######OpenITI# #META# title: elahinameh #META# ed_info: Ed. n.n. (n.d.), , Ganjoor corpus: n.n.. #META# url: https://ganjoor.net/attar/elahiname/ #META#Header#End# ### | [ ebkhsh 0 ] # 1 بنام کردگار هفت افلاک %~% که پیدا کرد آدم از کفی خاک # 2 خداوندی که ذاتش بی‌زوالست %~% خرد در وصف ذاتش گنگ و لالست # 3 زمین و آسمان از اوست پیدا %~% نمود جسم و جان از اوست پیدا # 4 مه و خورشید نور هستی اوست %~% فلک بالا زمین در پستی اوست # 5 ز وصفش جانها حیران بمانده %~% خرد انگشت در دندان بمانده # 6 صفات لایزالش کس ندانست %~% هر آن وصفی که گوئی بیش ازانست # 7 دو عالم قدرة بیچون اویست %~% درون جانها در گفت و گویست # 8 ز کنه ذات او کس را خبر نیست %~% بجز دیدار او چیزی دگر نیست # 9 طلب گارش حقیقت جمله اشیا %~% ز ناپیدائی او جمله پیدا # 10 جهان از نور ذات او مزین %~% صفات از ذات او پیوسته روشن # 11 ز خاکی این همه اظهار کرد او %~% ز دودی زینت پرگار کرد او # 12 ز صنعش آدم از گل رخ نموده %~% زوی هر لحظه صد پاسخ شنوده # 13 ز علمش گشته آنجا صاحب اسرار %~% خود اندر دید آدم کرده دیدار # 14 نه کس زو زاده نه او زاده از کس %~% یکی ذاتست در هر دوجهان بس # 15 ز یکتائی خود بیچون حقیقت %~% درون بگرفته و بیرون حقیقت # 16 حقیقت علم کل اوراست تحقیق %~% دهد آن را که خواهد دوست توفیق # 17 بداند حاجت موری در اسرار %~% همان دم حاجتش آرد پدیدار # 18 شده آتش طلب گار جلالش %~% دمادم محو گشسته ازوصالش # 19 ز حکمش باد سرگردان بهر جا %~% گهی در تحت و گاه اندر ثریا # 20 ز لطفش آب هرجائی روانست %~% ز فضلش قوت روح و روانست # 21 ز دیدش خاک مسکین اوفتاده %~% ازان در عز و تمکین اوفتاده # 22 ز شوقش کوه رفته پای در گل %~% بمانده واله و حیران و بی دل # 23 ز ذوقش بحر در جوش و فغانست %~% ازان پیوسته او گوهر فشانست # 24 نموده صنع خود در ms001 پاره خاک %~% درونش عرش و فرش و هفت افلاک # 25 نهاده گنج معنی در درونش %~% بسوی ذات کرده رهنمونش # 26 همه پیغمبران زو کرده پیدا %~% نموده علم او بر جمله دانا # 27 که بود آدم کمال قدرت او %~% بعالم یافته بد رفعت او # 28 دوعالم را درو پیدا نموده %~% ازو این شور با غوغا نموده # 29 تعالی الله یکی بی‌مثل و مانند %~% که خوانندت خداوندان خداوند # 30 توئی اول توئی آخر تعالی %~% توئی باطن توئی ظاهر تعالی # 31 هزاران قرن عقل پیر در تاخت %~% کمالت ذره زین راه نشناخت # 32 بسی کردت طلب اما ندیدت %~% فتاد اندر پی گفت و شنیدت # 33 تو نوری در تمام آفرینش %~% بتو بینا حقیقت عین بینش # 34 عجب پیدائی و پنهان بمانده %~% درون جانی و بی جان بمانده # 35 همه جانها زتو پیداست ای دوست %~% توئی مغز و حقیقت جملگی پوست # 36 تو مغزی در درون جان جمله %~% ازان پیدائی و پنهان جمله # 37 ازان مغزی که دایم در درونی %~% صفات خود در آنجا رهنمونی # 38 ندیدت هیچکس ظاهر در اینجا %~% از آنی اول و آخر در اینجا # 39 جهان پر نام تو وز تو نشان نه %~% بتو بیننده عقل و تو عیان نه # 40 نهان از عقل و پیدا در وجودی %~% ز نور ذات خود عکسی نمودی # 41 ز دیدت یافته صورت نشانه %~% نماند او تو مانی جاودانه # 42 یکی ذاتی که پیشانی نداری %~% همه جانها توئی جانی نداری # 43 دوئی را نیست در نزدیک تو راه %~% حقیقت ذات پاکت قل هو الله # 44 مکان و کون را موئی نسنجی %~% همه عالم طلسمند و تو گنجی # 45 توئی در جان و دل گنج نهانی %~% تو گفتی کنت کنزا هم تو دانی # 46 دو عالم از تو پیدا و تو درجان %~% همی گوئی دمادم سر پنهان # 47 حقیقت عقل وصف تو بسی کرد %~% به آخر ماند با جانی پر از درد # 48 زهی بنموده ms002 رخ از کاف و از نون %~% فکنده نور خود بر هفت گردون # 49 زهی گویا ز تو کام و زبانم %~% توئی هم آشکارا هم نهانم # 50 زهی بینا ز تونور دو دیده %~% ترا در اندرون پرده دیده # 51 زهی از نور تو عالم منور %~% ز عکس ذات تو آدم مصور # 52 زهی در جان و دل بنموده دیدار %~% جمال خویش را هم خود طلب گار # 53 تو نور مجمع کون و مکانی %~% تو جوهر می ندانم کز چه کانی # 54 تو ذاتی در صفاتی آشکاره %~% همه جانها به سوی تو نظاره # 55 برافگن برقع و دیدار بنمای %~% بجزو و کل یکی رخسار بنمای # 56 دل عشاق پر خونست از تو %~% ازان از پرده بیرونست از تو # 57 همه جویای تو تو نیز جویا %~% درون جمله از عشق گویا # 58 جمالت پرتوی در عالم انداخت %~% خروشی در نهاد آدم انداخت # 59 از اول آدمت اینجا طلب کرد %~% که آدم بود ازتو صاحب درد # 60 چو بنمودی جمال خود به آدم %~% ورا گفتی بخود سر دمادم # 61 کرامت دادیش در آشنائی %~% ز نورت یافت اینجا روشنائی # 62 که داند سر تو چون هم تودانی %~% گهی پیدا شوی گاهی نهانی # 63 گهی پیدا شوی در رفعت خود %~% گهی پنهان شوی در قربت خود # 64 گهی پیدا شوی اندر صفاتت %~% گهی پنهان شوی در سوی ذاتت # 65 گهی پیدا شوی چون نور خورشید %~% گهی پنهان شوی در عشق جاوید # 66 گهی پیدا شوی از عشق چون ماه %~% گهی پنهان شوی در هفت خرگاه # 67 ز پیدائی خود پنهان بمانی %~% ز پنهائی خود یکسان بمانی # 68 بهر کسوة که می‌خواهی برآئی %~% زهر نقشی که می‌خواهی نمائی # 69 تو جان جانی ای در جان حقیقت %~% همان در پرده‌ات پنهان حقیقت # 70 چه چیزی تو که ننمائی رخ خویش %~% چو دم دم می‌دهی مان پاسخ خویش # 71 تو آن نوری که اندر هفت افلاک %~% همی گشتی بگرد ms003 کره خاک # 72 تو آن نوری که در خورشیدی ای جان %~% ازان در جزو و کل جاویدی ای جان # 73 تو آن نوری که در ماهی وانجم %~% ز نورت ماه و انجم می‌شود گم # 74 تو آن نوری که لم تمسسه نار %~% درون جان و دل دردی و دارو # 75 تو آن نوری که از غیرت فروزی %~% وجود عاشقان خود بسوزی # 76 تو آن نوری که اعیان وجودی %~% ازان پیدا و پنهان وجودی # 77 تو آن نوری که چون آئی پدیدار %~% بسوزانی ز غیرت هفت پرگار # 78 تو آن نوری که جان انبیائی %~% نمود اولیا و اصفیائی # 79 تو آن نوری که شمع ره روانی %~% حقیقت روشنی هر روانی # 80 ز نورت عقل حیران مانده اینجا %~% ز شرم خویش نادان مانده اینجا # 81 چو در وقت بهار آئی پدیدار %~% حقیقت پرده برداری ز رخسار # 82 فروغ رویت اندازی سوی خاک %~% عجایب نقشها سازی سوی خاک # 83 بهار و نسترن پیدا نماید %~% ز رویت جوش گل غوغا نماید # 84 گل از شوق تو خندان در بهارست %~% از آنش رنگهای بی‌شمارست # 85 نهی بر فرق نرگس تاجی از زر %~% فشانی بر سر او زابر گوهر # 86 بنفشه خرقه‌پوش خانقاهت %~% فگنده سر ببر از شوق راهت # 87 چو سوسن شکر گفت از هر زبانت %~% ازان افراخت سر سوی جهانت # 88 ز عشقت لاله هر دم خون دل خورد %~% ازاین ماندست دل پر خون و رخ زرد # 89 همه از شوق تو حیران برآیند %~% به سوی خاک تو ریزان درآیند # 90 هر آن وصفی که گویم بیش ازانی %~% یقین دانم که بی‌شک جان جانی # 91 توئی چیزی دگر اینجا ندانم %~% بجز ذات ترا یکتا ندانم # 92 همه جانا توئی چه نیست چه هست %~% ندیدم جز تو در کونین پیوست # 93 ز تو بیدارم و از خویش غافل %~% مرا یا رب توانی کرد واصل # 94 منم از درد عشقت زار و مجروح %~% توئی جانا حقیقت ms004 قوة روح # 95 منم حیران و سرگردان ذاتت %~% فرومانده به دریای صفاتت # 96 منم در وصالت را طلب گار %~% درین دریا بماندستم گرفتار # 97 درین دریا بماندم ناگهی من %~% ندارم جز بسوی تو رهی من # 98 رهم بنمای تا در وصالت %~% بدست آرم ز دریای جلالت # 99 توئی گوهر درون بحر بی‌شک %~% توئی در عشق لطف و قهر بی‌شک # 100 همه از بود تست ای جوهر ذات %~% که رخ بنموده در جمله ذرات # 101 همه از عشق تو حیران و زارند %~% بجز تو در همه عالم ندارند # 102 نهان و آشکارائی تودر دل %~% همه جائی و بی جائی تو در دل # 103 دل اینجا خانه ذات تو آمد %~% نمود جمله ذرات تو آمد # 104 دل اینجا خانه راز تو باشد %~% ازان در سوز و در ساز تو باشد # 105 تو گنجی در دل عشاق جانا %~% همه بر گنج تو مشتاق جانا # 106 نصیبی ده ز گنج خود گدا را %~% نوائی ده بلطفت بی نوارا # 107 گدای گنج عشق تست عطار %~% تو بخشیدی مر او را گنج اسرار # 108 تو می‌خواهد ز تو ای جان حقیقت %~% که در خویشش کنی پنهان حقیقت # 109 تو می‌خواهد ز تو هر دم بزاری %~% سزد گر کار او اینجا برآری # 110 تو می‌خواهد زتو در شادمانی %~% که سیر آمد دلش زین زندگانی # 111 تو می‌خواهد ز تو در هر دو عالم %~% ز تو گوید بتو راز او دمادم # 112 تو می‌خواهد ز تو تارخ نمائی %~% ورا از جان و دل پاسخ نمائی # 113 تو می‌خواهد ز تو اینجا حقیقت %~% که بنمائی بدو پیدا حقیقت # 114 تو می‌خواهد ز تو تا راز بیند %~% ترا در گنج جان او باز بیند # 115 تو می‌خواهد ز تو در کوی دنیا %~% که بیند روی تو در سوی دنیا # 116 تو می‌خواهد ز تو در کل اسرار %~% که بنمائی در انجامش تو دیدار # 117 تو می‌خواهد ز تو ای ذات ms005 بیچون %~% که بیند ذاتت ای جان بی چه و چون # 118 چنان درمانده‌ام در حضرت تو %~% ندارم تاب دید قربت تو # 119 شب و روزم ز عشقت زار مانده %~% بگرد خویش چون پرگار مانده # 120 طلب گار توام در جان و در دل %~% نباشم یک دم از یاد تو غافل # 121 تو درجانی همیشه حاضر ای دوست %~% توئی مغز و منم اینجایگه پوست # 122 دل عطار پر خون شد درین راه %~% که تا شد از وصال دوست آگاه # 123 کنون چون در یقینم راه دادی %~% مرا اینجا دلی آگاه دادی # 124 بجز وصفت نخواهم کرد ای جان %~% که تا مانم به عشقت فرد ای جان # 125 اگر کامم نخواهی داد اینجا %~% ز دست تو کنم فریاد اینجا # 126 مرا هم داده امید فضلت %~% که بنمائی مرا در عشق وصلت # 127 همان وصل تو می‌خواهم من از تو %~% که گردانم دل و جان روشن از تو # 128 تو خورشیدی و من چون سایه باشم %~% در اینجا با تو من همسایه باشم # 129 نه آخر سایه خود محو آری %~% چو نور جاودانی را تو داری # 130 دلم خون گشت در دریای امید %~% بماندم زار و ناپروای امید # 131 بوصل خود دمی بخشایشم ده %~% ز دردم یک نفس آسایشم ده # 132 تو امید منی درگاه و بیگاه %~% کنون از کردها استغفرالله # 133 تو امید منی در عین طاعت %~% مرا بخشا ز نور خود سعادت # 134 تو امید منی اندر قیامت %~% ندارم گرچه جز درد وندامت # 135 تو امید منی اندر صراطم %~% به فضل خویشتن بخشی نجاتم # 136 تو امید منی در پای میزان %~% بلطف خویش بخشی جرم و عصیان # 137 چنان در دست نفسم بازمانده %~% چو گنجشکی بدست باز مانده # 138 مرا این نفس سرکش خوار کردست %~% شب و روزم بغم افگار کردست # 139 مرا زین سگ امانی ده درین راه %~% ز دید خویشتن گردانش آگاه # 140 غم عشق تو خوردم هم تودانی ms006 %~% شب و روز اندرین دردم تودانی # 141 ز درد عشق تو زار و زبونم %~% بمانده اندرین غرقاب خونم # 142 دوائی چاره کن زین درد ما را %~% ز لطف خود مگردان فرد ما را # 143 در آن دم کین دمم از جان برآید %~% مرا آن لحظه دیدار تو باید # 144 مرا دیدار خود آن لحظه بنمای %~% گره یکبارگیم از کار بگشای # 145 بمردم پیش ازان کاینجا بمیرم %~% درین سر باش یا رب دستگیرم # 146 چراغی پیش دارم آن زمان تو %~% که خواهی بردم از روی جهان تو # 147 تو می‌دانی که جز تو کس ندارم %~% بجز ذات تو ای جان بس ندارم # 148 توئی بس زین جهان و آن جهانم %~% توئی مقصود کلی زین و آنم # 149 الهی بر همه دانای رازی %~% بفضل خود ز جمله بی‌نیازی # 150 الهی جز درت جائی نداریم %~% کجا تازیم چون پائی نداریم # 151 الهی من کیم اینجا گدائی %~% میان دوستانت آشنائی # 152 الهی این گدا بس ناتوانست %~% بدرگاه تو مشتی استخوانست # 153 الهی جان عطارست حیران %~% عجب در آتش مهر تو سوزان # 154 دلم خون شد ز مشتاقی تو دانی %~% مرا فانی کن و باقی تو دانی # 155 فنای ما بقای تست آخر %~% توئی بر جزو و کل پیوسته ناظر # 156 تو باشی من نباشم جاودانی %~% نمانم من در آخر هم تو مانی ~~PageV01P001 # 1 ثنائی گو بر ارباب بینش %~% سزای صدر وبدر آفرینش # 2 محمد آنکه نور جسم و جانست %~% گزین و مهتر پیغامبرانست # 3 حبیب خالق بیچون اکبر %~% درون جزو و کل او شاه و سرور # 4 ز نورش ذره خورشید و ماهست %~% همه ذرات را پشت و پناهست # 5 فلک یک خرقه پوش خانقاهش %~% بسر گردان شده در خاک راهش # 6 تمامت انبیا را پیشوا اوست %~% حقیقت عاشقان را رهنما اوست # 7 ز نور اوست اصل عرش و کرسی %~% چه کروبی چه روحانی چه قدسی # 8 طفیل اوست دنیا و آخرت هم %~% جهان ms007 از نور ذات اوست خرم # 9 شده در نور پاکش عقل و جان گم %~% ز عکس ذات او هر دو جهان گم # 10 حقیقت خاتم پیغمبرانست %~% ز نورش ذره کون و مکانست # 11 ز بود آفرینش اوست مقصود %~% ز لا در عین الا اوست موجود # 12 ز عکس ذات او دان آفرینش %~% حقیقت اوست نور عین بینش # 13 هزار آدم طفیل اوست آنجا %~% بمانده سوی خیل اوست آنجا # 14 طفیل خنده او آفتابست %~% حقیقت ذره او ماهتابست # 15 مه از شرم رخش هر مه گذارد %~% چو در راهش گذارد سر فرازد # 16 ندیده چشم عالم همچو او باز %~% ازان آمد یقین شاه سرافراز # 17 زهی مثل ترا نادیده عالم %~% نداده کس نشان از عهد آدم # 18 چو تو شاهی بگرد کره خاک %~% که آمد سایه بانت هفت افلاک # 19 طفیل خاک پای تست دنیا %~% حقیقت را نه جای تست دنیا # 20 توئی صاحب قران عین هستی %~% که بت با بتکده در هم شکستی # 21 ازین سان دعوت کل کرده تو %~% غم امت دمادم خورده تو # 22 تمام انبیا این عز ندیدند %~% ز تو گفتند کل وز تو شنیدند # 23 تو اصل جوهری در اصل فطرت %~% ترا دادست ایزد جاه و حرمت # 24 ز ذات خویش دیده لامکانت %~% در آنجا بود کل عین العیانت # 25 زدی دم از عیان لامکانی %~% یکی دیدی که گفتی من رآنی # 26 حقیقت واصل دو جهان تو باشی %~% همه جانند و جان جان تو باشی # 27 خرد در راه تو طفلی بشیرست %~% ز حکم شرع تو زار و اسیرست # 28 که دارد زهره تا گوید سخن باز %~% ز سر شرعت ای شاه سرافراز # 29 در کلی گشادستی به تحقیق %~% درین ره داد دادستی بتحقیق # 30 زهی مهتر که شاه انبیائی %~% پناه اولیا و اصفیائی # 31 چو جبریل آمد ای جان چاکر تو %~% شرف دارد ز نور گوهر تو # 32 طریق مصطفی گیر و دگر نه %~% حقیقت ms008 را بجز او راهبر نه # 33 حقیقت جان پاکش راه بین دان %~% دل پر نور او بحر یقین دان # 34 نباشد سایه را خورشید هرگز %~% ولی خورشید او دارد چنین عز # 35 چو یک بین شد شب معراج در ذات %~% ازان بر سر نهادش تاج از ذات # 36 دمادم کشف اسرارش عیان بود %~% برون از کون جایش لامکان بود # 37 بمعجز کرد ماه آسمان شق %~% نمود از ذات بیچون سر مطلق # 38 گهی در دست بد سنگش سخن گو %~% گهی زنهار از وی خواست آهو # 39 گهی از سنگ نخلی کرد پیدا %~% که آن در حال بار آورد خرما # 40 بوصف اندر نیاید معجزاتش %~% به شرح اندر نیاید وصف ذاتش # 41 حقیقت گشت موسی امت او %~% چو در توریت دیدش قربت او # 42 اگر نه او بدی عالم نبودی %~% ملایک نامدی آدم نبودی # 43 زمین و آسمان معدوم بودی %~% ز رحمت دوجهان محروم بودی # 44 چو نور پاک اوست از پرتو ذات %~% نظر افکند سوی جمله ذرات # 45 ز نورش گشت پیدا کرسی و عرش %~% یقین هم لوح و جنت نیز وهم فرش # 46 طلب می‌کرد ذات خویش آن نور %~% چو شد مطلوب شد درجمله مشهور # 47 زهی صاحب قران دور گردون %~% توئی نور دو عالم بی چه و چون # 48 یقین دانم که مغز کایناتی %~% عیان اندر صفات نور ذاتی # 49 جمالت پرتوی در عالم انداخت %~% خروشی در نهاد آدم انداخت # 50 کسی کو با تو اینجا آشنا شد %~% در آخر بی شکی مرد خدا شد # 51 توئی واصل زوصل جاودانی %~% ترا زیبد یقین صاحب قرانی # 52 شب معراج دیدی حق عیان تو %~% رسیدی در خداوند جهان تو PageV01P002 # 1 شبی آمد برش جبریل خرم %~% که هان آگاه باش ای صدر عالم # 2 ازین تاریکدان خیز و گذر کن %~% بدار الملک ربانی سفر کن # 3 بسوی لامکان امشب قدم زن %~% بگیر آن حلقه را و بر حرم زن # 4 جهانی ms009 بهرت امشب در خروشند %~% همه کروبیان حلقه به گوشند # 5 ستاده انبیا و مرسلینند %~% که تا امشب جمالت را به بینند # 6 بهشت و آسمان در برگشادست %~% بسی دلها ز دیدار تو شادست # 7 در امشب آنچه مقصودست ازو خواه %~% که خواهی دید بی‌شک امشب الله # 8 غم امت در امشب خور که دانی %~% حقیقت جمله اسرار نهانی # 9 براقی بود چون برق آوریده %~% که حق ازنور پاکش آفریده # 10 سرا پایش ز نور حق بد آباد %~% ز تیزی خود سبق می‌بردی از باد # 11 نبی بر وی سوار اندر زمان شد %~% مکان بگذاشت سوی لامکان شد # 12 فتاده غلغلی در عرش اعظم %~% که آمد صدر و بدر هر دو عالم # 13 ملایک با طبقهای نثارش %~% ستاده جمله از جان دوستدارش # 14 تمام انبیا را دیده در راه %~% مر او را کرده از اسرار آگاه # 15 نمود آدم ز اول کل جمالش %~% حقیقت خلعتی داد ازوصالش # 16 دگر نوحش بکرد از کل خبردار %~% که تا شد از عیانش صاحب اسرار # 17 ز ابرهیم دید او خلت کل %~% که تا بر وی عیان شد قربت کل # 18 چو اسمعیل او را تربیت کرد %~% دگر اسحاقش از جان تقویت کرد # 19 دگر یعقوب کردش از غم آزاد %~% که تا شد ذات او از عشق آباد # 20 دگر یوسف بصدقی راز گفتش %~% ز شوق دوست شرحی باز گفتش # 21 چو موسی بودش از انوارمشتاق %~% مر او را کرد اندر عشق کل طاق # 22 دگر داود بس راز نهان گفت %~% سلیمانش بسی شرح و بیان گفت # 23 دگر عیسی چو دیدش ذات والا %~% مر او را کرد اندر فقر یکتا # 24 یکایک انبیا را دست جودش %~% یقین تشریف داد و ره نمودش # 25 چو گشت آگاه او از قربت دوست %~% گذر کرد او به سوی حضرت دوست # 26 چو سوی سدره بیرون تاخت احمد %~% ز ذات دوست سر افراخت احمد # 27 رفیقش آنکه جبریل ms010 امین بود %~% که یک پر ز آسمانش تا زمین بود # 28 در آنجا باز ماند و مصطفی شد %~% به سوی قرب ذات پادشا شد # 29 سؤالی کرد از جبریل آن شاه %~% چرا ماندی قدم نه اندرین راه # 30 جوابش داد کای سلطان اسرار %~% اجازت بیش ازینم نیست رفتار # 31 مجالم بیشتر زین نیست یک دم %~% ترا باید شدن ای شاه عالم # 32 سر موئی اگر برتر بأعلی %~% پرم سوزد پرم نور تجلی # 33 ترا باید شدن تا حضرت یار %~% ترا زیبد که داری قربت یار # 34 روان شد سید و او را رها کرد %~% دل خود را ز دون حق جدا کرد # 35 بشد چندان که چون دید از فرود او %~% برش جبریل گنجشکی نمود او # 36 همی شد تا ازین نیز او گذر کرد %~% ورای پرده غیبی نظر کرد # 37 نه جا دید و جهت نه عقل و ادراک %~% نه عرش و فرش ونه هم کره خاک # 38 عیان لامکان بی جسم و جان دید %~% در آنجاخویشتن را او نهان دید # 39 زتن بگذشت و ز جان هم سفر کرد %~% چو بیخود شد ز خود در حق نظر کرد # 40 چو در آغاز دید اعیان انحام %~% ندای کل شنید از یار پیغام # 41 ندا آمد ز ذات کل که فان آی %~% رها کن جسم و جان بی جسم و جان آی # 42 درآ ای مقصد و مقصود ما تو %~% نظر کن ذات ما را با لقا تو # 43 دران دهشت زبانش رفت از کار %~% محمد از محمد گشت بیزار # 44 محمد خود ندید و جان جان دید %~% لقای خالق کون و مکان دید # 45 نبود احمد خدا بود اندر آنجا %~% عیان عین لقا بود اندر آنجا # 46 خطابش کرد کای صدر دو عالم %~% تو چونی گفت بی‌چونم درین دم # 47 تو بی‌چونی من اینجا خود که باشم %~% چو تو هستی حقیقة من چه باشم # 48 توئی و جز تو ms011 چیزی نیست اعیان %~% توئی عقل و توئی قلب و توئی جان # 49 خطاب آمد که ای بود همه تو %~% امان جمله و سود همه تو # 50 توئی مقصود ما در آفرینش %~% چه می‌خواهی بخواه ای عین بینش # 51 محمد گفت ای دانای بی‌چون %~% توئی سر درون و راز بیرون # 52 تو می‌دانی حقیقت سر رازم %~% که بهر امت خود با نیازم # 53 حقیقت امتی دارم گنه گار %~% ولی از فضل تو جمله خبردار # 54 خبردارند از دریای فضلت %~% چه باشد گر کنی بر جمله رحمت # 55 خطاب آمد ز حضرت بار دیگر %~% که بخشیدم سراسر ای مطهر # 56 مخور غم از برای امت خویش %~% که هست از جرم ایشان فضل ما بیش # 57 حقیقت رحمت ما بی‌شمارست %~% ز مخلوقات ما را با تو کارست # 58 مرا با تست کار از کل آفاق %~% ترا بگزیدم و کردم ترا طاق # 59 توئی یکتا میان آفرینش %~% توئی مر جمله را چون چشم بینش # 60 پس آنگه سر کل با او بیان کرد %~% سه باره سی هزارش سر عیان کرد # 61 خطابش کرد کای محبوب بی‌چون %~% ازین سه سی هزاران در مکنون # 62 بگو سی و مگو سی پیش یاران %~% دگر سی خواه گو خواه مگو آن # 63 بهر کو مصلحت دانی عیان کن %~% وگرنه در درون خود نهان کن # 64 چو رفت این بازگشت از لامکان او %~% به سوی عالم سفلی روان او # 65 چو باز آمد ازان حضرة با شتاب %~% هنوزش گرم بود آن جامه خواب ~~PageV01P003 # 1 بأکافی یکی گفت ای سرافراز %~% ز معراج نبی رمزی بگو باز # 2 بیان کن سر معراجش که چون بود %~% بگفت او هم درون و هم برون بود # 3 یکی بد ذات او در بود آنجا %~% یقین می‌دید او معبود آنجا # 4 مکانش در حقیقت لامکان بود %~% چرا کاندر عیان او جان جان بود # 5 همه او بود لیکن در حقیقت %~% شد او خاموش و دم ms012 زد از شریعت # 6 تو هم گر واقف اسرار گردی %~% ز شرعش لایق دیدار گردی # 7 بقدر خود توانی دید جانان %~% یکی گردی تو با توحید خوانان # 8 قدم از شرع او بیرون منه باز %~% کزو گردی مگر تو صاحب راز # 9 ولی بر قدر هر کس راز باید %~% نمودن تا دری او را گشاید # 10 زهی عطار کز نور محمد %~% شدی مسعود و منصور و مؤید # 11 ازو در جان و در دل مغز داری %~% ازان این درهای نغز داری # 12 زبان تو ازو آمد گهردار %~% ز قعر بحر جان هردم گهربار # 13 یقین کز خدمت او کام یابی %~% وزو در هر دو عالم نام یابی # 14 رسولا رهبر عطار از تست %~% زسر عشق برخوردار از تست # 15 ز تو دارد گهرهای معانی %~% بجز تو کس ندارد وین تو دانی # 16 یقین کز شاعرانم نشمری تو %~% بچشم شاعرانم ننگری تو # 17 تو میدانی چه گویم بیش ازین من %~% ترا می‌جستم اینجا پیش ازین من # 18 چو دیدم حضرت پاک تو اینجا %~% شدم از عجز من خاک تو اینجا # 19 قبولم کن که تو از حق قبولی %~% تو در سر یقین صاحب وصولی # 20 مران از حضرت پاکم حقیقت %~% که من در حضرتت خاکم حقیقت # 21 چه باشد گر نهی پائی بدین خاک %~% که بر سر داری از حق تاج لولاک # 22 منور کن دل عطار از خویش %~% مر او را کن تو بر خوردار از خویش # 23 بحق چار یار برگزیده %~% که دورم مفگن ای نور دو دیده PageV01P004 # 1 سر مردان دین صدیق اکبر %~% امام صادق و سالار سرور # 2 مهین رحمت مهدات او بود %~% که در دین سابق خیرات او بود # 3 شب خلوت قرین ویار غارست %~% نثار راهش اول چل هزارست # 4 بدین بوبکر چون کردست آغاز %~% بدو گردد همه اجر جهان باز # 5 ازان ایمان او در اصل خلقت %~% همی چربد بر ایمانها ز سبقت # 6 ms013 مگر او درد دندان داشت ده سال %~% پیمبر را نکرد آگه ازان حال # 7 چو حق گفت آن پیمبر را بتحقیق %~% بدو گفت ای جهان حلم صدیق # 8 چرا با من نکردی این حکایت %~% ز حق گفتا نکو نبود شکایت # 9 کسی کو دین حق زین سان نگه داشت %~% بسر جان او جز حق که ره داشت # 10 همیشه بود سنگی در دهانش %~% که تاگوهر نیفشاند زبانش # 11 میان سنگ در گوهر شنیدم %~% ولی سنگی بگوهر در ندیدم # 12 چنان مستغرق حق بود جانش %~% که کم رفتی حدیثی بر زبانش # 13 چو جانش بود مشغول اندر آیة %~% ازو هجده حدیث آمد روایة # 14 سزد عالم اگر هجده هزارست %~% که آن هجده حدیثش یادگارست # 15 حدیث او چو اصل عالم افتاد %~% براهین حدوثش محکم افتاد # 16 ببین تا او چه عقل و چه بصر داشت %~% که از آبستن و طفلی خبر داشت # 17 چو نابینای عاجز را دعا کرد %~% به بینائیش حق حاجت روا کرد # 18 نفس هرگز در افزونی نمی‌زد %~% که دم جز در اقیلونی نمی‌زد # 19 چو هنگام وفات آمد فرازش %~% به پیش مصطفی بردند بازش # 20 ز صدیق آن کلید عالم راز %~% درش بگشاد و قفل از پرده شد باز # 21 ز شوقش قفل چون زنجیر بگسست %~% باستقبال او پرده برون جست # 22 کسی کاهن بصدقش مومن آید %~% دل خصمش چرا چون آهن آید # 23 چو شد قفل از سر صدقش سرانداز %~% چرا قفل دل خصمش نشد باز # 24 چو اصحاب اندر آن مشهد رسیدند %~% فرو برده یکی خاکش بدیدند # 25 کسی کو در گزید مار یارست %~% توان گفتن که این کس یار غارست # 26 چو پیغامبر ابوبکر و عمر را %~% بصر خواند این یک و سمع آن دگر را # 27 نبی چون هر دو را سمع و بصر خواند %~% کسی کین دو ندارد کور و کر ماند ~~PageV01P005 # 1 امام مطلق و شمع دو عالم %~% امیرالمؤمنین فاروق اعظم ms014 # 2 چو حق را وفق نام او کلامست %~% ز فرقانست فاروق این تمامست # 3 دلش چون دید حق را درحرمگاه %~% بدل پیوست عین عدل آنگاه # 4 چو عین عدل ودل افتاد با هم %~% ز عدلش موج زن شد هر دو عالم # 5 چو در دربست جاویدان ستم را %~% گشاد از عدل خود ملک عجم را # 6 عرب از وی قوی شد اول کار %~% همه خلق عجم زو گشت دین دار # 7 چو آهن گشت از صلبی او موم %~% گشاده کرد قفل رومی روم # 8 دو پیراهن چنان خصم تنش بود %~% که در اسلام یک پیراهنش بود # 9 چو در دین آمد او یک پیرهن داشت %~% چو آن یک برکشید این یک کفن داشت # 10 ز بس کو پاره بر آن پیرهن دوخت %~% رسید آنجا که دلق هفده من دوخت # 11 ز بار هفده او را آشکاره %~% رسد هجده هزارش پاره پاره # 12 چو شد هجده هزارش گرد بر پاس %~% چرا از هفده من پوشید کرباس # 13 چو آن یک پیرهن سامان اوداشت %~% حلاوة لاجرم ایمان او داشت # 14 نکیر و منکر از مردی و زورش %~% نیارستند گشتن گرد گورش # 15 چو باشد محتسب فاروق عالی %~% نگردد هیچ منکر در حوالی # 16 چو باشد محتسب در امر معروف %~% به نهی منکر آید نیز موصوف # 17 پیمبر چشم خود خواندش زهی قدر %~% چراغ خلد هم گفتش زهی صدر # 18 چراغش کرده شرق و غرب روشن %~% که نه شرقیست ونه غربیش روغن # 19 چو او چشم و چراغ آمد ز درگاه %~% تو بی چشم و چراغش چون روی راه # 20 اگر نبود ترا چشم و چراغی %~% ز گلخن فرق نتوان کرد باغی # 21 ترا پیوسته چشم خویش باید %~% چراغی نیز دایم پیش باید # 22 که گر نبود چراغ و چشم در راه %~% ندانی چاه از ره راه از چاه # 23 تو بی این هر دو گر در راه افتی %~% ز کوری عقابت درچاه ms015 افتی # 24 چو او از مصطفی چشمی چنان یافت %~% زبانش نطق جبار جهان یافت # 25 گر از کوران نه‌ای تو هوش می‌دار %~% چنین چشم و زبان را گوش می‌دار # 26 کسی کان نور نبود در دماغش %~% بهشتی گر بود نبود چراغش # 27 چراغ چرخ خورشید منیرست %~% چراغ خلد فاروق کبیرست # 28 ز نفخ صور فردا جاودانی %~% فرو میرد چراغ آسمانی # 29 ولیکن این چراغ جنت افروز %~% بود رخشنده‌تر از نور هر روز ~~PageV01P006 # 1 اساسی کز حیا ایمان نهادست %~% امیرالمؤمنین عثمان نهادست # 2 فلک از بحر علم او بخاری %~% زمین از کوه حلم او غباری # 3 جهان معرفت جان مصور %~% دو مغز آنگه ز دو نور پیمبر # 4 چه می‌گویم سه مغز آمد ز انوار %~% ازان دو نور و از قرآن زهی کار # 5 کسی کو در حریم این سه نورست %~% گرش روشن نه بیند خصم کورست # 6 که گر خورشید نقد عین دارد %~% مدد از نور ذوالنورین دارد # 7 جز او کس را بنودست این تمامی %~% ز پیغامبر در فرزند گرامی # 8 چو بر اندوه نازل گشت قرآن %~% کسی را کاهل آنست اینست برهان # 9 که بر اندوه از دنیا شود دور %~% چنین بودست آن خورشید ذوالنور # 10 کسی کو این کرامت از خدا یافت %~% که دو چشم و چراغ مصطفی یافت # 11 چو ذوالنورین هم از خانه دان بود %~% چگونه منکر صدقش توان بود # 12 کسی کز آسمانش این دو نورست %~% مه و خورشید با او در حضورست # 13 دم از بغضش گر از دل می بر آری %~% مه و خورشید را گل می برآری # 14 عصای او بزانو آنکه بشکست %~% خوره در زانویش افتاد پیوست # 15 عصائی را که در معنی چنان شد %~% که ثعبان وار خصم دشمنان شد # 16 گر او را دشمنی در کون باشد %~% که باشد نایب فرعون باشد # 17 چنین گفت او که در بیعت مرا دست %~% چو با دست نبی الله پیوست # 18 ms016 ز بهر حرمت دستش از آنگاه %~% به مکروهی نبود آن دست را راه # 19 دلش دریای اعظم بود از علم %~% تن او کوه راسخ بود از حلم # 20 حقیقت جامع قرآن دلش بود %~% همه اسرار عالم حاصلش بود # 21 ز جامع بود جمعیت مدامش %~% ز فرقان فرق کردن خاص و عامش # 22 چو در قرآن امام خاص و عامست %~% چرا در حکم خویشان ناتمامت # 23 همه عمر او نخفتی و نخوردی %~% که تا در هر شبی ختمی نکردی # 24 دران غوغا غلامانش بیکبار %~% سلاح آور شدند از بهر پیگار # 25 بدیشان گفت هر بنده که امروز %~% سلاح انداخت آزادست و پیروز # 26 چو شاهد بود قرآنش همیشه %~% مدامش جمع جامع بود پیشه # 27 شهید قرب شاهد گشت آخر %~% ز قرآن یافت خونش طشت آخر # 28 چو قرآن بود معشوقش ز آفاق %~% شد آخر محو قرآن شمع عشاق # 29 اگرچه شمع جنت بود فاروق %~% چو شمع او باخت سر در راه معشوق ~~PageV01P007 # 1 ز مشرق تا به مغرب گر امامست %~% امیرالمؤمنین حیدر تمامست # 2 گرفته این جهان زخم سنانش %~% گذشته زان جهان وصف سه نانش # 3 چو در سر عطا اخلاص او راست %~% سه نان را هفده آیة خاص او راست # 4 سه قرصش چون دو قرص ماه و خورشید %~% دو عالم را بخوان بنشاند جاوید # 5 ترا گر تیر باران بر دوامست %~% علی جنة جنة تمامست # 6 پیمبر گفتش ای نور دو دیده %~% ز یک نوریم هر دو آفریده # 7 چنان در شهر دانش باب آمد %~% که جنت را بحق بواب آمد # 8 چنان مطلق شد اودر فقر وفاقه %~% که زر و نقره دادش سه طلاقه # 9 اگرچه سیم و زر با حرمت آمد %~% ولی گوساله این امت آمد # 10 کجا گوساله هرگز رنجه گردد %~% که با شیری چنین هم پنجه گردد # 11 چنین نقلست کورا جوشنی بود %~% که پشت و روی جوشن روشنی بود # 12 ازان چون روی بودش ms017 پشت جوشن %~% که بر بستش بدان اندام روشن # 13 چنین گفت او که گر منبر نهندم %~% بدستوری حق داور دهندم # 14 میان خلق عالم جاودانه %~% کنم حکم از کتاب چارگانه # 15 چو هرچ او گفت از بهر یقین گفت %~% زبان بگشاد روزی وچنین گفت # 16 که لو کشف الغطا دادست دستم %~% خدا را تا نبینم کی پرستم # 17 زهی چشم و زهی علم و زهی کار %~% زهی خورشید علم و بحر زخار # 18 دم شیر خدا می‌رفت تا چین %~% ز علمش ناف آهو گشت مشکین # 19 ازین گفتند مرد داد و دین شو %~% ز یثرب علم جستن را به چین شو # 20 اسد کو ناف خانه آفتابست %~% ازان آهو دمش چون مشک نابست # 21 خطا گفتم که ازمشک خطایست %~% که او هم نافه و شیر خدایست # 22 اگر علمش شدی بحری مصور %~% درو یک قطره بودی بحر اخضر # 23 چو هیچش طاقت منت نبودی %~% ز همت گشت مزدور جهودی # 24 کسی گفتش چرا کردی بر آشفت %~% زبان بگشاد چون تیغ و چنین گفت: # 25 لنقل الصخر من قلل الجبال %~% احب الی من منن الرجال # 26 یقول الناس لی فی الکسب عار %~% فقلت العار فی ذل السؤال # 27 همیشه چار رکن عالم آباد %~% ز سعی دو خسر بود و دو داماد PageV01P008 # 1 الا ای مشک جان بگشای نافه %~% که هستی نایب دارالخلافه # 2 چو روح امر ربانی توداری %~% سریر ملک روحانی تو داری # 3 جهان هر دو بهم یک مشت خاکست %~% فضای قدس دارالملک پاکست # 4 همه عالم به کلی بسته تست %~% زمین و آسمان پیوسته تست # 5 توئی پیوسته و أز ما بریده %~% ز دیده دور و اندر عین دیده # 6 بهشت و دوزخ و روز قیامت %~% همه از بهر نامت یک علامت # 7 ملایک را برمزی معرفت بخش %~% خلایق را بصد صورت صفت بخش # 8 تو چون صد آفتابی گر بتابی %~% کند هر ذره‌ات صد آفتابی # 9 چو نور ms018 آفتابت در مزیدست %~% ز ذراتت یکی عرش مجیدست # 10 چه نقشیخاص قیومی همیشه %~% چه گویم من که معلومی همیشه # 11 عجب مرغی نمی‌دانم که چونی %~% که از اثبات و نفی ما برونی # 12 چو نه در آسمان نه در زمینی %~% کجائی نزد رب العالمینی # 13 همه چیزی توئی و هیچ هم تو %~% چه گویم راستی و پیچ هم تو # 14 برآر ازدل دمی مشکین باخلاص %~% که شد عمر از دم تو مجمر خاص # 15 توئی شاه و خلیفه جاودانه %~% پسر داری شش و هر یک یگانه # 16 پسر هر یک ترا صاحب قرانیست %~% که اندر فن خود هر یک جهانیست # 17 یکی نفسست و در محسوس جایش %~% یکی شیطان و درموهوم رایش # 18 یکی عقلست و معقولات گوید %~% یکی علمست و معلومات جوید # 19 یکی فقرست و معدومات خواهد %~% یکی توحید و کل یک ذات خواهد # 20 چو این هر شش بفرمان راه یابند %~% حضور جاودان آنگاه یابند # 21 چو دایم تاابد هستی خلیفه %~% ز لطفت گشت عالم پر لطیفه # 22 سیه پوش خلافت شو چوآدم %~% سفر در سینه خود کن چو عالم # 23 قدم چون خضر نه در راه مردان %~% که گردت در نیابد چرخ گردان # 24 مکانت کشتی نوحست ای صدر %~% زمانت والضحی ولیلة القدر # 25 سلیمان وش به مسند باز نه پشت %~% ولی انگشترین کرده در انگشت # 26 جمال یوسفی را جلوه‌گر باش %~% چو ابرهیم هفت اعضا بصر باش # 27 چو داود نبی این پرده بنواز %~% چو عیسی زن نفس در عشق دمساز # 28 چو همدستی تو با موسی عمران %~% همی ازجام جان خور آب حیوان # 29 دو پر در سایه سیمرغ کن باز %~% بر ادریس بنشین کیمیا ساز # 30 چو کردی جد و جهد بی عدد تو %~% ز نور مصطفی یابی مدد تو # 31 چو در دین حاصل آمد این کمالت %~% سخن گفتن کنون باشد حلالت # 32 به چشم خرد منگر در سخن هیچ %~% که خالی ms019 نیست دو گیتی ز کن هیچ # 33 اساس هر دوعالم جز سخن نیست %~% که از کن هست گشت از لاتکن نیست # 34 سخن ازحق تعالی منزل آمد %~% که فخر انبیای مرسل آمد # 35 اگر موسی کلیم روزگارست %~% کلیم او کلام کردگارست # 36 اگر عیسی نبودی کلمة حق %~% کجا بودی ز عزت روح مطلق # 37 محمد نیز کو مقصود کن بود %~% شب معراج سلطان سخن بود # 38 سخن نقد دوعالم بیش و کم هست %~% نکاحست و طلاق و بیع هم هست # 39 بوقت عرض ذریات عشاق %~% سخن بودست اصل عهد و میثاق # 40 اگر مبصر و گرمسموع جوئی %~% وگر محسوس وگر معقول گوئی # 41 اگر ملموس وگر موهوم گیری %~% وگر محسوس وگر معلوم گیری # 42 وگر قسمیست فکرت یا خیالت %~% وگر چیزیست ممکن یا محالت # 43 همه محدود باشد جز که ملفوظ %~% محیط از لفظ آمد لوح محفوظ # 44 اگر موجود و گر معدوم باشد %~% در انگشت سخن چون موم باشد # 45 ازین هر قسم در ذوق و اشارت %~% بصد گونه توان کردن عبارت # 46 ازین حجت شود بر عقل پیدا %~% که او کل سخن آمد ز اسما # 47 چو اصل آمد سخن اکنون تو می‌گوی %~% سخن خواه و سخن پرس و سخن گوی ~~PageV01P009 ### | [ ebkhsh 1 ] # 1 جهان گر دیده‌ای گم کرده یاری %~% سراسیمه دلی آشفته کاری # 2 خبر داد از کسی کان کس خبر داشت %~% که وقتی یک خلیفه شش پسر داشت # 3 همه همت بلند افتاده بودند %~% ز سر گردن کشی ننهاده بودند # 4 بهر علمی که باشد در زمانه %~% همه بودند در هر یک یگانه # 5 چو هر یک ذوفنون عالمی بود %~% چو هر یک در دو عالم آدمی بود # 6 پدر بنشاندشان یک روز با هم %~% که هر یک واقفید از علم عالم # 7 خلیفه زاده‌اید و پادشاهید %~% شما هر یک ز عالم می چه خواهید # 8 اگر صد آرزو دارید و گر یک %~% مرا فی الجمله ms020 برگوئید هر یک # 9 چو از هر یک بدانم اعتقادش %~% بسازم کار هر یک بر مرادش # 10 بنطق آورد اول یک پسر راز %~% که نقلست از بزرگان سرافراز # 11 که دارد شاه پریان دختری بکر %~% که نتوان کرد مثلش ماه را ذکر # 12 به زیبایی عقل و لطف جانست %~% نکو روی زمین و آسمانست # 13 اگر این آرزو یابم تمامت %~% مرادم بس بود این تا قیامت # 14 کسی با این چنین صاحب جمالی %~% ورای این کجا جوید کمالی # 15 کسی کو قربت خورشید دارد %~% بقرب ذره کی امید دارد # 16 مراد اینست وگر اینم نباشد %~% بجز دیوانگی دینم نباشد PageV01P001 # 1 پدر گفتش زهی شهوت پرستی %~% که از شهوت پرستی مست مستی # 2 دل مردی که قید فرج باشد %~% همه نقد وجودش خرج باشد # 3 ولی هر زن که او مردانه آمد %~% ازین شهوت بکل بیگانه آمد # 4 چنان کان زن که از شوهر جدا شد %~% سر مردان درگاه خدا شد PageV01P002 # 1 زنی بودست با حسن و جمالی %~% شب و روز از رخ و زلفش مثالی # 2 خوشی و خوبئی بسیار بودش %~% صلاح و زهد با آن یار بودش # 3 بخوبی در همه عالم علم بود %~% ملاحت داشت شیرینش هم بود # 4 بهر موئی که در زلف آن صنم داشت %~% خم از پنجه فزون و شست هم داشت # 5 چو چشم و ابروی او صاد و نون بود %~% دلیلش نص قاطع نه که نون بود # 6 چو بگشادی عقیق در فشان را %~% به آب خضر کشتی سرکشان را # 7 صدف گوئی لب خندان او بود %~% که مرواریدش از دندان او بود # 8 چو مروارید زیر لعل خندانش %~% گهر داری نمودی در دندانش # 9 زنخدانش چو سیمین سیب بودی %~% ز سیبش قسم خلق آسیب بودی # 10 فلک از نقش روی او چنان بود %~% که سرگردان چو عشاقش بجان بود # 11 کسانی کز سخن دری فشاندند %~% بنام او را همی «مرحومه» خواندند # 12 ms021 زنی بودی که دور چرخ گردان %~% شمردیش از شمار شیرمردان # 13 مگر شوئی که آن زن داشت ناگاه %~% برای حج روانه گشت در راه # 14 یکی کهتر برادر داشت آن مرد %~% ولیکن بود مردی ناجوانمرد # 15 وصیت کرد از بهر عیالش %~% که تا تیمار می‌دارد بمالش # 16 بحج شد عاقبت چون این سخن گفت %~% برادر آنچه فرمودش پذیرفت # 17 برای حکم او بنهاد تن را %~% بسی تیمارداری کرد زن را # 18 شبانروزی بکار او در استاد %~% بنوهر ساعتش چیزی فرستاد # 19 نگاهی سوی آن زن کرد یک روز %~% بدید از پرده روی آن دلفروز # 20 دلش از دست رفت و سرنگون شد %~% غلط کردم چه گویم من که چون شد # 21 چنان در دام آندلدار افتاد %~% که صد عمرش بیک دم کار افتاد # 22 بسی با عقل خود زیر و زبر شد %~% ولی هر لحظه عشقش گرمتر شد # 23 چو کار او ز زن می بر نیامد %~% دمی با خویشتن می بر نیامد # 24 چوغالب گشت عشق و شد خرد زود %~% گشاده کرد با زن کار خود زود # 25 بخود خواندش بزور و زر و زاری %~% برون راند آن زن از پیشش بخواری # 26 بدو گفتا نداری ازخدا شرم %~% برادر را چنین می‌داری آزرم # 27 ترا دین و دیانت داری اینست %~% برادر را امانت داری اینست # 28 برو توبه گزین و با خدا گرد %~% وزین اندیشه فاسد جدا گرد # 29 بزن آن مرد گفت این نیست سودت %~% مرا خشنود باید کرد زودت # 30 وگرنه روی تابم از غم تو %~% ترا رسواکنم گیرم کم تو # 31 هم اکنون در هلاک اندازمت من %~% بکاری سهمناک اندازمت من # 32 زنش گفت از هلاکت نیست باکم %~% هلاک این جهان به زان هلاکم # 33 مگر ترسید آن مرد بد افعال %~% که بر گوید برادر را زن آن حال # 34 برفت آن شوم و دفع خویشتن را %~% بزر بگرفت حالی چارتن را # 35 که تا دادند ms022 آن شومان گواهی %~% که کردست از زنا این زن تباهی # 36 چو قاضی را قبول افتاد کارش %~% معین کرد حالی سنگسارش # 37 ببردندش به صحرا بر سر راه %~% روان کردند سنگ از چارسوگاه # 38 چو سنگ بی عدد بر زن روان شد %~% گمان افتادشان کز زن روان شد # 39 برای عبرت خلق جهانش %~% رها کردند آنجا هم چنانش # 40 زن بی چاره بر هامون بمانده %~% میان خاک غرق خون بمانده # 41 چو شب بگذشت و روز افتاد آغاز %~% زن آمد وقت صبح اندک بخود باز # 42 بزاری و نزاری ناله می‌کرد %~% ز نرگس ارغوان پر لاله می‌کرد # 43 یک اعرابی بر اشتر صبح گاهی %~% مگر آن روز می‌آمد ز راهی # 44 شنود آن ناله و بی‌خویشتن شد %~% فرود آمد ز اشتر سوی زن شد # 45 بپرسیدش که ای زن کیستی تو %~% که همچون مرده می‌زیستی تو # 46 زنش گفتا که من بیمار و زارم %~% عرابی گفت من تیمار دارم # 47 نشاندش بر شتر بردش بتعجیل %~% بسوی خانه خود کرد تحویل # 48 تعهد کرد بسیاری شب و روز %~% که تا با حال خود شد آن دلفروز # 49 دگر ره دلبریش آغاز افتاد %~% ز سر در همدم و همراز افتاد # 50 دگر ره تازه شد گلنار رویش %~% ز سر در حلقه زد زنار مویش # 51 ز زیر سنگسار او آشکارا %~% چنان آمد که لعل از سنگ خارا # 52 عرابی چون جمال او چنان دید %~% بخون خویش حکم او روان دید # 53 ز عشق روی او بی‌خویشتن شد %~% ز دردش پیرهن بر تن کفن شد # 54 بزن گفتا که شو جفت حلالم %~% که مردم زنده گردان از وصالم # 55 زنش گفتا مرا چون شوی باشد %~% چگونه شوی دیگر روی باشد # 56 چو از حد درگذشت آن مهربانی %~% بخود خواند آخر آن زن را نهانی # 57 زنش گفت ای ز دین پیچیده سر تو %~% نمی‌ترسی ز خشم دادگر تو # 58 مرا از بهر حق ms023 تیمار بردی %~% کنون فرمان دیو خوار بردی # 59 چو خیری کرده بزیان میاور %~% خلل در کعبه ایمان میاور # 60 که چون این را اجابت می‌نکردم %~% بسی دیدم بلا و سنگ خوردم # 61 کنون تو نیز می‌خوانی بدینم %~% نمی‌دانی که من چون پاک دینم # 62 اگر پاره کنی صد باره شخصم %~% نیاید در تن پاکیزه نقصم # 63 برو از بهر یک شهوة که رانی %~% مخر جان را عذاب جاودانی # 64 ز صدق آن زن پاکیزه گوهر %~% گرفت آن مرد اعرابیش خواهر # 65 پشیمان گشت ازان اندیشه کردن %~% که کار دیو بود آن پیشه کردن # 66 غلامی داشت اعرابی سیاهی %~% درآمد آن سیه ناگه ز راهی # 67 چو دید او روی زن دل را بدو داد %~% دل وجانش بسوخت و تن فرو داد # 68 دلش را وصل آن زن آرزو خاست %~% ولیکن می‌نشد آن آرزو راست # 69 بزن گفتا شبم من تو چو ماهی %~% چرا با من بهم بودن نخواهی # 70 زنش گفت این نگردد هرگزت راست %~% که از من خواجه تو این بسی خواست # 71 چو او وصلم نیافت آنگاه مه روی %~% کجا یابی تو آخر ای سیه روی # 72 غلامش گفت می‌گردانیم باز %~% ز من نرهی تو تا نرهانیم باز # 73 وگر نه حیلتی سازم به مردی %~% که حالی زین وثاق آواره گردی # 74 زنش گفت آنچه خواهی کن چه باکست %~% که نندیشم اگر قسمم هلاکست # 75 غلام از وی بغایت خشمگین شد %~% ز مهر او چنان بوده چنین شد # 76 شبی برخاست از کینی که اوداشت %~% زن خواجه یکی طفل نکو داشت # 77 بکشت آن طفل را در گاهواره %~% پس آنگه برد آن خونین کتاره # 78 بزیر بالش آن زن نهان کرد %~% که یعنی خون زن نامهربان کرد # 79 سحرگه مادر آن کشته زار %~% ز بهر شیردادن گشت بیدار # 80 بدید آن طفل را بریده سر باز %~% برآورد از دل پر درد آواز # 81 فغانی و خروشی در جهان ms024 بست %~% دو گیسو را بریده بر میان بست # 82 طلب کردند تاخود آن که کردست %~% چنین بیچاره را بیجان که کردست # 83 ز زیر بالش زن آشکاره %~% برون آمد یکی خونین کتاره # 84 همه گفتند زن کردست این کار %~% بکشت این نابکار او را چنین زار # 85 غلام و مادر طفل آن جوان را %~% نه چندان زد که بتوان گفت آن را # 86 عرابی آمد و گفت ای زن آخر %~% چه بد کردم بجای تو من آخر # 87 که کشتی کودکی مانند ماهی %~% نترسیدی ز خون بی‌گناهی # 88 زنش گفت این که در عالم نشان داد %~% خدایت ای برادر عقل ازان داد # 89 که تا عقل و خرد را کار بندی %~% که تا از عقل یابی بهره‌مندی # 90 ببین از چشم عقل ای پاک دامن %~% تو چندینی نکوئی کرده با من # 91 گرفته خواهر از بهر خدایم %~% بسی انعامها کرده بجایم # 92 مکافات تو این باشد بیندیش %~% ازین کشتن چه گردد حرمتم بیش # 93 عرابی چون خردمند جهان بود %~% بدان گفتار زن هم داستان بود # 94 یقینش شد که آن زن بی گناهست %~% ولی آنجا مقامش نه ز راهست # 95 بزن گفتا چو افتاد این چنین کار %~% ترا دیدن بدل کرهست ازین بار # 96 زنم چون تهمت این بر تو افگند %~% ز تو یاد آیدش هر دم ز فرزند # 97 بهر ساعت غم او تازه گردد %~% مصیبت نیز بی‌اندازه گردد # 98 ترا بد گوید و نیکو ندارد %~% وگر من دارمت نیک او ندارد # 99 ترا زینجا بباید رفت آزاد %~% نهان سیصد درم حالی بوی داد # 100 که این را نفقه کن در راه برخویش %~% درم بستد زن و آورد ره پیش # 101 چو لختی رفت آن غم دیده در راه %~% پدید آمد دهی از دور ناگاه # 102 کنار راه داری دید بر پای %~% برو گرد آمده مردم زهر جای # 103 جوانی را دلی پر خون جگرسوز %~% مگر بر دار می‌کردند ms025 آن روز # 104 بپرسید آن زن از مردی که این کیست %~% مرا آگاه کن تا جرم او چیست # 105 بدو گفتند ده خاص امیریست %~% که در بیداد کردن بی نظیریست # 106 درین ده عادت آنست ای ممیز %~% که هر کو از خراجی گشت عاجز # 107 کند بردارش این ظالم نگونسار %~% کنون خواهد کشیدش بر سر دار # 108 زن او را گفت خود چندش خراجست %~% که این ساعت بدانش احتیاجست # 109 بدو گفتند کین هر ساله پیداست %~% خراج او بود سیصد درم راست # 110 بدل می‌گفت زن چون مهربانی %~% که او را باز خر اکنون بجانی # 111 چو تو جستی بجان از سنگ وز دار %~% بجان از دار شو او را خریدار # 112 بدیشان گفت اگر من بدهم این مال %~% فروشندش بمن گفتند در حال # 113 بایشان داد آن سیصد درم زود %~% که تا شد آن جوان فارغ ز غم زود # 114 درم چون داد زن حالی روان شد %~% چو تیری از پی او آن جوان شد # 115 چو روی زن بدید از دور جانش %~% بلب آمد بگردون شد فغانش # 116 سراسیمه شد و فریاد می‌کرد %~% که از دارم چرا آزاد می‌کرد # 117 که گر جان دادمی بر دارناگاه %~% نبودی هرگزم چون عشق این ماه # 118 بسی با زن بگفت و سود کی داشت %~% که زن آتش نبود آن دود کی داشت # 119 بسی با زن برفت و کرد زاری %~% نیاوردش ازان جز شرمساری # 120 زنش گفتا مراعات من اینست %~% من این کردم مکافات من اینست # 121 جوان گفتش دلم بردی و جانی %~% چگونه ازتو سر تابم زمانی # 122 زنش گفتا گر از من سر نتابی %~% سر موئی ز وصل من نیابی # 123 بسی رفتند و گفتند و شنیدند %~% که تا هر دو بدریائی رسیدند # 124 بدان ساحل یکی کشتی گران بود %~% همه پر رخت و پر بازارگان بود # 125 چون از زن آن جوان نومید درماند %~% یکی بازارگان را پیش ms026 خود خواند # 126 که دارم یک کنیزک همچو ماهی %~% ندارد جز سرافرازی گناهی # 127 ندیدم کس بنافرمائی او %~% مرا تا کی ز سرگردانی او # 128 اگرچه نیست کس مثلش پدیدار %~% نیم خوی بدش را من خریدار # 129 بسی کوشیده‌ام تا چند کوشم %~% کنونش گر تو خواهی می‌فروشم # 130 بدان بازارگان ن گفت زنهار %~% مرا از وی مشو هرگز خریدار # 131 که شوهر دارم وآزادم آخر %~% رسید از دست او فریادم آخر # 132 سخن بازارگان نشنید از وی %~% بدیناری صدش بخرید از وی # 133 بصد سختیش در کشتی نشاندند %~% وزانجا در زمان کشتی براندند # 134 خرنده چون بدید آن قد و دیدار %~% بزیر پرده از جان شد خریدار # 135 دران دریا دلش در شور آمد %~% نهنگ شهوتش در زور آمد # 136 بزن نزدیک شد آن زن بیفتاد %~% که فریادم رسید ای خلق فریاد # 137 مسلمانید و من هستم مسلمان %~% بر ایمانید ومن هستم برایمان # 138 من آزادم مرا شوهر بجایست %~% گواه صادقم این دم خدایست # 139 شما را مادر و خواهر بود نیز %~% بزیر پرده در دختر بود نیز # 140 کسی این بدگر اندیشد بر ایشان %~% شود حال شما بی‌شک پریشان # 141 چو نپسندید ایشان را درین کار %~% مرا از چه پسندید این چنین بار # 142 غریب و عورة و درویش و خوارم %~% ضعیف و عاجز و زار ونزارم # 143 مرنجانید این جان سوز را بیش %~% که فردائیست مر امروز را پیش # 144 چو بود آن زن نکوگوی و نکو دل %~% بسوخت آن اهل کشتی را بدو دل # 145 بیکبار اهل کشتی یار گشتند %~% نگه دار زن غمخوار گشتند # 146 ولی هر کس که روی او بدیدی %~% بصد دل عشق روی او خریدی # 147 بآخر اهل آن کشتی بیکبار %~% شدند القصه بر وی عاشق زار # 148 بسی با یک دگر گفتند از وی %~% بسی آن عشق بنهفتند از وی # 149 چو هر دل را بدو بود اشتیاقی %~% بیک ره جمله کردند ms027 اتفاقی # 150 که آن زن را فرو گیرند ناگاه %~% برآرند آرزوی خود باکراه # 151 چو زن از حال آن شومان خبر یافت %~% همه دریا زخون دل جگر یافت # 152 زیان بگشاد کای دانای اسرار %~% مرا از شر این شومان نگه دار # 153 ندارم از دو عالم جز تو کس را %~% ازین سرها برون بر این هوس را # 154 اگر روزی کنی مرگم توانی %~% که مردن به بود زین زندگانی # 155 خلاصی ده مرا یا مرگ امروز %~% که من طاقت ندارم اندرین سوز # 156 مرا تا چند گردانی بخون در %~% نخواهی یافت از من سرنگون تر # 157 چو گفت این قصه و بی خویشتن شد %~% ازان زن آب دریا موج زن شد # 158 برآمد آتشی زان آب سوزان %~% که دریاگشت چون دوزخ فروزان # 159 بیک دم اهل کشتی را بیکبار %~% بگردانید در آتش نگونسار # 160 همه خاکستری گشتند در حال %~% ولیکن ماند باقی جمله را مال # 161 یکی بادی درآمد از کرانه %~% به شهری کرد کشتی را روانه # 162 زن آن خاکستر از کشتی بینداخت %~% چو مردان خویشتن را جامه ساخت # 163 که تا برهد ز دست عشق بازی %~% کند بر شکل مردان سرفرازی # 164 بسی خلق آمدند از شهر در راه %~% غلامی را همی دیدند چون ماه # 165 بتنهائی دران کشتی نشسته %~% جهانی مال با وی تنگ بسته # 166 بپرسیدند ازان خورشید رخ حال %~% که تنها آمدی با این همه مال # 167 بدیشان گفت تا شه نایدم پیش %~% نگویم با دگر کس قصه خویش # 168 خبر دادند ازو شه را که امروز %~% غلامی در رسید الحق دلفروز # 169 بتنهائی یکی کشتی پر از مال %~% بیاورده نمی‌گوید دگر حال # 170 ترا می‌خواهد او تا حال گوید %~% حدیث کشتی و آن مال گوید # 171 تعجب کرد شاه و شد روانه %~% بیامد پیش آن ماه زمانه # 172 تفحص کرد حالش شاه هشیار %~% چنین گفت او که ما بودیم بسیار # 173 به کشتی در ms028 نشستیم و بسی راه %~% بپیمودیم دایم گاه و بیگاه # 174 چو بیکاران آن کشتیم دیدند %~% بشهوة جمله مهر من گزیدند # 175 ز حق درخواستم تا حق چنان کرد %~% که دفع شر مشتی بد گمان کرد # 176 درآمد آتشی و جمله را سوخت %~% مرا برهاند و جانم را بر افروخت # 177 ببین اینک یکی برجایگاهست %~% که مردم نیست انگشت سیاهست # 178 مرا زین عبرتی آمد پدیدار %~% نیم من مال دنیا را خریدار # 179 همه برگیر مال بی‌شمارست %~% ولی یک حاجتم از تو بکارست # 180 که سازی بر لب این بحرم امروز %~% عبادت را یکی معبد دلفروز # 181 بکوئی کز پلید و پاک دامن %~% نباشد هیچ کس را کار با من # 182 که تا چون داد دست اینجا نشستم %~% شبانروزی خدا را می‌پرستم # 183 شه و لشکر چو گفتارش شنیدند %~% کرامات و مقاماتش بدیدند # 184 چنانش معتقد گشتند یکسر %~% که از حکمش نه پیچیدند یک سر # 185 چنانش معبدی کردند بر پای %~% که گفتی خانه کعبه‌ست بر جای # 186 در آنجا رفت و شد مشغول طاعت %~% بسر می‌برد عمری در قناعت # 187 چو در دام اجل افتاد آن شاه %~% وزیران و سپه را خواند آنگاه # 188 بدیشان گفت آن آید صوابم %~% که چون من روی از دنیا بتابم # 189 شما را این جوان زاهد آنگاه %~% بود بر جای من فرمان ده و شاه # 190 که تا آسوده گردد زو رعیت %~% بجای آرید ای قوم این وصیت # 191 بگفت این و بر آمد جان پاکش %~% فرو برد این زمین در زیر خاکش # 192 بیکبار آن وزیران جمع گشتند %~% رعایا و امیران جمع گشتند # 193 بر آن زن شدند و راز گفتند %~% ز شاهش آن وصیت باز گفتند # 194 بدو گفتند هر حکمی که خواهی %~% توانی چون تراست این پادشاهی # 195 نکرد البته زن رغبت بدان کار %~% که زاهد کی تواند شد جهاندار # 196 بدو گفتند ای عابد نشانه %~% جهانداری گزین چند از بهانه ms029 # 197 بدیشان گفت زن چون نیست چاره %~% مرا باید زنی چون ماه پاره # 198 یکی دختر بود جفت حلالم %~% که می‌آید ز تنهائی ملالم # 199 بزرگانش چنین گفتند کای شاه %~% ز ما هر کس که خواهی دختری خواه # 200 بدیشان گفت صد دختر فرستید %~% ولیکن جمله با مادر فرستید # 201 که تامن نیز هر یک را ببینم %~% ز جمله آنک خواهم بر گزینم # 202 بزرگانش بعشق دل همان روز %~% فرستادند صد دختر دلفروز # 203 همه با مادر خود پیش رفتند %~% ز شرم خویش بس بی‌خویش رفتند # 204 نمود آن زن بدیشان خویشتن را %~% که شاهی چون بود شایسته زن را # 205 بگوئید این سخن با شوهران باز %~% رهانیدم ازین بار گران باز # 206 زنان سرگشته عزم راه کردند %~% بزرگان را ازان آگاه کردند # 207 که و مه هرکسی کان می‌شنودند %~% ز حال زن تعجب می‌نمودند # 208 فرستادند پیش او زنی باز %~% که چون هستی ولی عهد سرافراز # 209 کسی را بر سر ما شاه گردان %~% وگرنه پادشاهی کن چو مردان # 210 کسی را برگزید از جمله مقبول %~% وزان پس شد بکار خویش مشغول # 211 بدست خویش شاهی کرد بر پای %~% نجنبید از برای ملک از جای # 212 تو باشی ای پسر از بهر نانی %~% کنی زیر و زبر حال جهانی # 213 نجنبید از برای ملک یک زن %~% ز مردان این چنین بنمای یک تن # 214 شنید آوازه آن زن جهانی %~% که هست اندر فلان جائی فلانی # 215 نظیرش مستجاب الدعوه کس نیست %~% زنی کو را ز مردان هم نفس نیست # 216 بسی مفلوج از انفاسش چنان شد %~% که با راه آمد و پایش روان شد # 217 بسی شد در جهان آوازه او %~% نمی‌دانست کس اندازه او # 218 چو از حج باز آمد شوی آن زن %~% ندید از هیچ سوئی روی آن زن # 219 بیک ره کدخدائی دید ویران %~% برادر گشته نابینا و حیران # 220 بر او نه دست می‌جنبید نه ms030 پای %~% که مقعد گشته بود و مانده بر جای # 221 شب و روزش غم آن زن گرفته %~% عذاب دوزخش دامن گرفته # 222 گه از حق برادر جانش می‌سوخت %~% گهی از درد بی درمانش می‌سوخت # 223 برادر حال زن پرسید ازو باز %~% سخن پیش برادر کرد آغاز # 224 که کرد آن زن زنا با یک سپاهی %~% بدادند ای عجب قومی گواهی # 225 چو بشنید این سخن زان قوم قاضی %~% بحکم سنگ سارش گشت راضی # 226 بزاری سنگ سارش کرد آنگاه %~% تو باقی مان که او برخاست از راه # 227 چو بشنید این سخن آن مرد مهجور %~% شد از مرگ و فسادش سخت رنجور # 228 چو هم بگریست هم بر خویشتن زد %~% بکنجی رفت و ماتم کرد و تن زد # 229 برادر را چو می‌دید آنچنان زار %~% نکردش هیچ عضو الا زبان کار # 230 بدو گفتا که ای بی دست و بی پای %~% شنیدم من که این ساعت فلان جای # 231 زنی مشهور همچون آفتابست %~% که پیش حق دعایش مستجابست # 232 بسی کور از دعایش دیده ور شد %~% بسی مفلوج عاجز ره سپر شد # 233 اگر خواهی برم آنجایگاهت %~% مگر باز آورد آن زن براهت # 234 دل آن مرد خوش شد گفت بشتاب %~% شدم از دست اگر خواهیم دریاب # 235 مگر آن مرد نیک القصه خر داشت %~% بران خر بست او را راه برداشت # 236 رسیدند از قضا روزی دران راه %~% بر آن مرد اعرابی شبانگاه # 237 چو بود آن مرد اعرابی جوان مرد %~% دران شب هر دو تن را میهمان کرد # 238 درآمد مرد اعرابی بگفتن %~% کز اینجا تا کجا خواهید رفتن # 239 بدو گفتا شنیدم ماجرائی %~% که می‌گوید زنی زاهد دعائی # 240 که نابینا بسی و مبتلا هم %~% ازو به شد بتعویذ و دعا هم # 241 مرا نیز این برادر گشت بیمار %~% به مفلوجی و کوری شد گرفتار # 242 برآن زن برم او را مگر باز %~% رونده گردد و صاحب ms031 بصر باز # 243 بدو گفت آنگه اعرابی که یک چند %~% زنی افتاد اینجا بس خردمند # 244 غلام من برد او را بزوری %~% ازان شومی شد او مفلوج و کوری # 245 کنون او را بیارم با شما نیز %~% مگر به گردد او هم زان دعا نیز # 246 شدند آخر بسی منزل بریدند %~% دران ده سوی آن منزل رسیدند # 247 که می‌کردند بر دار آن جوان را %~% وثاقی بود بگرفتند آن را # 248 وثاقی لایق آن کاروان بود %~% که ملک آن جفاپیشه جوان بود # 249 جوان بود ای عجب بر جای مانده %~% نه بینائی نه دست و پای مانده # 250 بهم گفتند حال ما هم اینست %~% که ما را این متاعست و غم اینست # 251 چو هم این نقد ما را حاصل آمد %~% سزد کین جای ما را منزل آمد # 252 جوان را نیز مادر بود بر جای %~% چو دید القصه دو بی‌دست و بی‌پای # 253 ز رنج و مبتلائی‌شان خبر خواست %~% فرو گفتند حالی آن خبر راست # 254 بسی بگریست آن مادر که من نیز %~% پسر دارم یکی چون این دو تن نیز # 255 بیایم با شما بر جست او هم %~% پسر را بر ستوری بست محکم # 256 بهم هر سه روان گشتند در راه %~% که تا رفتند پیش زن سحرگاه # 257 سحرگاهی نفس زد صبح دولت %~% برون آمد زن زاهد ز خلوت # 258 بدید از دور شوی خویشتن را %~% ز شادی سجده آمد کار زن را # 259 بسی بگریست زن گفتا کنون من %~% ز خجلت چون توانم شد برون من # 260 چه سازم یا چه گویم شوی خود را %~% که نتوانم نمودن روی خود را # 261 چو از پس تر نگه کرد آن سه تن دید %~% سه خصم خون جان خویشتن دید # 262 بدل گفت او که اینم بس که شوهر %~% گوا با خویش آوردست همبر # 263 بدین هر سه که بس صاحب گناهند %~% دو دست و پای این هر ms032 سه گواهند # 264 چو چشم هر سه می‌بینم چه خواهم %~% چه می‌گویم گواهم بس الهم # 265 زن آمد بس نظر بر شوی انداخت %~% ولیکن برقعی بر روی انداخت # 266 بشوهر گفت بر گو خود چه خواهی %~% جوابش داد آن مرد الهی # 267 که اینجا آمدم بهر دعائی %~% که دارم کور چشمی مبتلائی # 268 زنش گفتا که مردیست این گنه کار %~% اگر آرد گناه خود باقرار # 269 خلاصی باشدش زین رنج ناساز %~% وگرنه کور ماند مبتلا باز # 270 بپرسید از برادر مرد حاجی %~% که چون درمانده و پر احتیاجی # 271 گناه خود بگو تا رسته گردی %~% وگرنه جفت غم پیوسته گردی # 272 برادر گفت درد و رنج صد سال %~% مرا بهتر ازین بر گفتن حال # 273 بسی گفتند تا آخر به تشویر %~% ز سر تا پای کرد آن حال تقریر # 274 منم زین جرم گفتا مانده برجای %~% کنون خواهی بکش خواهی ببخشای # 275 برادر چون براندیشید لختی %~% اگر چه آن برو افتاد سختی # 276 بدل گفتا چو زن شد ناپدیدار %~% برادر را شوم باری خریدار # 277 ببخشید آخرش تا زن دعا کرد %~% بیک ساعت ز صد رنجش رها کرد # 278 رونده گشت و پس گیرنده شد باز %~% ز سر دو چشم او بیننده شد باز # 279 پس آنگه از غلام آن خواجه درخواست %~% که برگوید گناه خویشتن راست # 280 غلامش گفت اگر قتلم کنی ساز %~% نیارم گفت جرم خویشتن باز # 281 پس اعرابی بدو گفتا بگو راست %~% که امروز از من این خوف تو برخاست # 282 ترا من عفو کردم جاودانه %~% چه می‌ترسی چه می‌آری بهانه # 283 بگفت القصه آن راز آشکاره %~% که طفلت کشتم اندر گاهواره # 284 نبود آن زن دران کشتن گنه کار %~% ز فعل شوم خود گشتم گرفتار # 285 چو صدقش دید زن حالی دعا کرد %~% همش بیننده هم حاجت روا کرد # 286 پسر را پیش برد آن پیرزن نیز %~% بگفت آن مرد جرم خویشتن نیز # 287 بدو ms033 گفتا زنی شد چاره سازم %~% که ناگاهی خرید از دار بازم # 288 خریده زن بجانم باز وانگاه %~% منش بفروختم شد قصه کوتاه # 289 دعا کرد آن زنش تا آن جوان نیز %~% بیک دم دیده ور گشت و روان نیز # 290 ازان پس جمله را بیرون فرستاد %~% به شوهر گفت تا آنجا بایستاد # 291 به پیش او نقاب از روی برداشت %~% بزد یک نعره شویش تا خبر داشت # 292 برفت از خویش چون با خویش آمد %~% زن نیکو دلش در پیش آمد # 293 بدو گفتا چه افتادت که ناگاه %~% شدی نعره زنان افتاده در راه # 294 بدو گفتا یکی زن داشتم من %~% ترا این لحظه او پنداشتم من # 295 ز تو تا او همه اعضا چنانست %~% که نتوان گفت موئی درمیانست # 296 بعینه آن زنی گوئی بگفتار %~% بدیدار و به بالا و برفتار # 297 اگر او نیستی ریزیده در خاک %~% زن خود خواندیت این مرد غمناک # 298 زنش گفتا بشارت بادت ای مرد %~% که آن زن نه خطا و نه زنا کرد # 299 منم آن زن که در دین ره سپردم %~% نگشتم کشته از سنگ و نه مردم # 300 خداوند از بسی رنجم رهانید %~% بفضل خود بدین کنجم رسانید # 301 کنون هر لحظه صد منت خدا را %~% که این دیدار روزی کرد ما را # 302 به سجده اوفتاد آن مرد در خاک %~% زبان بگشاد کای دارنده پاک # 303 چگونه شکر تو گوید زبانم %~% که نیست آن حد دل یا حد جانم # 304 برفت و خواند همراهان خود را %~% بگفت آن قصه و آن نیک و بد را # 305 علی الجمله خروشی و فغانی %~% برامد تا فلک از هر زبانی # 306 غلام و آن برادر وان جوان نیز %~% خجل گشتند اما شادمان نیز # 307 چو اول آن زن ایشان را خجل کرد %~% به آخر مال شان داد و بحل کرد # 308 چو گردانید شوی خویش را شاه %~% به اعرابی وزارت داد آنگاه ms034 # 309 چو بنهاد آن اساس بر سعادت %~% هم آنجا گشت مشغول عبادت PageV01P003 ### | [ ebkhsh 2 ] # 1 پسر گفتش گر این شهوت نباشد %~% میان شوی و زن خلوة نباشد # 2 نباشد خلق عالم را دوامی %~% نماند در همه گیتی نظامی # 3 اگر این حکمت و ترکیب نبود %~% بساط ملک را ترتیب نبود # 4 یکی باید هزار و یک تن آراست %~% که تا یک لقمه بنهی در دهان راست # 5 بحکمت کارفرمایان این راه %~% ز ماهی کار می‌رانند تا ماه # 6 زمین از کف فلک تابد ز دودی %~% که گر چیزی نبایستی نبودی # 7 اگر شهوة نبودی در میانه %~% نه تو بودی و نه من در زمانه # 8 تو شهوة می براندازی ز مردان %~% دلم را سر این معلوم گردان ~~PageV02P001 # 1 پدر گفتش تو زنهار این میندیش %~% که برگیرم خیال شهوة از پیش # 2 ولی چون تو ز عالم این گزیدی %~% هم این گفتی و هم این را شنیدی # 3 بدان مانست کز صد عالم اسرار %~% نه تو جز ز یک شهوة خبردار # 4 منت زان این سخن گفتم بخلوت %~% که تا بیرون نهی گامی ز شهوت # 5 چو با عیسی توان هم راز بودن %~% که خواهد با خری انباز بودن # 6 چرا با خر شریک آئی به شهوت %~% چو با عیسی توان بودن بخلوت # 7 چو یک دم بیش نیست این شهوة آخر %~% ازان به جاودانی خلوة آخر # 8 چودایم می‌کند باقیست خلوت %~% زمانی در گذر یعنی ز شهوت # 9 ز شهوة نیست خلوة هیچ مطلوب %~% کسی کین سر ندارد هست معیوب # 10 ولیکن چون رسد شهوة بغایت %~% ز شهوة عشق زاید بی‌نهایت # 11 ولی چون عشق گردد سخت بسیار %~% محبت از میان آید پدیدار # 12 محبت چون بحد خود رسد نیز %~% شود جان تو در محبوب ناچیز # 13 ز شهوة درگذر چون نیست مطلوب %~% که اصل جمله محبوبست محبوب # 14 اگر کشته شوی در راه او زار %~% بسی به زانکه در ms035 شهوة گرفتار ~~PageV02P002 # 1 شهی را سیمبر شهزاده‌ای بود %~% ز زلفش مه به دام افتاده‌ای بود # 2 ندیدی هیچ مردم روی آن شاه %~% که روی دل نکردی سوی آن ماه # 3 چنان اعجوبه آفاق بودی %~% که آفاقش همه عشاق بودی # 4 دو ابرویش که هم شکل کمان بود %~% دو حاجب بر در سلطان جان بود # 5 چو چشمی تیر مژگانش بدیدی %~% دلش قربان شدی کیشش گزیدی # 6 که دیدی ابروی آن دلستان را %~% که دل قربان نکردی آن کمان را # 7 دهانش سی گهر پیوند کرده %~% ز دو لعل خوشابش بند کرده # 8 خطش فتوی ده عشاق بوده %~% به زیبائی چو ابرو طاق بوده # 9 زنخدانش سر مردان فگنده %~% بمردی گوی در میدان فگنده # 10 زنی در عشق آن بت سرنگون شد %~% دلش بسیار کرد افغان و خون شد # 11 چو هجرش دست برد خویش بنمود %~% ازان سرگشته و دلریش بنمود # 12 بزیر خویش خاکستر فرو کرد %~% چو آتش بود مأواگه ازو کرد # 13 همه شب نوحه آن ماه کردی %~% گهی خون ریختی گه آه کردی # 14 اگر روزی به صحرا رفتی آن ماه %~% دوان گشتی زن بیچاره در راه # 15 چو گوئی پیش اسپش می‌دویدی %~% دو گیسو چون دو چوگان می‌کشیدی # 16 نگه می‌کردی از پس روی آن ماه %~% چو باران می‌فشاندی اشک بر راه # 17 ز صد چاوش پیاپی چوب خوردی %~% که نه فریاد ونه آشوب کردی # 18 به نظاره جهانی خلق بودی %~% که آن زن را به مردان می‌نمودی # 19 همه مردان ازو حیران بمانده %~% زن بیچاره سرگردان بمانده # 20 به آخر چون ز حد بگذشت این کار %~% دل شهزاده غمگین گشت ازین بار # 21 پدر را گفت تا کی زین گدائی %~% مرا از ننگ این زن ده رهائی # 22 چنین فرمود آنگه شاه عالی %~% که در میدان برید آن کره حالی # 23 به پای کره در بندید مویش %~% بتازید اسپ تیز از چارسویش # 24 که تا آن ms036 شوم گردد پاره پاره %~% وزین کارش جهان گیرد کناره # 25 کشد چون پیل مستش اسپ در راه %~% پیاده رخ نیارد نیز در شاه # 26 به میدان رفت شاه و شاهزاده %~% جهانی خلق بودند ایستاده # 27 همه از درد زن خون بار گشته %~% وزان خون خاک چون گلنار گشته # 28 چو لشکر خویش را بر هم فگندند %~% که تا مویش به پای اسپ بندند # 29 زن سرگشته پیش شاه افتاد %~% به حاجت خواستن در راه افتاد # 30 که چون بکشیم و آنگه بزاری %~% مرا یک حاجتست آخر برآری # 31 شهش گفتا ترا گر حاجت آنست %~% که جان بخشم بتو خود قصد جانست # 32 وگر گوئی مکن گیسو کشانم %~% بجز در پای اسپت خون نرانم # 33 وگر گوئی امانم ده زمانی %~% زمانی نیست ممکن بی امانی # 34 ور از شهزاده خواهی همنشینی %~% زمانی نیز روی او نه بینی # 35 زنش گفتا که من جان می‌نخواهم %~% زمانی نیز امان زان می‌نخواهم # 36 نمی‌گویم که ای شاه نکوکار %~% مکش در پای اسپم سرنگونسار # 37 مر اگر شاه عالم می‌دهد دست %~% برون زین چار حاجت حاجتی هست # 38 مرا جاوید آن حاجت تمامست %~% شهش گفتا بگو آخر کدامست # 39 که گر زین چار حاجت سر بتابی %~% جزین چیزی که می‌خواهی بیابی # 40 زنش گفتا اگر امروز ناچار %~% بزیر پای اسپم می‌کشی زار # 41 مرا آنست حاجت ای خداوند %~% که موی من به پای اسپ او بند # 42 که تا چون اسپ تازد بهر آن کار %~% بزیر پای اسپم او کشد زار # 43 که چون من کشته آن ماه گردم %~% همیشه زنده این راه گردم # 44 بلی گر کشته معشوق باشم %~% ز نور عشق بر عیوق باشم # 45 زنی‌ام مردئی چندان ندارم %~% دلم خون گشت گوئی جان ندارم # 46 چنین وقتی چو من زن را که اهلست %~% برآور این قدر حاجت که سهلست # 47 ز صدق و سوز او شه نرم دل شد %~% چه می‌گویم ز ms037 اشکش خاک گل شد # 48 ببخشید و بایوانش فرستاد %~% چو نو جانی بجانانش فرستاد # 49 بیا ای مرد اگر با ما رفیقی %~% در آموز از زنی عشق حقیقی # 50 وگر کم از زنانی سر فرو پوش %~% کم از حیزی نه این قصه بنیوش ~~PageV02P003 # 1 یکی علوی یکی عالم یکی حیز %~% بسوی روم می‌بردند هر چیز # 2 گرفتند این سه تن را کافران راه %~% بخواری پیش بت بردند ناگاه # 3 بدان هر سه چنین گفتند کفار %~% که بت را سجده باید کرد ناچار # 4 وگرنه هر سه تن را خون بریزیم %~% امان ندهیم بل کاکنون بریزیم # 5 بدان کفار گفتند آن سه استاد %~% که ما را یک شبی باید امان داد # 6 که خواهیم امشبی اندیشه کردن %~% که شاید بت پرستی پیشه کردن # 7 امان دادند یک شب آن سه تن را %~% که تا بینند هر یک خویشتن را # 8 زبان بگشاد علوی گفت ناچار %~% به پیش بت بباید بست زنار # 9 که از جدم تمامست استطاعت %~% کند در حق من فردا شفاعت # 10 زبان بگشاد عالم گفت من نیز %~% نیارم گفت ترک جان و تن نیز # 11 که گر بت را نهم سر بر زمین من %~% برانگیزم شفیع از علم دین من # 12 مخنث گفت من گمراه ماندم %~% که بی‌عون شفاعت خواه ماندم # 13 شما را چون شفیعیست و مرا نیست %~% ز من این سجده کردن پس روا نیست # 14 چو شمعی گر برندم سر چه باکست %~% نیارم سجده بت کان هلاکست # 15 نیارم سر به پیش بت فرو خاک %~% ورم خود سر زتن برند بی باک # 16 چو جان آن هر دو را درخورد آمد %~% چنین جائی مخنث مرد آمد # 17 عجب کارا که وقت آزمایش %~% مخنث راست در مردی ستایش # 18 چو قارونان درین ره عور آیند %~% هزبران در پناه مور آیند # 19 ز حیزی گر کمی در عشق دلخواه %~% نه آخر ز موری کم درین راه ~~PageV02P004 # 1 ms038 سلیمان با چنان کاری و باری %~% بخیلی مور بگذشت از کناری # 2 همه موران بخدمت پیش رفتند %~% بیک ساعت هزاران بیش رفتند # 3 مگر موری نیامد پیش زودش %~% که تلی خاک پیش خانه بودش # 4 چو باد آن مور یک یک ذره خاک %~% برون می‌برد تا آن تل شود پاک # 5 سلیمانش بخواند و گفت ای مور %~% چو می‌بینم ترا بی‌طاقت و زور # 6 اگر تو عمر نوح و صبر ایوب %~% بدست آری نگردد کار تو خوب # 7 به بازوی چو تو کس نیست این کار %~% ز تو این تل نگردد ناپدیدار # 8 زبان بگشاد مور و گفت ای شاه %~% بهمت می‌توان رفتن درین راه # 9 تو منگر در نهاد و نبیت من %~% نگه کن در کمال همت من # 10 یکی مورست کز من ناپدیدست %~% بدام عشق خویشم در کشیدست # 11 بمن گفتست گر تو این تل خاک %~% ازینجا بفگنی وره کنی پاک # 12 من این خرسنگ هجران تو از راه %~% براندازم نشینم با تو آنگاه # 13 کنون این کار را بسته میانم %~% بجز این خاک بردن می‌ندانم # 14 اگر این خاک گردد ناپدیدار %~% توانم گشت وصلش را خریدار # 15 وگر از من برآید جان درین باب %~% نباشم مدعی باری و کذاب # 16 عزیزا عشق از موری بیاموز %~% چنین بینائی از کوری بیاموز # 17 کلیم مور اگرچه بس سیاهست %~% ولیکن از کرداران راهست # 18 بچشم خرد منگر سوی موری %~% که او را نیز در دل هست شوری # 19 درین ره می‌ندانم کین چه حالست %~% که شیری را ز موری گوشمالست ~~PageV02P005 # 1 علی می‌رفت روزی گرمگاهی %~% رسید آسیب او بر مور راهی # 2 مگر آن مور می‌زد پا و دستی %~% ز عجزش در علی آمد شکستی # 3 بترسید و بغایت مضطرب شد %~% چنان شیری ز موری منقلب شد # 4 بسی بگریست و حیلت کرد بسیار %~% که تا آن مور باز آمد برفتار # 5 شبانگه مصطفی را دید در خواب %~% بدو گفت ms039 ای علی در راه مشتاب # 6 که دو روز از پی یک مور دایم %~% ز تو بود آسمانها پر متایم # 7 نباشی از سلوک خویش آگاه %~% که موری را کنی آزرده در راه # 8 چنان موری که معنی دار بودست %~% همه ذکر خدایش کار بودست # 9 علی را لرزه بر اندام افتاد %~% ز موری شیر حق در دام افتاد # 10 پیمبر گفت خوش باش و مکن شور %~% که پیش حق شفیعت شد همان مور # 11 که یارب قصد حیدر در میان نیست %~% اگر خصمی بمن بود این زمان نیست # 12 جوانمردا بدان کز درد دین بود %~% که با موری چنان شیری چنین بود # 13 چو حیدر در شجاعت شیر زوری %~% که دیدی بسته بر فتراک موری # 14 خنک جانی که او از حق خبر داشت %~% قدم بر امر حق بنهاد و برداشت # 15 تو گر بر جهل مطلق در سلوکی %~% گدای مطلقی ور ازملوکی # 16 نظر باید فگند آنگه قدم زد %~% که نتوان بی‌نظر در ره قدم زد # 17 اگر تو بی‌نظر در ره زنی گام %~% نگونساریت بار آرد سرانجام # 18 چوبر عمیا روی همچون خران تو %~% نه ممتازی بعقل از دیگران تو # 19 قدم بشمرده نه گر مرد راهی %~% که بشمرده‌ست از مه تا به ماهی # 20 اگر گامی نهی بی‌هیچ فرمان %~% بسی دردت رسد بی‌هیچ درمان # 21 گر اینجا گام برگیری زمانی %~% نباید رفت در گورت جهانی # 22 همی هر کس که اینجا یک زمان رفت %~% همان انگار کانجا صد جهان رفت # 23 اگرچه حیرت اینجا یک دم افتد %~% ولی آنجایگه صد عالم افتد # 24 اگر امروز گامی می‌نهی پاک %~% نباید رفت صد فرسنگ در خاک # 25 دریغا می‌نبینی سود بسیار %~% که گر بینی دمی ننشینی از کار # 26 بهر گامی که برگیری تو امروز %~% ز حضرت تحفه یابی دلفروز # 27 چنین سودی چو هر دم می‌توان کرد %~% چرا از کاهلی باید زیان کرد ~~PageV02P006 # 1 فرس می‌راند نوشروان ms040 چو تیری %~% بره در چون کمانی دید پیری # 2 درختی چند می‌بنشاند آن پیر %~% شهش گفتا چو کردی موی چون شیر # 3 چو روزی چند را باقی نمانی %~% درخت اینجا چرا در می نشانی # 4 بشاه آن پیر گفتا حجتت بس %~% چو کشتند از برای ما بسی کس # 5 که تا امروز ازینجا بهره داریم %~% برای دیگران ما هم بکاریم # 6 بوسع خود بباید رفت گامی %~% که در هر گام می‌باید نظامی # 7 خوش آمد شاه را گفتار آن پیر %~% کفی پر کرد زر گفتا که این گیر # 8 بدو آن پیر گفت ای شاه پیروز %~% درخت من ببار آمد هم امروز # 9 چه گر شد عمر من افزون ز هفتاد %~% ازین کشتم تو دانی بد نیفتاد # 10 نداد این کشت ده سال انتظارم %~% که هم امروز زر آورد بارم # 11 چو شه را خوشتر آمد این جوابش %~% زمین وده بدو بخشید و آبش # 12 ترا امروز باید کرد کاری %~% که بی‌کارت نخواهد بود باری # 13 قدم در راه دین باید نهادن %~% رعونت بر زمین باید نهادن # 14 اگر مردی محاسن همچو مردان %~% طهارت جای را جاروب گردان # 15 نداری شرم با این زور بازو %~% نهادن سنگ خود را در ترازو # 16 تو کم باشی ز سگ بشنو سخن را %~% گر از سگ بیش دانی خویشتن را ~~PageV02P007 # 1 یکی از خواجه جندی بپرسید %~% که تو به یا سگی وز کس نترسید # 2 مریدانش دویدند آشکاره %~% که تا آنجا کنندش پاره پاره # 3 بیک ره منع کرد آن جمله را پیر %~% بدو گفتا نیم آگه ز تقدیر # 4 نشد معلومم ای جان پدر حال %~% جوابت چون توان آورد در قال # 5 گر از اوباش راه ایمان برم من %~% توانم گفت کز سگ بهترم من # 6 وگر ایمان نخواهم برد از اوباش %~% چو موئی بود می از سگ من ای کاش # 7 چو پرده بر نیفتادست از پیش %~% منه بر سگ بموئی ms041 منت از خویش # 8 که گر سگ را میان خاک راهست %~% ولیکن با تو از یک جایگاهست ~~PageV02P008 # 1 مگر معشوق طوسی گرمگاهی %~% چو بی‌خویشی برون می‌شد براهی # 2 یکی سگ پیش او آمد دران راه %~% ز بی‌خویشی بزد سنگیش ناگاه # 3 سواری سبزجامه دید از دور %~% درآمد از پسش روئی همه نور # 4 بزد یک تازیانه سخت بروی %~% بدو گفتا که هان ای بیخبر هی # 5 نمی‌دانی که بر که می‌زنی سنگ %~% که با او نیستی در اصل همرنگ # 6 نه از یک قالبی با او بهم تو %~% چرا از خویش می‌داریش کم تو # 7 چو سگ از قالب قدرة جدا نیست %~% فزونی کردنت بر سگ روا نیست # 8 سگان در پرده پنهانند ای دوست %~% ببین گر پاک مغزی بیش ازین پوست # 9 که سگ گرچه بصورت ناپسندست %~% ولیکن در صفت جانش بلندست # 10 بسی اسرار با سگ در میانست %~% ولیکن ظاهر او سد آنست PageV02P009 # 1 یکی صوفی گذر می‌کرد ناگاه %~% عصا را بر سگی زد در سر راه # 2 چو زخمی سخت بر دست سگ افتاد %~% سگ آمد در خروش و در تگ افتاد # 3 به پیش بوسعید آمد خروشان %~% بخاک افتاد دل از کینه جوشان # 4 چو دست خود بدو بنمود برخاست %~% ازان صوفی غافل داد می‌خواست # 5 بصوفی گفت شیخ ای بی وفا مرد %~% کسی با بی‌زبانی این جفا کرد # 6 شکستی دست او تا پست افتاد %~% چنین عاجز شد وأز دست افتاد # 7 زبان بگشاد صوفی گفت ای پیر %~% نبود از من که از سگ بود تقصیر # 8 چو کرد او جامه من نانمازی %~% عصائی خورد از من نه ببازی # 9 کجا سگ می‌گرفت آرام آنجا %~% فغان می‌کرد و می‌زد گام آنجا # 10 بسگ گفت آنگه آن شیخ یگانه %~% که تو از هر چه کردی شادمانه # 11 بجان من می‌کشم آنرا غرامت %~% بکن حکم و میفگن با قیامت # 12 وگر خواهی که من بدهم جوابش %~% کنم ms042 از بهر تو اینجا عقابش # 13 نخواهم من که خشم آلود گردی %~% چنان خواهم که تو خشنود گردی # 14 سگ آنگه گفت ای شیخ یگانه %~% چو دیدم جامه او صوفیانه # 15 شدم ایمن کزو نبود گزندم %~% چه دانستم که سوزد بند بندم # 16 اگر بودی قباپوشی درین راه %~% مرا زو احترازی بودی آنگاه # 17 چو دیدم جامه اهل سلامت %~% شدم ایمن ندانستم تمامت # 18 عقوبت گر کنی او را کنون کن %~% وزو این جامه مردان برون کن # 19 که تا از شر او ایمن توان بود %~% که از رندان ندیدم این زیان بود # 20 بکش زو خرقه اهل سلامت %~% تمامست این عقوبت تا قیامت # 21 چو سگ را در ره او این مقامست %~% فزونی جستنت بر سگ حرامست # 22 اگر تو خویش از سگ بیش دانی %~% یقین دان کز سگی خویش دانی # 23 چو افگندند در خاکت چنین زار %~% بباید اوفتادن سر نگون سار # 24 که تا تو سرکشی در پیش داری %~% بلاشک سرنگونی بیش داری # 25 ز مشتی خاک چندین چیست لافت %~% که بهر خاک می‌برند نافت # 26 همی هر کس که اینجا خاک تر بود %~% یقین می‌دان که آنجا پاکتر بود # 27 چو مردان خویشتن را خاک کردند %~% بمردی جان و تن را پاک کردند # 28 سرافرازان این ره زان بلندند %~% که کلی سرکشی از سرفگندند ~~PageV02P010 # 1 چو بوالفضل حسن در نزع افتاد %~% یکی گفتش که ای شرع از تو آباد # 2 چو برهد یوسف جان تو از چاه %~% فلان جائی کنیمت دفن آنگاه # 3 زبان بگشاد شیخ و گفت زنهار %~% که آن جای بزرگانست و ابرار # 4 که باشد همچو من صد بی سر و پای %~% که خود را گور خواهد در چنان جای # 5 بدو گفتند ای نیکو دل پاک %~% کجا خواهی که آنجا باشدت خاک # 6 زبان بگشاد با جانی همه شور %~% که بر بالای آن تل بایدم گور # 7 که آنجا هم خراباتی بسی ms043 هست %~% هم از دزدان بی حاصل کسی هست # 8 مقامر نیز بسیارند آنجا %~% همی جمله گنه گارند آنجا # 9 کنیدم دفن هم در جای ایشان %~% نهید آنگه سرم بر پای ایشان # 10 که من درخورد ایشانم همیشه %~% که در معنی چو دزدانم همیشه # 11 میان این گنه گارانست کارم %~% که با آن کاملان طاقت ندارم # 12 چه گر این قوم بس تاریک باشند %~% بنور رحمتش نزدیک باشند # 13 چو جائی تشنگی باشد بغایت %~% کشد در خویشتن آبی نهایت # 14 که هر جائی که عجزی پیش آید %~% نظر آنجا ز رحمت بیش آید PageV02P011 ### | [ ebkhsh 3 ] # 1 پسر گفتش که زن زانست مقصود %~% که فرزندی شود شایسته موجود # 2 که چون کس راست فرزند یگانه %~% بماند ذکر خیرش جاودانه # 3 اگر فرزند من آگاه باشد %~% مرا فردا شفاعت خواه باشد # 4 چو فرزند خلف آید پدیدار %~% بصد جانش توان گشتن خریدار # 5 همه کس را چنین فرزند باید %~% به فرزندم چنین پیوند شاید PageV03P001 # 1 پدر گفتش که فرزندست مطلوب %~% ولی وقتی که نبود مرد معیوب # 2 کسی کو مبتدی باشد درین کار %~% گر آید هیچ فرزندش پدیدار # 3 شود معیوب و پس مفعول گردد %~% ز سر معرفت معزول گردد # 4 ترا گر دین ابراهیم باشد %~% بقربان پسر تعلیم باشد PageV03P002 # 1 مگر یک روز ابراهیم ادهم %~% بپرسید از یکی درویش پر غم # 2 که بودی با زن و فرزند هرگز %~% چنین گفت او که نه گفتا زهی عز # 3 بدو درویش گفت ای مرد مردان %~% چراگوئی مرا آگاه گردان # 4 چنین گفت آنگه ابراهیم کای مرد %~% هر آن درویش درمانده که زن کرد # 5 به کشتی در نشست او بی خور و خواب %~% وگر فرزندش آمد گشت غرقاب # 6 دل از فرزند چون در بندت افتاد %~% که شیرین دشمنی فرزندت افتاد # 7 اگرچه در ادب صاحب قرانی %~% چو فرزندت پدید آمد نه آنی # 8 اگرچه زاهدی باشی گرامی %~% چو فرزند آمدت رندی تمامی ms044 PageV03P003 # 1 جهان صدق شیخ گورگانی %~% که قطب وقت خود بود از معانی # 2 یکی گربه بدی در خانقاهش %~% که دیدی شیخ روزی چند راهش # 3 مگر در دست و در پای از ادیمش %~% غلافی کرده بودندی مقیمش # 4 که تا چون می‌رود هر لحظه از جای %~% نه دست او شود آلوده نه پای # 5 زمانی در کنار شیخ رفتی %~% زمانی بر سر سجاده خفتی # 6 چو بودی ساعتی در دادی آواز %~% که تا خادم بر او آمدی باز # 7 بدست خود ببستی دستوانش %~% وز آنجا آن زمان کردی روانش # 8 بمطبخ بود مأواگه گرفته %~% نبودی گوشتی از وی نهفته # 9 نبردی هیچ چیز از پخته و خام %~% مگر چیزی که دادندی بهنگام # 10 امین خانقاه و سفره بودی %~% ندیدی کس که چیزی در ربودی # 11 مگر یک روز در مطبخ شبانگاه %~% زتابه گوشتی بربود ناگاه # 12 به آخر خادم او را چون طلب کرد %~% بسی گوشش بمالید و أدب کرد # 13 بیامد گربه پیش شیخ دیگر %~% نشست از خشم در کنجی مجاور # 14 طلب کردش ز خادم شیخ آنگاه %~% بگفتش خادم آنچ افتاد در راه # 15 بخواند آن گربه را شیخ وفادار %~% بدو گفتا چرا کردی چنین کار # 16 مگر آن گربه بود آبستن آنگاه %~% شد و آورد سه بچه به سه راه # 17 به پیش شیخشان بنهاد برخاک %~% درختی دید آنجا سخت غمناک # 18 ز خشم خادم آنجا رفت و بنشست %~% نظر بگشاد و لب از بانگ در بست # 19 چو شیخ آن دید از خادم برآشفت %~% تعجب کرد شیخ و خویش را گفت # 20 که گربه معذور بودست %~% ز خورد خویشتن بس دور بودست # 21 ازو این که ترک ادب بود %~% ولی از احتیاجش این طلب بود # 22 کسی را در ضرورة گر مقامست %~% شود حالی مباحش گر حرامست # 23 برای بچه کم از عنکبوتی %~% برآرد از دهان شیر قوتی # 24 ز گربه آنچه کرد او نه غریبست ms045 %~% که پیوند بچه کاری عجیبست # 25 ترا تا بچه ظاهر نگردد %~% غم یک بچه در خاطر نگردد # 26 بخادم گفت شیخ کار دیده %~% که هست این بی‌زبان تیمار دیده # 27 ز چشم تو باستادست بر شاخ %~% باستغفار گردد با تو گستاخ # 28 همی خادم ز سر دستار بنهاد %~% بر گربه باستغفار استاد # 29 نه استغفار او را هیچ اثر بود %~% نه در وی گربه را روی نظر بود # 30 به آخر شیخ شد حرفی برو خواند %~% شفاعت کرد و از شاخش فرو خواند # 31 فرود آمد ز بالا گربه ناگاه %~% به پای شیخ می‌غلطید در راه # 32 خروشی از میان جمع برخاست %~% زهر دل آتشی چون شمع برخاست # 33 همه از گربه هم رنگ گشتند %~% به شکر آن شکر هم تنگ گشتند # 34 اگر صد عالمت پیوند باشد %~% نه چون پیوند یک فرزند باشد # 35 کسی کو فارغ از فرزند آمد %~% خدای پاک بی‌مانند آمد PageV03P004 # 1 یکی ترسای تاجر بود پر سیم %~% که او را خواجگی بودی در اقلیم # 2 یکی زیبا پسر او را چنان بود %~% که آن ترسا بچه شمع جهان بود # 3 بنفشه زلف مشک افشان ازو یافت %~% گل نازک لب خندان ازو یافت # 4 نقابش چون ز رخ باز اوفتادی %~% بشب در روز آغاز اوفتادی # 5 چو شست زلف مشکین تار بستی %~% همه عشاق را زنار بستی # 6 ز بس کژی که زلف او نمودش %~% سر یک راستی هرگز نبودش # 7 چو کردی حرب مژگانش بحربه %~% فرو دادی دو گیتی را دو ضربه # 8 چو ابرویش بزه کردی کمان را %~% ز تیرش بیم جان بودی جهان را # 9 شکر پاشیدن از لب مذهبش بود %~% که دارالملک شیرینی لبش بود # 10 کنار عاشقان از لعل خندانش %~% چو دریائی شده از در دندانش # 11 مگر بیمار شد آن زندگانی %~% بمرد القصه در روز جوانی # 12 پدر از درد او می‌کشت خود را %~% بدر افکند هم جان هم خرد ms046 را # 13 به آخر چون بشست و کرد پاکش %~% مسلمان گشت و برد آنگه بخاکش # 14 چنین گفت او که گشت امروز ما را %~% ز مرگ این پسر دین آشکارا # 15 که البته خدا را نیست فرزند %~% مبراست از زن و از خویش و پیوند # 16 که گر او را یکی فرزند بودی %~% بداغ من کجا خرسند بودی # 17 بدانستم که جز بی‌علتی نیست %~% کسی کو نیست مؤمن دولتی نیست ~~PageV03P005 # 1 یکی پیری چو ماهی یک پسر داشت %~% که با روی نکو خلق و هنر داشت # 2 پدر کو را چنان پنداشته بود %~% حساب از وی بسی برداشته بود # 3 به آخر مرد و جان آن پدر سوخت %~% چه می‌گویم جگر کو صد جگر سوخت # 4 پدر بی‌خود پی تابوت می‌شد %~% که هم حیران و هم مبهوت می‌شد # 5 چو خاک افشاند بسیار و فغان کرد %~% دلی پر درد سر بر آسمان کرد # 6 چنین گفت ای که پیوندت نبودست %~% تو معذوری که فرزندت نبودست # 7 فراغت داری از درد من آنگه %~% که هستی از پس پرده منزه # 8 گر استغفار بی پایان ندیدی %~% حدیث کلبه احزان شنیدی # 9 پسر را چاه و زندانست آنجا %~% پدر را بیت الاحزانست اینجا # 10 اگر همچون تو پیوندش نبودی %~% نبودی شک که مانندش نبودی # 11 پسر را با پدر چل سال پیوست %~% چرا سعی بدو ندهد دمی دست # 12 اگر خطی بود آن جز خطا نیست %~% وگر حرفی بود آن هم روا نیست ~~PageV03P006 # 1 چو یعقوب و چو یوسف آن دو دلدار %~% بهم دیگر رسیدند آخر کار # 2 پدر گفتش که ای چشم و چراغم %~% چو از گریه بپالودی دماغم # 3 مرا در کلبه احزان نشاندی %~% جهانی آتشم در جان فشاندی # 4 بچندین گاه خوش دم درکشیدی %~% تو گوئی هرگزم روزی ندیدی # 5 چرا کردی چنین بیدادی آخر %~% بمن یک نامه نفرستادی آخر # 6 پدر در درد چندین گاه از تو %~% دلت می‌داد ms047 بی آگاه از تو # 7 بخادم گفت یوسف ای تناور %~% برو آن نامها نزد من آور # 8 شد آن مرد و برفتن کرد آهنگ %~% هزاران نامه بیش آورد یکرنگ # 9 نوشته جمله بسم الله بر سر %~% ولی چون برف آن باقی دیگر # 10 پدر را گفت ای شمع بهشتم %~% من این جمله بسوی تو نوشتم # 11 ز شرح حال و احوال سلامت %~% چو من بنوشتمی جمله تمامت # 12 بجز نام خدا بالای نامه %~% نماندی خط ز سر تا پای نامه # 13 همه نامه برنگ برف گشتی %~% که بی خط ماندی و بی حرف گشتی # 14 رسیدی جبرئیل آنگه ز جبار %~% که نفرستی بدو یک نامه زنهار # 15 که گر نامه فرستی سوی آن پیر %~% شود خط چو قیر نامه چون شیر # 16 کنون عذر من مشتاق این بود %~% که نامه نافرستادن چنین بود # 17 اگرچه خواستم من حق نمی‌خواست %~% ازان کاری بدست من نشد راست # 18 اگر مهر پسر حاصل کنی تو %~% چگر خوردن بسی در دل کنی تو # 19 پسر گرچه چو یوسف خوب باشد %~% ترا غم خوردن یعقوب باشد # 20 که خواهد یافت فرزندی چو یوسف %~% بسی یعقوب خورد از وی تأسف # 21 پدر هرگز نباشد همچو یعقوب %~% بسی خون خورد بی آن یوسف خوب # 22 اگر هستی پسر جانت پدر سوخت %~% وگر هستی پدر چشمت پسر دوخت # 23 ترا حجت درین کنه ولایت %~% تمامست ای پسر این یک حکایت PageV03P007 # 1 چو پیش یوسف آمد ابن یامین %~% نشاندش هم نفس بر تخت زرین # 2 نشسته بود یوسف در نقابی %~% که نتوانی نهفتن آفتابی # 3 چه می‌دانست هرگز ابن یامین %~% که دارد در بر خود جان شیرین # 4 گمان برد او که سلطان عزیزست %~% چه می‌دانست کو جان عزیزست # 5 اگر او در عزیزی جان نبودی %~% عزیز مصر جاویدان نبودی # 6 چه گر یوسف نشاندش در بر خویش %~% ز حرمت بر نیاورد او سر خویش # 7 سخنها گفت یوسف ms048 خوب آنجا %~% خبر پرسید از یعقوب آنجا # 8 یکی نامه بزیر پرده در داد %~% ز سوز جان یعقوبش خبر داد # 9 چو یوسف نامه بستد نام زد شد %~% وز آنجا پیش فرزندان خود شد # 10 چه گویم نامه بگشادند آخر %~% بسی بر چشم بنهادند آخر # 11 دران جمع اوفتاد از شوق جوشی %~% برآمد از میان بانگ و خروشی # 12 بسی خونابه حسرت فشاندند %~% وزان حسرت بصد حیرت بماندند # 13 بآخر یوسف آنجا باز آمد %~% بتخت خود بصد اعزاز آمد # 14 زمانی بود و خلقی در رسیدند %~% میان صفه خوانی برکشیدند # 15 چنین فرمود یوسف شاه محبوب %~% که جمع آیند فرزندان یعقوب # 16 ولی هر یک یکی را برگزینند %~% بیک خوان دو برادر در نشینند # 17 چنان کو گفت بنشستند با هم %~% نشاندند ابن یامین را بماتم # 18 چو تنها ماند آنجا ابن یامین %~% ز یوسف یادش آمد گشت غمگین # 19 بسی بگریست از اندوه یوسف %~% بسی خورد از فراق او تأسف # 20 ازو پرسید یوسف شاه احرار %~% که ای کودک چرا گرئی چنین زار # 21 چنین گفت او که چون تنها بماندم %~% ازین اندوه خون باید فشاندم # 22 که بودست ای عزیزم یک برادر %~% من و او هم پدر بودیم و مادر # 23 کنون او گم شدست از دیرگاهی %~% بسوی او کسی را نیست راهی # 24 اگر او نیز با این خسته بودی %~% بخوان با من بهم بنشسته بودی # 25 بگفت این و یکی خوان داشت در پیش %~% همه پر آب کرد از دیده خویش # 26 نچندانی گریست از اشک دیده %~% که هرگز دیده بود آن اشک دیده # 27 چو یوسف آنچنان گریان بدیدش %~% چو جان خود دلی بریان بدیدش # 28 بدو گفتا که مگوی ای جوان تو %~% مرا چون یوسفی گیر این زمان تو # 29 که تا هم کاسه باشم من عزیزت %~% ز من هم کاسه بهتر چه چیزت # 30 زبان بگشاد خوانسالار آنگاه %~% که این کاسه پر اشک ms049 اوست ای شاه # 31 بگو کین اشک خونین چون خوری تو %~% روا داری که نان با خون خوری تو # 32 چنین گفت آنگهی یوسف که خاموش %~% که خون من ازین غم می‌زند جوش # 33 دلم گوئی ازین خون قوت جان یافت %~% چنین خونی بخون خوردن توان یافت # 34 یتیمست او و جان می‌پرورم من %~% اگر خونی یتیمی می‌خورم من # 35 چنین گفتند فرزندان یعقوب %~% که خردست او اگرچه هست محبوب # 36 نداند هیچ آداب ملوک او %~% بخدمت چون کند زیبا سلوک او # 37 ازان ترسیم ما و جای آنست %~% که خردی پیش شاه خرده دانست # 38 چنین آمد جواب از یوسف خوب %~% که شایسته بود فرزند یعقوب # 39 کسی کو را پدر یعقوب باشد %~% ازو هرچیز کآید خوب باشد # 40 پس آنگه گفت هان ای ابن یامین %~% چرا زردست روی تو بگو هین # 41 چنین گفت او که یوسف در فراقم %~% بکشت وزرد کرد از اشتیاقم # 42 بدو گفتا که گر شد زرد رویت %~% پشولیده چرا شد مشک مویت # 43 چنین گفت او که چون مادر ندارم %~% پشولیدست موی و روزگارم # 44 پس آگه گفت چون دیدی پدر را %~% که می‌گویند گم کرد او پسر را # 45 چنین گفت او که نابینا بماندست %~% چو یوسف نیست او تنها بماندست # 46 جهانی آتشش بر جان نشسته %~% میان کلبه احزان نشسته # 47 ز بس کز دیده او خوناب رانده %~% ز خون و آب در گرداب مانده # 48 چو از یوسف فرا اندیش گیرد %~% دران ساعت مرا در پیش گیرد # 49 چگویم من که آن ساعت بزاری %~% چگونه گرید او از بیقراری # 50 اگر حاضر بود آن روز سنگی %~% شود در حال خونی بی درنگی # 51 چو از یعقوب یوسف را خبر شد %~% بیکره برقعش از اشک تر شد # 52 نهان می‌کرد آن اشک از تأسف %~% که آمد پیگ حضرت پیش یوسف # 53 که رخ بنمای چندش رنجه داری %~% که شیرین گوئی و ms050 سر پنجه داری # 54 چو از اشک آن نقاب او بر آغشت %~% ز روی خود نقاب آخر فرو هشت # 55 چو القصه بدیدش ابن یامین %~% جدا شد زو تو گفتی جان شیرین # 56 چو دریائی دلش در جوش افتاد %~% بزد یک نعره و بیهوش افتاد # 57 بصد حیلة چو باهوش آمد آنگاه %~% ازو پرسید یوسف کای نکو خواه # 58 چه افتادت که بیهوش اوفتادی %~% بیفسردی و در جوش اوفتادی # 59 چنین گفت او ندانم تو چه چیزی %~% که گوئی یوسفی گرچه غریزی # 60 بجای یوسفت بگزیده‌ام من %~% تو گوئی پیش ازینت دیده‌ام من # 61 به یوسف مانی از بهر خدا تو %~% اگر هستی چه رنجانی مرا تو # 62 من بی کس ندارم این پر و بال %~% نمی‌دانم تو می‌دانی بگو حال # 63 کسی کین قصه‌ام افسانه خواند %~% خرد او را ز خود بیگانه داند # 64 ترا در پرده جان آشنائیست %~% که با او پیش ازینت ماجرائیست # 65 اگر بازش شناسی یک دمی تو %~% سبق بردی ز خلق عالمی تو # 66 وگر با او دلی بیگانه داری %~% یقین طور مرا افسانه داری # 67 دل تو گر ندارد آشنائی %~% نگیرد هیچ کارت روشنائی # 68 کسی کز آشنائی بوی دارد %~% همو با قرب حضرت خوی دارد # 69 چو او با حق بود حق نیز جاوید %~% ازان سایه ندارد دور خورشید ~~PageV03P008 # 1 چنین خواندم که در محشر جوانی %~% درآید وز خدا خواهد امانی # 2 بغایت جرم او بسیار باشد %~% ولی قاضی فضلش یار باشد # 3 ملایک می‌کنند آنجا شتابش %~% که پیش آرند در دوزخ عذابش # 4 همی حالی خطاب آید ز درگاه %~% که از چه می‌کشید او را درین راه # 5 چنین گویند می‌تازیم او را %~% که تا در دوزخ اندازیم او را # 6 خطاب آید دگر اما معما %~% که هستیم ای عجب با او بهم ما # 7 شما را این نمی‌باید شنودن %~% که ما هر دو بهم خواهیم بودن # 8 ملایک این سخن ms051 نشنیده باشند %~% نه هرگز این کرامت دیده باشند # 9 ازین هیبت همه خاموش گردند %~% بلرزند آنگهی بیهوش گردند # 10 خطاب آید جوان را کای پریشان %~% چه می‌پائی هلا بگریز ازیشان # 11 جوان گوید خدایا در چنین جای %~% که نه سر دارد این وادی ونه پای # 12 کجا یارم شدن از رستخیزی %~% که نیست این جایگه راه گریزی # 13 خطاب آید که ای در عین مستی %~% بیا در ما گریز از جمله رستی # 14 جوان گوید مرا این یارگی نیست %~% که نقد من بجز بیچارگی نیست # 15 مگر تو فضل خود در کار آری %~% مرا در پرده اسرار آری # 16 خداوندش بپوشد از کرامت %~% کند پنهانش از خلق قیامت # 17 بدولت جای اسرارش رساند %~% بخلوتگاه دیدارش رساند # 18 ملایک چون بهوش آیند آنگاه %~% نه بینند آن جوان را بر سر راه # 19 بجویندش بسی اما نیابند %~% بهر سوئی بمردی می‌شتابند # 20 بحق گویند خصم ما کجا شد %~% مگر در عالم باقی فنا شد # 21 بهشت و دوزخ این ساعت بجستیم %~% نمی‌بینم و از وی دست شستیم # 22 تو میدانی الهی کو کجا شد %~% اگر با ما نگوئی جان ما شد # 23 خطاب آید که این از حکمت ماست %~% که در پرده سرای عصمت ماست # 24 چو او را هست پیش ما قراری %~% شما را نیست با او هیچ کاری # 25 کنون او داند و ما جاودانه %~% شما را رفت باید از میانه # 26 عنایت چون ز پیشان یار باشد %~% کجا اندر میان اغیار باشد # 27 ولی اول نبی را در هدایت %~% نماید آفتابی در عنایت # 28 عنایت گر ترا با خاص گیرد %~% همه نقصان تو اخلاص گیرد # 29 کند دیدار خویشت آشکاره %~% که تا کارت نباشد جز نظاره PageV03P009 # 1 چنین نقلست در اخبار کان روز %~% که برخیزد قیامت وان همه سوز # 2 جوانی در میان آید مزین %~% بگرد او هزاران مقرعه زن # 3 زهر سو راه می‌جویند آنگاه %~% جهانی می‌دهند از ms052 بهر او راه # 4 بخازن پس خطاب آید ز جبار %~% که او را در فلان قصری فرود آر # 5 دران قصرش فرود آرند دلشاد %~% همه حوران ز شوق او بفریاد # 6 دریچه باشد آن قصر نکو را %~% هزار و دو هزار از هر سو او را # 7 بهر درکان جوان می‌بنگرد راست %~% خدای خویش را بیند که آنجاست # 8 هزاران درگشاید هر زمانی %~% زهر دو ظاهرش گردد جهانی # 9 ولی در هر جهان از مرد و زن او %~% نه بیند جز خدای خویشتن او # 10 دوعالم را تمنای وصالست %~% ولیک آن جمله سودای محالست # 11 نه هر کس را رسد بوئی از آنجا %~% نه هر چوگان زند گوئی از آنجا # 12 دلی باید ز حق ترسان و بریان %~% زبانی از رهش پرسان و ترسان # 13 ترا گر با توئی آنست پیشه %~% که می‌ترسی و می‌پرسی همیشه # 14 نهادت جمله این اندیشه گیرد %~% همه شهر دلت این پیشه گیرد # 15 که تا یک لحظه بوی آن توان برد %~% ولیکن از مشام جان توان برد # 16 ترا عمر حقیقی آن زمانست %~% که جانت در حضور دلستانست # 17 وگر عمر تو بیرون زین حسابست %~% بهر دم در حسابت صد حجابست ~~PageV03P010 # 1 مگر پرسید درویشی ز مجنون %~% که چندست ای پسر سن تو اکنون # 2 جوابش داد آن شوریده احوال %~% که سن من هزارست و چهل سال # 3 بدو گفتا چه می‌گوئی تو غافل %~% مگر دیوانه‌تر گشتی تو جاهل # 4 پس او گفتا بسی سر وقت بودست %~% که لیلی یک نفس رویم نمودست # 5 چل عمر منست و این زیانست %~% ولی عمر هزاران آن زمانست # 6 چو این چل سال من با خویش بودم %~% ز نقد عمر خود درویش بودم # 7 ولی آن یک زمان سالی هزارست %~% که با لیلی مرا خود بی‌شمارست # 8 هزاران سال یک دم باشد آنجا %~% چه می‌گویم کزین کم باشد آنجا # 9 چو دریابد وجود بی‌نهایت %~% دو عالم را ms053 عدم ماند ولایت # 10 ببین ای دوست تا این چه وجودست %~% که یک یک ذره آن را در سجودست # 11 وجودست آنکه نه بیش ونه کم شد %~% درو خواهد همه چیزی عدم شد # 12 زهی عالی وجودی کین وجودات %~% درو معدوم خواهد شد بلذات # 13 چو مرد آنجایگه نابود گردد %~% زیانش جمله آنجا سود گردد # 14 اگر دست آورد خلق جهانی %~% یکی بر دامنش نرسد زمانی # 15 چو نه این کس بود نه دامن او %~% که گردد یک زمان پیرامن او ~~PageV03P011 # 1 یکی پرسید ازان مجنون که تب داشت %~% که تب می‌گیردت مجنون عجب داشت # 2 جوابش داد آن شوریده مجنون %~% که گر میرم کراگیرد تب اکنون ~~PageV03P012 ### | [ ebkhsh 4 ] # 1 پسر گفتش دلم حیران بماندست %~% که بی شه زاده پریان بماندست # 2 چو آن دختر محیا و عزیزست %~% بگو باری بمن تا آن چه چیزست # 3 که من نادیده او را در فراقش %~% چو شمعم جان بلب پر اشتیاقش # 4 پدر گفت این حکایة پیش او باز %~% عروسی جلوه داد از پرده راز ~~PageV04P001 # 1 بهندستان یکی را کودکی بود %~% که عقلش بیش و عمرش اندکی بود # 2 زهر علمی بسی تحصیل بودش %~% ازان بر هر کسی تفضیل بودش # 3 اگرچه بود در هر علم سرکش %~% ز جمله علم تنجیم آمدش خوش # 4 در آنجا وصف شاه چینیان بود %~% ز حسن دخترش آنجا نشان بود # 5 بیک ره فتنه آن دلستان شد %~% که آسان بر پری عاشق توان شد # 6 حکیمی بود در شهری دگر دور %~% که در تنجیم و در طب بود مشهور # 7 ندادی در سرا کس را رهی باز %~% نبودی هرگزش در خانه دمساز # 8 ازان تنها نشستی تا دگر کس %~% نداند علم او او داند و بس # 9 پدر را گفت آن کودک که یک روز %~% مرا بر پیش آن پیر دلفروز # 10 که می‌گویند می‌آید بر او %~% شه پریان و آنگه دختر او # 11 دلم را ms054 آرزوی دیدن اوست %~% بود کانجا به بینم چهرهدوست # 12 که تا گردم زهر علمی خبردار %~% نمیرم همچو دنیادار مردار # 13 پدر گفت او نه زن دارد نه فرزند %~% بدو هستند خلق آرزومند # 14 که او ره باز می‌ندهد کسی را %~% چو تو بود آرزوی وی بسی را # 15 که می‌ترسد که گر یابد کسی راه %~% ز علم و حکمت وی گردد آگاه # 16 پسر گفتا که آنجا برنهانم %~% که من خود حیلت این کار دانم # 17 پسر شد با پدر القصه در راه %~% پسر کردش ز مکر خویش آگاه # 18 که پیش آن حکیم هندوان شو %~% ز دل کینه برون کن مهربان شو # 19 بدو گو کودکی دارم کر و لال %~% ندارم نعمتی هستم مقل حال # 20 برای آخرت بپذیرش از من %~% چنینن بار گران بر گیر از من # 21 که تا درخدمت تو روزگاری %~% کند چونانکه فرمائیش کاری # 22 گهت آتش کند گه آورد آب %~% بیندازد بحرمت جامه خواب # 23 اگر بیرون روی در بسته دارد %~% سر صد خدمتت پیوسته دارد # 24 بغایت زیرکست اما کر و لال %~% مگردان ناامیدم از همه حال # 25 چنین کس گر کسی برهان نماید %~% وجودش با عدم یکسان نماید # 26 پدر پیش حکیم آمد بسی گفت %~% که تا آخر حکیمش در پذیرفت # 27 حکیمش امتحانی کرد در حال %~% که بشناسد که تا هست او کر و لال # 28 مگر داروی بیهوشی بدو داد %~% چو کودک خورد حالی تن فرو داد # 29 طبیبی را ز در بیرون شد استاد %~% بجست از جای آن کودک بایستاد # 30 بدانست او که هست آن امتحانش %~% که مست خواب خواهد کرد جانش # 31 بگرد خانه همچون باد می‌گشت %~% بکار خویشتن استاد می‌گشت # 32 ازان می‌گشت وزان بود آن شتابش %~% کزان دارو نگیرد بو که خوابش # 33 چو آمد اوستاد و کرد در باز %~% هم آنجا خواب کرد آن کودک آغاز # 34 میان خواب بانگ خفته می‌کرد %~% نه خود ms055 را مست و نه آشفته می‌کرد # 35 چو استاد آمد و بنشست بر جای %~% فرو بردش درفشی سخت در پای # 36 بجست از جای کودک پس بیفتاد %~% بزاری همچو گنگان کرد فریاد # 37 چو بیرون آمدی بانگ از دهانش %~% نشان دادی ز گنگی زبانش # 38 میان بانگ ازو پرسید استاد %~% که ای کودک نگوئی تا چه افتاد # 39 نداد البته آن کودک جوابش %~% برفت از زیرکی کاری صوابش # 40 چو کرد آن امتحان استاد محتال %~% یقینش شد که هم کرست و هم لال # 41 چه گویم روز و شب ده سال پیوست %~% دران خانه بدین تدبیر بنشست # 42 اگر بیرون شدی از خانه استاد %~% کتابش می‌گرفتی سر بسر یاد # 43 وگر استاد اندر خانه بودی %~% بسی گفتی زهر علم او شنیدی # 44 گرفتی یاد کودک آن سخنها %~% نوشتی چون شدی در خانه تنها # 45 بهر علمی چنان استاد شد او %~% که از استاد خود آزاد شد او # 46 یکی صندوق بودی قفل کرده %~% که استادش نهفتی زیر پرده # 47 نه مهرش برگرفتی نه گشادی %~% نه چشم کس بر آنجا اوفتادی # 48 بدل می‌گفت آن کودک که پیداست %~% که آن چیزی که می‌جویم من آنجاست # 49 ولی زهره نبود آن در گشادن %~% که داد صبر می‌بایست دادن # 50 مگر شد شاه زاد شهر رنجور %~% کسی آمد بر استاد مشهور # 51 که چیزی در سر این شاه زادست %~% کزان شه زاده از پای اوفتادست # 52 چو حیوانی بجنبد گاه گاهی %~% بعلم آن کسی را نیست راهی # 53 اگر دریابدش استاد پیروز %~% وگرنه زار خواهد مرد امروز # 54 ازان علت نبود آن کودک آگاه %~% چو استادش روانه گشت در راه # 55 روان شد کودک و چادر برافکند %~% که تا خود را بدان منظر درافکند # 56 چو رفت القصه پیش شاه استاد %~% به بالائی بلند آن کودک استاد # 57 دران پرده که شه بیرون سر داشت %~% ورم بود و درو یک جانور داشت # 58 ms056 همه مویش بچید و پرده بشکافت %~% چو خرچنگی درو جنبنده یافت # 59 فرو برده بدیگر پرده چنگال %~% یکی آلت حکیم آورد در حال # 60 که تا او را براندازد ز پرده %~% مگر گردد بآهن دور کرده # 61 چو آهن بیشتر بردی فرا پیش %~% فرو می‌برد او چنگل بسر بیش # 62 ز زخم چنگل او شاه زاده %~% فغان می‌کرد از درد چکاده # 63 ز بالا آن همه شاگرد می‌دید %~% بآخر صبر او زان کار برسید # 64 زبان بگشاد کای استاد عالم %~% بآهن می‌کنی این بند محکم # 65 ولیکن گر رسد بر پشت داغش %~% همه چنگل برآرد از دماغش # 66 چو آگه شد ز سر کار استاد %~% ز غصه جان بدان عالم فرستاد # 67 چو مرد آن مرد کودک را بخواندند %~% باعزازش بجای او نشاندند # 68 بداغ آن جانور را دور انداخت %~% ز اخلاطی که باید مرهمی ساخت # 69 چو بهتر گشت شاه از دردمندی %~% نهادش نام سر پاتک بهندی # 70 بسی زر دادش و خلعت فرستاد %~% بدو بخشید جای و رخت استاد # 71 بیامد کودک و بگشاد صندوق %~% در آنجا دید وصف روی معشوق # 72 کتابی کان بود در علم تنجیم %~% همه برخواند وشد استاد اقلیم # 73 بآخر ز آرزوی آن دلفروز %~% نبودش صبر یک ساعت شب و روز # 74 کشید آخر خطی و در میانش %~% نشست وشد ز هر سو خط روانش # 75 عزیمت خواند تا بعد از چهل روز %~% پدید آمد پری زاد دلفروز # 76 بتی کز وصف او گوینده لالست %~% چه گویم زانکه وصف او محالست # 77 چو سر پا تک ز سر تا پای او دید %~% درون سینه خود جای او دید # 78 تعجب کرد ازان و گفت آنگاه %~% چگونه جا گرفتی جانم ای ماه # 79 جوابش دادآن ماه دلفروز %~% که با تو بوده‌ام من ز اولین روز # 80 منم نفس تو تو جوینده خود را %~% چرا بینا نگردانی خرد را # 81 اگر بینی همه عالم تو ms057 باشی %~% ز بیرون و درون همدم تو باشی # 82 حکیمش گفت هست از نفس معلوم %~% که مارست و سگست و خوک آن شوم # 83 تو زیبای زمین و آسمانی %~% بدین خوبی بنفس کس نمانی # 84 پری گفتش اگر اماره باشم %~% بتر از خوک و سگ صد باره باشم # 85 ولی وقتی که گردم مطمئنه %~% مبادا هیچکس را این مظنه # 86 ولی چون مطمئنه گشتم آنگاه %~% خطاب ارجعیم آید ز درگاه # 87 کنون نفس توام من ای یگانه %~% اگر گردم پی شیطان روانه # 88 مر اماره خوانند اهل ایمان %~% مگر شیطان من گردد مسلمان # 89 اگر شیطان مسلمان گردد اینجا %~% همه کاری بسامان گردد اینجا # 90 چو چندان رنج برد آن مرد طالب %~% که تا شد جان او بر نفس غالب # 91 کسی کو سر جان خواهد ز دلخواه %~% بسا رنجا که او بیند درین راه # 92 کنون تو ای پسر چیزی که جستی %~% همه در تست و تودر کار سستی # 93 اگر در کار حق مردانه باشی %~% تو باشی جمله و هم خانه باشی # 94 توئی بیخویشتن گم گشته ناگاه %~% که تو جوینده خویشی درین راه # 95 توئی معشوق خود با خویشتن آی %~% مشو بیرون ز صحرا با وطن آی # 96 ازان حب الوطن ایمان پاکست %~% که معشوق اندرون جان پاکست PageV04P002 # 1 وزیری را یکی زیبا پسر بود %~% که ماه از مهر او زیر و زبر بود # 2 جمالش کرده دلبری را %~% چشیده لب زلال کوثری را # 3 بخوبی همچو ابرو طاق بوده %~% به نرگس ره زن عشاق بوده # 4 یکی صوفی ز عشقش ناتوان شد %~% چنان کو شد ندانم تا توان شد # 5 نبود اور ا بهیچ انواع یارا %~% که کردی سر عشقش آشکارا # 6 چنان همواره عشقش زار می‌سوخت %~% که سر تا پای او هموار می‌سوخت # 7 چو هم دردی هم آوازی نبودش %~% دران اندوه هم رازی نبودش # 8 درون دل نهان می‌داشت آن راز %~% که تا از ms058 بی دلی هم ماند زان باز # 9 دو چشمش همچو باران گشت خونبار %~% که تا شد هر دو نابینا بیکبار # 10 چو نابینائی آمد آشکارش %~% بهر دردی زیادت شد هزارش # 11 به آخر راز او گشت آشکاره %~% جهانی خلق شد بر وی نظاره # 12 چو تیره گشت چشم و روی زردش %~% بدرد آمد دل خلقی ز دردش # 13 بزرگان و امیرانی که بودند %~% همه در دیدنش رغبت نمودند # 14 وزیر شاه می‌آمد ز راهی %~% پسر با او رسید آنجایگاهی # 15 شنوده بود حال مرد عاشق %~% پیاده گشت در پیش خلایق # 16 پسر را فارغ و آزاد با خویش %~% خوشی بنشاند اندر پیش درویش # 17 پسر گر مردم چشم پدر بود %~% ولیکن کار آن عاشق دگر بود # 18 که چشم عاشق از وی بود رفته %~% ولی چشم پدر کی بود رفته # 19 وزیر نیک راضی گشت بی خشم %~% که چشم کور یابد مردم چشم # 20 به نابینای عاجز گفت آنگاه %~% که گر چشم تو شد زین روی چون ماه # 21 پسر اینک به پیش تو نشسته %~% چه می‌خواهی دگر ای چشم بسته # 22 چو عاشق این سخن بشنود برجست %~% بزد یک نعره و افتاد از دست # 23 نه چندان ریخت اشک آن کار دیده %~% که ریزد ابر با بسیار دیده # 24 وزیرش گفت ای غافل ازین کار %~% پسر با تو چه می‌گرئی چنین زار # 25 زبان بگشاد نابینای دلتنگ %~% که خون می‌گرید از درد دلم سنگ # 26 که می‌گردید عمری در سر من %~% که یک دم این پسر آید بر من # 27 کنون چون آمد این مهر وی عشاق %~% مرا دو چشم می‌باید ز آفاق # 28 اگر جویان او زین پیش گشتم %~% کنون جویان چشم خویش گشتم # 29 مرا گر چشم خویش آید پدیدار %~% بجان گردم جمالش را خریدار # 30 مرا گر چشم نبود در میانه %~% چو خواهم کرد معشوق یگانه # 31 اگر عالم همه معبود باشد %~% چو نبود چشم چه ms059 مقصود باشد # 32 مرا پس چشم می‌باید نه معشوق %~% که پیش کور چه خالق چه مخلوق # 33 همه عالم جمال اندر جمالست %~% ولیکن کور می‌گوید محالست # 34 اگر بیننده این راه گردی %~% ز بینائی خویش آگاه گردی # 35 دلت گر پاک ازین زندان برآید %~% زهر جزویت صد بستان برآید # 36 کند هر ذره خاک شوره تو %~% مه و خورشید را مستوره تو # 37 تنت کورست و جان را چون عیان نیست %~% که یک یک ذره چون صاحب قرانیست # 38 ز یک جوهر چو دو عالم برآید %~% زهر ذره که خواهی هم برآید # 39 یقین می‌دان که هرجائی که خارست %~% بزیر آن بهشتی چون نگارست # 40 ولیکن گر برون آید ز پرده %~% شوند آن کور چشمان زخم خورده ~~PageV04P003 # 1 در افتادند در شهری سپاهی %~% گریزان شد نهان زان شهر شاهی # 2 بشهری شد بگردانید جامه %~% نه خاصه باز دانستش نه عامه # 3 بجای آورد او را آشنائی %~% بدو گفتا چرائی چون گدائی # 4 بگو آخر که من شاهم بایشان %~% چرا بنشسته خوار و پریشان # 5 شهش گفتا مگو آی در نظاره %~% که گر گویم کنندم پاره پاره # 6 کسی کو دیده سلطان ندارد %~% به سلطان رفتنش امکان ندارد # 7 اگر بی‌دیده جوئی قربت شاه %~% شوی درخون جان خویش آنگاه PageV04P004 # 1 یکی شهزاده چون مه پاره بود %~% که مهر از رشک او آواره بود # 2 اگر خورشید روی او بدیدی %~% چو مصروع از مه نو می‌طپیدی # 3 چو پیشانیش لوح سیم بودی %~% برو از مشک جیم و میم بودی # 4 چو جیم و میم پیچ و خم گرفتی %~% بجیم و میم ملک جم گرفتی # 5 بابرو حاجبی کردی قمر را %~% بمژگان صیدگه دل گه جگر را # 6 چو فتنه نرگسش می‌دید شب رنگ %~% بصید و شهسواری کردی آهنگ # 7 زهی شبرنگ و صید آخر که او یافت %~% سوار و صید را الحق نکو یافت # 8 لبش هم انگبین و هم شکر بود ms060 %~% که هر یک زین دو خوشتر زان دگر بود # 9 چو زنبور انگبینش را کمر بست %~% برای آن شکر نی نیز در بست # 10 دو نسپه داشت سی مرجان رفیقش %~% درخشنده چو سی در از عقیقش # 11 ز اوج عالم بالا ستاره %~% ز هفتم آسمان کردی نظاره # 12 همی هر کس که روی او بدیدی %~% اگر جان داشتی پیشش کشیدی # 13 یکی سرهنگ عاشق شد بران ماه %~% دلش سرگشته گشت و عقل گمراه # 14 بدرد افتاد چون درمان نبودش %~% که جانی درخور جانان نبودش # 15 بسی زیر و زبر آمد دران درد %~% که هرگز کس نگشت آگاه ازان مرد # 16 نچندان گشت در خون آن ستم کش %~% که هرگز گشته باشد هیچ غم کش # 17 مگر آن شاه را از کینه خواهان %~% پدید آمد یکی دشمن ز شاهان # 18 پسر را پیش آن دشمن فرستاد %~% چو ماهی ماه در جوشن فرستاد # 19 پسر شد با بسی لشکر یزک دار %~% همه تشنه بخون دل فلک وار # 20 چو آن سرهنگ را حالی خبر شد %~% نمی‌گویم بپای اما بسر شد # 21 چنان دلشاد شد ز آوازه جنگ %~% که از آواز شادی مرد دلتنگ # 22 بدست آورد اسپی و روان شد %~% ولی با جوشن و برگستوان شد # 23 میان لشکر آن شاه زاده %~% تنش می‌شد سوار و جان پیاده # 24 تماشای رخش دزدیده می‌کرد %~% نثارش هر زمان ازدیده می‌کرد # 25 زهی لذت خوشا آن زندگانی %~% که روی یار خود بینی نهانی # 26 رخ یاری که دزدیده توان دید %~% درون جانش و در دیده توان دید # 27 چو القصه سپه در هم رسیدند %~% بیک حمله دو صف بر هم دریدند # 28 زمین تاریک شد از هر دو کشور %~% فلک روشن نماند از گرد لشکر # 29 علی الجمله ز چرخ کوژ رفتار %~% چنان شهزاده آمد گرفتار # 30 سپه بگریخت آن شهزاده درماند %~% ز چندان خلق سرهنگ و پسر ماند # 31 کسی نگرفت آن سرهنگ را ms061 هیچ %~% ولی او خویش را افکند در پیچ # 32 ببردند آن دو تن را در وثاقی %~% یکی را وصل و دیگر را فراقی # 33 نهادند آن دو تن را بند بر پای %~% بهم محبوسشان کردند یک جای # 34 پسر پرسید از سرهنگ آخر %~% که تو کی آمدی در جنگ آخر # 35 نمی‌دانم ترا تو از چه خیلی %~% و یا تو در سپاه من طفیلی # 36 زبان بگشاد آن سرهنگ گمراه %~% که هستم شاه عالم را هواخواه # 37 چنان بود آرزو از دیرگاهم %~% که بپذیرد بخدمت بو که شاهم # 38 چو شه را این سفر ناگاه افتاد %~% مرا هم نیز عزم راه افتاد # 39 که گفتم در سفرحربی کنم سخت %~% مگر پیش شهم یاری دهد بخت # 40 که تا نانی و نامی یابم از تو %~% همه عمرم مقامی یابم از تو # 41 چو بشنید این سخن شهزاده از وی %~% ز غم آزاد گشت و شاد از وی # 42 بسی دل گرمیش داد آن سر افراز %~% خود او دل گرم بود از دیرگه باز # 43 دل سرهنگ از شادی چنان بود %~% که گوئی ملک نقدش صد جهان بود # 44 اگرچه بود آن سرگشه در بند %~% بمردی خویشتن را می‌نیفکند # 45 شبانروزیش کار آن پسر بود %~% بهر دم خدمت او بیشتر بود # 46 همه شب پای مالیدیش تا روز %~% همه روزش سخن گفتی دلفروز # 47 چنان گستاخ شد با آن سمن بوی %~% که نبود وصف آن کار سخن گوی # 48 دعا می‌کرد آن دلخسته هر روز %~% که یارب این همه ناکامی و سوز # 49 زیادة کن که تا نبود جدائی %~% وزین زندان مده ما را رهائی # 50 مرا چون هست این زندان بهشتی %~% بنفروشم بصد بستانش خشتی # 51 چو شد آگاه ازان شهزاده آن شاه %~% جهانش تیره شد بی روی آن ماه # 52 چنان دلبند چون در بند باشد %~% پدر را صبر آخر چند باشد # 53 چو در راه این چنین خرسنگ افتاد ms062 %~% بسی آن هر دو شه را جنگ افتاد # 54 چو عهدی رفت و صلحی شد پدیدار %~% شد آن این را و این آن را خریدار # 55 قرار افتاد کان شاه خردمند %~% دهد دختر بدان شهزاده در بند # 56 برفت آن شاه پیش شاه زاده %~% بدو آن دختر چون ماه داده # 57 بخواند او را و آن سرهنگ را نیز %~% که کاری نیست با ما جنگ را نیز # 58 نچندان کرد با هر دو نکوئی %~% که من آن شرح گویم یا تو گوئی # 59 پس آنگه کار آن دختر چنان کرد %~% که ده گنج روان با او روان کرد # 60 چو شهزاده بشهر خویش شد باز %~% ز بند و حبس دستش داده دمساز # 61 میان خیل خود آن عالم افروز %~% عروسی کرد و عشرت چل شبانروز # 62 گرفته بود در بر دلستانی %~% دران مدت ندیدش کس زمانی # 63 دل سرهنگ هر ساعت چنان بود %~% که با آن نیم جانش بیم جان بود # 64 نه صبرش بود یک دم نه قراری %~% بخون می‌گشت پرخونش کناری # 65 دران چل روز و چل شب در تب و تاب %~% چو شمعی بود یعنی بیخور و خواب # 66 ز بس کز رشک در خون می‌بغلطید %~% بهر ساعت دگرگون می‌بگردید # 67 کسی خو کرده تنها با چنان یار %~% نسوزد جانش افتاده چنان کار # 68 پس از چل روز شهزاده جوانبخت %~% بکامی تاج بر سر رفت بر تخت # 69 باستادند جانداران سرافراز %~% کشیده هر یکی تیغی سرانداز # 70 غلامان همچو مژگان صف کشیده %~% سیه دل جمله و سرکش چو دیده # 71 دگر حال وزیرانش بپرسی %~% همه چون عرش زیر آورده کرسی # 72 دل آن شاه زاد عالم افروز %~% بدان سرهنگ شد مشغول آن روز # 73 به پیش خویش خواندش چون در آمد %~% سلامش گفت وحالی در سر آمد # 74 بخاک افتاد و هوش از وی جدا شد %~% ز حلقش نعره بی او رها شد # 75 چو با هوش ms063 آمد آن افتاده بر خاک %~% ازو پرسید آن شهزاده پاک # 76 که ای سرهنگ آخر این چه حالست %~% که کارت ناله و تن همچو نالست # 77 چنان گشتی که بیماریت بودست %~% مگر بی من جگر خواریت بودست # 78 زبان بگشاد آن سرهنگ کای شاه %~% دران زندان نبودم از تو آگاه # 79 چو من چل روز هجر تو کشیدم %~% پس از چل روز امروزت بدیدم # 80 ترا دیدم میان کار و باری %~% ز مشرق تا بمغرب گیر و داری # 81 چنان خو کرده بودم بی فراقت %~% چنان بودم چنینم نیست طاقت # 82 دران جامه اگر آئی پدیدار %~% توانم شد دگر بارت خریدار # 83 درین جامه که هستی گر بمانی %~% میان خسروی و کامرانی # 84 کجا تاب آورد این جان پر جوش %~% که با این سلطنت گردد هم آغوش # 85 بگفت این و معین شد هلاکش %~% بصد زاری برآمد جان پاکش # 86 اگر تو همتی مردانه یابی %~% شه آفاق را هم خانه یابی # 87 وگر تردامنی تو همچو سرهنگ %~% ز ضعفت زود آید پای بر سنگ # 88 اگر تو ره روی ای دوست ره بین %~% همه چیزی لباس پادشه بین # 89 که گر جامه بپوشد شه هزاران %~% نگردی تو ز خیل بیقراران # 90 غلط مشنو یقین میدان چو مردان %~% که شه را هست دایم جامه گردان # 91 جهان گر پر سفید و پر سیاهست %~% همی دان کان لباس پادشاهست # 92 دو عالم چون لباس یک یگانست %~% یکی بین کاحولی شرک مغانست # 93 بسی جامه‌ست شه را درخزانه %~% مبین جامه تو شه را بین یگانه # 94 که هر کو ظاهری دارد نشان او %~% ز باطن بازماند جاودان او # 95 کسانی کز خدا دل زنده باشند %~% بچشم آخرت بیننده باشند # 96 چنین چشمی اگر باشد ترا نیز %~% بچشم آخرت بینی همه چیز # 97 که چشم ظاهرت از نقش اوباش %~% نپردازد سر موئی بنقاش # 98 ولی نقاش را آنست پیشه %~% که نقش خود بپوشاند همیشه ms064 # 99 چو رویش را جمال بی‌حسابست %~% جمالش را فروغ او حجابست # 100 که گرچه خوبی خورشید فاشست %~% ولی هم نور رویش دور باشست # 101 جهانی گر بود تیغی کشیده %~% به سلطان ره برند اصحاب دیده # 102 ترا با تیغ و بردابرد لشکر %~% چه کارست از همه جز شاه منگر # 103 همه چیزی که می‌بینی پس و پیش %~% گذر باید ترا زان چیز وز خویش # 104 که تا چون نقش برخیزد ز پیشت %~% دهد نقاش مطلق قرب خویشت ~~PageV04P005 # 1 مگر محمود با پنجه سواری %~% بره در باز می‌گشت از شکاری # 2 یکی خیمه دران ره درگشادند %~% شکاری را بر آتش می‌نهادند # 3 بره در شاه پیری ناتوان دید %~% که بارش پشته هیزم گران دید # 4 بر او رفت محمود از ترحم %~% بدو گفتا بچند این پشته هیزم # 5 نمی‌دانست آن پیر رونده %~% که محمودست آن هیزم خرنده # 6 زبان بگشاد مرد پیر کای میر %~% بدو جو می‌فروشم بی دو جو گیر # 7 یکی همیان که صد دینار زر بود %~% دو جو آن هر قراضه بیشتر بود # 8 شه آن بگشاد و پیش پیر بنشست %~% نهادش یک قراضه بر کف دست # 9 بدو گفت این دو جو زر باشد ای پیر %~% اگر خواهی ز من بستان و برگیر # 10 مگر گفتا دو جو افزون بود این %~% ترازو نیست سختن چون بود این # 11 نهادش یک قراضه نیز در دست %~% بدو گفتا ببین تا این دو جو هست # 12 جوابش داد کین باشد زیادت %~% توان دانست ناسخته بعادت # 13 یکی دیگر بداد و گفت چونست %~% چنین گفت او که این یک هم فزونست # 14 بدین ترتیب می‌دادش یکایک %~% ولی دانست کافزونست بی شک # 15 چو القصه همه همیان بپرداخت %~% دلش بگرفت ازان بر پیر انداخت # 16 که زر در صره کن کین صره اوست %~% بسوی شهر بر کآنجا ترازوست # 17 دو جو برگیر و باقی در زمان زود %~% بدست حاجب سلطان رسان زود ms065 # 18 مگر آن پیر زر می‌نستد از شاه %~% شه از پیشش فرس افکند در راه # 19 چو روز دیگر آمد شاه بر تخت %~% بدرگاه آمد آن پیر نگون بخت # 20 چو شه را دید دل در دامش افتاد %~% ز هیبت لرزه بر اندامش افتاد # 21 یقینش شد که شاه آئینه اوست %~% همین شاه آشنای دینه اوست # 22 چو شاهش دید گفتا ره دهیدش %~% یکی کرسی به پیش صف نهیدش # 23 نشست القصه و شه گفت ای پیر %~% چه کردی پیش من کن جمله تقریر # 24 چنین گفت او که ای شاه دلفروز %~% گرسنه خفته‌ام من دوش تا روز # 25 شهش گفتا چرا گفتا دران راه %~% نکردی هیچ بیعی با من آنگاه # 26 چو خویشم خواجه می‌پنداشتی تو %~% که دوشم گرسنه بگذاشتی تو # 27 شهش گفتا برو آن زر نگه دار %~% که خاص تست آن جمله بیکبار # 28 زبان بگشاد پیر و گفت ای شاه %~% چو می‌دادی بمن آن زر بیک راه # 29 چرا دی می‌توانستی ندادی %~% بیک یک بر کف من می‌نهادی # 30 شهش گفتا چو می‌خواندی مرا میر %~% ندانستی که سلطانم من ای پیر # 31 بدل در آرزو آمد چنانم %~% که بشناسی که من شاه جهانم # 32 چو از شاهی من آگاه گشتی %~% بهر حاجت که داری شاه گشتی # 33 عزیزا پیر هیزم کش درین راه %~% توئی و نور حق آن حضرت شاه # 34 ز حق یک یک نفس در زندگانی %~% چو آن یک یک قراضه می‌ستانی # 35 چو فردا عمر جاویدان بیابی %~% به پیش تخت آن همیان بیابی # 36 هزاران قرن ازان عمر گرامی %~% دمی نبود چنین دان گرنه خامی # 37 چون آن دم را گذاشتن روی نبود %~% هزاران قرن پس یک موی نبود # 38 گر آنجا خسته گردی یک زمان تو %~% بیابی ذوق عمر جاودان تو # 39 وگر بند زمان بر پای گیری %~% زمانی باشی و بر جای میری PageV04P006 ### | [ ebkhsh 5 ] # 1 دوم فرزند آمد با پدر ms066 گفت %~% که من در جادوئی خواهم گهر سفت # 2 ز عالم جادوئی می‌خواهدم دل %~% مرا گر جادوئی آید به حاصل # 3 تماشا می‌کنم در هر دیاری %~% بشادی می‌زیم بر هر کناری # 4 گهی در صلح باشم گاه در حرب %~% بود جولانگه من شرق تا غرب # 5 زمانی خویشتن را مرغ سازم %~% زمانی همچو مردم سرفرازم # 6 زمانی کوه گیرم چون پلنگان %~% زمانی بحر شورم چون نهنگان # 7 همه صاحب جمالان را به بینم %~% درون پرده با هر یک نشینم # 8 بهر چیزی که باید راه یابم %~% ز ماهی حکم خود تا ماه یابم # 9 درین منصب تأمل کن نکو تو %~% ازین خوشتر کرا باشد بگو تو PageV05P001 # 1 پدر گفتش که دیوت غالب آمد %~% دلت زان جادوئی را طالب آمد # 2 که از دیوت گر این حاصل نبودی %~% ترا این آرزو در دل نبودی # 3 اگر زین دیو بگذشتی برستی %~% وگرنه مدبری شیطان پرستی # 4 نداری از خدا آخر خبر هیچ %~% که کار دیو می‌خواهی دگر هیچ # 5 خدا را گرده ندهی بدرویش %~% هوا را باز گیری صد ره از خویش # 6 سخی باشی ریا را و هوا را %~% ولیکن دوزخی باشی خدا را PageV05P002 # 1 مگر بودست جائی نانوائی %~% که بشنید او ز شبلی ماجرائی # 2 بسی بشنیده بود آوازه او %~% ندیده بود روی تازه او # 3 بسی در شوق او بنشسته بودی %~% که او را عاشقی پیوسته بودی # 4 نبود او عاشقش از روی دیدن %~% ولیکن عاشقش بود از شنیدن # 5 مگر یک روز شبلی گرمگاهی %~% در آمد گرم رو ازدور راهی # 6 بر آن نانوا شد تا خبر داشت %~% وزان دکان او یک گرده برداشت # 7 کشید از دست او آن نانوا نان %~% که ندهم مر ترا ای بی نوا نان # 8 ندادش نان و شبلی زو گذر کرد %~% کسی آن نانوا را زو خبر کرد # 9 که او شبلیست گر تو سازگاری %~% چرا یک گرده را زو باز ms067 داری # 10 دوید آن نانوا ره تا بیابان %~% ازان تشویر پشت دست خایان # 11 بصد زاری بپای او درافتاد %~% بهر ساعت بدستی دیگر افتاد # 12 بسی عذرش نمود و کرد اعزاز %~% که تا آن را تدارک چون کند باز # 13 چو در ره دید شبلی گفتش آنگاه %~% که گر خواهی که آن برخیزد از راه # 14 برو فردا و دعوت ساز ما را %~% بیک ره مجمعی کن آشکارا # 15 برفت آن نانوا القصه حالی %~% فرو آراست قصری سخت عالی # 16 یکی دعوت به زیبائی چنان کرد %~% که صد دینار زر در خرج آن کرد # 17 نچندان کرد هر چیزی تکلف %~% که کس را می‌رسید آنجا تصرف # 18 ز هر نوعی بسی کس را خبر کرد %~% که شبلی سوی ما خواهد گذر کرد # 19 بآخر چون همه بر خوان نشستند %~% دعا چون گفت شبلی باز گشتند # 20 عزیزی بود بس شوریده حالی %~% ز شبلی کرد آن ساعت سؤالی # 21 که نه خوبی شناسم من نه زشتی %~% بگو تا دوزخی کیست و بهشتی # 22 جوابی داد شبلی آن اخی را %~% که گر خواهی که بینی دوزخی را # 23 نگه کن سوی صاحب دعوت ما %~% که دعوت ساخت بهر شهرت ما # 24 نداد او گرده بهر خدا را %~% ولیکن داد صد دینار ما را # 25 کشید از بهر شبلی صد غرامت %~% بحق یک گرده ندهد تا قیامت # 26 که گر یک گرده دادی بی درشتی %~% نبودی دوزخی بودی بهشتی # 27 کنون گر دوزخی خواهی نگه کن %~% همه آبش همه نانش سیه کن # 28 اگر خواهی که باشی دوزخی تو %~% چنین کن تا شوی مرد سخی تو # 29 خدا را گر پرستی تو باخلاص %~% بکن جهدی که گردی از ریا خاص # 30 برای سگ توانی بود هاجر %~% برای حق نه باشی اینت کافر PageV05P003 # 1 شبی در مسجدی شد نیک مردی %~% که در دین داشت اندک مایه دردی # 2 عزیمت کرد آن شب مرد دلسوز ms068 %~% که نبود جز نمازش کار تا روز # 3 چو شب تاریک شد بانگی برآمد %~% کسی گفتی بدان مسجد درآمد # 4 چنان پنداشت آنمرد نمازی %~% که هست آن کاملی در کارسازی # 5 بدل گفتا چنین جائی چنین کس %~% برای طاعت حق آید و بس # 6 مرا این مرد نیکو هوش دارد %~% نماز و طاعتم را گوش دارد # 7 همه شب تا بروزش بود طاعت %~% نیاسود از عبادت هیچ ساعت # 8 دعا و زاری بسیار کرد او %~% گهی توبه گه استغفار کرد او # 9 بجای آورد آداب و سنن را %~% نکو بنمود الحق خویشتن را # 10 چو صبح صادق از مشرق برآمد %~% وزان نوری بدان مسجد درآمد # 11 گشاد آن مرد چشم آنجا نهفته %~% یکی سگ بود در مسجد بخفته # 12 ازان تشویر خون در جانش افتاد %~% چو باران اشک بر مژگانش افتاد # 13 دلش بر آتش حجلت چنان سوخت %~% که از آه دلش کام و زبان سوخت # 14 زبان بگشاد گفت ای بی ادب مرد %~% ترا امشب بدین سگ حق ادب کرد # 15 همه شب بهر سگ در کار بودی %~% شبی حق را چنین بیدار بودی # 16 ندیدم یک شبت هرگز باخلاص %~% که طاعت کردی از بهر خدا خاص # 17 بسی سگ بهتر از تو ای مرائی %~% ببین تا سگ کجا و تو کجائی # 18 ز بی شرمی شدی غرق ریا تو %~% نداری شرم آخر ازخدا تو # 19 چو پرده برفتد از پیش آخر %~% چه گوئی با خدای خویش آخر # 20 کنون چون پایگاه خود بدیدم %~% امید از کار خود کلی بریدم # 21 ز من کاری نیاید در جهان نیز %~% وگر آید سگان را شاید آن نیز # 22 چرا خواهی حریف دیو بودن %~% ز نقش و از صفت کالیو بودن # 23 ازین ظلم آشیان دیو بگریز %~% وزین زندان پر کالیو بگریز # 24 چه می‌خواهی ازین دجال با نان %~% چه می‌جوئی ازین مهدی نمایان # 25 ترا چون دشمنی از دوستانست %~% خسک در ms069 راه تو از بوستانست # 26 بسی دجال مهدی روی هستند %~% که چون دجال از پندار مستند # 27 پی دجال جادو چند گیری %~% نه وقت آمد که آخر پندگیری # 28 اگر آخر زمان زین ناتمامی %~% پی دجال گیرد هفت گامی # 29 چنین نقلست از داننده راز %~% که نتواند که زو گردد دمی باز # 30 متابع گردد او را در همه حال %~% بماند جاودان در خیل دجال # 31 کسی کو هفت گامی کان نه دینست %~% پی دجال برگیرد چنین است # 32 کسی هفتاد سال از مکر و تلبیس %~% نهد گام ای عجب بر گام ابلیس # 33 چو ابلیسست دجالی که او راست %~% ندانم چون بود حالی که او راست # 34 چو دجالت یکی دیوست مکار %~% یکی دنیا یکی نفس ستمگار # 35 کسی با این همه دجال سرکش %~% چگونه زو برآید یک نفس خوش # 36 بسا مهدی دل پاکیزه رفتار %~% کزین دجال دنیا شد گرفتار # 37 بسا خونا که این دجال کردش %~% نه روزی ده هزاران سال کردش ~~PageV05P004 # 1 مسیح پاک کز دنیا علو داشت %~% بسی دیدار دنیا آرزو داشت # 2 مگر می‌رفت روزی غرقه نور %~% بره در پیر زالی دید از دور # 3 سپیدش گشته موی و پشت او خم %~% فتاده جمله دندانش از هم # 4 دو چشمش ازرق و چون قیر رویش %~% نجاست می‌دمید از چار سویش # 5 ببر درجامه صد رنگ بودش %~% دلی پر کین میان چنگ بودش # 6 بصد رنگی نگارین کرده یک دست %~% دگر دستش بخون آلوده پیوست # 7 بهر موییش منقار عقابی %~% فرو هشته بروی او نقابی # 8 چو عیسی دید او را گفت ای زال %~% بگو تا کیستی ای زشت مختال # 9 چنین گفت او که چون بس راستی تو %~% منم آن آرزو که خواستی تو # 10 مسیحش گفت تو دنیای دونی %~% منم گفتا چنین باری تو چونی # 11 مسیحش گفت چون در پرده تو %~% چرا این جامه رنگین کرده تو # 12 چنین گفت او که ms070 در پرده ازانم %~% که تا هرگز نه بیند کس عیانم # 13 که گر رویم بدین زشتی به بینند %~% کجا یک لحظه پیش من نشینند # 14 ازان این جامه رنگین کرده‌ام من %~% که گم ره عالمی زین کرده‌ام من # 15 مرا چون جامه رنگارنگ بینند %~% همه ناکام مهر من گزینند # 16 مسیحش گفت ای زندان خواری %~% چرا یک دست خون آلوده داری # 17 جوابش داد کای صدر یگانه %~% ز بس شوهر که کشتم در زمانه # 18 مسیحش گفت پس ای زال سرمست %~% نگار از بهر چه کردی تو بر دست # 19 چنین گفت او که چون شوهر فریبم %~% بسی باید نگار از بهر زیبم # 20 مسیحش گفت چون کشتی جهانی %~% بر ایشان رحمتت نامد زمانی # 21 چنین گفت او که من رحمت چه دانم %~% من این دانم که خون جمله رانم # 22 مسیحش گفت چندان ای پریشان %~% که ناری اندکی شفقت بر ایشان # 23 چنین گفت او که من شفقت شنودم %~% ولی بر هیچکس مشفق نبودم # 24 منم در گرد عالم هر زمانی %~% که می‌افتد بدام من جهانی # 25 همه کس را گلوگیر آمدم من %~% مرید خویش را پیر آمدم من # 26 ازو عیسی عجب ماند و چنین گفت %~% که من بیزار گشتم از چنین جفت # 27 ببین این احمقان بیخبر را %~% که می‌خواهند دنیا یکدگر را # 28 نمی‌گیرند عبرت زین بلایه %~% نمی‌سازند از تسلیم مایه # 29 دریغا خلق این معنی ندیدند %~% که دین از دست شد دنیا ندیدند # 30 چو حرفی چند گفت آن پاک معصوم %~% بگردانید روی از دنیی شوم # 31 چو مرداریست این دنیای غدار %~% تو چون سگ گشته مشغول مردار # 32 چو در بند سگ و مردار باشی %~% پس از هر دو بتر صد بار باشی # 33 گر این سگ می‌نگردد سیر مردار %~% تو زین سگ می‌نگردی سیر یکبار # 34 اگر بندش کنی زو رسته باشی %~% وگرنه روز و شب زو خسته باشی ~~PageV05P005 # 1 یکی رهبان مگر ms071 دیری نکو کرد %~% درش در بست ویک روزن فرو کرد # 2 در آنجا مدتی بنشست در کار %~% ریاضتها بجای آورد بسیار # 3 مگر بوالقاسم همدانی از راه %~% درآمد گرد آن می‌گشت ناگاه # 4 زهر سوئی بسی می‌دادش آواز %~% نیامد هیچ رهبان پیش او باز # 5 علی الجمله ز بس فریاد کو کرد %~% ز بالا مرد رهبان سر فرو کرد # 6 بدو گفتا که ای مرد فضولی %~% من سرگشته را چندین چه شولی # 7 چه می‌خواهی ز من با من بگو راست %~% برهبان گفت شیخ آنست درخواست # 8 که معلومم کنی از دوست داری %~% که تو اینجایگه اندر چه کاری # 9 زبان بگشاد رهبان گفت ای پیر %~% کدامین کار ترک این سخن گیر # 10 سگی من دیده‌ام در خود گزنده %~% بگرد شهر بیهوده دونده # 11 درین دیرش چنین محبوس کردم %~% درش دربستم و مدروس کردم # 12 که در خلق جهان بسیار افتاد %~% درین دیرم کنون این کار افتاد # 13 منم ترک زن و فرزند کرده %~% بزندانی سگی در بند کرده # 14 تو نیزش بند کن تا هر زمانی %~% نگردد گرد هر شوریده جانی # 15 سگت را بند کن تا کی ز سودا %~% که تا مسخت نگردانند فردا # 16 چنین گفتست پیغامبر بسایل %~% که مسخ امت من هست در دل # 17 دلت قربان نفس زشت کیشست %~% ترا زین کیش بس قربان که پیشست # 18 ترا آفراسیاب نفس ناگاه %~% چو بیژن کرد زندانی درین چاه # 19 ولی اکوان دیو آمد بجنگت %~% نهاد او بر سر این چاه سنگت # 20 چنان سنگی که مردان جهان را %~% نباشد زور جنبانیدن آنرا # 21 ترا پس رستمی باید درین راه %~% که این سنگ گران بر گیرد از چاه # 22 ترا زین چاه ظلمانی برآرد %~% بخلوتگاه روحانی درآرد # 23 ز ترکستان پر مکر طبیعت %~% کند رویت بایران شریعت # 24 بر کیخسرو روحت دهد راه %~% نهد جام جمت بر دست آنگاه # 25 که تا زان جام یک یک ذره ms072 جاوید %~% برأی العین می‌بینی چوخورشید # 26 ترا پس رستم این راه پیرست %~% که رخش دولت او را بارگیرست # 27 سگ دیوانه را چون دم چنانست %~% که در مردم اثر از وی عیانست # 28 بزرگی را که مرد کار باشد %~% برش بنشین کاثر بسیار باشد # 29 که هر کو دوستدار پیر گردد %~% همه تقصیر او توفیر گردد # 30 ولیکن تو نه پیری نه مریدی %~% که یک دم بایزیدی گه یزیدی # 31 تو تا کی برج دو جسدین باشی %~% میان کفر و دین ما بین باشی # 32 نه مرد خرقه نه مرد زنار %~% نه اینی و نه آن هر دو بیکبار # 33 زجلفی از مسلمانی بریده %~% بترسائی تمامت نارسیده PageV05P006 # 1 یکی ترسا مسلمان گشت و پیروز %~% بمی خوردن شد آن جاهل دگر روز # 2 چو مادر مست دید او را ز دردی %~% بدو گفت ای پسر آخر چه کردی # 3 که شد آزرده عیسی زود ازتو %~% محمد ناشده خشنود از تو # 4 مخنث وار رفتن ره نکو نیست %~% که هر رعنا مزاجی مرد او نیست # 5 بمردی رو دران دینی که هستی %~% که نامردیست در دین بت پرستی ~~PageV05P007 # 1 عمر یک جزو از توریت بگرفت %~% پیمبر چون چنان دیدش چنین گفت # 2 که با توریت ممکن نیست بازی %~% مگر خود را جهود صرف سازی # 3 جهود صرف باید بود ناکام %~% که بهتر آن جهود از مردم خام # 4 نه اینی و نه آن اینت حرامست %~% که در دین ناتمامی ناتمامست # 5 تو نه در کفر و نه در دین تمامی %~% بگو آخر که تو در چه مقامی ~~PageV05P008 # 1 یکی گبری که بودی پیر نامش %~% که جدی بود در گبری تمامش # 2 یکی پل او زمال خویشتن کرد %~% مسافر را محب از جان و تن کرد # 3 مگر سلطان دین محمود یک روز %~% بدان پل در رسید از راه پیروز # 4 یکی شایسته پل از سوی ره دید %~% که هم نیکو و هم ms073 بر جایگه دید # 5 کسی راگفت کین خیری بلندست %~% که بنیاد چنین پل اوفکندست # 6 بدو گفتند گبری پیرنامی %~% ز غیرت کرد شاه آنجا مقامی # 7 بخواندش گفت پیری تو ولیکن %~% گمانم آن که هستی خصم مومن # 8 بیا هر زر که کردی خرج پل تو %~% بهای آن ز من بستان بکل تو # 9 که چون گبری تو جانت بی درودست %~% ترا چونین پلی زان سوی رودست # 10 وگر نستانی این زر بگذری تو %~% کجا با من به پل بیرون بری تو # 11 زبان بگشاد آن گبر آشکاره %~% که گر شخصم کند شه پاره پاره # 12 نه بفروشم نه زر بستانم این را %~% که این بنیاد کردم بهر دین را # 13 شهش محبوس کرد و در عذابش %~% نه نانی داد در زندان نه آبش # 14 بآخر چون عذاب از حد برون شد %~% دل گبرش بخاک افتاد وخون شد # 15 بشه پیغام داد و گفت برخیز %~% درآور پای این ساعت بشبدیز # 16 یکی استاد بر با خود گرامی %~% که تا پل را کند قیمت تمامی # 17 ازین دلشاد شد شاه زمانه %~% سوی پل گشت باخلقی روانه # 18 چو شاه آنجا رسید و خلق بسیار %~% بران پل ایستاد آن گبر هشیار # 19 زبان بگشاد و آنگه گفت ای شاه %~% تو اکنون قیمت این پل ز من خواه # 20 هلاک خود درین سر پل کنم ساز %~% جواب تو دران سر پل دهم باز # 21 ببین اینک بها ای شاه عالی %~% بگفت این و بآب افتاد حالی # 22 چو در آب اوفکند او خویشتن را %~% ربودش آب و جان در باخت و تن را # 23 تن و جان باخت و دل از دین نپرداخت %~% چو آن بودش غرض با این نپرداخت # 24 در آب افکند خویش آتش پرستی %~% که تا در دین او ناید شکستی # 25 ولی تو در مسلمانی چنانی %~% که بربودست آبت جاودانی # 26 چو گبری بیش دارد از تو این سوز ms074 %~% مسلمانی پس از گبری بیاموز # 27 که خواهدداشت در آفاق زهره %~% که پیش حق برد نقد نبهره # 28 قیامت را قوی نقدی بباید %~% که آن معیار ناقد را بشاید # 29 در آن ساعت که از جسم تو جان شد %~% دلی پر بت بر حق چون توان شد # 30 بینداز این همه بت با تو در پوست %~% که با بتخانه نتوان شد بر دوست # 31 اگر پای کسی را خفتن آید %~% ازو کی سوی منبر رفتن آید # 32 چو نتوان شد بمنبر پای خفته %~% بحق نرسد دلی بر جای خفته # 33 اگر یک دم کسی بیدار باشد %~% چه گر یکدم بود بسیار باشد # 34 همه عمرت بغفلت آرمیدی %~% زمانی روی بیداری ندیدی # 35 کرا خوابی چنین بی برگ باشد %~% که چون بیدار گردد مرگ باشد # 36 غم خویشت چو نیست ای مرد آخر %~% غم تو پس که خواهد خورد آخر # 37 بکش بی سرکشی باری که داری %~% بدست خویش کن کاری که داری # 38 که کس غم خواری کار تو نکند %~% دمی حمالی بار تو نکند PageV05P009 # 1 مگر پرسید آن درویش حالی %~% بصدق از جعفر صادق سؤالی # 2 که از چیست این همه کارت شب و روز %~% جوابش داد آن شمع دلفروز # 3 که چون کارم یکی دیگر نمی‌کرد %~% کسی روزی من چون من نمی‌خورد # 4 چو کار من مرا بایست کردن %~% فکندم کاهلی کردن ز گردن # 5 چو رزق من مرا افتاد ز آغاز %~% مرا نه حرص باقی ماند و نه آز # 6 چو مرگ من مرا افتاد ناکام %~% برای مرگ خود برداشتم گام # 7 چو در مردم وفائی می‌ندیدم %~% بجان و دل وفای حق گزیدم # 8 جزین چیزی که می‌پنداشتم من %~% چو می‌پنداشتم بگذاشتم من # 9 نمی‌دانم که تو با خود بس آئی %~% ز چندین تفرقه کی واپس آئی # 10 سه پهلوست آرزوهای من و تو %~% تو می‌خواهی که گردد چار پهلو # 11 چو کعبه یک جهت شو گر ms075 زمائی %~% بسان کعبتین آخر چرائی # 12 ترا نه بهر بازی آفریدند %~% ز بهر سرفرازی آفریدند # 13 مده از دست عمر خویش زنهار %~% مخور بر عمر خود زین بیش زنهار # 14 نمی‌دانی که هر شب صبح بشتافت %~% ترا در خواب جیب عمر بشکافت # 15 ازان ترسم که چون بیدارگردی %~% نبینی هیچ نقد و خوار گردی # 16 همه کار تو بازی می‌نماید %~% نمازت نانمازی می‌نماید # 17 نمازی کان بغفلت کرده تو %~% بهای آن نیابی گرده تو PageV05P010 # 1 یکی مجنون که رفتی در ملامت %~% بدو گفتند فردای قیامت # 2 کسی باشد که ده ساله نماز او %~% منادی می‌کند شیب و فراز او # 3 بیک گرده ازو نخرد کسی آن %~% بگوید بر سر مجمع بسی آن # 4 جوابش داد مجنون کان نیرزد %~% نمازش آن همه یک نان نیرزد # 5 که گر بخریدی آن را خلق وادی %~% نبودی حاجت چندان منادی # 6 اگر صد کار باشد در مجازت %~% نیاید یاد ازان جز در نمازت # 7 نمازت چون چنین باشد مجازی %~% بود اندر حقیقت نانمازی PageV05P011 # 1 یکی دیوانه بود از اهل رازی %~% نکردی هیچ جز تنها نمازی # 2 کسی آورد بسیاری شفاعت %~% که تا آمد بجمعه در جماعت # 3 امام القصه چون برداشت آواز %~% همی آن غر نبیدن کرد آغاز # 4 کسی بعد از نماز از وی بپرسید %~% که جانت در نماز از حق نترسید # 5 که بانگ گاو کردی بر سر جمع %~% سرت باید بریدن چون سر شمع # 6 چنین گفت او کامامم پیشوا بود %~% بدو چون اقتدای من روا بود # 7 چو در الحمد گاوی می‌خرید او %~% ز من هم بانگ گاوی می‌شنید او # 8 چو او را پیش رو کردم بهر چیز %~% هر آنچ او می‌کند من می‌کنم نیز # 9 کسی پیش خطیب آمد بتعجیل %~% سؤالش کرد ازان حالت بتفصیل # 10 خطیبش گفت چون تکبیر بستم %~% دهی ملکست جائی دور دستم # 11 چو در الحمد خواندن کردم آغاز %~% بخاطر اندر آمد گاو ده ms076 باز # 12 ندارم گاو گاوی می‌خریدم %~% که از پس بانگ گاوی می‌شنیدم PageV05P012 ### | [ ebkhsh 6 ] # 1 پسر گفتش که هر خلقی که هستند %~% همه دل در هوای خویش بستند # 2 قدم خود از هوابر می‌نگیرند %~% که گامی بی ریا برمی‌نگیرند # 3 چو هست این دور دور نفس امروز %~% نمی‌بینم دلی بر نفس پیروز # 4 گر از بهر هوای خویش من نیز %~% کنم از سحر حاصل اندکی چیز # 5 چو در آخر بود توبه ازانم %~% ندارد ای پدر چندین زیانم PageV06P001 # 1 پدر گفتش که ای مغرور مانده %~% ز اسرا رحقیقت دور مانده # 2 مکن امروز ضایع زندگانی %~% چو میدانی که تو فردا نمانی # 3 ببابل می‌روی ای مرد فرتوت %~% که سحر آموزی از هاروت و ماروت # 4 هزاران سال شد کان دو فرشته %~% نگونسارند در چه تشنه گشته # 5 وزیشان آنگهی تا آب آن چاه %~% مسافت یک وجب نیست ای عجب راه # 6 چو نتوانند خود را آب دادن %~% کجا در می‌توانندت گشادن # 7 چو استاد این چنین باشد پریشان %~% که خواهد کرد شاگردی ایشان # 8 ترا امروز بینم دیو گشته %~% نخواهی گشت در فردا فرشته # 9 مگرمرگت ببابل می‌دواند %~% که سرگردان و غافل می‌دواند # 10 اگر مرگ تو در بابل نبودی %~% ترا این آرزو در دل نبودی PageV06P002 # 1 شنیدم من که عزرائیل جانسوز %~% در ایوان سلیمان رفت یک روز # 2 جوانی دید پیش او نشسته %~% نظر بگشاد بر رویش فرشته # 3 چو او را دید از پیشش بدر شد %~% جوان از بیم او زیر و زبر شد # 4 سلیمان را چنین گفت آن جوان زود %~% که فرمان ده که تا میغ این زمان ~~زود # 5 مرا زین جایگه جائی برد دور %~% که گشتم از نهیب مرگ رنجور # 6 سلیمان گفت تا میغ آن زمانش %~% ببرد از پارس تا هندوستانش # 7 چو یک روزی به سر آمد ازین راز %~% به پیش تخت عزرائیل شد باز # 8 سلیمان گفتش ای بی تیغ خون ms077 ریز %~% چرا کردی نظر سوی جوان تیز # 9 جوابش داد عزرائیل آنگاه %~% که فرمانم چنین آمد ز درگاه # 10 که او را تا سه روز از راه برگیر %~% به هندستانش جان ناگاه برگیر # 11 چو اینجا دیدمش ماندم در این سوز %~% کز اینجا چون رود آنجا به سه روز # 12 چو میغ آورد تا هندوستانش %~% شدم آنجا و کردم قبض جانش # 13 مدامت این حکایت حسب حال است %~% که از حکم ازل گشتن محال است # 14 چه برخیزد ز تدبیری که کردند %~% که ناکام است تقدیری که کردند # 15 تو اندر نقطه تقدیر اول %~% نگه می‌کن مشو در کار احول # 16 چو کار او نه چون کار تو آید %~% گلی گر بشکفد خار تو آید # 17 چو مشکر بود هر کو در دوئی بود %~% بلای من منی بود و توئی بود # 18 چو برخیزد دو بودن ازمیان راست %~% یکی گردد بهم این خواست و آن خواست # 19 ز هر مژه اگر صد خون گشائی %~% فرو بستند چشمت چون گشائی # 20 چو دستت بسته‌اند ای خسته آخر %~% چه بگشاید ز دست بسته آخر # 21 گرفته درد دین اهل خرد را %~% میان جادوی خواهی تو خود را # 22 همه اجزای عالم اهل دردند %~% سر افشانان میدان نبردند # 23 تو یک دم درد دین داری نداری %~% بجز سودای بیکاری نداری # 24 اگر یک ذره درد دین بدانی %~% بمیری ز آرزوی زندگانی # 25 ولیکن بر جگر ناخورده تیغی %~% نه هرگز درد دانی نه دریغی PageV06P003 # 1 جوانی داشت دیرینه رفیقی %~% رسیدش زخم سنگ منجنیقی # 2 میان خاک و خون آغشته می‌گشت %~% رسیده جان بلب سرگشته می‌گشت # 3 دمی دو مانده بود از زندگانیش %~% رفیق اندر میان ناتوانیش # 4 بدو گفتا بگو تا چونی آخر %~% جوابش داد تو مجنونی آخر # 5 اگر سنگی رسد از منجنیقت %~% بدانی تو که چونست این رفیقت # 6 ولی ناخورده سنگی کی بدانی %~% بگفت این و برست از زندگانی # 7 تو ms078 نشناسی که مردان در چه دردند %~% ولی دانند درد آنها که مردند # 8 اگر درد مرا دانی دوائی %~% بکن ور نه برو بنشین بجائی # 9 نصیب من چو ماهم زیر میغست %~% دریغست ودریغست و دریغست # 10 مرا صد گونه اندوهست اینجا %~% که هر یک مه ز صد کوهست اینجا # 11 اگر من قصه اندوه گویم %~% بر دریا و پیش کوه گویم # 12 شود چون سیل کوه اینجا ز اندوه %~% چو دریا اشک گردد جمله کوه # 13 چنین نقلی درست آمد ز اخبار %~% که هر روزی که صبح آید پدیدار # 14 میان چار رکن و هفت دایر %~% شود هفتاد میغ از غیب ظاهر # 15 بر آن دل کو ز حق اندوه دارد %~% ز شست و نه برو اندوه بارد # 16 ولی هر دل که از حق باشدش صبر %~% همه شادی برو بارد بیک ابر # 17 زمین و آسمان دریای دردست %~% نگردد غرقه هر کو مرد مردست # 18 چو گیرم بر کنار بحر خانه %~% ز موجم بیم باشد جاودانه # 19 فرو رفتم بدریائی من ای دوست %~% که جان صد هزاران غرقه اوست # 20 چو چندین جان فرو شد هر زمانی %~% کجا بادید آید نیم جانی # 21 عجب نبود که گم گردم بیکبار %~% عجب باشد اگر آیم پدیدار PageV06P004 # 1 بشهر مصر در شوریده‌ای بود %~% که در عین الیقینش دیده‌ای بود # 2 چنین گفت او که هر شوریده راه %~% که میرد از غم معشوق ناگاه # 3 عجب نیست آن عجب اینست کین سوز %~% گذارد عاشقی در زندگی روز # 4 اگر عاشق بماند زنده روزی %~% بود چون شمع در اشکی و سوزی # 5 نگیرد کار عاشق روشنائی %~% مگر چون شمع سوزد در جدائی # 6 چوسوز عاشق از صد شمع بیشست %~% چو شمعش روشنی از شمع خویشست # 7 اگر معشوق یابد عاشق زار %~% روان گردد بسر مانند پرگار PageV06P005 # 1 بگرگان پادشاهی پیش بین بود %~% که نیکو طبع بود و پاک دین بود # 2 چو بودش لطف ms079 طبع و جاه و حرمت %~% درآمد فخر گرگانی بخدمت # 3 زبان در مدحت او گوش می‌داشت %~% که آن شه نیز بس نیکوش می‌داشت # 4 غلامی داشت آن شاه زمانه %~% چو یوسف در نکوروئی یگانه # 5 دو زلفش چون دو ماهی بود مشکین %~% چه می‌گویم دو هندو بود در چین # 6 رخش چون ماه بود و زلف ماهی %~% زماهی تا بماهش پادشاهی # 7 اگر ابروی او چشمی بدیدی %~% چو ابروی کژش چشمی رسیدی # 8 دو نرگس از مژه هم خانه خار %~% دو لب همشیره یک دانه نار # 9 لب شیرینش چندانی شکر داشت %~% که نی پیش لبش بسته کمر داشت # 10 دهانش ازچشم سوزن تنگتر بود %~% ازان چشم از دهانش بیخبر بود # 11 مگر یک روز آن شاه سرافراز %~% سپه را خواند و جشنی کرد آغاز # 12 نشسته بود شادان فخر آن روز %~% درآمد آن غلام عالم افروز # 13 بخوبی ره زن هر جا که جانی %~% به شیرنی شکر ریز جهانی # 14 هزاران دل به مژگان در ربوده %~% بهر یک موی صد جان در ربوده # 15 کند زلف بر خاک او فکنده %~% بلب شوری در افلاک اوفکنده # 16 چودیدش فخر رو تن را فرو داد %~% همه جانش برفت و دل بدو داد # 17 ولی زهره نبود از بیم شاهش %~% که در چشم آورد روی چو ماهش # 18 برفته هوش ازو و هوش می‌داشت %~% بمردی چشم خود را گوش می‌داشت # 19 یقین دریافت حالی شاه آن راز %~% ولی پرده نکرد از روی آن باز # 20 چو اهل جشن مست باده گشتند %~% در آن مستی ز پای افتاده گشتند # 21 در آن مجلس زمی وز روی دلدار %~% بفخر اندر دو مستی شد پدیدار # 22 چنان جانش ز آتش موج زن شد %~% که جانش در سر آن سوختن شد # 23 میان سوز در شوریده جمعی %~% نگه می‌داشت خود را همچو شمعی # 24 شه گرگان چو فخری را چنان دید %~% دلش با عشق و آتش ms080 در میان دید # 25 غلام خود بدو بخشید در حال %~% سخن ور گشت از شادی آن لال # 26 ز سوز عشق و شرم شاه عالی %~% بگردید ای عجب صد رنگ حالی # 27 شهش گفتا چه افتادت که مردی %~% غلام تست دستش گیر و بردی # 28 غلام و فخر هر دو شادمانه %~% شدند از مجلس خسرو روانه # 29 اگرچه مست بود آن فخر بی‌خویش %~% بکار آورد عقل حکمت اندیش # 30 بزرگانی که پیش شاه بودند %~% همه از نیک و بد آگاه بودند # 31 بدیشان گفت امشب شاه مستست %~% ز می نیز این غلام افتاده پستست # 32 گر امشب این غلام از حضرت شاه %~% برم با خانه خود تا سحرگاه # 33 چو گردد روز دیگر شاه هشیار %~% اگر باشد پشیمانیش ازین کار # 34 وگر کرده بود بر دل فراموش %~% وگر از غیرت آید خونش در جوش # 35 غلامش چون بر من بوده باشد %~% اگر گویم بسی بیهوده باشد # 36 بتهمت خون بریزد بی‌گناهم %~% به پیش سگ دراندازد براهم # 37 مرا گوید ندانستی تو جاهل %~% که نبود مست را گفتار عاقل # 38 چرا یک شب نکردی صبر تا روز %~% که تا هشیار گردد شاه پیروز # 39 کنون او رانخواهم برد با خویش %~% که شه مستست و ما را کار در پیش # 40 همه گفتند رای تو صوابست %~% که امشب پیش شاهش جای خوابست # 41 بزیر تخت آن شاه معظم %~% یکی سردابه بود از سنگ محکم # 42 در آن سردابه تختی بود زیبا %~% برو ده دست جامه جمله دیبا # 43 غلام مست را در پیش آن جمع %~% بخوابانید آنجا با دو سه شمع # 44 باعزازش دو شمع آنجا بر افروخت %~% برون آمد ولی چون شمع می‌سوخت # 45 در سردابه را پس فخر گرگان %~% ببست القصه در پیش بزرگان # 46 کلید آنگه بایشان داد و تا روز %~% بر آن در خفت از عشق دلفروز # 47 بمی چون شاه دیگر روز بنشست %~% درآمد فخر و خدمت ms081 را کمر بست # 48 بزرگان در سخن لب برگشادند %~% کلید آنگه به پیش شه نهادند # 49 ز کار فخر گفتندش که چون کرد %~% که الحق احتیاط از حد فزون کرد # 50 بمستی چون که شه داد آن غلامش %~% نگه می‌داشت الحق احترامش # 51 بشب موقوف کردش پیش ده کس %~% که تا شاهش چه فرماید ازین پس # 52 شهش گفت این ادب از وی تمامم %~% ازان اوست خاصه این غلامم # 53 بغایت فخر شد زین شادمانه %~% دلش می‌زد ازان شادی زبانه # 54 به آخر چون در سردابه بگشاد %~% زهر چشمی بسی خونابه بگشاد # 55 که دید آن ماه رخ را زشت گشته %~% ز سر تا پای او انگشت گشته # 56 مگر در جسته بود از شمع آتش %~% فتاده در لحاف آن پری وش # 57 بیک ره سوخته زارش سر و پای %~% نه جامه مانده و نه تخت برجای # 58 ز مستی شراب و مستی خواب %~% شده در آتش سوزنده غرقاب # 59 چو روی دلستانش را چنان دید %~% جهانی آتش آن دم نقد جان دید # 60 چو در آتش فتاده بود یارش %~% در آتش اوفتادن بود کارش # 61 چه گویم من که چون دیوانه دل گشت %~% بسی دیوانگی بر وی سجل گشت # 62 در آن دیوانگی در دشت افتاد %~% چو گردون روز و شب درگشت افتاد # 63 چو عشق از حد بشد با درد خود ساخت %~% حدیث ویس و رامین ورد خود ساخت # 64 غم خود را در آنجا می فرو گفت %~% اگرچه قصه را بر نام او گفت # 65 به صحرا روز و شب می‌گفت و می‌گشت %~% میان خاک و خون می‌خفت ومی‌گشت # 66 تو کار افتاده این ره نبودی %~% ز سر عاشقان آگه نبودی # 67 چه می‌دانی که عاشق در چه کارست %~% که سجده گاه او بالای دارست # 68 بباید کرد غسل از خون خویشت %~% که تا آن سجده گاه آرند پیشت ~~PageV06P006 # 1 چو ببریدند ناگه بر سر دار %~% سر ms082 دو دست حلاج آن چنان زار # 2 بدان خونی که از دستش بپالود %~% همه روی و همه ساعد بیالود # 3 پس او گفت آنکه سر عشق بشناخت %~% نمازش را بخون باید وضو ساخت # 4 بدو گفتند ای شوریده ایام %~% چراکردی بخون آلوده اندام # 5 که گر از خون وضوی آن بسازی %~% بود عین نمازت نانمازی # 6 چو مردان پای نه در کوی معشوق %~% مترس از نام و ننگ هیچ مخلوق # 7 که هر دل کو بقیومست قایم %~% نترسد ذره از لؤم لایم # 8 بیا مردانه در کار خدا باش %~% کم اغیار گیر و کار را باش # 9 چو گردون گرد عالم چند گردی %~% ز خود کامی فراتر شو بمردی # 10 که گر عشقت چین نامرد گیرد %~% ز خجلت بند بندت درد گیرد # 11 بسا شیران که صاحب زور بودند %~% بزور عشق در چون مور بودند # 12 تو کز موری کمی در زور و مقدار %~% به پیش عشق چون آئی پدیدار ~~PageV06P007 # 1 چو مجنون درگه لیلی بدیدی %~% نبودی تاب آنش می‌دویدی # 2 شدی چون زعفران آن رنگ رویش %~% سنان گشتی ز سر تا پای مویش # 3 فتادی بر همه اعضاش لرزه %~% چو روباهی که بیند شیر شرزه # 4 بدو گفتند ای در انقطاعی %~% نه بیند هیچکس چون تو شجاعی # 5 نه تو بیمی ز شیر بیشه داری %~% نه هرگز از پلنگ اندیشه داری # 6 به صحرا و میان کوه گردی %~% نترسی از همه عالم بمردی # 7 چو آید درگه لیلی پدیدار %~% شوی زرد و بلرزی چون سپیدار # 8 چنین گفت آنگهی مجنون پر غم %~% که آنکس کو نترسد از دو عالم # 9 ببین تا زور شیر عشق چندست %~% که چون موریم در پای اوفکندست # 10 هر آن قوت که نقد هر نهادست %~% به پیش زور دست عشق بادست # 11 اگر تو مرد آئی این سخن را %~% تو باشی همنشین آن سرو بن را # 12 چو عاشق بر محک آید پدیدار %~% شود ms083 معشوق جاویدش خریدار PageV06P008 # 1 یکی زیبا پسر مهروی بودست %~% که مشک از موی او یک موی بودست # 2 سر زلفش که دالی داشت در سر %~% نبودآن دال جز دال علی الشر # 3 برخ در آینه مه در نظر داشت %~% بلب با لعل دستی در کمر داشت # 4 چو پیوسته بابرو صید دل کرد %~% ازان پیوستگی او سجل کرد # 5 دهانش بود چون حرفی زشنگرف %~% شده از جزم وقفش بیست و نه حرف # 6 درو از ضیق حرفی چون نگنجد %~% سزد کز بیست ونه بیرون نگنجد # 7 زمانی ثقبه در گوش گهر کرد %~% زمانی حلقه در گوش قمر کرد # 8 یکی درویش در عشقش زبون شد %~% دلی بود از همه نقدش که خون شد # 9 چو عشق گرم در آتش فکندش %~% ز آتش گرم شد خود بند بندش # 10 چو آخر طاقت او طاق آمد %~% بر آن دلبر آفاق آمد # 11 بگفتا درد من درمان ندارد %~% که بی تو زیستن امکان ندارد # 12 نخواهم بی تو یک دم زندگانی %~% مرا جانیست و بس دیگر تو دانی # 13 اگر می‌بخشیم افتاده‌ام من %~% وگر می‌بکشیم استاده‌ام من # 14 مرا بی تو نه طاقت ماند نه تاب %~% بکن کاری که خواهی کرد بشتاب # 15 چو بشنید آن پسر از عاشق این راز %~% بدو گفتا اگر هستی تو جانباز # 16 کشم در تنگ بیز امتحانت %~% ببینم احترام و قدر جانت # 17 چو درویش این سخن بشنود برخاست %~% چو آتش گرم شد چون دود برخاست # 18 پسر بر اسپ شد حالی سواره %~% به صحرا شد ز مردم بر کناره # 19 رسن در گردن درویش افکند %~% پس آنگه اسپ را در پیش افکند # 20 بتازید اسپ چون درویش دیدش %~% رسن در گردن از پی می‌دویدش # 21 بسی در تگ زهر سویش دوانید %~% بسی سختی بروی او رسانید # 22 چو بسیارش دوانید آخر کار %~% بدشتی در کشیدش جمله پر خار # 23 شکست آن بی سر و بن را ms084 بصد جای %~% چو شاخ گل هزاران خار در پای # 24 چو شد معشوق از سرش خبردار %~% که هست آن عاشق بی دل گرفتار # 25 ندارد هیچ شهوت صادقست او %~% به سر عشق بازی لایقست او # 26 فرود آمد ز اسپ آن عالم آرای %~% نهادش بر کنار از مهر دل پای # 27 بدست خویش یک یک خار دلدوز %~% برون می‌کرد از پایش همه روز # 28 بدل می‌گفت با خود عاشق زار %~% چه بودی گر بدی هر خار صد خار # 29 که گر تن را جراحت بیش بودی %~% دلم را روح و راحت بیش بودی # 30 همی گفت این سخن در دل نهفته %~% ز خار پای چندان گل شکفته # 31 که گر این خار در پایم نبودی %~% کنار این پسر جایم نبودی # 32 چو در پای تو خار از بهر یارست %~% گلستانیست آن هر یک نه خارست # 33 بسی برنام او تا کشته گردی %~% همه اعضا بخون آغشته گردی # 34 چو نام او بود خون خواره تو %~% کند بر خون تو نظاره تو PageV06P009 # 1 مگر پوشیده چشمی بود در راه %~% که بگشاده زبان می‌گفت الله # 2 چو نام حق ازو بشنود نوری %~% به پیش او دوید از ناصبوری # 3 بدو گفتا تو او را می چه دانی %~% وگر دانی چرا تو زنده مانی # 4 بگفت این و چنان بی‌خویشتن شد %~% که گفتی جان مشتاقش ز تن شد # 5 در آن شورش به صحرا رفت ناگاه %~% نیستانی دروده بود در راه # 6 چنان بر نیستان زد خویشتن را %~% که پاره پاره کرد از زخم تن را # 7 بآخر از تنش از بس که خون شد %~% بزاری جان او با خون برون شد # 8 نگه کردند و او را کشته دیدند %~% همه جایش بخون آغشته دیدند # 9 ز خون سینه آن کشته راه %~% نوشته بر سر هر نی که الله # 10 چنین باید سماع نی شنودن %~% زنی کشته شدن در خون غنودن # 11 چو ms085 نام دوست بنیوشی چنین شو %~% بیک یک ذره بحری آتشین شو # 12 تو گر در دوستی جان در نبازی %~% ترا آن دوستی باشد مجازی # 13 اگر در عشق اهل راز باشی %~% ز صدق دوستی جانباز باشی PageV06P010 # 1 مگر بوالقاسم همدانی آنگاه %~% که از همدان برون افتاد ناگاه # 2 سوی بت خانه آمد در نظاره %~% ستاده دید خلقی بر کناره # 3 بر آتش دید دیگ پر ز روغن %~% که می‌جوشید چون دریای کف زن # 4 زمانی بودترسائی درآمد %~% بخدمت پیش آن بت در سر آمد # 5 بپرسیدند ازو کای سرفکنده %~% خدا را کیستی تو گفت: بنده # 6 بدو گفتند پس هدیه بنه زود %~% نهاد القصه هدیه رفت چون دود # 7 یکی دیگر درآمد همچنان کرد %~% بدین ترتیب ده کس را روان کرد # 8 بآخر دیگری در پیش آمد %~% قوی بی قوت و بی خویش آمد # 9 نزار وزرد و خشک و لاغری بود %~% تو گوئی مرده بر بستری بود # 10 بپرسیدند کآخر کیستی تو %~% که مرده گوئیا می‌زیستی تو # 11 چنین گفت او که لختی پوستم من %~% خدای خویشتن را دوستم من # 12 چو گفت او این سخن گفتند بنشین %~% خوشی بنشست بر کرسی زرین # 13 بیاوردند آن روغن بیکبار %~% همی کردند بر فرقش نگونسار # 14 ز تف دیگ روغن مرد مضطر %~% به پای افکند حالی کاسه سر # 15 چو برخاست آن زمان کاسه ز ره زود %~% تمامش سوختند آن جایگه زود # 16 که از خاکسترش گردی که باشد %~% بود درمان هر دردی که باشد # 17 چو شیخ آن حال دید از دور بگریخت %~% بسی با خود در آن قصه بر آویخت # 18 بدل می‌گفت کای مشغول بازی %~% چو ترسا دوستی آمد مجازی # 19 برای دوستی جان باز آمد %~% اگر جان تو اهل راز آمد # 20 تو هم در دوستی حق چنین باش %~% وگرنه با مخنث هم نشین باش # 21 چو او در دوستی بت چنین است %~% ترا گر دوستی حق ms086 یقینست # 22 بترک جان بگو یا ترک دین کن %~% چو نتوانی چنان کردن چنین کن ~~PageV06P011 ### | [ ebkhsh 7 ] # 1 پسر گفتش که این کاری بلندست %~% که داند تا علو عشق چندست # 2 بقدر مایه برتر می‌توان شد %~% بیک یک پایه بر سر می‌توان شد # 3 چنان اوجی که دارد عشق جان سوز %~% کس آنجا کی رسد آخر بیک روز # 4 بدان شاخی که نرسد دستم آنجا %~% چرا دعوی بود پیوستم آنجا # 5 خیال سحر نتوانم ز سر برد %~% مرا این کار می‌باید بسر برد # 6 چو این می‌خواهدم دل چون کنم من %~% وگر خالی شود دل خون کنم من ~~PageV07P001 # 1 پدر گفتش که چیزی بایدت خواست %~% که آن در حضرت عزت بود راست # 2 که گر لایق نباشد آنچه خواهی %~% ترا آن چیز نبود جز تباهی PageV07P002 # 1 ز عیسی آن یکی درخواست یک روز %~% که نام مهتر حقم درآموز # 2 مسیحش گفت تو این را نشائی %~% چه خواهی آنچه با آن برنیائی # 3 بسی آن مرد سوگندانش برداد %~% که می‌باید ازین نامم خبر داد # 4 چو نام مهترش آخر در آموخت %~% دلش چون شمع ازان شادی برافروخت # 5 مگر آن مرد روزی در بیابان %~% گذر می‌کرد چون بادی شتابان # 6 میان ره گوی پر استخوان دید %~% تفکر کرد و آنجا روی آن دید # 7 که ازنام مهین جوید نشانی %~% کند از کهترین وجه امتحانی # 8 بدان نام از خدای خویش درخواست %~% که تا زنده کند آن استخوان راست # 9 چو گفت آن نام حالی استخوان زود %~% بهم پیوست و پیدا کرد جان زود # 10 پدید آمد یکی شیر از میانه %~% که آتش می‌زد از چشمش زبانه # 11 بزد یک پنچه و آن مرد را کشت %~% شکست از پنجه او مرد را پشت # 12 بخورد آنگه بزاری در زمانش %~% میان ره رها کرد استخوانش # 13 هم آنجا کاستخوان شیر نر بود %~% شد آن گو ز استخوان مرد پر زود # 14 چو بشنید ms087 این سخن عیسی بر آشفت %~% زبان بگشاد با یاران چنین گفت # 15 که آنچ آنرا کسی نبود سزاوار %~% ز حق خواهد نباشد حق روادار # 16 ز حق نتوان همه چیز نکو خواست %~% که جز بر قدر خود نتوان ازو خواست # 17 تو گر شایستگی باخویش داری %~% هر آن چیزی که خواهی بیش داری # 18 چه گر کار تو زاری و دعا است %~% ولیکن کار او محض عطا است # 19 چه علت در میان آری پدیدار %~% که خود بخشد اگر باشد خریدار ~~PageV07P003 # 1 مگر نمرود را چون هشتصد سال %~% برآمد تیره شد حالی برو حال # 2 اگرچه ازتکبر پیل تن بود %~% ولی یک پشه او را راه زن بود # 3 یقینش شد که چون انکار کردست %~% خدای این پشه را بر کار کردست # 4 بابرهیم گفت او کآشکارست %~% که اکنون گنج من بیش از هزارست # 5 همه پر زر سرخست و جواهر %~% بتو بخشم دعائی گوی آخر # 6 که تا از فضل و رحمت حق تعالی %~% دهد از نور ایمانم کمالی # 7 خلیل آنجا نهادش روی بر خاک %~% زبان بگشاد کای دارنده پاک # 8 ز دل برگیر قفل این بیخبر را %~% بجنبان سلسله بگشای در را # 9 بایمان تازه گردان جان مستش %~% بفضل خود ممیران بت پرستش # 10 خطاب آمد زحضرت کای پیمبر %~% تو فارغ شو ازو و رنج کم بر # 11 که ما را نیست ایمان بهائی %~% که هست این گوهر ایمان عطائی # 12 که چون خواهیم فرمانی درآید %~% ز ترسائی مسلمانی برآید # 13 بزرگانی که استغناش دیدند %~% نه شب خفتند و نه روز آرمیدند # 14 چو کور از نقطه اسرار بودند %~% همه سرگشته چون پرگار بودند # 15 چو کس را از دم آخر خبر نیست %~% ازان دم حصه جز خوف و خطر نیست ~~PageV07P004 # 1 یکی ترسا میان بسته بزنار %~% به پیش بایزید آمد ز بازار # 2 مسلمان گشت و کرد از شک کناره %~% پس آنگه کرد آن زنار پاره ms088 # 3 چو ببرید آن مسلمان گشته زنار %~% بسی بگریست شیخ آنجایگه زار # 4 یکی گفتش که شیخا چون فتادی %~% بگریه زانکه هست این جای شادی # 5 چنین گفت او که بر من گریه افتاد %~% که چون باشد روا کز بعد هفتاد # 6 گشاید بند زنار از میانش %~% بیکدم سود گرداند زیانش # 7 گر آن زنار بندد بر میانم %~% چه سازم چون کنم گریان ازانم # 8 گر این زنار کین دم کرد پاره %~% ببندد دیگری را چیست چاره # 9 اگر زنار بگسستن خطا نیست %~% چرا زنار بر بستن روا نیست # 10 هزاران زهره و دل آب و خونست %~% که تا بیرون شود این کار چونست # 11 گر آنجا هیچ قدری داشتی جان %~% نبودی موت انسان قتل حیوان # 12 اگر سر تا بگردون برفرازی %~% وگر خود را وطن در چاه سازی # 13 وگر سر بشکنی ور سرکشی باز %~% نه انجامت بگرداند نه آغاز # 14 ترا گر بی سری ور سرفرازی %~% بیک نرخ آیدم در بی نیازی PageV07P005 # 1 یکی دیوانه گریان و دل سوز %~% شبی در پیش کعبه بود تا روز # 2 خوشی می‌گفت اگر نگشائیم در %~% بدین در همچو حلقه می‌زنم سر # 3 که تا آخر سرم بشکسته گردد %~% دلم زین سوز دایم رسته گردد # 4 یکی هاتف زبان بگشاد آنگاه %~% که پر بت بود این خانه دو سه راه # 5 شکسته گشت آن بتها درونش %~% شکسته گیر یک بت از برونش # 6 اگر می بشکنی سر از برون تو %~% بتی باشی که گردی سرنگون تو # 7 درین راه ازچنین سر کم نیاید %~% که دریا بیش یک شبنم نیاید # 8 بزرگی چون شنید آواز هاتف %~% بدان اسرار شد دزدیده واقف # 9 بخاک افتادو چشمش خون روان کرد %~% بسی جان از چنین غم خون توان کرد # 10 چو با او هیچ نتوانیم کوشید %~% نمی‌باید بصد زاری خروشید PageV07P006 # 1 چنین نقلست کایوب پیمبر %~% که عمری در بلائی بود مضطر # 2 هم از گرگان دنیا ms089 رنج دیده %~% هم از کرمان بسی سختی کشیده # 3 درآمد جبرئیل و گفت ای پاک %~% چه می‌باشی بنال از جان غمناک # 4 که گر باشد ترا هر دم هلاکی %~% ازان حق را نباشد هیچ باکی # 5 اگر عمری صبوری پیش آری %~% نه حق گر صبوری بیش داری # 6 چنان تقدیر گردانست پرگار %~% زوی کس نیست یک نقطه خبردار # 7 نه دل از دل خبر دارد نه جان هم %~% ولی کاری روان بی این و آن هم ~~PageV07P007 # 1 چنین گفتست آن شمع دلفروز %~% همه دان یوسف همدان یکی روز # 2 که یوسف را چنین گفتند احرار %~% که ای کرده زلیخا را دل افگار # 3 زنی شد عاجز و بی یار مانده %~% زبی تیماریت بیمار مانده # 4 ببردی دل ازو در زندگانی %~% اگر بازش دهی دل می‌توانی # 5 چنین گفت آنگهی یوسف که هرگز %~% نبردم من دل آن پیر عاجز # 6 نه ازدل بردن او هستم آگاه %~% نه هم جستم بقصد دلبری راه # 7 مرا نه با دل او کار بودست %~% نه در من هرگز این پندار بودست # 8 مرا گوئی که اکنون بیست سالست %~% که دل گم کرده‌ام این خود محالست # 9 کسی کو از دل خود نیست آگاه %~% چگونه در دل دیگر برد راه PageV07P008 # 1 عزیزی از زلیخا کرد درخواست %~% که چون یوسف ببردت دل بگو راست # 2 که گر این دل تو داری می‌کنی ناز %~% اگر می‌خواهی از یوسف تو دل باز # 3 زلیخا خورد سوگندی قوی دست %~% که گر موئیم از دل آگهی هست # 4 نمی‌دانم دلم عاشق چرا شد %~% وگر عاشق شد او باری کجا شد # 5 چو یوسف هیچ دل محکم ندارد %~% زلیخا نیز این دل هم ندارد # 6 چو نه این یک نه آن بر کار بودست %~% نه این دلبر نه آن دلدار بودست # 7 کنون این دل کجا شد در میانه %~% چه گویم زین طلسم و این بهانه # 8 زهی چوگان که گوئی را ms090 چنان کرد %~% که از مشرق سوی مغرب دوان کرد # 9 پس آنگه گفت هان ای گوی چالاک %~% بهش رو تا نیفتی در گو خاک # 10 که گر تو کژ روی ای گوی در راه %~% بمانی تا ابد در آتش و چاه # 11 چو سیر گوی بی چوگان نباشد %~% گناه از گوی سرگردان نباشد # 12 اگرچه آن گنه نه کردن تست %~% ولیکن آن گنه درگردن تست PageV07P009 # 1 بزرگی گفت ازل همچون کمانست %~% هزاران تیر هر دم زو روانست # 2 ز دیگر سو ابد آماجگاهی %~% نه زین سو و نه زان امکان راهی # 3 همی هر تیر کآید از کمان راست %~% عنایت بود تیر انداز را خواست # 4 ولی هر تیر کآید کوژ از راه %~% همی بر تیر نفرین بارد آنگاه # 5 ازین حالی عجبتر می‌ندانم %~% دلم خون گشت دیگر می‌ندانم PageV07P010 # 1 چنین گفتست بوبکر سفاله %~% که با او هست پیوسته حواله # 2 همی گویند در آبم نشانده %~% که هرگز تر مگرد ای باز مانده # 3 که گرچه غرقه اما چنانی %~% که گر تر گردی از تر دامنانی # 4 مشو تر گر چه در آبی همیشه %~% درین معرض چه سنجد شیر بیشه # 5 که داند تا درین اندوه مردان %~% چگونه زار در خونند گردان # 6 اگر این درد بودی حاصل تو %~% جهانی خون گرفتی ازدل تو PageV07P011 # 1 در آن ویرانه شد محمود یک روز %~% یکی دیوانه را دید پر سوز # 2 کلاهی از نمد بر سر نهاده %~% بدو نیک جهان بر در نهاده # 3 بر او چون فرود آمد زمانی %~% تو گفتی داشت اندوه جهانی # 4 نه یک لحظه سوی سلطان نظر کرد %~% نه از اندوه خود یک دم گذر کرد # 5 شهش گفتا که چه اندوه داری %~% که گوئی بر دلت صد کوه داری # 6 زبان بگشاد مرد از پرده راز %~% که ای پرورده در صد پرده ناز # 7 گرت هم زین نمد بودی کلاهی %~% ترا بودی درین اندوه راهی # 8 ms091 ولیکن در میان پادشائی %~% چه دانی سختی و درد جدائی # 9 که مومی با عسل خفته بصد ناز %~% نه از آتش خبر دارد نه از گاز # 10 ولی هرگه که از وی شمع سازند %~% ز سوزش روشنی جمع سازند # 11 چو اشک از آتش آید افسر او %~% بداند آنچه آید بر سر او # 12 تو هم این دم نه از خویش آگاه %~% ولی آن دم که برگیرندت از راه # 13 بهر یک یک نفس روشن بدانی %~% که مرده بوده در زندگانی PageV07P012 # 1 درختی سبز را ببرید مردی %~% برو بگذشت ناگه اهل دردی # 2 چنین گفت او که این شاخ برومند %~% که ببریدند ازو این لحظه پیوند # 3 ازان ترست و تازه بر سر راه %~% که این دم زین بریدن نیست آگاه # 4 هنوزش نیست آگاهی ز آزار %~% شود یک هفته دیگر خبردار # 5 ز حال خود خبر نه این زمانت %~% ولی چون بر لب آید مرغ جانت # 6 بدام از دانه بینی مرغ جان را %~% که این دانه دهد مرغی چنان را # 7 چو آدم مرغ جان را داد دانه %~% بیفتاد از بهشت جاودانه # 8 ولی آدم اگر گندم نخوردی %~% همی مردم بجز مردم نخوردی # 9 ز تو گر مرغ و حیوان می‌گریزند %~% چو زیشان می‌خوری زان می‌گریزند ~~PageV07P013 # 1 حسن یک روز رفت از بصره بیرون %~% به پیش رابعه آمد بهامون # 2 بسی بز کوهی و نخچیر و آهو %~% بگردش صف زده بودند هر سو # 3 حسن را چون ز راهی دور دیدند %~% ز پیش رابعه یک سر رمیدند # 4 حسن چون دید آن در وی اثر کرد %~% زمانی غیرتش زیر و زبر کرد # 5 بصدق از رابعه پرسید آنگاه %~% که از بهر چه حیوانات این راه # 6 ز تو نگریختند از من رمیدند %~% مگر با خود مرا نااهل دیدند # 7 ازو پس رابعه پرسید رازی %~% که چه خوردی تو گفتا پی پیازی # 8 درین ساعت مرا ای پاک خاطر ms092 %~% پیازی بود و اندک پیه حاضر # 9 بخون دل یکی پیه آبه کردم %~% درین دم کآمدم بیرون بخوردم # 10 چو از وی رابعه بشنید این راز %~% بر آورد ای عجب مردانه آواز # 11 که خوردی پیه این مشتی پریشان %~% چگونه از تو نگریزند ایشان # 12 اگر کم خوردنی باشد چو مورت %~% بود کم خوردن کرمان گورت # 13 اگر هر روز یک خرما کنی قوت %~% مسلم مانی از کرمان تابوت # 14 چو کرمانت برای بند بندست %~% بیک خرما ازین کرمان پسندست # 15 چنین تو پشت کرم از آب ونانی %~% شکم پر کرده در پهلو ازانی # 16 نه بی مبرز و بی مطبخ ای مرد %~% دلت نگرفت ازین دو دوزخ ای مرد # 17 ز یک دوزخ بدیگر دوزخ آئی %~% که از مبرز بسوی مطبخ آئی # 18 چو نشکیبی دمی از لوت و از لات %~% بسودا چند پیمائی خیالات # 19 ترا گفتند جان را ده طهارت %~% تو تن را می‌کنی دایم عمارت # 20 به باطن حرمتت باید همیشه %~% که جز خدمت بظاهر نیست پیشه # 21 کسی گفت آتشی درخویشتن زن %~% چو خوردی لقمه بنشین و تن زن ~~PageV07P014 # 1 بموسی گفت حق کای مرد اسرار %~% چو تنها می‌نشینی دل نگه دار # 2 وگر با خلق باشی مهربان باش %~% در آن ساعت نگه دار زبان باش # 3 وگر در ره روی سر پیش می‌دار %~% نظر بر پیش چشم خویش میدار # 4 وگر ده سفره پیش آرند خلقت %~% نگه می‌دار آنجا نیز حلقت # 5 چو تو بس بی طعام ناتمامی %~% میان در بسته از بهر طعامی # 6 چنان کان طفل حیران می درآید %~% برزقش شیر پستان می‌فزاید # 7 همی کان طفل را تقدیر کردند %~% برزقش در دو پستان شیر کردند # 8 چو با تو رزق دایم همبر افتاد %~% چرا این خلق در یکدیگر افتاد # 9 همه سوداست ای سودائی آخر %~% همی سودا چه می‌پیمائی آخر # 10 اگر تو عاقلی سودا بینداز %~% تو امروزی غم فردا بینداز ms093 PageV07P015 # 1 یکی دیوانه در بغداد بودی %~% که نه یک حرف گفتی نه شنودی # 2 بدو گفتند ای مجنون عاجز %~% چرا حرفی نمی‌گوئی تو هرگز # 3 چنین گفت او که حرفی با که گویم %~% چو مردم نیست پاسخ از که جویم # 4 بدو گفتند خلقی کین زمانند %~% نمی‌بینی که جمله مردمانند # 5 چنین گفت او نه اند این قوم مردم %~% که مردم آن بود کو از تعظم # 6 غم دی و غم فرداش نبود %~% ز کار بیهده سوداش نبود # 7 غم ناآمده هرگز ندارد %~% ز رفته خویش را عاجز ندارد # 8 غم درویشی و روزیش نبود %~% بجز یک غم شبانروزیش نبود # 9 که غم در هر دو عالم جز یکی نیست %~% یقینست آنچه می‌گویم شکی نیست # 10 گرت امروز از فردا غمی هست %~% بنقد امروز عمرت دادی از دست # 11 مخور غم چون جهان بی‌غمگسارست %~% وگر غم می‌خوری هر دم هزارست # 12 خوشی در ناخوشی بودن کمالست %~% که نقد دل خوشی جستن محالست # 13 چه خواهد بود آخر زین بتر نیز %~% که صد غم هست و می‌آید دگر نیز # 14 ازان شادی که غم زاید چه خواهی %~% وجودی کز عدم زاید چه خواهی # 15 ترا شادی بدو باید وگر نه %~% غم بی دولتی می‌خور دگر نه # 16 بدو گر شاد می‌باشی زمانی %~% تو داری نقد شادی جهانی # 17 وگرنامش نگوئی یک زمان تو %~% چه بدنامی براندی بر زبان تو ~~PageV07P016 # 1 یکی پرسید ازان مجنون غمگین %~% که از لیلی چه می‌گوئی تو مسکین # 2 بخاک افتاد مجنون سر نگون سار %~% بدو گفتا بگو لیلی دگر بار # 3 تو از من چند معنی جوی باشی %~% ترا این بس که لیلی گوی باشی # 4 بسی گر در معنی سفته آید %~% چنان نبود که لیلی گفته آید # 5 چو نام و نعت لیلی بازگفتی %~% جهانی در جهانی راز گفتی # 6 چو دایم نام لیلی می‌توان گفت %~% ز غیری کفرم آید یک زمان گفت # 7 کسی ms094 کو نام لیلی کردی آغاز %~% بر مجنون همی عاقل شدی باز # 8 وگر جز نام لیلی یاد کردی %~% شدی دیوانه و فریاد کردی # 9 اگر گم بودن خود یاد داری %~% روا باشد که از وی یاد آری # 10 ولی تا از خودی سدیت پیشست %~% اگر یادش کنی آن یاد خویشست ~~PageV07P017 # 1 خوش آوازی ز خیل نیکخواهان %~% مؤذن بود در شهر سپاهان # 2 در آن شهر از بزرگی گنبدی بود %~% که سر در گنبد گردنده می‌سود # 3 بر آن گنبد شد آن مرد سرافراز %~% نماز فرض را می‌داد آواز # 4 یکی دیوانه می‌رفت در راه %~% یکی پرسید ازو کای مرد آگاه # 5 چه می‌گوید برین گنبد مؤذن %~% جوابش ده تو ای محبوب محسن () # 6 که این جوزست از سر تا قدم پوست %~% که می‌افشاند او بر گنبد ای دوست # 7 چو او از صدق معنی می‌نجنبد %~% یقین می‌دان که چون جوزست و گنبد # 8 تو همچون جوزی از غفلت که داری %~% نود نه نام بر حق می‌شماری # 9 چو در تو هیچ نامی را اثر نیست %~% ز صد کم یک ترا صد یک خبر نیست # 10 چو نعمت بر تو نشمرد او هزاران %~% تو هم مشمر بدو چون صرفه کاران # 11 چو نام خویشتن حق بی‌نشان کرد %~% چه گونه یاد او هرگز توان کرد # 12 چو نتوانی ز کنه او نفس زد %~% نمی‌باید نفس از هیچکس زد PageV07P018 # 1 چنین گفتست شیخ مهنه یک روز %~% که رفتم پیش پیری عالم افروز # 2 خموشش یافتم دایم بغایت %~% فرو رفته به بحری بی‌نهایت # 3 بدو گفتم که حرفی گوی ای پیر %~% که دل را تقویت باشد ز تقریر # 4 زمانی سر فرو برد از سر حال %~% پس آنگه گفت ای پرسنده قال # 5 بجز حق هیچ دانی زان چه جویم %~% گرانی گفت نکنم زان چه گویم # 6 ولی آن چیز کان حق الیقینست %~% بنتوان گفت خاموشیم ازینست # 7 چو نتوان گفت چندین یاد از ms095 چیست %~% چو نتوان یافت این فریاد از کیست # 8 نه یاد اوست کار هر زبانی %~% نه خامش می‌توان بودن زمانی # 9 چنین کاری عجب در راه ازان بود %~% که معشوقی بغایت دلستان بود # 10 یکی عاشق همی بایست پیوست %~% که معشوقش کند گه نیست گه هست # 11 میان عاشق و معشوق کاریست %~% که گفتن شرح آن لایق بما نیست # 12 اگر تو در فصیحی لال گردی %~% سزد گر گرد شرح حال گردی # 13 چو معشوق از نکوئی آنچنان بود %~% که خورشید زمین و آسمان بود # 14 چو معشوق آمد اندر نیکوئی طاق %~% بلاشک عاشقی بایست مشتاق # 15 که چون معشوق آید در کرشمه %~% کند چشم همه عشاق چشمه # 16 اگر معشوق را عاشق نبودی %~% بمعشوقی خود لایق نبودی # 17 نیامد عاشقی بسته ز مخلوق %~% که جز عاشق نداند قدر معشوق # 18 جمالی آنچنان در روز بازار %~% ز شوق عاشقان آید پدیدار # 19 چو معشقوست عاشق آور خویش %~% چو خود عاشق نبیند در خور خویش # 20 اگر معشوق خواهد شد بعیوق %~% نه بینی هیچ عاشق غیر معشوق # 21 چو معشوقست خود را عاشق انگیز %~% بجز معشوق نبود عاشقی نیز # 22 اگر عاشق شود جاوید ناچیز %~% وگر گم گردد از هر دوجهان نیز # 23 اگر او نیست ور هستست او را %~% دل معشوق در دستست او را PageV07P019 # 1 سحرگاهی مگر محمود عادل %~% ایاز خاص را گفت ای نکو دل # 2 مرا امروز آهنگ شکارست %~% اگر تو هم بیائی نیک کارست # 3 غلامش گفت من بس یک شکارم %~% که من اینجا شکاری کرده دارم # 4 شهش گفتا شکار تو کدامست %~% جوابش داد کو محمود نامست # 5 شهش گفت این همه چابک سواری %~% بچه بگرفته اینجا شکاری # 6 غلامش گفت ای شاه بلندم %~% شکاری حاصل آمد از کمندم # 7 شهش گفتا کمند خویش بنمای %~% سر زلف دراز افکند در پای # 8 کمندم گفت زلف بیقرارست %~% شه عالم کمندم را شکارست # 9 اثر کرد این ms096 سخن در جان محمود %~% فرو افکند سر می‌سوخت چون عود # 10 گهی چون مار می‌پیچید بر خویش %~% گهی می‌زد چو گژدم از غمش نیش # 11 یکی را گفت تا سرو بلندش %~% ز سر تا پای آرد در کمندش # 12 چو گوئی آن سمن بر را فرو بست %~% ولی پنهان بصد جان دل درو بست # 13 شهش گفت ای ایاز اینم تمامست %~% شکاری در کمند از ما کدامست # 14 زبان بگشاد ایاز و گفت ای شاه %~% اگر جاویدم اندازی فرو چاه # 15 وگر از من بریزی خون بزاری %~% تو خواهی بود جاویدم شکاری # 16 شهش گفتا توئی افتاده در دام %~% مرا از چه شکاری می نهی نام # 17 غلامش گفت تن فرعست و دل اصل %~% تمامست از دل پاک توام وصل # 18 اگر یک دم تنم در دامت افتاد %~% دل اندر دام من مادامت افتاد # 19 اگر زلفم ببری یا بسوزی %~% دل خویشت نخواهد بود روزی # 20 یقین می‌دان که زاغ زلفم اکنون %~% نخواهد خورد الا از دلت خون # 21 اگر خاکی شود بیچاره تو %~% بود آن خاک هم خون خواره تو # 22 اگر معدوم اگر موجود باشم %~% همی خون خوارهمحمود باشم # 23 چو پیوسته دلت باشد شکارم %~% شکار خویش دایم کرده دارم # 24 اگر در شیوه خویشت کمالست %~% دل از دستم برون کردن محالست # 25 وگر بکشی مرا دانم که ناچار %~% چگونه خود کشی در ماتمم زار # 26 اگر من هستم وگرنه درین راه %~% منم دلبر منم سرور منم شاه # 27 ولیکن گر گدا ور خسروم من %~% بهر نوعی که هستم ازتوام من PageV07P020 ### | [ ebkhsh 8 ] # 1 پسر گفتش بگو تا جادوئی چیست %~% که نتوانم دمی بی شوق آن زیست # 2 چو سحرم این چنین محبوب آمد %~% چرا نزدیک تو معیوب آمد # 3 مرا از سر سحرآگاه گردان %~% پس آنگه با خودم همراه گردان PageV08P001 # 1 پدر گنج سخن را کرد در باز %~% پسر را گفت ای جوینده راز PageV08P002 # 1 حکیم ترمذی ms097 کرد این حکایت %~% ز حال آدم و حوا روایت # 2 که بعد از توبه چون با هم رسیدند %~% ز فردوس آمده کنجی گزیدند # 3 مگر آدم بکاری رفت بیرون %~% بر حوا دوید ابلیس ملعون # 4 یکی بچه بدش خناس نام او %~% بحوا دادش و برداشت گام او # 5 چوآدم آمد و آن بچه را دید %~% ز حوا خشمگین شد زو بپرسید # 6 که او را از چه پذرفتی ز ابلیس %~% دگرباره شدی مغرور تلبیس # 7 بکشت آن بچه را و پاره کردش %~% بصحرا برد و پس آواره کردش # 8 چو آدم شد دگر ره آمد ابلیس %~% بخواند آن بچه خود را بتلبیس # 9 درآمد بچه او پاره پاره %~% بهم پیوست تا گشت آشکاره # 10 چو زنده گشت زاری کرد بسیار %~% که تا حوا پذیرفتش دگربار # 11 چو رفت ابلیس و آدم آمد آنجا %~% بدید آن بچه او را هم آنجا # 12 برنجانید حوا را دگر بار %~% که خواهی سوختن ما را دگر بار # 13 بکشت آن بچه و آتش برافروخت %~% وزان پس بر سر آن آتشش سوخت # 14 همه خاکستر او داد بر باد %~% برفت القصه از حوا بفریاد # 15 دگر بار آمد ابلیس سیه روی %~% بخواند آن بچه خود را زهر سوی # 16 درآمد جمله خاکستر از راه %~% بهم پیوسته شد آن بچه آنگاه # 17 چو شد زنده بسی سوگند دادش %~% که بپذیر و مده دیگر ببادش # 18 که نتوانم بدادن سر براهش %~% چو بازآیم برم زین جایگاهش # 19 بگفت این و برفت و آدم آمد %~% ز خناسش دگر باره غم آمد # 20 ملامت کرد حوا را ز سر باز %~% که از سر در شدی با دیو دمساز # 21 نمی‌دانم که شیطان ستمگار %~% چه می‌سازد برای ما دگر بار # 22 بگفت این و بکشت آن بچه را باز %~% پس آنگه قلیه زو کرد آغاز # 23 بخورد آن قلیه با حوا بهم خوش %~% وزانجا شد بکاری دل پر آتش # 24 ms098 دگر بار آمد ابلیس لعین باز %~% بخواند آن بچه خود را بآواز # 25 چو واقف گشت خناس از خطابش %~% بداد از سینه حوا جوابش # 26 چو آوازش شنید ابلیس مکار %~% مرا گفتا میسر شد همه کار # 27 مرا مقصود این بودست ما دام %~% که گیرم در درون آدم آرام # 28 چو خود را در درون او فکندم %~% شود فرزند آدم مستمندم # 29 گهی در سینه مردم ز خناس %~% نهم صد دام رسوائی زوسواس # 30 گهی صدگونه شهوة در درونش %~% برانگیزم شوم در رگ چو خونش # 31 گهی از بهر طاعت خوانمش خاص %~% وزان طاعت ریا خواهم نه اخلاص # 32 هزاران جادوئی آرم دگرگون %~% که مردم را برم از راه بیرون # 33 چو شیطان در درونت رخت بنهاد %~% بسلطانی نشست وتخت بنهاد # 34 ترا در جادوئی همت قوی کرد %~% که تا جانت هوای جادوئی کرد # 35 اگر شیطان چنین ره زن نبودی %~% چنین سلطان مرد و زن نبودی # 36 در افکندست خلقی را بغم در %~% همه گیتی برآورده بهم بر # 37 بهر کنجی دلی در خواب کرده %~% بهرجائی گلی در آب کرده # 38 ترا ره می‌زند وز درد این کار %~% چوابرت چشم ازان گشتست خون بار # 39 گر آدم را که در یک دانه نگریست %~% به سیصد سال می‌بایست بگریست # 40 ببین کابلیس را در لعن و در رشک %~% ز دیده چند باید ریختن اشک ~~PageV08P003 # 1 براه بادیه گفت آن یگانه %~% دو جوی آب سیه دیدم روانه # 2 شدم بر پی روان تا آن چه آبست %~% که چندینیش در رفتن شتابست # 3 بآخر چون بر سنگی رسیدم %~% بخاک ابلیس را افتاده دیدم # 4 دو چشمش چون دو ابر خون فشان بود %~% زهر چشمیش جوئی خون روان بود # 5 چو باران می‌گریست و زار می‌گفت %~% پیاپی این سخن همواره می‌گفت # 6 که این قصه نه زان روی چو ماهست %~% ولی رنگ گلیم من سیاهست # 7 نمی‌خواهند طاعت کردن من %~% نهند آنگه گنه ms099 بر گردن من # 8 چنین کاری کرا افتاد هرگز %~% ندارد مثل این کس یاد هرگز PageV08P004 # 1 بزرگی گفت چون یوسف چنان خواست %~% که خود با ابن یامین دل کند راست # 2 بدل با او یکی گردد باخلاص %~% بتنهائی کند هم خلوتش خاص # 3 نهادش از پی آن صاع در بار %~% بدزدی کرد منسوبش زهی کار # 4 چنین گفت آن بزرگ دین که مطلق %~% همین رفتست با ابلیس الحق # 5 براندش از در واز بهر این راز %~% بلعنت کردش از آفاق ممتاز # 6 ازان از قهر خویشش جامه پوشید %~% که در قهرش ز چشم عامه پوشید # 7 بدین درگاه استادست پیوست %~% گرفته حربه از قهر در دست # 8 نخستین تا اعوذی زو نخواهی %~% قدم نتوان نهادن در الهی # 9 بدین در روز و شب زانست پیوست %~% که تا تر دامنان را می‌زند دست # 10 محک نقد مردان در کف اوست %~% ز مشرق تا به مغرب در صف اوست # 11 کسی کانجا برد نقدی نبهره %~% خورد در حال از ابلیس دهره # 12 چنین گوید بصاحب نقد ابلیس %~% که ای از من ربوده گوی تلبیس # 13 خداوندم هزاران ساله طاعت %~% برویم باز زد در نیم ساعت # 14 تو زین یک ذره طاعت گشته گرم %~% بر حق می‌بری و نیستت شرم # 15 اگر لعنت کنندم خلق عالم %~% نگردد عشق جانم ذرهکم # 16 اگر خواند ترا یک تن بلعنت %~% بیک ساعت فرو ریزی ز محنت # 17 از اول همچو مردان مرد ره شو %~% پس آنگه جان فشان در پیش شه شو # 18 چرا در چشم تو خردست ابلیس %~% که ره زن شد بزرگان را بتلبیس # 19 یقین میدان که میرانی که هستند %~% که صد تن را چو تو گردن شکستند # 20 اگرچه بر سر تو پادشا اند %~% ولی در خیل سلطان یک گدا اند # 21 گدای دیو چون شاه تو باشد %~% مسلمانی کجا راه تو باشد # 22 دمی ابلیس خالی نیست زین سوز %~% ز ابلیس ms100 لعین مردی درآموز # 23 چو در میدان مردی مرد آمد %~% همه چیزش ز حق در خورد آمد PageV08P005 # 1 نشسته بود ایاز و شاه پیروز %~% ایازش پای می‌مالید تا روز # 2 بخدمت هر دم افزون بود رایش %~% که می‌مالید و می‌بوسید پایش # 3 ایاز سیمبر را گفت محمود %~% ترا زین پای بوسیدن چه مقصود # 4 ز هفت اعضا چرا بر پا دهی بوس %~% دگر اعضا رها کردی بافسوس # 5 چو قدر روی می‌بینی که چونست %~% چرا منلت بپای سرنگونست # 6 ایازش گفت این کاری عجیبست %~% که خلقی را ز روی تو نصیبست # 7 که می‌بینند رویت جمله چون ماه %~% نمی‌یابد بپای تو کسی راه # 8 چو اینجا نیست غیر این باخلاص %~% بسی نزدیکتر این بایدم خاص # 9 همین ابلیس را افتاده بد نیز %~% که قهر حق طلب کرد از همه چیز # 10 بسی می‌دید لطفش را خریدار %~% ولی او بود قهرش را طلب گار # 11 چو تنها قهر حق را طالب آمد %~% بمردی بر بسی کس غالب آمد # 12 چو در وجه حقیقی متهم شد %~% کمر بست او و حالی با قدم شد # 13 چو لعنت خلعت درگاه او بود %~% چو زان درگاه بود او را نکو بود # 14 بدان لعنت حریف مرد و زن شد %~% بسی خلق جهان را راه زن شد # 15 ازان لعنت گرش قوتی نبودی %~% کجا با خلق این قوت نمودی # 16 چو آن لعنت خوشش آمد امان خواست %~% بجان بگزید و عمر جاودان خواست # 17 که با خلعت چو بستانند نازش %~% بدان نازش بود عمر درازش # 18 نیامد بر کسی لعنت پدیدار %~% که اوشد طوق لعنت را خریدار # 19 ز حق آن لعنتش پر برگ آمد %~% اگرچه دیگران را مرگ آمد PageV08P006 # 1 یکی صاحب جمال دلستان بود %~% که از رویش عرق بر بوستان بود # 2 بهاری بود در صحرا بمانده %~% بزیر خیمه تنها بمانده # 3 ازو خیمه سپهری معتبر بود %~% که زیر خیمه خورشیدی دگر بود ms101 # 4 جوانی را نظر ناگه بیفتاد %~% ز عشق او دلش از ره بیفتاد # 5 چنان در عشق محکم گشت بندش %~% که پند کس نیامد سودمندش # 6 نبودی صبر یک دم از جمالش %~% ولی بوئی نبردی از وصالش # 7 مگر بود اتفاق غم گساران %~% که روزی اوفتاد آغاز باران # 8 همه صحرانشینان می‌دویدند %~% بزیر خیمه سر در می‌کشیدند # 9 قضارا عاشق و معشوق دلبر %~% دران یک خیمه افتادند همبر # 10 چو از اندازه باران بیشتر شد %~% همی هر کس بزیر جامه در شد # 11 بزیر خیمه در آن هر دو دلخواه %~% بزیر جامه رفتند آنگاه # 12 بچشم از یکدیگر جان می‌ربودند %~% زلب بر همدگر جان می‌فزودند # 13 دعا می‌کرد هر سوزنده جانی %~% که کم کن ای خدا باران زمانی # 14 ولی می‌گفت عاشق یا الهی %~% زیادت کن نه کم چندانکه خواهی # 15 کنون کز ابر طوفانی روانست %~% اگر کشتی برانم وقت آنست # 16 بسی بودست قحط غمگساران %~% که تری نیست این ساعت ز باران # 17 اگر می‌بارد این تا روز محشر %~% قیامت گردد از شادی میسر # 18 خدایا نقد گردان آن سعادت %~% که گردد هر زمان باران زیادت # 19 چو حق ابلیس ملعون را همی خواست %~% همان چیز او ز حق افزون همی خواست # 20 چو حق بی‌واسطه با او سخن گفت %~% برای آن همه از خویشتن گفت # 21 چوامر سجده آمد آن لعین را %~% بخوابانید چشم راه بین را # 22 بدو گفتند اسجد قال لاغیر %~% برو خواندند اخسوا قال لاضیر # 23 اگرچه لعنتی از پی درآرم %~% به پیش غیر او سر کی درآرم # 24 بغیری گرمرا بودی نگاهی %~% نبودی حکمم از مه تا بماهی PageV08P007 # 1 در آن ساعت که محمود جهاندار %~% برون می‌رفت ازدنیای غدار # 2 ایاز سیم بر را کرد درخواست %~% که تا با او بگویم یک سخن راست # 3 بدو گفتند یک دم عمر بازست %~% سخن گفتن هنوزت با ایازست # 4 چنین گفت او که گر نبود کنارش ms102 %~% مرا دایم بخود با من چه کارش # 5 اگر از وی دل افروزیم باید %~% برای این چنین روزیم باید # 6 هر آن عشقی که نه جاوید باشد %~% بود یک ذره گر خورشید باشد # 7 چو عشق اوست عشق بی‌قیاسم %~% برای آن جهان باید ایاسم # 8 بخواند آخر ایاز سیم بر را %~% نهان در گوش او گفت این خبر را # 9 که ای همدم بحق عهد معبود %~% که چون تابوت گردد مهد محمود # 10 که پیش کس کمر هرگز نه بندی %~% که نپسندم من این گر تو پسندی # 11 زبان بگشاد ایاز و گفت آری %~% اگر من بودمی مردار خواری # 12 نبودی همچو محمودی شکارم %~% مگر پنداشتی مردار خوارم # 13 چو محمودی بموئی می‌توان بست %~% نیارم پیش غیر او میان بست # 14 ایاز خاص تا موجود باشد %~% مدامش عاقبت محمود باشد # 15 در آن ساعت که ملعون گشت ابلیس %~% زبان بگشاد در تسبیح و تقدیس # 16 که لعنت خوشتر آید از تو صد بار %~% که سر پیچیدن از تو سوی اغیار # 17 بزخمی گر سگی از در شود دور %~% بود از استخوان پیوسته مهجور # 18 چه می‌گویم که چون لعنت شنید او %~% ازان لعنت همه گرینده دید او # 19 کسی صافی هزاران سال خورده %~% نه اندک جام مالامال خورده # 20 بیک دردی که در آخر کند نوش %~% کجا آن صافها گردد فراموش # 21 اگرچه دردی لعنت چشید او %~% در آن لعنت بجز ساقی ندید او # 22 چو در صافی هزاران سال آن دید %~% کجا دردی ز غیر او توان دید # 23 ازان درگه چو لعنت قسم او بود %~% وزان حضرت چو ملعون اسم او بود # 24 ندید او آن که زشتست این و نیکوست %~% ولی این دید کان از درگه اوست # 25 چو لعنت بود تشریفش ز درگاه %~% بجان پذرفت وشد افسانه کوتاه ~~PageV08P008 # 1 ببریدند دزدی را مگر دست %~% نزد دم دست خود بگرفت و برجست # 2 بدو گفتند ای محنت ms103 رسیده %~% چه خواهی کرد این دست بریده # 3 چنین گفت او که نام دوستی خاص %~% بر آنجا کرده بودم نقش ز اخلاص # 4 کنون تا زنده‌ام اینم تمامست %~% که بی این زندگی بر من حرامست # 5 ز دستم گر چه قسمی جز الم نیست %~% چو بر دستست نام دوست غم نیست # 6 چو ابلیس لعین اسرار دان بود %~% اگر سجده نمی‌کرد او ازان بود # 7 ز خلق خود دریغش آمد آن راز %~% نکرد آن سجده دعوی کرد آغاز # 8 که تا هم او وهم خلق جهان هم %~% نه بینند آن در و آن آستان هم # 9 که تا نوری ازان در پرده عز %~% نگردد در نظر آلوده هرگز PageV08P009 # 1 تو نشنیدی که پرسیدند از ماه %~% که تو چه دوست تر داری درین راه # 2 چنین گفت او که آن خواهم که خورشید %~% بگیرد تا بود در پرده جاوید # 3 همیشه روی خواهم زیر میغش %~% که هم از چشم خود دارم دریغش PageV08P010 # 1 رفیقی گفت با مجنون گمراه %~% که لیلی مرد گفت الحمدلله # 2 چنین گفت او که ای شوریده دین تو %~% چو می‌سوزی چرا گوئی چنین تو # 3 چنین گفت او که چون من بهره زان ماه %~% ندیدستم نبیند هیچ بد خواه ~~PageV08P011 # 1 کسی پرسید از ابلیس کای شوم %~% چو ملعونی خویشت گشت معلوم # 2 چرا لعنت چنین در جان نهادی %~% چو گنجی در دلش پنهان نهادی # 3 چنین گفت او که لعنت تیر شاهست %~% ولی اول نظر بر جایگاهست # 4 نظر باید در اول بر نشانه %~% که تا تیر از کمان گردد روانه # 5 تو این ساعت ازان تیری خبردار %~% نظر گر چشم داری بر نظر دار ~~PageV08P012 # 1 بزرگانی که سر در چرخ سودند %~% همه در خدمت محمود بودند # 2 شه عالم بایشان کرد روئی %~% که در خواهید هر یک آرزوئی # 3 ز شهر و مال و ملک ومنصب و جاه %~% بسی در خواستند آن روز از شاه # 4 ms104 چو نوبت با ایاز آمد کسی گفت %~% که ای در حسن طاق و با هنر جفت # 5 چه خواهی آرزو گفتا که یک چیز %~% برون زان یک نخواهم من دگر نیز # 6 من آن خواهم همیشه در زمانه %~% که تیر شاه را باشم نشانه # 7 اگر این آرزو دستم دهد هیچ %~% مرا هرگز نماند ذره پیچ # 8 بدو گفتند کای محروم مانده %~% ز جهل از عقل نامعلوم مانده # 9 تو پشت پای خواهی زد خرد را %~% که می‌خواهی نشانه شاه خود را # 10 تن خود را چرا خواهی نشانه %~% کاسیر تیر گردی جاودانه # 11 زبان بگشاد ایاز و گفت آنگاه %~% شما زین سر نه اید ای قوم آگاه # 12 مرا چون عالمی پر احترامست %~% نشانه تیر شه بودن تمامست # 13 که اول بر نشانه چند ره شاه %~% نظر می‌افکند پس تیر آنگاه # 14 چو اول آن نظر در کار آید %~% در آخر زخم کی دشوار آید # 15 شما آن زخم می‌بینید در راه %~% ولی من آن نظر می‌بینم از شاه # 16 چو باشد ده نظر از پیش رفته %~% بزخمی کی روم از خویش رفته ~~PageV08P013 # 1 چو شبلی را زیادت گشت شورش %~% فرو بستند در قیدی بزورش # 2 گروهی پیش او رفتند ناگاه %~% بنظاره باستادند در راه # 3 بایشان گفت شبلی سخن ساز %~% که چه قومید بر گوئید هین راز # 4 همه گفتند خیل دوستانیم %~% که ره جز دوستی تو ندانیم # 5 چو بشنید این سخن شبلی ز یاران %~% بر ایشان کرد حالی سنگ باران # 6 همه یاران او چون سنگ دیدند %~% ز بیم سنگ از پیشش رمیدند # 7 زبان بگشاد شبلی گفت آنگاه %~% که ای جمله بهم کذاب و گمراه # 8 چولاف از دوستیتان بود با من %~% نبودید ای خسیسان پاک دامن # 9 که بگریزد ز زخم دوست آخر %~% که زخم او نه رحم اوست آخر # 10 چو زخم دوست دید ابلیس نگریخت %~% ولی از زخم او صد مرهم آمیخت ms105 # 11 بجان بپذیر هر زخمی که او زد %~% که گر او زخم بر جان زد نکو زد # 12 اگر یک ذره عشق آمد پدیدار %~% بصد جان زخم را گردی خریدار # 13 تو پنداری که زخمش رایگانست %~% هزاران ساله طاعت نرخ آنست # 14 هزاران ساله گرچه طاعتش بود %~% بهای لعنت یک ساعتش بود # 15 قوی شایسته باشی در خدائی %~% اگر گویند تو ما را نشائی # 16 عزیزا قصه ابلیس بشنو %~% زمانی ترک کن تلبیس بشنو # 17 گر اینمردی ترا بودی زمانی %~% ز تو زنده شدی هر دم جهانی # 18 اگرچه رانده و ملعون راهست %~% همیشه در حضور پادشاهست # 19 چه لعنت می‌کنی او را شب و روز %~% ازو باری مسلمانی درآموز ~~PageV08P014 # 1 شبی موسی مگر می‌رفت بر طور %~% به پیش او رسید ابلیس از دور # 2 چنین گفت آن لعین را کای همه دم %~% چرا سجده نکردی پیش آدم # 3 لعینش گفت ای مقبول حضرت %~% شدم بی‌علتی مردود قدرت # 4 اگر بودی بر آن سجده مرا راه %~% کلیمی بودمی همچون تو آنگاه # 5 ولی چون حق تعالی این چنین خواست %~% چه کژ گویم نیامد این چنین راست # 6 کلیمش گفت ای افتاده در بند %~% بود هرگز ترا یاد خداوند # 7 لعینش گفت چون من مهربانی %~% فراموشش کند هرگز زمانی # 8 که همچو نانک او را کینه نیست %~% مرا مهرش درون سینه نیست # 9 بلعنت گرچه از درگاه دورست %~% ولی از قول موسی در حضورست # 10 اگرچه کرد لعنت دلفروزش %~% ازان لعنت زیادت گشت سوزش # 11 چو شیطان این چنین گرمست د رراه %~% تو چونی ای پسر در عشق دلخواه # 12 اگر تو جادوئی می‌خواهی امروز %~% بلعنت شاد شو ورنه بیاموز # 13 ببین تا چند گه هاروت و ماروت %~% بمانده سرنگون بی آب و بی قوت # 14 در آن چاهند دل پر خون و محبوس %~% شده از روزگار خویش مأیوس # 15 چو ایشانند استاد زمانه %~% شده در جادوئی هر دو یگانه # 16 ms106 چو نتوانند کردن خویش آزاد %~% کسی زان علم هرگز کی شود شاد # 17 اگر تو جادوئی داری جهانی %~% عصائی بس نهنگش در زمانی # 18 چو چندان سخر گم شد در عصائی %~% نگردد گم درو جز ناسزائی # 19 ترا در سینه شیطانیست پیوست %~% که گردد ز آرزوی جادوئی مست # 20 اگر شیطان تو گردد مسلمان %~% شود سحر تو فقه و کفر ایمان # 21 ز اهل خلد گردی جاودانه %~% کند شیطان سجودت بی بهانه # 22 بیان کردم کنون سحر حلالت %~% کزین سحرست جاویدان کمالت # 23 چو گرد این چنین سحری توان گشت %~% چنین باید شدن نه آنچنان گشت ~~PageV08P015 ### | [ ebkhsh 9 ] # 1 سوم فرزند آمد با کمالی %~% پدر را داد حالی شرح حالی # 2 که یک جامست در گیتی نمائی %~% من آن خواهم نخواهم پادشائی # 3 شنودستم که آن جامی چنانست %~% که در وی هرچه می‌جوئی عیانست # 4 اگر باشد بسی سر نهانی %~% دهد آن جامت از جمله نشانی # 5 ندانم آن چه آئینه‌ست زیبا %~% که در وی نقش آفاقست پیدا # 6 بیک دم گر جهانی باشدت راز %~% دهد از جمله چون روزت خبر باز # 7 چنین جامیم اگر در دست آید %~% سپهرم با بلندی پست آید # 8 شود سر همه عالم عیانم %~% بسا چیزا که من نادان بدانم PageV09P001 # 1 پدر گفتا که جهلت غالب آمد %~% دلت این جام را زان طالب آمد # 2 که تا چون واقف آئی از همه راز %~% شوی برجمله عالم سرافراز # 3 چو خود را بر فلک این جاه بینی %~% همه خلق زمین در چاه بینی # 4 ز عجب جاه خود از خود شوی پر %~% بمانی جاودانی در تکبر # 5 اگر در پیش داری جام جمشید %~% که یک یک ذره می‌بینی چو خورشید # 6 چه گر زان جام بینی ذره ذره %~% که چون مرگت نهد بر فرق اره # 7 نداری هیچ حاصل چون جم از جام %~% که چون جم زار میری هم سرانجام # 8 چو هست این جام ms107 در چاه اوفتادن %~% حرامت باد از راه اوفتادن ~~PageV09P002 # 1 مگر سلطان دین محمود غازی %~% به تیزی با سپه میراند تازی # 2 بره در بیوه را دید جائی %~% ببسته رقعه را بر عصائی # 3 ز دست ظالمان او داد می‌خواست %~% وزان فریادرس فریاد می‌خواست # 4 چو دید آن پیرزن را شاه عالی %~% نکردش التفات و رفت حالی # 5 مگر محمود آن شب دید در خواب %~% که بود افتاده درچاهی بگرداب # 6 همی آن پیرزن گشتی پدیدار %~% برای او عصا کردی نگونسار # 7 بدو گفتی که دستی در زن ای شاه %~% برآی از قعر این گرداب و این چاه # 8 زدی شه در عصای زال دستی %~% وزان چاه بلا آسان برستی # 9 چو آمد روز دیگر شاه بر تخت %~% وزان خواب شبانگه تنگ دل سخت # 10 درگ ره پیر زن را دید مهجور %~% که می‌آمد برای داد از دور # 11 عصا در دست و پشتش خم گرفته %~% چو ابر از گریه چشمش نم گرفته # 12 بجست از جای شاه و خواند او را %~% به پیش خویشتن بنشاند او را # 13 بلشکر گفت اگر دوش این نبودی %~% نهنگی مرگ جانم در ربودی # 14 عصای او چو شد آویزگاهم %~% خلاصی داد از گرداب و چاهم # 15 شما گر نیز می‌خواهید امروز %~% که گردید از خدا جاوید پیروز # 16 زنید اندر عصای او همه دست %~% که دست آویزتان اینست پیوست # 17 درافکندند لشکر خویش بر هم %~% گرفتند آن عصا در دست محکم # 18 ز هر سوئی درآمد هر زمانی %~% برای آن عصا خلق جهانی # 19 نشسته پیرزن بر تخت با شاه %~% گرفته آن عصار در دست آنگاه # 20 عصا در دست دست آویز کرده %~% بسی بازار از وی تیز کرده # 21 چو موسی زان عصا پشتش قوی کرد %~% که در دین چون عصای موسوی کرد # 22 شهش گفتا که هان ای زال مسکین %~% تو بس بی قوتی و خلق چندین # 23 بعجز خویش با یک ms108 چوب پاره %~% چه خواهی کرد چندین پشت واره # 24 بسی خلقند از بهر تو در کار %~% تو نتوانی کشیدن این همه بار # 25 زبان بگشاد زال و گفت ای شاه %~% کسی کو برکشد محمود از چاه # 26 همه کس را تواند بر کشیدن %~% که ازتو این سخن نتوان شنیدن # 27 کسی کو برکشد از چاه پیلی %~% ز مشتی پشه کی گردد بخیلی # 28 چوآنجا جاه بخشان کم زنانند %~% همه یاری ده شاه زمانند # 29 چرا باید بدان مغرور بودن %~% ز مجهولی چنین مشهور بودن # 30 ز هر دونی فغانی نیز کردن %~% زهر شومی زیانی نیز خوردن # 31 ز غیری چون زنی لاف و ولا غیر %~% انا خیری زهر دونی ولا خیر # 32 نمی‌دانی که چه در پیش داری %~% ازان پروای ریش خویش داری # 33 اگر چون لام الف دستار بندی %~% بسی زان به اگر زنار بندی # 34 که چون دستار بندی لام الف وار %~% الف لام چلیپایست زنار # 35 دلت را نیست زان دستار آگاه %~% که بر تابوت پیچندت بناگاه # 36 سر تو چون نشیمن گاه سوداست %~% سر تابوت را دستار زیباست # 37 قصب بر فرق پیچیدن چه سودت %~% که آخر در کفن پیچند زودت # 38 تو در دنیا بمقراضی نشین خوش %~% سزای تو دهد مقراض آتش # 39 چرا جاهی و مالی محرم تست %~% که آن تا واپسین دم همدم تست # 40 چو زان تو نخواهد بود هیچی %~% چرا همچون کفن در خود نه پیچی ~~PageV09P003 # 1 مگر بهلول چوبی داشت در دست %~% که بر هر گور می‌زد تا که بشکست # 2 بدو گفتند ای مرد پر آشوب %~% چرا این گورها را می‌زنی چوب # 3 چنین گفت او که این قومی که رفتند %~% دروغ بی‌عدد گفتند و خفتند # 4 گه این گفتی سرای و منظر من %~% گه آن گفتی که اسباب و زر من # 5 گه این گفتی که اینک کشت و کرمم %~% گر آن گفتی که اینک باغ و برمم ms109 # 6 خدا گفت این همه دعوی روا نیست %~% که میراث منست آن شما نیست # 7 چو ایشان جمله آن خویش گفتند %~% شدند و ترک جان خویش گفتند # 8 ازین شان می‌زنم من بی‌خورو خواب %~% که بودند این همه یک مشت کذاب # 9 چو انجام همه بگذاشتن بود %~% کجا دیدند ازان پنداشتن سود # 10 کسی جمع چنان چیزی چرا کرد %~% که باید در پشیمانی رها کرد # 11 چرا در عالمی بندی دلت را %~% که آخر خشت خواهد زد گلت را # 12 دو در دارد جهان همچون رباطی %~% ازین در تا بدان در چون صراطی # 13 بدان ره گر نخواهی رفت هشیار %~% فرو افتی بدوزخ سر نگونسار # 14 زمین را چون بیفتد سایه گاهی %~% کند تاریک مه را در سیاهی # 15 اگرچه نیک روشن جرم ماهست %~% به پیشش از زمین آب سیاهست # 16 زمین را چون عمل با ماه اینست %~% چه سازد آنکه او غرق از زمینست # 17 بیک دم چون چنان نوری سیه کرد %~% بعمری هم ترا داند تبه کرد # 18 تبه گشتی و روی آن ندارد %~% که به گردی چو این امکان ندارد # 19 نگونساری تو بیرون ز پیشست %~% که جانت را همه آفت ز خویشست # 20 ترا کاری که از وی همچنانست %~% بدست خویش کردستی عیانست PageV09P004 # 1 نجومی نیک می‌دانست آن شاه %~% شد آگه کو فلان ساعت فلان ماه # 2 شود بیچاره در دست بلائی %~% بکرد القصه او از سنگ جائی # 3 چو کرد از سنگ خارا خانه راست %~% نگه دارنده بسیار درخواست # 4 چو در خانه شد آن را روزنی دید %~% ز روزن خانه را چون روشنی دید # 5 بدست خویش روزن کرد مدروس %~% که تا در خانه تنها ماند محبوس # 6 نبودش هیچ ره سرگشته آمد %~% بآخر تا که دم زد کشته آمد # 7 اگر خواهی که پیش افتی بهرگام %~% بترک خود بباید گفت ناکام # 8 تو گر ترک خود و عالم نگوئی %~% چو مرگ آید بگوئی ms110 هم نگوئی # 9 چو باقی نیست خفت و خورد آخر %~% چو مرگ آید چه خواهی کرد آخر ~~PageV09P005 # 1 چنین گفتست آن پاکیزه ذاتی %~% که گر یابد کسی از حق وفاتی # 2 از اول روز ماتم داریش تو %~% دوم روز و سوم همداریش تو # 3 زماتم تا بهفتم می‌گدازی %~% چو هفتم بگذرد هشتم چه سازی # 4 چو آخر روز باید بود تسلیم %~% چه می‌پیچی در اول گیر تعلیم # 5 همه تن گر شود چون مار پایت %~% گریزی نیست ممکن هیچ جایت # 6 ندیدی وقت رفتن مار را هیچ %~% که در ره می‌رود پر تاب و پر پیچ # 7 ولیکن چون بسوراخ آورد روی %~% درو کژی نماند یک سر موی # 8 که تا ننهد ز سر آن پیچ پیچی %~% نیابد راه در سوراخ هیچی # 9 تو هم کژی ز خود بفکن پس آنگاه %~% بسوراخت برد از راستی راه # 10 چو در کوری تو پی گم کرده مانی %~% چو کوران از برون پرده مانی # 11 نه بینی خلق را نه پای و نه سر %~% ز کوری زخم خورده مانده بر در # 12 الف چون مستقیم آید به کوفی %~% چنان باید برأی العین صوفی # 13 تصوف چیست در صبر آرمیدن %~% طمع از جمله عالم بریدن # 14 توکل چیست پی کردن زبان را %~% ز خود به خواستن خلق جهان را # 15 فنا گشتن دل از جان برگرفتن %~% همه انداختن آن برگرفتن PageV09P006 # 1 شقیق بلخی آن شیخ مدرس %~% مگر می‌گفت در بغداد مجلس # 2 سخنها در توکل پاک می‌گفت %~% برفعت برتر از افلاک می‌گفت # 3 بمردم گفت در باب توکل %~% قوی باشید و مندیشید از ذل # 4 که من در بادیه دلشاد رفتم %~% توکل کردم و آزاد رفتم # 5 زمال و ملک با من یک درم بود %~% که آن در جیب من با من بهم بود # 6 درآمد شد چو دل بر غیب دارم %~% هنوز آن یک درم در جیب دارم # 7 به کعبه رفتم و ms111 باز آمدم شاد %~% که بهر آن درم حاجت نیفتاد # 8 جوانی گرم رو از جای برخاست %~% بدو گفتا که بشنو یک سخن راست # 9 در آن دم کان درم بستی تو در جیب %~% کجا بود اعتماد جانت بر غیب # 10 کجا بود این توکل آن زمانت %~% که افکند این درم در صد گمانت # 11 تو آن ساعت مگر مؤمن نبودی %~% وگر بودی بدان ایمن نبودی # 12 شقیق این حرف چون بشنید از وی %~% بمنبر بر فرو لرزید از وی # 13 بداد انصاف کین حجت عیانست %~% چه گویم حق بدست این جوانست # 14 درین دیوان درم درمی‌نگنجد %~% که موئی نیز هم در می‌نگنجد # 15 بسی خون خورد آن سرگشته او %~% کنون چون شد بزاری کشته او # 16 رها کن در میان خاک و خونش %~% که گلگونه چنین باید کنونش # 17 عجب کارا که این درویش سازد %~% که گلگونه ز خون خویش سازد # 18 عجب کارا که تا مرده نگردد %~% برو یک پیرهن پرده نگردد PageV09P007 # 1 مگردیوانه شوریده برخاست %~% برهنه بد ز حق کرباس می‌خواست # 2 کالهی پیرهن در تن ندارم %~% وگر تو صبر داری من ندارم # 3 خطابی آمد آن بی‌خویشتن را %~% که کرباست دهم اما کفن را # 4 زبان بگشاد آن مجنون مضطر %~% که من دانم ترا ای بنده پرور # 5 که تا اول نمیرد مرد عاجز %~% تو ندهی هیچ کرباسیش هرگز # 6 بباید مرد اول مفلس وعور %~% که تا کرباس یابد از تو در گور # 7 دلاگرکشته این راه گردی %~% بیک دم زنده الله گردی # 8 چو تو خونی شدی از پای تا فرق %~% میان خاک شو در خون خود غرق # 9 هر آن زن را که شیر آید پدیدار %~% ببندد خون حیضش بر سر کار # 10 بگردانند خونش را نهانی %~% که تا خون می‌خوری و شیر دانی # 11 چو آغاز تو بر خون خوردن آمد %~% چو انجامت بخاک آوردن آمد # 12 کسی کو در میان خاک و خونست ms112 %~% چرا سر می‌کشد چون سرنگونست # 13 اگر تو هیچکس دانی که چونی %~% بهم بسرشته مشتی خاک و خونی # 14 ز خون و خاک آنگه پاک گردی %~% که خونی می‌خوری تا خاک گردی # 15 چو نبود کار تو جز اشک و سوزی %~% ز زلفش سایه افتد بر تو روزی ~~PageV09P008 # 1 یکی دیوانه می‌ریخت اشک بسیار %~% یکی گفتش چرا گرئی چنین زار # 2 بگویم گفت ازانم خون فشانی %~% که تا دل سوزدش بر من زمانی # 3 یکی گفتش که او را دل نباشد %~% کسی کین گوید او عاقل نباشد # 4 جوابش داد آن دیوانه پیشه %~% که او دارد همه دلها همیشه # 5 همه دلها که او دارد شگرفست %~% چه گونه دل ندارد این چه حرفست # 6 همه چیزی که اینجا هست از آنجاست %~% بدو نیک و بلند و پست از آنجاست # 7 پس این دلهای ما ز آنجا بود نیز %~% دل تنها نمی‌گویم همه چیز # 8 ترا گر خیر و شر آید دوایت %~% از آنجا می‌توان کردن روایت # 9 ببین تا خاک جبریل از چه خون کرد %~% که قوم سامری را سرنگون کرد # 10 ولی چون باد ازو در مریم آمد %~% ز روح الله حیات عالم آمد # 11 بدان اینجا که خیر و شر از آنجاست %~% اگر نفعست از آنجا ضر از آنجاست # 12 تو زان رو بیخبر از قدس پاکی %~% که اندر تنگنای آب و خاکی # 13 اگر تو زین خراب آزاد گردی %~% چو گنجی در خراب آباد گردی # 14 هم اینجا گرچه زین دل خسته باشی %~% بدل باری بحق پیوسته باشی ~~PageV09P009 # 1 درآمد واسطی را انتباهی %~% بدیوانه ستان در شد بگاهی # 2 یکی دیوانه را دید سرمست %~% که گاهی نعره زد گه دست بر دست # 3 ز شادی می‌شدی او سرفکنده %~% میان رقص یعنی بر جهنده # 4 به پاسخ واسطی گفت ای زره دور %~% میان سخت بندی مانده مقهور # 5 چو در بندی تو این شادیت از چیست %~% شدستی بنده ms113 آزادیت از چیست # 6 زبان بگشاد پیش شیخ مجنون %~% که گر در بند دارم پای اکنون # 7 دلم در بند نیست واصلم اینست %~% چو دل بگشاده دارم وصلم اینست # 8 یقین میدان که بس مشکل فتادست %~% که گر بستند پایم دل گشادست # 9 دو عالم چیست بحری نام او دل %~% تو در بحری بمانده پای در گل # 10 ببحر سینه خود شو زمانی %~% که تا در خویش گم بینی جهانی # 11 چو باشد صد جهان در دل نهانت %~% کجا در چشم آید صد جهانت # 12 زمین و آسمان آنجا بدانی %~% که تو هم این جهان هم آن جهانی # 13 نمی‌دانم جهان در تو عیانست %~% بجائی ننگرد کان یک زمانست # 14 اگر خواهی برای تو جهانی %~% پدید آید ز قدرت در زمانی # 15 جهان بر تو ز اخلاطست و اسباب %~% نوشته هفت اقلیمش بهفت آب # 16 در آن عالم نباشد مرغ از بیض %~% سرای ازخاره و آنگه حور از حیض # 17 نباشد انگبین آنجا ز زنبور %~% نه شیر از بز بود نه می ز انگور # 18 نه از آتش گشاید مرغ بریان %~% نه از پختن برآید فرغ الوان # 19 وسایط چون زره برخیزد آنجا %~% ز هیچی این همه می‌ریزد آنجا # 20 زهر نوع آنچه تو باشی خریدار %~% شود از آرزوی تو پدیدار # 21 بچشم خرد منگر خویشتن را %~% مدان هر دو جهان جز جان و تن را # 22 توئی جمله ز آتش چند ترسی %~% دل تو عرش و صدرت هست کرسی # 23 چو دل اینجا ز عشق او فروزی %~% کجا در آتش دوزخ بسوزی PageV09P010 # 1 مگر یک روز در بازار بغداد %~% بغایت آتشی سوزنده افتاد # 2 فغان برخاست از مردم بیکبار %~% وزان آتش قیامت شد پدیدار # 3 بره در پیر زالی مبتلائی %~% عصا در درست می‌آمد ز جائی # 4 کسی گفتش مرو دیوانه تو %~% که افتاد آتشی در خانه تو # 5 زنش گفتا توئی دیوانه تن زن %~% که حق هرگز نسوزد ms114 خانه من # 6 بآخر چون بسوخت آتش جهانی %~% نبود آن زال را ز آتش زیانی # 7 بدو گفتند هان ای زال دمساز %~% بگو کز چه بدانستی چنین راز # 8 چنین گفت آنگه آن زال فروتن %~% که یا خانه بسوزد یا دل من # 9 چو سوخت از غم دل دیوانه را %~% نخواهد سوخت آخر خانه را PageV09P011 # 1 چو سنگ و آهن افتادند درکار %~% زهر دو آتشی آمد پدیدار # 2 درآمد سوخته کز سوز می‌زیست %~% زبان بگشاد آتش گفت هین کیست # 3 جوابش داد آنجا سوخته باز %~% که هستم آشنا ای یار دمساز # 4 پس آتش گفت کارم روشنائیست %~% تو تاریکی ترا چه آشنائیست # 5 جوابش داد حالی سوخته خوش %~% که تاریک از که‌ام الا ز آتش # 6 مرا تو سوختی در روشنائی %~% کنون گوئی نداری آشنائی # 7 چنین چون سوخته من از توام زار %~% بلطفی سوخته خود را نگه دار # 8 چو عجن سوخته بشناخت آتش %~% ز عالم دست با او کرد درکش # 9 اگر تو نیز زین غم برفروزی %~% چو اینجا سوختی آنجا نسوزی # 10 که خشت پخته گرچه از زمین زاد %~% ولیکن هست خشتی آتشین زاد # 11 چو خشت پخته خشتی آتشینست %~% نشاید گور آن را کاهل دینست # 12 چو شرعت این قدر جایز ندارد %~% برای آتشت هرگز ندارد # 13 چراغی گر بچشم آید چمن را %~% کند پژمرده حالی یاسمن را # 14 چراغی کز در حق نازنینست %~% مثالش چون چراغ یاسمینست # 15 اگرچه در مشقت می‌بود زیست %~% ز ما نازکتر و بیچاره تر کیست # 16 اگر برگ گلی افتد بما بر %~% ز ما کس را نه بینی بی‌نواتر PageV09P012 # 1 چنین کرد آن قوی جان نکو عقل %~% ز خواجه بوعلی فارمد نقل # 2 که مردی را خدا فردا بمحشر %~% دهد نامه که هین بر خوان و بنگر # 3 چو مرد آن نامه بیند یک دو ساعت %~% درو نه معصیت بیند نه طاعت # 4 زبان بگشاید و گوید الهی %~% نوشته نیست ms115 در نامه چه خواهی # 5 خطاب آید که من عشاق خود را %~% بنامه در نیارم نیک و بد را # 6 بدو نیک تو کم انگاشت جبار %~% بهشت و دوزخی تو هم کم انگار # 7 چو برخیزد بهانه از میانه %~% تو ما را ما ترا تا جاودانه # 8 وگر اینت نمی‌باید چه پیچی %~% همه ما و همه ما پس تو هیچی # 9 وگر وحشی صفت در پیش آئی %~% دهندت نامه تا با خویش آئی # 10 چو ما را تاب برگ گل نباشد %~% بهر جزوی حیات کل نباشد # 11 چو باشد پیشوا امی مطلق %~% نخواهد نامه بر خواندن زنا حق # 12 که چون از نامه گفتی و شنودی %~% شوی گستاخ از معنی بزودی PageV09P013 # 1 چنین نقلی درستست از پیمبر %~% که حق گوید بشخصی روز محشر # 2 که ای بنده بیا و نامه برخوان %~% که تا چه کرده عمری فراوان # 3 چو بنده نامه برخواند سراسر %~% نه بیند جز معاصی چیز دیگر # 4 چو در نامه نه بیند جز سیاهی %~% زبان بگشاید و گوید الهی # 5 بدوزخ می‌روم زین عمر تاوان %~% حقش گوید که پشت نامه برخوان # 6 چو پشت نامه برخواند بیکبار %~% چنان یابد نوشته آخر کار # 7 بتوبه در پشیمان گشته باشد %~% همه دردیش درمان گشته باشد # 8 بجای هر بدی داننده راز %~% بداده باشدش ده نیکوئی باز # 9 بدی را چون پشیمان گشته باشد %~% خدا ده نیکوئی بنوشته باشد # 10 چو بنده آن ببیند شاد گردد %~% زهی بنده که چون آزاد گردد # 11 بحق گوید که ای قیوم مطلق %~% ندیدم ازکرام الکاتبین حق # 12 که من دارم گنه زین بیش بسیار %~% که ننوشتند بر من آن دو هشیار # 13 بگو کان بر من مسکین نوشتند %~% مگر آن می‌ستردند این نوشتند # 14 که تا چندان که بد کردم ز آغاز %~% بهر یک ده نکوئی می‌دهی باز # 15 اگر چه من گناه آلود مردم %~% ز فضلت بر گناهان سود کردم # 16 پیمبر ms116 از چنین گفتار و کردار %~% بخندید و شدش دندان پدیدار # 17 پس آنگه گفت ای دارنده پاک %~% زهی گستاخی آخر از کفی خاک # 18 ز سری کان میان جان پاکست %~% اگرآگه شوی بیم هلاکست # 19 که می‌داند که این سر عجب چیست %~% چنین سری عجایب را سبب چیست # 20 ترا در پیش چندین پیچ پیچی %~% نه زان آمد که یعنی هیچ هیچی # 21 ولی این جمله زان افتاد در راه %~% که تا از خویش گردی بو که آگاه # 22 چو تو معشوق بودی او چنان کرد %~% که از چشم خود و خلقت نهان کرد # 23 هزاران پرده اسباب بنهاد %~% درون جمله تخت خواب بنهاد # 24 تو با معشوق زیر پرده بر تخت %~% توانی خفت بی غیری زهی بخت # 25 چو نتوان دید سر تا پای معشوق %~% چنین بهتر که باشد جای معشوق # 26 که جلوه دادن معشوق هرگز %~% مسلم نیست پنهان باید از عز PageV09P014 # 1 مگر سلطان دین محمود پیروز %~% سپه را خواست دادن عرض یک روز # 2 نبود آنجایگه حاضر ایاسش %~% طلب می‌کرد شاه حق شناسش # 3 کسی شاه از برای او فرستاد %~% که شاه اینجا برای تو باستاد # 4 بیا کاینجایگه عرض سپاهست %~% غرض زین عرض آن روی چو ماهست # 5 رسول شاه رفت و گفت این راز %~% جوابش داد ایاز سیمبر باز # 6 روان شد مرد تا نزدیک محمود %~% شهش گفتا ندیدی روی مقصود # 7 چنین گفت او که دیدم می‌نیاید %~% جوابی زو شنیدم می‌نیاید # 8 بدو گفتم بیا چون شاه پیروز %~% سپه را عرض خواهد داد امروز # 9 مرا گفتا بگو با شاه گربز %~% که کس معشوق ندهد عرض هرگز # 10 مرا گر عرض خواهی داد و گرنه %~% مده جز عرضه خویش و دگر نه ~~PageV09P015 ### | [ ebkhsh 10 ] # 1 پسر گفتش گرت از جاه عارست %~% که حب جاه مطلوب کبارست # 2 چو چشم از منصب و ازجاه برتافت %~% کرا دیدی که او از جاه سر تافت # 3 ms117 ندیدی آنکه یوسف از بن چاه %~% بتخت سلطنت افتاد و در جاه # 4 ندیدم در زمانه آدمی زاد %~% ز حب جاه و حب مال آزاد # 5 زهر نوع آزمودم من بسی را %~% که گلخن را نشد گلشن کسی را # 6 ور این هر دو کسی راگشت یکسان %~% بود این شخص حیوانی نه انسان # 7 ولی چون آدمی ذوعقل باشد %~% خری نبود بجاهش نقل باشد # 8 نه عیسی بر فلک رفتست از جاه %~% فرشته دایم از جهلست در چاه ~~PageV10P001 # 1 پدر گفتش درین شوریده زندان %~% بطاعت می‌توان شد از بلندان # 2 اگر خواهی بلندی بر پر از چاه %~% که آن از طاعتی یابی نه ازجاه # 3 پیمبر گفت: آخر وصف مستور %~% که آن از مغز صدیقان بود دور # 4 بلاشک حب جاه و حب مالست %~% ترا این جاه جستن پس وبالست # 5 اگرچه در ره حق خاص خاصی %~% شوی گر جاه یابی مرد عاصی # 6 چنان از تو برآرد جاه دودی %~% که نبود از تدارک هیچ سودی PageV10P002 # 1 مگر یک روز سنجر شاه عالی %~% بر عباسه آمد جای خالی # 2 نیامد کار این با کار آن راست %~% چو لختی پیش او بنشست برخاست # 3 کسی گفتش چرا خاموش بودی %~% نگفتی تو حدیثی نه شنودی # 4 جوابش داد عباسه پس آنگاه %~% که چشمم آن زمان کافتاد بر شاه # 5 جهانی پر ز شاخ تند دیدم %~% بدستم داسکی بس کند دیدم # 6 بدان داسک نیارستم درودن %~% ندیدم چاره جز خاموش بودن # 7 تو گر از جاه دنیا شادمانی %~% ز جاه آخرت محروم مانی # 8 چو گرد تو برآید مال و جاهت %~% شود مال تو مار و جاه چاهت # 9 دل تو چیست موسی نفس فرعون %~% چو طشتی آتشین دنیا بصد لون # 10 اگر جبریل فرماید بود خوش %~% ز موسی دست آوردن به آتش # 11 ولی گوینده گر فرعون باشد %~% عذاب آتش صد لون باشد # 12 که گر در طاعتی کردی گناهی %~% بود هر ms118 عضو تو بر تو گواهی # 13 نه کفر آنجا و نه ایمانت باشد %~% کز اینجا آنچه بردی آنت باشد # 14 همان دروی که اینجا کشته باشی %~% همان پوشی که اینجا رشته باشی # 15 ترا آنجا زیان و سود با تو %~% همان باشد که اینجا بود با تو # 16 نیابی شادی ای درویش آنجا %~% مگر شادی بری با خویش آنجا # 17 اگر در زهر و گر در نوش میری %~% تو هم بار خود اندر دوش گیری # 18 چو یک یک ذره عالم حجابست %~% ترا گر ذره باشد حسابست # 19 قدم بر جای سرگردان چو پرگار %~% گران جانی مکن بگذر سبکبار ~~PageV10P003 # 1 بحق گفتا کلیم عالم آرای %~% کسیم از دوستان خویش بنمای # 2 که تا روشن شود چشم برویش %~% که دل می‌سوزدم از آرزویش # 3 خطاب آمد که ما را اهل دردی %~% بصدق اندر فلان وادیست مردی # 4 که او از خاصگان درگه ماست %~% شبانروزی سلوکش در ره ماست # 5 روانه شد کلیم از بهر دیدار %~% بدید آن مرد را مستغرق کار # 6 نهاده نیم خشتی زیر سر در %~% پلاسی تا سر زانو ببر در # 7 هزاران مور و زنبور و مگس نیز %~% برو گرد آمده از پیش و پس نیز # 8 سلامش کرد موسی گفت آنگاه %~% که گر هستت بچیزی میل در خواه # 9 بدو گفت ای نبی الله بشتاب %~% مرا از کوزه‌ات ده شربتی آب # 10 چو موسی از پی کوزه روان شد %~% بیک دم از تن آن تشنه جان شد # 11 چو آب آورد پیشش موسی پاک %~% بمرده دید او را روی بر خاک # 12 کلیم الله تعجب کرد و برخاست %~% که تا کرباس و گور او کند راست # 13 چو باز آمد دریده بود شیرش %~% دلش خورده شکم زو گشته سیرش # 14 بجوش آمد دل موسی ازان درد %~% بسی دردش زیادت شد ازان مرد # 15 زبان بگشاد کای داننده راز %~% گلی را تربیت دادی بصد ناز # 16 کجا ms119 سررشته این سر توان یافت %~% که سر تو نه دل دید و نه جان یافت # 17 بگوش جان ز حق آمد جوابش %~% که چون هر بار ما دادیم آبش # 18 همان بهتر که چون هر بار این بار %~% ز دست ما خورد آب آن جگرخوار # 19 لباس او چو ما دادیم پیوست %~% چگونه موسی آرد در میان دست # 20 کنون چون واسطه آمد پدیدار %~% چرا کرد التفاتی سوی اغیار # 21 چو دید از حضرت چون ما عزیزی %~% ز غیر ما چرا می‌خواست چیزی # 22 چو پای غیر آمد در میانه %~% ربودیم از میانش جاودانه # 23 ولی تا باز ندهد آشکاره %~% حساب آن پلاس و خشت پاره # 24 بعز عز ما گر قدر موئی %~% ز ما بویش رسد از هیچ سوئی # 25 عزیزا کار آسان نیست با او %~% سخن جز در دل و جان نیست با او # 26 سخن با او چو درجان ودل آید %~% سخن آنجا ز دنیا مشکل آید # 27 چو نتواند کسی بر جان قدم زد %~% به مردی بر کسی نتوان رقم زد # 28 فلک را در صفش مشمر ز مردان %~% زنی پیرست چرخی کرده گردان # 29 بهر چیزت چو صد پیوند باشد %~% ترا پیوند اصلی چند باشد # 30 چو اینجا می‌کشد چندین نهنگت %~% چگونه بر فلک باشد درنگت # 31 چو زنجیر زمین بر پای باشد %~% کجا بر آسمانت جای باشد # 32 چو بر خیل سگان افتاد مهرت %~% چه بگشاید ز سکان سپهرت # 33 کجا لایق بود در قدس پاکی %~% کرام الکاتبین با جرم خاکی # 34 جمالی کان بزرگان را مباحست %~% چه جای ساکنان مستراحست # 35 نه هر جانی بدان سر راه یابد %~% نه هر کس ای پسر آن جاه یابد # 36 که در عالم هزاران جان درآید %~% که تا یک جان درین سر با سر آید ~~PageV10P004 # 1 چنین گفتند کان مدت که ارواح %~% درو بود آفریده پیش از اشباح # 2 شمار مدتش سالی سه چارست %~% که هر ms120 یک زان جهان او هزارست # 3 چنین نقلست کان جانهای عالی %~% دران مدت که بود از جسم خالی # 4 بجمع آن جمله را پیوسته کردند %~% بیک صفشان بهم در بسته کردند # 5 پس آنگه از پس جانها بیکبار %~% برأی العین دنیا شد پدیدار # 6 چو آن جانها همه دنیا بدیدند %~% بجان و دل سوی دنیا دویدند # 7 وزان قسمی که ماند آنجایگه باز %~% بهشت افتاد شان بر راست آنجا # 8 چو این قسم ای عجب جنت بدیدند %~% بده جان از بر دوزخ رمیدند # 9 بماندند اندکی ارواح بر جای %~% که ایشان را نماند از هیچ سو رای # 10 نه دنیا را نه جنت را گزیدند %~% نه از دوزخ سر موئی رمیدند # 11 خطاب آمد که ای جانهای مجنون %~% شما اینجا چه می‌خواهید اکنون # 12 هم آزادید از دنیا و جنت %~% هم از دوزخ شما را نیست محنت # 13 چه می‌باید شما را در ره ما %~% که لازم شد شما را درگه ما # 14 خروشی زان همه جانها برآمد %~% تو گفتی عمر بر جانها سرآمد # 15 که ای دارای عرش و فرش و کرسی %~% چو تو داناتری از ما چه پرسی # 16 ترا خواهیم ما دیگر همه هیچ %~% توئی حق الیقین دیگر همه هیچ # 17 خطاب آمد که گر خواهان مائید %~% همه خواهان انواع بلائید # 18 همی چندان که موی جانور هست %~% دگر دیگ بیابان سر بسر هست # 19 دگر چندان که دارد قطره باران %~% دگر چندان که برگ شاخساران # 20 فزون زان بیش هر رنج و بلا من %~% فرو ریزم بزاری بر شما من # 21 خسک سازم هزاران آتشین بیش %~% نهم‌تان هر زمان بر سینه ریش # 22 چو آن جانها خطاب حق شنیدند %~% ازان شادی خروشی برکشیدند # 23 که جان ما فدای آن بلا باد %~% بما تو هرچه خواهی آن بماباد # 24 بلای تو بجان ما باز گیریم %~% ز عمر جاودان آغاز گیریم # 25 چو با هر جانش سری در ms121 میانست %~% گمان سر هر جانی چنانست # 26 که صاحب سر این درگه جز او نیست %~% ز سر معرفت آگه جز او نیست # 27 چنان کارواح می‌دانند نیکوست %~% ولی یک روح را دارد ازان دوست # 28 دگرها پرده آن روح باشند %~% برای آن همه مجروح باشند # 29 چو موئی راه بر در می‌کشیدند %~% وگر هجده هزاران می‌بریدند # 30 همه ارواح اگر چه یک صفت بود %~% ولی مقصود اهل معرفت بود PageV10P005 # 1 زنان مصطفی یک روز با هم %~% بپرسیدند ازو کای صدر عالم # 2 کرا داری تو از ما بیشتر دوست %~% اگر با ما بگوئی حال نیکوست # 3 پیمبر گفت ای قوم دلفروز %~% شما را صبر باید کرد امروز # 4 که تا فردا بگویم آنچه دانم %~% جواب جمله بدهم گر توانم # 5 چو شب شد همچو روز هجر تاریک %~% جدا زان هر یکی را خواند نزدیک # 6 نهانی هر زنی را خاتمی داد %~% همی از بهر حاجت مرهمی داد # 7 ز هر یک حجتی بستد که یک دم %~% نگوید با زن دیگر زخاتم # 8 پس پرده نهان می‌دارد آن راز %~% نبگذارد برون از پرده آواز # 9 بآخر چون درآمد روز دیگر %~% رسیدند آن زنان پیش پیمبر # 10 بپرسیدند ازان پاسخ دگر بار %~% زبان بگشاد پیغمبر بگفتار # 11 که آن را دوست تر دارم ز عالم %~% که او را داده‌ام در خفیه خاتم # 12 زنان چون این سخن از وی شنودند %~% همه پنهان ز هم شادی نمودند # 13 نگه کردند در یکدیگر آنگاه %~% ازان سر کس نبود البته آگاه # 14 جدا هر یک ز سر آن خبر داشت %~% ولی با عایشه کاری دگر داشت # 15 اگر دل خواهدت ای مرد ناچار %~% که کاری باشدت در پرده زنهار # 16 نواله از جگر کن شاد می‌باش %~% ولی درخون دل آزاد می‌باش # 17 که تا تو خون ننوشی در جدائی %~% نیابی ره بسر آشنائی PageV10P006 # 1 مگر چون رابعه صاحب مقامی %~% نخورده بود یک هفته طعامی # 2 ms122 دران یک هفته هیچ از پای ننشست %~% صلوة وصوم بودش کار پیوست # 3 چو جوع افتادگی در پایش آورد %~% شکستی سخت در اعضایش آورد # 4 یکی مستوره بودش در حوالی %~% طعامش کاسه آورد حالی # 5 مگر شد رابعه در درد وداغی %~% که تا در گیرداز جائی چراغی # 6 چو باز آمد مگر یک گربه ناگاه %~% فکنده بود پست آن کاسه در راه # 7 دگر باره برفت از بهر کوزه %~% که تا بگشاید آن دل تنگ روزه # 8 بیفتاد آن زمانش کوزه از دست %~% جگر تشنه بماند و کوزه بشکست # 9 ز دل آهی برآورد آن جگر سوز %~% که گفتی گشت عالم آتش افروز # 10 بصد سرگشتگی می‌گفت الهی %~% ازین بیچاره مسکین چه خواهی # 11 فکندی در پریشانی مرا تو %~% بخون درچند گردانی مرا تو # 12 خطاب آمد که گر این لحظه خواهی %~% بتو بخشم من از مه تا بماهی # 13 ولی اندوه چندین ساله خویش %~% ز دل بیرون بریمت این بیندیش # 14 که اندوه من و دنیای محتال %~% نیاید جمع در یک دل بصد سال # 15 گرت اندوه ما باید همیشه %~% مدامت ترک دنیا باد پیشه # 16 ترا تا هست این یک روی آن نیست %~% که اندوه الهی رایگان نیست ~~PageV10P007 # 1 مگر شوریده دل بهلول بغداد %~% ز دست کودکان آمد بفریاد # 2 پیاپی سنگ می‌انداختندش %~% ز هر سوئی بتگ می‌تاختندش # 3 چو عاجز گشت سنگی خرد از راه %~% بایشان داد وخواهش کرد آنگاه # 4 که زین سان خرد اندازید سنگم %~% ز سنگ مه مگردانید لنگم # 5 که گر پایم شود از سنگ خسته %~% نمازم دست ندهد جز نشسته # 6 چو سنگی سختش آخر کارگر شد %~% دلش ازدرد آن زیر و زبر شد # 7 چنان خون ریخت زان سنگ از دل تنگ %~% که خونین شد ز درد او دل سنگ # 8 برای آنکه تا برهد ازیشان %~% به بصره رفت لنگان و پریشان # 9 رسید القصه در بصره شبانگاه %~% برای خواب یکسو ms123 رفت از راه # 10 بکنجی درشد آنجا کشته بود %~% میان خاک و خون آغشته بود # 11 نمی‌دانست شد با کشته در خواب %~% همه جامه زخونش گشت غرقاب # 12 چو دیگر روز خلق آمد پدیدار %~% بدیدند اوفتاده کشته زار # 13 برش بهلول را دیدند بر پای %~% بخون آغشته کرده جامه و جای # 14 چنین کردند حکم آنگه بیکبار %~% که بهلول ای عجب کردست این کار # 15 بدو گفتند ای سگ از کجائی %~% که در تو می نه بینیم آشنائی # 16 من از بغداد گفت اینجا رسیدم %~% بر این کشته خفتم و آرمیدم # 17 مرا ازکشته روشن گشت آنگاه %~% که روشن گشت عالم از سحرگاه # 18 بدو گفتند کز بغداد شبدیز %~% به بصره تاختی از بهر خون ریز # 19 دو دستش سخت بر بستند و بردند %~% بزندان بان بی شفقت سپردند # 20 بدل می‌گفت بهلول جگر سوز %~% که هان ای دل چه خواهی کرد امروز # 21 ز سنگ کودکان بگریختی تو %~% ولی اینجا بخون آویختی تو # 22 ببغدادت اگر تسلیم بودی %~% ببصره کی بجانت بیم بودی # 23 بآخر شاه را کردند آگاه %~% بزاری کشتن آمد امر از شاه # 24 چو زیر دار بردند آن زمانش %~% نهاد آن مرد ظالم نردبانش # 25 رسن در حلق او چون خواست افکند %~% به بالا کرد سرسوی خداوند # 26 بزیر لب بگفت آنگاه رازی %~% بجست از گوشه زین پاک بازی # 27 فغان دربست و گفت او بی‌گناهست %~% منش کشتم مرا کشتن براهست # 28 چنین باری کنون می بر نتابم %~% بیک گردن دو خون می‌برنتابم # 29 ببردند آن دو تن را تا بر شاه %~% وزیر شاه حاضر بود آنگاه # 30 شه بصره ز دیری گاه می‌خواست %~% که با بهلول بنشیند دمی راست # 31 بروی او بسی بود آرزویش %~% ولی هرگز ندیده بود رویش # 32 وزیرش چون بدید آنجا و بشناخت %~% چو دیده بود رویش عیشها ساخت # 33 زبان بگشاد کای شاه مبارک %~% اگر بهلول می‌جستی تو اینک # 34 ms124 شه از شادی بجست از جای حالی %~% به پیش خویش کردش جای خالی # 35 سر و رویش ببوسید و بصد ناز %~% قبولش کرد و بنشاندش باعزاز # 36 چو شرح قاتل و مقتول گفتند %~% وزان پس قصه بهلول گفتند # 37 شه بصره بفرمود آن زمان زود %~% که باید ریخت خون این جوان زود # 38 بشه بهلول گفت ای شاه غازی %~% اگر سوز دلم را کار سازی # 39 معاذالله که خون او بریزی %~% که گر خونش بریزی برنخیزی # 40 چو برخاست از سر صدقی که اوداشت %~% فدای من شد از بهر نکو داشت # 41 برای جان من در باخت جان را %~% چگونه خون توان ریخت این جوان را # 42 کسان کشته را شه خواند آنگاه %~% بایشان گفت باید شد دیت خواه # 43 وگر خواهید کشت او را نکو نیست %~% بجای او منم این کار او نیست # 44 اگرچه عاصیست اما مطیعست %~% برای آنکه بهلولش شفیعست # 45 بزر آن چاره آخر زود کردند %~% همه خصمانش را خشنود کردند # 46 بپرسید از جوان شاه زمانه %~% که چون برخاستی تو از میانه # 47 چه افتادت که ترک جان بگفتی %~% نترسیدی سخن آسان بگفتی # 48 جوان گفتا که دیدم اژدهائی %~% که مثل آن ندیدم هیچ جائی # 49 دهان بگشاده و آتش فشان بود %~% که سنگ خاره را زو بیم جان بود # 50 مرا گفتا که برخیز و بگو راست %~% وگرنه این زمان گردی کم و کاست # 51 بخونت درکشم در یک زمان من %~% بباشم در درونت جاودان من # 52 بمانی در عقوبت جاودانه %~% کست فریاد نرسد در زمانه # 53 ز هول و بیم او از جای جستم %~% بگفتم آنچه کردم تا برستم # 54 پس از بهلول پرسید آن جهاندار %~% که تو باری چه گفتی بر سر دار # 55 چنین گفت او که دست از جان بشستم %~% هلاک خویش شد حالی درستم # 56 بر آوردم سر و گفتم الهی %~% ازین مسکین بی دل می چه خواهی # 57 ms125 فراکرده توئی اینها بیکبار %~% اگر خواهند کشت این ساعتم زار # 58 من از تو خون بها خواهم نه زیشان %~% چه گیرم دامن مشتی پریشان # 59 ترا دارم دگر کس را ندارم %~% که از حکم تو خالی نیست کارم # 60 چو گفتم این سخن در پرده راز %~% جوان برجست و پس در داد آواز # 61 به آوازم فرود آورد از دار %~% به پاسخ برگرفت این پرده از کار # 62 اگرچه محنتم از حق تعالی %~% مرا شوریده پیش آورد حالی # 63 بخونم کر بگردانید اول %~% نیارم کرد با صد جان مقابل # 64 چو ناکامی مرا در پیشگاهست %~% بصد جان پیش او رفتن ز راهست # 65 ولیکن تا تو مردی غیربینی %~% همه از غیر شر و خیر بینی PageV10P008 # 1 برون شد لیث بوسنجه به بازار %~% قفائی خورد از ترکی ستمگار # 2 یکی گفتش که ای ترک این قفا چیست %~% مگر تو خود نمی‌دانی که اوکیست # 3 فلانست او چو خورشیدی همه نور %~% که وصلش پیش سلطان خوشتر از سور # 4 شنیده بود ترک آوازه او %~% چو آگه شد ازان اندازه او # 5 پشیمان گشت و چون صاحب گناهان %~% به پیش پیر آمد عذر خواهان # 6 که پشتم از گناه خویش بشکست %~% ندانستم غلط کردم بدم مست # 7 جوابش داد آن پیر دلفگار %~% که فارغ باش ای سرهنگ ازین کار # 8 که گر این از تو بینم جز سقط نیست %~% ولی ز آنجا که رفت آنجا غلط نیست # 9 ز خضرت بین همه چیزی ولیکن %~% مشو از بندگی یک لحظه ساکن # 10 نمی‌دانی که مردودی تو یانی %~% ز حکم رفته مسعودی تو یانی # 11 ولی دانی که تا جان برقرارست %~% ترا بر امر رفتن عین کارست # 12 تو این می‌دانی و آن می‌ندانی %~% یقین نتوان فکندن بر گمانی # 13 خداوندی کبیرست و کریمست %~% ترا با بندگی کاریست پیوست PageV10P009 # 1 یکی عابد نیاسودی ز طاعت %~% نبودی بی عبادت هیچ ساعت # 2 شبانروزی عبادت بود کارش ms126 %~% بسر شد در عبادت روزگارش # 3 بموسی وحی آمد از خداوند %~% که عابد را بگو ای مرد خرسند # 4 چه مقصودست از طاعت مدامت %~% که در دیوان بدبختانست نامت # 5 چو موسی آمد و او را خبر کرد %~% عبادت مرد عابد بیشتر کرد # 6 چنان جدی دران کارش بیفزود %~% که صد کارش بیکبارش بیفزود # 7 بدو گفتا چو تو از اشقیائی %~% چنین مشغول در طاعت چرائی # 8 بموسی گفت آن سرگشته راه %~% که ای طوطی طور و مرد درگاه # 9 چنان پنداشتم من روزگاری %~% که هیچم من نیم در هیچ کاری # 10 چو دانستم که آخر در شمارم %~% بیک طاعت زیادت شد هزارم # 11 چو نامم ز اشقیای او برآمد %~% همه کاری مرا نیکوتر آمد # 12 اگرچه آب در آتش بود آن %~% ازو هر چیز کآید خوش بود آن # 13 هر آن چیزی کزان درگاه آید %~% چه بد چه نیک زاد راه آید # 14 اگر نورم بود از حق وگر نار %~% خدایست او مرا با بندگی کار # 15 نمی‌اندیشم از نزدیک و دورش %~% که دایم این چنینم در حضورش # 16 چو موسی سوی طور آمد دگر بار %~% خطابش کرد حق از اوج اسرار # 17 که چون دیدم که این عابد چنین است %~% ز سر تا پای او مشغول دینست # 18 پسندیدم ازو عهد عبادت %~% ولی شد در عمل جدش زیادت # 19 چو او در بندگی خویش بفزود %~% خداوندی خدا زو بیش بفزود # 20 کنون از نیک بختانش شمردم %~% ز لوح اشقیا نامش ستردم # 21 رسانیدم بصاحب دولتانش %~% بدو از من کنون مژده رسانش # 22 چو تو آگه نه از سر انسان %~% سر موئی مکن انکار ایشان # 23 سری از جهل پر اقرار و انکار %~% که فردا نقد خواهد شد پدیدار ~~PageV10P010 # 1 یکی پیری بخاری بود در راه %~% مخنث پیشه را دید ناگاه # 2 چو او را دید تر دامن بعالم %~% کشید از ننگ او دامن فراهم # 3 مخنث گفت ای ms127 مرد بخارا %~% نشد نقد من و تو آشکارا # 4 مشو امروز نقدت را خریدار %~% که فردا نقدها گردد پدیدار # 5 چو مقبولی و مردودی عیان نیست %~% ترا از خویش سود از من زیان نیست # 6 چو تو کوری خود می‌بینی امروز %~% چرا دامن ز من در چینی امروز # 7 ولی امروز می‌باید مقامت %~% که تا فردا رسد خطی بنامت # 8 چو بشنید این سخن آن مرد از وی %~% بخاک افتاد دل پر درد از وی # 9 دلا امروز نقد تو که دیدست %~% که دل از وی بظاهر در کشیدست # 10 تفحص گر کنی از نقد جانت %~% تحیر بیش گردد هر زمانت # 11 بفرمان رو چو داری اختیاری %~% دگر با هیچ کارت نیست کاری # 12 ازینجا گر نکو ور بد برندت %~% چو بیخود آمدی بیخود برندت PageV10P011 # 1 بغزالی مگر گفتند جمعی %~% که ملحد خواهدت کشتن چو شمعی # 2 بترسید و درون خانه بنشست %~% که تا خود روزگارش چون دهد دست # 3 چو در خانه نشستن گشت بسیار %~% دلش بگرفت از خانه بیک بار # 4 کسی نزدیک بوشهدی فرستاد %~% که ای در راه حق داننده استاد # 5 ز بیم ملحدان در خانه ماندم %~% اگر عاقل بدم دیوانه ماندم # 6 چه فرمائی مرا تا آن کنم من %~% مگر این درد را درمان کنم من # 7 ازان پیغام بوشهدی برآشفت %~% بدان پیغام آرنده چنین گفت # 8 امام خواجه را گو ای زره دور %~% چو تو حق را نه هم رازی نه دستور # 9 چو حق می‌کرد در اول پدیدت %~% نپرسید از تو چون می‌آفریدت # 10 بمرگت هم نپرسد از تو هیچی %~% تو خوش می‌باش حالی چند پیچی # 11 چو بی تو آوریدت در میانه %~% ترا بی تو برد هم بر کرانه # 12 چو غزالی شنید این شیوه پیغام %~% دلش خوش گشت و بیرون جست از دام # 13 چو راهت نیست در ملک الهی %~% چنان نبود که تو خواهی چه خواهی ~~PageV10P012 # 1 دعا می‌کرد آن ms128 دانننده دین %~% جهانی خلق می‌گفتند آمین # 2 یکی دیوانه گفت آمین چه باشد %~% که آگه نیستم تا این چه باشد # 3 بدو گفتند آمین آن بود راست %~% کامام خواجه از حق هرچه درخواست # 4 چنان باد و چنان باد و چنان باد %~% زبان بگشاد آن مجنون بفریاد # 5 که نبود آن چنان و این چنین هیچ %~% کامام خواجه خواهد چند ازین پیچ # 6 ولیکن جز چنان نبود کم و بیش %~% که حق خواهد چه می‌خواهید ازخویش # 7 گرت چیزی نخواهد بود روزی %~% نباشد روزیت جز سینه سوزی # 8 اگر او خواهدت کاری برآید %~% وگرنه از گلت خاری برآید PageV10P013 # 1 یکی دیوانه بودی بر سر راه %~% نشسته بر سر خاکستر آنگاه # 2 زمانی اشک چون گوهر فشاندی %~% زمای نیز خاکستر فشاندی # 3 یکی گفت ای بخاکستر گرفتار %~% چرا پیوسته می‌گرئی چنین زار # 4 چنین گفت او که پر شورست جانم %~% چو شمعی غرقه اندر اشک ازانم # 5 که حق می‌بایدم بی غیر و بی پیچ %~% ولی حق را نمی‌باید مرا هیچ ~~PageV10P014 # 1 بصحرا در یکی دیوانه بودی %~% که چون دیوانگیش اندر ربودی # 2 بسوی آسمان کردی نگاهی %~% بدرد دل بگفتی یا الهی # 3 ترا گر دوست داری نیست پیشه %~% ولی من دوستت دارم همیشه # 4 ترا گر چه بود چون من بسی دوست %~% بجز تو من نمی‌دارم کسی دوست # 5 چگونه گویمت ای عالم افروز %~% که یک دم دوستی از من درآموز # 6 چنان می‌زی که هر دم صد جهان جمع %~% ز شوق او چو پروانه‌ست زان شمع # 7 اگرچه نه بعلت می‌توان یافت %~% ولیکن هم بدولت می‌توان یافت # 8 اگر یک ذره دولت کارگر شد %~% به سوی آفتابت راهبر شد PageV10P015 # 1 به شیخی گفت مردی کای نکوکار %~% چه خواهی کرد اگر دولت بود یار # 2 چنین گفت او که گر دولت درآید %~% بگوید آنچه شاید و آنچه باید # 3 هر آنکس را که دولت یار باشد %~% همان دولت درو در ms129 کار باشد ~~PageV10P016 ### | [ ebkhsh 11 ] # 1 پسر گفتش اگر در جاه باشم %~% چرا آشفته و گمراه باشم # 2 چو من در اعتدالی جاه جویم %~% مکن منعم اگر این راه جویم # 3 اگر اندک بود در جاه میلم %~% غرور جاه نرباید چو سیلم PageV11P001 # 1 پدر گفتش چه گر اندک بود جاه %~% کزان اندک بسی مانی تو در چاه # 2 دگر ره گر بطاعت بنگری باز %~% ترا حالی حجابی افتد آغاز # 3 چو از طاعت حجابی پیشت آید %~% حجاب از جاه جستن بیشت آید PageV11P002 # 1 بزرگی بود از اصحاب توحید %~% که شد در بادیه عمری بتجرید # 2 نه با خود دلو و ابریق و رسن داشت %~% نه آب و زاد ره با خویشتن داشت # 3 بآخر در ره آمد چون غریبان %~% نهاده پاره نان در گریبان # 4 گهی بوئیدی آن نان گه گرفتی %~% گهی چون عاجزان لختی بخفتی # 5 یکی گفتش که چون بودت چنین زیست %~% چنین بیچاره چون گشتی سبب چیست # 6 ببوی پاره نان هر زمان تو %~% چنین چون گشتی آخر آنچنان تو # 7 چنین گفت او کزان شیوه بدردم %~% کفارت می‌کنم آنرا که کردم # 8 که چون تجرید من پندار بودست %~% غرور و غفلتم بسیار بودست # 9 ز من آن جمله دعوی بود دعوی %~% کنون چون ذره در تافت معنی # 10 مرا داد از غرور خویش توبه %~% کنون هر ساعت افزون بیش توبه # 11 برون حق بچیزی زنده بودن %~% کجا باشد دلیل بنده بودن # 12 به چیزی دون حق گر زنده باشی %~% بقطع آن چیز را تو بنده باشی # 13 بموئی گر ترا پیوند باشد %~% هنوزت قدر موئی بند باشد # 14 تو می‌باید که کل برخیزی از پیش %~% بهر دم می در افزائی تو در خویش # 15 چو می‌دانی که ناکامست مرگت %~% چرا نبود بمرگ خویش برگت # 16 نه سر سبزتر از برگ برخیز %~% بلرز وزرد شو وزهم فرو ریز # 17 بدین در گر بخواهی اوفتادن %~% سرافرازیت ازین خواهد گشادن ms130 # 18 بدین در گر بیفتی چون خرابی %~% چنان خیزی که گردی آفتابی PageV11P003 # 1 یکی تابوت می‌بردند بر دست %~% بدید از دور آن دیوانه مست # 2 یکی را گفت این مرده که بودست %~% که ناگه شیر مرگش در ربودست # 3 بدو گفتند ای مجنون پر شور %~% جوانی بود کشتی گیر پر زور # 4 بدیشان گفت دیوانه که برنا %~% اگرچه بود در کشتی توانا # 5 ولیکن می‌ندانست آن جگرسوز %~% که ناگه باکه در کشتی شد امروز # 6 حریفی بس تواناش اوفتادست %~% بقوت بی محاباش اوفتادست # 7 چنان در خاکش افکندست و در خون %~% که دیگر برنخواهد خاست اکنون # 8 ولی الحمدلله می‌توان کرد %~% که جائی می‌توان دید این جوانمرد # 9 چو چاره نیسب ز افتادن کسی را %~% بدین دریا درافتادن بسی را # 10 تو گر اینجا در افتی جان نداری %~% چو در برخاستن ایمان نداری # 11 خوش آمد عالمت افراختی بال %~% فرو بردی بدین مردار چنگال # 12 تو این ده نه گرفتی نه خریدی %~% همان انگار کین ده را ندیدی # 13 نیاید هیچ عاقل در جهانی %~% که بر مردم سرآید در زمانی # 14 چرا جانت بعالم باز بستست %~% که این عالم بیک دم باز بستست # 15 جهان آنست گر تو مرد آنی %~% شوی آنجا که هستی آن جهانی PageV11P004 # 1 چنین گفتست با یاران پیمبر %~% که آن طفلی که می‌زاید زمادر # 2 چو بر روی زمین افکنده گردد %~% بغایت عاجز و گرینده گردد # 3 ولی چون روشنی این جهان دید %~% فراخی زمین و آسمان دید # 4 نخواهد او رحم هرگز دگر بار %~% نگردد نیز در ظلمت گرفتار # 5 کسی کز بند این تنگ آشیان رفت %~% بصحرای فراخ آن جهان رفت # 6 بعینه حال آن کس همچنانست %~% که او را از رحم قصد جهانست # 7 چنان کان طفل آمد در جهانی %~% نخواهد با شکم رفتن زمانی # 8 ز دنیا هر که سوی آن جهان شد %~% بگفتم حال طفلت همچنان شد # 9 دلا چون نیست ms131 جانت این جهانی %~% بر آتش نه جهان گر مرد جانی # 10 اگر قلبت نخواهد برد ره پیش %~% چگونه ره بری در قالب خویش # 11 که گر راهی به پیشان می‌توان برد %~% یقین می‌دان که از جان می‌توان ~~برد # 12 درون دیر دل خلوتگهی ساز %~% وزان خلوة به سوی حق رهی ساز # 13 اگر کاری کنی همرنگ جان کن %~% مکن آن بر سر چوبی نهان کن # 14 تو گر جامه بگردانی روا نیست %~% که او دوزد بدست تو قبا نیست # 15 ولیکن گر توانی همچو مردان %~% ز جامه درگذر جان را بگردان ~~PageV11P005 # 1 حسن می‌شد حسینش بود همبر %~% بجیحون چون رسیدند آن دو سرور # 2 حسن چون بنگریست او را نمی‌یافت %~% گهی از پس گهی از پیش بشتافت # 3 بآخر زان سوی جیحونش می‌دید %~% مقام از خویشتن افزونش می‌دید # 4 بدو گفت ای حبیب و مرد درگاه %~% ز من آموختی آخر تو این راه # 5 چنین برآب چون بشتافتی تو %~% بچه چیز این کرامت یافتی تو # 6 حسینش گفت ای استاد مطلق %~% بدان این یافتم من در ره حق # 7 که دل کردن سفیدم بود پیشه %~% ترا کاغذ سیه کردن همیشه # 8 اگر دل را بگردانی چو مردان %~% شود خورشید عشقت چرخ گردان # 9 دلی فارغ ز تشبیه وز تعطیل %~% مبرا از همه تبدیل و تمثیل # 10 زمانی کل شده در قدس پاکی %~% زمانی آمده در قید خاکی # 11 گهی با خود گهی بیخود دو حالش %~% که تا هم زین بود هم زان کالش ~~PageV11P006 # 1 مگر شبلی بمجلس بود یک روز %~% یکی پرسید ازو کای عالم افروز # 2 بگو تا کیست عارف گفت آنست %~% که گر در پیش او هر دو جهانست # 3 به یک موی مژه برگیرد از جای %~% که عارف آورد هم بیش ازین پای # 4 یکی پرسید ازو روزی دگربار %~% که عارف کیست ای استاد اسرار # 5 چنین گفت او که عارف ناتوانی %~% که نارد تاب این دنیا ms132 زمانی # 6 یکی برجست و گفت ای عالم افروز %~% تو عارف را چنین گفتی فلان روز # 7 کنون امروز می‌گوئی چنین تو %~% تناقض می‌نهی در راه دین تو # 8 جوابی داد شبلی روشن آن روز %~% که ای سائل نبودم من من آن روز # 9 ولی چون من منم امروز عاشق %~% ازین بهتر جوابت نیست صادق # 10 هر آنکو یک جهت بیند جمالی %~% نباشد دیدن او را کمالی # 11 بباید دید نیکی و بدی هم %~% مقامات خودی و بیخودی هم # 12 ولی چون آن همه پیوسته بینی %~% بدو نیکش همه در بسته بینی # 13 اگر بینی بدی نیکو بود آن %~% برای آنکه آن از او بود آن # 14 ز معشوقت مبین عضوی بریده %~% بهم پیوسته بین چون اهل دیده # 15 ز یک عضوش مشو از دست زنهار %~% که هفت اندام باید دید هموار # 16 که چون هم خانه و هم سقف بینی %~% جهانی عشق بر خود وقف بینی ~~PageV11P007 # 1 مگر روزی ایاز سیم اندام %~% چو جانها سوخت تنها شد بحمام # 2 رفیقی گفت با محمود پیروز %~% که محبوبت بحمامست امروز # 3 چو شه را این سخن در گوش آمد %~% چو دریائی دلش در جوش آمد # 4 چو مردی حال کرده شاه عالی %~% سوی حمام شد خالی و حالی # 5 بدید القصه روی آن پری‌وش %~% وزو دیوار گرمابه پر آتش # 6 ز عکس صورتش دیوار حمام %~% همه رقاص گشته از در و بام # 7 چو خسرو حسن سر تا پای او دید %~% همه جان وقف یک یک جای او دید # 8 دلش چون ماهئی بر تابه افتاد %~% وزان آتش دران گرمابه افتاد # 9 ایاز افتاد در پایش که ای شاه %~% چه افتادت بگو امروز در راه # 10 که عقل تو که عقلی بود کامل %~% چنان عقلی چو عقلی گشت زائل # 11 شهش گفتا چو رویت در نظر بود %~% ز یک یک بند تو دل بیخبر بود # 12 کنون چون دیده آمد بنده ms133 بندت %~% شدم چون بند بندت مستمندت # 13 مرا از عشق رویت جان همی سوخت %~% کنون صد آتش دیگر برافروخت # 14 چو یک یک بندت آمد دلنوازم %~% کنون من با کدامین عشق بازم # 15 دلا معشوق را در جان نشان تو %~% نثارش کن ز چشم در فشان تو # 16 چو او بنشست بر تخت دل تو %~% بینداخت آن همه رخت دل تو # 17 تو از شادی او از جای میرو %~% گهی بر سر گهی بر پای میرو # 18 تماشا می‌کن و می‌خور جهانی %~% که تو خوردی جهانی هر زمانی # 19 ولی گر خلق گرد آید هزاران %~% کنند از جهل بر تو تیرباران # 20 چو معشوق تو با تو در حضورست %~% اگر آهی کنی از کار دورست ~~PageV11P008 # 1 بکاری بایزید عالم افروز %~% بصرافان گذر می‌رد یک روز # 2 یکی قلاش را در پیش ره دید %~% ز سر تا پای او غرق گنه دید # 3 چنان می‌زد کسی حدش بغایت %~% که خون می‌ریخت بی‌حد و نهایت # 4 دران سختی نمی‌کرد آه قلاش %~% که می‌خندید و پس می‌گفت ای کاش # 5 که دایم همچنینم می‌زدندی %~% به تیغ آتشینم می‌زدندی # 6 چنان زان رند شیخ دین عجب ماند %~% که در آن جایگه تا وقت شب ماند # 7 چو آخر حد او آمد بانجام %~% ازو پرسید پنهان پیر بسطام # 8 که چندین زخم خورده خون برفته %~% تو چون گل مانده خندان و شکفته # 9 نه آهی کرده نه اشکی فشانده %~% منم در کار تو حیران بمانده # 10 مرا آگاه کن تا سر این چیست %~% که در محنت توان خوش خوش چنین زیست # 11 چنین گفت آن زمان قلاش مهجور %~% که بود ای شیخ معشوق من از دور # 12 ستاده بود جائی بر کناره %~% نبودش هیچ کاری جز نظاره # 13 چو من می‌دیدمش استاده در راه %~% نبودم آن زمان از درد آگاه # 14 مرا آن لحظه گر صد زخم بودی %~% بچشمم چشم زخمی کی نمودی # 15 ستاده ms134 بهر من معشوق بر پای %~% چگونه من نباشم پای بر جای # 16 چو بشنود این سخن مرد یگانه %~% ز چشمش گشت سیل خون روانه # 17 بدل می‌گفت ای پیر سیه روز %~% ازین قلاش راه دین بیاموز # 18 همه کار تو در دین باژگونه ست %~% ببین تا خود تو چونی او چگونه‌ست # 19 ترا زین رند دین می‌باید آموخت %~% گر آموزی چنین می‌باید آموخت # 20 بسی باشد که در دین اهل تسلیم %~% ز کمتر بنده گیرند تعلیم ~~PageV11P009 # 1 مگر ابن المبارک بامدادی %~% بره می‌رفت برفی بود و بادی # 2 غلامی دید یک پیراهن او را %~% که می‌لرزید از سرما تن او را # 3 بدو گفتا چرا با خواجه این راز %~% نگوئی تا ترا جامه کند ساز # 4 غلامک گفت من با خواجه خویش %~% چه گویم چون مرا بیند کم و پیش # 5 چو او می‌بیندم روشن چه گویم %~% چو او به داند از من من چه جویم # 6 چو بشنید این سخن ابن المبارک %~% برآمد آتش از جانش بتارک # 7 بزد یک نعره و بیهوش افتاد %~% چنان گویا کسی خاموش افتاد # 8 زبان بگشاد چون با خویش آمد %~% که ما را رهبری در پیش آمد # 9 الا ای راه بینان حقیقت %~% درآموزید ازین هندو طریقت # 10 که می‌داند که در هر سینه چیست %~% ز چندین خلق داغش بر دل کیست # 11 دلی کز داغ او آگاه گردد %~% رهش در یک نفس کوتاه گردد # 12 که هر دل را که از داغش نشانست %~% بیک دم پای کوبان جان فشانست # 13 چنان کان حبشی ازداغش خبر یافت %~% بیک دم عمر ضایع کرده دریافت ~~PageV11P010 # 1 یکی حبشی بر پیغامبر آمد %~% که توبه می‌کنم وقتش درآمد # 2 اگر عفوست وگر توبه قبولست %~% مرا بر پشتی چون تو رسولست # 3 پیمبر گفت چون تو توبه کردی %~% یقین می‌دان که آمرزیده گردی # 4 دگر ره گفت آن حبشی که آنگاه %~% که بودم در گناه خویش گمراه # 5 ms135 گناهم حق چو نپسندیده باشد %~% میان آن گناهم دیده باشد # 6 پیمبر گفت پس تو می‌ندانی %~% که بر حق ذره نبود نهانی # 7 گناهت ذره ذره دیده باشد %~% ولیکن از کرم پوشیده باشد # 8 چو حبشی این سخن بشنید ناگاه %~% برآورد از دل پر خون یکی آه # 9 چنان آن آهش از دل تاختن کرد %~% که مرغ جانش را بیخویشتن کرد # 10 به پیش مصطفی بر خاک افتاد %~% سوی حق پاک رفت و پاک افتاد # 11 صلا در داد یاران را پیمبر %~% که بشتابید ای اصحاب یکسر # 12 که تا برکشته حق غرق تشویر %~% بگوئید و بپیوندید تکبیر # 13 کسی کو کشته شرم و حیا شد %~% اگر مرد او تن او توتیا شد # 14 اگر تو ذره خاکش ببوئی %~% بود صد بحر پر تشویر گوئی PageV11P011 # 1 عروسی خواست مردی چون نگاری %~% بمهر خود ندیدش برقراری # 2 چو آن شوهر بمهر خود ندیدش %~% نشان دختر بخرد ندیدش # 3 همه تن چون گلاب آنجا عرق کرد %~% چو گل جان را بجای جامه شق کرد # 4 چو مرد از شرم زن را آنچنان دید %~% وزان دلتنگی او را بیم جان دید # 5 دل آن مرد خست از خجلت او %~% بصحت برگرفت آن علت او # 6 بدو گفتا که من ایمان ندارم %~% اگر این سر تو پنهان ندارم # 7 نگردد مادرت زین راز آگاه %~% پدر را خود کجا باشد درین راه # 8 چو خالی نیست از عیب آدمی زاد %~% اگر عیبی ترا در راه افتاد # 9 بپوشم تا بپوشد کردگارم %~% که من بیش از تو در تن عیب دارم # 10 تو دل خوش دار و چندین زین مکن یاد %~% دگر هرگز مبادت زین سخن یاد # 11 چو شد روز دگر بگذشت این حال %~% بریخت آن مرغ زرین را پر وبال # 12 چنان در ورطه بیماری افتاد %~% که در یک روز در صد زاری افتاد # 13 رگ و پی همچو چنگش در فغان ماند %~% همه ms136 مغزش چو خرما استخوان ماند # 14 چو شوهر دید روی چون زر او %~% طبیب آورد حالی بر سر او # 15 کجا یک ذره درمان را اثر بود %~% که هر دم زرد روئی تازه‌تر بود # 16 زبان بگشاد شوهر در نهانی %~% که کشتی خویشتن را در جوانی # 17 اگر آن خواستی تا من بپوشم %~% بپوشیدم وزین معنی خموشم # 18 وگر آن بود رای تو کزین کار %~% مرا نبود خبر نابوده انگار # 19 چرا زین غم بسی تیمار خوردی %~% که تا خود را چینن بیمار کردی # 20 چنین گفت آنگه آن زن کای نکوجفت %~% ز چون تو مرد ناید جز نکو گفت # 21 تو آنچ از تو سزد گفتی و کردی %~% غم جان من بیچاره خوردی # 22 ولی من این خجالت را چه سازم %~% که می‌دانم که میدانی تو رازم # 23 چو تو هستی خبردار از گناهم %~% کجا برخیزد این آتش ز راهم # 24 بگفت این وز خجلت بیخبر گشت %~% سیه شد روزش و حالش دگر گشت # 25 چو چیزی را که بودش آن ببخشید %~% نماندش هیچ چیزی جان ببخشید # 26 اگر یک قطره شد در بحر کل غرق %~% چرا ریزی ازین غم خاک بر فرق # 27 مشو چون قطره زین غم بی سر و پا %~% که اولیتر بود قطره بدریا # 28 چرا زادی چو می‌مردی چنین زار %~% ترا نازاده مردن به شرروار # 29 چرا برخاستی چون می‌بخفتی %~% چرا می‌آمدی چون می‌برفتی PageV11P012 # 1 چو اسکندر بزاری در زمین خفت %~% حکیمی بر سر خاکش چنین گفت # 2 که شاها تو سفر بسیار کردی %~% ولیکن نه چنین کین بار کردی # 3 بسی گرد جهان گشتی چو افلاک %~% کنون گشتی تو از گشت جهان پاک # 4 چرا چون می‌شدی می‌آمدی تو %~% چرا می‌آمدی چون می‌شدی تو # 5 نه ازگنج آگهی اینجا که هستی %~% نه آگه تا که آنجا می‌فرستی # 6 چرا بایست چندین بند آخر %~% ازین آمد شدن تا چند آخر PageV11P013 # 1 یکی دیوانه بی ms137 پا و سر بود %~% که هر روزش زهر روزی بتر بود # 2 دلش بگرفته بود از خلق وز خویش %~% نه از پس هیچ ره بودش نه از پیش # 3 زبان بگشاد کای داننده راز %~% چو نیست این آفرینش را سری باز # 4 ترا تا کی ز بردن و آوریدن %~% دلت نگرفت یا رب ز آفریدن # 5 مرا گوئی چو رفتی زین جهان تو %~% نشانی باز ده ما را بجان تو # 6 چو جانم بی‌جهان ماند از جهان باز %~% کسی جوید نشان از بی‌نشان باز # 7 نمی‌دانم که درمانم چه چیزست %~% دل من چیست یا جانم چه چیزست # 8 ندارد چاره این بیچاره خویش %~% زناهمواری همواره خویش # 9 فرو رفتم بهر کوئی وسوئی %~% ولی برنامدم از هیچ روئی # 10 بسی گرد جهان برگشته‌ام من %~% برای این چنین سرگشته‌ام من # 11 ز بستان الستم باز کندند %~% نگونسارم بدین زندان فکندند # 12 ازان سر گشته و گم کرده راهم %~% که یک دم برکنار دایه خواهم # 13 از آنجا کامدم بی‌خویش و بی‌کس %~% اگر آنجا رسم این دولتم بس # 14 اگر آنجا رسم ورنه درین سوز %~% بسر می‌گردم از حیرت شب و روز # 15 دلم پر درد و جانم پر دریغست %~% که روزم تیره ماهم زیر میغست # 16 اگر پایم درین منزل بماند %~% دلم ناچیز گردد گل بماند # 17 ز کوری پشت بر اسرار کردیم %~% بغفلت خرقه را زنار کردیم # 18 خرد دادیم و خر طبعی خریدیم %~% ادب دادیم و گستاخی گزیدیم # 19 اگر دل هم درین سودا بماند %~% تکاپوئی بدست ما بماند # 20 چه سود از عمر چون سودی ندیدیم %~% وگر دیدیم به بودی ندیدیم # 21 دلا چندم کشی چندم گدازی %~% که نه سر می نهی نه می فرازی # 22 چو دردت هست مردی مرد بنشین %~% بمردی بر سر این درد بنشین # 23 چو از دردی تو هردم سرنگون تر %~% مرا تا چند گردانی بخون در # 24 چو شمعم هر زمان بر سر ms138 نهی گاز %~% بدستی دیگرم جلوه دهی باز # 25 اگر از پای افتم گوئیم خیز %~% وگر در تگ دوم گوئی مشو تیز # 26 اگر نزدیک وگر از دور باشم %~% همی تا من منم مهجور باشم # 27 ندارم از ده و مه ده نشانی %~% رهائی ده مرا زین ده زمانی # 28 چو بو ایوب خود را خانه ساز %~% چو خانه ساختی در نه بهم باز # 29 که تا ناگاه مهد مصطفائی %~% شود هم خانه چون تو گدائی # 30 اگر تو کافری ایمانت بخشد %~% وگر درمانده درمانت بخشد # 31 ترا چون پیر رهبر دستگیرست %~% مریدی کن که اصل مرد پیرست # 32 چو از حق پیر مرشد مطلق آمد %~% بعینه کار او کار حق آمد PageV11P014 # 1 حسن در بصره استاد جهان بود %~% یکی همسایه گبرش ناتوان بود # 2 مگر هشتاد سال آتش پرستی %~% گرفته بود پیشه جور و مستی # 3 بنام آن گبر شمعون بود در جمع %~% همه سر پیش آتش داشت چون شمع # 4 چو بیماری او از حد برون شد %~% حسن را درد دل در دل فزون شد # 5 بدل گفتا که باید رفت امروز %~% عیادت را و پرسیدن در آن سوز # 6 چه گر گبری ز بی سرمایگانست %~% ولیکن آخر از همسایگانست # 7 شد القصه حسن نزدیک شمعون %~% میان خاک دیدش خفته در خون # 8 سیه گشته ز دود آتشش روی %~% نه جامه در برش پاکیزه نه موی # 9 زبان بگشاد شیخ و گفت ای پیر %~% بترس آخر ز حق تا کی ز تقصیر # 10 همه عمر از هوس بر باد دادی %~% میان آتش و دود اوفتادی # 11 بیازردی خدای خویشتن را %~% گرو کردی بدوزخ جان و تن را # 12 تو پنداری کز آتش سود دیدی %~% نمی‌دانی کز آتش دود دیدی # 13 مکن ای خفته تا یابی رهائی %~% که گر شیری تو با حق برنیائی # 14 چرا از آتشی دل می‌فروزی %~% که گر بربایدت حالی بسوزی # 15 دران آتش که یک ms139 ذره وفا نیست %~% ازو موئی وفا جستن روا نیست # 16 گر آتش را وفا بودی زمانی %~% ترا دادی دمی باری امانی # 17 تو کآتش می‌پرستی روزگاریست %~% بسوزد آخرت وین طرفه کاریست # 18 ولی من کز دل و جان حق پرستم %~% بر آتش در نگر این لحظه دستم # 19 که تا آگه شوی تو ای گنه کار %~% که جز حق نیست در عالم نگهدار # 20 بگفت این و در آتش برد دستی %~% که در موئیش نامد زان شکستی # 21 چو دست شیخ دید آن گبر فرتوت %~% ز دست شیخ شد حیران و مبهوت # 22 بتافت از پرده صبح آشنائی %~% چو شمعی یافت شمعون روشنائی # 23 حسن را گفت شیخا این چه حالست %~% که اکنون مدت هفتاد سالست # 24 که من آتش پرستی پیشه دارم %~% کنون از حق بسی اندیشه دارم # 25 درین معرض که جان بر لب رسیدست %~% دل تاریک را صبحی دمیدست # 26 چه سازم چاره کارم چه دانی %~% که بسیاری نماند از زندگانی # 27 زبان بگشاد شیخ و گفت ای پیر %~% مسلمان شو ترا اینست تدبیر # 28 پس آنگه گفت شمعون کای نکوکار %~% بسی آزرده‌ام حق را بگفتار # 29 اگر تو این زمانم یار گردی %~% خطی بدهی و پذرفتار گردی # 30 که حق عفوم کند بی هیچ آزار %~% دهد در جنتم تشریف دیدار # 31 من ایمان آرم و با راه آیم %~% ولی چون خط دهی آنگاه آیم # 32 حسن بنوشت خطی و نکو کرد %~% پذیرفتاری مقصود او کرد # 33 دگرباره بگفت ای شیخ دین دار %~% عدول بصره می‌باید بیکبار # 34 که بنویسند بر این خط گواهی %~% که می‌ترسم من از قهر الهی # 35 حسن فرمان آن گبر کهن کرد %~% بزرگان را گواه آن سخن کرد # 36 خط آورد و بشمعون دادآنگاه %~% مسلمان گشت شمعون نکو خواه # 37 چو خط بستد حسن را گفت ای پیر %~% چو جانم در رباید مرگ تقدیر # 38 مرا چون پاک شستی در کفن نه ms140 %~% بدست خویش در خاک کهن نه # 39 بگفت این و برآمد جان پاکش %~% جهانی خلق گرد آمد بخاکش # 40 نهادند آن خطش در دست آنگاه %~% نشستند آن جماعت تا شبانگاه # 41 نخفت آن شب حسن در فکر می‌بود %~% همه شب در نماز و ذکر می‌بود # 42 بدل می‌گفت زیرک اوستادم %~% که نادانسته خطی باز دادم # 43 دلیری کردم و از جهل بود آن %~% ندانم تا قوی یا سهل بود آن # 44 چو می‌ترسم که من خود غرقه می‌رم %~% چگونه غرقه را دست گیرم # 45 چو محرومم ز ملک آب و گل من %~% چگونه ملک حق کردم سجل من # 46 درین اندیشه بود او تا سحرگاه %~% رسولی در رسید از خواب ناگاه # 47 چنان درخواب دید آن شمع ایمان %~% که شمعون بود در جنت خرامان # 48 ز عز پادشاهی تاج بر سر %~% ز تشریف الهی حله در بر # 49 لبی خندان رخی تابان چو خورشید %~% مسلم کرده دارالمک جاوید # 50 حسن گفتش که هین چونی درین دار %~% چنین گفتا چه می‌پرسی ببین کار # 51 سرای من بهشت جاودان کرد %~% بفضل خویش دیدارم عیان کرد # 52 کنون تو از پذیرفتاری خویش %~% شدی فارغ بگیر این خط میندیش # 53 حسن گفتا چو گشتم باز هشیار %~% خطم در دست بود و دیده بیدار # 54 اگر درمان کنی درمان چنین کن %~% پذیرفتاری ایمان چنین کن PageV11P015 ### | [ ebkhsh 12 ] # 1 پسر گفتش اگر جاهم حرامست %~% بگو تا جام جم باری کدامست # 2 که گر وجدان جام جم عزیزست %~% ندانم جام جم باری چه چیزست PageV12P001 # 1 پدر بگشاد الماس زبان را %~% بسفت آنگه گهرهای بیان را # 2 پسر را گفت گر داری هدایت %~% همه عمرت تمامست این حکایت PageV12P002 # 1 نشسته بود کیخسرو چو جمشید %~% نهاده جام جم در پیش خورشید # 2 نگه می‌کرد سر هفت کشور %~% وز آنجا شد به سیر هفت اختر # 3 نماند از نیک و بد چیزی نهانش %~% که نه درجام جم می‌شد عیانش # 4 ms141 طلب بودش که جام جم به بیند %~% همه عالم دمی درهم به بیند # 5 اگرچه جمله عالم همی دید %~% ولی درجام جام جم نمی‌دید # 6 بسی زیر و زبر آمد در آن راز %~% حجابی می‌نشد از پیش او باز # 7 بآخر گشت نقشی آشکارا %~% که در ما کی توانی دید ما را # 8 چو ما فانی شدیم از خویشتن پاک %~% که بیند نقش ما در عالم خاک # 9 چو فانی گشت از ما جسم و جان هم %~% ز ما نه نام ماند و نه نشان هم # 10 تو باشی هرچه بینی ما نباشیم %~% که ما هرگز دگر پیدا نباشیم # 11 چو نقش ما به بی نقشی بدل شد %~% چه جوئی نقش ما چون با ازل شد # 12 همه چیزی بما زان می‌توان دید %~% که ممکن نیست ما را در میان دید # 13 وجود ما اگر یک ذره بودی %~% هنوز آن ذره در خود غره بودی # 14 نه بیند کس ز ما یک ذره جاوید %~% که از ذره نگردد ذره خورشید # 15 اگر از خویش می‌جوئی خبر تو %~% بمیر از خود مکن در خود نظر تو # 16 اگرچه لعبتان دیده خردند %~% ولی از خویشتن پیش از تو مردند # 17 ازان یک ذره روی خود ندیدند %~% که تا بودند مرگ خود گزینند # 18 ازان پیوسته خویش از عز نه بینند %~% که خود را مردگان هرگز نه بینند # 19 اگر در مرگ خواهی زندگانی %~% گمان زندگانی مرگ دانی # 20 اگر خواهی تو نقش جاودان یافت %~% چنان نقشی به بی نقشی توان یافت # 21 کنون گر همچو ما خواهی چو ما شو %~% بترک خود بگو از خود فنا شو # 22 حصاری از فنا باید درین کوی %~% وگرنه بر تو زخم آید ز هر سوی # 23 چو کیخسرو ازان راز آگهی یافت %~% ز ملک خویش دست خود تهی یافت # 24 یقینش شد که ملکش جز فنا نیست %~% که در دنیا بقا را هم بقا نیست ms142 # 25 چو صحرای خودی را سد خود دید %~% قبای بیخودی بر قد خود دید # 26 چو مردان ترک ملک کم بقا گفت %~% شهادت گفت و بر دست فنا خفت # 27 مگر لهراسپ آنجا بود خواندش %~% بجای خویش در ملکت نشاندش # 28 بغاری رفت و برد آن جام با خویش %~% بزیر برف شد دیگر میندیش # 29 کسی کو غرق شد از وی اثر نیست %~% وزو ساحل نشینان را خبر نیست # 30 تو هم در عین گردابی بمانده %~% نمی‌دانی که درخوابی بمانده # 31 که تو با ما یخی بر آفتابی %~% و یا کف گلی بر روی آبی # 32 چو بی کشتی تو در دریا نشستی %~% بگوید با تو دریا آنچه هستی ~~PageV12P003 # 1 مگر سنگ و کلوخی بود در راه %~% بدریائی در افتادند ناگاه # 2 بزاری سنگ گفتا غرقه گشتم %~% کنون با قعر گویم سرگذشتم # 3 ولیکن آن کلوخ از خود فنا شد %~% ندانم تا کجا رفت و کجا شد # 4 کلوخ بی زبان آواز برداشت %~% شنود آواز او هر کو خبر داشت # 5 که از من در دو عالم من نماندست %~% وجودم یک سر سوزن نماندست # 6 ز من نه جان و نه تن می‌توان دید %~% همه دریاست روشن می‌توان دید # 7 اگر همرنگ دریا گردی امروز %~% شوی در وی تو هم در شب افروز # 8 ولیکن تا تو خواهی بود خود را %~% نخواهی یافت جان را و خرد را ~~PageV12P004 # 1 مگر شبلی چو شمعی سر بسر سوز %~% براه بادیه می‌رفت یک روز # 2 جوانی دید همچون شمع مجلس %~% بدست آورده شاخی چند نرگس # 3 قصب بر سر یکی نعلین در پای %~% خرامان با لباسی مجلس آرای # 4 قدم می‌زد بزیبائی و نازی %~% چو کبکی کو بود ایمن ز بازی # 5 بر او رفت شبلی از سر مهر %~% بدو گفت ای جوان مشتری چهر # 6 چنین گرم از کجا رفتی چنین شاد %~% جوان ماه رو گفتش ز بغداد # 7 برون رفتم از ms143 آنجا صبحگاهی %~% کنون در پیش دارم سخت راهی # 8 دو ساعت بود از بنگاه رفته %~% برآمد پنج روز از راه رفته # 9 چو شد القصه شبلی تا حرمگاه %~% یکی را دید مست افتاده در راه # 10 سته گشته ضعیف و ناتوان هم %~% دلش رفته ز دست و بیم جان هم # 11 حکایة کرد شبلی نزد یاران %~% که چون دید او مرا آهسته نالان # 12 مرا از پیش کعبه داد آواز %~% که ای بوبکر میدانی مرا باز # 13 من آن نازک تن تازه جوانم %~% که دیدی در فلان جائی چنانم # 14 مرا با صد هزاران ناز و اعزاز %~% به پیش خویش خواند و کرد در باز # 15 بهر ساعت مرا گنجی دگر داد %~% بهر دم آنچه جستم بیشتر داد # 16 کنون چون آمدم با خود بیکبار %~% بگردانید بر فرقم چو پرگار # 17 دلم خون کرد و آتش در من انداخت %~% ز صحن گلشنم درگلخن انداخت # 18 به بیماری و فقرم مبتلا کرد %~% ز گردونم بیک ساعت جدا کرد # 19 نه دل ماند و نه دنیا و نه دینم %~% چنین کامروز می‌بینی چنینم # 20 ازو پرسید شبلی کای جوانمرد %~% چنین کت امر می‌آید چنان گرد # 21 جوابش داد کای شیخ یگانه %~% کرا این برگ باشد جاودانه # 22 نمی‌دانم من مست این معما %~% که می‌گوید تو باشی جمله یا ما # 23 ازان می‌سوزم و زان می‌گدازم %~% که موئی در نمی‌گنجد چه سازم # 24 تو خود در پیش چشم خود نشستی %~% ز پیش چشم خود برخیز و رستی # 25 فرستادند بهر سودت اینجا %~% ندیدم سود جز نابودت اینجا # 26 چو بهره از همه چیزیت هیچست %~% همه قسمت ز چندین پیچ پیچست # 27 اگر تو ره روی عمری بسوزی %~% که جز هیچت نخواهد بود روزی PageV12P005 # 1 یکی شوریده می‌شد سحرگاه %~% سر خاک بزرگی دید در راه # 2 بسی سنگ نکو بر هم نهاده %~% یکی نقش قوی محکم نهاده # 3 زمانی نیک چون آنجا باستاد %~% دل ms144 خود پیش جان او فرستاد # 4 چنین گفت او که این شخصی که خفتست %~% ندارد هیچ ازان کارش نهفست # 5 چنین مردی قوی جان عزیزش %~% نمی‌بینم درین ره هیچ چیزش # 6 جز این سنگی که بر گورش نهادند %~% نصیبی از همه کونش ندادند # 7 بدو گفتند روشن کن تو ما را %~% چنان کین راز گردد آشکارا # 8 چنین گفت او که این مردیست خفته %~% بترک دنیی و عقبی گرفته # 9 نه دنیا دارد و نه آخرت نیز %~% که او بودست خواهان دگر چیز # 10 ولی چه سود کان چیزیست کز عز %~% بکس نرسید و نرسد نیز هرگز # 11 پس او گر راستی ور پیچ دارد %~% همه از دست داده هیچ دارد # 12 جهانی را که چندین ضر و نفعست %~% ببین تا حد او از خفض و رفعست # 13 بروز این جمله در چشمت نهد راست %~% شبت در خشم گرداند کم و کاست # 14 بینداز این جهان پیچ بر پیچ %~% چو بر خوان جهانی هیچ بر هیچ # 15 تو این بنهادن و برداشتن بین %~% ز هیچی این همه پنداشتن بین # 16 طریقت چیست نقد جان فکندن %~% که خود را در غلط نتوان فکندن # 17 چو چشمت نیست دایم در غلط باش %~% که نقش راه زن آمد ز نقاش # 18 اگرچه درد بی اندازه هستست %~% بکلی کی دهد معشوق دستست # 19 که تا عاشق بود پیوسته سوزان %~% وزو پیوسته معشوقش فروزان # 20 همه کس را چو در خوردست معشوق %~% بکلی کی رسد هرگز بمخلوق # 21 نباشد آگهی در خورد ما را %~% ز شوق او بماند درد مارا # 22 توئی عاشق ترا به دل که سوزد %~% تو دل می‌سوز تا او می‌فروزد # 23 اگر داری سر این گر نداری %~% جز این ره هیچ ره دیگر نداری # 24 درو معدوم شو ای گشته موجود %~% تو واو در نمی‌گنجد چه مقصود ~~PageV12P006 # 1 یکی دیوانه کو بود در بند %~% بلب می‌گفت رازی با خداوند # 2 یکی ms145 بر لب نهادش گوش حالی %~% که تا واقف شود زان سر عالی # 3 بحق می‌گفت: این دیوانه تو %~% که بود او مدتی هم خانه تو # 4 چو در خانه نگنجیدی تو با او %~% که در خانه تو می‌بایست یا او # 5 بحکم تو کنون زین خانه رفتم %~% چو توهستی من دیوانه رفتم # 6 درین مذهب که جز این هیچ ره نیست %~% بترکه ما و من شرک و گنه نیست # 7 برون آ ای پسر زین خانه تنگ %~% که بار تو گرانست و خرت لنگ # 8 ازینجا رخت سوی لامکان کش %~% براق عشق را در زیر ران کش # 9 که بار عشق را جان بارگیرست %~% ولی میدان خلدش ناگزیرست # 10 ملازم باش این در راه که ناگاه %~% بقرب خویشتن خاصت کند شاه # 11 حضور تست اصل تو و گر هیچ %~% حضور تو همی باید دگر هیچ # 12 اگر تو حاضر درگاه گردی %~% ز مقبولان قرب شاه گردی PageV12P007 # 1 شبی برفی عظیم افتاد در راه %~% سراپرده زده سلطان ملکشاه # 2 ز سرما مرغ و ماهی آرمیده %~% همه در کوشها سر درکشیده # 3 براندیشید سلطان گفت امشب %~% غم سلطان که خواهد خورد یا رب # 4 بباید رفت تا بینم نهفته %~% که در سرما بدین درکیست خفته # 5 چو سلطان سر ازان خیمه بدر کرد %~% درو هم برف و هم سرما اثر کرد # 6 ندید ازهیچ سو یک پاسبان را %~% مگر یک خفته بیدار جان را # 7 قبائی از نمد افکند در بر %~% ز میخ خیمه بالش خاک بر سر # 8 همه شب لالکا در پای مانده %~% ز دست برف بر یک جای مانده # 9 ندانم تا شبی از درد دین تو %~% بدین درگاه بودستی چنین تو # 10 اگر یک ذره دلسوزیت بودی %~% شبی آخر چنین روزیت بودی # 11 ز بانگ پای سلطان مرد از راه %~% بجست از جای و بانگی زد بران شاه # 12 که هان تو کیستی شه گفت حالی %~% منم ای ms146 مهربان سلطان عالی # 13 تو باری کیستی ای مرد کاری %~% که سلطان را چنین شب پاس داری # 14 زبان بگشاد مرد و گفت ای شاه %~% منم مردی غریب بی‌وطنگاه # 15 وطنگاهم بجز درگاه شه نیست %~% مرا جز خدمت شه هیچ ره نیست # 16 مرا تا جان و تن همراه باشد %~% سرم آنجا که پای شاه باشد # 17 شهش گفتا که فرمان دادمت من %~% عمیدی خراسان دادمت من # 18 چو سلطان یک شب از مردی خبر یافت %~% ازو آن مرد نام معتبر یافت # 19 اگر تو هم شبی بر درگه یار %~% بروز آری زهی دولت زهی کار # 20 اگر یک شب به بیداری رسی تو %~% به سرحد وفاداری رسی تو # 21 ز فقرت خلعتی بخشند جاوید %~% که یک یک ذره می‌بینی چو خورشید # 22 گر آن دیده بدست آری زمانی %~% اگر کوری شوی صاحب قرانی # 23 بزرگان را که شد کاری مهیا %~% بچشم نیستی دیدند اشیا # 24 چو چشم نیستی درکارت آید %~% شکر زهرت شود گل خارت آید PageV12P008 # 1 فرستادست شیخ مهنه سه چیز %~% خلالی و کلاهی و شکر نیز # 2 بر معشوق چون معشوق آن دید %~% بنپذیرفت کز مخلوق آن دید # 3 بخادم گفت با شیخت چنین گوی %~% که ما را باز شد کلی ازین خوی # 4 خلال آن را بکار آید که پیوست %~% بجز خون خوردنش چیزی دهد دست # 5 چو من خون خواره پیوسته باشم %~% تو دانی کز خلالت رسته باشم # 6 شکر آن را بکار آید که از قهر %~% نباید خوردنش یک شربتی زهر # 7 چو این تلخی نخواهد شد ز کامم %~% تو دانی کین شکر باشد حرامم # 8 کلاه آن را بود لایق که سر داشت %~% و یا از سر سرموئی خبر داشت # 9 کسی کو چون گریبان بی سر آید %~% کجا هرگز کلاهش در خور آید # 10 سه چیز تو ترا ای زندگانی %~% مرا یک چیز بس دیگر تو دانی # 11 کسی کو نقد خورشید ms147 الهی %~% بدست آرد دگر داند ملاهی # 12 اگر تو برگ سر عشق داری %~% به بی‌برگی تو دایم سردرآری # 13 که گر این سر همی خوانی جهانی %~% نمی‌باید سر خویشت زمانی # 14 که چون از شمع سر یابد جدائی %~% سواد جمع یابد روشنائی # 15 قلم را سر بریدن سخت زیباست %~% وگرنه زو نه بیند کس خطی راست # 16 چو برخیزی ز باطل حق دهندت %~% مقید بفگنی مطلق دهندت # 17 ز پیش خویشتن بر بایدت خاست %~% که تا این کار بنشیند ترا راست # 18 که تا با خویش می‌آئی تو پیوست %~% هم آنگاهی شود معشوق از دست ~~PageV12P009 # 1 ایاز سیمبر در خواب خوش بود %~% دلش چون دیده یک ساعت بیاسود # 2 ببالین آمدش محمود غازی %~% که بود اندر سر او سرفرازی # 3 ز خواب خوش نکردش هیچ بیدار %~% هزارش بوسه زد بر هر دو رخسار # 4 چو فارغ شد ز کار بوسه آن شاه %~% همی مالید پایش تا سحرگاه # 5 بآخر چون زخواب خوش درآمد %~% ز شرم شاه چون آتش برآمد # 6 چو شاهش دید گفت ای حسنت افزون %~% چو تو باز آمدی من رفتم اکنون # 7 دران ساعت که تو بیخویش بودی %~% زهر وصفت که گویم بیش بودی # 8 دران ساعت که دیدم جان فزایت %~% نبودی تو که من بودم بجایت # 9 چو با خویش آمدی محبوب گم شد %~% چو تو طالب شدی مطلوب گم شد # 10 مباش ای دوست تا محبوب باشی %~% که گر باشی بخود محجوب باشی # 11 ز خود بگذر که بی خود جمله مائی %~% چو بیخود خوش تری با خود چرائی # 12 چو معدومی همه موجود باشی %~% چو بر هیچی همه محمود باشی # 13 همی تا با خودی از تو نگویند %~% ولی تا بیخودی جز تو نجویند ~~PageV12P010 # 1 قمر گفتا که من در عشق خورشید %~% جهان پر نور خواهم کرد جاوید # 2 بدو گفتند اگر هستی درین راست %~% شبانروزی بتگ می‌بایدت خاست # 3 که تا در وی ms148 رسی و چون رسیدی %~% درو فانی شوی در ناپدیدی # 4 بسوزی آن زمان تحت الشعاعش %~% وجودت خفض گردد زارتفاعش # 5 چو ازتحت الشعاع آئی پدیدار %~% شود خلقی جمالت را خریدار # 6 بانگشتت بیکدیگر نمایند %~% بدیدارت نظرها برگشایند # 7 چه افتادست تا نوری بیک بار %~% ز پیش نور می‌آید پدیدار # 8 یکی سرگشته فانی گشته بی باک %~% هویدا شد ز جرم باقی خاک # 9 یکی خود سوخته تحت الشعاعی %~% وصالی یافت بعد از انقطاعی # 10 شب دو گفته با چندان جمالش %~% مدد گیرد ز نقصان هلالش # 11 چو این شب خویش آراید یقینست %~% بدو کس ننگرد کو خویش بینست # 12 ولی هر گه که بینی چون خلالش %~% درو بینند یعنی در هلالش # 13 تو تا هستی خود در پیش داری %~% بلای جاودان با خویش داری # 14 ز چرک شرکت آنگه دل بگیرد %~% که دل در بیخودی منزل بگیرد # 15 زشیر شرک اگر خویت شود باز %~% بلوغت افتد از توحید آغاز PageV12P011 # 1 شبی در خواب دید آن مرد بیدار %~% که ناگه بایزید آمد پدیدار # 2 بدو گفتا که ای شیخ زمانه %~% چه گفتی با خداوند یگانه # 3 چنین گفت او که امر آمد ز درگاه %~% که ای سالک چه آوردیم از راه # 4 بحق گفتم که آوردم گناهت %~% ولی شرکت نیاوردم ز راهت # 5 بدنیا خورده بودم شربتی شیر %~% شبم درد شکم آمد گلوگیر # 6 چو آن شب درد را آهنگ جان خاست %~% بدل گفتم چو خوردم شیر ازان خاست # 7 حقم گفتا که می‌گوئی که از راه %~% ترا شرکی نیاوردم بدرگاه # 8 بدین زودی فراموشت شد ای پیر %~% که آوردی نو شرک آخر دران شیر # 9 چو تو از شرک درد از شیر دیدی %~% خطی در دفتر وحدت کشیدی # 10 مکن دعوی وحدت آشکاره %~% که تو از شرک هستی شیرخواره # 11 کجا بوید گل توحید جانت %~% که بوی شرک آید از دهانت # 12 تو وقتی در حقیقت بالغ آئی %~% که پاک ms149 از شیر خوردن فارغ آئی ~~PageV12P012 # 1 یکی پرسید از شبلی که در راه %~% که بودت بدرقه اول بدرگاه # 2 سگی را گفت دیدم بر لب آب %~% که یک ذره نداشت از تشنگی تاب # 3 چو دیدی روی خود در آب روشن %~% گمان بردی سگی دیگر معین # 4 نخوردی آب از بیم دگر سگ %~% بجستی از لب آن آب در تگ # 5 چو گشت از تشنگی دل بیقرارش %~% ز اندازه برون شد انتظارش # 6 بآب افکند خود را ناگهانی %~% که تا شد آن سگ دیگر نهانی # 7 چو او از پیش چشم خویش برخاست %~% خود او بود آن حجاب از پیش برخاست # 8 چو برخاست این چنین روشن حسابم %~% یقینم شد که من خود را حجابم # 9 ز خود فانی شدم کارم برآمد %~% سگی در راهم اول رهبر آمد # 10 تو هم از راه چشم خویش برخیز %~% حجاب تو توئی از پیش برخیز # 11 گرت موئی خودی برجای باشد %~% ترا بندی گران بر پای باشد # 12 ترا آن به بدی ای مرد فرتوت %~% که از گهواره بردندی بتابوت # 13 ازان موسی زحق ان پایگه یافت %~% که از گهواره در تابوت ره یافت # 14 حضور او اگر باید مدامت %~% میا با خود دگر این می نمامت # 15 میا با خود بیا بیخود زخود دور %~% که هست آن بیخودی نور علی نور # 16 اگر تو بالغ اسرار گردی %~% ز یک یک عضو برخوردار گردی # 17 نه طفی ماندت نه احولی نیز %~% ازو گوئی وزو بینی همه چیز PageV12P013 # 1 مگر می‌رفت ابراهیم ادهم %~% براهی در دو کس را دید با هم # 2 یکی چیزی بیک جو زان دگر خواست %~% بیک جو می‌نیامد کار او راست # 3 دگر ره گفت بستان یک جو از من %~% که هست این کار را بیرون شو از من # 4 پس آن یک گفت از تو من نپژهم %~% بیک جو این بندهم این بندهم # 5 چو ابراهیم این بشنود درحال ms150 %~% چو مرغی میزد از دهشت پر و بال # 6 گه از خود رفت و گه با خویش آمد %~% ز مردانش یکی در پیش آمد # 7 ازو پرسید کای سلطان دین تو %~% چه افتادت که افتادی چنین تو # 8 چنین گفتا که چون گفت این بندهم %~% بدل گفتم مگر گفت ابن ادهم # 9 بیک جو این بندهم کرد آغاز %~% بیک جو این ادهم آمد آواز # 10 اگر هر ذره دایم می‌خروشد %~% دل بیدار خود آن را نیوشد # 11 گرفتم حالت مردان ندیدی %~% حدیث نیک شان باری شنیدی # 12 اگر خواهی کمال حال مردان %~% فنا شو در حدیث و قال مردان # 13 مباش ای ذره گر خواهی که جاوید %~% بود قایم مقامت قرص خورشید # 14 اگر هستی تو حاصل نبودی %~% ترا اینجایگه منزل نبودی # 15 که هر طفلی که درخردی بمرد او %~% ره این چار چیز آسان سپرد او # 16 ترا پس این همه در پیش ازانست %~% شب و روزت بلای خویش ازانست # 17 ولی گر جام خواهی تا بدانی %~% بمیر از خویش اندر زندگانی # 18 شنیدم جام جم ای مرد هشیار %~% که در گیتی نمائی بود بسیار # 19 بدان کان جام جم عقلست ای دوست %~% که مغز تست و حس تست چون پوست # 20 هر آن ذره که در هر دوجهانست %~% همه درجام عقل تو عیانست # 21 هزاران صنعت و اسرار و تعریف %~% هزاران امر و نهی و حکم و تکلیف # 22 بنا بر عقل تست و این تمامست %~% ازین روشن ترت هرگز چه جامست ~~PageV12P014 ### | [ ebkhsh 13 ] # 1 در آمد چارمین فرزند زیبا %~% همه آرام و آسایش سراپا # 2 پدر را گفت تا در کایناتم %~% بصد دل طالب آب حیاتم # 3 اگر دستم دهد آن آب رستم %~% وگر نه همچنین بادی بدستم # 4 ز شوقم آتشین شد جان ازان آب %~% نه خور دارم بروز و نه بشب خواب # 5 ازین اندیشه دل پر تاب دارم %~% شدم تشنه هوای آب دارم PageV13P001 # 1 ms151 پدر گفتش امل چون غالب آمد %~% دلت عمر ابد را طالب آمد # 2 از آنی آب حیوان را خریدار %~% که جانت را امل آمد پدیدار # 3 اگر یک ذره نور صدق هستت %~% امل باید که گردد زیر دستت PageV13P002 # 1 رسید اسکندر رومی بجائی %~% طلب می‌کرد از آنجا آشنائی # 2 که تا چیزی ز حکمت یاد گیرد %~% ز شاگردی یکی استاد گیرد # 3 رهت علمست اگر شاه جهانی %~% تو ذوالقرنین گردی گر بدانی # 4 بدو گفتند اینجا هست مردی %~% که در دین نیست او را هم نبردی # 5 گروهی مردمش دیوانه خوانند %~% گروهی کامل و مردانه دانند # 6 وطن گه بر در دروازه دارد %~% به عزلت در جهان آوازه دارد # 7 سکندر کس فرستاد و بخواندش %~% کسی کانجا شد القصه براندش # 8 بدو گفتا رسول شه که برخیز %~% ملک می‌خواندت منشین و مستیز # 9 اجابت کن چه گر بر تو گرانست %~% که ذوالقرنین سلطان جهانست # 10 زبان بگشاد آن مرد یگانه %~% که من آزادم از شاه زمانه # 11 که آن کس را که شاهت بنده اوست %~% خداوندش منم کی دارمش دوست # 12 شهت از بندگان بنده ماست %~% نباید رفت پیش او مرا راست # 13 رسول آمد بداد ازمرد پیغام %~% بخشم آمد ازو شاه نکونام # 14 پس آنگه گفت یا دیوانه مردیست %~% و یا از جاهلی بیگاه مردیست # 15 چو من هم بنده‌ام حق را و هم دوست %~% که گوید حق تعالی بنده اوست # 16 نیارد خواند نه شاه و نه درویش %~% مرا از بندگان بنده خویش # 17 بر او رفت و کرد آنگه سلامش %~% جوابی داد درخورد مقامش # 18 شهش گفتا چرا گر کاردانی %~% مرا از بندگان بنده خوانی # 19 جوابش داد مرد و گفت ای شاه %~% بزیر پای کردی عالمی راه # 20 که تا بر آب حیوان دست یابی %~% نمیری زندگی پیوست یابی # 21 کنون این را امل گویند ای شاه %~% ترا چون بندگان افکنده در راه # 22 بهم آورده ms152 صد دست لشگر %~% که تا مالک شوی بر هفت کشور # 23 کنون این حرص باشد گر بدانی %~% که او را بنده بسته میانی # 24 چو در حرص و امل افکنده تن %~% خداوند تو آمد بنده من # 25 چو از حرص و امل درنده باشی %~% به پیش بنده من بنده باشی # 26 امل چون شاخ زد جاوید امان خواست %~% ز تو آب حیات از بهر آن خواست # 27 ولی حرصت جهان می‌خواست ازتو %~% سپه چندین ازان می‌خواست از تو # 28 کسی کو طالب جان و جهانست %~% اگر جان و جهانش نیست زانست # 29 چو برجان و جهان خویش لرزی %~% بر جان و جهان پس هیچ نرزی # 30 جهان و جان ترا بس جاودانی %~% چو تو نه مرد این جان وجهانی # 31 زدو چشم سکندر خون روان شد %~% دلش می‌گفت ازین غم خون توان شد # 32 سکندر گفت او دیوانه نیست %~% که عاقل‌تر ازو فرزانه نیست # 33 بسا راحت که آمد زو بروحم %~% تمامست از سفر این یک فتوحم # 34 ز بیم مرگ آب زندگانی %~% سکندر جست و مرد اندر جوانی # 35 چه پرسی قصه سد سکندر %~% توئی هم سد خویش از خویش بگذر # 36 وجود تو ترا سدیست در پیش %~% تو پیوسته دران سد مانده در خویش # 37 توئی در سد خود یاجوج و ماجوج %~% که طوق گردنت سدیست چون عوج # 38 تو گر برگیری از پیش این تتق را %~% چو عوج بن عنق طوق عنق را # 39 اگر آزاد کردی گردن خویش %~% برستی زین همه غم خوردن خویش # 40 وگرنه صد هزاران پرده بینی %~% درون پرده جان مرده بینی # 41 وگر خواهی کز آتش بگذری تو %~% بآتش گاه دنیا ننگری تو # 42 اگر موئی خیانت کرده باشی %~% بکوهی آتشین در پرده باشی # 43 چو بر آتش گذشتن عین راهست %~% چه پرسی گر سیاوش بی‌گناهست # 44 ترا گر حق محابا می‌نکردی %~% بیک نفست تقاضا می‌نکردی # 45 نگونساری مردم از محاباست %~% محابا ms153 گر نبودی کژ شدی راست # 46 ترا چندین بلا در پیش آخر %~% چه می‌خواهی بگو از خویش آخر # 47 جهانی خصم گرد آورده تو %~% بترس از مرگ آخر مرده تو PageV13P003 # 1 یکی گفتست از اهل سلامت %~% که گر رسوا شود خلق قیامت # 2 عجب نیست این عجب آنست دایم %~% که یک تن برهد از چندین مظالم ~~PageV13P004 # 1 مگر شد آشکارا قحط سالی %~% به پیش خلق آمد تنگ حالی # 2 سراسیمه جهانی خلق محبوس %~% شدند از بهر باران پیش طاوس # 3 که باران می‌نیاید آشکارا %~% دعائی کن زحق در خواه ما را # 4 پس آنگه گفت طاوس ای عزیزان %~% نگردد ابر بر بیهوده ریزان # 5 شما را گر چه جز باران طلب نیست %~% اگر باران نمی‌بارد عجب نیست # 6 عجب اینست کز چندین گنه کار %~% نبارد سنگ بر مردم بیکبار # 7 اگرچه میغ ترک آسمان کرد %~% تعجب گر کنی زان می‌توان کرد # 8 که نکشافد زمین از شومی ما %~% خورد ما را ز نامعلومی ما # 9 تو پنداری که ازمردان راهی %~% کدامین مرد سرگردان راهی # 10 چو پندار تو برگیرند از پیش %~% کسی مرده سگی برخیزد از خویش ~~PageV13P005 # 1 پیمبر در شب معراج ناگاه %~% یکی دریای اعظم دید در راه # 2 ملایک گرد آن استاده خیلی %~% گشاده هر یکی از دیده سیلی # 3 پیمبر گفت ای پاکان بیکبار %~% چرا گرئید پیوسته چنین زار # 4 ز غیب الغیب چون فرمان بدادند %~% زبان در پیش پیغامبر گشادند # 5 کز آنگه باز کین گردون خمیدست %~% خدا از نور ما را آفریدست # 6 وز آنگه باز می‌گرئیم از آنگاه %~% بقومی ز امتت کایشان درین راه # 7 چنان دانند و در باری نباشند %~% که درکارند و در کاری نباشند # 8 ندانند و ز پنداری که دارند %~% دران پندار عمری می‌گذرانند # 9 بدین نقدی که تو داری و دانی %~% چگونه می‌کنی بازارگانی # 10 اگر بودی غم دینت زمانی %~% نبودی هر دمت در دین زیانی # 11 بکن کاری ms154 که اینجا مرد کاری %~% که چون آنجا روی در زیر باری # 12 دریغا سود بسیارت زیان شد %~% که راهت محو گشت و کاروان شد # 13 دریغا عمر خود بر باد دادی %~% نه نیکو عمر خود را داد دادی # 14 دگر از حق چه خواهی زندگانی %~% که قدر این قدر هم می‌ندانی # 15 کسی کو قدر یک جو عمر نشناخت %~% بگنجی عمر نتواند سرافراخت # 16 مده بر باد عمرت رایگانی %~% که بر بادست عمر و زندگانی # 17 چنین عمری که گر خواهی زمانی %~% کسی نفروشدت هرگز بجانی PageV13P006 # 1 حریصی در میان مست و هشیار %~% بسی جان کند و هم کوشید بسیار # 2 بروز و شب زیادت بود کارش %~% که تا دینار شد سیصد هزارش # 3 فزون از صد هزارش بود املاک %~% فزون از صد هزارش نقد در خاک # 4 فزون از صد هزار دیگرش بود %~% که پیش مردمان کشورش بود # 5 چو مال خویش از حد بیش می‌دید %~% سرای خویش و مال خویش می‌دید # 6 بدل گفتا که بنشین و همه سال %~% بخور خوش تا ازان پس چون شود حال # 7 چو شد این مال خرج خورد و پوشم %~% اگر باید دگر آنگه بکوشم # 8 چو خوش بنشست تا زر می‌خورد خوش %~% بشادی نفس را می‌پرورد خوش # 9 چو با خود کرد این اندیشه ناگاه %~% درآمد زود عزرائیل جان خواه # 10 چو عزرائیل را نزدیک دید او %~% جهان بر چشم خود تاریک دید او # 11 زبان بگشاد و زاری کرد آغاز %~% که عمری صرف کردم در تگ و تاز # 12 کنون بنشسته‌ام تا بهره گیرم %~% روا داری که من بی‌بهره میرم # 13 کجا می‌گشت عزرائیل ازو باز %~% همی جان برگرفتن کرد آغاز # 14 بزاری مرد گفتا گر چنانست %~% که ناچار این زمانت قصد جانست # 15 کنون دینار من سیصد هزارست %~% دهم یک صد هزارت گر بکارست # 16 سه روزم مهل ده بر من ببخشای %~% وزان پس پیش گیر آنچت بود رای ms155 # 17 کجا بشنید عزرائیل این راز %~% کشیدش عاقبت چون شمع در گاز # 18 دگر ره مرد گفتا دادم اقرار %~% ترا دو صد هزار از نقد دینار # 19 دو روزم مهل ده چون هست این سهل %~% نداد القصه عزرائیل هم مهل # 20 مگر می‌داد خود سیصد هزاری %~% که تا مهلش دهد یک روز باری # 21 بزاری گفت بسیارو شنید او %~% نبودش مهل و مقصودی ندید او # 22 بآخر گفت می‌خواهم امانی %~% که تا یک حرف بنویسم زمانی # 23 امانش داد چندانی که یک حرف %~% نوشت از خون چشم خود بشنگرف # 24 که هان ای خلق عمر و روزگاری %~% که می‌دادم بها سیصد هزاری # 25 که تا یک ساعتی دانم خریدن %~% نبودم هیچ مقصود از چخیدن # 26 چنین عمری شما گر می‌توانید %~% نکو دارید وقدر آن بدانید # 27 که گر از دست شد چون تیر از شست %~% نه بفروشند و نه هرگز دهد دست # 28 کسی کو در چنین عمری زیان کرد %~% بغفلت عمر شیرین را فشان کرد ~~PageV13P007 # 1 حکیمی بود کامل مرزبان نام %~% که نوشروان بدو بودیش آرام # 2 پسر بودش یکی چون آفتابی %~% بهر علمی دلش را فتح بابی # 3 سفیهی کشت ناگه آن پسر را %~% بخست از درد جان آن پدر را # 4 مگر آن مرزبان را گفت خاصی %~% که باید کرد آن سگ را قصاصی # 5 جوابی داد او را مرزبان زود %~% که الحق نیست خون ریزی چنان سود # 6 که من شرکت کنم با او دران کار %~% بریزم زنده را خون چنان زار # 7 بدو گفتند پس بستان دیت را %~% نخواهم گفت هرگز آن دیت را # 8 نمی‌یارم پسر را با بها کرد %~% که خون خوردن بود از خون بها خورد # 9 نه آن بد فعل کاری بس نکو کرد %~% که می‌باید مرا هم کار او کرد # 10 گر از خون پسر خوردن روا نیست %~% چرا پس خون خود خوردن خطا نیست # 11 ز خون خویش آنکس ms156 خورده باشد %~% که عمر خویش ضایع کرده باشد # 12 ترا از عمر باقی یک دو هفته‌ست %~% دگر آن چیز کان به بود رفته‌ست # 13 گرفتم توبه کردی یک دو هفته %~% چه سازی چاره آن عمر رفته PageV13P008 # 1 چنین گفتست آن داننده پاک %~% که هر کو در مقامر خانه خاک # 2 چنان در پاک بازی سر بر افراخت %~% که هرچش بود با یک دیده در باخت # 3 گرفته توبه کرد و نیز نشکست %~% نه بر بیهوده چشمی داد از دست # 4 بتوبه گرچه در پیش صف آید %~% ولی چشم شده کی با کف آید # 5 عزیزا هر دمی کز دل برآری %~% که آن بی ذکر حق ضایع گذاری # 6 چو چشمی دان که در می‌بازی آن را %~% تدارک کی توان کرد این زیان را # 7 مده ازدست چیزی را که از عز %~% نیاید نیز با دست تو هرگز PageV13P009 # 1 چو از بوزرجمهر افتاد در خشم %~% دل کسری کشیدش میل در چشم # 2 معمایی فرستادند از روم %~% که گر آنجا کنند این راز معلوم # 3 خراجش می‌فرستیم واگرنه %~% جفا بیند ز ما چیزی دگر نه # 4 حکیمان را بهم بنشاند کسری %~% کسی زیشان نشد آگاه معنی # 5 همه گفتند این راز سپهرست %~% چنین کار از پی بوزرجمهرست # 6 برون از وی کسی نشناسد این راز %~% بپرسید این معما را ازو باز # 7 حکیم رانده را نوشیروان خواند %~% بدان خواری عزیزش همچو جان خواند # 8 حکایت کرد حالی آن معماش %~% که جز تو کس نیارد کرد پیداش # 9 حکیمش گفت یک حمام خواهم %~% وزان پس ساعتی آرام خواهم # 10 تنم چون اعتدالی یافت یخ خواه %~% به یخ بر من نویس این قصه آنگاه # 11 که گرچه چشم من کورست اما %~% بدین حیلت بگویم این معما # 12 چنان کردند القصه که او گفت %~% که تا گفت آن معما و نکو گفت # 13 بغایت شادمان شد زو دل شاه %~% بدو گفتا که از من حاجتی ms157 خواه # 14 حکیمش گفت چون این روی دیدی %~% که کورم کردی ومیلم کشیدی # 15 کنون آن خواهم از تو ای سرافراز %~% که بس سرگشته‌ام چشمم دهی باز # 16 شهش گفتا که من این کی توانم %~% تو خود دانی که من این می‌ندانم # 17 حکیمش گفت ای شاه سرافراز %~% چو نتوانی که چشم من دهی باز # 18 مکن تندی ز کس چیزی ستان تو %~% که گر خواهی توانی دادش آن تو # 19 چرا می‌بستدی چیزی که از عز %~% عوض نتوانی آن را داد هرگز # 20 ترا هر یک نفس دری عزیزست %~% وزین درت گرامی‌تر چه چیزست # 21 مده بر باد این گوهر ببازی %~% که گر خواهی که بازآری چه سازی # 22 تو می‌باید که هر دم پیش آئی %~% تو هر دم تا بکی با خویش آئی # 23 بنفشه چون نه نرگس نبودی %~% چرا چون این و آن کور و کبودی # 24 همه چون رعد بانگی بی‌درنگی %~% همه چون برج عقرب کور و لنگی # 25 ترا از تو هزاران پرده در پیش %~% چگونه ره بری یک ذره در خویش # 26 تو بی‌خویشی اگر با خویش آئی %~% ز خیل پس روان در پیش آئی # 27 نخواهندت بخود هرگز رها کرد %~% ترا بس عمر می‌باید قضا کرد # 28 اگر روزی تو زینجا دور مانی %~% چرا بیگانه و مهجور مانی # 29 یقین می‌دان که چون آن آشنائی %~% پدید آید نماند این جدائی ~~PageV13P010 # 1 یکی مرغیست اندر کوه پایه %~% که در سالی نهد چل روز خایه # 2 به حد شام باشد جای او را %~% به سوی بیضه نبود رای او را # 3 چو بنهد بیضه در چل روز بسیار %~% شود از چشم مردم ناپدیدار # 4 یکی بیگانه مرغی آید از راه %~% نشیند بر سر آن بیضه آنگاه # 5 چنان آن بیضها زیر پر آرد %~% که تا روزی ازو بچه برآرد # 6 چنانشان پرورد آن دایه پیوست %~% که ندهد هیچکس را آن قدر دست # 7 چو جوقی ms158 بچه او پر برآرند %~% بیک ره روی در یکدیگر آرند # 8 درآید زود مادرشان بپرواز %~% نشیند بر سر کوهی سرافراز # 9 کند بانگی عجب از دور ناگاه %~% که آن خیل بچه گردند آگاه # 10 چو بنیوشند بانگ مادر خویش %~% شوند از مرغ بیگانه برخویش # 11 بسوی مادر خود بازگردند %~% وزان مرغ دگر ممتاز گردند # 12 اگر روزی دو سه ابلیس مغرور %~% گرفتت زیر پر هستی تو معذور # 13 که چون گردد خطاب حق پدیدار %~% بسوی حق شوی ز ابلیس ناچار # 14 چنان شو تو که گر آید اجل پیش %~% تنت مانده بود جان رفته بی‌خویش # 15 اگر پیش از اجل مرگیت باشد %~% ز مرگ جاودان برگیت باشد # 16 چراغی در بیابانست جانت %~% که مشکات تن آمد سد آنت # 17 چو این مشکات برخاست آن بیابان %~% شود جاوید چون خورشید تابان # 18 عجایب در دلت بیش از شمارست %~% تو گر آگه شوی بسیار کارست # 19 بنو هر دم تو در دین پیش می‌آی %~% ز خود میرو همی با خویش می‌آی # 20 که درهر بیخودی و در خودی تو %~% کنی از پس جهانی پر بدی تو # 21 که تا از هر بدی اندر ره راز %~% جهانی نیکوئی یابی عوض باز # 22 بهرچت او دهد دلشاد می‌باش %~% وگر ندهد خوش و آزاد می‌باش # 23 از آنجا هرچه آید باز ندهی %~% وگر بد آیدت آواز ندهی PageV13P011 # 1 چو غالب گشت بر بهلول سوداش %~% ز بیده داد بریانی و حلواش # 2 نشست و شاد می‌خورد آن یکی گفت %~% که می‌ندهی کسی را او برآشفت # 3 که حق چون این طعامم این زمان داد %~% چگونه این زمان با او توان داد # 4 ترا هرچ او دهد راضی بدان باش %~% وگر دستت دهد هم داستان باش # 5 که هر حکت که از پیشان روانست %~% تو نشاسی و درخورد تو آنست ~~PageV13P012 # 1 مگر پرسید موسی ازخداوند %~% که ای داننده بی‌مثل و مانند # 2 ز خلقان کیست دشمن گیر ms159 یا دوست %~% که هم محتاج و هم درویش تو اوست # 3 خدا گفت او رهین نعمت ماست %~% کسی کو سرکشد از قسمت ماست # 4 کسی کز قسمت ما در نفیرست %~% اگر روزست و گر شب در ز حیرست ~~PageV13P013 # 1 چنین گفتست کسری باربدرا %~% که بی‌اندوه اگر خواهی تو خود را # 2 حسد بیرون کن از دل شاد گشتی %~% ز حق راضی شو و آزاد گشتی PageV13P014 # 1 سحرگاهی بزرگی در مناجات %~% زبان بگشاد وگفت ای قایم الذات # 2 من از تو راضیم هم روز و هم شب %~% تو از من نیز راضی باش یا رب # 3 چنین گفت او که آوازی شنیدم %~% که در دعوی ترا کذاب دیدم # 4 اگر خود بودئی راضی ز ما تو %~% زما کی جستئی هرگز رضا تو # 5 اگر راضی شدی از ما تو مجنون %~% رضای ما چرا جستی تو اکنون # 6 کسی کو در رضا عین کمالست %~% چو راضیست او رضا جستن محالست # 7 اگر تو راضئی از ما چه جوئی %~% وگرنه خویش را راضی چه گوئی # 8 رضا ده صبر کن بنشین و مخروش %~% چه سودا می‌پزی مستیز و کم جوش # 9 زمانی در تمنای محالی %~% زمانی در جوال صد خیالی # 10 سخن می‌نشنوی یک ذره آخر %~% که گشتی از محالی غره آخر PageV13P015 # 1 چنین گفتست شعبی مرد درگاه %~% که شخصی صعوه بگرفت در راه # 2 بدو آن صعوه گفت ازمن چه خواهی %~% وزین ساق و سر و گردن چه خواهی # 3 گرم آزاد گردانی ز بندت %~% در آموزم سه حرف سودمندت # 4 یکی در دست تو گویم ولیکن %~% دوم چو بر پرم بر شاخ ایمن # 5 سیم چون جای تیغ کوه جویم %~% ز تیغ کوه آن با تو بگویم # 6 بصعوه گفت بر گوی اولین راز %~% زبان بگشاد صعوه کرد آغاز # 7 که هرچ از دست شد گر هست جانی %~% برو حسرت مخور هرگز زمانی # 8 رها کردش بقول خویش از دست %~% که ms160 تا شد در زمان بر شاخ بنشست # 9 دوم گفتا محالی گر شنیدی %~% مکن باور چون آن ظاهر ندیدی # 10 بگفت این و روان شد تا سر کوه %~% بدو گفت ای ز بدبختی در اندوه # 11 درونم بود دو گوهر قوی حال %~% که هر یک داشت وزن بیست مثقال # 12 مرا گر کشتئی گوهر ترا بود %~% مرا از دست دادی بس خطا بود # 13 دل آن مرد خونین شد ز غیرت %~% گرفت انگشت در دندان حیرت # 14 بصعوه گفت باری آن سیم حرف %~% بگو چون گشت بحر حسرتم ژرف # 15 بدو گفتا نداری ذره هوش %~% که شد دو حرف پیشینت فراموش # 16 چو زان دو حرف نشنیدی یکی راست %~% سیم را ازچه باید کرد درخواست # 17 ترا گفتم مخور بر رفته حسرت %~% مکن باور محال ای پاک سیرت # 18 تو بر رفته بسی اندوه خوردی %~% محالی گفتمت تصدیق کردی # 19 دو مثقالم نباشد گوشت امروز %~% چهل مثقال دو در شب افروز # 20 چگونه نقد باشد در درونم %~% ترا دیوانه می‌آید کنونم # 21 بگفت این و بپرید از سر کوه %~% بماند آن مرد در افسوس و اندوه # 22 کسی کو از محال اندیشه دارد %~% شبانروزی تحیر پیشه دارد # 23 قدم نتوان نهاد آنجا که خواهی %~% بفرمان رو بفرمان کن نگاهی # 24 که هر کو نه بامر حق قدم زد %~% چو شمع از سر برآمد تا که دم زد ~~PageV13P016 # 1 یکی زنبور می‌آمد ز خانه %~% بغایت بیقرار و شادمانه # 2 مگر موری چنان دلشاد دیدش %~% ز حکم بندگی آزاد دیدش # 3 بدو گفتا چرا شادی چنین تو %~% که از شادی نگنجی در زمین تو # 4 جوابش داد آن زنبور کای مور %~% چرا نبود ز شادی در دلم شور # 5 که هر جائی که می‌باید نشینم %~% زهر خوردی که می‌خواهم گزینم # 6 بکام خویش می‌گردم جهانی %~% چرا اندوهگین باشم زمانی # 7 بگفت این پاسخ و چون تیر پرتاب %~% روان شد تا یکی دکان ms161 قصاب # 8 مگر از گوشت آنجا شهله بود %~% در آن زنبور در زد نیش را زود # 9 همی زد از قضا قصاب ساطور %~% ز زخم او دو نیمه گشت زنبور # 10 بخاک افتاد حالی تا خبر داشت %~% درآمدمور ازو یک نیمه برداشت # 11 بزاری می‌کشیدش خوار در راه %~% زبان برداشته می‌گفت آنگاه # 12 که هر کو آن خورد کو را بود رای %~% نشیند بر مراد خویش هرجای # 13 همه آنچش نباید دید ناکام %~% همه همچون تو آن بیند سرانجام # 14 کسی کو بر مراد خود کند زیست %~% چو تو میرد ببین تا آخرت چیست # 15 چو گام از حد خود بیرون نهادی %~% بنادانی قدم در خون نهادی # 16 غرور و کبر کم باید گرفتن %~% ره خلق و کرم باید گرفتن # 17 کم از یک جو مر او را زور بازوست %~% که وزن کوه قافش در ترازوست # 18 کم آزاری گزین و بردباری %~% کزین نزدیکتر راهی نداری PageV13P017 # 1 چنین نقلست از سلمان که یک روز %~% نشسته بود صدر عالم افروز # 2 یکی حبشی کنیزک روی چون نیل %~% درآمد از در مسجد بتعجیل # 3 ردای مصطفی بگرفت ناگاه %~% که بامن نه زمانی پای در راه # 4 مهمی دارم و اکنون توان کرد %~% ندارم خواجه اینجا چون توان کرد # 5 توئی هر بی کسی را یار امروز %~% منم بی کس فتاده کار امروز # 6 سخن می‌گفت و گرم آنگاه می‌رفت %~% ردایش می‌کشید و راه می‌رفت # 7 پیمبر دم نزد با او روان شد %~% وزو نستد ردا و همچنان شد # 8 ز خلق خود نپرسیدش پیمبر %~% کز اینجا تا کجا آیم بره بر # 9 خوشی می‌رفت با او چون خموشی %~% که تا بردش بر گندم فروشی # 10 زبان بگشاد و گفت ای سید امروز %~% ز گرسنگی دلی دارم همه سوز # 11 من اکنون رشته‌ام این پشم اندک %~% بده وز بهر من گندم خر اینک # 12 پیمبر بستد و گندم خریدش %~% برآورد و بدوش اندر ms162 کشیدش # 13 ببرد آن تا وثاق آن کنیزک %~% بقبله کرد پس روی مبارک # 14 که یا رب گر درین کار پرستار %~% مقصر آمدم ناکرده انگار # 15 بفضل خود درین کار و درین رای %~% اگر تقصیر کردم عفو فرمای # 16 برای بنده گندم خریدم %~% ز خلق و حلم حمالی گزیدم # 17 ز بس خجلت زبان با حق گشاده %~% برای عذر بر پای ایستاده # 18 جوانمردا کرم بنگر وفا بین %~% نظر بگشای و خلق مصطفی بین # 19 درین موضع ز جان و تن چه خیزد %~% زرعنایان تر دامن چه خیزد ~~PageV13P018 # 1 یکی پیری مشوش روزگاری %~% بر فضل ربیع آمد بکاری # 2 ز شرم وخجلت و درویشی خویش %~% ز عجز و پیری و بی‌خویشی خویش # 3 سنانی تیز بود اندر عصایش %~% نهاد از بیخودی بر پشت پایش # 4 روان شد خون ز پای فضل حالی %~% برآمد سرخ و زرد آن صدر عالی # 5 نزد دم تا سخن جمله بیان کرد %~% بلطفی قصه زو بستد نشان کرد # 6 چو پیر از پیش او خوش دل روان شد %~% ز زخمش فضل آنجا ناتوان شد # 7 بزرگی گفت آخر ای خداوند %~% چرا بودی بدرد پای خرسند # 8 یکی فرتوت پایت خسته کرده %~% تو گشته مستمع لب بسته کرده # 9 چو از پای تو آخر خون روان شد %~% توان گفتن که از پس می‌توان شد # 10 چنین گفت او که ترسیدم که آن پیر %~% خجل گردد خورد زان کار تشویر # 11 ز جرم خویشتن در قهر ماند %~% ز حاجت خواستن بی بهر ماند # 12 ز بار فقر چندان خواری او را %~% روا نبود چنین سرباری او را # 13 زهی مهر و وفا و بردباری %~% وفاداری نگر گر چشم داری # 14 چنین فضلی که صد فصل ربیعست %~% ز فضل حق نه از فضل ربیعست # 15 تو مردی ناجوانمردی شب و روز %~% اگر مردی جوانمردی در آموز # 16 مجوی ای خاک چون آتش بلندی %~% چو توخاکی مشو آتش بتندی ms163 # 17 اگر آن پیشگه می‌بایدت زود %~% درین ره خاک ره می‌بایدت بود ~~PageV13P019 # 1 یکی می‌رفت در بغداد بر رخش %~% تو گفتی بود در دعوی جهان بخش # 2 پس و پیشش بسی سرهنگ می‌شد %~% بمردم بر ازو ره تنگ می‌شد # 3 ز هر سوئی خروش طرقوا بود %~% که بردابرد او از چارسو بود # 4 مگر بهلول مشتی خاک برداشت %~% بشد وان خفیه‌اش پیش نظر داشت # 5 که چندین کبر از خاکی روا نیست %~% که گر فرعون شد خواجه خدا نیست # 6 بدین ترتیب رو تا اهل بازار %~% همه بنهاده دام از بهر مردار # 7 چو مطلوب کسی مردار باشد %~% کجا با سر قدسش کار باشد PageV13P020 # 1 بره دربود مجنونی نشسته %~% که می‌رفتند قومی یک دو رسته # 2 مگر آن قوم دنیاوار بودند %~% که غرق جامه و دستار بودند # 3 ز رعنائی و کبر و نحوت و جاه %~% چو کبکان می‌خرامیدند در راه # 4 چو آن دیوانه بی خان و بی مان %~% بدید آن خیل خود بین را خرامان # 5 کشید از ننگ سر در جیب آنگاه %~% که تا زان غافلان خالی شد آن راه # 6 چو بگذشتند سر بر کرد از جیب %~% یکی پرسید ازو کای مرد بی عیب # 7 چرا چون روی رعنایان بدیدی %~% شدی آشفته و سر درکشیدی # 8 چنین گفت او که سر را درکشیدم %~% ز بس باد بروت اینجا که دیدم # 9 که ترسیدم که برباید مرا باد %~% چو بگذشتند سر بر کردم آزاد # 10 ولی چون گند رعنایان شنیدم %~% شدم بی طاقت و سر درکشیدم # 11 چو هفت اعضات رعنائی گرفتست %~% جهانی از تو رسوائی گرفتست # 12 کسانی کین صفت از خویش بردند %~% بدنیا کار عقبی پیش بردند ~~PageV13P021 ### | [ ebkhsh 14 ] # 1 پسر گفتش اگر آب حیاتم %~% نخواهد داد از مردن نجاتم # 2 نباید کم ازانم هیچ کاری %~% که بشناسم که چیست آن آب باری # 3 گر از عین الحیاتم نیست روزی %~% بود از علم آنم دلفروزی ms164 PageV14P001 # 1 پدر بگشاد راهش در هدایت %~% به پیش او فرو گفت این حکایت PageV14P002 # 1 سکندر در کتابی دید یک روز %~% که هست آب حیات آبی دلفروز # 2 کسی کز وی خورد خورشید گردد %~% بقای عمر او جاوید گردد # 3 دگر طبلیست با او سرمه دانی %~% که هر دو هست با او خرده دانی # 4 شنیدم من ز استاد مدرس %~% که بود آن سرمه وان طبل آن هرمس # 5 اگر قولنج کس سخت اوفتادی %~% بر آن طبل ار زدی دستی گشادی # 6 کسی کز سرمه میلی درکشیدی %~% ز ماهی تا بساق عرش دیدی # 7 سکندر را بغایت آرزو خاست %~% که او را گردد این سه آرزو راست # 8 جهان می‌گشت با خیلی گروهی %~% که تا روزی رسید آخر بکوهی # 9 نشانی داشت آنجا کوه بشکافت %~% پس از ده روز و ده شب خانه یافت # 10 درش بگشاد و طاقی درمیان بود %~% در او آن طبل بود و سرمه دان بود # 11 کشید آن سرمه وچشمش چنان شد %~% که عرش و فرش در حالش عیان شد # 12 امیری بود پیشش ایستاده %~% مگر زد دست بر طبل نهاده # 13 رها شد زو مگر بادی بآواز %~% بدرید آن ز خجلت از سر ناز # 14 سکندر گرچه خامش کرد اما %~% دریده گشت آن طبل معما # 15 شد القصه برای آب حیوان %~% بهندستان و تاریکی چو کیوان # 16 چرا با تو کنم این قصه تکرار %~% که این قصه شنیدستی تو صد بار # 17 چو شد عاجز در آن تاریکی راه %~% بمانده هم سپه حیران و هم شاه # 18 پدید آمد قوی یکپاره یاقوت %~% که در وی خیره شد آن مرد مبهوت # 19 هزاران مور را می‌دید هر سوی %~% که می‌رفتند هر یک از دگر سوی # 20 چنان پنداشت کان یاقوت پاره %~% برای عجز اوشد آشکاره # 21 خطاب آمد که این شمع فروزان %~% برای خیل مورانست سوزان # 22 که تا بر نور آن موران گمراه %~% شوند از ms165 جایگاه خویش آگاه # 23 مگر نومید گشت آنجا سکندر %~% که چون شد بهر موری سنگ گوهر # 24 ز تاریکی برون آمد جگر خون %~% دلش را هر نفس حالی دگرگون # 25 بجای منزلی دو منزل آمد %~% که تا آخر بخاک بابل آمد # 26 نوشته داشت اسکندر که آنگاه %~% که وقت مرگ برگیرندش از راه # 27 بود از جوشنش بالین نهاده %~% ز آهن بستری زیرش فتاده # 28 بود از زمردان دیوار خانه %~% ز زر سرخ آن را آسمانه # 29 ببابل آمدش قولنج پیدا %~% ز درد آن فرود آمد به صحرا # 30 نیامد صبر چندانی براهش %~% که کس بر پای کردی بارگاهش # 31 یکی زیبا زره زیرش گشادند %~% سرش ز اندوه بر زانو نهادند # 32 در استادند خلقی گرد او در %~% سپر بستند بر هم جمله از زر # 33 سکندر خویشتن را چون چنان دید %~% در آن قولنج مرگ خود عیان دید # 34 بسی بگریست اما سود کی داشت %~% که مرگ بی محابا را ز پی داشت # 35 ز شاگردان افلاطون حکیمی %~% که ذوالقرنین را بودی ندیمی # 36 نشست و گفت مر شاه جهان را %~% که آن طبلی که هرمس ساخت آن را # 37 چو تو در دست نااهلان نهادی %~% بدست این چنین علت فتادی # 38 اگر آن را بکس ننمودئی تو %~% بدین غم مبتلا کی بودئی تو # 39 بدان طالع که کرد آن طبل حاضر %~% کجا آن وقت گردد نیز ظاهر # 40 چو قدر آن قدر نشناختی تو %~% ز چشم خویش دور انداختی تو # 41 اگر آن همچو جان بودی عزیزت %~% رسیدی شربتی زان چشمه نیزت # 42 ولیکن غم مخور دو حرف بنیوش %~% که به از آب حیوان گر کنی نوش # 43 چنین ملکی و چندینی سیاست %~% همه موقوف بادیست از نجاست # 44 چنین ملکی که کردی تو درو زیست %~% ببین تا این زمان بنیاد بر چیست # 45 چنین ملکی چرا بنیاد باشد %~% که گر باشد وگرنه باد باشد # 46 مخور زین ms166 غم مرو از دست بیرون %~% که بادی میرود از پست بیرون # 47 در آن آب حیوان را که جستی %~% اگرچه این زمان زو دست شستی # 48 تفکر کن مده خود را بسی پیچ %~% که آن علم رزینست و دگر هیچ # 49 اگر آن علم بنماید بصورت %~% بود آن آب حیوان بی کدورت # 50 ترا این علم حق دادست بسیار %~% چو دانستی بمیر آزاد و هشیار # 51 چو بشنید این سخن از اوستاد او %~% دلش خون شد بشادی جان بداد او # 52 مخور غم ای پسر تو نیز بسیار %~% که هست آن آب علم و کشف اسرار # 53 اگر بر جان تو تابنده گردد %~% دلت کونین را بیننده گردد # 54 اگر تو راه علم و عین دانی %~% ترا آنست آب زندگانی # 55 اگر تو راه دان آن نباشی %~% در آن بینش بجز شیطان نباشی # 56 کرامات تو شیطانی نماید %~% همه نور تو ظلمانی نماید PageV14P003 # 1 یکی کشتی شکست و هفتصد تن %~% درآب افتاد و باقی ماند یک زن # 2 زنی برتخته آنجا مگر ماند %~% بزاد القصه وز وی یک پسر ماند # 3 چو بنهاد آن زن آشفته دل بار %~% فرو افتاد در دریا نگونسار # 4 بر آن تخته بماند آن کودک خرد %~% پیاپی موجش از هر سو همی برد # 5 خطاب آمد بباد و موج و ماهی %~% که این طفلیست در حفظ الهی # 6 نگه دارید تا نرسد بلائیش %~% که می‌باید رسانیدن بجائیش # 7 همه روحانیان گفتند الهی %~% چه شخصست این میان موج و ماهی # 8 خطاب آمد کزین شوریده ایام %~% چو وقت آید شوید آگه بهنگام # 9 چو آخر بر کنار بحر افتاد %~% بکف آورد صیادیش استاد # 10 به شیر و مرغ و ماهی کرد دم ساز %~% بخون دل بپروردش باعزاز # 11 چو بالا برکشید و راه دان شد %~% مگر یک روز در راهی روان شد # 12 بره در سرمه دانی یافت یاقوت %~% که در خاصیتش شد عقل مبهوت # 13 ms167 چو میلی برکشید از سرمه پاک %~% بیک ره عرش و کرسی دید و افلاک # 14 چو میلی نیز در چشم دگر کرد %~% بگنج جمله عالم نظر کرد # 15 هزاران گنج زیر خاک می‌دید %~% ز مه تا پشت ماهی پاک می‌دید # 16 ملایک جمله می‌گفتند کای پاک %~% چه بنده‌ست این چنین شایسته ادراک # 17 چنین آمد ز غیب الغیب آواز %~% که نمرودست این شخص سرافراز # 18 زند لاف خدائی و بصد رنگ %~% برون آید بکین ما بصد جنگ # 19 ببین تا چون بپروردش درین راه %~% چگونه خوار باز افکند ناگاه # 20 کسی را در دو عالم هر که خواهی %~% وقوفی نیست بر سر الهی # 21 بعلت چیست خود مشغول بودن %~% نخواهد بود جز معلول بودن # 22 وگر در چار طبعی هیچ شک نیست %~% که کژ طبعی و هرگز چار یک نیست # 23 بدین دریا درآ و سرنگون آ %~% هم از طبع و هم از علت برون آ # 24 نه ازچرخ برین برتر رود روز %~% که او هم سرنگون آمد شب و روز # 25 همه کار جهان از ذره تا شمس %~% چه می‌پرسی کأن لم تغن بالامس # 26 شکست آورد گردون از مجره %~% سبک نکند که گردی ذره ذره # 27 جهان را رخش گردونست در زین %~% که خورشیدست بر وی زین زرین # 28 چو عالم را فنا نزدیک گردد %~% چو شب خورشید او تاریک گردد # 29 نهند آن زین او دانی چگونه %~% برین مرکب ز مغرب باژگونه # 30 ازان بر عکس گردانند خورشید %~% که این زین می‌نگردانند جاوید # 31 برآر از جان پر خون آه دلسوز %~% که نه از شب خبرداری نه از روز # 32 شبت خوش باد وزین شب خوش چه سودت %~% که روز روشنی هرگز نبودت # 33 اگرخواهی که باشی روز و شب شاد %~% مکن تاتو توئی زین روز و شب یاد # 34 ولی تا تو توئی در خویش مانده %~% نخواهی بود جز دل ریش مانده # 35 تو می‌باید که ms168 بیخود گردی از شور %~% شوی پاک از خود و از کار خود کور # 36 که تا تو خویش را بر کار بینی %~% اگردر خرقه زنار بینی PageV14P004 # 1 بزرگی گفت پر شوقست جانم %~% که شد عمری که من دربند آنم # 2 که از من صدقه برسد بدرویش %~% که آن صدقه نبیند کس کم و بیش # 3 چو رفتست این دقیقه بر زبانش %~% چنین گفتست هاتف آن زمانش # 4 که تو باید اگر صاحب یقینی %~% که آن صدقه که بخشیدی نه بینی # 5 تو همچون مرده بد می‌نمائی %~% که خود را مرده و زنده بلائی # 6 نخواهی زندگانی گر بدانی %~% که مردن بهترت زین زندگانی # 7 اگر تو پیش دان و پیش بینی %~% همه کم کاستی خویش بینی PageV14P005 # 1 رفیقی گفت با من کان فلانی %~% حلالی می‌خورد قوت جهانی # 2 که جزیت از جهودان می‌ستاند %~% وز آنجا می‌خورد به زین که داند # 3 بدو گفتم که من این می‌ندانم %~% من آن دانم که من ننگ جهانم # 4 که باید صد جهود بس پریشان %~% که تا خواهند از من جزیت ایشان # 5 تو گر کم کاستی خویش بینی %~% بسی از خود سگی را بیش بینی # 6 وجودت با عدم درهم سرشتست %~% که این یک دوزخ و آن یک بهشتست # 7 اگر یک بیخ ازین دوزخ نماندست %~% بسی سگ بسته آن کخ بماندست # 8 اگر صد بار روزی غسل سازی %~% چو با خویشی نه جز نانمازی PageV14P006 # 1 نشسته بود روزی پیر اصحاب %~% ز پنداری و شهرة پیش محراب # 2 درآمد از در مسجد یکی زال %~% ولی همچون الف با قد چون دال # 3 بدو گفتا که در عین هلاکی %~% پلیدی می‌کنی دعوی پاکی # 4 بدین شیخی شدی مغرور اصحاب %~% برون آی ای جنب از پیش محراب # 5 بسوز از عشق خود را ای گرامی %~% وگر نه زاهدی باشی ز خامی # 6 ز زاهد پختگی جستن حرامست %~% که زاهد همچو خشت پخته خامست # 7 ز ms169 سوز و اشک عاشق همچو شمعست %~% ازان دراشک و سوز خویش جمعست # 8 ازان باشد همه شب اشک و سوزش %~% که خواهد بود کشتن نیز روزش # 9 چو اشک و سوز و کشتن شد تمامش %~% برآید کشته معشوق نامش # 10 شود در پرده هم دم هم نفس را %~% نماند کار با او هیچ کس را ~~PageV14P007 # 1 بحربی رفت فاروق و ظفر یافت %~% وزان کفار هر کس را که دریافت # 2 شهادة عرضه کردی گر شنیدی %~% نکشتی ور نه حالی سر بریدی # 3 جوانی بود دل داده بمعشوق %~% بیاوردند او را پیش فاروق # 4 عمر گفتش باسلام آر اقرار %~% چنین گفت او که هستم عاشق زار # 5 دگر ره گفت ایمانت رهاند %~% جوانش گفت عاشق این چه داند # 6 بدینش خواند عمر پس سیم بار %~% چو هر باری بعشق آورد اقرار # 7 عمر فرمود تا کشتند زارش %~% میان خاک افکندند خوارش # 8 چو پیش مصطفی آمد عمر باز %~% پیمبر را کسی برگفت این راز # 9 پیمبر کین سخن بشنید از مرد %~% درآن فکرت عمر را گفت از درد # 10 دلت داد ای عمر آخر چنین کار %~% که کشتی عاشقی را آنچنان زار # 11 چوغم کشتست او را وین خطا نیست %~% دگر ره کشته را کشتن روا نیست # 12 ز حق کشتن نکو و از تو زشتست %~% که این را دوزخ و آنرا بهشست # 13 اگر تو می‌کشی خود را نکو نیست %~% که این کشتن نکو جز کار او نیست ~~PageV14P008 # 1 یکی پرسید ازان گستاخ درگاه %~% که هان چیست آرزوی تو درین راه # 2 چنین گفت او که طوفانیم باید %~% که خلق این جهان را در رباید # 3 نماند از وجود خلق آثار %~% شود فانی دیار و دیر و دیار # 4 که تا این خلق در پندار مشغول %~% شوند از بدعت و از شرک معزول # 5 که چون پروای حق یک دم ندارند %~% همان بهتر که این عالم ندارند # 6 بدو گفتند ms170 اگر طوفان درآید %~% جهان بر خلق سرگردان سرآید # 7 اگر فانی شوند اهل زمانه %~% تو هم فانی شوی اندر میانه # 8 چنین گفت او که طوفان سود ماراست %~% هلاک خویش اول بایدم خواست # 9 که این طوفان اگر گردد درستم %~% هلاک خویشتن باید نخستم # 10 بدو گفتند رو رو حیله ساز %~% تن خود را بدریائی درانداز # 11 که تا از هستی خود رسته گردی %~% مگر با آرزو پیوسته گردی # 12 چنین گفت او که بس روشن بود آن %~% که هرچ از من بود چون من بود آن # 13 هلاک خود بخود کردن نه نیکوست %~% مگر عزم هلاک من کند دوست # 14 ز معشوق آنچه آید لایق آید %~% که تاوانست هرچ از عاشق آید # 15 اگر معشوق بفروشد وگر نه %~% ازو زیباست از هر کس دگر نه # 16 اگر بفروشدت صد بار دلدار %~% تو هردم بیشی از جانش خریدار ~~PageV14P009 # 1 جوانی سرو بالا بود چون ماه %~% ز مهر او جهانی گشته گمراه # 2 بخود از پیشه او راگازری بود %~% همیشه کاراو خود دلبری بود # 3 چو خم دادی سر زلف زره وار %~% میان گازری گشتی سیه دار # 4 چو بهر کار میزر بر میان زد %~% میان آب آتش در جهان زد # 5 اگر جامه زدی در آب بر سنگ %~% گرفتی عاشقان را جامه در جنگ # 6 همه عشاق را آهنگ او بود %~% بیک ره دست زیر سنگ او بود # 7 یکی پیر اوفتادش عاشق زار %~% ز عشقش گشت سرگردان چو پرگار # 8 چنان درکار آن برنا زبون گشت %~% که عقل پیر او عین جنون گشت # 9 ز عشق روی او پشتش دو تاشد %~% دلش گرداب دریای بلا شد # 10 بآخر خویشتن را وقف او کرد %~% همه کاری بجای او نکو کرد # 11 اگر روزی ندیدی چهره او %~% ز سوز دل برفتی زهره او # 12 بمزدوری شدی هر روز و آنگاه %~% فتوح خود بدو دادی شبانگاه # 13 همی هرچیز کو را دست ms171 دادی %~% بدان سیمین بر سرمست دادی # 14 مگر با پیر برنا گفت روزی %~% که چون هر ساعتت بیشست سوزی # 15 نخواهد گشت کار تو چنین راست %~% زر بسیار خواهم کرد درخواست # 16 ترا نیست از زر بسیار چاره %~% که سیر آمد دلم زین پاره پاره # 17 زبان بگشاد پیر و گفت ای دوست %~% ندارم نقد جز مشتی رگ و پوست # 18 مرا بفروش و زر بستان و برگیر %~% تو خوش باش و کم این بیخبر گیر # 19 بسوی مصر بردش آن جوان زود %~% یکی نخاس خانه در میان بود # 20 مگر کرسی نهادن رسم آنجاست %~% که بنشیند فروشنده بر او راست # 21 بر آن کرسی نشست آن تازه برنا %~% ستاد آنجایگه آن پیر برپا # 22 چنین گفت ای عجب آن پیر مدهوش %~% که هرگز نکنم آن لذت فراموش # 23 که شخصی زان جوان پرسید آنگاه %~% که هست این بنده تو بر سر راه # 24 جوابش داد آن برنا ز کرسی %~% که هست او بنده من می چه پرسی # 25 کدامین نعمتی دانی تو زان بیش %~% که خواند کردگارت بندهخویش # 26 تو آن دم از خدا دل زنده گردی %~% که جاویدش بصد جان بنده گردی # 27 مگردر مصر مردی بود مرده %~% پسر در روز مرگش عهد کرده # 28 که یک بنده کند بر گورش آزاد %~% خرید آن پیر را حالی و زر داد # 29 بگور آن پدر آزاد کردش %~% بسی زر دادش و دلشاد کردش # 30 بدو گفتا اگر خواهی هم اینجا %~% نگردد مال ما از تو کم اینجا # 31 وگر آن خواجه پیشینه خواهی %~% برو کازاد خویش و پادشاهی # 32 دوان شد پیر و سر سوی جوان داد %~% دگر ره دل بدست دلستان داد # 33 نشد از پیش او غایب زمانی %~% که روشن دید از رویش جهانی # 34 بصدق عشق نام او برآمد %~% همه کامی بکام او برآمد # 35 اگر در عاشقی صادق نباشی %~% تو جز بر خویشتن عاشق نباشی ms172 # 36 چنان باید کمال عشق جانان %~% که گر عمری روان گردد در افشان # 37 ز معشوق تو گوید نقش تو راز %~% چنان دانی که آن دم کرد آغاز ~~PageV14P010 # 1 چنین گفتست مجنون آن یگانه %~% که یک تن داد دادم در زمانه # 2 دگر بودند مشتی بی‌سلامت %~% که می‌کردند در عشقم ملامت # 3 زنی پیش من آمد- گفت- یک روز %~% کنارم پر ز خون بد سینه پر سوز # 4 میان خاک و خونم دید مانده %~% چو گردون سرنگونم دید مانده # 5 مرا گفتا ز بهر چه چنینی %~% که غرق خون بخاکستر نشینی # 6 بدو گفتم که لیلی را بدیدم %~% بدادم عقل و رسوائی خریدم # 7 ز عشق روی لیلی‌ام چنین من %~% که از عشقش نه دل دارم نه دین من # 8 مرا زن گفت ای شوریده مجنون %~% من از نزدیک لیلی آیم اکنون # 9 اگر آنست نیکوئی که او راست %~% نخواهد گشت هرگز کار تو راست # 10 بتر زین بایدت بود این چه باشد %~% بباید مرد دل غمگین چه باشد # 11 سزاوارست کز عشق چنان کس %~% نباشد چون تو عاشق در جهان کس # 12 که روی آنست کز عشق چنان روی %~% شوی چون موی از تاب چنان موی # 13 ازان زن مردئی دیدم که باید %~% وزو حرفی پسندیدم که شاید # 14 حدیث عشق و دل کاری شگفتست %~% یکیست این هر دو با هم درگرفتست # 15 سخن از عشق و از دل بیم جانست %~% مگر بر دار گوئی جایش آنست # 16 دلم خون گشت ای ساقی تودانی %~% حدیث دل مگو باقی تو دانی PageV14P011 # 1 بدام افتاد روباهی سحرگاه %~% بروبه بازی اندیشید در راه # 2 که گر صیاد بیند همچنینم %~% دهد حالی بگازر پوستینم # 3 پس آنگه مرده کرد او خویشتن را %~% ز بیم جان فرو افکند تن را # 4 چو صیاد آمد او را مرده پنداشت %~% نمی‌یارست روبه را کم انگاشت # 5 ز بن ببرید حالی گوش او لیک %~% که گوش او بکار آید ms173 مرا نیک # 6 بدل روباه گفتا ترک غم گیر %~% چو زنده مانده یک گوشه کم گیر # 7 یکی دیگر بیامد گفت این دم %~% زبان او بکار آید مرا هم # 8 زبانش را برید آن مرد ناگاه %~% نکرد از بیم جان یک ناله روباه # 9 دگر کس گفت ما را از همه چیز %~% بکار آید همی دندان او نیز # 10 نزد دم تا که آهن درفکندند %~% بسختی چند دندانش بکندند # 11 بدل روباه گفتا گر بمانم %~% نه دندان باش ونه گوش و زبانم # 12 دگر کس آمد و گفت اختیارست %~% دل روبه که رنجی را بکارست # 13 چو نام دل شنید از دور روباه %~% جهان برچشم او شد تیره آنگاه # 14 بدل می‌گفت با دل نیست بازی %~% کنون باید بکارم حیله سازی # 15 بگفت این و بصد دستان و تزویر %~% بجست از دام همچون از کمان تیر # 16 حدیث دل حدیثی بس شگفتست %~% که دو عالم حدیثش درگرفتست # 17 روا داری که در خونم نشانی %~% حدیث دل مگو دیگر تو دانی # 18 چو دل خون شد بگو از دل چه گویم %~% ز دل با مردم غافل چه گویم # 19 دلم آنجا که معشوقست آنجاست %~% من آنجا کی رسم این کی شود راست # 20 دل من گم شد از من ناپدیدار %~% نه من از دل نه دل از من خبردار # 21 چو دائم از دل خود بی‌نشانم %~% نشانی کی بود ازدلستانم PageV14P012 # 1 مگر سلطان دین محمود یک روز %~% ایاز خویش را گفت ای دلفروز # 2 کرا دانی تو از مه تا بماهی %~% که ازمن بیش دارد پادشاهی # 3 غلامش گفت ای شاه جهاندار %~% منم در مملکت بیش از تو صد بار # 4 چو ملکم این چنین زیر نگین است %~% چه جای ملکت روی زمین است # 5 پس آنگه شاه گفت آن نازنین را %~% که ای بنده چه حجت داری این را # 6 زبان بگشاد ایاز و گفت ای شاه %~% چه می‌پرسی چو ms174 زین رازی تو آگاه # 7 اگرچه پادشاهی حاصل تست %~% ولیکن پادشاه تو دل تست # 8 دل تو زیر دست این غلامست %~% مرا این پادشاهی خود تمامست # 9 توئی شاه و دلت شاه تو امروز %~% ولی من بر دل تو شاه پیروز # 10 فلک را رشک می‌آید ز جاهم %~% که من پیوسته شاه شاه خواهم # 11 چه گرملک تو ملکی مطلق آمد %~% ولی ملک ایازت بر حق آمد # 12 چو اصل تو دلست و دل نداری %~% بگو تا مملکت را بر چه کاری ~~PageV14P013 # 1 محمد ابن عیسی کز لطیفه %~% سبق برد از ندیمان خلیفه # 2 مگر می‌رفت بر رخشی نشسته %~% سر افساری مرصع تنگ بسته # 3 غلامانش شده یک سر سواره %~% همه بغداد مانده در نظاره # 4 ز هر کنجی یکی می‌گفت این کیست %~% که بس با زینت و با زیب و بازیست # 5 بره می‌رفت زالی با عصائی %~% چنین گفتا که کیست این مبتلائی # 6 که حق از حضرتش مهجور کردست %~% بمکر از پیش خویشش دور کردست # 7 که گر از خویش معزولش نکردی %~% بدین بیهوده مشغولش نکردی # 8 شنید این راز مرد از هوشیاری %~% فرود آمد ازان مرکب بزاری # 9 مقر آمد که حال من چنانست %~% که شرحش پیرزن را در زبانست # 10 بگفت این و بتوبه راه برداشت %~% بکلی دل ز مال و جاه برداشت # 11 نگونساری خویشش چون یقین شد %~% بکنجی رفت و از مردان دین شد # 12 بسی تو خواجگی کردی نهانی %~% گدائی خواجگی کردن ندانی # 13 بیک جو چو نداری حکم بر خویش %~% که نتوانی جوی دادن بدرویش # 14 چو نتوانی که برخود حکم رانی %~% چگونه بر کسی دیگر توانی PageV14P014 # 1 بر دیوانه محمود بنشست %~% نهاد او چشم برهم شاه بشکست # 2 بدو گفت این چرا کردی چنین گفت %~% که تا رویت نه بینم شه برآشفت # 3 بدو گفتا لقای شاه عالم %~% نمی‌داری روا گفت آن خود هم # 4 چو خود بینی درین مذهب روا ms175 نیست %~% اگر غیری به بینی جز خطا نیست # 5 شهش گفتا اولوالامر جهانم %~% بود بر تو همه حکمی روانم # 6 بدو دیوانه گفتا هین بیندیش %~% که امر تو روان چون نیست بر خویش # 7 نباشد بر دگر کس هم روانه %~% مرا مبشول چند آری بهانه # 8 نمی‌آید ترا زین خواجگی ننگ %~% که گرد آورده عمری دو من سنگ # 9 کسی باشد بمعنی مالک خویش %~% که نه ناجی بود نه هالک خویش # 10 نمی‌دانی که کوژی ای مرائی %~% چرا در راستی خود را نمائی PageV14P015 # 1 گلیمی بود آن شوریده جان را %~% بمردی داد تا بفروشد آن را # 2 بدو آن مرد گفت این بس درشتست %~% بنرمی همچو پشت خارپشتست # 3 خرید آن مرد ارزان و هم آنگاه %~% خریداری پدیدار آمد از راه # 4 بدو گفتا گلیمی نرم داری %~% چنین گفتا که دارم تا زر آری # 5 چو زر القصه پیش آورد درویش %~% نهادش آن گلیم آن مرد در پیش # 6 بدو گفتا گلیمی بی‌نظیرست %~% که از نرمی بعینه چون حریرست # 7 یکی صوفی سوی او هوش می‌داشت %~% خریدش تا فروشش گوش می‌داشت # 8 همی یک نعره زد گفت ای یگانه %~% مرا بنشان درین صندوق خانه # 9 که می‌گردد حریر اینجا گلیمی %~% سفالی می‌شود در یتیمی # 10 که من در جوهر خود چون سفالم %~% ز صندوقت بگردد بو که حالم # 11 اگر بر تو نخواهد گشت حالت %~% نخواهد بود عمرت جز وبالت # 12 چو در ظلمت گذاری زندگانی %~% چه حیوانی چه تو چون می‌ندانی # 13 همه اعضای خود در بند دین کن %~% اگر خود را چنان خواهی چنین کن # 14 مبین مشنو مگو الا بفرمان %~% که تا کافر نمیری ای مسلمان # 15 چو مردت می نه‌بینم در هدایت %~% ز کافر مردنت ترسم بغایت # 16 برای عبرتست این طاق و ایوان %~% تو جز شهوت نمی‌بینی چو حیوان # 17 ببازاری که دائم سود جان بود %~% چگونه بایدت دائم زیان بود ~~PageV14P016 # 1 یکی عورت طواف ms176 خانه می‌کرد %~% نظر افکند بر رویش یکی مرد # 2 زنش گفتا گر اهل رازئی تو %~% چنین دم کی بمن پردازئی تو # 3 ولی آگه نه تو بی سر و پای %~% که از که بازماندستی چنین جای # 4 گر از مردی خود بودی نشانیت %~% سر زن نیستی اینجا زمانیت # 5 تو اینجا از پی سود آمدستی %~% نه از بهر زیان بود آمدستی # 6 تو خود را روز بازاری چنین گرم %~% زیان خواهی نداری از خدا شرم # 7 خداوند جهان پیوسته ناظر %~% تو از وی غایب و او بر تو حاضر # 8 چو یک یک دم خدا از تست آگاه %~% چرا چون ماه می‌پیچی سر از راه # 9 چو حق با تو بود در هر مقامی %~% مزن جز درحضورش هیچ گامی # 10 اگر بی او زنی یک گام در راه %~% بسی تشویر باید خوردت آنگاه ~~PageV14P017 # 1 مهستی دبیر آن پاک جوهر %~% مقرب بود پیش تخت سنجر # 2 اگرچه روی او بودی نه چون ماه %~% ولیکن داشت پیوندی بدو شاه # 3 شبی در مرغزار رادکان بود %~% به پیش سنجر خسرو نشان بود # 4 چو شب بگذشت پاسی شاه سنجر %~% برای خواب آمد سوی بستر # 5 مهستی نیز رفت از خدمت شاه %~% بسوی خیمه خاص آمد آنگاه # 6 مگر سنجر غلامی داشت ساقی %~% که از خوبی ببودش هیچ باقی # 7 جمالش با ملاحت یار گشته %~% ز هر دو شاه برخوردار گشته # 8 بصد دل بود شه دیوانه او %~% حریف مهستی بد لیک مهرو # 9 درآمد شه ز خواب او را طلب کرد %~% ندیدش قصد آن یاقوت لب کرد # 10 لپاچه نیم شب بر پشت انداخت %~% بکینه تیغ هندی بر سر افراخت # 11 درآمد کرد در خیمه نگه شاه %~% که مهستی در آنجا بود با ماه # 12 بر او دید ساقی را نشسته %~% مهستی دل در آن مهروی بسته # 13 بزاری می‌نواخت از عشق رودش %~% خوشی می‌گفت با خود این سرودش # 14 که در برگیرمت ms177 من بر لب کشت %~% گر امشب بایدم دو ک کسان رشت # 15 چو سنجر گشت ازان احوال آگاه %~% گرفت این بیت را زو یاد آنگاه # 16 بدل گفتا گر امشب من بتندی %~% درین خیمه روم با تیغ هندی # 17 نماند زهره را این هر دو بر جای %~% شوم در خون این دو بی سر و پای # 18 مشوش گشت و شد آخر بتعجیل %~% به سوی خیمه خود کرد تحویل # 19 چو روزی ده برآمد شاه یک روز %~% فرو آراست جشنی عالم افروز # 20 مهستی پیش سلطان چنگ می‌زد %~% نوائی بس بلند آهنگ می‌زد # 21 ستاده بود ساقی نیز بر پای %~% قدح بر دست و چشم افکنده بر جای # 22 شه آن بیت شبانه یاد می‌داشت %~% ازو درخواست و خویش آزاد می‌داشت # 23 مهستی چون شنید این بیت از شاه %~% بیفتاد از کنارش چنگ در راه # 24 چو برگی لرزه افتادش بر اندام %~% برفت از هوش و عقلش ماند در دام # 25 شه آمد بر سر بالینش بنشست %~% برویش بر گلاب افشاند از دست # 26 چو زن باهوش آمد باردیگر %~% چو اول بار گشت از بیم سنجر # 27 چو باری ده زهش آمد بخود باز %~% سر رشته نکرد او از خرد باز # 28 شهش گفتا اگر می‌ترسی از من %~% بجان تو ایمنی ای خویش دشمن # 29 زنش گفتا که من زین می‌نترسم %~% ولی این بیت یک شب بود درسم # 30 همه شب درس خود تکرار کردم %~% گهی اقرار و گه انکار کردم # 31 از آنجا باز می‌یابم نشانی %~% که بر من تنگ می‌گردد جهانی # 32 بدان ماند که یک شب درچنان کار %~% نهفته بوده از من خبردار # 33 مرا گر تو بگیری ور برانی %~% دلت ندهد دگر بارم بخوانی # 34 وگر بکشی مرا در تن درستی %~% نجاتی باشدم از دست هستی # 35 مرا این ترس چندانی از آنست %~% که سلطانی که رزاق جهانست # 36 چو او یک یک نفس با من ms178 همیشه‌ست %~% مرا یک یک نفس بنگر چه پیشه‌ست # 37 چو حق پیش آورد صد ساله رازم %~% من آن ساعت چه گویم با چه سازم # 38 چو حق می‌بیندت دائم شب و روز %~% چو شمعی باش خوش می‌خند و می‌سوز # 39 دمی بی شکرش از دل برمیاور %~% نفس بی یاد غافل بر میاور # 40 اگردر شکر کوشی هر چه خواهی %~% بیابی نقد از جود الهی PageV14P018 # 1 مگر یک روز محمود عدوبند %~% پسر را گفت کای داننده فرزند # 2 ببین تا پیل چندست این زمانم %~% که من اکنون عددشان می‌ندانم # 3 پسر بشمرد و گفتش ای خداوند %~% هزار و چار صد پیلست در بند # 4 شهش گفتا که خود را یاد دارم %~% که یک بز می‌نیامد در شمارم # 5 کنون گر تا بعرشم کار و بارست %~% ز من نیست آن ز فضل کردگارست # 6 چو هستت نعمت حق بی‌کناره %~% ترا از شکر منعم نیست چاره # 7 چو در حق تو نعمت بر دوامست %~% دمی بی شکر حق بودن حرامست # 8 وگر نفس تودر شکرست کاهل %~% دلت باید که این مشکل کند حل # 9 چو نفست کاهلی دارد همیشه %~% دلت را هست جد و جهد پیشه # 10 چو نفست مرد کار خویش باشد %~% دلت در کار خود درویش باشد # 11 نکو زان سود کرد و بد زیان کرد %~% که هر کس آنچه دارد خرج آن کرد ~~PageV14P019 # 1 بکوئی می فرو شد عیسی پاک %~% جهودانش بسی دشنام بی باک # 2 بدادند و خوشی آن پاک زاده %~% دعا می‌گفتشان روئی گشاده # 3 یکی گفتش نمی‌کردی پریشان %~% ز دشنام و دعاگوئی بر ایشان # 4 مسیحش گفت هر دل جان که دارد %~% از آن خود کند خرج آن که دارد # 5 ترا نقدی که در دریای جانست %~% اگر موجی زند از جنس آنست # 6 ولیکن تا دم آخر نیاید %~% ترا نقد درون ظاهر نیاید # 7 محک جان مردان آن زمانست %~% که اعمی آن زمان صاحب عیانست # 8 ms179 غم فردا ترا امروز باید %~% دلت از خوف آن جانسوز باید # 9 بباید هر دمت صد بار مردن %~% که بتوانی تو این وادی سپردن # 10 اگر از ابر بارد بر توآتش %~% تو می‌باید که باشی در میان خوش # 11 اگر در وقت جان دادن خوش آئی %~% بمعنی گرم‌تر از آتش آئی PageV14P020 # 1 مگر شد ناگهی دزدی گرفتار %~% ز گرد راه بردندش سوی دار # 2 امان می‌خواست از عجز و نیازی %~% که ریزد آب و بگزارد نمازی # 3 که یا رب در چنین وقتی وجائی %~% که می‌بینم بهر موئی بلائی # 4 ببین تاتیغ قهرت بر سر دار %~% چه می‌آرد برویم آخر کار # 5 تو از قهرم چنین حیران گرفته %~% من از مهر تو ترک جان گرفته # 6 چنینم من که گفتم تو چنانی %~% کنون جان می‌دهم دیگر تو دانی # 7 چنین ده جان اگر جان می‌دهی تو %~% وگرنه عمر تاوان می‌دهی تو # 8 اگر خونت زند از قهر او جوش %~% مکن هرگز بلطف او را فراموش # 9 سبک رو چون گرانجانی زره نیست %~% بشادی زو که غم رادستگه نیست # 10 عروسی جهان ماتم نیرزد %~% که صد شادی او یک غم نیرزد # 11 چو خواهد کرد گردونت پیاده %~% سواری را بکن ابرو گشاده PageV14P021 # 1 یکی دیوانه چوبی بر نشسته %~% بتگ می‌شد چو اسپی تنگ بسته # 2 دهانی داشت همچون گل ز خنده %~% چو بلبل جوش در عالم فکنده # 3 یکی پرسید ازو کای مرد درگاه %~% چنین گرم ازچه می‌تازی تودر راه # 4 چنین گفت او که در میدان عالم %~% هوس دارم سواری کرد یک دم # 5 که چون دستم فرو بندند ناکام %~% نجنبد یک سر مویم بر اندام # 6 اگر هستی درین میدان تو بر کار %~% نصیب خویشتن مردانه بردار # 7 چو از ماضی و مستقبل خبر نیست %~% بجز عمر تو نقدی ما حضر نیست # 8 مده این نقد را بر نسیه بر باد %~% که بر نسیه کسی ننهاد بنیاد # 9 چو ms180 یک نقطه‌ست از عمر تو بر کار %~% هزاران چرخ زن بر وی چو پرگار # 10 خوشی با نقد این الوقت می‌ساز %~% چو بیکاران به پیش و پس مشو باز # 11 اگر تو پس روی و پیش آئی %~% بلای روزگار خویش آئی PageV14P022 # 1 سپهداری برای کوتوالی %~% بجائی قلعه می‌کرد عالی # 2 یکی دیونه آمد پدیدار %~% به پیش خویش خواندش آن سپهدار # 3 بدو گفتا ببین کین قلعه چونست %~% ز رفعت جفت طاق سر نگونست # 4 ازین قلعه کسی کاعزاز دارد %~% ببین تا چه بلا زو باز دارد # 5 زبان بگشاد آن دیوانه حالی %~% بدو گفتا تو مردی تیره حالی # 6 بلا چون ز آسمان می‌افتد آغاز %~% بقلعه می‌روی پیش بلا باز # 7 بلای خویشتن چون تو تمامی %~% بلائی نیز مطلب ای گرامی # 8 ز خویش و از بلای خویش آنگاه %~% خلاصی باشدت کلی درین راه # 9 که افتاده شوی و پست گردی %~% نمانی زنده تا که هست گردی PageV14P023 # 1 مگر محمود می‌شد بامدادی %~% کسی آمد وزو می‌خواست دادی # 2 فغان می‌کرد و پیشش راه بگرفت %~% درآمد پس عنان شاه بگرفت # 3 یکی پرسید کان مظلومت ای شاه %~% فلان وقتت عنان بگرفت در راه # 4 عنان نکشیدی آنگه باز هیچی %~% کنون پس این عنان بهر چه پیچی # 5 شهش گفتا که بودم آن زمان مست %~% که بگرفت او عنان من بیک دست # 6 کنون هر موی این مظلوم دستیست %~% که از هر موی وی بر من شکستیست # 7 چو چندین دست بینم در عنانم %~% اگر دستم دهد چون اسپ رانم # 8 گرفتارم میان این همه دست %~% نمی‌دانم که چون بیرون توان جست # 9 چو افتادن درین ره سود مردست %~% بیفتد هر که اینجا اهل دردست # 10 بلندی چون درین ره پست گیرند %~% عنان پادشه بی دست گیرند # 11 کسی باید بخون درگشته صد بار %~% که تا گردد ز افتادن خبردار # 12 کسی کاندر میان ناز باشد %~% کجا برهاندش در باز باشد PageV14P024 # 1 ms181 یکی پرسید از مجنون که چونی %~% که بس بیچاره و بس زبونی # 2 چنین گفت او که هستم من خری پیر %~% بدن سوراخ از بار گلوگیر # 3 تنم گرچه نزار و ناتوانست %~% همه روزی همه بارش گرانست # 4 وگر آسایشی را بعد صد غم %~% ز پشتش جامه برگیرند یک دم # 5 هزاران خرمگس آید گزنده %~% همه در ریش او نیش اوفکنده # 6 که گویم کاش این بیچاره هرگز %~% ندیدی از چنین آسایشی عز # 7 اگر باشی تو کار افتاده راه %~% چنین کارت بسی افتد باکراه # 8 چو کار افتادگی نبود بغایت %~% ترا بس خنده آید زین حکایت # 9 چو مشغولی بناز و کامرانی %~% تو کار افتادگی را می‌ندانی # 10 کسی باید مرا افتاده در کار %~% بروزی ماتم خود کرده صد بار # 11 بحق زنده شده وز خویش مرده %~% نه از پس ماندگان کز پیش مرده # 12 تو تا عاشق نگردی نیک جانباز %~% نیابی سر کار افتادگان باز # 13 کسی کو در میان ناز ماندست %~% ز جان بازان عاشق باز ماندست ~~PageV14P025 # 1 جوانی بود سرگردان همیشه %~% نمک بفروختن بودیش پیشه # 2 بگرد شهر می‌کردی تگ و تاز %~% بهر کوچه فرو می‌دادی آواز # 3 ایاز دلستان را دید یک روز %~% بسوخت از پای تا فرقش در آن سوز # 4 جهان در عشق وی بر وی سیه شد %~% ولیکن بود روشن کان ز مه شد # 5 جهان از مه سیه چون گردد آخر %~% که تا دل زو بصد خون گردد آخر # 6 شبانروزی دلی پر خون چو مستی %~% همه بر درگه سلطان نشستی # 7 میان خاک راه افتاده بودی %~% نمک در پیش خود بنهاده بودی # 8 نبودی بی نمک در عشق آن ماه %~% ازان افتاده شور افتاد در راه # 9 گهی آواز دردادی بخواری %~% گهی کردی چو آتش بیقراری # 10 ایاز سیم بر چون بر گذشتی %~% ز اشکش آب او از سرگذشتی # 11 بیفتادی و عقل از وی برفتی %~% ز مدهوشیش جان از ms182 تن نهفتی # 12 ز سوز عشق آن مبهوت گمراه %~% مگر محمود را کردند آگاه # 13 زمانی سر به پیش افکند محمود %~% گهی نالید و گه می‌سوخت چون عود # 14 بدل با خویش گفت این حد او نیست %~% که عشق و مال با شرکت نکو نیست # 15 بخواند القصه او را پادشا زود %~% نمک بر سر درآمد آن گدا زود # 16 زبان بگشاد محمود و بدو گفت %~% که بپذیر ای گدا از من نکو گفت # 17 بترک عشق این بت روی من گوی %~% و یا نه ترک جان خویشتن گوی # 18 جوابش داد عاشق گفت ای شاه %~% تو بر تختی و من استاده بر راه # 19 ایازت را تو داری جاودانه %~% مرا زو نیست حاصل جز فسانه # 20 میان عز و ناز و پادشاهی %~% نشسته پیش تست آن را که خواهی # 21 چوآن بت را تو داری من چه جویم %~% چو او با تست من ترک که گویم # 22 مرا عشقست از وی جاودانه %~% که دایم می‌زند در جان زبانه # 23 دمی گر عشق او بیشم نگردد %~% بجز قربان شدن کیشم نگردد # 24 چو بکشد عشق او روزیم صد راه %~% نترسم هم اگر می‌بکشدم شاه # 25 که عاشق هیچ برجانی نلرزد %~% که در چشمش جوی جانی نیرزد # 26 شهش گفت ای ز سر تا پا همه ننگ %~% تو با من کی توانی بود هم سنگ # 27 تو هرگز عشق نتوانی نکو باخت %~% بچه سرمایه خواهی عشق او باخت # 28 گدا گفتش که این سرمایه پیوست %~% ترا یک ذره نیست اما مرا هست # 29 تو چون پر آلتی از نوع شاهی %~% ولیکن بی نمک چندان که خواهی # 30 چو من دارم نمک تا چند بازی %~% ز عشق بی نمک چندین چه نازی # 31 تو مال و ملک و زر و زور داری %~% نمک باید چو من گر شور داری # 32 شهش گفتا که حجت گوی عاشق %~% ترا دیدم نه در عشق لایق ms183 # 33 گدا گفتش اگر من حجت آرم %~% وگر عاشق شوم باکی ندارم # 34 تو از ملکت همی بر سر نیائی %~% نپردازی بعشق از پادشائی # 35 من از عشق ایاز تو زمانی %~% نپردازم به سودای جهانی # 36 من از وی می‌نپردازم بدو کون %~% تو با وی می‌نپردازی ز صد لون # 37 کنون تو عشق خویش و عشق من بین %~% تفاوت زین گدا و خویشتن بین # 38 شهش گفت ای گدای زینهاری %~% کدامین جای او را دوست داری # 39 چنین گفت او که من زهره ندارم %~% که عشق آن صنم در خاطر آرم # 40 ندارم جای آن هرگز چه سازم %~% که با یک جای آن بت عشق بازم # 41 که گر یک موی او بینم زمانی %~% شود هر موی من آتش فشانی # 42 ندارم طاقت یک جای او من %~% چه گردم گرد سر تا پای او من # 43 شهش گفتا که از سر تا بپایش %~% چو عاشق نیستی بر هیچ جایش # 44 ز عشق او چرا پس بیقراری %~% بگو تا از کجاست این دوستداری # 45 چنین گفت او که جانم پر خروشش %~% تو می‌دانی که چیست از در گوشش # 46 چو آمد حلقه گوشش پدیدار %~% بجانم حلقه گوشش خریدار # 47 هوای عشق آن بت را نیم کس %~% که عشق در گوش او مرا بس # 48 شهش گفت آنکه زین گوهر نشان یافت %~% ز بحر جسم یا از بحر جان یافت # 49 گدا گفتش چنین در ای جهاندار %~% ز بحر عشق او آمد پدیدار # 50 چو بحر عشق را غواص گردی %~% بخلوت آن گهر را خاص گردی # 51 شهش گفتا درین بحر ای جوانمرد %~% چگونه عزم غواصی توان کرد # 52 گداگفتش که تو با پیل و لشکر %~% ز مشرق تا بمغرب ملک و کشور # 53 درین دریا ندانی بود غواص %~% که این را مفردی باید باخلاص # 54 دو عالم را برافکنده بیک بار %~% فرو رفته بدین دریا نگونسار # 55 نفس بگرفته دست از ms184 جان بشسته %~% گهر در قعر دریا باز جسته # 56 تو بگشاده همه عالم پر و بال %~% نیابی بوی آن در در همه حال # 57 شهش گفتا که سلطان هیچ نشتافت %~% چنین دری که گفتی رایگان یافت # 58 ببین اینک که در گوش ایاسست %~% که آن حلقه بگوش حق شناسست # 59 مرا بی آنکه باید شد نگونسار %~% چنین دری بدست آمد بیکبار # 60 تو جان می‌کن که این در خاصهماست %~% مرا در و ترا گرداب دریاست # 61 گدا گفتش که به زین کن تفکر %~% تو هرگز کی بدست آورده در # 62 که این در آن تو آنگاه بودی %~% که اندر گوش شاهنشاه بودی # 63 چو در گوش تو نبود ای سرافراز %~% ترا با در چه کار این در مکن باز # 64 اگر شاه جهان بودی وفا کوش %~% شهستی نه غلامش حلقه در گوش # 65 خوش اندر رفته عاشق تا بعیوق %~% فکنده حلقه اندر گوش معشوق # 66 اگر عاشق توئی چندین مزن جوش %~% تو می‌باید که باشی حلقه در گوش # 67 چو تو در گوش آن حلقه نداری %~% مزن از عشق دم گر هوشیاری # 68 ز خجلت شاه گوئی غرق خون شد %~% فرود آمد ز تخت و اندرون شد # 69 گدا را با نمک از پیش راندند %~% ندانم تا سخن بر خویش خواندند ~~PageV14P026 ### | [ ebkhsh 15 ] # 1 درآمد پنچمین فرزند هشیار %~% پدر راگفت کای دریای اسرار # 2 من آن انگشتری خواهم باخلاص %~% که در ملکت سلیمان گشت ازان خاص # 3 پری و دیو در فرمانش آمد %~% بساط ملک شادروانش آمد # 4 زنام آن نگینش شد نه از غیر %~% رموز مور کشف و منطق طیر # 5 گر آن انگشتری در دستم آید %~% فلک با این بلندی پستم آید PageV15P001 # 1 پدر گفتش چرا ملکت بکارست %~% که گر دستت دهد ناپایدارست # 2 چنین ملکی چنان به هم تو دانی %~% که در باقی کنی چون هست فانی # 3 وگر در ملک ظلمی کرده باشی %~% که تا یک ms185 گرده روزی خورده باشی # 4 جهان چون حسرت آبادیست جمله %~% کفی خاکست یا بادیست جمله # 5 مشو غره بملک باد و خاکی %~% بجانی کرده پیوند هلاکی # 6 کرا آن زندگی با برگ باشد %~% که انجامش بزاری مرگ باشد # 7 جهان پر نوش داروی الهی %~% مکش خود را بزهر پادشاهی # 8 اگرچه روستم را دل بپژمرد %~% چه سود ازنوش دارو چون پسر مرد # 9 طلب کن ای پسر ملکی دگر را %~% که سر باید برید آنجا پسر را # 10 جهان را پادشاهانی که بودند %~% که سر در گنبد گردنده سودند # 11 بملک اندر نبودی پشتشان گرم %~% مگر بر پشتی آن پاره چرم # 12 همه در زیر چرم آرام کرده %~% درفش کاویانش نام کرده # 13 ز ملکی چون نمی‌گیری کناره %~% که بر پایست از یک چرم پاره # 14 چو شاهی از درفش لخت چرمست %~% بغایت کفشگر زان پشت گرمست # 15 مرا ملکی که اصلش چرم باشد %~% بدان گر فخر آرم شرم باشد # 16 چو سر کارها معلوم گردد %~% بسا آهن که در دم موم گردد # 17 در آن موضع که عقل آنجاست مدهوش %~% اگر کوهست گردد عهن منفوش # 18 چو ملک این جهانی بس جهانست %~% چو نیکو بنگری ملک آن جهانست # 19 زهی آدم که پیگ عشق دریافت %~% بیک گندم ز ملک خلد سر تافت # 20 اگر خواهی که یابی ملک جاوید %~% ترا قرصی ز عالم بس چو خورشید ~~PageV15P002 # 1 مگر محمود می‌شد در شکاری %~% جداماند او ز لشکر برکناری # 2 بنزدیکش یکی ده بود می‌دید %~% بجائی بر سر ده دود می‌دید # 3 فرس می‌راند شه تا پیش آن زود %~% نشسته دید زالی پیش آن دود # 4 بدو گفت آمدت مهمان خلیفه %~% چه آتش میکنی هان ای عفیفه # 5 چنین دادش جواب آن زال آنگاه %~% که خود را ملک می‌جوشم من ای شاه # 6 شهش گفتا بگو ای پیر عاجز %~% که ملکم می‌دهی گفتا نه هرگز # 7 که من ملک از برای ms186 خویش جوشم %~% بملکت ملک خود را کی فروشم # 8 نیم ملک ترا هرگز خریدار %~% که ملک من به از ملک تو صد بار # 9 جهانی خصم دارد ملکت از پس %~% مرا بی آن همه غم ملک خود بس # 10 چو شه در ملک پیر زال نگریست %~% بسی از ملک خود برخویش بگریست # 11 بآخر یافت مشتی ملک ازان زال %~% بدادش بدره و رفت در حال # 12 چو جوجو در حساب آرند یکسر %~% ز ملک زال ملکی نیست برتر # 13 اگرچه روستم صاحب کمالیست %~% ولی در آرزوی ملک زالیست # 14 طریقت چیست عین راه دیدن %~% سبکباری کم آزاری گزیدن # 15 بمشتی ملک پر کردن شکم را %~% جوی انگاشتن ملک و حشم را # 16 چو ملک بی زوالی نیست امروز %~% چه جوئی چون کمالی نیست امروز # 17 درین عالم کمال امکان ندارد %~% که گرماهست جز نقصان ندارد # 18 در اول می‌فزاید تا دو هفته %~% دو هفته نیز می‌گردد نهفته # 19 تو اکنون زین مثال آگاه گردی %~% که دایم ناقصی گر ماه گردی # 20 ندارد هیچ اینجا پایداری %~% پس اینجا خواه عزت خواه خواری # 21 چو ملک این جهان ناپایدارست %~% ترا در بیقراری چون قرارست ~~PageV15P003 # 1 مگر می‌رفت شیخی کاردیده %~% بره در دید طاقی برکشیده # 2 همائی کرده از کج بر سر او %~% بگسترده ز هم بال و پر او # 3 زبان بگشاد و گفت ای مرغ ناساز %~% تو بی شرمک بدینجا آمدی باز # 4 بهر یک چند بگشائی پری تو %~% نشینی پس بقصر دیگری تو # 5 نیاید از تو کس را سایه داری %~% که نا پایندگی سرمایه داری # 6 اگر پایندگی بودی جهان را %~% هویدائی نبودی عقل و جان را # 7 همه دنیا سرابی می‌نماید %~% جهانی ملک خوابی می‌نماید # 8 خرت در گل ازان سخت اوفتادست %~% که در تعبیر خر بخت اوفتادست # 9 چو خر باشد کسی را بخت اینجا %~% بلاشک کار باشد سخت اینجا # 10 اگر غربال پندار خود از آب ms187 %~% برآری عالمی بینی همه خواب PageV15P004 # 1 بسنجر گفت غزالی که ای شاه %~% برون نیست از دو حال تو درین راه # 2 اگر بیداری اینجا چون نشینی %~% که تا برهم زنی دیده نه بینی # 3 وگر تو خفته این پادشائی %~% نه بینی هیچ تا دیده گشائی # 4 بملکی چند نازی چند خندی %~% که تا چشمی گشائی و ببندی # 5 ازو آثار در عالم نه بینی %~% کم از هیچی بود آن هم نه بینی # 6 تو گر خود یزدجرد پادشائی %~% بکشته عاقبت در آسیائی # 7 اگر آگه نه زان آسیا تو %~% یکی بنگر بدین چرخ دو تا تو # 8 چو افتادی بدین چرخ دو تا در %~% شوی آخر بپای آسیا در # 9 درین آتش چه عودی چه گیائی %~% بخسپد شب چه شاهی چه گدائی PageV15P005 # 1 مگر محمود می‌شد با سپاهی %~% ز هامون تا بگردون پایگاهی # 2 سپه می‌راند هر سوئی شتابان %~% که تا صیدی بیابد در بیابان # 3 خمیده پشت پیری دید غمناک %~% برهنه پای و سر با روی پر خاک # 4 درمنه می‌کشید و آه می‌کرد %~% میان خار خود را راه می‌کرد # 5 شه آمد پیشش و گفت ای گرامی %~% زبان بگشای و بر گو تا چه نامی # 6 چنین گفتا که من محمود نامم %~% چو هم نام تو ام این خود تمامم # 7 شهش گفتا که ماندم در شکی من %~% تو یک محمود باشی و یکی من # 8 تو یک محمود و من محمود دیگر %~% کجا باشیم ما هر دو برابر # 9 جوابش داد پیر و گفت ای شاه %~% همی چون هر دو برخیزیم از راه # 10 رویم اول دو گز زینجا فروتر %~% بمحمودی شویم آنگه برابر # 11 برابر گر نیم با تو که خردم %~% برابر گردم آن ساعت که مردم # 12 تو خوش بر تخت روکین نیلگون سقف %~% کند از چوب تختت تخته وقف # 13 چه خواهی کرد ملکی درجهانی %~% که نتوانی که خوش باشی زمانی # 14 بنتوانی شدن ms188 تنها براهی %~% نه کارت راست آید بی سپاهی # 15 نه هم بی چاشنی گیری خوری آب %~% نه شب بی پاسبانی آیدت خواب # 16 غم ملکی چرا چندان خوری تو %~% که نتوانی که در وی نان خوری تو # 17 اگر همچون کیانت تخت عاجست %~% وگر برتر ز نوشروانت تاجست # 18 نصیبت زان چنان تاجی و تختی %~% نخواهد بود الا خاک لختی # 19 چه ملکست این و تو چه پادشائی %~% که با میر اجل برمی نیائی # 20 اگر یک گرده هر روزت تمامست %~% چو تو دو گرده می‌جوئی حرامست ~~PageV15P006 # 1 مگر می‌رفت محمود جهاندار %~% بره درگازری را دید در کار # 2 کشیده پشته کرباس دربند %~% بدو گفت این همه کرباس را چند # 3 جوابش دادگازر کای شهنشاه %~% ترا کرباس ده گز بس درین راه # 4 چو زین جمله ترا ده گز پسندست %~% چرا پرسی ز جمله تا بچندست # 5 چو این بشنید گریان گشت ازو شاه %~% غریبی خشت زن را دید ناگاه # 6 رخ از خورشید چون انگشت کرده %~% ره صحرا همه پر خشت کرده # 7 شهش گفتا همه خشتت بچندست %~% چنین گفت او که ده خشتت پسندست # 8 چو ده خشتت ازین جمله تمامست %~% چه می‌خواهی دگر جمله حرامست # 9 وبال تست اگر خوبی وگر زشت %~% فزون از ده گزی کرباس وده خشت # 10 ز دنیا این دو چیزت هم وثاقست %~% دگر چون زین گذشتی طم طراقست # 11 ترا زین کار اگر سودی رسیدست %~% جهان انگار تا رودی رسیدست # 12 ز نف شوم بگذر با خردساز %~% بترک ملک گوی و کارخود ساز # 13 چو تو از ملک جز یک دم نداری %~% بکن کاری که این دم هم نداری # 14 چو شه بشنود گفت آن دو تن را %~% بخاک افکند حالی خویشتن را # 15 بسی بگریست تا بی‌خویشتن شد %~% بآخر کارساز آن دو تن شد # 16 بسی زر داد آن دو مهربان را %~% بشهر آمد بگفت این داستان را # 17 چو قسمت ms189 این دو چیزست از زمانه %~% چه خواهی کرد این مردارخانه # 18 اگر تو بر فلک بهرام زوری %~% بروز واپسین بهرام گوری # 19 وگر از پرده رخشانی چو یاقوت %~% شوی بهرام چوبین زیر تابوت # 20 بترس ای گورخان از گورخانه %~% که باید خفت چند آری بهانه # 21 بنه رگ راست تا این کوژ رفتار %~% نگرداند ترا در تو گرفتار ~~PageV15P007 # 1 حکیمی دید ذوالقرنین در راه %~% بذوالقرنین گفت آن مرد درگاه # 2 که آخر گرد عالم چند گردی %~% که عالم جمله پر آشوب کردی # 3 سکندر گفت نیمی از اقالیم %~% نهادم راست باقی ماند یک نیم # 4 کنون من می‌روم عزم من این راست %~% که تا آن نیمه دیگر کنم راست # 5 حکیمش گفت نیست این داد دادن %~% ترا رگ راست می‌باید نهادن # 6 چو می‌دانی که بر می‌بایدت خاست %~% بنه رگ راست چون عالم نهی راست # 7 که تو گر فی المثل شیر نبردی %~% چو راه گور گیری مور گردی # 8 چو در دنیا ترا اندک قرارست %~% ولی درگور سالی صد هزارست # 9 بدنیا در چرا کاشانه سازی %~% که هم در گور به گر خانه سازی # 10 چو کسری گر کنی طاق دلارام %~% ز کسری جبر نپذیرد سر انجام # 11 نمی‌بینی که اینها کاخترانند %~% چه گر بر فرق گردون خانه دانند # 12 همه سرگشته می‌گردند در سوز %~% ازین خانه بدان خانه شب و روز # 13 چو می‌بینند کان جز دامشان نیست %~% دمی در خانه آرامشان نیست # 14 اگرچه شاه عالی ذات گردند %~% ولی در خانه هم مات گردند # 15 تو هم گر خانه سازی درین راه %~% درو میری چو کرم پیله ناگاه # 16 بسی بارست ای دیوانه بر تو %~% فرود آید بآخر خانه بر تو # 17 مشو دلشاد از کاشانه خویش %~% مکن دل تنگ از ویرانه خویش # 18 که نه دلتنگ مانی تو نه شادی %~% که هم این بگذرد هم آن چو بادی ~~PageV15P008 # 1 جهان را پادشاهی پاک دین بود %~% که ms190 ملک عالمش زیر نگین بود # 2 نبودش در همه عالم نظیری %~% که بودش از همه عالم گزیری # 3 سواد ملکش از مه تا بماهی %~% ز شرقش تا بغربش پادشاهی # 4 حکیمانی که پیش شاه بودند %~% که اجری خواره درگاه بودند # 5 چنین گفت ای عجب روزی بایشان %~% که حالی می‌رود بر من پریشان # 6 دلم را آرزوئی بس عجب خاست %~% نمی‌دانم که این از چه سبب خاست # 7 مرا سازید یک انگشتری پاک %~% که هر وقتی که باشم نیک غمناک # 8 چو در وی بنگرم دلشاد گردم %~% ز دست ترک غم آزاد گردم # 9 وگر دلشاد گردم نیز از بخت %~% چو در وی بنگرم غمگین شوم سخت # 10 حکیمان زو امان جستند یک چند %~% نشستند آن بزرگان خردمند # 11 بسی اندیشه و فکرت بکردند %~% بسی خونابه حسرت بخوردند # 12 بآخر اتفاقی جزم کردند %~% بیک ره برنگینی عزم کردند # 13 که بنگارند بر وی این رقم زود %~% که آخر بگذرد این نیز هم زود # 14 چو ملک این جهان ملکی روندست %~% بملک آن جهان شد هر که زندست # 15 اگر آن ملک خواهی این فدا کن %~% بابراهیم ادهم اقتدا کن PageV15P009 # 1 نشسته بود ابراهیم ادهم %~% پس و پیشش غلامان دست بر هم # 2 یکی تاج مرصع بر سر او %~% بغلطاقی مغرق در بر او # 3 درآمد خضر بی فرمان در ایوان %~% بصورة چون یکی مرد شتربان # 4 غلامان را ز بیمش دم فرو شد %~% کسی کو را بدید از هم فرو شد # 5 چو ابرهیم او را دید ناگاه %~% بدو گفتا که دادت ای گدا راه # 6 خضر گفتا که نبود جایم اینجا %~% رباطیست این فرو می‌آیم اینجا # 7 زبان بگشاد ابراهیم ادهم %~% که هست این قصر سلطان معظم # 8 رباطش از چه می‌خوانی تو غافل %~% مگر دیوانه ای مرد عاقل # 9 زبان بگشاد خضر و گفت ای شاه %~% کرا بودست اول این وطنگاه # 10 چنین گفت او که اول راه ms191 اینجا %~% فلانی بود دایم شاه اینجا # 11 ز بعد او فلانی پس فلانی %~% کنون اینجا منم شاه جهانی # 12 خضر گفتش که گر شه را خبر نیست %~% رباط اینست و بس چیزی دگر نیست # 13 چو می‌آیند و می‌گذرند پیوست %~% نشستن در رباطی چون دهد دست # 14 چو پیش از تو بسی شاهان گذشتند %~% نکو خواهان و بد خواهان گذشتند # 15 ترا هم نیز جان خواهان درآیند %~% وزین کهنه رباطت در ربایند # 16 درین کهنه رباط آسودنت چیست %~% نه زینجائی تو اینجا بودنت چیست # 17 چو ابراهیم این بشنید در گشت %~% چو گوئی زین سخن زیر و زبر گشت # 18 روان شد خضر و او از پی دوان شد %~% ز دام خضر بیرون کی توان شد # 19 بسی سوگند دادش کای جوانمرد %~% قبولم کن کنون گر می‌توان کرد # 20 چو تخمی در دلم کشتی نهانی %~% کنون آبی بده ای زندگانی # 21 بگفت این وز قفای او روان شد %~% که تا مردی ز مردان جهان شد # 22 رباط کهنه دنیا برانداخت %~% جهانداری بدرویشی درانداخت # 23 بزرگانی که سر فقر دیدند %~% بملک نقد درویشی خریدند # 24 ز نقش پادشائی باز رستند %~% بمعنی از گدائی باز رستند # 25 که گرچه ملک دنیی پادشائیست %~% ولی چون بنگری اصلش گدائیست ~~PageV15P010 # 1 مگر محمود می‌شد با سپاهی %~% رسیدش پیش درویشی براهی # 2 سلامی کرد شاه او را دران دشت %~% علیکی گفت آن درویش و بگذشت # 3 بلشکر گفت شاه پاک عنصر %~% که بینید آن گدا با آن تکبر # 4 بدو درویش گفت ار هوشمندی %~% گدا خود چون توئی بر من چه بندی # 5 که در صد شهر وده افزون رسیدم %~% بهر مسجد گدائی تودیدم # 6 چو جوجو نیم جو بر هر سرائی %~% نوشتند از پی چون تو گدائی # 7 ندیدم هیچ بازار و دکانی %~% که از ظلمت نبود آنجا فغانی # 8 کنون گر بینش چشمت تمامست %~% ز ما هر دو گدا بنگر کدامست PageV15P011 # 1 مگر شد ms192 سنجر پاکیزه اوصاف %~% بخلوة پیش رکن الدین اکاف # 2 زبان بگشاد شیخ و گفت آنگاه %~% کزین شاهی نیاید ننگت ای شاه # 3 که هرگز پیر زالی پر نیازی %~% نسازد خویشتن را پی پیازی # 4 که تا زان پی پیاز آن زن زال %~% بنستانی تو چیزی در همه حال # 5 شهش گفتا که شیخا من ندانم %~% که چون از پی پیازی می‌ستانم # 6 چنین گفت او که زالی ناتوانی %~% بخون دل بریسید ریسمانی # 7 چو بفروشد باندک سیم ای شاه %~% خرد پیه و پیاز و هیزم آنگاه # 8 هم از بازار تره می‌ستانی %~% هم از هیزم هم پی می ندانی # 9 ز یک یک بز مواشی می‌بخواهی %~% گدائی به بسی زین پادشاهی # 10 شه آفاق نقد خویشتن یافت %~% ز کوة از پی پیاز پیرزن یافت # 11 دل سنجر ازان تشویر خون شد %~% ببخشید از سر ناز و برون شد # 12 گدا در راه او چون پادشاهست %~% شه دنیا گدای خاک راهست # 13 گدای راه او با هیچ در دست %~% بدان ماند که در دستش همه هست # 14 شهی کورا هزاران گنج کم نیست %~% بدان ماند که نقدش یک درم نیست # 15 درین ره سیم و زر حرمت ندارد %~% که حرمت جز قوی همت ندارد # 16 برای یک درم درمانده باشد %~% ولی دست ازجهان افشانده باشد ~~PageV15P012 # 1 برای درمنه برخاست آن پاک %~% درمنه چون برون می‌کرد از خاک # 2 برون افتاد حالی صره زر %~% ازان غم دست می‌زد سخت بر سر # 3 بحق گفتا که کردی تیره روزم %~% چه خواهم از تو چیزی تا بسوزم # 4 چرا چیزی دهی از پیشگاهم %~% که در حالم بسوزد می‌نخواهم # 5 من از تو عدل می‌خواهم ستم نه %~% درمنه بایدم اما درم نه # 6 اگر تو همتی داری چو مردان %~% بهمت خویشتن را مرد گردان # 7 ز شاهت گر امید زر و سیمست %~% دل و جان ترا پیوسته بیمست # 8 چرا باید طلب کردن زر و ms193 سیم %~% چو آخر جانت باید کرد تسلیم # 9 بترک سیم و زر گو جان نگه دار %~% که جان بهتر بسی از سیم بسیار # 10 چنین آوازه محمود ازان یافت %~% که جان او ز درویشی نشان یافت # 11 که گر در ملک کردی کبر پیشه %~% نکردی خلق ذکر او همیشه # 12 چو سلطان می‌شود از فقر مذکور %~% توانی شد تو هم در فقر مشهور # 13 که شاهانی که سر فقر دیدند %~% پناه از سایه زالی گزیدند PageV15P013 # 1 مگر یک روز محمود نکو روی %~% ز لشکر اوفتاده بود یک سوی # 2 بره در پیشش آمد پیرزالی %~% عصائی چون الف قدی چو دالی # 3 یکی انبان بگردن برنهاده %~% که سوی آسیا می‌شد پیاده # 4 شهش گفتا چو در تو زور و تگ نیست %~% که در انبان رگست و در تو رگ نیست # 5 بیار انبان چو سر محکم ببستی %~% به پیش اسب من نه باز رستی # 6 نهاد آن پیرزن انبانش در پیش %~% چو بادی شد روان یک رانش از پیش # 7 چو پیشی یافت اسب شاه ازان زال %~% زبان بگشاد وشه را گفت در حال # 8 که گر با من نه استی ای شه امروز %~% نه استم با تو من فردا در آن سوز # 9 چو ابرش گرم کردی در دویدن %~% که در گرد تو می نتوان رسیدن # 10 اگر فردا بسی مرکب بتازی %~% تو هم در گرد من نرسی چه سازی # 11 مکن امروز این تعجیل ای شاه %~% که تا فردا بهم باشیم در راه # 12 شه از گفتار آن زن خون فشان شد %~% عنان بر تافت با او هم عنان شد # 13 اگر درس وفا تعلیق داری %~% چو محمودت دهد توفیق یاری # 14 کرم اینست و عهد این و وفا این %~% نکوکاری و تسلیم و رضا این # 15 اگر زین نافه هرگز بوی بردی %~% ز نه چوگان گردون گوی بردی # 16 وگر نه اوفتادی در ندامت %~% که هرگز برنخیزی تا ms194 قیامت # 17 تو ای مرد گدا احسان درآموز %~% گدائی از چینن سلطان درآموز ~~PageV15P014 ### | [ ebkhsh 16 ] # 1 پسر گفتش که هرگز آدمی زاد %~% ندیدم ز آرزوی ملک آزاد # 2 نمی‌دانم من از مه تا بماهی %~% کسی را کو نخواهد پادشاهی # 3 کمال ملک نتوان داد از دست %~% که بهر ملک تن جان داد از دست # 4 نکو گفت آن حکیم مشتری فش %~% که گر شاهی بود روزی بود خوش PageV16P001 # 1 پدر گفتش که ملک این جهانی %~% که ملکی است بی پاداش فانی # 2 برای آن چنین بگزیده تو %~% که ملک آخرت نشنیده تو # 3 اگر زان ملک تو آگاه گردی %~% هم اینجا بر دو عالم شاه گردی # 4 بزرگانی که ملک آن ملک دیدند %~% بیک جو ملک دنیا کی خریدند # 5 چو می‌دیدند ملک جاودانی %~% برافشاندند ملک این جهانی PageV16P002 # 1 زبیده را ز هارون یک پسر بود %~% که در خلوت ز عالم بیخبر بود # 2 برون نگذاشتی مادر ز ایوانش %~% که زیر پرده می‌پرورد چون جانش # 3 چو قوت یافت عقل بی قیاسش %~% به جوش آمد دل حکمت شناسش # 4 بمادر گفت عالم این سرایست %~% و یا بیرون این بسیار جایست # 5 جز این جائی اگر هست آشکاره %~% بگو تا پیش گیرم من نظاره # 6 دل مادر بسوخت الحق برو سخت %~% بدو گفت ای گرامی و نکوبخت # 7 ز قصر این لحظه بیرونت فرستم %~% بصحرا و بهامونت فرستم # 8 برای او خری مصری بیاراست %~% غلامی و دو خادم کرد درخواست # 9 برون بردند تنها آن پسر را %~% که تا بگشاد بر عالم نظر را # 10 ندیده بود عالم آن یگانه %~% تعجب کرد از رسم زمانه # 11 قضا را دید تابوتی که در راه %~% گروهی خلق می‌بردند ناگاه # 12 همه در گریه و زاری بمانده %~% ز گریه در جگرخواری بمانده # 13 پسر پرسید آن ساعت زخادم %~% که مردن بر همه خلقست لازم # 14 جوابش داد کان جسمی که جان یافت %~% ز دست ms195 مرگ نتواند امان یافت # 15 نباشد مرگ را عامی و خاصی %~% کزو ممکن نشد کس را خلاصی # 16 پسر گفتا چنین کاریم در پیش %~% چرا جانم نترسد سخت بر خویش # 17 چو سنگ از مرگ خواهد گشت چون موم %~% بباید کرد زود این حال معلوم # 18 چو شیر مرگ را بر وی کمین بود %~% تماشا کردن کودک چنین بود # 19 شبانگاهی چو پیش مادر آمد %~% نشاط و دلخوشی بر وی سرآمد # 20 همه شب می‌نخفت از هیبت مرگ %~% شکسته شاخ می‌لرزید چون برگ # 21 بوقت صبحدم بگریخت از شهر %~% بترک لطف گفت از هیبت قهر # 22 طلب می‌کرد هارون هر زمانش %~% نمی‌یافت از کسی نام و نشانش # 23 چنین گفت آنکه مردی پاک دل بود %~% که وقتی در سرایم کار گل بود # 24 ز خانه چون برون رفتم ببازار %~% یکی مزدور را گشتم طلبکار # 25 جوانی را نحیف و زرد دیدم %~% ز سر تا پاش عین درد دیدم # 26 نهاده تیشه و زنبیل در پیش %~% شده واله نه با خویش و نه بی‌خویش # 27 بدو گفتم توانی کار گل کرد %~% توانم گفت اما نه بدل کرد # 28 بدو گفتم مرا شاید تو برخیز %~% چنین گفت آن جوانمرد بپرهیز # 29 که من شنبه کنم کار و دگر نه %~% مرا خواهی همین روز و اگر نه # 30 چو روز شنبهش بودی سر کار %~% به «سبتی» زین سبب شد نام بردار # 31 ببردم آخر او را سوی خانه %~% دو مرده کار من کرد آن یگانه # 32 شدم در هفته دیگر به بازار %~% طلب کردم زهر سوئیش بسیار # 33 مرا گفتند او دیوانه باشد %~% همیشه در فلان ویرانه باشد # 34 شدم او را در آن ویرانه دیدم %~% ز خلق عالمش بیگانه دیدم # 35 بزاری و نزاری اوفتاده %~% بدام مرگ و خواری اوفتاده # 36 بدو گفتم که چون بیمار و زاری %~% ز من آید ترا تیمار دادی # 37 بیا درخانه ما آی امروز %~% که کس ms196 را می نه‌بینم بر تودلسوز # 38 اجابت می‌نکرد القصه برخاست %~% برای من بجای آورد درخواست # 39 چو آمد در وثاق من چنان شد %~% کزان سان ناتوان خود کی توان شد # 40 جهانی درد مجری گشت در وی %~% نشان مرگ پیدا گشت بر وی # 41 مرا گفتا سه حاجت دارم ای دوست %~% برون می‌باید آمد با تو از پوست # 42 بدو گفتم که هر حاجت که خواهی %~% بخواه ای محرم سر الهی # 43 بمن گفت آن زمان کم جان برآید %~% ز قعر چاه این زندان برآید # 44 رسن در گردنم بند و برویم %~% درافکن پس بکش بر چار سویم # 45 بگو کین کار کار اهل دینست %~% جزای من عصی الجبار اینست # 46 کسی کو عاصی جبار باشد %~% چنین هم سرنگون هم خوار باشد # 47 دوم کهنه گلیمی هست پاکم %~% کفن زین ساز و با این نه بخاکم # 48 که با این طاعت بسیار کردم %~% مگر در خاک برخوردار کردم # 49 سیم این مصحفم بستان و بشناس %~% که بودست آن عبدالله عباس # 50 که هارون این حمایل کرده بودی %~% ز چشم دیگران در پرده بودی # 51 بر هارون بر این مصحف ببغداد %~% بدو گوی آنکه این مصحف بمن داد # 52 سلامت گفت و گفتا گوش میدار %~% که در غفلت نمیری همچو من زار # 53 که من در غفلت و پندار مردم %~% ندیدم زندگی مردار مردم # 54 بگوی مادرم را کز دعائی %~% فراموشم مکن در هیچ جائی # 55 بگفت این و بکرد آهی و جان داد %~% عفاالله جز چنین جان چون توان داد # 56 بدل گفتم که می‌باید رسن خواست %~% که حالی آن وصیت راکنم راست # 57 رسن در گردنش کردم بزاری %~% کشیدم روی بر خاکش بخواری # 58 یکی هاتف زبان بگشاد ناگاه %~% که ای از جهل محض افتاده از راه # 59 نداری شرم تو از جهل بسیار %~% کنی با دوستان ما چنین کار # 60 رسن در گردن شخصی میفگن %~% که چون چنبر ms197 نهادش چرخ گردن # 61 چه می‌خواهی ازین غم کشته راه %~% فلا تحزن فانا قد غفرناه # 62 چو بشنیدم من آن آواز عالی %~% ز هیبت شد دو دستم سست حالی # 63 بدل گفتم که ای غافل بپرهیز %~% چه جای این رسن بازیست برخیز # 64 شدم یاران خود را پیش خواندم %~% سخن از حال آن درویش راندم # 65 همه جمع آمدند و با دلی پاک %~% گلیمش را کفن کردند در خاک # 66 چو فارغ گشتم از کار جوان من %~% گرفتم مصحف و گشتم روان من # 67 ستادم بر در هارون سحرگاه %~% که تا هارون پدیدار آمد از راه # 68 نمودم مصحف و بستد ز من شاد %~% مرا گفتا چه کس این مصحفت داد # 69 بدو گفتم یکی مزدورکاری %~% جوانی لاغری زردی نزاری # 70 چو گفتم ای عجب مزدورکارش %~% پدید آمد دو چشم سیل بارش # 71 بسی بگریست تا شد هوش از وی %~% چو بنشست اندکی آن جوش از وی # 72 مرا گفتا کجاست آن سرو آزاد %~% بدو گفتم که سلطان را بقا باد # 73 چو این بشنید بخروشید بسیار %~% برفت از هوش آن داننده هشیار # 74 نه چندان ریخت اشک و کرد فریاد %~% که آن هرگز کسی را خود بود یاد # 75 بگردون می‌رسید آواز آهش %~% نگه می‌داشت از هر سو سپاهش # 76 پس آنگه گفت آن ساعت که جان داد %~% چه گفت از من ترا و چه نشان داد # 77 بدو گفتم که آن ساعت چنین گفت %~% که باید با امیرالمؤمنین گفت # 78 کزین شاهی مشو زنهار مغرور %~% سخن بشنو ازین درویش مزدور # 79 در آن کن جهد کز من پند گیری %~% میان ملک مرداری نمیری # 80 که گر مردار میری ای یگانه %~% چو مرداری بمانی جاودانه # 81 بدنیا مبتلا تا چند باشی %~% پی دین گیر تا خرسند باشی # 82 که دنیا پرده جان تو باشد %~% ولی دین شمع ایمان تو باشد # 83 اگرملک همه عالم بگیری %~% همه بر تو نشنید ms198 چون بمیری # 84 تو مردی نازکی پرورده در ناز %~% ز حمالی خلقی خوی کن باز # 85 کنون من گفتم و رفتم تو مپسند %~% که ننیوشی چنین وقتی چنین پند # 86 ز سر در درد هارون تازه‌تر شد %~% ز حیرت هر دم از نوعی دگر شد # 87 بآخر با وثاقش برد با خویش %~% که تا بنشست پیش پرده درویش # 88 زبیده در پس آن پرده آمد %~% که تا پیشش حکایت کرده آمد # 89 چنین گفت او که چون آنجا رسیدم %~% که در خاکش فکندم می‌کشیدم # 90 برآمد از پس پرده خروشی %~% چو دریا زان زنان برخاست جوشی # 91 زبیده گفت ای فریادم از تو %~% خدا بستاند آخر دادم از تو # 92 جگرگوشه مرا در مستمندی %~% نترسیدی که بر روی او فکندی # 93 خلیفه زاده را نشناختی تو %~% رسن در گردنش انداختی تو # 94 دریغا ای غریب و ای جوانم %~% دریغا نور چشم و شمع جانم # 95 چو بادی عزم ره ناگاه کردی %~% که جان مادر آتشگاه کردی # 96 دریغا ای لطیف نازنینم %~% که ماندی همچو گنجی در زمینم # 97 چه گویم گورش القصه نشان خواست %~% بزینت مشهدی کرد آن زمان راست # 98 خبر گوینده را بسیار زر داد %~% ولی هارونش از زن بیشتر داد # 99 توانگر گشت آن مرد خبرگوی %~% کنون این رفت اگر داری دگرگوی # 100 چه خواهی کرد ملکی را که ناکام %~% بلای جان تو باشد سرانجام # 101 اگر شاهی عالم خانه داری %~% شوی شهمات آن خانه بزاری # 102 چرا در کلبه بنشسته راست %~% کزو ناکام بر می‌بایدت خاست # 103 چرا معشوقه خواهی که پیوست %~% غم آن عاقبت گرداندت پست # 104 چرا جمع آوری چیزی بصد عز %~% که یک جو زان نخواهی خورد هرگز # 105 اگر تو دشمن ملکی پدر باش %~% وگر در ملک هارونی پسر باش # 106 ز حال آن پسر دادم نشانیت %~% کنون حال پدر گویم زمانیت PageV16P003 # 1 مگر روزی گذر می‌کرد هارون %~% رسید آنجایگه بهلول مجنون ms199 # 2 زبان بگشاد کای هارون غم خوار %~% قوی در خشم شد هارون بیکبار # 3 سپه را گفت کیست این بی سر و پای %~% که می‌خواند بنامم در چنین جای # 4 بدو گفتند بهلولست ای شاه %~% روان شد پیش او هارون هم آنگاه # 5 بدو گفتا ندانی احترامم %~% که می‌خوانی تو بی‌حاصل بنامم # 6 نمی‌دانی مرا ای مرد مجنون %~% که بر خاکت بریزم خون هم اکنون # 7 جوابش داد مرد پر معانی %~% که می‌دانم تو این نیکو توانی # 8 که در مشرق اگر زالیست باقی %~% که بر سنگ آیدش پای اتفاقی # 9 وگر جائی پلی باشد شکسته %~% که گرداند بزی را پای بسته # 10 تو گر در مغربی از تو نترسند %~% بترس ای بیخبر کز تو بپرسند # 11 بسی بگریست زو هارون بزاری %~% بدو گفتا اگر تو وام داری # 12 بگو تا جمله بگزارم بیکبار %~% جوابش داد بهلول نکوکار # 13 که تو وامی بوامی می‌گزاری %~% چو مال خویشتن یک جو نداری # 14 ترا گر مال مال مردمانست %~% که نیست آن تو هر چت این زمانست # 15 برو مال مسلمانان ز پس ده %~% که گفتت مال کس بستان بکس ده # 16 نصیحت خواست از بهلول هارون %~% بدو گفت آن زمان بهلول مجنون # 17 که ای استاده در دنیا چنین راست %~% نشان اهل دوزخ در تو پیداست # 18 ز رویت محو گردان آن نشانی %~% وگرنه گفتم و رفتم تو دانی # 19 دگر ره گفت اگر دوزخ نشینم %~% کجا شد آن همه اعمال دینم # 20 بدو گفتا ببین هر ماه و هر سال %~% که همچون اهل دوزخ داری احوال # 21 دگر ره گفت اگرچه بوالفضولم %~% نسب نقدست باری از رسولم # 22 بدو گفتا که چون قرآن شنیدی %~% فلا انساب بینهم ندیدی # 23 دگر ره گفت هان ای کم بضاعت %~% امیدم منقطع نیست از شفاعت # 24 بدو گفتا که بی اذن الهی %~% شفاعت نکند او زین می چه خواهی # 25 سپه را گفت هارون هین ms200 برانید %~% که او ما را بکشت و می ندانید # 26 چو نه ملکست اینجا و نه مالک %~% نجات تست اگر گردی تو هالک # 27 چو سنگی صد هزاران سال برجای %~% بمی ماند نمی‌مانی تو بر پای # 28 چه خواهی کرد درجائی درنگی %~% که آنجا بیش ماند از تو سنگی # 29 دلا کم گیر چرخ سرنگون را %~% چه خواهی کرد این دریای خون را # 30 زهی خوش طعم دیگ چرب روغن %~% که از مرگش بود زرین نهنبن # 31 قدم باید بگردون بر نهادن %~% سر این دیگ پر خون بر نهادن # 32 چو پر خون اوفتاد این دیگ پر جوش %~% مزن انگشت در وی سر فرو پوش # 33 شفق خونست و دایم چرخ گردون %~% سر بریده می‌گردد در آن خون # 34 جهانی خلق بین در هم فتاده %~% همه از بهر زیر خاک زاده # 35 همه خاک زمین خون سیاهست %~% سیاوش وار خلقی بی گناهست # 36 عیان بینی اگر باشی تو با هش %~% ز یک یک ذره خون صد سیاوش ~~PageV16P004 # 1 سلیمان کوزه می‌خواست روزی %~% که تا آبی خورد بی هیچ سوزی # 2 که آن کوزه نبوده باشد آنگاه %~% ز خاک مردگان افتاده در راه # 3 چنین خاکی طلب کردند بسیار %~% ندیدند ای عجب از یک طلب کار # 4 یکی دیوی درآمد گفت این خاک %~% بیارم من ز خاک مردگان پاک # 5 بدریائی فرو شد سرنگون سار %~% هزاران گز فرو برد او بیکبار # 6 ز قعر آن همه خاکی برانداخت %~% ازان گل کرد و آخر کوزه ساخت # 7 سلیمان کوزه را چون آب در کرد %~% ز حال خویشش آن کوزه خبر کرد # 8 که من هستم فلان بن فلانی %~% بخور آبی چه می‌پرسی نشانی # 9 کز اینجا تا به پشت گاو و ماهی %~% تن خلقست چندانی که خواهی # 10 ازان خاکی که شخص آن واین نیست %~% اگر تو کوزه خواهی در زمین نیست # 11 ترا گر کوزه وگر تنوریست %~% یقین می‌دان که آن ms201 از خاک گوریست # 12 خنک آن گل که گرچه یافت تابی %~% ولیکن کوزه شد از بهر آبی # 13 بتر آن گل که سازندش تنوری %~% که هر ساعت بتابندش بزوری # 14 بگورستان نگر تا درد بینی %~% جهانی زن جهانی مرد بینی # 15 همه در خاک و در خون باز مانده %~% درون ره نی ز بیرون باز مانده # 16 اگر بینائیت ازجان پاکست %~% ببین تا خاک گورستان چه خاکست # 17 که هر ذره ز خاکش گر بجوئی %~% ز خسرة صد جهان یابی تو گوئی # 18 چو گورستان نخستین منزل آمد %~% ببین تا آخرین چه مشکل آمد # 19 اگر خواهی صفای آن جهانی %~% بگورستان گذر تا می‌توانی # 20 که دل زنده شود از مرده دیدن %~% شود نقدت بدان عالم رسیدن ~~PageV16P005 # 1 شهی در خشم رفت از مرد درویش %~% براندش با دلی پر درد از پیش # 2 بدو گفتا ترا ندهم امانی %~% چو اندر ملک من باشی زمانی # 3 برفت از پیش او مرد تهی دست %~% بگورستان شد و آزاد بنشست # 4 چو شه بشنود حالی داد پیغام %~% که نه فرمودم ای شوریده ایام # 5 که بیرون شو ز ملکم می‌ستیزی %~% مگر خواهی که خود را خون بریزی # 6 جوابش داد کین پذرفته‌ام من %~% که از ملک تو بیرون رفته‌ام من # 7 قیامت را که راهی مشکل آمد %~% نه گورستان نخستین منزل آمد # 8 نخستین منزل محشر نه آنست %~% نه ملک تست ملک آن جهانست # 9 چو افتد زن بدرد زه از آغاز %~% چنین گویند خلق از حال او باز # 10 که این زن در میان دو جهانست %~% که یک پایش درین دیگر درآنست # 11 تو هم ای بی‌خبر تا درجهانی %~% میان دو دمت دایم چنانی # 12 گر این دم شد دگر دم برنیاید %~% نشان تو ز عالم برنیاید # 13 مزن بانگ و مکن نوحه بیارام %~% که ناید باز مرغ رفته در دام # 14 چو تن شد مرغ جان را دامگاهی %~% چرا زین دام ms202 کرد آرامگاهی ~~PageV16P006 # 1 جوانی را زنی دادند چون ماه %~% که عقل کس نبود از وصفش آگاه # 2 جمالش آیة دلخستگان بود %~% لبش جان داروی لب بستگان بود # 3 قضا را آن عروس همچو مه مرد %~% نبودش علتی در درد زه مرد # 4 چو القصه بخاکش کرد شویش %~% بگل بنهفت آن خورشید رویش # 5 یکی شیشه گلابش بود آنگاه %~% که شسته بود روزی پای آن ماه # 6 بدان شیشه سر آن گورگل کرد %~% ولی با اشک خونین معتدل کرد # 7 چرا شد پای بند آن دلارام %~% که باید شست دست از وی بناکام # 8 چرا اندر عروسی شست پایش %~% چو دست از وی بشستن بود رایش # 9 چگویم از تو و از خود دریغا %~% دریغا از شد و آمد دریغا PageV16P007 ### | [ ebkhsh 17 ] # 1 پسر گفتش بر محبوب و معیوب %~% تو می‌دانی که ملکت هست مطلوب # 2 بزرگان و حکیمان زبردست %~% بایشان قوت می‌جویند پیوست # 3 نه هرگز جمع دیدم نه پریشان %~% که فارغ بود از درگاه ایشان ~~PageV17P001 # 1 پدر گفتش عزیزا چند گوئی %~% ز غفلت ملک فانی چند جوئی # 2 چو باقی نیست ملکت جز زمانی %~% مکن در گردنت بار جهانی # 3 چو بار خود بتنها بر نتابی %~% ببار خلق عالم چون شتابی # 4 ز درویشی چو مردن هست دشوار %~% ز شاهی چون بمیری آخر کار # 5 چو می‌بینی زوال پادشاهی %~% عجب می‌آیدم تا می چه خواهی PageV17P002 # 1 چنین گفت آن امیر دردمندان %~% که نیست این بس عجب از گوسفندان # 2 که می‌آرند ایشان را بخواری %~% که تا برند سرهاشان بزاری # 3 که بی عقلند و ایشان می‌ندانند %~% ازان سوی مقابر چون روانند # 4 ازان قصاب می‌باید عجب داشت %~% که او هم علم دارد هم طلب داشت # 5 چو می‌داند که او را نیز ناگاه %~% بخواهندش بریدن سر درین راه # 6 چگونه فارغ و ایمن نشستست %~% نمی‌جنبد خوشی ساکن نشستست # 7 نگه کن تا بآدم پشت بر پشت %~% که چندین طفل ms203 عالم در شکم کشت # 8 بسی میرند جسم مور داده %~% بسی شیرند تن در گور داده # 9 جهان را ذره در مغز هش نیست %~% که او جز رستمی سهراب کش نیست # 10 چه می‌گویم خطا گفتم چو مستان %~% که او زالیست سر تا پای دستان # 11 ترا می‌پرورد از بهر خوردن %~% بنه این تیغ را ناکام گردن # 12 مکش گردن فلک سیلی زن تست %~% که گر سیلی خوری در گردن تست # 13 بسیلی کردنت پرورده گردی %~% که تا فربه شوی وخورده گردی PageV17P003 # 1 ز مرغ خانگی بازی برآشفت %~% بمرغ خانگی آنگه چنین گفت # 2 که مردم داردت تیمارخانه %~% دمی نگذاردت بی آب و دانه # 3 نگه می‌دارد از اعدات پیوست %~% که تابر تو نیابد دشمنی دست # 4 تو پیوسته ز مردم می‌گریزی %~% چنین بد عهد از بهر چه چیزی # 5 وفای تست مردم را همیشه %~% ترا جز بی‌وفائی نیست پیشه # 6 نیامیزی تو با مردم زمانی %~% چو تو نشنیده‌ام نامهربانی # 7 مرا باری اگر مردم بصد بار %~% ز پیش خویش بفرستد بصد کار # 8 درآیم عهد ایشان را بپرواز %~% بزودی هم بر ایشان رسم باز # 9 وفایی نیست مرغ خانگی را %~% که پیشه می‌کند بیگانگی را # 10 چو مرغ خانگی بشنید این راز %~% جواب باز داد اندر زمان باز # 11 که ای بی دانش بی قدر و مقدار %~% نه بینی باز کشته سر نگون سار # 12 ولی صد مرغ بینی سر بریده %~% به پای آویخته سینه دریده # 13 وفای آدمی گر این چنینست %~% ازان بیزار گشتم این یقینست # 14 چنین عهد و وفا را در زمانه %~% چه بهتر خاک بر سر جاودانه # 15 چه گر این ساعتم می‌پرورد لیک %~% برای کشتنم می‌پرورد نیک # 16 تو گر این را وفا دانی جفا به %~% بسی کفر از چنین مهر و وفا به # 17 ز دیری گه ترا ای چرخ گردان %~% روانست آسیا برخون مردان # 18 شگفتا کار تو ای چرخ ناساز %~% که ms204 در خاک افکنی پرورده ناز # 19 جهانا حاصل پروردن ما %~% چه خواهد بود جز خون خوردن ما # 20 کس از خون خوردن تو نیست آگاه %~% که پنهان می‌کنی در خاک و در چاه # 21 جهانا چون حیات تو مماتست %~% وفا ازتو طمع کردن وفاتست # 22 جفات اول مرا در شور انداخت %~% وفات آخر مرا در گور انداخت # 23 نمی‌دانم که تا این بی در وبام %~% برای چیست گردان بام تا شام # 24 عجایب نامه این هفت پرگار %~% مرا در خون بگردانید صد بار # 25 ز سر تا پای رفتم هر زمان من %~% نمی‌دانم سراپای جهان من # 26 چو گوئی بی سر و بی پای ازانم %~% که سر از پای و پای از سر ندانم # 27 چو جان اینجا نفس از خود نهان زد %~% چگونه لاف دانش می‌توان زد ~~PageV17P004 # 1 یکی بیننده معروف بودی %~% که ارواحش همه مکشوف بودی # 2 دمی گر بر سر گوری رسیدی %~% در آن گور آنچه می‌رفتی بدیدی # 3 بزرگی امتحانی کرد خردش %~% بخاک عمر خیام بردش # 4 بدو گفتا چه می‌بینی درین خاک %~% مرا آگه کن ای بیننده پاک # 5 جوابش داد آن مرد گرامی %~% که این مردیست اندر ناتمامی # 6 بدان درگه که روی آورده بودست %~% مگر دعوی دانش کرده بودست # 7 کنون چون گشت جهل خود عیانش %~% عرق می‌ریزد ازتشویر جانش # 8 میان خجلت و تشویر ماندست %~% وزان تحصیل در تقصیر ماندست # 9 بر آن در حلقه چون هفت آسمان زد %~% ز دانش لاف آنجا کی توان زد # 10 چو نه انجام پیداست و نه آغاز %~% نیابد کس سر و پای جهان باز # 11 فلک گوئیست و گر عمری شتابی %~% چو گویش پای و سر هرگز نیابی # 12 که داند تا درین وادی منکر %~% چگونه می‌روم از پای تا سر # 13 سراپای جهان صد باره گشتم %~% ندیدم چاره بیچاره گشتم # 14 سراپای جهان درد و دریغست %~% که گر وقتیت هست آن نیز تیغست # 15 ms205 مرا این چرخ چون صندوق ساعت %~% ز بازیچه رها نکند بطاعت PageV17P005 # 1 یکی پرسید آن شوریده جان را %~% که چون می‌بینی این کار جهان را # 2 چنین گفت این جهان پر غم و رنج %~% بعینه آیدم چون نطع شطرنج # 3 گهی آرایشی بیند بصف در %~% گهی بر هم زنندش چون دو صفدر # 4 یکی را می‌برند از خانه خویش %~% دگر را می‌نهند آن خانه در پیش # 5 گهی بر شه درآیند از حوالی %~% بصد زاری کنندش خانه خالی # 6 چنین پیوسته تا آنگه که دانند %~% که این نطع مزخرف برفشانند # 7 چنان لهو و لعب کردست مغرور %~% شدی مشغول مال و ملک و منشور # 8 تو شهبازی گشاده کن پر و بال %~% بپر زین دامگاه لعب اطفال PageV17P006 # 1 یکی پرسید ازان دیوانه ساری %~% که ای دیوانه حق را چیست کاری # 2 چنین گفت او که لوح کودکان را %~% اگر دیدی چنان می‌دان جهان را # 3 که گاه آن لوح بنگارد ز آغاز %~% گهی آن نقش کلی بسترد باز # 4 درین اشغال باشد روزگاری %~% بجز اثبات و محوش نیست کاری # 5 فغان از خلق و فریاد از زمانه %~% نفیر از نقش لوح کودکانه # 6 نگاری کان زنان بر دست دارند %~% اگرچه زان نکوئی چون نگارند # 7 دل آن بهتر کزان دربند نبود %~% که آن هم بیش روزی چند نبود # 8 نگاری کان نخواهد ماند بر جای %~% نه بر دستست زیبنده نه بر پای # 9 نگاری کان بسان درهم آید %~% چو زهر جانست جان زو پر غم آید # 10 اگرچه ذوق دنیا بی‌شمارست %~% ولیکن در بقا چون آن نگارست # 11 سر مردان عالم مصطفی بود %~% ببین تا در ره دنیا کجا بود # 12 چو اندر ملک درویشی سرافراخت %~% قبای مسکنت را در بر انداخت # 13 طعام جوع را صد خوان بگسترد %~% بملک فقر شادروان بگسترد # 14 چنان بر ملک دنیا خاک انداخت %~% که رخت از خاک بر افلاک انداخت # 15 کمال ملک ms206 درویشی چنان داشت %~% که آن طاقت ندانم تا توان داشت ~~PageV17P007 # 1 اسامه گفت سید داد فرمان %~% که بوبکر و عمر را پیش من خوان # 2 چو پیش آمد ابوبکر و عمر نیز %~% پیمبر گفت زهرا را دگر نیز # 3 برو بابا جهازت هرچه داری %~% چنان خواهم که در پیش من آری # 4 اگرچه نور چشمی ای دلفروز %~% بحیدر می‌کنم تسلیمت امروز # 5 شد و یک سنگ دست آس آن یگانه %~% برون آورد در ساعت ز خانه # 6 یکی کهنه حصیر از برگ خرما %~% یکی مسواک و نعلینی مطرا # 7 یکی کاسه ز چوب آورد با هم %~% یکی بالش ز جلد میش محکم # 8 یکی چادر ولیکن هفت پاره %~% همه بنهاد و آمد در نظاره # 9 پیمبر خواجه انواع و اجناس %~% بگردن بر نهاد آن سنگ دست آس # 10 ابوبکر آن حصیر آنگاه برداشت %~% عمر آن بالش اندر راه برداشت # 11 پس آنگه فاطمه نور پیمبر %~% بشد بر سر فکند آن کهنه چادر # 12 پس آن نعلین را در پای خود بست %~% پس آن مسواک را بگرفت در دست # 13 اسامه گفت من آن کاسه آنگاه %~% گرفتم پس روان گشتم در آن راه # 14 به پیش حجره حیدر رسیدم %~% ز گریه روی مردم می‌ندیدم # 15 پیمبر گفت ای مرد نکوکار %~% چرا می‌گرئی آخر این چنین زار # 16 بدو گفتم ز درویشی زهرا %~% مرا جان و جگر شد خون و خارا # 17 کسی کو خواجه هر دو جهانست %~% جهاز دخترش اینک عیانست # 18 ببین تا قیصر و کسری چه دارد %~% ولی پیغمبر از دنیی چه دارد # 19 مرا گفت ای اسامه این قدر نیز %~% چو باید مرد هست این هم بسی چیز # 20 چو پای و دست و روی و جسم و جانت %~% نخواهد ماند گو این هم ممانت # 21 جگرگوشه پیمبر را عروسی %~% چو زین سانست تو در چه فسوسی # 22 شنودی حال پیغمبر زمانی %~% تو می‌خواهی که گرد آری جهانی ms207 # 23 چو کار این جهان خون خوردن تست %~% چه گرد آری که بار گردن تست # 24 چو خورشیدت اگر باشد کمالی %~% بود آن ملک را آخر زوالی # 25 اگرچه آفتاب عالم افروز %~% بتخت سلطنت بنشست هر روز # 26 ز دست آسمان با روی چون ماه %~% کله را بر زمین زد هر شبانگاه # 27 اگر این پرده نیلی نبودی %~% نه کوژی یافتی کس نه کبودی # 28 فلک کوژست از سر تا به پائی %~% نیابی راستش در هیچ جائی # 29 چو بگرفتست ازو کوژی جهانی %~% نیابی راستی از وی زمانی # 30 فلک در خون مردان چرخ زن شد %~% زدلوش حلق مردان در رسن شد # 31 زمین بر گاو افتادست مادام %~% ولی گردون ندارد هیچ آرام # 32 نمی‌دانم چه کارست اوفتاده %~% که گردون می‌دود گاو ایستاده # 33 فلک را قصد جان تو ازانست %~% که با تو پای گاوش در میانست # 34 زمین بر گاو مانده دشمن تست %~% که دایم گاو او درخرمن تست # 35 میان گاو چندینی چه خفتی %~% لباده برفکن بر گاو و رفتی # 36 گوی گاوی درو گوئی برین گاو %~% فلک چوگان که یابد یک نفس داو # 37 ولی ازجسم دل مرده پریشان %~% شکم پر کرده هم از پشت ایشان # 38 بچرخ چنبری ره نیست هیچی %~% بخودبر چون رسن تا چند پیچی # 39 اگر مهر فلک عمری بورزی %~% بدوزد یا بدرد همچو درزی # 40 تنوری تافته‌ست از قرص آتش %~% که از خوانش نیابی گرده خوش # 41 کجا ازماه سنگت لعل گیرد %~% که او هر ماه خود را نعل گیرد # 42 که می‌داند که این گردنده پرگار %~% چه بازی می‌نهد هر لحظه در کار # 43 سپهرا عمر مشتی بی سر و پای %~% بپیمای و بپیمای و بپیمای # 44 ازین پیمانه پیمودن بادوار %~% نمی‌آرد ترا سرگشتگی بار # 45 نکوکاری نکردی ای نگون کار %~% که در بازی کنی عالم نگونسار # 46 چو طشتی خون به سر سرپوش می‌باش %~% پیاپی می‌کش و خاموش می‌باش # 47 ms208 چرا افسوس میداری همیشه %~% چو جز کشتن نداری هیچ پیشه # 48 سپهر پیر چون شش روزه طفلی %~% ز علو افکنده ناگاهت به سفلی # 49 توئی ای شصت ساله تیره حالی %~% که این شش روزه کردت درجوالی # 50 نه چون بچه شش روزه آگاه %~% که این شش روزه طفلت برد از راه # 51 چه گرامروز پیر ناتوانی %~% ولی درگور طفل آن جهانی # 52 بنیروی اسد تا چند نازی %~% که تو سرگشته گر سرفرازی # 53 چو طفلی و ترا نه تن نه زورست %~% قماط تو کفن گهواره گورست # 54 چو پنبه گشت مویت ای یگانه %~% که پنبه خواهدت کردن زمانه # 55 جوان چون آتشست ای پیر عاجز %~% تو چون پنبه نسازد هر دو هرگز ~~PageV17P008 # 1 مگر پیری یکی دختر جوان خواست %~% نیامد کار این با کار آن راست # 2 بخود می‌خواندش بهر بوسه آن پیر %~% نمی‌امیخت با او چون می و شیر # 3 رفیقی داشست پیر سال خورده %~% بدو گفت ای بسی تیمار برده # 4 بگو تا حال تو با زن چه گونه است %~% تو پیر و او جوان این باژگونه ست # 5 چنین گفت او که گمراهم من از وی %~% که هر ساعت که بوسی خواهم از وی # 6 مرا گوید ندارم موی تو دوست %~% که پنبه در دهان مرده نیکوست # 7 چو تو در بوسه آئی هر زمانم %~% نهی چون پنبه موی اندر دهانم # 8 برو پنبه خوشی از گوش برکش %~% که پنبه گرد موی تو ترا خوش # 9 مگر پنبه ز گوشت برکشیدی %~% که موی خویش همچون پنبه دیدی # 10 ازان پشتت به پیری چون کمان شد %~% که چون تیر از گناهت سرگران شد # 11 ز حق پیش از اجل بیدارئی خواه %~% چو مست غفلتی هشیارئی خواه # 12 برافشان هرچه داری همچو مردان %~% چه سازی چون زنان با چرخ گردان # 13 اگر داری گل اندر سر چه شوئی %~% سرت در گل نخواهد ریخت گوئی # 14 حجابت از تن ویرانه ms209 بردار %~% طبق پوش از طبق مردانه بردار # 15 که تا ویرانه جای شرک و علت %~% شود معموره دین اینت دولت # 16 اگر در شرک میری وای بر تو %~% که خون گریند سر تا پای بر تو # 17 کسی عمری در ایمان ره سپرده %~% در آخر چون بود کافر بمرده ~~PageV17P009 # 1 شبی در خواب دید آن مرد مشتاق %~% که بس گریانستی بوبکر وراق # 2 بدو گفتا که ای مرد خدائی %~% بدین زاری چنین گریان چرائی # 3 چنین گفت او که چون گریان نباشم %~% ز پای افتاده سر گردان نباشم # 4 که امروزی درین جائی نشستم %~% درین یکپاره گورستان که هستم # 5 زده مرده که آوردند امروز %~% یکی ایمان نبرد این بس بود سوز # 6 کسی را دین بود هفتاد ساله %~% بکفرش چون توان دیدن حواله # 7 کنون هم گریه و هم سوزم اینست %~% چه گویم نقد امروزم هم اینست # 8 عزیزا کار مشکل می‌نماید %~% ولیکن خلق غافل می‌نماید # 9 ز خوف عاقبت هر کو خبر یافت %~% بنو هر لحظه اندوهی دگر یافت # 10 ز خوف ره میان کفر و ایمان %~% نه کافر خواند خود را نه مسلمان # 11 میان کفر و دین بنشست ناکام %~% که تا آن آب چون آید سر انجام ~~PageV17P010 # 1 چو بود آن شیخ سالی شصت هفتاد %~% ز بعد آن مگر در نزع افتاد # 2 یکی گفت ای بدان عالم قدم زن %~% کجا دفنت کنم جائی رقم زن # 3 چنین گفت او که من شوریده ایمان %~% نخواهم در بر جمعی مسلمان # 4 چو من نور مسلمانان ندارم %~% بگورستان دین داران چه کارم # 5 نمی‌خواهم جهودان نیز همبر %~% که بیزارست از ایشان پیمبر # 6 میان این دو گورستان زمینم %~% بدست آور که من زان نه زینم # 7 مرا نه در مسلمانی قدم بود %~% نه در راه جهودی نیز هم بود # 8 میان این و آن باید چنین کس %~% که تا خود حال چون گردد ازین پس # 9 نرفتی یک ms210 قدم این راه آخر %~% کجا بودی تو چندین گاه آخر # 10 نداری هیچ کاری کارت آنجاست %~% بره بر عقبه بسیارت آنجاست # 11 نه چندان عقبه در پیشست آنجا %~% که هرگز روی انجامست آنجا # 12 ازین وادی که در وی بیم جانست %~% اگر خونی شود جان جای آنست # 13 چه دریائیست این درجان پدیدار %~% نه سر پیدا و نه پایان پدیدار # 14 هزاران دل اگر خون شد درین راه %~% ولی زان جمله جانی نیست آگاه # 15 که می‌داند که هر دل چون چراغی %~% چه سودا می‌پزد در هر دماغی # 16 همی هر لحظه غم بیشست ما را %~% ازین راهی که در پیشست ما را # 17 چراغ نور ایمان بر سر راه %~% چه سازی گر فرو می‌زد بناگاه ~~PageV17P011 # 1 مگر سفیان ثوری چون جوان بود %~% ز کوژی قامت او چون کمان بود # 2 یکی گفت ای امام آن جهانی %~% چرا پشتت دو تا شد در جوانی # 3 بصورت وقت این پشت دو تا نیست %~% که پشت تو چنین دیدن روا نیست # 4 چه افتادست ما را حال برگوی %~% نشانی ده بیانی کن خبرگوی # 5 چنین گفت او که استادیم بودست %~% که دایم راه رفتست و نمودست # 6 چو وقت مرگ او آمد پدیدار %~% ببالینش شدم می‌دیدمش زار # 7 بغایت اضطرابی در درونش %~% که می‌جوشید همچون بحر خونش # 8 همه جان ودلش پر آتش رشک %~% بیک یک مژه صد صد دانه اشک # 9 میان جامه در لرزیده چون برگ %~% دل او را امیدی بر در مرگ # 10 بدو گفتم که شیخا این چه حالست %~% زبان بگشاد کایمان در وبالست # 11 به پنجه سال در خون گشته‌ام من %~% کنون از تیغ مرگ آغشته‌ام من # 12 خطاب آمد که تو مردود مائی %~% تو زین در دور شو ما را نشائی # 13 چو زو بشنیدم این خود را بکشتم %~% طراقی زان برون آمد ز پشتم # 14 چو قول او چنان وقتی چنین بود %~% چنین شد پشت ms211 من چون روی این بود # 15 نصیب اوستادم چون چنینست %~% کجا شاگرد را امید دینست # 16 چو شد انجام استاد این درستم %~% من از شاگردی خود دست شستم # 17 چراغی را که ره بر باد باشد %~% نمی‌دانم که چون آزاد باشد # 18 چراغ روح تو چون مرد ناگاه %~% نیابی سوی او یا بوی او راه # 19 چراغ مرده را چندانکه جوئی %~% نیابی هیچ جائی چند پوئی # 20 چراغ مرده را ماتم مکن تو %~% که افسوسست هین مشنو سخن تو # 21 خنک آن سگ که مردورست از عم %~% ولی بیچاره این فرزندآدم # 22 ز مردن غم نصیب کس نبودی %~% اگر انگیختن از پس نبودی # 23 ازین وادی خاموشان خبر خواه %~% وگر داری خبر زیشان عبر خواه # 24 بدانش زنده شو یکبار آخر %~% بمیر ای مرده دل ز اغیار آخر # 25 جهودی را که کارش اوفتادست %~% بخوان مصطفی راهش گشادست # 26 ترا گر نیز کار افتد بزودی %~% درین معنی نه کمتر از جهودی ~~PageV17P012 # 1 یکی پیر معمر بود در شام %~% که چون تورات می‌خواندی بهنگام # 2 چو پیش نام پیغامبر رسیدی %~% از آنجا محو کردی یا بریدی # 3 چو مصحف باز کردی روز دیگر %~% نوشته یافتی نام پیمبر # 4 دگر ره محو نامش کردی آغاز %~% دگر روز آن نوشته یافتی باز # 5 دلش بگرفت یک روز و بدل گفت %~% که نتوانم بگل خورشید بنهفت # 6 مگر حقست این رهبر که برخاست %~% بیامد تا مدینه یک ره راست # 7 رسید آنجا بوقت گرمگاهی %~% نمی‌دانست خود را روی و راهی # 8 چو پیش مسجد پیغمبر آمد %~% دلی بریان انس را همبر آمد # 9 انس را گفت ای پاکیزه گوهر %~% دلالت کن مرا پیش پیمبر # 10 انس او را به مسجد برد گریان %~% بدید آن قوم را بنشسته حیران # 11 ردا افکنده در محراب صدیق %~% نشسته گرد او اصحاب تحقیق # 12 چنان پنداشت آن مرد معمر %~% که صدیقست در پیشان پیمبر # 13 بدو گفت ای ms212 رسول خاص درگاه %~% سلامت می‌کند این پیر گمراه # 14 همه چون نام پیغمبر شنیدند %~% چو مرغ نیم بسمل می‌طپیدند # 15 ز دیده اشک خون باران فشاندند %~% زهی طوفان که آن یاران فشاندند # 16 خروشی از میان جمع برخاست %~% زهر دل گفتئی صد شمع برخاست # 17 همی شد آن غریب پای بسته %~% ازان زاری ایشان دل شکسته # 18 بایشان گفت من مردی غریبم %~% جهودم وز شریعت بی‌نصیبم # 19 مگر ناگفتنی چیزی بگفتم %~% که می‌بایست آن اندر نهفتم # 20 وگرنه از چه می‌گرئید چندین %~% که من آگه نیم زین شیوه دین # 21 عمر گفتش که این گریه نه زانست %~% که از تو هیچ خرده درمیانست # 22 ولیکن هفته‌ایست ای مرد مضطر %~% که تا رفتست از دنیا پیمبر # 23 چو بشنیدیم نامش از زبانت %~% همه جانها بخست از غم چو جانت # 24 گهی در آتشیم از اشتیاقش %~% گهی در زمهریریم از فراقش # 25 دریغا نور چشم عالم افروز %~% که بی اوذره گشتیم امروز # 26 دریغا آنچنان دریای اعظم %~% که بی او مانده‌ایم از قطره کم # 27 چو گشت آن پیر را راز آشکاره %~% بیک ره کرد جامه پاره پاره # 28 نه چندان ریخت او از چشم باران %~% که ابر از چشم ریزد در بهاران # 29 ز واشوقاه و واویلاه در سوز %~% ز سر در ماتمی نو گشت آن روز # 30 علی الجمله چو آخر شور کم شد %~% درآمد عقل و دلرا زور کم شد # 31 یهودی گفت یک کارم برآرید %~% مرا یک جامه پیغامبر آرید # 32 که گر دستم نداد آن روی دیدن %~% توانم بوی او باری شنیدن # 33 عمر گفتش که این جامه توان خواست %~% ولیکن باید از زهرا نشان خواست # 34 علی گفتا که یارد شد بر او %~% که شد یکبارگی بسته در او # 35 درین یک هفته سردر پیش دارد %~% که او از جمله حسرت بیش دارد # 36 نمی‌گوید سخن از سوگواری %~% زمانی می‌نیاساید ز زاری # 37 همه یاران در ms213 آن اندوه و محنت %~% شدند آخر بر خاتون جنت # 38 کسی آن در بزد بانگی برآمد %~% که ما را روز رفت و شب درآمد # 39 که می‌کوبد در چون من یتیمی %~% بمانده در پس ژنده گلیمی # 40 که می‌کوبد در چون من اسیری %~% نشسته بر سر کهنه حصیری # 41 که می‌کوبد در چون من حزینی %~% گشاده مرگ بر جانم کمینی # 42 بگفتند آنچه بود القصه یکسر %~% چنین گفت او که حق گوید پیمبر # 43 که آن ساعت که جان با دادگر داد %~% بزیر لب ازین حالم خبر داد # 44 که ما را عاشقی می‌آید از راه %~% ولی رویم نه بیند آن نکوخواه # 45 بدو ده این مرقع کین تمامش %~% به نیکوئی ز ما برسان سلامش # 46 مرقع چون بدو دادند پوشید %~% چو بوی او بدو زد خوش بجوشید # 47 چو بوی آن بصدقش آشنا خواست %~% مسلمان گشت وخاک مصطفی خواست # 48 ببردندش از آنجا تا بدان خاک %~% دلی برخاسته بنشست آن پاک # 49 چو بشنود آن مسلمان بوی خاکش %~% فرو رفت و بر آمد جان پاکش # 50 بزاری جان بداد آن پیر غم خور %~% نهاده روی برخاک پیمبر # 51 اگر تو عاشقی مذهب چنین گیر %~% چو شمع از شوق معشوق این چنین میر ~~PageV17P013 ### | [ ebkhsh 18 ] # 1 پسر گفتش چو آن خاتم عزیزست %~% بگو باری که سر آن چه چیزست # 2 که گر دستم نداد آن خاتم امروز %~% شوم از علم آن باری دلفروز ~~PageV18P001 # 1 پدر بگشاد مهر از حقه لعل %~% در افشان گشت و کرد این قصه را نقل ~~PageV18P002 # 1 برای خاتم ملک سلیمان %~% بلقیا رفت و با او بود عفان # 2 میان هفت دریا بود غاری %~% بدانجا راه جستن سخت کاری # 3 چو ماری یک پری آمد پدیدار %~% زبان بگشاد با عفان بگفتار # 4 که آب برگ شاخی در فلان جای %~% اگر جمع آری و مالی تو بر پای # 5 چنان گردی روان بر روی دریا %~% که مرد تیز ms214 تگ بر روی صحرا # 6 بدان موضع شدند آن هر دو همراه %~% به پای آن آب مالیدند آنگاه # 7 چنان رفتند هر دو بر سر آب %~% که از شستی بقوة تیر پرتاب # 8 بآخر چون میان هفت دریا %~% بکام دل رسیدند آن دو شیدا # 9 یکی غاری پدید آمد سرافراز %~% بهیبت تیغ کوه او سرانداز # 10 اگرچه آن دو همره یار بودند %~% ولی آنجا نه یار غار بودند # 11 نهاده بود پیش غار تختی %~% جوانی خفته بر وی نیک بختی # 12 در انگشتش یکی انگشتری بود %~% که نقدش بیشتر از مشتری بود # 13 به پای تخت خفته اژدهائی %~% شده حلقه نه سر پیدا نه پائی # 14 چو دید آن مرد را بیدار گشت او %~% دمی بدمید و آتش بارگشت او # 15 چنان عفان بترسید از نهیبش %~% که پیدا گشت دردی ناشکیبش # 16 به یار خویشتن گفتا مرو پیش %~% مخور زنهار بر جانت بیندیش # 17 مده جان د رغم مهر سلیمان %~% چو مردی چه کنی ملک ای مسلمان # 18 نبردش هیچ فرمان و روان شد %~% به پیش تخت سلطان جهان شد # 19 بدان انگشتری چون کرد آهنگ %~% شد آن ثعبان چو انگشتی سیه رنگ # 20 بجست از بیم عفان و هم آنگاه %~% تفکر کرد تا زان سر شد آگاه # 21 خطابش آمد از درگاه ایمان %~% که گر می‌بایدت ملک سلیمان # 22 قناعت کن که آن ملکیست جاوید %~% که زیر سایه دارد قرص خورشید # 23 سلیمان با چنان ملکی که اوداشت %~% به نیروی قناعت می فرو داشت ~~PageV18P003 # 1 مگر یک روز می‌شد با سپاهی %~% ولی بر روی شادروان براهی # 2 درآمد خاطرش از ملک ناگاه %~% که کیست امروز در عالم چو من شاه # 3 فرو شد گوشه زان قصر عالی %~% سلیمان بانگ زد بر باد حالی # 4 که شادروان چرا کردی چنین تو %~% کرا افکند خواهی بر زمین تو # 5 نیم گفت ای سلیمان من گنه کار %~% تو زان اندیشه کژ دل ms215 نگه دار # 6 چنین دارم من از درگاه فرمان %~% که چون دل را نگه دارد سلیمان # 7 نگه می‌دار شادروان او را %~% وگرنه سر منه فرمان او را # 8 بسوی ملک چون کردی دمی رای %~% ز شادروانت شد یک گوشه از جای # 9 قناعت بایدت پیوسته حاصل %~% که تا بر تو نگردد ملک زایل # 10 که مغز ملک و ملک استطاعت %~% نخواهد بود چیزی جز قناعت # 11 ولی مغز قناعت فقر آمد %~% تو شاهی گر بفقرت فخر آمد # 12 اگر خواهی تو هم ملک جهانی %~% مکن کبر و قناعت کن زمانی # 13 قناعت بود آن خاتم که او داشت %~% بخاتم یافت آن عالم که او داشت # 14 چنان ملکی عظیمش بود صافی %~% که قانع بود در زنبیل بافی # 15 ازان خورشید سلطانی بلندست %~% که از آفاق یک قرصش پسندست # 16 ازان در ملک مه را احترامست %~% که او را گرده ماهی تمامست # 17 چو پای از دست دادی پی چه خواهی %~% ملک چون هست ملک وی چه خواهی # 18 تراگر بی ملک ملک جهانست %~% ازاین شومیت و هردم بیم جانست ~~PageV18P004 # 1 غلامی داشت مأمون خلیفه %~% کزو مهمل نماندی یک لطیفه # 2 چو خورشیدی به نیکوئی جمالش %~% خلایق جمله مایل بر وصالش # 3 خم زلفش که دام عنبرین داشت %~% همه هندوستان در زیر چین داشت # 4 بلی گر زلف او در چین نبودی %~% نثارش نافه مشکین نبودی # 5 چه گویم ز ابروی همچون کمانش %~% که زاغی بود زلف دلستانش # 6 ز عشق ثقبه لعلش ز لولو %~% هزاران ثقبه در دل مانده هر سو # 7 در آن ثقبه چرا و چون نگنجد %~% که از تنگی نفس بیرون نگنجد # 8 ز دیری گه مگر می‌خواست مأمون %~% که آید آن غلام از پوست بیرون # 9 که تا مأمون بداند کان پری چهر %~% قدم چون می‌زند با شاه در مهر # 10 دلش در مهر مامونست یا نه %~% ز خط عهد بیرونست یا نه # 11 بمعشوقی ms216 وفای عشق دارد %~% باستحقاق جای عشق دارد # 12 مگر قومی دلی پر درد و پر سوز %~% به بغداد آمدند از بصره فریاد # 13 کامیر المؤمنین ما را دهد داد %~% که ماراست از امیر بصره فریاد # 14 نه چندان ظلم کرد و ما کشیدیم %~% که دیدیم از کسی یا ما شنیدیم # 15 اگر نستانی از وی داد ما تو %~% مشوش گردی از فریاد ما تو # 16 نهان آن قوم را فرمود مأمون %~% که خواهید این غلامم را هم اکنون # 17 مگر او در پذیرد این امیری %~% کند زین پس شما را دستگیری # 18 ز شه درخواستند آن قوم آنگاه %~% که ما را این غلامت گر بود شاه # 19 همه از حکم او دلشاد گردیم %~% ز ظلم آن امیر آزاد گردیم # 20 نگه کرد آن زمان سوی غلام او %~% که تا در عهد عشق آید تمام او # 21 غلام سیمبر را گفت مأمون %~% درین منصب چه می‌گوئی تو اکنون # 22 اگر مرکب سوی آن خطه رانی %~% خطی بنویسمت در پهلوانی # 23 غلم آنجایگه می‌بود خاموش %~% دلش آمد ز شوق بصره در جوش # 24 بدانست آن زمان مأمون که آن ماه %~% بغایت فارغست از عشق آن شاه # 25 دل مأمون ازان دلبر بگردید %~% ز کار آن نگارش سر بگردید # 26 ز عشق او پشیمانی برآورد %~% وز آن حاصل پریشانی برآورد # 27 بدل می‌گفت عشق من غلط بود %~% چه دانستم که معشوقی سقط بود # 28 بدست خویشتن در جای خالی %~% بعامل نامه بنوشت حالی # 29 که چون آید غلام من بآنجا %~% خطی آرد بنام خود بر آنجا # 30 چنان باید که کوی شهر و بازار %~% همه بصره بیارائی بیکبار # 31 جلاب آرید و در وی زهر آنگاه %~% برو ریزید و برگیریدش از راه # 32 منادی گر زهر سو برنشانید %~% که می‌گویند واسپش می‌دوانید # 33 که هرکش بر ملک ملک اختیارست %~% سزای او بتر زین صد هزارست # 34 چو حق از بهر خویشت آفریدست %~% برای ms217 قرب خویشت آوریدست # 35 بنگذارد تو مرد بی خبر را %~% که باشی یک نفس چیزی دگر را # 36 وگر بگذاردت کارت فتادست %~% که صاعی خفیه در بارت نهادست # 37 چرا می‌آید این رفتن گرانت %~% که می‌گوید خداوند جهانت # 38 که گر آئی به پیش من رونده %~% باستقبالت آیم من دونده # 39 خدا می‌خواندت تو خفته آخر %~% چرا می‌پائی ای آشفته آخر # 40 کم از اشتر نه ای مرد درگاه %~% که بر بانگ درائی می‌رود راه ~~PageV18P005 # 1 چنین گفت اصمعی پیر یگانه %~% که یک شب در عرب گشتم روانه # 2 کریمی کرد مهمانم دگر روز %~% بر او زنگئی دیدم همه سوز # 3 کشیده پای تا فرقش بزنجیر %~% بزاری ناله می‌کرد چون زیر # 4 دلی چون دیده موری ز تنگی %~% همه زنگی دلی رفته ز زنگی # 5 بپرسیدم از آن زنگی خسته %~% که از بهر چه گشتی پای بسته # 6 مرا گفتا گناهی کرده‌ام من %~% که زین زنجیر و غل آزرده‌ام من # 7 بنزد خواجه من میهمان را %~% بود حقی که نتوان گفت آن را # 8 اگر از وی بخواهی این زمانم %~% ببخشد از برای میهمانم # 9 چو آوردند نان و خواجه بنشست %~% بسوی نان نمی‌برد اصمعی دست # 10 که نتوانم که خون جان خورم من %~% اگر او را ببخشی نان خورم من # 11 چنین گفت اصمعی را میزبانش %~% که زنگی را پر آتش باد جانش # 12 بجانش نزد این دلخسته بیمست %~% چه گویم چون گناه او عظیمست # 13 گناهش چیست گفت ای خواجه بر گو %~% چنین گفتا که این زنگی بدخو # 14 براهی چارصد اشتری قوی حال %~% همه در گرمگاه وزیر اثقال # 15 بعجلت کرم میراندست در راه %~% حدائی زار می‌خواندست آنگاه # 16 که تا آن اشتران بی خورد و بی‌خواب %~% سپس کردند ده منزل در آن تاب # 17 حدایی زار و زنگی خوش آواز %~% همه آن اشتران را داده پرواز # 18 چو او قصد حدی پیوست کرده %~% ز لذت اشتران ms218 را مست کرده # 19 چو در سختی چنین راهی سپردند %~% بهم هر چار صد آنجا بمردند # 20 بزاری اشتران را بار بر پشت %~% حدی می‌گفت تا در تشنگی کشت # 21 به بانگی چارصد اشتر چو جان داد %~% منت زین غصه نتوانم نشان داد # 22 چو حیوان می‌بمرد از درد این راه %~% چگونه گیرمت من مرد این راه # 23 جوانمردا شتر را گر حدی هست %~% ترا از حضرت حق صد ندا هست # 24 چو حیوانی بمیرد از یک آواز %~% توئی اندر دو عالم محرم راز # 25 پیاپی می‌رسد از حق پیامت %~% ز حیوانی کمست آخر مقامت # 26 خدای از بهر خویشت آفریده %~% ز تو هم نفس وهم مالت خریده # 27 تو مشغول وجود خویش گشته %~% بخودبینی ز شیطان بیش گشته # 28 ترا صد گنج حق داده زهستی %~% تو با شیطان بهم خورده زمستی # 29 خدا خوانده بخویشت جاودانه %~% تو گشته از پی شیطان روانه # 30 خدا فعل تو یک یک ذره دیده %~% تو چون ذره هوای خود گزیده # 31 زیان کردی همه عمر جهانی %~% که قدر آن ندانستی زمانی # 32 ولیکن هست صبر آنکه ناگاه %~% برافتد پرده از چشم تو در راه # 33 چو رسوائی خود گردد عیانت %~% بسوزد آتش تشویر جانت PageV18P006 # 1 چو یوسف را در افکندند در چاه %~% درآمد جبرئیل از سدره ناگاه # 2 که دل خوش دار در درد جدائی %~% که خواهد بود زین چاهت رهائی # 3 ترا برهاند از غم حق تعالی %~% دهد از ملکت مصرت کمالی # 4 نهد تاجی ز عزت بر سر تو %~% فرستد مصریان را بر در تو # 5 جهان در زیر فرمان تو آرد %~% جهانی خلق مهمان تو آرد # 6 بیارد ده برادر را که داری %~% برای نان به پیش تو بخواری # 7 علی الجمله بگو با من درین چاه %~% که چون چشمت برایشان افتد آنگاه # 8 بزندان‌شان کنی یا دار سازی %~% و یا از بهر کشتن کارسازی # 9 و یا از زخم ms219 چوب و تازیانه %~% ز هر یک خون کنی جوئی روانه # 10 چنین گفت آن زمان یوسف بجبریل %~% که چون آیند خوانمشان بتعجیل # 11 نه از بفروختن گویم نه ازچاه %~% براندازم نقاب از روی آنگاه # 12 اگر سازند پیشم خویش را خم %~% چه گویم هل علمتم ما فعلتم # 13 شما آخر تأسف می نخوردید %~% ز درد آنکه با یوسف چه کردید # 14 بر ایشان بر گشادن این کمین بس %~% عذاب سخت ایشان را همین بس # 15 اگر دلهای ایشان خاره گردد %~% ازین تشویر حالی پاره گردد # 16 دلت مرده‌ست اگر زین درد فردست %~% که بی شک زنده را احساس در دست # 17 تو خامی زین حدیثت خوش نیفتد %~% که جز در سوخته آتش نیفتد # 18 چو مومی روز و شب در سوختن باش %~% که تا آتش کند افروختن فاش # 19 چو در غیری ندیدی هیچ خیری %~% چرا مشغول می‌گردی بغیری # 20 چو کارت با خود افتادست پیوست %~% سفر در خویش کن بی پای و بی دست # 21 اگر در خویشتن یک دم بگردی %~% چو صد دل دان که در عالم بگردی # 22 ترا یک ذره در خود عیب دیدن %~% به از صد نور غیب الغیب دیدن ~~PageV18P007 # 1 سرخسی بود پیری خالوش نام %~% بسی بردی بسر با خضر ایام # 2 مگر جائی جوانی گرم رو بود %~% که او نو بود و جانش نیز نو بود # 3 دلی بود از حقیقت غرق نورش %~% نبودی هیچ کاری جز حضورش # 4 خضر می‌شد بر آن پیر درویش %~% بره بر آن جوان را برد با خویش # 5 جوان بنشست و پیر از بهر یاری %~% بدو گفت ای جوان تو در چه کاری # 6 جوان گفتش جوان اینجا کدامست %~% که اکنون قرب ده سال تمامست # 7 که تا من لحظه ز اندیشه دوست %~% نه از مغزم خبر دارم نه از پوست # 8 چو بشنید این سخن زو پیر دانا %~% بدو گفت ای جوانمرد توانا # 9 مرا اندیشه ms220 کردن زو محالست %~% من این دانم که اکنون شست سالست # 10 که تا دایم چنان در عیب خویشم %~% که یکدم نر نمی‌خیزد ز پیشم # 11 چو خود را جمله ننگ و عیب بینم %~% چگونه در نجاست غیب بینم # 12 مرا این گر نکو و گر نکو نیست %~% دمی از ننگ خود پروای او نیست # 13 اگر مبرز بپردازم ز مردار %~% روا باشد که یار آید پدیدار # 14 ولیکن با چنین مردار در بر %~% نیاید دولت این کار در بر # 15 اگر پاکیت باید پاک گردی %~% وگرنه خون خوری در خاک گردی # 16 چه خواهی کرد آخر این ریاست %~% چو خورشیدی که تابد بر نجاست # 17 نخستین پاک گرد آنگاه بنگر %~% مرو بر جهل چاه و راه بنگر # 18 کسی کو در نجاست مشک جوید %~% میان بحر خاک خشک جوید # 19 جوان را این سخن در دل چنان شد %~% که گفتی از دلش زان ننگ جان شد # 20 بلرزید و بغرید و نگون گشت %~% چنان شد کین چنین سرگشته خون گشت # 21 خضر گفتش که ای پیر دلفروز %~% مزن او را بدین تیغ جگرسوز # 22 که این کار بزرگان جهانست %~% نه کار نازنینان جوانست # 23 بلا شک مست را باید امان داد %~% کمان بر قوت بازو توان داد # 24 تو این دم مست عشق دلنوازی %~% گهی سرمست و گاهی سرفرازی # 25 مئی باید ز مخموران خاصت %~% که تا از خود دهد کلی خلاصت # 26 همی هرچت کند از خویشتن دور %~% می تو آن بود نه آب انگور # 27 کسی چون مستئی یابد برو دست %~% چنانداند که فانی گشت هر هست # 28 چو از مستی فنا بشناختی باز %~% تو مستی در فنا سر بر میفراز ~~PageV18P008 # 1 ز یحیی بن المعاذ آن شمع اسلام %~% خطی آمد به سوی پیر بسطام # 2 که شیخ دین چه می‌گوید در آنکس %~% که خورد او شربتی پاک مقدس # 3 که سی سالست تا لیل و نهارش %~% سری ms221 بودست بگرفته خمارش # 4 رسید از بایزید او را جوابی %~% که اینجا هست مردی را شرابی # 5 که دریا و زمین و عرش و کرسی %~% بیکدم خورد ازو دیگر چه پرسی # 6 هنوزش نعره هل من مزیدست %~% گر او را می‌ندانی بایزیدست # 7 چرا ناخورده می از دست رفتی %~% که هشیار آمدی و مست رفتی # 8 بسی خود را تهی دستی نمائی %~% که ازجام تهی مستی نمائی # 9 هزاران بحر نقد این جهانست %~% سراسر پر برای خاص جانست # 10 چو اینجا مست از یک می توان شد %~% بدریا نوش کردن کی توان شد # 11 اگر تو مست عشق دلفروزی %~% بیک فرمان بمیری و بسوزی # 12 وگرنه مست خویشی همچو مستان %~% بره رفتن چه برخیزد ز مستان # 13 بفرمان رو اگر داری مقامی %~% که گر مستی نیاری رفت گامی # 14 که هر عاشق که بر فرمان نباشد %~% اگر دردش بود درمان نباشد ~~PageV18P009 # 1 چنین گفتند جمعی هم دیاری %~% ز لفظ بوعلی رودباری # 2 که در حمام رفتم من یکی روز %~% جوانی تازه دیدم بس دلفروز # 3 برخساره چو ماه آسمان بود %~% به بالا همچو سرو بوستان بود # 4 سر زلفش بپای افکنده دیدم %~% بروی او جهانی زنده دیدم # 5 چو خورشید رخش تابنده گشتی %~% نگشتی آسمان تا بنده گشتی # 6 بزلفش صد هزاران پیچ بودی %~% اگر بودی درو جان هیچ بودی # 7 نظر می‌خواند بر رویش ز دو عین %~% بلا و رنج خود چون از صحیحین # 8 ولی دل گفت ازان دو چشم بیمار %~% صحیحت کی شود این رنج و تیمار # 9 چو بیماریش در عین اوفتادست %~% صحیحینم سقیمین اوفتادست # 10 بجان و دل خطش را خط روان بود %~% بلی باشد روان چون روی آن بود # 11 خطش سر سبزی باغ ارم داشت %~% لب او سرخ روئی نیز هم داشت # 12 بدندان استخوانی لولوش بود %~% که مروارید کمتر هندوش بود # 13 بکش آورده پای آن سیم اندام %~% نشسته از تکبر سوی ms222 حمام # 14 یکی صوفی بخدمت ایستاده %~% نظر بر روی آن برنا گشاده # 15 زمانی بر سرش می‌ریخت آبی %~% زمانی سرد می کردش شرابی # 16 گهی دست و قفای او بمالید %~% گهی بر سنگ پای او بمالید # 17 چو شد از شوخ پاک آن سیم اندام %~% چو خورشیدی برون آمد ز حمام # 18 دوید آن صوفی و او را درآورد %~% برای خشک کردن میزر آورد # 19 مصلی نماز آنگاه خرسند %~% بزیر پای آن دلخواه بفکند # 20 پس آنگه جامه اندر بر فکندش %~% بخور عود در مجمر فکندش # 21 گلاب آورد و پس بر روی او ریخت %~% ذریره بر شکنج موی او بیخت # 22 بزودی باد بیزن هم روان کرد %~% چو بادی بر سر آن گل فشان کرد # 23 اگرچه خدمتش هر دم فزون بود %~% ولی درچشم آن زیبا زبون بود # 24 زبان بگشاد صوفی گفت ای ماه %~% چه می‌خواهی تو زین صوفی گمراه # 25 چه باید تا پسندت آید از من %~% بگو کین خشم چندت آید از من # 26 بمن می ننگری از ناز هرگز %~% چه سازد با تو این مسکین عاجز # 27 چو از صوفی پسر بشنید این راز %~% بدو گفتا بمیر ورستی از ناز # 28 چو بشنید این سخن صوفی ازان ماه %~% یکی آهی بکرد و مرد ناگاه # 29 چنان مرد از کمال عشق زود او %~% که گفتی در جهان هرگز نبود او # 30 تو گر نتوانی ای مسکین چنین رفت %~% چگونه خواهی اندر آن زمین رفت # 31 اگر تو این چنین مردی برستی %~% وگرنه تا قیامت پای بستی # 32 بآخر بوعلی او را کفن ساخت %~% وز آنجا رفت و کار خویشتن ساخت # 33 مگر می‌رفت روزی بوعلی خوش %~% میان بادیه تنها چو آتش # 34 جوان را دید با دلقی جگر خون %~% رخی چون زعفران حالی دگرگون # 35 بر شیخ آمد و گفت آن جوانم %~% که از دعوی کشنده آن فلانم # 36 بکشتم آن چنان مردی قوی را %~% چنین ms223 گشتم کنون از بدخوئی را # 37 کنون عهدیست با حق این جوان را %~% که هر سالی کند حجی فلان را # 38 برای او کنم حجی پیاده %~% دگر بر گور او باشم فتاده # 39 دریغا مرد زر و زور بودم %~% کمال او ندیدم کور بودم # 40 کنون هر دم ازان دردم دریغست %~% شبانروزی ازان مردم دریغست # 41 اگر تو ذره داری ازین درد %~% زمان عشق بازی این چنین گرد # 42 چه می‌گویم تو چه مرد نبردی %~% که تو در عاشق نه زن نه مردی # 43 درین مجلس نیاری جمع مردن %~% مگو دل سوخته چون شمع مردن # 44 ز پیش خویشتن بر بایدت خاست %~% نیاید عاشقی با عافیت راست ~~PageV18P010 # 1 مگر محمود با اعزاز می‌شد %~% بره مردی دوالک باز می‌شد # 2 شهش گفتا که ای طرار ره زن %~% ترا می‌بیند اینجا چشم درمن # 3 که بنشینی میان خاک در راه %~% دوالک بازی آموزی تو با شاه # 4 دوالک باز گفتش ای جهاندار %~% برو بنشین چه می‌خواهی ازین کار # 5 نخواهد گشت چون پروانه با شمع %~% دوالک بازی و کوس و علم جمع # 6 مجرد گرد و پس این پیشه می‌کن %~% وگر نه همچنین اندیشه می‌کن # 7 درین منزل که کس نه دل نه جان یافت %~% کمال از پاک بازی می‌توان یافت ~~PageV18P011 # 1 بصحرا رفت شیخ مهنه ناگاه %~% گروهی گرم رو را دید در راه # 2 که می‌رفتند بر یک شیوه یک جای %~% ازار پای چرمین کرده در پای # 3 یکی را شاد بر گردن گرفته %~% بسی رندانش پیرامن گرفته # 4 مگر پرسید آن شیخ زمانه %~% که کیست این مرد گفتند ای یگانه # 5 امیر جمله اهل قمارست %~% که او در پیشه خود مرد کارست # 6 ازو پرسید شیخ عالم افروز %~% که از چه یافتی این میری امروز # 7 جوابش داد رند نانمازی %~% که من این یافتم از پاک بازی # 8 بزد یک نعره شیخ و گفت دانی %~% که دارد پاک بازی را ms224 نشانی # 9 امیرست و سرافراز جهانست %~% که کژبازی بلای ناگهانست # 10 همه شیران که مرد راه بودند %~% جهان عشق را روباه بودند # 11 بهش رو نیک بنگر با خبر باش %~% بلا می‌بارد اینجا بر حذر باش # 12 اگر داری سر گردن نهادن %~% برای جان فشانی تن نهادن # 13 مسلم باشدت این پاک بازی %~% وگر نه ناقصی و نانمازی # 14 اگر چون پاک بازان میکنی کار %~% چو عیسی سوزنی با خود بمگذار # 15 اگر جز سوزنی با تو بهم نیست %~% جز آن سوزن حجابت بیش و کم نیست ~~PageV18P012 # 1 مگر یک روز مجنون فرصتی یافت %~% بر لیلی نشستن رخصتی یافت # 2 ز مجنون کرد لیلی خواستاری %~% که ای عاشق بیاور تا چه داری # 3 زبان بگشاد مجنون گفت ای ماه %~% نه آبم ماند در عشق تو نه چاه # 4 ندارم در جگر آبی که باشد %~% نه در دیده شبی خوابی که باشد # 5 چو عشقت کرد نقد عقل غارت %~% کنون جانیست وز تو یک اشارت # 6 اگر جان خواهی اینک می‌دهم من %~% یقین می‌دان که بی شک می‌دهم من # 7 زبان بگشاد لیلی دلاور %~% کز اینت کی خرم چیزی بیاور # 8 یکی سوزن بلیلی داد مجنون %~% که از دو کون این دارم من اکنون # 9 مرا در جمله اقلیم هستی %~% همین نقدست و دیگر تنگدستی # 10 من این نیز از برای آن نهادم %~% که در صحرا بسی می اوفتادم # 11 بسی در جست و جوی چون تودلدار %~% شکستی همچو گل در پای من خار # 12 بدین سوزن من افتاده بر جای %~% برون می‌کردمی آن خار از پای # 13 چنین گفت آن زمان لیلی به مجنون %~% که این می‌جستم از تو تا باکنون # 14 اگر در عشق صادق بوده‌ای تو %~% بدین سوزن چه لایق بوده‌ای تو # 15 اگر در جستن چون من نگاری %~% شود در پایت ای شوریده خاری # 16 بسوزن آن برون کردن روا نیست %~% وگر بیرون کنی باری وفا نیست ms225 # 17 یکی خاری که چندانش کمالست %~% که دایم چاوش راه وصالست # 18 بسوزن آن برون کردن دریغست %~% ترا جز خون دل خوردن دریغست # 19 چو در پای تو خار از بهر ما شد %~% گلی می‌دان که با تو در قبا شد # 20 کمی تو از درخت گل درین کار %~% که سالی بر امید گل کشد خار # 21 ز لیلی خار در پایت شکسته %~% به از صد گل ز غیری دسته بسته ~~PageV18P013 ### | [ ebkhsh 19 ] # 1 ششم فرزند آمد دل پر اسرار %~% ز الماس زبان گشته گهربار # 2 پدر را گفت آن خواهم همیشه %~% که باشد کیمیا سازیم پیشه # 3 اگر یابم بعلم کیمیا راه %~% شوند از من جهانی کیمیا خواه # 4 گر آن دولت بیابم دین بیابم %~% که چون آن یک دهد دست این بیابم # 5 جهان پر ایمن گردانم از خویش %~% فقیران را غنی گردانم از خویش ~~PageV19P001 # 1 پدر گفتش که حرصت غالب آمد %~% دلت زان کیمیا را طالب آمد # 2 چه خواهی کرد دنیای دنی را %~% سرای مکر و جای دشمنی را # 3 که دنیا هست زالی هفت پرده %~% برای صید تو هر هفت کرده # 4 همی بینم ز حرصت رفته آرام %~% بیارام ای چو مرغ افتاده در دام # 5 که مرغ حرص را خاکست دانه %~% ز خاکش سیری آید جاودانه PageV19P002 # 1 عطا گفتست آن مرد خراسان %~% که حیوانیست با صد کوه یکسان # 2 پس کوهی که آن را قاف نامست %~% مگر آنجایگه او را مقامست # 3 بر او هفت صحرا پر گیاهست %~% پس او هفت دریا پیش راهست # 4 در آنجا هست حیوانی قوی تن %~% که او را نیست کاری جز که خوردن # 5 بیاید بامدادان پگاه او %~% خورد آن هفت صحرا پر گیاه او # 6 چو خالی کرد حالی هفت صحرا %~% بیاشامد بیک دم هفت دریا # 7 چو فارغ گردد از خوردن بیکبار %~% نخفتد شب دمی از رنج و تیمار # 8 که من فردا چه خواهم خورد ms226 اینجا %~% همه خوردم چه خواهم کرد اینجا # 9 دگر روز از برای او جهاندار %~% کند صحرا و دریا پر دگر بار # 10 چو حرص آدمی دارد کمالی %~% خود ایمان نیستش بر حق تعالی # 11 چگونه ذره آتش سرافراز %~% چو در هیزم فتد از پس رسد باز # 12 ترا گر ذره حرصست امروز %~% به پس می باز خواهد رفت از سوز # 13 ترا پس آن نکوتر گر بدانی %~% که آبی بر سر آتش فشانی # 14 وگر نه تو نه هشیاری نه مستی %~% بمانی جاودان آتش پرستی # 15 وگر یک جو حرامت در میانست %~% بهر یک جو عذابی جاودانست PageV19P003 # 1 مگر روح الله آن شمع دلفروز %~% بگورستان گذر می‌کرد یک روز # 2 ز گوری ناله آمد بگوشش %~% دل از زاری آن آمد بجوشش # 3 دعا کرد آن زمان تا حق تعالی %~% بیک دم زنده کردش چون خیالی # 4 یکی پیر خمیده چون کمانی %~% سلامش گفت و ساکن شد زمانی # 5 مسیحش گفت پیرا کیستی تو %~% چه وقتی مردی و کی زیستی تو # 6 پس آنگه گفت ای بحر پر اسرار %~% منم حیان بن معبد چنین زار # 7 هزار و هشتصد سالست ای پاک %~% که تا من مرده‌ام افتاده در خاک # 8 ازین سختی نیاسودم زمانی %~% ندیدم خویش را یک دم امانی # 9 مسیحش گفت ای شوریده خوابت %~% چرا کردند چندینی عذابت # 10 بدو گفت این عذاب من کالیمست %~% برای دانگی مال یتیمست # 11 مسیحش گفت بی ایمان بمردی %~% که از دانگی تو چندین رنج بردی # 12 چنین گفت او که بر اسلام مردم %~% که چندین سال چندین رنج بردم # 13 دعا کرد آن زمان عیسی پاکش %~% که تا خوش خفت و شد با زیر خاکش # 14 مسلمانان مسلمانی گر اینست %~% ندانم کانچه می‌بینم چه دینست # 15 گرت یک جو حرام ناصوابست %~% هزار و هشتصد سالت عذابست # 16 وگر خود مال سر تا سر حرامست %~% چگویم خود عذابت بر دوامست # 17 عزیزا چون ms227 وفاداری نداری %~% غم خود خور چو غم خواری نداری # 18 نداری هیچ گردن سر میفراز %~% حساب خصم از گردن بینداز # 19 که چون بر سر نداری عیسی پاک %~% بسی بینی عذاب از خصم بی باک # 20 ندانی هیچ کار خویش کردن %~% بجز عمرت کم و زر بیش کردن # 21 نمی‌دانی که تا تو سیم کوشی %~% بغفلت عمر زرین می‌فروشی # 22 مکن زر جمع چون سیماب درتاب %~% که خواهی گشت ناگه همچو سیماب # 23 ازان زر بیشتر در زیر خاکست %~% که از وی بیشتر مردم هلاکست # 24 زری کان سنگ در کوه و کمر داشت %~% بخیل از سنگ آن زر سخت تر داشت # 25 بده از مردمی صد گنج پیوست %~% ولی یک جو بمردی کم ده از دست # 26 خسی کو نان ده آمد از کسی به %~% که یک نان ده ز فرمان ده بسی به # 27 ولی کشته شدن در پای پیلان %~% به از نان خوردن از دست بخیلان ~~PageV19P004 # 1 چنین گفتست نوشروان عادل %~% که گر میری ز درویشی قاتل # 2 ترا بهتر بود آن زخم شمشیر %~% که از نان فرومایه شوی سیر # 3 مشو با اهل دنیا در ستیزه %~% که مرداریست و مشتی کرم ریزه # 4 بیک ره اهل دنیا در ریاست %~% چو کرمانند در عین نجاست # 5 زر و سیم و قبول و کار و بارت %~% نیاید در دم آخر بکارت # 6 اگر اخلاص باشد آن زمانت %~% بکار آید وگرنه وای جانت # 7 بهر چیزی که در دنیا کمالست %~% یقین می‌دان که آن در دین وبالست ~~PageV19P005 # 1 چنین دادست صاحب شرع فتوی %~% که هر کو یک سخن گوید ز دنیی # 2 به پانصد سال ره کانرا شمارست %~% ز جنت دور افتد این چه کارست # 3 ز دنیا یک سخن خود چون بود آن %~% که گر افزون بود افزون بود آن # 4 کسی کو عمر در دنیی بسر برد %~% قوی مردی بود در دین اگر مرد # 5 چو کشتی ms228 در ره دنیا تو خود را %~% خری باشی که باشی گول و خود را # 6 ز دنیی جزپشیمانی چه خیزد %~% نمی‌دانی ز نادانی چه خیزد PageV19P006 # 1 چنین گفتست آن پاکیزه گوهر %~% که دینی دوست از سگ هست کمتر # 2 چو مرداریست این دنیای غدار %~% سگان هنگامه کرده گرد مردار # 3 چو سگ زان سیر شد بگذارد آنرا %~% که تا یک سگ دگر بردارد آنرا # 4 ذخیره نهد او از هیچ روئی %~% نیندیشد ز فردا نیز موئی # 5 ولی هر کس که دنیاجوی باشد %~% همیشه در طلب چون گوی باشد # 6 چو گوئی می‌دود دایم ز عادت %~% که تا یک دم کند دنیا زیادت # 7 امید عمر یک روزش نه وانگاه %~% غم صد ساله بر جانش بیک راه ~~PageV19P007 # 1 چنین گفتست عباسه که دینی %~% چو مرداریست در گلخن بمعنی # 2 چو زین مردار شیران سیر خوردند %~% پلنگان آمدند و قصد کردند # 3 پلنگان چون بخوردند و رمیدند %~% سگان کرد و گرگان در رسیدند # 4 چو اندک چیز از وی بر سر آمد %~% کلاغ از هر سوئی جوقی درآمد # 5 بخوردند آن کلاغان آن قدر نیز %~% بماند آخر ازیشان اندکی چیز # 6 جعل نیز آمد و آن روث و آن خون %~% بگردانید هر سوئی دگرگون # 7 چو ماند استخوانی بی کبابی %~% درو تابد بگرمی آفتابی # 8 ازو اندک قدر چربی برآید %~% بسی مور از همه سوئی درآید # 9 چو آن موران خورند آن چربی آنگاه %~% بماند استخوانی خشک بر راه # 10 چنین گفت او که شاهانند شیران %~% ز بعد او پلنگانند امیران # 11 سگ و گرگند اعونان ایشان %~% کلاغانند شاگردان اعوان # 12 جعل آن عامل مالست در کار %~% ولیکن مور باشند اهل بازار # 13 عزیزا می‌ندانم تو چه نامی %~% ببین تاتو ازینها خود کدامی # 14 همه دنیا چو مرداریست ای دوست %~% وزو مردارتر آنک از پی اوست # 15 کسی کو از پی مردار باشد %~% ز مرداری بتر صد بار باشد PageV19P008 # 1 چنین ms229 کردند اصحاب ولایت %~% ز لفظ جعفر صادق روایت # 2 که ویرانیست این دنیای مردار %~% وزو ویران ترست آن دل بصد بار # 3 که او ویرانه دنیا گزیند %~% که تا در مسند دنیا نشیند # 4 ولیکن هست عقبی جای معمور %~% وزو معمورتر آن دل که از نور # 5 نخواهد جز بعقبی در عمارت %~% شود قانع دهد دنیا بغارت PageV19P009 # 1 مگر یحیی معاذ آن مرد محرم %~% براهی بر دهی بگذشت خرم # 2 یکی گفتش که هست این ده دهی خوش %~% زبان بگشاد یحیی همچو آتش # 3 کزین خوشتر دل مردیست بالغ %~% که هست او از ده خوش سخت فارغ ~~PageV19P010 # 1 یکی پرسید ازان دانای فتوی %~% که چه بهتر بود از مال دنیی # 2 چنین گفت او که مالی کان نباشد %~% که گر باشد بجز تاوان نباشد # 3 که گر مالی ز دنیا افتد آغاز %~% ترا آن مال دارد از خدا باز # 4 ولی کی ارزد آن مال جهانی %~% که از حق باز مانی تو زمانی # 5 چو از حق باز می‌دارد ترا مال %~% پس آن بهتر که نبود در همه حال # 6 ترا چون عیش دنیا راه زن شد %~% کجا در دین توانی بت شکن شد # 7 همه عمرت شبست ای خفته راه %~% نه از روزی نه از بیداری آگاه # 8 چو روزت صبح گرداند بزودی %~% که تو در عشق بازی با که بودی # 9 هر آن ساعت که نه در عشق دینی %~% حریف اژدهای آتشینی PageV19P011 # 1 یکی شه زاده خورشید فر بود %~% که بینائی دو چشم پدر بود # 2 مگر آن شاه بهر شاه زاده %~% عروسی خواست داد حسن داده # 3 بخوبی در همه عالم مثل بود %~% سر خوبان نقاش ازل بود # 4 سرائی را مزین کرد آن شاه %~% سرائی نه بهشتی بهر آن ماه # 5 سرائی پای تا سر حور در حور %~% ز بس مهر و ز بس مه نور در نور # 6 ز بس شمع معنبر روی در روی ms230 %~% معین گشته آن شب موی در موی # 7 ز بحر شعر وصوت رود هر دم %~% خروش بحر و رود افتاده در هم # 8 ز سوق سبع الوانش اتفاقا %~% خجل سبع سموات طباقا # 9 عروسی این چنین جشنی چنین خوش %~% چنین جمعی همه زیبا و دلکش # 10 نشسته منتظر یک خلد پر حور %~% که تا شه زاده کی آید بدان سور # 11 مگر از شادئی آن شاه زاده %~% نشسته بود با جمعی بباده # 12 ز بس کان شب بشادی کرد می‌نوش %~% وجودش بر دل او شد فراموش # 13 بجست از جای سرافکنده در بر %~% خیال آن عروس افتاده در سر # 14 دران غوغا ز مستی شد سواره %~% براند او از در دروازه باره # 15 نه پیدا بود در پیشش طریقی %~% نه همبر در رکاب او رفیقی # 16 مگر از دور دیری دید عالی %~% منور از چراغ او را حوالی # 17 چنان پنداشت آن سرمست مهجور %~% که آن قصر عروس اوست از دور # 18 ولی آن دخمه گبران کرده بودند %~% که از هر سوی خیلی مرده بودند # 19 دران دخمه چراغی چند می‌سوخت %~% دل آتش پرستان می بر افروخت # 20 نهاده بود پیش دخمه تختی %~% بدان تخت اوفتاده شوربختی # 21 یکی زن بود پوشیده کفن را %~% چو شه زاده بدید از دور زن را # 22 چنان پنداشت از مستی باده %~% که اینست آن عروس شاه زاده # 23 ز مستی پای از سر می‌ندانست %~% ره بام از ره در می‌ندانست # 24 کفن از روی آن نو مرده برداشت %~% محل شهوتش را پرده برداشت # 25 چو زیر آهنگ را در پرده افکند %~% زبان را در دهان مرده افکند # 26 شبی در صحبتش بگذاشت تا روز %~% خوشی لب بر لبش میداشت تا روز # 27 همه شب منتظر صد ماه پیکر %~% نشسته تا کی آید شاه از در # 28 چو ناپیدا شد آن شه زاد عالی %~% پدر را زو خبر دادند حالی # 29 پدر بر خاست ms231 با خیلی سواران %~% بصحرا رفت همچون بیقراران # 30 همه ارکان دولت در رسیدند %~% ز دور آن اسپ شهزاده بدیدند # 31 پدر چون دید اسپ شاه زاده %~% نهاد آنجا رخ آنگه شد پیاده # 32 پسر را دید با آن مرده بر تخت %~% بدلداری کشیده در برش سخت # 33 چو خسرو با سپاه او را چنان دید %~% تو گفتی آتشی در قعر جان دید # 34 پسر چون پاره با خویش آمد %~% شهش با لشکری در پیش آمد # 35 گشاد از خواب مستی چشم حالی %~% بدید آن خلوت و آن جای خالی # 36 گرفته مرده راتنگ در بر %~% ستاده بر سر او شاه و لشکر # 37 بجای آورد آنچ افتاده بودش %~% همی بایست مرگ خویش زودش # 38 چو الحق قصه ناکامش افتاد %~% ز خجلت لرزه بر اندامش افتاد # 39 همه آن بود میلش از دل پاک %~% که بشکافد زمین او را کند خاک # 40 ولیکن کار چون افتاده بودش %~% نبود از خجلت و تشویر سودش # 41 مرا هم هست صبر ای مرد غم خور %~% که تا آید ببالین تو لشکر # 42 دران ساعت بدانی و به بینی %~% که با که کرده این هم نشینی # 43 چو ابرهیم در دین بت شکن باش %~% بتان آزری را راه زن باش # 44 که ابرهیم چون آهنگ آن کرد %~% خداوند جهانش امتحان کرد # 45 ترا گر امتحان خواهند کردن %~% نگونسار جهان خواهند کردن PageV19P012 # 1 نوشته در قصص اینم عیان بود %~% که ابرهیم پیغامبر چنان بود # 2 که بودی چل هزارش از غلامان %~% سگی آن هر غلامی را بفرمان # 3 قلاده جمله را زرین ولیکن %~% شمار گوسفندش نیست ممکن # 4 ملایک چشم بر کارش گشادند %~% ز کارش در گمانی اوفتادند # 5 که او مشغول چندین گوسفندست %~% خدا می‌گوید او پاک و بلندست # 6 گر او مستغرق رب جلیلست %~% بنگذارد خلیلی چون خلیلست # 7 بجبریل امین حق گفت برخیز %~% به پیش او زبان ز آواز کن تیز # 8 که ms232 تا چون بینی او را در ره ما %~% چه زو بینی به پیش درگه ما # 9 چو مردی گشت روح القدس محسوس %~% بآوازی خوش الحان گفت قدوس # 10 خلیل الله چون بشنیدش آواز %~% ز پای افتاد گفتی آن سرافراز # 11 بدو بخشید ثلثی گوسفندان %~% بدو گفت ای دوای دردمندان # 12 بگو یکبار دیگر نام یارم %~% که این نامست دایم غم گسارم # 13 دگر ره گفت روح القدس آنگاه %~% دگر ره اوفتاد از شوق در راه # 14 بدو بخشید آن تاج بلندان %~% دوم ثلثی که بود از گوسفندان # 15 دگر ره گفت نام حق دگر بار %~% بگو چون به ازین نبود دگر کار # 16 دگر ره گفت قدوسی بآواز %~% دگر ره بی‌خودش افتاد آغاز # 17 بدو بخشید یکسر گوسفندان %~% کم از میشی همی نگذاشت چندان # 18 درآمد جبرئیل و گفت ای پاک %~% منم روح القدس در عالم خاک # 19 مرا این گوسفندان نیست در خور %~% تراست این جمله ای پاک مطهر # 20 که جبریل امین در هیچ بابی %~% نبودست آرزومند کبابی # 21 خلیلش گفت آگاهی ازین راز %~% که چیزی داده نستانم ز کس باز # 22 بدو جبریل گفت از من شبانی %~% نیاید من کنون رفتم تو دانی # 23 خلیلش گفت من نیز این همه پاک %~% رهاکردم رها کردی تو بی باک # 24 خطاب آمد ز حق سوی ملایک %~% که هان چون بود ابرهیم مالک # 25 که چون جبریل نام ما ندا کرد %~% بنام ما همه نقدی فدا کرد # 26 یقین تان شد که او جز بنده نبود %~% بما زنده بمالی زنده نبود # 27 ملایک باز گفتند ای خداوند %~% مگر دل زندگی دارد بفرزند # 28 پس آنگه کرد حق از راه خوابش %~% بتسلیم پسر کشتن خطابش # 29 پسر را چون برای کشتن آورد %~% زمین را چون فلک در گشتن آورد # 30 برآمد از ملایک بانگ و فریاد %~% که او از مال و فرزندست آزاد # 31 ولیکن ایمنی او بخویشست %~% بسی آن زندگی ms233 از جمله بیشست # 32 چنان تقدیر رفت از غیب دانش %~% که در آتش کنند از امتحانش # 33 بآخر چون بآتش شد گرفتار %~% درآمد جبرئیل از اوج اسرار # 34 که هان در خواه هر حاجت که داری %~% بتو گفتا ندارم چون نه یاری # 35 اگر از غیر حاجت خواه باشم %~% پس از اغیار این درگاه باشم # 36 من از غم فارغم بشنو سخن راست %~% خدا داند کند آنچش بود خواست # 37 ملایک چون مقام او بدیدند %~% ز صدق او خروشی برکشیدند # 38 کالهی پاک جسم و پاک جانست %~% بهر چش آزمودی بیش ازانست # 39 چنان در حکم تو دیدیم نرمش %~% که آتش سرد شد از عشق گرمش # 40 بهشتی گشت دوزخ از دل او %~% زهی خلت که آمد حاصل او # 41 گرش خوانی خلیل خویش شاید %~% گرش جلوه دهی زین بیش شاید # 42 گر از دین خلیلت رهبری نیست %~% ترا پس جز طریق آزری نیست # 43 گرت بی سیمیست و بی زری هم %~% ترا نمرودیست و آزری هم # 44 عجب داری که نمرودی چنان شد %~% که بهر حرب حق بر آسمان شد # 45 که گر کاریت ناگه کوژ گردد %~% دلت نمرود ره آن روز گردد # 46 چنان در چشم آید خشم و کینه‌ت %~% که بر گردون رسد صندوق سینه‌ت # 47 ترا چون کر گس و صندوق هم هست %~% بنمرودیت در عالم علم هست # 48 چو هر دم می‌رسد صد تیر انکار %~% چو نمرودت بدین گردنده پرگار # 49 تو پس در کار خود نمرود خویشی %~% بنیک و بد زیان و سود خویشی # 50 توئی در بند افزونی بمانده %~% ملایک غرق بی‌چونی بمانده # 51 چوعمرت رفت آخر چون کنی تو %~% که بنشستی که زر افزون کنی تو # 52 همه عمرت زیان بودست ای دوست %~% که تا یک جو زرت سودست ای دوست # 53 چو همت جای مردی یک قراضه‌ست %~% بسی کم از زنان مستحاضه‌ست # 54 توانگر را پیمبر مرده خوانده‌ست %~% کسی کو سیم ms234 دارد مرده مانده‌ست # 55 چو سگ از پس مکن چندین جهانی %~% که این سگ را تمامست استخوانی # 56 ترا این نفس همچون گبر زردشت %~% بزیر پای ناگه خواهدت کشت # 57 بکاری گر نمی‌داریش مشغول %~% شوی از دست او از کار معزول PageV19P013 # 1 پسر را گفت حلاج نکوکار %~% بچیزی نفس را مشغول میدار # 2 وگرنه او ترا معزول دارد %~% بصد ناکردنی مشغول دارد # 3 که تو در ره نه مرد قوی ذات %~% که تنها دم توانی زد بمیقات # 4 ترا تا نفس می‌ماند خیالی %~% بود در مولشش دایم کمالی # 5 اگر این سگ زمانی سیر گردد %~% عجب اینست کاینجا شیر گردد # 6 شکم چون سیر گردد یک زمانش %~% به غیبت گرسنه گردد زبانش # 7 چو تیغی تیز بگشاید زبانی %~% بغیبت می‌کشد خلق جهانی # 8 بسی گرچه فرو گوئی بگوشش %~% نیاری کرد یک ساعت خموشش PageV19P014 # 1 چنین نقلست در توراة کان کس %~% که او غیبت کند آنگاه ازان پس # 2 ازان توبه کند آخر کسی اوست %~% که در صحن بهشتش ره دهد دوست # 3 وگر خود توبه نکند اولین کس %~% که در دوزخ رود او باشد و بس # 4 اگر تیغ زبانش چون زبانه %~% شود چون رمح خطی راست خانه # 5 نشان راستی دل بود آن %~% که دل را اولین منزل بود آن # 6 درین مجلس بزرگان جهان را %~% چو خاموشی شرابی نیست جان را PageV19P015 # 1 بزرگی بود می‌گفت و شنود او %~% بسی گرد جهان گردیده بود او # 2 یکی گفتش که ای دانای دمساز %~% کرا دیدی کزو گوئی سخن باز # 3 چنین گفت او که گشتم هفت اقلیم %~% ندیدم در جهان جز یک کس و نیم # 4 یکی آن بود مانده در پسی او %~% که نه نیک و نه بد گفت از کسی او # 5 ولکین نیمه آن بود کز عز %~% بجز نیکو نگفت از خلق هرگز # 6 ترا تانیک و بد همراه باشد %~% نه دل بینا نه جان آگاه باشد ms235 # 7 ولیکن چون نه این ماند نه آنت %~% بسر قدس مشغولست جانت PageV19P016 ### | [ ebkhsh 20 ] # 1 پسر گفتش که درویشی بسیار %~% بسی باشد که آرد کافری بار # 2 بزر چون دین و دنیا می‌شود راست %~% ز حق هم کیمیا هم زر توان خواست ~~PageV20P001 # 1 پدر گفتش که چون زر سایه افکند %~% ترا از گوهر و از پایه افکند # 2 نیاید دنیی و دین راست هر دو %~% ز حق می‌دان که نتوان خواست هر دو ~~PageV20P002 # 1 یکی شیخی نکو دل صاحب اسرار %~% شبانگاهی برون آمد ببازار # 2 که لختی تره برچیند ز راهی %~% که گر سنگیش می بد گاه گاهی # 3 یکی ترسا کمیتی بر نشسته %~% بر او زینی مرصع تنگ بسته # 4 غلامان پیش و پس بسیار با او %~% دو چاری خورد در بازار با او # 5 چو شیخ آن دید حالی گرم دل شد %~% ز درویشی خویش الحق خجل شد # 6 خطابی کرد سوی حق کالهی %~% چنین خواهی مرا او را نخواهی # 7 منم از دوستان وز دشمنان او %~% چنین خواهی که من باشم چنان او # 8 یکی ترساست در ناز و زر و عز %~% مسلمانی چنین بی برگ و عاجز # 9 محبت را نصیب از تو گدازش %~% عدو را هم نواو هم نوازش # 10 ز تو نه نان نه جامه خوانده را %~% ولی اسپ و عمامه رانده را # 11 چو گفت آن پیر در خون مانده این راز %~% شنود از هاتفی در سینه آواز # 12 که ای مؤمن اگر خواهی همه چیز %~% بدل کن تا کند ترسا بدل نیز # 13 تو زان خود بده چون تنگدستی %~% وزان او همه بستان و رستی # 14 مسلمانی بترسائی بدل کن %~% بده فقر و غنا گیر و عمل کن # 15 اگر او را درم دادیم و دینار %~% ترا ای مرد دین دادیم ودیدار # 16 ز دین بیزار شو دینار بستان %~% بیفکن خرقه و زنار بستان # 17 چو این سر در دل آن پاک ms236 افتاد %~% ز خود بیخود شد و در خاک افتاد # 18 چو با خویش آمد آن از خویش رفته %~% وجود از پس خرد از پیش رفته # 19 فغان در بست و گفتا ای الهم %~% نخواهم این بدل هرگز نخواهم # 20 نخواهم این بدل من توبه کردم %~% دگر هرگز بگرد این نگردم # 21 بصد صنعت نکو کردست دمساز %~% میفکن آن نکوئی را ز خود باز # 22 بخودرایی تو خودرای و مستی %~% برآی از خود خدا را باش و رستی # 23 اگر یک مویت از ایشان نشان هست %~% بیابی هرچه در هر دو جهان هست ~~PageV20P003 # 1 بزرگی گفت از پیران این راه %~% که تا بشناختم حق را از آنگاه # 2 مرا نه امن و نه ناایمنی هست %~% نه با کس دوستی نه دشمنی هست # 3 کنون من گفتم اسراری که شاید %~% تو هم زین پس بکن کاری که باید ~~PageV20P004 # 1 زبیده بود در هودج نشسته %~% بحج می‌رفت بر فالی خجسته # 2 ز بادی آن سر هودج برافتاد %~% یکی صوفی بدیدش بر سر افتاد # 3 چنان فریاد و شوری در جهان بست %~% که نتوانست او را کس دهان بست # 4 ازان صوفی زبیده گشت آگاه %~% نهفته خادمی را گفت آنگاه # 5 مرا از نعره او باز خر زود %~% وگر خرجت شود بسیار زر زود # 6 یکی همیان زر خادم بدو داد %~% ستد چون بدره شد تن را فرو داد # 7 زبیده گفت هان او را بدانید %~% بسی سیلی بروی او برانید # 8 فغان می‌کرد کآخر من چه کردم %~% که چندین زخم بی اندازه خوردم # 9 زبیده گفت ای عاشق تو برخویش %~% چه خواهی کرد ای کذاب ازین بیش # 10 تو کردی دعوی عشق چو من کس %~% چو زر دیدی بسی بودت ز من بس # 11 ز سر تا پا همه دعویت دیدم %~% که در دعویت بی معنیت دیدم # 12 مرا بایست جست و چون نجستی %~% یقینم شد که اندر کار سستی # 13 مرا گر ms237 جستتی اسباب و املاک %~% زر و سیمم ترا بودی همه پاک # 14 ولیکن چون مرا بفروختی باز %~% سزای همت تو کردم آغاز # 15 مرا بایست جست ای بی خبر یار %~% که تا جمله ترا بودی بیکبار # 16 تو درحق بند دل تا رسته گردی %~% چو دل در خلق بندی خسته گردی # 17 همه درها بگل بر خود فرو بند %~% در او گیر و کلی دل در او بند # 18 که تا از میغ تاریک جدائی %~% بتابد نور صبح آشنائی # 19 اگر آن روشنائی بازیابی %~% طریق آشنائی بازیابی # 20 بزرگانی که سر بر ماه بردند %~% بنور آشنائی راه بردند PageV20P005 # 1 شنیدم پادشاهی یک زنی داشت %~% که آن زن شاه را چون دشمنی داشت # 2 مگر یک روز آن زن از سر قهر %~% طعامی برد شه را کرده پر زهر # 3 چو در راهش نظر بر شاه افتاد %~% ز دستش کاسه بر درگاه افتاد # 4 بلرزید و برفت آن رنگ رویش %~% ازان زن درگمان افتاد شویش # 5 طعام او به مرغی داد آن شاه %~% بمرد آن مرغ حیران ماند آنگاه # 6 بموبد داد زن را شاه حالی %~% که قالب کن ز قلبش زود خالی # 7 بریزش خون و در خاکش بینداز %~% دل من زین سگ بی دین بپرداز # 8 زن آبستن بد از شاه خردمند %~% نبود آن شاه را هم هیچ فرزند # 9 بیندیشید موبد کین شهنشاه %~% اگر افتد بدام مرگ ناگاه # 10 چو نبود هیچ فرزندی بجایش %~% بود طوفان و غوغا در سرایش # 11 همان بهتر که این زن را نهان من %~% بدارم تا چه بینم از جهان من # 12 ولی ترسید کز راه محالی %~% کسی را بعد ازان افتد خیالی # 13 ز راه تهمت بدخواه برخاست %~% چنان کان تهمتش از راه برخاست # 14 چو شاه او را بدان کشتن وصی کرد %~% برفت آن موبد و خود را خصی کرد # 15 نهاد آن عضو خود درحقه راست %~% به پیش شاه برد ms238 و مهر او خواست # 16 بمهر شاه شد آن حقه سر بست %~% شهش گفتا چه دارد موبد از دست # 17 جوابش داد موبد کای جهاندار %~% چو وقت آید شود بر تو پدیدار # 18 سر حقه بنام شاه پیروز %~% فرو بستم بدین تاریخ امروز # 19 چو گفت این حرف آن مرد یگانه %~% فرستادش همی سوی خزانه # 20 چو ماهی چند بگذشت آن زن شاه %~% یکی زیبا پسر آورد چون ماه # 21 تو گفتی آفتابی بود رویش %~% که در شب می برآمد میغ مویش # 22 همه فرهنگ و فر و نیکوئی بود %~% که الحق زان ضعیفه بس قوی بود # 23 چو موبد دید روی طفل از دور %~% نهادش بر سعادت نام شاپور # 24 بصد نازش درون پرده راز %~% همی پرورد روز و شب باعزاز # 25 چو القصه رسید آنجا که باید %~% نشاندش اوستاد آنجا که شاید # 26 دلش از علم چون آتش برافروخت %~% بزودی کیش زردشتش درآموخت # 27 چو از تعلیم و تدبیرش بپرداخت %~% بچوگان و بگوی و تیر انداخت # 28 بتیغ و نیزه استاد جهان شد %~% بهر وصفش که گویم بیش ازان شد # 29 کشیده قد چون سرو روان گشت %~% رخش بر سرو ماهی دلستان گشت # 30 چو عنبر در رکاب موی او بود %~% بحکم جادوئی هندوی او بود # 31 لب او داشت جام لعل پر می %~% که بودش شادئی سرسبز در پی # 32 فشاندی آستینی هر زمانی %~% که در زیر علم بودش جهانی # 33 مگر شاه جهان یک روز غمگین %~% نشسته بود ابرو کرده پر چین # 34 ازو پرسید موبد کای جهاندار %~% شه ما را چه غم آمد پدیدار # 35 که شادانت نمی‌بینم چو هر روز %~% دلم ندهد که بنشینی درین سوز # 36 شهش گفتا نیم از سنگ خاره %~% ز رفتن هیچکس را نیست چاره # 37 غمم آنست کز جور زمانه %~% ندارم هیچ فرزند یگانه # 38 که چون مرگ افکند در حلق دامم %~% بود بعد من او قایم مقامم # 39 ms239 چو بشنود این سخن مرد یگانه %~% ز چشمش گشت سیل خون روانه # 40 بشه گفتا مرا رازی نهانست %~% که آن هم از شگفت این جهانست # 41 اگر پیمان رسد از شهریارم %~% بگویم ور نه هم در پرده دارم # 42 چو پیمان کرد شه القصه با او %~% بگفت اندر زمان آن غصه با او # 43 بفرمود آنگه آن مرد یگانه %~% که تا آن حقه آرند ازخزانه # 44 چو شاه عالم از بیم خیانت %~% ز موبد دید آن دین و دیانت # 45 دگر آوازه فرزند بشنود %~% خروش مهر آن پیوند بشنود # 46 نمی‌دانست کز شادی چه گوید %~% وزان موبد هم آزادی چه جوید # 47 بموبد گفت صد کودک بیارای %~% همه مانند شاپورم بیک جای # 48 همه هم جامه و هم زاد و همبر %~% همه هم مرکب و هم ترک و هم سر # 49 که تاجانم ز زیر پرده راز %~% تواند یافت آن خویشتن باز # 50 که مردم را بنور آشنائی %~% توان دیدن ز یکدیگر جدائی # 51 بشد آن موبد دانا دگر روز %~% بمیدان برد صد کودک دلفروز # 52 همه هم جامه و همرنگ و هم سر %~% چنان کش گفته بود آن شاه سرور # 53 چو در نظاره آمد شاه آفاق %~% پسر را دید حالی در میان طاق # 54 بیک دیدن که او را دید بشناخت %~% برخود خواندش و بگرفت و بنواخت # 55 بدو بخشید حالی مادرش را %~% بسی غم خورد پیر غم خورش را # 56 ازین قصه بدان کز آشنائیست %~% کزو هر ذره در روشنائیست # 57 اگر ذره نیابد روی خورشید %~% شود محجوب چون بیگانه جاوید # 58 وگر یک ذره یابد آشنائی %~% ز خورشیدش بود صد روشنائی PageV20P006 # 1 مگر از چشم زخم چشم اغیار %~% بدرد چشم ایاز آمد گرفتار # 2 ز درد چشم چشمش همچو خون شد %~% دو نرگسدان چشمش لاله گون شد # 3 علی الجمله چو روزی ده برآمد %~% ز درد چشم چشمش در سر آمد # 4 چنان از درد چشمی ms240 ممتحن گشت %~% که صفرا کردش و بی خویشتن گشت # 5 کسی محمود را از وی خبر کرد %~% سواره گشت محمود و گذر کرد # 6 ببالین ایاز آمد نهان او %~% نهاد انگشت بر لب در زمان او # 7 بدان بیمارداران گفت زنهار %~% مگردانید از شاهش خبردار # 8 چو بنشست آن زمان محمود غازی %~% بجست از جا ایاز از دلنوازی # 9 زهم بگشاد چشم و شاد بنشست %~% زهی بنده که چون آزاد بنشست # 10 بدو گفتند ای از خویش رفته %~% تن از پس مانده جان از پیش رفته # 11 ز درد چشم سرگردان بمانده %~% میان جان و تن حیران بمانده # 12 چو شه بنشست بر بالینت از پای %~% تو صفرا کرده چون برجستی ازجای # 13 نگفتت کس نبودت چشم بر راه %~% چگونه گشتی ازمحمود آگاه # 14 چنین گفت او که چه حاجت شنیدن %~% ندارم احتیاجی هم بدیدن # 15 ز گوش و چشم آزادست جانم %~% که من از جان ببویش باز دانم # 16 چو بوی او ز جان خود شنودم %~% شدم زنده اگرچه مرده بودم # 17 ندیدی آنکه یعقوب پیمبر %~% ببویش گشت روشن چشم در سر # 18 تو می‌باید که چشم از درد سازی %~% ز درد چشم تو خود می‌گدازی # 19 چو بوی آشنائی یافتی تو %~% بر آفاق دو عالم تافتی تو # 20 که آن یک ذره نور آشنائی %~% چو صد خورشید دارد روشنائی # 21 چو دایم دوستی حق چنانست %~% که یک ذره به از هر دو جهانست # 22 خدائی آنچنان میداردت دوست %~% ازان شادی توان گنجید در پوست # 23 بزرگانی که این پرگار دیدند %~% بصد جان نقطه دردش گزیدند # 24 هزاران جان برای یک خطابش %~% برافشاندند دل پر اضطرابش PageV20P007 # 1 سه بار آن کافر اندر آتش و خون %~% بگردانید بر جرجیس گردون # 2 تنش شد ذره ذره چون غباری %~% ز خاک او برآمد لاله زاری # 3 میان این همه رنج و عذابش %~% رسید از هاتف عزت خطابش # 4 که هرگز دوستی ما ms241 زند لاف %~% نخواهد خورد بی دردی می صاف # 5 سزای دوستان اینست ما دام %~% که گردونشان رود بر هفت اندام # 6 بدوگفتند ای جرجیس و ای پاک %~% تراهیچ آرزوئی هست در خاک # 7 مرا گفت آرزو آنست اکنون %~% که یک بار دگر در زیر گردون # 8 کنندم پاره پاره در عذابی %~% که تا آید دگر بارم خطابی # 9 که چندین رنج در جانم رقم زد %~% که او در دوستی ما قدم زد # 10 تو قدر دوستان او ندانی %~% که مردی غافلی در زندگانی # 11 کسی کز دوستی دم زد تو آن باش %~% و یا نه ز دوستان دوستان باش ~~PageV20P008 # 1 مگر یک روز می‌شد یوسف پاک %~% زلیخا را نشسته دید بر خاک # 2 شده پوشیده از چشمش جهانی %~% ولی پوشیده چشم خاکدانی # 3 به بیماری و درویشی گرفتار %~% ز صد گونه به بی خویشی گرفتار # 4 بهردم صد تأسف بیش خورده %~% غم یوسف ز یوسف بیش خورده # 5 بره بنشسته چون امید واری %~% که از خاک رهش یابد غباری # 6 که تا بو کز غبار راه آن شاه %~% غباری گر بود برخیزد از راه # 7 چو یوسف دید او را گفت الهی %~% ازین فرتوت نابینا چه خواهی # 8 چرا او را نگردانی کم و کاست %~% که او بدنامی پیغمبری خواست # 9 درآمد جبرئیل و گفت آنگاه %~% که او را بر نمی‌گیریم از راه # 10 که او آنرا که ما را دوست دارد %~% جهانی دوستی در پوست دارد # 11 چو او را دوستی تست پیوست %~% مرا بهر تو با اودوستی هست # 12 که گفتت مرگ گل در بوستان خواه %~% هلاک دوستان دوستان خواه # 13 که گر عمری بجان گردانمش من %~% برای تو جوان گردانمش من # 14 چو او جان عزیز خود ترا داد %~% دلیلش چون کنم باید ترا داد! # 15 چو او بر یوسف ما مهربانست %~% کرا در کینه او قصد جانست # 16 گرش در عشق تو دیده تباهست %~% دو چشم ms242 آب ریزش دو گواهست # 17 چو این عاشق گوا با خویش دارد %~% بنو هر روز رونق بیش دارد # 18 اگر واقف شوی از جان فشانی %~% زسر عاشقان یابی نشانی # 19 وگر از جان فشاندن نیست بویت %~% ندارد هیچ سودی گفت و گویت # 20 وگر جان برفشاند بر تو حالی %~% ستاند از تو تیغ لاابالی PageV20P009 # 1 چنین گفتست ابرهیم ادهم %~% که می‌رفتم بحج دلشاد و خرم # 2 چو چشم من بذات العرق افتاد %~% مرقع پوش دیدم مرده هفتاد # 3 همه ازگوش و بینی خون گشاده %~% میان رنج و خواری جان بداده # 4 چو لختی گرد ایشان در دویدم %~% یکی را نیم مرده زنده دیدم # 5 برفته جان و پیوندش بمانده %~% شده عمر و دمی چندش بمانده # 6 شدم آهسته پیش او خبرجوی %~% که حالت چیست آخر حال برگوی # 7 زبان بگشاد وگفتا ای براهیم %~% بترس از دوستی کز تیغ تعظیم # 8 بزاری جان ما راکشت بی باک %~% بسان کافران روم در خاک # 9 غزای او همه با حاجیانست %~% که با او جان اینها در میانست # 10 بدان شیخا که ما بودیم هفتاد %~% که ما را سوی کعبه عزم افتاد # 11 همه پیش از سفر با هم نشسته %~% بخاموشی گزیدن عهد بسته # 12 دگر گفتیم یک ساعت درین راه %~% نیندیشیم چیزی جز که الله # 13 بغیری ننگریم و جمع باشیم %~% چو پروانه غریق شمع باشیم # 14 چو روی اندر بیابان در نهادیم %~% بذات العرق با خضر اوفتادیم # 15 سلامی کرد خضر پاک ما را %~% جوابی گشت ازما آشکارا # 16 چو ما از خضر استقبال دیدیم %~% ازین نیکو سفر اقبال دیدیم # 17 بجان ما چون این خاطر درآمد %~% ز پس در هاتفی آخر درآمد # 18 که هان ای کژ روان بی خور و خواب %~% همه هم مدعی هم جمله کذاب # 19 شما را نیست عهد و قول مقبول %~% که غیر ما شما را کرد مشغول # 20 چو از میثاق ما یک ذره گشتید ms243 %~% ز بد عهدی بغیری غره گشتید # 21 شما را تا نریزم خون بزاری %~% نخواهد بود روی صلح و یاری # 22 کنون این جمله را خون ریخت بر خاک %~% نمی‌دارد ز خون عاشقان باک # 23 ازو پرسید ابرهیم ادهم %~% که تو از مرگ چون ماندی مسلم # 24 چنین گفت او که می‌گفتند خامی %~% نه بینی تیغ ما چون ناتمامی # 25 چو پخته گردی ای بی روی بی راه %~% بایشان در رسانیمت هم آنگاه # 26 بگفت این و برآمد جان او نیز %~% نشان گم گشت چون ایشان ازو نیز # 27 چه وزن آرد در این ره خون مردان %~% که اینجا آسیا از خونست گردان # 28 گروهی در ره او دیده بازند %~% گروهی جان محنت دیده بازند # 29 چو تو نه دیده در بازی ونه جان %~% که باشی تو نه این باشی ونه آن ~~PageV20P010 # 1 شعیب از شوق حق ده سال بگریست %~% ازان پس چشم پوشیده همی زیست # 2 خدا بیناش کرد از بعد آن باز %~% که شد ده سال دیگر خون فشان باز # 3 دگر ره تیره شد دو چشم گریانش %~% دگر ره چشم روزی کرد یزدانش # 4 دگر ره سال دیگر زار بگریست %~% دگر ره نیز نتوانست نگریست # 5 چو نابینا شد و گریان بیفتاد %~% خداوند جهان وحیش فرستاد # 6 که گر از بیم دوزخ خون فشانی %~% ترا آزاد کردم جاودانی # 7 وگر بهر بهشتی زار گریان %~% ترا بخشم بهشت و حور و رضوان # 8 شعیب آنگه زبان بگشاد حالی %~% که ای حکم تو حکم لایزالی # 9 من از شوق تو می‌گریم چنین زار %~% که من بس فارغم ازنور و از نار # 10 نه یکدم از بهشتم یاد آید %~% نه از دوزخ مرا فریاد آید # 11 مرا قرب تو باید جاودانی %~% بگفتم درد خود دیگر تو دانی # 12 خطاب آمد ز اوج آشنائی %~% که چون گریان برای شوق مائی # 13 کنون خوش می‌گری و می‌گری زار %~% که کارت سخت دشوارست دشوار ms244 # 14 پس آنگه گفت ای داننده راز %~% مده بینائی من بعد ازین باز # 15 که تا وقتی که آن دیدار نبود %~% مرا با دیدنی خود کار نبود # 16 عزیزا چون نه این دیدار داری %~% بسی بگری که عمری کار داری # 17 که چندانی که در دل رشک بیشست %~% بچشم عاشقان در اشک بیشت ~~PageV20P011 # 1 چنین نقلست کز آحاد امت %~% گروهی را کند بی بهره رحمت # 2 خطاب آید که ایشان را هم اکنون %~% سوی دوزخ برید آغشته در خون # 3 بآخر بر لب دوزخ بیکبار %~% ز حق خواهند مهل اندک نه بسیار # 4 خطاب آید ز حضرت آشکارا %~% که کاری می‌نگردد دیر ما را # 5 کنون سالی هزاری نه بعلت %~% بفضل این خلق را دادیم مهلت # 6 چنین نقلست ازان قوم جگر سوز %~% که می‌گریند این مدت شب و روز # 7 چو این سالی هزار آید بسرشان %~% ز حضرت مهلتی باید دگرشان # 8 دوی دیگر ز حق مهلت ستانند %~% که تا بر درد خود خون می‌فشانند # 9 مدام این سه هزاران سال افزون %~% همی گریند و می‌گردند در خون # 10 که کس یک لحظه با آن قوم مسکین %~% نگوید کز چه می‌گرئید چندین # 11 بزرگی گفت صد جان پریشان %~% چو جان من فدای اشک ایشان # 12 که دردی را که آن درمان ندارد %~% ز حضرت جز دل ایشان ندارد # 13 ترا تا درد بی درمان نباشد %~% بدرمان کردنت فرمان نباشد # 14 همی یک دردش از صد جان ترا به %~% که دردش از بسی درمان ترا به # 15 ترا گر بو عبیده هست جراح %~% دلت را بر جراحت نیست اصلاح # 16 بپای انداز خود را سرنگونسار %~% مگر از خاک برگیرد ترا یار # 17 اگر تو برنگیری سر ز پایش %~% بدست آری کمند دلربایش PageV20P012 # 1 مگر سلطان دین محمود پیروز %~% ایاز خویش را پرسید یک روز # 2 که از چه رشک آید در جهانت %~% جوابی راست خواهم زین میانت # 3 چنین گفت ms245 او که در رشکم همه جای %~% ازان سنگی که مالی در کف پای # 4 دلم از رشک سنگت می‌بنالد %~% که او رخ در کف پای تو مالد # 5 اگر هرگز دهد این دولتم دست %~% نهم سر در کف پای تو پیوست # 6 چو رویم در کف پای تو باشد %~% همیشه روی من جای تو باشد # 7 اگر روی ایاز آید ترا جای %~% نهد بر آسمان هفتمین پای # 8 چو نه سر می‌خرد یار و نه دستار %~% بطراری و دستانش بدست آر # 9 ندیدی آنکه رستم از گزستان %~% چه با اسفندیاری کرد دستان # 10 به باطن هرچه بتوان کرد میکن %~% بظاهر ترک خواب و خورد میکن # 11 بدستان و بحیلت پیش می‌رو %~% بصدق معرفت بیخویش می‌رو # 12 مگر راهی بدستان بازیابی %~% دمی با همدمی دمساز یابی # 13 اگر با همدمت یک دم بهم تو %~% نشانی خویش را رستی ز غم تو # 14 تو بنگر کو کجا و تو کجائی %~% عجب نبود اگر باشد جدائی PageV20P013 # 1 مگر یک روز مجنون در نشاطی %~% نشسته بود در پیش رباطی # 2 یکی دیوار بود از گج ببسته %~% در آنجا لیلی ومجنون نشسته # 3 خوشی می‌گفت اگر عمری دویدم %~% هم آخر هر دو را با هم بدیدم # 4 مگر در خواب می‌بینم من اکنون %~% نشسته پیش هم لیلی و مجنون # 5 بهم این هر دو را هرگز که دیدست %~% خدایا در جهان این عز که دیدست ~~PageV20P014 ### | [ ebkhsh 21 ] # 1 پسر گفتش بهر پندم که دادی %~% بهر پندی مرابندی گشادی # 2 مرا صد مشکل از پند تو حل شد %~% مس من با زر رکنی بدل شد # 3 سخنهای تو یکسر سودمندست %~% بغایت هم مفید و هم بلندست # 4 ولی زانم هوای کیمیا خاست %~% کزو هم دین و هم دنیا شود راست # 5 که چون دنیا و دین بر هم زند دست %~% بدست آید مرا معشوق پیوست # 6 که تادنیا و دینم یار نبود %~% مرا از یار استظهار ms246 نبود PageV21P001 # 1 پدر گفتش دماغت پر غرورست %~% که این اندیشه از تحقیق دورست # 2 که تا هرنیک و هر بد در نبازی %~% نباشی عاشقی الا مجازی # 3 اگر در عشق می‌باید کمالت %~% بباید گشت دایم در سه حالت # 4 یکی اشک و دوم آتش سیم خون %~% اگر آئی ازین سه بحر بیرون # 5 درون پرده معشوقت دهد بار %~% وگرنه بس که معشوقت دهد کار # 6 اگر آگه نگشتی زین روایت %~% ترا دایم تمامست این حکایت PageV21P002 # 1 امیری سخت عالی رای بودی %~% که در سر حد بلخش جای بودی # 2 بعدل و داد امیری پاک دین بود %~% که حد او فلک را در زمین بود # 3 بمردی و بلشکر صعب بودی %~% بنام آن کعبه دین کعب بودی # 4 ز رایش فیض و فر شمس و قمر را %~% ز جودش نام و نان اهل هنر را # 5 ز عدلش میش و گرگ اندر حوالی %~% بهم گرگ آشتی کردند حالی # 6 ز سهمش آب دریاها پر از جوش %~% شدی چون آتش اندر سنگ خاموش # 7 ز زحمت گر کهن بودی جهانی %~% ز خاطر محو کردی در زمانی # 8 ز قهرش آتش ار افسرده بودی %~% چو انگشتی شدی اندر کبودی # 9 ز جاه او بلندی مانده در چاه %~% چه می‌گویم جهت گم گشت ازان جاه # 10 ز حلمش کوه بر جای ایستاده %~% زمین بر خاک روئی اوفتاده # 11 ز خشمش رفته آتش با دلی تنگ %~% ولیکن چشم پر نم در دل سنگ # 12 ز تابش برده خورشید فلک نور %~% جهان را روشنی بخشیده از دور # 13 ز جودش بحر و کان تشویر خورده %~% گهر در صلب بحر و کان فشرده # 14 ز لطفش برگ گل در یوزه کرده %~% ولیک از شرم او در زیر پرده # 15 ز خلقش مشک در دنیی دمیده %~% ز دنیی نیز بر عقبی رسیده # 16 امیر نیک دل را یک پسر بود %~% که در خوبی بعالم در سمر بود # 17 ms247 رخی چون آفتابی آن پسر داشت %~% که کمتر بنده پیش خود قمر داشت # 18 نهاده نام حارث شاه او را %~% کمر بسته چو جوزا ماه او را # 19 یکی دختر بپرده بود نیزش %~% که چون جان بود شیرین و عزیزش # 20 بنام آن سیم بر زین العرب بود %~% دل آشوبی و دلبندی عجب بود # 21 جمالش ملک خوبی در جهان داشت %~% بخوبی درجهان او بود کآن داشت # 22 خرد در عشق او دیوانه بودی %~% بخوبی در جهان افسانه بودی # 23 کسی کو نام او بردی بجائی %~% شدی هر ذره یوسف نمائی # 24 مه نو چون بدیدی ز آسمانش %~% زدی چون مشک زانو هر زمانش # 25 اگر پیشانیش رضوان بدیدی %~% بهشت عدن را بی‌شان بدیدی # 26 سر زلفش چو در خاک اوفتادی %~% ازو پیچی در افلاک اوفتادی # 27 دو نرگس داشت نرگس دان ز بادام %~% چو دو جادو دو زنگی بچه در دام # 28 دو زنگی بچه هر یک با کمانی %~% بتیر انداختن هر جا که جانی # 29 چو تیر غمزه او زه بره کرد %~% دل عشاق را آماج گه کرد # 30 شکر از لعل او طعمی دگر داشت %~% که لعلش ز هر دارو در شکر داشت # 31 دهانش درج مروارید تر بود %~% که هر یک گوهری تر زان دگر بود # 32 چو سی دندان او مرجان نمودی %~% نثار او شدی هر جان که بودی # 33 لب لعلش که جام گوهری بود %~% شرابش از زلال کوثری بود # 34 فلک گر گوی سیمینش ندیدی %~% چو گوی بی سر و بن کی دویدی # 35 جمالش را صفت گفتن محالست %~% که از من آن صفت کردن خیالست # 36 بلطف طبع او مردم نبودی %~% که هر چیزی که از مردم شنودی # 37 همه در نظم آوردی بیک دم %~% بپیوستی چو مروارید در هم # 38 چنان در شعر گفتن خوش زبان بود %~% که گوئی از لبش طعمی در آن بود # 39 پدر پیوسته دل در کار ms248 اوداشت %~% بدلداری بسی تیمار اوداشت # 40 چو وقت مرگ پیش آمد پدر را %~% به پیش خویش بنشاند آن پسر را # 41 بدو بسپرد دختر را که زنهار %~% ز من بپذیرش و تیمار میدار # 42 زهر وجهی که باید ساخت کارش %~% بساز و تازه گردان روزگارش # 43 که از من خواستندش نام داران %~% بسی گردن کشان و شهریاران # 44 ندادم من بکس گر تو توانی %~% که شایسته کسی یابی تو دانی # 45 گواه این سخن کردم خدا را %~% پشولیده مگردان جان ما را # 46 چو هر نوعی سخن پیش پسر گفت %~% پذیرفت آن پسر هرچش پدر گفت # 47 بآخر جانی شیرین زو جدا شد %~% ندانم تا چرا آمد چرا شد # 48 بسی زیر و زبر آمد چو افلاک %~% که تا پای و سرش افکند در خاک # 49 کمان حق ببازوی بشر نیست %~% کزین آمد شدن کس را خبر نیست # 50 که می‌داند که بودن تا بکی داشت %~% کسی کآمد چرا رفتن ز پی داشت # 51 پدر چون شد بایوان الهی %~% پسر بنشست در دیوان شاهی # 52 بعدل وداد کردن در جهان تافت %~% جهان از وی دم نوشیروان یافت # 53 رعیت را و لشکر را درم داد %~% بسی سالار را کوس و علم داد # 54 بسی سودا زهر مغزی برون کرد %~% بسی بیدادگر را سرنگون کرد # 55 بخوبی و بناز و نیک نامی %~% چو جان می‌داشت خواهر را گرامی # 56 کنون بشنو که این گردنده پرگار %~% ز بهر او چه بازی کرد برکار # 57 غلامی بود حارث را یگانه %~% که او بودی نگهدار خزانه # 58 بنام آن ماه وش بکتاش بودی %~% ندانم تا کسی همتاش بودی # 59 بخوبی در جهان اعجوبه بود %~% غم عشقش عجب منصوبه بود # 60 مثل بودی بزیبائی جمالش %~% همه عالم طلب گاروصالش # 61 اگر عکس رخش گشتی پدیدار %~% بجنبش آمدی صورت ز دیوار # 62 چو زلف هندوش در کین نشستی %~% چو جعد زنگیان در چین نشستی # 63 چو ms249 زلفش سر کشان را بنده می‌داشت %~% چنان نقدی ز پس افکنده می‌داشت # 64 چو دو ابروش پیوسته به آمد %~% کمانی بود کاول در زه آمد # 65 غنیمی چرب چشم او ازان بود %~% که با بادام نقدش در میان بود # 66 صف مژگانش صف کردی شکسته %~% بزخم تیرباران از دو رسته # 67 دهانی داشت همچون لعل سفته %~% درو سی در ناسفته نهفته # 68 یکی گر سفته شد لعل دهانش %~% نبود آن جز بالماس زبانش # 69 لبش خط داده عمر جاودان را %~% که آن لب بود آب خضر جان را # 70 ز دندانش توان کردن روایت %~% که در یک میم دارد سی دو آیت # 71 چو یوسف بود گوئی در نکوئی %~% خود ازگوی زنخدانش چه گوئی # 72 ز گویش تا بکی بیهوش باشم %~% چو در گوی آمدم خاموش باشم # 73 به پیش قصر باغی بود عالی %~% بهشتی نقد او را در حوالی # 74 همه شب می‌نخفت از عشق بلبل %~% طریق خارکش می‌گفت با گل # 75 گل از غنچه بصد غنج و بصد ناز %~% شکر خنده بسی می‌کرد آغاز # 76 چنان آمد که طفلی مانده در خون %~% گل سرخ از قماط سبز بیرون # 77 صبا همچون زلیخا در دویده %~% چو یوسف گل ازو دامن دریده # 78 چو بادی خضر بر صحرا گذشته %~% خضر بگذشته صحرا سبز گشته # 79 شهاب و برق را گشته سنان تیز %~% ز باران ابر کرده صد عنان ریز # 80 کشیده دست بر هم سبزه‌زاران %~% ولی آن دست پر گوهر ز باران # 81 بنفشه سر بخدمت پیش کرده %~% ولیکن پای بوس خویش کرده # 82 بیک ره ارغوان آغشته در خون %~% بخون ریز آمده بر خویش بیرون # 83 بدست آورده نرگس جام زر را %~% ز باران خورده شیر چون شکر را # 84 سر لاله چو در پای اوفتاده %~% کلاهش با کمر جای اوفتاده # 85 هزاران یوسف از گلشن رسیده %~% ز کنعان بوی پیراهن شنیده # 86 همه مرغان درافکنده خروشی %~% ز جانان ms250 بی نوا نامانده گوشی # 87 بوقت صبحگاهی باد مشکین %~% چو سوهان کرده روی آب پرچین # 88 مگر افراسیاب آب زره یافت %~% که آب از باد نوروزی زره یافت # 89 ز هر سو کوثری دیگر روان بود %~% که آب خضر کمتر رشح آن بود # 90 ز پیش باغ طاقی تا بکیوان %~% نهاده تخت حارث پیش ایوان # 91 شه حارث چو خورشیدی خجسته %~% سلیمان وار در پیشان نشسته # 92 چو جوزا در کمر دست غلامان %~% ببالا هر یکی سروی خرامان # 93 ستاده صف زده ترکان سرکش %~% بخدمت کرده هر یک دست درکش # 94 ندیمان سرافراز نکورای %~% بخدمت چشمها افکنده بر پای # 95 شریفان همه عالم وضیعش %~% نظام عالم از رای رفیعش # 96 ز بیداری بختش فتنه در خواب %~% ز بیم خشمش آتش چشم پر آب # 97 زحل کین مشتری وش ماه طلعت %~% عطارد قدر و هم خورشید رفعت # 98 مگر بر بام آمد دختر کعب %~% شکوه جشن در چشم آمدش صعب # 99 چو لختی کرد هر سوئی نظاره %~% بدید آخر رخ آن ماه پاره # 100 چو روی و عارض بکتاش را دید %~% چو سروی در قبا بالاش را دید # 101 جهان حسن وقف چهره او %~% همه خوبی چو یوسف بهره او # 102 بساقی پیش شاه استاده بر جای %~% سر زلفش دراز افتاده بر پای # 103 ز مستی روی چون گلنار کرده %~% مژه در چشم عاشق خار کرده # 104 شکر از چشمه نوشین فشانده %~% عرق از ماه بر پروین فشانده # 105 گهی سرمست می‌دادی شرابی %~% گهی بنواختی خوش خوش ربابی # 106 گهی برداشتی چون بلبل آواز %~% گهی چون گل گرفتی شیوه و ناز # 107 بدان خوبی چو دختر روی اودید %~% دل خود وقف یک یک موی اودید # 108 درآمد آتشی از عشق زودش %~% بغارت برد کلی هرچه بودش # 109 چنان آن آتشش در جان اثر کرد %~% که آن آتش تنش را بیخبر کرد # 110 دلش عاشق شد و جان متهم گشت %~% ز سر ms251 تا پا وجود او عدم گشت # 111 زدو نرگس چو ابری خون فشان کرد %~% بیک ساعت بسی طوفان روان کرد # 112 چنان برکند عشق او ز بیخش %~% که کلی کرد گوئی چار میخش # 113 چنان از یک نظر در دام او شد %~% که شب خواب و بروز آرام او شد # 114 چنان بیچاره شد از چاره ساز او %~% که می‌نشناخت سر از پای باز او # 115 همه شب خون فشان و نوحه گر بود %~% چو شمعش هر نفس سوزی دگر بود # 116 ز بس آتش که در جان وی افتاد %~% چو آتش شد ازان سر از پی افتاد # 117 علی الجمله ز دست رنج و تیمار %~% چنان ماهی بسالی گشت بیمار # 118 طبیب آورد حارث سود کی داشت %~% که آن بت درد بی درمان ز پی داشت # 119 چنان دردی کجا درمان پذیرد %~% که جان درمان هم از جانان پذیرد # 120 درون پرده دختر دایه داشت %~% که در حیلت گری سرمایه داشت # 121 بصد حیلت ازان مهروی درخواست %~% که ای دختر چه افتادت بگو راست # 122 نمی‌آمد مقر البته آن ماه %~% بآخر هم زبان بگشاد ناگاه # 123 که من بکتاش را دیدم فلان روز %~% بزلف و چهره جانسوز و دلفروز # 124 چو سرمستی ربابی داشت در بر %~% من از وی چون ربابی دست بر سر # 125 بزخم زخمه در راهی که او خواست %~% مخالف را بقولی کرد رگ راست # 126 مخالف راست گر نبود بعالم %~% در آن پرده بسازد زیر بامم # 127 دل من چون مخالف شد چه سازم %~% نیامد راست این پرده نوازم # 128 کنون سرگشته آفاق گشتم %~% که ز اهل پرده عشاق گشتم # 129 چو بشنودم ازان سرکش سرودی %~% ز چشمم ساختم بر پرده رودی # 130 چنان عشقش مرا بی‌خویش آورد %~% که صد ساله غمم در پیش آورد # 131 چنان زلفش پریشان کرد حالم %~% که آمد ملک جمعیت زوالم # 132 چنانم حلقه زلفش کمر بست %~% که دل خون ms252 گشت تا همچون جگر بست # 133 چنین بیمار و سرگردان ازانم %~% که می‌دانم که قدرش می‌ندانم # 134 بخوبی کس چو بکتاش آن ندارد %~% که کس زو خوبتر امکان ندارد # 135 سخن چون می‌توان زان سرو بن گفت %~% چرا باید ز دیگر کس سخن گفت # 136 چو پیشانی او میدان سیمست %~% گر از زلفش کنم چوگان چه بیمست # 137 درآن میدان بدان سرگشته چوگانش %~% بخواهم برد گوئی از زنخدانش # 138 اگر از زلف چوگان می‌کند او %~% سرم چون گوی گردان می‌کند او # 139 اگر رویش بتابد آشکاره %~% شود هر ذره صد ماه پاره # 140 هلال عارضش چون هاله انداخت %~% مه نو از غمش در ناله انداخت # 141 چو زلفش دلربائی حلقه‌ور شد %~% بهر یک حلقه صد جان در کمر شد # 142 سوادی یافت مردم نرگس او %~% ازان شد معتکلف در مجلس او # 143 چو تیر غمزه او کارگر شد %~% ز سهمش رمح و زو پین در کمر شد # 144 خطی دارد بدان سی پاره دندان %~% بخون من لبش ز آنست خندان # 145 صدف را دید آن در یتیمش %~% بدندان باز ماند از درج سیمش # 146 دهانش پسته تنگست خندان %~% که آن را کعبتین افتاد دندان # 147 چو صبح ار خنده آرد در تباشیر %~% مزاج استخوان گیرد طباشیر # 148 لبش را صد هزاران بنده بیشست %~% که او از آب حیوان زنده بیشست # 149 خط سبزش محقق اوفتادست %~% ز خط نسخ مطلق اوفتادست # 150 جهان زیر نگین دارد لب او %~% فلک در زیر زین سی کوکب او # 151 ز سیبش بر بهی کردم روانه %~% ازین شکل صنوبر نار دانه # 152 چو آزادیم ازان سرو سهی نیست %~% بهی شد رویم و روی بهی نیست # 153 کنون ای دایه برخیز و روان شو %~% میان این دو دلبر در میان شو # 154 برو این قصه با او در میان نه %~% اساس عشق این دو مهربان نه # 155 بگوی این رازش و گر خشم گیرد %~% بصد جانش ms253 دلم بر چشم گیرد # 156 کنون بنشان بهم ما هر دو تن را %~% کزان نبود خبر یک مرد و زن را # 157 بگفت این و یکی نامه اداکرد %~% بخون دل نکونامی رها کرد: # 158 الا ای غائب حاضر کجائی %~% به پیش من نه آخر کجائی # 159 دو چشمم روشنائی از تو دارد %~% دلم نیز آشنائی از تو دارد # 160 بیا و چشم و دل را میهمان کن %~% وگرنه تیغ گیر وقصد جان کن # 161 بنقد از نعمت ملک جهانی %~% نمی‌بینم کنون جز نیم جانی # 162 چرا این نیم جان در تو نبازم %~% که بی تو من ز صد جان بی نیازم # 163 دلم بردی وگر بودی هزارم %~% نبودی جز فشاندن بر تو کارم # 164 ز تو یک لحظه دل زان برنگیرم %~% که من هرگز دل ازجان برنگیرم # 165 غم عشق تو درجان می‌نهم من %~% سر از تو در بیابان می‌نهم من # 166 چو بی رویت نه دل ماند و نه دینم %~% چرا سرگشته میداری چنینم # 167 منم بی روی تو روئی چو دینار %~% ز عشق روی توروئی بدیوار # 168 ترا دیدم که همتائی ندیدم %~% نظیرت سرو بالائی ندیدم # 169 اگر آئی بدستم باز رستم %~% وگرنه می‌روم هر جا که هستم # 170 بهر انگشت درگیرم چراغی %~% ترا می‌جویم از هر دشت و باغی # 171 اگر پیشم چو شمع آئی پدیدار %~% وگرنه چون چراغم مرده انگار # 172 نوشت این نامه و بنگاشت آنگاه %~% یکی صورت ز نقش خویش آن ماه # 173 بدایه داد تا دایه روان شد %~% بر آن ماه روی مهربان شد # 174 چو نقش او بدید و شعر بر خواند %~% ز لطف طبع و نقش او عجب ماند # 175 بیک ساعت دل از دستش برون شد %~% چو عشق آمد دل او بحر خون شد # 176 نهنگ عشق درحالش ز بون کرد %~% برای خود دلش دریای خون کرد # 177 چنان بی روی او روی جهان دید %~% که گفتی نه زمین نه ms254 آسمان دید # 178 چو گوئی بی سر و بی پای مضطر %~% کله در پای کرد و کفش بر سر # 179 بدایه گفت برخیز ای نکوگوی %~% بر آن بت رو و از من بدو گوی: # 180 ندارم دیده روی تودیدن %~% ندارم صبر بی تو آرمیدن # 181 مرا اکنون چه باید کرد بی تو %~% که نتوان برد چندین درد بی تو # 182 چو زلف تو دریده پرده‌ام من %~% که بر روی تو عشق آورده‌ام من # 183 ازان زلف توام زیر و زبر کرد %~% که با زلف تو عمرم سر به سر کرد # 184 ترا نادیده درجان چون نشستی %~% دلم برخاست تادر خون نشستی # 185 چو تو درجان من پنهانی آخر %~% چرا تشنه بخون جانی آخر # 186 چو صبحم دم مده ای ماه در میغ %~% مکش چون آفتاب از سرکشی تیغ # 187 اگر روشن کنی چشمم بدیدار %~% بصد جانت توانم شد خریدار # 188 نمیرم در غمت ای زندگانی %~% اگر دریابیم باقی تو دانی # 189 روان شد دایه تا نزدیک آن ماه %~% ز عشق آن غلامش کرد آگاه # 190 که او از تو بسی عاشق تر افتاد %~% که ازگرمی او آتش در افتاد # 191 اگر گردد دلت از عشقش آگاه %~% دلت زو درد عشق آموزد آنگاه # 192 دل دختر بغایت شادمان شد %~% ز شادی اشک بر رویش روان شد # 193 نمی‌دانست کاری آن دلفروز %~% بجز بیت وغزل گفتن شب و روز # 194 روان می‌گفت شعر و می‌فرستاد %~% بخوانده بود آن گفتی بر استاد # 195 غلام آنگه بهر شعری که خواندی %~% شدی عاشق تر و حیران بماندی # 196 برین چون مدتی بگذشت یک روز %~% بدهلیزی برون شد آن دلفروز # 197 بدیدش ناگهی بکتاش و بشناخت %~% که عمری عشق با نقش رخش باخت # 198 گرفتش دامن ودختر برآشفت %~% برافشاند آستین آنگه بدو گفت # 199 که هان ای بی ادب این چه دلیریست %~% تو روباهی ترا چه جای شیریست # 200 که باشی تو که گیری دامن من ms255 %~% که ترسد سایه از پیرامن من # 201 غلامش گفت ای من خاک کویت %~% چو می‌داری ز من پوشیده رویت # 202 چرا شعرم فرستادی شب و روز %~% دلم بردی بدان نقش دلفروز # 203 چو در اول مرا دیوانه کردی %~% چرا درآخرم بیگانه کردی # 204 جوابش داد آن سیمین بر آنگاه %~% که یک ذره نه زین راز آگاه # 205 مرا در سینه کاری اوفتادست %~% ولیکن بر تو آن کارم گشادست # 206 چنین کاری چه جای صد غلامست %~% بتو دادم برون اینت تمامست # 207 ترا آن بس نباشد در زمانه %~% که تو این کار را باشی بهانه # 208 اساسی کوژ بنهادی درین راز %~% بشهوة بازی افتادی ازین باز # 209 بگفت این وز پیش او بدر شد %~% بصد دل آن غلامش فتنه تر شد # 210 ز لفظ بوسعید مهنه دیدم %~% که او گفتست: من آنجا رسیدم # 211 بپرسیدم ز حال دختر کعب %~% که عارف گشته بود او عارفی صعب # 212 چنین گفت او که معلومم چنان شد %~% که آن شعری که بر لفظش روان شد # 213 زسوز عشق معشوق مجازی %~% بنگشاید چنان شعری ببازی # 214 نداشت آن شعر با مخلوق کاری %~% که او را بود با حق روزگاری # 215 کمالی بود در معنی تمامش %~% بهانه بود در راه آن غلامش # 216 بآخر دختر عاشق در آن سوز %~% بزاری شعر می‌گفتی شب و روز # 217 مگر میگشت روزی در چمنها %~% خوشی می‌خواند این اشعار تنها: # 218 الا ای باد شبگیری گذر کن %~% ز من آن ترک یغما را خبر کن # 219 بگو کز تشنگی خوابم ببردی %~% ببردی آبم و آبم ببردی # 220 یکی سقاش بودی سرخ روئی %~% که هر وقت آبش آوردی سبوئی # 221 بجای ترک یغما خاصه چون ماه %~% نهاد آن سرخ سقا را هم آنگاه # 222 برادر را چنان در تهمت افکند %~% که بر خواهر نظر بی حرمت افکند # 223 چو القصه ازین بگذشت ماهی %~% درآمد حرب حارث را سپاهی # 224 سپاهی و ms256 شمارش از عدد بیش %~% چو دوران فلک از حصر و حد بیش # 225 سپاهی موج زن از تیغ و جوشن %~% جهان از تیغ و جوشن گشته روشن # 226 درآمد لشکری از کوه و شخ در %~% کهشد گاو زمین چون خر به یخ در # 227 ز دیگر سوی حارث با سپاهی %~% ز دروازه برون آمد پگاهی # 228 چو بخت او جوان یکسر سپاهش %~% چو رایش مرتفع چتر و کلاهش # 229 ظفر می‌شد ز یک سو حلقه در گوش %~% ز یک سو فتح و نصرة دوش بر دوش # 230 سپه القصه افتادند در هم %~% بکشتن دست بگشادند برهم # 231 غباری از همه صحرا برآمد %~% فغان تا گنبد خضرا برآمد # 232 خروش کوس گوش چرخ کر کرد %~% زمین چون آسمان زیر و زبر کرد # 233 زمین از خون خصمان لاله زاری %~% هوا از تیرباران ژاله باری # 234 جهان را پرده برغاب جسته %~% ز کشته پیش برغی باز بسته # 235 اجل چنگال بر جان تیز کرده %~% قضا پر کینه دندان تیز کرده # 236 هویدا از قیامت صد علامت %~% گرفته دیو قامت زان قیامت # 237 درآمد پیش آن صف حارث آنگاه %~% جهانی پر سپاه آورد در راه # 238 سپه را چون بیکره جمله کرد او %~% درآمد همچو شیر و حمله کرد او # 239 سپهر تند با چندین ستاره %~% شده از شاخ رمحش پاره پاره # 240 چو تیغی بر سر آمد از کرامت %~% فرو شد فتنه را سر تا قیامت # 241 چو تیغش خصم را چون گل بخون شست %~% گل نصرت ز تیغ او برون رست # 242 چو تیرش سوی چرخ نیلگون شد %~% ز چشم سوزن عیسی برون شد # 243 وزان سوی دگر بکتاش مهروی %~% دودستی تیغ می‌زد از همه سوی # 244 بآخر چشم زخمی کارگر گشت %~% سرش از زخم تیغی سخت درگشت # 245 همی نزدیک شد کان خوب رفتار %~% بدست دشمنان گردد گرفتار # 246 درآن صف بود دختر روی بسته %~% سلاحی داشت بر اسپی نشسته ms257 # 247 به پیش صف درآمد همچو کوهی %~% وزو افتاد در هر دل شکوهی # 248 نمی‌دانست کس کان سیمبر کیست %~% زبان بگشاد و گفت این کاهلی چیست # 249 من آن شاهم که فرزینم سپهرست %~% پیاده در رکابم ماه و مهرست # 250 اگر اسپ افکنم بر نطع گردان %~% دو رخ طرحش نهم چون شیر مردان # 251 سری کو سرکشد از حکم این ذات %~% بپای پیلش اندازم بشهمات # 252 اگر شمشیر بران برکشم من %~% جگر از شیر غران بر کشم من # 253 چو تیغ آتش افشانم دهد تاب %~% ز بیمش زهره آتش شود آب # 254 چومار رمح را در کف به پیچیم %~% نیاید هیچکس در صف بهیچم # 255 اگر سندانم آید پیش نیزه %~% شود از زخم زخمم ریزه ریزه # 256 ز زخم ار زور سندانی نماند %~% ز سندانی سپندانی نماند # 257 چو مرغ تیر من از زه درآید %~% ز حلق مرغ گردون زه برآید # 258 چو بگشایم کمند از روی فتراک %~% چو بادآرم عدو را روی ب رخاک # 259 بتازم رخش و بگشایم در فصل %~% که من در رزم رستم رستمم ز اصل # 260 بگفت این و چو مردان بر نشست او %~% ازان مردان تنی را ده بخست او # 261 بر بکتاش آمد تیغ در کف %~% وز آنجا برگرفتش برد با صف # 262 نهادش پس نهان شد در میانه %~% کسش نشناخت از اهل زمانه # 263 چو آن بت روی در کنجی نهان شد %~% سپاه خصم چون دریا روان شد # 264 همی نزدیک آمد تا بیکبار %~% نماند شهره اندر شهر دیار # 265 چو حارث را مدد گشت آشکارا %~% بسی خلق از بر شاه بخارا # 266 هزیمت شد سپاه دشمن شاه %~% دگر کشته فتاده خوار در راه # 267 چو شه با شهر آمد شاد و پیروز %~% طلب کرد آن سوار چست آن روز # 268 نداد از وی نشانی هیچ مردم %~% همه گفتند شد همچون پری گم # 269 علی الجمله چو آمد زنگی شب %~% نهاده نصفئی ms258 از ماه بر لب # 270 همه شب قرص مه چون قرص صابون %~% همی انداخت کفک از نور بیرون # 271 بدان صابون بخون دیده تا روز %~% ز جان می‌شست دست آن عالم افروز # 272 چو زاغ شب درآمد زان دلارام %~% دل دختر چو مرغی بود در دام # 273 دل از زخم غلامش آنچنان سوخت %~% که در یک چشم زخمش نیز جان سوخت # 274 نبودش چشم زخمی خواب و آرام %~% که بر سر داشت زخمی آن دلارام # 275 کجا می‌شد دل او آرمیده %~% یکی نامه نوشت از خون دیده # 276 چنین آورد در نظم آن سمن بوی %~% که بشنو قصه گنگی سخن گوی # 277 سری کز سروری تاج کبارست %~% سر پیکان در آن سر در چه کارست # 278 سر خصمت که بادا بی سر و کار %~% مباد از سر کشد جز بر سر دار # 279 سری را کز وجودت سروری نیست %~% نگونساری آن سر سرسری نیست # 280 سری کان سر نه خاک این درآید %~% بجان و سر که آن سر در سر آید # 281 حسود سرکشت گر سرنشین است %~% چو مارش سر بکف کان سرچنین است # 282 وگر سر درکشد خصم سبک سر %~% سرش بر نه سرش درکش سبک تر # 283 سری کان سر ندارد با تو سر راست %~% مبادش سر که رنج او ز سر خاست # 284 چو سر بنهد عدو کز سردرآید %~% سر آن دارد او کز سر بر آید # 285 اگر سر نفکند از سرسرت پیش %~% سر موئی ندارد سر سر خویش # 286 سر سبزت که تاج از وی سری یافت %~% ز سر سبزیش هر سر سروری یافت # 287 سپهر سرنگون زان شد سرافراز %~% که هر دم سر نهد پیشت ز سر باز # 288 اگر درد سرم درد سرت داد %~% سر خصمان بریده بر درت باد # 289 نهادم پیش آن سر بر زمین سر %~% فدای آن چنان سر صد چنین سر # 290 کسی کز زخم خذلان کینه‌ور گشت %~% اگر ms259 برگشت از قهر تو درگشت # 291 کسی کز شاخسار عیش برخورد %~% اگر می خورد بی یادت جگر خورد # 292 کسی کز جهل خود لاف خرد زد %~% اگر زر زد نه بر نام تو بد زد # 293 کسی کو سوی حج کردن هوا کرد %~% اگر حج کرد بی امرت خطا کرد # 294 چه افتادت که افتادی بخون در %~% چو من زین غم نه بینی سرنگون تر # 295 همه شب همچو شمعم سوز در بر %~% چو شب بگذشت مرگ روز بر سر # 296 چو شمع از عشق هر دم باز خندم %~% به پیش چشم برقع باز بندم # 297 چو شمع از عشق جانی زنده دارد %~% میان اشک و آتش خنده دارد # 298 شبم را گر امید روز بودی %~% مرا بودی که کمتر سوز بودی # 299 ازان آتش که بر جانم رسیدست %~% بسی پایان مجو کآنم رسیدست # 300 ازان آتش که چندین تاب خیزد %~% عجب نبود که چندین آب خیزد # 301 چه می‌خواهی ز من با این همه سوز %~% که نه شب بوده‌ام بی سوز نه روز # 302 میان خاک در خونم مگردان %~% سراسیمه چو گردونم مگردان # 303 چو سرگردانیم میدانی آخر %~% بخونم در چه می‌گردانی آخر # 304 چو میدانی که سرمست توام من %~% ز پای افتاده از دست توام من # 305 من خون خواره خونی چون نگردم %~% چرا جز در میان خون نگردم # 306 چنان گشتم ز سودای تو بی‌خویش %~% که از پس می‌ندانم راه و از پیش # 307 دلی دارم ز درد خویش خسته %~% به بیت الحزن در بر خویش بسته # 308 بزای بند بندم چند سوزی %~% بر آتش چون سپندم چند سوزی # 309 اگر امید وصل تو نبودی %~% نه گردی ماندی از من نه دودی # 310 مرا تر دامنی آمد بجان زیست %~% که بر بوی وصال تو توان زیست # 311 دل من داغ هجران بر نتابد %~% که دل خود وصل جانان برنتابد # 312 ز درد خویشتن چون بیقراران %~% یکی با ms260 تو بگفتم از هزاران # 313 دگر گویم اگر یابم رهی باز %~% وگرنه می‌کشم در جان من این راز # 314 روان شد دایه و این نامه هم برد %~% بسر شد راه بر سر چون قلم برد # 315 سر بکتاش با چندان جراحت %~% ز سر نامه مرهم یافت و راحت # 316 ز چشمش گشت سیل خون روانه %~% بسی پیغام دادش عاشقانه # 317 که جانا تا کیم تنها گذاری %~% سر بیمار پرسیدن نداری # 318 چو داری خوی مردم چون لبیبان %~% دمی بنشین به بالین غریبان # 319 اگر یک زخم دارم بر سر امروز %~% هزارم هست برجان ای دلفروز # 320 ز شوقت پیرهن بر من کفن شد %~% بگفت این وز خود بی‌خویشتن شد # 321 چو روزی چند را بکتاش دمساز %~% ز مجروحی بجای خویش شد باز # 322 نشسته بود آن دختر دلفروز %~% براه و رودکی می‌رفت یک روز # 323 اگر بیتی چو آب زر بگفتی %~% بسی دختر ازان بهتر بگفتی # 324 بسی اشعار گفت آن روز استاد %~% که آن دختر مجاباتش فرستاد # 325 ز لطف طبع آن دلداده دمساز %~% تعجب ماند آنجا رودکی باز # 326 ز عشق آن سمنبر گشت آگاه %~% نهاد آنگاه از آنجا پای در راه # 327 چو شد بر رودکی راز آشکارا %~% از آنجا رفت تا شهر بخارا # 328 بخدمت شد روان تا پیش آن شاه %~% که حارث را مدد او کرد آنگاه # 329 رسیده بود پیش شاه عالی %~% برای عذر حارث نیز حالی # 330 مگر شاهانه جشنی بود آن روز %~% چه می‌گویم بهشتی بد دلفروز # 331 مگر از رودکی شه شعر درخواست %~% زبان بگشاد آن استاد و برخاست # 332 چو بودش یاد شعر دختر کعب %~% همه بر خواند و مجلس گرم شد صعب # 333 شهش گفتا بگو تا این که گفتست %~% که مروارید را ماند که سفتست # 334 ز حارث رودکی آگاه کی بود %~% که او خود گرم شعر و مست می بود # 335 ز سرمستی زبان بگشاد آنگاه %~% که ms261 شعر دختر کعبست ای شاه # 336 بصد دل عاشقست او بر غلامی %~% در افتادست چون مرغی بدامی # 337 زمانی خوردن و خفتن ندارد %~% بجز بیت و غزل گفتن ندارد # 338 اگر صد شعر گوید پر معانی %~% بر او می‌فرستد در نهانی # 339 اگر آن عشق چون آتش نبودی %~% ازو این شعر گفتن خوش نبودی # 340 چو حارث این سخن بشنود بشکست %~% ولیکن ساخت خود را آن زمان مست # 341 چو القصه بشهر خویش شد باز %~% ز خواهر در نهان می‌داشت این راز # 342 ولی پیوسته می‌جوشید جانش %~% نگه می‌داشت پنهان هر زمانش # 343 که تا بر وی فرو گیرد گناهی %~% بریزد خون او برجایگاهی # 344 هر آن شعری که گفته بود آن ماه %~% فرستاده بر بکتاش آنگاه # 345 نهاده بود در درجی باعزاز %~% سرش بسته که نتوان کرد سرباز # 346 رفیقی داشت بکتاش سمن بر %~% چنان پنداشت کان درجیست گوهر # 347 سرش بگشاد وآن خطها فرو خواند %~% به پیش حارث آورد و برو خواند # 348 دل حارث پر آتش گشت ازان راز %~% هلاک خواهر خود کرد آغاز # 349 در اول آن غلام خاص را شاه %~% به بند اندر فکند و کرد در چاه # 350 در آخر گفت تا یک خانه حمام %~% بتابند از پی آن سیم اندام # 351 شه آنگه گفت تا از هر دو دستش %~% بزد فصاد رگ اما نه بستش # 352 در آن گرمابه کرد آنگاه شاهش %~% فرو بست از کچ و از سنگ راهش # 353 بسی فریاد کرد آن سرو آزاد %~% نبودش هیچ مقصودی ز فریاد # 354 که داند تا که دل چون می‌شد ازوی %~% جهانی را جگر خون می‌شد از وی # 355 چنین قصه که دارد یاد هرگز %~% چنین کاری کرا افتاد هرگز # 356 بدین زاری بدین درد و بدین سوز %~% که هرگز در جهان بودست یک روز! # 357 بیا گر عاشقی تا درد بینی %~% طریق عاشقان مرد بینی # 358 درآمد چند آتش گرد آن ماه ms262 %~% فرو شد زان همه آتش بیک راه # 359 یکی آتش ازان حمام ناخوش %~% دگر آتش ازان شعر چو آتش # 360 یکی آتش ز آثار جوانی %~% دگر آتش ز چندین خون فشانی # 361 یکی آتش ز سوز عشق و غیرت %~% دگر آتش ز رسوائی و حسرت # 362 یکی آتش ز بیماری و سستی %~% دگر آتش ز دل گرمی و مستی # 363 که بنشاند چنین آتش بصد آب %~% کرا با این همه آتش بود تاب # 364 سر انگشت در خون می‌زد آن ماه %~% بسی اشعار خود بنوشت آنگاه # 365 ز خون خود همه دیوار بنوشت %~% بدرد دل بسی اشعار بنوشت # 366 چو در گرمابه دیواری نماندش %~% ز خون هم نیز بسیاری نماندش # 367 همه دیوار چون پر کرد ز اشعار %~% فرو افتاد چون یک پاره دیوار # 368 میان خون وعشق و آتش و اشک %~% بر آمد جان شیرینش بصد رشک # 369 چو بگشادند گرمابه دگر روز %~% چه گویم من که چون بود آن دلفروز # 370 چو شاخی زعفران از پای تا فرق %~% ولی از پای تا فرقش بخون غرق # 371 ببردند و بآبش پاک کردند %~% دلی پر خونش زیر خاک کردند # 372 نگه کردند بر دیوار آن روز %~% نوشته بود این شعر جگر سوز: # 373 نگارا بی تو چشمم چشمه سارست %~% همه رویم بخون دل نگارست # 374 ز مژگانم به سیلابی سپردی %~% غلط کردم همه آبم ببردی # 375 ربودی جان و در وی خوش نشستی %~% غلط کردم که بر آتش نشستی # 376 چو در دل آمدی بیرون نیائی %~% غلط کردم که تو در خون نیائی # 377 چو از دو چشم من دو جوی دادی %~% بگرمابه مرا سرشوی دادی # 378 منم چون ماهئی بر تابه آخر %~% نمی‌آئی بدین گرمابه آخر # 379 نصیب عشق این آمد ز درگاه %~% که در دوزخ کنندش زنده آنگاه # 380 که تا در دوزخ اسراری که دارد %~% میان سوز و آتش چون نگارد # 381 تو کی دانی که چون ms263 باید نوشتن %~% چنین قصه بخون باید نوشتن # 382 چو در دوزخ بعشقت روی دارم %~% بهشتی نقد از هر سوی دارم # 383 چو دوزخ آمد از حق حصه من %~% بهشت عاشقان شد قصه من # 384 سه ره دارد جهان عشق اکنون %~% یکی آتش یکی اشک و یکی خون # 385 کنون من بر سر آتش ازانم %~% که گه خون ریزم و گه اشک رانم # 386 بآتش خواستم جانم که سوزد %~% چو جای تست نتوانم که سوزد # 387 باشکم پای جانان می‌بشویم %~% بخونم دست از جان می بشویم # 388 بدین آتش که ازجان می‌فروزم %~% همه خامان عالم را بسوزم # 389 ازین غم آنچه می‌آید برویم %~% همه ناشسته رویان را بشویم # 390 ازین خون گر شود این راه بازم %~% همه عشاق را گلگونه سازم # 391 ازین آتش که من دارم درین سوز %~% نمایم هفت دوزخ را که بین سوز # 392 ازین اشکم که طوفانیست خونبار %~% دهم تعلیم باران را که چون بار # 393 ازین خونم که دریائیست گوئی %~% درآموزم شفق را سرخ روئی # 394 ازین آتش چنان کردم زمانه %~% که دوزخ خواست از من صد زبانه # 395 ازین اشکم دو گیتی را تمامت %~% گلی در آب کردم تا قیامت # 396 ازین خون باز بستم راه گردون %~% که تا گشت آسیای چرخ بر خون # 397 ازین گردی که بود آن نازنین را %~% ز اشکی آب بر بندم زمین را # 398 بجز نقش خیال دلفروزم %~% بدین آتش همه نقشی بسوزم # 399 بخوردی خون جان من تمامی %~% که نوشت باد ای یار گرامی # 400 کنون در آتش و در اشک و در خون %~% برفتم زین جهان جیفه بیرون # 401 مرا بی تو سرآمد زندگانی %~% منت رفتم تو جاویدان بمانی # 402 چو بنوشت این بخون فرمان درآمد %~% که تا زان بی سر و بن جان برآمد # 403 دریغا نه دریغی صد هزاران %~% ز مرگ زار آن تاج سواران # 404 بآخر فرصتی می‌جست بکتاش %~% که بخت از زیر چاه ms264 آورد بالاش # 405 نهان رفت و سر حارث شبانگاه %~% ببرید و روانه شد هم آنگاه # 406 بخاک دختر آمد جامه بر زد %~% یکی دشنه گرفت و بر جگر زد # 407 ازین دنیای فانی رخت برداشت %~% دل از زندان و بند سخت برداشت # 408 نبودش صبر بی یار یگانه %~% بدو پیوست و کوته شد فسانه PageV21P003 ### | [ ebkhsh 22 ] # 1 پسر گفت ای پدر این کیمیا چیست %~% که بی اودست می‌ندهد مرا زیست # 2 بیان کیمیا کن تا بدانم %~% که بی آن دست می‌ندهد جهانم PageV22P001 # 1 پدر در پیش او کرد این حکایت %~% ز افلاطون یونانی روایت PageV22P002 # 1 فلاطون آنکه استاد جهان بود %~% مگر در ابتدا کارش چنان بود # 2 که استخراج زر تدبیر سازد %~% ز مس شوشه کند اکسیر سازد # 3 به پنجه سال شد در گوشه گم %~% ز قشر بیضه و ازموی مردم # 4 چنان اکسیر کرد و معتبر کرد %~% که ز اندک کیمیا بسیار زر کرد # 5 چو زر کردن چنان آسان شد او را %~% بقیمت خاک و زر یکسان شد او را # 6 بدل یک روز گفت ای دل بیندیش %~% که اکسیری کنی در جوهر خویش # 7 چو قشر بیضه و موی سر امروز %~% ز جهدت کیمیائی گشت مکنوز # 8 گر اکسیری کنی از جوهر خویش %~% بود آن کیمیا از عالمی بیش # 9 نه کم آمد ز قشر بیضه جانت %~% نه موی سر فزونست از روانت # 10 چو پنجه سال این اکسیر کردی %~% نخفتی روز و شب تدبیر کردی # 11 کنون گر عاقلی این کیمیا ساز %~% دو عالم در ره این کیمیا باز # 12 چو عزمش جزم شد سالی هزار او %~% ز خلق عالم آمد بر کنار او # 13 چنان از جوهر خود کیمیا کرد %~% که از نورش دو عالم پر ضیا کرد # 14 برو شد روشن از مه تا بماهی %~% بدو شد کشف اسرار الهی # 15 دو پانصد سال در اسرار بنشست %~% شبانروزی ز درد کار ننشست # 16 ms265 زمستان داروئی بودیش در پیش %~% که مالیدی ز سر تا پای برخویش # 17 برستی همچو موی بز بر اعضاش %~% ز مستان دفع این بودی ز سرماش # 18 سرشته بود یک داروی دیگر %~% که تابستان بمالیدی بخود در # 19 بریزیدی ازو آن موی اندام %~% بدادی تف تابستانش آرام # 20 یکی دارو دگر برکار کردی %~% بهر شش سال ازو یکبار خوردی # 21 باستادی مزاج او بتعدیل %~% نیفتادی رطوبت هیچ تحلیل # 22 اگرچه افضل روی زمین بود %~% خور و پوشش دو پانصد سال این بود # 23 بر وی رفت ارسطالیس آنگاه %~% سکندر نیز با او بود همراه # 24 نشسته بود افلاطون در اندوه %~% بغاری سهمگین از شش جهت کوه # 25 نغولی بود وزیرش چشمه آب %~% فلاطون مانده آنجا سینه پر تاب # 26 سکندر با ارسطالیس بسیار %~% نشست و دم نزد آن پیر هشیار # 27 سکندر گفت آخر یک سخن گوی %~% که هر دو آمدیم اینجا سخن جوی # 28 جوابش داد آن استاد ایام %~% که خاموشیست نقد ما سرانجام # 29 چو خاموشیست رنگ جاودانی %~% برنگ جاودان شو تا بمانی # 30 سکندر گفت اگر خواهی طعامی %~% مرا باشد ازان عالی مقامی # 31 چنین دادش جواب آن مرد مردان %~% که ای خسرو تنم مبرز مگردان # 32 مخور کین خوردن آن کردن نیرزد %~% بمبرز رفتنت خوردن نیرزد # 33 شکم چون باشدم چاه نجاست %~% درو کی علم گنجد یا فراست # 34 سکندر گفت ای مرد جهان تو %~% بخفت آسایشی را یک زمان تو # 35 جوابش داد پیر حکمت اندیش %~% که چندانی مرا خوابست در پیش # 36 که نتوان گفت کان چندست و چونست %~% مرا ازعمر بیداری کنونست # 37 چو هر دم می‌دهندم تازه جانی %~% روا نبود اگر خفتم زمانی # 38 چو گشت از گفت و گویش دل پریشان %~% بکوهی بر شد و بگریخت زیشان # 39 سکندر با ارسطالیس هشیار %~% بهم بگریستند از درد بسیار # 40 اگر تو کیمیای عالم افروز %~% نمی‌دانی ز افلاطون درآموز # 41 چه سازی کیمیای ms266 سیم و زر هم %~% ز قشر بیضه و از موی سر هم # 42 تنت را دل کن ودل درد گردان %~% کزین سان کیمیا سازند مردان ~~PageV22P003 # 1 بزرگی هم نکودل هم نکو عقل %~% ز خواجه بوعلی طوسی کند نقل # 2 که این ساعت تو در عین بلائی %~% که از سر تا قدم جمله فنائی # 3 همه پشتی همه رو گرد در راه %~% همه رؤیت همه دیده شو آنگاه # 4 همه دیده همه دل شو بیکبار %~% که تا آگه شوی زین رمز بسیار # 5 اگر تو جمله دل درد گردی %~% همه درمان شوی و مرد گردی # 6 اگر تو درد خواهی تا بدانی %~% ترا مرگست روی ای زندگانی # 7 ولی میدان که عین درد آنست %~% که هرگز در دو عالم کس ندانست ~~PageV22P004 # 1 یکی پرسید ازان دیوانه مردی %~% که چه بود درد چون داری تو دردی # 2 چنین گفت او که دردآنست پیوست %~% که چون باید بریده دست را دست # 3 و یا آن تشنه ده روزه را نیز %~% چگونه آب باید از همه چیز # 4 کسی را هم چنان باید خدا را %~% ترا گر نیست این این هست ما را # 5 همی درد آن بود ای زندگانی %~% که چیزی بایدت کانرا ندانی # 6 ندانی آن و آن خواهی همیشه %~% ندانم کین چه کارست و چه پیشه # 7 جز او هرچت بود باشد همه پیچ %~% که آن خواهی و آن خواهی دگر هیچ ~~PageV22P005 # 1 زنی آورد طفلی را ببازار %~% ز مادر گم شد و بگریست بسیار # 2 زمانی خاک بر سر زود می‌ریخت %~% زمانی اشک خون آلود می‌ریخت # 3 چو می‌دیدند غرق خون و خاکش %~% بترسیدند از بیم هلاکش # 4 بدو گفتند مادر را چه نامست %~% بگو گفتا ندانم کوکدامست # 5 بدو گفتند بس دیوانه تو %~% کجاست آخر نگوئی خانه تو # 6 چنین گفت آن بچه افتاده گمراه %~% که یک ذره نیم زان خانه آگاه # 7 بدو گفتند نام آن محلت %~% بگو ms267 تا فارغ آئی زین مذلت # 8 چنین گفت او که پر دردست جانم %~% که نام آن محلت هم ندانم # 9 بدو گفتند پس با تو چه سازیم %~% که تو می‌سوزی و ما می‌گدازیم # 10 چنین گفت او که من سرگشته راه %~% نیم از مادر و از نامش آگاه # 11 محلت می‌ندانم خانه هم نیز %~% بجز مادر نمی‌دانم دگر چیز # 12 من این دانم چنین در مانده بی کس %~% که اینجا مادرم می‌باید و بس # 13 من این دانم که پر خونست جانم %~% که مادر بایدم دیگر ندانم # 14 اگر تو مرد صاحب درد گردی %~% حریم وصل را در خورد گردی # 15 ولی چون تو ننوشی خون علی الحق %~% نه بینی در جهان مطلوب مطلق # 16 ولی تو تو نه تو عکس اوئی %~% ازان تو هم جمیل و هم نکوئی # 17 اگرچه تو نکوئی ای نکوبین %~% چو تو عکسی نه خود آن او بین # 18 به بین احوال خود تا بر چه سانست %~% نه نیکوئی تو او نیکونهانست # 19 تو خود را منگر و این جان و تن را %~% نهاد او نگر نه خویشتن را ~~PageV22P006 # 1 مگر یوسف در آئینه نگاه کرد %~% بسی تحسین آن روی چو مه کرد # 2 ولی آئینه پنداشت اینت نااهل %~% که او را می‌کند تحسین زهی جهل # 3 چه گر یوسف جمال تهنیت داشت %~% ولی آئینه جای تعزیت داشت # 4 اگر معشوق آئینه ندیدی %~% جمال خود معائینه ندیدی # 5 وگر برخاستی آئینه از راه %~% که گشتی از جمال خویش آگاه # 6 وگر یوسف جمال خود بدیدی %~% ترنج و دست را بر هم بریدی # 7 چو روی او عیان او نمی‌شد %~% ز عشق خویش جان او نمی‌شد # 8 چو هم در خود نظر کردن نبودش %~% ز عشق خویش خون خوردن نبودش # 9 ولی گر دیگری نظاره کردی %~% ترنج و دست را یک پاره کردی # 10 ترا گر یوسف محبوب باید %~% نخستت دیده یعقوب باید # 11 که تا ms268 آئینه‌ات زیبا نماید %~% جمال خویشتن پیدا نماید # 12 جمال خویش را برقع برانداخت %~% ز آدم خویش را آئینه ساخت # 13 چو روی خود در آئینه عیان دید %~% جمال بی نشانی در نشان دید # 14 جمال خویش را تحسین بسی کرد %~% مبر آن ظن که تحسین کسی کرد # 15 اگر یک آدمی زاد از خیالی %~% نهد خود را لقب صاحب جمالی # 16 چو آن آئینه در عین غلط ماند %~% ز نقش دایره بیرون خط ماند # 17 اگر صد قرن در خلوت نشینی %~% که تا تو روی خود بینی نه بینی # 18 کسی دیدی که روی خویش دیدست %~% کسی نشنید کین سر کس شنیدست # 19 اگر عکسی در آئینه به بینی %~% کجا رویت هر آئینه به بینی # 20 چو روی تو نه باقیست و نه فانی %~% چگونه روی خود دیدن توانی # 21 چو ممکن نیست روی خویش دیدن %~% بجز آئینه در پیش دیدن # 22 مکن زنهار پیش آینه آه %~% که تاتیره نه بینی روی چون ماه # 23 دم سردت درون جان نگه دار %~% چو غواصان نفس پنهان نگه دار # 24 اگر یک ذره در خود پیچ یابی %~% همی آن عکس خود را هیچ یابی # 25 نه مرده باش نه خفته نه بیدار %~% همی اصلا مباش این یاد می‌دار # 26 تو داری آنچه می‌جوئی در آفاق %~% تو گم شو تا بیابی همچو عشاق ~~PageV22P007 # 1 به پیش پاک بازان دلفروز %~% چنین گفت احمد غزال یک روز # 2 که چون بهر جمال یوسف خوب %~% بمصر آمد زبیت الحزن یعقوب # 3 درآمد تنگ یوسف پیش او در %~% گرفت آن تنگ دل را تنگ در بر # 4 فغان در بسته بد یعقوب ناگاه %~% که کو یوسف مگر افتاد در چاه # 5 بدو گفتند آخر می چه گوئی %~% گرفته در بر او را می چه جوئی # 6 ز کنعان بوی پیراهن شنیدی %~% چو دیدی این دمش گوئی ندیدی # 7 جواب این داد یعقوب پیمبر %~% که من یوسف شدم ms269 امروز یکسر # 8 ز یوسف لاجرم بوئی شنودم %~% که من خود بنده یعقوب بودم # 9 همه من بوده‌ام یوسف کدامست %~% چو خود را یافتم اینم تمامست # 10 بخود گر سر فرود آری زمانی %~% بیابی زانچه می‌گوی نشانی # 11 ولی چون از همه آزاد گردی %~% تو نه غمگین شوی نه شاد گردی # 12 ز زیر چرخ گردانت بر آرند %~% برنگ کار مردانت برآرند PageV22P008 # 1 چنین دادند ره بینان دمساز %~% خبر از بوعلی فاربد باز # 2 که گفت ای مرد نه خوش شو بخواندن %~% نه دل ناخوش کن از خسران و راندن # 3 قبول خویش را مشمر غنیمت %~% مشو گر رد شوی هرگز هزیمت # 4 که چون نفریبی از نعمت دمی تو %~% نگردی از بلا پست غمی تو # 5 برون این همه رنگ دگرگون %~% برنگی دیگرت آرند بیرون # 6 اگر این رنگ افتد بر رگویت %~% دو عالم عنبرین گردد ز بویت # 7 اگر این رنگ یابی ای یگانه %~% نباید هیچ چیزت جاودانه # 8 همه چیزی چو ازتو چیز گردد %~% ترا کی میل چیزی نیز گردد # 9 چو تو دائم تو باشی بی بهانه %~% همه چیزی توداری جاودانه # 10 چو دائم محو باشی در الهی %~% ز تو خواهند اما تو نخواهی PageV22P009 # 1 بمجنون گفت آن یاری ز یاری %~% که لیلی را تو چندین دوست داری # 2 بدو گفتا بحق عرش و کرسی %~% که گر من دوستش دارم چه پرسی # 3 رفیقش گفت چندین شعر گفتن %~% شبانروزیت نه خوردن نه خفتن # 4 میان خاک و خون بودن بزاری %~% چه بودست این همه بر دوستداری # 5 جوابش دادکان بگذشت اکنون %~% که مجنون لیلی و لیلیست مجنون # 6 دوئی برخاست اکنون از میانه %~% همه لیلیست مجنون بر کرانه # 7 چو شیر و می بهم پیوسته گردند %~% ز نقصان دو بودن رسته گردند # 8 یکی چون آشکارا گشت اینجا %~% دوئی را نیست یارا گشت اینجا # 9 اگر هستی بجان او را خریدار %~% چو تو گم گشتی او ms270 آمد پدیدار # 10 چنان گم شو که دیگر تا توانی %~% نیابی خویش را در زندگانی ~~PageV22P010 # 1 برای بایزید آمد ز جائی %~% غریبی در بزد چون آشنائی # 2 میان خانه در شیخ نکورای %~% بفکرت ایستاده بوده بر پای # 3 بدو گفتا نگوئی کز کجا ام %~% غریبش گفت مردی آشناام # 4 غریبم آمده بهر لقائی %~% ببوی بایزید از دور جائی # 5 جوابش داد شیخ عالم افروز %~% که ای درویش سی سالست امروز # 6 که من در آرزوی بایزیدم %~% بسی جستم ولی گردش ندیدم # 7 ندانم تا چه افتاد و کجا شد %~% نمی‌بینم مگر از چشم ما شد # 8 چنان در زر وجودش گشت خاموش %~% که می‌شد قرب سی سالش فراموش # 9 کسی کو جاودانه محو زر شد %~% ز خود هرگز نداند با خبر شد # 10 ولیکن کیمیا آنست مادام %~% که نور الله نهندش سالکان نام # 11 اگر بر کافری تابد زمانی %~% فرو گیرد ز نور او جهانی # 12 چو زد بر سحره فرعون آن نور %~% چنان نزدیک گشتند آن چنان دور # 13 اگر بر پیرزن تابد زمانی %~% کند چون رابعه‌ش مرد جهانی # 14 وگر بر بیل زن تابد باعزاز %~% چو خرقانیش گرداند سرافراز # 15 وگر یک ذره با معروف گردد %~% ز ترسائی بدین موصوف گردد # 16 وگر پیش فضیل آید پدیدار %~% شود از ره زنی ره دان اسرار # 17 وگر درجان ابن ادهم آید %~% دلش سلطان هر دو عالم آید # 18 وگر بر تن زند دل گردد آن خاک %~% وگر بر دل زند جانی شود پاک # 19 چو جان در خویشتن آن نور یابد %~% دو گیتی را ز هستی دور یابد # 20 چو جان زان نور گردد محو مطلق %~% به سبحانی برون آید و اناالحق # 21 چو در صحن بهشت آید باخلاص %~% خطابش این بود از حضرت خاص # 22 که هست این نامه از شاه یگانه %~% به سوی پادشاه جاودانه # 23 چو از خاص خودش پوشند جامه %~% ز قدوسی بقدوسیست نامه # 24 ms271 چو قدوسی توانی جاودان گشت %~% همه تن دل همه دل نیز جان گشت # 25 چو دادت صورة خوب و صفت هم %~% بیا تا بدهدت این معرفت هم PageV22P011 # 1 مگر محمود می‌آمد ز راهی %~% درآمد پیش خرقانی پگاهی # 2 ولیکن امتحان شیخ را شاه %~% ایاز خاص خود را خواند آنگاه # 3 لباس خود درو پوشید آن روز %~% که من جان دارم او شاه دلفروز # 4 ولی چون کرد خرقانی نگاهی %~% بدو گفتا نه جان داری که شاهی # 5 بیا تا پیش من ای شاه درویش %~% که حق اکنون ترا کردست در پیش # 6 تو ای محمود اگرچه پادشائی %~% دلت لیکن همی خواهد گدائی # 7 همه ملک جهان داری مسلم %~% همه در دست و این می‌بایدت هم # 8 تو با این جمله ملک و پادشاهی %~% چو درویشان چرا نان پاره خواهی # 9 نه بینی آنکه محمود ازل بود %~% که او را نیز گوئی این عمل بود # 10 ز دریاهای بی‌پایان صفت داشت %~% جهان پر عارف و پر معرفت داشت # 11 رها کرد آن همه از بهر آدم %~% برون آمد بدست خلق عالم # 12 بپاکی آن صفت را شد خریدار %~% بدست آن صفت آمد پدیدار # 13 که من بیمار گشتم هان چه بودت %~% که خود بیمارپرسی من نبودت # 14 چو نان و آب جستم از در تو %~% شدم بی این و بی آن از بر تو # 15 که از تو مال و نفس خود خرم باز %~% بتو وام خودت را من دهم باز # 16 منم با این همه مشتاقت و دوست %~% اگر مشتاق من باشی تو نیکوست # 17 عزیزا می ندانم کین چه کارست %~% که دل خونست هر دم گر هزارست # 18 باستغنا ربوبیت بباید %~% ولکن در عبودیت نیاید # 19 خداوندی قومی کاریست اما %~% چو مردم کس نه بیند یک معما # 20 که مردم در حقیقت چو ایاسست %~% ولی از خاص محمودش لباسست # 21 در اول چون بدادت صورة خویش %~% صفات خویش آرد ms272 آخرت پیش # 22 گهی نام تو نام خویشتن کرد %~% گه اسم خویش اسم ما و من کرد # 23 دگر چون نیست دستوری چه گویم %~% خدا نزدیک و تو دوری چه گویم # 24 بحق تا باخودی ره کی توان برد %~% ولی گر بیخودی این پی توان برد ~~PageV22P012 # 1 چنین گفتند استادان پیروز %~% که آهوئیست کاندر چل شبانروز # 2 در منه می‌خورد خاشاک و خاری %~% گل خوش بوی جوید یک دو باری # 3 چو دارد این چله در پاکی آنگاه %~% سر خود سوی صبح آرد سحرگاه # 4 چو آندم بگذرد بر خون جانش %~% شود از ناف او نافه روانش # 5 ازان دم مشک ازو آید پدیدار %~% وزان دم گرددش خلقی خریدار # 6 که دارد آنچنان دم در جهانی %~% که خون زو مشک گردد در زمانی # 7 چو خونی مشک گردد از دم پاک %~% بود ممکن که زو جانی شود خاک # 8 بلی چون نور حق در جان درآید %~% تنت حالی برنگ جان برآید # 9 چه گویم بیش ازین امکان ندارد %~% که جانم بیش ازین فرمان ندارد # 10 اگر تو کیمیا سازی چنین ساز %~% ولی این کیمیا در راه دین باز # 11 چو نیست این کیمیا در عرش و کرسی %~% ز جان خود طلب دیگر چه پرسی # 12 بساز این کیمیاگر مرد راهی %~% که جان را کیمیائیست از الهی # 13 ورای این ترا اسرار گفتن %~% روا نبود مگر بردار گفتن # 14 ورای این مقاماتی دگر هست %~% ندانم تا کسی را زان خبر هست # 15 بخود رفتن بدان راهی ندارم %~% که جز دستوری آهی ندارم # 16 بشرح آن اگر اذن آید آواز %~% بگویم ورنه اندر پرده به راز ~~PageV22P013 ### | [ ebkhsh 23 ] # 1 سخن گر برتر از عرش مجیدست %~% فروتر پایه شعر فریدست # 2 ز عالمهای علوی یک مجاهز %~% نگوید آنچه ما گفتیم هرگز # 3 رسانیدم سخن تا جایگاهی %~% که کس را نیست آنجا هیچ راهی # 4 دم عیسی ترا پیدا نمودم %~% چو صبح از دم ms273 ید بیضا نمودم # 5 ز چندین باغ کز من یادگارست %~% جهان چون باغ جنت پرنگارست # 6 جوانمردان بسی شبهای تا روز %~% شوند از باغهای من دلفروز # 7 کسی کز گفته خود لاف می‌زد %~% نفس چون صبح از دل صاف می‌زد # 8 اگر تا دور من می‌زیستی او %~% بمردی چون بدین نگریستی او # 9 بلی چون آفتاب آید پدیدار %~% نماند صبح را یک ذره مقدار # 10 چو بحر شعر من کامل فتادست %~% هزاران چشمه بر ساحل فتادست # 11 چو بحر چشم من برهر کناری %~% پدید آورد هر دم چشمه ساری # 12 ازان یک چشمه خورشید بلندست %~% که بدل خویش گیتی درفکندست # 13 مدد از بحر شعرم گر نبردی %~% ز تیغ خویش هرگز سر نبردی # 14 قیامت تیره خواهد گشت خورشید %~% ولی روشن بود این شعر جاوید # 15 که تا درخلد حوران دلفروز %~% بلحن عشق می‌خوانند هر روز # 16 چو شعر من همه توحید پاکست %~% اگر در خلد برخوانی چه باکست # 17 در گنج الهی برگشادم %~% الهی نامه نام این نهادم # 18 بزرگانی که در هفت آسمانند %~% الهی نامه عطار خوانند # 19 ز فخر این کتابم پادشاهیست %~% کالهی نامه از فیض الهیست # 20 بنو هر ساعتم جانی فرستد %~% ز غیبم هر نفس خوانی فرستد # 21 چو من از غیب روزی خواره باشم %~% چرادر بند هر بیچاره باشم # 22 دلی درس لدنی نرم کرده %~% نخواهد خوردنی گرم کرده # 23 منم وحشی صفت در گوشه بی کس %~% ز عالم مردی حمزه مرا بس # 24 چو این وحشی ز حمزه بیقرارست %~% مرا با حمزه و وحشی چه کارست # 25 چو من محبوس این پیروزه بامم %~% بدنیا در یکی خانه تمامم # 26 چه خواهم کرد طول و عرض دنیا %~% کبودی سما و ارض دنیا # 27 مرا ملکی که من دارم پسندست %~% وگر در بایدم چیزی سپندست # 28 چو در ملک قناعت پادشاهم %~% توانم کرد دائم هرچه خواهم PageV23P001 # 1 بزرگی بر یکی مکتب گذر کرد %~% مگر ناگه ms274 بدو کودک نظر کرد # 2 یکی را پیش نان و نان خورش بود %~% دگر را نان تنها پرورش بود # 3 مگر این یک ازان یک نان خورش خواست %~% که کارش می‌نشد بی نان خورش ~~راست # 4 دگر یک گفت اگر باشی سگ من %~% که هم چون سگ زنی تگ بر تگ من # 5 بیابی نان خورش از من وگرنه %~% ترا بس نان تنها و دگر نه # 6 چو راضی گشت آن کودک بدان کار %~% دوان شد همچو سگ در ره برفتار # 7 نهادش رشته بر گردن که سگ باش %~% ببانگ سگ درآی و تیز تگ باش # 8 چنان کالقصه فرمودش چنان کرد %~% که تا آن نان خورش بر روی نان کرد # 9 بزرگ دینش گفت ای خرد کودک %~% اگر تو بودتی در کار زیرک # 10 قناعت کردتی بر نان زمانی %~% وزین سگ بودنت بودی امانی # 11 بترک نان خورش بایست گفتن %~% که تا چون سگ نبایستیت رفتن # 12 چو سگ تا کی کنم از پس جهانی %~% برای جیفه و استخوانی # 13 اگر محمود اخبار عجم را %~% بداد آن پیل واری سه درم را # 14 چه کرد آن پیل وارش کم نیرزید %~% بر شاعر فقاعی هم نیرزید # 15 زهی همت که شاعر داشت آنگاه %~% کنون بنگر که چون برخاست از راه # 16 بحمدالله که در دین بالغم من %~% بدنیا از همه کس فارغم من # 17 هر آن چیزی که باید بیش ازان هست %~% چرا یازم بسوی این و آن دست ~~PageV23P002 # 1 چنین گفتست روزی حق پرستی %~% که او را بود در اسرار دستی # 2 که هر چیزی که هست و بایدت نیز %~% ازان چیزت فراغت به ازان چیز # 3 ترا چیزی که در هر دو جهانست %~% به از بودش بسی نابود آنست # 4 اگر هر دو جهان دار السلامست %~% تماشا گاه جانم این تمامست # 5 چو جان پاک من فردوس باشد %~% مرا صد مشتری در قوس باشد # 6 بهشتی این چنین ms275 و همدمی نه %~% دلی پر سر عشق و محرمی نه # 7 چو هر همدم که می‌بینم حجابست %~% مرا پس هر دمی همدم کتابست # 8 چو کس را می‌نبینم همدم خویش %~% در آنجا می فرو گویم غم خویش # 9 مرا درمغز دل دردیست تنها %~% کزو می‌زاید این چندین سخنها # 10 اگر کم گویم و گر بیش گویم %~% چه می‌جویم کسی با خویش گویم # 11 برآوردم بگرد عالمی دست %~% نداد از هیچ نوعم همدمی دست # 12 وگر داد ودهد یک همدمم داد %~% نداد اوداد لیکن هم دمم داد # 13 ز چندین آدمی درهیچ جائی %~% نمی‌بینم سر موئی وفائی # 14 چو در من نیز یک ذره وفا نیست %~% ز غیری این وفا جستن رو انیست # 15 چو من محرم نیم خود را زمانی %~% که باشد محرم من در جهانی # 16 ز همراهان دین مردی ندیدم %~% زاخوان صفا گردی ندیدم # 17 بسی رفتم هم آنجا ام که بودم %~% نمی‌دانم کزین رفتن چه سودم # 18 دلا چون هم نشینانت برفتند %~% رفیقان و قرینانت برفتند # 19 تو تا کی باد پیمائی ز سودا %~% برو تا کی کنی امروز و فردا # 20 بخوردی همچو بیکاران جهانی %~% غم کارت نمی‌بینم زمانی # 21 اگرچه صبحدم را هم دمی هست %~% ولی صادق نداد آن همدمش دست # 22 بکن کاری که وقت امروز داری %~% برافروز آتشی چون سوز داری # 23 همه خفتند چه مست و چه هشیار %~% تو کی خواهی شدن از خواب بیدار # 24 ترا تا چند ازین باریک گفتن %~% که می‌باید ترا با ریگ رفتن # 25 چو ابرهیم گفتار آمدی تو %~% چرا نمرود رفتار آمدی تو # 26 چو نتوانی که مرد کار میری %~% زهی حسرت اگر مردار میری # 27 بگرد قال آخر چند گردی %~% قدم در حال نه گر شیر مردی # 28 دل تو گر ز قال آرام گیرد %~% کجا از حال مردان نام گیرد # 29 چو قشری بیش نیست این قال آخر %~% طلب کن همچومردان حال آخر # 30 ms276 چو تو عمر عزیز خود بیکبار %~% همه در گفت کردیکی کنی کار # 31 بت تو شعر می‌بینم همیشه %~% ترا جز بت پرستی نیست پیشه PageV23P003 # 1 بپرسید از اویس آن پاک جانی %~% که می‌گویند سی سال آن فلانی # 2 فرو بردست گوری خویشتن را %~% فرو آویخته آنجا کفن را # 3 نشسته بر سر آن گور پیوست %~% ز گریه می‌ندارد یک زمان دست # 4 بروز آرام و شب خوابش نماندست %~% بچشم اشک ریز آبش نماندست # 5 بخوف و ترس او در روزگاری %~% نیفتادست هرگز ترسگاری # 6 تو او را دیده ای پاک گوهر %~% ورا گفتا مرا آن جایگه بر # 7 چو رفت آن جایگه او را چنان دید %~% ز بیم تیغ مرگش بیم جان دید # 8 بزاری و نزاری چون خیالی %~% تنی لاغر بمانند هلالی # 9 ز هر چشمش چو سیلی خون روانه %~% دلی پر تف زبانی چون زبانه # 10 کفن در پیش و گوری کنده در بر %~% بشکل مرده بنشسته بر سر # 11 اویسش گفت ای نامحرم راز %~% بدین گور و کفن ماندی ز حق باز # 12 خیال خویشتن را می‌پرستی %~% همه گور و کفن را می‌پرستی # 13 ترا گور و کفن مشغول کرده %~% بسی سالت زحق معزول کرده # 14 ترا سی سال بت گور و کفن بود %~% که در راه خدایت راه زن بود # 15 چوآن آفت بدید آن مرد درخویش %~% برآمد جان ازان دل داده درویش # 16 چو از سر حقیقت کور افتاد %~% بزد یک نعره ودر گور افتاد # 17 چو مرغی بر پرید از دام هستی %~% بمرد و باز رست از بت پرستی # 18 چنین کس را که زهدی بی‌حسابست %~% چو ازگور و کفن چندین حجابست # 19 حجاب تو ز شعر افتاد آغاز %~% که مانی تو بدین بت از خدا باز # 20 بسی بت بود گوناگون شکستم %~% کنون در پیش شعرم بت پرستم # 21 هزاران بند چوبین برفکندم %~% کنون از بند زرینست بندم # 22 بپرم گر بترک بند ms277 گیرم %~% وگرنه سرنگون در بند میرم # 23 به بت چون از خدا می باز گردم %~% چگونه با خدا هم راز گردم # 24 بلائی کان مرا در گردن آمد %~% یقین دانم که آن هم از من آمد # 25 سخن چندین که بر تو خواند عطار %~% اگر بر خویش خواندی هیچ یکبار # 26 بقدر ازچرخ هفتم درگذشتی %~% ز خیل قدسیان برتر گذشتی # 27 زهی قصه که از شومی گفتار %~% سگی برهد شود مردم گرفتار # 28 دلا چون نیست منزلگاهت اینجا %~% نگونساریست آب وجاهت اینجا # 29 سر از آبی و جاهی برمیاور %~% فرو برخون و آهی برمیاور # 30 زبان بودی بسی اکنون چو مردان %~% ز سر تا پای خود را گوش گردان # 31 بسا آفت که گویا از زبان یافت %~% چو صامت بود زر عزت ازان یافت # 32 قلم را سر زدن دایم ازانست %~% که او را در دهانی دو زبانست # 33 ترازو چون زبان بیرون زد از کام %~% بیک یک جو حسابش کرد ایام # 34 زهر عضو تو فردا روز محشر %~% زبانت بند خواهد کرد داور # 35 ازان سوسن بآزادی رسیدست %~% که او با ده زبان گنگی گزیدست # 36 چوخواهی گشت همچون کوه خاموش %~% کفی بر لب چو دریائی مزن جوش ~~PageV23P004 # 1 چو اسکندر ز دنیا رفت بیرون %~% حکیمی گفت ای شاه همایون # 2 چو زیر خاک می‌گشتی چنین گم %~% چرا می‌کردی آن چندان تنعم # 3 دریغا و دریغا روزگارم %~% که دایم جز دریغا نیست کارم # 4 چو نقد روزگار خود بدیدم %~% امید از خویشتن کلی بریدم # 5 همه در خون جان خویش بودم %~% که تا بودم زیان خویش بودم # 6 بامید بهی تا کم خبر بود %~% همه عمرم بسر شد ور بتر بود # 7 جهان چون صحتم بستد مرض داد %~% جوانی برد و پیری در عوض داد # 8 چو من هم نیستم از جسم و جانی %~% نخواهم من که من باشم زمانی # 9 بجز مردن مرا روئی نماندست %~% ازان کم زندگی ms278 موئی نماندست # 10 اگرچه از فنا موئی ندیدم %~% بجز فانی شدن روئی ندیدم # 11 مرا گه ماتمست و گاه عیدست %~% که گاهم وعده و گاهی وعیدست # 12 دلی بود از همه ملک جهانم %~% همه خون گشت ودیگر می‌ندانم # 13 زهی اندوه گوناگون که دلراست %~% زهی این آتش و این خون که دلراست # 14 فرو رفتن بدین دریا یقینست %~% ولی تا چون برآیم بیم اینست # 15 چرا از مرگ دل پر پیچ دارم %~% چو بر هیچم نه دل بر هیچ دارم # 16 همه عمرم درافسانه بسر شد %~% که خواهد از پی عمری دگر شد # 17 تهی دستم که کارم پر خلل ماند %~% ز حیرت پای جانم در وحل ماند # 18 چو قوم موسی ام در تیه مانده %~% هم از تعطیل در تشبیه مانده # 19 همی نه خوانده‌ام نه رانده‌ام من %~% میان کفر و ایمان مانده‌ام من # 20 کنون در گوشه حیران نشستم %~% ستون کردم بزیر روی دستم # 21 گرت اندوه می‌باید جهانی %~% ننزدیک دلم بنشین زمانی # 22 که چندانی غم و اندوه دارم %~% که گوئی بر دلی صد کوه دارم # 23 مرا در دست هر ساعت هزاران %~% که بر دل درد می‌بارد چو باران # 24 گل عمر عزیزم بر سر خار %~% به پایان بردم و من بر سر کار # 25 چو نتوان داد شرح سرگذشتم %~% نفس با کام بردم گنگ گشتم # 26 چه گویم کانچه گفتم هست گفته %~% کرا گویم خلایق جمله خفته # 27 زبان علم می‌جوشد چو خورشید %~% زبان معرفت گنگست جاوید # 28 چو مستی حیرت خود باز گفتم %~% چو مشتی خاک زیر خاک خفتم # 29 مرا گوئی مگو! دیگر نگویم %~% چه سازم من بسوزم گر نگویم # 30 ز من دایم سخن پرسید آخر %~% ز سوز من نمی‌ترسید آخر # 31 عزیزا با تو گفتم ماجرائی %~% مدار آخر دریغ ازمن دعائی # 32 گر از تو یک دعائی پاک آید %~% مرا صد نور ازان درخاک آید # 33 کسی را چون بچیزی دست ms279 نرسد %~% وگر گه گه رسد پیوست نرسد # 34 همان بهتر که بی روی و ریائی %~% سحرگاهان بسازد با دعائی # 35 کنون از اهل دل درخلوة خاص %~% دعای خویش می‌خواهم باخلاص # 36 غرض زین گفت و گویم جز دعا نیست %~% که کار بی‌غرض جز از خدا نیست # 37 عزیزا با تو گفتم حال مردان %~% تو گر مردی فراموشم مگردان # 38 ترا گر ذره زین راز روزیست %~% همه ساز تودایم سینه سوزیست # 39 اگر ماتم زده باشی درین کار %~% ترا نوحه گری باشد سزاوار # 40 ولی تو خود ز رعنائی چنانی %~% که نوحه بشنوی بازیچه دانی # 41 چو نوحه لایق آزادگانست %~% که نوحه کار کار افتادگانست # 42 اگر تو عاشقی گم کرده یاری %~% تو آن سرگشته افتاده کاری # 43 چو می‌جوئی نشان از بی‌نشان باز %~% ازین جستن نه استی یک زمان باز # 44 چو چیزی گم نکردی ای عجب تو %~% چه می‌جوئی تو با چندین طلب تو ~~PageV23P005 # 1 چنین گفت آن یکی با خاک بیزی %~% که می‌آید شگفتم ازتو چیزی # 2 که گم ناکرده می‌جوئی تو عاجز %~% نیابی چیز گم ناکرده هرگز # 3 عجبتر گفت زین چیزی دگر هست %~% که گم ناکرده گر ندهدم دست # 4 بغایت می برنجم وین شگفتی %~% بسی بیشست ازان اول که گفتی # 5 نه بتوان یافت نه گم می‌توان کرد %~% نه خاموشی رهست و نه بیان کرد # 6 غرض آنست زین تا تو نباشی %~% نه این باشی نه آن هر دو تو باشی ~~PageV23P006 # 1 بزرگی گفت ایوب پیمبر %~% که چندین سال گشت از کرم مضطر # 2 ز چندان رنج آهی بود مقصود %~% چو کرد آهی نجاتش داد معبود # 3 زکریا اره بر سر بزاری %~% بدوگفتا اگر آهی برآری # 4 کنم از انبیا بسترده نامت %~% مزن دم تا کند اره تمامت # 5 عجایب بین کزان یک آه می‌خواست %~% وزین یک خامشی را ز آه می‌خواست # 6 نه آهی می‌توان کرد از بر خویش %~% نه خامش می‌توان بودن بیندیش ms280 # 7 چو دریائیست این دو چشم و جانی %~% نه سر پیدا ونه بن نه میانی # 8 درین دریا نه خاموشی نه گفتار %~% نه ساکن بودنت لایق نه رفتار # 9 جوانمردا تو چندین پیچ پیچی %~% چگونه می‌بری چون هیچ هیچی # 10 هزاران پرده بیش از ظلمت و نور %~% چگونه منقطع گردد رهی دور # 11 هزاران بند داری تا قیامت %~% چگونه ره بری راه سلامت # 12 مگر از پیش برخیزد حجابی %~% ز لطف حق بتابد آفتابی # 13 که چون آن لطف از پیشان نباشد %~% جهانی درد را درمان نباشد ~~PageV23P007 # 1 یکی اعرابی آمد پیش مهتر %~% کنار خویش محکم کرده در بر # 2 بدو گفتا که من اسلام آرم %~% اگر گوئی چه دارم در کنارم # 3 پیمبر گفت داری یک کبوتر %~% گرفته دو کبوتر بچه در بر # 4 ز صدق معجز آن صدر عالی %~% بصدق دل مسلمان گشت حالی # 5 بدو گفت این که گفتت ای پیمبر %~% پیمبر گفت حق سلطان اکبر # 6 در آن دم هر که آنجا از عرب بود %~% ز بهر آن کبوتر در عجب بود # 7 که آن هر دو کبوتر بچه در هم %~% بزیر پرکشیده بود محکم # 8 پیمبر گفت ای اصحاب و انصار %~% شما را چه عجب آید ازین کار # 9 بحق آن خدائی کاشکارا %~% بخلق خود فرستادست ما را # 10 که بر هر عاصئی کاندر جهانست %~% خدا صد بار مشفق تر ازانست # 11 که این مادر بدین دو بچه امروز %~% کزو گشتید جمله شفقت آموز ~~PageV23P008 # 1 پیمبر گفت بس مفسد زنی بود %~% که در دین همچو گل تر دامنی بود # 2 مگر می‌رفت در صحرا براهی %~% پدید آمد میان راه چاهی # 3 سگی را دید آنجا ایستاده %~% زبانش از تشنگی بیرون فتاده # 4 بشفقت ترک کار خویشتن کرد %~% ز موزه دلو و از چادر رسن کرد # 5 کشید آبی به سگ داد و خدایش %~% گرامی کرد در هر دو سرایش # 6 شب معراج دیدم هچو ماهش ms281 %~% بهشت عدن گشته جایگاهش # 7 زنی مفسد سگی راداد آبی %~% جزا بودش ز حق چندین ثوابی # 8 اگر یک دل کنی آسوده یک دم %~% ثوابش برنتابد هر دو عالم # 9 برای آنکه دل با خویش باشد %~% ثوابش از دو گیتی بیش باشد # 10 ز ابلیسی خود گر پاک گردی %~% چو آدم سخت نیکو خاک گردی # 11 چو ابلیسی منی آورد جانت %~% کی از رحمت بود بر جاودانت PageV23P009 # 1 مگر شبلی امام عالم افروز %~% گذر می‌کرد در عرفات یک روز # 2 فتادش چشم بر ابلیس ناگاه %~% بدو گفتا که ای ملعون درگاه # 3 چو نه اسلام داری ونه طاعت %~% چرا گردی میان این جماعت # 4 بگو چون شد ازین تاریک روزت %~% امیدی می‌بود از حق هنوزت # 5 چو بشنید این سخن ابلیس پر غم %~% زبان بگشاد و گفت ای شیخ عالم # 6 چو حق را صدهزاران سال جاوید %~% پرستیدم میان خوف و امید # 7 ملایک را بحضرت ره نمودم %~% بهر سرگشته او در گشودم # 8 دلی پر داشتم از عزت او %~% مقر بودم بوحدانیت او # 9 اگر بی علتی با این همه کار %~% براند از درگه خویشم بیکبار # 10 که کس زهره نداشت از خلق درگاه %~% که گوید: از چه رد کردیش ناگاه # 11 اگر بی علتی بپذیردم باز %~% عجب نبود که نتوان داد آواز # 12 چو بی علت شد ستم رانده او %~% شوم بی علتی هم خوانده او # 13 چو در کار خدا چون و چرا نیست %~% امید از حق بریدن هم روا نیست # 14 چو قهرش حکم کرد و راندم آغاز %~% عجب نبود که لطفش خواندم باز # 15 نمی‌دانم نمی‌دانم الهی %~% تو دانی و تو دانی تا چه خواهی # 16 یکی را خوانده با صد نوازش %~% یکی را رانده با صد گدازش # 17 نه زین یک طاعتی نه زان گناهی %~% به سر تو کسی را نیست راهی # 18 بحق آنکه تو کس را نمانی %~% که آن ساعت که تو ms282 کس را نمانی # 19 زجرم و ناکسی من گذر کن %~% بفضلت در من ناکس نظر کن # 20 مکش در پای پیل قهر زارم %~% که من خود طاقت موری ندارم # 21 مرا چون پهلوی یک مور نبود %~% به پیش پیل قهرت زور نبود # 22 من غم کشته را دلشاد گردان %~% مکش وین گردنم آزاد گردان # 23 اگر کردم بدی با خویش کردم %~% نه از فضل تو من بد بیش کردم # 24 اگر نیک و اگر بد کرده‌ام من %~% تو میدانی که با خود کرده‌ام من # 25 چو از نیک و بد ما بی‌نیازی %~% زهر دو بگذری کارم بسازی # 26 اگرچه بسته نیک و بدم لیک %~% نمی‌گویم ز نیک و بد بد و نیک # 27 چو بی علت بسی دولت دهی تو %~% کنون هم نیز بی علت دهی تو # 28 چو بی علت عطا دادی وجودم %~% همی بی علتی کن غرق جودم # 29 چو نیست از رنج من آسایش تو %~% که علت نیست در بخشایش تو # 30 مدر از کرده من پرده من %~% خطی درکش بگرد کرده من # 31 نه آن کافر که او دین دار گردد %~% در اول روز مرد کار گردد # 32 ز چندین ساله کفرش از شهادت %~% دهد غسل دلش عین سعادت # 33 خدایا گرچه درخون آمدم من %~% همان انگار کاکنون آمدم من # 34 چو آن کافر پشیمانیم انگار %~% همی چون نو مسلمانیم انگار PageV23P010 # 1 چو در نزع اوفتاد آن پیر بسطام %~% بیاران گفت کای قوم نکوکام # 2 یکی زنار آریدم هم اکنون %~% که تا بر بندد این مسکین مجنون # 3 خروشی از میان قوم برخاست %~% که از زنار ناید کار تو راست # 4 چگونه باشد ای سلطان اسرار %~% میان بایزید آنگاه و زنار # 5 دگر ره خواست زناری ز اصحاب %~% نمی‌آورد کس آن کار را تاب # 6 بآخر کرد شیخ الحاح بسیار %~% نمی‌دانست کس درمان آن کار # 7 همه گفتند اگر بر شیخ تقدیر %~% شقاوة خواستست آنرا چه ms283 تدبیر # 8 یکی زنار آوردند اصحاب %~% که تا بر بست و بگشاد ازدو چشم آب # 9 پس آنگه روی را در خاک مالید %~% بسوز جان و درد دل بنالید # 10 بسی افشاند خون ازچشم خونبار %~% وزان پس از میان ببرید زنار # 11 زبان بگشاد کای قیوم مطلق %~% بحق آنکه جاویدان توئی حق # 12 که چون این دم بریدم بند زنار %~% همان هفتاد ساله گبرم انگار # 13 نه گبری کو درین دم باز گردد %~% بیک فضل تو صاحب راز گردد # 14 من آن گبرم که این دم بازگشتم %~% چه گر دیر آمدم هم باز گشتم # 15 بگفت این و شهادة تازه کرد او %~% بسی زاری بی اندازه کرد او # 16 اگرچه راه افزون آمدم من %~% همان انگار کاکنون آمدم من # 17 چو میدانی که من هیچم الهی %~% ز هیچی این همه پس می چه خواهی # 18 چه دارم درد بی اندازه دارم %~% ز مال و ملک قلبی تازه دارم # 19 چو دل دارم خرابی و کبابی %~% چه می‌خواهی خراجی از خرابی # 20 اگر توعجز می‌خواهی بسی هست %~% ندانم تا چو من عاجز کسی هست # 21 غمم جز تو دگر کس می‌نداند %~% تو می‌دانی اگرکس می‌نداند # 22 چه می‌گویم چو دانم ناظری تو %~% چه می‌جویم چو دانم حاضری تو # 23 تو خود بخشی اگر جویم وگرنه %~% تو خود دانی اگر گویم وگرنه # 24 همه بی سر تنیم افتاده در بند %~% چه برخیزد ازین بی سر تنی چند # 25 چو از خلقت نه سود ونه زیانست %~% همه رحمت برای عاصیانست PageV23P011 # 1 به پیش کعبه ابراهیم ادهم %~% بحق می‌گفت کای دارای عالم # 2 مرا معصوم خواه و بی گنه دار %~% گناهی کان رود زانم نگه دار # 3 یکی هاتف خطابش کرد آنگاه %~% که این عصمت که می‌خواهی تو در راه # 4 همین بودست از من خلق را خواست %~% اگر کار تو و ایشان کنم راست # 5 که تا جمله بهم معصوم مانید %~% همه از ms284 رحمتم محروم مانید # 6 هزاران بحر رحمت بی قیاسست %~% ولیکن بنده را جای هراسست # 7 ندارم از جهان جز بیم جان من %~% ز درد او زبان ترجمان من # 8 چو من از عمر بهبودی ندیدم %~% زیان دیدم ولی سودی ندیدم # 9 بمردن راضیم زین زندگانی %~% اگر بازم رهانی می‌توانی # 10 ز سر تا پای من جای نظر نیست %~% که بروی هر زمان زخمی دگر نیست ~~PageV23P012 # 1 یکی رندی میان داغ ودردی %~% ستاده بود بر دکان مردی # 2 ازو می‌خواست چیزی می ندادش %~% بسی بر پیش دکان ایستادش # 3 زبان بگشاد دکاندار پر پیچ %~% که تا تو زخم نکنی ندهمت هیچ # 4 چو کردی زخم از من نقد می‌جوی %~% وگر نه همچنین می‌باش و می‌گوی # 5 برهنه کرد رند اندام حالی %~% بدو گفتا نگه کن از حوالی # 6 اگر بر من ز سر درگیر تا پای %~% توانی دید بی صد زخم یک جای # 7 بگو کانجایگه زخمی رسانم %~% که بی صد زخم جائی می‌ندانم # 8 اگر بی زخم هستم جایگاهی %~% نباشد چشم زخم از تو گناهی # 9 چو نیست از پای تا سر بی جراحت %~% بده چیزی که یابم از تو راحت # 10 تنم چون جمله مجروحست اکنون %~% ازین پس نوبة روحست اکنون # 11 خدایا من چو آن رند گدایم %~% که بر تن نیست بی صد زخم جایم # 12 ز سر تا پای من چندان که جوئی %~% جراحت پر بود چندان که گوئی # 13 دمی هرگز براحت برنیارم %~% که سر از صد جراحت بر نیارم # 14 دمی گر صد جراحت می‌نیابم %~% ز عمر خویش راحت می‌نیابم # 15 اگر خود پای تا سر عین دردم %~% ز دردی کافرم گر سیر گردم # 16 غم تو بایدم از عالم تو %~% ندارم غم چو من دارم غم تو # 17 دریغا جان ندارم صد هزاران %~% که در پای غمت ریزم چو باران # 18 چو حرف ها و هو آید بگوشم %~% همه در ها و هو و ms285 در خروشم # 19 ترا دیدم خودی خود ستردم %~% بتو زنده شدم وز خویش مردم # 20 اگردایم چنین باشم کمالست %~% وگر با خویشتن رفتم زوالست # 21 خدایا دست این شوریده دل گیر %~% خلاصم ده ازین زندان دلگیر # 22 در آن ساعت که جان آید بحلقم %~% نماند هیچ امیدی بخلقم # 23 تنم را روشنائی لحد بخش %~% دلم را آشنائی ابد بخش # 24 چو زایل گردد این ملک وجودم %~% مکن بی بهره از دریای جودم ~~PageV23P013 # 1 کنیزی داشت عبدالله مسعود %~% که صد گونه هنر بودیش موجود # 2 مگر چون احتیاج آمدش دینار %~% طلب کرد آن کنیزک را خریدار # 3 کنیزک را چنین گفت ای دلاور %~% برو جامه بشوی و شانه کن سر # 4 که می بفروشمت زانک احتیاجست %~% که تن را بر خراب دل خراجست # 5 کنیزک در زمان فرمان او کرد %~% دو سه موی سفید از سر فرو کرد # 6 بآخر چشم چون بر مویش افتاد %~% هزاران اشک خون بر رویش افتاد # 7 چو عبدالله مسعودش چنان دید %~% دو چشمش همچو ابری خون فشان دید # 8 بدو گفتا چرا گرینده تو %~% که می بفروشمت چون بنده تو # 9 کنون من عهد کردم با تو خاموش %~% که نفروشم ترا مگری و مخروش # 10 کنیزک گفت من گریان نه زانم %~% که درحکم فروش تست جانم # 11 ولیکن زان سبب گریم چنین زار %~% که عمری کرده‌ام پیش کسی کار # 12 که یافت ازخدمتش مویم سپیدی %~% بآخر کار آمد نا امیدی # 13 چرا بودم بآخر پیش مردی %~% که بفروشد مرا آخر بدردی # 14 چراکردم جوانی خرج جائی %~% که در پیری نهندم در بهائی # 15 چرا بودم بجائی روزگاری %~% که آن خدمت فروش آورد باری # 16 چرا بر درگه غیریم ره بود %~% چو درگاهی چنان در پیشگه بود # 17 کسی را کان چنان درگاه باشد %~% بدرگاهی دگر چون راه باشد # 18 تو ای خواجه حدیث من بمنیوش %~% اگرچه می‌نیرزم هیچ بفروش # 19 درآمد جبرئیل و گفت حالی ms286 %~% به پیش صدر و بدر لایزالی # 20 که عبدالله را گوی ای وفادار %~% مباش این درد را آخر روا دار # 21 سپیدی یافت در اسلام مویش %~% جز آزادی نخواهد بود رویش # 22 خدایا چون ترا حلقه بگوشم %~% میفکن روز پیری در فروشم # 23 گر از طاعت ندارم هیچ روئی %~% سپیدم هست در اسلام موئی # 24 اگر بفروشیم جان سوختن راست %~% که دوزخ این زمان افروختن راست # 25 ز جان سوزی و دلسوزی چه خیزد %~% ز موری درچنان روزی چه خیزد # 26 بحق عزت ای داننده راز %~% که اندر خندق عجزم مینداز # 27 بدست قهر چون مومم مگردان %~% ز فضل خویش محرومم مگردان # 28 همه نیک و بدم ناکرده انگار %~% ز فضلت کن مرا بی من بیکبار # 29 که هر نیک و بدی کان از من آید %~% مرا ناکام غل گردن آید # 30 مرا گر تو نخواهی کرد بیدار %~% بخواب غفلتم در مرده انگار # 31 چو من سرگشته پستم تو بلندی %~% بلندم کن چو پستم اوفکندی # 32 گرفتار توام از دیرگاهی %~% مرا بنمای سوی خویش راهی # 33 درم بگشای و فرتوت خودم کن %~% دلم بربای و مبهوت خودم کن # 34 ز من بر من بسی آمد تباهی %~% الهی نجنی منی الهی # 35 مرا برهان ز من گر می رهانی %~% که هر چیزی که می‌خواهی توانی # 36 مرا با خود مدار و بیخودم دار %~% ز خود سیر آمدم این خود کم انگار # 37 بحق آنکه میدانی که چونم %~% که بیرون آر ازین غرقاب خونم # 38 مرا بیخود بخود گردان گرفتار %~% میاور با خودم هرگز دگر بار # 39 سگم خوان و مران از آستانم %~% که در کویت سگ یک استخوانم # 40 اگر یابم زکویت استخوانی %~% کشم در پیش چرخ پیرخوانی PageV23P014 # 1 در اول روز می‌شد بشر حافی %~% ز دردی مست اما جانش صافی # 2 مگر یکپاره کاغذ یافت در راه %~% بر آن کاغذ نوشته نام الله # 3 ز عالم جز جوی حاصل نبودش ms287 %~% بداد و مشک بستد اینت سودش # 4 شبانگه نام حق را مرد حق جوی %~% بمشک خود معطر کرد وخوش بوی # 5 در آن شب دید وقت صبح خوابی %~% که کردندی به سوی او خطابی # 6 که ای برداشته نام من از خاک %~% بحرمت کرده هم خوش بوی و هم پاک # 7 ترا مرد حقیقت جوی کردیم %~% همت پاک و همت خوش بوی کردیم # 8 خدایا بس که این عطار خوش گوی %~% بعطر نظم نامت کرد خوش بوی # 9 چه گر عطار ازان خوش گوی بودست %~% که نامت جاودان خوش بوی بودست # 10 تو هم از فضل خاک آن درش کن %~% بنام خویشتن نام آورش کن # 11 که جز از فضل تو روئی ندارد %~% گر از طاعت سر موئی ندار PageV23P015 ### | [ ebkhsh 24 ] # 1 بنام آنک ملکش بی زوالست %~% بوصفش نطق صاحب عقل لالست # 2 مفرح نامه جانهاست نامش %~% سر فهرست دیوانهاست نامش # 3 ز نامش پر شکر شد کام جانها %~% زیادش پر گهر تیغ زبانها # 4 اگر بی یاد او بوئیست رنگیست %~% وگر بی نام او نامیست ننگیست # 5 خداوندی که چندانی که هستیست %~% همه در جنب ذاتش عین پستیست # 6 چو ذاتش برترست از هرچه دانیم %~% چگونه شرح آن کردن توانیم # 7 بدست صنع گوی مرکز خاک %~% فکنده درخم چوگان افلاک # 8 چو عقل هیچ کس بالای او نیست %~% کسی داننده آلای او نیست # 9 همه نفی جهان اثباتش آمد %~% همه عالم دلیل ذاتش آمد # 10 صفاتش ذات و ذاتش چون صفاتست %~% چو نیکو بنگری خود جمله ذاتست # 11 وجود جمله ظل حضرت اوست %~% همه آثار صنع قدرت اوست # 12 نکوگوئی نکو گفتست در ذات %~% که التوحید اسقاط الاضافات # 13 زهی رتبت که ازمه تا بماهی %~% بود پیشش چو موئی از سیاهی # 14 زهی عزت که چندان بی نیازیست %~% که چندین عقل و جان آنجا ببازیست # 15 زهی حشمت که گر در جان درآید %~% ز هر یک ذره صد طوفان ms288 برآید # 16 زهی وحدت که موئی در نگنجد %~% در آن وحدت جهان موئی نسنجد # 17 زهی رحمت که گر یک ذره ابلیس %~% بیابد گوی برباید ز ادریس # 18 زهی غیرت که گر بر عالم افتد %~% بیک ساعت دو عالم برهم افتد # 19 زهی هیبت که گر یک ذره خورشید %~% نیابد گم شود در سایه جاوید # 20 زهی حرمت که ازتعظیم آن جاه %~% نیابد کس ورای اوبدان راه # 21 زهی ملکت که واجب گشت لابد %~% که نه نقصان یذیرد نه تزاید # 22 زهی قوت که گرخواهد بیک دم %~% زمین چون موم گرداند فلک هم # 23 زهی شربت که در خون می‌زند جان %~% بامید سقاکم ربکم خوان # 24 زهی ساحت که گر عالم نبودی %~% سر موئی از آنجا کم نبودی # 25 زهی غایت که چشم عقل و ادراک %~% بماند از بعد آن افکنده بر خاک # 26 زهی مهلت که چون هنگام آید %~% بموئی عالمی دردام آید # 27 زهی شدت بحجت برگرفتن %~% نه برگ خامشی نه روی گفتن # 28 زهی عزلت که چندانی زن و مرد %~% دویدند و ندیدند از رهش گرد # 29 زهی غفلت که ما را کرد زنجیر %~% وگرنه نیست ازما هیچ تقصیر # 30 زهی طاقت که گر ما زین امانت %~% برون آئیم ناکرده خیانت # 31 زهی حسرت که خواهد بود ما را %~% ولی حسرت ندارد سود ما را # 32 جهان عشق را پای و سری نیست %~% بجز خون دل او را رهبری نیست # 33 کسی عاشق بود کز پای تا فرق %~% چوگل در خون شود اول قدم غرق # 34 خداوندا بسی بیهوده گفتم %~% فراوان بوده و نابوده گفتم # 35 اگرچه جرم عاصی صد جهانست %~% ولی یک ذره فضلت بیش ازانست # 36 چو ما را نیست جز تقصیر طاعت %~% چه وزن آریم مشتی کم بضاعت # 37 کنون چون اوفتاد این کار ما را %~% خداوندا بما مگذار ما را # 38 مبرا از کم و چون و چرائی %~% ورای عالم و خلقی ورائی ms289 # 39 خدایا رحمتت در یای عام است %~% از آنجا قطره ما را تمام است # 40 اگر آلایش خلق گنه کار %~% در آن دریا فرو شوئی بیکبار # 41 نگردد تیره آن دریا زمانی %~% ولی روشن شود کار جهانی # 42 چه کم گردد ازان دریای رحمت %~% که یک قطره کنی بر خلق قسمت # 43 خوشا هائی ز حق و ز بنده هوئی %~% میان بنده و حق های و هوئی # 44 نداری در همه عالم کسی تو %~% چرا بر خود نمی‌گرئی بسی تو # 45 اگر صد آشنا درخانه داری %~% چو مردی آن همه بیگانه داری # 46 بآسانیت این اندوه ندهند %~% بدست کاه برگی کوه ندهند # 47 گرت یک ذره این اندوه باید %~% صفای بحر و صبر کوه باید # 48 اگر پیش از اجل یک دم بمیری %~% در آن یک دم همه عالم بگیری # 49 اگر آگه شوی ای مرد مهجور %~% که ازنزد که ماندی این چنین دور # 50 ز حسرت داغ بر پهلو نهی تو %~% سر تشویش بر زانو نهی تو # 51 اگر شایسته راه خدا را %~% بکلی میل کش چشم هوا را # 52 چو نابینا شود چشم هوایت %~% بحق بینا شود چشم هدایت # 53 تحیر را نهایت نیست پیدا %~% که یابد باز یک سوزن ز دریا # 54 جهان را چون رباطی با دو در دان %~% که چون زین در درآئی بگذری زان # 55 توغافل خفته وز هیچت خبر نه %~% بخواهی مرد اگر خواهی وگرنه # 56 ترا گر خود گدائی ور شهنشاه %~% سه گز کرباس و ده خشتست همراه # 57 بسی کردست گردون شعله کاری %~% نخواهد بود کس را رستگاری # 58 زهر چیزی که داری کام و ناکام %~% جدا می‌بایدت گشتن سرانجام # 59 وگر ملکت ز ماهی تا بماهست %~% سرانجامت بدین دروازه راهست # 60 وگر اسکندری دنیای فانیت %~% کند روزی کفن اسکندرانیت # 61 عزیزا بی تو گنجی پادشائی %~% برای خویشتن بنهاد جائی # 62 اگر رایش بود بر دارد آن گنج %~% وگرنه همچنان بگذارد ms290 آن گنج # 63 جهان بی وفا نوری ندارد %~% دمی بی ماتمی سوری ندارد # 64 اگر سیمت ببخشد سنگ باشد %~% وگر عذریت خواهد لنگ باشد # 65 وصالی بی فراقی قسم کس نیست %~% که گل بی خار و شکر بی مگس نیست # 66 نمی‌دانم کسی را بی غمی من %~% که تادستی برو مالم دمی من # 67 برو تن در غم بار گران نه %~% بسی جان کن چو جان خواهند جان ده # 68 نمی‌بینم ترا آن مردی و زور %~% که بر گردون شوی نا رفته درگور # 69 نه ششصد سال آدم ماند غمناک %~% ز بهر گندمی خون ریخت برخاک # 70 چو او را گندمی بی صد بلا نیست %~% ترا هم لقمه بی غم روا نیست # 71 زیان آمد همه سود من و تو %~% فغان از زاد و از بود من و تو # 72 جهانا کیست کز جور تو شادست %~% همه جور تو و دور تو بادست # 73 جهان چون نیست از کار تو غمناک %~% چرا بر سر کنی از دست او خاک # 74 جهان چون تو بسی داماد دارد %~% بسی عید و عروسی یاددارد # 75 مرا عمریست تادربند آنم %~% که تا با همدمی رمزی برانم # 76 نمی‌بینم یکی هم دم موافق %~% فغان زین هم نشینان منافق # 77 چو بهر خاک زادستی ز مادر %~% درین پستی چه سازی کاخ و منظر # 78 چو جسمت سوده خواهد گشت در خاک %~% سر منظر چه افرازی بر افلاک # 79 اگر آگنده از سیم و زر گنج %~% نخواهی خورد یک دم آب بی رنج # 80 غم خود خور که کس را ازتو غم نیست %~% چه می‌گویم ترا حقا که هم نیست # 81 اگرچه جای تو در زیر خاکست %~% ولیکن جان پاک از خاک پاکست # 82 نه مسجود ملایک گوهر تست %~% نه تاجی از خلافت بر سر تست # 83 خلیفه زاده گلخن رها کن %~% بگلشن شو گران جانی رها کن # 84 بمصر اندر برای تست شاهی %~% تو چون یوسف ms291 چرا در قعر چاهی # 85 ازان بر ملک خویشت نیست فرمان %~% که دیوت هست برجای سلیمان # 86 تو شاهی هم در آخر هم در اول %~% ولی بیننده را چشمست احول # 87 دو می‌بینی یکی را و دو صد صد %~% چه یک چه دو چه صد جمله توئی خود # 88 تو یک دل داری ای مسکین و صد بار %~% بیک دل چون توانی کرد صد کار # 89 ترا اندوه نان و جامه تا کی %~% ترا از نام و ننگ عامه تا کی # 90 نهادی بوالعجب داری تو در اصل %~% پلاسی کرده اندر اطلسی وصل # 91 اگر هر دم حضوری را بکوشی %~% زواسجدواقترب خلعت بپوشی # 92 ز بس کاندیشه بیهوده کردی %~% نهاد خویش را فرسوده کردی # 93 الا ای خفته گر هستی خردمند %~% دربایست خود برخود فرو بند # 94 زهی حرص دل فرزند آدم %~% زهی حیران و سرگردان عالم # 95 الا ای از حریصی با دل کور %~% بماندی در حرص را مرگست مرهم # 96 %~% تو نامرده نگردد حرص تو کم # 97 چه خواهی کرد چندین مال دنیا %~% چشیدی جام مالامال دنیا # 98 متاع جمله دنیا بیک جو %~% نیرزد بالله اندر چشم رهرو # 99 همه چون کرکسان دربند مردار %~% # 100 فغان زین مور طبعان سخن چین %~% چو موران جمله نه رهبر نه ره بین # 101 فغان از حرص مشتی استخوان رند %~% همه سگ سیرتان موش پیوند # 102 الا ای روز و شب غمخواره مانده %~% بدست حرص در بیچاره مانده # 103 حریصی بر سرت کرده فساری %~% ترا حرصست و اشتر را مهاری # 104 تو بر رزاق ایمن باش آخر %~% صبوری ورز و ساکن باش آخر # 105 ز کافر او نگیرد رزق خود باز %~% کجا گیرد ز مرد پر خرد باز # 106 مکن در وقت صبح ای دوست سستی %~% چو داری ایمنی و تن درستی # 107 چو تو بیدار باشی صبحگاهی %~% بیابی هر چه آن ساعت بخواهی # 108 هر آن خلعت کز آن درگاه پوشند ms292 %~% چو آید صبح گاه آنگاه پوشند # 109 در روضه سحرگاهان گشایند %~% جمال او بمشتاقان نمایند # 110 گرت باید در آن دم پادشائی %~% ز درگاه محمد کن گدائی PageV24P001 # 1 آلهی نامه را آغاز کردم %~% بنامت باب نامه باز کردم # 2 زبان را در فصاحت راه دادم %~% دهان را در بلاغت برگشادم # 3 توکل بر خدا تقصیر بر خویش %~% نهادم این نهایت نامه در پیش # 4 دل حاضر بتحریرش سپردم %~% اگر خوش گوی کردم گوی بر دم # 5 در گنج عبارت برگشادم %~% آلهی نامه نام این نهادم # 6 آلهی نام تو و نامه تست %~% بلی جف القلم در خامه تست # 7 بآغازش تو دادستی نهایت %~% بانجامش تو کن این را کفایت # 8 رفیق خاطرم کن فضل و توفیق %~% میفکن خاطرم در فکر و تعویق # 9 که تا آخر کنم این داستان را %~% بانس جان نمایم انس و جان را # 10 توئی هادی خلق جاودانی %~% نهان و آشکارا جمله دانی # 11 بانجام آوری آغاز رازم %~% که تا گردن کشم گردن فرازم # 12 آلهی فضل خود را یار ما کن %~% ز رحمت یک نظر درکار ما کن # 13 که تا مطلوب جانم حاصل آید %~% مگر قولم قبول یک دل آید # 14 اگر یک دل شود زین شعر خشنود %~% مراد جان برآید کام دل زود # 15 سخن بر من هدایت بر خداوند %~% خداوندا جدائی را بپیوند # 16 بلطفت می‌کنم این را حوالت %~% نگه دارش خدایا از بطالت # 17 پسند خویش کن این گفت و گو را %~% قبولم کن فزون ده رغبتم را # 18 مهیا کن مراد روح پیشم %~% کرامت کن عطیتهای خویشم # 19 مرا در وصف وحدت ترجمان ده %~% برب خویش خاطر را نشان ده # 20 نشان ده بی نشانا تا درآیم %~% بکام دل زبان را برگشایم # 21 در الحان آورم طوطی جان را %~% شکر بخشم ز شعر خود بیان را # 22 بشغل روح تو مشغول گردم %~% ز ننگ بحر و کان معزول گردم # 23 ms293 همه جان گردم و تن را بمانم %~% روان را از دل و جان وا رهانم # 24 ز سر تا پای کلی نور گردم %~% اگر مشکم مگر کافور گردم # 25 خدایا در زبان من صواب آر %~% دعای بنده خود مستجاب آر # 26 دل پر دردیم را صاف گردان %~% بما بین شکر من لاف گردان () # 27 مرا در حضرت خود کامران دار %~% ز کج گفتن زبانم در امان دار # 28 مرا توفیق ده تا حمد خوانم %~% صفات ذات تو بر لفظ رانم # 29 ز درگاهت همین دارم امانی %~% مرا یا رب بدین مقصد رسانی # 30 سخن انجام شد آغاز توحید %~% کنم از حمد و از تمجید و تخمید # 31 بنالم همچو بلبل در بهاران %~% ببارانم ز ابر دیده باران # 32 بجنبانم سلاسل جان و دل را %~% کنم روح و روانی آب و گل را # 33 برآرم دست دعوت در مناجات %~% بزاری گویم ای قاضی حاجات # 34 مرادر حمد خود صاحب قران کن %~% زبان من چو شعر من روان کن # 35 روان کن کار من در کامرانی %~% زبان را ده برات ترجمانی # 36 خدایا از حکایت خسته گردم %~% بساط انبساط اندر نوردم # 37 دهان بگشایم اندر وصف ذاتت %~% کنم آغاز اوصاف صفاتت # 38 خداوندا عطاهای تو عام است %~% عنایتهای عامت بر دوام است # 39 ز مشتی خاک ما را آفریدی %~% کلی بر کل کونم بر گزیدی # 40 بگفت خیر امت سر فرازیم %~% ازان برجامه طوعت طرازیم # 41 بدین تشریف و خلعت شهریاریم %~% بکرمنا کبیر و کامگاریم # 42 خداوندا توئی دانا و داور %~% صفات ذات تست الله اکبر # 43 منزه از زن و از خویش و فرزند %~% مبرا از شریک و مثل و مانند # 44 قدیم بی ولد قیوم بی خویش %~% تولای توانگر فخر درویش # 45 ز دودی آسمان را آفریدی %~% ز خاکی کل انسان آفریدی # 46 سما را بی ستون بنیاد دادی %~% ترابی بر سرابی تو نهادی # 47 ز بادی عیسی مریم تو ms294 کردی %~% زناری دشمن آدم تو کردی # 48 ز کاف و نون تو کردی کون کون را %~% جهان و جان تودادی انس و جان را # 49 مسالک هوش و مستی از تو دارند %~% ممالک ملک هستی از تو دارند # 50 خلایق جمله ازجام تو مستند %~% همه مأمور فرمان الستند # 51 ترا می‌زیبد الحق پادشاهی %~% که پیدا آوری ماهی ز ماهی # 52 توئی رزاق هر پیدا و پنهان %~% توئی خلاق هر دانا و نادان # 53 وما من دابة منشور شاهیست %~% الم تعلم نفاد پادشاهیت # 54 توبودی و نبد جنات و نیران %~% توبودی و نبود ایوان و کیوان # 55 تو بودی ونبود افلاک و کونین %~% تو بودی و نبود این قاب قوسین # 56 توئی باقی و فانی هرچه هستند %~% بتقدیرت نه بالا بل که پستند # 57 توئی خلاق هر بالا و پستی %~% توئی پیدا و پنهان هرچه هستی # 58 توئی گیرنده و میرنده مائیم %~% توئی سلطان و ما مشتی گدائیم # 59 گنه کاریم اما مستمندیم %~% مسلمانیم ازان ره شهر بندیم # 60 جهان زندان سرای مؤمنانست %~% ولی مال و منال مؤمن آنست # 61 اگر فضلت قرین حال گردد %~% خرابم جمله جا و مال گردد # 62 چه باشد بنده مقرون انابت %~% کند طاعت کند دعوت اجابت # 63 اگر بابنده عدل وداد ورزد %~% عبادتهای صد ساله چه ارزد # 64 خداوندا توئی حامی و حاضر %~% بحال بندگان خویش ناظر # 65 خطی از فضل گرد این خطا کش %~% قلم در نامه کردار ما کش # 66 اگر بر ما ببخشائی کریمی %~% وگر تعظیم فرمائی عظیمی # 67 گر از ما زلتی آید هم ا زماست %~% فراموشی ما ازحجت ماست # 68 اگر حوا وآدم سهو کردند %~% نه لعبت بازی و نه لهو کردند # 69 بنسیان اندر افتادند آنها %~% عفو کردی ازیشان پادشاها # 70 ز ما بیچارگان گر درگذاری %~% گناهی کرده باشد شهریاری # 71 جلیس خاک این درگاه مائیم %~% انیس آه و واویلاه مائیم # 72 امانت را نهاده بر کف دست %~% زبان ms295 در ذکر می‌داریم پیوست # 73 ثنای ذات پاکت می‌سرائیم %~% دهان در شرح ذکرت می‌سرائیم # 74 بصد فریاد و واویلا و زاری %~% همی جوئیم راه رستگاری # 75 بادعونی توسل کردگانیم %~% بامر استجب اخبار خوانیم # 76 الها جز تو ما کس را نخواهیم %~% ازان رو در پناهت می‌پناهیم # 77 دعای ما اجابت کن الها %~% انیس ما امامت کن الها # 78 دل عطار را بیت الحرم کن %~% بتشریف حضورش محترم کن # 79 بتضمین بشنوید این بیت نامی %~% اگرذکری دهد این را تمامی # 80 قدم در کلبه احزان ما نه %~% وزان پس منتی بر جان ما نه # 81 دل عطار از دردت خرابست %~% گذر سوی خرابیها صوابست # 82 خداوندا نظر درجان ما کن %~% گذر در کلبه احزان ما کن # 83 بعشق خویش ما را مبتلا دار %~% خرد را مالک راه رضا دار PageV24P002 # 1 محمد مقتدای هر دو عالم %~% محمد مهتر اولاد آدم # 2 وگر در خورد آب تو نیم من %~% فرا آبم مده والله اعلم # 3 محمد کو سرافراز عرب بود %~% وجودش در دریای طلب بود # 4 چو هم دستی تو با موسی عمران %~% همی از جام جان خور آب حیوان PageV24P003 ms296