######OpenITI# #META# title: mosibatname #META# ed_info: Ed. n.n. (n.d.), , Ganjoor corpus: n.n.. #META# url: https://ganjoor.net/attar/mosibatname/ #META#Header#End# ### | [ mbkhsh 0 ] # 1 حمد پاک از جان پاک آن پاک را %~% کو خلافت داد مشتی خاک را # 2 آن خرد بخشی که آدم خاک اوست %~% جزو و کل برهان ذات پاک اوست # 3 آفتاب روح را تابان کند %~% در گل آدم چنین پنهان کند # 4 چون گل آدم بصحرا آورد %~% اینهمه اعجوبه پیدا آورد # 5 چون درون نطفه جانی نهد %~% آفتابی در سپندانی نهد # 6 کلبه روح القدس قلبی کند %~% قالبش چون دحیه الکلبی کند # 7 از بن انگشت عین او آورد %~% بحر دل در اصبعین او آورد # 8 کوه را چون ظله آسان او کند %~% بحر را گهواره جنبان او کند # 9 شیر از انگشت خلیل او آورد %~% عیسئی از جبرئیل او آورد # 10 طفل را در مهد پیغامبر کند %~% وز همه پیرانش بالغ تر کند # 11 کوه را در گردن عوج افکند %~% شور در یأجوج و مأجوج افکند # 12 شیرخواری را بتقریر آورد %~% وز میان فرث و دم شیر آورد # 13 خاک را مهد بنی آدم کند %~% باد را نه ماهه مریم کند # 14 آب موج آرنده را پل سازد او %~% واتش سوزنده را گل سازد او # 15 گرگ را بر پیرهن گویا کند %~% وز دم پیراهنی بینا کند # 16 بنده را منصب شاهی دهد %~% از چنان چاهی چنان جاهی دهد # 17 از عصائی سنگ را زمزم کند %~% گندمی تخم عصی آدم کند # 18 مرده را از زنده پیدا آورد %~% زنده از مرده بصحرا آورد # 19 برف و آتش جفت یکدیگر کند %~% تا ز هر دوقد سیئی سر بر کند # 20 گربه را از عطسه شیر آورد %~% گاو را از گربه در زیر آورد # 21 انگبین را پرده کافوری کند %~% وانگهش آن پرده زنبوری کند # 22 ماه را بر رخ سیاهی اونهد %~% گاو را بر پشت ماهی او نهد # 23 سنگ را از بیم خویش آبی کند %~% آب را از خوف سیمابی کند # 24 صدهزاران راز در موری ms001 نهد %~% در دلش از شوق خود شوری نهد # 25 گه ملک را گیرد و صلبش کند %~% گه چناحش بشکند قلبش کند # 26 جعفر طیار را پر بر نهد %~% شهر دین را از علی در بر نهد # 27 گه زنی آرد ز مردی بی زنی %~% گاه مردی از زنی بی بیزنی # 28 گاه از مرغی کند خنیاگری %~% گاه از نحلی کند حلواگری # 29 او دهد سنگی و کرمی در میانش %~% اونهد کرمی و برگی دردهانش # 30 دود را بی آتشی انجم کند %~% سنگ آتش آرد و هیزم کند # 31 سنگ سرد از آتش دل گرم ازوست %~% چوب خشک از میوه تر نرم ازوست # 32 گه زادهم اشهبی میآورد %~% گاه از روزی شبی میآورد # 33 نیش را در نوش شمع او مینهد %~% ماه را با مهر جمع اومینهد # 34 پشه را صف شکن میآورد %~% در مصافش پیل تن میآورد # 35 تا سر یحیی است غارت میکند %~% پس بحی ماندن اشارت میکند # 36 ملک در دست شبانی مینهد %~% منت اوبر جهانی مینهد # 37 دیو را انگشتری در میکند %~% دیو مردم را پری در میکند # 38 صدهزاران ساله طاعت کردنی %~% طوق لعنت میکند در گردنی # 39 ذات یونس را چو سر حوت داد %~% در درون بطن حوتش قوت داد # 40 آب را در پای عیسی خاک کرد %~% وز دمش در خاک جان پاک کرد # 41 آن چنان غیبی نهان پیدا نمود %~% از بن جیبی ید بیضا نمود # 42 گه دو خاکی را ببالا راه داد %~% گه سه قدسی را بشیب چاه اد # 43 شادی روحانیان از مهر اوست %~% گریه کروبیان از قهر اوست # 44 قطره را در مکنون میدهد %~% نقطه را دور گردون میدهد # 45 هم زخونی منعقد دل میکند %~% هم خلیفه از کفی گل میکند # 46 عقل سرکش را بشرع افکنده کرد %~% تن بجان و جان بایمان زنده کرد # 47 خوان گردون پیش درگاه اونهاد %~% قرص مهرو کاسه ماه اونهاد # 48 چون در ms002 آب بحر موج آغاز کرد %~% هر دو را ز آمد شدن هم باز کرد # 49 ازدرخت سبز شمعی برفروخت %~% تا چو پروانه کلیمش پر بسوخت # 50 آتشی در دست دشمن در گرفت %~% تا خلیلش طبع اسمندر گرفت # 51 کلب را در کهف کلب روم کرد %~% آهن و پولاد را چون موم کرد # 52 کره گردون بحق میآورد %~% در ره او گر طبق میآورد # 53 گرد خاک یسرنگونش درکشید %~% وز شفق دامن بخونش درکشید # 54 درغمش راهی که گردون میرود %~% سرنگوندرخاک و در خون میرود # 55 سنگ را و مرغ را هم ناله ساخت %~% مرغ آوردوزسنگش ژاله ساخت # 56 مرغ مستش حرب پیل آغاز کرد %~% در میان کعبه سنگ اندازکرد # 57 مور راهش از کمر چستی گرفت %~% با سلیمان لاجرم کستی گرفت # 58 نحل او چون وحی او معلوم کرد %~% بس که شیرین کارئی چون موم کرد # 59 عنکبوت او چو دام انداز شد %~% آن چنان مرغی بدامش باز شد # 60 اوست آن یک کز ددو حرف نامدار %~% کرد پیدا در سه بعد ارکان چار # 61 پنج حس در شش جهت سالار کرد %~% هفت را در هشتمین دوارکرد # 62 نه فلک چون ده یکی خواست از درس %~% از دو عالم جای آمد بر ترش # 63 چون بهشتم در دو شش را بار داد %~% چار را نه داد ونه را چار داد # 64 مردمی در آب شور و گوشه %~% کز جهان پیه آبه بودش توشه # 65 آب حیوان بود در تاریکیش %~% تیز رو آورددر باریکیش # 66 بر سیاه و بر سپیدش شاه کرد %~% روشنش در تیرگی چون ماه کرد # 67 همچو ماهی چرخ بر طاقش نشاند %~% خلق را در عهد و میثاقش نشاند # 68 گه چراغ و گاه چشمش نام کرد %~% در چراغش روغن بادام کرد # 69 در خلافت جامه پوشیدش سیاه %~% کرد دیبای سپیدش بارگاه # 70 ز ابروان کژ دو حاجب راست کرد %~% هر دو را پیوستگی درخواست کرد # 71 زاندرون ms003 بنشاند فراشی بکار %~% تا زدل آبی زند وقت غبار # 72 از برون دو پرده دار طرفه کرد %~% تانیارد غول قصد غرفه کرد # 73 صف کشید از مژه وبر درنشاند %~% تا کسی که او باش بود از در براند # 74 همچو یوسف گرچه جایش چاه داد %~% تا به هفتم آسمانش راه داد # 75 هر زمانی در تماشای نظر %~% بر طبق میریختش نقد دگر # 76 در سوادش مردمی را زین داد %~% بر طبق نقدی که دادش عین داد # 77 وهم را در راه او جاسوس ساخت %~% تازنامحسوس صد محسوس ساخت # 78 در خزینه داری آوردش خیال %~% تا همه چیزی بسازد حسب حال # 79 کرد مشرف حفظ چابک کار را %~% تا نگهبانی کند اسرار را # 80 در دلش گنجی نهاد از معرفت %~% دادش از جان جام جم عیسی صفت # 81 شاه چون در صدر هر کاری بکرد %~% حل و عقد ملک بسیاری بکرد # 82 در درون پرده مفرش ساختش %~% خواب را همخوابه خوش ساختش # 83 خواب چون در شاه شاهد کار کرد %~% از سنان مژه در مسمار کرد # 84 دو صدف را روی بر رو برگشاد %~% حقه سی و دو لؤلؤ برگشاد # 85 بیست ونه چشمه در افشان باز کرد %~% رسته سی و دو در آغاز کرد # 86 از صدف لا را نهنگ آسا نمود %~% تا دهن بگشاد الا الله نمود # 87 شد نهنگ لا بسرهنگی عزیز %~% زان کمر دادش چو قاف و تیغ نیز # 88 کرد ظاهر قاف را عنقا نواز %~% تاکند سیمرغ معنی بال باز # 89 عین را نونی در او پیدا نمود %~% تا صدف را چشمه زیبا نمود # 90 بست بر فتراک موری طاوسین %~% داد اهل سر خود را یاوسین # 91 چون صدف را پردگی بسیار بود %~% پردگی را پرده فرض کار بود # 92 پس ده و دو پرده را بگشاد جای %~% تا کسی ننهد برون از پرده پای # 93 بست لایق پرده عشاق را %~% تا نوائی میدهد آفاق را ms004 # 94 چون مخالف دید ازووا خواست کرد %~% تا پس پرده مخالف راست کرد # 95 آن یکی رادر نهاوند اوفکند %~% وان دگر را بسته دربند اوفکند # 96 پس زفان باتیغ و بانگ راه زن %~% بر حسینی زد بآواز حسن # 97 عاقبت سوز فراق آمد پدید %~% از سپاهان و عراق آمد پدید # 98 در صدف تیغ زفان بر کار کرد %~% تا کله بنهاد هر که انکار کرد # 99 بی چنین تیغی که دانستی بهش %~% شور و تیز و تلخ و شیرین و ترش # 100 گر ترش تیزی کند واید بزور %~% تلخیش نکند ز شیرینی و شور # 101 در گهر افشاندن آویزش نمود %~% با سر تیز او سر تیزش نمود # 102 نطق اگر بودش درشت و لفظ گرم %~% خوش خورم کآمد چو تیغی چرب ونرم # 103 چون صدف شد راست گردان گشت تیغ %~% گوهر افشانی برآمد بی دریغ # 104 چور اگر شکر نچیند گو مچین %~% کور اگرگوهر نبیند گو مبین # 105 ای شده هر دو جهان از تو پدید %~% ناپدید از جان و جان از تو پدید # 106 ای درون جان برون ناآمده %~% وی برون جان درون ناآمده # 107 تو برونی و درون در توئی %~% نه برون ونه درون بل هر دوئی # 108 چون بذات خویش بیچون آمدی %~% نه درون رفتی نه بیرون آمدی # 109 هر دو عالم قدرت بی چون تست %~% هم توئی چیزی اگر بیرون تست # 110 چون جهان را اول وآخر توئی %~% جزو و کل را باطن وظاهر توئی # 111 پس توباشی جمله دیگر هیچ چیز %~% چون تو باشی خود نباشد هیچ نیز # 112 ای ز جسم و جان نهان دیدار تو %~% گم شده عقل و خرد در کار تو # 113 هست عقل و جان ودل محدود خویش %~% کی رسد محدود در معبود خویش # 114 ای ز پیدائی خود بس آشکار %~% چون تو هستی چون بود کس آشکار # 115 هم خرد بخش خردمندان توئی %~% هم خداوند خداوندان توئی # 116 جمله ms005 را درخاک اندازی نخست %~% پس ببادیشان کنی آخر درست # 117 بر در حکمت ز ماهی تا بماه %~% در کمر بینم ز کوهی تا بکاه # 118 عرش چون بویی نیافت از هیچ جای %~% عرش را کرسی بشد در زیر پای # 119 کرسی از خود محو شد از بسکه جست %~% ثبت العرش اصل میباید نخست # 120 لوح را چون بی تو جان پر سوز شد %~% با سر لوح نخستین روز شد # 121 تا قلم بشکافت از آلای تو %~% چون قلم در خط شد از سودای تو # 122 میزند چرخ آسمان از شوق این %~% مینگنجد در همه روی زمین # 123 از پی گردت زمین را هر زمان %~% دست ماندست از دعا بر آسمان # 124 مهر از بهر سگ کویت ز شرم %~% شد ز رنگ و گرده آورد گرم # 125 مه که در اول چونعلی زاتش است %~% چون زتست آن نعل در آتش خوش است # 126 صبحدم بریاد تو یک خنده کرد %~% خلق را از دم چو عیسی زنده کرد # 127 روز یافت ازتو بنو جانی دگر %~% زانکه هر روزی تو در شانی دگر # 128 زنگی شب چون نزولت هر شبست %~% خنده زن دندان سپید از کوکبست # 129 ابررا بی تست دل پر برق رشک %~% روی او و صدهزاران دانه اشک # 130 رعد را تسبیح آورده بجوش %~% آب برده برقش آورده خروش # 131 برق را چون بی تو صافی دردبود %~% لاجرم تا زاد حالی مردزود # 132 آتش از سوز تو آب خویش برد %~% تا چو آتش تشنه آب اندیش مرد # 133 باد آمد خاکساری پای بست %~% خاک پاش کوی تو بادی بدست # 134 ابر را چون شوق تو آتش فروخت %~% آبرویش ریخت چون آتش بسوخت # 135 خاک ره را باد سرد از بهر تست %~% خاک بر سر سر بباد از قهر تست # 136 کوه رادل خون شد از تقریر تو %~% آب ازو میریزد از تشویر تو # 137 بحر چون ازآب شد لب خشک ماند ms006 %~% کشتی از شوقت همه بر خشک راند # 138 جمله گلهای رنگارنگ پاک %~% می فرو ریزد ز شوق تو بخاک # 139 چون شکوفه از شکفتن سیرشد %~% ز اشتیاقت روز طفلی پیر شد # 140 جام زر بر دست نرگس مینهی %~% نقره را میر مجلس مینهی # 141 لاله را بر کوه کردی در کمر %~% تا کلاه افکند در خون جگر # 142 یاسمین چون بر زمینت سر نهاد %~% چار ترکی آسمان گون بر نهاد # 143 شد بنفشه خرقه پوش کوی تو %~% سر ببردرمست های و هوی تو # 144 سوسنت چون شکر گفت از ده زبان %~% بنده گشت آزاد از هفت آسمان # 145 غنچه پیکان بودگل لعل ای عجب %~% لعل پیکانیش دادی زین سبب # 146 دفتر گل بین که میخواند بحق %~% حمد تو پر زر دهان از هر ورق # 147 چند گویم کآنچه گویم آن نه %~% چند جویم کانچه جویم آن نه # 148 چون نمیدانم چگونه من زتو %~% چون نمییابم چه جویم من ز تو # 149 جمله یک ذاتست اما متصف %~% جمله یک حرف و عبارت مختلف # 150 جمله یک ذاتست من دانا نیم %~% گرچه یکراهست من بینانیم # 151 هر زمان این راه بی پایان ترست %~% خلق هر ساعت در او حیران ترست # 152 تا ابد این راه منزل رفتنیست %~% جمله در خونابهدل رفتنیست # 153 قصه کان نه دل ونه جان شناخت %~% کی توان دانست و کی بتوان شناخت # 154 هرکه او این راز مشکل پی برد %~% گر بود صد جانش یک جان کی برد # 155 چاره این چیست در خون آمدن %~% وز وجود خویش بیرون آمدن # 156 چون نمییابم سر این رشته باز %~% همچو سوزن ماندهام سرگشته باز # 157 نیست جز واماندگی بشتافتن %~% زانکه هست این یافتن نایافتن # 158 چرخ میخواهد که این سر پی برد %~% او بسرگردانی این ره کی برد # 159 حل و عقد این چنین سلطانئی %~% کی توان کردن بسر گردانئی # 160 چیست از سرگشتگی بیش این زمان %~% گر نمیدانی بدان ms007 از آسمان # 161 گر فلک گر مهر و مه گر اخترست %~% هر شب و هر روز سرگردان ترست # 162 در تو گر سرگشتگی را راه نیست %~% جان تو از جان من آگاه نیست # 163 نیست آسان وصل یار بینظیر %~% گر امید ولی داری خود بمیر # 164 گر توانی یافت بی رنجی وصال %~% صدق پیش آور برون رو از خیال # 165 در طریق عشق بی آویز شو %~% خاک گرد و همچو آتش تیز شو # 166 تو چو طین لازبی در وقت کار %~% لاجرم آویز داری بیشمار # 167 کار از آتش بایدت آموختن %~% مذهبی دارد عجب در سوختن # 168 چون بسوزد هرچه میخواهد ز پیش %~% جمله بگذارد شود با جای خویش # 169 دیو دل از سیم و زر برداشتست %~% سیم و زر جمله بتو بگذاشتست # 170 زانکه دیو از آتشست و تو زخاک %~% تو بگیری او بسوزد جمله پاک # 171 گرچه دنیای دنی اقطاع اوست %~% آتشست او زان ندارد هیچ دوست # 172 آن ندیدی تو که ابلیس لعین %~% زاتشی ننهاد رویش بر زمین # 173 گفت من از آتش افزوندهام %~% سجده نکنم زانکه من سوزندهام # 174 حق چو آتش را سرافراز آفرید %~% سر بسجده چون تواند آورید # 175 دوزخ از آتش چنین شد صعبناک %~% از که دارد آتش سوزنده باک # 176 زندگانی گر خوش و گر ناخوشست %~% در زمین و باد و آب و آتشست # 177 در میانچار خصم مختلف %~% کی توانی شد بوحدت متصف # 178 گرمیت در خشم و شهوت میکشد %~% خوشکیت در کبر و نخوت میکشد # 179 سردیت افسرده دارد بر دوام %~% تربت رعنائیت آرد مدام # 180 هرچهار از یکدگر پوشیدهاند %~% روز و شب با یکدگر کوشیدهاند # 181 گاه این یک غالب آید گاه آن %~% چون تو رفتی خواه این و خواه آن # 182 دشمن یکدیگرند این هر چهار %~% کی شوندت هرگز ایشان دوستدار # 183 تو بهم با دشمنان در پوستی %~% چشم میداری ز دشمن دوستی # 184 گر تو خواهی تا ms008 ز روی ایمنی %~% پشت آرد در تو چندین دشمنی # 185 همچنان کز چار خصم مختلف %~% شد تنت هم معتدل هم متصف # 186 جانت را عشقی بباید گرم گرم %~% ذکر را رطب اللسانی چرب و نرم # 187 زهد خشکت باید از تقوی و دین %~% واه سردت باید از بردالیقین # 188 تا چو گرم و سرد و خشک و تر بود %~% اعتدال جانت نیکوتر بود # 189 هر کرا جان معتدل شد اینچنین %~% سنگ جسمش لعل دل شد اینچنین # 190 ور بعکس این بود ننگی بود %~% ننگ نبود لعل اگر سنگی بود # 191 جهد کن ای از رعونت راه بین %~% تا نگردی همچو ابلیس لعین # 192 از ملایک بوده شیطانی شوی %~% ز اهرمن گردی و هامانی شوی # 193 از مقام بلعمی کلبت کنند %~% یانه چون بر صیصیا صلبت کنند # 194 جهد کن ای لعل بوده شاه را %~% تا نگردی مسخ و ملعون راه را # 195 در چنین ره قلب بسیاری کنند %~% از زری مس از گلی خاری کنند # 196 ساحران دیده عصائی را امین %~% گفته آمنا برب العالمین # 197 پس جهودان کوردر پیغامبری %~% سجده کرده پیش گاوی از خری # 198 از عصائی ساحر ایمان یافته %~% پس جهود از گاو کفران یافته # 199 تو چنان دانی که این بازار عشق %~% هست چون بازار بغداد ودمشق # 200 زنده از بادی کفی خاک آدمست %~% گر جز این چیزی دیگر هست آن دمست # 201 عشق را امروز و فردا کی بود %~% کفر و دین اینجاوآنجا کی بود # 202 یارب آن خود چه نظر بودست پاک %~% کاشکارا کرد آدم را ز خاک # 203 این همه اعجوبه دروی گرد کرد %~% عرشیان را بر درش شاگرد کرد # 204 آن چه خاکی بود کز پستی فرش %~% چون گهر از زیر برشد فوق عرش # 205 آن بفوق العرش از آن تحویل خواست %~% کزیدالله و پرجبریل خواست # 206 آسمان و عرش و عنصر چیست پوست %~% خاک الحق جمله را مغزی نکوست # 207 بعد ms009 خاک از قرب آن کامل ترست %~% کانکه آن مهجورتر واصلترست # 208 هر کمان کز پس کشندش بیشتر %~% تیر او بیشک شود در پیشتر # 209 تا ز پس نرود بره در حیله ساز %~% کی تواند جست ز آب رود باز # 210 ز اشتیاقش ذره ذره بود خاک %~% آتشش از جان برآورده هلاک # 211 دوزخش در مغز و تن ذره شده %~% نه بخود چون دیگران غره شده # 212 لاجرم اندر امانت پیش شد %~% قرب اورا هر دو عالم بیش شد # 213 ملک را سلطان و مالک آمد او %~% بلکه مسجود ملایک آمد او # 214 جسم آدم صورت جان آمدست %~% گوهرجان جسم جانان آمدست # 215 لاجرم او جان جان آمد ترا %~% بی جهان جان و جهان آمد ترا # 216 چون برون آئی ز جسم و جان تمام %~% تو نمانی حق بماند والسلام # 217 گنج خود در قعر جان بایست برد %~% تا کسی آنجا نیارد دست برد # 218 لیک چون ابلیس بوی جان نیافت %~% برد دست ودست برد آن نیافت # 219 این چه درگاهیست قفلش بی کلید %~% وین چه دریائیست قعرش ناپدید # 220 گر بدین دریا درآئی یک دمی %~% حیرت جانسوز بینی عالمی # 221 یکدمت را صد جهان حیرت دهند %~% ذره حیرت بصد حسرت دهند # 222 چون تودریائی نه نظاره کن %~% گردخشکی گردوکشتی پاره کن # 223 معرفت چه لایق هر ناکسست %~% کلکم فی ذاته حمقی بسست # 224 هرچه دانی آن تو باشی بیشکی %~% ور ندانی از خران باشی یکی # 225 ها ز باطن و او از ظاهر بود %~% معنی هو اول وآخر بود # 226 گر بهای هو اشارت میکنی %~% ور ز واو او عبارت میکنی # 227 ها بیفکن و او را آزاد کن %~% بنده شو بی ها وواوش یاد کن # 228 چون برونست او ز هر چیزی که هست %~% جز خیالی نیست زو چیزی بدست # 229 تا چنان کان هست ننماید ترا %~% دیده ودانسته چون آید ترا # 230 هرچه بینی جز خیالی بیش نیست ms010 %~% هرچه دانی جزمحالی بیش نیست ~~PageV01P001 # 1 آن مریدی پیش شیخ نامدار %~% نام حق میگفت بیرون از شمار # 2 شیخ اورا گفت ای بس ناتمام %~% نیست حق را در حقیقت هیچ نام # 3 زآنکه هرچش آن تو خوانی آن نه اوست %~% آن توئی و هرچه دانی آن نه اوست # 4 گر توصد دریا در آشامی بزور %~% همچو کوهی باش و چون دریا مشور # 5 تو مباش آخر چنان کز جرعه %~% ره به پهلو میروی چون رقعه # 6 هفت دریا نوش کن پس در زحیر %~% ز ارزوی قطره دیگر بمیر # 7 تشنه او میر گر تو زنده %~% خاک این درباش اگر تو بنده # 8 کاسه چندین ملیس ای بوالعجب %~% چون بخوردی کاسه دیگر طلب # 9 هرکه آبستن نشد از درد این %~% او زنی باشد نباشد مرد این # 10 ذرهدرد خدا در دل ترا %~% بهتر از هر دو جهان حاصل ترا # 11 خلق در هر نوع و هر راهی که مرد %~% چون همه جاوید آن خواهند برد # 12 من درین پستی درین دردم مقیم %~% تا همین دردم بود فردا ندیم # 13 زنده زین دردم بدنیا هر نفس %~% همدمم در گور این در دست و بس # 14 در قیامت مونسم این درد باد %~% پیشه من مجلسم این درد باد # 15 گر بهشتی باشم و گر دوزخی %~% باد جانم مست این درد ای اخی # 16 هرکرا این درد نیست او مرد نیست %~% نیست درمان گر ترا این درد نیست # 17 خالقا بیچاره کوی توام %~% سرنگون افتاده دل سوی توام # 18 ای جهانی درد همراهم ز تو %~% درد دیگر وام میخواهم ز تو # 19 رنج برد کوی تو رنجی خوشست %~% درد تودر قعر جان گنجی خوشست # 20 هرچه میخواهی توانی کرد تو %~% بیش گردان هر دمم این درد تو # 21 گر نماند درد تو عطار را %~% او نخواهد کافر و دین دار را # 22 درد توباید که جان میسوزدش %~% پای بر آتش جهان میسوزدش # 23 درد ms011 تو باید دلم را درد تو %~% لیک نه در خورد من در خورد تو # 24 درد چندانی که داری میفرست %~% لیک دل را نیز یاری میفرست # 25 دل کجا بی یاریت دردی کشید %~% کاینچنین دردی نه هر مردی کشید # 26 خالقا تا این سگم در باطنست %~% راه جانم سوی تو ناایمنست # 27 یا بحکم شرع در کارش فکن %~% یا بکلی در نمکسارش فکن # 28 از خودی این سگ خودبین بسم %~% گر نباشم من تو باشی این بسم # 29 تو بسی داری چو من در هر پسی %~% من ندارم تا ابد جز تو کسی # 30 در میانم چون کشیدی از کنار %~% در میانم بر کنار از اختیار # 31 در میان راه تنها ماندهام %~% کس ندارم بی سر وپا ماندهام # 32 ای کس هر بی کسی بس بیکسم %~% بی کسیم را کسی باشی بسم # 33 گر من بی کس ندارم هیچ کس %~% همدم من تا ابد یاد تو بس PageV01P002 # 1 چون همی شد غرقه فرعون آن زمان %~% از لژن پر کرد جبریلش دهان # 2 نیمه قول شهادت گفته بود %~% دردگر نیمه ز عالم رفته بود # 3 از کرم گفتی که ای روح الامین %~% گر تمام این قول گفتی آن لعین # 4 چارصد سالش گناه کافری %~% کردمی محو از کمال قادری # 5 خالقا گر ز اهل عادت بودهام %~% باری آخر در شهادت بودهام # 6 پس مرا فرعون نفسی هست نیز %~% کو ندارد جز شهادت هیچ چیز # 7 پیش از مرگ این شهادت گفته است %~% برشهادت خاستست و خفته است # 8 محو گردان کبر و فرعونی او %~% باز خر جان را ز صد لونی او # 9 جان چو صیدتست درشستش مده %~% زیر دست تست از دستش مده # 10 چون به کیلان ازل پیش ازگناه %~% از گناه آمد گلیم دل سیاه # 11 من بدست خود سپیدش چون کنم %~% وز در تو ناامیدش چون کنم # 12 تو توانی کرد موئی را چو قیر %~% نه ببوی علتی ms012 همرنگ شیر # 13 گر سیاه آمد مرا رنگ گلیم %~% تو سپیدش کن چو مویم ای کریم # 14 از در خویشم مگردان ناامید %~% از سر لطفی سیاهی کن سپید # 15 در ره بیم و امید افتادهام %~% در سیاه و در سپید افتادهام # 16 هر نفس جرمیم درهم میرسد %~% وز تو انعامی دمادم میرسد # 17 هم در این عالم نکو میداریم %~% هم در آن عالم فرو نگذاریم # 18 گر کنندم ذره ذره عالمی %~% کی شوم غایب ز درگاهت دمی # 19 تا زفان ازگرمی گفتم بسوخت %~% گفت چون آتش جهان بر من فروخت # 20 یارب از دست زفانم باز خر %~% دست برنه وز جهانم باز خر # 21 مستم و بیهوش هشیاریم ده %~% خفتهام بی خویش بیداریم ده # 22 چوندرآوردی بآسایش رسان %~% چون ببخشیدی ببخشایش رسان # 23 نفس اگر آلود در آرایشم %~% تو بقدست پاک کن ز آلایشم # 24 گر ز بی آبی شدم آتش فروز %~% چون زجودت تشنهام جانم مسوز # 25 ور ز نادانی ببودم تیره هوش %~% تو ز فضلت با من نادان مکوش # 26 ور بدست خود دریدم پرده باز %~% تو ز سترت پرده کن بر من فراز # 27 ور بباد جهل دادم روزگار %~% تو زعفوت در پذیر و درگذار # 28 ور شکستم شیشه چون طفلی اسیر %~% تو زلطفت برچو من طفلی مگیر # 29 چون شکستم شیشه و روغن بریخت %~% از تو جز در تو نمیدانم گریخت # 30 پای تا سر زاریم چه رگ چه پوست %~% همچو چنگی زانکه میداری تودوست # 31 گر کنی در پای قهرت مضطرم %~% صد نثار لطف ریزی بر سرم # 32 ور بتیغ عدل مجروحم کنی %~% فضل خود را مرهم روحم کنی # 33 ور شکافی ز انتقامم سینه باز %~% صد در مهرم کنی زان کینه باز # 34 خوف اگر یک عقبه بنمائی مرا %~% از رجا صد عقده بگشائی مرا # 35 گرچه بنمائیم بخل و خشم من %~% جودت آری و رضادر چشم من # 36 از عذاب خویش اگر بیمم ms013 دهی %~% درس زاری زود تعلیمم دهی # 37 ور رهی تاریک پیش آری مرا %~% صد چراغ از لطف خویش آری مرا # 38 گر تو سر در بحر پرشورم دهی %~% آشنا آموزی و زورم دهی # 39 در کشی با صد جهان جرمم ز راه %~% تا دهم از ننگ خود باتو پناه # 40 گرچه جنبش از من آرام از تو است %~% گر ز من گامی است صد گام از تو ~~است # 41 گرچه هست از بخششت آسایشی %~% هیچ بخشس نیست چون بخشایشی # 42 ای وفا بر تو جفا بر من مگیر %~% وی عطا بر تو خطا بر من مگیر # 43 گر نخواهد خواست عذرم هیچکس %~% عذر خواه جرم من عفو تو بس # 44 بود عین عفو تو عاصی طلب %~% عرصه عصیان گرفتم زین سبب # 45 چون بستاریت دیدم کارساز %~% هم بدست خود دریدم پرده باز # 46 رحمتت را تشنه دیدم آب خواه %~% آب روی خویش بردم از گناه # 47 چون ترا محیی مطلق دیدهام %~% خویشتن کشتن محقق دیدهام # 48 چشم بر صد بحر حب افکندهام %~% لاجرم خود را جنب افکندهام # 49 تو معزی و دلیل آوردهام %~% خویش را پیشت ذلیل آوردهام # 50 گشتم از دریای فضلت باخبر %~% آمدم دستی تهی تشنه جگر # 51 دیدهام آب حیاتت عالمی %~% می بمیرم ز آرزوی شبنمی # 52 میکنم طوفان جود تو طلب %~% میرسم از خشک سالی خشک لب # 53 از کمان حکم و تقدیری که رفت %~% جان هدف سازم بهر تیری که رفت # 54 من بیک تیر آیم از صد جان برون %~% گر بدست خود کنی پیکان برون # 55 چون همه دانی چه میگویم ترا %~% چون تو درجانی چه میجویم ترا # 56 زانچه گفتم چون شدم بیخویش از آن %~% هرچه گویم بیش از آنی بیش از آن # 57 خالقا آن دم که دم ماند دوم %~% همدمی میباید از لطف توم # 58 چون درآید وقت آن وقت ای کریم %~% تو مرا قوت ده آن وقت ای عظیم # 59 ms014 تادر آن وقت از جهان جانستان %~% خویشتن را میفشانم جاودان # 60 گردرآید یک نسیم از سوی تو %~% پای کوبان جان دهم درکوی تو # 61 یک دمم باتو در آن دم می تمام %~% ای همه توآن دمم ده والسلام ~~PageV01P003 # 1 آنچه فرض دین نسل آدمست %~% نعت صدر وبدر هر دو عالمست # 2 آفتاب عالم دین پروران %~% خواجه فرمان ده پیغامبران # 3 پیشوای انبیا و مرسلین %~% مقتدای اولین و آخرین # 4 صادق القول زمین و آسمان %~% صد جهان در یک جهان پاک ازجهان # 5 مرجع خلق و امام کائنات %~% فعل او هم حجت و هم معجزات # 6 گوهر دریای تقوی ذات او %~% تا ابدداعی حق دعوات او # 7 پایمرد هر دو عالم آمده %~% دستگیر نسل آدم آمده # 8 عقل کل جزوی ز عکس جان او %~% کل شده هر جزو از ایمان او # 9 نوبت منشور او ادنی زده %~% لانبی بعدی این طغرازده # 10 طفل راهش آدم پیر آمده %~% سوی شرعش از پی شیر آمده # 11 جلوه کرده آفتاب روی او %~% آسمان صد سجده برده سوی او # 12 نقطه و نوباوه کونین اوست %~% قدوه و اعجوبه ثقلین اوست # 13 آنکه در صورت بمعنی عالمیست %~% زافرینش آفرینش هر دمیست # 14 هشت جنت جرعه از جام او %~% هر دوعالم از دومیم نام او # 15 نیست عالم را مگر یک میم قسم %~% پس محمد را دومیم آمد ز اسم # 16 لاجرم یک عالم از یک میم اوست %~% وان دوم عالم ز دیگر نیم اوست # 17 خواجه اولاد عالم اوست بس %~% شمع جمع هر دو عالم اوست بس # 18 قطب اصل او بود پیدا و نهان %~% سر از آن بر کرد از ناف جهان # 19 او نبی السیف از آن بی حیف بود %~% کو علی دین کحدالسیف بود # 20 او نبی بود ازدرون واز برون %~% قال نحن الاخرون السابقون # 21 حجتش کنت نبیا از درونست %~% دعوتش مهر رسالت از برونست # 22 مایه بخش هر دوعالم نور اوست ms015 %~% بر جهان و جان مقدم نور اوست # 23 پرتو هر دو جهان عکس دلش %~% شش درهفت آسمان یک منزلش # 24 آنکه از دو ثلث دین اعزاز یافت %~% سوزن از نورش بشب در بازیافت # 25 چیست والشمس آفتاب روی او %~% چیست واللیل آیت گیسوی او # 26 نوش داروی همه دلها ازوست %~% حل وعقد کل مشکلها ازوست # 27 هرکجا شق شد زمین مشکلات %~% گشت طالع آفتاب کائنات # 28 چون زمین راشق بود اول بدو %~% مشکل پوشیده گردد حل بدو # 29 قطب عرش و فرشو کرسی اوست بس %~% چون گذشت از حق چه پرسی اوست بس # 30 بی صبا گل کی برآید از قبا %~% او گل غیبست منصور از صبا # 31 ز ابتدا تا انتها در کار بود %~% از قدم تا فرق در اسرار بود # 32 ز ملینی باخدیجه زابتداش %~% کلمینی یا حمیرا ز انتهاش # 33 چون بیفزود او نبوت را جمال %~% جان ماضی کرد از استقبال حال # 34 کار جسمش دق عظمی بود بس %~% جانش ازواشتد شوقی زد نفس # 35 سینه او را برای فتح باب %~% طشت آورد آفتاب و کوثر آب # 36 جان پاکش تا ابد ز آب حیات %~% دست شست از جمله کون وکاینات # 37 تا که طشت از سینه او دور شد %~% طشت چرخ از عکس او پرنور شد # 38 تا که شد نعل براق او هلال %~% هر سر ماهی شود نو از کمال # 39 آفتاب از خوان او یک گرده بود %~% گرچه از حد بیش گرمی کرده بود # 40 بود کیوان هندو چوبک زنش %~% زنگی شب از قمر طبلک زنش # 41 زهره دایم خاک روبی بردرش %~% مشتری اقضی القضاة لشکرش # 42 هم ز کین مریخ دشمن سوز او %~% هم عطارد طفل نو آموز او # 43 در بر لطفش که جان عالمیست %~% آب حیوان قطره و کوثر نیست # 44 در بر خلقش که خلق آنست و بس %~% حله فردوس خلقانست و بس # 45 در بر جودش متاع خشک و ms016 تر %~% یک جوآرد وزن اما خشک تر # 46 در بر علمش بدست کبریا %~% هم ملایک خوشه چین هم انبیا # 47 در بر حلمش که کوه ساکنست %~% در زمین صد لرزه ناایمنست # 48 چون زغیب الغیب سر از سر بتافت %~% نور را همرنگ خود کرد آنچه یافت # 49 یوسف صدیق را بر روی زد %~% خیمه خوبیش سو تا سوی زد # 50 حلق داود از خوشی پرجوش کرد %~% خلق را از حلق او مدهوش کرد # 51 بر کف موسی زد و پیدا نمود %~% تا همه عالم ید بیضا نمود # 52 سایه آنگه بر دم عیسی فکند %~% شور ازو در جملهدنیا فکند # 53 چون محمد اصل پیشان اوفتاد %~% آن او کافتاد بر جان اوفتاد # 54 از دو عالم لاجرم در پیش بود %~% وین عجب تر جان او درویش بود # 55 جان چو آن حق بد آن او نبود %~% جز بدرویشی نشان او نبود # 56 پادشاهی بود احمد از احد %~% ملک او الفقر فخری تا ابد # 57 آفرینش را چو مقصود اوست بس %~% او بود جاوید حق را دوست بس # 58 در همه آفاق پیغامبر نبود %~% تا یکی پیغامبرش هم بر نبود # 59 لیک ختم جمله پیغامبران %~% بود مستغنی نه همچون دیگران # 60 تا بود چون مصطفی پیغامبری %~% چون بود در سایه او دیگری # 61 در فروع آفتاب خاوری %~% چون کند آخر چراغی رهبری # 62 نه پیمبر گفت اگر اکنون کلیم %~% زنده بودی پیروم بودی مقیم # 63 عیسی مریم که شد بر آسمان %~% پس روی او کند آخر زمان # 64 هندو او شد مسیح نامدار %~% زان مبشر نام کردش کردگار # 65 بعد ازو پیغامبری امکان نداشت %~% پیش ازو کس بیش ازو ایمان نداشت # 66 یافت اندر عهد او ایمان کمال %~% نیست برتر ازکمال الا زوال # 67 چون بحد ممکن خویش آمد او %~% لاجرم از انبیا پیش آمد او # 68 بشنو از قرآن مشو بیهوده گم %~% حجت الیوم اکملت لکم # 69 هیچ امت این شرف ms017 هرگز نیافت %~% هیچ پیغامبر دگر این عز نیافت # 70 اختلاف امت آمد رحمتش %~% خود چگویم ز اتفاق امتش PageV01P004 # 1 یک شبی در تاخت جبریل امین %~% گفت ای محبوب رب العالمین # 2 صد جهان جان منتظر بنشستهاند %~% در گشاده دل بتو در بستهاند # 3 هفت طارم را ز دیدارت حیات %~% تابرآئی زین رواق شش جهات # 4 انبیا را دیدهها روشن کنی %~% قدسیان را جانها گلشن کنی # 5 این جهان و آن جهان درهم زنی %~% پس علم در دزوه عالم زنی # 6 چون برفتی از جهان وز جان همی %~% قربت جان و جهان یابی دمی # 7 مصطفی را کین سخن در گوش شد %~% جان چون دریای او پرجوش شد # 8 از وثاق ام هانی ز اشتیاق %~% در کشید ام الکتابش بر براق # 9 همچنان میزد عنان تا آسمان %~% تا که بگذشت از زمان و از مکان # 10 هردو عالم خواستارش آمدند %~% با طبقهای نثارش آمدند # 11 او در آن معراج جانی ننگریست %~% زانکه سر کار دانست او که چیست # 12 بود سر تیز او چو سوزن لاجرم %~% همچو سوزن بود چشمش بر قدم # 13 برنداشت او چشم چون سوزن ز پای %~% یک سر سوزن نماند او هیچ جای # 14 لاجرم یک سوزنش دشمن نماند %~% همچو عیسی بسته سوزن نماند # 15 تا نیابد سوزن این سررشته باز %~% کی تواند رفت در راهی دراز # 16 حق تعالی از کرم چندان نمود %~% کان بکس در قرنها نتوان نمود # 17 زان نمودش سر کل کائنات %~% تا بداند خواجه خورشید ذات # 18 کین همه سرش چو مه بیرون زمیغ %~% کرد روشن نیست یعنی زو دریغ # 19 لیک پیغامبر بدان میننگریست %~% یعنی اوداند مرا مقصود چیست # 20 دیده را دیدار و جان را داغ بس %~% ورنه بی اودیده را ما زاغ بس # 21 اول آدم را که طفل پیرزاد %~% برگرفت از خاک و لطفش شیر داد # 22 بود آدم بی پدر بی مادری %~% او بپروردش زهی جان پروری ms018 # 23 حله پوشیدش از عریان خویش %~% چیست عریان یعنی از ایمان خویش # 24 اولش اسما همه تعلیم داد %~% وز مسمی آخرش تعظیم داد # 25 بعد ازان در صدر شد تدریس را %~% درس ما اوحی بگفت ادریس را # 26 در مصیبت نوح راتصدیق کرد %~% نوحه شوق حقش تعلیق کرد # 27 روی از آنجا سوی ابراهیم داد %~% صد سبق از خلتش تعلیم داد # 28 در عقب یعقوب را درمانش داد %~% درد دین را کلبه احزانش داد # 29 سوی یوسف رفت هم سیر فلک %~% وز ملاحت کرد حسنش خوش نمک # 30 سوی اسماعیل شد جانیش داد %~% کشته بود از عشق قربانیش داد # 31 کار موسی را بسی غورش نمود %~% برتر از صد طور صد طورش نمود # 32 از نبی داود را صد راز گفت %~% سر مکنون زبورش باز گفت # 33 پس سلیمان رادران سلطان سری %~% داد در شاهی فقر انگشتری # 34 کرد ایوب نبی را نومحل %~% ملک کرمان با بهشتش زد بدل # 35 رهبر یونس شد از ماهی بماه %~% کردش از مه تا بماهی پادشاه # 36 تشنه او بود خضر پاک ذات %~% بر لبش زد قطره آب حیات # 37 چون سر بریده یحیی بدید %~% با حسین خویش در سلکش کشید # 38 سوی عیسی آمد و مفتیش کرد %~% در هدایت تا ابد مهدیش کرد # 39 گرچه داد او کارها را صد نظام %~% ذره با او نبود او والسلام # 40 عاقبت چون پشت بر افلاک کرد %~% عزم خلعت خانه لولاک کرد # 41 همچنان میرفت تا رفتن نماند %~% محمدت میگفت تا گفتن نماند # 42 در کشش افتاد در هر جذبه %~% قطع کردی صد چو عالم عقبه # 43 صد هزاران دم بزد آن جایگاه %~% شد بهر دم صد هزاران ساله راه # 44 چون دگر یارای راه و دم نماند %~% جز یکی اندر یکی محرم نماند # 45 کرسیش از نور بنهادند پیش %~% بی نهایت پرده بگشادند پیش # 46 هیبت و عزت چو بیحد اوفتاد %~% لرزه در جان احمد ms019 اوفتاد # 47 میم احمد محو شد پاک آن زمان %~% تا احد ماندو شد احمد از میان # 48 چون زفان را میکند این حال لال %~% از زبان لال باید گفت حال # 49 از چنین جائی که جای جای نیست %~% قسم ما جز وای وای وای نیست # 50 چون زنم من زین مقام صعب لاف %~% مور چون در پشت گیرد کوه قاف # 51 گرچه دارد مور چون کوهی کمر %~% این دگر باشد بلاشک آن دگر # 52 زان کمر چون نسبتی آمد پدید %~% عاشقان را رغبتی آمد پدید # 53 عاقبت با خویش دادندش ز خویش %~% هرچه گوئی بیش دادندش ز پیش # 54 چون محمد با خود آمد خود نبود %~% ای عجب گوئی که او خود خود نبود # 55 چون دو خواجه خواستندی در عرب %~% دوستی یکدگر کردن طلب # 56 دو کمان بر هم فکندندی تمام %~% یعنی خود این دو یکی شد بردوام # 57 چون دو تن در اصل یک ذات آمدی %~% نام این عقد المساقات آمدی # 58 ای عجب این عقد چون بسته شدی %~% خون وفعل و قول پیوسته شدی # 59 مال این یک مال آن یک آمدی %~% حال این یک حال آن یک آمدی # 60 در یکی با یک دوی برخاستی %~% هم منی و هم توی برخاستی # 61 همچنان آن شب سخن گوی الست %~% با نبی عقد مساقاتی ببست # 62 دوکمان قاب قوسین ای عجب %~% در هم افکندند از صدق و طلب # 63 چون چنین عقدیش حاصل شد ز دوست %~% قول وفعلش جمله قول و فعل اوست # 64 دو کمان ابروش بنگر تو نخست %~% تاشود آن قاب قوسینت درست # 65 گر در این عالم کمان را زاغ بود %~% آن کمان را زاغ از مازاغ بود # 66 قاب قوسین از عدد آمد پدید %~% طاق ابروش از احد آمد پدید # 67 جفت طاق او محقق اوفتاد %~% جفت با خود طاق با حق اوفتاد # 68 قوس ابرو هر دوچون پیوسته شد %~% طاق گشت و از ms020 دو بودن رسته شد # 69 قاب قوسین آیت دل بستگیست %~% کانچه دو ابرو بیک پیوستگیست # 70 چون پیمبر بسته این عقد شد %~% جانش را توحید مطلق نقد شد # 71 در رسید از حضرت عزت خطاب %~% شد همی هر ذره صد آفتاب # 72 حق تعالی گفتش ای دلبند خلق %~% گر بنام من بود سوگند خلق # 73 من بتو سوگند خوردم اینت قدر %~% پس لعمرک یاد کردم اینت صدر # 74 زیر بنگر باز کن نرگس ز هم %~% تا چه میبینی تو در زیر قدم # 75 مصطفی چون کرد فرمان را نگاه %~% دید زیر خویش مشتی خاک راه # 76 گفت چندانی که افتادت نظر %~% وانچه زیر پایت آمد سر بسر # 77 خاک پای تست ای صدر انام %~% جمله در کار تو کردم والسلام # 78 گفت یا رب میکشد اینم همه %~% زانکه مشتی خاک میبینم همه # 79 این چه وزن آرد که خاک پای تست %~% دوستی را بخشم این چه جای تست # 80 مصطفی گفتا که در پیش خدای %~% خواستم تا سجده آرم بجای # 81 چون بسجده سر فرو بردم براه %~% خویش را دیدم میان خوابگاه # 82 چون دو عالم دید و صاحب راز گشت %~% دید بستر گرم وقت باز گشت # 83 بسترش چون سرد گشتی آن زمان %~% کو برون بود از زمان و از مکان # 84 ای برون هر دو عالم جای تو %~% هر دو عالم چیست خاک پای تو # 85 آسمان یک حلقه از گیسوی تست %~% خرقه پوش خانقاه کوی تست # 86 آسمان شد ای گل سرخت عرق %~% از گل ده برگ رویت نه ورق # 87 ای قیام فاستقم معراج تو %~% قم فانذر ای لعمرک تاج تو # 88 آمدت اقره ز دل خواننده %~% وز الم نشرح بجان داننده # 89 تو نه طفل الف بی خواندن %~% خط تست از لوح مولی خواندن # 90 لاجرم امی مطلق آمدی %~% صامت از خود ناطق از حق آمدی # 91 هرکلامی کان تو گوئی از حقست %~% زانکه جانت ms021 از نور جانان مشتقست # 92 هر طعامی کان سوی حلقت رسید %~% آن ز حلق خالق خلقت رسید # 93 گر نیابی تا ابدبوی طعام %~% قوت یطعمنی و یسقینی تمام # 94 ای زمین و آسمان خاک درت %~% عرش و کرسی خوشه چین جوهرت # 95 تا که یک جان دارم و تا زندهام %~% بند بندت را بصد جان بندهام # 96 در زفانم جز ثنای تو مباد %~% نقد جانم جز وفای تو مباد # 97 نیستم من مرد وصف ذات تو %~% اینقدر هم هست از برکات تو # 98 وصف عقلم گر مبارز آمدست %~% عقل قاصر وصف عاجز آمدست # 99 آنکه او وصف از خداداند شنید %~% وصف کس آنجا کجا داند رسید # 100 من نمیگویم که حسان توام %~% تا منم خاک سگی زان توام # 101 گر نخواهی کرد سوی ما نظر %~% تا ابدخواهیم گفت این المفر # 102 امت خویشم شمر کین یک سخن %~% مینمایم آنچه میخواهی بکن # 103 زانکه نقلست این حکایت زان تو %~% از ثقات ساکن دیوان تو PageV01P005 # 1 چون پیمبر آمد از معراج باز %~% عایشه گفتش که ای دریای راز # 2 راز بشنودی بگوش جان زحق %~% با دل من در میان نه یک سبق # 3 گفت حق گفت ای نبی از حرمتت %~% گر بود یک دوزخی از امتت # 4 دارم آن یک دوزخی را دوستر %~% از بهشتی صد ز یک امت دگر # 5 گر مرا در امتی خط میدهی %~% با گناهم از کرم خط مینهی # 6 مینگویم کز کسی بیشم شمر %~% از شمار امت خویشم شمر # 7 چون برات و قدر دو شب زان تست %~% پس دو روز عید دو مهمان تست # 8 گر براتی میدهی از آتشم %~% میرسد از قدر تو عیدی خوشم # 9 گر مرا کسریست در معنی دین %~% جبر کسر من کن ای کسری دین # 10 چون شکستم جبر من دایم بود %~% کسر را دانی که جر لازم بود # 11 بود طوفان شفاعت پیش تو %~% آمدم با قحط طاعت پیش تو ms022 # 12 بر در تو کم بضاعت آمدم %~% برامید یک شفاعت آمدم # 13 تا ز دریای شفاعت یک دمی %~% بر لب خشگم چکانی شبنمی # 14 زان شفاعت چون شود نومید کس %~% مشفع اندر آخرت هستی تو بس # 15 نیست گر بر خویشتن رحمت مرا %~% رحمتت بس ای ولی نعمت مرا # 16 ای وجودت رحمت خلق آمدست %~% درنگر جانم که بر حلق آمدست # 17 خلعتش ز ایمان روز افزون فرست %~% آنگهش از حلق من بیرون فرست # 18 دست آن داری که جان را جان کنی %~% درد دل را تا ابد درمان کنی # 19 گر رفیق جان کنی ایمان پاک %~% جانب نازد تن بیاساید بخاک # 20 در بن چاه لحد ای شمع دین %~% میبسم یک موی تو حبل المتین # 21 من بدان موی از زحیر آیم برون %~% همچو موئی از خمیر آیم برون # 22 چون کنم یاد از گناه خویشتن %~% ذکر دیوان سیاه خویشتن # 23 شرم میدارم کز آن یاد آورم %~% دل از آن خجلت بفریاد آورم # 24 چند خواهم بود مست خویشتن %~% داد میخواهم ز دست خویشتن # 25 بس بود در پیش چون تو پادشاه %~% خامشی جان من فریاد خواه # 26 آتش تشویر من تادیده شد %~% آب رویم از جگر بادیده شد # 27 نقد من قلبیست درویش از همه %~% توبکم بر گیر ای بیش از همه # 28 کار من از یک نظر گردان تمام %~% زانکه کار تست کردن والسلام ~~PageV01P006 # 1 تا نبی صدیق را محرم گرفت %~% صبح صادق عرصه عالم گرفت # 2 صبح صدق از مشرق عزت بتافت %~% قاف تا قاف جهان عزت بیافت # 3 جمله عالم ازو پر نور گشت %~% چشم بد یا کور شد یا دور گشت # 4 صدق میبارد ز یک یک کار او %~% گر ندانی بحث کن اسرار او # 5 چون نبی از خوان حی لایموت %~% در محیط صدر او میریخت قوت # 6 بسته بودش هفت سقف دلفروز %~% کو نخوردی قوت جز تا هفت روز # 7 گاه مال ms023 و گاه جان میباخت او %~% با رسول و با خدا میساخت او # 8 مصطفا گفتا خداوند جلیل %~% بود و خواهد بود جاویدم خلیل # 9 گر مرا بودی خلیلی جز احد %~% آن ابوبکر منستی تا ابد # 10 یک تجلی خلق را عام آمدست %~% خاص آن او را ز انعام آمدست # 11 مرده گر میرود بر روی خاک %~% هست از قول نبی صدیق پاک # 12 چون صفات نفس در وی مرده بود %~% سر بصدق زندگی آورده بود # 13 او بدین عالم نیفتاده ز خویش %~% جان بدان عالم فرستاده ز پیش # 14 جان او چون آن جهانی گشته بود %~% غرق دریای معانی گشته بود # 15 آن جهانی داشت جان تا بود او %~% برد هم جان همچنان تا بود او # 16 چون در آن عالم بود جان یکی %~% هرچه گوید صدق گوید بی شکی # 17 لاجرم پیوسته در تحقیق بود %~% هم خلیفه بود و هم صدیق بود # 18 جان او چون زان جهان میگفت راز %~% صدق او در در خلافت کرد باز # 19 فتنه کز خواب نبی بیدار شد %~% او بتنهایی خود در کار شد # 20 تانشاند از راه خویش آن فتنه را %~% دست بگشاد و ببست آن رخنه را # 21 گر نبودی صدق ورای آن امام %~% از مسلمانی نماندی بیش نام PageV01P007 # 1 در شب معراج پیش ذوالجلال %~% مصطفا کرد از خداوند این سئوال # 2 گفت چو نی یا علیم وای عزیز %~% گفت بابوبکر من چونی تو نیز ~~PageV01P008 # 1 آنکه خاک پای او عیوق بود %~% خواجه هر دو جهان فاروق بود # 2 عارفی در امر معروف آمده %~% واقفی اما نه موقوف آمده # 3 حق تعالی جمله دادش داده بود %~% لاجرم حق آنچه دادش داد بود # 4 عین دلش خلق را عین الحیات %~% عین نامش حل عقد مشکلات # 5 این خطاب آن که حق کردی خطاب %~% بر زفان روشن ترش از آفتاب # 6 چون زفان حق زفان او رواست %~% دیده حق نیز آن او رواست ms024 # 7 چون زفان و دیده زین سان بود %~% قصه یاساریه آسان بود # 8 گر سخن چون وحی خواهی قول اوست %~% دیو گشته لال از لاحول اوست # 9 سایه ذاتش چنان سر تیز بود %~% کز نهیبش دیو را پرهیز بود # 10 سایه کز بالای او چستی گرفت %~% با همه دیوان بهم کستی گرفت # 11 سایه دین آفتاب رای اوست %~% سایه باری چست بر بالای اوست # 12 هفده فرض آورده در پیش خدای %~% در درون هفده من دلقی بجای # 13 مال و ملکش بود دلق و دره %~% زان نمیترسید از کس ذره # 14 خشت میزد او و قیصر دل دو نیم %~% دور ازو بر سنگ میزد سر ز بیم # 15 شب نخفت از بیم او یک شهریار %~% او همه شب پاسبانی داشت کار # 16 زو شکسته دل جهانی صف شکن %~% کرده اوسقایی هر بیوه زن # 17 گر نکردی عمر بر فرمان گذر %~% عمر را عمره زدی زود از عمر # 18 تا بزد بولؤلؤش زخمی چو برق %~% لؤلؤ خوشاب در خون کرد غرق # 19 روشنائی از جهان در پرده شد %~% کان چراغ هشت جنت مرده شد # 20 نی نمرد او زنده جاوید گشت %~% گر چراغی بود صد خورشید گشت # 21 او چراغی بود نور روشنش %~% از درستی و درشتی روغنش PageV01P009 # 1 مصطفی کرد از خدا نقل این کلام %~% گفت از خلقم مباهاتست عام # 2 پس بفاروقم مباهاتست خاص %~% نیست از اخلاص کس را این خلاص PageV01P010 # 1 چون خلافت رونق از عثمان گرفت %~% شرق تا غرب جهان ایمان گرفت # 2 از کمال فضل حق وز جهد او %~% شدجهان بر دین حق در عهد او # 3 بود دریای حیا و کوه حلم %~% جان پاکش غرقه دریای علم # 4 در سخا همتاش در عالم نبود %~% در وفای دین نظیرش هم نبود # 5 چون پسند خواجه کونین شد %~% در دودامادیش ذی النورین شد # 6 بود هم خیلش دو نور راستین %~% زان دو نورش دو علم برآستین # 7 ms025 آن دو نورش چون دو چشم جان او %~% بل دو قطب عالم عرفان او # 8 آن دو نورش چون دو کونش معتبر %~% پیش هر یک هر دو کونش مختصر # 9 چون پیمبر عین ایمان خواندش %~% هم دم خود قاف قرآن خواندش # 10 تا ز صاد صور برناید نفس %~% قاف قرآن را همی سیمرغ بس # 11 سخت بود از غصه مشتی عام را %~% کو بود رحمت ذوی الارحام را # 12 آنکه هست اهل غضب در کل حال %~% کی تواند دید رحمت را جمال # 13 او بقرآن خواندن بنشسته بود %~% کشتی دریای قرآن بسته بود # 14 چون بتیغ کشتش بردند دست %~% او چنان کشته بکشتی درنشست # 15 لاجرم چون کرد بی سر دشمنش %~% کرد قرآن ختم آن سر بی تنش # 16 چون بآخر برد قرآن تن بزد %~% دشمنان خویش را گردن بزد # 17 عشق قرآن چون رگی با جانش داشت %~% هم رگ و هم تن همه قرآنش داشت # 18 از رگش چندانکه دایم خون چکید %~% تا اجل در عشق قرآن خون دوید # 19 لاجرم قران چو شاهد بر جمال %~% تا ابد آن قطره خونش کرد خال # 20 نی که آن یک قطره خون چون گشت خشک %~% مشک قرآن گشت گر خونست مشک # 21 نی که آن یک قطره چون بیرون فتاد %~% قلب قرآن گشت و قلب از خون فتاد ~~PageV01P011 # 1 حق تعالی گفت با روح الامین %~% باز پرس از رحمة للعالمین # 2 کای نبی خشنودم ازعثمان خویش %~% هست او خشنود از رحمن خویش ~~PageV01P012 # 1 رونقی کان دین پیغامبر گرفت %~% از امیرمؤمنان حیدر گرفت # 2 چون امیر نحل شیر فحل شد %~% ز‌آهن او سنگ موم نحل شد # 3 میر نحل از دست و جان خویش بود %~% زانکه علمش نوش وتیغش نیش بود # 4 گفت اگر در رویم آید صد سپاه %~% کس نبیند پشت من در حرب گاه # 5 روستم گر اهل و گر نااهل بود %~% چون ز زالی یافت مردی سهل بود # 6 ms026 مردی او از خدای لایزال %~% وان رستم یا ز دستان یا ز زال # 7 شیر حق با تیغ حق دین پروری %~% همچو زال و رستم دستان گری # 8 او دو مغز است از حسین و از حسن %~% بل دو مغز است او ازین هر دو سخن # 9 لافتی الا علیش از مصطفاست %~% وز خداوند جهانش هل اتی است # 10 ازدو دستش لافتی آمد پدید %~% وز سه قرصش هل اتی آمد پدید # 11 آن سه قرص او چون بیرون شد براه %~% سرنگون آمد دو قرص مهر و ماه # 12 چون نبی موسی علی هارون بود %~% گر برادرشان نگوئی چون بود # 13 هر دو هم تخماند و هم دم آمده %~% موسی و هارون همدم آمده # 14 او چو قلب آل یاسین آمدست %~% قلب قران یا و سین زین آمدست # 15 قلب قرآن قلب پر قرآن اوست %~% وال من والاه اندر شأن اوست # 16 ناقة الله بود در سنگ ای عجب %~% سنگ شق شد ناقه آمد در طلب # 17 چون علی فزت و رب الکعبه گفت %~% ناقة الله شیر حق را بر گرفت # 18 گر بحق میگوئی الحق بود خوش %~% اشتر حق شیر حق را بارکش # 19 گر شتر شد ریسمانی در دهن %~% با حسین طفل از خلق حسن # 20 آنکه اشتر گشت از بهر پسر %~% او فرستاد اشتر از بهر پدر # 21 اشتر حق کشته اشقی الاولین %~% شیر حق را کشته اشقی الاخرین ~~PageV01P013 # 1 مصطفا گفتست چون آدم بعلم %~% نوح فهم آنگاه ابراهیم حلم # 2 باز یحیی زهد و موسی بطش کیست %~% گر نمیدانی شجاع دین علیست ~~PageV01P014 # 1 نور چشم مصطفی و مرتضی %~% شمع جمع انبیا واولیا # 2 جمع کرده حسن خلق و حسن ظن %~% جمله افعال چون نامش حسن # 3 روی او در گیسوی چون پر زاغ %~% همچو خورشیدی همه چشم و چراغ # 4 در مروت چون جهان پرپیچ دید %~% خواست تا جمله ببخشد هیچ دید # 5 جد وی کز وی ms027 دو عالم بود پر %~% ساختی خود را برای او شتر # 6 در نمازش بر کتف بنشاندی %~% قرة العین نمازش خواندی # 7 این چنین عالی اب و جد کان اوست %~% جمله آفاق ابجد خوان اوست # 8 زهر را با جد خود شد این پسر %~% قتل را شد آن دگر یک با پدر # 9 آن لبی کو شیر زهرا خورد باز %~% مصطفی دادش بدان لب قبله باز # 10 چون توان کردن گذر که زهر را %~% خون توان کردن جگر این قهر را # 11 نام خصمش گرچه پرسیدند باز %~% تن زد و تن کشته در دل داد راز # 12 نوش کرد آن زهر و غمازی نکرد %~% جان بداد و ترک جان بازی نکرد # 13 زهر شد زیر وبر افکند از زبر %~% آن جگر گوشه پیمبر را جگر # 14 لخت لختش از جگر خون اوفتاد %~% تاکه در خون جانش بیرون اوفتاد # 15 سرخدید از خون جان صد جای او %~% هر که شد درخون جانش وای او ~~PageV01P015 # 1 کیست حق را و پیمبر را ولی %~% آن حسن سیرت حسین بن علی # 2 آفتاب آسمان معرفت %~% آن محمد صورت و حیدر صفت # 3 نه فلک را تا ابد مخدوم بود %~% زانکه او سلطان ده معصوم بود # 4 قرة‌العین امام مجتبی %~% شاهد زهرا شهید کربلا # 5 تشنه او را دشنه آغشته بخون %~% نیم کشته گشته سرگشته بخون # 6 آن چنان سرخود که برد بی دریغ %~% کافتاب از درد آن شد زیر میغ # 7 گیسوی او تا بخون آلوده شد %~% خون گردون از شفق پالوده شد # 8 کی کنند این کافران با این همه %~% کو محمد کو علی کو فاطمه # 9 صد هزاران جان پاک انبیا %~% صف زده بینم بخاک کربلا # 10 در تموز کربلا تشنه جگر %~% سر بریدندش چه باشد زین بتر # 11 با جگر گوشه پیمبر این کنند %~% وانگهی دعوی داد ودین کنند # 12 کفرم آید هرکه این را دین شمرد %~% قطع باد از بن زفانی ms028 کین شمرد # 13 هرکه در روئی چنین آورد تیغ %~% لعنتم از حق بدو آید دریغ # 14 کاشکی ای من سگ هندوی او %~% کمترین سگ بودمی در کوی او # 15 یا درآن تشویر آبی گشتمی %~% در جگر او را شرابی گشتمی PageV01P016 # 1 ای تعصب بند بندت کرده بند %~% چند گوئی چند از هفتاد و اند # 2 در سلامت هفتصد ملت ز تو %~% لیک هفتاد و دو پر علت ز تو # 3 هست کیش و راه و ملت بیشمار %~% تا تو بشماری نیابی روزگار # 4 هر زمان خونی دگر نتوان گرفت %~% با همه کس تیغ بر نتوان گرفت # 5 تو یکی پس در یکی رو بیشکی %~% تا یکی اندر یکی باشد یکی # 6 بی تعصب گرد و بی تقلید شو %~% شرک سوز و غرقه توحید شو # 7 گر تو هستی دوربین و راز دان %~% پس طبیعت از شریعت باز دان # 8 تا کنی تو پس روی صدیق را %~% یا علی آن عالم تحقیق را # 9 چون تو بر تقلید باشی کار ساز %~% شرع را از طبع کی دانی تو باز # 10 گر تو بر تقلید خواهی رفت راه %~% کوه باشی نه جوی ارزی نه کاه # 11 کره خر بر شریعت کی رود %~% یا رود جز بر طبیعت کی رود # 12 کره خر کز پس مادر رود %~% چون بتقلیدی رود هم خر رود # 13 چون صحابه غرق توحید آمدند %~% نه چو تو پس رو بتقلید آمدند # 14 تو در ایشان گرتصرف میکنی %~% در چراغ چارمین پف میکنی # 15 چون صحابه یک بیک آزادهاند %~% در هدایت چون نجوم افتادهاند # 16 گر کسی در یک تن از آن قوم پاک %~% کرد طعنی بر ستاره ریخت خاک # 17 گر ستاره یک بیک خواهند رفت %~% جمله آخر در فلک خواهند رفت # 18 هر یکی چون از فلک تابندهاند %~% رهبرند و راهرو تا زندهاند # 19 نور بخشند و جهان افروز پاک %~% گر تو کوری مینبینی زان چه باک ms029 ~~PageV01P017 # 1 نیک مردی بود از زن پای بست %~% پیش رکن الدین اکافی نشست # 2 پس ز دست زن بسی بگریست زار %~% گفت بی او یکدمم نبود قرار # 3 نه طلاقش میتوانم داد من %~% نه توانم گشت از او آزاد من # 4 زانکه جانم زنده از دیدار اوست %~% رونقم از نازش بسیار اوست # 5 لیک ترک دین و سنت میکند %~% زانکه بر بوبکر لعنت میکند # 6 گرچه میرنجانمش هر وقت سخت %~% مینگوید ترک این آن شور بخت # 7 نه ازو یک روز بتوانم برید %~% نه ازو این قول بتوانم شنید # 8 میسزد گردل ازین پر خون کنم %~% در میان این دو مشکل چون کنم # 9 خواجه گفت ای مرد اگر رنجانیش %~% هر زمان سرگشته تر گردانیش # 10 گر بگوئی از سر لطفیش راز %~% او دگر نکند زفان هرگز دراز # 11 اعتقادی کژ درو بنشاندهاند %~% نقلهای کژ برو برخواندهاند # 12 گفتهاند او را که بوبکر از مجاز %~% کرد ظلم و حق ز حق میداشت باز # 13 باز کرد آل پیمبر را ز کار %~% کرد بر باطل خلافت اختیار # 14 ملک بودش آرزو بگشاد دست %~% نی بحق بر جای پیغمبر نشست # 15 او چنین بوبکر دانستست راست %~% بر چنین بوبکر بس لعنت رواست # 16 لعنتی کو کرد ما هم میکنیم %~% ما هم این لعنت دمادم میکنیم # 17 گر چنین جائی ابوبکری بود %~% آن نه بوبکری که بومکری بود # 18 گر چنین بوبکر را دشمن شوی %~% گر بدیده تیره روشن شوی # 19 لیک چون بوبکر صدیق آمدست %~% جان او دریای تحقیق آمدست # 20 صبح صادق از دم جان سوز اوست %~% آفتاب از سایه هر روز اوست # 21 صدق او سر دفتر هفت آسمانست %~% قدس او سر جمله هر دو جهانست # 22 جان پاکش را دو عالم هیچ نیست %~% ذره در جانش میل و پیچ نیست # 23 هست بوبکر این چنین نه آن چنان %~% دوستان را می مپرس از دشمنان # 24 گر بدی گفتند مشتی ms030 بی فروغ %~% در حق اوآن دروغست آن دروغ # 25 هست بوبکر آنکه بر سنت رود %~% گر چنین نبود بر او لعنت رود # 26 گر چنین گوئی زنت آید براه %~% پس زفان در بند آید از گناه # 27 مرد شد شادان وبا زن گفت راز %~% توبه کرد آن زن وزان ره گشت باز # 28 از صحابه سی هزار و سه هزار %~% از میان جانش کردند اختیار # 29 او کجا در بندآب و جاه بود %~% کاب و جاه او همه الله بود # 30 آنکه از عرش و فلک فارغ بود %~% شک نباشد کز فدک فارغ بود PageV01P018 # 1 فاطمه خاتون جنت ناگهی %~% پیش سید رفت در خلوتگهی # 2 گفت کرد از آس دستم آبله %~% یک کنیزک از تو میخواهم صله # 3 تا مرا از آس رنجی کم رسد %~% تا کیم از آس چندین غم رسد # 4 آس گردونم چو یک ارزن بود %~% آس کردن خود چه کار من بود # 5 وی عجب در پیش حیدر روزگار %~% بود آن ساعت غنیمت بیشمار # 6 دست بگشاد و ببخشید آن همه %~% هیچ نگذاشت از برای فاطمه # 7 یک دعاش آموخت زیبا و عزیز %~% گفت این بهتر ترازان جمله چیز # 8 چون نماند از انبیا میراث باز %~% کار چندینی مکن برخود دراز # 9 هان چگوئی ظلم بود این یا نبود %~% بود این شفقت همه دین یا نبود # 10 آنکه او از فقر فخر آمد عزیز %~% کی گذارد هیچ کس را هیچ چیز # 11 هست دنیا دشمن حق بی مجاز %~% دشمن حق کی گذارد دوست باز # 12 گر سر دین داری ای بی پا و سر %~% راه دین این نیست زین ره در گذر # 13 دین تو از بهر خلاص خویش دار %~% در دو عالم درد خاص خویش دار # 14 بی شک این نادادن اینجا دین بود %~% در فدک صدیق را هم این بود # 15 درد حق گر دامن جان گیردت %~% این تعصب کی گریبان گیردت # 16 انس ms031 حضرت جانفزایت بس بود %~% تا که تو هستی خدایت بس بود PageV01P019 # 1 کوفئی را گفت مرد راز جوی %~% مذهب تو چیست با من باز گوی # 2 گفت این که پرسد ای کاره لقا %~% باد پیوسته خدایم را بقا PageV01P020 # 1 عشق چیست از قطره دریا ساختن %~% عقل نعل کفش سودا ساختن # 2 فکر چیست اسرار کلی حل شدن %~% کوه کندن در دل خردل شدن # 3 ذوق چیست آگاه معنی آمدن %~% نه بتقوی نه بفتوی آمدن # 4 صحو چیست از خود بخود ره یافتن %~% پس زخود خود را منزه یافتن # 5 محو چیست ازخویش بی خویش آمدن %~% پس ز هر دو نیز درویش آمدن # 6 وجد چیست از صبح صادق خوش شدن %~% بی حضور آفتاب آتش شدن # 7 فقد چیست از صبح با شام آمدن %~% هم ز عشق خویش در دام آمدن # 8 عیب چیست از عین پرده ساختن %~% خویشتن را زنده مرده ساختن # 9 شکر چیست از خار گل پنداشتن %~% جزو را نادیده کل پنداشتن # 10 عین چیست آئینه خویش آمدن %~% خویش را بی خویش در پیش آمدن # 11 شوق چیست از خویش بیرون آمدن %~% بر امید مشک در خون آمدن # 12 لطف چیست از ذرهذره شدن %~% عذر کمتر ذره را غره شدن # 13 قهر چیست ازمور پیل انگاشتن %~% پشه را جبرئیل انگاشتن # 14 بسط چیست از هردو عالم سر زدن %~% خویش بر صد عالم دیگر زدن # 15 قبض چیست ازجان و دل تن ساختن %~% خانه در سوراخ سوزن ساختن # 16 قرب چیست اندر بر آتش شدن %~% یا چو پروانه شدن تا خوش شدن # 17 بعد چیست ازجسم جان انگاشتن %~% قعر دوزخ آسمان انگاشتن # 18 خوف چیست امن آزاد آمدن %~% در بهشت عدن ناشاد آمدن # 19 عمر چیست از مرگ بیرون زیستن %~% مرگ از پس کردن اکنون زیستن # 20 عیش چیست از زندگی مرده شدن %~% پیش هر دردی پس پرده شدن # 21 وقت چیست از یک سر موی آمدن %~% صد بلا ms032 چون موی در روی آمدن # 22 حال چیست از نفس متواری شدن %~% پس باستقبال جباری شدن # 23 راه چیست از جان پناهی یافتن %~% گنج را دزدیده راهی یافتن # 24 سیر چیست از جزو خود بیرون شدن %~% ذرهگی بگذاشتن گردون شدن # 25 حب چیست از پیش جان برخاستن %~% پیش جانان جان فشان برخاستن # 26 انس چیست از خود رهائی یافتن %~% در سویدا آشنائی یافتن # 27 مهر چیست از سنگ پستان ساختن %~% طفل خود را هر دو کیهان ساختن # 28 وصل چیست از نیستی هست آمدن %~% پس ازین هر دو برون مست آمدن # 29 نفخه چیست از لا هو الا هو شدن %~% پس دو عالم ناف یک آهو شدن # 30 شرح چیست از غش بتحقیق آمدن %~% موی را چون قرع و انبیق آمدن # 31 شرم چیست از لطف ناآمیختن %~% سایه خود دیدن و بگریختن # 32 چاره چیست از بود نابود آمدن %~% پس بهیچ از جمله خشنود آمدن # 33 جهد چیست از دیده دریا ریختن %~% در روش از آب گرد انگیختن # 34 جذبه چیست از یک نظر ذره شدن %~% بر پر جبریل بر سدره شدن # 35 جود چیست از جمله با هیچ آمدن %~% هیچ را فی الجمله بی پیچ آمدن # 36 عدل چیست انصاف خود را خواستن %~% هیچ انصاف از کسی ناخواستن # 37 فضل چیست اسرار را محرم شدن %~% تا ابد جان پیش صورت کم شدن # 38 ذوق چیست از وعده شبنم داشتن %~% چشم بر دریای اعظم داشتن # 39 امر چیست از بندگی جان داشتن %~% ذره ذره محو فرمان داشتن # 40 نهی چیست از درد در دیر آمدن %~% غیر دیدن در ولا غیر آمدن # 41 حسن چیست از رشح سرگردان شدن %~% در رخ انموذجی حیران شدن # 42 قبح چیست آئینه را پشت آمدن %~% از همه تن با یک انگشت آمدن # 43 نفع چیست از شمع کار آموختن %~% جمله را افروختن خود سوختن # 44 صبر چیست آتش مزاجی داشتن %~% سوختن مردن همه بگذاشتن # 45 ms033 جد چیست از جان وفادار آمدن %~% بس بیک یک موی در کار آمدن # 46 هزل چیست آب فراست ریختن %~% یا گلابی بر نجاست ریختن # 47 سهو چیست از پرده بر در ماندن %~% زیر باران خفتن و تر ماندن # 48 حلم چیست از ذروه عرش آمدن %~% گاو و ماهی را بهم فرش آمدن # 49 توبه چیست اینجمله را درهم زدن %~% خیمه زین عالم بدان عالم زدن # 50 سجده چیست از ننگ خود در گل شدن %~% در دل گل عرش جان حاصل شدن # 51 قصد چیست از دیده کوری ساختن %~% مردمک سوراخ موری ساختن # 52 حج چیست از پا و سر بیرون شدن %~% کعبه دل جستن و در خون شدن # 53 عفو چیست آزار جان برداشتن %~% جرم خلقان جرم خود پنداشتن # 54 کبر چیست آبی بهاون کوفتن %~% وز منی بر دوست و دشمن کوفتن # 55 عجب چیست آهن ز گرمی سوختن %~% دیو را ابلیستی آموختن # 56 جنگ چیست از جان عنانی داشتن %~% هر سر موئی سنانی داشتن # 57 صلح چیست از ذات خود پنهان شدن %~% سایه گشتن نیک و بد یکسان شدن # 58 خشم چیست از خود خیالی داشتن %~% دوزخی را بر سفالی داشتن # 59 کینه چیست از سینه زندان کردنست %~% اژدها در حقه پنهان کردنست # 60 بخل چیست از تشنگی جان دادنست %~% همچو بوتیمار بحر افتادنست # 61 جبن چیست از سایه پژمردنست %~% چون شکوفه از دمی افسردنست # 62 مکر چیست از زهر حلوا کردنست %~% وانگه آن حلوا ز سودا خوردنست # 63 امن چیست از جان طمع ببریدنست %~% خویش را چون سایه بیجان دیدنست # 64 ذل چیست از نفس پاک افتادنست %~% زیر پای سگ چو خاک افتادنست # 65 عز چیست از نیک خود گردیدنست %~% در معز خویش خود را دیدنست # 66 صدق چیست در راستی به بودنست %~% در کمانی سر بسر زه بودنست # 67 کذب چیست از یخ فقع جوشیدنست %~% تیر را اندر کمان پوشیدنست # 68 حرص چیست از جهل گرد آوردنست ms034 %~% چون شود کوهی بزیرش مردنست # 69 ذنب چیست از راه سر پیچیدنست %~% با نجاست مشک در پیچیدنست # 70 قطع چیست از جان بسفل افتادنست %~% شیشه از دست طفل افتادنست # 71 حدس چیست اصل خدائی دیدنست %~% صدق صبح آشنائی دیدنست # 72 طبع چیست از گل بگل افتادنست %~% همچو خر بر یک نسق استادنست # 73 یأس چیست آزردن دلخستگانست %~% هم بریدن از همه پیوستگانست # 74 ضعیف چیست از ضعف زیر افتادنست %~% قوت پیلی را بموری دادنست # 75 کشف چیست از خاک در خون جستنست %~% وز درون پرده بیرون جستنست # 76 برچیست از تشنگی خود مردنست %~% جمله را سیراب احسان کردنست # 77 وعظ چیست از کوه چشمه زادنست %~% گفتنت وصفیت آندادنست # 78 صمت چیست ازدام هستی جستنست %~% هر دو لب از ما سوی الله بستنست # 79 خلق چیست از خاک مفرش کردنست %~% با سگان همکاسگی خوش کردنست # 80 ربح چیست از بند مطلق گشتنست %~% فانی خود باقی حق گشتنست # 81 خسر چیست از جهل گوهر سودنست %~% یک نفس مشغولی هستی بودنست # 82 صبر چیست آهن سکاهن کردنست %~% پشم را در دیده آهن کردنست # 83 شکر چیست انعام دایم دیدنست %~% پس در آن انعام منعم دیدنست # 84 علم چیست از ذره قافی کردنست %~% تا ابد گردش طوافی کردنست # 85 زهد چیست آزاد دنیا بودنست %~% دیده بان راه عقبی بودنست # 86 فقر چیست از گمرهی ره کردنست %~% وز دو عالم دست کوته کردنست # 87 زرق چیست از نقطه ساکن بودنست %~% وز بلای خویش ایمن بودنست # 88 رزق چیست از زهر قند آوردنست %~% آسمان را در کمند آوردنست # 89 جوع چیست اصل دو عالم خوردنست %~% هم ز جوع آخر بزاری مردنست # 90 روزه چیست از غیر درگه بستنست %~% ازوجود و از عدم ره بستنست # 91 فرق چیست اندر جهان پیوستنست %~% ذره ذره چیز در جان بستنست # 92 ذکر چیست از درد درمان بردنست %~% بر در دل نقب بر جان بردنست # 93 قبله چیست آیات کبری دیدنست ms035 %~% ذره ذره روی مولی دیدنست # 94 کعبه چیست اندر جوار افتادنست %~% تو بتو در ناف عالم زادنست # 95 توشه چیست از کل کل پربودنست %~% پس تهی بر هیچ ره پیمودنست # 96 حرف چیست از درد چیزی گفتنست %~% شیرمردی پیش حیزی گفتنست # 97 قال چیست از قشر روغن خوردنست %~% کوزه را با آب روشن خوردنست # 98 حیله چیست از عقل عزم جستنست %~% پنبه و آهن بهم پیوستنست # 99 غصه چیست ازکور ره نادیدنست %~% در سقر برف سیه نادیدنست # 100 قصه چیست از مشکلی آشفتنست %~% وانچه نتوان گفت هرگز گفتنست # 101 شعر چیست این جمله در بگشادنست %~% شرح چندینی عجایب دادنست # 102 گرچه بود اینجایگه جولان راز %~% مصلحت نبود سخن کردن دراز # 103 هم برین صد بیت کردم اختصار %~% زانکه گر گویم بچربد از هزار # 104 هر دلی را کین قدر معلوم شد %~% آن دگرها نرم تر از موم شد # 105 چون صفات راه را پایان نبود %~% بیش از این گفتن مرا امکان نبود ~~PageV01P021 # 1 شعر و عرش و شرع از هم خاستند %~% تا دو عالم زین سه حرف آراستند # 2 نور گیرد چون زمین از آسمان %~% زین سه حرف یک صفت هر دو جهان # 3 آفتاب ار چه سمائی گشته است %~% در سنا جنس سنائی گشته است # 4 از کمال شعر و شوق شاعری %~% چرخ را بین ازرقی و انوری # 5 باز کن چشم و ز شعر چون شکر %~% از بهشت عدن فردوسی نگر # 6 شعر را اقبال جمشیدی ببین %~% مهر را شمسی و خورشیدی ببین # 7 ور ز بالا سوی ارکان بنگری %~% هم شهابی بینی و هم عنصری # 8 ور درین علمت کند شاهی هوس %~% علم اگر در چینست خاقانیت بس # 9 چون بهشت و آسمان و آفتاب %~% چون عناصر باد وآتش خاک و آب # 10 نسبتی دارند با این شاعران %~% پس جهان شاعر بود چون دیگران ~~PageV01P022 # 1 بود روزی حلقه پر اهل فضل %~% هرکسی میکرد حرفی نیز نقل # 2 ms036 تا سخن آمد بشعر و شاعری %~% هرکسی میگفت حرفی سرسری # 3 مدح و ذم شعر میگفتند باز %~% شد سخن بر هر دو قوم آنجا دراز # 4 بو محمد ابن خازن پیش رفت %~% در کمال شعر بیش اندیش رفت # 5 گفت هم موزون و هم زیباست شعر %~% در حقیقت احسن الاشیاست شعر # 6 زانکه بر هر چیز کامیزد دروغ %~% تا ابد آن چیز گردد بی فروغ # 7 گفت نیکو را کند در حال زشت %~% ور بود نیکو نکوتر از بهشت # 8 کذب اگر در شعر گردد آشکار %~% در جوار شعر گردد چون نگار # 9 آنچه کذب از وی چنین زیبا شود %~% میسزد گر احسن الاشیا شود # 10 آنچه زیبا میشود ازوی دروغ %~% صدق او را چون بود یارب فروغ # 11 چون شنیدند این دلیل اهل هنر %~% متفق گشتند با او سر بسر # 12 شعر را کردند بهتر چیز نام %~% کی تواند بود ازین بر تر مقام # 13 شعر چون در عهد ما بد نام ماند %~% پختگان رفتند و باقی خام ماند # 14 لاجرم اکنون سخن بی قیمتست %~% مدح منسوخست وقت حکمتست # 15 دل ز منسوخ وز ممدوحم گرفت %~% ظلمت ممدوح در روحم گرفت # 16 تا ابد ممدوح من حکمت بس است %~% در سر جان من این همت بس است ~~PageV01P023 # 1 آن امام دین چنین گفتست راست %~% کان چنان قربی که نزدیک خداست # 2 اهل لطف و طبع را کس در جهان %~% آن نیابد آشکارا و نهان # 3 از زفانها هر سخن بیرون رود %~% از زفان شاعران موزون رود # 4 آنکه بود او سرور پیغامبران %~% گفت در زیر زفان شاعران # 5 هست حق را گنجهای بیشمار %~% سر آن یک میندانند از هزار # 6 هم قوافی کان خوش و یکسان بود %~% زان سخن بسیار در قرآن بود # 7 گر قوافی را رواجی نیستی %~% بر سر هر خطبه تاجی نیستی # 8 نظم ونثری کان میان امتست %~% از قوافی آن سخن را حرمتست # 9 گر ms037 پیمبرمی نخواندی شعر راست %~% پادشا جولاهه گر نبود رواست # 10 چون جهودان ساحرش میخواندند %~% بت پرستان شاعرش میخواندند # 11 حق تعالی گفت این بس ظاهرست %~% کو بحق نه ساحر ونه شاعرست # 12 شاعری در منصب پیغامبری %~% همچو حجامیست در اسکندری # 13 آنکه باشد هر دو کونش ارزنی %~% خوشه چینی چون کند در خرمنی # 14 حق چو گفتش نیست شاعر زان نبود %~% ورنه او را در سخن تاوان نبود # 15 بود او هم در عرب هم در عجم %~% افصح الفصحا فی کل الامم # 16 شاعران را نطق او خاموش کرد %~% در لفظش حلقهشان در گوش کرد # 17 هم فصیحان پیش او الکن شدند %~% هم ظریفان جهان کودن شدند # 18 باز با جبریل گفت ای محترم %~% من نیم قاری نبود او لاجرم # 19 هر دو عالم زیر پایش بود خاک %~% گر نبود او قاری و شاعر چه باک # 20 شعر از طبع آید و پیغامبران %~% طبع کی دارند همچون دیگران # 21 روح قدسی را طبیعت کی بود %~% انبیا را جز شریعت کی بود # 22 در سخن آمد بسی و اندکی %~% گر بسنجی وزن گیرد بیشکی # 23 شعر گفتن همچو زر پختن بود %~% در عروض آوردنش سختن بود # 24 لیکن آن کس را که زر باشد بسی %~% کی تواند سختن آن هرگز هر کسی # 25 گر بسنجی زر زر موزون بود %~% ور بسی باشد ز وزن افزون بود # 26 زر چو در میزان نمیگنجد بسی %~% پس زر بسیار چون سنجد کسی # 27 زر بسی سختن نه بس کاری بود %~% چون توان سختن چو بسیاری بود # 28 چون پیمبر خواجه اسرار بود %~% در خور سرش سخن بسیار بود # 29 چون بسختن در نمیآید زرش %~% همچنان ناسخته میشد از برش # 30 گر زر سخته دهد مرد کریم %~% گرچه موزون باشد آن باشد سلیم # 31 چون زر ناسخته او پخته بود %~% سخت اگر گفتی سخن هم سخته بود # 32 حاتم طی را ترازو کی نکوست %~% لیک ms038 فرش بخل را زوطی نکوست # 33 پادشا را زور بازو بس بود %~% دست زر پاشش ترازو بس بود PageV01P024 # 1 گفت شهزادی مگر پیش پدر %~% خواند یک روزی غلامی را بدر # 2 گفت برخیز ای غلام چست کار %~% نیم جو زر تره خر پیش من آر # 3 شاه گفت ای مدبر و ای هیچکس %~% تو خسیسی هیچ ناید از تو خس # 4 شاه را کز نیم جو اندیشه است %~% گو ترا تره فروشی پیشه است # 5 زین قدر آنرا که آگاهی بود %~% کی سزاوار شهنشاهی بود PageV01P025 # 1 مصطفی کو بود دل جان را ز قدر %~% منبری بنهاد حسان را ز قدر # 2 بر سر منبر فرستادش پگاه %~% تا ادا میکرد شعر آنجایگاه # 3 گه ثنا گفتیش گه آراستی %~% گاه از وی قطعه درخواستی # 4 بنگرید ای منکران بیوفا %~% تا کرا بنهاد منبر مصطفی # 5 گفت حسان را ز احسان و کرم %~% هست جبریل امین با تو بهم # 6 خواجه دنیا و دین شمع کرام %~% خواند ایشان را امیران کلام # 7 شعر را جاوید چون نبود مزید %~% اصدق قول عرب قول لبید # 8 مصطفی گفتست شعر نامدار %~% چون سخنهای دگر دارد شمار # 9 زشت او زشت و نکوی اونکوست %~% زشت دشمن دار نیکو دار دوست # 10 از ابوبکر وعمر هم شعر خواست %~% اشعر از هر دو علی مرتضا است # 11 نظم حسانی و اشعار حسن %~% هست منقول از حسین و از حسن # 12 شافعی را شعر هم بسیار هست %~% وز امامان دگر اشعار هست # 13 شعر اگر حکمت بود طاعت بود %~% قیمتش هر روز و هر ساعت بود # 14 شعر بر حکمت پناهی یافتست %~% کوبه یؤتی الحکمه راهی یافتست # 15 شعر مدح و هزل گفتن هیچ نیست %~% شعر حکمت به که در وی پیچ نیست ~~PageV01P026 # 1 بود درعهد عمر مردی قوی %~% چون ادا کردی نماز معنوی # 2 خلق را در پیش خود بنشاندی %~% شعر درمحراب خوش میخواندی # 3 خواندن اشعار او بعد ms039 از نماز %~% منکران گفتند با فاروق باز # 4 گفت پیش او بریدم این زمان %~% پیش او بردندش آخر مردمان # 5 چون عمر را دید مرد از جای جست %~% دست او بگرفت و در پیشش نشست # 6 گفت فاروقش که تو بعد از نماز %~% شعر خوانی شعرهای دلنواز # 7 گفت چیزی می درآید غیبیم %~% همچنان میخوانم از بی عیبیم # 8 گفت برخوان مرد شعر آغاز کرد %~% مرغ دل فاروق را پرواز کرد # 9 شعر او در ذم نفس خویش بود %~% حکمت باریک و دور اندیش بود # 10 سخت دلخوش شد ز شعر او عمر %~% حفظ کرد و باز میگفت آنقدر # 11 گفت این شعرم که برخواندی تمام %~% هم عمر این شعر میگوید مدام # 12 شعر چون اینست تا بتوانیش %~% جهد باید کرد تا میخوانیش # 13 شعر نیک و بد تو از خود میکنی %~% نیک اگر بد میکنی بد میکنی ~~PageV01P027 # 1 اصمعی میرفت در راهی سوار %~% دید کناسی شده مشغول کار # 2 نفس را میگفت ای نفس نفیس %~% کردمت آزاد از کار خسیس # 3 هم ترا دایم گرامی داشتم %~% هم برای نیک نامی داشتم # 4 اصمعی گفتش تو باری این مگوی %~% این سخن اینجا در آن مسکین مگوی # 5 چون تو هستی در نجاست کارگر %~% آن چه باشد در جهان زین خوارتر # 6 گفت باشد خوارتر افتادنم %~% بر در همچون توئی استادنم # 7 هرکه پیش خلق خدمتگر بود %~% کار من صد بار ازو بهتر بود # 8 گرچه ره جز سر بریدن نبودم %~% گردن منت کشیدن نبودم PageV01P028 # 1 گفت سقراط حکیم آن مرد پاک %~% در رهی میشد پیاده دردناک # 2 سائلی گفتش ملوک روزگار %~% جمله میجویندت و تو بر کنار # 3 معتقد داری بسی اسبی بخواه %~% تا پیاده رفتنت نبود براه # 4 گفت هم بر پای من بار تنم %~% به که بار منتی برگردنم # 5 هرچه در عالم طلب دارد یکی %~% زان بسی بهتر فراغت بیشکی # 6 در سخن گر چه بلاغت باشدم ms040 %~% آن بلاغت در فراغت باشدم # 7 گر شوم سرگشته هر بی خبر %~% نه بلاغت ماندم نه شعر تر # 8 گرچه شه را منصب اسکندریست %~% بنده کردن خویشتن را از خریست ~~PageV01P029 # 1 خسروی در کوه شد بهر شکار %~% بود بقراط آن زمان در کنج غار # 2 همچو حیوانی گیه میخورد خوش %~% هر سوئی بیخود نگه میکرد خوش # 3 از حشم یک تن بدید اورا ز راه %~% گفت عمری کرد استدعات شاه # 4 تا تو باشی همنشینش روز و شب %~% میگریزی می نیائی در طلب # 5 نفس قانع کو گوائی میکند %~% در حقیقت پادشائی میکند # 6 گفت بقراطش که ای مغرور شاه %~% گر تو قانع بودئی هم از گیاه # 7 برگیه چون من بسنده کردئی %~% کی تن آزاد بنده کردئی # 8 چون دهد نفسی بدین اندک رضا %~% با چه کار آید مر او را پادشا # 9 تا چه خواهم کرد مشتی خام را %~% بیقراری چند بی آرام را # 10 این دمم تا مرگ برگ خویش هست %~% هرچه خواهم بیش از آنم پیش هست # 11 زر چه خواهم کرد اگر قارون نیم %~% چند خواهم گشت اگر گردون نیم # 12 برگ عمرم هست بنشینم خوشی %~% میگذارم عمر شیرینم خوشی # 13 عمر روزی پنج و شش می بگذرد %~% خواه ناخوش خواه خوش میبگذرد # 14 چون چنین می بگذرد عمری که هست %~% چیست جز باد از چنین عمری بدست ~~PageV01P030 # 1 سائلی در مجمعی بر پای خاست %~% گفت در بصره حسن مهتر چراست # 2 گفت از آن کامروز در صدق و مجاز %~% هست خلقی را بعلم او نیاز # 3 واو بیک جو نیست حاجتمند کس %~% او بدنیا کی بود در بند کس # 4 او ز جمله فارغست از زاد وب رگ %~% خلق حاجتمند او تا روز مرگ # 5 مهتری اینست در هر دو جهان %~% لاجرم او مهتر آمد این زمان # 6 ای دل از خون میکن از جان جام ساز %~% خلق را نه دم ده و نه ms041 دام ساز # 7 چون ترا نانی و خلقانی بود %~% هر سر موی تو سلطانی بود # 8 هر که او از دست خوکان نان خورد %~% هیچ شک نبود که خون جان خورد # 9 با سگان همسفرگی تا کی کنی %~% آفتابی ذرهگی تا کی کنی # 10 زین بخیلان درگذر مردانه وار %~% خویشتن بر شمع زن پروانه وار # 11 گر کنی زین قوم قولنجی حذر %~% کی بود ز امساک ایشانت خبر # 12 خویش را پروانه کن وز پر مپرس %~% جان فشان و تن زن و دیگر مپرس # 13 شیرنر چون دید آتش نیست چیر %~% شیر پروانه بود پروانه شیر # 14 تو قدم در شیر مردی نه تمام %~% تا کی از انعام این انعام عام # 15 مرد دین شو محرم اسرارم گرد %~% وز خیال فلسفی بیزار گرد # 16 نیست از شرع نبی هاشمی %~% دورتر از فلسفی یک آدمی # 17 شرع فرمان پیمبر کردنست %~% فلسفی را خاک بر سر کردنست # 18 فلسفی را شیوه زردشت دان %~% فلسفه با شرع پشتاپشت دان # 19 فلسفی را عقل کل می بس بود %~% عقل ما را امر قل می بس بود # 20 در حقیقت صد جهان عقل کل %~% گم شود از هیبت یک امر قل # 21 عقل را گر امر ندهد زندگی %~% کی تواند کرد عقلی بندگی # 22 رهبر عقلت از آن سست آمدست %~% کو بنفس خویش خود رست آمدست # 23 عین عقل خویش را کن محو امر %~% تا نگردد عین عقلت محو خمر # 24 عقل اگر از خمر ناپیدا شود %~% کی بسر امر قل بینا شود # 25 عقل را قل باید و امر خدای %~% تا شود هم رهبر و هم رهنمای # 26 عقل اگر جزو و اگر کل ماندت %~% عین عقلت بفکنی قل ماندت # 27 عین عقلت چون زقل افتاد راست %~% عقل اگر سر پیچد از قل این خطاست # 28 علم عقل تو بفرمان رفتنست %~% نه بعقل فرد حیران رفتنست # 29 علم جز بهر حیات حق مخوان %~% وز ms042 شفاخواندن نجات خود مدان # 30 علم دین فقه است و تفسیر و حدیث %~% هرکه خواند غیر این گردد خبیث # 31 مرد دین صوفیست و مقری و فقیه %~% گرنه این خوانی منت خوانم سفیه # 32 این سه علم پاک را مغز نجات %~% حسن اخلاقست و تبدیل صفات # 33 این سه علمست اصل و این سه منبع است %~% هرچه بگذشتی ازین لاینفع است # 34 این سخن حقا که از تهدید نیست %~% این ز دیده میرود تقلید نیست # 35 من درین هر علم بوئی بردهام %~% پیش هر رنگی رکوئی بردهام # 36 چون بدانستم که دین اینست و بس %~% هیچ نیست آنها یقین اینست و بس # 37 ترک کردم اینهمه تا سوختند %~% تا از آن ترکم کلاهی دوختند # 38 آسمان با ترک زر پشت دوتاه %~% در کبودی شد ز سوک این کلاه # 39 این کلاه بی سرانست ای پسر %~% گر دهندت با تو مینازی بسر # 40 گر کلاه فقر خواهی سر ببر %~% وز خود و هر دو جهان یکسر ببر # 41 این سخن دانم که طامات آیدت %~% ترهائی پر خرافات آیدت # 42 کی بود یارای آن خفاش را %~% کو به بیند آفتاب فاش را # 43 عقل را در شرع باز و پاک باز %~% بعد از آن در شوق حق شو بی مجاز # 44 تاچو عقل و شرع و شوق آید پدید %~% آنچه میجوئی بذوق آید پدید # 45 چل مقامت پیش خواهد آمدن %~% جمله هم درخویش خواهد آمدن # 46 این چله چون در طریقت داشتی %~% با حقیقت کرده آمد آشتی # 47 چون بجوئی خویش را در چل مقام %~% جمله در آخر تو باشی والسلام ~~PageV01P031 # 1 گوش شو از پای تا سر بی حجاب %~% تا نهم با تو اساس این کتاب # 2 بوی او گر هیچ بتوانی شنود %~% گوی از کونین بتوانی ربود # 3 گر کسی راهست در ظاهر گمان %~% کین سخن کژ میرود همچون کمان # 4 آن ز ظاهر گوژ میبیند ولیک %~% هست در باطن ms043 بغایت نیک نیک # 5 آن که سالک با ملک گوید سخن %~% وز زمین و آسمان جوید سخن # 6 یا گذر بر عرش و بر کرسی کند %~% یا ازین و ان سخن پرسی کند # 7 استفادت گیرد او از انبیا %~% بشنود از ذره ذره ماجرا # 8 از زبان حال باشد آن همه %~% نه زبان قال باشد آن همه # 9 در زبان قال کذبست آن ولیک %~% در زبان حال پر صدقست و نیک # 10 گر زفان حال نشناسی تمام %~% تو زفان فکرتش خوان والسلام # 11 او چو این از حال گوید نه ز قال %~% باورش دار و مگو این را محال # 12 چون روا باشد همه دیدن بخواب %~% گر کسی در کشف بیند سر متاب # 13 گر چه در ره کشف شیطانی بود %~% لیک هم ملکوت و روحانی بود # 14 ذوق و تقوی باید و شوق خدا %~% تا کند دو نوع شرع این را جدا # 15 گر ترا روزی درین میدان کشند %~% آن رقم بینی که بر مردان کشند # 16 آنگهی زین شیوه معنی صد هزار %~% بینی و دانی و داری استوار # 17 هست این شیوه سخن چون اجتهاد %~% نیک و بد را کرد باید اعتقاد # 18 یا خطاست و یا صواب این بیشکی %~% پس بود این دو خر این را یکی # 19 زین بیان مقصود من آنست و بس %~% تا که از سالک زنم با تو نفس # 20 کو بر جبریل رفت و فوق عرش %~% باز فوق العرش آمد تا بفرش # 21 یا بر افلاک شد پیش ملک %~% یا بزیر خاک شد سوی سمک # 22 آن همه بر کذب ننهی بشنوی %~% نه ز قال از حال آن را بگروی # 23 اولت این اصل بر هم مینهم %~% با تو این بنیاد محکم مینهم # 24 تا چو زین شیوه سخن بینی بسی %~% بر سر انکار ننشینی بسی # 25 زانکه این زیبا کتاب خاص و عام %~% هست ازین شیوه که گفتم والسلام # 26 راه ms044 رو را سالک ره فکر اوست %~% فکرتی کان مستفاد از ذکر اوست # 27 ذکر باید گفت تا فکر آورد %~% صد هزاران معنی بکر آورد # 28 فکرتی کز وهم وعقل آید پدید %~% آن نه غیبست آن ز نقل آید پدید # 29 فکرت عقلی بود کفار را %~% فکرت قلبیست مرد کار را # 30 سالک فکرت که در کار آمدست %~% نه ز عقل از دل پدیدار آمدست # 31 اهل دل را ذوق و فهمی دیگرست %~% کان زفهم هر دو عالم برترست # 32 هرکه را آن فهم در کار افکند %~% خویش در دریای اسرار افکند ~~PageV01P032 # 1 کرد حیدر را حذیفه این سؤال %~% گفت ای شیر حق و فحل رجال # 2 هیچ وحیی هست حق را در جهان %~% در درون بیرون قرآن این زمان # 3 گفت وحیی نیست جز قرآن و لیک %~% دوستان راداد فهمی نیک نیک # 4 تا بدان فهمی که همچون وحی خاست %~% در کلام او سخن گویند راست # 5 فکرت قلبی که سالک آمدست %~% زبده کل ممالک آمدست # 6 ز ابتدا تا انتهای کار او %~% می بگویم فهم کن اسرار او # 7 در سه ظلمت نطفه نه دل نه دین %~% از لوش شد جمع و زما مهین # 8 گرد گشت آنگاه چون گوئی نخست %~% تاکند سرگشتگی برخود درست # 9 در میان خون بنه ماه تمام %~% ساخت ازخون رحم خود را طعام # 10 عاقبت چیزی برو تافت آن مپرس %~% جسم این بودت که گفتم جان مپرس # 11 سرنگونسار از رحم بیرون فتاد %~% همچوخاکی در میان خون فتاد # 12 شد پدید آب مهین آغاز کار %~% یعنی اومید چنان پاکی مدار # 13 در سه ظلمت میدوید و مینشست %~% یعنی این نورت نخواهد داد دست # 14 همچو گوئی گرد بودن خوی کرد %~% یعنی از سرگشتگی چون گوی گرد # 15 نه مه اندر خون تنش باز اوفتاد %~% یعنی از خون خوردن آغاز اوفتاد # 16 سرنگون آمد بدنیا غرق خون %~% یعنی از فرقت قدم کن سرنگون # 17 لب ms045 بشیر آورد آنگه اشک بار %~% یعنی اشک افشان که هستی شیر خوار # 18 دید پستان را سیه تا چند گاه %~% یعنی اکنون عیش کن تلخ و سیاه # 19 بعد از آن در شد بطفلی بیقرار %~% یعنی از طفلان نیاید هیچ کار # 20 درجوانی رفت از بیگانگی %~% یعنی این شاخیست از دیوانگی # 21 بعد از آن عقلش شد از پیری تباه %~% یعنی از پیر خرف دولت مخواه # 22 بعد از آن غافل فرو شد زیر خاک %~% یعنی او بوئی نیافت از جان پاک # 23 هر که او در قید چندین پیچ پیچ %~% جان نیابد باز میرد هیچ هیچ # 24 تا نیابی جان دور اندیش را %~% کی توانی خواند مردم خویش را # 25 نیست مردم نطفه از آب و خاک %~% هست مردم سرقدس و جان پاک # 26 صد جهان پر فرشته در وجود %~% نطفه را کی کنند آخر سجود # 27 آرزو مینکندت ای مشت خاک %~% تا شود این مشت خاکت جان پاک # 28 تا ز نطفه قرب جان یابد کسی %~% درد باید برد بی درمان بسی # 29 چاره این کار سرگردانیست %~% داروی این درد بی درمانیست # 30 ز ابتدای نطفه تا اینجایگاه %~% در نگر تاچند در پیش است راه # 31 هردلی را کاین طلب حاصل بود %~% تا قیامت مست لایعقل بود # 32 سالک فکرت ز درد این طلب %~% می نیاساید زمانی روز و شب # 33 میدود تا تن کند با جان بدل %~% در رساند تن بجان پیش از اجل # 34 کار کار فکر تست اینجایگاه %~% زانکه یک دم سر نمیپیچد ز راه # 35 کار فکرت لاجرم یک ساعتت %~% بهتر از هفتاد ساله طاعتت # 36 سالک فکرت بجان درمانده %~% سرنگون چون حلقه بر درمانده # 37 نه به پیری سر فرو میآمدش %~% نه طریق خود نکو میآمدش # 38 نه زخود خشنود نه از خلق هم %~% نه خوش از زنار نه از دلق هم # 39 نه زسگ دانست خود را بیشتر %~% نه ز خود دیده ms046 کسی درویشتر # 40 نه همه نه هیچ نه جزو و نه کل %~% نه بد ونه نیک نه عز و نه ذل # 41 نه کژ و نه راست ونه تقلید نیز %~% نه تن ونه جان و نه توحید نیز # 42 نه گمانی نه یقینی نه شکی %~% نه بسی نه اوسطی نه اندکی # 43 نه قرینی نه یکی نه همدمی %~% نه رفیقی نه کسی نه محرمی # 44 نه دلی نه دیده نه سینه %~% نه تنی نه مهری و نه کینه # 45 نه مسلمان دولتی نه کافری %~% وین تحیر را نه پائی نه سری # 46 نه کم از یک قطره از پیشان نشان %~% نه کم از یک ذره از پایان بیان # 47 نه کسی جوینده از پایندگان %~% نه کسی گوینده از آیندگان # 48 نه ز حال رفتگان دل را خبر %~% نه ز کار خفتگان جان را اثر # 49 نه ز چندان قافله گردی پدید %~% نه میان مشغله مردی پدید # 50 نه کسی را کفر نه ایمان تمام %~% نه یکی را درد و نه درمان تمام # 51 نه سری پیدا و نه راهی پدید %~% راه را در هر قدم چاهی پدید # 52 نه نصیحت بوده دامن گیر کس %~% نه شریعت دیده جز تقصیر کس # 53 جمله در غوغای غفلت مانده %~% جمله در معلول و علت مانده # 54 صد هزاران خلق درهم آمده %~% جمله در یغمای عالم آمده # 55 آن یکی زین میبرد این یک از آن %~% آن یقین دارد ازین این شک از آن # 56 آن یکی چون خوک گمراهی شده %~% وان دگر از حیله روباهی شده # 57 آن یکی چون پیل در زور آمده %~% وآن دگر از حرص چون مور آمده # 58 آن یکی سگ طبع و سگ سیرت شده %~% وآن دگر چون موش پر حیلت شده # 59 آن یکی از دانه در دام آمده %~% وآن دگر از سوختن خام آمده # 60 آن یکی مردار خواری چون عقاب %~% وآن دگر فریاد خواهی چون ms047 غراب # 61 آن یکی از غصه در خشم آمده %~% وآن دگر از شرک بد چشم آمده # 62 آن یکی آبستن قاضی شده %~% وآن بحیض شحنگی راضی شده # 63 آن یکی را عین مجهول آمده %~% وآن دگر چون عین معلول آمده # 64 آن چو شیری طبل غریدن زده %~% وآن چو گرگی بانگ دریدن زده # 65 این کشیده جمله در خود چون نهنگ %~% وآن دریده جمله برخود چون پلنگ # 66 این چو ماهی تازه روی آب باز %~% وآن چو مرغی در هوا پر کرده باز # 67 این ملک وش دیو مردم آمده %~% و آن پری جفتی چو کژدم آمده # 68 این چو نمرودی بدوزخ ساختن %~% و آن چو شداد از بهشت افراختن # 69 این مرصع ریش چون فرعون پیس %~% وآن چو هامان گاوریشی کاسه لیس # 70 این ز کینه سینه تا سر غرور %~% و آن ز اجره حجره تا در فجور # 71 این ز سردی همچو یخ افسرده کار %~% و آن ز گرمی همچو آتش بیقرار # 72 این ز کوری همچونرگس جلوه کن %~% و آن ز کری ناشنیده یک سخن # 73 آن ترش روئی چو سرکه آمده %~% و آن لژن طبعی چو برکه آمده # 74 این همه از مکر افسون ساخته %~% و آن همه از کبر معجون ساخته # 75 این سموم بخل را همدم شده %~% و آن ریا و عجب را محرم شده # 76 این حسد را بر جسد طغرا زده %~% و آن ریا را از هوا سودا زده # 77 این بعذری چون زنان درمانده %~% و آن چون طفلان صد هجا برخوانده # 78 این چو خوشه در ربا خوردن عیان %~% و آن چو داسی حرف علت در میان # 79 هم مدرس از دروغ قول خویش %~% مانده در ادرار همچون بول خویش # 80 هم مذکر همچو مرغ چارچوب %~% خلق مجلس دست زن او پای کوب # 81 عارفان هم گردن گاو آمده %~% باسری هر یک چو غرقاوآمده # 82 صوفیان در صدق و صفوت پیچ ms048 پیچ %~% اشتهاشان بوده صادق نیز هیچ # 83 زاهدان با روی همچون خار پشت %~% راست چون در سرکه سوهان درشت # 84 عابدان دم از جو خوشه زده %~% لیک چون فرزین بهرگوشه زده # 85 هم بزرگان جمله متواری شده %~% هم عزیزان نقطه خواری شده # 86 پای مردان دست خوش گشته همه %~% شاهبازان بار کش گشته همه # 87 اهل صفه گشته همدم کوف را %~% صوف جسته پنبه کرده صوف را # 88 اهل دل با روی چون زر خشک لب %~% تن زده تابوکه روز آید بشب # 89 روی در دیوار کرده اهل راز %~% گفته راز خویش با دیوار باز # 90 هرکسی در مذهب و راهی دگر %~% هر دلی از شبهه در چاهی دگر # 91 فلسفی در کیف و در کم مانده %~% سفسطی در نفی عالم مانده # 92 جمله بر تقلید سر افراشته %~% پیشوایان را چو خود پنداشته # 93 ای تعصب را توانش کرده نام %~% شبهه را اسرارو دانش کرده نام # 94 این کلام آموخته بهر جدل %~% و آن بمنطق در شده بهر حیل # 95 این خلاقی خوانده از بهر غلو %~% و آن منجم گشته از بهر علو # 96 هر خسی غرقه شده تحصیل را %~% لیک نه تحصیل را تفضیل را # 97 صد هزاران شهوت بی پا و سر %~% حلقه کرده گرد جان از بام ودر # 98 سالک سرگشته بی عقل و هوش %~% صد جهان میدید چون دریا بجوش # 99 دید یک یک ذره را طلاب حق %~% اوفتاده جمله در گرداب حق # 100 خاک عالم جمله بر غربال کرد %~% ترک عقل و شبهه و اشکال کرد # 101 خاک عالم صد هزاران بار بیخت %~% در بی بر تخته دینار ریخت # 102 آخر از حق دستگیری آمدش %~% با سر غربال پیری آمدش # 103 آفتابی در دو عالم تافته %~% عالمی اختر ازو ره یافته # 104 محو گشته فانی مطلق شده %~% در جهان عشق مستغرق شده # 105 هم منیت در هویت باخته %~% هم سری در سرمدیت باخته # 106 تا ms049 بپیشان دیده ره را گام گام %~% تا بپایان رفته در در بام بام # 107 نه زمانی در زمانی مانده %~% در مکان نه در مکانی مانده # 108 دیده سر ذره ذره در دو کون %~% ذره نادیده هیچ از هیچ لون # 109 در جهان و از جهان بیرون شده %~% در میان و از میان بیرون شده # 110 ساکن دایم مسافر آمده %~% غایبی پیوسته حاضر آمده # 111 همچو خورشیدی جهان زوغرق نور %~% واو خود از سرگشتگی خود نفور # 112 پیر ره کبریت احمر آمدست %~% سینه او بحر اخضر آمدست # 113 هرکه او کحلی نساخت از خاک پیر %~% خواه پاک و خواه گو ناپاک میر # 114 راه دور است و پر آفت ای پسر %~% راه رو را میبباید راهبر # 115 گر تو بی رهبر فرودائی براه %~% گر همه شیری فرود افتی بچاه # 116 کور هرگز کی تواند رفت راست %~% بی عصاکش کور را رفتن خطاست # 117 گر تو گوئی نیست پیری آشکار %~% تو طلب کن در هزار اندر هزار # 118 زانکه گر پیری نماند در جهان %~% نه زمین بر جای ماند نه زمان # 119 پیر هم هست این زمان پنهان شده %~% ننگ خلقان دیده در خلقان شده # 120 کی جهان بی قطب باشد پایدار %~% آسیا از قطب باشد بر قرار # 121 گر نماند در زمین قطب جهان %~% کی تواند گشت بی قطب آسمان # 122 گر ترا دردیست پیر آید پدید %~% قفل دردت را پدید آید کلید # 123 پاکبازان را که سلطان میکنند %~% از برای درد درمان میکنند # 124 چون نداری درد درمان کی رسد %~% چون نه‌بنده تو فرمان کی رسد # 125 تا زدرد خود نگردی سوخته %~% کی کند آتش ترا افروخته # 126 درد پیش آری تو درمان باشدت %~% جان دهی اومید جانان باشدت # 127 سالک القصه چو پیری زنده یافت %~% خویش را در پیش او افکنده یافت # 128 جانش از شادی او آمد بجوش %~% از میان جانش شد حلقه بگوش # 129 سایه پیرش چنان ms050 بر جان فتاد %~% کافتابش در تنورستان فتاد # 130 نور ظاهر گشت و ظلمت میگریخت %~% عشق آمد عقل و حشمت میگریخت # 131 صد هزاران گل که در ناید بگفت %~% در گلستان دل سالک شکفت # 132 چون چنین گلها درون جان بدید %~% وز دو چشم خون فشان باران بدید # 133 همچو رعدی در خروش افتاد زار %~% همچو برقی خنده میزد بی قرار # 134 گاه اندر خنده گه در گریه بود %~% این نبود از کسب او این هدیه بود # 135 جذبه بود از عنایت در رسید %~% کفر بگریخت و هدایت در رسید # 136 سالها باید که تا یک قطره آب %~% در دل دریا شود در خوشاب # 137 قطره باران اگرچه پر بود %~% بحر را در عمرها یک در بود # 138 گر شدی هر قطره در یتیم %~% هر یتیمی مصطفا بودی مقیم # 139 عاقبت چون گشت سالک بی قرار %~% در رهش افکند پیر نامدار # 140 گفت در ره رهزنانت خفتهاند %~% تو مخسب اینجا کن آنچت گفتهاند # 141 راه دور است ای پسر هشیار باش %~% خواب با گور افکن و بیدار باش # 142 کار هر کس هرکسی را اوفتاد %~% همچو تو این غم بسی را اوفتاد # 143 جهد آن کن تا درین راه دراز %~% تو بیک ذره نمانی بسته باز # 144 هرکجا کانجا بمانی بسته تو %~% تا ابد آنجا بمانی خسته تو # 145 واعظت در سینه درد وداغ بس %~% بلبل جان ترا مازاغ بس # 146 راست میروجهد میکن هوش دار %~% بار میکش خار میخور گوش دار # 147 سالک عاشق مزاج و سخت کوش %~% همچو آتش آمد از سودا بجوش # 148 هرچه بود از شور و سودا برفکند %~% برهنه خود را بدریا درفکند # 149 چون سر شکر و شکایت بر نهاد %~% سر براه بی نهایت در نهاد # 150 باز بود آن صبح دولت روز او %~% طفل ره شد عقل پیراموز او # 151 صد هزاران راه گوناگون بدید %~% صد هزاران قلزم پرخون بدید # 152 صد جهان میتافت ms051 از هر سوی او %~% صد فلک میگشت در پهلوی او # 153 صد محیط موج زن با خویش داشت %~% صد بهشت و دوزخ اندر پیش داشت # 154 گشت حیران سالک افتاده کار %~% لاشه مرده راه دور افتاده بار # 155 گر بسی در زد کسش نکشاد در %~% ور بسی پر زد کسش نگشاد پر # 156 میطپید و میچخید و میدوید %~% میکشید و میبرید و میپرید # 157 گر بپایان رفت شد پیشان ز دست %~% ور بپیشان رفت شد پایان ز دست # 158 گر نمیشد هر دمش میخواندند %~% ور همی شد هر دمش میراندند # 159 در درصد پیچ پیچی اوفتاد %~% او همه میجست هیچی اوفتاد # 160 لاجرم عقلش شد و دیوانه گشت %~% وز خرد یکبارگی بیگانه گشت # 161 نکته دیوانگان آغاز کرد %~% بال و پر مرغ مستی باز کرد # 162 گفت ای دردی که درمان منی %~% جان جانی کفرو ایمان منی # 163 گر مرا صد کوه بر گردن نهی %~% آن همه بر جان خود بی من نهی # 164 من که باشم تا چنین دردی کشم %~% دامن خود در چنین گردی کشم # 165 بس عجب دردی نمیدانم ترا %~% این قدر دانم که میخوانم ترا # 166 گر بگریم گوئیم از گریه چند %~% ور بخندم گوئیم بگری مخند # 167 گر نخفتم خواب بهتر بینیم %~% ور بخفتم خواب دیگر بینیم # 168 گر کنم گوئی مکن بشنو سخن %~% ور نخواهم کرد خواهی گفت کن # 169 ور خورم گوئی مخور ای بیخبر %~% ور نخواهم خورد خواهی گفت خور # 170 با تو چتوان خورد نتوان خورد هیچ %~% با تو چتوان کرد نتوان کرد هیچ # 171 خواستن از تو نه زشت و نه نکوست %~% نه ترا دشمن توان گفتن نه دوست ~~PageV01P033 # 1 پیش ذوالقرنین شد مردی دژم %~% سیم خواست از شاه عالم یک درم # 2 شاه کان بشنود گفت ای بی خبر %~% از چو من شاهی که خواهد این قدر # 3 گفت پس شهری ده و گنجی مرا %~% تا براید کار بی ms052 رنجی مرا # 4 گفت چندینی بشاه چین دهند %~% تو که باشی تا ترا چندین دهند # 5 سالک سرگشته چون اینجا رسید %~% رخت همت هرچه بد اینجا کشید # 6 روی از پس رفتنش ممکن نبود %~% ور ز پس میرفت دل ساکن نبود # 7 ره بپیشان بردنش امکان نداشت %~% زانکه هیچ این ره سروپایان نداشت # 8 دید عالم عالم از خون موج زن %~% گاه عرش و گاه گردون موج زن # 9 صد هزاران عالم پر شور بود %~% جای زاری بد نه جای زور بود # 10 لاجرم انبان زاری برگرفت %~% در بدر بی زور زاری درگرفت # 11 خویشتن را رسته دید اول ز بند %~% لاجرم بر شد برین دود بلند # 12 پر شد از پندار وسودا در گرفت %~% زان بدین زودی ز بالا درگرفت # 13 اول آغازی نهاد از جبرئیل %~% صدقه میجست او چو ابنا السبیل # 14 در بدر میرفت تا پایان کار %~% بشنو اکنون قصه از پیشان کار ~~PageV01P034 ### | [ mbkhsh 1 ] # 1 سالک آمد تا جناب جبرئیل %~% همچو موری مرده پیش زنده پیل # 2 گفت ای سلطان اسرار علوم %~% نقش غیب الغیب را جان تو موم # 3 ای برادر خوانده خیل رسل %~% مهدی اسلام و هادی سبل # 4 هم تو روح القدس و هم روح الامین %~% هم امین وحی رب العالمین # 5 هم اولوالعزم از تو رفته پیش صف %~% هم گرفته مرسلین از تو شرف # 6 حامل قرآن و تورات و زبور %~% صد کتاب آورده از حق جمله نور # 7 خانه خاص تو خدر کبریا %~% منزل پاک تو جان مصطفی # 8 صد هزاران پر طاوسی تراست %~% در مقام قدس قدوسی تراست # 9 انبیا را ترجمانی کرده %~% شرح صد عالم معانی کرده # 10 عاجزم وز خان و مان افتادهام %~% بی سرو بن در جهان افتادهام # 11 در دلم دردیست ار درمانش هست %~% چاره کن چون رگی باجانش هست # 12 جبرئیلش گفت راه خویش گیر %~% در سلامت رو صلاحی پیش گیر # 13 ما درین دردیم ms053 همچون تو مدام %~% تو برو خود درد ما ما را تمام # 14 یک مقام خاص دارم از هزار %~% بیشتر زان نبودم یک ذره بار # 15 گر به انگشتی کنم زانجا گذر %~% همچو انگشتم بسوزد بال و پر # 16 این دمم سدره ست باری منتها %~% تا کیم آید خبر از مبتدا # 17 بر من از هیبت که آید هر نفس %~% شرح نتوان داد آن با هیچکس # 18 زانکه کس طاقت ندارد آن سماع %~% زان کند هر دوجهان جان را وداع # 19 تا که حمال کلام او شدم %~% ذره ذره ز احترام او شدم # 20 نه توانم بار آن هرگز کشید %~% نه توانم ذل بی آن عز کشید # 21 زین همه هیبت که بر جان منست %~% آنچه بس پیداست پنهان منست # 22 من نیم از خوف شاد او هنوز %~% می نیارم کرد یاد او هنوز # 23 تو سر خود گیر کاینجا راه نیست %~% ورنه سر زن چون سرت آگاه نیست # 24 سالک آمد پیش پیر راهبر %~% قصه خود بازگفتش سر بسر # 25 پیر گفتش هست جبریل امین %~% روح یعنی امر رب العالمین # 26 ذره گر جبرئیلی بایدت %~% امر را جانی سبیلی بایدت # 27 مدتی جبریل طاعت کرد و کار %~% سال آن هفتاد ره هر یک هزار # 28 تا خدا را یاد کردن زهره داشت %~% پیش از آن دایم خموشی بهره داشت # 29 باز همچندان که اول کرد کار %~% تا که حاجت خواه شد از کردگار # 30 عمرها در طاعت و در راه شد %~% تا بنامش خواند و حاجت خواه شد # 31 این همه اورا چو میبایست کرد %~% تو چه خواهی کرد ای فرتوت مرد # 32 جبرئیل از بعد چندین ساله کار %~% یافت گنج یاد کرد کردگار # 33 تو زننگ خویش نندیشی دمی %~% بر تهور نام او گوئی همی # 34 یاد او مغز همه سرمایهاست %~% ذکر او ارواح را پیرایهاست # 35 گر ملایک را نبودی یاد او %~% نیستندی بنده آزاد او PageV01P001 # 1 ظالمان ms054 کردند مردی را اسیر %~% ریختند آبی برو چون ز مهریر # 2 میزدندش چوب و او میگفت زار %~% دست من گیر ای خدای کامگار # 3 شیخ مهنه میگذشت آنجایگاه %~% خادمی گفتش که ای سلطان راه # 4 گر از ایشانش شفاعت میکنی %~% همچنان دانم که طاعت میکنی # 5 این شفاعت گفت چون آرم بجای %~% کین زمان یاد آمد او را از خدای # 6 هر کرا این لحظه آید یاد ازو %~% دل دریده سر بریده باد ازو # 7 یاد آن بهتر که آرام آورد %~% مار را چون مور در دام آورد PageV01P002 # 1 مار افسایی یکی حربه بدست %~% کرده بد بر مار سوراخی نشست # 2 هر زمان میساخت معجونی دگر %~% هر نفس میخواند افسونی دگر # 3 ناگهی عیسی برانجا درگذشت %~% مار آمد پیش او در سر گذشت # 4 گفت ای روح الله ای شمع انام %~% هست سیصد سال عمر من تمام # 5 مرد سی ساله مرا افسون کند %~% تا زسوراخم مگر بیرون کند # 6 رفت عیسی عاقبت زانجایگاه %~% چوندگر باره فرود آمد براه # 7 مرد را گفتا چه کردی کار را %~% گفت اندر سله کردم مار را # 8 شد سر آن سله عیسی برگرفت %~% چون بدید او را سخن از سرگرفت # 9 گفت ای مار از چه طاعت داشتی %~% خاصه چندانی شجاعت داشتی # 10 آن همه دعوی که کردی از نخست %~% از چه افتادی چنین در دام سست # 11 گفت من نفریفتم ز افسون او %~% میتوانستم که ریزم خون او # 12 لیک چون بسیار حق را نام برد %~% نام حق خوش خوش مرا در دام برد # 13 چون بنام حق شدم در دام او %~% صد چو جان من فدای نام او # 14 وصل همچون آتشی جان سوزدت %~% یاد باید تا جهان افروزدت PageV01P003 # 1 آن یکی درخواند مجنون را ز راه %~% گفت اگر خواهی تو لیلی را بخواه # 2 گفت هرگز مینباید زن مرا %~% بس بود این زاری و شیون مرا # 3 گفت او را ms055 چون نمیخواهی برت %~% این همه سودا برون کن از سرت # 4 یاد خوشتر گفت از لیلی مرا %~% سرکشی او را و واویلی مرا # 5 مغز عشق عاشقان یادی بود %~% هرچه بگذشتی ازین بادی بود # 6 من نیم زان عاشقی شهوت پرست %~% تا کنم خالی زیاد دوست دست # 7 تاکه باشد یاد غیری در حساب %~% ذکر مولی باشد از تو در حجاب # 8 چون همه یاد تو از مولی بود %~% همچو مجنونت همه لیلی بود PageV01P004 # 1 چون ز لیلی گشت مجنون بی قرار %~% روز و شب در شهر میگردید خوار # 2 گفت لیلی را کسی کان خیره مرد %~% جمله گرد شهر میگردد بدرد # 3 گفت اگر در عشق باشد استوار %~% یک دمش با شهر گردیدن چکار # 4 بعدازان شد سر بصحرا در نهاد %~% پای ناکامی بسودا در نهاد # 5 گشت میکردی بصحرا ژاله بار %~% از سرشکش گشته صحرا لاله زار # 6 گفت لیلی هست او در عشق سست %~% نیست صحرا گشتن از عاشق درست # 7 بعدازان در ناتوانی اوفتاد %~% مردن او را زندگانی اوفتاد # 8 بودش از بی طاقتی بیم هلاک %~% زار میخفتی میان خار و خاک # 9 گفت لیلی نیست او در عشق زار %~% یک نفس با خواب عاشق را چه کار # 10 بعدازان شد عشق لیلی غالبش %~% گم شد از مطلوب جان طالبش # 11 یکدمش فریاد واویلی نماند %~% از قدم تا فرق جز لیلی نماند # 12 تن فرو داد و چنان در کار شد %~% کز وجود خویشتن بیزار شد # 13 دل ز دستش رفت و در خون محو گشت %~% جمله لیلی ماند مجنون محو گشت # 14 گر همی بودیش میل صد طعام %~% خواندی آن جمله لیلی را بنام # 15 از زفانش البته هرگز یکدمی %~% نامدی بیرون بجز لیلی همی # 16 در نمازش ای عجب بی عمد او %~% ذکر لیلی آمدی الحمد او # 17 در تشهد در رکوع و در سجود %~% نام لیلی بودی او را در وجود # 18 گر ms056 نشستی هیچ و گر برخاستی %~% زو همه لیلی و لیلی خواستی # 19 این خبر گفتند با لیلی مگر %~% گفت اکنون عشقش آمد کارگر # 20 تا که در گنجید چیزی دیگرش %~% می نیامد عشق لیلی در خورش # 21 چون کنون برخاست اوکلی ز دست %~% عشق من کلی بجای او نشست # 22 گنجدی در عشق اگر درگنجدی %~% عاشق این جاسنجدی کم سنجدی # 23 تا بود یک ذره از هستی بجای %~% کفر باشد گر نهی در عشق پای # 24 عشق در خود محو خواهد هر که هست %~% ورنه نتوان برد سوی عشق دست # 25 هرکه انگشتی برد آنجایگاه %~% همچو انگشتی بسوزد پیش راه # 26 عشق از فانی توان آموختن %~% فانی آنجا کی تواند سوختن # 27 گر تو پیش عشق فانی میروی %~% غرق آب زندگانی میروی # 28 ور ز هستی میبری یک ذره تو %~% تا ابد زان ذره مانی غره تو # 29 تا بود یک ذره هستی در میان %~% برکناری از صفای صوفیان # 30 صوفئی نتوان بکسب اندوختن %~% در ازل آن خرقه باید دوختن PageV01P005 # 1 پیره زالی برد پیش بوسعید %~% کودکی را تا بود او را مرید # 2 آن جوان در کار مرد آمد ولیک %~% زرد گشت و ناتوان از ضعف نیک # 3 برگ بی برگی و بی خویشی نداشت %~% طاقت خواری و درویشی نداشت # 4 خاست مرد و شیخ را گفت این زمان %~% صوفیم ناکرده کردی ناتوان # 5 خواستم تا صوفئی گردانیم %~% همچو خویش از خویشتن برهانیم # 6 تو مرا در دام مرگ انداختی %~% کار من جمله ز برگ انداختی # 7 گفت چون صوفی نشاند بوسعید %~% صوفی او چون تو باشد ای مرید # 8 لیک چون صوفی نشاند کردگار %~% لاجرم چون بوسعید آید بکار # 9 هرچه آن از من رود چون من بود %~% دوست از من گر رود دشمن بود # 10 راست ناید صوفئی هرگز بکسب %~% خر کجاگردد بجد و جهد اسب # 11 لیک اگر دولت رسد ازجای خویش %~% یک خر عیسی بود ms057 صد اسب بیش # 12 جد وجهدت را چو رای دیگرست %~% صوفئی کردن ز جای دیگرست # 13 جد وجهدت بی ثوابی کی بود %~% لیک گنجشگی عقابی کی بود # 14 گر همه عالم ثواب تو بود %~% تا تو باشی تو عذاب تو بود # 15 صوفئی سنگیست مبهوت آمده %~% سنگ رفته لعل و یاقوت آمده # 16 تا بذات اندر تبدل نبودت %~% جزو باشی ذات تو کل نبودت # 17 در حقیقت گرچه توکل آمدی %~% لیک این ساعت همه ذل آمدی # 18 گر شود ذل تودر کل ناپدید %~% تو بکلی کل شوی ذل ناپدید # 19 ور بماند ذره از ذل تو %~% پس بود آن ذره ذلت غل تو # 20 هست صوفی ذل در کل باخته %~% ذل و کل در کل کل انداخته # 21 کل کل در کل کلات آمده %~% بی صفت بی فعل و بی ذات آمده # 22 پای ناگاهی فرو رفتن بگنج %~% پیشه نبود که آموزی برنج # 23 هست صوفی مرد بی رنج آمده %~% پای او ناگاه در گنج آمده # 24 صوفئی باید ترا اندیشه کن %~% تا که دانی گنج یابی پیشه کن # 25 لیک جد و جهد میباید ترا %~% تادر این گنج بگشاید ترا # 26 زانکه در راهی که سلطانان گنج %~% گنجها دیدند بی رنج و برنج # 27 صد نشان دادند ازان ره پیش تو %~% تا بجنبد نفس کافر کیش تو # 28 سر بدان راه آور و مردانه وار %~% گنج میجو با دلی پرانتظار # 29 زانکه در راهی که گنج آنجا نهند %~% هیچ نبود شک که رنج آنجا نهند # 30 گر تو در راهی دگر پوینده %~% گنج نیست آنجا که تو جوینده # 31 در رهی رو کان نشانت دادهاند %~% جهد کن تا سر بدانت دادهاند # 32 جهد میکن روز و شب در کوی رنج %~% بو که ناگاهی ببینی روی گنج # 33 هان و هان گر گنج دین بینی تو مست %~% ظن مبر کز جهد تو آمد بدست # 34 زانکه آنجا جهد را مقدار ms058 نیست %~% گنج را جز گنج کس بر کار نیست # 35 هرکرا بنمود آن محض عطاست %~% وانکه را ننمود از حکم قضاست ~~PageV01P006 # 1 پادشاهی دختری دارد چو ماه %~% تو درون خانه باشی قعر چاه # 2 کی توانی دید هرگز روی او %~% پس چه کن لازم شواندر کوی او # 3 تو چو لازم باشی آن درگاه را %~% برتو افتد یک نظر آن ماه را # 4 در دوعالم بس بود آن یک نظر %~% ور دگر خواهی دگر باشد دگر # 5 آن نظر از جهد تو ناید بدست %~% لیک بر درگاه میباید نشست # 6 تو نمازی دار دایم سوخته %~% تادرافتد آتشت افروخته # 7 جد و جهد تو نمازی کردنست %~% آتش آوردن نه بازی کردنست # 8 لیک آتش هر رکوعی را نخواست %~% کی بود بر هر رکوعی رنگ راست # 9 ای رکوعی نانمازی چند ازین %~% نیست این کار مجازی چند ازین # 10 آن رکوعی مستحاضه از توبه %~% نیم جو زر یک قراضه از تو به # 11 رهروان رفتند پیش گنج باز %~% در مقامر خانه تو شش پنج باز # 12 رهروان رفتند تو درمانده %~% حلقه سر زن که بر در مانده # 13 راه زد مشغولی عالم ترا %~% نیست پروای خدا یکدم ترا # 14 چون نمیآئی بسر از خویش تو %~% چون توانی شد خدا اندیش تو # 15 آخر از خواب امل بیدار شو %~% یکدم ای مست هوا هشیار شو # 16 پس بدین وادی فرو رو مردوار %~% تا به بینی صد هزاران مرد کار # 17 سر بسر سرگشتگان در کار او %~% تو چنین آزاد از اسرار او # 18 چند گویم هرکه مرد دین بود %~% در دلش یک ذره درد این بود # 19 لیک چون تو مرد درد دین نه %~% دین چه دانی تو که جز عنین نه # 20 دین ندارد کار با عنین بسی %~% هیچ حاصل نیست گفتن زین بسی ~~PageV01P007 ### | [ mbkhsh 2 ] # 1 سالک اسراف کرده در طلب %~% پیش اسرافیل آمد جان بلب # 2 گفت ای در پرده ms059 همدم آمده %~% هم مکرم هم معظم آمده # 3 ای بسر استاده قایم عرش را %~% عرش کرده خاک پایت فرش را # 4 گه بمیرانی و گه زنده کنی %~% گاه برداری گه افکنده کنی # 5 پرتو هفت آسمان از نور تست %~% زندگی جسم و جان از صور تست # 6 صور اینست ازتو تنها نفخ نور %~% کز نفخت فیه من روحیست صور # 7 چون دم رحمانست با صورت بهم %~% میتوانی زد خوشی را صور دم # 8 چون در اول صبح صوری دردمی %~% دیگر از عالم نیاید عالمی # 9 صعقه در جان عالم افکنی %~% کل موجودات را بر هم زنی # 10 کوه برگیری بدریا درکشی %~% گاو و ماهی را ببالا برکشی # 11 مهر و مه را روی گردانی سیاه %~% اختران را افکنی در خاک راه # 12 هر دو عالم را بدامن در نهی %~% در عدم افشانی و سر بر نهی # 13 باز از صور دوم در هر دو کون %~% جامه پوشی یک بیک را لون لون # 14 آنچه ازین صورت رود در کار وبار %~% میکند شرحش قیامت آشکار # 15 ای بیک دم زنده کرده عالمی %~% پس مرا هم زنده گردان ازدمی # 16 یا مرا از یکدم خود زنده کن %~% یا بمیران و بخاک افکنده کن # 17 زین سخن تفتی بر اسرافیل زد %~% گفتی آن دم کرگدن بر پیل زد # 18 گفت ای از خویشتن سیر آمده %~% همچو گربه در صف شیر آمده # 19 این طلب کز پرده جان تو خاست %~% ای مخالف کی شود بر پرده راست # 20 من که عالم خردلیم آید مقیم %~% هر نفس را خر دلی آیم ز بیم # 21 تو که از عالم نباشی خردلی %~% چون رسی آخر تو در بی اولی # 22 من که در پای دو کون افتادهام %~% صور بر لب منتظر استادهام # 23 تا جهانی خلق را بی جان کنم %~% بیت معمور از نفس ویران کنم # 24 این جهان و آن جهان با دم زنم %~% چون دو ms060 شیشه هر دو را برهم زنم # 25 چون شوم فارغ ز چندان رستخیز %~% لرزه بر من افتد و من در گریز # 26 تا چو چندین کار بر عالم گذشت %~% بر من عاجز چه خواهد هم گذشت # 27 تو برو تا نوحه فردا کنم %~% بهر جانها ماتم تنها کنم # 28 سالک آمد پیش پیر پیشوا %~% باز گفتش آنچه بودش ماجرا # 29 پیر گفتش هست اسرافیل پاک %~% پرتو ایجاد و اعلام هلاک # 30 در عظیمی یک ملک همتاش نیست %~% از شگرفی پا و سر پیداش نیست # 31 وی عجب هر روز از خوف اله %~% کمتر از مرغی شود در پیشگاه # 32 ذره گر بیم او میبایدت %~% تا ابد تسلیم او میبایدت PageV02P001 # 1 کرد در کشتی یکی گبری نشست %~% موج برخاست و شد آن کشتی ز دست # 2 سخت میترسید گبر هیچ کس %~% گفت ای آتش مرا فریاد رس # 3 گفت ملاحش خموش ای ژاژ خای %~% آتش اینجا کی شناسد سر ز پای # 4 موج چون هم مردکش هم سرکش است %~% در چنین موجی چه جای آتش است # 5 گر کند اینجایگه آتش قرار %~% تا زند یک دم برآید زو دمار # 6 گبر گفت ای مرد پس تدبیر چیست %~% گفت تسلیم است تا تقدیر چیست # 7 چون برآید بحر تقدیرش بجوش %~% شیر گردد همچو مور آنجا خموش ~~PageV02P002 # 1 کشتئی آورد در دریا شکست %~% تخته زان جمله بر بالا نشست # 2 گربه و موشی بر آن تخته بماند %~% کارشان با یکدگر پخته بماند # 3 نه ز گربه بیم بود آن موش را %~% نه بموش آهنگ آن مغشوش را # 4 هر دو تن از هول دریا ای عجب %~% در تحیر باز مانده خشک لب # 5 زهره جنبش نه و یارای سیر %~% هر دو بیخود گشته نه عین و نه غیر # 6 در قیامت نیز این غوغا بود %~% یعنی آنجا نه تو و نه ما بود # 7 هیبت این راه کار مشکلست %~% صد جهان زین سهم ms061 پرخون دلست # 8 هرکه او نزدیک تر حیران ترست %~% کار دوران پاره آسان ترست PageV02P003 # 1 بود شاهی را غلامی سیمبر %~% هم ادب از پای تا سر هم هنر # 2 چون بخندیدی لب گلرنگ او %~% گلشکر گشتی فراخ از تنگ او # 3 ماه را خورشید رویش مایه داد %~% مهر را زلف سیاهش سایه داد # 4 دام مشکینش چوشست انداختی %~% جان بهای و دل ز دست انداختی # 5 راستی از بس کژی کان شست بود %~% صیدش از هفتاد فرقت شست بود # 6 ابروی او در کژی طاق آمده %~% راستی محراب عشاق آمده # 7 مردمی چشم او در جادوئی %~% ترک تازش در میان هندوئی # 8 از میانش بود دل در هیچ و بس %~% وز دهانش روح در ضیق النفس # 9 لعل او را وصف کردن راه نیست %~% زانکه کس از آب خضر آگاه نیست # 10 این غلام دلربای جان فزای %~% پیش شاه خویش استادی بپای # 11 از قضا روزی مگر در پیش شاه %~% کرد بسیاری همی در خود نگاه # 12 شاه حالی دشنه زد بر دلش %~% جان بداد و آن جهان شد منزلش # 13 پس زفان در خشم او بگشاد شاه %~% گفت تا چندی کنی بر خود نگاه # 14 گه علم میبینی و بازوی خویش %~% گه نظاره میکنی بر موی خویش # 15 گه کنی در پا و در موزه نگاه %~% گه نهی از پیش و گاه از پس کلاه # 16 گه شوی مشغول در انگشتری %~% خودپرستی تو و یا خدمت گری # 17 چون چنین تو عاشق خویش آمدی %~% بهر خدمت از چه در پیش آمدی # 18 ترک خدمت گیر و خود را میپرست %~% بعدازین برخیز و با خود کن نشست # 19 دعوی خدمت کنی با شهریار %~% خود ز عشق خویش باشی بی قرار # 20 گرچه خود را سخت بخرد میکنی %~% در حقیقت خدمت خود میکنی # 21 من ز تو بر مینگیرم یک نظر %~% تو زخود دیدن نمیآئی بسر # 22 مردم دیده چو خود ms062 بینی نکرد %~% جای خود جز دیده میبینی نکرد # 23 کار نزدیکان خطر دارد بسی %~% چون تواند جست نزدیکی کسی PageV02P004 # 1 داشت آن سلطان که محمودست نام %~% سرکش و بی باک و خونی یک غلام # 2 عاقبت راهی زد آن بیروی و راه %~% حالیش گردن زدن فرمود شاه # 3 لیک اول گفت شاه حق شناس %~% تا از آن مجلس رود بیرون ایاس # 4 گفت از ما لطف دیدست او مدام %~% کی تواند دید قهرم این غلام # 5 هرکه او در لطف ما پرورده شد %~% از خیال قهر ما آزرده شد # 6 ای عجب چون این سخن بشنید ایاس %~% گفت فرخ آنکه شاه حق شناس # 7 گردنش یکبار زد یکبار رست %~% تا قیامت از غم و تیمار رست # 8 کار من بنگر که روزی چندبار %~% میشوم از تیغ هیبت کشته زار # 9 با ادب در پیش سلطان تن زدن %~% سخت تر باشد ز صد گردن زدن # 10 روز و شب در قهر میسوزد مدام %~% وانگهم پرورده لطفست نام # 11 لطف او در حق هرک افزون بود %~% بی شک آنکس غرقه تر در خون بود ~~PageV02P005 # 1 گفت روزی شبلی افتاده کار %~% در بردیوانگان شد سوکوار # 2 دید آنجا پس جوان دیوانه %~% آشنا با حق نه چون بیگانه # 3 گفت شبلی را که مردی روشنی %~% گر سحرگاهان مناجاتی کنی # 4 از زفان من بگو با کردگار %~% کوفکندی در جهانم بی قرار # 5 دور کردی از پدر وز مادرم %~% ژنده بگذاشتی اندر برم # 6 پرده عصمت ز من برداشتی %~% در غریبی بی دلم بگذاشتی # 7 کردی آواره ز خان و مان مرا %~% آتشی انداختی در جان مرا # 8 آتش تو گرچه در جانم خوشست %~% برجگر بیآییم زان آتشست # 9 بستی از زنجیر سر تا پای من %~% تا رهائی یابم ازتو وای من # 10 گر ترا گویم چه میسازی مرا %~% در بلای دیگر اندازی مرا # 11 نه مرا جامه نه نانی میدهی %~% نان چرا ندهی چو ms063 جانی میدهی # 12 چند باشم گرسنه این جایگاه %~% گر نداری نان زجائی وام خواه # 13 این بگفت وپاره شد هوشیار %~% بعد از آن بگریست لختی زار زار # 14 گفت ای شیخ آنچه گفتم بیشکی %~% گر بگوئی بو که درگیرد یکی # 15 رفت شبلی از برش گریان شده %~% در تحیر مانده سرگردان شده # 16 چونب رون رفت از در آن خانه زود %~% دادش آواز از پس آن دیوانه زود # 17 گفت زنهار ای امام رهنمای %~% تانگوئی آنچه گفتم با خدای # 18 زانکه گر با او بگوئی اینقدر %~% زآنچه میکرد او کند صد ره بتر # 19 من نخواهم خواست از حق هیچ چیز %~% زآنکه با او درنگیرد هیچ نیز # 20 او همه با خویش میسازد مدام %~% هرچه گوئی هیچ باشد والسلام # 21 دوستان را هر نفس جانی دهد %~% لیک جان سوزد اگر نانی دهد # 22 هر بلا کین قوم راحق داده است %~% زیر آن گنج کرم بنهاده است ~~PageV02P006 # 1 سوی آن دیوانه شد مردی عزیز %~% گفت هستت آرزوی هیچ چیز # 2 گفت ده روزست تا من گرسنه %~% ماندهام لوتیم باید ده تنه # 3 گفت دل خوش کن که رفتم این زمانت %~% از پی حلوا و بریانی و نانت # 4 گفت غلبه میمکن ای ژاژ خای %~% نرم گو تا نشنود یعنی خدای # 5 گر نیم آهسته کن آواز را %~% زانکه گر حق بشنود این راز را # 6 هیچ نگذارد که نانم آوری %~% لیک گوید تا بجانم آوری # 7 دوست را زان گرسنه دارد مدام %~% تا ز جان خویش سیر آید تمام # 8 چون زجان سیرآید او در درد کار %~% گرسنه گردد بجانان بی قرار ~~PageV02P007 # 1 بود مجنونی بغایت گرسنه %~% سوی صحرا رفت سر پا برهنه # 2 نانش میبایست چون نانش نبود %~% دردش افزون گشت درمانش نبود # 3 گفت یا رب آشکارا و نهان %~% گرسنه تر هست از من در جهان # 4 هاتفی گفتش که میآیم ترا %~% گرسنه تر از تو بنمایم ترا # 5 ms064 همچنان در دشت میشد یک تنه %~% پیشش آمد پیر گرگی گرسنه # 6 گرگ کو را دید غریدن گرفت %~% جامه دیوانه دریدن گرفت # 7 لرزه بر اندام مجنون اوفتاد %~% در میان خاک در خون اوفتاد # 8 گفت یارب لطف کن زارم مکش %~% جان عزیزست این چنین خوارم مکش # 9 گرسنه تر دیدم از خود این بسم %~% وین زمان من سیر تر از هر کسم # 10 سیر شد امشب شکم بی نان مرا %~% نیست نان در خورد ترازجان مرا # 11 بعد ازین جز جان نخواهم از تو من %~% تا توانم نان نخواهم از تو من # 12 گرگ را تو بر سرم بگماشتی %~% گر بفرمائی کند گرگ آشتی # 13 در چنین صحرا گرفتار بلا %~% این چنین گرگیم باید آشنا # 14 این دمم با گرگ کردی در جوال %~% هین رهائی ده مرا زین بد فعال # 15 این سخنها چون بگفت آن سرنگون %~% گرگ از پیشش بصحرا شد برون # 16 گر تو خواهی تا بسر گرداندت %~% چون فلک زیر و زبر گرداندت # 17 سرنگون نه پای در دریای او %~% در شکن با شیوه و سودای او PageV02P008 # 1 خواجه‌ای در شهر ما دیوانه شد %~% وز خرد یکبارگی بیگانه شد # 2 نه لباسی بودش و نه طعمه %~% کس ندادش لقمه بی لطمه # 3 بود پنجه سال تادیوانه بود %~% در زفان کودکان افسانه بود # 4 سیم رفته روی چون زر مانده %~% در بدر در خاک هر درمانده # 5 دیده پرخون دل پر آتش آمده %~% لب فرو بسته بلاکش آمده # 6 دید یک روزی جوانی تازه را %~% خویشتن آراسته آوازه را # 7 پای در مسجد نهاد آن سرفراز %~% کان جوان را بود هنگام نماز # 8 پیر دیوانه بدو گفت ای پسر %~% در رو ودر رو هلا زین زودتر # 9 زانکه من دررفتهام بسیار هم %~% کردهام چون تو بسی این کار هم # 10 هم نمازی بودم وهم حق پرست %~% تاثریدی این چنینم درشکست # 11 گر چو من شوریده دین میبایدت ms065 %~% ور ثریدی این چنین میبایدت # 12 پای در نه زود تا دستت دهند %~% نه بهر وقتی که پیوستت دهند ~~PageV02P009 ### | [ mbkhsh 3 ] # 1 سالک همچون موکل بر سری %~% پیش میکائیل شد چون مضطری # 2 گفت ای فرمانده هر مخزنی %~% بی تو نتوان خورد هرگز ارزنی # 3 ای مفاتیح جهان در دست تو %~% حامل عرشی و کرسی پست تو # 4 ابر و باران قطره عمان تست %~% رزق و روزی ریزه از خوان تست # 5 هر شبی ازتودل افروزی رسد %~% باز هر روزی ز نو روزی رسد # 6 گر ترا نبود بروزی هیچ برگ %~% کی نشیند شبنمی بر هیچ برگ # 7 ور عنان باد پیچی یک دمی %~% کی نسیم خوش جهد در عالمی # 8 تا ابد سرسبزی خلقان ز تست %~% رعد و برق و برف و هم باران ز تست # 9 طفل بستان را چو از پستان میغ %~% تازه گردانی ز شیری بیدریغ # 10 بر رخ بستانش از بهر فرح %~% برکشی آن طفل را قوس قزح # 11 تا چو با این قوس بتواند نشست %~% قاب قوسینش مگر آید بدست # 12 طفل عشقم تربیت کن هم مرا %~% تا برون آری ازین ماتم مرا # 13 چون شنود القصه میکائیل راز %~% گفت ای بیچاره بر راهی دراز # 14 من که میکائیلم اینجا برچه ام %~% شوق حق را عشق دین را خود که ام # 15 گه بباران بازمانده گه ببرق %~% روز و شب مشغول کار غرب و شرق # 16 رعد بانگیست از دل پر درد من %~% باد یک شمه ز باد سرد من # 17 برف و باران اشک بسیار منست %~% برق از جان شرر بار منست # 18 گه ز آهم میغ پرده میشود %~% گه زنومیدی فسرده میشود # 19 سوز و جوش و اشک بسیارم نگر %~% سر برار آخر سر و کارم نگر # 20 من چو خود سرگشته کار خودم %~% روز و شب در درد و تیمار خودم # 21 تو برو کاین در ز من نگشایدت %~% جز درون ms066 خویشتن نگشایدت # 22 سالک آمد پیش پیرو راز گفت %~% حال خود با پیر یک یک بازگفت # 23 پیر گفتش آنکه میکائیل اوست %~% لطف را و رزق را دادن نکوست # 24 هر دو عالم را مدد زو میرسد %~% رزق دادن تا ابد زو میرسد # 25 رزق را از پادشاه دادگر %~% جان میکائیل میبینم ممر # 26 هر که رزاقی ندید از پیشگاه %~% هست او در شرک نیست او مرد راه ~~PageV03P001 # 1 کرد حاتم را سؤال آن مرد خام %~% کز کجا آری تو هر روزی طعام # 2 گفت حاتم تا که جان دارم بجای %~% هست قوت من ز انبان خدای # 3 مرد گفتش تو بسالوس و برنگ %~% میکنی مال مسلمانان بچنگ # 4 روز و شب مال مسلمانان بری %~% چون بخوردی عاقبت را ننگری # 5 حاتمش گفتا که ای مرد عزیز %~% خوردهام زان تو هرگز هیچ چیز # 6 گفت نه گفتا مسلمان پس نه %~% تن بزن چون این سخن را کس نه # 7 سایلش گفتا که حجت می میار %~% گفت حجت خواهد از ما کردگار # 8 گفت میخواهی که چون کارت خطاست %~% کاین خطاها را سخن بنهی تو راست # 9 گفت از هفت آسمان آمد سخن %~% از خدا هم با میان آمد سخن # 10 مادرت چون شوهری کرد اختیار %~% شدحلال از یک سخن آغاز کار # 11 سایلش گفتا تو کرده خوش نشست %~% زاسمان ناید ترا روزی بدست # 12 گفت روزی همه خلق جهان %~% همچو روزی من آید زاسمان # 13 کانکه او دارنده جان و جهانست %~% گفت روزی همه در آسمانست # 14 گفت دایم پای در دامن ترا %~% روزئی میناید از روزن ترا # 15 گفت بودم درشکم نه ماه من %~% بردم از روزن بروزی راه من # 16 سائلش گفتا بخسب اکنون ستان %~% تا درآید روزی تو در دهان # 17 گفت من قرب دو سال ای کوربین %~% بودهام در گاهواره همچنین # 18 من ستان خفته در آن مهد بزر %~% در دهانم شیر میریخت از زبر # 19 ms067 سایلش گفتا که باید کشت زود %~% هیچکس ناکشته هرگز چون درود # 20 حاتمش گفتا که ای سرگشته من %~% موی سر میبدروم ناکشته من # 21 گفت ناپخته بخور تا بنگرم %~% گفت ناپخته چو مرغان هم خورم # 22 گفت زیر آب شو روزی طلب %~% گفت چون ماهی شوم نبود عجب # 23 مرد عاجز گشت ازو حیران بماند %~% زان سخن انگشت در دندان بماند # 24 عاقبت بر دست حاتم بازگشت %~% توبه کرد و همدم و همراز گشت # 25 لطف و رزق حق درین منزل طلب %~% حل این مشکل درون دل طلب # 26 چون همه زانجایگه بینی مدام %~% کار تو زانجایگه گردد تمام ~~PageV03P002 # 1 بود اندر عهد موسی کلیم %~% برخ اسود بیدلی با دل دو نیم # 2 آنچنان سر سبزئی در برخ بود %~% کز سوادش چهره دین سرخ بود # 3 شد تبه بر آل اسرائیل کار %~% زانکه آمد خشک سالی آشکار # 4 سایه میافکند قحطی سهمناک %~% خواستند افتاد خلقی در هلاک # 5 خلقی آمد پیش موسی سر بسر %~% تا باستسقا برون آید مگر # 6 رفت موسی سوی صحرا بی قرار %~% خواست باران ازخدای کامکار # 7 هم باستسقا نماز آغاز کرد %~% هم ید بیضا دعا را باز کرد # 8 گرچه بسیاری دعا گفت آن زمان %~% هیچ اثر پیدا نیامد در جهان # 9 رفت موسی بعد ازان یکبار نیز %~% برنیامد کار دیگر بار نیز # 10 خواست شد خلقی در آن تنگی هلاک %~% رفت موسی گفت ای دانای پاک # 11 چیست دارو تا شود درمان پدید %~% چیست فرمانتا شود باران پدید # 12 حق تعالی گفت با موسی براز %~% گر ببارانست قومت را نیاز # 13 بنده دارم که او گوید دعا %~% از دعای او شود حاجت روا # 14 موسی آمد باز جست آن بنده را %~% برخ دید آن بنده فرخنده را # 15 برخ را گفت ای لطیف نامدار %~% چون جهان را قحطی آمد آشکار # 16 سوی صحرا رنجه شو فرداپگاه %~% وز خدا از بهر باران ابر خواه # 17 ms068 زانکه گر زین سان بماند خشک سال %~% عمر بر خلق جهان آید زوال # 18 روز دیگر برخ آمد سوی دشت %~% پسجهانی خلق بروی گرد گشت # 19 گفت یا رب خلق را در خون مکش %~% هر زماندر رنج دیگر گون مکش # 20 خلق را از خاک چون برداشتی %~% گرسنه آخر چرا بگذاشتی # 21 یا نبایست آفریدن خلق را %~% یا نه بیشک لقمه باید حلق را # 22 لطف کم شد یا کرم گوئی نماند %~% وان همه انعام و نیکوئی نماند # 23 آن همه دریای بخشش کان تراست %~% می نبخشی می نریزی آن کجاست # 24 گر تو زان میآوری این قحط سال %~% تا دهی خلقان خود را گوشمال # 25 بعد ازین ترسی که نتوانی همی %~% بل توانی کرد بآسانی همی # 26 لطف کن این خلق حیران را بدار %~% جان چو دادی نان ده و جان را بدار # 27 تا بگفت این فصل را برخ سیاه %~% مرد بالا گشت از باران گیاه # 28 جمله عالم ز باران تازه شد %~% دل خوشی خلق بی اندازه شد # 29 روز دیگر موسی عمران مگر %~% دید ناگه برخ را بر رهگذر # 30 گفت ای موسی بدیدی آن زمان %~% با خدای تو چه گفتم آن چنان # 31 گرمی من دیدی و گفتار من %~% مردی من دیدی و هنجار من # 32 زین سخن موسی چنان در تاب شد %~% کاتش خشم آمدش وز آب شد # 33 جوش میزد خشم او چون بحر ژرف %~% خواست تا او را برنجاند شگرف # 34 تا چنین شوریده نه سر نه بن %~% این چنین گستاخ چون گوید سخن # 35 جبرئیل آمد که ای موسی متاب %~% پس مرنجان برخ را از هیچ باب # 36 زانکه حق میگوید این برخ سیاه %~% هست ما را بنده از دیرگاه # 37 لطف ما را او بهر روزی سه بار %~% می بخنداند چو گلبرگ بهار # 38 لطف ما را خنده از گفتار اوست %~% کار تو نیست این و لیکن کار اوست # 39 ms069 هر کسی خاصیتی یافت از اله %~% بود این خاصیت برخ سیاه # 40 تو چه دانی سر عشق ای بی خبر %~% چون نمیآئی ز خواب و خور بسر # 41 می نیاسائی ز خورد و خفت تو %~% خود نداری کار جز برگفت تو # 42 شام خورد و بامدادان خفتنت %~% هست پیشین تادگر بد گفتنت # 43 چون خلیل آن یک دمی خفت ای عجب %~% در پسر کشتن فتاد او زین سبب # 44 روز و شب میخسبی و خوش میخوری %~% این خری باشد نه مردم پروری # 45 طبع خر داری نگویم مردمت %~% جو خور ای خر ای دریغا گندمت # 46 مردم آخر خر چگونه اوفتاد %~% قصه پس پاشگونه اوفتاد # 47 تا ببازار جهانت خواندهاند %~% پاشگونه برخرت بنشاندهاند # 48 تا کی از کوری و تا چند از کری %~% ای خر آخر پاشگونه بر خری # 49 مانده دایم اسیر ننگ و نام %~% وانگهی گوئی که شد دوری تمام # 50 سال و مه خون میخوری در حرص و آز %~% مینهی این را لقب عمری دراز # 51 روز و شب جان میکنی بی زاد و برگ %~% زیستن میخوانی این را تو نه مرگ # 52 ای خضابت را جوانی کرده نام %~% مرگ دل را زندگانی کرده نام # 53 وی ورم را نام کرده فربهی %~% راست چون‌آزادی سر و سهی # 54 زرد را کرده ز گلگونه عزیز %~% سرخ رویش خوانده و سر سبز نیز # 55 مشک را از باد رستی میدهی %~% حیز را تعلیم کستی میدهی PageV03P003 # 1 کاملی گفتست در راه خدای %~% هست بی حد رنجهای دلربای # 2 وی عجب از هیبت این کار تو %~% میگریزی در پس دیوار تو # 3 گر شراب لطف او خواهی بجام %~% قطع کن وادی قهر او تمام # 4 زانکه تا این نبودت آن نبودت %~% بی بلا ودرد درمان نبودت # 5 گر بلطفت یک نظر در میرسد %~% هر دمت جانی دگر در میرسد PageV03P004 # 1 در رهی میرفت محمود از پگاه %~% در میان راه خلقی دید ms070 شاه # 2 آن یکی را زار میآویختند %~% سرنگون از دار میآویختند # 3 چون نظر افتاد بر وی شاه را %~% خواست او مر عزم کردن راه را # 4 مرد حالی بانگ زد از زیر دار %~% گفت میبینند خلقم ده هزار # 5 هم تو میبینی مرا ای دادگر %~% نیست فرقی زین نظر تا آن نظر # 6 چون نظر از پادشاه آید پدید %~% نیست ممکن گر گناه آید پدید # 7 آن سخن محمود را دلشاد کرد %~% لاجرم دادش دیت و آزاد کرد # 8 چون کشنده گشت فارغ از گناه %~% دست محکم کرد در فتراک شاه # 9 شاه گفتش چون برستی از خطر %~% پای در ره نه چه میخواهی دگر # 10 گفت من زینجا کجادانم شدن %~% یک زمان دور از تو نتوانم شدن # 11 گفت ای احمق ترا با من چکار %~% گفت من خود با تودارم کار وبار # 12 زانکه من آزاد کرد خسروم %~% از کرم تو داده جانی نوم # 13 از خودم گر دور گردانی بزور %~% زنده انگارم که در کردی بگور # 14 ورنه گرمی دی بگو بخشیده خون %~% تادر آویزند از دارم نگون # 15 هرکه شد آزاد کرد خاص تو %~% بد نبیند نیز از اخلاص تو # 16 من کنون آزاد کرد این درم %~% تا که جان دارم از این درنگذرم ~~PageV03P005 ### | [ mbkhsh 4 ] # 1 سالک سرکش سر گردن کشان %~% پیش عزرائیل آمد جان فشان # 2 گفت ای جان تشنه دیدار تو %~% نفس گو سر میزن اندر کار تو # 3 طاقت هجران نداری اینت خوش %~% جان بجانان میسپاری اینت خوش # 4 فالق الاصباح فی الاشباح تو %~% باسط الید قابض الارواح تو # 5 اول نام تو از نام عزیز %~% یافته عزت چه خواهد بود نیز # 6 چون جمالت ذرهدید آفتاب %~% گشت سرگردان نمیآورد تاب # 7 خلق عالم چون ببینند آن جمال %~% جان برافشانند جمله کرده حال # 8 هرکه رویت دید جان افشاند و رفت %~% دامن از هر دو جهان افتشاند و رفت # 9 خلق گوید ms071 مرد زو گم شد نشان %~% زنده است او بر تو کرده جان فشان # 10 میسزد گر جان بر افشانیش تو %~% تا بجانان زنده گردانیش تو # 11 زندگی کردن بجان زیبنده نیست %~% جز بجانان زنده بودن زنده نیست # 12 چون بدست تست جان را زندگی %~% ماندهام دل مرده در افکندگی # 13 جان بگیر و زنده دل گردان مرا %~% زانکه بی جانان نباید جان مرا # 14 تا که عزرائیل این پاسخ شنید %~% راست گفتی روی عزرائیل دید # 15 گفت اگر از درد من آگاهئی %~% این چنین چیزی ز من کی خواهئی # 16 صد هزاران قرن شد تا روز و شب %~% جان یک یک میستانم در تعب # 17 من بهر جانی که بستانم ز تن %~% می بریزم خون جان خویشتن # 18 دم بدم از بسکه جان برداشتم %~% دل بکلی از جهان برداشتم # 19 با که کردند آنچه با من کردهاند %~% صد جهان خونم بگردن کردهاند # 20 گر بگویم خوف خود از صد یکی %~% ذره ذره گردی اینجا بیشکی # 21 چون نمیآیم ز خوف خود بسر %~% کی توان کردن طلب چیزی دگر # 22 تو برو کز خوف کار آگه نه %~% در عزا بنشین که مرد ره نه # 23 سالک آمد پیش پیر کاردان %~% داد شرح حال با بسیار دان # 24 پیر گفتش هست عزرائیل پاک %~% راه قهر و معدن مرگ و هلاک # 25 مرگ نه احمق نه بخرد را گذاشت %~% نه یکی نیک و یکی بد را گذاشت # 26 گر تو زین قومی و گر زان دیگری %~% همچو ایشان بگذری تا بنگری # 27 هرکه مرد و گشت زیر خاک پست %~% هر کسش گوید بیاسود و برست # 28 مرگ را زرین نهنبن مینهند %~% مردنت آسایش تن مینهند # 29 الحقت دنیا چه پر برگ اوفتاد %~% کاولین آسایشش مرگ اوفتاد # 30 چون ترازرین نهنبن هست مرگ %~% دیگ را سر برگرفتن نیست برگ # 31 خیز تا گامی بگردون بر نهیم %~% پس سر این دیگ پرخون برنهیم ~~PageV04P001 # 1 دفن ms072 میکردند مردی را بخاک %~% شد حسن در بصره پیش آن مغاک # 2 سوی آن گور و لحد میبنگریست %~% بر سر آن گور برخود میگریست # 3 پس چنین گفت او که کاری مشکلست %~% کاین جهان را گور آخر منزلست # 4 وان جهان را اولین منزل همینست %~% اولین وآخرین زیر زمینست # 5 دل چه بندی در جهان جمله رنگ %~% کاخرش اینست یعنی گور تنگ # 6 چون نترسی زان جهان صعبناک %~% کاولش اینست یعنی زیر خاک # 7 چند ازین چون آخر این خواهد بدن %~% وای ازان کاول چنین خواهد بدن # 8 هیچ مردم از پس این پرده نیست %~% تا کسی او را بزاری مرده نیست # 9 گر دمی خواهی زدن در پرده %~% با کسی زن کو ندارد مرده # 10 هر چراغی را که باشد باد پیش %~% چون تواند برد راه آزاد پیش # 11 چون تو پرسودا دماغی میبری %~% صرصری در ره چراغی میبری # 12 مینترسی کاین چراغ زود میر %~% زود میری گر توانی زود گیر # 13 گر بمیرد این چراغت ناگهی %~% ره بسر نابرده افتی در چهی # 14 ره بسر بر پیش ازان ای بی دماغ %~% کز چنان بادت فرو میرد چراغ # 15 چون چراغ توبمرد ای بی خبر %~% نه نشان ماند ازو و نه اثر # 16 گر چراغ مرده را جوئی بسی %~% در همه عالم نشان ندهد کسی # 17 هر چراغی را که بادی در ربود %~% گر بسی بر سر زنی ازوی چه سود # 18 از چراغ مرده کس آگاه نیست %~% چون بمرد او خواه هست و خواه نیست # 19 چون چراغ از جای بی جائی رسید %~% چون بدانجا باز شد شد ناپدید # 20 راه بینا زین جهان تا آن جهان %~% بیش یکدم نیست جان را بر میان # 21 از درونت چون برآید آندمی %~% این جهانت آن جهان گردد همی # 22 زین جهان تا آن جهان بسیار نیست %~% جز دمی اندر میان دیوار نیست # 23 چون برآید آن دمت از جان پاک ms073 %~% سر نگونسارت در اندازد بخاک # 24 مرگ را بر خلق عزم جان مست %~% جمله رادر خاک خفتن لازمست PageV04P002 # 1 بر سر گوری مگر بهلول خفت %~% همچنان خفته از آنجا مینرفت # 2 آن یکی گفتش که برخیز ای پسر %~% چند خواهی خفت اینجا بی خبر # 3 گفت بهلولش که من آنگه روم %~% کاین همه سوگند از وی بشنوم # 4 گفت چه سوگند با من باز گوی %~% گفت شد این مرده با من راز گوی # 5 میخورد سوگند و میگوید براز %~% من نخواهم کرد خاک از خویش باز # 6 تا همه خلق جهان را تن به تن %~% در نخوابانم بخون چون خویشتن ~~PageV04P003 # 1 آن یکی دیوانه برگوری بخفت %~% از سر آن گور یک دم مینرفت # 2 سائلی گفتش که تو آشفته %~% جمله عمر از چه اینجا خفته # 3 خیز سوی شهر آی ای بیقرار %~% تا جهانی خلق بینی بیشمار # 4 گفت این مرده رهم ندهد براه %~% هیچ میگوید مرو زین جایگاه # 5 زانکه از رفتن رهت گردد دراز %~% عاقبت اینجات باید گشت باز # 6 شهریان را چون بگورستانست راه %~% من چه خواهم کرد شهری پرگناه # 7 میروم گریان چو میغ از آمدن %~% آه از رفتن دریغ از آمدن PageV04P004 # 1 آن یکی دیوانه را از اهل راز %~% گشت وقت نزع جان کندن دراز # 2 از سر بی قوتی و اضطرار %~% همچو ابری خون فشان بگریست زار # 3 گفت چون جان ای خدا آورده %~% چون همی بردی چرا آورده # 4 گر نبودی جان من بر سودمی %~% زین همه جان کندن ایمن بودمی # 5 نه مرا از زیستن مردن بدی %~% نه ترا آوردن و بردن بدی # 6 کاشکی رنج شد آمد نیستی %~% گر شد آمد نیستی بد نیستی # 7 چون ترا مرگست و آتش پیش در %~% ظلم تا چندی کنی زین بیشتر # 8 مرگ گوئی نیست جانت را تمام %~% کاتشیش از ظلم در باید مدام ~~PageV04P005 # 1 در زمستان یک شبی بهلول مست %~% پای در گل ms074 میشد و کفشی بدست # 2 سائلی گفتش که سر داری براه %~% تو کجا خواهی شدن زین جایگاه # 3 گفت دارم سوی گورستان شتاب %~% زانکه آنجا ظالمیست اندر عذاب # 4 میروم چون گور او پر آتش است %~% گرم گردم زانکه سر ما ناخوش است # 5 آن یکی را این چنین مرگی بود %~% وان دگر را مرگ او برگی بود # 6 ظلم آتش در درونت افکند %~% در میان خاک و خونت افکند # 7 گر چه راه ظلم از پیشان رود %~% هرکه آن ره رفت سرگردان رود ~~PageV04P006 # 1 بیدلی را گفت آن پیر کهن %~% حق بود ظالم روا هست این سخن # 2 گفت ظالم نیست اما دایم او %~% صد هزاران بنده دارد ظالم او # 3 هرچه جمع آری بظلم این جایگاه %~% جمله برخیزد بیک ساعت ز راه ~~PageV04P007 # 1 آب بسیار آن یکی در شیر کرد %~% حق تعالی گاو را تقدیر کرد # 2 چون بیامد سر بسوی آب برد %~% تا که دم زد گاو را سیلاب برد # 3 هرچه او صد باره گرد آورده بود %~% جمله در یکبار آبش برده بود # 4 آب چون بر شیر بیش از پیش کرد %~% جمع کرد و گاه را در پیش کرد # 5 هرکه او یکدم ز مرگ اندیشه داشت %~% چون تواند ظلم کردن پیشه داشت # 6 چون براندیشم ز مردن گاه گاه %~% عالمم بر چشم میگردد سیاه # 7 لیک وقتی هست کز شادی مرگ %~% پای میکوبم ز سر سبزی چو برگ # 8 زانکه میدانم که آخر جان پاک %~% باز خواهد رست از زندان خاک ~~PageV04P008 # 1 بر سر خاکی زنی خوش میگریست %~% گفت مجنونیش کاین گریه زچیست # 2 گفت چشمم تر دلم غمناک ماند %~% زین جوان من که زیر خاک ماند # 3 گفت تو در خاکی او در خاک نیست %~% کو کنون جز نور جان پاک نیست # 4 تا که در تن بود جایش خاک بود %~% چون بمرد از خاک رست و پاک بود # 5 گرچه تن را ms075 نیست قدری پیش دوست %~% یوسف جان در حریم خاص اوست # 6 چون بغایت بود رتبت روح را %~% کردتنبیه از پی او نوح را PageV04P009 # 1 نوح پیغامبر چو از کفار رست %~% با چهل تن کرد بر کوهی نشست # 2 برد یک تن زان چهل کس کوزه گر %~% برگشاد او یک دکان پر کوزه در # 3 جبرئیل آمد که میگوید خدای %~% بشکنش این کوزهها ای رهنمای # 4 نوح گفتش آن همه نتوان شکست %~% کین بصد خون دلش آمد بدست # 5 گرچه کوزه بشکنی گل بشکند %~% در حقیقت مرد رادل بشکند # 6 باز جبریل آمد و دادش پیام %~% گفت میگوید خداوندت سلام # 7 پس چنین میگوید او کای نیکبخت %~% گر شکست کوزه چندست سخت # 8 این بسی زان سخت تر در کل یاب %~% کز دعائی خلق را دادی بآب # 9 همتی را بر همه بگماشتی %~% لاتذر گفتی و کس نگذاشتی # 10 یک دکان کوزه بشکستن خطاست %~% یک جهان پر آدمی کشتن رواست # 11 خود دلت میداد ای شیخ کبار %~% زان همه مردم برآوردن دمار # 12 کز پی آن بندگان بی قرار %~% لطف ما چندان همی بگریست زار # 13 کاین زمانش در گرفت از گریه چشم %~% تو مرو از کوزه چندین بخشم # 14 یا رب این خود چه عنایت کردنست %~% این چه شکر اندر شکایت کردنست # 15 که بجانها میکند چندین عتاب %~% گاه جانها میکند خون بی حساب # 16 صد هزاران بی سر و بن را بخواند %~% جمله رادر کشتی حیرت نشاند # 17 بعد ازان کشتی بدریا درفکند %~% صد جهان جان را بغوغا درفکند # 18 بعد ازان باد مخالف روز و شب %~% گرد کشتی میفرستاد ای عجب # 19 تادران دریای بی پایان همه %~% سر بسر برخاستند از جان همه # 20 جمله را بگسست در دریا نفس %~% از همه با سر نیامد هیچ کس # 21 گرچه فرض افتاد مردن پیشه کرد %~% میندارم زهره این اندیشه کرد ~~PageV04P010 # 1 عیسی مریم که بودی شاد او %~% چون زمرگ ms076 خویش کردی یاد او # 2 با چنان بسطی که بودی حاصلش %~% آن چنان بیمی فتادی در دلش # 3 کز عرق آغشته گشتی جای او %~% وان عرق خون بود سر تا پای او ~~PageV04P011 # 1 چون برآمد جان باقی از خلیل %~% باز پرسیدش خداوند جلیل # 2 کای ز کل خلق نیکو بخت تر %~% در جهان چه چیز دیدی سخت تر # 3 گفت اگر کشتن پسر را سخت بود %~% در سقر دیدن پدر را سخت بود # 4 در میان آتشم انداختی %~% روزگاری با بلا درساختی # 5 گر بسی سختی و پیچاپیچ بود %~% در بر جان دادن آنها هیچ بود # 6 حق تعالی کرد سوی او خطاب %~% گفت اگر جان دادنت آمد عذاب # 7 از پس جان دادن و مردن ز خویش %~% هست چندان سختی زاندازه بیش # 8 کانکه را شد نقد افتادن درو %~% راحت روحست جان دادن درو # 9 چون چنین در کار مشکل مانده %~% روز و شب بهر چه غافل مانده # 10 چاره این کار مشکل پیش گیر %~% راه بر مرگست منزل پیش گیر # 11 ترک دنیا گیر و کار مرگ ساز %~% راه بس دورست ره را برگ ساز # 12 زانکه دنیا گر همه بر هم نهی %~% باز مانی عاقبت دستی تهی PageV04P012 # 1 چون سکندر را مسخر شد جهان %~% وقت مرگ او درآمد ناگهان # 2 گفت تابوتی کنید از بهر من %~% دخمه سازید پیش شهر من # 3 کف گشاده دست من بیرون کنید %~% نوحه بر من هر زمان افزون کنید # 4 تا زمال و لشکر و ملک و شهی %~% خلق میبینند دست من تهی # 5 گر جهان در دست من بودآن زمان %~% در تهی دستی برفتم از جهان # 6 ملک و مال این جهان جز پیچ نیست %~% گر همه یابی چو من جز هیچ نیست ~~PageV04P013 ### | [ mbkhsh 5 ] # 1 سالک آمد پشت بر فرش آورید %~% حمله بر حمله عرش آورید # 2 گفت ای عرش خدا بر دوش تو %~% عرش روشن ازدل پرجوش تو ms077 # 3 زیر بار عرش اعظم آمدی %~% بارکش تر از دو عالم آمدی # 4 عرش بر تو در تو پیچاپیچ نیست %~% وی عجب در زیر پایت هیچ نیست # 5 گر بخواهد گشت طی این هفت فرش %~% برنخواهی داشت رو از ساق عرش # 6 تو بتن ساکن تری از کوه قاف %~% لیک از دل همچو بحری در طواف # 7 تن ستاده دل رونده چون تو کیست %~% بال و پر بسته پرنده چون تو کیست # 8 در ظهوری عرش را ظاهر شده %~% در بطون ذوالعرش را حاضر شده # 9 هم مقیم و هم مسافر هردوی %~% غایبی از خویش و حاضر هر دوی # 10 چون تو بار عرش اکبر میکشی %~% هم توانی بار من گر میکشی # 11 روز عمر من نگر بیگه شده %~% رفته همراهان و من گمره شده # 12 چون کنم گمره بیک کس بازگشت %~% پیش نتوان رفت و ز پس بازگشت # 13 حمله عرش این سخن چون گوش کرد %~% عرش را از دوش خود پرجوش کرد # 14 گفت من در زیر بارم مانده %~% همچو تو در درد کارم مانده # 15 عرش بر دوش است و پایم بر هواست %~% طاقت این در همه عالم کراست # 16 بیم لرزش باشدم از نور عرش %~% ور بلرزم میفرو افتم بفرش # 17 آنچنان باری زبردر زیر هیچ %~% چون توان استاد خوش بی پیچ پیچ # 18 زیر بارم گر نه چالاک اوفتم %~% بیم آن باشد که بر خاک اوفتم # 19 در چنین معرض که هستم من بپا %~% کژنشین و راست گو کو کیمیا # 20 زیر بار عرش در جان باختن %~% کیمیای عشق نتوان ساختن # 21 چون ملایک در زمین و آسمان %~% بسته دارند از پی مردم میان # 22 جمله دل در خدمت او باختند %~% خویشتن را خادم او ساختند # 23 عشق چون خاصیت انسان بود %~% گر ملک عاشق شود انس آن بود # 24 انس انسان را بود از ما مخواه %~% آنچه اینجانیست زین جاوا مخواه # 25 سالک آمد ms078 پیش پیر نامدار %~% قصه خود کرد بروی آشکار # 26 پیر گفتش حمله و خیل ملک %~% عالم کارند وطاعت یک بیک # 27 دایما در طاعت حق حاضرند %~% بادلی پرخون و جانی ناظرند # 28 چون شوند از شوق حضرت بیقرار %~% جان کنند آخر بران حضرت نثار ~~PageV05P001 # 1 این سخن نقلست در قوت القلوب %~% زان بزرگ پای دین پاک از عیوب # 2 گفت هر روز ازملایک عالمی %~% سوخته گردد ز نور حق همی # 3 ز ابتداتا انتهای روزگار %~% چند دانی نسل آدم را شمار # 4 راست هم چندان بهر روزی ملک %~% از سماک انگشت گردد تا سمک # 5 میبسوزند این همه روحانیان %~% پس دگر میآید آنگه در میان # 6 ای عجب هر روز چندین سوخته %~% خیل دیگر خویشتن بر دوخته # 7 چون ملایک حاضر و جمع آمدند %~% سر بسر پروانه شمع آمدند # 8 این همه هر روز میسوزند پاک %~% دیگران در آرزوی آن هلاک # 9 تاملک کردند آدم را سجود %~% عشقشان یک ذره آمد در وجود # 10 ره بحق چون جان آدم یافتند %~% تا ابد در خدمتش بشتافتند PageV05P002 # 1 چون ز دنیا شد جنید پاک دین %~% پس جنازهش برگرفتند از زمین # 2 پر زنان مرغی سپید از آسمان %~% بر جنازه او نشست اندر میان # 3 خلق چندان کاستین افشاندند %~% مرغ را از نعش او میراندند # 4 مرغ یک ذره از آنجا بر نخاست %~% لیک بگشاد او زفان در نطق راست # 5 گفت ای ارباب ذوق و اهل دین %~% چند رنجانید خود را بیش ازین # 6 زانکه شد مسمار عشقی آشکار %~% بر جنیدم دوخت تا روز شمار # 7 قالب او حصه کروبیانست %~% لیک پای خلق این دم در میانست # 8 گر نبودی زحمت و شور شما %~% قالبش با ما پریدی در هوا # 9 قالبش ماراست قلبش آن دوست %~% مغز آن اوست وان ماست پوست # 10 گر شود یک ذره از قلبش پدید %~% بس بود قفل دو عالم را کلید # 11 صد جهان پر فرشته ms079 هر نفس %~% تشنه بوئی شدند از پیش وپس # 12 تشنه میمیرند در دریا همه %~% گوئیا دارند استسقا همه PageV05P003 # 1 گفت چون هاروت و ماروت از گناه %~% اوفتادند از فلک در قعر چاه # 2 هر دو تن را سرنگون آویختند %~% تادرون چاه خون میریختند # 3 هر دو تن را تشنگی در جان فتاد %~% زانکه آتش در دل ایشان فتاد # 4 تشنگی غالب چنان شد هر دو را %~% کز غم یک آب جانشد هردو را # 5 هر دو تن از تشنگی میسوختند %~% همچوآتش تشنه میافروختند # 6 بود ازآب زلال آن قعر چاه %~% تا لب آن هر دویک انگشت راه # 7 نه لب ایشان بر انجا میرسید %~% نه ز چاه آبی به بالا میرسید # 8 سرنگون آویخته در تف و تاب %~% تشنه میمردند لب بر روی آب # 9 تشنگیشان گر یکی بود از شمار %~% در بر آن آب میشد صد هزار # 10 بر لب آب‌ آن دو تن را خشک لب %~% تشنگی میسوخت جانها ای عجب # 11 هر زمانی تشنگیشان بیش بود %~% وی عجب آبی چنان در پیش بود # 12 تشنگان عالم کون و فساد %~% پیش دارند ای عجب آب مراد # 13 جمله درآبند و کس آگاه نیست %~% یا نمیبینند یا خود راه نیست ~~PageV05P004 # 1 کاملی گفتست آن بیگانه را %~% کاخر ای خر چند روبی خانه را # 2 چند داری روی خانه پاک تو %~% خانه چاهی کن برافکن خاک تو # 3 تا چو خاک تیره برگیری ز راه %~% چشمه روشن برون جوشد ز چاه # 4 آب نزدیکست چندینی متاب %~% چون فرو بردی دو گز خاک اینت آب # 5 کار باید کرد مرد کار نیست %~% ورنه تا آب از تو ره بسیار نیست # 6 ای دریغا روبهی شد شیر تو %~% تشنه میمیری ودریا زیر تو # 7 تشنه ازدریا جدائی میکنی %~% بر سر گنجی گدائی میکنی # 8 ای عجب چندان ملک در دردورنج %~% بر سر گنجند و میجویند گنج # 9 تا نیامد جان آدم آشکار ms080 %~% ره ندانستند سوی کردگار # 10 ره پدید آمد چو آدم شد پدید %~% زو کلید هر دو عالم شد پدید # 11 آنچه حمله عرش میپنداشتند %~% تا بتوفیق خدا برداشتند # 12 آن دل پر نور آدم بود و بس %~% زانکه آدم هر دو عالم بود و بس ~~PageV05P005 # 1 دید بوموسی مگر یک شب بخواب %~% بر سر خود عرش همچون آفتاب # 2 روز دیگر رفت سوی بایزید %~% زانکه بوموسی ز جان بودش مرید # 3 گفت تا تعبیر خوابم او کند %~% مرهم جان خرابم او کند # 4 چون بر او رفت خلق آشفته بود %~% زانکه شیخ آن شب ز دنیا رفته بود # 5 چون کفن کردند و شستندش پگاه %~% بر جنازه بر گرفتندش ز راه # 6 گفت بوموسی که چندانی که من %~% میزدم بر خلق ماتم خویشتن # 7 کز جنازه گوشه آرم بدوش %~% مینداد آنکس بمن گشتم خموش # 8 زیر آن در رفتم و کردم مقام %~% تا جنازه بر سر آوردم تمام # 9 چون جنازه بر سرم شد استوار %~% گشت حالی بایزیدم آشکار # 10 گفت ای بیننده خواب صواب %~% نیک بنگر آنک آن تعبیر خواب # 11 شخص ما عرش است برگیر وبرو %~% فهم کن زان خواب تعبیر و برو # 12 گر ملک نزدیک تو کاملترست %~% جانت از دل دل ز جان غافلترست # 13 در ملک از دیدهدل کن نظر %~% زانکه عقل این قول دارد مختصر # 14 هر دو عالم از برای آدمیست %~% از ملک بی آدمی مقصود چیست # 15 زانکه صد عالم ملک بنشاندهاند %~% تا همه در کار مردم ماندهاند # 16 گرچه امروز این گهر در خاک بود %~% باک نبود زانکه گنجی پاک بود # 17 باش تا فردا محک کردگار %~% نقد مردان را پدید آرد عیار PageV05P006 # 1 بود اندر مطبخ جم ای عجب %~% دیگ و کاسه در خصومت روز و شب # 2 دیگ سنگین بود قصد جنگ کرد %~% کاسه زرین بود قصد سنگ کرد # 3 هر دو تن از خشم در شور آمدند %~% سنگ ms081 وزر بودند در زور آمدند # 4 دیگ گفتش گر اباگر روغن است %~% شور وشیرین هرچه هست آن منست # 5 کار تو بی من کجا گیرد نظام %~% گر منت ندهم تهی مانی مدام # 6 تو ز سنگ آئی در اول آشکار %~% باز بر سنگت زنند اندر عیار # 7 گر ترا سنگی نباشد در نهاد %~% دایما بی سنگ خواهی اوفتاد # 8 تو چنین زیباو سنگین از منی %~% تو بسنگ و هنگ رنگین ازمنی # 9 کس سیه دیگم نمیخواند بنام %~% چون سیه کاسه توئی در هر مقام # 10 چون شنیدی این دلیل دلپذیر %~% دست چون من دیگر در کاسه مگیر # 11 این سخن چون کاسه را آمد بگوش %~% همچو دیگی خون او آمد بجوش # 12 گفت تو از هرچه گفتی بیش و کم %~% فارغم من چون منم در پیش جم # 13 خیز تا خود را بصرافان بریم %~% تا زما هر دو کدامین برتریم # 14 چون محک پیدا شود صراف را %~% خود محک گوید جواب این لاف را # 15 تو ببین وقت گرو در سنگ و زر %~% تا ازین هر دو کدام ارزنده تر # 16 در گرو کهنه ز نو آید پدید %~% کار در وقت گرو آید پدید # 17 تا سفر در خود نیاری پیش تو %~% کی بکنه خود رسی از خویش تو # 18 گر بکنه خویش ره یابی تمام %~% قدسیان را فرع خود یابی مدام # 19 لیک تا در خود سفر نبود ترا %~% در حقیقت این نظر نبود ترا ~~PageV05P007 # 1 رفت سوی آسیائی بوسعید %~% آسیا را دید در گشتن مزید # 2 ساعتی استاد آخر بازگشت %~% با گروه خویش صاحب راز گشت # 3 گفت هست این آسیا استاد نیک %~% چشم نامحرم نمیبیند و لیک # 4 زانکه با من گفت این ساعت نهان %~% کاین زمان صوفی منم اندر جهان # 5 در تصوف گر تو رنجی میبری %~% من بسم پیر تو در صوفیگری # 6 روز و شب در خود کنم دایم سفر %~% پای بر جایم ولیکن ms082 در گذر # 7 گرچه میجنبم نمیجنبم ز جای %~% میروم از پا بسر از سر بپای # 8 میستانم بس درشت از هر کسی %~% میدهم بس نرم و میگردم بسی # 9 گر همه عالم شود زیر و زبر %~% نیست جز سرگشتگی کارم دگر # 10 لاجرم پیوسته در کار آمدم %~% کار را همواره هموار آمدم # 11 همچو من شو گر تو هستی مرد کار %~% ورنه بنشین چون نداری دردکار # 12 کار او پیوسته اندر جان نشست %~% یک نفس بی کار مینتوان نشست # 13 او چو میداند که کار از بهر اوست %~% گر برای او بخون گردم نکوست ~~PageV05P008 # 1 چون ز لیلی گشت مجنون بی قرار %~% روز و شب شد همچو گردون بی قرار # 2 خورد روز و خواب شب بدرود کرد %~% دیده از دریای دل چون رود کرد # 3 پای در میدان رسوائی نهاد %~% داغ دل بر عقل سودائی نهاد # 4 گفت یک روزش پدر کای بی خبر %~% خویش را رسوا بکردی در بدر # 5 مانده در قید رسوائی مقیم %~% هیچ کس نفروشدت نانی بسیم # 6 این سخن مجنون چو بشنود از پدر %~% گفت چندینی غم و رنج و خطر # 7 کاین زمان من میکشم از بهر دوست %~% دوست داند کاین همه از بهر اوست # 8 گفت داند گفت پس این میبسم %~% تا قیامت هر نفس این میبسم # 9 گردلم را زین مصیبت خون کنند %~% ازدلم این درد چون بیرون کنند ~~PageV05P009 # 1 زین گدائی بر ایاز آشفته شد %~% این سخن در پیش سلطان گفته شد # 2 پیش خویشش خواند حالی شهریار %~% گفت ازین پس با ایازت نیست کار # 3 گر بود کاریت بیم کشتن است %~% تو نمیدانی کایاز آن من است # 4 مرد گفت ای پادشاه حق شناس %~% گر ازان تست این ساعت ایاس # 5 عشق نیست آن تو من اکنون شدم %~% عشق بردم وز میان بیرون شدم # 6 گر کنی از وی فراقی حاصلم %~% چون توانی برد عشقش از دلم PageV05P010 ### | [ mbkhsh 6 ms083 ] # 1 سالک آمد پیش عرش صعبناک %~% گفت ای سر حد جسم و جان پاک # 2 هفت گلشن نقطه پرگار تو %~% هشت جنت غرقه انوار تو # 3 اولین بنیاد در عالم توئی %~% واپسین جسمی که ماند هم توئی # 4 جسم و جان را کار پرداز آمدی %~% جزو و کل را قبه راز آمدی # 5 جمله ارواح را مرجع توئی %~% جمله اشباح را مقطع توئی # 6 ای بقیومی حق قایم شده %~% قدسیان را کعبهدایم شده # 7 صد هزاران جوهر کروبیند %~% در محبی اند و در محبوبیند # 8 جمله ذاتت کعبه خود ساخته %~% تاابد دل در طواف انداخته # 9 صد هزاران عنصر روحانیند %~% در طواف تو بسر گردانیند # 10 رحمت از هر دو جهان قسمت تراست %~% زانکه از رحمن همه رحمت تراست # 11 آنکه با چندین جلالت آید او %~% میتواند گر رهی بنماید او # 12 عرش اعظم زین سخن از جای شد %~% چون شفق از دیده خون پالای شد # 13 گفت بر من زین سخن جز نام نیست %~% لاجرم یک ساعتم آرام نیست # 14 نیست از رحمن بجز نامی مرا %~% چند الرحمن علی العرش استوی # 15 همچو گرگی گرسنه فرسودهام %~% در شکم هیچ ودهان آلودهام # 16 چون زموت سعد لرزیدم ز جای %~% چون توانم داشت طاقت با خدای # 17 گر ز پیشان آب روشن میرود %~% تیره میگردد چو بر من میرود # 18 هر دمم دولت رسد صد قافله %~% من نمیبینم یکی را حوصله # 19 لست ساقی روز میثاق آن مراست %~% قصه والتفت الساق آن مراست # 20 هست اساس و اصل من برروی آب %~% من برآبی مضطرب همچون حباب # 21 گرچه محراب ملایک گشتهام %~% منصبی نیست این نه مالک گشتهام # 22 من از آن کرسی نهادم زیر پای %~% تا رسد خود دست من بر هیچ جای # 23 خود ز زیر پای من کرسی برفت %~% وز دماغم آنچه میپرسی برفت # 24 حال خود برگفتمت ای پاک مرد %~% همچو من در خون نشین بر خاک درد ms084 # 25 سالک آمد پیش پیر خرده دان %~% برگشاد از حال او با او زفان # 26 پیر گفتش هست عرش صعبناک %~% عالم رحمت جهان نور پاک # 27 هرکجا در هر دو عالم رحمتست %~% جمله را از عرش رحمن قسمتست # 28 منزل رحمت ز حق عرش آمدست %~% پس زراه عرش در فرش آمدست # 29 هر که او امروز رحمت میکند %~% حق ز عرشش نور قسمت میکند # 30 هرکه او بر زیردستان شد رحیم %~% گشت دایم ایمن از خوف جحیم ~~PageV06P001 # 1 سوی اسپاهان براه مرغزار %~% باز میآمد ملکشاه از شکار # 2 مرغزاری ودهی بد پیش راه %~% کرد منزل وقت شام آنجایگاه # 3 از غلامان چند تن بشتافتند %~% بر کنار راه گاوی یافتند # 4 ذبح کردند و بخوردندش بناز %~% آمدند آنگه بلشگرگاه باز # 5 بود گاو پیر زالی دل دو نیم %~% روز و شب درمانده با مشتی یتیم # 6 قوت او و آن یتیمان اسیر %~% آن زمان بودی که دادی گاو شیر # 7 چند تن درگاو مینگریستند %~% جمله بر پشتی او میزیستند # 8 پیرزن را چون خبر آمد ازان %~% بی خبر گشت و بسر آمد ازان # 9 جمله شب در نفیر و آه بود %~% پیش آن پل شد که پیش راه بود # 10 چون ملکشه بامداد آنجا رسید %~% پیرزن پشت دوتا آنجا بدید # 11 موی همچون پنبه روئی چون زریر %~% با یتیمان آمده آنجا اسیر # 12 با عصا در دست پشتی چون کمان %~% گفت ای شهزاده الب ارسلان # 13 گر برین سر پل بدادی داد من %~% رستی از درد دل و فریاد من # 14 ورنه پیش آن سر پل و ان صراط %~% داد خواهم این زمان کن احتیاط # 15 گر ز ظلم تو زبون گردم ز تو %~% پیش حق فردا بخون گردم ز تو # 16 من ز ظلمت میندانم سر ز پای %~% گرچه شاهی بر نیائی با خدای # 17 هان و هان دادم برین پل ده تمام %~% تا بران پل بر نمانی بر دوام ms085 # 18 از همه سود و زیان در پیش و پس %~% مر یتیمان مرا این بود بس # 19 گرسنه بگذاشتی اطفال را %~% پیش خلق انداختی این زال را # 20 در سحر یک ناله این پیر زال %~% مردی صد رستم آرد در زوال # 21 این نه از شاه جهانم میرسد %~% کاین ز دور آسمانم میرسد # 22 سخت کندم کرد چرخ تیز گرد %~% چون توان با سرکشی آویز کرد # 23 این بگفت وهمچو باران بهار %~% با یتیمان شد بزاری اشکبار # 24 هیبتی در جان شاه افتاد ازو %~% سخت شوری در سپاه افتاد ازو # 25 گفت ای مادر مگردان دل ز شاه %~% هرچه میخواهی برین سر پل بخواه # 26 تابراین پل بر تو برگویم جواب %~% کان سر پل را ندارم هیچ تاب # 27 حال چیست ای زال گفت او حال خویش %~% دادش او هفتاد گاو از مال خویش # 28 گفت این هفتاد گاو ای پیر زال %~% در عوض بستان که هست این از حلال # 29 این بگفت وآن غلامان را بخواند %~% زجر کرد و سبز خنگ از پل براند # 30 پیرزن را وقت چون شبگیر شد %~% حق آن انعام دامن گیر شد # 31 غسل آورد و نماز آغاز کرد %~% روی بر خاک ودر دل باز کرد # 32 گفت ای پروردگار دادگر %~% چون ملکشه بادنیمی از بشر # 33 از کرم نگذاشت بر من مابقی %~% تو که جاویدان کریم مطلقی # 34 فضل کن با او و در بندش مدار %~% وانچه نپسندیده زو در گذار # 35 چون ملکشه رفت از آن جای خراب %~% دیدش از عباد دین مردی بخواب # 36 گفت هان چون رفت حال ای پادشاه %~% گفت اگر آن بیوه زال دادخواه # 37 از برای من نکردی آن دعا %~% جز شقاوت نیستی دایم مرا # 38 نیک بختی گشت آن بدبختیم %~% از دعای اونماند آن سختیم # 39 عالمی بار اوفتاد از گردنم %~% تا ابد آزاد کرد آن زنم # 40 گرچه مرد ملک و مالی آمدم %~% در پناه ms086 پیر زالی آمدم # 41 کس چه داند تا دعای پیر زن %~% چون بود وقت سحرگه تیر زن # 42 آنچه زالی در سحر گاهی کند %~% میندانم رستیم ماهی کند # 43 گر نبودی رحمت آن پادشاه %~% باز ماندی تا ابد در قعر چاه # 44 ور نبودی آن دعای پیر زال %~% دولت دین آمدی بروی زوال # 45 بود اول رحمت آن شهریار %~% این دعا با او در آخر گشت یار # 46 لاجرم شه رستگار آمد مدام %~% از رحیمی نیست برتر یک مقام PageV06P002 # 1 دید طفلی را مگر سفیان پیر %~% بلبلی را در قفس کرده اسیر # 2 بلبل آنجا خویشتن را ممتحن %~% در قفس میزد بسی بی خویشتن # 3 هر زمانی میدوید از پیش و پس %~% عالمی میجست بیرون از قفس # 4 با پریدن هر کرا بیگانگیست %~% نیست او بلبل که مرغ خانگیست # 5 خواند سفیان کودک درویش را %~% داد یک دینار آن دلریش را # 6 بلبل شوریده از کودک خرید %~% کرد از دستش رها تا بر پرید # 7 روز آن بلبل سوی بستان شدی %~% بازگشتی شب بر سفیان شدی # 8 کی بیاسودی بشب سفیان ز کار %~% زانکه بودی طاعت او بیشمار # 9 در عبادت آمدی تا صبحگاه %~% خیره میکردی درو بلبل نگاه # 10 مرغ را عمری برین هم برگذشت %~% تا که سفیانش ز عالم در گذشت # 11 چون جنازه شد روان از کوی او %~% مرغ میزد خویشتن بر روی او # 12 گرد او میگشت چون شوریده %~% بانگ میزد اینت صاحب دیده # 13 عاقبت چون دفن کردندش بخاک %~% بر سر خاکش نشست آن مرغ پاک # 14 یک زمان غایب نشد از خاک او %~% تا برآمد نیز جان پاک او # 15 چون چنان مرغی ز دست آسان بداد %~% خون ز منقارش چکید و جان بداد # 16 بیوفا مردا وفاداری ببین %~% چشم بگشای و نکوکاری ببین # 17 کم نه از مرغکی ای بینوا %~% پیش او تعلیم کن درس وفا # 18 یادگیر این قصه جانسوز ازو %~% گر ms087 نمیدانی وفا آموز ازو # 19 رحمت سفیان چو آمد کارگر %~% سر نپیچید ازدرش مرغی بپر # 20 کار مهرش تا بجان میساخت او %~% تا که جان در راه مهرش باخت او # 21 جان اگر بر حلق میآید ترا %~% رحمتی بر خلق میناید ترا # 22 هرکه از شفقت نگاهی میکند %~% شیوه خلق الهی میکند # 23 در ترازو هیچ چیز از هیچ جای %~% نیست بیش از خلق با خلق خدای ~~PageV06P003 # 1 باغبانی سه خیار آورد خرد %~% تحفه را پیش نظام الملک برد # 2 خورد یک نوباوه را حالی نظام %~% پس دوم خورد و سوم هم شد تمام # 3 بودش از هر سوی بسیار از کبار %~% او نداد البته کس را زان خیار # 4 باغبان راداد سی دینار زر %~% مرد خدمت کرد و بیرون شد بدر # 5 پس زفان بگشاد در مجمع نظام %~% گفت خوردم این سه نوباوه تمام # 6 پس ندادم هیچکس را از کبار %~% زانکه هر سه تلخ افتاد آن خیار # 7 میبترسیدم که گر گوید کسی %~% آن جگر خسته برنجد زان بسی # 8 خوردم آن تنها و برخویش آمدم %~% یک زمان من نیز درویش آمدم # 9 پیشوایانی که سر افراشتند %~% پیش ازین یارب چه رحمت داشتند ~~PageV06P004 # 1 داد محمود آن یکی را مال خویش %~% کرد او را سرور عمال خویش # 2 رفت مرد و مال او جمله بخورد %~% بعد از آن در گوشه بنشست فرد # 3 شاه چون از کار او آگاه شد %~% گفت تا برخاست پیش شاه شد # 4 شاه گفت ای بی خبر از حال من %~% از چه خوردی تو پلید این مال من # 5 گفت بر پشتی آن خوردم که شاه %~% مال دارد بی قیاس اینجایگاه # 6 من ندارم هیچ تو داری بسی %~% نیستی چون من تو محتاج کسی # 7 چون بدان محتاج بودم خورده شد %~% کار بر پشتی فضلت کرده شد # 8 گر ببخشی میتوانی من کیم %~% ور بگیری هم تو دانی من کیم # 9 شاه را ms088 دل خوش شد از گفتار او %~% عفو کرد ودر گذشت از کار او # 10 حجت دین گر سجل میبایدت %~% رحمتی دایم ز دل میبایدت # 11 کم نه آخر ز فرعون لعین %~% رحمتش بر زیردستان می ببین PageV06P005 # 1 گفت چون تابوت موسی بر شتاب %~% دید فرعونش که میآورد آب # 2 چارصد زیبا کنیزک همچو ماه %~% ایستاده بود پیش او براه # 3 گفت با آن دلبران دلنواز %~% هرکه آن تابوتم آرد پیش باز # 4 من ز ملک خویش آزادش کنم %~% بی غمش گردانم و شادش کنم # 5 چارصد دلبر بیک ره تاختند %~% خویش را در پیش آب انداختند # 6 گرچه رفتند آن همه یک دلنواز %~% شد بسبقت پیش آن تابوت باز # 7 برگرفت از آب و در پیشش نهاد %~% پیش فرعون جفا کیشش نهاد # 8 لاجرم فرعون عزم داد کرد %~% چارصد مه روی را آزد کرد # 9 سائلی گفتا که ای عهدت درست %~% گفته بودی هرکه تابوت از نخست # 10 پیشم آرد باز دلشادش کنم %~% خلعتش در پوشم آزادش کنم # 11 کارچون زان یک کنیزک گشت راست %~% چارصد را دادن آزادی چراست # 12 گفت اگرچه جمله درنایافتند %~% نه ببوی یافتن بشتافتند # 13 جمله را چون بود امید یافتن %~% بر همه باید چو شمعی تافتن # 14 گر یکی زان جمله ماندی ناامید %~% شب شدی بر چشم او روز سپید # 15 لاجرم گردن گشادم جمله را %~% خط آزادی بدادم جمله را # 16 آن لعین گر رحمتی در سینه داشت %~% زان چه مقصودش چو حق را کینه داشت # 17 خلق عالم آشکارا و نهان %~% جمله خواهانند حق رادر جهان # 18 جمله او را خواستند او مینخواست %~% تا نخواهد او نیاید کار راست # 19 بادلی پر مهر فرعون لعین %~% خواست از جان قرب رب العالمین # 20 لیک چون حق مینخواست او را چه سود %~% کانچه بودش آرزو او را نبود # 21 کار از پیشان اگر بگشایدت %~% هر دمی صد گونه در بگشایدت PageV06P006 ### | [ mbkhsh 7 ] # 1 سالک ms089 آمد پیش کرسی دل شده %~% خاک زیر پایش از خون گل شده # 2 پیش کرسی خیره بر جا ایستاد %~% همچو کرسی بر سر پا ایستاد # 3 گفت ای صحن مرصع زان تو %~% صد هزاران قبه سرگردان تو # 4 جمله در فلک در درج تست %~% مهر خندان در ده و دو برج تست # 5 از تو میگردد فلک ذات البروج %~% هم افول از تست ظاهر هم عروج # 6 در جهان گر ثابت و گر نایریست %~% لازم درگاه چون تو سایریست # 7 منطقه بر بسته داری روز و شب %~% می نیاسائی زمانی از طلب # 8 کهکشان پردانه زرین تر است %~% در جهان تخم طلب چندین تراست # 9 گر ز یک قطبست عالم را قرار %~% در جهان تو دو قطبست آشکار # 10 بر زمین وآسمان وسعت تراست %~% واسع مطلق توئی رفعت تراست # 11 آیة الکرسی است اندر شان ترا %~% بس بود این آیت و برهان ترا # 12 چون ترا چندین مقام و دولتست %~% وین همه صدق و صفا و صولتست # 13 میتوانی گر مرا با این شکست %~% ره نمائی سوی مقصودی که هست # 14 زین سخن کرسی قوی جنبنده شد %~% گفتی از عرش مجید افکنده شد # 15 گفت من ره جستهام هر جا ازین %~% کرسیم زان ماندهام بر پا ازین # 16 آیة الکرسی چو از برکردهام %~% در دعا سر سوی عرش آوردهام # 17 میبباید تا هزاران ساله راه %~% با چنین عمری رسم با جایگاه # 18 چون رسیدم بعد از آن با جای خویش %~% راه با سر گیرم از سودای خویش # 19 میروم از سر ببن از بن بسر %~% همچو گوئی بام بام و در بدر # 20 هر زمانم زخم چون گوئی رسد %~% میندانم تا کیم بوئی رسد # 21 انک ازین سرش سر یک موی نیست %~% چون رساند دیگری را روی نیست # 22 سالک آمد پیش آن پیر رجال %~% داد پیش پیر حالی شرح حال # 23 پیر گفتش ذات کرسی واسعست %~% آسمان زو خافض ms090 و زو رافعست # 24 پای تا سر در مکنون آمدست %~% نوربخش هفت گردون آمدست # 25 هست هر کوکب درو در طلب %~% می نیاساید زمانی روز و شب # 26 میدود از شوق حضرت هر نفس %~% میدواند آسمانها را ز پس # 27 هر کرا دایم چنین شوقی بود %~% تحفه او هر زمان ذوقی بود # 28 پادشاهی ذوق معنی بردنست %~% نه بزور خشک دینی بردنست # 29 گر چو کرسی سرفرازی بایدت %~% ترک ملک نانمازی بایدت # 30 ملک دنیا را که بنیادی نهند %~% گرچه بس عالیست بربادی نهند ~~PageV07P001 # 1 در رهی میرفت هارون الرشید %~% بود تابستان و آبی ناپدید # 2 تشنگی غالب شد و در تف و تاب %~% چشم را بود ای عجب گربود آب # 3 عابدی گفتش که ای شاه جهان %~% تشنگی چون برتو افتاد این زمان # 4 گر دلت از تشنگی گردد خراب %~% ور نیابی فی المثل ده روز آب # 5 گر کسی یک نیمه خواهد ملک شاه %~% تاترا یک شربت آب ارد براه # 6 از سر آن بر توانی خاست تو %~% کژنشین با من بگو این راست تو # 7 گفت ملک خود کنم نیمی نثار %~% تا رسد جانم بآب خوشگوار # 8 گفت اگر آن شربت آبت در درون %~% ره نیابد تا بزیر آید برون # 9 گر طبیبی خواهد آن نیمی دگر %~% تا دهد آن آب را در تو گذر # 10 آن دگر نیمه توانی داد خوش %~% برتوانی خاست زان آزاد خوش # 11 گفت چون در من بود صد پیچ پیچ %~% ملک با آن درد نبود هیچ هیچ # 12 من بگویم ترک ملک و مرد خویش %~% تا خلاصی باشدم از درد خویش # 13 گفت آن ملکت که در دفع عذاب %~% میتوان کردن عوض با یک من آب # 14 دل درو بیهوده چندینی مبند %~% وز کفی دو آب چندینی مخند # 15 ملکتی کان یک من آب ارزد ترا %~% دل برو چندین چرا لرزد ترا # 16 ملک عقبی خواه تا خرم بود %~% ذره زان ms091 ملک صد عالم بود # 17 عدل کن تادر میان این نشست %~% ذره زان مملکت آری بدست # 18 عدل نبود این که بنشینی خوشی %~% میزنی در هر سرائی آتشی # 19 گر چو خود خواهی رعیت را مدام %~% مملکت را عادلی باشی تمام ~~PageV07P002 # 1 رفت نوشروان درآن ویرانه %~% دید سر بر خاک ره دیوانه # 2 ناله میکرد و چونالی گشته بود %~% حال گردیده بحالی گشته بود # 3 از همه رسم جهان و آئین او %~% کوزه پر آب بر بالین او # 4 در میان خاک راه افتاده بود %~% نیم خشتی زیر سر بنهاده بود # 5 ایستادش بر زبر نوشین روان %~% ماند حیران در رخ آن ناتوان # 6 مرد دیوانه ز شور بیدلی %~% گفت تو نوشین روان عادلی # 7 گفت میگویند این هر جایگاه %~% گفت پرگردان دهانشان خاک راه # 8 تا نمیگویند بر تو این دروغ %~% زانکه در عدلت نمیبینم فروغ # 9 عدل باشد اینکه سی سال تمام %~% من درین ویرانه میباشم مدام # 10 قوت خود میسازم از برگ گیاه %~% بالشم خشت است و خاکم خوابگاه # 11 گه بسوزم پای تا سر زافتاب %~% گاه افسرده شوم از برف و آب # 12 گاه بارانم کند آغشته %~% گه غم نانم کند سرگشته # 13 گاه حیران گردم از سودای خویش %~% گاه سیرآیم ز سر تا پای خویش # 14 من چنین باشم که گفتم خود ببین %~% روزگارم جمله نیکو بد ببین # 15 تو چنان باشی که شب بر تخت زر %~% خفته باشی گرد تو صد سیمبر # 16 شمع بر بالین و پائین باشدت %~% در قدح جلاب مشکین باشدت # 17 جمله آفاق در فرمان ترا %~% نه چو من در دل غم یک نان ترا # 18 تو چنان خوش من چنین بی حاصلی %~% وانگهی گوئی که هستم عادلی # 19 آن من بین وان خود عدل این بود %~% این چنین عدلی کجا آئین بود # 20 نیستی عادل تو با عدلت چکار %~% عدلئی به از چو تو عادل هزار # 21 گر توهستی ms092 عادل و پیروزگر %~% همچو من در غم شبی با روز بر # 22 گر درین سختی و جوع و بیدلی %~% طاقت آری پادشاه عادلی # 23 ورنه خود را میمده چندان غرور %~% چندگویم از برم برخیز دور # 24 زان سخنها دیده نوشین روان %~% کرد دردم اشک چون باران روان # 25 گفت تاتدبیر کار او کنند %~% خدمت لیل ونهار او کنند # 26 همچنان میبود او برجایگاه %~% هیچ نپذیرفت قول پادشاه # 27 گفت مپشولید این آشفته را %~% برمگردانید کار رفته را # 28 هست این ویرانه جای مرگ من %~% نیست جائی نیز رفتن برگ من # 29 این بگفت و سر بزیری در کشید %~% تا شدند آن قوم دیری درکشید # 30 عادل آن باشد که در ملک جهان %~% دادبستاند ز نفس خود نهان # 31 نبودش در عدل کردن خاص و عام %~% خلق را چون خویشتن خواهد مدام # 32 گر بموری قصد غمخواری کند %~% خویشتن را سرنگوساری کند PageV07P003 # 1 خسروی قصری معظم ساز کرد %~% اوستاد کار کار آغاز کرد # 2 در بر آن قصر زالی خانه داشت %~% از همه عالم همان ویرانه داشت # 3 شاه را گفتند ای صاحب کمال %~% گر نباشد کلبه این پیر زال # 4 قصر نبود چار سو آن را بخر %~% تا شود قصرت مربع در نظر # 5 پیرزن را خواند شاه سخت کوش %~% گفت گشت این کلبه را واجب فروش # 6 تا مربع گردد این قصر بلند %~% این زمانت رخت میباید فکند # 7 پیرزن گفتا که لا والله مگوی %~% از فروش این بنا ای شه مگوی # 8 گر ترا ملک جهان گردد تمام %~% کار حرص تو کجا گیرد نظام # 9 هر کرا حرص جهان ازجان نخاست %~% کی شود کارش بدین یک کلبه راست # 10 ترک این گیر و مرا مپشول هیچ %~% تا زآه من نگردی پیچ پیچ # 11 صبر کرد القصه روزی پادشاه %~% تا برفت آن پیره زن زان جایگاه # 12 شاه گفت آن خانه راویران کنید %~% چارسویش با زمین یکسان کنید # 13 ms093 هرچه دارد رخت او بر ره نهید %~% پس بنای قصر من آنگه نهید # 14 پیره زن آخر چو باز آمد ز راه %~% کلبه خود دید قصر پادشاه # 15 رخت خود بر راه دید انداخته %~% کلبه را دیوار ایوان ساخته # 16 آتشی در جان آن غمگین فتاد %~% چشم چون سیلاب ازان آتش گشاد # 17 با دلی پرخون زدست شهریار %~% روی رادر خاک ره مالید زار # 18 گفت اگر اینجا نبودم ای اله %~% تو نبودی نیز هم این جایگاه # 19 تن زدی تا کلبه احزان من %~% در هم افکندند بی فرمان من # 20 این بگفت و با رخی تر خشک لب %~% برکشید از حلق جان آهی عجب # 21 غلغلی در آسمان افتاد ازو %~% سرنگون شد حالی آن بنیاد ازو # 22 حق تعالی کرد آن شه را هلاک %~% در سرای خود فرو بردش بخاک # 23 عدل کن در ملک چون فرزانگان %~% تا نگردی سخره دیوانگان PageV07P004 # 1 ناگهی بهلول را خشکی بخاست %~% رفت پیش شاه ازوی دنبه خواست # 2 آزمایش کرد آن شاهش مگر %~% تا شناسد هیچ باز از یکدیگر # 3 گفت شلغم پاره باید کرد خرد %~% پاره کرد آن خادمیش و پیش برد # 4 اندکی چون نان و آن شلغم بخورد %~% بر زمین افکند و مشتی غم بخورد # 5 شاه را گفتا که تا گشتی تو شاه %~% چربی از دنبه برفت اینجایگاه # 6 بی حلاوت شد طعام از قهر تو %~% میبباید شد برون از شهر تو PageV07P005 # 1 بامدادی شهریار شاد کام %~% داد بهلول ستمکش را طعام # 2 او بسگ داد آن همه تا سگ بخورد %~% آن یکی گفتش که هرگز این که کرد # 3 از چنین شاهی نداری آگهی %~% چون طعام او سگان را میدهی # 4 این چنین بی حرمتی کردن خطاست %~% کار بی حرمت نیاید هیچ راست # 5 گفت بهلولش خموش ای جمله پوست %~% گر بدانندی سگان کاین آن اوست # 6 سر بسوی او نبردندی بسنگ %~% یعلم الله گر بخوردندی ز ننگ ms094 PageV07P006 # 1 رفت سنجر پیش زاهر ناگهی %~% گفت از وعظیم ده زاد رهی # 2 شیخ زاهر گفت بشنو این سخن %~% چون شبانت کرد حق گرگی مکن # 3 خانه خلقی کنی زیر و زبر %~% تا براندازی سرافساری بزر # 4 خون بریزی خلق را در صد مقام %~% تا خوری یک لقمه وانگه حرام # 5 خوشه چین کوی درویشان توئی %~% در گدا طبعی بتر زیشان توئی PageV07P007 # 1 یافت پیری یک درم سیم سیاه %~% گفت برباید گرفت این را ز راه # 2 هرکه او محتاجتر خواهد فتاد %~% این درم اکنون بد و خواهیم داد # 3 کرد بسیاری ز هر سوئی نگاه %~% کس نبد محتاجتر از پادشاه # 4 از قضا آن روز روز بار بود %~% پادشه در حکم گیر ودار بود # 5 پیر رفت و پیش اوبنهاد سیم %~% شاه شد در خشم و گفتش ای لئیم # 6 چون منی را کی بدین باشد نیاز %~% گفت ای خسرو مکن قصه دراز # 7 زانکه من برکس نیفکندم نظر %~% در همه عالم ز تو محتاجتر # 8 هیچ مسجد نیست و بازار ای سلیم %~% کز برای تو نمیخواهند سیم # 9 هر زمانت قسمتی دیگر بود %~% هر دمت چیزی دگر در خور بود # 10 از همه درها گدائی میکنی %~% تا زمانی پادشاهی میکنی # 11 با خودآی آخر دلت از سنگ نیست %~% خود ترازین نامداری ننگ نیست ~~PageV07P008 # 1 خواجه اکافی آن برهان دین %~% گفت سنجر را که ای سلطان دین # 2 واجبم آید بتو دادن زکات %~% زانکه تو درویش حالی در حیات # 3 گر ترا ملک وزری هست این زمان %~% هست آن جمله ازان مردمان # 4 کرده از خلق حاصل آن همه %~% بر تو واجب میشود تا وان همه # 5 چون از آن خود نبودت هیچ چیز %~% زین همه منصب چه سودت هیچ نیز # 6 از همه کس گر چه داری بیشتر %~% میندانم کس ز تو درویشتر PageV07P009 # 1 شاه دین محمود سلطان جهان %~% داشت استادی بغایت خرده دان # 2 بود نام او ms095 سدید عنبری %~% ای عجب کافور مویش بر سری # 3 شاه یک روزی بدو گفت ای مقل %~% وتعز من تشا و تذل # 4 آیت زیباست معنی بازگوی %~% از عزیز و از ذلیلم راز گوی # 5 پیر گفتش گوئیا ای جان من %~% آیتی در شأن تست و آن من # 6 قسم من عزست و آن تست ذل %~% تو بجزوی قانعی و من بکل # 7 کوزه دارم من و یک بوریا %~% فارغم از طمطراق و از ریا # 8 تا که در دنیا نفس باشد مرا %~% بوریا وین کوزه بس باشد مرا # 9 باز تو بنگر بکار و بار خویش %~% ملک و پیل و لشگر بسیار خویش # 10 آن همه داری دگر میبایدت %~% بیشتر از پیشتر میبایدت # 11 من ندارم هیچ و آزادم ز کل %~% تو بسی داری دگر خواهی ز ذل # 12 پس مرا عزت نصیب است از حبیب %~% بی نصیبی تو زعزت بی نصیب # 13 ای دریغا ترک دولت کرده %~% خواریت را نام عزت کرده # 14 بار هفت اقلیم در گردن کنی %~% عالمی را قصد خون خوردن کنی # 15 تا دمی بر تخت بنشینی بناز %~% میمزن چون مینیاری خورد باز ~~PageV07P010 # 1 رفت یک روزی مگر بهلول مست %~% در بر هارون و بر تختش نشست # 2 خیل او چندان زدندش چوب و سنگ %~% کز تن او خون روان شد بیدرنگ # 3 چون بخورد آن چوب بگشاد او زفان %~% گفت هارون را که ای شاه جهان # 4 یک زمان کاین جایگه بنشستهام %~% از قفا خوردن ببین چون خستهام # 5 تو که اینجا کرده عمری نشست %~% بس که یک یک بند خواهندت شکست # 6 یک نفس را من بخوردم آن خویش %~% وای بر تو زانچه خواهی داشت پیش ~~PageV07P011 ### | [ mbkhsh 8 ] # 1 سالک آمد لوح را رهبر گرفت %~% چون قلم سرگشته لوح از سرگرفت # 2 لوح را گفت ای همه ریحان و روح %~% نیست هم تلویح تو در هیچ لوح # 3 قابلی آیات پر اسرار را ms096 %~% حاملی الفاظ معنی دار را # 4 نقش بند حکم دیوان ازل %~% جمله نقاشی علم و عمل # 5 تا ابد پیرایه ذات تو ساخت %~% جمله اسرار آیات تو ساخت # 6 هرچه رفت و میرود در هر دو کون %~% یک بیک پیداست بر تولون لون # 7 جمله احکام خوش میخوان توراست %~% چون نخوانی چون خط خوشخوان تر است # 8 چون محیطی جمله‌اسرار را %~% چاره کاری کن این بیکار را # 9 زانکه گر از لوح نگشاید درم %~% چون قلم از غصه دربازم سرم # 10 زین سخن در گشت لوح و گفت خیز %~% آبروی خویش و آن ما مریز # 11 من چو اطفالم نشسته بی قرار %~% بی خبر لوحی نهاده بر کنار # 12 از قلم هر خط که بیرون اوفتاد %~% من فرو خوانم ز بیم اوستاد # 13 هر زمانی با دلی پررشک من %~% میبشویم نقش لوح از اشک من # 14 گر کسی از لوح دیدی زندگی %~% مرده را لوحیست در افکندگی # 15 حکم سابق صد جهان درهم سرشت %~% هر دمم زان نقش لوحی در نبشت # 16 لاجرم آن لوح میخوانم زبر %~% هر زمانی لوح میگیرم ز سر # 17 هر دمم سوی دگر دامن کشند %~% درخطم از بسکه خط در من کشند # 18 می فرو گیرند در حرفم تمام %~% مینهند انگشت بر حرفم مدام # 19 ماندهام حیران نه جان نه تن پدید %~% تا چه نقش آید مرا از من پدید # 20 لوح بفکن ای چو کرسی سر فراز %~% با دبیرستان نخواهی رفت باز # 21 گرچه بسیاریست خط درشان من %~% نیست خط عشق در دیوان من # 22 درد من بین برفشان دامن برو %~% خط بیزاری ستان از من برو # 23 سالک آمد پیش پیر دردناک %~% شرح دادش حال خود از جان پاک # 24 پیر گفتش لوح محفوظ اله %~% عالم علمست و نقش پیشگاه # 25 هرکجادر علم اسراری نهانست %~% لوح رادر عکس او نقشی چنانست # 26 نقش محنت هست و نقش دولتست %~% هرچه هست آنجایگه بی علتست ms097 # 27 کار بی علت از آنجا میرود %~% محنت و دولت از آنجا میرود PageV08P001 # 1 گفت چون صحرا همه پربرف گشت %~% رفت ذوالنون در چنان روزی بدشت # 2 دید گبری را ز ایمان بی خبر %~% دامنی ارزن درافکنده بسر # 3 برف میرفت و بصحرا میدوید %~% دانه میپاشید و هرجا میدوید # 4 گفت ذوالنونش که ای دهقان راه %~% از چه میپاشی تو این ارزن پگاه # 5 گفت در برفست عالم ناپدید %~% چینه مرغان شد این دم ناپدید # 6 مرغکان را چینه پاشم این قدر %~% تا خدا رحمت کند بر من مگر # 7 گفت ذوالنونش که چون بیگانه %~% کی پذیرد تو مگر دیوانه # 8 گفت اگر نپذیرد این بیند خدا %~% گفت بیند گفت بس باشد مرا # 9 رفت ذوالنون سوی حج سالی دگر %~% بر رخ آن گبر افتادش نظر # 10 دید او را عاشق آسا در طواف %~% گفت ای ذوالنون چرا گفتی گزاف # 11 گفتی آن نپذیرد و بیند ولیک %~% دید و بپسندید و بپذیرفت نیک # 12 هم مرا در آشنائی راه داد %~% هم مرا جان ودلی آگاه داد # 13 هم مرا در خانه خود پیش خواند %~% هم مرا حیران راه خویش خواند # 14 هست در بیت اللهم همخانگی %~% باز رستم زان همه بیگانگی # 15 زان سخن حالی بشد ذوالنون ز جای %~% گفت ارزان میفروشی ای خدای # 16 گبری چل ساله چون از گردنش %~% می بیندازی بمشتی ارزنش # 17 دوستی خود بدشمن میدهی %~% این چنین ارزان بارزن میدهی # 18 هاتفی در سر او آواز داد %~% کانکه او را خواند حق یا باز داد # 19 گر بخواندش نه بعلت خواندش %~% ور براندش نه بعلت راندش # 20 کار خلقست آنکه ملت ملتست %~% هرچه زان درگه رود بی علتست PageV08P002 # 1 بود خوش دیوانه در زیر دلق %~% گفت هر چیزی که دروی ماند خلق # 2 علتست و من چو هستم دولتی %~% میرسم از عالم بی علتی # 3 از ره بی علتیم آوردهاند %~% در جنون دولتیم آوردهاند # 4 ms098 لاجرم کس را بسرم راه نیست %~% از جنونم هیچ جان آگاه نیست # 5 هرکه در بی علتی حق فتاد %~% در خوشی جاودان مطلق فتاد # 6 هرچه دید و هرچه بروی رفت نیز %~% خوش شمرد آن جمله چون جان عزیز ~~PageV08P003 # 1 بود مردی چست خوش خوش نام او %~% حق تعالی کرده نامش دام او # 2 گر کسی در جانش آتش میزدی %~% او نرنجیدی و خوش خوش میزدی # 3 خانه بودش فرو افتاد پاک %~% ماند فرزند و زنش در زیر خاک # 4 ایستاده بود خوش خوش برکنار %~% وانگهی میگفت خوش خوش اینت کار # 5 چون همه چیزی ز پیشان دید او %~% قول خوش خوش گفتن آسان دید او # 6 گر چو خوش خوش خوش نبینی هر چه هست %~% خوش خوشی در ناخوشی افتی بشست # 7 گر شود همچون زمین پست آسمان %~% تو خوشی خود طلب کن از میان ~~PageV08P004 # 1 آن یکی دیوانه در بغداد شد %~% یک دکان پر شیشه دید او شاد شد # 2 برگرفت آنگاه سنگی ده بدست %~% وآن همه شیشه بیک ساعت شکست # 3 صدهزاران شیشه میشد سرنگون %~% پس طراق و طمطراق آمد برون # 4 مرد سودائی که آن سوداش کرد %~% از پسش خندید و بس صفراش کرد # 5 آن یکی گفتش که ای شوریده مرد %~% این چرا کردی و هرگز این که کرد # 6 سود اوبر باد دادی این زمان %~% مرد را درویش کردی زین زیان # 7 گفت من دیوانه بس سرکشم %~% وین طراق و طمطراق آید خوشم # 8 چون خوشم این آمد اینم هست کار %~% با زیانم نیست یا با سود کار # 9 در حقیقت زین همه طاق ورواق %~% نیست کس آگاه جز از طمطراق # 10 هیچکس از سر کار آگاه نیست %~% زانکه آنجا هیچکس را راه نیست # 11 نیست کس را از حقیقت آگهی %~% جمله میمیرند بادستی تهی PageV08P005 # 1 ناگهی معشوق طوسی را مگر %~% بود بر بازار عطاران گذر # 2 آن یکی عطار خوشتر از بهشت %~% غالیه ms099 از مشک و عنبر می سرشت # 3 غالیه بستد ازو معشوق چست %~% بود در پیشش خری ادبار و سست # 4 زیر دنبال خر آلوده بکرد %~% بر پلیدی غالیه سوده بکرد # 5 سر این پرسید ازو مردی ز راه %~% گفت این خلقی که هست اینجایگاه # 6 از خدادارند چندانی خبر %~% کز دم این غالیه این لاشه خر # 7 از درخت ذات تو یک شاخ تر %~% تا نپیوندد باصل کار در # 8 تو بریده مانی از اصل همه %~% فصل باشد قسمت از وصل همه # 9 این زمان کن شاخ را پیوسته تو %~% زانکه چون مردی بمانی بسته تو # 10 بسته نتواند بلاشک کار کرد %~% کار اینجا بایدت نهمار کرد # 11 ور بدو پیوسته خواهی مرد تو %~% زندگی پیوسته خواهی برد تو # 12 زنده بی مرگ بسیاری بود %~% گر بمیری زنده این کاری بود # 13 بر در او چون توانی یافت بار %~% چون ز بیکاری نه پردازی بکار # 14 نیستت پروای ریش خود دمی %~% همچنین مردار خواهی شد همی PageV08P006 # 1 بود مجنونی بدست آئینه %~% چون بکردی جمعه هر آدینه # 2 برگشادی پرده از آئینه باز %~% تا چو بیرون آمدی خلق از نماز # 3 آینه در روی مردم داشتی %~% چون شدی مردم بسی بگذاشتی # 4 خلق چون بسیار در چشم آمدیش %~% آینه بفکندی و خشم آمدیش # 5 مردمان پیشش شدندی دلنواز %~% پس بدادندیش آن آئینه باز # 6 باز چون آن خلق بسیار آمدی %~% بار دیگر خشم در کار آمدی # 7 آینه در رهگذار انداختی %~% خلق از سر باز با او ساختی # 8 گاه بگرفتی و گه بگذاشتی %~% گاه بفکندی و گه برداشتی # 9 چون نبودی خلق را پروای او %~% عاقبت غالب شدی سودای او # 10 گفتی آن باید مرا کاین مردمان %~% روی خود بینند حاضر یک زمان # 11 لیک یک تن را همی نه کم نه بیش %~% وا نمیگردد ز روی و ریش خویش # 12 هرکرا پروای خود نبود دمی %~% هرگزش پروای حق باشد ms100 همی # 13 این چنین مشغول و سرگردان شده %~% در غم شغل جهانت جان شده # 14 تا کی آخر جمع خواهی کرد تو %~% جمع چندان کن که خواهی خورد تو # 15 ای که روزی میکنی چندین طلب %~% جان شیرین جوی و نور دین طلب # 16 ای ترا هر لحظه تلبیسی دگر %~% در بن هر مویت ابلیسی دگر # 17 در حقیقت رو ز عادت دور باش %~% نی ز ابلیسی بخود مغرور باش ~~PageV08P007 # 1 سجده میکرد ابلیس لعین %~% گفت عیسی در چه کاری این چنین # 2 گفت من بیش از همه عمری دراز %~% سجده عادت کردهام زانگاه باز # 3 عادتم گشتست این زان میکنم %~% گرهمه سجدهست تاوان میکنم # 4 عیسی مریم بدو گفت ای سقط %~% می ندانی هیچ و ره کردی غلط # 5 تو یقین میدان که اندر راه او %~% نیست عادت لایق درگاه او # 6 هرچه از عادت رود در روزگار %~% نیست آن را با حقیقت هیچ کار # 7 وقف ابلیس است دنیا سر بسر %~% تو ازو میباز دزدی در بدر # 8 هر که از ابلیس دزدد مال او %~% خود توان دانست فردا حال او # 9 گر رود ابلیس از بازارها %~% کی رود بازارها را کارها # 10 زانکه دنیا سر بسر بازار اوست %~% بیشتر بیع و شری از کار اوست # 11 اوست مه بازار هر بازار و بس %~% کار دنیا نیست بی او یک نفس ~~PageV08P008 # 1 گفت یک روزی سلیمان کای اله %~% بهر من ابلیس را آور براه # 2 تا چو هر دیوی شود فرمانبرم %~% بی پری جفتی نهد سر در برم # 3 حق بدو گفتا مشو او را شفیع %~% تاکنم در حکم تو او را مطیع # 4 عاقبت ابلیس شد فرمان برش %~% گشت چون باد ای عجب خاک درش # 5 گرچه چندانی سلیمان کار داشت %~% کز زمین تا عرش گیر و دار داشت # 6 مسکنت را قدر چون بشناخت او %~% قوت از زنبیل بافی ساخت او # 7 خادمش یک روز در ms101 بازار شد %~% از پی زنبیل او در کار شد # 8 گرچه بسیاری بگشت از پیش و پس %~% عاقبت نخرید آن زنبیل کس # 9 بازگشت و سوی او آورد باز %~% شد گرسنگی سلیمان را دراز # 10 روز دیگر دیگری بهتر ببافت %~% تا خریداری تواند بو که یافت # 11 برد خادم هر دو بازاری نبود %~% تا بشب گشت و خریداری نبود # 12 چون نمیآمد خریداری پدید %~% ضعف شد القصه بسیاری پدید # 13 شد ز بی قوتی سلیمان دردناک %~% آمدش بی قوتی در جان پاک # 14 حق تعالی گفتش آخر حال چیست %~% کز ضعیفی بر تو دشوارست زیست # 15 گفت نان میبایدم ای کردگار %~% گفت نان خور چند باشی بیقرار # 16 گفت یا رب نان ندارم در نگر %~% گفت بفروش آن متاعت نان بخر # 17 گفت زنبیلم فرستادم بسی %~% نیست این ساعت خریدارم کسی # 18 گفت کی زنبیل باید کار را %~% بنده کرده مهتر بازار را # 19 بی شکی شیطان چو محبوس آیدت %~% کار دنیا جمله مدروس آیدت # 20 چونبود در بند ابلیس پلید %~% کی توان کردن فروشی یا خرید # 21 کار دنیا جمله موقوف ویست %~% نهی منکر امر معروف ویست PageV08P009 ### | [ mbkhsh 9 ] # 1 سالک آمد وانگهش از سر قدم %~% چون قلم شد سرنگون پیش قلم # 2 گفت ای منشی اسرار آمده %~% ناقد گفتار و کردار آمده # 3 ای بوقت کودکی همچون مسیح %~% هم معز و هم متین و هم فصیح # 4 قوس قدرت را توئی زه لاجرم %~% گشت نازل زین سبب نون و القلم # 5 حقتعالی هم بتو تعلیم داد %~% هم ز قدرت احسن التقویم داد # 6 اولین استاد اسرار قدم %~% تو شدی موجود از کتم عدم # 7 پای از سر کرده سر از زفان %~% میخرامی از شبه گوهرفشان # 8 گه گهر داری نثار و گه شکر %~% گاه خطت دروگاهی آب زر # 9 هست در تاریکیت آب حیات %~% نی شکر بالحق توئی باری نبات # 10 پادشاهی تو مطلق آمدست %~% خط تو جمله ms102 محقق آمدست # 11 در حقیقت بی مجاز و عیب و ریب %~% ملهم لوح دلی نقاش غیب # 12 درد من بین بازکن بر من دری %~% سر غیبم گوی و درجنبان سری # 13 زین سخن جان قلم شد تافته %~% گشت از تیغ زفان بشکافته # 14 گفت آخر من کیم اسرار را %~% سر بریده میدوم این کار را # 15 گرچه آبی روشن و کامل بود %~% چون نداند ناودان غافل بود # 16 من چو ناوم واب روشن میرود %~% لیک دورم ز آنچه بر من میرود # 17 من کمر بسته بدیدار آمدم %~% سرنگون از شوق این کار آمدم # 18 پس زفان گشته قلم بیروی و راه %~% میروم وانگاه در آب سیاه # 19 چون از این سر ذره نشناختم %~% عاقبت از عجز سر در باختم # 20 شرح حال دلپذیر من شنو %~% باورم دار و صریر من شنو # 21 یا چو من حیران طریق خویش گیر %~% یا قلم در من کش و ره پیش گیر # 22 سالک آمدپیش پیر و گفت حال %~% تا شد آگاه آن امام حال و قال # 23 پیر گفتش هست در حضرت قلم %~% رای قدرت کار بخش بیش و کم # 24 ذره با ذره گر کار داشت %~% نقش آن نوک قلم داند نگاشت # 25 تانگردد از قلم نقشی عیان %~% ذره برخود نجنبد در جهان # 26 چون قلم را داعی رفتن بخاست %~% کارها از رفتن او گشت راست # 27 کرد دایم سرنگونی اختیار %~% می نیاساید دمی از درد کار # 28 چون بلذت در رسید او ازالم %~% غرقه آن نور شد جف القلم # 29 هرکه او در کار بسیاری برفت %~% آخر الامرش نکوکاری برفت # 30 چون قلم شو راست در رفتار خویش %~% تا بکام خود رسی در کار خویش ~~PageV09P001 # 1 بود ذوالنون را مریدی پاکباز %~% هم بمعنی اهل دل هم اهل راز # 2 در حضورش چل چله افتاده بود %~% تا بچل موقف تمام استاده بود # 3 مدت چل سال جانی غرق راز %~% پاسبان حجره دل ms103 بود باز # 4 نه درین چل سال حرفی گفته بود %~% نه درین چل سال یکشب خفته بود # 5 روزی آمد پیش ذوالنون دردناک %~% سرنهاد از عجز خود بر روی خاک # 6 طاعت چل ساله خود بر دوام %~% آنچه کرده بود بر گفتش تمام # 7 گفت اگرچه هر چه گفتی کردهام %~% همچو روز اولین در پردهام # 8 نه دری در سینه میبگشایدم %~% نه جمالی روی میبنمایدم # 9 نه زحق خطی بنامم میرسد %~% نه بدل از وی پیامم میرسد # 10 بر نمیگیرد بهیچم چون کنم %~% چند سوزم چند پیچم چون کنم # 11 تا نگوئی کاین شکایت کردنست %~% لیک بدبختی حکایت کردنست # 12 دل گرفتن نیست از طاعت مرا %~% لیک ذوقی نیست یک ساعت مرا # 13 تو طبیبی غمگنان را چاره کن %~% داروی این عاشق خونخواره کن # 14 شیخ چون بشنود ازآن سرگشته راز %~% گفت امشب ترک کن کلی نماز # 15 نان بخور سیر و بخسب امشب تمام %~% تا گر از لطفت نمیآید پیام # 16 بو که از عنفی کند در تو نگاه %~% زانکه پندارم بلطفت نیست راه # 17 هرکسی را از رهی دیگر برند %~% گه زپای آرند و گه از سر برند # 18 این سخن درویش چون بشنود رفت %~% بود تشنه سیر خورد و سیر خفت # 19 مصطفی رادید هم آن شب بخواب %~% ای عجب در شب که بیند آفتاب # 20 گفت میگوید خداوندت سلام %~% میدهد از حضرت خویشت پیام # 21 کی بهمت رنجها برده بسی %~% کی کند هرگز زیان بر ما کسی # 22 تحفه خود یادگار تو نهم %~% هرچه خواهی در کنار تو نهم # 23 گرچه تو چل ساله داری رنج راه %~% گنج دولت بخشمت این جایگاه # 24 در عوض گنج کرم بازت دهم %~% خلعت و انعام و اعزازت دهم # 25 لیکن از ماسوی ذوالنون برسلام %~% گو که هان ای مدعی ناتمام # 26 ای همه تزویر و ناموس آمده %~% پاک رفته پیش و سالوس آمده # 27 عاشقان را میکنی از ما ms104 نفور %~% تا ز راه ما همی گردند دور # 28 همچو غول از رهزنی دم میزنی %~% کار مشتی خسته بر هم میزنی # 29 گر نیندازم بصد رسوائیت %~% نی خدایم چند از رعنائیت # 30 تا تو دست از رهزنی کوته کنی %~% عاشقان را تا بکی گمره کنی # 31 زین سخن ذوالنون چنان دلشاد شد %~% کز دو عالم تا ابد آزاد شد # 32 چون زکار خویش مرد آید یکی %~% آنچه میجوید بیابد بی شکی # 33 چند خواهی بود نه پخته نه خام %~% نیک خواهی کار میباید تمام # 34 هرکه او در کار خود کامل بود %~% عاقبت مقصود او حاصل بود PageV09P002 # 1 بود دزدی دزدی بسیار کرد %~% تا خلیفهش عاقبت بردار کرد # 2 میگذشت آنجایگه شبلی مگر %~% چشم افتادش بران زیر و زبر # 3 اشک بر رویش ز کار او دوید %~% نعره زد پیش دار او دوید # 4 بوسه بر پای او داد و برفت %~% پیش او دستار بنهاد و برفت # 5 سر این پرسید از وی سایلی %~% گفت بودست او بدزدی کاملی # 6 از کمال او دزدی بسیار کرد %~% تا که جان را در سر این کار کرد # 7 هرکه او در کار خود باشد تمام %~% جان خود در کار بازدوالسلام # 8 گرچه دزدی جاهل و غافل بدست %~% لیک اندر کار خود کامل بدست # 9 چون تمام افتاد او در کار خویش %~% زان نهادم پیش اودستار خویش # 10 چون بدیدم دار چوبین جای او %~% بوسه زان دادم خوشی بر پای او # 11 او بکار خویش مرد خویش بود %~% نه چو من نامرد درد خویش بود # 12 او بمردی بود پشت لشگری %~% نه چو من آمد مخنث گوهری # 13 جان او او را جوی ارزیده بود %~% نه چو من برجان خود لرزیده بود # 14 مرد باید خواه خاص و خواه عام %~% کو بود در فن و کار خود تمام # 15 ذره گر نیک نامی بایدت %~% در همه کاری تمامی بایدت # 16 در تمامی گر ms105 تو کاری بد کنی %~% آن هم از بهر خلاص خود کنی ~~PageV09P003 # 1 آن یکی قلاب را بگرفت شاه %~% خواست تادستش ببرد پیش راه # 2 قلب زن مرد مرقع پوش بود %~% از حقیقت ذره باهوش بود # 3 گفت با خانه بریدم این زمان %~% تا نهم مالی که دارم در میان # 4 چون بسوی خانه بردندش فراز %~% او مرقع برکشید و گشت باز # 5 برهنه استاد پیش شهریار %~% گفت اکنون کار باید کرد کار # 6 زانکه این قلاب را از هرچه هست %~% ماحضر قلبیست این ساعت بدست # 7 شاه گفتش از چه میگفتی دروغ %~% گفت تا در دین نباشم بی فروغ # 8 عیب خود پوشیدم از بیم هلاک %~% در لباس خاص بی عیبان پاک # 9 از چنین عیبی چو در روی آمدم %~% زان لباس پاک یکسوی آمدم # 10 تا نه بیند کس مرقع در برم %~% اهل دل را بدنگوید بر سرم # 11 گر شدم بد نام در پیش سپاه %~% جانب آن قوم میدارم نگاه # 12 زانکه بد نامی ایشان خواستن %~% کفرم آید کفر نتوان خواستن # 13 شاه را از راستی آن جوان %~% وقت خوش شد عفو کردش آن زمان # 14 چند خواهی بود مرد ناتمام %~% نه بدو نه نیک و نه خاص ونه عام # 15 چون قلم شو عشق را بسته میان %~% پس بسر عشق بگشاده زفان # 16 زانکه گر نبود ترا با عشق کار %~% تو خری باشی بمعنی بی فسار ~~PageV09P004 # 1 بود در غزنی امامی از کرام %~% نام بودش میره عبدالسلام # 2 چون سخن گفتی امام نامدار %~% خلق آنجا جمع گشتی بی شمار # 3 هر کرا در شهر چیزی گم شدی %~% روز مجلس پیش آن مردم شدی # 4 بانگ کردی آنچه گم کردی براه %~% پس نشان جستی ز خلق آنجایگاه # 5 روز مجلس بود مردی سوگوار %~% زانکه خر گم کرده بود آن بیقرار # 6 بر سر آن مردم مجلس نیوش %~% مرد خر گم کرده آمد در خروش # 7 کای مسلمانان خری ms106 باجل که یافت %~% چه خر و چه اسب آن دلدل که یافت # 8 چون نداد آنجا کسی از خر نشان %~% مرد شد بر خاک از آن غم خون فشان # 9 آن امام القصه حرف آغاز کرد %~% دفتر عشاق از هم باز کرد # 10 وصف عشق و عاشقان گفتن گرفت %~% وز کمال عشق آشفتن گرفت # 11 پس چنین گفت او که ذرات جهان %~% جمله در عشقند پیدا ونهان # 12 در جهان کس بود کو عاشق نبود %~% یا کمال عشق را لایق نبود # 13 هست در مجلس کسی اینجایگاه %~% کو بسر عشق کم بردست راه # 14 غافلی برخاست پنداشت آن سلیم %~% کانکه عاشق نیست کاریست آن عظیم # 15 گفت اگر چه یافتم عمری تمام %~% هرگزم عشقی نبودست ای امام # 16 میره گفت آن مرد خرگم کرده را %~% روفساری آر و گیر این مرده را # 17 کانچه تو در جستنش بشتافتی %~% منت ایزد را که اینجا یافتی # 18 مرد را بی عشق کاری چون بود %~% این چنین خر بی فساری چون بود # 19 هر که عاشق نیست او را خر شمر %~% خر بسی باشد ز خر کمتر شمر # 20 عاشقی در چستی و چالاکیست %~% هرکه عاشق نیست کرمی خاکیست # 21 عشق را گاهی نوازش باشدت %~% گاه چون شمعی گدازش باشدت # 22 تا نخواهی دید در اول گداز %~% نیست درآخر ترا ممکن نواز PageV09P005 # 1 بوسعید مهنه در آغاز کار %~% پیش لقمان رفت روزی بی قرار # 2 سنگ در یک دست میافراشت او %~% سوخته در دست دیگر داشت او # 3 شیخ گفتش چیست سنگ و سوخته %~% گفت تا گردانمت آموخته # 4 میزنم این سنگ بر سر محکمت %~% سوخته برمینهم چون مرهمت # 5 زانکه این دردی که این ساعت تراست %~% این چنین درمانش خواهد گشت راست # 6 گه ز ضرب او جراحت میرسد %~% گه ز مرهم نیز راحت میرسد # 7 گر ز ضرب او جراحت نبودت %~% تا ابد اومید راحت نبودت # 8 راحت خود را شدی ms107 پیوسته دوست %~% بی جراحت نیز فقرت آرزوست PageV09P006 # 1 بر پلی میشد نظام الملک شاد %~% چشم او ناگه بزیر پل فتاد # 2 بیدلی در سایه پل رفته بود %~% فارغ از هر دو جهان خوش خفته بود # 3 گفت اگر عاقل اگر آشفته %~% هرچه هستی فارغ و خوش خفته # 4 بیدل دیوانه گفتش ای نظام %~% کی دو تیغ آید بهم در یک نیام # 5 ملک دنیا هست دین میبایدت %~% آن همه داری و این میبایدت # 6 گر ترا دین باید از دنیا مناز %~% هردو با هم راست ناید کژ مباز ~~PageV09P007 ### | [ mbkhsh 10 ] # 1 سالک صادق دم نیکوسرشت %~% آمد از صدق طلب پیش بهشت # 2 گفت ای خلوت سرای دوستان %~% پای تا سر بوستان در بوستان # 3 خاک روب کوی تو باغ ارم %~% تشنه یک قطره تو جام جم # 4 آب حیوان خاک باشد بردرت %~% نیم مرده ز اشتیاق کوثرت # 5 جمله تن روحو ریحانی همه %~% جان عالم عالم جانی همه # 6 آسیای چرخ سرگردان ترا %~% باغبانی خازن و رضوان ترا # 7 عالمی حوران و غلمان نقد تو %~% جمله رادل بر وفای عقد تو # 8 آنچه هرگز آدمی نشنیده است %~% نه کسی دانسته ونه دیده است # 9 آن نشان در سایه تو میدهند %~% نور از سرمایه تو میدهند # 10 طوطی جان طالب معنی تو %~% تا ابد طوبی له از طوبی تو # 11 دار حیوانی سرای زندگی %~% ذره ذره از تو جای زندگی # 12 هرکجا سریست در هر دو جهان %~% هست در هر ذره تو بیش از آن # 13 مرغ بریانت چو خوردی زنده شد %~% لاجرم چون زنده شد پرنده شد # 14 چون می و شیر و عسل داری روان %~% آب در جوی تو بینم این زمان # 15 این همه زینت که از طاعت تراست %~% وین همه عزت که هر ساعت تراست # 16 میتوانی گر مرادرمان کنی %~% کار جان دردمند آسان کنی # 17 شد بهشت از قول سالک بیقرار %~% برکشید از سینه آهی مشکبار ms108 # 18 گفت ای جوینده زیبا سرشت %~% من بهشتم آنچه دیدم از بهشت # 19 تا بکی بینی تو زیبائی شمع %~% مینهبینی سوز و تنهائی شمع # 20 من چو در دردم مرا درمان چه سود %~% روح چون میسوزدم ریحان چه سود # 21 غیب خواهم سر بغیرم میدهد %~% عشق خواهم لحم طیرم میدهد # 22 گه زجوی میخرابم مانده %~% گه ز شیری مست خوابم مانده # 23 طفل را در خواب از شیری کنند %~% مست را از خمر تدبیری کنند # 24 بیشتر اصحابم ابله آمدند %~% اهل دین از من منزه آمدند # 25 سلسله سازند رو یا روی من %~% تا کشند اهل دلی را سوی من # 26 نیستم فی الجمله جز دار السلام %~% گر رسد سلمان بمن اینم تمام # 27 هرکه پیش من فرود‌آورد سر %~% لقمه اول دهندش از جگر # 28 بار اول کوزه در دردی زنند %~% تا جگر خواران دم خردی زنند # 29 آنکه از من راه زد یک گندمش %~% هست سیصد سال نیش کژدمش # 30 سالکا از من چه میجوئی برو %~% من ندانم تا چه میگوئی برو # 31 سالک آمد پیش پیر نیک نام %~% حال خود برگفت پیش او تمام # 32 پیر گفتش هست فردوس منیر %~% عرصه دعوت سرای دار و گیر # 33 در بهشت است آفتاب لایزال %~% یعنی از حضرت تجلی جمال # 34 هرکه اینجا آشنائی یافت او %~% زان تجلی روشنائی یافت او PageV10P001 # 1 گرم شد یک روز شیخ با یزید %~% گفت اگر خواهد خداوند مجید # 2 مدت هفتاد سالم را شمار %~% من ازو خواهم شمار ده هزار # 3 زانکه سالی ده هزارست از عدد %~% تا الست ربکم گفتست احد # 4 جمله را در شور آورد از الست %~% وز بلی شان جز بلا نامد بدست # 5 هر بلا کان در زمین وآسمانست %~% از بلی گفتن نشان دوستانست # 6 بعد از آن گفتا که میآید خطاب %~% کاین سخن چون گفته شد بشنو جواب # 7 هفت اندامت کنم روز شمار %~% جزو جزو و ذره ذره ms109 چون غبار # 8 پس بهر یک ذره دیدارت دهم %~% در خور هر دیده بارت دهم # 9 ده هزاران ساله را نقد شمار %~% گویمت اینک نهادم در کنار # 10 تا بهر یک ذره کاری میکنی %~% این چنین کن گر شماری میکنی # 11 هرکرا آن آفتاب اینجا بتافت %~% آنچه آنجا وعده بود اینجا بیافت ~~PageV10P002 # 1 عاشقی میمرد چون دل زنده داشت %~% لاجرم چون گل لبی پرخنده داشت # 2 سایلی گفتش که این خنده ز چیست %~% خاصه در وقتی که میباید گریست # 3 گفت با معشوق خود چون عاشقم %~% میزنم یک دم که صبحی صادقم # 4 صبح را خنده صواب آید صواب %~% کو درون سینه دارد آفتاب # 5 گرچه من خورشید دارم در میان %~% بر طبق ننهادهام چون آسمان # 6 آفتابی هر که را در جان بود %~% گر بخندد همچو صبح آسان بود # 7 من که روزم آمد و شب در گذشت %~% یارم آمد رب و یارب درگذشت # 8 گر کنم شادی و گر خندم رواست %~% گر گشایم لب و گر بندم رواست # 9 چون شود خورشید عزت آشکار %~% هشت جنت گردد آنجا ذره وار # 10 بی جهت چندانکه بینی پیش و پس %~% از همه سوئی یکی بینی و بس # 11 جمله او بینی چو دایم جمله اوست %~% نیست در هر دو جهان بیرون ز دوست ~~PageV10P003 # 1 چون زلیخا شد ز یوسف بی قرار %~% با میان آورد عشقش از کنار # 2 بر زلیخا شد همه عالم سیاه %~% تا کند یوسف بسوی او نگاه # 3 ذره یوسف بدو می ننگریست %~% تا زلیخا بر سر او میگریست # 4 هر زمان از پیش او برخاستی %~% خویش از نوع دگر آراستی # 5 جلوه میکردی بپیش روی او %~% ننگرستی هیچ یوسف سوی او # 6 چون زلیخا شد بجان درمانده %~% حیلتی بر ساخت آن درمانده # 7 خانه فرمود بر هر سوی او %~% کرده صورت جمله نقش روی او # 8 چار دیوارش چو سقف از هر کنار %~% بود از نقش ms110 زلیخا پرنگار # 9 لایق آن خانه مفرش ساخت او %~% هم ز نقش خود منقش ساخت او # 10 گفت یوسف قبله روی عزیز %~% چون نمیبیند چه خواهد بود نیز # 11 چون رخم نقد عزیز عالمست %~% نیل مصرجامعم را شبنمست # 12 چون عزیزم من چنین در چشم خود %~% برکشم چون مصر نیل از چشم بد # 13 شش جهت در صورت خویش آورم %~% یوسف صدیق را پیش آورم # 14 تا چو بیند نقش من از خانه او %~% همچو من از من شود دیوانه او # 15 عاقبت چون حیله ساخت آن دلربای %~% کرد یوسف رادرون خانه جای # 16 یوسف از هر سوی کافکندی نظر %~% نقش آن دلداده دیدی پیش در # 17 شش جهاتش صورت آن روی بود %~% ای عجب یک صورت از شش سوی بود # 18 یوسف صدیق جان پاک تو %~% در درون خانه پر خاک تو # 19 چون نگه میکرد از هر سوی او %~% می ندید از شش جهت جز روی او # 20 دید در هر ذره انوار حق %~% موج میزد جزو جزو اسرار حق # 21 لاجرم گر ماهی و گر ماه دید %~% هر دو عالم نور وجه الله دید ~~PageV10P004 # 1 گشت مجنون هر زمان شوریدهتر %~% همچنان در کوی لیلی شد مگر # 2 هرچه را در کوی لیلی دید او %~% بوسه بر میداد و میبوسید او # 3 گه در و دیوار در بر میگرفت %~% گاه راه از پای تا سر میگرفت # 4 نعره میزد در میان کوی خوش %~% خاک میافشاند از هر سوی خوش # 5 روز دیگر آن یکی گفتش که دوش %~% از چه کردی آن همه بانگ و خروش # 6 هیچ دیوار و دری نگذاشتی %~% میگرفتی در بر و میداشتی # 7 هیچ از در کار برنگشایدت %~% هیچ ازدیوار در نگشایدت # 8 کرد مجنون یاد سوگندی عظیم %~% گفت تا در کوی او گشتم مقیم # 9 من ندیدم در میان کوی او %~% بر در و دیوار الا روی او # 10 بوسه گر بر در ms111 زنم لیلی بود %~% خاک اگر بر سر کنم لیلی بود # 11 چون همه لیلی بود در کوی او %~% کوی لیلی نبودم جز روی او # 12 هر زمانی صد بصر میبایدت %~% هر بصر را صد نظر میبایدت # 13 تا بدان هر یک نگاهی میکنی %~% صد تماشای الهی میکنی # 14 دل که دارد این نظر اندک قدر %~% مینیاساید زمانی از نظر # 15 گر بجای یک نظر بودی هزار %~% آن هزاران دیده بودی غرق کار ~~PageV10P005 # 1 بود مردی از عرب در کار خام %~% خوش به پنج انگشت میخوردی طعام # 2 سائلی گفتش که ای بر بینوا %~% هین مرا آگاه گردان تا چرا # 3 تو به پنج انگشت خوردی این طعام %~% گفت زان کانگشت شش نیست ای غلام # 4 گر بجای پنج شش بودی مرا %~% هر شش من بارکش بودی مرا # 5 گر هزاران دیده داری ای غلام %~% آن نظر را باید آن جمله مدام # 6 گر شود هردو جهان زیر و زبر %~% بس بود هر دو جهان را آن نظر # 7 گر شود هر دو جهان در خاک پست %~% تا ابد این خاکیان را کار هست # 8 خاک را چون کار با پاک اوفتاد %~% پیش آدم عرش در خاک اوفتاد ~~PageV10P006 # 1 بر سر منبر امامی رفته بود %~% گرم گشته این سخن میگفته بود # 2 کو خداوندیست بی چون و چرا %~% هرگزش بر دامن آن کبریا # 3 از مذلت ذره ننشست گرد %~% نه نشیند نیز کو پاکست و فرد # 4 بیدلی را این سخن آمد بگوش %~% بانگ بر زد گفت ای جاهل خموش # 5 زانکه خود گرد مذلت گر رواست %~% دایما بر دامن آن کبریاست # 6 این همه خاکی نمیبینی مدام %~% تا ابد گرد مذلت این تمام # 7 دامن آن کبریا کرده بدست %~% کرده چون گردی بران دامن نشست # 8 آدمی را هست همچون حق یکی %~% نیست حق را همچو خویشی بیشکی # 9 لاجرم مردم همه در کار اوست %~% منتظر بنشسته دیدار اوست PageV10P007 # 1 ms112 گفت محمود و ایاز سیمبر %~% فخر کردند ای عجب با یکدگر # 2 گفت محمود از سر رعنایئی %~% کیست چون من در جهان آرایئی # 3 سند و هند و ترک و روم آن منست %~% هفتصد خسرو بفرمان منست # 4 لشگر و پیل مرا اندازه نیست %~% هیچسلطان را چنین آوازه نیست # 5 در زمان برجست ایاز نیک نام %~% باز پس میرفت تا هفتاد گام # 6 گفت دارم یک سخن با شهریار %~% هست دستوری شهش گفتا بیار # 7 گفت اگر داری جهان پر صف شکن %~% لیک محمودی نداری همچو من # 8 گر ترا هر دوجهان پر کس بود %~% این چه من دارم مرا می بس بود # 9 گر تجلی جمالت آرزوست %~% پای تا سر دیده شو در پیش دوست # 10 تا بدان هر دیده در دارالسلام %~% تا ابد دیدار بخشندت مدام # 11 دیده بیناست جان را زاد راه %~% از خدای خویش دایم دیده خواه ~~PageV10P008 # 1 رهبری بودست الحق رهنمای %~% میهمانی خواست یک روز از خدای # 2 گفت در سرش خداوند جهان %~% کایدت فردا پگه یک میهمان # 3 روز دیگر مرد کار آغاز کرد %~% هرچه باید میهمان را ساز کرد # 4 بعد از آن میکرد هر سوئی نگاه %~% پیش درآمد سگی عاجز ز راه # 5 مرد آن سگ را برانداز پیش خوار %~% همچنان میبود دل در انتظار # 6 تا مگر آن میهمان ظاهر شود %~% هدیه حق زودتر حاضر شود # 7 کس نگشت البته از راه آشکار %~% میزوان در خواب شد از اضطرار # 8 حق خطابش کرد کای حیران خویش %~% چون فرستادم سگی را زان خویش # 9 تا تو مهمان داریش کردیش دور %~% تا گرسنه رفت از پیشت نفور # 10 مرد چون بیدار شد سرگشته شد %~% در میان اشک و خون آغشته شد # 11 میدوید از هر سوئی و میشتافت %~% عاقبت در گوشه سگ را بیافت # 12 پیش او رفت و بسی زاریش کرد %~% عذر خواست و عزم دلداریش کرد # 13 سگ زفان بگشاد و ms113 گفت ای مرد راه %~% میهمان میخواهی از حق دیده خواه # 14 اینکه از حق میهمان میبایدت %~% دیده در خورتر از آن میبایدت # 15 زانکه گر یک ذره دیدارت دهند %~% صد هزاران ساله مقدارت دهند # 16 گر نداری دیده از حق دیده خواه %~% زانکه نتوانی شدن بی دیده راه ~~PageV10P009 # 1 آن یکی دیوانه عالی مقام %~% خضر او را گفت ای مرد تمام # 2 رای آن داری که باشی یار من %~% گفت با تو برنیاید کار من # 3 زانکه خوردی آب حیوان چندگاه %~% تا بماند جان تو تا دیرگاه # 4 من برانم تا بگویم ترک جان %~% زانکه بی جانان ندارم برگ جان # 5 چون تو اندر حفظ جانی مانده %~% من بنو هر روز جان افشانده # 6 بهتر آن باشد که چون مرغان زدام %~% دور میباشیم از هم والسلام ~~PageV10P010 # 1 گفت هارون عشق مجنون میشنود %~% آن هوس او را چو مجنون در ربود # 2 خواست تا دیدار لیلی بند او %~% پیش لیلی یک نفس بنشیند او # 3 خواست لیلی را و چون کردش نگاه %~% سهل آمد روی او در چشم شاه # 4 خواند مجنون را و گفت ای بیخبر %~% نیست لیلی را جمالی بیشتر # 5 تو چنین مست جمال او شدی %~% وز جنونی درجوال او شدی # 6 ترک او گیر و مدارش نیز دوست %~% زانکه بر هم نیم ترکی صد چواوست # 7 گفت تو کی دیدی آن رخسار را %~% عشق مجنون باید آن دیدار را # 8 تا نیاید عشق مجنونی پدید %~% کی شود لیلی بخاتونی پدید # 9 نیست نقصان در جمال آن نگار %~% هست نقصان در نظر ای شهریار # 10 گر بچشم من ببینی روی او %~% توتیا سازی ز خاک کوی او # 11 زشت بادا روی لیلی در جهان %~% تا بماند خوبی اودر نهان # 12 زشت اگر ننماید او ای پادشاه %~% پس شود خلق جهان مجنون راه # 13 بود نابینا بسی در هر پسی %~% لیک چون یعقوب بایستی کسی # 14 تا چو بوی ms114 پیرهن پیدا شود %~% چشمش از بوئی چنان بینا شود # 15 گر توانی ای امیرالمؤمنین %~% جاودانم دیده ده دور بین # 16 تا بدان دیده ز یک یک ذره چیز %~% نقد بینم روی لیلی جمله نیز ~~PageV10P011 # 1 سایلی پرسید از آن دانای پاک %~% کاخرت چیست آرزو در زیر خاک # 2 گفت آنجا بایدم جان در میان %~% در میان جان جمال حق عیان # 3 چشم از هر سویم آورده درو %~% بی تشوش رویم آورده درو # 4 تا قیامت همچنان خوش مانده %~% بی خبر از آب وآتش مانده # 5 گردمی این زندگی میبایدت %~% پای تا سر بندگی میبایدت # 6 بندگی از خود شناسی شد تمام %~% نیست مرد بی ادب صاحب مقام PageV10P012 # 1 داشتی در راه ایاز سیمبر %~% خانه هر روز بگشادیش در # 2 در درون خانه رفتی او پگاه %~% پس از انجا آمدی نزدیک شاه # 3 این سخن گفتند پیش شهریار %~% شهریار آنجایگه شد بی قرار # 4 خواست تا معلوم گرداند تمام %~% تادر آن خانه چه دارد آن غلام # 5 آمد و آن خانه رادر کرد باز %~% پوستینی دید شاه سر فراز # 6 حال آن حالی بپرسید از ایاس %~% گفت ای خسرو از اینم خودشناس # 7 روز اول چون گشاد این در مرا %~% بوده است این پوستین در بر مرا # 8 روز اول کاین غلامت بنده بود %~% در برش این پوستین ژنده بود # 9 باز چون امروز چندین قدر یافت %~% نه زخود کزشاه عالی صدر یافت # 10 چون به بینم پوستین خود پگاه %~% بعد از آن آیم بخدمت پیش شاه # 11 تا فراموشم نگردد کار خویش %~% پای بیرون ننهم از مقدار خویش # 12 کانکه پای از حد خود بیرون نهد %~% پای بر گیرد ز جان در خون نهد ~~PageV10P013 ### | [ mbkhsh 11 ] # 1 سالک جان پرور عالم فروز %~% پیش دوزخ شد چو آتش جمله سوز # 2 گفت ای زندان محرومان راه %~% مرجع بی دولتان پادشاه # 3 داغ جان خیل مهجوران توئی %~% آتش افروز دل دوران توئی ms115 # 4 جوهر مدقوق را زهر آمدی %~% نفس سگ را مطبخ قهر آمدی # 5 آتش عشق تو شد چون مشعله %~% ساختی دیوانگان را سلسله # 6 آن سلاسل گرچه هم اعناق راست %~% لیک لایق گردن عشاق راست # 7 جامه جنگ از چه در پوشیده %~% می ندانم با که میکوشیده # 8 تو ز عشق از بس که آتش یافتی %~% هر زمانی تشنه تر می تافتی # 9 چند تابی زلف دلبندان نه %~% چند سوزی ز آرزومندان نه # 10 ور همه از آرزو سوزی چنین %~% پس چه میسوزی چه افروزی چنین # 11 گر خریدی سوز او تا سوختی %~% آنچه بخریدی چرا بفروختی # 12 چون تو چندین سوز داری و گداز %~% هم بسوز خویش کار من بساز # 13 زین سخن آتش بدوزخ درفتاد %~% گفتئی دریا ببرزخ درفتاد # 14 گفت میسوزم من از اندوه خویش %~% آتشین دارم درین غم کوه خویش # 15 بر جگر آبم نماند و در جحیم %~% یا همه زقوم یابم یا حمیم # 16 من دو مغز افتادهام در صد زحیر %~% آن دو مغزم آتش است و زمهریر # 17 زآدمی و سنگ افروزم همه %~% لیک من از بیم خود سوزم همه # 18 نه زملکم بیم ونه از مالک است %~% بیم من از کل شی هالک است # 19 گر برآرد عاشقی آهی ز دل %~% من بسوزم زود ناگاهی ز دل # 20 چون دلم از خوف خود ناایمن است %~% بر زفانم جمله جز یا مؤمن است # 21 این سررشته چو شمع ای اهل راز %~% اندر آتش کی توانی یافت باز # 22 تو برو کاین جایگه جای تو نیست %~% آتش دوزخ ببالای تو نیست # 23 سالک آمد پیش پیر دلفروز %~% قصه‌ای برگفتش الحق جمله سوز # 24 پیر گفتش هست دوزخ بیشکی %~% اصل دنیا گر چه باشد اندکی # 25 خلق میسوزند در وی جمله پاک %~% هیچکس را نیست زو بیم هلاک # 26 گاه بیماریش رنگارنگ نقد %~% گه ز درمانهاش سر از سنگ نقد # 27 گاه سرما کرده سردی بیشمار ms116 %~% گه زگرمی کرده گرما بی قرار # 28 این چنین از عشق دنیا در وله %~% چیست دنیا دار من لا دار له # 29 رنج دنیا جمله در خسران دینست %~% ترک آن گفتن همی تحصیل اینست # 30 کس بدنیا در اگر باشد جنید %~% هم نیارد کرد موشی مرده صید # 31 تا بدین در شاهبازی سر فراز %~% از سر غفلت ندارد دست باز # 32 هرچه آن با تو فرو ناید بخاک %~% آن همه دنیا بود نه دین پاک ~~PageV11P001 # 1 پاک دینی گفت این نیکو مثل %~% کانکه دنیا جست هست او چون جعل # 2 جمع میآرد نجاست را مدام %~% گرد میگرداند آن را بر دوام # 3 در زحیر آن بود پیوسته او %~% دل دران سرگین بصد جان بسته او # 4 چون بگرداند گه از پس گه ز پیش %~% آردش تا بر سر سوراخ خویش # 5 آن متاع اواگر بیند کسی %~% مهتر از سوراخ او باشد بسی # 6 چون دران روزن نگنجد آن متاع %~% بر در روزن کند آن را وداع # 7 آن همه جان کنده بگذارد برون %~% پس شود تنها بدان روزن درون # 8 هرچه گردآورده باشد چند گاه %~% جمله بگذارد شود در خاک راه # 9 این مثال آدمیست و مال او %~% روشنت گردد از اینجا حال او # 10 آنکه عمری سیم و زر آرد بچنگ %~% جمله بگذارد شود در گور تنگ # 11 ای بهمت از جعل کم آمده %~% نام جسته ننگ عالم آمده # 12 تو شده دنیای دون را غره %~% و او وفاداری ندارد ذره # 13 پشت روی افتاده هر مویت درو %~% برچه پشتی کرده رویت درو # 14 جمله را میآورد میپرورد %~% میکشد در خاک و خونش میخورد # 15 چون تراهم خون بخواهد خورد نیز %~% خون دنیا کم خور آخر ای عزیز # 16 دل درین بیغوله دیوان مبند %~% زار بگری و چو بیکاران مخند # 17 چند باشی در عذاب خویشتن %~% چند خواهی برد آب خویشتن # 18 تو دل پاک خود و جان عزیز ms117 %~% کرده در قید یک یک ذره چیز # 19 گر رهانی جانت را در رستخیز %~% بانگت آید کای فلان جان رست خیز # 20 گر نباشد در همه دنیا جویت %~% میتوان گفتن بمعنی خسرویت # 21 چون نباشی بسته یک جو مدام %~% میتوان گفتن ترا خسرو تمام # 22 هرچه تو در بند آنی مانده %~% بنده آن تا بجانی مانده # 23 ترک دنیا گیر تا سلطان شوی %~% ورنه گرچرخی تو سرگردان شوی ~~PageV11P002 # 1 وقت غز خلقی بجان درمانده %~% هر کسی دستی ز جان افشانده # 2 رخت میکردند پنهان هرکسی %~% پیشوایان گم شده در هر پسی # 3 رفت آن دیوانه بر بام بلند %~% ژنده را در سر چوبی فکند # 4 چوب گردانید گرد سر بسی %~% مینیندیشید یک جو از کسی # 5 گفت ای دیوانگی من بینوا %~% دارم از بر چنین روزی ترا # 6 در چنان روزی که جان را بیم بود %~% مرد بیدل خسرو اقلیم بود # 7 تو نمیدانی که چون آهو ز سگ %~% راه زن بگریزد از عریان بتک # 8 تا ترا نقدیست بند جان تست %~% ور نداری هیچ جمله آن تست # 9 هرچه داری ترک کن یکبارگی %~% تا برون آئی ازین بیچارگی PageV11P003 # 1 شد بگورستان یکی دیوانه کیش %~% ده جنازه پیشش آوردند بیش # 2 تا که بر یک مرده کردندی نماز %~% مرده دیگر رسید از پی فراز # 3 هر زمانی مرده دیگر رسید %~% تا یکی بردند دیگر در رسید # 4 مرد مجنون گفت بر مرده نماز %~% چند باید کرد کاریست این دراز # 5 کی توان بر یک بیک تکبیر کرد %~% جمله را باید کنون تدبیر کرد # 6 هرچه در هر دو جهان دون خداست %~% بر همه تکبیر باید کرد راست # 7 بر در هر مرده نتوان نشست %~% چار تکبیری بکن بر هر چه هست # 8 ورنه دنیا زود مردارت کند %~% مرده تر از خویش صد بارت کند # 9 نقد دنیا گرچه بسیاری بود %~% چون ز دستت رفت مرداری بود PageV11P004 # 1 میدوید آن عامی ms118 زیر و زبر %~% تا نماز مرده در یابد مگر # 2 آن یکی دیوانه چون او را بدید %~% کو در آن تعجیل بیخود میدوید # 3 گفت چیزی سرد میگردد براه %~% هین بدو تا در رسی آنجایگاه # 4 هستی از مردار دنیا ناصبور %~% میروی چون مرده میبینی ز دور # 5 میخوری مردار دنیا ماه و سال %~% وین خود از جوعست برمردان حلال # 6 تا که یک عاقل برآرد یک دمی %~% جاهلان خوردند در هم عالمی # 7 تا بحکمت لقمه لقمان خورد %~% در خیانت خائنی صد جان خورد # 8 اهل دنیا چون سگ دیوانهاند %~% در گزندت زانکه بس بیگانهاند # 9 میخورند از جهل مرداری بناز %~% میکنند آنگه کفن از مرده باز ~~PageV11P005 # 1 آن یکی دیوانه میشد غرق شور %~% دفن میکردند مردی را بگور # 2 دید کرباسی کفن از دور جای %~% گفت من عریانم از سر تا بپای # 3 درکشم از مرده کرباس کفن %~% تا کنم خود را از آنجا پیرهن # 4 آن یکی بشنود گفت ای بینوا %~% کی بود این در مسلمانی روا # 5 مرد مجنون گفت آخر ای عجب %~% چون کفن بینم شما را روز وشب # 6 کز ضلالت میکنید از مرده باز %~% بر من از بهر چه شد این در فراز # 7 خاک عالم جمع کن چون خاک بیز %~% بر سر دنیای مردم خوار ریز # 8 گر سر اسرار دین داری بگوی %~% ترک این دنیای مرداری بگوی # 9 زانکه گر یک لقمه نان بخشد ترا %~% صد بلا مابعد آن بخشد ترا # 10 هر زمانی چون زیانی میدهد %~% بو که سودت یک زمانی میدهد PageV11P006 # 1 مرغکی بانگی زد و لختی بجست %~% سر بجنبانید و بر شاخی نشست # 2 چون سلیمان بانگ آن مرغک شنود %~% گفت میدانید تا او را چه بود # 3 میکندبرشاخ از دنیا گله %~% زار میگرید که چند از مشغله # 4 کز همه دنیای عالم سوز من %~% نیم خرما خوردهام امروز من # 5 خاک بر دنیا که سودا میدهد %~% چون ms119 منی را نیم خرما میدهد # 6 چون زدنیا نیم خرما میبسست %~% هرکه کرمان ملک خواهد ناکسست # 7 هرکه او از دار دنیا پاک شد %~% نور مطلق گشت اگرچه خاک شد # 8 هرکه او دنیای دون را کم گرفت %~% همچو صبح از صدق خود عالم گرفت ~~PageV11P007 # 1 بوسعید مهنه شیخ محترم %~% بود در حمام با پیری بهم # 2 سخت حمامی خوش ودمساز بود %~% زانکه آب و آتشش هم ساز بود # 3 پیر گفت ای شیخ حمامی خوشست %~% وز خوشی هم دلگشا هم دلکشست # 4 شیخ گفتش هیچدانی خوش چراست %~% گفت میدانم بگویم با تو راست # 5 چون درین حمام شیخی چون تو هست %~% خوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست # 6 شیخ گفتش زین بهت خواهم بیان %~% پای من چون آوریدی در میان # 7 پیر گفتش تو بگو شیخا جواب %~% کانچه تو گوئی جز آن نبود صواب # 8 گفت حمامیست خوش از حد برون %~% کز متاع جمله دنیای دون # 9 نیست جز سطل و ازاری با تو چیز %~% وانگهی آن هر دو نیست آن تو نیز ~~PageV11P008 # 1 در رهی میرفت هارون گرمگاه %~% دید میلی سر بر آورده براه # 2 کرد هارون قصد میل سایه دار %~% گشت بهلول از دگر سوی آشکار # 3 گفت بفکن طمطراق ای پرهوس %~% چون ز دنیا سایه میلیت بس # 4 سوی باغ و منظر و ایوان و خیل %~% چیست ان یکفیک ظل المیل میل # 5 چون فراسر میشود در سایه %~% پس بود بسیار اندک مایه # 6 دنیی دون چون نهنگی سرکشید %~% نیک و بد را تا بگردن درکشید # 7 جمله را تا حشر بر پیچید دست %~% هیچکس از دام مکر او نجست # 8 جمله شیران بزنجیر ویند %~% زیر دست حکم و تسخیر ویند # 9 گر ز بی مغزی تو دنیا دوستی %~% چون پیازی پای تا سر پوستی PageV11P009 # 1 عهد پیشین را یکی استاد بود %~% چارصد صندوق علمش یاد بود # 2 کار او جز علم و ms120 جز طاعت نبود %~% فارغ او زین هر دو یکساعت نبود # 3 بود اندر عهد او پیغامبری %~% وحی حق بگشاد بر جانش دری # 4 گفت با آن مرد گوی ای بی قرار %~% گرچه هستی روز وشب در علم وکار # 5 چون تو دنیا دوستی حق ذره %~% از تو نپذیرد چه باشی غره # 6 چون ز دل دنیات دور افکنده نیست %~% جای تو جز دوزخ سوزنده نیست # 7 صد جهان با علم و با معنی بهم %~% دوزخ آرد بار با دنیا بهم # 8 تا بود یک ذره دنیا دوستی %~% با تن دوزخ بهم هم پوستی # 9 میروی در سرنگونساری که چه %~% دشمن مادوست میداری که چه # 10 چند نازی زین سرای خاکسار %~% همچو مرداری و کرکس صد هزار # 11 هست دنیا گنده پیری گوژپشت %~% صد هزاران شوی هر روزی بکشت # 12 هر زمان گلگونه دیگر کند %~% هر نفس آهنگ صد شوهر کند # 13 از طلسم او نشد آگه کسی %~% در میان خاک و خون دارد بسی PageV11P010 # 1 هست در دریا یکی حیوان گرم %~% نام بوقلمون و هفت اعضاش نرم # 2 نرمی اعضای او چندان بود %~% کو هر آن شکلی که خواهد آن بود # 3 هر زمان شکلی دگر نیکو کند %~% هرچه بیند خویش مثل او کند # 4 چون شود حیوان بحری آشکار %~% او بدان صورت درآید از کنار # 5 چون همه چون خویش بینندش ز دور %~% کی شوند از جنس خود هرگز نفور # 6 او درآید لاجرم از گوشه %~% خویش را سازد از ایشان توشه # 7 چون طلسم او نگردد آشکار %~% او بدین حیلت کند دایم شکار # 8 گر دلت آگاه معنی آمدست %~% کار دینت ترک دنیا آمدست PageV11P011 # 1 عیسی مریم بغاری رفته بود %~% در میان غار مردی خفته بود # 2 گفت برخیز ای ز عالم بی خبر %~% کار کن تا توشه یابی مگر # 3 گفت من کار دو عالم کردهام %~% تا ابد ملکی مسلم کردهام # 4 گفت هین کار تو چیست ms121 ای مرد راه %~% گفت دنیا شد مرا یکبرگ کاه # 5 جمله دنیا بنانی میدهم %~% نان بسگ چون استخوانی میدهم # 6 مدتی شد تا ز دنیا فارغم %~% نیستم من طفل بازی بالغم # 7 بالغم با لعب و با لهوم چکار %~% فارغم با غفلت و سهوم چکار # 8 عیسی مریم چو بشنود این سخن %~% گفت اکنون هرچه میخواهی بکن # 9 چون ز دنیا فارغی آزاد خفت %~% خواب خوش بادت بخفت و شاد خفت # 10 چون ز دنیا نیستت غمخوارگی %~% کرده داری کارها یکبارگی PageV11P012 ### | [ mbkhsh 12 ] # 1 سالک آمد با دو چشم خون فشان %~% چون زمین افتاد پیش آسمان # 2 گفت ای سلطان عالم آمده %~% پای تا سر طاق و طارم آمده # 3 جمله در تو گم تو بالای همه %~% جمله چون قطره تو دریای همه # 4 هم قوی دل هم قوی همت توئی %~% خلق عالم را ولی نعمت توئی # 5 چشم نگشادست کس چندین که تو %~% خود که گشت از پیش و پس چندین که تو # 6 با هزاران دیده میگردیده %~% لاجرم پیوسته صاحب دیده # 7 این همه گردیدنت مقصود چیست %~% دایمت آمد شدی محدود چیست # 8 چند باشی ای فلک سرگشته تو %~% چند گردی در شفق آغشته تو # 9 گرچه بسیاری بگردیدی مدام %~% سیر از سیرت نگردیدی تمام # 10 چند آئی از زبر با زیر تو %~% زین شد آمد مینگردی سیر تو # 11 هر شبی چون پر زاغت میبرند %~% زاختران چندین چراغت میبرند # 12 زانچه میجوئی مرا آگاه کن %~% دست من گیر و مرا همراه کن # 13 من چو تو سرگشتهام با من بساز %~% پرده کن از روی این مقصود باز # 14 چون فلک بشنود گفت ای بی قرار %~% این همه با من ندارد هیچ کار # 15 تو چنین دانی که بوئی بردهام %~% نی که من سر تا قدم در پردهام # 16 زارزوی این نه سر دارم نه پای %~% نیست یک ساعت قرارم هیچ جای # 17 روز در دود کبودم بی ms122 گناه %~% جمله شب مانده در آب سیاه # 18 زین طلب درخون همی گردم مدام %~% گر نمیبینی شفق بین والسلام # 19 روز و شب چون حلقه میگردد سرم %~% تا که میگوید درون دل درم # 20 همچو گوئی مانده در چوگان چنین %~% چند خواهم بود سرگردان چنین # 21 حلقهام گم شده پا و سرم %~% لاجرم چون حلقه مانده بر درم # 22 دم بدم دست قضا میراندم %~% گوش من بگرفته میگرداندم # 23 آنکه هر شب آسمان پر اخترست %~% آسمان نیست این که طشت اخگرست # 24 چون ز قطران جامه سازد در برم %~% برفشاند طشت اخگر بر سرم # 25 تا بکی چون صوفیان بی قرار %~% چرخ خواهم زد درین میدان کار # 26 تا بکی سرگشتگی دین داشتن %~% جامه در طاق از پی این داشتن # 27 قرنها گردیدهام شیب و فراز %~% عاقبت طی کرده خواهم ماند باز # 28 گر بسی بنشینی ای سالک برم %~% من در این راه از تو سرگردان ترم # 29 سالک آمد پیش پیر اوستاد %~% حال خود برگفت آنچش اوفتاد # 30 پیر گفتش آسمان سرگشته است %~% وز شفق در خون دل آغشته است # 31 آسیای او گر آوردی شکست %~% نیستی سرگشتگی را پای بست PageV12P001 # 1 بامریدان شیخی از راه دراز %~% آسیا سنگی همی آورد باز # 2 از قضا بشکست آن سنگ گران %~% شیخ را حالت پدید آمد بر آن # 3 جمله اصحاب گفتند ای عجب %~% جان ازین کندیم ما در روز و شب # 4 هم زر و هم رنج ما ضایع بماند %~% خود مگیر این آسیا ضایع بماند # 5 این چه جای حالتست آخر بگوی %~% ما نمیدانیم این ظاهر بگوی # 6 شیخ گفت این سنگ ازان این جا شکست %~% تا زسرگردانی بسیار رست # 7 گر نبودی این شکستش اندکی %~% روز و شب سرگشته بودی بیشکی # 8 چون شکستی آمد او را آشکار %~% دایما آرام یافت آن بیقرار # 9 چون ز سنگ این حالتم معلوم گشت %~% حالی از سنگم دلی چون موم گشت ms123 # 10 چون بگوش دل شنیدم راز از او %~% اوفتاد این حالتم آغاز از او # 11 هرکرا سرگشتگی پیوسته شد %~% چون شکست آورد کلی رسته شد # 12 هرکه او سرگشته و حیران بماند %~% درد او جاوید بیدرمان بماند # 13 از همه کار جهان نومید شد %~% کار او خون خوردن جاوید شد PageV12P002 # 1 شد بر دیوانه آن مرد پاک %~% دید او را در میان خون و خاک # 2 همچو مستی واله و حیرانش دید %~% سرنگونش یافت و سرگردانش دید # 3 گفت ای دیوانه بی روی و راه %~% در چه کاری روز و شب اینجایگاه # 4 گفت هستم حق طلب در روز وشب %~% مرد گفتش من همین دارم طلب # 5 مرد مجنون گفت پس پنجاه سال %~% همچو من در خون نشین در کل حال # 6 کاسه پرخون تو میخور ای عزیز %~% بعد از آن می ده بمن یک کاسه نیز # 7 تاکه این دریا شود پرداخته %~% یا نه کار ما شود برساخته # 8 این گره را چون گشادن روی نیست %~% هم بمردن هم بزادن روی نیست # 9 این قدر دانم که با این پیچ پیچ %~% می ندانم می ندانم هیچ هیچ ~~PageV12P003 # 1 آن یکی دیوانه میگفت زار %~% کز همه عالم مرا اینست کار # 2 تا کنم بر روی خاکستر نشست %~% خاک میریزم بسر از هر دو دست # 3 هم پلاسی را بگردن افکنم %~% هم کنب را بر میان محکم کنم # 4 اشک میبارم بزاری بردوام %~% چکنم و چکنم همی گویم مدام # 5 تاکسی کو پیشم آید راز جوی %~% گویدم آخر چه بودت باز گوی # 6 من بدو گویم که ای صاحب مقام %~% می ندانم می ندانم و السلام # 7 چکنم و چکنم همیشه جفت ماست %~% می ندانم می ندانم گفت ماست # 8 گر در این میدان کشندت یک دمی %~% برتو تابد از تحیر عالمی # 9 ور ره این پرده نگشاید ترا %~% این همه افسانه آید ترا # 10 گر ترا دانش اگر نادانیست %~% آخر ms124 کار تو سرگردانیست PageV12P004 # 1 کاملی گفتست از پیران راه %~% هر که عزم حج کند از جایگاه # 2 کرد باید خان ومانش را وداع %~% فارغش باید شد از باغ وضیاع # 3 خصم را باید خوشی خشنود کرد %~% گر زیانی کرده باشی سود کرد # 4 بعد از آن ره رفت روز و شب مدام %~% تا شوی تو محرم بیت الحرام # 5 چون رسیدی کعبه دیدی چیست کار %~% آنکه نه روزت بود نه شب قرار # 6 جز طوافت کار نبود بر دوام %~% کار سرگردانیت باشد مدام # 7 تا بدانی تو که در پایان کار %~% نیست کس الا که سرگردان کار # 8 عاقبت چون غرق خون افتادنست %~% همچو گردون سرنگون افتادنست # 9 آنچه میجوئی نمیآید بدست %~% وز طلب یک لحظه مینتوان نشست PageV12P005 # 1 هست مرغی همچو آتش بیقرار %~% روز و شب گردنده گرد شاخسار # 2 میزند منقار در شاخ درخت %~% شاخ خواهی نرم باش و خواه سخت # 3 این چنین مرغی بشوق و شدتی %~% بر سلیمان گشت عاشق مدتی # 4 هر زمانش بیقراری تازه شد %~% هر دمش بی صبری از اندازه شد # 5 آمدی پیش سلیمان از پکاه %~% سوی او دزدیده میکردی نگاه # 6 بال و پر از عشق او میسوختی %~% پس بحیلت باز بر میدوختی # 7 خواند یک روزی سلیمان در برش %~% کرد از آن یک خواندن عاشق ترش # 8 گفت میدانم که بر من عاشقی %~% چون توئی عشق مرا کی لایقی # 9 گر نشان میباید از وصل منت %~% تا ز وصلم چشم گردد روشنت # 10 حاجتی دارم روا کن بعد ازان %~% تو مراو من ترا تا جاودان # 11 ور نگردانی تو آن حاجت روا %~% نه مرا باشی تو و نه من ترا # 12 گفت من یک چوب خواهم از تو خواست %~% نه ترو نه و خشک ونه کوژ و نه ~~راست # 13 روز و شب آن مرغ عاشق بیقرار %~% مست میگردد بگرد شاخسار # 14 میزند در شاخ منقار ای عجب %~% میکند آن ms125 چوب هرجائی طلب # 15 گر هزاران قرن گردد در جهان %~% از چنین چوبی کجا یابد نشان # 16 خلق عالم جمله در شیب و فراز %~% این چنین چوبی همی جوینده باز # 17 این چنین چوبی نشان هرگز نداشت %~% هیچ چوبی درجهان این عز نداشت # 18 این طلب در آب بحر انداز تو %~% کاین چنین چوبی نیابی باز تو # 19 از چنین چوبی ترا نامی بس است %~% سوی تو یک ذره پیغامی بس است # 20 چون بدست آوردنش کس را نبود %~% تا ابد جز نام ازو کس را چه سود ~~PageV12P006 # 1 پادشاهی دختری دلبند داشت %~% هر دو عالم وقف یک یک بند داشت # 2 هر سر موئیش خونی کرده بود %~% سرکشان را سرنگونی کرده بود # 3 عاشقی آتش فشانش اوفتاد %~% شور در دریای جانش اوفتاد # 4 بیقراری کرد در جانش قرار %~% از میان خلق آمد با کنار # 5 عاقبت چون طاقت او طاق شد %~% پیش آن مه پاره آفاق شد # 6 فرصتی جست وز عشق جان خویش %~% شمه برگفت با جانان خویش # 7 گفت اگر نبود وصالت رهبرم %~% میندانم تا که جان آنگه برم # 8 دخترش گفتا اگر میبایدت %~% کزوصال من دری بگشایدت # 9 یک جوال ارزنم در ره بریخت %~% نه بقصدی بود خود ناگه بریخت # 10 سوزنی برگیر و یک یک دانه پاک %~% از سر سوزن همه برچین ز خاک # 11 چون جوال این شیوه پرارزن کنی %~% بامن آنگه دست در گردن کنی # 12 مرد عاشق سالها با سوزنی %~% برنچیدست ای عجب یک ارزنی # 13 گر نکرد از سوزن ارزن در جوال %~% درجوالش کرد آن زن از محال # 14 وی عجب این مرد با سوزن بدست %~% جان بخواهدداد و جای آنش هست ~~PageV12P007 # 1 صوفئی را گفت مردی از رجال %~% کای جهان گردیده چون داری تو حال # 2 گفت سی سال ای اخی بشتافتم %~% نه جوی زر دیدم و نه یافتم # 3 وی عجب کردم من این ساعت نشست %~% تا مرا صد ms126 گنج زر آید بدست # 4 آنکه در عمری جوی هرگز نیافت %~% دور نبود گر ز گنجی عز نیافت # 5 نیست رویت یک جو زر یافتن %~% چون توانی گنج گوهر یافتن # 6 آنکه او را هیچ در ده راه نیست %~% مه دهی گر جوید او آگاه نیست # 7 گر همه شب روز میباید ترا %~% درد درمان سوز میباید ترا # 8 من که درد عشق در جان منست %~% وی عجب این درد درمان منست # 9 مینیابم آنچه میجویم همی %~% وین طلب ساکن نمیگردد دمی # 10 در میان این و آن درماندهام %~% تا که جان دارم بجان درماندهام # 11 هست دریای محبت بی کنار %~% لاجرم یک تشنگی شد صد هزار PageV12P008 # 1 داشت اندر خانه اسحق ندیم %~% بنده در خدمت او مستقیم # 2 دایما هر روز پیش از آفتاب %~% میکشیدی تا بشب از دجله آب # 3 چون نمیشد تشنگی و آب کم %~% مینزد یک دم غلام از کار دم # 4 دید روزی خواجه او را بیقرار %~% فارغ از خلق و شده مشغول کار # 5 خواجه گفتش کیف عیشک ای غلام %~% گفت کاری سخت دارم بر دوام # 6 در میان دو بلا افتادهام %~% سرنگون در زیر پا افتادهام # 7 هست از یک سویم آبی بی قیاس %~% وز دگر سو تشنگان ناسپاس # 8 دجله را خالی بکردن روی نیست %~% تشنه را سیری سر یک موی نیست # 9 در میان دجله و تشنه مدام %~% ماندهام درآمد و شد والسلام # 10 در میان دین و دنیا ماندهام %~% گه بمعنی گه بدعوا ماندهام # 11 نه ز دینم میرسد بوئی تمام %~% نه دمی دنیام میگیرد نظام # 12 من نه این نه آن ز راه افتاده باز %~% خردغل باری گران راهی دراز ~~PageV12P009 # 1 یک کلیچه یافت آن سگ در رهی %~% ماه دید از سوی دیگر ناگهی # 2 آن کلیچه بر زمین افکند سگ %~% تا بگیرد ماه بر گردون بتک # 3 چون بسی تک زد ندادش دست ماه %~% باز پس گردید و ms127 با زآمد براه # 4 آن کلیچه جست بسیاری نیافت %~% بار دیگر رفت و سوی مه شتافت # 5 نه کلیچه دست میدادش نه ماه %~% از سر ره میشد او تا پای راه # 6 در میان راه حیران مانده %~% گم شده نه این ونه آن مانده # 7 تا چنین دردی نیاید در دلت %~% زندگی هرگز نگردد حاصلت # 8 درد میباید ترادر هر دمی %~% اندکی نه عالمی در عالمی # 9 تا مگر این درد ره پیشت برد %~% از وجود خویش بی خویشتن برد ~~PageV12P010 # 1 طالبی را کو طلب می‌کرد راز %~% گفت یک روزی اویس پاکباز # 2 روی آن دارد که تو در راه بیم %~% تا که جان داری چنان باشی مقیم # 3 کاین همه خلق جهان را آشکار %~% گوئیا تو کشته از درد کار # 4 تا نباشد این چنین دردی ترا %~% ننگ باشد خواندن مردی ترا PageV12P011 # 1 سائلی جوینده راه کمال %~% کرد او از شیخ گرگانی سؤال # 2 گفت چون نبود ترا میل سماع %~% گفت ما را از سماع است انقطاع # 3 زانکه هست اندر دلم یک نوحه گر %~% کو زمانی گر ز دل آید بدر # 4 جمله ذرات عرش و فرش پاک %~% نوحه گر گردند دایم یا هلاک # 5 گر شود ظاهر چنین دردی که هست %~% تا ابد باید در آن ماتم نشست # 6 با چنین دردی که درجان منست %~% کی سماع و رقص درمان منست # 7 گر نیارم درد خویش امروز گفت %~% قصه این غصه و این سوز گفت # 8 تن زنم تا بوکه مرگم در رسد %~% ره بسوی روز برگم در رسد PageV12P012 # 1 بوعلی طوسی ز عشق آشفته بود %~% همچو آب زر سخن میگفته بود # 2 عاقبت چون روز بس بیگاه شد %~% گفت دردا کاین سخن کوتاه شد # 3 زانکه روزی را که شب در پی بود %~% لایق این حرف هرگز کی بود # 4 صبر باید کرد تا روزی تمام %~% در رسد کانرا نباشد شب مدام PageV12P013 ### | [ mbkhsh 13 ] # 1 سالک ms128 سرگشته چون مستی خراب %~% شد دلی پرتاب پیش آفتاب # 2 گفت ای سلطانسرگیتی نورد %~% در جهان بسیار دیده گرم و سرد # 3 ای بفیض و روشنی برده سبق %~% بوده برچارم سما زرین طبق # 4 گرم کردی ذات ذریات را %~% عاشقی آموختی ذرات را # 5 گرنه سلطان علم چون میزنی %~% کوس زرین صبحدم چون میزنی # 6 هست انگشتیت در هر روزنی %~% ذره ذره دیده چون روشنی # 7 تو بحق چشم و چراغ عالمی %~% این جهان را وان جهان را محرمی # 8 گاه سنگ از فیض گوهر میکنی %~% گاه مس بی کیمیا زر میکنی # 9 رخش گردون زیر ران داری مدام %~% ملکت هر دوجهان داری مدام # 10 پختگی جمله خامان ز تست %~% زینت و زیب نکو نامان ز تست # 11 من ز مقصودم جدا افتادهام %~% سرنگون در صد بلا افتادهام # 12 گر ز مقصودم نشانی میدهی %~% مرده را انگار جانی میدهی # 13 آفتاب این قصه را چون کرد گوش %~% بر رخش پروین اشک آمد بجوش # 14 گفت من هم نیز غمگینم چو تو %~% دم بدم سرگشته اینم چو تو # 15 روی زردم زین غم و جامه کبود %~% میزنم تک در فراز ودر فرود # 16 روز و شب زین عشق افروزندهام %~% سال و ماه از شوق این سوزندهام # 17 پای از سر می ندانم سر ز پای %~% میدوم هر ساعت از جائی بجای # 18 چشمه بی آب از این غم ماندهام %~% دایما در تاب ازین غم ماندهام # 19 گه سپر بر آب اندازم ز میغ %~% گه بقتل خویش دست آرم بتیغ # 20 گاه بر خاک اوفتم زین درد من %~% گه برایم سرخ و گاهی زرد من # 21 صد هزاران رنگ در کار آورم %~% تا مگر بوئی پدیدار آورم # 22 بی سر و بن گرچه میگردم چو گوی %~% کار می برنایدم از رنگ و بوی # 23 من که چشمم وین همه گردیدهام %~% کافرم گر هیچ بوئی دیدهام # 24 گرده هر شب برم در کوی ms129 او %~% تا مگر چیزی کند بر روی او # 25 من ز تو حیران ترم بگذر ز من %~% زانکه نگشاید ترا این در ز من # 26 سالک آمد پیش پیر دیده ور %~% کرد از حال خودش حالی خبر # 27 پیر گفتش آفتاب اندر صفت %~% بارگاه همتست و معرفت # 28 هرکه صاحب همت آمد مرد شد %~% همچو خورشید از بلندی فرد شد # 29 گر چو گوهر همت عالی بود %~% بر سر زر جای تو خالی بود # 30 گر بهر چیزی فرود آئی براه %~% کی توانی خورد جام از دست شاه ~~PageV13P001 # 1 خسروی روزی غلامی میخرید %~% کافتابش پیش مرکب میدوید # 2 در نکو روئی کسی همتا نداشت %~% شد ز پهنا سرو کان بالا نداشت # 3 چون ببالا سرو وار استاده بود %~% سرو او را بنده آزاده بود # 4 از رخ او هم قمر در وی گریخت %~% وز لب او هم شکر درنی گریخت # 5 آفتابی بود از سر تا بپای %~% کس ندیدست آفتابی در قبای # 6 گر سخن گفتی گهر میریختی %~% ور بخندیدی شکر میریختی # 7 صد هزاران عاشقش درکوی بود %~% زانکه روی آن بود چون آن روی بود # 8 کافر زلفش که از وی دین شدی %~% حلقه او از در صد چین شدی # 9 نرگسش بادام را دو مغز داشت %~% کافری و جادوئی نغز داشت # 10 چون نمودی از صدف در عدن %~% عقل را دندان شکستی در دهن # 11 چون گشادی درج لعل از خنده باز %~% مرده صد ساله گشتی زنده باز # 12 گر سخن گویم ز تنگی دهانش %~% درنگنجد هیچ موئی جز میانش # 13 آفتاب از شرم او رخ زرد بود %~% صبح را از شوق او دم سرد بود # 14 موسم خوش بود و ایام بهار %~% نازنینان چمن را روز بار # 15 روی صحرا جمله رنگارنگ بود %~% سبزه بسیاری و عالم تنگ بود # 16 بلبل شوریده میگردید خوش %~% پیش گل میگفت راه خارکش # 17 هم گل نازک لبی پرخنده داشت %~% هم ms130 بنفشه سر ببر افکنده داشت # 18 یاسمین را یک زفان افزون فتاد %~% زان ز تنگی دهان بیرون فتاد # 19 نرگس تر طشت زرین بردماغ %~% چشم بگشاده خوشی بر روی باغ # 20 گنج قارون بازبر افتاده بود %~% آب خضراندر حضر افتاده بود # 21 در چنین وقتی چنین زیبا رخی %~% میندانم تا توان زد شه رخی # 22 شاه را عزم چنین شه رخ فتاد %~% عزم جشنی تازه و فرخ فتاد # 23 چون میاه باغ جشن آراستند %~% آن غلام سیمبر را خواستند # 24 در میان جشن شاه نیک نام %~% خواست تا گستاخ گردد آن غلام # 25 گفت ساقی را که یک ساغر شراب %~% پیش او بر تاچسان آید ز آب # 26 برد ساقی پیش اودر حال جام %~% سر ببالا برنیاورد آن غلام # 27 شه اشارت کرد حاجب را که خیز %~% تو بدوده جام و گو در جانت ریز # 28 می ز حاجب نستد آن بدر منیر %~% شاه گفتا هست این کار وزیر # 29 برد پیش او وزیر شاه جام %~% عاقبت هم جام ازو نستد غلام # 30 شاه برخاست و بدست خویشتن %~% برد جامی پیش سرو سیمتن # 31 هم بنستد زو و تن میزد خموش %~% زین سبب خون وزیر آمد بجوش # 32 گفت آخر جام نستانی ز شاه %~% بی ادب تر از تو نبود در سپاه # 33 شاه بر پا و تو سرافکنده %~% بندگی را راستی زیبنده # 34 آن غلام آواز داد آن جایگاه %~% گفت ازان در پیش من استاد شاه # 35 کز کسی نگرفتهام البته جام %~% فخر من خود تا قیامت این تمام # 36 گر ز هرکس جام می بستانمی %~% کی چنین شایسته سلطانمی # 37 از خموشی بد نمیافتد مرا %~% نیک تر زین خود نمی افتد مرا # 38 چون نیامد جام اول در خورم %~% شاه استادست آخر بر سرم # 39 گر باول جام قانع گشتمی %~% از وزیر و شاه ضایع گشتمی # 40 گر کند فانی و یا باقی مرا %~% تا ابد شه بس ms131 بود ساقی مرا # 41 شاه گفتالحق غلامی درخورست %~% خلق او از خلق او نیکوترست # 42 روی خوب و همت عالیش هست %~% با چنین کس جاودان باید نشست # 43 هرکه از همت درین راه آمدست %~% گر گدائی میکند شاه آمدست PageV13P002 # 1 در رهی محمود میشد با سپاه %~% دید پیری پشته در بسته براه # 2 پیش اوشد خسرو صاحب کمال %~% گفت ای پیر این چه داری در جوال # 3 گفت تا شب ای شه پیروز من %~% خوشه بر میچیدهام امروز من # 4 این جوال از خوشه پر درکردهام %~% روی سوی طفلکان آوردهام # 5 تا جوینی سازم این اطفال را %~% ای گرامی با تو گفتم حال را # 6 شاه گفتش از برای توشه تو %~% از کجا بر چیده این خوشه تو # 7 گفت بی شک چون مسلمانی بود %~% از زمینی کان نه سلطانی بود # 8 زانکه باشد آن زمین بی شک حرام %~% کی نهم من در زمین غصب گام # 9 هم نباشد خوشه ایشان حلال %~% گر خورم زینجا بود وزرو وبال # 10 شاه گفت ای بدگمان ناتمام %~% مال سلطان را چرا گوئی حرام # 11 گفت با پیری و ضعف و افتقار %~% آیدم از مال سلطانیت عار # 12 زان ندارم لقمه خود را روا %~% کردهام دایم برین حق را گوا # 13 تو که داری این همه پیل و سپاه %~% هفت کشور را توئی امروز شاه # 14 نیست شرمت با همه ملک جهان %~% از جهان قسمت ستانی هر زمان # 15 روز و شب از مال درویشان خوری %~% روزی از خون دل ایشان خوری # 16 میستانی گاه از ده گه ز شهر %~% زر بزخم چوب از مردم بقهر # 17 عالمی بر هم نهی وزر و وبال %~% گوئی این مال منست آنگه حلال # 18 اینهمه ملک و ضیاع و کار و بار %~% کاین زمانت جمع شد ای شهریار # 19 مادرت از دوک رشتن گرد کرد %~% یا پدر از دانه کشتن گرد کرد # 20 میبری مال مسلمانان بزور ms132 %~% گوئیا ایمان نداری تو بگور # 21 صد هزاران خصم درهم میکنی %~% تا که یک لقمه مسلم میکنی # 22 هر که در آفاق سلطان آمدست %~% سرور جمله سلیمان آمدست # 23 او برای قوت خود زنبیل بافت %~% نه چو تو قالی قال و قیل بافت # 24 کار اوآمد بیک زنبیل راست %~% وان تو ناید بپانصد پیل راست # 25 گرچه درویشم من و فتوت تو %~% ننگ دارم گر خورم از قوت تو # 26 تو که داری این همه وان تو نیست %~% جز گدائی هیچ درمان تو نیست # 27 چون کنی دون همتی خود نظر %~% پس بعالی همتی من نگر # 28 مال و ملکت میبباید سوختن %~% پادشاهی از منت آموختن # 29 این بگفت ودرگذشت از پیش شاه %~% شاه میکرد از پسش حیران نگاه # 30 از کمال آن سخن وز رشک او %~% شد چو باران بهاری اشک او # 31 مرغ همت خاصه در راه صواب %~% دانه بر دام داند آفتاب PageV13P003 # 1 سایلی خفاش را گفت ای ضعیف %~% بیخبر ماندی ز خورشید شریف # 2 ای همه روزت شب تیره شده %~% از فروغی چشم تو خیره شده # 3 در شب تیره بسی گردیده تو %~% رشته تائی روشنی نادیده تو # 4 گر تو با خورشید میآمیزئی %~% از فروغ او چنین نگریزئی # 5 چند در سوراخها سازی وطن %~% در نگر در آفتاب موج زن # 6 تا ببینی آفتاب آتشین %~% ذره با او شوی خلوت نشین # 7 ای عجب خفاش گفت ای بیخبر %~% من چه خواهم کرد خورشید و قمر # 8 آفتابی را که خواهد شد سیاه %~% وز غروبش بر لوش دادند راه # 9 روی زرد و جامه ماتم به بر %~% در تک و پوئی بمانده در بدر # 10 تشنهتر از دیگران صد باره او %~% وز شفق آغشته خونخواره او # 11 گر چنین خورشید ناید در نظر %~% گومیاچون هست خورشیدی دگر # 12 تو مخسب ای مرد یک شب زنده دار %~% تا بشب خورشید بینی آشکار # 13 روز من ای مرد ms133 غافل هر شبست %~% کافتاب ینزل الله در شبست # 14 چون پدید آید بشب آن آفتاب %~% خلق عالم را کند مشغول خواب # 15 آفتاب از عکس چندانی ضیا %~% روی در پوشد بجلباب حیا # 16 در گریز آید ز تشویر ای عجب %~% روز و شب خوش میکند از بیم شب # 17 لیک هرکو همچو من محرم بود %~% آفتابش در شب ماتم بود # 18 چون چنین خورشید در شب حاصلست %~% گر زکوری میبخسبی مشکلست # 19 من نخفتم جمله شب تا بروز %~% گرد آن خورشید میپرم ز سوز # 20 چون نماید روی خورشید مجاز %~% ما بظلمت آشیان کردیم باز # 21 چون بشب نقدست خورشید اله %~% آن چنان خورشید دیدن نیست راه # 22 گر چو بازان همتی آری بدست %~% دست سلطانت بود جای نشست # 23 ور چو پشه باشی از دون همتی %~% همچو پشه باشی از بیحرمتی # 24 لاجرم چون پشه نقصان باشدت %~% بود با نابود یکسان باشدت PageV13P004 # 1 کردروزی چند سارخگی قرار %~% بر درختی بس قوی یعنی چنار # 2 چون سفر را کرد آخر کار راست %~% از چنار کوه پیکر عذر خواست # 3 گفت زحمت دادمت بسیار من %~% زحمتی ندهم دگر این بار من # 4 مهر برداشت از زفان حالی چنار %~% گفت خود را بیش ازین رنجه مدار # 5 فارغم از آمدن وز رفتنت %~% نیست جز بیهوده درهم گفتنت # 6 زانکه گرچون تو درآید صد هزار %~% یک دمم با آن نباشد هیچ کار # 7 خواه بامن صبر کن خواهی مکن %~% تو که بای تا ز من گوئی سخن # 8 لیک اگر از عجز آئی پیش در %~% زانچه میجوئی بیابی بیشتر PageV13P005 # 1 پادشاهی در رهی میشد پکاه %~% خاک بیزی میگذشت آنجایگاه # 2 پس زفان بگشاده بود آن خاک بیز %~% کای خدا بر فرق کردم خاک ریز # 3 گر مرا بایست رفتن سوی کار %~% تاکنون در کار بودم بی قرار # 4 ور پگه بایست کردن عزم راه %~% کار را برخاستم اینک پگاه # 5 آنچه بر من ms134 بود آوردم بجای %~% کار اکنون با تو افتاد ای خدای # 6 شاه خوش شد از حدیث خاک بیز %~% گفت گیر این بدره در غربال ریز # 7 چون پگاهی کار را بشتافتی %~% آنچه جستی بیشتر زان یافتی PageV13P006 ### | [ mbkhsh 14 ] # 1 سالک از خورشید چون آگاه شد %~% عاقبت برخاست پیش ماه شد # 2 گفت هان ای چشمه افروخته %~% بر منازل روز و شب آموخته # 3 هر زمان در منزلی دیگر روی %~% گه بپا آئی و گه با سر شوی # 4 هر سر مه میشوی نو از کمال %~% لاجرم روی تو میگیرند فال # 5 در شب تاریک تنها میروی %~% مشعله در دست زیبا میروی # 6 زنگی شب را تودادی گوشمال %~% گرگ ظلمت را تو کردی در جوال # 7 خیمه داری ز نور آن را طناب %~% از طناب او جهانی پر کلاب # 8 چون سلیمان باد در فرمان تراست %~% لاجرم از نور شادروان تراست # 9 تو سلیمان وش بشادروان دری %~% کرده ازماه نو انگشتری # 10 این چنین ملکی که حاصل کرده %~% گوئیا تو حل مشکل کرده # 11 کرده چشمی سپید از انتظار %~% پس سیه کاسه مباش و شرم دار # 12 گر خبر داری ز درد و سوز من %~% هین نشانی ده که شب شد روز من # 13 گفت ای پرسنده وقت کار رفت %~% پیش از ما قافله سالار رفت # 14 چون ندیدم هیچ گرد از قافله %~% روی من از اشک شد پر آبله # 15 اول مه عمر یک دم یافته %~% ضحکه عالم شده غم یافته # 16 آخر هر ماه دل پر تفت و تاب %~% زار بر زردم نشیند آفتاب # 17 چون برآید آفتاب روشنم %~% آتش سخت افکند در خرمنم # 18 گه دهان شیر باشد جای من %~% گاه کژدم سر نهد در پای من # 19 گاه در خوشه کشندم همچو داس %~% گاه در گاوم چو از زر سنگ آس # 20 گاه بر میزان چنانم میکشند %~% گه ز هی در خر کمانم میکشند # 21 در میان ms135 این همه سختی و تاب %~% باد پیمایم همه با ماهتاب # 22 از چنین کس کی گشاید عقده باز %~% خاصه کو را عقده دارد زیر گاز # 23 سالک آمد پیش پیر سالخورد %~% گاه حال و گه بیان حال کرد # 24 پیر گفتش هست ماه از ضعف حال %~% مانده سرگردان ز نقصان و کمال # 25 گه شود باریک و بیقدری شود %~% گه جهان افروزد و بدری شود # 26 چون ندارد تاب خورشید سپهر %~% مینماید داغ این نقصان ز چهر # 27 از پی او میرود سرگشته %~% باز میجوید ازو سر رشته # 28 گرچه دارد حسن معشوقش کمال %~% او ندارد تاب او از هیچ حال # 29 لاجرم در نور قرب او مدام %~% فانی مطلق شود از خود تمام # 30 چون نباشد عاشقی را حوصله %~% ذره وصلش دهد صد ولوله # 31 هر که او در عشق آید ناتمام %~% سعی خون خود کند سعی مدام PageV14P001 # 1 بود سنجر را یکی خواهر چو ماه %~% صفیه خاتون کرده نامش پادشاه # 2 از جمال آن جهان دلبری %~% ذره بود آفتاب خاوری # 3 از ملاحت وز حلاوت سر بسر %~% هم نمک بود آن سمنبر هم شکر # 4 صد شکن در زلف آن دلبند بود %~% هرشکن از چینش تا دربند بود # 5 چون سر یک موی او پیدا شدی %~% عقل بینش بخش نابینا شدی # 6 از کژی زلف او گفتن خطاست %~% زانکه آنجا مینیاید هیچ راست # 7 تخته پیشانی آن سیمبر %~% بود سیم خام زیر تاج زر # 8 بود ابرویش چنان محکم کمان %~% کان بزه در مینیامد یک زمان # 9 تیر مژگانش چنان سر تیز بود %~% کز سر هر تیر صد خونریز بود # 10 جزع او در سحر یکدل آمده %~% هر دو در جادوی بابل آمده # 11 زلف چون قارش بخونها تشنه‌ای %~% ذوالفقار از غمزه او دشنه‌ای # 12 زیر زلفش آفتاب روی او %~% کرده روشن حسن یک یک موی او # 13 چهره همچون مه تابانش بود %~% از زمین تا چرخ سرگردانش ms136 بود # 14 درج یاقوتش در شهوار داشت %~% هر دری با هر دلی صد کار داشت # 15 پسته او داد یک خسته نداد %~% هیچکس را جز در بسته نداد # 16 چشمه حیوان ز لعلش تنگدل %~% مانده در دریای تاریکی خجل # 17 گر کسی دیدی زنخدانش عیان %~% گوی بردی از همه خلق جهان # 18 گرچه بردی گوی زیبائی تمام %~% لیکن اندر چاه افتادی مدام # 19 عارضش از هند عاج آورده بود %~% از همه رومش خراج آورده بود # 20 خال او هندوستان در روم داشت %~% ترک تازی تا بچین معلوم داشت # 21 گر بگویم وصف او بسیار من %~% هم مقصر مانم اندر کار من # 22 زانکه بود آن ماهرخ در دلبری %~% خسرو جمله بتان بربری # 23 ازجمال و ملک برخوردار بود %~% مرو دارالملک آن دلدار بود # 24 در زیارت آمدی آن دلنواز %~% روز هر آدینه بعد از نماز # 25 چاوشان از پیش رفتندی بدر %~% پاک کردندی ز مردم رهگذر # 26 بعد از آن خاتون ببازار آمدی %~% عقل خفته فتنه بیدار آمدی # 27 از عرب شهزاده علمی تمام %~% اندکی شوریده شرالدوله نام # 28 اوفتاد آخر بمرو وشد مقیم %~% عقل اندک داشت تحصیل عظیم # 29 صفیه خاتونی که ماه پرده بود %~% جمعه قصد زیارت کرده بود # 30 چاوشان در پیش میآویختند %~% خلق از هر سوی میبگریختند # 31 لیک شرالدوله دور استاده بود %~% چشم بر مهد بزر بنهاده بود # 32 چون برون آمد ز مهد آن آفتاب %~% گشت شر الدوله از عشقش خراب # 33 نیم عقلی داشت پاک از دست شد %~% نیم جانی داشت مست مست شد # 34 نعره از وی برآمد دردناک %~% سرنگونش سر فرو آمد بخاک # 35 گرچه خاتون آن زمان آگاه شد %~% تن زد و زانجا بخلوت گاه شد # 36 ناپدید آورد بر خود آنچه دید %~% برد جان از عشق و تن زد آنچه دید # 37 عاقبت برخاست شر الدوله مست %~% کرد از جائی مگر اسبی بدست # 38 برنشست آن اسب و میشد ms137 بیقرار %~% باز گشته بود سنجر از شکار # 39 پیش رفت و خدمتی کرد آن زمان %~% برگشاد آنگاه در تازی زفان # 40 خواهرش را کرد ازو خواهندگی %~% تا خطی بدهد بنام بندگی # 41 چون نمیدانست تازی پادشاه %~% بود میر طاهرش آنجایگاه # 42 گفت ای طاهر چه باید بنگرش %~% گفت اگر گویم بیندازد سرش # 43 پس زفان بگشاد گفت ای شهریار %~% هست این شوریده مردی بیقرار # 44 از هواخواهی ثنا میگویدت %~% وز سر عجزی دعا میگویدت # 45 این بگفت و گفت تا بندش کنند %~% بند کرده حبس یک چندش کنند # 46 تا مگر دیوانگی کم گرددش %~% عقل را بنیاد محکم گرددش # 47 چون دگر آدینه شد خاتون براه %~% آن جوان را کرد هر سوئی نگاه # 48 چون نه از چپ دید او را نه زراست %~% گفتآن برنای شوریده کجاست # 49 خادمی گفتش که در زندانست او %~% پای در بندست و سرگردانست او # 50 گفت ما را عزم زندان اوفتاد %~% زانکه آنجا صدقه خواهیم داد # 51 چون بزندان در شد آن یاقوت لب %~% کرد شر الدوله را حالی طلب # 52 دید در زنجیر سر تا پای او %~% گل شده از اشک خونین جای او # 53 برقع از چهره برافکند آن نگار %~% شد زفان و عقل سودائی ز کار # 54 در فروغ و فر او فرتوت گشت %~% عقل او زایل شد و مبهوت گشت # 55 سخت خاتون را خوش آمد درد او %~% درد کردش دل ز روی زرد او # 56 خواست تا آنجا نشیند یک زمان %~% لیک در زندان نبودش جای آن # 57 عاقبت با خانه آمد اشک ریز %~% خواند یک فراش را و گفت خیز # 58 چون شب تاریک گردد آشکار %~% در جوالی آن فلانی را بیار # 59 رفت فراش ونهادش در جوال %~% بردش آخر پیش آن صاحب جمال # 60 آن جوان چون دید روی دلنواز %~% هوش ازو شد عقل زایل گشت باز # 61 گشت از جان و خرد بیکار او %~% شد بتر ms138 آن بار از هر بار او # 62 دید خاتون کو ندارد آن کمال %~% کاورد یک ذره تاب آن جمال # 63 پس فرستادش بسوی مدرسه %~% گفت تا کم گرددش این وسوسه # 64 در میان اهل علم و قیل وقال %~% بو که گیرد عقل او اندک کمال # 65 عاقبت درمدرسه بیمار شد %~% بند بندش کلبه تیمار شد # 66 سخت کوشان قضا از چپ و راست %~% رمح کشتن بر دلش کردند راست # 67 تنگ چشمانی ز درگاه آمدند %~% خطش آوردند و جان خواه آمدند # 68 چون بخاتون زو خبرداری رسید %~% چادری بر سر بدلداری رسید # 69 حاجبش گفتا که هستم در حساب %~% گفت آنجا حاجبه آید حجاب # 70 مهد دارش گفت مهد آرم بدر %~% گفتنه تا بوکه عهد آرم بسر # 71 آن دگر گفتش که مرکب زین کنم %~% گفت نه تا عشق را تمکین کنم # 72 همچنان القصه شد تا مدرسه %~% دید آن بیمار را در وسوسه # 73 آن جهان را سایه افتاده برو %~% سیل خونین دست بگشاده برو # 74 کرد بر بالین اوخاتون مقام %~% گفت گیر این نامه و برخوان تمام # 75 چون جمالش دید شر الدوله باز %~% گفت حالی باز گرد ای دلنواز # 76 زانکه گر اینجا کنی یکدم قرار %~% مرگ ازجانم برآرد صد دمار # 77 من ندارم طاقت دیدارتو %~% عاجزم از ضعف خود در کار تو # 78 گفت چندین کرده بر خصمان گذر %~% کی توان شد راضی آخر این قدر # 79 عاشق بیچاره گفت ای دلبرم %~% چون تو از شفقت نشستی بر سرم # 80 پیشکش را از همه مال جهان %~% من ندارم هیچ الا نیم جان # 81 گرچه نیست این پیشکش در خورد تو %~% میکشم پیش تو جان ازدرد تو # 82 این بگفت و جان شیرین داد خوش %~% خاک بروی مرغزاری باد خوش # 83 چون چنین خاتون بدیدش دردناک %~% گفت ای گشته ز ضعف خود هلاک # 84 من بسه دست آمدم بر تو برون %~% تو ز هر سه دست گشتی ms139 سرنگون # 85 هیچ نامردی خود نشناختی %~% تو بدین دل عشق من میباختی # 86 با چنین مردی که بودت در بنه %~% نقد توبایست عشق صد تنه # 87 چون بزندان آمدم پیش تو باز %~% گشت بندت سختتر کارت دراز # 88 چون بخلوتگاه خویش آوردمت %~% صد بلا گوئی که پیش آوردمت # 89 چون گرفتم بر سر بالینت جای %~% مینگنجیدی تو با من در سرای # 90 چون نداری طاقت این درد نیز %~% پس بگو باتو چه باید کرد نیز # 91 چون نبودت عشق ما را حوصله %~% از چه میکردی تو چندان مشغله # 92 این بگفت و بازگشت از پیش او %~% مرده مانده عاشق درویش او # 93 دفن فرمود و کفن کردش تمام %~% شبنمی شد سوی دریا والسلام # 94 چون نداری هیچ مردی در مصاف %~% می مزن چندین مبارز وار لاف # 95 زانکه گر مردی ببینی ای سلیم %~% همچو حیزان در گریز آئی زبیم ~~PageV14P002 # 1 آن مخنث دید ماری را عظیم %~% جست همچون باد بر بامی ز بیم # 2 گوئیا جست آن زمان از زیر تیغ %~% گفت کو مردی و سنگی ای دریغ # 3 نیست نامردی تو در دست تو %~% خود ندارد زور تیر از شست تو # 4 گرچه بسیاری نمائی رستمی %~% نیست ممکن از مخنث محکمی # 5 گرچه نامی بس نکو کردت پدر %~% لیک ننگی آمدی تو ای پسر PageV14P003 # 1 در وجود آمد بزرگی را پسر %~% نام حالی روستم کردش پدر # 2 خود ز سستی سخت ناچیز آمداو %~% نام بودش روستم حیز آمد او # 3 هرکه دون حق ترا نامی نهد %~% تو یقین دان کان ترا دامی نهد # 4 گر مسلم میشدی کاری بنام %~% میشدی از نام هرکاری تمام PageV14P004 # 1 بوسعید مهنه قبضی داشت سخت %~% خادمی را گفت زود ای نیکبخت # 2 سخت بیخویشم دمی با خویشم آر %~% هرکه را بینی برون شو پیشم آر # 3 تا سخن گوید ز هرجانی مرا %~% راه بگشاید مگر جائی مرا # 4 رفت خادم دید گبری خواندش %~% پیش ms140 شیخ آوردش و بنشاندش # 5 شیخ گفتش حال خویشم بازگوی %~% نقد وقت خویش پیشم بازگوی # 6 گبر گفتش ای امام هر یکی %~% در وجود آمد مرا دی کودکی # 7 کردمش من نام جاویدان زیاد %~% دوش مرد و شیخ جاویدان زیاد PageV14P005 ### | [ mbkhsh 15 ] # 1 سالک آمد پیش آتش سر زده %~% آتشی از دل بخرمن در زده # 2 گفت ای مریخ طبع سر فراز %~% گرم سیر و زود سوز وتیز تاز # 3 هم شهاب و برق از آثار تست %~% گرم رفتن گرم بودن کارتست # 4 رجم شیطانی و شیطان هم زتو %~% ای عجب دردی و درمان هم ز تو # 5 روح بخش روح حیوانی توئی %~% میزبان نفس انسانی توئی # 6 از خطاب حق بهشت جان شدی %~% باغ ابراهیم را ریحان شدی # 7 در درون سنگ و آهن ره تراست %~% پاکبازی در جهان بالله تراست # 8 هیزمی لعل بدخشانی کنی %~% آهنی یاقوت رمانی کنی # 9 عنصر عالی تو میآئی و بس %~% با فلک پهلو تو میسائی و بس # 10 از سبک روحی خفیف مطلقی %~% گر بسوزی گر بسازی بر حقی # 11 از درخت سبز سر بیرون کنی %~% موسی مشتاق را مفتون کنی # 12 موسی از تو یافت راه از دورجای %~% پس مرا در خورد من راهی نمای # 13 زین سخن برخاست زاتش رستخیز %~% در دل او آتشی افتاد تیز # 14 آب از چشمش روان شد همچو ابر %~% پای بر آتش نماندش هیچ صبر # 15 گفت من پیوسته جان سوز آمدم %~% طالب این در شب و روز آمدم # 16 دایما در تاب و تب آتش فشان %~% زین حقیقت باز میپرسم نشان # 17 چون بسوزم هرچه میآرم بدست %~% بر سر خاکسترم بینی نشست # 18 من ازین غم بر سر خاکسترم %~% دیگری را سر براهی چون برم # 19 کار من با تفت و با سوزست و بس %~% وین همه عمری نه امروزست و بس # 20 من ز گرمی خشک و تر نگذاشتم %~% چون ندیدم هیچ دل ms141 برداشتم # 21 تو ز من چیزی نیابی خیز رو %~% راه دیگر گیر و خیز ای تیز رو # 22 سالک آمد پیش پیر رهنمای %~% قصه خود گفتش از سر تا بپای # 23 پیر گفتش هست آتش حرص وآز %~% کار کرده بر همه عالم دراز # 24 جمله را در حرص زر انداختست %~% تا ز زرهر کس بتی برساختست # 25 بس که ایمان بس که جان در باختند %~% تاجوی زر در میان انداختند ~~PageV15P001 # 1 در رهی میرفت عیسی غرق نور %~% همرهیش افتاد نیک از راه دور # 2 بود عیسی را سه گرده نان مگر %~% خورد یک گرده بدو داد آن دگر # 3 پس ازان سه گرده یک گرده بماند %~% در میان هر دو ناخورده بماند # 4 شد ز بهر آب عیسی سوی راه %~% همرهش گرده بخورد آنجایگاه # 5 عسی مریم چو آمد سوی او %~% میندید آن گرده در پهلوی او # 6 گفت آن گرده کجا شد ای پسر %~% گفت من هرگز ندارم زان خبر # 7 میشدند آن هر دو تن زانجانگاه %~% تا یکی دریا پدید آمد براه # 8 دست او بگرفت عیسی آن زمان %~% گشت با اوبر سر دریا روان # 9 چون بران دریاش داد آخر گذر %~% گفت ای همره بحق دادگر # 10 پادشاهی کاین چنین برهان نمود %~% کاین چنین برهان بخود نتوان نمود # 11 کاین زمان با من بگو ای مرد راه %~% تا که خورد آن گرده را آنجایگاه # 12 مرد گفتا نیست آگاهی مرا %~% چون نمیدانم چه میخواهی مرا # 13 همچنان میرفت عیسی زو نفور %~% تا پدید آمد یکی آهو ز دور # 14 خواند عیسی آهوی چالاک را %~% سرخ کرد از خون آهو خاک را # 15 کرد بریانش اندکی هم خورد نیز %~% تا بگردن سیر شد آن مرد نیز # 16 بعد ازان عیسی مریم استخوانش %~% جمع کرد و در دمید اندر میانش # 17 آهو آن دم زندگی از سرگرفت %~% کرد خدمت راه صحرا برگرفت # 18 هم دران ساعت مسیح رهنمای %~% گفت ms142 ای همره بحق آن خدای # 19 کاین چنین حجت نمودت آن زمان %~% کاگهم کن تو ازان یک گرده نان # 20 گفت سودا دارد ای همره ترا %~% چون ندانم چون کنم آگه ترا # 21 همچنان آن مرد را با خویش برد %~% تا پدید آمد سه کوه خاک خرد # 22 کرد آن ساعت دعا عیسی پاک %~% تا زر صامت شد آن سه پاره خاک # 23 گفت یک پاره ترا ای مرد راست %~% وان دگر پاره که میبینی مراست # 24 وان سیم پاره مرآنراست آن زمان %~% کو نهان خوردست آن یک گرده نان # 25 مرد را چون نام زر آمد پدید %~% ای عجب حالی دگر آمد پدید # 26 گفت پس آن گرده نان من خوردهام %~% گرسنه بودم نهان من خوردهام # 27 چون ازو عیسی سخن بشنود راست %~% گفت من بیزارم این هر سه تراست # 28 تو نمیشائی بهمراهی مرا %~% خود نخواهم من اگر خواهی مرا # 29 این بگفت و زین سبب رنجور شد %~% مرد را بگذاشت وز وی دور شد # 30 یک زمان بگذشت دو تن آمدند %~% هر دو زر دیدند دشمن آمدند # 31 آن نخستین گفت جمله زرمراست %~% وین دو تن گفتند این زر آن ماست # 32 گفت و گوی و جنگشان بسیار شد %~% هم زفان هم دستشان از کار شد # 33 عاقبت راضی شدند آن هر سه خام %~% تا بسه حصه کنند آن زر تمام # 34 گرسنه بودند آنجا هر سه کس %~% بر نیامدشان ز گرسنگی نفس # 35 آن یکی گفتا که جان به از زرم %~% رفتم اینک سوی شهر ونان خرم # 36 هر دو تن گفتند اگر نان آوری %~% در تن رنجور ما جان آوری # 37 تو بنان رو چون رسی از ره فراز %~% زر کنیم آن وقت از سه حصه باز # 38 مرد حالی زر بیار خود سپرد %~% ره گرفت و دل بکار خود سپرد # 39 شد بشهر و نان خرید و خورد نیز %~% پس بحیلت زهر در نان ms143 کرد نیز # 40 تا بمیرند آن دو تن از نان او %~% واو بماند و آن همه زر زان او # 41 وین دو تن کردند عهد اینجایگاه %~% کاین دو برگیرند آن یک را ز راه # 42 پس کنند آن هر سه حصه از دوباز %~% چون قرار افتاد مرد آمد فراز # 43 هر دو تن کشتند او را در زمان %~% بعد ازان مردند چون خوردند نان # 44 عیسی مریم چو باز آنجا رسید %~% کشته و آن مرده را آنجا بدید # 45 گفت اگر این زر بماند بر قرار %~% خلق ازین زر کشته گردد بیشمار # 46 پس دعا کرد آن زمان از جان پاک %~% تا شد آن زر همچو اول باز خاک # 47 گفت ای زرگر تو یابی روزگار %~% کشته گردانی بروزی صد هزار # 48 چه اگر از خاک زر نیکوترست %~% آن نکوتر زر که خاکش برسرست # 49 زر اگر چه سرخ رو و دلکشست %~% لیک تادر دست داری آتشست # 50 چون ندارد نرگس تو چشم راه %~% سیم و زر میدارد ازکوری نگاه # 51 زر که چندین خلق در سودای اوست %~% فرج استر یاسم خر جای اوست # 52 چون چنین زر میبیندازد ز راه %~% این دو جا اولیتر او را جایگاه # 53 گر ترا صد گنج زر متواریست %~% از همه مقصود برخورداریست # 54 گه ببر گاهی بخور گاهی بدار %~% اینت برخورداریت از روزگار ~~PageV15P002 # 1 در رهی محمود میشد با سپاه %~% از سپاه و پیل او عالم سیاه # 2 هم زمین همچون فلک بود از شرار %~% هم فلک همچون زمین بود از غبار # 3 گاو گردون و زمین از بانگ کوس %~% هردو قانع گشته از یک من سبوس # 4 بود پیش راه در ویرانه %~% بر سر دیوار اودیوانه # 5 چون بدید از دور روی شهریار %~% گفت ای سرگشته فرتوت کار # 6 این همه پیل و سپاه و کار چیست %~% وین همه آشوب و گیر و دار چیست # 7 گفت تا با این همه از ms144 پیش و پس %~% گرده نان میخورم هر روز بس # 8 مرد مجنون گفت من خوش میخورم %~% زانکه من بی این همه شش میخورم # 9 چون نصیبت زین همه یک ماندهست %~% گرد کردن این همه بی فائدهست ~~PageV15P003 # 1 گفت چون مسعود آن شاه درشت %~% خشمگین شد از حسن زارش بکشت # 2 پیش قصری سرنگونش آویختند %~% خون او با خاک میآمیختند # 3 او وزیر نیک بد محمود را %~% بد شد از بیدولتی مسعود را # 4 کثرت دنیا وقلت بگذرد %~% دردمی دوران دولت بگذرد # 5 آن همه دولت که در عهد حسن %~% بود از که بود از جهد حسن # 6 باز این بیدولتی کاکنونش بود %~% زو نبود این هم که از گردونش بود # 7 گر بسی خون پیش او میریختند %~% عاقبت او را بخون آویختند # 8 کار دیوانم جنون آید همه %~% کز وزارت بوی خون آید همه # 9 هم بیابی تو گدا اینجایگاه %~% گرده بی آنکه گردی گرد شاه # 10 شاه دنیا بر مثال آتش است %~% گرد او پروانه راکشتن خوش است # 11 چون حسن شد کشته خلقی بر سرش %~% هر کسی میگفت عیبی دیگرش # 12 کشته شد وز ننگ عالم می نرست %~% وز زفان مردمان هم می نرست # 13 هرخری در خرمنش میکرد گاو %~% کشته را هرگز سگان ندهند تاو # 14 چون بسی عیبش بگفتند آن زمان %~% ژنده پوشی بود برجست از میان # 15 گفت او را بود یک عیب دگر %~% زین همه عیبی که بشنودم بتر # 16 گفت خالص بود کاریزش هزار %~% پیش هر کاریز او را یک حصار # 17 جمله را در آهنین در قبله روی %~% هر حصاری رادهی پرگفت و گوی # 18 کارگاهش بود ملک خود هزار %~% جمله دیبا یافتندی چون نگار # 19 در شمار او هزار آمد غلام %~% جمله در مردی و نیکوئی تمام # 20 زان همه کاریز او در پیش و پس %~% پنج من آبش نصیب افتاد و بس # 21 زان همه دیبا که بد بر اسم ms145 او %~% ده گزی کرباس آمد قسم او # 22 زان همه نیکو غلام نیک نام %~% بود بی شک چار حمالش تمام # 23 زان حصال و زان همه در آهنین %~% حصه ده خشت آمدش زیر زمین # 24 زان همه دشت و زمین پست وبلند %~% چار گز خاک لحد بودش پسند # 25 عیب او این بود کز فضل و بیان %~% خرده دانی کرد دعوی در جهان # 26 گرچه جان در خرده دانی باخت او %~% ذره عیب جهان نشناخت او # 27 خرده دان کو عیب دنیا ننگرد %~% در غرور افتد بعقبی ننگرد # 28 لاجرم امروز خونش ریختند %~% سرنگونسارش ز قصر آویختند # 29 او ندید و راه پیچاپیچ بود %~% عیبش این بود آن دگرها هیچ بود # 30 گر بدیدی خوف ره بالغ شدی %~% برفکندی جمله و فارغ شدی # 31 چون گلوی خود بدست خود فشرد %~% لاجرم عاجز ز دست خود بمرد # 32 شکر کن کز حرص سرگردان نه %~% روز تا شب بر در دکان نه # 33 در طریق حبه دزدیدن مدام %~% دانه بنهاده از بهر دام # 34 دام جمله نه دکان داری بود %~% دام تو در خرقه متواری بود # 35 آستین کوتاه کردی حیله ساز %~% تا توانی کرد خوش دستی دراز # 36 شرع را از طبع نافرمان شدی %~% کور بودی در کبودی زان شدی # 37 هرکه شد در خرقه شد حیله ساز %~% پس دکان خویش را در کرد باز # 38 خلق اگر ظلمت اگر نور آمدند %~% زین سخن بس دیر و بس دور آمدند # 39 شکر کن حق را کز ایشان نیستی %~% خلوتی داری پریشان نیستی PageV15P004 # 1 بود مجنونی چو در کار آمدی %~% گاه گاهی سوی بازار آمدی # 2 در نظاره آمدی حیران و مست %~% چست بگرفتی سر بینی بدست # 3 آن یکی گفتش که ای شوریده دین %~% بینی از بهر چه میگیری چنین # 4 گفت این شمغندی بازاریان %~% سخت میدارد دماغم را زیان # 5 گفت در بازار پس کم کن نشست %~% گفت نتوان چون ms146 مهم کاریم هست # 6 جمله آن خواهم که بینم روز روز %~% مردم بازار را در تفت و سوز ~~PageV15P005 ### | [ mbkhsh 16 ] # 1 سالک سلطان دل درویش زاد %~% با سری پر خاک آمد پیش باد # 2 گفت ای جان پرور خلق آمده %~% همدم و پیوسته حلق آمده # 3 هرکه عمری کامران دارد زتست %~% زندگی هرکه جان دارد ز تست # 4 ره بسوی جان بحرمت میبری %~% نور میآری و ظلمت میبری # 5 رفت و روب صحن جانها هم ز تست %~% گفت و گوی در زبانها هم ز تست # 6 آتش افروز جوانی هم توئی %~% مایه بخش زندگانی هم توئی # 7 تو سلیمان را ببالا برده %~% تخت او شرقا و غربا برده # 8 عادیان را تو ز بن برکنده %~% سرنگون کرده بخاک افکنده # 9 هم ترا لطفست و هم قوت بسی %~% قوتم ده پس بلطفم کن کسی # 10 تو بسی گردیده گرد جهان %~% بوی جانانم بجان من رسان # 11 چون ز سالک باد این پاسخ شنید %~% زین دریغش باد سرد آمد پدید # 12 گفت من خود بر سر پایم مدام %~% زین مصیبت باد پیمایم مدام # 13 خاک بر سر دارم و بادی بدست %~% از غم این نیست یک جایم نشست # 14 در بدر میگردم و میجویمش %~% روز تا شب این سخن میگویمش # 15 من درین ره سخت حیران آمدم %~% همچو بادی سست پیمان آمدم # 16 این زمان بر باد دادم خوب و زشت %~% من نه دوزخ خواهم اکنون نه بهشت # 17 گر ازین مقصود یابم بوی من %~% از دو عالم در ربایم گوی من # 18 ور نخواهم یافت بوئی یک نفس %~% باد سردم کار خواهد بود و بس # 19 آتشم در دل فتاده زین غمست %~% خرمنم بر باد داده زین غمست # 20 گر جهان صد باره پیمایم بسر %~% هم نخواهد بود ازین سرم خبر # 21 تو بیفشان باری از من دامنت %~% زانکهکاری راست ناید از منت # 22 سالک آمد پیش پیر مقتدا %~% کرد حال ms147 خویش پیش او ادا # 23 پیر گفتش باد خدمتگار جانست %~% ریح از روحست روح او از آنست # 24 راحت او انس و جان را شاملست %~% در دوعالم انس و جان زو کاملست # 25 طیب افتادست و طیبی دارد او %~% وز دم رحمن نصیبی دارد او # 26 هرکه اورا یوسفی گم کرده نیست %~% گرچه ایمان آورد آورده نیست # 27 یوسفی در مصر جان داری مقیم %~% هر زمانت میرسد از وی نسیم # 28 گر نسیم او نیابی یک نفس %~% آن نفس دانی که باشی هیچکس # 29 گر دو عالم خصم تو افتد مقیم %~% بس بود از یوسف خویشت نسیم # 30 گر همه عالم شود زیر و زبر %~% تو مکن از سایه‌ یوسف گذر PageV16P001 # 1 گفت یک روزی همایی میپرید %~% لشکر محمود هرکورا بدید # 2 سر بسر در سایه او تاختند %~% خویش را بر یکدیگر انداختند # 3 تا ایاز آمد بر مقصود شد %~% در پناه سایه محمود شد # 4 پس دران سایه میان خاک راه %~% هر زمان در سر بگشتی پیش شاه # 5 آن یکی گفتش که ای شوریده رای %~% نیست آنجا سایه پرهمای # 6 گفت سلطانم همای من بسست %~% سایه او رهنمای من بسست # 7 چون بدانستم که کار اینست و بس %~% در دو عالم روزگار اینست و بس # 8 سر نپیچم هرگز از درگاه او %~% میروم بی پاو سر در راه او PageV16P002 # 1 بوددزدی دولتی در وقت خفت %~% در وثاق احمد خضروبه رفت # 2 گرچه بسیاری بگرد خانه گشت %~% مینیافت او هیچ از آن دیوانه گشت # 3 خواست تا بیرون رود آن بیخبر %~% کرد دل برنا امیدی عزم در # 4 شیخ داد آواز و گفت ای رادمرد %~% میروی بر ناامیدی باز گرد # 5 دلو برگیر آب برکش غسل ساز %~% دم مزن تا روز روشن از نماز # 6 دزد بر فرمان او در کار شد %~% در نماز و ذکر و استغفار شد # 7 چون درامد نوبت روز دگر %~% خواجه آورد صد دینار ms148 زر # 8 شیخ را داد و بدو گفت این تراست %~% شیخ گفت این خاصه مهمان ماست # 9 زربدزد انداخت گفت این خاص تست %~% این جزای یک شبه اخلاص تست # 10 دزد را شد حالتی پیدا عجب %~% اشک میبارید جانی پر طلب # 11 در زمین افتاد بی کبر و منی %~% توبه کرد از دزدی و از ره زنی # 12 شیخ را گفتا که من دزد سقط %~% کرده بودم از جهالت ره غلط # 13 یک شبی کز بهر حق بشتافتم %~% آنچه در عمری نیابم یافتم # 14 یک شبی کز بهر او کردم نماز %~% رستم از دزدی و گشتم بی نیاز # 15 گر بروز و شب کنم کار خدای %~% نیکبختی یابم اندر دو سرای # 16 توبه کردم تا بروز مردنم %~% نیست کار الا که فرمان بردنم # 17 این بگفت و مرد دولت یار گشت %~% شد مرید شیخ و مرد کار گشت # 18 تا بدانی تو که در هر دو جهان %~% نیست کس را بر خدا هرگز زیان # 19 چون تو از بالا بدین شیب آمدی %~% چون زنان در زینت و زیب آمدی # 20 روی عالم شیب دارد سر بسر %~% آسیا بر نه که شد آبت بدر # 21 گرچو گردون عزم این میدان کنی %~% هرنفس صد آسیا گردان کنی # 22 ترک دنیا گیر تا دینت بود %~% آن بده از دست تا اینت بود # 23 کانچه از دستت برون شد از عزیز %~% بار آنت از پشت باز افتاد نیز ~~PageV16P003 # 1 آن یکی حمال خوش بنشسته بود %~% رشته حمالیش بگسسته بود # 2 سایلی گفتش چرا ای مرد خام %~% این چنین بیکار بنشستی مدام # 3 سیم از تو باز میافتد بسی %~% چون کند بی سیم بیکاری کسی # 4 پس زفان بگشاد حمال دژم %~% گفت باز افتد گر از من یک درم # 5 یک درم گر رفت صد من بار نیز %~% باز میافتد ز پشتم ای عزیز # 6 بار تا چندی کشی بی بار باش %~% گر دمی باقیست ms149 برخوردار باش ~~PageV16P004 # 1 خونئی را زار میبردند و خوار %~% تا درآویزند سر زیرش ز دار # 2 او طرب میکرد و بس دل زنده بود %~% خنده میزد وان چه جای خنده بود # 3 سایلی گفتش که آزادی چرا %~% وقت کشتن این چنین شادی چرا # 4 گفت چون عمر از قضاماند این قدر %~% کی توان برد این قدر در غم بسر # 5 تا که این میگفت حق دادش نجات %~% از ممات او برون آمد حیات # 6 هرچه برهم مینهی بر هم منه %~% هیچ کس را هیچ بیش و کم منه # 7 هرچه داری جمله آنجا میفرست %~% کم بود از نیم خرما میفرست # 8 زانکه هرچ آنجا فرستی آن تراست %~% وانچه میداری نگه تاوان تراست ~~PageV16P005 # 1 از نیاز بندگی آن پادشاه %~% پیش مردی رفت از مردان راه # 2 گفت پندی ده که رهبر باشدم %~% زین چنین صد ملک بهتر باشدم # 3 گفت بنگر تا ترا ای شهریار %~% کار دنیا چند میآید بکار # 4 کار دنیا آنچه باشد ناگزیر %~% آن قدر چون کرده شد آرام گیر # 5 کار عقبی نیز بنگر این زمان %~% تا بعقبی چند محتاجی بدان # 6 آنچه در عقبی ترا آن درخورست %~% کار آن کردن ترا لایق ترست # 7 کار دین و کار دنیا روز وشب %~% تو بقدر احتیاج خود طلب # 8 آنچت اینجا احتیاجست آن بکن %~% وانچه آنجا بایدت درمان بکن # 9 گر بموئی بستگی باشد ترا %~% هم بموئی خستگی باشد ترا # 10 ور بکوهی بستگی پیش آیدت %~% هم بکوهی خستگی بیش آیدت # 11 بر تو هر پیوند تو بندی بود %~% تا ترا پیوند خود چندی بود # 12 باز بر پیوند سر تا پای تو %~% تا توانی مرد ور نه وای تو PageV16P006 # 1 کاملی گفتست دانی مرد کیست %~% نیست مرد انک او تواند شاد زیست # 2 مرد آن باشد که جانی شادمان %~% خوش تواند برد آزاد از جهان # 3 ای درین چنبر همه تاب آمده %~% همچو شاگرد رسن تاب آمده ms150 # 4 چون گذر بر چنبر آمد جاودان %~% چند در گیری رسن گرد جهان # 5 چند خواهی بیش ازین بر هم نهاد %~% چون همه از هم فرو خواهد فتاد # 6 گر نخواهی کرد قارونی مدام %~% خورد و پوشی تا لب گورت تمام # 7 انبیا چون این چنین کردند کار %~% تو دکان بالای استادان مدار ~~PageV16P007 # 1 عیسی مریم بخواب افتاده بود %~% نیم خشتی زیر سر بنهاده بود # 2 چون گشاد از خواب خوش عیسی نظر %~% دید ابلیس لعین را بر زبر # 3 گفت ای معلون چرا استاده %~% گفت خشتم زیر سر بنهاده # 4 جمله دنیا چو اقطاع منست %~% هست آن خشت آن من این روشنست # 5 تا تصرف میکنی در ملک من %~% خویش را آورده در سلک من # 6 عیسی آن از زیر سر پرتاب کرد %~% روی را برخاک عزم خواب کرد # 7 چون فکند آن نیم خشت ابلیس گفت %~% من کنون رفتم تو اکنون خوش بخفت # 8 چون پس خشت لحد خواهی فتاد %~% خشت بر خشتی چرا خواهی نهاد # 9 چون گل از خونابه دل میکنی %~% از پی دنیا چرا گل میکنی PageV16P008 # 1 کرد پیغامبر مگر روزی گذر %~% ناودانی گل همی در زد عمر # 2 در گذشت ازوی نکرد او را سلام %~% از پسش حالی عمر برداشت گام # 3 گفت آخر یا رسول الله چه بود %~% کز عمر می بر شکستی زود زود # 4 گفت گشتی از عمارت غره %~% تو بمرگ ایماننداری ذره # 5 تو بلاشک بیخ جانت میزنی %~% گر گلی بر ناودانت میزنی # 6 هرکرا در گور باید گشت خاک %~% گل کند آخر نترسد از هلاک # 7 از جهان بیرون همی باید شدن %~% زیر خاک و خون همی باید شدن # 8 تانگردی پایمال خاک و خون %~% کی رود سرگشتگیت از سر برون # 9 گر درختی گردد این هر ذره خاک %~% بر دهد هر ذره صد جان پاک # 10 کس چه داند تا چه جانهای شگرف %~% غوطه خوردست اندرین دریای ژرف ms151 # 11 کس چه داند تا چه دلهای عزیز %~% خون شدست و خون شود آن تو نیز # 12 کس چه داند تا چه قالبهای پاک %~% در میان خون فرو شد زیر خاک # 13 در دوعالم نیست حاصل جز دریغ %~% هیچکس را نیست در دل جز دریغ # 14 در سرائی چون توان بنشست راست %~% کز سر آن زود برخواهیم خاست # 15 کار عالم جز طلسم و پیچ نیست %~% جز خرابی در خرابی هیچ نیست ~~PageV16P009 # 1 بود شهری بس قوی اما خراب %~% پای تا سر شوره خورده زافتاب # 2 صد هزاران منظر و دیوار و در %~% اوفتاده سرنگون بر یکدگر # 3 دید مجنونی مگر آن شهر را %~% درعمل آورده چندان قهر را # 4 در تحیر ایستاد آنجایگاه %~% شهر را میکرد هر سوئی نگاه # 5 نیمروز آنجایگه منزل گرفت %~% گوئی آنجا پای او در گل گرفت # 6 سایلی گفتش که ای مجنون راه %~% از چه حیران مانده این جایگاه # 7 سخت سرگردان و غمگین مانده %~% می چه اندیشی که چنین مانده # 8 گفت ماندم در تعجب بیقرار %~% کانزمان کاین شهر بودست استوار # 9 وانگهی پر خلق بودست این همه %~% مصر جامع مینمودست این همه # 10 آن زمان کاین بود شهر مردمان %~% من کجا بودم ندانم آن زمان # 11 وین زمان کاینجا شدم من آشکار %~% تا کجا رفتند چندان خلق زار # 12 من کجا بودستم آخر آن زمان %~% یا کجااند این زمان آن مردمان # 13 من نبودم آن زمان و ایشان بدند %~% من چو پیدا آمدم پنهان شدند # 14 می ندانم این سخن را روی وراه %~% این تعجب میکنم این جایگاه # 15 کس چه میداند که این پرگار چیست %~% یا ازین پرگار بیرون کار چیست # 16 چون بسی رفتم ندیدم پیش باز %~% گشتم اکنون بیدل و بیخویش باز # 17 هیچ دل را جز تحیر راه نیست %~% وز شد آمد جان کس آگاه نیست ~~PageV16P010 ### | [ mbkhsh 17 ] # 1 سالک آمد پیش آب پاک رو %~% گفت ای پاکیزه ms152 چالاک رو # 2 در جهان از تست یک یک هر چه هست %~% وز تو بگشاید بلاشک هرچه هست # 3 هرکجا سر سبزئی آثار تست %~% تازگی کردن طریق کار تست # 4 سلسبیل وکوثر و رضوان تراست %~% زندگی چشمه حیوان تراست # 5 در ره جانان خوش و تر میروی %~% لاجرم هر لحظه خوشتر میروی # 6 از کمال عشق جانان چون قلم %~% سر نهی اول براه آنکه قدم # 7 هم طهور دایم و هم طاهری %~% جسم و جانی باطنی و ظاهری # 8 در همه چیزی روانی همچو روح %~% در دو عالم با سرافتاد از تو نوح # 9 هر کرا آبیست آنکس پست تست %~% کآبروی هرکه هست از دست تست # 10 سخت تر زاهن نباشد تشنه %~% از تو گردد آب داده دشنه # 11 آنکه آهن را چنین سیراب کرد %~% هم تواند جان من بیتاب کرد # 12 از در او آگهی ده یکدمم %~% تا بود آن یکدمم صد عالمم # 13 آب ازین چون آتشی در تاب شد %~% آتشی برخاست زو وز آب شد # 14 گفت آخر من کیم تر دامنی %~% از تر اندامی نه مردی نه زنی # 15 دست شسته جمله عالم ز من %~% تر مزاجی بنی آدم ز من # 16 میروم سر پا برهنه روز و شب %~% میکنم پیوسته این معنی طلب # 17 گه ز نومیدی چو نرمی میروم %~% گاه از پندار گرمی میروم # 18 گاه در صد گونه جوشم زین سبب %~% گاه در بانگ و خروشم زین سبب # 19 من که سر تا بن همه اشکم ازین %~% بی سر و بن زاتش رشکم ازین # 20 مدتی رفتم بر امید بهی %~% برنیامد کارم از آبی تهی # 21 گوئیا دیدست مقصودم مرا %~% لیک یکباری براه آسیا # 22 گر چو آتش گرم آیم در طلب %~% گویدم بر ریگ رو ای بی ادب # 23 با چنین دردی ندیدم بوی او %~% دیگری را چون برم ره سوی او # 24 سالک آمد پیش پیر دستگیر %~% عرضه دادش گوهر درج ms153 ضمیر # 25 پیر گفتش آب پاک افتاده است %~% کار او دایم طهارت دادنست # 26 آب چون از اصل پاکی زاد بود %~% عرش را بر آب ازان بنیاد بود # 27 هرکه او در پاکی این ره بود %~% جانش از پاکی حق آگه بود # 28 تو زنفس سگ پلید افتاده %~% در نجاست ناپدید افتاده # 29 نیست یک ساعت چو فرعونت شکست %~% گر نداری مصر فرعونیت هست # 30 تو بفرعونی چو مصر جامعی %~% یار فرعونی که هامان طالعی # 31 عبد بطن و فرجیای مردار خوار %~% جیفة اللیلی و بطال النهار # 32 آن سگ دوزخ که تو بشنوده %~% در تو خفتست و تو خوش آسوده # 33 این سگ دوزخ که آتش میخورد %~% هرچه او را میدهی خوش میخورد # 34 باش تا فردا سگ نفس و منیت %~% سر ز دوزخ برکند در دشمنیت # 35 دشمن تست این سگ و از سگ بتر %~% چند سگ را پروری ای بیخبر # 36 نفس را قوت از پی دل ده مدام %~% تا نگردد قوت تو بر تو حرام # 37 قوت کی باشد حرامی گر خوری %~% همچو مردان خور طعامی گر خوری ~~PageV17P001 # 1 احمد خضرویه گفت آن دیده ور %~% دیدهام خلق جهان را سر بسر # 2 جمله بر یک آخورند از خاص و عام %~% جمله را یک قوت میبینم مدام # 3 سائلی گفتش که ای شیخ کبار %~% تو بر آن آخور نبودی هیچ بار # 4 گفت بودم گفت پس ای دیده ور %~% چیست از تو فرق تا خلق دگر # 5 گفت فرقست آنکه خلقان دیگرند %~% جمله شادی میکنند و میخورند # 6 می سکیزند ونمیدانند حال %~% می بر افرازند سر از جاه و مال # 7 جمله میخندند و مینازند خوش %~% جمله میمانند و میتازند خوش # 8 لیک من کم میخورم وز بهر زیست %~% نیستم غافل که دانم حال چیست # 9 خون چو باران میفشانم هر زمان %~% مینخندم میننازم از جهان # 10 فرق از من تا بدیشان این بسست %~% توشه راه مسلمان ms154 این بسست # 11 نعمت دنیا مهلل آمدست %~% بعد صد حکمت بحاصل آمدست # 12 پاکی و تهلیل وصف خاص اوست %~% گر بتسبیحش رسانی بس نکوست # 13 ور برای سگ خوری نعمت مدام %~% در حقیقت گردد آن نعمت حرام # 14 نعمتی در پاکی و در طاعتی %~% باتو گر صحبت کند یک ساعتی # 15 از پلیدی ننگ عالم میشود %~% نامش از عالم بیک دم میشود PageV17P002 # 1 دید روزی بوسعید دیده ور %~% مبرزی پرداخته در رهگذر # 2 پس عصا در سینه زد آنجایگاه %~% همچنان میبود و میکرد آن نگاه # 3 هرکه آن میدید انکاریش بود %~% خاصه منکر بود و بسیاریش بود # 4 کرد آخر یک مرید از وی سئوال %~% خواست از سلطان حالت کشف حال # 5 شیخ گفتش چون نجاست دیده شد %~% پس عجب رمزی ازو بشنیده شد # 6 گفت من صد گونه نعمت بودهام %~% هم بقوت هم بهمت بودهام # 7 هم رسیده بودم از درگاه حق %~% هم مهلل آمدم در راه حق # 8 بود رنگ و لذت و بویم بسی %~% خواستندی صحبت من هر کسی # 9 یک زمان چون با تو صحبت داشتم %~% آن همه سلطان سری بگذاشتم # 10 باز افتادم ز صد طاعت ز تو %~% این چنین گشتم بیک ساعت ز تو # 11 صحبت تو این چنین زیبام کرد %~% هم نجس هم شوم هم رسوام کرد # 12 گر چنینی مرد نعمت خواره تو %~% آن من خود رفت ای بیچاره تو ~~PageV17P003 # 1 خواجه میرفت سر افراخته %~% بود در ره مبرزی پرداخته # 2 بینی آنجا باستین محکم گرفت %~% دامن دراعه را در هم گرفت # 3 بود مجنونی مگر در پیش راه %~% گفت بینی می مگیر اینجایگاه # 4 کاین نجاست زود زود ای بیخبر %~% پیش تو آرند وگویندت بخور # 5 میمگیر امروز ازو بینی فراز %~% زانکه این هم خوش خوری فردا بناز # 6 آنچه فردا قوت عشرت باشدت %~% زو چرا امروز نفرت باشدت # 7 ای میان خون و خلط آغشتگان %~% معده خود کرده گور کشتگان ms155 # 8 گاه همچون سگ زهم می بردرند %~% گه چو گرگان میکشند ومیخورند # 9 نعمتی طاهر نجاست میکنند %~% وانگهی عزم ریاست میکنند PageV17P004 # 1 آن حکیمی در تفکر میگذشت %~% دید سرگین دان و گورستان بدشت # 2 نعره زد گفت ای نظارگان %~% اینت نعمت اینت نعمت خوارگان # 3 ای عجب با این چنین نفسی درون %~% میکند هم در خدائی سر برون # 4 زشتی عالم همه از خبث اوست %~% وانگهی دارد خدائی نیز دوست # 5 هست در هر نفس این دعوی ولیک %~% خویش بر فرعون ظاهر کرد نیک ~~PageV17P005 # 1 شد بر فرعون ابلیس لعین %~% یک کف پر ریگ برداشت از زمین # 2 پس نمود آن ریگ مروارید باز %~% بعد از آنش ریگ گردانید باز # 3 گفت گیر این ریگ و گوهر کن تو نیز %~% گفت ازین من میندانم هیچ چیز # 4 پس زفان بگشاد ابلیس لعین %~% گفت تو با این سرو ریشی چنین # 5 زشتم آید گر گدائی میکنی %~% از چه دعوی خدائی میکنی # 6 هر زمان ریشی مرصع بر نهی %~% تخت خواهی تاج اقرع بر نهی # 7 با چنین ریشی چو گردی گرم تو %~% اینت ریش آخر نداری شرم تو # 8 با چنین قدرت درین افکندگی %~% می فرا نپذیردم در بندگی # 9 چون تو هم پیسی و هم کل تا بگوش %~% در خدائی کی پذیرندت خموش # 10 نفس کافر را که در هر ساعتش %~% آزمایش میکنم در طاعتش # 11 غرقه بهر خطر میبینمش %~% هر نفس از بد بتر میبینمش # 12 آنچه با من این سگ شوم آن کند %~% کافرم گر کافر روم آن کند # 13 نیست چون من خویش دشمن هیچکس %~% بیخبر تر کیست از من هیچکس # 14 آنچه بر من میرود بر کس نرفت %~% این سر افرازی هنوز از پس نرفت # 15 دولتم چون خشک میغی بود و بس %~% حاصل از عمرم دریغی بود و بس # 16 تن که یک درد مرا مرهم نکرد %~% همچو موئی گشت و موئی کم نکرد # 17 ms156 ای دریغا جان بتن در باختیم %~% قیمت جان ذره نشناختیم # 18 تشنه میمیریم در طوفان همه %~% وانک آب از چشمه حیوان همه # 19 هم زمان عیش را سوری نماند %~% هم چراغ عمر را نوری نماند # 20 درد را مرهم کجا خواهیم کرد %~% عمر شد ماتم کجاخواهیم کرد # 21 خون شد آهن زانکه این دردش بخاست %~% دل که از خونست چون آهن چراست # 22 تا نگردی نقطه درد ای پسر %~% کی توان گفتن ترا مرد ای پسر # 23 هرکه او در دیده خود خار نیست %~% با گل غیب خدایش کار نیست # 24 میروی چون کافر درویش او %~% کی توان شد این چنین در پیش او # 25 چون زدین و دل تهی داری سرای %~% چون روی بی دین و دل پیش خدای # 26 چون ترا در خانه جای ماتمست %~% در چنین جائی دلت چون خرمست ~~PageV17P006 # 1 بود درویشی یکی خانه تهی %~% دزد در شد یافت درویش آگهی # 2 کرد بسیاری طلب تا هیچ هست %~% هیچ جز بادش نمیآمد بدست # 3 کرد صد لاحول کار خویش را %~% خنده آمد زان سبب درویش را # 4 دزد گفتش با چنین خانه تهی %~% خنده چون میآیدت بس ابلهی # 5 با چنین خانه که در عالم کمست %~% نیست جای خنده جای ماتمست # 6 خویش را از جهل میخوانی دلیر %~% زانکه برگرمابه دیدستی توشیر # 7 چون ز بیشه بانگ شیر آید پدید %~% حیز از مرد دلیر آید پدید # 8 در قدیمی راه محدث کی بود %~% رستمی کار مخنث کی بود # 9 چون بتابد آفتاب آن جمال %~% تو چه سنجی خوی کرده در خیال # 10 چون کند جلوه جمال بی نشان %~% اولین و آخرین را جاودان # 11 سر به بحر بینهایت در نهد %~% آنگهی آن بحر را سر بر نهد # 12 در میان این کف و این دود تو %~% چون نخواهی بد که خواهی بود تو # 13 می بباید رفت آخر عاقبت %~% بیخبر از خاتمت وز سابقت # 14 نه ms157 ز اول لحظه پیشان پدید %~% نه ز آخر ذره پایان پدید # 15 من میان این و آن نه این نه آن %~% بیخبر از جسم و جان نه این نه آن # 16 کفر در بنیاد و ایمانی ضعیف %~% نفس غالب تن قوی جانی ضعیف # 17 چون کنم من چون کنم بسیار گشت %~% بود حیرت عشق با او یار گشت # 18 این زمان در حیرت ودر حسرتم %~% میکند از پرموری غیرتم # 19 می ندانم کین ندانم از کجاست %~% زهد عقل و عشق جانم از کجاست # 20 می ندانم هیچ تا دانستهام %~% ور همه دانم کجا دانستهام # 21 عین دانائی مرا نادانی است %~% کل نادانی من حیرانی است # 22 جمله‌حیرانیم افسردگیست %~% جمله افسردگی از مردگیست # 23 مرده را گر زندگی دین دهند %~% دختر جمشید بی کابین دهند # 24 آب خوردن زهر مستسقی بود %~% خاصه کاستسقای اودقی بود PageV17P007 ### | [ mbkhsh 18 ] # 1 سالک آمد پیش خاک بارکش %~% گفت ای افکنده تیمارکش # 2 هر کجا سریست در هر دو جهان %~% گر برون آری درون داری نهان # 3 توخمیر دست قدرت بوده %~% حامل اسرار فطرت بوده # 4 چون ز چارارکان بحق رکنی تراست %~% نقد رکنی گر ز تو جویم رواست # 5 گرچه بار و رنج داری از برون %~% لیک بار گنج داری از درون # 6 در کنارت گنج بینم صد هزار %~% با میان آر آنچه داری در کنار # 7 هر کرا گنجی بود خاصه غریب %~% دیگران را کی گذارد بی نصیب # 8 چون تو میدانی که هستم راز جوی %~% سر گنج خویش با من باز گوی # 9 بر دل مستم دری بگشای تو %~% سوی مقصودم رهی بنمای تو # 10 زین سخن چون خاک راه آگاه شد %~% باد در کف همچو خاک راه شد # 11 گفت آخر من که باشم در جهان %~% تا بود رازیم پیدا ونهان # 12 من ندارم هیچ جز افسردگی %~% نیست بر من وقف الا مردگی # 13 بر نهاد من قضا بگشاد دست %~% پس لبادم ms158 آمد و برگاو بست # 14 اولم از خاک ره برداشتند %~% پس چو خاکم خاکسار انگاشتند # 15 من زنومیدی چنین افسردهام %~% خفته درخاکی وخاکی خوردهام # 16 گاو را چون دشمن من میکنند %~% جمله را درخرمن من میکنند # 17 بر تن خود بار دارم همچو کوه %~% باگروهی هر زمان گیرم گروه # 18 گرچه گشتم ذره ذره زیر پای %~% ذرهگردش ندیدم هیچ جای # 19 روز و شب از درد این افسردهام %~% می ندانم زندهام یا مردهام # 20 آنچه بر من رفت از ظلم و فساد %~% در بدل خواهند از ننگم معاد # 21 در مضیقی بس خطرناکم ازین %~% خاک بر سر بر سر خاکم ازین # 22 مردگان را جمله در من مینهند %~% مرگ را زرین نهنبن مینهند # 23 من میان مردگانم بیخبر %~% کی مرا از زندگی باشد اثر # 24 زندگی کی یابی از مرده دلی %~% ترک من کن چون ندارم حاصلی # 25 سالک آمد پیش پیر پاک زاد %~% شرح حال خویش پیش پیر داد # 26 پیر گفتش هست خاک بارکش %~% عالم حلم و جهان خلق خوش # 27 گر تحمل میکنی چون خاک تو %~% در دو عالم همچو آبی پاک تو # 28 ذره گر تو تحمل میکنی %~% همچو خورشیدی تجمل میکنی # 29 هرکه او موئی تحمل خوی کرد %~% مشک خلقش عالمی پر بوی کرد PageV18P001 # 1 بود عبدالله طاهر در شکار %~% باز میآمد بشهر آن نامدار # 2 بود در راهش پلی جای نشست %~% پیر زالی از پس آن پل بجست # 3 اسب عبدالله سر بر زد ز راه %~% بر زمین افکند از فرقش کلاه # 4 خشمگین شد سخت عبدالله ازو %~% خواست تا خود را کند آگاه ازو # 5 گفت ای نادان چکارت اوفتاد %~% کاین چنین جای اختیارت اوفتاد # 6 قصه دادش بدست آن پیرزن %~% گفت فرزندیست بی جرم آن من # 7 مانده در زندان تو خوار و اسیر %~% لطف کن او را برون آر ای امیر # 8 میبسوزد جان من از درد او %~% شد سیه روزم ms159 ز روی زرد او # 9 پیرم و رفته بآخر روز من %~% رحمتی کن بر دل پر سوز من # 10 خورد سوگند از سر خشم آن امیر %~% کان پسر در حبس خواهد مرد اسیر # 11 برنیارم من ز زندان هرگزش %~% همچنان میدارم آنجا عاجزش # 12 پیره زن گفت ای امیر کاردان %~% نیست بر کاری خداوند جهان # 13 گر تو بر کاری خدا هم نیز هست %~% قادر و داننده هر چیز هست # 14 من کنون با او گذارم کار خویش %~% توبرو من نیز بردم بار خویش # 15 تا درچون حق جهانداری بود %~% بر در تو آمدن عاری بود # 16 تن زدم جان سوخته رفتم ز جای %~% تا تو بهتر آئی اکنون با خدای # 17 این سخن بر جان عبدالله زد %~% اشک خونین بر غبار راه زد # 18 خورد سوگندی دگر آن مهربان %~% کز سر پل نگذرم من این زمان # 19 تا نیارند آن پسر را سوی من %~% تا ببینم روی او او روی من # 20 شد بزندان مرد و آوردش سوار %~% چون جمال او بدید آن نامدار # 21 خلعتش بخشید وگفت آن سرفراز %~% تا بگردانند در شهرش بناز # 22 پس منادی میکنند از چپ و راست %~% کاین طلیق الله آزاد خداست # 23 این چنین کاری که کوهی کاه کرد %~% رغم عبدالله را الله کرد # 24 گر تحمل هست نیکو از یکی %~% هست نیکوتر ز شاهان بیشکی PageV18P002 # 1 نصر احمد اندر ایام بهار %~% داشت عزم باغ و قصد سبزه زار # 2 مطربان از پیش بفرستاده بود %~% همره ایشان سماع و باده بود # 3 محتسب بود آن یکی الیاس نام %~% سخت در تقوی و در معنی تمام # 4 پیش آمد قوم را دره بدست %~% وانچه دید او هم بریخت و هم شکست # 5 نصر را زان حال حالی شد خبر %~% کرد نصر الیاس را حاضر مگر # 6 گفت ای الیاسک شوریده دین %~% گفت ای نصرک چه افتادست هین # 7 گفت این حسبت که فرمودت ms160 بگو %~% گفت این شاهی ز که بودت بگو # 8 گفت از امر امیرالمؤمنین %~% گفت آن من ز رب العالمین # 9 گفت گوئی مینترسی ذره %~% گفت از عالم منم وین دره # 10 نه طمع دارم بکس هرگز دمی %~% نه مرا در چشمآید عالمی # 11 نه ز کشتن باشدم یک ذره بیم %~% نه بترسم از بلا چون تو سلیم # 12 گر کسی خون ریزد و خون راندم %~% خوش بود کان خون بحق برساندم # 13 خون ترا چون سوی حق رهبر بود %~% در جهان چیزی ازین بهتر بود # 14 مشک هم خوش هم نکو آید ترا %~% زانکه بوی خون ازو آید ترا # 15 نصر را الحق خوش آمد گفتنش %~% محو شد از گفت او آشفتنش # 16 گفت شادم کردی اکنون شاد باش %~% حاجتی خواه از من و آزاد باش # 17 گفت من حاجت ندارم بیش و کم %~% گفت البته بباید خواست هم # 18 بر کنار حضرت شاه شریف %~% بود استاده غلامی بس ضعیف # 19 کرد شیخ الیاس سوی او نگاه %~% گفت حاجت زوست نه از پادشاه # 20 نصر گفتا پیشچون من شهریار %~% زوچه خواهی حاجت آخر شرم دار # 21 گفت پس من شرم دارم این زمان %~% کز تو خواهم با خداوند جهان # 22 کرد الحاحش که البته بخواه %~% گفت میباید که این دم پادشاه # 23 بدهدم هژده کری گندم تمام %~% زانکه اینم در سمرقندست وام # 24 نصر گفتا گندم به بنگرید %~% پس باشتر با سمرقندش برید # 25 بعد ازان الیاس گفت ای پادشاه %~% من چنان خواهم که این گندم براه # 26 خود بگردن بر نهی بی سرکشی %~% در سمرقندش بری با دلخوشی # 27 نصر گفتش تو ز من آگه نئی %~% زانکه با من در رهی همره نئی # 28 گر روم در باغ خود افزون دو گام %~% آبله گیرد همه پایم تمام # 29 چون توانم شد ز نیشابور من %~% بار بر سر تا بجای دور من # 30 بعد از آن الیاس گفت این روشنست ms161 %~% کاین قدر بارت اگر بر گردنست # 31 عاجزی گر تا سمرقندش بری %~% ور بری دانم که تا چندش بری # 32 جمله بار خراسان روز و شب %~% تا ابد بر گردن تست ای عجب # 33 چون قیامت باز اندازد بساط %~% باچنین باری چه سازی بر صراط # 34 بار بینم عالمی بر گردنت %~% تا بود یک گرده نان خوردنت # 35 با چنین باری چو دم نتوان زدن %~% بر صراط حق قدم نتوان زدن # 36 نصر حالی توبه کرد و بازگشت %~% ترک شاهی گفت و اهل راز گشت # 37 در تحمل هرکه او پاکی بود %~% گر بود بر آسمان خاکی بود # 38 حلم او بار جهانی میکشد %~% میکند سود و زیانی میکشد PageV18P003 # 1 جاهلی میگفت احنف را متاب %~% گر یکی گوئی تو ده گویم جواب # 2 احنفش گفتا تو گر گوئی دهم %~% من یکی باتو نگویم این بهم # 3 خلق نبود این که تا یابی خبر %~% از فروتر کس شوی زیر و زبر # 4 چون حقارت بر نتابی از حقیر %~% چون کشی پس کبریای آن کبیر # 5 خلق چیست ز خلق خون نوشیدن است %~% باز ناپوشیدن و کوشیدن است ~~PageV18P004 # 1 خانه داشت ای عجب خالی جنید %~% دزد در شد مینیافت او هیچ صید # 2 عاقبت پیراهنی یافت وببرد %~% روز دیگر را بدلالی سپرد # 3 پیرهن را چون خریداری رسید %~% آشنا میخواست در وقت خرید # 4 میگذشت آنجا جنید راهبر %~% گفت این را آشناام من بخر # 5 در تحمل بازگفتم حال خاک %~% خاک شو تا درنماند جان پاک # 6 همچو بادی عمر تو بگذشت زود %~% خاک شو چون خاک خواهی گشت زود # 7 گر ز بی آبی تیمم ساختی %~% خاک خود مردیست تو خم ساختی # 8 از تیمم گر ترا گردی رسید %~% بیشک از فرق جوانمردی رسید # 9 هیچ گردی نیست کان خاکی نبود %~% هیچ خاکی نیست کان پاکی نبود # 10 هیچ پاکی نیست تا اوجان نداشت %~% هیچ جانی نیست تا جانان نداشت # 11 ms162 این ببین تاتوقدم چون مینهی %~% نیستی آگاه و در خون مینهی # 12 ذره ذره خاک شخص خفتگانست %~% قطره قطره خون جان رفتگانست # 13 خاک را صد بار بر هم بیختند %~% تا همه با خون دل آمیختند # 14 از زمین هرچ آن برون میآیدت %~% از میان خاک و خون میآیدت # 15 هرچه یابی همچو آتش میخوری %~% وز میان خاک و خون خوش میخوری # 16 خفتگان در خاک و خون چون میکنند %~% خاک وخون گوئی که معجون میکنند # 17 کاشکی یک تن بر آوردی سری %~% یک سخن گفتی وبگشادی دری # 18 هست این سر هر زمان پوشیده تر %~% خون جانها زین سبب جوشیده تر # 19 نیست از خون یک ذراع خاک پاک %~% زانکه گورستانست سر تا پای خاک ~~PageV18P005 # 1 میشد ابراهیم ادهم در رهی %~% پیش اوآمد سواری ناگهی # 2 گفت آبادانی ای رهرو کجاست %~% اوبگورستان اشارت کرد راست # 3 شد سوار از قول اودر خشم سخت %~% تازیانه کرد بر وی لخت لخت # 4 خون روان شد از سر واز روی او %~% تا زخون گل گشت خاک کوی او # 5 چون بنزد شهر آمد آن سوار %~% دید خلقی را دوان و بیقرار # 6 گفت این تعجیل چیست ای مردمان %~% گفت ابراهیم ادهم این زمان # 7 میرود در پیش آگاهی رسید %~% اسب داری گر درو خواهی رسید # 8 هرکه او رادید پیدا و نهان %~% گشت ایمن از عذاب آن جهان # 9 زو صفت پرسید آن مرد سوار %~% چون صفت گفتند او بگریست زار # 10 حال خودبرگفت کو را چون زدم %~% جامه و دستم ازو در خون زدم # 11 شد خجل آن مرد و زانجا گشت باز %~% دید او راجامه شستن کرده ساز # 12 خون زخود میشست پیشش شد سوار %~% گشت درخاک و بسی بگریست زار # 13 عفو خواست او عفو دادش در زمان %~% گفت آخر آن چرا گفتی چنان # 14 گفت آبادانی ای مرد تمام %~% نیست جز در کوی گورستان مدام # 15 گورها هر ms163 روز آبادان ترست %~% لیک هر دم شهرها ویران ترست # 16 گر همه آفاق آبادان کنند %~% عاقبت می دان که گورستان کنند # 17 پس من آنچت گفتم ای نیکو سوار %~% راست گفتم تو خیال کژ مدار ~~PageV18P006 ### | [ mbkhsh 19 ] # 1 سالک آمد پیش کوه گوهری %~% گفت ای مشغول گوهر پروری # 2 ای مرصع کره از گوهر کمر %~% تیغ داری هم ز آهن هم ز زر # 3 پای بر جائی نه جائی بدست %~% زانکه داری بر سر گوهر نشست # 4 نی بگنجی در زمین ودر زمان %~% برده از کبر سر در آسمان # 5 از تو میبینم زمین را استوار %~% زانکه تو میخ زمینی از وقار # 6 لیک از عشق آن وقار تو برفت %~% صبر جان بی قرار تو برفت # 7 لاجرم ساکن نه در هیچ باب %~% در مروری روز و شب مرالسحاب # 8 چون توداری در همه عالم صفا %~% ملک گوهر میشود صافی ترا # 9 کوه رحمت در همه دنیا تراست %~% قاف و القرآن پرمعنی تراست # 10 گر لبی نان نیست در انبان ترا %~% قطب عالم بس بود مهمان تو را # 11 گر کنم یک ذره وصف طور تو %~% همچو خورشیدی شوم ازنور تو # 12 چون تو چندینی گهرداری بدست %~% دست قوت و قوت جودیت هست # 13 روی عالم سر بسر طوفان گرفت %~% کلبه بی جودئی نتوان گرفت # 14 جودئی داری بیک جودم رسان %~% جان ترا بخشم بمقصودم رسان # 15 کوه کاین بشنود گفت ای بی وفا %~% ناله من مینبینی در صدا # 16 زلزله زین درد در دیوان کیست %~% یا جبال اوبی در شان کیست # 17 پای بسته آمدم تا رستخیز %~% مبتلای سنگسار و سنگ ریز # 18 صد هزاران عقبه دارم سرفراز %~% پای بسته چون روم راهی دراز # 19 هم فسرده هم خجل افتادهام %~% زانکه دایم سنگدل افتادهام # 20 هر زمان چون نیستم دلریش او %~% تیغ بنهم با کمردر پیش او # 21 نی که دل گر سنگ وآهن داشتم %~% خون شد ولعل و ms164 عقیق انگاشتم # 22 گه کشم سختی ز پای ناکسان %~% گه خورم میتین من از دست خسان # 23 میزنم چون پیر زن سنگی بدست %~% فال میگیرم ز مقصودی که هست # 24 پس ز لاله سنگ میآرم بخون %~% لیک باز از سنگ میآرم برون # 25 چون دلم ازناله خون میآورد %~% سنگ را از لاله چون میآورد # 26 از طلب هرگه که دل تنگ آیدم %~% از صدا بانگ سر و سنگ آیدم # 27 از چو من سنگی چه میباید ترا %~% زانکه هیچ از سنگ نگشاید ترا # 28 سالک آمد پیش پیر دلپسند %~% داد شرححالش از جان نژند # 29 پیر گفتش هست کوه وکوهسار %~% از قدم تا فرق آرام و وقار # 30 گرچه در صورت ثباتی دارد او %~% در صفت جنبنده ذاتی دارد او # 31 گرچه بر فرقش نهادستند تیغ %~% میرود بسته کمر دایم چو میغ # 32 در طلب از بس که ره پیموده کرد %~% لاجرم نعلین آهن سوده کرد ~~PageV19P001 # 1 طالبی مطلوب را گم کرده بود %~% روز و شب سر در جهان آورده بود # 2 از غم جان وجهان بفریفته %~% در جهان میرفت جانی شیفته # 3 پای از سر در طلب نشناخت او %~% خویش را نعلین آهن ساخت او # 4 پس جهان صدباره چون پیموده کرد %~% ای عجب نعلین آهن سوده کرد # 5 ذره ذره گشت در راهی دراز %~% آهن نعلین او بی دلنواز # 6 گر چه بسیاری بگشت از درد او %~% هم نیافت از هیچ راهی گرد او # 7 عاقبت در پیش او آمد سه راه %~% بر سر هر راه او خطی سیاه # 8 بر سر یک ره نوشته کای غلام %~% گر فرو آئی بدین ره تو تمام # 9 گرچه این راهیست دشوار و دراز %~% هم برآئی عاقبت زین راه باز # 10 بر ره دیگر نبشته کای سلیم %~% گر فرو آئی بدین راه عظیم # 11 یا برآئی زین ره آخر ناگهان %~% یا ازین جابرنیائی جاودان # 12 بر سیم بنبشته بدکای مرد پاک ms165 %~% گر فرود آئی بدین راه هلاک # 13 برنیائی تا ابد هرگز دگر %~% نه نشان از تو بماند نه خبر # 14 محو گردی گم شوی ناچیز هم %~% زین چه فانی تر بود آننیز هم # 15 گفت چون در وصال اومید نیست %~% کار جز نومیدی جاوید نیست # 16 این سیم راهست راه من مدام %~% این بگفت و شد در آن ره والسلام # 17 راه اول در شریعت رفتن است %~% در عبادت بی طبیعت رفتن است # 18 پس دوم راهت طریقت آمدست %~% ور سیم خواهی حقیقت آمدست # 19 در حقیقت گر قدم خواهی زدن %~% محو گردی تا که دم خواهی زدن # 20 هر که در راه حقیقت زد دو گام %~% تا ابد نابود گردد والسلام # 21 گام اول را زخود مطلق شود %~% پس بدیگر گام محو حق شود # 22 هر کرا زانجایگه بوئی بود %~% در نگنجد گر همه موئی بود # 23 %~% PageV19P002 # # 1 صوفئی رادید یک روزی نظام %~% در وفا و عهد و در صفوت تمام # 2 گفت از من هرچه میخواهی بخواه %~% زانکه تو محتاجی و منپادشاه # 3 گفت چون از حق نخواهم هیچ چیز %~% از تو هم الحق نخواهم هیچ نیز # 4 گفت اگر چیزی نمیباید ترا %~% حاجتی کن آن من باری روا # 5 آن نفس خالص که با حق باشدت %~% کان نفس ملکی محقق باشدت # 6 آن نفس گر یاد آری از نظام %~% آن نفس جاوید او را میتمام # 7 صوفیش گفت اینت مرد بی خبر %~% آن نفس گر با خدای دادگر # 8 نقد من گردد مرا بیرون کند %~% آنکه نبود هیچ یادت چون کند # 9 چون من آنجا در نگنجم بیشکی %~% چون توانم رفت آنجا اندکی # 10 گنج موئی نیست کس را آن زمان %~% گر همه موئی نگنجی در میان # 11 من چو برخیزم در آن ساعت ز راه %~% دیگری را چون برم آنجایگاه ~~PageV19P003 # 1 بس عجب دیوانه فرتوت بود %~% دایمش نه جامه و نه قوت بود # 2 عاشقی خوش ms166 بود و مجنونی شگرف %~% غرقه دیرینه این بحر ژرف # 3 روز و شب میسوختی از عشق دوست %~% هرکه میسوزد ز عشق او نکوست # 4 روزگاری بود تا در صد عنا %~% گرد او میگشت گرداب بلا # 5 لاجرم در جمله عمر دراز %~% شادمان دستی بدل ننهاد باز # 6 از شراب نامرادی مست بود %~% زیر پای پیل محنت پست بود # 7 دایما میگفت با چشم پر آب %~% ای خدا بازت دهم آخر جواب # 8 وقت مردن بیدلی را خواند او %~% پس وصیت کردش و بنشاند او # 9 گفت چون جانم برآید از تنم %~% برکش از بهر کفن پیراهنم # 10 پیش دل بشکاف از بیرون من %~% پس برون کن این دل پرخون من # 11 برکفن بر سنگ گور و خشت و خاک %~% بر خط از خون دلم بنویس پاک # 12 کاخر این بیدل جوابت باز داد %~% مرد و مشتی خاک و آبت باز داد # 13 مینگنجیدی تو با او در جهان %~% با تو بگذاشت او جهان رفت از میان # 14 جانش شب خوش کرد و تن ناشاد شد %~% وز جهان جان ستان آزاد شد # 15 گر جهان و جانشود در مفلسی %~% دایما جان و جهان را تو بسی # 16 من چه خواهم کرد پیدا ونهان %~% بی تو ای جان و جهان جان و جهان # 17 تامرا از عمر میماند نفس %~% مذهبم الجار ثم الدار بس PageV19P004 # 1 هندوئی بودست چون شوریده %~% در مقام عشق صاحب دیده # 2 چون براه حج برون شد قافله %~% دید قومی در میان مشغله # 3 گفت ای آشفتگان دلربای %~% در چه کارید و کجا دارید رای # 4 آن یکی گفتش که این مردان راه %~% عزم حج دارند هم زینجایگاه # 5 گفت حج چبود بگو ای رهنمای %~% گفت جائی خانه دارد خدای # 6 هرکه آنجا یک نفس ساکن شود %~% از عذاب جاودان ایمن شود # 7 شورشی در جان هندوی اوفتاد %~% ز آرزوی کعبه در روی اوفتاد # 8 گفت ننشینم بروز و ms167 شب ز پای %~% تا نیارم عاشق آسا حج بجای # 9 همچنان میرفت مست و بیقرار %~% تا رسید آنجا که آنجا بود کار # 10 چون بدید او خانه گفتا کو خدای %~% زانکه او را مینبینم هیچ جای # 11 حاجیان گفتند ای آشفته کار %~% او کجادر خانه باشد شرم دار # 12 خانه آن اوست او در خانه نیست %~% داند این سر هر که او دیوانه نیست # 13 زین سخن هندو چنان فرتوت شد %~% کز تحیر عقل او مبهوت شد # 14 هر نفس میکرد هر ساعت فغان %~% خویشتن بر سنگ میزد هر زمان # 15 زار میگفت ای مسلمانان مرا %~% از چه آوردید سر گردان مرا # 16 من چه خواهم کرد بی او خانه را %~% خانه گور آمد کنون دیوانه را # 17 گر من سرگشته آگه بودمی %~% این همه راه از کجا پیمودمی # 18 چون مرا اینجایگه آوردهاید %~% بی سر وبن سر بره آوردهاید # 19 یا مرا با خانه باید زین مقام %~% یا خدای خانه باید والسلام # 20 هرچه او در چشم جز صانع بود %~% گر همه صنعت بود ضایع بود # 21 تاکه جان داری ز صانع روز و شب %~% جان خود را چشم صانع بین طلب ~~PageV19P005 # 1 رابعه یک روز در وقت بهار %~% شد درون خانه تاریک و تار # 2 سر فرو برد از همه عالم بزیر %~% همچنان میبود خوش خوش تا بدیر # 3 پیش او شد زاهدی گفت این زمان %~% خیز بیرون آی وبنگر در جهان # 4 تا ببینی صنع رنگارنگ او %~% چند باشی بیش ازین دلتنگ او # 5 رابعه گفتش که تو در خانه آی %~% تا به بینی صانع ای دیوانه رای # 6 تا چه خواهم کرد صنع بحر و بر %~% صانعم نقدست با صنعم مبر # 7 گر بصانع در دلت راهی بود %~% در بر آن صنع چون کاهی بود # 8 چون کسی را این چنین راهیست باز %~% از چه باید کرد بر خود ره دراز # 9 کعبه جان روی جانان ms168 دیدنست %~% روی او در کعبه جان دیدنست # 10 گر چنین بینی جهان بین خوانمت %~% ورنه نابینای بی دین خوانمت ~~PageV19P006 # 1 آن یکی پرسید از مجنون مگر %~% کز کدامین سوی قبلهست ای پسر # 2 گفت اگر هستی کلوخی بیخبر %~% اینکت کعبهست در سنگی نگر # 3 کعبه عشاق مولی آمدست %~% آن مجنون روی لیلی آمدست # 4 چون تو نه اینی نه آن هستی کلوخ %~% قبلت از سنگ است ای بیشرم شوخ # 5 گرچه کعبه قبله خلق جهانست %~% لیک دایم قبله جای کعبه جانست # 6 در حرم گاهی که قرب جان بود %~% صد هزاران کعبه سرگردان بود ~~PageV19P007 # 1 در حرم بادی مگر میجسته بود %~% شیخ نصرآباد خوش بنشسته بود # 2 جمله استار کعبه در هوا %~% خوش همی جنبید از باد صبا # 3 شیخ را خوش آمد آن از جای جست %~% درگرفت آن دامن پرده بدست # 4 گفت ای رعنا عروس سر فراز %~% در میان مکه بنشسته بناز # 5 جلوه داده چون عروسی خویش را %~% کرده بیجان عالمی درویش را # 6 صد جهان مردم چو حیرانی ز تو %~% گشته هر زیر مغیلانی ز تو # 7 عاشقی را هر نفس بندی کنی %~% کشته چندین جلوه تا چندی کنی # 8 این تفاخر وین تکبر تا بکی %~% ای میان تو تهی پر تا بکی # 9 گر ترا یکبار بیتی گفت یار %~% گفت یا عبدی مرا هفتاد بار # 10 هرکه در سر محبت بنده شد %~% تا ابد هم محرم و هم زنده شد # 11 سر او برتافت از پیشان کار %~% دوستانرادر ربود از نور و نار # 12 تا ز دوزخ فرد و آزاد آمدند %~% بی بهشت عدن دلشاد آمدند PageV19P008 # 1 کرد عمرو قیس را مردی سؤال %~% گفت اگر فردا خدای ذوالجلال # 2 سر بدوزخ در دهد ناگه ترا %~% در چه شغلی ره بود آنگه ترا # 3 گفت برگیرم عصا و رکوه %~% میزنم در گرد دوزخ خطوه # 4 زار میگویم که این زندان اوست %~% وین سزای آنکه اورا داشت ms169 دوست # 5 دید آن شب حق تعالی را بخواب %~% کرد عمرو قیس را حالی خطاب # 6 گفت هان ای بدگمان خلق آفرین %~% کی کند با دوستان خود چنین # 7 دوستان آید بفردوسم دریغ %~% کی ز دوزخشان نهم بر حلق تیغ PageV19P009 ### | [ mbkhsh 20 ] # 1 سالک آمد پیش دریای پر آب %~% گفت ای از شور او مست و خراب # 2 موج عشقت میکند زیر و زبر %~% شور و شوقت میکند شیرین و تر # 3 تشنه سیراب از خویش آمده %~% تو مزاجی خشک لب پیش آمده # 4 این همه خوردی دگر میبایدت %~% حوصله داری اگر میبایدت # 5 در سراندازی سرافرازی تراست %~% سرفرازی کن که جان بازی تراست # 6 گر کبودی صوفی کار آمدی %~% عاشقی الحق گهردار آمدی # 7 گر نبودی شور در تو ای دریغ %~% در کبودی گوهری بودی چو تیغ # 8 صوفی پیروزه پوش گوهری %~% جوش میزن چون بجوشی خوش دری # 9 خویش را در شور مست آورده %~% وانچه میجوئی بدست آورده # 10 چشم من بنگر چو ابر خون فشان %~% ذره از بی نشانم ده نشان # 11 تو محیطی درمیان داری مدام %~% هین مرا این ده گر آن داری مدام # 12 هم گهر هم آب داری همچو تیغ %~% آب از تشنه چرا داری دریغ # 13 زین سخن افتاد در دریا خروش %~% آب او چون آتشی آمد بجوش # 14 گفت آخر من کیم سرگشته %~% خشک لب تر دامنی آغشته # 15 ای عجب در تشنگی آغشتهام %~% وز خجالت در عرق گم گشتهام # 16 بر جگر آبم نماند ازدلنواز %~% همچو ماهی ماندهام در خشک باز # 17 تو نمیدانی که با این کار و بار %~% ماهیان بر من همی گریند زار # 18 هر زمانی جوش دیگر میزنم %~% کف درین اندوه بر سر میزنم # 19 ماندهام شوریده در سودای او %~% قطره میجویم از دریای او # 20 جان بلب میآید از قالب مرا %~% تا که او آبی زند بر لب مرا # 21 چون ندارد تشنگی من سری %~% چون ms170 نشانم تشنگی دیگری # 22 از چو من تشنه چه میبایدترا %~% رو که از من آب نگشاید ترا # 23 سالک آمد پیش پیر رهروان %~% درس حال خویش برخواندش روان # 24 پیر گفتش بحر صاحب مشغله %~% هست سر تا بن مثال حوصله # 25 نوش کرده آب چندان وز طلب %~% مانده شوق قطره آن خشک لب # 26 هرکرا سیرابئی ناید تمام %~% چاره نیست از تشنگی بر دوام # 27 تشنگی جان و دل میبایدت %~% لیک هر دو معتدل میبایدت # 28 زانکه گرناقص و گر افزون شود %~% از کمال خویشتن بیرون شود ~~PageV20P001 # 1 این سخن نقل است زاسکندر که گفت %~% هرچه گیری معتدل باید گرفت # 2 در میان رو نه بعز و نه بذل %~% زانکه جزویست اعتدال از عقل کل # 3 نه بنزدیک آی و نه میباش دور %~% در وسط رو تا بود خیر الامور # 4 چون رسن رامعتدل افتاد تاب %~% گر بود صد رشته گردد یک طناب # 5 ور دهی تابش ز اندازه بدر %~% بگسلد پیوند او از یکدگر # 6 تو زخشک و تر نداری در جهان %~% جز سخن سرد و دل گرم این زمان # 7 گرچه مردی سرد گوئی گرم دل %~% جهد کن تا بو که گردی معتدل # 8 گر همی خواهی که گیرد کار نور %~% معتدل میباش در خیرالامور # 9 کار چون بیش آید از قدر عقول %~% گر همه فضلی است پیش آرد فضول # 10 طعمه کان پاکبازان را دهند %~% هرگز آن کی نونیازان را دهند ~~PageV20P002 # 1 خواجه اکافی درآمد در سخن %~% خلق میبالید ازو چون سرو بن # 2 منبرش گوئی ورای عرش بود %~% آسمان در جنب او چون فرش بود # 3 در بلندی سخن چندان برفت %~% کان زمان از خلق گوئی جان برفت # 4 چون بلندی سخن میداد دست %~% مستمع بیهوش میافتاد پست # 5 کرد بر مجلس مگر مردی گذر %~% گفت پیش آرید کار کفشگر # 6 خواجه کان بشنود شد با درد جفت %~% گفت بشنودید آنچ این مرد گفت # 7 زین ms171 سخن الهام آمد در دلم %~% شد جهانی درد در دل حاصلم # 8 ملهمم گفت این سخنهای بلند %~% نیست اندر خورد مشتی مستمند # 9 این سخن پرندگان زنده راست %~% نه خر پالانی و خربنده راست # 10 رهروان را همچو مرغان می مسوز %~% رهروان را پاره بر کفش دوز # 11 ره روانند اهل مجلس سر بسر %~% پاره دوزی کن چو مرد کفشگر # 12 پشه را قوت پیلی میدهی %~% مور را با جبرئیلی مینهی # 13 راه رو را گر بخواهی دوخت کفش %~% بس طپانچه میزنی تو با درفش # 14 کار چون از حد خویش افزون رود %~% صاحب آن کار را در خون رود # 15 فی المثل عشق ار ز طاقت بیش شد %~% صاحبش در خون جان خویش شد ~~PageV20P003 # 1 شبلی آن کز مغز معنی راز گفت %~% این حکایت از برادر باز گفت # 2 گفت بود اندر دبیرستان شهر %~% میرزادی یوسف کنعان شهر # 3 هر دوعالم بر نکوئی نقد او %~% در نکوئی هرچه گوئی نقد او # 4 حسن او فهرست دیوان جمال %~% وصف او بالای ایوان کمال # 5 او بمکتب پیش استاد آمده %~% جمله شاگردان بفریاد آمده # 6 بود آنجا کودکی درویش حال %~% کفشگر بودش در پدر بی ملک و مال # 7 دل ز عشق آن پسر مستش بماند %~% شد ز دست او و بر دستش بماند # 8 یک زمان نشکفت از دیدار او %~% گرم تر شد هر نفس در کار او # 9 در هوای آن چراغ روزگار %~% میگداخت از عشق همچون شمع زار # 10 کودکی ناخورده یک اندوه عشق %~% چون کشد چون کاه گشته کوه عشق # 11 رفت یک روزی بمکتب میر داد %~% کودکی را دید پیش میرزاد # 12 گفت این کودک بگو تا آن کیست %~% گفت آن کشفگر مقصود چیست # 13 گفت آخر شرم دار ای اوستاد %~% او بهم با میرزادی چون فتاد # 14 میر زاده چون کند با او نشست %~% طبع او گیرد دهد همت ز دست # 15 کودک دلداده را ms172 مرد ادیب %~% کرد از مکتب نشستن بی نصیب # 16 دور کردش از دبیرستان خویش %~% تا شد آن بیچاره سرگردان خویش # 17 شد ز عشق آن پسر چون اخگری %~% پس چو اخگر رفت در خاکستری # 18 چشم همچون ابر نوروز آمدش %~% آه همچون برق جانسوز آمدش # 19 عاقبت از خویشتن دل برگرفت %~% از برای مرگ منزل برگرفت # 20 میرزاد از حال او شد با خبر %~% کس فرستادش که ای زیر و زبر # 21 از چه مینالی بگو با من چنین %~% گفت دل در کار تو کردم یقین # 22 این زمان دوران جان دادن رسید %~% نوبت در خاک افتادن رسید # 23 اشک چون گوگرد سرخ ای یار من %~% کردهمچون زر مس رخسار من # 24 مدتی در انتظارم داشتی %~% همچو آتش بی قرارم داشتی # 25 رفت پیش میرزاد آن مرد باز %~% گفت میگوید که مردم در نیاز # 26 زانکه در کار تو کردم دل ز عشق %~% مرگ آمد بیتوام حاصل ز عشق # 27 میرزادش داد پیغام دگر %~% گفت اگر کردی تو دل زیر و زبر # 28 در سر کارم بنزد من فرست %~% دانه دل را بدین خرمن فرست # 29 بازآمد مرد چون گفت این سخن %~% کودکش گفتا زمانی صبر کن # 30 چون دلم خواهد ز من دلخواه من %~% تا فرستادن نباشد راه من # 31 رفت کودک خانه را در خون گرفت %~% سینه را بشکافت دل بیرون گرفت # 32 پس نهاد آن بر طبق پوشیده سر %~% گفت گیر این پیش او پوشیده بر # 33 چون دل خود بر طبق حالی نهاد %~% بودش از جان یک رمق حالی بداد # 34 میرزاد القصه چون دید آن طبق %~% او نخوانده بود هرگز آن سبق # 35 آن دل پرخون او بیرون گرفت %~% جمله‌مکتب ز چشمش خون گرفت # 36 شد قیامت آشکارا در دلش %~% رستخیزی نقد امد حاصلش # 37 عاقبت خود کشت و خود ماتم گرفت %~% هم بنتوانست کردن هم گرفت # 38 خاک او را قبله جای خویش کرد ms173 %~% هر زمانی ماتم او بیش کرد # 39 گرچه پنداری که پیر عالمی %~% در ره عشق از چنین طفلی کمی # 40 گر تو مرد راه عشقی دل شکاف %~% ورنه تن زن جان مکن چندین ملاف # 41 تا که جان داری بلای جان تست %~% جان بده در درد کاین درمان تست # 42 منت تریاک تا چندی کشی %~% زانکه جان از زهر افتد در خوشی # 43 تو همی محجوب از خود مانده %~% تا ابد معیوب ازخود مانده # 44 چون توئی تو برافتد از میان %~% تو بمانی بی حجاب جاودان PageV20P004 # 1 گفت ایاز آمد بر سلطان پگاه %~% چهره گلناریش مانند کاه # 2 نه طراوت مانده در رخسار او %~% نه حلاوت مانده در گفتار او # 3 گفت شاه آخر چه بودت ای ایاس %~% کاتشم در دل فکندی بیقیاس # 4 بود پیش شاه خلقی بیشمار %~% هر یکی از بهر کاری بیقرار # 5 گفت خلق بی حسابند این همه %~% چون بگویم چون حجابند این همه # 6 شاه خالی کرد حالی جایگاه %~% تا ایاز آنجا بماند و پادشاه # 7 گفت اکنون راز برگوی این زمان %~% چون حجاب خلق برخاست از میان # 8 گفت شاها من حجابم چون کنم %~% خویش را بو کز میان بیرون کنم # 9 چون حجاب خویش در عالم منم %~% خلق بود آن دم حجاب این دم منم # 10 تا که میماند ز من یک موی باز %~% نیست روی آنکه بتوان گفت راز # 11 چون نمانم من تو مانی جمله پاک %~% راز من آنگه برون جو شد ز خاک # 12 پاکبازانی که درویش آمدند %~% هر نفس در محو خود بیش آمدند # 13 در حقیقت جمله او را خواستند %~% لاجرم خصمی خود را خاستند ~~PageV20P005 # 1 کرد درویشی ز درویشی سؤال %~% کارزویت چیست ای درویش حال # 2 گفت از ملک دو عالم خشک و تر %~% ناچخی میبایدم اما دو سر # 3 تا بیک سر وارهانم خویش را %~% وز دگر سر خواجه درویش را # 4 تا چونه تو باشی ms174 و نه من پدید %~% حق شود بی ننگ ما روشن پدید # 5 تادرین حضرت خودی میماندت %~% صد جهان پر بدی میماندت # 6 زنکه گر موئی بماند از خودیت %~% هفت دوزخ پر برآید از بدیت ~~PageV20P006 # 1 عاشقی روزی مگر خون میگریست %~% زو کسی پرسید کاین گریه ز چیست # 2 گفت میگویند فردا کردگار %~% چون کند تشریف رؤیت آشکار # 3 چل هزاران ساله بدهد بر دوام %~% خاصگان قرب خود را بار عام # 4 یک زمان زانجا بخود آیند باز %~% در نیاز افتند خو کرده بناز # 5 زان همی گریم که با خویشم دهند %~% یک نفس در دیده‌ خویشم نهند # 6 چون کنم آن یک نفس با خویشتن %~% میتوانم کشت ازین غم خویش من # 7 باخدا باشم چو بیخود بینیم %~% تاکه با خود بینیم بد بینیم # 8 آن زمان کز خود رهائی باشدم %~% بیخودی عین خدائی باشدم # 9 هر که موئی پای آرد در میان %~% باز ماند یک سر موی از عیان # 10 محو باید مرد در هر دو سرای %~% پای از سر ناپدید و سر ز پای # 11 گر سر موئی تفاوت میبود %~% جمله سر تاپای او بت میبود PageV20P007 # 1 بود مجنونی همیشه بی کلاه %~% برهنه سر میشدی دایم براه # 2 سائلی گفتش که ای شوریده نام %~% برهنه سر از چه میباشی مدام # 3 گفت سرپوشیده زن باشد نه مرد %~% این سؤال بد که تو کردی که کرد # 4 گفت پایت از چه باری برهنهست %~% گفت ای احمق سری کو یک تنهست # 5 چون برهنه میبود این سر مرا %~% پای ازو نبود گرامی تر مرا # 6 چون درین ره پای و سر در باختی %~% قدر بی قدری خود بشناختی # 7 خویشتن را در میان آوردنت %~% هست سودی با زیان آوردنت PageV20P008 # 1 در رهی میرفت شبلی دردناک %~% دید دو کودک در افتاده بخاک # 2 زانکه جوزی در میان افتاده بود %~% هر دو را دعوی آن افتاده بود # 3 هر دو از یک جوز ms175 میکردند جنگ %~% شیخ گفتا کرد میباید درنگ # 4 تا من این جوز محقر بشکنم %~% پس میان هر دو تن قسمت کنم # 5 جوز بشکست و تهی آمد میانش %~% برگسست آنجایگه آهی ز جانش # 6 گشت بیمغزی خویشش آشکار %~% اشک میبارید و میشد بیقرار # 7 هاتفی گفتش که ای شوریده جان %~% گر تو قسامی هلا قسمت کن آن # 8 چو نه صاحب نظر خامی مکن %~% بعد از این دعوی قسامی مکن PageV20P009 ### | [ mbkhsh 21 ] # 1 سالک شوریده پاک اعتقاد %~% آمد از دریا برون پیش جماد # 2 گفت ای افسرده از برد الیقین %~% گاه سنگ و گاه آهن گه نگین # 3 از یقین هم ثابتی هم ساکنی %~% نقد عالم چون تو داری ایمنی # 4 چون زمعدن میرسی پاک از منی %~% هرچه داری هست جمله معدنی # 5 هست یک سنگ تو رحمن را یمین %~% وان دگر سنگت سلیمان را نگین # 6 آن یکی فرمانده دیو وپری %~% وان دگر را هر دو کون انگشتری # 7 آن یکی در فقر پوشیده سیاه %~% وان دگر از عشق گشته پادشاه # 8 آن یکی را ملکت روی زمین %~% وان دگر یک را یساری چون یمین # 9 آهنت آیینه اسکندریست %~% گوهرت را ذوالفقار حیدریست # 10 یک نگینت نسخه هر دو سرای %~% جام جمشیدی شده گیتی نمای # 11 نقد تو سیم و زر و در خوشاب %~% لعل و یاقوت و زمرد بی حساب # 12 وصف الماس تو نه گفتن توان %~% نه بالماس زفان سفتن توان # 13 گاه سرسبزی ز مینا روزیت %~% گاه از پیروزه صد پیروزیت # 14 هم ز در شب چراغت روشنی %~% هم ز لعلت سرخ روی گلشنی # 15 چون تو داری منصبی و رتبتی %~% حاصلم کن سوی معنی قربتی # 16 چون توداری در محک داری عمل %~% نقد قلبم را بزری کن بدل # 17 چون جماد از راه رو بشنود راز %~% چون جمادی ماند از اندیشه باز # 18 گفت من افسرده ام بیخبر %~% نه نشان دارم ز معنی نه اثر ms176 # 19 گر یمین الله در عالم مراست %~% حصن کعبه خانه خاص خداست # 20 چون میان کعبه بادی بیش نیست %~% سنگ را از کعبه ره در پیش نیست # 21 چون کلوخ کعبه را شد بسته راه %~% چون برد ره سوی او سنگ سیاه # 22 در سیاهی ساکنم زین غم مدام %~% ماندهام در جامه ماتم مدام # 23 هر زمان از من بتی دیگر کنند %~% خویشتن را و مرا کافر کنند # 24 گرچه من افسردهام جانم بسوخت %~% آتش دوزخ ز من خواهد فروخت # 25 این چنین دردی که آمد حاصلم %~% پای ازان ماندست دایم درگلم # 26 درد من بین در میان من بی گناه %~% وز چو من افسرده درمان مخواه # 27 سالک آمد پیش پیر منتهی %~% داد از احوال خویشش آگهی # 28 پیر گفتش چون شود ظاهر جماد %~% عالم افسردگی کن اعتقاد # 29 تا رگی افسردگی میماندت %~% صد نشان از مردگی می ماندت # 30 چون ترا افسردگی زایل شود %~% در جمادی زندگی حاصل شود # 31 زنده شو وین مردگی از خودببر %~% گرم گرد افسردگی از خود ببر # 32 تو نمیترسی که همچون دیگران %~% غرقه‌دنیا شوی بار گران # 33 %~% PageV21P001 # # 1 کشتئی افتاد در غرقاب سخت %~% بود در کشتی حریصی شور بخت # 2 نقدش آهن بود خرواری مگر %~% بود با او همنشین مردی دگر # 3 نقد این پرحواصل بود و بس %~% موج چون بسیار شد از پیش و پش # 4 آنکه داشت آهن همه بر پشت بست %~% وین بدان پر حواصل بر نشست # 5 عاقبت چون گشت آن کشتی خراب %~% مرد را افکند آن آهن در آب # 6 وان دگر یک راه ساحل برگرفت %~% خوش خوشش پرحواصل برگرفت # 7 ای شده عمری گران بار گناه %~% مینترسی پیش و پس آبی سیاه # 8 بادلی چون آهن و باری گران %~% کی رسد کشتی ایمان با کران # 9 گر ز دریا راه ساحل بایدت %~% بار چون پر حواصل بایدت # 10 ورنه در غرقاب خون افتاده گیر %~% از گران ms177 باری نگون افتاده گیر # 11 کار خود در زندگانی کن ببرگ %~% زانکه نتوان کرد کاری روز مرگ # 12 این زمان دریاب کاسان باشدت %~% ور نه دشواری فراوان باشدت ~~PageV21P002 # 1 خواجه در نزع جمعی را بخواست %~% گفت کار من کنید ای جمع راست # 2 هر یکی را کار دیگر راست کرد %~% حاجتی از هر کسی درخواست کرد # 3 چون ز عمر خود نمیدید او امان %~% زود زود آن حرف میگفت آن زمان # 4 بود بر بالین او شوریده %~% گفت تو کوری نداری دیده # 5 آن ثریدی را که تو در کل حال %~% در شکستی مدت هفتاد سال # 6 چون براری آنهمه در یک زمان %~% هین فرو کن پای و جان ده زود جان # 7 در چنین عمری دراز ای بی هنر %~% تو کجا بودی کنونت شد خبر # 8 جمله عمرت چنین بودست کار %~% وین زمان هم درحسابی و شمار # 9 می بمیری خنده زن چون شمع میر %~% زین بشولش تا کی آخر جمع میر ~~PageV21P003 # 1 آن وزیری را چو آمد مرگ پیش %~% کرد حیران روی سوی قوم خویش # 2 گفت دردا و دریغا کز غرض %~% آخرت با خواجگی کردم عوض # 3 زارزوی این جهان میسوختم %~% لاجرم آن یک بدین بفروختم # 4 میروم امروز جانی سوخته %~% رفته دنیا و آخرت بفروخته # 5 ای دل غافل دمی بیدار شو %~% چند بد مستی کنی هشیار شو # 6 رفتگان اندر نخستین منزلند %~% منتظر بنشسته و مستعجلند # 7 بیش ازین در بند خودشان می مدار %~% چندشان فرمائی آخر انتظار ~~PageV21P004 # 1 در رهی داود طائی بی قرار %~% میشد و تعجیل بودش بیشمار # 2 آن یکی گفتش چرا داری شتاب %~% گوئی افتادست در دکانت آب # 3 گفت بر دروازه در بند منند %~% میشتابم چون شتابم میکنند PageV21P005 # 1 پیش آن دیوانه شد مردی جوان %~% گفت دارم پیرمردی ناتوان # 2 فاتحه برخوان برای آن ضعیف %~% تا شفا بخشد خداوند لطیف # 3 چوب را برداشت آن دیوانه زود %~% گفت بیرون نه ms178 قدم زین خانه زود # 4 انبیا و اهل گورستان همه %~% منتظر بنشستهاند ایشان همه # 5 تاکسی آنجا رود زین جایگاه %~% تو چرا می باز گردانی ز راه # 6 ای دل آخر میبباید مرد زار %~% کار کن کامروز داری روزگار # 7 بر پل دنیا چه منزل میکنی %~% خیز اگر ره توشه حاصل میکنی PageV21P006 # 1 بود بهلول از شراب عشق مست %~% بر سر راهی مگر بر پل نشست # 2 میگذشت آنجایگه هارون مگر %~% او خوشی میبود پیش افکنده سر # 3 گفت هارونش که ای بهلول مست %~% خیز از اینجا چون توان بر پل نشست # 4 گفت این با خویشتن گو ای امیر %~% تا چرا بر پل بماندی جای گیر # 5 جمله دنیا پلست و قنطرهست %~% بر پلت بنگر که چندین منظرهست # 6 گر بسی بر پل کنی ایوان و در %~% هست آبی زان سوی پل سر بسر # 7 گردنت را خانه بر پل چیست غل %~% کی شود با مگر این بیرون بپل # 8 تا توانی زیر پل ساکن مباش %~% چون شکست آورد پل ایمن مباش # 9 از مجره آسمان دارد شکست %~% زودبگذر تا نگردی پست پست # 10 گنبدی بشکسته تو بنشسته زیر %~% آمدستی گوئیا از جانت سیر # 11 گنبد بشکسته چون زیر اوفتد %~% کی جهد کس گر خود او شیر اوفتد # 12 مرگ از پیش و تو از پس میروی %~% بهر مرداری چو کرکس میروی # 13 پاک شو از جیفه دنیا تمام %~% ورنه چون مردار میمانی بدام # 14 زانکه هر چیزی که سودای تو است %~% چون بمردی نقد فردای تو است ~~PageV21P007 # 1 رفت با بهلول هارون الرشید %~% سوی گورستان بر خاکی رسید # 2 کله دیدند خشک آن کسی %~% مرغ در وی خانه بنهاده بسی # 3 کرد هارونش ازان کله سؤال %~% گفت بهلولش که پنهان نیست حال # 4 بوده است این مرد سر انداخته %~% در کبوتر باختن جان باخته # 5 مرد چون در دوستی این بمرد %~% چون بشد با خویشتن هم این ببرد ms179 # 6 چون نرفتست این هوس از سر برونش %~% بیضه مرغست در کله کنونش # 7 هم دماغش بر کبوتر بازیست %~% خاک گشته همچنان در بازیست # 8 از هوس گر کله خاکستر شود %~% می ندانم تا هنوز از سر شود # 9 هرچه در دنیا خیالت آن بود %~% تا ابد راه وصالت آن بود # 10 کار بر خود از امل کردی دراز %~% بند کن پیش از اجل از خویش باز # 11 ورنه در مردن نه آسان باشدت %~% هر نفس مرگی دگر سان باشدت # 12 جمله در باز و فرو کن پای راست %~% گر کفن را هیچ نگذاری رواست ~~PageV21P008 # 1 بود مردی در سخاوت بی بدل %~% هرچه بودی خرج کردی بی خلل # 2 مینداشت البته یک جو زر نگاه %~% گفت یک روزیش مردی نیک خواه # 3 کای فلان آخر نترسی از هلاک %~% کان زمان کز تو برآید جان پاک # 4 چون نمیداری نگه یک پیرهن %~% پس فراهم بایدت کردن کفن # 5 گفت چون جانم برآید در پسی %~% وان کفن کدیه کنند از هر کسی # 6 گر ز دروازه درآیم نیز من %~% پس شما بر سر زنیدم آن کفن # 7 حرص مینگذاردت پاک ای پسر %~% تا پلید آئی تو درخاک ای پسر # 8 دایما در خوی ناخوش مانده %~% وز صفات بد در آتش مانده # 9 تا صفاتت باتو خواهد بود جمع %~% تو نخواهی بود بی سوزی چو شمع ~~PageV21P009 # 1 پیش حیدر آمد آن درویش حال %~% کرد ازان دریای دانش سه سؤال # 2 گفت از هفتاد فرسنگ آمدم %~% هین جوابم ده که دلتنگ آمدم # 3 چیست درویشی و بیماری و مرگ %~% داد حیدر سه جواب او ببرگ # 4 گفت درویشی تو جهل آمدست %~% فقر تو گر عالمی سهل آمدست # 5 هست بیماری حسد بردن همه %~% هست بد خوئی تو مردن همه PageV21P010 # 1 این سیرین گفت جانم در جسد %~% بر کسی هرگز نبرد الحق حسد # 2 زانکه نیست از دو برون حال ای اخی %~% یا بهشتیست این ms180 کس ویا دوزخی # 3 گر بهشتیست او پس آن چندان کمال %~% کو بخواهد یافت آنگه بی زوال # 4 آن همه او راست دنیاش اندکی %~% کی حسد باشد براندک بی شکی # 5 آن همه چون خواهدش آمد بدست %~% من حسد ورزم ازین اندک که هست # 6 ور ز اهل دوزخست این مبتلا %~% آنچه او را هست در پیش از بلا # 7 کی روا باشد حسد بردن برو %~% نوحه باید یا دعا کردن برو # 8 چون ترا از گرده نانست زیست %~% آخرت چندین حسد از بهر چیست # 9 چون ترا هر روز یک گرده تمام %~% گرده چون حاصل آمد والسلام ~~PageV21P011 # 1 نان پزی دیوانه و بیچاره شد %~% وز میان نان پزان آواره شد # 2 شهر میگشتی چو پی گم کرده %~% گرده میخواستی بی کرده # 3 سایلی پرسید ازو کای حیله جوی %~% گرده بی کرده چون باشد بگوی # 4 گفت تا من پختمی یک گرده نان %~% گرده نو در رسیدی همچنان # 5 تا بپختی گرده ای بیخبر %~% در بر ریشم نهادندی دگر # 6 چون سری پیدا نبد این گرده را %~% سر بگردید از جنون این مرده را # 7 بر دلم چیزی درآمد از اله %~% گفت صد گرده مپز یک گرده خواه # 8 روز تا شب گرده نان میبست %~% گرده آخر رسد از صد کست # 9 خوش خوشی میرو میانراه تو %~% گرده بی کرده میخواه تو # 10 چاره صد گرده میبایست کرد %~% تا مرا یک گرده میبایست خورد # 11 این زمان هر روز شکر میخورم %~% به زنان صد چیز دیگر میخورم # 12 گرترا نان نرسد از حق زان بود %~% تادلت پیوسته سرگردان بود # 13 زانکه گر سرگشته نان خواهدش %~% ندهدش نان زانکه گریان خواهدش ~~PageV21P012 # 1 میگریست آن بیدل دیوانه زار %~% آن یکی گفتش چرائی اشکبار # 2 گفت گیرم میشکیبم برهنه %~% چون نگریم زانکه هستم گرسنه # 3 گفت اگرچه میکند نانت هوس %~% چون زگرسنگی بگرید چون تو کس # 4 گفت آخر چون نگریم ده تنه ms181 %~% کاو ازان دارد چنینم گرسنه # 5 تا بگریم همچو ابر نوبهار %~% لاجرم میگریم اکنون زار زار PageV21P013 ### | [ mbkhsh 22 ] # 1 سالک آمد چون شکر پیش نبات %~% گفت ای سرسبزیت زاب حیات # 2 پاکیت چون آب ذاتی آمده %~% قابل نفس نباتی آمده # 3 فالق الحب از نوا داده ترا %~% حبه حب صد نوی داده ترا # 4 سبز پوشان را تو محرم آمدی %~% لاجرم سر سبز عالم آمدی # 5 قوت ارواح و بینائی ز تست %~% دلگشائی و دل افزائی ز تست # 6 در جهان نوباوه هر دم تراست %~% صد بهشت عدن در عالم تراست # 7 جمله دارو و درمان از تو رست %~% گل ز تو بشکفت و ریحان از تو رست # 8 نیست خاری از تو بی سر وسهی %~% نیست ناری ظاهر از تو بی بهی # 9 نار چون از شاخ سبزت بردمید %~% درد موسی را بهی آمد پدید # 10 قصه انی اناالله زان تست %~% سدره و طوبی بهم درشان تست # 11 خواجه کونین منت از تو یافت %~% در نماز انگور جنت از تو یافت # 12 عشق حنانه چو آتش از تو خاست %~% آن حنین او چنین خوش از تو خاست # 13 کی بود شرح عصای تو مرا %~% موسئی باید که گوید از عصا # 14 چون تو سر سبزی دولت یافتی %~% موی در نشو و نما بشکافتی # 15 پس بسوی بحر جوئی برده %~% چون تو داری عود بوئی برده # 16 یا ببوئی زنده گردان جان من %~% یا بساز از داروئی درمان من # 17 زین سخن بس تلخ شد عیش نبات %~% نی شکر گفتی نماندش در حیات # 18 گفت تا کردم برون سر از زمین %~% روز و شب از شوق مینالم چنین # 19 روزکی چندی چو سیرابی کنم %~% بعد از آن رخساره چون آبی کنم # 20 چون بسر سبزی بیابم راستی %~% سر نهم در زردی و در کاستی # 21 سر برارم تازه در آغاز کار %~% پس فرو ریزم به آخر زردوزار # 22 گه نهندم ms182 اره بر سر سخت سخت %~% گه ببرندم بسختی لخت لخت # 23 گه بسوزندم چو خاکستر کنند %~% گاه از داسی تنم بی سر کنند # 24 گه خورند و گاه ریزندم بخاک %~% شرح دادم قصه بس دردناک # 25 آنچه میجوئی مرا با خویش نیست %~% زانکه با من رنگ و بوئی بیش نیست # 26 چون ندارد رنگ و بوی من سری %~% کی گشاید از منت هرگز دری # 27 سالک آمد پیش پیر خوش زفان %~% کرد حال خویش پیش او عیان # 28 پیر گفتش هست اشجار و نبات %~% از صغار و از کبارش مثل ذات # 29 عاقل و کامل کبارش آمدند %~% بیدل و مجنون صغارش آمدند # 30 هرکه جان را محرم دلخواه یافت %~% چون شجر سرسبزی این راه یافت # 31 یا کمالی یافت بر درگاه او %~% یا نه شد دیوانه دل در راه او # 32 هرکه او دیوانه شد از دلنواز %~% هرچه دل میخواستش میگفت باز ~~PageV22P001 # 1 بامدادی بود محمود از پگاه %~% برنشست از بهر حربی با سپاه # 2 موج میزد لشکرش از کشورش %~% جمع بود از چند کشور لشکرش # 3 قرب پانصد پیل در زنجیر داشت %~% عالمی القصه دار و گیر داشت # 4 دید در کنجی یکی دیوانه مست %~% شد پیاده شاه و پیش او نشست # 5 کرد دیوانه ز پیش و پس نگاه %~% عالمی میدید پر پیل و سپاه # 6 کرد حالی روی سوی آسمان %~% گفت شاهی زو درآموز این زمان # 7 گفت محمودش مگو این زینهار %~% گفت آخر چون کنم ای شهریار # 8 کی کنی تو خاصه با پیل و سپاه %~% از پی جنگ گدائی عزم راه # 9 بلکه گر شاهی ترا آید بجنگ %~% تو بسازی جنگ او هم بیدرنگ # 10 پادشاه با پادشاه جنگی کند %~% نه بیاید با گدا جنگی کند # 11 حق ترا تنها چنین بگذاشتست %~% پس بسلطانیت سر افراشتست # 12 وامده با من بجنگ آویخته %~% من چنین از دست او بگریخته # 13 فارغست از شاهی تو ای عجب ms183 %~% با گدائی می برآید روز و شب # 14 با من بیچاره میکوشد مدام %~% من زبون تر آمدستم والسلام # 15 چون شود از درد دلشان بیقرار %~% دل بپردازند خوش از کردگار ~~PageV22P002 # 1 خواجه مجنون شد و مبهوت گشت %~% بیدل و بی قوت و بی قوت گشت # 2 در گدائی و اسیری اوفتاد %~% در بلا و رنج و پیری اوفتاد # 3 کوه نتواند همی هرگز کشید %~% صد یک آن بارکان عاجز کشید # 4 یک شبی در راز آمد با خدای %~% گفت ای هم رهبر و هم رهنمای # 5 این که توهستی اگر من بودمی %~% از خودت پیوسته میآسودمی # 6 یک دمت اندوهگین نگذارمی %~% ای به از من به ازینت دارمی # 7 بیدلان چون گرم در کار آمدند %~% از وجود خویش بیزار آمدند PageV22P003 # 1 بود آن دیوانه در اضطرار %~% در مناجاتی شبی میگفت زار # 2 کای خدا از تو نخواهم هیچ من %~% یا دهی یا ندهیم بشنو سخن # 3 سخت در خود ماندهام جان در خطر %~% تا که از من این چه دادی واببر # 4 این وجودم را که داری در زحیر %~% مینخواهم هیچ میگویم بگیر # 5 هرچه از دیوانه آید در وجود %~% عفو فرمایند از دیوان جود # 6 گرچه نبود نیک بپذیرند ازو %~% پس بچیزی نیک بر گیرند ازو # 7 هر بد او را مراعاتی کنند %~% از نکو وجهی مکافاتی کنند PageV22P004 # 1 بود دیوانه مزاجی گرسنه %~% در رهی میرفت سر پا برهنه # 2 نان طلب میکرد از جائی بجای %~% هرکسی میگفت نان بدهد خدای # 3 اوفتاد از جوع در رنجورئی %~% دید اندر مسجدی مغفروئی # 4 زود در پیچید و پس بر سر گرفت %~% قصد بردن کرد و راه درگرفت # 5 عاقبت در راه بگرفتش کسی %~% زجر کردش پس جفا گفتش بسی # 6 زو ستد آن جامه و کردش سؤال %~% کاین چرا کردی بگو ای تیره حال # 7 گفت هر جائی که میرفتم دمی %~% جمله میگفتند حق بدهد همی # 8 چون شدم درمانده ms184 بی دستوریش %~% برگرفتم عاقبت مغفوریش # 9 تا بسازد کار من یکبارگی %~% چند خواهم بود در بیچارگی # 10 خنده آمد مرد را از کار او %~% برد نان و جامه را تیمار او # 11 دید آن دیوانه را مردی براه %~% جامه در پوشید میآمد پگاه # 12 گفت جامه از کجا آورده %~% کسب کردی یا عطا آورده # 13 گفت این جامه خدای آوردراست %~% گفت هم اقبال و هم دولت تراست # 14 زانکه تادولت نباشد ما حضر %~% این چنین جامه نبخشد دادگر # 15 مرد مجنون گفت کو یک دولتم %~% کو نداد این جامه بی صد محنتم # 16 تا که بر نگرفتمش ناگه گرو %~% نه شکم نان یافت نه تن جامه نو # 17 در نمیگیرد خوشی با او بسی %~% تا گرو بر مینگیرد زو کسی # 18 بی گرو کار تو کی گیرد نوا %~% جامه و نان بی گرو ندهد ترا # 19 ور گرو می بر نگیری تن زند %~% آتشت در جان و در خرمن زند PageV22P005 # 1 بود صاحب عزلتی در گوشه %~% از جهان نه زادی ونه توشه # 2 بر توکل روز و شب بنشسته بود %~% رشته دل در قناعت بسته بود # 3 چون نمیپیچید هیچ از راه حق %~% بود گستاخیش با درگاه حق # 4 گرسنه از ره رسیدندش دو کس %~% واو نداشت از دخل و خرج الانفس # 5 چو نشستند آن دو کس تادیرگاه %~% در نیامد هیچ معلومی ز راه # 6 چون بسی گشت آن دو تن را انتظار %~% شیخ شد از شرم ایشان شرمسار # 7 عاقبت بر جست از جای آن زمان %~% کرد چون دیوانه سر باسمان # 8 گفت آخر من چه دارم بیش و کم %~% میهمانم میفرستی دم بدم # 9 چون فرستادی دو روزی خواره را %~% روزنی باید من بیچاره را # 10 گر فرستادی مرا روزی کنون %~% وارهی از جنگ هر روزی کنون # 11 ورنه زین چوبی نهم برگردنم %~% جمله قندیل مسجد بشکنم # 12 چون بگفت این مرد دل برخاسته %~% شد زره خوانی ms185 پدید آراسته # 13 در زمان آمد غلامی همچو ماه %~% کرد خدمت خوان نهاد آنجایگاه # 14 چون شنودند آن دو تن گفتار او %~% در تعجب آمدند از کار او # 15 هر دو گفتندش که گستاخی عظیم %~% مینیارد هیچ گستاخیت بیم # 16 گفت دندانی بدو باید نمود %~% تا که ننمائی ندارد هیچ سود # 17 عاشقانش پاک از نقص آمدند %~% چون درختان جمله در رقص آمدند # 18 پاک همچون شاخ در گل میشدند %~% لاجرم در قرب کامل میشدند PageV22P006 # 1 نازنین شوریده میشد ناگهی %~% بود هم سرما و هم گل در رهی # 2 آن یکی گفتش که گل بگرفت راه %~% خویش را بر خیز کفشی ژنده خواه # 3 گفت چون پا را کنم کفشی طلب %~% خاصه اندر زیر میگیرند شب # 4 تا که در شخص تو میماند دلت %~% هرگز آن دولت نیاید حاصلت # 5 چون بجای دل رسی بی دل مدام %~% گردد این دولت ترا حاصل مدام ~~PageV22P007 # 1 بود شوریده دلی دیوانه %~% روی کرده در بن ویرانه # 2 همچو باران زار برخود میگریست %~% سایلی گفتش که این گریه ز چیست # 3 که بمردت گفت دور از تو دلم %~% دل بمرد و سخت تر شد مشکلم # 4 گفت دل چون مردت و چون شد زجای %~% گفت چون اندوه بودش با خدای # 5 خوش بمرد و دور گشت از من نهان %~% شد بر او و برون رفت از جهان # 6 تا بتنهائی مرا حیران گذاشت %~% وین چنین افکنده سر گردان گذاشت # 7 ای عجب جائی که آنجا شد دلم %~% رفتن آنجا مینماید مشکلم # 8 آرزوی من بدانجا رفتن است %~% لیک ره در قعر دریا رفتن است # 9 گر رسم آنجایگه یک روز من %~% وارهم از گریه و از سوز من # 10 هرکرا این درد عالم سوز نیست %~% در شبست و هرگز او را روز نیست # 11 درد میباید که بی درمان بود %~% تا اگر درمان کنی آسان بود ~~PageV22P008 # 1 شد مگر دیوانه شبلی چند گاه %~% برد ms186 با دیوانه جایش پادشاه # 2 کرد شه در کار او لختی غلو %~% کان فلان دارو کنیدش در گلو # 3 پس زفان بگشاد شبلی بی قرار %~% گفت خود را بیهده رنجه مدار # 4 کاین نه زان دیوانگیست ای نیک مرد %~% کان بدارو به شود گردم مگرد # 5 هرکجادردی بود درمان پذیر %~% آن نباشد درد کان باشد زحیر # 6 جان اگر نبود مرا جانان بسست %~% داروی من درد بیدرمان بسست # 7 چون ترا با حق نیفتد هیچ کار %~% تو چه دانی قیمت این روزگار # 8 چون بخون صد ره بگرداند ترا %~% آنگهی یک دم برنجاند ترا # 9 صد رهت مرده کند پس زنده %~% تاترا نانی دهد یا ژنده PageV22P009 # 1 در رهی میرفت مجنونی عجب %~% بود پای و سر برهنه خشک لب # 2 شد ز سرما و گل ره بیقرار %~% سر ببالا کرد و گفت ای کردگار # 3 یا دلم ده باز تا چند از بلا %~% یا نه باری ژنده کفشی ده مرا ~~PageV22P010 # 1 بود آن دیوانه دل برخاسته %~% وز غم بی نانیش جان کاسته # 2 میگریست از غم که یک نانش نبود %~% چون نبودش نان غم جانش نبود # 3 آن یکی گفتش که مگری ای نژند %~% کان خداوندی که این سقف بلند # 4 بی ستونی در هوا بنهاد او %~% روزی تو هم تواند داد او # 5 مرد مجنون گفت ای کاش این زمان %~% از برای محکمی آسمان # 6 حق تعالی صد ستون بنهاده %~% بی زحیری نان می میداده # 7 نان خورش میباید و نانم کنون %~% من چه دانم آسمان بی ستون PageV22P011 # 1 بر شره میخورد مجنونی طعام %~% شکر حق میگفت شکری بردوام # 2 کای خداوندی که جان و تن ز تست %~% شکر تو از من طعام من ز تست # 3 تو طعامم میفرستی ز اسمان %~% شکر من بر میفرستم هر زمان # 4 میفرست اینجا فرو هر دم طعام %~% تا منت بر میفرستم بر دوام # 5 واسطه این قوم را برخاستست %~% قول ایشان ms187 لاجرم بس راستست # 6 چون نمیبینند غیری جز مجاز %~% جمله زو شنوند و زو گویند باز ~~PageV22P012 # 1 نازنین شوریده درگاه بود %~% پیشش آمد زاهدی در راه زود # 2 گفت میگوید خداوندت سلام %~% نازنین گفتش که تو برگیر گام # 3 از فضولی دست کن کوتاه تو %~% زانکه هیچ از حق نه آگاه تو # 4 کار حق بر تو کجا مبنی بود %~% کز وکیلی چون تو مستغنی بود # 5 تو برون شو از میان کان ذات فرد %~% بی رسولی تو داند گفت و کرد ~~PageV22P013 ### | [ mbkhsh 23 ] # 1 سالک آمد نه درو عقل ونه هوش %~% وحشی آسا تنگدل پیش وحوش # 2 گفت ای جنبندگان بحر و بر %~% راه پیمایان عالم سر بسر # 3 پایمال هر خس ودون گشتهاید %~% در میان خاک در خون گشتهاید # 4 در مقام نیستی افتادهاید %~% چشم بر هستی حق بنهادهاید # 5 حق بلطف خود مثل زد از شما %~% جوهر موری بدل زد از شما # 6 سورتی از نص قرآن قدم %~% کرد گردن بند موری از کرم # 7 باز نحلی را چو شیر فحل کرد %~% زانکه نام سورتی النحل کرد # 8 عنکبوتی را همین تشریف داد %~% سورتی را هم بدو تعریف داد # 9 مور را دل پر سخن در پیش کرد %~% تا سلیمان را ازو بی خویش کرد # 10 چون شما را هست در اسرار دست %~% شد مراهم چون زفان از کار دست # 11 دست من گیرید تا جائی رسم %~% بو کزین پستی ببالائی رسم # 12 چون سلیمان پند گیرد از شما %~% دل سخن از جان پذیرد از شما # 13 وحش چون بشنود از سالک سخن %~% گفت فرمان کن حدیث من مکن # 14 من که باشم در همه روی زمین %~% تا مرا نامی بود در کوی دین # 15 عمر کوتاهی ضعیفی بی تنی %~% خرده گیری همچو چشم سوزنی # 16 عنکبوتی گر درآمد روز غار %~% پس شد آن دو چشم دین را پرده دار # 17 عنکبوتی بر سطرلابست نیز %~% کو نداند ms188 بر فلک یک ذره چیز # 18 خلق را روشن شود زو‌ آفتاب %~% واو نداند آفتاب از هیچ باب # 19 در همه عالم که جست از عنکبوت %~% قصه حی الذی هولایموت # 20 قصه مور ضعیف تیره حال %~% هم برین منوال میدان و مثال # 21 نیک بین کز تشنگی مردن ترا %~% بهتر است از نام ما بردن ترا # 22 گر کسی را از شکر تنگی بود %~% یک شکر خواهد قوی ننگی بود # 23 عالمی پر عاشق شوریدهاند %~% جمله صاحب درد و صاحب دیدهاند # 24 چه طلب داری تو از مور ومگس %~% گوئیا جز ما ندیدی هیچ کس # 25 تا سخن گفتیم ما را مرده گیر %~% عمر رفته ره بسر نابرده گیر # 26 سالک آمد پیش پیر تیز هوش %~% قصه برگفتش از خیل و حوش # 27 پیر گفتش هست وحش تنگ حال %~% هر صفت را کان خفی باشد مثال # 28 هست در هر ذات صد عالم صفت %~% لیک اصل جمله آمد معرفت # 29 معرفت را اصل توحید آمدست %~% ره سوی توحید تفرید آمدست # 30 گر شوی چون وحش در ره پایمال %~% تا ابد جان را بدست آری کمال # 31 کی دهد هرگز کمال جانت دست %~% تانگردی پاک نیست از هر چه هست # 32 تا تو با خویشی عدد بینی همه %~% چون شوی فانی احد بینی همه ~~PageV23P001 # 1 بیدلی را بود مالی بر کسی %~% در تقاضا رنج میدادش بسی # 2 گرچه میرنجید مرد وام دار %~% زر بدودادن نبودش اختیار # 3 چون خصومت در میان بسیارشد %~% بردو خصم آن کار بس دشوار شد # 4 بود درویشی به بیدل گفت خیز %~% تابود در گردنش تا رستخیز # 5 زر قیامت بهترت آید بکار %~% پس بدو بگذار و از وی کن کنار # 6 گفت بیدل در قیامت من ازو %~% نقد نتوانم ستد روشن ازو # 7 هیچ او فردا بمن ندهد خموش %~% زان شدم امروز با او سخت کوش # 8 مرد گفتا می ندانم سر این %~% شرح ده تا ms189 این شکم گردد یقین # 9 گفت چون هردو برآئیم از قفس %~% او و من هر دو یکی باشیم و بس # 10 هر کجاتوحید بنماید خدای %~% شرک باشد گر دوئی ماند بجای # 11 در حقیقت چون من او و او منم %~% لاجرم آنجا نباشد دشمنم # 12 لیک اینجا نیست توحید آشکار %~% زو ستانم چون زرم آید بکار # 13 این زمانش زر ستانم بیشکی %~% بعد ازین هر دو شویم آنگه یکی # 14 گر عدد گردد احد کاری بود %~% ورنه بی شک رنج بسیاری بود PageV23P002 # 1 بیدل دیوانه در حال شد %~% پیش دکان یکی بقال شد # 2 گفت بر دکان چرا داری نشست %~% گفت تا آید مرا سودی بدست # 3 گفت چبود سود گفتا آنکه زود %~% گر یکی داری دو گردد اینت سود # 4 گفت کورست آن دلت دو ماحضر %~% گر یکی گردد ترا سود این شمر # 5 کار تو بر عکس این افتاد نیک %~% نیستت توحید در شرکی ولیک # 6 چون دل و گل هر دو در حق گم شود %~% آنگهی مردم بحق مردم شود ~~PageV23P003 # 1 نازنین میرفت و بس شوریده بود %~% گفتی از سرباز خوابی دیده بود # 2 میگذشت او بر در مجلس گهی %~% این سخن گفت آن مذکر آنگهی # 3 این گل آدم خدا از سرنوشت %~% چل صباح از دست قدرت میسرشت # 4 بعد از آن گفتا دل مؤمن مدام %~% هست در انگشت حق کرده مقام # 5 نازنین چون این سخن بشنود ازو %~% زاتش جانش برآمد دود ازو # 6 گفت بیچاره چه سازد آدمی %~% یا دلست او یا گلست او از زمی # 7 چون دل و چون گل بدست اوست بس %~% پس بدست ما چه باشد جز هوس # 8 من دلی دارم ز عالم یا گلی %~% هر دو او راست اینت مشکل مشکلی # 9 از دل و گل در جهان من برچهام %~% اوست جمله در میان من برچهام # 10 هیچ هستم من ندانم یا نیم %~% چون همه اوست آخر اینجا ms190 من کیم ~~PageV23P004 # 1 روستائیی بشهر مرو رفت %~% در میان مسجد جامع بخفت # 2 بود بر پایش کدوئی بسته چست %~% تا نگردد گم در آن شهر از نخست # 3 دیگری آن باز کرد از پای او %~% بست بر پا خفت بر بالای او # 4 مرد چون بیدار شد دل خسته دید %~% کاین کدو بر پای آن کس بسته دید # 5 در تحیر آمد و سرگشته شد %~% گفت یا رب روستائی گشته شد # 6 ای خدا گر او منم پس من چهام %~% ور منست او او نگوید من کیم # 7 در میان نفی و اثباتم مدام %~% نه بمن شد کار و نه بی من تمام # 8 در میان این و آن درماندهام %~% در یقین و در گمان درماندهام ~~PageV23P005 # 1 پیش شیخی رفت مردی نامدار %~% از سر بی خویشئی بگریست زار # 2 گفت سیرم از عبودیت همی %~% وز ربوبیت بمن نرسد دمی # 3 ماندهام بی این و بی آن من مدام %~% چون کنم گفتا که سر می زن مدام # 4 این سخن را گر محل آید پدید %~% از سر علم و عمل آید پدید # 5 چشم باید داشت بر لوح ازل %~% چند دارم چشم بر علم و عمل PageV23P006 # 1 بود ملاحی معمر کار دان %~% زو کسی پرسید کای بسیار دان # 2 از عجایبهای دریا بازگوی %~% گفتش آن ملاح کای اسرار جوی # 3 این عجبتر دیدهام من کز بحار %~% در سلامت کشتی آید باکنار # 4 کشتئی بر روی غرقابی مدام %~% موج میآید دمادم بر دوام # 5 ما میان موج و غرقابی سیاه %~% منتظر تا باد چون آید ز راه # 6 بر نیاید هیچ کاری از حیل %~% و اطلاعی نیست بر لوح ازل # 7 پس طریق تو بفرمان رفتن است %~% بیخودی در وادی جان رفتن است # 8 بنده آن بهتر که بر فرمان رود %~% کز خداوند آنچه خواهد آن رود ~~PageV23P007 # 1 در میان دشمنان پیری کهن %~% دوستی راگفت ای نیکو سخن # 2 کاین همه خلقند ms191 دایم غم زده %~% ترک شادی کرده و ماتم زده # 3 بیشتر غمشان ازان بینم مقیم %~% تا چرا آخر خداوند کریم # 4 آن کند جمله که خود خواهد مدام %~% وانچه باید خلق را نکند تمام # 5 گر ز صد تن داعی یک کار خاست %~% تا نخواهد حق نیاید کار راست ~~PageV23P008 # 1 دیر میآمد یکی از آب باز %~% صوفیان کرده زفان در وی دراز # 2 بوسعید مهنه گفت ای مردمان %~% آب چون آرد فلانی این زمان # 3 زانکه آب خوش که آن روزی ماست %~% درنیامد تا شدی این کار راست # 4 چون درآید برکشد آن آب مرد %~% چون توان بیوقت هرگز آب خورد # 5 حکم او راست و نگهدار اوست بس %~% در نگهداری نکوکار اوست بس ~~PageV23P009 # 1 کرد ازمکه عمر عزم سفر %~% در سرای آبستنی بودش مگر # 2 گفت الهی ای جهان روشن بتو %~% رفتم و طفلم سپردم من بتو # 3 چون عمر القصه بازآمد زراه %~% مرده بود آبستنش از دیرگاه # 4 از سر گور زن آوازی رسید %~% کانچه بسپردی بیا کامد پدید # 5 رفت امیرالمؤمنین بگشاد خاک %~% دید آن زن نیمه ریزیده پاک # 6 نیم دیگر زنده بود و تازه بود %~% طفل را زو شیر بی اندازه بود # 7 در گرفته بود طفلش آن زمان %~% ای عجب پستان مادر در هان # 8 برگرفت او را عمر زانجایگاه %~% هاتفیش آواز داد از پیشگاه # 9 کانچه بسپردی بحق با تو سپرد %~% مادرش را چون بنسپردی بمرد # 10 عصمت حق گر نباشد دسترس %~% خلق در عصمت نماند یک نفس PageV23P010 # 1 گفت رکن الدین اکافی مگر %~% می فشاند اندر سخن روزی گهر # 2 مجلس او پاره شوریده شد %~% خواجه را آن از کسی پرسیده شد # 3 کاین چه افتادست وین شورش چراست %~% ما نمیدانیم بر گوئید راست # 4 آن یکی گفتش فلان مرد نه خرد %~% در نهان کفشی بدزدید و ببرد # 5 کفش ازو میبستدیم اینجایگاه %~% شورشی برخاست زان گم کرده راه # 6 خواجه میگفتش ms192 مکن قصه دراز %~% زانکه گر روزی خدای بی نیاز # 7 برفکندی پرده عصمت ز ما %~% کفش دزد اولستی این گدا # 8 کس چه داند تا چه حکمت میرود %~% هر وجودی را چه قسمت میرود # 9 خون صدیقان ازین حسرت بریخت %~% واسمان بر فرق ایشان خاک بیخت # 10 گرچه ره جستند هر سوئی ازین %~% پی نبردند ای عجب موئی ازین # 11 صد جهان حسرت بجان پاک در %~% میتوان دیدن بزیر خاک در PageV23P011 # 1 مرتضی را گفت مردی نامور %~% تو چه میدانی بعالم بیشتر # 2 گفت طاعت بیشتر بر آسمانست %~% زانکه آنجا منزل روحانیانست # 3 لیک بر روی زمین از خشک و تر %~% هیچم از غفلت نیاید بیشتر # 4 ور ز زیر خاک میپرسیم نیز %~% نیست بیش از حسرت آنجا هیچ چیز # 5 آنکه را از خاک و خون بندی بود %~% در نگر تاحسرتش چندی بود # 6 کار عالم زادنست و مردنست %~% گه پدید آوردن و گه بردنست # 7 لاجرم این کار بی پایان فتاد %~% تا ابد این درد بیدرمان فتاد # 8 این چنین کاری که بیش از حدماست %~% از زحیر ما نخواهد گشت راست ~~PageV23P012 # 1 سالخورده پیر زالی تنگدست %~% کرده بودی پیش گورستان نشست # 2 سال و ماهش خرقه در پیش بود %~% صد هزاران بخیه بر وی بیش بود # 3 هر دمش چون مرده در میرسید %~% او بهر یک بخیه بر میکشید # 4 گر شدی یک مرده گر ده آشکار %~% او بهر یک بخیه بردی بکار # 5 چون همی افتاد مرگی هر زمان %~% خرقه شد در بخیه صد پاره نهان # 6 عاقبت روزی بسی مرگ اوفتاد %~% پیره زن را کار از برگ اوفتاد # 7 مرده آوردند بسیارش به پیش %~% در غلط افتاد زن در کار خویش # 8 گشت عاجز برد در فریاد دست %~% رشته را گسست و سوزن راشکست # 9 گفت نیست این کار کار چون منی %~% تا کیم از رشته و سوزنی # 10 نیزم از سوزن نباید دوختن %~% خرقه بر ms193 آتش بخواهم سوختن # 11 این چنین کاری که هر ساعت مراست %~% کی شود از سوزن و از رشته راست # 12 چون فلک میبایدم سرگشته %~% کاین نه کار سوزنست و رشته # 13 چون تو دایم مانده بی عقل و هوش %~% در نیاری این سخن هرگز بگوش # 14 زانک اگر تو بشنوی زین یک سخن %~% در بر تو پیرهن گردد کفن ~~PageV23P013 # 1 آن یکی پرسید از عباسه باز %~% گفت ای نطقت کلید گنج راز # 2 نیست کس از سیم داران مونست %~% می نیاید خواجه در مجلست # 3 گفت کی آید بر من سیم دار %~% کز منش بر هم نماند کار و بار # 4 سیم داری کو بمجلس آیدم %~% گر همه چون زر بود مس آیدم # 5 جیب در گردن رسن گردانمش %~% پیرهن در بر کفن گردانمش # 6 از زفان من بچشم سیم دار %~% چون لحد گردد سرای زرنگار # 7 عیب او پوشید نتوانم برو %~% دین او را کفر گردانم برو # 8 این چنین کس کی کند رغبت بمن %~% کی درست آید چنین نسبت بمن # 9 سوی هر ظالم بود رغبت ترا %~% کی توان کردن بمن نسبت ترا # 10 درگه ظالم چه جای مؤمن است %~% هرکه در آتش رود ناایمن است ~~PageV23P014 # 1 مفتئی را دید آن پرهیزگار %~% بر در سلطان نشسته روز بار # 2 فتوئی پرسید ازو مرد حلیم %~% گفت این چه جای فتویست ای سلیم # 3 مرد گفتش بر در شاه و امیر %~% هم چه جای مفتیانست ای خرده گیر ~~PageV23P015 ### | [ mbkhsh 24 ] # 1 سالک طیار شد پیش طیور %~% گفت ای پرندگان نار و نور # 2 ای برون جسته ز دام پر بلا %~% صف کشیده جمله فی جوالسما # 3 هم زفان مرغ در شهر شماست %~% هم نوا و نور از بهر شماست # 4 زاشیان بی صفت پریدهاید %~% در جهان معرفت گردیدهاید # 5 هم ز بال و پر قفس بشکستهاید %~% هم ز دام و بند بیرون جستهاید # 6 از شما شد هدهد دلاله کار ms194 %~% صاحب انگشتری را راز دار # 7 این شما را بس که هدهد یافتست %~% وز چنان شاهی تفقد یافتست # 8 شب هوای طشت پروین میکنید %~% تا سحرگه خایه زرین میکنید # 9 ای همه بیواسطه بشتافته %~% چینه از تغدوا خماصا یافته # 10 زیر سایه غرب تا شرق شما %~% سایه سیمرغ بر فرق شما # 11 چون شما را صحبت سیمرغ هست %~% هرچه خواهم تا بشیر مرغ هست # 12 طفل راهم چاره شیری کنید %~% می بمیرم تشنه تدبیری کنید # 13 چون شنیدند این سخن مرغان باغ %~% شد جهان بر چشمشان چون پر زاغ # 14 مرغ گفت ای بیخبر از حال من %~% زین مصیبت سوخت پر وبال من # 15 زین غمم در خون و درگل مانده %~% همچو مرغی نیم بسمل مانده # 16 جمله عالم به پر پیمودهام %~% پر و منقارم بخون آلودهام # 17 روز تا شب این طلب میکردهام %~% خواب را شب خوش بشب میکردهام # 18 عاقبت همچون تو حیران ماندهام %~% بال و پر زین جست و جو افشاندهام # 19 هست مرغ عاشق ما عندلیب %~% واو ندارد هیچ جز دستان نصیب # 20 گر همایست استخوانی میخورد %~% تا ازو شاهی جهانی میخورد # 21 جلوه طاوس منگر این نگر %~% کو فرو آرد بیک میویز سر # 22 هدهد از خود نیز در سر میکند %~% در سرش چیزیست سر بر میکند # 23 چون شتر مرغی ما سیمرغ دید %~% لاجرم از ننگ ما عزلت گزید # 24 گر تو پریدن بپر ما کنی %~% پر بریزی خویش را رسوا کنی # 25 سالک آمد پیش پیر بی نظیر %~% داد حالی شرح از زاری چو زیر # 26 پیر گفتش هست مرغ از بس کمال %~% جمله معنی علوی را مثال # 27 معنئی کان از سر خیری بود %~% صورتش را آخرت طیری بود # 28 ذات جان را معنی بسیار هست %~% لیک تا نقد تو گردد کار هست # 29 هر معانی کان ترا درجان بود %~% تا نپیوندد بتن پنهان بود # 30 چون بتن پیوست آن خاص آن ms195 تست %~% نیست خاص آن تو گردر جان تست # 31 دولت دین گر میسر گرددت %~% نقد جان با تن برابر گرددت PageV24P001 # 1 گفت محمود آن جهان را پادشاه %~% در شکاری دور افتاد از سپاه # 2 در دهی افتاد ویران سر بسر %~% پیر زالی دید پیش رهگذر # 3 گاو میدوشید روئی چون بهی %~% گفت ای زن شربتی شیرم دهی # 4 پیرزن گفتش که ای میر اجل %~% شیر را آخر کجاباشد محل # 5 شوهر من گر بدی اینجایگاه %~% گاو کردی پیش تو قربان راه # 6 گر شتابت نیست مهمانت کنم %~% نقد من گاویست قربانت کنم # 7 زان سخن محمود خوش دل گشت ازو %~% شد پیاده زود بر نگذشت ازو # 8 گاو را در حال دوشیدن گرفت %~% شیر از پستانش جوشیدن گرفت # 9 دست شاه آن لحظه چندان شیر ریخت %~% کان بماهی دست زال پیر ریخت # 10 پیرزن چون دید آن بسیار شیر %~% گفت تو شیر از چه خواهی ای امیر # 11 زانکه هر انگشت تو گوئی عیان %~% چشمه پر شیر دارد در میان # 12 با چنین دستی که این ساعت تراست %~% شیرت از بهر چه میبایست خواست # 13 دولتی داری چو دریا بی کنار %~% من ندانم تا چه مردی ای سوار # 14 شیرخور نه از من از بازوی خویش %~% زانکه خواهی خورد از پهلوی خویش # 15 خویشتن را نقد چندین شیرازو %~% من بماهی دیدهام ای میر ازو # 16 این همه شیرم که از دست تو زاد %~% این نه پستان داد کاین دست تو داد # 17 تا درنی بودند صحرائی سپاه %~% از همه سوئی درآمد گرد شاه # 18 سجده میبردند پیش روی او %~% حلقه میکردند از هر سوی او # 19 پیرزن را حال اومعلوم گشت %~% همچو سنگی بود همچون موم گشت # 20 دست و پایش پیش شاه از کار شد %~% خجلت و تشویر او بسیار شد # 21 گفت تااکنون که مینشناختم %~% گاو را قربان تو میساختم # 22 چون بدانستم برای جان تو %~% خویشتن را ms196 میکنم قربان تو # 23 از حدیث پیرزن خوش گشت شاه %~% گفت هر حاجت که میباید بخواه # 24 گفت آن خواهم که گه گه شهریار %~% اوفتد از لشکر خود بر کنار # 25 آیدم مهمان به تنهائی خویش %~% فرد آید سوی سودائی خویش # 26 زانکه من بی طاقتم سر تاقدم %~% می ندارم طاقت کوس و علم # 27 شاه آن ده را عمارت ساز کرد %~% از برای پیر زن آغاز کرد # 28 ده بدو بخشید وزانجا در گذشت %~% پیرزن را این سخن شد سرگذشت # 29 چون نبد محمود را دولت مجاز %~% هرکجا میشد بدو میگشت باز # 30 دولت آمد اصل مردم هوش دار %~% این قدر دولت که داری گوش دار # 31 ور نداری گوش آن اندک قدر %~% چشم بد در حال آید کارگر PageV24P002 # 1 شهریاری بود عالی شیوه %~% در جوارش بود کنج بیوه # 2 بیوه هر روزی برافکندی سپند %~% در تعجب ماندی شاه بلند # 3 خادمی را خواند روزی شهریار %~% داد صد دینارش از زر عیار # 4 گفت رو این پیرزن را ده زشاه %~% پس بپرس از وی که هر روزی پگاه # 5 این سپند از بهر چه سوزی همی %~% چون نداری یک شبه روزی همی # 6 رفت خادم زر بداد و گفت راز %~% پیر زن در حال گفت ای سرفراز # 7 هرچه در کل جهان نامش بری %~% عاقبت چشمش رسد تا بنگری # 8 از گدائی گرچه جان میسوختم %~% این سپند از بهر آن میسوختم # 9 چون گدائی خود آمد در خورم %~% گفتمش چشمی رسد تا بنگرم # 10 اینکم تو زر نهادی در کنار %~% آن گدائی رفت و گشتم سیم دار # 11 دیدی آخر چون مرا چشمی بدید %~% آن گدائی مرا چشمی رسید # 12 فارغ از عالم گدائی راندن %~% بهتر از صد پادشائی راندن # 13 چون بود هر روز یک نانت پسند %~% هیچ قیدی نیز درجانت مبند ~~PageV24P003 # 1 چون بچین افتاد اسکندر ز راه %~% داشتش فغفور چین در چین نگاه # 2 کرد بزمی ms197 آنچنان شاهانه راست %~% کان صفت ناید بصد افسانه راست # 3 چند کاسه پیش اسکندر نهاد %~% پر در و پر لعل و پر گوهر نهاد # 4 گفت بسم الله بکن دستی دراز %~% تا کنند آنگه سپه دستی فراز # 5 گفت اسکندر که پیشم قوت نیست %~% کاسه جز پر لعل و پر یاقوت نیست # 6 کاسه پر جوهر چرا کردی بگو %~% کی خورد مردم چنین خوردی بگو # 7 شاه چین گفتش که ای بحر علوم %~% تو نسازی قوت خود جوهر بروم # 8 گفت جوهر چون تواند خورد کس %~% گرده دو نان مرا قوتست و بس # 9 کار من بی شک چو کار خاص و عام %~% میشود روزی بدو گرده تمام # 10 شاه گفتش چون نمیخوردی گهر %~% می نبایستت دو گرده بیشتر # 11 مینشد در روم این دو گرده راست %~% کز چنان جائیت بر بایست خاست # 12 جمله عالم بزیر پای کرد %~% عزم یک یک شهر و یک یک جای کرد # 13 راه میپیمود با چندین سپاه %~% کرد چندینی رعیت را تباه # 14 این دو گرده راست میبایست کرد %~% هم بروم آزاد میبایست خورد # 15 چون ازو بشنود اسکندر دلیل %~% کرد از آنجا هم در آن ساعت رحیل # 16 در سفر گفت این فتوحم بس بود %~% تا قیامت قوت روحم بس بود # 17 ترک گفتم من سفر یکبارگی %~% عزلتی جویم ازین آوارگی # 18 هیچکس را در جهان بحر و بر %~% از قناعت نیست ملکی بیشتر PageV24P004 # 1 عامربن قیس قطب نه فلک %~% تره یک روز می زد بر نمک # 2 پس خوشی میخورد بی نان تره او %~% مینشد از جای خود یک ذره او # 3 سایلی گفتش که ای مرد بلند %~% گشته آخر بدین تره پسند # 4 عامرش گفتا که در عالم بسی %~% قانعند الحق بکم زین هم بسی # 5 گفت کیست آخر بگو از مردمان %~% کو بکم زین هست قانع این زمان # 6 گفت دنیا هرکه بر عقبی گزید %~% شد بکم زین غره ms198 چون دنیا گزید # 7 زانکه دنیا در بر دین ذرهایست %~% صد هزاران ذره در هر ترهایست # 8 پس کسی کو کرد دنیا اختیار %~% گشت قانع او بکم زین صد هزار # 9 چون بکم زین می نشاید غره بود %~% پس ز دنیا بیشتر در تره بود # 10 آنچه بیشست از همه دنیا مراست %~% گر خورم بیش از همه دنیا رواست # 11 هرکه در راه قناعت مرد شد %~% ملک عالم بر دل او سرد شد # 12 خشک یا تر گرده چون زد بر پنیر %~% فارغ آمد از وزیر و از امیر ~~PageV24P005 # 1 پیش آن دیوانه شد پادشا %~% گفت از من حاجتی خواه ای گدا # 2 گفت دارم من دو حاجت در جهان %~% بو که از شاهم برآید این زمان # 3 اول از دوزخ چو خوش برهانیم %~% در بهشتم آری و بنشانیم # 4 پادشاهش گفت ای حیران راه %~% هست این کار خدا از من مخواه # 5 بود مجنون را یکی خم پیش در %~% شاه آن خم را ستاده بر زبر # 6 گفت دور از پیش خم تا نرم نرم %~% خم شود از تابش خورشید گرم # 7 زانکه شب تا روز در خم میشوم %~% گرم و خوش میخسبم و گم میشوم # 8 جامه خوابم خمست ای نامور %~% دور ازان سر تا نگردد سردتر # 9 نه مرا شد از تو یک حاجت روا %~% نه زتودرد مرا آمد دوا # 10 چون نکردی داروی این درد تو %~% جامه خوابم را مگردان سرد تو # 11 آنکه صد تیمار دارش نیست بس %~% چون تواند داشتن تیمار کس PageV24P006 # 1 آن یکی دیوانه را میتاختند %~% کودکانش سنگ میانداختند # 2 درگریخت او زود در قصر عمید %~% بود او در صدر آن قصر مشید # 3 دید در پیشش نشسته چند کس %~% باز میراندند از رویش مگس # 4 بانگ بر وی زد عمید ازجایگاه %~% گفت ای مدبر که داد اینجات راه # 5 گفت بود از دیده من خون چکان %~% زانکه سنگم میزدند این کودکان ms199 # 6 آمدم کز کودکان بازم خری %~% خود تو صد باره ز من عاجزتری # 7 چون ترا در پیش باید چند کس %~% تا ز رویت باز میراند مگس # 8 کودکان را چون زمن داری تو باز %~% سرنگونی تو بحق نه سرفراز # 9 تو نه میری اسیری دایمی %~% زانکه محکومی بحق نه حاکمی # 10 میر آن باشد که با او در کمال %~% دیگری را نبود از میری مجال # 11 نیست باقی سلطنت بر هیچکس %~% تا بدانی تو که یک سلطانست بس ~~PageV24P007 # 1 کودکی با خویش تنها ساختی %~% جوز با خود جمله تنها باختی # 2 آن یکی پرسید از وی کای غلام %~% از چه تنها جوز میبازی مدام # 3 گفت میری دوست میدارم بسی %~% تا همه من میر باشم نه کسی PageV24P008 ### | [ mbkhsh 25 ] # 1 سالک آمد پیش حیوان دردناک %~% نه امید امن ونه بیم هلاک # 2 طالب اوحی شده دل پر شعاع %~% سبع هشتم باز میجست از سباع # 3 گفت ای جویندگان راهبر %~% در رکوع استاده جمله کارگر # 4 از چرا و چند معزول آمده %~% در چرای خویش مشغول آمده # 5 در زمین گاو سیاهی از شماست %~% زیر بار گاو ماهی از شماست # 6 بر فلکتان گاو و ماهی نیز هست %~% دب و شیر و هرچه خواهی نیز هست # 7 زیر و بالا سر بسر بگرفتهاید %~% کوه و صحرا خشک و تر بگرفتهاید # 8 گه شما را نیز ظاهر یک خلف %~% ناقة الله بس بود در پیش صف # 9 خود مپرسید از سگ اصحاب کهف %~% زانکه جانی دارد او بر عشق وقف # 10 از شما پیغامبری را اینت نام %~% گوسفندی میشود قایم مقام # 11 وز شما یک ماهی پاکیزه جای %~% یونسی را میشود خلوت سرای # 12 وز شما بزغاله بریان بزهر %~% میکند آگاه احمد را ز قهر # 13 شاخ دولت از شما بر میدهد %~% مشک آهو گاو عنبر میدهد # 14 چون کسی در راه دولت یار گشت %~% دیگری را هم تواند یار گشت ms200 # 15 هست روی دولت از سوی شما %~% دولتی میخواهم از کوی شما # 16 چون شنید این حال مشکل جانور %~% شد زخود زین حال حالی بیخبر # 17 گفت ای هم بی خبر هم بی ادب %~% کس ز گاو و خر گهر دارد طلب # 18 ما همه دزد ره یکدیگریم %~% یکدگر را میکشیم و میخوریم # 19 سر بعالم در نهاده بیقرار %~% نیست ما را جز خور و جز خفت کار # 20 آنچه میجوئی تو اینجا آن مجوی %~% گوهر دریائی از صحرا مجوی # 21 صد هزار از ما بمیرد زار بار %~% تا شود یک ره براقی آشکار # 22 گر بلندی یافتست از ما کسی %~% حکم نتوان کرد بر نادر بسی # 23 از خر و از گاو نتوان یافت راز %~% پس سر خود گیر زود ای سرفراز # 24 سالک آمد پیش پیر بخردان %~% قصه بر گفتش از خیل ددان # 25 پیر گفتش هست حیوان و سباع %~% ز آتش نفس مجوسی یک شعاع # 26 نفس کافر سرکشی دارد مدام %~% گر سر اندازیش سر بنهد تمام # 27 گه مسلمانی دهی گه زر دهی %~% تا که یک لقمه بدین کافر دهی # 28 گر طعام نفس خوش گر ناخوشست %~% چون گذر بر نفس دارد آتشست # 29 خوش مده نفس مجوسی را طعام %~% تا نبینی ناخوشی او تمام PageV25P001 # 1 شیر دین سفیان ثوری شمع شرع %~% گفت قوم خویش را کای جمع شرع # 2 لذت و خوشی خوردن در طعام %~% بیش چندان نیست کز لب تا بکام # 3 این قدر ره صبر کن آسان بود %~% تا خوش و ناخوش ترا یکسان بود # 4 میزنی بیهوده همچون سگ تگی %~% تو کئی در صورت مردم سگی # 5 تاترا یک استخوان آید بدست %~% عمر و جانت از دست شد ای سگ پرست # 6 تو همای روح را ده استخوان %~% زانکه بس افسوس باشد سگ بدان # 7 قوت مردان روح را جان دادنست %~% چیست قوت تو بسگ نان دادنست # 8 ای بسگ مشغول گشته ms201 ماه و سال %~% چند خواهی بود با سگ در جوال # 9 گر بامر سگ شوی در کار تیز %~% از سگان خیزی بروز رستخیز PageV25P002 # 1 موسی عمران یکی شاگرد داشت %~% کو باستادی بسی سر میفراشت # 2 شد بشهری دور از موسی مگر %~% مینیامد دیرگاه از وی خبر # 3 جست بسیاری ازو موسی نشان %~% محو شد گفتی نشانش از جهان # 4 در رهی یک روز موسی میدوید %~% دید مردی را که خوکی میکشید # 5 گفت موسی کز کجائی ای غلام %~% گفت هستم از فلان شهر ای امام # 6 گفت شاگرد منست آنجایگاه %~% گفت آن شاگرد تست این خوک راه # 7 در تعجب ماند موسی زان حدیث %~% تا چگونه گشت خوکی آن خبیث # 8 در مناجات آمد او پیش خدای %~% گفت سر این بگو ای رهنمای # 9 گفت علم دین که این مرد از تویافت %~% جانش از دون همتی می بر نتافت # 10 رفت از وی دنیی دون صید کرد %~% دین مطلق را بدنیا قید کرد # 11 مرد دنیا بود با دنیا بساخت %~% دین خود در شیوه دنیا بباخت # 12 لاجرم من مسخ گردانیدمش %~% جامه چون خوک پوشانیدمش # 13 امت پیغامبر آخر زمان %~% یافتند از مسخ گردیدن امان # 14 آنکه در دنیا امانشان دادهام %~% تا بروز دین زمانشان دادهام # 15 گر کسی از امت او این کند %~% خویش را در حشر مسخ دین کند # 16 گر نخواهد کرد توبه مرد راه %~% بس که خواهد بود خوک آنجایگاه # 17 چند خواهی نفس را پرورد تو %~% صحبت خوکی چه خواهی کرد تو # 18 خر ز بیم خوک بگریزد مدام %~% چون تو نگریزی خری باشی تمام ~~PageV25P003 # 1 آن یکی را دیگری سخت %~% بز گرفتی تو مرا ای شور بخت # 2 گفت مجنونیش چون هستی تو خر %~% گر بزی بیشت نگیرد غم مخور # 3 هرکه او صورت پرستی پیشه کرد %~% کی تواند از صفت اندیشه کرد # 4 اصل صورت نفس شهوانی تست %~% اصل معنی جان روحانی تست ms202 # 5 ترک صورت گیر در عشق صفت %~% تا بتابد آفتاب معرفت # 6 صورتت جز خلط و خونی بیش نیست %~% مرد صورت مرد دور اندیش نیست # 7 هرچه آن از خلط و خون زیبا بود %~% مبتلای آن شدی سودا بود PageV25P004 # 1 بود برنائی بغایت کاردان %~% تیز فهم و زیرک و بسیار دان # 2 از شره پیوسته در تحصیل بود %~% سال تا سالش دو شب تعطیل بود # 3 با همه خلق جهان کاری نداشت %~% کار جز تعلیق و تکراری نداشت # 4 بود روشن چشم استادش ازو %~% زانکه الحق نیک افتادش ازو # 5 هم ز شاگردانش افزون داشتی %~% هم سخن با او دگرگون داشتی # 6 داشت استادش بزیر پرده در %~% یک کنیزک همچو خورشیدی دگر # 7 تنگ چشمی دلبری جان پروری %~% عالم آرائی عجایب پیکری # 8 صورتی از پای تا سر جمله روح %~% لطف در لطف و فتوح اندر فتوح # 9 هم بشیرینی شکر را کرده بند %~% هم بتلخی هر ترش را کرده قند # 10 دو کندش بر زمین افتاده بود %~% نه ز قصدی خود چنین افتاده بود # 11 از دو لعل او شکر میریختی %~% طوطیان را بال و پر میریختی # 12 از دو چشمش تیر بیرون میشدی %~% کشته خون آلود در خون میشدی # 13 چشم این شاگرد بروی اوفتاد %~% گفت من شاگردم و او اوستاد # 14 در جهان استاد نیست اکنون کسم %~% این زمان شاگردی این بت بسم # 15 گر بگوید درس عشقم اوستاد %~% بر ره شاگرد خواهم اوفتاد # 16 ور نخواهد گفت درس عشق باز %~% من نخواهم کرد درسی نیز ساز # 17 روز و شب در عشق آن بت اوفتاد %~% کرد کلی ترک درس و اوستاد # 18 شد چو شاخ زعفران از درد او %~% گشت هم رنگ زریری زرد او # 19 عشقش آمد عقل او در زیر کرد %~% گر دلی داشت او زجانش سیر کرد # 20 گرچه بسیاری بدانش داد داد %~% ذره عشق آن همه بر باد داد # 21 علم خوانی ms203 کبر و غوغا آورد %~% عشق ورزی شور و سودا آورد # 22 هرکه را بی عشق علمی راه داد %~% علم او را حب مال وجاه داد # 23 عاقبت یکبارگی بیمار شد %~% بند بندش کلبه تیمار شد # 24 آنچه او را با کنیزک اوفتاد %~% واقف آنگشت آخر اوستاد # 25 از سر دانش بحیلت قصد کرد %~% از دودست آن کنیزک فصد کرد # 26 مسهلی دادش که در کار آمدش %~% بعد ازان حیضی پدیدار آمدش # 27 آن کنیزک شد چو شاخ خیزران %~% گشت گلنارش چو برگ زعفران # 28 نه نکوئی ماند در دیدار او %~% نه طراوت ماند در رخسار او # 29 از جمالش ذره باقی نماند %~% آن قدح بشکست و آن ساقی نماند # 30 قرب سی مجلس که دارو خورده داشت %~% جمله در یک طشت بر هم کرده داشت # 31 خون فصد و حیض هم در طشت بود %~% تا بسر آن طشت درهم گشت بود # 32 خواجه آن شاگرد زیرک را بخواند %~% وز پس پرده کنیزک را بخواند # 33 اول آن شاگرد را چون جای کرد %~% آن کنیزک پیش او بر پای کرد # 34 چون بدید آن مرد برنا روی او %~% نیز دیگر ننگرست از سوی او # 35 در تعجب ماند کان زیبا نگار %~% چون چنین بی بهره شد از روزگار # 36 سردئی از وی پدیدار آمدش %~% گرمی تحصیل در کار آمدش # 37 آن همه بیماری او باد گشت %~% از کنیزک تا ابد آزاد گشت # 38 چون بدید استاد آزادی او %~% بر غمش غالب شده شادی او # 39 گرمی شاگرد زیرک گشت سرد %~% جانش از عشق کنیزک گشت فرد # 40 گفت تا آن طشت آوردند زود %~% سرگشاده پیش او بردند زود # 41 گفت ای برنا چه کارت اوفتاد %~% بیقراری شد قرارت اوفتاد # 42 آن همه در عشق دل گرمیت کو %~% وانهمه شوخی و بی شرمیت کو # 43 روز و شب بود این کنیزک آرزوت %~% سربرآر از پیش و اینک آرزوت # 44 روی تو از ms204 عشق او زرد از چه شد %~% وان چنین عشقی چنین سرد از چه شد # 45 تو همانی و کنیزک نیز هم %~% لیک کم شد از وی این یک چیزهم # 46 آنچه دور از روی تو کم گشت ازو %~% درنگر اینک پرست این طشت ازو # 47 چون جدا گشت از کنیزک این همه %~% سرد شد عشق تو اینک این همه # 48 بر کنیزک باد میپیموده %~% در حقیقت عاشق این بوده # 49 تو بره در بی فراست آمدی %~% عاشق خون ونجاست آمدی # 50 حالی آن شاگرد مرد کار شد %~% توبه کرد وبا سر تکرار شد # 51 چون توحمال نجاست آمدی %~% از چه در صد ریاست آمدی # 52 کار تو گر مملکت راندن بود %~% ور ره تو علم دین خواندن بود # 53 چون برای نفس باشد کار تو %~% از سگی در نگذرد مقدار تو PageV25P005 # 1 در رهی میشد سنائی بیقرار %~% دید کناسی شده مشغول کار # 2 سوی دیگر چون نظر افکند باز %~% یک مؤذن دید در بانگ نماز # 3 گفت نیست این کار خالی از خلل %~% هر دو را میبینم اندر یک عمل # 4 زانکه هست این بیخبر چون آن دگر %~% از برای یک دومن نان کارگر # 5 چون برای نانست کار این دو خام %~% هر دو را یک کار میبینم مدام # 6 بلکه این کناس در کارست راست %~% وان مؤذن غره روی و ریاست # 7 پس درین معنی بلاشک ای عزیز %~% از مؤذن به بود کناس نیز # 8 تا تو با نفسی و شیطانی ندیم %~% پیشه خواهی داشت کناسی مقیم # 9 گردرخت دیو از دل برکنی %~% جانت را زین بند مشکل برکنی # 10 ور درخت دیو میداری بجای %~% با سگ و با دیو باشی هم سرای PageV25P006 # 1 مرگ را مردی بجان مشتاق شد %~% پیش خواجه بوعلی دقاق شد # 2 گفت من از دست شیطان رجیم %~% می ندارم ذره از مرگ بیم # 3 هر دمم جان گوئیا شیطان برد %~% مرگ نیکوتر بود گر ms205 جان برد # 4 خواجه گفت ای چاره خواه نیکبخت %~% در سرایت از میان بر کن درخت # 5 تا برو گنجشگ ننشیند دگر %~% بی درختت دیو کی بیند دگر # 6 تا درونت آشیان دیو هست %~% دایمت ازدیو سر کالیو هست # 7 چون بسوزی آشیان دیو پاک %~% دیو را با تو چه کار ای دردناک ~~PageV25P007 ### | [ mbkhsh 26 ] # 1 سالک آمد پیش شیطان رجیم %~% گفت ای مردود رحمن و رحیم # 2 ای در اول مقتدای خواندگان %~% وی در آخر پیشوای راندگان # 3 ای بیک بیحرمتی مفتون شده %~% وی بیک ترک ادب ملعون شده # 4 هفتصد باره هزاران سال تو %~% جمع کردی سر حال و قال تو # 5 قال تو اغلال شد حالت محال %~% مسخ گشتی تا نه پرماندی نه بال # 6 گر جرس جنبان دولت بوده %~% چون جرس اکنون همه بیهوده # 7 نیست کس از تو مصیبت دیده تر %~% خشک لب بنشین مدام ودیده تر # 8 در بهشت عدن بودی اوستاد %~% کار تو با قعر دوزخ اوفتاد # 9 آنچنان بوده چنین چون آمدی %~% دی ملک امروز ملعون آمدی # 10 آتش کفر تو در دین اوفتاد %~% در همه عالم کرا این اوفتاد # 11 چون فرشته خویش را دانی دلیر %~% دیوی تو آشکار آمد نه دیر # 12 ای فرشته دیو مردم آمدی %~% در پری جفتی چو کژدم آمدی # 13 گر بسی بر دیگران فرقت نهند %~% هم کلاه دیو برفرقت نهند # 14 هم دل مؤمن تو داری در دهان %~% هم توئی با خون دل در رگ روان # 15 هم ز ماهی جایگه تا مه تراست %~% هم ز مشرق تا بمغرب ره تراست # 16 چون جهانی درگرفتی پیش تو %~% آگهم گردان ز کار خویش تو # 17 گر رهی دزدیده داری سوی گنج %~% شرح ده تا من برون آیم ز رنج # 18 زین سخن ابلیس در خون اوفتاد %~% آتشش از سینه بیرون اوفتاد # 19 گفت اول صد هزاران سال من %~% خوردهام این جام مالامال من # 20 تا بآخر ms206 جام کردم سرنگون %~% درد لعنت آمد از زیرش برون # 21 در دو عالم نیست از سر تا بپای %~% هیچ جائی تا نکردم سجده جای # 22 بس که بر ابلیس لعنت کردمی %~% خویشتن را شکر نعمت کردمی # 23 من چه دانستم که این بد میکنم %~% روز تا شب لعنت خود میکنم # 24 ناگهی سیلاب محنت در رسید %~% پس شبیخونی ز لعنت در رسید # 25 صد هزاران ساله اعمالم که بود %~% در عزازیلی پر وبالم که بود # 26 جمله را سیلاب لعنت پیش کرد %~% تا مرا هم مسخ و هم بی خویش کرد # 27 لاجرم ملعون و نافرمان شدم %~% گر فرشته بودهام شیطان شدم # 28 آنکه اول حور را همخوابه کرد %~% این زمانش دیو در گرمابه کرد # 29 پای تا سر عین حسرت گشتهام %~% در همه آفاق عبرت گشتهام # 30 گر تو از من عبرتی گیری رواست %~% ور بکاری نیز میآئی خطاست # 31 صد جهان رحمت چرا بگذاشتی %~% راه لعنت بی خبر برداشتی # 32 من ز لعنت دارم الحق دور باش %~% تو نداری تاب لعنت دور باش # 33 سالک آمد پیش پیر رهبران %~% قصه برگفت صد عبرت در آن # 34 پیر گفتش هست ابلیس دژم %~% عالم رشک و منی سر تا قدم # 35 زانکه گفتندش که ای افتاده دور %~% چون شدی در غایت دوری صبور # 36 گفت دور استادهام تیغی بدست %~% باز میرانم از آن درهر که هست # 37 تا نگردد گرد آن در هیچکس %~% در همه عالم مرا این کار بس # 38 دور استادم دودیده همچو میغ %~% زانکه آن رویم بخویش آید دریغ # 39 دور استادم که نتوانم که کس %~% روی او بیند بجز من یک نفس # 40 دور استادم که من در راه او %~% نیستم شایسته درگاه او # 41 دور استادم نه پا نه سر ازو %~% چون بسوزم دور اولیتر ازو # 42 دور استادم ز هجران تیره حال %~% چون ندارم تاب قرب آن وصال # 43 گرچه هستم رانده در گاه ms207 او %~% سر نه پیچم ذره از راه او # 44 تانهادستم قدم در کوی یار %~% ننگرستم هیچ سو جز سوی یار # 45 چونشدم با سر معنی هم نفس %~% ننگرم هرگز سر موئی بکس PageV26P001 # 1 آن شنودی تو که مردی از رجال %~% کرد از ابلیس سرگردان سؤال # 2 گفت فرمودت خداوند ودود %~% از چه آدم را نکردی آن سجود # 3 گفت میشد صوفئی در منزلی %~% بود در مهد بزر سنگین دلی # 4 ماه روئی دختر سلطان عهد %~% برفتاد از باد ناگه پیش مهد # 5 چشم صوفی بر جمال اوفتاد %~% آتشی در پر و بال او فتاد # 6 دید روئی کافتابش بنده بود %~% صبح صادق را از آن لب خنده بود # 7 در دل آن صوفی شوریده حال %~% آتشی بس سخت افکند آن جمال # 8 عشق آن سلطان سر جادو پرست %~% در دل صوفی بسلطانی نشست # 9 هر زمانش درد دیگر تازه کرد %~% دست کاریهای بی اندازه کرد # 10 دل نبود از عشق در فرمان او %~% دل شد و برخاست آمد جان او # 11 دختر القصه ازو آگاه شد %~% پیش مهدش خواند تا همراه شد # 12 گفت ای صوفی چرا حیران شدی %~% این چه افتادت که سرگردان شدی # 13 گفت صوفی را نباشد جز دلی %~% دل تو بردی اینت مشکل مشکلی # 14 عشق تو دل برد و جان میخواهدم %~% جان ره عشقت نشان میخواهدم # 15 شور ما از ماه تا ماهی رسید %~% هین اگر فریاد می خواهی رسید # 16 گر توام درمان کنی من جان برم %~% نی بجان تو که گر درمان برم # 17 دخترش گفتا که چندینی مگوی %~% وصل من در پرده چندینی مجوی # 18 گرچه شیرینی و نیکوئیم هست %~% در فشانی در سخن گوئیم هست # 19 گر به بینی خواهرم را یک زمان %~% تیر مژگانش کند پشتت کمان # 20 آنچه آن را صوفیان گویند آن %~% از جمال خواهرم جویند آن # 21 گر تو هستی صوفی اکنون آن طلب %~% ورنه مردی هرزه ms208 گوئی نان طلب # 22 بنگر اکنون گر نداری باورم %~% کز پسم میآید اینک خواهرم # 23 گر ببینی روی آن زیبا نگار %~% ننگری در روی چون من صد هزار # 24 بنگرست آخر ز پس آن سست عهد %~% تا فرو افکند دختر پیش مهد # 25 گفت اگر عاشق بدی یک ذره او %~% کی شدی هرگزبغیری غره او # 26 صوفی پخته نبود او خام بود %~% مرد دم بود او و مرغ دام بود # 27 خوش بود در عشق من گشتن تباه %~% پس بروی دیگری کردن نگاه # 28 این چنین کس را ادب کردن نکوست %~% سر فرو افکندن از گردن نکوست # 29 ظن چنان بردم که بس چست آمد او %~% امتحانش کردم و سست آمد او # 30 خادمی را خواند و گفتا تن بزن %~% زود صوفی را ببر گردن بزن # 31 تا کسی در عشق چون من دلنواز %~% ننگرد هرگز بسوی هیچ باز # 32 قصه ابلیس و این قصه یکیست %~% می ندانم تا کرا اینجا شکیست # 33 گرچه مردودست هم نومید نیست %~% لعنت او را گوئیا جاوید نیست # 34 گرچه این دم هست نومیدیش کار %~% در امیدی میگذارد روزگار PageV26P002 # 1 بامدادی رفت ابلیس لعین %~% تا بدرگاه نبی العالمین # 2 هم ز سلمان هم ز حیدر بارخواست %~% برنیامد کوژ رورا کار راست # 3 گفت پیغامبر که او را بار نیست %~% گو برو کو را بر من کار نیست # 4 کی بود ابلیس ملعون مرد من %~% یا تواند دید هرگز گرد من # 5 عاقبت جبریل میآمد دوان %~% گفت ره ده آن لعین را یک زمان # 6 تا غم مهجوری خود گویدت %~% حال درد دوری خود گویدت # 7 راه دادش سید و صدر انام %~% چون درآمد کرد سید را سلام # 8 گفت میدانم که نوشت باد نوش %~% این که تو رفتی سوی معراج دوش # 9 سیدش گفتا که رفتم ای لعین %~% گفت دیدی عرش رب العالمین # 10 گفت دیدم عرش و کرسی و فلک %~% جمله اسرار و ms209 آیات ملک # 11 گفت دیدی عرش را از دست راست %~% گفت دیدم عالم نور و نواست # 12 گفت دیدی بر چپ عرش اله %~% وادی منکر بیابانی سیاه # 13 گفت دیدم دور بود از راه من %~% گفت بود آن دشت مجلس گاه من # 14 گفت دیدی آن علم را سرنگون %~% آن علم آن منست ای رهنمون # 15 گفت دیدی منبر بشکسته را %~% حق نهاده بود این دل خسته را # 16 منبرم آن بود مجلس گفتمی %~% خویش را زر خلق را مس گفتمی # 17 از ملایک هفتصد ره صد هزار %~% زیر آن منبر گرفتندی قرار # 18 من روایت از خدا میکردمی %~% یک بیک را آشنا میکردمی # 19 من چه دانستم که بیگانه منم %~% عاقل ایشانند و دیوانه منم # 20 ظن چنان بردم که هستم دولتی %~% بیخبر بودم ز طوق لعنتی # 21 لعنتی را پنج حرف آمد شمار %~% لام و عین ونون و تا و یا کنار # 22 دوش سلطانی که معراجت نهاد %~% از لعمرک بر سرت تاجت نهاد # 23 پنج حرف آمد لعمرک ای عزیز %~% لام و عین و میم و راو کاف نیز # 24 پنج آن تست و پنج آن منست %~% راحت آن تست و رنج آن منست # 25 طوق من پنجست و تاج تست پنج %~% آن من خاکست و آن تست گنج # 26 گرچه هستی هم رسول و هم امین %~% طوق من میبین و ایمن کم نشین # 27 زانکه من هرچند هستم هیچ چیز %~% تاج تو بینم نیم نومید نیز # 28 من نیم نومید تو ایمن مباش %~% بی نیازی مینگر ساکن مباش # 29 منصبی کاغاز کار ابلیس داشت %~% قدر آن نشناخت ازان سر میفراشت # 30 چون ازان منصب بخاک افتاد خوار %~% قدر دان شد لیک داداز دست کار # 31 دیده خورشید بین خیره بود %~% آب چون بر در رود تیره بود PageV26P003 # 1 صاحب اطفالی ز غم میسوختی %~% خار کندی تا شب و بفروختی # 2 بود بس درویش و پیر و ms210 ناتوان %~% مانده در اطفال و در جفتی جوان # 3 تا که نشکستی تنش صد ره نخست %~% دست کی دادیش یک نان درست # 4 خانه او در میان دشت بود %~% ناگهی موسی برو بگذشت زود # 5 دید موسی را که میشد سوی طور %~% گفت از بهر خداوند غفور # 6 از خدا در خواه تا هر روزیم %~% میفرستد بی زحیری روزیم # 7 زانکه تا یک گرده دستم میدهد %~% دور گردون صد شکستم میدهد # 8 خار باید کند هر روزی مرا %~% تا بدست آید مگر روزی مرا # 9 از خدای خویش آن میبایدم %~% کز سر فضلی دری بگشایدم # 10 چون بشد موسی و با حق راز گفت %~% قصه آن پیر عاجز باز گفت # 11 حق تعالی گفت هرچه آن پیر خواست %~% هیچدر دنیا نخواهد گشت راست # 12 لیک دو حاجت که من میدانمش %~% گر بخواهد آن روا گردانمش # 13 باز آمد موسی و گفت از خدا %~% نیست جز دو حاجتت اینجا روا # 14 چون دوحاجت امرت آمد از اله %~% غیر دنیا هرچه میخواهی بخواه # 15 مرد شد در دشت تا خار آورد %~% وآن دو حاجت نیز درکار آورد # 16 پادشاهی از قضا در دشت بود %~% بر زن آن خارکش بگذشت زود # 17 صورتی میدید بس صاحب جمال %~% در صفت ناید که چون شد در جوال # 18 شاه گفتا کیست او را بارکش %~% آن یکی گفتا که پیری خارکش # 19 شاه گفتا نیست او در خورد او %~% کس نمیدانم بجز خود مرد او # 20 در زمان فرمود زنرا شاه دهر %~% تا که در صندوق بردندش بشهر # 21 چون نماز دیگری آن خارکش %~% سوی کنج خویش آمد بارکش # 22 دید طفلان را جگر بریان شده %~% در غم مادر همه گریان شده # 23 باز پرسید او که مادرتان کجاست %~% قصه پیش پیر برگفتند راست # 24 پیر سرگردان شد و خون میگریست %~% زانکه بی زن هیچ نتوانست زیست # 25 گفت یا رب بر دلم بخشوده %~% وین دوحاجت ms211 هم توام فرموده # 26 یا رب آن زن را تو میدانی همی %~% این زمان خرسیش گردانی همی # 27 گفت این و رفت با عیشی چو زهر %~% از برای نان طفلان سوی شهر # 28 شاه چون با شهر آمد از شکار %~% گفت آن صندوق ای خادم بیار # 29 چون در صندوق بگشادند باز %~% روی خرسی دید شاه سرفراز # 30 گفت گوئی او پری دارد مگر %~% هر زمانش صورتی باشد دگر # 31 هین برید او را بجای خویش باز %~% تا مگر بر ما پری ناید فراز # 32 خارکش در شهر چون بفروخت خار %~% نان خرید و سوی طفلان رفت زار # 33 دید خرسی را میان کودکان %~% در گریز از بیم او آن طفلکان # 34 خارکش چون خرس را آنجا بدید %~% گفتیی صد تشنه یک دریا بدید # 35 گفت یا رب حاجتی ماندست و بس %~% همچنانش کن که بود او این نفس # 36 خرس شد حالی چنان کز پیش بود %~% در نکوئی گوئیا زان بیش بود # 37 چون شد آن اطفال را مادر پدید %~% هر یکی را دل ز شادی بر پرید # 38 مرد را چون آن دو حاجت شد روا %~% آمد آن فرتوت غافل در دعا # 39 ناسپاسی ترک گفت آن ناسپاس %~% کرد حق را شکرهای بی قیاس # 40 گفت یارب تا نکو میداریم %~% قانعم گر همچنین بگذاریم # 41 پیش ازین از ناسپاسی میگداخت %~% قدر آن کز پیش بود اکنون شناخت ~~PageV26P004 ### | [ mbkhsh 27 ] # 1 سالک دلداده بیدل دلیر %~% پیش جن آمد ز جان خویش سیر # 2 گفت ای پوشیده از غیرت جمال %~% خیمه خاص تو از خدر خیال # 3 تو چو جان از انس پنهان آمدی %~% نه غلط کردم تو خود جان آمدی # 4 مصطفی را لیلةالجن دیده %~% قصه ثقلین ازو پرسیده # 5 انس جان انس و جان دانسته %~% در نهان سرجهان دانسته # 6 از لطافت نامدی در غور جسم %~% جان رود در جسم و جان داری تو اسم # 7 پیش از ms212 آدم بعالم بوده %~% تا بعهد مصطفی هم بوده # 8 سورتی و سورتی قرآن تراست %~% هر زفانی در دهن گردان تراست # 9 هر زفانی مختلف کان در جهانست %~% هم بدانی هم بدان حکمت رواست # 10 گر هنر بخشند وگر عیبت دهند %~% بازگوئی آنچه از غیبت دهند # 11 قبه ملک سلیمان دیده %~% حل وعقد درد ودرمان دیده # 12 حصه ثقلین تکلیف آمدست %~% گاه دوزخ گاه تشریف آمدست # 13 در دو عالم کار ایشان را فتاد %~% کانچه افتاد انس را جان رافتاد # 14 آدمی را چون توانی اوفکند %~% هم توانی نیز ازو برداشت بند # 15 بسته بند خودم بندم گشای %~% سوی سر حق دری چندم گشای # 16 پیش تو بر بوی آن زین آمدم %~% راستی خواهی بجان زین آمدم # 17 جن چو بشنود این سخن جانش نماند %~% یک پری گوئی مسلمانش نماند # 18 گفت آخر من پری جفت آمده %~% ره بمردم جسته در گفت آمده # 19 گر سخن گویم زفان او بود %~% هرچه گویم حال جان او بود # 20 گرچه عمری و جهانی دیدهام %~% قوت و قوت ز استخوانی دیدهام # 21 هر زمان در خط و در خوابم کنند %~% وز فسون درشیشه آبم کنند # 22 آتش من چون بود آب شما %~% من نیارم لحظه تاب شما # 23 لاجرم بی صبر و بی آرام من %~% زود سر بر خط نهم ناکام من # 24 گه بود کز نور شرع و نور غیب %~% گاه گویم از هنر گاهی ز عیب # 25 لیکن این رازی که میجوئی تو باز %~% هرگز از غیبم نبود این شیوه راز # 26 روزگار خویش و من چندی بری %~% درگذر چون نیست این کار پری # 27 سالک آمد پیش پیر کار ساز %~% آنچه پیش آمد ز جنش گفت باز # 28 پیر گفتش تا که گشتم رهنمون %~% فعل مس الجن میبینم جنون # 29 هرکرا بوی جنون آمد پدید %~% همچو گوئی سرنگون آمد پدید # 30 هرکه او شوریده چون دریا بود %~% هرچه گوید از سر ms213 سودا بود # 31 چون بگستاخی رود ز ایشان سخن %~% مرد چون دیوانه باشد رد مکن ~~PageV27P001 # 1 گفت با مجنون شبی لیلی براز %~% کای بعشق من ز عقل افتاده باز # 2 تا توانی با خرد بیگانه باش %~% عقل را غارت کن و دیوانه باش # 3 زانک اگر تو عاقل آئی سوی من %~% زخم بسیاری خوری در کوی من # 4 لیک اگر دیوانه آئی در شمار %~% هیچکس را با تو نبود هیچ کار ~~PageV27P002 # 1 بود مجنونی عجب نه سر نه بن %~% کز جنون گستاخ میگفتی سخن # 2 زاهدی گفتش که ای گستاخ مرد %~% این مگوی و گرد گستاخی مگرد # 3 بس خطاست این ره که میجوئی مجوی %~% هم روا نیست اینچه میگوئی مگوی # 4 گفت ایزد چون مرا دیوانه خواست %~% هرچه آن دیوانه گوید آن رواست # 5 گر سخنهای خطا باشد مرا %~% چون نیم عاقل روا باشد مرا # 6 هیچ عاقل را نباشد یارگی %~% کو بپردازد دلی یکبارگی # 7 با جنون از بهر او در ساختم %~% تادلم یکبارگی پرداختم # 8 عاقلان را شرع تکلیف آمدست %~% بیدلان را عشق تشریف آمدست # 9 تو برو ای زاهد و کم گوی تو %~% مرد نفسی زر طلب زن جوی تو # 10 بیدلان را با زر و با زن چکار %~% شرع را و عقل را با من چکار ~~PageV27P003 # 1 گفت آن دیوانه با عیشی چو زهر %~% روز عیدی بود بیرون شد ز شهر # 2 دید خلقی بی عدد آراسته %~% هر یک از دستی دگر برخاسته # 3 او میان جمله میشد بی خبر %~% ژنده در بر برهنه پا و سر # 4 آرزو کردش که چون آن خلق راه %~% جامه نو باشدش در عیدگاه # 5 رفت القصه سوی ویرانه %~% پس خوشی آغاز کرد افسانه # 6 در دعا آمد که ای دانای راز %~% جامه و نان مرا کاری بساز # 7 چون بروز عید آن میخواستی %~% کاین جهان خلق را آراستی # 8 من چو خلقان نیز جان دارم ببین %~% نه لباسی ms214 ونه نان دارم ببین # 9 نقد کن عیدی برای چون منی %~% کفشی و دستاری و پیراهنی # 10 گر دهیم این هرچه گفتم ماحضر %~% می نخواهم هیچ تاعید دگر # 11 گر چه بسیاری بگفت آن بیقرار %~% می نشد چیزی که میخواست آشکار # 12 گفت دستاریم کن این لحظه راست %~% جامه و کفشم اگر ندهی رواست # 13 مدبری بر بام آن ویرانه بود %~% این سخن بشنود از دیوانه زود # 14 ژنده دستاریش بود اندر جهان %~% سوی او انداخت و از وی شد نهان # 15 چون بدید آن ژنده مجنون از شگفت %~% گشت سودائی و صفرا درگرفت # 16 زود در پیچید نومید و اسیر %~% سوی بام انداخت گفتا هین بگیر # 17 این چو من دیوانه چون بر سر نهد %~% جبرئیلت را ده این تادر نهد # 18 عاقلی گر گوید این شیوه سخن %~% هم بشرعش حد زن و هم زجر کن # 19 این سخن گر عاقلی گوید خطاست %~% لیکن از دیوانه و عاشق رواست # 20 این سخن دیوانگان را خوش بود %~% عاشقان را گرمی و آتش بود ~~PageV27P004 # 1 موسی عاشق امام غرب و شرق %~% چون همه تن بودش اندر عشق غرق # 2 بر زمین زد لوح توریت و شکست %~% کرد محکم ریش هارون را بدست # 3 چون زعشق افتاد آمد راستش %~% حق نه این کرد ونه زان وا خواستش # 4 تا بدانی کانچه عاشق را رواست %~% گر کسی دیگر روادارد خطاست # 5 گه بود کان یک سخن گستاخ وار %~% از بسی طاعت فزون آید بکار ~~PageV27P005 # 1 بیدلی بودست جانی بیقرار %~% سربرآوردی و گفتی زار زار # 2 کای خدا گر مینداند هیچکس %~% آنچه با من کرده در هر نفس # 3 باری این دانم که تو دانی همه %~% پس بکن چیزی که بتوانی همه # 4 این چه با من میکنی در هر دمی %~% می براید از دلت آخر همی # 5 عزم جان داری ز من بربوده دل %~% اینچه کردی هرگزت نکنم بحل ~~PageV27P006 # 1 آن یکی دیوانه ms215 سرافراشته %~% سر بسوی آسمان برداشته # 2 خوش زفان بگشاد و گفت ای کردگار %~% گر ترا نگرفت دل زین کار و بار # 3 دل مرا بگرفت تا چندت ازین %~% دل نشد سیر ای خداوندت ازین PageV27P007 # 1 آن یکی دیوانه در برفی نشست %~% همچو آتش برف میخورد از دو دست # 2 آن یکی گفتش چرا این میخوری %~% چیزی الحق چرب و شیرین میخوری # 3 گفت چکنم گرسنه دارم شکم %~% گفت از برف آن نگردد هیچ کم # 4 گفت حق را گو که میگوید بخور %~% تا شود گرسنگیت آهسته تر # 5 هیچ دیوانه نگوید این سخن %~% میخورم نه سر پدید این را نه بن # 6 گفت من سیرت کنم بی نان شگرف %~% کرد سیرم راست گفت اما زبرف ~~PageV27P008 # 1 آن یکی دیوانه یک گرده خواست %~% گفت من بی برگم این کار خداست # 2 مرد مجنون گفتش ای شوریده حال %~% من خدا را آزمودم قحط سال # 3 بود وقت غز ز هر سو مرده %~% و او نداد از بی نیازی گرده PageV27P009 # 1 آن یکی دیوانه پرسید راز %~% کای فلان حق را شناسی بی مجاز # 2 گفت چون نشناسمش صد باره من %~% زانک ازو گشتم چنین آواره من # 3 هم ز شهر و هم زخویشان دور کرد %~% دل زمن برد و مرا مهجور کرد # 4 روز و شب در دست دارد دامنم %~% جمله من او را شناسم تا منم ~~PageV27P010 # 1 بود ازان اعرابی شوریده رنگ %~% کرد روزی حلقه کعبه بچنگ # 2 گفت یارب بنده تو برهنهست %~% وی عجب برهنگیم نه یک تنهست # 3 کودکانم نیز عریان آمدند %~% لاجرم پیوسته گریان آمدند # 4 من ز مردم شرم میدارم بسی %~% تو نمیداری چه گویم با کسی # 5 چند داری برهنه آخر مرا %~% جامه ده این زمان فاخر مرا # 6 مردمان چون آن سخن کردند گوش %~% برزدندش بانگ کای جاهل خموش # 7 از طواف آن قوم چون گشتند باز %~% مرد اعرابی همی آمد بناز # 8 از قصب دستار ms216 و ز خز جامه داشت %~% گوئیا ملک جهان را نامه داشت # 9 باز پرسیدند ازو کای بی نوا %~% این که دادت گفت این که دهد خدا # 10 چون من آن گفتم مرا این داد او %~% وین فرو بسته درم بگشاد او # 11 آنچه گفتم بود آن ساعت روا %~% زانکه به دانم من او را از شما ~~PageV27P011 # 1 بود مجنونی نکردی یک نماز %~% کرد یک روزی نماز آغاز باز # 2 سایلی گفتش که ای شوریده رای %~% گوئیا خشنودی امروز از خدای # 3 کاین چنین گرمی بطاعت کردنش %~% سر نمیپیچی ز فرمان بردنش # 4 گفت آری گرسنه بودم چو شیر %~% چون مرا امروز حق کردست سیر # 5 میگزارم پیش اونیکو نماز %~% زانکه او با من نکوئی کرد ساز # 6 کارگو چون مردمان کن هر زمان %~% تا کنم من نیز هم چون مردمان # 7 عشق میبارد ازین شیوه سخن %~% خواه تو انکار کن خواهی مکن # 8 شرع چون دیوانه را آزاد کرد %~% تو بانکارش نیاری یاد کرد PageV27P012 # 1 چون تجلی بر رخ موسی فتاد %~% شور ازو در جملهدنیا فتاد # 2 هرکه را بر رویش افتادی نظر %~% پیش او در باختی حالی بصر # 3 چون تجلی از رخش پیدا شدی %~% هرکه دیدی زود نابینا شدی # 4 گرچه میبستی ز هر نوعی نقاب %~% همچنان میتافتی آن آفتاب # 5 گر نهان بودی رخش گر آشکار %~% میربودی دیدهها را برقرار # 6 رفت سوی حضرت و گفت ای خدای %~% چون کنم با این رخ دیده ربای # 7 دیده و سر در سر این شد بسی %~% مینیارد دید روی من کسی # 8 امرش آمد از خدای ذوالجلال %~% کانکه در شوری کند ناگاه حال # 9 پس بدرد خرقه در شور عشق %~% بی سر و بن گم شود در زور عشق # 10 گر ازان خرقه کنی خود را نقاب %~% برنیاید زان نقاب آن آفتاب # 11 گر بشور عشق نیست ایمان ترا %~% این حکایت بس بود برهان ترا # 12 گر ازین مجلس ms217 ترا یک درد نیست %~% در ره او شور و سودا خردنیست # 13 اهل سودا را که هستند اهل راز %~% هست با او گه عتاب و گاه ناز # 14 ناز ایشان ذره در قرب حق %~% بر جهانی زاهدی دارد سبق PageV27P013 # 1 گفت آن دیوانه بس بی برگ بود %~% زیستن بر وی بتر از مرگ بود # 2 در شکم نان برجگر آبی نداشت %~% در همه عالم خور و خوابی نداشت # 3 از قضا یک روز بس خوار و خجل %~% سوی نیشابور میشد تنگدل # 4 دید از گاوان همه صحرا سیاه %~% همچو صحرای دل از ظلم و گناه # 5 باز پرسید او که این گاوان کراست %~% گفت این ملک عمید شهر ماست # 6 رفت از آنجا چشمها خیره شده %~% دید صحرای دگر تیره شده # 7 بود زیر اسب صحرائی نهان %~% اسب گفتی باز میگیرد جهان # 8 گفت این اسبان کراست اینجایگاه %~% گفت هست آن عمید پادشاه # 9 رفت لختی نیز آن ناهوشمند %~% دید صحرائی دگر پر گوسفند # 10 گفت آن کیست چندینی رمه %~% مرد گفتآن عمیدست این همه # 11 رفت لختی نیز چون دروازه دید %~% ماه وش ترکان بی اندازه دید # 12 هر یکی روئی چو ماه آراسته %~% جمله همچون سرو قد پیراسته # 13 دل ز در گوش ایشان در خروش %~% خواجگان شهرشان حلقه بگوش # 14 در جهان حسن آن هر لشگری %~% ختم کرده نیکوئی و دلبری # 15 گفت مجنون کاین غلامان آن کیست %~% وین همه سرو خرامان آن کیست # 16 گفت شهر آرای عیدند این همه %~% بنده خاص عمیدند این همه # 17 چون درون شهر رفت آن ناتوان %~% دید ایوانی سرش در آسمان # 18 کرده دکانی ز هر سوئی دراز %~% عالمی سرهنگ آنجا سر فراز # 19 هر زمان خلقی فراوان میرسید %~% شور ازان ایوان بکیوان میرسید # 20 کرد آن دیوانه از مردی سؤال %~% کانکیست این قصر با چندین کمال # 21 گفت این قصر عمیدست ای پسر %~% تو که باشی چون ندانی این ms218 قدر # 22 مرد مجنون دید خود رانیم جان %~% وز تهی دستی نبودش نیم نان # 23 آتشی در جان آن مجنون فتاد %~% خشمگین گشت و دلش درخون فتاد # 24 ژنده داشت او ز سر بر کند زود %~% پس بسوی آسمان افکند زود # 25 گفت گیر این ژنده دستار اینت غم %~% تا عمیدت را دهی این نیز هم # 26 چون همه چیزی عمدیت را سزاست %~% در سرم این ژنده گر نبود رواست ~~PageV27P014 # 1 بیدلی از خویش دست افشانده بود %~% تنگدل از دست تنگی مانده بود # 2 چون برو شد دور بی برگی دراز %~% رفت سوی مسجدی دل پر نیاز # 3 روی را در خاک میمالید زار %~% همچو زیر چنگ مینالید زار # 4 زار میگفت ای سمیع و ای بصیر %~% زود دیناری صدم ده بی زحیر # 5 زانکه میدانی که چون درماندهام %~% در میان خاک و خون درماندهام # 6 گفت بسیاری ولی سودی نداشت %~% خشمگین شد زانکه بهبودی نداشت # 7 گفت یارب گر نمیبخشی زرم %~% این توانی مسجد افکن بر سرم # 8 زین سخن دیوانه در شست اوفتاد %~% زانکه اندر سقف چرست اوفتاد # 9 بام مسجدخاک ریزی ساز کرد %~% مرد مجنون کان بدید آغاز کرد # 10 گفت یا رب جلدی آن را کاین زمان %~% بر سرم اندازی این سقف گران # 11 هرکه زر خواهد تو انکارش کنی %~% بام مسجدبر سر انبارش کنی # 12 چونکه این را جلدی و آن را نه %~% گر مرا بکشی تو تاوان را نه # 13 عاقبت چون خاک ریز آغاز کرد %~% جامه در دندان گریز آغاز کرد # 14 نیست چون بی روستائی هیچ عید %~% عید این دیوانگان دارد مزید # 15 زانکه چون دیوانگان وقت بیان %~% روستائیی درآمد در میان PageV27P015 # 1 گاو ریشی بود در برزیگری %~% داشت جفتی گاو و او طاق از خری # 2 از قضا در ده وبای گاو خاست %~% از اجل آن روستائی داو خواست # 3 گاو را بفروخت حالی خر خرید %~% گاویش بود و خری بر ms219 سر خرید # 4 چون گذشت از بیع ده روز از شمار %~% شد وبای خر در آن ده آشکار # 5 مرد ابله گفت ای دانای راز %~% گاو را از خر نمیدانی تو باز ~~PageV27P016 ### | [ mbkhsh 28 ] # 1 سالک از خون کرد ادیم چهره رنگ %~% رفت پیش آدمی با عیش تنگ # 2 گفت ای خورشید بینش آمده %~% قطب کل آفرینش آمده # 3 قابل بار امانت آمدی %~% در امانت بی خیانت آمدی # 4 این جهان را وان جهان را سروری %~% وی عجب تو خود ز هر دو برتری # 5 هم ملایک جمله در خدمت تراست %~% هم دو گیتی جمله پرنعمت تراست # 6 هم قیامت عرض لشکرگاه تست %~% دوزخ و جنت سر دو راه تست # 7 هم کلام و رؤیت از حضرت تراست %~% کن فکان در قبضه قدرت تراست # 8 طی شود هم آسمان و هم ز می %~% وز تو موئی را نخواهد بد کمی # 9 جمله را در کار تو خواهند باخت %~% تا ابد با کار تو خواهند ساخت # 10 از ازل ملک ابد خوردن تراست %~% خوشتر از خوشتر طلب کردن تراست # 11 از تو شد ای اهل گنج و مرد کار %~% گنج مخفی حقیقت آشکار # 12 چون کمالی بود برتر از جهان %~% ناقصی بایست آن را تشنه جان # 13 تا گرفت آن کند بر قدر خویش %~% از هلال آرد بصحرا بدر خویش # 14 قدر داند قرب را از بعد راه %~% قرب را دایم بجان دارد نگاه # 15 مردم آمد از دو عالم مرد این %~% نیست کس جز آدمی در خورد این # 16 چون چنین ره سوی گنجی برده %~% در طریق گنج رنجی برده # 17 گر بسوی گنج راهم میدهی %~% تا ابد از چاه جاهم میدهی # 18 زین سخن شد آدمی بیهوش ازو %~% دل چو دریا آمدش در جوش ازو # 19 گفت آخر زاشکارا و نهان %~% کیست سرگردانتر از ما در جهان # 20 بسته‌ تکلیف و پندار آمده %~% نه شده گم نه پدیدار آمده ms220 # 21 با جهانی پر عقوبت پیش در %~% هر زمان بیم صعوبت بیشتر # 22 هم درین عالم بزیر صد حجاب %~% هم دران عالم اسیر صد حساب # 23 آفتاب ما شود تاریک حال %~% گر بود یک ذره ایمان را زوال # 24 زین چنین کاری که ما را اوفتاد %~% آتشی در سنگ خارا اوفتاد # 25 سنگ نتوانست بار آن کشید %~% وادمی باری چنان از جان کشید # 26 ای دریغا رنج برد ما همه %~% زندگی نیست اینکه مرد ما همه # 27 غرقه دریای حیرت آمدیم %~% پای تا سر عین حسرت آمدیم # 28 مانده گه در حرص و گه در آز باز %~% کشته گشته در غم ناز ونیاز # 29 دور شور از ما چه میخواهی رهی %~% ورنه همچون ما در افتی درچهی # 30 زادمی این راه مشکل کم طلب %~% گر رهی میبایدت زادم طلب # 31 سالک آمد پیش پیر و بار خواست %~% پیش او برگفت آن اسرار راست # 32 پیر گفتش هست جان آدمی %~% کل کل و خرمی در خرمی # 33 هرکه او در جان مردم اوفتاد %~% هر دوعالم در دلش گم اوفتاد # 34 هرکه او در عالم جان ره برد %~% از ره جان سوی جانان ره برد # 35 ره بجان بردن بجانان بردنست %~% لیک اول ره سوی جان بردنست # 36 هست جانان را بجان راهی نهان %~% لیک دزدیدست آن راه از جهان # 37 جان گران ره باز یابد سوی او %~% تا ابد دزدیده بیند روی او # 38 چون جهانی غیرت از هر سوی بود %~% روی او دزدیده دیدن روی بود # 39 هست راهی سوی هر دل شاه را %~% لیک ره نبود دل گمراه را # 40 گر برون حجره شه بیگانه بود %~% غم مخور چون در درون هم خانه بود ~~PageV28P001 # 1 چون ایاز از چشم بدرنجور شد %~% عاقبت از چشم سلطان دور شد # 2 ناتوان بر بستر زاری فتاد %~% در بلا و رنج و بیماری فتاد # 3 چون خبر آمد بمحمود از ایاس %~% خادمی را ms221 خواند شاه حق شناس # 4 گفت میرو تا بنزدیک ایاز %~% پس بدو گوی ای ز شاه افتاده باز # 5 دور از روی تو زان دورم ز تو %~% کز غم رنج تو رنجورم ز تو # 6 تاکه رنجوریت فکرت میکنم %~% تا تو رنجوی ندانم یا منم # 7 گر تنم دور اوفتاد از هم نفس %~% جان مشتاقم بدو نزدیک بس # 8 ماندهام مشتاق جانی از تو من %~% نیستم غایب زمانی از تو من # 9 چشم بد بدکاری بسیار کرد %~% نازنینی را چو تو بیمار کرد # 10 این بگفت و گفت در ره زود رو %~% همچو آتش آی و همچون دود رو # 11 پس مکن در ره توقف زینهار %~% همچو آب از برق میرو برق وار # 12 گر کنی در راه یک ساعت درنگ %~% ما دو عالم بر تو گردانیم تنگ # 13 خادم سرگشته در راه ایستاد %~% تا بنزدیک ایاز آمد چو باد # 14 دید سلطان را نشسته پیش او %~% مضطرب شد عقل دوراندیش او # 15 لرزه بر اندام خادم اوفتاد %~% گوئیا در رنج دایم اوفتاد # 16 گفت با شه چون توان آویختن %~% این زمان خونم بخواهد ریختن # 17 خورد سوگندان که در ره هیچ جای %~% نه باستادم نه بنشستم ز پای # 18 می ندانم ذره تا پادشاه %~% پیش ازمن چون رسید اینجایگاه # 19 شاه اگردارد وگرنه باورم %~% گر در این تقصیر کردم کافرم # 20 شاه گفتش نیستی محرم درین %~% کی بری تو راه ای خادم درین # 21 من رهی دزدیده دارم سوی او %~% زانکه نشکیبم دمی بی روی او # 22 هر زمان زان ره بدو آیم نهان %~% تا خبر نبود کسی را در جهان # 23 راه دزدیده میان ما بسی است %~% رازها در ضمن جان ما بسی است # 24 از برون گر چه خبر خواهم ازو %~% در درون پرده آگاهم ازو # 25 راز اگر میپرسم از بیرونیان %~% در درون با اوست جانم در میان # 26 جان چو گردد محو در جانان تمام ms222 %~% جان همه جانان بگیرد بر دوام # 27 گرچه در صورت بود رنگ دوی %~% جز یکی نبود ولیکن معنوی # 28 گر دوتار ریسمان پیدا شود %~% چون تو برهم تابیش یکتا شود PageV28P002 # 1 گشت محمود و ایاز دلنواز %~% هردو در میدان غزنین گوی باز # 2 هر دو با هم گوی تنها باختند %~% گوی همچون عشق زیبا باختند # 3 گاه این یک اسب تاخت و گاه آن %~% گاه این یک گوی باخت و گاه آن # 4 ز ارزوی آن غلام و پادشاه %~% گشت چوگان آسمان و گوی ماه # 5 گرد میدان عالمی نظارگی %~% فتنه هر دو شده یکبارگی # 6 چون بماندند آن دو مرغ دلنواز %~% در بر یکدیگر استادند باز # 7 شاه گفتش ای جهان روشن ز تو %~% به تو میبازی ز من یا من ز تو # 8 گفت شه فتوی کند از رای خویش %~% شه یکی نظارگی را خواند پیش # 9 گفت گوی از ما که به بازد بگوی %~% اسب در میدان که به تازد بگوی # 10 بود آن نظارگی صاحب نظر %~% گفت چشمم کور باد ای دادگر # 11 گر شما را من دو تن میدیدهام %~% جز یکی نیست اینچه من میدیدهام # 12 چون نگه کردم بشاه حق شناس %~% بود از سر تا قدم جمله ایاس # 13 چون ایاست را نگه کردم نهان %~% بود هفت اعضای او شاه جهان # 14 گر دوتن را در نظر آوردمی %~% در میان هر دوحکمی کردمی # 15 لیک چون هر دو یکی دیدم عیان %~% حکم نتوان کرد هرگز درمیان # 16 چون سخن شایسته گفت آن مرد راه %~% گوهر بازو درو انداخت شاه # 17 تا بود معشوق را در خود نظر %~% عاشق از وی کی تواند خورد بر # 18 تا نظر معشوق را بر عاشق است %~% جان عاشق عشق او را لایق است # 19 هر دو را بر یکدگر باید نظر %~% تاخورد آن برازین این زان دگر # 20 هر دو میباینده یک ذات آمده %~% بی دو بودن در ms223 ملاقات آمده ~~PageV28P003 # 1 کودکی بود از جمالش بهره %~% مهر و مه در جنب رویش زهره # 2 از لطافت وز ملاحت وز خوشی %~% وز سراندازی بتیغ سرکشی # 3 آنچه او داشت ای عجب کس آن نداشت %~% گر کسی بیدل نشد زو جان نداشت # 4 عاشقیش افتاد همچون سنگ رست %~% در کمال عشق چون معشوق جست # 5 هرچه بودش در ره معشوق باخت %~% وز دو گیتی با غم معشوق ساخت # 6 خلق را گر اندک و بسیار نیست %~% از غم معشوق بهتر کار نیست # 7 رفته بود القصه آن شیرین پسر %~% سوی گرمابه چو میآمد بدر # 8 کرد روی خود در آئینه نگاه %~% دید الحق روئی از خوبی چو ماه # 9 از دو رخ دو رخ نهاده مهر را %~% ماه دو رخ بر زمین آن چهر را # 10 سخت زیبا آمدش رخسار خویش %~% شد بصد دل عاشق دیدار خویش # 11 خواست تاعاشق ببیند روی او %~% رفت نازان و خرامان سوی او # 12 بر رخ چون مه نقاب انداخته %~% آتشی در آفتاب انداخته # 13 عاشقش را چون ازو آمد خبر %~% چون قلم پیش پسر آمد بسر # 14 گفت یا رب این چه فتح الباب بود %~% گوئیا بخت بدم در خواب بود # 15 از چه گشتی رنجه و چون آمدی %~% در کدامین شغل بیرونآمدی # 16 گفت از حمام بر رفتم چو ماه %~% روی خود در آینه کردم نگاه # 17 سخت خوب آمد مرا دیدار خویش %~% خواستم شد همچو تو در کار خویش # 18 دل چنانم خواست کز خلق جهان %~% جز تو رویم کس نبیند این زمان # 19 لاجرم از رخ فرو هشتم نقاب %~% تاتو بینی روی من چون آفتاب # 20 این بگفت و پرده از رخ برفکند %~% چون شکر پاسخ بپاسخ درفکند # 21 عاشقش گفتا شبت خوش باد رو %~% من شدم آزاد تو آزاد رو # 22 عشق من بر تو ازان بود ای پسر %~% کز جمال خویش بودی بیخبر # 23 نه ترا بر خود ms224 نظر افتاده بود %~% نه لبت ازخود فقع بگشاده بود # 24 چون تو این دم خویش را خوب آمدی %~% لاجرم معشوق معیوب آمدی # 25 من شدم فارغ تو هم با خویش ساز %~% عاشق خود باش و عشق خویش باز # 26 شرط هر معشوق خود نادیدنست %~% شرط هر عاشق بخون گردیدنست # 27 شرط معشوقی چو بشنودی تمام %~% شرط عاشق چیست بی صبری مدام # 28 عاشق آن بهتر که بی صبری بود %~% دل چو برق و دیده چون ابری بود # 29 ور بود در عشق یک ساعت صبور %~% نیست عاشق هست از معشوق دور ~~PageV28P004 # 1 گفت روزی پادشاه عصر خویش %~% بر کنار بام شد بر قصر خویش # 2 کودکی را دید زیبا و لطیف %~% مشت میزد سخت پیری را ضعیف # 3 زیر قصر آمد وزو پرسید حال %~% کز چه او را میدهی این این گوشمال # 4 گفت او را میبباید زد بسی %~% تا نیارد کرد این دعوی کسی # 5 دعوی عشق منش میبوده است %~% پس سه روز و شب فرو آسوده است # 6 نه طلب کرده مرا نه جسته باز %~% مانده در عشق این چنین آهسته باز # 7 از همه عالم گزیدست او مرا %~% شد سه روز اکنون که دیدست او مرا # 8 کرده اودعوی من از دیرگاه %~% زین بتر در عشق کی باشد گناه # 9 شاه گفتا زین بتر باید زدن %~% هر دم از نوعی دگر باید زدن # 10 صبر از معشوق عاشق چون کند %~% کی تواند کرد تا اکنون کند # 11 هرکه بی معشوق میگیرد قرار %~% کی توان بر ضرب کردن اختصار # 12 زان که هر کو نان این دیوان خورد %~% بس قفا کو در قفای آن خورد ~~PageV28P005 # 1 صوفئی میرفت و جانی پرغمش %~% پای بازی زد قفائی محکمش # 2 چون قفای سخت خورد آنجایگاه %~% کرد آن صوفی مگر از پس نگاه # 3 مرد گفت از چه ز پس نگرنده %~% کاینت باید خورد تا تو زنده PageV28P006 ### | [ mbkhsh 29 ] # 1 سالک آمد ms225 پیش آدم خون فشان %~% تاازان دم یابد از آدم نشان # 2 گفت ای بنیاد فطرت ذات تو %~% دو جهان پر شور ذریات تو # 3 تا ابد اعجوبه عالم توئی %~% اصل کرمنا بنی آدم توئی # 4 در زمین و آسمان لشکر تراست %~% جسم و جان و جزو و کل یکسر تراست # 5 مرکز دنیا و دین مطلق توئی %~% نقطه عالم صفی حق توئی # 6 هم توئی بر صورت اصل آمده %~% صورتی از صورتش فصل آمده # 7 هم خمیر دست حق دایم تراست %~% جان بحق بیواسطه قایم تراست # 8 هم دلت را اصبعین قدرتست %~% جان پاکت مرغ خاص حضرتست # 9 چون توداد نقطه مردم دهی %~% هشت جنت را بیک گندم دهی # 10 طفل ره بودی که در زیر و زبر %~% سجده کردندت ملایک سر بسر # 11 باز چون در راه دین بالغ شدی %~% از دوعالم تا ابد فارغ شدی # 12 گرملک بسیار عالم دیده بود %~% کس بنامی زان همه نرسیده بود # 13 جمله را تعلیم هر اسم از تو خاست %~% وز مسمی ذره قسم از تو خاست # 14 چون تو استاد ملایک آمدی %~% جمله مملوک و تو مالک آمدی # 15 از مسمی ابجدی در حد من %~% در من آموز ای اب هم جد من # 16 چند سوزم جان پرسوزم ببین %~% روز من شب شد شب و روزم ببین # 17 آدم معصوم گفت ای مرد راه %~% می بباید شد ترا تا پیشگاه # 18 پیشگاه دولت دین مصطفاست %~% پیش او شو تا شود این کار راست # 19 گرچه میدانم دوای این طلب %~% نیست با او این دوا کردن ادب # 20 درحضور او ز ما دولت مخواه %~% دولت آنجا جوی و آنجا جوی راه # 21 زانکه فردا انبیا و اولیاش %~% جمله ره جویند در زیر لواش # 22 هرکه در راه محمد ره نیافت %~% تا ابد گردی ازین درگه نیافت # 23 دولت دنیا و دین درگاه اوست %~% انبیا را قبله خلوتگاه اوست # 24 دولت آنجا جوی ms226 و دین آنجا طلب %~% مرجع اهل یقین آنجا طلب # 25 پیش گیر اکنون ره و عالم ببین %~% نوح بر راهست او را هم ببین # 26 سالک آمد پیش پیر سرفراز %~% در میانآورد با او نقد راز # 27 پیر گفتش هست آدم اصل کل %~% عز را بفروخته بخریده ذل # 28 جسته ازتخت خداوندی کنار %~% بندگی را کرده در دل اختیار # 29 از بهشت عدن آزاد آمده %~% در غم بنده شدن شاد آمده # 30 بود نور قدسی هم پیراهنش %~% خواست کان بیرون فتد از گردنش # 31 زانکه او را بندگی مطلوب بود %~% لاجرم در بندگی محبوب بود # 32 بندگی راترک جنت گفت پاک %~% عاشق آسا از بهشت آمد بخاک PageV29P001 # 1 بنده را امتحان میکرد شاه %~% خواند یک روزیش پیش خود پگاه # 2 گفت این دم دامن من بر سرآر %~% با من از یک جیب آنگه سربرآر # 3 تا چو با من یک گریبانت بود %~% هرچه آن من بود آنت بود # 4 چون میان ما یکی حاصل شود %~% گر خیالست ازدوئی باطل شود # 5 جسم وجانم جسم و جان تو بود %~% هرچه هست آن من آن تو بود # 6 بنده نادان بجست از جایگاه %~% کرد بیرون سر ز جیب پادشاه # 7 گشت با شاه جهان هم پیرهن %~% ذره نشناخت حد خویشتن # 8 چون برون آورد سر از جیب شاه %~% خویشتن را سر ندید آنجایگاه # 9 شه چو در بیحرمتس بشناختش %~% تاکه دم زد سر ز تن انداختش # 10 هرکه پای از حد خود برتر نهد %~% سر دهد بر بادو دین بر سر نهد # 11 هرکه در بی حرمتی گامی نهاد %~% در شقاوت خویش را دامی نهاد # 12 بنده را تا ادب نبود نخست %~% بندگی از وی کجا آید درست # 13 چون بلای قرب دید آدم ز دور %~% سوی ظلمت آشیان آمد ز نور # 14 دید دنیا کشت زار خویشتن %~% لاجرم کرد اختیار خویشتن # 15 نیست دنیا بد اگر کاری کنی %~% بد شود گر ms227 عزم دیناری کنی PageV29P002 # 1 آن یکی در پیش شیر دادگر %~% ذم دنیا کرد بسیاری مگر # 2 حیدرش گفتا که دنیا نیست بد %~% بد توئی زیرا که دوری از خرد # 3 هست دنیا بر مثال کشتزار %~% هم شب و هم روز باید کشت و کار # 4 زانکه عز و دولت دین سر بسر %~% جمله از دنیاتوان برد ای پسر # 5 تخم امروزینه فردا بر دهد %~% ور نکاری ای دریغا بر دهد # 6 گر ز دنیا دین نخواهی برد تو %~% زندگی نادیده خواهی مرد تو # 7 دایما در غصه خواهی ماند باز %~% کار سخت و مرد سست و ره دراز # 8 پس نکوتر جای تو دنیای تست %~% زانکه دنیا توشه عقبای تست # 9 تو بدنیا در مشو مشغول خویش %~% لیک در وی کار عقبی گیر پیش # 10 چون چنین کردی ترا دنیا نکوست %~% پس برای دین تو دنیا دار دوست # 11 هیچ بیکاری نه بیند روی او %~% کار کن تا ره دهندت سوی او # 12 %~% PageV29P003 # # 1 پور ادهم کو دلی بیخویش داشت %~% قرب صداشهب در آخور بیش داشت # 2 گرچه دارالملک حکمش بلخ شد %~% بلخ شد تصحیف یعنی تلخ شد # 3 جان شیرینش که پر تعظیم بود %~% یافت قلب بلخ کابراهیم بود # 4 چون غم فقرش درآمد شاد شد %~% فقر چون دید از همه آزاد شد # 5 گرچه روی دین ازو آراستند %~% شد سوی حمام سیمش خواستند # 6 بر درحمام در حال اوفتاد %~% همچو مرغی بی پر وبال اوفتاد # 7 گفت چون در خانه شیطان مرا %~% نیست با دستی تهی فرمان مرا # 8 رایگان در خانه رحمن شدن %~% کی توان نتوان شدن نتوان شدن # 9 چون بدید آدم که سرکار چیست %~% قصد دنیا کرد و عمری خون گریست # 10 گر توهم فرزند اوئی خون گری %~% کم مباش از ابر ز ابر افزون گری # 11 خون گری چون نیست بر گریه مزید %~% کاب چشم افتاد چون خون شهید # 12 نرگس چشمت گر آرد ms228 شبنمی %~% نقد گردد آب رویت عالمی # 13 قطره اشک تو در سودا و شور %~% آتش دوزخ بمیراند بزور # 14 هرچه زاینجا میبری آنزان تست %~% نیک و بد درد تو و درمان تست # 15 توشه زاینجا برکه آدم گوهری %~% کان بری آنجا کز اینجا آن بری ~~PageV29P004 # 1 گفت بوسعد آن امام ارنبی %~% مجلسی میگفت از قول نبی # 2 ره زده از در درآمد قافله %~% ترک کرده حج دلی پر مشغله # 3 آمدند آن جمع بهر زاد راه %~% بر در مجلس که ما را زاد خواه # 4 زانکه ما را ره زدند و کاروان %~% در ره حج بازگشتیم از میان # 5 خواجه گفتا چون توان رفتن بشهر %~% عزم کرده حج اسلام اینت قهر # 6 بازگشتن از ره حج راه نیست %~% هرکه زین ره بازگشت آگاه نیست # 7 گفت چندی مال بودست از قیاس %~% کز شما بردند مشتی ناسپاس # 8 گفت هرچ از ما ببردند از شمار %~% میبراید چون دو باره ده هزار # 9 خواجه گفتا کیست از اصحاب جمع %~% کو برافروزد دل خلقی چو شمع # 10 این چه زیشان بردهاند آسان دهد %~% هیچ تاوان نیست اگر تاوان دهد # 11 عورتی از گوشه آواز داد %~% کاین چنین تاوان توانم باز داد # 12 جمع الحق در تعجب آمدند %~% در دعا گوئیش از حب آمدند # 13 رفت و درجی پیش او زود آورید %~% هر زر و زرینه کش بود آورید # 14 خواجه آن بنهاد سه روز و سه شب %~% گفت اگر گردد پشیمان چه عجب # 15 نیست این زر بیست دینار از شمار %~% بیست دینارست هر یک زو هزار # 16 عورتی گر زین پشیمانی خورد %~% کی توان گفتن ز نادانی خورد # 17 پیش آمد بعد سه روز آن زنش %~% پس نهاد آنجا دو دست ابرنجنش # 18 خواجه را گفت ای بحق پشت و پناه %~% آن زر آخر ازچه میداری نگاه # 19 خواجه گفت این من ندیدم از کسی %~% از پشیمانیت ترسیدم بسی # 20 گفت مندیش ms229 این معاذالله مگوی %~% این بدیشان ده دگر زین ره مگوی # 21 بر سر آن نه دو دست ابرنجنم %~% تا شود آزاد کلی گردنم # 22 گفت دست ابرنجنم ای نامدار %~% بوده است از مادر خود یادگار # 23 زان همه زرینه آنیک بیش بود %~% لاجرم روز و شبم با خویش بود # 24 خویشتن رادوش میدیدم بخواب %~% در بهشت عدن همچون آفتاب # 25 این همه زرینه در گرد تنم %~% میندیدم این دو دست ابرنجنم # 26 گفتم آخر یادگار مادرم %~% مینبینم می نباید دیگرم # 27 حور جنت گفت ازان دیگر مگوی %~% این فرستادی و بس دیگر مجوی # 28 آنچه تو اینجا فرستادی بناز %~% لاجرم آن پیشت آوردیم باز # 29 فی المثل گر صد جهانست آن تو %~% آنچه بفرستی تو آنست آن تو # 30 گر درین ره بنده گر آزاده %~% تو نبینی آنچه نفرستاده PageV29P005 # 1 آن جوانی بود الحق بی خبر %~% رفت پیش شیخ حلوائی مگر # 2 گفت من عمری بخون گردیدهام %~% بی سر و بن سرنگون گردیدهام # 3 هم ریاضتها کشیدم بیشمار %~% هم شب و هم روز بودم بیقرار # 4 نه بدیدم هیچ در عمری دراز %~% نه رسیدم من بهیچی مانده باز # 5 شیخ گفتش تو غلط کردی مگر %~% کانچه جستی یافتی جان پدر # 6 تو بهر کاری که رؤیت داشتی %~% یافتی چون کار آن پنداشتی # 7 آنچه تو جوئی درین ره آن دهند %~% کفر ورزی کی ترا ایمان دهند # 8 خواجه بس کورست و ناقد بس بصیر %~% هرچه خواهی برد خواهد گفت گیر # 9 گر نخواهی برد چشمی زین جهان %~% کور میری کور خیزی جاودان # 10 هر زمان زخمی زنی برجان خود %~% درد میدانی مگر درمان خود # 11 یک نفس گوئی غم جان نیستت %~% هر نفس جز ماتم نان نیستت # 12 آنچه آدم را ز گندم اوفتاد %~% عقل را از نفس مردم اوفتاد # 13 یاد کرد نفس را در هر نفس %~% گوئیا نام مهین نانست و بس PageV29P006 # 1 سائلی پرسید از آن شوریده ms230 حال %~% گفت اگر نام مهین ذوالجلال # 2 میشناسی بازگوی ای مرد نیک %~% گفت نانست این بنتوان گفت لیک # 3 مرد گفتش احمقی و بی قرار %~% کی بود نام مهین نان شرم دار # 4 گفت در قحط نشابور ای عجب %~% میگذشتم گرسنه چل روز و شب # 5 نه شنودم هیچ جا بانگ نماز %~% نه دری بر هیچ مسجد بود باز # 6 من بدانستم که نان نام مهینست %~% نقطه جمعیت و بنیاد دینست # 7 از پی نان نیستت چون سگ قرار %~% حق چو رزقت میدهد توحق گزار # 8 حق چو رزقت داد و کارت کرد راست %~% تو بخور وز کس مپرس این از کجاست ~~PageV29P007 # 1 ابن ادهم کرد ازان رهبان سؤال %~% کز کجا سازی تو قوتی حسب حال # 2 گفت از روزی دهنده بازپرس %~% روزیم او میدهد زو راز پرس # 3 چون بظاهر روزیئی بینی حلال %~% میمکن از باطن روزی سؤال # 4 ترک جان پاک هر روزی کنی %~% تا زجائی چاره روزی کنی # 5 ای شده غافل ز مجروحی خویش %~% چند در بازی سبک روحی خویش # 6 ای سبک دل گشته از خواب گران %~% وی بخورد و خواب قانع چون خران # 7 تا نیائی تو بهمرنگی برون %~% کی شود از تو گران سنگی برون # 8 چون بهمرنگی سبک گردی چو کاه %~% در کشندت زود سوی بارگاه # 9 کاه چون با کهربا همرنگ بود %~% کهربا را زان بدو آهنگ بود # 10 بود مغناطیس چون آهن برنگ %~% زان بهم رنگی درآوردش به تنگ # 11 چون کسی در اصل همرنگ اوفتاد %~% دولتش زاغاز هم تنگ اوفتاد ~~PageV29P008 # 1 شیخ گرگانی مگر آن شمع شرع %~% میشد اندر شارعی با جمع شرع # 2 بود آن وقتی نظام الملک خرد %~% اطلسش مییافتند او زیر برد # 3 با گروهی کودکان بیخبر %~% گوی میزد در میان رهگذر # 4 شیخ را با قوم چون از دور دید %~% از میان رهگذر یکسو دوید # 5 گفت بنشانید از ره گرد را %~% زانکه گرگردی رسد ms231 این مرد را # 6 جمله را بدبختی آرد بار از آن %~% هیچکس را برنیاید کار ازان # 7 شیخ کان بشنود و آن حرمت بدید %~% ازچنان طفلی چنان همت بدید # 8 از بزرگی پیر گفت ای طفل خرد %~% بفکن آن چوگان که بختت گوی برد # 9 خلق میکوشند تا طاقت کنند %~% تا نظام الملک آفاقت کنند # 10 زین ادب زین حرمت وزین خوی تو %~% ای نظام الملک بردی گوی تو # 11 گوی چون بردی برو دیگر مباز %~% خواجه چوگان بیفکن سرفراز PageV29P009 ### | [ mbkhsh 30 ] # 1 سالک آمد نوحه گر در پیش نوح %~% گفت ای شیخ شیوخ و روح روح # 2 عالمی دردی و دریای دوا %~% آدم ثانی و شیخ انبیا # 3 خشک سال عالم از کنعان تراست %~% وی عجب عالم پر از طوفان تراست # 4 اشک تو در نوحه چون بسیار شد %~% تاتنوری گرم طوفان بار شد # 5 کشتی اهل سلامت خاص تست %~% تا ابد دریای دین اخلاص تست # 6 گر در آن کشتی نیامد هرکست %~% سر بسم الله مجریها بست # 7 تشنهتر از تو ندیدم هیچکس %~% لاجرم طوفانت آمد پیش و پس # 8 گرچه عالم گشت پر طوفان تو %~% بیشتر شد تشنگی جان تو # 9 تا بسر عشق در کار آمدی %~% تشنهدریای اسرار آمدی # 10 چون بصورت آمد آن دریا ز زور %~% در جهان افکند طوفان تو شور # 11 چون جهان راتشنگی بنشاندی %~% کشتی اهل سلامت راندی # 12 مرده عشقم مرا جانی فرست %~% تشنه خواهم مرد طوفانی فرست # 13 نوح گفت ای بیقرار نوحه گر %~% بازکن چشم از هم و در من نگر # 14 تک زدم در راه او سالی هزار %~% تا که داد از خیل کفارم کنار # 15 زخم خوردم روز و شب عمری دراز %~% تا بصد زاری در من کرد باز # 16 تو بدین زودی بدان در چون رسی %~% وز نخستین پایه برتر چون رسی # 17 صبر میباید ترا ناچار کرد %~% تا توانی چاره این کار کرد # 18 گر ms232 دری خواهی که بگشاید ترا %~% وانچه جوئی روی بنماید ترا # 19 از در پیغامبر آخر زمان %~% همچو حلقه سرمگردان یک زمان # 20 زانکه تا خورید باشد راهبر %~% بر ستاره چون توان کردن سفر # 21 ذره راه در خورشید گیر %~% راه آن سلطانی جاوید گیر # 22 گر بقرب مصطفی جوئی تو راه %~% پیش ابراهیم رو زین جایگاه # 23 سالک آمد پیش پیر ارجمند %~% قصه برگفتش الحق دردمند # 24 پیر گفتش هست نوح آرام روح %~% حق نهاده نام او از نوحه نوح # 25 در مصیبت بود دایم مرد کار %~% نوحه بودش روز و شب از دردکار # 26 تا نیاید درد این کارت پدید %~% قصه این درد نتوانی شنید # 27 گر تو خواهی تا شوی مرد ای پسر %~% هیچ درمان نیست جز درد ای پسر ~~PageV30P001 # 1 کاملی گفتست از اهل یقین %~% گر جهودان جمله بگزینند دین # 2 زان مرا چندان نیاید دلخوشی %~% کز سر دردی کسی بی سرکشی # 3 در ره این درد آید دردناک %~% هم درین دردش بود رفتن بخاک # 4 زیسته در درد و رفته هم بدرد %~% رفته زین عالم بدان عالم بدرد ~~PageV30P002 # 1 مرغکیست استاده چست افتاده کار %~% نیست بر شاخش چو هر مرغی قرار # 2 جمله شب تا بروز او نعره زن %~% می در آویزد بیک پا خویشتن # 3 جمله شب بی قراری میکند %~% ناله خوش خوش بزاری میکند # 4 چون همه شب بر نیاید کار او %~% خون چکد یک قطره از منقار او # 5 چون رود یک قطره خون از دل برونش %~% دل چو دریائی شود زان قطره خونش # 6 شور ازان یک قطره در دریافتد %~% وآتشی زان شور در صحرا فتد # 7 پس دگر شب با سر کار آید او %~% همچنان در ناله زار آید او # 8 چون نه سر دارد نه پای آن کار او %~% کی رسد آن نالهای زار او # 9 تاترا کاری نیفتد مردوار %~% کی توانی ناله کرد از دردکار PageV30P003 # 1 پیر زالی بود ms233 با پشتی دو تاه %~% کشته بودندش جوانی همچو ماه # 2 پیش مادر آن پسر را بر سپر %~% باز آوردند در خون جگر # 3 پیرزن آمد بضعف از موی کم %~% سر برهنه موی کنده روی هم # 4 کرده خون آلود روی و جامه را %~% گرد خویش آورده صد هنگامه را # 5 گرچه پشتی کوژبودش چون کمان %~% تیر آهش میگذشت از آسمان # 6 آن یکی گفتش که هان ای پیرزن %~% رخ بپوش و چادری در سرفکن # 7 زانکه نبود این عمل هرگز روا %~% پیرزن در حال گفت ای بینوا # 8 گر ترا این آتشستی بر جگر %~% هم روا میدارئی زین بیشتر # 9 تا نیاید آتش من در دلت %~% این روا بودن نیاید حاصلت # 10 چون نبودی مادر کشته دمی %~% کی توانی کرد چون من ماتمی # 11 چون ترا میبینم از آزادگان %~% کی شناسی کار درد افتادگان PageV30P004 # 1 بود مجنونی بنیشابور در %~% زو ندیدم در جهان رنجورتر # 2 محنت و بیماری ده ساله داشت %~% تن چو نالی و زفان بی ناله داشت # 3 سینه پر سوز و دل پر درد او %~% لب بخون برهم بسی میخورد او # 4 آنچه در سرما و در گرما کشید %~% کی تواند کوه آن تنها کشید # 5 نور از رویش بگردون میشدی %~% هر نفس حالش دگرگون میشدی # 6 زو بپرسیدم من آشفته کار %~% کاین جنونت از کجا شد آشکار # 7 گفت یک روزی درآمد آفتاب %~% درگلویم رفت و من گشتم خراب # 8 خویشتن را کردهام زان روز گم %~% گم شود هر دو جهان زان سوز گم # 9 بر سر او رفت در وقت وفات %~% نیک مردی گفتش ای پاکیزه ذات # 10 این زمان چونی که جان خواهی سپرد %~% گفت آنگه تو چه دانی و بمرد # 11 گر ز کار افتادگی گویم بسی %~% تا نیفتد کار کی داند کسی PageV30P005 # 1 گفت دزدی را گرفت آن سر فراز %~% در میان جمع دستش کرد باز # 2 دزد نه دم زد از ms234 آن نه آه کرد %~% برگرفت آن دست و عزم راه کرد # 3 همچنان خاموش میبرید راه %~% تا رباطی بود رفت آنجایگاه # 4 چون رسید آنجاخروشی درگرفت %~% ناله و فریاد و جوشی در گرفت # 5 در فغان آمد بصد زاری زار %~% وز نفیر خویشتن شد بی قرار # 6 سایلی گفتش تو با چندین خروش %~% زیر دار آخر چرا بودی خموش # 7 گفت آنجا هیچ همدردم نبود %~% دست ببریده یکی مردم نبود # 8 گر من آنجا سخت میجوشیدمی %~% یا بصد فریاد بخروشیدمی # 9 گر بسی فریاد بودی آن همه %~% خلق را چون باد بودی آن همه # 10 لیک اینجا یک بریده دست هست %~% کس چه داند او بداند درد دست # 11 لاجرم گر پیش او نالم رواست %~% کو بداند ناله من از کجاست # 12 تا نیاید هیچ همدردی پدید %~% ناله همدرد نتواند شنید # 13 ذره این درد اگر برخیزدت %~% دل بصد درد دگر برخیزدت # 14 گر شود این درد دامنگیر تو %~% بس بود این درد دایم پیر تو # 15 ور نگیرد دامنت این درد زود %~% گفت و گوی این ندارد هیچ سود ~~PageV30P006 # 1 ناقلی در پیش آن شیخ کبیر %~% گفت هر روزی یکی داننده پیر # 2 میکند ختمی و در عمری دراز %~% کار او انیست گفتم با تو باز # 3 شیخ گفتش زان همه قرآن دمی %~% دامنش نگرفت یک آیت همی # 4 گر گرفتی آیتی زان دامنش %~% نیستی پروای خواندن چون منش # 5 درد او گر دامنت گیرد دمی %~% رستگاری یابی از عالم همی # 6 بوی این درد از دل سرمست تو %~% گر توانی برد بردی دست تو # 7 عاشقان این درد از راه دراز %~% میشناسند ای عجب از بوی باز ~~PageV30P007 # 1 گشت لیلی پیش از مجنون هلاک %~% بود غایب آن زمان مجنون پاک # 2 عاقبت مجنون چو با آنجا رسید %~% آنچه نتوانست دید آنجا شنید # 3 آن یکی گفت ای دلت پر شور او %~% خیز تا با تو نمایم گور او ms235 # 4 گفت حاجت نیست این با من مگوی %~% زانکه من آن خاک بشناسم ببوی # 5 این بگفت و راه گورستان گرفت %~% نعره زن شد شیوه مستان گرفت # 6 خاک میبوئید و در ره میشتافت %~% تا که گور لیلی آخر باز یافت # 7 ماتم آن ماه را تاوان بداد %~% ساعتی بی خود شد آخر جان بداد # 8 چون بپاکی زو برآمد جان پاک %~% در بر اودفن کردندش بخاک # 9 زنده او از عشق جانان بود و بس %~% لاجرم بی او فرو رفتش نفس ~~PageV30P008 # 1 بود سلطان را زنی همسایه %~% کز نکوئی داشت آن زن مایه # 2 لشکر عشقش درآمد بی قیاس %~% شد بصد دل عاشق روی ایاس # 3 از وصالش ذره بهره نداشت %~% ور سخن میگفت ازین زهره نداشت # 4 روز و شب از عشق او میسوختی %~% گه فرو مردی و گاه افروختی # 5 روزنی بودیش دایم روز و شب %~% سر بران روزن نهادی خشک لب # 6 گاه بودی کو بدیدی روی او %~% برگرفتی تیغ یک یک موی او # 7 دل برفتی عقل ازو زایل شدی %~% خاک زیر پایش از خون گل شدی # 8 زار میگفتی مرا تدبیر چیست %~% وین چنین دیوانه را زنجیر چیست # 9 هیچکس را نیست از عشقم خبر %~% عشق پنهان چون کنم زین بیشتر # 10 ای ایاز ماهرو در من نگر %~% درد بین زاری شنو شیون نگر # 11 چند گردانیم در خون بیش ازین %~% من ندارم طاقت اکنون بیش ازین # 12 بر دل من ناوک مژگان مزن %~% واتش هجر خودم در جان مزن # 13 عاقبت چون مدتی بگذشت ازین %~% طاقتش شد طاق و عاجز گشت ازین # 14 کار عمرش جمله بی برگ اوفتاد %~% خوش خوشی در پنجه مرگ اوفتاد # 15 میگذشت القصه محمودو سپاه %~% آن زن از روزن بزاری گفت آه # 16 آه او محمود را در گوش شد %~% گفتئی از درد او مدهوش شد # 17 گفت ای عورت چه کارت اوفتاد %~% کاین چنین جان بی قرارت ms236 اوفتاد # 18 گفت دور عمر من آمد بسر %~% حاجتی دارم ز شاه دادگر # 19 راست گردان از کرم این مایه را %~% زانکه حق واجب بود همسایه را # 20 شاه گفت ای عورت عاجز بخواه %~% هرچه دل میخواهدت از پادشاه # 21 گفت میخواهم مفرح شربتی %~% کز ایاست خورد جانم ضربتی # 22 مینشاند بر زمینم هر زمان %~% زانکه میتابد چو ماه آسمان # 23 شاه کار من بسازد یک نفس %~% زانکه در عالم ندارم هیچکس # 24 زود بفرستد شه حکمت شناس %~% آن مفرح لیک بر دست ایاس # 25 شاه گفتا گر دلت میخواستست %~% شربتی از من مفرح راستست # 26 لیک تو گر مردی و گر زیستی %~% تو ایازم را نگوئی کیستی # 27 گفت من آنم ایازت را که شاه %~% هر دو بر وی عاشقیم از دیرگاه # 28 گفت من او را بزر بخریدهام %~% گفت من او را بجان بگزیدهام # 29 گفت اگر او را خریدی تو بجان %~% پس تو بیجان زنده چونی درجهان # 30 گفت جز از عشق پاینده نیم %~% زنده عشقم بجان زنده نیم # 31 شاه گفتش ای سرافکنده بعشق %~% چون تواند بود کس زنده بعشق # 32 زن چو بشنود این سخن گفتا که آه %~% عاشقت پنداشتم ای پادشاه # 33 من گمان بردم که مرد عاشقی %~% نیستت در عشق بوی صادقی # 34 نیستی در عشق محرم چون کنم %~% هستی ای مرد از زنی کم چون کنم # 35 پادشاهی جهان آزادگیست %~% نه چو من جانسوز کار افتادگیست # 36 این بگفت و سر بروزن درکشید %~% جانبداد و روی در چادر کشید # 37 پادشاه از مرگ او سرگشته شد %~% پیش زین از چشم او آغشته شد # 38 چون زمانی اشک چون کوکب براند %~% دفن او فرمود پس مرکب براند # 39 در زمان فرمود شاه حق شناس %~% تا بدست خویش دفنش کرد ایاس # 40 هرکه اوخواهان درد کار نیست %~% از درخت عشق برخوردار نیست # 41 گر تو هستی اهل عشق و مرد راه %~% درد خواه و ms237 درد خواه و درد خواه ~~PageV30P009 # 1 برد مجنون را سوی کعبه پدر %~% تادعا گوید شفا یابد مگر # 2 چون رسید آنجایگه مجنون ز راه %~% گفت اینجا کن دعا اینجایگاه # 3 گو خداوندا مرا بی درد کن %~% عشق لیلی بر دل من سرد کن # 4 تو دعا کن تا پدر آمین کند %~% بوکه حق این مهربانی کین کند # 5 دست برداشت آن زمان مجنون مست %~% گفت یارب عشق لیلی زانچه هست # 6 میتوانی کرد و صد چندان کنی %~% هر زمانم بیش سرگردان کنی # 7 درد عشق او چو افزون گرددت %~% هرچه داری تا بدل خون گرددت # 8 چون همه عالم شود همرنگ خون %~% زان همه خون یک دلت آید برون # 9 آن دل آنگه در حضور افتد مدام %~% شادی دل تا ابد گردد تمام ~~PageV30P010 # 1 شد جوانی پیش پیری نامدار %~% دید او را کرده در کنجی قرار # 2 بود تنها هیچکس با او نبود %~% یک نفس یک همنفس با او نبود # 3 گفت تنها مینگردی تنگدل %~% پیر گفتش ای جوان سنگدل # 4 با خدای خویش دایم در حضور %~% چون توان شد تنگدل از پیش دور # 5 هرکه او با همدم خود همبرست %~% یک دم از ملک دو کونش خوشترست ~~PageV30P011 # 1 لشکر محمود نیرو یافتند %~% در ظفر یک طفل هندو یافتند # 2 طرفه شکلی داشت آن طفل سیاه %~% از ملاحت فتنه او شد سپاه # 3 آخرش بردند پیش شهریار %~% عاشق او گشت شاه نامدار # 4 همچو آتش گرم شد در کار او %~% یک نفس نشکیفت از دیدار او # 5 هر زمان شاخ نو از بختش نشاند %~% لاجرم با خویش بر تختش نشاند # 6 درو جوهر ریخت در پیشش بسی %~% وعده خوش داد از خویشش بسی # 7 طفل هندو در میان عز و ناز %~% کرد چون ابر بهاری گریه ساز # 8 شاه گفتش از چه میگریی برم %~% گفت ازان گریم که گه گه مادرم # 9 کردی از محمودم از صد گونه بیم %~% گفت ms238 بدهد او سزای تو مقیم # 10 زان همی گریم که چندین گاه من %~% بودم ازمحمود بی آگاه من # 11 مادرم کو تا براندازد نظر %~% پیش شه بیند مرا بر تخت زر # 12 ای دریغا بیخبر بودم بسی %~% زنده بی محمود چون ماند کسی PageV30P012 ### | [ mbkhsh 31 ] # 1 سالک جان کرده بر خلعت سبیل %~% چون خلالی باز شد پیش خلیل # 2 گفت ای دارای دارالملک جان %~% خاک پایت قبله خلق جهان # 3 از سه کوژت راستی هر دو کون %~% راست تر زان کژ که دید از هیچ لون # 4 هم اب ملت ز دولت آمدی %~% هم سر اصحاب خلت آمدی # 5 خویش در اصل اصول انداختی %~% مهر و مه رادر افول انداختی # 6 جمله ملکوت چون دیدی عیان %~% جان نهادی پیش جانان در میان # 7 چون شدی از خویش وز فرزند فرد %~% لاجرم جبریل را گفتی که برد # 8 پرده از روی جهان برداشتی %~% بی جهان راز نهان برداشتی # 9 چون جهان بر یکدگر انداختی %~% حجت ازوجهت وجهی ساختی # 10 چون نبودی مرد دیوان پدر %~% قرب دادت حق ز قربان پسر # 11 از وجود خویشتن پاک آمدی %~% زان درآتش چست و چالاک آمدی # 12 در جهان معرفت بالغ شدی %~% از خود و از این و آن فارغ شدی # 13 چون خلیل مطلقی در راه تو %~% هم ز جانی هم ز تن آگاه تو # 14 چون ندارم من زجان و تن نشان %~% از رهت گردی بجان من رسان # 15 آمدم مهمانت با کرباس و تیغ %~% تو نداری هیچ از مهمان دریغ # 16 خواجه خلت بدو گفت ای پسر %~% تا ننالی مدتی زیر و زبر # 17 راه ننمایند یک ساعت ترا %~% می بباید عالمی طاعت ترا # 18 گرچه دولت دادنش بی علت است %~% طاعت حق کار صاحب دولت است # 19 گر تو باشی دولتی طاعت کنی %~% ورنه طاعت نیز یک ساعت کنی # 20 چون چنین رفتست سنت کار کن %~% کارکن و اندک مکن بسیار ms239 کن # 21 چون تو مرد کار باشی روز و شب %~% زود بگشاید در تو این طلب # 22 گر رهی میبایدت اندر وفا %~% حلقه فرزند من زن مصطفی # 23 دست از فتراک اویک دم مدار %~% گر قبولت کرد هرگز غم مدار # 24 گر قبول اومسلم گرددت %~% کمترین ملکی دو عالم گرددت # 25 گر بسوی مصطفی داری سفر %~% بر در موسی عمران کن گذر # 26 سالک آمد پیش پیر پیش بین %~% پیش او برگفت حالی درد دین # 27 پیر گفتش هست ابراهیم پاک %~% بحر خلت عالم تسلیم پاک # 28 هرکرا یک ذره خلت دست داد %~% هردمش صد گونه دولت دست داد # 29 اول خلت محبت آمدست %~% آخرش تشریف خلت آمدست # 30 از مودت در محبت ره دهند %~% وز محبت خلتت آنگه دهند # 31 گر محبت ذره پیدا شود %~% کوه از نیروی او دریا شود PageV31P001 # 1 عیسی مریم بمردی برگذشت %~% دید او را معبدی کرده بدشت # 2 معبدی زیبا و محرابی درو %~% سبزه زاری چشمه آبی درو # 3 گفت هان ای زاهد یزدان پرست %~% درچه کاری کرده اینجا نشست # 4 گفت عمری برگذشت ای نامدار %~% تا بطاعت میگذارم روزگار # 5 حاجتی دارم درین عمر دراز %~% بر نمیآرد خدای کارساز # 6 گفت چه حاجت همی خواهی ز دوست %~% گفت یک ذره محبت کان اوست # 7 عیسی آن حاجت برای او بخواست %~% پس برفت و حاجتش افتاد راست # 8 بعد ازان عیسی رسید آنجایگاه %~% دید آن معبد نهان در خاک او # 9 خشک بوده چشمه آبش همه %~% پاره پاره گشته محرابش همه # 10 گفت الهی روشنم گردان و راست %~% کو کجاشد وین خرابی از کجاست # 11 گفت اینک بر سر کوهست او %~% پای تا سر کوه اندوهست او # 12 رفت عیسی بر سر کوه ای عجب %~% دید او را زرد روی و خشک لب # 13 در تحیر مانده و افسرده باز %~% میندانستش مسیح از مرده باز # 14 بر تنش هر موی بر دردی دگر %~% هر ms240 زمان بر روی او گردی دگر # 15 سرنگون درخون و خاک افتاده بود %~% هر دوچشمش در مغاک افتاده بود # 16 کرد عیسی هم سلامش هم خطاب %~% نه علیک آمد ازو و نه جواب # 17 حق تعالی گفت با عیسی براز %~% کان چنانی این چنین شد از نیاز # 18 ذره از دوستی میخواست او %~% چون بدادم از همه برخاست او # 19 از وجود خویش ناپروا بماند %~% محو گشت و بی سر و بی پا بماند # 20 گر زیادت کردمی یک ذره من %~% ذره ذره گشتی این بی خویشتن # 21 با محبت درنگنجد ذره %~% نیست مرد دوستی هر غره # 22 در محبت تا که غیری ماندست %~% در درون کعبه دیری ماندست # 23 چون نماند در دل از اغیار نام %~% پرده از محبوب بر خیزد تمام ~~PageV31P002 # 1 پادشاهی بود مجنون را بخواند %~% پیش تخت خویش بر کرسی نشاند # 2 گفت چندین درجهان صاحب جمال %~% تو چرا گشتی ز لیلی گنگ و لال # 3 پس بتان را خواند از هر سوی او %~% عرضه شان میداد پیش روی او # 4 گفت ای مجنون ببین کاین یک نگار %~% هست نیکوتر ز چون لیلی هزار # 5 لیک مجنون سرفکنده بود و بس %~% ننگرست از سوی یک بت یک نفس # 6 پادشاهش گفت آخر درنگر %~% پس ببین چندین نگار سیمبر # 7 تا زهم بگشاید آخر مشکلت %~% عشق لیلی سرد گردد بر دلت # 8 از سر دردی زفان مجنون گشاد %~% از دو چشم سیل بارش خون گشاد # 9 گفت شاها عشق لیلی سرفراز %~% در میان جانم استادست باز # 10 پس گرفته برهنه تیغی بدست %~% میخورد سوگند کای مغرور مست # 11 گر بغیر ما کنی یک دم نظر %~% خون جان خود بریزی بی خبر # 12 روی یوسف دیدن و بر زیستن %~% وانگهی سوی دگر نگریستن # 13 چون بود دیدار یوسف ماحضر %~% در نیاید هیچ پیوندی دگر # 14 گر تو خواهی بود مرد اهل راز %~% تا ابد منگر بسوی هیچ باز ms241 # 15 زانکه گر جائی نظر خواهی فکند %~% در کنار خویش سرخواهی فکند ~~PageV31P003 # 1 پادشاهی را غلامی خوب بود %~% گوئیا نوباوه یعقوب بود # 2 رنگ رویش رنگ رز گلنار را %~% پیچ مویش زهر داده مار را # 3 مردم چشمش که مشک اندام بود %~% چرب و خشک از مشک و از بادام بود # 4 از دهان او سخن در پیچ پیچ %~% چون رسیدی با میانش هیچ هیچ # 5 چون دهانش نقطه موهوم بود %~% عقل اگر زو گفت نامعلوم بود # 6 آب کوثر بی لب او تشنه %~% تیغ حیدر نرگسش را دشنه # 7 عشق گرم او که جان را ساختی %~% عقل را در زهد خشک انداختی # 8 پادشاه از عشق اودلداده بود %~% کارش افتاده ز کار افتاده بود # 9 شب چو جامه برکشیدی پادشاه %~% آن غلامش جامه پوشیدی پگاه # 10 آبش آوردی و شستی پا و دست %~% جامه افکندیش بر جای نشست # 11 عود وجلابش نهادی پیش در %~% خدمتش هر لحظه کردی بیشتر # 12 شه چو بنشستی بتخت بارگاه %~% تکیه کردی بر غلام همچو ماه # 13 سوی او هر لحظه مینگریستی %~% پیش او میمردی و میزیستی # 14 میندانست او که با او چون کند %~% این قدر دانست کو دل خون کند # 15 تا چو در خون خوردن آید آن نگار %~% بوکه درد دلبرش گیرد قرار # 16 بامدادی پیش شاه آمد وزیر %~% دید پیش شه سر آن بی نظیر # 17 سر بریده آن غلام همچو ماه %~% پس چو ابری زار گریان پادشاه # 18 حال پرسید از شه عالی مقام %~% گفت آری بامدادی این غلام # 19 رفت تا آیینه آرد سوی شاه %~% کرد در راه اندر آیینه نگاه # 20 روی آیینه سیه بود ازدمش %~% کشتمش از خشم و کردم ماتمش # 21 تادگر بی حرمتی نکند غلام %~% شاه راحرمت نگهدارد تمام # 22 من چو بودم همدمش در عالمی %~% زاینه میساخت خود را همدمی # 23 هرکرا آیینه باشد پادشاه %~% کفر باشد گر کند در خود نگاه # 24 ms242 روی از بهر چه میدید آن غلام %~% من نبودم آینه وی را تمام # 25 گر بخلت خواهی آمد پیش تو %~% پیش آی از ذات خود بی خویش تو # 26 تا گرت جبریل آرد دور باش %~% بر سر آتش تو گوئی دور باش # 27 در وجود خویش منگر ذره %~% تابدان ذره نگردی غره # 28 چون وجودت نیست ذاتت را بخویش %~% از چه میآئی بموجودی تو پیش # 29 گر خلیلت پیش آرد پیش آی %~% ورنه با خویشی همه با خویش آی ~~PageV31P004 # 1 علتی محمود را گشت آشکار %~% شد ز مدهوشی سه روز و شب ز کار # 2 در سه روز و شب نجنبید او زجای %~% عقل زایل تن در افتاده ز پای # 3 وی عجب آنگه که شاه حق شناس %~% شد ز هوش از هوش رفته بد ایاس # 4 روز چارم شاه چون هشیار گشت %~% آن غلام از بیهشی بیدار گشت # 5 چشم چون بگشاد از هم پادشاه %~% دید ایاز خویش را آنجایگاه # 6 گفت تو کی آمدستی ای غلام %~% گفت این ساعت زهی عالی مقام # 7 ای گدای صحبت سلطان طلب %~% تادرآموزی توبی حاصل ادب # 8 چون خلیفه زاده حقی ترا %~% کی کند اندر گدا طبعی رها # 9 بود بر بالین او حاضر وزیر %~% گفت ای بخشنده تاج و سریر # 10 شد سه روز و شب که بر بالین شاه %~% هست بیهوش او چو شاه اینجایگاه # 11 نه ازو یک ذره جنبش دیدهایم %~% نه ازو حرفی سخن بشنیدهایم # 12 وانگهی گوید که اکنون آمدم %~% من کنون زین کذب بیرون آمدم # 13 شاه گفتش ای غلام بی فروغ %~% بر سر من از چه میگوئی دروغ # 14 گفت هرگز در دروغم نیست راه %~% لیک چون باشد وجودم غرق شاه # 15 شاه چون بیخودشود بیخود شوم %~% چون بخود بازآید او بخرد شوم # 16 از سر خویشم وجود خاص نیست %~% این سخن جز از سر اخلاص نیست # 17 چون وجود من بود از شهریار %~% کی ms243 شودبی او وجودم آشکار # 18 بنده دایم از تو موجودست و بس %~% خود که باشد بنده محمودست و بس # 19 جهد کن پیش از اجل ای خود پرست %~% تا زخلت ذره آری بدست # 20 گر شود یک ذره خلت حاصلت %~% باز خندد آفتابی در دلت PageV31P005 # 1 از سریست این سر که در روز جزا %~% باز خوانند امتان با انبیا # 2 لیک فردا دوستانش را بناز %~% تا ابد دایم بحق خوانند باز # 3 دوستی نبود که در وقت بلا %~% از خلیل خویش یاد آید ترا # 4 گر ترا نقدست در خلت مقام %~% نقد جانت ذکر حق باید مدام PageV31P006 # 1 خواجه را طوطی چالاک بود %~% زهر با سر سبزیش تریاک بود # 2 مدت یکسال میدادش شکر %~% تا بنطق آید شکر ریزد مگر # 3 روز و شب در کار او دل بسته بود %~% ز اشتیاق نطق اودل خسته بود # 4 گرچه میدادش شکر سالی تمام %~% او نگفت از هیچ وجهی یک کلام # 5 عاقبت کاری قوی ناخوش فتاد %~% در سرای آن خواجه را آتش فتاد # 6 چون بگرد آن قفس آتش رسید %~% تفت آن در طوطی دلکش رسید # 7 گفت هین ای خواجه زنهار الامان %~% ورنه در آتش بسوزم این زمان # 8 خواجه گفتش چون چنین کاری فتاد %~% آمدت از من چنین در وقت یاد # 9 درکشیدی دم شبان روزی تمام %~% از کجا آوردی اکنون این کلام # 10 چون ز بیم جان خود درماندی %~% از قصور عجز خویشم خواندی # 11 از برای خویش پیشم خوانده %~% دفع آتش را بخویشم خوانده # 12 گرنکردی آتشت جان بی قرار %~% با منت هرگز نبودی هیچ کار # 13 یاد من پیوسته چون باد آمدت %~% این چنین وقتی ز من یاد آمدت # 14 چون بکردی یاد من بیگانه وار %~% تن کنون در سوز ده پروانه وار # 15 هرکه در آتش چو ابراهیم نیست %~% گر بسوزد همچو طوطی بیم نیست # 16 تانیفتد کار در کار ای پسر %~% کی ز کار ms244 افتادگی یابی خبر # 17 هست خلت عین کار افتادگی %~% گر خلیلی کم طلب آزادگی # 18 راه تو زیر و زبر افتادنست %~% زانکه بهبودت بتر افتادنست PageV31P007 # 1 کرد آن دیوانه رامردی سؤال %~% گفت هان چونی تو ای شوریده حال # 2 گفت بر هر پهلوئی گشتم براه %~% هم بتر من آمدم بیگاه و گاه ~~PageV31P008 ### | [ mbkhsh 32 ] # 1 سالک آمد پیش موسی ناصبور %~% موسم موسی بدید از کوه طور # 2 گفت ای نور دو عالم ذات تو %~% نه فلک ده یک زنه آیات تو # 3 ای بشب گنج الهی یافته %~% از شبانی پادشاهی یافته # 4 در شبانی گر رمه کردی بدست %~% بلکه در یک شب همه کردی بدست # 5 تو چه دانستی که با چندین رمه %~% آن همه حاصل کنی با این همه # 6 از گلیمی آمدی بیرون کلیم %~% در شبانی پادشا گشتی مقیم # 7 در همه آفاق روزانو شبان %~% این چنین روزی نیابد یک شبان # 8 روزیت چون در شبانی شد قوی %~% در شبانی ختم کردی شبروی # 9 چون شنود انی انا الله گوش تو %~% هفت دریا خاست از یک جوش تو # 10 آتش حضرت ز راهت در ربود %~% کهربای حق چو کاشت در ربود # 11 بود تا آتش ز تو صد ساله راه %~% تو بیک جذبه شدی آنجایگاه # 12 کرد آن آتش جهان بر تو فراخ %~% ای همه سر سبزی آن سبز شاخ # 13 چون شدی بیخود ز کاس اصطناع %~% کرد جان تو کلام حق سماع # 14 از حجب چون آن کلام آمد بدر %~% گشت یک یک ذره داودی دگر # 15 صد جهان پرعقل بایستی و هوش %~% تا شدی آنجایگه جاوید گوش # 16 این چنین دولت که جاویدان تراست %~% خاص سلطانی و خود سلطان تراست # 17 گر کنی یک ذره دولت قسم من %~% در دو عالم با سر آید اسم من # 18 موسی عمرانش گفت ای سوخته %~% تانگردی آتشی افروخته # 19 جان نسوزی تن نفرسائی تمام %~% ره نیابی سوی جانان والسلام ms245 # 20 اول از هستی خود بیزار شو %~% پس بعشق نیستی در کار شو # 21 گر شوی در نیستی صاحب نظر %~% در جهان فقر گردی دیده ور # 22 فقر کلی نقد خاص مصطفاست %~% بی قبول او نیاید کار راست # 23 چون بدیدم فقر و صاحب همتیش %~% خواستم از حق تعالی امتیش # 24 چون تو هستی امت او شاد باش %~% بندگی او کن و آزاد باش # 25 راه او گیر و هوای او طلب %~% در رضای حق رضای او طلب # 26 مرده دل مردی تو و راهیست دور %~% زنده کن جان از دم صاحب زبور # 27 سالک آمد پیش پیر پاک ذات %~% شرح دادش آنچه بود از مشکلات # 28 پیر گفتش جان موسی کلیم %~% عالم عشق است و دریای عظیم # 29 در جهان عشق او دارد سبق %~% عشق را او میسزد الحق بحق # 30 عشق دولت خانه هر دو جهانست %~% هرکه عاشق نیست داوش در میانست # 31 روی میباید بخون خویش شست %~% تا بود در عشق مرغ جانت چست # 32 عاشقی در عشق اگر نیکو بود %~% خویشتن کشتن طریق او بود # 33 هر کرا با عشق دمسازی فتاد %~% کمترین چیزیش جانبازی فتاد PageV32P001 # 1 میرزادی بود بس خورشید چهر %~% از قدم تا فرق چون خورشید مهر # 2 مشک موئی تنگ چشمی دلبری %~% هر دولعلش شیر و شهد و شکری # 3 چون بترکی گفتنش رای آمدی %~% درد دندانش شکر خای آمدی # 4 هر زمان عمدا ز پس کردی نگاه %~% و او فکندی پیش دو زلف سیاه # 5 هرکه زلف او به پیش افکنده دید %~% خویش را در پیش زلفش بنده دید # 6 بامدادان کو برون میآمدی %~% از لب او بوی خون میآمدی # 7 با کمان و تیر آن عالم فروز %~% برگرفتی راه صحرا روز روز # 8 چون کژ استادی و تیر انداختی %~% عالمی را در نفیر انداختی # 9 چون نهادی تیر سرکش در کمان %~% خلق سرگردان شدندی هر زمان # 10 هرکژی کز ناوک مژگانش ms246 خاست %~% ابروی همچون کمانش کرد راست # 11 جمله میمردند چون راهی نبود %~% هیچکس را زهره آهی نبود # 12 عاشقیش افتاد آتش پاره %~% بی قراری بی دلی خون خواره # 13 جان او میسوخت دل خود رفته بود %~% زانکه بیش از جان دلش آشفته بود # 14 گفت تا جانست با دمساز خویش %~% کی توانم گفت هرگز راز خویش # 15 چون بیک جو مینسنجد عالمش %~% کی بود از عالمی یک جو غمش # 16 می نبودش صبر بی آن در پاک %~% کرد از شوق رخش عزم هلاک # 17 موضعی کان میرزاد آنجایگاه %~% تیر میانداخت هر روزی پگاه # 18 بود از بهر هدف یک کوره خاک %~% شد نهان در خاک عاشق دردناک # 19 خویش رادر خاک پنهان کرد چست %~% مرگ را بنشست ودست از جان بشست # 20 چون دگر روز آمد آن مه پاره باز %~% خاک کرد از تیر آن خونخواره باز # 21 آنچنان تیریش زد بر سینه سخت %~% کز شگرفی تیر او شد لخت لخت # 22 عاشقش از خاک بیرون کرد سر %~% جمله آن خاک در خون کرد تر # 23 میرزاده کان بدید او دور جای %~% باز مینشناخت زان غم سر ز پای # 24 سوی عاشق رفت و گفت ای شوخ مرد %~% این چرا کردی و هرگز این که کرد # 25 مرد عاشق چون شنید آواز او %~% پس بدید آن نیکوی و ناز او # 26 همچو باران گریه بر وی فتاد %~% راست گفتی آتش اندر نی فتاد # 27 گفت ازاین این کار کردم بر یقین %~% تا توم گوئی چرا کردی چنین # 28 تیر چون از دست تو آمد برون %~% گو بریز از سینه من جوی خون # 29 هرچه ازدست تو آید خوش بود %~% گر همه دریای پر آتش بود # 30 بود با زلف توم رازی نهان %~% هیچ محرم می ندیدم در جهان # 31 دور دیدم زلف چون زنجیر تو %~% بازگفتم راز دل با تیر تو # 32 من چه سگ باشم ترا ناسازگار %~% تا مرا ms247 تیر تو باشد راز دار # 33 کاشکی من صاحب صد جانمی %~% تا همه بر تیر تو افشانمی # 34 نیم جانی بود از عالم مرا %~% از هزاران جان به است این دم مرا # 35 کی کنم از نیم جانی یاد من %~% کز هزاران جان شدم آزاد من # 36 گر بجان آمد مرا درعشق کار %~% پیش جانان خوش توانم مرد زار # 37 چون بگفت این راز خود خوش جان بداد %~% جان گران نخریده بود ارزان ~~بداد # 38 ای که برجان لرزی و بر تن مدام %~% خود بیک ارزن نمیارزی تمام # 39 گه تو بر جان لرزی و گه بر تنی %~% چند لرزی چون نیرزی ارزنی # 40 تا بکی همچون زنان پردگی %~% مرد عاشق باش بی افسردگی # 41 زندگانی این چنین کن گر کنی %~% جانفشانی این چنین کن گر کنی ~~PageV32P002 # 1 نوح منصور آن شهشنشاه جهان %~% یک پسر داشت ای عجب ماه جهان # 2 یوسفی کز نوح یعقوبیش بود %~% بیش از اندازه بسی خوبیش بود # 3 رخش حسن او چو گرد انگیختی %~% از نفسها باد سرد انگیختی # 4 چون بشیرینی جمال افروختی %~% ازحیا چون نی شکر میسوختی # 5 زلف او در سر فکندن کاملی %~% سر در افکنده بهر مویش دلی # 6 چنبر زلفش رسن اندر رسن %~% حلقه در حلقه شکن اندر شکن # 7 صد هزاران تاب بر وی بیش بود %~% آری آن بت آفتاب خویش بود # 8 پرده از رویش چو فتح الباب کرد %~% مهر و مه را روی او درتاب کرد # 9 تخته پیشانیش از سیم بود %~% جمله را تابود از آنجا بیم بود # 10 زلف او چون کافری پیوسته داشت %~% تخته سیمین ازان بر بسته داشت # 11 قوس او با زاغ همچون پر زاغ %~% هر نفس صد باز صید او براغ # 12 تیر چشمش تنگ چشمی کرده داشت %~% عقل را در تنگ تیر آورده داشت # 13 خال او در روی او در حال بود %~% عقل و جان سر بر خط آن ms248 خال بود # 14 از دهانش خود سخن گفتن خطاست %~% زانکه آنجا تنگنا در تنگناست # 15 بسدش مخدوم دایم آمده %~% لعل ازو یاقوت خادم آمده # 16 رسته دندان او در بسته بود %~% در همه بازار حسن آن رسته بود # 17 گر بخندیدی دمی آن سیمبر %~% در زمان از سنگ رستی نیشکر # 18 از زنخدانش سخن حیرانی است %~% زانکه آنجا کوی سرگردانیست # 19 برده گوی حسن رویش تا بماه %~% گوی او بر ماه و پس در گوی چاه # 20 در میان گوی او چاه آمده %~% وی عجب آن چاه پرماه آمده # 21 از خط او هیچ نقصانی نبود %~% ماه را از عقده تاوانی نبود # 22 لیک گرد لوح سیمین آن ملیح %~% خط بزد یعنی بیاض آمد صحیح # 23 گرچه عقلم شرح او نیکو دهد %~% لیکن او باید که شرح او دهد # 24 آنچنان روئی که آن او سزد %~% شرح آن هم از زبان او سزد # 25 گشت مردی از سپاه شهریار %~% عاشق او عاشقی بس بی قرار # 26 بی رخش از بس که خون بگریستی %~% همچو لاله غرقه در خون زیستی # 27 بی لبش از بس که ماتم داشتی %~% گوئیا صد مرده درهم داشتی # 28 بی خطش از بس که در خون آمدی %~% از شفق گوئی که بیرون آمدی # 29 در غمش از بس که سرگردان شدی %~% گوئیا یک گوی و صد چوگان شدی # 30 هر زمان یک درد او صد بیش گشت %~% خویش را میکشت تا بیخویش گشت # 31 شاه را آمد ز عشق او خبر %~% پاره‌آنجا فرو افکند سر # 32 گفت فرمایند تا فردا پگاه %~% در فلان صحرا بود عرض سپاه # 33 پس پسر را گفت شاه نامور %~% جامه زیبا فرو پوش ای پسر # 34 شانه کن مرغول زلفت از گلاب %~% گرد بفشان از رخ چون آفتاب # 35 اندک آرایش مکن بسیار کن %~% هرچه بتوانی همه بر کار کن # 36 مرکبی رهوار و زیبا برنشین %~% عرض خواهد بود فردا برنشین ms249 # 37 روز دیگر سوی صحرا رفت شاه %~% عرض میکرد از همه سوئی سپاه # 38 شاه با شهزاده‌و صاحب خبر %~% هر دمی میکرد از بالا نظر # 39 شاه با صاحب خبر گفت آن زمان %~% کان جوان عاشق آید در میان # 40 دست بر زانوی من زن آن نفس %~% تا بدانم من که کیست آن هیچکس # 41 چون زمانی بود هم پهلوی او %~% دست زد آهسته بر زانوی او # 42 کرد شاه آنجایگه حالی نگاه %~% بود برنائی چو سروی زیر ماه # 43 گرد مه خطی سیاه آورده بود %~% سر بخط بر جان براه آورده بود # 44 هم قبائی سخت نیکو در برش %~% هم کلاه شوشه زر بر سرش # 45 هم سلاحش چست هم او چست بود %~% گوئیا از عشق بیرون رست بود # 46 چون فرود آمدمیان عرض گاه %~% در پسر میکرد دزدیده نگاه # 47 شه پسر را گفت از اسب آی زیر %~% بازکن بند قبا در رو دلیر # 48 در میان این سپاه ای نیک بخت %~% در برش گیر و بسی بفشار سخت # 49 روی بر رویش همی نه هر نفس %~% همچنان میباش تا گویم که بس # 50 آن پسر حالی بجای آورد راز %~% میشد وبند قبا میکرد باز # 51 ای عجب هر بند کو بر میگشاد %~% صد گره برجان عاشق میفتاد # 52 شد بر برنا بغارت کردنش %~% دست چنبر کرد گرد گردنش # 53 بعد از آنش آورد در زیر قبا %~% محکمش میداشت از بیم فنا # 54 تا بدیری همچنان میداشتش %~% از بر خود هیچ مینگذاشتش # 55 گه نهادی روی خود بر روی او %~% گاه بستی موی خود بر موی او # 56 وی عجب از پیش و پس چندان سپاه %~% خیره میکردند در هر دو نگاه # 57 تا که آواز آمدش از شهریار %~% کای گرامی دست ازو اکنون بدار # 58 چون پسر کرد از بر خویشش رها %~% بر زمین افتاد و جان زو شد جدا # 59 چون جدا میگشت جانان از برش ms250 %~% رفت باجانان بهم جان از برش # 60 زان قبا تنگ آمدش با جان خویش %~% کو قبا پوشید با جانان خویش # 61 جان با جانان بهم در یک قبا %~% چون تواند گشت یک دم زو جدا # 62 لاجرم جانان چو عزم راه کرد %~% پیش ازو جان قصد منزل گاه کرد # 63 بر سر ره مشهدی بود آن شاه %~% هم پدر هم مادرش آنجایگاه # 64 شه جوان را گفت تا شستند پاک %~% پس در آن مشهد نهادندش بخاک # 65 سایلی پرسید ازان زیر و زبر %~% گفت دعوی کرد عشق این پسر # 66 خواستم تا باخبر گردم ز راز %~% کان حقیقت بود اصلا یا مجاز # 67 خود حقیقت بود و مرد کار بود %~% لاجرم از عشق برخوردار بود # 68 گفت چون برنای عاشق شد هلاک %~% اندران مشهد چرا کردی بخاک # 69 شاه گفتش هرکه بر درگاه ما %~% کشته شد در دوستی و راه ما # 70 هم ز ما باشد یکی از ما بود %~% گر چنین عاشق شوی زیبا بود # 71 هرکه او در عشق آتش بار نیست %~% ذره با سر عشقش کار نیست # 72 آتش از گرمی عاشق مرده شد %~% پس زخجلت همچو یخ افسرده شد PageV32P003 # 1 گشت مجنون در بیابانی مقیم %~% بود آنگاهی زمستانی عظیم # 2 آتشی بر کرده بود آن بی خبر %~% گرم می شد دل ز آتش گرم تر # 3 از بر لیلی کسی آمد فراز %~% گفت ای از یار خود افتاده باز # 4 چه خبر داری ز لیلی باز گوی %~% من نیم بیگانه با من راز گوی # 5 گفت این دارم خبر کان سیمبر %~% هست از جان کندن من بی خبر # 6 این بگفت و دست در اخگر گرفت %~% تا که اخگر جمله خاکستر گرفت ~~PageV32P004 # 1 گفت چون یعقوب بر عزم سفر %~% رفت از کنعان برون پیش پسر # 2 مصریان بی پا و سر برخاستند %~% پای تا سر مصر را آراستند # 3 چون زلیخا را خبر آمد ازان %~% نه ms251 بپای اما بسر آمد دوان # 4 ژنده بر سر فکند آن بی قرار %~% بر میان خاک ره بنشست خوار # 5 یوسف صدیق را بر رهگذر %~% اوفتاده آخر بران بی دل نظر # 6 تازیانه بود بر اسبش بدست %~% برد حالی سوی آن مجنون مست # 7 برکشید ازدل دمی آن سوخته %~% تازیانش گشت از آن افروخته # 8 ای عجب چون گشت از آن آتش بلند %~% تازیانه یوسف از دست او فکند # 9 تا زلیخا گفت ای پاکیزه دین %~% نیست در خورد جوانمردیت این # 10 آتشی کز جان من آمد براه %~% تو بدست اندر نمی داری نگاه # 11 سالها زین آتشم پر بود جان %~% گو ترا در دست باش این یک زمان # 12 آنچه از عشق تو از جانم دمید %~% یک نفس در دست نتوانی کشید # 13 تو سر مردان دینی من زنی %~% این وفاداری بود با چون منی # 14 شرح دادن حال عاشق جاودان %~% از عبارت بر ترست و از بیان # 15 گر زفان گردد دو گیتی سالها %~% هم نیارد داد شرح حالها PageV32P005 # 1 یک شبی محمود شاه حق شناس %~% اشک میافشاند بر روی ایاس # 2 جامه چون از اشک خود درخون کشید %~% موزه او عاقبت بیرون کشید # 3 طشت آورد و گلاب آن نیک نام %~% شست اندر طشت زر پای غلام # 4 گرچه بسیاری گلابش پیش بود %~% صد ره اشکش از گلابش بیش بود # 5 چون بدامن خشک کردی پای او %~% تر شدی از چشم خون پالای او # 6 روی آخر بر کف پایش نهاد %~% پس ز دست عشق در پایش فتاد # 7 تا بروز از پای او سر بر نداشت %~% پای او از دیده تر برنداشت # 8 میگریست از آتش سودای او %~% بوسه میزد هر نفس بر پای او # 9 شمع باشه نیز خوش خوش میگریست %~% همچو شه جانی پر آتش میگریست # 10 شاهد و شب بود و شاه و شمع بود %~% هرچه باید جمله آن شب جمع بود # 11 ms252 وی عجب شه در چنان عیشی تمام %~% روی میمالید در پای غلام # 12 عشق چون جائی چنین زوری کند %~% شیر را دندان کنان موری کند # 13 گر نبودی این چنین شب هرگزت %~% من نخوانم جز گدائی عاجزت # 14 قدر این شب عاشقان دانند و بس %~% ذوق سیمرغی کجا داند مگس # 15 عاقبت چون گشت هشیار آن غلام %~% گشته بد بیهش شاه نیک نام # 16 چون نگه کرد آن غلام از سوی او %~% دید پای خویشتن بر روی او # 17 پای از روی شهنشه برنداشت %~% زانکه او در خویش موئی سر نداشت # 18 همچنان میبود تا شاه بلند %~% گشت از بیهوشی خود هوشمند # 19 چون بهوش آمد شه عالی مقام %~% گفت چه بی حرمتیست این ای غلام # 20 گفت این بی حرمتی در کل حال %~% هست شاه هفت کشور راکمال # 21 زانکه شاهی بندگی میبایدت %~% سرکشی افکندگی میبایدت # 22 داشتی از پادشاهی زندگی %~% آمدی اندر لباس بندگی # 23 از خداوندی دلت بگرفته بود %~% لاجرم بر بندگی آشتفه بود # 24 چون همه بودی همه میخواستی %~% شاه بودی بندگی را خاستی # 25 بنده را کردی بمی بیخود تمام %~% تا شبی در بندگی کردی قیام # 26 خیز کز تو بندگی زیبنده نیست %~% من بسم بنده که سلطان بنده نیست # 27 بندگی چون نیست بر بالای تو %~% خیز با سر شو که نیست این جای تو # 28 سرنشینی بس بود شه را مدام %~% پای بوسیدن رها کن با غلام # 29 این بگفت و گفت شاها هر نفس %~% بر دل خود میدهی تو بوس و بس # 30 چون دلت این خواست تو دانی و دل %~% من کیم تا در میان گردم خجل # 31 بند بندم جمله در فرمان تست %~% بوسه بر هر جا که دادی زان تست ~~PageV32P006 ### | [ mbkhsh 33 ] # 1 سالک جان بر لب دل پر نیاز %~% گفت با داود دا ود باز # 2 کای به داودی جهان معرفت %~% از ودودت ود میبینم صفت # 3 جمع ms253 شد سر محبت صد جهان %~% نام آن داود آمد در زفان # 4 دی که روز عرض ذریات بود %~% ذره تو انور الذرات بود # 5 نور عشقت از جهان قدس و راز %~% بود همره جانت را زان وقت باز # 6 بود در جانت جهانی را ز نور %~% آن همه حق شرح دادت در زبور # 7 لاجرم آن رازهای غمگسار %~% جمله در آوازت آمد آشکار # 8 ای خوش آوازیت با جان ساخته %~% خلق از حلق تو جان در باخته # 9 ای دل پاک تو دریای علوم %~% زآتش عشق تو آهن گشته موم # 10 آتشی کاهن تواند نرم کرد %~% هردو عالم را تواند گرم کرد # 11 آن چه آتش بود کامد آشکار %~% تا زبانگش گشت بی دل چل هزار # 12 راه گم کردم مرا آگاه کن %~% ذره زان آتشم همراه کن # 13 تا میان پیچ پیچی جهان %~% راه یابم سوی آن گنج نهان # 14 گفت داودش که یک کار ملوک %~% راست نامد در ره حق بی سلوک # 15 پادشاهانی که در دین آمدند %~% جمله در کار از پی این آمدند # 16 گر برین درگاه باری بایدت %~% عزم راهی قصد کاری بایدت # 17 گر باخلاصی فرو آئی براه %~% مصطفی راهت دهد تا پیشگاه # 18 در ره او باز اگر هستیت هست %~% دامن او گیر اگر دستیت هست # 19 گر گدای او شوی شاهت کند %~% ورنه آگاه آگاهت کند # 20 چون گذشتی در حقیقت از احد %~% احمد آید مرجع تو تا ابد # 21 راهرو را سوی او باید شدن %~% معتکف در کوی او باید شدن # 22 چون تو گشتی بر در او معتکف %~% مختلف بینی بوحدت متصف # 23 مرده دل آنجا مرو ناتن درست %~% زندگی حاصل کن از عیسی نخست # 24 سالک آمد پیش پیر دل فروز %~% بازگفتش حال خود از درد و سوز # 25 پیر گفتش جان داود نبی %~% هست دریای مودت مذهبی # 26 در مودت درد دایم خاص اوست %~% موم گشته آهن از ms254 اخلاص اوست ~~PageV33P001 # 1 خواند داود پیامبر شست سال %~% بر سر خلقان زبور ذوالجلال # 2 ای عجب آواز چون برداشتی %~% عقل رابر جای خود نگذاشتی # 3 باد از رفتن باستادی خموش %~% برگهای شاخ گشتی جمله گوش # 4 آب فارغ از دویدن آمدی %~% مرغ معزول از پریدند آمدی # 5 گرچه خوش آوازیش بسیار بود %~% لیک از ماتم نبود از کار بود # 6 لاجرم یک آدمی نگریستی %~% میشنودی خلق و خوش میزیستی # 7 عاقبت چون ضربتی خورد از قدر %~% شد دل و جانش همه زیر و زبر # 8 نوحه خود را بصحرا شد برون %~% شد روان ازنوحه او جوی خون # 9 چون شد آواز خوش او دردناک %~% ای عجب شد چل هزار آنجا هلاک # 10 هرکه آن آواز بشنیدی ز دور %~% گشتی اندر جان فشاندن ناصبور # 11 تا خطاب آمد که ای داود پاک %~% آدمی شد چل هزار از تو هلاک # 12 پیش ازین کس رانمیشد دیده تر %~% این زمان بنگر که چون شد کارگر # 13 لاجرم اکنون چو کارت اوفتاد %~% آتشی در روزگارت اوفتاد # 14 نوحه تو چون برفت ازدرد کار %~% بر سر تو جان فشاندم چل هزار # 15 بود آواز خوشت زین بیشتر %~% نوحه ماتم دگر باشد دگر # 16 هرچه از دردی هویدا آید آن %~% خلق کشتن را بصحرا آید آن # 17 ما ز آدم درد دین میخواستیم %~% تا جهانی را بدو آراستیم # 18 او چو مرد درد آمد در سرشت %~% پاک شد از رنگ و از بوی بهشت # 19 زن کند رنگی و بوئی اختیار %~% مرد را با رنگ و با بوئی چکار # 20 لاجرم چون اهبطوش آمد خطاب %~% پای تا سر درد آمد و اضطراب # 21 هرکرا دل در مودت زنده شد %~% در خصوصیت خدا را بنده شد # 22 سر نه پیچید از ادب تا زنده بود %~% لاجرم پیوسته سر افکنده بود ~~PageV33P002 # 1 گفت محمود آن خدیو کامگار %~% میخرید از بهر خود برده هزار # 2 پس ایاز پاک دل ms255 را آن زمان %~% در مکاس جمله بستد رایگان # 3 آن غلامان میشدند از دور پیش %~% عرضه میکردند خصلتهای خویش # 4 گفت آن یک من کمانکش آمدم %~% گفت این در تیر آرش آمدم # 5 گفت آن یک نیزه گردان مراست %~% گفت این یک خنجر بران مراست # 6 گفت این یک من بدرم صد مصاف %~% گفت آن یک بشکنم من کوه قاف # 7 گفت مردی از سر طعنه مگر %~% کای ایاز اینجا چه داری تو هنر # 8 گفت ای سائل هنر دارم یکی %~% کزدوعالم بهتر ارزد بیشکی # 9 بود جاسوسی مگر بشنود راز %~% رفت و گفت آن راز با محمود باز # 10 شه بخواند او را و گفتش ای غلام %~% چه هنر داری بگو با من تمام # 11 گفت اگر تاج خودم بر سر نهی %~% جایگه سازی مرا تخت شهی # 12 هفت کشور زیر فرمانم کنی %~% بر همه آفاق سلطانم کنی # 13 من نیفتم در غلط تا زندهام %~% زانکه من دانم که دایم بندهام # 14 در زمین و آسمان خاص و عام %~% نیست از فرمان بری برتر مقام ~~PageV33P003 # 1 بود جامی لعل در دست ایاس %~% قیمت او برتر از حد و قیاس # 2 شاه گفتش بر زمین زن پیش خویش %~% بر زمین زد تا که شد صد پاره بیش # 3 شور در خیل و سپاه افتاد ازو %~% کان همه کس را گناه افتاد ازو # 4 هرکسش میگفت ای شوریده رای %~% قیمت این کس نداند جز خدای # 5 تو چنین بشکستی آخر شرم دار %~% عزتش بردی و افکندیش خوار # 6 شاه از آن حرکت تبسم مینمود %~% خویش را فارغ بمردم مینمود # 7 آن یکی گفت این جهان افروز جام %~% از چه بشکستی چنین خوار ای غلام # 8 گفت فرمان بردن این شه مرا %~% برتر از ماهی بود تا مه مرا # 9 تو بسوی جام میکردی نگاه %~% لیک من از جان بسوی قول شاه # 10 بنده آن بهتر که بر فرمان رود %~% جام چبود ms256 چون سخن درجان رود # 11 بنده او باش تا باشی کسی %~% ور سگ او باشی این باشد بسی PageV33P004 # 1 بود آن دیوانه از عشق مست %~% کرد بر بالای خاکستر نشست # 2 هر زمانی باز میخندید خوش %~% استخوانی باز میرندید خوش # 3 سایلی گفتش که هین برگوی حال %~% گفت درخون گشتهام هفتاد سال # 4 تا مرا بر روی خاکستر نشاند %~% چون سگم با استخوان بردر نشاند # 5 گرچه چون سگ نیست ره سوی ویم %~% خوشدلم چون هم سگ کوی ویم # 6 یک اضافت گر ازو حاصل کنی %~% جان خود را تا ابد کامل کنی PageV33P005 # 1 بود اندر خدمت سلطان کسی %~% کرده بود او خدمت سلطان بسی # 2 خواندش یک روز شاه حق شناس %~% گفت کردی خدمت ما بی قیاس # 3 چون تو حاجتمندی و من پادشاه %~% هرچه میخواهی ازین حضرت بخواه # 4 گفت چون حاضر بوددربار عام %~% هم وزیر و هم امیر و هم امام # 5 هم بگرد شاه گرد آید سپاه %~% هم جهانی خلق پیش آید زراه # 6 بر سر آن جمله خلق بیشمار %~% پیش خویشم خوان و سر در گوشم آر # 7 یک سخن با من بگو چه کژ چه راست %~% گر همه دشنام باشد آن رواست # 8 تا درین حضرت بدانندم همه %~% راز دار شاه خوانندم همه # 9 هرچه زان حضرت رسد چه بد چه نیک %~% بد نباشد این بنتوان گفت لیک # 10 گرچه زیر پای گردی پست او %~% یادگاری بایدت از دست او PageV33P006 # 1 عاشقی میرفت سوی حج مگر %~% شد بر معشوق بر عزم سفر # 2 گفت اینک در سفر افتادهام %~% هرچه فرمائی بجان استادهام # 3 در زمان معشوق آن مرد نژند %~% نیم خشتی سخت در عاشق فکند # 4 همچو دریش از زمین برداشت مرد %~% بوسه بر داد و درو سوراخ کرد # 5 پس بگردن درفکند آن را بناز %~% مینکرد از خویشتن یک لحظه باز # 6 هرکه زو پرسید کاین چیست ای عزیز %~% گفت ازین بیشم چه ms257 خواهد بود نیز # 7 در همه عالم بدین گیرم قرار %~% کاینم از معشوق آمد یادگار # 8 هرکرا بوئی رسد از سوی او %~% هر دو عالم چیست خاک کوی او # 9 گر ازو راهی بود سوی تو باز %~% تو ازین دولت توانی کرد ناز # 10 گرترا آن راه گردد آشکار %~% هرچه توگوئی بود از عین کار PageV33P007 # 1 موسی عمران همی شد سوی طور %~% زاهدی را دید در ره غرق نور # 2 گفت ای موسی بگو با کردگار %~% کانچه گفتی کرده شد رحمت بیار # 3 بعد از آن چون شد از آنجا دورتر %~% عاشقی را دید ازو مخمور تر # 4 گفت با حق گوی کاین بی مغز و پوست %~% دوستدار تست توداریش دوست # 5 عاقبت موسی چو شد آنجایگاه %~% دید دیوانه دلی را پیش راه # 6 برهنه پای و سر و گستاخ وار %~% گفت این ساعت بگو با کردگار # 7 چند سودائیم داری بیش ازین %~% من ندارم برگ خواری بیش ازین # 8 جان من از غصه بر لب آمدست %~% روز شادی مرا شب آمدست # 9 من بترک تو بگفتم ای عزیز %~% تو بترک من توانی گفت نیز # 10 چون سخن دیوانه را نیکو نبود %~% هیچ موسی را جواب او نبود # 11 چون بطور آمد کلیم کار ساز %~% گفت وبشنید و چو میگردید باز # 12 قصه آن عابد و عاشق بگفت %~% حق جواب هر دو تن لایق بگفت # 13 گفت آن عابد برای رحمتست %~% مرد عاشق را محبت قسمتست # 14 هر دو را مقصود اینجا حاصل است %~% هرچه میخواهند از ما حاصل است # 15 کرد موسی سجده و گردید باز %~% حق تعالی گفت دیگر چیست راز # 16 قصه دیوانه پنهان کرده %~% تو درین پیغام تاوان کرده # 17 گفت یا رب آن سخن بنهفته به %~% گرچه میدانی تو آن ناگفته به # 18 چون گشایم من دران پیغام لب %~% زانکه هست اینجایگه ترک ادب # 19 حق بدو گفتا جوابش بازده %~% سوی او از سوی ما ms258 آواز ده # 20 گو خدا میگویدت ای بی قرار %~% گر بگوئی تو بترک کردگار # 21 من بترک تو نخواهم گفت هیچ %~% خواه سر پیچ از من و خواهی مپیچ # 22 قصه دیوانگان آزادگیست %~% جمله گستاخی و کار افتادگیست # 23 آنچه فارغ میبگوید بیدلی %~% کی تواند گفت هرگز عاقلی PageV33P008 # 1 عشق لقمان سرخسی زور کرد %~% سوی صحرا بردش و در شور کرد # 2 شد چو طفلی خرد بر چوبی سوار %~% کرد چوبی نیز در دست استوار # 3 گفت خواهم شد بجنگ امروز من %~% بو که یکباری شوم پیروز من # 4 با دلی پر شور میشد همچنان %~% عاقبت ترکیش بگرفت آن زمان # 5 ترک زود آن چوب از دستش بکند %~% پس بزخم چوب در بستش فکند # 6 جامه و رویش همه درخون گرفت %~% بعد ازان رفت و ره هامون گرفت # 7 عاقبت برخاست لقمان شرمسار %~% جامه و رویش ز خون چون لاله زار # 8 سوی شهر آمد بخون غرقه شده %~% خلق گرداگرد او حلقه شده # 9 سایلی گفتش که جنگت چون برفت %~% گفت بد یا نیک باری خون برفت # 10 گفت تو به آمدی یا او بحرب %~% گفت هم رویم ببین هم خرقه ضرب # 11 چون من اندر جنگ بودم مرد مرد %~% زین چنین گلگونه رویم سرخ کرد # 12 غرقه خونم همی بنگر مپرس %~% جامه و رویم ببین دیگر مپرس # 13 مینیارست او بخود این کار کرد %~% آمد و ترکیم با خود یار کرد ~~PageV33P009 ### | [ mbkhsh 34 ] # 1 سالک دل مرده درمان طلب %~% پیش روح الله آمد جان بلب # 2 گفت ای روح مجرد ذات تو %~% زندگی در زندگی آیات تو # 3 تا ابد فتح و فتوح مطلقی %~% از قدم تا فرق روح مطلقی # 4 پرتو خورشید عکس جان تست %~% آب حیوان دست شوئی زان تست # 5 ای ورای جسم وجوهر جای تو %~% در طهارت نیست کس بالای تو # 6 چون دم رحمن مسلم آمدت %~% مهر همبر صبح همدم آمدت # 7 صبغةالله از ms259 درون میآوری %~% وز خم وحدت برون میآوری # 8 صبغةالله را بخود ره داده‌ای %~% زانکه ابرص نور اکمه داده‌ای # 9 گرچه رنگت را رکوعی بایدم %~% برنخواهم گشت بوئی بایدم # 10 عالم جانی تو جانی ده مرا %~% گر سگیام استخوانی ده مرا # 11 من بسوزم ز آرزوی زندگی %~% چون توداری زندگی وبندگی # 12 آمدم تا بنده خاصم کنی %~% زنده یک ذره اخلاصم کنی # 13 عیسی مریم دمی بر کار کرد %~% مست ره را از دمی هشیار کرد # 14 گفت از هستی طهارت بایدت %~% ور خرابی صد عمارت بایدت # 15 پاک گرد از هستی ذات و صفات %~% تا بیابی هم طهارت هم نجات # 16 زانکه گر یک ذره هستی در رهست %~% در حقیقت بت پرستی در رهست # 17 گر ز جان خود فنا باید ترا %~% نور جان مصطفی باید ترا # 18 تا زنور جان او سلطان شوی %~% تا ابد شایسته عرفان شوی # 19 من که او را یک مبشر آمدم %~% در بشارت هم مقصر آمدم # 20 بر در او رو بشارت این بست %~% خاک او گشتی طهارت این بست # 21 سالک آمد پیش پیر کاینات %~% قصه برگفت سر تا سر حیات # 22 پیر گفتش هست عیسی را بحق %~% در کرم در لطف ودرپاکی سبق # 23 زهر را از صدق خود تریاک دید %~% هرچه دید از پاکی خود پاک دید ~~PageV34P001 # 1 آن سگی مرده براه افتاده بود %~% مرگ دندانش ز هم بگشاده بود # 2 بوی ناخوش زان سگ الحق میدمید %~% عیسی مریم چو پیش او رسید # 3 همرهی را گفت این سگ آن اوست %~% و آن سپیدی بین که در دندان اوست # 4 نه بدی نه زشت بوئی دید او %~% و آن همه زشتی نکوئی دید او # 5 پاک بینی پیشه کن گر بنده %~% پاک بین گر بنده بیننده # 6 جمله را یک رنگ و یک مقدار بین %~% مار مهره بین نه مهره ماربین # 7 هم نکوئی هم نکوکاری گزین %~% مهربانی و وفاداری گزین ms260 # 8 گر خدا را میشناسی بنده باش %~% حق گزار نعمت دارنده باش # 9 نعمت او میخوری در سال و ماه %~% حق آن نعمت نمیداری نگاه PageV34P002 # 1 با رفیقی شب روی فرزانه %~% شد بدزدی نیم شب درخانه # 2 ناگهی آن یار خود راگفت زود %~% پای بیرون نه ازین خانه چو دود # 3 یار ازو پرسید کاخر حال چیست %~% نیست کس بیدار پرهیزت ز کیست # 4 گفت میکردم طلب تا هیچ هست %~% پاره نانم مگر آمد بدست # 5 بر فراموشی نهادم در دهان %~% چون بخوردم یادم آمد در زمان # 6 کاخر اینجا خورده شد نان و نمک %~% گر بداندیشی شوی رد فلک # 7 کاملان در راه خود خون خوردهاند %~% بندگی و حق گزاری کردهاند # 8 لاجرم در بندگی سلطان شدند %~% بهتر خلق جهان ایشان شدند # 9 بندگی و چاه باید حبس نیز %~% تا شوی در مصر چون یوسف عزیز # 10 گرچو جعفر آمدی صادق بباش %~% ور چو معشوق آمدی عاشق بباش # 11 چون حسن شو هم بعلم و هم بکار %~% تا حسن آئی تونیز اندر شمار # 12 لعب کم کن چند بازی کعب را %~% تا چو کعب آئی تو کار صعب را # 13 نیست ازتو چون ربیع آئی بدیع %~% چون خریف نفس رفت اینک ربیع # 14 اعجمی شو چون حبیب از غیر دور %~% تا حبیبت نام آید از غیور # 15 گرچو معروف از خداواقف شوی %~% زود هم معروف و هم عارف شوی # 16 گرچو ابراهیم ادهم بایدت %~% اشهب تقوی مسلم بایدت # 17 گرچو ثوری بایدت در دل چراغ %~% طالع ثوری برون کن ازدماغ # 18 گرچو طاووس یمانی بایدت %~% پر طاووس معانی بایدت # 19 گر ترا چون فتح میباید مقام %~% کار کن تا فتح بینی والسلام # 20 گر تو خود را سهل خواهی اهل باش %~% دین چو سهل افتاد هم چون سهل باش # 21 گر تو در دین چون سری داری سری %~% این سری را ترک کن چون آن سری # 22 ور ترا ms261 همچون شه کرمانست سوز %~% پس شه کرمان توئی و نیمروز # 23 ور عطا دانی تو نه کسب و جزا %~% پس ابوالفضلی تو و ابن عطا # 24 ور کمال و صفو نوری بایدت %~% از زر تاریک دوری بایدت # 25 هرکه او مالک بوددینار را %~% مالک دینار نبود کار را # 26 چون نمانی و بمانی این همه %~% گر نمیدانی بدانی این همه # 27 چون بدانی هیچ نادانی مکن %~% تاتوانی هرچه بتوانی مکن # 28 لطف و شفقت مهربانی پیش گیر %~% راه از بهر صلاح خویش گیر # 29 ذره‌گر شفقت جانت دهند %~% پایگاه آل عمرانت دهند PageV34P003 # 1 گشت پیدا یک کبوتر نازنین %~% رفت موسی را همی در آستین # 2 از پسش بازی درآمد سرفراز %~% گفت ای موسی بمن ده صید باز # 3 رزق من اوست ازمنش پنهان مدار %~% لطف کن روزی من با من گذار # 4 گشت حیران موسی عمران ازین %~% میتوان شد ای عجب حیران ازین # 5 گفت این یک را امانم حاصل است %~% واندگر یک گرسنست این مشکلست # 6 زینهاری پیش دشمن چون کنم %~% هست دشمن گرسنه من چون کنم # 7 گفت اکنون هیچ دیگر بایدت %~% گوشتت یا این کبوتر بایدت # 8 باز گفتا گوشتی گر باشدم %~% راضیم به از کبوتر باشدم # 9 کز لکی خواست از پی مهمان خویش %~% تا ببرد پاره از ران خویش # 10 بازچون گشت ای عجب واقف زراز %~% شد فرشته صورت و گم گشت باز # 11 گفت ما هر دو فرشته بودهایم %~% تا ابد از خورد و خفت آسودهایم # 12 لیک ما را حق فرستاد این زمان %~% تا کند معلوم اهل آسمان # 13 شفقت تو درامانت داشتن %~% رحمت تو در دیانت داشتن # 14 هرکرا چشمی بشفقت باز شد %~% در حریم قرب صاحب راز شد # 15 عفو آمد مذهبش تا بود او %~% بی کرم یک دم نمیآسود او PageV34P004 # 1 در مصافی پادشاه حق شناس %~% یافت از خیل اسیران بی قیاس # 2 با وزیر خویشتن گفت ای وزیر %~% چیست ms262 رای تو درین مشتی اسیر # 3 گفت چون دادت خدای دادگر %~% آنچه بودت دوستر یعنی ظفر # 4 آنچه آن حق دوستر دارد مدام %~% تو بکن آن نیز یعنی عفو عام ~~PageV34P005 # 1 آن زنی اندر زنا افتاده بود %~% وز ندامت تن بخون در داده بود # 2 از پشیمانی که بود آن مستمند %~% خویشتن میکشت و درخون میفکند # 3 عاقبت شد سوی پیغامبر همی %~% شرمناک از قصه خود زد دمی # 4 سر بگردانید پیغامبر ز راه %~% در برابر رفت و گفت آنجایگاه # 5 از دگر سو سر بگردانید باز %~% از دگر سو آمدش این زن فراز # 6 قصه برگفت و بس بگریست زار %~% وز نبی درخواست خود را سنگسار # 7 مصطفی گفتش که ای شوریده جان %~% نیست وقت سنگسارت این زمان # 8 تا بشوئی سر بپردازی شکم %~% زانکه فرزندی تواند بود هم # 9 رفت آن زن همچنان میسوخت زار %~% تا شد آبستن بحکم کردگار # 10 آن بلا و رنج یک چندی کشید %~% تا که از وی گشت فرزندی پدید # 11 پیش سید برد طفل خویش را %~% گفت برهان این زن درویش را # 12 مصطفی گفتش برو با صبر ساز %~% تاکنی این طفل را از شیر باز # 13 زانکه گر شیر دگر شکر بود %~% از همه شیر تو لایق تر بود # 14 رفت آن زن با بلا دمساز شد %~% تاکه آن کودک ز شیرش باز شد # 15 باز برد آن طفل را آنجایگاه %~% گفت برگیرید این زن را زراه # 16 چند سوزم بیش ازین تابم نماند %~% زآتش دل بر جگر آبم نماند # 17 مصطفی گفتش که وقت کار نیست %~% طفل را در جمع پذرفتار نیست # 18 نیست کس تا هفت سال اینجایگاه %~% کو ز آب و آتشش دارد نگاه # 19 هم تو اولیتر چو او بی کس بود %~% هفت سالش چون بداری بس بود # 20 بود شخصی در پی آن کار شد %~% طفل را برداشت و پذرفتار شد # 21 مصطفی را سخت ناخوش ms263 آمد آن %~% زانکه کاری بس مشوش آمد آن # 22 چون کسی شد طفل را پروردگار %~% شد بشرع آن لحظه بروی سنگسار # 23 مصطفی فرمود تا مردم بسی %~% برگرفت از راه سنگی هر کسی # 24 عاقبت کردند زن را سنگسار %~% تا گرفت آن تایب صادق قرار # 25 از پس تابوت زن آن رهنمای %~% گام میزد برسر انگشت پای # 26 گفت غوغای ملک بگرفت راه %~% گام می نتوان نهاد اینجایگاه # 27 کس نکرد این توبه اندر روزگار %~% بود آن زن در حقیقت مردکار # 28 عاقبت چون کرد پیغامبر نماز %~% دفن کرد آن کشته راو گشت باز # 29 مرتضی دید آن شب آن زن را بخواب %~% گفت هان چون کرد حق با تو خطاب # 30 گفت حق گفتا ندانستی مگر %~% کانبیا را زان فرستادم بدر # 31 تا شریعت را اساس ایشان نهند %~% آنچه چندان گفتم آن چندان نهند # 32 چون محمد بود امین روزگار %~% ترک نتوانست کردن سنگسار # 33 ای ز بی انصافی خود خورده سنگ %~% با خدای خویشتن بودی بجنگ # 34 سوی او ده بار رفتی وانگهی %~% سوی ما گفتی ندانستی رهی # 35 گر نهان یکبار با ما گشتئی %~% از گناه خود مبرا گشتئی # 36 جبرئیل آنگاه بفرستادمی %~% تا ابد منشور عفوت دادمی PageV34P006 # 1 کافری پیش خلیل آمد فراز %~% گفت نانی ده بدین صاحب نیاز # 2 گفت اگر مؤمن شوی وائی براه %~% هرچه دل میخواهدت از من بخواه # 3 این سخن کافر چو بشنود از خلیل %~% درگذشت اوحالی آمد جبرئیل # 4 گفت حق میگوید این کافر مدام %~% از کجا میخورد تا اکنون طعام # 5 او که چندین گاه نان مییافتست %~% ازخداوند جهان مییافتست # 6 این زمان کو از درت نان خواه شد %~% تن زدی تا گرسنه در راه شد # 7 چون توئی دایم خلیل کردگار %~% باخلیل خویش شو در جود یار # 8 چون تو فارغ از بخیلی آمدی %~% جود کن چون در خلیلی آمدی # 9 یا رب این انعام و بخشایش نگر ms264 %~% عین آرایش برالایش نگر # 10 با چنین فضلی ترا در پیشگاه %~% کی توان ترسید از بیم گناه # 11 زانکه آن دریا چو در جوش آیدت %~% نیک و بد جمله فراموش آیدت ~~PageV34P007 # 1 گفت ذوالنون است کان دانای راز %~% چون کند از هم بساط مجد باز # 2 گر گناه اولین و آخرین %~% بیش باشد ز آسمانها و زمین # 3 برحواشی بساطش آن گناه %~% محو گردد جمله بر یک جایگاه # 4 گر شود خورشیدنور افشان دمی %~% محو گردد صد جهان ظلمت همی # 5 قطره چند ازگنه گر شد پلید %~% در چنان دریا کجا آید پدید # 6 نه همه آنجایگه طاعت خرند %~% عجز نیز و ضعف هر ساعت خرند PageV34P008 # 1 شد جوانی را حج اسلام فوت %~% از دلش آهی برون آمد بصوت # 2 بود سفیان حاضر آنجا غم زده %~% آن جوان را گفت ای ماتم زده # 3 چار حج دارم برین درگاه من %~% میفروشم آن بدین یک آه من # 4 آن جوان گفتا خریدم و او فروخت %~% آن نکو بخرید وین نیکو فروخت # 5 دید آن شب ای عجب سفیان بخواب %~% کامدی از حق تعالیش این خطاب # 6 کز تجارت سود بسیار آمدت %~% گر بکاری آمد این بار آمدت # 7 شد همه حجها قبول از سود تو %~% تو زحق خشنود و او خشنود تو # 8 کعبه اکنون خاک جان پاک تست %~% گر حجست امروز برفتراک تست PageV34P009 ### | [ mbkhsh 35 ] # 1 سالک آمد موج زن جان از وفا %~% پیش صدر و بدر عالم مصطفی # 2 حال او اینجا دگرگون اوفتاد %~% خاک بر سر کرد و در خون اوفتاد # 3 گفت ای سلطان دارالملک دین %~% وی رسول خاص رب العالمین # 4 ای دل افروز همه دین گستران %~% وی سپیدار همه پیغامبران # 5 ای ملک را بوده استاد ادب %~% وی فلک را کرده ارشاد طلب # 6 ای مه و خورشید عکس روی تو %~% عرش و کرسی جفته در کوی تو # 7 آفرینش را توئی مقصود بس %~% چون ms265 تو اصلی پس توئی موجود بس # 8 بهترین جمله وز حرمتت %~% بهترین امتان شد امتت # 9 بهترین شهرها هم شهر تست %~% بهترین قرنها از بهر تست # 10 بهترین هر کتاب از حق تراست %~% بهترین هر زفان مطلق تراست # 11 بهترین خانها بیت الله است %~% وان ترا هم قبله هم خلوتگه است # 12 چون بهینی در بهینی یا بهین %~% پیشت آمد قطره ما مهین # 13 گرچه ننگیام ولی زان توام %~% عاشق دیرینه حیران توام # 14 گرچه دارم بیعدد بیحرمتی %~% تو منه بیرون مرا از امتی # 15 ازدرت گر هیچ درماند یکی %~% هیچ در دیگر نماند بی شکی # 16 از درت آن را که نگشاید دری %~% تا ابد نگشایدش در دیگری # 17 گرچه راهت پای تا سر نور بود %~% لیکراهی سخت دورادور بود # 18 من بهر در میشدم در راه تو %~% تا رسیدم من بدین درگاه تو # 19 زان بهردر رفتم و هر گوشه %~% تادهندم در ره تو توشه # 20 زان همه درها که آن در راه تست %~% تا ابد مقصود من درگاهتست # 21 چون بعون توبدین درآمدم %~% وز در تو خاک بر سر آمدم # 22 گر دهی یک ذره جانم را عیان %~% از میان جان نهم جان بر میان # 23 چون دو عالم سایه پرورد تواند %~% هم زمین هم آسمان گرد تواند # 24 از در تو من کجا دیگر شوم %~% گر شوم بی امر تو کافر شوم # 25 چون بهشتم جز سر این کوی نیست %~% از چنین در ناامیدی روی نیست # 26 از هدایت کسر من پیوند کن %~% هدیه بخش و مرا خرسند کن # 27 مصطفای مجتبی سلطان دین %~% چون شنود این سر ز سرگردان دین # 28 دید کان سالک تظلم مینمود %~% رحمتش آمد تبسم مینمود # 29 گفت تا با تو توئی ره نبودت %~% عقل عاشق جان آگه نبودت # 30 یکسر موی از تو تا باقی بود %~% کار تو مستی و مشتاقی بود # 31 لیک اگر فقر و فنا میبایدت %~% نیست ms266 در هست خدا میبایدت # 32 سایه شو گم شده در آفتاب %~% هیچ شو والله اعلم بالصواب # 33 لیک راه تو درین منزل شدن %~% نیست الا در درون دل شدن # 34 گرچو مردان حال مردان بایدت %~% قرب وصل حال گردان بایدت # 35 اول از حس بگذر آنگه از خیال %~% آنگه از عقل آنگه از دل اینت حال # 36 حال حاصل در میان جان شود %~% در مقام جانت کار آسان شود # 37 پنج منزل درنهاد تو تراست %~% راستی تو بر تو است از چپ و راست # 38 اولش حس و دوم از وی خیال %~% پس سیم عقلست جای قیل وقال # 39 منزل چارم ازو جای دلست %~% پنجمین جانست راه مشکلست # 40 نفس خود را چون چنین بشناختی %~% جان خود در حق شناسی باختی # 41 چون تو زین هر پنج بیرون آمدی %~% خرقه بخش هفت گردون آمدی # 42 خویشتن بی خویشتن بینی مدام %~% عقل و جان بی عقل و جان بینی تمام # 43 جمله میبینی بچشم دیگری %~% جمله میشنوی و تو باشی کری # 44 هم سخن گوئی زفان آن تو نه %~% هم بمانی زنده جان آن تو نه # 45 گر بدانی کاین کدامین منبع است %~% قصه بی یبصر و بی یسمع است # 46 چون تو باشی در تجلی گم شده %~% تونباشی مردم ای مردم شده # 47 موسی آن ساعت که بیهوش اوفتاد %~% در نبود و بود خاموش اوفتاد # 48 در حلول اینجا مرو گر ره روی %~% در تجلی رو تو تا آگه روی # 49 چون بدین منزل رسیدی پاکباز %~% گر همه بر گویمت گردد دراز # 50 چون ره جان بی نهایت اوفتاد %~% شرح آن بی حد و غایت اوفتاد # 51 آنچه آنجا بینی از انواع راز %~% صد هزاران سال نتوان گفت باز # 52 چون تو خود اینجا رسی بینی همه %~% حل شود دنیائی و دینی همه # 53 پس برو اکنون و راه خویش گیر %~% پنج وادی در درون در پیش گیر # 54 چون ms267 شدت آیات آفاقی عیان %~% زود بند آیات انفس را میان # 55 داد یک یک عضو خود نیکو بده %~% ظلم کن بر نفس و داد اوبده # 56 زانکه حق فردا ز یک یک عضو تو %~% باز پرسد بل ز یک یک جزو تو # 57 چون دل سالک قرین راز گشت %~% از پس آمد کرد خدمت بازگشت # 58 سالک آمد پیش پیر محترم %~% بازگفتش قصه خود بیش و کم # 59 پیر گفتش مصطفی دایم بحق %~% در جهان مسکنت دارد سبق # 60 نقطه فقر آفتاب خاص اوست %~% در دوکونش فخر از اخلاص اوست # 61 فقر اگرچه محض بی سرمایگیست %~% باخدای خویشتن همسایگیست # 62 این چه بی سرمایگی باشد که هست %~% تا ابد هر دو جهانش زیر دست # 63 چون بچیزی سر فرو نارد فقیر %~% پس ز بی سرمایگی نبود گزیر # 64 سر بسر هستند خلقان جهان %~% جمله مردان حق را میهمان # 65 هرچه از گردون گردان میرسد %~% از برای جان مردان میرسد # 66 خلق عالم را برای اهل راز %~% خوان کشیدستند شرق و غرب باز # 67 وی عجب ایشان برای گرده %~% روز و شب از نفس خود آزرده PageV35P001 # 1 مصطفی چون آمد از معراج در %~% وام میخواست از جهودی جومگر # 2 از برای قوت جو میخواستش %~% وان جهود سگ گرو میخواستش # 3 هر دو عالم دید آن شب ارزنی %~% روز دیگر جو نبودش یک منی # 4 لاجرم چون این و آن یکسانش بود %~% هر دو عالم زیر یک فرمانش بود # 5 ضعف ایمان باشدت ای ناتوان %~% تو چه دانی سر فقر شب روان # 6 جان آدم نیز سر فقر سوخت %~% هشت جنت را بیک گندم فروخت PageV35P002 # 1 از اکابر بود شیخی نامدار %~% دید در خواب آن بزرگ کامگار # 2 کو براهی میشدی روشن چو ماه %~% یک فرشته آمدی پیشش براه # 3 پس بدو گفتی که عزمت تا کجاست %~% گفت عزم من بدرگاه خداست # 4 آن فرشته گفتش آخر شرم دار %~% تو شده مشغول ms268 چندین کار و بار # 5 این همه اسباب و املاکت بود %~% پس هوای حضرت پاکت بود # 6 کار و بار خویش میداری عزیز %~% قرب حق باید بسر باریت نیز # 7 این همه لنگر ز تو آویخته %~% چون شوی با نور حق آمیخته # 8 روز دیگر مرد از آن غم شد هلاک %~% هرچه بودش سر بسر در باخت پاک # 9 یک نمد پاره که از وی جامه ساخت %~% آن نگه داشت و دگر جمله بباخت # 10 چون شب دیگر بخفت آن پاکباز %~% آن فرشته در رهش افتاد باز # 11 گفت هان قصد کجا داری چنین %~% گفت قصد قرب رب العالمین # 12 گفت آخر بی خرد آنجا روی %~% با چنین ژنده نمد آنجا روی # 13 با نمود آنجا مرو ای حق شناس %~% با خداوند جهان آخر پلاس # 14 شد حجاب راه عیسی سوزنی %~% از نمدسازی تو خود را جوشنی # 15 روز دیگر مرد آتش بر فروخت %~% وان نمود پاره بیاورد و بسوخت # 16 دید القصه شب دیگر بخواب %~% کان فرشته کرد سوی او شتاب # 17 گفت عزم تو کجاست ای نامدار %~% گفت نزدیک خدای کامگار # 18 آن فرشته گفت ای بس پاکباز %~% چون تو کردی هرچه بود از خویش باز # 19 تو کنون بنشین مرو زین جایگاه %~% چون تو بنشستی بیاید پادشاه # 20 چون همه سوی حق آمد پوی تو %~% حق خود آید بیشک اکنون سوی تو # 21 پاک شو از هرچه داری و بباز %~% تا حقت در پاکی آید پیش باز # 22 تا نتابد نقطه‌درویشیت %~% نبود از قربخدا بی خویشیت # 23 نقطه فقرست پیشان همه %~% فقر جانسوزست درمان همه # 24 گر بفقرت نیست فخری چون رسول %~% هست دینت شرک و فضل تو فضول # 25 فقر همچون کعبه چار ارکان نمود %~% پنجمش جز ذات حق نتوان نمود # 26 در زمان مصطفی این هر چهار %~% بر صحابه بود دایم آشکار # 27 جوع و جان بازی و ذل و غربتست %~% چون گذشت این چار ms269 پنجم قربتست # 28 جمله را بی جوع آرامی نبود %~% هیچ کس در نان و در نامی نبود # 29 جمله اصحاب جانباز آمدند %~% عاشق و مرد و سرانداز آمدند # 30 جمله را عزی که بود ازذل بود %~% لاجرم هر جزو ایشان کل بود # 31 جمله در غربت وطن بگذاشتند %~% دل ز زاد و بود خود برداشتند # 32 لاجرم در فقر سلطان آمدند %~% بهترین خلق دو جهان آمدند # 33 در بیابانی که صعلوکان راه %~% در رکاب آرند پای آن جایگاه # 34 خواجگان از عشق دستار آن زمان %~% جمله در خانه گریزند از میان # 35 گر تو هستی مرغ عشق و مرد راه %~% ازدر حق صد هزاران دیده خواه # 36 تا بدان هردیده عمری بنگری %~% خویشتن بینی مخنث گوهری # 37 هر زمانت تازه انکاری دگر %~% در بن هر موی زناری دگر # 38 پس بچندان چشم چون کردی نگاه %~% بار دیگر صد هزاران گوش خواه # 39 تا بدان هر گوش در لیل ونهار %~% بشنوی از درگه حق آشکار # 40 کای مخنث گوهر اینجا بار نیست %~% عشق حق را با مخنث کار نیست # 41 مرد میباید نه سر او را نه پای %~% جمله گم گشته درو او در خدای # 42 گر بود یک ذره در فقرت منی %~% نبودت جاوید روی ایمنی PageV35P003 # 1 بایزید از خانه میآمد پگاه %~% اوفتاد آنجا سگی با او براه # 2 شیخ حالی جامه را در هم گرفت %~% زانکه سگ را سخت نامحرم گرفت # 3 سگ زفان حال بگشاد آن زمان %~% گفت اگر خشکم مکش از من عنان # 4 ورترم هفت آب و یک خاک ای سلیم %~% صلح اندازد میان ما مقیم # 5 گر تو را سهل است با من زان چه باک %~% کار تو با تست کاری خوفناک # 6 گر بخود دامن زنی یک ذره باز %~% پس ز صد دریا کنی غسل نماز # 7 زان جنابت هم نگردی هیچ پاک %~% پاک میگردی ز من از آب و خاک # 8 اینکه تو ms270 دامن ز من داری نگاه %~% جهد کن کز خویشتن داری نگاه # 9 شیخ گفتش ظاهری داری پلید %~% هست آن در باطن من ناپدید # 10 عزم کن تا هر دو یک منزل کنیم %~% بو کز آنجا پاکئی حاصل کنیم # 11 گر دوجا آب نجس بر هم شود %~% چون بدو قله رسد محرم شود # 12 همرهی کن ای بظاهر باطنم %~% تا شود از پاکی دل ایمنم # 13 سگ بدو گفت ای امام راهبر %~% من نشایم همرهی را در گذر # 14 زانکه من رد جهانم این زمان %~% وانگهی هستی تو مقبول جهان # 15 هرکرا بینم مرا کوبی رسد %~% با لگد یا سنگ یا چوبی رسد # 16 هرکرا بینی تو گردد خاک تو %~% شکر گوید ز اعتقاد پاک تو # 17 از پی فردای خود تا زادهام %~% استخوانی خویش را ننهادهام # 18 تو مگر شکاک راه افتاده %~% لاجرم گندم دو خم بنهاده # 19 تا بود گندم مگر فردات را %~% سر نمیگردد چنین سودات را # 20 شیخ کاین بشنود مشتی آه کرد %~% روی و ره نه روی سوی راه کرد # 21 گفت چون من مینشایم زابلهی %~% تا کنم با یک سگ او همرهی # 22 همرهی لایزال و لم یزل %~% چون توانم کرد با چندین خلل # 23 تا که میماند من ومائی ترا %~% روی نبود ایمنی جائی ترا # 24 چون ز ما و من برون آئی تمام %~% هر دو عالم کل تو باشی والسلام ~~PageV35P004 # 1 دعوئی بد صوفی درویش را %~% سوی قاضی برد خصم خویش را # 2 صوفی آن دعوی چو کرد آنجایگاه %~% بینت را خواستش قاضی گواه # 3 رفت صوفی ودل از بند آورید %~% در گواهی صوفئی چند آورید # 4 قاضیش گفتادگر باید گواه %~% برد ده صوفی دگر آنجایگاه # 5 باز قاضی گفت ای مرد مجاز %~% صوفیان را می میار اینجا فراز # 6 زانکه هر صوفی که با خود آوری %~% یک تنند ایشان اگر صد آوری # 7 چون عدد نبود میان آن گروه %~% دو گواه آور ms271 نه زان آن گروه # 8 کاین گروهیاند چون یک تن شده %~% وز میانشان رسم ما و من شده # 9 هر که یک دم اوفتاد این جایگاه %~% تا ابد جاوید برخیزد ز راه # 10 نام او از هر دو عالم گم شود %~% همچو یک شبنم که در قلزم شود ~~PageV35P005 # 1 عورتی را کودکی گم گشته بود %~% دل از آن دردش بخون آغشته بود # 2 در میان راه میشد بیقرار %~% وز غم آن طفل مینالید زار # 3 صوفئی گفتش منال ای نیک زن %~% پیشه کن تسلیم و فال نیک زن # 4 غم مخور گر تو نیابی ای درش %~% باز یابی در جهان دیگرش # 5 چون سخن بشنود زن آمد بجوش %~% گفت ای صوفی چه میگوئی خموش # 6 من ندانم این که هرک اینجایگاه %~% کم بود فردا شود پیش دو راه # 7 زانکه من دانم که خلق روزگار %~% زین دو عالم در یکی دارد قرار # 8 بی شکی هم آدمی هم دیگران %~% یا درین عالم بود یا نه دران # 9 صوفیش گفتا بدان گر اندکی %~% در میان صوفیان افتد یکی # 10 نیز کس در هر دو عالم جاودان %~% نه خبر یابد نه نام ونه نشان # 11 هر که او با صوفیان دارد قرار %~% هست او از هر دو عالم برکنار # 12 توازان غم خور که آن طفل لطیف %~% در میان صوفیان افتد حریف # 13 محو گردد جاودان نامش همی %~% در دو عالم نبود آرامش همی # 14 هر که قرب حق بدست آرد دمی %~% همچو دریائی نماید شبنمی # 15 قطره کو غرقه دریا بود %~% هر دو کونش جز خدا سودا بود # 16 آب دریا باشد از شش سوی او %~% واو بمیرد تشنه دل در کوی او # 17 قرب جوی ای دوست وز دوران مباش %~% وصل خواه از خیل مهجوران مباش # 18 گر نیاید قرب اینجا حاصلت %~% پیش آرد بعد کاری مشکلت # 19 گر مقام قرب حق میبایدت %~% بر نکوکاران سبق میبایدت # 20 خوردروز و ms272 خواب شب گردان حرام %~% تا مگر در قرب حق یابی مقام ~~PageV35P006 # 1 مالک دینار شب بیدار بود %~% روز نیز از سوز دل در کار بود # 2 چون بروز آورد شبهای دراز %~% همچو شبها در گرفت از روز باز # 3 روز و شب صبر وقرارش رفته بود %~% این چنین کس چون تواند خفته بود # 4 دختری بودش جگر سوز از پدر %~% گفت آخر شب بخفت و غم مخور # 5 خلق خفته جمله تو چون کوکبی %~% از چه معنی مینخفتی یک شبی # 6 گفت خفتن نیست درمان پدر %~% کز شبیخون ترسم ای جان پدر # 7 خواب اگر در شارع سیلی بود %~% چون شوی بیدار واویلی بود # 8 می ندانم کاین چه مردان بودهاند %~% کز عمل یک دم نمیآسودهاند # 9 گر ترا یک دم غم ایشانستی %~% تا ابد درد تو بیدرمانستی # 10 درد ایشان نیست از کسب و عطاست %~% کی چنان دردی شود از کسب راست ~~PageV35P007 # 1 بود درویشی بغایت غم زده %~% آن یکی گفتش که ای ماتم زده # 2 غم بدر کن زانکه من هم کردهام %~% گفت چندین غم نه من آوردهام # 3 این زمان من روز و شب در ماتمم %~% کانتواند برد کاورد این غمم # 4 این همه غم کز دل پرخون خورم %~% چون نه من آوردهام من چون برم # 5 من ندانم هیچ غم در روزگار %~% چون فراق و سخت تر زین نیست کار # 6 گم شود صد عالم غم باتفاق %~% در بر یک ذره غم از فراق # 7 ذره تا هستی خویشت بود %~% صد فراق سخت در پیشت بود PageV35P008 # 1 در میان جمع یک صاحب کمال %~% کرد محی الدین یحیی را سؤال # 2 کان همه منصب که پیدا ونهان %~% مصطفی را بود در هر دوجهان # 3 از چه گفت او کاشکی از بحر جود %~% حق نیاوردی مرا اندر وجود # 4 آنکه جمله از برای او بود %~% هر دوعالم خاک پای او بود # 5 این چرا گوید چه حکمت دانی ms273 این %~% شرح ده چندان که می بتوانی این # 6 گفت دو لوری بچه مرد و زنی %~% کرده در خرگه بصحرا مسکنی # 7 بود دو خرگه برابر هر دو را %~% وصل یکدیگر میسر هر دو را # 8 هر دو در خوبی کمالی داشتند %~% هم ملاحت هم جمالی داشتند # 9 هر دو مست روی یکدیگر شدند %~% صید شست موی یکدیگر شدند # 10 روز و شب در عشق هم میسوختند %~% سال و مه سر تا قدم میسوختند # 11 بر جمال یکدیگر میزیستند %~% دایما در هم همی نگریستند # 12 یک دم از همشان شکیبائی نبود %~% زانکه عشق هر دو هر جائی نبود # 13 عاقبت آن هر دو را از روزگار %~% گوسفند و گاو شد بیش از شمار # 14 کار و بار هر دو تن بسیار شد %~% هر دو خرگه جای گیر و دار شد # 15 چون زیادت گشت هر ساعت مقام %~% بیشتر شد هر زمان خیل وغلام # 16 آمدند از دشت سوی شهر باز %~% شد میسرشان دو قصر سرفراز # 17 پرده دار و حاجبان بنشاندند %~% پادشاهی جهان میراندند # 18 کار هر دو در گذشت از آسمان %~% زانکه بود آن در ترقی هر زمان # 19 زین سبب آن هر دو مرغ دلنواز %~% اوفتادند از بر هم دور باز # 20 هر دو را از کار و بار و گیر دار %~% وصل رفت و هجر آمد آشکار # 21 در میان هر دو راهی دور ماند %~% این ازان و آن ازین مهجور ماند # 22 در فراق یکدگر میسوختند %~% هر دم از نوع دگر میسوختند # 23 هیچکس از دردشان آگه نبود %~% هیچ سوی یکدگرشان ره نبود # 24 هر دو مشتاق گدائی آمدند %~% دشمن آن پادشائی آمدند # 25 درگدائی هر دوچون شیر و شکر %~% تازه و خوش میشدند از یکدگر # 26 لیک چون منشور شاهی خواندند %~% از سپیدی در سیاهی ماندند # 27 در گدائیشان بسی به بود کار %~% پادشاهیشان نیامد سازگار # 28 در گدائی عشق با هم باختند %~% در شهی ms274 با هم نمیپرداختند # 29 عاقبت از گردش لیل ونهار %~% هر دو تن را کرد مفلس روزگار # 30 پادشاهی رفت وآن بیشی نماند %~% حاصلی جز نقد درویشی نماند # 31 شهر را بیخویشتن بگذاشتند %~% راه صحرا هر دو تن برداشتند # 32 هر دوچون محروم و مسکین آمدند %~% با سر جای نخستین آمدند # 33 همچو اول بار دو خرگه تمام %~% برکشیدند آن دو تن در یک مقام # 34 بار دیگر هر دو دلبر بی تعب %~% در برابر اوفتادند ای عجب # 35 هر دو از سر باز در هم گم شدند %~% وز همه عالم بیک دم گم شدند # 36 نقد وصل وگنج جان برداشتند %~% زحمت هجر از میان برداشتند # 37 هر زمان ذوقی دگرگون یافتند %~% هر نفس صد لذت افزون یافتند # 38 برگشادند آن دو مرغ آنجا زفان %~% شکرها گفتند حق را هر زمان # 39 کز شهی با این گدائی آمدیم %~% با سر این آشنائی آمدیم # 40 پادشاهی دام ما افتاده بود %~% تا دو مرغ از هم جدا افتاده بود # 41 خاک درویشی شدیم از جان پاک %~% بر سر آن پادشاهی باد خاک # 42 کاش آن شاهی نبودی وان کمال %~% تانبردی روزگار این وصال # 43 کاش بی کوس و علم می بودمی %~% تا چنین دایم بهم میبودمی # 44 گر همه عالم مسلم بودن است %~% از همه مقصود با هم بودن است # 45 هر دو چون باهم رسیدیم این نفس %~% فارغیم از جمله کار اینست و بس ~~PageV35P009 ### | [ mbkhsh 36 ] # 1 سالکی کاسرار قدسش دایه بود %~% پیش حس آمد که اول پایه بود # 2 گفت ای جاسوس ظاهر نام تو %~% سوی باطن دایما آرام تو # 3 پنج نوبت در همه عالم تراست %~% شش جهت در زیر فرمان هم تراست # 4 از قدم تا فرق ذات تو منیست %~% از منی بیرون ذاتت ایمنیست # 5 هر کجا هستیست آنجا ذات تست %~% نیستی بالای محسوسات تست # 6 چون نمیآمد منی در قرب راست %~% لاجرم در تو منی از بعد ms275 خاست # 7 چون ترا بعد فراوان پیش بود %~% تشنگی تو زجمله بیش بود # 8 دایه عقلی و عقل پیر کار %~% هست از پستان تو یک شیر خوار # 9 دایما در نقل میبینم ترا %~% در نثار عقل میبینم ترا # 10 تا تو در ظاهر نگردی کار ساز %~% عقل در باطن نگردد اهل راز # 11 چون زحکمت عقل صاحب راز گشت %~% پیش درگاه تو باید بازگشت # 12 تا مرا از راز آگاهی دهی %~% در گدائی خلعت شاهی دهی # 13 حس که بشنود این سخن افسرده شد %~% شمع پنج ادراکش از غم مرده شد # 14 گفت چون عین منی ذات منست %~% شرک و بدعت از اضافات منست # 15 کی شراب صرف توحیدم رسد %~% گر رسد بوئی ز تقلیدم رسد # 16 صد هزاران شاخم از هر سوی من %~% چون شوم یک قبله و یک روی من # 17 کی بود از کثرتم بگسستگی %~% تا بگردن در عدد پیوستگی # 18 ذره آگاهی معنیم نیست %~% جز حیات ظاهر و دنیام نیست # 19 آنکه او را زندگی در ظاهرست %~% گر ز باطن بوی یابد نادرست # 20 چون مرا از سر معنی نیست بوی %~% کردهام بر صورت اعداد خوی # 21 چون مرا از مشک معنی بوی نیست %~% حس مشرک لایق این کوی نیست # 22 حس ناقص چون دهد کس را کمال %~% گر گزیرت نیست زوبازی خیال # 23 سالک آمد پیش پیر بحر و بر %~% حال خود راداد شرحی معتبر # 24 پیر گفتش حس منی اندر منی است %~% راه او بر وادی ناایمنی است # 25 عالمی پر تفرقهست از پیش و پس %~% ندهد او یک ذره جمعیت بکس # 26 بازکن خوی ای پسر از تفرقه %~% تا نگردد خرقه تو مخرقه # 27 دولت جاوید جمعیت شناس %~% هرچه بشناسی بدین نیت شناس # 28 تامنی تو زبون میداردت %~% باد ریشت سرنگون میداردت # 29 تا که از پندار آئی مست خواب %~% خاک میبس باد ریشت را جواب ~~PageV36P001 # 1 گفت وقت حلق خلقی در حجاز ms276 %~% بهر سنت موی میکردند باز # 2 از یکی پرسید آن مجنون راه %~% کز چه اندازید موی اینجایگاه # 3 گفت موی افکندن اینجا سنت است %~% ترک این سنت دلیل محنت است # 4 چون شنود القصه آن دیوانه راز %~% گفت ای مشتی گدای بی نیاز # 5 حلقه سر گر سنتی آمد نه خرد %~% پس فریضه ریش میباید سترد # 6 زانکه در ریش تو چندان باد هست %~% کان بلای صد دل آزاد هست # 7 زینچه گفتم بر شما صد منت است %~% کاین فریضه بهتر از صد سنت است # 8 کار کن چون وقت کارت این دمست %~% زانکه این یک دم ترا صد عالمست # 9 تاکی از خواب هوس بیدار شو %~% همچو بیداران دین در کار شو # 10 گر نخواهی کشت کرد امروز تو %~% چون کنی فردا میان سوز تو PageV36P002 # 1 غافلی میشد بصحرا روز برف %~% دید مردی را ز مردان شگرف # 2 برف میرفت آن بزرگ و میگذشت %~% دانه میپاشید در صحرا ودشت # 3 برف در گرمی چو آتش میفشاند %~% مرغکان را دانه خوش میفشاند # 4 غافل او را گفت ای بس بی خبر %~% نیست وقت کشت این ناید ببر # 5 در چنین فصلی که کارد دانه %~% ور کسی کارد بود دیوانه # 6 مرد گفتش این چه گویم زشت نیست %~% کشت اینست و جزین خود کشت نیست # 7 وقت کشت من کنونست ای پسر %~% گر تو نشناسی جنونست ای پسر # 8 این زمین کاین تخم افکندم درو %~% از سرشکم آب میبندم درو # 9 آن درو چون وقتش آید من کنم %~% وان زمین را گاو در خرمن کنم # 10 تا بکی از خام بودن سوز کو %~% چند از تاریکی شب روز کو # 11 ای نمازت نانمازی آمده %~% پاک بازی تو بازی آمده # 12 چون نماز تو چنین پرتفرقهست %~% ترک کن کاین نیست ادااین مخرقهست ~~PageV36P003 # 1 ابن ادهم چون ادا کردی نماز %~% دست بنهادی بروی خویش باز # 2 روی گفتی من بپوشم از خطر %~% تاب ms277 رویم باز نتوان زد مگر # 3 زانکه میدانم که دست بی نیاز %~% باز خواهد زد بروی من نماز ~~PageV36P004 # 1 رفت آن غافل سوی مسجد فراز %~% تاکسی دم زد بپرداخت از نماز # 2 نه سجودی کرد لایق نه رکوع %~% خواست کز مسجد کند عزم رجوع # 3 بود در مسجد یکی مجنون مست %~% بادلی پر شور و با سنگی بدست # 4 مرد را گفتا که هین ای حیله جوی %~% این نماز اینجا کرا کردی بگوی # 5 گفت آن کاهل نمازش کاین نماز %~% کردم از بهر خدای بی نیاز # 6 مرد مجنون گفت از آن گویم همی %~% وین نشان ازتو از آن جویم همی # 7 کاین نماز از بهر حق گر کردهئی %~% بس که این سنگم تو بر سر خوردهئی # 8 مرد گفتا روز بس بیگاه بود %~% زان نماز من چنین کوتاه بود # 9 نیستت یک ذره آگاهی ز خویش %~% دشمن خویشی چه میجوئی ز خویش # 10 خلق کشتن بر اجل نتوان نهاد %~% این عمل جز بر امل نتوان نهاد # 11 چون امل بسیار و چون عمراندکست %~% گر بسی اندک شود کم چه شکست # 12 هفته ماندست و باقی رفته عمر %~% تو چه خواهی کرد این یک هفته عمر # 13 در چنین عمری که بیش از برق نیست %~% گر بخندی گر بگریی فرق نیست # 14 عمر چون بگذشت اگر شیر آمدی %~% از سر یک موی در زیر آمدی PageV36P005 # 1 بود کشتی گیر برنائی چو ماه %~% سرکشان را سرنگون کردی براه # 2 عاقبت از گردش لیل و نهار %~% شد ز یک مویش سپیدی آشکار # 3 موی را بر کند و بر دستش نهاد %~% پس سرشک از چشم خون افشان گشاد # 4 گفت در کشتی چو سرافراختم %~% سرکشان را سرنگون انداختم # 5 ای عجب این موی سرافراختست %~% سرنگونم بر زمین انداختست # 6 با همه مردان بکوشم وقت کار %~% نیستم در پیش موئی پایدار # 7 ساختستم با بتر در صبح و شام %~% وز بتر بهتر همی ms278 جویم مدام # 8 با بتر تا چند خواهی ساخت تو %~% در بتر بهتر چه خواهی باخت تو # 9 بهترین چیزی که عمرست آن دراز %~% در بتر چیزی که دنیاست آن مباز # 10 ای بیک جو بهر دنیا جان فروش %~% بوده یوسف را چنین ارزان فروش # 11 چون تو یوسف را بجان نخریده %~% لاجرم او را بجان نگزیده # 12 یوسف جان را کسی سلطان کند %~% کو خریداری او از جان کند # 13 یوسف جانت عزیزست ای پسر %~% بهترت از وی چه چیزست ای پسر # 14 قدر یوسف کور نتواند شناخت %~% جز دلی پر شور نتواند شناخت ~~PageV36P006 # 1 آن غریبی را وزارت داد شاه %~% یافت عمری در وزارت آب و جاه # 2 عاقبت چون پیری آمد کارگر %~% خواست آن دستور دستوری مگر # 3 گفت خواهم کرد عزلت اختیار %~% زانکه میترسم ز مرگ ای شهریار # 4 منع نکند پادشاه سرفراز %~% تا روم زینجا بجای خویش باز # 5 میگذارم روز و شب در طاعتی %~% پس دعا میگویمت هر ساعتی # 6 شاه گفتش تو که اول آمدی %~% در تهی دستی معطل آمدی # 7 هرچه داری جمله کن تسلیم شاه %~% همچو اول روز رو زینجایگاه # 8 چون تو اینجاآمدی دستی تهی %~% میروی با این همه گنج آنگهی # 9 مرد گفتا گر وزارت ساختم %~% نقد عمرم در ره تو باختم # 10 نقد من با من ده آن خویش گیر %~% ورنه تن زن ترک آن خویش گیر # 11 کس چه داند تا چه نقدی بس عزیز %~% باختم من در ره ملک تو نیز # 12 چون همه سرمایه تو عمر بود %~% پس چرا بر باد دادی عمر زود # 13 چون چنین سرمایه از دستت برفت %~% هرچه آن بودست یا هستت برفت # 14 تو چه دانی قدر عمر ای هیچکس %~% مردگان دانند قدر عمر بس # 15 با زپرس از اهل گورستان تو نیز %~% تا چه میگویند از عمر عزیز ~~PageV36P007 # 1 دید شیخی پاک دینی را بخواب %~% چون سلامش گفت نشنود ms279 او جواب # 2 گفت آخر ای بزرگ نیک نام %~% از چه میندهی جوابم را سلام # 3 چون تو میدانی که فرض است این جواب %~% پس جوابم باز ده سر بر متاب # 4 گفت میدانم که فرض است ای امام %~% لیک بر ما بسته شد این در تمام # 5 چون جواب تو توانم داد باز %~% چون در طاعت فراز آمد فراز # 6 هیچ طاعت نه رکوع و نه سجود %~% تا ابد از ما نیاید در وجود # 7 گرچو تو در دار دنیا بودمی %~% یک دم از طاعت کجا آسودمی # 8 پیش ازین بودیم مشتی بیخبر %~% قدر اکنون می بدانیم این قدر # 9 ای دریغا راه طاعت بسته شد %~% دم گسسته گشت و غم پیوسته شد # 10 نه بسوی طاعتم راهی بماند %~% نه دلم را زهره آهی بماند # 11 ای دریغا فوت شد عمر دراز %~% غصه ماند و قصه نتوان گفت باز # 12 هر نفس صد کوه رادرنده بود %~% لیک از مادر بوش افکنده بود # 13 ای دریغا می ندانستیم ما %~% کار کردن میتوانستیم ما # 14 لاجرم امروز حیران ماندهایم %~% در پشیمانی بزندان ماندهایم # 15 مرغ قدر بال و پر اندک قدر %~% آن زمان داند که سوزد بال و پر # 16 تو ز کوری ره نمیدانی ز چاه %~% خیز از حق دیده بیننده خواه # 17 کار تو یارب که چون زیبا کنند %~% گر بکوری خودت بینا کنند # 18 کوپله بحری تو پر باد آمده %~% وانگهت بر باد بنیاد آمده # 19 مانده پر باد این دم بیخبر %~% باش تا بادت برون ‌آید ز سر ~~PageV36P008 # 1 آن یکی دیوانه حیران میشتافت %~% کله در راه گورستان بیافت # 2 کرد پرخاک و نهفتش بر زمین %~% آن یکی گفتش چرا کردی چنین # 3 گفت مجنونش که ای از کار دور %~% بوده است این کله پر باد غرور # 4 میکنم پرخاک این سر تا مگر %~% چون در آمد خاک باد آید بدر # 5 گرچه سر بر آسمان داری ms280 کنون %~% در زمین چون آسمان گردی نگون # 6 کار و بار تو در این عالم بود %~% چون تو رفتی آن همه ماتم بود # 7 نیست آنجا جز فنا را هیچ روی %~% زانکه آنجا در نگنجد هیچ موی ~~PageV36P009 # 1 کرد مجنونی بگورستان نشست %~% مرده را سردرآورده بدست # 2 موی از آن سر پاک برمیکند زود %~% در میان خاک میافکند زود # 3 سایلی گفتش چه میجوئی ازین %~% گفت ای غافل چرا گوئی چنین # 4 مینگنجیدست این سر در جهان %~% لیک موئی در نگنجد این زمان # 5 همچو گوئی کردهای گم پا و سر %~% این چه سرگردانی است ای بیخبر # 6 بر کنار آی از همه کار جهان %~% پیش از آن کت در ربایند از میان # 7 هیچ را چون پایداری روی نیست %~% دشمنی و دوستداری روی نیست # 8 گوئیا آس فلک سود و نسود %~% هرچه هست ای جان من بود و نبود # 9 روی را چون نیست روی اینجا بدن %~% فرق نبود زشت یا زیبا بدن # 10 موی را چون نیست در بودن امید %~% پس کنون خواهی سیه خواهی سپید # 11 گر کسی آمد ببالا بازگشت %~% قطره دان کو بدریا بازگشت # 12 غم مخور گر خنده زد برقی و مرد %~% شبنمی افتاد در غرق و بمرد # 13 کار و بار عالم حس هیچ نیست %~% تاتوان کوشید زر مس هیچ نیست # 14 زندگی عالم حس عالمی %~% هست در جنب حقیقت یک دمی # 15 هرچه آن یک لحظه باشد خوب و زشت %~% من نخواهم گر همه باشد بهشت ~~PageV36P010 # 1 آن یکی عیسی مریم را چه گفت %~% گفت ای طاق ترا خورشید جفت # 2 از چه خود را مینسازی خانه %~% گفت آخر من نیم دیوانه # 3 هرچه نبود تا ابد همبر مرا %~% آن کجا هرگز بود در خور مرا # 4 هرچه آن با تو فرو ناید براه %~% فرق نبود چه گدا آنجا چه شاه ~~PageV36P011 # 1 خسروی میرفت در صحرا و شخ %~% با سپاهی در عدد ms281 مور و ملخ # 2 جمله صحرا غبار و گرد بود %~% بانگ پیل و کوس و بردا برد بود # 3 بود بر ره شاه را ویرانه %~% خفته بر دیوار آن دیوانه # 4 شاه چون پیش آمدش او برنخاست %~% همچنان میبود کرده پای راست # 5 شاه گفتش ای گدای خاک راه %~% تو چرا حرمت نمیداری نگاه # 6 شاه میبینی و لشکر پیش و پس %~% برنخیزد چون منی را چون تو کس # 7 پیش شه دیوانه آزادوش %~% همچنان خفته زبان بگشاد خوش # 8 گفت آخر از چه دارم حرمتت %~% یا کجا در چشمم آید نعمتت # 9 گر بقارونی برون خواهی شدن %~% همچو قارون سرنگون خواهی شدن # 10 ور چو نمرودی تو از ملک و سپاه %~% همچو او گردی بیک پشه تباه # 11 ور نکو روئیست در غایت ترا %~% کافری باشی ز ترکان ختا # 12 ور ترا علمست و با آن کار نیست %~% از تو تا ابلیس ره بسیار نیست # 13 ور تو همچون صاحب عادی بزور %~% سردهد چون عوج یک سنگت بگور # 14 ور بهشت آمد سرایت خشت خشت %~% همچو شدادت کشند اندر بهشت # 15 ور نداری این همه عیب و بدی %~% پس چو هم باشیم هر دو در خودی # 16 هر دو از یک آب در خون آمدیم %~% هر دو از یک راه بیرون آمدیم # 17 هر دو از یک زاد بر پائیم ما %~% هر دو از یک باد برجائیم ما # 18 هر دو در یک گز زمین افتادهایم %~% هر دو اندر یک کمین افتادهایم # 19 هر دو از یک مرگ خیره میشویم %~% هر دو با یک خاک تیره میشویم # 20 در همه نوعی چو باتو همدمم %~% من چرا برخیزم ازتو چه کمم PageV36P012 ### | [ mbkhsh 37 ] # 1 سالک آتش دل شوریده حال %~% شد ز خیل حس برون پیش خیال # 2 گفت ای در اصل یک ذات آمده %~% پنج محسوست مقامات آمده # 3 تو یکی و جمله پاک و نجس %~% میکنی ادراک همچون پنج ms282 حس # 4 شم و ذوق و لمس با سمع و بصر %~% کرده یک لوح ترا ذات الصور # 5 آنچه حاجت بود پنج آلت برونش %~% تو بیک آلت گرفتی در درونش # 6 پاره چون دور بودی از عدد %~% پنج مدرک نقدت آمد از احد # 7 چون زمانی و مکانی آمدی %~% پنج ره در خرده دانی آمدی # 8 گرچه بودت پنج محسوس آشکار %~% مدرکت هر پنج شد در پنج یار # 9 چون نیارستی بیک ره پنج دید %~% از زمان ذات تو چندین رنج دید # 10 وی عجب از پنج ادراک قوی %~% صورتی ماند از زمانه معنوی # 11 چون بوحدت آمدی نزدیک تر %~% بود راه تو ز حس باریک تر # 12 پس بوحدت از عدد درکش مرا %~% ره بمن بنمای و کن دلخوش مرا # 13 تا برون آیم ز چندین تفرقه %~% خرقه بر آتش نهم ازمخرقه # 14 سر بوادی محبت آورم %~% ره درین غربت بقربت آورم # 15 زین سخن همچون خیالی شد خیال %~% حال بر وی گشت حالی زین محال # 16 گفت من زین نقد بس دور آمدم %~% زینچه میجوئی تو مهجور آمدم # 17 چون بمن در خواب میآید خطاب %~% کی توانم دید بیداری بخواب # 18 هیچ صورت هیچ معنی هیچ کار %~% نیست جز در پرده بر من آشکار # 19 آنکه در پرده بود فریاد خواه %~% دیگری را چون دهد در پرده راه # 20 هیچ نگشاید ز من در هیچ حال %~% من خیالم چند پیمائی خیال # 21 گر طلبکاری ازینجا نقل کن %~% پای نه بر حس و ره بر عقل کن # 22 سالک آمد پیش پیر مهربان %~% حال خود با او نهاد اندر میان # 23 پیر گفتش هست دیوان خیال %~% از حس و از عقل پر خیل مثال # 24 هرکجا صورت جمال آرد پدید %~% زو مثالی در خیال آرد پدید # 25 قسم حس آمد فراق اما خیال %~% نقددارد از همه عالم وصال # 26 هرچه خواهد جمله در پیشش بود %~% وینچنین وصلی هم از ms283 خویشش بود # 27 حس چنان در بعد افتادست طاق %~% کز وصال نقد بیند صد فراق # 28 نانهاده یک قدم در وصل خویش %~% صد فراقش آید از هر سوی پیش ~~PageV37P001 # 1 بوعلی دقاق آن شیخ جهان %~% شد بنزدیک مریدی میهمان # 2 آن مرید از عشق او میسوخت زار %~% کرده بودش روزگاری انتظار # 3 شیخ بنشست آن مرید نونیاز %~% گفت شیخا کی بخواهی رفت باز # 4 گفت ناافتاده وصلی اتفاق %~% پیش باز آوردی آواز فراق PageV37P002 # 1 کاملی گفتست کز بیم گناه %~% گر نبودی پیش حاصل رنج راه # 2 یا زجان کندن بلا بودی و بس %~% یا عذاب گور بودی پیش و پس # 3 یا صراطستی و یا میزانستی %~% هرچه هستی آن همه آسانستی # 4 این همه سهل است اگر نبود فراق %~% چون بود فرقت دلی پر اشتیاق # 5 هر عذابی کان همی داند یکی %~% جمله در جنب فراقست اندکی # 6 تو چه دانی ای پسر سوز فراق %~% عاشقی داند دلی پراشتیاق # 7 تو چو عاشق نیستی دل مرده %~% دعوی عشق از چه در سرکرده PageV37P003 # 1 خواندمحمود را سر بی خویشئی %~% عاشقی را مانده در درویشئی # 2 عاشق درویش بود و سوخته %~% سینه همچون چراغ افروخته # 3 گفت ای درویش با من راز گوی %~% نکته از عشق وعاشق بازگوی # 4 زانکه میگویند مرد عاشقست %~% هرچه تو در عشق گوئی لایقست # 5 بود ایاز ماهروی آنجایگاه %~% چست بر پای ایستاده پیش شاه # 6 عاشق درویش گفت ای شهریار %~% تو نه عاشق ترا با این چکار # 7 نکته عشاق عاشق را سزاست %~% گر نپرسی چون نه عاشق رواست # 8 شاه گفت آخر چرا عاشق نیم %~% عاشقی را به ز تو لایق نیم # 9 گفت اگر تو هیچ عاشق بوده %~% شاد بنشسته نمی آسوده # 10 خوش بود عاشق نشسته دل بجای %~% بر سرش استاده معشوقش بپای # 11 عشق را گر بودئی صاحب یقین %~% نیستی استاده معشوقت چنین # 12 کار و بار سلطنت داری تو دوست %~% پس ms284 بسر باریت عشقی آرزوست # 13 عشق در درویشی و خواری دهند %~% نه بکار و بار سر باری دهند # 14 خسروی بس باشدت ای شهریار %~% عشق و درویشی برو با من گذار # 15 عشق در معشوق فانی گشتن است %~% مردن او را زندگانی گشتن است # 16 زندگانی گر ترا از مرگ نیست %~% عاشقی ورزیدنت پر برگ نیست # 17 در مقام عشق اگر بالغ شوی %~% از عذاب جاودان فارغ شوی PageV37P004 # 1 یک شبی میگفت یحیی ابن المعاد %~% گر مرا بخشند دوزخ در معاد # 2 هیچ عاشق را نسوزم تا ابد %~% زانکه صد ره سوختست او از احد # 3 هر که او یکبار نه صد بار سوخت %~% چون توان از بهر او‌آتش فروخت # 4 سایلی گفتش اگر کار اوفتد %~% عاشقی را جرم بسیار اوفتد # 5 سوزیش یانه چو باشد جرم کار %~% گفت نه کان جرم نبود اختیار # 6 کار عاشق اضطراری اوفتد %~% زان ز فرط دوستداری اوفتد # 7 هیچ عاشق را ملامت روی نیست %~% سوختن او را قیامت روی نیست # 8 نیست رنج زیرکان در هیچ حال %~% سخت تر از صبر کردن بر محال # 9 لیک عاشق کز محالی دم زند %~% گرمی او عالمی بر هم زند # 10 گرمحالی گوید او واجب بود %~% ور حجابی افتدش حاجب بود PageV37P005 # 1 در رهی میشد سلیمان با سپاه %~% دید جفتی صعوه را یک جایگاه # 2 هر دو عشق یکدگر میباختند %~% هر دو با دل سوختن میساختند # 3 گاه این یک ناز کرد و گاه آن %~% گاه این آغاز کرد و گاه آن # 4 صعوه عاشق زفان بگشاد و گفت %~% تو به نیکوئی مرا طاقی و جفت # 5 هرچه فرمودی چنان کردم همه %~% کارهای تو بجان کردم همه # 6 ور دگر فرمائیم فرمان کنم %~% هرچه تو حکمم کنی از جان کنم # 7 گر توام گوئی فرو آرم بخود %~% قبه ملک سلیمان از لگد # 8 چون سلیمان رفت با ایوان خویش %~% گفت تا آن سعوه را خواندند پیش ms285 # 9 صعوه چون آمد بدید آن کار و بار %~% شد ز لرزیدن چو برقی بیقرار # 10 پس سلیمان گفت چندینی ملاف %~% صعوه را لاف مه از کوه قاف # 11 تو که قادر نیستی یک حبه را %~% از لگد چون بشکنی این قبه را # 12 از سلیمان صعوه چون بشنود راز %~% گفت ای در دین و دنیا سرفراز # 13 نامه ناموس عاشق را مدام %~% مهری از یطوی و لایحکی تمام # 14 عاشقان از بس که غیرت داشتند %~% جان خود را غرق حیرت داشتند # 15 از سر جان پاک بر میخاستند %~% هرچه شان بایست در میخواستند ~~PageV37P006 # 1 در مناجات آن بزرگ کاردان %~% گفت ای داننده‌اسرار دان # 2 کور گردان خلق را در رستخیز %~% پس مرا جاوید چشمی بخش نیز # 3 تا نبیند هیچکس جز من ترا %~% تا توانم دید بی دشمن ترا # 4 بعد از آن چون مدتی بگذشت ازین %~% زینچه میخواست او ز حق برگشت ازین # 5 گفت ای یاری ده هر دم مرا %~% در قیامت کور گردان هم مرا # 6 تا نبینم آن جمال پر فروغ %~% کان بخویش آید دریغم بی دروغ # 7 گرچه غیرت بردن از عاشق نکوست %~% غیرت معشوق دایم بیش ازوست ~~PageV37P007 # 1 یوسف صدیق در زندان شاه %~% دید روح القدس را آنجایگاه # 2 گفت ای سر تاقدم جان نفیس %~% در چه کاری تو دراینجای خسیس # 3 در میان عاصیان چون آمدی %~% کز کنار سدره بیرون آمدی # 4 گفت پیشت آمدم ای رهنمای %~% تا بگویم من که میگوید خدای # 5 تو چه بد دیدی ز ما کاین جایگاه %~% جسته از ما بغیر ما پناه # 6 مرد را خواندی چه خواهد بود نیز %~% تا برد پیغام تو سوی عزیز # 7 چون بوددر کار رب العزه یار %~% کی گشاید از عزیز مصر کار # 8 کی عزیز مصر داند کار تو %~% بس بود چون من عزیزی یار تو # 9 یار تو چون من عزیزی کارساز %~% با عزیزی آن چنان گوئی تو ms286 راز # 10 در عتاب اینت اگر من چند سال %~% حبس نکنم نه خدایم ذوالجلال # 11 ناز معشوقان اگر آتش بود %~% تو بجان میکش که نازی خوش بود ~~PageV37P008 # 1 کرد محمود از برای احترام %~% یک شبی آزاد بسیاری غلام # 2 گفت خواهی ای ایاز اینجایگاه %~% تاکند آزادت امشب پادشاه # 3 دست زد در زلف ایاز ماهروی %~% حلقه بگرفته از زنجیر موی # 4 گفت اگر مردی چه باشی غرقه تو %~% جانت را آزاد کن زین حلقه تو # 5 ای شده زلف مرا حلقه بگوش %~% خویش را آزاد کن چندین مکوش # 6 شیوه معشوق خون خوردن بود %~% وین ز فرط دوستی کردن بود # 7 دوستی باشد همه در پوستش %~% دوست دارد آنکه داری دوستش PageV37P009 # 1 در رهی میرفت بس زیبا زنی %~% دید مردی چشم زن چون رهزنی # 2 چشم زن در چشم زخمی ره زدش %~% تیر مژگان برجگر ناگه زدش # 3 زن روان شد مرد بر پی شد روان %~% زن نگه کرد از پس و گفت ای جوان # 4 چیست حالت گفت چشم رهزنت %~% زد رهم چون چشم گفتم روشنت # 5 زن برانداخت آن زمان از رخ نقاب %~% تا بدید آن چهره چون آفتاب # 6 مرد شد کلی ز دست آنجایگاه %~% جزو جزوش گشت مست آنجایگاه # 7 زن چو آخر در سرای خویش شد %~% عاشقش بر در حال اندیش شد # 8 عاقبت سنگی در انداخت از غرور %~% زن برون آمد که ای شوریده دور # 9 رو سر خود گیر ای سرگشته رای %~% تا نبرندت سر اهل این سرای # 10 مرد گفتش چون نمیبودی مرا %~% روی از بهر چه بنمودی مرا # 11 گفت الحق دوست میدارم بسی %~% این که دایم دوستم دارد کسی # 12 چون بنای دوستی محکم کنی %~% خویشتن را درحرم محرم کنی # 13 تا چو دوران فنای تو بود %~% دوستت بی تو بجای تو بود PageV37P010 # 1 رفت دزدی در سرای رابعه %~% خفته بود آن مرغ صاحب واقعه # 2 چادرش برداشت راه در ms287 نیافت %~% باز بنهاد و بسوی در شتافت # 3 بازبرداشت و بیامد ره ندید %~% باز چون بنهاد شد درگه پدید # 4 گشت عاجز هاتفیش آواز داد %~% گفت چادر باید این دم باز داد # 5 زانکه گر شد دوستی درخواب مست %~% دوستی دیگر چنین بیدار هست # 6 چادرش بنهی اگر در بایدت %~% ورنه بنشینی چو چادر بایدت # 7 هرچه هستت چون برای او بود %~% دوستی تو سزای او بود # 8 ور تو خود را دوستر داری ازو %~% دشمنی تو گر خبر داری ازو PageV37P011 # 1 شد مگر معشوق طوسی ناتوان %~% در عیادت رفت پیشش یک جوان # 2 فاتحه آغاز کرد آنجایگاه %~% تا دمد بادی بران مجنون راه # 3 گفت اگر دادم بخواهی داد تو %~% چون بخوانی بر حق افکن داد تو # 4 هیچ درخور نیست این درویش را %~% جمله او را بایدم نه خویش را # 5 هرچه هست و بود خواهد بود نیز %~% هست اورا جمله زیبا و عزیز # 6 نقد بود آنجا همه چیزی ولیک %~% بندگی و ذل میبایست نیک # 7 لاجرم در قالب آدم دمید %~% بندگی رادر خداوندی کشید # 8 شور در بازار عالم اوفکند %~% جمله‌آفاق در هم اوفکند # 9 صد جهان بد پر خداوندی بزور %~% از جهان بندگی برخاست شور PageV37P012 # 1 بود محمود و حسن در بارگاه %~% گشته هم خلوت وزیر و پادشاه # 2 نه یکی آمد نه یک تن راه خواست %~% نه گدائی قرب شاهنشاه خواست # 3 هیچکس در دادخواهی ره نجست %~% هم رعیت هم سپاهی ره نجست # 4 بود بر درگاه آرامی عظیم %~% نه امیدی هیچکس را و نه بیم # 5 با وزیر خویش گفت آن شهریار %~% بر در ما کو نشان کار و بار # 6 نه کسی فریاد میخواهد زما %~% نه گدائی داد میخواهد ز ما # 7 هر کرا زینسان در عالی بود %~% کی روا باشد اگر خالی بود # 8 این چنین درگاه عالی ای وزیر %~% نیست خوش از شور خالی ای وزیر # 9 آن وزیرش گفت ms288 عدلی این چنین %~% کز تو ظاهر گشت درروی زمین # 10 چون جهان پر عدل دارد پادشاه %~% کی تواند بود هرگز دادخواه # 11 شاه گفتا راست گفتی این زمان %~% شور اندازم جهانی در جهان # 12 این بگفت و لشکری را راست کرد %~% پس ز هر شهر و دهی درخواست کرد # 13 جوش و شوری در همه عالم فتاد %~% درگه محمود خالی کم فتاد # 14 شد در او موج زن از کار و بار %~% آنچه آن میخواست آن گشت آشکار ~~PageV37P013 ### | [ mbkhsh 38 ] # 1 سالک بگذشته از خیل خیال %~% پیش عقل آمد بجسته از عقال # 2 گفت ای دستور حل و عقد ملک %~% نیست رایج بی تو هرگز نقد ملک # 3 خرقه‌تکلیف دین بر قد تست %~% تا بحد نیستی سر حد تست # 4 ذره‌گر نیستی بگرفتئی %~% ذره تکلیف نپذیرفتئی # 5 اقبل و ادبر خطاب تست خاص %~% گاه در قیدی و گاهی در خلاص # 6 چون شود در نیستی چشم تو باز %~% اقبلت گرداند از خود پاک باز # 7 چون شوی در عین هستی دیده ور %~% ادبرت هر دم کند قیدی دگر # 8 هرچه توداری ز نقصان و کمال %~% حس ترا بخشیده از راه خیال # 9 حس عدد آمد بصورت در عدد %~% پس خیال آمد عدد اندر احد # 10 تو احد بودی عدد را معنوی %~% کز زمان و از مکان دوری قوی # 11 پنج مدرک را خیال از پنج بار %~% کرد ادراک تو یکدم صد هزار # 12 تو همه در یک نفس داننده %~% گرچه شاگردی ز خود خواننده # 13 گر چه حسن افتادت اول اوستاد %~% زاوستادت کار برتر اوفتاد # 14 حس بمعنی در حقیقت از تو خاست %~% لیک کارصورتت او کرد راست # 15 چون تو او را زنده کردی در صفت %~% داد او در صورتت صد معرفت # 16 چون ترا در زنده کردن دست هست %~% در دلم این مردگی پیوست هست # 17 زندگی بخش و بمقصودم رسان %~% در عبودیت بمعبودم رسان # 18 عقل گفتش ms289 تو نداری عقل هیچ %~% می نبینی این همه در عقل پیچ # 19 کیش و دین از عقل آمد مختلف %~% بر دراو چون توان شد معتکف # 20 صد هزاران حجت آرد بی مجاز %~% عالمی شبهت فرستد پیش باز # 21 در تزلزل دایما سرگشته %~% در تردد طالب سر رشته # 22 از وجود عقل خاست انکارها %~% وز نمود عقل بود اقرارها # 23 عقل را گر هیچ بودی اتفاق %~% چون دلستی پای تا سر اشتیاق # 24 عقل اندر حق شناسی کاملست %~% لیک کاملتر ازو جان و دلست # 25 گر کمال عشق میباید ترا %~% جز ز دل این پرده نگشاد ترا # 26 سالک آمد پیش پیر نامور %~% نامه از کشف برخواندش زبر # 27 پیر گفتش عقل از حق ترجمانست %~% قاضی عدل زمین و آسمانست # 28 نافذ آمد حکم او در کائنات %~% هست حکم او کلید مشکلات # 29 بر درخت عقل هر شاخی که هست %~% آفتاب آنجا نیارد برد دست # 30 هرکه او از عقل لافی میزند %~% از سر کذب و گزافی میزند # 31 زانکه هر کس را که گردد عقل صاف %~% در سرش نه کذب ماند نه گزاف # 32 کی تواند گشت مرد از قیل و قال %~% در مقام عقل خود صاحب کمال # 33 سالها باید که تا یک نیکنام %~% عقل را بی عقده گرداند تمام ~~PageV38P001 # 1 چون سکندر با حکیم و با خفیر %~% ماند اندر غار تاریکی اسیر # 2 هیچکس البته ره نشناخت باز %~% جمله درماندند و شد کاری دراز # 3 متفق گشتند آخر سر بسر %~% تاخری در پیش باشد راهبر # 4 پیش در کردند خر تا راه برد %~% جمله را زانجا بلشگرگاه برد # 5 ای عجب ایشان حیکمان جهان %~% با خبر از سر پیدا و نهان # 6 در چنان ره راهبرشان شد خری %~% تا بحکمت لاف نزند دیگری # 7 چون نمود آن قوم را اسرار خویش %~% گفت ای بی حاصلان کار خویش # 8 گرچه هر یک مرد پیش اندیش بود %~% از شما باری ms290 خری در پیش بود # 9 چون خری از عاقلان افزون بود %~% دیگران را کاردانی چون بود # 10 عقل اگر جاهل بود جانت برد %~% ور تکبر آرد ایمانت برد # 11 عقل آن بهتر که فرمان بر شود %~% ورنه گرکامل شود کافر شود ~~PageV38P002 # 1 بلعمی کو مرد عهد خویش بود %~% چارصد سالش عبادت بیش بود # 2 کرده بود او چار صد پاره کتاب %~% جمله در توحید و در رفع حجاب # 3 چارصد روز و شبش در یک سجود %~% غرقه کرده بود دریای وجود # 4 یک شب از شبها شبی بس سهمگین %~% روی خود برداشت از خاک زمین # 5 صد دلیل نفی صانع بیش گفت %~% شمع گردون را خدای خویش گفت # 6 روی خویش آورد سوی آفتاب %~% سجده کردش صار کلب من کلاب # 7 عقل چون از حد امکان بگذرد %~% بلعمی گردد زایمان بگذرد # 8 عقل در حد سلامت بایدت %~% فارغ از مدح و ملامت بایدت # 9 گرتو عقل ساده مییابی ز خویش %~% از چنان صد عقل دم بریده بیش # 10 گر چه عقلت ساده باشد بی نظام %~% لیک مقصود تو گرداند تمام # 11 دورتر باشد چنین عقل از خطر %~% وی عجب مقصود یابد زودتر PageV38P003 # 1 بود پیری عاجز و حیران شده %~% سخت کوش چرخ سرگردان شده # 2 دست تنگی پایمالش کرده بود %~% گرگ پیری در جوالش کرده بود # 3 بود نالان همچو چنگی ز اضطراب %~% پیشه او از همه نقلی رباب # 4 نه یکی بانگ ربابش میخرید %~% نه کسی نان ثوابش میخرید # 5 گرسنه مانده نه خوردی و نه خواب %~% برهنه مانده نه نانی و نه آب # 6 چون نبودش هیچ روی از هیچ سوی %~% برگرفت آخر رباب و شد بکوی # 7 مسجدی بود از همه نوعی خراب %~% برفت آنجا و بزد لختی رباب # 8 رخ بقبله زخمه را بر کار کرد %~% پس سرودی نیز با آن یار کرد # 9 چون بزد لختی رباب آن بیقرار %~% گفت یا رب من ندانم هیچ ms291 کار # 10 این چه میدانستم آن آوردمت %~% خوش سماعی با میان آوردمت # 11 عاجزم پیرم ضعیفم بیکسم %~% چون ندارم هیچ نان جان میبسم # 12 نه کسم میخواند از بهر رباب %~% نه کسم نان میدهد بهر ثواب # 13 من چو کردم آن خود بر تو نثار %~% تو کریمی نیز آن خود بیار # 14 در همه دنیا ندارم هیچ چیز %~% رایگان مشنو سماع من تو نیز # 15 کار من آماده کن یکبارگی %~% تا رهائی یابم از غمخوارگی # 16 چون ز بس گفتن دلش در تاب شد %~% هم دران مسجد خوشی درخواب شد # 17 صوفیان بوسعید آن پیر راه %~% گرسنه بودند جمله چند گاه # 18 چشم در ره تا فتوحی دررسد %~% قوت تن قوت روحی در رسد # 19 عاقبت مردی درآمد با خبر %~% پیش شیخ آورد صد دینار زر # 20 بوسه داد و گفت اصحاب تراست %~% تا کنندامروز وجه سفره راست # 21 شد دل اصحاب الحق خوش ازان %~% رویشان بفروخت چون آتش ازان # 22 شیخ آن زر داد خادم را و گفت %~% در فلان مسجد یکی پیری بخفت # 23 با ربابی زیر سر پیری نکوست %~% این زر او را ده که این زر آن اوست # 24 رفت خادم برد زر درویش را %~% گرسنه بگذاشت قوم خویش را # 25 آن همه زر چون بدید آن پیر زار %~% سر بخاک آورد و گفت ای کردگار # 26 از کرم نیکو غنیمی میکنی %~% با چو من خاکی کریمی میکنی # 27 بعد از اینم گر نیاردمرگ خواب %~% جمله از بهر تو خواهم زد رباب # 28 میشناسی قدر استادان تو نیک %~% هیچکس مثل تو نشناسد ولیک # 29 چون تو خود بستوده چه ستایمت %~% لیک چون زر برسدم بازآیمت # 30 هرکرا در عقل نقصان اوفتد %~% کار او فی الجمله آسان اوفتد # 31 لاجرم دیوانه را گرچه خطاست %~% هرچه میگوید بگستاخی رواست # 32 خیر و شر چون جمله زینجا میرود %~% نوحه دیوانه زیبا میرود ~~PageV38P004 # 1 در بر دیوانه شد عاقلی %~% دید ms292 آن دیوانه را غمگین دلی # 2 گفت غمگین از که گفت از خدای %~% کز غم او می ندانم سر ز پای # 3 میبترسم زو و گر دیدن بود %~% جمله را زو روی ترسیدن بود # 4 چون نترسند از کسی خلقان همه %~% کو چو گرگان را دهد سر در رمه # 5 تا شبان بنشیند و ماتم کند %~% چه عجب گر از چنین کس غم کند # 6 کرد امروزم چنین شوریده دین %~% تا چه خواهد کرد با من بعد ازین # 7 ای عجب دیوانه نیز از بیم او %~% میکند چون عاقلان تسلیم او # 8 بیم او چون دل شکافی میکند %~% عقل را از عقل صافی میکند # 9 تا زهیبت عقل مجنون میرود %~% وز جنون خویش در خون میرود PageV38P005 # 1 در شبی کز میغ شد عالم سیاه %~% بود مجنونی در افتاده براه # 2 در بیابانی میان رعد و برق %~% کرده برقش سوخته بارانش غرق # 3 دیده پرخون راه میبرید سخت %~% بادلی پر بیم میترسید سخت # 4 هاتفیش آواز داد از قعر جان %~% گفت حق با تست کم ترس ای جوان # 5 گفت پس گرمی بباید گفت راست %~% من ازان ترسم که تا بامن چراست # 6 من چنین از بیم او ترسندهام %~% هرچه خواهد گو بکن تا زندهام # 7 چون بمیرم سخت گیرم دامنش %~% بو که آخر دل بسوزد برمنش # 8 هرکه زین یک ذره آتش باشدش %~% نوحه دیوانگان خوش باشدش # 9 زانکه کار جملهشان دل دادگیست %~% سرنگونساری و کار افتادگیست # 10 هرچه میبینند خوابی بیش نیست %~% خلق عالمشان سرابی بیش نیست # 11 عالمی پر شور و فریاد آمده %~% جمله همچون دبه پر باد آمده ~~PageV38P006 # 1 بود مجنونی همه در دشت گشت %~% گاه گاهی سوی شهر آمد ز دشت # 2 چون رسیدی سوی شهر آن بیخبر %~% خوش باستادی و میکردی نظر # 3 صد هزاران خلق بودی پیش و پس %~% میدویدندی همه سر پر هوس # 4 او نظر میکردی استاده خموش %~% خیره گشتی زان همه ms293 جوش و خروش # 5 چون باستادی چنان روزی تمام %~% سیر گشتی هم ز خاص و هم ز عام # 6 نعره کردی و در جستی ز جای %~% وز سر حیرت بگفتی وای وای # 7 وای هم از دبه هم از دبه گر %~% هست چندین دبه میآرد دگر # 8 این چنین خواهد شدن گر حبه %~% میخرد آن را که باید دبه # 9 می مزن از دبه و زنبیل لاف %~% گر سلیمانی برو زنبیل باف # 10 کار کن مخلص شو از غش و عیوب %~% زانکه بر دبه نیاید درز خوب # 11 تو شتر مرغ رهی نه بنده %~% دبه در پای شتر افکنده # 12 جمله عالم پر از تعجیل تست %~% دبدبه از دبه و زنبیل تست # 13 نرسد از تو گرده آسان بکس %~% جان بدادی وندادی نان بکس # 14 گر چه از خود مینیاسائی دمی %~% می نیاسائی ز کار خود همی # 15 دین زردشتی گرفتی پیش در %~% نیست این دین محمد ای پسر PageV38P007 # 1 برزفان میراند یحیی بن المعاد %~% کای خداوندان علم و اعتقاد # 2 قصرهاتان هست یکسر قیصری %~% خانهاتان کسروی نه حیدری # 3 جامهاتان جمله خاتونی شده %~% مرکبانتان جمله قارونی شده # 4 رویهاتان گشته ظلمانی همه %~% خویهاتان جمله شیطانی همه # 5 هم عروسیهای فرعونی کنید %~% ماتم گبرانه صد لونی کنید # 6 هم بعادتهای شدادی درید %~% هم بکبر و نخوت عادی درید # 7 این همه دارید و هم زین بیش نیز %~% احمدی تان نیست آخر هیچ چیز # 8 روز و شب مشغول رسم و کار و بار %~% نیستتان با دین احمد هیچ کار ~~PageV38P008 # 1 خلق از حجاج بسیاری گریست %~% زانکه با او کس نمییارست زیست # 2 جمله را خواند آن زمان حجاج و گفت %~% از شما من راز نتوانم نهفت # 3 خویشتن را بنگرید ای مردمان %~% تا چه بد خلقید حق را این زمان # 4 کو چو من خلقی برون آورده است %~% بر سر جمله مسلط کرده است # 5 ظلم و عدل و زشت ms294 و خوب و کفر و دین %~% از جهان عقل میخیزد یقین # 6 گر چهان عقل را بر هم نهی %~% ذره‌عشقش کند دستی تهی # 7 عشق را جان صرف کردی محو گیر %~% عقل را چون صرف خواندی نحو گیر # 8 چون زعین عشق گردی دردناک %~% پاک گردی پاک از اوصاف پاک # 9 چون نماند در ره عشقت صفات %~% ذات معشوقت دهد بی تو حیات # 10 لاجرم تا یک نفس باشد ترا %~% هستی معشوق بس باشد ترا PageV38P009 # 1 بامدادی شد بر سلطان ایاس %~% خوبیش بیحد و ملحش بی قیاس # 2 صد شکن در گرد ماه افکنده بود %~% هر شکن صد پادشاه افکنده بود # 3 شاه را پیوسته رو با روی او %~% حاجبی نزدیکتر ابروی او # 4 شاه درچشم سیاهش خیره بود %~% ماه درجنب جمالش تیره بود # 5 هر دو لعل او کلید مشکلات %~% این چو آب کوثر آن آب حیات # 6 آفتاب روی او از نیکوی %~% شاهرا الحق بچشم آمد قوی # 7 گفت هان ای چشم من روشن ز تو %~% تو ز من نیکوتری یا من ز تو # 8 گفت من نیکوترم ای شهریار %~% پادشاهش گفت رو آئینه آر # 9 گفت آئینه کژ آید بیشتر %~% حکم کژ هرگز نباشد معتبر # 10 گفت چون سازیم حکم این جمال %~% گفت از آئینه دل پرس حال # 11 حکم دل بینندگان را جان فزود %~% هرچه دل گوید بران نتوان فزود # 12 شاه گفتش کز دل خود کن سؤال %~% تامنم پیش ازتو یا تو در جمال # 13 چون برآمد ساعتی آنگه ایاس %~% گفت من نیکوترم ای حق شناس # 14 شاه گفت ای حاجت هر بیقرار %~% این چه میگوید دلت حجت بیار # 15 گفت چندانی که من در پیش شاه %~% میکنم در بند بند خود نگاه # 16 من نبینم هیچ جز سلطان مدام %~% ذره از خود نمیبینم تمام # 17 چون همه شاه مظفر آمدم %~% لاجرم بی شک نکوتر آمدم # 18 در نکوئی کار تو دیگر بود %~% عاقبت محمود ms295 نیکوتر بود # 19 گر شود عالم سراسر پر غلام %~% عاقبت محمود باید والسلام PageV38P010 ### | [ mbkhsh 39 ] # 1 سالک بیدل فغان برداشته %~% پیش دل شد دل ز جان برداشته # 2 گفت ای حایل میان جسم و جان %~% عکس اسرار تو ذرات جهان # 3 جمله اسرار هست و نیست راست %~% تا ابد از ذات تو حاصل تراست # 4 هست آن ذرات جمله معنوی %~% دایما پاک از یکی و از دوی # 5 وی عجب آنجا یک و دو نیز هست %~% نیست تمییز و همه تمییز هست # 6 گر نبودی هست و نیست آیات تو %~% جزو بودی کل نبودی ذات تو # 7 جمله داری و نداری هیچ چیز %~% تا چو هر بودت بود نابود نیز # 8 با احد دور از عدد چون شنیدی %~% همچو جمعه نی خودی نه بیخودی # 9 چون یسار تو یمین آمد همه %~% هرچه آن را گوئی این آمدهمه # 10 این و آنت نقد آن و این بس است %~% حجت کلت ایدیه این بس است # 11 در میان اصبعین افتاده %~% لاجرم غیری و عین افتاده # 12 اصبعینت را یمین سلطان بسست %~% این دو حجت دایمت برهان بسست # 13 چون چنین قربی مسلم آمدت %~% کمترین بعدی دو عالم آمدت # 14 قربتی ده این بعید افتاده را %~% بیدلی در من یزید افتاده را # 15 دل ز بیدل چون شنود اسرار او %~% همچو دل سرگشته شد در کار او # 16 گفت من عکسیام از خورشید جان %~% مست جاوید از می جاوید جان # 17 دل ز اصبع جان ز نفخ خاص خاست %~% کی کند ظاهر چو باطن کار راست # 18 قلب از آنم من که میگردم مقیم %~% تا رسد از نفخ روحم یک نسیم # 19 قلب از آنم من که میگردم مدام %~% تا رسد از قرب جانم یک سلام # 20 قلب از آنم من که میگردم چو گوی %~% تا رسد ازجان مرا یک ذره بوی # 21 دایما بی باده مست افتادهام %~% کز چنان باطن بدست افتادهام ms296 # 22 باطنی کانرا نهایت روی نیست %~% اهل ظاهر را ازو یک موی نیست # 23 جان ز باطن میرسد من چون کنم %~% لاجرم زین غصه خود را خون کنم # 24 یک نفس گر قرب من میبایدت %~% در میانخون وطن میبایدت # 25 ورنه ترک خون و ترک خاک گیر %~% پاک گرد و راه جان پاک گیر # 26 سالک آمد پیش پیر هوشیار %~% حال خود برگفت دل پر اضطرار # 27 پیر گفتش هست دل دریای عشق %~% موج او پرگوهر سودای عشق # 28 درد عشق آمد دوای هر دلی %~% حل نشدبی عشق هرگز مشکلی # 29 عشق در دل بین و دل در جان نهان %~% صد جهان در صد جهان درصد جهان # 30 در کلیدانی چه میباشی همی %~% این جهانها راتماشا کن دمی # 31 چند اندیشی بدین میدان درای %~% همچو گوئی گرد و سرگردان درای # 32 مصلحت اندیش نبود مرد عشق %~% بیقراری خواهد از تو درد عشق ~~PageV39P001 # 1 عاشقی را بود معشوقی چو ماه %~% مهر کرده ترک پیش او کلاه # 2 مدتی در انتظارش بوده بود %~% جان بلب پرخون دل پالوده بود # 3 داد آخر وعده وصلیش یار %~% گفت خواهد بودت امشب روز بار # 4 مرد آمد تا در دلخواه خویش %~% اوفتادش مشکلی در راه پیش # 5 گفت اگر این حلقه را بر در زنم %~% گویدم آن کیست من گویم منم # 6 گویدم پس چون توئی با خویش ساز %~% عشق اگر بازی همه با خویش باز # 7 ور بدو گویم نیم من این توی %~% گویدم پس تو برو گر میروی # 8 در میان این دو مشکل چون کنم %~% خویش را بیخویش حاصل چون کنم # 9 از شبانگه بر در آن دلفروز %~% هم درین اندیشه بود او تا بروز # 10 این سخن گفتند پیش صادقی %~% گفت عاقل بود او نه عاشقی # 11 زانکه همچون عاقلان صد گونه حال %~% گشت بروی در جواب و در سؤال # 12 لیک اگر بودیش عشقی کارگر %~% درشکستی زود و در رفتی ms297 بدر # 13 تا براندیشی تو کار از بد دلی %~% حاصلت گردد همه بی حاصلی # 14 عاشقان را نیست با اندیشه کار %~% مصلحت اندیش باشد پیشه کار # 15 عاشق جانسوز خواهد سوز عشق %~% روز محشر شب شود در روز عشق # 16 عشق بر معشوق چشم افتادنست %~% بعد از آن از بیدلی جان دادنست ~~PageV39P002 # 1 خسروی کاعجوبه آفاق بود %~% خسروی او علی الاطلاق بود # 2 دختری چون ماه زیر پرده داشت %~% از غمش خورشید ره گم کرده داشت # 3 پای تا سر لطف و زیبائی و ناز %~% دلفروز و دلفریب و دلنواز # 4 آفتاب روی او افروخته %~% مهر و مه را ذره گی آموخته # 5 کرده آهو یاد زلفش در تتار %~% تا قیامت ناف آهو نافه دار # 6 شب ز شبگون حلقهای شست او %~% حلقه در گوش هلال از دست او # 7 حلقه هندوی او چون مقبلی %~% صد دراز هر حلقه در هر دلی # 8 چون کمان ابرویش بس کوژخاست %~% هر زفانی را زهی بنشست راست # 9 ازکمانش تیر اگر رفتی برون %~% هرکه خوردی در زمان خفتی بخون # 10 تیر مژگانش زسر تیزی که بود %~% بود ازو صد گونه خونریزی که بود # 11 تاکه چشم نرگسین را برگشاد %~% بر همه جانها کمین را برگشاد # 12 شورشی در جادوان افتاد ازو %~% های و هو در آهوان افتاد ازو # 13 بود چون میمی دهان تنگ او %~% سر بمهر از لعل گوهر رنگ او # 14 در نمیگنجید موئی در دهانش %~% گر همه بودی خودان موی میانش # 15 گر سخن گویم ز نطق او خطاست %~% زانکه تلخ است و بنتوان گفت راست # 16 تلخی و شیرینیش آمیختست %~% کز نمکدانش شکر میریختست # 17 آب حیوان تشنه گفتار او %~% چشم رضوان عاشق دیدار او # 18 از لب او گر صفت میبایدت %~% صدجهان پر معرفت میبایدت # 19 چون دهم شرحش چگویم یاربش %~% نیست شیرین هرچه گویم جزلبش # 20 خود چه گویم چون کنم من یاد ازو %~% زانکه ممکن نیست ms298 جز فریاد ازو # 21 بود باغی آن صنم را چون بهشت %~% پردرخت و پر گل عنبر سرشت # 22 خادمی آورده بود اندر بهار %~% از برای باغ صد مزدور کار # 23 کار میکردند چون آتش همه %~% وز خوشی آن چمن دلخوش همه # 24 تا که آن دختر برون آمد بباغ %~% همچنان کاید بشب چارم چراغ # 25 همچو کبکی میخرامید از خوشی %~% همچو شهبازی سری پر سرکشی # 26 اطلسش در خاک دامن میکشید %~% گیسوش عنبر بخرمن میکشید # 27 چونکه شد گردان سمن بر نرم نرم %~% جمله گلها بخاک آمد ز شرم # 28 در میان آن همه مزدور کار %~% بود برنائی چو آتش بیقرار # 29 عشق دختر در میان جان نهاد %~% عشق او در جان چرا نتوان نهاد # 30 عشق دختر آتشی درجانش زد %~% جانش غارت کرد و بر ایمانش زد # 31 رفت مرد از دست و در پای اوفتاد %~% دست و پایش سست بر جای اوفتاد # 32 جامه در سیلاب اشکش غرق شد %~% آه آتش پاش او چون برق شد # 33 دل شد و جان بیقرارش اوفتاد %~% کارش افتاد و چه کارش اوفتاد # 34 آه او کز پرده پیدا آمدی %~% دوزخی دیگر بصحرا آمدی # 35 اشک او کز دیده بیرون ریختی %~% ابر بودی ابر اگر خون ریختی # 36 گاه سر بر سنگ میزد بیقرار %~% گاه بر دل سنگ میزد بیشمار # 37 گاه جان میداد جانی مست عشق %~% گاه میخائید دست از دست عشق # 38 عاقبت درخاک و خون بیهوش گشت %~% همچنان تا نیم شب خاموش گشت # 39 دختر آگه شد ز عشق آن جوان %~% خادمی را گفت هین او را بخوان # 40 تا زمانی خوش برو خندیم ما %~% تا مگر خود را برو بندیم ما # 41 رفت خادم وان جوان را پیش برد %~% سوی گورش هم بپای خویش برد # 42 چون درآمد آن جوان بیقرار %~% مجلسی میدید الحق چون نگار # 43 ماهرویان ایستاده پیش و پس %~% جمله همدم همنشین و هم نفس ms299 # 44 در میان میگشت جامی پر شراب %~% همچنان کز چرخ گردد آفتاب # 45 شمعهای عنبر آتش میفشاند %~% عود هر دم دامنی خوش میفشاند # 46 مرغ بریان پیش خوبان آمده %~% پس ز لبشان پای کوبان آمده # 47 گشته موسیقار را رازی که بود %~% ظاهر از داود آوازی که بود # 48 بانگ چنگ و ناله نایش ز پی %~% معتدل با یکدگر چون شیر و می # 49 از خوشی و مستی و آواز خوش %~% وز جمال لعبتان ماه وش # 50 جوش و شوری در میان افتاده بود %~% های و هوئی در جهان افتاده بود # 51 وان صنم بنشسته چون مه پاره %~% جلوه میکرد آنچنان رخساره # 52 دل جمالش را بصد جان میخرید %~% ذره دردش بدرمان میخرید # 53 آن جوان چون آنچنان مجلس بدید %~% در چنان مجلس چنان مونس بدید # 54 لرزه بر اندام او افتاد سخت %~% سخت میلرزید چون برگ درخت # 55 همچو ابر نوبهاری میگریست %~% زار میسوخت و بزاری میگریست # 56 خواست تا فریاد بر گیرد چو مست %~% یک قدح پر باده دادندش بدست # 57 آن قدح چون نوش کرد از دست شد %~% مست بود از عشق کلی مست شد # 58 همچنان با ژنده مست و خراب %~% بادلی پر آتش و چشمی پر آب # 59 سوی او دزدیده مینگریستی %~% خود کجا دیدیش چون بگریستی # 60 دختر آمد پیش او جامی بدست %~% جانش را میزد چو در پیشش نشست # 61 زلف خود در دست آن مسکین نهاد %~% در دگر دستش می سنگین نهاد # 62 گفت زلفم سخت دار و می بنوش %~% غم مخور امشبت خوشتر به ز دوش # 63 آن جوان آنجا چو ننگ خویش دید %~% زلف او در دست و او را پیش دید # 64 میندانست آن گدای بیقرار %~% تا کدامین چیز بیند زان نگار # 65 چشم بیند یا خم ابروی او %~% روی بیند یا شکنج موی او # 66 خنده بیند یا دو لعل آبدار %~% غمزه بیند یا دو زلف تابدار # 67 ms300 در چنان جائی شکیبائی نداشت %~% طاقت غوغای زیبائی نداشت # 68 عاقبت از بیخودی پست اوفتاد %~% جان بداد و جامش از دست اوفتاد # 69 زین جهان جان ستان آزاد شد %~% شد بخاک و عشق او چون باد شد # 70 چون نداری زور عشق دلبران %~% بیخبر مردی که داری دل بران # 71 چون نداری مردی این کار را %~% میفروشی هر زمانی یار را # 72 هرکه یار مهربان خواهد فروخت %~% پیش آب خضر جان خواهد فروخت ~~PageV39P003 # 1 گشت یک روز از ایاز نازنین %~% در میان جمع سلطان خشمگین # 2 خواند پیش خود حسن را شهریار %~% گفت ازین پس با ایازم نیست کار # 3 جان من میجوشد از وی چون کنم %~% تخت بندش بر نهم یا خون کنم # 4 یا کنم آزادش و سر در دهم %~% یا برانم از درش سر بر نهم # 5 هرچه اورا سخت تر آید ز من %~% این دمش بیشک بسر آید ز من # 6 چون وزیرش دید الحق سخت کوش %~% گفت باشد سخت تر چیزی فروش # 7 آن سخن از وی خوش آمده شاه را %~% گفت بفروشید این گمراه را # 8 چون سوی بازار بردندش دوان %~% شد خریدار از همه سوئی روان # 9 عاقبت بخرید مردی نامدار %~% آن سمن بر را بدیناری هزار # 10 چون برین بگذشت آخر چندروز %~% شد پشیمان خسرو گیتی فروز # 11 خواجه راگفتا ایازم را بیار %~% خواجه آمد با ایاز شهریار # 12 چون بدید از دور سلطان روی او %~% دید جان را موی یک یک موی او # 13 شد خجل از کرده خود شهریار %~% اشک بر رویش روان شد صد هزار # 14 مرد را گفتا که بودی تو پلید %~% تا ایازم را توانستی خرید # 15 تو ندانستی که هر نااهل و اهل %~% کی خرد معشوق شاهان را ز جهل # 16 او سزای آن بود کز زخم تیغ %~% خون بریزندش بزاری بیدریغ # 17 در سخن آمد ایاز نامدار %~% در میان گریه گفت ای شهریار # 18 هرکه ms301 او معشوق را خواهد خرید %~% می بباید ازتن او سر برید # 19 هرکه او معشوق را خواهد فروخت %~% شرح ده این همه که جان من بسوخت # 20 چون خریدن را سزائی خون بود %~% گر کسی بفروشد او خود چون بود # 21 عاشقی باید بمعنی پادشاه %~% تا تواند داشت معشوقی نگاه # 22 کعبه کان خاص عشاق آمدهست %~% از دو عالم مرد آن طاق آمدست # 23 کعبه‌ای کانجا طواف جان بود %~% هرکسی را کی محل آن بود # 24 مینترسی تو که چون نبود محل %~% هشت فردوست نهند اندر بغل # 25 گر نبودی نور دل در پیش کار %~% هشت جنت را نبودی کار و بار # 26 زندگی دل ز عشق جان بود %~% عشق جان از غمزه جانان بود # 27 هرچه ازجانان بعاشق میرسد %~% گر همه کفرست لایق میرسد PageV39P004 # 1 آن یکی پرسید از مجنون مگر %~% کز سخنها تو چه داری دوستر # 2 گفت من لا دوستر دارم مدام %~% تاکه جان دارم مرا لامی تمام # 3 گفت تا باشد نعم ای بیخبر %~% لاتو از بهر چه داری دوستر # 4 گفت وقتی کردم از لیلی سؤال %~% کای رخت خورشید را داده زوال # 5 دوستم داری چنین گفتا که لا %~% میکشم بر پشتی آن لا بلا # 6 از زفانش تا که لا بشنودهام %~% از دل و جان عاشق لابودهام # 7 نیست لایق لاجرم اصلا مرا %~% یک سخن لا والله الالا مرا # 8 عشق را جانی بباید آتشین %~% دوزخی با آتش او همنشین # 9 تا دل عشاق افروزنده شد %~% از تف آتش چنین سوزنده شد # 10 آتش از عشقست در سوز آمده %~% گرم در عشق دلفروز آمده # 11 جمله ذرات پیدا ونهان %~% نقطه عشقست در هر دوجهان PageV39P005 # 1 کاملی بگذشت در آتش گهی %~% چون بدید آتش زهش شد ناگهی # 2 چون بهوش آمد رفیقی بر رسید %~% کز چه مرغ عقلت از بر برپرید # 3 گفت چون آتش بدیدم آن زمان %~% برگشاد از حال خود آتش زفان # 4 ms302 گفت هان تادر من از دون همتی %~% ننگری از دیده بیحرمتی # 5 زانکه چندانیم تاب وسوز هست %~% وانگهی این هر شب و هر روز هست # 6 ز تف و سوزی که من هستم دران %~% مینپردازم بدین مشی خران # 7 هرکه او درعشق چون آتش نشد %~% عیش او درعشق هرگز خوش نشد # 8 گرم باید مرد عاشق در هلاک %~% محو باید گشت در معشوق پاک # 9 در ره معشوق خود شو بی نشان %~% تا همه معشوق باشی جاودان PageV39P006 # 1 کره میتاخت سلطان در شکار %~% میگریخت از وی شکار بیقرار # 2 بر ایاز افتاد اشک آنجایگاه %~% شاه گفتش ای غلام نیک خواه # 3 از چه پیدا شد چو باران اشک تو %~% گفت چون پنهان نماند از رشک تو # 4 تاچرا تو بادتک تازی براه %~% از پی چیزی که بگریزد ز شاه # 5 چون توئی خواهنده این بینوا %~% واو ز تو بگریزد این نبود روا # 6 گفت اسب اندر عقب زان تازمش %~% تا بگیرم یا فرو اندازمش # 7 گفت شد یک رشک من اینجا هزار %~% تامرا گیری نه اورادر شکار # 8 گفت ازانش می بگیرم دردناک %~% تا کشم اورا و خون ریزم بخاک # 9 گفت اکنون رشک من شد صد هزار %~% تا چرا نکشی مرا وانگاه زار # 10 گفت ازانش میکشم من ای غلام %~% تاخورم او را که خواهد این مقام # 11 گفت شد رشک من اینجا بی قیاس %~% تا چرا قوتی نسازی از ایاس # 12 گفت اگر من قوت سازم از تنت %~% محو گردی هیچ ناید از منت # 13 گفت لا والله اگر شاه جهان %~% قوت خود سازد ازین شوریده جان # 14 گر کنون هستم غلامی ناکسم %~% آن زمان محمود گردم این بسم PageV39P007 ### | [ mbkhsh 40 ] # 1 سالک راحت طلب ریحان راه %~% پیش روح آمد بصد دل روح خواه # 2 گفت ای عکسی ز خورشید جلال %~% پرتوی از آفتاب لایزال # 3 هرچه در توحید مطلق آمدست %~% آن همه در تو محقق آمدست # 4 ms303 چون برونی تو ز عقل و معرفت %~% نه تو در شرح آئی ونه در صفت # 5 چون تو بی ذات و صفت باشی مدام %~% هم صفت هم ذات جاویدت تمام # 6 بی نشانی پاک و بی نامی تراست %~% هست بر قد تو غیب الغیب راست # 7 نیست بالای تو مخلوقی دگر %~% نیست بیرون تو معشوقی دگر # 8 در فروغ آفتاب معرفت %~% کی چراغی را توان کردن صفت # 9 محو در محوی تو و گم در گمی %~% وز گمی تست پیدا آدمی # 10 چون همه داری و هستی هیچ تو %~% چون همه هیچی نداری پیچ تو # 11 نه که از هیچ وهمه پاکی مدام %~% وی عجب از پاک پاکی بردوام # 12 سالکان را آخرین منزل توئی %~% صد جهان در صد جهان حاصل توئی # 13 صد جهان در صد جهان برسرگذشت %~% در جهانهای تو میخواهند گشت # 14 هر نفس در صد جهان خواهند تاخت %~% در تماشای تو جان خواهند باخت # 15 چون تو هم جان هم جهان مطلقی %~% هم دم رحمن و هم نفخ حقی # 16 من دران وسعت بواسع ره برم %~% رفعتم ده تا برافع ره برم # 17 جان من یک شعبه از دریای تست %~% می بمیرم رای اکنون رای تست # 18 گر مرا در زندگی وسعت دهی %~% همچو خویشم جاودان رفعت دهی # 19 روح گفت ای سالک شوریده جان %~% گرچه گردیدی بسی گرد جهان # 20 صد جهان گشتی تو در سودای من %~% تا رسیدی بر لب دریای من # 21 گر سوی هر ذره‌خواهی شدن %~% نیست راه از ماه تاماهی شدن # 22 آنچه تو گم کرده ای گر کرده %~% هست آن در تو تو خود را پرده # 23 آدم اول سوی هر ذره شتافت %~% تا بخود در ره نیافت او ره نیافت # 24 گرچه بسیاری بگشتی پیش و پس %~% درنهادت ره نبردی یک نفس # 25 این زمان کاینجا رسیدی مرد باش %~% غرقه دریای من شو فرد باش # 26 من چو بحری ms304 بینهایت آمدم %~% تا ابد بیحد و غایت‌آمدم # 27 بر لب بحرم قدم از فرقکن %~% دل ز جان برگیر و خود را غرق کن # 28 چون در این دریا شوی غرقه تمام %~% هر زمانی غرق تر میشو مدام # 29 زانکه هرگز تا که میباشی جدای %~% توازین دریا نه سر بینی نه پای # 30 تا بدین دریای بی پایان دری %~% ای عجب تا غرقه تر تشنه تری # 31 قطره را پیوسته استسقا بود %~% زانکه میخواهد که چون دریا بود # 32 قطره کز بحر بیرون میرود %~% در چرا و در چه و چون میرود # 33 لیک چون آن قطره جیحون بود %~% نه چرا و نه چه و نه چون بود # 34 تاتو اینجائی چرائی میرود %~% در فضولی ماجرائی میرود # 35 چون بدریائی رسیدی پاکباز %~% کی توان جستن ترا از خاک باز # 36 گر همه عالم ببیزی پیش و پس %~% با سر غربال ناید هیچکس # 37 هرکه شد چون قطره دریاست او %~% آنچه بود او هم دران سوداست او # 38 در خیال خویش یک یک میروند %~% خواه پیر و خواه کودک میروند # 39 راحت و محنت ازینجا میبرند %~% دوزخ و جنت ازینجا میبرند # 40 تو در آنساعت که بیرون میروی %~% درنگر تاآن زمان چون میروی # 41 گر تو زینجا بر سر طاعت شدی %~% همچنان باشی که آن ساعت شدی # 42 ور تو در عصیان ز عالم رفته %~% همچنان باشی که آن دم رفته # 43 بازگشتت سوی دریاست ای پسر %~% این چه باشد کار آنجاست ای پسر # 44 قطره گر بالغ و گر نابالغ است %~% از بد و از نیک دریا فارغ است # 45 قطره گر مؤمن بود گر بت پرست %~% دایما دریا چنان باشد که هست # 46 نیک و بد در تو پدید آید همه %~% هم ز تو پاک و پلید آید همه # 47 قطره براندازه دیدار خویش %~% میکند بر روی دریا کار خویش # 48 هرکجا کانجا نظر زایل بود %~% قطره را آنجایگه ساحل ms305 بود # 49 چون ندارد هیچ این دریا کنار %~% قطره چون بیند کناریش آشکار # 50 گر کناری بیند آن تصویر اوست %~% ور خیالی بیند آن تقدیر اوست # 51 مور را بر کوه اگر راهی بود %~% کوه در چشمش کم از کاهی بود # 52 گر بدیدی پشه مقدار پیل %~% خون او برخویش کی کردی سبیل # 53 گر بقدر خود نمودی آفتاب %~% کی شدی حربا ز عشق او خراب # 54 بست حربا را ز نادانی خیال %~% کافتاب از بهر او کرد انتقال # 55 چون رود در عین مغرب آفتاب %~% در رود از رشک نیلوفر در آب # 56 گوید او چون گشت خورشیدم نهان %~% من چه خواهم کرد بی رویش جهان # 57 ای شده هم در جوال خویشتن %~% میپرستی هم خیال خویشتن # 58 کار بیرونست از تصویر تو %~% چند جنبانم بگو زنجیر تو # 59 پشه تو میکنی بر پیل جای %~% تا بدست خویشش اندازی بپای # 60 صعوه تو میروی بر کوه قاف %~% تا بمنقار تو بشکافد چو کاف # 61 ذره تو میشوی از جا بجای %~% تا نهی خورشید را در زیر پای # 62 قطره تو میزنی چون چشمه جوش %~% تا کنی دریای اعظم جمله نوش # 63 این سخنها روح چون تقریر کرد %~% زاد ره سالک ازو تدبیر کرد # 64 سر بقعر بحر بیپایانش داد %~% مرد جانش دیده رو در جانش داد # 65 سالک القصه چو در دریای جان %~% غوطه خورد و گشت ناپروای جان # 66 جانش چندان کز پس و از پیش دید %~% هردوعالم ظل ذات خویش دید # 67 هر طلب هر جد و هر جهدی که بود %~% هر وفاهر شوق و هر عهدی که بود # 68 آن همه سرگشتگی هر دمش %~% وان همه فریاد و آه و ماتمش # 69 نه زتن دید او که از جان دید او %~% نی ندید از جان و جانان دید او # 70 در تحیر ماند شست از خویش دست %~% پاک گشت از خویش و در گوشه نشست # 71 ms306 گرچه خود رادر طلب پرپیچ یافت %~% آن طلب از خویش هیچ هیچ یافت # 72 گفت ای جان چون تو بودی هرچه هست %~% خود بلی گفتی و بشنودی الست # 73 چون تو بودی هر دو کون معتبر %~% از چه گردانیدیم چندین بسر # 74 گفت تا قدرم بدانی اندکی %~% زانکه چون گنجی بدست آرد یکی # 75 گردهد آن گنج دستش رایگان %~% ذره هرگز نداند قدر آن # 76 قدر آن داند اگر گنجی بود %~% کان بدست آوردنش رنجی بود PageV40P001 # 1 رفت شبلی ابتدا پیش جنید %~% گفت هستم پای تا سر جمله قید # 2 می چنین گویند در هر کشوری %~% کاشنائی را تودادی گوهری # 3 یا ببخش و گوهرم همراه کن %~% یا نه بفروش و مرا آگاه کن # 4 گفت اگر بفروشم این گوهر ترا %~% چون بها نبود کند مضطر ترا # 5 ور ببخشم چون دهد آسانت دست %~% قدر نشناسی و گردی خودپرست # 6 لیک همچون من قدم از فرق کن %~% خویش در بحر ریاضت غرق کن # 7 تادران دریا بصبر و انتظار %~% آیدت آن گوهر آخر با کنار PageV40P002 # 1 با پسر میگفت یک روزی عمر %~% طعم دین تو کی شناسی ای پسر # 2 طعم دین من دانم و من دیده‌ام %~% زانکه طعم کفر هم بچشیده‌ام # 3 جان چو در خود دید چندان کار و بار %~% در خروش آمد چو ابر نوبهار # 4 گفت اگر من نیک اگر بد بوده‌ام %~% در حقیقت طالب خود بوده‌ام # 5 از طلب یک دم فرو ننشسته‌ام %~% روز تا شب خویش را میجسته‌ام # 6 هرکجا رفتم به بالا و نشیب %~% جمله را ازجان من نورست وزیب # 7 در حقیقت چون همه من بوده‌ام %~% نور بخش هفت گلشن بوده‌ام # 8 پس چرا بیرون سفر میکرده‌ام %~% سوی این و آن نظر میکرده‌ام # 9 ای دریغا ره سپردم عالمی %~% لیک قدر خود ندانستم دمی # 10 گر همه در جان خود میگشتمی %~% من به هر یک ذره صد میگشتمی # 11 سالک سرگشته آمد ms307 پیش پیر %~% شرح روحش داد از لوح ضمیر # 12 گفت هر چیزی که پیدا و نهانست %~% جمله آثار جان افروز جانست # 13 در جهان آثار جان بینم همه %~% پرتو جان و جهان بینم همه # 14 پرتوی از قدس ظاهرشد بزور %~% در جهان افکند و درجان نیز شور # 15 پرتوی بس بی نهایت اوفتاد %~% تاابد بیحد و غایت اوفتاد # 16 هرچه بود و هست خواهد بود نیز %~% جمله زان پرتو گرفتست اسم چیز # 17 نام آن پرتو بحق جان اوفتاد %~% هر دو عالم را مدد آن اوفتاد # 18 قدس ظاهر شد بیک چیزی قوی %~% وی عجب آنبود جان معنوی # 19 لیک چون جان رانبود آن روزگار %~% در هزاران صورت آمد آشکار # 20 بود جان را هم صفت هم ذات نیز %~% هر دو چون جان هم گرامی و عزیز # 21 اصل جان نور مجرد بود و بس %~% یعنی آن نور محمد بود و بس # 22 ذات چون در تافت شد عرش مجید %~% عرش چون در تافت شد کرسی پدید # 23 بازچون کرسی بتافت از سرکار %~% آسمان گشت و کواکب آشکار # 24 باز چون اختر بتافت و آسمان %~% چار ارکان نقد شد در یک زمان # 25 بعد ازان چون قوت تاوش نماند %~% چار ارکان را در آمیزش نشاند # 26 تا وحوش و طیر وحیوان ونبات %~% با مرکبهای دیگر یافت ذات # 27 ذات جان را هم صفاتی بود نیز %~% لاجرم از علم و قدرت شد عزیز # 28 شد ز علمش لوح محفوظ آشکار %~% شد قلم از قدرتش مشغول کار # 29 چون ارادت را بسی سر جمله بود %~% هم ملایک بی عدد هم حمله بود # 30 از رضای جان بهشت عدن خاست %~% وز غضب کوداشت دوزخ گشت راست # 31 روح چون در اصل امر محض بود %~% جبرئیل از امر ظاهر گشت زود # 32 باز روح از لطف وز بخشش که داشت %~% زود میکائیل را سر برفراشت # 33 باز قهرش اصل عزرائیل گشت %~% دو صفت ماندش ms308 که اسرافیل گشت # 34 یک صفت ایجاد و اعدام آن دگر %~% وز وجود و از عدم جان بر زبر # 35 گر صفات روح بی اندازه خاست %~% هر یکی را یک ملک گیری رواست # 36 پیر چون از شرح او آگاه شد %~% گفت اکنون جانت مرد راه شد # 37 لاجرم یک ذره پندارت نماند %~% جز فنای در فناکارت نماند # 38 تا که میدیدی تو خود را در میان %~% برکناری بودی از سر عیان # 39 چون طلب از دوست دیدی سوی دوست %~% این نظر را گر نگه داری نکوست ~~PageV40P003 # 1 بوعلی طوسی امام قال وحال %~% کرده است از میرکاریز این سؤال # 2 کز حق آمد راه سوی بنده باز %~% یا ز بنده سوی حق برگوی راز # 3 گفت ره نه زین بدان نه زان بدین %~% لیک راه از حق بحق میدان یقین # 4 نیست غیر او که دارد غیر دوست %~% گر حقیقت اوست ره زوهم بدوست # 5 نیست غیر او و غیری چون بود %~% راه رو زوهم بدو موزون بود PageV40P004 # 1 برفتاد از جان خرقانی نقاب %~% دید آن شب حق تعالی را بخواب # 2 گفت الهی روز و شب در کل حال %~% جستمت پیدا و پنهان شصت سال # 3 بر امیدت ره بسی پیمودهام %~% طالب تو بودهام تا بودهام # 4 از وجود من رهائی ده مرا %~% نور صبح‌ آشنائی ده مرا # 5 حق تعالی گفت ای خرقانیم %~% گر بسالی شصت تو میدانیم # 6 یا بسالی شصت چه روز و چه شب %~% کرده بر جهد خود ما را طلب # 7 من در آزال الازال بی علتیت %~% کردهام تقدیر صاحب دولتیت # 8 هم در آزال الازل هم در قدم %~% در طلب بودم ترا تو در عدم # 9 بودهام خواهان تو بیش از تو من %~% در طلب بودم ترا پیش از تو من # 10 این طلب کامروز از جان توخاست %~% نیست هیچ آن تو جمله آن ماست # 11 گر طلب ازما نبودی از نخست %~% کی ms309 ز تو هرگز طلب گشتی درست # 12 چون کشنده هم نهنده یافتی %~% خویش را بیخویش زنده یافتی # 13 لاجرم جاوید شمع دین شدی %~% در امانت مرد عالم بین شدی PageV40P005 # 1 حق تعالی عرش را چون بر فراخت %~% صد جهان پر فرشته سر فراخت # 2 حق بدیشان گفت بردارید عرش %~% زانکه این را بر نتابد اهل فرش # 3 صد هزاران باره بیش اند از شمار %~% در روید از قوت و شوکت بکار # 4 جمله در رفتند چست و سرفراز %~% عاقبت گشتند عاجز جمله باز # 5 چون مضاعف کرد اعداد همه %~% عین عجز افتاد میعاد همه # 6 عرش را چندان ملک می بر نتافت %~% گفتئی موری فلک می بر نتافت # 7 هشت قدسی را ز حق فرمان رسید %~% در ربودند ای عجب عرش مجید # 8 عرش را بر دوش خود برداشتند %~% سرازان تعظیم می افراشتند # 9 کای عجب عرشی که چندانی ملک %~% پر بیفکندند از وی یک بیک # 10 ما بتنهائی خود برداشتیم %~% خرده الحق فرو نگذاشتیم # 11 اندکی عجبی پدید آمد مگر %~% تا رسید امر از خدای دادگر # 12 کای ملایک بنگردید از جای خویش %~% تا چه میبینید زیر پای خویش # 13 آن ملایک چون نگه کردند زیر %~% آمدند از جان خود از خوف سیر # 14 زیر پای خود هوا دیدند و بس %~% در هوا چون پای دارد هیچکس # 15 حق بدیشان کرد آن ساعت خطاب %~% کای ز عجب خود خطا کرده صواب # 16 عرش اعظم گر شما برداشتید %~% حامل آن خویش را پنداشتید # 17 کیست بردارنده بار شما %~% بنگرید ای پر خلل کار شما # 18 چون ملایک را فتاد آنجا نظر %~% آن همه پندار بیرون شد زسر # 19 هرکه پندارد که جان بیقرار %~% بر تواند داشت سر کردگار # 20 یا چنان انوار را حامل شود %~% یا چنان اسرار را قابل شود # 21 آن ازو عجبی و پنداری بود %~% وین چنین در راه بسیاری بود # 22 آن امانت سر او هم ms310 میکشد %~% قشر عالم مغز عالم میکشد # 23 گر نبودی در میان آن سر پاک %~% کی کشیدی آن امانت آب و خاک # 24 روستم را را رخش رستم میکشد %~% تا نه پنداری که مردم میکشد # 25 گر حملناهم نیفتادی ز پیش %~% حامل آن سر نبودی کس بخویش # 26 چون رسیدی وانچه دیدی دیده شد %~% مرد را اینجا زفان ببریده شد # 27 تا ابد اکنون سفر در خویش کن %~% هر زمانی رونق خود بیش کن # 28 لیک اگر از خویشتن خواهی خلاص %~% تا شوی در پرده توحید خاص # 29 از وجود جان برون باید شدن %~% محرم جانان کنون باید شدن # 30 حوصله باید اگر آن بایدت %~% کی بود جانانت گر جان بایدت # 31 عقل و جانت را دو کفه ساز خوش %~% عقل و جانت را در آنجا نه بکش # 32 عقل اگر افزون بود نقصان تراست %~% جان اگر راجح شود جانان تراست # 33 در فقیری چون زفانه باش راست %~% سوی عقل و سوی جان منگر بخواست # 34 تو زفانه گر نباشی بی شکی %~% با ازل بینی ابد گشته یکی # 35 کفر و دین و عقل و جان و خاک و آب %~% جمله یک رنگت شود چون آفتاب # 36 چون همه یک رنگت آمد در احد %~% از همه درویش مانی تا ابد # 37 ور بود در فقر جان یک ذره چیز %~% حال کادالفقر باشد کفر نیز # 38 فقر چه بود سایه جاوید آمده %~% در میان قرص خورشید آمده # 39 پس بقرصی گشته قانع تاابد %~% قرص و قانع محو احد مانده احد # 40 جز احد آنجا اگر چیزی بود %~% هم احد باشد چو تمییزی بود # 41 زانکه اینجا این همه هم اوست و بس %~% بدمبین کاین جمله بس نیکوست و ~~بس # 42 آن و این و این و آن اینجا بود %~% لیکن آنجا اینهمه سودا بود # 43 گر مثالی بایدت کاسان شود %~% همچو دریا دان که او باران شود # 44 هرچه از قرب احد ms311 آید پدید %~% چون شود نازل عدد آید پدید # 45 هست قرآن در حقیقت یک کلام %~% بی عدد آمد چو منزل شد تمام # 46 صد هزاران قطره یک عمان بود %~% چون زعمان بگذرد باران بود # 47 هرچه اسمی یافت آمد در وجود %~% آن همه یک شبنمست از بحر جود # 48 حق عرفانت آن زمان حاصل شود %~% کاینچه عقلش خوانده باطل شود # 49 عقل باید تا عبودیت کشد %~% جانت باید تا ربوبیت کشد # 50 عقل با جان کی تواند ساختن %~% با براقی لاشه نتوان تاختن # 51 دردت اول از تفکر میرسد %~% آخر الامرت تحیر میرسد # 52 علم باید گر چه مرد اهل آمدست %~% تابداند کاخرش جهل آمدست # 53 هرکه او یک ذره از عز پی برد %~% هیچ گردد هیچ هرگز کی برد # 54 عاریت باشد همه کردار او %~% آن او نبود همه گفتار او # 55 گر بیان نیکو بود در شرع و راه %~% آن بیان در حق بود برف سیاه # 56 در بیان شرع صاحب حال شو %~% لیک در حق کور گرد و لال شو # 57 چون شنیدی سر کار اکنون تمام %~% نیز حاجت نیست دیگر والسلام # 58 سالک از آیات آفاق ای عجب %~% رفت با آیات انفس روز و شب # 59 گرچه بسیاری ز پس وز پیش دید %~% هر دو عالم در درون خویش دید # 60 هر دو عالم عکس جان خویش یافت %~% وز دو عالم جان خود را بیش یافت # 61 چون بسر جان خود بیننده شد %~% زندهگشت و خدا را بنده شد # 62 بعد ازین اکنون اساس بندگیست %~% هر نفس صد زندگی در زندگیست # 63 سالک سرگشته را زیر و زبر %~% تا بحق بودست چندینی سفر # 64 بعد ازین در حق سفر پیش آیدش %~% هرچه گویم بیش از پیش آیدش # 65 چون سفر آنست کار آنست و بس %~% گیر و دارو کار و بار آنست و بس # 66 زان سفر گر با تو انیجا دم زنم %~% هر دو عالم ms312 بیشکی بر هم زنم # 67 گر بدست آید مرا عمری دگر %~% باز گویم با تو شرح آن سفر # 68 آن سفر را گر کتابی نو کنم %~% تاابد دو کون پر پرتو کنم # 69 گر بود از پیشگه دستورئی %~% نیست جانم را ز شرحش دورئی # 70 لیک شرح آن بخود دادن خطاست %~% گر بود اذنی از آن حضرت رواست # 71 شرح دادم این سفر باری تمام %~% تادگر فرمان چه آید والسلام ~~PageV40P006 # 1 این چه شورست از تو درجان ای فرید %~% نعره زن از صد زفان هل من مزید # 2 گر کند شخص تو یک یک ذره گور %~% کم نگردد ذره از جانت شور # 3 گر تو با این شور قصد حق کنی %~% در نخستین شب کفن را شق کنی # 4 چون بود شورت بجان پاک در %~% سر درین شور آوری از خاک بر # 5 هم درین شور از جهان آزاد و خوش %~% در قیامت میروی زنجیر کش # 6 شور چندینی چرا آورده %~% این همه شور از کجا آورده # 7 شور عشق تو قوی زور اوفتاد %~% جان شیرینت همه شور اوفتاد # 8 جانت دریائیست آبش آب زر %~% لاجرم هم شور دارد هم گهر # 9 دایما چون بحر میجوشی ز شور %~% خویشتن را میفرود آری بزور # 10 جان شیرینت چو شوری در کند %~% هر زمانی شور شیرین تر کند # 11 یعلم الله گر سخن گفتار را %~% بود مثلی یا بود عطار را # 12 در سخن اعجوبه آفاق اوست %~% خاتم الشعرا علی الاطلاق اوست # 13 هرکه سلطانم نگوید در سخن %~% من گدائی گویمش نه سر نه بن # 14 شیوه کز شوق او شد عقل مست %~% حزمرا هرگز کرادادست دست # 15 خاطرم پایم گرفته هر زمان %~% سرنگون بر میکشد گردجهان # 16 تا ز بحری ماهیی آرد بشست %~% یا زجائی معنئی آرد بدست # 17 نی که چندان نقد معنی دارد او %~% کز درون بیرون همی نگذارد او # 18 چون معانی جمله من گفتم تمام %~% چه بماندست ms313 آن کسی را والسلام # 19 هرکجا سریست درهر دو جهان %~% هست سر تا سر درین دیوان نهان # 20 چون بجوئی و بیابی سر بسر %~% برکشی بر هر دو عالم بر ببر # 21 قصهها دیدی بسی این هم ببین %~% قصه کم گو کاحسن القصهست این # 22 گردهی غصه که هستم قصه گوی %~% غصه خور چون بردهام در قصه گوی # 23 قصه گفتن نیست ریح فی الفصص %~% مینبینی روح قرآن از قصص # 24 قصه کوته میکنم یک اهل راز %~% گر درین قصه کند عمری دراز # 25 هر نفس این قصه نوری بخشدش %~% بیغم وغصه حضوری بخشدش # 26 هرکتابی را که دانی سر بسر %~% این یکی با جمله برکش برببر # 27 گر نچربد از همه صد باره این %~% زود کن چون پرده خود پاره این # 28 دیده انصاف بینت باز کن %~% چشم جان پر یقینت باز کن # 29 تا ببینی کار و بار این کتاب %~% حل و عقد و گیر و دار این کتاب # 30 هرکه گوهر دزد این دریا شود %~% زود از تر دامنی رسوا شود # 31 هر کرا دزدیدن از من دست داد %~% همچو دزدانش بریده دست باد # 32 در حقیقت مغز جان پالودهام %~% تا نه پنداری که در بیهودهام # 33 جمع کردم آب آسا پیش تو %~% گو تفکر کن دل بیخویش تو # 34 گر زگفتن راه مییابد کسی %~% گفته من بایدت خواندن بسی # 35 زانکه هر بیتی که میبنگاشتم %~% بر سر آن ماتمی میداشتم # 36 در مصیبت ساختن هنگامه من %~% نام این کردم مصیبت نامه من # 37 گر دلی میبایدت بسیار دان %~% پس مصیبت نامه عطار خوان # 38 گر کسی را زین سخن گردی بود %~% خاک بر فرقش که نامردی بود # 39 لازم درد دل عطار باش %~% وز هزاران گنج برخوردار باش # 40 هرکرا یک ذره میبندد خیال %~% گو برون آرد چنین صاحب جمال # 41 می نداند او که از عطار بود %~% ختم صد عالم که پر اسرار بود # 42 ms314 نافه اسرار نبود مشکبار %~% تاکه عطارش نباشد دست یار PageV40P007 # 1 آن یکی بستد ز حیدر ذوالفقار %~% می نیارستش همی فرمود کار # 2 عاقبت آن ذوالفقارش آورد باز %~% کرد برخود عیب او کردن دراز # 3 حیدرش گفتا برای ذوالفقار %~% بازوی کرار باید وقت کار # 4 تا نباشد نقد زور حیدری %~% نسیه باشد کار تیغ گوهری # 5 کی شود از ذوالفقارت کار راست %~% تو ز من زور علی بایست خواست # 6 هرکه پندارد که مثل این کتاب %~% دیگری درجلوه آرد از حجاب # 7 گو مبر خود را بغفلت روزگار %~% زانکه خواهد زور حیدر ذوالفقار # 8 بر سر آب ای عجب عرش مجید %~% شد بلند از شعر چون آب فرید # 9 هیچکس را تا ابد این شیوه نیست %~% طوبی فردوس را این میوه نیست # 10 آب هر معنی چنانم روشنست %~% کانچه خواهم جمله در دست منست # 11 می نباید شد بحمدالله بزور %~% همچو فردوسی ز بیتی در تنوز # 12 همچو نوح آبی بزور آید مرا %~% زانکه طوفان از تنور آید مرا # 13 از تنورم چون رسد طوفان بزور %~% هیچ حاجت نیست رفتن در تنور # 14 همچو فردوسی فقع خواهم گشاد %~% چون سنائی بی طمع خواهم گشاد # 15 زین سخن کامروز آنختم منست %~% نیست کس همتای من این روشنست # 16 ترک خور کاین چشمه روشن گرفت %~% از زبور پارسی من گرفت # 17 باد محروم از زبورم جز سه خلق %~% خرده دان و خوش خط و داود حلق # 18 گر خوش آوازی جهان آور بجوش %~% ورنه میدانی چه کن بنشین خموش # 19 ور نکو دانی شدی پیروز تو %~% ورنه جولاهگی آموز تو # 20 ور تو زیبا مینویسی مینویس %~% ورنه زان انگشت بنشین کاسه لیس # 21 نیست کس را تا قیامت این طریق %~% فکر کن خوش خوان و مشتاب ای رفیق # 22 گرچه هر مرغی زند این شیوه لاف %~% نیست هر پرنده سیمرغ قاف # 23 هرکسی در گوشه دم میزنند %~% لیک چون عیسی دمی کم میزنند ms315 # 24 هرکسی در روی خود دارد سری %~% لیک یوسف دیگرست او دیگری # 25 هرکسی ز آواز خوش شد پرغرور %~% لیک این ختمست بر صاحب زبور # 26 آنچه آن را صوفی آن گوید بنام %~% ختم شد آن بر محمد والسلام # 27 من محمد نامم و این شیوه نیز %~% ختم کردم چون محمد ای عزیز # 28 حکمت و نظمی که نه ذاتی بود %~% نیک ناید حرف طاماتی بود # 29 ذوق اگر با شیر مادر باشدت %~% شعر شیرین تر ز شکر باشدت # 30 ور نداری و تکلف میکنی %~% هم تو خود خود را تعرف میکنی PageV40P008 # 1 حاتم طائی چو از دنیا گسست %~% یک برادر داشت بر جایش نشست # 2 گفت من در جود درخواهم گشاد %~% چون برادر دست برخواهم گشاد # 3 در سخاوت ساحری خواهم نمود %~% همچو دریا گوهری خواهم نمود # 4 مادرش گفتا که این تو کی کنی %~% لیک بی شک نام حاتم طی کنی # 5 زانکه آن وقتی که حاتم بود خرد %~% لب بیک پستان من آنگاه برد # 6 کزدگر پستان بسی یا اندکی %~% شیر خوردی در بر او کودکی # 7 گر نبودی طفل دیگر همبرش %~% نفرتی بودی زشیر مادرش # 8 باز تو آنگه که بودی شیرخوار %~% هیچ طفلی را نکردی اختیار # 9 میل شیر من نبودی یک دمت %~% تا دگر پستان نبودی محکمت # 10 بود یک پستان بدستی آن زمانت %~% وآن دگر پستان نهاده دردهانت # 11 این یکی را در دهن میداشتی %~% و آن دگر یک را بکس نگذاشتی # 12 آنکه در طفلی کند این محکمی %~% کی تواند کرد هرگز حاتمی # 13 گر برادر همچو حاتم شیر خورد %~% هرکجا مرغیست او انجیر خورد # 14 کارها با قوت از بنیاد به %~% دولت و اقبال مادرزاد به # 15 گر بخوانی شعر من ای پاک دین %~% شعر من از شعر گفتن پاک بین # 16 شاعرم مشمر که من راضی نیم %~% مرد حالم شاعر ماضی نیم # 17 عیب این شعرست و این اشعار نیست ms316 %~% شعر را در چشم کس مقدار نیست # 18 تو مخوان شعرش اگر خواننده %~% ره بمعنی بر اگر داننده # 19 شعرگفتن چون ز راه وزن خاست %~% وز ردیف و قافیه افتاد راست # 20 گر بود اندک تفاوت نقل را %~% کژ نیاید مرد صاحب عقل را # 21 چون گهرداریست شعر من چو تیغ %~% یک دمی تحسین مدار از من دریغ # 22 زیرکی باید که تحسینم کند %~% از بسی احسنت تمکینم کند # 23 لیک اگر ابله کند تحسین مرا %~% آن ندارد مینباید این مرا PageV40P009 # 1 گفت اندر پیش افلاطون کسی %~% کان فلانی حمد میگفتت بسی # 2 در هنر بستود بسیاری ترا %~% تا فلک بنهاد مقداری ترا # 3 زان سخن بگریست افلاطون بدرد %~% روی آورد از سر دردی بمرد # 4 گفت میگریم که در دل مشکلیست %~% تا چه کردم کان پسند جاهلیست # 5 هرچه باشد مرد نادان را پسند %~% مرد دانا را بود آن تخته بند # 6 می ندانم تا پسند او چه بود %~% تاازان توبه کنم در حال زود # 7 یک ستایش کان ز جاهل آیدم %~% صد عقوبت دان که حاصل آیدم # 8 گر مرا اهل دلی تحسین کند %~% جمله شعرم دل او دین کند # 9 گر ستایش گوی من صد کس بود %~% ذوق یک صاحبدلم می بس بود # 10 نی کیم من اهل دین را چند ازین %~% نفس تا کی داردم دربند ازین # 11 ای دریغا هرچه گفتم هیچ بود %~% دیده کور و راه پیچاپیچ بود # 12 گر دمی بودی سخن پذرفتنم %~% نیستی پروای چندین گفتنم # 13 گر بحضرت ره گشادن دارمی %~% کی دل برهم نهادن دارمی PageV40P010 # 1 خطبه در نعت و توحید خدای %~% کرده بود انشا بزرگی رهنمای # 2 سجع بود آن خطبه رنجی برده بود %~% پیش شیخ کرکان آورده بود # 3 چون بخواند آن خطبه را در پیش او %~% خواست تحسین طبع دوراندیش او # 4 شیخ گفتا بر دلم صد غم نهاد %~% آن دل بیکارکاین برهم نهاد # 5 هر که ms317 دل زندهست در سودای دین %~% نبودش بی هیچ شک پروای این # 6 یک نشان مرد بیکار این بود %~% شغل مشغولان پندار این بود # 7 مرد را آن خطبه بر دل سرد شد %~% خجلتش آورد و رویش زرد شد # 8 حال من با این کتاب اینست و بس %~% حجت بیکاری دینست و بس # 9 چند گوی آخر ای دل تن بزن %~% نفس را خاموش کن گردن بزن # 10 چند شعر چون شکر گوئی تو خوش %~% همچو بادامی زفان در کام کش # 11 پنبه را یکبارگی برکش ز گوش %~% در دهن نه محکم و بنشین خموش ~~PageV40P011 # 1 کاملی گفتست میباید بسی %~% علم و حکمت تا شود گویا کسی # 2 لیک باید عقل بی حد و قیاس %~% تا شود خاموش یک حکمت شناس # 3 دم مزن چون کن مکن مینشنوند %~% با که گوئی چون سخن مینشنوند # 4 ور کسی میبشنود اسرار تو %~% مینشیند از حسد در کار تو # 5 کوه با آن جمله سختی و وقار %~% هرچه گوئی باز گوید آشکار # 6 روی در دیوار کن وانگه خموش %~% زانکه آن دیوار دارد نیز گوش # 7 ور تودر دیوار خواهی گفت راز %~% هست دیوار لحد با آن بساز PageV40P012 # 1 این سخن نقلست از نوشین روان %~% گفت اگر خواهی که رازت در جهان # 2 دشمنت نشناسد از زشتی که اوست %~% توبه نیکوئی مگو در پیش دوست # 3 گردرین پرده نگهداری نفس %~% هم نفس باشی و گرنه هیچکس # 4 صبح اگر کشتی نفس را در دهان %~% کی رسیدی این بشولش در جهان # 5 تا زفان سرخ دارد ساکنی %~% تو بسرسبزی نشسته ایمنی # 6 چون زفان جنبان شود کام سیاه %~% برتو سر سبزی کند حالی تباه # 7 هیچ عضوی بنده را روز شمار %~% مهر نکند جز دهن را کردگار PageV40P013 # 1 با پسر لقمان چنین گفت ای پسر %~% گرچه بسیاری سخن گفتم چوزر # 2 ای عجب با آنکه لقمان آمدم %~% از بسی گفتن پشیمان آمدم # 3 لیک هرگز ms318 از خموشی کردنم %~% نه پشیمان بود ونه غم خوردنم PageV40P014 # 1 از ارسطالیس پرسیدند راز %~% کان چه میدانی که در عمر دراز # 2 بی گنه در خورد زندان آمدست %~% گفت آنچش حبس دندان آمدست # 3 آنچه او محبوس میباید مدام %~% آن زفان تست در زندان کام # 4 دو در از دندان و دو در از لبش %~% بسته میدارند هر روز و شبش # 5 تا مگر یک لحظه گیرد قرار %~% وانگهش جز بیقراری نیست کار # 6 هرکه خاموشست ثابت آمدست %~% عزت زر بین که صامت آمدست # 7 با که گویم درد دل چون کس نماند %~% تن زنم کز عمر من هم بس نماند # 8 چون خموشی این همه مقدار داشت %~% لیک دو داعیم بر گفتارداشت # 9 جان من چون بودمست و بیقرار %~% بر نمیزد یک نفس از درد کار # 10 گر دمی تن میزدم از جان پاک %~% می برآمد از خموشی صد هلاک # 11 از ازل چون عشق با جان خوی کرد %~% شور عشقم این چنین پرگوی کرد # 12 از شراب عشق چون لایعقلم %~% کی تواند شد خموشی حاصلم # 13 کاشکی جان مرا بودی قرار %~% تا همیشه تن زدن بودیم کار # 14 آنچه در جان من آگاه هست %~% می ندانم تا بدانجا راه هست # 15 چون نمیبینم بعالم مرد خویش %~% می فرو گویم بدانجا دردخویش # 16 داعی دیگر مرا آن بود و بس %~% کاین حدیثم شد بحجت هر نفس PageV40P015 # 1 مصطفی گفتست جمعی از ملک %~% می فرو آیند هر روز از فلک # 2 گرد میگردند بر روی زمین %~% تا کجا بینند جمعی اهل دین # 3 کز خدای خویش میگویند باز %~% صف زنند آن قوم گرد اهل راز # 4 خویشتن را وقف آن منزل کنند %~% زان سخن مقصود خود حاصل کنند # 5 گرچه در معنی نیم از اهل راز %~% گفتهام باری ز اهل راز باز # 6 جمله از حق گویم و از کار او %~% تا ملایک بشنوند اسرار او # 7 چون درین اسرار ms319 بینندم مدام %~% قصه گوی حق نهندم بوکه نام PageV40P016 # 1 خاشه روبی بود سرگردان راه %~% خاشه میرفتی همه در کوی شاه # 2 سایلی پرسید ازو کای پرهوس %~% خاشه چون در کوی شه روبی و بس # 3 گفت تا خلقان بدانندم همه %~% خاشه روب شاه خوانندم همه # 4 تا ابد نقد من این انعام بس %~% خاشه روب کوی شاهم نام بس # 5 آنکه او داعی من آمد برین %~% یاد داریدش دعا از صدق دین # 6 این دم از گفتن نیندیشم بسی %~% چون خموشی هست در پیشم بسی # 7 زود خواهد بود کاین جان و دلم %~% فرقتی جویند از آب و گلم # 8 شیر مرداگر دلت خواهد همی %~% عزم کن برگورم و بگری دمی # 9 برسر عطار چون زاری گری %~% اندکی بنشین و بسیاری گری # 10 باز پرس از حال من حالی براز %~% تاجواب تو دهم از گور باز # 11 خالم آن دم از زفان حال پرس %~% کر شو و حال از زفان لال پرس # 12 تشنگی من ببین در زیر خاک %~% یک دمم آبی فرست از اشک پاک # 13 کاشکی هرگز نبودی نام من %~% تا نبودی جنبش و آرام من # 14 هرکرا در پیش این مشکل بود %~% خون تواند کرد اگر صددل بود # 15 صد جهان جان مبارز آمده %~% هست سرگردان و عاجز آمده # 16 زین چنین کاری که در پیش آمدست %~% علم مفلس عقل درویش آمدست ~~PageV40P017 # 1 فاضل عالم فضیل آن ابر اشک %~% گفت از پیغامبرانم نیست رشک # 2 زانکه ایشان هم لحد هم رستخیز %~% پیش دارند و صراطی نیز تیز # 3 جمله با کوتاه دستی و نیاز %~% کرده در نفسی زفان جان دراز # 4 وز فرشته نیز رشکم هیچ نیست %~% زانکه آنجا عشق و پیچاپیچ نیست # 5 لیک ازان کس رشکم آید جاودان %~% کو نخواهد زاد هرگز در جهان # 6 بازگردد خوش هم از پشت پدر %~% تاشکم مادر نیارد بر زبر # 7 کاشکی هرگز نزادی مادرم %~% تانکردی کشته نفس کافرم ms320 # 8 بکشدم نفسم که نفسم کشته باد %~% بکشدم در خون که در خون گشته باد # 9 از توانگر بودن و درویشیم %~% هیچ خوشتر نیست از بیخویشیم # 10 چون مرا از ترس این صد درس هست %~% هرکرا جانست جای ترس هست ~~PageV40P018 # 1 رهروی را چون درآمد وقت مرگ %~% لرزه افتاد بر وی همچو برگ # 2 اشک میبارید همچون ابر زار %~% پس چو آتش دست میزد بیقرار # 3 سایلی گفتش چرائی منقلب %~% در چنین وقتی چه باشی مضطرب # 4 دل بخود باز آور و آرام گیر %~% جمع کن خود را بشولید ممیر # 5 گفت ممکن نیست آرامم بسی %~% زانکه این دم میروم پیش کسی # 6 کاین جهان و آن جهان و هست و نیست %~% کفر و اسلام و بد و نیکش یکیست # 7 آنکسی را کاین همه یکسان بود %~% پیش او رفتن نه بس آسان بود # 8 میروم پیش چنین کس بس رواست %~% گر بترسم ترس اینجا خود سزاست # 9 میروم پیش چنین کس چون بود %~% گرهزاران دل بود پرخون بود # 10 چنداندیشم که جان من بسوخت %~% وز تف جانم زفان من بسوخت # 11 در نخواهد داد کس آواز را %~% تا که خواهد برد پی این راز را # 12 شد ز بیم خاک سنگ و هنگ من %~% خاک خود نپذیردم از ننگ من # 13 برد غفلت روزگارم چون کنم %~% برنیامد هیچ کارم چون کنم # 14 برده در بازی دنیا روزگار %~% چون توانم رفت پیش کردگار PageV40P019 # 1 کودکی میرفت و در ره میگریست %~% کاملی گفتش که این گریه ز چیست # 2 گفت بر استاد باید خواند درس %~% چون ندارم یاد میگریم ز ترس # 3 هرچه در یک هفته گفت استاد باز %~% این زمانم جمله باید داد باز # 4 زین غمم شاید اگر دل خون کنم %~% چوب سخت و نیست نرم چون کنم # 5 زین سخن آن پیر کامل شد ز دست %~% پشت امیدش از آن کودک شکست # 6 گفت حال و کار من ms321 یک یک همه %~% هست همچون حال این کودک همه # 7 خوش بخفته نرم ناکرده سبق %~% می بباید رفت فردا پیش حق # 8 نیست درسم نرم سختم اوفتاد %~% زانکه در پیش است چوب اوستاد # 9 پادشاها آمد این درویش تو %~% با جهانی درد دل در پیش تو # 10 گر جهانی طاعتم حاصل بود %~% گر نخواهی تو همه باطل بود # 11 گر نخواهی دولت غمخواره %~% کی بود ناخواستن را چاره # 12 گر همه توفیق و گر خذلان بود %~% آنچه آن باید ترا اصل آن بود # 13 چون حواله باتو آمد هرچه هست %~% درگذر از نیک و از بدهرچه هست ~~PageV40P020 # 1 آن گدائی چون برست از نان و آب %~% بعد مرگ او کسی دیدش بخواب # 2 گفت حق با تو چه کرد ای مهربان %~% گفت چون رفتم بر حق گفت هان # 3 پیشم آور تا چه آوردی مرا %~% گفتم آخر من چه دارم ای خدا # 4 قرب پنجه سال رفتم در بدر %~% راه پیمودم جهانی سر بسر # 5 جمله میگفتند ای مرد گدا %~% نیست ما را نان پدید آرد خدا # 6 مردمان نانم ندادندی بسی %~% با تو کردندی حوالت هر کسی # 7 چون حوالت باتو آمد روز و شب %~% از گدائی میکنی چیزی طلب # 8 جمله گفتندی خدا بدهد ترا %~% پس بده گر میدهی ای پادشاه # 9 شاه هرگز از گدا چیزی نخواست %~% گر نخواهد خالق شاهان رواست # 10 چون حوالت با تو آمد در پذیر %~% وین گدا را دست گیر ای دست گیر # 11 پادشاها چون همه هیچیم ما %~% سر ز فرمان تو چون پیچیم ما # 12 قدرت وعلم وارادت چون تراست %~% هرچه خواهی میتوانی کرد راست # 13 گرچه کردم جرم بسیار ای خدای %~% قادری ناکرده انگار ای خدای # 14 هست جود و فضل تو بحری عظیم %~% در بر آن کی بود امکان بیم ~~PageV40P021 # 1 در مناجات آن بزرگ دین شبی %~% پیش حق میکرد آه و یاربی # 2 گفت الهی چون شود ms322 حشر آشکار %~% بر لب دوزخ خوشی گیرم قرار # 3 پس بدست آرم یکی خنجر ز نور %~% خلق را میرانم از دوزخ ز دور # 4 تا ز دوزخ سر بسر ایمن شوند %~% در بهشت جاودان ساکن شوند # 5 هاتفی آواز دادش آن زمان %~% گفت تو خاموش بنشین هان و هان # 6 ورنه عیب تو بگویم آشکار %~% تا کنندت خلق عالم سنگسار # 7 بعدازان داد آن بزرگ دین جواب %~% گفت هان و هان چه گفتم ناصواب # 8 تو بدان میآریم تااین زمان %~% برگشایم بر سر خلقان زفان # 9 از تو چندان بازگویم فضل وجود %~% کز همه عالم کست نکند سجود # 10 پادشاها با دمی سرد آمدم %~% با دلی پرغصه و درد آمدم # 11 چون نیم من هیچ و آگاهی ز من %~% ای همه تو پس چه میخواهی ز من # 12 گرعذاب تو ز صد رویم بود %~% در خور یک تاره مویم بود # 13 لیک یک فضلت چو صد عالم فتاد %~% جرم جمله کم ز یک شبنم فتاد # 14 آمد از من آنچه آید از لئیم %~% تو بکن نیز آنچه آید از کریم ~~PageV40P022 # 1 آن یکی اعرابئی از عشق مست %~% حلقه کعبه درآورده بدست # 2 زار میگفت ای خدای ذوالعلو %~% کردم آن خویش من آن تو کو # 3 گر بحج فرمودیم حج کرده شد %~% آنچه فرمودی بجای آورده شد # 4 ور مرا در عرفه بایست ایستاد %~% ایستادم دادم از احرام داد # 5 سعی آوردم بقربان آمدم %~% رمی را حای بفرمان آمدم # 6 ور طواف و عمره گوئی شد تمام %~% خود دگر از من چه آید والسلام # 7 از در خود بی نصیبم می مدار %~% آن من بگذشت آن خود بیار # 8 خالقا آنچ از من آمد کرده شد %~% عمر رفت و نیک یابد کرده شد # 9 چند مشتی خاک را دلریش تو %~% خون دود از رگ که آرد پیش تو # 10 گر جهانی طاعت آرم پیش باز %~% تو زجمله بی نیازی بی نیاز ms323 # 11 ور بود نقدم جهانی پرگناه %~% تو از آن مستغنئی ای پادشاه # 12 چون بعلت نیست نیکوئی ز تو %~% بد نبیند هیچ بدگوئی زتو # 13 آنچه توفیق توام از بحر جود %~% شد مدد گر آمد از من در وجود # 14 این دم اکنون منتظر بنشستهام %~% دل ندارم زانکه در تو بستهام # 15 بادرت افتاد کارم این زمان %~% هیچ در دیگر ندارم این زمان # 16 تو چنین انگار کاین دم آمدم %~% گرچه بس دیر آمدم هم آمدم # 17 چون بعلت نیست از تو هیچ کار %~% عفو کن بیعلتی ای کردگار # 18 گرچه کفر من گناه من بسست %~% عین عفوت عذرخواه من بسست # 19 گر مرا یک ذره دولت میدهی %~% پس بده چون نه بعلت میدهی # 20 خشک شد یارب ز یاربهای من %~% در غم تر دامنی لبهای من # 21 میروم گمراه ره نایافته %~% دل چو دیوان جز سیه نایافته # 22 ره نمایم باش و دیوانم بشوی %~% وز دو عالم تخته‌جانم بشوی # 23 بی نهایت درد دل دارم ز تو %~% جان اگر دارم خجل دارم ز تو # 24 عمر در اندوه تو بردم بسر %~% کاشکی بودیم صد عمر دگر # 25 تادر اندوهت بسر میبردمی %~% هر زمان دردی دگر میبردمی # 26 ماندهام از دست خود در صد زحیر %~% دست من ای دستگیر من تو گیر ~~PageV40P023 # 1 بوسعید مهنه با مردان راه %~% بود روزی در میان خانقاه # 2 مستی آمد اشک ریزان بیقرار %~% تا در آن خانقاه آشفته وار # 3 پرده از ناسازگاری باز کرد %~% گریه و بد مستئی آغاز کرد # 4 شیخ کو را دید آمد در برش %~% ایستاد از روی شفقت بر سرش # 5 گفت هان ای مست اینجا کم ستیز %~% از چه میباشی بمن ده دست خیز # 6 مست گفت ای حق تعالی یار تو %~% نیست شیخا دست گیری کار تو # 7 تو سر خود گیر و رفتی مردوار %~% سر فرو رفته مرا با او گذار # 8 گر ز هر کس ms324 دستگیری آیدی %~% مور در صدر امیری آیدی # 9 دستگیری نیست کار تو برو %~% نیستم من در شمار تو برو # 10 شیخ درخاک اوفتاد از درد او %~% سرخ گشت از اشک روی زرد او # 11 ای همه تو ناگزیر من تو باش %~% اوفتادم دستگیر من تو باش # 12 ای جهانی خلق مور خاکیت %~% پاک دامن کن مرا از پاکیت # 13 برامیدی آمد این درویش تو %~% چون بنومیدی رود از پیش تو PageV40P024 # 1 بود از آن اعرابئی بی توشه %~% یافته در شوره جائی گوشه # 2 گوشه او جای مشتی عور بود %~% آب او گه تلخ و گاهی شور بود # 3 در مذلت روزگاری میگذاشت %~% روز و شب در اضطراری میگذاشت # 4 خشک سالی گشت و قحطی آشکار %~% مرد شد از ناتوانی بی قرار # 5 شد ز شورستان برون جائی دگر %~% تا رسید آخر به آبی چون شکر # 6 چون بدید آن آب خوش مرد سلیم %~% گفت بیشک هست این آب نعیم # 7 آب دنیا تلخ و زشت آید پدید %~% آب شیرین از بهشت آید پدید # 8 حق تعالی از پس چندین بلا %~% کرد روزی این چنین آبی مرا # 9 روی آن دارد کزین آب روان %~% پر کنم مشکی و برخیزم دوان # 10 مشک بر گردن رهی بیرون برم %~% تحفه سازم پس بر مأمون برم # 11 بیشکم مأمون ازین آب لطیف %~% خلعتی بخشد چو آب من شریف # 12 مشک چون پر کرد و پیش آورد راه %~% همچنان میرفت تا نزدیک شاه # 13 بازگشته بود مأمون از شکار %~% چون بدیدش گفت برگو تا چه کار # 14 گفت آوردستم از خلد برین %~% تحفه بهر امیرالمؤمنین # 15 گفت چیست آن تحفه نیکوسرشت %~% گفت ماالجنه آبی از بهشت # 16 این بگفت و مشک پیش آورد باز %~% در زمان مأمون بجای آورد راز # 17 از فراست حال او معلوم کرد %~% می نیارستش ز خود محروم کرد # 18 چون چشید آن آب گرم و بوی ناک %~% گفت احسنت اینت ms325 زیبا آب پاک # 19 هست این آب بهشت اکنون بخواه %~% تا چه میباید ترا از پادشاه # 20 گفت هستم از زمین شوره دار %~% آب او تلخ و هوای او غبار # 21 هم طراوت برده از خاکش سموم %~% هم شده ازتفت سنگ او چو موم # 22 در قبیله اوفتاده فاقه %~% هیچکس را نه بزی نه ناقه # 23 خشک سالی گشته کلی آشکار %~% جمله‌مردم شده مردار خوار # 24 حال خود با تو بگفتم جمله راست %~% چون شدی واقف کنون فرمان تراست # 25 ریخت مأمون آن زمانش در کنار %~% بر سر آن جمع دیناری هزار # 26 گفت بستان زر بشرط آنکه راه %~% پیش گیری زود هم زینجایگاه # 27 بی توقف بازگردی این زمان %~% زانکه نیست اینجا ترا بودن امان # 28 زر ستد آن مرد و حالی بازگشت %~% با خلیفه سایلی همراز گشت # 29 گفت برگوی ای امیرالمؤمنین %~% کز چه تعجیلش همی کردی چنین # 30 گفت اگر او پیشتر رفتی ز راه %~% آب دیدی در فرات اینجایگاه # 31 از زلال خود شدی حالی خجل %~% بازگشتی از بر ما تنگ دل # 32 عکس آن خجلت رسیدی تا بماه %~% آینه‌انعام ما کردی سیاه # 33 او وسیلت جست سوی ما زدور %~% چون کنم از خجلتش از خود نفور # 34 او بوسع خویش کار خویش کرد %~% من توانم مکرمت زو بیش کرد # 35 چون شدم از حال او آگاه من %~% باز گردانیدمش از راه من # 36 حرف انعام و نکوکاری نگر %~% هم سخاوت هم وفاداری نگر # 37 این چنین جودی که جان عالمیست %~% در بر جود تو یارب شبنمیست # 38 چون تو دادی این کرم آن بنده را %~% از کرم برگیر این افکنده را # 39 چون زشورستان دنیا میرسم %~% وز سموم صد تمنا میرسم # 40 روزگار خشک سال طاعتست %~% این همه وقتیست نه این ساعتست # 41 از همه خشک و تر این درویش تو %~% اشک میآرد بتحفه پیش تو # 42 ز اشتیاق تو ز آب اشک خویش %~% همچو ms326 اعرابی کنم پرمشک خویش # 43 پس بگردن برنهم آن مشک را %~% بو که نقدی بخشیم این اشک را # 44 آمدم از دور جائی دل دو نیم %~% نقد رحمت خواهم از تو ای کریم # 45 گر چه هستم از معاصی اهل تیغ %~% رحمت خود را مدار از من دریغ # 46 ای جهانی جان و دل حیران تو %~% صد هزاران عقل سرگردان تو # 47 گوئیا سرگشتگی داری تو دوست %~% کاسمان از گشتگی تو دو توست # 48 ای دلم هر دم ز تو آغشتهتر %~% هر زمانم بیش کن سرگشتهتر # 49 عقل وجان را جست و جوی تو خوشست %~% در دو عالم گفت و گوی تو خوشست # 50 در تحیر ماندهام در کار خویش %~% می بمیرم از غم بسیار خویش # 51 نیست در عالم ز من بیخویشتر %~% هر زمانم کم گرفتن بیشتر # 52 پای و سر شد محو فرسنگ مرا %~% غم فراخ‌ آمد دل تنگ مرا # 53 یک شبم صد تحفه افزون میرسد %~% یک شبم گر میرسد خون میرسد # 54 گاه شادی گاه یا ربها مراست %~% این تفاوت بین که در شبها مراست # 55 گه پر و بالی ز جائی میزنم %~% گاه بیخود دست و پائی میزنم # 56 گاه میسوزم ز بیم زمهریر %~% گه شوم افسرده ازخوف سعیر # 57 گاه مینازم ز سودای بهشت %~% گاه مییازم بسر سرنوشت # 58 گه ز نار آزاد گردم گه ز نور %~% گه ز غلمان فارغ آیم گه زحور # 59 گه نماید هر دو کونم مختصر %~% گه شوم از یک سخن زیر و زبر # 60 میتوانی گر ز چندین پیچ پیچ %~% دست من گیری و انگاری که هیچ PageV40P025 ms327