######OpenITI# #META#Header#End# ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0002.png) PageV01P108 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0004.png) ~~به نام آنک ملکش بیزوال است به وصفش عقل صاحب نطق لال است1 ~~مفرحنامهآ جانهاست نامش سر فهرست دیوانهاست نامش # ز یادش پرگهر تیغ زبانها ~~ز نامش پر شکر شد کام جانها ز یادش پر ~~اگر بییاد او بوییست رنگیست وگر بینام او نامیست ننگیست ~~خداوندی که چندانی که هستیستهمه در جنب ذاتش عین پستیست ~~عو ذاتش برتر است از هرچه دانیم چگونه شرح آن دادن توانیم # وی مرکز خاک فگنده در خم چوگان افلاک ~~چو عقل هیچ کس بالای او نیست کسی دانندهآ آلای او نیست ~~همه نفی جهان اثباتش آمد همه عالم دلیل ذاتش آمد ~~صفاتش ذات و ذاتش چون صفات است چو نیکو بنگری خود جمله ذات است ~~وجود جمله ظل حضرت اوست همه آثار صنع و قد ~~نکوگوئی نکو گفته ست در ذات که التوحید إسقاط الإضافات ~~هی زینت که از مه تا به ماهی بود نزدش چو مویی از سیاهی # که چندان بینیازی ست که چندین عقل و جان آنجا به بازی ست PageV01P110 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0006.png) ~~زمی حشمت که گر در جان درآید زهریک ذره صد طوفان درآید ~~زهی سبقت که باچند اولیت ندارد هیچ موجی در مشیت # ی وحدت که مویی درنگنجد در آن وحدت جهان مویی نسنجد # گر یک ذره ابلیس بیابد گوی برباید ز ادریس ~~زهی رحمت که گر یک ذره ابلیس ~~زهی غیرت که گر بر عالم افتد به یک ساعت دو عالم بر هم افتد ~~هی هیبت که گر یک ذره خورشید نیابدگم شود در سایه جاوید ~~هی خدمت که از تعظیم آن جاه نیابد کس ورای او بدان راه # نشت لابدکه نه نقصان پذیرد نه تزاید ~~زهی ملکت که واجب گشت لابد # مزمین چون موم گردد نه فلک هم ~~زهی قوت که گر خواهد به یک دم زمین چون مو، # ی شربت که در خون میزندنان به امید سقاکم ربکم جان ~~9زهی ساحت که گر عالم ms001 نبودی سر مویی از آنجا کم نبودی ~~زهی غایت که چشم عقل و ادراک بماند بعد از آن افگنده در خای ~~زهی مهلت که چون هنگام آید به مویی عالمی در دام آید ~~زهی شدت به حجت درگرفتن نه روی خامشی نه راه رفتن ~~زهی عزلت که چندینی زن و مرد دویدند و ندیدند از رهش گرد ~~2زهی غفلت که ما را کرد زنجیر وگرنه نیست از ما هیچ تقصیر ~~زهی طاقت که گر ما زین امانت برون آییم ناکرده خیانت # فی حسرت که خواهد بود مارا ولی حسرت ندارد سود ما را ~~جهان عشق را پای و سری نیست # بهجز خون دل او را رهبری نیست ~~کسی عاشق بود کز پای تا فرق # بای تا فرق چوگل در خون شود اول قدم غرق # داوندا بسی بیهرده گفتم فراوان بوده و نابوده گفتم ~~اگرچه جرم عاصی صد جهاناست ولی یک ذره فضلت بیش از آن است ~~چو ما را نیست جز تقصیر طاعت چه وزن آریم؟ مشتی کم بضاعت ~~کنون چون اوفتاداین کارمارا خداوندابه ما مگذار ما را ~~مبزا ازکم و چون و چرایی ورای عالم خلف و ورایی PageV01P112 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0003.png) ~~خدایا رحمتت دریای عام است وز آنجا قطرهای ما را تمام است ~~اگر آلایش خلق گنه کار در آن دریا فرو شویی به یک بار ~~نگردد تیره آن دریا زمانی ولی روشن شود کار جهانی ~~چه کم گردد از آن دریای عصمت که یک قطره کنی بر خلق قسمت ~~خوشا هایی ز حق وز بنده هویی میان بنده و حق های و هویی ~~نداری در همه عالم کسی تو چرا بر خود نمیگریی بسی تو ~~که گر صد آشنا در خانه داری چو مردی آن همه بیگانه داری ~~به آسانیت این اندوه ندهند به دست کاهآ برگی کوه ندهند ~~گرت یک ذره این اندوه باید صفای بحر و صبر کوه باید # در آن یک دم همه عالم بگیری ~~اگر ms002 پیش از اجل یک دم بمیری درآن یک # ای مرد مهجور که از نزد که ماندی این چنین دور ~~هاگر آگه شوی ای مرد مهجور # نهی تو سر تشویر بر زانونهی تو ~~ز حسرت داغ بر پهلو نهی تو # های راه خدارا به کلی میل کش چشم هوارا ~~اگر شایستهای راه خدا را ~~چو نابینا شود چشم هوایت به حق بینا شود چشم خدایت ~~تحیر را نهایت نیست پیدا که یابد باز یک سوزن ز دریا ~~هجهان را چون رباطی با دو دردان که چون زین در درآیی بگذری زان # بخواهی مرد اگر خواهی وگر نه ~~تو غافل خفته وز خویشت خبر نه بخواهی مر # اهسه گز کرباس و ده خشت است همراه ~~تو راگر تو گدایی ور شهنشاهسه گزک # فردون دست کارینخواهد بود کس را زستگاری ~~ز هر چیزی که داری کام و ناکام جدا میبایدت گشتن سرانجام ~~اگر ملکت ز ماهی تا به ماه است سرانجامت بدین دروازه راه است ~~وگر اسکندری، دنیای فانیت کند روزی کفن اسکندرانیت ~~چو بز تا چند خواهی بر کمر جست که خواهی کام و ناکام این کمربست ~~خرد بخشا مرا زین بند بگشای تو بخشایندهای بر من ببخشای ~~هر آن کس را که با تو کار افتد از این دیوانگی بسیار افتد PageV01P113 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0008.png) ~~*نه بوییدم گلی بی رنج خاری نه نوشیدم شرابی بیخماری ~~ندیدم هرگز از شادی نشانی به کام دل نیاسودم زمانی # دیدم وگر دیدی تو بیمن من ندیدم ~~به چشم دل، جهان روشن ندیدم # که در گرداب غم افتادهام من ~~ندانم بر چه طالع زادهام منک # نددرازی شب از رنجور پرسند ~~غم هجر از دل مهجور پرسند ~~2مرا در آتش هجران صبوری بسی خوشتر که یک دم از تو دوری # ار آری در آغوش دحها زهر ناکامی کنی نوش ~~گرت باید که یار آری در آغوش ~~اگر درویشی و گر شهریاری چویارت اوست پس زو خواه یاری ~~نیایی در ms003 غریبستان زمانی نپرسی از غریب خود نشانی # است که بیتو زندگانی من از آن است ~~ز وصلت در دلم بویی نهان است ~~9تو آن بویی اگر با من نبودی به جان تو که جان من نبودی ~~چو بی تو زندگانی دارم از توچرا خون جگر می ~~چه چیزی کین همه برشیون از توست که بی تو زندگانی من از توست ~~به درد هجر در جاوید بودن بسی آسانتر از نومید بودن ~~ندارم گر کندم پاره پاره من بیچاره جز أمید چاره ~~اگر امید در جانم نبودی # ودیبه جان تو که ایمانم نبودی ~~بهامیدی چنین من نیمزنده که هرگز کس نماند از بیم زنده ~~مرا شربت غم هجران تو بس # سمفرح درد بیدرمان تو بس ~~بیا تا هردو باهم راز گوییم غم دیرینهآ دل باز گویپم ~~به هر دردی که از تو یادم آید چو چنگ از هر رگی فریادم آید ~~*چه گویم بیش از این، ای همدم من # این، ای همدم من که نتوان گفت در نامه غم من ~~از چندین نامه پیوندم به هم درهمی در راز تو مردم به غم در ~~چو بیرویت قلم برداشتم منهمه نامه به خون بنگاشتم من # نامه خونالود بینی یقین دانم کز آتش دود بینی ~~بهآه سینهآ بیدار داران # نبه خون دیدهآ پرهیزگاران PageV01P114 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0005.png) ~~بدان آبی که از چشم گنه کار فرو ریزد چو تنگش درکشد کار ~~بدان آهی که مرد دست کوتاه برآرد از جگر وقت سحرگا # که دارد تشنهآ مظلوم در بر ~~بدان خاکی که زیر خون بود تر ک ~~بدان آتش که در وقت ندامت بود در سینهآ صاحب ملامت ~~به باد سرد کز جان کریمان به آب گرم از چشم یتیمان ~~به پیری پشت چون چوگان خمیده تک گویش سر میدان رسیده # بمرده تشنه چون گلبرگ سیراب ~~به طفل دیده پرنم سینه پرتاب ب # فرو گرید به سز خاک جوانی ~~بدان زاری که پیر ناتوانیفروگر # ز درد زه ms004 بداده جان غمناک ~~به درد نوعروسی روی بر خاک ز درد زه بداد # ان اسرار حقیقت به نقادان بازار طریقت # نا ماند بدان جان کوز آلایش جداماند ~~بدان دل کوز نورت آشناماند ب ~~به حق پادشاهی تو بر تو چه گویم نیز میدانی دگر تو ~~که دستم گیر و فریادم رس آخر بس آخر گوشمال من، بس آخر ~~مرا از تنگنای دهر برهان دلم زین غصه و زین قهر برهان ~~نهایت نیست روز ماتمم را سری پیدا نمیآید غمم را ~~5هزاران جان نثار صبحگاهی که آید بر نشانه تیر آهی ~~عزیزا بیتو گنجی پادشایی برای خویشتن بنهاد جایی ~~اگر رایش بود بردارد آن گنج وگرنه همچنان بگذارد آن گنج ~~ترا بهر چه باید این خبر داشت که آن گنج از چه بنهاد و چه برداشت ~~جهان بیوفا نوری ندارد دمی بیماتمی سوری ندارد ~~که گر سیمت ببخشد سنگ باشد و گر عذریت خواهد لنگ باشد ~~وصالی بی فراقی قسم کس نیست که گل بی خار و شکر بیمگ ~~نمیدانم کسی را بی غمی من که تا دستی درو مالم دمی من ~~برو تن در غم بار گران ده بسی جان کن چو جان خواهند جان ده ~~نمیبینم تو را آن مردی و زور که بر گردون شوی نگرفته در گور PageV01P115 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0010.png) ~~نه سیصد سال آم ماند غمنای بهر کندمی خون ریخت بر خاک؟ # مو او را گندمی بی صد بلانیست تو راهم لقمهای بی غم روا نیست ~~زیان آمد همه سود من و تو فغان از زاد و از بود من و # هانا کیست کز جور تو شاداست همه جور تو با دور تو باد است # چون نیست از کار تو غمنای چرابر سر کنی از دست او خاک # سی داماد دارد بسی عید و عروسی یاد دارد ~~20جهان چون تو بسی داماد دارد ~~مرا عمریست تادر بند آنم ک # که تا با همدمی یک دم برانم # م موافقفغان ms005 زین همنشینان منافق ~~نمیبینم یکی همدم موافق # ستی ز مادر در این پستی چه سازی باغ و منظر ~~چو بهر خاک زادستی زمادرد ~~وجایت شیب خواهد بود در خاکسر منظر چه افرازی بر افلاک ~~9 اگر آگندهای از سیم و از گنج # یم و از گنج نخواهی خورد یکدم آب بیرنج ~~غم خود خور که کس را از تو غم نیست # یستچه میگویم تو را حقا که هم نیست ~~اگرچه جای تو در زیر خاک است ولیکن جان پاک از جای پاک است ~~نه مسجود ملایک گوهر توست؟ نه تاجی از خلافت بر سر توست؟ ~~خلیفه زادهای گلخن رهاکن به گلشن شو گران طبعی رهاکن ~~30 به مصر اندر برای توست شاهی تو چون یوسف چرا در قعر چاهی ~~از آن بر ملک خویشت نیست فرمان کهد # که دیوت هست بر جای سلیمان ~~تو شاهی هم در آخر هم در اول و # آخر هم دراولولی بیننده را چشم است احول # و صدصد چه یک چه دو چه صد، جمله تویی خود ~~دو میبینی یکی را و دو صد صد ~~تو یک دل داری ای مسکین و صد بار به یک دل چون ~~2 تو را اندوه نان و جامه تاکی تورا از ننگ و نام عامه تاکی ~~نهادی بو العجب داری تو در اصل پلاسی کرده اندر اطلسی وصل ~~اگر هر دم حضوری را بکوشی ز «و اسجد و اقترب» خلعت بپوشی ~~از بس کاندیشهآ بیهوده کردی نهاد خویش را فرسوده کردی # ای خفته گر هستی خردمن ربایست خود بر خود فسرو بند PageV01P116 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0007.png) ~~زهی حرص دل فرزند آدم # فرزند آدمزهی حیران و سرگردان عالم ~~الا ای از حریصی چشم توکور بماندی در حریصی تالب گور ~~تو نامرده نگردد حرص توکم که ریش حرص را مرگ # که ریش حرص را مرگ است مرهم ~~چشیدی جام مالامال دنیا چه خواهی کرد چندین مال دنیا ~~نیرزد بالله اندر چشم رهرو متاع ms006 جملهآ دنیا به یک جو ~~2فغان زین عنکبوتان مگس خوارهمه چون کرکسان در بند مردا ~~فغان زین مورطبعان سخن چین چو موران جمله نه رهبر نه ره بین ~~فغان از دست مشتی استخوان رندهمه سگ سیرتان موش پیوند ~~الا ای روز و شب غمخواره مانده به دست حرص در بیچاره مانده ~~حریصی بر سرت کرده فساریتو را حرص است و اشتر را مهار # صبوری وزز و ساکن باش آخر ~~تو بر رزاق ایمن باش آخر صبوری وزز و ساک ~~ز کافر او نگیرد رزق خود باز کجاگیردز مرد پر خرد باز ~~کن در وقت صبح ای دوست سستی چو داری ایمنی و تن درستی # بیابی آنچه آن ساعت بخواهی ~~چو تو بیدار باشی صبحگاهی بیابی آنچه # دچو آید صبحگاه آنگاه پوشنا ~~هر آن خلعت کز آن درگاه پوشندچو آید صبح ~~در روضه سحرگاهان گشایند جمال او به مشتاقان نمایند ~~گرت باید در آن دم پادشاییز درگاه محمد کن گدایی ~~[ثنایی کو بر ارباب بینش سزای صدر و بدر آفرینش ~~محمد آن که نور جسم و جان است گزین و مهتر پیغامبران است # لق بیچون اکبر درون جزو و کل او شاه و سرور ~~حبیب خالق بیچون اکبر ~~6ز نورش ذرهای خورشید و ماه است همه ذرات را پشت و پناه است ~~لک یک خرقه پوش خانقاهش به سر گردان شده در خاک راهش ~~تمامت انبیا را پیشوا اوست حقیقت عاشقان را رهنما اوست PageV01P117 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0012.png) ~~از نور اوست اصل عرش وگرسی چه کزوبی، چه روحانی، چه قدسی # دنیا و آخرت همجهان از نور ذات اوست خرم ~~شده در نور پاکش عقل و جان گم زعکس ذات او هر دو جهان گم ~~حقیقت خاتم پیغامبران است زنورش ذرهای کون و مکان است ~~از بود آفرینش اوست مقصود ز «لا» در عین «الا» اوست موجود ~~ز عکس ذات او دان آفرینش # رینشحقیقت اوست نور عین بینش ~~هزار آدم طفیل اوست آنجا بمانده ms007 سوی خیل اوست آنجا ~~20 طفیل خندهآ او آفتاب است # او آفتاب استحقیقت بندهآ او آفتاب است # از شرم رخش هر مه گدازد چو در راهش گدازد سر فرازد ~~ندیده چشم عالم همچو او باز از آن آمد یقین شاه سرافراز ~~زهی مثل تو را نادیده عالم ند # نداده کس نشان از عهد آدم ~~چو تو شاهی به گرد کرهآ خاک که آمد سایهبانت هفت افلاک ~~طفیل خاک پای توست دنیا حقیقت را نه جای توست دنیا ~~تویی صاجب قران عین هستی که بت با بتکده در هم شکستی ~~از این سان دعوت کل کردهای تو غم أمت دمادم خوردهای تو ~~تمامت انبیا این عز ندیدند # ز ندیدندز تو گفتند کل وز تو شنیدند # و اصل جوهری در اصل فطرت ت و را داده است ایزد جاه و خرمت ~~زذات خویش دیده لامکانت در آنجا بود کل عین العیانت ~~زدی دم از عیان لامکانی یکی دیدی که گفتی «من رآنی» ~~حقیقت واصل دوجهان توباشی همه جاناند و جان جان تو باشی ~~خرد در راه تو طفلی بشیراست زحکم شر # زحکم شرعت آن جاگه اسیر است ~~فه دارد زفره تاگوید سخن باز زحکم شرعت اینجا ای سرافراز! ~~5 در کلی گشادستی به تحقیق دراین ره داد دادستی به تحقیق ~~زهی مهتر که شاه انبیایی # ی پناه اولیا و اصفیایی ~~چو جبریل آمد آنجا چاکر تر شرف دارد زنور گوهر تو PageV01P118 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0009.png) ~~حقیقت مصطفی دان و دگر نهحقیقت را به. ~~حقیقت جان پاکش راه بین دان دل پر نور او بحر یقین دان ~~نباشد سایه را خورشید هرگزولی خورشید او دارد چنین عز ~~چو یک بین شد شب معراج در ذات از آن بر سر نهادش تاج از ذات ~~دمادم کشف اسرارش عیان بود برون از کون جایش لامکان بود ~~به معجز کرد ماه آسمان شق نمود از ذات بیچون سر مطلق ~~گهی در دست بد سنگش سخنگو گهی زنهار از ms008 وی خواست آهو ~~گهی از سنگ نخلی کرد پیدا که آن در حال بار آورد خرما ~~به وصفاندر نیاید معجزاتشبه شرحاندر نیاید وصف ذاته ~~حقیقت گشت موسی أمت اوچودر # چو در توریت دیدش قربت او # ای عالم نبودی ملایک نامدی آدم نبودی ~~اگر نه او بدی عالم نبودی # سمان معدوم بودی ز رحمت دو جهان محروم بودی ~~2چو نور پاک اوست از پرتو ذات نظر افکند سوی جمله ذرات ~~ز نورش گشت پیداکرسی و عرش یقین هم لوح و جنت نیز و هم فرش ~~طلب میکرد ذات خویش آن نور چو شد مطلوب شد در جمله مشهور ~~زهی صاحب قران دور گردون تویی نور دو عالم بی چه و چون ~~یقین دانم که مغز کایناتی عیان اندر صفات نور ذاتی # ی در عالم انداختخروشی در نهاد آدم انداخت ~~2.5جمالت پرتوی در عالم انداخت ~~کسی کو با تو اینجا آشنا شد # عا آشنا شد در آخر، بی شکی، مرد خدا شد ~~تویی واصل ز وصل جاودانی تو را زیبد! # دیدی حق عیان تو رسیدی در خداوند جهان تو ~~شبی آمد برش جبریل خرم که هان آگاه باش ای صدر اکرم ~~20ازین تاریک دان خیز و گذر کن به دار الملک ربانی سفر کن PageV01P119 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0014.png) ~~به سوی لامکان امشب قدم زن بگیر آن حلقه را و بر حرم زن ~~جهانی بهرت امشب در خروشاند همه کروبیان حلقه به گوشاند ~~ستاده انبیا و مرسلیناند که تا امشب جمالت را ببینند ~~بهشت و آسمان در بر گشادست بسی دلهاز دیدار تو شاد است ~~در امشب آنچه مقصود است از و خواه که خواهی دید بیشک امشب الله ~~غم أمت در امشب خور که دانی حقیقت جمله اسرار نهانی # مدهکه حق از نور پاکش آفریده ~~براقی بود چون برق آوریده ~~سراپایش ز نور حق بد آباد ز تیزی خود سبق میبردی از باد ~~نبی بر وی سوار اندر زمان شد مکان بگذاشت سوی لامکان ms009 شد ~~20فتاده غلغلی در عرش اعظم # اعظم که آمد صدر و بدر هر دو عالم ~~ملایک با طبقهای نثارش ستاده جمله از ج ~~تمام انبیا را دیده در راه مراو را کرده از اسرار آگاه ~~نمود آدم ز اول کل جمالش حقیقت خلعتی داد از وصالش ~~دگر نوحش بکرد از کل خبردار که تا شد از عیانش صاحب اسرار ~~5 ز ابراهیم دید او خلت کل # که تابر وی عیان شد قربت کل ~~چو اسماعیل او را تربیت کرد # رد دگر اسحاقش از جان تقویت کرد ~~دگر یعقوب کردش از غم آزاد که تا شد ذات او از عشق آباد ~~دگر یوسف به صدقی راز گفتشز # ز شوق دوست شرحی باز گفتش ~~چو موسی بودش از انوار مشتاق مراو راکرد اندر عشق کل طاق ~~دگر داود بس راز نهان گفت # شلیمانش بسی شرح و بیان گفت ~~دگر عیسی چو دیدش ذات والا مراو را کرد اندر فقر یکتا ~~یکایک انبیا را دست جودش یقین تشریف داد و ره نمودش ~~چو گشت آگاه او از قربت دوست # زقربت دوست گذرکرد او به سوی حضرت دوست ~~چو سوی سذره بیرون تاخت احمد زذات دوست سر افراخت احمد ~~رفیقش آن که جبریل امین بدود که یک پرز آسمانش تا زمین بود PageV01P120 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0011.png) ~~در آنجا باز ماند و مصطفی شد به سوی قرب ذات پادشاشد ~~سؤالی کرد از جبریل آن شاه چرا ماندی؟ قدم نه اندرین راه ~~جوابش داد ک«مای سلطان اسرار اجازت بیش از اینم نیست رفتار ~~مجالم بیشتر زین نیست یک دم تو را باید شدن ای شاه عالم ~~سر مویی اگر برتر به آعلی پرم، سوزد پرم نور تجلی ~~تو را باید شدن تا حضرت یار تو را زیبد که داری قربت یار» ~~روان شد سید و او را رها کرد دل خود را ز دون حق جدا کرد ~~بشد چندان که چون دید از فرود او برش جبریل گنجشکی ms010 نمود او ~~همی شد تا ازین نیز او گذر کرد ورای پردهآ غیبی نظر کرد ~~0نه جا دید و جهت نه عقل و ادراک نه عرش و فرش و نه هم کرهآ خاک # سم و جان دید در آنجا خویشتن را او نهان دید ~~ز تن بگذشت وزجان هم سفر کرد چو بی خود شد ز خود در حق نظر کرد ~~چو در آغاز دید اعیان انجام ندای کل شنید از یار پیغام ~~ندا آمد ز ذات کل که «هان آی! رهاکن جسم و جان، بی جسم و جان آیا ~~20درآ، ای مقصد و مقصود ما تو نظر کن ذات ما را با لقا تو.» ~~در آن دهشت زبانش رفت از کار محمد از محمد گشت بیزار ~~محمد خود ندید و جان جان دید لقای خالق کون و مکان دید ~~نبود احمد، خدا بود اندر آنجا عیان عین لقا بود اندر آنجا ~~خطابش کردکهای صدر دو عالم تو چونی؟» گفت: «بی چونم در این دم ~~*9تو بی چونی من اینجا خود که باشم؟ چو تو هستی، حقیقت، من چه باشم؟ ~~تویی و جز تو چیزی نیست اعیان تویی عقل و تویی قلب و تویی جان» ~~خطاب آمد که «ای بود همه تو امان جمله و سود همه تو ~~محمد گفت: «ای دانای بی چون تویی مقصود ما در آفرینش چه میخواهی؟ بخواها ای عین بینش» تویی سر درون و راز بیرون ~~40تو میدانی، حقیقت، سر رازم که بهر أمت خود با نیازم PageV01P121 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0016.png) # ولی از فضل تو جمله خبردار ~~حقیقت أمتی دارم گنه کارولی از ~~خبر دارند از دریای فضلت چه باشد گرکنی بر جمله رحمت ~~خطاب آمدز حضرت بار دیگر که «بخشیدم سراسر، ای مطهر # که هست از جرم ایشان فضل ما بیش ~~مخور غم از برای أمت خویش # زمخلوقات ما را با تو کار است ~~حقیقت رحمت ما بی شمار است # ارازکل آفاق تورا بگزیدم و کردم ms011 تو را طاق ~~مرابا توست کار از کل آفاق ~~تویی یکتا میان آفرینش تویی مر جمله را چون چشم بینش» ~~پس آن گه سرکل با او بیان کرد # او بیان کردسهباره سی هزارش سر عیان کرد ~~خطابش کردکهای محبوب بی چون # چوناز این سی سه هزاران در مکنون ~~بگوسی و مگو سی پیش یاران # دگر سی خواه گو خواه [و] مگو آن ~~به هر کو مصلحت دانی عیان کن وگرنه در درون خود نهان کن.» # رفت این، بازگشت از لامکان او به سوی عالم سفلی روان او ~~چو باز آمد از آن حضرت به اشتاب هنوزش گرم بود آن جامهآ خواب ~~به آکافی یکی گفت: ای سراقفراز ز معراج نبی رمزی بگو باز ~~بیان کن سر معراجش که چون بود» بگفت # بگفت او «هم درون و هم برون بود ~~یکی بد ذات او در بود آنجا یقین میدید او معبود آنجا ~~مکانش در حقیقت لامکان بود چراکاندر عیان او جان جان بود ~~همه او بود لیکن در حقیقت شد او خاموش و دم زد از شریعت ~~تو هم گر واقف اسرار گردی ز شرعش لایق دیدار گردی ~~8به قدر خود توانی دید جانان # دجانان یکی گردی تو با توحید خوانان ~~قدم از شرع او بیرون منه باز # نه بازکزو گردی مگر تو صاحب راز # نمودن تادری او را گشاید ~~ولی بر قدر هرکس راز باید نمودن تادر PageV01P122 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0013.png) ~~زهی عطاراکز نور محمد شدی مسعود و # شدی مسعود و منصور و مؤید ~~ازو در جان و در دل مغز داری از آن این درهای نغز داری ~~زبان تو ازو آمد گهردار ز قعر بحر جان هر دم گهربار ~~یقین کز خدمت او کام یابی وزو در هر دو عالم نام یابی ~~رسولا! رهبرا! عطار از توست ز سر عشق برخوردار از توست ~~ز تو دارد گهرهای معانی بجز تو کس ندارد، وین تو دانی ~~یقین کز شاعرانم نشمری تو به ms012 چشم شاعرانم ننگری تو ~~90تو میدانی چه گویم بیش از این من تو را میجستم اینجا، پیش از این من ~~چو دیدم حضرت پاک تو اینجا شدم از عجز من خاک تو اینجا ~~قبولم کن که تواز حق قبولی تو در سر یقین صاحب وصولی ~~مران از حضرت پاکم حقیقت که من در حضرتت خاکم حقیقت ~~چه باشد گر نهی پایی برین خاک که بر سر داری از حق تاج لولاک ~~*منور کن دل عطار از خویش مر او راکن تو برخوردار از خویش ~~به حق چار یار برگزید کهدورم مفکن ای نور دو دیده ~~سر مردان دین، صدیق اکبر امام صادق واصحاب محشر ~~مهین رحمت مهدات او بود که در دین سابق الخیرات او بود # ین و یار غار است نثارش روز اول چل هزار است ~~شب خلوت قرین و یار غار است # همیشه اجر آنش دست دادهست ~~0کسی کو سنتی نیکو نهادهست هم ~~بدین بوبکر چون کردهست آغاز ب # بدو گردد همه اجر جهان باز ~~از این ایمان او در اصل خلقت بمیچربد بر ایمانها ز سبقت ~~مگر او درد دندان داشت ده سالپیمبر را نکرد آگه در آن. ~~چو حق گفت آن پیمبر را به تحقیق پیمبر گفتش «ای در ک # پیمبر گفتش «ای در کار صدیق ~~9چرا با من نکردی این حکایت؟» لاز حق»گفتا «نکو نبود شکایت» PageV01P123 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0018.png) ~~کسی کر راه حق زین سان نگه داش به سر جان او جز حق که ره داشت # که تاگوهر نه افشاند زبانش ~~نهاده بود سنگی در دهانشکه تا # ولی سنگی به گوهر در ندیدم ~~میان سنگ در، گوهر شنیدم و # که کم رفتی حدیثی بر زبانش ~~چنان مستغرق حق بود جانش ک # رآیت ازو هجده حدیث آمد روایت ~~0چو جانش بود مشغول اندر آیت ازو ه ~~سزد عالم اگر هجده هزار است که آن هجده حدیثش یادگار است ~~حدیث او چو اصل عالم افتاد براهین حدوثش محکم ms013 افتاد ~~بیین تا او چه عقل و چه بصر داشت که از آبستن طفلی خبر داشت ~~چو نابینای عاجز را دعاکرد به بیناییش حق حاجت رواکرد ~~25 نفس هرگز در افزونی نمیزد که دم جز در «قیلونی»نمیزد ~~چو هنگام وفات آمد فرازش به نزد مصطفی بردند بازش ~~ز صدیق آن کلید عالم راز درش بگشاد و قفل از پره شد باز ~~ز شوقش قفل چون زنجیر بگسست به استقبال از پره برون جست ~~کسی کاهن به صدقش مؤمن آید دل خصمش چرا چون آهن آید؟ ~~3چو شد قفل از سر صدقش سرانداز چرا قفل دل خصمش نشد باز ~~چو اصحابش درین مشهد رسیدند فرو برده یکی خاکش بدیدند ~~اگر گورش فرو برده یکی فر بنپذیرد ز نو گورش فرو بر ~~کسی کو در گزید مار یار است توان گفتن که این کس یار غار است ~~که تا پرزهر نبود آن چنان مار # ارنیاید در گزند آن چنان یار ~~2چو پیغامبر ابوبکر و عمر بصر خواند آن یک و سمع آن دگر را ~~نبی چون هردو را سمع و بصر خواند کسی کین دو ندارد کور و کر ماند ~~امام مطلق وشمع دوعلم میرالمؤمنین فاروق اعظم ~~چو خق را بر زبان او کلام است ز فرقان است فاروق این تمام است PageV01P124 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0015.png) ~~دلش چون دید حق را در حرمگاه به دل پیوست عین عدل آنگ ~~330 . چو عین عدل و دل افتاد با هم ز عدلش موج زن شد هردو عالم ~~چو در دربست جاویدان ستم را گشاد از عدل خود صدر عجم را ~~عرب از وی قوی شد اول کار همه خلق عجم زو گشت دیندار ~~چو آهن گشت از صلبی او موم گشاده کرد قفل رومی روم ~~دو پیراهن چنان خصم تنش بود که در اسلام یک پیراهنش بود ~~230چو در دین آمد او یک پیرهن داشت چو آن یک برکشید این یک کفن داشت ~~ز بس کو ms014 پاره بر یک پیرهن دوخت رسید آنجا که دلق هفده من دوخت ~~ز پارهی هفدهآ او آشکاره رسد هجده هزارش پاره پاره ~~چو شد هجده هزارش گرد بر تاس چرا از هفده من پوشید کرباس؟ ~~چو از یک پیرهن سامان او داشت حلاوت لاجرم ایمان او داشت ~~3نکیر و منکر از مردی و زورش نیارستند گشتن گرد گورش ~~چو باشد محتسب فاروق عالی نگردد هیچ منکر در حوالی ~~چو باشد محتسب در امر معروف به نهی منکر آید نیز موصوف ~~پیمبر چشم خود خواندش زهی قدر! چراغ خلد هم گفتش زهی صدر! # که نه شرقیست و نه غربیش روغن ~~چراغش کرده شرق و غرب روشن کهنه ~~29چو او چشم و چراغ آمد ز درگاه تو بی چشم و چراغش چون روی راه؟ ~~اگر نبود تو را چشم و چراغی ز گلخن فرق نتوان کرد باغی ~~ترا پیوسته چشم خویش باید چراغی نیز دایم پیش باید ~~که گر نبود چراغ و چشم در راه ندانی چاه از ره راه از چاه ~~تو بی این هردو گر در راه افتی ز کوری عاقبت در چاه افتی ~~0چو او از مصطفی چشمی چنان یافت زبانش نطق جبار جهان یافت ~~گر از کوران نهای تو هوش میدار چنین چشم و زبان را گوش میدار ~~کسی کان نور نبود در دماغش بهشتی گر بود نبود چراغش ~~چراغ چرخ خورشید منیر است چراغ خلد فاروق کبیر است PageV01P125 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0020.png) # فخ سور فردا جاردانی فرو میرد چراغ آسمانی ~~5 ولیکن این چراغ جنتافروز بود رخشندهتر هر روز هر روز # مان نهادهست امیرالمؤمنین عثمان نهادهست ~~ساسی کز حیا ایمان نهادهست ام ~~فلک از بحر علم او بخاری زمین از کوه حلم او غبار، # فت جان مصوردو مغز آنگه ز دو نور پیمبر ~~چه میگویم سه مغز آمد زانوار ازان دو نور وز قرآن زهی کار! # و در حریم این سه نوراست گرش روشن نبیند خصم کور است ~~که ms015 گر خورشید نقد عین داردمدد از نور ذی النورین دارد # بودهست از تمامی ز پیغامبر دو فرزند گرامی ~~جز او کس را نبودهست از تمامی # کو بر اندوه نازل گشت قرآن کسی راکاهل اوست آنست برهان ~~که براندوه از دنیاشود دورچنین بودهست آن خورشید دو نور ~~کسی کواین کرامت از خدایافت که دو چشم و چراغ مصطفی یافت ~~چو ذوالنورین هم از خاندان بود چگونه منکر صدقش توان بود ~~کسی کز آسمانش این دو نوراست مه و خورشید با او در حضور است ~~دم از بغضش گراز دل می برآری مه و خورشید راگل می بر آری # او به زانو آنکه بشکستخوره در زانویش افتاد پیوست ~~20عصای او چو در معنی چنان شد # ن شد که چون موسیش خصم دشمنان شد ~~گر او را دشمنی درکون باشد # باشدکه باشد؟ بابت فرعون باشد ~~چنین گفت او که در بیعت مرادست # برادستچو با دست نبیآ الله پیوست ~~ز بهر حرمت دستش از آنگاه به فرج من نبود آن دست را راه ~~کسی کان حرمت دستش چنین داشت # چنین داشت به جان شد زیردستش هرکه دین داشت ~~2 دلش دریای اعظم بوداز علم تن اوکوو راسخ بود از حلم ~~چو ثرداو جامع قرآن دلش بود # قرآن دلش بود همه اسرار عالم حاصلش بود PageV01P126 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0017.png) ~~جامع بود جمعیت مدامش ز فرقان فرق کردن خاص و عامش ~~چو در قرآن امام خاص و عام اوست چرا در حکم خویشان ناتمام اوست # که تا در هر شبی ختمی نکردی ~~همه عمره، نخفتی و نخوردی که ~~280در آن غوغا غلامانش به یکبار سلاح آور شدند از بهر پیکار ~~بدیشان گفت هر بنده که امروز سلاح انداخت آزاد است و پیروز ~~چو شاهد بود قرآنش همیشه مدامش جمع جامع بود پیشه ~~شهید قرب شاهد گشت آخر ز قرآن یافت خونش طشت آخر ~~عو قرآن بود معشوقش ز آفاق شد آخر پیش قرآن شمع عشاق ~~هاگرچه شمع جنت ms016 بود فارو چوشمع، او باخت سر در راء معشوق ~~ز مشرق تا به مغرب گر امام است امیرالمؤمنین حیدر تمام است ~~[گرفته این جهان زخم سنانش گذشته زان جهان وصف سه نانش] ~~چو در سر عطا اخلاص او راست سه نان را هفده آیه خاص اوراست # شید دو عالم را به خوان بنشاند جاوید ~~سه قرصش چون دو قرص ماه و خورشید ~~تراگر تیرباران بر دوام است «علی حبه جنة» تمام است ~~پیمبر گفت «چون نور دو دیدهزیک نوریم هردو آفریده» # ی چون ثانیی باشد زیک نور یکی باشند هر دو از دوی دور ~~چنان در شهر دانش باب آمد که جنت را به حق بواب آمد ~~چنان مطلق شد او در فقر و فاقه که زر و نقره بودش سه طلاقه ~~اگرچه سیم و زر با حرمت آمد ولی گوسالهآ این امت آمد ~~کجا گوساله هرگز رنجه گردد که با شیری چنین هم پنجه گرده ~~چنین نقل است کو را جوشنی بود که پشت و روی او چون روشنی بود ~~زان چون روی بودش پشت جوشن که بر بستش بدان اندام روشن ~~چنین گفت او که گر خواهید کشتم نبی # تیدکشت بیند هیچ کس در جنگ پشتم PageV01P127 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0022.png) # که هم او بوالحسن، هم بوتراب است ~~0اگر خاکش شوی «حسن الثواب» است ~~چنین گفت او که «گر منبر نهندم به دستوری حق داور دهندم ~~میان خلق عالم جاودانه کنم حکم از کتاب چارگانه» ~~چو هرچ او گفت از بهر یقین گفت زبان بگشاد یک روز و چنین گفت ~~که الو کشف الغطا دادهست دستم خدا را تا نبینم کی پرستم؟» ~~5 زهی چشم و زهی علم و زهی کار زهی خورشید علم و بحر زخار ~~دم شیر خدا میرفت تا چین ز علمش ناف آهوگشت مشکین ~~ازین گفتند مرد داد و دین شو زیثرب علم جستن را به چین شو ~~اسد کوناف خانهی آفتاب است ازان آهو دمش چون ms017 مشک ناب است ~~خطا گفتم که از مشک خطا است که # مشک خطا است کهاو هم نافهآ شیر خدااست ~~30اگر علمش شدی بحری مصور # ش شدی بحری مصور درو یک قطره بودی بحر اخضر # و هیچش طاقت منت نبودی زهمت گشت مزدور جهودی ~~کسی گفتش «چراکردی؟» برآشفت زبان بگشاد چون تیغ و ~~ولنفل الصخر من قلل الجبال # خر من قلل الجبال احب الی من منن الرجال ~~یقول الناسآ لی فی الکسب عامر فقلت العار فی ذل السؤال» ~~20 [همیشه چار رکن عالم آباد زسعی دو خسر بود و دو داماد ~~الاای مشکی جان بگشای ناقه کمه هستی نا ~~که روح امر ربانی توداری سریر ملک روحانی تو داری ~~جهان، هردو بهم، یک مشت خاکت فضای قدس دار الملک پاکت ~~همه عالم بکلی بستهآ تو زمین و آسمان پیوستهآ تو ~~2 تویی پیوستهآ‌ از مابریده # اید ز دیده دور، اندر عین دیده # و دوزخ و روز قیامت همه در جای نامت یک علامت ~~بهشت و دوزخ رروز قیامت # رمزی معرفت بخش خلایق را بصد صورت صفت بخش ~~ملایک را به رمزی معرفت بخش PageV01P128 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0019.png) ~~تو چون صد آفتابی گر بتابیک # کند هر ذرهای صد آفتابی ~~چو نور آفتابت بر مزید است ز ذراتت یک # ز ذراتت یکی عرش مجید است ~~چو نقش خاص قیومی همیشه چه گویم من که معلومی همیشه # که چونی که از اثبات و نفی ما برونی ~~عجب مرغی نمیدانم که چونی ~~چو نه در آسمان نه در زمینی کجایی، نزد رب العالمینی ~~همه چیزی تویی و هیچ هم تو چه گویم راستی و پیچ هم تو ~~برآر از دل دمی مشکین باخلاص که شد عمر از دم تو مجمر خاص ~~تویی شاه و خلیفه جاودانه پسر داری شش و هریک یگانه ~~پسر هریک ترا صاحبقرانیست که اندر نهج خود هریک جهانیست ~~یکی نفس است، در محسوس جایش یکی شیطائست در موهوم رایش ~~یکی عقل است، معقولات ms018 گویان یکی علم است ~~یکی فقر است و معدومات خواهد یکی توحید کل یک ذات خواه ~~20چو این هر شش بفرمان راه یابد حضور جاودان آنگاه یابد ~~چو دایم تا ابد هستی خلیفه ز لطفت گشت عالم پرلطیفه ~~سیه پوش خلافت شو چو آدم سفر در سینهآ خود کن چو عالم # که گردت در نیابد چرخ گردان ~~قدم نه چون خضر در راه مردان که گردت در نیاب # کانت کشتی نوح است ای صدر زمانت «و الضحی» و «الیلة القدر» ~~ملیمانوش به مسند باز نه پشت ولی انگشتری کرده در انگشت ~~جمال یوسفی را جلوه گر باش چو ابراهیم، هفت اعضا، بصر باش # نبی این پرده بنواز چو عیسی زن نفس در عشق دمساز ~~چو همدستی تو با موسی عمران همی از جام جان خور آب حیوان ~~دو پر در سایهآ سیمرغ کن بازبر ادریس بنشین کیمیا ساز # کردی جهد و چدی بیعدد تو ز جان مصطفی یابی مدد تو ~~چو در دین حاصل آید این کمالت سخن گفتن کنون باشد حلالت ~~به چشم خرد منگر در سخن هیچ که خالی نیست دو گیتی ز «گن» هیچ PageV01P129 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0024.png) ~~اساس هردو عالم جز سخن نیس که از ه کن» هست گشت از هلا تکن»نیست ~~خن از حق تعالی منزل آمد که فخر انبیای مرسل آمد # ر موسی کلیم روزگار است کلیم او کلام کردگار است ~~80اگر موسی کلیم روزگار است ~~اگر عیسی نبودی کلمة حق کجا بودی ز عزت روح مطلق ~~حمد نیز کو مقصود کن بود شب معراج، سلطان سخن بود ~~خن نقد دو عالم بیش و کم هست نکاح است و طلاق و بیع هم هست ~~به وقت عرض ذریات عشاق سخن بودهست اصل و عهد و میثاق ~~*اگر مبصراگر مسموع باشد # ر مسموع باشد وگر معقول وگر ممنوع باشد ~~اگر ملموس و گر مشموم گیری وگر مفهوم و گر موهوم گیری ~~وگر قسمیست فکرت یاخیالت وگر چیزیست. ms019 ~~همه محدود باشد جزکه ملفوظ محیط از لفظ آمد لوح محفوظ ~~اگر موجود و گر معدوم باشد درانگشت سخن چون موم باشد ~~ازین هر قسم راذوق و اشارت به صد گونه توان کردن عبارت ~~ازین حجت شود بر عقل پیا که او کل سخن آمد ز أسما ~~چو اصل آمد سخن اکنون تو میگوی سخن خواه و سخن پرس و سخن گوی ~~قرین نور باد آن پاک رایی که مر عطار راگوید دعایی ~~جهان گردیدمای گمکرده یاری سراسیمه دلی آشفته کاری] ~~خبرداد از کسی کان کس خبر داشت که وقتی یک خلیفه شش پسر داشت ~~همه همت بلند افتاده بودند # ودند ز سر گردنکشی ننهاده بودند # ددر زمانه همه بودند در هریک یگانه ~~به هر علمی که باشد در زمانهه ~~چو هریک ذو فنون عالمی بود چو هریک در دو عالم خود کمی بو # که هریک واقفید از علم عالم ~~پدر بنشاندشان یک روزباهمک ~~خلیفهزادمایدر پادشاهید شماهریک زعالم می چه خواهید؟ PageV01P130 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0021.png) ~~اگر صد آرزو دارید و گریکمرا فی الجمله برگویید هریک ~~چو از هریک بدانم اعتقادش بسازم کار هریک برمرادش ~~به نطق آورد اول یک پسر راز که اصل است از بزرگان سرافراز ~~که دارد شاه پزیان دختری بکر که نتوان کرد مثلش دیگری ذکر ~~*2به زیبایی و عقل و لطف جان است نکوروی زمین و آسمان است ~~گر این آرزو یابم تمامت مرا دم بس بود این تا قیامت ~~کسی را این چنین صاحبجمالی ورای این کجا جوید کم ~~کسی کو قربت خورشید دارد به قرب ذره کی امید دارد؟ ~~مراد این است و گر اینم نباشد بجز دیوانگی دینم نباشد ~~پدرگفتش: زهی شهوت پرستی که از شهوت پرستی مست مستی ~~ل مردی که قید فرج باشدهمه نقد وجودش خرج باشد ~~ولی هرزن که او مردانه آمد از این شهوت، به کل، بیگانه آمد ~~[چنان کان زن که از شوهر جداشدسر مردان درگاه خدا شل # بودهست باحسن ms020 و جمالی شب و روز از رخ و زلفش مثالی ~~خوشی و خوبی بسیار بودش صلاح و زهد با آن یار بودش # سلم بودملاحت داشت و شیرینیش هم بود ~~به خوبی در همه عالم علم بود ~~به هر مویی که در زلف آن صنم داشت خم از پنجهآ فزون و شست هم داش ~~چو چشم و ابروی او صاد و نون بود دلیلش نص قاطع نه، کنون بود ~~چو بگشادی عقیق درفشان را به آب خضرکشتی سرکشان ر ~~290صدف گفتی لب خندان او بود که مرواریدش از دندان او بود ~~چو مروارید زیر لعل خندانش گهر داری نمودی در دندانش PageV01P131 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0026.png) # زسیبش قسم خلق آسیب بودی ~~ازنخدانش چو سیمین سیب بودی ز سیبش قسم0 ~~فلک از نقش روی او چنان بود که سرگردان چو عشاقش بجان بود # در میفشاندند به نام او را همی «مرحومه» خواندند ~~کسانی کز سخن در میفشاندند # نشمردیش از شمار شیرمردان ~~زنی بودی که دور چرخ گردان ~~مگر شویی که آن زن داشت ناگاه برای حج روانه گشت در راه ~~یکی کهتر برادر داشت آن مرد ولیکن بود مردی ناجوانمرد ~~وصیت کرد از بهر عیالش که تا تیمار میدارد به مالش ~~به حج شد عاقبت چون این سخن گفت # نگفتبرادر زانچه فرمودش پذیرفت ~~0برای حکم او بنهاد تن را بسی تیمارداری کرد زن را ~~شبانروزان بکار او در استاد بنو هر ساعتش چیزی فرستاد ~~گاهی سوی آن زن رفت یک روز بدید از پرده روی آن دلافروز ~~دلش از دست رفت و سرنگون شد غلط گف # رنگون شد غلط گفتم چه میگویم که چون شد ~~چنان در دام آن دلدار افتادکه # که صد عمرش به یک دم، کار افتاد ~~ه [بسی باعقل خود زیر و زبر شد # رشد ولی هر لحظه عشقش گرم تر شد] ~~[چوکار اوززن میبرنیامد دمی باخویشتن میبرنیامد] # گشت عشقش شد خرد زود گشاده کرد بازن کار خود زود ~~بخود خواندش به ms021 زور و زرو زاری به در راند آن زن از پیشش بخواری ~~بدو گفتانداری از خداشر برادر را چنین میداری آزرم؟ ~~0 ترادین و دیانت داری این است برادر را امانتداری این است؟ ~~برو توبه گزین و باخداگرد وزین اندیشهآ فاسد جدا گرد ~~به زن آن مرد گفت این نیست سودت مرا خشنود باید کرد زودت ~~وگرنه روی تابم از غمتور ترا رسواکنم، گیرم کم تو # م اکنون در هلاک اندازمت من به کاری سهمناک اندازمت من ~~0 زنش گفت از هلاکت نیست باکم هلای این جهان به زان هلاکم ~~مگر ترسید آن مرد بدافعال که بر گوید برادر را زن آن حال PageV01P132 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0023.png) ~~برفت آن شوم و دفع خویشتن به زر بگرفت حالی چار تن را ~~که تا دادند آن شومان گواهی که کردهست از زنا آن زن تباهی # معین کرد، حالی، سنگسارش ~~چو قاضی را قبول افتاد کارش ~~2ببردندش به صحرا بر سر راه روان کردند سنگ از چارسوگاه ~~چو سنگ بیعدد بر زن روان شد گمان افتادشان کز زن روان شد ~~برای عبرت خلق جهانش رها کردند آنجا هم چنانش # بیچاره بر هامون بماندهمیان خاک غرق خون بمانده ~~و شب بگذشت و روز افتاد آغاز زن آمد وقت صبح اندک بخود باز ~~به زاری و نزاری ناله میکرد ز نرگس ارغوان پر ژاله میکرد # مگر آن روز میآمد ز راهی ~~یک اعرابی بر أشتر صبحگاهی مگر آن روز می ~~شنود آن ناله و بی خویشتن شد فرود آمد ز أشتر پیش زن شد ~~بپرسیدش که ای زن کیستی تو؟ که همچون مردهای میزیستی تو ~~زنش گفتا که من بیمار و زارم عرابی گفت من تیماردارم # به سوی خانهآ خود کرد تحویل ~~3 نشاندش بر شتر بردش بتعجیل به س # که با حال خود آمد آن دلافروز ~~تعهد کرد بسیاری شب و روز # نتاد ز سر در، همدم و همراز افتاد ~~دگر ره دلبریش آغاز افتاد # گلنار ms022 رویش ز سر در، حلقه زدزنار مویش ~~دگر ره تازه شد گلنار رویش ~~ز زیر سنگ خارا آشکارا چنان آمد که لعل از سنگ خارا # بال او چنان دید به خون خویش حکم او روان دید ~~*3عرابی چون جمال او چنان دید ~~ز عشق روی او بیخویشتن شد ز دردش پیرهن در سر کفر # موجفت حلالم که مردم، زنده گردان از وصالم» ~~به زن گفتاکه «شو جفت حلالم ~~زنش گفتا «مرا چون شوی باشد چگونه شوی دیگر روی باشد ~~چو از حد درگذشت آن مهربانی به خود خواند آخر آن زن را نهانی ~~*هزنش گفت ای ز دین پیچیده سر تو نمیترسی ز خشم دادگر تو؟ ~~مرا از بهر حق تیمار بردی کنون فرمان دیو خوار بردی PageV01P133 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0028.png) ~~صو خیری کردمای بزیان میاور خلل درکعبهآ ایمان میاور ~~چواین را من اجابت مینکردم بسی دیدم بلا و سنگ خوردم ~~کنون تو نیز میخوانی بدینم نمیدانی که من چو ~~ر پاره کنی صدباره شخصم نیاید در تن پاکیزه نقصم ~~برو از بهر یک شهوت که رانیمخر جان را عذاب ج ~~ز صدق آن زن پاکیزه گوهر گرفت آن مرد اعرابیش خواهر # نگشت از آن اندیشه کردن که کار دیو بود آن پیشه کردن ~~غلامی داشت اعرابی سیاهی درآمد آن سیه ناگه ز راهی ~~9 چو دید او روی آن زن دل بدوداد # روی آن زن دل بدو داد بشوریدش دل و جان، تن فرو داد ~~دلش را وصل آن زن آرزو خاست # زوخاست ولیکن مینشد آن آرزو راست ~~بهزن گفتا«شبم من، تو چو ماهی چرابا من، بهم بودن نخوا ~~زنش گفت هاین نگردد هرگزت راست ک # که از من خواجهآ تو این بسی خواست ~~چوار وصلم نیافت آنگاه مه روی # روی کجا یابی تو آخر ای سیهروی!» ~~هغلامش گفت «می گردانی ام باز # ز من نزهی تو تانزهانیام باز ~~وگرنه حیلتی سازم بمردی # که حالی زین وثاق آواره گردی» ~~زنش گفت ms023 آنچه خواهی کن چه باک است که نندیشم اگر قسمم هلاک است» ~~غلام از وی بغایت خشمگین شد # مگین شدز مهر او چنان بوده چنین شد ~~شبی برخاست از کینی که او داشت زن خواجه یکی طفل نکو داشت ~~بکشت آن طفل رادر گاهواره # فل رادر گاهواره پس آنگه برد آن خونین کتاره، # زیر بالش آن زن نهان کرد که این خون این زن نامهربان کرد ~~سحرگه ماتآر آن گشتهآ زار ز بهر شیر دادن گشته بیدار ~~بدید آن طفل رابزیده سرباز بر آورد از دل پردرد آواز ~~ففانی و خروشی در جهان بست دو گیسو را بریده بر میان بست ~~طلب کردند تا خود آن که کردهس چنان بیچاره را بیجان که کردهست؟ ~~ز زیر بالش زن آشکاره برون آمد یکی خونین کتاره PageV01P134 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0025.png) ~~همه گفتند زن کردهست این کار بکشت این ناجوانم # بکشت این ناجوانمرد آن چنان زار ~~غلام و مادر طفل آن جوان را نه چندان زد که بتوان گفت آن را ~~عرابی آمد و گفت «ای زن آخر چه بد کردم به جای تو من آخر؟ ~~که کشتی کودکی را همچو ماهی نترسی تو ز خون بیگناهی؟» ~~زنش گفت «این که در عالم نشان داد خدایت ای برادر عقل از آن داد، ~~که تا عقل وخرد را کار بندی که تا از عقل یابی بهرهمندی ~~ببین از چشم عقل ای پاکدامن تو چندینی نکویی کرده با مر # بسی انعامها کرده بجایم ~~گرفته خواهر از بهر خدایم بس ~~*مکافات تو این باشد؟ بیندیش از این کشتن چه حرمت گرددم بیش؟» ~~عرابی چون خردمند جهان بود بدان گفتار زن همداستان بود ~~یقینش شد که این زن بیگناه است ولی آنجا مقامش نه زراه است ~~به زن گفتا «چو افتاد این چنین کار ترا دیدن به دل کره است از این بار # ز تو یاد آیدش هر دم ز فرزند ~~زنم چون تهمت این بر تو افگند ز ms024 تو یاد آیدش # مصیبت نیز بیاندازه گردد ~~ههبه هر ساعت غم او تازه گرد مصیبت نیز بی ~~ترا بدگوید و نیکو ندارد وگر من دارمت نیک او ندارد ~~ترا زینجا بباید رفت آزاد» نهان سیصد درم، حالی، به وی داد ~~که «این را نفقه کن در راه بر خویش» درم بستد زن و آورد ره پیش ~~چو لختی رفت آن غم کشته در راه پدید آمد دهی از دور ناگاه ~~5هکنار راه، داری دید بر پای برو گرد آمده مردم ز هر جای ~~جوانی را دلی پرخون جگرسوز مگر بر دار میکردند آن روز ~~بپرسید آن زن از مردی که «او کیست؟ مرا آگاه کن تا جرم او چیست؟» ~~بدو گفتا که «ده خاص امیرست که در بیداد کردن بینظیرست ~~درین ده عادت این است ای ممیز که هرکو از خراج ~~9 کند بر دارش آن ظالم نگونسار # کنون خواهد کشیدش بر سر دار» ~~زن او راگفت «خود چندش خراج است که این ساعت بدانش احتیاج است؟» PageV01P135 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0030.png) ~~بدو گفتند کهین هرساله پیداست خراج اوست چون سیصد درم راست» # مهربانی کهگاو را باز خر اکنون بجانی ~~به دل میگفت زن چون مهربانی # بجان از دار شو او را خریدار» ~~چو تو جستی بجان از سنگ و از دار بجار # ان گفت «اگر من بذهم این مال فروشندش به من؟» گفتند: «در حال»] ~~به ایشان داد آن سیصد درم زود که تاشد آن جوان فارغ ز غم زود # ن شدچو تیری از پی او آن جوان شد ~~درم چون داد حالی زن روان شد # بانشبهلب آمد به گردون شد فغانش ~~چو روی زن بدید از دور، جانش # د و فریاد میکرد که از دارم چرا آزاد میکرد ~~سراسیمه شد و فریاد میکرد ~~600که گر جان دادمی بر دار ناگاه نبودی هرگزم چون عشق آن ماه ~~بسی بازن بگفت و سود کی داشت که زن آتش نبود آن دود کی داشت ms025 # نیاوردش از آن زن شرمساری ~~بسی بازن برفت و کرد زاری ~~زنش گفتا «مراعات من این است؟ من آن کردم، مکافات من ایر ~~جوان گفتش «دلم بردی و جانی چگونه از تو سر تابم زمانی؟» ~~65 زنش گفتا «گر از من سر نتابی سر مویی ز وصل من نیابی» ~~بسی رفتند و گفتند و شنیدند که تا هردو بدریایی رسیدند ~~بدان ساحل یکی کشتی گران بود # ی گران بود همه پر رخت و پر بازارگان بود ~~چون از زن آن جوان نومید درماند یکی بازارگان را پیش خود خواند ~~که «دارم یک کنیزک همچو ماهی ندارد جز سرافرازی گناهی ~~10ء ندیدم کس به نافرمانی او مرا تاکی ز سرگردانی او ~~اگرچه نیت کس مثلش به دیدار نیم خوی بدش را من خریدار ~~بسی کوشیدهام تا چند کوشم کنوذ # چند کوشم کنونش گر تو خواهی میفروشم» ~~زن آن بازارگان را گفت «زنهار مرا از وی مشو هرگز خریدار ~~که شوهردارم و آزادم آخر رسید از دست او فریادم آخرا» ~~9 سخن بازارگان نشنید از وی به دیناریش صد بخرید از وی ~~به صد سختیش در کشتی نهادند وز آنجا در زمان کشتی براندند PageV01P136 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0027.png) ~~خرنده چون بدید آن قد و دیدار # به زیر پرده شد از جان خریدار ~~دران دریا دلش در شور آمد نهنگ شهوتش در زور آمد ~~به زن نزدیک شد آن زن بیفتاد که «فریادم رسید ای خلق فریاد! # بر ایمانید و من هستم بر ایمان ~~62مسلمانید و من هستم مسلمان ~~من آزادم مرا شوهر بجای است گواه صادقم این دم خدای است # به زیر پرده در دختر بود نیز ~~شما را مادر و خواهر بود نیزب ~~کسی کاین بد براندیشد بر ایشان شود حال شما، بیشک، پریشان ~~اگر راضی نباشید اندرین کارمرا از چ # مرا از چه پسندید این چنین زار؟ ~~620غریب و عورت و درویش و خوارمضعیف و عاجز و زار و نزارم ~~مرنجانید این ms026 جانسوز را بیش که فردایی ست هر امروز را پیش» ~~چو بود آن زن نکوگوی و نکودل بسوخت آن اهل کشتی را برو دل ~~به یکبار اهل کشتی یار گشتند نگهدار زن غمخوار گشتند # به صد دل عشق روی او خریدی ~~ولی هرکس که روی او بدیدی به ~~63پس آنگه اهل آن کشتی به یکبار شدند القصه بر وی عاشق زار ~~بسی با یکدگر گفتند از وی بسی آن عشق بنهفتند از وی ~~چو هر دل را بدو بد اشتیاقیبه یک ره جمله کردند ~~که آن زن را فرو گیرند ناگاه برآرند آرزوی خود بهاک # عبر یافتهمه دریاز خون دل جگر یافت ~~چو زن از حال آن شومان خبر یافت همهد ~~5 زبان بگشاد ک«ای دانای اسرار مرا از شراین شومان نگه دار ~~620 ~~ندارم در دو عالم جز تو کس را ازین سرها برون بر این هوس را ~~اگر روزی کنی مرگم توانی که مردن به بود زین زندگانی ~~خلاصی ده مرا یا مرگ امروز که من طاقت نمیآرم درین سوز ~~مرا تا چند گردانی به خون در نخواهی یافت از من سرنگونتر» ~~3چو گفت آن قصه و بی خویشتن شد # شد از آن ژرف آب دریا موجزن شد ~~برآمد آتشی زان آب سوزان که دریاگشت چون آتش فروزان PageV01P137 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0032.png) ~~به یکدم اهل کشتی رابه یکبار بگردانید در آتش نگونسار ~~[همه خاکستری گشتند در حال ولیکن ماند باقی جمله را مال] ~~یکی بادی در آمد از کرانه به شهری کرد کشتی را روانه ~~*2 زن آن خاکستر از کشتی بینداخت چو مردان خویشتن را جامهای ساخت ~~که تا برهد ز دست عشقبازی کند بر شکل مردان سرفرازی ~~بسی خلق آمدند از شهر در راه غ # غلامی را همی دیدند چون ماه # جهانی مال با وی تنگ بسته ~~به تنها بود در کشتی نشستهج # درخ حل که «تنها آمدی با این همه مال» ~~بپرسیدند از آن خورشیدرخ حالکه ~~*6 ms027 بدیشان گفت «تاشه نایدم پیش # شنگویم با دگر کس قصهآ خویش» # بر دادند ازو شه راکه امروز غلامی در رسید الحق دلافروز ~~به تنهایی یکی کشتی همه مال بیاورده نمیگوید دگر حال ~~ترا می خواهد او تا حال گوید حدیث کشتی و آن مال گوید ~~تعجب کردشاه و شد روانهبیامد پیش آن ماه زمانه ~~65 [تفخص کردحالش شاه هشیار # ودحالش شاه هشیار چنین گفت او که «ما بودیم بسیار] ~~به کشتی در نشستیم و بسی راه بپیمودیم دایم گاه و بیگاه ~~چو بیکاران آن کشتیم دیدندبه شهر # تدندبه شهوت جمله مهر من گزیدند ~~زحق در خواستم تا حق چنان کرد که دفع شر مشتی بدگمان کرد ~~در آمد آتشی و جمله راسوخت مرا برهاند و جانم را برافروخت ~~0 ببین اینک یکی بر جایگاه است؟ که مردم نیست انگشت سیاه است ~~مرازین عبرتی آمد پدیدار # پدیدارنیم من مال دنیا را خریدار ~~همه برگیر مال بی شمار استولی # ل بیشمار است ولی یک حاجتم از تو به کار است # ازی بر لب این بحرم امروز عبادت را یکی معبد دل افروز # ویی کز پلید و پاکدامن نباشد هیچ کس را کار با من ~~که تا چون داد دست اینجا نشستم ~~داد دست اینجانشستم شبانروزی خدا را میپرستم» ~~[شه ولشکر چو گفتارش شنیدند کرامب # کرامات و مقاماتش بدیدند] PageV01P138 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0029.png) # نانش معتقد گشتند یکسر که از حکمش نپیچیدند یک سر ~~چنانش معبدی کردند بر پای # که گفتی خانهآ کعبهست بر جای ~~در آنجا رفت آن مشغول طاعت # بسر میبرد عمری در قناعت ~~چو در دام اجل افتاد آن شاه وزیران و بزرگان خواند آنگاه ~~به ایشان گفت «آن آید صوابم که چون من روی ازین دنیا بتابم ~~شما را این جوان زاهد آنگاه بود بر جای من فرمانده و شاه # بجای آرید ای قوم این وصیت» ~~که تا آسوده گردد زو رعیت بجای ~~بگفت این و برآمد جان پاکش # فرو برد این ms028 زمین در زیر خاکش # ه یک راه آن وزیران جمع گشتند رعایا و امیران جمع گشتند ~~بر آن زن شدند و راز گفتند ز شاهش آن وصیت باز گفتند ~~بدو گفتند «هر حکمی که خواهی توانی، چون تراست این پادشاهی» ~~نکرد البته زن رغبت بدان کار که زاهد کی تواند شد جهاندار؟ # جهانداری گزین چند از بهانه؟» ~~بدو گفتند: «ای عابدنشانه جهاندا # ایشان گفت زن «چون نیست چاره مرا باید زنی چون ماهپاره ~~که آن دختر بود جفت حلالم که میآید ز تنهایی ملالم» ~~[بزرگانش چنین گفتند ک0ای شاه ز ما هرکس که خواهی دختری خواه»] # ولیکن جمله با مادر فرستید ~~بدیشان گفت «صد دختر فرستیدولیکن جمله با # ز جمله هرکه را خواهم گزینم» ~~که تا من نیز هریک را ببینم ~~68بزرگانش به عشق دل همان روز فرستادند صد دختر دلافروز ~~همه با مادر خود پیش رفتند ز شرم خویش بس بیخویش رفتند ~~نمود آن زن به ایشان خویشتن را که # که «شاهی چون بود شایسته زن را؟ ~~بگویید این سخن با شوهران بازرهانیدم از این ب # رهانیدم از این بار گران باز» ~~زنان سرگشته عزم راه کردندب # بزرگان را ازان آگاه کردند ~~9که و مه هرکسی کان را شنودند ز حال زن تعجب مینمودند ~~فرستادند پیش او زنی باز که لچون هستی ولیعهد سرافراز PageV01P139 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0034.png) ~~ی را بر سر ماشاه گردان وگرنه پادشاهی کن چو مردان» ~~کسی را برگزید از جمله مقبول وزان پس شد به کار خویش مشغول ~~به دست خویش شاهی کرد بر پای نجنبید از برای ملک از جای ~~ه69 تو باشی ای پسر از بهرنانی کنی زیر و زبر حال جهانی ~~نجنبید از برای ملک یک زنزم # ز مردان این چنین بنمای یک تن ~~شنید آوازهآ آن زن جهانی که هست اندر فلان جایی فلانی ~~نظیرش مستجاب الدعوه کس نیست زنی کو را ز مردان هم نفس نیست ~~بسی مفلوج از اطراف جهان شد ms029 که با ره آمد و پایش روان شد ~~0بسی شد در جهان آوازهآ او نمیدانست کس اندازهآ او ~~چو از حج باز آمد شوی آن زن ندید از هیچ سویی روی آن زن ~~به یک ره کذخدایی دید ویران برادر گشته نابینا و حیران ~~براو نه دست می جنبید نه پای # ی جنبید نه پای که مقعد گشته بود و مانده بر جای ~~شب و روزش غم آن زن گرفته # فتهعذاب دوزخش دامن گرفته ~~9 گه از حق برادر جانش می سوخت # برادر جانش میسوخت گهی از درد بی درمانش میسوخت ~~رسید و حال زن پرسید از او باز سخن پیش برادر کرد آغاز ~~که «کرد آن زن زنا با یک سپاهی بدادندای عجب قومی گواهی ~~چو بشنید این سخن زان قوم قاضی به حکم سنگ سارش گشت راضی ~~بزاری سنگسارش کردآنگاه توباقی مان که او برخاست از راه» ~~0چو بشنید این سخن آن مرد مهجور شد از مرگ و فسادش سخت رنجور ~~چو هم بگریست و هم بر خویشتن زد بکنجی رفت و ماتم ک ~~برادر را چو میدید آنجنان زار نکردش هیچ عضو الا زبان کار # دو گفتا که بای بی دست و بی پای شنودم من که این ساعت فلان جای ~~زنی مشهور همچون آفتاب است که پیش حق دعایش مستجاب است ~~8 بسی کور از دعایش دیده ورشد بسی مفلوج و عاجز ره سپر شد ~~اگر خواهی برم آن جایگاهت مگر # مگر باز آورد آن زن به راهت» PageV01P140 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0031.png) ~~دل آن مرد خوش شد گفت «بشتابشدم1 # شدم از دست اگر خواهیم دریاب» ~~مگر آن مرد نیک القصه خرداشت بران خر بست او را راه برداشت ~~رسیدند از قضا روزی دران راه بر آن مرد اعرابی شبانگاه ~~2چو بود آن مرد اعرابی جوان مرد دران شب هر دو تن را میهمان کرد ~~درآمد مرد اعرابی بگفتن کز اینجا تا کجا خواهید رفتن؟ ~~بدو گفتا «شنیدم ماجرایی ms030 که میگوید فلان زاهد دعایی # ازو به شد به تعویذ و دعا هم ~~که نابینا بسی و مبتلاهم ازو ~~مرا نیز این برادر گشت بیمار به مفلوجی و کوری: ~~45بر آن زن برم او را، مگر بازرونده گردد و ص # رونده گردد و صاحببصر باز» # و میگفت اعرابی که «یک چند زنی افتاد اینجا بس خردمند # ازان شومی شد او مفلوج وکوری ~~غلام من بزد او را بزوریازار ~~کنون او را بیارم با شما نیز مگر به گردد او هم زان دعا نیز» ~~شدند آخر بسی منزل بریدند دران ده سوی آن منزل رسیدند ~~3که میکردند بر دار آن جوان را وثاقی بود بگزیدند آن را ~~وثاقی لایق آن کاروان بود که ملک آن جفاپیشه جوان بود ~~جوان بود ای عجب بر جای مانده # » بر جای مانده نه بینایی نه دست و پای مانده ~~به هم گفتند حال ما هم این است که ما # ست که ما را این متاع است و غم این است ~~چو هم این نقد ما را حاصل آمد سزد کین جای ما را منزل آمد ~~30جوان را نیز مادر بود بر جای چودید القصه دو بی # چو دید القصه دو بی دست و بیپای ~~ز رنج و مبتلاییشان خبر خواست فروگفت # فرو گفتند حالی آن سخن راست ~~بیایم با شما» بر جست او هم بسی بگریست آن مادر که «من نیز پسر دارم یکی چون این دوتن نیز پسر را بر ستوری بست او هم ~~بهم هرسه روان گشتند در راه بدید از دور شوی خویشتن را *سحرگاهی نفس زد صبح دولت که تا رفتند پیش زن سحرگاه برون آمد زن زاهد ز خلوت ز شادی سجده آمد کار زن را PageV01P141 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0036.png) ~~ی بگریست زن گفتاه کنون من زخجلت چون توانم شد برون من ~~چه سازم یا چه گویم شوی خود را که نتوانم نمودن روی خود را» ~~ز از پس در نگه کرد ms031 آن سه تن دید سه خصم خون جان خویشتن دید ~~دل میگفت اینم بس که شوهر گوا با خویشتن آورد همبر # که بس صاحب گناهند دو دست و پای این هرسه گواهند # ینم چه خواهمچه میگویم الهم بس گواهم ~~،آمد چون نظر بر شوی انداخت ولیکن برقعی بر روی انداخت ~~به شوهر گفت «برگو تا چه خواهی» ج # جوابش داد آن مرد الهی ~~9که لاینجا آمدم بهر دعایی که دارم کورچشم و مبتلایی» ~~زنش گفتا که «این مرد گنه کار اگر آردگناه خود باقرار ~~خلاصی باشدش زین رنج ناساز وگرنه کور ماند و مبتلا باز» ~~بپرسید از برادر مرد حاجی که «چون درمانده و بر احتیاجی ~~گناه خود بگو تا رسته گردی # وگر نه جفت غم پیوسته گردی» ~~برادر گفت «رنج و درد صد سال مرا بهتر ازین برگفتن حال» ~~بسی گفتند تا آخر بتشویر ز سر تا پای کرد آن حال تقریر ~~کزان جرمم چنین افتاد بر جای کنون خواهی بکش . # کنون خواهی بکش خواهی ببخشای» # ستی اگرچه زان بدو آمد چو سختی ~~برادر چون بیندیشید لختی ~~به دل گفتا چوزن شد ناپدیدار برادر را شوم باری خریدا ~~40 ببخشید آخرش تازن دعاکرد به یک ساعت ز صد رنجش رها کرد # هگشت و پس گیرنده شد بازز سر دو چشم او بیننده شد باز # له از غلام آن خواجه درخواست که بر گوید گناه خویشتن راست ~~غلامش گفت «اگر قتلم کنی ساز نیارم گفت جرم خویشتن باز» ~~پس اعرابی بدو گفتا «بگو راست که امروز از من این خوف تو برخاست ~~* ترامن عفو کردم جاودانه چه می ترسی چه می آری بهانه؟» ~~145 ~~بگفت القصه آن راز آشکاره # لاره که «طفلت کشتهام در گاهواره PageV01P142 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0033.png) ~~بود آن زن دران کشتن گنه کار ز فعل شوم خود گشتم گرفتار» ~~چو صدقش دید حالی زن دعاکردهمش بیننده هم ح # همش بیننده هم حاجتروا کرد ~~پسر را پیش برد آن پیرزن ms032 نیزبگفت آن مرد جرم خویشتن نیز # مد چارهسازم که ناگاهی خرید از دار بازم ~~بدو گفتا «زنی شد چارهسازم # ریده زن بجانم باز وانگاهمنش بفروختم شد قصه کوتاه» ~~دعا کرد آن زنش تا آن جوان نیز به یکدم دیدهورگشت و روان نیز # به شوهر گفت تا آنجا باستاد ~~ازان پس جمله را بیرون فرستاد بهش # بزد یک نعره شویش تا خبر داشت ~~به پیش او نقاب از روی برداشت بز ~~برفت از خویش و چون با خویش آمد زن نیکو دلش در پیش آمد ~~بدو گفتا «چه افتادت که ناگاه شدی نعرهزنان افتاده در راه؟» ~~بدو گفتا «یکی زن داشتم من ترااین لحظه او پنداشتم م ~~ز تو تااو همه اعضا چنان است که نتوان گفت مویی در میان است ~~بعینه آن زنی گویی به گفتار به دیدار و به بالا و به رفتار # رخاک زن خود خوانآدیت این مرد غمناک» ~~8اگر او نیستی ریزیده در خاک زن خود # رد که آن زن نه خطا و نه زناکرد ~~زنش گفتا «بشارت بادت ای مرد ~~منم آن زن که در دین ره سپردم نگشتم کشته از سنگ و ز ~~خداوند از بسی رنجم رهانید به فضل خود بدین گنجم رسانید ~~کنون هر لحظه صد منت خدارا که این دیدار روزی کرد مارا» ~~8به سجده اوفتاد آن مرد در خاک زبان بگشاد ک«ای دارندهآ پاک ~~چگونه شکر تو گوید زبانم که نیست آن حد دل یا حد جانم # ز خودرا بگفت آن قصه و آن نیک و بد را] ~~علی الجمله خروشی و فغانیبرآمد تاف ~~غلام و آن برادر وان جوان نیز خجل گشتند اما شادمان نیز ~~چو گردانید شوی خویش را شاه 90چو اول آن زن ایشان را خجل کرد به آخر مال بخشید و بحل کرد به اعرابی وزارت داد آنگاه PageV01P143 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0038.png) ~~چو بنهاد آن اساس باسعادت هم آنجاگشت مشغول عبادت # این شهوت نباشد میان شوی و زن خلوت ms033 نباشد ~~پسر گفتش گر این شهوت نباشد ~~نباشد خلق عالم را دوامی نماند در همه گیتی نظامی ~~*اگراین حکمت و ترکیب نبود بساط ملک را ترتیب نبود # ت که تا یک لقمه گردد در دهن راست ~~بلی باید هزار و یک تن راست # حکمت کارفرمایان این را ز ماهی کار میرانند تا ماه ~~زمین از کف فلک تابد زدودی که گر چیزی نبایستی نبودی ~~اگر شهوت نبودی در میانه نه من بودی و نه تو در زمانه ~~80 تو شهوت میبراندازی ز مردان دلم را سر این معلوم گردان ~~رگفتش: تو زنهار این میندیش که برگیرم خیال شهوت از پیش ~~ولی چون توز عالم این گزیدی هم این گفتی و هم این را شنیدی ~~بدان مانست کز صد عالم اسرار نهای تو جز ز یک شهوت خبردار ~~منت زان این سخن گفتم به خلوت # ت که تا بیرون نهی گامی ز شهوت ~~9 چو با عیسی توان هم راز بودن # سی توان همراز بودن که خواهد با خری انباز بودن؟ ~~چرا با خر شریک آیی به شهوت # ریک آیی به شهوت چو با عیسی توان بودن به خلوت ~~چو یک دم نیست بیش آن شهوت آخر ازان به جاودانی خلوت آخ ~~چو دایم میکند باقیت خلوت # قیت خلوت زمانی در گذر یعنی ز شهوت ~~ز شهوت نیست خلوت هیچ مطلوب # خلوت هیچ مطلوب کسی کین سر ندارد هست معیوب ~~ولیکن چون رسد شهوت به غایت زشهوت عشق زاید بینهایت # ان عشق گردد سخت بسیار محبت از میان آید پدیدار ~~محبت چون به حد خود رسدنیز ش # رسدنیر شود جان تو در محبوب ناچیز PageV01P144 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0035.png) ~~ز شهوت در گذر چون نیست مطلوب که اصل جمله محبوب است محبوب ~~اگر کشته شوی در راه او زار بسی به زانکه در شهوت گرفتار ~~شهی را سیمبر شهزادهای بود ززلفشر # ز زلفش مه به دام افتادهای بود # که روی دل نکردی سوی آن ms034 ماه ~~ندیدی هیچ مردم روی آن شاه که روی ~~چنان أعجوبهآ آفاق بودی که آفاقش برو عشاق بودی # بود دو حاجب بر در سلطان جان بود ~~دو ابرویش که هم شکل کمان بود ~~چو چشمی تیر مژگانش بدیدی دلش قربان شدی کیشش گزیدی ~~3که دیدی ابروی آن دلستان را که دل قربان نکردی آن کمان را ~~دهانش سی گهر پیوند کرده ز ز دو لعل خوشابش بند کرده ~~خطش فتویده عشاق بوده به زیبایی چو ابرو طاق بوده # سر مردان فگنده به مردی گوی در میدان فگنده # سرنگون شد دلش بسیار کرد افغان و خون شد ~~زنی در عشق آن بت سرنگون شد ~~23 چو هجرش دستبرد خویش بنمود بدان سرگشته و درویش بنمود ~~به زیر خویش خاکستر فرو کرد چو آتش بود مأواگه ازو کرد ~~همپشه نوحهآ آن ماه کردی گهی خول ریختی گه آه کردی ~~اگر روزی به صحرا رفتی آن ماه دوان گشتی زن بیچاره در راه ~~چو گویی پیش اسپش میدویدی دو گیسو چون دو چوگان ~~نگه میکردی از پس روی آن ماه چو باران میفشاندی اشک بر راه # یکه نه فریاد و نه آشوب کردی ~~ز صد چاوش پیاپی چوب خوردی ~~به نظاره جهانی خلق بودی که آن زن را به مردان مینمودی # مردان ازو حیران بمانده زن بیچاره سرگردان بمانده ~~به آخر چون زحد بگذشت این کار دل شهزاده غمگین گشت # دل شهزاده غمگین گشت ازین بار ~~30 پدر راگفت «تاکی زین گدایی مرا از ننگ این زن ده رهایی» PageV01P145 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0040.png) ~~حنین فرمود آنگه شاه عالی که «در میدان برید آن کره حالی ~~به پای کره دربندید مویش بتازید اسپ نیز از چارسویش ~~که تا آن شوم گردد پاره پاره وزین کارش جهان گیرد کناره # سپ در راه پیاده رخ نیارد نیز در شاه» ~~کشد چون پیل مستش اسپ در راه ~~3 به میدان رفت شاه و شاهزاده جهانی خلق بود آنجا ستاده ms035 ~~همهاز دردزن خونبار گشته وزان خون خاک چون گلنا ~~[چو لشکر خویش را برهم فگندند که تا مویش به پای اسپ بندند] ~~ازن سرگشته پیش شاه افتاد به حاجت خواستن در راه افتاد # مرا یک حاجت است آخر برآری» ~~که «چون میبکشیام وانگه بزاری # بش گفتا «تراحاجت گر آن است که جان بخشم به تو قصدم به جان است ~~وگر گویی مکن گیسوکشانم بجز در پای اسپت خون نرانم ~~وگرگویی امانم ده زمانی زمانی نیست ممکن، بیامانی ~~ور از شهزاده خواهی همنشینی زمانی نیز روی او نبینی» ~~زنش گفتا که «من جان می نخواهم زمانی نیز امان زان مینخواهم ~~80 نمیگویم کهای شاه نکوکار # کوکار مکش در پای اسپم سرنگونسار ~~مراگر شاه عالم میدهد دست برون زین چار حاجت حاجتی هست ~~مرا جاوید آن حاجت تمام است» شهش گفتا «بگو تا آن کدام است ~~که گر زین چار حاجت سر بتابی جزین چیزی که میخواهی بیابی» ~~زنش گفتا «اگر امروز ناچار به زیر پای اسپم میکشی زار ~~ه [مرا آنست حاجت ای خداوند که موی من به پای اسپ او بند] ~~[که تا چون اسپ تازد بهر آن کار به زیر پای اسپم او کشد زار] ~~که چون من کشتهآ آن ماه گردم همیشه زندهآ این راه گردم # ملی گرگشتهآ معشرق باشم ز نور عشق بر عیوق باشم # یام مردیی چندان ندارم لم خون گشت و گویی جان ندارم ~~چنین وقتی جو من زن راکه اهل است رآور اینقدر حاجت که سهل است» PageV01P146 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0037.png) # (2) حکایت علوی و عالم و مخنث که در روم اسیر شدند ~~ه6 یکی علوی، یکی عالم، یکی حیز به سوی روم میبردند هر چیز ~~گرفتند آن سه تن را کافران راه بخواری پیش بت بردند ناگاه ~~بدان هرسه چنین گفتند کفار که «بت را سجده باید کرد ناچار ~~وگرنه هرسه تن را خون بریزیم امان ندهیم بل کاکنون بریزیم» ~~بدان کفار گفتند آن سه أستاد ms036 که «ما را یک شبی باید امان داد ~~80 که باید امشبی اندیشه کردن که شاید بت پرستی پیشه کردن» ~~امان دادند یک شب آن سه تن را که تا بینند هریک خویشتن را ~~زبان بگشاد علوی گفت «ناچار به پیش بت بباید بست زنار ~~که من از جد دارم استطاعت کند در حق من فردا شفاعت» ~~زبان بگشاد عالم گفت «من نیز نیارم گفت ترک جان و تن نیز ~~که گربت را نهم سر بر زمین من برانگیزم شفیع از علم و دین من» # که بی عون شفاعتخواه ماندم ~~مخنث گفت «من گمراه ماندم که بی عون5 ~~شما را چون شفیع است و مرا نیست ز من این سجده کردن پس رو # نیارم سجدهآ بت کان هلاک است ~~چو شمعی گر برندم سر چه باک است نی # ورم خود سر ز تن برند بیباک» ~~نیارم سر به پیش بت فرو خاک ورم خ ~~8 چو جان آن هردو را درخورد آمدچنین # چنین جایی مخنث مرد آمد # * PageV01P147 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0042.png) # دهزبران در پناه مور آیند ~~چو قارونان درین ره عور آیند ~~از حیزی گرکمی در عشق دلخواه نهای آخر ز موری کم درین راه # ری و باری به خیل مور بگذشت از کناری ~~سلیمان با چنان کاری و باریبه خیا # اران به خدمت پیش رفتند به یکساعت هزاران بیش رفتند # وری نیامد پیش زودش که تلی خاک پیش خانه بودش ~~چو بادی مور یکیک ذرهآ خاک برون میبرد تا آن تل شود پاک ~~سلیمانش بخواند و گفت «ای مور چو میبینم ترا بی طاقت و زور ~~اگر توعمر نوح و صبر ایوب به دست آری نگردد کار تو خوب # ست این کارز تو این تل نگردد ناپدیدار» ~~به بازوی چو تو کس نیست این کار ~~زبان بگشاد مور و گفت «ای شاه به همت میتوان رفتن درین راه ~~تو منگر در نهاد بنیت من نگه کن در کمال نیت من ~~یکی ms037 مور است کز من ناپدید است به دام عشق خویشم در کشیده است ~~به من گفته است گراین تل پرخاک ازی # ازینجا بفگنی و ره کنی پاک ~~من این خرسنگ هجران تو از راه بر اندازم نشینم با تو آنگاه، # بنون این کار را بسته میانم بجز این خاک بردن میندانم ~~اگر این خاک گردد ناپدیدارتوانم گشت وصلش را خریدا ~~وگراز من برآید جان درین باب نباشم مدعی باری و کذاب.» ~~عزیزا عشق از موری بیاموز چنین بینایی از کوری بیاموز ~~0گلیم مور اگرچه بس سیاه است # هاست ولیکن از کمرداران راه است ~~به چشم خرد منگر سوی موری که او را نیز در دل هست شوری ~~درین ره می ندانم کین چه حال است که شیری را ز موری گوشمال است PageV01P148 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0039.png) ~~علی میرفت روزی گرمگاهی رسید آسیب او بر مور راهی # ز عجزش در علی آمد شکستی ~~مگر آن مور میزد پا و دستی ز # چنان شیری ز موری منقلب شد ~~94 بپرسید و بغایت مضطرب شدچنان شیریز ~~بسی بگریست و حیلت کرد بسیار که تا آن مور باز آمدب # بدو گفت «ای علی، در راه مشتاب ~~شبانگه مصطفی را دید در خواببدو گفت # ز تو بود آسمانها پر متایم ~~که دو روز از پی یک مور دایم ز تو بود ~~نباشی از سلوک خویش آگاه که موری را کنی آزرده در راه ~~90 چنان موری که معنی دار بودهست همه ذکر خدایش کار بودهست» ~~علی را لرزه بر اندام افتاد ز موری شیر حق در دام افتاد ~~پیمبر گفت «خوش باش و مکن شور که پیش حق شفیعت شد همان مور # ن نیست اگر خصمی به من بوداین زمان نیست. ~~که یا رب قصد حیدر در میان نیست اگ # 0 ~~جوانمردا بدان از درد دین بود که با موری چنان شیری چنین بود ~~995 چو حیدر در شجاعت شیرزوری که دیدی بسته بر فتراک موری # قدم ms038 بر امر حق بنهاد و برداشت ~~خنک جانی که او از حق خبر داشت قدم برامر ~~تو گر بر جهل مطلق در سلوکی گدای مطلقی گر از ملوکی ~~نظر باید فکند آنگه قدم زد که نتوان بینظر در ره قدم زد ~~اگر تو بی نظر در ره زنی گام نگونساریت بار آرد سرانجام ~~که شهبازی به عقل از دیگران تو ~~2 چو بر عمیا روی همچون خران تو ~~قدم بشمرده نه گر مرد راهی که بشمردهست از مه تا به ماهی ~~اگر گامی نهی بی هیچ فرمان بسی دردت رسد بی هیچ درمان ~~گر اینجا گام برگیری زمانی بباید رفت در گورت جهانی ~~* اگرچه شیرت اینجایک دم افتد همی هرکس که اینجا یک زمان رفت همان انگار کانجا صد جهان رفت ولی آنجایگه صد عالم افتد PageV01P149 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0044.png) ~~اگر امروز کامی مینهی پای نباید رفت صد فرسنگ در خاک ~~دریغا مینبینی سود بسیار که گر بینی دمی ننشینی از کار ~~به هر گامی که برگیری تو امروز ز حضرت تحفهای یابی دلافروز ~~چنین سودی چو هردم میتوان کرد چرا از کاهلی باید زیان کر ~~3 فرس می راند نوشروان چو تیری به ره در چون ک # پیرشهش گفتا «چو کردی موی چون شیر ~~درخت چند میبنشاند آن پیرشهشگ ~~تو روزی چند را باقی نمانی درخت اینجا چرا در مینشانی؟» ~~ه شاه آن پیر گفتا «حجتت بس چو کشتند از برای ما بسی کس ~~که تا امروز از اینجا بهره داریم برای دیگران ما هم بکاریم ~~ه وسع خود بباید رفت گامی که در هرگام میباید نظامی» ~~خوش آمد شاه را گفتار آن پیر کفی پر کرد زر گفتا که «ه ~~بدو آن پیر گفت «ای شاه پیروز # * پیروزدرخت من به بار آمد هم امروز # سفتا ازین کشتم تو دانی بد نیفتاد ~~چه گرشد عمر من افزون ز هفتاد ~~نداد این کشت ده سال انتظارم که هم ام # که هم امروز ms039 زر آورد بارم» ~~93 چو شه را خوش تر آمد این جوابش زمین ده بدو بخشید # 0 # اید کردکاری که بی کارت نخواهد بود باری ~~ترا امروز باید کردکاری ~~قدم در راه دین باید نهادنرعونت بر زمیر # رعونت بر زمین باید نهادن ~~اگر مردی محاسن همچو مردان # سمچو مردانطهارت جای را جاروب گردان # دارم شرم با این زور بازونهادن سنگ خود را در ترازو ~~توکم باشی زسگ، بشنو سخن را PageV01P150 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0041.png) ~~یکی از خواجهآ جندی بپرسید که «تو به یا سگی؟» وز کس نترسید ~~مریدانش دویدند آشکاره که تا آنجا کنندش پاره پاره ~~به یک ره منع کرد آن جمله را پیر بدو گفتا «نیم آگه ز تقدیر ~~نشد معلومم ای جان پدر حال جوابت چون توان آورد در قال # توانم گفت کز سگ بهترم من ~~هگر از اوباش راه ایمان برم منت ~~950 ~~وگر ایمان نخواهم برد از اوباش چو مویی بودمی از سگ # ~~چو پرده بر نیفتادهست از پیش منه بر سگ به مویی منت از خویش ~~که گر سگ را میان خاک راه است و لیکن با تو از یک جایگاه است ~~مگر معشوق طوسی گرمگاهی چو بی خویشی برون میشد ببه راهی ~~هه یکی سگ پیش او آمد در آن راه ز بی خویشی بزد سنگش بناگاه ~~سواری سبز جامه دید از دور درآمد از پسش رویی همه نور ~~بزد یک تازیانه سخت بر وی بدو گفتا که «هان ای بی خبر هی # که با او نیستی در اصل همرنگ ~~نمیدانی که بر که میزنی سنگ ~~نهاز یک قالبی با او، بهم، تو چرا از خویش میداریش کم تو # # ت جدانیست فزونی منتت بر سگ روانیست ~~چو سگ از قالب قدرت جدانیست ~~سگان در پرده پنهانند ای دوستبین گر. # ببین گر پاک مغزی بیش ازین پوست ~~که گرچه سگ به صورت ناپسند است ولیکن در صفت جایش بلند است ~~بسی اسرار با سگ در میان ms040 است ولیکن ظاهر او سد آن است PageV01P151 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0046.png) # رمی کردناگاه عصایی زد سگی را بر سر راه ~~یکی صوفی گذر میکردناگاه # سگ آمد در خروش و در تگ افتاد ~~چو زخمی سخت بر دست سگ افتاد ~~به پیش بوسعید آمد خروشان به خاک افتاد و دل از کینه جوشان ~~و دست خود بدو بنمود برخاست ازان صوفی غافل داد میخواست ~~به صوفی گفت شیخ «ای بی وفا مرد کسی با بیزبانی این جفا کرد؟ ~~شکستی دست او تاپست افتاد چنین عاجز شد و بر دست افتاد.» ~~زبان بگشاد صوفی گفت «ای پیر نبود از من، که از سگ بود تقصیر ~~چو کرد او جامهآ من نانمازی عصایی خورد از من نه ببازی» ~~کجاسگ میگرفت آرام آنجا فغان میکرد و میزد گام آنجا ~~به سگ گفت آنگه، آن شیخ یگانه # بیخ یگانهکه «تو از هرچه گردی شادمانه، ~~به جان من میکشم آن را غرامت بکن حکم و میفگن با قیامت ~~5 وگر خواهی که من بدهم جوابش کنم از بهر تو اینجا عقابش ~~نخواهم من که خشم آلود گردی چنان خواهم که تو خشنود گردی» ~~سگ آنگه گفت «ای شیخ یگانه چو دیدم جامهآ او صوفیانه ~~شدم ایمن کزو نبود گزندم چه دانستم که سوزد بندبندم ~~اگر بودی قباداری درین راه مرازو احترازی بودی آنگاه ~~9چو دیدم جامهآ اهل سلامت شدم ایمن ندانستم تمامت ~~عقوبت گرکنی او را کنون کن # ون کن وزو این جامهآ مردان برون کن ~~که تا از شر او ایمن توان بود که از رندان ندیدم این زیانبود ~~بکش زو خرقهآ اهل سلامت تماماست این عقوبت تاقیامت» # * ~~چوسگ را در روار این مقام است زونی جستنت بر سگ حرام است ~~اگر تو خویش از سگ بیش دانی یقین دان کز سگی خویش دانی ~~چو افگندند در خاکت چنین زار بباید اوفتادن سرنگونسار PageV01P152 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0043.png) ~~که تا تو سرکشی در پیش داری بلا شک سرنگونی بیش داری ms041 ~~ز مشتی خاک چندین چیست لافت که بهر خاک میبرند نافت ~~همی هرکس که اینجا خاکتر شد یقین میدان که آنجا پاکتر شد ~~990 چو مردان خویشتن را خاک کردند به مردی جان و تن را پاک کردند ~~سرافرازان این ره زان بلندند که کلی سرکشی از سر فکندند ~~چو بوالفضل حسن در نزع افتاد یکی گفتش «که ای شرع از تو آب ~~چو بزهد یوسف جان تو از چاه فلانجایی کنیمت دفن آنگاه» ~~زبان بگشاد شیخ و گفت «زنهار که آن جای بزرگان است و ابرار ~~ه9که باشد همچو من صد بی سر و پای که خود راگور خواهد در چنان جای؟» ~~بدوگفتند «ای نیکودل پاک کجا خواهی که آنجا باشدت خاک؟» ~~زبان بگشاد با جانی همه شور که «بر بالای آن تل بایدم گور، # هم از دزدان بی حاصل کسی هست ~~که آنجا هم خراباتی بسی هستهم از دزدان ~~مقامر نیز بسیارند آنجا همی جمله گنه کارند آنجا ~~0کنیدم دفن هم در جای ایشان نهید آنگه سرم در پای ایشان ~~که من درخورد ایشانم همیشه که در سیرت چو ایشانم به پیشه # ست کارم که با آن کاملان طاقت ندارم ~~میان این گنه کارانست کارم ~~چه گر این قوم بس تاریک باشند به نور رحمتش نزدیک باشند.» ~~چو جایی تشنگی باشد بغایت کشد در خویش آبی بینهای ~~5 که هر جایی که عجزی پیش آید نظر آنجاز رحمت بیش آید ~~پسرگفتش که زن زانست مقصود که # که فرزندی شود شایسته موجود PageV01P153 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0048.png) # بماند ذکر خیرش جاودانه ~~که چون کس راست فرزندی یگانه ~~اگر فرزند من آگاه باشد مرا فردا شفاعتخواه باشد ~~چو فرزند خلف آید پدیدار به صد جانش توان گشتن خریدار # به فرزند چنین پیوند شاید ~~10همه کس را چنین فرزند بایدبه فرزند چنین پ ~~پدر گفتش که فرزنداست مطلوب ولی وقتی که نبود مرد معیوب ~~کسی کو مبتدی باشد درین کارگر آید هیچ فرزندش پدیدار ms042 ~~شود معیوب و پس مفعول گردد ز سر معرفت معزول گردد ~~تراگر دین ابراهیم بایدبه قربان پسر تسلیم باید ~~1010 مگریک روز ابراهیم ادهم بپرسیداز یکی درویش پرغم ~~که «بودی بازن و فرزند هرگز؟» چنین گفت او که «نه» گفتا «زهی عزا» ~~بدو درویش گفت «ای مرد مردان چراگویی؟ مرا آگاه گردان» ~~چنین گفت آنگه ابراهیم ک«ای مرد هر آن درویش درمانده که زن کرد، ~~به کشتی درنشست اوبی خور و خواب وگر فرزندش آمد گشت غرقاب # * ~~102 دل از فرزند چون در بندت افتاد که شیرین دشمنی فرزندت افتاد ~~گرچه درادب صاحبقرانی چو فرزندت پدید آمد نه آنی ~~اگرچه زاهدی باشی گرامی چو فرزند آمدت رندی تمامی ~~جهان صدق شیخ کرکانی که قطب وقت خود بود از معانی ~~یکسی گربه بدی در خانقامش که دیدی شیخ روزی چند راهش PageV01P154 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0045.png) ~~25 مگر در دست و در پای از ادیمش غلافی کرده بودندی مقیمش ~~که تا چون میرود هر لحظه از جای نه دست او شود آلوده نه پای ~~زمانی در کنار شیخ رفتی زمانی بر سر سجاده خفتی ~~چو بودی ساعتی دردادی آواز که تاخادم بر او آمدی باز ~~به دست خود ببستی دستوانش وز آنجا آنگهی کردی روانش ~~1به مطبخ بود مأواگه گرفته نبودی گوشتی از وی نهفته ~~1030 # یز از پخته و خام مگر چیزی که دادندی بههنگام ~~نبردی هیچ چیز از پخته و خام ~~امین خانقاه و سفره بودیندیدی کسر # ندیدی کس که چیزی در ربودی ~~مگر یک روز در مطبخ شبانگاه ز تابه گوشتی بربود ناگاه # کرد بسی گوشش بمالید و ادب کرد ~~به آخر خادم او را چون طلب کرد ~~1030 نیامد گربه پیش شیخ دیگر نشست از خشم در کنجی مجاور ~~1035 ~~طلب کردش ز خادم شیخ آنگاه بگفتش خادم آنچ افتاد در راه ~~بخواند آن گربه را شیخ وفادار بدو گفتا «چراکردی چنین کار؟» ~~مگر آن گربه بود آبستن آنگاه شد ms043 و آورد سه بچه به سه راه ~~به پیش شیخشان بنهاد بر خاک درختی دید آنجا رفت غمناک، ~~ز خشم خادم آنجا تند بنشست نظر بگشاد و لب از بانگ دربست ~~چو شیخ آن دید از خادم برآشفت تعجب کرد شیخ و خویش را گفت ~~ه «گربه، بیشکی، معذور بودهست ز حظ خویشتن بس دور بودهست ~~ازو این کار نه ترک ادب بود ولی از احتیاجش این طلب بود ~~کسی را در ضرورت گر مقام است شود، حالی، مباح # شود، حالی، مباحش گر حرام است ~~2 برای بچه کم از عنکبوتی برآرد از دهان شیر قوتی ~~1035 ~~ز گربه آنچه کرد او نه غریب است که پیوند بچه کاری عجیب است # برا تا بچهای ظاهر نگرد غم یک بچه در خاطر نگردد» ~~به خادم گفت شیخ کاردیده که «هست این بی زبان تیماردیده ~~ز چشم تو باستادهست بر شاخ به استغفار گرده با تو گستاخ» PageV01P155 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0050.png) # بر گربه به استغفار باستاد ~~150 همی خادم ز سر دستار بنهاد برگ ~~نه استغفار او را هیچ اثر بود نه در وی گربه را روی نظر بود ~~به آخر شیخ شد حرفی برو خواند شفاعت کرد و از شاخش فرو خواند ~~فرود آمد ز بالاگربه ناگاه به پای شیخ میغلطید در راه ~~روشی از میان جمع برخاست زهر دل آتشی چون شمع برخاست ~~1055 همهاز گربهای هم رنگ گشتند به شکر آن شکر هم تنگ گشتند # رسای تاجر بود پرسیم که او را خواجگی بودی در اقلیم ~~یکی زیبا پسر او را چنان بود که آن ترسا بچه شمع جهان بود ~~1060 بنفشه، زلف مشگافشان ازو یافت گل نازک، لب خندان ازو یافت ~~نقابش چون زرخ باز اوفتادی به شب در، روز آغاز اوفتادی ~~چو شست زلف مشکین تار بستی همه عشاق را زنار بستی ~~ز بس کژی که زلف او نمودش # نمودشسر یک راستی هرگز نبودش ~~چو کردی حرب مژگانش به ms044 حربه # بزگانش به حربه فره دادی دو گیتی را دو ضربه ~~65 چو ابرویش به زه کردی کمان را # مانراز تیرش بیم جان بودی جهان را ~~شکر پاشیدن از لب مذهبش بود # زلب مذهبش بود که دار الملک شیرینی لبش بود ~~کنار عاشقان از لعل خندانش چو دریایی شده از در دندانش ~~مگر بیمار شدآن زندگانی بمرد الق ~~پدر از درداو میگشت خودرا بدرافگند هم جان هم خرد را ~~به آخر چون بشست و کرد پاکش مسلمان گشت و کرد آنگه به خاکش ~~چنین گفت او که گشت امروز مارا ز مرگ این پسر دین آشکارا PageV01P156 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0047.png) ~~که البته خدا را نیست فرزند # ند مبرا از زن و از خویش و پیوند ~~که گر او را یکی فرزند بودی به داغ من کجا خرسند بودی ~~بدانستم که جز بیعلتی نیست کسی کو نیست # کسی کو نیست مؤمن دولتی نیست.» # اشت که با روی نکو خلق و هنر داشت ~~5یکی پیری چو ماهی یک پسر داشت ~~پدر کو را چنان پنداشته بود حساب از وی بسی برداشته بود # چه میگویم جگرکو صد جگر سوخت ~~به آخر مرد و جان آن پدر سوختچه می # ندر بیخود پی تابوت میشد که هم حیران و هم مبهوت میشد ~~عو خاک افشاند بسیار و فغان کرد دلی پر دردسر بر آسمان کرد # گفت «ای که پیوندت نبودهست تو معذوری که فرزندت نبودهست ~~فراغت داری از درد من آنگه که هستی از پس پرده منزه» # ~~گر استغنای بیپایان ندیدی حدیث کلبهآ احزان شنیدی ~~پسر را چاه و زندان است از آنجا پدر را بیت الأحزان است از آنجا ~~اگر همچون تو پیوندیش بودی نبوهی شک که مانندیش بودی ~~1085 پسر را با پدر چل سال پیوست چزا سعیی بدو ندهد دمی دست ~~اگر خطی بود آن جز خطا نیست و گر حرفی بود آن هم روانیست ~~چو یعقوب و چو یوسف آن دو دلدار به ms045 یکدیگر رسیدند آخر کار ~~پدر گفتش که «ای چشم و چراغم چو از گریه بپالودی دم ~~مرا در کلبهآ احزان نشاندیجه # جهانی آتشم در جان نشاندی ~~9 به چندین گاه دم خوش در کشیدی توگویی هرگزم روزی ندیدی ~~چراکردی چنان بیدادی آخر به من یک نامه نفرستادی آخر PageV01P157 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0052.png) ~~پدر در درد چندین گاه از تو دلت میداد بیآگاه از تو؟» ~~به خادم گفت یوسف «ای تناور برو آن نامهها پیش من آور» ~~شد آن مرد و به رفتن کرد آهنگ هزاران نامه بیش آورد یکرنگ # ولی چون برف آن باقی دیگر ~~1095 نوشته جمله بسم الله بر سرولی چ ~~پدر راگفت ای شمع بهشتممن این جمله بسوی تو نوشتم # چو من بنوشتمی جمله تمامت ~~ز شرح حال واز حال سلامت، # ی نامه نماندی خط ز سر تا پای نامه ~~بجز نام خدا بالای نامهنم ~~همه نامه به رنگ برف گشتی که بی خط ماندی و بی حرف گشتی ~~100 رسیدی جبرئیل آنگه ز جبار که نفرستی بدو یک نامه زنهار # نامه فرستی سوی آن پیرشود خط همچو قیر و نامه چون شیر # ر من مشتاق این بود که نامه نافرستادن ز دین بود ~~کنون عذر من مشتاق این بود ~~اگرچه خواستم من حق نمیخواست ازان کاری به دست من نشد راست.» # 0 ~~اگر مهر پسر حاصل کنی تو جگر خوردن بسی در دل کنی تو ~~1105 پسر گرچه چو یوسف خوب باشد # سف خوب باشدترا غم خوردن یعقوب باشد ~~که خواهد یافت فرزندی چو یوسف بسی یعقوب خورد از وی تأسف ~~[پدر هرگز نباشد همچو یعقوب بسی خون خورد بی آن یوسف خوب] ~~اگرهستی پسرجانت پدر سوخت وگر هستی پدر چشمت پسر سوخت ~~تراحجت درین کهنه ولایت تمام است ای پسر این یک حکایت ~~1110 چو پیش یوسف آمد ابن یامین نشاندش هم نفس # نشاندش هم نفس بر تخت زرین ~~نشسته بود یوسف در نقابی که نتواند نهفتن ms046 آفتابی ~~چه میدانست هرگز ابن یامین که دارد در بر خود جان شیرین ~~گمان برد او که سلطان عزیزاست چه می دانست کو جان عزیز است PageV01P158 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0049.png) ~~اگر او در عزیزی جان نبودی عزیز م # عزیز مصر جاویدان نبودی ~~119 چه گر یوسف نشاندش در بر خویش ز حرمت برنیاورد او سر خویش ~~سخنهاگفت یوسف خوب آنجا خبر پرسید از یعقوب آنجا ~~یکی نامه به زیر پرده در داد ز سوز جان یعقوبش خبر داد ~~چو یوسف نامه بستد نامزد شد وز آنجا سوی فرزندان خود شد ~~چه گویم نامه بگشادند آخر بسی بر چشم بنهادند آخر ~~2 دران جمع اوفتاد از شوق جوشی برآمد از میان بانگ و خروشی ~~1120 ~~بسی خونابهآ حسرت فشاندند وزان حسرت به صد حیرت بماندند ~~به آخر یوسف آنجا باز آمد به تخت خود بصد اعزاز آمد ~~زمانی بود، خلقی در رسیدند میان صفه خوانی برکشیدند ~~چنین فرمود یوسف شاه محبوب که جمع آیند فرزندان یعقوب ~~1125 شما هر یک یکی را برگزینید به یک خوان دو برادر مینشینید ~~چنانک او گفت بنشستند باهم نشانید ابن یامین را به ماتم ~~چو تنها ماند آنجا ابن یامین ز یوسف یادش آمد گشت غمگین ~~بسی بگریست از اندوه یوسف بسی خورد از فراق او تأسف ~~ازو پرسید یوسف شاه احرار که «ای کودک چرا گریی چنین زار؟» ~~30چنین گفت او که «چون تنها بماندم ازین اندوه خون باید فشاندم ~~1130 ~~که بودهست ای عزیزم یک برادر من و او هم پدر بودیم و مادر ~~کنون او گم شدهست از دیرگاهی بسوی او کسی را نیست راهی # به خوان با من، بهم، بنشسته بودی» ~~اگر او نیز با این خسته بودیبه خوان با م ~~بگفت این و یکی خوان داشت در پیش همه پرآب کرداز دیدهآ خویش ~~35 نه چندانی گریست از اشک دیده که هرگز دیده بود آن اشک دیده ~~چو یوسف آنچنان گریان بدیدش ms047 چو جان خود دل بریان بدیدش ~~بدو گفتا که «مگری ای جوان تو مرا چون یوسفی گیر این زماز ~~که تا همکاسهای باشم عزیزت ز من همکاسهای بهتر چه چیزت؟» PageV01P159 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0054.png) ~~سان بکشاد خوانالار آنکا که این کاسه پراشک اوست ای شاه ~~10 بگوکین اشک خونین چون خوری تو روا داری که نان و خون خوری تو» ~~[چنین گفت آنگهی یوسف که «خاموش! که خون من ازین غم میزند جوش] # نت چنین خونی به خون خوردن توان یافت ~~دلم گویی ازین خون جان جان یافت ~~یتیم است او و جان میپرورم من اگر خون یتیمی میخورم من» ~~چنین گفتند فرزندان یعقوب که «خرد است او اگرچه هست محبوب ~~1125 نداند هیچ آداب ملوک او به خدمت چون کند زیبا سلوک او ~~ازان ترسیم ما و جای آن است که خردی پیش شاه خردهدان است ~~چنین آمد جواب از یوسف خوب که شایسته بود فرزند یعقوب ~~کسی را چون پدر یعقوب باشد ازو هر چیز کآید خوب باشد» ~~پس آنگه گفت «هان ای ابن یامین چراشد زرد روی تو؟ بگو هین ~~150 چنین گفت او که یوسف در فراقم بکشت و زرد کرد از اشتیاقم» ~~بدو گفتا که «گر شد زرد رویت پشولیده چرا شد مشک مویت؟» ~~چنین گفت او که چون مادر ندارم پشولیدهست موی و روزگارم» ~~پس آنگه گفت «چون داری پدر را که میگوید که گم کرد او پسر را» ~~چنین گفت او که «نابینا بماندهست چو یوسف نیست او تنها بماندهست ~~119 جهانی آتشش بر جان نشسته میان کلبهآ احزان نشسته ~~زبس کز دیده خون بر آب رانده ز خون و آب در گرداب مانده # از یوسف فرا اندیش گیرد دران ساعت مرا در پیش گیرد ~~چگویم من که آن ساعت بزاری چگونه گرید او از بیقراری ~~اگر حاضر بود آن روز سنگی شود در حال او خون بیدرنگی ~~110 چو از یعقوب یوسف را خبر ms048 شد # یوسف را خبر شد به یک ره برقعش از اشک تر شد ~~نهان میکرد آن اشک از تأسف # سفکه آمد پیک حضرت پیش یوسف ~~که رخ بنمای چندین رنجه داری که ش # که شیری گویی و سرپنجه داری ~~چو از اشکش نقاب ار برآفشت نقاب آخر زروی خود فرو هشت PageV01P160 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0051.png) ~~چو القصه بدیدش ابن یامین جدا شد زو تو گفتی جان شیرین ~~145چو دریایی دلش در جوش افتاد بزد یک نعره و بیهوش افتاد ~~بصد حیلت چو باهش آمد آنگاه ازو پرسید یوسف ک«مای نکوخواه ~~چه افتادت که بیهوش اوفتادی بیفسردی و در جوش اوفتادی؟» ~~چنین گفت او «ندانم تو چه چیزی که گویی یوسفی گرچه عزیزی ~~بجای یوسفت بگزیدهام من که گویی پیش ازینت دیدهام من ~~170 به یوسف مانی از بهر خدا تو اگر هستی چه رنجانی مرا تو ~~من بیکس ندارم این پر و بال نمیدانم تو میدانی بگو حال» # ~~نسی این قصه را افسانه خواند خردرا او ز خود بیگانه داند # که با او بیش ازینت ماجراییست ~~ترا در پردهآ جان آشناییست که با او بیش ازینت ~~اگر بازش شناسی یک دمی تو سبق بردی ز خلق عالمی تو # تو بیگانه سر افسانه داری ~~125 وگر با او دلی بیگانه داریتو بیگان ~~1175 ~~دل تو گر ندارد آشنایی نگیرد هیچ کارترا ~~کسی کز آشنایی بوی داردهمی با قرب حضرر # ق نیز جاوید ازان سایه ندارد دور خورشید ~~چو او با حق بود حق نیز جاوید ~~در اخبار است که در محشر جوانی در آید وز خدا خواهد امانی ~~8 بغایت جرم او بسیار باشد ولی قاضی فضلش یار باشد ~~ملایک میکنند آنجا شتابش که پیش آرند در دوزخ عذابش ~~همی، حالی، خطاب آید ز درگاه که «از چه میکشید او را درین راه؟» ~~همی گویند «میتازیم او را که تا در دوزخ اندازیم او را» ~~خطاب آید، دگر، اما معما که «هستیم ای ms049 عجب بااو، بهم، ما ~~5 شما را این نمیباید شنودن که ما هردو، بهم، خواهیم بودن» PageV01P161 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0056.png) ~~ملایک این سخن نشنیده باشند نه هرگز این کرامت دیده باشند ~~از این هیبت همه خاموش گردند بلرزند آنگهی بیهوش گردند ~~خطاب آید جوان را که ای پریشان! چه میپایی، هلا بگریز ازیشان» ~~جوان گوید «خدایا در چنین جای که نه سر دارداین وادی و نه پای ~~190 کجا دانم شدن از رستخیزی که نیست این جایگه راه گریزی؟» ~~خطاب آید که «ای در عین مستی بیادر ما گریز از جمله رستی» ~~جوان گوید «مرااین یارگی نیست که نقد من بجز بیچارگی نیست ~~مگر تو فضل خود در کار آری مرا در پردهآ اسرار آری.» ~~خداوندش بپوشد از کرامت کند پنهانش از خلق قیامت ~~به دولت جای اسرارش رساند به خلوتگاه دیدارش رساند ~~ملایک چون بهوش آیند آنگاه نه بینند آن جوان را بر سر راه ~~بجویندش بسی اما نیابند بهر سویی، بمردی، میشتابند ~~به حق گویند «خصم ماکجاشد مگر در عالم باقی فنا شد ~~بهشت و دوزخ این ساعت بجستیم نمیبینیم، از وی دست شستیم ~~1200 تو می دانی الهی کو کجا شد اگر با ما نگویی جان ما شد» ~~خطاب آید که «این از حکمت ماست که در پردهسرای عصمت ماست ~~چو او را هست پیش ما قراری شمارانیست با او هیچ کاری ~~کنوذ او داند و ما جاودانه شما را رفت باید از میانه» # 0 ~~عنایت چون ز پیشان یار باشد کجا آن جایگه اغیار باشد ~~209 ولی اول نبی را در هدایت نماید آفتابی در عنایت PageV01P162 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0053.png) ~~چنین نقل است در اخبار کان روز که برخیزد قیامت وان همه سوز ~~جوانی در میان آید مزینبه گرد او هزاران مقرعه زر ~~31 ز هر سو راه میجویند آنگاه جهانی میدهند از بهر او راه ~~به خازن پس خطاب آید ز جبار که «او را در فلان قصری فرود ms050 آر» ~~دران قصرش فرود آرند دلشاد همه حوران ز شوق او بفریاد # هزار و دو هزار از هرسو او را ~~دریچه باشد آن قصر نکو را ~~به هر در کان جوان میبنگرد راستخدای خویش را بیند که آنجاست ~~1215 هزاران در گشاید هر زمانیز هر در ظاهرش گردد جهانی ~~ولی در هر جهان از مردو زن اونبیند جز خدای خویشتن او # * # ولیک آن جمله سودای محال است ~~همه عالم تمنای وصال است ولیک آن جمله سودا # نه هرچوگان زند گویی از آنجا ~~نه هرکس را رسد بویی از آنجا نه هرچ ~~دلی باید ز حق ترسان و بریان زب # زبانی از رهش پرسان و ترسان ~~1230 تراگر با تویی آنست پیشه که میترسی و میپرسی همیشه ~~نهادت جمله این اندیشه گیرد همه شهر دلت این پیشه گیرد ~~که تا یک لحظه بوی آن توان برد ولیکن از مشام جان توان برد # قی آن زمان است که جانت در حضور دلستان است ~~وگر عمر تو بیرون از حساب است که هر دم در حسابت صد حجاب است ~~5 مگر پرسید درویشی ز مجنون که «چندا # ز مجنون که«چند است، ای پسر، سن تو اکنون؟» ~~جوابش داد آن شوریده احوال که «عمر من هزار است و چهل سال» ~~پس او گفتا «بسی سروقت بودهست بدو «گفتا چه میگویی تو غافل مگر دیوانه تر گشتی تو جاهل؟» که لیلی یک نفس رویم نمودهست PageV01P163 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0058.png) ~~چهل عمر من است و این زیان است و لیکن از هزاران یک زمان است ~~3 چو این چل سال من باخویش بودم زنقد عمر خود درویش بوده ~~ی آن یک زمان سالی هزار است که با لیلی مرا خود بیشمار است» # 0 ~~هزاران سال یک دم باشد آنجا چه میگویم کزین کم باشد آنجا # و دریابد وجود بینهایت دو عالم را عدم ماند ولایت # وداست که یکیک ذره آن را در سجود است ~~ببین ای دوست تا ms051 این چه وجود است # لکه نه بیش و نه کم شد درو خواهد همه چیزی عدم شد ~~زهی عالی وجودی کین وجودات درو معدوم خواهد شد بلذ ~~چو مرد آن جایگه نابود گردد زیانش جمله آنجا سود گردد ~~اگر دست آورد خلق جهانی یکی بر دامنش نرسد زیانی ~~چونه این کس بودنه دامن او که گردد یک زمان پیرامن او ~~90 یکی پرسیدازان مجنون که تب داشت که «تب می گیردت» مجنون عجب داشت ~~جوابش داد آن شوریده مجنون که «گر میرم کراگیرد تب اکنون؟» ~~پسر گفتش «دلم حیران بمانده ست که بی شهزادهآ پزیان بماندهست ~~چوآن دختر محیاو عزیز است بگوباری به من تا آن چه چیز است ~~که من نادیده او رادر فراقش چو شمعم جان به لب پر اشتیاقش ~~10 پدر گفت این حکایت پیش اوباز عروسی جلوه داداز پردهآ راز PageV01P164 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0055.png) ~~به هندستان یکی را کودکی بود که عقلش بین # دکه عقلش بیش و عمرش اندکی بود ~~ز هر علمی بسی تحصیل بودش ازان بر هر کسی تفضیل بودش # ز جمله علم تنجیم آمدش خوش ~~اگرچه بود در هر علم سرکشزجمله # د ز حسن دخترش آنجانشان بود ~~در آنجا وصف شاه جنیان بود ز حسن د ~~250به یک ره فتنهآ آن دلستان شد ~~که آسان بر پری عاشق توان شد # که در تنجیم و در طب بود مشهور ~~حکیمی بود در شهری دگر دور ک ~~ندادی در سراکس را رهی باز نبودی هرگزش در خانه دمساز ~~ازان تنها نشستی تا دگرکس نداند علم او، او داند و بس ~~پدر را گفت آن کودک که «یک روز مرابر پیش آن پیر دلافروز # شه پزیان و آنگه دختر او ~~که میگویند میآید براو ~~1255 ~~دلم را آرزوی دیدن اوست بود کانجا ببینم چهرهآ دوست ~~که تاگردم زهر علمی خبردار نمیرم همچو دنیادار مردار» ~~پدر گفت «او نه زن دارد نه فرزند بدو هستند خلقی آرزومند ~~[که او ms052 ره باز میندهد کسی را چو تو بود آرزوی وی بسی را] # ز علم و حکمت وی گردد آگاه» ~~60که می ترسد که گر یابد کسی را ز علم و حکمت وی # آنجا بر نهانم که من خود حیلت این کار دانم» ~~پسر گفتا که «آنجا بر نهانم # سر شد با پدر القصه در راه پسر کردش ز مکر خویش آگاه] ~~که پیش آن حکیم هندوان شو زدل کینه برون کن مهربان شو ~~بدو گو «کودکی دارم کر و لال ندارم مکنتی هستم مقل حال ~~برای آخرت بپذیرش از من چنین بار گران برگیرش از من ~~که تا در خدمت تو روزگاری کند چونانکه فرماییش کاری ~~گهت آتش کند گاه آورد آب بیندازد، به خدمت، جامهآ خواب ~~اگر بیرون شوی در بسته دارد به سر صد خدمتت پیوسته دارد ~~بخایت زیرک است اماکر و لال مگردان نامیدم از همه حال PageV01P165 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0060.png) # وجودش با عدم یکسان نماید» ~~70چنین کس گر کسی برهان نماید ~~پدر نزد حکیم آمد بسی گفت که تا آخر حکیمش در پذیرفت ~~حکیمش امتحانی کرد در حال که بشناسد که تاهست او کر و لال ~~مگر داروی بیهوشی بدو داد چو کودک خورد حالی تن فرو داد ~~طبیبی را به در بیرون شداستاد بجست از جای آن کودک باستاد ~~9 بدانست او که هست آن امتحانش که مست خواب خواهد کرد جانش # اد می گشت به کار خویشتن أستاد میگشت ~~به گرد خانه همچون باد میگشت ~~ازان میگشت و زان بود آن شتابش کزان دارو نگیرد بو که خوابش # تاد و کرد در بازهم آنجا خواب کرد آن کودک آغاز ~~چو آمد اوستاد و کرد در باز ~~میان خواب بانگ خفته میکرد ز # خفته میکرد نه خود را مست و نه آشفته میکرد ~~128 چو استاد آمد و بنشست بر جای فرو بردش درفشی سخت بر پای ~~بجست از جای کودک پس بیفتاد بزاری کرد همچون گنگ ms053 فریاد ~~چو بیرون آمدی بانگ از دهانش نشان دادی زگنگی بر زبانش ~~میان بانگ ازو پرسید استادولی ناگاه ک«ای کودکی چ ~~نداد البته آن کودک جوابش برفت از زیرکی کاری صوابش # رد آن امتحان أستاد محتال یقینش شد که هم کر هست و هم لال ~~چه گویم روز و شب ده سال پیوست دران خانه بدین تدبیر بنشسه ~~اگر بیرون شدی از خانه استاد کتابش میگرفتی سر بسر یاد ~~وگرأستاد او در خانه بودی بسی گفتی ز هر علم او شنودی ~~گرفتی یادکودک آن سخنها نوشتی چون شدی در خانه تنها ~~علمی چنان أستاد شد او که از استاد خود آزاد شد او ~~یکی صندوق بودی قفل کرده که أستادش نهفتی زیر پرده ~~نه ثهرش برگرفتی نه گشادی نه چشم کس بر آنجا اوفتادی ~~به دل میگفت آن کودک که پیداست که آن چیزی که میجویم در آنجاست ~~ولی زهره نبودش در گشادن که داد صبر میبایست دادن PageV01P166 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0057.png) ~~مگر شد شاهزاد شهر رنجور کسی آمد بر أستاد مشهور ~~که چیزی در سر این شاهزادهست کزان شهزاده در پای اوفتاده ست ~~چو حیوانی بجنبد گاهگاهی به علم آن کسی را نیست راهی ~~اگر در یابدش استاد پیروز وگرنه زار خواهد مرد امروز ~~ازان علت نبود آن کودک آگاه چو استادش روانه گشت در راه ~~2روان شد کودک و چادر برافگند که تا خود را دران منظر درافگند ~~چو رفت القصه پیش شاه استاد به بالایی بلند کودک باستاد ~~دران پرده که شه بیرون سر داشت ورم بود و درو یک جانور داشت ~~همه مویش بچید و پرده بشکافت چو خرچنگی در او جنبندهای یافت ~~فرو برده به دیگر پرده چنگال یکی آلت حکیم آورد در حال ~~2.5که تا او را بیندازد ز پرده مگر گردد به آهن دور کرده ~~چو کردی پشتش آهن بیشتر نیش فرو می برد او چنگل به سر بیش ~~ز زخم چنگل او شاهزاده فغان ms054 میکرد از درد چکاده ~~ز بالا آن همه شاگرد میدید چو آخر صبر او زین کار بزسید ~~زبان بگشاد ک«ای أستاد عالم به آهن میکنی این بند محکم ~~310و ولیکن گر رسد بر پشت داغش همه چنگل برآید از دماغش» ~~چو آگه شد ز سر کار استاد ز غصه جان بدان عالم فرستاد ~~چو مرد آن مرد کودک را بخواندند به اعزازش به جای او نشاندند ~~به داغ آن جانور را دور انداخت ز اخلاطی که باید مرهمی ساخت ~~چو بهتر گشت شاه از دردمندی نهادش نام سرپاتک به هندی ~~315بسی زر دادش و خلعت فرستاد بدو بخشید جای و رخت أستاد ~~بیامد کودک و بگشاد صندوق در آنجا دید وصف روی معشوق ~~کتابی کان بود در علم تنجیم همه برخواند و شد أستاد اقلیم ~~به آخر زآرزوی آن دلافروز نبودش صبر یک ساعت شب و روز ~~کشید آخر خطی و در میانش نشست و شد ز هر سو خط روانش PageV01P167 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0062.png) ~~عزیمت خواند تا بعد از چهل روز پدید آمد پریزاد دلافروز ~~بتی کز وصف او گوینده لال است چه گویم زانکه وصف او محال است ~~چو سرپاتک ز سر تا پای او دید درون سینهآ خود جای او دید # ردازان و گفت آنگاه چگونه جا گرفتی جانم ای ماه ~~جوابش داد آن ماه دلافروز # ساه دلافروز که با تو بودهام من زاولین روز # تو جوینده خود را چرا بینا نگردانی خرد را ~~1225 منم نفس تو، تو جوینده خود را ~~گر بینی همه عالم تو باشی ز بیرون و درون همدم تو باشی» ~~حکیمش گفت «هست از نفس معلوم که ماراست و سگ است و خوک آن شوم # نو زیبای زمین و آسمانی بدین خوبی به نفس کس نمانی» ~~پری گفتش «اگر اماره باشم # باشمبتراز خوک و سگ صدباره باشم ~~330 ولی وقتی که گردم مطمثنه مبادا هیچکس را این مظنه ~~ولی چون مطمثآنه گشتم آنگاه # هگشتم ms055 آنگا خطاب «ازجعیهم آید ز درگاه ~~کنون نفس توام من ای یگانه اگرگردم پی شیطان روانه ~~مرالئاره خوانند اهل ایمان مگر شیطان من گردد مسلمان» ~~گر شیطان مسلمان گردد اینجا همه کاری بسامان گردد اینجا ~~45 چو چندان رنج برد آن مرد طالب # رد طالبکه تا شد جان او بر نفس غالب ~~کسی کو سر جان خواهد ز دلخواه بسا رنجا که او بیند درین راه ~~کنون توای پسر چیزی که جستی ه # تیهمه در تست و تو در کار سستی ~~اگر در کار حق مردانه باشی تو باشی جمله وهم خانه باشی ~~تویی بی خویشتن کم گشته ناگاه که تو جویندهآ خو ~~330 تویی معشوق خود با خویشتن آی # وقی خودبا خویشتن آی مشو بیرون ز صحرا با وطن آی ~~ازان حب الوطن ایمان پاک است # که معشوقت درون جان پاک است PageV01P168 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0059.png) ~~وزیری را یکی زیبا پسر بود کهم # که ماه از مهر او زیر و زبر بود ~~جمالش ختم کرده دلبری را چشیده لب زلال کوثری را ~~به خوبی همچو ابرو طاق بوده به نرگس رهزن عشاق بوده ~~45 یکی صوفی ز عشقش ناتوان شد چنان کو شد ندانم تا توان شد ~~نبود او را، به هیچ انواع، یارا که کردی سر عشقش آشکارا ~~چنان همواره عشقش زار میسوخت که سرتاپای او هموار میسوخت # دران اندوه هم رازی نبودش ~~چو هم دردی هم آوازی نبودش درا # شت آن راز که تا از بیدلی هم ماند آن باز ~~درون دل نهان میداشت آن راز ~~ش همچو باران گشت خونبار که تا شد هردو نابینا به یکبار # نابینایی آمد آشکارش به هر دردی زیادت شد هزارش ~~به آخر راز او گشت آشکارهجهانی خلز # و تیره گشت چشم و روی زردش به درد آمد دل خلقی ز دردش ~~بزرگان و امیرانی که بودند همه در دیدنش رغبت نمودند ~~5وزیر شاه میآمد ز راهی پسر با او رسید آن جایگاهی ms056 ~~1355 # ال مرد عاشق پیاده گشت در پیش خلایق ~~پسر را فارغ و آزاد با خویشخوشی بنشاند ~~پسرگر مردم چشم پدر بود ولیکن کار آن عاشق دگر بود ~~که چشم عاشق از وی بود رفته ولی چشم پدر کی بود رفته # ر نیک راضی گشت بیخشم که چشم کور یابد مردم چشم ~~به نابینای عاجز گفت آنگاهکه # که «گر چشم تو شدزین روی چون ماه ~~پسر اینک به پیش تو نشسته چه میخواهی دگر ای چه ~~چو عاشق آن سخن بشنود برجست بزد یک نعره و أفت ~~نه چندان ریخت اشک آن کاردیده که ریزد ابر با بسیار دیده ~~60 وزیرش گفت «ای غافل ازین کار پسر با تو چراگریی چنین زار؟» PageV01P169 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0064.png) ~~زبان بگشادنابینای دلتنگ که «خون میگردد از درد دلم سنگ ~~که میکردند عمری در سر من که یک دم این پسر آید بر من ~~کنون چون آمد این مهروی عشاق مرا دو چشم میباید ز آفاق ~~اگر جویان او زین پیش گشتم کنون جویان چشم خویش گشتم ~~20 مراگر چشم من آید پدیدار به جان گردم جمالش را خریدار # میانهچه خواهم کرد معشوق یگانه؟ ~~مراگر چشم نبود در میانه ~~اگر عالم همه معبود باشدچو نبود چث # چو نبود چشم چه مقصود باشد ~~مرا پس چشم میباید نه معشوق که پیش کور چه خالق چه مخلوق» # * ~~همه عالم، جمال اندر جمال است ولیکن کور میگوید محال است ~~9 اگر بینندهآ این راه گردیز # ز بینایی خویش آگاه گردی ~~دلت گر پاک ازین زندان برآید ز هر جزویت صد بستان برآید ~~کند هر ذره خاک شورهآ تو مه و خورشید را مستورهآ تو ~~تنت کوراست و جان را چون عیانی ست که یک یک ذره چون صاحبقرانی ست ~~ز یک جوهر چو دو عالم برآید ز هر ذره که خواهی هم برآید ~~28 یقین میدان که هر جایی که خار است ~~به زیر آن بهشتی چون نگار است ms057 ~~ولیکن گر برون آید ز پرده شوند آن کورچشمان زخم خورده ~~ار افتادند در شهری سپاهی گریزان شد نهان زان شهر شاهی # شهری شد بگردانید جامه نه خاصه باز دانستش نه عامه ~~بجای آورد او را آشنایی بدو گفتا «چرایی چون گدایی؟ ~~129 بگو آخر که من شاهم، به ایشان # هم، به ایشان چرا بنشستهای خوار و پریشان؟» ~~شهش گفتا امرا می بس نظاره که گرگویم کنندم پاره پاره» PageV01P170 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0061.png) ~~کسی کو دیدهآ سلطان ندار به سلطان رفتنش امکان ندارد ~~وگر بیدیده جویی قربت شاه شوی در خون جان خویش آنگاه # هزاده چون مهپارهای بود که مهر از رشک او آوارهای بود ~~ملک خورشید چون رویش بدیدی چو صرعی از مه نو میطپیدی # ح سیم بودی برو از مشک جیم و میم بودی ~~چو جیم و میم پیچ و خم گرفتی به جیم و میم ملک جم گرفتی # اجبی کردی قمر را به مژگان صید گه دل گه جگر را # یدید شبرنگ به صید و شهسواری کردی آهنگ # عر که او یافت سواد صید را الحق نکو یافت ~~395زهی شبرنگ و حرب آخر که او یافت # برای آن شکر نی نیز بر بست ~~چو زنبور انگبینش را کمر بست ب ~~لبش هم انگبین و هم شکر بود که هریک زین دو خوش ترزان دگر بود ~~دو نسپه داشت سی مرجان رفیقش درخشنده چو سی در از عقیقش ~~ز اوج عالم بالا ستاره ز هفتم آسمان کردی نظاره ~~30 همی هرکس که روی او بدیدی اگر جان داشتی پیشش کشیدی # دلش سرگشته گشت و عقل گمراه ~~یکی سرهنگ عاشق شد بران ماه ~~به درد افتاد چون درمان نبودش که جانش درخور جانان نبودش # ر آمد دران درد که هرگز کس نگشت آگاه ازان مرد ~~بسی زیر و زبر آمد دران درد ~~نه چندان گشت در خون آن ستم کش که هرگز گشته باشد هیچ غم کش ~~25 مگر آن شاه ms058 را از کینه خواهان پدید آمد یکی دشمن ز شاهان ~~پسر را پیش آن دشمن فرستاد چو ماهی ماه در جوشن فرستاد ~~پسر شد با بسی لشکر یزکدار چو آن سرهنگ را حالی خبر شد چنان دلشاد شد زآوازهآ جنگ همه تشنه به خون دل فلکوار نمیگویم به پای آمد به سر شد که از آواز شادی مرد دلتنگ PageV01P171 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0066.png) ~~210 به دست آورد اسهی و روان شد ولی با جوشن و برگستوان شد ~~میان لشکر آن شاهزاده تنش میشد سوار و جان پیاده ~~تماشای رخش دزدیده میکرد نثارش هر زمان از دیده میکرد ~~زهی لذت خوشا آن زندگانی که روی یار خود بینی نهانی ~~رخ یاری که دزدیده توان دید درون جانش و در دیده توان دید ~~19 چو القصه سپه در هم رسیدند به یک حمله دو صف بر هم دریدند ~~زمین تاریک گشت از هر دو کشور فلک # فلک روشن نماند از گرد و لشکر # چنان شهزادهای آمد گرفتار ~~علی الجمله ز چرخ کوژرفتار چ ~~سپه بگریخت و آن شهزاده درماند ز چندان خلق سرهنگ و پسر ماند ~~کسی نگرفت آن سرهنگ را هیچ ولی او خویشتن افگند در پیچ ~~1320 ببردند آن دو تن را در وثاقییک # یکی را وصل و دیگر را فراقی ~~نهادند آن دو تن را بند بر پای بهم محبوسشان کردند یک جای ~~پسر پرسید از سرهنگ آخر که «توکی آمدی در جنگ آخر ~~نمیدانم ترا تو از چه خیلی # واز چه خیلی و یا تو در سپاه من طفیلی؟» # بان بگشادآن سرهنگ گمرا که «هستم شاه عالم را هواخواه ~~5 چنان بود آرزو از دیرگاهم # دآرزو از دیرگاهم که بپذیرد به خدمت بو که شاهم ~~چوشه رااین سفر ناگاه افتاد مرا هم نیز عزم راه افتاد ~~که گفتم در سفر حربی کنم سخت مگر پیش شهم یاری دهد بخت ~~که تانانی و نامی یابم از تو # نامی یابم از توهمه ms059 عمره مقامی یابم از تو» # دو بشنیداین سخن شهزاداز وی ز غم آزاد گشت و شاد از وی ~~3 بسی دل گرمی اش داد آن سرافراز # سرافرازخود او دل گرم بود از دیرگه باز ~~دل سرهنگ از شادی چنان بود # ی چنان بود که گفتی ملک نقدش صد جهان بود ~~اگرچه بود آن سرگشته در بند به مردی خویشتن را مینه افکند ~~شبانروزیش کار آن پسر کرد # پسرکرد به هردم خدمت او بیشتر کرد ~~همه شب پای مالیدیش تاروز # تاروز همه روزش سخن گفتی دل افروز PageV01P172 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0063.png) ~~3چنان گستاخ شد با آن سمن بوی که نبود وص # ی که نبود وصف آن کار سخن گوی ~~دعا میکرد آن دلخسته هر روز که یا رب این همه ناکامی و سوز ~~زیادت کن که تا نبود جدایی وزین زندان مده ما را رهایی ~~مرا چون هست این زندان بهشتی بنفروشم بصد بستائش خشتی # جهانش تیره شد بیروی آن ماه ~~چو شد آگاه ازان شهزاده آن شاهجهانش ت ~~چنان دلبند چون در بند باشد پدر را صبر آخر چند باشد ~~چو در راه این چنین خرسنگ افتاد بسی آن هر دو شه را جن ~~چو عهدی رفت و صلحی شد پدیدارشد این آن را و آن این را خریدا ~~قرار افتاد کان شاه خردمنددهد دختر ب # دهد دختر بدان شهزاده در بند # ناهزادهبدو آن دختر چون ماه داده ~~برفت آن شاه پیش شاهزاده ~~34 بخواند او را و آن سرهنگ را نیز که کاری نیست با ما جنگ را نیز ~~1344 # که من آن شرح گویم یا تو گویی ~~نه چندان کرد باهر دو نکویی که من آن شرح گو ~~پس آنگه کار آن دختر چنان کرد که ده گنج روان با او روان کرد ~~چو شهزاده به شهر خویش شد باز زبند و حبس دستش داده دمساز ~~میان خیل خود آن عالمافروز عروسی کرد و عشرت چل شبانروز # ر دلستانیدران مدت ms060 ندیدش کس زمانی ~~9گرفته بود در بر دلستانی ~~145 ~~دل سرهنگ هر ساعت چنان بود که با آن نیم جانش بیم جان بود ~~نه صبرش بود و نه یک دم قراری به خون میگشت پرخونش کناری ~~دران چل روز و چل شب در تب و تاب چو شمعی بود یعنی بی خور و خواب ~~ز بس کز رشک در خون میبغلتید به هر ساعت دگرگون میبگردید ~~5کسی خو کرده تنها با چنان یار نسوزد جانش افتاده چنان کار ~~پس از چل روز شهزاد جوانبخت پگاهی تاج بر سر رفت بر تخت ~~باستادند جانداران سرافراز کشیده هر یکی تیغی سرانداز ~~غلامان همچو مژگان صف کشیده سیه دل جمله و سرکش چو دیده ~~و گر حال وزیرانش بپرسی همه چون عرش زیر آورده کرسی PageV01P173 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0068.png) ~~2 دل آن شاهزاد عالمافروز بدان سرهنگ شد مشغول آن روز ~~به پیش خویش خواندش چون درآمد سلامش گفت، حالی در سرآمد ~~به خاک افتاد و هوش از وی جدا شد ز حلقش نعرهای بی او رها شد ~~چو با هوش آمد آن افتاده در خاک ازو پرسید آن شهزادهآ پاک ~~که «ای سرهنگ، آخر این چه حال است؟ که کارت ناله وتن همچو نال است # دهست مگر بی من جگرخواریت بودهست؟» ~~245 چنین گشتی که تیماریت بودهست ~~زبان بگشاد آن سرهنگ کهای شاه # دران زندان نبودم از تو آگاه ~~چو من چل روز هجر تو کشیدم # تو کشیدمپس از چل روز امروزت بدیدم # ز مشرق تا به مغرب گیر و داری ~~ترا دیدم میان کار و باری ~~چنان خوکرده بودم بیفراقت # ی فراقتچنان بوده چنینم نیست طاقت # ن جامهاگر آیی پدیدارتوانم شد دگر راهت خریدار ~~درین جامه که هستی گر بمانی میان خسروی و کامرانی ~~کجاتاب آورداین جان پرجوش که با این سلطنت گردد هم آغوش» ~~بگفت این و معین شد هلاکش به صد زاری برآمد جان پاکش # 0 ~~اگر تو همت مردانه یابی # فمت ms061 مردانه یابی شه آفاق را همخانه یابی ~~145 وگر تردامنی تو همچو سرهنگ ز ضعفت زود آید پای در سنگ ~~اگر تو ره روی ای دوست ره بین همه چیزی لباس پادشه بین ~~که گر جامه بپوشد شه هزاران نگردی تو ز خیل بیقراران ~~غلط نکنی یقین دانی چو مردان # دانکه شه را هست دایم جامه گردان ~~جهان گر پر سفید و گر سیاه است همی دان کان لباس پادشاه است ~~14 دو عالم چون لباس یک یگان است یکی بین گاخولی شرک مغان است ~~بسی جامهست شه را در خزانه مبین ج # مبین جامه تو شه را بین یگانه ~~که هر کو ظاهری داردنشان او ز باطن باز ماند جاودان او ~~کسانی کز خدا دل زنده باشند به چشم آخرت بینده باشند PageV01P174 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0065.png) ~~چنین چشمی اگر باشد ترانیز به چشم آخرت بینی همه چیز ~~که چشم ظاهرت از نقش آوباش نپردازد سر مویی به نقاش ~~1485 ~~ولی نقاش را آنست پیشه که نقش خود بپوشاند همیشه # جمالش را فروغ او حجاب است ~~چو رویش را جمال بیحساب است جما # شید فاش است ولی هم نور رویش دورباش است # بود تیغی کشیدهبه سلطان ره برند اصحاب دیده # بردابرد لشکر چه کار است؟ از همه جزشاه منگر ~~36 ترا با تیغ و بردابرد لشکر ~~همه چیزی که می بینی پس و پیش گذر باید ترا زان چیز واز خویش ~~که تا چون نقش برخیزدز پیشت هدنقاش مطلق قرب خویشت ~~مگر محمود با پنجه سواری به ره در باز میگشت از شکاری ~~یکی خیمه دران ره درگشادند شکاری را بر آتش مینهادند ~~95به ره در، شاة پیری ناتوان دید که بارش پشتهآ هیزم گران دید # بدو گفتا «به چند این پشته هیزم؟» ~~بر او رفت محمود از ترحمبدو گفتا «به چند1 # آن پیر دونده که محمود است آن هیزم خرنده ~~نمیدانست آن پیر دونده ~~زبان بگشاد مرد پیرک«ای میر به دو ms062 جو میفروشم بی دو جوگیر» ~~یکی همیان که صد دینار زر بود دو جو آن هر قراضه بیشتر بود # آن بگشاد و پیش پیر بنشست نهادش یک قراضه بر کف دست ~~بدو گفت «این دو جو زر باشد ای پیر اگر خواهی ز من بستان و برگیر» ~~«مگر» گفتا «دو جو افزون بود این ترازو نیست سختن چون بود این» ~~هادش یک قراضه نیز بر دست بدو گفتا «نگه کن کاین دو جو هست؟» ~~جوابش داد ک«این باشد زیادت توان دانست ناسخته به عادت» ~~95 یکی دیگر بداد و گفت «چون است؟» چنین گفت او که «این یک هم فزون است» ~~بدین ترتیب میدادش یکایک ولی دانست کافزون است بی شک PageV01P175 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0070.png) ~~چو القصه همه همیان بپرداخت دلش بگرفت ازان در پیر انداخت ~~که «ازر در صره کن کین صرهآ اوست به سوی شهر بر کآنجا ترازوست ~~دو جو برگیر و باقی این زمان زود به دست حاجب سلطان رسان زود» ~~0مگر آن پیر زر میبستد از شاه شه از پیشش فرس افگند در راه ~~چو روز دیگر آمد شاه بر تخت به درگاه آمد آن پیر نگون بخت ~~چو شه را دید در دل دامش افتاد ز هیبت لرزه بر اندامش افتاد ~~یقینش شد که شاه آیینهآ اوست همین شاه آشنای دینهآ اوست ~~چو شاهش دید گفتا «ره دهیدش # یکی کرسی به پیش صف نهیدش» ~~1510 نشست القصه و شه گفت «ای پیر، # ه و شه گفت «ای پیر چه کردی، پیش من کن جمله تقریر» ~~چنین گفت او که «ای شاه دلافروزگرسنه خفتهام من دوش تا روز» ~~شهش گفتا «چرا؟» گفتا «دران راه نکردی هیچ بیعی با من آنگاه # پنداشتی تو که دوشم گرسنه بگذاشتی تو» ~~چو خویشم خواجه میپنداشتی تو ~~شهش گفتا «برو آن زرنگه دار # روآن زرنگه دارکه خاص تست آن جمله به یکبار» ~~20 زبان بگشاد پیر و گفت «ای شاه، چو میدادی به ms063 من آن زر به یکراه ~~چرادی میتوانستی ندادی # ندادی به یکیک برکف من مینهادی؟» ~~شهش گفتا که «میخواندی مرا میر ندانستی که نسلطانم من ای پیر؟ ~~به دل در آرزو آمد چنانم که بشناسی که من شاه جهانم ~~چواز شاهی من آگاه گشتی به هر حاجت که داری شاه گشتی» # * ~~9 عزیزا پیر هیزمکش درین راه تویی و نور حق آن حضرت شاه ~~ز حق یکیک نفس در زندگانی چو آن یکیک قراضه میستانی ~~چو فردا عمر جاویدان بیابی به پیش تخت آن همیان بیابی ~~هزاران قرن ازان عمر گرامی # ی دمی نبود چنین دان گر تمامی ~~چو آن دم را گذشتن روی نبود # دی نبود هزاران قرن پس یک موی نبود ~~گر آنجا خسته گردی یک زمان تو # بیابی ذوق عمر جاودان تو PageV01P176 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0067.png) ~~وگر بند زمان بر پای گیری زمانی باشی و بر جای میری ~~پسر آمد دؤم یک با پدر گفت که «من در جادویی خواهم گهر # مراگر جادویی آید بحاصل ~~ز عالم جادویی میخواهدم دلمراگر جاد ~~تماشا میکنم در هر دیاری به شادی میزنم بر هر کناری # شود جولانگه من شرق تا غرب ~~30گهی در صلح باشم گاه در حرب شود جولانگه م ~~زمانی خویشتن را مرغ سازم زمانی همچو مردم سرفرازم ~~زمانی کوه گیرم چون پلنگان زمانی بحر شورم چون نهنگان # درون پرده با هریک نشینم ~~همه صاحبجمالان را ببینم درون پ ~~به هر چیزی که خواهم راه یابم ز ماهی حکم خود تا ماه یابم ~~0درین منصب تأمل کن نکو تو ازین خوشتر کراباشد بگو تو» # دلت زان جادویی را طالب آمد ~~پدر گفتش که «دیوت غالب آمد دلت زاذ ~~که از دیوت گر این حاصل نبودی ترا این آرزو در دل نبودی ~~اگر از دیو بگذشتی برستی وگرنه مدبری شیطان پرستی ~~نداری از خدا آخر خبر هیچ که کار دیو میخواهی دگر هیچ ~~90خدا راگردهای نذهی به درویش هوا را بازگیری صد ms064 ره از خو # خی باشی ریا را و هوارا ولیکن دوزخی باشی خدارا ~~مگر بودهست جایی نانوایی که بشنید او ز شبلی ماجرایی ~~بسی بشنیده بود آوازهآ او ندیده بود روی تازهآ او ~~بسی در شوق او بنشسته بودی که او را عاشقی پیوسته بودی PageV01P177 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0072.png) ~~50 نبود او عاشقش از روی دیدن ولیکن عاشقش بود از شنیدن ~~مگر یک روز شبلی گرمگاهی در آمد گرم روز از دور راهی ~~بر آن نانوا شد تاخبر داشت وزان دکان او یک گرده برداشت ~~شید از دست او آن نانوانان که «ندهم مر ترا ای بینوا نان» # کسی آن نانوا را زو خبر کرد ~~ندادش نان و شبلی زو گذرکرد ~~* که «او شبلی ست، گر تو سازگاری چرا یک گرده از وی بازداری؟» ~~دوید آن نانوا ره تا به پایانازان # ازان تشویر پشت دست خایان ~~به صد زاری به پای او درافتاد به هر ساعت به دستی دیگر افتاد # دو کرداعزازکه تا آن را تدارک چون کند باز ~~بسی عذرش نمود و کرد اعزاز ~~چو در ره دید شبلی گفتش آنگا که «گر خواهی که آن برخیزد از راه ~~برو فردا و دعوت ساز مارا به یک ره مجمعی کن آشکارا» # ن نانوا القصه حالی فرو آراست قصری سخت عالی ~~برفت آن نانوا القصه حالی ~~یکی دعوت بزیبایی چنان کرد # چنان کرد که صد دینار زر در خرج آن کرد # ه چندان کرد هر چیزی تکلف که کس را می رسید آنجا تصرف ~~ز هر نوعی بسی کس را خبر کرد که شبلی سوی ما خواه ~~0 به آخر چون همه بر خوان نشستند # ستنددعا چون گفت شبلی نان شکستند ~~عزیزی بود چون شولیده حالی ز شبلی کردآن ساعت سؤالی ~~که «نه خوبی شناسم من نه زشتی بگو تا دوزخی کیست و بهشتی؟» ~~جوابی داد شبلی آن اخی را که «گر خواهی ببینی دوزخی را ~~نگه کن سوی صاحب دعوت ما ms065 که دعوت ساخت سوی شهرت ما ~~0 نداد او گردهای بهر خدارا ولیکن داد صد دینار مارا ~~کشید از بهر شبلی صد غرامت به حق یک گرده ندهد تا قیامت ~~که گر یک گرده دادی بیدرشتی نبودی دوزخی، بودی بهشتی ~~کنوذ گر دوزخی خواهی نگه کن همه آبش همه نانش سیه کن» # 0 PageV01P178 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0069.png) # ی دوزخی تو چنین شو گر شوی مرد سخی تو # باخلاص بکن جهدی که گردی از ریا خاص ~~575 خدا را گر پرستی تو باخلاص # رای سگ توانی بود حاجربرای حق نه باشی اینت کافر! # که در دین داشت اندک مایه دردی ~~شبی در مسجدی شد نیکمردی کهد ~~عزیمت کرد آن شب مرد دلسوز که نبود جز نمازش کار تا روز ~~چو شب تاریک شد بانگی برآمد کسی گفتی بدین مسجد درآمد ~~8 چنان پنداشت آن مرد نمازی که هست آن کاملی در کارسازی ~~1580 ~~بدل گفتا «چنین جایی چنین کس برای طاعت حق آید و بس ~~مرا این مرد نیکو هوش دارد نماز و طاعت من گوش دارد» ~~همه شب تا به روزش بود طاعت نیاسود از عبادت هیچ ساعت ~~دعا و زاری بسیار کرد او گهی توبه گه استغفار کرد او ~~99بجای آورد آداب و سنن را نکو بنمود الحق خویشتن را ~~155 ~~چو صبح صادق از مشرق برآمد وزان نوری بدان مسجد درآمد ~~گشاد آن مرد چشم آنجا نهفته یکی سگ بود در مسجد بخفته ~~ازان تشویر خون در جانش افتاد چو باران اشک بر مژگانش افتاد ~~دلش بر آتش خجلت چنان سوخت که از آه دلش کام و زبان سوخت ~~99 زبان بگشاد و گفت «ای بیادب مرد ترا امشب، بدین سگ، حق ادب کرد ~~1590 ~~همه شب بهر سگ در کار بودیشبی # شبی حق را چنین بیدار بودی؟ ~~ندیدم یک شبت هرگز باخلاص که طاعت کردی از بهر خدا خاص # ببین تا سگ کجا و تو کجایی؟ ~~بسی سگ از ms066 تو بهتر، ای مرایی ب ~~ز بیشرمی شدی غرق ریا تو نداری شرم آخر از خدا تو ~~95 [چو پرده بر فتد از پیش آخر چه گویی با خدای خویش آخر] ~~کنون چون پایگاه خود بدیدم امید از کار خودکلی بریدم PageV01P179 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0074.png) ~~ز من کاری نیاید در جهاننیز گر آید سگان را شاید آن نیز» # ~~چراخواهی حریف دیوبودن زنفس سگ صفت کالیو بودن ~~ازین ظلم آشیان دیو بگریزوزین زندان پرکالیو بگریز # نچه میجویی ازین مهدینمایان ~~600چه می خواهی ازین دجال پایان ~~ترا چون دشمنی از دوستان است خسک در راه تو از بوستان است # ی دجال مهدیروی هستند که چون دجال از پندار مستند ~~ی دجال جادو چند گیری نه وقت آمد که آخر پند گیری ~~اگر آخر دمی زین ناتمامی پی دجال گیرد ~~600 چنین نقل است از دانندهآ راز که «نتواند که گردد زو دمی باز ~~متابع گردد او را در همه حال بماند جاودان در خیل دجال» ~~کسی کز هفت گامی کان نه دین است پی دجال برگیرد چنین است ~~کسی هفتاد سال از مکر و تلبیس # یاز مکر و تلبیس ند گام ای عجب بر گام ابلیس ~~چوابلیس است دجالی که اوراست ندانم چون بود حالی که آوراست ~~410 چو بر حالت یکی دیو است مکار یکی دن # یکی دنیا یکی نفس ستمگار ~~کسی را این همه دجال سرکش چگونه زو برآید یه ~~بسا مهدیدل پاکیزه رفتارک # تارکه از دجال دنیا شد گرفتار ~~بساخوناکه این دجال کردش نه روزی، ده هزاران سال کردش # بنی علو داشت بسی دیدار دنیا آرزو داشت ~~410 مگر میرفت روزی غرقهآ‌ نور به ره در پیر زالی دید از دور ~~سپیدش گشته موی و پشت در خم فتاده # فتاده جملهآ دندانش از هم ~~دو چشمش ازرق و چون قیر رویش نجاست می دمید از چار سویش ~~به بردر جامهآ صدرنگ بودش # صدرنگ بودش دلی پرکین میان چنگ بودش PageV01P180 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0071.png) ms067 ~~ز صد رنگ و نگارش کرده یک دست دگر دستش به خون آلوده پیوست ~~142 به هر موییش منقار عقابی فرو هشته به روی او نقابی ~~چو عیسی دید او را گفت «ای زال بگو تاکیستی تو زشت مختال؟» # ین گفتش که «چون بس راستی تو منم کاین آرزو میخواستی تو» # منم» گفتا «چنین باری تو چونی؟» ~~مسیحش گفت «تو دنیای دونی؟»«منم» گفتا «چ ~~مسیحش گفت «چون در پردهای تو چرا این جامه رنگین کردهای تو؟» # کنه تا هرگز نبیند کس عیانم ~~629 چنین گفت او که «در پرده ازانم که ~~1625 # کجا یک لحظه پیش من نشینند ~~که گر رویم بدین زشتی ببینند کج # که دام عالمی زین کردهام من ~~ازان این جامه رنگین کردهام من کهدام 6 # همه ناکامه مهر من گزینند» ~~مرا چون جامه رنگارنگ بینند ه # چرا یک دست خونآلود داری؟» ~~مسیحش گفت «ای زندان خواریچرا یا ~~3چنین گفت او که «ای صدر یگانه ز بس شوهر که کشتم در زمانه» ~~مسیحش گفت «پس ای زال سرمست نگار از بهر چه کردی دگر دست؟» # بسی باید نگار از بهر زیبم» ~~چنین گفت او که «چون شوهرفریبمبسی بای ~~مسیحش گفت «چون کشتی جهانی بر ایشان رحمتت نامد زمانی؟» ~~چنین گفت او که «من رحمت چه دانم من این دانم کنه خون جمله رانم» # که ناوردی یکی شفقت بر ایشان» ~~620مسیحش گفت «چندین ای پریشان ~~چنین گفت او که «من شفقت شنودم ولی بر هیچ کس مشفق ن # نم در گرد عالم هر زمانی که میافتد به دام من جهانی # مرید خویش را پیر آمدم من» ~~هیمه کس را گلوگیر آمدم منمرید خو ~~ازو عیسی عجب ماند و چنین گفت که «من بیزار گشتم از چنین جفت # که میخواهند دنیا یکدگر را ~~64ببین این احمقان بی خبر را ک ~~نمیگیرند عبرت زین بلایه نمیسازند از تسلیم مایه ~~دریغا خلق این معنی ندیدند که دین از دست شد دنیا ms068 ندیدند» ~~چو حرفی چند گفت آن پاک معصوم بگردانید روی از دنیی شوم PageV01P181 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0076.png) ~~چو یرداری است این دنیای غدار تو گشته همچو سگ مشغول مردار ~~420 چو دربند سگ و مردار باشی پس از هر دو بتر صد بار باشی ~~گراین سگ مینگردد سیر مردار تو زین سگ مینگردی سیر یک بار ~~اگر بندش کنی زو رسته باشی وگرنه تا به جان زو خسته باشی ~~رهبانی یکی دیری نکو کرد درش در بست و یک روزن فرو کرد ~~در آنجا مدتی بنشست درکار ریاضتها بجای آورد بسیار ~~1650 مگر بوالقاسم همدان از آن راه در آمد # در آمد گرد آن میگشت یک ماه # ر سویی بسی میدادش آوازنیامد هیچ رهبان پیش او باز ~~علی الجمله ز بس فریاد کو کرد زبالا مردژهبان سر فرو کرد ~~بدو گفتا که «ای مرد فضولی # ضولی من سرگشته را چندین بشولی؟ ~~چه می خواهی ز من بامن بگوراست؟» به رهبان گفت شیخ «آنست درخواست ~~1695 که معلومم کنی از دوستداری که در این جایگه تو در چه کاری؟» ~~زبان بگشاد رهبان گفت «ای پیر کدامین کار؟ ترک این سخن گیر ~~سگی میدیدهام در خود گزنده به گرد شهر بیهوده دونده ~~درین دیرش چنین محبوس کردم درش دربستم و مدروس کردم ~~که در خلق جهان بسیار افتاد دری # ن بسیار افتا درین دیرم کنون این کار افتاد ~~44 منم ترکزن و فرزند کرده به زندانی سگی در بند کرده ~~تو نیزش بندکن تا هر زمانی نگردد گرد هر شوریده جانی» # ~~سگت را بند کن تاکی ز سودا که تا مسخت نگردانند فردا ~~چنین گفتهست پیغامبر به سایل که مسخ امت من هست در دل ~~دلت قربان نفس زشت کیش است ترازین کیش بس قربان که پیش است PageV01P182 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0073.png) ~~665 ترا افراسیاب نفس ناگاه چو بیژن کرد زندانی درین چاه ~~1665 ~~ولی اکوان دیو آمد به جنگت نهاد او بر سر این چاه ms069 سنگت ~~چنان سنگی که مردان جهان را نباشد زور جنبانیدن آن را ~~ترا پس رستمی باید درین راه که این سنگ گران برگیرد از چاه # به خلوتگاه روحانی در آرد ~~ترا زین چاه ظلمانی برآردب # کند رویت به ایران شریعت ~~620 ز ترکستان پرمکر طبیعتک # نهد جام جمت در دست آنگاه ~~بر کیخسرو روحت دهدراه ~~که تا آن جام یک یک ذره گردید به رأی العین می بینی چو خورشید # که رخش دولت او را بارگیر است ~~نرا پس رستم این راه پیر است کهرخ ~~سگ دیوانه را چون دم چنان است که در مردم اثر از وی ع ~~بزرگی را که بوی و بار باشد برش بنشین کائر بسیار باشد ~~نه هر کو دوستدار پیر گرددهمه تقصیر او توفیر گردد ~~ولیکن تو نه پیری نه مریدی که یک دم بایزیدی گه یز ~~تو تاکی برج ذوجسدین باشی میان کفر و دین مابین ~~نه مرد خرقهای نه مرد زنار نه اینی و نه آن هردو به یکبار ~~680 ز جلفی از مسلمانی بریده به ترسایی تمامت نارسیده ~~یکی ترسا مسلمان گشت و پیروز به می خوردن شد آن جاهل دگر روز ~~چو مادر مست دید او را ز دردی بدو گفت «ای پسر، آخر چه کردی ~~که شد آزرده عیسی زود از تو محمد ناشده خشنود از تو» PageV01P183 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0078.png) ~~عمریک جزر از توریت بگرفت پیمبر چون چنان دیدش چنین گفت ~~که «با توریت ممکن نیست بازی مگر خود را جهود صرف سازی» ~~جهود صرف باید بود ناکام که بهتر این جهود از مردم خام # ن، این حرام است که در دین ناتمامی ناتمام است ~~تو نه اینی و نه آن، این حرام است ~~1600 تونه در کفرونه در دین تمامی بگو آخر که تو در چه مقامی؟ ~~کی گبری که بودی پیر نامش که جدی بود در گبری تمامش ~~یکی پل او ز مال خویشتن کرد مسافر را محب ms070 از جان و تن کرد ~~مگر سلطان دین محمود یک روز بدان پل در رسید از راه پیروز ~~یکی شایسته پل از سوی ره دید # یدکه هم نیکو و هم بر جایگه دید ~~1680 کسی راگفت کماین خیری بلندست # میری بلندست که بنیاد چنین پل اوفگندست؟» ~~بدو گفتند «گبری پیر نامی ز غیرت کرد شاه آنجا مقامی ~~بخواندش گفت «پیری تو ولیکن گمانم آن که هستی خصم مؤمن ~~بیا هرزرکه کردی خرج پل تو بهای آن ز من بستان بکل تو ~~که چون گبری تو جانت بی درود است ترا چونین پلی زان سوی رود است ~~20 وگر نستانی این زر بگذری تو کجا با من به پل بیرون بری تو؟» ~~زبان بگشادآن گبر آشکاره که «گر شخصم کند شه پاره پاره ~~نه بفروشم نه زر بستانم این را # نم این را کهاین بنیاد کردم بهر دین را» ~~شهش محبوس کردو در عذابش # رعذابشنه نانی داد در زندان نه آبش # ناب از حد برون شد دل گبرش به خاک افتاد و خون شد ~~به شه پیغام داد و گفت «برخیز درآور پای این ساعت به شبدیز ~~یکی أستاد بر با خود گرامی که این بل راکند قیمت تمامی» PageV01P184 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0075.png) ~~زین دلشاد شد شاه زمانه سوی پل گشت با خلقی روانه ~~چو شاه آنجا رسید و خلق بسیار بدان پل ایستاد آن گبر هشیار ~~زبان بگشاد و آنگه گفت «ای شاه تو اکنون قیمت این پل ز من خواه # سلاک خود درین سرپل کنم ساز جواب تو دران سرپل دهم باز ~~بین اینک بها ای شاه عالی» بگفت این و در آب افتاد جالی ~~چو در آب اوفگند او خویشتن را ربودش آب و جان درباخت و تن را ~~تن و جان باخت، دل از دین نپرداخت چو آن بودش غرض با این نپرداخت. # 0 # که تا در دین او ناید شکستی ~~در آب افگند خویش آتش پرستیکهت ~~215 ولی ms071 تو در مسلمانی چنانی که بربودهست آبت جاودانی. # مسلمانی پس از گبری بیاموز ~~چو گبری بیش دارد از تو این سوزمسلمانی پس ازگ ~~که خواهد داشت در آفاق زهره که پیش حق بردنقد : ~~قیامت را قوی نقدی بباید که آن معیار ناقد ~~در آن ساعت که از جسم توجان شد دلی پربت بر حق چون توان شد ~~20 بینداز این همه بت با تو در پوست که با بتخانه نتوان شد بر دوست # دازو کی سوی منبر رفتن آید ~~اگر پای کسی را خفتن آید ~~چو نتوان شد به منبر پای خفته به حق نرسد دلی بر جای خفته ~~اگر یک دم کسی بیدار باشد چه گر یک دم بود بسیار باشد ~~همه عمرت به غفلت آرمیدی زمانی روی بیداری ندیدی ~~25 کرا خوابی چنین پربرگ باشد # باشدکه چون بیدار گردد مرگ باشد ~~غم خویشت چو نیست ای مرد آخرغم تو پس که خواهد. ~~بکش بی سرکشی باری که داری به دست خویش کن کاری که دار ~~که کس غم خواری کار تو نکند دمی حمالی بار تو نکند PageV01P185 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0080.png) ~~مگر پرسید آن درویش حالی بصدق از جعفر صادق سؤالی ~~30 که «از چیست این همه زهدت شب وروز؟» جوابش داد آن شمع دل افروز ~~که «چون کارم یکی دیگر نمیکرد کسی روزی غم چون من نمیخورد ~~چو کار من مرا بایست کردن فگندم کاهلی کردن ز گردن ~~چو رزق من مرا افتاد آغاز مرانه حرص باقی ماند و نه آز ~~چو مرگ من مرا افتاد ناکام برای مرگ خود برداشتم گام ~~40 چو در مردم وفایی میندیدم بجان و دل وفای حق گزیدم ~~جزین چیزی که میپنداشتم من چو میپنداشتم بگذاشتم من # 0 ~~نمیدانم که تو با خود بس آیی ز چندین تفرقه تا واپس آیی ~~سه پهلوست آرزوهای من و تو تو # تو میخواهی که گردی چارپهلو ~~چو کعبه یکجهت شو گر ز مایی بسان کعبتین آخر ms072 چرایی؟ ~~130 ترانه بهر بازی آفریدند ز بهر سرفرازی آفریدند ~~مده از دست عمر خویش زنهار # رمخور بر عمر خود زین بیش زنهار ~~نمیدانی که هر شب صبح بشتافت ترا # صبح بشتافت ترا در خواب جیب عمر بشکافت ~~ازان ترسم که چون بیدار گردی # ه چون بیدار گردی نبینی هیچ نقدی خوار گردی # مه کار تو بازی مینماید نمازت نانمازی مینماید ~~نمازی کان به غفلت کردمای تو بهای آن نیابی گردهای تو ~~یکی مجنون که رفتی در ملامت بدو گفتند «فردای قیامت # سی باشد که ده ساله نمازاو منادی میزند شیب و فراز او # ه یک گرده ازو نخرد کسی آن بگوید برسر مجمع بسی آن» ~~جوابش داد مجنون کهان نیرزد نمازش آن همه یک نان نیرزد PageV01P186 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0077.png) ~~8که گر بخریدی آن را خلق وادی نبودی حاجت چندان منادی»- # * ~~وگر صد کار باشد از مجازت نیاید یاد ازان جز در نمازت ~~نمازت چون چنین باشد مجازی بود اندر حقیقت نانمازی # بود از اهل رازی نکردی هیچ تنها جز نمازی ~~یکی دیوانه بود از اهل رازی ~~کسی آورد بسیاری شفاعت که تا آمد به جمعه در جماعت ~~امام، القصه، چون برداشت آواز همی دیوانه غنبای کرد آغاز ~~کسی بعد از نماز از وی بپرسید که «جانت در نماز از حق نترسید ~~که بانگ گاو کردی بر سر جمع سرت باید بریدن چون سر شمع» ~~چنین گفت او ک«امامم مقتدا بود بدو چون اقتدای من روا بود ~~چو در الحمد گاوی میخریداو ز من هم بانگ گاوی میشنید او ~~4چو او را پیش رو کردم بهر چیز هر آنچ او میکند من می کنم نیز» ~~سی پیش خطیب آمد بتعجیل سؤالش کرد ازان حالت بتفصیل ~~خطیبش گفت «چون تکبیر بستمدهی ملک است جایی دوردس ~~[چو در الحمد خواندن کردم آغاز به خاطر اندر آمد گاو ده باز] ~~ندارم گاو گاوی میخریدم که از پس بانگ گاوی میشنیدم.» ~~65پسر گفتش که «هر خلقی ms073 که هستند همه دل در هوای خویش بستند ~~1765 # بر مینگیرند که گامی بی ریا بر مینگیرند ~~قدم خود از هوا بر مینگیرند ~~چو هست این دور دور نفس امروز نمیبینم دلی بر نفس پیروز ~~گر از بهر هوای خویش من نیز کنم از سحر حاصل اندکی چیز ~~چو در آخر بود توبه ازانم ندارد، ای پدر، چندان زیانم» PageV01P187 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0082.png) ~~پدر گفتش که های مغرور ماند زاسرار حقیقت دور مانده ~~مکن امروز ضایع زندگانی چو میدانی که تو فردا نمانی ~~به بابل میروی ای مرد فرتوت که سحر آموزی از هاروت و ماروت # رشتهنگونسارند جایی تشنه گشته ~~هزاران سال شد کان دو فرشته # یشان آنگهی تا آب آن چاه مسافت یک بدستاست، ای عجب، راه ~~چو نتوانند خود را آب دادن کجادر میتوانندت گشادن؟. ~~چو استاد این چنین باشد پریشان که خواهد کرد شاگردی ایشان؟ ~~ترا امروز بینم دیو گشته که خواهم گشت در فردا فرشته ~~مگر مرگت به بابل منیدواند که سرگردان و غافل میدواند ~~اگر مرگ تو در بابل نبودی ترا این آرزو در دل نبودی» ~~128 شنیدم من که عزرائیل جانسوز درایوان سلیه ~~جوانی پیش او دیدش نشسته نظر بگشاد پیش او فرشته ~~چواو را دید پیش او به در شد # هدر شدجوان از بیم او زیر و زبر شد ~~سلیمان را چنین گفت آن جوان زود # آن جوان زود که «فرمان ده که تا میغ این زمان زود ~~مرازین جایگه جایی برد دور # که جایی برد دور کبه گشتم از نهیب مرگ رنجور» ~~ه سلیمان گفت تا میغ آن زمانش برد از پارس تا هندوستانش # و یک روزی بسر آمد ازین راز به پیش تخت، عزرائیل شد باز ~~سلیمان گفتش «ای بیتیغ خونریز چراکردی نظر سوی جوان تیز؟» ~~جوابش داد عزرائیل آنگاه که «فرمانم چنین آمد ز درگاه ~~که او را تاسه روز از راه برگیر به هندستائش جان ناگاه برگیر ~~0چو اینجا دیدمش ماندم ms074 درین سوز کز اینجا چون رود آنجا به سه روز؟ ~~چو میغ آوزد در هندوستانش شدم آنجا و کردم قبض جانش» PageV01P188 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0079.png) # ب حال است که ازحکم ازل گشتن محال است ~~مدامت این حکایت حسب حال است ~~چه برخیزد زتدبیری که کردند که ناکام است تقدیری که کردند ~~همی از نقطهآ تقدیر اول نگه میکن مشو در کاز آحول # نو آید گلی گر بشکفد خار تو آید ~~295چو کار او نه چون کار تو آید # بلای من منی بود و تویی بود ~~چو مشرک بود هر کو در دویی بود ب # یکی گردد، بهم، این خواست وان خواست ~~چو برخیزد دو بودن از میان راست ~~ز هر مژه اگر صد خون گشایی فرو بستند چشمت، چون گشایی؟ ~~چو دستت بستهاند ای خسته آخر چه بگشاید ز دست بسته آخر؟ ~~.گرفته درد دین اهل خرد را میان جادویی خواهی تو خود را ~~همه اجزای عالم عین دردند سزافشانان میدان نبردند ~~تو یک دم درد دین داری؟ نداری بجز سودای بیکاری نداری ~~اگر یک ذره درد دین بدانی بمیری ز آرزوی زندگانی ~~و لیکن بر جگر ناخورده تیغی نه هرگز درذدانی نه دریغی # فیقی رسیدش زخم سنگ منجنیقی ~~805 جوانی داشت دیرینه رفیقی # رسیده جان به لب سرگشته میگشت ~~میان خاک و خون آغشته میگشت رسیده جان ب ~~دمی دو مانده بود از زندگانیش رفیقش در میان ناتوانیش ~~بدو گفتا «بگو تا چونی آخر؟» جوابش داد «تو مجنونی آخر ~~اگر سنگی رسد از منجنیقت بدانی تو که چون ~~8ولی ناخورده سنگی کی بدانی؟ بگفت این و برست از زندگانی. # 0 PageV01P189 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0084.png) # دریغ است و دریغ است و دریغ است ~~نصیب من - چو ماهم زیر میغ است - دریغ است و دریغ است ~~مرا صد گونه اندوه است اینجا که هریک مه ز صد کوه است اینجا ~~88 اگر من قصهآ اندوه گویم بر دریا و پیش کوهگویم ~~شود چون سیل کوه ms075 اینجاز اندوه چو دریا اشک گردد جملهآ کوه ~~چنین نقلی درست آمد ز اخبار که هر روزی که صبح آید پدیدار ~~میان چار رکن و هفت دایر شود هفتاد میغ از غیب ظاهر # اندوه دارد ز شست و نه برو اندوه بارد ~~برآن هر دل کزو اندوه دارد ~~3 ولی هر دل که از حق باشدش صبر # وحق باشدش صبرهمه شادی برو بارد به یک ابر # اریای درد است نگردد غرقه هرکو مرد مرد است ~~زمین و آسمان دریای درد است ~~چوگیرم بر کنار بحر خانه # بحرخانهز موجم بیم باشد جاودانه ~~فرو رفتم به دریایی من ای دوست که جان صد هزاران غرقهآ اوست # جان فرو شد هر زمانیکجا با دید آید نیم جانی ~~عجب نبود که گم گردم به یکبارعجب باشد اگر آیم پدیدار ~~به شهر مصر در شوریدهای بود که در عین الیقینش دیدهای بود ~~چنین گفت او که «هر شوریدهآ راه که میرداز غم معشوق ناگاه ~~عجب نیست آن، عجب اینست کین سوز گذارد عاشقی در زندگی روز». # 0 ~~اگر عاشق بماند زنده روزی # بماند زنده روزی بود چون شمع در اشکی و سوزی # یردکار عاشق روشنایی مگر چون شمع سوزد در جدایی ~~چو سوز عاشق از صد شمع بیش است چو شمعش # چو شمعش روشنی از شمع خویش است ~~اگر معشوق یابد عاشق زار # اشق زار دوان گردد به سر مانند پرگار PageV01P190 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0081.png) ~~به گرگان پادشاهی پیشبین بود که نیکو طبع بود و پاک دین بود # درآمد فخر گرگانی به خدمت ~~چو بودش لطف طبع و جاه و حرمت درآمد فخر گرگانی ~~35 زبان در مدحت او گوش میداشت که آن شه نیز بس نیکوش میداشت ~~1835 ~~غلامی داشت آن ماه زمانه چو یوسف در نکورویی یگانه ~~دو زلفش چون دو ماهی بود مشکین چه میگویم دو هندو بود در چین ~~رخش چون ماه بود و زلف ماهی ز ماهی تا به ماهش پادشاهی # ر ms076 ابروی او چشمی بدیدی چو ابروی کژش چشمی رسیدی ~~840 دو نرگس از مژه هم خانهآ خار دو لب همشیوهآ یک دانهآ نار ~~1840 ~~لب شیرینش چندانی شکر داشت که نی پیش لبش بسته کمر داش ~~دهانش از چشم سوزن تنگتر بود زان چشم از دهانش بیخبر بو ~~مگر یک روز آن شاه سرافراز سپه را خواند و جشنی کرد آغاز # در آمد آن غلام عالم افروز ~~نشسته بود شادان فخر آن روزدر آمد # به شیرینی شکرریز جهانی ~~845 به خوبی رهزن هر جاکه جانی به ش ~~1845 ~~هزاران دل به مژگان در ربوده به هر یک موی صد جان در ربوده ~~کمند زلف بر خاک اوفگنده به لب شوری در افلاک اوفگنده ~~چو دیدش فخر رویش تن فرو داد همه جانش برفت و دل بدو داد ~~ولی زهره نبود از بیم شاهش که در چشم آورد روی چو ماهش ~~برفته هوش ازو و هوش می داشت ~~میداشت به مردی چشم خود راگوش میداشت ~~به جای آورد حالی شاه آن راز ولی پرده نکرد از روی آن باز ~~چو اهل جشن مست باده گشتنددر آر # در آن مستی ز پای افتاده گشتند ~~در آن مجلس ز می وزروی دلدار به فخر اندر دو مستی ش ~~ه میان سوز در شوریده جمعی چنان جانش ز آتش موجزن شد که جانش در سر آن سوختن شد # وریده جمعی نگه می داشت خود را همچو شمعی ~~شه گرگان چو فخری را چنان دید دلش با عشق و آتش در میان دید PageV01P191 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0086.png) ~~غلام خود بدو بخشید در حال سخنور گشت از شادی آن لال ~~ز سوز عشق و شرم شاه عالی بگردید ای عجب صد رنگ حالی ~~شهش گفتا «چه افتادت که مردی؟ غلام تست دستش گیر و بردی» ~~غنلام و فخر هر دو شادمانه ش # شدند از مجلس خسرو روانه ~~اگرچه مست بودش فخر و بی خویش به کار آورد عقل ms077 حکمتاندیش ~~بزرگانی که پیش شاه بودند همه از نیک و بد آگاه بودند ~~به ایشان گفت «امشب شاه مست است ز می نیز این غلام افتاده پست است ~~گر امشب این غلامم از بر شاه برم باخانهآ خود تا سحرگاه ~~45 چو گردد روز دیگر شاه هشیار # اه هشیاراگر باشد پشیمانش ازین کار ~~و گر کمرده بود بر دل فراموش وگر از غیرت آید خونش در جوش ~~غلامش گر بر من بوده باشد اگر گویم بسی بیهوده باشد # همبه پیش سگ دراندازد به راهم ~~به تهمت خون بریزد بیگناهم ~~مراگوید ندانستی تو جاهل که نبود مست را گفتار عاقل؟ ~~1870 چرایک شب نکردی صبر تا روز که تا هشیار گردد شاه فیروز؟، ~~کنون او را نخواهم برد باخویش که وی مست است، نیک و بد نیندیش» # مه گفتند «رای تو صواب است که امشب نزد شاهش جای خواب است» # ظم یکی سردابه بود از سنگ محکم ~~بزیر تخت آن شاه معظم یکی سرداب ~~در آن سردابه سنگی بود زیبا # بودزیبابرو ده دست جامه جمله دیبا ~~0غلام مست را در پیش آن جمع بخوابانید آنجا با دو سه شمع ~~به اعزازش سه شمع آنجا برافروخت برون آمد ولی چون شمع میسوخت ~~در سردابه را آن فخر گرگان ببست القصه در پیش بزرگان ~~کلید آنگه به ایشان داد تا روز بر آن در خفت بر عشق دل افروز ~~به می چون شاه دیگر روز بنشست # درآمد فخر و خدمت را کمر بست ~~بزرگان در سخن لب برگشادند کلید آنگه به پیش شه نهادند ~~[زکار فخر گفتندش که چون کرد # بر که الحق احتیاط از حد فزون کرد] PageV01P192 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0083.png) ~~[به مستی چون که شه داد آن غلامش # ش نگه می داشت الحق احترامش] ~~به شب موقوف کردش پیش ده کس که تا شاهش چه فرماید ازین پس ~~شهش گفت «این ادب از وی تمامم ازان اوست خاصه این غلامم» ~~بغایت فخر شد ms078 زین شادمانه دلش میزد ازان شادی زبانه ~~به آخر چون سر سردابه بگشاد ز هر چشمی بسی خونابه بگشاد ~~که دید آن ماهرخ را زشت گشتهز 3 # ز سر تا پای او انگشت گشته ~~مگر درجسته بود از شمع آتش فتاده در لحاف آن پریوش ~~به یک ره سوخته زارش سر و پای نه جامه مانده و نه تخت و نه جای ~~9 ز مستی شراب و مستی خواب شده در آت ~~شده در آتش سوزنده غرقاب # جهانی آتش از دم نقد جان دید ~~چو روی دلستانش را چنان دیدجهانی آت ~~چو در آتش فتاده بود یارش در آتش اوفتادن بود کارش ~~چه گویم من که چون دیوانه دل گشت بسی دیوانگی بر وی سجل گشت ~~در. آن دیوانگی در دشت افتاد چو گردون روز و شب در گشت افتاد ~~9چو عشق از حد بشد با درد خود ساخت حدیث ویس و رامین و زد خود ساخت ~~غم خود را به انجامی فروگفت اگرچه قصه را بر نام او گفت ~~به صحراروزوشب میگفت و میگشت میان خاک و خون می # 0 ~~تو کار افتادهآ این ره نبودی ز سر عاشقان آگه نبودی ~~چو میدانی که عاشق در چه کار است که سجده گاه او بالای دار است # که تا آن سجده گاه آرند پیشت ~~90 بباید کرد غسل از خون خویشت که ~~چو بریدند ناگه بر سر دار سر دو دست حلاج آن چنان زار ~~بدان خونی که از دستش بپالود همه روی و همه ساعد بیالود ~~بدو گفتند کهای شوریده ایامچراک # چراکردی به خون آلوده اندام؟» PageV01P193 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0088.png) ~~9 که گراز خون وضوی آن نسازی بود عین نمازت نانمازی». # 0 # مترس از نام و ننگ هیچ مخلوق ~~چو مردان پای نه در کوی معشوق م ~~که هر دل کو به قیوم است قایم نترسد ذرهای از لؤم لایم ~~بیا مردانه در کار خداباش کم اغیار گیر و کار را ms079 باش ~~چو گردون گرد عالم چند گردی ز خودکامی فراتر شو بمردی ~~910 که گر عشقت چنین نامرد گیرد ز خجلت بندبندت درد گیرد ~~بسا شیران که صاحب زور بودند به زور عشق در چون مور بودند ~~توکز موری کمی در زور و مقداربه پیش عشق چون آیی پدیدار؟ ~~چو مجنون درگه لیلی بدیدی # اینبودی تاب آنش میدویدی ~~شدی چون زعفران آن رنگ رویش سنان گشتی ز سر تا پای مویشن ~~95 فتادی بر همه اعضاش لرزه چو روباهی که بیند شیر شرزه ~~بدو گفتند «ای در انقطاعی نبیند هیچ کس چون تو شجاعی ~~نه تو بیمی ز شیر بیشه داری نه هرگز از پلنگ اندیشه داری ~~به صحرا و میان کوه گردی نترسی از همه عالم بمردی ~~چو آید درگه لیلی پدیدار شوی زرد و بلرزی چون سپیدار» ~~20 چنین گفت آنگهی مجنون پرغم که «آن کس کو نترسد از دو عالم ~~ببین بازری شیر عشق چندست که چوز # که چون موریم در پای او فگندست». # 0 PageV01P194 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0085.png) ~~93 یکی زیبا پسر مهروی بودهست که مشک از زلف او یک موی بودهست # نبود آن دال جز دال علی الشر ~~سر زلفش که دالی داشت در سرن ~~به رخ از آینه مه در نظر داشت به لب با لعل دستی در کمر داشت ~~چو پیوسته به ابرو صید دل کرد ازان پیوستگی او سجل کرد ~~دهانش بود چون حرفی ز شنگرف شده از جزم وقف بیست و نه حرف ~~1930 درو از ضیق حرفی چون نگنجد سزد کز بیست و نه بیرون نگنجد ~~زمانی ثقبه در گوش گهر کرد زمانی حلقه در گوش قمر کرد ~~یکی درویش در عشقش زبون شد دلی بو # دلی بود از همه نقدش که خون شد ~~چو عشق گرم در آتش فگندش ز آتش گرم شد خود بندبندش ~~چو آخر طاقت او طاق آمد بر آن دلبر آفاق آمد ~~935 بگفتا «درد من درمان ms080 نداردک # که بیتو زیستن امکان ندارد ~~نخواهم بی تو یک دم زندگانیمر # مرا جانیست و بس، دیگر تو دانی ~~اگر میبخشیام افتادهام من وگر می بکشیام استادهام من ~~مرا بی تو نه طاقت ماند و نه تاب بکن کاری که خواهی کرد، بشتاب» ~~چو بشنید آن پسر از عاشق این راز بدو گفتا «اگر هستی تو جانباز ~~1940 ~~94کشم در تنگ تیر امتحانت ببینم احترام و قدر جانت» ~~چو درویش این سخن بشنود برخاست چو آتش گرم شد چون دود برخاست ~~پسر بر اسپ شد حالی سواره به صحرا شد ز مردم بر کناره ~~رسن در گردن درویش افگندپس آنگه اسر # پس آنگه اسپ را در پیش افگند ~~بتازید اسپ چون درویش دیدش رسن در گردن از پی # رسن در گردن از پی میدویدش ~~رتگ ز هر سویش دوانید بسی سختی به روی او رسانید # و بسیاری دوانید آخر کا به دشتی در کشیدش جمله پرخار ~~شکست آن بی سر و بن را بصد جای چو شاخ گل هزاران خار در پای ~~چو شد معشوق از سرش خبردار که هست آن عاشق بیدل گرفتار PageV01P195 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0090.png) ~~ندارد هیچ شهوت صادق است او به سر عشقبازی لا ~~5 فرود آمد ز اسپ آن عالم آرای نهادش بر کنار از مهر دل پای ~~به دست خویش یکیک خار دلدوز برون میکرد از پایش همه روز ~~به دل میگفت با خود عاشق زار چه بودی گر بدی هر خار صد خار # دلم را روح و راحت بیش بودی ~~که گر تن را جراحت بیش بودی # ین سخن در دل نهفته زخار پای چندان گل شکفته ~~که گر این خار در پایم نبودی کنار این پسر جایم نبودی. # 0 ~~چو درپای تو خاراز بهر یاراست گلستانی ست آن هر یک نه خار است ~~بسی بر نام او تاکشته گردی همه اعضا به خون آغشته گردی ~~چو نام او بود خونخوارهآ تو کند برخون تو ms081 نظارهآ تو ~~مگر پوشیده چشمی بود در راه # که بگشاده زبان میگفت «الله» ~~1940 چو نام حق ازو بشنود نوری به پیش او دوید از ناصبوری ~~بدو گفتا «تو او را می چه دانی؟ وگر دانی چرا زنده بمانی؟» ~~بگفت این و چنان بی خویشتن شد که گفتی جان مشتاقش ز تن شد ~~در آن شورش به صحرا رفت ناگاه نیستانی دروده بود در راه ~~چنان بر نیستان زد خویشتن را که پاره پاره کرد از زخم تن را ~~40 به آخر از تنش از بس که خون شد بزاری جان او با خون برون شد ~~نگه کردند و او راگشته دیدند همه جایش به خون آغشته دیدند ~~ز خون سینهآ آن کشتهآ راه ننوشته بر سر هرنی که «الله». # لا ~~چنین باید سماع نی شنودن زنی کشته شدن در خون غنودن ~~چو نام دوست بنیوشی چنین شو بهیه # به یکیک ذره بحری آتشین شو PageV01P196 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0087.png) ~~تو گر در دوستی جان درنبازی ترا آن دوستی باشد مجازی ~~اگر در عشق اهل راز باشی زصدق دوستی- # ز صدق دوستی جانباز باشی ~~مگر بوالقاسم همدانی آنگاه که از همدان برون افتاد ناگاه ~~سوی بتخانه آمد در نظاره ستاده دید خلقی بر کناره ~~بر آتش دید دیگی جمله روغن که میجوشید چون دریای کفزن # درآمد بخدمت پیش آن بت در سر آمد ~~زمانی بود، ترسایی درآمد ~~1975 ~~بپرسیدند ازو ک0ای سرفگنده خدا را کیستی تو؟» گفت: «بنده» ~~بدو گفتند «پس هدیه بنه زود» نهاد القصه هدیه رفت چون دود ~~یکی دیگر درآمد همچنان کرد بدین ترتیب ده کس را روان کرد # ه آخر دیگری در پیش آمد قوی بیقوت و بیخویش آمد ~~نزار و زرد و خشک و لاغری بود تو گویی مردهآ بر بستری بود ~~بپرسیدند ک«ماخر کیستی تو که مرده گوییی میزیستی تو» ~~چنین گفت او که «لختی پوستم منخدای خویشتن را دوستم مر ~~چو گفت او این سخن گفتند «بنشین» ms082 خوش # سنشین»خوشی بنشست بر کرسی زرین ~~بیاوردند آن روغن به یکبار همی کردند بر فرقش نگونسار ~~5ز تف دیگ روغن مرد مضطر بپای افگند حالی کاسهآ سر ~~چو برخاست آن زمان کاسه زره زود تمامش سوختند آن جایگه زود ~~چو از خاکسترش گردی که باشد بود درمان هر دردی که باشد ~~چو شیخ آن حال دید از دور، بگریخت بسی با خود در آن قصه برآویخت ~~به دل میگفت کهای مشغول بازی چو ترسا دوستنداری مجازی ~~1990 برای دوستی جانباز آمد اگر جان توا # اگر جان تو اهل راز آمد ~~تو هم در دوستی حق چنین باش وگرنه با مخنث هم نشین باش ~~چو او در دوستی بت چنین است تراگر دوستی حق یقین است PageV01P197 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0092.png) ~~بترک جان بگو یاتری دین کن چو نتوانی چنان کردن چنین کن» # که داند تا علو عشق چند است ~~پسر گفتش که این کاری بلند است که داند تا ~~99 به قدر مایه برتر میتوان شد به یکیک مایه بر سر میتوان شد ~~چنان آوجی که دارد عشق جانسوز کس آنجاکی رسد هرگز به یک روز # چرا دعوی بود پیوستم آنجا ~~بدان شاخی که نرسد دستم آنجا چ ~~خیال سحر نتوانم ز سر برد مرا این کار میباید بسر برد ~~چواین میخواهدم دل چون کنم من وگر خالی شود دل خون کنم من ~~2.0 پدر گفتش که چیزی بایدت خواست که آن با حضرت عزت بود راست ~~که گر لایق نیاید آنچه خواهی ترا آن چیز نبود جز تباهی ~~ز عیسی آن یکی درخواست یک روز مرانام مهین حق در آموز ~~مسیحش گفت «تو این را نشایی چه خواهی آنچه با آن برنیایی؟» ~~بسی آن مرد سوگندانش برداد که «میباید ازین نامم خبر داد» ~~5..2 چو نام مهترش آخر درآموخت دلش چون شمع ازان شادی برافروخت ~~مگر آن مرد روزی در بیابان گذر میکرد چون بادی شتابان ~~میان ره گوی پراستخوان دید تفکر ms083 کرد، آنجا روی آن دید ~~که از نام مهین جوید نشانی کند از کمترین وجه امتحانی ~~بدان نام از خدای خویش درخواست # تکه تازنده کند آن استخوان راست ~~0چو گفت آن نام حالی استخوان زود بهم پیوست و پیداکرد جان زود ~~پدید آمد یکی شیراز میانه که آتش میزد از چشمش زبانه PageV01P198 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0089.png) ~~بزدیک پنجه و آن مرد راگآشت شکست از پنجهآ او مرد را پشت ~~بخورد آنگه بزاری آن زمانش میان ره رها کرد استخوانش ~~هم آن گو استخوان شیر نر بود شداکن # شد اکنون زاستخوان مرد پر زود ~~چو بشنید این سخن عیسی برآشفت زبان بگشاد و با یاران چنین گفت ~~که آنچ آن را کسی نبود سزاوار زحق خواهد نباشد حق رواد # یز نکو خواست که جز بر قدر خودنتوان از و خواست. # 0 ~~توگر شایستگی با خویش داری هر آن چیزی که خواهی بیش داری ~~چه گر کار تو زاری و دعااست ولکن کار # ولکن کار او محض عطا است ~~20چه علت در میان آری پدیدار که خود بخشد اگر باشد سزاوار ~~مگر نمرود را چون هشتصد سال برآم # برآمد تیره شد حالی برو حال ~~اگرچه از تکبر پیلتن بود ولی یک پشه او را راهزن بود ~~یقینش شد که چون انکار کرده ست خدای این پشه را آغار کرده ست ~~به ابراهیم گفتا «آشکار است که اکنون گنج من بیش از هزار است ~~2025 همه پر زر شرخ است و جواهر به تو بخشم دعایی گوی آخر ~~که تا از فضل و رحمت حق تعالی دهد از نور ایمانم کمالی» # زبان بگشاد ک«ای دارندهآ پاک ~~خلیل آنجا نهادش روی بر خاکزبار # بجنبان سلسله بگشای در را ~~ز دل برگیر قفل این بی خبر رابجنب ~~به ایمان تازه گردان جان مستش به ف # به فضل خود ممیران بتپرستش» ~~خطاب آمد ز حضرت کدای پیمبر تو فارغ شو ازو و رنج کم بر ~~که ما را ms084 نیست ایمان بهایی # لهاییکه هست این جوهر ایمان، عطایی ~~که چون خواهیم و فرمانی درآید ز # نانی درآید ز ترسایی مسلمانی برآید». # 0 PageV01P199 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0094.png) ~~بزرگانی که استغناش دیدند نه شب خفتند و نه روز آرمیدند ~~چو کوری نقطهآ اسرار بودند همه سرگشته چون پرگار بودند ~~220 چوکس را از دم آخر خبر نیست از آن دم حصه جز خوف و خطر نیست ~~کی ترسا میان بسته به زنار به پیش بایزید آمد ز بازار # ست و کرد از شک کناره پس آنگه کرد آن زنار پاره ~~مسلمان گشت و کرد از شک کناره ~~چو ببرید آن مسلمان گشته زنار بسی بگریست شیخ آن جایگه زار # خاچون فتادی بگریه زانکه هست این جای شادی؟» ~~یکی گفتش که «شیخا چون فتادی ~~230چنین گفت او که «بر من گریه افتاد که چون باشد رواکز بعد هفتاد، ~~گشاید بند زناراز میانشبه یکدم سود گرداند زیانش ~~گرآن زنار بنده بر میانم چه سازم چون کنم، گریان ازانم». # 0 # براین زنار کین دم کرد پاره ببندد دیگری را چیست چاره؟ ~~اگر زنار بگستن خطا نیست چرازنار بربستن روا نیست ~~235 هزاران زهره و دل آب خون است که تا بیرون شواین کار چون است ~~گر آنجا هیچ قدری داشتی جان نبودی موت انسان قتل حیوان ~~اگر سر را به گردون برفرازی [وگر خود را وطن در چاه سازی # نه انجامت بگرداند نه آغاز ~~وگر سر بشکنی ور سر کشی باز ~~تراگر بیسری ور سرفرازی] # سرفرازی]به یک نرخ آیدم در بینیازی ~~2050 یکی دیوانهآ گریان دل سوز ش # بریان دل سوز شبی در پیش کعبه بود تا روز # ی میگفت «اگر نگشاییام در بدین در همچو حلقه میزنم سر ~~که تا آخر سرم بشکسته گرد دلم زین سوز دایم رسته گردد» PageV01P200 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0091.png) # کی هاتف زبان بگشاد آنگا که «پربود از بت این کعبه دو سه راه ~~شکسته گشت این بت در درونش شکسته گیر یک ms085 بت از برونش ~~بتی باشی که باشی سرنگون تو ~~55 اگر می بشکنی سر از برون تو ~~درین راه از چنین سر کم نباشد که دریاییش یک شبنم نباشد» ~~بزرگی چون شنید آواز هاتف بدان اسرار شد دزدیده واقف ~~به خاک افتاد و چشمش خون روان کرد بسی جان از چنین غم خون توان کرد. # ~~چو با او هیچ نتوانیم کوشید نمیباید بصد زاری خروشید # (5) حکایت ایوب علیه السلام ~~60چنین نقل است کایوب پیمبر که عمری در بلایی بود مضطر ~~هم از گرگان دنیا رنج دیده هم از کرمان بسی سختی کشیده ~~درآمد جبرئیل و گفت «ای پاک چه میباشی، بنال از جان غمناک ~~که گر باشد ترا هر دم هلاکی ازان حق را نباشد هیچ باکی ~~اگر عمری صبوری پیش آری نه کز حق این صبوری بیش داری». # # ان است پرگار زوی کس نیست یک نقطه خبردار ~~نه دل از دل خبر داردنه جان هم ولی کاری روان بی این و آن هم # (6) حکایت یوسف همدانی علیه الرحمة ~~چنین گفتهست آن شمع دل افروز همهدان یوسف همدان یکی روز ~~که «یوسف را چنین گفتند احرار که ای کرده زلیخا را دل افگار ~~زنی را عاجز و بییار مانده ز بیتیماریات بیمار مانده ~~2070 ~~چنین گفت آنگهی یوسف که «هرکز 27 ببردی دل ازو در زندگانی اگر بازش دهی دل میتوانی» نبردم من دل آن پیر عاجز PageV01P201 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0096.png) # ال بردن او مستم آگه نه هم جستم بقصد دلبری راه ~~مرانه با دل او کار بودهست نه در من هرگز این پندار بودهست ~~مراگویی که اکنون بیست سال است که دل گم کردهام این خود محال است ~~25کسی کو از دل خود نیست آگاه چگونه در دل دیگر برد راه ~~عزیزی از زلیخاکرد درخواست که «چون یوسف ببردت دل بگوراست ~~که گر این دل تو داری میکنی ناز اگر میخواهی از یوسف دلت باز» ~~زلیخا خورد سوگندی قوی دست که ms086 «گر موییم از دل آگهی هست ~~نمیدانم دلم عاشق چرا شدوگ # چراشدوگر عاشق شد او باری کجا شد ~~28 چو یوسف هیچ دل محکم ندارد زلیخا نیز این دل هم ندارد». # * ~~چو نه این یک نه آن بر کار بودهست نه این دلبر نه آن دلدار بودهست ~~[کنون این دل کجا شد در میانه چه گویم زین طلسم و این بهانه] ~~زهی چوگان که گویی را چنان کرد که از مشرق سوی مغرب روان کرد ~~پس آنگه گفت هان ای گوی چالای بهش رو تانیفتی درگوی خای ~~285 که گر تو کژ روی ای گوی در راه بمانی تا ابد در آتش و چاه # نو سیرگوی بیچوگان نباشد گناه از گوی سرگردان نباشد. # ~~بزرگی گفت «ازل همچون کمان است هزاران تیر زو هر دم روان است # یگر سو ابد آماجگاهی نه زین سوونه زان امکان آهی ~~209 همی هر تیر کآید از کمان راست # عقابت بود تیرانداز را خواست ~~ولی هر تیر کآید کوژازرا همی بر تیر لعنت باد آنگاه». # 0 PageV01P202 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0093.png) ~~ازین حالی عجبتر میندانم لم خون گشت و دیگر میندانم ~~چنین گفتهست بوبکر سفاله که با اوی # که با اویست پیوسته حواله ~~همی گویند در آبم نشاندهکه هرگز تر مشو ای بازمانده ~~209که گرچه غرقهای اما چنانی که گر تر گردی از ~~که گر تر گردی از تردامنانی» # * ~~شو تر، گرچه در آبی همیشه درین معرض چه سنجد شیر بیشه؟ ~~که داند تا درین اندوه، مردان چه گونه زار در خونند گردان ~~اگراین درد بودی حاصل تو جهانی خون گرفتی از دل تو ~~دران ویرانه شد محمود یک روز یکی دیوانهای # یکی دیوانهای را دید دلسوز ~~2100 کلاهی از نمد بر سر نهادهبد و نیک جهان بر درن ~~بر او چون فرو آمد زمانی تو گفتی داشت اندوه جهانی ~~نه یک لحظه سوی سلطان نظر کرد نه از اندوه خود یک دم گذر کرد ~~سهش گفتا که ms087 «چه اندوه داری که گویی بر دلت صد کوه داری؟» ~~زبان بگشاد مرد از پردهآ راز که0ای پرورده در صد پردهآن ~~گرت هم زین نمد بودی کلاهی ترا بودی بدین اندوه راهی ~~ولیکن در میان پادشایی # ادشاییچه دانی سختی و درد جدایی # مسل خفته به صد ناز نه از آتش خبر دارد نه از گاز ~~ولی هرگه که از وی شمع سازند ز سوزش روشنی جمع سازند ~~چو اشک از آتش آید افسر او بداند آنچه آمد بر سر او # ل ~~210 تو هم این دم نهای از خویش آکه لی آن دم که برکیرندت از راء، PageV01P203 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0098.png) ~~به مریکیک نفس روشن بدانی که مرده بودهای در زندگانی ~~رختی سبز را ببرید مردی برو بگذشت ناگه اهل دردی ~~نین گفت او که «این شاخ برومند که ببریدند ازو این لحظه پیوند ~~ازان تراست و تازه بر سر راه که این دم زین بریدن نیست آگاه ~~2115 هنوزش نیست آگاهی ز آزار شود یک هفتهآ دیگر خبردار». # * ~~حال خود خبرنه این زمانت ولی چون بر لب آید مرغ جانت ~~به دام از دانه بینی مرغ جان را که این دانه دهد مرغی چنان را؟ ~~چو آدم مرغ جان را داد دانه بیفتاد از بهشت جاودانه ~~ولی آدم اگر گندم نخوردی همی مردم بجز مردم نخوردی ~~220 ز توگر مرغ و حیوان میگریزند چو زیشان میخوری زان می گریزند ~~مسن یک روز رفت از بصره بیرونبه پیش رابعه آمد به هامون # هوبه گردش صف زده بودند هر سو ~~بسی بزکوهی و نخچیر و آهو ~~حسن را چون زراهی دور دیدند ز پیش رابعه یکسر رمیدند ~~حسن چون دید آن در وی اثرکرد # آن در وی اثرکرد زمانی غیرتش زیر و زبر کرد ~~220 به صدق از رابعه پرسید آنگاه # کبه «از بهر چه حیوانات این راه، ~~ز تو نگریختند از من رمیدند # رمیدندمگر باخود مرا نااهل دیدند» ~~ازو پس رابعه پرسید ms088 رازی # رسید رازی که «چه خوردی تو؟» گفتا «پی پیازی ~~درین ساعت مراای پاک خاطر پیازی بود و اندک پیه حاضر # یکی پیه آبه کردم دران دم کآمدم بیرون بخوردم» ~~22 چو از وی رابعه بشنید این راز برآوردای عجب مردانه آواز PageV01P204 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0095.png) # * ~~اگر کم خوردنی باشد چو مورت بود کم خوردر # بود کم خوردن کرمان گورت ~~اگر هر روز یک خرماکنی قوت مسلم م # مسلم مانی از کرمان و تابوت ~~چو کرمانت برای بندبند است به یک خرما ازین کرمان پسند است ~~25 چنین تو پشتگرم از آب و نانی ~~شکم پرکردهای در پهلوانی ~~نهای بی مبرز و بی مطبخ ای مرد دلت نگرفت ازین دو دوزخ ای مرد؟ ~~ز یک دوزخ به دیگر دوزخ آیی که از مبرز بسوی مطبخ آیی ~~چو نشکیبی دمی از لوت و از لات به سودا چند پیمایی خیالات # گفتند جان را ده طهارتتو تن را میکنی دایم عمارت ~~2140 به باطن حرمتت باید همیشه که جز خدمت بظاهر نیست پیشه ~~کسی گفت آتشی در خویشتن زن چو خوردی لقمهای بنشین و تن زن ~~به موسی گفت حق «ای مرد اسرار چو تنها مینشینی دل نگه دار ~~وگر با خلق باشی مهربان باش در آن ساعت نگهدار زبان باش ~~وگر در ره روی سر پیش میدارنظر بر پیش چشم خویشر ~~45وگر ده سفره پیش آرند خلقت نگه میدار از آنجا نیز حلقت». # 0 ~~و تو بس بی طعام و ناتمامی میان دربسته از بهر طعامی ~~چنان کان طفل حیران میدرآید به رزقش شیر # به رزقش شیر پستان میفزاید ~~همی کان طفل را تقدیر گرددبه رزقه # به رزقش در دو پستان شیر گردد ~~چو با تو رزق دایم همبر افتاد چرا این خلق در یکدیگر افتاد؟ ~~50 همه سوداست ای سودایی آخر # رهمی سودا چه می پیمایی آخر ~~اگر تو عاقلی سودا بینداز تو امروزی غم فردا بینداز PageV01P205 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0100.png) ~~ی دیوانه در ms089 بغداد بودی که نه یک حرف گفتی نه شنودی ~~دو گفتند«ای مجنون عاجز چرا حرفی نمیگویی تو هرگز؟» ~~چنین گفت او که «حرفی با که گویم؟چو مردم نیست # خلقی کین زمانندنمیبینی که جمله مردمانند» # که مردم آن بود کو از تعظم ~~چنین گفت او «نهانداین قوم مردم ~~غم دی و غم فرداش نبود زکار بیهده سوداش نبود # ندارد ز رفته خویشتن عاجز ندارد ~~غم نآمده هرگز ندارد ز ~~سم درویشی و روزیش نبودبجز یک غم شبانروزیش نبود ~~260 که غم در هر دو عالم جز یکی نیست یقین است آنچه می گویم شکی نیست». # ~~گرت امروز از فردا غمی هست به نقد امروز عمرت دادی از دست ~~مخورغم چون جهان بی غمگسار است # یغمگساراستوگرغم میخوری هر دم هزار است ~~خوشی در ناخوشی بودن کمال است که نقد دل خوشی جستن محال است ~~وخواهد بود آخر زین بترنیز که صد غم هست و میآید دگر نیز ~~265 ازان شادی که غم زاید چه خواهی # چه خواهی وجودی کز عدم زاید چه خواهی ~~تراشادی بدو باید وگرنه غم بیدولتی میخور دگر نه ~~بدوگر شاد میباشی زمانی # ی زمانیتو داری نقد شادی جهانی ~~وگر نامش نگویی یک زمان تو چه بدنامی براندی بر زبان تو ~~یکی پرسید ازان مجنون غمگین که «از لیلی چه می گویی تو مسکین؟» ~~370 به خاک افتاد مجنون سرنگونسار بدوگفتا «بگو لیلی، دگربارا ~~و از من چند معنی جوی باشی ترااین بس که لیلی گوی باشی ~~بسی گردر معنی سفته آید چنان نبود که لیلی گفته آید PageV01P206 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0097.png) ~~چونام و نعت لیلی بازگفتی جهانی در جهانی راز گفتی ~~چو دایم نام لیلی میتوان گفت ز غیری کفرم آید یک زمان گفت # ~~سی کو نام لیلی کردی آغاز بر مجنون - همی عاقل شدی باز ~~وگر جز نام لیلی یاد کردیشدی دیوانه و فریاد کردی # رد یاد داری روا باشد که از وی یاد آری ~~اگر گم بودن خود ms090 یاد داریرواب ~~ولی تا از خودی سدیت پیش است اگر یادش کنی آن یاد خویش است ~~خوش آوازی ز خیل نیکخواهان مؤذن بود در شهر صفاهان ~~280 در آن شهر از بزرگی گنبدی بود که سر در گنبد گردنده میسود ~~بر آن گنبد شد آن مرد سرافراز نماز فرض را میداد آواز ~~یکی دیوانهای میرفت در راه یکی پرسید ازو کل1مای مرد آگاه ~~چه میگوید بدین گنبد مؤذن؟» جوابش داد آن مجنون محسن ~~که «این جوز است از سر تا قدم پوست که می افشاند او برگنبد ای دوس ~~285 چو او از صدق معنی مینجنبد یقین میدان که چون جوز است و گنبده. # * ~~تو همچون جوزی از غفلت که داری نودنه نام بر حق میشماری ~~چو در تو هیچ نامی را اثآر نیست ز صد کم یک ترا صد یک خبر نیست ~~ترا پس زین شمردن چیست مقصود که چه عابد شماری تو چه معبود # و نشمرد او هزاران تو هم مشمر برو چون حرف کاران ~~2190 ~~29چو نام خویشتن حق بی نشان کرد چه گونه یاد او هرگز توان کرد ~~چو نتوانی زکنه او نفس زد نمیباید نفس از هیچ کس زد PageV01P207 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0102.png) # که رفتم پیش پیر عالم افروز ~~چنین گفتهست شیخ مهنه یک روز که رفتم پیهآ ~~خموشش یافتم دایم بغایتفرو رفته به بحری بینهایت ~~بدو گفتم که «حرفی گوی ای پیر که دل را تقویت باشد ز ت ~~2195 زمانی سر فرو برد از سر حال پس آنگه گفت10 # ح دانی؟ زان چه جویم کرای گفت نکند زان چه گویم ~~بجز حق هیچ دانی؟ زان چه جویم ~~ولی آن چیز کان حق الیقین است بنتوان گفت خاموشیم ازین است». # 0 ~~چو نتوان گفت چندین یاد از چیست؟ چونتوان یافت این فریاد از کیست؟ # انی نه خامش میتوان بودن زمانی ~~نه یاد اوست کار هر زبانی # ازان بود که معشوقی بغایت دلستان بود ~~220چنین کاری عجب ms091 در راه ازان بود # شق همی بایست پیوست که معشوقش کند گه نیست گه هست # ق کاری ست که گفتن شرح آن لایق به ما نیست ~~میان عاشق و معشوق کاری ست ~~اگر تو در فصیحی لال گردی سزد گر گرد شرح حال گردی ~~چو معشوق از نکویی آنچنان بود که خورشید زمین و آسمان بود ~~2301 چو معشوق آمد اندر نیکویی طاق # ق بلا شک عاشقی بایست مشتاق ~~که چون معشوق آید در کرشمه کند چشم همه عشاق چشمه ~~اگر معشوق را عاشق نبودی به معشوقی خود لایق نبودی ~~نیامد عاشقی بسته ز مخلوق که جز عاشق نداند قدر معشوق ~~جمالی آنچنان را روز بازار ز شوق عاشقان آید پدیدار ~~2210 چو معشوق است عاشق آور خویش # یش چو خود عاشق نبیند درخور خویش ~~[اگر معشوق خواهد شد به عیوق # عیوق نبینی هیچ عاشق غیر معشوق] # و معشوق است خود را عاشقانگیر بجز معشوق نبود عاشقی نیز # رعاشق شود جاوید ناچیز وگرگم گردد از هر دو جهان نیز ~~اگر او نیست ورهست است او دل معشوق در دست است PageV01P208 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0099.png) ~~2215سحرگاهی مگر محمود عادل ایاز خاص را گفت «ای نکو دل ~~مرا امروز آهنگ شکار است اگر تو هم بیایی نیک کار است» ~~غلامش گفت «می بس یک شکارم که من اینجا شکاری کرده دارم» # ام است؟»جوابش داد ک«او محمود نام است» ~~شهش گفتا «شکار تو کدام است؟» ~~شهش گفت «این همه چابک سواریبه چه بگرفتهای اینجا شکاری؟» ~~شکاری حاصل آمد از کمندم» ~~2220 غلامش گفت «ای شاه بلندم ~~شهش گفتا «کمند خویش بنمای» سر زلف دراز افگند در پای # گفت «زلف بیقرار است شه عالم کمندم را شکار است» ~~اثر کرد این سخن بر جان محمود فرو افگند سر، میسوخت چون عود ~~گهی چون مار میپیچید بر خویش گهی میزد چو ~~2یکی را گفت تا سرو بلندش ز سر تاپای آرد در کمندش ~~چو گویی آن سمن ms092 بر را فرو بست ولی پنهان به صد جان دل درو بست ~~شهش گفت «ای ایاز اینم تمام است شکاری کمند از ما کدام است؟» ~~زبان بگشاد ایاز و گفت «ای شاه اگر جاویدم اندازی فرو چاه ~~وگر از من بریزی خون بزاری تو خواهی بود جاویدم شکاری» ~~هش گفتا «تویی افتاده در داممرا از چه شکاری مینهی نام؟» ~~غلامش گفت «تن فرع است و دل اصل تمام است از دل پاک توام وصا # تنم در دامت افتا دلت در دام من ناکامت افتاد ~~اگر زلفم ببری یا بسوزیدل خوی # زیدل خویشت نخواهد بود روزی # نخواهد خورد الا از دلت خون ~~یقین میدان که زاغ زلفم اکنوننخواه ~~233 اگر خاکی شود بیچارهآ تو بود آن خاک هم خون خوارهآ تو ~~اگر معدوم و گر موجود باشم همی خون خوارهآ محمود باش ~~چو پیوسته دلت باشد شکارم شکار خویش دایم کرده دارم ~~اگر در شیوهآ خویشت کمال است دل از دستم برون کردن محال است PageV01P209 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0104.png) ~~رکشتی مرادانم که ناچارچگونه خود کشی در ماتمم زار ~~3 که گر من هستم و گرنه درین راهمنم دلبر، منم سرور، منم شاه ~~ولیکن گرگداگر خسروم من به هر نوعی که هستم از توم من.» ~~پسر گفتش بگو «تا جادویی چیست ؟ که نتوانم دمی بی شوق آن زیست ~~چو سحرم این چنین محبوب آید چرا نزدیک تو معیوب آید؟ ~~مرا از سر سحر آگاه گردان پس آنگه با خودم همراه گردان» ~~245 پدر گنج سخن راکرد در باز پسر راگفت: ای دانندهآ راز ~~حکیم ترمذی کرد این حکایت ز # ز حال آدم و حوا روایت ~~که بعد از توبه چون با هم رسیدند ز فردوس آمده کنجی گزیدند ~~مگر آدم به کاری رفت بیرون بر حوا رسید ابلیس ملعون ~~یکی بچه بدش خناس نام او به حوا دادش و برداشت گام او ~~250 چو آدم آمد و آن بچه را دید ز حوا خشمگین ms093 شد زو بپرسید ~~که «او را از چه پذرفتی ز ابلیس؟ دگر باره شدی مغرور تلبیس» ~~بکشت آن بچه را و پاره کردش به صحرابرد و پس آواره کردش ~~چو آدم شد دگر ره آمد ابلیس # لیسبخواند آن بچهآ خود را به تلبیس ~~در آمد بچهآ او پاره پاره # ساره پاره بهم پیوست تا گشت آشکاره ~~2295 چو زنده گشت زاری کرد بسیارکه تاح # رد بسیار که تا حوا پذیرفتش دگر بار ~~چو رفت ابلیس و آمد آدم آنجا بدید آن بچهآ او راهم آنجا ~~برنجانید حوا را دگر بار # دگر با که «خواهی سوختن ما را دگر بار» PageV01P210 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0101.png) ~~بکشت آن بچه را و آتش افروخت وزان پس بر سر آن آتشش سوخت ~~همه خاکستر او داد بر باد برفت القصه از حوا به فریاد # بخواند آن بچهآ خود را ز هر سوی ~~260 دگر بار آمد ابلیس سیه روی ~~2260 ~~در آمد جملهآ خاکستر از راه بهم پیوسته شد آن بچه آنگاه ~~چو شد زنده بسی سوگند دادش که «بپذیر و مده دیگر به بادش ~~که نتوانم بدادن سر به راهش چو باز آیم برم زین جایگاهش» # نفت این و برفت و آدم آمدز خناسش دگر باره غم آمد ~~240 ملامت کرد حوا راز سر باز که ~~که «از سر در شدی با دیو دمساز ~~نمیدانم که شیطان ستمگار چه میسازد برای ما دگر بار» # فت این و بکشت آن بچه را باز پس آنگه قلیهای زو کرد آغاز # وزانجا شد به کاری دل پر آتش ~~بخورد آن قلیه با حوا بهم، خوش وزان # بخواند آن بچهآ خود را به آواز ~~دگر بار آمد ابلیس لعین بازبخواند آن به # بداد از سینهآ حوا جوابش ~~2370چو واقف گشت خناس از خطابشب ~~چو آوازش شنید ابلیس مکار «مرا» گفتا «میسر شد همه کار ~~مرا مقصود آن بودهست مادام که گیرم در درون آدم آرام ~~چو خود را با درون ms094 او فگندم شود فرزند آدم مستمندم # نهم صد دام رسوایی ز وسواس ~~گهی در سینهآ مردم ز خناسنهم صددا ~~گهی صد گونه شهوت در درونش برانگیزم شوم در رگ چو خونش # وزان طاعت ریا خواهم نه اخلاص ~~گهی از بهر طاعت خوانمش خاص وزان طاعت ریا خ ~~هزاران جادویی دارم دگرگون که مردم را برم از راه بیرون.» # 0 ~~چو شیطان در درونت رخت بنهاد بسلطان # بسلطانی نشست و تخت بنهاد ~~ترا در جادوی همت قوی کرد که تا جانت هو ~~8اگر شیطان چنین رهزن نبودی چنین سلطان مرد و زن نبودی PageV01P211 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0106.png) ~~به هرکنجی دلی در خواب کرده به هر جایی گلی در آب کرده ~~تراره میزند وز درد این کار دو چشمت همچو ابری گشت خونبار ~~گر آدم را که در یک دانه نگریست به سیصد سال میبایست بگریست ~~2288ببین کابلیس را در لعن و در رشک ز دیده چند باید ریختن ~~«به راه بادیه» گفت آن یگانه«دو جوی آب سیه دیدم روانه ~~شدم برپی روان تا آن چه آب است که چندینیش در رفتن شتاب است ~~به آخر چون بر سنگی رسیدمبه خاک ابلیس را افتاده دید ~~دو چشمش چون دو ابر خونفشان بود ز هر چشمیش جویی خون روان بود ~~0 چو باران می گریست و زار میگفتپیاپیا # ار میگفت پیاپی این سخن هموار میگفت: ~~ه این قصه نه زان روی چو ماه است ولی رنگ گلیم من سیاه است ~~نمیخواهند طاعت کردن من کنند آنگه گنه در گردن من». ~~بزرگی کفت چون یوسف چنان خواست # 5 چنان خواست که خود با ابن یامین دل کند راست ~~235 به دل با او یکی گردد به اخلاص به تنهایی کند هم خلوتش خاص ~~نهادش از پی آن صاع در بار به دزدی کرد منسوبش، زهی کار! ~~چنین گفت آن بزرگ دین که «مطلق همین رفته ست با ابلیس الحق ~~براندش از بر و از بهر این ms095 راز به لعنت کردش از آفاق ممتاز ~~ازان از قهر خویشش جامه پوشید # جامه پوشید که در قهرش ز چشم عامه پوشید ~~0 بدین درگاه استاده است پیوست ک # گرفته حربهای از قهر در دست ~~نخستین تا اعوذی زو نخواهی قدم نتوان نهادن درالهی PageV01P212 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0103.png) # که تا تردامنان را میزند دست ~~بدین در روز و شب زان است پیوست ~~محک نقد مردان در کف اوست ز مشرة # ز مشرق تا به مغرب در صف اوست ~~کسی کانجا برد نقدی نبهرهخورد، در- # خورد، در حال، از ابلیس دهره ~~305چنین گوید به صاحب نقد ابلیس کهای از من ربوده گوی تلبیس ~~خداوندم هزاران ساله طاعت به رویم باز زد در نیم ساعت ~~تو زین یک ذرهآ طاعت شدی گرم بر حق میبری و نیستت شرم؟ ~~اگر لعنت کنندم خلق عالم نگردد عشق جانم ذرهای کم» # 0 ~~اگر خواند ترا یک تن به لعنت به یک ساعت فرو ریزی ز م ~~310از اول همچو مردان مرد ره شو پس آنگه جان فشان و پیش شه شو ~~چرا در چشم تو خرد است ابلیس؟ که رهزن شد بزرگان را به تلبیس # که هستند که صد تن را چو تو گردن شکستند ~~اگرچه بر سر تو پادشا اند ولی در خیل شیطان یک گدا اند # مسلمانی کجا راه تو باشد ~~گدای دیو چون شاه تو باشدمسلمانی کجا راه ت ~~310دمی ابلیس خالی نیست زین سوز ز ابلیس لعین مردی درآمو ~~چو در میدان معنی مرد آمد همه چیزش ز حق در خورد آمد ~~نشسته بود ایاز و شاه پیروز ایازش پای میمالید تا رو ~~به خدمت هر دم افزون بود رایش که میمالید و میبوسید پایش ~~ایاز سیمبر را گفت محمود «ترا زین پای بوسیدن چه مقصود؟ ~~320 ز هفت اعضا چرابر پا دهی بوس دگر اعضا رها ~~دگر اعضا رها کرده به افسوس ~~چو قدر روی میبینی که چون است چرا میلت به پای ms096 سرنگون است؟» ~~ایازش گفت ک«این کاری عجیب است که خلقی را ز روی تو نصیب است ~~که میبینند رویت جمله چون ماه نمییابد به پای تو کسی راه PageV01P213 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0108.png) ~~325 همین افتاده بود ابلیس را نیز که قهر حق طلب کرد از همه چیز ~~بسی میدید لطفش را خریدار ولی او بود قهرش را طلبگار ~~چو تنها قهر حق را طالب آمد به مردی بر بسی کس غالب آمد ~~چو در وجه حقیقی متهم شد کمر بست او و حالی با قدم شد ~~چو لعنت خلعت درگاه او بود چو زان درگاه بود او را نکو بود ~~2330 بدان لعنت حریف مردو زن شد بسی خلق جهان را راهزن شد ~~ازان لعنت گرش قوت نبودی کجا با خلق این قوت نمودی ~~چو آن لعنت خوشش آمد امان خواست به جان بگزید، عمر جاودان خواست ~~که با خلعت چو بستانند نازش بدان نازش بود عمر درازش # که او شد طوق لعنت را خریدار ~~نیامد برکسی لعنت پدیدارکه او ~~235 زحق آن لعنتش پربرگ آمد اگرچه دیگران را مرگ آمد # ی صاحب جمال دلستان بود که از رویش عرق بر بوستان بود # هاری بود بر صحرا بمانده به زیر خیمهای تنها بمانده ~~زو خیمه سپهر معتبر بود که زیر خیمه خورشیدی دگر بود ~~جوانی رانظر ناگه بیفتاد ز عشق او دلش از ره بیفتاد ~~3 چنان در عشق محکم گشت بندش # مت بندشکه پند کس نیامد سودمندش ~~نکردی صبر یک دم از جمالش # صبر یک دم از جمالش ولی بویی نبردی از وصالش # ربوداتفاق غمگساران که روزی اوفتاد آغاز باران ~~همه صحرانشینان میدویدند به زیر خیمه سر در میکشیدند ~~قضا را عاشق و معشوق دلبرد # مشوق دلبر دران یک خیمه افتادند همبر ~~0 چو از اندازه باران بیشتر شد همی هر کس # یشتر شدهمی هرکس به زیر جامه در شد PageV01P214 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0105.png) # ،آن هر دو دلخواه بزیر جامهای رفتند آنگاه ~~به ms097 چشم از یکدگر جان میربودند به لب با یکدگر جان میفزودند ~~دعا میکرد هر سوزنده جانی که «کم کن ای خدا باران زمانی» # لی میگفت عاشق «یا الهی زیادت کن نه کم چندان که خواهی ~~350کنون کز ابر طوفانی روان است اگرکشتی برانم وقت آن است ~~بسی بوده ست قحط غمگساران که نزمی نیست ای # که نزمی نیست این ساعت ز باران.» # ر میبارد این تا روز محشر قیامت گردد از شادی میسر ~~خدایا نقد گردان آن سعادت که گردد هر زمان باران زیادت. # * ~~چو حق ابلیس را ملعون همی خواست همان چیز او زحق افزون همی خواست ~~2355 ~~چو حق بی واسطه با او سخن گفت برای آن همه از خویشتن گفت ~~چو امر سجده آمد آن لعین را بخوابانید چشم راه بین را ~~بدو گفتند «أشجذ» قال «الا غیر» برو خواندند «اخسوا» قال «لا ضیر ~~اگرچه لعنتی از پی درآرمبه پیش غیر او # به پیش غیر او سر کی درآرم؟ ~~به غیری گر مرا بودی نگاهی # گاهی نبودی حکمم از مه تا به ماهی» ~~2 در آن ساعت که محمود جهاندار برون میرفت از دنیای غدار ~~ایاز سیم بر را کرد درخواست که با او میبگویم یک سخن راست ~~بدو گفتند «یکدم عمر باز است سخن گفتن هنوزت با ایاز است؟» ~~چنین گفت او که «گر نبود کنارش مرا دایم، بخود با من چه کارش؟ # وی دل افروزیم باید برای این چنین روزیم باید ~~35 هر آن عشقی که نه جاوید باشد # شدبود یک ذره گر خورشید باشد ~~چو عشق اوست عشق بیقیاسم ب ~~بخواند آخر ایاز سیمبر را نهان در گوش او گفت این خبر را برای آن جهان باید ایاسم» PageV01P215 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0110.png) ~~که «ای همدم، بحق عهد معبود که چون تابوت گردد مهد م ~~که پیش کس کمر هرگز نبندی که نپسندم من این گر تو پسندی» ~~30 زبان بگشاد ایاز و گفت «آری اگر من ms098 بودمی مردارخواری # چو محمودی شکارممگر پنداشتی مردار خوارم ~~نبودی همچو محمودی شکارم ~~چو محمودی به مویی میتوان بست نیارم پیش غیر او میان بست ~~ایاز خاص تا موجود باشدمدامش عاقبت محمود باشد». # * ~~در آن ساعت که ملعون گشت ابلیس زبان بگشاد در تسبیح و تقدیس ~~3[که «لعنت خوش تر آید از تو صد بار که سرپیچیدن از تو سوی اغیار»] ~~به زخمی گر سگی از در شود دور بود از استخوان پیوسته مهجور ~~چه میگویم که چون لعنت شنید او # نیداوازان لعنت همه گوینده دید او # نه اندک، جام مالامال خورده ~~کسی صافی هزاران سال خورده نه اندک، # کجا آن صافها گردد فراموش؟ ~~به یک دردی که در آخر کند نوش کجا آن ص ~~480 اگرچه دردی لعنت چشید او در آن لعنت بجز ساقی ندید او ~~چو در صافی هزاران سال آن دید کجاد # کجا دردی غیر آن توان دید؟ ~~ازان درگه چو لعنت قسم او بود وزان حضرت چو ملعون اسم او بود ~~ندید او آن که زشت است این و نیکوست ولی این دی # کوستولی این دید کاین از درگه اوست ~~چو لعنت بود تشریفش ز درگاه به جان پذرفت و شد افسانه کوتاه ~~2205چو ببریدند دزدی را یکی دست # کی دست نزد دم دست خود بگرفت و برجست ~~بدو گفتند لای محنت رسیده چه خواهی کرد این دست بریده؟» ~~چنین گفت او که «نام دوستی خاصبر آنجاکرده بودم نقش اخلاص ~~کنون تا زندهام اینم تمام است # که بی آن زندگی بر من حرام است ~~از دستم گرچه قسمم جزالم نیست # مم جزالم نیست چوبردست است نام دوست غم نیست». PageV01P216 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0107.png) # ~~390چو ابلیس لعین اسراردان بود اگر س ~~اگر سجده نمیکرد او ازان بود ~~ز خلق و خود دریغش آمد آن راز نکرد آن سجده را دعوی گر آغاز # نبینند آن در و آن آستان هم ~~که تا هم او و هم خلق جهان هم نبینند ms099 آن در و آن آس ~~که تا نوری ازان در پردهآ عز نگردد در نظر آلوده هرگز ~~تو نشنیدی که پرسیدند از ماه که «تو چه دوستتر # که «تو چه دوستتر داری درین راه؟» ~~395چنین گفت او که «آن خواهم که خورشیدبگیرد # بگیرد تا بود در پرده جاوید ~~همیشه روی خواهم زیر میغش که هم از چشم خود دارم دریغش» ~~رفیقی گفت با مجنون گمراه که الیلی مرد» گفت «الحمد لله» ~~چنین گفت او که «ای شوریده دین تو چو می سوزی چراگویی چنین تو؟» ~~چنین گفت او که «چون من بهره زان ماه ندارم تا نبیند هیچ بدخواه» ~~کسی پرسید از ابلیس کدای شوم چو ملعونی خویشت گشت معلوم ~~چرا لعنت چنین در جان نهادی چو گنجی در دلش پنهان نهادی؟» ~~چنین گفت او که «لعنت تیر شاه است ولی اول نظر بر جایگاه است» # 0 ~~ظر باید در اول بر نشانه که تا تیر از کمان گردد روانه ~~تو این ساعت ازان تیری خبردار نظر گر چشم داری بر نظردار PageV01P217 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0112.png) ~~45بزرگانی که سر بر چرخ سودند همه در خدمت محمود بودند ~~شه عالم به ایشان کرد رویی که در خواهید هریک آرزویی ~~ز شهر و مال و ملک و منصب و جاه بسی درخواستند آن روز از شاه ~~چو نوبت با ایاز آمد کسی گفت که «ای در حسن طاق و باهنر جفت ~~چه خواهی آرزو؟» گفتا که «یک چیز برون زان یک نخواهم یا دگر نیز، # که تیر شاه را باشم نشانه ~~3 من آن خواهم همیشه در زمانه ~~اگر این آرزو دستم دهد هیچ مرا هرگز نماند ذرهای پیچ» ~~بدو گفتند «ای محروم مانده ز جهل از عقل نامعلوم مانده ~~تو پشت پای خواهی زد خرد را که میخواهی نشانهیآ شاه، خود را ~~تن خود را چرا خواهی نشانه کاسیر تیر گردی جاودانه؟» ~~10 زبان بگشاد ایاز و گفت «آنگاه # فت «آنگاه شما زین ms100 سر نهاید ای قوم آگاه ~~مرا چون عالمی بر احترام است نشانه تیر شه بودن تمام است ~~که اول بر نشانه چند ره شاه نظر میافگند، پس تیر آنگاه # در آخر زخم کی دشوار آید ~~چو اول آن نظر در کار آید در ~~شما این زخم میبینید در راه ولی من آن # ولی من آن نظر میبینم از شاه ~~33 چو باشد ده نظر از پیش رفته به زخمی کی روم از خویش رفته.» ~~چو شبلی را زیادت گشت شورش فرو بستند در قیدی بزور ~~گروهی پیش او رفتند ناگاه به نظاره باستادند در راه ~~به ایشان گفت شبلی سخن ساز که «چه قومید؟ بر گویی # که «چه قومید؟ بر گوییدم این راز.» ~~همه گفتند «خیل دوستانیم که ره جز دوستی تو ندانیم» ~~چو بشنید این سخن شبلی زیاران بر ایشان کرد، حالی، سنگباران ~~همه یاران او چون سنگ دیدند ز بیم سنگ از پیشش رمیدند PageV01P218 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0109.png) ~~زبان بگشاد شبلی گفت آنگاه که «ای جمله، بهم، کذاب و گمراه ~~[چو لاف از دوستیتان بود با من نبودید ای خسیسان پاک دامن] # تن آخر که زخم او، نه زخم اوست آخر؟» ~~که بگریزدز زخم دوست آخر # ~~3چو زخم دوست دید ابلیس نگریخت ولی از زخم او صد مرهم آمیخت ~~2430 ~~به جان بپذیر هر زخمی که او زد که گر او زخم بر جان زد نکو زد ~~اگر یک ذره عشق آمد پدیدار به صد جان زخم راگردی خریدار ~~تو پنداری که زخمش رایگانست هزاران ساله طاعت نرخ آنست ~~هزاران ساله گرچه طاعتش بود بهای لعنت یک ساعتش بود # اگر گویند «تو ما را نشایی» ~~243قوی شایسته باشی در خداییاگرگ ~~2435 ~~عزیزا! قصهآ ابلیس بشنو زمانی ترک کن تلبیس بشنو # راین مردی ترا بودی زمانی ز تو زنده شدی هر دم جهانی # لعون راه استهمیشه در حضور پادشاه است ~~چه لعنت میکنی او را شب و روز ازو باری مسلمانی ms101 درآموز # (13) حکایت موسی علیه السلام در کوه طوربا ابلیس ~~330 شبی موسی مگر می رفت بر طور به پیش او رسید ابلیس از دور ~~چنین گفت آن لعین را ک5ای همه دم چرا سجده نکردی پیش آدم ~~لعینش گفت «ای مقبول حضرتشدم ب # شدم بی علتی معلول قدرت ~~اگر بودی بر آن سجده مرا را کلیمی بودمی همچون تو آنگ ~~ولی چون حق تعالی این چنین خواست چه کژ گویم نیامد جز چنین راست PageV01P219 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0114.png) # * ~~00چو شیطان این چنین گرم است در راه تو چونی ای پسر در عشق دلخواه ~~اگر تو جادویی میخواهی امروز به لعنت شاد شو ورنه میاموز ~~ببین تا چند گه هاروت و ماروت بمانده سرنگون بیآب و بیقوت ~~در آن چاهند دل خونین و محبوس شده از روزگار خویش مأیوس # ستاد زمانهشده در جادویی هر دو یگانه # کسی زان علم هرگز چون شود شاد؟ ~~«24چو نتوانند کردن خویش آزاد کسی زان # عصایی بس نهنگش در زمانی ~~اگر تو جادویی داری جهانی # وچندان سحرگم شد در عصایینگرددگم درو جز ناسزایی ~~ترا در سینه شیطانی ست پیوست که گردد ز آرزوی جادویی مسن # شیطان تو گردد مسلمانشود سحر تو فقه و کفز ایمان ~~2 زاهل خلد گردی جاودانه کند شیطان سجودت بیبهانه ~~بیان کردم کنون سحر حلالت کزین سحر است جاویدان کمالت ~~چو گرد این چنین سحری توان گشت چنین باید شدن نه آنچنان گشت # د سؤم یک باکمالی پدر را داد حالی شرح حالی ~~پسر آمد سؤم یک باکمالی ~~که یک جام است درگیتی نمایی # من آن خواهم نه فر پادشایی ~~«226شنودم من که آن جامی چنان است که در وی هرچه میجویی عیان است ~~اگر باشد بسی سر نهانی دهد آن جامت از جمله نشانی ~~ندانم آن چه آیینه ست زیبا که در وی نقش آفاق است پیدا ~~به یکدم گر جهانی باشدت راز دهد از جمله چون روزت خبر باز # بامیم گر در ms102 دست آید سپهرم با بلندی پست آید ~~320 شود سز همه عالم عیانم بسا چیزاک # بسا چیزا که من نادان بدانم PageV01P220 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0111.png) ~~پدر گفتا که «جاهت غالب آمد دلت این جام را زان طالب آمد ~~که تا چون واقف آیی از همه راز شوی بر جملهآ عالم سرافراز ~~چو خود را با فلک این جاه بینیهمه خلق زم # همه خلق زمین در چاه بینی ~~ز عجب جاه خود از خود شوی پربمانی جاودانی در ~~5 اگر در پیش داری جام جمشید که یک یک ذره میبینی چو خورش ~~چه گر آن جام بینی ذره ذره که چون مرگت نهد بر فرق اره ~~نداری هیچ حاصل چون جم از جام که چون جم زار میری هم سرانجا ~~چو هست این جام در چاه اوفتادن حرامت باد از راه اوفتادن # (1) حکایت سلطان محمود با پیرزن # زی به تیزی با سپه میراند تازی ~~مگر سلطان دین محمود غازی ~~24 به ره در بیوهای را دید جایی فکنده قصهای را در عصایی # او داد میخواست وزان فریادرس فریاد میخواست ~~چو دید آن پیرزن را شاه عالی نکردش التفات و رفت حالی ~~مگر محمود آن شب دید در خواب که بود افتاده در چاهی ب ~~همی آن پیرزن گشتی پدیداربرای او عصاکردی نگونسار ~~485[بدو گفتی که دستی در زن ای شاه بر آی از قعر این گرداب و این چاه] ~~زدی شه در عصای زال دستی وزان چاه بلا آسان برستی ~~چو آمد روز دیگر شاه در دشت وزان خواب شبانگه تنگدل گشت ~~دگر ره پیرزن را دید مهجور که میآمد برای داد از دور ~~صا در دست و پشتش خم گرفته چو ابر از گریه چشمش نم گرفته ~~از جای شاه و خواند او را به نزد خویشتن بنشاند او را ~~به لشکر گفت «اگر دوش او نبودینهنگ # ودینهنگ مرگ جانم در ربودی # شده آویزگاهم خلاصی داداز گرداب و چاهم PageV01P221 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0116.png) # خواهید ms103 امروز که گردید از خدابر خلق فیروز ~~شماگر نیز میخواهید امروزکهگ ~~زنید اندر عصای او همه دست که دست او زبردست است پیوست» # گرفتند آن عصا در دست محکم ~~245 در افگندند لشکر خویش بر هم گر # برای آن عصا خلق جهانی ~~ز هر سویی درآمد هر زمانیبرای آن. # گرفته آن عصا در دست آنگاه ~~نشسته پیرزن بر تخت آن شاهگ # بسی بازار از وی تیز کرده ~~عصا در دست دست آویز کرده بسی ب # رد که در دین چون عصای موسوی کرد ~~چو موسی زان عصا پشتش قوی کرد ~~2500 شهش گفتا که «هان، ای زال مسکین تو بس بیقوتی و خلق چندین ~~به عجز خویش با یک چوب پاره چه خواهی کرد چندین پشت واره ~~بسی خلقند از بهر تو در کارتو نتوانی کشیدن این همه بار» ~~زبان بگشادزال و گفت «ای شاه کسی کو برکشد محمود از چاه ~~همه کس را تواند برکشیدن که از تواین سخن نتوان شنیدن ~~35 [کسی کو برکشد از چاه پیلی ز مشتی پشه کی گردد بخیلی».] # 0 ~~چو آنجا جاة بخشان کم زنانند همه یاری ده شاهان زنانند ~~چرا باید بدو مغرور بودن ز مجهولی چنین مسرور بودن ~~ز هردونی قفایی نیز خوردن # ز هر شومی زیانی نیز کردن ~~ز غیری میزنی لافی ز «لا غیر» «انا خیری» زهر دونی «و لاخیر» ~~2510 نمی دانی که چه در پیش داری ازان پروای ریش خویش داری ~~که گر چون لام الف دستار بندی بسازان به اگر زنار بندی ~~و گر دستار بندی لام الف وار الف لام چلیپای است زنار ~~دل تو نیست زین دستار آگاه که در تابوت پیچندت ز ناگاه ~~سر تو چون نشیمنگاه سوداست سر تابوت را دستار زیباست ~~0 قصب بر فرق پیچیدن چه سودت که آخر در کفن پیچند زودت ~~تو در دنیا به مقراضی نشین خوش سزایت خود دهد مقراض آتش PageV01P222 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0113.png) ~~چرا جاهی و ms104 مالی درخور تست که آن تا و اپسین دم همبر تست ~~چو آن تو نخواهد بود هیچی چرا همچون کفن در خویش پیچی ~~مگر بهلول چوبی داشت بر دست که بر هر گور میزد تا که بشکست ~~3ه بدو گفتند کای مرد پر آشوب چرا این گورها را میزنی چوب؟» ~~چنین گفت او که «این قومی که رفتند دروغ بی عدد گفتند و خفتند ~~گه این گفتی سرای و منظر من گه آن گفتی که اسباب و زر من ~~گه آن گفتی که خرم عقل و حزمم گه این گفتی که اینک باغ و بزمم ~~خدا گفت این همه دعوی روانیست که میراث من است آن شما نیست ~~925چو ایشان جمله آن خویش گفتند شدند و ترک جان خویش گفتند # که بودند این همه یک مشت کذاب ~~ازین شان میزنم بی خورد و بی خواب ک ~~چو انجام همه بگذاشتن بود کجا دیدند ازان پنداشتن سود؟». # ~~کسی جمع چنین چیزی چراکرد که باید بر پشیمانی رهاکرد ~~چرا در عالمی بندی دلت را که آخر خشت خواهد زد گلت را ~~2430 دو در دارد جهان همچون رباطی ازین در تا بدان در چون صراطی ~~بران ره گر نخواهی رفت هشیار فرو افتی به دوزخ سرنگونسار ~~[زمین را چون بیفتد سایه گاهی کند تاریک مه را در سیاهی] # به پیش او زمین ابری سیاه است ~~اگرچه نیک روشن جزم ماه است به ~~زمین را چون عمل با ماه این است چه سازد آنکه عرق او زمین است ~~3 به یکدم چون چنان نوری سیه کرد به عمری هم ترا داند تبه کرد ~~تبه گشتی و روی آن ندارد که به گردی چو این امکان ندارد # که جانت را همه آفت ز خویش است ~~نگونساری تو بیرون ز بیش است ~~تراکاری که از وی همچنان است به دست خویش کردستی عیان است PageV01P223 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0118.png) # ن شاه شد آگه کز فلان ساعت فلان ماه ms105 ~~نجوم نیک میدانست آن شاه ~~2540 شود بیچاره در دست بلایی بکرد القصه آن را نیک جایی ~~چو کرد از سنگ خاره خانهای راست نگه دارندهای بسیار درخواست ~~چو در خانه شد آن را روزنی دید زروشن خانه را چون گلشنی دی # که تا در خانه تنها ماند محبوس ~~به دست خویش روزن کرد مدروس که تا در خانه # بودش هیچ ره سرگشته آمد به آخر تا که دم زد کشته آمد. # 0 ~~اگر خواهی که پیش افتی به یکگام بترک خویش باید گفت ناکام # چو مرگ آید بگویی هم نگویی ~~توگر ترک خود و عالم نگوییچوم ~~[چو باقی نیست خفت و خورد آخر چو مرگ آید چه خواهی کرد آخر؟] ~~چنین گفتهست آن پاکیزه ذاتی که «گر یابد کسی از حق و ~~از اول روز ماتم داریاش تو دؤم روز و سؤم هم داریاش تو ~~2550 چهارم تا به هفتم میگدازی چو هفتم بگذرد هشتم چه سازی؟». # ~~چو آخر روز باید کرد تسلیم چه میپیچی؟ در # چه میپیچی؟ در اول گیر تعلیم # مه تن گر شود چون مار پایت گریزی نیست ممکن هیچ جایت # قت رفتن ماررا هیچ که در ره میرود پر تاب و پر پیچ # لیکن چون به سوراخ آورد روی درو کژی نماند یک سر موی ~~095 که تا ننهد زسر آن پیج پیچی نیابد راه در سوراخ هیچی ~~تو هم کژی ز خود بفگن پس آنگاه به سوراخت نماید راستی راه ~~چو در کوژی تو پی گم کرده مانی چو کوژان از برون پرده مانی ~~نبینی خلق رانه پای و نه سر زکوژی زخم خورده مانده بر در PageV01P224 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0115.png) ~~الف چون مستقیم آید به کوفی چنان باید برأی العین صوفی ~~4تصوف چیست؟ - در صبر آرمیدن طمع از جملهآ عالم بریدن ~~توکل چیست؟ -پی کردن زبان ز خود ناخواستن خلق جهان را # ناگشتن دل از جان برگرفتنهمه انداختن آن برگرفتن # رسمگر میگفت در بغداد مجلس ms106 ~~شقیق بلخی آن شیخ مدرس ~~سخنها در توکل پاک میگفتبه رفعت برتر از افلاک میگفت ~~965به مردم گفت «در باب توکل قوی باشید و مندیشید از ذل ~~2565 # ه من در بادیه دلشاد رفتمتوکل کردم و آزاد رفتم ~~مال و ملک با من یک درم بود که آن با جیب من با من بهم بود # آمد شد چو دل بر غیب دارمهنوز آن یک درم در جیب دارم ~~ه کعبه رفتم و باز آمدم شاد که سوی آن درم حاجت نیفتاد» ~~رم رو از جای برخاست بدو گفتا که «بشنو یک سخن راست # رو جیب کجا بود اعتماد جانت بر غیب؟ ~~در آن دم کان درم بستی فرو جیبکجا ~~کجا بود آن توکل آن زمانت که افگند آن درم در صد گمانت؟ ~~تو آن ساعت مگر مؤمن نبودی # ودی وگر بودی برو ایمن نبودی؟» # به منبر بر فرو لرزید از وی ~~شقیق این حرف چون بشنید از ویب ~~55بداد انصاف ک«این حجت عیان است ~~چه گویم حق به دست این جوان است». PageV01P225 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0120.png) # تبرهنه بدز حق کرباس درخواست ~~مگر دیوانهای شوریده برخاست ب # وگر تو صبر داری من ندارم» ~~ک«ا لهی پیرهن در تن ندارموگر توص # که «کرباست دهم، اما کفن را» ~~خطایش آمد آن بیخویشتن را ~~بان بگشاد آن مجنون مضطر که «من دانم ترا ای بنده پرور ~~که تااول نمیرد مرد عاجز تونذهی ده گزش کرباس هرگز ~~بباید مرد اول مفلس و عور که تاکرباس یابد از تو در گور». # # به یک دم زندهآ الله گردی ~~دلاگر کشتهآ این راه گردیبه یکدم زذ ~~ترا ای کشته خونین پیرهن بس مباشت گو کفن خونت کفن بس ~~چو تو خونی و خاک از پای تا فرق میان خاک شو در خون خود غرق # یدارببندد خون حیضش آخر کار ~~2590 هر آن زن را که شیر آید پدیدار ~~بگردانند خونش را نهانی که تاخون میخوری # رخون خوردن آمدهم انجامت به ms107 خاک آوردن آمد ~~هم آغاز تو بر خون خوردن آمد ~~کسی کو در میان خاک و خون است چراسر میکشد چون سرنگون است ~~تو مسکین خود نمیدانی که چونی بهم بشرشته مشتی خاک و خونی ~~250 زخون و خاک آنگه پاک گردی ~~ی که خون دل خوری تا خاک گردی # و نبود کار تو جزاشک سوزی به سر میبر به اشک و سوز روزی ~~یکی دیوانه میریخت اشک بسیار # بار کسی گفتش «چراگریی چنین زار؟» ~~به گریه گفت «ازانم خون فشانی که تا دل سوزدش بر من زمانی» ~~یکی گفتش که «او را دل نباشد کسی کین گوید او عاقل نباشد» ~~. جوابش داد آن دیوانه پیشه # نه پیشه که «او دارد همه دلها همیشه # 4 دلها که او دارد شگرف است چه گونه دل ندارد این چه حرف است؟». PageV01P226 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0117.png) ~~همه چیزی که اینجا هست از آنجاست بد و نیک و بلند و پست از آنجاست ~~پس این دلهای ما آنجا بود نیز دل تنها نمیگویم همه چیز ~~تراگر خیر و شر آید دوایت از آنجا میتوان کردن روایت ~~405ببین تا جبرئیل از خاک و خون کرد که قوم سامری را سرنگون کرد ~~ولی چون باد ازو در مریم آمد ز روح الله حیات عالم آمد ~~اگر خیر است و گر شرست از آنجاست وگرنفع است و گر ضر است از آنجاست ~~تو زانی بیخبر از قدس پاکی که اندر تنگنای آب و خاکی ~~اگر تو زین خراب آزاد گردیچوگنه # چو گنجی در خرابآباد گردی ~~410 چو اینجا از غم تن رسته باشی به دل آنجا به حق پیوسته باشی ~~در آمد واسطی را انتباهی به دیوانهستان در شد پگاهی ~~یکی دیوانهای را دید سرمست که گاهی نعره زد گه دست بر دست ~~لبش پرخنده و جانش پرآتش سرش از بادهآ دیوانگی خوش ~~از شادی چون سپندی برفگنده میان رقص یعنی برجهنده] ~~2415 بپاسخ واسطی گفت «ای زره دور ms108 میان بند مانده شاد و مسرور ~~چو در بندی تو این شادیت از چیست؟ چو هستی بنده آزادیت از چیست؟» ~~زبان بگشاد پیش شیخ مجنونکه # که «گر در بند دارم پای اکنون ~~دلم در بند نیست وآصلم این است چو دل بگ # چو دل بگشاده دارم وصلم این است ~~یقین میدان تو کاین مشکل گشادندوگ # و گر بستند پایم دل گشادند». ~~262 دو عالم چیست؟ - بحری نام او دل تو در بحری بمانده پای درگل ~~به بحر سینهآ خود شو زمانی که تا در خویش گم بینی جهانی ~~چو باشد صد جهان در دل نهانت کجادر چشم آید این جهانت ~~زمین و آسمان آنگه بدانی که دانی این جهان و آن جهانی PageV01P227 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0122.png) ~~چو دانی کان جهان در تو عیان است جهانی بنگری کان یک زمان است ~~2420اگر خواهی برای تو جهانی پدید آید ز قدرت در زمانی ~~جهانی برتراز اخلاط واسباب بشسته هفت اقلامش به هفت آب # سرای خلد و آنگه حور را حیض ~~در آن عالم نباشد مرغ از بیض # نه شیر از بز بود نه می ز انگور ~~نباشد انگبین آنجاز زنبورنهش ~~نه از آتش بر آید مرغ بریان نه از پختن گشاید هفت الوا ~~3وسایط چون ز ره برخیزد آنجا ز هیچی این همه میریزد آنجا ~~همی تو هرچه را باشی خریدار شود بر آرزوی تو پدیدار ~~به چشم خرد منگر خویشتن را مدان هر دو جهان جز جان و تن را # دلت عرش است و صدرت هست کرسی ~~تویی جمله ز آتش چند ترسی ~~چو دل اینجاز عشق او فروزی کجا در آتش دوزخ بسوزی؟ # بغایت آتشی سوزنده افتاد ~~430 مگریک روز در بازار بغداد بغایت # وزان آتش قیامت شد پدیدار ~~فغان برخاست از مردم به یکبار ~~ز ره در پیر زالی مبتلایی عصا در دست و میآمد ز جایی ~~کسی گفتش «مرو دیوانهای تو که افتاد آتشی در خانهآ تو» ~~زنش گفتا «تویی ms109 دیوانه، تن زن که حق هرگز نسوزد خانهآ من» ~~23 به آخر چون بسوخت آتش جهانی # آتش جهانی نبود آن زال را زآتش زیانی ~~بدو گفتند «هان ای زال دمساز # ذای زال دمساز بگو کز چه بدانستی تو این راز؟» ~~چنین گفت آنگه آن زال فروتن # فروتن که «یاخانه بسوزد یا دل من ~~چواز غم سوخت دل دیوانهایرا نخواهد سوخت آخر خانهای را» ~~چو سنگ و آمن افتادند در کار زهردو آتشی آمد پدیدار PageV01P228 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0119.png) ~~2420 در آمد سوخته کز سوز میزیست زبان بگشاد آتش # زبان بگشاد آتش گفت «و کیست؟» ~~[جوابش داد آنجا سوخته باز که «هستم آشنا ای یار دمساز»] ~~پس آتش گفت «کارم روشنایی ست به تاریکی ترا چه آشنایی ست: # که «تاریک از کهام إلا ز آتش؟ ~~جوابش داد، حالی، سیوخته خوشک # وختی در روشنایی کنون گویی نداری آشنایی ~~*6چنین چون سوخته من از توام زار به لطفی سوختهی خود رانگه دار» ~~چو صدق سوخته بشناخت آتش زعالم دست با او کرد در کش. # # ر چشمهآ عالم فروزی چو اینجا سوختی آنجا نسوزی ~~که خشت پخته گرچه از زمین زاد ولیکن هست خشتی آتشین زاد ~~شریعت گفت چون برخیزی از راه منه در گور خشت پخته آنگاه ~~چو شرعت این قدر جایز ندارد برای آتشت هرگز ندارد ~~چراغی گر به چشم آید چمن کند پژمرده حالی یاسمن ر # ق نازنین است مثالش چون چراغ یاسمین است ~~چراغی کز در حق نازنین است ~~اگرچه در مشیت میبود زیست ز ما نازکتر و بیچاره ترکیست ~~اگر برگ گلی افتد به ما بر ز ماکس را نبینی بینواتر ~~وی جان نکو عقل ز خواجه بوعلی فارمذ نقل ~~4چنین کرد آن قوی جان نکو عقل ~~ه مردی را خدا فردای محشر دهد نامه که «هین برخوان و بنگر» ~~چو مرد آن نامه بیند یک دو ساعت درو نه معصی # بان بگشاید و گوید «الهی چو نیست این نامهآ من ms110 می چه خواهی؟» ~~خطاب آید که «من عشاق خود ا به نامه در نیارم نیک و بد را». # 0 PageV01P229 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0124.png) ~~چو برخیزد بهانه از میانه تو ما را، ما ترا تا جاودانه ~~وگر اینت نمیباید چه پیچی همه ما و همه ما و تو هیچی ~~وگر وحشی صفت در پیش آیی دهندت نامه تا با خویش آیی # به هر جزوی حساب کل نباشد ~~چو ما را تاب برگ گل نباشد بهه ~~چو باشد پیشواامی مطلق نخواهد نامه برخواندن ز ناحق ~~که چون از نامه گفتی و شنودی شوی گستاخ این معنی بزودی # نین نقلی درست است از پیمبر که حق گوید بشخصی روز محشر ~~که «ای بنده بیا و نامه برخوان که تا چه کردهای عمر ف ~~چو بنده نامه برخواند سراسرنبیند جز معاصی چ # هی زیان بگشاید و گوید «الهی ~~2415 چو در نامه نبیند جز تباهیزیان ب # روم زین عمر تاوان» حقش گوید که «پشت نامه برخوان» ~~به دوزخ میروم زین عمر تاوان» ~~چو پشت نامه برخواند به یکبار چنین یابد نوشته کاخر کار ~~«به توبه در پشیمان گشته باشد همه دردیش درمان گشته باشد ~~بجای یک بدی دانندهآ راز بداده باشدش ده نیکویی باز ~~2480 بدی را چون پشیمان گشته باشد خدا ده نیکویی بنوشته باشد» ~~چو بنده آن ببیند شاد گردد زهی بنده که چون آزاد گردد ~~به حق گوید که ای قیوم مطلق # ندیدم از کرام الکاتبین حق ~~که من دارم گنه زین بیش و بسیار که ننوشتند بر من آن دو هشیار # ان بر سر مسکین نویسند بلی چون آن نوشتند این نویسند ~~ه تا چندان که بد کردم زآغاز به هر یک ده نکویی میدهی باز # گرچه من گناهان زودکردم ز فضلت بر گناهان سود کردم» ~~پیمبر از چنین گفتار و کردار # نین گفتار و کردار بخندید و شدش دندان پدیدار ~~پس آنگه گفت ک1ای دارندهآ پاک زهی حلمت زگستاخی کفی خاک ms111 PageV01P230 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0121.png) # اگر آگه شوی بیم هلاک است ~~ز سری کان میان خای و پای است ا5 ~~690که میداند که این سر عجب چیست چنان سری عجایب را سبب چیست؟ ~~ترا در پیش چندین پیچ پیچی ازان آمد که یعنی هیچ هیچی ~~بلی این جمله زان افتاد در راه که تا جانت شود زان راز آگاه ~~چو تو معشوق بودی او چنان کرد که از چشم خود و خلقت نهان کرد ~~هزاران پردهآ اسباب بنهاد درون # درون جمله تخت خواب بنهاد ~~2405 تو با معشوق زیر پرده بر تخت توانی خفت، بی غیری، زهی بخت! ~~چو نتوان دید سر تا پای معشوق چنین بهتر که باشد جای معشوق # ه دادن معشوق هرگز مسلم نیست، پنهان باید از عز. ~~مگر سلطان دین محمود پیروز سپه را خواست دادن عرض یک روز ~~نبود آن جایگه حاضر ایاسش طلب میکرد شاه حقشناسش ~~900کسی را شاه پیش او فرستاد که «شاه اینجا برای تو باستاد ~~بیاکان جایگه عرض سپاه است غرض زین عرض آن روی چو ماه است.» # مول شاه رفت و گفت این راز جوابی داد ایاز سیمبر باز # شهش گفتا «ندیدی روی مقصود؟» ~~روان شد مرد تا نزدیک محمود شهش گفتا «ندید: ~~چنین گفت او که دیدم مینیاید جوابی زو شنیدم می نباید ~~25 بدو گفتم «بیا چون شاه پیروزسپه را عرضه خواهد داد امر ~~مراگفتا: بگو با شاه گربز که «کس معشوق ندهد عرض هرگز ~~مراگر عرضه خواهی داد و گر نه مده جز عرضهآ خویش و دگر نه». ~~پسر گفتش: گرت از جاه عار است که حب جاه مطلوب کبار است PageV01P231 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0126.png) ~~چو چشم از منصب و از جاه برتافت کرادیدی که او از جاه سر تافت؟ ~~2710 ندیدی آنکه یوسف از بن چاه به تخت سلطنت افتاد ناگاه ~~ندیدم در زمانه آدمیزاد ز حب جاه و حب مال آزاد ~~ز هرنوع آزمودم من بسی را که چون گلشن ms112 نشد گلخن کسی را # ن هر دو کسی راگشت یکسانبود آن شخص حیوانی نه انسان ~~ولی چون آدمی ذو عقل باشد به سوی عز و جاهش نقل باشد ~~25 آنه عیسی بر فلک رفته ست از جاه فرشته دایم از جهل است در چاه] ~~پدر گفتش: درین شوریده زندان به طاعت میتوان شد از بلندان ~~اگر خواهی بلندی برتر از چاه توان کز طاعتی یابی به از جاه ~~پیمبر گفت: «آخر وصف مستور که آن از مغزص # که آن از مغز صدیقان شود دور ~~لاشک حب جاه وحب مال است» ت را این جاه جستن پس وبال است ~~30 اگرچه در ره حق خاص خاصی # خاصیشوی، گر جاه یابی، مرد عاصی ~~چنان از تو برآرد جاه دودی که نبود از تدارک هیچ سودی ~~مگریک روز سنجر شاه عالی بر عباسه آمد جای خالی ~~نیامد کار این باکار آن راست چو لختی پیش او بنشست برخاست ~~کسی گفتش «چرا خاموش بودی که نه گفتی حدیثی نه شنودی؟» ~~25 جوابش داد پس عباسه آنگاه که «چشمم آن زمان کافتاد بر شاه ~~جهانی پر فریز تند دیدم # دیدمبه دستم داسکی بس کند دیدم ~~بدان داسک نیارستم درودن ندیدم چاره جز خاموش بودن». # 0 ~~توگراز جاهدنیا شادمانی ز جاه آخرت محروم مانی PageV01P232 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0123.png) ~~چو گرد تو درآید مال و جاهتشودم # شود مال تو مار و جاه چاهت ~~دل تو چیست؟ موسی. نفش؟ فرعون چو طشتی آتش این دنیا به صد لون ~~اگر جبریل فرماید بود خوش ز موسی دست آوردن به آتش # فرعون باشدعذاب آتشت صد لون باشد ~~ولی گوینده گر فرعون باشد ~~اگر در طاعتی کردی گناهی دهد هر عضو تو بر تو گواهی ~~نه آنجا کفر و نه ایمائت باشد کز اینجا آنچه بردی آنت باشد ~~2همان دروی که اینجا کشته باشی همان پوشی که اینجا رشته باشی ~~ترا آنجا زیان و سود با تو همان باشد که اینجا بود با ms113 تو ~~[نیابی شادی ای درویش آنجا مگر شادی بری با خویش آنجا] # تو هم بار خود اندر دوش میری ~~اگر در زهر و گر در نوش میریتو هم بار خود ان # تراگر ذرهای باشد حساب است ~~چو یک یک ذرهآ عالم حجاب استتراگر ذرها ~~2 قدم بر جای و سر گردان چو پرگارگران جانی مکن بگذر س # ق گفتا کلیم عالم آرای «کسیم از دوستان خویش بنمای ~~مگر روشن شود چشمم به رویش که دل میسوزدم در آرزویش» ~~خطاب آمد که «ما را اهل دردی به صدقی در فلان وادیست مردی ~~که او از خاصگان درگه ماست شبانروزی سلوکش در ره ماست ~~245 روانه شد کلیم از بهر دیدار بدید آن مرد را مستغرق کار # مردرپلاسی تا سر زانو ببر در ~~نهاده نیم خشتی زیر سر در ~~هزاران مور و زنبور و مگس نیز بروگ # بروگرد آمده از پیش و پس نیز # نگاه که «هستت گر به چیزی میل درخواه» ~~سلامش کرد موسی گفت آنگاه ~~بدوگفت «ای نبی الله بشتاب # تابمرا از کوزهای ده شربتی آب» ~~290 چو موسی از پی کوزه روان شد به یکدم از تن آن تشنه جان شد ~~چو آب آورد پیشش موسی پاک بمرده دید او را روی بر خاک PageV01P233 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0128.png) ~~کلیم الله تعجب کردو برخاست که تاکرباس و گور او کند راست ~~چو باز آمد دریده بود شیرش دلش خورده شکم زو گشته سیرش ~~به جوش آمد دل موسی ازان درد بسی دردش زیادت شد ازان مرد ~~«29 زبان بگشاد کهای دانندهآ راز یکی را مرتبت دادی به صد ناز ~~یکی را بر سر گردون کشیدی یکی را در میان خون کشیدی # به ذلت آن یکی را میگدازی ~~به عزت این یکی را مینوازیبه ~~فضایل جان این پرنور کرده رذایل عقل آن مهجور کرده ~~کجا سررشتهآ این سر توان یافت که سر تو نه دل دید و نه جان یافت» ~~60 به گوش ms114 جان زحق آمد جوابش که «چون هر بار ما دادیم آبش ~~از آن بهتر که چون هر بار این بار ز دست ما خورد آب آن جگرخوار ~~لباس او چو ما دادیم پیوست چگونه موسی آرد در میان دست ~~کنون چون واسطه آمد پدیدار چر # چرا کرد التفاتی سوی اغیار ~~چو دید او حضرت چون ما عزیزی ز غیر ما چرا میخواست چیزی ~~65 چو پای غیر آمد در میانه ربودیم از میانش جاودانه ~~ولی تا باز ندهد آشکاره # حساب آن پلاس و خشت پاره ~~بهعز عز ماگر قدر مویی ز ما بویش رسد از هیچ سویی، # 0 ~~عزیزا کار آسان نیست با او سخن جز در دل و جان نیست با او ~~سخن با او چو در جان و دل آید سخن اینجا ز دنیی مشکل آید ~~چو نتواند کسی بر جان قدم زد به مردی بر کسی نتوان رقم زد ~~فلک را در صفش مشمر ز مردان زنی پیر است چرخی کرده گردان ~~بهر چیزت چو صد پیوند باشد ترا پیوند اصلی چند باشد PageV01P234 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0125.png) ~~کجا لایق بود در قدس پاکی کرام الکاتبین باچزم خاکی؟ ~~جمالی کان بزرگان را مباح است چه جای ساکنان مستراح است؟ ~~نه هر جانی بدان سر راه یابد نه هر کس ای پسر آن جاه یابد ~~که در عالم هزاران جان درآید که تا یک جان ازین سر با سر آی # درو بود آفریده پیش از اشباح ~~8چنین گفتند کان مدت که ارواح در # که هر یک سال از آن پنجه هزار است ~~شمار مدتش سالی سه چار است که هر یک سال از آن پ # نین نقل است کان جانهای عالی دران مدت که بود از جسم خالی # را پیوسته کردند به یک صفشان، بهم، در بسته کردند ~~به جمع آن جمله را پیوسته کردند # برأی العین دنیا شد پدیدار ~~پس آنگه از پی جانها به یکباربرأی ~~چو آن جانها همه ms115 دنیا بدیدند ز ده جان، نه سوی دنیا دویدند # ن قسمی که ماند آنجایگه باز بهشت افتادشان بر راست آغاز ~~جو این قسم ای عجب جنت بدیدند ز ده جان، نه سوی دوزخ رمیدند # ماندند اندکی ارواح بر جای که ایشان را نماند از هیچ سو رای ~~نه دنیا را نه جنت را گزیدند نه از دوزخ سر م # نه از دوزخ سر مویی رمیدند ~~279 ~~79خطاب آمد که «ای جانهای مجنون # شما آنجا چه می خواهید اکنون؟ ~~هم آزادید از دنیا و جنت هم از دوزخ شما را نیست م # که لازم شد شما را درگه ما؟» ~~چه میباید شما را در ره ما که لازم ش ~~خروشی زان همه جانها برآمدتو گفتی عمر ب # تو گفتی عمر بر جانها سرآمد ~~که «ای دارای عرش و فرش و کرسی چو تو داناتری از ما چه پرسی؟ ~~25 ترا خواهیم ما یکسر همه هیچ ~~م ما یکسر همه هیچ تویی حق الیقین، دیگر همه هیچ» ~~خطاب آمد که گر خواهان ماید همه خواهان انواع بلایید ~~همی چندان که موی جانور هست دگر ریگ بیابان را شمر هست ~~دگر چندان که دارد قطره باران گر # باراندگر چندان که برگ شاخساران PageV01P235 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0130.png) ~~فزون و بیش از آن رنج وبلامن فرو ریزم، نثاری، بر شما من ~~20خسک سازم هزاران آتشین بیش نهم تان هر زمان در هر زمین پیش» ~~چو آن جانها خطاب حق شنیدند ازان شادی خروشی برکشیدند ~~که جان ما فدای آن بلا باد # اد به ما هرچ آن تو میخواهی بما باد ~~بلای تو به جان می بازگیریم نه یک دم جاودان می باز گیریم». # 0 # هر جانش سری در میان است گمان سر هر جانی چنان است ~~85 که صاحب سر آن درگه جزاو نیست ز سر معرفت آگه جز او نیست ~~چنان کارواح میدانند نیکوست ولی یک # ولی یک روح را دارد ازان دوست ~~دگرها پردهآ آن ms116 روح باشندزب # ان روح باشند ز بهر او همه مجروح باشند ~~و موسی را به ره در میکشیدندسر هشتده هزاران میبریدند ~~همه ارواح اگرچه یک صفت بود ولی مقصود اهل معرفت بود ~~2810 زنان مصطفی یک روز باهم بپرسیدند ازو ک # بپرسیدند ازو ک«ای صدر عالم ~~کرا داری تو از ما بیشتر دوست؟ # ست؟اگر با ما بگویی حال نیکوست» ~~پیمبر گفت «ای قوم دلافروز شما را صبر باید کرد امروز ~~که تا فردا بگویم آنچه دانم # مجواب جمله بذهم گر توانم» ~~چو شب شد همچو روز هجر تاریک جدا آن هر یکی را خواند نزدیک ~~285 نهانی هر زنی را خاتمی داد برای هر جراحت مرهمی داد ~~ز هریک حجتی بستد که یک دم نگوید بازن دیگر ز خاتم ~~پس پرده نهان میدارد آن راز برون نگذارد از پرده چو آواز ~~به آخر چون درآمد روز دیگر رسیدند آن زنان پیش پیمبر ~~بپرسیدند ازان پاسخ دگر بار زبان بگشاد پیغمبر به گفتار ~~23 که «آن را دوست تر دارم زعالم که او را دادهام در خفیه خاتم» PageV01P236 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0127.png) ~~نان چون این سخن از وی شنودند همه پنهان ز هم شادی نمودند # ازان سرکس نبود، البته، آگاه ~~نگه کردند در یکدیگر آنگاهازان سرکسن ~~عدا هریک ز سر او خبر داشت ولی با عایشه سری دگر داشت. # 0 ~~اگر دل خواهدت ای مرد دمساز که کاری باشدت در پردهآ راز ~~2825 نواله از جگر کن شاد میباش ولی در خون دل آزاد میباش ~~که تا تو خون ننوشی در جدایی نیابی ره به س ~~مگر چون رابعه صاحب مقامینخورده بود یک هفته طعام ~~دران یک هفته او از پای ننشست صلوة و صوم بودش کار پیوست ~~چو گرسنگی به زیر پایش آورد شکستی سخت در اعضایش آورد ~~3یکی مستوره بودش در حوالی طعامش کاسهای آورد حالی ~~2830 ~~مگر شد رابعه در درد و داغی که تا درگیرد از جایی چراغی # ناگاه ms117 فگنده بود پست آن کاسه در راه ~~چو بازآمد مگر یک گربه ناگاه ~~دگرباره برفت از بهر کوزه که بگشاید زآب صرف روزه # غش ز سوز آن چو شمعی شد دماغش ~~چو باز آمد بمرده بد چراغش ~~5 به تاریکی به لب آورد کوزه که تا بگشاید آن دلتنگ روزه ~~2835 ~~بیفتاد آن زمانش کوزه از دست جگر تشنه بماند و کوزه بشکست ~~ز دل آهی برآورد آن جگرسوز که گفتی گشت عالم آتش افروز # «الهی ازین بیچارهآ مسکین چه خواهی؟ ~~به صد سرگشتگی میگفت «الهی ~~فگندی در پریشانی مرا تو به خون در چند گردانی مرا تو؟» ~~30 خطاب آمد که «گر این لحظه خواهی # اهیتو را بخشم من از مه تا به ماهی ~~ولی اندوه چندین سالهآ خویش ز دل بیرون بریمت این بیندیش ~~که اندوه من و دنیای محتال نیاید جمع در یک دل بصد سال PageV01P237 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0132.png) ~~گرت اندوو ما باید همیشه مدامت ترک دنیا باد پیشه ~~راگر هست این یک، روی آن نیست که اندوه الهی رایگان نیست» ~~35مگر شوریده دل بهلول بغداد # بوریده دل بهلول بغداد ز دست کودکان آمد بفریاد ~~پیاپی سنگ میانداختندش به هر سویی سبک میتاختندش ~~چو عاجز گشت سنگ خرد از راه بدیشان داد و خواهش کرد آنگاه ~~که «زین سان خرد اندازید سنگم ز سنگ مه مگردانید لنگم # :از سنگ خسته نمازم دست ندهد جز شکسته» ~~2880 چو سنگی سختش آخر کارگر شد # ختش آخر کارگر شد دلش از درد آن زیر و زبر شد ~~چنان خون ریخت زان سنگ از دل تنگ که خونین شد ز درد او دل سنگ ~~برای آنکه تا برهد ازیشان به بصره رفت لنگان و پریشان ~~رسید القصه در بصره شبانگاه برای خواب یکسو رفت از راه ~~به کنجی در شد آنجاکشتهای بود میان خون و گل آغشتهای بود ~~2 نمی دانست و شد باکشته در خواب همه جامه ز خونش گشت غرقاب ms118 ~~چو دیگر روز خلق آمد پدیدار بدیدند اوفتاده کشتهآ زار ~~برش بهلول را دیدند بر پای به خون آغشته کرده جامه و جای ~~همه کردند حکم آنگه به یکبار # د حکم آنگه به یکبار که «بهلول ای عجب کردهست این کار» ~~بدو گفتند «ای شخص از کجایی ک # که در تو مینبینیم آشنایی» ~~2840 «من از بغداد» گفت «اینجا رسیدم بر این کشته خفتم و آرمیدم ~~مرا این کشته روشن گشت، آنگاه، که روشن گشت عالم از سحرگاه» ~~بدو گفتند «از بغداد شبدیز به بصره تاختی از بهر خونریز» ~~دو دستش سخت بربستند و بردند # » بربستند و بردند به زندانبان بی شفقت سپردند # به دل میگفت بهلول جگرسوز که «هان ای دل چه خواهی کرد امروز ~~9 ز سنگ کودکان بگریختی تر ولیک اینجا به خون آویختی تو PageV01P238 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0129.png) ~~به بغدادت اگر تسلیم بودی به بصره کی به جانت بیم بودی» ~~به آخر شاه را کردند آگاه «به زاری کشتن» آمد امر از شاه ~~چو زیر دار بردند آن زمانش نهاد آن مرد ظالم نردبانش ~~رسن در حلق او چون خواست افگند به بالاکرد سر سوی خداوند ~~به زیر لب بگفت آنگاه رازی بجست از گوشهای، زین پاکبازی ~~فغان دربست و گفت «او بیگناه است منش کشتم مراکشتن زراه است ~~چنین باری کنون بر مینتابم به یک گردن دو خون بر مینتابم» ~~ببردند آن دو تن را تا بر شاه وزیر شاه حاضر بود آنگاه ~~شه بصره ز دیری گاه میخواست که با بهلول بنشیند دمی راست ~~8به روی او بسی بود آرزویش ولی هرگز ندیده بود رویش ~~وزیرش چون بدید آنجا و بشناخت سر از شادی سوی گردون برافراخت ~~زبان بگشادک0ای شاه مبارک اگر بهلول میجستی تو اینک!» ~~شه از شادی بجست از جای حالی به پیش خویش کردش جای خالی ~~سر و رویش ببوسیده به صد ناز قبولش کرد و بنشاندش باعزاز ~~8حدیث قاتل و مقتول گفتند ms119 وزان پس قصهآ بهلول گفتند ~~شه بصره بفرمود آن زمان زود که باید ریخت خون آن جوان زود ~~به شه بهلول گفت «ای شاه غازی اگر سوز دلم را کار سازی ~~معاذ الله که گر خونش بریزی که گر خونش بریزی برنخیزی ~~چو آمد از سر صدقی که او داشت فدای من شد از بهر نکوداشت ~~885 برای جان من درباخت جان را چگونه خون بریزی این جوان را» # کسان کشته را شه خواند آنگاه به ایشان گفت «باید شد دیت خواه] ~~[وگر خواهید کشت او را نکو نیست بجای # بجای او منم این کار او نیست] ~~اگرچه عاصی است اما مطیع استبرای آنکه بهلولش ش ~~بزرگان چاره آخر زود کردند همه خصمائش را خشنود کردند ~~9 بپرسید از جوان شاه زمانه که لاچون برخاستی تو از میانه؟ PageV01P239 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0134.png) ~~چه افتادت که ترک جان بگفتی نترسیدی، سخن آسان بگفتی9» ~~جوان گفتاکه دیدم اژدهایی که مثل آن ندیدم هیچ جایی ~~دهان بگشاده و آتش فشان بود که سنگ خاره را زو بیم جان بود ~~مراگفتا که «برخیز و بگو راست وگرنه این زمان گردی کم و کاست ~~20 به خویشت درکشم در یک زمان من بدارم در درونت جاودان من ~~بمانی در عقوبت جاودانه کست فریاد نزسد در زمانه» ~~ز هول و بیم او از جای جستم بگفتم آنچه کردم باز رستم ~~پس از بهلول پرسید آن جهاندار که تو باری چه گفتی بر سر دار ~~چنین گفت او که دست از جان بشستم هلاک خویش شد، حالی، درستم ~~2900 برآوردم سر و گفتم «الهی ازین مسکین بیدل می چه خواهی ~~فرا کردهیآ توآند اینها به یکبار بزاری میکشند این ساعتم زار ~~من از تو خون بها خواهم نه زیشان چه گیرم دامن مشتی پریشان ~~تراگیرم دگر کس را ندانم که از حکم تو خالی نیست جانم # جوان برجست و پس در داد آواز ~~چو گفتم این سخن در پردهآ ms120 راز ج ~~95 به آوازم فرود آورد از دار به پاسخ برگرفت این پرده از کار ~~اگر چه از محبت حق تعالی مرا شوریده پیش آورد حالی ~~به خونم گر بگردانید اول نیارم کرد با صد جان مقابل ~~چو ناکامی مرا زان پیشگاه است به صد جان پیش او رفتن ز راه است.» # نو مرد غیربینی همه از غیر و شر و خیر بینی ~~ولیکن تا تو مرد غیربینی ~~20 برون شدلیث بوسنجه به بازار فایی خورد از # قفایی خورد از ترکی ستمگار ~~یکی گفتش که «ای ترک این قفا چیستمگرن # مگر نیکو نمیدانی که او کیست ~~فلان است او چو خورشیدی همه نور # به حق امروز سلطان نشابور ~~شنیده بود ترک آوازه او چو آگه شد ازان اندازهآ او PageV01P240 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0131.png) ~~پشیمان گشت، چون صاحب گناهان به پیش پیر آمد عذرخواهان ~~9که «پشتم از گناه خویش بشکست ندانستم غلط کردم منم مست» ~~جوابش داد آن پیر دلافگارکه «فارغ باش ای سرهنگ ازین کار ~~اگر این از تو بینم جز سقط نیست ولی زآنجا که رفت آنجا غلط نیست». # * # مباش از بندگی یک لحظه ساکن ~~ز پیشان بین همه چیزی ولیکن مباش از بندگی یک ~~میدانی که مردودی تو یانی زحکم رفته مسعودی تو یانی ~~دانی که تا جان برقرار است ترا بر امر رفتن عین کار است ~~تو این میدانی و آن میندانی یقین نتوان فگندن بر گمانی ~~نداوندی بزرگ است و زبردستترا با بندگی کارست پیوست ~~یکی عابد نیاسودی ز طاعت نبودی بی عبادت هیچ ساعت ~~شبانروزی عبادت بود کارش بس # بسر شد در عبادت روزگارش ~~225 به موسی وحی آمد از خداوند که عابد را بگو کدای مرد خرسند ~~چه مقصود است از طاعت مدامت که در دیوان بدبختی ست نامت» ~~چو موسی آمد و او را خبر کرد عبادت مرد عابد بیشتر کرد ~~چنان جدی دران کارش بیفزود که صد کارش به یک کارش بیفزود ~~بدو ms121 گفتا «چو تو از اشقیایی چنین مشغول در طاعت چرایی؟» ~~293 به موسی گفت آن سرگشتهآ راه که 0ای طوطی طور و مرد درگاه ~~چنان پنداشتم من روزگاری که هیچم من نیم در هیچ کاری ~~چو دانستم که آخر در شمارم به یک طاعت زیادت شد هزارم ~~چو نامم زاشقیای او درآمد همه کاری مرا نیکوتر آمد ~~اگرچه آب و چه آتش شود آن ازو چیزی که آید خوش بود آن ~~5 [هر آن چیزی کزان درگاه آید چه بد چه نیک زاد راه آید] PageV01P241 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0136.png) # خدایست او مرابا بندگی کار ~~اگر نورم بوداز حق وگر نارخدای ~~نمیاندیشم از نزدیک و دورش که دایم این چنینم در حضورش» ~~چو موسی سوی طور آمد دگر بارخطایش کرد # خطابش کرد حق از اوج اسرار ~~که چون دیدم چنین عابد چنین است ز سر تا پای او مشغول دین # بادتولی شد در عمل جدش زیادت ~~2930 نکرد او سستعهدی در عبادت # خویش بفزودخداوندی خدا زو بیش بفزود ~~چو او در بندگی خویش بفزود ~~کنون از نیکبختانش شمردم زلوح اشقیا نامش ستردم ~~رسانیدم به صاحب دولتانش برواز من کنون مژآده رسانش». # * ~~یکی پیری بخاری بود در راه مخنث پیشهای را دید ناگاه ~~چو او را دید تر دامن به عالم کشید از ننگ او دامن فراهم ~~مخنث گفت «ای مرد بخارا نشد نقد من و تو آشکارا ~~مشو امروز نقدی را خریدار که فردا نقدها گردد پدیدار ~~290 چو مقبولی و مردودی عیان نیست ترا بر خویش سود از من زیان نپست ~~چو تو کردی و خود میبینی امروز چرا دامن ز من درچینی امروز ~~ولی امروز میباید مقامت # حقامتکه از فردا رسد خطی تمامت» ~~چو بشنیداین سخن آن مرداز وی به خاک افتاد و دل پردرداز وی # * # امروز نقد تو که دیده ست که دل از وی به ظاهر آرمیده ست ~~«2 تفحص گرکنی از نقد جانت تحیر بیش گردد هر زمانت ms122 ~~بفرمان رو چو داری اختیاری # دگر با هیچ چیزت نیست کاری PageV01P242 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0133.png) ~~ازینجاگر نکو گر بد برندت چو بیخود آمدی بیخود برندت # ه غزالی مگر گفتند جمعی که«ملحد خواهدت کشتن چو شمعی» ~~ترسید و درون خانه بنشست که تا خود روزگارش چو ~~2960 ~~260چو در خانه نشستن گشت بسیار دلش بگرفت از خانه به یکبار ~~یکی شوریدهای بودی ز کوشهد که کوشهدیش خواندندی در آن عهد # سی نزدیک کوشهدی فرستاد که «ای در راه حق داننده أستاد # یم ملحدان در خانه ماندم اگر عاقل بدم دیوانه ماندم ~~چه فرمایی مرا تا آن کنم من مگراین درد را درمان کنم من # مدی برآشفتبدان پیغام آرنده چنین گفت ~~65ازان پیغام کوشهدی برآشفت ~~«امام خواجه را گو کلای ز ره دور چو تو حق را نه دمس # چو تو حق را نه دمسازی نه دستور ~~چو حق میکرد در اول پدیدت بپرسید از تو چون میآفریدت؟ ~~به مرگت هم نپرسد از تو هیچی تو خوش میباش حالی چند پیچی؟ ~~چو آوردند بی تو در میانت کنند آخر ترا # کنند آخر ترا بیتو روانت» ~~90 چو غزالی شنید این شیوه پیغام دلش خوش گشت و بیرون جست از دام. # * ~~دعا میکرد آن دانندهآ دین جهانی خلق میگفتند «آمین» ~~یکی دیوانه گفت: «آمین چه باشد؟ من # من آگه نیستم تا این چه باشد؟» ~~بدو گفتند «آمین آن بود راست که چون از حقک # که چون از حق کنی چیزی تو درخواست ~~بگویی «این چنین باد و چنین باد زبان بگشاد آن مجنون به فریاد ~~که «نبود آن چنین و این چنین هیچ چرا بیهوده در خود افکنی پیچ PageV01P243 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0138.png) # چیزی نخواهد بود روزی نباشد روزیات جز سینهسوزی # و خواهدت کاری برآید وگر نه از گلت خاری برآید # مررا نشستی بر سر خاکستر آنگاه ~~280 یکی دیوانه بودی بر سر راه ~~زمانی اشک چون گوهر فشاندی زمانی نیز خاکستر فشاندی ~~یکی گفت «ای به ms123 خاکستر گرفتار چرا پیوسته میگریی چنین زار؟» ~~چنین گفت او که «پرسوز است جانم چو شمعی غرقه اندر اشک ازانم ~~که حق میبایدم بی غیر و بی پیچ ولی حق را نمیباید مرا هیچ» # ی دیوانه بودی که چون دیوانگیش اندر ربودی ~~250 به صحرا در یکی دیوانه بودی ~~به سوی آسمان کردی نگاهی چنین گفتی به درد دل ک«الهی ~~تراگر دوستداری نیست پیشه تو را من دوست میدارم همیشه # میداری بسی دوست بجز تو من نمیدانم کسی دوست ~~مرا ار تو نمیداری بسی دوست ~~چگونه گویمت ای عالمافروز که یک دم دوستی از من در آموز». # ~~290 تو آن شمعی که هردم صد جهان جمع # که هردم صد جهان جمع زشوق تو چو پروانه ست با شمع ~~اگرچه نه به علت میتوان یافت # به علت میتوان یافت ولیکن هم به دولت میتوان یافت ~~اگریک ذره دولت کارگر شدبه سوی آفتابت راهبر شد ~~به شیخی گفت مردی کهای نکوکا چه خواهی کرداگر دولت شود یار؟» PageV01P244 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0135.png) ~~چنین گفت او که «گر دولت درآید بگوید آنچه شاید وآنچه باید.» ~~26 هرآنکس را که دولت یار آید همان دولت درو در کار آید. ~~پسر گفتش: اگر در جاه باشم چرا آشفته و گمراه باشم ~~چو من در اعتدالی جاه جویم مکن منعم اگر این راه جویم ~~اگر اندک بود در جاه میلمغرور جاه نرباید چو سیلم ~~پدر گفتش: اگر اندک بود جاه ازان اندک بسی مانی تو در چاه ~~2.00دگر ره گر بطاعت بنگری بازترا حالی حجابی افتد آغاز ~~چو از طاعت حجابی پیشت آید حجاب از جاه جستن بیشت آید ~~بزرگی بود از اصحاب توحید5 که شد در بادیه عمری بتجرید # باخود دلو و ابریق و رسن داشت نه آب و زاد ره با خویشتن داشت ~~به آخر در ره آمد چون غریبان نهاده پارهای نان در گریبان ~~005گهی بوییدی آن نان گاه رفتی گهی چون عاجزان لختی یخفتی ~~کسی ms124 گفتش که «چون بودت چنین زیست چنان بیچاره چون گشتی سبب چیست؟ # چنین چون گشتی آخر آنچنان تو؟» ~~به بوی پارهای نان هر زمان تو چنین چون گشتی آخر ~~چنین گفتا کزین شیوه به دردم کفارت میکنم آن را که کردم ~~کنون تجرید من پندار بوده ست غرور و غفلتم بسیار بودهست ~~310 ز من آن جمله دعوی بود و دعوی کنون چون ذرهای درتافت معنی، ~~[مراداد از غرور خویش توبه کنون هر ساعت افزون بیش توبه».] # 0 PageV01P245 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0140.png) ~~رون حق به چیزی زنده بودن کجا باشد دلیل بنده بودن ~~به چیزی دون حق گر زنده باشی به قطع آن چیز را تو بنده باشی ~~به مویی گر ترا پیوند باشد هنوزت قدر مویی بند باشد ~~315تو میباید که کل برخیزی از پیش بیفزایی همی صد جزو در خویش ~~چو میدانی که ناکام است مرگت چرا نبود به مرگ خویش برگت ~~گرت چون سبزه سرسبز است برخیز بلرز و زرد شووز هم فرو ریز ~~برین درگر بخواهی اوفتادن سرافرازیت ازی # سرافرازیت ازین خواهد گشادن # ین در گر بیفتی چون خرابیچنان خیزی که گردی آفتابی ~~20یکی تابوت می بردند بر دست بدید از # بدید از دور آن دیوانهآ مست # راگفت «این مرده که بوده ست که ناگه شیر مرگش در ربوده ست؟» ~~بدو گفتند «ای مجنون پرشور جوانی بود کشتیگیر پرزور» # دیشان گفت آن مجنون که «برنا اگرچه بود در کشتی توانا ~~لیکن میندانست آن جگرسوز که ناگه با که در گشتی شد امروز ~~2025 حریفی بس تواناش اوفتاده ست بقوت بی محاباش اوفتادهست ~~چنان در خاکش افگندهست و در خون که دیگر برنخواهد خاست # الحمد لله میتوان کرد که جایی اوفتادهست آن جوانمرد ~~که افکندن درو جان دادن آمد به آمد جمله در افتادن آمد» # چاره نیست زافتادن کسی را فتادن به برین درگه بسی را ~~030 تو اینجا گر بیفتی جان نداری که در برخاستن ایمان نداری ~~خوش ms125 آمد عالمت افراختی بال فرو بردی بدین مردار چنگال ~~تو این ده نه گرفتی نه خریدی همان انگار کین ده را ندید ~~نیاید هیچ عاقل را جهانی که بر مردم سرآید در زمانی PageV01P246 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0137.png) ~~چرا جانت به عالم باز بسته ست که این عالم به یک دم باز بسته ست ~~3025 جهان آنست گر تو مرد آنی شوی آنجا که باشی جاودانی ~~چنین گفته ست با یاران پیمبر که آن طفلی که میزاید ز مادر ~~چو بر روی زمین افگنده گرددب # بغایت عاجز و گرینده گردد ~~ولی چون روشنی این جهان دید فراخ # فراخی زمین و آسمان دید ~~نخواهد با رحم رفتن دگر بارنگر # دگر بارنگردد نیز در ظلمت گرفتار # کز بند این تنگآشیان رفت به صحرای فراخ آن جهان رفت ~~بعینه حال آن کس همچنان است که او را از رحم قصد جهان اس ~~چنان کان طفل آمد در جهانی نخواهد با شکم رفتن زمانی ~~ز دنیا هر که سوی آن جهان شد بگفتم حال طفلت - آنچنان شد. # 0 ~~دلا چون نیست جانت این جهانی برانش زین جهان گر مرد آنی ~~35اگر قلبت نخواهد برد ره پیش چگونه ره بری در قالب خویش ~~که گر راهی به پیشان میتوان برد یقین میدان که از جان میتوان برد ~~درون دل برو خلوتگهی ساز # مازوزان خلوت به سوی حق رهی ساز ~~اگر کاری کنی همرنگ جان کن مکن آن بر سر چوبی، نهان کن ~~تو گر جامه بگردانی روا نیست که کار ما به دست سعی ما نیست ~~3050 ولیکن گر توانی همچو مردان ز جامه درگذر جان را بگردان ~~حسن میشد حبیبش بود همبر # به جیحون چون رسیدند آن دو سرور ~~حسن چون بنگریست او را نمییافت گهی از پس گهی از پیش ~~به آخر زان سوی جیحونش میدید مقام از خویشتن افزونش میدید PageV01P247 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0142.png) ~~بدو گفت بای حبیب مرد درگا ز من آموختی آخر تو این راه ms126 ~~*205 چنین بر آب چون بشتافتی تو به چه چیز این کرامت یافتی تو؟» ~~حبیبش گفت «ای استاد مطلق بدان این یافتم من در ره حق ~~که دل کردن سپیدم بود پیشهتراکاغذ سیه کردن همیشه». # 0 ~~ردل را بگردانی چو مردانشود ماهت زمهر آیینه گردان ~~دلی فارغ ز تشبیه و ز تعطیلمبرا از # مبرا از تماثیل و اباطیل ~~2060 زمانی کل شده در قدس پاکی زمانی آمده در قید خاکی ~~گهی بی خود گهی باخود دو حالش که تا هم زین بود هم زان کمالش # بر شبلی به مجلس بود یک روز یکی پرسید ازوکدای عالم افروز # عارف؟» گفت «آن است که گر در پیش او هر دو جهان است # رگیرداز جای که عارف آورد هم بیش ازین پای» ~~به یک موی مژه برگیرد از جای ~~265 یکی پرسید ازو روز دگر بار # دگر بار که «عارف کیست ای استاد اسرار؟» ~~چنین گفت او که «عارف ناتوانی که نارد تاب سارخکی زمانی» ~~یکی برجست و گفت »ای عالم افروز تو عارف را چنین گفتی فلان روز ~~کنون امروز میگویی چنین تو تناقض مینهی در راه دین تو» ~~جوابی داد شبلی روشن آن روز که «ای سائل نبودم مر # که «ای سائل نبودم من من آن روز ~~320 ولی چون من منم امروز عاجز ازین بهتر جوابت نیست هرگز». # 0 ~~کسی کو یک جهت بیند جمالی نباشد دیدن او را کمالی ~~بباید دید نیکی و بدی هم مقامات خودی و بیخودی هم ~~ولی چون آن همه پیرسته بینی بد و نیکش به PageV01P248 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0139.png) ~~32ز معشوقت مبین عضوی بریده بهم پیوسته بین چون اهل دیده ~~یک عضوش مشو از دست زنهارکه هفت اندام باید دید هموار ~~که چون هم خانه و هم سقف بینی جهانی عشق بر خود وقف بینی ~~مگر روزی ایاز سیم أندامچو. # چو جانها سوخت تنها شد به حمام ~~رفیقی گفت با محمود پیروز که «مقصودت به حمام ms127 است امروز» ~~38 چو شه را این سخن در گوش آمد چو دریایی دلش در جوش آمد ~~چو مردی حال کرده شاه عالی سوی حمام شد حالی و خالی ~~بدید القصه روی آن پریوش وزو دیوار گرمابه در آتش ~~ز عکس صورتش دیوار حمامهمه رقاص گشته از # و خسرو حسن سرتاپای او دید همه جان وقف یکیک جای او دید ~~385 دلش چون ماهیی بر تابه افتاد وزان، آتش دران گرمابه افتاد ~~3085 ~~ایاز افتاد در پایش که «ای شاه چه افتادت به نو امروز در راه ~~که عقل تو که عاقل بود کامل نظر کردم چو نقلی گشت زایل؟» ~~شهش گفتا «چو رویت در نظر بود ز یک یک بند تو دل بیخبر بود ~~کنون چون دیده آمد بندبندت شدم چون بندبندت مستمندت ~~390 مرا از عشق رویت جان همی سوخت کنون صد آتش دیگر برافروخت ~~چو یکیک بندت آمد دلنوازم کنون من با کدامین عشق بازم؟» # 0 ~~ذلا معشوق را در جان نشان تو نثارش کن ز چشم درفشان تو ~~[چو او بنشست بر تخت دل توبینداخت آن همه رخت دل تو] ~~تو از شادی او از جای میرو # یروگهی تا سر گهی تا پای میرو ~~3095 تماشا میکن و میخور جهانی که تو خوردی جهانی هر زمانی ~~ولی گر خلق گرد آید هزاران PageV01P249 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0144.png) # به صرافان گذر میکرد یک روز ~~به کاری بایزید عالم افروزبه صرافانگ # ز سر تا پای او غرق گنه دید ~~یکی قلاش را در پیش ره دید ~~3100 چنان میزد کسی حدش بغایت که خون میریخت بیحد و نهایت # سختی نمیکردآه قلاش که میخندید و پس میگفت «ای کاش # به تیغ آتشینم میزدندی» ~~که دایم همچنینم میزدندیب ~~چنان زان رند شیخ دین عجب ماند که آنجا از برای آن سبب ماند ~~چو آخر حد او آمد به انجام ازو پرسید، پنهان، پیر بسطاء ~~5که «چندین زخم خورده خون برفته تو چون گل ms128 مانده خندان و شکفته ~~نه آهی کرده نه اشکی فشانده منم در کار تو حیران بمانده ~~مرا آگاه کن تا سر این چیست که در محنت کجا چندین توان زیست» ~~جوابش داد آن قلاش مهجور که «بود ای شیخ معشوق من از دور ~~نظر میکرد بر من از کناره نبودش هیچ کاری جز نظاره ~~نبودم آن زمان از درد آگاه ~~3110 چو من می دیدمش استاده در راه ~~مراآن لحظه گر صد زخم بودی به چشمم چشم زخمی کم نمودی ~~ستاده بهر من معشوق بر پای چگونه من نباشم پای بر جای؟» ~~چو بشنود این سخن مرد یگانه ز چشمش گشت سیلی خون روانه ~~به دل میگفت «ای پیر سیه روز ازان قلاش راه دین درآموز ~~3115 همه کار تو در دین باژگونه ست ببین تا خود تو چونی او چگونه ست؟ ~~ترا زین رند دین میباید آموخت گر آموزی چنین میباید آموخت». # 0 PageV01P250 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0141.png) ~~مگر ابنالمبارک بامدادی به ره میرفت بی بودی و بادی ~~غلامی دید یک پیراهن او را همی لرزید از سرما تن او را ~~312بدو گفتا «چرا با خواجه این راز نگویی تا ترا جامه کند ساز؟» ~~3120 ~~غلامک گفت «من با خواجهآ خویش چه گویم زانک میبیند کم و بیش # و او میبیندم روشن چه گویم چو او به داند از من من چه جویم؟» ~~عو بشنید این سخن ابنالمبارک برآمد آتش از جانش به تارک # چنان گویا کسی خاموش افتاد ~~بزد یک نعره و بیهوش افتادچنان گویاکس ~~زبان بگشاد چون با خویش آمد که «ما را رهبری در پیش آمد». # 0 # در آموزید ازین هندو طریقت ~~الا ای راه بینان جقیقتدر آم ~~که میداند که در هر سینهای چیست ز چندین خلق داغش بر دل ~~ی کز داغ او آگاه گرد رهش در یک نفس کوتاه گردد # نشان است به یکدم پایکوبان جانفشان است ~~که هر دل را که از داغش نشان استبه ms129 ~~3 چنان کان حبشی از داغش خبر یافت به یکدم عمر ضایع کرده دریافت ~~کی حبشی بر پیغامبر آمد که «توبت میکنم وقتش درآمد ~~اگر عفو است و گر توبت قبول است مرا بر پشتی چون تو رسول است» # یقین میدان که آمرزیده گردی» ~~پیمبر گفت «چون تو توبه کردییقی ~~دگر ره گفت آن حبشی که «آنگاه که بودم در گناه خویش گمراه ~~125گناهم حق چو نپسندیده باشد میان آن گناهم دیده باشد» ~~پیمبر گفت «پس تو میندانی که بر حق ذرهای نبود نهانی ~~کناهت ذره ذره دیده باشد ولیکن از کرم پوشیده باشد» ~~چو حبشی این سخن بشنید ناگا برآورد از دل پرخون یکی PageV01P251 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0146.png) # که مرغ جاینش را بی خویشتن کرد ~~چنان آن آهش از دل تاختن کرد ~~3140 به پیش مصطفی در خاک افتاد سوی حق پاک رفت و پاک افتاد ~~صلادر داد یاران را پیمبر که «بشتابید ای اصحاب یکسر ~~که تا بر کشتهآ حق غرق تشویربگریید و بپیوندید تکبیر # # شرم و حیاشد اگر مرد او تن او توتیا شد ~~کسی کو کشتهآ شرم و حیاشد ~~که گر هر ذره از خاکش ببویی بود صد بحر پرتشویر گویی ~~125 عروسی خواست مردی چون نگاری به مهر # به مهر خود ندیدش برقراری ~~چو آن شوهر به مهر خود ندیدشنشان دختر بخرد ندیدش # له تن چون گلاب آنجا عرق کرد چوگل جان را بجای جامه شق کرد ~~چو مرد از شرم آن زن را چنان دید وزان دلتنگی او را بیم جان دید ~~دلش مجروح گشت از خجلت او بصحت برگرفت آن علت او ~~2150 بدو گفتا که «من ایمان ندارم اگر این سر تو پنهان ندارم ~~نگردد مادرت زین راز آگاه پدر راکی خبر باشد درین راه ~~چو خالی نیست از عیب آدمیزاد اگر عیبی ترا در راه افتاد ~~بپوشم تا بپوشد کردگارم که من بیش # که من بیش از تو در دین عیب دارم ~~تو ms130 دل خوش دار و چندین زان مکن یاد دگر هرگز مبادت ای ~~ه35 چو شد روز دگر بگذشت آن حال بریخت آن مرغ زرین را پر # نان در ورطهآ بیماری افتاد که در یک روز در صد زاری افتاد ~~رگ و پی همچو چنگش در فغان ماند همه مغزش چو خزما استخوان ماند ~~چو شوهر دید روی چون زر اوطبیب آورد حالی ب ~~کجا یک ذره درمان را اثر بود که هر دم زرد رویش زردتر بود ~~240 زبان بگشادشوهر درنهانی که «کشتی خویشتن را در جوانی PageV01P252 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0143.png) # ر آن خواستی تا من بپوشم بپوشیدم وزین معنی خموشم ~~وگر آن بود رای تو کزین کارمرا نبود خب # مرا نبود خبر نابوده انگار # که تا خود را چنین بیمار کردی؟» ~~چرا زین غم بسی تیمار خوردی که تا خود را ~~چنین گفت آنگه آن زن کای نکوجفت ز چون تو مرد ناید جز نکو گفت ~~3160تو آنچ از تو سزد گفتی و کردی غم جان من بیچاره خوردی ~~ولی من این خجالت را چه سازم که میدانم که میدانی تو رازم ~~چو تو هستی خبردار از گناهم کجا برخیزد این آتش ز راه ~~بگفت این وز خجالت بیخبر گشت سیه شد روزش و حالش دگر گش ~~چو هر چیزی که بودش آن ببخشید نماندش هیچ دیگر جان ببخشید. # * ~~317[اگر یک قطره شد در بحر کل غرق چرا ریزی ازین غم خاک ب # که اولی تر بود قطره به دریا ~~مشو چون قطره زین غم بی سر و پا که اولی تر بود # بردی چنین زار چو زادی مرگ را گشتی سزاوار ~~چرا زادی چو میمردی چنین زار چو # چرا میآمدی چون میبرفتی ~~چرا برخاستی چون میبخفتی چرا میآمدی ~~عو اسکندر بزاری در زمین خفت حکیمی بر سر خاکش چنین گفت ~~25که «شاها تو سفر بسیار کردی ولیکن نه چنین کین بار ~~بسی گرد جهان گشتی چو افلاک کنون گشتی تو ms131 از گشت جهان پاک.» ~~جرا چون میشدی میآمدی تو چرا میآمدی چون میشدی تو ~~نه از هیچ آگهی آنجا که هستی نه آگه تا چه آنجا می ~~چرا بایست چندین بند آخر ازین آمد شدن تا چند آخر؟ ~~380 یکی دیوانهای بی پاو سر بدو که هر روزش ز هر روزش بتربود PageV01P253 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0148.png) ~~دلش بگرفته بود از خلق و از خویش نه از پس هیچ ره بودش نه از پیش ~~زبان بگشاد کدای دانندهآ راز چو نیست این آفرینش را سری باز # ریدندلت نگرفت یا رب ز آفریدن؟.» ~~ترا تاکی زبردن و آوریدندلت نا # ~~سرشک خونم از دریا فزون است چه میگویم جهان پر موج خون است ~~2185 مراگویی چو رفتی از جهان تو نشانی بازده ما را زجان تو ~~چو جانم بینشان ماند از جهان باز کسی از بینشان ندهد نشان باز ~~نمیدانم که درمانم چه چیز است دل من چیست یا جانم چه چیز است ~~ندارد چاره این بیچارهآ خویش ز ناهمواری هموارهآ خویش ~~فرو رفتم به هر کویی و سویی ولی بر نامدم از هیچ رویی ~~3190 بسی گرد جهان درگشتهام من برای این، چنین سرگشتهام من ~~ز پستان الستم باز کندند نگونسارم بدین زندان فگندند ~~ازان سرگشته و گمکرده راهم که هر ساعت کنار دایه خواهم # م بی خویش و بی کس اگر آنجا رسم این دولتم بس ~~اگر آنجارسم ورنه دران سوزبه سر میگردم از حیرت شب و رو ~~دلم پر درد و جانم پر دریغ است که روزم تیره ماهم زیر میغ است ~~اگر پایم درین منزل بماند دلم ناچیز گرددگل بماند ~~ز کوری پشت بر اسرار کردیمبه غفلت خرقه را زنار کردیم ~~خرد را چون خریداری ندیدیم # تدیدیمخرد دادیم و خرطبعی خریدیم ~~اگر دل هم درین سودا بماند تکاپویی به دست ما بماند ~~20چه سود از عمر چون سودی ندیدیم که گر دیدیم به بودی ندیدیم ~~دلا چندم گشی چندم گدازی که ms132 نه سر مینهی نه میفرازی ~~مرا با تو چه باید کرد آخر # رد آخرنداری حاصلی جز درد آخر ~~چو دردت هست، مردی مرد بنشین به مردی بر سر این درد بنشین ~~چو از دردی تو هر دم سرنگونتر مرا تا چند گردانی بخون در PageV01P254 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0145.png) # م هر زمان بر سر نهی گاز به دستی هر دمم جلوه دهی باز ~~اگر در پای افتم گوئیام «خیز» و گر بر تگ دوم گویی «مشو تیز» ~~اگر نزدیک و گر از دور باشمهمی تا من منم مهجور ~~ندارم از ده و مه ده نشانیرهایی ده مرا زین ده زم # و بوآیوب خود را خانهای سازچو خانه ساختی در نه زهم باز ~~321 که تا آنگاه مهد مصطفایی شود هم خانهآ چون تو گدایی ~~3210 ~~اگر تو کافری ایمانت بخشد و گر درماندهای درمانت بخشد ~~ترا چون پیر رهبر دستگیر است مریدی کن که اصل مرد # بعینه کار او کار حق آمد ~~چو الحق پیر، مرد مطلق آمد بعینه کار # یکی همسایه گبرش ناتوان بود ~~حسن در بصره استاد جهان بود یکی همسایه ~~3215 مگر هشتاد سال آتش پرستی گرفته بود پیش از جهل و مستی ~~به نام آن گبر شمعون بود در جمع همی سر پیش آتش داشت چون شمع ~~چو بیماری او از حد برون شد حسن را درد دین در دل فزون شد ~~به دل گفتا که باید رفت امروز عیادت را و پرسیدش در آن سوز # ولی آخر هم از همسایگان است ~~چه گر گبری ز بی سرمایگان استولی ~~3320شد القصه حسن نزدیک شمعون میان خاک د # میان خاک دیدش خفته در خون # سیه گشته ز دود آتشش روینه جامه در برش پاکیزه نه موی] # ناد شیخ و گفت «ای پیر بترس آخر ز حق تاکی ز تقصیر؟ # میان آتش و دود اوفتادی ~~همه عمر از هوس بر باد دادی ~~بیازردی خدای خویشتن را گرو کردی به دوزخ جان ms133 و تن را ~~3225 تو پنداری کز آتش سود دیدی نمیدانی کز آتش دود دیدی ~~مکن ای خفته تا یابی رهایی که گر شیری تو باحق برنیایی ~~چرا از آتشی دل میفروزی که گر دریابدت حالی بسوزی PageV01P255 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0150.png) ~~ران آتش که یک ذره وفانیست ازو مویی وفا جستن روانیست ~~گر آتش را وفا بودی زمانی ترا باری دمی دادی امانی ~~2320 تو کآتش میپرستی روزگاریست بسوزد آخرت وین طرفه کاریست ~~ولی من کز دل و جان حق پرستم بر آتش مینهم این لحظه دستم # که جز حق نیست در عالم نگهدار» ~~که تا آگه شوی توای گنه کار که- ~~بگفت این و در آتش برد دستی که در مویش نیامد زان شکستی # ز دست شیخ حیران گشت و مبهوت ~~چو دست شیخ دید این گبر فرتوت ز ~~220 بتافت از پرده صبح آشنایی چو شمعی یافت شمعون روشنایی ~~حسن راگفت «شیخا این چه حال است ک # که اکنون مدت هفتاد سال است ~~که من آتش پرستی پیشه دارم کنون از حق بسی اندیشه # سمتدل تاریک را صبحی دمیدهست ~~درین معرض که جان برلب رسیدهست دل ~~چه سازم چارهآ کارم چه دانی که بسیاری نماند این زندگانی» ~~2240 زبان بگشاد شیخ و گفت «ای پیر مسلمان شو ترا این است تدبیر» ~~پس آنگه گفت شمعون «ای نکوکار بسی آزردهام حق را چو کفار ~~اگر تواین زمانم یارگردی خطی بذهی و پذرفتار گردی ~~که حق عفوم کند بی هیچ آزار دهد در جنتم تشریف دیدار ~~من ایمان آرم و باراه آیم ولی چون خط دهیم آنگاه آیم» ~~5 حسن بنوشت خطی و نکو کرد پذیرفتاری مقصود او کرد ~~دگر ره گفت گبر «ای شیخ دین دار عدول بصره میباید به یکبار ~~که بنویسند این خط را گواهی که میترسم من از قهر الهی» ~~حسن فرمان آن گبر کهن کرد بزرگان راگواه آن سخن کرد ~~خط آورد و به شمعون داد آنگاه مسلمان ms134 گشت شمعون نکوخواه ~~20چو خط بستد حسن را گفت کای پیر چو جانم در رباید مرگ تقدیر ~~مرا چون پاک شستی در کفن نه # ی در کفن نه به دست خویش در خاک کهن نه» ~~بگفت این و برآمد جان پاکشجهانی # جهانی خلق گرد آمد به خاکش PageV01P256 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0147.png) ~~نهادند آن خطش در دست آنگه نشستند آن جماعت تا شبانگاه ~~نخفت آن شب حسن در فکر میبود همه شب در نماز و ذکر میبود ~~290به دل میگفت «زیرک اوستادم که نادانسته خطی می بدادم ~~دلیری کردم و بر جهل بود آن ندانم تا قوی یا سهل بود آن ~~چو می ترسم که من خود غرقه میرم چگونه غرقهای را دست گیرم؟ ~~چو محرومم ز ملک آب وگل من چگونه ملک حق کردم سجل من؟» ~~درین اندیشه بود او تا سحرگاه رسولی در رسید از خواب ناگاه ~~چنان در خواب دید آن شمع ایمان که شمعون بود در جنت خرامان ~~ز عز پادشاهی تاج بر سر ز تشریف الهی حله در بر # نورشید مسلم گشته دار الملک جاوید ~~لبی خندان رخی تابان چو خورشیدمسل ~~حسن گفتش که «هان چونی درین کار؟» # عونی درین کار؟چنین گفتا «چه میپرسی ببین کار ~~سرای من بهشت جاودان کرد به فضل خویش دیدارم عنیان کرد # شدی فارغ، بگیر این خط میندیش» ~~65کنون تو از پذیرفتاری خویش شدی فار # سن گفتا «چو چشمم گشت بیدار خطم در دست بود و عقل بر کار». # ~~پسر گفتش: اگر جاهم حرام است بگو تا جام جم باری کدام است؟ ~~که گر وجدان جام جم عزیز است ندانم جام جم تا خود چه چیز است؟ ~~32 پدر بگشاد الماس زبان ر بسفت آنگه گهرهای بیان را ~~پسر را گفت: اگر داری هدایت همه عمرت # همه عمرت تمام است این حکایت: PageV01P257 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0152.png) ~~نشسته بود کیخسرو چو جمشید نهاده جام جم در پیش خورشید ~~نگه میکرد سر هفت کشور وز آنجا شد ms135 به سر هفت اختر ~~نماند از جام جم چیزی نهانش که نه در جام جم میشد عیانش ~~20طلب بودش که جام جم ببیند همه میدید تا آن هم ببیند ~~اگرچه جملهآ عالم همی دید ولی در جام جام جم نمیدید ~~بسی زیر و زبر آمد در آن راز حجابی مینشد از پیش آن باز ~~به آخرگشت نقشی آشکارا که «در ماکی تواند دید ما را؟ ~~چو ما فانی شدیم از خویشتن پاک که بیند نقش ما در عالم خاک؟ ~~28چو فانی گشت از ماجسم و جان هم # زمانه نام ماند و نه نشان هم ~~تو باشی هرچه باشی ما نباشیم که ما هرگز دگر پیدا نباشیم ~~چو نقش ما به بینقشی بدل شد چه جویی نقش ما چون با ازل شد ~~همه چیزی به ما زان میتوان دید که ممکن نیست ما را در میان دید ~~وجود مااگر یک ذره بودی هنوز آن ذره در خود غره بودی ~~2285نبیند کس ز ما یک ذره جاوید که از ذره نگردد غره خورشید». ~~اگر از خویش میجویی خبر تو بمیر از خود مکن در خود نظر تو ~~چو آمد چشم را مرگ تو در گوش به مرگت گشت پیش تو سیهپوش ~~اگرچه لعبتان دیده خردند ولی از خویشتن پیش از تو مردند ~~ازان یک ذره روی خود ندیدند که تا بودند مرگ خود گزیدند ~~3390 ازان خواری خویش از عز نبینند که خود در مردگی هرگز نبینند ~~اگر در مرگ خواهی زندگانی کمال زندگانی مرگ دانی ~~اگر خواهی تو نقش جاودان یافت # جاودان یافت چنان نقشی به بینقشی توان یافت ~~کنون گر زانک ما خواهی چو ما شو # لی چو ماشو بترک خود بگو از خود فنا شو # صاری از فنا باید درین کوی وگرنه بر تو زخم آید ز هر سوی ~~240 چو کیخسرو ازان راز آگهی یافت # یافت ز ملک خویش دست خود تهی یافت PageV01P258 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0149.png) ~~یقینش شد که ms136 ملکش جز فنا نیست که در دنیا بقا را بس بقا نیست ~~چو صحرای خودی را سد خود دید قبای بیخودی بر قد خود دید ~~چو مردان ترک بود کم بقاگفت شهادت گفت و بر دست فنا خفت ~~مگر لهراسپ آنجا بود خواندش به جای خویش در ملکت نشاندش ~~به غاری رفت و برد آن جام باخویش بزیر برف شد دیگر میندیش # وی اثر نیست ازو ساحل نشینان را خبر نیست. # # عین گردابی بمانده نمیدانی که در خوابی بمانده ~~که تو با ما یخی بر آفتابی ویا یک کف گلی در جوی آبی ~~چو بیکشتی تو در دریا نشستی بگوید با تو دریا آنچه هستی ~~35مگر سنگ و کلوخی بود در راه به دریایی در افتادند ناگاه ~~بزاری سنگ گفتا «غرقه گشتم کنون با قعر گویم سرگذشتم» ~~ولیکن آن کلوخ از خود فناشد ندانم تاکجا رفت و کجا شد ~~کلوخ بیزبان آواز برداشت شنود آواز او هرکو خبر داشت ~~که «از من در دو عالم من نمانده ست وجودم یک سر سو ~~3310 ز من نه جان و نه تن میتوان دید همه دریاست، روشن میتوان دید». # * ~~مگر شبلی چو شمعی سر به سر سوز به راو بادیه میرفت یک روز ~~جوانی دید همچون شمع مجلس به دست آورده شاخی چند نرگس PageV01P259 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0154.png) # ریکی نعلین در پای خرامان با کتابی مجلس آرای ~~20قصب در سر یکی نعلین در پای ~~قدم میزد به زیبایی و نازی چوکبکی کو بود ایمن ز بازی ~~بر او رفت شبلی از سر مهر بدو گفت «ای جوان مشتری چهر ~~چنین گرم از کجا رفتی چنین شاد؟» جوان ماهرو گفتش «ز بغداد ~~برون رفتم از آنجا صبحگاهی کنون در پیش دارم سخت راهی ~~2320 دو ساعت بود از بنگاه رفته برآمد پنج روز از راه رفته» ~~چو شد القصه شبلی تا حرمگاه یکی را دید پست افتاده در راه ~~سته گشته ضعیف وناتوان هم دلش ms137 رفته ز دست و بیم جان هم ~~[حکایت کرد شبلی نزد یاران که چون دید او مرا آهسته نالان] ~~مرااز پیش کعبه داد آواز که «ای بوبکر میدانی مرا باز؟ ~~35 من آن نازک تن تازه جوانم که دیدی در فلان جایی چنانم ~~رابا صد هزاران ناز و اعزاز به پیش خویش خواند و کرد در باز ~~به هر ساعت مراگنجی دگر دادبه # به هر دم آنچه جستم بیشتر داد ~~کنون چون آمدم با خود به یکبار # بگردانید بر فرقم چو پرگار ~~دلم خون کرد و آتش در من انداخت # در من انداخت ز صحن گلشنم در گلخن انداخت ~~3به بیماری و فقرم مبتلاکرد # تلاکردز هر وقتم به یک ساعت جداکرد ~~نه دل مانده نه دنیا و نه دینم چنین کامروز میبینی چنینم» ~~ازو پرسید شبلی کمای جوانمردا چنین کت امر میآید چنان گرد» ~~جوابش دادکهای شیخ یگانه کرا این برگ باشد جاودانه؟ ~~نمیدانم من مست این معما که میگوید:تو ب # که میگوید: تو باشی جمله یا ما، ~~25 ازان می سوزم و زان میگداز که مویی در نمی گنجد چه سازم؟» # * # خود در پیش چشم خود نشستی ز پیش چشم خود برخیز و رستی PageV01P260 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0151.png) ~~اگر تو رهزوی عمری بسوزی که جز هیچت نخواهد بود روزی ~~3یکی شوریده میشد در سحرگاه ~~سر خاک بزرگی دید بر راه # ای سنگ نکو بر هم نهادهیکی نقش قوی محکم نهاده ~~زمانی نیک چون آنجا باستاد دل خ # دل خود پیش جان او فرستاد ~~چنین گفت او که «این شخصی که خفتهست ندارد هیع # تندارد هیچ، این کاری نهفته ست ~~چنین مردی قوی جان عزیزش ن # ان عزیزشنمیبینم درین ره هیچ چیزش # سنگی که بر گورش نهادند نصیبی از همه کونش ندادند»] # چنان کین راز گردد آشکارا» ~~بدو گفتند «روشن کن تو ما را چنان کین را # ت او که «این مردیست خفته بترک دنیی و عقبی گرفته ~~نه دنیا دارد و ms138 نه آخرت نیز # ه آخرت نیز که او بودهست خواهان دگر چیز ~~ولی چه سود کان چیزیست کز عزبه کس نزسید و نزسد نیز هرگز ~~335 پس او گر راستی ور پیچ دارد همه از دست داده هیچ دارد». # # ببین تا حد او از خفض و رفع است ~~جهانی را که چندین ضر و نفع است بین تا حد او از خف ~~به روزاین جمله در چشمت نهد راستشبت د # شبت در چشم گرداند کم و کاست ~~به بیداری جهانی پیچ بر پیچ چو خوابی هم جهانی هیچ بر هیچ ~~تو این بنهادن و برداشتن بین ز هیچی این همه پنداشتن بین ~~3طریقت چیست؟ - نقد جان فگندن که به زین در غلط نتوان فگندن ~~چو چشمت نیست دایم در غلط باش که نقش راهزن آمد ز نقاش ~~اگرچه درد بیاندازه هستت بکلی کی د # بکلی کی دهد معشوق دستت ~~ه تا عاشق بود پیوسته سوزان وزو معشوق پیوسته فروزان ~~همه کس را چو در خورد است معشوق بکلی کی رسد هرگز به مخلوق ~~360 نباشد آگهی در خورد ما را ز شوق او بماند درد مارا PageV01P261 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0156.png) ~~پس آن بهتر که ندهد هرگزش دست که تا در سوز او باشی تو پیوست ~~تویی عاشق ترا به دل که سوزد تو دل میسوز تا او میفروزد ~~ر داری سر این گر نداریجز این ره هیچ ره دیگر نداری ~~وو معدوم شوای گشته موجود«تو» و «او» در نمی گنجد چه مقصود ~~25یکی دیوانه میدندید در بند به لب میگفت رازی با خداوند ~~یکی بر لب نهادش گوش حالی که تا واقف شود زان سر عالی ~~به حق میگفت: «این دیوانهآ تو که بوداز مدتی همخانهآ تو ~~چو در خانه نگنجیدی تو با او - که در خانه تو میبایست یا او - ~~کنون بر حکم تو زین خانه رفتم چو تو هستی من دیوانه رفتم» # ~~237 درین مذهب که جزاین چند ره نیست ms139 بتراز ما و من شرک و گنه نیست ~~برون رو ای پسر زین خانهآ تنگ که بارت شیشه است و تو خر لنگ ~~ازینجا رخت سوی لامکان کش براق عشق را در زیر ران کش ~~که بار عشق را جان بارگیر است ولی میدان خلدش ناگزیر است ~~ملازم باش این در را که ناگاه به قرب خویشتن خاصت کند شاه ~~9 حضور تست اصل و برگ و بر هیچ حضور تو همی باید دگر هیچ ~~اگر تو حاضر درگاه گردی ز مقبولان قرب شاه گردی # سبی برفی عظیم افتاد در راه سراپرده بزد سلطان ملکشاه ~~ز سرما مرغ و ماهی آرمیده همه در گوشهها سر درکشیده # راندیشید سلطان گفت «امشبغم سلطان که خواهد خورد یا رب؟ ~~380 بباید رفت تا بینم نهفته که در سرما بدین در کیست خفته؟» PageV01P262 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0153.png) ~~چو سلطان سرازان خیمه بدر کرد د رو هم برف و هم سرما ائر کرد ~~ندید از هیچ سو یک پاسبان را مگر یک خفتهآ بیدار جان را # افگنده در بر ز میخ خیمه بالش خاک بر سر ~~قبایی از نمد افگنده در بر # شب لالکا در پای ماندهز دست برف بر یک جای مانده # توبرین درگاه بودی این چنین تو؟ ~~3ندانم تا شبی از درد دین تو ~~3385 ~~اگر یک ذره دلسوزیت بودیشبی # شبی آخر چنین روزیت بودی ~~ز بانگ پای سلطان مرد از راه بج # بجست از جای و بانگی زد بران شاه ~~که «هان تو کیستی؟» شه گفت، حالی # «منم ای پاسبان سلطان عالی ~~تو باری کیستی ای مرد کاری که سلطان را چنین شب پاس داری؟» ~~3زبان بگشاد مرد و گفت «ای شاهمنم مردی شبانی بی وطنگاه ~~وطنگاهم بجز درگاه شه نیست مرا جز خدمت شه هیچ ره نیس ~~مرا تا جان و تن همراه باشد سرم آنجا که پای شاه باش ~~شهش گفتا که «فرمان دادمت من عمیدی خراس # # یک شب از مردی نشان ms140 یافت ازو آن مرد نام جاودان یافت ~~2405اگر تو هم شبی بر درگه یار به روز آری زهی دولت زهی کار! ~~اگر یک شب به بیداری رسی تو به سرحد وفاداری رسی تو ~~ز فقرت خلعتی بخشند جاوید که یکیک ذره میبینی چو خورشید ~~گر آن دیده به دست آری زمانی اگر کوری شوی صاحب قرانی ~~بزرگان را- که شد کاری مهیا-به چش # به چشم نیستی دیدند اشیا # و چشم نیستی در کارت آید شکر زهرت شود، گل خارت آید ~~فرستادهست شیخ مهنه سه چیز: خلالی و کلاهی و. # خلالی و کلاهی و شکر نیز ~~بر معشوق و چون معشوق آن دید بنذیرفت کز مخلوق آن دید PageV01P263 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0158.png) ~~به خادم گفت «با شیخت چنین گوی که مارا باز شد کلی ازین خوی ~~خلال آن را بکار آید که پیوست بجز خون خوردنش کاری دگر هست ~~49چو من خونخوارهآ پیوسته باشم تو دانی کز خلالت رسته باشم ~~شکر آن را بکار آید که از قهر نباید خورد چونین شربت زهر ~~چو این تلخی نخواهد شد زکامم تو دانی کان شکر باشد حرامم ~~کلاه آن را بودلایق که سر داشت وزان سر یک سر مویی خبر داشت ~~کسی کو چون گریبان بی سر آید # بدکجا هرگز کلاهش در خور آید؟ # ی مرا یک چیز بس دیگر تو دانی». ~~2310 سه چیز تو ترا، ای زندگانی مر # 0 ~~کسی را نقد خورشید الهی به ذره کیبود او را نگاه ~~اگر تو برگ سر عشق داریبه بیبرگی تو دایم سر درآری ~~و گر این سر همی خواهی جهانی سر خویشت نمیباید زمانی ~~که چون از شمع سر یابد جداییسواد جمع گیرد روشنایی ~~231 قلم را سر بریدن سخت زیباست و # وگرنه کس نبیند زو خطی راست ~~چو برخیزی ز باطل حق دهندتمقید بفگنی مطلق دهندت # خویشتن بر بایدت خاست که تا این کار بنشیند ترا راست ~~که تا با خویشتن باشی تو پیوستهم آنگاهی ms141 شود معشوقت از دست # از سیمبر بربانگ بلبلبخفته بود زیر سایهآ گل ~~23 چو سلطان را خبر آمد روان شد به بالین ایاز دلستان شد ~~به زیر سایهای دید آفتابیعرق کرده زگ # عرق کرده زگرما، چون گلابی ~~به بالینش بسی بنشست و بگریست نمیشد سیر ازو چندانک نگریست # مانی بر جمالش گلفشان کرد زمانی اشک بر رویش روان کرد ~~به آخر چون زخواب خوش درآمد شرم شاه چون آتش در آمد PageV01P264 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0155.png) ~~33چو شاهش دید گفت های چست موزون چو تو بازآمدی من رفتم اکنون ~~دران ساعت که تو بی خویش بودی ز هر وصفی که گویم بیش بودی ~~ران حالت که دیدم جانفزایتنبودی تو که من بودم به جایت ~~چو با خویش آمدی محبوب گم شد چو تو غالب شدی مغلوب گم شد». # ~~مباش ای دوست تا محبوب باشی که گر باشی بخود محجوب باشی ~~43ز خود بگذر که بیخود جمله مایی چو بی خود خوش تری با خود چرایی؟ ~~چو معدوم آیی و موجود باشیچوبر هیم # چو بر هیچی همه محمود باشی ~~همی تا با خودی از تو نگویند ولی تابی خودی جز تو نجویند ~~قمر گفتا که «من در عشق خورشید جهان پرنور خواهم کرد جاوید» ~~بدو گفتند «اگر هستی درین راست شبانروزی بتگ میبایدت خاست ~~35که تا در وی رسی و چون رسیدی درو فانی شوی در نایدیدی ~~بسوزی آن زمان تحت الشعاعش وجودت خفض گردد زار تفاعش ~~چو از زیر شعاع آیی پدیدار جهان گردد جمالت را خریدار ~~به انگشتت به یکدیگر نمایندبه دیدارت نظرها برگشایند # 0 # ز پیش نور میآید پدیدار ~~عجب کاری که تا نوری به یکبار زپ # هویدا شد میان خطهآ خاک ~~34یکی سرگشته فانی گشته بیباک هوی # وصالی یافت بعد از انقطاعی ~~یکی خود سوخته تحت الشعاعی وص ~~شب دو هفته با چندان جمالشمدد گیرد ز نقص ~~شبی کش نور هستی در جبین است کمش بینند یعنی خویش بین است ms142 ~~ولی هر شب که بینی چون خلالش شود نظاره خلقی در هلالش ~~25 تو تا هستی خود در پیش داری بلای جاودان با خویش داری PageV01P265 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0160.png) ~~ز چرک شرکت آنگه دل بگیر که دل در بی خودی منزل بگیرد ~~ز شیر شرک اگر خویت شود باز بلوغت افتد از توحید آغاز # ر خواب دید آن مرد بیدارکه ناگه بایزید آمد پدیدار # چه گفتی با خداوند یگانه؟» ~~بدو گفتا که «ای شیخ زمانه چ ~~00چنین گفت او که «امر آمد ز درگاه که ای سالک چه آوردیم از راه؟» ~~به حق گفتم که «آوردم گناهت ولی شرکت نیاوردم به راهت ~~به دنیا خورده بودم شربتی شیر شبم درد شکم آمد گلوگیر ~~چو آن شب درد را آهنگ جان خاست به دل گفتم که «خوردم شیر ازان خاست» ~~حقم گفتا که «میگویی که از راه نیاوردم ترا شرکی به درگاه ~~بدین دعوی فراموشت شد ای پیر نیاوردیم شرک آخر شب شیر ~~چو تو از شرک درد از شیر دیدی خطی در دفتر وحدت کشیدی ~~مکن دعوی وحدت آشکاره که تو از شرک هستی شیرخواره ~~کجا بیند گل توحید جانت که بوی شیر آید از دهانت؟» # * ~~60 یکی پرسید از شبلی که در را که «بودت بدرقه اول به درگاه؟» ~~سگی را» گفت «دیدم برلب آب که یک ذره نداشت از تشنگی تاب ~~چو دیدی روی خود در آب روشن گمان بردی سگی دیگر معین ~~نخوردی آب از بیم دگر سگبجس # بجستی از لب آن آب در تگ ~~چو گشت از تشنگی دل بیقرارش ز اندازه برون شد انتظارش ~~260 به آب افگند خود راناگهانی که تا شد آن سگ دیگر نهانی PageV01P266 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0157.png) ~~چو او از پیش چشم خویش برخاست خود او بود آز # خود او بود آن حجاب، از پیش برخاست ~~چو برخاست این چنین روشن حسابم یقینم شد که من خود را حجابم ~~ز خود فانی شدم کارم برآمد ms143 سگی در راهم اول ره # ~~تو هم از راه چشم خویش برخیز حجاب تو تویی از پیش برخیز ~~33گرت مویی خودی بر جای باشد ترا بندی گران بر پای باشد ~~ترا آن به بدی ای مرد فرتوت که از گهواره بردندی به تابوت ~~ازان موسی ز حق آن پایگه یافت که از گهواره در تابوت ره یافت ~~حضور او اگر باید مدامت میا با خود دگر، این میتمامت # که هست آن بیخودی «نور علی نور» ~~میا با خود بیا بیخود، ز خود دور که ~~245 اگر تو بالغ اسرار گردی ز یکیک عضو برخوردار گر ~~نه طفلی ماندت نه احولی نیز ازو گویی وزو بینی همه چیز ~~مگر میرفت ابراهیم ادهم به راهی در دو کس را دید با هم # به یک جو مینیامد کار او راست ~~یکی چیزی به یک جوزان دگر خواست به یگ ~~دگر یک گفت «بستان یک جو از من که هست این کار را بیرون شو از من» # ن بنرهم به یک جو این بندهم این بندهم» ~~38 پس آن یک گفت «از تو من بنرهم # و ابراهیم این بشنود در حال چو مرغی میزد از دهشت پر و بال # از خود رفت و گه باخویش آمد ز مردانش یکی در پیش آمد ~~ازو پرسید ک«ای سلطان دین تو چه افتادت که افتادی چنین تو؟» ~~چنین گفت او که «چون گفت: این بنذهممگر گفت او "به یک جو ابنز ادهم، ~~25به یک جو این بندهم کرد آغاز به یک جوابن ادهم، آمد آواز» PageV01P267 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0162.png) ~~گرفتم حالت مردان ندیدی حدیث سغتر بری شنیدی ~~اگر خواهی کمال حال مردان فنا شو در بقای حال گردان ~~مباش ای ذره گر خواهی که جاوید شوی قایم مقام قرص خورشید ~~490 اگر هستی تو حاصل نبودی ترا این جایگه منزل نبودی ~~که هر طفلی که در خردی بمرد او ره این چار چیز آسان سپرد او ~~ترا پس این ms144 همه در پیش ازان است شب و روزت بلای خویش ازان است ~~ولی گر جام خواهی تا بدانی بمیر از خویشتن در زندگانی ~~شنودم جام جم ای مرد هشیار که در گیتینمایی بود بسیار ~~2بدان کان جام جم عقل استای دوست که مغز تست هم حس تو در پوست ~~هر آن ذره که در هر دو جهان است همه در جام عقل تو عیان است # نزاران صنعت و اسرار تعریف هزاران امر و نهی و حکم و تکلیف ~~بنای عقل تست و این تمام است ازین روشن ترت هرگز چه جام است ~~پسر آمد چهارم یک نکو رای همه آرام و آسایش سر و پای ~~250 پدر راگفت: تا در کایناتم به صد دل طالب آب حیاتم ~~اگر دستم دهد آن آب رستم وگرنه همچنین بادی به دستم ~~ز شوقم آتشین شد جان ازان آب نه خور دارم به روز و نه به شب خواب ~~[ازین اندیشه دل پرتاب دارمشدم تشنه هوای آب دارم] ~~پدر گفتش: آجل چون غالب آمد دلت عمر ابد را طالب آمد ~~205 از آنی آب حیوان را خریدار که جانت را آجل آمد پدیدار # ریک ذره نور صدق هست اجل باید که گردد زیر دستت PageV01P268 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0159.png) ~~رسید اسکندر رومی به جایی طلب میکرد از آنجا آشنایی ~~که تا چیزی ز حکمت یاد گیرد ز شاگردی یکی أستاد گیرد ~~رهت علم است اگر شاه جهانی چو ذوالقرنین گردی گر بدانی # که در دین نیست او را هم نبردی ~~201 بدو گفتند «اینجا هست مردی کهد ~~3510 # گروهی کامل و مردانه خوانند ~~گروهی مردمش دیوانه خوانندگروه ~~وطن گه بر در دروازه داردبه عزلت در جهان آوازه دارد» # کسی کانجا شد القصه براندش ~~سکندر کس فرستاد و بخواندشکسی ~~بدو گفتا رسول شه که «برخیزملک میخواندت منشین و مستیز ~~اجابت کن که در گیتی عیان است که ذوالقرنین سلطان جهان است» # ان بگشاد آن مرد یگانه که «من ms145 آزادم از شاه زمانه ~~که آنکس را که شاهت بندهآ اوست خداوندش منم کی دارمش دوست؟ ~~شهت از بندگان بندهآ ماست نباید رفت ما را پیش او راست» ~~رسول آمد بداد از مرد پیغامبه خشم آمد ازو شاه نکونام ~~2520 پس آنگه گفت «یا دیوانه مردی ست و # و یا از جاهلی بیگانه مردی ست ~~چو من هم بندهام حق را و هم دوست که گوید حق تعالی بندهآ اوست؟ ~~نیارد خواند نه شاه و نه درویش مرا از بندگان بندهآ خویش» ~~بر او رفت و کرد آنگه سلامش جوابی داد درخورد مقامش ~~شهش گفتا «چراگر کاردانی مرا از بندگان می بنده خوانی؟» ~~داد مرد و گفت «ای شاه به زیر پای کردی عالمی راه ~~که تابر آب حیوان دست یابی # نمیری زندگی پیوست یابی ~~نون این را امل گویند ای شاه ترا چون بندگان افگند در راه ~~بهم آوردهای صد دست لشگرک # که تا مالک شوی بر هفت کشور ~~کنون این حرص باشد گر بدانی که او را بندهآ بسته میانی ~~3 چو حرص است و امل افگندهآ من خداوند تو آمد بندةآ من PageV01P269 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0164.png) ~~[چو از حرص و امل درنده باشی # درنده باشی به پیش بندهآ من بنده باشی] # است ز تو آب حیات از بهر آن خواست ~~امل چون شاخ زد جاوید امان خواست ~~ولی حرصت جهان میخواست از تو سپه چندین ازان میخواست از تو # ی کو طالب جان و جهان است اگر جان و جهانش نیست زان است ~~2535 چو بر جان و جهان خویش لرزی بر جان و ج # بر جان و جهان هیچی نیرزی ~~[جهان و جان ترابس جاودانی تو چه مردان این جان و جهانی»] ~~زدو چشم سکندر خون روان شد دلش میگفت: ازین غم خون توان شد # گفت «او دیوانهای نیست که عاقل تر ازو فرزانهای نیست ~~بسی راحت ازو آمد به روحم تمام است از سفر این یک فتوحم». ms146 # ~~2540 ز بیم مرگ آب زندگانی سکندر جست و مرد اندر جوانی ~~چه پرسی قصهآ سد سکندر تویی هم سد خویش از خویش بگذر ~~وجود تو تراسدی ست در پیش تو پیوسته دران سد مانده در خویش ~~تویی در سد خود یاجوج و مأجوج که طوق # که طوق گردنت طوقیست چون عوج ~~تو گر برگیری از پیش این تتق را چو عوج بن عنق طؤل عنق را ~~2520 اگر آزاد کردی گردن خویش برستی زین همه غم خوردن خویش ~~وگرنه صد هزاران پرده بینی درون پرده جان مرده بینی ~~و گر خواهی کز آتش بگذری تو به آتش گاه دنیا ننگری تو ~~[اگر مویی خیانت کرده باشی به کوهی آتشین در پرده باشی] ~~[چو بر آتش گذشتن عین راه است چه پرسی گر سیاوش بیگناه است] ~~90تراگر حق محابا مینکردی به یک نفست تقاضا مینکردی ~~نگونساری مردم از محاباست # تمحاباگر نبودی کژ شدی راست ~~ترا چندین بلا در پیش آخر # چه میخواهی بگو از خویش آخر؟ ~~جهانی خصم گرد آوردهای تو بترس از مرگ آخر مردهای تو PageV01P270 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0161.png) ~~یکی گفته ست از اهل سلامت که «گر رسوا شود خلق قیامت ~~*عجب نیست این عجب آن است دایم که یک تن بزهد از چندین مظالم» ~~3555 ~~مگر شد آشکارا قحط سالی به پیش خلق آمد ت # به پیش خلق آمد تنگ حالی ~~سراسیمه جهانی خلق محبوس شدند از بهر باران پیش طاوس ~~که «باران مینیاید آشکارا دعایی کن ز حق درخواه ما را» ~~پس آنگه گفت طاوس «ای عزیزان نگردد ابر بر بیهوده ریزان ~~940شما را گرچه جز باران طلب نیست اگر باران نمیبارد عجب نیست ~~عجب این است کز چندین گنه کار نباردس # نبارد سنگ بر هر کس به یکبار ~~اگرچه میغ ترک آسمان کرد تعجب گرکنی ~~که نشکافد زمین از شومی ما خورد ما راز نامعلومی ما». # ج ناگاه یکی دریای اعظم دید در راه ~~پیمبر در شب ms147 معراج ناگاه ~~ملایک گرد آن استاده خیلی گشاده هر یکی از دیده سیلی ~~پیمبر گفت «ای پاکان به یکبار چرا گریید پیوسته چنین زار؟» ~~ز غیب الغیب چون فرمان بدادند زبان در نزد پیغامبر گشادند ~~ک«ز آنگه باز کین گردون خمیده ستخدا ~~خدا از نور ما را آفریده ست ~~همی لرزیم بر جان گاه و بیگاه ز قوم امتت کایشان درین راه، ~~چنان دانند - و درباری نسباشند- که در کارند و در کاری نباشند PageV01P271 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0166.png) # * ~~بدین نقدی که تو داری و دانی چگونه میکنی بازارگانی؟ ~~290 اگر بودی غم دینت زمانی نبودی هر دمت در دین زیانی ~~بکن کاری چو اینجا مرد کاری که چون آنجاروی در زیر باری ~~دریغا سود بسیارت زیان شد که راهت محوگشت و کاروان شد ~~دریغا عمر خود بر باد دادی نه نیکو عمر خود را داد دادی ~~دگر از حق چه خواهی زندگانی که قدر این قدر هم میندانی ~~2580 کسی کو قدر یک جو عمر نشناخت به گنجی عمر نتواند سر افراخت ~~مده بر باد عمرت رایگانی که بر باد است عمر ای زندگانی # واهی زمانی کسی نفروشدت یک دم به جانی ~~چنین عمری که گر خواهی زمانیکس ~~حریصی در میان رنج و تیمار بسی جان کند و زرکوشید بسیار ~~به روز و شب زیادت بود کارش که تا دینار شد سیصد هزارش ~~*فزون از صد هزارش بود املاک فزون از صد هزارش نقد در خاک ~~فزون از صد هزار دیگرش بود که آن بر مردمان کشورش بود ~~چو مال خویش از حد بیش منیدید سرای خویش و مال خویش میدید ~~به دل میگفت که «بنشین و همه سال بخور خوش تا ازان پس چون شود حال ~~چو شد این مال خرج از خورد و پوشم گرم باید دگر آنگه بکوشم» ~~2990 چو خوش بنشست تازر می خورد خوش # نورد خوش بشادی نفس را میپرورد خوش ~~چو آخر کرد این اندیشه ناگاه # دیشه ms148 ناگا درآمد زود عزرائیل جان خواه ~~چو عزرائیل را نزدیک دید او جهان بر چشم خود تاریک دید او ~~زبان بگشاد و زاری کرد آغاز # باز که «عمری صرف کردم در تگ و تاز ~~کنون بنشستهام تا بهره گیرم # تهام تابهره گیر روا داری که من بیبهره میرم؟» PageV01P272 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0163.png) ~~*کجا می گشت عزرائیل ازو باز همی زو جان گرفتن کرد آغاز ~~بزاری مرد گفتا «گر چنان است که ناچار این زمان قصدت به جان است، ~~کنون دینار من سیصد هزار است دهم زان صد هزارت گر بکار است ~~سه روزم مهل ده بر من ببخشای وزان پس پیش گیر آنچت بود رای» ~~کجا بشنید عزرائیل این راز کشیدش عاقبت چون شمع در گاز ~~60 دگر ره مرد گفتا «کردم اقرار ترا دو صد هزار از نقد دینار ~~دو روزم مهل ده چون هست این سهل» نداد القصه عزرائیل هم مهل ~~دگر میداد خود سیصد هزاریکه # که تا مهلش دهد یک روز باری ~~بزاری گفت بسیار و شنید او نبودش ما # نبودش مهل و مقصودی ندید او ~~به آخر گفت «میخواهم امانی که تا یک حرف بنویسم زمانی» ~~3600 امانش داد چندانی که یک حرف نبشت از خون چشم خود به شنگرف ~~که «هان ای خلق! عمر و روزگاری که میدادم بها سیصد هزاری ~~که تا یک ساعتی دانم خریدن نبودم هیچ مقصود از چخیدن ~~چنین عمری شماگر میتوانید نگه دارید و قدر آن بدانید ~~که گر از دست شد چون تیر از شست نه بفروشند و نه دیگر دهد دست.» # ین عمری زیان کرد به غفلت عمر شیرین را فشان کرد ~~حکیمی بود کامل مرزبان نام که با نوشینروان بودیش آرام ~~پسر بودش یکی چون آفتابی به هر علمی دلش را فتح بابی ~~سفیهی کشت ناگه آن پسر را بسوخت از درد جان آن پدر را ~~مگر آن مرزبان را گفت خاصی که «باید کرد قاتل را قصاصی» ~~2615 ms149 جوابی داد او را مرزبان خوب ~~که «الحق نیست خون ریزی چنان خوب ~~که من شرکت کنم با او دران کار بریزم زندهای را خون چنان زار» ~~[بدو گفتند: «پس بستان دیت را» «نخواهم» گفت «هرگز آن دیت را] PageV01P273 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0168.png) # مییارم پسر را خونبهاکرد که خون خوردن بود از خون بها خورد ~~له آن بدفعل کاری بس نکو کرد که میباید مرا هم کار او کرد». # ~~2620 گر از خون پسر خوردن روا نیست چرا پس خون خود خوردن خطانیست ~~ز خون خویش آن کس خورده باشد که عمر خویش ضایع کرده باشد ~~ترااز عمر باقی یک دو هفته ست ز انفاس آنچه بهتر بود رفته ست # رفتم توبه کردی یک دو هفته چه سازی چارهآ آن عمر رفته؟ ~~چنین گفته ست آن دانندهآ پای # ندهآ پاک که «هرکو در مقامرخانهآ خاک، ~~425 چنان در پاک بازی سر برافراخت که هر چش بود تا یک دیده درباخت ~~ز بازی توبه کرد و نیز نشکست # و نیز نشکستنه بر بیهوده چشمی داد از دست ~~به توبه گرچه در پیش صف آید ولی چشم شده کی باکف آید؟» ~~چو از بوزرجمهر افتاد در خشم # دل کسری، کشیدش میل در چشم ~~معمایی فرستادند از روم که «گر کسری کند این راز معلوم، ~~خراجش میفرستیم و اگرنه جفا بیند ز ما چیزی دگر نه» ~~حکیمان را، بهم، بنشاند کسری کسی زیشان نشد آگاه معنی ~~625 همه گفتند «آن راز سپهر است چنین کار از پی بوزرجمهر است ~~برون از وی کسی نشناسد این راز # زبهرسید آن معما را ازو باز» PageV01P274 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0165.png) # کیم رانده را نوشین روان خواند ازان خواری عزیزش همچو جان خواند ~~حکایت کرد حالی آن معماش که «جز تو کس نیارد کرد پیداش» ~~حکیمش گفت «یک حمام خواهم درو یک ساعتی آرام خواهم ~~44تنم چون اعتدالی یافت یخ خواه به یخ بر من نویس این راز آنگاه، ~~3640 ~~که گرچه ms150 چشم من کور است اما بدین حیلت بگویم این معما» ~~چنان کردند القصه که او گفت که تاگفت آن معما و نکو گفت ~~بغایت شادمان شد زو دل شاه بدو گفتا که «از من حاجتی خواه» ~~حکیمش گفت «چون آن روی دیدی ک # که کورم کردی و میلم کشیدی ~~645کنون آن خواهم از تو ای سرافراز که بس سرگشتهام، چشمم دهی باز» ~~[شهش گفتا که «من این کی توانم تو خود # تو خود دانی که من این میندانم»] # چو نتوانی که چشم من دهی باز،] ~~[حکیمش گفت «ای شاه سرافراز ~~مکن تندی ز کس چیزی ستان تو که گر خواه ~~چرا میبستدی چشمی که از عز عوض نتوانی او را داد هرگز». # 0 # وزین درت گرامی تر چه چیز است ~~2650 ترا در هر نفس دری عزیز است وزین درتگ # که گر خواهی که باز آری چه سازی ~~مده بر باد این گوهر به بازی که گر خر ~~تو میباید که هر دم پیش آیی به علم از آفرینش بیش آیی # چرا چون این و آن کور و کبودی؟ ~~بنفشه نیستی نرگس نبودیچرا چو # ن رعد بانگ بیدرنگی همه چون برج عقرب کور و لنگی # ار پیشچگونه ره بری یک ذره در خویش؟ ~~3405 ترا از تو هزاران پرده در پیش ~~2655 ~~تو بی خویشی اگر با خویش آیی ز خیل پسروان در پیش آیی ~~نخواهندت بخود هرگز رها کردترابس عمر ما ~~اگر روزی تو زینجا دور مانیچنین بیگانه وم ~~یقین میدان که چون آن آشنایی پدید آید نماند این جدایی PageV01P275 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0170.png) ~~یکی مرغی ست اندر کوه پایه که در سالی نهد چل روز خایه ~~به حد شام باشد جای او را به سوی بیضه نبود رای او را ~~چو بنهد بیضه در چل روز بسیار شوداز چشم مردم ناپدیدار ~~یکی بیگانه مرغی آید از راه نشیند بر سر آن بیضه ناگاه ~~چنان آن بیضه در زیر پر آرد ms151 که تا روزی ازو بچه برآرد ~~*6 چنان شان پرورد آن دایه پیوست که ندهد هیچ کس را آن قدر دست ~~چو جوقی بچهآ او پر برآرند به یک ره روی در یکدیگر آرند ~~درآید زود مادرشان به پرواز نشسته بر سر کوهی سرافراز ~~کند بانگی عجب از دور ناگاه که آن خیل بچه گردند آگاه ~~چو بنیوشند بانگ مادر خویش شوند از مرغ بیگانه بداندیش ~~2620 به سوی مادر خود باز گردند وزان مرغ دگ # دند وزان مرغ دگر ممتاز گردند. # ~~اگر روزی دو سه ابلیس مغرور گرفتت زیر پر، هستی تو معذور ~~که چون گردد خطاب حق پدیدار به سوی حق شوی ز ابلیس بیزار ~~چنان شو تو که چون آید اجل پیش تنت مرده بود جان رفته از خویش ~~اگر پیش از اجل مرگیت باشد ز مرگت جاودان برگیت باشد ~~4 چراغی در بیابان است جانت ~~که مشکات تن آمد سد آنت ~~چو این مشکات برخاست آن بیابان شود جاوید چون خورشید تابان ~~عجایب در دلت بیش از شمار است تو تا آگه شوی بسیار کار است ~~بنو هر دم تو در دین پیش میآی ز خود میشو، همی باخویش میآی ~~که در هر بیخودی و در خودی تو کنی از پس جهانی # کنی از پس جهانی پر بدی تو ~~268 که تا آن هربدی را در ره راز # ربدی را در رهراز جهانی نیکویی یابی عوض باز # چت او دهد دلشاد میباش وگر ندهد خوش و آزاد میباش ~~به هر چت او دهد دلشاد میباش ~~از آنجا هر چت آید بازنذمی وگر بد آیدت آواز نذهی PageV01P276 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0167.png) ~~چو غالب گشت بر بهلول سوداش زبیده داد بریانی و حلواش ~~نشست و شاد میخورد، آن یکی گفت که «میندهی کسی را؟» او برآشفت ~~3که «چون او این طعامم این زمان داد چگونه این زمان با او توان داد؟» ~~2685 # * ~~را هرچ او دهد راضی بدان باش وگر ms152 دستت دهد هم داستان باش ~~که هر حکمت که از پیشان روان است ت و نشناسی و در خورد تو آن است ~~گر پرسید موسی از خداوند که «ای دارندهآ بی مثل و مانند # یا دوست که هم محتاج و هم درویش تر اوست؟» ~~2690 خداگفت «ای رهین نعمت ما کسی کو سرکشد از قسه ~~که آن کز قسمت ما در نفیر است اگرروزاست و گرشب در زحیراست» ~~چنین گفتهست کسری باربدرا که «بی اندوه اگر خواهی تو خود را، ~~حسد بیرون کن از خود، شاد گشتی به حق راضی شو و آزاد گشتی» ~~سحرگاهی بزرگی در مناجات زبان بگشاد # زبان بگشاد و گفت «ای قایم الذات! ~~695من از تو راضی ام هم روز و هم شب تو از من نیز راضی باش یا رب» ~~چنین گفت او که آوازی شنیدمک # که «در دعوی ترا کذاب دیدم ~~گر خود بودیی راضی ز ما تو ز ماکی جستیی هرگز رضا تو ~~اگر راضی شدی از ما تو مجنون رضا از م # جنونرضا از ما چرا جستی تو اکنون؟ ~~کسی کو در رضا عین کمال است چو راضی ست او رضا جستن محال است PageV01P277 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0172.png) ~~رضا ده، صبرکن، بنشین و مخروش چه سودا میپزی؟ مستیز و کم جوش ~~زمانی در تمنای محالی زمانی در جوال صد خیالی ~~سخن مینشنوی یک ذره آخر که گشتی از محالی غره آخر ~~چنین گفته ست شعبی مرد درگاه که «شخصی صعوهای بگرفت در راه ~~25 بدو آن صعوه گفت از من چه خواهی؟وزین ساق و ازین گردن چه خواهی؟ ~~گرم آزاد گردانی ز بندت درآموزم سه پند س # ی در دست تو گویم، و لیکن دوم چون بر پرم بر شاخ ایمن # وم چون جای تیغ کوه جویم زتیغ کوه آن را با تو بگویم» # زبان بگشاد و کرد آن صعوه آغاز ~~به صعوه گفت «برگوی اولین راز» زبان بگشاد و5 ~~220 که «هرچ از ms153 دست شد گر هست جانی برو حسرت مخور هرگز زمانی» ~~رها کردش به قول خویش از دست که تاشد بر فراز شاخ بنشست ~~«دوم» گفتا «محالی گر شنیدی مکن باور چو آن ظاهر ندیدی» ~~بگفت این و روان شد بر سر کوه ب # بدو گفت «ای ز بدبختی در اندوه ~~درونم داشت دو گوهر قوی حال که هریک داشت وزن بیست مثقال ~~20 مراگر کشتیی گوهر ترابود مرا از دست دادی و خطا بود» ~~دل آن مرد خونین شد ز غیرت گرفت انگشت در دندان ز حیرت ~~به صعوه گفت «باری آن سیم حرف بگو، چون گشت بحر حیرتم ژرف» ~~بدو گفتا «نداری ذرهای هوش که شد دو حرف پیشینت فراموش ~~چو زان دو حرف نشنیدی یکی راست سؤم را از چه باید کرد درخواست؟ ~~تراگفتم مخور بر رفته حسرت مکن باور محال ای پاک سیرت ~~تو بر رفته بسی اندوه خوردی محالی گفتمت تصدیق کردی PageV01P278 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0169.png) ~~دو مثقالم نباشد گوشت امروز # وز چهل مثقال دو در شب افروز ~~چگونه نقد باشد در درونم ترا دیوانه میآید کنونم» # یفت این و به سر شد از سر کوه بماند آن مرد را افسوس و اندوه. # ~~کسی کو از محال اندیشه داردشبانروزی تحیر پیشه دارد ~~325 ~~قدم نتوان نهاد آنجا که خواهیبه فرمان رو به فرمان کن نگاهی ~~که هرکو نه به امر حق قدم زد چو شمع از سر برآمد تا که دم زد ~~یکی زنبور میآمد ز خانه به غایت بیقرارو ن ~~مگر موری چنان دلشاد دیدش ز حکم بندگی آزاد دیدش ~~3بدو گفتا «چرا شادی چنین تو که از شادی نگنجی در زم ~~جوابش داد آن زنبور ک«ای مورچرانبودز ش # چرانبود ز شادی در دلم شور ~~که هر جایی که میباید نشینم ز هر خوردی که باید میگزینم ~~به کام خویش میگردم جهانی چرا اندوهگین باشم زمانی؟» ~~بگفت این پاسخ و چون تیر پرتاب روان شد تا یکی ms154 دکان قصاب ~~335 نهاده دید یک مسلوخ در پیش فرو برد از سر رغبت درو نیش ~~همی زد از قضا قصاب ساطور ز زخم او دو نیمه گشت زنبور # درآمد مور ازو یک نیمه برداشت ~~به خاک افتاد حالی تا خبر داشت در # زبان برداشته میگفت آنگاه ~~به زاری میکشیدش خوار در راهزبان ~~که «هرکو آن خورد کو را بود رای نشیند بر مراد خود همه جای، ~~330 همه آنچش نباید دید ناکام همه همچون تو این بیند سرانجام # ود کند زیست چو تو میرد ببین تا آخرت چیست؟ # م از حد خود بیرون نهادی به نادانی قدم در خون نهادی». # PageV01P279 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0174.png) # نبه فرمان خرد باید نهادن. ~~قدم بر حد خود باید نهادنب ~~غرور و کبر کم باید گرفتن ره خلق و کرم باید گرفتن ~~30 کم از یک جو مر او را زور بازوست که وزن کوه قافش در ترازوست ~~کم آزاری گزین و بردباریاز این نزدیکتر راهی نداری # نشسته بود صدر عالم افروز ~~چنین نقل است از سلمان که یک روز نش ~~ی حبشی کنیزک، روی چون نیل درآمد از در مسجد بتعجیل ~~ردای مصطفی بگرفت ناگاهکه «با # که «با من نه زمانی پای در راه # ون توان کرد ندارم خواجه اینجا چون توان کرد ~~250 مهمی دارم و اکنون توان کرد ~~تویی هر بیکسی را یار امروز منم بیکس فتاده کار امروز» ~~سخن میگفت و گرم آنگاه میرفت ردایش میکشید و راه میرفت ~~پیمبر دم نزد با او روان شد وزو نستد ردا و همچنان شد ~~خلق خود نپرسیدش پیمبر«ز اینجا تا کجاام با تو ره بر؟» ~~295 خوشی می رفت با او چون خموشی که تابردش بر گندم فروشی ~~زبان بگشاد و گفت «ای سید امروز زگرسنگی دلی دارم همه سوز ~~من اکنون رشتهام این پشم اندکبده ون # بده وز بهر من گندم خر اینک» ~~پیمبر بستد و گندم خریدش برآورد و به دوش اندر ms155 کشیدش ~~ببرد آن تا وثاق آن کنیزک به قبله کرد پس روی مبارک ~~40 که «یا رب گر درین کار پرستارمقصر آمدم ناکرده انگار # ضل خود درین کار و درین رای اگر تقصیر کردم عفو فرمای ~~برای بندگان گندم کشیدم ز خلق و حلم حمالی گزیدم» # 0 ~~به صد خجلت زبان باحق گشاده برای عذر بر پای ایستاده # حوانمردا! کزم بنگر وفا بین نظر بگشای و خلق مصطفی بین PageV01P280 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0171.png) ~~265 درین موضع ز جان و تن چه خیزد ز رعنایان تردامن چه خیزد؟ ~~یکی پیری، مشوش روزگاری بر فضا # بر فضل ربیع آمد به کاری ~~ز شرم و خجلت و درویشی خویشز عجز و پیری و بی # ز عجز و پیری و بی خویشی خویش # نانی تیز بود اندر عصایش نهاد آن بیخبر بر پشت پایش ~~روان شد خون ز پای فضل حالی برآمد سرخ و زرد آن صدر عال ~~0 نزد دم تا سخن جمله بیان کردبه لطفی # به لطفی قصه زو بستد نشان کرد # روان شدز زخمش فضل آنجاناتوان شد ~~چو پیر از پیش او خوش دل روان شدز زخ ~~بزرگی گفت آخر «ای خداوند # خداوند چرا بودی به درد پای خرسند؟ ~~یکی فرتوت پایت خسته کرده تو گشته مستمع لب بسته کرده ~~چو از پای تو آخر خون روان شد تن ما از غم تو ناتوان شد» ~~هچنین گفت او که «ترسیدم که آن پیر خجل گردد خورد زان کار تشویر ~~ز جرم خویشتن در قهر ماند ز حاجت خواستن بیبهر ماند ~~ز بار فقر چندان خواری او را روانبود چنین سرباری او # 0 ~~زهی مهر و وفا و بردباری وفاداری نگر گر چشم داری ~~چنین فضلی که صد فصل ربیع است ز فضل حق نه از فضل ربیع است ~~3780 ~~8تو مردی نا جوانمردی شب و روز اگر مردی جوانمردی درآموز ~~مجوی ای خاک چون آتش بلندی چو تو خاکی مشو آتش بتندی ~~اگر ms156 آن پیشگه میبایدت زود درین ره خاک ره میبایدت بود # ی میرفت در بغداد بر رخش تو گفتی بود در دعوی جهان بخش ~~پس و پیشش بسی سرهنگ میشد به مردم بر ازو ره تنگ میشد PageV01P281 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0176.png) ~~2 ز هر سویی خروش «طرقواه بود که بردا برد او از چ ~~مگر بهلول مشتی خاک برداشت بشد وان حفنهاش پیش نظر داشت ~~0«چندین کبر از خاکی روانیست که گر فرعون شد خواجه خدا نیست» # ~~گروهی مارطبع مردم آزار نهاده دام مکر از بهر مردار # که غافل گشته از معقول و منقول ~~به مرداران چنان مشعوف و مشغول که ~~20 چو مطلوب کسی مردار باشد کجا با مردی او را کار باشد؟ # رنی نشسته همی رفتند قومی یک دو رسته ~~بهره در بود مجنونی نشسته ~~مگر آن قوم دنیادار بودند # که غرق جامه و دستار بودند ~~ز رعنائی کبر و نخوت جاهچوک # چو کبگان میخرامیدند در راه ~~چو این دیوانهآ بی خان و بی مان بدید آن خیل خودبین و خرامان ~~کشید از ننگ سر در جیب آنگاه که تا زان غافلان خالی شد آن راه ~~چو بگذشتند سر بر کرد از جیب یکی پرسید از و کلای مرد بیعیب ~~چرا چون روی رعنایان بدیدی شدی آشفته و سر در کشیدی؟» ~~چنین گفت او که «سر در خود کشیدم ز بس باد و بروت اینجا که دیدم # که بزباید مرا باد چو بگذشتند سر بر کردم آزاد ~~[ولی چون گند رعنایان شنیدم شدم بی طاقت و سر در کشیدم».] # 0 # ایی گرفته ست جهان از تو برسوایی گرفته ست # نسانی کین صفت از خویش بردندبه دنیاکار عقبی پیش بردند ~~پسرگفتا: اگرآب حیاتم نخواهدداداز مردن نجاتم، PageV01P282 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0173.png) # ج کاری که بشناسم که چیست آن آب باری ~~نباید کم ازانم هیچ کاری کهب ~~80 گر از عین الحیاتم نیست روزی بوداز علم آنم دلفروزی ~~پدر بگشاد راهش در هدایت به پیش او ms157 فرو گفت این حکایت: ~~سکندر در کتابی دید یک روز که هست آب حیات آبی دلافرو ~~کسی کز وی خورد خورشید گرددبقای عمر او جاوید گردد ~~دگر طبلی ست و با او سرمهدانی کزان روشن شود کار جهانی ~~2810 شنودم من ز استادی مدرس که هست آن سرمه دان و طبل هرمس ~~چو قولنج کسی سخت اوفتادی بر آن طبل ار زدی دستی، گشادی ~~کسی زان سرمه گر میلی کشیدی ز ماهی تا به ساق عرش دیدی ~~سکندر را بغایت آرزو خاست که او را گردد این سه آرزو راست ~~جهان میگشت با خیل و گروهی که تا روزی رسید آخر به کوهی ~~85میان کوه روزی چند بشتافت به آخر نزد غاری خانهای یافت # ش بگشاد و طاقی در میان بود در آن، آن طبل بود و سرمهدان بود ~~کشید آن سرمه و چشمش چنان شد که عرش و فرش # که عرش و فرش در حالش عیان شد # مگر زد دست بر طبل نهاده ~~امیری بود پیشش ایستاده مگر ~~ازو بادی برون آمد به آوازخجل شد طبل # خجل شد طبل بدرید از سر ناز ~~20سکندر گرچه خامش کرد اما دریده گشت آن طبل معما ~~شد القصه برای آب حیوان به هندستان و تاریکی چو کیوان # که این قصه شنودستی تو صد بار ~~چرا با تو کنم این قصه تکرار ~~چو شد عاجز دران تاریکی راه - بمانده هم سپه حیران و هم شاه - ~~پدید آمد قوی یک پاره یاقوت که بودی از لطافت روح راقوت PageV01P283 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0178.png) ~~225 هزاران مور را می دید هر سوی که میرفتند هریک از دگر سوی ~~چنان پنداشت کان یاقوت پاره برای عجز او گشت آشکاره ~~خطاب آمد که «آن شمع فروزان برای خیل موران است سوزان ~~که تا از نور آن موران گمراه شوند از جایگاه خویش آگاه» ~~تعجب کرد از آن حالت سکندر که موران راست آن یاقوت رهبر ~~283 ~~230 ز تاریکی برون ms158 آمد جگرخون دلش را هر نفس حالی دگرگون ~~به جای منزلی دو منزل آمد که تا آخر به خاک بابل آمد ~~نبشته داشت اسکندر که «آنگاه که وقت مرگ برگیرندش از راه، ~~بود بالشن او سنگی نهاده به آهن بستری زیرش گشاده ~~بود از مردمان دیوار خانه ز زر سرخ آنجا آسمانه» ~~235 به بابل آمدش قولنج پیدا ز درد آن فرود آمد به صحرا ~~[نیامد صبر چندانی به راهش که کس بر پای کردی بارگاهش] ~~[یکی زیبا زره زیرش گشادند سرش، ز اندوه، بر زانو نهادند] ~~در استادند خلقی گرد او در سپر بستند در هم جمله از زر ~~سکندر خویشتن را چون چنان دید در آن قولنه # در آن قولنج مرگ خود عیان دید ~~230 بسی بگریست اما سود کی داشت # سودکی داشت که مرگ بیمحابا را ز پی داشت ~~ز شاگردان افلاطون حکیمی # یمیکه شه را بود روز و شب ندیمی ~~بیامد گفت مر شاه جهان را که «آن طبلی # که «آن طبلی که هرمز سازد آن را ~~چو تو در دست نااهلان نهادی # ان نهادی به دست این چنین علت فتادی ~~اگر آنرا به کس ننمودیی تو بدین غم مبتلاکی بودیی تو ~~2820 ندانستی که کار پاک دینان ن # نباید برد پیش کور بینان ~~از آن بر باد دادی عالمی تو که قدر آن ندانستی دمی تو ~~بدان طالع که کرد آن طبل صادر کجا آن وقت گردد نیز ظاهر # و قدر آن هنر نشناختی تو ز چشم خویش دور انداختی تو ~~اگر آن همچو جان بودی عزیزت رسیدی شربتی زان چشمه نیزت PageV01P284 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0175.png) ~~50ولیکن غم مخور دو حرف بنیوش که به زان آب حیوان گر کنی نوش ~~[چنین ملکی و چندینی سیاستهمه موقوف بادیست از ~~[چنین ملکی که کردی تو درو زیست ببین تا این زمبان بنیاد بر چیست] ~~[چنین ملکی چرا بنیاد باشد که گر باشد وگرنه باد باشد] # خور زین غم مرو ms159 از دست بیرون که بادی میرود از پست بیرون] # اگرچه این زمان زو دست شستی] ~~[دگر آن آب حیوان را که جستی اگرچه این زمان زو ~~تفکر کن مده خود را بسی پیچ که آن عالم همین است و دگر هیچ ~~اگر بنمایدت آن علم صورتبیابی آب حیوان بیکدورت ~~بدان علم حق و بر علم آن کار چو دانستی بمیر آزاد و هش ~~چو بشنید این سخن از اوستاد او دلش خوش شد بشادی جان بداد او. ~~3860 تنش در خاک رفت و جان به افلاک شد از آلایش حرص و حسد پاک. # * ~~دانست او به نور عقل هشیار که هست آن آب علم کشف اسرار # دلت کونین را بیننده گردد ~~اگر بر جان تو تابنده گردددلت کونیر # شود خاک تو آب زندگانی ~~اگر تو راه علم غیب دانیشود خ ~~وگر ره می ندانی آن نباشی دران غفل # باشیدران غفلت بجز شیطان نباشی ~~2865 کرامات تو شیطانی نمایدهمه نور تو ظلمانی نماید ~~یکی کشتی شکست و هفتصد تن در آب افتاد و باقی ماند یک زن ~~زنی بر تختهای آنجا مگر ماند بزاد القصه و زو یک پسر ماند ~~چو بنهاد آن زن آشفته دل بار فروا # فرو افتاد در دریا نگونسار ~~بر آن تخته بماند آن کودک خرد پیابی موج # پیاپی موجش از هر سو همی برد ~~7 خطاب آمد به باد و موج و ماهی که او طفلی ست در حفظ الهی ~~نگه دارید تا نرسد بلاییش که می باید رسانیدن به جاییش PageV01P285 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0180.png) ~~همه روحانیان گفتند «الهی چه شخص است آن میان موج و ماهی؟» ~~خطاب آمد ک«زین شوریده ایام چو وقت آید شوید آگه به هنگام» ~~چو آخر باکنار بحر افتاد به دست آورد صیادیش استاد ~~25 به شیر مرغ و ماهی کرد دم ساز به خون دل بپروردش به صد ناز ~~چو بالا برکشید و راهدان شد مگر یک روز در راهی روان شد ms160 ~~به ره در سرمهدانی یافت یاقوت که در خاصیتش شد عقل مبهوت ~~چو میلی درکشید از سرمهآ پاک به یک ره عرش و کرسی دید و افلاک ~~چو میلی نیز در چشم دگر کرد به گنج جملهآ عالم نظر کرد ~~3380 هزاران گنج زیر خاک میدید ز مه تا پشت ماهی پاک میدید ~~ملایک جمله می گفتند ک«ای پاک چه بنا # «می پاک چه بندهست این چنین شایسته ادراک؟» ~~چنین آمد ز غیب الغیب آواز # ز غیب الغیب آواز که «نمرود است این شخص سرافراز ~~زندلافی خدایی و به صد رنگ برون آید به کین ما زند چنگ.» # 0 ~~ببین تا چون بپروردش درین راه # ین راه چگونه خوار کردش باز ناگاه ~~25 کسی را در دو عالم - هر که خواهی- وقوفی نیست بر سر الهی ~~به علت چیست خود مشغول بودن نخواهد بود جز معلول بود ~~وگر در چار طبعی هیچ شک نیست که کژ طبعی و هرگز، چار، یک نیست ~~بدین دریا در آو سرنگون آی هم از طبع و هم از علت برون آی # چرخ برین برتر رود روز که او هم سرنگون آمد شب و روز] ~~89 همه ملک جهان - از ذره تا شمس چه می پرسی «کأن لم تغن بالأمس» ~~شکست آورد گردون از مجره سبک نگند که گردی ذره ذره ~~جهان را رخش گردون است در زین که خورشید است بر وی زین زرین ~~چو عالم را فنا نزدیک گردد چو شب خورشید او تاریک گردد ~~نهند آن زین او - دانی چگونه؟ برین مرکب ز مغرب - باژگونه ~~5 ازان برعکس گردانند خورشید که این زین مینگردانند جاوید PageV01P286 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0177.png) ~~برآر از جان پرخون آه دلسوز که نه از شب خبر داری نه از روز ~~شبت خوش باد و زین شب خوش چه سودت که روز روشنی هرگز نبودت ~~گر خواهی که باشی روز و شب شاد مکن تا تو تویی از روز و شب یاد ms161 # ش مانده نخواهی بود جز دلریش مانده ~~ولی تا تو تویی در خویش مانده نخواه ~~390تو میباید که بیخود گردی از شور شوی پاک از خود و از کار خود کور # خویش را برکار بینی اگر در خرقهای زنار بینی ~~که تا تو خویش را بر کار بینی ~~بزرگی گفت «پرشوق است جانم که شد عمری که من در بند آنم ~~نه از من صدقهای بزسد به درویش که آن صدقه نبیند کس کم و بیش.» # مت این دقیقه بر زفانش چنین گفته ست هاتف آن زمانش ~~95 که «تو باید اگر صاحب یقینی که آن صدقه که بخشیدی نبینی». # ~~تو همچون مه ده بد مینمایی که خود را مرده و زنده بلایی ~~نخواهی زندگانی گر بدانی که مردن بهترت زین زندگانی ~~اگر تو پیش دانی پیش بینیهمهکم کاستی خویش بینی ~~رفیقی گفت با من کمان فلانی حلالی میخورد از قو ~~که جزیت از جهودان میستاند وزان تن را نصیبی میرساند # من آن دانم که از ننگم چنانم، ~~بدو گفتم که «من این میندانم من آن دان ~~که باید صد جهود بس پریشان که تا خواهند از من جزیت ایشان». # 0 PageV01P287 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0182.png) ~~25 اکریی بیخ ازین دوزخ بمانده س سی سک بستهآ‌ آن کخ بمانده ست ~~توگر صدبار روزی غسل سازی چوبا خویشی، نهای جز نانمازی ~~نشسته بود روزی پیر اصحاب نهاده پشت بر دیوار محراب # در مسجد یکی زالشده قد الف کردار او دال ~~بدو گفتا که «در عین هلاکی پلیدی، میکنی دعوی پاکی ~~22بدین شیخی شدی مغرور اصحاب برون آی ای جنب از پیش محراب». # 0 ~~فریب خلق دینت را تبه کرد غرور جاه دیوانت سیه کرد ~~بسوز از عشق خود را ای گرامی وگر نه زاهدی باشی ز خامی ~~ز زاهد پختگی جستن حرام است که زاهد همچو خشت پخته خام است ~~ز سوز و اشک عاشق همچو شمع است ازان در سوز و اشک خویش ms162 جمع است ~~825 ازان باشد همه شب اشک و سوزش که خواهد بود کشتن نیز روزش ~~چو اشک و سوز کشتن شد تمامش یرآمدکشتهآ معشوق نامش # نماند کار با او هیچ کس را ~~شود در پرده همدم همنفس را نماندک ~~به حربی رفت فاروق و ظفر یافت وزان کفار هرکس را که دریافت ~~شهادت عرضه کردی، گر شنیدی نکشتی ور نه حالی سر بریدی ~~30جوانی بود دل داده به معشوق بیاوردند او را پیش فاروق ~~عمر گفتش «به اسلام آر اقرار» جوان گفتا که «هستم عاشق زار» ~~دگر ره گفت «ایمانت رهاند» دگر ره گفت «عاشق این چه داند» ~~بدینش خواندند آخر سئم بار چو هر باری به عشق آورد اقرار، ~~عمر فرمود تا کشتند زارش میان خاک افگندند خوارش PageV01P288 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0179.png) ~~چو پیش مصطفی آمد عمر باز پیمبر را کسی برگفت این راز ~~پیمبر کین سخن بشنود از آن مرد در آن فکرت عمر را گفت از درد: ~~«دلت داد ای عمر آخر چنین کار که کشتی عاشقی را این چنین زار؟ ~~چو غم کشته ست عاشق را خطانیست دگر ره کشته را کشتن روانیست». # ~~ز حق کشتن نکو و از تو زشت است که این را دوزخ و آن را بهشت است # و نیست که این کشتن نکو جزکار او نیست ~~یکی پرسید ازان گستاخ درگاه «چه چیز است آرزوی تو درین راه؟» # نین گفت او که «طوفانیم باید که خلق این جهانم در رباید ~~نماند از وجود خلق آثارشودفانی # ارشود فانی دیار و دیر و دیار ~~که تا این خلق در پندار مشغول شوند از بدعت و از شرک معزو ~~45که چون پروای حق یک دم ندارند همان بهتر که این عالم ندارن ~~2945 ~~بدو گفتند «اگر طوفان برآید جهان بر خلق سرگردان سرآید ~~اگر فانی شوند اهل زمانهتو هم فانی شوی اندر میان # سود ماراستهلاک خویش اول بایدم خواست ~~چنین گفت او که «طوفان سود ماراست ms163 # وفان اگر گردد درستمهلاک خویشتن باید نخستم» ~~0*29بدو گفتند «رو رو حیلتی ساز تن خود را به دریایی درانداز ~~3950 ~~که تا از هستی خود رسته گردی مگر با آرزو پیوسته گردی» ~~چنین گفت او که «بس روشن بود آن که هرچ از من بود چون من بود آن ~~هلاک خود بخود کردن نه نیکوست مگر عزم هلاک تو کند دوست». # * ~~ز معشوق آنچه آید لایق آید که تاوان است هرچ از عاشق آید PageV01P289 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0184.png) ~~اگر بفروشدت صد بار دلدار تو هردم بیش باش از جان خریدار # و بالا بود چون ماهز مهر او جهانی گشته گمراه ~~بخود از پیشه او را گازری بودهمیشه # یی بودهمیشه کار او خود دلبری بود ~~چو خم دادی سر زلف زره وار میان گازری گشتی سیه دار ~~40 چو بهر کار میزر بر میان زد میان آب آتش در جهان زد ~~اگر جامه زدی در آب بر سنگ گرفتی عاشقان را جامه در چنگ ~~همه عشاق را آهنگ او بود به یک ره دست زیر سنگ او بود ~~یکی پیر اوفتادش عاشق زار ز عشقش گشت سرگردان چو پرگار ~~چنان در کار آن برنا زبون گشت که عقل پیر او عین جنون گشت ~~249 زعشق روی او پشتش دوتاشد دلش گرداب دریای بلا شد ~~به آخر خویشتن را وقف او کرده # او کرد همه کاری بجای او نکو کرد ~~اگر روزی ندیدی چهرهآ او # چهرهآ اوز سوز دل برفتی زهرهآ او ~~به مزدوری شدی هر روز و آنگاه فتوح خود بدو دادی شبانگاه ~~همی هر چیز کو را دست دادی بدان سیمین بر سرمست دادی ~~67 مگر با پیر برناگفت روزی که «چون هر ساعتت بیش است سوزی ~~نخواهد گشت کار تو چنین راست زر بسیار خواهم کرد درخواست ~~ترا نیست از زر بسیار چاره که سیر آمد دلم زین پاره پاره» ~~زبان بگشاد پیر و گفت «ای دوست ندارم نقد جز مشتی ms164 رگ و پوست ~~مرا بفروش و زر بستان و برگیر تو خوش باش و کم این بیخبر گیر» ~~25 به سوی مصر بردش آن جوان زود یکی نخاس خانه در میان بود ~~مگر کرسی نهادن رسم آنجاست # بهادن رسم آنجاست که بنشیند فروشنده بر او راست # سی نشست آن تازه برنا ستاد آنجایگه آن پیر بر پا ~~چنین گفت، ای عجب، آن پیر مدهوش # عجبه آن پر مدهوش ک ههر گز نگنم آن لدت فراموش PageV01P290 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0181.png) ~~که شخصی زان جوان پرسید آنگاه که # پرسید آنگاه که«هست این بندهآ تو بر سر راه4» ~~380جوابش داد آن برناز کرسی ~~که «هست او بندهآ من می چه پرسی؟» ~~کدامین نعمتی دانی تو زان بیش که خواند کردگارت بندهآ خویش ~~تو آن دم از خدا دلزنده گردی # دا دلزنده گردی که جاویدش، بصد جان، بنده گردی ~~مگر در مصر مردی بود مرده پسر در روز مرگش عهد کرده، ~~که یک بنده کند بر گورش آزادخرید آن پ # خرید آن پیر را حالی و زر داد ~~85 به گور آن پدر آزاد کردش بسی زردادش و دلشا ~~بدو گفتا «اگر خواهی هم اینجا نگردد مال ما از تو کم اینه ~~وگر آن خواجهآ پیشینه خواهی برو کازاد خویش و پادشاهم ~~دوان شد پیر و سر سوی جوان داد دگر ره دل به دست دلستان داد ~~نشد از پیش او غایب زمانی که روشن دید از رویش جهانی ~~290 به صدق عشق نام او برآمد همه کامی به کام او برآمد. # ~~اگر در عاشقی صادق نباشی تو جز بر خویشتن عاشق نباشی ~~چنان باید کمال عشق جانان که گر عمری روان گ # که گر عمری روان گردد درافشان ~~ز معشوق تو گوید نقش تو رازچنان دانی که آن دم کرد آغاز ~~چنین گفته ست مجنون آن یگانه که یک تن داد دادم در زمانه ~~3995 دگر بودند مشتی بیسلامت که میکردند در عشقم ملامت ~~زنی ms165 پیش من آمد - گفت -یک روز کنارم پر ز خون بد سینه پر سوز ~~میان خاک و خونم دید مانده چو گردون سرنگونم دید مانده ~~راگفتا«ز بهر چه چنینی که غرق خون به خاکستر نشینی؟» # فتم که «لیلی را بدیدم بدادم عقل و رسوایی خریدم ~~300 ز عشق روی لیلی ام چنین من که از عشقش نه دل دارم نه دین من» PageV01P291 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0186.png) ~~سرازن گفت «ای شوریده مجنون من از نزدیک لیلی آیم اکنون ~~ر آنست نیکویی که اوراست نخواهد گشت هرگزکار تو راست ~~بتر زین بایدت بود این چه باشد بباید مرد دل غمگین چه باشد ~~سزاوار است کز عشق چنان کس نباشد چون تو عاشق در جهان کس ~~35 که روی آن است کز عشق چنان روی # روی شوی چون موی از تاب چنان موی» ~~ازان زن مردیی دیدم که بایدوزو حرفی پسنه # ~~حدیث عشق و دل کاری شگفتست یکیست این هر دو با هم در گرفتست ~~سخن از عشق و از دل بیم جان است مگربردا ~~دلم خون گشتای ساقی تو دانی حدیث دل مگو باقی تو دانی ~~210 به دام افتاد روباهی سحرگه به رو: # ی سحرگاهبه روبه بازی اندیشید ناگاه ~~که گر صیاد بیند همچنینم دهد، حالی، به گازر پوستینم ~~پس آنگه مرده کرد او خویشتن را ز بیم جان فرو افگنده تن را ~~چو صیاد آمد او را مرده پنداشت نمییارست روبه را کم انگاشت ~~از بن ببرید، حالی، گوش او لیک که گوش # که گوش او بکار آید مرانیک ~~2015 ~~2015 به دل روباه گفتا «ترک غم گیرچوز # چو زنده ماندی یک گوش کم گیر» ~~یکی دیگر بیامد گفت «این دم زبان او به کار آید مرا هم» ~~زبانش چون برید آن مرد ناگاه نکرد از بیم جان یک ناله روباه ~~دگر کس گفت «ما را از همه چیز به کار آید همی دندان او نیز» ~~نزد دم تا که آهن در ms166 فکندند بسختی چند دندانش بکندند ~~3،20 به دل روباه گفتا «گر بمانم # مانمنه دندان باش و نه گوش و زبانم.» ~~دگر کس آمد و گفت «اختیار است # و گفت «اختیار است دل روبه که رنجی را به کار است» ~~چونام دل شنید از دور روباه جهان بر چشم او شد تیره ناگاه PageV01P292 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0183.png) ~~به دل میگفت «با دل نیست بازی کنون باید به کارم حیله سازی» ~~بگفت این و به صد دستان و تزویر بجست آزاد همچون از کمان تیر. # 0 # عدیثی بس شگفتست همه عالم حدیث دل گرفتست ~~روا داری که در خونم نشانی؟سخن از دل مگو دیگر تو دان ~~عو دل خون شد بگو کز دل چه گویم ز دل با مردم غافل چه گویم ~~لم آنجا که معشوق است آنجاست من آنجاکی شوم این کی شود راست؟ ~~دل من گم شد از من ناپدیدار نه من از دل نه دل از من خبردار ~~30،چو دائم از دل خود بینشانم نشانی کی بود از دلستانم ~~مگر سلطان دین محمود یک روز ای # ایاز خاص را گفت «ای دل افروز # که از من بیش دارد پادشاهی؟» ~~کرا دانی تو از مه تا به ماهیک ~~غلامش گفت ک«ای شاه جهاندار منم در مملکت بیش از تو صد بار ~~چو ملکیم این چنین زیر نگین است چ # چه جای ملکت روی زمین است» ~~4020 پس آنگه شاه گفت آن نازنین را # اکه «ای بنده چه حجت داری این را؟» # ز و گفت «ای شاه چه می پرسی چو زین رازی تو آگاه ~~زبان بگشاد ایاز و گفت «ای شاه ~~گرچه پادشاهی حاصل تستولیکن پادشاه تو دل تست ~~دل تو زیر دست این غلام است مرا این پادشاهی خود تمام ~~تویی شاه و دلت شاه تو امروز ولی من بر دل توش # ولی من بر دل تو شاه و فیروز ~~2030 فلک را رشک میآید ز جاهم که من با بندگی ms167 بر شاه شاهم ~~چه گر ملک تو ملک مطلق آمد ولی ملک ایازت بر حق آمد.» # PageV01P293 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0188.png) # سبق برد از ندیمان خلیفه ~~محمد ابن عیسی کز لطیفهسبو ~~گر میرفت رخشی تنگ بستهسرافساری مرصع بر نشسته ~~25غلامانش شده یکسر سواره همه بغداد مانده در نظاره ~~ز هر کنجی یکی میگفت «او کیست که بس با زینت و با زیب و بازیست» ~~بهره میرفت زالی با عصایی چنین گفتا که «هست او مبتلایی ~~که حق از حضرتش مهجور کرده ست نگر کز پیش خویشش دور کرده ست ~~که گر از خویش معزولش نکردی بدین بیهوده مشغولش نکردی» ~~3050 شنود آن راز مرد از هوشیاری فرود آمد ازان مرکب به زاری ~~مقر آمد که «حال من چنان است که شرحش پیرزا # که شرحش پیرزن را در زبان است» ~~بگفت این و به توبه راه برداشت بکلی دل ز مال و جاه برداشت ~~نگونساری خویشش چون یقین گشت به کنجی رفت و از مردان دین گشت. # 0 # واجگی کردی نهانی گدایی، خواجگی کردن ندانی ~~بسی تو خواجگی کردی نهانی ~~*29 به یک جو چون نداری حکم بر خویش که نتوانی جوی دادن به درویش ~~چو نتوانی که بر خود حکم رانی چگونه بر کسی دیگر توانی؟ ~~بر دیوانهای محمود بنشست نهاد او چشم بر هم، شاه بشکست ~~بدو گفتا «چراکردی؟» چنین گفت که «تا رویت نبینم» شه برآشفت ~~بدو گفتا «لقای شاه عالم نمیداری روا؟» گفت «آن خود هم ~~260 [چو خودبینی درین مذهب روانیست اگر غیری ببینی جز خطا نیست»] ~~شهش گفتا «اولو الأمر جهانم # الأمر جهانم بود بر تو همه حکمی روانم» # و دیوانه گفت «این به بیندیش که امرت چون روانه نیست بر خویش ~~نباشد بر دگرکس هم روانه مرا مبشول چند آری بهانه.» PageV01P294 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0185.png) ~~نمی آید ترا زین خواجگی ننگ که گرد آوردهای عمری ب ~~65کسی باشد به معنی مالک خویش که او ناجی بود نه هالک خویش ms168 ~~بود مردی نکوگوی و نکوخواه نیابد کژیی ه # نیابد کژیی هرگز بدو راه ~~چو میدانی که کژی ای مرائی چرا در راستی خود ~~گلیمی بود آن شوریده جانر به مردی داد تا بفروشا ~~بدو آن مرد گفتا «این درشت است به نرمی همچو پشت خارپشت است.» ~~020خرید آن مرد ازو ارزان هم آنگاه خریداری پدیدار آمد از راه ~~بدو گفتا «گلیم نرم داری؟» بگفتا «دارم ار آزرم داری.» ~~چو زر القصه پیش آورد درویش نهادش آن گلیم آن مرد در پیش ~~بدو گفتا «گلیمی بینظیر است که از نرمی ب # که از نرمی بعینه چون حریر است.» ~~یکی صوفی سوی او هوش میداشت خریدش تا فروشش گوش میداشت ~~4015 بزد یک نعره و گفت «ای یگانهمرا بنشان درین صندوقخانه # ه خز میگردد آنجا در گلیمی سفالی میشود در یتیمی ~~ه من در جوهر خود چون سفالم ز صندوقت بگردد بو که حالم» # ~~گر بر تو نخواهد گشت حالت نخواهد بود عمرت جز وبالت ~~چو در ظلمت گذاری زندگانیچه. # چه حیوانی چه تو چون میندانی ~~28همه اعضای خود در بند دین کن اگر خواهی چنان خواهی چنین کن ~~مبین مشنو مگو الا به فرمان # فرمانکه تا کافر نمیری ای مسلمان ~~چو مردت مینبینم در هدایت زکافر مردنت ترس ~~رای عبرت است این طاق ایوان ت و جز شهوت نمیبینی چو حیوان ~~به بازاری که جای سود جان بود چگونه باشدت دائم زیان بود PageV01P295 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0190.png) ~~10یکی عورت طواف کعبه میکرد نظر افکند بر رویش یکی مزد ~~زنش گفتا «گر اهل رازیی تو چنین دم کی به من پردازیی تو ~~ولی آگه نهای تو بی سر و پای که از که باز ماندهستی چنین جای ~~گر از مردی خود بودی نشانیت سر زن نیستی اینجا زمانیت ~~تو اینجا از پی سود آمدهستی نه از بهر زیان بود آمدهستی ~~39 تو خود را روز و بازاری چنین گرم زیان خواهی؟ نداری از خدا ms169 شرم؟» # * ~~خداوند جهان پیوسته ناظر تو از وی غایب و او از تو حاضر ~~چو یک یک دم خدا از تست آگاه چرا چون مار میپیچی سر از راه؟ ~~چو حق با تو بود در هر مقامی مزن جز در حضورش هیچ گامی ~~اگر بیاو زنی یک گام در راه بسی تشویر باید # (16) حکایت مهستی دییربا سلطان سنجر ~~395 مهستی دبیر آن پاک جوهر مقرب بود پیش تخت # برچه روی او بودی نه چون ماه ولیکن داشت پیوندی بدو شاه ~~[شبی در مرغزار رادکان بود به پیش سنجر خسرونشان بود] ~~چو شب بگذشت پاسی شاه سنجر برای خواب آمد سوی بستر ~~مهستی نیز رفت از خدمت شاه بسوی خیمهآ خاص خود آنگاه ~~300 مگر سنجر غلامی داشت ساقی که از خوبی نبودش هیچ باقی ~~جمالش را ملاحت یار گشته ز هر دو شاه برخوردار گشته ~~به صد دل بود شه دیوانهآ او که بود آن ماه عاشق دانهآ او ~~در آمد شب ز خواب او را طلب کرد ندیدش، قصد آن یاقوت لب کرد ~~لپاچه نیم شب بر پشت انداخت 35 بیامد تادر آن خیمه ناگاه به کینه تیغ هندی را بر افراخت که ماهستی در آنجا بود با ماه PageV01P296 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0187.png) ~~بر او دید ساقی را نشسته مهستی دل در آن مهروی بسته ~~بزاری مینواخت از عشق رودی خوشی میگفت با خود این سرودی: ~~«که در بر گیرمت من بر لب کشت گر امشب بایدم دوک کسان رشت» ~~چو سنجر گشت ازان احوال آگاه گرفت این بیت را او یاد آنگاه ~~4110به دل گفتا «گر امشب من بتندی درین خیمه روم با تیغ هندی ~~نماند زهرهآ این هر دو بر جای شوم در خون این دو بی سر و پای» # وش بازگشت آخر بتعجیل به سوی خیمهآ خود کرد تحویل ~~چو روزی ده بر آمد شاه یک روز فرا آراست جشنی عالمافروز ~~مهستی پیش سلطان چنگ میزد نوایی بس ms170 بلندآه ~~3115 ستاده بود ساقی نیز بر جای قدح در دست و چشم افگنده بر پای # ازو درخواست و خویش آزاد میداشت ~~شه آن بیت شبانه یاد میداشت ازو درخواست و خوین # بیفتاد از کنارش چنگ ناگاه ~~مهستی چون شنید این بیت از شاهبیفتاد از کنارش ~~چو برگی لرزه افتادش بر اندام برفت از هوش و ~~شه آمد بر سر بالینش بنشست به رویش بر گلاب افشاند از ده ~~2 چو زن با هوش آمد بار دیگر چو اول بار گشت ~~چواول بار گشت از بیم سنجر # سر رشته نکرد او از خرد باز ~~چو باری ده رهش آمد بخود باز # به جان بر ایمنی ای خویش دشمن» ~~شهش گفتا «اگر میترسی از منبه جان بر ایمنی ~~مهستی گفت «من از خود نترسم ولی این بیت یک شب بود ~~همه شب درس خود تکرار کردم گهی اقرار و گه انکار کردم ~~بم نشانیبه من بر تنگ میگردد جهانی ~~بدان ماند که یک شب در چنان کارنهفته بودهای وز من خبر ~~راگر تو بگیری ور برانیدلت ندهد، دگر بازم بخوانی ~~وگر بکشی مرا در تن درستی نجاتی باشدم از دست هستی ~~مرااین ترس چندانی از آن است که سلطانی که رزاق جهان اس ~~22 چو او یکیک نفس با من همیشه ست مرا جز یاد او دیگر چه پیشه ست؟ PageV01P297 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0192.png) # * ~~چو حق میبیندت دائم شب و روز چوشمعی باش و خوش میخندو خوش سوز ~~دمی بی شکرش از دل بر میاور نفس بییاد غافل بر میاور ~~اگر تو شکر گویی هرچه خواهی بیابی نقد از جود الهی ~~3120 مگر یک روز محمود عدوبند پسر راگفت «ای داننده فرزند ~~ببین تا چند پیل است این زمانم که من اکنون عددشان میندانم» # ای خداوند هزار و چار صد پیل است در بند» ~~شهش گفتا که «خود را یاد دارمکه # یاد دارم که یک بز مینیامد در شمارم ~~ون گر تا به ms171 عرشم کار و بار است زمن نیست این به فضل کردگار است» # ~~2120 چو هستت نعمت حق بیکناره # مت حق بیکناره ترا از شکر منعم نیست چاره ~~چو در حق تو نعمت بر دوام است دمی بیشکر او بودن حرام است # کر نفس تو در شکر است کاهل دلت باید که این معنی کند حل # بت کاهلی دارد همیشه دلت را هست جد و جهد پیشه ~~چو نفست کاهلی دارد همیشه ~~چو نفست مرد کار خویش باشد دلت در کا # دلت در کار خود درویش باشد ~~20 نکوزان سود کرد و بد زیان کرد که هر کس آنچه دارد. ~~به کویی می فروشد عیسی پاک جهودان # کجهودانش بسی دشنام، بیباک، ~~بدادند و خوشی آن پاکزاده # آن پاکزاده دعا میگفتشان، ابرو گشاده ~~[یکی گفتش «نمیگردی پریشانزدشنا # پریشانز دشنام و دعاگویی بر ایشان4»] ~~مسیحش گفت «هر دل جان که دار ز آن خود کند خرج آن که دارد» PageV01P298 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0189.png) # ~~9 ترا نقدی که در دریای جان است اگر موجی زند از جنی آن است ~~ولیکن تادم آخر نیاید ترانقد درون ظاهر نیای # ان مردم آن زمان است که اعمی در زمان صاحب عیان است ~~غم فردا ترا امروز باید دلت از خوف آن ج ~~بباید هر دمت صد بار مردن که نتوانی تو # نکه نتوانی تو این وادی سپردن ~~5 اگر از ابر بارد بر تو آتش تو میباید که باشی در میان خوش ~~که چون در وقت جان دادن خوش آی به معنی گرمتر از آتش آیی # (19) حکایت آن دزد که گرفتار شد ~~مگر شد ناگهی دزدی گرفتار ز # زگرد راه بردندش سوی دار ~~امان میخواست از عجز و نیاز او که زیر دار بگ # که زیر دار بگزارد نماز او ~~که «یا رب در چنین وقتی و جایی ک # که میبینم به هر مویی بلایی ~~4160 ~~4160 ببین تا تیغ قهرت بر سر دار چه میآرد به رویم آخر ms172 کار؟ ~~تو از قهرم چنین حیران گرفتهمن از # من از مهر تو ترک جان گرفته ~~چنینم من که گفتم تو چنانی کنون جان میدهم دیگر تو دانی» # ~~چنین ده جان اگر جان میدهی تو وگرنه عمر تا ~~اگر خونت زند از قهر او جوش مکن هرگز به لطف او را فراموش ~~165 سبک رو، در گرانجانان نگه نیست به شادی میر، دلتنگی ز ره نیست ~~عروسی جهان ماتم نیرزد که صد شادی او یک غم ~~چو خواهد کرد گردونت پیاده سواری را مکن ابرو گشاد ~~یکی دیوانه چوبی بر نشسته سبک میشد چو اسهی تنگ بسته PageV01P299 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0194.png) ~~دهانی داشت همچون گل زخنده چو بلبل جوش در عالم فگنده ~~70 یکی پرسید از و کای مرد درگاه چنین گرم از چه میتازی تو در راه؟» ~~چنین گفت او که «در میدان عالم هوس دارم سواری کرد یکدم ~~چو دستم می فرو بندند ناکام نجنبد یک سر مویم بر اندام» # 0 # تی درین میدان تو برکارنصیب خویش مردانه تو بردار ~~چو از ماضی و مستقبل خبر نیست ترااز عمر نقدی ما حضر نیست ~~4125 مده این نقد را بر نسیه بر باد که بر نسیه کسی بنیاد ننهاد ~~چو یک نقطه ست از عمر تو برکار # ت از عمر تو برکارهزاران چرخزن بر وی چو پرگار ~~خوشی بانقد ابنالوقت میساز چو بیکاران به پیش و پس مشو باز ~~که گر تو پس روی و پیش آیی بلای روزگار خ # (21) حکایت سپهدار که قلعه ای کردبا دیوانه ~~سپهداری برای کوتوالی # به جایی قلعهای میکرد عالی # ی دیوانهای آمد پدیداربه پیش خویش خواندش آن سپهدار ~~بدو گفتا «ببین کین قلعه چون است زرفعت جفت طاق سرنگون است ~~[ازین قلعه کسی کاعزاز داردب # دببین تا چه بلا زو باز دارد؟»] ~~زبان بگشاد آن دیوانه حالی بدو گفتا «تو مردی تیره حالی # ون ز آسمان میافتد آغاز به قلعه میروی پیش بلا باز» # 0 ~~285 ms173 بلای خویشتن چون تو تمامی بلایی نیز مطلب ای گرامی ~~ز خویش و از بلای خویش آنگاه خلاصی باشدت کلی درین راه، ~~که افتاده شوی و پست گردی نمانی زندهای تا هست گردی PageV01P300 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0191.png) ~~مگر محمود میشد بامدادی کسی آمد ازو میخواست داد، ~~فغان میکرد و پیش راه بگرفت در آمد پس عنان شاه بگرفت ~~190 یکی پرسید کلان مظلومت ای شاه چو آن روزت عنان بگرفت در راه # ویش هیچی بگو کاکنون عنان بهر چه پیچی؟» ~~نپیچیدی عنان خویش هیچی ~~شهش گفتا که «بودم آن زمان مست که بگرفت او عنان 0 ~~کنون هر موی این مظلوم دستی ست که از هر موی وی بر من شکستی ست ~~چو چندین دست بینم در عنانم اگر دستم دهد چون اسپ رانم؟ ~~5گرفتارم میان این همه دست ن میدانم که چون بیرون توان جست؟» # 0 # بیفتد هرکه اینجا اهل درد است] ~~[چو افتادن درین ره سود مرد است بیفتد هرکه ای # عنان پادشه بیدست گیرند ~~بلندی چون درین ره پست گیرندعنان پادشه ب ~~کسی باید به خون در گشته صد بارکه تاباشد ز افتادن خ ~~ترا تا روی در اعزاز باشد کجا بر رویت این در باز باشد ~~یکی پرسید از مجنون که «چونی که بس بیچارهای و بس زبونی» # سرون سوراخ ازین بار گلوگیر ~~چنین گفتا که «من هستم خری پیرسرون ~~تنم گرچه نزار و ناتوان است شبان روزی بران بار گران است ~~و گر آسایشی را بعد صد غم ز پش # ز پشتم جامه بر گیرند یک دم # گمگس آید گزنده همه در ریش من نیش اوفگنده ~~25 که گویم کاش این بیچاره هرگز ندیدی از چنین آسایشی عز» # 0 ~~اگر باشی تو کار افتادهآ راه # ار افتادهآ را چنین کارت بسی افتد به اکراه ~~چو کار افتادگی نبود بغایت ترابس خنده آید زین حکایت PageV01P301 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0196.png) ~~چو مشغولی به ناز و کامرانی تو کار افتادگی هرگز چه ms174 دانی ~~کسی باید بر او افتاده در کار به روزی ماتم خود کرده صد بار ~~2210 به حق زنده شده وز خویش مرده نه از پس ماندگان از پیش مرده ~~تو تاعاشق نگردی نیک جانباز نیابی سر کارافتادگی باز ~~کسی کو در میان ناز مانده ست ز جان بازان عاشق باز مانده ست ~~جوانی بود سرگردان همیشه نمک بفروختن بودیش پیشه ~~به گرد شهر میکردی تگ و تاز به هر کوچه فرو میدادی آواز ~~2315 ایاز دلستان را دید یک روز ز فرقش تا قدم افتاد در سوز ~~چنان حیران آن روی چو مه شد که عالم پیش چشم او سیه شد ~~جهان از مه سیه چون گردد آخر که تا دل زو به ص # که تا دل زو به صد خون گردد آخر؟ # همه بر درگه سلطان نشستی ~~شبانروزی دل پرخون چو مستیهمه ~~میان خاک راه افتاده بودی نمک در پیش خود بنهاده بودی ~~320نبودی بی نمک در عشق آن ماه ازان در شور بودی گاه و بیگاه ~~گهی آواز در دادی بخواری گهی کردی چو آتش بیقراری ~~ایاز سیمبر چون برگذشتی ز اشکش آب او از سر گذشتی ~~بیفتادی و عقل از وی برفتی چو مستی بر سر راهی بخفتی ~~ز سوز عشق آن مبهوت گمراه مگر محمود را کردند آگاه ~~20زمانی سر به پیش افگند محمود گهی نالید و گاهی سوخت ~~به دل باخویش گفت «این حد او نیست # ست که عشق و مال با شرکت نکو نیست» ~~بخواند القصه او را پادشا زود نمک بر سر در آمد آن گدازود ~~زبان بگشاد محمود و بدو گفت که «بپذیر ای گدا از من نکو گفت ~~بترکی عشق این بتروی من گوی و گر نه ترک جان خویشتن گوی» ~~2330 جوابش داد عاشق گفت لای شاه تو بر تختی و من استاده بر راه PageV01P302 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0193.png) ~~ایازت را تو داری جاودانه مرازو نیست حاصل جز نشانه ~~میان عز ms175 و ناز و پادشاهی نشسته پیش تست آن را که خواهی # چو او با تست من ترک که گویم؟ ~~چو آن بترو تو داری من چه جویمچو او با تست من ترکی ~~را عشق است با وی جاودانه که دایم میزند در جان زبانه ~~33دمی گر عشق او بیشم نگردد بجز قربان شدن کیشم نگردد ~~4235 ~~چو بکشد عشق او روزیم صد راه نترسم هم اگر مییکشدم شاه # ه عاشق هیچ بر جانی نلرزد که در چشمش جوی جانی نیرزد» # ننگتو با من کم توانی بود همسنگ ~~شهش گفت «ای ز سر تا پا همه ننگ تو ~~تو هرگز عشق نتوانی نکو باخت به چه سرمایه خواهی عشق # ترا یک ذره نیست اما مرا هست ~~.گدا گفتش که «این سرمایه پیوست ترا یک ذره نی ~~ترا جمع است با هم عشق و شاهی ولیکن بینمک چندان که خواهی # به عشق بینمک چندین چه نازی؟ ~~چو من دارم نمک بر من چه تازی به # نمک باید چو من گر شور داری؟ ~~تو مال و ملک و زر و زور دارینمک باید چو منگ ~~شهش گفتا که «حجت جوی عاشق ترا دیدم نهای در عشق لایق» ~~2گداگفتش «اگر من حجت آرم وگر عاشق شوم باکی ندارم ~~4245 ~~تو از ملکت همی بر سر نیایی نپردازی به عشق از پادشایی ~~من از عشق ایاز تو زمانی نپردازم به سودای جهانی ~~من از وی مینپردازم به دوکون تو هر ساعت برون آیی به صد لون # تفاوت زین گدا تا خویشتن بین» ~~کنون تو عشق خویش و عشق من بین تف ~~2200 شهش گفت «ای گدای زینهاریا کدامین جای او تو دوست داری؟» ~~چنین گفت «او که من کی زهره دارم که عشق آن صنم در خاطر آرم # که با یک جای آن بت عشق بازم ~~ندارم جای آن هرگز چه سازم کهبا # گر یک موی او بینم زمانی شود هر موی من آتش فشانی ms176 ~~ندارم طاقت یک جای او من چه گردم گرد سر تا پای او من» ~~* شهش گفتا که لاز سر تا به پایش چو عاشق نیستی بر هیچ جایش PageV01P303 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0198.png) ~~از عشق او چرا پس بیقراری بگو تابر کجاست این دوستداری؟» ~~چنین گفت او که «جانم پرخروشش تو میدانی که چیست از در گوشش ~~چو آمد حلقهآ گوشش پدیدار به جانم حلقهآ گوشش خریدار ~~مرا آویزهآ آن حلقهآ گوش چنین آشفته کرد و مست و مدهوش ~~226 [هوای عشق آن بت را نیم کس که عشق در گوش او مرا بس»] ~~شهش گفت«آنکه زین گوهرنشان یافت ز بحر جسم یا از بحر جان یافت؟» ~~گداگفتش «چنین درای جهاندار ز بحر عشق ما آمد پدیدار ~~چو بحر عشق را غواص گردی به خلوت در گهر را خاص گردی» ~~شهش گفتا «درین بحرای جوانمرد چگونه عزم غواصی توان کرد؟» ~~260 گداگفتش «تو با این پیل و کشور ز مشرق تا به مغرب ملک و لشکر ~~درین دریا ندانی بود غواص که این را مفردی باید به اخلاص ~~دو عالم را بر افگنده به یک بار فرو رفته درین دریا نگونسار ~~نفس بگرفته دست از جان بشسته گهر در قعر دریا بار جسته ~~تو بگشاده همه عالم پر و بال نیابی بوی آن در در همه حال» ~~2370 شهش گفتا که «سلطان هیچ نشتافت چنین دری که گفتی رایگان یافت ~~ببین اینک که در گوش ایاس است # ست که او حلقه به گوشی حق شناس است ~~مرا بی آنکه باید شد نگونسار چنین دری به دست آمد به یک بار ~~تو جان میکن که این در خاصهآ ماست ترادردانه این گرداب دریاست» ~~گدا گفتش که «به زین کن تفکر تو هرگزکی به دست آوردهای در ~~که این در زان تو آنگاه بودی که آن در گوش شاهنشاه بودی ~~چو در گوش تو نیست آن در سرافراز # ترابا در چه کار، این در مکن ms177 باز ~~اگر شاه جهان بودی وفاکوش شهستی نه غلامش حلقه در گوش ~~خوش آید رفته عاشق تا به عیوق # ناشق تا به عیوق فگنده حلقهای در گوش، معشوق؟ # جوش تو میباید که باشی حلقه در گوش ~~اگر عاشق تویی چندین مزن جوش ~~20 چو تو آن حلقه در گوشت نداری مزن در عشق دم گر هوشیاری» PageV01P304 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0195.png) ~~ز خجلت شاه گویی غرق خون شد فرود آمدز تخت و در درون شد ~~گدا را با نمک از پیش راندند ندانم تا سخن بر خویش خواندند ~~پسر پنجم یک آمد غرق انوار پ # پدر را گفت «ای دریای اسرار # ه آن انگشتری خواهم به اخلاص که در ملکت سلیمان را بدی خاص ~~32 پری و دیو در فرمانش آمد بساط ملک شادروانش آمد ~~4285 ~~ز نقش آن نگینش مه شد از غیر رموز مور کشف و منطق ال ~~ر آن انگشتری بر دستم آید فلک با این بلندی پستم آید» ~~پدر گفتش: چه با ملکیت کار است که گر دستت دهد ناپایدار ~~چنین ملکی، چنان به، هم تو دانی که در باقی کنی چ # که در باقی کنی چون هست فانی ~~329[وگر در ملک ظلمی کرده باشی که تا یک گرده روزی- # که تا یک گرده روزی خورده باشی] ~~جهان چون حسرت آبادی ست جمله کفی خاک است یا بادی ست جمله ~~مشو غره به ملک باد و خاکیبه جانی بوده در بند 5 ~~کرا آن زندگی با برگ باشد که انجامش، بزاری، مرگ باشد ~~جهان پرنوش داروی الهی مکش خود را به زهر پادشاهی ~~29اگرچه روستم را دل بپژمرد چه سود از نوش دارو چون پسر مرد ~~[طلب کن ای پسر ملکی دگر را که سر باید برید آنجا پسر را] ~~جهان را پادشاهانی که بودند که سر در گنبد گردنده سودند ~~به ملک اندر نبودی پشتشان گرم مگر بر پشتی آن پارهآ چرم # درفش کاویانش نام کرده ~~همه در زیر ms178 چرم آرام کرده درف ~~30ز ملکی چون نمیگیری کناره که بر پای است از یک چرم پاره؟ ~~چو شاهی از درفش پاره چرم است به شاهی کفشگر هم پشت گرم است PageV01P305 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0200.png) ~~را ملکی که اصلش چرم باشد بدان گر فخر آرم شرم باشد] ~~چو سر کارها معلوم گردد بسا آهن که در دم موم گردد ~~در آن موضع که عقل آنجاست مدهوش اگر کوه است گردد «عهن منفوش» ~~23[چو ملک این جهانی بس جهان است چو نیکو بنگری ملک آن جهان است] ~~زهی آدم که ذوق عشق دریافت بران گندم ز ملک خلد سر تافت ~~اگر خواهی که یابی ملک جاوید ترا قرصی ز عالم بس چو خورشیا ~~مگر محمود میشد در شکاری جدا ماند او زلشکر بر کناری ~~به نزدیکش یکی ده بود میدید ز جایی بر سر ده دود میدید ~~310فرس می راند شه تا پیش آن زود # زودنشسته پیر زالی پیش آن دود ~~بدوگفت «آمدت مهمان خلیفه چه آتش میکنی هان ای عفیفه(» ~~چنین دادش جواب آن زال آنگاه که «خود را ملک میجوشم من ای شاه» ~~شهش گفتا «بگو ای زال عاجز # عاجزکه ملکم میدهی؟» گفتا «نه هرگز ~~که من ملک از برای خویش جوشم به ملکت ملک خود کی میفروشم ~~4215 نیم ملک ترا هرگز خریدار # که ملک من به از ملک تو صد بسیار ~~جهانی خصم دارد ملکت از پس مرا بی آنهمه غم ملک خود بس» ~~چو شه در ملک پیر زال نگریست بسی از ملک او بر خویش بگریست # ه آخر یافت مشتی ملک ازان زال بدادش بدرهای و رفت در حال # 0 ~~چو جوجو در حساب است ای توانگر ز ملک زال ملکی نیست برتر ~~20اگرچه روستم صاحب کمال است ولی در آرزوی ملک زال است ~~طریقت چیست؟ - غیب راه دیدن کم آزاری سبک باری گزیدن # ک پر کردن شکم جوی انگاشتن ملک و حشم را ~~به مشتی ملک ms179 پر کردن شکم را ~~عو ملک بیزوالی نیست امروز چه جویی چون کمالی نیست امروز PageV01P306 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0197.png) ~~درین عالم کمال امکان ندارد که گر ماه است جز نقصان ندارد # که هست آن یک شب و دیگر زوال است ~~320میان این دو سیرش بر کمال است که هست آن یک ~~کمالی کان بجز یک شب نباشد طلب کردن مرا مذهب نباشد ~~در اول میفزاید تا دو هفته دو هفته رفت میگردد نهفته # نون زان مثال آگاه گردی که دایم ناقصی چون ماه گردی ~~ندارد هیچ اینجا پایداری پس اینجا خواه عزت خواه خواری ~~33 چو ملک این جهان ناپایدار است ترا در بیقراری چون قرار است؟ ~~مگر میرفت شیخی کاردیدهبه ره در دید طاقی برکشیده # رده از گچ بر سر او بگسترده ز هم بال و پر او ~~زبان بگشاد شیخ «ای مرغ ناساز تو بیشرمک بدینجا آمدی ~~به هریک چند بگشایی پری تو نشینی پس به قصر دیگری تو ~~نیامد از تو کس را سایهداری که ناپایندگی سرمایه داری» # * ~~اگر پایندگی بودی جهان را هویدایی نبو # اهویدایی نبودی عقل و جان را ~~همه دنیا سرابی مینماید همه گیتی خرابی مینماید ~~خرت در گل ازان سخت اوفتاده ست که در ته # که در تعبیر، خر، بخت اوفتاده ست ~~چو خر باشد کسی را بخت اینجا بلاشک کار باشد سخت اینجا ~~320 [اگر غربال پندار خوداز آب برآری، عالمی بینی همه خواب] ~~به سنجر گفت غزالی که «ای شاه برون نیست از دو حال تو درین راه، ~~اگر بیداری از کشور نشینی بجز آنجا خیالی می نبینی ~~وگر تو خفتهای زین پادشایی نبینی هیچ تا دیده گشایی PageV01P307 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0202.png) # که تا چشمی گشایی و ببندی، ~~به ملکی چند نازی چند خندی که ت ~~445 ازو آثار در عالم نبینی کم از هیچی بود آن هم نبینی ~~توگر خود یزدجرد پادشایی کشندت عاقبت در آسیایی ~~اگر آگه نهای زان آسیا تو یکی بنگر ms180 بدین چرخ دو تا تو ~~چو افتادی درین چرخ دو تادر شوی آخر به باد آسیا در ~~رین آتش چه عودی چه گیایی بخسپد شب چه شاهی چه گدایی» ~~350 مگر محمود میشد با سپاهی ز هامون تا به گردون پایگاهی ~~سپه میراند هر سویی شتابان که تا صیدی بیابد در بیابان ~~خمیده پشت پیری دید غمناک برهنهپای و سر با روی پرخاک ~~درفنه میکشید و آه میکرد میان خار خود را راه میکرد ~~شه آمد پیشش و گفت «ای گرامیزبان # زبان بگشای با من تا چه نامی؟» ~~495 چنین گفتا که «من محمود نامم چوهم نام توآم # چو همنام توآم این خود تمامم» ~~شهش گفتا که «ماندم در شکی من تو یک محمود باشی و یکی مز ~~تو یک محمود و من محمود دیگر ک # محمود دیگر کجا باشیم مبا هر دو برابر» # نوابش داد پیر و گفت «ای شاههمی چون هر دو برخیزیم از راه ~~شویم اول دو گز زینجا فروتر شویم آنگاه محمودی برابر ~~60برابر گر نیم اکنون که خردم برابر گردم آن ساعت که مردم ~~تو خوش بر تخت روکین نیلگون سقف کند از چوب تختت تختهآ وقف ~~چه خواهی کرد ملکی در جهانی که نتوانی که خوش باشی زمانی # هی که کارت راست ناید بی سپاهی ~~بنتوانی شدن تنها به راهی ~~نه هم بیچاشنی گیری خوری آبنه شب بیپاس # نه شب بی پاسبانی آیدت خواب ~~260غم ملکی چرا چندان خوری تو که نتوانی که در وی نان خوری تو # ور چون طاق دیست تخت عاج است وگر برتر ز نوشروانت تاج است PageV01P308 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0199.png) ~~نصیبت زان چنان تاجی و تختی نخواهد بودالا خاک لختی ~~چه ملک است این و تو چه پادشایی که با میر اجل بر مینیایی.» # ~~اگر یک گرده هر روزت تمام است تو دو گرده همی جویی حرام است # هاندار به ره در گازری را دید در کار ~~30مگر میرفت محمود جهانداربه ms181 ره درگ ~~کشیده رزمهآ کرباس در بند بدو گفت «این همه کرباس را چند؟» # وابش داد گازر ک«ای شهنشاه تراکرباس ده گز بس درین راه ~~چو زین جمله تراده گز پسند استچرا پرسی ز دیگر تا # و این بشنید گریان گشت ازو شاهغریبی خشتزن را دید در راه ~~3 رخ از خورشید چون انگشت کرده # ره صحرا همه پرخشت کرده ~~شهش گفت «این همه خشتت به چند است؟ چنین گفتا که «ده خشتت بسند است # ت ازین جمله تمام است چه میخواهی، دگر باقی حرام است ~~چو ده خشتت ازین جمله تمام است ~~وبال تست اگر خوبی وگر زشت برون از ده گزی کرباس و ده خشت ~~ز دنیا این دو چیزت هموثاق است دگر زین چون گذشتی طم طراق است ~~38ترا زین کار اگر سودی رسیده ست جهان انگار تا رودی رسیده س ~~ز نفس شوم بگذر با خرد سازبه ترک ملک گوی و # به ترک ملک گوی و کار خود ساز ~~چو تو از ملک جز یک دم نداری مکن کاری که این # مکن کاری که این دم هم نداری» ~~چو شه بشنود گفت آن دو تن رابه # به خاک افگند حالی خویشتن را # ی بگریست تا با خویشتن شد به آخر کارساز آن دو تن شد ~~بسی زر داد آن دو مهربان را به شهر آمد بگفت این داستان را. # 0 PageV01P309 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0204.png) ~~وگر از پرده رخشانی چو یاقوت شوی بهرام چوبین زیر تابوت ~~بترس ای گور خان از گورخانه مشو زیر زمین زیر از میانه ~~22 بنه رگ راست تا این کوژ رفتارنگرداند ترا در تو گرفتار # رنین در راه به ذوالقرنین گفت آن مرد درگاه ~~حکیمی دید ذوالقرنین در راه # که عالم جمله پرآشوب کردی» ~~که «آخر گرد عالم چند گردی؟ که ~~سکندر گفت «نیمی از اقالیم نهادم راست باقی ماند یک نیم ~~کنون میگردم و عزمم بدانجاست که تا آن نیمهآ دیگر کنم راست» ms182 ~~235 حکیمش گفت «این نیست داد دادن ترارگ راست میباید نهادن ~~چو میدانی که بر میبایدت خاست # استبنه رگ راست، چون عالم نهی راست؟ ~~اگر تو فی المثل شیر نبردی چو راه گورگ # چو راه گور گیری مور گردی ~~که در دنیا ترا اندک قرار است # ولی در گور سالی صد هزار است ~~به دنیا در چراکاشانه سازی # ازی که هم در گور به گر خانه سازی ~~230 چو کسری گرکنی طاق دلارام # ی طاق دلارامزکسری جبر نپذیرد سرانجام ~~نمیبینی که اینجا کاخترانند # ه اینجا کاخترانندچه گر بر فرق گردون جاودانند - ~~همه سرگشته میگردند در سوز ازین خانه بدان خانه شب و روز ~~چو میبینند کز خود کامشان نیست # دمی در خانهای آرامشان نیست ~~اگر چون شاه عالی ذات گردند # ه عالی ذات گردند ولی در خانهای هم مات گردند ~~209 [تو هم گر خانهای سازی درین راه درو میری چو کرم پیله ناگاه] ~~بسی بار است ای دیوانه بر تو فرود آید به آخر خانه بر تو ~~مشو دلشاد از کاشانهآ خویش مکن دل تنگ از ویرانهآ خویش ~~که نه دلتنگ مانی تونه شادی که هم این بگذر # که هم این بگذرد هم آن چو بادی» PageV01P310 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0201.png) ~~جهان را پادشاهی پاکدین بود که ملک عالمش زیر نگین بود ~~310 ~~2310 نبودش در همه عالم نظیریکه بودشر # که بودش از همه عالم گزیری # ز شرقش تا به غربش پادشاهی ~~سواد ملکش از مه تا به ماهیز شرقش ت # یمانی که پیش شاه بودند-که إجری خوارهآ درگاه بودند- ~~چنین گفت ای عجب روزی به ایشان که «حالی میرود بر من پریشان ~~لم را آرزویی بس عجب خاست نمیدانم که آن از چه سبب خاست ~~24 مرا سازید یک انگشتری پاک که هر وقتی که باشم نیک غمناک ~~4415 ~~چو در وی بنگرم دلشاد گردم ز دست ترک غم آزاد گردم ~~و گر دلشاد باشم نیز از بخت چو در وی بنگرم ms183 غمگین شوم سخت» ~~حکیمان زو امان خواستند یک چند نشستند آن بزرگان خردمند ~~بسی اندیشه و فکرت بکردند بسی خونابه و حسرت بخوردن ~~332 به آخر اتفاقی جزم کردند به یک ره بر نگینی عزم کردند ~~که بنگارند بر وی این رقم زود « به آخر بگذرد این نیز هم زود» # * ~~چو ملک این جهان ملکی رونده ست به ملک آن جهان شد هر که زنده ست ~~نشسته بود ابراهیم ادهمپس و پی # پس و پیشش غلامان دست بر هم ~~225یکی تاجی مرصع بر سر او بغلطاقی مغرق در بر او ~~در آمد خضر بیفرمان در ایوان به صورت چون یکی مرد شتربان ~~غلامان را ز بیمش دم فرو شد کسی کو را بدید از هم فرو شد ~~چو ابراهیم او را دید ناگاه بدو گفتا «که دادت ای گدا راه؟» ~~خضر گفتا «چو دیدم جایم اینجا رباطی ست این، فرو میآیم اینجا» PageV01P311 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0206.png) ~~2330 زبان بگشاد ابراهیم ادهم که «هست این قصر سلطان معظم ~~رباطش از چه میخوانی تو غافل مگر دیوانهای ای مرد عاقل» ~~زبان بگشاد خضر و گفت: «ای شاه کرا بوده ست اول این وطنگاه؟» ~~چنین گفت او که «اول راه اینجا فلانی بود دایم شاه اینجا ~~ز بعد او فلانی پس فلانی # لانی کنون آن خود منم شاه جهانی» ~~20 خضر گفتش که «گر شه را خبر نیست رباه # نیسترباط این است پس راهی دگر نیست ~~چو می آیند و میگذرند پیوست نشستن در رباطی # ستنشستن در رباطی چون دهد دست؟ ~~چو پیش از تو بسی شاهان گذشتند نکوخواهان و بدخواهان گذشتند ~~ترا هم نیز جانخواهان در آیند # ند وزین کهنه رباطت در ربایند ~~درین کهنه رباط آسودنت چیست از آنجایی تو، اینجا بودنت چیست» ~~33چو ابراهیم این بشنود در گشت چو گویی زین سخن زیر و زبرگشت ~~روان شد خضر، او از پی دوان شد زدام خضر کی بیرون توان شد ~~بسی سوگند دادش ms184 کدای جوانمرد قبولم کن کنون گر میتوان کرد ~~چو تخمی در دلم کشتی نهانی کنون آبی بده ای زندگانی» ~~بگفت این وز قفای او روان شد که تا مردی ز مر # که تا مردی ز مردان جهان شد ~~22 رباط کهنهآ دنیا برانداخت جهانداری ز درویشی در انداخت # 0 ~~بزرگانی که سر فقر دیدند به ملی نقد درویش # به ملک نقد درویشی خریدند ~~ز نقش پادشایی باز رستند به معنی از گدایی باز رستند ~~اگرچه ملکی دنیی پادشایی ست ولی چون بنگری اصلش گدایی ست ~~مگر محمود میشد با سپاهی # مود میشد با سپاهی رسیدش پیش در ویشی ز راهی ~~250 سلامی گفت شاه او را دران دشت علیکش گفت آن درویش و بگذشت ~~به لشکر گفت شاوپاک عنصر ببینید آن گدا با آن تکبر» PageV01P312 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0203.png) # گدایی چون تویی بر من چه بندی؟ ~~بدو درویش گفت «ار هوشمندی # به هر مسجد گدایی تو دیدم ~~که در صد شهر و ده افزون رسیدمبه هر مسجد گد # نوشتند از پی چون تو گدایی ~~چه جوجو نیم جو بر هر سرایی نوشتند از پی چود ~~2455 ندیدم هیچ بازار و دکانی که از ظلمت نبود آنجا فغانی # ن گر بینش چشمت تمام است زماهر دو گدا بنگر کدام است؟» # (10) حکایت سنجر که پیش رکن الدین اکاف رفت # به خلوت پیش رکنالدین آکاف ~~مگر شد سنجر پاکیزه اوصافبه خلوت پیش # خ و گفت آنگاه ک«زین شاهی نیاید ننگت ای شاه؟ # ه هرگز پیر زالی پرنیازی نسازد خویشتن را پی پیازی # بنستانی تو چیزی در همه حال» ~~6که تازان پیپیاز آن زن زالبن # هش گفتا که «شیخا من ندانم که چون از پی پیازی میستانم؟» # ی بخون دل بریسد ریسمانی ~~چنین گفت او که «زالی ناتوانی ~~چو بفروشد به اندک سیم ای شاه خرد پیه و پیاز و هیزم آنگاه ~~هم از بازار تره میستانی هم از هیزم، هم از پی، میندانی؟ ~~440ز یک ms185 تره براغی میبخواهی گدایی به بسی زین پادشاهی ~~شه آفاق نقد خویشتن یافت زکوة از پیپیاز پیرزنی ~~دل سنجر دران تشویر خون شد ببخشیدش سه بازار و برون شد. # 0 ~~گدا در راه او چون پادشاه است شه دنیاگدای خاک راه است ~~گدای راه او با هیچ در دست بدان ماند که در دستش همه هست ~~30 شهی کو را هزاران گنج کم نیست بدان ماند که نقدش یک درم نیست ~~درین ره سیم و زر حرمت ندارد که حرمت جز قوی همت ندارد ~~برای یک درم درمانده باشد ولی دست از جهان افشانده باشد PageV01P313 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0208.png) # منه برخاست آن پاک درمنه چون برون میکرد از خاک، ~~برون افتاد، حالی، صرهآ زر ازان غم دست میزد مرد بر سر ~~35 به حق گفتاکه «کردی تیره روزم چه خواهم از تو چیزی تا بسوزم ~~چرا چیزی دهی از پیشگاهم که در حالم بسوزی، می نخواهم ~~من از تو عدل میخواهم ستم نه درمنه بایدم اما درم نها # # و همتی داری چو مردانبه همت خویشتن را مرد گردان ~~ز شاهت گر امید زر و سیم است دل و جان ترا پیوسته بیم است ~~248 چرا باید طلب کردن زر و سیم چو آخر جانت باید کرد تسلیم ~~به ترک سیم و زرگو، جان نگه دار که جان بهتر بسی از زر بسیار ~~[چنین آوازهای محمود ازان یافت که جان او ز درویشی نشان یافت] ~~که گر در ملک کردی کبر پیشهنکردی خلق ذکر او همیشه ~~[چو سلطان میشود از فقر مذکور # ز فقر مذکور توانی شد تو هم در فقر مشهور] ~~48 که شاهانی که سر فقر دیدند پناه از سایهآ زالی گزیدز # ریک روز محمود نکوروی زلشکر بود افتاده به یکسوی # ه ره در پیشش آمد پیرزالیعصایی چون الف قدی چو دالی ~~یکی انبان به گردن درنهاده که سوی آسی # که سوی آسیا میشد پیاده # ش گفتا «چو در تو زوروتگ ms186 نیست درانبانی رگست و در تو رگ نیست ~~390بیار انبان چو محکم سر ببستی به پیش اسب من نه بازرستی» ~~نهاد آن پیرزن انبانش در پیش چوبادی شد روان # چو بادی شد روان یکرائش در پیش ~~چو پیشی یافت اسب شاه ازان زال زبان بگ # زبان بگشاد و شه راگفت در حال ~~که «گر با من نه استی ای شه امروز نه استم با تو من فردا در آن سوز PageV01P314 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0205.png) ~~چو آسبت گرم کردی در دویدن که در گرد تون # که در گرد تو نتوانم رسیدن ~~49اگر فردا بسی مرکب بتازی تو هم در گرد من نزسی چه سازی ~~4495 ~~مکن امروز این تعجیل ای شاه که تا فردا بهم باشیم در راه» ~~شه از گفتار آن زن خونفشان شد عنان برتافت و با او هم عنان شد. # * ~~گر از سر وفا تعلیق داری چو محمودت دهد توفیق یاری ~~کرم این است و عهد این و وفا این نکوکاری و تسلیم و رضا این ~~0وگر زین نافه هرگز بوی بردی ز نه چوگان گردون گوی بردی ~~وگر نه اوفتادی در ندامت که هرگز بر نخیزی تا قیامت ~~توای مرد گدا احسان درآموز گدایی از چنین سلطان درآموز ~~سر گفتش که هرگز آدمیزاد ندیدم ز آرزوی ملک آزاد ~~نمیبینم من از مه تا به ماهی کسی را کو نخواهد پادشاهی # که بهر ملک تن جان داد از دست ~~905کمال ملک نتوان داد از دستکهب ~~نکو گفت آن حکیم مشتریوش که گر شاهی بؤد روزی بؤد خوش» ~~پدر گفتش که ملک این جهانیبه نزدیک خردمند است فانی ~~برای آن چنین بگزیدهای تو که ملک آخرت نشنیدهای تو ~~اگر زان مملکت آگاه گردیهم اکنون بر دو عالم شاه گرد # که ملک آن ملک دیدندبه یک جو ملک دنیاکی خریدند ~~چو دیدند آن ملک جاودانی برافشاندند ملک این جهانی PageV01P315 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0210.png) ~~ییده راز هارون یک پسر بود که در خلوت ز عالم ms187 بیخبر بود ~~برون نگذاشتی مادر ز ایوانآش ک # که زیر پرده میپرورد چون جانش ~~چو قوت یافت عقل بیقیاسش به جوش آمد دل حکمت شناسش ~~230 به مادر گفت «عالم این سرای است و یا بیرون این بسیار جای است؟ ~~جزاین جایی اگر هست آشکاره بگ # بگو تا پیش گیرم این نظاره» ~~دل مادر بسوخت الحق برو سخت بدو گفت «ای گرامین نکوبخت ~~از قصر این لحظه بیرونت فرستم به صحرا و به هامونت فرستم ~~رای او خری مصری بیاراستغلام و خادمی ده کرد درخواست ~~2520 برون بردند تنها آن پسر را که تا بگشاد بر عالم نظر را ~~ندیده بود عالم آن یگانه تعجب کرداز رسم زمانه ~~قضا را دید تابوتی که ناگاه # ماگاهگروهی خلق میبردند در راه ~~همه در گریه و زاری بماندهزگریه در ~~پسر پرسید آن ساعت ز خادم # ساعت ز خادم که «مردن بر همه خلق است لازم؟» ~~ک«ان جسمی که جان یافت ز دست مرگ نتواند امان یافت ~~نباشد مرگ را عامی و خاصی # خاصیکزو ممکن نشد کس را خلاصی» ~~پسر گفتش «چنین کاریم در پیش چرا جانم نترسد سخت بر خویش ~~چو سنگ از مرگ خواهد گشت چون موم # چون مومبباید رفت و کرد این کار معلوم» ~~چو شیر مرگ را بر وی کمین بود تماشاکردن کودک چنین بود ~~230شبانگاهی چو پیش مادر آمد نشاط و دلخوشی بر وی سرآمد ~~همه شب مینخفت از هیبت مرگ شکسته شاخ میلرزید چون برگ ~~به وقت صبحدم بگریخت از شهر بترک لطف گفت از هیبت قهر ~~طلب میکرد هارون هر زمانش نمی یافت از کسی نام و نشانش ~~چنین گفت آنکه مرد پاکدل بود که وقتی در سرایم کار گل بود ~~230 ز خانه چون برون رفتم به بازار یکی مزدور را گشتم طلبگار PageV01P316 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0207.png) ~~جوانی را نحیف و زرد دیدم # ز سر تا پاش داغ و درد دیدم ~~نهاده تیشه و زنبیل در پیش شده ms188 واله نه با خویش و نه بیخویش ~~بدو گفتم «توانی کار گل کرد؟» «توانم» گفت «اما نه بدل کرد» ~~بدو گفتم «مرا شاید تو برخیز» چنین گفت آن جوانمرد بپرهیز ~~* که «من شنبه کنم کار و دگر نه مرا خواهی چنین دار و دگر نه» ~~4540 ~~چو روز شنبهش بودی سر کار به «سبتی» زین سبب شد نام بردار ~~ببردم آخر او را سوی خانه دو مرده کرد کارم آن یگانه ~~شدم در هفتهآ دیگر به بازار طلب کردم ز هر سوییش بسیار ~~مراگفتند او دیوانه باشد همیشه در فلان ویرانه باشد ~~40 شدم او را در آن ویرانه دیدم ز خلق عالمش بیگانه دیدم # ه به دام مرگ و خواری اوفتاده ~~به زاری و نزاری اوفتاده ~~بدو گفتم که «چون بیمار و زاری ز من آید ترا تیمارداری ~~بیا با خانهآ ما آی امروز که کس را مینبینم بر تو دلسوز» ~~اجابت مینکرد، القصه برخاست برای من به جای آورد در خواست ~~53 چو آمد با وثاق من چنان شد کزان سان ناتوان خود کی توان شد ~~2550 ~~جهانی درد مجری گشت در وی نشان مرگ پیدا گشت بر وی ~~مرا گفتا «سه حاجت دارم ای دوست برون میباید آمد با تو از پوست» # بخواه ای محرم سر الهی ~~بدو گفتم که «هر حاجت که خواهی ب ~~به من گفت «آن زمان کم جان بر آید ز قعر چاهاین زندان بر آید ~~و برویم درافگن پس بکش بر چار سویم ~~*295رسن در گردنم بند و برویم # ان است جزای «من عصی الجبار» این است ~~بگو کین کار کار اهل دین است ~~کسی کو عاصی جبار باشد چو تو هم سرنگون هم خوار باشد ~~دوم کهنه گلیمی هست پاکم کفن این ساز و با این نه به خاکم ~~که با این طاعت بسیار کردم مگر در خاک برخوردار گردم ~~4 سؤم این مصحفم بستان و بشناس که بودهست آن عبدالله ms189 عباس PageV01P317 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0212.png) ~~که هارون این حمایل کرده بودی ز چشم دیگران در پرده بودی ~~بر هارون بر این مصحف به بغداد بدو گوی آنکه این مصحف به من داد، ~~سلامت گفت و گفتاگوش میدار که در غفلت نمیری همچو مردار ~~که من در غفلت پندار مردم ندیدم زندگی مردار مردم ~~06بگویی مادرم راکز دعایی فراموشم مکن در هیچ جایی» ~~بگفت این و بکرد آهی و جان داد عفاه الله چنین خود جان توان داد ~~بدل گفتم که «میباید رسن خواست که حالی آن وصیت راکنم راست» ~~رسن در گردنش کردم بزاری کشیدم روی بر خاکش بخواری ~~یکی هاتف زبان بگشاد ناگاه که «ای از جهل محض افتاده از راه ~~2570 نداری هیچ شرم از جهل بسیار کنی با دوستان ما چنین کار؟ ~~رسن در گردن شخصی میفگن که چون چنبر نهادش چرخ گردن ~~چه میخواهی ازین غم کشتهآ راه فلا تخزن فانا قد غفرناه» ~~چو بشنیدم من آن آواز عالی ز هیبت شد دو دستم شست حالی ~~به دل گفتم که «ای غافل بپرهیز چه جای این رسن بازی ست، برخیز» ~~5 شدم یاران خود را پیش خواندم سخن از حال آن درویش راندم ~~همه جمع آمدند و با دلی پاک گلیمش را کفن کردند در خاک ~~چو فارغ گشتم از حال جوان من گرفتم مصحف و رفتم روان من ~~ستادم بر در هارون سحرگاه که تا هارون پدید آمد از آن راه ~~نمودم مصحف و بستد ز من شاد مرا گفتا «چه کس این مصحفت داد؟» ~~280 بدو گفتم «یکی مزدور کاری جوانی لاغری زردی نزاری» ~~چو گفتم ای عجب مزدور کارش پدید آمد دو چشم سیلبارش ~~بسی بگریست تا شد هوش از وی چو بنشست اندکی آن جوش از وی ~~مراگفتا «کجاست آن سرو آزاد؟» بدو گفتم که «سلطان را بقا باد» ~~چو این بشنید بخروشید بسیار برفت از هوش آن داننده هشیار ~~* نه چندان ریخت اشک ms190 و کرد فریاد # که آن هرگز کسی را بود بر یاد PageV01P318 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0209.png) ~~به گردون میرسید آواز آهشنگه # نگه میداشت از هر سو سپاهش ~~پس آنگه گفت «آن ساعت که جان داد چه گفت از من ترا و چه نشان داد؟» ~~بدو گفتم که آن ساعت چنین گفت که «باید با امیرالمؤمنین گفت: ~~کزین شاهی مشو زنهار مغرور سخن بشنو ازین درویش مزدور ~~2590در آن کن جهد کز من پند گیری میان ملک مرداری نمیری ~~3590 ~~که گر مردار میری ای یگانه چو مرداری بمانی جاودانه ~~به دنیی مبتلا تا چند باشی؟ پی دین گیر تا خرسند باشی ~~که دنیی پردهآ جان تو باشد ولی دین شمع ایمان تو باشد ~~اگر ملک همه عالم بگیری همه بر تو نشیند چون بمیری ~~ه در ناز زحمالی خلقی خوی کن باز ~~4 تو مرد نازکی پرورده در ناز ~~کنون من گفتم و رفتم تو مپسند که ننیوشی چنین # که ننیوشی چنین وقتی چنین پند» ~~سر در، درد هارون تازهتر شد ز حیرت هر دم از نوعی دگر شد # که تا بنشست پیش پرده درویش ~~به آخر با و ثاقش برد باخویشک # ه در پس آن پرده آمد که تا پیشش حکایت کرده آمد ~~60چنین گفت او که چون آنجا رسیدم که «در خاکش فکندم، میکشیدم» ~~برآمد از پس پرده خروشی چو دریا آن زمان برخاست جوشی ~~زبیده گفت ای فریادم از تو خدا بستاند آخر دادم از تو ~~جگرگوشهی مرا در مستمندی نترسیدی که در روی اوفگندی؟ ~~خلیفه زاده را نشناختی تو رسن در گردنش انداختی تو ~~265 دریغا آن غریب نوجوانم در # دریغا نور چشم و شمع جانم # ساگاه کردی که جان ما در آتشگاه کردی] ~~[چو بادی عزم ره ناگاه کردی که ~~دریغا آن لطیف نازنینم که ما # که ماندی همچو گنجی در زمینم» ~~ز خاک تربتش آنگه نشان خواست به صد زینت ض # به صد زینت ضریحی نو بیاراست ms191 ~~خبرگوینده را بسیار زرداد نوازش کرد و هارون بیش # برد خبرگوی کنون این رفت اگر داری دگر گوی. PageV01P319 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0214.png) # اکام بلای جان تو باشد سرانجام ~~چه خواهی کرد ملکی را که ناکام ~~به گردون گر بری کاشانهآ خویش شوی شهمات اندر خانهآ خویش ~~چرا در کلبهای بنشستهای راست کزو ناکام بر میبایدت خاست؟ ~~چه داری در دل آن چیزی که پیوست غم آن عاقبت گرداندت پست ~~2615 چرا جمع آوری چیزی به صد عز کزو یک جو نخواهی خورد هرگز ~~[اگر تو دشمن ملکی پدر باش وگر در ملک هارونی پسر باش] # آن پسر دادم نشانیتکنون حال پدر گویم زمانیت ~~مگر روزی گذر میکرد هارونرسید آنجایگه بهلول مجنون ~~زبان بگشاد کلای هارون غم خوار»ازو در خشم شد هارون به یکبار ~~43 سپه را گفت «کیست این بی سر و پای که می. # سر و پای که میخواند به نامم در چنین جای؟» ~~بدو گفتند «بهلول است ای شاه»روان ش # هروان شد پیش او هارون هم آنگاه ~~بدو گفتا «نداری احترامم که میخوانی تو بیحاصل به نام ~~نمیدانی مرا ای مرد مجنون؟ # نون؟که بر خاکت بریزم خون هم اکنون» ~~جوابش داد مرد پرمعانی که میدانم تو را نیکو، تو آنی ~~2429 که در مشرق اگر زالی ست باقی که بر سنگ آیدش پای اتفاقی، ~~وگر جایی پلی باشد شکسته که گرداند بزی را پای خسته ~~تو گر در مغربی از تو بپرسند بترس ای بیخبر کز تو نترسند» ~~بسی بگریست زو هارون بزاری بدو گفتا که «گر تو وام داری ~~بگو تا جمله بگزارم به یک بار» جوابش داد بهلول نکوکار ~~3 [که «تو وامی به وامی میگزاری چو مال خویشتن یک جو نداری] ~~ترا این مال مال مردمانست نه زان تست هرچه در خزانست ~~برو مال کسان را باز پس ده که گفتت وام کس بستان بکس ده» PageV01P320 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0211.png) ~~نصیحت خواست از بهلول هارون بدو گفت آن زمان ms192 بهلول مجنون ~~که «نزد آن که با عقل است و داناست نشان اهل دوزخ در تو پیداست ~~463 ز رویت محو گردان آن نشانی وگر نه چون بگفتم من، تو دانی» ~~دگر ره گفت «اگر دوزخ نشینمک # کجا رفت آن مسلمانی و دینم؟» ~~بدو گفتا «نمیبینی همه سال که همچون اهل دوزخ داری اعمال» ~~دگر ره گفت «اگرچه بوالفضولم نسب نقد است باری از رسولم» ~~بدو گفتا که «چون قرآن شنیدی فلا آنساب، از یزدان شنیدی؟» ~~30 دگر ره گفت «هان ای کم بضاعت امیدم منقطع نیست از شفاعت» ~~بدو گفتا که «بیاذن الهی شفاعت نیست از من می چه خواهی؟ ~~سپه را گفت هارون «هین برانید که او ما را بکشت و میندانید» # 0 # و نه ملک است اینجا و نه مالک نجات تست اگر گردی تو هالک ~~چو سنگی صد هزاران سال بر جای بمی ماند نمیمانی تو بر پای ~~*64چه خواهی کرد در جایی درنگی که آنجا بیش ماند از تو سنگی ~~3645 ~~دلاکم گیر چرخ سرنگون را چه خواهی کرد این دریای خون را؟ ~~زهی خوش طعم دیگ چرب روغن که از مرگش بود زرین نهنبن ~~قدم باید به گردون بر نهادن سر این دیگ پرخون بر نهادن ~~چو پرخون اوفتاد این دیگ پرجوش مزن انگشت در وی، سر فرو پوش ~~0که چندانی که بیش آشوبی این دیگ نیابی لقمهای بیزهر و بیریگ ~~شفق خون است و دایم چرخ گردون همی گردد شفق کردار در خون ~~جهانی خلق بین در هم فتاده همه از بهر زیر خاک زاده # سیاوش وار خلقی بیگناه است ~~همه خاک زمین خون سیاه استسیاوشوار خلقی ~~عیان بینی اگر باشی تو با هش ز یکیک ذره ص # ز یک یک ذره صد خون سیاوش PageV01P321 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0216.png) ~~400 سلیمان کوزهای می خواست روزی که تاآبی خورد بی دود و سوزی ~~که آن کوزه نبوده باشد آنگاه ز خاک مردهای افتاده در راه ~~چنین ms193 خاکی طلب کردند بسیار ندیدند ای عجب چندان طلبکار ~~یکی دیوی بیامد گفت «این خاک بیارم من ز خاک مردگان پاک» ~~به دریایی فرو شد سرنگون سار شد اندر قعر دریا ناپدیدار ~~460 ز قعر بحر خاکی را برانداخت ازان گل کرد و آخر کوزهای ساخت ~~سلیمان کوزه را چون آب در کرد ز حال خویشش آن کوزه خبر کرد ~~که «من هستم فلان بن قلانی بخور آبی چه میپرسی نشانی ~~کز اینجا تا به پشت گاو و ماهی تن خلق است چندانی که خواهی # واین نیست اگر تو کوزه خواهی در زمین نیست ~~ازان خاکی که شخص آن و این نیست ~~265 تراگر کوزهای و گر تنوری ست یقین میدان که آن از خاک گوری ست. # 0 ~~خنک آن گل که گرچه یافت تابی ولیکن کوزه شد از بهر آبی ~~بتر آن گل که سازندش تنوری به هر ساعت بتابندش بزوری ~~به گورستان نگر تا درد بینی جهانی زن جهانی مرد بینی ~~[همه در خاک و در خون باز مانده درون ره، ز بیرون باز مانده] ~~270 اگر بینائیت از جان پاک است ببین تا خاک گورستان چه خاک است # ه گر هر ذره از خاکش بجویی ز حسرت صد جهان یابی تو گویی ~~چو گورستان نخستین منزل آمد ببین تا آخرت چه مشکل آمد # بر خواهی صفای آن جهانی به گورشتان نشین تا میتوانی ~~که دل زنده شود از مرده دیدنشود نقدت بدان عالم رسیدن ~~شهی در خشم شد زان مرد درویش براندش با دل پردرد از پیش PageV01P322 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0213.png) ~~بدو گفتا «ترانذهم امانی که اندر ملک من باشی زمانی» ~~برفت از پیش شه مرد تهیدست به گورستان شد و آزاد بنشست ~~چو شه بشنود حالی داد پیغام که نه فرمودم ای شوریده ایام، ~~که بیرون شو ز ملکم؟ میستیزی؟ مگر خواهی که خون خود بریزی؟» ~~26بدو درویش گفتا «گفتهام من که از ملک تو بیرون رفتهام من ms194 ~~قیامت را که کاری مشکل آمد نه گورستان نخستین منزل آمد؟ ~~نخستین منزل محشر نه آن است؟ که ملک # که ملک تست، ملک آن جهان است ~~چو افتد زن به درد زه از آغاز چنین گویند خلق از حال او باز ~~که این زن در میان دو جهان است که یک پایش درین، دیگر در آن است ~~2485 تو هم ای بی خبر تا در جهانی # میان دو دمت دایم چنانی ~~گراین دم شد دگر دم بر نیاید نشان توز عالم برن ~~مکن بانگ و مکن نوحه بیارام که ناید باز مرغ رفته در دام ~~چو تن شد مرغ جان را دامگاهی چرازین دام کرد آرامگاهی # ماه که عقل کس نبود از وصفش آگاه ~~جوانی را زنی دادند چون ماه کبه عقل ک # دلخستگان بود لبش جان داروی لبتشنگان بود ~~22690جمالش آیت دلخستگان بود ~~چه گویم آن عروس همچو مه مرد نبودش علتی در درد زه مرد ~~چو القصه به خاکش کرد شویش به گل بنهفته شد خورشید رویش ~~یکی شیشه گلابش بود آنگاه که شسته بود روزی پای آن ماه ~~بدان شیشه سر آن گور گل کرد ولی با اشک خونین معتدل کرد ~~695 چرا شد پایبند آن دلارام که باید شست دست از وی بناکام ~~چرا اندر عروسی شست پایش چو دست از وی بشستن بود رایش؟ # 0 PageV01P323 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0218.png) ~~رگفتش: بر محبوب و معیوب تو میدانی که ملکت هست مطلوب ~~بزرگان و حکیمان زبردستبدستان قو # بدستان قوت میجویند پیوست ~~4200 نه هرگز جمع دیدم نه پریشان که فارغ بود از درگاه ایشان ~~پدر گفتش: عزیزا چندگوییز غفلت ملک فانی چند جویی ~~چو باقی نیست ملکی جز زمانیمکن درگ # مکن در گردنت بار جهانی ~~چو بار خود به تنها بر نتابی به بار خلق عال # به بار خلق عالم چون شتابی؟ ~~ز درویشی چو مردن هست دشوار زشا # ت دشوارز شادی چون بمیری آخر کار؟ ~~225 چو میبینی ms195 زوال پادشاهی عجب می آیدم تا می چه خواهی؟ ~~چنین گفت آن امیر دردمندان که «نیست این بس عجب از گوسفندا ~~که میآرند ایشان را بخواری که تابرند سرهاشان بزاری ~~که بیعقلند و ایشان میندانند ازان سوی طغار خون روانند ~~ازان قصاب میباید عجب داشت که او هم علم داشت و هم طلب داشت ~~4210 چو میداند که او را نیز ناگاه بخواهندش بریدن سر درین راه ~~چگونه فارغ و ایمن نشسته ست نمی جنبد خوشی ساکن نشسته ست» # 0 ~~نگه کن تابه آدم پشت بر پشت # شت که چندین طفل عالم در شکم کشت ~~بسی میرند چون مور اوفتاده بسی شیرند درگور اوفتاده ~~جهان را ذرهای در مغز هش نیست که او جز رستمی شهراب کش نیست ~~260 چه می گویم خطا گفتم چو مستان که او زالی ست سر تا پای دستا ~~را میپرورد از بهر خوردن بنه این تیغ را ناکام گردن PageV01P324 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0215.png) ~~کش گردن، فلک سیلیزن تست که گر سیلی خوری در گردن تست ~~به سیلی گردنت پرورده کردی که تا فربه شوی و خورده گردی ~~از مرغ خانگی بازی برآشفت به مرغ خانگی آنگه چنین گفت. ~~که «مردم داردت تیمار خانه دمی نگذاردن ~~دمی نگذاردت بی آب و دانه ~~نگه میدارد از اعدات پیوست که تا بر تو نیابد دشمنی دست # و پیوسته ز مردم میگریزیچنین بدعهد از بهر چه چیزی؟ # ای تست مردم را همیشهترا جز بیوفایی نیست پیشه ~~نیامیزی تو با مردم زمانی چو تو نشنودهام نامهربانی ~~45 مرا باری اگر مردم به صد بار ز پیش خویش بفرستد به صد کار ~~در آیم عهد ایشان را بپرواز به زودی هم بر ایشان رسم باز ~~وفایی نیست مرغ خانگی را که پیشه میکند بیگانگی را» ~~چو مرغ خانگی بشنود این راز برآورد از درون خسته آواز ~~اگر روزی گذر یابی به بازار نیابی کشته باز سرنگون سار ~~3 ولی صد مرغ بینی ms196 سر بریده به پای آویخته سینه دریده # است ازان بیزار گشتم این یقین است ~~وفای آدمی گر این چنین است ~~چنین عهد و وفا را در زمانه چه بهتر، خاک بر سر جاودانه ~~چه گر این ساعتم میپرورد لیک برای کشتنم میپرورد نیک ~~تو گر این را وفا دانی جفابه بسی کفر از چنین مهر و وفا به» # 0 ~~30 ز دیری گه ترا ای چرخ گردان روان است آسیا بر خون مردان ~~شگفتاکار تو ای چرخ ناساز که در خاک افگنی پرورده در ناز ~~جهانا حاصل پروردن ما چه خواهد بود جز خون خوردن ما ~~کس از خون خوردن تو نیست آگاه که پنهان میکنی در خاک و در چاه PageV01P325 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0220.png) ~~نهانا چون حیات تو ممات است وفا از تو طمع کردن وفات است ~~3 جفات اول مرا در شور انداخت وفات آخر مرا در گور انداخت ~~نمیدانم که تا این بی در و بام برای چیست گردان صبح تا شا ~~عجایب نامهآ این هفت پرگار # ارمرا در خون بگردانید صد بار ~~ز سر تا پای رفتم هر زمان من نمیدانم سر و پای جهان من ~~چو گویی بی سر و بی پای ازانم که سر از پای و پای از سر ندانم ~~ه3چو جان اینجا نفس از خود نهان زد # زد چگونه لاف دانش میتوان زد؟ ~~یکی بینندهآ معروف بودی که ارواحش همه مکشوف بودی ~~دمی چون بر سرگوری رسیدی در آن گور آنچه میرفتی بدیدی ~~بزرگی امتحانی کرد خردش به خاک عمر خیام بردش ~~بدو گفتا «چه میبینی درین خاک مرا آگه کن ای بینندهآ پاک» ~~50 جوابش داد آن مرد گرامی که «این مردی ست اندر ناتمامی ~~بدان درگه که روی آورده بوده ست مگر دعوی دانش کرده بوده ست ~~کنون چون گشت جهل خود عیانش عرق میریزد از تشویر جانشر ~~میان خجلت و تشویر مانده ست وزان تحصیل در تقصیر مانده ست» # # آن در ms197 حلقه چون هفت آسمان زد زدانش لاف آنجاکی توان زد ~~4790 چو نه انجام پیداست و نه آغاز # ست و نه آغاز نیابد کس سر و پای جهان باز ~~فلک گویی ست، گر عمری شتابی # ی شتابی چو گویش پای و سر هرگز نیابی ~~که داند تا درین وادی منکر # بچ منکر چگونه میرویم از پای تا سر ~~سراپای جهان صد باره گشتم ندیدم چاره و بیچاره گشتم ~~[سراپای جهان درد و دریغ است که گر وقتیت هست آن نیز تیغ است] ~~260 مرا این چرخ چون صندوق ساعت ز بازیچه رهانگند به طاعت PageV01P326 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0217.png) ~~یکی پرسید آن شوریده جان را که «چون میبینی این کار جهان را؟» ~~چنین گفت «این جهان پر غم و رنج بعینه آیدم چون نطع شطرنج # آرایشی بیند به صف درگهی بر هم زنندش چون دو صفدر ~~یکی را میبرند از خانهآ خویش دگر را مینهند آن خانه در پر ~~265گهی بر شه در آیند از حوالی بهص # به صد زاری کنندش خانه خالی # چنین پیوسته تا آنگه که دانند که این نطع مزخرف برفشانند] ~~چنانت کرد لعب و لهو مغرور کهاز تو تا یقین راهی ست بس دور ~~تو شهبازی، گشاده کن پر و بال بپر زین دامگاه لعب اطفال» # وانه ساری که «ی دیوانه حق را چیست کاری؟» ~~چنین گفت او که «لوح کودکان ر اگر دیدی چنان میدان جهان را ~~که گاه آن لوح بنگارد ز آغاز گهی این نقش # گهی این نقش کلی بسترد باز ~~درین نظاره بوده روزگاری بجزاثبات و محوش نیست کاری» # ~~فغان از خلق و فریاد از زمانهنفیر از # نفیر از نقش لوح کودکانه! ~~نگاری کان زنان بر دست دارنداگر چه زان نکویی * # - اگر چه زان نکویی چون نگارند - ~~45دل آن بهتر کزان در بند نبود که آن ه # که آن هم بیش روزی چند نبود ~~نگاری کان نخواهد ماند بر جاینه بردس # نه بر دست است ms198 زیبنده نه بر پای ~~[نگاری کان بسان درهم آیدچو زهر # چو زهر جانست جان زو پرغم آید] ~~اگرچه ذوق دنیا بیشمار است ولیکن در بقا چون آن نگار است ~~سر مردان عالم مصطفی بودببین # ببین تادر ره دنیی کجا بود ~~8چو اندر ملک درویشی سرافراخت قبای مسکنت را در بر انداخت ~~طعام جوع را صد خوان بگسترد به ملک فقر شادروان بگسترد PageV01P327 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0222.png) ~~چنان بر ملک دنیاخاک انداخت که رخت از خاک بر افلاک انداخت ~~کمال ملک درویشی چنان داشت که آن طاقت ندانم تا توان داشت ~~سامه گفت: سید داد فرمان که بوبکر و عمر را پیش من خوان ~~3200 چو پیش آمد ابوبکر و عمر نیز پیمبر خواند زهرا را به در نیز ~~بدو گفتا «جهازت هرچه داری چنان خواهم که در پیش من آری ~~اگرچه نور چشمی ای دلافروز به حیدر میکنم تسلیمت امروز» ~~شد و یک سنگ دست آس آن یگانه برون آورد در ساعت زخانه ~~یکی کهنه حصیر از برگ خرما یکی مسواک و نعلینی مطرا ~~0یکی کاسه ز چوب آورد در هم یکی بالش ~~2390 ~~یکی چادر ولیکن هفت پاره # ت پاره همه بنهاد و آمد در نظاره ~~پیمبر خواجهآ انواع واجناس به گردن بر نهاد آن سنگ دست آس ~~ابوبکر آن حصیر آنگاه برداشت عمر بالش گرفت و راه برداشت # بشد بر سر فگند آن کهنه چادر ~~پس آنگه فاطمه نور پیمبر ~~235 پس آن نعلین را در پای خود بست # خود بستدگر مسواک را بگرفت در دست ~~أسامه گفت من آن کاسه آنگاهگرفتم در کف # و پیش حجرهآ حیدر رسیدمزگریه چهرهآ مردم ندیدم ~~پیمبر گفت «ای مرد نکوکار چرا میگریی آخر این چنین زار؟» ~~بدو گفتم «ز درویشی زهرا مراجان و جگر شد خون و خارا ~~0 کسی کو خواجهآ هر دو جهان است جهاز دخترش آنک عیان است ~~ببین تا قیصر و کسری چه دارد ولی پیغمبر از دنیی چه ms199 دارد» # این قدر نیز چو باید مرد هست آن هم بسی چیز ~~چوپای و دست و روی و جسم و جانت نخواهد ماند گو این هم ممانت.» # 0 PageV01P328 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0219.png) ~~جگر گوشهی پیمبر را عروسی چو زین سان است تو چه میبیوسی ~~805شنودی حال پیغمبر زمانی تو میخواهی که گرد آری جهانی ~~4805 ~~چو کار این جهان خون خوردن تست چه گرد آری، چو بار گردن تست ~~چو خورشیدت اگر باشد کمالی بود آن ملک را آخر زوالی ~~اگرچه آفتاب عالم افروز به تخت سلطنت بنشست هر روز ~~ز دست آسمان با روی چون ماه کلاله بر زمین زد هر شبانگاه ~~4810 اگر این پردهآ نیلی نبودی نه کوری یافتی کس نه کبودی ~~فلک کوژ است از سر تابه پایی نیابی راستش در هیچ جایی ~~چو بگرفته ست ازو کوژی جهانی نیابی راستی از وی زمانی # ز دلوش حلق مردان بر رسن شد ~~فلک بر خون مردان چرخ زن شدز # ولی گردون ندارد هیچ آرام ~~زمین بر گاو افتاده ست مادام ول ~~485 نمی دانم چه کار است اوفتاده که گردون میدود گاو ایستاده ~~فلک را قصد جان تو ازان است که با تو پای گاوش در میان است # ین تستکه دایم گاو او در خرمن تست ~~زمین بر گاو مانده دشمن تست ک ~~میان گاو چندینی چه خفتی لباده بر فگن بر گاو و رفتی ~~اگوی، گاوی درو، گویی برین گاو، فلک چوگان، که یابد یک نفس داو?] ~~23[ولی از جسم دل مرده پریشان شکم پر کرده هم از پشت ایشان] ~~به چرخ چنبری ره نیست هیچی به خود بر، چون رسن، تا چند پیچی؟ ~~اگر مهر فلک عمری بورزی بدوزد یا بدرد همچو درزی ~~تنوری تافتهست از قرص آتش که از خوانش نیابی گردهای خوش ~~کجا از ماه سنگت لعل گیرد که او هر ماه خود را نعل گیرد ~~که می داند که این گردنده پرگارچه با ~~ده ms200 پرگارچه بازی میدهد هر لحظه در کار # که میگوید به پیمانه بپیمای ~~سپهرا عمر مشتی بی سر و پایک # نمیآرد ترا سرگشتگی بار؟ ~~ازین پیمانه پیمودن به ادوارن ~~[نکوکاری نکردی ای نگونکار که در بازی کنی عالم نگونسارا PageV01P329 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0224.png) ~~[چو طشتی خون به سر سرپوش میباش پیابی میکش و خاموش میباش] ~~2830 چرا افسوس میداری همیشه چو جز کشتن نداری هیچ پیشه ~~سپهر پیر چون شش روزه طفلی ز علو افگنده ناگاهت به سفلی ~~تویی ای شصت ساله تیره حالی که این شش روزه کردت در جوالی ~~نهای چون بچهآ شش روزه آگاه که این شش روزه طفلت برد از راه ~~چه گر امروز پیر و ناتوانی ولی در گور طفل آن جهانی ~~2830 [به نیروی اسد تا چند نازی که تو سرگشتهای گر سرفرازی] ~~چو طفلی و ترانه تن نه زور است قماط تو کفن، گهواره گور است ~~چو پنبه گشت مویت ای یگانه که پنبه خواهدت کردن زمانه ~~جهان چون آتش است ای پیر عاجز تو چون پنبه، نسازد هر دو هرگز # و با پنبه نسازد آتش تیزمگردای پیر تو برگرد نوخیز ~~830 مگر پیری یکی دختر جوان خواست نیامد کار این باکار آن راست ~~به خود میخواندش پیوسته آن پیر نمیآمیخت با او چون می و شیر ~~رفیقی داشت پیر سال خورده بدو گفت «ای بسی تیمار برده ~~بگو تا حال تو بازن چه گونه ست؟ تو پیر و او جوان این باژگونه ست» # گمراهم از وی که هر ساعت که بوسی خواهم از وی، ~~80 مراگوید ندارم بوس تو دوست # بوس تو دوست که پنبه در دهان مرده نیکوست ~~چرا در بوسه آری هر زمانم نهی چون پنبه مویت در دهانم» # * ~~برو پنبه، خوشی، از گوش برکش که پنبه گرد موی تو تراخوش ~~مگر پنبه زگوشت بر کشیدی که موی خویش همچون پنبه دیدی ~~ازان پشتت به پیری چون کمان شد که چون تیر از ms201 گناهت سرگران شد ~~ز حق پیش از اجل بیداریی خواه چو مست غفلتی هشیاریی خواه PageV01P330 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0221.png) ~~برافشان هر چه داری همچو مردان # چو مردان چه سازی چون زنان با چرخ گردان ~~ز سر هرگزگل غفلت نشویی سرت در گل نخواهد ریخت گویی؟ ~~حجاب خاک ازین ویرانه بردار طبق پوش از طبق مردانه بردار ~~که تا ویرانه جای شرک و علت شود معمورهآ اقبال و ~~5که گر در شرک میری وای بر تو # توکه خون گریند سر تا پای بر تو ~~کسی عمری در ایمان ره سپرده در آخر، چون بود، کافر بمرده؟ ~~شبی در خواب دید آن مرد مشتاق که بس گریانستی بوبکر وراق ~~دو گفتا که «ای مرد خداییبدین زاری چنین گریان چرایی؟» ~~چنین گفت او که «چون گریان نباشم ز پای افتاده سرگ ~~به گورستان زمانی بنگرستم ~~4که امروزی درین جا که نشستم بهگور ~~ده مرده که آوردند امروز یکی ایمان نبرد این بس بود سوز # سی را دین بود هفتاد سالهبه کفرش چون توان دیدن حواله؟ ~~کنون این گریه و سوزم ازین است چه گویم، نقد امروزم از این است» # ~~عزیزا کار مشکل مینماید ولیکن خلق غافل مینماید ~~4965 ز خوف عاقبت هر کو خبر یافت بنو هر لحظه اندوهی دگر یافت ~~ز خوف ره میان کفر و ایمان نه کافر خواند خود رانه مسلمان ~~میان کفر و دین بنشست ناکام که باز آن آب چون آید سرانجام ~~چو بود آن شیخ سالی شست و هفتاد پس از هفتاد اندر نزع افتاد ~~یکی گفت«ای به دانایی قدم زن کجا دفنت کنم جایی رقم زن» PageV01P331 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0226.png) ~~80 چنین گفت او که «من شوریده ایمان نخواهم در بر جمعی مسلمان ~~چو من نور مسلمانان ندارم به گورستان دین داران چه کارم؟ ~~نخواهم با جهودان نیز همبر که بیزارند ایشان از پیمبر ~~میان این دو گورستان زمینم به دست آور که من نه آن نه اینم ~~مرانه در ms202 مسلمانی قدم بود نه در راه جهودی نیز دم بود» # ~~50میان این و آن باید چنین کس که تا خود حال چون گردد ازین پس ~~نخرفتی یک قدم این راه آخر کجا بودی تو چندین گاه آخر ~~نداری هیچ کاری کارت اینجاست همی آب و زمین بسیارت اینجاست ~~نه چندان عقبه در پیش است جان را که هرگز روی انجام است آن را ~~ازین وادی که در وی بیم جان هست اگر خونین شود جان جای آن هست ~~چه دریایی ست این در جان پدیدار # جان پدیدارنه سر پیدا و نه پایان پدیدار ~~هزاران جان و دل خون شد درین راه ولی زین جمله جانی نیست آگاه ~~که میداند که هر دل چون چراغی چه سودایی پزد در هر دماغی ~~همی هر لحظه غم بیش است مارا ازین حالی که در پیش است مارا ~~چراغ نور ایمان بر سرراه چه سازی گر فرو میرد بناگاه ~~2385 مگر سفیان ثوری چون جوان بود زکوژی قامت او چون کمان بود ~~یکی گفت ای امام آن جهانی چرا پشتت دو تا شد در جوانی؟ ~~بصورت وقت این پشت دو تا نیست دوتا دیدن چنین پشتی روا نیست # ت، ما را حال برگوی نشان ره بیانی کن خبر گوی ~~چه افتادهست، ما را حال بر گوی ~~چنین گفت او که استادیم بوده ست که دایم راه رفتهست و نموده ست ~~90 چو وقت مرگ او آمد پدیدار به بالینش شدم میدیدمش زار ~~بغایت اضطرابی در درونش همی جوشید همچون بحر خونش PageV01P332 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0223.png) # مه جان و دلش پر آتش رشک به یک یک مژه صد صد دانهآ اشک # دلش را نامیدی بر در مرگ ~~طپان جان در بدن لرزنده چون برگ دلش را ناام ~~بدو گفتم که «شیخااین چه حال است؟» زبان بگشاد کهمایمان در زوال است ~~9به پنجه سال در خون گشتهام من کنون از تیغ مرگ آغشتهام من ~~4895 ~~خطاب آمد که ms203 تو مردود مایی برو یارا که تو، ما را نشایی» ~~چو زو بشنودم این خود را بکشتم طراقی زان برون آمد ز پشتم ~~چو قول او چنان وقتی یقین بود چنین شد پشت من چون روی این بود # کجا شاگرد را امید دین است ~~نصیب اوستادم چون چنین است کجاشاگ ~~0 چو شد انجام أستاد این درستم من از شاگردی خود دست شستم # ل # نمیدانم که چون آزاد باشد ~~چراغی را که ره بر باد باشد نمیدانم ~~چراغ روح تو چون مردناگاه نیابی سوی او تا تو تویی راه ~~چراغ مرده را چندانکه جویی نیابی روشنی زو، چند گویی ~~چراغ مرده را ماتم مکن تو که افسوس است و افسون هم مکن تو ~~35 خنک آن سگ که مرد و رست بی غم ولی بیچاره این فرزند آدم ~~3905 ~~ز مردن غم نصیب کس نبودی اگر انگیختن از پس نبودی ~~ازین مأوای خاموشان خبر خواه وگر داری خبر زیشان عبر خواه ~~به دانش زنده شو یکبار آخر ممیرای زنده دل! مردار آخر # به خوان مصطفی راهش گشاده ست ~~جهودی را که کارش اوفتاده ستبه خو ~~2910 تراگر نیز کار افتد بزودی درین معنی نه کمتر از جهودی # ی پیر معمر بود در شام که چون تورات میخواندی بهنگام # و نزد نام پیغامبر رسیدی از آنجا محو کردی یا بریدی ~~چو مصحف باز کردی روز دیگر نوشته یافتی نام پیمبر PageV01P333 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0228.png) ~~دگر ره محو نامش کردی آغاز دگر روز آن نوشته یافتی باز ~~4415دلش بگرفت یک روز و به دل گفت که «نتوانم به گل خورشید بنهفت ~~مگر حق است این رهبر که برخاست» به عزم راه یثرب راهبر خواست ~~رسید آنجا به وقت گرمگاهی نمیدانست خود را روی و راهی # آنس ناگاه از راهی درآمد ~~چو پیش مسجد پیغمبر آمدآنس نا ~~آنس را گفت ای پاکیزه گوهر دلالت کن مرا پیش پیمبر ~~4920 آنس او را به مسجد بردگریان ms204 بدید آن قوم را بنشسته حیران ~~سرافگنده در آن محراب صدیق نشسته گرد او اصحاب تحقیق ~~چنان پنداشت آن پیر معمر که صدیق است در پیشان پیمبر ~~بدو گفت «ای رسول خاص درگاه # ای رسول خاص درگاه سبلامت میکند این پیر گمراه» ~~همه چون نام پیغمبر شنیدند چو مرغ نیم بسمل میطپیدند ~~225 ز دیده اشک خون باران فشاندند زهی طوفان که آن یاران فشاندند ~~خروشی از میان جمع برخاست زهر دل گوئیا صد شمع برخاست ~~همی شد آن غریب پای بسته ازان زاری ایشان دل شکسته ~~بدیشان گفت «من مردی غریبم جهودم در شریعت بینصیبم # رناگفتنی چیزی بگفتم که منیبایست کرد آن را نهفتم ~~30وگر نه از چه میگریند چندین که من آگه نیم زین شیوه و دین» ~~عمر گفتش که «این گریه نه زان است که با تو هیچ خردر # که با تو هیچ خرده در میان است ~~ولیکن هفتم است ای مرد مضطر که تا رفتهست از دنیا پیمبر ~~چو بشنودیم نامش از زبانت همه جان خون شداز محنت چو ~~گهی در آتشیم از اشتیاقش گهی در زمهریریم از فراقش ~~235دریغ آن آفتاب عالم افروز که بی او ذرهای گشتیم امروز ~~دریغ آن گوهر دریای اعظم که بی او ماندهایم از قطرهای کم» ~~چو گشت آن پیر را راز آشکاره ز حسرت کرده جامه پاره پاره ~~نه چندان ریختش از دیده باران که ابر از دیده ریزد در بهاران PageV01P334 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0225.png) ~~ز «واشوقاه» و «واویلاه» آن روز ز سر در ماتمی نو گشت. ~~2930علی الجمله چو آخر شور کم شد در آمد عقل، و دل را زور کم شد ~~یهودی گفت «یک کارم بر آرید مرا یک جامهآ پیغامبر آرید ~~که گر دستم نداد آن روی دیدن # توانم بوی او باری شنیدن» ~~مر گفتش که «این جامه توان خواست ولیکن باید از زهرانشان خواست» ~~علی گفتا «که یارد شد بر او که شد یکبارگی بسته در او ms205 ~~درین یک هفته سر در پیش دارد که او از جمله حسرت بیش دارد ~~نمیگوید سخن از سوکواری زمانی مینیاساید ز زاری» ~~همه یاران در آن اندوه و محنتشدند آخر بر خاتو ~~کسی آن در بزد بانگی بر آمد که «ما را روز رفت و شب در آ ~~که میکوبد در چون من یتیمی بما # بمانده در بر کهنه گلیمی ~~که میکوبد در چون من اسیری نشسته بر سر کهنه حصیری ~~4950 ~~که میکوبد در چون من حزینی گشاده مرگ بر جانم کمینی» ~~بگفتند آنچه بود القصه یکسرچنی # چنین گفت او که «حق گوید پیمبر ~~که آن ساعت که جان با دادگر دادبه ز # به زیر لب ازین حالم خبر داد ~~که مارا عاشقی میآید ازراه که نیکوگوی دین است و نکوخواه ~~255 بدو ده این مرقع، کین تمامش، به نیکویی ز ما برسان سلامشر ~~4955 ~~مرقع چون بدو دادند پوشید چو بوی او بدو زد خوش بجوشید ~~چو آن بویی به صدقش آشنا خواست مسلمان گشت و خاک مصطفی خواسر ~~بردندش از آنجا تا سر خاک دلش برخاسته بنشسته چالاک ~~ولی از بوی شورانگیز خاکش فرو رفت و بر آمد جان پاکش ~~2960 ~~29بزاری جان بداد آن پیر غم خور نهاده روی بر خاک پیمبر # 0 PageV01P335 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0230.png) ~~پسر گفتش: چو آن خاتم عزیز است بگوباری که سر آن چه چیز است؟ ~~ه گر دستم نداد آن خاتم امروز شوم باری ز علم آن دل افروز ~~پدر بگشاد مهراز حقهآ لعل درافشان گشت و کرد این قصه را نقل ~~برای خاتم ملک سلیمان بلقیا رفت و با او بود عفان ~~میان هفت دریا بود غاری بر آنجا راه جستن سخت کاری ~~چو ماری یک پری آمد پدیدار زبان بگشاد با عفان به گفتار ~~که «آب برگ شاخی در فلان جای اگر جمع آری و مالی تو در پای ~~چنان گردی روان بر روی دریا که مردی تیزتگ بر روی ms206 صحرا» ~~32 بدان موضع شدند آن هر دو همراه به پای آن آب مالیدند آنگاه ~~چنان رفتند هر دو بر سر آب که از شستی بقوت تیر پرتاب ~~به آخر چون میان هفت دریا به کام دل رسیدند آن دو شیدا ~~یکی غاری پدید آمد سرافراز # افرازز هیبت تیغ کوه او سرانداز ~~اگرچه آن دو همره یار بودند ولی آنجا نه یار غار بودند ~~275 نهاده بود پیش غار تختی جوانی خفته بر وی نیکبختی ~~در انگشتش یکی انگشتری بود که نقدش بیشتر از مشتری بود ~~به پای تخت خفته اژدهایی شده حلقه، نه سر پیدا نه پایی ~~چو دید آن مرد را بیدار گشت او دمش چون شعله آتش بار گشت او ~~چنان عفان بترسید از نهیبش که پیداگشت دردی ناشکیبش ~~2 به یار خویشتن گفتا «مرو پیش مخور زنهار بر جانت، بیندیش ~~مده جان در غم مهر سلیمان چو مردی ملک چکنی ای مسلمان» PageV01P336 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0227.png) ~~نبردش هیچ فرمان و روان شدب # به پیش تخت سلطان جهان شد ~~بدان انگشتری چون کرد آهنگ شد آن ثعبان چو انگشتی سیه رنگ ~~بجست از بیم عفان و هم آنگاه تفکر کرد تا زان سر شد آگاه ~~خطابش آمد از درگاه ایمان که «گر میبایدت ملک سلیمان # عت کن که آن ملکیست جاوید که زیر سایه دارد قرص خورشید # ، با چنان ملکی که او داشت به نیروی قناعت میفرو داشت» ~~مگر یک روز میشد با سپاهیولی! # پاهی ولی بر روی شادروان به راهی ~~در آمد خاطرش از ملک ناگاه که «کیست امروز در عالم چو من شاه ~~690 فرو شد گوشهآ آن فرش عالی سلیمان بانگ زد بر باد حالی ~~که «شادروان چراکردی چنین تو کرا افگند خواهی بر زمین تو؟» # یمان من گنه کار توزان اندیشه کردن دل نگه دار ~~«نیم» گفت «ای سلیمان من گنه کار ~~چنین دارم من از درگاه فرمان که چون دل را نگه دارد سلیمان ms207 ~~نگه میدار شادروان او را وگرنه سر منه فرمان او را ~~999 به سوی ملک چون کردی دمی رای ز شادروانت شد یک گوشه از جای» # 0 ~~قناعت بایدت پیوسته حاصل که تا بر تو نگردد ملک زایل ~~[که مغز ملک و ملک استطاعت نخواهد بود چیزی جز قناعت. # قر آمد تو شاهی گر به فقرت فخر آمد ~~ولی مغز قناعت فقر آمد # مکن کبر و قناعت کن زمانی ~~اگر خواهی تو هم ملک جهانی مکن کبر و قناعت ~~قناعت بود آن خاتم که او داشت به خاتم داشت آن عالم که او داشت # آنش بود صافی که قانع بود در زنبیل بافی # لند است که از آفاق یک قرصش بسند است ~~ازان خورشید سلطان بلند است که از ~~ازان در ملک مه را احترام است که او راگردهای ماهی، تمام است PageV01P337 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0232.png) # چه خواهی ملک چون هست ملک ری چه خواهی ~~چو پای از دست دادی پی چه خواهی ~~0.ه تراگر بی ملک ملک جهان است ازان شومیت هر دم بیم جان است ~~غلامی داشت مأمون خلیفه کزو مهمل نماندی یک لطیفه # شیدی به نیکویی جمالش چو ذره تنگ بار، آغنی وصالش ~~خم زلفش که دام عنبرین داشتهمه هندو # همه هندوستان در زیر چین داشت ~~خم زلفش اگر بر چین نبودی نثارش نافهآ مشکین نبودی ~~510 چه گویم ز ابروی همچون کمانش که زاغی بود زلف دلستانش ~~ز عشق ثقبةآ لعلش زلولو هزاران ثقبه در دل مانده هر سو ~~در آن ثقبه چرا و چون نگنجد که از تنگی نفس بیرون نگنجد ~~ز دیری گه مگر میخواسنت مأمون که آید آن غلام از پوست بیرون ~~که تا مأمون بداند کان پری چهر قدم چون میزند با شاه در مهر ~~15ه دلش در مهر مأمون هست یانه ز خط عهد بیرون هست یانه ~~به معشوقی وفای عشق دارد به استحقاق جای عشق دارد ~~مگر قومی دل پر درد و ms208 پر سوز به بغداد آمدند از بصره یک روز ~~ک«امیر المؤمنین ما را دهد داد که از دست امیر بصره فریاد ~~نه چندان ظلم کرد و ما کشیدیم که دیدیم از کسی نه ما شنیدیم ~~520 اگر نستانی از وی داد ما تو بشولش یابی از فریاد ما تو» ~~نهان آن قوم را فرمود مأمونک # که خواهید این غلامم را هم اکنون ~~مگر او در پذیرداین امیریک # کند زین پس شما را دستگیری ~~ز شه در خواستند آن قوم آنگاه # اه که ما را این غلامت گر بود شاه ~~همه از لطف او دلشاد گردیم ز ظلم آن عوان آزاد گردیم ~~925 نگه کرد آن زمان سوی غلام او که تا در عهد عشق آید تمام او ~~غلام سیمبر را گفت مأمون «درین منصب چه میگویی تو اکنون؟ PageV01P338 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0229.png) ~~اگر مرکب سوی آن خطه رانی خطی بنویسمت در پهلوانی» ~~غلام آنجایگه میبود خاموش دلش آمد ز شوق بصره در جوش ~~بدانست آن زمان مأمون که آن ماه بغایت فارغ است از عشق آن شاه ~~530 دل مأمون ازان دلبر بگردید ز کار آن نگارش سر بگردید ~~ز عشق او پشیمانیش آورد وز آن حاصل پریشانیش آورد ~~به دل میگفت عشق من غلط بود چو دانستم که معشوقی سقط بود. ~~به دست خویشتن در جای خالی به عامل نامهای بنوشت حالی ~~که «چون آید غلام من به آنجا خطی آرد به نام من به آنجا ~~03چنان باید که شهر و کوی و بازار همه بصره بیارایی به یک بار ~~چو شربت آوری ریزی در آن زهر چوزان شربت خر # چوزان شربت خورد حالی شود قهر # نادی گر، پس آنگه بر نشانی به هر کویی و بازاری بخوانی ~~که «هر کش بر ملک ملک اختیار است سزای او بترز # * ~~چو حق از بهر خویشت آفریده ست برای قرب خویشت برگزیده ست ~~که باشی یک نفس چیزی دگر را ~~5040 بنگذارد تو ms209 مرد بیخبر را ~~وگر بگذاردت کارت فتاده ست که تو خفته به در بارت نهاده ست ~~چرا میآید این رفتن گرانت که میگوید خداوند جهانت # به استقبالت آیم من دونده» ~~که «گر آیی به پیش من رونده به استقبا # چرا میباشی ای آشفته آخر ~~خدا میخواندت ای خفته آخر چرا میبا ~~25 [کم از اشتر نهای ای مرد درگاه # رگا که بر بانگ درایی میرود راه] ~~چنین گفت اصمعی پیر یگانه که یک شب در عرب گشتم روانه # ریمی کرد مهمانم دگر روزبر او زنگیی دیدم همه سوز ~~شیده پای تا فرقش به زنجیر بزاری نالهای میکرد چون زیر PageV01P339 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0234.png) ~~دلی چون دیدهآ موری ز تنگی همه زنگی دلی رفته ززنگی ~~550 بپرسیدم از آن زنگی خسته که «از بهر چه گشتی پای بسته؟» ~~مراگفتا «گناهی کردهام من از آن در بند و قید آوردهام من ~~به نزد خواجهآ من میهمان را بود حقی که نتوان گفت آن را ~~اگراز وی بخواهی این زمانم ببخشد از برای میهمانم» ~~چو آوردند خوان و خواجه بنشست به سوی نان نمیبرد اصمعی دست ~~هه که «نتوانم که خون جان خورم من اگر او را ببخشی نان خورم من» ~~چنین گفت اصمعی را میزبانش که «زنگی را پر آتش باد جانش ~~دل من گویی از کینش دو نیم است گناه او گناهی بس عظیم است» ~~«گناهش چیست» گفت دای خواجه برگوه چنین گفت او که «این زنگی بدخو ~~به راهی چار صد اشتر قوی حال همه در گرمگاه و زیر احمال ~~60بعجلت گرم میرانده ست در راه حدایی نرم میخوانده ست آنگاه ~~که تا آن اشتران بی خورد و بی خواب ز پس کردند ده منزل در آن تاب ~~حدایی زار و زنگی خوش آواز به ره در اشتران را داده پرواز ~~چو او قصد حدی پیوست کرده زلذت اشترانرا مست کرده ~~چو در سختی چنین راهی سپردند بهم هر چار صد آنجا ms210 بمردند ~~65ه بزاری اشتران را بار بر پشتحده # خدی میخواند تا از تشنگی کشت ~~به بانگی چار صد اشتر چو جان داد # جحار صد اشتر چو جان دا چه گویم؟ کس چنین حالی نشان داد» # 0 ~~ز حیوانی کمی در درد این راه چگونه گیرمت من مرد این راه ~~جوانمردا شتر را گر حدی هست ترا از حضرت حق صد ندی هست ~~چو حیوانی بمیرد ازیک آواز تویی اندر دو عالم محرم راز ~~570 ترا اولی بود با این کمالات که داری در صفای وقت حالات # یابی میرسد از حق پیامت ز حیوانی کم است آخر مقامت؟ ~~خدای از بهر خویشت آفریده # ریدزتو هم نفس و هم مالت خریده PageV01P340 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0231.png) ~~تو مشغول وجود خویش گشته خود بینی ز شیطان بیش کگشته ~~ترا صد گنج حق داده ز هستیتو باشی # تو با شیطان اسیر خودپرستی ~~خدا خوانده به خویشت جاودانه تو گشته از پی شیطان روانه ~~خدا فعل تو یکیک ذره دیده تو سز چون ذره بر گردون کشیده # یان کردی همه عمره، جهانی که قدر او ندانستی زمانی # یکن هست صبر آنکه ناگاه برافتد پرده از چشم تو در راه ~~چو رسوایی خود گردد عیانت بسوزد آتش تشویر جانت ~~8 چو یوسف را در افگندند در چاه در آمد جبرئیل از سدره ناگاه ~~که دل خوش دار از درد جدایی که خواهد بود از چاهت رهایی ~~ترا برهاند از غم حق تعالی دهداز ملکت مصرت کمالی ~~نهد تاجی ز عزت بر سر تو فرستد مصریان را در بر تو ~~جهان در زیر فرمان تو آرد جهانی خلق مهمان تو آرد ~~بیارد ده برادر را که داری برای نان به پیش تو بخواری ~~علی الجمله بگو با من درین چاه که # که چون چشمت برایشان افتد آنگاه ~~به زندانشان کنی یا دار سازیویا از بهرکشت # و یا از بهر کشتن کار سازی؟ # ااز زخم چوب و تازیانه زهر یک خون ms211 کنی جویی روانه؟» ~~چنان گفت آن زمان یوسف به جبریل که «چون آیند خوانمشان بتعج ~~590 نه از بفروختن گویم نه از چاه # براندازم نقاب از روی آنگاه # چه گویم «هل علمتم ما فعلتم» ~~اگر سازند پیشم خویشتن خمچهگو ~~شما آخر تأسف مینخوردید ز درد آن # خوردیدز درد آنکه با یوسف چه کردید؟ ~~بر ایشان برگشادن این کمین بس # عذاب سخت ایشان را همین بس ~~اگر دلهای ایشان خاره گرده ازی # ازین تشویر حالی پاره گردد» PageV01P341 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0236.png) ~~ههه دلت مرده ست اگر زین درد فرد است که درمان دل عشاق درد است ~~تو خامی، زین حدیثت خوش نیفتد که جز در سوخته آتش نیفتد ~~چو آتش روز و شب در سوختن باش بسان شمع در افروختن باش ~~چو در غیری ندیدی هیچ خیری چرا مشغول میگردی به غیری ~~چو کارت با خود افتادهست پیوست سفر در خویش کن بیپای و بیدست ~~5100 اگر در خویشتن یک دم بگردی به یک دم در همه عالم بگردی ~~ترا یک ذره در خود عیب دیدن بهاز 5 # ب دیدنبهاز صد نور غیب الغیب دیدن ~~سرخسی بود پیری خالوش نام بسی بردی بسر با خضر ایام ~~مگر جایی جوانی گرم رو بود که او نو بود و جانش نیز نو بود ~~دلی بود از حقیقت غرق نورش نبودی هیچ کاری جز حضورش ~~105 خضر میشد بر آن پیر درویش به ره در آن جوان را برد با خویش ~~جوان بنشست و پیر از بهر یاری بدو گفت «ای جوان تو در چه کاری؟» ~~جوان گفتش «جوان اینجا کدام است که اکنون قرب ده سال تمام است ~~که تا من لحظهای زاندیشهآ دوست نه از مغزم خبر دارم نه از پوست» # داین سخن آن پیر دانا بدو گفت «ای جوانمرد توانا ~~چو بشنید این سخن آن پیر دانا ~~510 مرا اندیشه کردن زو محال است من این دانم که اکنون شست سال ~~که دایم ms212 آن چنان در عیب خویشم که یک دم بر نمیخیزد ز پیشم ~~چو بر خود جمله ننگ و عیب بینم چگونه در نجاست غیب بینم؟ ~~مرا این گر نکوست و گر نکو نیست دمی از ننگ خود پروای او نیست ~~[اگر مبرز بپردازم ز مردار روا باشد که یار آید پدیدار] ~~5115 [ولیکن با چنین مردار در بر نیاید دولت این کار در بر] ~~اگر پاکیت باید پاک گردی وگرنه خون خوری در خاک گردی ~~چه خواهی کرد آخر این ریاست چو خورشیدی که تابد بر نجاست PageV01P342 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0233.png) ~~نخستین پاک گرد آنگاه بنگر مرو بر جهل، راه و چاه بنگر ~~کسی کو در نجاست مشک جوید میان بحر خاک خشک جوید» ~~3ه جوان را این سخن در دل چنان شد که گفتی از تنش از ننگ جان شد ~~بلرزید و بغرید و نگون گشت چنان پیری چنین سرگشته چون گشت ~~خضر گفتش که «ای پیر دل افروز مزن او را بدین تیغ جگرسوز ~~که این کار بزرگان جهان است نه کار نازنینان جوان ~~به هر تردامنی نتوان کمان داد کمان بر قوت بازو توا # 0 ~~535 تو این دم مست عشق دلنوازی گهی سرمست و گاهی سرفرازی ~~یی میباید ای مخمور خاصت که تا از خود دهد کلی خلاصت ~~همی هر چت کند از خویشتن دورمی تو آن بود نه آب انگور ~~کسی را مستیی یابد برو دست چنان داند که او فانی ست نه مست ~~چو از مستی فنا نشناختی باز تو مستی در فنا سر بر میفراز # (7) حکایت شیخ یحیی معاذ با بایزید رحمهماالله ~~130ه حیی بن المعاذ آن شمع اسلام خ طی آمد به سوی مرد بسطام ~~که «شیخ دین چه میگوید در آنکس که خورد او شربتی پاک ~~که سی سال است در لیل و نهارش سری بوده ست بگرفته خمارش» # ید از بایزید او را جوابی که «اینجا هست مردی را شرابی ~~که دریا ms213 و زمین و عرش و کرسی به یکدم خورد، از و دیگر چه پرسی ~~5135 هنوزش نعرهآ هل من مزید است گر او را میندانی بایزید است» # 0 PageV01P343 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0238.png) ~~و اینجا مست از یک می توان شد به دریانوش کردن کی توان شد ~~5140 اگر تو مست عشق دلفروزی به یک فرمان بمیری و بسوزی ~~وگر نه، مست خویشی همچو هستان به ره رفتن چه برخیزد زمستان ~~به فرمان رواگر داری مقامیک # که گر مستی نیاری رفت گامی ~~ه هر عاشق که بر فرمان نباشد اگردردش بود درمان نباشد ~~چنین گفتند جمعی هم دیاری ز شیخ ابوعلی رودبار ~~929 که در حمام رفتم من یکی روز جوانی تازه رخ دیدم دل افروز ~~به رخساره چو ماه آسمان بود به بالا همچو سرو بوستان بود ~~سر زلفش به پای افگنده دیدم به روی او جهانی زنده دیدم ~~چو خورشید رخش تابنده گشتی نگشتی آسمان تابنده گشتی ~~به زلفش صد هزاران پیچ بودی که گر صد جان ربودی هیچ بودی ~~150ه نظر می خواند از عنوان آن عین بلای خویش چون نقد از صحیحین ~~ولی دل گفت ازان دو چشم بیمار صحیحت کی شود این رنج و تیمار ~~چو بیماریش در عین اوفتاده ست # اوفتاده ستصحیحینت سقیمین اوفتاده ست ~~به جان و دل خطش را خط روان بود بلی باشد روان چون روی آن بود ~~خطش سرسبزی باغ ارم داشت لب او سرخ رویی نیز هم داشت ~~155ه ~~5155 [به دندان استخوان کیبوش بود که مروارید کمتر هندوش بود] ~~به کش آورده پای آن سیماندام نشسته از تکبر پیش حمام ~~یکی صوفی بخدمت ایستاده نظر بر روی آن برناگشاده ~~[زمانی بر سرش میریخت آبی زمانی سرد می # زمانی سرد میکردش شرابی] # هی دست و قفای او بمالید گهی بر سنگ پای او بمالید] ~~160ه [چو شد از شوخ پاک آن سیم اندام چو خورشیدی برون آمد ز حمام] ~~دوید آن صوفی ms214 و او رابر آورد برای خشک کردن میزر آورد PageV01P344 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0235.png) ~~مصلی نماز آنگاه بفکند به زیر پای آن دلخواه بفگند ~~پس آنگه جامه اندر برفگندش بخور عود بر مجمر فگندش # لاب آورد، پس بر روی او ریخت ذریره بر شکنج موی او بیخت ~~5بزودی باد بیزن هم روان کرد چو بادی بر سر آن گل فشان کرد ~~5165 ~~اگرچه خدمتش هر دم فزون بود ولی در چشم آن برنا ~~زبان بگشاد صوفی گفت«ای ماه # چه میخواهی تو زین صوفی گمراه؟ ~~چه باید تا پسندت آید از من بگو کین خشم چندت آید از من؟ # چه سازد با تو این مسکین عاجز؟» ~~به من میننگری از ناز هرگزچه ~~5170 ~~570 چو از صوفی پسر بشنید این راز بدو گفتا «بمیر ورستی» از ناز ~~چو بشنید این سخن صوفی ازان ماه یکی آهی بکرد و مرد ناگاه # که گفتی در جهان هرگز نبود او ~~چنان مرد از کمال عشق زود اوکه گفتی در ~~تو گر نتوانی ای مسکین چنین رفت چگونه خواهی آخر در # چگونه خواهی آخر در زمین رفت ~~اگر تو این چنین مردی برستیو # وگر نه تا قیامت پای بستی ~~7 به آخر بوعلی او را کفن ساخت وز آنجا رفت # وز آنجا رفت، کار خویشتن ساخت ~~مگر میرفت روزی بوعلی خوش میان بادیه تنها چو آتش ~~جوان را دید با دلقی جگرخون رخی چون زعفران حالی دگرگون ~~بر شیخ آمد و گفت: «آن جوانم که از دعوی کشندهیآ آن فلانم ~~بکشتم آن چنان مردی قوی را کنون گشتم چنین از بدخوی را ~~80کنون عهدی ست با حق این جوان را که هر سالی کند حجی فلان ~~برای او کنم حجی پیاده گر برگور او باشم فتاده ~~دریغا مرد زر و زور بودم کمال او ندیدم کور بودم ~~کنون هر دم ازان دردم دریغ است شبانروزی ازان مردم دریغ است» # 0 ~~اگر تو ذرهای داری ازین درد زمان عشق ms215 بازی این چنین گر ~~هه چه می گویم تو چه مرد نبردی که تو در عاشقی نه زن نه مردی PageV01P345 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0240.png) ~~رین مجلس نیاری جمع مردن مگر دل سوخته چون شمع مردن ~~ز پیش خویشتن بر بایدت خاست نیاید عاشقی با عافیت راست ~~مگر محمود با اعزاز میشد به ره مردی دوالکباز میشد ~~شهش گفتا که «ای طرار رهزن ترا میبیند اینجا چشم درمن ~~5190 که بنشینی میان خاک در راه دوالکبازی آموزی تو با شاه؟» ~~دوالک باز گفتش کلای جهاندار برو بنشین چه میخواهی ازین کار؟ ~~نخواهد گشت چون پروانه با شمع دوالکبازی و کوس و علم جمع ~~مجرد گرد و پس این پیشه میکن وگر نه همچنین اندیشه میکر ~~5195 به صحرارفت شیخ مهنه ناگاه # گروهی گرم رو را دید در راه ~~که میرفتند در یک شیوه یک جای # یوه یک جای ازار پای چرمین کرده در پای ~~یکی را شاد بر گردن گرفتهبس # زگردن گرفته بسی رندانش پیرامن گرفته ~~مگر پرسید آن شیخ زمانهکه # که «کیست این مرد؟» گفتند «ای یگانه ~~امیر جملهآ اهل قمار است که او در پیشهآ خود مرد کار است» ~~930 ازو پرسید شیخ عالم افروز که «از چه یافتی این میری امروز؟» ~~جوابش داد رند نانمازی که «من، این یافتم از پاکبازی» ~~بزد یک نعره شیخ و گفت «دانی که باشد پاکبازی را نشانی ~~امیر پاکبازی در جهان است # بازی در جهان است که کژبازی بلای ناگهان است» PageV01P346 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0237.png) ~~5205 بهش رو، نیک بنگر، باخبر باش بلا میبارد اینجا، بر حذر باش ~~اگر داری سر گردن نهادن برای جانفشانی تن نهادن ~~مسلم باشدت این پاکبازی وگر نه ناقصی ونانمازی ~~اگر چون پاکبازان میکنی کارچو عیسی سوزنی با خود بمگذار ~~اگر جز سوزنی با تو بهم نیست جز آن سوزن حجابت بیش و کم نیست ~~5210 مگر مجنون روزی فرصتی یافت بر لییلی نشستن رخصتی یافت ~~ز مجنون کرد لیلی خواستاری ms216 که «ای عاشق بیاور تا چه داری» ~~زبان بگشاد مجنون گفت لای ماه نه آبم مانددر عشق تو نه چاه ~~ندارم در جگر آبی که باشد نه در دیده شبی خوابی که باشد # کنون جانی ست وز تو یک اشارت ~~چو عشقت کرد نقد عقل غارت کنون جانیست ~~25اگر جان خواهی اینک میدهم من یقین میدان که بیشک میدهم من» ~~زبان بگشاد لیلی دلاور ک«ز اینت کی خرم، چیزی بیاور» ~~یکی سوزن به لیلی داد مجنون که از دو کون این دارم من اکنون ~~مرا در جملهآ اقلیم هستی همین نقد است و دیگر تنگدستی ~~من این نیز از برای آن نهادم که در صحرا بسی میاوفتادم # ای چون تو دلدارشکستی همچو گل در پای من خار ~~9330 بسی در جست و جوی چون تو دلدار ~~5220 ~~بدین سوزن به هر وادی و هر جای برون میکردمی آن خار از پای» ~~چنین گفت آن زمان لیلی به مجنون که «این میجستم از تو تا به اکنون ~~اگر در عشق صادق بودیی تو بدین سوزن چه لایق بودیی تو ~~اگر در جستن چون من نگاری شود در پایت ای شوریده خاری ~~5225 ~~225 به سوزن آن برون کردن روا نیست وگر بیرون کنی باری وفا نیست ~~یکی خاری که چندانش کمال است که دایم چاوش راه وصال است ~~به سوزن آن برون کردن دریخ است که عاشق جز به خون خوردن دریغ است PageV01P347 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0242.png) # گلی میدان که با تو در قبا شد] ~~[چو در پای تو خاراز بهر ماشدگلی می ~~[کمی تو از درخت گل درین کار که سالی بر امید گل کشد خار؟] ~~ز لیلی خار در پایت شکسته به از صدگل ز غیری دسته بسته ~~پسر آمد ششم یک دل پراسرارزالماس زبان گشته گهر ~~پدر را گفت: آن خواهم همیشهکه باشد کیمیاسازیم پیشه ~~اگر یابم به علم کیمیا راهشوند از مز # شوند از من جهانی کیمیاخواه ~~گر آن ms217 دولت بیابم دین بیابم که چون آن یک دهد دست این بیابم ~~92 جهان پر ایمنی گردانم از خویش فقیران را غنی گردانم از خ ~~پدر گفتش که حرصت غالب آمد دلت زان کیمیا را طالب آمد ~~چه خواهی کرد دنیی دنی را سرای مکر و جای دشمنی را ~~که دنیی هست زالی هفت پرده برای صید تو هر هفتک ~~همی بینم ز حرصت رفته آرام بیارام ای چو مرغ افتاه در دام ~~90 که مرغ حرص را خاک است دانه ز خاکش سیری آرد . ~~عطا گفته ست آن مرد خراسان که حیر # که حیوانی ست با صد کوه یکسان ~~پس کوهی که آن را قاف نام است مگر آنجایگه او را مقام است ~~به نام آن بس قوی حیوان هلوع است که او را جمله بر خوردن ولوع است ~~بر او هفت صحرا پرگیاه است پس او هفت دریا بیش راه است ~~220 [در آنجا هست حیوانی قوی تن که او را نیست کاری جز که خوردن] ~~بیاید بامدادان پگاه او خورد آن هفت صحرا پر گیاه او PageV01P348 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0239.png) # نرا بیاشامد به یک دم هفت دریا ~~چو خالی کرد حالی هفت صحرابیاشامد به ~~چو فارغ گردد از خوردن به یک بار ز # نخفتد شب دمی از رنج و تیمار ~~ه «تا فردا چه خواهم خورد آنجا؟همه خوردم چه خواهم کرد آنجا؟» ~~525 دگر روز از برای او جهاندارکند صحرا و دریا پر دگر بار # ~~[چو حرص آدمی دارد کمالی خود ایمان نیستش بر حق تعالی] ~~[چگونه ذرهآ آتش سرافراز چو در هیزم فتد از پس شود باز] ~~تراگر ذرهای حرص است امروز به پس میباز خواهد رفت از سوز # س آن نکوتر گر بدانی که آبی بر سر آتش فشانی ~~255[وگر نه تو نه هشیاری نه مستی بمانی جاودان آتش پرستی] ~~5255 ~~[وگر یک جو حرامت در میان است به هر یک جو عذابی جاودان است] # به گورستان ms218 گذر میکرد یک روز ~~مگر روحالله آن شمع دلافروز بهگور ~~ز گوری نالهای آمد به گوشش دل از زاری آن آمد به جوشش ~~دعا کرد آن زمان تا حق تعالی به یک دم زنده کردش چون خیالی ~~60 یکی پیر خمیده چون کمانی سلامش گفت و خامش شد زمانی # ؟چه وقتی مردی و کی زیستی تو؟» ~~مسیحش گفت «پیرا کیستی تو؟چه وق ~~س آنگه گفت «ای بحر پراسرارمنم حیان بن معبد چنین زار # سال است ای پاک که تا من مردهام افتاده در خاک ~~هزار و هشتصد سال است ای پاک # تی نیاسودم زمانی ندیدم خویش را یکدم امانی» ~~965 مسیحش گفت «ای شوریده خوابت چرا کردند چندینی عذابت؟» ~~بدو گفت «این عذاب من کالیم است برای دانگی مال یتیم است» ~~مسیحش گفت «بیایمان بمردی که از دانگی تو چندین رنج بردی؟» ~~چنین گفت او که «بر اسلام مردم که چندین سال چندین رنج بردم» PageV01P349 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0244.png) ~~دعاگفت آن زمان عیسی باکش که تاخوش خفت دیگر زیر خاکش # * ~~29 مسلمانا مسلمانی گر این است ندانم کانچه میبینم چه دین است ~~گرت یک جو حرام ناصواب است هزار و هشتصد سالش عذاب است ~~اگر خود مال سرتاسر حرام است چگویم این عقوبت بر دوام است ~~عزیزا چون وفاداری نداری غم خود خور چو غم خواری نداری ~~نداری هیچ گردن سر میفراز حساب خصم از گردن بینداز ~~520 که چون بر سر نداری عیسی پاک بسی بینی عذاب خصم در خاک ~~ندانی هیچ کار خویش کردن بجز عمرت کم و زر بیش کردن ~~ندانی تو که تا در سیم کوشی بغفلت عمر زرین میفروشی ~~مکن زر جمع چون سیماب در تاب که خواهی گشت ناپیدا چو سیماب ~~ازان زر بیشتر در زیر خاک است که از وی بیشتر مردم هلاک است ~~280 زری کان سنگ در کوه و کمر داشت بخیل از سنگ آن زر سختتر داشت ~~به یک مستی دهد سیم ms219 تو سنگی به صد میتین بندهد سفله دنگی ~~بده از مردمی صد گنج پیوست ول # ست ولی یک جو بمردی کم ده از دست ~~خسی کو نان ده آمد از کسی به، # ده آمد از کسی به، که یک نان ده ز فرمان ده بسی به ~~ولی کشته شدن در پای پیلان به از نان خوردن از دست بخیلان ~~5 چنین گفتهست نوشروان عاد که «گر میری ز درویشی قاتل ~~ترا بهتر بود آن زخم شمشیر که از نان فرومایه شوی سیر # 0 ~~مشو با اهل دنیا در ستیزه که مردار است و مشتی کرم ریزه ~~به یک ره اهل دنیا و ریاست چو کرمانند در عین نجاست ~~زر و سیم و قبول و کار و بارت نیاید در دم آخر به کارت PageV01P350 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0241.png) ~~390اگر اخلاص باشد آن زمانت بهکار آید وگر نه وای جانت! ~~5290 ~~به هر چیزی که در دنیا کمال است یقین میدان که آن در دین وبال است ~~چنین داده ست صاحب شرع فتوی که «هر کو یک سخن گوید ز دنیی ~~به پانصد ساله ره کان را شمار است زجنت دو # ز جنت دور افتد» این چه کار است؟ ~~چو خود گوید سخن زو چون بود آنوگرا # و گر افزون بود افزون بود آن # کو عمر در دنیی به سر بردقوی مردی بود، در دین اگر مرد ~~چو کشتی در ره دنیا تو خود را نیابی باز در عقبی تو خود را ~~ز دنیی جز پشیمانی چه خیز نمیدانی ز نادانی چه خیزد؟ ~~چنین گفته ست آن پاکیزه گوهر که دنیی دوست از سگ هست کمتر ~~که مرداری ست این دنیای غدارسگان هنگ # سگان هنگامه کرده گرد مردار ~~30 چو سگ زان سیر شد بگذارد آن را که تا یک سگ دگر بردارد آن را ~~ذخیره ننهد و از هیچ رویی نیندیشد ز فردا نیز مویی ~~ولی هر کس که دنیا جوی باشد همیشه ms220 در طلب چون گوی باشد ~~چو گویی میدود دایم ز عادت که تا یک دم کند دنیا زیادت ~~أمید عمر یک روزش نه وانگا فم صد ساله بر جانش به یک راه ~~*3 چنین گفته ست عباسه که «دنیی چو مرداری ست در گلخن به معنی ~~5305 ~~چو زین مردار شیران سیر خوردند پلنگان آمدند و قصد کردند ~~پلنگان چون بخوردند و رمیدند سگان کرد و گرگان در رسیدند ~~چو اندک چیزی از وی بر سر آمد کلاغ از هر سویی جوقی در آمد PageV01P351 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0246.png) ~~بخوردند آن کلاغان آن قدر نیز # قدر نیز بماند از روث وز خون اندکی چیز ~~310 جعل نیز آمد و آن روث و آن خون بگردانید هر سویی دگرگون ~~چو ماند استخوانی بیکبابی درو تابد بگرمی آفتابی ~~ازو اندک قدر چربی برآید بسی مور از همه سویی در آید ~~چو آن موران خورند آن چربی آنگاه بماند استخوانی خشک بر راه» ~~چنین گفت او که «شاهانند شیران ز بعد آن پلنگانند امیران ~~5315 سگ و گرگند اعوانان ایشان کلاغانند شاگردان اعوان ~~جعل آن عامل مال است در کار گر آن جمله موران اهل بازار» # 0 ~~عزیزا میندانم تا چه نامی ببین تا تو ازین قوم از کدامی؟ ~~همه دنیا چو مرداریست ای دوست وزان مردارتر آنک از پی اوست ~~کسی کو از پی مردار باشد ز مرداری بتر صد بار باشد ~~930 چنین کردند اصحاب ولایت ز لفظ جعفر صادقر ~~که «ویرانی ست این دنیای مردار وزو ویران تر است] # وزو ویران تر است آن دل بصد بار ~~که او معموری دنیا گزیند دمی در مسند غفلت نشیند ~~ولیکن هست عقبی جای معمور وزو معمورتر آن دل که از نور، ~~نخواهد جزبه عقبی در عمارت شود قانع دهد دنیی بغارت» ~~925 مگر یحیی المعاذ آن مرد محرم به راهی بر دهی بگذشت خرم ~~یکی گفتش که «هست این ده دهی خوش زبان بگشادی # زبان ms221 بگشاد یحیی همچو آتش ~~ک«زین خوشتر دل مردی ست بالغ که هست اواز دهی خوش سخت فارغ» PageV01P352 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0243.png) ~~یکی پرسید ازان دانای فتوی که «چه بهتر بود از مال دنیی؟» ~~چنین گفت او که «مالی کان نباشد اگر باشد بجز تاوان نباشد ~~3اگر مالی ز دنیا افتد آغاز ترا آن مال دارد از خدا باز ~~ولی کی ارزد آن مال جهانی که از حق باز مانی تو زمانی» # # پس آن بهتر که نبود در همه حال ~~چو از حق باز میدارد ترامال پس آن بهتر که: # کجا در دین توانی بتشکن شد ~~ترا چون عیش دنیا راه زن شد کجا در دین توانی ~~همه عمرت شب است ای خفتهآ راه نه از روزی نه از بیداری آگاه # که روز عشقبازی با که بودی ~~5335 ترا معلوم خواهد شد به زودی که روز عشقبازی ب ~~اگر در عشق نه خلوت نشینیحریف # ی شهزادهآ خورشیدفر بود که بینایی دو چشم پدر بود ~~مگر آن شاه بهر شاهزاده عروسی خواست داد خسن داده ~~به خوبی در همه عالم مثل بود سر خوبان نقاش ازل بود ~~340سرایی را مزین کرد آن شاه سرایی نه، بهشتی بهر آن ماه # ردر حور ز بس مهر و زبس مه نور در نور ~~سرایی پای تا سر حور در حور # ای در روی معین گشته آن شب موی در موی ~~ز بس شمع معنبر روی در روی # خروش بحر و رود افتاد در هم ~~ز بحر شعر و صوت رود هر دم ~~ز شوق سبع الوانش اتفاقا خجل سبع سموات طباقا ~~340 عروسی این چنین، جشنی چنین خوش چنین جمعی همه زیبا و دلکش ~~5345 ~~نشسته منتظر یک خلد پرحور که تا شهزاده کی آید دران سور # سادی آن شب شاهزاده نشسته بود با جمعی به باده ~~ز بس کان شب به شادی کرد مینوش وجودش بر دل وی شد فراموش PageV01P353 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0248.png) ~~بجست از جای سر ms222 افگنده در بر خیال آن عروس اف ~~9دران غوغاز مستی شد سواره براند از بارهآ دروازه باره ~~نه پیدا بود در پیشش طریقی نه همبر در رکاب او رفیقی ~~مگر از دور دیری دید عالی منور از چراغ او حوالی ~~چنان پنداشت آن سرمست مهجور که آن قصر عروس اوست از دور ~~ولی آن دخمه گبران کرده بودند که از هر سوی خیلی مرده بودند ~~300دران دخمه چراغی چند میسوخت دل آتش پرستان میبرافروخت ~~نهاده بود پیش دخمه تختی بدان تخت اوفتاده شوربختی ~~یکی زن داشت پوشیده کفن را چو شه زاده بدید از دور زن را ~~چنان پنداشت از مستی باده که آن است او عروس شاهزاده ~~ز مستی پای از سر میندانست ره بام و ره در میندانست ~~260کفن از روی آن نومرده برداشت محل شهوتش را پرده برداشت ~~چو زیر آهنگ را در پرده افگند زبان را در دهان مرده افگند ~~شبی در صحبتش بگذاشت تا روز خوشی لب بر لبش میداشت تا روز ~~همه شب منتظر صد ماه پیکر نشسته تاکی آید شاه از در ~~چو ناپیدا شد آن شهزاد عالی پدر را زو خبر دادند حالی ~~5 پدر برخاست باخیل سواران به صحرا رفت همچون بیقراران ~~همه ارکان دولت در رسیدند ز دور آن اسپ شهزاده بدیدند ~~پدر چون دید اسب شاهزاده بدانجا رخ نهاد و شد پیاده ~~پسر را دید با آن مرده بر تخت به دلداری کشیده در برش سخت ~~چو خسرو با سپاه او را چنان دید توگفتی آتشی در قعر جان دید ~~30 پسر چون پارهای با خویش آمد ~~شهش با لشکری در پیش آمد ~~[گشاد از خواب مستی چشم حالی بدید آن خلوت و آن جای خالی] ~~گرفته مردهای را تنگ در بر ستاده بر سر او شاه و لشکر ~~به جای آورد آنچ افتاده بودش همی بایست مرگ خویش زودش PageV01P354 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0245.png) # ککه بشکافد زمین او را کند خاک ms223 ~~537 همه آن بود میلش از دل پاک ~~یکن کار چون افتاده بودش نبود از خجلت و تشویر سودش # * ~~مرا هم هست صبر ای مرد مخمور که تا آید به بالین تو آن نور ~~دران ساعت بدانی و ببینی که باکه کردهای این هم نشینی ~~چو ابراهیم در دین بتشکن باش بتان آزری را راهزن باش ~~38که ابراهیم چون آهنگ آن کرد خداوند جهانش امتحان کرد ~~راگر امتحان خواهند کردننگونسار جهان خواهند کردن ~~نبشته در قصص پیشم عیان بود که ابراهیم پیغامبر چنان بود، ~~ه بودی چل هزارش از غلامانسگی آن هر غلامی را بفرمان ~~لاده جمله را زرین ولیکن شمار گوسفندش نیست ممکن ~~38ملایک چشم بر کارش گشادند # شادند ز کارش در گمانی اوفتادند ~~که او مشغول چندین گوسفند است خدا میگوید او پاک و بلند است ~~که او مستغرق رب جلیل است بنگذارد خلالی چون خلیل است ~~به جبریل امین حق گفت «بر خیز به پیش او زبان ز آواز کن تیز # چه زو بینی به پیش درگه ما»] ~~[که تا چون بینی او را در ره ما چه زو بینی به پین # دی گشت روح القدس محسوس به آوازی خوش الحان گفت «قدوس» # لیلالله چون بشنیدش آواز به پای افتاد گفتی آن سرافراز ~~دو بخشید ثلثی گوسفندان بدو گفت«ای پناه دردمندان ~~بگو یکبار دیگر نام یارم # ام یارم که این نام است دایم غم گسارم» ~~دگر ره گفت القدوس آنگاه گر ره اوفتاد از شوق در را ~~5 بدو بخشید آن تاج بلندان وم ثلثآی ک # اندوم ثلئی که بود از گوسفندان PageV01P355 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0250.png) # گر بار بگو چون به ازین نبود دگر کار ~~دگرره گفت نام حق دگر بار ~~دگر ره گفت قدوسی به آواز دگر ره بیخودیش افتاد آغاز ~~بدو بخشید یکسر گوسفندان کم از میشی بود نگذاشت چندان ~~در آمد جبرئیل و گفت «ای پاک متم روح القدس در قالب خاک ~~30مرااین گوسفندان نیست در ms224 خور تراست این جمله ای پاک مطهر ~~که جبریل امین در هیچ بابی نبودهست آرزومند کبابی» ~~خلیلش گفت «آگاهی ازین راز که چیزی داده نستانم زکس باز؟» ~~بدو جبریل گفت «از من شبانی نیاید، من کنون رفتم تو دانی» ~~خلیلش گفت «من نیز این همه پاک رها کردم رها کردم همه شاک» ~~9405 خطاب آمد ز حق سوی ملایک # لایککه «هان چون بود ابراهیم مالک ~~که چون جبریل نام ما نداکرد به نام ما همه چیزی فداکرد ~~یقینتان شد که او جز بنده نبود بما زنده به مالی زنده نبود» ~~ملایک باز گفتند «ای خداوندمگرد # مگر دلزندگی دارد بفرزند» ~~پس آنگه کرد حق از راه خوابشب # بتسلیم پسرکشتن خطابش ~~5410 [پسر را چون برای کشتن آورد زمین را چون فلک در گشتن آورد] ~~[برآمد از ملایک بانگ و فریاد که او از مال و فرزند است آزاد] ~~ولیکن ایمنی او بهخویش است بسی آن زندگی از جمله بیش است ~~چنان تقدیر رفت از غیب دانش که در آتش کند از امتحانش ~~به آخر چون به آتش شد گرفتار در آمد جبرثآیل از اوج اسرار ~~415 که «هان در خواه هر حاجت که داری» «بتو» گفتا «ندارم چون برآری؟ ~~اگر از غیر حاجتخواه باشم پس از اغیار این درگاه باشم ~~من از خود فارغم بشنو سخن راست خدا داند کند آنچش بود خواست» ~~ملایک چون مقام او بدیدند ز صدق او خروشی بر کشیدند ~~5«الهی، پاک جسم و پاک جان است بهر چش آزمودی بیش ازان است ~~220ه چنان در حکی تو دیدیم نرمش کز آتش سرد شد از عشق گرمش PageV01P356 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0247.png) ~~بهشتی گشت در دوزخ دل ا زهی خلت که آمد حاصل او # وانی خلیل خویش شاید گرش جلوه دهی زین بیش شاید» # ~~گر از دین خلیلت رهبری نیست ترا پس جز طریق آزری نیست ~~گرت بی سیمی است و بیزری هم ترا نمرودی است و آزری هم ~~42عجب ms225 داری که نمرودی چنان شد که بهر حرب حق بر آسمان شد ~~5425 ~~اگر کاریت ناگه کوز گردد دلت نمرود ره آن روز گردد ~~چنان در جوش آید کبر و کینهت که بر گردون رسد صندوق سینهت ~~ترا چون کرکس و صندوق هم هست به # به نمرودیت در عالم علم هست ~~چو هر دم میرسد صد تیر انکار ز نمرودت بدین گردنده پرگار ~~33هنوز آن خوی نمرودت به جای است ~~ت به جای است بعینه حرب کردن با خدای است # به نیک و بد زیان و سود خویشی ~~تو پس در کار خود نمرود خویشیبه نی # ملایک غرق بیچونی بمانده ~~تویی در بند افزونی بمانده ~~چو عمرت رفت آخر چون کنی تو که بنشستی که در افزون کنی تو ~~همه عمرت زیان بود است ای دوست که تایک جوزرت سوداست ای دوست ~~330 چو همت جای مردی یک قراضهستبس # بسی کم از زنان مستحاضهست ~~توانگر را پیمبر مرده خواندهست کسی کو س # کسی کو سیم دارد مرده ماندهست ~~سگ حرصت چه گرداند جهانی که این سگ را تمام است ~~ترا این نفس همچون گبر زردشت به زیر پای ناگه خواهدت کشت ~~به کاری گر نگردانیش مشغول شوی از شغلهای خویش معزول ~~330ه پسر را گفت حلآج نکوکار «بچیزی نفس را مشغول میدار # رنه او ترا معزول دارد به صد ناکردنی مشغول دارد» # 0 PageV01P357 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0252.png) ~~که تو در ره نهای مرد قوی ذات کزینها دم توانی زد به میقات ~~[ترا تانفس میماند خیالی بود مشغولیاش دایم کمالی] ~~[اگر این سگ زمانی سیر گردد عجب این است کاینجا شیر گردد] ~~220 شکم چون سیر گردد یک زمانش به غیبت گرسنه گردد زبانش ~~[چو تیغی تیز بگشاید زبانی به غیبت میکشد خلق جهانی] ~~بسی گرچه فرو گویی به گوشش نیار # نیاری کرد یک ساعت خموشش ~~به غیبت هرکه بگشاید زبانی رسد هر ساعت از غیبش زیانی ~~چنین نقل است در توریت کمان ms226 کس که او غیبت کند، وآنگاه ازان پس ~~50 ازان توبت کند، آخر کسی اوست که در صحن بهشتش ره دهد دوست ~~وگر خود توبه نکند اولین کس که در دوزخ شود او باشد و بس» ~~اگر تیغ زبانش چون زبانه شود چون رمح خطی راست خانه # ان راستی دل بود آن که دل را اولین منزل بود آن ~~درین مجلس بزرگان جهان چو خاموشی شرابی نیست جان را ~~455بزرگی بود میگفت و شنود او بسی گرد ج ~~یکی گفتش که «ای دانای دمساز کرا دی # کرا دیدی کزو گویی سخن باز؟» ~~چنین گفت او که «گشتم هفت اقلیم ندیدم در جهان جز یک کس و نیم ~~یکی آن بود مانده در پسی او که # که نه نیک و نه بد گفت از کسی او ~~ولیکن نیمهای آن بود کز عزبجز نیکو نگفت از خل # 0 ~~5260 ترا تا نیک و بد همراه باشد نه دل بینانه جان آگاه باشد PageV01P358 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0249.png) ~~ولیکن چون نه این ماند نه آنت به سر قدس مشغول است جانت ~~پسر گفتش که درویشی بسیار بسی باشد که آرد کافری بار ~~به زر چون دین و دنیا میشود راست زحق هم کیمیا هم زر توان خواست ~~پدر گفتش که چون زر سایه افگند ت رابی گوهر و بی مایه افگند ~~5265 نیاید دین و دنیا راست هر دو زحق میدان که نتوان خواست هر دو ~~یکی شیخی نکودل صاحب اسرار شبانگاهی برون آمد به بازار ~~نه لختی تره برچیند ز راهی که گرسنگیش میبد گاهگاهی # نگ بسته براو زینی مرصع برنشسته ~~یکی ترساکمیتی تنگ بستهبراو # بسیار با اودوچاری خورد در بازار با او ~~غلامان پیش و پس بسیار با او # ز درویشی خود الحق خجل شد ~~370 چو شیخ آن دید حالی گرم دل شد ز درویشی ~~خطابی کرد با حضرت ک«الهی چنین خواهی مرا او را نخواهی # تان وز دشمنان او چنین خواهی که ms227 من باشم چنان او # زر و عزمسلمانی چنین بیبرگ و عاجز ~~یکی ترسات در ناز و زر و عز مس ~~حبت را نصیب از تو گدازشعدو را هم نوا و هم نوازش ~~34 ز تو نه نان نه جامه، خواندهای را هم اسپ و هم عمامه راندهای را» ~~چو گفت آن پیر در خون مانده این راز شنود از هاتفی در سینه آواز ~~که «ای مؤمن اگر خواهی، همه چیز بدل کن تا کند ترسا بدل نیز ~~تو زان خود بده چون تنگدستی وزان او همه بستان ورستی ~~مسلمانی بترسایی بدل کن بده فقرو غناگیر و ع PageV01P359 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0254.png) ~~58 اگر او را درم دادیم و دینار تراای مرد دین دادیم ~~ز دین بیزار شو دینار بستان بیفگن خرقه و زنار بستان» ~~چو این سر در دل آن پاک افتاد ز خود بیخود شد و در خاک افتاد ~~چو با خویش آمد آن از خویش رفته وجود از پس خرد از پیش رفته ~~غان در بست و گفتاکای الهم نخواهم این بدل هرگز نخواهم ~~5485 نخواهم این بدل من توبه کردمگر هرگز بگرد این نگردم» # ~~به صد صنعت نکو کردهست دمساز چه گویی # ازچه گویی پیش هرکس را ز خود باز # بی تو خود رایی و هبتی برآی از خود، خدا را باش و رستی ~~اگر یک مویت از پیشان نشان هست بیابی هر چه در هر دو جهان هست ~~بزرگی گفت از پیران این راه # و پیران این راه که «تا بشناختم حق را، از آنگاه ~~مرانه امن و نه ناایمنی هست نه باکس دوستی و دشمنی هست.» ~~کنون من گفتم اسراری که شاید تو هم زین پس بکن کاری که باید # ودج نشسته به حج میرفت بر فالی خجسته ~~ز بادی آن سر هودج برافتاد یکی صوفی بدیدش در سر افتاد ~~چنان فریاد و شوری در جهان بست که نتوانست او راکس زبان بست ~~45 ازان صوفی زبیده ms228 گشت آگاه نهفته خادمی را گفت آنگاه، ~~مرا از نعرهآ او باز خر زود وگر خرجت شود بسیار زر زود ~~یکی همیان زر خادم بدو داد ستد چون زر بدید و تن فرو داد # تا زنندش وزان همسایگی بیرون کنندش ~~بفرمودش زبیده تا زنندش ~~فغان میکرد کآخر من چه کردم که چندین زخم بی PageV01P360 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0251.png) ~~یده گفت «ای تو عاشق خویش ترا عاشق نشاید گفت ازین بیش ~~که کردی دعوی عشق چو من کس چو زر دیدی کنونت عشق من بس # که در دعویت بیمعنیت دیدم ~~ز سر تابن همه دعویت دیدم که در دعویت بی # یقینم شد که اندر کار سستی ~~مرا با تست جست و جوی و جستییقینم شد که ان ~~راگر خواستی، اسباب و املاک زر و سیمم ترابودی همه پاک ~~5 ولیکن چون مرا بفروختی باز سزای همت تو کردم آغ ~~55.5 ~~مرا بایست خواست ای بی خبر یار که تا جمله ترا بودی به یک بار» # * ~~تو در حق بند دل تا رسته گردی چودل در خلق بندی خسته گرد ~~همه درها به گل بر خود فرو بند در او گیر و کلی دل در او بند ~~که تااز میغ تاریک جداییبتابد نور صبح آشنایی ~~5510 اگر آن روشنایی باز یابی طریق آشنایی باز یابی ~~بزرگانی که سر بر ماه بردند بنور آشنایی راه بردند # (4) حکایت اردشیر و موبد و پسر شاپور # که آن زن شاه را چون دشمنی داشت ~~شنیدم کاردشیر یل زنی داشت که ~~مگر یک روز آن زن از سر قهر طعامی برد شه را کرده پر زهر ~~چو در راهش نظر بر شاه افتاد ز دستش کاسه بر در گاه افتاد ~~ه بلرزید و برفت آن رنگ رویش ~~ازان زن در گمان افتاد شویش ~~طعام او به مرغی داد آن شاه بمرد آن مرغ، حیران ماند آنگاه ~~به موبد داد زن را شاه حالی که قالب کن ز قلبش زود ms229 خالی ~~بریزش خون و در خاکش بینداز دل ما زین سگ بیدین بپرداز ~~زن آبستن بد از شاه خردمند نبود آن شاه را هم هیچ فرزند ~~5520 بیندیشید موبد کین شهنشاه اگر افتد بدام مرگ ناگاه ~~چو نبود هیچ فرزندی به جایش بود طوفان غوغا در سرایش PageV01P361 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0256.png) ~~همان بهتر که این زن را نهان من بدارم تا چه بینم از جهان من ~~ولی ترسید کز راه محالی کسی را بعد ازان افتد خیالی ~~ز راه تهمت بد خواه برخاست چنان کان تهمتش از راه برخاست ~~20ه چو شاه او را بدین کشتن وصی کرد برفت آن موبد و خود را خصی کرد ~~نهاد آن عضو خود در حقهای راست به پیش شاه شد پس مهر او خواست ~~به مهر شاه بند حقه دربست شهش گفتا «چه داری موبد از دست؟» ~~جوابش داد موبد کای جهاندار چو وقت آید شود بر تو پدیدار ~~سر حقه به مهر شاه پیروز فرو بستم بدین تاریخ امروز» ~~30 چو گفت این قصه آن مرد یگانه فرستادش همه سوی خزانه ~~چو ماهی چند بگذشت آن زن شاه یکی زیبا پسر آورد چون ماه ~~تو گفتی آفتابی بود رویش برو سایه فکنده مشک مویش ~~همه فرهنگ و فر و نیکوی بود همه ناز و کشی و خوش خوی بود ~~چو موبد دید روی طفل از دور نهادش بر سعادت نام شاپور ~~525ه ~~5535 به صدنازش درون پردهآ راز همی پرورد روز و شب با عزاز ~~چو القصه رسید آنجا که باید # ید آنجا که باید نشاندش اوستاد آنجاکه شاید ~~دلش از علم چون آتش برافروخت بزودی کی ~~چو از تعلیم و از تدبیر پرداخت # از تدبیر پرداخت به چوگان و به گوی و تیر پرداخت ~~به تیغ و نیزه استاد جهان شد به هر وصفش که گویم بیش از ان شد ~~530ه کشیده قامتش سرو روان گشت # نامتش سرو روان گشت رخش بر سرو ms230 ماهی دلستان گشت ~~چو عنبر در رکاب موی او بود به حکم جادویی هندوی او بود ~~لب او داشت جام لعل پر می که بودش شاربی سرسبز در پی ~~فشاندی آستینی هر زمانی که در زیر علم بودش جهانی ~~مگر شاه جهان یک روز غمگین نشسته بود و ابرو کرده پرچین ~~025 ازو پرسید موبد کدای جهاندار شهنشه را چه غم آمد پدیدار؟ ~~که بر رایت نمیبینم چو هر روز دلم ندهد که بنشینی درین سوز» PageV01P362 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0253.png) # سنگ خاره زرفتن هیچکس را نیست چاره # ندارم هیچ فرزند یگانه ~~غمم آنست کز جور زمانه ~~که چون مرگ افگند در حلق دامم بود بعد از مرا قایم مقامم» ~~.هه چو بشنید این سخن مرد یگانه ز چشمش گشت سیل خون روانه ~~به شه گفتا «مرا رازی نهان است که آن هم از شگفت این جهان است ~~اگر فرمان رسد از شهریارم بگویم ور نه هم در پرده دارم» ~~چو پیمان کرد شه القصه با او بگفت او نیز یکیک غصه با او ~~بفرمود آنگه آن مرد یگانه که تا آن حقه آرند از خزانه ~~ه5 چو شاه عالم از بیم خیانت ز موبد دید آن دین و دیانت ~~5555 ~~دگر آوازهآ فرزند بشنود خروش مهر آن پیوند بشنود ~~نمیدانست کز شادی چه گوید ز سعی موبد آزادی چه گوید # یارایهمه مانند شاپورم به یک جای ~~به موبد گفت صد کودک بیارای ~~همه هم جامه و هم زاد و همبر همه هم مرکب و هم ترک و ~~عه که تا جانم به زیر پردهآ راز تواند یافت آن خویشتن باز ~~5560 # نای توان دیدن ز یکدیگر جدایی» ~~که مردم را به نور آشنایی ~~بشد آن موبد دانا دگر روز به میدان برد صد کودک دل افروز ~~همه هم جامه و هم اسب و هم رنگ چنان کش گفته بود آن شاه هم تنگ ~~چو در نظاره آمد شه نهانشان پسر را دید ms231 حالی در میانشان ~~هعهه به یک دیدن که او را دید بشناخت برخود خواندش و بگرفت و بنواخت ~~دعده ~~بدو بخشید حالی مادرشرا بسی غم خورد پیر غم خورش را # ~~ازین قصه بدان گر آشنایی ست ازو هر ذرهای در روشنایی ست ~~گر ذره نیابد روی خورشید شود محجوب چون بیگانه جاوید # ریک ذره یابد آشنایی ز خورشیدش بود صد روشنایی PageV01P363 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0258.png) ~~70 مگرکز چشم زخم چشم اغیار بهدرد چشم ایاز آمد گرفتار ~~ز درد چشم چشمش همچو خون شد دو نرگسدان چشمش لاله گون شد ~~علی الجمله چو روزی ده بر آمد ز درد چشم چشمش در سر آمد ~~چنان از چشم دردی ممتحن گشت که صفرا کردش و بیخویشتن گشت ~~کسی محمود را از وی خبر کرد سواره گشت محمود و گذر کرد ~~5575 به بالین ایاز آمد نهان او نهاد انگشت بر لب آن زمان او ~~بدان بیمارداران گفت زنهار مگردانید از شاهش خبردار ~~چو بنشست آن زمان محمود غازی بجست از جا ایاز از دلنوازی ~~زهم بگشاد چشم و شاد بنشست زهی بنده که چون آزاد بنشست ~~بدو گفتند «ای از خویش رفته تن از پ # تن از پس مانده جان از پیش رفته ~~5580 ز درد چشم سرگردان بمانده میان جان و تن حیران بمانده ~~چو شه بنشست بر بالینت از پای # ، از پای تو صفراکرده چون برجستی از جای؟ ~~نگفتت کس نبودت چشم بر راه چگونه گشتی از محمود آگاه؟» ~~چنین گفتا «چه حاجت از شنیدن ندارم احتیاجی هم بدیدن ~~زگوش و چشم آزاد است جانمکه من # حانم که من از جان به بویش باز دانم ~~هه چو بوی او زجان خود شنودم شدم زنده اگر چه مرده بودم» PageV01P364 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0255.png) ~~هزاران جان برای یک خطابش برافشاندند دل پراضطرابش ~~سه بار آن کافر اندر آتش و خون بگردانید بر جرجیس گردون ~~هه5ه تنش شد ذره ذره چون غباری ز خاک او برآمد لالهزاری ms232 ~~5595 ~~میان این همه رنج و عذابش رسید از هاتف عزت خطابش ~~که «هر کز دوستی ما زند لاف نخواهد خورد بیدردی می صاف ~~سزای دوستان این است مادام که گردونشان رود بر هفت اندام» ~~بدو گفتند کهای جرجیس غمناک ترا هیچ آرزویی هست در خاک؟» ~~0.عه«مرا» گفت «آرزو این است اکنون که یک بار دگر در زیر گردون ~~کنندم پاره پاره در عذابی که تا آید دگر بارم خطابی # ه چندین رنج در جانم رقم زد کهاو در دوستی ما قدم زدی # 0 ~~55 مگر یک روز میشد یوسف پاک زلیخا را نشسته دید بر خاک ~~شده پوشیده از چشمش جهانی ولی پوشیده چشم از خاکدانی ~~به بیماری و درویشی گرفتار ز صد گونه به بیخویشی گرفتار ~~به هر دم صد تأسف بیش خورده غم یوسف ز یوسف بیش خورده # ه ره بنشسته چون اومیدواری که از خماک رهش یابد غباری ~~10عه که تا بوکز غبار راه آن شاه غباری گر بود برخیزد از راه ~~10عه ~~چو یوسف دید او را گفت «الهی ازین فرتوت نابینا چه خواهی ~~چرا او را نگردانی کم و کاست که او بدنامی پیغمبران خواست» PageV01P365 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0260.png) # که «او را برنمی گیریم از راه ~~در آمد جبرئیل و گفت آنگاه ~~که او را بانگ ما را دوست دارد جهانی دوستی در پوست دارد ~~15عه عه چو او را دوستی تست پیوست مرا بهر تو با او دوستی هست ~~که گفتت مرگ گل در بوستان خواه هلاک دوستان دوستان خواه؟ ~~اگر عمری به جان گردانمش من برای تو جوان گردانمش من ~~چواو جان عزیز خود تراداد عزیزش گر کنم چون جان ترا باد ~~چواو بر یوسف ما مهربان است کرا در کینهآ او قصد جان است؟ ~~2گرش دعوی عشق چون تو شاه است دو چشم درفشانش دو گواه است ~~چو این عاشق گوا با خویش دارد ز نو هر روز رونق بیش دارد ~~اگر واقف ms233 شوی از جانفشانی ز سر عاشقان یابی نشانی ~~وگراز جان فشاندن نیست بویت ندارد هیچ سودی گفت و گویت ~~وگرجان برفشاند بر تو حالی ستاند از تو تیغ لا یزالی» ~~45 چنین گفته ست ابراهیم ادهم # فته ست ابراهیم ادهم که می رفتم به حج دلشاد و خرم ~~چو چشم من به ذات العزق افتاد مرقع پوش دیدم قرب هفتاد ~~همه از گوش و بینی خون گشاده میان خاک و خواری اوفتاده ~~چو لختی گرد ایشان بر دویدم یکی را نیم مرده زنده دیدم ~~برفته جان و پیوندش بمانده شده عمر و دمی چندش بمانده ~~630ه [شدم آهسته پیش او خبر جوی که «حالت چیست؟ آخر حال برگوی»] ~~زبان بگشاد و گفتا: ای براهیم بترس از دوستی کز تیغ تعظیم ~~بزاری جان ما راکشت بیبای بسان کافران روم در خاک ~~غزای او همه با حاجیان است که با او جان اینها در میان است ~~بدان شیخا که ما بودیم هفتاد که عزم ما به سوی کعبه افتاد ~~20وه همه پیش از سفر باهم نشسته به خاموشی گزی # به خاموشی گزیدن عهد بسته PageV01P366 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0257.png) ~~دگر گفتیم یک ساعت درین راه نهاندیشیم یک ذره جز الله ~~به غیری ننگریم و سمع باشیم همه در استقامت جمع باشیم ~~به آخر پای چون در ره نهادیم به ذاتالعزق با خضر اوفتادیم ~~سلامی گفت خضر پاک مارا جوابی گشت از ما آشکارا ~~564 همه از دیدن او شاد گشتیم به دل گفتیم ما آزاد گشتیم ~~5640 ~~چو ما از خضر استقبال دیدیم ازین نیکو # ازین نیکو سفر اقبال دیدیم ~~به جان ما چو آن خاطر در آمد ز پس در هاتفی دیگر در آم # کژ روان پی خور و خواب همه هم مدعی هم جمله کذاب ~~شما را نیست عهد و قول مقبولکهغ # که غیر ما شما را کرد مشغول ~~هچو از میثاق ما یک ذره گشتید ز بد عهدی به غیری غره گشتید ms234 ~~5645 ~~شما را تا نریزم خون به زارینخواه # نخواهد بود روی صلح و یاری» ~~کنون این جمله راخون ریخت برخاک نمیدارد ز خون عاشقان باک ~~ازو پرسید ابراهیم ادهم که«تو از مرگ چون بودی مسل ~~چنین گفت او که «میگفتند خامی نبینی تیغ ما چون ناتمامی ~~55چو پخته گردی ای بیروی و بیراه بدیشان در # بدیشان در رسانیمت هم آنگاه» ~~گفت این و بر آمد جان از او نیز نشان گم گشت چون ایشان ازو نیز # 0 # که اینجا آسیابر خونست گردان ~~چه وزن آرد درین ره خون مردان که اینجا آسیابر ~~گروهی در ره او دیده بازند گروهی جان محنت دیده بازند ~~چو تو نه دیده دربازی و نه جان که باشی تو؟ نه این یابی و نه آر ~~5 شعیب از شوق حق ده سال بگریست ازان پسر # ریست ازان پس چشم پوشیده همی زیست ~~خدا بیناش کرد از بعد آن بازکه. # که شد ده سال دیگر خونفشان باز ~~دگر ره تیره شد دو چشم گریانش دگر ره چشم روزی کردبهآ زانآش PageV01P367 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0262.png) ~~دگر ده سال دیگر زار بگریست دگر ره نیز نتوانست نگریست ~~چو نابینا شد و گریان بیفتاد خداوند جهان وحیش فرستاد ~~60ع که «گراز بیم دوزخ خونفشانی ترا آزاد کردم جاودانی ~~وگر بهر بهشتی زار و گریان ترابخشم بهشت و مرغ بریان» ~~شعیب آنگه زبان بگشاد حالی که «ای حکم تو حکم لایزالی ~~من از شوق تو میگریم چنین زار که من بس فارغم از نور وز نار # ه یک دم از بهشتم یاد آید نهاز دوزخ مرا فریاد آید ~~دع مرا قرب تو باید جاودانی بگفتم درد خود دیگر تو دانی» ~~خطاب آمد زاوج آشنایی که «چون گریان برای شوق مایی ~~کنون بس میگری و میگری زار که کارت سخت دشوار است دشوار» ~~پس آنگه گفت «ای دانندهآ راز مده بینایی من بعد ازین باز ~~که تا وقتی که آن دیدار نبود مرا ms235 با دیدن خود کار نبود» ~~70ع عزیزا گر نه این دیدار داری بسی بگری که غم بسیار داری ~~که چندانی که در دل رشک بیش است به چشم عاشقان در، اشک بیش است # نین نقل است کز آحاد امت گروهی راکند بیبهره رحمت ~~خطاب آید که «ایشان را هم اکنون سوی دوزخ برید آغشته در خون» ~~به آخر برلب دوزخ به یک بارزحق # ز حق خواهند مهل اندک نه بسیار ~~525 خطاب آید ز حضرت آشکارا ~~که «کاری مینگردد دیر مارا ~~کنون سالی هزاری، نه به علت به فضل این قوم را دادیم مهلت» ~~چنین نقل است ازان قوم جگرسوز # مگرسوز که میگریند آن مدت شب و روز ~~چو این سالی هزار آید بسرشانز # آید بسرشانز حضرت مهلتی باید دگرشان # گر زحق مهلت ستاند که تا بر درد خود خون میفشانند] ~~ه [مدام این سه هزاران سال افزون همی گریند و می گردند در خون] PageV01P368 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0259.png) # 7 ~~بزرگی گفت صد جان پریشان چو جان من فدای اشک ایشان ~~که دردی را که آن درمان ندارد ز حضرت جز دل ایشان ز ~~ترا تادرد بیدرمان نباشد به درمان کردنت فرمان نباشد ~~هدع همی یک دردش از صد جان ترابه که دردش از بسی درمانترا به ~~تراگر بو عبیده هست جراح دلت را بر جراحت نیست اصلاح ~~به پای انداز خود را سرنگونسارمگرکز خاک # مگر کز خاک برگیرد ترا یار ~~اگر تو بر نگیری سرز پایش به دست آری کمند دلربایش ~~مگر سلطان دین محمود پیروز ایاز خویش را پرسید یک روز ~~9که «از چه رشک آید در جهانت؟ جوابی راست خواهم زین میانت» ~~چنین گفت او که «در رشکم همه جای ازان سنگی که میمالی تو در پای ~~دلم از رشک سنگت میبنالد که او رخ در کف پای تو مالد ~~[اگر هرگز دهد این دولتم دست نهم سر در کف پای تو پیوست] # همیشه روی من جای تو باشد] ms236 ~~[چو رویم در کف پای تو باشد هم ~~60ه اگر روی ایاز آید تراجای نهد بر آسمان هفتمین پای # # به طزاری و دستانش به دست آر ~~چو نه سر میخرد یار ونه دستار به طراری و دستانشر ~~ندانی آنکه رستم از گزستانچه ب # چه با اسفندیاری کرد دستان؟ ~~به ظاهر هر چه بتوان کرد میکن به باطن ترک خواب و خورد میکن ~~به دستان و به حیلت پیش میرو به صدق معرفت بیخویش میرو ~~90مگر راهی به دستان باز یابی دمی با همدمی دمساز یابی ~~اگر با همدمت یکدم بهم تو ببینی خویش را، رستی زغم تو PageV01P369 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0264.png) ~~تو بنگرکو کجا و توکجاییعجب باشد اگر نبود جدایی ~~مگر یک روز مجنون با نشاطی نشسته بود در پیش رباطی ~~یکی دیوار بود از خشت بسته بران دیوار لیلی خوش نشسته ~~9705 کسی میگفت «اگر عمری دویدم به آخر هم به کام دل رسیدم ~~مگر در خواب میبینم من اکنون نشسته پیش هم لیلی و مجنون ~~بهم این هر دو را هرگز که دیدهست خدایا در جهان این عز که دیدهست؟» ~~چو مجنون این سخن زان مرد بشنید ازو حال دل پردرد بشنید ~~بزد یک نعره و گفت این خطانیست که مجنون یک دم از لیلی جدانیست ~~970 میان ما واو پیش از دو عالم اساس اتحاد افتاد محکم ~~پسر گفتش: به هر پندم که دادی به هر پندی مرا بندی گشاده ~~مرا صد مشکل از پند تو حل شد مس من با زر رکنی بدل شد ~~سخنهای تو یکسر سودمند است بغایت هم مفید و هم بلند است ~~ولی زانم هوای کیمیا خاست کزو هم دین و هم دنیا شود راست ~~29 که چون دنیا و دین در هم زند دست به دست آید مرا معشوق پیوست ~~که تادنیا و دینم یار نبود مرا از یار استظهار نبود ~~پدر گفتش: دماغت پر غرور است که این اندیشه از تحقیق دور ms237 است # مر نیک و هر بد در نبازی نباشی عاشقی الا مجازی ~~که تا هر نیک و هر بد در نبازی ~~اگر در عشق میباید کمالت # تبباید گشت دایم در سه حالت: ~~30 یکی اشک و دؤم آتش سؤم خون # خون اگر آیی ازین سه بحر بیرون PageV01P370 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0261.png) ~~درون پرده معشوقت دهد بار وگر نه بس که معشوقت نهد خار ~~گر آگه نگشتی زین روایت ترا دایم تمام است این حکایت ~~امیری سخت عالی رای بودی که اندر حد بلخش # که اندر حد بلخش جای بودی ~~به عدل و داد امیری پاکدین بود که حد ملک او داوززمین بود # به نام آن کعبهآ دین کعب بودی ~~920 به مردی و به لشکر صعب بودی به نا ~~525 ~~ز رایش فیض و فر شمس و قمررا ز جودش نام و نان # به هم گرگ آشتی کردند حالی ~~ز عدلش میش و گرگ اندر حوالی به هم گرگ # شدی چون آتش اندر سنگ خاموش ~~ز سهمش آب دریاهای پرجوششدی. # نه بودی جهانی ز خاطر محو کردی در زمانی] # ودی چو انگشتی شدی اندر کبودی] ~~53 [ز قهرش آتش ار افسرده بودیچو ~~5730 # ی مانده در چاه چه میگویم جهت راگشت ازان راه ~~ز جاه او بلندی مانده در چاه # بر جای اوفتاده زمین چون خاک بر پای اوفتاده ~~ز حلمش کوه بر جای اوفتاده # تنگ ولیکن چشم پر نم در دل سنگ ~~ز خشمش رفته آتش با دل تنگولی ~~ز رایش برده خورشید فلک نور جهان را روشنی بخشیده از دور # گهر در صلب بحر و کان فسرده ~~0 زجودش بحر و کان تشویر خورده گهر در صل ~~535 # ه کرده ولیک از شرم او در زیر پرده ~~ز لطفش برگ گل دریوزه کرده ~~ز خلقش مشک در دنیا دمیده # دمیده ز دنیی نیز بر عقبی رسیده # یک دل را یک پسر بود که در خوبی به عالم در سمر بود ms238 ~~رخی چون آفتابی آن پسرداشت که کمتر بنده پیش خود قمر داشت ~~240ه نهاده نام حارث شاه او ر کمر بسته چو جوزا ماه او را ~~530 ~~یکی دختر در ایوان بود نیزش که چون جان بود شیرین و عزیزش # ه نام آن سیم بر زینالعرب بود دل آشوبی و دلبندی عجب بود ~~جمالش ملک خوبان جهان داشت به خوبی در جهان او بود کآن داشت PageV01P371 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0266.png) # به خوبی در جهان افسانه بودی ~~خرد در پیش او دیوانه بودی ~~40 کسی کو نام او بردی به جایی شدی هر ذرهای یوسف نمایی ~~مه نو چون بدیدی ز آسمانش زدی چون مشک زانو هر زمانش ~~اگر پیشانیاش رضوان بدیدی بهشت عدن را پیشان بدیدی ~~سر زلفش چو بر خاک اوفتادی ازو پیچی بر افلاک اوفتادی ~~دو نرگس داشت نرگسدان ز بادام چو دو جادو دو زنگی بچه در دام ~~550 دو زنگی بچه هر یک باکمانی به تیر انداخته هر جاکه جانی ~~چو تیر غمزهآ او سر به ره کرد دل عشاق را آماج گه کرد ~~شکراز لعل او طعمی دگر داشت که لعلش نوشدارو از شکر داشت ~~دهانش درج مرواریدتر بود که هر یک گوهریتر زان دگر بود ~~چو سی دندان او مرجان نمودی نثار او شدی هر جان که بودی ~~9295 لب لعلش که جامی گوهری بود شرابش از زلال کوثری بود ~~فلک گر گوی سیمینش بدیدی چو گویی بی سر و بن میدویدی ~~جمالش را صفت کردن محال است # مت که از من آن صفت کردن خیال است # ع او مردم نبودی که هر چیزی که از مردم شنودی، ~~همه در نظم آوردی به یک دم بپیوستی چو مروارید در هم ~~60 چنان در شعر گفتن خوش زبان بود ~~بود که گویی از لبش طعمی در آن بود ~~پدر پیوسته دل در کار او داشت # کار او داشت به دلداری بسی تیمار او داشت ~~چو وقت مرگ ms239 پیش آمد پدر را # پدررابه پیش خویش بنشاند آن پسر را # دو بسپرد دختر را که «زنهارز من بپذیرش و تیمار میدار ~~زهر وجهی که باید ساخت کارش بساز و تازه گردان روز ~~6که از من خواستندش نام داران بسی گردن کشان و شهریاران ~~ندادم من به کس گر تو توانی که شایسته کسی یابی تو دانی ~~گواه این سخن کردم خدا را پشولیده مگردان حال ما را» ~~چو هر جنسی سخن پیش پسر گفت پذیرفت آن پسر هرچش پدر گفت PageV01P372 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0263.png) ~~به آخر جان شیرین زو جداشد ندانم تا چرا آمد چراشد ~~بسی زیر و زبر آمد چو افلاک که تا پای و سرش افگند د ~~570 # ست کزین آمد شدن کس را خبر نیست ~~کمان حق به بازوی بشر نیست ~~که میداند که تا بودن به کی داشت کسی کآمد چرا رفتن ز پی داشت ~~پدر چون شد به ایوان الهی پسر بنشست در دیوان شاهی ~~به عدل و داد کردن بر جهان تافت جهان از وی دم نوشیروان یافت # بسی سالار را کوس و علم داد ~~525 رعیت را و لشکر را درم دادبسی3 ~~575 ~~سی سوداز هر مغزی برون کرد بسی بیداد گر را سرنگون کرد # نیک نامی چو جان میداشت خواهر راگرامی ~~به خوبی و نیاز و نیک نامی ~~کنون بشنو که این گردنده پرگارز بهر او چه بازی کرد برکار # ود حارث را یگانه که او بودی نگهدار خزانه ~~80 به نام آن ماهوش بکتاش بودیندانم تاکسی همتاش بود ~~5780 # غم عشقش عجب محبوبهای بود ~~به خوبی در جهان اعجوبهای بود غ ~~مثل بودی به زیبایی جمالش همه هجران یزکدار وصالش ~~اگر عکس رخش گشتی پدیدار # پدیداربه جنبش آمدی صورت ز دیوار ~~چو زلف هندوش در چین نشستی به جعد زنگیان در کین نشستی # نده میداشت چنان نقدی ز پس افگنده میداشت ~~788چو زلفش سرکشان را بنده میداشت چنا ~~5785 ~~چو دو ابروش ms240 پیوسته به آمد کم # به آمد کمانی بود کاول در زه آمد # ریمی چرب چشم او ازان بود که با بادام نقدش در میان بود ~~صف مژگانش صف کردی شکستهبه زخم تیر باران دو رسته ~~دهانی داشت همچون لعل سفته دران سی در ناسفته نهفته # دهانش نبود آن جز به الماس زبانش ~~59 بلی گر سفته شد لعل دهانش ~~لبش خط داده عمر جاودانرا که آن لب بود آب0 # که دریک میم دارد سی دو آیت ~~ز دندانش توان کردن روایت کهد ~~چو یوسف بود گویی در نکویی خود ازگوی زنخدانش چه گویی؟ PageV01P373 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0268.png) ~~ز گویش تا به کی بیهوش باشم چو در گوی آمدم خاموش باشم ~~5205 به پیش قصر باغی بود عالی بهشتی نقد او را در حوالی ~~همه شب مینخفت از عشق بلبل طریق خارکش میگفت بر گل ~~گل از غنچه به صد غنج و به صد ناز شکر خنده بسی میکرد آغاز ~~چنان آمد که طفلی مانده در خون گل سرخ از قماط سبز بیرون ~~صبا همچون زلیخا در دویده چو یوسف زو گل دامن دریده ~~80 چو بادی خضر بر صحرا گذشته خضر بررسته صحرا سبز گشته ~~شهاب برق را گشته سنان تیز ز باران ابر کرده صد عنان ریز ~~کشیده دست بر هم سبزهزاران ولی آن دست را گوهر زباران ~~بنفشه سر به خدمت پیش کرده ولیکن پایبوس خویش کرده ~~[یه یک ره ارغوان آغشته در خون به خون ریز آمده بر خویش بیرون] ~~5805 به دست آورده نرگس جام زررا زباران خورده شیری چون شکر را ~~سرلاله چو در پای اوفتاده کلاهش را کمر جای اوفتاده ~~هزاران یوسف از گلشن رسیده به کنعان بوی پیراهن شنیده ~~فکنده در چمن مرغان خروشی به صحرا زان خروش افتاده جوشی ~~به وقت صبحگاهی باد مشکین # چو سوهان کرده روی آب پر چین ~~5810 مگر افراسیاب آب زره یافت که آب از باد نوروزی زره یافت ms241 # ر سوکوثری دیگر روان بود که آب خضر کمتر رشح آن بود ~~ز پیش باغ طاقی تا به کیوان # اغ طاقی تا به کیوان نهاده تخت حارث پیش ایوان ~~شه حارث چو خورشیدی خجسته # حسته سلیمانوار در پیشان نشسته ~~چو جوزا در کمر دست غلامان به بالا هر یکی سرو خرامان ~~89 ستاده صف زده ترکان سرکش به خدمت کرده هر یک دست درکش ~~ندیمان سرافراز نکورای ز هیبت چشمها افگنده بر پای ~~شریفان همه عالم وضیعش نظام ملک از رای رفیعش ~~زبیداری بختش فتنه در خواب زبیم خشمش آتش چشم پر آب PageV01P374 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0265.png) ~~زحلکین، مشتریوش، ماه طلعت عطاردة # عطارد قدر و هم خورشید رفعت ~~مگر بر بام آمد دختر کعب شکوه جشن در چشم آمدش صعب # بدید آخر رخ آن ماه پاره ~~چو لختی کرد هر سویی نظارهبدید آخرر ~~چو روی و عارض بکتاش دید او # بداوچو سروی در قبا بالاش دید او ~~جهانی حسن وقف چهرهآ اوهمه خوب # همه خوبی، چو یوسف، بهرهآ او ~~به ساقی پیش شاه استاده بر جای سر زلف دراز افتاده در پای ~~825 ز مستی روی چون گلنار کرده مژه در چشم عاشق خار کرده ~~5825 ~~شکر از چشمهآ نوشین فشانده # عرق بر ماه از پروین فشانده # گهی بنواختی خوش خوش ربابی ~~گهی سرمست دردادی شرابیگهی بنواختی خ ~~گهی برداشتی چون بلبل آواز گهی چون گل گرفتی شیوه و ناز # جهان را وقف یکیک موی او دید ~~بدان خوبی چو دختر روی او دید ج # ردش به غارت برد کلی هر چه بودش ~~3 در آمد آتشی از عشق زودش ~~5830 # ر کرد که آن آتش تنش را بی خبر کرد ~~چنان آن آتشش در جان اثر کرد ~~دلش عاشبق شد و جان متهم کرد ز سر تا پا وجود او عدم کرد ~~ز دو نرگس چو ابری خونفشان کرد به یک ساعت بسی طوفان روان کرد ~~چنان برکند عشق او ز ms242 بیخش که کلی کردگویی چار میخش # که شب خواب و به روز آرام او شد ~~35ه چنان از یک نبظر دردام او شد که شب خواب و ~~5835 # که مینشناخت سر از پای باز او ~~چنان بیچاره شد از چارهساز اوکه مینشناخت سر از # چو شمعش هر نفس سوزی دگر بود ~~همه شب خون فشان و نوحه گر بود چو شمع ~~ز بس آتش که در جان وی افتاد چو آتش شد ازان از سر پی افتاد ~~علیالجمله ز دست رنج وتیمار چنان ماهی به سالی گش ~~. طبیب آورد حارث، سود کی داشت ~~830ه رث، سود کی داشت که آن بت درد بی درمان ز وی داشت # درمان پذیرد که جان درمان هم از جانان پذیرد ~~چنان دردی کجا درمان پذیرد ~~درون پرده دختر دایهای داشت که در حیله گری سرمایهای داشت ~~به صد حیله ازان مهروی در خواست که «ای دختر چه افتادت؟ بگو راست» PageV01P375 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0270.png) ~~نمیآمد مقر البته آن ماه مقر آمد زبان بگشاد آنگاه ~~0 که من بکتاش را دیدم فلان روز به زلف و چهره جانسوز و دلافروز ~~چو سرمستی ربابی داشت در بر من ازوی چون ربابی دست بر سر ~~چو سبزارنگ برمیداشت آواز ز قولش مرغ کرد آهنگ پرواز ~~چو بود آواز سبزارنگ گلزار شد آخر مستی اندر گل پدیدار ~~به زخم زخمه در راهی که او راست مخالف را به قولی کرده رگ راست ~~0ه58 [مخالف راست گر نبود به عالم در آن پ # در آن پرده نسازد زیر بابم] ~~دل من چون مخالف شد چه سازم نیامد راست این پرده نوازم ~~کنون سرگشتهآ آفاق گشتم که اهل پردهآ عشاق گشتم ~~چو بشنودم ازان سرکش سرودی ز چشمم رفت زیر پرده رودی ~~چنان عشقش مرا بیخویش آورد که صد ساله غمم در پیش آورد ~~555 چنان زلفش پریشان کرد حالم که آمد ملک جمعیت زوالم # زلفش کمر بست که دل خون گشت ms243 تا همچون جگربست ~~چنانم حلقهآ زلفش کمر بست ~~چنین بیمار و سرگردان ازانم که میدانم که قدرش میندانم ~~به خوبی کس چو بکتاش آن ندارد # چو بکتاش آن ندارد که کس زو خوبتر امکان ندارد ~~سخن چون میتوان زان سرؤبن گفت # ن گفتچرا باید ز دیگر کس سخن گفت ~~6ه چو پیشانی او میدان سیم است # یم استگر از زلفش کنم چوگان چه بیم است ~~رین میدان بدان خم گشته چوگانشبخواهم بردگویی از زنخدانش ~~گرم از زلف چوگان میکند اوسرم چ # سرم چون گوی گردان میکند او # ررویش بتابد آشکارهشود هر ذرهای صد ماهپاره ~~هلال عارضش چون هاله انداخت مه نو را ز غم در ناله انداخت ~~[چو زلفش دلربایی حلقه ورشد به هر یک حلقه صد جان در کمر شد] ~~[سوادی یافت مردم نرگس او # دم نرگ او ازان شد معتکف در مجلس او] ~~[چو تیر غمزهآ او کارگر شد ز سهمش رمح و زوپین در کمر شد] ~~خطی دارد بدان سی پاره دندان به # دان به خون من لبش ز آن است خندان PageV01P376 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0267.png) ~~صدف را دیدهبان در غبینش به دندان باز مالد کعبتینش ~~87 دهانش پستدی تنگ است خندان که آن را کعبتین افتاد دندان ~~چو صبح خنده آرد در تباشیر مزاج استخوان گیرد طباشیر ~~لبش را صد هزاران بنده بیش است که او از آب حیوان زنده بیش است # ط سبزش محقق اوفتاده ست از آن در نسخ مطلق اوفتاده ست ~~جهان زیر نگین دارد لب او فلک در زیر زین سی کوکب او ~~5 [ز سیبش بر بهی کردم روانه ازین شکل صنوبر ناردانه] ~~5875 ~~چو آزادیم ازان سرو سهی نیست بهی شد رویم و روی بهی نیست ~~غم تیر قد او هر زمانی مرا در زه کشد همچون کمانی # سنون ای دایه برخیز و روان شو میان این دو دلبر در میان شو ~~رو این قصه با او در میان نه اساس عشق ms244 این دو مهربان نه ~~80 بگو این رازش و گر خشم گیرد به صد جانش دلم د # به صد جانش دلم در چشم گیرد ~~کبنون بنشان بهم ما هر دو تن را کزان نبود خبر یک مرد و زن را ~~بگفت این و نکونامی رهاکرد یکی نامه به خون دل ادا کرد ~~«الا ای غائب حاضر کجایی نه در چشم منی آخر کجایی ~~دو چشمم روشنایی از تو دارد دلم نیز آشنایی از تو دارد ~~دهه بیا و چشم و دل را میهمان کن وگر نه تیغ گیر و قصد جان کن ~~به نقد از نعمت ملک جهانی نمی بینم کنون جز نیم جانی ~~چرا این نیم جان در تو نبازم که من بیتو ز صد جان بینیازم ~~دلم بردی و گر بودی هزارم نبودی جز فشاندن بر تو کارم ~~ز تو یک لحظه دل زان برنگیرم که من هرگز دل از جان برنگیرم ~~890 غم عشق تو در جان مینهم من ~~به کفر زلف ایمان میدهم من ~~چو من بیتو نه دل دارم نه دینم چرا برگشته میداری چنینم ~~منم بیروی تو رویی چو دینار ز عشق روی تو رویی به دیوار ~~ترا دیدم که همتایی ندیدم نظیرت سروبالایی ندیدم PageV01P377 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0272.png) # وگر نه میروم هر جا که هستم ~~اگر آیی به دستم خود برستم وگر نه میروم0 ~~5805 به هرانگشت درگیرم چراغی ترا میجویم از هر دشت و باغی ~~اگر پیشم چو شمع آیی پدیدار وگرنه چون چراغم مرده انگار.» # نگاه یکی صورت ز نقش خویش چون ماه ~~نوشت این نامه و بنگاشت آنگاه ~~به دایه داد تا دایه روان شد بر آن ماه روی مهربان شد ~~چو نقش او بدید و شعر برخواند ز نقش روی و شعر او عجب ماند ~~.99 به یک ساعت دل از دستش برون شد چو عشق آمد دلش از غصه خون شد ~~نهنگ عشق در حالش زبون کرد کنار و دامنش ms245 دریای خون کرد ~~چنان بیروی او روی جهان دید که گفتی نه زمین نه آسمان دید ~~چو گویی بی سروبیپای و مضطر کله در پای کرده کفش در سر ~~به دایه گفت: برخیز ای نکوگوی بران بتروی شو وز ما بدو گوی: ~~5905 «ندارم دیده بیروی تو دیدن ندارم صبر بیتو آرمیدن ~~مرااکنون چه باید کرد بیتو که نتوان برد چندین درد بیتو ~~چو زلف تو دریده پردهام من که بر روی تو عشق آوردهام من ~~ازان زلف توام زیر و زبر کرد # بردکه با زلف تو عمرم سربه سر کرد ~~ترانادیده در جان چون نشستیدلم # شستیدلم برخاست تا در خون نشستی ~~9910 چو تو در جان من پنهانی آخر # چو تو تشنه به خون جانی آخر # ساه در میغمکش چون آفتاب از سرکشی تیغ ~~چو صبحم دم مده ای ماه در میغ # گر روشن کنی چشمم به دیداربه صد جانت توانم شد خریدار ~~همی میرم کنون ای زندگانی گرم یابی نکو، ور نه تو دانی» ~~روان شد دایه تا نزدیک آن ماه ز عشق آن غلامش کرد آگاه ~~که او از تو بسی عاشقتر افتاد دلش گویی به دریایی در افتاد # و گردد آگاهدلت زو درد عشق آموزد ای ماه ~~دلت از عشق او گر گردد آگاه # دختر به غایت شادمان شد ز شادی اشک بر رویش روان شد ~~نمیدانست کاری آن دلافروز بجزبیت و غزل گفتن شب و روز PageV01P378 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0269.png) # ان میگفت شعر و میفرستاد چنین در شعر گفتن گشت استاد ~~920غلام آنگه به هر شعری که خواندی شدی عاشقتر و حیران بماندی ~~5920 ~~برین چون مدتی بگذشت یک روز به دهلیزی برون شد آن دل افروز ~~بدیدش ناگهی بکتاش و بشناخت # نت که عمری عشق با نقش رخش باخت ~~گرفتش دامن و دختر برآشفتبرافشاند آستین آنگه بدو گف ~~که «هان ای بیادب این چه دلیریست تو روباهی ترا چه جای شیریست؟ # که باشی تو که گیری ms246 دامن من» ~~5925 نیارد گشت کس پیرامن منکه باش ~~5925 # چو میکردی ز من پوشیده رویت ~~غلامش گفت «ای من خاک کویتچو می ~~چرا شعرم فرستادی شب و روز دلم بردی بدان نقش دلافروز # هکردی چرا در آخرم بیگانه کردی؟» ~~جوابش داد آن سیمین بر آنگاه که «یک ذره نهای زین سر تو آگاه ~~سینه کاری اوفتاده ست ولیکن بر تو آن کارم گشاده ست ~~چنان کاری چه جای صد غلام است به تو دادم برون، این خود تمام است # را آن بس نباشد در زمانه که تو این کار را باشی بهانه؟ ~~اساسی نیک ننهادی ازین کار به شهوت باری افتادی ازین کار» ~~بگفت این و ز پیش او بدر شد به صد دل آن غلامش فتنه تر شد # دم که او گفتهست «من آنجا رسیدم ~~5935 ز لفظ بوسعید مهنه دیدم ~~بپرسیدم ز حال دختر کعب که عارف گشته بود او عارفی صعب ~~چنین گفت او که معلومم چنان شد که آن معنی که بر لفظش روان شد ~~زسوز عشق معشوق مجازیبنگشاید چنان شعری به بازی # عر با مخلوق کاری که او را بود با حق روزگاری ~~نداشت آن شعر با مخلوق کاری ~~30 کمالی بود در معنی تمامش بهانه آمده در ره غلامش» ~~به آخر دختر عاشق در آن سوزبهزاری شعر میگفتی شب و روز ~~مگر میگشت روزی در چمنهاخوشی میخواند این اشعار تنها: ~~الاای باد شبگیری گذرکن زمن آن ترک یغما را خبر کن PageV01P379 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0274.png) ~~بگو کز تشنگی خوابم ببردی ببردی آبم و خونم بخوردی» ~~920 یکی سقاش بودی سرخ رویی که هر وقت آبش آوردی سبویی ~~[به جای ترک یغما خاصه چون ماه نهاد آن سرخ سقا را هم آنگاه] ~~برادر را چنان در تهمت افگند که بر خواهر نظر بیحرمت افگند ~~چو القصه ازین بگذشت ماهی در آمد حرب حارث را سپاهی ~~سپاهی و شمارش از عدد بیش چو دوران فلک از حصر ms247 و حد بیش ~~55 سپاهی موج زن با تیغ و جوشن جهان از تیغ و جوشن گشت روشن ~~در آمد لشکری از کوه و شخ در ازو گاو زمین چون خر به یخ در ~~ز دیگر سوی حارث با سپاهی زدروازه برون آمد پگاهی ~~چو بخت او جوان یکسر سپاهش چو رایش مرتفع چتر و کلاهش ~~ظفر میشد ز یک سو حلقه در گوش ز یک سو فتح و نصرت دوش بر دوش ~~555 سپه، القصه، افتادند در هم بکشتن دست بگشادند بر هم ~~غباری از همه صحرا بر آمد فغان تاگنبد خضرا برآمد ~~خروش کوس گوش چرخ کر کرد زمین چون آسمان زیر و زبر کرد ~~زمین از خصم او چون لالهزاری هوا از تیرباران ژاله باری ~~[جهان را پردهآ برق آب جسته # زکشته، پیش برقی، باز بسته] ~~.عه اجل چنگال بر جان تیز کرده قضا برکینه دندان تیز کرده ~~هویدا از قیامت صد علامت گرفته دیو قامت زان قیامت ~~در آمد پیش آن صف حارث آنگاه جهانی پر سپاه آورد در راه ~~سپه را چون به یک ره جمله کرد او در آمد همچو شیر و حمله کرد او ~~سپهر تند با چندان ستاره گشاده دیده و گشته نظاره ~~دعه چو تیغی بر سر آمد از کرامت فرو شد فتنه را سر تا قیامت ~~چو تیغش خصم را چون گل به خون شست گل نصرت ز تیغ او برون رست ~~چو تیرش سوی چرخ نیلگون شد به چشم سوزن عیسی برون شد ~~وزان سوی دگر بکتاش مهروی دو دستی تیغ میزد از همه سوی PageV01P380 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0271.png) ~~به آخر چشم زخمی کارگرگشت سرش از زخم تیری سخت در گشت ~~5970 همی نزدیک شد کان نغز رفتار ~~به دست دشمنان گردد گرفتار ~~در ان صف بود دختر روی بسته سلاحی داشت و اسپی برنشسته ~~به پیش صف در آمد همچو کوهی و # وزو افتاد در هر دل شکوهی ~~نمیدانست کس ms248 کان سیمبر کیست زبان بگشاد و گفت: «این کاهلی چیست؟ ~~من آن شاهم که فرزینم سپهر است پیاده در رکابم ماه و مهر است ~~95 اگر اسپ افگنم، بر نطع گردان دورخ طرحش نهم چور ~~دو رخ طرحش نهم چون شیر مردان ~~بری کو سرکشد از حکم این ذات به پای پیلش اندازم به شهمات ~~اگر شمشیر بران برکشم من # جگر از شیر غران برکشم من ~~چو تیغ آتش افشانم دهد تابز بیمش زهرهآ آتش ~~چو مار رمح را در کف بهیچم نیاید هیچکس در ص # نیاید هیچکس در صف به هیچم ~~5980 اگر سندانم آید پیش نیزه شود از زخم زخمم ریزهریزه ~~بر زخمم که سندانی نماند ز سندانی سپندانی نماند ~~چو مرغ تیر من از زه بر آید از حلق مرغ گردون زه برآید ~~چو بگشایم کمند از روی فتراک چو باد آرم عدو را روی بر خاک ~~بتازم رخش و بگشایم در فصل که من در رزم، رستم رستم از اصل.» ~~95 بگفت این و چو مردان درشت او ازان مردان تنی را ده بکشت او ~~[بر بکتاش آمد تیغ درکفوزآ # وز آنجا برگرفتش برد با صف] ~~س آنگاهی نهان شد از میانه کسش نشناخت از خلق زمانه ~~نو آن بت روی در کنجی نهان شد سپاه خصم چون دریا روان شد ~~می نزدیک آمد تا به یک بار نماند شهره اندر شهر دیار ~~990 چو حارث را مدد گشت آشکارا بسی خلق از بر شاه بخارا ~~[هزیمت شد سپاه دشمن شاه دگر کشته فتاده خوار در راه] ~~به شهر آمد همانگه شاد و پیرورز طلب کرد آن سوار چست در روز ~~نداد از وی نشانی هیچ مردم همه گفتند شد همچون پری گم PageV01P381 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0276.png) ~~علی الجمله چو آمد زنگی شب نهاده نصفیی از ماه بر لب ~~هف59 همه شب قرص مه چون قرص صابون همی انداخت کفک از نور بیرون ~~بدان صابون به خون دیده ms249 تا روز رخان میشست شاه عالم افروز ~~چو زاغ شب در آمد، زان دلارام دل دختر چو مرغی بود در دام ~~دل از زخم غلامش آنچنان سوخت که در یک چشم زخمش نیز جان سوخت ~~نبودش چشم زخمی خواب و آرام که بر جانش زدی زخم آن د ~~600کجا میشد دل او آرمیده یکی نامه نوشت از خون دیده ~~چنین آورد در نظم آن سخنگوی تو بشنو قصهآ ماه سمنبوی ~~سری کز سروری تاج کبار است سر پیکان در آن سر بر چه کار است؟ ~~سر خصمت که بادا بی سروکار # روکارمباد از سرکشی جز بر سر دار ~~سری را کز وجودت سروری نیست نگ # رری نیست نگونساری آن سر سرسری نیست ~~6005 سری کان سر نه خاک این در آید به جان و سرکه آن سر در سر آید ~~حسود سرکشت گر سرنشین است # گر سرنشین است چو مارش سر بکف تدبیرش این است ~~وگر سر در کشد خصم سبکسرسرش برکن سرش برنه سبکتر ~~سری کان سر ندارد با تو سر راست مبادش سر که رنج او ز سر خاست ~~چو سر بنهد عدو کز سر در آید سر آن دارد ا و کز سر برآی ~~6010 اگر سر نفکند پیش تو سر پیش سر مویی ندارد سر سر خویش ~~سر سبزت که تاج از وی سری یافت ز سر سبزیش هر سر سروری یافت ~~سپهر سرنگون زان شد سرافراز که هر دم سرنهد پیشت ز سرباز ~~اگردرد سرم درد سرت داد سر من بنده در پای سرت باد ~~نهادم پیش آن سر بر زمین سر فدای آنچنان سرصد چنین سر ~~15 کسی کز زخم خذلان کینهورگشت اگر برگشت از قهر تو درگشت ~~کسی کز شاخسار عیش برخورد اگر میخورد بییادت، جگر خورد ~~کسی کز جهل خود لاف خرد زد اگر زر زد نه بر نام تو، بد زد ~~کسی کو سوی حج کردن هواکرد اگر حج کرد بیامرت، ms250 خطاکرد PageV01P382 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0273.png) ~~چه افتادت که افتادی به خون در زمن زین غم نبینی سرنگونتر # چو شب بگذشت مرگ روز بر سر ~~6020 همه شب همچو شمعم سوز در برچو شب بگذشت ~~چو شمع از عشق هر دم باز خندم ز چشمم پیش برقی باز بندم ~~چو شمع از عشق جانی زنده دارد میان آب و آتش خنده دار # ییمرا بودی که کمتر سوز بودی ~~شبم راگر امید روز بودیمرا بو # هزارم چشمه از چشمان چکیده ست ~~ازان آتش که بر جانم رسیدهست هزارم چشمه از ~~[ازان آتش که چندین تاب خیزد عجب نبود که چندین آب خیزد. ~~6025 # هی ز من با این همه سوز که نه شب بودهام بیسوز و نه روز ~~میان خاک در خونم مگردان سراسیمه چو گردونم مگردان ~~چو سرگردانیام میدانی آخربه پایم در چه میگردانی آ # به پای افتاده از دست توام من ~~چو میدانی که سرمست توام من به پای افتاده از د ~~603 من خونخواره خونی چون نکردم چرا جز در میان خون نگردم # نان رفتم ز سودای تو از خویش که از پس میندانم راه و از پیش ~~دلی دارم ز درد خویش خسته به بیتالخزن، در بر خویش ~~بزاری بندبندم چند سوزی برآتش چون سپندم چند ~~گرأمید وصال تو نبودی نه گردی ماندی از من نه دودی ~~020 مرا تردامنی آمد به جان زیست که بر بوی وصال تو توان زیست ~~دل من نام هجران بر نتابد که دل خود وصل جانان برنتابد ~~ز درد خویشتن چون بیقراران یکی با تو بگفتم از هزاران ~~دگر گویم اگر یابم رهی باز وگر نه میکشم در جانم این راز» ~~روان شد دایه و این نامه هم برد به سر شد، راه بر سر چون قلم برد ~~6040 سر بکتاش با چندان جراحت ز نامه مرهم دل دید و راحت ~~ز چشمش گشت سیل خون روانه بسی پیغام دادش عاشقانه ~~که جانا تا ms251 کیام تنها گذاری سر بیمارپرسی ما نداری ~~بیا ای نازنین همچون حبیبان دمی بنشین به بالین غریبان PageV01P383 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0278.png) ~~ریک زخم دارم بر سر امروز هزارم هست بر جان ای دلافروز ~~6025 ز شوقت پیرهن بر من کفن شد» بگفت این و ز خود بیخویشتن شد. ~~چو روزی چند را بکتاش دمساز ز مجروحی به حال خویش شد باز ~~نشسته بود آن دختر دلافروز به راهی رودکی میرفت یک روز ~~اگر بیتی چو آب زر بگفتی بسی دختر ازان بهتر بگ ~~بسی اشعار گفت آن روز أستاد که آن # که آن دختر مجاباتش فرستاد ~~605 ز لطف طبع آن دلدار دمساز تعجب # سازتعجب کرد آنجا رودکی باز ~~ز عشق آن سمنبر گشت آگاه # اهنهاد آنگاه آنجا پای در راه ~~چو شد بر رودکی راز آشکارا از آنجا رفت تا شهر بخارا ~~به خدمت شد دوان تا پیش آن شاه که حارث را مدد او کرد آنگاه ~~رسیده بود پیش شاه عالی برای عذر، حارث، نیز حالی ~~655 مگر شاهانه جشنی بود آن روز چه میگویم بهشتی بد دلافروز ~~مگر از رودکی شه شعر در خواست زبان بگشاد آن أستاد و برخاست ~~چو بودش یاد شعر دختر کعب همه برخواند، مجلس گرم شد صعب ~~شهش گفتا بگو تا این که گفتهست که مروارید را ماند که سفتهست ~~ز حارث رودکی آگاه کی بود که او خود مست شعر و مست می بود ~~6060 ز سرمستی زبان بگشاد آنگاه که «شعر دختر کعب است ای شاه! ~~به صد دل عاشق است او بر غلامی در افتادهست چون مرغی به دامی ~~زمانی خوردن وخفتن ندارد بجز بیت و غزل گفتن ندارد ~~اگر صد شعر گوید پرمعانی براو میفرستد در نهانی ~~گر او را عشق چون آتش نبودی ازو این شعر گفتن خوش نبودی» ~~65 چو حارث این سخن بشنود بشکست اگرچه ساخت خود را آن زمان مست ~~چو القصه به شهر خویش شد ms252 باز ز خواهر در نهان میداشت این راز ~~ولی پیوسته میجوشید جانش نگه میداشت پنهان هر زمانش ~~که تا بروی فرو گیردگناهی بریزد خون او بر جایگاهی PageV01P384 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0275.png) ~~هر آن شعری که میگفته ست آن ماه فرستاده بر بکتاش هرگاه ~~6070 نهاده بود در درجی به اعزاز سرش بسته که نتوان کرد سرباز ~~رفیقی داشت بکتاش سمن بر چنان پنداشت کان درجیست گوهر ~~سرش بگشاد و آن خطها فرو خواند به پیش حارث آورد و برو خواند ~~دل حارث پر آتش گشت ازان راز هلاک خواهر خود کرد آغاز ~~در اول آن غلام خاص را شاه به بند اندر # به بند اندر فگند و کرد در چاه ~~677در آخر گفت تایک خانه حمام بتابند از پی آن سیم اندام ~~شه آنگه گفت تا از هر دو دستش بزد فصاد رگ اما نبستش ~~در آن گرمابه کرد آنگاه شاهش فرو بست از کج و از خشت راهش ~~بسی فریاد کرد آن سرو آزاد نبودش هیچ مقصودی ز فریاد ~~که میداند که دل چون میشد از وی جهانی را جگر خون میشد از وی ~~80چنین قصه که دارد یاد هرگز چنین کاری کرا افتاد هرگز ~~بدین زاری بدین درد و بدین سوز که هرگز در جهان بودهست یکروز؟ ~~بیا گر عاشقی تا درد بینی طریق عاشقان مرد بینی ~~در آمد چند آتش گرد آن ماه فرو شد آن # فرو شد آن همه آتش به یک راه ~~یکی آتش ازان حمام ناخوش دگر آتش ازان شعر چو آتش ~~6085 یکی آتش ز آثار جوانی یکی آتش ز چندان خونفشانی ~~یکی آتش ز سوز عشق و غیرت دگر آتش ز رسوایی و حیرت ~~یکی آتش ز بیماری و سستی دگر آتش ز دل گرمی و مستی ~~که بنشاند چنین آتش به صد آب کرا با این همه آتش بود تاب؟ ~~سر انگشت در خون میزد آن ماه بس # بسی اشعار خود بنوشت آنگاه ms253 ~~609 ز خون خود همه دیوار بنوشت به درد دل بسی اشعار بنوشت ~~چو در گرمابه دیواری نماندش ز خون هم نیز بسیاری نماندش ~~[همه دیوار چون پر کرد ز اشعار فرو افتاد چون یک پاره دیوار] ~~[میان خون و عشق و آتش و اشک برآمد جان شیرینش به صد رشک] PageV01P385 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0280.png) ~~چو بگشادند گرمابه دگرروز چه گویم من که چون بود آن دل افروز ~~هه6 چو شاخی زعفران از پای تا فرق ولی از پای تا فرقش به خون غرق ~~ببردند و به آبش پاک کردند دل پرخون به زیر خاک کردند # نوشته بود این شعر دلافروز: ~~نگه کردند بر دیوار آن روز نوشته ب ~~«نگارا بی تو چشمم چشمه سار است همه رویم به خون دل نگار است # غلط کردم همه آبم ببردی ~~ز مژگانم به سیلابی سپردی ~~6100ربودی جان و در وی خوش نشستی غلط کردم که در آتش نشستی ~~چو در دل آمدی بیرون نیایی غلط کردم که تو در خون نیایی ~~چو از دو چشم من دو جوی دادی به گرمابه مرا سرشوی دادی ~~منم چون ماهیی بر تابه آخر نمیآیی بدین گرمابه آخر؟ ~~نصیب از عشقم این آمد به درگاه که در دوزخ کنندم زنده ناگاه ~~6105 که تا در دوزخ اسراری که دارد میان سوز بر خون مینگارد ~~توکی دانی که چون باید نوشتن چنین قصه به خون باید نوشتن ~~چو دوزخ را بهشتی روی دارم بهشتی نقد از هر سوی دارم ~~چو دوزخ آمد از حق حصهآ من بهشت عاشقان شد قصهآ من ~~سهره دارد جهان عشق اکنون: یکی آتش، یکی اشک و، یکی خون ~~6110 کنون من بر سر آتش ازانم که گه خون ریزم و گه اشک رانم ~~به آتش خواستم جانم که سوزد چو جای تست نتوانم که سوزد ~~به اشکم پای جانان میبشویم به خونم دست از جان میبشویم ~~بدین آتش که جان میبرفروزم همه خامان عالم ms254 را بسوزم ~~ازین اشک آنچه میآید به رویم همه ناشسته رویان را بشویم ~~6110 ازین خون گر شوداین راه بازم همه عشاق را گلگونه سازم # من دارم درین سوز نمایم هفت دوزخ را که: بین سوز] ~~ازین اشکم که طوفانی ست خونباردهم تعلی # دهم تعلیم باران را که چون بار ~~ازین خونم که دریایی ست گویی در آم # در آموزم شفق را سرخ رویی PageV01P386 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0277.png) # نان کردم زمانه که دوزخ خواست از من صد زبانه] ~~612 [ازین اشکم دو گیتی را تمامت گلی در آب کردم تا قیامت] ~~6120 # نکه تاگشت آسیای چرخ بر خون ~~ازین خون باز بستم راه گردون # ردی که بود آن نازنین ز اشکی آب بربندم زمین را] # بال دلفروزم بدین آتش همه نقشی بسوزم] ~~[بجز نقش خیال دلفروزم ~~بخوردی خون جان من تمامی که نوشت بادای یار گرامی ~~6125 کنون در آتش و در اشک و در خون برفتم زین جهان دلخسته بیرون ~~مرا بیتو سرآمد زندگانی منت رفتم تو جاویدان بمانی.» ~~چو بنوشت این به خون فرمان درآمد که تازان بی سر # که تا زان بی سر و بن، جان برآمد # ز مرگ زار آن تاج سواران ~~دریغی، نه دریغا، صد هزارانز مرگ زار آن تا ~~به آخر فرصتی میجست بکتاش که تا از زیر چاه آرد به بالاش ~~6130 نهان رفت و سر حارث سحرگاه ببرید و روان شدت # امه برزد یکی دشنه گرفت و بر جگر زد ~~به خاک دختر آمد جامه بر زد ~~ازین دنیای فانی رخت برداشت دل از زندان و بند سخت ~~نبودش صبر بییار یگانه بدو پیوست و کوته شد فسانه ~~پسر گفت ای پدر آن کیمیا چیست؟ که بی او دست میندهد مرازیست ~~6129 بیان کیمیا کن تا بدانم که بیآن دست میندهد جهانم ~~[فلاطون آنکه استاد جهان بود مگر در ابتدا کارش چنان بود] PageV01P387 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0282.png) ~~که استخراج زر تدبیر سازد ز مس شفشه کند ms255 اکسیر سازد ~~به پنجه سال شد در گوشهای گم ز قشر بیضه و از موی مردم ~~6140 چنان اکسیر کرد و معتبر کرد که ز اندک کیمیا بسیار زر کرد ~~چو زر کردن چنان آسان شد او را به قیمت خاک و زر یکسان شد او را ~~به دل یک روز گفت «ای دل بیندیش که اکسیری کنی در جوهر خویش ~~چو قشر بیضه و موی سر امروز ز جهدت کیمیایی شد زر امروز ~~گر اکسیری کنی از جوهر خویش بود آن کیمیا از عالمی بیش ~~6145 نه کم آمد ز قشر بیضه جانت نه موی سر فزون گشت از روانت ~~چو پنجه سال این اکسیر کردی نخفتی روز و شب تدبیر کردی ~~کنون گر عاقلی این کیمیا ساز دو عالم در ره این کیمیا باز» ~~چو عزمش جزم شد سالی هزار او ز خلق عالم آمد بر کنار او ~~چنان از جوهر خود کیمیا کرد کزان جوهر دو عالم پر ضیاکرد ~~6150 [برو شد روشن از مه تا به ماهی بدو شد کشف اسرار الهی] ~~دو پانصد سال در اسرار میبود دلش مشغول درد کار میبود ~~زمستان دارویی بودیش در پیش که مالیدی ز سر تا پاید ~~برستی موی همچون بز بر اعضاش که تا دفع بدن بودی ز سرماش ~~سرشته بود یک داروی دیگر که تابستان بمالیدی بخود در ~~6بریزیدی ازو آن موی اندام بدادی تف تابستانش آرام ~~یکی دارو دگر برکار کردی به هر شش سال ازو یکبار خوردی ~~باستادی مزاج او به تعدیل رطوبت را نبودی نیز تحلیل ~~اگرچه افضل روی زمین بود خور و پوشش دو پانصد سال این بود ~~برش رفت ارسطاطالیس آنگاه سکندر نیز با او بود همراه ~~6140 نشسته بود افلاطون در اندوه به غاری سهمگین از شش جهت کوه # غولی بود، زیرش چشمهآ آب فلاطون مانده آنجا سینه پرتاب # کندر و ارسطاطالیس بسیار شستند و نزد دم پیر هشیار PageV01P388 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0279.png) ms256 ~~سکندر گفت «پیرا! یک سخن گوی ز حکمت کامدیم اینجا سخن جوی» ~~جوابش داد آن أستاد ایام که «خاموشیست نقد ما سرانجام ~~6165 ~~6165 چو خاموشیست نقد جاودانی به رنگ جاودان شو تا بمانی» ~~سکندر گفت «اگر خواهی طعامی # امی بسازم تا تنت یابد قوامی» ~~چنین دادش جواب آن مرد مردان که «ای خسرو تنم مبرز مگردان ~~مخور کین خوردن آن کردن نیرزد به مبرز رفتنت خوردن نیرزد ~~شکم چون باشدم چاه نجاست مرا نه علم ماند نه فراست» ~~170ء سکندر گفت «ای مرد جهان تو بخفت و آسایشی کن یک زمان تو» ~~6170 ~~جوابش داد پیر حکمت اندیش که «چندانی مرا خواب است در پیش # نتوان گفت آن چند است و چون است مرا خود عمر پندارم کنون است ~~جو هر دم میدهندم تازه جانی روانبود اگر خفتم زمانی» ~~چوگشت از گفت و گویش دل پریشان به غار اندر شد و بگریخت ازیشان ~~615 سکندر و ارسطاطالیس بسیاربهم بگریستند از درد و تیمار ~~6175 # * ~~نیدی حال افلاطون که چون بود چه گونه حکمت او رهنمون بود # نمیدانی، ز افلاطون در آموز ~~اگر تو کیمیای عالمافروز ~~چه سازی کیمیا از سیم و زر همزقشر بیضه و از موی سر ~~تنت را دل کن و دل درد گردان کزین سان کیمیا سازند مردان ~~6180 بزرگی هم نکو دل هم نکو عقل ز خواجه بوعلی طوسی کند ن ~~ه او میگفت با مردی قباپوش برو ترک قباکن در فناکوش ~~که آن ساعت تو در عین بلاییکه از سر ت ~~همه پشتی همه رو گرد در راه # رد در راههمه رویت همه دیده شو آنگاه ~~همه دیده همه دل شوبه یکبار همه دل، درد شو ای مرد درکار PageV01P389 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0284.png) ~~650 چو تو از درد عین دردگردی همه درمان شوی پس مرد گردی ~~اگر تو درد خواهی تا بدانی ترا مرگ است روی، این زندگانی! ~~ولی میدان که عین درد آنست که هرگز ms257 در دو ~~یکی پرسید ازان دیوانه مردی که «چه بود درد، چون داری تو دردی؟» ~~چنین گفت او که درد آن است پیوست که چون باید بریده دست را دست ~~6190 و یا آن تشنهآ ده روزه را نیز چگونه آب باید از همه چیز ~~کسی را هم چنین باید خدارا شود اسر # * ~~6195 زنی آورد طفلی را به بازارزما # را به بازارز مادرگم شد و بگریست بسیار ~~زمانی بر سر از غم خاک میبیخت زمانی اشک خونآلود میریخت ~~چو میدیدند غرق خون و خاکش بترسیدند از بیم هلاکش ~~بدو گفتند «مادر را چه نام است؟ بگو» گفتا «ندانم تأکدام است» ~~بپرسیدند کای دیوانه آخر بده ما را نشان خانه آخر ~~620 بگفت آن کودک افتاده از راه نیم از خانه و از جای آگاه ~~بدو گفتند «نام آن محلت بگو تا فارغ آیی از مذلت» ~~چنین گفتا که «پردرد است جانم که نام آن محلت می ندانم» ~~بدو گفتند «پس با تو چه سازیم # که تو میسوزی و ما میگدازیم» ~~چنین گفتا که «من سرگشتهآ راه نیم از مادر و از نامش آگاه PageV01P390 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0281.png) ~~6200 محلت میندانم خانه هم نیر بجز مادر نمیدانم دگر چیز ~~ین این دانم چنین در مانده بیکس که اینجا مادرم میباید و بس ~~من آن دانم که پرخون است جانم که مادر بایدم دیگر ندانم # * ~~اگر از پای تا سر درد گردی حریم وصل را در خورد گردی ~~تو چون در حق شوی فانی علی الحق شوی در دو جهان مطلوب مطلق ~~6210ولی تو او نهای تو عکس اویی ~~ازان دائم جمیلی و نکویی ~~پر است از وی دو عالم ای نکوبین مبین خود راگرت چشم است او بین ~~ببین احوال خود تا بر چه سان است نه نیکویی تو، او نیکو نهان است] # بن جان و تن را جمال او نگر نه خویشتن را ~~تو خود را منگر و این جان و ms258 تن را # (5) حکایت یوسف علیه السلام و نظر کردن او در آینه ~~مگر یوسف در آیینه نگه کرد بسی تحسین آن روی # بسی تحسین آن روی چو مه کرد ~~620 ولی آیینه میپنداشت- نااهل که او را میکند تحسین، # که او را میکند تحسین، زهی جهل! ~~چه گر یوسف جمال تهنیت داشت ولی آیینه جای تعزیت داشت ~~ر معشوق آیینه بدیدیجمال خود معایینه بدیدی ~~وگر برخاستی آیینه از راه که گشتی از جمال خویش آگ ~~یر یوسف جمال خود بدیدی ت رنج و دست را برهم بریدی ~~6 چو روی او عیان او نمیشد زعشق خویش جان او نمیشد ~~6220 ~~جو هم در خود نظر کردن نبودش زعشق خویش خون خوردن نبودش ~~ولی گر دیگری نظاره کردی ترنج و دست باهم پاره کردی. # ~~راگر یوسف محبوب باید نخستت دیدهآ یعقوب باید ~~که تا آیینهات زیبا نماید جمال بینشان پیدا نماید ~~6225 جمال خویش را برقع برانداخت ز آدم خویش را آیینهای ساخت PageV01P391 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0286.png) ~~چو روی خود در آیینه عیان دید جمال بینشانی در نشان دید ~~جمال خویش را تحسین بسی کرد مبر آن ظن که تحسین کسی کرد ~~اگریک آدمیزاد از خیالی نهد خود را لقب صاحب جمالی ~~چو آن آیینه در عین غلط ماند ز نقش دایره بیرون خط ماند ~~6230 اگر صد قرن در خلوت نشینی که تا تو روی خود بینی نبینی ~~کسی دیدی که روی خویش دیدهست؟ کسی نشنید کین سر کس شنیدهست ~~اگر عکسی در آیینه ببینی کجا رویت معایینه ببینی ~~چو روی تو نه باقیست و نه فانی چگونه روی خود دیدن توانی ~~چو ممکن نیست روی خویش دیدن بجز آیینهای در پیش دیدن ~~6320 مکن زنهار پیش آینه آه که تا تیره نبینی روی چون ماه ~~دم سردت درون جان نگهدار چو غواصان نفس پنهان نگهدار ~~اگریک ذره در خود پیچ یابی # همه آن عکس را چون هیچ یابی ~~نه مرده باش نه ms259 خفته نه بیدارهمی اصلا مباش این یاد مید ~~تو داری آنچه میجویی در آفاق توگم شو تا بیابی جای عشاق ~~6230 به پیش پاکبازان دلافروز چنین گفت احمد غزال یک روز ~~که چون بهر جمال یوسف خوب به مصر آمد زبیت الحزن یعقوب ~~در آمد زود یوسف پیش او در گرفت آن تنگدل را تنگ در بر ~~فغان در بسته بد یعقوب آنگاه که «کو یوسف مگر افتاد در چاه؟» ~~بدو گفتند «می آخر چه گویی گرفته در بر او را میچه جویی؟ ~~6245 زکنعان بوی پیراهن شنیدی ~~چو دیدی این دمش گویی ندیدی» ~~جوابی داد یعقوب پیمبر که «من یوسف شدم امروز یکسر ~~ز یوسف لاجرم نامی شنودم که من خود بندهآ یعقوب بودم ~~همه من بودهام، یوسف کدام است چو خود را یافتم اینم تمام است» PageV01P392 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0283.png) # ~~به خود گر سر فرود آری زمانی بیابی زانچه میگویی نشانی # عون از همه آزاد گردی که نه غمگین شوی نه شاد گردی ~~ز زیر چرخ گردانت برآرند به رنگ کار مردانت برآرند # خبر از بوعلی فارمد باز ~~چنین دادند ره بینان دمسازخبر از بوعلی ف ~~که گفت: ای مردنه خوش شو به خواندننه دل ناخوش کن از خسران و راندن ~~قبول خویش را مشمر غنیمت مشوگر رد شوی هرگز هزیمت ~~20 که چون نفریبی از نعمت دمی تو نگردی از بلا پست غمی تو ~~برون این همه رنگ دگرگونبه رنگی دیگرت آرند بیرون ~~اگراین رنگ افتد بر رگویت دو عالم عنبرین گردد زبویت ~~اگر این رنگ یابی پاک و بیپیچمست گردد زر و تن جان، دگر هیچ # راین رنگ یابی ای یگانه نباید هیچ چیزت جاودانه # چیز گردد تراکی میل چیزی نیز گردد] ~~6260 [همه چیزی چو از تو چیز گردد ~~[چو تو دایم تو باشی بیبهانه همه چیزی تو داری جاودانه] ~~چو دایم محو باشی در الهی ز تو خواهند اما تو نخواهی ~~به مجنون گفت آن یاری ms260 زیاری که «لیلی را تو چندین دوست داری» # کرسی که گر من دوستش دارم، چه پرسی؟» ~~بدو گفتا «بحق عرش و کرسی که ~~6265 رفیقش گفت «چندین شعر گفتن شبانروزیت نه خوردن نه خفتن ~~میان خاک و خون بودن بزاری به راه عشق کردن ره سپاری # ک«ان بگذشت اکنون که مجنون لیلی و لیلی ست مجنون ~~دویی برخاست اکنون از میانه # نهمه لیلی ست و مجنون برکرانه،» PageV01P393 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0288.png) ~~چو شیر و میبهم پیوسته گردند ز نقصان دو بودن رسته گردند ~~6270 یکی چون آشکارا گشت اینجا دویی را نیست یاراگشت اینجا ~~اگر هستی به جان او را خریدار برو گم گرد تا آیی پدیدار ~~چنان گم شو که دیگر تا توانی نیاب # نیابی خویش را در زندگانی ~~برای بایزید آمد ز جایی غریبی، در بزد چون آشنایی ~~میان خانه در شیخ نکورای به فکرت ایستاده بوده بر پای ~~6225 بدو گفتا «نگویی کز کجاام؟» غریبش گفت «مردی آشنام ~~غریبم آمدم بهر دعایی به بوی بایزید از دور جایی» ~~جوابش داد شیخ عالم افروز که «ای درویش سی سال است امروز، ~~که من در آرزوی بایزیدم بسی جستم ولی گردش ندیدم ~~ندانم تا چه افتاد و کجاشد ز من سی سال باشد تا جدا شد ~~680 چنان در زر وجودش گشت خاموش که شد سی ساله احوالش فراموش. # # جاودانه محو زرشد ز خود هرگز نداند با خبر شد # ن کیمیا آن است مادام که نور الله نهندش سالکان نام ~~اگر بر کافری تابد زمانی فرو گیردز نور او جهانی ~~چو زد بر سخرهآ فرعون آن نور چنان نزدیک گشتند آنچنان دور ~~6285اگر بر پیرزن افتد زمانی کند چون رابعهش مرد جهانی ~~وگر بر بیل زن تابد به اعزاز چو خرقانیش گرداند سرافراز ~~وگر یک ذره با معروف گردد ز ترسایی به دین موصوف گردد ~~گر پیش فضیل آید پدیدار شود از رهزنی با راه اسرار ~~وگر بر جان ابن ادهم ms261 آید دلش سلطان هر دو عالم آید PageV01P394 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0285.png) # تن زند دل گردد آن خاک وگربر دل زند جانی شود پای ~~چو جان در خویشتن آن نور یابد دو گیتی را ز هستی دور یابد ~~چو جان زان نور گردد محو مطلق به «سبحانی» برون آید و «اناالحق» ~~چو در صحن بهشت آید به اخلاص خطابش این بود از حضرت خاص، ~~که «هست این نامه از شاه یگانه به سوی پادشاهی جاودانه» ~~6295 چو از خاص خودش پوشید جامه ز قدوسی به قدوسیست نامه ~~چو قدوسی توانی جاودان گشت همه تن دل همه د # همه تن دل همه دل نیز جان گشت ~~چو دادت صورت خوب و صفت همبیا تا بدهدت این معرفت هم ~~مگر محمود میآمد ز راهی در آمد پیش خرقانی پگاهی # ایاز خاص خود را خواند آنگاه ~~ولیکن امتحان شیخ را شاه ایاز خا ~~30 لباس خود درو پوشید آن روز که من جان دارم او شاه دلافروز ~~ولی چون کرد خرقانی نگاهی بدو گفتا «تو نه جان دار شاهی ~~بیا فا پیش من ای شاه درویش که حق اکنون تراکردهست فا پیش ~~تو ای محمود اگر چه پادشایی ولیکت دل همی خواهد گدایی ~~همه ملک جهان داری مسلم همه در دست، این میبایدت # و در ملک عالم پادشاهی چو درویشان چرانان پاره خواهی # بینی آنکه محمود ازل بود که او را نیز گویی این عمل بود # ه دریاهای بیپایان صفت داشت جهان پر عارف و پر معرفت داشت # اکرد آن همه از بهر آدمبرون آمد به دست خلق عالم ~~به پاکی آن صفت را شد خریدار به دست آن صفت آمد پدیدار ~~6310که «من بیمار گشتم هان چه سودت که خود بیمار پرس من نبودت] ~~چو نان و آب جستم از در تو شدم بیاین و بی آن از بر تو ~~[که از تو مال و نفس خود خرم باز به # به تو وام خودت را ms262 من دهم بار] PageV01P395 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0290.png) # * ~~عزیزا میندانم این چه کار است چه درداست این چه عشق استاین چه باراست ~~6315 ربوبیت غنای جاودان است عبودیت طریق بندگان است ~~خداوندی عجب کاریست اما کسی را نیست معلوم این معما ~~که مردم در حقیقت چون ایاس است که او را خاص محمودش لباس است # صفات خویش آرد آخرت پیش ~~در اول چون بدادت صورت خویش ص ~~گهینام تو نام خویشتن کرد گه اسم خویش اسم ما و من کرد ~~6320 دگر چون نیست دستوری چه گویم خدا نزدیک و تو دوری، چه گویم ~~به حق تا با خودی پی کی توان برد بلی از بیخودی این پی توان برد ~~اگر تو مشک هو خواهی درین راه # خواهی درین راه مباش از آهویی کم در سحرگاه ~~چنین گفتنداستادان بهروز که آهویی ست کاندر چل شبانروز ~~نه خاشاکی خورد آنجا نه خاری گل خوش بوی جوید یک دو باری ~~6220 چو دارد آن چله در پاکی آنگاه سر خود سوی صبح آرد سحرگاه ~~چو آن دم بگذرد بر خون جانش شود از ناف او نافه روانش ~~ازان دم مشک ازو آید پدیداروزان دم گرددش خلقی خریدار. # 0 ~~که داند آنچنان دم در جهانی که خون زو مشک گردد در زمانی؟ ~~چو خونی مشک گردد زان دم پاک بود ممکن که روحانی شود خاک ~~6330 بلی چون نور حق در جان در آید تنت حالی به رنگ جان برآید ~~چه گویم، بیش ازین امکان ندارد که جانم بیش ازین فرمان ندارد ~~اگر تو کیمیا سازی چنین سازولی این کیمیا در راه دین ب # در عرش و کرسی زجان خود طلب، دیگر چه پرسی PageV01P396 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0287.png) ~~بساز این کیمیاگر مردراهی که جان را کیمیایی ست این الهی ~~6 ورای این ترا اسرار گفتن ~~روا نبود مگر بردار گفتن ~~ورای این مقاماتی دگر هست ندانم تاکسی را زان خبر هست ~~به خود رفتن ازان راهی ندارم که ms263 جز دستوری آهی ندارم ~~به شرح آن گراز دل آید آوازبگ # بگویم ورنه اندر پرده به راز ~~سخن گر برتر از عرش مجید است فروتر پایهآ شعر فرید است ~~63 ز عالمهای علوی یک مجاهز نگوید آنچه ما گفتیم هرگز ~~رسانیدم سخن تا جایگاهی که کس # که کس را نیست اینجا هیچ راهی ~~دم عیسی ترا پیدا نمودم چو صبح از دم ید ب ~~ز چندین باغ کز من یادگار است جهان چون باغ جن # جهان چون باغ جنت پرنگار است ~~جوانمردان بسی شبهای تا روز # زشوند از باغهای من دلافروز ~~کسی کز گفتهآ خود لاف میزد نفس چون صبح صادق صاف میزه ~~اگر تا دور من میزیستی او بمردی گر درین نگریستی او # لی چون آفتاب آمد پدیدارنماند صبح را یک ذره مقدار ~~چو بحر شعر من کامل فتاده ست هزاران چشمه را ساحل فتاده س # ن بر هر کناری پدید آورد هر دم چشمهساری ~~6250 ازان یک چشمه خورشید بلندست ~~که بذل نور در گیتی فگندست # داز بحر شعرم گر نبودی فلک راگوهر و اختر نبودی ~~قیامت تیره خواهد گشت خورشید ولی روشن بود این شعر جاوید ~~که تا در خلد حوران دل افروز به لحن عشق میخوانند هر روز ~~چو شعر من همه توحید پاک است اگر در خلد بر خوانی چه باک است ~~6255 در گنج الهی برگشادم الهی نامه نام این نهادم ~~بزرگانی که در هفت آسمانند الهینامهآ عطار خوانند PageV01P397 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0292.png) ~~ز فخر این کتابم پادشاهی ست کالهینامه از فضل الهی ست ~~به نو هر ساعتم جانی فرستدز غیبم هر نفس خوانی فرستد ~~چو من از غیب روزی خواره باشم چرا در بند هر بیچاره باشم ~~6260 دلم درس لدنی نرم کرده نخواهد خوردنی گرم کرده ~~منم وحشی صفت در گوشه بیکس ز6 # ز عالم کاسهای حمزه مرا بس ~~چو این وحشی ز حمزه بیقرار است مرا با حمزه و وحشی چه کار است؟ ms264 ~~چو من محبوس این پیروزه باممزگیتی یک در خانه تمامم ~~چه خواهم کرد طول و عرض دنیا کبودی سما واره ~~6265 مرا ملکی که من دارم پسند است # من دارم پسند است وگر در بایدم چیزی سپند است ~~چو در ملک قناعت پادشاهم توانم کرد دائم هر چه خواهم # (1) حکایت آن مرد که برمکتب گذرکرد ~~بزرگی بر یکی مکتب گذرکردمگر ناگه بدو کودک نظر کرد # دگر را نان تنها پرورش بود ~~یکی را پیش نان و نان خورش بود دگر رانان تنها ~~مگراین یک ازان یک نان خورش خواست که کار # که کارش مینشد بینان خورش راست ~~6370 دگر یک گفت «اگر باشی سگ من که هم چون ~~بیابی نان خورش از من وگر نه ترابس نان تنها و دگر نه» ~~چو راضی گشت آن کودک بدان کار # ی بدان کاردوان شد همچو سگ در ره به رفتار # سگ باشبه بانگ سگ در آی و تیزتگ باش ~~نهادش در دهن رشته که سگ باش ~~چنان کالقصه فرمودش چنان کرد # منان کرد که تا آن نان خورش بر روی نان کرد ~~625 بزرگ دینش گفت «ای خرد کودکاگر # اگر تو بودیی در کار زیرک ~~قناعت کردیی برنان زمانی وزین سگ بودنت بودی امانی» ~~بترک نان خورش بایست گفتن که تا چون سگ نبایستیت رفتن # * ~~[چوسگ تاکی کنم از پس جهانی برای جیفهای و استخوانی] PageV01P398 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0289.png) ~~اگر محمود اخبار عجمرا به شاعر داد چ # به شاعر داد چندانی درم را ~~6چه گر آن پیلوارش کم نیرزید بر شاعر فقاعی هم نیرزید ~~تو همت بین که شاعر داشت آنگاه کنون بنگر که چون برخاست از راه ~~بحمد الله که در دین بالغم من به دنیا از همه کس فارغم من ~~هر آن چیزم که باید بیش ازان هست چرا یازم بسوی بیش از آ # (2) گفتار مرد خدای پرست ~~چنین گفتهست روزی حقپرستی که او را بود در اسرار دستی ~~که «هر چیزی ms265 که هست و بایدت نیز ت را جستن فراغت به ازان چیز ~~ترا چیزی که در هر دو جهان است به از بودش بسی نابود آن است» # * ~~کر هردو جهان دارالسلام استتماشاگاه جانم این تمام است ~~چو جان پاک من فردوس باشد مرا صد # مرا صد مشتری در قوس باشد ~~بهشتی این چنین و همدمی نه دلی پر سر عشق و محرمی نه ~~629 چو هر همدم که میبینم حجاب است مرا پس هر دمی همدم کتاب است ~~چوکس را مینبینم همدم خویش بدین جا می فرو گویم غم خویش ~~مرا در بحر دل دری ست تنها کزو میزاید این چندین سخنها ~~اگر کم گویم و گر بیش گویم چه میجویم کسی، با # چه میجویم کسی، با خویش گویم ~~برآوردم به گرد عالمی دست نداداز هیچ عال # نداد از هیچ عالم همدمی دست ~~6395 وگر داد و دهد یک همدمم داد نداد او داد من یک هم دمم داد ~~ز چندین آدمی در هیچ جایی نمیبینم سر مویی وفایی ~~چو در من نیز یک ذره وفا نیست ز غیری این وفا جستن روانیست ~~چو من محرم نیم خود را زمانی که باشد محرم من در جهانی ~~ز همراهان دین مردی ندیدم ز اخوان صفا گردی ندیدم ~~630 بسی رفتم هم آن جا ام که بودم نمی دانم کزین رفتن چه سودم PageV01P399 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0294.png) ~~دلا چون هم نشینانت برفتند رفیقان و قرینانت برفتند ~~تو تاکی باد پیمایی به سودا برو تاکی کنی امروز و فردا ~~بخوردی همچو بیکاران جهانی غم کارت نخوردی یک زمانی ~~اگر چه صبحدم را هم دمی هست ولی صادق نداد آن همدمش دست ~~645 بکن کاری که وقت امروز داری برافروز آتشی گر سوز داری ~~همه خفتند چه مست و چه هشیار توکی خواهی شدن از خواب بیدار ~~ترا تا چند ازین باریک گفتن که میباید ترا تاریک خفتن ~~چو ابراهیم گفتار آمدی تو چرا نمرود رفتار ms266 آمدی تو؟ ~~چو نتوانی که مرد کار میری زهی حسرت اگر مردار میری ~~6410 بگرد قال آخر چند گردی قدم در حال نه گر شیر مردی ~~دل تو گر ز قال آرام گیرد کجا از حال مردان نام گیرد ~~چو قشری بیش نیست این قال آخر طلب کن همچو مردان حال آخر ~~چو تو عمر عزیز خود به یک بار # ه یک بار همه در گفت کردی، کی کنی کار؟ ~~اگرچه شعر در حد کمال است چو نیکو بنگری حیض الرجال است ~~6415 اگر بودی ترا مویی خبردار # نبودی باخبر گویی تراکار # ت تو شعر میبینم همیشه ترا جز بت پرستی نیست پیشه ~~بپرسید از اویس آن پاکجانی که «میگوید به سی سال آن فلانی ~~فرو بردهست گوری خویشتن را فرود آویخته آنجا کفن را ~~نشسته بر سر آن گور پیوست ز گریه میندارد یک زمان دست ~~220 به روز آرام و شب خوابش نماندهست به چشم اشکریز آبش نماندهست ~~به خوف و ترس او در روزگاری نیفتادهست هرگز ترسگاری ~~تو او را دیدهای ای پاک رهبر؟» ورا گفتا مرا آنجایگه بر ~~چو رفت آنجایگه وی را چنان دید ز بیم تیغ مرگش خوف جان دید PageV01P400 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0291.png) ~~بهزاری و نزاری چون خیالی رخ چون بدر کرده چون هلالی ~~6425 زهر چشمش چو سیلی خون روانه دل # انهدلی پر تف زبانی پر زبانه ~~کفن در پیش و گوری کنده در بر به شکل مردهای بنشسته بر سر ~~أویسش گفت «ای نامحرم رازبدین # امحرم رازبدین گور و کفن مانی ز حق باز ~~خیال خویشتن را میپرستی همه گور و کفن را میپرستی ~~تراگور و کفن مشغول کرده به سی سالت زحق معزول ~~6430 [ترا سی سال بت گور و کفن بود که در راه خدایت راهزن بود»] ~~6430 ~~[چو آن آفت بدید آن مرد در خویش برآمد جان ازان دل داده درویش] ~~چو از سر حقیقت کور افتاد بزد یک نعره ms267 و در گور افتاد ~~چو مرغی بر پرید از دام هستیبمرد و باز رست از بت پرستی.- # 0 ~~چنین کس را که زهدی بی حساب استچواز # چو از گور و کفن چندین حجاب است ~~6220 حجاب تو ز شعر افتاد آغاز که مانی تو بدین بت از خدا باز ~~بسی بت بود گوناگون شکستم # ستمکنون در پیش شعرم بتپرستم ~~هزاران بند چوبین برفگندم # دمکنون از عشق زرین است بندم ~~بپرم گر بترک بند گیرم وگرنه سرنگون در بند میرم ~~به بت چون از خدا میباز گردم چگونه باخداهم راز گرد ~~330ء بلایی کان مرا در گردن آمد # یقین دانم که آن هم از من آمد ~~سخن چندین که برخوانده ست عطار اگر بر خویشتن خواندی به یکبار، ~~به قدر از چرخ هفتم در گذشتی ز خیل قدسیان برتر گذشتی ~~زهی قصه که از شومی گفتار سگی بزهد، شود مردی گرفتار ~~دلا چون نیست منزلگاه اینجا نگونساریست آب و جاه اینجا ~~6445 ~~644 سراز آبی و جاهی برمیاور فرو برخون و آهی بر میاور # دی بسی، اکنون چو مردان ز سر تاپای خود راگوش گردان ~~[بسا آفت که گویا از زبان یافت چو صامت بود زر عزت ازان یافت] PageV01P401 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0296.png) ~~[قلم را سرزدن دایم از آن است که او را در دهانی دو زبان است] # به یک یک جو حسابش کرد ایام] ~~[ترازو چون زبان بیرون زد از کام ب # رزبانت بند خواهد کرد داور] ~~620 [ز هر عضو تو فردا روز محشر ~~6450 # که او با ده زبان گنگی گزیدهست ~~ازان سوسن به آزادی رسیدهست کها # وه خاموشکفی بر لب چو دریا زن مزن جوش # (4) حکایت وفات اسکندر رومی # حکیمی گفت «ای شاه همایون ~~چو اسکندر ز دنیا رفت بیرونحک ~~چو زیر خاک میگشتی چنین گم چرا م ~~6255 شهش گفت «ای حکیم خوب گفتار ندانستم که این است آخر کار.» # * ~~دریغا و دریغا روزگارم که دایم جز دریغانیست کارم ms268 ~~چو نقد روزگار خود بدیدم امید از خویشتن کلی بریدم ~~همه در خون جان خویش بودم که تا بودم زیان خویش بودم ~~به امید بهی تاکم خبر بود همه عمرم بسر شد در بتر بود ~~260 جهان چون صحتم بستد مرض داد جوانی برد و پیری در عوض داد ~~[چو من هم نیستم از جسم و جانی نخواهم من که من باشم زمانی] ~~بجز مردن مرا رویی نماندهست ازان کم زندگی مویی نماندهست # رچه از بقا مویی ندیدمبجز فانی شدن رویی ندیدم # راگه ماتم است و گاه عید است مرا گه وعده و گاهی وعید است # مه ملک جهانمهمه خون گشت و دیگر میندانم ~~6265 دلی بود از همه ملک جهانم ~~زهی اندوه گوناگون که دل داشت زهی این آتش و این خون که دل داشت ~~فرو رفتن بدین دریا یقین است ولی تا چون برآیم، خوفم این ~~چرااز مرگ دل پر پیچ دارم چو بر هیچم نه دل بر هیچ دارم؟ ~~همه عمرم در افسانه بسر شد که خواهد از پی عمری دگر شد؟ PageV01P402 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0293.png) ~~370 تهی شد دست و کارم پر خلل ماند # ماند ز حیرت پای جانم در وحل ماند ~~چو قوم موسیام در تیه مانده گهم تعطیل و گه تشبیه مانده ~~همی نه خواندهام نه راندهام من میان کفر وایمان ماندهام من ~~کنون در گوشهای حیران نشستم # ستون کردم به زیر روی دستم ~~گرت اندوه میباید جهانی به نزدیک دلم بنشین زمانی ~~635 که چندانی غم و اندوه دارم که گویی بر دلم صد کوه دارم ~~مرا هر دم زگردون صد هزارانبرین # برین دل درد میبارد چو باران ~~چوگل عمر عزیزم بر سر خار به پایان بردم و من بی سر کار ~~چو نتوان کرد شرح سرگذشتم نفس در دم شکستم، گنگ گشتم ~~چه گویم کانچه گویم هست گفته کراگو # گفته کراگویم، خلایق جمله خفته ~~6480 زبان علم می جوشد چو خورشید زبان ~~زبان معرفت ms269 گنگ است جاوید ~~چو مشتی حیرت خود باز گفتم چو مشتی خاک زیر خاک خفتم ~~مرا گویی: «مگوا» دیگر نگویمچه ساز # چه سازم من بسوزم گر نگویم # من دایم سخن پرسید آخر ز سوز من نمیترسید آخر؟ ~~زیزا با تو گفتم ماجرایی مدار آخر دریغ از من دعایی؟ ~~6485 گر از تو یک دعایی پاک آید # مرا صد نور ازان در خاک آید ~~کسی را چون به چیزی دست نرسد و گر گه گه رسد پیوست نرسد ~~همان بهتر که بیروی و ریایی سحرگاهان بسازد با دعایی ~~کنون از اهل دل در خلوت خاص دعای خویش میخواهم به اخلاص ~~غرض زین گفت و گویم جز دعانیست که کار بی غرض جز از خدا نیست ~~6390 عزیزا با تو گفتم حال مردانت # تو گر مردی فراموشم مگردان ~~تراگر ذرهای زین راز روزیست همه ساز تو دایم سینه سوزیست # من کارترانوحه گری باشد سزاوار ~~ولی تو خود ز رعنایی چنانی که نوحه بشنوی بازیچه دانی ~~چو نوحه لایق آزادگان است چو نوحه کار کار افتادگان است PageV01P403 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0298.png) ~~6495 اگر تو عاشقی گم کرده یاری وگر سرگشتهآ آشفته کاری ~~ترا جز نوحه کردن نیست کاری بجز نوحه نداری اختیاری ~~همی جویی زگمگشته نشان باز وزین جستن نه استی یک زمان باز ~~چو چیزی گم نکردی این عجب بین چه میجویی به چندینی طلب این ~~چنین گفت آن یکی با خاکبیزی «چه می جویی تو گم ناکرده چیزی ~~60 چو گم ناکرده می جویی تو عاجز نیابی چیز گم ناکرده هرگز» ~~«عجب تر» گفت «زین چیزی دگر هست که گم ناکردهای گر ندهدم دست، ~~بغایت میبرنجم وین شگفتی بسی بیش است ازان اول که گفتی # ~~نه بتوان یافت و نه گم میتوان کرد نه خاموشی ره است و نه بیان کرد ~~غرض آن است زین تا تو تو باشی نه این باشی و نه آن، هر دو باشی ~~655 بزرگی گفت ایوب پیمبرکه ms270 چندیر # پیمبرکه چندین سال گشت از کرم مضطر # ندان رنج آهی بود مقصود چو کرد آهی نجاتش داد معبود ~~زکزیا ارهای بر سر به زاری بدو گفتا «گر آهی برآری ~~کنم از انبیا بسترده نامت مزن دم تاکند اره تمامت» # # جایب بین کزین یک آه میخواست وزین یک خامشی را راه میخواست ~~510نه آهی میتوان کرد از بر خویشنه خ # نه خامش میتوان بود، این بیندیش ~~درین دریاست این دو جسم و جانی نه سر پیدا، نه ب # خامشی بهتر نه گفتار نه ساکن آمدن لایق نه رفتار ~~جوانمردا تو چندین پیچ پیچی چگونه میکنی چون هیچ هیچی PageV01P404 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0295.png) # ان پرده بیش از ظلمت و نور چگونه منقطع گردد رهی دور ~~6010 هزاران بند داری تا قیامت چگونه ره بری راه سلامت ~~6510 # ز لطف حق بتابد آفتابی] ~~[مگر از پیش برخیزد حجابیز لطف ح ~~[که چون آن لطف از پیشان نباشد جهانی درد را درمان نباشد] ~~یکی اعرابی آمد پیش مهتر کنار خویش محکم بست در بر ~~بدو گفتا که «من اسلام آرماگرگویی چه دارم در کنارم» ~~پیمبر گفت «داری یک کبوترگرفته دو کبوتر بچه در بر» # به صدق دل مسلمان گشت حالی ~~ز صدق معجز آن صدر عالیبه صدق دل. # پیمبر گفت «حق، سلطان اکبر» ~~بدو گفت «این که گفتت ای پیمبر؟» پیم # ز بهر آن کبوتر در عجب بود ~~در آن دم هر که آنجا از عرب بود زبهر ~~ه آن هر دو کبوتر بچه محکم بزیر پر کشیده بود در هم ~~62پیمبر گفت «ای اصحاب و انصار شما را چه عجب آید ازین کار ~~به حق آن خدایی کاشکارا به خلق خود فرستادهست مارا، ~~که بر هر عاصیی کو در جهان است خدا صد بار مشفقتر ازان است # ه این مادر بدین دو بچه امروز کزو گشتید جمله شفقتآموز» ~~پیمبر گفت: بس مفسد زنی بود که در دین همچو گل تردامنی بود ~~.3مگر میرفت در ms271 صحرا به راهی پدید آمد میان راه چاهی ~~سگی را دید آنجا ایستاده زبان از تشنگی بیرون فتاده ~~بشفقت ترک کار خویشتن کرد زموزه دلو و از چادر رسن ~~کشید آبی به سگ داد و خدایش گرامی کرد در هر دو سرایش ~~شب معراج دیدم همچو ماهش بهشت عدن کرده جایگاهش. PageV01P405 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0300.png) # گی را داد آبی جزا بودش ز حق چندین ثوابی ~~520ء6 زنی مفسد سگی را داد آبی ~~اگر یک دل کنی آسوده یک دم # ثوابش برنتابد هر دو عالم # ی باشدثوابش از دو گیتی بیش باشد ~~برای آنکه دل باخویش باشد ~~ز ابلیسی خود گر خاک گردی چو آدم از گناهان پاک گردی ~~چو ابلیسی منی آورد جانت کی از رحمت بود بر جاودانت ~~6540 که ابلیس ار منی آورد زان است که از رحمت امیدش جاودان است ~~مگر شبلی امام عالمافروز # امام عالمافروز گذر میکرد در عزفات یک روز ~~فتادش چشم بر ابلیس ناگاه بدو گفتا که «ای ملعون درگ ~~چونه اسلام داری و نه طاعت # م داری و نه طاعت چراگردی میان این جماعت؟ ~~بگو چون شد ازین تاریک روزت امیدی می بود از حق هنوزت؟» ~~چو بشنید این سخن ابلیس پرغم زبان بگشاد و گفت «ای شیخ عالم # هزاران سال جاوید پرستیدم میان خوف و آمید، ~~ملایک را به حضرت ره نمودم # مودمبه هر سرگشته این درگه نمودم ~~دلی پر داشتم از عزت اومة # ت اومقر بودم به وحدانیت او ~~اگر بیعلتی بااین همه کار # ن همه کاربراند از درگه خویشم به یکبار، # زهره نداشت از خلق درگاه که گوید’از چه رد کردیش ناگاه؟،] # گر بیعلتی بپذیردم باز عجب نبود که نتوان داد آواز] # یعلت شد ستم راندهآ او شوم بیعلتی هم خواندهآ او] ~~خو در کار خدا چون و چرانیست امید از حق بریدن هم روانیست] ~~چو قهرش حکم کرد و راند از آغازعجب نبود که فضلش خواندم باز. # 0 PageV01P406 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0297.png) # ی ms272 را خواندهای با صد نوازش یکی را راندهای با صد گدازش # به حکم تو کسی را نیست راهی ~~نه زین یک طاعتی نه زان گناهیبه حک # نمانی که آن ساعت که تو کس را نمانی ~~به حق آنکه تو کس را نمانی # رکنبه فضلت در من مسکین نظر کن ~~ز جرم و ناکسی من گذرکن ~~0عه6 مکش در پای پیل قهر زارم که من خود طاقت موری ندارم # به پیش پیل قهرت زور نبود ~~مرا چون قوت یک مور نبود بهپ ~~من غم کشته را دلشادگردان بکش یاگردنم آزاد گردان # خویش کردم که از فضل تو آن بد بیش کردم ~~اگر کردم بدی با خویش کردمکه ~~اگر نیک و اگر بد کردهام من تو میدانی که با خود کردهام من # د من بینیازی ز هر دو بگذری کارم بسازی ~~6565 چو از نیک و بد من بینیازیز ~~اگر چه بستهآ نیک و بدم لیک نمیگویم زنیک و بد بد و نیک ~~چو بیعلت بسی دولت دهی تو کنون هم نیز بیعلت دهیت ~~چو بیعلت عطا دادی وجودم همی بیعلتی کن غرق جودم # که علت نیست در بخشایش تو ~~چو نیست از رنج من آسایش تو که علتنی ~~6520 مدر از کردهآ من پردهآ من خطی در کش بگرد کردهآ من ~~6570 ~~نه آن کافر که این دین دار گردد در اول روز مرد کار گردد؟ ~~ز چندین ساله کفرش از شهادت دهد غسل دلش عین عبادت # همان انگار کاکنون آمدم من ~~خدایا گرچه در خون آمدم من ه ~~چو آن کافر پشیمانیم انگار همی چون نو مسلمانیم انگا ~~0 چو در نزع اوفتاد آن مرد بسطام به یاران گفت «ای قوم ~~یکی زنار آریدم هم اکنون که تا بربندد این مسک # که تا بربندد این مسکین مجنون» ~~خروشی از میان قوم برخاست که «از زنار ناید کار تو راست ~~چگونه باشد ای سلطان اسرار میان بایزید آنگاه زنار؟» PageV01P407 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0302.png) ms273 # ی زاصحاب نمی آورد کس آن کار را تاب ~~دگر ره خواست زناری ز اصحاب ~~6580 به آخر کرد شیخ الحاح بسیار نمیدانست کس درمان این کار ~~همه گفتند «اگر بر شیخ تقدیر شقاوت خواستهست آن را چه تدبیر؟» ~~یکی زنارش آوردند اصحاب # که تا بر بست و بگشاد از دو چشم آب ~~[پس آنگه روی را در خاک مالید # ،مالید بسوز جان و درد دل بنالید] ~~[بسی افشاند خون از چشم خونبار وزان پس از میان ببرید زنار] ~~هه6 زبان بگشادکهای قیوم مطلق به حق آ # به حق آنکه جاویدان تویی حق، ~~که چون این دم بریدم بند زنار چو آن هفتاد ساله گبرم انگار ~~نه گبری کو درین دم باز گردد به یک فه # به یک فضل تو صاحب راز گردد؟ ~~من آن گبرم که این دم بازگشتم چه گر دیر آمدم هم باز گشتم» ~~بگفت این و شهادت تازه کرد او بسی زاری بیاندازه کرد او. # 0 ~~6540 اگر چه راه افزون آمدم من # ه راه افزون آمدم من همان انگار کاکنون آمدم من ~~چو دانم من همه هیچم الهی # چم الهیز هیچی از همه پس می چه خواهی؟ ~~چه دارم، درد بیاندازه دارم # ندازه دارمز مال و ملک قلبی تازه دارم ~~چه دل دارم خرابی و کبابی چه میخواهی خراجی از خرابی؟ ~~اگر تو عجز میخواهی بسی هست ندانم تا چو من عاجز کسی هست ~~59غمم جز تو دگر کس مینداند تو میدانی اگر کس مینداند ~~چراگویم چو دانم ناظری تو که را جویم چو هر دم حاضری تو ~~تو خود بخشی اگر جویم وگرنه تو خود دانی اگر گویم وگر نه ~~چو ما بی سر تنیم افتاده در بند # ر تنیم افتاده در بند چه برخیزد ازین بی سر تنی چند؟ ~~چو از خلقت نه سود و نه زیان است همه رحمت برای عاصیان است ~~6600 به پیش کعبه ابراهیم ادهم به حق میگفت ک«ای ms274 دارای عالم PageV01P408 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0299.png) ~~مرا معصوم دار و بیگنهدار گناهی کان رود زانم نگهدار» ~~یکی هاتف خطابش کرد آنگاه که «این عصمت که می خواهی تو در راه # را خواستاگرکار تو و ایشان کنم راست، ~~که تا جمله، بهم، معصوم مانند # ندهمه از رحمتم محروم مانند.» # ~~605 هزاران بحر رحمت بی قیاس است ولیکن بنده را بیم و هراس است ~~نمیدانم که تا حرمان من چیست طریق عقل سرگردان من چیست ~~ندارم از جهان جز نیم جان من نکردم سود و بودم بر زی # و من از عمر بهبودی ندیدمزیان دیدم بسی سودی ندیدم ~~به مردن راضیام زین زندگانی اگر بازم رهانی میتوانی ~~جای نظر نیست که بر وی هر زمان زخمی دگر نیست ~~6610 ز سر تا پای من جای نظر نیست # (12) حکایت رندی که از دکانی چیزی می خواست ~~یکی رندی میان داغ و دردی ستاده بود بر دکان مردی ~~ازو میخواست چیزی، میندادش بسی بر پیش دکان ایستادش ~~زبان بگشاد دکاندار پرپیچ که «تا تو زخم نکنی ندهمت هیچ ~~چو کردی زخم، از من نقد میجوی و گر نه همچنان میباش و میگوی» ~~66برهنه کرد رند اندام، حالی بدو گفتا «نگه کن از حوالی ~~اگر بر من - ز سر بر گیر تا پای- توانی دید بی صد زخم یک جای ~~بگو کانجایگه زخمی رسانم که بی صد زخم جایی میندانم ~~اگر بیزخم چشمت جایگاهی نماید چشم زخم آرد گناهی ~~چو نیست از پای تا سر بی جراحتبده چیزیک ~~4620تنم چون جمله مجروح است اکنون ازین پس نو بت روح است اکنون # 0 ~~خدایا من چو آن رند گدایم که بر تن نیست بی صد زخم جایم PageV01P409 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0304.png) # ن چندان که جوییجراحت تر بود چندان که گویی ~~دمی آن دم به راحت می برآرم که سر از صد جراحت می برآرم ~~دمی گر صد جراحت مینیابم ز عمر خویش راحت مینیابم ~~6620 اگرچه پای تا سر عین دردم ms275 ز دردم کافرم گر سیر گردم # تو بایدم از عالم تو ندارم غم چو دارم من غم تو ~~دریغا جان ندارم صد هزاران که در پای غمت ریزم چو باران ~~چو حرفها و هو آید به گوشم # همه در های و هوی و در خروشم ~~ترا دیدم خودی خود ستردم بهت # ود ستردم به تو زنده شدم وز خویش مردم ~~6630 اگر دایم چنین باشم کمال است وگر با خویشتن رفتم زوال است ~~خدایا دست این شوریده دل گیر خلاصم ده ازین زندان دلگیر ~~در آن ساعت که جان آید به حلقم نماند هیچ امیدی به خلقم ~~تنم را روشنایی در لحد بخش دلم را آشنایی ابد بخش ~~چو زایل گردد این ملک وجودم مکن بیبهره از دریای جودم ~~620 کنیزی داشت عبدالله مسعود که صد گونه هنر بودیش موجود ~~مگر چون احتیاج آمد پدیدار طلب کرد آن کنیزک را خریدار ~~کنیزک را چنین گفت آن دلاور # گفت آن دلاور که «رو جامه بشوی و شانه کن سر ~~که تا بفروشمت چون احتیاج است که دل را بر خراب تن خ ~~کنیزک در زمان فرمان او کرد دو سه موی سفید از سر فرو کرد ~~640 به آخر چشم چون بر مویش افتاد هزاران اشک خون بر رویش افتاد ~~چو عبدالله مسعودش چنان دید دو چشمش همچو ابری خونفشان دید ~~بدو گفتا «چرا گریندهای تو # بدهای تو که میبفروشمت چون بندهای تو # دم با تو مدهوش که نفروشم ترا، مگری و خاموش!» ~~کنون من عهد کردم با تو مدهوش ~~کنیزی گفت «من گریان نه زانم که در حکم فروش تست جانم PageV01P410 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0301.png) ~~620 ولی من زان سبب گریم چنین زار که عمری کردهام پیش کسی کار ~~که تا از خدمتش موی سپیدی به آخر کار کردم ناامیدی ~~عرا بودم به خدمت پیش مردی که بفروشد مرا آخر به دردی # خرج جایی که در پیری نهندم در بهایی ~~چراکردم جوانی ms276 خرج جاییک # که آن خدمت فروش آورد بارم ~~چرا بردم بجایی روزگارم که آن خدمت ف ~~66 چرا بر درگه غیریم ره بود چو درگاهی چنان در پیشگه بود ~~6650 ~~کسی را کان چنان درگاه باشد به درگاه دگر چون راه باشد ~~تو ای خواجه حدیث من بمنیوش اگرچه مینیرزم هیچ بفروش ~~در آمد جبرئیل آنگاه حالی به پیش صدر و بدر لایزالی ~~که عبدالله را گوی «ای وفادارمباش این درد را آخر روا دار ~~605 سپیدی یافت در اسلام مویش جز آزادی نخواهد بود رویش.» # 0 ~~خدایا چون ترا حلقه به گوشممیفکن روز پیری در فرو # ندارم هیچ رویی سپیدم هست در اسلام مویی ~~گراز طاعت ندارم هیچ رویی ~~اگر بفروشیام جان سوختن راست که دوزخ این زمان افروختن راست # جان سوزی و دلسوزی چه خیزد ز موری در چنان روزی چه خیزد ~~به حق عزت ای دانندهآ راز که اندر خندق عجزم مینداز ~~6660 # ون مومم مگردان ز فضل خویش محرومم مگردان # بدم ناکرده انگار به فضلت کن مرا بیمن به یک بار ~~که هر نیک و بدی کان از من آید مرا ناکام غل گردن آی ~~مراگر تو نخواهی کرد بیداربه خواب غفلتم در مرده انگار # * پستم تو بلندی بلندم کن چو پستم اوفگندی ~~665 چو من سرگشته پستم تو بلندی ~~6665 # رام از دیرگاهی مرا بنمای سوی خویش راهی] ~~[گرفتار توام از دیرگاهی ~~[درم بگشای و فرتوت خودم کن دلم بربای و مبهوت خودم کن] ~~زمن بر من بسی آمد تباهی الهی نجنی منی الهی PageV01P411 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0306.png) ~~مرا بزهان ز من گر میرهانی که هر چیزی ~~6620 مرا با خود مدار و بیخودم دار ز خود سیر آمدم این خود کم انگار ~~به حق آن که میدانی که چونم برون آور ازین غرقاب خونم ~~!ا بیخود به خود گردان گرفتار میاور با خودم هرگز دگر بار # که در کویت سگی را استخوانم ~~سگم خوان و مران ms277 از آستانم که در ~~گر از کوی تو یابم استخوانی کشم در پیش بخت از فخر خوانی # (14) حکایت بشر حافی که نام حق تعالی به مشک معطر کرد ~~25 در اول روز میشد بشر حافی ز دردی مست اما جانش صافی ~~مگر یکپاره کاغذ یافت در راه بر آن کاغذ نوشته نام الله # بداد و مشک بستد اینت سودش! ~~ز عالم جز جوی حاصل نبودش بداد و مشک بس ~~شبانگه نام حق را مرد حق جوی به مشک آن را معطر کرد و خوش بوی ~~در آن شب دید وقت صبح خوابی که کردندی به سوی وی خطابی ~~6680 که «ای برداشته نام من از خاک به حرمت کرده هم خوش بوی و هم پاک ~~ترا مرد حقیقت جوی کردیمهمت پاک و همت خوشبوی کردی # 0 ~~خدایا بسکه این عطار خوشگوی به عطر شعر نامت کرد خوشبوی ~~چه گر عطار ازان خوش گوی بودهست که نامر # که نامت جاودان خوشبوی بودهست ~~تو هم از فضل خاک آن درش کن به نام خویشتن نام آورش کن ~~ه68 که جزاز فضل تو رویی ندارد گر از طاعت سر مویی ندارد # تمت المقالات الملقبة بالهی نامه # من مبدعات الشیخ العارف الکاشف المرشد، # زبدة ارباب الطریقة، قدوة اصحاب الحقیقة، فرید الحق PageV01P412 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0303.png) ~~چنین نقلی درست آمد ز اخبار که فردا بندهای باشد که جبار ~~دهد هفتاد بار آوازش از خویش که سر از شرم او # که سر از شرم او برنارد از پیش ~~خدا میگویدش «کم سوز آخر ک # که روز آشتیست امروز آخر.» ~~برآر از پیش سر، تاکی ز انکار همه ناکردنی ناکرده انگار # 0 ~~عزیزاا کار آسان است با حق که گر درد است درمان است باحق ~~چو آسان است با حق جاودانی روانبود که تو دشوار دانی ~~شبی بوسهل صعلوکی سحرگا چنان در خواب میدیدی که ناگاه PageV01P413 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0308.png) ~~درآمد بوسعید مهنه از دور فرو میریخت هر دم عالمی نور ms278 ~~جهان از روی او روشن همی شد زمین از بوی او گلشن همی شد ~~0ازو پرسید کدای شیخ هنرجوی خدا با تو چه کرد آنجا، خبر گوی! ~~که میسوزم من از بیم عقابش» چنین از بوسعید آمد جوابش ~~که «با حق کار آسانتر از آن است که خلق بی سر و بن راگمان است» # * ~~اگر لطف خدا یار توگردد جهان پر رونق کار تو گردد ~~به صد عصیان اگر مشغول باشی چو یک طاعت کنی مقبول باشی ~~5 چو هارون الرشید آن مرد هشیار به دام مرگ میآمد گرفتار ~~فرود آمد ز تخت و تاج انداخت میان خاک و خاکستر وطن ساخت ~~نهاد آنگه به زاری روی بر خاک زبان بگشاد و گفت ای داور پاک ~~به حق آن که هستی حق تعالی که هرگز نیست ملکت را زوالی ~~که رحمت کن برین بیچارهآ خوار ک # که ملکش را زوال آمد پدیدار # 0 ~~چو آمد شیخ اقطع را آجل پیش به صد زاری بسی بگریست بر خویش ~~بدو گفتند کای شیخ نکوبخت ز بیم مرگ می ترسی چنین سخت؟» ~~چنین گفت او که «من مشتاق مرگم بجز مرگی ز عالم نیست برگم # سم به صد تاب که افتاد این دمم کشتی به غرقاب ~~ولی من زان همی ترسم به صد تاب ~~نیم آگاه کاین کشتی تمامت فتد در قعر یا یابد سلامت ~~اگر قهرم کند شد غرقه کشتی وگر نه دائما گشتم بهشتی PageV01P414 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0305.png) ~~کنون در معرض این دو مقامم از آن گریم که تا اهل کدامم # رانده صد سال کنون گر غرقه گردد چون بود حال ~~کسی بر خشک کشتی رانده صد سال ~~ولی أمید این سرگشته آن است که حفظ حق در آن دم حزز جان است» ~~زیزی بود چون هر شب بخفتی شهادت از سر صدقی بگفتی ~~به حق آنگاه گفتی «ای خداوند کرم کن این امانت گیر یک چند ~~کامینی چون تو در روی زمین ms279 نیست چه میگویم که غیر تو امین نیست ~~که تا وقتی که درمانم تو دانی در آن درماندگی با ~~چو نزدیک آمدش مرگ جهان سوززب # وززبانش بسته آمد سه شبانروز ~~3چو جز دودم نماند او را زیادت گ # گشاده شد زبانش در شهادت ~~شهادت چون بگفت القصه جان داد یکی1 # یکی هاتف ز حال او نشان داد، # مرد، بستان این امانت که هر شب میسپردی این دیانت» ~~که تا آگاه گردد مرد هشیارکه ضای # که ضایع نیست کار یک نکوکار # ~~فدایاگر دل من پرامید است ز طاعت نیست، از موی سپید است ~~20امیدم بر عبادت بس غرور است که هرچ از من بود عین قصور است ~~چو عفوت را سر مویی سبب نیست اگر بخشی به یک مویم عجب نیست ~~چو تو بخشندهای بر من ببخشای گناهم در دم آخر بفرسای ~~امام دین سجاوندی به مجلس چنین گفتهست کدای خلق ~~مذکر را گدایی هست عادت مرا هست این گدایی ب # مرا هست این گدایی بر زیادت ~~مرا یک بنده میباید که بذهید که تا از زحمت این پیر بزهید ~~یکی یک بنده و دیگر دؤم گفت دگر یک پنج و دیگر بیش و کم گفت PageV01P415 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0310.png) ~~بدیشان گفت «چون من پیرم و زار چو خویشم بنده باید پیر ~~چو مجلشیانش این پاسخ شنیدند همه یک بارگی دم در کشیدند ~~دویم مجلس سیم نیز او همان خواست نمیشد بندهآ پیرش ز کس راست ~~شکایت کرد پیر و گفت آن گاه «نبودم من ز مجلشیانم آگاه ~~که بینم من ازیشان این ذلیلی کنند از بندهای با من بخیلی» ~~یکی گفتش که «زیشان نیست تقصیر ولیکن بنده میباید ترا پیر ~~همی گشتیم گرد شهر بسیار نمیآ # نمیآرد چنین بنده کس اقرار ~~ز که وز مه نمیآید چنین کار که آرد بندهآ پیری به بازا ~~هه همی گویند اگر در اضطراریم ولیک از حق تعالی شرم داریم ~~که بفروشیم هرگز بندهآ پیر کزین ms280 بسیار باید خورد تشویر،.» ~~چو بشنید این سخن آن پیر برخاست چنین گفت او که «آمد کار من راست ~~ازین بنده مرا مقصود این است که گویم عاقبت محمود این است ~~چو نیست امروز مخلوقی روادار که گردد بندهآ پیرش دلافگار ~~60خداوند کریمی روز پیری کجا بنده فروشد در اسیری ~~خدایا گرچه نه دلزندهام من ولی هم پیرم ~~اگرچه جمله در تقصیر گشتم مرا مفروش کاخر پ # مرا مفروش کاخر پیر گشتم» PageV01P416 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0307.png) ~~به نام کردگار هفت افلای که پیداکرد آدم از کفی خای ~~خداوندی که ذاتش بیزوال است خرد در وصف ذاتش گنگ و لال است ~~65زمین و آسمان از اوست پیدا نمود جسه # یدانمود جسم و جان از اوست پیدا ~~مه و خورشید نور هستی اوستفلک بالا زمین در پستی او # وصفش جانها حیران بماندهخرد انگشت در دندان بمانده # هر آن وصفی که گویی بیش ازانست ~~صفات لا یزالش کس ندانست ~~دو عالم قدرت بیچون اویست درون جانها در گفت و گویست ~~یکنه ذات او کس را خبر نیست بجز دیدار او چیزی دگر نیست ~~طلبگارش، حقیقت، جمله اشیا ز ناپیدایی او جمله پ ~~جهان از نور ذات او مزین صفات از ذات او پیوسته ~~از خاکی این همه اظهار کرد اوز دودی زینت پرگارک ~~ز صنعش آدم از گل رخ نموده ز # زوی هر لحظه صد پاسخ شنوده ~~5ز علمش گشته آنجا صاحب اسرار خود اندر دید آدم کرده دیدار PageV01P417 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0312.png) ~~نه کس زو زاده نه او زاده از کس یکی ذات است در هر دو جهان بس ~~ز یکتایی خود بیچون، حقیقت درون بگرفته و بیرون، حقیقت ~~حقیقت، علم کل اوراست تحقیق دهد آن را که خواهد دوست توفیق ~~بداند حاجت موری در اسرار همان دم حاجتش آرد پدیدار ~~شده آتش طلبگار جلالش دمادم محو گشته از وصالش ~~ز حکمش باد سرگردان به هر جا گهی در تحت و گاه اندر ثریا ~~ز لطفش ms281 آب هر جایی روان است ز فضلش قوت روح و روان است ~~ز دیدش خاک مسکین اوفتاده ازان در عز و تمکین اوفتاده ~~ز شوقش کوه رفته پای درگل بمانده واله وحیران وبیدل ~~5زذوقش بحر در جوش و فغان است ازان پیوسته او گوهرفشان است ~~نموده صنع خود در پارهآ خاک درونش عرش و فرش و هفت افلاک ~~نهاده گنج معنی در درونش به سوی ذات کرده رهنمونش ~~همه پیغمبران زو کرده پیدا نموده علم او بر جمله دانا ~~که بود آدم کمال قدرت او به عالم یافته بد رفعت او ~~90دو عالم را درو پیدا نموده ازو این شور با غوغا نموده ~~تعالی الله یکی بیمثل و مانند که خوانندت خداوندان خداوند ~~تویی اول تویی آخر تعالی تویی باطن تویی ظاهر تعالی ~~هزاران قرن عقل پیر در تاخت کمالت ذرهای زین راه نشناخت ~~بسی کردت طلب اما ندیدت فتاد اندر پی گفت و شنیدت # و نوری در تمام آفرینش به تو بینا حقیقت عین بینش ~~عجب پیدایی و پنهان بمانده # هان بماندهدرون جانی و بیجان بمانده # ه جانها ز تو پیداست ای دوست تویی مغز و حقیقت جملگی پوست # و مغزی در درون جان جمله ازان پیدایی و پنهان جمله # غزی که دایم در درونیصفات خود در آنجا رهنمونی ~~ازان مغزی که دایم در درونی # بردر اینجا ز آنی اول و آخر در اینجا ~~ندیدت هیچ کس ظاهر در اینجا PageV01P418 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0309.png) ~~جهان پر نام تو وز تو نشان نه به توب # به تو بیننده عقل و تو عیان نه ~~نهان از عقل و پیدا در وجودی زنور ذات خود عکسی نمودی ~~ز دیدت یافته صورت نشانه نماند او تو مانی جاودانه ~~یکی ذاتی که پیشانی نداری # همه جانها تویی جانی نداری ~~5دویی را نیست در نزدیک تو راه حقیقت ذات پاکت قل هو الله ~~مکان و کون را مویی نسنجی همه عالم طلسمند و تو گنجی ~~تویی در ms282 جان و دل گنج نهانی تو گفتی «کنت کنزا» هم تو دانی ~~دو عالم از تو پیدا و تو در جان همی گویی دمادم سر پنهان # ف تو بسی کرد به آخر ماند با جانی پر از درد ~~0زهی بنموده رخ از کاف و از نون فگنده نور حود بر هفت گردون ~~زهی گویاز تو کام و زبانم تویی هم آشکارا هم نهانم ~~زهی بیناز تو نور دو دیده تو را در اندرون پرده دیده ~~زهی از نور تو عالم منور ز عکس ذات تو آدم مصور # جمال خویش را هم خود طلبگار ~~زهی در جان و دل بنموده دیدارج ~~9 تو نور مجمع کون و مکانی تو جوهر میندانم کز چه کانی ~~تو ذاتی در صفاتی آشکاره همه جانها به سوی تو نظاره ~~برافگن برقع و دیدار بنمای به جزو و کل یکی رخسار بنمای ~~دل عشاق پرخون است از تو ازان از پرده بیرون است از تو ~~همه جویای تو، تو نیز جویا درون جملهای از عشق گو # و عالم انداختخروشی در نهاد آدم انداخت ~~20جمالت پرتوی در عالم انداخت ~~از اول آدمت اینجا طلب کرد که آدم ب # خودبه آدم ورا گفتی به خود سر دمادم ~~چو بنمودی جمال خود به آدم # در آشناییز نورت یافت اینجا روشنایی ~~کرامت دادیاش در آشنایی ~~که داند سر تو چون هم تو دانیگهی پیدا شوی گاهی نهانی ~~9 گهی پیدا شوی در رفعت خود # عت خو گهی پنهان شوی در قربت خود PageV01P419 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0314.png) ~~گهی پیدا شوی اندر صفاتت گهی پنهان شوی در سوی ذاتت ~~گهی پیدا شوی چون نور خورشید گهی پنهان شوی در عشق جاوید ~~گهی پیدا شوی از عشق چون ماه گهی پنهان شوی در هفت خرگاه ~~ز پیدایی خود پنهان بمانی ز پنهانی خود یکسان بمانی ~~2 به هر کسوت که می خواهی برآیی ز هر نقشی که میخواهی نمایی ~~تو جان جانی ای در جان ms283 حقیقت همان در پردهات پنهان حقیقت ~~چه چیزی تو که ننمایی رخ خویش چو دم دم میدهیمان پاسخ خویش ~~تو آن نوری که اندر هفت افلای همی گشتی به گرد کرهآ خاک ~~تو آن نوری که در خورشیدی ای جان ازان در جزو و کل جاویدی از جان ~~9تو آن نوری که در ماهی و انجم ز نورت ماه و انجم میشود گم ~~تو آن نوری که «لم تمسسه نار» درون جان و دل دردی و دارو ~~تو آن نوری که از غیرت فروزی وجود عاشقان خود بسوزی ~~تو آن نوری که اعیان وجودی ازان پیدا و پنهان وجودی ~~تو آن نوری که چون آیی پدیدار بسوزانی ز غیرت هفت پرگار ~~2تو آن نوری که جان انبیایی نمود اولیا و اصفیایی ~~تو آن نوری که شمع ره روانی حقیقت روشنی هر روانی ~~ز نورت عقل حیران مانده اینجا ز شرم خویش نادان مانده اینجا ~~چو در وقت بهار آیی پدیدار حقیقت پرده برداری ز رخسار ~~فروغ رویت اندازی سوی خاک عجایب نقشها سازی سوی خاک ~~49بهار و نسترن پیدا نماید ~~ز رویت جوش گل غوغا نماید ~~گل از شوق تو خندان در بهار است از آنش رنگهای بی شمار است ~~نهی بر فرق نرگس تاجی از زر فشانی بر سر او زابر گوهر ~~بنفشه خرقهپوش خانقاهت فگنده سر به بر از شوق راهت ~~چو سوسن شکر گفت از هر زبانت ازان افراخت سر سوی جهانت ~~ز عشقت لاله هردم خون دل خورد ازان ماندهست دل پرخون و رخ زرد PageV01P420 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0311.png) ~~همه از شوق تو حیران برآیند به سوی خاد # به سوی خاک تو ریزان درآیند ~~هر آن وصفی که گویم بیش ازانی یقین دانم که بیشک جان جانی ~~تویی چیزی دگر اینجا ندانم ب # بهجز ذات ترایکتا ندانم ~~همه جانا تویی چه نیست چه هست ندیدم جز تو در کونین پیوست ~~ز تو بیدارم و از خویش غافل # مرا ms284 یا رب توانی کرد واصل ~~منم از درد عشقت زار و مجروح تویی جانا حقیقت قوت روح ~~منم حیران و سرگردان ذاتت فرو مانده به دریای صفاتت ~~منم در و صالت را طلبگار درین دریا بماندستم گرفتار ~~درین دریا بماندم ناگهی من # ندارم جز به سوی تو رهی من ~~60رهم بنمای تادر وصالت به دست آرم ز دریای جلالت ~~تویی گوهر درون بحر بیشک تویی در عشق لطف و قهر بیشک ~~همه از بود توست ای جوهر ذات که رخ بنمودهای در جمله ذرات ~~همه از عشق تو حیران و زارند بجز تو در همه عالم ندارند ~~نهان و آشکارایی تو در دل همه جایی و بیجایی تو در دل ~~*دل اینجا خانهآ ذات تو آمد نمود جمله ذرات تو آمد ~~دل اینجا خانهآ راز تو باشد ازان در سوز و در ساز تو باشد ~~تو گنجی در دل عشاق جانا همه برگنج تو مشتاق جانا ~~نصیبی ده زگنج خود گدارا نوایی ده به لطفت بینوارا ~~گدای گنج عشق تست عطار تو بخشیدی مر او را گنج اسرار ~~70 تو می خواهد ز تو ای جان حقیقت که در خویشش کنی پنهان حقیقت ~~تو میخواهد ز تو هر دم به زاری سزد گر کار او اینجا بر آری ~~تو میخواهد ز تو در شادمانی که سیر آمد دلش زین زندگانی ~~تو میخواهد ز تو در هر دو عالم ز توگویدب # ز تو گوید به تو راز او دمادم ~~تو میخواهد ز تو تا رخ نمایی # مایی ورااز جان و دل پاسخ نمایی ~~9 تو می خواهد ز تو اینجا حقیقت که بنمایی بدو پیدا حقیقت PageV01P421 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0316.png) ~~تو میخواهد ز تو تا راز بیند ترادر گنج جان او باز بیند ~~تو میخواهد ز تو در کوی دنیا که بیند روی تو در سوی دنیا ~~تو میخواهد ز تو در کل اسرار که بنمایی در انجامش تو دیدار ~~تو میخواهد ز ms285 تو ای ذات بیچون که بیند ذاتت ای جان، بی چه و چون ~~8چنان درماندهام در حضرت تو ندارم تاب دید قربت تو ~~شب و روزم ز عشقت زار مانده به گرد خویش چون پرگار مانده ~~طلبگار توام در جان و در دل نباشم یکدم از یاد تو غافل ~~تو در جانی همیشه حاضر ای دوست تویی مغز و منم این جایگه پوست ~~دل عطار پرخون شد درین راه که تا شد از وصال دوست آگاه ~~5کنون چون در یقینم راه دادی مرا اینجا دلی آگاه دادی ~~بجز وصفت نخواهم کرد ای جان که تا مانم به عشقت فرد ای جان ~~اگر کامم نخواهی داد اینجا ز دست تو کنم فریاد اینجا ~~مرا هم دادهای امید فضلت که بنمایی مرا در عشق وصلت ~~همان وصل تو میخواهم من از تو که گردانم دل و جان روشن از تو ~~9تو خورشیدی و من چون سایه باشم در اینجا با تو من همسایه باشم ~~نه، آخر سایهآ خود محو آری چو نور جاودانی را تو داری ~~دلم خون گشت در دریای امید بماندم زار و ناپروای امید ~~به وصل خود دمی بخشایشم ده ز دردم یک نفس آسایشم ده ~~توامید منی درگاه و بیگاه کنون از کردهها استغفر الله ~~9توامید منی در عین طاعت مرا بخشا ز نور خود سعادت ~~تو امید منی اندر قیامت ندارم گرچه جز درد و ندامت ~~تو امید منی اندر صراطم به فضل خویشتن بخشی نجاتم ~~تو امید منی در پای میزان به لطف خویش بخشی جرم و عصیان ~~چنان در دست نفسم باز مانده چون گنجشکی به دست باز مانده ~~0مرا این نفس سرکش خوار کردست ش # شب و روزم به غم افگار کردست PageV01P422 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0313.png) ~~مرا زین سگ امانی ده درین راه ز دید خویشتن گردانش آگاه ~~غم عشق تو خوردم هم تو دانی شب و روز اندرین دردم تو دانی ~~ز درد عشق تو ms286 زار و زبونم بمانده اندرین غرقاب خونم ~~دوایی چاره کن زین درد مارا ز لطف خود مگردان فرد ما را ~~25 در آن دم کین دمم از جان برآید مرا آن لحظه دیدار تو باید # گره یکبارگیم از کار بگشای ~~مرا دیدار خود آن لحظه بنمایگ ~~بمردم پیش ازان کاینجا بمیرم درین سر باش یا رب # راغی پیش دارم آن زمان تو که خواهی بردم از روی جهان تو # و میدانی که جز تو کس ندارم بجز ذات تو ای جان بس ندارم ~~210تویی بس زین جهان و آن جهانم ت ویی مقصود کلی زی ~~الهی بر همه دانای رازی به فضل خود ز جمله بینیازی ~~الهی جز درت جایی نداریم کجا تازیم چون پایی نداریم ~~الهی من کیم اینجا، گدایی میان دوستانت آشنایی ~~الهی این گدابس ناتوان است به درگاه تو مشتی استخوان است ~~215 الهی جان عطار است حیران عجب در آتش مهر تو سوزار ~~دلم خون شد ز مشتاقی تو دانی مرا فانی کن و باقی تو دانی # تویی بر جزو و کل پیوسته ناظر ~~فنای ما بقای تست آخر تویی بر جزو وک ~~تو باشی من نباشم جاودانی نمانم من، در آخر هم تو مانی PageV01P423 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0318.png) ~~الهی، نامه را آغاز کردم به نامت تاب نامه باز کردم ~~3زبان را در فصاحت راه دادم دهان را در بلاغت برگشادم ~~توکل بر خدا، تقصیر بر خویش نهادم این نهایت نامه در پیش ~~دل حاضر به تحریرش سپردم اگر خوشگوی کردم گوی بردم ~~در گنج عبارت برگشادم الهینامه نام این نهادم ~~الهی نام تو و نامهآ توست بلی «جف القلم» در خامهآ توسه ~~به آغازش تو دادستی هدایتبه انجامش تو کن این را نهایت ~~رفیق خاطرم کن فضل و توفیقمیفگن خا # میفگن خاطرم در فکر و تعویق # آخر کنم این داستان ر به أنس جان نمایم انس و جان را ~~تویی هادی هر قاصی و دانی نهان و ms287 آشکارا جمله دانی ~~به انجام آوری آغاز رازم که تاگردن کشم گردنفرازم ~~23الهی، فضل خود را یار ماکن ز رحمت یک نظر در کار ماکن # ب جانم حاصل آید مگر قولم قبول یک دل آید ~~که تا مطلوب جانم حاصل آید PageV01P424 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0315.png) # زین شعر خشنود مراد جان برآید کام دل بود ~~سخن بر من، هدایت بر خداوند خداوندا جدایی را بپیوند ~~به لطفت میکنم این را حوالت نگه دارش خدایا از بطالت ~~3پسند خویش کن این گفت و گو را ک # که من بیچارةآ مسکینم او را ~~مکن رد کردگارا دعوتم را قبولم ده فزون کن رغبتم را ~~مهیا کن مراد روح ریشم کرامت کن عطیتهای خویشم ~~مرا در وصف وحدت ترجمان ده به سوی خویش خاطر را نشان ده ~~نشان ده بینشانا تا در آیم به کام دل زبان را برگشایم ~~230در الحان آورم طوطی جان را شکر بخشم ز شعر خود بیان را ~~به شغل مدح تو مشغول گردم ز ننگ بحر و کان معزول گردم # روان را از دل و جان وارهانم ~~همه جان گردم و تن را بمانم روان را از دل و # سر تا پای کلی نور گردم اگر مشکم مگر کافور گردم ~~خدایا در زبان من صواب آر دعای بندهآ خود مستجاب آر # زبان شکر من آلاف گردان ~~5دل پر دردیم را صاف گردان زب ~~مرا در حضرت خود کامران دار زکج گفتن زبانم در امان دار ~~مرا توفیق ده تا حمد خوانم صفات ذات تو بر لفظ رانم ~~ز درگاهت همین دارم امانی مرا یا رب بدین مقصد رسانی ~~سخن انجام شد، آغاز توحید کنم از حمد و از تمجید و تحمید ~~250بنالم همچو بلبل در بهاران ببارانم ز ابر دیده باران # کنم روح و روان این آب و گل را ~~بجنبانم سلاسل جان و دل را ~~بر آرم دست دعوت در مناجات به زاری گویم # به زاری گویم ای قاضی حاجات ms288 ~~مرا در حمد خود صاحبقران کن زبان من. # زبان من چو شعر من روان کن # و کامرانی زبان راده برات ترجمانی ~~روان کن کار من در کامرانیزب ~~5خدایا از حکایت ختم کردم بساط انبساط اندر نوردم ~~دهان بگشایم اندر وصف ذاتت کنم آغاز اوصاف صفاتت PageV01P425 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0320.png) ~~خداوندا عطایای تو عام است عنایتهای عامت بر دوام است ~~ز مشتی خاک ما را آفریدی گلی بر کل کون و کان گزیدی ~~به «کنتم خیر أمت» سرفرازیم ازان بر جامهآ طوعت طرازیم ~~6بدین تشریف و خلعت شهریاریم بکرمنا کبیر و کامگاریم ~~خداوندا تویی دانا و داور صفات ذات توست الله اکبر ~~منزه از زن و از خویش و فرزند مبرا از شریک و مثل و مانند ~~قدیم بیولد، قیوم بیخویش تولای توانگر، فخر درویش ~~ز دودی آسمان را آفریدی ز خاکی کل انسان آفریدی ~~265سما را بیستون بنیاد دادی ترابی بر سر آبی نهادی ~~ز بادی عیسی مریم تو کردی زناری دشمن آدم تو کردی ~~زکاف ونون تو کردی کون و کان را جهان و جان تو دادی انس و جان را ~~ممالک هوش و مستی از تو دارند مسالک ملک و هستی از تو دارند ~~خلایق جمله از جام تو مستند همه مأمور فرمان الستند ~~تو را میزیبد الحق پادشاهی که پیدا آوری ماهی و ماهی ~~تویی رزاق هر پیدا و پنهان تویی خلاق هر دانا و نادان ~~«و ما من دابة» منشور شاهیت «الم تعلم» نفاذ پادشاهیت ~~تو بودی و نبد جنات و نیران تو بودی و نبود ایوان و کیوان ~~تو بودی و نبود افلاک و کؤنین تو بودی و نبود این «قاب قوسین» ~~*حساب حشر را گشتی فذالک تو باشی و نباشد ملک و مالک # چه هستندبه تقدیرت نه بالا بل که پستند ~~تویی باقی و فانی هرچه هستند ~~تویی خلاق هر بالا و پستی تویی پیدا و پنهان هرچه هستی ~~تویی گیرنده و میرنده ماییم تویی سلطان ms289 و ما مشتی گداییم ~~گنه کاریم اما مستمندیم مسلمانیم ازان ره شهربندیم ~~جهان زندان سرای مؤمنان است ولی مال و منال مؤمن آن است ~~28، # سال گرد خرابم جمله جاه و مال گردد ~~اگر فضلت قرین حال گردد PageV01P426 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0317.png) # کند طاعت کند دعوت اجابت ~~چو باشد بنده مقرون انابت کند طاعت کند # عبادتهای صدساله چه ارزد ~~اگر با بنده عدل و داد ورزدعبادتهای صده ~~خداوندا تویی حامی و حاضر به حال بندگان خویش ناظر # شود حادث به سهوگاهگاهی ~~285گر از ما از سر غفلت گناهیشو ~~285 # قلم در نامهآ کردار ماکش ~~خطی از فضل گرد این خطاکشق ~~اگر بر ما ببخشایی کریمی وگر تعذیب فرمایی عظیمی ~~گر از ما زلتی زاید نه عمد است فراموشی ما از حجت ماست ~~اگر حوا و آدم سهو کردند نه لعبتبازی و نه لهو کردند ~~29به نسیان اندر افتادند آنها عفو کردی ازیشان پادشاها ~~ز ما بیچارگان گر درگذاری عطایی کرده باشد شهریاری ~~جلیس خاک این درگاه ماییم انیس آه و واویلاه ماییم ~~انابت را نهاده بر کف دست زبان در ذکر میداریم پیوست ~~ثنای ذات پاکت میسراییم دهان در شرح ذکرت میسراییم ~~به صد فریاد و واویلاه و زاری همی جوییم راه رستگاری ~~به «أذعونی» توسل کردگانیم به امر «استجب» جبار خوانیم ~~الها جز تو ماکس را نخواهیم ازان رو در پناهت میپناهیم ~~دعای ما اجابت کن الها انیس ما انابت کن الها ~~دل عطار را بیت الحرم کن به تشریف حضورش محترم کن ~~به تضمین بشنوید این بیت نامی ازان کو میدهد این را تمامی ~~«قدم در کلبهآ احزان مانه وزان پس منتی بر جان مانه» ~~دل عطار از دردت خراب است گذر سوی خرابیها صواب است # گذر بر کلبهآ احزان ماکن ~~خداوندا نظر بر جان ماکنگذر ~~به عشق خویش ما را مبتلادار خردرا سالک راو رضادار PageV01P427 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0322.png) # آنکه گنج جسم و جان ساخت طلسم گنج جان، هر دو جهان ساخت ms290 ~~جهانداری که پیدا و نهان اوست نهان در جان و پیدا در جهان اوست ~~چو ظاهر شد، ظهور او جهان بود چو باطن شد، بطونش نور جان بود ~~ز پنهانیش در باطن چو جان خاست ز پیداییش در ظاهر جهان خاست ~~چه ظاهر آنکه باطن از ظهور است چه باطن آنکه ظاهرتر ز نور است ~~10چو زین دو وصف پیدا و نهان گشت جهان را جان شد و جان را جهان گشت ~~خداوندی که جان داد و جهان ساخت زمین را جفت طاق آسمان ساخت ~~تن تاریک نور جان ازو یافت خرد نوباوهآ ایمان ازو یافت ~~چو طاق کاف و نون را جفت هم کرد بسی فرزند موجود از عدم کرد ~~ز کفکی مادر، از دودی پدر ساخت ز هر دو هر زمان نسلی دگر ساخت ~~15چو طفلی ساخت شش روزه جهان را چو مهدی، داد جنبش آسمان را ~~سر چرخ فلک در چنبر آورد به صد دستش فرو برد و برآورد ~~شب تاریک را آبستنی داد ز اطفالش فلک را روشنی داد PageV01P428 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0319.png) ~~شبانگه چون طلسم شب روان شد به وقت صبحدم گنجی عیان شد ~~چو صادق کرد صبح گوهری را برو افشاند زر جعفری را ~~320چو آتش گرم در راهش قدم زد فزون کرد آب رویش تا علم زد # گرش از خاک گردی بود برداشت ~~چو باد از مهر او ره زود برداشت گ ~~چو آب از سوز شوقش چاشنی برد به یک آتش ازو تردامنی برد ~~اگرچه خاک آمد خاکسارش ز ره برداشت از بادی غبارش ~~چه گویم گر زمین گر آسمان است یکی لب خشک و دیگر تشنه جان است ~~2همه در راه او سرگشتگاناند بدو تشنه بدو آغشتگاناند ~~کفی خاک از در او آدم آمد غباری از ره او عالم آمد ~~خداوند جهان و نور جان اوست پدید آرندهآ هر دو جهان اوست ~~جهان یک قطره از دریای جودش ولی جان غرقهآ نور وجودش ms291 ~~به یک امر از دو حرف ایجاد کرده به شش روز این سپهر هفت پرده ~~3فلک گسترده و انجم نموده دو گیتی # دو گیتی در وجودش گم نموده ~~نه با او هیچ جانور را فنایینهبی # نه بی او هیچ ممکن را بقایی ~~نه هرگز جنبشش بود و نه آرام نهآ # نه آمد شد نه آغاز و نه انجام ~~خداوند اوست از مه تابه ماهی زهی ملک و # زهی ملک و کمال و پادشاهی # بر این معنی که گفتم دو گواه است: ~~بدان کو در حقیقت پادشاه است بر این معنی که ~~325 ~~*گواهی میدهد بر هستی پاک بلندی سپهر و پستی خاک ~~همه جا او و او از جای خالی تعالی الله زهی نور تعالی! ~~چو او را نیست جایی در سر و پای توانی یافت او را در همه جای ~~جهان گر اول و گر آخر آمد وگر باطن شد و گر ظاهر آمد ~~در اصل کار چون هر دو جهان اوست چه گردی گرد شبهت اصل آن اوست ~~30چه می پرسی چه باطن یا چه ظاهر چه می گویی چه اول یا چه آخر ~~چو ذاتش باطن و ظاهر ندارد صفاتش اول و آخر ندارد ~~مکان را باطن و ظاهر نماید زمان را اول و آخر نماید PageV01P429 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0324.png) ~~زمان چون نیست آنجاو مکان هم نه این و صفش توان کرد و نه آن ه ~~عددگر در حقیقت از احد خاست ولی آنجا نیاید جز احد راست ~~یقین دان آنچه رفت و بیشکی دانهزار و یک چو صد کم یک یکی دان ~~جودی بینهایت سایه انداخت نزول سایه چندین پایه انداخت ~~وجود سایه چون دریافت آن خواست که خود را بینهایت آورد راس ~~چو طاوس فلک را زرفشان کرد هزاران دانهآ پروین عیان کرد ~~لباس روز از کافور پوشید ز عنبر در شب دیجور پوشید ~~2زروز و شب دو خادم بر در اوست که آن کافور و این ms292 یک عنبر اوست ~~چو مصر جامع عالم عیان کرد ز چرخ نیلگون نیلی روان کرد ~~از آبی در زمستان نقره انگیخت زب # ز بادی در خزان زر بر زمین ریخت ~~سر هر مه مه نو را جوان کرد به طفلی پشت او همچون کمان کرد ~~زره پوشید در آب از نسیمی به ماهی داد جوشن همچو سیمی ~~*چو قهرش از شفق خونی عجب کرد همه در گردن زنگی شب کرد ~~چو زنگی بیگنه بدگشت خندان ز انجم بین سفیدش گشته دندان ~~ز نوح پاک کنعانی برآورد خلیلی را ز حیوانی برآورد ~~برآورد از قدمگاهی زلالی که کرمان را شد آن نم خشک سالی ~~ز راه آستین آبستنی داد زروح محض، طفلی بیمنی داد ~~20ز مریم بی پدر عیسی برآورد ز شاخ خشک خرمایی تر آورد ~~چو شاه صبح را زرین سپر داد به ملک نیمروزش چتر زر داد ~~چو بالا یافت ملک نیمروزش علم میزد رخ عالم فروزش ~~رخ او در زوال طرخ انداخت وزو اندر ترازو چشمهای ساخت ~~که «هان ای چشمهآ خشک روانه چو چشمه در ترازو زن زبانه ~~8که تا ننمایی اینجا زور بازو بهای خود نبینی در ترازو» ~~بساط آسمان تا هفتمینش کند طی چون سجلی از زمینش ~~زند چون پشم، کوه آهنین را چنان کاید بدل فرش زمین را PageV01P430 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0321.png) ~~زمین را آن بدل در حال ساز که از آوتاد کوه آبدال سازد ~~چو آتش هفت دریارا تب آرد زمین را لرز داء الثعلب آرد ~~دهد یرقان اسود ماه و خورا چون تنگی نفس صبح و سحررا ~~چو هر شب در شبه گوهر نشاند نگین روز را در زر نشاند ~~گشاید نرگس از پیهی سیهپوش ز غضروفی برآرد لالهآ گوش ~~گه از آتش گلستانی برآرد گه از دریا بیابانی برآرد ~~ز سنگ خاره اشتر او نماید ز آبی دانهآ در او نماید ~~چو گل را مهد از زنگار سازد به گردش دورباش از خار ms293 سازد ~~چو لاله میبرآرد سر به راهشزاط # ز اطلس بر کمر دوزد کلاهش ~~چو سر بنهد بنفشه در جوانیش دهد خرق # دهد خرقه به پیری جاودانیش ~~چو سوسن ده زبان شد یاد کردشغلام خویش خواندا # در مرگ دادشهم از سیم و هم از زر برگ دادش ~~چو آمد یاسمین هندوی راهش به شادی نیک میدارد نگاهش ~~چو اصلش بینهایت بود او نیز وج # وجودی بینهایت خواست یک چیز ~~ولی در بینهایت هیچ نزسد ازین نقصان بدو جز پیچ نزسد ~~بپیچید و نبودش هیچ چاره شد آلقصه ز نقصان پاره پاره ~~چو هر پاره زهر سویی برون شد چنین گشت و چنان و چند و چون شد ~~5اگر هستی تو اهل پردهآ راز بگویم اول و آخر به تو باز ~~یجودی با زوال و حد و غایت فرو شد در وجودی بینهایت ~~چو بود او روز اول از فروعش در آخر سوی او آمد رجوعش # 0 ~~درآمد پشهای از لاف سرمست خوشی بر فرق کوه قاف بنشست ~~چو برخاست و ازانجا با عدم شد چه افزون گشت ازانجا و چه کم شد PageV01P431 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0326.png) ~~ممه اینجابه رنگ پوست آید ولی آنجا به رنگ دوست آید ~~کلام الله اینجا صدهزار است ولی آنجا به یک رنگ آشکار است ~~همه آنجا به رنگ خویش باشد ولی اینجا هزاران بیش باشد ~~همه آن جایگه یکسان نماید که هرچ آن جایگه شد آن نماید ~~9اگر جمله یکی ور صد هزار است بجز او نیست این خود آشکار است ~~اگرگویی عدد پس چیست آخر؟ شد و آمد برای کیست آخر؟ ~~جواب تو بس است این نکته پیوست که کوران پیل میسودند در دست ~~یکی خرطوم او سود و یکی پای همه یک چیز را سودند و یک جای ~~چو وضفش کرد هریک مختلف بود ولی در اصل، ذاتی متصف بود ~~0اگر خواهی جوابی و دلیلی جهانی جمله پر کورند و پیلی ~~اگر یک چیزگوناگون نماید عجب ms294 نبود چو بوقلمون نماید ~~عدد گر مینماید تو مبین آن که توحید است در عین الیقین آن ~~تو هم یک چیزی و هم صد هزاری دلیل از خویش روشنتر نداری ~~عدد گر غیر خود گویی روانیست ولی گر عین خود ب # ولی گر عین خود بینی خطا نیست ~~25 هزاران قطره چون در چشمت آیداگر # اگر دریا نبینی خشمت آید ~~ز باران قطره گر پیدانمایدچو # چو در دریا رود دریا نماید ~~وگر تو آتش و گر برف بینی # و برف بینیهمه قرآنست گر صد حرف بینی ~~اگر بر هر فلک صد گونه شمعند # صد گونه شمعند به رنگ آفتاب آن جمله جمعند ~~مراتب کان در ارواح است جاوید # اح است جاوید چو صد شمع اند پیش قرص خورشید ~~0اگر روحی بود معیوب مانده ~~ده بماند همچنان محجوب مانده ~~هزاران خانه در شهد است اما یقین دان کان طلسم است و معما ~~همی آن خانهها هرگه که حل گشت عدد شد ناپدید و یک عسل گشت ~~هزاران نقش بر یک نحل بستند ولی چون آن همه در هم شکستند، ~~اگر سنگی نیی نقش آردر سنگ ببین آن نقشها یک رو و یک رنگ ~~همه چیزی چو یک چیز است آنجا همه # همه گر آورد نیز است آنجا PageV01P432 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0323.png) # و عالم را شکی نیست که موجود حقیقی جز یکی نیست ~~خداست و خلق جز نور خدانیست ولی زو، نور او، هرگز جدا نیست ~~حق است و نور حق چیزی دگر نیست بباید گفت حق جز حق دگر کیست ~~اگر آن نور را صورت هزار است ولی در پرده یک صورتنگار است ~~20اگر باشد دو عالم ور نباشد همه او باشد و دیگر نباشد ~~نبود این هر دو عالم بود کرد او نه خود را زان زیان نه سود کرد او ~~چنان کو بود اگرچه صد جهان است کنون با آن و این او همچنان است # خرد بخشیدت و ایمانت او داد ms295 ~~در اول تن سرشت و جانت او داد ~~در آخر جان و تن از هم جداکرد # تو را در خاک ره چون توتیاکرد ~~20چو مرگ آمد تو را بنمود با تو بدانستی که آن او بو # تو را جان و دل و دینی نبودی ~~که گر او با تو چندینی نبودی تو راجان و دل و دی # همه اوست، ای تو در معنی همه پوست ~~چو تو بیاو نیی تو کیستی اوست همه اوس # چه خواهی کرد بیاو خویشتن را ~~چو زو داری تو دایم جان و تن را چه خو ~~چو تو باقی بدویی این بیندیش بدو باید که میلرزی نه بر خویش # چگونه خوش بود با دشمن اینجا ~~3تو میگویی که خوش باشم من اینجا چ ~~تو را دشمن تویی از خود حذرکن اگر خاکیست در کان تو زرکن ~~چو تو گم میتوانی گشت جاوید در آن نوری که عکس اوست خورشی # نماند خای و نبود مرد غمناک ~~چو آخر زر تواند شد همه خاک نماند خاک ~~چو داری آفتابی سایه بگذار چو شیر مادر آمد دایه بگذار ~~*3به قدر ذرهای گر در حسابی ز خورشید إلهی در حجابی ~~235 ~~به یک ذره نداد از هیچ بابی کسی از دست جز تو آفتابی ~~کسی کو در غلط ماندهست از آن است که در بحر شک و تیه گمان است ~~ولیکن هرکه دارد کعبه درگاه نگردد در میان کعبه گمراه ~~کسی کو در درون کعبه زادهست همه سویی برو قبله گشادهست ~~ز نور معرفت تحقیق مابس وزو راه هدی توفیق مابس PageV01P433 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0328.png) ~~بلی قومی که گم گشتند در ذات # فقالوا ربنا رب السموات، ~~ز ضیق هر دو عالم باز رستند دو عالم چه ز خود هم باز رستند ~~ولی قومی که در ره خیره گشتند بدو چشم جهان بین تیره گشتند ~~کسی خورشید اگر بسیار بیند شود خیره کجا اغیار بیند ~~4 بلی چون آفتاب آید پدیدار نماند ms296 سایه را در دیده مقدار ~~که داند کو چه خورشید است روشنک # که بر هر ذرهای تابد معین ~~اگر بر ذرهای تابد زمانی فرو گیرد چو خورشی ~~رواست انی آنا الله از درختیچرا # چرا نبود روا از نیکبختی ~~کسی کو محو آن خورشید گردد فنایی در # دگرددفنایی در بقا جاوید گردد ~~9اگر خواهی که یابی آن گهر باز چو پروانه وجود خو # چو پروانه وجود خویش درباز ~~که گر قومی پی این راه بردند چوگم گشتند، پی آنگاه بردند ~~تو را بی خویش به با دوست بودن # به با دوست بودن که بیخود بودنت با اوست بودن ~~اگر بااو توانی بود یک دم بحق اوک # بحق او که بهتر از دو عالم ~~چو مردان خوی کن با او که پیوست نخواهی بود بیاو تا که او هست ~~255 ~~چو باید بود با او جاودانت نباید بود بی او یک زمانت ~~به رنگ او شو و از خویش مندیش چو زو اندیشی آخر به که از خویش ~~چو قطره هیچ نندیشد ز خود باز یقین میدان که دریا شد به اعزاز ~~چنین امری است از حق کان که هستند چو جان در راه ما بازند رستند ~~چه گونه نقد جان بازیم با او که از خود مینپردازیم با او ~~60چه گویم چون نمیدانم دگر هیچ ~~که اویست و همویست و دگر هیچ ~~چراگویم که چون او هست کس نیست چو او هست و جزاو نیست اینت بس نیست؟ ~~نمیآید احد در دیدهآ تو احد آمد عدد دزدیدآ تو ~~چو تو بر قدر دید خویش بینی یکی را صدهزاران بیش بینی ~~که دارد آگهی تا این چه کار است # چه کار است تعجب هست و بیرون از شمار است ~~3 درین ره جان باکان چون گرفتهست که راهی مشکل و کاری شگفت است PageV01P434 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0325.png) # تعجب با تحیر در هم آمیخت ~~همه عالم تهی پر بر هم آمیخت تعجب با. ~~بسی اصحاب ms297 دل اندیشه کردند به آخر عجز و حیرت پیشه کردند ~~چو تو هستی خدایا ما که باشیم کمیم از قطره در دریا چه باشیم ~~تویی جمله تو را از جمله بس تو ن # نداری دوستی با هیچ کس تو ~~2از آن باکس نداری دوستداری که تو هم صنع خود را دوست داری ~~چو صنع توست اگر جز تو کسی هست اثر نیست از کسی گرچه بسی هست ~~چو استحقاق هستی نیست در کس تو را قیثومی و هستی تو بس ~~کمال وصف تو دانستن آسانست ولی از جانب ما جمله نقصانست # ز پیداییت پیدا میندانیم ~~تویی جمله ولی ما میندانیمز پیدا ~~9جهان پر آفتاب است و ستم نیست اگر خفاش نابیناست غم نیست # ازو خورشید را خشمی نباشد ~~اگر خفاش را چشمی نباشد ازو خورشید را خش # که هرکو در درون شد، محؤکردهست ~~کسی کو داندت بیرون پردهستکه ~~خیال معرفت در ما از آن است که آن دریا ازین قطره نهانست ~~چو دریا قطره را عیین الیقین شد نبودش تاب تا زیر زمین شد ~~80شناسای تو بیرون از تو کس نیست چو عقل و جان تو میدانی تو بس نیست ~~که شد دانای آن الا تو و تو چه داند عقل و جان الا تو و تو # برون زین یک یکی دیگر کدام است ~~چو تو هستی یکی وین یک تمام است برو # غلط در دید اوست آن هم احد دید ~~اگر احول احد را در عدد دید غلط در دید اوه ~~اگر قبطی زلالی خورد، خون شد ولیکن عقل کی داند که چون ~~هز بوقلمون عالم در غروری سرابی آب میبینی چه5 # که گر نزدیک گردی هیچ بینی ~~چو دوری عالم پرپیچ بینی ک ~~خداوندا بسی اسرار گفتم چه گویم نیز چون بسیار گفتم ~~الهی سخت میترسم بهغایت که در پیش است راهی بینهایت # به تاریکی فرو بردی تو ما را ~~ز تاریکی درآوردی تو مارا به ~~9به خوبی ms298 صورتی پرداختی تو به خواری سوی خاک انداختی تو PageV01P435 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0330.png) # که کس را زهرهآ چون و چرانیست ~~قبای فهم این بر قد ما نیست که کسر ~~تو میدانی که عقلم دوربین است سر مویی نمیدانم یقین است ~~سر مویی مرا معلوم گردان که در دست توام چون موم گردان ~~اگر من دوزخیام ور بهشتی تو میدانی مرا تا چون سرشتی ~~*مرا چون در عدم میدیدهیی تو # که مال و نفس من بخریدهیی تو ~~ز من عیبی که میبینی رضاده چو بخریدی مکن ردم بها ده ~~مزن زخمم چو غفار ذنوبی # وبیمکن عیبم چو ستار عیوبی ~~چو بهرگردن آزاد یارب فریضه کردهای مال مکاتب ~~به سرسینهآ آزادمردان که کلی گردنم آزاد گردان ~~500 خداوندا بسی تقصیر کردم شبه در معصیت چون شیر کردم ~~که هرکازادی گردن ندارد قبول بندگی کردن ندارد ~~ندارم هیچ جز بیچارگی من زکار افتادهام یکبارگی من ~~مراگر دستگیری دست آن هست وگر دستم نگیری رفتم از دست ~~چو هستی ناگزیر ای دستگیرم مزن دستم که نیست از تو گزیرم ~~95 بسی گرچه گناه خویش دانم ولیکن فضل تو زان بیش دانم ~~خداوندا دل و دینم نگه دار تو دادی آنم و اینم نگه دار ~~در آن ساعت که ما و من نماند چراغ عمر را روغن نماند ~~از آن زیتونهآ وادی ایمن که نه شرقیست و نه غربیش روغن ~~چراغ جان ازان روغن برافروز چو من مردم مرا بی من برافروز ~~10چو جانم بر لب آید میتوانی مرا آن دم ندایی بشنوانی ~~که تا من زان ندا در استقامت شوم در خواب تا روز قیامت ~~کفی خاکم چو خاکم تیره کاری # ناکم تیره کاری مگردان زیر خاکم خاکساری ~~چو در بندند در از خاک و خشتم # از خاک و خشتم دری بگشای در گور از بهشتم ~~چو پیش آری صراطی بی سر و پای مرا پری ده و طلقی براندای ~~هاگرچه بر عمل خواهی جزاداد توانی ms299 نیز بیعلت عطا داد PageV01P436 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0327.png) ~~عمل کان از من آید چون من آید که از لاف و منی # که از لاف و منی آبستن آید ~~ولی فضل تو چون بیعلت افتاد بهرک افتاد صاحب دولت افتاد ~~نبوت بیعمل چون میتوان داد توانی بیعمل خط امان داد ~~چنان کم رایگان کردی پدیدار به فضلت رایگانم شو خریدار ~~920 برون بر از دو کونم ای نکوکار درون مقعد ص # درون مقعد صدقم فرود آر ~~بجز تو در جهان کس را ندانم بجز تو جاودان کس را نخوانم ~~تو را خوانم گرم خوانی وگر نهتو رادانم گرمر # تو را دانم گرم رانی وگر نه # سی نم ریخت شب چشمم تو دانی به یک شبنم گرم بخشی توانی ~~اگرگویم بسی و گر نگویم چو میدانی همه دیگر چه گویم ~~5 هم از خود سیرم و هم از دو عالم تو را میبایدم و الله اعلم ~~ثنایی کان ورای عقل و جان است چه حد شرح و چه کار بیان است ~~ثنا و مدح صدری چون توان گفت که مدح او خداوند جهان گفت ~~محمد کافرینش را غرض اوست مر # مراد از جوهر و جسم و عرض اوست ~~محمد مشفق دنیا و دین استشفیع اولین و آخ ~~شگرف کارگاه هر دو عالم نبی و خواجهآ اولاد آدم ~~لطایف گوی رمز لایزالیم # معارف جوی سر ذوالجلالی ~~سوار چابک میدان افلاکنظام ع # نظام عالم و سلطان لولاک ~~سپهسالار دیوان رسالت امام مسند صدر جلالت ~~سپهر دانش و خورشید بینشبه # به زیر سایهآ او آفرینش ~~25 به اصل و فرع، مالک عقل و جان را به # به جان و دل، ولن نعمت جهان را ~~تنش، معیار دار الضرب آشباح دلش، طیار دار الملک آرو ~~ملایک، خاشهروب گلشن او خلایق، خوشهچین خرمن او PageV01P437 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0332.png) # ننمازش جلوهجای قرة العین ~~نیازش پیک راه قاب قوسین ~~خرد با حکم شرعش یافه گویی جهان با مشک خلقش نافهبویی ~~30خدا را در ms300 حقیقت اوست بنده لباس اصطفا در بر فگنده ~~زر خالص ز کان کبریا اوست همه عالم مس اند و کیمیا اوست # نه آدم که او بود که او بود و خدا آن دم که او بود ~~نه عالم بود و نه آدم که او بود ~~چو از «کنت نبیا» راه برداشت به یک ره بر جهانی رهگذر داشت ~~در آن ره، آن قدمها را شمار است چنان دانم که بیش از صد هزار است ~~زخاک هر قدم کان صدر برداشت خدا پیغمبری با قدر برداشت ~~چو شد خاک رهش در هم سرشته سجودش کرد صد عالم فرشته ~~اگر ظاهر نمیدانی تو آن خاک نبود آن خاک الا آدم پاک ~~نه آدم بود هرگز نه سلیمان که او از پیش و پس میداد فرمان ~~چو آمد انبیا را خاتم آن صدر ازان خاتم سلیمان یافت آن قدر ~~هچو آن سلطان دین آمد پدیدار هزاران بت ز عالم شد نگونسار ~~درین نه طاق ازرق خیمه افراخت بچفته طاق نوشروان درانداخت ~~جهان تاریک بود از کفر کفار ز نور او منور شد به یکبار ~~برون آمد ز پرده همچو خورشید دل و دین را منور کرد جاوید ~~چو شد لطف خداوندیش دایه بران بیسایه میغ افکند سایه ~~55چو خورشید از پس پرده زدی تیغ برو سایه فکندی یکسره میغ ~~چرایی تو کثیر الصمت کافلاک ز نطق توست رقاصی طربناک ~~چرایی دایم الفکر اینت بس نیست که چون # که چون از حق گذشتی جز تو کس نیست ~~چو مهر انبیایی در دو عالم به مهر توست ذریات آدم ~~دو قوس قاب قوسین اول کار یکی ش # یکی شد کامد آن مهرت پدیدار ~~عفلک چون دید آن مهر مدور ~~ومدور مدور شد از آن مهر منور ~~از آنگه سر بران خط بنده آمد # عط بنده آمد ولیکن بندهآ گردنده آمد ~~چو هجرت کردی ای طاوس جانه در دولت گشادت آسمانه PageV01P438 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0329.png) ~~کواکب خانهها را ms301 در گشادند چو حلقه چشمها بر در نهادند ~~که بوک از ماه تابان تا به ماهی فرود آیی به هر خانه که خواهی ~~5عه ده بر امید تو این نه آسمانه شد از سر تا قدم چون شهذ خانه ~~و یا چون نطع شطرنجی به یک راه سراسر خانه # سراسر خانه شد پیش تو ای ماه ~~تو شاهی اسب اگر رانی بر افلاک دو رخ بنهند مهر و ماه بر خاک ~~تو آن شاهی که اسبت نه سپهر است سوا # سواره شو که زینت ماه و مهر است ~~اگر بر طور نعلینی حجاب است تو شاهی و عنایت بی حساب است ~~0سواره شو که نیست آنجا حجابت پیاده هشت جنت در رکابت ~~بلی چون شه سواره گشت ره راپ # پیاده هشت باید پیش شه را ~~چو کعبه هست دایم خانهآ شاه چرا آرد بدو رخ پیل بدخواه ~~اگر بدخواه پیلی درفکندهستتو فار # تو فارغ باش کاین فرزین بندست # به یکباره شوی در خانهای مات ~~که شاهی با چنان فیلی به طاماتبه ~~5 چو کردی این بساط آخر کناره پیاده گشتی و بودی سواره ~~پیاده پیش شه همراز گشتی به فرزینی از آنجا بازگشتی ~~چو مه، یک شب، برین نطع آشکاره ز انگشتت چو سیبی شد دوپاره ~~ز شوق آن شق عالی از آنگاه به دو پاره شود بر نطع هر ماه # که گویی چون رخی زرینست از دور ~~نمیبینی مه نو را همه نور ک ~~9چو ایوانی ز عرشت برکشیدند بساط از نه سپهرت گستریدند ~~580 ~~ز بهر خدمت چون تو عزیزی به تحفه هر نبی آورد چیزی ~~چو جوزا آدم از خدمت کمر بست به هدیه سنبله آورد در دست ~~برآمد یونس از بحر الهی به راه آورد، پیش آورد ماهی ~~چو یوسف را بضاعت بود مزجات نهاد از چاه دلوی بر سموات ~~5 در آمد موسی و آن گاو مشهور به گردون برکشید از قلهآ طور ~~سلیمان نیز ms302 شادروان فرو کرد اسد را شیر شادروان او کرد ~~خلیل آمد ضیافت کیش آورد حمل را بهر قربان پیش آورد PageV01P439 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0334.png) ~~مسیح آورد یک سوزن ز خانه # ز خانه ترازو ساخت زان سوزن زبانه ~~دو نسر آورد داود سرافراز که مرغان داشت در نوحه هم آواز ~~590 پسر بگذاشت نوح و کافران را ز کشتی ساخت نعشی دختران را ~~چو شد کار بساط قصر تو راست ز راه کژروی، خرچنگ برخاست ~~ز چشم بد سری برداشت بدخواه مگر عقرب از آن افتاد در راه ~~در آمد جبرییل، آن پیک کونین، یکی تیر از کمان قاب قوسین، ~~بزد بر عقرب و بر آسمان دوخت چنان محکم که کژدم بر کمان دوخت # همه مهره بریخت و حقه شد پاک ~~5 ز مهر مهرهآ پشتت بر افلاک همه! # فت خجل شد جوشن از تشویر بشکافت ~~چو ماهی گیسوی او چون زره یافت ~~به پشتی چنین مهریت بر پشت تو داری مه شکافی را ز انگشت ~~گر انگشتت نبودی در مقابل ندیدی منزلت ماه از منازل ~~به هر منزل که میگردد شب و روز تو را میخواند این در شبافروز ~~60به هر منزل سلوکی طرفه دارد که گاه اکلیل، گاهی صزفه دارد ~~طوافت میکند تاد وجود است که او را در روش سعد السعودست ~~از آن در راه قلبش منزل آمد که پردل رفت او و پردل آمد ~~چو پردل بود و بر دل بود راهش خطاب آمد به دل از پیشگاهش ~~که گر دندانت بشکستند از سنگ بر افروزیم آتش چند فرسنگ ~~*ولیک ار سنگ در مردم فروزیم ~~بت سنگین و سنگین دل بسوزیم ~~چو دندان تو از سنگی نگون شد دل سنگ ای عجب از درد خون شد ~~به سنگ آن را که با تو جنگ باشد دل او سختتر از سنگ باشد ~~چو سنگت میزنند اعدای ناچیز بزن ه # بزن هم سنگ دل هم سیم را نیز ~~چو مهرت سنگ ms303 مقناطیس آمد حسود سنگدل ابلیس آمد ~~1 کسی با تو چو سنگ و آبگینه # و سنگ و آبگینه به یک دم سنگسارش کن زکینه # دت سنگ بر دل پاره پاره چو سنگ آتش آمد زخم خواره ~~چو سنگ افسرده آمد جانش گوی زسنگ آمد برون ایمانآش گویی PageV01P440 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0331.png) ~~ر قرآن فرو خواندی تو بر سنگ شود چون سنگ شرمه نرم و یکرنگ ~~ز قرآن کوه سنگین شاخشاخ است از آن روی زمین پرسنگلاخ ~~ه دل خصم تو چون نقشیست بر سنگ کهاز قرآن نگردد نرم تر سنگ ~~65 ~~ز قرآن سنگدل را نیست تبدیل ولی سنگش بهآ از «طیرا اباب # که بت از سنگ دارد عجب نبود که بر وی سنگ بارد # نگ سنگ آغاز تو نیزای شمع دین سنگی درانداز ~~چو خصمت کرد جنگ سنگ آغاز ~~ه تااز سنگ دست بیدرنگی نماید دشمنان را سنگ و هنگی ~~2کجا از سنگ اعدا را مقام است هزاران شیشه را سنگی تمام است ~~به سنگ و هنگ تو کس نیست امروز ولی چون سنگ شد خصم آتش افروز ~~مزن بر سنگ خصمت را ولیکن به سنگش چون بکشتی گشتی ایمن ~~مثال خصم تو چون سنگپشت است که او خودزنده زیر سنگ گشتهست ~~به سنگ اعدای جاهت کشته بهترچو سنگ آسیا سرگشته بهتر ~~کسی کافکند در راه تو خرسنگ ندارد هیچ درمان جز سر و سنگ # بر سبویی تحمل چون کند چون سنگ و رویی # سزای خصم، سنگ منجنیق است ~~اگر سنگ از شکیبایی عقیق است سزای خصم، سنگ # به نطق آور به معجز سنگریزه ~~کند گر سنگدل با تو ستیزهبه نطق آور به مع ~~نگرکان سنگدل گیرد نکالی شود چون سنگریزه پایمالی ~~تو را صد سنگ ازان بر در نهادیم که سنگ تو همه گوهر نهادیم # باید بر شکم بست که زیر سنگ توست افلاک را دست ~~چرا سنگیت باید بر شکم بست ~~اگر در پلهآ همت نهی سنگ نسنجد عرش ms304 و کرسی یک درم سنگ # هرا دهی سرسبزی آن سنگ سیه را ~~تویی سنگ محک، خورشید و مه را دهی3 ~~چو سنگ کعبه آمد جایگاهت یمین الله شد سنگ سیاهت ~~*2 سهیل شرع او چون جدی بشناخت ادیم از به ~~ادیم از بهر نعلینش در انداخت ~~رسن را دلو کرد از چرخ پرتاب که تا بهربراق او برد آب ~~چو دیدش هشت خلد از هفت پرده به استقبال شد هر هفت کرده PageV01P441 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0336.png) ~~از آن گیسوی کوژ و قامت راست ز حوران صد قیامت بیش برخاست ~~فلک در آستین صد جان درآمدبه خدمت چون # به خدمت چون گریبان در سر آمد ~~64چو با جان بر طیق پیش آمدش باز چو طاق آمد به خدمت شد سرافراز ~~فلک از راه او کحلی طلب کرد که در چشم کواکب شب به شب کرد ~~چو گرد خاک پایش آسمان یاقت کواکب پردهآ کحلی از آن یافت ~~فروغ صبح ازان بر آسمان زد که با او دم ز صدقی یک زمان زد ~~چراغش خواند حق تاگشت از اخلاص همه قندیلهای عرش رقاص ~~425 قلم، در پیش او، لوحی فرو خواند بسی عرش آیة الکرسی برو خواند # سبق گفت انبیا را از حقیقت ~~شد القصه در آن صدر شریعت س ~~وز آنجا همچو خورشیدی روان شد چو سایه هر دو عالم زو نهان شد ~~جهانی دید پرموج مسمی به یک ره هم جهان محو ~~اگرچه داشت جبریل منورهزاران پر # هزاران پر طاوس معطر ~~650 باستاد و پیمبر گفت آنگاه منم پروانه، نورم شمع الله ~~اگر سازد وگر سوزد چنان به نیم من در میان، حق جاودان به ~~تو طاوس ملایک مینمایی منم پروانهآ نور خدایی ~~به در منشین چو هم خانه نهای تو بیفکن پر چو پروانه نهای تو ~~زهی نور جهان پرور که او داشت که پیشش هر دو عالم سر فرو داشت ~~*6 چو نور او علم زد از رهی دور دو ms305 عالم خورد با هم کوس ازان نور ~~چو او در بندگی داد قدم داد خداوندش چنین کوس و علم داد ~~چو رفت آنجا که اصل کار آنجاست جهان را نقطهآ پرگار آنجاست ~~درآمد پیک الهامی ز پیشانش # سخن گفت از زبان غیب با جانش ~~که بنگر قاب قوسین الهی مثال بندگی و پادشاهی ~~60به دست من یکی وان چیست ایمان به دست تو یکی رفتن به فرمان # ، جان من یافت استطاعت ت و قوس جسم بر زه کن به طاعت ~~چو یک زه تو کشیدی و یکی من زهی تو نه منم جمله زهی من PageV01P442 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0333.png) ~~هزاران زه سزد یکیک زبانرا اگر تو پی بری این دو کمان را ~~نه از انگشت تو بر ماه یک بار دو قوس آمد ز زاغ شب پدیدار ~~65 یکی شد بعد ازان دو قوس آنگاه پدید آمد ازان دو قوس یک ماه ~~کنون نیز این دو قوس قاب قوسین یکی شد از تو، ای سلطان کونین ~~عدد از ماه تا ماهیست در راه عدد گم گشت باقی ماند یک ماه ~~تویی آن ماه، ای خورشید اصحاب که انجم بر تو میلرزد چو سیماب # عالم نرگس چشمت فروپوش بکش این دو کمان تا لالهآ گوش # ی دو عالم، پستی توست غرض از آفرینش هستی توست ~~دو گیتی حور و از شعر تو بویی دو عالم نور و از ف # دو عالم نور و از فرق تو مویی ~~ز دو ابروت طاق چرخ بابی ز دو گیسور # ز دو گیسوت مهر و ماه تابی ~~ز حسنت حبة القلب است پرنورز نورد # ز نورت جنة الفردوس پرحور ~~چو تو آسایش عقل و روانی بهحق آرایش هر دو جهانی ~~9چه گر موییست در چشم تو افلاک به یکیک مینگر «لا تعد عیناک» ~~تواضع مینهد تاجت به تارک اگر خواهی علو «و اخفض جناحک» ~~به طرد و عکس این قوم اصفیاند «و لا تطرد» که عکس نور ms306 مااند # تو را دادند از نه حجره آواز، ~~گر اول زمرهای نه واقف راز ~~سپهری را که بر اندازهآ توست کنون نه حجره پر آوازهآ توست ~~به آخر نور آن حضرت علم زدمحمد # محمد محو شد، آنگاه دم زد ~~ز امت در سخن آمد زمانی بدو بخشید امت را جهانی ~~چو کار امتش از پیش برخاست ز حق بی خویش قرب خویش درخواست ~~میان آن دو حضرت، دو کمان بود زاحمد تا احد میمی میان بود ~~چو در میمی که میگویی دو میم است به هر یک میم یک عالم مقیم است ~~68 چو این عالم در آن عالم نهان شد دو میم آمد یکی، وحدت عیان شد ~~چو این میم دگر برخاست از پیش آحد ماند و فنا شد احمد از خویش ~~تو را این سر که میگویم یقین است «قل ان کنتم تحبون» ص PageV01P443 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0338.png) ~~و باز آمد از آنجا جانش آنجا ایاز این جایگه سلطانش آنجا، ~~نشست القصه پیش صفه بار همه مقصود او حاصل به یک بار ~~69سخن از جسم و از جانش برون گفت که «نحن الآخرون السابقون» گفت ~~چو تشریف «لعمرک» بر سر افکند دو گیسوی مسلسل در بر افکند ~~به یک موی حقیقت آن مسلسل محقق کرد نسخ دین اول ~~همه خطها از آن در درج او بود که دخل کل عالم خرج او بود ~~زهی کونین عکس روح پاکت خطاب از نه فلک «روحی فداک»ت ~~ه6زهی کرسی درت را حلقه داری ز دستت عرش اعظم خرقه داری ~~کجا خورشید باشد سایهداری ندارد سایه با خورشید کاری ~~زهی در حلقهآ گیسوت مصمر برات هشت خلد و هفت اختر ~~تو بنشسته طویل الحزن جاوید ز تو هر ذره می تابد چو خورشید ~~تنش از سایه زان معنی جدا بود که دایم سایه پرورد خدا بود ~~0کسی کو در قیامت قطب مردانست وز # ت وزو هفت آسیای چرخ گردانست، ~~چو او را نیم جو ms307 هفت آسیانیست کند دست آس این خود کار ما نیست ~~چو این نه حجره را میکرد دست آس وزونه آسیای چرخ را پاس ~~که داند تا دران منصب که او بود چنان عالی چرا اینجا فرو بود ~~تو را أم القری کی در حساب است نبی أمی از ام الکتاب است ~~205 چو دارد خط حق نقش دل خویش چه بنویسد، چنان خطیش در پیش ~~چو سر بر خط نهادش عرش و کرسی بسش این خط، دگر از خط چه پرسی؟ ~~چو علم اولین و آخرین داشت # تچه بر خواند که ناخواندن ازین داشت # مشچه خواهد خواند این خواندن تمامش ~~خدا چون خواند در دار السلامش ~~دلش چون غرق قرآن بود و اخبار درین منصب چه خواهد کرد اشعار ~~0 چو شد بیت الله و بیت المقدس ز # سز دینش، این دو بیتش شعر میبس # سخر حلال بیت دام است که بیت لایقش بیت الحرام است ~~اگر اول گل سرخش عرق بو ز آن در آخرش زر در طبق بود PageV01P444 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0335.png) ~~که تا بر نام او زر میفشاند گلاب از دیدهآ تر میفشاند ~~ازان گل صدورق شد در ره ناز که تا آن صد ورق از هم کند باز ~~ازان یکیک ورق چون عاشق مست صفات روی او خواند به صد دست ~~چو بسیاری بود آن شرح عالی فرو ریزدز هم از شرم حالی ~~شنودی آنکه طشت آورد جبریل به بر شق کرد صدر او به تعجیل ~~چو عکس انداخت آن طشت مثمن ز عکسش گشت این نه طاس روشن ~~مزین کرد آن طشت از دل او چنان کین طاق ازرق از گل او ~~2دل او میبشست این کی بود راست که فردوس از دل او میبیاراست ~~غلو قهر شرع موسوی بود غلو لطف دین عیسوی بود ~~یکی از قهر ملت نفس میسوخت یکی از لطف دین دل می برافروخت ~~چو قهر و لطف با هم معتدل شدرسول م ms308 # رسول ما طبیب نفس و دل شد # همه بحریش، دون القلتین است ~~همه سوییش، عین القبلتین استهمه بحریش،5 ~~25چو او سلطان دار الملک جان است سر موییش بیش از دو جهان است ~~چو نور شیبتش دین پرور آمد دم «الشیب نوری» زو برآمد ~~چو هفده موی شد در دین سپیدش دو عالم گشت سبز اندر امیدش ~~چو نور هفده مویش موجزن شد نماز هفده فرض مرد و زن شد ~~چنان آن هفده مویش سایه انداخت که هژده آلف عالم سر برافراخت ~~خدا آن هفده را میداشت در پیش فریضه هفده کرد این از همه بیش ~~[در اول بود حنانه درختی نبود اما بر او نیکبختی ~~جوان بود و جدا افتاده ناگاه چنین آغاز کرد و گفت آنگاه ~~به پشتی تو باری میکشیدم چو شد پشتم ز بر از غم خمیدم] ~~رخ او را و مه را اهل اقلیم همی گفتند چون سیبی به دو نیم ~~حو سیبی ماه را بشکافت زانگشت سخنشان چون چراغی در دهان کشت ~~وگویی دید ما آسمان ا ش بی زانگشت چوگان ساخت آن را # ز چوگانش آشکار به یک ره گشت گوی مه دوپاره PageV01P445 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0340.png) ~~کنون از شوق انگشتش از آنگاه گهی گوی و گهی چوگان شود ماه ~~چو ماه چرخ را شق کرد زانگشت به میراث آن برون شد تا به سه پشت ~~30ازان شق گر نشان یابد کسی باز نیابد جز ز راه کهکشان باز ~~چو خورشید رخش افگند سایه همای چرخ را بشکست خایه ~~ز فراو ازان مه پاره آمد که او خورشید صد مهپاره آمد ~~ازان مه پارهآ هفت آسمان شد که او مهپارهآ هر دو جهان شد ~~زهی روشن چراغی کو به انگشت چراغ ماه را بر آسمان کشت ~~25زهی چشم و چراغ چرخ چارم زهی نور دو چشم هفت طارم ~~زهی بر قبهآ افلاک جایت زهی بر فوق فرق عرش پایت ~~اگر فر تو همچون فیض یزدان به ms309 موری بگذرد گردد سلیمان ~~تو بی شک از سلیمانی بسی بیش منت پای ملخ آوردهام پیش PageV01P446 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0337.png) # وجودش در دریای طلب بود ~~محمد کو سرافراز عرب بود وج ~~0سراجی کافتاب از روی او تافت مه نو از خم ابروی او تافت ~~ملک بر خاک پایش بوسه داده فلک بر آستانش سر نهاده ~~شب معراج از آنجا برگذشته که عقل از وصف او مدهوش گشته ~~زهی چشم و چراغ اهل عالم سر و سالار فرزندان آدم ~~تویی اصل وجود و عالمت فرع تویی سلطان بستان مجلس ش ~~5زهی طه و یاسین نعت نامت زهی روح القدس کمتر غلامت ~~لک با این همه چشمان2 که داردز فرمانت گذشتن مینیارد ~~کسی را3 چون تو دارد پیشواییچه باک او را ز جرمی و ~~نیندیشم اگر کردم گناهی که دارم چون تو سید عذرخواهی # داوندا به جاه این سرافراز که از چشم عنایتمان مینداز PageV01P447 ![image file](./0618FaridDinCattar.IlahiNama_0339.png) ~~ه راهی راست مارا رهبری کن اسیران را به نصرت یاوری کن # درونی آرمیدهبه حق چار یار برگزیده2 ~~کرامی کن1 درونی آرمیده ~~الاای مشکی جان بگشای نافه که هستی. # که هستی.. PageV01P448 ms310