جان شود او %~% که کلی میز خود پنهان شود او # 101 چو دل پنهان شود صورت نماند %~% یقین جز عشق منصورت نماند # 102 چو جان جانان شود آنگه بدانی %~% که وصل دوست یابی در نهانی ms318 # 103 چو جانان جان شود در آخر کار %~% تو مر منصور بینی بر سردار # 104 حدیث تو یقین واصلانست %~% هر آنکو شیخ گردد واصل آنست # 105 اگر با تو بود عجبی در این سر %~% نگردد هرگزت دلدار ظاهر # 106 توئی درمانده بیرون وندانی %~% که کلی یار جانست ارتوانی # 107 به بین او را که منصور است دیدت %~% حقیقت جملگی نوراست دیدت # 108 توئی منصور اما کی نماید %~% نمودت باوجودت درگشاید # 109 زبانت محو خواهد کرد جانان %~% بنزد ناگهی بردار جانان # 110 بخواهد سوخت در آخر وجودت %~% که تا آن دم نماید بودبودت # 111 اگر گوئی و گرنه این به بینی %~% چنین میدان اگر صاحب یقینی # 112 اگر اینجا سلوکت وصل گردد %~% سراپای تو کلی اصل گردد # 113 تو ای سالک مرو در خواب اینجا %~% تو وصل یار را دریاب اینجا # 114 چنین تا چند در تقلید باشی %~% دمی آن کاندرین توحید باشی # 115 دم توحید اینجا گاه زن تو %~% نه مردی لاف ازین دیگر مزن تو # 116 ترا چون زهره مردان نباشد %~% طلسمی دانمت کان جان نباشد # 117 طلسمی لیک جانت در طلسم است %~% از آن دیدار اعیان تو اسم است # 118 سوی گنج حقیقت راه داری %~% بحمدالله دلی آگاه داری # 119 بدان اسرار ما و گنج بستان %~% کز آن تست آن بیرنج بستان # 120 اگرچه رنج میبینی ز صورت %~% ترا درمان بود آخر ضرورت # 121 تو با منصور و منصور است با تو %~% نظر میکن که مشهور است باتو # 122 تو بامنصور و منصور است درجان %~% دمادم روی می بنمایدت جان # 123 چو بشناسی که راتاوان بود این %~% ترا تاوان یقین در جان بود این # 124 دریغا چون ندانی چون کنم من %~% از آن هر لحظه جان بیرون کنم من # 125 چو جانانست باعطار اینجا %~% نموده مرورا دیدار اینجا PageV01P66 # 1 حقیقت رنج دل دیده است عطار %~% پس آنگه جان ودل دیده است عطار # 2 نه عطار است جانانست بنگر ms319 %~% که اندر نص و برهانست بنگر # 3 که داند سر تو جز واصل راه %~% که او باشد حقیقت دید الله # 4 که داند سر تو جز مرد واصل %~% که اورا کل عیان باشد بحاصل # 5 از آن کاسرار گفتی جان نماندست %~% یقین جز دیدن جانان نماندست # 6 که میداند چه میگوئی در اینجا %~% که افکندستی اینجا شور وغوغا # 7 سخن اصل است صاحب وصل باید %~% که اوداند که اینجا کیست شاید # 8 درین حضرت یقین داری چو عطار %~% از آن پیوسته درکاری چو عطار # 9 کسی این شیوه معنی گفته اینجا %~% مر این جوهر یقینی سفته اینجا # 10 تو سفتی جوهر بود حقیقت %~% تو دیدی روی معبود حقیقت # 11 تمامت درگمان تو در یقینی %~% از آن معبود در عین الیقینی # 12 ترا زیبد که منصوری درین دار %~% ز بهر سالکان ای پیر هشیار # 13 دل تو گنج راز کبریایست %~% حقیقت جان تو کلی خدایست # 14 بکلی حق شدی اندر زمانه %~% ترا پیدا وصال جاودانه # 15 بجز منصور کاینجا گفته این راز %~% دگر اینجا تو گفتستی همان باز # 16 همان منصور اینجا گاه باتست %~% چه غم داری کنون چون شاه با تست # 17 چو منصور است با تو گفت با گوی %~% که بردستی حقیقت اندرو گوی # 18 بکام تست میان حقیقت %~% بزن گوئی ز چوگان حقیقت # 19 یقین رو باش در کل بیگمانی %~% همی باران تو درهای معانی # 20 درون بحر کل غواص گشتی %~% میان عام خاص الخاص گشتی # 21 درین بحر معانی جوهر راز %~% تو آوردی برون این در را باز # 22 چو جوهر آوریدستی تو بیرون %~% مقابل کرده با در مکنون # 23 چو جان در تست جانانست گوهر %~% از آن پیوسته تابانست جوهر # 24 چو مغز جوهر اندر مغز داری %~% از آنمعنی گهرها نغز داری # 25 کنون شوبرسر اسرار جان باز %~% بگو دیگر تو از عین عیان باز # 26 عیان بین باش نی جان ونه تن %~% که منصور است ms320 اسرار تو روشن # 27 عیان بین باش نه خود بین در این راه %~% که خودبین را یقین راند همی ~~شاه # 28 تو حق در حق ببین اینجا حقیقت %~% که خواهد کرد محو اینجا طبیعت # 29 خدابین جملگی جانان شناسد %~% وی از خلق جهان کی میهراسد # 30 چو سالک وصل دید و در عیان شد %~% حقیقت جمله خلق جهان شد # 31 یکی بینند هم از خویش اینجا %~% حجاب اینجایگه در پیش اینجا # 32 بکل بردار جانان میشود کل %~% کشد ما نقد مردان رنج با ذل # 33 ولیکن گنج او با رنج باشد %~% یقین درمان او با گنج باشد # 34 چو درمانست اینجا رنج مردان %~% بکش رنجی ز بهر گنج مردان # 35 برنج این سرتوانی کرد حاصل %~% چو درمان یافتی گشتی تو واصل # 36 وصال یار اندر بخت تحقیق %~% پس آنگه یافتند مر گنج توفیق # 37 ترا درداست از آن دریات پیداست %~% که جانم رفته و جانات پیداست # 38 اگر جانان نمیبینم دگر من %~% ازآنم صاحب درد و خبر من # 39 ز دردت از کجا اینجا زنم باز %~% از آنم در حقیقت صاحب راز # 40 ندارد درد من درمان دریغا %~% ندارد راه ما پایان دریغا # 41 چنین افتاد این سر عین صورت %~% بخواهد دید وصل اینجا ضرورت # 42 همه درد دلم صورت بداند %~% که جز صورت کسی دیگرنداند # 43 همه درد است در صورت حقیقت %~% که بیشک اوست کل عین طبیعت # 44 طبیعت بود اول آخر کار %~% حقیقت شد دلا اینجا پدیدار # 45 حقیقت مرد از خود بینشان شد %~% یقین اینجایگه دیدار جان شد # 46 چو جان شد جسم دم دم باز آمد %~% دگر در کبر و نقش کار آمد # 47 دمادم جان شود اینجا طبیعت %~% طلب کردست راهی در حقیقت # 48 ولیکن گرچه بردار حقیقت %~% در انجامم خبردار طبیعت # 49 خبر دارد که جانانست با او %~% ولی در پرده پنهانست با او # 50 دمادم عشقبازی میکند یار %~% ابا او تا شود ms321 از وی خبردار # 51 اگریک دم ابی دلدار باشد %~% کجا از ذات برخوردار باشد # 52 ورا دلدار میگوید دمادم %~% که باید شد ورا بیرون از این دم # 53 بخواهم کشتنت اینجا بزاری %~% ابا ما کن در اینجا پایداری # 54 بخواهم کشتنت مانند حلاج %~% نهم بر فرقت اینجا همچو او تاج # 55 بخواهم کشتنت اینجا حقیقت %~% که با ما گردی از عین طبیعت # 56 بخواهم کشتنت اینجا یقین دان %~% تو ما را ازنمودت پیش بین دان # 57 بخواهم کشتنت در خون و درخاک %~% کز آلایش کنم اینجا ترا پاک # 58 بخواهم کشتنت تا رازیابی %~% مرا ناگاه کلی بازیابی # 59 چو من برگفت جانان سر نهادم %~% ازآن اینجا در معنی گشادم # 60 منم امروز اندر دار معنی %~% خدا را یافته دردار دنیا # 61 نه بینم هیچ جز دیدار جانان %~% نگویم هیچ جز اسرار جانان # 62 بجز جانان ندیدم اندر اینجا %~% مرا بگشاده او کلی در اینجا # 63 همه جانان شدم چون او بدیدم %~% ازو میگویم و از وی شنیدم # 64 تو هم جانان منصوری درین راه %~% همی گویم که تا گردی تو آگاه # 65 خبرداری ولیکن می ندانی %~% که اندر بود خود جان جهانی # 66 تو جانانی ولیکن برسر دار %~% همی خواهم که تاگردی خبردار # 67 توجانانی که این توفیق یابی %~% که اینجا عالم تحقیق یابی # 68 ترا آنگه نماید روی جانان %~% که یکی بینی از هر روی جانان # 69 یکی بین باش و در یکی نظر کن %~% تو یک بینی وجودت را خبر کن # 70 یکی بین باش و زثانی برون شو %~% همه ذرات عالم رهنمون شو # 71 بجز یکی مبین در پرده اینجا %~% مشو آخر همی گم کرده اینجا # 72 رهت اینست وهر راه دگر نیست %~% دریغا کز نمود خود خبر نیست # 73 ترا ای جان من مانند عطار %~% که تا چیزی نه بینی جز رخ یار # 74 اگر واصل چو من گردی در اینجا %~% ترا اسرارگردد روشن اینجا # 75 ms322 اگرواصل شوی در جسم و جانت %~% یکی بینی تمامت جان جانت # 76 وصالت اندر اینجا رخ نماید %~% نه غیری را چنین پاسخ نماید # 77 همه باتست و تو اندر یکی هان %~% همه با تست اینجا نص وبرهان # 78 تو ای عطار اکنون چندگوئی %~% تو منصوری و دیگر می چه جوئی # 79 اگر با خود به بینی اوست یاخود %~% که میگوید ترا اسرار با خود # 80 مرو بیرون تو ازمنصور گو باز %~% که اوآمد ترا سررشته راز # 81 کنون از دید منصور است گفتار %~% که تادیگر چه گوید برسردار ~~PageV01P67 # 1 ترا گفت آنگهی سلطان معنی %~% حقیقت نکته در برهان معنی # 2 که میگویم خدایم درجهان بین %~% تو امروزم یقین گنج نهان بین # 3 طلسمت بشکن آنگه گنج بردار %~% ترا میگویم از هستی خبردار # 4 نمانده هیچ گنجت آشکار است %~% ترا منصور جان دیدار یار است # 5 ترا منصور گنج است از حقیقت %~% مراورابین که هست امروز دیدت # 6 قصاص شرع چون میرانی ای گنج %~% شود کل آشکارا بیغم و رنج # 7 بساگفتیم اینجا شیخ از دید %~% بسی خواهیم گفتن هم زتوحید # 8 تو فتوی ده ز گفتار من اینجا %~% که تا میبشنوی یار من اینجا # 9 ز گفتار من اینجا ده تو فتوی %~% مکن سستی درین سر کان تقوا # 10 که سر منصور را یابد در اینجا %~% بکشتن تا چه بنماید در اینجا # 11 ز قول من بگو این کشتنی است %~% میان خاک و خون آغشتنی است # 12 بباید کشت مر منصور رازار %~% بباید سوخت او را بر سردار # 13 بباید کشتن او اینجا بزاری %~% بباید کردنش هر لحظه خواری # 14 که سر کل بگفت اینجا حقیقت %~% نهانی کرد سر پیدا حقیقت # 15 کجا دلدار کرد اینجایگه فاش %~% بباید کشتنش در نزد اوباش # 16 حذر گیرند مردم زین حکایت %~% که جانان کرد از این کس شکایت # 17 نباید گفت این کس گفت زنهار %~% وگرنه ما کشیمش اندرین دار # 18 چنان کو ms323 گفت دیگر مینداند %~% وگرنه او روان را برفشاند # 19 بترسان خلق را زین گفت شیخا %~% که جان تو چنین در سفت شیخا # 20 شریعت گفتم این یک نکته خوب %~% که تا طالب پدید آید ز مطلوب # 21 ترا اسرار با جانست امروز %~% نه با صورت پرستانست امروز # 22 سخن از شرع میگویم کنون باز %~% حقیقت گویدت اینجای چون باز # 23 بگو اکنون و فتوی ده حقیقت %~% که بس کس کشتنی آمد حقیقت PageV01P68 ms324